مجموعه تالیفات حضرت آیت اللَّه حاج سیّد حسن فقیه امامی «حفظه اللَّه»

مشخصات کتاب

سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1388

عنوان و نام پدیدآور:مجموعه تالیفات حضرت آیت اللَّه حاج سیّد حسن فقیه امامی «ره»/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان

مشخصات نشر:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان 1388.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

موضوع : -- کتابشناسی

موضوع : شخصیت

1- خمس

مشخصات کتاب

سرشناسه : فقیه امامی حسن عنوان و نام پدیدآور : خمس پاسخ به شبهاتی پیرامون خمس تالیف حسن فقیه امامی مشخصات نشر : اصفهان خوشنواز، 1380.

مشخصات ظاهری : 2 ج در یک مجلد (512 ص

شابک : 964-7293-15-1

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی یادداشت : این کتاب قبلا با عنوان " خمس : پاسخ به پرسشهایی پیرامون خمس ، توسط همین ناشر نیز منتشر شده است یادداشت : فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.

عنوان دیگر : پاسخ به شبهاتی پیرامون خمس عنوان دیگر : پاسخ به پرسشهایی پیرامون خمس موضوع : خمس موضوع : خمس -- احکام و قوانین رده بندی کنگره : ‮ BP188/6 /ف 7خ8 1380‮الف

رده بندی دیویی : ‮ 297/356

شماره کتابشناسی ملی : م 80-15934

جلد اول

پیشگفتار

به نام خدا در سال 1356 جلد اوّل کتاب خمس برای اوّلین بار به چاپ رسید و بحمداللَّه مورد استقبال حقّ طلبان قرار گرفت و چاپ جلد دوّم آن در اثر گرفتاریهای فراوان به تأخیر افتاد و دوستان گاه و بیگاه زبان به اعتراض گشوده و توصیه به نشر آن می نمودند تا بالاخره قرار بر این شد که با جلد اوّل توأمان به چاپ برسد ؛ لذا جهت امتثال، هر دو جلد به صورت یک جلد تقدیم می گردد . امید است جوابگوی سؤالات و شبهاتی باشد که دانسته یا ندانسته در رابطه با معارف و احکام مکتب شیعه القاء می گردد . البته از دشمن غیر از این انتظاری نیست ولی ما خوشحالیم که مکتب شیعه به خاطر اینکه بر پایه حقّ استوار است با این سم پاشیها هرگز مخدوش نمی شود، زیرا از ویژگیهای این مکتب در طول تاریخ

این بوده و هست که با نهایت شرح صدر شبهات و القائات دشمن را ضبط و با کمال حوصله تجزیه و تحلیل می کرده و با صلابت کامل پاسخ می گفته، به مرور زمان ریشه این شجره طیّبه مستحکم تر و فروعات آن فراگیرتر می شده است . امیدواریم این اثر ناچیز مورد نظر حضرت بقیّه اللَّه - أرواحنا فداه - قرار گیرد، والسلام .سیّد حسن فقیه امامی اصفهان - مدرسه علمیّه نیم آورد دوشنبه 15/12/1379 ؛ مطابق با 9 ذیحجه 1421

بسمه العزیز الجبّار « وَ لَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلَّا تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی » (1). فقهاء ودانشمندان، فقه شیعه را از بدو تشریع تاکنون به هفت دوره تقسیم کرده اند :

1 - دوران تشریع ؛ از روز بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تا روز وفات (11 هجرت).

2 - دوران بیان و تدوین ؛ از روز وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تا زمان غیبت حضرت ولیّ عصر، - ارواحنا فداه - که ائمّه هدی و اصحابشان به شکل وسیع و گسترده ای به بیان و تشریح و تدوین پرداختند (328 هجری).

3 - دوران تبویب ( دسته بندی احکام و مسائل فقهی ) ؛ از زمان غیبت تا زمان شیخ مفید رحمه الله (400 هجری).

4 - دوران تنقیح و تفریع ؛ از زمان شیخ مفید رحمه الله تا زمان ابن ادریس (555 هجری) ؛ که فقهاء تنها به طرح مسائل کلّی اکتفا نکردند، بلکه فروع و مصادیق هر مسأله را نیز بررسی می کردند .

5 - دوران استدلال و استنباط ؛ از زمان ابن ادریس تا زمان محقّق و علّامه قدس سرهم (680 هجری).

6 - دوران

توسعه وتحقیق، وتعمّق وتدقیق؛ که همان دوران محقّق وعلّامه قدس سرهم بود.

7 - دوران تکامل ؛ و آن دورانِ شیخ انصاری رحمه الله و شخصیّتهای علمی پس از اوست تا این زمان (2).

از زمانی که دوره پنجم شروع گردید، به حکم اضطرار، فقه شیعه به علوم مختلفه از قبیل : کلام - اصول - نحو - صرف - معانی - بیان - بدیع - منطق - لغه - درایه - رجال و إِعراب، نیاز بیشتری پیدا کرد، که مرحوم شهید آن علوم و مقدار نیاز به هر یک را در شرح لمعه بیان فرموده (3) و جای هیچ گونه انکار نیست که بین متخصّصین هر یک از این علوم اختلاف نظرهایی در نوع مسائل مورد بحث وجود دارد، که اختلاف فقهاء در فتوی بر اساس همین اختلاف نظرهایی می باشد که در علوم مقدّماتی هست ؛ بنابراین انتظار عدم اختلاف در فتوی از فقهاء و مجتهدین، انتظاری بیجا و عامیانه است ؛ زیرا چگونه ممکن است علمی بر اساس علوم متعدّده ای پایه گذاری شود، که هر یک از بحثها و مسائل آن علوم متعدّده مورد اختلاف است ولی مسائل آن علم، مورد اتّفاق آراء قرار گیرد ؛ مگر آنکه فقهاء را ملزم به تقلید کنیم . ولی باید توجّه داشت که فقهای شیعه در عین حال، در مسائل کلّی که شیعه را از غیر شیعه جدا می سازد، اختلاف نظر نداشته و ندارند؛ و ضمناً در مسائل جزئی هم که اختلاف نظر دارند، به افکار و عقائد و فتاوی و نظریّات یکدیگر با دیده احترام و عظمت می نگرند . به طور مثال، مرحوم شیخ انصاری قدس سره در

کتب فقهی خود با کمال حوصله و دقّت، کلمات فقهای سلف و معاصرین خود را تجزیه و تحلیل می کند، برای استنباط حکم از عبارات آنان کمک می گیرد، و در مواردی که با یک یا چند نفر از فقهاء اختلاف نظر دارد، با کمال شهامت نظریّات آنان را رد می کند ؛ ولی هیچ کجا دیده نشده که کوچکترین اهانتی به ساحت مقدّس آنان نموده باشد . از انسانهای دین باور، متّقی، فهمیده و عالم که ارج فقه و فقهاء را می دانند غیر از این انتظاری نیست . امّا افسوس ! و صد هزار افسوس !! که نااهلانی خام، چهره هایی شناخته شده، دشمنانی حرفه ای و دسیسه بازانی مزدور ؛ عقائد و افکار، مسائل و احکام، اصول و فروع شیعه را به بازی گرفته اند و گُرزی از تکفیر و تفسیق به یک دست گرفته و هر نوع تجلیل و احترامی از رهبران و امامان بر حقّ شیعه، از قبیل زیارات و عزاداریها و توسّلات را به عنوان شرک محکوم می کنند ؛ و چماق پُر زور بدعت را به دست دیگر خویش داده، و بر اساس و پایه هر نوع حکم ویژه ای که شیعه به تبعیّت از امامان به حقّ خود، به آن متّفقاً عمل می کند، فرود می آورند . و متفرّدات مذهب اهل بیت علیهم السلام را به مُهر بدعت مختوم کرده و به آن، اعلام مبارزه می دهند . مبلّغین و دانشجویان مذهبی را در آئینه وجود خویش می نگرند، و از آنان به «عَطَلَه» و «بَطَلَه» تعبیر می نمایند و پاره ای از فقهاء را سپر قرار داده و به دیگر شخصیّت های بزرگ ، مزوّرانه، حمله ور می شوند . اینان، سالیانی است که

از تمام امکانات، علیه رهبران مذهبی سوء استفاده می کنند و از هیچ نوع حمله و تعریضی، لفظاً و کتباً، کوتاهی نکرده، و از هیچ تهمت و افترائی خودداری ننموده اند ؛ و بالمآل، به فکر ضربه اقتصادی افتادند . و به خیال باطل خودشان، کمر حوزه های علمیّه را شکستند . و این همان توطئه مزوّرانه ای است که منافقین، علیه پیامبر صلی الله علیه وآله به کار بستند . أمّا خداوند آنها را رسوا کرد : « هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنْفِقُواْ عَلَی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّی یَنْفَضُّواْ وَ للَّهِ ِ خَزَآئِنُ السَّماوَاتِ وَ الْاَرْضِ وَ لَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ » (4). آنها کسانی هستند که می گویند انفاق نکنید بر کسانی که حضور پیامبر خدا هستند تا آنکه پراکنده شوند، در حالی که همه خزینه های آسمان و زمین از خدا است ؛ ولیکن منافقین درک نمی کنند . و یا مانند همان نقشه ای است که پس از وفات پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت غصب فدک طرح نمودند . و امیرالمؤمنین علی علیه السلام در این باره فرمود : « بَلی کانَتْ فِی أَیْدِینا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ ما أَضَلَّتْهُ السَّماءُ، فَشَحَّتْ عَلَیها نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْها نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ، وَ نِعْمَ الحَکَمُ اللَّهُ » (5).

ترجمه : آری، از تمام آنچه آسمان بر آن سایه گسترده بود، تنها فدک در دست ما بود، که گروهی بر آن بخل ورزیدند و گروه دیگری از آن چشم پوشیدند، به هر حال پروردگار بهترین داور است . گویا اینها قسم یاد کرده اند که بذر اعتراضهای بی اساس را در مغزها و دلها بپاشند و آتش شکّ و تردید را در سینه ها

بیفروزند، و با سخنان یاوه و سخیف، مذهب شیعه و مقدّساتش را به باد انتقاد گیرند ؛ « یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَو کَرِهَ الْکافِرُونَ » (6). چه خوب است آنها از استدلالات علمی و فقهی دست بشویند و آن را به اهلش واگذارند ؛ زیرا خواه ناخواه کار آنها به چنین هرج و مرجها و یاوه سرائیهای بی سر و تهی می انجامد . اگر اینها فقهایی آگاه و دانشمندانی بی غرض و محقّقانی حق جو و حق خواه باشند :

1 - چرا از میان اخبار و احادیث متعارضه، تنها به اخباری اکتفا می کنند که خواسته این نویسندگان را تأمین می کند ؟! 2 - چرا بعضی از روایات و عبارات را ( که ذیل آنها خلاف نظر این نویسندگان را اثبات می کند ) تقطیع می کنند ؟! 3 - چرا پاره ای از اعتراضات را ( که بدواً متوجّه روایات بوده و فقهاء به همه آن اعتراضات جوابهای قاطع داده اند ) از کتب فقهاء اقتباس نموده، ولی از ذکر جوابهای آن خودداری کرده اند ؟!

4 - چرا در نقل عبارات فقهاء ، رعایت امانت در نقل را نکرده و علناً به آنها خیانت نموده اند ؟!

5 - چرا از اقوال شاذّه که هیچ یک از فقهاء به آنها توجّه نکرده اند، سوء استفاده نموده، آراء فقهای بزرگ و اقوال مشهوره را نادیده گرفته اند ؟!

6 - چرا با اینکه مبنای فقه، بر استدلال و کتاب و سنّت است، در بعضی موارد هوچی گری را مبنای حکم قرار داده اند ؟! 7 - چرا متن بعضی از روایات را که خلاف مطلوب این نویسندگان را اثبات می کند، ذکر نکرده اند و به

ترجمه اجمالی و سربسته اکتفا نموده اند ؟!

8 - چرا در بعضی موارد صرفاً به ادّعاء اکتفا کرده، هیچ دلیلی ابراز ننموده اند ؟!

9 - چرا به استحسانات عقلی و قیاس که از نظر فقه شیعه مطرود و ممنوع است، استشهاد کرده اند ؟!

10 - چرا اینقدر به دانشمندان و فقهاء اهانت و جسارت روا داشته اند ؟!

11 - چرا روات و رجالی که جلالت قدر و عظمت شأن آنان مورد تأیید همه علمای شیعه است و احدی جرح و قدحی در مورد آنان نکرده، بی جهت مورد حمله قرار داده، و روایات منقوله آنان را تلقّی به قبول نکرده اند ؟!

12 - چرا از روایات معتبره شیعه، در بعضی موارد صرف نظر کرده اند و به کتابهای تحریف شده « تورات و انجیل »، و به احادیثی که روات آنها جعل حدیث را عبادت می دانستند، تکیه نموده اند ؟!

13 - چرا به جعل حدیث پرداخته، ابوهریره وار مطابق دلخواه جملاتی به روایات افزوده اند ؟!

14 - چرا در معنی کردن آیه و روایت به قوانین ادبی توجّه نکرده اند، و عبارات را به دلخواه خود، ترجمه نموده اند ؟!

و چرا ... ؛ و چرا ... ؛ و چرا ... ؟!

آیا وظیفه هر مسلمانی نیست که نقاب از چهره این افراد کینه توز و مغرض بردارد و مردم ساده لوحی را که همچون پشه ناتوان و ضعیفی، که در لانه عنکبوت گرفتار شده، از دام این شیّادان نجات دهد ؟!

آیا نباید خیانتها و دزدیهایی که در نقل عبارات و روایات کرده اند، بر ملا گردد تا این عناصر ناپاک رسوا گردند ؟!

آیا وظیفه نیست که از حریم شیعه حمایت شود و از این نَفَسهای شومی که به هذیانات

توسّل جسته اند جلوگیری شود ؟!

« وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ * أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ المُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لَا یَشْعُرُونَ » (7).

این رساله مختصری که تقدیم خوانندگان محترم می شود، بحثی است کوتاه پیرامون مسأله خمس، از دیدگاه قرآن و سنّت، که به منظور روشن شدن بعضی از حقایق نگاشته شده است ؛ البته در جلد اوّل بیشتر به آیه شریفه خمس توجّه شده و در جلد دوّم به مسائل ضروری دیگری که مربوط به همین مسأله است، پرداخته می شود.

امید است مورد قبول ذات مقدّس پروردگار و مورد نظر ولیّ اللَّه الأعظم، حضرت بقیّه اللَّه، حجّه ابن الحسن العسکری - ارواحنا فداه - قرار گیرد . سیّد حسن فقیه امامی اصفهان - مدرسه علمیّه نیم آورد یکشنبه 11/2/56 ؛ مطابق با 12 جمادی الاولی 1397

مقدّمه مولف

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمن الرَّحیم « الحمد للَّه الّذی أنار سرائر العلماء، فهم من خشیته مشفقون . و صان بصائرهم من مشاهده الأغیار، فهم عن اللّغو معرضون . و اطّلعهم علی أسرار توحیده، فهم فی صلاتهم خاشعون . و اسمعهم حدیث تمجیده، فهم لعهدهم و اماناتهم راعون . و دفع هممهم بطاعته و شرف قدرهم بخدمته، فظهر لهم سرّ قوله تعالی : « فهم فی ما اشتهت أنفسهم خالدون ». ففی ذلک فلیتنافس المتنافسون . و الصّلاه و السّلام علی واسطه کلّ فضل و ینبوعه و أساس کلّ مکنون و مجموعه سیّد الأنبیاء و سند الأصفیاء مظهر الشریعه و برهان الحقیقه، سیّدنا و مولانا محمّد - صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم - و علی آله الطیّبین الطّاهرین، الّذین هم أساس الدّین و عماد الیقین و

الیهم یفی ء الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصائص حقّ الولایه و فیهم الوصیه و الوراثه . و اللعن الدّائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدّین ». آنچه در این کتاب می خوانید، تحلیلی دقیق و بررسی کاملی پیرامون مسأله «خمس» از دیدگاه قرآن و سنّت است ؛ و ریشه و اساس این مسأله آیه مبارکه ذیل است که می فرماید : « وَ اعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَیْ ءٍ فَأَنَّ للَّهِ ِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبَی وَ الْیَتامَی وَالْمَسَاکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِن کُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الْفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ وَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ » (8).

و، ای مؤمنان، بدانید هر چیزی را که به غنیمت به دست آورید، « یک پنجم » آن، متعلّق به خدا و رسول و خویشان او و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است، اگر به خدا و به آنچه بر بنده خود (محمّد) در روز جدا شدن حقّ از باطل، روزی که دو گروه (مؤمن و کافر) روبرو شدند، خدا نازل فرمود ایمان آورده اید، وبدانید که خدا بر هر چیز تواناست .

نکات و احکامی که از متن آیه شریفه فهمیده می شود با دقّت در ریشه لغاتی که در این آیه به کار رفته، و هیآت و قیودی که در متن آیه مشاهده می شود، و با توجّه به تقدیم و تأخیر کلمات و انتخاب حروف ویژه، و با تدبّر در ریزه کاریهایی که از نظر ادبی به چشم می خورد، بیست نکته قابل توجّه از این آیه به دست می آید، که ما در آغاز، فهرست وار، به آنها اشاره خواهیم نمود

و سپس در بحثهای آینده، به مناسبت، نسبت به هر یک از این نکات که نیاز به توضیح داشته باشد، به بحثی گسترده و مستدل خواهیم پرداخت .

1 - حکم خمس مؤکّد به تأکیدات متعدّده ای است که نظیر آن در آیات الاحکام کمتر دیده می شود .

الف - جمله « و اعلموا »، قبل از بیان حکم ذکر شده و این اشاره به عدم نسخ حکم است نه صرف تنبیه (9)، با توجّه به اینکه ممکن بود به جای این کلمه « أَلا »، که آن نیز برای تنبیه است، به کار رود .

ب - بیان حکم باکلمه «أنّ»، که صرفاً به منظور تأکید به کار می رود، شروع شده است

ج - کلمه « أنَّ » باز به منظور تأکید تکرار شده است .

د - پس از بیان حکم، با خطاب « إن کنتم مؤمنین » مخاطبین تهییج شده اند (10).

2 - اقرار به وجوب خمس و ادای آن از لوازم ایمان شمرده شده است ؛ « واعلموا ... إن کنتم آمنتم باللَّه ».

فخر رازی می نویسد :

« إن کنتم آمنتم باللَّه، فاحکموا بهذه القسمه . و هو یدلّ علی أنّه متی لم یحصل الحکم بهذه القسمه لم یحصل الإیمان باللَّه » (11).

ترجمه : اگر ایمان به خدا آورده اید، به این تقسیم حکم کنید ؛ و این دلالت دارد براینکه هر گاه مطابق این تقسیم، حکم نشد، ایمان به خدا حاصل نشده است .

3 - این حکم همگانی و عام است و منحصر و محدود به گروه خاصّی نیست ؛ زیرا ضمیر جمع مخاطب که مربوط به عموم مخاطبین است، چهار نوبت تکرار شده است : « اعلموا - غنمتم -

کنتم - آمنتم ».

4 - متعلّق خمس فقط چیزی است که بر آن « غنیمت » اطلاق شود، و ما به یاری خداوند در بحثهای آینده - با دلایلی روشن و قاطع - اثبات خواهیم نمود که : غنیمت از نظر ریشه لغت و استعمالات عرب منحصر به غنائم جنگی نیست، بلکه بر مطلقِ درآمدها اطلاق می شود .

5 - صِرف حصول غنیمت سبب وجوب خمس است و نظری به فاعل نیست، مگر به صورت تَبَعی (12) پس اگر مادّه « غنیمت » صدق کند، خمس واجب می شود، اگر چه فاعل در تحصیل آن نقشی نداشته باشد .

و شاید علّت اینکه عدّه ای در میراث و هبه و جایزه و هدیه ( در صورتی که مادّه غنیمت بر آنها صادق آید )، خمس را واجب می دانند ، همین باشد که فاعل بالاصاله مقصود نیست .

6 - در صورتی که شخص در تحصیل غنیمت دخالتی نداشته و غنیمت بدون زحمت وارد ملک شخصی وی شده باشد، ولی فاعل آن را غنیمت به حساب نیاورده، این غنیمت مشمول خمس نیست ؛ مثلاً آنکه : اگر ماهی در تور صیّاد قرار گرفت و سپس از تور خارج شد، خمس این ماهی بر ذمّه صیّاد نیست ؛ زیرا در آیه فعل « غنمتم » به صیغه معلوم آمده و در فعل معلوم دخالت فاعل لحاظ شده ، گرچه قبلاً گفتیم که توجّه متکلّم در فعل ماضی نسبت به فاعل تبعی است ، ولی در عین حال متکلّم به فاعل بی توجّه هم نیست ؛ و ممکن است روایت علیّ بن مهزیار ( که إن شاء اللَّه به تفصیل ، در متن و

سند آن ، به بحث خواهیم پرداخت ) که می فرماید : « فالغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی الغنیمه یغنمها و الفائده یفیدها » ، اشاره به همین مطلب باشد ؛ و نیز به همین جهت در خمس اخراج مؤنه را شرط تعلّق وجوب می دانند ، زیرا اگر کسی هزار تومان درآمد داشت و هزار تومان نیز خرج کرد، نه خودش و نه عرف ، هیچ یک او را صاحب غنیمت نمی دانند، اگر چه بر هزار تومان اوّل - ذاتاً و بالإصاله - اطلاق لفظ غنیمت، صادق است .

7 - بر هر چیز غنیمت صدق کند، خمس به آن چیز تعلّق می گیرد، چه مکلّف برای به دست آوردن آن تحمّل رنج و مشقّت و اِعمال نیرو و قدرت کرده باشد و چه با کمال راحتی و سهولت به آن دست یافته باشد .

زیرا همان طور که ملاحظه می فرمائید، در آیه فعل ثلاثی مجرد « غنمتم » به کار رفته است نه فعل ثلاثی مزیدِ « اغتنمتم » ؛ و فرق بین ثلاثی مجرد و ثلاثی مزید را در این زمینه از تفسیر کشّافِ زمخشری (13)، در تفسیر آخرین آیه سوره بقره ( در بیان فرق بین کَسَب و اکتَسَبَ )، می توان به دست آورد .

همچنین آقا هادی، فرزند ملّا صالح مازندرانی (14) می نویسد : « چهارم : تصرّف ؛ یعنی حیله انگیختن و سعی نمودن در تحصیل چون « اکتسب المال » ؛ یعنی سعی نمود در تحصیل مال ؛ و « کسب » به معنی تحصیل چیزی است به هر نحوی که اتّفاق افتد، بدون اعتبار مبالغه و سعی ».

8 - هر چه

بر آن، غنیمت اطلاق شود مشمول خمس است، و مخصوص به غنیمت خاصّی نمی باشد و هیچ چیز از این مستثنی نیست ؛ و « من شی ء » در آیه کریمه ، به همین معنی اشاره دارد ؛ زیرا کلمه « شی ء » با آن سعه و شمولی که دارد، به وسیله «مِن» ( که به اصطلاح مِن بیانیه است ) کلمه « ما » در « ما غنمتم » را ( که به اصطلاح از مبهمات است )، تفسیر و توضیح می دهد .

9 - در تعلّق خمس به غنیمت، گذشتن یک سال تمام شرط نیست؛ بلکه به مجرّد به دست آوردن آن ، خمس واجب می شود و حکم به جواز تأخیر در پرداخت از باب تسهیل بر مکلّفین است . آنچه این مطلب را در متن آیه شریفه تفهیم می کند، کلمه « فاء » در « فأَنّ للَّه خمسه » است ؛ زیرا « فاء » به اجماع اهل ادب، برای ترتیب و اتّصال و به تعبیر دیگر در مورد پی آمدن چیزی بدون مهلت، به کار می رود .

10 - حکم وجوب خمس حکمی دائمی و غیر موقّت است ؛ زیرا این حکم با جمله اسمیّه « فانّ للَّه خمسه »، که برای دوام و ثبوت است، بیان شده؛ همچنان که شرط « إن کنتم آمنتم باللَّه » نیز بر این معنا دلالت دارد .

11 - خمس مختص به خدا است و این اختصاص به جهت سلطنت و حاکمیّت باری تعالی است و اختصاص آن به رسول اکرم صلی الله علیه وآله و ذی القربی، عین اختصاص آن به خدا است ( که بعداً به تفصیل شرح داده خواهد

شد ). کلمه « لام » و اسم جلاله «اللَّه» در « للَّه »، برای اثبات همین دو مطلب در آیه شریفه انتخاب شده است و تقدّم خبر ( للَّه ) بر اسم ( خمسه ) نیز، مفید همین مطلب است .

12 - خمس، حقّی مالی و خارجی است، نه یک حقّ شخصی و در ذمّه ؛ وبه همین جهت عموم فقهاء می گویند : « اگر کسی از دنیا رفت واموالی دارد که به آنها خمس تعلّق گرفته و ضمناً دیونی هم دارد، خمس بر دیون میّت مقدّم است » ؛ ونیز بر این عقیده اند که : «اگر متعلّق خمس قبل از ادای خمس ، بدون تفریط تلف شود، خمس ساقط است» ؛ و کاشف این نکته اضافه شدن « خمس » به ضمیر « خمسه » است ، که آن ضمیر به «ما» برمی گردد و «ما» به قرینه جمله صله (غنمتم)، به معنی غنیمت است ؛ بنابر این معنی آیه چنین می شود : «خمس غنیمت مختص به خدا است».

13 - خمس به شش قسمت تقسیم می شود، همچنان که در ظاهر آیه، مصارف ششگانه به ترتیب به چشم می خورد :

« اللَّه - الرّسول - ذی القربی - الیتامی - المساکین - ابن السبیل ».

14 - خمس حقّ مشترکی بین خدا و رسول و ذی القربی نیست که به نسبت بین آنها تقسیم شود، بلکه خمس مختصّ به پروردگار است و آنچه مختصّ به اوست، عیناً مختصّ به پیامبر اوست و آنچه مختصّ به پیامبر اوست ، مختصّ به ذوی القربای پیامبر است؛ زیرا می بینیم، ابتدا خداوند حکم را در ضمن یک کلام تام « فانّ للَّه خمسه »

ذکر فرموده و بعداً با « واو » کلمه « الرّسول » را به « اللَّه » عطف نموده و سپس « لام » را تکرار فرموده است ، با اینکه در این نوع عطف نیازی به تکرار لام نیست (15).

15 - اختصاص این حکم به پیامبر صلی الله علیه وآله به خاطر ولایت و حکومت او است ؛ زیرا همان طور که در انتخاب اسم جلاله ( اللَّه ) گفتیم، در اینجا نیز از بین القاب پیامبر صلی الله علیه وآله ، لقب رسول انتخاب شده است و به الف و لام، که اشاره به مدخول است ، تزیین شده، به منظور اینکه مخاطبین بدانند که اختصاص خمس به پیامبر صلی الله علیه وآله به جهت مقام رسالت و مرجعیّت و امارت و سلطنت و حکومت پیامبر صلی الله علیه وآله است، نه به خاطر شخص پیامبر (16).

16 - مراد از ذی القربی خویشان پیامبرند، نه خویشان پرداخت کننده خمس، زیرا « الف و لام » در « القربی » قائم مقام ضمیر غائب است و مانند آن است که گفته شود : « فللَّهِ ِ و للرّسول و لذی قرباه » و معنی عبارت این است که : « خمس حقّ خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان اوست ( یعنی خویشان پیامبر ) » .

و در آینده - به تفصیل - در این جهت ، بحث خواهد شد .

17 - ذی القربی همه خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله أعمّ از دور و نزدیک نیستند، بلکه از نزدیکترین افراد به پیامبرند ( از جهت نسب ) ؛ زیرا « قربی » صیغه مبالغه

است، و نهایت قرب و نزدیکی را افاده می کند، همان طوری که بدر الدّین محمّد زرکشی ( متوفّای 794 ه ق )، در کتاب «البرهان فی علوم القرآن» (17) ، در بحثی که به صیغه های مبالغه اختصاص داده، وزن « فُعلی » را به عنوان یکی از صیغه های مبالغه ذکر کرده، می گوید : « (ما جاء علی فُعلی) و أمّا فُعلی فیکون إسماً کالشوری والرجعی ... و یکون صفه کالحسنی ... » ؛ یعنی یکی از انواع صیغه های مبالغه، آن کلماتی است که بر وزن « فُعلی » آمده و آنها گاهی اسم است ؛ مثل : « شوری » و « رجعی »، و گاهی صفت است ؛ مانند : « حُسنی ».

18 - همه کسانی که انتساب و قرب به پیامبر صلی الله علیه وآله دارند، استحقاق این سهم را ندارند ؛ بلکه آن کسی استحقاق این سهم را دارد که علاوه بر انتساب و خویشی، امارت و مرجعیّت و سلطه و حاکمیّت واقعی و الهی داشته باشد، به قرینه عطف ذی القربی به « اللَّه » و « الرّسول » با توجّه به تکرار لام (18).

19 - در هر زمان ذی القربی با توجّه به مطلب فوق بیش از یک نفر نیست ؛ به دلیل آنکه در آیه شریفه، امکان داشت به صیغه جمع « ذوی القربی » گفته شود ؛ یعنی خویشاوندان نزدیک ؛ ولی به صیغه مفرد ( ذی القربی ) آمده است که به معنی خویش نزدیک می باشد .

20 - یتامی و مساکین و ابن سبیل نیز باید از خویشان نزدیک پیامبر صلی الله علیه وآله باشند ؛ و با دقّت می توان

این قید و خصوصیّت را از آیه به دست آورد . حال بهتر است عین عبارت « زبده المقال » را نقل و ترجمه کنیم . می فرماید :

« هذا مع امکان أن یقال فی مقام البحث و الإحتجاج انّه قد تکرر لام التّملیک فی کلّ من ذوی السّهام الثلاثه فی الثلاثه الاوّل دون الأصناف الثّانیه . حیث إکتفی فیها بالعطف علی ذی القربی من دون إعاده لام التملیک . هذا یشعر بأنَّ الطوائف الثلاثه لیسوا بخارجین من حریم ذی القربی بل إنّما هم من أغصانه و فروعه » (19).

ترجمه : ممکن است در مقام بحث و استدلال گفته شود که لام تملیک در هریک از صاحبان سهام در سه سهم اوّل ذکر و تکرار شده است، ولی در سه سهم دوّم لام تکرار نشده و تنها به عطف بر «ذی القربی» اکتفا شده، بدون لام تملیک، و این اشعار دارد به اینکه این سه طائفه ( یتامی و مساکین و ابن سبیل ) از حریم ذی القربی خارج نیستند ؛ بلکه اینها از شاخه ها و فروعات همان ذی القربی هستند .

برای آگاهی بیشتر نسبت به مضمون آیه شریفه، به سؤالاتی که ممکن است برای خوانندگان محترم پیش بیاید، در ضمن فصولی پاسخ می گوییم .

فصل اوّل

نخستین حکم در موضوع اموال و حقوق خدا و رسول صلی الله علیه وآله

سؤال - نخستین حکمی که در موضوع اموال و حقوق خدا و رسول صلی الله علیه وآله، با قید تقسیم آن نازل گردید و به مرحله اجرا درآمد چه حکمی بود ؟

جواب - گرچه حکم زکات در ضمن آیات سوره روم وسوره مؤمنون، که از جمله سُوَر مکّی هستند، به چشم می خورد و ظاهر این آیات دلالت دارد که حکم زکات

پیش از هجرت تشریع شده است، ولی عملاً تا سال نهم هجرت از تقسیم زکات وتشکیل بیت المال، اثری در متون اسلامی یافت نمی شود، بلکه از ظاهر روایات استفاده می شود که وجوب زکات، درسال نهم هجری به مسلمین ابلاغ گردیده است.

مرحوم کلینی و شیخ صدوق رحمهما الله در بحث زکات از عبداللَّه بن سنان نقل می کنند و او از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود :

« لمّا أُنزلت آیه الزکاه « خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرَهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِهَا » (20)، و أُنزلت فی شهر رمضان، فأمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله منادیه فنادی فی النّاس أنّ اللَّه فرض علیکم الزّکاه کما فرض علیکم الصّلاه، ففرض اللَّه عزّوجلّ علیهم من الذهب و الفضه و فرض الصدقه من الإبل و البقر و الغنم و من الحنطه و الشعیر و التمر و الزبیب، فنادی فیهم بذلک فی شهر رمضان و عفا لهم عمّا سوی ذلک ، قال : ثمّ لم یفرض لشی ء من أموالهم حتّی حال علیهم الحول من القابل . فصاموا و أفطروا، فأمر منادیه فنادی فی المسلمین : أیّها المسلمون زکّوا أموالکم تقبّل صلاتکم، قال: ثمّ وجّه عمّال الصدقه وعمّال الطسوق»(21).

ترجمه : هنگامی که آیه زکات « خذ من أموالهم ... » نازل گردید و نزول آن در ماه رمضان ( سال نهم از هجرت (22) ) بود، پس پیامبر صلی الله علیه وآله به منادی خود امر فرمود ( که وجوب زکات را اعلام کند )، پس وی در بین مردم اعلام نمود که خداوند زکات را بر شما واجب فرموده، همچنان که نماز را بر شما واجب فرمود . پس خداوند برمردم واجب کرد (زکات

را) از طلا و نقره و واجب کرد زکات را از شتر و گاو و گوسفند و از گندم و جو و خرما و کشمش ؛ این حکم را در ماه رمضان بین مردم اعلام کرد و غیر از این (نه چیز) را عفو فرمود ؛ سپس عبداللَّه بن سنان گفت : امام صادق علیه السلام فرمود : تا سال آینده چیزی بر آنها واجب نشد، پس روزه گرفتند و افطار کردند و پیامبر صلی الله علیه وآله به منادی خود امر فرمود که او در بین مسلمین اعلام کند که : ای مسلمانها ، زکات اموالتان را بدهید تا نمازتان قبول شود .

امام فرمود : سپس ( آن حضرت ) عاملین زکات و عاملین مالیات را ( برای گرفتن و دریافت از مردم ) فرستاد .

زکات فطره

علّامه مجلسی رحمه الله می گوید :

« قال فی المنتقی فی حوادث السنه الثّانیه من الهجره ... . و فی هذه السنه نزلت فریضه رمضان فی شعبان هذه السنه، وأمر بزکاه الفطر علی ماروی عن أبی سعیدالخدریّ قال : نزل فرض شهر رمضان بعد ما صرفت القبله إلی الکعبه بشهر فی شعبان علی رأس ثمانیه عشر شهراً من مهاجر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فأمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی هذه السنه بزکاه الفطر قبل أن یفرض الزکاه فی الأموال ... . و فی هذه السنه کانت غزوه بدر » (23).

ترجمه : در کتاب المنتقی ( إلی مولود المصطفی، تألیف کازرونی ) (24)، در حوادث سال دوّم هجری می گوید : و در این سال فریضه (روزه) رمضان نازل گردید، البته در ماه شعبان همین سال ؛ و پیامبر اسلام

صلی الله علیه وآله بنابر آنچه از أبی سعید خدری روایت شده، دستور زکات داد .

أبو سعید گفت : پس از اینکه قبله به سوی کعبه انتقال پیدا کرد، در ماه شعبان، هیجده ماه بعد از هجرت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فریضه ماه رمضان نازل شد .

پس پیامبر صلی الله علیه وآله در همین سال دستور زکات فطره را صادر فرمود، قبل از اینکه زکات در اموال را واجب گرداند ... . و در همین سال جنگ بدر واقع شد .

فریضه خمس

لا اگر آیه شریفه « إنَّمَا غَنِمْتُم ... » در غزوه بنی قینقاع به پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله ابلاغ شده باشد (25) و یا آیه در جنگ احد (26) نازل شده باشد، در این صورت، زکات فطره قبل از فریضه خمس تشریع شده ؛ زیرا غزوه بنی قینقاع روز شنبه، پانزدهم شوّال سال دوّم هجری و جنگ احد هفتم شوّال سال سوّم هجری واقع شده، در حالی که زکات فطره، همچنان که گذشت، در ماه رمضان سال دوّم هجری تشریع شد .

و اگر نزول آیه در جنگ بدر باشد، همچنان که بعضی دیگر معتقدند تشریع فریضه خمس و زکات فطره، هم زمان انجام گرفته ؛ زیرا همان طور که دیدیم، هر دو در ماه رمضان سال دوّم هجری بوده است .

فصل دوّم

چرا حکم زکات صورت عمل به خود نگرفت؟

سؤال - چرا حکم زکات که در آیات مکّی (قبل از هجرت) نازل شده بود، صورت عمل به خود نگرفت، امّا آیه خمس بلا فاصله به مرحله اجرا در آمد ؟

جواب - برای آنکه دانسته شود چرا حکم خمس بلا فاصله به مرحله اجرا درآمد، باید با دقّت بیشتری زندگانی پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را بررسی نمود .

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله برای پیشبرد اهداف مقدّس خویش ناچار بود ابتدا حکومت عدلی تشکیل دهد واز این راه، دین خدا را گسترش دهد واحکام و قوانین اسلامی را به مرحله اجرا در آورد، تا بدین وسیله دشمنانی که در کمین اسلام نشسته اند را از میان بردارد و به زندگانی پراکنده و قبیله ای عرب خاتمه دهد، تا نیروهای سرشار این نژاد خون گرم را در مسیر حقّ بسیج نماید .

به خاطر

همین امر بود که در مکّه معظّمه، در موسم حجّ بذر حکومت اسلامی را پاشید، با مردم مدینه پیمان بست و طولی نکشید که آن حضرت به مدینه هجرت فرمود و از بدو ورود، حکومت اسلامی را طرح ریزی نمود و برای اوّلین بار، با اقامه نماز جمعه در مسجد قبا، هدف خود را مشخّص فرمود .

بدیهی است که مقام رهبری وحکومت با امور اقتصادی پیوندی ناگسستنی دارد؛ زیرا حکومت دارای شئونی است که نیاز به مصارف و مخارج سنگین دارد ، و همان طوری که قبلاً اشاره شد و بعداً نیز به تفصیل گفته خواهد شد ، « أنفال، خمس ، فَی ء و صفایا » به اصطلاح « مِلک أماری » هستند، نه ملک شخصی، ومتعلّق به منصب رهبری و قیادت اسلامی است، و برای تأمین مخارج مربوط به شئون حکومتی می باشد نه برای مخارج شخصی .

در کتاب شریف وسائل الشّیعه از حضرت علی علیه السلام نقل می کند که فرمود :

« و أمّا ما جاء فی القرآن من ذکر معایش الخلق و أسبابها فقد أعلمنا سبحانه من خمسه أوجه : وجه الاماره ، و وجه العماره ، و وجه الإجاره ، و وجه التّجاره ، و وجه الصّدقات ؛ فامّا وجه الاماره ، فقوله : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء فانّ للَّه خمسه ... » » (27).

ترجمه : امّا آنچه در قرآن نسبت به راهها و اسباب زندگانی مردم آمده، همه آنها را خداوند سبحان به ما تعلیم داده است که از پنج راه می باشد :

1 - از راه حکومت و زمامداری ؛ 2 - از راه آباد کردن ؛ 3 - از راه

اجاره ؛ 4 - از راه تجارت ؛ 5 - از راه صدقات . امّا از راه امارت و حکومت ؛ پس گفتار خداوند است که می فرماید : بدانید که آنچه را غنیمت می برید، خمس آن از خدا است ...؛ ودر رابطه باحدیثی که ذکر شد، در باب دیگری از همین کتاب، از حضرت علی علیه السلام نقل می کند که فرمود : « و أمّا وجه الصّدقات فانّما هی لأقوام لیس لهم فی الاماره نصیب، و لا فی العماره حظّ و لا فی التّجاره مال » (28). ترجمه : امّا راه صدقات ؛ پس آن صدقات نصیب کسانی است که نه در حکومت سهمی دارند و نه در آبادی بهره ای و نه در تجارت مالی . ضمناً، مسلمین از اقتصاد کاملی در بدو امر برخوردار نبودند و بنیه اقتصادی آنها را بیشتر غنائم تشکیل می داد ؛ بنابراین باید ابتدا قوّه مجریّه بنیانگذاری و بنیه اقتصادی آن تقویت شود و حکومت شکل بگیرد ، سپس قوانین به مرحله اجرا در آید ؛ همچنان که حضرت علی علیه السلام می فرماید : « و إنّه لا بدّ للنّاس من أمیر بَّرٍ أو فاجرٍ یعمل فی إمرته المؤمن . و یستمتع فیها الکافر، و یبلغ اللَّه فیها الاجل، و یجمع به الفی ء، و یقاتل به العدو، و تأمن به السبل، ویؤخذ به للضعیف من القوی حتّی یستریح به برّ و یستراح من فاجر » (29). ترجمه : به ناچار برای مردم رهبر و زمامدار لازم است، خواه نیکوکار باشد یا بدکار، که مؤمن در پناه حکومت او به طاعت مشغول باشد و کافر نیز بهره مند شود ( همه طبقات

از هرج و مرج در امان باشند ) و خداوند، در زمان او هر که را به اجل مقدّر می رساند ( مردم به مرگ طبیعی می میرند ) و به توسّط او مالیات جمع آوری می شود و راهها ایمن می گردد و حقّ ضعیف و ناتوان از قوی و ستمکار گرفته می شود، تا نیکوکار در رفاه و از ( شرِّ ) بدکار آسوده ماند . ملاحظه می فرمائید، حضرت علی علیه السلام امیر و زمامدار را عامل جمع آوری مالیات معرّفی می کند، قطع نظر از خوبی و بدی وی . نتیجه آنکه، پیامبر صلی الله علیه وآله، مأمور است طبق صریح قرآن که می فرماید : « خذ من أموالهم صدقه » (30)، زکات را از مردم بگیرد و کارمندانی برای جمع آوری زکات تعیین کند، که در قرآن به نام « العاملین علیها » (31) یاد شده است ؛ و این کار بستگی به وجود قوّه مجریّه دارد و قوه مجریّه نیز به یک بنیه اقتصادی سرشاری نیاز دارد، که در اوائل هجرت بهترین راه تأمین آن، غنائم بود . بهترین شاهد آنچه در این فصل، گفتیم آن است که مرحوم کلینی رحمه الله کتاب کافی را به سه قسمت تقسیم نموده است : 1 - اصول ( که مشتمل بر مباحث توحید و نبوّت و امامت است ) .

2 - فروع ( که حاوی مسائل فروع دین و به طور کلّی مسائل فقهی است ) . 3 - روضه ( که مشتمل بر اخبار مختلفه است ) . و مؤلّف این کتاب با آن بینش خاصّی که داشته ، مسأله خمس را در ضمن مسائل فرعی ذکر

نکرده، بلکه مسأله خمس را به خاطر اینکه از شئون رهبری اسلامی است ، در جلد اوّل و به دنباله مسائل مربوط به امامت، مطرح نموده است .

فصل سوّم

آیا کسی قبل از جنگ بدر ، خمس غنائم را اخراج کرده؟

سؤال - آیا کسی قبل از جنگ بدر، خمس غنائم را اخراج کرده است و به حضور پیامبر صلی الله علیه وآله آورده است ؟

جواب - در اینکه اوّلین خمسی که در اسلام اخراج و تقسیم شده ، چه زمان و به وسیله چه کسی بوده، نظر قاطع و رأی ثابتی وجود ندارد ؛ بلکه در تاریخ در این زمینه، عبارات مختلفی به چشم می خورد ؛ مثلاً واقدی می گوید : « فلمّا رجع عبداللَّه بن جحش من نخله، خمس ما غنم و قسم بین أصحابه سایر الغنائم فکان أوّل خمس فی الإسلام ... » (32).

ترجمه : هنگامی که عبداللَّه بن جحش از سریه نخله بازگشت، غنائم را پنج قسمت نمود و (چهار قسمت) بقیّه آن را بین یارانش تقسیم نمود ؛ و این اوّلین خمس در اسلام بود . بدون فاصله در صفحه دیگر می گوید : « عن أبی برده بن نیار، أنّ النّبی - صلی اللَّه علیه و آله و سلّم - وقف غنائم أهل نخله و مضی إلی بدر حتّی رجع من بدر، فقسّمها مع غنائم أهل بدر وأعطی کلّ قوم حقّهم » (33). ترجمه : از ابی برده بن نیار نقل شده است که پیامبر صلی الله علیه وآله غنائم اهل نخله را نگهداری نمود و به جنگ بدر رفت، تا وقتی که از بدر بازگشت، آنگاه غنائم نخله را با غنائم اهل بدر تقسیم نمود و به هر کس حقّش را عطا فرمود . یعقوبی

نیز در ضمن نقل سریه نخله می گوید : « فعزل رسول اللَّه صلی الله علیه وآله خمس العیر و قسم سائرها لأصحابه، فکان اوّل خمس قسم فی الإسلام » (34). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله خمس غنائم قافله را جدا نمود و بقیّه را بین اصحابش تقسیم فرمود ؛ و این اوّلین خمسی بود که در اسلام تقسیم شد . در اینجا خودِ پیامبر صلی الله علیه وآله را مقسم غنائم معرّفی می کند، نه عبداللَّه بن جحش را.

أبوالفتوح رازی در ذیل آیه : « یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِیهِ ... » (35)، چنین آورده است : « مفسّران گفتند سبب نزول آیه آن بود که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عبدالرّحمن بن جحش را بفرستاد و او پسر عمّه رسول صلی الله علیه وآله بود، در ماه جمادی الاخر پیش از قتال بدر به دو ماه ؛ و در این وقت هفده ماه از هجرت گذشته بود ... ؛ و نامه نوشته برای امیر ایشان عبداللَّه بن جحش ...، عبداللَّه با یاران رفته ...، زد و خوردی رخ داده ... ؛ و کالای ایشان به عنوان غنیمت به دست عبداللَّه و یارانش نصف گشته ...، رسول، آن مال، پیش خواست و خمس آن بیرون کرد . اوّل خمسی که در اسلام بود آن بود وباقی را قسمت کرد میان اصحاب سریه واوّل غنیمتی که در اسلام بود، آن بود »(36). طبری در تاریخ خود، در ذیل غزوه بنی قینقاع می گوید : « و فیها کان أوّل خمس خمسه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی الإسلام فأخذ رسول اللَّه صلی الله

علیه وآله صفیّه و الخمس و سهمه و فضّ أربعه أخماس علی أصحابه فکان أوّل خمس قبضه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله » (37). ترجمه : در این سال ( سال دوّم هجرت ) اوّلین خمس را رسول خدا در اسلام گرفت، پس رسول خدا گزیده ( غنائم ) را ( که معروف به صفایا است ) و خمس و سهم خود را گرفت و چهار پنجم آن را بر اصحابش تقسیم کرد ؛ پس این اوّلین خمسی بود که رسول خدا گرفت . مرحوم علّامه مجلسی می فرماید : « و فی تفسیر الکلبی : إنّ الخمس لم یکن مشروعاً یومئذ ( یعنی یوم بدر ) ، و إنّما شرع یوم احد » (38). ترجمه : در تفسیر کلبی است که خمس در روز بدر تشریع نشده بود و روز احد تشریع شد . مجمع البیان (39) نیز این نقل را دارد . سؤال - آیا غنائم جنگی تنها بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و امّت آن بزرگوار حلال شده، یا بر پیامبران پیشین و امّتهایشان نیز حلال بوده است ؟

جواب - ما این بحث را در سه بخش خلاصه می کنیم :

بخش اوّل : غنائم در کتب عهدین ؛

بخش دوّم : غنائم قبل از اسلام از نظر قرآن ؛

بخش سوّم : غنائم در روایات خاصّه و عامّه ؛

بخش اوّل : غنائم در کتب عَهدَین

در سفر تثنیه از تورات، درباره هر یک از شهرهایی که ساکنانش مردم شهر خود را منحرف ساخته و آنها را به عبادت غیر خدا دعوت نموده اند، چنین آمده است : « ساکنان آن شهر را به دم شمشیر بکش و آن را با

هر چه در آن است و بهائمش را به دم شمشیر هلاک نما و همه غنیمت آن را در میان کوچه اش جمع کن و شهر را با تمامی غنیمتش برای یَهُوَه، خدایت، به آتش بالکلّ، بسوزان و آن تا به ابد، تلّی خواهد بود و بار دیگر بنا نخواهد شد » (40). همچنین در صحیفه یوشع، در مورد فتح شهر اریحا می گوید : « و خود شهر و هر چه در آن است برای خداوند حرام خواهد شد ... ؛ شهر را گرفتند و هر آنچه در شهر بود، از مرد و زن و جوان و پیر، حتّی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاک کردند ... ؛ و شهر را با آنچه در آن بود به آتش سوزانیدند . لیکن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانه خداوند گزاردند » (41).

بخش دوّم : غنائم قبل از اسلام از نظر قرآن

در سوره أنفال آمده است : « مَا کَانَ لِنَبیٍّ أَن یَکونَ لَهُ أَسْرَی حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیَا وَاللَّهُ یُرِیدُ الْأَخِرَهَ وَ اللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ * لَّوْلَا کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ * فَکُلُواْ مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلَالًا طَیِّباً وَ اتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » (42). ترجمه و مضمون آیه شریفه : و برای هیچ پیامبری شایسته نبوده که اسیران و دستگیر شدگانی داشته باشد ، تا آنکه در زمین کشتار بسیار کند (43) و شما ( که پیشنهاد گرفتن فدیه از اسرا می کنید ) کالا و متاع دنیا را می خواهید و خدا آخرت را می خواهد و خدا دارای عزّت و حکمت است ؛ و اگر حکم و

فرمانی از جانب خدا پیش بینی نشده بود، به خاطر آنچه ( از کفّار به عنوان فدیه ) گرفته اید، عذاب بزرگی به شما می رسید . پس بخورید از آنچه غنیمت برده اید که حلال و پاکیزه است و از خدا بترسید، خداوند آمرزنده و مهربان است . شأن نزول آیه کریمه : مفسّرین در شأن نزول آیه این چنین گفته اند : روز بدر هفتاد نفر از مشرکین اسیر شدند . اصحاب به پیامبر پیشنهاد کردند که آنها را آزاد کنند و از آنها فدیه بگیرند . خداوند آنها را ملامت می کند که در سیره انبیای سلف، قرار نبوده اسیرانی را بگیرند ؛ بلکه قرار بر این بوده که همه را بکشند تا چشم دیگران به حساب افتاده و مشرکین خوار گردند و پیامبران در روی زمین قدرت پیدا کنند و شما ( اصحاب رسول ) که پیشنهاد فدا می کنید، نظرتان به دنیا است و خدا خواستار آخرت است . سپس خداوند حکم مقدّر خود را در مورد غنائم و فدا به مسلمین اعلام می کند و بر آنها منّت می نهد . عموم مفسّرین به این شأن نزول تصریح کرده اند ( برای اطّلاع بیشتر به کتب تفاسیر مراجعه شود ). مرحوم طبرسی در کتاب شریف مجمع البیان از ابن عبّاس نقل می کند : « لو لا انّ اللَّه حکم لکم بإباحه الغنائم و الفداء فی امّ الکتاب و هو اللوح المحفوظ لمسکم فیما استحللتم قبل الإباحه، عذاب عظیم، فإنّ الغنائم لا تحل لأحد قبلکم » (44). ترجمه : اگر حکم خدا به مباح بودن نبود و فداء در امّ الکتاب، که لوح محفوظ است، به خاطر آنچه قبل

از حکم خدا مباح دانستید، عذاب بزرگی به شما می رسید ؛ زیرا غنائم برای احدی قبل از شما حلال نبوده است . و عالم بزرگوار، فاضل مقداد، در ذیل آیات مورد بحث می فرماید : « « فکلوا ممّا غنمتم حلالاً طیّباً » إشاره إلی إباحه المغنم، قال صلی الله علیه وآله : فضّلت علی الأنبیاء بخمس ؛ بعثت إلی الکافه، و احلّ لی المغنم، و نصرت بالرّعب، و جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و خصّصت بالشّفاعه ... ؛ و لمّا کانت الغنائم محرّمه علی الأمم السّالفه، قال : حلالاً » (45). ترجمه : آیه « فکلوا ممّا ... » اشاره به مباح بودن غنائم است ؛ پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: من بر پیامبران به پنج چیز فضیلت داده شده ام ؛ بر همه مردم مبعوث شده ام، غنیمت برای من حلال شده است، به ترس یاری شده ام، زمین برای من مسجد و طهور قرار داده شده و به شفاعت اختصاص داده شده ام .... ؛ و چون غنائم بر امّتهای گذشته حرام بوده، خدا فرموده : ( بر تو ) حلال است . در تفسیر « فی ظلال القرآن »، در ذیل آیات فوق می نویسد : « ثمّ زادهم اللَّه فضلًا و منّه، فجعل غنائم الحرب حلالاً لهم و منها الفدیه الّتی عوتبوا فیها و کانت محرّمه فی الدیانات قبلهم علی اتباع الرّسول » (46). ترجمه : خداوند بر فضل و منّت مسلمانان افزود و غنائم زمین را برای آنها حلال فرمود که از آن غنائم فدیه ای است که درباره آن مورد ملامت قرار گرفتند و غنائم در ادیان گذشته بر پیروان انبیاء حرام بوده

است . گر چه در تفسیر این آیات، مفسّرین اندکی اختلاف نظر دارند ؛ ولی با توجّه به روایات بسیاری که در بخش آینده ذکر می شود، معنی این آیات، واضح و ترجمه و توضیحی که برای آیات ذکر شد، تأیید می شود . از آن جمله روایت زیر است : « قال أبو جعفر الباقر علیه السلام : کان الفداء یوم بدر کلّ رجل من المشرکین بأربعین أوقیه، و الاوقیه أربعون مثقالًا إلّا العبّاس فإنّ فداءه کان مائه أوقیه، و کان أخذ منه حین أسر عشرون اوقیه ذهبا، فقال النّبی : ذلک غنیمه » (47). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : فدیه در روز بدر از هر مردی از مشرکین چهل اوقیه بود ؛ و اوقیه چهل مثقال بود، مگر عبّاس که فدیه او صد اوقیه بود و در موقعی که وی اسیر شده بود، از او بیست اوقیه طلا گرفته شده بود، پس پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : این ( فدیه ) غنیمت است .

ابن عربی در ذیل همین آیه مورد بحث می نویسد : « المسأله الرّابعه ؛ قال : بعضهم یدل قوله ما کان لنبیّ أن یکون له أسری حتّی یثخن فی الأرض، علی تکلیف الجهاد لسائر الأنبیاء . قلنا : کان الجهاد واجبا علی الأنبیاء قبل محمّد، لکنّ لم یکن لهم أسری و لا غنیمه ... » (48). آنگاه می نویسد : « لو لا کتاب من اللَّه سبق ... ؛ فیها سبع مسائل : الأولی فی سبب نزولها ... ؛ قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : غزا نبیّ من الأنبیاء فقال لأصحابه : لا یتبعنی رجل بنی

داراً و لم یسکنها أو تزوج امرئه و لم یبن بها أوله حاجه فی الرّجوع . قال : فلقی العدو عند غیبوبه الشمس، فقال : أللهمّ انها مأموره و إنّی مأمور، فأحبسها حتّی تقضی بینی و بینهم فحبسها اللَّه علیه ففتح علیه فجمعوا الغنائم. فلم تأکلها النّار . قال : و کانوا إذا غنموا غنیمه بعث اللَّه علیها ناراً فأکلتها . فقال لهم نبیّهم : انّکم غللتم . فلیبایعنی من کلّ قبیله رجل . فبایعوه . فلزقت ید رجل منهم بیده، فقال له : انّ أصحابک قد غلّوا فأتنی بهم : فلیبایعونی فلزفت ید رجلین ( أو ثلثه منهم بیده ) فقال لهما : انّکما قد غللتما فقالا : اجل، قد غللنا صوره رأس بقره من ذهب . فجاء بها . فطرحت فی الغنائم . فبعث اللَّه علیها النار، فأکلتها، فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : انّ اللَّه أطعمنا الغنائم رحمه رحمنا بها و تخفیفاً خفّف عنّا لما علم من ضعفنا ... (49). و قد روی أبوهریره عن النبیّ انّه قال : لم تحلّ الغنائم لقوم سود الرؤس من قبلکم کانت تنزل نار من السّماء فلمّا کان یوم بدر أسرع النّاس فی الغنائم فأنزل اللَّه : لو لا کتاب ... » (50). ترجمه : مسأله چهارم ؛ بعضی گفته اند گفتار خداوند که فرموده : « ما کان لنبیّ أن یکون له أسری حتّی یثخن فی الأرض ... » ، دلالت می کند بر اینکه پیامبران دیگر نیز دستور جهاد داشته اند . ما می گوییم ، جهاد بر پیامبران پیش از حضرت محمد صلی الله علیه وآله نیز واجب بوده است ، ولیکن حقّ استفاده از اسیران

و غنیمت را نداشتند ... . و بعد از ذکر این مطلب، می گوید : در این آیه، هفت مسأله وجود دارد : مسأله اوّل در سبب نازل شدن این آیه ... ؛ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: یکی از پیامبران جنگی کرد و به اصحاب خود فرمود: هرشخصی که خانه ای ساخته و هنوز در آن سکونت نکرده باشد . و هر شخصی که زنی گرفته و هنوز با او هم بِستَر نشده، یا هر کس نیازی به برگشتن دارد، با من (دراین جنگ) همراهی نکند. سپس فرمود : هنگام غروب آفتاب با دشمن برخورد کرد، پس گفت : خدایا این خورشید مأمور است، من نیز مأمورم، خدایا خورشید را نگهدار تا بین من و آنها حکم کنی، پس خداوند خورشید را باز داشت تا وقتی که فتح را نصیب وی کرد، پس غنائم جنگ را جمع آوری نمودند، ولی آتش آنها را نابود نکرد . پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمود : آنها هنگامی که غنیمتی می بردند، خداوند آتشی می فرستاد تا آن غنیمت را نابود سازد . پیامبرشان به آنها گفت، شما حتماً خیانتی کرده اید، پس باید از هر قبیله ای یک نفر بیاید با من بیعت کند ( نمایندگان قبیله ها آمدند ) و با وی بیعت نمودند ( ناگاه ) دست یکی از آنان به دست آن پیامبر چسبید، وی فرمود : قبیله تو هستند که خیانت کرده اند، آنان را بیاور تا با من بیعت کنند، ( آنان آمدند و با وی بیعت کردند ) و دست دو یا سه نفر آنها به دست آن پیامبر چسبید، پس به آنها فرمود : شما خیانت

کرده اید . آنها گفتند : آری، ما مجسّمه یک سر گاو طلا را دزدیده ایم، و آن مجسّمه طلا را آوردند و در غنائم انداختند، پس خداوند آتش را فرستاد و غنائم را نابود ساخت . رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند به ما غنائم اطعام فرمود، به جهت رحمتی که به ما مرحمت فرمود و به جهت تخفیفی که به ما عنایت کرد ؛ زیرا خداوند ضعف ما را می دانست . ابو هریره از پیامبر صلی الله علیه وآله روایت کرده است که : غنائم را برای هیچ قومی قبل از شما حلال نفرموده، ( بلکه ) آتشی از آسمان می آمد و آنها را نابود می ساخت .

بخش سوّم : غنائم قبل از اسلام از نظر روایات خاصّه و عامّه

مدارک خاصّه ( شیعه ) : 1 - اثبات الوصیه مسعودی : « عن النّبی صلی الله علیه وآله انّه قال : أعطیت ما أعطی النبیّون و المرسلون جمیعاً و أعطیت خمسه لم یعطها أحد : نصرت بالرّعب، و جعل لی ظهر الأرض مساجداً و طهوراً، و أعطیت جوامع الکلم، و فضّلت بالغنیمه، و أعطیت الشفاعه فی امّتی » (51). 2 - وسائل ؛ و کافی : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : انّ اللَّه أعطی محمّدا شرائع نوح و إبراهیم و موسی و عیسی، إلی أن قال : ثمّ إفترض علیه فیه الصلاه، و الزکاه، والصیام، و الحج، و الأمر بالمعروف، و النهی عن المنکر، و الجهاد فی سبیل اللَّه . و زاده الوضوء، و أحلّ له الغنم و الفی ء، و جعل له الأرض مسجداً و طهوراً، و أعطاه الجزیه و اسر المشرکین و فداهم » (52). 3 - وسائل : «قال

رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : فضّلت بأربع : جعلت لی الأرض مسجداً وطهوراً، و أیما رجل من امّتی أراد الصلاه فلم یجد ماء و وجد الأرض فقد جعلت له مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب مسیره شهر ( تسیر بین یدی )، و احلّت لأمّتی الغنائم، و أرسلت إلی الناس کافه » (53). 4 - وسائل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی : جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب، و أحلّ لی المغنم، و أعطیت جوامع الکلم، و أعطیت الشّفاعه » (54). 5 - وسائل : « علیّ بن إبراهیم فی ( تفسیره ) رفعه فی قوله تعالی : ( و یضع عنهم إصرهم و الاغلال الّتی کانت علیهم ) قال : إنّ اللَّه کان فرض علی بنی إسرائیل الغسل و الوضوء بالماء و لم یحل لهم التیمّم، و لم یحلّ لهم الصلاه إلّا فی البیع و الکنائس و المحاریب . و کان الرجل إذا أذنب خرج نفسه جرحاً متیناً فیعلم أنّه أذنب، و إذا أصاب أحدهم شیئا من بدنه البول قطعوه . و لم یحل لهم المغنم، فرفع ذلک رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عن امّته » (55). 6 - أمالی صدوق : « عن إسمعیل الجعفی، انّه سمع أبا جعفر علیه السلام یقول : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و أحلّ لی المغنم ، و نصرت بالرّعب ، و أعطیت جوامع الکلام ، و أعطیت الشّفاعه » (56). 7 - مستدرک الوسائل : « و

عن علی علیه السلام أنّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت ثلاثاً [ ثلثا ] لم یعطهن نبی قبلی : نصرت بالرّعب، و احلت لی الغنائم، و جعلت لی الأرض مسجداً و [ ترابها ] طهوراً » (57). 8 - خصال صدوق : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطها أحد قبلی : جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، و نصرت بالرّعب، و احل لی المغنم، و أعطیت جوامع الکلم، و أعطیت الشّفاعه » (58).

9 - مناقب ابن شهر آشوب : « فارق صلی الله علیه وآله جماعه النبیین بمائه و خمسین خصله، ... ؛ و فی باب الزّکاه : حرّم علیه الزکاه و الصدقه و هدیه الکافر، و أحلّ له الخمس و الأنفال و الغنیمه » (59). 10 - 11 - 12 - علل الشّرایع - معانی الأخبار - خصال : « عن جابر بن عبداللَّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ... و منّ علیّ ربّی . و قال لی ...، و احللت لک الغنیمه . و لم تحلّ لأحد قبلک » (60).

مدارک این بحث از نظر عامّه ( اهل تسنّن )

1 - صحیح بخاری : « حدّثنا یزید الفقیر قال : أخبرنا جابر بن عبداللَّه انّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : أعطیت خمساً لم یعطهن أحد قبلی : نصرت بالرّعب مسیره شهر، و جعلت لی الأرض مسجداً و طهوراً، فایّما رجل من امّتی ادرکته الصلاه فلیصل و احلّت لی الغنائم و لم تحلّ لأحد قبلی ... » (61).2 - صحیح بخاری : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : غزا نبیّ من الأنبیاء

. فقال لقومه : لایتبعنی رجل قد ملک بضع إمرأه و هو یرید أن یبنی بها و لما یبن بها ... ؛ حتّی فتح اللَّه علیه فجمع الغنائم فجاءت ؛ یعنی النار لتأکلها . فلم تطعمها . فقال : إنّ فیکم غلولاً . فلیبایعنی من کلّ قبیله رجل . فلزقت ید رجل بیده . فقال : فیکم الغلول . فجاؤا برأس مثل رأس بقره من الذهب . فوضعوها . فجاءت النار فأکلتها . ثمّ أحلّ اللَّه لنا الغنائم رأی ضعفنا و عجزنا فاحلّها لنا ... » (62). 3 - صحیح مسلم ؛ و نیز ترمذی در کتاب السیر از أبی هریره نقل می کند : « عن أبی امامه انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : فضّلت علی الأنبیاء بستٍّ : أعطیت جوامع الکلم، و نصرت بالرّعب، و احلّت لی الغنائم، و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أرسلت إلی الخلق کافه، و ختم بی النبیّون » (63). 4 - صحیح مسلم ( همانند حدیث شماره دو، که در ادامه آن این جمله را اضافه کرده است : ) « ... فلم تحلّ الغنائم لأحد من قبلنا . ذلک بأنّ اللَّه تبارک و تعالی رأی ضعفنا و عجزنا . فطیّبها لنا » (64). 5 - ( سنن ) صحیح ترمذی : « عن النّبی انّ اللَّه فضّلنی علی الأنبیاء أو قال امّتی علی الأمم و أحلّ لنا الغنائم » (65). 6 - سنن أبی داود : « ثنا ابن عبّاس ، قال : حدّثنی عمر بن الخطّاب، قال : لماکان یوم بدر ( فاخذ )؛ یعنی النّبی صلی الله علیه وآله الفداء أنزل

اللَّه عزّوجلّ : « ما کان لنبیّ أن یکون له أسری حتّی یثخن فی الأرض » إلی قوله : « لمسکم فیما أخذتم » من الفداء، ثمّ أحلّ لهم اللَّه الغنائم » (66). 7 - مسند احمد حنبل : « عن إبن عبّاس انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : أعطیت خمساً لم یعطهن نبیّ قبلی و لاأقولهنّ فخراً، بعثت إلی النّاس کافه الأحمر و الأسود، و نصرت بالرّعب مسیره شهر، و أحلت لی الغنائم و لم تحلّ لأحد قبلی » (67). 8 - مسند احمد حنبل : « عن أبی هریره قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لم تحلّ الغنائم لقوم سود الرّؤس قبلکم، کانت تنزل النّار من السّماء فتأکلها لأنّ یوم بدر أسرع النّاس فی الغنائم فأنزل اللَّه عزّوجلّ لو لا کتاب من اللَّه سبق لمسکم فیما أخذتم عذاب عظیم فکلوا ممّا غنمتم حلالا طیّبا » (68). 9 - مسند احمد حنبل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لم تحلّ الغنائم لمن قبلنا ذلک بأنّ اللَّه رأی ضعفنا و عجزنا، فطیّبها لنا » (69). 10 - مسند احمد حنبل : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ... فلم تحلّ الغنائم لاحد من قبلنا ذلک لانّ اللَّه عزّوجلّ رأی ضعفنا و عجزنا فطیّبها لنا » (70). 11 - مسند احمد حنبل : «قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : فضّلت علی الأنبیاء بستٍّ . قیل ماهنّ - یا رسول اللَّه - ؟ قال : أعطیت جوامع الکلم، و نصرت بالرّعب، و أحلت لی الغنائم » (71). 12 - مسند احمد حنبل : « عن جابر

بن عبداللَّه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطهن أحد قبلی : بعثت إلی الأحمر و الأسود و کان النبیّ انّما یبعث إلی قومه خاصه و بعثت إلی النّاس عامّه و أحلّت لی الغنائم و لم تحلّ لأحد قبلی » (72). 13 - مسند احمد حنبل : « عن أبی موسی قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: أعطیت خمساً: بعثت إلی الأحمر و الأسود و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أحلّت لی الغنائم و لم تحلّ لمن کان قبلی » (73). 14 - مسند احمد حنبل : « عن أبی ذر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : اوتیت خمساً لم یؤتهن نبیّ کان قبلی : نصرت بالرّعب فیرعب منّی العدو عن مسیره شهر، و جعلت لی الأرض مسجداً وطهوراً، وأحلّت لی الغنائم ولم تحلّ لأحد کان قبلی » (74). 15 - مسند احمد حنبل : « عن أبی ذر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أعطیت خمساً لم یعطهن أحد قبلی بعثت إلی الأحمر و الأسود و جعلت لی الأرض طهوراً و مسجداً، و أحلّت لی الغنائم و لم تحلّ لأحد قبلی » (75). 16 - مسند احمد حنبل : « عن أبی امامه، انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : فضّلنی ربّی علی الأنبیاء علیهم الصّلاه والسّلام - أو قال : علی الأمم - بأربع ... واحلّ لنا الغنائم »(76). آنچه ذکر کردیم، تعدادی از روایات عامّه بود که ابو هریره، ابن عبّاس ، ابوذر ، ابو امامه، ابن صهیب و دیگران از پیامبر صلی الله علیه

وآله نقل نموده اند، که این نقل، تنها منحصر به ابی هریره، جابر، همام و اهل تسنّن نیست . همه این روایات، حاکی از آن است که غنائم، تنها بر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و امّت بزرگوارش حلال شده است .

شاهد تاریخی

ابن هشام در داستان وفود عدی بن حاتم می نویسد : « أما عدی بن حاتم . فکان یقول : ... ؛ أما أنا فکنت إمرء شریفا و کنت نصرانیا و کنت أسیر فی قومی بالمرباع ... » (77) ؛ تا آنکه می نویسد: «قال: فخرجت حتّی أقدم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فدخلت علیه ...؛ ثمّ قال: إیه یاعدی بن حاتم، ألم تک رکوسیّا ؟ قال : قلت بلی، قال : أو لم تسیر فی قومک بالمرباع ؟ قال : قلت : بلی، قال : فإنّ ذلک لم یکن یحلّ لک فی دینک ؟ قال : قلت : أجل واللَّه » (78). ترجمه: عدی بن حاتم می گفت: من مرد محترمی بودم ونصرانی بودم واز ربع غنائم ارتزاق می کردم ... بر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله وارد شدم ، فرمود : هان ، ای عدی بن حاتم، مگر تو رکوسی (فرقه ای از مسیحیّت است) نبودی ؟ گفتم : بلی، فرمود : مگر از ربع غنائم استفاده نمی کردی ؟ گفتم : بلی، حضرت فرمود : پس همانا در دینت برای تو حلال نبوده است ؟ گفتم : آری واللَّه . از این قسمت از تاریخ معلوم می شود که در دین حضرت مسیح نیز غنائم، حلال نبوده است . سؤال - آیا سوزانیدن غنائم قبل از اسلام بر خلاف عقل و شرایع الهیه است ؟ جواب - اوّلاً هر کاری که

به منظور صحیح انجام گیرد ؛ و هر عملی که هدف اصیلی را به دنبال داشته باشد و در زندگی نافع، مفید و مؤثّر باشد ؛ و اندیشمندان بادر نظر گرفتن آن منظور و هدف و آن منافع و آثار، آن عمل را تصویب کنند، وانجام دهنده را در ارتکاب آن عمل تخطئه و ملامت نکنند، بلکه سزاوار تمجید و ستایش بدانند، آن عمل عاقلانه است، اگر چه به ظاهر زننده و ظالمانه باشد ؛ مثلاً طبیبی پای یک بیمار را به منظور تأمین سلامتی وی قطع می کند، یا چشم او را در می آورد، یا یک انگشت او را جدا می سازد . این عمل اگر به غیر این منظور انجام می گرفت، همه عقلا این عمل را ظالمانه تلقّی می کردند ؛ ولی چون هدف یک امر حیاتی و مهمّی است، این عمل، عاقلانه - بلکه ضروری - به حساب می آید . سوزاندن غنائم نیز از این حکم مستثنی نیست ؛ چه آنکه خداوند خود آتشی بفرستد و غنائم را بسوزاند، چه به دیگران امر کند که اموالی را بسوزانند . این عمل گرچه به ظاهر عاقلانه نیست، ولی هنگامی که در آن مصلحتی منظور شده باشد، حکیمانه خواهد بود ؛ مثلاً، ما می بینیم پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در غزوه بنی النضیر دستور داد درختهای خرمای آنجا را قطع کرده آتش بزنند . عدّه ای فکر کردند این کار چه سودی دارد و چرا باید درختهای خرما ( که ارزنده ترین سرمایه از نظر مردم عربستان است ) قطع و سوخته شود ؟ قرآن کریم در آیه ای از سوره حشر، حکمت این عمل را چنین بیان کرده و

شبهه مزبوره را برطرف می سازد : «مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِّینَهٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا قَآئِمَهً عَلَی أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیُخْزِیَ الْفَاسِقِینَ»(79). مفسّرین و سیره نویسان در شأن نزول آیه چنین گفته اند : دو تن از قبیله بنی عامر، که با پیامبر صلی الله علیه وآله پیمان بسته بودند، به دست مردی از مسلمین به نام عمرو بن امیه الضمری کشته شدند ؛ زیرا وی از پیمان پیامبر صلی الله علیه وآله با بنی عامر بی خبر بود . بنی عامر از پیامبر صلی الله علیه وآله خونبهای ( دیه ) آن دو را مطالبه کردند . پیامبر صلی الله علیه وآله از بنی النضیر ( که آنها نیز با بنی عامر همچون مسلمانان هم پیمان بودند ) جهت پرداخت خونبهای آن دو تن کمک خواست . پیامبر صلی الله علیه وآله برای دریافت کمک از بنی النضیر با ده تن از یاران خود به قلعه بنی النضیر رفت ، ناگاه از طریق وحی آگاهی یافت که آنها نسبت به آن بزرگوار سوء قصد دارند . به این صورت که یک نفر از بنی النضیر به نام عمرو بن جحاش تصمیم گرفته از بالای بام، سنگ آسیائی را بر سرِ پیامبر صلی الله علیه وآله بیندازد وآن حضرت را به قتل برساند ؛ این خیانت موجب شد پیامبر صلی الله علیه وآله با آنها اعلام جنگ دهد ؛ لشکر اسلام ایشان را محاصره کرد و پیامبر صلی الله علیه وآله دستور داد درختها را قطع کنند و بسوزانند . واقدی می گوید : « أمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بالنّخل فقطعت و حرقت » (80). ترجمه : پیامبر اسلام صلی الله علیه

وآله دستور داد که نخلها را ببرند و بسوزانند . و نیز قاسم بن سلام در کتاب الاموال می نویسد : « أحرق رسول اللَّه صلی الله علیه وآله نخل بنی النضیر و قطع » (81). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله نخلهای بنی النضیر را سوزانید و برید . شاهد دیگر آنکه پیامبر صلی الله علیه وآله، هنگام فتح طائف، فرمان داد درختهای انگور را در تاکستانها بسوزانند و قطع کنند و بدین وسیله طائف را فتح نمود (82). ابو عبید در کتاب الاموال و بلا ذری در فتوح البلدان می نویسند : أحرق رسول اللَّه صلی الله علیه وآله نخل بنی النضیر و قطع . و لها یقول حسان بن ثابت : لهان علی سراه بنی لوی *** حریق بالبویره مستطیر (83)

ترجمه : پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله درختهای خرمای بنی النضیر را سوزانید و بُرید ؛ و حسان بن ثابت در مورد این حادثه، این شعر را سرود : «برای قبیله بنی لوی به آتش کشیده شدن دامنه دار در بویره ذلّت و خواری بود». و ابن هشام می گوید : « فأمر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بقطع النّخیل و التّحریق . فنادوه أن : - یا محمّد - قد کنت تنهی عن الفساد و تعیبه علی صنعه فما بال قطع النخیل و تحریقها » (84). پیامبر صلی الله علیه وآله دستور قطع درختان خرما و آتش زدن آنها را صادر فرمود . آنها صدا زدند : - ای محمّد - تو خود از فساد نهی می کردی و آن را ناپسند می شمردی، پس قطع درختان خرما و آتش زدن آن چرا

؟ (85) یهودِ بنی النضیر چون مصلحت و حکمت قطع و سوزاندن درختان را نمی دانستند، کار پیامبر صلی الله علیه وآله را حمل بر فساد کردند، ولی قرآن به حکمت آن اشاره فرموده و قبل از آنکه بیان حکمت فرماید، با کلمه « بإذن اللَّه »، حکیمانه بودن این عمل را گوشزد می کند ؛ زیرا خدا چون حکیم علی الاطلاق است، کار بیهوده و عبث نمی کند و اذن در انجام آن هم نمی دهد ؛ و اذن خدا دلیل بر حکیمانه بودن دستور پیامبر صلی الله علیه وآله است . سپس می فرماید : « و لِیُخزی الفاسقین » ؛ یعنی این دستور به خاطر خواری و شکستِ روحی بنی النضیر صادر شده، که این خود رمز تسلّط و پیروزی بر دشمن است . بعضی معتقدند این حکم خاصیّت دیگری نیز دارد ؛ و آن این است که پیامبر صلی الله علیه وآله تصمیم داشت مدینه را از لوث یهود پاک کند، و آنان ممکن بود به خاطر علاقه شدیدی که به درختان خرما داشتند، در مقابل مسلمین مقاومت بیشتری از خود نشان دهند، ولی پس از قطع اشجار دل کنده شدند و به راحتی از مدینه خارج شدند ؛ ولی فعلاً آنچه مورد بحث و نظر است، مفهوم آیه شریفه می باشد . « انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله حین أمر أن تقطع نخلهم وتحرق، قالوا: - یا محمّد - قد کنت تنهی عن الفساد فی الأرض فمابال قطع النّخل و تحریقها. فکان فی أنفس المؤمنین من ذلک شی ء فنزلت ؛ یعنی انّ اللَّه إذن لهم فی قطعها لیزیدکم غیظا و یضاعف لکم حسره إذا رأیتموهم یتحکّمون فی

أموالکم کیف أحبّوا و یتصرّفون فیها ما شاؤا » . ترجمه : هنگامی که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله امر فرمود درختان خرمای آنان (بنی النضیر) را ببرند و بسوزانند، آنها گفتند : - ای محمّد - تو خود از فساد در زمین نهی کرده ای، پس این قطع کردن نخلها و سوزاندنشان چیست ؟ و مؤمنین نیز در دلهایشان وسوسه افتاد، این آیه ( برای رفع شبهه ) نازل شد ؛ یعنی در قطع درختان، خدا به آنان ( مسلمین ) اذن داده و به علّت اینکه خداوند غیظ شما را افزون و حسرتتان را دو چندان کند، آن هنگام که ببینید آنان در اموال شما به هر طور که دوست داشته باشند، اِعمال قدرت می کنند و در اموال شما طبق دل خواهشان تصرّف می کنند (86). نتیجه آنکه: سوزاندن واز بین بردن اموال وقتی حکمت و مصلحتی داشته باشد، عاقلانه و حکیمانه است ؛ و شواهدی دیگر نیز در تاریخ وجود دارد که ما به برخی از آنها اشاره می کنیم .

شواهد بحث

1 - پیامبر اسلام، تارکین جماعت را تهدید می کند : الف - من لا یحضره الفقیه : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لقوم : لَتَحضُرنَّ المسجد أو لَأُحرقَنَّ علیکم منازلکم » (87). ترجمه : باید در مسجد حاضر شوید و اگر نه، منزلهایتان را علیه شما می سوزانم. ب - عقاب الأعمال - مجالس - محاسن : « عن الصادق علیه السلام عن آبائه قال : اشترط رسول اللَّه صلی الله علیه وآله علی جیران المسجد شهود الصلاه و قال : لینتهینّ أقوام لایشهدون الصلاه أو لآمُرَنَّ مؤذنا یؤذن ثمّ یقیم

ثمّ آمر رجلا من أهل بیتی - و هو عَلیُّ علیه السلام - فلیحرقنّ علی أقوام بیوتهم بحزم الحطب [ لأنّهم ] لا یأتون الصلاه » (88). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله با همسایگان مسجد شرط کرده بود که به نماز حاضر شوند؛ وفرمود : باید کسانی که به نماز حاضر نمی شوند، دست از عمل خود بردارند واگرنه دستور می دهم مؤذّن اذان بگوید، سپس به یکی از خویشانم ( که آن حضرت علی علیه السلام است ) دستور می دهم که با دسته های چوب خانه های گروهی را آتش بزند، به علّت اینکه به نماز حاضر نمی شوند . ج - تهذیب : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : هَمَّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله بإحراق قوم فی منازلهم کانوا یصلون فی منازلهم و لا یصلون الجماعه » (89). ترجمه : امام صادق علیه السلام فرمود : پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله تصمیم داشت خانه های کسانی را که در منزلهایشان نماز می خوانند وبه جماعت حاضر نمی شوند، بسوزاند. د - تهذیب : « عن ابن سنان عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال سمعته یقول: انّ اناسا کانوا علی عهد رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أبطئوا عن الصلاه فی المسجد فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیوشک قوم یدعون الصلاه فی المسجد أن نأمر بحطب فیوضع علی أبوابهم فتوقد علیهم نار فتحرق علیهم بیوتهم » (90). ترجمه : از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : در زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله مردمی بودند که در نماز خواندن در مسجد کوتاهی می کردند . پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود

: به زودی دستور می دهم، نسبت به کسانی که نماز در مسجد را رها می کنند، هیزم درِ خانه هایشان بریزند و آنها را آتش بزنند . ه - صحیح بخاری :« انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : و الّذی نفسی بیده، لقد هممت ان آمر بحطب فیحطب ثمّ آمر بالصلاه فیؤذّن لها ثمّ آمر رجلا فیؤم النّاس ثمّ اخالف إلی رجال فأحرق علیهم بیوتهم » (91). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : قسم به کسی که جانم در دست اوست ، تصمیم داشتم دستور بدهم هیزم جمع کنند، سپس فرمان نماز صادر کنم، تا برای نماز اذان گفته شود . سپس دستور دهم مردی بر مردم امامت کند، آنگاه از پشت سر با مردانی درآیم، پس خانه هایشان را آتش بزنم . و - صحیح بخاری : « عن النّبی صلی الله علیه وآله قال : لقد هممت ان آمر بالصّلاه فتقام ثمّ اخالف إلی منازل قوم لا یشهدون الصلاه فاحرق علیهم » (92). ترجمه : از پیامبر صلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود : تصمیم داشتم فرمان نماز صادر کنم، پس نماز به پا داشته شود، سپس از پشت به منزل کسانی که به نماز حاضر نمی شوند درآیم و ( خانه ) آنها را آتش بزنم (93). اگر سوزاندن خانه ها کار غیر عاقلانه بود، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله هرگز مردم را به آن تهدید نمی فرمود . 2 - سوخته شدن به آتش، نشانه قبول شدن قربانی هابیل است : الف - إکمال الدّین وإتمام النّعمه : «عن أبی جعفر محمّدبن علیّ الباقر علیهما السلام قال : ...، فتقبّل

قربان هابیل و لم یتقبّل قربان قابیل، و هو قول اللَّه عزّوجلّ : « و اتل علیهم نبأ أبنی آدم بالحقّ إذ قرّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لم یتقبّل من الآخر » (94) ؛ وکان القربان إذا قبل تأکله النّار » (95). ترجمه : از امام باقر علیه السلام نقل شده که ( ضمن حدیثی ) فرمود : قربانی هابیل قبول شد و خدای عزّوجلّ می فرماید : بخوان بر آنان داستان دو فرزند آدم را هنگامی که قربانی کردند، پس از یکی از آنان قبول شد و از دیگری قبول نشد ؛ و قربانی هر گاه قبول می شد، آتش آن را می خورد . ب - کافی : « عن أبی جعفر علیه السلام قال : ...، فتقبل قربان هابیل و لم یتقبل قربان قابیل ، وهو قول اللَّه عزّوجلّ : « و اتل علیهم نبأ أبنی آدم ... » ؛ و کان القربان تأکله النار » (96). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : قبول شد قربانی هابیل و قبول نشد قربانی قابیل ؛ و آن گفتار پروردگار است که ( در قرآن می فرماید ) : بخوان بر آنان داستان دو فرزند آدم را ... ؛ و قربانی را آتش می خورد . ج - علل الشّرایع : « عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : انّ قابیل لما رأی النّار قد قبلت قربان هابیل قال له ابلیس : انّ هابیل کان یعبد تلک النار » (97). ترجمه : از امام صادق علیه السلام است که فرمود : هنگامی که قابیل دید آتش قربانی هابیل را پذیرفت، ابلیس به وی گفت : هابیل پیوسته آتش

را می پرستید ( که قربانیش قبول شد ). د - کامل : « فارسل اللَّه نارا بیضاء فاکلت قربان هابیل و ترکت قربان قابیل و بذلک یقبل القربان إذا قبله اللَّه » (98). ترجمه : خداوند آتشی سفید فرستاد، پس قربانی هابیل را خورد و قربانی قابیل را وا گذارد و هنگامی که خداوند قربانی را قبول می کرد، به همین صورت بود ؛ ( یعنی آتش می فرستاد و قربانی را می سوزاند ). ه - کشّاف : « فقبل قربان هابیل بأن نزلت نار فأکلته » (99). ترجمه : قربانی هابیل قبول شد، به این صورت که آتشی فرود آمد، پس قربانی را خورد . اگر سوزاندن به آتش حکیمانه و عاقلانه نبود، خداوند آن را وسیله قبولی قربانی هابیل قرار نمی داد ؛ بلکه از مدارک دیگر استفاده می شود که این کار سنّتی برای قبول قربانیها بوده که اهل کتاب و شیعه و سنّی در نقل آن توافق دارند . از باب نمونه در «قاموس کتاب مقدّس» می نویسد: « آتش یکی از علامات حضور حضرت اقدس الهی وقبول کردن قربانیهای قربانی گذاران بود » (100)؛ و در سِفْر لاویان آمده است : « و آتش از حضور خداوند بیرون آمده و قربانی سوختنی و پیه را بر مذبح بلعید » (101) ؛ و در سِفْر داوران (102) به بعد نیز به تفصیل این بحث آمده است . در کتاب اوّلِ پادشاهان می نویسد : « آنگاه آتش یَهُوَه افتاده قربانی سوختنی و هیزم و سنگها و خاک را بلعید » (103) ؛ و در کتاب اوّل تواریخ ایام می نویسد : « وداود در آنجا مذبحی به جهت خداوند

بنا نموده، قربانیهای سوختنی و ذبائح سلامتی گذرانید و نزد خداوند استدعا نمود و او آتشی از آسمان بر مذبح قربانی سوختنی ( نازل کرده ) او را مستجاب فرمود » (104). قرآن کریم می فرماید : « أَلَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَیْنَآ أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّی یَأْتِیَنَا بِقُرْبَانٍ تَأْکُلُهُ النَّارُ قُلْ قَدْجَآءَکُمْ رُسُلٌ مِّنْ قَبْلِی بِالْبَیِّنَاتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِن کُنْتُمْ صَادِقِینَ » (105). آنان که گفتند : خداوند با ما پیمان بسته است که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم، تا آنکه برای ما یک قربانی بیاورد که آتش آن را بخورد ؛ بگو پیامبران پیش از من برای شما معجزاتی آوردند و آنچه را هم که شما می گوئید ( قربانی ) نیز آوردند، پس چرا آنها را کشتید اگر راست می گوئید . قرآن به صراحت می گوید که : انبیاء سلف به عنوان یک معجزه، قربانی سوختنی را برای مردم آوردند . باز می گوییم اگر سوزاندن این اموال غیر عاقلانه بود، چرا خداوند آن را علامت و نشانه قبولی قربانی قرار داده بود ؟! 3 - پیامبر صلی الله علیه وآله به اسامه بن زید دستور احراق می دهد : روز دوشنبه، چهار روز به آخر صفر مانده، سال یازده هجرت، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله حکم جنگ با رومیان را صادر فرمود . روز سه شنبه بود که اسامه بن زید را احضار فرمود و او را به فرماندهی لشکر گماشت و فرمود :

« فقد ولّیتک علی هذا الجیش فاغر صباحا علی أهل اُبْنَی و حرق علیهم » (106). ترجمه : تو را بر این لشکر گماشتم، صبحگاه مردم اُبْنَی را

تاراج کن و ( خود و اموالِ ) آنان را بسوزان . تصادفاً پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله آخر ماه صفر یا چند روز بعد از دنیا رفت؛ سپس اسامه به دستور ابی بکر با لشکر اسلام حرکت کرد و چون به ابنی رسید، همان دستورِ پیامبر را اجرا کرد ؛ واقدی می نویسد : « فلمّا إنتهی إلی اُبْنَی فنظر إلیها منظر العین عبأ أصحابه و قال : إجعلوها غاره و لاتمنعوا فی الطلب و لاتفترقوا، و اجتمعوا و أخفوا الصوت و اذکروا اللَّه فی أنفسکم و جردوا سیوفکم وضعوها فیمن اشرف لکم . ثمّ دفع علیهم الغاره. فما نبح کلب و لاتحرّک أحد و ما شعروا الّا بالقوم قد شنوا علیهم الغاره ینادون بشعارهم : یا منصور اَمِت . فقتل من أشرف له و سبی من قدر علیه، و حرق فی طوائفهم بالنّار، و حرق منازلهم و حرثهم ونخلهم، فصارت اعاصیر من الدخان » (107). ترجمه : هنگامی که اسامه به ابنی رسید، مانند جاسوسان آنجا را زیر نظر گرفت . همراهان خود را آماده کرد و گفت : اینجا را غارت کنید و در جستجو کوتاهی نکنید و از یکدیگر پراکنده نشوید، گرد آئید و صداهاتان را آهسته کنید، ذکر خدا (اللَّه اکبر) را در دل گوئید و شمشیرها را برهنه کنید، به هر کس رسیدید ( شمشیر ) بر او نهید ؛ سپس به غارت پرداختند، به طوری که هیچ سگی به صدا در نیامد و هیچ کس از جای خود حرکت نکرد . آنها ( اهل ابنی )، هیچ نفهمیدند به جز اینکه ناگهان دیدند مورد غارت مسلمین قرار گرفته اند

و با شعار : ای منصور بمیران، فریاد زدند و به هرکس برخورد کردند، کشته شد و بر هرکس دست یافتند، او را اسیر کردند ؛ و در بین طوائفشان آتش انداختند و منازل و زراعت و درختهای خرمایشان را سوزاندند ، به طوری که به گرده بادهایی از دود تبدیل شد . اگر به آتش کشیدن اموال غیر عاقلانه بود، چرا پیامبر صلی الله علیه وآله به اسامه بن زید دستور می دهد قبیله « ابنی » و اموال و زراعت و نخلهای آن را به آتش بکشد ؟! اگر گفته شود احراق و سوزاندن غنائم قبل از فتح و پیروزی کامل، به منظور قطع علاقه های دشمن ویا به جهت شکست روحی آنان، کاری عاقلانه وحکیمانه است، ولی پس از فتح و پیروزی کامل و تسلّط بر دشمن، سوزاندن اموال آنها با تصاحب و تقسیم کردن غنائم آنها، که در شرایع قبل از اسلام معمول بوده، چه تفاوتی دارد ؟ در جواب گفته می شود : ما معتقدیم که خداوند، حکیم علی الإطلاق است و احکام و تکالیفی که به وسیله انبیاء به مردم ابلاغ می فرماید، خالی از حکمت نیست ، اعمّ از اینکه ما سرّ و فلسفه و حکمت و نتیجه آن را بدانیم یا ندانیم . و چون ثابت کردیم، با دلائل گذشته، که سوزاندن غنائم در ادیان گذشته حکمی از احکام خداوند بوده است . و به همین جهت، با ضِرْس قاطع می گوییم: حتماً حکمتی داشته، اگر چه ما آن حکمت را ندانیم . در کتاب « عیون أخبار الرّضا علیه السلام » از فضل بن شاذان نیشابوری حدیثی در بیان علل احکام

ذکر کرده ، که فضل بن شاذان در آخر آن حدیث تصریح کرده که این علل را از حضرت رضا علیه السلام شنیده ام . در اوّل این حدیث، چنین آمده است : « إن سأل سائل فقال : أخبرنی هل یجوز أن یکلف الحکیم عبده فعلاً من الأفاعیل لغیر علّه و لا معنی ؟ قیل له : لا یجوز ذلک لأنّه حکیم غیر عابث و لا جاهل » (108). ترجمه : اگر کسی بپرسد و بگوید : مرا آگاه کن که آیا جایز است ( خدایِ ) حکیم بنده خود را به کاری از کارها، بدون علّت و بدون مقصود و منظوری مکلّف گرداند؟ ( در جواب ) به او گفته می شود : چنین چیزی ممکن نیست ؛ زیرا او حکیمی است که کار بیهوده نمی کند و نادان هم نیست .

آنچه بزرگان از فقهاء گفته اند

فقهای بزرگ شیعه نیز به اتّکاء این ادلّه و آیات و همین اخبار و شواهد تاریخی بدون هیچ تردید و شبهه ای به حرمت استفاده از غنائم در ادیان گذشته تصریح کرده اند ؛ از آن جمله علّامه حلّی رحمه الله می فرماید : « غنیمت در ادیان گذشته حرام بوده است . غنیمت را جمع می کردند، آنگاه آتشی می آمد و آن را می سوزانید . امّا خدا چون پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را فرستاد به او انعام فرموده، خمس غنیمت را برای او قرار داد » (109).

علّامه مزبور در کتاب تذکره الفقهاء (110) نیز همین مضمون را آورده است . علّامه مجلسی رحمه الله هم در مرآت العقول (111) همین عبارت را آورده است ؛ و بدین جهت به طور قاطع این عبارات را گفته اند

که هم در صحّت احادیث مزبوره تردیدی نیست، و هم مطلب با آیات کتاب مجید موافقت دارد، و هم در کتب عهدین ( گرچه به خاطر تحریف شدن آنها به هیچ وجه قابل استناد نیست ) به این مطلب اشاره شده است .

ضمناً باید دانست که پیش از اسلام عادت بر آن بوده که غنائم جنگی را در اختیار سردار یا سرداران قرار می دادند ؛ آنچه سرداران می پسندیدند، خود برمی داشتند ، و مالهای منتخب را « صفایا » می نامیدند . به علاوه ربع اموال هم مخصوص آنان بود . باقی را به میل خود میان سربازان تقسیم می کردند . گاهی هم کلّیه غنائم اختصاص به امراء داشت (112) ؛ و معنی عبارتِ فاضل جواد در مسالک الأفهام، که می فرماید :

« کان فی الجاهلیه انّ الرؤساء منهم. کانوا یستأثرون الغنیمه لأنّهم أهل الرّیاسه » (113)، عبارت از این است که : همه غنائم را به خود اختصاص می دادند، نه تنها ربع آن را .

به هر حال احکام جاهلیّت ملاک احکام و قوانین اسلامی نیست .

زیرا پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود :

« ألا انّ کلّ شی ء من أمر الجاهلیه تحت قدمی موضوع » (114).

ترجمه : هر چیز از کارهای جاهلیّت را زیر دو پایم گذاردم .

فصل چهارم

آیا آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ...

سؤال - آیا آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، روشنگر یک حکم عملی و فرعی است یا ارشاد به یک امر اعتقادی و دانستنی ؟ جواب - اگر در قرآن کریم مخصوصاً آیاتی که به منظور اِعلام حکمی از احکام نازل شده و همچنین در روایاتی که به منظور بیان یک قانون از قوانین اسلامی از پیامبر صلی

الله علیه وآله یا ائمّه صادر شده دقّت کنیم، می یابیم که برای بیان حکم و ابلاغ قوانین اسلامی تعبیر خاصّی انتخاب نشده و نیز هیأت و ترکیب ویژه ای استخدام نگردیده؛ بلکه گاهی مادّه امر (ا - م ر) یا نهی (ن - ه - ی) استعمال شده است؛ مانند: « إِنَّ اللَّهَ یَأمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ وَ إِیتَآءِ ذِی الْقُرْبَی وَ یَنْهَی عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنْکَرِ ... » (115). و گاهی صیغه امر یا نهی به کار رفته است ؛ مانند : « أقم الصّلاه - آتوا الزّکاه - لاتأکلوا الرّبا - لا یغتب بعضکم بعضا » ؛ و در بعضی موارد از جمله هایی که به حسب ظاهر جمله خبریّه است، استفاده شده ؛ مانند : « و الوالدات یرضعن أولادهنّ - والمطلقات یتربّصن - و للَّه علی الناس حجّ البیت » ؛ و در پاره ای از موارد، خودِ حکم در قالب فعلی از افعال بیان شده ؛ مانند : « کتب علیکم الصّیام - حرّمت علیکم أمّهاتکم - أحل لکم ما وراء ذلکم - قد فرض اللَّه لکم تحله أیمانکم »، و امثال اینها . ولی آنچه فعلاً لازم است مورد بحث و بررسی قرار گیرد، نحوه دیگری از بیان احکام است که در کتاب و سنّت به چشم می خورد ؛ و آن اثبات حکم است به زبان اعلام موضوع، و یا نفی حکم است به زبان نفی موضوع، به این شرح که : گاهی شارع مقدّسِ اسلام به بیان حکم می پردازد و نسبت به موضوعِ حکم شرح و بسطی ندارد ؛ مانند : « أوفوا بالعقود » که در اینجا حکم به وجوب «

وفاء » را صادر فرموده، ولی نسبت به موضوع حکم، که عقود باشد، بیانی نفرموده ؛ و گاهی هم حکم را خاطر نشان می سازد و هم به توضیح موضوع پرداخته و آن را تحت عنوان مناسب و کلّی تری در می آورد ؛ مانند : « إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَ الْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ » (116). در اینجا هم حکم به وجوب اجتناب داده و هم موضوع را، که خمر و میسر وانصاب وازلام است، تحت عنوان رجس قرار داده وبه این وسیله مصادیق رجس را معرّفی فرموده، که خودِ این عنوان تلویحاً نوع حکم را مشخّص می سازد . یا در قرآن می فرماید : «وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذًی فَاعْتَزِلُواْ النِّسَآءَ فِی الْمَحِیضِ وَلَاتَقْرَبُوهُنَّ »(117) در این آیه هم حکم به وجوب اعتزال صادر شده، و هم عنوان موضوع طرح شده ( أذی ). و نیز مشابه دو آیه قبل است : « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُواْ بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ » (118). ولی در پاره ای از موارد تنها به ذکر موضوع پرداخته و مخاطب را با موضوع آشنا می سازد و نسبت به حکم ساکت است ؛ و این در موردی است که مخاطب به ضوابطِ قوانین اسلامی آگاهی دارد . تنها کافی است موضوع حکم به وی معرّفی شود . در اینجا است که شارع، قانون و حکم را به صورت اعلامِ موضوع بیان می نماید ؛ مثلاً ابتدا به بیان یک حکم کلّی پرداخته، می فرماید : « وَ لِکُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِیَ مِّمَا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمَانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیداً » (119). برای هرکس از آنچه

والدین و خویشان از خود بگذارند، وارثانی قرار داده ایم ؛ وکسانی که پیمانهای شما آنان را به شما مربوط ساخته (ضامن جریره)، پس به آنان نصیبشان را بدهید که خدا بر هر امری گواه است . در این آیه شریفه حکم اموال میّت صادر شده، که واجب است به ورثه پرداخته شود و با بیان این آیه، ضابطه ارث و حکم نصیب ورثه را معیّن می کند . سپس وقتی به آیات دیگر ارث مراجعه می شود ، آنجا حکم تکرار نشده ، بلکه تنها نصیب هر یک تعیین شده ؛ مثلاً در سوره نساء سهم یک دختر یک دوّم تعیین شده، وسهم دو دختر وبیشتر دو سوّم، و سهم هریک از پدر و مادر یک ششم، و اگر فقط مادر حیات داشته باشد یک سوّم . می فرماید : « فَإِن کُنَّ نِسَآءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُّنَ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَ إِن کَانَتْ وَاحِدَهً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِن کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ یَکُن لَّهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن کَانَ لَهُ إِخْوَهٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِیَّهٍ یُوصِی بِهَآ ... » (120). اگر زنان بیش از دو نفر باشند، دو سوّم میراث مخصوص آنها است، و اگر وارث یک دختر باشد، نصف ( مال ) به او تعلّق دارد و برای هر یک از پدر و مادر اگر برای متوفّی فرزندی باشد، یک ششم میراث است و اگر برای او فرزندی نباشد و پدر ومادر از او ارث ببرند، سهم مادرِ متوفّی یک سوّم است ؛ ولی اگر برای متوفّی برادرانی باشد، برای مادرش یک ششم میراث خواهد

بود . در این آیه و آیات مشابه آن، حکم سهام به میان نیامده، زیرا مخاطب حکم را از آیه دیگر آموخته، تنها کافی است سهم هر یک از ورثه به وی ابلاغ شود . در احادیث نیز این روش در بیان احکام وجود دارد ؛ مثلاً در مورد طواف و اینکه در طوافِ واجب طهارت لازم است، در بعضی از روایات به جای آنکه صریحاً دستور وجوب وضوء را صادر کند، طواف را به منزله نماز قرار داده می فرماید : «الطواف بالبیت صلاه» ؛ وطواف را از مصادیق نماز می شمارد و از این مسیر حکم را اثبات می نماید، یا در بعضی روایات در مورد حکم به حرمت خویشان رضاعی می فرماید : « الرضاع لحمه کلحمه النسب » ؛ یعنی رضاع پیوندی، مانند پیوند نسب است ؛ و به وسیله تشبیه، حکم به حرمت را تفهیم می نماید . امّا نفی حکم به زبان نفی موضوع، در احادیث مأثوره نمونه های فراوان دارد، از جمله در مسأله « کثیر الشّک » می فرماید : « لا شکّ لکثیر الشکّ » ؛ یعنی شکّی برای کثیر الشّک نیست . مقصود واقعی در این جمله آن است که کثیر الشّک حکم شک کنندگان دیگر را ندارد ؛ ولی برای انشاء این حکم ظاهراً نفی اصل موضوع شده، می فرماید : « لا شک » ؛ یعنی اصلاً شکِ کثیر الشّک، شک نیست . و جالب تر آن است که سؤال کنندگان نیز در موقعی که می خواستند از حکمی سؤال کنند، موضوع را مطرح می کردند ؛ مانند : « یسئلونک عن المحیض » (121) ؛ یعنی: از زن حائض از تو می پرسند .

« یسئلونک عن الیتامی » (122)؛ یعنی : از تو راجع به یتامی می پرسند . « یسئلونک عن الأنفال » (123) ؛ یعنی : از تو راجع به انفال می پرسند . « یسئلونک عن الشّهر الحرام قتال فیه » (124) ؛ یعنی : از تو راجع به جنگ در ماه حرام می پرسند . «یسئلونک عن الخمر والمیسر» (125)؛ یعنی: از تو راجع به شراب و قمار می پرسند. که در همه این موارد در حقیقت از حکم استفهام و سؤال می کردند . ولی در متنِ سؤال موضوع حکم را عنوان می کردند . بعد از توضیح این مطالب، وقت آن رسیده است که آیه خمس بررسی شود تا معلوم گردد آیه روشنگر یک حکم عملی و فرعی است، نه ارشاد به یک امر اعتقادی و دانستنی . اوّلاً : با اینکه عامّه و خاصّه در متعلّق خمس و کیفیّت تقسیم آن با هم اختلاف دارند، ولی در این جهت متّفقند که این آیه مبیّن حکم خمس است و همه علمای اسلام بدون استثناء وجوب خمس را از این آیه استنباط کرده اند ؛ حتّی ابن هشام در سیره می نویسد : « ثمّ أَعْلَمَهم مقاسم الفی ء و حکمه فیه حین أحلّه لهم . فقال : و اعلموا انّما غنمتم من شی ء ... » (126). ترجمه : سپس موارد تقسیم غنائم و حکم خود را در آن به آنها اعلام فرموده، پس گفته است : و اعلموا ... . ثانیاً : عبارت آیه از نظر ادبی گویای یک حکم شرعی است، چنان که زمخشری می نویسد : « « فأنّ للَّه » مبتداء، خبره محذوف، تقدیره : فحقّ، - أو فواجب

- أنّ للَّه خمسه » (127). ترجمه : جمله « أنّ للَّه خمسه » ( که در تأویل مفرد است ) مبتدا، و خبر آن محذوف است ؛ و در تقدیر چنین است : « حقّ - أو واجب - أنّ للَّه خمسه » ؛ بنابراین حکم وجوب به واسطه خبرِ محذوف اعلام شده که سیاق کلام بر آن دلالت دارد . ثالثاً : به فرض اینکه گفتار زمخشری را نپذیریم، می گوییم : این آیه از مصادیق بحث گذشته است، یعنی بیان حکم است به زبان اعلام موضوع . زیرا هرگاه مخاطب دانست که خمس غنیمت در ملک وی نیست و مالک آن شش طایفه مذکوره در آیه هستند، وظیفه خود می داند که خمس را به آنها عرضه دارد، و این مقدار از مال را در دست خود امانت می داند . و خداوند در قرآن می فرماید : « إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤَدُّواْ الْأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا » (128). خدا به شما امر می کند که امانات را - البتّه - به صاحبانشان باز دهید . و چون تا علم به موضوع حاصل نگردد، مکلّف نسبت به حکم مسئولیّتی ندارد ( تنجیز حکم تابع علم به موضوع است )، خداوند فرموده : « و اعلموا ... ». پس در هر صورت آیه به طور قطع برای بیان یک حکم شرعی است، نه ارشاد به یک امر اعتقادی، آن طوری که بعضی ها گمان کرده اند .

اگر آیه شریفه خمس روشنگر...

سؤال - اگر آیه شریفه خمس روشنگر یک حکم عملی و فرعی است، پس چرا حکم با جمله « و اعلموا »، که با یک امر اعتقادی سازش دارد، شروع شده است ؟

جواب - با توجّه به کلمات علماء و دانشمندان فریقین، حکمت ذکر این جمله در ابتدای آیه شریفه آشکار می گردد : 1 - عالم شیعی مذهب، فاضل مقداد، در کتاب خود می نویسد : « « إن کنتم آمنتم باللَّه » و هو متعلّق بمحذوف ، أی کون الخمس لهؤلاء المذکورین واجب، فأدّوه، إن کنتم آمنتم . بدلیل - فاعلموا - لأنّ المراد هنا من العلم، العمل بمقتضاها » (129).

ترجمه : جمله شرطیّه « إن کنتم آمنتم » متعلّق به فعل محذوف است ؛ یعنی خمسی که مخصوص همان کسانی است که در آیه نام برده شده اند، واجب است، پس اداء کنید اگر ایمان آورده اید ( که جمله : « فأدّوه » در تقدیر است ) به دلیل « واعلموا »، زیرا در اینجا مراد از علم، عمل به مقتضای آیه است . 2 - دانشمند مشهور معتزلی، زمخشری، در تفسیر کشّاف می نویسد : « فإن قلت : بم تعلّق قوله : « إن کنتم آمنتم باللَّه » ؟ قلت : بمحذوف یدلّ علیه (واعلموا) ؛ المعنی : إن کنتم آمنتم باللَّه فاعلموا أنّ الخمس من الغنیمه یجب التقرب به، فاقطعوا عنه أطماعکم و اقتنعوا بالأخماس الأربعه، و لیس المراد بالعلم المجرّد، و لکنّه العلم المضمن بالعمل، و الطاعه لأمر اللَّه تعالی ؛ لأنّ العلم المجرّد یستوی فیه المؤمن و الکافر » (130). ترجمه : اگر بگویی : « إن کنتم آمنتم باللَّه » به چه چیز تعلّق دارد ؟ می گویم : به فعل محذوفی که جمله « و اعلموا » بر آن دلالت دارد . و معنی این است که : اگر ایمان به خدا

دارید، بدانید که تقرّب به خدا به واسطه پرداختن خمس غنیمت واجب است، پس طمعهای خودتان را از آن قطع کنید. و به چهار پنجم آن قانع باشید . و مراد از علم، علم تنها نیست، ولیکن مراد علمی است که توأم با عمل وفرمان برداری خدا باشد، زیرا علمِ تنها مؤمن و کافر در آن یکسان اند . زمخشری جمله شرطیّه « إن کنتم آمنتم باللَّه » را قرینه دانسته بر اینکه مراد از علم اعتقاد و دانستن صرف نیست . 3 - مفسّر معروف اشعری مذهب ، ناصر الدّین ابو سعید ، مشهور به بیضاوی در تفسیر خود « أنوار التنزیل » می نویسد : « « إن کنتم آمنتم باللَّه » متعلّق بمحذوف دلّ علیه و اعلموا أی : إن کنتم آمنتم باللَّه فاعلموا انّه جعل الخمس لهؤلاء فسلموه الیهم و اقتنعوا بالاخماس الاربعه الباقیه ، فإنّ العلم العملی إذا أمر به لم یرد منه العلم المجرّد لانّه مقصود بالعرض و المقصود بالذات هو العمل » (131). ترجمه : جمله « إن کنتم ... » متعلّق به فعل محذوفی است که « واعلموا » بر آن دلالت دارد ؛ یعنی اگر ایمان به خداوند متعال دارید، بدانید که خمس (یک پنجم) برای آنان قرار داده شده، پس خمس را به آنان تسلیم کنید و به چهار پنجم باقیمانده قناعت کنید ؛ و علم قابل عمل هرگاه مورد امر قرار گیرد، دانستن صرف از آن اراده نمی شود، زیرا دانستن تنها مقصود بالعرض است و مقصود بالذات فقط عمل است.

آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا عاملین آن جناب

سؤال - آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا عاملین آن جناب، مأمور أخذ و

دریافت خمس بودند یا مردم موظّف به پرداخت آن بودند ؛ و آیا پیامبر صلی الله علیه وآله دهنده بود یا گیرنده ؟ جواب - همچنان که در زکات گاهی به پیامبر صلی الله علیه وآله خطاب می شد که : « خذ من أموالهم صدقه» یعنی از اموال مردم زکات بگیر، گاهی هم به مردم توصیه می شد که: « آتوا الزّکاه » ؛ یعنی زکات را بپردازید ؛ در مورد خمس نیز چنین است ، زیرا گاهی پیامبر صلی الله علیه وآله خود یا کارمندانش خمس را می گرفتند و یا پیامبر صلی الله علیه وآله به کارمندان دستور می داد که خمس را بگیرند ؛ مانند نامه ای که به عمرو بن حزم، کارمند خود می نویسد ؛ و در ضمن نامه، مأموریّتهای وی را متذکّر می شود و می نویسد : « و أمره أن یأخذ من الغنائم ( المغانم ) خمس اللَّه » (132). ترجمه : به وی امر فرمود که از غنیمتها خمس خدا را بگیرد . و گاهی به مردم توصیه می کند که خمس را بپردازند ، چنان چه از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل شده که آن بزرگوار به ابی ذر و سلمان و مقداد، ضمن اینکه فرایض و واجبات اسلامی را به آنان تعلیم می داد، می فرمود : « و إخراج الخمس من کلّ ما یملکه أحد من النّاس حتّی یرفعه إلی ولیّ المؤمنین و أمیرهم » (133). ترجمه : بیرون کردن خمس از هرچه که مردم آن را مالک می شوند نیز واجب است، تا آنکه آن را به دست سرپرست مؤمنین و زمامدارشان برسانند . باز می بینیم پیامبر اکرم صلی الله علیه

وآله به شرحبیل بن کلال ونعیم بن کلال وحارث بن کلال، که رؤسای قبیله : ذی رعین وقبیله معافر و قبیله همدان بودند، نامه ای نوشته، که در متن آن نامه چنین آمده است : « أمّا بعد، فقد رجع رسولکم، و اعطیتم من الغنائم خمس اللَّه عزّوجلّ » (134). ترجمه : فرستاده ( و نماینده شما، به سوی من ) بازگشت و شما از غنیمتها خمس خدای عزّوجلّ را داده بودید . در این نامه، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به خمسی که آن را پرداخته اند، اشاره فرموده است . و نیز پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به سایر قبائل نامه نوشته و آنان را مأمور به پرداخت خمس فرموده است، با توجّه به اینکه در اکثر نامه ها ، عموم مردم را مخاطب قرار داده، بدین صورت که ابتدا رئیس قبیله را نام می برد و سپس با کلماتی مانند : « و من آمن معه » ؛ یعنی، و کسانی که به او ایمان آوردند ؛ یا : « و من تبعه من المسلمین » ؛ و مسلمانانی که از او پیروی می کنند، یا : « و من اسلم منهم » ؛ یعنی، وکسانی از آنها که اسلام آورده اند، سایر مردم قبیله رابه رئیس قبیله عطف می فرمود. اکنون به متن بعضی از نامه ها توجّه کنید : 1 - کتابه صلی الله علیه وآله لعمرو بن معبد الجهنی و بنی الحرقه من جهینه و بنی الجرمز من جهینه : من أسلم منهم ...، و اعطی من الغنائم الخمس (135). 2 - کتابه صلی الله علیه وآله لمالک بن أحمر الجذامی : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب

من محمّد رسول اللَّه لمالک بن أحمر و لمن تبعه من المسلمین، امانا لهم ما اقاموا الصلاه ... ، و ادّوا الخمس من المغنم (136). در این نامه به مالک بن احمر و قبیله اش دستور داده که خمس غنیمت را بدهند . 3 - کتابه صلی الله علیه وآله لعبد یغوث بن وعله الحارثی : ان له ما أسلم علیه من أرضها و أشیائها ( یعنی نخلها ) ما اقام الصلاه و آتی الزکاه، و اعطی خمس المغانم فی الغزو » (137). توضیح اینکه : در مکاتیب الرّسول می نویسد : « عبد یغوث یک قبیله از بنی حارث هستند، نه اینکه اسم شخص خاصّی باشد ». در این نامه به آنها دستورِ پرداخت خمس می دهد . 4 - کتابه صلی الله علیه وآله لجناده : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه لجناده و قومه و من اتّبعه، باقام الصلاه ...، و اعطی الخمس من المغانم خمس اللَّه (138). در این نامه به جناده و قبیله اش می نویسد که خمس از غنیمتها، که خمس خداست، را بپردازید . 5 - کتابه صلی الله علیه وآله لنهشل بن مالک الوائلی الباهلی : باسمک اللهم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه لنهشل بن مالک و من معه من بنی وائل لمن اسلم، ... ، و اعطی من المغنم خمس اللَّه (139). در این نامه به بنی وائل می نویسد که باید از غنیمتها، خمس خدا را بپردازید . 6 - کتابه صلی الله علیه وآله لفجیع بن عبداللَّه : هذا کتاب من محمّد النبی للفجیع و من تبعه ومن اسلم، ... ، و اعطی من المغنم

خمس اللَّه (140). در این نامه به فجیع و دیگر مسلمانان می نویسد که خمس خدا را از غنائم بپردازید . 7 - کتابه صلی الله علیه وآله لبنی جوین الطائیین : لمن آمن منهم باللَّه، ... ، و اعطی من المغانم خمس اللَّه (141). در این نامه به طائی ها دستور می دهد که از غنائم، خمس خدا را بدهند . 8 - کتابه صلی الله علیه وآله لبنی معاویه بن جرول الطائیین : لمن اسلم منهم، ...، و اعطی من المغانم خمس اللَّه (142). در این نامه به دسته ای دیگر از طائیین، همان دستور را می دهد . 9 - کتابه صلی الله علیه وآله لجهینه : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من اللَّه العزیز علی لسان رسوله بحقّ صادق و کتاب ناطق، مع عمرو بن مره، لجهینه بن زید : ان لکم بطون الأرض ... ، علی ان تؤدّوا الخمس (143). در این نامه به جهینه می نویسد که باید خمس را بدهد . 10 - کتابه صلی الله علیه وآله لصیفی بن عامر : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، هذا کتاب من محمّد رسول اللَّه ، لصیفی بن عامر علی بنی ثعلبه بن عامر ، من اسلم منهم و اقام الصلاه وآتی الزکاه، و اعطی خمس المغنم و سهم النبی و الصفی فهو آمن بامان اللَّه (144). در این نامه می فرماید : هرکس خمس غنیمت و سهم پیامبر و اموالِ برگزیده را بپردازد، در امان خدا است . با دقّت در این نامه ها، معلوم می شود که خمس را مردم باید بپردازند . حال اگر گفته شود که فرق است بین جنگهایی که خود پیامبر صلی الله

علیه وآله حضور داشتند و بین جنگهایی که شخص پیامبر حضور نداشتند ! به این صورت است که در جنگهایی که خود آن حضرت، حضور داشتند خمس را مردم نباید بدهند، بلکه پیامبر باید جدا کند ؛ و در جنگهایی که پیامبر صلی الله علیه وآله حضور نداشتند، مردم باید خمس غنائم را به نمایندگان آن حضرت بدهند . واضح است که اگر آن قبائل بدون اجازه پیامبر صلی الله علیه وآله به جنگ رفته بودند ، همه غنائم از پیامبر بود ؛ طبق روایتی که شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که فرمود : « إذا غزا قوم بغیر إذن الإمام فغنموا کانت الغنیمه کلّها للإمام، و إذا غزوا بأمر الإمام فغنموا کان الخمس للإمام » (145). ترجمه : هنگامی که قومی بدون اجازه امام جنگیدند و غنیمت بردند ، تمام غنیمتها مال امام است ؛ و اگر به امر امام جنگ کردند و غنیمت بردند ، یک پنجم آن مال امام است . و اگر به اجازه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به جنگ رفته بودند ، ناچار پیامبر امیری برای آنها معیّن کرده و آن امیر موظّف بود همان طور که پیامبر نسبت به غنائم رفتار می کرد ، عمل کند ؛ فرق گذاشتن بین پیامبر صلی الله علیه وآله و نمایندگان آن حضرت ، در این جهت، ادّعایی است بدون دلیل ؛ و اگر جنگی در کار نبوده، معلوم می شود در غیر غنائم نیز خمس بوده است . امّا اینکه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله گیرنده خمس بود یا دهنده ؟ همان طوری که توضیح داده شد،

موارد مختلف بود . در پاره ای از موارد، مانند غنائم جنگی، پیامبر صلی الله علیه وآله خمس را خود جدا می فرمود و به مصرف می رسانید و در این موارد، آن جناب دهنده تنها بود، ولی در پاره ای از موارد هم گیرنده و هم دهنده بود ؛ مثلاً در مناقب ابن شهر آشوب و نیز در صحیح مسلم درباره جریان فدک می گوید : « ثمّ فتحوا الباب و خرجوا إلی رسول اللَّه و أسلم من أسلم منهم فأقرهم فی بیوتهم وأخذ منهم أخماسهم، ... ». ترجمه : سپس درب را گشودند و به سوی رسول خدا بیرون آمدند و اسلام آورندگان، اسلامِ خود را ابراز داشتند، پس پیامبر صلی الله علیه وآله آنها را در خانه هایشان قرار داد و خمسهایشان را از آنها گرفت . و مسلّم است پس از گرفتن خمسها، آن را به مصرف هم رسانیده است .زیرا پس از این عبارت، می فرماید : « فنزل : « و آت ذا القربی حقّه ». قال : و ما هو ؟ قال : اعط فاطمه فدکاً » (146). ترجمه : پس آیه « و آت ذا القربی حقّه » نازل شد . فرمود : و آن حق چیست ؟ فرمود : فدک را به فاطمه ببخش . در صحیح مسلم آمده : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ادعوا إلیّ محمیه بن جزء . و هو رجل من بنی أسد، کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله استعمله (147) علی الاخماس » (148). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : محمیه بن جزء را به سوی من بخوانید . و

او از افراد بنی اسد بود که پیامبر صلی الله علیه وآله او را مأمور گرفتن خمس قرار داده بود . بنا بر این حدیث ، محمیه از جانب پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله عامل گرفتن خمس بوده است .در مسند احمد حنبل آمده است :« فقال عبداللَّه بن بریده : حدّثنی أبی بریده قال : أبغضت علیاً بغضاً لم یبغضه أحد قطّ قال : و أحببت رجلًا من قریش لم أحبّه إلّا علی بغضه علیاً . قال : فبعث ذلک الرجل علی خیل - فصحبته ما أصحبه إلّا علی بغضه علیاً - . قال : فأصبنا سبیّا . قال : فکتب إلی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ابعث الینا من یخمسه . قال : فبعث الینا علیاً » (149). ترجمه : عبداللَّه بن بریده گفت : پدرم ( بریده ) برای من نقل کرد که : من آنچنان با علی، دشمن بودم که هرگز هیچ شخصی با او اینطور دشمن نبود . و مردی بود از قریش که من او را دوست می داشتم . و دوستی من با او نبود مگر به خاطر دشمنی او با علی . اتّفاقاً آن مرد به سرکردگی لشکری گماشته و فرستاده شد . من او را همراهی کردم، و او را همراهی نکردم مگر به خاطر اینکه با علی دشمن بود . بریده گفت : تصادفاً به غنیمتی دست یافتیم . آنگاه، آن مرد به رسول اللَّه نامه ای نوشت که کسی را بفرست تا خمسِ این غنائم را بگیرد . بریده گفت : پیامبر صلی الله علیه وآله علی علیه السلام را فرستاد . در

این حدیث، حضرت علی علیه السلام را به عنوان عامل خمس و مأمور گرفتن خمس معرّفی کرده است (150).

فصل پنجم

غنیمت در لغت و اصطلاح عرب

سؤال - آیادرلغت واصطلاح واستعمالات عرب، «غنیمت» به چه معنی آمده است؟

در لغت

جواب - امّا در لغت : 1 - ازهری در تهذیب اللغه می نویسد : « قال اللیث : الغنم الفوز بالشی ء من غیر مشقّه » (151). ترجمه : لیث گفته : غنیمت دست یافتن به چیزی بدون مشقّت و رنج است .

2 - در لسان العرب در مادّه « غنم » می نویسد : « و فی الحدیث : الرَّهن لمن رَهَنه له غُنمه و علیه غُرْمه ؛ غنمه : زیادته و نماؤه و فاضل قیمته ؛ ... . و فی الحدیث : الصوم فی الشتاء الغنیمه البارده . سمّاه : غنیمه، لما فیه من الأجر و الثواب » (152). ترجمه : در حدیث آمده که رهن مال کسی است که رهن داده، غنیمتش به نفع او و خسارتش برعهده اوست؛ وغنیمت رهن، رشد و درآمد وافزایش قیمت آن است؛ و در حدیث آمده که : روزه در زمستان، غنیمت بی رنج است و بدین جهت (روزه) غنیمت نامیده شده که در آن اجر و ثواب است . 3 - فیومی در مصباح المنیر می نویسد : « غنمت الشی ء ( اغنمه ) ( غنما ) : اصبته ( غنیمه ) و ( مغنما ) و الجمع ( الغنائم ) و(المغانم) و«الغُنْمُ بالغُرْم» ای:مقابل به،فکما انّ المالک یختص بالغنم ولایشارکه فیه أحد فکذلک یتحمّل الغرم و لایتحمّل معه أحد وهذا معنی قولهم : الغرم مجبور بالغنم » (153). ترجمه : غنمت الشی ء ( فعل ماضی ) و اغنمه ( فعل مضارع ) ؛ یعنی به آن چیز به عنوان بهره دست یافتم و جمع غنیمت غنائم و مغانم است ؛

و اینکه می گویند « الغنم بالغرم »، به این معناست که سود مقابل زیان است، پس همان طوری که غنیمت ( سود ) مخصوص مالک است و کسی در آن شریک نیست، همچنین مالک باید زیان را تحمّل کند وکسی با او در تحمّل زیان شریک نیست و همین، معنی گفتار مردم است که می گویند: «الغرم مجبور بالغنم» ؛(یعنی زیان به سود جبران می شود). 4 - فیروز آبادی در قاموس اللغه می نویسد : « المغنم و الغنیم و الغنیمه و الغنم بالضم : الفی ء، و غنم بالکسر غنما بالضم و بالفتح و بالتّحریک و غنیمه و غنمانا بالضم و الفوز بالشی ء بلا مشقّه » (154). ترجمه : مغنم و غنیم، و غنیمت و غنم ( به ضم ) : به معنی فی ء است ؛ و غنم (به کسر نون) که (مصدرش) غنم (به ضم غین و به فتح غین) و غنم (به حرکت نون) و غنیمت و غنمان (به ضم غین)، رسیدن به چیزی، بدون رنج است . 5 - طریحی در مجمع البحرین می نویسد : « الغنیمه فی الاصل هی الفائده المکتسبه » (155). ترجمه : غنیمت در اصل سودی است که به دست آید .6 - در منتهی الارب می نویسد : « غنم بالضم : غنیمت و پیروزی به چیزی بی دسترنج یا غنم در حصول چیزی بی دسترنج آید و بس و در غنیمت غیر آن ... ؛ غنیمت کسفینه : مالی که از حرب کفّار به دست یاب گردد ؛ و پیروزی به مالی بی دسترنج یا مال حرب کفّار و بس ... ؛ مغنم : مال از حرب کفّار حاصل شود و حصول

چیزی بی دسترنج » (156). 7 - معیار اللغه می نویسد : « الغنم بالغرم کقفل فیهما ای یقابل به فکما انّ المالک یختص بالغنم لایشارکه أحد فکذلک یتحمّل الغرم و لا یتحمّل معه أحد و هذا معنی قولهم الغرم مجبور بالغنم ، قال بعضهم : الغنیمه ما نیل من أهل الشرک ... . و عن آخر : الغنم کقفل الفی ء و الفوز بالشی ء بلا مشقّه » (157). ترجمه : غنم در مقابل غرم و هر دو بر وزن قفل است، پس همان طور که مالک به تنهایی غنیمت ( سود ) را می برد و کسی با او شریک نیست، همچنین زیان را تحمّل می کند بدون اینکه کسی با او شریک باشد، و این معنی این است که می گویند : « الغرم مجبور بالغنم » ؛ بعضی گفته اند : غنیمت چیزی است که از اهل شرک به دست می آید ... ؛ و از دیگری نقل شده که غنم بر وزن قفل به معنی فی ء است و ( نیز ) رسیدن به چیزی بدون رنج است . 8 - در اقرب الموارد آمده است : « الغنیمه ما یؤخذ من المحاربین عنوه و الحرب قائمه و الفی ء ما نیل منهم بعد ان تضع الحرب اوزارها . جمعها : غنائم ... . و کلّ شی ء مظفور به، فإنّه یسمی غنماً بالضم و مغنماً و غنیمه » (158). ترجمه : غنیمت آن چیزی است که از جنگجویان با اِعمال قدرت گرفته می شود، درحالی که جنگ درگیر است، وفی ء چیزی است که ازآنان بدست می آید، پس از اینکه جنگ سنگینی های خود را فرو گذارد؛ (یعنی جنگجویان سلاح خود را فرو گذارند و

جنگ خاتمه یابد ) . جمع آن غنائم است ... ؛ و هر چیزی که انسان به آن پیروز شود و دست یابد، آن را غنم - به ضمّ غین - و مغنم و غنیمت نامند . 9 - در المنجد آمده : « غَنِمَ - غُنْماً الشی ء: فاز به و ناله بلابدل ... ؛ الغنیمه جمعها، غنائم : مایؤخذ من المحاربین عنوه ؛ المکسب عموماً . یقال : « غنیمه بارده » أی طیّبه أو بلاتعب ؛ و قولهم « الغُنْم بالغُرْم » أی مقابل به » (159). ترجمه : غنیمت برد چیزی را، یعنی : به آن دست یافت و به آن چیز رسید بدون عوضی ... ؛ غنیمت جمعش غنائم است و آن چیزی است که از جنگیان به زور گرفته می شود ؛ ( و معنی دیگرش ) به طور عموم، هر چیزی است که ( انسان ) کسب می کند و به دست می آورد، و گفته می شود : « غنیمت بارده » یعنی خوب یا بدون زحمت ؛ و اینکه ( عربها ) می گویند : « الغنم بالغرم »، بدین معنی است که خسارت در مقابل سود . 10 - در معجم الوسیط می نویسد : « ( غنم ) الشی ء - غنماً : فاز به ... ؛ و یقال : « الغنم بالغرم » مقابل به . فالّذی یعود علیه الغنم من شی ء یتحمّل ما فیه من غرم » (160). ترجمه : « غنم بالشی ء » دست یافتن به آن چیز است و گفته می شود : « الغن بالغرم »، یعنی سود در مقابل زیان ؛ پس کسی که سود به وی

باز می گردد، او نیز باید تحمّل کند زیانی را که در آن است .

11 - راغب اصفهانی می نویسد : « و الغُنم إصابته و الظفر به ثمّ إستعمل فی کلّ مظفور به من جهه العدی و غیرهم ، قال : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » » (161). ترجمه : غُنم، رسیدن و دست یافتن به سود و بهره است، سپس در مورد سودی که از ناحیه دشمنان یا غیر اینها به دست آمده، استعمال شده است . خداوند فرموده است : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء ... ».

12 - ابوالبقاء در کلّیات می نویسد : « الغنم بالضم ، الغنیمه و غنمت الشی ء اصبته غنیمه و مغنما و الجمع غنائم و مغانم والغنم بالغرم أی مقابل به » (162). ترجمه : غنم به ضم غین ، و غنیمت و مغنم ، جمعش غنائم و مغانم ، و « الغنم بالغرم » یعنی غنیمت در مقابل خسارت است .

غنیمت در استعمالات و عرف عرب

با مراجعه به اشعار جاهلی می یابیم که غنیمت به معنی مطلق درآمد است ، وبه همین جهت درآمدهای جنگی را غنیمت گویند . به عبارت دیگر غنائم جنگی یکی از مصادیق معنای غنیمت است، نه اینکه غنیمت تنها به معنی غنائم جنگی باشد ؛ برای نمونه به اشعار زیر توجّه نمائید : 1 - قرطبی (أبی عبداللَّه محمّد بن أحمد الأنصاری) در کتاب تفسیرش می گوید : « الغنیمه فی اللغه ما یناله الرجل أو الجماعه بسعی و من ذلک قول الشاعر : و قد طوَّفت فی الآفاق حتّی رضیت من الغنیمه بالإیاب » (163). ترجمه: غنیمت در لغت آن چیزی است که یک

نفر یا یک گروه با تلاش وکوشش به آن برسند ؛ و از همین مفهوم است قول شاعر که می گوید : « در اطراف جهان گردش کردم تا در میان همه درآمدها به بازگشت راضی شدم ». شاعر بازگشت خود را به وطن غنیمت خوانده است . 2 - لبید ( که یکی از شاعرانِ به نام جاهلی است و صاحب یکی از معلّقات سبع است) درمعلّقه خود، که چهارمین قطعه از معلّقات سبع است، درتوصیف قوم خود به جود و سخا گوید : « فضلا و ذو کرم یُعین علی الندی سَمْحُ کسوب رغائب غَنّامُها ». زوزنی در شرح معلّقات سبع در تفسیر این شعر می گوید : « یقول : یفعل ما سبق ذکره تفضّلًا و لم یزل منّا ، کریم یعین أصحابه علی الکرم أی : یعطیهم ما یعطون جواب یکسب رغائب المعالی و یغتنمها » (164). ترجمه : شاعر می گوید : از روی نیکی و احسان آنچه در اشعار قبل ذکر شده، انجام گرفته می شود ؛ و پیوسته در بین ما مرد کریمی وجود دارد که به یاران خودش در جود و بخشش کمک می دهد ؛ یعنی آنچه آنها به دیگران می بخشند، او به آنان (یاران خود) می بخشد؛ ودر بین ما مرد بسیار بخشنده وجود دارد، که تحصیل کننده بزرگیها و به دست آورنده آقائیها است . در این شعر « غنّام » به معنی کسی است که در به دست آوردن بزرگیها بسیار تلاش می کند و به معنی همان « کسوب » به کار رفته است . 3 - مرحوم سیّد مرتضی در کتاب « امالی » از مروان بن أبی حفصه

نقل کرد که او می گوید : « إذا هنّ القین الرحال ببابه حططن به ثقلا و أدرکن مغنما » (165). و اشعار بسیاری در این زمینه جمع آوری شده که از حوصله این رساله بیرون است ؛ و ما برای نمونه در نحوه استعمال غنیمت در روایات، به چهار جمله از نهج البلاغه اکتفا می کنیم :

1 - در خطبه 76 درباره صفات خوب مردان می گوید : « إغتنم المهل » (166) ؛ یعنی : مهلت را غنیمت شمرده است .2 - در کلام 120 درباره اخذ به شرایع می فرماید : « من أخذ بها لحقّ و غنم » (167) ؛ یعنی هر که از شرایع پیروی کند، به حقّ ملحق شود و بهرمند گردد . 3 - در نامه ای به عثمان بن حنیف می نویسد : « فواللَّه ما کنزت من دنیاکم تبرا، و لا أدّخرت من غنائمها و فرا » (168). ترجمه : به خدا سوگند، از دنیای شما طلائی نیندوخته و از درآمدهای آن، مال فراوانی ذخیره نکرده ام . 4 - در عهدنامه مالک اشتر می نویسد : « و لا تکوننّ علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم » (169). ترجمه : مبادا نسبت به ایشان چون جانور درّنده ای باشی که خوردن آنان را غنیمت بدانی .

غنیمت در اصطلاح مفسّرین و فقهاء

فاضل ارجمند، آقای رضا استادی، درجزوه ای به نام «توضیحی پیرامون غنیمت در آیه خمس »، عبارات صد نفر از فقهاء و مفسّرین و لغویین را جمع و ذکر نموده اند که همه بالاتّفاق غنیمت را به معنی مطلق درآمد گرفته اند و ما گفتار لغویین آنها را قبلاً از آن کتاب نقل کردیم و اکنون به نام بعضی از فقهاء و کتابهایشان اشاره

می کنیم : 1 - شیخ صدوق ( متوفّای 381 ) در معانی الأخبار : ص 272 . 2 - ابن عقیل به نقل از کتاب معتبر محقّق اوّل . 3 - شیخ مفید (متوفّای 413) دررساله الغریه، به نقل ازمختلف علّامه: ج 3، ص 313. 4 - شیخ طوسی (متوفّای 460) درکتابهای خلاف : ج 2، ص 118؛ نهایه: ص 196؛ تبیان : ج 5 ؛ استبصار : ج 2 ، باب 30 ؛ و مبسوط : ج 2 ، ص 64 . 5 - شیخ ابوا الصلاح، به نقل از علّامه حلّی در مختلف : ج 3 ، ص 313 . 6 - شیخ امین الاسلام طبرسی ( متوفّای 548 ) در مجمع البیان : ج 4، ص 543 . 7 - ابوالفتح رازی ( متوفّای بعد از 552 ) در تفسیرش : ج 5 ، ص 414 . 8 - ابن زهره ( متوفّای 585 ) در کتاب غنیم (کتاب الزّکاه). 9 - ابن شهرآشوب (متوفّای 588) درکتاب متشابهات القرآن ومختلفه : ج 2، ص 175. 10 - ابن حمزه طوسی ( متوفّای سده ششم ) در کتاب وسیله : ص 203 ، کتاب الجهاد . 11 - محقّق صاحب شرایع ( متوفّای 676 ) در کتاب معتبر : ص 292 . 12 - علّامه حلّی ( متوفّای 726 ) در کتابهای منتهی : ج 2 ؛ تذکره الفقهاء : ج 1 ، ص 251 ؛ تحریر الاحکام : ج 1 ، ص 138 ؛ و مختلف : ج 3 ، ص 313 ، المقصد السّادس فی الخمس . 13 - مرحوم فخرالمحقّقین (متوفّای

771) در کتاب ایضاح القواعد: ج 1، ص 217. 14 - مرحوم شهید اوّل ( متوفّای 786 ) در الدروس الشرعیه : ج 1 ، ص 258 ، کتاب الخمس ؛ و بیان : ص 339 ، کتاب الخمس . 15 - مرحوم فاضل مقداد ( متوفّای 826 ) در کنز العرفان : ج 1 ، ص 248 ؛ و نیز در کتاب تنقیح . 16 - مرحوم شهید ثانی (متوفّای 965) درکتاب شرح لمعه: ج 2، ص 66؛ ومسالک. 17 - مرحوم ملّافتح اللَّه کاشانی(متوفّای 988)درتفسیرمنهج الصادقین: ج 4، ص 192. 18 - مرحوم ملّامحمّدتقی مجلسی ( متوفّای 1070 ) در شرح فقیه : ج 2 ، ص 41 . 19 - مرحوم فیض کاشانی(متوفّای 1091)درمفاتیح الشرایع:ج 1 ص 222،ووافی: ج 3. 20 - مرحوم فاضل جواد ( متوفّای سده یازدهم ) در مسالک الافهام : ج 2، ص 76، کتاب الخمس . 21 - مرحوم ملّاصالح مازندرانی (متوفّای 1086) درشرح اصول کافی: ج 7، ص 392. 22 - مرحوم شیخ حرّ عاملی ( متوفّای 1104 ) در وسائل الشیعه : ج 6 ، ص 338 . 23 - مرحوم جزائری ( متوفّای حدود 1150 ) در آیات الاحکام : ص 317 . 24 - مرحوم شیخ یوسف بحرانی ( متوفّای 1186 ) در حدائق : ج 12 ، ص 320 . 25 - مرحوم وحید بهبهانی ( متوفّای 1205 ) در شرح مفاتیح فیض . 26 - مرحوم میرزای قمی ( متوفّای 1231 ) در کتاب غنائم الایّام : ص 367 . 27 - مرحوم سید عبداللَّه شبّر ( متوفّای 1242 ) در کتاب تفسیرش : ص 194 . 28 - مرحوم ملّا احمد

نراقی ( متوفّای 1245 ) در مستند الشیعه : ج 2 ، ص 71 ، کتاب الخمس . 29 - مرحوم شیخ محمد حسن، صاحب جواهر (متوفّای 1266) در جواهر: ج 21، ص 147 ، کتاب الجهاد . 30 - مرحوم شیخ انصاری (متوفّای 1281) درکتاب طهارت: ص 525، کتاب الخمس. 31 - مرحوم حاج آقا رضا همدانی ( متوفّای 1322 ) در کتاب مصباح الفقیه : ج 3، ص 109، کتاب الخمس . 32 - مرحوم آیه اللَّه بروجردی ( متوفّای 1380 ) به نقل از زبده المقال ، تقریرات خمس آن مرحوم : ص 5 . 33 - مرحوم آیه اللَّه بهبهانی (متوفّای 1396) در کتاب مصباح الهدایه : ص 150 . 34 - مرحوم شیخ محمّد دزفولی ، در تجدید الدوارس : ج 5 ، ص 242 . 35 - مرحوم شیخ فیاض الدّین زنجانی ، در کتاب ذخائر الامامه : ص 7 . 36 - علّامه طباطبائی، در کتاب تفسیرش : ج 9 ، ص 89 - 91 (170). ممکن است گفته شود : معلوم نیست قبل از صدور روایاتی که در مورد سایر متعلّقات خمس آمده، از خود آیه غیر از غنائم جنگ متبادر بوده وشاید پیش از صدور روایات متبادر، غنائم جنگی بوده است و شاید فقهای ما که در بسیاری از موارد استیناس را در حکم استدلال می دانسته اند، برای مقابله با عامّه، که عدّه ای از آنها استحسان را در فقه کافی می دانسته اند، از آیه حکم مطلق غنائم را استیناس کرده اند ! ولی باید در جواب گفته شود : اگر از روایات شاهدی برای تعمیم نبود ، امکان داشت بگوئیم

فقهاء از « غنمتم » مطلق غنائم را استیناس کرده اند، ولی با مراجعه به روایات می بینیم پیامبر و ائمّه علیهم السلام برای اثبات تعلّق خمس به غیر غنائمِ جنگی نیز به همین آیه استدلال کرده اند ؛ و ما به بعضی از این روایات می پردازیم : 1 - روایتی صحیحه است که شیخ طوسی قدس سره آن را در تهذیب و استبصار ، ازعلیّ بن مهزیار از امام باقرعلیه السلام نقل می کند؛ در این روایت امام باقر علیه السلام می فرماید: « فأمّا الغنائم و الفوائد : فهی واجبه علیهم فی کلّ عام، قال اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، و الغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی : الغنیمه، یغنمها المرء، و الفائده یفیدها » (171). ترجمه : امّا غنائم و درآمدها : پس خمس آنها واجب است بر مردم در هر سال ، خداوند فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »، و غنائم و فوائد غنیمتی است که انسان می برد و سودهایی است که پیدا می کند . اکنون به شرح این حدیث می پردازیم : اجمالاً آنکه امام علیه السلام برای وجوب خمس در مطلق فوائد و غنائم، به آیه شریفه استناد فرموده، پس اگر علماء و فقهای شیعه غنیمت در آیه را به معنی مطلق غنائم گرفته اند، از باب استیناس نبوده، بلکه مستند به این گونه روایات می باشد . 2 - مرحوم شیخ صدوق روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله بدین مضمون نقل کرده : «انّه قال فی وصیته له: - یا علی - إن عبدالمطلب سنّ فی الجاهلیه خمس سنن أجراها اللَّه له فی الإسلام، حرم نساء الآباء علی الابناء فأنزل

اللَّه عزّوجلّ : « و لاتنکحوا ما نکح آباؤکم من النساء » (172) ؛ و وجد کنزا فأخرج منه الخمس و تصدق به، فأنزل اللَّه عزّوجلّ : « و اعلموا أنّ ما غنمتم من شی ء فأنّ للَّه خمسه ... » » (173). ترجمه : پیامبر صلی الله علیه وآله در ضمن پندهایی که به علی علیه السلام می داد، فرمود : یا علی، عبدالمطلب پنج سنّت در دوران جاهلیّت قرار داد که خداوند آنها را در اسلام اجرا فرمود ؛ وی زن پدرها را بر فرزندان حرام کرد وخداوند آیه: « ولاتنکحوا ما نکح آباؤکم من النساء » را نازل فرمود ؛ و دیگر اینکه گنجی پیدا کرد و خمس آن را در راه خدا انفاق کرد، پس این آیه نازل شد : « و اعلموا أنّ ما غنمتم ... ». اگر غنیمت در آیه تنها به معنی غنائم جنگی بود، آیه هیچ ارتباطی با سنّتِ عبدالمطلب نداشت ، پس این حدیث دلالت دارد که غنیمت به مطلق درآمد گفته می شود، که گنج یکی از مصادیق آن می باشد ؛ و خلاصه آنکه هر یک از خاصّه و عامّه مطابق مذهب خودشان برای غنیمت اصطلاحی قرار داده اند . دراصطلاح عامّه غنیمت فقط غنائم جنگی است؛ ودر اصطلاح خاصّه (شیعه)، طبق لغت و استعمالات عرب و احادیث مذکوره ، غنیمت به معنی مطلق درآمد است ؛ و شافعی در کتاب الام (174) و یحیی بن آدم در کتاب الخراج (175) و ماوردی در الأحکام السلطانیه (176) و ابو یوسف در الخراج (177)، چون همه از عامّه هستند ، مطابق مذهب خودشان غنیمت را برای غنائم جنگی اصطلاح گرفته اند

؛ و اصطلاح آنان برای شیعه حجّت نیست . سؤال - آیا وقوع آیه شریفه «أنّما غنمتم ...» دربین آیات جهاد می تواند شاهد این باشد که غنیمت فقط به معنی غنائم جنگی است؛ وبه تعبیردیگر آیات قبل و بعد که مربوط به جنگ است، آیا حاکی از این نیست که غنیمت، غنیمت دارالحرب است؟ جواب - بدیهی است که استناد به یک قانون عام در بیان یکی از موارد خاصه و مصادیق آن، بسیار معمول و حتّی در مکالمات روزمرّه کاملاً رایج است ، و در کلامِ خدا ( قرآن ) و روایات نیز بسیار به چشم می خورد ؛ و هرگز نباید فکر کرد که چون این حکم و قانون عام در این مورد و مصداق به کار آمده، پس ناچار منحصر به همین مورد است . و به قول معروف نباید مورد را مخصص عام قرار داد . مثلاً : ملاحظه فرمائید، در سوره انفال، خداوند می فرماید : « وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُم مِنَ السَّمَآءِ مَآءً لِیُطَهِّرَکُم بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطَانِ وَ لِیَرْبِطَ عَلَی قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ » (178). و خداوند آب را برای شما از آسمان فرو فرستاد تا شما را به آن آب پاک سازد و پلیدی شیطان را از شما ببرد و دلهای شما را به هم پیوند دهد و شما را به آن ثابت قدم نماید . این آیه به اجماع عموم مفسّرین، در جنگ بدر نازل شده و آیات قبل و بعد وحتّی خودِ آیه به قرینه: « ویثبّت به الاقدام »، مربوط به جنگ بدر است ؛ ولی در عین حال همه فقهاء و دانشمندان بزرگ،

آیه را دلیل بر مطهّریت آب به طور عموم گرفته اند و نزول این آیه را در مورد خاص، مانع عمومیّت این حکم قرار نداده اند . از جمله : 1 - فاضل مقداد می فرماید : « انّ صریح الآیه یدلّ علی الامتنان بکون الماء مطهّراً » (179). یعنی : صریح آیه دلالت دارد بر منّت گذاردن خداوند به اینکه آب مطهّر است . 2 - فاضل جواد می فرماید : « و فی الآیه دلاله علی کون الماء المطلق مطهّرا یتطهّر به من حدث الجنابه و غیره » (180). یعنی : و در آیه دلالت است بر اینکه آب پاک کننده است و آلودگی جنابت و غیره به وسیله آن پاک می گردد . 3 - مولی محمّد استر آبادی می نویسد : « و علی کلّ حال دلالتها علی أنَّ الماء طاهر مطهّر یتطهّر به من الاحداث و الاخباث ظاهره » (181) ؛ یعنی، به هر حال دلالت آیه بر اینکه آب پاک است و به واسطه آن، آلودگیهای باطنی و کثافتهای ظاهری پاک می گردد، روشن و آشکار است . 4 - محقّق اردبیلی می نویسد : « فیها دلاله علی کون الماء طاهراً و مطهراً یتطهّر به ویرفع حدث الجنابه به » (182) ؛ یعنی، در این آیه دلالت است بر اینکه آب پاک کننده است و به وسیله آن، آلودگی جنابت و غیره پاک می گردد . همچنین می بینیم خداوند در قرآن می فرماید : « وَ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ فَلَیْسَ عَلَیْکُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاهِ » (183). هنگامی که در زمین مسافرت کردید، بر شما باکی نیست که از ( تعداد رکعات ) نماز بکاهید (

نمازهای چهار رکعتی را دو رکعت انجام دهید ). آیات قبل و بعد و حتّی خود این آیه مربوط به جنگ و جهاد است، ولی ائمّه هدی علیهم السلام و علمای بزرگ شیعه همگان برای وجوب قصر در نماز مطلق مسافر ، به این آیه استناد فرموده اند و هیچ شخصی قائل نیست که این حکم در این آیه منحصر به سفر جنگی است . در کتاب « من لایحضره الفقیه » می فرماید : « روی عن زراره و محمّد بن مسلم أنّهما قالا : قلنا لأبی جعفر علیه السلام : ما تقول فی الصلاه فی السفر کیف هی ؟ و کم هی ؟ فقال : إنّ اللَّه عزّوجلّ یقول : « و إذا ضربتم فی الأرض فلیس علیکم جُناح أن تقصروا من الصّلاه » فصار التقصیر فی السفر واجباً کوجوب التمام فی الحضر، قالا : قلنا : إنّما قال اللَّه عزّوجلّ : « فلیس علیکم جناح » ولم یقل : افعلوا، فکیف أوجب ذلک کما أوجب التمام فی الحضر ؟ فقال علیه السلام : أو لیس قد قال اللَّه عزّوجلّ فی الصفا و المروه : « انّ الصفا و المروه من شعائر اللَّه فمن حج البیت أو اعتمر فلا جناح علیه أن یطوف بهما » (184) ألا ترون أن الطواف بهما واجب مفروض » (185). ترجمه : از زراره و محمّد بن مسلم روایت شده که آنها گفتند : ما به امام باقر علیه السلام گفتیم : چه می فرمائی در نماز در سفر ؟ چگونه است و ( عدد رکعات آن ) چقدر است ؟ فرمود : خداوند در قرآن فرموده : « هنگامی که

روی زمین سفر کردید، بر شما باکی نیست که از ( رکعات ) نماز بکاهید »، پس قصر در سفر واجب است مانند نمازِ تمام در حضر، آن دو نفر گفتند : ما به حضرت عرض کردیم : خداوند فرموده : « هنگامی که سفر کردید، بر شما باکی نیست » ؛ و نفرموده : حتماً به جا آورید، پس چگونه نماز قصر در سفر و تمام در حضر واجب است ؟ ( یعنی ظاهر آیه دلالت بر وجوب قصر ندارد .) حضرت فرمود : آیا خدا در قرآن در مورد صفا و مروه نفرمود که : « صفا و مروه از شعائر خداوند است پس کسی که حجّ خانه خدا و عمره به جا می آورد، باکی بر او نیست که آنها را طواف کند » ؛ آیا نمی بینید که طوافِ صفا ومروه واجب است؟! (یعنی با اینکه سعی بین صفا ومروه واجب است، خداوند کلمه « لا جناح، یعنی : باکی نیست » را به کار برده . پس می تواند کلمه « لاجناح » در مورد نماز مسافر هم معنی وجوب بدهد ).

امّا آیه خمس

ما به قرینه لغت و استعمالات عرب و روایات، ثابت کردیم که غنیمت به معنی مطلق فائده است ؛ و نیز ثابت کردیم که می توان قانون عامّی را در اثبات حکم یک مورد آن ذکر کرد . بنابراین چه مانعی دارد، در سوره انفال، برای اثبات وجوبِ خمس در غنائم جنگی، که یک مورد از موارد هفتگانه وجوب خمس است، خداوند به طور عموم فرموده باشد: «واعلموا أنّما غنمتم» ؟! وهرگز نمی توان گفت : چون مورد و مصداق مربوط به جنگ است،

پس این قانون نیز مربوط به غنائم جنگی است . خلاصه آنکه قانون کلّی به تطبیق مصادیق از کلّیت خارج نمی شود والاّ اگر کلّیات تنها در مورد خاصه قابل استناد باشد، باید گفت این آیه فقط ناظر به غنائمی است که در مورد جنگ بدر به دست آمده است ؛ زیرا مورد نزول آیه جنگ بدر بوده، همچنان که در کتاب زبده المقال به این مطلب اشاره کرده، می گوید : « الآیه و ان کانت نازله فی مورد خاص و هو غزوه بدر ... ؛ ولکن من المعلوم عدم اختصاصها بذلک المورد الخاص حتّی ان من ذهب من العامه إلی عدم وجوب الخمس فی مطلق الغنائم لم یخصه بخصوص مورد الآیه بل عممه إلی مطلق الغنائم المأخوذه فی الحروب مع انّه لو بیننا علی الجمود فی استفاده الحکم من الآیه بحیث لم نتعد موردها بوجه لوجب القول بعدم وجوب الخمس إلّا علی من شهد غزوه البدر فیما اغتنم من المشرکین فی تلک الغزوه، و لم یقل به أحد . فلا بدّ من التعدّی فی مورد الآیه لا محاله فنحن نتعدی منه إلی مطلق ما یصدق علیه الغنیمه سواء کان مکتسبا من الحرب أو من التجاره أو الصناعه أو غیر ذلک » (186). ترجمه : آیه گرچه در مورد خاصّی که جنگ بدر است، نازل شده ... ؛ ولیکن معلوم است که اختصاص به آن مورد خاص ( جنگ بدر ) ندارد، حتّی کسانی از عامّه که قائلند به اینکه خمس در مطلق غنائم واجب نیست، وجوب را منحصر به خصوص مورد آیه نکرده اند ، بلکه وجوب را به مطلق غنائمی که در جنگها گرفته می شود، تعمیم

داده اند ؛ با اینکه اگر ما در استفاده از آیه بخواهیم جمود داشته باشیم ، به طوری که از مورد آیه به هیچ وجه تعدّی نکنیم ، لازم است قائل شویم به عدم وجوب خمس ، مگر بر کسانی که در جنگ بدر حضور داشتند و در آن غنائمی که از مشرکین در همان غزوه گرفته اند، در صورتی که هیچ کس قائل به این مطلب نیست، پس به ناچار باید در مورد آیه تجاوز و تعدّی کرد ؛ پس بر این مبنی ( که از مورد آیه می توان تجاوز کرد ) ما نیز در مورد آیه که غنائم است به مطلق آنچه بر آن غنیمت اطلاق می شود، با استناد به دلائل، تعدّی و تجاوز می کنیم، خواه از جنگ بدر باشد، خواه از تجارت و صنعت یا از غیر اینها باشد .

یادآوری

چون به چند نفر از علمای بزرگ شیعه نسبت داده اند که آنان خمس را منحصر در غنائم جنگی می دانند، بدین جهت ما برای دفاع از حریم آن بزرگواران، اکنون به سؤال و جواب زیر می پردازیم : سؤال - نظریّه محقّق اردبیلی و محقّق سبزواری و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و فاضل جواد و علّامه مجلسی رحمهم الله در مسأله خمس چیست ؟ جواب - مرحوم اردبیلی ( معروف به مقدّس ) در کتاب شریف خود ، تحت عنوان آیه شریفه : « أنّما غنمتم ... » به بحث پرداخته و برای توضیح فرمایشات ایشان لازم است به این نکته توجّه کنید : در متعلّق خمس سه نظریّه و احتمال وجود دارد : 1 - متعلّق خمس تنها غنائم دارالحرب است، همچنان که اهل تسنن

می گویند .

2 - متعلّق خمس محدود و منحصر به هفت چیز یا بیشتر است، همچنان که اکثر اصحاب می گویند که : « خمس در هفت چیز واجب است : غنائم دار الحرب - ارباح مکاسب - معادن - گنجها - غوص - حلال مخلوط به حرام، وزمینی که کافرذمّی از مشرک خریداری می کند » ؛ و ابوالصلاح حلبی، میراث و هبه و صدقه را نیز ضمیمه کرده (187) ؛ و بعضی از فقهاء اشیاء دیگر را هم ضمیمه کرده اند . 3 - در کلّیه درآمدها و آنچه به دست انسان می آید، بدون حدّ و حصری، خمس واجب است . محقّق اردبیلی رحمه الله برای اثبات نظریّه اوّل، به ظاهر آیه استدلال فرموده، می گوید: « فهی تدلّ علی وجوبه فی غنائم دارالحرب ممّا یصدق علیه شی ء، و أی شی ء کان منقولاً و غیر منقول » (188). ترجمه : آیه دلالت دارد بر وجوب خمس در غنائم دارالحرب ، هرچه که اسم چیز بر آن صادق آید و هرچه باشد، اعمّ از منقول یا غیر منقول . البتّه دلالت آیه بر وجوب خمس در غنائم قابل تردید نیست ؛ تنها اشکال، در دلالت آیه است بر وجوب خمس در سایر اشیاء، و محقّق اردبیلی در اینجا برای وجوب خمس در غنائم به آیه استناد فرموده، ولی دلالت آن را بر وجوب خمس در سایر اشیاء نفی نفرموده و به قول معروف : « اثبات شی ء نفی ما عدا نمی کند » ؛ مخفی نماند که ما فعلاً درمقام بیان صحّت وسقم مطالب مرحوم مقدّس اردبیلی نیستیم ، بلکه غرض ما از نقلِ کلام ایشان آن است که بدانیم در کتاب

زبده البیان چه گفته است. سپس به تفصیل، درنفی مطلب سوّم سخن گفته ومعتقد به بطلان این نظریّه است، چنانچه عموم علمای شیعه نیز با ایشان در نفی این قول توافق دارند ؛ اینک به شرح عبارت ایشان می پردازیم . « ثمّ إنّه یفهم من ظاهر الآیه وجوب الخمس فی کلّ الغنیمه و هی فی اللغه بل العرف - أیضاً - : الفائده ، و یشعر به بعض الأخبار مثل ما روی فی التهذیب باسناده عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : « واعلموا أنّما غنمتم من شی ء فانّ للَّه خمسه وللرّسول » ؟ قال : هی - واللَّه - الفائده، یوماً فیوماً ... ». ترجمه : از ظاهر این آیه استفاده می شود که خمس در تمام درآمدها و بهره ها واجب است ؛ و غنیمت نیز در لغت، بلکه در عرف ( مطلق ) فائده را گویند، و اخبار نیز به این مطلب اشعار دارد ؛ مانند آنچه در تهذیب از امام صادق علیه السلام روایت کند که ( راوی ) گفت : به حضرت عرض کردم ( درباره ) : « واعلموا أنّما غنمتم من شی ء فانّ للَّه خمسه و للرّسول » . حضرت فرمود : به خدا سوگند، غنیمت، فائده و درآمد روز به روز است . بعداً این دو استدلال را ردّ کرده، می فرماید : « ... إلی أن الظاهر أن لا قائل به، فانّ بعض العلماء یجعلونه مخصوصاً بغنائم دارالحرب کما عرفت ، و بعضهم ضموا إلیه المعادن و الکنوز و أکثر أصحابنا یحصره فی السبعه المذکوره، و قلیل منهم أضاف إلیها بعض الامور الاخر کما أشرنا إلیه و أیضاً الاجمال

فی القرآن العزیز کثیر ... . و أنه تکلیف شاقّ، و إلزام شخص باخراج خمس جمیع مایملکه بمثله مشکل، والاصل والشریعه السهله السمحه ینفیانه، والروایه غیرصحیحه و فی صراحتها أیضاً تأمل إذ قد یکون المراد الفائده یوما فیوما فی مثل الصناعات الّتی هی محل الخمس » (189). ترجمه : (ما ظاهر آیه و روایت را قبول داریم) مگر اینکه ( چهار چیز اعتماد ما را از این استدلال سلب می کند ؛ اوّل آنکه : ) ظاهراً قائلی ندارد ( و از هیچ یک از علما و فقهای عامّه و خاصّه شنیده و دیده نشده است که بگویند و معتقد باشند که در تمام درآمدها و فائده ها خمس واجب است ) ، بلکه بعضی علماء خمس را مخصوص غنائم دارالحرب قرار داده اند، همچنان که ( قائل آن را ) شناختی ؛ و پاره ای از دانشمندان معادن و گنجها را نیز ضمیمه کرده اند و بیشتر اصحاب ما خمس را در هفت چیز محصور کرده اند . و عدّه کمی از آنها بعضی امور دیگر را هم اضافه کرده اند . ( دوّم : ) اجمال در قرآن عزیز بسیار است ... .(یعنی درست است که ظاهر آیه ، مطلق غنیمت و فائده را شامل است ، ولی این مجملی است که باید روایات اهل بیت علیهم السلام آن را مبیّن سازد و غنیمت را از اطلاق بیرون آورده ، محصور و محدود سازد ). ( سوّم : ) این ( حکم که بگوئیم تمام فوائد، مشمول خمس است و قائل به حصر نباشیم ) تکلیف شاقّ و طاقت فرسائی است، که شخص را مجبور و ملزم سازیم که جمیع آنچه را

مالک می شود، خمس آن را اخراج کند ؛ و استناد ما در این الزام به مثل چنین ظاهر ( مجملی ) مشکل است . و اصل ( برائت ) و شریعت سمحه و سهله، آن را نفی می کند . ( چهارم : ) روایت تهذیب غیر صحیح است و در صراحت این روایت نیز تأمّل است ؛ زیرا ممکن است منظور از فائده، فائده روزانه باشد، در مثل کسبهائی که محل خمس است ( ارباح مکاسب ). یک نوبت دیگر فرمایشات محقّق را بخوانید، تا اوّلاً : معلوم شود محقّق آنچه را انکار دارد و قائل آن را نفی می کند و شاقّ می داند و مخالف شریعت سمحه سهله و اصل برائت می شمارد، خمس ارباح مکاسب نیست . بلکه محور استدلال و ردّ ایشان، قول و نظریّه سوّم است . یعنی : وجوب خمس در تمام فائده ها است . و ثانیاً : از خلال گفتار ایشان دلیل قول دوّم، یعنی حصر متعلّق خمس در هفت چیز یا بیشتر را نیز تحصیل کنید، زیرا ایشان اطلاق غنیمت را بر مطلق فائده از نظر لغت و عرف انکار نکرده اند . نهایت آنکه، آن را مجمل می دانند . و بیان آن را باید موکول به اخبار اهل بیت علیهم السلام کرد ؛ و این مطلب بسیار جالب و تحقیقی و منصفانه است . امّا نظریّه مرحوم محقّق سبزواری : ایشان در کتاب « ذخیره المعاد » شرح مبسوطی درقسمت ارباح مکاسب نگاشته ومعتقد است که وجوب خمس در ارباح مکاسب از آیه شریفه استفاده نمی شود، زیرا آیه تنها ناظر به غنائم جنگی است ؛ می فرماید : « احتج الموجبون

بقوله تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء ... » و فیه نظر ، لأنّ الغنیمه لا یشمل الارباح لغهً و عرفاً علی أنّ المتبادر من الغنیمه الواقعه فی الآیه غنیمه دارالحرب ... ». ترجمه : آنان که خمس را در ارباح مکاسب واجب گرفته اند، به آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » استدلال کرده اند و حال آنکه در این استدلال نظر و اشکال است ؛ زیرا غنیمت، شامل ارباح مکاسب نمی شود، نه لفظاً و نه عرفاً ؛ علاوه بر این متبادر از لفظ غنیمت، که در آیه واقع شده است، غنیمت دارالحرب است . البته بعداً ایشان اخبار و روایات مربوطه به ارباح مکاسب را نقل فرموده و یک بررسی جالب و عمیقی در آنها به عمل آورده و خرده گیریهایی که بعضی از علماء در پاره ای از روایات داشته اند، اصلاح نموده است . سپس می فرماید : « ... و تحریر البحث فی هذا المقام انّ الأخبار الداله علی وجوب الخمس فی الارباح مستفیضه و القول به معروف بین الأصحاب، لا سبیل إلی ردّه » (190). ترجمه : خلاصه بحث در این مقام این است که اخباری که دلالت دارد بر وجوب خمس در ارباح مکاسب مستفیضه (191) و قول به وجوب ( خمس در ارباح مکاسب )، معروف بین اصحاب است و برای رد کردن آنها راهی نیست ( و به هیچ وجه قابل انکار نیست ). امّا نظریّه شیخ طوسی - رضوان اللَّه علیه - : وی در تفسیر نفیس خود، بعد از ذکر آیه شریفه خمس، در معنای « غنمتم » می نویسد : « الغنیمه ما أخذ من أموال أهل

الحرب من الکفار بقتال . و هی هبه من اللَّه تعالی للمسلمین ... . و عند أصحابنا الخمس یجب فی کلّ فائده تحصل للانسان من مکاسب وأرباح التجارات و الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک ممّا ذکرناه فی کتب الفقه . ویمکن الإستدلال علی ذلک بهذه الآیه، لأنّ جمیع ذلک یسمّی : غنیمه » (192). ترجمه : غنیمت آن چیزی است که از جنگ آوران کفّار به وسیله جنگ گرفته می شود و آن بخششی از خدا نسبت به مسلمانان است ؛ و نزد اصحاب ما ( شیعه ) خمس واجب است برای هر فائده و سودی که انسان به دست آورد از راه کسبها و سود تجارتها و گنجها و آنچه از دریا بیرون می آورند و غیر اینها از چیزهایی که در کتابهای فقهی ذکر شده ؛ و ممکن است به این آیه ( آیه خمس )، برای این مطلب استدلال کرد، زیرا همه این موارد را غنیمت می نامند . امّا عبارت مرحوم طبرسی قدس سره، وی در تفسیر « مجمع البیان » می فرماید : « الغنیمه ما أخذ من أموال أهل الحرب من الکفار بقتال و هی هبه من اللَّه تعالی للمسلمین ... ؛ و قال أصحابنا : ان الخمس واجب فی کلّ فائده تحصل للانسان من المکاسب و أرباح التجارات و فی الکنوز و المعادن و الغوص و غیر ذلک ممّا هو مذکور فی الکتب و یمکن ان یستدل علی ذلک بهذه الآیه فإن فی عرف اللغه یطلق علی جمیع ذلک اسم الغنم و الغنیمه » (193). ترجمه : غنیمت چیزی است که گرفته می شود از اموال جنگجویان کافر به واسطه

جنگ و این ( اموال ) بخششی است از جانب پروردگار به مسلمین ... ؛ و اصحاب ما ( شیعه ) گفته اند : که خمس واجب است و به هر فائده ای که انسان به دست می آورد از کسبها و معادن و چیزهایی که از دریا بیرون می آورند و غیر اینها از چیزهایی که در کتابها ذکر شده . و ممکن است برای این مطلب به این آیه (خمس) استدلال شود، زیرا در عرف لغت بر همه این اموال اسم غنم و غنیمت اطلاق می شود . ضمناً ناگفته نماند که مرحوم شیخ قدس سره در « تبیان » و مرحوم طبرسی قدس سره در « مجمع البیان » ، در عباراتی که از آنها نقل شد ، در ابتدای کلامشان نخواسته اند معنی لغوی غنیمت را بیان کنند، بلکه نظرشان، بیان فرق « غنیمت » و «فی ء» است که بعضی از عامّه آنها را به یک معنی گرفته اند (194). امّا نظریّه مرحوم فاضل جواد - رحمه اللَّه علیه - : « و بالجمله ما یقول - بدلاله الآیه - علی وجوب الخمس فی کلّ فائده إلّا ما اخرجه الدلیل ، غیر بعید . خصوصاً ان ملاحظه أنّ الغنیمه فی اللغه و العرف للفائده مطلقاً . و تخصیص الآیه أو تقییدها أولی بطلب الدلیل علیه » (195). ترجمه : خلاصه آنکه قول به اینکه آیه دلالت دارد بر وجوب خمس در هر فائده ای مگر آنچه دلیل آن را از اطلاق آیه خارج کند، بعید نیست، خصوصاً با این ملاحظه که غنیمت در لغت و عرف برای هر فائده ای است و تخصیص دادن آیه یا قید زدن به آیه،

اولی و بهتر از آن است که، از آن، دلیل بخواهیم . امّا علّامه مجلسی - رضوان اللَّه علیه - در « مرآت العقول » (196)، غیر از نقل عبارت مقدس اردبیلی قدس سره مطلب دیگری ندارد . و ما به تفصیل، عبارت مرحوم اردبیلی را ذکر کردیم . سؤال - از عبداللَّه بن سنان روایت شده که او گفته است : « سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : لیس الخمس إلّا فی الغنائم خاصه » (197). و همچنین در تفسیر عیّاشی آمده : « عن سماعه ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام و أبی الحسن علیه السلام قال : سألت أحدهما عن الخمس ؟ فقال : لیس الخمس إلّا فی الغنائم » (198). ظاهر دو روایت فوق این است که خمس فقط مربوط به غنائم دارالحرب است ؛ آیا از این دو روایت استفاده نمی شود که خمس در دیگر مواردی که فقهای شیعه گفته اند، تشریع و واجب نشده است و خمس منحصر به غنائم دارالحرب است ؟ جواب - اوّلاً : در گذشته، ثابت کردیم که غنائم در لغت و اصطلاح منحصر به غنائم دارالحرب نیست، بلکه معنای وسیع تری دارد . ثانیاً : به فرض اینکه کلمه « غنائم » به معنی غنائم دارالحرب باشد، و در نتیجه مضمون حدیث صراحت کامل داشته باشد در انحصار خمس در غنائم جنگی ، و این معنی برای هیچ یک از شیعه و سنّی قابل قبول نیست (199) ؛ زیرا همگان به وجوب خمس در « رکاز » نیز فتوی داده اند . و استناد این فتوی به روایاتی است که فریقین به تواتر نقل کرده اند . و

چون ذکر همه روایات از حوصله این رساله بیرون است، تنها به ذکر مدارک آنها می پردازیم : در کتاب « وسائل » (200) روایات زیادی نقل شده که همه دلالت بر وجوب خمس در معادن ، کنوز و رکاز دارد ؛ از جمله : « عن زراره عن أبی جعفر علیه السلام قال : سألته عن المعادن ما فیها ؟ فقال : کلّ ما کان رکازاً، ففیه الخمس » (201). ترجمه : سؤال کردم از آن حضرت از معادن که چقدر (حقّ خدا) در آنها هست ؟ فرمود : هر چه که تحت عنوان رکاز باشد در آن خمس است . اهل سنّت نیز از رسول اللَّه صلی الله علیه وآله روایت کنند که آن حضرت فرمود : « و فی الرکاز الخمس » . و این حدیث را با اسناد مختلفه ای که دارد، می توانید در مدارک ذیل پیدا کنید : 1 - صحیح بخاری ، باب : المساقاه (202). 2 - صحیح بخاری ، باب : ما یستخرج من البحر (203). 3 - صحیح بخاری ، باب : الخمس (204). 4 - صحیح بخاری ، باب : و فی الرکاز الخمس (205). 5 - صحیح مسلم ، باب : الجهاد (206). 6 - موطاء مالک ، باب : زکاه الشرکاء (207). 7 - سنن ابن ماجه ، کتاب : اللقطه (208). 8 - سنن ترمذی ، باب : أن العجماء جرحها جبار (209). 9 - مسند احمد حنبل (210) . 10 - سنن نسائی ، باب : المعدن (211). 11 - سنن الدارمی ، باب : فی الرکاز (212). پس، تنها در غنائم دارالحرب،

خمس تشریع نشده، بلکه در رکاز هم ( به همان معنی که بعداً برای رکاز گفته می شود )، خمس واجب شده است .ممکن است گفته شود : مراد از این خمس که در رکاز گفته شده، خمس مصطلح نیست، بلکه خمس در این مورد همان کسر متعارفی به معنی یک پنجم است ؛ مانند کلمه «عشر» و «نصف العشر» یا «ربع العشر» . که اینها مقادیری هستند که برای زکات اخذ می شوند، و در رکاز زکات هست، نهایت اینکه، زکات آن، یک پنجم است ؟ ولی ما در جواب می گوییم : اوّلاً : در صحیح بخاری گوید : « و قال مالک و ابن إدریس : الرکاز دفن الجاهلیه فی قلیله و کثیره الخمس ... ، و أخذ عمر بن عبد العزیز من المعادن فی کلّ مائتین خمسه . و قال الحسن : ما کان من رکاز فی أرض الحرب ففیه الخمس و ما کان فی أرض السلم ففیه الزکاه و إن وجدت اللقطه فی أرض العدوّ، فعرفها . و إن کانت من العدوّ، ففیها الخمس . و قال بعض النّاس : المعدن رکاز، مثل دفن الجاهلیه » (213). ترجمه : مالک وابن ادریس گفته اند : «رکاز» همان دفینه های جاهلیّت است که در کم و زیادش خمس واجب است . و عمر بن عبد العزیز از معادن از هر دویست، پنج می گرفت (صدی دو و نیم) ؛ یعنی معادن را رکاز نمی دانست، زیرا اگر جزء رکاز بود، باید از دویست ، چهل ( یعنی خمس گیرد ) . و حسن گفته : آنچه رکاز در دارالحرب یافت شود، در آن خمس است وآنچه در زمینِ صلح

یافت شود، در آن زکات است . ملاحظه کنید در این گفتار، خمس را در مقابل زکات قرار داده است . و ثانیاً : اگر در رکاز، یک پنجم زکات بود، باید به مصارف هشتگانه ای که در آیه زکات - « انّما الصدقات للفقراء ... » (214) - به آنها تصریح شده است ، برسد ، در صورتی که عامّه و خاصّه، مصرف آن را مصرف غنائم دارالحرب تعیین کرده اند . اینک به عبارات فقهاء توجّه کنید در کتاب « الفقه علی المذاهب الاربعه »، از حنفیّه نقل می کند که : « قالوا : المعدن و الرکاز بمعنی واحد، و هو شرعاً مال وجد تحت الأرض سواء کان معدنا خلقیاً خلقه اللَّه تعالی، بدون ان یضعه أحد فیها، أو کنزاً دفنه الکفّار و لایسمی ما یخرجه من المعدن. و الرکاز زکاه علی الحقیقه لانّه لا یشترط فیهما ما یشترط فی الزکاه . و تنقسم المعادن إلی أقسام ثلثه ما ینطبع بالنّار و مایع و ما لیس بمنطبع و لامایع فالمنطبع ما کان کالذهب و الفضه و النحاس و الرصاص و الحدید و المایع ماکان کالقار ( الزفت ) والنفط ( زیت البترول الغاز ) ونحوهما والّذی لیس بمنطبع ولامایع ما کان کالنوره و الجواهر و الیواقیت . فأمّا الّذی ینطبع بالنّار فیجب فیه إخراج الخمس ومصرفه مصرف خمس الغنیمه المذکوره فی قوله تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؛ و امّا المایع کالقار و النفط و الملح فلا شی ء فیه اصلاً و مثله ما لیس بمنطبع و لا مایع کالنوره و الجواهر و نحوهما فانّه لا یجب فیهما شی ء » (215). ترجمه

: حنفیها گفته اند : معدن و رکاز به یک معنی است ؛ و رکاز شرعاً مالی است که در زیر زمین یافت می شود ، چه طبیعی باشد که خداوند آن را آفریده ، بدون اینکه کسی آن را زیر زمین قرار داده باشد، و چه گنجی باشد که کفّار آن را پنهان کرده باشند ؛ و آن مقداری که از معدن و رکاز بیرون می شود ( یک پنجم )، در حقیقت زکات نامیده نمی شود، زیرا آنچه در زکات شرط شده است، در اینها شرط نشده است ( مانند نصاب و مصرف ). و معادن به سه قسم تقسیم می شود : 1 - آنهایی که با آتش نرم و قابل انعطاف و صورت پذیر می شود . 2 - آنهایی که مایع و روان است . 3 - آنهایی که نه قابل انعطاف اند و نه روان . معادن قابل انعطاف مانند طلا و نقره و مس و آهن ؛ و معادن روان، مانند: قیر و نفت. و معادنی که نه روان است و نه انعطاف پذیر، مانند: آهک و جواهرات. امّا آن معادنی که به آتش انعطاف پذیر می شود ، خارج کردن خمسِ آن واجب است و مصرفش ، مصرف خمس غنیمت است که در آیه خمس ذکر شده. و امّا معادنی که روانند مانند: قیر و نفت و نمک، در آن، اصلاً چیزی نیست، نه خمس و نه زکات؛ و مثل این است معادنی که نه انعطاف پذیرند و نه روان، مانند: نوره و جواهرات، پس در اینها چیزی واجب نیست. و در همین کتاب از مالکیها نقل می کند که : « یجب فی الرکاز إخراج خمسه سواء

کان ذهبا أو فضه أو غیرهما و سواء وجده مسلم أو غیره حراً کان الواجد أو عبداً. ویکون الخمس کالغنائم یصرف فی المصالح العامه»(216). ترجمه : آنها می گویند : در رکاز ( که آنها فقط گنجهایی را که در زمان جاهلیّت زیر زمین پنهان شده، رکاز می دانند )، بیرون کردن خمسش واجب است، چه طلا باشد، چه نقره، چه غیر اینها، چه مسلمان آن را یافته باشد، چه غیر مسلمان، چه پیدا کننده آزاد باشد ، چه بنده. و این خمس، مانند غنائم جنگی در مصالحِ عمومی باید مصرف شود. باز در همین کتاب از حنبلیها نقل می کند که آنان می گویند : «و یجب علی واجد الرکاز إخراج خمسه إلی بیت المال فیصرفه الإمام أو نائبه فی المصالح العامه و باقیه لواجده» (217). ترجمه: واجب است برشخصی که «رکاز» را پیدا کرده، خمس آن را به بیت المال، بدهد تا امام یا نائب امام در مصالح عمومی مصرف کنند؛ و بقیّه، از آنِ شخصی است که آن را یافته است. اگر این یک پنجم زکات بود، آنها نمی گفتند: امام باید آن را مصرف کند. بلکه در اصناف هشتگانه در آیه صدقات صرف می شد. چنانچه ابو عبید قاسم بن سلام می نویسد: « فهذا حکم الخمس، ان النظر فیه إلی الإمام و هو مفوض إلیه علی قدر ما یری. فامّا الصدقه فلم یاتنا عن أحد من الائمّه و لا العلماء انّه رأی صرفها إلی أحد سوی الاصناف الثمانیه الّذین هم أهلها. أختلف حکم الخمس وحکم الصدقهفی ذلک.وکلاهماقدسمّی أهله فی الکتاب والسنه»(218).

ترجمه : این است حکم خمس که دخالت در آن، مربوط به امام است و به امام واگذار می شود، به هر اندازه رأی بدهد؛ و امّا صدقه از هیچ یک

از پیشوایان و علماء نرسیده است که آن را به مصرف کسی غیر از اصناف هشتگانه ای که آنها اهل صدقه هستند، برسانند. پس حکم خمس وحکم صدقه با هم اختلاف دارد در این جهت؛ و هر دو ( اهل خمس و اهل زکات ) در کتاب و سنّت نامشان برده شده است . در کتاب « فقه الملوک و مفتاح الرتاج المرصد علی خزانه کتاب الخراج » (219) می نویسد : « و امّا الرکاز هو الذهب و الفضه الّذی خلقه اللَّه عزّوجلّ فی الأرض یوم خلقت، ففیه أیضاً الخمس . و من اصاب کنزاً عادیاً (قدیماً) فی غیر ملک أحد، فیه ذهب أو فضه أو جواهر أو ثیاب فأنّ فی ذلک الخمس. و أربعه أخماسه للّذی اصابه. و هو بمنزله الغنیمه یغنمها القوم فتخمس و ما بقی فلهم». ترجمه : «رکاز»، طلا و نقره ای را گویند که خداوند روزی که زمین را خلق کرده ، در آن آفریده است. و در رکاز نیز خمس واجب است. و کسی که گنجی قدیمی را پیدا کرد، به شرط آنکه در ملک کسی نباشد و در آن گنج، طلا یا نقره یا جواهر یا لباسی بود، در آن خمس واجب است. و چهار پنجمش از آنِ کسی است که آن را یافته است. و این خمس به منزله غنیمتی است که مردم به دست می آورند، که خمس آن گرفته می شود و آنچه باقی می ماند، مال آنها است . پس عامّه و خاصّه در رکاز قائل به وجوب خمس هستند و در مصرف نیز همگان خمس رکاز را با خمس غنیمت یکسان می دانند. در نتیجه، خبر « لیس الخمس

إلّا فی الغنائم » را نمی توانیم اینطور معنی کنیم که : خمس واجب نیست، مگر در غنائم جنگی. این تحقیق، خود بهترین قرینه بر صحّت گفتار فقهاء، در معنی این حدیث است. ما عبارات بعضی از فقهاء را خاطر نشان می سازیم . مرحوم محقّق سبزواری در کتاب ذخیره المعاد ، تحت عنوان وجوب خمس در معادن می فرماید : « فقد ذکر الاصحاب فی تأویله وجهین : أحدهما : الحمل علی اراده الخمس المستفاد من ظاهرالکتاب، فإنّ ماسوی الغنائم ممّا یجب فیه الخمس انّما استفید حکمه من (السنه) ذکر ذلک الشیخ رحمه الله . و ثانیهما : دعوی صدق اسم الغنیمه علی کلّ ما یجب فیه الخمس . ذکره جماعه من الاصحاب منهم : المصنف و الشهید و اشار الیه الشیخ الطبرسی رحمه الله ... ؛ و انکر بعض اصحابنا صحه هذه الدعوی مدعیاً اتفاق العرف و کلام أهل اللغه علی خلافها و لعله متجه (220) ... . نعم، یمکن حمل الغنائم علی المعنی الاعم، فإنّ استعمال لفظ الغنیمه و ما یتصرف منه فی غیر معانیها الاصلیه من المجازات السابقه [الشایعه ] . فهذا الحمل فی مقام التأویل غیر بعید » (221). ترجمه : اصحاب در تأویل این خبر ( و لیس الخمس إلّا فی الغنائم )، دو وجه ذکر کرده اند ؛ یکی از آن دو وجه این است که : ( خبر ) را حمل کنیم بر اینکه (از خمسی که درروایت آمده) اراده شده، خمسی که از ظاهر کتاب استفاده می شود؛ ( یعنی تنها خمس غنائم در قرآن ذکر شده ) و غیر از غنائم، از چیزهایی که خمس در آنها واجب است ، حکمش

از سنّت استفاده می شود ؛ این وجه را شیخ بیان فرموده است . وجه دیگر آن است که ادّعا شود که بر هر چه در آن خمس واجب است، اسم غنیمت صدق می کند، و این وجه را جماعتی گفته اند، که از آنها است : مصنف ( مرحوم علّامه ) ، شهید و شیخ طبرسی نیز به آن اشاره کرده اند ؛ ( سپس عبارت طبرسی را، که قبلاً ذکر کردیم، نقل می فرماید و بعد از آن می گوید : ) و بعضی از اصحاب ما صحّت این دعوی را انکار کرده و گفته اند عرف و کلام اهل لغت اتّفاق دارند بر خلاف این دعوی و شاید این انکار خوب باشد ... ؛ بلی ممکن است مجازاً غنائم را بر معنی اعمّ ( غنائم جنگی و غیره ) حمل کنیم، زیرا استعمال لفظ غنیمت و مشتقّات آن در غیر معانی اصلی خود از مجازات است که بسیار شایع است و این حمل در مورد تأویل، بعید نیست . از گفتار ایشان استفاده می شود که چون از طرفی غنیمت را در لغت و عرف به معنی خاص می دانند، و از طرفی روایت قابل حمل به معنی حقیقی ولغوی نیست، پس باید تأویل شود و برای تأویل ناچاریم از معنی مجازی شایع استفاده کنیم و آن غنیمت به معنی الاعم است، پس غنائم در روایت به معنی مطلق غنائم است . همچنین شیخ حسن بن زین الدّین ( الشهید الثّانی رحمه الله ) عین همین عبارات را نقل فرموده، با این تفاوت که وی بعد از ذکر دو وجه مذکور می فرماید : « نعم، یمکن الحمل علی إراده هذا المعنی

بطریق التجوّز ، ... ؛ فانّ لفظ الغنائم وإن احتمل العموم المجازی و الحقیقه الاصلیه لکنّ الحقیقه متحقّقه الاراده لدخولها فی عموم المجاز و یقع الشّک فی اراده ما سواها . فیتمسّک فی نفیها بالأصل إلی أن یقوم علی خلافه دلیل » (222). ترجمه: ممکن است حمل (خبر) براراده این معنی (مطلق غنائم) به طریق مجاز؛ و لفظ غنائم، گرچه احتمال هر دو معنی، مجازی و حقیقی، را دارد، ولی معنی حقیقی مسلّماً اراده شده و در اراده غیر معنی حقیقی شک است . پس در نفی غیر معنی حقیقی، به اصل تمسّک می شود، مگر برخلاف معنی حقیقی دلیلی باشد (223). حاصل آنچه در این صفحات گفتیم آن است که : اگر « الغنائم » در خبر ( لیس الخمس إلّا فی الغنائم ) را به معنی غنائم دارالحرب بگیریم، با روایات و فتاوی عامّه و خاصّه تناقض دارد . پس ناچاریم غنائم را به مطلق فائده معنی کنیم ، خواه این معنا برای غنائم معنایی حقیقی باشد یا مجازی . زیرا حمل بر معنی مجازی باوجود قرینه متعیّن است و بعضی از تألیفات اهل تسنن نیز گواه این مطلب است . از جمله عبد الرزّاق الصنعانی در کتاب گرانقدر « المصنف » می نویسد : « عن أبی جریح قال: سمعت إنّ رجلاً إذا ابتاع أرضاً أو داراً فوجد فیها مالًا عادیا، فهو له و هو مغنم » (224). ترجمه : شنیدم که اگر کسی زمینی یا خانه ای بخرد و مالی قدیمی در آن بیابد، از آنِ اوست و غنیمت محسوب می شود . و در ذیل حدیث ( و فی الرکاز الخمس ... ) می نویسد : «

الرکاز، ما وجد من معدن و ما استخرج منه من مال مدفون و شی ء کان لقرن قبل هذه الامه . قال ابن جریح و أقول : هو مغنم » (225). ترجمه : رکاز، چیزی است که از معدن استخراج می شود، از اموالی که دفن شده و متعلّق به مردم قبل از این امّت بوده . ابن جریح گفت و من می گویم : این هم غنیمت است . در اینجا بی مناسبت نیست توجیهاتی را که مرحوم ملّا محمّد تقی مجلسی در لوامع صاحبقرانی (226) فرموده، نقل کنیم . او در ذیل حدیث « لیس الخمس إلّا فی الغنائم » می نویسد : « یک احتمالش این است که غنیمت عام باشد و شامل نُه چیز باشد و در این صورت غرض این خواهد بود که مثلاً در ارباح تجارات هرچه بعد از سال می ماند، غنیمت است و در معادن هر چه بعد از اخراجات است، غنیمت است، که مجملی باشد که تفصیلش ظاهر می شود از اخبار دیگر ؛ و احتمال دیگر آنکه عمده آنچه خمس در آن هست، غنایم دارالحرب است و آن را کسی به اهلش نمی دهد . بلکه خلفای بنی امیّه و بنی عبّاس از ما غصب نموده اند . و احتمال دیگر تقیّه است، چون اکثر عامّه زکات آنها را می گیرند و قائل به خمس نیستند، مگر در غنایم چون نصّ قرآن است ... . احتمال دیگر آن است که غرض، نفی خمسی باشد که از کتاب الهی ظاهر شود وجوب آن . یعنی : خمسی که در قرآن است غنایم است، واللَّه تعالی یعلم » (227). در خاتمه، بیان دیگری برای این روایت به نظر می رسد

؛ و آن این است که بعضی از عامّه قائلند که به همه فراورده های جنگی، اعم از « غنائم » و « فی ء »، خمس تعلّق می گیرد . و همان طوری که باید خمس غنائم را جدا کرد، « فی ء » نیز باید تخمیس شود ؛ همچنان که ابی بکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی می نویسد : « قال اللَّه تبارک و تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء ... » و قال : « و ما افاء اللَّه علی رسوله منهم فما أوجفتم علیه من خیل و لا رکاب » إلی قوله : « ما افاء اللَّه علی رسوله من أهل القری فللَّه و للرّسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل » قال الشافعی : و الغنیمه و الفی ء یجتمعان فی انّ فیهما معا الخمس من جمیعهما لمن سمّاه اللَّه له فی الآیتین معاً » (228). ترجمه : خداوند تبارک و تعالی فرمود : بدانید آنچه را غنیمت می برید ... ؛ و فرمود : آنچه بهره داد خداوند ( به عنوان فی ء )، بهره داد به پیامبرش از آنان ( از اموال کفّار )، پس نتاختند بر آن اسبان و شتران ؛ تا آنجا که فرماید : و آنچه خداوند ( به عنوان فی ء ) به پیامبرش ارزانی داشت، از اهل شهرها، پس آنها از آنِ خدا است و رسولش و خویشاوندان و یتیمان و بی نوایان و درماندگان راه . شافعی گفته : غنیمت و فی ء در این جهت با یکدیگر متّفقند که در هر دوی آنها خمس است، که اختصاص دارد به کسانی که در این

دو آیه ( آیه خمس و آیه فی ء ) از آنان نام برده شده است . شاید امام علیه السلام در این روایت، در مقام ردّ گفتار شافعی بوده اند و می خواسته اند بفرمایند : چنین نیست که در همه فرآورده های جنگی خمس واجب باشد، بلکه خمس تنها درغنائم واجب است . و به اصطلاح : حصر در روایت، حصر اضافی است .

خمسِ ارباح مکاسب

سؤال - آیا در روایات و تواریخ اثری وجود دارد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله خمسِ ارباح مکاسب را بیان کرده باشند و یا برای گرفتن خمس ارباح مکاسب به کسی مأموریّت داده باشند و یا خودشان برای دریافت خمس اقدام کرده باشند ، همچنان که برای گرفتن زکوات مأمورینی به اطراف می فرستادند ؟ جواب - اوّلاً : صاحب وسائل حدیثی را از سیّد بن طاووس نقل می کند : « عن أبی الحسن موسی بن جعفر ، عن أبیه علیهما السلام إنّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال لابی ذر و سلمان و المقداد : اشهدونی علی أنفسکم بشهاده أن لا إله إلّا اللَّه ( إلی أن قال : ) وأن علی بن أبی طالب وصیّ محمّد و أمیرالمؤمنین، و أن طاعته طاعه اللَّه و رسوله، والائمّه من ولده، و أن مودّه أهل بیته مفروضه واجبه علی کلّ مؤمن و مؤمنه، مع اقام الصلاه لوقتها، و إخراج الزکاه من حلها، و وضعها فی أهلها، و إخراج الخمس من کلّ مایملکه أحد من النّاس حتّی یرفعه إلی ولیّ المؤمنین و أمیرهم، و من بعده من الائمّه من ولده، فمن عجز و لم یقدر إلّا علی الیسیر من المال، فلیدفع ذلک إلی الضعفاء

من أهل بیتی من ولد الائمّه » (229). ترجمه : از موسی بن جعفر، از پدرش علیهما السلام روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه وآله به ابی ذر و سلمان و مقداد فرمود : مرا برای خودتان شاهد قرار دهید به شهادت دادن به یگانگی خداوند (تا آنجا که فرمود :) و اینکه علیّ بن ابیطالب وصیّ محمّد است، وامیرالمؤمنین است، وطاعت او طاعت خدا وپیغمبر اوست، وائمّه، همه از فرزندان اویند، و اینکه دوستی اهل بیتش بر هر مؤمن و مؤمنه ای واجب و لازم است، توأم با به پاداشتن نماز در وقت خودش و بیرون کردن زکات از راه حلال ومصرف کردنش در بین اهلش و بیرون کردن خمس از هر چه هر یک از مردم مالک آن می شوند ، تا برساند به دست هرکس ولیّ مؤمنین و امیر آنهاست، و پس از امیرالمؤمنین به ائمّه ای که از فرزندان او هستند، و کسی که ناتوان است و قدرت بر پرداخت ندارد مگر کمی از مال را، پس باید به ضعفاء از اهل بیت من که از فرزندان ائمّه هستند برساند . ثانیاً: در فصل نهم - إن شاء اللَّه - با مدارکی که از اهل سنّت ذکر می کنیم، خواهیم دید که پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله در نامه هایی که به رؤسای قبائل و وفود ( یعنی کسانی که از خارج مدینه برای دیدار پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله به مدینه می آمدند ) می نوشتند، به عنوان یک فریضه ، پرداخت خمس غنائم را به رؤسا یادآوری می نمودند، در حالی که جنگی در کار نبود تا آنها از غنائم جنگی خمس بدهند . مثلاً در

صحیح بخاری و ترمذی آمده : «إنّ رجلاً من بنی عبد قیس جاء إلی النّبی صلی الله علیه وآله فلمّا أراد الانصراف امره صلی الله علیه وآله بالصلاه و الصیام و الزکاه و اعطاء الخمس ممّا غنم » (230). ترجمه : مردی از بنی عبد قیس شرفیاب محضر پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله شد، هنگامی که خواست از خدمت آن حضرت مرخّص شود و به قبیله خود باز گردد، حضرت به او امر فرمودند به نماز و روزه و زکات و پرداخت خمس از درآمد . در صورتی که جنگی مطرح نبوده تا منظور غنائم جنگی باشد، زیرا عبد القیس از خوف مشرکینِ قبیله «مُضَر»، تنها در اشهُر حرم از محل خود خارج می شدند ؛ یعنی عبد القیس قدرت بر جنگ نداشتند، بلکه در تقیّه کامل بودند ؛ بنابراین غنیمتی در دست آنها نبود که مطالبه خمس از آنها به مورد باشد (231). ثالثاً: در مسأله زکات، که مربوط به مصالح مسلمین بالاخص فقراء ومساکین بود، پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله مأمور به گرفتن این مالیات از مردم شد ؛ « خذ من أموالهم صدقه ... » . و پیغمبر صلی الله علیه وآله ناچار برای امتثال این امر، باید مأمورینی را به اطراف می فرستادند که زکوات را جمع آوری کنند تا به مصارف خود برسانند . ولی خمس حقّ خود پیغمبر وخویشان او بود وبه ملک شخصی شباهت داشت؛ لذا پیغمبر صلی الله علیه وآله مأمور به دریافت آن نبود ، بلکه فقط وظیفه داشت حقّ خود و خویشانش را به مردم ابلاغ کند، تا آنها خود، به وظیفه شان عمل کنند . خلاصه،

اینکه نمی توان خمس را با زکات مقایسه نمود و نمی توان عدم ارسال مأمورین برای دریافت خمس را، دلیل بر عدم وجوب خمس قرار داد . همچنان که به اتّفاق شیعه و سنّی ، خمس در « رکاز و معدن » واجب بود و پیغمبر صلی الله علیه وآله کسی را مأمور دریافت آن نمی کرد . رابعاً : در فتوح البلدان نقل شده که : « کتب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لعمرو بن حزم حین بعثه إلی الیمن : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم هذا بیان من اللَّه و رسوله : یا أیّها الّذین آمنوا اوفوا بالعقود عهد من محمّد النّبی رسول اللَّه لعمرو بن حزم حین بعثه إلی الیمن أمره بتقوی اللَّه فی امره کله و ان یأخذ من المغانم خمس اللَّه و ما کتب علی المؤمنین من الصدقه » (232). ترجمه : هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله عمرو بن حزم را به یمن اعزام نمودند، نامه ای برای او نوشتند به این مضمون : بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم ؛ این بیانی است از خدا و رسول خدا : ای کسانی که ایمان آورده اید ، به عهدهای خود وفا کنید ، عهدی که از محمّد پیامبر خدا است به عمرو بن حزم ، هنگامی که او را به یمن فرستاده و او را به تقوا و ترس از خدا امر نموده و دستور داده که از درآمدها خمس خدا را بگیرد و نیز آنچه بر مؤمنین واجب شده از صدقه . و قریب به همین مضمون را نیز ابن هشام در سیره (233) ؛ و طبری و ابن کثیر هرکدام در تاریخ خود

(234) ؛ و ابی یوسف در کتاب الخراج (235) ؛ و حاکم در مستدرک (236) ؛ و متّقی در کنز العمال (237)، آورده اند . و نیز رسول خدا صلی الله علیه وآله به قبیله « سعد بن هذیم » و قبیله « جذام » نامه نوشت و «اُیَّی» و « عنبسه » را برای دریافت صدقات و اخماس اعزام نمود (238) ؛ و موارد بسیار دیگری که بر مُتَتَبِّع خبیر پوشیده نیست، با توجّه به اینکه در هیچ یک از موارد مزبور جنگی بین مسلمین و کفّار نبوده که حضرت غنائم آنها را مطالبه نمایند . و رسول خدا صلی الله علیه وآله حضرت علی علیه السلام را برای دریافت خمس به یمن فرستاد (239) ومحمیه بن جزء را نیز مأمور دریافت خمس فرمود (240). خامساً : طبق روایاتی که در آینده به تفصیل ذکر خواهیم کرد آشکار می شود که صدقات و زکوات بر بنی هاشم حرام است . و جنگ هم که همیشه بین کفّار ومسلمین سر پا نیست ، پس فقراء و مساکین بنی هاشم چگونه باید زندگی کنند ؟ و هزینه زندگی آنها از کجا باید تأمین شود ؟! سادساً : مسائل خمس و موارد تعلّق آن را از چه کسانی باید شنید و در چه کتابهایی باید خواند ؟! اگر از اهل سنّت انتظار دارید، انتظاری است بی مورد . امّا در مورد احادیث ؛ باید عرض کنیم که : عمر از نقل احادیث جلوگیری کرد وتا زمان عمر بن عبدالعزیز به طور کلّی نقل حدیث ممنوع بود و پس از یکصد سال هم احادیث مستندی در دست افراد نبود و در صورتی که

احادیث مستند هم بود، دربین محدّثین بزرگ آنها کسی که مدافع حقوق اهل بیت علیهم السلام باشد، دیده نمی شد. بخاری و مسلم که از بیش از دو هزار و چهار صد تن نقل حدیث می کنند ، از هیچ یک از اهل بیت پیغمبر علیهم السلام نقل حدیث نمی کنند مگر دو حدیث، آن هم در تعریض به اهل بیت علیهم السلام (241). و امّا تواریخ ؛ در این مورد نیز عرض می کنیم که از نویسندگان تواریخ که معاصر بنی امیّه و بنی عبّاس بودند ومزدور و یا مرعوب آنها بودند، چگونه انتظار می رفت که آنها تاریخچه خمس و عاملین خمس و کیفیّت تقسیم آن را به تفصیل بیان کنند ؟ و خود را با حکّام وقت درگیر نمایند ؟اگر خیلی خوشبین باشیم، می گوییم : از روی ترس، حقایق تاریخی را افشاء نمی کردند . و الّا با مراجعه به کتابهایشان، نمی توانیم حسن نیّت آنها را باور کنیم ؛ و برای اطّلاع بیشتر از حق کُشیها و خیانتهای امثال طبری و ابن کثیر، به کتاب شریف « الغدیر » (242) مراجعه نمائید . به علاوه، خمس از شئون «ولایت» بود و اثبات چنین حقّی برای اهل بیت علیهم السلام مستلزم اقرار به خلافت آنها بود ، با این حال، چگونه ممکن است که نویسندگان اهل سنّت حقّی را اثبات کنند که رهبرانشان سعی داشتند آن حقّ را، که نشانه ای از ولایت اهل بیت علیهم السلام بود، از آنها سلب کنند . ولی بالأخره جسته و گریخته، روایاتی از نیش قلم آنها تراوش کرده که از خلال آنها می توان به واقعیّتها پی برد . و اگر از شیعه انتظار دارید، در جواب می گوئیم : شیعه، نیاز

نداشت که در مآخذ احکام از تاریخ و حوادث زمان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله استفاده کند ؛ زیرا شیعه احکام را طبق دستور پیغمبرصلی الله علیه وآله که فرموده بود:«انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللَّه وعترتی» (243)، مستقیماً از کتاب و عترت می گرفتند ؛ و ضمناً روایات متواتره ای از اهل بیت علیهم السلام نقل شده ، مخصوصاً از امام باقر علیه السلام که فرمود : « حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی، حدیث جدّی، و حدیث جدّی حدیث الحسین، وحدیث الحسین، حدیث الحسن، و حدیث الحسن، حدیث أمیرالمؤمنین علیه السلام و حدیث أمیرالمؤمنین، حدیث رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و حدیث رسول اللَّه، قول اللَّه عزّوجلّ » (244). ترجمه : حدیث من حدیث پدر من است و حدیث پدر من حدیث جدّ من است و حدیث جدّ من حدیث حسین است و حدیث حسین حدیث حسن است و حدیث حسن حدیث امیرالمؤمنین علیه السلام است و حدیث امیرالمؤمنین حدیث پیغمبر صلی الله علیه وآله است و حدیث پیغمبر گفتار خدا است . بنابراین، شیعه بین سیره ائمّه هدی علیهم السلام و سیره پیغمبر صلی الله علیه وآله جدائی نمی بیند و گفتار اهل بیت علیهم السلام را مبیّن سنّت پیغمبر صلی الله علیه وآله می داند، با توجّه به تکامل تدریجی فقه که در پیش گفتار این کتاب به آن اشاره شد .

فصل ششم

کلمه غنمتم مربوط به غنائم زمان گذشته است ؟

سؤال - آیا کلمه « غنمتم » در آیه شریفه، مربوط به غنائم زمان گذشته (غنائم قبل از نزول آیه ) است ؟ و یا صلاحیّت دارد تا غنائم پس از نزول آیه را هم شامل شود ؟ جواب - کلمه «غنمتم» از

نظر ظاهر لفظ ماضی است، ولی از نظر معنی بر زمان گذشته دلالت ندارد . زیرا علمای ادب گویند : فعل ماضی در چند مورد، به معنی مضارع می آید . از جمله : در جایی که فعل ماضی شرط یا به منزله شرط قرار گیرد . و نیز می گویند : اگر فاء بر سر خبر مبتدا درآمد، مبتدا به منزله شرط و خبر به منزله جزاء خواهد شد . مثلاً اگر گفته شود : « الّذی جائنی فله درهم » ؛ در اینجا « الّذی »، که مبتدا است، به منزله شرط خواهد شد و « جائنی »، که لفظ ماضی است، در اینجا معنی مضارع پیدا می کند . و معنی چنین می شود : اگر کسی نزد من بیاید، یک درهم برای او خواهد بود . ابن هشام در کتاب مغنی می نویسد : « تنبیه : کما تربط الفاء الجواب بشرطه کذلک تربط شبه الجواب بشبه الشرط ، و ذلک فی نحو « الّذی یأتینی فله درهم » و بدخولها، فُهِمَ ما أراده المتکلم من ترتُّبِ لزوم الدرهم علی الإتیان » (245). ترجمه : همچنان که فاء جواب را به شرط مربوط می سازد ، شبه جواب را نیز به شبه شرط مربوط می سازد ؛ و این در مثل : « الّذی یأتینی فله درهم » است ( که در خبر مبتداء فاء داخل شده ) و با داخل شدن فاء ، اراده متکلّم معلوم می شود از اینکه وجوب اعطاء درهم مترتّب برآمدن است . بدین مناسبت، «شمنی» در حاشیه همین قسمت از عبارت ابن هشام می نویسد : « والمراد بشبه الشرط ما کان مضمونه ملزوماً

لمذکور . و ذلک فی المبتدا، إذا کان اسماً موصولاً بفعل أو ظرف أو نکره موصوفه بهما لأنّ الموصول و الموصوف، حینئذ کإسم الشرط و الصله و الصفه کالشرط و الخبر کالجزاء الّذی یدخله الفاء ... . حقّ الصله أن لا تکون إلّا فعلاً مستقبل المعنی » (246). ترجمه : مراد به شبه شرط آن چیزی است که علّت است برای ( جمله ) مذکوره ( بعد از خود )، و این ( شبه شرط و علّت بودن ) در مبتدائی است که اسم موصول باشد، که صله آن فعل یا ظرف باشد یا مبتدا نکره ای باشد که برای او فعل یا ظرف صفت قرار داده شود ؛ زیرا چنین موصول و موصوفی به منزله اسم شرط است و صله و صفت به منزله شرط هستند و خبر به منزله جزائی است که فاء بر او داخل می شود . و حقّ صله (- ای که به منزله شرط است ) این است که از نظر معنی مستقبل باشد ( اگر چه به ظاهر لفظ ماضی باشد ). و زمخشری در کشّاف در ذیل آیه شریفه « إنّما غنمتم » می نویسد : « «أنّما غنمتم» ما موصوله . و «من شی ء» بیانه . ... «فأن للَّه» مبتدأ خبره محذوف، تقدیره : فحقّ، أو فواجب أن للَّه خمسه » (247). ترجمه : « ما » در « أنّما غنمتم » موصوله ( و «غنمتم» صله است )، و «من شی ء»، بیان برای « ما » ؛ و « فأن للَّه » مبتدا و خبر او محذوف است . و تقدیر چنین است : « فحقّ، یا فواجب

أن للَّه خمسه ». با توجّه به این قواعد و ترکیب فوق، کاملاً روشن می شود که « غنمتم » در آیه، گرچه به ظاهر ماضی است ، ولی به معنی فعل مضارع است . و در عموم موارد که شارع مقدّس اسلام فعل ماضی را در مورد بیان یک حکم و قانون به کار می برد، چنین است ؛ و فعل مضارع نشان دهنده استمرار است. پس معنی « غنمتم » چنین است که : هرگاه غنیمتی بردید، نه اینکه معنی « غنمتم » این باشد که : غنائمی که در زمان گذشته برده اید . و توجّه به ظاهر لفظ « غنمتم » و غفلت از اینکه به منزله شرط است و معنی مستقبل می دهد، نشان دهنده بی اطّلاعی از قواعد و دستور زبانِ عرب است . از این گذشته، روشن است که حکم خمس در همه سالهای زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ادوار بعد، حکمی اسلامی و قرآنیِ شناخته شده است .

خطاب واعلموا أنّما غنمتم من شی ء صرفاً متوجّه افراد موجود ومعلوم آن زمان است ؟

سؤال - آیا خطاب « واعلموا أنّما غنمتم من شی ء ... » صرفاً متوجّه افراد موجود ومعلوم آن زمان است ؟ و انسحاب حکم از حاضرین به غائبین چگونه بوده است ؟ جواب - آنچه مسلّم است ، این است که آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » در جنگ بدر نازل شده و غنائم مورد بحث آیه ، گر چه کلّی است و مخصوص غنائم جنگ بدر نیست ، ولی در بدو امر، منطبق با غنائم جنگ بدر بوده است ؛ و نیز آنچه قطعی و غیر قابل انکار است ، این است که پس از جنگ بدر

نیز غنائم را مانند غنائم جنگ بدر تقسیم می کرده اند و حتّی بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز غنائم تقسیم می شده است (248). باز آنچه محسوس و غیر قابل تردید است، این است که در قرآن مجید آیه دیگری در مورد اخذ و تقسیم غنائم وجود ندارد، پس به چه دلیل هم در سایر غزوه ها در طول حیات پیامبر صلی الله علیه وآله، و هم در جنگهای اسلامی بعد از زمان پیامبر، خمس غنائم اخذ و تقسیم می شده است ؟ و چگونه با اینکه آیه مخصوص غنائم جنگ بدر است، علماء و فقهای اسلامی، اعمّ از خاصّه و عامّه، در کتب فقهی یا آیات الاحکام، در نحوه تقسیم غنائم به این آیه استناد کرده و می کنند ؟ علماء و اندیشمندان اسلامی برای حلّ این مشکل، نظریّاتی علمی و دقیق وقابل توجّهی را ذکر کرده اند . از جمله، بعضی از آنها معتقدند که اصولاً در بیان احکام، همان طور که موجودین در حال خطاب، مشمول خطابات قرآن هستند، غائبین و معدومین در حین خطاب نیز - بدون تردید - مشمول آن خطابات می باشند . زیرا همچنان که در قوانین عرفی وسیاسی وقراردادهای اجتماعی که بین عقلای عالم معمول است، پس از اینکه قانونی تصویب شد ، برای اعلام و ابلاغ آن قانون به وسایل مختلفی از قبیل : روزنامه ، رادیو ، کتب ، مجلّات ، بخش نامه ها و غیره متشبّث می شوند . و هر شخصی که احساس کند واجد شرایط آن قانون است، بدون شکّ خود را مأمور به عمل کردن به آن قانون می داند، حتّی اگر در هنگام تصویب و اعلام آن قانون

از نعمتِ هستی برخوردار نبوده است . بدین جهت که به کارگیری الفاظ خطابیه در ابلاغ این قوانین صرفاً به منظور ابلاغ حکم است . و شخصی معیّن یا اشخاصی خاصّ منظور نشده اند . در قوانین و خطابات شرعیّه نیز عیناً همین گونه است ، با این فرق که در خطابات شرعیّه، خطاب مستقیماً متوجّه بندگان خدا نیست ، حتّی به حاضرین ؛ چون قرآن بر قلب پیامبر صلی الله علیه وآله نازل می شد : « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ » (249). نظریّات دیگری که دانشمندان داده اند، بسیار قابل ملاحظه است؛ ولی متأسّفانه از حوصله این بحث کوتاه خارج است . و خوانندگان می توانند برای اطّلاع بیشتر به کتابهای : کفایه الاصول (250) - فوائد الاصول (251) - نهایه الاصول (252)، و دیگر کتب مفصّله مراجعه نمایند . یکی از نویسندگان معاصر، در تأیید مطلب فوق می نویسد : « نزد خدا که محیط به گذشته و آینده می باشد ، شاهد و غائب فرقی ندارد ؛ چنانچه هر مقنّنی در موقع وضع قانون و هرخطیبی در موقع خطاب، شخص معیّنی را قصد نمی کند ؛ خطابات و تکالیف قرآن چنین است و این حقیقت را شخص رسول خدا صلی الله علیه وآله تذکّر داده و فرموده : حلال محمّد حلال إلی یوم القیامه، و حرامه حرام إلی یوم القیامه (253) » (254). و کسانی که اینگونه نظریّات را نمی پسندند و راه حلّی برای این مشکل سراغ ندارند و خطابات قرآن را مخصوص به موجودین در حین خطاب می دانند ، در انسحاب حکم با ادلّه اشتراک در تکلیف، از قبیل اجماع و

ضرورت، تمسّک می کنند و می گویند : چون اجماع هست که موجودین ومعدومین در تکالیف شرکت دارند، بنابراین اگر به یکی از خطابات قرآن حکمی اثبات شد، در حقّ معدومین نیز ثابت است ( الّا ما اخرجه الدلیل ) ؛ ولی ادّعا و اجماع مربوط به اصل اشتراک در تکلیف است، نه آنکه در هر مسأله ای اجماعی مخصوص به خود آن مسأله لازم باشد. محقّق بزرگ، صاحب قوانین، می فرماید : « فتحقیق المقام أن المستفاد من الادله، هو ثبوت الاشتراک مطلقا و لزوم إدعاء الاجماع بالخصوص فی کلّ واقعه، واقعه مجازفه » (255). ترجمه : تحقیق در این مقام این است که مستفاد از ادلّه، ثبوت اشتراک در همه تکالیف است واینکه لازم باشد اجماع درخصوص تک تک وقایع، گزافه گوئی است. در غیر این صورت، اگر در هر مسأله ای اجماعی مخصوص به آن مسأله لازم باشد تا اشتراک در تکلیف ثابت شود، بسیاری از مسائل فقهی به خاطر اختلافاتی که در آنها هست، از متن فقه اسلام حذف می شوند ؛ مخصوصاً مسائلی که اختلافات بیشتری در آنها مشاهده می شود .

مانند وجوب عینی نماز جمعه . ناگفته نماند که در قرآن احکام خاصه ای وجود دارد که مخاطب به آن حکم شخص معیّنی است ؛ مانند احکام مربوط به شخص پیغمبر صلی الله علیه وآله یا زنان پیغمبر ، که آن احکام با انعدام آن موضوع قدرت خود را از دست می دهد . و چنین احکامی از مورد بحث ما خارج است .

تتمیم

فرق است بین قضیّه حقیقیّه و قضیّه خارجیّه ؛ و بعضی گمان کرده اند که ادلّه احکام و خطابات به نحو قضیّه خارجیّه است، در صورتی که

خطابات به نحو قضیّه حقیقیّه است، نه خارجیّه ؛ و علمای اصول در این زمینه به تفصیل سخن گفته اند، که این بحثهای علمی دقیق از حوصله این کتاب خارج است . اهل فضل می توانند به تقریرات مرحوم نائینی قدس سره، به نام « فوائد الاصول »، تألیف مرحوم شیخ محمّد علی کاظمی قدس سره مراجعه نمایند .

فصل هفتم

ذی القربی درآیه خمس چه کسانی هستند

سؤال - « ذی القربی » درآیه خمس چه کسانی هستند ؟آیا خویشان مخاطبین اند یا خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ؟ جواب - در قرآن، در آیات متعدّده ای کلمه «ذی القربی» یا « ذوی القربی » به کار آمده، و در اینکه به معنی خویش یا خویشان است، تردیدی نیست ؛ تنها بحثی که مطرح است، آن است که آیا دراین آیات «ذی القربی» به معنی مطلق خویشان است، یا منظور تنها خویشان پیغمبرند ؟ در اینجا برای فهم حقایق قرآن و درک صحیح تر و برداشت بهتر از کلام خدا ، از ذکر یک نکته ادبی نباید غفلت کرد، و آن این است که اهل ادب گفته اند : الف و لامِ عهد در کلمه، نقش ضمایر را ایفاء می کند، چنانچه در آیه : « فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَی » (256) گفته اند که جمله « فانّ الجنّه هی المأوی » جمله جزاءِ شرط است و رابط این جمله، الف و لامی است که به جای ضمیر به کار رفته، زیرا در اصل « هی مأواه » بوده (257). یا در آیه : « أَطِیعُواْ اللَّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (258)، الف و لام «الامر» به جای ضمیر قرار گرفته، زیرا در اصل « أُولی أمره

» بوده . و نیز در آیه : « وَ أُوْلُواْ الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ » (259)، در اصل « أولوا أرحامه » است ، و همچنین معنی آیه « و أولوا الأرحام بعضهم أولی ببعض »، «أولوا أرحامهم» است ، و موارد دیگر . خلاصه اینکه به جای ضمیر مضاف الیه، الف و لام استعمال می شود و تنها چیزی که می تواند معهود الف و لام را تفسیر کند، ضمیری است که الف و لام از آن نیابت دارد ؛ و هرگاه در مفهوم الف و لام، ابهامی باشد، می توان با آشکار کردن ضمیر، آن ابهام را رفع نمود . و امّا آیاتی که کلمه « ذی القربی » یا « ذوی القربی » در آنها ذکر شده است ، دو دسته اند : دسته اوّل - آیاتی که اگر به جای الف و لامِ « القربی » ضمیر را آشکار کنیم ، به هیچ وجه نمی تواند رسول اللَّه صلی الله علیه وآله مرجع ضمیر باشد ؛ مانند : « وَ إِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَ بَنِی إِسْرَآئِیلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً وَ ذِی الْقُرْبَی » (260)، که خداوند از بنی اسرائیل پیمان گرفته که جز خدا را نپرستند و به والدین و خویشان خود احسان کنند . بنابراین « ذوی القربی » در اینجا به معنی « ذوی قرباکم » است ؛ یعنی خویشانتان . و همچنین آیه : « لَّیْسَ الْبِرَّ أَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَومِ الْأَخِرِ وَ الْمَلَآئِکَهِ وَ الْکِتَابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمَالَ عَلَی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی » (261) ؛ در

این آیه صفات شخص نیکوکار را بیان می فرماید، که از جمله آن صفات، بذل مال است که شخص نیکوکار از اموال خویش به خویشانِ خود می دهد . بنابراین در این آیه « ذوی القربی » به معنی « ذوی قرباه » است . و نیز آیه : « وَاعْبُدُواْ اللَّهَ وَ لَاتُشْرِکُواْ بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً وَبِذِی الْقُرْبَی » (262)، که « ذی القربی » به معنی « ذی قرباکم » آمده است .

و همچنین در آیه : « وَ إِذَا حَضَرَ الْقِسْمَهَ أُولُواْ الْقُرْبَی وَ الْیَتَامَی وَ الْمَسَاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ » (263)، که « أولوا القربی » به معنی « أولوا قرباکم » آمده است . در این آیات، کلمه « ذی القربی » به معنی عامّ خویشاوندان هر مسلمانی است، زیرا مرجع ضمیر، شخص خاصّی نیست . دسته دوّم - آیاتی است که اگر به جای الف ولام ضمیر آشکار شود ، به صورت ضمیر خطاب و یا به صورت ضمیر غائب ، به رسول اللَّه صلی الله علیه وآله اشاره می شود ؛ مانند آیه : « فَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ » (264). یعنی : « آت ذا قرباک »، یعنی به خویشانت حقّشان را بده . و مانند آیه مورد بحث : « وَ اعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِّن شَیْ ءٍ فَأَنَّ للَّهِ ِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی » (265). یعنی : غنائم مال خدا و رسولش و خویشان رسولش می باشد . حال اگر ضمیر به جای الف و لام قرار گیرد، عبارت چنین می شود : « فانّ للَّه خمسه و للرّسول و لذی قرباه » ، که به طور قطع مراد از « ذی

القربی » خویشاوندان رسول خدا صلی الله علیه وآله است . و به همین جهت، صاحب « مجمع البیان » در تفسیر آیه « فی ء » می فرماید : « فقال : « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری » أی : من أموال کفّار أهل القری « فللَّه » یأمرکم فیه بما أحب « و للرَّسول » بتملیک اللَّه ایاه « و لِذی القُربی » ؛ یعنی أهل بیت رسول اللَّه و قرابته و هم بنو هاشم « والیَتامی و المَساکین و ابن السَّبیل » منهم . لأنّ التقدیر و لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم » (266). ترجمه : آنچه بر می گرداند خدا به رسولش از اهل دهات، یعنی از اموال کفّاری که از اهل دهات هستند، پس آن ( اموال ) از آنِ خدا است که نسبت به آنها دستور می دهد هرچه را که بخواهد، و مال پیامبر صلی الله علیه وآله است، که خدا آن اموال را به او تملیک کرده، و مال خویشان است، یعنی خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و بستگان آن بزرگوار و آنان بنی هاشم هستند و یتیمان و بی نوایان و در راه ماندگان از بنی هاشم، زیرا تقدیر در آیه چنین است : « لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم ». ملاحظه می فرمائید که مرحوم طبرسی قدس سره به جای الف ولام درهمه این کلمات، ضمیر را جایگزین فرموده و تفسیر نموده است . مؤیّد این مطلب، روایات متواتره ای است که عامّه وخاصّه نقل کرده اند، که ذیلاً به پاره ای از آنها اشاره

می شود . مرحوم علّامه سیّد شرف الدّین قدس سره می فرماید : « قد اجمع أهل القبله کافه علی انّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله کان یختص بسهم من الخمس و یخص أقاربه بسهم اخر منه . و انّه لم یعهد بتغییر ذلک إلی أحد حتّی دعاه اللَّه إلیه واختار اللَّه له الرفیق الاعلی » (267). ترجمه : اهل قبله ( مسلمین ) همگان اجماع کرده اند بر اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله سهمی از خمس را به خود و سهمی دیگر را به اقارب خود اختصاص می داد ، هیچ کس به خاطر نداشت که پیامبر صلی الله علیه وآله تا هنگام مرگ این کار را تغییر داده باشد .

امّا روایات عامّه

1 - عن یزید بن هرمز، أن نجده الحروری حین خرج فی فتنه ابن الزبیر أرسل إلی ابن عبّاس یسأله عن سهم ذی القربی ، [ و یقول : ] لمن تراه ؟ قال : هو لنا لقربی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، قسّمه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله لهم. و قد کان عمر عرض علینا [منه ]شیئا، رأیناه دون حقّنا [ فرددناه علیه ] . فأبینا أن نقبله و کان الّذی عرض علیهم أن یعین ناکحهم وان یقضی عن غارمهم و ان یعطی فقیرهم. و أبی أن یزیدهم علی ذلک (268). ترجمه : از یزید بن هرمز نقل شده که نجده حروری ، هنگامی که در فتنه ابن زبیر خروج کرد، حضور ابن عبّاس فرستاد و از او پرسش کرد از سهم ذی القربی، که نظر تو چیست ؟ و آن را به چه کسی باید داد ؟ ابن عبّاس گفت :

این سهم از خویشان پیامبرصلی الله علیه وآله است، که پیامبرصلی الله علیه وآله بین آنان تقسیم می کرد . و عمر، مقدار ناچیزی را به ما عرضه کرد، که از حقّ ما کمتر بود. ما قبول نکردیم و آن مقدار را به عنوان کمک به کسانی که می خواستند از آن بگیرند می داد . و به این منظور بود که می خواست بدهی بدهکارانشان را بدهد و به فقرای شان نیز می خواست کمک کند . و خودداری کرد از اینکه بیش از این به آنها بدهد . 2 - أخبرنا عمرو بن علی قال : حدّثنا یزید و هو ابن هرون قال : أنبأنا محمّد بن إسحق عن الزهری و محمّد بن علی، عن یزید بن هرمز ... ، و أنا کتبت کتاب ابن عباس إلی نجده کتبت الیه کتبت تسألنی عن سهم ذی القربی لمن هو ؟ و هو لنا أهل البیت . و قد کان عمر دعانا إلی أن ینکح منه أیمنا و یحذی منه عائلنا و یقضی منه عن غارمنا. فأبینا إلا أن یسلمه لنا . و أبی ذلک . فترکنا علیه (269). ترجمه : یزید بن هرمز گوید : ... ، و من نویسنده نامه ابن عبّاس بودم به نجده ، که ( از قول ابن عبّاس ) به نجده نوشتم : نوشته بودی و از من از سهم ذی القربی سؤال کرده بودی، که مال کیست ؟ این سهم، مال ما اهل بیت علیهم السلام است . و عُمر از ما خواست که از این سهم پسران ودختران ما همسر گیرند و از این سهم فقراء و عیالمندان خود را اداره کنند

وبدهکارانمان بدهی خود را بدهند . ما نخواستیم وی آن مقدار کم از آن سهم را به ما تسلیم کند، او هم نخواست همه سهم ما را بپردازد، ما هم این سهم را برای او واگذار نمودیم . 3 - أخبرنا محمّد بن المثنی قال : حدّثنا [ عبداللَّه، حدّثنی أبی حدّثنا ] یزید بن هرون قال : أنبأنا محمّد بن إسحق عن الزهری، عن سعید بن المسیب، عن جبیر بن مطعم قال : لما قسّم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله سهم ذی القربی [ من خیبر ] بین بنی هاشم و بنی المطلب أتیته أنا و عثمان بن عفان فقلنا : - یا رسول اللَّه - هؤلاء بنو هاشم لا ننکر فضلهم لمکانک الّذی جعلک اللَّه [ وصّفک اللَّه عزّوجلّ ] به منهم أرأیت [ اخواننا من ] بنی المطلب أعطیتهم ومنعتنا [ و ترکتنا ] فانّما نحن و هم منک بمنزله [ واحده ]. فقال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : إنهم لم یفارقونی فی جاهلیه و لا اسلام، إنما بنو هاشم و بنو المطلب شی ء واحد . [ قال ثمّ ]وشبک بین أصابعه (270). ترجمه : از جبیر بن مطعم نقل شده که او گفت : هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله سهم ذی القربی را بین بنی هاشم و بنی المطلب تقسیم فرمود، من و عثمان بن عفان آمدیم و گفتیم : ای رسول خدا، اینان بنی هاشم اند و ما فضیلت آنان را انکار نداریم، بدین جهت که خدا تو را از آنان قرار داده، آیا نظر تو این است که به بنی المطلب بدهی و به ما ندهی

؟! و ما و بنی المطلب نسبت به تو از یک نوع منزلت برخورداریم . پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود : آنان که در جاهلیّت و در اسلام از من جدا نشدند . سپس انگشتان مبارک را درهم کرد و فرمود : بنی هاشم و بنی المطلب یک چیزند . 4 - أخبرنا عمر بن یحیی بن الحرث قال : أنبأنا محبوب قال : أنبأنا أبو إسحق، عن شریک، عن خصیف، عن مجاهد قال : الخمس الّذی للَّه و للرّسول کان للنّبی صلی الله علیه وآله و قرابته لا یأکلون من الصدقه شیئاً . فکان للنّبی صلی الله علیه وآله خمس الخمس و لذی قرابته خمس الخمس و للیتامی مثل ذلک وللمساکین مثل ذلک و لابن السبیل مثل ذلک . قال أبو عبدالرّحمن قال اللَّه جلّ ثناؤه : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؛ و سهم لذی القربی و هم بنو هاشم و بنو المطلب (271). ترجمه : از مجاهد نقل شده که گفت : خمسی که از خدا و رسول است ، مال پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان اوست که از صدقه چیزی نمی خورند . پس یک پنجم از خمس مال پیامبر صلی الله علیه وآله و یک پنجم از خمس مال خویشان اوست، و برای یتامی نیز مانند آنان ( یک پنجم از خمس )، و برای مساکین و ابن سبیل نیز مانند آنان . ابو عبدالرّحمن گفت که خدا فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم ... »؛ و برای ذی القربی سهمی است و آنان بنی هاشم و بنی المطلب اند . 5 - عن یزید بن هرمز

قال : کتب نجده بن عامر الحروری إلی إبن عبّاس یسأله ... ؛ عن ذوی القربی من هم ؟ فقال لیزید : اکتب الیه ... : وکتبت تسألنی عن ذوی القربی من هم ؟ و انّا زعمنا انّا، هم . فأبی ذلک علینا قومنا (272). ترجمه : یزید بن هرمز گفت : نوشت نجده بن عامر به ابن عبّاس و از او سؤال کرد ... ؛ از ذی القربی که اینها چه کسانی هستند ؟ ابن عبّاس به یزید گفت : به او بنویس ... ؛ و نوشته بودی و سؤال کرده بودی از ذی القربی که آنان چه کسانی هستند ؟ ما معتقدیم که ذی القربی ما هستیم . ولی قوم ما این ادّعا را انکار می کنند . 6 - عن یزید بن هرمز قال : کتب نجده بن عامر إلی ابن عبّاس ... ؛ قال : فکتب إلیه انّک سألتنی عن سهم ذوی القربی الّذی ذکر اللَّه [ عزّوجلّ ] من هم ؟ و انا کنا نری ان قرابه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله هم نحن . فأبی ذلک علینا قومنا (273). ترجمه این حدیث مانند حدیث پنجم می باشد . 7 - عن ابن عبّاس قال : کانت الغنیمه تقسم علی خمسه اخماس . فأربعه منها لمن قاتل علیها و خمس واحد یقسّم علی أربعه . فربع للَّه و للرّسول و لذی القربی . یعنی : قرابه النّبی صلی الله علیه وآله (274). ترجمه : از ابن عبّاس نقل شده که گفت : غنیمت به پنج قسمت تقسیم می شد، چهار سهم آن مال جنگیان بود و یک سهم به چهار قسمت تقسیم

می شد . یک ربع، اختصاص به خدا و رسول و خویشان . یعنی : خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله داشت . 8 - عن یزید بن هرمز أن نجده کتب إلی ابن عبّاس یسأله عن سهم ذی القربی لمن هو؟ و کتب إلیه : انّک کتبت إلی تسأل عن سهم ذی القربی لمن هو ؟ و انّا کنّا نراها لقرابه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله. فأبی ذلک علینا قومنا (275). مضمون این حدیث نیز مانند حدیث پنجم و ششم است . 9 - حدّثنا عبداللَّه بن صالح، عن اللیث بن سعد، عن یحیی بن سعید: ان ابن عبّاس قال: کان عمر یعطینا من الخمس نحوا ممّا کان یری انّه لنا. فرغبنا عن ذلک، و قلنا : حقّ ذوی القربی خمس الخمس . فقال عمر : انّما جعل اللَّه الخمس لأصناف سمّاها، فأسعدهم بها اکثرهم عدداً و أشدّهم فاقه . قال : فاخذ ذلک منّا ناس وترکه ناس (276). ترجمه : یحیی بن سعید گفت : که ابن عبّاس می گفت : عمر از خمس مقداری که به نظرش می رسید که حقّ ما است به ما عطاء می کرد، ما از گرفتن آن مقدار خودداری کردیم و گفتیم : حقّ ذوی القربی یک پنجم از خمس است . عمر گفت : خدا خمس را برای گروههایی که نام برده قرار داده است ... . 10 - قال : حدّثنا حجاج، عن أبی معشر، عن سعید بن أبی سعید قال : کتب نجده إلی ابن عبّاس ان اکتب إلی : من ذوی القربی ؟ ... . فکتب : من عبداللَّه بن عبّاس إلی نجده بن عویمر امّا بعد، فأنّک کتبت تسألنی عن ذوی القربی

: من هم ؟ وکنّا نقول انّا نحن بنوهاشم : هم.

فأبی ذلک علینا قومنا . و قالوا قریش کلّها (277). مضمون این حدیث مانند احادیث پنجم و ششم و هشتم است . و در کتاب « درّ المنثور » (278) یازده حدیث در این زمینه نقل کرده که می توانید مراجعه کنید . و عجیب این است که قرطبی، که خود از عامّه است، از هیچ یک از فقهای عامّه نقل نکرده که ذوی القربی کسی غیر از خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله باشد. بلکه قرطبی در تفسیرش در مسأله دوازدهم می نویسد : « علماء در ذوی القربی به سه قول اختلاف کرده اند : همه قریش . بنی هاشم و بنی المطلب . فقط بنی هاشم » (279). و جالبتر آنکه، ابن أبی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه می نویسد : « و اعلم انّ النّاس یظنون ان نزاع فاطمه أبابکر کان فی أمرین : فی المیراث و النحله وقد وجدت فی الحدیث انها نازعت فی أمر ثالث . و منعها أبوبکر ایاه أیضاً . و هو سهم ذوی القربی » (280). ترجمه : بدان که مردم گمان می کنند که نزاع و اختلاف فاطمه با ابی بکر تنها در دو چیز بوده ، در ارث و در بخشش های ( پیامبر صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام ). درصورتی که من درحدیث دیده ام که فاطمه درامر سوّمی نیز باابوبکر نزاع داشت و ابوبکر آن را نیز از فاطمه منع کرده بود، و آن سهم ذی القربی بود . سپس حدیث مفصّلی را، که حاکی از این اختلاف بوده، نقل می کند .

امّا روایات خاصّه

1 - حدّثنا زکریّا بن مالک

الجعفی، عن أبی عبداللَّه علیه السلام أنّه سأله عن قول اللَّه عزّوجلّ : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » ؟ فقال : أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه (281). ترجمه : زکریّا بن مالک گفت : که از امام صادق علیه السلام پرسیدم از گفتار پروردگار : « و اعلموا أنّما ... » ؟ حضرت فرمود : امّا خمس خداوند اختصاص به پیامبر دارد که در راه خدا صرف می کند، و امّا خمس رسول از خویشان پیامبر است و خمس ذوی القربی تنها خویشان پیامبرند . 2 - عن عبداللَّه بن بکیر، عن بعض أصحابه، عن أحدهما علیهما السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » قال: خمس اللَّه وخمس الرّسول للإمام، وخمس ذوی القربی لقرابهالرّسول والإمام(282). ترجمه : خمس خدا اختصاص به امام دارد، خمس رسول نیز اختصاص به امام دارد، و خمس ذوی القربی اختصاص به خویشان رسول دارد که امام است . 3 - عن سُلیم بن قیس قال : سمعت أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول: نحن واللَّه الّذین عنی اللَّه بذی القربی (283). ترجمه : به خدا سوگند مائیم که خداوند به ذی القربی آنان را قصد کرده است . 4 - عن محمّد بن مسلم ، عن أبی جعفر علیه السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما ... » قال : هم قرابه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله و الخمس للَّه و للرّسول و لنا (284). ترجمه : امام باقر علیه السلام درباره آیه خمس فرمود : ذی القربی

خویشان پیامبرند، پس خمس حقّ خدا و رسول و ما می باشد . 5 - عن محمّد بن مسلم عن أحدهما قال : سألته عن قول اللَّه : « و اعلموا أنّما ... » قال : هم أهل قرابه رسول اللَّه صلی الله علیه وآله (285). ترجمه : حضرت فرمود : ذی القربی خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله می باشند . 6 - عن محمّد بن مسلم ، عن أبی جعفر فی قول اللَّه : « و اعلموا أنّما ... ». قال : هم أهل قرابه نبیّ اللَّه صلی الله علیه وآله (286). ترجمه: امام باقرعلیه السلام فرمود: ذی القربی، آنها خویشان پیامبر خداصلی الله علیه وآله می باشند. 7 - عن اسحق، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سألته عن سهم الصفوه ؟ فقال : کان لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله و أربعه أخماس للمجاهدین و القوام ، و خمس یقسم بین مقسم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، و نحن نقول هو لنا. و النّاس یقولون : لیس لکم . و سهم لذی القربی وهو لنا (287). ترجمه : مردی گوید : از امام صادق علیه السلام سؤال کردم از سهم صفوه ؟ فرمود : حقّ رسول اللَّه صلی الله علیه وآله است و چهار پنجم آن حقّ مجاهدین و کسانی است که ایستادگی کرده اند ( در مبارزه )، و یک پنجم سهم پیامبر صلی الله علیه وآله است. و ما می گوییم : این سهم از ما است. و مردم (ابناء عامّه) می گویند : از شما نیست . و سهمی متعلّق به ذی القربی است. و آن سهم، اختصاص به ما دارد

. 8 - عن علیّ بن الحسین علیهما السلام [ یقول لبعض الشامیین : ] ... ؛ فهل قرأت هذه الآیه : « و اعلموا أنّما ... » ؟ فقال له الشامی : بلی . فقال علی علیه السلام : فنحن ذوالقربی (288). ترجمه : از امام سجاد علیه السلام منقول است ( که به بعضی از شامیان گفتند : ) ... ؛ این آیه را قرائت کرده ای : « و اعلموا أنّما ... » ؟ شامی گفت : آری . حضرت فرمود : مائیم ذوی القربی . 9 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی قول اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما ... ». قال : أمیرالمؤمنین و الأئمّه علیهم السلام (289). ترجمه : امام صادق علیه السلام درباره آیه : « و اعلموا أنّما ... » فرمودند : مراد از ذی القربی، امیرالمؤمنین و ائمّه علیهم السلام هستند . 10 - فی باب مجلس الرّضا علیه السلام مع المأمون فی الفرق بین العتره و الاُمه ... . قالت العلماء : فأخبرنا هل فسَّر اللَّه عزَّوجلَّ الإصطفاء فی الکتاب ؟ فقال الرّضا علیه السلام : فسَّر الإصطفاء فی الظاهر سوی الباطن فی اثنی عشر موطنا وموضعاً ... . و أما الثامنه : فقول اللَّه عزَّوجلَّ : « و اعلموا أنّما ... » فقرن سهم ذی القربی مع سهمه و سهم رسول اللَّه صلی الله علیه وآله، فهذا فضل أیضاً بین الآل و الاُمه (290). ترجمه : علماء به آن حضرت ( امام رضا علیه السلام در مجلس مأمون ) گفتند : به ما خبر ده که آیا خداوند اصطفاء را در قرآن تفسیر فرموده است

؟ حضرت فرمود : در ظاهر تفسیر کرده نه در باطن، در دوازده موضع ... . امّا آیه هشتم : قول پروردگار است که : « و اعلموا أنّما ... » ؛ پس خداوند سهم ذی القربی را با سهم خود و سهم رسول خود مقارن نموده است . و این است فرق بین آل و امّت . 11 - عن المفضّل بن عمر، عن الصّادق علیه السلام، عن أبیه، عن جدّه، عن أبیه علیهم السلام قال : قال أمیرالمؤمنین علیه السلام - و ذکر خطبه طویله منها - : و أعجب بلا صنع منّا، من طارق طرقنا بملفوفات زمّلها فی وعائها، و معجونه بسطها فی إنائها . فقلت له : أصدقه أم نذر أم زکاه ؟ و کلّ ذلک یحرم (291) علینا أهل بیت النبوّه. و عوّضنا منه خمس ذی القربی فی الکتاب و السنه (292). ترجمه : حضرت علی علیه السلام می فرماید : کسی درِ خانه ما را کوبید و چیزهایی را در جایی پیچیده بود و چیزهایی را به هم سرشته، در ظرف خود قرار داده بود . به او گفتم : آیا صدقه یا نذر یا زکات است ؟ که همه اینها بر ما اهل بیت حرام است . وخدا به جای اینها، خمس ذی القربی را در کتاب وسنّت برای ما قرار داده است.

فصل هشتم

من شی ء در آیه خمس چه مفهومی دارد

سؤال - جمله : « من شی ء » که در آیه خمس ذکر شده، چه مفهومی دارد ؟ جواب - کلمه «من» بیانیه است، و مبیّن کلمه «ما» در «ما غنمتم» است. و چون «ما» موصول و مبهم است، جمله ای که بعد از این موصول ذکر شده،

یعنی « غنمتم »، صله نامیده می شود . خاصیّت صله این است که پرده از ابهام موصول برمی دارد و آن را تفسیر می کند و هر مفهومی که صله دارد، در موصول تضمین می شود . بنابراین مفهومی که « غنمتم » دارد ، در کلمه « ما » تضمین شده و هر مفهومی که در « ما » تضمین شده، « من شی ء » آن را افاده می کند . و چون قبلاً با دلائل روشن، اثبات کردیم که غنیمت، در آیه به منظور مطلق درآمد به کار رفته ، پس « ما » نیز به معنی مطلق درآمد است . و « من شی ء » عموم آن درآمدها را افاده می کند . خلاصه آنکه « من شی ء » مفهوم استقلالی خاصّی ندارد، بلکه درمفهوم تابع «ما» است، که آن نیز با صله اش تفسیر می شود .

فصل نهم

ظاهر آیه خمس دلالت دارد که خمس به شش قسمت تقسیم می گردد

سؤال - ظاهر آیه خمس دلالت دارد که خمس به شش قسمت تقسیم می گردد ؛ ( اللَّه - الرسول - ذی القربی - الیتامی - المساکین - ابن السّبیل ). پس چرا در نوع نامه هایی که پیامبر صلی الله علیه وآله به رؤساء قبائل می نوشت، از فریضه خمس به «خمس اللَّه» تعبیر می نمودند . و در ضمن آن نامه ها این گونه مرقوم می شد: « أعطیتم من المغانم خمس اللَّه ». یا جملات دیگری مشابه این مضمون (293) ؟ جواب - اصولاً در جریانات تکوینی و تشریعی یک سلسله امور طولی و ذی مراتب وجود دارد که آن مراتب زنجیروار به هم پیوسته و به یکدیگر وابسته است ؛ و در این گونه امور می توان به هر یک از مراتب و حلقه های آن سلسله به مناسبتی

تکیه کرد . مثلاً خداوند در مورد مراحل تکامل خلقت انسان می فرماید : « فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُّطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ مِنْ مُّضْغَهٍ مُّخَلَّقَهٍ وَ غَیْرِ مُّخَلَّقَهٍ لِّنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلًا » (294). ما شما را از خاک آفریدیم ، سپس از نطفه ، سپس از علقه ، سپس از مضغه (گوشتی مانند گوشت جویده شده) ، شکل گرفته و شکل نگرفته ( یا : تام الخلقه و ناقص الخلقه ) تا برای شما بیان کنیم ( قدرتمان را ) و در رحمها آنچه را بخواهیم، قرار می دهیم تا مدّت معیّنی ( موقع وضع حمل ). سپس شما را به صورت طفلی (از رحم مادر) بیرون می آوریم . در این آیه، به همه حلقه های سلسله ای خلقت انسان اشاره شده : 1 - خاک 2 - نطفه 3 - علقه 4 - مضغه 5 - طفل . ولی در بعضی آیات دیگر، تنها به ذکر یکی از این حلقه ها اکتفا شده است : « وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِّنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَآ أَنتُم بَشَرٌ تَنْتَشِرُوْنَ » (295). « هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِّنْ طِینٍ » (296). « قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَآ أَکْفَرَهُ * مِنْ أَیِّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ * مِنْ نُّطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ » (297). « اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ » (298). درهریک از این چهار سوره به یکی از حلقه های سلسله تکامل در خلقت اشاره شده است؛ بنابراین خداوند که یک جا می فرماید : ما شما را از تراب . و یک جا می فرماید : از نطفه

. و یک جا می فرماید : از علق آفریدیم . و چون در هر یک، اشاره به یکی از حلقه های تکامل در خلقت است، لذا همه آن تعبیرات به مورد است . باز می بینیم خداوند در موضوع « ولایت » می فرماید : « إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ » (299). تنها ولیّ شما خدا و پیغمبرش هستند و آن کسانی که ایمان آورده و نماز به پا می دارند و زکات می دهند، در حالی که در رکوع هستند. (که مراد از این آیه حضرت علی علیه السلام می باشند) . در این آیه سه شخص به عنوان ولیّ معرّفی شده اند : 1 - خدا 2 - پیغمبر صلی الله علیه وآله 3 - علی علیه السلام. و با وجود کلمه « انّما » که دلالت بر حصر دارد ؛ این معنی را می رساند که به طور قطع، ولایت حضرت علی علیه السلام در طول ولایت حضرت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله می باشد . و ولایت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله در طول ولایت پروردگار قرار گرفته است . ولی در آیه ای از سوره بقره فقط به یک حلقه، که حلقه اصیل ولایت می باشد، اشاره شده : « مَا لَکُمْ مِّنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَّ لَا نَصِیرٍ » (300). یعنی: شما غیر از خدا ولیّ و یاوری ندارید . یا در آیه ای دیگر از همین سوره می فرماید : « اَللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ ... » (301). یعنی : خدا ولیّ مردم با ایمان است . باز در مورد بیان صاحبان عزّت واقعی می فرماید :

« وَ للَّهِ ِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ ... » (302). یعنی: عزّت اختصاص به خدا و رسولش و مؤمنین دارد . و به طور مسلّم، عزّت مؤمنین در طول عزّت رسول و عزّت رسول، در طول عزّت پروردگار می باشد . ولی در آیه ای دیگر تنها به ذکر عزّت اصیل پروردگار اکتفا نموده، می فرماید : « فَإِنَّ الْعِزَّهَ للَّهِ ِ جَمِیعاً » (303). یعنی : همه عزّت از خداست . و موارد متعدّد دیگری نیز در قرآن به چشم می خورد که بر شخص متتبّع پوشیده نیست . ملاحظه می فرمائید که در مثالهای فوق، آنجا که ولایت و عزّت را به خدا منحصر می کند، نفی عزّت از رسول و دیگران نمی کند . زیرا عزّت و ولایت پیامبر صلی الله علیه وآله و دیگران ظلّی و تبعی است . و اگر از پیامبر و دیگران، نفی عزّت و ولایت کند ، تناقض در آیات لازم می آید . و ما در ابتدای کتاب به این مطلب اشاره کرده ایم که خمس نیز مانند ولایت، یک امر طولی است . و اگر در نامه های رسول اللَّه صلی الله علیه وآله به « خمس اللَّه » تعبیر شده، این تعبیر، نفی خمس از رسول و ذی القربی و یتامی و مساکین وابن السبیل را نمی کند، و الّا این نامه ها مخالف قرآن بود . زیرا خدای متعال در قرآن، صریحاً پنج دسته را سهیم در خمس قرار داده است . بنابراین پیامبرصلی الله علیه وآله در امثال این نامه ها به سرسلسله این سهام و حلقه اصیل آنها اشاره فرموده است . و این به معنی نفی خمس خود نیست . بدین جهت می بینیم

که در اخبار و احادیث (همچنان که در فصل گذشته دیدیم) همان طور که « خمس اللَّه » تعبیر شده، « خمس الرّسول » و « خمس النّبی » (304) و «خمس ذی القربی» و « خمسنا » نیز تعبیر شده است . خلاصه آنکه تقسیم خمس به شش سهم، همچنان که شیعه - طبق صریح قرآن - معتقد به آن است، و روایات اهل بیت علیهم السلام نیز دلالت بر آن داشته و مؤکد آن می باشد، لذا این امر قابل شک و تردید نمی باشد. لذا هرگونه اظهار نظری در این زمینه،و مخالفتی در این مورد، اجتهاد مقابل نصّ خواهد بود .

فصل دهم

یتامی مساکین و ابن السّبیل

سؤال - آیا کلمات : یتامی ، مساکین و ابن السّبیل ، اختصاص به منسوبین رسول اللَّه صلی الله علیه وآله دارد یا مقصود - از یتامی ومساکین و ابن السبیل - عموم مسلمین اند؟ جواب - به اتّفاق همه فقهای شیعه، سهم یتامی و مساکین و ابن السبیل، مخصوصِ منسوبین به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است که واجد این صفات باشند . و ما قبلاً نحوه استنباط این حکم را از قرآن کریم، به نقل از کتاب « زبده المقال » ذکر کردیم . و امّا از نظر احادیث اهل بیت علیهم السلام و سنّت و سیره آنان، اخبار و احادیث زیادی وجود دارد که - به الفاظ و عبارات مختلفه - یتامی والمساکین وابن السبیل را مقیّد کرده اند به اینکه باید آنها از بستگان پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه وآله باشند . اینک به نمونه هایی از این احادیث اشاره می کنیم : 1 - شیخ صدوق و شیخ طوسی رحمهما الله از امام

صادق علیه السلام نقل کرده اند که : زکریّا بن مالک الجعفی از آن حضرت، از آیه خمس سؤال کرد ؟ آن حضرت فرمودند : « أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه ، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه ، و الیتامی یتامی أهل بیته . فجعل هذه الاربعه أسهم فیهم . و أمّا المساکین و ابن السبیل فقد عرفت أنا لا نأکل الصدقه و لا تحلّ لنا فهی للمساکین و ابناء السبیل » (305). ترجمه : امّا خمس خدای عزّوجلّ اختصاص به پیامبر صلی الله علیه وآله دارد که در راه خدا صرف می کند، امّا خمس رسول، اختصاص به خویشان وی دارد ؛ و خمس ذوی القربی، پس آنها خویشان پیامبرند و بس ؛ و یتیمان، یتیمان اهل بیت اویند، پس خداوند این چهار سهم را بین آنها قرار داده . و امّا مساکین و ابن السبیل، پس می دانی که ما صدقه نمی خوریم و برای ما حلال نیست ، پس این ( ظاهر این است که ضمیر به صدقه برمی گردد ) اختصاص به مساکین و ابن السبیل دارد . بعضی به جهت دقّت نکردن در متن روایت، این حدیث را بر خلاف مطلوب، شاهد قرار داده اند که - إن شاء اللَّه - به زودی به جواب آن خواهیم پرداخت . هیچ یک از مسلمین، بین یتیمان و مسکینان و ابن السبیل، در این جهت، فرقی ذکر نکرده است . و اگر نظر امام علیه السلام در مساکین و ابناء سبیل، تعمیم باشد، پس امام علیه السلام بین آنان و یتیمان فرق گذارده اند، زیرا در روایت تصریح شده که

یتیمان، ایتام اهل بیت علیهم السلام می باشند . 2 - مرحوم شیخ طوسی قدس سره به روایت حسن بن فضّال (306) از یکی از دو امام ( امام باقر و امام صادق علیهما السلام ) نقل می کند، که در مورد خمس فرمود : « خمس اللَّه و خمس الرسول للإمام، و خمس ذی القربی لقرابه الرسول و الإمام، و الیتامی یتامی آل الرسول ، و المساکین منهم ، و أبناء السبیل منهم . فلا یخرج منهم إلی غیرهم » (307). ترجمه : خمس خدا اختصاص به امام دارد و خمس رسول نیز به امام اختصاص داده شده وخمس ذوی القربی اختصاص به خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله دارد که امام باشد؛ و ( مراد از ) یتامی، ایتام رسولند و مسکینان از آنان و ابن السبیل از آنان، پس از بین آنان بیرون نمی رود، به غیر از اینکه به آنان داده شود . 3 - مرحوم کلینی قدس سره از سلیم بن قیس، خطبه مفصّلی را که حضرت علی علیه السلام ایراد فرمودند، نقل می کند که آن حضرت در ضمن آن خطبه فرمود : « فنحن واللَّه عنی بذی القربی الّذی قرننا اللَّه بنفسه و برسوله صلی الله علیه وآله. فقال تعالی : فللَّه و لرسوله و لذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل ( فینا خاصه ) » (308). ترجمه : به خدا سوگند مائیم مقصود خدا، از ذی القربی، که ما را به خود و رسولش ( در آیه ) مقرون ساخته، پس فرمود : خمس از خدا و رسولش و مال ذی القربی و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل ما است

و بس . 4 - مرحوم شیخ طوسی رحمه الله می فرماید : « علیّ بن الحسن بن فضّال، عن محمّد بن اسمعیل الزعفرانی، عن حماد بن عیسی، عن عمربن أذینه ، عن ابان بن أبی عیّاش ، عن سلیم بن قیس الهلالی عن أمیرالمؤمنین علیه السلام قال : سمعته یقول کلاماً کثیراً ثمّ قال : و اعطهم من ذلک کلّه سهم ذی القربی الّذین قال اللَّه تعالی : « إِن کُنتُمْ آمَنتُم بِاللَّهِ وَ مَآ أَنزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَومَ الْفُرقَانِ یَومَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ » نحن واللَّه عنی بذی القربی و هم الّذین قرنهم اللَّه بنفسه و بنبیّه صلی الله علیه وآله . فقال عزّوجلّ : « فأنّ للَّه خمسه وللرّسول و لذی القربی والیتامی والمساکین وابن السبیل » منّا خاصه . ولم یجعل لنا فی سهم الصدقه نصیباً . اکرم اللَّه نبیّه و اکرمنا ان یطعمنا اوساخ ایدی الناس » (309). ترجمه : سُلیم بن قیس هلالی - از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده - می گوید : از آن حضرت گفتار بسیاری شنیدم ، سپس آن بزرگوار فرمود : و ببخش از این همه سهم ذی القربی را، آن کسانی که خدای تعالی فرموده : اگر ایمان دارید به خدا و آنچه نازل کردیم بر بنده خود و روز جدا شدن ( بین حقّ و باطل ) روزی که دو گروه به هم رسیدند . به خدا قسم، خداوند ما را قصد کرده به ذی القربی و آنها کسانی هستند که خدا آنان را به خود و پیامبرش صلی الله علیه وآله قرین ساخته و فرموده : خمس آن درآمدها اختصاص دارد به خدا و رسولش و ذی القربی و یتیمان و مسکینان و ابن

السبیل، از ما به خصوص .

و برای ما در سهم صدقه نصیب و بهره ای قرار نداده و ما را بزرگتر از این دانسته که پلیدیهای دستِ مردم را به ما بدهند (310). 5 - مرحوم کلینی و شیخ طوسی رحمهما الله، از عبد صالح ( موسی بن جعفر علیه السلام )، نقل می کنند که فرمود : « و نصف الخمس الباقی بین أهل بیته ، فسهم لایتامهم و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم، یقسّم بینهم علی الکتاب و السنه (311) » (312). ترجمه : و نصف باقیمانده خمس بین اهل بیت آن بزرگوار تقسیم می شود، سهمی از یتیمانشان، سهمی از مساکینشان و سهمی از ابناء سبیلشان، که بین آنها مطابق کتاب و سنّت، تقسیم می شود . 6 - شیخ طوسی رحمه الله از بعضی اصحاب مرفوعاً نقل می کند : « و النصف للیتامی والمساکین وابناء السبیل من آل محمّد علیهم السلام الّذین لاتحلّ لهم الصدقه و لا الزکاه . عوّضهم اللَّه مکان ذلک بالخمس » (313). ترجمه : و نصف دیگر ( خمس ) از یتیمان و بینوایان و در راه ماندگانِ آل محمّد علیهم السلام است، که برای آنان صدقه و زکات حلال نیست . خداوند به جای صدقه و زکات، خمس را عوض قرار داده است . 7 - سیّد مرتضی قدس سره ( علیّ بن الحسین ) در رساله محکم و متشابه، به نقل از « تفسیر نعمانی » ، با اسناد خود از حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود : « ثمّ یقسم الثلاثه السهام الباقیه بین یتامی آل محمّد ومساکینهم وأبناء سبیلهم » (314).

ترجمه :

سپس سه سهم باقیمانده بین یتیمان آل محمّد و بینوایانشان و ابناءِ سبیل ایشان تقسیم می گردد . 8 - در تفسیر عیّاشی، از محمّد بن مسلم نقل می کند که او از یکی از دو امام ( امام باقر و امام صادق علیهما السلام ) نقل می کند که از آن حضرت، نسبت به ذی القربی - در آیه خمس - پرسیدم ؟ آن حضرت فرمود : « هم أهل قرابه رسول اللَّه علیه وآله السلام . فسألته : منهم الیتامی و المساکین وابن السبیل ؟ قال : نعم » (315). ترجمه : آنان خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله هستند . پس پرسیدم : یتامی و مسکینان و ابن سبیل هم از ایشان هستند ؟ فرمود : بلی . 9 - عیّاشی در تفسیر خود - ذیل آیه خمس - از منهال بن عمرو ، از علیّ بن الحسین علیهما السلام نقل می کند که فرمود : « لیتامانا، و مساکیننا و ابناء سبیلنا » (316). ترجمه : این سهام مخصوص یتامی، و مساکین و ابن سبیلهای ما است . 10 - صاحب مستدرک الوسائل از کتاب عاصم بن حمید الحنّاط ، نقل می کند از ابی بصیر که گفت : از اباجعفر ( امام باقر علیه السلام ) پرسیدم از خمس ؟ آن حضرت فرمود : « هو لنا، هو لأیتامنا و لمساکیننا و لإبن السبیل منّا » (317). ترجمه : خمس از ما است ، خمس اختصاص به یتیمان ما و مسکینان ما و ابن سبیل ما دارد . 11 - امام صادق علیه السلام می فرماید : « و الخمس لنا أهل البیت فی الیتیم منا و

المسکین و ابن السبیل » (318). ترجمه : خمس اختصاص به ما اهل بیت دارد (که مصرف می شود) در یتیم از ما و مسکین و ابن سبیل . با توجّه به اینکه هیچ احدی بین یتیم ومسکین وابن سبیل فرقی نگذاشته است . 12 - سلیم بن قیس هلالی ( متوفّای سال 76 هجری ) از حضرت علی علیه السلام نقل می کند که آن امام فرمود : « فنحن الّذین عنی اللَّه بذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کلّ هؤلاء منا خاصه لانّه لم یجعل لنا فی سهم الصدقه نصیباً » (319). ترجمه : پس مائیم کسانی که خداوند از ذی القربی و یتامی و مساکین وابن سبیل قصد کرده و همه این گروهها تنها از ما هستند، زیرا خداوند برای ما در سهم صدقه نصیبی قرار نداده است .

جواب روایاتی که دلالت بر تعمیم دارد

سؤال - آیا روایاتی هم در کتب احادیث هست که دلالت بر تعمیم داشته باشد، و از آنها استفاده شود که یتامی و مساکین و ابن سبیل اختصاص به خویشان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ندارد ؟ جواب - بعضی از مغرضین، آنچه نیرو داشته اند صرف کرده اند که مدارکی، اگرچه علیل، برای تعمیم به دست بیاورند و بالاخره پس از تلاش، متجاوز از ده روایت پیدا، و به آنها استناد کرده اند . و از این ده روایت، سه روایت آنها اطلاق دارد و با روایات دوازده گانه گذشته تخصیص می خورد . و یک حدیث از آنها نه تنها تعمیم را اثبات نمی کند، بلکه بر خلاف تعمیم نیز می باشد . و یک حدیث از آنها را ناقلِ حدیث (مرحوم صدوق) رد کرده است

. و یک حدیث از آنها علاوه بر اینکه از مدارک عامّه است، خود عامّه نیز آن را قبول ندارد . دو حدیث است که از نظر سند ضعیف و بی اعتبار است . و یک حدیث دیگر را خود شخصِ مغرض ساخته و جعل کرده است . و معنا و مفهوم یک حدیث باقیمانده را نیز نفهمیده است . امّا سه حدیثی که مطلق است : 1 - عن إسحق، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سألته عن سهم الصّفوه ؟ فقال : کان لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله، ... ؛ و ثلاثه أسهام للیتامی و المساکین و أبناء السّبیل، یقسّمه الإمام بینهم (320). ترجمه : اسحق از مردی نقل کرده، که سؤال کردم از امام جعفر صادق علیه السلام از سهم صفوه ؟ فرمود : ... ؛ و سه سهم از یتامی و بینوایان و ابناء سبیل است ، که امام علیه السلام بین آنها تقسیم می کند . با قطع نظر از سند آن - مردی که اسحق ( این حدیث را ) از او نقل می کند ، معلوم نیست چه کسی است و همین جهت ، موجب بی اعتباری حدیث می گردد - در این روایت یتامی و مساکین و ابن سبیل به طور مطلق ذکر شده است . 2 - عن ربعی بن عبداللَّه بن الجارود، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله إذا أتاه المغنم أخذ صفوه و کان ذلک له، ... ؛ ثمّ قسم الخمس الّذی أخذه خمسه اخماس یأخذ خمس اللَّه عزّوجلّ لنفسه ، ثمّ یقسم الاربعه الاخماس بین ذوی القربی

و الیتامی والمساکین و أبناء السّبیل یعطی کلّ واحد منهم جمیعاً (321). در این حدیث نیز یتامی و مساکین و ابناء سبیل مطلق است . 3 - حضرت رضا علیه السلام در شرح آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » فرمودند : « و أمّا قوله تعالی : « و الیتامی و المساکین » فإنّ الیتیم إذا انقطع یتمه، خرج من الغنائم و لم یکن له فیها نصیب ، و کذلک المسکین إذا انقطعت مسکنته لم یکن له نصیب من المغنم، و لایحلّ له أخذه » (322). در این روایت ، نیز یتیم و مسکین به طور مطلق آمده است . بنابر این ، سه روایت به روایات گذشته، تخصیص می خورد . و این اطلاق ، به طور کلّی از نظر فقهی، از اعتبار ساقط می گردد . امّا روایتی که بر خلاف تعمیم است : « عن زکریا بن مالک الجعفی ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام أنّه سأله عن قول اللَّه عزّوجلّ : « و اعلموا أنّما غنمتم ... ». فقال : أمّا خمس اللَّه عزّوجلّ فللرّسول یضعه فی سبیل اللَّه، و أمّا خمس الرّسول فلأقاربه ، و خمس ذوی القربی فهم أقرباؤه ، و الیتامی یتامی أهل بیته ، فجعل هذه الاربعه أسهم فیهم ، و أمّا المساکین و ابن السبیل، فقد عرفت أنّا لا نأکل الصدقه ، و لا تحلّ لنا. فهی للمساکین و ابناء السبیل » (323).

شرح حدیث

مرحوم صاحب حدائق قدس سره می فرماید : و امّا قوله فی تتمّه الخبر : « و امّا المساکین و ابناء السّبیل » فقد عرفت أنا لانأکل الصدقه ...« إلی آخره » ؛ فیحتمل أن یکون

المعنی فیه الإستدراک لمّا ورد فی آیه الزکاه من دخول المساکین وأبناء السّبیل فیها. فربّما یتوهّم عمومها للهاشمیین أیضاً. فأراد علیه السلام دفع هذا الوهم بانّهم و ان دخلوا فی عموم اللفظین المذکورین، لکن قد عرفت انّ الزکاه محرمه علینا أهل البیت فلا تدخل مساکیننا و ابناء سبیلنا فیها. فلابدّ لهم من حصه من الخمس عوض الزکاه الّتی حرمت علیهم. و من أجل ذلک فرض لهم فی هذه الآیه حصه من الخمس . و حینئذ فقوله : « فهی للمساکین و ابناء السّبیل » إمّا راجع إلی الصدقه، و حینئذ فالمراد بالمساکین و ابناء السّبیل من ذکر فی آیه الزکاه. و حاصل المعنی ما قدمناه، و إمّا راجع إلی الحصه الّتی من الخمس بقرینه المقام و ان لم تکن مذکوره فی اللفظ . و حینئذ فالمراد بالمساکین و ابناء السّبیل من الهاشمیین . و مرجع الاحتمالین إلی ما قدمناه » (324). ترجمه : امّا اینکه در آخر خبر آمده که : امّا مساکین و ابناء سبیل، پس تو می دانی که ما صدقه نمی خوریم ... «تا آخر» . احتمال دارد که مقصود این باشد : که چون ممکن است توهّم شود که مساکین و ابن سبیل ، در آیه زکات ، شامل بینوایان و ابن سبیل از بنی هاشم نیز هست، امام علیه السلام خواسته ، این توهّم را دفع نماید به اینکه گرچه بنی هاشم نیز درعموم دو لفظ مساکین و ابن السبیل (درآیه زکات) داخل هستند. ولی دانستی که زکات بر اهل بیت علیهم السلام، حرام شده است . پس مساکین و ابناء سبیل از ما، داخل عموم آیه زکات نیستند . پس ناچار سهمی

از خمس به جای زکات نیز که بر آنان حرام شده، به آنان اختصاص دارد . بنابراین وقتی که امام علیه السلام که می فرماید : « فهی للمساکین و ابناء السّبیل »، ضمیر « هی » یا به صدقه برمی گردد . پس در این هنگام، مقصود از مساکین و ابناء سبیل کسانی هستند که در آیه زکات ذکر شده اند . و حاصل معنی همان است که گفتیم : ( زکات مخصوص مساکین و ابناء سبیل از غیر بنی هاشم است ) . و یا ضمیر به بخشی از خمس برمی گردد - که در آیه، این مرجع ذکر نشده - لکن قرینه مقام بر آن دلالت دارد . در این هنگام مقصود، مساکین و ابناء سبیل بنی هاشم می باشند ( یعنی این سهم از خمس ، به مساکین و ابناء سبیل از بنی هاشم اختصاص دارد ) . به هر حال بازگشت هر دو معنی به همان مطلبی است که گفتیم . یک بار دیگر عبارت مرحوم صاحب حدائق را بخوانید و با حدیث تطبیق دهید و قضاوت کنید که آیا حدیث دالّ بر تعمیم است ؟ یا - به عکس - دلالت دارد بر اینکه خمس، سهم فقراء و ابناء سبیل بنی هاشم است و بس ! امّا حدیثی که خودِ ناقل آن را بی اعتبار می داند : در کتاب عیون أخبار الرّضا علیه السلام چنین آمده است : « علیّ بن ابراهیم از پدرش و او از محمّد بن سنان روایت می کند که او گفت: درنزد مولای خود حضرت رضا علیه السلام در خراسان بودم، که مردی از صوفیّه سرقت کرده بود . خبرش را به مأمون دادند .

مأمون به احضار وی امر نمود . همین که نظر مأمون به آن مرد افتاد، آن را پارسا یافت که در میان چشمان او اثر سجده نمایان بود . مأمون به او گفت : بدا به این آثار جمیله و این کردار زشت . آیا با این آثار جمیله و ظاهر آراسته، نسبت دزدی به تو داده می شود ؟ آن مرد گفت : من این سرقت را از روی اضطرار کرده ام، نه از راه اختیار و این در حالی است که تو حقّ مرا از « خمس » و « فی ء » مانع شدی . برای اینکه خدا خمس را شش قسمت، تقسیم کرده و فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم...» . و « فی ء » را نیز شش قسمت تقسیم کرده، آنجا که فرموده است : « ما افاء اللَّه علی رسوله ... ». آن مرد گفت : تو حقّ مرا منع کردی، در حالی که من ابن السّبیل هستم و دستم ( از خانه و مالم ) بریده است، و نیز مسکین هستم و نمی توانم به چیزی رجوع کنم، و نیز من از جمله حاملین قرآن هستم . مأمون گفت : آیا من حدّی از حدود خدا و حکمی از احکام خدا را، که درباره سارق است، برای این افسانه های تو معطّل گذارم ؟ آن مرد صوفی گفت : اوّل خودت را پاک کن، آنگاه به غیر خود بپرداز . و حقّ خدا را اوّل بر خود اقامه کن، آنگاه به غیر خود . مأمون روی خود را به حضرت رضا علیه السلام کرد و گفت : این مرد چه می گوید ؟

حضرت فرمود: این شخص می گوید: چون تو دزدی کرده ای،اوهم دزدی کرده است. مأمون در غضب شدیدی فرو رفت ... . ( بار دیگر ) مأمون متوجّه حضرت رضاعلیه السلام شد وگفت: شما درباره او چه رأی می دهید ؟ حضرت فرمود : خدای تعالی به محمّد صلی الله علیه وآله فرمود : « فللَّه الحجّه البالغه » ؛ یعنی : برای خدا حجّت بالغه است ؛ و حجّت بالغه آن است که همین که به جاهل رسید، او را به جهلش آگاه می کند، چنانچه عالم آن حجّت را به وسیله علمش می داند ؛ و دنیا و آخرت به حجّت قائم اند، و این مرد حجّت خود را آورد » (325). کسانی که این حدیث را دلیل بر تعمیم گرفته اند، می گویند : « مسلّماً آن مردِ صوفی از بنی هاشم نبوده و ضمناً در حضور حضرت رضا علیه السلام و مأمون، که هر دو از بنی هاشم بودند ، ادّعای خمس و سهم مسکین و ابن سبیل کرد و حضرت رضا علیه السلام او را تصدیق نمود . پس معلوم شد که مسکین و ابن سبیل، در آیه مساکین و ابن سبیل، عموم مسلمین اند ... ». ولی جالب این است که خود مرحوم صدوق قدس سره بعد ازنقل این حدیث می فرماید: « قال مصنف هذا الکتاب رحمه الله : روی هذا الحدیث کما حکیته و أنا بری ء من عهده صحّته » (326). ترجمه : مصنف این کتاب گوید : این حدیث همچنان که نقل کردم، روایت شده، ولی من صحّت آن را به عهده نمی گیرم . امّا حدیثی که از عامّه نقل شده و مورد قبول خود آنان هم نیست : حدیثی از تفسیر ابن عبّاس ( حبر

الامّه )، که در حاشیه «الدرّ المنثور» سیوطی چاپ شده است، که ملخّص تفسیرش این است که : « چه در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله و چه در زمان خلفای راشدین، یتامی و مساکین و ابن سبیل ، یتیمان و مسکینان و ابن سبیلان بنی هاشم نبودند، بلکه عموم مسلمین هستند » (327). مخفی نماند که این تفسیر را صاحب قاموس ( ابو طاهر محمّد بن یعقوب فیروز آبادی ) جمع آوری کرده و خود مؤلّف، اوّل سوره بقره اظهار نموده که این تفسیر به وسیله محمّد بن مروان ، معروف به سدی صغیر ، از کلبی ( محمّد بن صائب ) ، از ابی صالح، از ابن عبّاس نقل شده است . و سیوطی در این باره می نویسد : « فإن إنضم إلی ذلک ( أی إلی طریق الکلبی ) روایه محمّد بن مروان السدی الصغیر فهی سلسله الکذب » (328). ترجمه : اگر به طریق کلبی، روایت محمّد بن مروان (سدی صغیر) ضمیمه گردد، این سلسله سند، سلسله دروغ است . و نیز سیوطی در همان صفحه از آن می نویسد : « روی من طریق ابن عبدالحکم قال : سمعت الشافعی یقول : لم یثبت عن ابن عبّاس فی التفسیر إلّا شبیه بمأه حدیث » (329). ترجمه : از طریق ابن عبدالحکم روایت شده که شافعی می گفت : از ابن عبّاس ثابت نشده ، مگر حدود صد حدیث . و باز سیوطی درباره کلبی می نویسد : « و الکلبی اتهموه بالکذب و قد مرض فقال لأصحابه فی مرضه : کلّ شی ء حدثتکم عن أبی صالح کذب » (330). ترجمه : کلبی را به

دروغ گوئی متّهم کرده اند و اینکه وی مریض شده، و در حالِ بیماریش به اصحابش گفت : هر چه از ابی صالح حدیث کرده ام دروغ است . و بی جهت نیست که محمّد حسین الذهبی، استاد علوم قرآن و حدیث در دانشگاه الأزهر، می نویسد : « انّ هذا التفسیر المنسوب إلی ابن عبّاس لم یفقد شیئاً من قیمته العلمیه فی الغالب وانّما الشی ء الّذی لا قیمه له فیه هو نسبته إلی ابن عبّاس » (331). ترجمه : این تفسیری که به ابن عبّاس نسبت می دهند، هنوز در غالب ( حوزه ها ) ارزش علمی خودش را از دست نداده، تنها چیزی که ارزشی در آن نیست، نسبت دادن این تفسیر است به ابن عبّاس . دقّت کنید، کاسه از آش داغترها با یک طمطراق عجیبی به تفسیر ابن عبّاس استناد می کنند. در حالی که آنها، روایات بنی فضّال را بی ارزش می دانند . امّا دو حدیثی که از نظر سند ضعیف و بی اعتبار است : اوّل - حدیثی که منقول از تحف العقول، منسوب به حسن بن علیّ بن حسین بن شعبه حرّانی است، که حضرت صادق علیه السلام فرمود : « فأنفذ سهماً لأیتام المسلمین و سهماً لمساکینهم . و سهماً لإبن السّبیل » (332). به فرض اینکه نسبت این کتاب به علیّ بن شعبه درست باشد، و به فرض اینکه علیّ بن شعبه، شخص معروف و جلیل القدر باشد، و به فرض اینکه عباراتِ احادیث این کتاب نقل به معنی نباشد،تمام احادیث منقوله در این کتاب، مرسله و خالی از سند است و بدین جهت اعتبار ندارد . همچنان که استاد اعظم، علّامه حاج میرزا فتاح

شهیدی تبریزی، می فرماید : « هذا ما یرجع إلی سندها، و ملخّصه عدم ما یوجب اعتبارها من حیث الإرسال » (333). دوّم - حدیثی است که ازمسند زید بن علیّ بن الحسین علیهما السلام نقل شده و این کتاب مورد استناد هیچ یک از فقهای شیعه نبوده و نیست ؛ زیرا این کتاب از زیدیّه است و عجیب است از شخص مغرضی که از روایات بنی فضّال، به خاطر فطحی بودن می گریزد - با اینکه قبلاً گفتیم : فطحیّه از همه فِرَق به شیعه نزدیکترند - ولی در این مورد به کتاب زیدیّه پناهنده می شود . امّا حدیثی که خود جعل کرده و ساخته اند : حدیثی است از روضه کافی ، از ابی حمزه ؛ از حضرت باقر علیه السلام نقل کرده اند ، که می فرماید : « إنّ اللَّه جعل لنا أهل البیت سهاماً ثلثه ... » ؛ تا آنجا که می فرماید : « دون سهام الیتامی و المساکین و ابن السّبیل فانّها لغیرهم ». چنین حدیثی در کتاب روضه کافی وجود ندارد و این افراد جعّال فکر می کنند کتب شیعه سوخته شده و خاکسترش نیز به باد رفته است . و یا گمان می کنند که خوانندگان ، حوصله مراجعه به کتاب اصل را ندارند و چشم بسته، مجعولات را می پذیرند . واقعاً حیرت انگیز است که چگونه این بی دینان ملاحظه آبروی خویش را هم ننموده و برای ایجاد وسوسه در قلوب مردم مسلمان ، از هیچ عمل ناشایستی خودداری نمی کنند . امّا حدیثی که معنای آن را نفهمیده اند : حدیثی است - مربوط به « فی ء » - که از امام محمّد باقر علیه السلام نقل شده

که فرمودند : « فهذا بمنزله المغنم ، کان أبی علیه السلام یقول ذلک و لیس لنا فیه غیر سهمین : سهم الرسول و سهم القربی ثمّ نحن شرکاء النّاس فیما بقی » (334). ترجمه : « فی ء » که از اهل قری به دست می آید به منزله غنیمت است ، پدرم این مطلب را می گفت ؛ برای ما در این « فی ء » سهمی جز سهم رسول و سهم قربی نیست . سپس فرمود : ما در آنچه باقی می ماند شریک مردم هستیم . در این حدیث حضرت علیه السلام می فرماید : « فی ء » بر دو نوع است : 1 - «فی ء»ای که در سوره حشر (335) است ؛ و این « فی ء » آن است که پیامبر صلی الله علیه وآله با لشکر خود به جنگ رفته، ولی قبل از وقوع جنگ ، دشمن اموال خود را واگذار کرده و به دست خود اموال را تقدیم کرده، بدون اینکه خونی ریخته شود . این « فی ء » اختصاص به پیامبر صلی الله علیه وآله دارد و بعد از پیامبر اختصاص به امام علیه السلام دارد و اشخاص دیگری در آن، سهیم نیستند . 2 - «فی ء»ای که در آیه : « مَّآ أَفَآءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَی ... » (336) است ؛ و آن فی ءای است که با حمله به دشمن به دست آمده و آن ، حکم غنیمت را دارد، که باید ابتدا، به پنج سهم تقسیم شود. یک سهم از خدا و رسول و ذی القربی و یتامی و مساکین و ابن سبیل اهل بیت ( که از

چهار سهم اخیر، در روایت به «سهم القربی» تعبیر شده ). و چهار پنجم آن مالِ عموم مردم است، که ممکن است این چهار گروه نیز از آن چهار پنجم سهم ببرند . به خاطر همین امر است که حضرت در روایت فرموده : این « فی ء » به منزله «غنیمت» است، و ما دو سهم می بریم. یک سهم رسول - که در حقیقت دو سهم است، که عبارت از سهم خود پیامبر صلی الله علیه وآله و سهم خدا - که به او واگذار شده است . و دیگری، سهم قربی که شامل هر چهار مصرف در آیه است . و بعد می فرماید : ما در آنچه باقی می ماند - که چهار پنجم باشد - با مردم شریک هستیم (337). و این افراد مغرض یا جاهل، چون معنی حدیث را درک نکرده، خیال می کنند که امام می فرماید : « به ما فقط دو سهم می رسد، سهم پیامبر صلی الله علیه وآله و سهم ذی القربی »، و قربی فقط ذی القربی است . بنابر این، سه سهم دیگر باقی می ماند : یتامی، مساکین وابن السبیل . و ما در این سه سهم با همه مردم، شریک هستیم . در صورتی که اوّلاً : همه مردم از این سه سهم بهره نمی برند . و ثانیاً : امام علیه السلام در آن سه سهم، شریک نیست . اقوال علمای شیعه، در یتامی و مساکین و ابن سبیل، در آیه خمس از دلائل گذشته معلوم شد که یتامی و مساکین و ابن سبیل در آیه خمس ، تنها یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان آل محمّداند (

بنی هاشم )، نه عموم یتیمان و مساکین و أبناء سبیل . و عموم فقهای شیعه به استناد ظاهر کتاب و روایات متعدّده ای که محدّثین آنها را نقل فرموده اند، به همین قول قائلند . در کتاب زبده المقال آمده است : « امّا المراد بالیتامی و المساکین و ابن السبیل فهم المتّصفون بهذه الصّفات من أقرباء الرّسول صلی الله علیه وآله دون غیرهم . و یدلّنا علیه ایضاً اجماع اصحابنا اجماعاً محصلاً، مضافاً إلی اتّفاق روایاتهم علی ذلک » (338). ترجمه : مراد از یتامی و مساکین و ابن سبیل کسانی هستند که این صفات را دارا هستند، از نزدیکان پیامبر صلی الله علیه وآله نه دیگران . و اجماع اصحاب ما، بر این مطلب ما را راهنمایی می کند ، آن هم اجماع محصل ( یعنی، اجماع برای ما نقل نشده، بلکه ما خود این اجماع را در کتب و اقوال قدما یافته ایم ). مضافاً به اینکه روایات ائمّه هدی علیهم السلام بر این مطلب اتّفاق دارد . از این گفتار معلوم می شود که هیچ فردی - در این مسأله - از فقهای شیعه خلافی نکرده است . و فعلاً مجالی نیست که گفتار همه فقهاء را در این زمینه بیاوریم ، تنها گفتار عدّه ای از بزرگان شیعه را نقل می کنیم زیرا اشخاص مغرض یا جاهلی ناجوانمردانه آن فقها را متّهم به قول خلاف کرده اند : 1 - مرحوم کلینی قدس سره، صاحب کافی، در این باره می نویسد : « إنّ اللَّه تبارک و تعالی جعل الدنیا کلّها بأسرها لخلیفته حیث یقول للملائکه : « إنّی جاعل فی الأرض خلیفه » فکانت الدنیا بأسرها لآدم و

صارت بعده لأبرار ولده و خلفائه، فما غلب علیه أعداؤهم ثمّ رجع إلیهم بحرب أو غلبه، سمّی : فیئاً. و هو أن یفی ء إلیهم بغلبه و حرب. و کان حکمه فیه ما قال اللَّه تعالی : « و اعلموا أنّما غنمتم ... » فهو للَّه و للرّسول و لقرابه الرّسول » (339). ترجمه : خداوند تبارک و تعالی همه دنیا را برای خلیفه خود قرار داده است ؛ آنجا که می فرماید : « إنّی جاعل فی الأرض خلیفه » ، پس همه دنیا از آنِ آدم بود و پس از او، ملک نیکان از فرزندان و خلفای وی گردید . پس آن اموالی که دشمنانشان به آن دست یافتند، سپس با جنگ یا قهر و غلبه به آنان، ( به نیاکان و خلفای آدم ) بازگشت نمود، ( آن اموال ) « فی ء » نامیده شده، (و سرّ اینکه این اموال « فی ء » نامیده شده آن است که ) آن اموال به قدرت جنگ به آنان بازگشت نموده است . و حکم «فی ء» همان است که خداوند متعال فرموده : « بدانید آنچه را به غنیمت گرفته اید، از آن خدا و رسول و خویشان وی و یتامی و مساکین و ابن سبیل است »، پس، خمس مال خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله و خویشان آن حضرت است . ملاحظه فرمائید، مرحوم کلینی پس ازذکر آیه شریفه، که مصرف خمس را در شش مورد حصر کرده، می فرماید: «پس خمس مال خدا وپیامبر وخویشان اوست»؛ و اگر ایشان قائل به تعمیم بود ، باید کلمات دیگری به این جمله افزوده باشد و بگوید : «

فهو للَّه و للرّسول و لقرابه الرّسول و للیتامی و المساکین و ابن السبیل ». به علاوه ، در ذیل این بحث ، ایشان بیست و هشت روایت نقل فرموده که در هیچ یک از آنها استفاده اطلاق یا تعمیم در مورد یتامی و مساکین و ابناء سبیل دیده نمی شود ؛ بلکه در روایت اوّل، از آن روایتها، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده، که می فرماید : « فقال : « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری فللَّه و للرّسول و لذی القربی و الیتامی و المساکین » منّا خاصّه » (340). ملاحظه نمائید که چگونه حضرت می فرماید : یتامی و مساکین از ما، به خصوص است . و در ضمن روایتی از موسی بن جعفر علیهما السلام نقل می کند : « و نصف الخمس الباقی بین أهل بیته، فسهم لیتاماهم و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم » (341). ترجمه : نصف باقیمانده از خمس، بین اهل بیت پیامبر علیهم السلام تقسیم می شود ، سهمی حقّ یتیمان اهل بیت و سهمی حقّ مسکینان آنها و سهمی حقّ ابن سبیل از آنان است . چگونه ممکن است مرحوم کلینی بر خلاف روایاتی که خود نقل می کند ، فتوی بدهد ؟! در صورتی که در هیچ یک از بیست و هشت روایتی که نقل فرموده ، اطلاق یا عمومی در مورد یتامی و مساکین و ابناء سبیل به چشم نمی خورد . 2 - مرحوم شیخ طبرسی قدس سره ذیل آیه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » می نویسد : « اختلف العلماء فی کیفیه قسمه الخمس و من یستحقّه علی أقوال : « أحدها

» ما ذهب الیه أصحابنا و هو انّ الخمس یقسّم علی ستّه أسهم :

فسهم للَّه وسهم للرّسول و هذان السهمان مع سهم ذی القربی للإمام القائم مقام الرسول صلی الله علیه وآله و سهم لیتامی آل محمّد و سهم لمساکینهم و سهم لأبناء سبیلهم لا یشرکهم فی ذلک غیرهم لأنّ اللَّه سبحانه حرم علیهم الصّدقات ... » (342). ترجمه : علماء ( عامّه و خاصّه ) در کیفیّت تقسیم خمس اختلاف کرده اند بر چند قول ؛ یکی از آن اقوال، قولی است که اصحاب ما ( شیعه ) عقیده دارند و آن این است که خمس به شش قسمت تقسیم می شود : سهمی حقّ خدا است ، سهمی از آنِ رسول و این دو سهم با سهم ذی القربی، حقّ امامی است که جانشین پیامبر صلی الله علیه وآله است، وسهمی حقّ ایتام آل محمّد وسهمی حقّ مسکینان از آنان است، که غیر آل محمّد، با آنان شریک نیست ؛ زیرا خداوند صدقات را بر ایشان حرام فرموده است . و شیخ طبرسی در ادامه مطلب فوق می نویسد : « «و الیتامی و المساکین و ابن السبیل» قالوا : انّ هذه الاسهم الثلاثه لجمیع النّاس و انّه یقسّم علی کلّ فریق منهم بقدر حاجتهم . و قد بَیّنا ان عندنا یختص بالیتامی من بنی هاشم و مساکینهم و ابناء سبیلهم » (343). ترجمه : ( اهل سنّت ) گفته اند که این سه سهم حقّ همه مردم است و تقسیم می شود به هر گروهی از آنها به مقدار نیازشان . و ما قبلاً بیان کردیم که نزد ما (شیعه) این سهام اختصاص دارد به یتامی از بنی هاشم

و مسکینان آنها و ابن سبیل از آنها . و امّا آنچه آن بزرگوار در جلد نهم « مجمع البیان » می نویسد : « و قال جمیع الفقهاء : هم یتامی الناس عامه و کذلک المساکین و أبناء السبیل وقد روی ایضاً ذلک عنهم علیهم السلام » (344). ترجمه : همه فقهاء گفته اند : اینها یتامی و مساکین و ابناء سبیل همه مردم است . اوّلاً : این جملات، مربوط به آیه خمس نیست ، بلکه مربوط به بحث « فی ء » است که آن بزرگوار در ذیل آیات سوره حشر فرموده . و ثانیاً : مراد ایشان از فقهاء، فقهای عامّه است، به دلیل اینکه در تفسیر همین آیه فی ء، در همین صفحه، می فرماید : « « ما أفاء اللَّه علی رسوله من أهل القری » أی : من أموال کفّار أهل القری « فللَّه » یأمرکم فیه بما أحبّ « و للرَّسول » بتملیک اللَّه ایّاه « و لِذی القُربی » ؛ یعنی : أهل بیت رسول اللَّه و قرابته و هم بنو هاشم « و الیَتامی و المَساکین و ابن السَّبیل » منهم لأنّ التقدیر : و لذی قرباه و یتامی أهل بیته و مساکینهم و ابن السبیل منهم » (345). ترجمه : « آنچه خداوند به پیامبر خود برمی گرداند از اهل دهکده ها » یعنی از اموال کفّار اهل دهکده ها « حقّ خداست » که به هر راهی که دوست داشته باشد، فرمان مصرف آن را می دهد ؛ « و حقّ پیامبر است » به جهت اینکه خداوند به وی تملیک فرموده ؛ « و حقّ ذی القربی است » ؛ یعنی

اهل بیت رسول خدا و خویشان آن حضرت که بنی هاشم اند ؛ « و یتامی و مساکین و ابن سبیل » از آنان . زیرا تقدیر آیه چنین است : و حقّ خویشان پیامبر و یتیمان اهل بیت او و مسکینان آنها و ابن سبیل از آنها است . این نظریّه آن بزرگوار است . چگونه ممکن است که ایشان - درتفسیر آیه - باجمیع فقهای شیعه مخالفت کند؟! به این قرینه، معلوم می شود که مراد ایشان از فقهاء، فقهای اهل سنّت اند . 3 - امّا قول ابن جنید، ملقّب به «اسکافی» ؛ آنچه از ایشان نقل شده این است که : « در صورتی که خویشان پیامبر و اهل بیت ( آل محمّد ) از این سه سهم مستغنی و بی نیاز شوند ، باید این سهام را به مصرف غیر آنها رسانید » . نه اینکه ایشان به طور مطلق، معتقد باشند که این سه سهم حقّ یتیمان ومسکینان و ابن سبیلان مسلمین است . و مرحوم حاج آقا رضا همدانی این قول را از ابن جنید نقل فرموده و کلام وی را ردّ می کند و می فرماید : « و ثلثه من الاسهم الستّه و هی نصف الخمس للایتام و المساکین و ابناء السبیل من أقارب النّبی صلی الله علیه وآله ممن حرّم علیهم الصدقه . بلا خلاف فیه علی الظاهر بیننا کما یدلّ علیه النصوص الکثیره الّتی تقدّم جمله منها . نعم، حکی عن ابن الجنید انّه جعلها مع استغناء ذوی القربی لمطلق الایتام والمساکین و ابناء السبیل . و فیه ما لا یخفی، فإنّه ان استند فی ذلک إلی إطلاق الکتاب و اغمض عمّا ورد

فی تفسیره . فلا وجه لتقیده باستغناء ذوی القربی . و إن استند إلی الأخبار المفسره له فمقتضاها قصر الخمس علی بنی هاشم و عدم التعدّی عنهم . خصوصاً بعد الالتفات إلی ما وقع فی بعضها من التصریح بانّ الزائد عمّا یحتاجون إلیه للإمام علیه السلام و علی الإمام تکمیل ما نقص » (346). ترجمه : سه سهم از شش سهم ( 36 ) و آن نصف خمس است، حقّ ایتام و مساکین و ابناء سبیل از خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله است، از کسانی که صدقه بر آنها حرام است ؛ بدون اینکه در این حکم بین ما ( امامیّه ) خلافی باشد، علی الظاهر، همچنان که نصوص فراوانی بر آن دلالت دارد - که مقداری از آنها گذشت . آری از ابن جنید نقل شده که وی این سهام را در صورت بی نیازی ذوی القربی، حقّ همه یتامی و مساکین و ابناء سبیل قرار داده است . و در این گفتار ایرادی آشکار به نظر می رسد و آن این است که وی اگر در این مطلب به اطلاق قرآن استناد کرده (347) ، پس این تقیید ( بی نیازی ذوی القربی ) وجهی ندارد، و اگر به اخباری که کتاب را تفسیر می کند استناد کرده، مقتضای اخبار انحصارِ خمس به بنی هاشم و تجاوز نکردن از آنها است . پس از توجّه به آنچه در پاره ای از روایات واقع شده، که تصریح کرده اند به اینکه زائد بر آنچه آنها به آن نیاز دارند، حقّ امام است و بر امام لازم است کمبود آنها را تکمیل کند . صاحب ریاض نیز عین همین، مطلب را از

ابن جنید نقل فرموده و به نقد گفتار وی پرداخته، می فرماید : « بل لا خلاف فیه بظاهر جداً إلّا من الاسکافی . فلم یشترطه، بل جوّز صرفه إلی غیرهم من المسلمین، مع استغناء القرابه عنه . و هو مع ندوره، مستنده غیر واضح عدا اطلاق الادله المقیده بالنصوص المستفیضه المنجبره قصورها أو ضعفها بالشهره العظیمه بل الاجماع حقیقه کما فی الانتصار . و امّا الاستدلال له بإطلاق الصحیح الماضی فغفله واضحه . إذ الفعل لا عموم له، کما عرفته » (348). ترجمه : بلکه خلافی در این مطلب مشاهده نشده، مگر از اسکافی ( ابن جنید ) ؛ پس ( قرابت ) را شرط نکرده؛ بلکه جائز دانسته به غیر آنها از مسلمین نیز داده شود، مشروط به اینکه ذوی القربی از آن بی نیاز باشند . و این قول، با اینکه نادر است و دلیلش روشن نیست غیر از اطلاق ادلّه ای که مقیّد شده است به روایات مستفیضه که قصور یا ضعفش به شهرت عظیمه، بلکه به اجماع واقعاً جبران می شود ، همچنان که در انتصار آمده . و امّا استدلال بر این مطلب به اطلاق خبر صحیح گذشته، غفلتی آشکار است ؛ زیرا فعل - همچنان که دانستی - عمومیّت برای آن نیست . و همچنین صاحب مدارک ، قول ابن جنید را نقل فرموده ، و سپس دلیل (اسکافی) ابن جنید را به این صورت ذکر می کند : « و الظاهر أن هذا القید [ إذا استغنی عنها ذوی القربی ] علی سبیل الافضلیّه عنده، لا علی سبیل التعیین . و یدلّ علی ما ذکره إطلاق الآیه الشّریفه ... ». ترجمه :

ظاهر این است که این قید ( یعنی قیدی که ابن جنید فرموده : هنگامی که ذوی القربی از خمس بی نیاز شدند ) نزد وی بر سبیل افضلیّت است نه بر سبیل تعیین . و دلیل گفتار وی ( ابن جنید ) اطلاق آیه شریفه است ... . و در دنباله این مطلب می فرماید : « ... و هو جید لو کان النص المتضمّن لذلک صالحاً للتقیید . و کیف کان، فلا خروج عمّا علیه الأصحاب » (349). ترجمه : این قید خوب است در صورتی که روایتی که متضمّن این قید است، صلاحیّت برای تقیید ( مطلقات ) داشته باشد . و به هر حال، از آنچه اصحاب بر آن شده اند ( فتوای علمای امامیّه ) راه فراری نیست . و صاحب حدائق بعد از نقل ابن جنید و فرمایش صاحب مدارک، می فرماید : « أقول : العجب منه - قدّس سرّه - فی میله إلی هذه الأقوال الشاذه النادره المخالفه للأخبار المتکاثره و اتّفاق الأصحاب قدیماً و حدیثاً من ما ذکر هنا و ما تقدم بمجرد هذه الخیالات الضّعیفه و التّوهّمات السّخیفه . و لا ریب أن ما ذکره ابن الجنید هنا هو مذهب العامّه، کما نقله فی المعتبر ... » (350). ترجمه : من می گویم : عجب است از ایشان در اینکه به این اقوال شاذّه نادره که مخالف اخبار فراوان و ( مخالف ) اتّفاق اصحاب قدیم و جدید است، از آنچه در اینجا و جلوتر ذکر شده به مجرّد این خیالات سست و بی اساس و این توهّمات بی ارزش، که به این رأی تمایل پیدا کرده است . و شکّی نیست

آنچه ابن جنید در اینجا فرمود، مذهب اهل سنّت است - همچنان که در کتاب معتبر نقل کرده است . سپس به شدّت به مذهب ابن جنید تاخته و آن را به باد انتقاد گرفته، و با منطقی جالب قول وی را ردّ کرده است، سپس فرموده : « لم یخالف فی هذه المسأله سوی ابن الجنید الّذی طعن علیه الأصحاب بموافقته العامّه فی جمله من فتاواه و منها هذا الموضع » (351). ترجمه : مخالفت نکرده است در این مسأله، کسی غیر از ابن جنید، که اصحاب بر وی طعن زده و اشکال کرده اند به اینکه وی با عامّه موافقت کرده در بسیاری از فتاوی خود، و از آن موارد این مورد است . 4 - شیخ جلیل ، محمّد بن علیّ بن شهر آشوب ، در کتاب خود ذیل آیه شریفه « و اعلموا أنّما غنمتم ... » نوشته است : « قوله سبحانه : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء فأنّ للَّه خمسه » (352) یدلّ علی انّ المعادن کلّها یجب فیها الخمس، سواء ینطبع أو لا ینطبع، لأنّه ممّا یغنم . و فیه ایضاً دلیل علی انّه لیس یمتنع تخصیص هذه الظواهر، لأنّ ذی القربی عام لقربی النّبی صلی الله علیه وآله دون غیره . و لفظه « الیتامی و المساکین و ابن السبیل » عام فی المشرک و الذمی و الغنی والفقیر . و قد خصّه الجماعه ببعض من له هذه الصّفه » (353). ترجمه : خداوند سبحان که فرموده : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء فأنّ للَّه خمسه » دلالت دارد بر اینکه در همه معادن،

خمس واجب است، چه قابل انعطاف باشد و چه نباشد ؛ زیرا معادن از مصادیق غنیمت است . و این گفتار نیز دلالت دارد بر این که ممتنع نیست تخصیص دادن این ظواهر بدین جهت که ذی القربی همه خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله را شامل است نه غیر آنها را . و لفظ یتامی و مساکین و ابن سبیل شامل است مشرک و ذمّی و غنی و فقیر را، در حالی که همه ( فقهاء ) اختصاص داده اند این عناوین را به بعض کسانی که دارای این صفات هستند . ملاحظه کنید که دلالت این کلمات (یتامی و مساکین و ابن السبیل ) را فرموده، تخصیص آنها را نیز یادآور شده است . ولی بعضی از اشخاص مغرض یا جاهل، در وقت نقل این مطلب، از ذکر دنباله عبارت ایشان خودداری کرده اند . 5 - مرحوم حاج آقا رضا همدانی قدس سره می نویسد : « ففی المدارک قال : « و حکی المصنف و العلّامه عن بعض الأصحاب قولاً بأنّه یقسم خمسه اقسام : سهم لرسوله و سهم ذی القربی لهم و الثلثه الباقیه للیتامی و المساکین و أبناء السبیل . و إلی هذا القول ذهب اکثر العامّه ... ». و کیف کان فلا ریب فی ضعف القول المزبور بل فساده » (354). ترجمه : در مدارک فرموده : « مصنف ( محقّق حلّی ) و علّامه از بعضی اصحاب قولی را حکایت کرده اند که خمس به پنج قسمت تقسیم می شود، سهمی مال پیامبر است و سهم ذی القربی مال آنها است و سه سهم باقیمانده اختصاص به یتیمان و بینوایان و در

راه ماندگان دارد . و بسیاری از عامّه به همین قول معتقدند ... ». وبه هرحال، شکّی در سستی این گفتار، بلکه فساد آن نیست . در اینجا آن اشخاص مغرض به جای جمله « ذهب اکثر العامّه »، جمله « ذهب اکثر العلماء » را گذارده، و در نقل این عبارت، تحریف ایجاد کرده اند . و ضمناً ردّ صاحب مصباح را هم ذکر نکرده اند . تا بدین وسیله بتوانند این قول را به صاحب مصباح نسبت دهند . ( نعوذ باللَّه من الإفتراء ). 6 - شیخ یوسف بحرانی در کتاب حدائق می نویسد : « السابعه : المشهور بین الأصحاب - رضوان اللَّه علیهم - انّه یعتبر فی الطّوائف الثلاث أعنی الیتامی و المساکین و ابن السبیل، الانتساب إلی عبدالمطلّب جدّ النّبی صلی الله علیه وآله . و علیه تدلّ الأخبار المتکاثره، ... . فإنّ هذه الأخبار قد إشترکت فی الدلاله صریحاً علی انّ الخمس لا یخرج منه شی ء إلی غیر الإمام علیه السلام و الطوائف الثلاث المنتسبین الیهم علیهم السلام ... ». ترجمه : مشهور بین اصحاب - رضوان اللَّه علیهم - این است که معتبر است در گروه های سه گانه، یعنی یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان، که منسوب به عبدالمطلّب ، جدّ پیامبر صلی الله علیه وآله، باشند . و اخبار بسیاری بر این مطلب دلالت دارد ... . و پس از ذکر چند خبر می فرماید : این اخبار، همه در این جهت شرکت دارند که دلالت می کنند بر اینکه چیزی از خمس به غیر امام و سه طائفه ای که با ائمّه علیهم السلام نسبت دارند، داده نمی شود . سپس می نویسد

: « ... و نقل عن ابن الجنید انّه قال : و امّا سهام الیتامی و المساکین و ابن السبیل و هی نصف الخمس فلأهل هذه الصّفات من ذوی القربی و غیرهم من المسلمین إذا استغنی عنها ذوی القربی . و لا یخرج من ذوی القربی ما وجد فیهم محتاج الیها إلی غیرهم » (355). ترجمه : از ابن جنید نقل شده که او گفته : امّا سهام یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان که آن نصف خمس است، نصیب کسانی است که دارای این صفات باشند از ذوی القربی، و غیر آنها از مسلمانان . هنگامی که ذوی القربی از آن سهام بی نیاز باشند . و از بین ذوی القربی نباید بیرون رود و به غیر آنها داده شود تا موقعی که در بین آنان کسانی باشند که به این سهام نیازمند باشند . بعد از نقل این عبارت می گوید : « قال فی المدارک بعد نقل ذلک إلی قوله : «إذا استغنی عنها ذوی القربی» ما صورته : و الظاهر انّ هذا القید علی سبیل الافضلیه عنده لا التعیین . ثمّ قال : و یدلّ علی ما ذکره اطلاق الآیه الشّریفه و صحیحه ربعی المتقدمه و غیرها من الأخبار » (356). ترجمه : صاحب مدارک بعد از نقل عبارت ابن جنید تا برسد به جمله : « اذا استغنی عنها ذوی القربی » ؛ ( یعنی هنگامی که ذوی القربی از آن بی نیاز باشند )، مطلبی را فرموده که از این قرار است : ظاهر این است که این قید ( إذا استغنی ... ) بر سبیل افضلیّت است نزد ایشان (ابن جنید) نه

تعیین . ( یعنی بهتر این است که تا ذوی القربی نیاز دارند، به دیگران داده نشود ). سپس صاحب مدارک فرموده که : اطلاق آیه شریفه و اطلاق صحیحه ربعی واخبار دیگر بر آن دلالت دارد . ملاحظه کنید که صاحب حدائق، فقط قول ابن جنید را نقل فرموده . و صاحبِ مدارک به توضیح گفتار ابن جنید و مدرک و دلیل گفتار وی پرداخته ، ولی هیچ یک از آنها گفتار و دلیل وی را نپذیرفته اند. بلکه صاحب مدارک بعد از بیان قول و مدرکِ ابن جنید فرموده : « و کیف کان فلا خروج عمّا علیه الأصحاب ». یعنی، به هر حال از آنچه اصحاب گفته اند، نمی توان سرپیچی کرد . و صاحب حدائق بعد از نقل عبارت ابن جنید و عبارت صاحب مدارک می نویسد : « أقول : العجب منه - قدّس سرّه - فی میله إلی هذه الأقوال الشاذه النادره المخالفه للأخبار المتکاثره و اتّفاق الأصحاب قدیماً و حدیثاً، من ما ذکر هنا و ما تقدم، بمجرد هذه الخیالات الضّعیفه والتّوهّمات السّخیفه ، ... . و لم أعرف له موافقا من الامامیه » (357). ترجمه : من می گویم : عجب است از ایشان ( ابن جنید ) در اینکه تمایل پیدا کرده به این آراء نادره ای که مخالف اخبار بسیار و مخالف اتّفاق فقهای شیعه از قدیم و جدید می باشد، هم در مسائلی که اینجا ذکر کرده و هم در مسائل گذشته با استناد به خیالات بی اساس و توهّمات بی اعتبار ... . و از امامیّه کسی که موافق ایشان باشد سراغ ندارم . 7 - مرحوم محقّق سبزواری قدس سره در کتاب

« ذخیره المعاد » می گوید : « و یعتبر فی الأصناف الثلاثه ان یکونوا من الهاشمیین المؤمنین . و تنقیح هذا المقام انّما یتم ببیان امور . الأوّل : المشهور بین الأصحاب انّه یعتبر فی الاصناف الثلثه انتسابهم إلی عبدالمطلّب جدّ النّبی صلی الله علیه وآله . و حکی عن ابن الجنید انّه قال : و امّا سهام الیتامی و المساکین و ابن السبیل و هی نصف الخمس، فلأهل هذه الصّفات من ذوی القربی و غیرهم من المسلمین إذا استغنی عنها ذوی القربی . ولا یخرج من ذوی القربی ما وجد فیهم محتاج إلیها إلی غیرهم و الأقرب الأوّل » (358). ترجمه : شرط است در این سه گروه ( یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان ) که از هاشمیان با ایمان باشند . و تحقیق در این مقام به بیان چند امر کامل می گردد . اوّل : آنکه مشهور است بین اصحاب که شرط است در این سه گروه که به عبدالمطلّب، جدّ پیامبر صلی الله علیه وآله ، نسبت داشته باشند . و از ابن جنید حکایت شده که او گفته است که : سهام یتیمان و بینوایان وابن سبیل که نصف خمس است، اختصاص به ذوی القربائی دارد که این صفات را دارا باشند و همچنین غیر ذوی القربی در صورتی که ذوی القربی از آن سهام بی نیاز باشند . و از دست ذوی القربی نباید خارج گردد و به غیر داده شود مادامی که از ذوی القربی نیازمندی وجود دارد . و نزدیکترین دو قول، قول اوّل است (که این سه گروه باید از ذوی القربی باشند). سپس در صفحه بعد،

در این جهت بحث کرده که آیا به همه افرادِ هر یک از این سه گروه ( که به عقیده ایشان باید از ذوی القربی باشند ) باید داده شود یا به بعضی از آنها هم که پرداخت گردد، کفایت می کند ؟ ایشان می فرماید : مذهب معروفِ اصحاب این است که به یک نفر هم می توان اختصاص داد . آنگاه دلیل این قول را به این صورت بیان می فرماید : « و یدلّ علی الأوّل إطلاق الآیه، لأنّ المراد بالیتامی و المساکین فی الآیه الجنس لتعذر الحمل علی الاستغراق . و یؤیده صحیحه أحمد بن محمّد بن أبی نصر السابقه » (359). ترجمه : بر قول اوّل ( جواز اختصاص به یک فرد ) دلالت دارد اطلاق آیه ، زیرا مراد به یتامی و مساکین در آیه جنس است ( نه عموم ) ؛ زیرا حمل آن بر عموم محال است . و این مطلب را صحیحه احمد بن محمّد بن أبی نصر - که قبلاً ذکر شد - تأیید می کند . 8 - مرحوم ملّا محمّد تقی مجلسی قدس سره (معروف به مجلسی اوّل) (360) می فرماید : « و چون تامّل کنی در این حدیث، بسیاری از احکام ظاهر می شود بر تو . و آنچه در آیه غنیمت فرمودند فی الجمله تقیّه فرموده اند که ظاهرش آن است که یتامی و مساکین از غیر سادات باشند » (361). ایشان تعمیم مستفاد از حدیث را حمل بر تقیّه نموده اند . 9 - صاحب ریاض قدس سره، بعد از نقل عبارت ابن جنید (اسکافی) می فرماید : « و هو مع ندوره، مستنده غیر واضح عدا إطلاق الادله المقیده بالنصوص

المستفیضه المنجبره قصورها أو ضعفها بالشهره العظیمه بل الاجماع، حقیقه کما فی الإنتصار » (362). ترجمه : این قول علاوه بر اینکه نادر است ، دلیلش روشن نیست غیر از اطلاقِ ادلّه . که آن اطلاق نیز به روایات بسیاری که نارسایی و ضعفش به شهرتی بس عظیم بلکه اجماع حقیقی - چنانچه در انتصار آمده - جبران گردیده است . این بود آراء و اقوال علماء و دانشمندانی که کلمات آنها تحریف شده و به آنها نسبت خلاف داده اند . زهی بی دینی و بی وجدانی، که اشخاصی مغرض یا جاهل، چنین نسبتهایی به فقهای عظام شیعه دهند . زیرا بدتر از قتله فقهاء، آن کسانی اند که نسبتهایی ناروا به آنها داده و یا کلمات آنان را تحریف نمایند .

فصل یازدهم

پاسخ سؤالات مربوط به آیه شریفه

« قُل لَّآ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهِ فِی الْقُرْبَی » (363) سؤال - باتوجّه به اینکه شعار همه انبیاء، این بود که بر ابلاغ رسالت و عمل هدایت اجر و مزدی از مردم نمی خواستند ، آیا ممکن است رسول اکرم صلی الله علیه وآله دوستی و محبّت مردم با اقوام و خویشانش را از مردم، به عنوان اجر و مزد رسالت به شمار آورده و آن را از مردم مطالبه کند ؟

آیا این تناقض نیست ؟

جواب - اوّلاً: خداوند در سوره سبأ می فرماید:« مَا سَأَلْتُکُمْ مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»(364)؛ یعنی : اجری را که از شما خواسته ام، آن نیز برای خود شما است .

از این آیه، دو مطلب به طور وضوح، استفاده می شود :

1 - پیامبر از مردم اجر و مزد درخواست نموده .

2 - این اجر و مزد تنها سودش برای خود مردم است

.

پس در حقیقت درخواست پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله با شعار انبیاء تناقضی ندارد . زیرا چیزی برای خود مطالبه نفرموده است . ثانیاً : چه مانعی دارد همان طور که عدّه ای از مفسّرین ، حتّی همان کسانی که آیه را به معنی دیگر تفسیر کرده اند ، مستثنی « إلّا المودّه فی القربی » را منقطع بگیریم ! و مستثنای منقطع آن است که مستثنی از جنس مستثنی منه نباشد؛ بنابراین منظور، تشویق مردم است به مودّت ذی القربی که اگرچه به ظاهر اجر و مزد رسالت است، ولی در واقع به نفع خود مردم است و در حقیقت اجر رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله نیست . سؤال - با توجّه به اینکه دوستی امری است قلبی و به سفارش و توصیه و خواهش و تمنّا نمی توان آن را مطالبه نمود ، آیا این خواهش نامناسب و توقّع بیجایی نیست که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بفرماید : مردم بیایید خویشاوندان مرا دوست داشته باشید ؟ جواب - اوّلاً : خداوند در سوره ق می فرماید : « مَّنْ خَشِیَ الرَّحْمَنَ بِالْغَیْبِ وَ جَآءَ بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ » (365) . و در سوره حجرات می فرماید : « قَالَتِ الْأَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُواْ وَ لَکِن قُولُواْ أَسْلَمْنَا وَ لَّمَا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ » (366). و در سوره اعراف می فرماید : « لَهُمْ قُلُوبٌ لَّایَفْقَهُونَ بِهَا » (367) . و در سوره حجّ می فرماید : « وَ مَن یُعَظِّمْ شَعَآئِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَی الْقُلُوبِ » (368). از این آیات، به صراحت معلوم می شود که إنابه و ایمان و فقه ( دانش ) و تقوا

اموری قلبی هستند، درحالی که خداوند به همه این امور امر فرموده و آنها را از مردم مطالبه نموده است . و در سوره زمر ، امر به انابه نموده می فرماید : « وَ أَنِیبُواْ إِلَی رَبِّکُمْ » (369) ؛ و در سوره حدید دستور به ایمان به خدا و رسول می دهد و می فرماید : « ءَامِنُواْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ » (370) . و در سوره توبه فرمان تفقّه و فراگیری فقه را صادر می کند و می فرماید : « فَلَوْ لَا نَفَرَ مِن کُلِّ فِرْقَهٍ مِّنْهُمْ طَآئِفَهٌ لِّیَتَفَقَّهُواْ فِی الدِّینِ » (371) ؛ و در سوره بقره سفارش به تقوا می کند و می فرماید : « وَ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ » (372). اگر مطالبه امور قلبی نامناسب و بیجا است، پس چگونه این امور مأمورٌ بِه قرار گرفته و از آن موارد مطالبه و پرسش قرار می گیرد ؟! ثانیاً : هرکجا در کتاب وسنّت، امر یا نهی یا مدح یا ذمّ یا ثواب یا مؤاخذه، به فعلِ غیر اختیاری تعلّق گرفته و همچنین علم و ظنّ که معروف است از افعال قلوبند، خداوند نسبت به آنها امر و نهی دارد و در سوره بقره می فرماید : « وَاعْلَمُواْ ... » (373)؛ و در سوره احزاب نهی از ظنّ کرده می فرماید : « وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَاْ » (374). بدین جهت است که سبب آن فعل، اختیاری بوده و فعلی که سبب آن اختیاری باشد، آن فعل نیز اختیاری خواهد بود . و دانشمندان، این مطلب را به صورت یک قانون کلّی درآورده . و گفته اند : « ما ینتهی إلی الاختیار یکون بالاختیار »

. یا به تعبیر دیگر : « الوجوب بالاختیار لا ینافی الاختیار » (375). برای مثال، در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمودند : « من سرّ مؤمناً فقد سرّنی و من سرّنی فقد سرّ اللَّه » (376). ترجمه : کسی که مؤمنی را شاد و مسرور نماید ، مرا شاد کرده و کسی که مرا شاد کند، خدا را شاد کرده است . شاد شدن امری باطنی و غیر ارادی است ولی در جایی که شادی معلول عوامل اختیاری باشد، شادی نیز امر اختیاری به حساب می آید . لذا پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله به ایجاد آن در قلوب مؤمنین توصیه می فرماید . و به تعبیر دیگر، امر و نهی در امورِ غیر اختیاری متوجّه اسباب و عوامل اختیاری آنها می باشد . راغب در مفردات، در مادّه « نَسِیَ » می نویسد : « کلّ نسیان من الانسان ذمّه اللَّه تعالی به . فهو ما کان أصله عن تعمّد و ما عُذِر فیه نحو ما روی عن النّبی صلی الله علیه وآله رفع عن أُمّتی تسعه . فهو ما لم یکن سببه منه » (377). ترجمه : هر نوع فراموشی که مورد مذمّت پروردگار قرار گرفته ، آن نسیان و فراموشی است که از روی عمد وقصد و اختیار واقع شده .

و نسیانی که انسان در آن معذور است، آن نسیانی است که سبب آن خود انسان نیست . در مجمع البیان آمده : « إنّ معنی قوله إن نّسینا إن تعرّضنا . لأسباب یقع عندها النسیان » (378). ترجمه : معنی آخرین آیه سوره بقره که می فرماید

: « رَبَّنا لَاتؤاخِذنا إن نَّسِینَا ... » ؛ این است که : خدایا ما را مؤاخذه نفرما، اگر فراموش کردیم ؛ و هرگاه متعرّض عواملی که موجب نسیان می شود، شدیم، ما را مؤاخذه نفرما . این بزرگان وقتی می بینند از آیه استفاده می شود که « نسیان » ، که امری غیر اختیاری و قلبی است ، ممکن است موجب کیفر و مؤاخذه شود و چگونه ممکن است خداوند امر قلبی را کیفر دهد . مؤاخذه را معلول عوامل نسیان قرار داده اند نه خود نسیان . و می گویند : اگر مؤاخذه ای باشد، مربوط به اسباب نسیان است نه خود نسیان . بنابراین در آیه مودّت اگر سفارش به مودّت شده، در واقع این سفارش، متوجّه عوامل محبّت است . و قرآن به فراهم آوردن عوامل محبّت توصیه می کند، که بالاخره به مودّت منتهی می گردد .سؤال - اگر مقصود از آیه شریفه، مودّت خویشان پیغمبر صلی الله علیه وآله است ، چرا کلمه « ذوی القربی » گفته نشده و کلمه « قربی » بدون اضافه شدن « ذوی » به کار آمده ؟ در صورتی که بدون مضاف، معنی خویشاوندان را نمی دهد ؟ جواب - اوّلاً : در استعمالات عرب، حذف مضاف، امری رایج و معمول است و ابن هشام در مغنی ، باب پنجم ، در ذکر اماکن حذف مضاف ، مواردی از آیاتِ قرآن کریم را که مضاف در آنها حذف شده، برشمرده ؛ از جمله :

1 - جاء ربّک ( یعنی امر ربّک ).

2 - فأتی اللَّه بنیانهم ( یعنی امر اللَّه ).

3 - حرّمت علیکم امّهاتکم ( یعنی استمتاعهنّ ).

4 - حرّمت

علیکم المیته ( یعنی أکل المیته ).

5 - حرّمْنَا علیهم طیّبات ... ( یعنی تناول الطیّبات ... ).

6 - أوفوا بعهد اللَّه ( یعنی بمقتضی عهد اللَّه ).

7 - أوفوا بالعقود ( یعنی بمقتضی العقود ).

8 - فذلکن الّذی لمتنّنی فیه ( أی فی حبّه ).

9 - و اسئل القریه ( أی أهل القریه ).

10 - اُحلّت لکم الأنعام ( یعنی أکل الأنعام ).

چه مانعی دارد که در آیه شریفه مورد بحث نیز مضاف ( ذوی - یا أهل ) حذف شده باشد . همچنان که زمخشری در کشّاف می نویسد : « و القربی : مصدر کالزلفی و البشری، بمعنی : قرابه . و المراد فی أهل القربی » (379). ثانیاً : سؤال - اگر کلمه « القربی » را به معنی خویشاوندان بگیریم ، در این صورت عامّ خواهد بود ؛ یعنی همه خویشان . و چنانچه ثابت است آیه شریفه در مکّه نازل شده، ودر حین نزول آیه اکثر خویشاوندان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله مشرک و بت پرست و دشمن خدا و رسول بودند . مانند ابولهب و عباس و عقیل و عتبه و عتیبه ، فرزندان ابولهب و فرزندان عبّاس و حارث و دیگران . و به تصریح آیات بسیاری که در قرآن مجید است ، از دوستی با دشمنان خدا نهی شده . بنابراین، چگونه ممکن است رسول خدا دوستی دشمنان خدا را از مؤمنان بخواهد ؟ و آن را اجرِ رسالت خویش قرار دهد ؟! جواب - اوّلاً ، کلمه « القربی » مفرد است و لفظ مفرد که دارای الف و لام باشد، افاده عموم نمی کند .

و علمای ادب و اصول الفاظ عموم را جمع آوری کرده اند و هیچ یک از آنها چنین چیزی نگفته اند که مفرد الف و لام دار به معنی عموم است . و هیچ دلیلی بر این مدّعا وجود ندارد . ثانیاً ، « القربی » همچنان که از مفهوم آن پیدا است ، همه خویشان را شامل نمی شود، بلکه تنها خویشان بسیار نزدیک می باشند . ثالثاً : نزول این آیه و سه آیه دیگر از سوره شوری در مدینه بوده و صرف اینکه سوره شوری مکّیه است، دلیل بر این نیست که همه آیات آن نیز مکّیه باشد . در تفسیر « مجمع البیان » در ابتدای تفسیر سوره شوری می نویسد : « و تسمّی سوره الشوری أیضاً و هی مکّیه ... .

و عن ابن عبّاس و قتاده إلّا أربع آیات نزلن بالمدینه : قل لا أسئلکم علیه اجراً إلّا المودّه فی القربی » (380). ترجمه : این سوره « الشوری » نامیده شده و این سوره مکّیه است . و از ابن عبّاس و قتاده نقل شده که این سوره همه اش مکّیه است، مگر چهار آیه که در مدینه نازل شده : « قل لا أسئلکم ... ». و نیز نظام الدّین نیشابوری در تفسیر معروفش می نویسد : « سوره الشوری ؛ و هی مکّیه إلّا أربع آیات و منها آیه المودّه فی القربی : « قل لا أسئلکم علیه أجرا ... » إلی آخر هنّ نزلت فی المدینه » (381). و قریب به همین مضمون را نیز خازِن در تفسیرش ، و قرطبی ، و شوکانی تایید کرده اند (382) . رابعاً : به فرض

اینکه این آیه مکّیه هم باشد ، باز مشکلی پیش نمی آید ؛ زیرا قضایایی که مربوط به تکالیف است، به نحو قضایای حقیقیّه است (383). مثلاً ، اگر در قرآن می فرماید : « أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ » (384) ، آیا تنها همان صیدهای دریایی زمان نزول قرآن حلال بوده ؟ یا اینکه منظور این است که چه صیدهای موجود و چه صیدهایی که بعداً به وجود می آید حلال است ؟ یا اگر قرآن امر می کند که : « أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ أَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » (385)، آیا تنها اطاعت از اولی الأمر زمان نزول آیه واجب یا هر کس اولی الأمر باشد، چه در زمان نزول وجود داشته باشد چه بعداً به وجود بیاید . در آیه مورد بحث لازم نبود که همه ذی القربی در زمان نزول وجود داشته باشند تا سفارش به مودّت آنها بشود . بلکه مراد آن است که مودّت ذوی القربی لازم است، چه ذی القربی موجود باشند چه بعداً به وجود بیایند ؟ خامساً : در مورد اینکه ذوی القربی چه کسانی هستند، از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله توضیح خواستند ؟ و پیامبر صلی الله علیه وآله آنان را معرّفی نموده . همان طور که عامّه و خاصّه روایت کرده اند که : « لما نزلت هذه الآیه قیل : یا رسول اللَّه من قرابتک هؤلاء الّذین وجبت علینا مودّتهم؟ فقال : علی و فاطمه و ابناهما » (386). ترجمه : چون این آیه نازل گردید ، سؤال شد : - یا رسول اللَّه - خویشان شما چه کسانی هستند ، آنان که دوستی

آنها بر ما واجب شده ؟ فرمود : علی و فاطمه و دو فرزندانشان . سؤال - اگر « القربی » را به حضرت علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام انحصار دهیم - با اینکه این آیه در مکّه قبل از هجرت نازل شده - حسنین علیهما السلام هنوز متولّد نشده بودند وتوصیه به مودّت کسانی که هنوز متولّد نشده اند، امری بر خلاف عقل است ! جواب - همان طور که قبلاً ذکر شد ، نه آیه در مکّه نازل شده و نه توصیه به ذوی القربی که بعضی از آنها (به فرض نزول آیه در مکّه) موجود بودند ، خلافِ عقل است . و این سنخ اعتراضات، ناشی از ناآگاهی به موازین علمی و فقهی است . و از کسانی که خبرویّت ندارند و به خود حقّ می دهند آیات و روایات و حتّی تواریخ را به بازی بگیرند، بیش از این انتظاری نیست . زیرا عِرْض خود می برند و زحمات ما می دارند . سؤال - در آیه شریفه کلمه « مودّت » است و کلمه « مودّت » دوستی خالصانه نیست، بلکه یک نوع دوستی آمیخته به عداوت قبلی است، که بنا بر مصلحت باید آن دوستی را رعایت کرد . و در تمام آیات، کلمه مودّت به معنای دوستی آمیخته به عداوت قبلی و مقرون به مصلحت است نه دوستی خالص و صمیمانه . و هرگز رسول خدا برای علی و فاطمه و حسنین علیهم السلام تقاضای چنین روشی را نخواهد کرد ! جواب - اوّلاً: دانشمندان در معنی مودّت، بیاناتی دارند که به خوبی مفهوم مودّت را روشن می سازد . از جمله

سیّد نعمت اللَّه جزائری در « أنوار نعمانیّه » می فرماید : « قد حصرت ( أی مراتب المحبّه و درجاتها ) فی خمسه : أوّلها « الإستحسان » و هو یتولّد من النظر و السماع و لا یزال یقوی بطول التفکّر فی محاسن المحبوب و صفاته الجمیله . وثانیها « المودّه » و هی المیل إلیه و الأُلفه بشخصه و الإیتلاف الروحانی معه . و ثالثها « الخلّه » و هی تمکّن محبّه المحبوب فی قلب المحبّ و استکشاف سرائره . و رابعها « العشق » و هو الإفراط فی المحبّه . و خامسها « الوَلَهْ » و هو أن لا یوجد فی قلب العاشق غیر صوره المعشوق و لا ترضی نفسه الّا به » (387). ترجمه : یعنی مراتب و درجات محبّت در پنج درجه خلاصه می شود : 1 - استحسان ؛ و آن محبّتی است که از نگاه کردن و شنیدن به وجود می آید و پیوسته با ادامه تفکّر در خوبیهای محبوب و صفات نیک وی تقویت می شود . 2 - مودّت ؛ و آن میل به محبوب و انس گرفتن با شخص او و الفت معنوی و روحانی با او پیدا کردن است . 3 - خلّه ؛ و آن جا گرفتن محبوب در دل مُحِبّ و پی بردن به اسرار او است . 4 - عشق ؛ و آن زیاده روی در محبّت است . 5 - وَلَه ؛ و آن این است که در دل عاشق چیزی جز صورت معشوق وجود ندارد و به هیچ چیز غیر او راضی نمی شود . و سیّد حسین همدانی در کتاب « الشموس الطالعه

» می فرماید : « حقیقه الودّ عباره عن إدراک الحبیب کمال المحبوب بحیث یراه أحقّ بنفسه و ماله من نفسه . و الحبّ عباره عن احتجاب المحبوب عن التفات الحبیب إلی نفسه فلا یری غیره . فالحبّ من شئون العقل . و الودّ من شئون النفس . لقوله تعالی : « إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّاً » » (388). ترجمه : حقیقت مودّت، عبارت از این است که مُحِبّ کمال محبوب را درک کند به طوری که او را بر جان و مال خود سزاوارتر می بیند . و محبّت عبارت از این است که محبوب مانع و حاجب می شود از اینکه محبّ به خود توجّه کند و غیر او را نمی بیند . پس محبّت از شئون عقل و مودّت از شئون نفس است . و از بعضی از دانشمندان نقل شده که گفته اند : « الودّ الحبّ المقرون بالتّمنی و یفهم ذلک من موارد استعماله ». ثانیاً : از هیچ کس چنین معنایی برای مودّت، نقل نشده و استعمالات قرآن نیز این مفهوم را تکذیب می کند ؛ در سوره مریم خداوند می فرماید : « إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدّاً » (389). همانا آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند ، خدای رحمان آنها را محبوب می گرداند . آیا خداوند دوستی آمیخته با عداوت را برای مؤمنین قرار می دهد ؟! یا در سوره روم می فرماید : « وَ مِنْ ءَایَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِّنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْکُنُواْ إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّهً وَ رَحْمَهً » (390). از آیات خداوند است که برای شما از

جنس خودتان همسرانی آفرید تا آرامش پیدا کنید و بین شما دوستی و مهربانی قرار داد . آیا خداوند بین زن و شوهر دوستی آمیخته با عداوت قرار می دهد ؟! این چه منّتی است که خدا بر سر زن و شوهر بگذارد ؟! و همچنین دیگر آیات مودّت ... توضیحاً آن که : هر گاه از بعضی آیات دوستی آمیخته با عداوت استفاده شود، این مربوط به مفهوم خود کلمه نیست ؛ بلکه ( این مفهوم ) از قرائن خارجیّه به دست می آید . کَرٌّ عَلی مَا فَرَّ مِنْه کسانی که خود را به آب و آتش می زنند تا با القاء شبهات، آیه «مودّت ذی القربی» را بالاخره از مسیر اصلی خود منحرف سازند و به پیروی از ابن تیمیّه ، در کتاب منهاج السنه (391) ، تلاش می کنند روابط قلبی و عواطف مذهبی مسلمین را با اهل بیت علیهم السلام قطع نمایند ؛ آیه شریفه مورد بحث را چنین ترجمه و تفسیر کرده ومی گویند معنی آیه چنین است : « من در امر رسالت اجر و مزدی نمی خواهم جز اینکه از شما دوستی و مودّت یکدیگر را در تقرّب إلی اللَّه می خواهم ». اکنون ببینیم این تفسیر چه دردی را دوا می کند . اگر اعتراضاتی که این آقایان به تفسیر شیعه کرده اند سبب شده که از تفسیر شیعه صرف نظر کنند، مشابه همین اعتراضات بر تفسیری که خودشان انتخاب کرده اند وارد است . زیرا ممکن است گفته شود : اوّلاً : چون شعار تمام انبیاء حتّی خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله این بود که بر ابلاغ رسالت و عمل هدایت اجر و مزدی از

مردم نمی خواهند . هرگز ممکن نیست فردی به عنوان دوستی و محبّت مردم به یکدیگر را از مردم مطالبه کند . یعنی تناقض بگوید . ثانیاً : امر دوستی، امری قلبی است و با سفارش و توصیه و با خواهش و تمنّا نمی توان آن را مطالبه نمود . ثالثاً : تقرّب در آیه، مطلق و بدون قید آمده و بدون ضمیمه کردن کلمه « إلی اللَّه » مفهوم مورد نظر را نمی رساند . رابعاً : در آیه ذکر نشده که چه کسی را دوست داشته باشید . و حذف متعلّق دلیل بر عموم است . یعنی : همه همدیگر را دوست داشته باشید . و همه مردم دوست داشتنی نیستند ؛ زیرا بسیاری از مردم فاسق و فاجر وجنایتکارند . و به دستورِ اسلام باید از آنها فاصله گرفت و قطع رابطه کرد . پس چگونه می توان دوستی این افراد را وسیله تقرّب إلی اللَّه قرار داد ؟! خامساً : در آیه شریفه، کلمه « مودّت » به کار رفته، و به قول شما مودّت دوستی خالصانه نیست، بلکه یک نوع دوستی آمیخته به عداوت است . بنابراین چگونه ممکن است پیامبر به امر پروردگار به مردم سفارش کند که : ای مؤمنین با یکدیگر دوستی آمیخته به عداوت داشته باشید ؟! هر چه در جواب این اشکالات گفته شود، عیناً همان جواب اشکالاتی است که آنان به تفسیر شیعه، یعنی تفسیر « القربی »، به خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه وآله وارد ساخته اند . سؤال - آیا صحیح است که شیخ مفید ( محمّد بن محمّد بن النعمان الحارثی ) در کتاب « تصحیح الاعتقاد

» (392) عقیده مرحوم صدوق را ( مبنی بر اینکه در آیه شریفه مورد بحث پیامبر صلی الله علیه وآله مودّت ذی القربی را اجر رسالت خویش قرار داده ) ردّ کرده است ؟ و آیا صحّت دارد که مرحوم طبرسی در تفسیر آیه فرموده : « لا أسئلکم فی تبلیغ الرساله أجراً، إلّا المودّه و التحابّ فیما یقربُ إلی اللَّه » (393). ترجمه : من در تبلیغ رسالت اجری از شما نمی خواهم، جز اینکه با یکدیگر دوستی و محبّت کنید در چیزی که انسان را به خدا نزدیک می کند ؟ جواب - با مراجعه به کتاب « تصحیح الاعتقاد » به خوبی استفاده می شود که اختلاف شیخ مفید رحمه الله با شیخ صدوق رحمه الله در این نیست که آیا مفهوم آیه دوستی ذی القربی است یا دوست داشتن یکدیگر . بلکه اختلاف آنها در این است که مودّت ذی القربی اجر رسالت است یا نه ؟ شیخ صدوق معتقد است که مودّت ذی القربی اجر رسالت پیامبر است واستثناء متّصل است . و شیخ مفید معتقد است که این استثناء منقطع است و مودّت ذی القربی در حقیقت اجر نیست، همچنان که قبلاً گفته شد . دلیل بر این مدّعا، روایاتی است که شیخ مفید در کتب خویش از جمله «إرشاد»، و « أمالی » نقل فرمود . وی در کتاب « إرشاد » می نویسد : امام حسن علیه السلام پس از شهادت حضرت علی علیه السلام خطبه ای ایراد کرد و فرمود : « أنا من أهل بیت فرض اللَّه مودّتهم فی کتابه . فقال تعالی : قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا

المودّه فی القربی » (394). ترجمه : ما از اهل بیتی هستیم که خداوند دوستی ما را در کتابش واجب و فرموده است . ( زیرا خدای متعال می فرماید :) بگو ای پیغمبر، من از شما درخواست هیچ اجری، جز دوستی خویشانم ندارم . و نیز در کتاب « أمالی » از ابن مسعود نقل می کند که : « کنّا مع النّبی صلی الله علیه وآله فی بعض أسفاره، إذ هتف بنا أعرابی بصوت جهوری . فقال : - یا محمّد - . فقال له النّبی صلی الله علیه وآله : ما تشاء ؟ فقال : المرء یحبّ القوم و لا یعمل بأعمالهم ؟ فقال النّبی صلی الله علیه وآله : المرء مع من أحبّ . فقال : - یا محمّد - أعرض علیّ الإسلام. فقال : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، و أنّی رسول اللَّه، و تقیم الصّلاه، و تؤتی الزّکاه، و تصوم شهر رمضان، و تحجّ البیت . فقال : - یا محمّد - تاخذ علی هذا أجرا ؟ فقال : لا إلّا المودّه فی القربی . قال : قربای أو قرباک ؟ قال : بل قربای . قال : هلم یدک حتّی ابایعک . لا خیر فیمن لا یودک و لایود قرباک » (395). ترجمه : ما در ضمن سفرهایی که در خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله بودیم، مرد عربی با یک صدای بلندی فریاد زد : ای محمّد ! پیامبر صلی الله علیه وآله به وی فرمود : چه می خواهی ؟ گفت : آیا می شود کسی گروهی را دوست داشته باشد و کارهای آنها را انجام ندهد ؟ حضرت صلی

الله علیه وآله فرمود: هرانسانی با کسانی که آنها را دوست می دارد، همراه است. عرض کرد : ای محمّد ، اسلام را بر من عرضه کن . فرمود : به یگانگی خدا و رسالت من شهادت بده و نماز بگذار و زکات بده و در ماه رمضان روزه بگیر و حجّ خانه خدا را به جا بیاور . عرض کرد : ای محمّد، آیا از من اجرت می گیری ؟ فرمود : نه، مگر مودّت ذی القربی . عرض کرد : ذی القربای خودم را یا ذی القربای شما را ؟ فرمود : ذی القربای مرا . عرض کرد : دستت را به من بده تا با تو بیعت کنم . زیرا خیری نیست در کسی که تو وخویشانت را دوست نداشته باشد . امّا طبرسی رحمه الله در ذیل آیه، اختلافِ نظر مفسّرین را ذکر نموده و مطلب و معنی فوق را از حسن و جبائی و ابی مسلم نقل کرده ، نه اینکه به این قول معتقد باشد و آن را پسندیده باشد . و نسبت دادن این قول به طبرسی افتراء محض است . درخاتمه، به فرض آنکه تفسیر آیه شریفه بدین معنی باشد که : برای تقرّب إلی اللَّه یکدیگر را دوست داشته باشید . یقیناً اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله ازکسانی هستند که دوستی آنها موجب قرب إلی اللَّه است ؛ و به هر حال، دوستی آنها عبادت است . چه آیه در خصوص آنان نازل شده باشد و چه آنان مصداق عموم آیه باشند . بنا بر آنچه گفته شد، این تلاشهای مذبوحانه و بهانه جوئیهای ناآگاهانه و

اشکال تراشیهای مغرضانه، از طرف این افراد، نسبت به این آیه شریفه، به جایی نخواهد رسید، و دست مردم شیعه را از دامان آن بزرگواران کوتاه نخواهد کرد . و محبّت مردم را نسبت به پیامبر و اهل بیتش علیهم السلام و منسوبین به ایشان را کاهش نخواهد داد . « أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ » (396).

فصل دوازدهم

نسب و نژاد در ساختار شخصیّت اخلاقی و معنوی انسان

سؤال : آیا اصولاً نسب و نژاد در ساختار شخصیّت اخلاقی و معنوی انسان نقشی دارد ؟ و این امر می تواند عامل پیدایش امتیازات و صفاتی در آدمی باشد ؟ جواب : پاره ای از پیوندها و ارتباطات است که می تواند نقش مؤثّری در شخصیّت انسان داشته باشد . و از جمله آن ارتباطات، عبارت است از پیوندهای نسبی، سببی و مکتبی . امّا در مورد نسب : قطعی و مسلّم است که سجایا و اخلاق پسندیده پدران، مادران ، اجداد و نیاکان، یا سیّئات اخلاقی و ملکات ناپسند آنان، زمینه هایی را در فرزندان ایجاد می کند . مثلاً پدران و مادران شجاع، سخی، فداکار و خدمتگزار اغلب فرزندانی با فضیلت و بزرگوار می آورند . برعکس از خاندانهای بخیل و زبون و خود خواه و ترسو، بیشتر، بچّه های پست وفرومایه متولّد می شوند . ما فعلاً در مقام اثبات این قضیّه از نظر علمی، یا استناد به قانون وراثت و مسأله ژنتیک نیستیم ؛ بلکه مقصود ما در این جا، ذکر دیدگاه اسلام است نسبت به این مسأله مهم و زیر بنائی و غیر قابل انکار است . زیرا قانون و اثرات وراثت حتّی در رابطه با حیوانات نیز مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته

است . برای مثال می توان، اسبها و نقش وراثت در آنها را ذکر کرد . و عظمت و اهمیّت این مطلب به حدّی بوده که ابوالمنذر، هشام بن محمّد بن السائب الکلبی، در سال 876 میلادی کتاب معروف « أنساب الخیل فی الجاهلیه و الاسلام » را تألیف نمود . وی در آن کتاب می نویسد : « حضرت داوودِ پیغمبر علاقه شدیدی به اسبها داشت و نام هر اسب اصیل و ریشه داری را که می شنید ، آن را خریداری می کرد تا تعداد آنها به هزار رسید ؛ پس از حضرت داوود ، آن اسبها ، به فرزندش حضرت سلیمان به ارث رسید . که حضرت سلیمان، نهصد رأس آنها را در راه خدا وقف کرد . هنگامی که اسبها را به او عرضه کردند و سان دیدنِ از اسبها سبب شد که در وقت فضیلت نماز از ذکر خدا غافل شود . بدین جهت آنها را وقف کرد . و یکصد رأس دیگر را که هنوز به او عرضه نشده بود، برای خود نگه داشت . ویک رأس ازآنها را که ازبهترین وریشه دارترین اسبهابود، به قبیله «أَزُدْ» اهداء کرد. قبیله أَزد آن را « زاد الراکب » نام نهادند . و آن اسب اوّلین اسب عربی بود که در عرب مشهور بود (397). چون مزایای آن اسب به گوش قبائل مختلف عرب رسید ، از دور و نزدیک به قبیله « أزد » می آمدند تا اسبهای خود را از این اسب اصیل باردار نمایند . و بدین وسیله نسل اسبِ عربی تکثیر شد » (398). کلبی یکصد و شصت اسب را در جاهلیّت و اسلام نام می برد

، که همگی در اصالت مشهور بودند و نسب آنها به همان « زاد الراکب » می رسید . در کتاب « الخیل الجباد » آمده که اعراب در حفظ و حراست این نسل ، حرص فراوان داشتند و چه بسا مسافتهای دور و دراز و بیابانهای بی آب و علف را طی می کردند ورنجهای شبانه روزی ومشکلات جانکاه را تحمّل می کردند تا بتوانند اسبهای خود را از یک اسب اصیل باردار کنند . چون می دانستند اگر احیاناً مادیانی از یک اسب غیر اصیل باردار شود، به کلّی از ارزش و اعتبار ساقط خواهد شد . در کتاب « شرح قصیده » (بانت سُعاد) در تعریف عتیق چنین می گوید : « العتیق من الابل و الخیل، ما لم یکن فی نسبه شی ءٌ یُعاب به ». ترجمه : عتیق شتر یا اسبی را گویند که در او چیزی که موجب عیبی در نسب او باشد ، وجود نداشته باشد . روی همین اصل اسبها را به چهار نوع تقسیم نموده اند : 1 - اگر اسبی پدر و مادرش هر دو عربی باشند، آن را «عربی» یا «العتیق» گویند . 2 - اگر اسبی هیچ یک از پدر و مادرش عربی نباشند، آن را «البرذون» خوانند . 3 - اگر اسبی ازطرف پدر عربی وازطرف مادر غیرعربی باشد، آن را «الهجین» نامند. 4 - اگر اسبی از طرف مادر عربی و اصیل و از طرف پدر غیر عربی باشد ، آن را «المقترف» گویند . ثعالبی نیز در « فقه اللغه »، در اوصاف فرس می نویسد : « إذا کان کریم الأصل رائع الخَلْق مستعدّاً للجری و العَدْوِ فهو

عتیق و جواد » (399). دکتر تقی بهرامی در کتاب « فلاحت » ویژه گیهای اسب عربی را برشمرده ، می نویسد : «حیوانی را اصیل گویند که اختصاصات نژاد خود را کاملاً نمایش داده، درصفاتِ مطلوبه توجّه ناظر را به خود جلب نماید، و اصل و نسبش از نژاد عالی باشد ... ». و در ادامه مطلب می نویسد : « اسب عرب از حیث فراست، هوش، حافظه، علاقه و عاطفه سرآمد اسبهای دنیا است و برای سواری از هر مرکبی بهتر است و از اغلب نژادهای اسب بیشتر تاب گرسنگی و تشنگی دارد » (400). و در جای دیگر می گوید : « شرارت و آرامش حیوانات ، چابکی و افتادگی آنها ، از تظاهرات مغز و اعصاب است و استعداد آن ارثی است » (401). و باز در جای دیگر می نویسد : « ارث به زبان معمولی : انتقال صفات پدر و مادر است به بچّه، ولی تفسیر علمی آن عبارت است از : نشو و نمای دوباره قابلیّت و استعداد و عوامل صفات ابوین یا اسلاف در بچّه ها و اخلاف » (402). در تأیید مطالب فوق به داستان ذیل توجّه فرمائید : « مأمون الرّشید روزی به یکی از خواص ونزدیکان خود گفت: تو از کار من آگاهی و می دانی بعضی از افراد را به خود منتسب می کنم ، مورد تکریمشان قرار می دهم، ولی از آنان وفا نمی بینم، سبب این کار چیست ؟ « فقال یا أمیرالمؤمنین : ان من یتخذ الطیور الهوادی لارسال الکتب بها، إذا طلب الطیور سئل عن أصولها و أنسابها . و أنت یا أمیرالمؤمنین تأخذ أقواماً عن غیر اصول » .

در پاسخ به مأمون گفت: کسانی هستند در مورد فرستادن نامه ها، کبوترِ نامه رسان تربیت می کنند . اینان موقع گزینش پرنده، از ریشه و نسبش می پرسند آنگاه مورد تربیتش قرار می دهند . و شما از مردم بی ریشه ای حمایت می کنی، به همین جهت از آنان رفتار خلاف انتظار می بینی » (403). به هر حال وراثت ، از نظر قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام ، امری مسلّم و مورد قبول است . در سوره مریم، آمده که بنی اسرائیل وقتی می بینند مریم، بدون شوهر فرزند آورده و او را متّهم به بی عفّتی می کنند، از روی تعجّب می گویند : « مَا کَانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا کَانَتْ أُمُّکِ بَغِیّاً » (404). مردم می گفتند : ای مریم ، اگر پدرت یا مادرت بدکاره بودند ، تعجّب نبود ؛ ولی تو که هیچ یک از پدر و مادرت بدکاره نبودند، عجیب است که آلوده شده ای . این آیه به صراحت گویای مسأله وراثت است . یا در سوره ابراهیم خداوند می فرماید : « ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السَّمَآءِ * تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینِ بِإِذْنِ رَبِّهَا » (405). خداوند کلمه « طیّبه » را به درختی پاکیزه تشبیه فرموده ، که ریشه آن در زمین ثابت و شاخه آن در آسمان است . در کتاب کافی در تفسیر این آیه، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود : « رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أصلها ، و أمیرالمؤمنین علیه السلام فرعها ، و الائمّه من ذرّیتهما أغصانها » (406). و در سوره نوح آمده : « رَّبِّ لَا

تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا * اِنَّکَ إِن تَذَرْهُمْ یُضِلُّواْ عِبَادَکَ وَ لَایَلِدُواْ إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا » (407). پروردگارا، این مردم کافر و گمراه را از صفحه زمین برانداز ؛ اگر آنها را به حال خود واگذاری، از طرفی مایه گمراهی دیگران می شوند و از طرف دیگر فرزندانی که می آورند، جز آلوده و پلید نخواهند بود . یعنی :از طرف پدران ومادران زمینه کفر وفجور - به وراثت - به آنها خواهد رسید. در روایات نیز مسأله وراثت با همه انواعش مطرح شده ؛ هم وراثت نوعی ، هم فردی ، هم جسمانی ، هم عقلی و اخلاقی . که چند نمونه از روایات را یادآور می شویم : 1 - رسول اکرم صلی الله علیه وآله می فرماید : « تَخَیَّروا لِنُطَفِکُمْ فانّ العِرْقَ دَسّاسٌ » (408). ترجمه : برای نطفه های خودتان ( زنان ) خوب را انتخاب کنید ، زیرا ( ژن ) ، اخلاق ( پدران و مادران ) را به فرزندان می رساند . 2 - محمّد حنفیّه در جنگ جمل به دشمن حمله کرد ، ولی موفّق نشد ؛ حضرت علی علیه السلام به او فرمودند : از ضربات دشمن نترس ، و مجدداً به وی دستورِ حمله دادند . محمّد در این نوبت، مقداری پیشروی کرد و باز متوقّف شد . حضرت در این دفعه با قبضه شمشیر به کتفش کوبید و فرمود : « ادرکک عرقٌ من اُمّک » (409).

ترجمه : این ضعف و ترس را از مادرت ارث برده ای ! و متقابلاً در مورد حضرت عبّاس علیه السلام آمده : « و عن کتاب عمده الطالب ان أمیرالمؤمنین علیه

السلام قال لأخیه عقیل، وکان نسّابه عالماً باخبار العرب و أنسابهم : اَبغنی امرأه قد ولّدتها الفحوله من العرب لِاَتزوجها فتلد لی غلاماً فارساً . فقال له : این انت عن فاطمه بنت خزام بن خالد الکلابیه . فإنّه لیس فی العرب اشجع من آبائها و لا افرس . فتزوجها أمیرالمؤمنین علیه السلام فولدت له و انجبت . و أوّل ما ولدت العباس » (410). ترجمه : امیرالمؤمنین علیه السلام به برادرش عقیل ، که نسب شناس و آگاه به اخبار و انساب عرب بود، فرمود : برای من زنی را انتخاب کن که از نسل شجاعان عرب باشد تا او را به ازدواج خود درآورم . و برای من فرزندی بیاورد که شجاع باشد، عرض کرد: از « فاطمه بنت خزام بن خالد » که از قبیله بنی کلاب است، غافل مباش، که در عرب از پدران او کسی شجاع تر نبود . پس حضرت علی علیه السلام او را به همسری خود انتخاب کرد . و از او فرزندانی با کفایت آورد . که اوّلین آنها حضرت عبّاس بود . 3 - حضرت علی علیه السلام فرمودند : « حسن الأخلاق برهان کرم الأعراق » (411). ترجمه : سجایای اخلاقی دلیل پاکی وراثت و فضیلت ریشه خانوادگی است . 4 - حضرت علی علیه السلام فرمودند : « إذا کرم أصل الرجل کرم مغیبه و محضره » (412). ترجمه : کسی که ریشه خانوادگی اش شریف است ، در حضور و غیاب و در هر حال دارای فضیلت و صفات پسندیده است . 5 - حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند : «

إیّاکم و خضراء الدمن . قیل یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : و ما خضراء الدمن ؟ قال : المرأه الحسناء فی منبت السوء » (413). ترجمه : بپرهیزید از گیاه سبزی که در مزبله می روید ! عرض کردند : منظور شما از این کلمه چیست ؟ فرمودند : زن زیبائی است که از خانواده پست و پلیدی به وجود آمده باشد . و روایات دیگری که در کتاب « کودک فلسفی » (414)، در بحث وراثت آمده است .

چون مسأله وراثت بسیار حائز اهمیّت است ، خداوند پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله را از بهترین نژادها به وجود آورده است .

امّا در روایات خاصّه

حضرت علی علیه السلام می فرماید : 1 - مستقره خیر مستقر. ومنبته أشرف منبت فی معادن الکرامه، ومماهد السلامه (415). ترجمه : قرارگاه او بهترین قرارگاه ، و محل پرورشش شریف ترین محلها بود ، در معدن بزرگواری و گاهواره سلامت رشد کرد . 2 - و در خطبه ای دیگر می فرمایند : « و أشهد أن محمّداً عبده و رسوله و سیّد عباده، کلّما نسخ اللَّه الخلق فرقتین جعله فی خیرهما . لم یسهم فیه عاهر و لا ضرب فیه فاجر » (416). ترجمه : گواهی می دهم که محمّد بنده و فرستاده و سرور بندگان خداست ؛ هر زمان که خداوند خلایق را ( از اصلاب به ارحام ) آورد و آنها را دو گروهِ ( خوب و بد) گردانید ؛ آن حضرت را در گروه بهترین از آن دو دسته قرار داد و در نسب آن بزرگوار هیچ زناکاری بهره ای نداشت و هیچ فرد بدکاره شریک نبود . 3 -

و در خطبه ای دیگر آمده : « حتی أفضت کرامه اللَّه سبحانه إلی محمّد صلی الله علیه وآله، فأخرجه من أفضل المعادن منبتا و أعزّ الأرومات مغرساً من الشجره الّتی صدع منها أنبیاءه و انتخب منها امناءه » (417). ترجمه : تا آنکه این منصب بزرگ به محمّد صلی الله علیه وآله منتهی شد و نهاد اصلی وی را از بهترین معادن استخراج کرد و نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمینها غرس نمود و شاخه هستی او را از همان درختی که پیامبران از آن آفرید ، به وجود آورد، از همان شجره ای که امینان درگاه خود را از آن برگزید . 4 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی خطبه له خاصّه یذکر فیها حال النّبی و الائمّه علیهم السلام و صفاتهم : ... أن انتجب لهم أحب أنبیائه إلیه و أکرمهم علیه محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله فی حومه العزّ مولده، و فی دومه الکرم محتده، غیر مشوب حسبه و لا ممزوج نسبه ... . ترجمه : امام صادق علیه السلام خطبه ای دارند که در آن اوصاف پیغمبر و ائمّه علیهم السلام را ذکر کرده اند ؛ ... خداوند محبوب ترین پیامبران و گرامی ترین آنها، یعنی محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله ، را برای مردم برگزید و زادگاهش در محیط عزّت ، ریشه و اصلش در خاندان کرم، حسب و نسبش خالص . سپس در ادامه خطبه فرمود : « ... ویدفعه کلّ أب إلی أب من ظهر إلی ظهر، لم یخلطه فی عنصره سفاح ولم ینجسه فی ولادته نکاح، من لدن آدم إلی أبیه عبداللَّه، فی خیر

فرقه و أکرم سبط و أمنع رهط و أکلأ حمل و أودع حجر » (418). ترجمه: هر پدری او را به پدر آینده می سپرد واز پشتی به پشتی نقل مکان می کرد و در اصل وی، زنا راه نیافت، و در زایش پی در پی وی، پلیدی رخ نداد، که آمیزش نامشروع باشد ؛ از دوران آدم ابوالبشر تا پدرش عبداللَّه ، در بهترین دسته بود و در ارجمندترین فامیلها و والاترین قبیله و محفوظترین حمل و امین ترین دامن پرورش یافت . 5 - [ فی حدیث جابر ( المروی فی الفقیه ) (419) فی کیفیه خلقه الانسان و ولادته : فقلت : یا رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ! هذه حالنا، فکیف حالک و حال الاوصیاء بعدک فی الولاده ؟ فسکت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ملیّاً ثمّ قال : یا جابر ! لقد سألت عن أمر جسیم لا یحتمله إلّا ذو حظٍّ عظیم . إنّ الأنبیاء و الأوصیاء مخلوقون من نور عظمه اللَّه جلّ ثناؤه یودع اللَّه أنوار هم أصلاباً طیّبه و أرحاماً طاهره، یحفظها بملائکته، و یربیها بحکمته، و یغذوها بعلمه، فأمرُهم یجلّ عن أن یوصف، و أحوالهم تدقّ عن أن تعلم (420). ترجمه : در « من لایحضره الفقیه » روایتی را از جابر در کیفیّت آفرینش و ولادتِ انسان نقل می کند که می گوید : به پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله عرض کردم : ای رسول خدا، این حال ما مردم است ، حالِ شما و اوصیاءِ بعد از شما در ولادت چگونه است ؟ پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله سکوت طولانی نمودند، سپس فرمودند : ای جابر

! از امر مهمّی سؤال کردی که تاب تحمّل آن را ندارد، مگر کسی که بهره بزرگی ( از علم ) داشته باشد ؛ همانا انبیاء و اولیاء از نور عظمت خدا آفریده شده اند . خداوند نور آنها را در پشتها و رحمهای پاک قرار داده ؛ به واسطه فرشتگان خود ، آنها را حفظ می کند و آنها را با حکمت خود تربیت نموده وبا علم خود آنها را تغذیه کرده وکارِ آنها مهمتر از آن است که به وصف درآید . و حالات آنها عمیق تر از آن است که بتوان فهمید . 6 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله قال : ... حتّی إذا أراد اللَّه عزّوجلّ أن یخلق صورنا، صیّرنا عمود نورٍ ، ثمّ قذفنا فی صلب آدم ، ثمّ أخرجنا إلی أصلاب الآباء و أرحام الاُمّهات ، و لایصیبنا نجس الشرک، و لا سفاح الکفر، یسعد بنا قوم و یشقی بنا آخرون . فلمّا صیّرنا إلی صلب عبدالمطلّب أخرج ذلک النور فشقّه نصفین : فجعل نصفه فی عبداللَّه، و نصفه فی أبی طالب . ثمّ أخرج [النصف الّذی لی إلی آمنه، والنصف [الّذی لعلیّ إلی فاطمه بنت أسد (421). 7 - عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی خطبه له خاصه یذکر فیها حال النّبی صلی الله علیه وآله ... ؛ غیر مشوب حسبه و لا ممزوج نسبه (422).

امّا در روایات عامّه

1 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ... ؛ و لم یزل اللَّه ینقلنی من الأصلاب الحسنه إلی الأرحام الطاهره، صفی مهدی لا یتشعّب، شعبتان إلّا کنت فی خیرهما (423). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: پیوسته

خداوند مرا از پشتهای پاک به رحمهای پاک منتقل می فرمود، مرا برگزید و هدایت کرد، هیچ دو گروهی را تقسیم نمی کرد مگر آنکه من در بهترین آنها بودم . 2 - ابن سعد روی بسنده عن جعفر بن محمّد عن أبیه محمّد بن علی بن الحسین علیهما السلام إنّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : انّما خرجت من نکاح و لم أخرج من سفاح من لدن آدم لم یصبنی من سفاح أهل الجاهلیه شی ء لم اخرج إلّا من طهر (424). ترجمه : امام باقر علیه السلام از پیغمبر صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود : من از زمان آدم ازنکاح به وجود آمدم نه از زنا ؛ و زنا ( رایج در زمان ) جاهلیّت به هیچ وجه به من اصابت نکرد، من به جز از پاکی به وجود نیامدم . 3 - قال النّبی صلی الله علیه وآله : أنا أشرف النّاس حسبا (425). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : من از نظر نژاد از همه مردم برترم . و روایات دیگری نیز نقل شده که در کتاب « فضائل الخمسه » (426) آمده است . 4 - قال النّبی صلی الله علیه وآله : لم یزل ینقلنی اللَّه من أصلاب الطّاهرین إلی أرحام المطهرات حتّی أخرجنی فی عالمکم و لم یدنّسی بدنس الجاهلیه (427). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : پیوسته خداوند مرا از پشتهای پاک به رحم های پاک انتقال داد تا مرا به سوی جهان شما بیرون کرد، و مرا به آلودگیهای جاهلیّت نیالود . 5 - قال رسول اللَّه صلی الله

علیه وآله : إنّ اللَّه اصطفی من ولد آدم ابراهیم واتّخذه خلیلاً و اصطفی من ولد ابراهیم، إسماعیل، ثمّ اصطفی من ولد إسماعیل نزار ثمّ اصطفی من ولد نزار مُضَر ثمّ اصطفی من مضر کنانه ثمّ اصطفی من کنانه قریشاً، ثمّ اصطفی من قریش بنی هاشم، ثمّ اصطفی من بنی هاشم بنی عبدالمطلب ثمّ اصطفانی من بنی عبدالمطلب (428). ترجمه: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: خداوند از فرزندان آدم، ابراهیم را برگزید و او را خلیل خود قرار داد ، و از میان فرزندان حضرت ابراهیم ، اسماعیل را برگزید ؛ سپس از میان فرزندان اسماعیل نزار را برگزید ؛ بعداً، از میان فرزندان نزار، مُضَر را برگزید واز میان فرزندان مضر، کنانه را برگزید؛ سپس ازمیان فرزندان کنانه، قریش را، و از میان قریش بنی هاشم را ، و از میان بنی هاشم ، فرزندان عبدالمطلب ؛ و سپس از میان آنها مرا برگزید . 6 - ابن عساکر درباره پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله می گوید : « باب ذکر طهاره مولده و طبیب أصله و کرم محتده » (429). وی در این باب از پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود : « ... لم یزل اللَّه ینقلنی من الأصلاب الحسنه إلی الأرحام الطیّبه مهذّبا لا یتشعّب شعبان إلّا کنت فی خیر هما . قد أخذ اللَّه بالنبوّه میثاقی و بالإسلام عهدی » (430). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : پیوسته خداوند مرا از پشتهای خوب به رحمهای پاک و پاکیزه انتقال داد ؛ و هیچ نسلی به دو شعبه تقسیم نمی شدند مگر آنکه مرا در بهترین از آنها

قرار داد . و خداوند از من پیمان پیغمبری گرفت و اسلام را برعهده من گذاشت . حافظ سیوطی از رسول اکرم صلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود : « أنا محمّد بن عبداللَّه، ابن عبدالمطلب بن هاشم، بن عبد مَناف، بن قُصَیّ، بن کِلاب، بن مُرّه، بن کَعب، بن لُؤَیّ، بن غالب، بن فِهر، بن مالک، بن النّضر، بن کِنانه، بن خُزَیمه بن مُدْرِکه ، بن اِلیاس ، بن مُضَر ، بن نِزار ، بن مَعَدّ ، بن عدنان . و ما افترق الناس فرقتین إلّا جعلنی اللَّه فی خَیرهما . فأخرجت من بین اَبَویّ فلم یُصِبنی شی ء من عهد الجاهلیه . و خرجت من نکاح و لم أَخْرُج من سِفاح من لدن آدم حیث انتهیت إلی أبی و أمی . فأنا خیرکم نسباً و خیرُکم أباً » (431). ترجمه : منم محمّد بن عبداللَّه، پسر عبدالمطلب ... ؛ و هیچگاه مردم دو فرقه نشدند ، مگر آنکه خدا مرا در بهترین آنها قرار داد ، پس من از بین پدر و مادرم خارج شدم ؛ در حالی که چیزی از عهد جاهلیّت به من نرسید ( از نظر نسبی از آلودگیهای جاهلیّت، پاک بودم ) و خارج شدم از نکاح و از زمان آدم تا آنکه به پدر و مادر رسیدم ، از زنا خارج نشدم ( پدران و مادرانم همیشه از راه مشروع ازدواج کرده اند)، پس من بهترین شما مردم هستم از جهت نسب و از جهت پدر .

آثار پیوند نسبی

مرحوم صدوق در « رساله اعتقادیّه »، در باب الاعتقاد فی العلویه می فرماید : « اعتقادنا فی العلویه انّهم آل رسول اللَّه

صلی الله علیه وآله و انّ مودّتهم واجبه، لأنّها أجر الرساله قال اللَّه تعالی : « قل لا أسالکم علیه أجراً إلّا المودّه فی القربی » . والصدقه علیهم محرّمه لأنّها أوساخ ما فی أیدی الناس و لا طهاره لهم إلّا صدقتهم بعبیدهم و إمائهم، و صدقه بعضهم علی بعض . و امّا الخمس فإنّها تحل لهم عوضاً عن الزکاه لأنّهم قد منعوا منه و إعتقادنا فی المسیی منهم، انّ علیه ضعف العقاب . و فی المحسن منهم انّ لهم ضعف الثواب ». ترجمه : اعتقاد ما در مورد فرزندان علی علیه السلام این است که : اینها آل رسولند، ودوستی آنها برما واجب است، زیرا دوستی آنها اجر رسالت است . خداوند درقرآن فرموده : بگو ای پیغمبر ، من از شما اجرت مطالبه نمی کنم ، مگر دوست داشتن خویشانم را . و صدقه بر آنها حرام است، زیرا صدقات آلودگیهای اموالی است که در دستِ مردم است و مردم پاک نمی شوند مگر به دادن صدقه به غلامان و کنیزانشان وصدقه دادن بعضی از آنها به بعضی . امّا خمس به جای زکات برای آنها حلال است، زیرا آنها از گرفتن زکات منع شده اند و اعتقاد ما در مورد بدکاران آنها این است که دو برابر کیفر می بینند ، ودر مورد نیکوکاران آنها بر این باوریم که دو برابر ثواب داده می شوند .

از نظر آیات و روایات

1 - « وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُم بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَآ أَلَتْنَاهُم مِنْ عَمَلِهِم مِن شَیْ ءٍ » (432). و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان آنان را پیروی کردند، ما آنان را به پدرانشان رساندیم، و از

کردار پدرانشان چیزی نکاستیم . « عن أبی عبداللَّه علیه السلام فی قول اللَّه عزّوجلّ : « و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم بایمان ألحقنا بهم ذرّیتهم » . قال: فقال: قُصرت الأبناء عن عمل الآباء . فألحقوا الأبناء بالآباء لتقر بذلک أعینهم » (433). ترجمه : از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود : در مورد آیه « الّذین آمنوا ... » ؛ که اعمال فرزندان کمتر از اعمال پدرانشان می باشد ، ولی فرزندان آنها را خداوند به پدرانشان ملحق می کند تا چشمشان روشن شود . و در « درّ المنثور » ذیل آیه فوق آمده : « و أخرج سعید بن منصور و هنّاد و ابن جریر و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و الحاکم و البیهقی فی سننه عن ابن عباس، قال انّ اللَّه لیرفع ذرّیه المؤمن معه فی الجنّه و ان کانوا دونه فی العمل، لتقرّ بهم عینه . ثمّ قرأ : و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم بإیمان، الآیه » (434). ترجمه : سعید بن منصور ، هناد ، ابن جریر ، ابن منذر ، ابن ابی حاتم ، حاکم و بیهقی در سننش ، همه از ابن عباس نقل کرده اند که : خداوند فرزندان مؤمن را بامؤمن، در بهشت به مقامات عالیه بالا می برند، ولو اینکه آنها کمتر از آن مؤمن، عمل داشته باشند ، برای اینکه مؤمن چشمش به فرزندانش روشن گردد ؛ سپس ابن عباس این آیه را تلاوت کرد: «والّذین آمنوا واتّبعتهم ذرّیتهم بایمان ...» تا آخر آیه.

« و أخرج البزار و ابن مردویه، عن ابن عباس رفعه إلی النّبی صلی الله علیه وآله

قال : إنّ اللَّه یرفع ذریه المؤمن إلیه فی درجته و ان کانوا دونه فی العمل، لتقرّ بهم عینه . ثمّ قرأ : « والّذین آمنوا و اتّبعناهم ذریاتهم بایمان ألحقنا بهم ذریاتهم و ما ألتناهم من عملهم من شی ء » قال : و ما نقصنا الآباء بما أعطینا البنین » (435). ترجمه : بزار و ابن مردویه، از ابن عباس نقل کرده اند که او به پیغمبر صلی الله علیه وآله نسبت داده، که فرمود : خداوند ذریّه مؤمن را، در همان درجه که در بهشت دارد، نزد او می برند، اگر چه از نظر عمل، به مقدار آن مؤمن عمل نداشته اند، به خاطر اینکه چشم آن مؤمن روشن گردد ؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود : «الّذین آمنوا ...» تا آخر؛ سپس فرمود : ( در معنی آیه ) که ما به خاطر آن چه به فرزندان می دهیم ، چیزی از پدران کم نمی کنیم . « و أخرج الطبرانی و ابن مردویه، عن ابن عباس ان النّبی صلی الله علیه وآله قال : إذا دخل الرجل الجنّه سأل عن أبویه و ذریته و ولده ؛ فیقال انّهم لم یبلغوا درجتک و عملک، فیقول : یا ربّ قد عملت لی و لهم، فیؤمر بإلحاقهم به . و قرأ ابن عباس فی قوله : و الّذین آمنوا و اتّبعتهم ذرّیتهم، الآیه » (436). ترجمه : طبرانی و ابن مردویه از ابن عباس نقل کرده اند که پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هنگامی که مردی وارد بهشت می شود ، از پدر و مادر خود و از فرزندانش سؤال می کند، به او گفته می شود که آنها هنوز

به درجه وعمل تو نرسیده اند، عرض می کند: خداوندا ، برای خود و آنها هر دو عمل کرده ام، آنگاه دستور داده می شود که آنها را به او ملحق کنند ؛ و ابن عباس آیه فوق را تلاوت کرد . 2 - « جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَ أَزْوَجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلَآئِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ » (437). که آن منزل ، بهشتهای عدن است که در آن بهشت خود و همه پدران و زنان و فرزندان شایسته خویش داخل می شوند، در حالی که فرشتگان بر آنها از هر در وارد می گردند . « أخرج ابن أبی حاتم و أبوالشیخ عن سعید بن جبیر رضی الله عنه قال : یدخل الرجل الجنه فیقول : أین أمی، أین ولدی، أین زوجتی ؟ فیقال : لم یعملوا مثل عملک . فیقول : کنت أعمل لی ولهم . ثمّ قرأ « جنّات عدن یدخلونها و من صلح » . یعنی : من آمن بالتوحید بعد هؤلاء من آبائهم و أزواجهم و ذرّیاتهم » (438). ترجمه : ابن ابی حاتم و ابوالشیخ از سعید بن جبیر رضی الله عنه نقل کرده اند که : هنگامی که مردی وارد بهشت می شود ، می پرسد : مادرم و فرزندانم و همسرم کجا هستند ؟ می گویند : آنها به اندازه عمل تو عمل نکرده اند . او می گوید : من برای خودم وآنها عمل کردم . سپس این آیه را خواند : « جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَآئِهِمْ وَ أَزْوَجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلَآئِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِم مِّن کُلِّ بَابٍ ». یعنی : پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان ، آنها

که توحید را پذیرفته اند ، با او وارد بهشت می شوند . و در عوالم حضرت فاطمه علیها السلام آمده : « قال النّبی صلی الله علیه وآله : إنّ فاطمه أحصنت فرجها، فحرّم اللَّه ذُرِّیَّتها علی النّار » (439). ترجمه : از پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود : همانا فاطمه دامان خود را حفظ کرد، پس خداوند ذریّه او را بر آتش حرام کرد . « عن ابن مسعود رضی الله عنه قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: إنّ فاطمه أحصنت فرجها، فحرّم اللَّه ذرّیتها علی النّار ... ». ترجمه : فاطمه دامان خود را از آلودگی حفظ کرد ، پس خداوند آتش را به فرزندان او حرام کرد . و بعد از نقل این حدیث می گوید : « ... هذا حدیث صحیح لم یُخرجاه » (440). و در « الغدیر » (441) برای این حدیث، اسناد دیگری از اهل سنّت نقل کرده است . 3 - « وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَهِ وَ کَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَّهُمَا وَ کَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ اَن یَبْلُغَآ أَشُدَّ هُمَا وَ یَسْتَخْرِجَا کَنزَ هُمَا رَحْمَهً مِّن رَبِّکَ وَ مَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی » (442). و امّا جریان ( بازسازی ) آن دیوار این بود که : آن دیوار از آن دو پسر یتیم بود که در این شهر زندگی می کردند و زیر آن گنجی وجود داشت ؛ خدای تو خواست که آن دو پسر به رشد برسند وگنج خود را بیرون بیاورند، که این رحمتی ازجانب خدا بود؛ و من این کار را به دستور خود

نکردم . « عن إسحاق بن عمار قال : سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : انّ اللَّه لیصلح بصلاح الرجل المؤمن ولده و ولد ولده، و یحفظه فی دویرته و دویرات حوله . فلا یزالون فی حفظ اللَّه لکرامته علی اللَّه . ثمّ ذکر الغلامین فقال : « و کان أبوهما صالحاً » . ألم تر انّ اللَّه شکر صلاح أبویهما لهما » (443). ترجمه : از اسحاق بن عمار نقل شده که: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: خداوند به خاطر صالح بودن پدر ، فرزند و فرزندِ فرزند او را به صلاح می رساند ، و او را در خانه اش و خانه های اطرافش حفظ می کند ؛ و آنان پیوسته در حفظ خدا هستند ، چون احترام آن مؤمن بر خدا لازم است . سپس داستان آن دو پسر را نقل فرمود، و فرمود : پدرشان صالح بود . آیا نمی بینی که خداوند به نفع این دو پسر از صالح بودن پدرشان قدردانی کرد ! « عن العیاشی ، عن زراره و حمران ، عن أبی جعفر و أبی عبداللَّه علیهما السلام قالا : یحفظ الأطفال بصلاح آبائهم، کما حفظ اللَّه الغلامین بصلاح أبویهما » (444). ترجمه : از عیاشی روایت شده ، که او از زراره و حمران ؛ که آنها از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل کرده اند ، که آنها فرمودند : فرزندان، به خاطر صالح بودن پدرانشان حراست می شوند، همچنان که خداوند آن دو پسر را به خاطر صالح بودن پدر و مادرشان حفظ فرمود . « و عن العیاشی ، عن مسعده بن صدقه ،

عن جعفر بن محمّد ، عن آبائه علیهم السلام ، أنّ النّبی صلی الله علیه وآله قال : إنّ اللَّه لیخلف العبد الصالح من بعد موته فی أهله و ماله وإن کان أهله أهل سوء . ثمّ قرأ هذه الآیه إلی آخرها : « و کان أبوهما صالحاً » (445). ترجمه : از عیاشی روایت شده ، که او از مسعده بن صدقه ، و او از جعفر بن محمّد ، از اجدادش علیهم السلام نقل فرموده اند که ، آنها از پیغمبر صلی الله علیه وآله نقل فرموده ، که فرمود : خداوند پس از مرگ هر بنده صالحی، جانشین او می شود در حفظ زن و بچّه اش و مالش، ولو آن که زن و بچّه او بد کاره باشند ؛ سپس این آیه : « و کان أبوهما صالحاً » را تا آخر قرائت فرمود . در تفسیر « کشّاف »، در تفسیر این آیه می نویسد : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : « إنّ اللَّه یرفع ذریه المؤمن فی درجته و إن کانوا دونه لتقرّ بهم عینه » . ثمّ تلا هذه الآیه . فیجمع اللَّه لهم أنواع السرور : بسعادتهم فی أنفسهم ، و بمزاوجه الحور العین ، وبمؤانسه الإخوان المؤمنین، و بإجتماع أولادهم و نسلهم بهم » (446). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند ذریّه مؤمن را در درجه و مقام همان مؤمن قرار خواهد داد، گرچه از او پائین باشند تا چشم آن مؤمن را روشن سازد ؛ سپس این آیه ( فکان أبوهما صالحاً ) را تلاوت فرمود، پس خداوند در آنها

انواع سرور و شادیها را جمع می نماید ( با چند چیز ) : با سعادت پیدا کردن خودشان ، با همسری با حور العین، با همدم شدن با برادران مؤمن و با گرد آمدن اولاد و دودمانشان بر گرد آنها . « و أخرج ابن أبی حاتم، عن ابن عباس قال: انّ اللَّه یصلح بصلاح الرّجل ولده و ولد ولده و یحفظه فی ذرّیته و الدویرات حوله فما یزالون فی ستر من اللَّه و عافیه » (447). ترجمه : ابن أبی حاتم از ابن عباس نقل می کند : که خداوند به خاطر صالح بودن مرد ، فرزندان و فرزندانِ فرزندان او را صالح می گرداند ، و او را در ذریّه وی محافظت می فرماید و او را در خانه های اطرافش حفظ می فرماید ، و زیر پوشش و عافیت پروردگار خواهند بود . « وأخرج ابن مردویه، عن جابر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: انّ اللَّه یصلح بصلاح الرّجل الصالح ولده و ولد ولده و أهل دویرات حوله . فما یزالون فی حفظ اللَّه مادام فیهم » (448). ترجمه : ابن مردویه از جابر نقل می کند که او گفت : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : خداوند به خاطر صالح بودن مرد صالح، فرزاندان و فرزندانِ فرزندان و مساکین خانه های اطراف او را صالح می گرداند . و پیوسته در حفظ الهی می باشند تا آن مردِ صالح در بین آنهاست . « عن سعید بن جبیر، عن ابن عباس - رضی اللَّه عنهما - و کان أبوهما صالحاً . قال : حفظا لصلاح أبیهما، و ما ذکر عنهما صلاحاً » (449).

ترجمه :

از سعید بن جبیر نقل شده که او از ابن عباس - رضی اللَّه عنهما - در مورد آیه « وکان أبوهما صالحا »، گفت : با صالح بودن پدر ومادر، آن دو پسر محفوظ مانند، و از صالح بودن خود آن دو فرزند سخنی به میان نیامده است .

مفاخرت در اسلام

آیا می توان به نسب، افتخار کرد ؟! در دوران جاهلیّت که مردم به شدّت گرفتار انحطاط اخلاقی بودند، هر فرد یا قبیله، در صدد خودخواهی و خودمحوری خود و تحقیر و کوبیدن شخصیّتِ دیگران بود، و بازار فخر و مباهات بسیار داغ بود ؛ و از طرفی چون از فضائل و کمالات معنوی بهره ای نداشتند تا آنها را ملاک فضیلت و برتری خویش قرار دهند، از این رو به اموری واهی - که فاقد هرگونه ارزش معنوی بود - استناد می کردند، از قبیل : بزرگی جمجمه، گشادی دهن، بلند بودن صدا، و دختر به بیگانه ندادن و فزونی غارت و ... . و در این زمینه از شعراء استفاده می کردند و شعراء هم با مبالغه و اغراق گوئی و مدیحه سرائی، موقعیّت خود را نزد قبائل تثبیت می کردند . و بدین وسیله جایزه و صله های سنگین دریافت می داشتند . و گاهی یک فرد تمام دارائی خود را به شاعری پیشکش می کرد و گاهی صورت رسمی به خود می گرفت . زیرا هر سال یک بار که بازار عکّاظ در مکّه تشکیل می شد، خیمه ای از چرم سرخ برای نابغه زیبائی - که سرآمد شعراء جاهلی بود - نصب می کردند . و شعراء اشعاری را که در مفاخره سروده بودند، آنجا قرائت می کردند . و«نابغه» که کارشناس شعر

بود، هرشعری را که از بهترین اشعار تشخیص می داد، معرّفی می کرد و آن قصیده به کعبه آویزان می شد . و به دنبال این مفاخرتها، جنگها و درگیریها پدید می آمد . که نمونه ای از مفاخرتهای غائله ساز، عبارتند از : مفاخرات یمن و مصر ، اوس و خزرج ، عامر بن طفیل و علقمه ، فزاره و بنی هلال ، امیّه و هاشم ، قبیله عبدمناف و بنی سهم و یا بنی حارثه و بنی الحارث و ... بود . و نیز گاهی برای پیروزی و غلبه بر رقیب، منافره می کردند ؛ یعنی هر یک نفرات، خود را به رخ دیگران می کشیدند . بدین صورت که افراد قبیله را سرشماری می کردند . و اگر احساس کمبود می کردند، فرزندانی که در رحم مادر بودند، آنها را نیز ضمیمه می کردند . و اگر باز نفراتشان به اندازه کافی نبود، به قبرستانها رفته مرده ها را نیز سرشماری می کردند و به افراد قبیله می افزودند . که قرآن کریم آنها را مذمّت نموده و می گوید : « أَلْهَیکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ » (450). کثرت جمعیّت، شما را آنچنان به غفلت و بی خبری دچار نموده که به گورستان رفته اید ! و مردگان را نیز احصاء می نمائید . و یا احیاناً معاقره می کردند ( یعنی شتران خود را پی می کردند ). مثلاً : یکی از آنها یک شتر می کُشت و مردم قبیله را اطعام می کرد، دیگری متقابلاً دو شتر می کشت، باز اوّلی سه شتر می کشت . و همین طور به تعداد شتران افزوده می شد، تا گاهی متجاوز از پنجاه شتر کشته می شد ؛ و این یک آفت اقتصادی بزرگی بود برای مردم آن عصر ،

که اسلام شدیداً این عمل را تحریم، و مسلمانان را از خوردن گوشت چنین شترانی منع کرد . که در زمان حضرت علی علیه السلام معاقره بین « غالب » ، پدر فرزدق شاعر ، با « سحیم »، رئیس قبیله رباح، که به کشته شدن صد شتر منجر شد . و حضرت علی علیه السلام گوشت آن شتران را که به خاطر معاقره کشته شده بودند، تحریم کرد (451). این مفاخرتهای زیانبار که از کبر و نخوت نشأت می گرفت ، از نظر اسلام مورد نکوهش قرار گرفت . در قرآن عظیم می خوانیم : « یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَیکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ » (452). ای مردم، ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم و شما را طائفه ها و قبیله ها قرار دادیم تا بدین وسیله یکدیگر را بشناسید . همانا گرامی ترین شما نزد خدا با تقواترین شماست . خداوند دانا و آگاه است . پیشوای گرامی اسلام، روز فتح مکّه خطبه ای خواند و ضمن سخنان خویش اعلام نمود که : اسلام، افتخارات دوره جاهلیّت را از میان برد و به آنها خاتمه داد . « عن أبی جعفر علیه السلام: لمّا کان یوم فتح مکه قام رسول اللَّه صلی الله علیه وآله فی الناس خطیباً فحمِدَ اللَّه و أثنی علیه ثمّ قال : أیّها الناس لیبلغ الشاهد الغائب، انّ اللَّه قد أذهب عنکم بالإسلام نَخْوَه الجاهلیه و التفاخر بآبائها و عشایرها . أیّها الناس انّکم من آدم و آدم من الطین . ألا و انّ خیرکم

عند اللَّه و أکرمکم علیه الیوم أتقاکم وأطوعکم له ... الخ » (453). ترجمه : امام باقر علیه السلام فرمود : روز فتح مکّه، پیغمبر گرامی صلی الله علیه وآله به پا خواست و خطبه خواند : در آغاز خطبه خدای را حمد و ثنا گفت ، سپس فرمود : مردم ، البته حاضرین به غائبین برسانند، که خداوند در پرتو اسلام ، تکبّر جاهلیّت و تفاخر به پدران و عشایر را از میان برد .

مردم ، شما همه از آدمید و آدم از خاک ؛ آگاه باشید که امروز بهترین و گرامی ترین فرد نزد خدا کسی است که تقوایش بیشتر و اطاعتش از حضرت باری تعالی فزونتر باشد . بعضی از مسلمانان که عادت دیرینه آباء و اجداد خویش را از یاد نبرده بودند و گاه به پدران خود مباهات می کردند، و اگر در حضور یکی از ائمّه معصومین علیهم السلام آنگونه سخن می گفتند، فوراً امام علیه السلام تذکّر می داد و آنان را متوجّه روش نادرستشان می نمود : « عن عقبه بن بشیر الاسدی قال : قلت لأبی جعفر علیه السلام : أنا عُقبه بن بشیر الاسدی و أنا فی الحسب الضخم من قومی . قال : فقال : ما تمنّ علینا بحسبک ؟ إنّ اللَّه رفع بالإیمان من کان الناس یسمّونه وضیعاً إذا کان مؤمناً . و وضع بالکفر من کان الناس یسمّونه شریفاً إذا کان کافراً . فلیس لأحد فضل علی أحد إلّا بالتقوی » (454). ترجمه : عقبه بن بشیر اسدی می گوید : به امام باقر علیه السلام عرض کردم : من عقبه بن بشیر اسدی هستم و در قوم خود از

جهت شرافت پدری، بسیار عظیم و رفیع هستم . حضرت فرمود : با حسب خود بر ما منّت مگذار . که خداوند به وسیله ایمان کسی را که مردم او را پست می خوانند ، اگر مؤمن باشد ، بالا برد و به واسطه کفر کسی را که مردم او را شریف می خوانند ، اگر کافر باشد، پست نمود . پس هیچ کس بر دیگری فضیلت ندارد مگر به تقوا . سؤال : در این جا سؤالی مطرح است که : با این همه عنایتی که اسلام، در ترک مفاخره داشته، تا جایی که حضرت علی علیه السلام فرمود : « من فخر فجر » (455) . یعنی : هرکس فخر کند گناه کرده . پس چرا در بسیاری از احادیث دیده می شود که ائمّه علیهم السلام با اصحاب یا با دیگران مفاخره داشته اند ؟ مانند : 1 - مفاخره حضرت علی علیه السلام با عبّاس و شیبه : عباس گفت : چون من عموی پیغمبرم و من سقایت و آب دادن به حجّاج را به عهده دارم ، از حضرت علی افضل می باشم . و شیبه اظهار کرد که من از حضرتِ علی افضلم ؛ چون آباد کردن مسجد الحرام به عهده من است و پرده داری کعبه نیز به من واگذار شده . حضرت علی علیه السلام متقابلاً فرمودند : « أنا أفضل منکما، لقد صلّیت قبلکما ستّ سنین و أنا أُجاهد فی سبیل اللَّه ». ترجمه : من چون شش سال، قبل از شما نماز می خوانده ام و جهاد در راه خدا کرده ام ، از شما برترم . و آیه نوزده سوره توبه نازل شد

: « أَجَعَلْتُمْ سِقَایَهَ الْحَآجِّ وَ عِمَارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ کَمَنْ ءَامَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْأَخِرِ وَ جَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا یَسْتَوُونَ عِندَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ » (456). آیا آبیاری حاجیان و آباد کردن مسجد الحرام را مانند کسی قرار می دهید که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده . اینها با هم نزد خدا برابر نیستند و خدا مردم ستمگر را هدایت نمی کند . 2 - عن سلمان فارسی و مقداد و أبی ذر قالوا : انّ رجلاً فاخر علیّاً علیه السلام . فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : - یا علیّ - فاخر أهل الشرق والغرب والعجم والعرب . فأنت أقربهم نسبا (457). ترجمه : از سلمان فارسی و مقداد و أبوذر نقل شده که : روزی مردی با حضرتِ علی علیه السلام مفاخره کرد . پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله به او فرمودند : یا علی، با اهل شرق وغرب و عجم و عرب مفاخره کن، که تو از نظر نسب به من از همه نزدیکتری . و همین روایت را با اختلافِ تعبیر، علّامه مجلسی رحمه الله ذکر نموده است (458). 3 - حضرت علی علیه السلام در حضور عمر به مفاخره پرداخته، فرمودند : اللَّه اکرمنا بنصر نبیه و بنا اقام دعائم الإسلام و بنا اعزّ نبیه و کتابه و اعزّنا بالنّصر و الاقدام فی کل معترک تطیر سیوفنا منه الجماجم عن فراخ الهام و یزورنا جبریل فی أبیاتنا بفرائض الإسلام و الأحکام فنکون اوّل مستحلّ حلّه و محرم للَّه کل حرام نحن الخیار من البریه

کلّها و نظامها و زمام کل زمام (459). ترجمه : خداوند، ما را به خاطر یاری کردن پیغمبرش گرامی داشت، و به وسیله ما پایه های اسلام سرپا شد . و به وسیله ما خداوند پیغمبر صلی الله علیه وآله وکتابش را عزیز کرد، و ما را هم به خاطر یاری و اقدام به کارها عزیز کرده . به وسیله ما درمعرکه جنگ شمشیرها کاسه های سر دشمنان را از روی مغز کله ها می پراند . و جبریل در خانه های ما به زیارت ما می آید، با آوردن واجبات و احکام اسلام ؛ ما اوّل کسانی بودیم که حلال خدا را حلال ، و حرام خدا را حرام می دانستیم . ما از همه مردم بهتریم ، ما عامل نظام جامعه و سردمداران جامعه می باشیم . 4 - معاویه به حضرت علی علیه السلام نامه نوشت، و در ضمن نامه نوشته بود : « نحن بنو عبد مناف و لیس لبعضنا فضل علی بعض ». ترجمه : ما همه فرزندان عبد مناف هستیم، و هیچ یک بر دیگری برتری نداریم . حضرت علی علیه السلام در جواب نوشتند : « و أمّا قولک « إنّا بنو عبد مناف لیس لبعضنا فضل علی بعض »، فکذلک نحن . ولکن لیس اُمیّه کهاشم و لا حرب کعبد المطلب و لا أبوسفیان کأبی طالب و لا الطلیق کالمهاجر و لا المنافق کالمؤمن و لا المبطل کالمحقّ . فی أیدینا فضل النبوّه الّتی مَلِکنا بها العرب و استعبدنا بها العجم، والسّلام » (460). ترجمه : ما هم فرزندان عبد منافیم ؛ ولکن ( جدّ بزرگ شما ) امیّه ، مانند ( جدّ بزرگ ما

) هاشم نبود ؛ ( جدّ شما ) حرب ، مانند ( جدّ ما ) عبدالمطلب نبود ؛ ( پدر تو ) ابوسفیان، مانند ( پدر من ) ابوطالب نبود ؛ آزاد شده ( که شما هستید )، مانند ( ما که ) مهاجر هستیم ، نیستید ؛ منافق ( که شما هستید ) ، مانند ( ما که ) مؤمن هستیم، نیستید ؛ ( شما که ) بر باطل هستید، مانند ( ما که ) بر حقّیم، نیستید ؛ ما از فضیلت نبوّت برخورداریم، که با داشتن این فضیلت، صاحب اختیار عرب شدیم و عجم را به بند کشیدیم . 5 - حضرت علی علیه السلام خطبه ای دارند به نام «خطبه الافتخار»، در آنجا می فرمایند : « أنا کسرت الأصنام، أنا رفعت الأعلام، أنا بنیت الإسلام - إلی آخر الخطبه - » (461). ترجمه : من بودم که بتها را شکستم، من بودم که پرچم اسلام را به اهتزاز درآوردم، من بودم که اساس اسلام را پایه گذاری کردم ... . 6 - مفاخره مهاجرین و انصار و حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام در روز شوری و غیره (462). 7 - مفاخره حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام (463). 8 - مفاخره امیرالمؤمنین علیه السلام با فرزندشان حضرت حسین علیه السلام (464). 9 - مفاخره حضرت زهرا علیها السلام با عایشه (465). 10 - مفاخره امام حسن علیه السلام با معاویه و مروان و مغیره و ولید و عتبه بن ابی سفیان (466). 11 - مفاخره جبرئیل و اسرافیل (467) ؛ و موارد دیگر ... . 12 -

« و فی کتاب المناقب لابن شهر آشوب : أبو محمّد الفحام قال : سأل المتوکل ابن الجهم : مَن أشعر الناس ؟ فذکر شعراء الجاهلیه والاسلام، ثمّ انّه سأل أبا الحسن . فقال: الحمانی حیث یقول : لقد فاخرتنا من قریش عصابه بمدّ خدود و امتداد أصابع فلما تنازعنا المقال قضی لنا علیهم بما نهوی نداء الصوامع ترانا سکوتا و الشهید بفضلنا علیهم جهیر الصوت فی کلّ جامع فانّ رسول اللَّه أحمد جدّنا و نحن بنوه کالنجوم الطوالع قال : و ما نداء الصوامع یا أبا الحسن ؟ قال : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه . محمّد، جدّی أم جدّک ؟ فضحک المتوکّل ثمّ قال : هو جدّک لاندفعک عنه » (468). ترجمه : متوکّل از علی بن جهم پرسید : بهتر از همه مردم چه کسی شعر می سرود ؟ او بعضی از شعرای جاهلیّت و عدّه ای از شعرای اسلام را نام برد . متوکّل توجّهی نکرد و رو به امام هادی ( أبا الحسن علیه السلام ) کرد و همان سؤال را از حضرت پرسید ؟ حضرت هادی علیه السلام فرمودند : بهترین شاعر حمّانی ( أبو زکریا یحیی بن عبدالحمید بن عبدالرّحمن کوفی ) است (469)، آنجا که می گوید : از میان قبیله قریش گروهی به ما فخر فروشی کردند، به زیبایی صورت و درازی انگشتان ؛ وقتی که ما طرح دعوی کردیم ، به نفع ما و بر زیان ایشان حکم شد به خاطر علاقه به اذان ؛ تو ما را ساکت می بینی، در حالی که گواه بر فضیلت ما برآنها آوای بلند (

اذان ) در ( مناره های ) مساجد است . به راستی رسول خدا احمد صلی الله علیه وآله جدّ ما است و ما فرزندان او همچون ستارگان درخشانیم . متوکّل پرسید : « نداء الصوامع » چیست ؟ فرمود : أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه صلی الله علیه وآله . محمّد صلی الله علیه وآله جدّ من است یا جدّ تو ؟ متوکّل گفت : بی شکّ جدّ تو است، ما شما را از او دفع نمی کنیم . جواب : آنچه با مراجعه به آیات و روایات در جواب این سؤال به نظر می رسد، آن است که : در اسلام فخر فروشی و مباهاتِ به مردم که ناشی از خود بزرگ بینی و تکبّر است ، ممنوع شناخته شده، خصوصاً اگر پایگاه افتخار امری، موهوم و غیرواقعی باشد، مانند دارا بودن مال ، یا داشتن آباء و عشیره متعین و بزرگ . زیرا هم وسیله ابراز کبرِ فخر کننده، هم موجب تحقیر مردم و کوچک شمردن آنان است، و این هر دو امر، در تعالیم اسلام ممنوع است . ولی اگر مفاخره به منظور بیان فضائل و ذکر ارزشهای واقعی است و از انگیزه کبر و خود بزرگ بینی، خود پسندی و جاه طلبی به دور است، نه تنها هیچ منعی ندارد، که شاید در پاره ای از موارد، مفاخره لازم و واجب باشد . مانند خطبه امام سجاد علیه السلام در مسجد اموی دمشق . شاهد بر این مدّعی، آیات کریمه قرآن است که هر کجا از « فخور » ( فخر کننده ) مذمّت شده، با قید «

مختال » ( متکبّر ) ذکر شده است : « اِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ مَن کَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا » (470). « وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ » (471). و تفاخر به عنوان یکی از مظاهر زندگی مادّی دنیوی مطرح شده : « اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَیَوهُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَهٌ وَ تَفَاخُرُ بَیْنَکُمْ وَ تَکَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَ الْأَوْلَادِ » (472). در نتیجه، می فهمیم که تفاخرِ مذموم آن تفاخری است که انگیزه مادّی و دنیوی داشته باشد . « و عن جابر بن عبداللَّه - رضی اللَّه عنهما - قال : کان لآل رسول اللَّه صلی الله علیه وآله خادم تخدمهم یقال لها : « بریره » ، فلقیها رجل فقال لها : - یا بریره - غطّی شعیفاتک ، فانّ محمداً صلی الله علیه وآله لن یغنی عنک من اللَّه شیئا . قالت : فأخبرت النّبی صلی الله علیه وآله، فخرج یجرّ رداءه مُحمارّه و جنتاه . و کنّا معشر الانصار نعرف غضبه بجرّ ردائه و حمره و جنیته . فأخذنا السلاح ثمّ أتیناه فقلنا : - یا رسول اللَّه - مُرنا بما شئت .

والّذی بعثک بالحقّ نبیّاً، لو أمرتنا بآبائنا و أمهاتنا و أولادنا لمضینا لقولک فیهم . ثمّ صعد المنبر فحمد اللَّه و أثنی علیه ثمّ قال : من أنا ؟ قالوا : أنت رسول اللَّه . قال : نعم، ولکن من أنا ؟ قلنا : محمّد بن عبداللَّه ، بن عبد المطلب ، بن هاشم ، بن عبد مناف . قال صلی الله علیه وآله : أنا سیّد ولد آدم و لا فخر و أوّل من ینفض التراب

عن رأسه و لا فخر و أوّل داخل الجنّه و لا فخر و صاحب لواء الحمد و لا فخر و فی ظلّ الرّحمن یوم لا ظل إلا ظله و لا فخر . ما بال أقوام یزعمون ان رحمی لا تنفع . بل تنفع حتّی تبلغ حکم و « حاء » ( و هم إحدی قبیلتین من الیمن ). إنّی لأشفع، فأشفع، حتّی إن من أشفع له لیشفع فیشفع . حتّی إن إبلیس لیتطاول طمعاً فی الشفاعه » (473). ترجمه : از جابر بن عبداللَّه انصاری مروی است که رسول اللَّه صلی الله علیه وآله کنیزی داشتند به نام « بریره » که پیوسته در خدمت آن بزرگوار بود . پس مردی به او رسید و گفت : ای بریره، موهای پراکنده خود را بپوشان، که پیغمبر کیفر هیچ گناهی را از تو دفع نمی کند . جابر گفت : من این خبر را به پیغمبر صلی الله علیه وآله رساندم . پیغمبر خدا در حالی که عبایش به زمین می کشید وهر دوگونه آن بزرگوار سرخ شده بود، خارج شد، و ما انصار چون از کشیده شدن عبای آن حضرت و سرخ شدن گونه هایش غضب وی را می شناختیم ، سلاح جنگ برداشتیم و خدمت آن بزرگوار رسیدیم و عرض کردیم : ای رسول خدا، به هر چه خواهی فرمان بده، به آن خدایی که تو را به حقّ برانگیخته سوگند که اگر دستوری ، حتّی در مورد پدران و مادران و فرزندانمان صادر فرمایی، اجرا خواهیم کرد . سپس پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله به منبر رفتند و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند : من

کیستم ؟ اصحاب گفتند : شما رسول خدا هستی . فرمود : آری ، ولکن بگوئید من کیستم ؟ گفتیم : محمّد بن عبداللَّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف . فرمود : من سیّد فرزندان آدمم، ولی فخر هم نمی کنم . من اوّل کسی هستم که روز حشر خاک از سر او می ریزد ، ولی فخر نمی کنم . من اوّل کسی هستم که داخل در بهشت می شوم ، ولی فخر نمی کنم . من صاحب لواء و پرچم حمد هستم، ولی فخر نمی کنم . من زیر سایه رحمان هستم، روزی که هیچ سایه ای بجز سایه او نیست، ولی فخر نمی کنم . چه گمان می برند قوم و جماعتی که می گویند : خویشاوندی با من سودی ندارد؛ بلکه خویشاوندی با من سودمند است، حتّی برای قبیله « حاء »، که یکی از دو قبیله ای هستند که در یمن زندگی می کنند . همانا من شفاعت می کنم و شفاعتم پذیرفته می شود، حتّی کسانی که من آنان را شفاعت کرده ام، آنها هم شفاعت می کنند ، و شفاعت آنها هم پذیرفته می شود تا جایی که ابلیس هم، به امید شفاعت گردن می کشد . « عن أبی جعفر علیه السلام قال : جلس جماعه من أصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ینتسبون ویفتخرون، و فیهم سلمان رحمه الله . فقال عمر : ما نسبک أنت یا سلمان ؟ و ما أصلک ؟ فقال : أنا سلمان بن عبداللَّه کنت ضالًّا فهدانی اللَّه بمحمّد علیه السلام و کنت عائلاً فأغنانی اللَّه بمحمّد علیه السلام و کنت مملوکاً فأعتقنی اللَّه بمحمّد علیه السلام فهذا حسبی و نسبی یا عمر » (474). ترجمه

: از امام محمّد باقر علیه السلام روایت شده که آن حضرت فرمود : عدّه ای از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله نشسته بودند و نسبهای خود را برمی شمردند و به آن افتخار می نمودند، و در میان آنها سلمان رحمه الله هم بود . عمر رو کرد به سلمان و گفت : ای سلمان ، نسب و نژاد تو چیست ؟ سلمان گفت : من سلمان بنده خدایم ، من گمراه بودم، خدا مرا به وسیله محمّد هدایت فرمود ؛ و درویش و بینوا بودم، خدا مرا به وسیله محمّد بی نیاز نمود . و نیز بَردِه بودم، خدا مرا بوسیله محمّد آزاد ساخت ؛ اینها حسب و نسب من است، ای عمر . ملاحظه کنید که عمر و اصحابی که آنجا حضور داشتند، متّکی به نسب و نژادِ فاسد خویش بودند و سلمان متّکی به ارزشهای معنوی و ارتباط با پیغمبر صلی الله علیه وآله . و اگر تقوا و معنویّات، نباشد، امتیازات دیگر، فاقد ارزش است . « عن أبی عبداللَّه علیه السلام : أتی رسول اللَّه صلی الله علیه وآله رجل فقال : یا رسول اللَّه أنا فلان بن فلان - حتّی عدّ تسعه - . فقال له رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أما إنّک عاشرهم فی النار » (475). ترجمه : مردی شرفیاب محضر رسول اکرم صلی الله علیه وآله شد و عرض کرد : ای رسول خدا ، من فلانی پسر فلانی هستم ؛ و پدران خود را تا نه پشت شمرد ، پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله فرمودند : تو دهمی آنها هستی، که همه در

آتش هستید . او در مفاخره پدرانی را معرّفی می کند که همه به خاطر بی دینی و بی تقوایی محکوم به آتش اند . در این صورت مفاخره کننده ای که آنها را مایه افتخار خود می داند ، او نیز به حکم پیغمبر صلی الله علیه وآله، محکوم به آتش است . « أبو عبداللَّه علیه السلام قال : افتخر رجلان عند أمیرالمؤمنین علیه السلام . فقال علیه السلام : أتفتخران بأجساد بالیه، و أرواح فی النار ؟ » (476). ترجمه : دو نفر خدمت حضرت علی علیه السلام مفاخره می کردند . حضرت فرمودند : آیا به اجساد پوسیده و روحهایی که در آتش اند، افتخار می کنید ؟ ( یعنی اگر به اجسادشان می بالید، که پوسیده است و اگر به ارواحشان مباهات می کنید، که در آتش است ). در این موارد، علّت آنکه افتخار کننده مورد نکوهش قرار می گیرد، آن است که پدرانی را که هیچ ارزش اسلامی ندارند، موجب افتخار خود می داند . و در روایات دیگر، مشاهده می کنیم ، که در حقیقت، انگیزه غلطِ مفاخره است که باعث و موجب ممنوعیّت اظهار و ابراز آن می باشد : « قال علی علیه السلام : ما لإبن آدم و الفخر ؟! أوّله نطفه ، و آخره جیفه ، لا یرزق نفسه ، و لایدفع حتفه » (477). ترجمه : پسر آدم را چه مناسبتی است که فخر کند و یا ناز نماید . که اوّل او منی، و آخر او مردار بد بو است ! نه خود را روزی می دهد و نه مرگ خویش را دفع می نماید . و حضرت علی علیه السلام در مذمّت شیطان فرمود : « إعترضته

الحمیّه، فإفتخر علی آدم، بخلقه » (478). ترجمه : ( پس شیطان ) به آفرینش خود بر آدم فخر و نازش نمود . « عن أبی جعفر علیه السلام قال : عجباً للمختال الفخور ! و انّما خلق من نطفه ثمّ یعود جیفه و هو فیما بین ذلک لا یدری ما یصنع به » (479). ترجمه : از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود : شگفتا از متکبّر فخر فروش ، در حالی که از نطفه آفریده شده ، سپس به صورت مردار می شود . و در بین این دو حالت نمی داند با او چه خواهند کرد . از بحثهای گذشته نتیجه می گیریم که مفاخره در دو صورت ممنوع و مورد نکوهش قرار گرفته، و موجب انحطاط اخلاقی است : 1 - در صورتی که در مفاخره، به چیزهایی استناد شود که از نظر اسلامی هیچ گونه ارزش معنوی ندارد . 2 - در صورتی که انگیزه آن کبر و خودخواهی و خودپرستی و تفوق بر دیگران و خود محوری و تحقیر انسانها باشد . برای همین جهت است که غالباً در کلمه « فخر »، تکبّر، تضمین شده است . از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله نقل شد که فرمود : « أنا سیّد ولد آدم، و لا فخر » (480). ترجمه : من بزرگ فرزندان آدم هستم ، و خود خواهی و کبری هم ندارم ؛ که حدیث آن گذشت .

و امّا پیوند سببی و آثار آن

در قرآن کریم چنین می خوانیم : « یَا نِسَآءَ النِّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَآءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ » (481). ای زنان پیغمبر، شما همانند دیگر زنان نیستید اگر تقوا را

پیشه کنید . باز در آیات دیگر می خوانیم : « یَا نِسَآءَ النَّبِیِّ مَن یَأْتِ مِنکُنَّ بِفَاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَیْنِ وَ کَانَ ذَلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرًا * وَ مَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ للَّهِ ِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَآ أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَ أَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا کَرِیمًا » (482). ای همسران پیغمبر! هرکدام از شما گناه آشکار وفاحشی مرتکب شود، عذاب او دو چندان خواهد بود ، و این برای خدا آسان است ، و هرکس از شما برای خدا و پیامبرش خضوع کند و عمل صالح انجام دهد، پاداش او را دو چندان خواهیم ساخت و برای او روزی بسیار نیکو مهیّا ساخته ایم . و در سوره « احزاب » آمده : « النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ » (483). پیغمبر نسبت به مؤمنین از خود آنها اولی تر است، و همسران او مادران مؤمنین محسوب می شوند .

امّا از نظر روایات

پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله در خطبه تزویج حضرت فاطمه علیها السلام بالای منبر چنین فرمودند : « الحمد للَّه المحمود بنعمته، ... ؛ انّ اللَّه جعل المصاهره نسبا لاحقاً و أمراً معترضا و شجّ به الارحام و الزمها الانام، قال اللَّه تعالی : « و هو الّذی خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً » (484) » (485). ترجمه : حمد خدائی را که به خاطر نعمتهایش مورد ستایش قرار می گیرد ؛ خداوند پیوند زناشویی را وسیله ارتباط آیندگان ( به گذشتگان ) قرار داد و آن را حدّ وسط ( بین گذشته و آینده ) قرار داده و بدین وسیله رحمها را به یکدیگر پیوند داد و ازدواج را بر

آنها لازم کرد .

خداوند می فرماید : « واو کسی است که از آب، بشر را آفرید و آن را نسب وسبب قرار داد ».

و امّا پیوند مکتبی

( که مولود تبعیّت فکری و اخلاقی و عملی است ) خداوند متعال می فرماید : « وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ مَآ أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَیْ ءٍ کُلُّ امْرِی ءِ بِمَا کَسَبَ رَهِینٌ » (486). کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان آنان را پیروی کردند در ایمان ، ما آنها را به پدرانشان رسانیدیم و از کردارشان چیزی نکاستیم . که هر کسی در گرو کاری است که کرده است . و نیز می فرماید : « وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَآ أَبَداً ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » (487). پیشوایان پیشینیان از مهاجرین و انصار و کسانی که از آنان به نیکوکاری پیروی کرده اند، خداوند از آنها خوشنود و آنها هم از خداوند خوشنودند . و خداوند برای آنها بهشتهایی آماده کرده ، که جویها از زیر درختان آن روان است و در آن پاینده و جاویدند . این است رستگاری بزرگ . در سوره ابراهیم، از حضرت ابراهیم نقل فرموده که گفت : « فَمَن تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصَانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ » (488). پس کسی که از من پیروی کند، از من است و کسی که نافرمانی مرا کند، پس خدایا تو بخشنده و مهربانی . در سوره آل عمران آمده : « إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ

ءَامَنُواْ وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ » (489). نزدیک ترین افراد به ابراهیم کسانی هستند که او را پیروی کردند . و این پیغمبر ( محمّد صلی الله علیه وآله ) و کسانی که به او ایمان آوردند ؛ و خداوند ولیّ مؤمنین است . طالوت به لشکریان خود گفت : کسانی که به دستور من عمل کنند و از نهر نخورند، از من می باشند، و اگر نه از من نیستند : « فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِاْلْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِیکُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَن لَّمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهَ بِیَدِهِ » (490). وقتی طالوت لشکر خود را جدا کرد ، گفت : (ای لشکر)، خداوند شما را با نهری ( از آب ) آزمایش خواهد کرد . کسی که از آن بیاشامد از من نیست . و کسی که از آن نخورد، مگر یک پیمانه از دست خود، او از من است .

امّا از نظر روایات

« قال علی علیه السلام : إن أولی الناس بالانبیاء أعلمهم بما جاؤا به . ثمّ تلا : « إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هَذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ ». ( ثمّ قال : ) إن ولیّ محمّد من أطاع اللَّه و إن بَعُدَت لُحمته . و إنّ عدوّ محمّد من عصی اللَّه و إن قربت قرابته » (491). ترجمه: نزدیک ترین مردم به پیغمبران، داناترین ایشانند به آنچه را آنان آورده اند. سپس آیه « إن أولی ... » را تلاوت فرمود . و سپس فرمود : دوست و نزدیک ترین افراد به محمّد کسی است که خدا را فرمان برد، اگر چه خویشی او با

پیغمبر دور هم باشد . و دشمن محمّد کسی است که خدا را فرمان نبرد اگر چه خویشاوندان نزدیک او باشد . در تفسیر « نورالثّقلین » آمده : « عن محمّد الحلبی عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : من اتقی اللَّه منکم و اصلح فهو منا أهل البیت، قال : منکم أهل البیت ؟ قال : منا أهل البیت، قال فیها ابراهیم : « فمن تبعنی فانّه منی ». قال عمر بن یزید : قلت له : من آل محمّد ؟ قال : أی واللَّه من آل محمّد [ أی واللَّه من آل محمّد ] من أنفسهم . أما تسمع اللَّه یقول : « ان أولی الناس بإبراهیم لَلَّذین اتبعوه » . و قول ابراهیم : « فمن تبعنی فإنّه منی » » (492). ترجمه : محمّد حلبی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند : کسی که از شما صالح و دارای تقوا باشد، از ما اهل بیت است . حلبی گفت : از شما اهل بیت است ؟ فرمود : آری، از ما اهل بیت است . در این مورد حضرت ابراهیم فرمود : هرکس از من پیروی کند از من است . عمر بن یزید گفت : به آن حضرت عرض کردم ، منظور این است که از آل محمّد صلی الله علیه وآله است ؟ فرمود : آری، به خدا قسم از خود آل محمّد است . آیا نشنیده ای که خداوند می فرماید : « نزدیک ترین افراد به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی می کنند » ؟ و گفتار حضرت ابراهیم را که فرمود :

« هرکس مرا تبعیّت کند او از من است ». حضرت علی علیه السلام در مورد محمّد بن ابی بکر فرمودند ( پس از اینکه به شدّت در مرگ او ناراحت بودند ) : « ما یمنعنی ؟ انّه کان لی ربیباً و کان لبنیّ أخا و کنت له والداً اعدّه ولداً » (493). ترجمه : چه چیز می تواند مرا از عزاداری برای او باز دارد ؟! او پسر زن من بود و برادر پسران من بود و من برای او پدر بودم و او را فرزند خود به حساب می آوردم . و می فرمود : « هو ابنی من ظهر أبی بکر » (494). ترجمه : او فرزند من، از پشت ابوبکر بود . روایات زیادی وجود دارد که با کلمه « منّی، یا منّا، یا لیس منّی، یا لیس منّا »، پیوند مکتبی و تبعیّت را نفی یا اثبات کرده اند . پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله در مورد حضرت علی علیه السلام فرمودند : « علیّ منّی و أنا منه » (495). ترجمه : علی از من است و من از اویم . و یا فرمودند : « حسین منّی و أنا من حسین » (496). ترجمه : حسین از من است و من از اویم . و در مورد سلمان، رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله به ابی ذر فرمود : « انّ سلمان منّا أهل البیت ». ترجمه : همانا سلمان از ما اهل بیت است . در تفسیر فرات کوفی آمده : « عن خیثمه الجعفی قال : دخلت علی أبی جعفر علیه السلام فقال : یا خیثمه أبلغ

موالینا منّا السلام و أعلمهم انّهم لم ینالوا [ أ : لاینالون ] ما عنداللَّه إلّا بالعمل . و قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : سلمان منّا أهل البیت . إنّما عنی بمعرفتنا و إقراره بولایتنا » (497). ترجمه : خیثمه جعفی گفت : وارد شدم بر جعفر بن محمّد ( الصادق علیه السلام ) فرمود : ای خیثمه، سلام مرا به دوستانمان برسان و به آنها اعلام کن که آنها به مقام قرب نمی رسند مگر با عمل . و پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : سلمان از ما اهل بیت است . و منظورِ آن حضرت این بوده که او به خاطر شناخت ما و اقرارش به ولایت ما ، از ما اهل بیت قلمداد شده است . شیخ مفید رحمه الله در کتاب « الاختصاص » آورده : « عن محمّد بن مسلم ، عن أبی جعفر محمّد بن علی الباقر علیهما السلام قال : سمعت جابربن عبداللَّه الانصاری یقول : سألت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله عن سلمان الفارسی ؟ فقال صلی الله علیه وآله : سلمان بحر العلم لا یقدر علی نزحه . سلمان مخصوص بالعلم الاوّل والآخر ، أبغض اللَّه من أبغضه ، و أحبّ من أحبّه .

قلت : فما تقول فی أبی ذر ؟ قال : و ذاک منّا، أبغض اللَّه من أبغضه، و أحبّ اللَّه من أحبّه . قلت : فما تقول فی المقداد ؟ قال : و ذاک منّا، أبغض اللَّه من أبغضه، وأحبّ اللَّه من أحبّه . قلت : فما تقول فی عمّار ؟ قال : و ذاک منّا ، أبغض اللَّه من أبغضه

، و أحبّ من أحبّه . قال جابر : فخرجت لأبشّرهم . فلمّا ولّیت ، قال : إلیّ إلیّ - یا جابر - و أنت منّا أبغض اللَّه من أبغضک، و أحبّ من أحبّک » (498). ترجمه : محمّد بن مسلم از امام باقر علیه السلام روایت کرد که آن حضرت فرمود : من از جابر بن عبداللَّه انصاری شنیدم که می گفت : از پیغمبر صلی الله علیه وآله سؤال کردم از سلمان فارسی ؟ فرمود : سلمان دریای علم است که کسی قادر نیست بر کشیدن آب آن . سلمان به علم اوّل و آخر اختصاص داده شده ، خدا دشمن دارد دشمنش را ودوست دارد دوست او را . گفتم درباره ابی ذر چه می فرمایید ؟ فرمود : او از ما است، خدا دشمن می دارد دشمنانش را، و دوست دارد دوستانش را . گفتم درباره مقداد چه می فرمایید ؟ فرمود : او از ما است، خدا دشمن می دارد دشمنان او را ودوست دارد دوستانش را . گفتم در مورد عمّار چه می فرمایید ؟ فرمود : او از ما است ، خدا دشمن می دارد دشمنان او را و دوست دارد دوستانش را . جابر گوید : از خدمت حضرت بیرون شدم که به آنان بشارت بدهم، در هنگام خروج، حضرت صدا زدند : جابر، بیا به سوی من، بیا به سوی من . و فرمود : تو از ما هستی، خدا دشمن دارد دشمنان تو را و دوست دارد دوستان تو را . و همچنین می نویسد : « قال : جری ذکر سلمان وذکر جعفر الطیّار بین یدی جعفربن محمّد - صلی اللَّه علیهم -

و هو متّکی ء، ففضّل بعضهم جعفراً علیه و هناک أبو بصیر . فقال بعضهم : إنّ سلمان کان مجوسیاً ثمّ أسلم. فأستوی أبو عبداللَّه علیه السلام جالساً مغضباً و قال : یا أبابصیر جعله اللَّه علویاً بعد أن کان مجوسیاً و قرشیاً بعد أن کان فارسیاً، فصلوات اللَّه علی سلمان » (499). ترجمه : در حضور امام صادق علیه السلام از سلمان و جعفر طیار سخن به میان آمد، و آن بزرگوار تکیه کرده بود ؛ بعضی جعفر را از سلمان برتر شمردند ، و ابوبصیر هم درآنجا بود . یکی از حضّار گفت : سلمان نخست مجوسی بود و سپس اسلام آورد . حضرت صادق علیه السلام بلند شدند و به حالت غضب نشستند، و فرمودند: ای ابابصیر، خداوند او را علوی قرار داد پس از اینکه مجوسی بود و قرشی قرار داد پس از آنکه فارسی بود، درود خدا بر سلمان . ودر مورد کسانی که یا از نظر فکری یا عملی، پیروی از اهل بیت علیهم السلام نداشته اند، فرموده اند : 1 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من زعم أن اللَّه عزّوجلّ جسم (500). ترجمه : کسی که معتقد باشد که خدا جسم است، از ما نیست . 2 - قال علیّ بن الحسین علیهما السلام : ... نحن نور لمن تبعنا، و نور لمن اقتدی بنا . من رغب عنّا لیس منّا، و من لم یکن معنا فلیس من الإسلام فی شی ء (501). ترجمه : ما نوریم برای کسانی که از ما پیروی می کنند، و نوریم برای کسانی که به ما اقتداء می کنند . و کسانی که به ما تمایل ندارند،

از ما نیستند، و کسانی که با ما نباشند، سهمی از اسلام ندارند . 3 - قال الصادق علیه السلام : لیس منّا من لم یؤمن بکرتنا و [ لم ] یستحل متعتنا (502). ترجمه : کسانی که ایمان به رجعت ما ندارند، و متعه ای را که ما حلال می دانیم، حلال نمی دانند، از ما نیستند . 4 - قال علیه السلام : ... لیس منّا من لم یملک نفسه عند الغضب (503). ترجمه : کسی که هنگام خشم بر خود مسلّط نباشد، از ما نیست . 5 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من خان بالأمانه (504). ترجمه : کسی که در امانت خیانت کند، از ما نیست .

6 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من یحقّر الأمانه حتّی یستهلکها إذا استودعها، و لیس منّا من خان مسلماً فی أهله و ماله (505). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : هرکس امانتی را به ودیعت گرفته، کوچک بشمارد تا از بین برود، از ما نیست . و هرکس به خانواده و مال مسلمانی، خیانت کند، از ما نیست . 7 - عن موسی بن جعفرعلیهما السلام قال: لیس منّا من ترک دنیاه لدینه، أوترک دینه لدنیاه(506). ترجمه : هرکس دنیای خود را به خاطر دین، یا دین خود را به خاطر دنیا ترک کند، از ما نیست . 8 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: لیس منّا من لم یرحم صغیرنا، و یوقّر کبیرنا و یعرف حقّنا (507). ترجمه : کسی که به اطفال صغیر ما ترحّم نکند، و به

پیران ما احترام نگذارد و حقّ ما را نشناسد، از ما نیست . 9 - عن أبی الحسن موسی علیه السلام قال : لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم ، فإن عمل خیرا استزاد اللَّه منه ، و حمد اللَّه علیه . و إن عمل شرا سیّئه استغفر اللَّه منه و تاب إلیه (508). ترجمه : از موسی بن جعفر علیهما السلام روایت شده که فرمود : از ما نیست کسی که هر روز از خود حسابرسی نکند . و اگر عمل خیری کرده، از خدا بخواهد که به او توفیق دهد که بیشتر کار خیر انجام دهد و حمد خدا را به جا آورد . و اگر بد کرده، از خدا طلبِ آمرزش کند و توبه نماید . 10 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من لم یؤمنه جاره یوائقه (509). ترجمه : کسی که همسایگانش از شرّ او در امان نباشند، از ما نیست . 11 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من غش مسلماً و لیس منّا من خان مسلماً (510). ترجمه : کسی که با مسلمانان صادقانه و خالصانه رفتار نکند، از ما نیست ؛ و کسی که به مسلمانی خیانت کند، از ما نیست . 12 - قال الرضا علیه السلام : لیس منّا من غش مؤمناً أو ضرّه أو ماکره (511). ترجمه : کسی که با مؤمنان خالصانه رفتار نکند یا زیانی به آنان رساند یا با آنان حیله گری کند، از ما نیست . 13 - قال الصادق علیه السلام : إنّ أبغضکم إلیّ المترأّسون المشاؤون بالنمائم ، الحسده لإخوانهم، لیسوا منّی

و لا أنا منهم (512). ترجمه : کسانی که بیش از همه مورد خشم من هستند، کسانی هستند که ریاست طلبند ، و افرادی که سخن چینی می کنند و اشخاصی که نسبت به برادران خود حسد می ورزند، نه آنها از من اند و نه من از آنها هستم . 14 - قال الصادق علیه السلام : لیس منّا من أذاع حدیثنا . فإنّه قتلنا قتل عمد، لا قتل خطأ (513). ترجمه : کسانی که جریان کار ما را منتشر می کنند، از ما نیستند ؛ و آنها هستند که ما را به طور عمد، نه از روی خطا، به کشتن می دهند . 15 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لیس منّا من ضرب الخدود، و شقّ الجیوب (514). ترجمه : کسانی که ( در مرگِ بستگان خود ) به صورت می زنند یا گریبان چاک می زنند ، از ما نیستند . ( البته در مورد حضرت أبی عبداللَّه علیه السلام استثناء شده است ) (515). 16 - عن أبی الحسن الثالث عن آبائه عن الصادق علیهم السلام قال : لیس منّا من لم یلزم التقیه، و یصوننا عن سفله الرعیّه (516). ترجمه : کسانی که پیوسته تقیّه نمی کنند ، و ما را از زبان مردم پست، حفظ نمی کنند، از ما نیستند . 17 - قال أبی عبداللَّه علیه السلام : لیس منّا من لم یحسن صحبه من صحبه و مرافقه من رافقه و ممالحه من مالحه و مخالقه من خالقه (517). ترجمه : از ما نیست، کسی با همراهان خود خوش رفتاری نمی کند، و با کسانی که با او سازش می کنند، خوب سازش نمی کند، و با کسانی

که با او شوخی می کنند ، خوب شوخی نمی کند ، و با کسانی که با او خوش اخلاقی می کنند ، خوش اخلاقی نمی کند . سؤال : آیا اگر پیوند مکتبی نبود، پیوند نسبی و سببی اثری خواهد داشت ؟ جواب : خداوند، پیوند مکتبی را شرط اثر داشتن پیوند نسبی و سببی قرار داده ؛ یعنی هرگاه پیوند مکتبی نباشد، آن دو پیوند هیچ یک، هیچ اثری نخواهند داشت . در مورد پیوند نسبی خداوند می فرماید : « وَ نَادَی نُوحٌ رَّبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَ إِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ وَ أَنتَ أَحْکَمُ الْحَاکِمِینَ * قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ » (518). نوح عرض کرد : پروردگارا، پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در مورد نجات خاندانم ) حقّ است و تو از همه حکم کنندگان برتری . خداوند فرمود : او از خاندان تو نیست، زیرا او ( دارای ) عمل غیر صالح است . « عن الحسن بن موسی الوشاء البغدادی قال : کنت بخراسان مع علی بن موسی الرضا علیهما السلام فی مجلس و زید بن موسی حاضر قد اقبل علی جماعه فی المجلس یفتخر علیهم و یقول : نحن . - و ابوالحسن علیه السلام مقبل علی قوم یحدّثهم - . فسمع مقاله زید فالتفت إلیه فقال : ... . قال الحسن الوشاء : ثمّ التفت إلیّ فقال : یا حسن کیف تقرؤن هذه الآیه : « قَالَ یَا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِحٍ » ؟ فقلت : من الناس من یقرء « إِنَّهُ عَمَلٌ

غَیْرُ صَالِحٍ » . ومنهم من یقرء « إِنَّهُ عَمِلَ غَیْرَ صَالِحٍ » . فمن قرء إنّه عملٌ غیر صالح نفاه عن أبیه . فقال علیه السلام : کلّا لقد کان إبنه، ولکن لمّا عصی اللَّه عزّوجلّ نفاه عن أبیه . کذا من کان منّا لم یطع اللَّه عزّوجلّ فلیس منّا . و أنت إذا أطعت اللَّه فأنت منّا أهل البیت » (519). ترجمه : حسن بن وشاء گفت : من در خراسان با حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام در مجلس او بودم و زید بن موسی نیز حاضر بود، و در حالی که روی به جماعت نموده و بر ایشان افتخار کرده ، می گفت : ما . و حضرت رضا روبروی مردم بود و با ایشان در گفتگو بود که گفتار زید را شنید ، برای همین به او متوجّه شده و فرمود : ... . حسن وشاء گفت : سپس حضرت رو به من فرمود و گفت : ای حسن، شما مردم چگونه آیه « یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِک إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صَالِح » را می خوانید ؟ گفتم : بعضی مردم « إِنَّه عَمَلٌ غَیْرُ صَالِح » می خوانند . و بعضی « إِنَّه عَمِلَ غیرَ صَالِح » می خوانند . آنها که « عَمَلٌ غیر صَالِح » می خوانند ، پسر نوح را از نوح نفی می کند . و حضرت فرمودند : این طور نیست ؛ بلکه او پسر نوح بوده ولی چون نافرمانی خدا کرد، خداوند او را از نوح نفی فرمود . همچنین کسی که از فرزندان ما اطاعت خداوند عزّوجلّ را نکند، از ما نیست ؛ وتو اگر

اطاعت خدا را بکنی، تو از ما اهل بیت می باشی . حضرت علی علیه السلام می فرمایند : أَیُّهَا الْفَاخِرُ جَهْلًا بِالنَّسَبِ إِنَّمَا النَّاسُ لِأُمٍّ وَ لِأَبٍ هَل تَرَاهُم خُلِقُوا مِن فِضَّهٍ أَم حَدِیدٍ أَم نُحاسٍ أَم ذَهَبٍ

هَل تَرَاهُم خُلِقُوا مِن فَضْلِهِم هَل سِوَی لَحْمٍ وَّ عَظْمٍ وَ عَصَبٍ إِنَّمَا الْفَخرُ لِعَقلٍ ثَابِتٍ وَ حَیآءٍ وَ عَفَافٍ وَ أَدَبٍ (520)

ترجمه : ای کسی که از روی جهل و نادانی به نسب خود می بالی، ( بدان که ) همه مردم از یک پدر و مادرند . آیا فکر می کنی مردم از نقره آفریده شده اند ، یا از آهن و یا مس و یا طلا ؟ آیا چیزی غیر از گوشت و استخوان و عصب هست ؟ افتخار، تنها به عقل پایدار و حیاء و عفّت و ادب است . و نیز می فرمایند : کُن اِبْنَ مَن شِئتَ وَ اکْتَسِب أَدَباً یُغْنِکَ مَحْمُودُه عَنِ النَّسَب فَلَیسَ یُغْنِی الحَسِیبَ نِسْبَتُه بِلا لِسَانٍ لَه وَ لا أَدَب اِنَّ الْفَتَی مَنْ یَّقُولُ هَا أَنَا ذا لَیْسَ الْفَتَی مَنْ یَّقُولُ کَانَ أَبِی (521) ترجمه : فرزند هرکس می خواهی باش، تربیت بیاموز تا امتیازهای علم و ادب از خویشاوند بی نیازت سازد . کسی که شخصیّت خانوادگی دارد، بدون داشتن بیان و تربیت، خویشاوندانش برای او فائده ندارند . جوانمرد کسی است که بگوید من این چنین هستم ( و این امتیاز را دارم ) ، نه اینکه بگوید پدرم چنین و چنان بود . « فخر الدنیا بالأموال و فخر الآخره بالأعمال ». « و الفخر بالهمم العالیه لا بالرمم البالیه ». و در مورد پیوند سببی در قرآن کریم چنین آمده

: « ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُواْ امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنَا صَالِحَیْنِ فَخَانَتَا هُمَا فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ » (522). خدا برای کافران، زن نوح و لوط را مثال آورد، که تحت فرمان دو بنده صالح ما بودند و به آن دو ( پیغمبرِ خدا ) خیانت کردند . و آن دو پیغمبر ( با وجودی که دارای مقام نبوّت بودند ) نتوانستند آنها را از قهر خدا برهانند . و حکم شد آن دو زن را با دوزخیان به آتش در افکنید . توجّه کنید به جمله « فَلَمْ یُغْنِیَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیْئاً »، کاملاً این جمله اثبات می کند که اگر تبعیّت مکتبی نباشد، ارتباط سببی منشأ هیچ اثری نخواهد بود . در مناقب ابن شهر آشوب آمده : « دخل زید بن موسی بن جعفر علیه السلام علی المأمون فأکرمه و عنده الرضا علیه السلام فسلم زیدٌ علیه فلم یجبه . فقال : أنا ابن أبیک و لا تردّ علیّ سلامی ! فقال علیه السلام : أنت أخی ما أطعت اللَّه فإذا عصیت اللَّه فلا أخاءَ بینی و بینک » (523). ترجمه : زید فرزند حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام بر مأمون وارد شد ، مأمون او را گرامی داشت ، در حالی که حضرت رضا علیه السلام هم نزد مأمون بود . پس زید به حضرت سلام داد، لیکن حضرت جواب او را نداد . زید گفت : من فرزند پدر تو هستم و تو جواب سلام مرا نمی دهی ! حضرت فرمودند : تو برادر منی

مادامی که خدا را اطاعت کنی ، پس همین که خدا را معصیت کردی ، دیگر میان من و تو برادری نیست .

نتیجه

از بحثهای گذشته به این نتیجه می رسیم که پیوند نسبی منشأ آثاری بس عظیم است و پیوند سببی نیز خواصّی دارد، ولی هر دو در گرو پیوند مکتبی است . « عن سلیمان بن جعفر قال : سمعت الرضا علیه السلام یقول : إن علی بن عبداللَّه بن الحسین ابن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام و امرأته و بنیه من أهل الجنه . ثمّ قال : من عرف هذا الأمر من ولد علی و فاطمه علیهما السلام لم یکن کالناس » (524). ترجمه : سلیمان بن جعفر گوید : از حضرت رضا شنیدم که می فرمود : علی بن عبداللَّه بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام و همسرش و فرزندانش از اهل بهشتند . سپس فرمود : هرکس از فرزندان علی و فاطمه علیهما السلام ولایت وامامت را معتقد باشد، با دیگر مردم یکسان نیست . پس اگر این آثار و خواص را خواستیم ارزیابی کنیم، نباید منهای تبعیّت مکتبی ارزیابی کنیم ، بلکه پس از احراز تبعیّت، نوبت به امتیازاتی می رسد که از ناحیه پیوندِ نسبی یا سببی برای انسانها حاصل می شود . بنابراین اگر در حدیث آمده که : « و لا فضل لعربیّ علی عجمیّ و لا عجمیّ علی عربیّ، و لا أحمر علی أسود و لا أسود علی أحمر إلّا بالتّقوی » (525) ترجمه: هیچ عربی بر هیچ عجمی و هیچ سفیدی بر هیچ سیاهی فضیلت ندارد،

جز به تقوا ؛ بدین معنی است که منهای تقوا ، سفید بودن و عرب بودن امتیازی نیست . خلاصه آنکه ، ادلّه و اخبار پیوند مکتبی ، به اصطلاح، حاکم است نسبت به ادلّه و اخبار مربوط به پیوند نسبی و سببی . و در یک رباعی که منسوب به « صاحب بن عبّاد » است، چنین آمده : لَعَمْرُک ما الانسان الّا بدینه فلاتترک التقوی اتّکالًا علی النّسب لقد رفع الإسلام سلمانَ الفارسی و قد وضع الشرک الشریف أبالهب (526) ترجمه : به جان تو قسم ، انسان، انسانِ کامل نیست مگر به دینش . پس نباید تقوا را به خاطر اتّکاء به نسب ترک کنی . که اسلام ، مقام سلمان فارسی را بالا برد . و شرک ، مقام ابولهب را که از خاندان شریفی بود، پائین آورد .

دو مغالطه بزرگ

1 - پاره ای از کسانی که در مقام سلبِ هرگونه امتیازی از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله می باشند، هر گاه سخنی از امتیازات نژادی آنها به میان می آید ، بلافاصله به روایاتی مشابه روایتِ : « و لا فضل لعربیّ علی عجمیّ و لا عجمی علی عربی ، ... » استناد می کنند . یا آیه : « إنّ أکرمکم عند اللَّه أتقاکم » را مطرح می سازند . درحالی که ما اگر خواستیم بدانیم انتساب به پیغمبر صلی الله علیه وآله ، آیا مایه افتخار وعامل برتری آنها بر دیگران است یا نه ؟ باید در مقام مقایسه، دو فرد یا دو گروه را در نظر بگیریم که هر دو دارای تقوا هستند و یکی از آنها از ذریّه پیغمبر صلی

الله علیه وآله است ودیگری از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله نیست . آن وقت به قضاوت بنشینیم . برمبنای قرآن وروایات حکم کنیم که آیا وابستگان به پیغمبرصلی الله علیه وآله افضل اند یا نه؟ نه اینکه، در یک طرف یک نفر از ذریّه پیغمبر صلی الله علیه وآله را که کاملاً بی تقوا است، قرار دهیم و از طرف دیگر، یک فرد با تقوا که از ذریّه آن بزرگوار نیست، با فرد اوّل مقایسه کنیم . بدیهی است که احدی ذریّه بی تقوا را بر غیرذریّه باتقوا ترجیح نمی دهد . زیرا ما قبلاً گفتیم بی تقوایی پیوند نسبی و سببی را قطع می کند . 2 - برای سلب امتیاز از فرزندان و ذراری پیغمبر صلی الله علیه وآله به روایاتی تمسّک می کنند که مربوط به تساوی حقوق مسلمین در امور مالی است . در حالی که ممکن است دونفر یا دو گروه از نظر حقوق مالی یکسان باشند، ولی از جهت علم، تقوا، نژاد و فضائلِ نفسانی یکی بر دیگری تفوق داشته باشد . سلمان و بعضی از منافقینِ صدر اسلام از بیت المال به طور مساوی سهم می بردند، ولی در مورد سلمان، پیغمبر می فرمود : « سلمان منّا أهل البیت » . و پیامبر صلی الله علیه وآله در مورد بعضی از منافقین، اجازه نداشت حتّی بر آنها نماز بخواند و بر بالای قبرِ آنها بایستد : « وَ لَاتُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِّنْهُمْ مَّاتَ أَبَداً وَ لَاتَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ » (527). سؤال : آیا ذراری حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله و اولاد حضرت فاطمه علیها السلام در صورتی که واجد صفتِ تقوا باشند، بر

دیگران امتیازی دارند ؟ و آیا ممکن است فضائل پیغمبر صلی الله علیه وآله به آنان سریان و جریان داشته باشد ؟ جواب : از میان دانشمندان اهل سنّت فردی به نام « محمّد امین ابن عمر، مشهور به ابن عابدین » مجموعه رسائلی دارد به نام « رسائل ابن عابدین » . یکی از رساله های این نویسنده، رساله ای است به نام «العلم الظاهر فی نفع النسب الطاهر » . در این رساله بحثی مبسوط پیرامون این مطلب دارد، که : آیا انتساب به رسول اللَّه صلی الله علیه وآله برای فرزندان آن حضرت، سودمند است یا نه ؟ و اثباتاً و نفیاً ادلّه مفصّلی را ایراد کرده . و بالاخره او بر این باور است که این پیوند امتیازی برای آنها است و سود هم نصیب آنها خواهد شد . و بعد از ذکر چهارده حدیث در این مورد، می گوید : « إلی غیر ذلک من الأحادیث الوارده فی ذلک، مما یشهد بنجاتهم و حسن حالهم ولو عند وفاتهم . و أمّا الآیه السابقه فهی وارده فی شأن الکفّار، بدلیل السباق والسیاق، بشهاده ماتقدم من النصوص الدالّه علی ان نسبه الشریف نافع لذرّیته الطّاهره وانّهم اسعد الانام فی الدنیا و الآخره . و لقد أکرم فی الدنیا موالیهم حتّی حرم أخذ الزکاه علیهم وما ذلک إلّا لإنتسابهم إلیهم ولم یفرق بین طائعهم و عاصیهم . فکیف و مع أنّهم مکرمون لأجلهم . و متفضل علی غیرهم لفضلهم . منتسبون إلی أشرف المخلوقات و أفضل أهل الأرض و السموات الّذی أکرمه تعالی بما لا مبلغ لِأَقلّه و شفّعه بما لا یحصی من أهل الکبائر المُصرّین

علیها فضلًا عن الصغائر . و أسکنهم لأجله فسیح الجنان و سبّل علیهم رداءَ العفو و الغفران . أفلا یکرمه بإنقاذ ولده الّذین هم بضعه من جسده ؟ و ینسی قرابتهم له و یقطعهم ... ؟! و قد روی فی تفسیر قوله : « وَ أَمَّا الْجِدَارُ ... » (528) الآیه انّه کان بینهما و بین الاب الّذی حفظاً فیه سبعه آباء . فلا ریب فی حفظ ذرّیته صلی الله علیه وآله و أهل بیته فیه و ان کثرت الوسائط بینهم و بینه . و لهذا قال جعفر الصادق علیه السلام فیما أخرجه الحافظ عبد العزیز بن اخضر فی « معالم العتره النبویّه »: احفظوا فینا ما حفظ العبد الصالح فی الیتیمین و کان أبوهما صالحاً » (529). ترجمه : به ضمیمه روایاتِ دیگری که در این مورد رسیده است ، که گواهی می دهد به نجات آنها ( فرزندان پیغمبر ) و اصلاح شدن آنها اگر چه هنگام مرگشان ؛ و امّا آیه گذشته ( فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَآ أَنسَابَ بَیْنَهُمْ) (530) ، در شأن کفّار نازل شده، به دلیل قبل، و به قرینه سیاق و به شهادت روایات گذشته ، که همگی دلالت دارد بر اینکه نسب شریف پیغمبر صلی الله علیه وآله برای ذریّه او سودمند است . و ذریّه او در دنیا و آخرت از سعادتمندترین مردم اند . زیرا آنها وابسته اند به اشرف مخلوقات و بهترین اهل زمین و آسمانها ، که خداوند او را در حدّی مورد تکریم قرار داده، که برای کمترین آن، اندازه ای نمی توان معیّن کرد ، و شفاعت او را در حدّ بی نهایت از کسانی که مرتکب

گناهان کبیره می شوند و اصرار بر آن هم دارند ، پذیرفته است . چه رسد به گناهان صغیره . و به خاطر پیغمبر صلی الله علیه وآله در بهشت آنان را اسکان خواهد داد و آنان را زیر پوشش آمرزشِ خویش قرار خواهد داد . آیا خداوند با آزاد کردن فرزندان پیغمبر، که آنها پاره تنِ آن پیغمبر می باشند، او را گرامی نخواهد داشت ؟! آیا خداوند خویشاوندی آنها را فراموش خواهد کرد و آنها را از پیغمبر خواهد برید ؟! در تفسیر « و امّا الجدار ... » چنین آمده : که بین آن دو پسر یتیم و بین پدری که به خاطر او، این دو فرزند محفوظ ماندند، هفت پشت، فاصله بود . پس شکّی نیست که ذریّه پیغمبر و اهل بیت او به خاطر پیغمبر ، حفظ خواهند شد، گرچه بین آنها و پیغمبر واسطه های زیاد باشد . بدین جهت امام جعفر صادق علیه السلام طبق روایتِ حافظ عبدالعزیز بن اخضر در کتاب « معالم العتره النبویّه » فرمود : به خاطر حفظ ما ( فرزندانمان ) را حفظ کنید ، همچنان که بنده صالح خدا در ضمن حفظ شدن فرزندانش محفوظ ماند . و دانشمندان شیعه نیز کتب فراوانی در این زمینه نوشته اند، که معروفترین آنها کتاب «فضائل السادات» است که نویسنده آن العلّامه المحدّث السیّد محمّد اشرف، سبط سیّد الحکماء و المحقّقین، مرحوم میرداماد است . او با اسناد و مدارک معتبره ای که از خاصّه و عامّه نقل کرده، امتیازات فرزندان پیغمبر را برشمرده که ذکر آنها از حوصله این کتاب خارج است . ولی تیمّناً به چند حدیث اکتفا می کنیم :

1 - قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : أنا شافع یوم القیامه لأربعه أصناف - و لو جاؤا بذنوب أهل الدنیا - : رجل نصر ذرّیتی، و رجل بذل ماله لذرّیتی عند الضیق، و رجل أحبّ ذرّیتی باللسان و القلب، و رجل سعی فی حوائج ذرّیتی إذا طرد أو شرد (531). ترجمه : رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود : من چهار طائفه را شفاعت می کنم - اگرچه با گناهِ تمام مردم دنیا وارد محشر شوند - : مردی که یاری کند ذرّیه مرا . و مردی که درحال تنگدستی مال خود را به ذرّیه من بدهد .

و مردی که ذرّیه مرا به قلب و زبان دوست دارد . و مردی که در بر آوردن نیازهای ذرّیه من تلاش کند، آن هنگام که مردم او را از خود برانند یا او را فراری دهند . 2 - عن علیّ بن أبی طالب علیه السلام قال : اللَّه اللَّه فی ذرّیه نبیّکم، فلا یُظلمنَّ بین أظهرکم و أنتم تقدرون علی الدفع عنهم (532). ترجمه : خدا را ، خدا را ، در ذرّیه پیغمبرتان صلی الله علیه وآله ؛ و نباید در بین شما به آنها ظلم شود، در حالی که شما بر دفع ظلم از آنها قدرت داشته باشید .

3 - عن علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام : النَظَر إلی ذرّیتنا عباده . فقیل له یابن رسول اللَّه : النَظَر إلی الأئمّه منکم عباده أو النظر إلی جمیع ذرّیه النّبی صلی الله علیه وآله ؟ فقال : بل النظر إلی جمیع ذرّیه النّبی عباده ما لم یفارقوا منهاجه و لم یتلوّثوا

بالمعاصی (533). ترجمه : حضرت رضا علیه السلام فرمودند : نگاه کردن به ذرّیه ما عبادت است ؛ پرسیدند یابن رسول اللَّه ، تنها نظر کردن به امامان از شما عبادت است یا نظر کردن به همه ذرّیه پیغمبر صلی الله علیه وآله ؟ فرمودند : بلکه نظر کردن به همه ذرّیه پیغمبر عبادت است تا وقتی که از روش پیغمبر سرپیچی نکرده اند و دامن خود را به گناه آلوده نکرده اند .

هدف از تکریم و اخترام سادات

هدف از تکریم و احترام سادات و ویژگیهایی که برای آنها ذکر شده ، چیست ؟

الف - هر انسانی دارای دو نوع شخصیّتِ وجودی است : 1 - وجود حقیقی . 2 - وجود تنزیلی . وجود حقیقی به معنای بودن خود شخص است . و وجود تنزیلی بقاء آثار او است که : « إنّ آثارنا تدلّ علینا » حتّی در مقام معرفتِ باری تعالی هم، از برهان « إنّ » ( یعنی از اثر به مؤثّر پی بردن ) استفاده می شود و مخلوقات پروردگار، که آیاتِ حضرت اویند، وسیله معرفت او قرار می گیرند : « لکلّ شی ء له آیه تدلّ علی انّه واحد ». ب - پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که اشرف ممکنات است و دین او همگانی است : « وَ مَآ أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَآفَّهً لِّلنَّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً » (534) . و او خاتم انبیاء است « مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَ لَکِن رَسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ » (535) . و دین او تا قیامت به قوّت خود باقی است : « وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلَامِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ » (536). بنابراین ،

او باید همچنان زنده و جاوید بماند ، و چون سنّت خدا بر این جاری است : « کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَهُ الْمَوْتِ » (537). و پیغمبر خدا هم از این سنّت مستثنی نیست ، زیرا به وی نیز خطاب می شود : « إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم مَّیِّتُونَ » (538). و بر این مبنا ، وجودِ حقیقی او که در بین ما نیست، از وجود تنزیلی او باید بهره گرفت . و خداوند با طرحها وبرنامه های گوناگونی وجود تنزیلی او را حفظ فرموده است. از باب نمونه، نام او و شهادت به رسالت او را در اذان قرار داده، که در شبانه روز در تمام مأذنه های عالم حدّاقل ده نوبت، نام او و رسالت او با ندای بلند، توأم با نام و یاد خدا، مطرح شود : « وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ » (539). و نیز قرآن که خداوند خود عهده دار حفظ آن شده : « إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ » (540). یادگاری است از آن پیامبر بزرگ، که آیات کریمه اش گویای تمام زوایای زندگی اوست . و بی شکّ یکی از آثاری که می تواند یاد او را برای همیشه زنده نگهدارد ، فرزندان و خویشان او هستند . که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در آن خطبه تاریخی که پس از وفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله در مسجد مدینه ایراد فرمود، به این حقیقت تصریح کرد ... . « أما کان رسول اللَّه صلی الله علیه وآله أبی یقول : المرءُ یحفظ فی ولده » (541). ترجمه : آیا پیامبر صلی الله علیه وآله نفرمود : ( در ظرفِ )

وجود فرزندان است که شخصیّتِ مرد محفوظ می ماند . و نیز سیّد علی خان از أمالی شیخ طوسی نقل کرده از حضرت علی علیه السلام که فرمود : « قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : احفظونی فی عمّی العبّاس فإنّه بقیه آبائی » (542). ترجمه : پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله فرمود : مرا در عمویم عبّاس نگهداری کنید که او یادگار پدران من است (543). و در تفسیر نور الثّقلین آمده : « عن برید بن رویان قال : قال الحسین علیه السلام لنافع بن الازرق : ... ؛ یابن الازرق اسئلک عن مسأله فأجبنی عن قول اللَّه لا إله إلّا هو : « و امّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه و کان تحته کنز لهما ( إلی قوله : ) « کنزهما » » من حُفظ فیهما ؟ قال : فأیّهما أفضل، أبویهما أم رسول اللَّه و فاطمه ؟ قال : لا، بل رسول اللَّه و فاطمه بنت رسول اللَّه صلی الله علیه وآله . قال : فما حفظهما حتّی خلی بینهما و بین الکفر ؟ » (544). ترجمه : امام حسین علیه السلام به نافع بن الازرق فرمود : ای ابن ازرق، از تو سؤالی دارم، آن را به من پاسخ بده ؛ از گفتار پروردگار یگانه که فرمود : « و امّا الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینه و کان تحته کنزلهما ( إلی قوله : ) «کنزهما» » ( در توضیح اینکه : چرا حضرت خضر دیوار خرابی را بازسازی کرد . حضرت خضر به حضرتِ موسی فرمود : این دیوار از دو پسر یتیم بود

در این شهر، و زیر آن گنجی پنهان بود ؛ تا آنجا که فرمود : « گنج آن دو » ). حضرت امام حسین علیه السلام پرسیدند : خداوند چه کسی را در این داستان می خواست حفظ کند ؟ آیا پدر و مادر این دو پسر افضل بودند یا پیغمبر خدا و فاطمه ؟ نافع بن ازرق گفت : بلکه رسول خدا و فاطمه دختر رسول خدا . از حضرت علی علیه السلام آمده : « أحسنوا فی عقب غیرکم تحفظوا فی عَقَبکم » (545). ترجمه : نسبت به بازماندگان از دیگران احسان کنید، تا شما در بازماندگانتان بمانید . ( یعنی : اگر آنها بمانند، شما هم به خاطر آنها نامتان باقی خواهد ماند ). در نامه ای که حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام به یحیی بن عبداللَّه الحسن نوشته اند، به وی توصیه فرموده اند که از خلیفه امان بگیرد ؛ و نتیجه این امان خواهی را چنین بیان کردند : « فیؤمنک و یرحمک و یحفظ فیک أرحام رسول اللَّه » (546). ترجمه : اگر تو در امان ماندی، با بودن تو ارحام رسول اللَّه صلی الله علیه وآله که در گذشته بوده اند، محفوظ می مانند و بقاء تو موجب بقاء نام آنها خواهد بود . زمخشری در « کشّاف » و فخر رازی در « تفسیر کبیر » در ذیل آیه مورد بحث آورده اند : « « و کان أبو هما صالحاً » اعتداد بصلاح أبیهما و حفظ لحقه فیهما . و عن جعفر بن محمّد الصادق علیهما السلام : کان بین الغلامین و بین الأب الّذی حفظاً فیه سبعه آباء . و عن الحسین

بن علی - رضی اللَّه تعالی عنهما - أنّه قال لبعض الخوارج فی کلام جری بینهما بم حفظ اللَّه الغلامین ؟ قال : بصلاح أبیهما . قال : فأبی و جدّی خیر منه » (547). ترجمه : زمخشری در ذیل جمله « وکان أبوهما صالحاً » گفته : این جمله توجّه به صلاحیّت پدر آن دو پسر یتیم بوده و حفظ حقّ آن پدر در این دو فرزند . او از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود : بین آن دو پسر و بین پدری که آن دو پسر به خاطراو محفوظ ماندند ، هفت پشت فاصله بوده . و از حضرت امام حسین علیه السلام نقل شده که به بعضی از خوارج فرمود : در گفتگویی که بین آنها واقع شد ، به چه چیز خدا آن دو پسر را حفظ فرمود ؟ گفت : به خاطر صلاح پدرشان . فرمود : پدر و جدّ من بهتر از آن پدر بودند . در بحار الأنوار از أمالی شیخ طوسی، نقل کرده : « عن الرّضا عن آبائه علیهم السلام قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : کلّ نسب و صهر منقطع یوم القیامه إلّا نسبی و سببی » (548). ترجمه : از امام رضا، از پدرانشان علیهم السلام نقل شده که فرمود: پیغمبر خدا فرمود : هر نسب و سببی روز قیامت قطع می شود مگر نسب و سبب من . « قال زین العابدین علیه السلام : خلق اللَّه الجنه لمن اطاعه و أحسن و لو کان حبشیاً . و خلق النار لمن عصاه و لو کان سیّداً قرشیّاً

» (549). ترجمه : امام سجّاد علیه السلام فرمود : خدا بهشت را آفریده برای هرکس که خدا را اطاعت کند و نیکی نماید اگرچه برده حبشی باشد . و آتش را خلق نموده برای هرکس که نافرمانی او را بکند اگرچه قرشی باشد . ابن بطریق در کتاب « العمده » آورده : « أخبرنا ... عن ابن عبّاس و عن عمر بن الخطّاب قال : قال النبی صلی الله علیه وآله : کلّ سبب و نسب ینقطع یوم القیامه إلّا ما کان من سببی و نسبی » (550). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هر خویشاوندی سببی و نسبی در روز قیامت منقطع خواهد شد ، مگر خویشاوندی که از جانب سبب و نسب من باشد . و همچنین می نویسد : « أخبرنا ... ؛ عن ابن عمر قال : قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : لمّا خلق اللَّه عزّوجلّ الخلق اختار العرب فاختار قریشاً من العرب و اختار بنی هاشم من قریش فأنا خِیَرَه من خیره . ألا، فأحبّوا قریشاً و لاتبغضوها، فتهلکوا . ألا کلّ سبب ونسب ینقطع یوم القیامه إلّا سببی ونسبی » (551). ترجمه : پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : چون خدای عزّوجلّ خلایق را آفرید، از بین آنان عرب را انتخاب نمود، و از بین عرب قریش را، و از بین قریش بنی هاشم را ؛ پس من برگزیده ای هستم از برگزیدگان ؛ آگاه باشید، قریش را دوست دارید ، و بغض آنها را نداشته باشید که هلاک خواهید شد . آگاه باشید، هر سبب و نسبی در قیامت قطع خواهد شد

مگر سبب و نسب من . و سیوطی در کتاب « الجامع الصغیر » (552) احادیثی به همین مضمون آورده است .

پاورقی ها

1) مائده / آیه 8 .

2) دلیل العروه الوثقی : ج 1 ، ص ب .

3) شرح لمعه، شهید ثانی : ج 2 ، کتاب القضاء .

4) منافقون / آیه 7 .

5) نهج البلاغه : ج 3 ، ص 71 ، نامه 45 .

6) توبه / آیه 32 .

7) بقره / آیات 11 و 12 .

8) أنفال / آیه 41 .

9) کنز العرفان : ج 1 ، ص 251 .

10) بدرالدّین محمّد زرکشی ( متوفّای 794 ه ق ) در کتاب « البرهان فی علوم القرآن » : ج 2 ، ص 247، در اقسام خطاب در قرآن می گوید : « الثالث و العشرون خطاب التهییج کقوله : « و علی اللَّه فتوکّلوا إن کنتم مؤمنین » ؛ المائده / 23 ، و لا یدلّ علی أنَّ من لم یتوکّل ینتفی عنهم الایمان بل حثّ لهم علی التوکل . و قوله : « فاللَّه أحقّ أن تخشوه إن کنتم مؤمنین » ؛ التّوبه / 13، و قوله : « إن کنتم آمنتم باللَّه و ما أنزلنا علی عبدنا یوم الفرقان یوم التقی الجمعان » ؛ الأنفال / 41 ».

11) تفسیر کبیر، فخر الدّین رازی : ج 15 ، ص 164 .

12) محقّقین گفته اند : فعل (ماضی، مضارع، امر) اصولاً دلالت بر حرکت دارد؛ و حرکت (از قوّه به فعل) امری ربطی است، وبالطّبع به دو طرف نیازمند است : 1 - حدث (ماده) 2 - فاعل .

مثلاً «کَتَبَ» ؛ یعنی نوشت، این

فعل کاشف از حرکتی است که این حرکت از یک طرف منشأ اثری است که روی کاغذ و غیره منعکس می شود، که از آن تعبیر به کتابت می شود و اصطلاحاً آن را حدث (ماده) می گویند و از طرفی انتساب به فردی دارد که این حرکت از او صادر شده که آن را فاعل می گویند، ودر فعل ماضی بالاصاله توجّه گوینده به ماده و حدث است و توجّه به فاعل تبعیّت دارد، و در فعل مضارع تمام توجّه گوینده به فاعل است ؛ مثلاً در: «کَتَبَ زیدٌ» که فعل ماضی است، نظر گوینده بالاصاله به اخبار از وقوع کتابت است و توجّه وی به نویسنده (فاعل) بالتّبع است و در «یَکتبُ زیدٌ» نظرگوینده باتصاف فاعل (زید) به نویسندگی است ؛ ( کتاب الاشتقاق : ص 9 و ذخائرالامامه : ص 158 ).

13) کشّاف، زمخشری : ج 1 ، ص 332 ؛ و همچنین در کتاب شرح نظام : ص 20، در فرق بین همین دو فعل ؛ و در کتاب تفسیر تبیان شیخ طوسی : ج 9 ، ص 442 ، چاپ نجف، در تفسیر اوّلین آیه سوره قمر به همین مطلب اشاره شده است .

14) در شرح شافیه، در معانی باب « افتعل » .

15) فروغ هدایت : ص 200 .

16) در وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 341، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود : « أمّا ما جاء فی القرآن من ذکر معایش الخلق و أسبابها فقد اعلمنا سبحانه ذلک من خمسه أوجه : وجه الإماره ... ؛ فأمّا وجه الإماره فقوله : « و اعلموا أنّما غنمتم من شی ء

فانّ للَّه خمسه و للرّسول و لذی القربی ... » ».

17) البرهان فی علوم القرآن : ج 2 ، ص 515 .

18) در کتاب روضه کافی : ج 1 ، ص 89 ، از سلیم بن قیس کوفی ( متوفّای سال 76 ) خطبه مفصّلی از حضرت علی علیه السلام نقل کرده است ؛ حضرت در آن خطبه می فرماید : « نحن واللَّه عنی بذی القربی الّذی قرننا اللَّه بنفسه وبرسوله صلی الله علیه وآله فقال تعالی : « فللَّه وللرّ سول ولذی القربی ... » » ؛ ترجمه : مائیم به خدا آن کسانی که خداوند به «ذی القربی» آنها را قصد کرده و کسانی که ما را به خود و رسولش قرین فرموده، پس فرموده است : «فللَّه و للرّسول و لذی القربی» ؛ و قرین در لغت به معنی همانند و مثل آمده است و با توجّه به مطالبی که ذکر شد، ذی القربی این سهم را به خاطر امارت می برد، همانند خداوند و رسول ؛ و نظیر این حدیث را شیخ حرّ عاملی ( در وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 356 ) از اصول کافی و تهذیب، از حضرت علی علیه السلام نقل کرده است .

19) زبده المقال، تقریرات خمس آیه اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 7 .

20) توبه / آیه 103 .

21) فروع کافی : ج 3 ، ص 497 ، حدیث 2 ، کتاب الزکاه ، باب فرض الزکاه ؛ من لا یحضره الفقیه : ج 1 ، ص 5 ، کتاب الزکاه ، باب الاصناف التّی تجب علیها الزکاه .

22) بر اساس گفته مرحوم طبرسی در مجمع البیان ( ج

5 ، ص 1 ) : « نزلت سنه تسع من الهجره » ؛ یعنی سوره برائت در سال نهم هجرت نازل گردید ؛ و آیه زکات از این سوره است .

23) بحار الانوار : ج 19 ، ص 192 - 194 .

24) در کتاب بحار : «المنتقی فی مولود المصطفی» ذکر شده، که ظاهراً از اشتباهات نسّاخ می باشد؛ رجوع شود به کتابهای: کشف الظنون و نسخه های خطّی فارسی، تألیف احمد منزوی؛ «سیر عفیفی المنتقی فی سیره المصطفی صلی الله علیه وآله»، ترجمه مولود المصطفی صلی الله علیه وآله : ج 6، ص 4441؛ و «المنتقی فی سیره المصطفی صلی الله علیه وآله»، ترجمه مولود المصطفی صلی الله علیه وآله : ص 4556 .

25) همچنان که از کلام طبری ( ج 2 ، ص 173 ) به دست می آید .

26) همچنان که مرحوم طبرسی در مجمع البیان ( ج 4 ، ص 518 ) از کلبی نقل می کند :

« و فی تفسیر الکلبی : أنّ الخمس لم یکن مشروعاً یومئذٍ و إنّما شرع یوم أحد ... ».

27) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 341 .

28) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 146 .

29) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 91 ، کلام 40 .

30) توبه / آیه 103 .

31) توبه / آیه 60 .

32) المغازی، واقدی : ج 1 ، ص 17 .

33) المغازی، واقدی : ج 1 ، ص 18 .

34) تاریخ یعقوبی : ج 2 ، ص 70 .

35) بقره / آیه 217 .

36) تفسیر روح الجِنان و روح الجَنان : ج 2 ، ص 178 .

37) تاریخ طبری : ج

2 ، ص 298 .

38) بحار الانوار : ج 19 ، ص 213 .

39) مجمع البیان : ج 4 ، ص 518 .

40) تورات : باب 13 ، ص 296 ، شماره 16 و 17 .

41) تورات : باب 6 ، ص 340 ، شماره 17 - 25 ، صحیفه یوشع .

42) أنفال / آیات 67 - 69 .

43) الاثخان فی الأرض تغلیظ الحال بکثره القتل » ؛ ( تفسیر تبیان : ج 5 ، ص 156 ).

« الاثخان هو تکثیر القتل » ؛ ( کنز العرفان : ج 1 ، ص 367 ؛ طبع تهران ).

« ( حتّی یثخن فی الأرض ) أی حتّی یبالغ فی قتل المشرکین وقهرهم لیرتدع بهم من وراءهم » ؛ ( مجمع البیان : ج 4 ، ص 558 ).

44) مجمع البیان : ج 4 ، ص 558 .

45) کنز العرفان : ج 1 ، ص 369 .

46) تفسیر فی ظلال القرآن، سیّد قطب : ج 4 ، ص 63 ، جزء 10 .

47) بحار الانوار : ج 19 ، ص 241 .

48) أحکام القرآن، ابن عربی : ج 2 ، ص 870 .

49) صحیح مسلم : حدیث 1366 .

50) مأخذ قبل .

51) إثبات الوصیّه : ص 97 .

52) وسائل الشّیعه : ج 1 ، ص 9 ، حدیث 8 ، باب 1 ؛ اصول کافی : ج 2 ، ص 17 ، حدیث 1 .

53) وسائل الشّیعه : ج 2 ، ص 970 ، حدیث 3 ، باب 7 .

54) وسائل الشّیعه : ج 2 ، ص 970 ، حدیث 4 ، باب 7 .

55) وسائل الشّیعه :

ج 2 ، ص 970 ، حدیث 5 ، باب 7 .

56) أمالی، شیخ صدوق : ص 216 ، حدیث 6 .

57) مستدرک الوسائل : ج 2 ، ص 532 ، حدیث 14 ، باب 5 ؛ به نقل از دعائم الإسلام : ج 1 ، ص 120 ، باب ذکر التیمّم .

58) خصال، شیخ صدوق : ص 292 ، حدیث 56 ، باب الخمسه .

59) مناقب آل أبی طالب، ابن شهر آشوب : ج 1 ، ص 124 ، فصل فی ما خصّه اللَّه تعالی به .

60) علل الشّرایع : ج 1 ، ص 128 ، حدیث 3 ، باب 106 ؛ معانی الأخبار : ص 50 ، حدیث 1 ؛ خصال : ص 425 ، حدیث 1 ، باب العشره .

61) صحیح بخاری : ج 1 ، ص 86 ، کتاب التیمّم .

62) صحیح بخاری : ج 4 ، ص 50 ، باب فرض الخمس، باب قول النّبی احلت لکم الغنائم .

63) صحیح مسلم : ج 2، ص 64، باب المساجد ؛ کتاب السیر، ترمذی : باب 5 ، حدیث 1553.

64) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 146 ، کتاب الجهاد ، باب تحلیل الغنائم لهده الامّه خاصّه .

65) صحیح ترمذی : ج 3 ، ص 55 ، حدیث 1593 ، باب ما جاء فی الغنیمه .

66) سنن أبی داود : ج 1 ، ص 608 ، حدیث 2690 ، باب فی فداء الأسیر بالمال .

67) مسند احمد حنبل : ج 1 ، ص 301 .

68) همان مدرک : ج 2 ، ص 252 .

69) همان مدرک : ج 2 ، ص

317 .

70) همان مدرک : ج 2 ، ص 318 .

71) همان مدرک : ج 2 ، ص 411 .

72) مسند احمد حنبل : ج 3 ، ص 304 .

73) همان مدرک : ج 4 ، ص 416 .

74) همان مدرک : ج 5 ، ص 145 .

75) همان مدرک : ج 5 ، ص 148 و 161 .

76) همان مدرک : ج 5 ، ص 248 .

77) سیره، ابن هشام : ج 4 ، ص 225 .

78) سیره، ابن هشام : ج 4 ، ص 227 ؛ تاریخ طبری : ج 3 ، ص 113 و 114 ؛ عیون الأثر : ص 237 - 239 ؛ کامل، ابن اثیر : ج 2 ، ص 285 ؛ سیره حلبیّه : ج 3 ، ص 257 .

79) حشر / آیه 5 .

80) المغازی : ج 1 ، ص 372 .

81) الاموال : ص 15 .

82) به نقل از المغازی : ج 3 ، ص 928 .

83) الاموال : ص 15 ؛ فتوح البلدان : ص 29 .

84) سیره، ابن هشام : ج 3 ، ص 200 .

85) ترمذی نیز در سنن ( ج 3 ، ص 54 ، حدیث 1592 ، أبواب السیر ، باب 4 ) حدیث قطع و حرق را بیان می کند .

86) مدارک این بحث را می توانید در آدرسهای ذیل پیدا کنید :

الف - صحیح بخاری: ص 23، جزء 5، کتاب المغازی، باب حدیث بنی النضیر؛ وص 58، جزء6، تفسیر سوره حشر .

ب - صحیح مسلم : ج 5 ، ص 145 ، کتاب الجهاد ، باب جواز قطع أشجار الکفّار و تحریقها .

ج

- سنن أبی داود : ج 1 ، ص 589 ، حدیث 2615 ، کتاب الجهاد، باب فی الحرق فی بلاد العدو.

د - سنن ابن ماجه : ج 2، ص 948، حدیث 2844 و2845، کتاب الجهاد، باب التحریق بارض العدو.

ه - سنن دارمی : ج 2 ، ص 222 ، کتاب السیر ، باب فی تحریق النّبی نخل بنی النضیر .

و - مسند احمد حنبل : ج 2 ، صفحات 8 ، 52 ، 123 و 140 .

87) من لا یحضره الفقیه : ج 1 ، ص 376 ، حدیث 1092 .

88) عقاب الاعمال: ص 523 ؛ مجالس: ص 290 ؛ محاسن : ج 1، ص 84، حدیث 20، باب 8.

89) تهذیب الأحکام : ج 3 ، ص 266 ، حدیث 73 ، باب 25 .

90) تهذیب الأحکام : ج 3 ، ص 25 ، حدیث 6 ، باب 2 .

91) صحیح بخاری : ج 1 ، ص 158 ، کتاب الأذان ، باب وجوب صلاه الجمعه ؛ و ص 127 ، کتاب الأحکام ، باب اخراج الخصوم ؛ طبع اسلامبول .

92) صحیح بخاری : ج 3 ، ص 91 ، کتاب الخصومات ، باب اخراج أهل المعاصی .

93) و دیگر اسناد این حدیث را در این کتابها بخوانید :

الف - صحیح مسلم : ج 2 ، ص 123 ، کتاب المساجد ، باب فضل صلاه الجماعه و التشدید فی التّخلف عنها .

ب - سنن أبی داود : ج 1، ص 133، حدیث 548 ، کتاب الصلاه ، باب فی التشدید فی ترک الجماعه.

ج - سنن نسائی : ج 2 ، ص 107 ، کتاب

الامامه ، باب التشدید فی التخلف عن الجماعه .

د - سنن ابن ماجه : ج 1 ، ص 259 ، حدیث 791 ، باب 17 .

ه - سنن دارمی : ج 1 ، ص 292 ، کتاب الصلاه ، باب فیمن تخلف عن الصلاه .

و - مسند احمد حنبل : ج 1 ، صفحات 394 ، 402 ، 449 و 450 ؛ و ج 2 ، صفحات 244 ، 292 ، 314 ، 319 ، 367 ، 376 ، 377 ، 416 ، 424 ، 472 ، 480 ، 531 و 539 .

ز - کتاب الموطاء، مالک بن أنس : ج 1 ، ص 129 ، حدیث 3 ، کتاب الجماعه ، باب 1 .

94) مائده / آیه 27 .

95) إکمال الدّین و إتمام النّعمه : ج 1 ، ص 213 ، حدیث 2 ، باب 22 .

96) روضه کافی : ج 8 ، ص 113 ، حدیث 92 .

97) علل الشّرایع : ج 1 ، ص 3 ، حدیث 1 ، باب 2 .

98) کامل، ابن اثیر : ج 1 ، ص 43 .

99) کشّاف، زمخشری : ج 1 ، ص 624 .

100) قاموس کتاب مقدّس : ص 15 .

101) قاموس کتاب مقدّس، در سِفْر لاویان : ص 165 ، شماره 24 ، باب 9 .

102) قاموس کتاب مقدّس، در سِفْر داوران : ص 383 ، شماره 23 ، باب 6 .

103) قاموس کتاب مقدّس، در کتاب اوّل پادشاهان : ص 563 ، شماره 38 ، باب 18 .

104) قاموس کتاب مقدّس، در کتاب اوّل تواریخ ایام : ص 657 ، شماره 26 ،

باب 21 .

105) آل عمران / آیه 183 .

106) المغازی، واقدی : ج 3، ص 1117؛ سنن ابن ماجه : ص 948، حدیث 2843، کتاب الجهاد، باب 31 ؛ و سنن دارمی : ص 222 ، جزء 2 ، کتاب السیر .

107) المغازی، واقدی : ج 3 ، ص 1123 .

108) عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 2 ، ص 99 ، حدیث 1 ، باب 34 .

109) منتهی المطلب : ج 2 ، ص 922 .

110) تذکره الفقهاء : ج 1 ، ص 419 .

111) مرآت العقول : ج 6 ، ص 246 ، باب الفی ء و الأنفال .

112) احکام قرآن، محمّد خزائلی : ص 457 .

113) مسالک الأفهام : ج 2 ، ص 95 .

114) سنن الدارمی : ج 2 ، ص 47 ، کتاب المناسک ، باب فی سنه الحاج .

115) نحل / آیه 90 .

116) مائده / آیه 90 .

117) بقره / آیه 222 .

118) حجرات / آیه 10 .

119) نساء / آیه 33 .

120) نساء / آیه 11 .

121) بقره / آیه 222 .

122) بقره / آیه 220 .

123) أنفال / آیه 1 .

124) بقره / آیه 217 .

125) بقره / آیه 219 .

126) سیره، ابن هشام : ج 2 ، ص 672 .

127) کشّاف : ج 2 ، ص 221 .

128) نساء / آیه 58 .

129) کنز العرفان : ج 1 ، ص 251 .

130) کشّاف : ج 2 ، ص 222 .

131) أنوار التنزیل : ج 3 ، ص 51 .

132) مکاتیب الرّسول : ص 206 .

133) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 386 ، حدیث 12697 .

134)

مکاتیب الرّسول : ص 208 .

135) مکاتیب الرّسول : ص 341 .

136) مکاتیب الرّسول : ص 349 .

137) همان مدرک : ص 359 .

138) همان مدرک : ص 361 .

139) همان مدرک : ص 310 .

140) مکاتیب الرّسول : ص 315 .

141) همان مدرک : ص 339 .

142) همان مدرک : ص 340 .

143) همان مدرک : ص 365 .

144) مکاتیب الرّسول : ص 374 .

145) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 135 ، حدیث 12 ، باب 38 .

146) مناقب آل أبی طالب : ج 1 ، ص 123 ؛ صحیح مسلم : ج 10 ، ص 212 ، باب المساقاه .

147) استعمله ) جعله عاملاً و - ساله ان یعمل / أقرب الموارد : ج 2 ، ص 831 .

148) صحیح مسلم : ج 3 ، ص 119 ، باب تحریم الزکاه علی رسول اللَّه .

149) مسند احمد حنبل : ج 5 ، ص 350 .

150) و نیز در صحیح بخاری : ص 207 ، جزء 5 ، حدیث جالبی در این راستا دارد .

151) تهذیب اللغه : ج 8 ، ص 149 .

152) لسان العرب، ابن منظور : ج 12 ، ص 445 و 446 .

153) مصباح المنیر : ج 2 ، ص 454 ، ماده غنمت .

154) قاموس اللغه : ج 4 ، ص 543 ، باب المیم .

155) مجمع البحرین : ج 3 ، ص 333 .

156) منتهی الارب : ص 934 .

157) معیار اللغه : ج 2 ، ص 527 .

158) أقرب الموارد : ج 2 ، ص 890 .

159) المنجد : ص 561 ، ماده غنم ،

بند 1 .

160) معجم الوسیط : ص 670 .

161) مفردات غریب القرآن : ص 366 .

162) کلّیات : ج 3 ، ص 306 .

163) الجامع لأحکام القرآن : ج 8 ، ص 1 .

164) شرح معلّقات سبع، زوزنی : ص 191 .

165) أمالی المرتضی : ج 2 ، ص 171 .

166) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 125 ، خطبه 76 .

167) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 233 ، کلام 120 .

168) نهج البلاغه : ج 3 ، ص 70 ، نامه 45 .

169) نهج البلاغه : ج 3 ، ص 82 ، عهدنامه 53 .

170) برای مطالعه و دقّت در عبارات علمای نامبرده، به جزوه مزبور مراجعه نمائید ؛ و آن جزوه جالب، ما را از بیان اقوال دانشمندان در این کتاب بی نیاز گردانید .

171) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 141 ، حدیث 20 ، باب 39 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 60 ، حدیث 12 ، باب 32 .

172) نساء / آیه 22 .

173) خصال : ص 312 ، حدیث 90 ، باب الخمسه .

174) الام : ج 4 ، ص 238 .

175) الخراج : ص 17 .

176) الأحکام السّلطانیه : ص 143 ، باب 12 ، فی قسم الفی ء و الغنیمه .

177) الخراج : ص 18 .

178) أنفال / آیه 11 .

179) کنز العرفان : ج 1 ، ص 41 .

180) مسالک الأفهام : ج 1 ، ص 87 .

181) آیات الأحکام : ص 68 .

182) زبده البیان : ص 31 ، کتاب الطهاره .

183) نساء / آیه 101 .

184) بقره / آیه 158 .

185)

من لا یحضره الفقیه : ج 1 ، ص 434 ، حدیث 1265 ، باب الصلاه فی السفر .

186) زبده المقال، تقریرات خمس آیه اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 5 .

187) الکافی فی الفقه : ص 170 ، فصل فی الخمس .

188) زبده البیان : ص 209 ، کتاب الخمس .

189) زبده البیان : ص 210 و 211 ، کتاب الخمس .

190) ذخیره المعاد : ص 480 و 481 .

191) اخبار مستفیضه اخباری را گویند که در جمیع طبقات، راویان آنها بسیار زیاد باشند .

192) تفسیر تبیان : ج 5 ، ص 122 و 123 .

193) مجمع البیان : ج 4 ، ص 543 و 544 .

194) در این زمینه به کتاب غنائم میرزای قمی ( ص 367 ) مراجعه کنید .

195) مسالک الأفهام : ج 2 ، ص 80 ؛ کتاب مسالک الافهام تألیف مرحوم فاضل جواد، که در تهران در دارالمکتبه المرتضویه به چاپ رسیده، از روی چهار نسخه تصحیح شده و در سه نسخه از آنها عبارت فوق وجود دارد .

196) مرآه العقول : ج 6 ، ص 247 .

197) من لایحضره الفقیه : ج 2 ، ص 40 ، حدیث 1646 ؛ تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 124 ، حدیث 16 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 56 ، حدیث 6 .

198) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 62 ، حدیث 54 .

199) و اگر روایتی در کتب احادیث یافت شود که هیچ یک از علماء به آن عمل نکرده باشند، آن روایت شاذ و متروک و غیر قابل استناد است .

200) وسائل الشّیعه : ج

6 ، کتاب الخمس ، باب 2 و 3 و 4 .

201) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 343 ، حدیث 3 ، باب 3 .

202) صحیح بخاری : ج 3 ، ص 75 .

203) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 136 .

204) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 160 .

205) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 137 .

206) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 128 ، کتاب الحدود و التعزیر .

207) موطاء، مالک بن أنس : ج 2 ، ص 868 ، حدیث 12 ، باب 18 .

208) سنن ابن ماجه : ج 2 ، ص 839 ، حدیث 2509 و 2510 .

209) سنن ترمذی : ج 2 ، ص 77 ، حدیث 637 ، باب 16 .

210) مسند احمد حنبل : ج 2 ، صفحات 228 ، 239 ، 254 ، 274 ، 285 ، 319 ، 386 ، 406 ، 411 ، 454 ، 456 ، 467 ، 493 ، 495 ، 499 ، 501 ، 507 ؛ و ج 3 ، صفحات 128 ، 335 ، 336 ، 354 .

211) سنن نسائی : ج 5 ، ص 44 ، حدیث 1 - 6 .

212) سنن الدارمی : ج 1 ، ص 393 .

213) صحیح بخاری : ج 2 ، ص 137 ، باب فی الرکاز الخمس .

214) توبه / آیه 60 .

215) الفقه علی المذاهب الأربعه، عبدالرّحمن الجزیری : ج 1 ، ص 492 ، طبع پنجم .

216) الفقه علی المذاهب الأربعه : ج 1 ، ص 494 .

217) همان مدرک : ج 1 ، ص

495 .

218) الاموال : ص 456 .

219) تألیف عبدالعزیز بن محمّد الرجبی الحنفی البغدادی (المتوفّی بعد سنه 1184) : ج 1 ص 181.

220) این گفتار، همچنان که ذکر شد، بر اساس تحقیق نیست .

221) ذخیره المعاد : ص 478 ، باب الخمس .

222) منتقی الجُمان : ج 2 ، ص 436 و 437 ، کتاب الزکاه ، باب الخمس .

223) قبلاً ثابت کردیم که تردید در معنی غنائم بی مورد است و در اینجا معنی حقیقی غنائم، که مطلق استفاده باشد، منظور است .

224) المصنف : ج 4 ، ص 116 .

225) المصنف : ج 4 ، ص 117 .

226) شرح فارسی « من لایحضره الفقیه ».

227) لوامع صاحبقرانی : ج 5 ، ص 557 .

228) السنن الکبری، احمد بن الحسین البیهقی ( المتوفّی سنه 458 ) : ج 6 ، ص 294 ، باب وجوب الخمس فی الغنیمه و الفی ء .

229) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 386 ، حدیث 21 ، باب 4 .

230) صحیح بخاری : ج 4 ، ص 205 ، باب واللَّه خلقکم و ما تعملون من کتاب التوحید ؛ و ج 1، ص 13 و19 ؛ وج 3، ص 53 ؛ صحیح مسلم: ج 1، ص 35 و36، باب الامربالایمان؛ سنن نسائی: ج 2 ، ص 333 ؛ مسنداحمد حنبل : ج 3 ، ص 318 ؛ و ج 5 ، ص 136 ؛ و کتاب الاموال : ص 12 .

231) و همچنین نامه به وفد بنو البکاء ( طبقات ابن سعد : ج 1 ، ص 274 ) ؛ و وفد بنی زُهره ( الطبقات الکبری : ج 1 ،

ص 279 ) ؛ و مالک بن احمد ( اسد الغابه : ج 4 ، ص 271 ) ؛ و صیفی بن عامر ( الاصابه : ج 2 ، رقم 4111 ) ؛ و حارث بن زهیر ( اسد الغابه : ص 328 ) .

232) فتوح البلدان : ج 1 ، ص 84 .

233) سیره، ابن هشام : ج 4 ، ص 265 .

234) تاریخ طبری : ج 1 ، ص 1727 ؛ تاریخ ابن کثیر : ج 5 ، ص 76 .

235) الخراج، أبی یوسف : ص 85 .

236) مستدرک الحاکم : ج 1 ، ص 395 .

237) کنز العمال : ج 5 ، ص 867 ، حدیث 14573 .

238) طبقات، ابن سعد : ج 1 ، ص 270 .

239) مجمع الزوائد : ج 3 ، ص 78 ؛ المصنف : ج 4 ، ص 114 .

240) کتاب الاموال : ص 461 ؛ صحیح مسلم : ج 2 ، ص 754 .

241) سیری در صحیحین : ص 90 و 91 .

242) الغدیر : ج 2 ، ص 287 ؛ و جلد 9 ، از صفحه 67 به بعد .

243) بحار الأنوار : ج 2 ، ص 226 ، حدیث 3 .

244) اصول کافی : ج 1 ، ص 53 ، حدیث 14 .

245) مغنی اللبیب : ج 1 ، ص 219 ، حرف الفاء ، مبحث الفاء المفرده .

246) المنصف من الکلام علی مغنی ابن هشام : الجزء الثّانی ، ص 3 ، حرف الفاء .

247) کشّاف : ج 2 ، ص 221 .

248) در کتاب المغازی ( ج 1 ، ص 131 ؛

و ج 2 ، ص 521 ) ؛ و کتاب الاموال ( ص 462 ، حدیث 843 و 844 ) ؛ و کتاب الخراج ( ص 18 ، باب فی قسمه الغنائم ) ؛ و کتاب الرتاج ، عبد العزیز بن محمّد الرجبی ، کیفیّت تقسیم غنائم، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله به تفصیل نگاشته شده است .

249) شعراء / آیات 193 و 194 .

250) کفایه الاصول : ص 227 .

251) فوائد الاصول : ج 1 ، ص 346 .

252) نهایه الاصول : ص 113 .

253) اصول کافی : ج 2 ، ص 17 .

254) احکام القرآن، علّامه برقعی : ص 304 .

255) قوانین الاصول : ص 234 .

256) نازعات / آیه 41 .

257) مغنی اللبیب : ج 2 ، ص 652 ، باب 4 ، مبحث روابط الجمله بما ... .

258) نساء / آیه 59 .

259) أنفال / آیه 75 .

260) بقره / آیه 83 .

261) بقره / آیه 177 .

262) نساء / آیه 36 .

263) نساء / آیه 8 .

264) روم / آیه 38 .

265) أنفال / آیه 41 .

266) مجمع البیان : ج 9 ، ص 261 .

267) النّص و الاجتهاد : ص 51 .

268) سنن نسائی : ج 7 ، ص 128 ، حدیث 1 ، کتاب قسم الفی ء ؛ مسند احمد حنبل : ج 1 ، ص 320 ؛ سنن أبی داود : ج 2 ، ص 26 ، حدیث 2982 .

269) سنن نسائی : ج 7 ، ص 129 ، حدیث 2 ، کتاب قسم الفی ء .

270) سنن نسائی : ج 7 ، ص 130 ،

حدیث 5 ، کتاب قسم الفی ء ؛ مسند احمد حنبل : ج 4 ، ص 81 ؛ صحیح بخاری : ج 4، ص 155، باب مناقب القریش ؛ کتاب الاموال : ص 461 .

271) سنن نسائی : ج 7 ، ص 134 و 135 ، حدیث 15 ، کتاب قسم الفی ء .

272) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 198 ، حدیث 3 ، باب النساء الغازیات ... .

273) صحیح مسلم : ج 5 ، ص 198 ، حدیث 4 ، باب النساء الغازیات ... ؛ سنن الدارمی : ج 2 ، ص 225 ، کتاب السیر ، باب سهم ذی القربی ؛ مسند احمد حنبل : ج 1 ، ص 248 .

274) کتاب الاموال : ص 453 .

275) مسند احمد حنبل : ج 1 ، ص 294 .

276) کتاب الاموال : ص 466 .

277) کتاب الاموال : ص 464 .

278) درّ المنثور : جلد 3 ، از صفحه 185 به بعد .

279) تفسیر قرطبی : ج 8 ، ص 12 .

280) شرح نهج البلاغه : ج 16 ، ص 230 ، جزء 16 .

281) تهذیب الأحکام: ج 4، ص 125، حدیث 1، باب 36؛ من لایحضره الفقیه : ج 2، ص 22، حدیث 8 باب :الخمس . و کتاب خصال : ص 324، حدیث 12، باب الستّه.

282) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 125 ، حدیث 2 ، باب 36 .

283) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 126 ، حدیث 3 ، باب 36 ؛ اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 1 ؛ روضه کافی : ج 8

، ص 63 .

284) اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 2 .

285) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 61 ، حدیث 50 .

286) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 62 ، حدیث 55 .

287) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 63 ، حدیث 62 .

288) إحتجاج، شیخ طبرسی : ج 2 ، ص 33 .

289) اصول کافی : ج 1 ، ص 414 ، حدیث 12 .

290) عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 1 ، ص 231 و 237 ، باب 23 .

291) أمالی، شیخ صدوق : ص 497 .

292) مستدرک الوسائل : ج 7 ، ص 287 ، حدیث 1 ، باب 1 ، مِن أبواب قسمه الخمس ؛ به نقل از أمالی شیخ صدوق .

293) اسد الغابه : ج 1 ، ص 175 ؛ فتوح البلدان : ص 103 ( نامه به عمرو بن حزم ) ؛ تاریخ یعقوبی : ج 2 ، ص 80 ؛ سیره ، ابن هشام : ج 4 ، ص 235 ؛ طبقات ، ابن سعد : ج 1 ، ص 23 ، قسمت 2 ؛ البدایه والنّهایه : ج 5 ، ص 75 و 77 ؛ کنز العمال : ج 10 ، ص 602 ؛ و ج 3، ص 186 ؛ تاریخ طبری : ج 2، ص 381 و 388 ؛ کتاب الاموال : ص 19 - 427 .

294) حج / آیه 5 .

295) روم / آیه 20 .

296) انعام / آیه 2 .

297) عبس / آیات 17 - 19 .

298) علق / آیات 1 و 2 .

299) مائده

/ آیه 55 .

300) بقره / آیه 107 .

301) بقره / آیه 257 .

302) منافقون / آیه 8 .

303) نساء / آیه 139 .

304) تاریخ طبری : ج 2 ، ص 306 .

305) تهذیب الأحکام : ج 4، ص 125، حدیث 1، باب 36 ؛ من لایحضره الفقیه : ج 2 ، ص 42، حدیث 1651 ؛ خصال : ص 324 ، حدیث 12 ، باب السته .

306) بعضی از نویسندگان بی اطّلاع، در سند این حدیث خدشه کرده اند و گفته اند که حسن بن فضّال ، که راوی متّصل به معصوم در این حدیث است ، کافر و ملعون و در رأس ضلالت است ؛ ولی با توجّه به مطالب ذیل، سستی این اعتراض آشکار می گردد :

اوّلاً : به خاطر فطحی بودن، حسن بن فضّال مورد حمله قرار گرفته ؛ باید بگوئیم که فساد مذهب مانع وثوق به راوی نیست، مخصوصاً اگر راوی فطحی هم باشد ؛ زیرا طبق گفته مامقانی، درتنقیح المقال ( ج 1 ، ص 19 )، فطحیّه از همه مذاهب به شیعه نزدیکترند، زیرا به امامت همه ائمّه شیعه معتقدند، فقط «عبداللَّه افطح» را بین امام صادق و امام کاظم علیهما السلام امام می دانند، با توجّه به اینکه عبداللَّه هفتاد روز بعد از مرگ پدر، بیشتر زنده نماند .

بنابراین در مسائل فقهی و فروع، در ظرف این مدّت هیچ مطلبی از او نقل نکرده اند و فطحیّه در تمام مسائل و فروع از دوازده امام شیعه تبعیّت می کنند و به همین جهت لعن و توبیخهایی که نسبت به واقفیّه صادر شده ، نسبت به فطحیّه دیده نشده است .

و امّا اگر بی اعتباری حسن

بن فضّال را مستند به صفات شخصی وی می دانند، اینجا باید به کتب رجالیّه مراجعه کرد تا حقیقت کشف گردد. مرحوم مامقانی، درتنقیح المقال (ج 1،ص 297-299)، به تفصیل، درباره حسن بن فضّال سخن گفته و پس از نقل عبارات رجالیین در مدح او، در تنبیه چهارم چنین می گوید : « انّه قد ظهر ممّا بیناه و اوضحناه کثره الاشتباهات الصادره من أصحابنا فی الکتب الفقهیّه و الرجالیّه فی حقّ الرجل، فمنها قول ابن إدریس ان الحسن بن فضّال فطحی المذهب کافر ملعون و بنو فضّال کلّهم فطحیّه و الحسن رأسهم فی الضلال، انتهی؛ و قد حکی عن صاحب المدارک النطق بذلک فی موضع من کتابه و هو کما تری اشتباه عظیم بل ظلم جسیم وکیف یمکن تکفیر من سمعت من الشیخ و النجاشی و الکشی و ابن شهر آشوب وابن طاووس و العلّامه و ابن داود و غیرهم المدائح العظیمه المزبوره فی حقّه ».

ترجمه : از آنچه گفتیم، معلوم شد و آشکار گردید اشتباهات زیادی که از اصحاب ما در کتب فقهی و رجالی صادر شده در حقّ این مرد ( حسن بن فضّال ) ؛ یکی از آن اشتباهات، گفتار ابن ادریس است ( که گفته : ) حسن بن فضّال فطحی مذهب و کافر و ملعون است و همه بنی فضّال فطحی هستند و حسن در گمراهی در رأس آنان قرار گرفته است ( در اینجا گفتار ابن ادریس تمام می شود)؛ واز صاحب مدارک نیز، درقسمتی از کتابش، همین تعبیر حکایت شده و این، همچنان که می بینی، اشتباهی بزرگ، بلکه ظلمی عظیم است .

چگونه ممکن است نسبت کفر، به کسی داد که مدائح زیادی را

در حقّ او کرده اند، همان طور که شنیده ای از شیخ، نجاشی، کشی، ابن شهر آشوب، ابن طاووس، علّامه، ابن داود و غیر اینها .

307) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 125 ، حدیث 2 ، باب 36 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 56 .

308) روضه کافی : ج 8 ، ص 63 ، حدیث 21 .

309) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 126 ، حدیث 3 ، باب 36 .

310) بعضی به سند این حدیث، ایراد و خرده گرفته و گفته اند که : راوی این حدیث علیّ بن الحسن بن فضّال است و او فطحی است .

ولی در جواب باید گفت : این خرده گیریها در اثر بی اطّلاعی از علم رجال است .

زیرا فطحی و فاسد المذهب بودن مضر به وثاقت راوی نیست .

زیرا ممکن است کسی فاسد المذهب باشد ولی به اتّفاق علمای رجال مورد وثوق در نقل روایات باشد .

همچنان که نجاشی، آن رجالی معروف، درباره وثاقت علی بن فضّال در کتاب خود ( رجال نجاشی : ص 181 )، می گوید :

« علی بن الحسن بن علی بن فضّال بن عمر بن ایمن مولی عکرمه بن ربعی الفیاض ابوالحسن، کان فقیه أصحابنا بالکوفه و وجههم و ثقتهم و عارفهم بالحدیث و المسموع قوله فیه . سمع منه شیئا کثیراً . و لم یعثر له علی زله فیه و لا مایشینه . و قلّ ما روی عن ضعیف . و کان فطحیّا ، و لم یرو عن أبیه شیئا .

وقال: کنت اقابله وسنّی ثمان عشرهسنه بکتبه ولاافهم ادراک الروایات ولااستحلّ ان ارویهاعنه».

ترجمه : علی بن فضّال، مولای عکرمه، فقیه شیعه در کوفه و مورد توجّه و

وثوق و دانای به حدیث شیعه بود و گفتار او در حدیث پذیرفته می شد؛ و (عکرمه) از او مطالب زیادی شنیده بود و حتّی یک لغزش در حدیث از او ندیده و نه چیزی که سبب بی اعتباری او بشود، و کم اتّفاق می افتاد که از راوی ضعیفی روایت کند، و فطحی بود ؛ از پدرش چیزی روایت نمی کرد و می گفت : من در سنّ هجده سالگی کتابهای پدرم را با خود وی مقابله می کرده وآن وقت هنوز معنی روایت را نمی فهمیدم (و بدین جهت) حلال نمی دانم روایات را از او ( پدرم ) روایت کنم .

و عجب است از شهرستانی ، که در کتاب « ملل و نحل » چاپ مصر ، تحقیق محمّد سیّد گیلانی ( که به گفته علّامه امینی - در الغدیر : ج 3 ، ص 142 - دروغهای فراوان و نسبتهای نادرستی را در این کتاب آورده و به این جهت اعتبار ندارد )، در جلد اوّل صفحه 170، به علی بن فضّال نسبت می دهد که وی قائل به امامت جعفر کذّاب بوده، در حالی که طبق گفته مامقانی در تنقیح المقال ( ج 2 ، ص 279 ) اصلاً علی بن فضّال، زمان جعفر را درک نکرده، زیرا علی بن فضّال سال 224 از دنیا رفته، وآن سال هنوز جعفر کذّاب متولّد نشده بود، زیرا پدر جعفر (حضرت امام هادی علیه السلام) در آن وقت دوازده ساله بود ؛ زیرا ولادت آن حضرت سال 212 هجری بود و زمانی که جعفر ادّعای امامت کرد، سال 260 هجری بود ؛ یعنی درست 36 سال بعد از وفات علی بن فضّال، پس

چگونه به امامت وی قائل شده است ؟!

311) فی بعض النسخ : [ علی الکفاف و السعه ].

312) اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 4 ؛ تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 128 ، حدیث 2 ، باب 37 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 56 .

313) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 126 ، حدیث 5 ، باب 36 .

314) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 360 ، حدیث 12 ، باب 1 .

315) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 61 ، حدیث 50 .

316) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 63 ، حدیث 63 .

317) مستدرک الوسائل : ج 7 ، ص 289 ، حدیث 7 ، باب 1 ، من أبواب قسمه الخمس .

318) دعائم الإسلام : ج 1 ، ص 386 .

319) کتاب سلیم بن قیس : ج 2 ، ص 722 ، حدیث 18 .

320) تفسیر عیّاشی : ج 2 ، ص 63 ؛ بحار الانوار : ج 93 ، ص 201 ، حدیث 16 ؛ تفسیر برهان : ج 2 ، ص 88 ؛ وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 362 ، حدیث 19 .

321) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 128 ، حدیث 1 ، باب 37 ؛ استبصار : ج 2 ، ص 56 ، حدیث 2 ، باب 31 .

322) عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 1 ، ص 237 ، باب 23 ، فی الفرق بین العتره و الاُمه .

323) قبلاً ترجمه و مدارک این حدیث ذکر شد .

324) الحدائق الناضره، محقّق

بحرانی : ج 12 ، ص 377 .

325) عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 2 ، ص 237 ، حدیث 1 ، باب 59 .

326) همان مدرک : ص 238 .

327) حاشیه درّ المنثور : ج 2 ، ص 164 .

328) الاتقان : ج 2 ، ص 189 .

329) همان مدرک .

330) درّ المنثور : ج 6 ، ص 423 .

331) التّفسیر و المفسّرون : ج 1 ، ص 82 .

332) تحف العقول : ص 341 .

333) هدایه الطالب، در شرح مکاسب مرحوم شیخ انصاری : ص 2 .

334) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 134 ، حدیث 10 ، باب 38 .

335) حشر / آیه 6 : « وَ مَآ أَفَآءَ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَآ أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لَا رِکَابٍ ... ».

336) حشر / آیه 7 .

337) برای روشن شدن این معنی به کتاب مسالک الأفهام ( ج 2 ، ص 94 ) مراجعه فرمائید .

338) زبده المقال، تقریرات خمس آیه اللَّه بروجردی رحمه الله : ص 7 .

339) اصول کافی : ج 1 ، ص 538 ، کتاب الحجّه ، باب الفی ء و الأنفال ... .

340) اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 1 .

از 341 تا 490

341) اصول کافی : ج 1 ، ص 539 ، حدیث 4 .

342) مجمع البیان : ج 4 ، ص 543 .

343) مجمع البیان : ج 4 ، ص 544 .

344) مجمع البیان : ج 9 ، ص 261 .

345) مجمع البیان : ج 9 ، ص 261 .

346) مصباح الفقیه : ج 3 ، ص 145 ،

کتاب الخمس .

347) و از آنچه در تفسیر آیه آمده، چشم پوشیده است .

348) ریاض المسائل، سیّد علی طباطبائی : ج 1 ، ص 296 .

349) مدارک الأحکام، سیّد محمّد عاملی : ج 5 ، ص 400 .

350) الحدائق الناضره، محقّق بحرانی : ج 12 ، ص 388 .

351) همان مدرک : ص 389 .

352) أنفال / آیه 41 .

353) متشابهات القرآن و مختلفه : ج 2 ، ص 175 .

354) مصباح الفقیه : ج 3 ، ص 144 ، کتاب الخمس .

355) الحدائق الناضره : ج 12 ، ص 386 و 387 .

356) الحدائق الناضره ج 12 ، ص 387 .

357) الحدائق الناضره : ج 12، ص 388 .

358) ذخیره المعاد : ص 487 .

359) ذخیره المعاد : ص 488 .

360) در شرح حدیث عیون أخبار الرّضا علیه السلام، باب 45 ، فی الفرق بین العتره و الاُمه .

361) لوامع صاحبقرانی : ج 5 ، ص 586 .

362) ریاض المسائل : ج 1 ، ص 296 .

363) شوری / آیه 23 .

364) سبأ / آیه 47 .

365) ق / آیه 33 .

366) حجرات / آیه 14 .

367) أعراف / آیه 179 .

368) حجّ / آیه 32 .

369) زمر / آیه 54 .

370) حدید / آیه 7 .

371) توبه / آیه 122 .

372) بقره / آیه 282 .

373) بقره / آیه 194 .

374) أحزاب / آیه 10 .

375) اسفار : ج 3 ، ص 76 .

376) اصول کافی : ج 2 ، ص 188 ، حدیث 1 .

377) مفردات غریب القرآن : ص 491 .

378) مجمع البیان : ج 2 ، ص 403 .

379) کشّاف

: ج 4 ، ص 219 .

380) مجمع البیان : ج 9 ، ص 20 .

381) غرائب القرآن : ج 25 ، ص 16 .

382) تفسیرخازِن: جزء 4، ص 90 ؛ تفسیرقرطبی: جزء 16، ص 1؛ فتح القدیر: جزء 4، ص 510.

383) قضیّه حملیّه به اعتبار کیفیّت موضوع به سه قسم تقسیم می شود : 1 - خارجیّه 2 - ذهنیّه 3 - حقیقیّه ؛ هر گاه افرادی که وجود خارجی یافته اند موضوع باشد آن را قضیّه خارجیّه خوانند و هر گاه افراد ذهنیّه ماهیّتی، موضوع قرار داده شود آن را قضیّه ذهنیّه خوانند و هر گاه در قضیّه ای خصوص افراد خارجیّه یا ذهنیّه موضوع نباشد، بلکه حکم بر افراد واقعیّه بار شده باشد (خواه آن افراد قبلاً موجود شده باشند یاپس ازاین موجود شدند) آن قضیّه به نام قضیّه حقیقیّه خوانده می شود.

384) مائده / آیه 96 .

385) نساء / آیه 59 .

386) علّامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر ( ج 2 ، ص 307 ) مدارک این حدیث را از کتب عامّه به شرح زیر نگاشته اند :

1 - محبّ الدّین طبری در کتاب ذخائرالعقبی : ص 25 .

2 - زمخشری در کتاب کشّاف : ج 2 ، ص 339 .

3 - حمویی در کتاب الفراید .

4 - نیشابوری در تفسیر خود، ذیل آیه شریفه .

5 - ابن طلحه شافعی در کتاب مطالب السئول : ص 8 .

6 - رازی در تفسیر خود، ذیل آیه شریفه .

7 - ابو السعود در تفسیر خود : ج 7 ، ص 665 .

8 - ابو حیان در تفسیر خود : ج 7 ، ص 516 .

9 - نسفی در تفسیر خود : ج

4 ، ص 99 .

10 - حافظ هیثمی در کتاب المجمع : ج 9 ، ص 168 .

11 - ابن صباغ مالکی در کتاب الفصول المهمه : ص 12 .

12 - حافظ گنجی در کتاب الکفایه : ص 31 .

13 - قسطلانی در کتاب المواهب .

14 - زرقانی در کتاب شرح المواهب : ج 7 ، ص 3 و 21 .

15 - ابن حجر در کتاب الصواعق : ص 101 و 135 .

16 - سیوطی در کتاب الاتحاف : ص 239 .

17 - شبلنجی در کتاب نور الأبصار : ص 112 .

18 - و صبان در کتاب الاسعاف .

387) أنوار النعمانیّه : ج 3 ، ص 162 .

388) الشموس الطالعه، فی شرح زیاره الجامعه : ص 506 .

389) مریم / آیه 96 .

390) روم / آیه 21 .

391) منهاج السنه : ج 4 ، ص 26 .

392) تصحیح الاعتقاد : ص 67 .

393) مجمع البیان : ج 9 ، ص 28 .

394) ارشاد، شیخ مفید : ص 192 .

395) أمالی، شیخ مفید : ص 151 ، حدیث 2 ، مجلس 19 .

396) نساء / آیه 54 .

397) عقد الفرید : ج 1 ، ص 157 .

398) أنساب الخیل : صفحه 12 به بعد .

399) فقه اللغه : ص 52 ، الفصل الثّانی و العشرون من الباب السابع عشر .

400) فلاحت، دکتر تقی بهرامی : ص 47 .

401) فلاحت : ص 56 .

402) فلاحت : ص 73 .

403) مجموعه ورام : ج 2 ، ص 286 .

404) مریم / آیه 28 .

405) ابراهیم / آیات 24 و 25 .

406) اصول کافی : ج 1 ، ص

428 ، حدیث 80 .

407) نوح / آیات 26 و 27 .

408) المستطرف : ج 2 ، ص 18 .

409) تتمه المنتهی : ص 17 .

410) اعیان الشیعه : ج 7 ، ص 429 ، چاپ بیروت، طبع 1403 .

411) غرر الحکم : ج 1 ، ص 379 ، شماره 52 .

412) غرر الحکم : ج 1 ، ص 327 ، شماره 191 .

413) بحار الانوار : ج 96 ، ص 234 ، حدیث 15 .

414) کودک فلسفی : ج 1 ، ص 59 .

415) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 186 ، خطبه 96 .

416) نهج البلاغه : ج 2 ، ص 195 ، کلام 214 .

417) نهج البلاغه : ج 1 ، ص 185 ، خطبه 94 .

418) اصول کافی : ج 1 ، ص 444 ، حدیث 17 .

419) ]() من لایحضره الفقیه : ج 4 ، ص 414 ، حدیث 5901 .

420) بحارالانوار : ج 53 ، ص 352 ، حدیث 36 .

421) بحارالانوار : ج 15 ، ص 7 ، حدیث 7 ؛ و ج 31 ، ص 34 ، حدیث 32 .

422) اصول کافی : ج 1 ، ص 444 ، حدیث 17 .

423) کنز العمال : ج 11 ، ص 428 ، حدیث 32010 .

424) طبقات، ابن سعد : ج 1 ، ص 33 .

425) کنز العمال : ج 11 ، ص 435 ، حدیث 32044 .

426) فضائل الخمسه، فیروزآبادی : ج 1 ، از صفحه 5 به بعد .

427) سیره حلبیّه : ج 1 ، ص 30 ؛ درّ المنثور : ج 5 ، ص 98

؛ سیره دحلان : ج 1 ، ص 18 .

428) ذخائر العقبی : ص 10 ؛ و صحیح مسلم و سنن ترمذی، مختصراً .

429) تهذیب، ابن عساکر : ج 1 ، ص 346 .

430) تهذیب : ص 349 .

431) الجامع الصغیر : ج 1 ، ص 261 .

432) طور / آیه 21 .

433) تفسیر نور الثقلین : ج 5 ، ص 139 ، حدیث 22 .

434) درّ المنثور : ج 6 ، ص 119 .

435) همان مدرک .

436) درّ المنثور : ج 6 ، ص 119 .

437) رعد / آیه 23 .

438) درّ المنثور : ج 4 ، ص 57 .

439) عوالم فاطمه علیها السلام : ص 308 ، حدیث 1 .

440) مستدرک الحاکم : ج 3 ، ص 152 .

441) الغدیر : ج 2 ، ص 61 ؛ و ج 3 ، ص 175 .

442) کهف / آیه 82 .

443) تفسیر نور الثقلین : ج 3 ، ص 289 ، حدیث 188 .

444) بحار الانوار : ج 64 ، ص 236، حدیث 1، باب أنّ اللَّه یحفظ بصلاح الرجل أولاده و جیرانه.

445) بحار الانوار : ج 64 ، ص 236، حدیث 4 .

446) کشّاف : ج 4 ، ص 411 ، ذیل تفسیر آیه 21 سوره طور .

447) درّ المنثور : ج 4 ، ص 235 .

448) همان مدرک .

449) مستدرک الحاکم : ج 2 ، ص 369 .

450) تکاثر / آیات 1 و 2 .

451) در کتاب : « اسلام و عقائد و آراء بشری » به تفصیل ذکر شده است .

452) حجرات / آیه 13 .

453) سفینه البحار : ج 2 ،

ص 613 .

454) اصول کافی : ج 2 ، ص 328 ، حدیث 3 ، باب الفخر و الکبر .

455) اصول کافی : ج 2 ، 394 .

456) توبه / آیه 19 .

457) الفضائل، جبرئیل بن شاذان القمی : ص 145 .

458) بحار الانوار : ج 36 ، صفحات 1، 68 و 93 .

459) مناقب آل أبی طالب : ج 2 ، ص 20 .

460) کتاب سلیم بن قیس : ج 2 ، ص 809 ، حدیث 34 .

461) بحار الانوار : ج 38 ، ص 78 .

462) بحار الانوار : ج 8 ، ص 360 ، طبع قدیم .

463) بحار الانوار : ج 33 ، ص 38 ؛ الجنه العاصمه : ص 70 .

464) مجمع النورین، مرندی: ص 192 ؛ حلیه الابرار، سیدهاشم بحرانی: ج 1، از صفحه 285 به بعد.

465) بحار الانوار : ج 33 ، ص 63 ، حدیث 32 .

466) بحار الانوار : ج 40 ، ص 93 و 103 .

467) بحار الانوار : ج 16 ، ص 364 ، حدیث 68 .

468) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 510 .

469) به کتاب : « الکنی و الالقاب : ج 2 ، ص 191 » مراجعه شود .

470) نساء / آیه 36 .

471) حدید / آیه 23 ؛ و لقمان / آیه 18 .

472) حدید / آیه 20 .

473) ذخائر العقبی : ص 6 .

474) بحار الانوار : ج 63 ، ص 289 ، حدیث 23 ؛ أمالی، شیخ طوسی : ج 1 ، ص 146 .

475) جامع السعادات : ج 1 ، ص 364 ؛ و بحار الانوار

: ج 22 ، ص 131 ، حدیث 110 .

476) بحار الانوار : ج 37 ، ص 55 ، حدیث 4 ؛ و ج 63 ، ص 291 ، حدیث 29 .

477) نهج البلاغه : ج 4 ، ص 104 ، شماره 453 ، کلمات قصار .

478) نهج البلاغه : ج 2 ، ص 138 ، خطبه 192 .

479) بحار الانوار : ج 73 ، ص 229 .

480) ذخائر العقبی : ص 6 .

481) احزاب / آیه 32 .

482) احزاب / آیات 30 و 31 .

483) احزاب / آیه 6 .

484) فرقان / آیه 54 .

485) تفسیر نور الثقلین : ج 4 ، ص 24 ، حدیث 79 .

486) طور / آیه 21 .

487) توبه / آیه 100 .

488) ابراهیم / آیه 36 .

489) آل عمران / آیه 68 .

490) بقره / آیه 249 .

از 491 تا آخر

491) نهج البلاغه : ج 4 ، ص 21 ، کلام 96 .

492) تفسیر نور الثقلین : ج 2 ، ص 548 ، حدیث 103 .

493) سفینه البحار : ج 2 ، ص 363 .

494) سفینه البحار : ج 2 ، ص 364 .

495) مناقب ابن مغازنی : ص 221 .

496) تاریخ دمشق، ابن عساکر : ص 79 .

497) تفسیر فرات کوفی : ص 171 ، حدیث 219 ، من سوره التوبه .

498) الاختصاص : ص 222 .

499) الاختصاص : ص 341 .

500) بحار الانوار : ج 44 ، ص 197 ، حدیث 6 .

501) بحار الانوار : ج 23 ، ص 313 ، حدیث 20 .

502) بحار الانوار : ج 49 ، ص 92 ، حدیث 101

.

503) بحار الانوار : ج 71 ، ص 266 ، حدیث 178 .

504) بحار الانوار : ج 68 ، ص 172 ، حدیث 14 .

505) بحار الانوار : ج 68 ، ص 172 ، حدیث 13 .

506) بحار الانوار : ج 71 ، ص 321 ، حدیث 18 .

507) بحار الانوار : ج 89 ، ص 231 ، حدیث 28 .

508) بحار الانوار : ج 63 ، ص 72 ، ح 24 ؛ و ج 71 ، ص 311 ، ح 1 ؛ و ج 1 ، ص 152 ، ح 30 .

509) بحار الانوار : ج 74 ، ص 151 .

510) بحار الانوار : ج 64 ، ص 387 ، حدیث 35 ؛ و ج 68 ، ص 284 ، حدیث 2 .

511) بحار الانوار : ج 68 ، ص 66 ، حدیث 5 .

512) بحار الانوار : ج 71 ، ص 288 ، حدیث 2 .

513) بحار الانوار : ج 2 ، ص 79 ، حدیث 72 .

514) بحار الانوار : ج 75 ، ص 93 ، حدیث 45 .

515) عن خالد بن سدیر أخی حنان بن سدیر قال : سألت أبا عبداللَّه علیه السلام عن رجل شق ثوبه علی أبیه أو علی امّه أو علی أخیه أو علی قریب له ؟ فقال : لابأس بشقّ الجیوب ، قد شقّ موسی بن عمران علی أخیه هارون ، و لایشقّ الوالد علی ولده، و لا زوج علی امرأته، و تشقّ المرأه علی زوجها و إذا شقّ زوج علی امرأته أو والد علی ولده فکفارته حنث یمین ، فإذا خدشت المرأه و جزّت شعرها أو نتفته ففی

جزّ الشعر عتق رقبه أو صیام شهرین متتابعین أو إطعام ستّین مسکینا ، و فی الخدش إذا أدمیت ، و فی النتف کفّاره حنث یمین ، و لاشی ء فی اللطم علی الخدود سوی الاستغفار و التوبه، و لقد شققن الجیوب و لطمن الخدود الفاطمیات علی الحسین بن علی علیهما السلام، و علی مثله تلطم الخدود و تشق الجیوب . ( وسائل الشیعه : ج 15 ، ص 583 ، حدیث 1 ، کتاب الایلاء و الکفارات ، باب 31 ).

ترجمه : خالد بن سدیر، برادر حنّان بن سدیر، گفت : از امام صادق علیه السلام پرسیدم از مردی که گریبانش را برای (مرگِ) پدرش یا برای (مرگ) مادرش یا برای (مرگ) برادرش یا برای (مرگ) یکی از خویشانش درید ؟ حضرت فرمود : گریبان چاک زدن اشکالی ندارد، موسی بن عمران برای (مرگ) برادرش هارون گریبان خود را چاک زد، ولی نباید پدر برای (مرگ) فرزند، و نه شوهر برای (مرگ) زن، گریبان چاک بزند، و زن می تواند برای (مرگ) شوهر گریبان چاک بزند واگر مرد برای زنش و پدر برای فرزندش، گریبان چاک زد، کفّاره آن کفّاره شکستن قسم است ؛ واگر زن ( پوست خود را ) خراش داد یا موی خود را چید یا کَند ، باید یا یک بنده آزاد کند یا دو ماه پشت سرِ هم روزه بگیرد، یا شصت مسکین اطعام کند ؛ و در خراش دادن اگر خون افتاد و در کندن مو ، کفّاره شکستن قسم است .

و برای به صورت زدن، کفّاره ای جز توبه و استغفار نیست .

و فاطمیات گریبان چاک زدند و به صورت زدند

برای شهادت حسین بن علی علیهما السلام .

و برای مثل امام حسین علیه السلام باید به صورت زد و گریبان چاک زد .

516) بحار الانوار : ج 68 ، ص 395 ، حدیث 14 .

517) فروع کافی : ج 4 ، ص 286 ، حدیث 47021 .

518) هود / آیات 45 و 46 .

519) تفسیر نور الثقلین : ج 2 ، ص 369 ، حدیث 141 ؛ عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 2 ، ص 74 ، حدیث 3 ، باب 32 ؛ معانی الاخبار : ص 105 ، حدیث 1 .

520) دیوان أمیرالمؤمنین امام علی علیه السلام، ترجمه مصطفی زمانی : ص 69 ، حرف الباء .

521) دیوان أمیرالمؤمنین امام علی علیه السلام : ص 66 .

522) تحریم / آیه 10 .

523) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 471 .

524) اصول کافی : ج 1 ، ص 377 .

525) میزان الحکمه : ج 10 ، ص 628 .

526) نفس الرّحمان فی فضائل سلمان : ص 521 ، باب 12 .

527) توبه / آیه 84 .

528) کهف / آیه 82 .

529) رسائل ابن عابدین : ص 5 .

530) مؤمنون / آیه 101 .

531) فضائل السّادات : ص 438 ، سند 16 .

532) من لایحضره الفقیه : ج 4 ، ص 191 ، حدیث 5433 ، باب رسم الوصیه .

533) عیون أخبار الرّضا علیه السلام : ج 2 ، ص 51 .

534) سبا / آیه 28 .

535) احزاب / آیه 40 .

536) آل عمران / آیه 85 .

537) آل عمران / آیه 185 .

538) زمر / آیه 30 .

539) انشراح /

آیه 4 .

540) حجر / آیه 9 .

541) فاطمه بهجه قلب المصطفی : ص 346 .

542) الدرجات الرّفیعه : ص 80 .

543) مشابه این تعبیر را نیز در صفحه 83 آورده است .

544) تفسیر نور الثقلین : ج 3 ، ص 289 ، حدیث 189 .

545) نهج البلاغه : ج 4 ، ص 63 ، شماره 264 ، کلمات قصار .

546) اصول کافی : ج 1 ، ص 367 ، حدیث 19 .

547) کشّاف : ج 2 ، ص 742 ؛ تفسیر کبیر : ج 21 ، ص 162 .

548) بحار الانوار : ج 7 ، ص 238 ، حدیث 2 .

549) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 291 ، فی باب امامه علی بن الحسین علیهما السلام .

550) العمده، ابن بطریق ( المتوفّی سنه 600 ) : ص 156 .

551) همان مدرک .

552) الجامع الصغیر : ج 2 ، صفحات 169، 242 و 336 .

جلد دوّم

فصل سیزدهم

احادیثِ وجوبِ خمس، در ارباح مکاسب

مرحوم شیخ حرّ عاملی در کتاب « وسائل » ، در باب وجوب خمس در ارباح مکاسب و تجارات و زراعات و صناعات ، احادیثی را جمع آوری نموده ، که ده حدیث می باشد ، و اینک به تحلیل آنها می پردازیم . بعنوان مقدمه لازم است در اینجا یک بحث اساسی و اصولی مطرح شود و سپس اخبار مربوطه ، به دقّت بررسی گردد .

آیا نقد و بررسی سلسله سند در روایات ضرورت دارد ؟

و آیا تنها راه شناختِ صحّت و اعتبار احادیث، رسیدگی به سند آنها است ؟ جواب : گروهی از فقهاء و دانشمندان از زمان علّامه حلّی و استاد بزرگوارش سیّد بن طاووس ، حدیث را به چهار نوع تقسیم کرده اند : صحیح ، حسن ، موثّق و ضعیف . به این ترتیب که اگر تمام سلسله سندِ حدیث ، امامی و موثّق باشند، حدیث را صحیح می نامند . و اگر همه سلسله سند یا بعضی از آنها امامی و ممدوح اند ولی توثیق نشده اند، آن را حسن می نامند . و اگر همه یا بعضی آنها امامی نباشند ولی توثیق شده باشند ، آن را موثّق نامند والّا حدیث ضعیف خوانده می شود . و سه قسم اوّل را معتبر می نامند و عمل به آنها را جایز می شمارند . و عمل به حدیث ضعیف را جایز نمی دانند . مرحوم آیه اللَّه العظمی خوئی در کتاب « معجم رجال الحدیث » می فرمایند : « ان کلّ خبر عن معصوم لا یکون حجّه ، و إنّما الحجّه هو خصوص خبر الثقه أو الحسن . و من الظاهر أن تشخیص ذلک لا یکون إلّا بمراجعه علم الرجال و معرفه أحوالهم و تمییز الثقه و الحسن عن

الضعیف » (1). ترجمه : هر خبری که از معصوم، نقل شود، حجّت نیست، تنها خصوص خبر ثقه یا حسن حجّت است . و از چیزهایی که روشن است ، این است که این چیزها تشخیص داده نمی شود مگر به مراجعه به علم رجال و شناخت حالات آنان و جدا کردن ثقه یا حسن از ضعیف . این گروه قائلند هر حدیثی را که در کتب متداوله حدیث مشاهده می کنیم ، باید سند آن را به طور کامل بررسی کنیم و اگر معتبر باشد، استناد و عمل به آن جایز والّا مردود است . و تنها راه شناخت حدیث معتبر، نقد وبررسی در اسناد آن است . و شیخ بهائی قدس سره در « مشرق الشّمسین » می فرماید : « و أوّل من سلک هذا الطّریق من علمائنا المتأخّرین شیخنا العلّامه جمال الحقّ والدّین الحسن بن المطهّر الحلّی - قدّس اللَّه روحه - » (2). ترجمه : اوّلین کسی که از میان علماء متأخّرین این راه را پیمود ، مرحوم علّامه حلّی است . و گروه دیگری بر این باورند که حدیث تنها بر دو نوع تقسیم می شود : صحیح و ضعیف .

اگر قرائن خارجیّه موجب وثوق و اطمینان به صدور شود ، آن را صحیح و الّا ضعیف و غیر قابل استناد می دانند . مرحوم شیخ بهائی قدس سره می فرماید : « تبصره : قد استقرّ اصطلاح المتأخّرین من علمائنا - رضی اللَّه عنهم - علی تنویع الحدیث المعتبر - و لو فی الجمله - إلی الأنواع الثلاثه المشهوره . أعنی : الصحیح ، والحسن ، و الموثّق . بأنّه ان کان جمیع سلسله

سنده إمامیّین ممدوحین بالتّوثیق، فصحیح، أو إمامیین ممدوحین بدونه کلاً أو بعضاً مع توثیق الکلّ فموثّق . و هذا الإصطلاح لم یکن معروفاً بین قدمائنا - قدّس اللَّه أرواحهم - کما هو ظاهر لمن مارس کلامهم . بل کان المتعارف بینهم إطلاق الصحیح علی کلّ حدیث اعتضد بما یقتضی إعتمادهم علیه، أو اقترن بما یوجب الوثوق به و الرّکون إلیه و ذلک أُمور ... » (3). و نظیر این مطالب را نیز مرحوم فیض قدس سره در مقدّمه « وافی » (4) آورده است . مرحوم شیخ انصاری در بحث حجیّه خبر واحد، ذیل استناد به آیه نبأ می فرمایند : « و علی ما ذکر فیثبت من آیه النبأ ، منطوقاً و مفهوماً ، حجّیه الأقسام الأربعه للخبر الصحیح و الحسن و الموثّق و الضعیف المحفوف بقرینه ظنّیه .

ولکن فیه من الاشکال ما لا یخفی لأنّ التبیّن ظاهر فی العلمیّ ... . نعم یمکن دعوی صدقه علی الاطمینان الخارج عن التحیّر و التزلزل بحیث لا یعدّ فی العرف العمل به تعریضاً للوقوع فی الندم . فحینئذٍ لا یبعد إنجبار خبر الفاسق به » (5). مرحوم فیض در کتاب « وافی » می فرماید : « و قد جری صاحبا کتابی ( الکافی و الفقیه ) علی متعارف المتقدّمین فی اطلاق الصّحیح علی ما یرکن إلیه و یعتمد علیه ، فحکما بصحه جمیع ما أورداه فی کتابیهما من الأحادیث، و إن لم یکن کثیر منه صحیحاً علی مصطلح المتأخّرین . قال صاحب الکافی فی أول کتابه فی جواب من التمس عنه التصنیف : و قلت انّک تحبّ أن یکون عندک کتاب کاف یجمع من جمیع فنون علوم

الدّین، ما یکتفی به المتعلّم و یرجع إلیه المسترشد و یأخذ منه من یرید علم الدّین ، و العمل بالآثار الصّحیحه عن الصادقین علیهم السلام والسنن القائمه الّتی علیها العمل، و بها یؤدّی فرض اللَّه و سنه نبیّه صلی الله علیه وآله إلی أن قال : و قد یسّر اللَّه و له الحمد تألیف ما سألت ، و أرجو أن یکون بحیث توخّیت . و قال صاحب (الفقیه) فی أوّله : إنّی لم أقصد فیه قصد المصنفین فی إیراد جمیع ما رووه، بل قصدت إلی إیراد ما أفتی به و أحکم بصحّته و أعتقد فیه أنّه حجّه فیما بینی و بین ربّی ، تقدّس ذکره . و جمیع ما فیه مستخرج من کتب مشهوره علیها المعوّل و إلیها المرجع . و قال صاحب ( التهذیب ) فی کتاب العدّه : انّ ما أورده فی کتابی الأخبار انّما اخذه من الاُصول المعتمده علیها » (6). و مرحوم حاجی نوری می فرماید : « و کتاب الکافی بینها ( الکتب الأربعه ) کالشّمس بین نجوم السّماء و امتاز عنها بأمور . إذا تأمّل فیها المنصف یستغنی عن ملاحظه حال آحاد رجال سند الأحادیث المودعه فیه و تورثه الوثوق و یحصل له الإطمینان بصدورها و ثبوتها و صحّتها بالمعنی المعروف عند الأقدمین » (7). مرحوم شیخ انصاری در کتاب « فرائد »، در بحث ظنّ می فرماید : « هذا تمام الکلام فی الأدلّه الّتی أقاموها علی حجّیه الخبر . و قد علمت دلاله بعضها و عدم دلاله البعض الآخر . والإنصاف أنّ الدالّ منها لم یدلّ إلّا علی وجوب العمل بما یفید الوثوق و الاطمینان بمؤدّاه، و هو الّذی فسّر به

الصحیح فی مصطلح القدماء . والمعیار فیه أن یکون احتمال مخالفته للواقع بعیداً بحیث لا یعتنی به العقلاء و لایکون عندهم موجباً للتحیّر و التردّد الّذی لا ینافی حصول مسمی الرجحان » (8). مرحوم فیض در کتاب « وافی » می فرماید : « و علی هذا جری العلّامه و الشهید فی مواضع من کتبهما مع أنّهما الأصل فی الإصطلاح الجدید » (9). آیه اللَّه بروجردی رحمه الله می فرماید : « ( قلت : ) قد أشرنا مراراً إلی أن بناء مثل الکلینی و الشیخ و الصدوق قدس سرهم لم یکن علی ایداع جمیع ما وجدوه فی الجوامع الأوّلیه فی جوامعهم الّتی بأیدینا . و لعلّ المتتبّع فی فقه الشیعه الإمامیّه یعثر علی أکثر من خمسمأه مسأله أفتی فیها المشایخ طرّاً بفتوی یستکشف بسببها وجود النص فیها مع عدم کونه مذکوراً فی جوامعهم الّتی ألفوها لضبط الأحادیث . و یشهد لذلک وجود أخبار کثیره فی جامع مع عدم ذکرها فی جامع آخر . و لعلّ الوجه فی ذلک أن بنائهم لم یکن علی نقل جمیع ما یجدونه فی الجوامع الأوّلیه بل علی نقل خصوص ما کان لهم طریق مسلسل إلی رواتها . و بالجمله - لا ینبغی لأحد أن یرتاب فی أنّ الجوامع الأوّلیه الّتی ألّفها الطبقه السادسه من أصحابنا، کانت مشتمله علی أخبار کثیره لم یودعها المشایخ الثلثه فی الجوامع الاربعه التی بأیدینا . و لا یخفی أنّ المحقّق و العلّامه قدس سرهم أیضاً قد عثرا علی هذه النکته . و لذلک تراهما فی نظائر هذه المسأله یعتمدان علی فتوی الأقدمین و یستکشفان بذلک وجود النصّ » (10).

نگاهی به کتب اربعه و دیگر کتب أخبار

1 - مرحوم سیّد مرتضی ( متوفّای

436 ) در کتاب « تبانیات » می فرماید : « إنّ أکثر أخبارنا المرویّه فی کتبنا معلومه مقطوع علی صحّتها، إمّا بالتواتر من طریق الإشاعه و الإذاعه ، أو بأماره و علامه دلّت علی صحّتها ، و صدق رواتها . فهی موجبه للعلم ، مقتضیه للقطع ، و إن وجدناها مودعه فی الکتب بسند مخصوص معیّن من طریق الآحاد » (11). ترجمه : بیشتر اخباری که در کتب ما روایت شده، صحّت آنها قطعی و معلوم است، یا به تواتر از طریق پخش و نشر آنها و یا به واسطه نشانه ها و اماراتی که بر صحّت و راستگویی راویان آنها دلالت دارد . و آن نشانه ها سبب علم و موجب قطع به صدور آنها می شود ، مگر اینکه ما آنها را با سندهای مخصوص و معیّنی ، که از طریق آحاد در کتب به ودیعت نهاده شده، پیدا می کنیم . 2 - شیخ طوسی رحمه الله در کتاب « فهرست » می فرماید : « و أصحاب الاصول ینتحلون المذاهب الفاسده و إن کانت کتبهم معتمده » (12). 3 - صاحب معالم می فرماید : « حکی المحقق رحمه الله عن الشیخ ... ؛ أن قدیم الأصحاب وحدیثهم، إذا طولبوا بصحه ما أفتی به المفتی منهم، عولوا علی المنقول فی أصولهم المعتمده وکتبهم المدوّنه فیسلّم له خصمه منهم الدعوی فی ذلک . و هذه سجیّتهم من زمن النّبی صلی الله علیه وآله إلی زمن الائمّه علیهم السلام . فلو لا أنّ العمل بهذه الأخبار جائز لأنکروه [ الصحابه ] و تبرّؤا من العمل به » (13). ترجمه : مرحوم محقّق رحمه الله از شیخ طوسی نقل می کند که

قدماءِ اصحاب هنگامی که از آنها دلیلی برای صحّت فتوای آنها درخواست می شد، به روایات منقوله در کتب موردِ اعتماد استناد می کردند و طرف نزاع آنها، آن را می پذیرفت واین عادت آنان بود از زمان پیغمبر صلی الله علیه وآله تا زمان ائمّه علیهم السلام . پس اگر عمل به این اخبار جایز نبود، انکار می کردند، و از عمل به آنها بیزاری می جستند . 4 - مرحوم شیخ حسن ، فرزند شهید ثانی ، در کتاب پر ارج « منتقی الجُمان فی الأحادیث الصّحاح و الحسان » چنین می فرماید : « و إذا اُطلقت الصحّه فی کلام من تقدّم، فمرادهم منها الثُّبوت أو الصدق » (14). و همچنین می فرماید : « و توسّعوا فی طرق الرّوایات، و أوردوا فی کتبهم ما اقتضی رأیهم إیراده من غیر التفات إلی التّفرقه بین صحیح الطریق و ضعیفه ، و لا تعرُّضٍ للتمیز بین سلیم الإسناد و سقیمه ، اعتماداً منهم فی الغالب علی القرائن المقتضیه لقبول ما دخل الضعف فی طریقه » (15). ایشان، صحّت در اصطلاح متقدّمین را به این صورت بیان می کنند که : هرگاه در کلام متقدّمین صحّت مطرح شده، منظور آنها ثبوت و صدق مضمون حدیث بوده ؛ و می فرماید : آنان در طریق روایات سخت گیری نمی کردند و در کتابهایشان آنچه رأیشان بود، ذکر می کردند، بدون آنکه توجّهی به این داشته باشند که بین صحیح و ضعیفِ حدیث فرق بگذارند یا بین سند سالم یا ناسالم روایتی، تمییز قائل باشند، زیرا به قرائنی متّکی بودند که موجب می شد خبری که در طریقش ضعفی وجود دارد ، مورد قبول قرار گیرد . 5 - علّامه

محمّد تقی مجلسی رحمه الله در کتاب شریف « روضه المتّقین » می فرماید : « فإنّک إذا تتبعت کتب الرجال وجدت أکثر أصحاب الاصول الاربعمأه غیر مذکور فی شأنهم، تعدیل و لا جرح ، ( اما ) لانّه یکفی فی مدحهم و توثیقهم أنهم أصحاب الاصول ... . و کانت هذه الاصول عند أصحابنا و یعملون علیها مع تقریر الأئمّه الّذین فی أزمنتهم سلام اللَّه علیهم ایاهم علی العمل بها . و کانت الاُصول عند ثقه الإسلام، و رئیس المحدّثین، و شیخ الطائفه و جمعوا منها هذه الکتب الأربعه ...؛ (و أما) لبعد العهد بین أرباب الرجال و بین أصحاب الاُصول » (16). ترجمه : شما هرگاه کتب رجال را بررسی کنید، می بینید که درباره اکثر صاحبان اصول چهارصدگانه جرح یا تعدیلی صورت نگرفته و این، یا بدین جهت است که در مدح و توثیق آنها همین قدر کافی بوده که صاحب اصول بوده اند، که این اصول نزد اصحاب ما ( شیعه ) بوده و به آن عمل می کرده اند و ائمّه ای که با آنها هم زمان بوده اند، شیعه را از عمل به این اصول منع نکرده اند . و این اصول نزد شیخ کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی قدس سرهم بوده و آنها کتب اربعه را از همان اصول گرفته اند ؛ و یا به این جهت است که صاحبان رجال با صاحبان اصول فاصله زمانی زیادی داشته اند . 6 - و علّامه مجلسی رحمه الله ( متوفّای 1111 ) در کتاب « مرآه العقول » می فرماید :

« و الحقّ عندی فیه : أنّ وجود الخبر فی أمثال تلک الأصول المعتبره ممّا یورث جواز العمل

به ، لکن لابدّ من الرجوع إلی الأسانید لترجیح بعضها علی بعض عند التعارض، فإنّ کون جمیعها معتبراً لا ینافی کون بعضها أقوی » (17). ترجمه : حقّ در نظر من ، در مورد جواز عمل به روایات کتب معتبره روایی این است که وجود خبر در امثال این اصولِ معتبره موجب جواز عمل به آن خبر می شود . و رجوع به سندها به خاطر ترجیح بعضی از آنها است بر بعضی دیگر ، آنجا که با هم متعارض باشند، و همه آن اخبار معتبر باشد ، منافاتی ندارد با آن که بعضی از آنها نسبت به بعض دیگر قوی تر باشد . 7 - و نیز آن بزرگوار در « ملاذ الأخیار »، که شرحی بر تهذیب است ، می فرماید : « و الّذی یقوی عندی و أوردت دلائله فی الکتاب الکبیر ، هو أن جمیع الأخبار المورده فی تلک الاصول الاربعه و غیرها من تألیفات الصدوق و البرقی و الصفّار و الحمیری و الشیخ و المفید، و ما تیسّر لنا - بحمد اللَّه - من الاصول المعتبره المذکوره فی کتب الرجال، و قد أدخلت أخبارها فی کتاب البحار کلّها مورد العمل، ... . لکن لابدّ من رعایه أحوال الرجال عند الجمع بین الأخبار و التعارض بینها » (18). ترجمه : آنچه (در مورد عمل به اخبار کتب معتبره) به نظر من قوی است ( در بین اقوال ) و دلائل آن را در کتاب کبیر ( بحار ) ذکر کرده ام، این است که همه اخباری که در کتابهای اصول چهارگانه و غیر اینها از تألیفات صدوق و برقی و صفّار و حمیری و شیخ

مفید و کتب معتبره ای که در کتب رجال نام آنها برده شد و روایات آنها را در کتاب بحار جمع آوری کرده ام، همه آنها مورد عمل است، لکن رعایت احوال رجال نیز لازم است برای جمع بین اخبار و در مورد تعارض بین آنها . 8 - باز آن مرحوم در « اربعین »، در ضمن شرح حدیثی، می فرماید : « کانت الاصول المعتبره الاربعمائه عندهم أظهر من الشمس فی رابعه النهار . فکما إنّا لا نحتاج إلی سند لهذه الاصول الاربعه و إذا أوردنا سنداً فلیس إلّا للتّیمّن والتبرّک و الإقتداء بسنّه السلف . و ربّما لم ینال بذکر سند فیه ضعف أو جهاله لذلک . فکذا هؤلاء الأکابر من المؤلّفین لذلک کانوا یکتفون بذکر سند واحد إلی الکتب المشهوره و إن کان فیه ضعف أو مجهول . و هذا باب واسع شاف نافع ان أتیتها یظهر لک صحّه کثیر من الأخبار الّتی وصفها القوم بالضعف » (19). ترجمه : اصول چهارصدگانه نزد اصحاب ائمّه همچون خورشید در وسط روز بود، و همان طوری که ما نیازی به رسیدگی به سند اصول چهارگانه نداریم و اگر سندی را ذکر می کنیم، صرفاً جهت تیمّن و تبرّک و پیروی از روش گذشتگان است و چه بسا به همین جهت سندی را که در آن ضعف یا جهالتی باشد ، همچنین آن مؤلّفین بزرگوار هم، به ذکر یک سند که منتهی به کتب معتبره شود، اکتفا می کردند اگر چه در آن سند ضعف یا جهالتی بود . و این دری بسیار وسیع و شافی و نافع است که اگر رو به آن کردی، برای تو صحّت بسیاری از

روایاتی که دیگران آنها را به ضعف توصیف کرده اند، آشکار خواهد شد . سپس هفت شاهد برای اثبات صحّت روایات نقل می کند، که قابل توجّه است . 9 - مرحوم شیخ یوسف بحرانی ( متوفّای 1186 ) در « حدائق الناظره » ، بعد از بحث مفصّلی در این زمینه، می فرماید : « قد عرفت ... ؛ أنّ أخبار کتبنا المشهوره محفوفه بالقرائن الدّاله علی صحّتها » (20). ترجمه : دانستی که اخبار کتابهای مشهوره توأم به قرائنی است که بر صحّت آنها دلالت دارد . 10 - و نیز صاحب حدائق، در کتاب « درّهٌ نجفیّه » می فرماید : « و نوّعوا الحدیث إلی الأنواع الأربعه ... . و نحن نقول لنا علی بطلان هذا الاصطلاح و الحکم بصحّه أخبارنا وجوه من الأدلّه الّتی لا یداخلها عیب و لا علّه ... » (21). و هشت دلیل می آورد . 11 - مرحوم شهید ثانی ( متوفّای 966 ) در کتاب « الرّعایه » می فرماید : « و کان قد استقرّ أمر المتقدمین علی أربعمأه مصنف، سمّوها الاصول و کان علیها اعتمادهم ... . و لخصّها جماعه فی کتب خاصه تقریباً علی المتناول و أحسن ما جمع منها الکتاب الکافی لمحمّد بن یعقوب الکلینی و التهذیب للشیخ أبی جعفر الطوسی ، ... ؛ و أمّا الاستبصار ... . فکتاب من لایحضره الفقیه » (22). ترجمه : کار گذشتگان بالاخره بر پایه چهارصد کتاب استوار گردید، که آنها را بنام اصول نام گذاری کردند و تمام اعتمادشان بر آنها بود؛ و گروهی آنها را به خاطر اینکه طالبین زودتر دسترسی پیدا کنند، تلخیص کرده اند . و بهترین کتابهایی

که آن اخبار را جمع کرده است ، کافیِ محمّد بن یعقوب کلینی و تهذیب أبی جعفر طوسی و استبصار و من لایحضره الفقیه می باشد . 12 - مرحوم شیخ بهائی ( متوفّای 1031 ) در کتاب « وجیزه » می فرماید : « جمیع أحادیثنا إلّا ما ندر ینتهی إلی ائمتنا الاثنی عشر سلام اللَّه علیهم أجمعین و هم ینتهون فیها إلی النبی صلی الله علیه وآله ... . وکان قدجمع قدماء محدّثینا - رضی اللَّه عنهم - ماوصل إلیهم من أحادیث أئمّتناعلیهم السلام فی أربعمأه کتاب یسمّی « الاصول » ثمّ تصدّی جماعه من المتأخّرین شکر اللَّه سعیهم لجمع تلک الکتب و ترتیبها تقلیلًا للانتشار و تسهیلًا علی طالبی تلک الاخبار فألّفوا کتباً مبسوطه مبوبه و اصولا مضبوطه مهذّبه مشتمله علی الأسانید المتصله بأصحاب العصمه سلام اللَّه علیهم کالکافی و کتاب من لایحضره الفقیه و التهذیب و الاستبصار ومدینه العلم و الخصال و الامالی و عیون أخبار الرّضا علیه السلام و غیرها » (23). ترجمه : همه اخبار ما ، مگر اندکی از آنها ، همه به ائمّه دوازده گانه ما می رسد واخبار آنها هم به پیغمبرصلی الله علیه وآله می رسد . و محدّثین ما اخباری را که از ائمّه علیهم السلام به دستشان رسیده ، در چهارصد کتاب جمع آوری نموده اند ، که آنها اصول نامیده می شود . سپس جمعی از متأخّرین - که خدایشان از آنان سپاسگذاری کند - عهده دار جمع آوری و ترتیب این کتب شدند، که از پراکندگی آنها کاسته شود و طالبین راحت تر بتوانند از آنان استفاده کنند . و کتابهایی دسته بندی شده، که مشتمل بر سندهایی بود که متّصل به اهل بیتِ

عصمت علیهم السلام می شد، تألیف نمودند . همانند : کافی و من لایحضره الفقیه و تهذیب و استبصار و مدینه العلم و خصال و أمالی و عیون أخبار الرّضا علیه السلام و غیر اینها . 13 - مرحوم شیخ حرّ عاملی ( متوفّای 1104 ) در کتاب « وسائل » می نویسد : « الفائده التاسعه فی ذکر الاستدلال علی صحّه أحادیث الکتب الّتی نقلنا منها هذا الکتاب و أمثالها تفصیلاً » (24). ترجمه : فائده نهم در ذکر استدلال بر صحّت احادیثی است که ما در این کتاب ( وسائل )، و در امثال آن نقل کرده ایم . سپس بیست و دو دلیل بر این مدّعا ذکر می کند . 14 - محقّق کرکی ( متوفّای 940 ) در کتاب « هدایه الابرار » می فرماید : « إنّا لا ندعی صحّه کلّ خبر فی الدنیا کما یتوهّمه کثیر ممن لا یفهم مقاصدنا . بل ندعی بأن الاخبار المنقوله فی کتب أئمه الحدیث الموجوده الآن خصوصاً (الکافی ومن لایحضره الفقیه و ما عمل به الشیخ فی کتبه کلّها ) صحیحه » (25). ترجمه : ما ادّعا نداریم که هرچه از اخبار در دنیا هست ، صحیح است . بلکه ادّعای ما این است که اخبار منقوله در کتب ائمّه حدیث که الآن موجود است، خصوصاً کافی و من لایحضره الفقیه و آنچه شیخ در همه کتبش به آنها عمل کرده، صحیح است . 15 - و مرحوم امین استرآبادی در کتاب « الفوائد المدنیّه » می گوید : « و أقول : من تأمّل فیما ذکره المحقّق الحلّی فی أوایل کتاب المعتبر و فی کتاب الاصول فی مبحث

العمل بخبر الواحد و فی فهرستی الشیخ و النجاشی و فیما ذکره رئیس الطّائفه فی مبحث العمل بخبر الواحد من کتاب العدّه . و ما ذکره فی اخر کتابی الأخبار و غیرها بعین الإعتبار و الإختبار، یقطع بأنّ أحادیث الکتب الاربعه و غیرها من الکتب المتداوله فی زماننا مکتوبه من اصول قدمائنا الّتی کانت مرجعهم فی عقایدهم و أعمالهم . و یقطع بأنّ الطّرق المذکوره فی تلک الکتب إنّما ذکرت لمجرّد التبرّک باتّصال السّند وباتّصال سلسله المخاطبه اللّسانیه إلی مؤلّفی تلک الاصول ولدفع تعییرالعامّه أصحابنا، بأنّ أحادیثهم مأخوذه من اصول قدمائهم، و لیست بمعنعنه » (26). ترجمه : کسی که به گفته های محقّق حلّی در اوائل کتاب « معتبر » و کتاب «اصول» او، در بحث عمل به خبر واحد، وبه گفته های شیخ ونجاشی در فهرستهایشان و به آنچه مرحوم شیخ الطّائفه ( شیخ طوسی ) در مبحث عمل به خبر واحد از کتاب عدّه و آنچه در دو کتاب اخبارش ( تهذیب و استبصار ) و غیر اینها، با دقّت و توجّه بیندیشد ، قطع پیدا می کند که احادیث کتب اربعه ( تهذیب و استبصار ومن لایحضره الفقیه و کافی ) و غیر اینها از کتبی که در زمان ما متداول است ، از اصول قدماء ما گرفته شده ، که آن اصول مأخذ افکار و عقاید و اعمال آنها بوده و قطع پیدا می کند که طرق مذکوره در آن کتب صرفاً به خاطر تیمّن و تبرّک ذکر شده و به جهت اتّصال سند و به خاطر اتّصال سلسله سند، زبان به زبان تا برسد به مؤلّفین آن اصول . و به جهت اینکه عامّه، اصحاب

را سرزنش می کردند که احادیث شیعه از اصول قدمایشان گرفته شده و زبان به زبان نبوده است . 16 - مرحوم فیض ( متوفّای 1091 ) در کتاب « وافی » می فرماید : « کان المتعارف بینهم [ أی القدماء قدس سرهم ] اطلاق الصحیح علی کلّ حدیث اعتضد بما یقتضی الإعتماد علیه و اقترن بما یوجب الوثوق به و الرکون إلیه ... » (27). و نیز می فرماید : « فالأولی الوقوف علی طریقه القدماء » (28).

ترجمه : متعارف بین قدماء این بود که صحیح را بر هر حدیثی اطلاق می کردند که توأم با شواهدی بود که سبب اعتماد بر آن حدیث شده وموجب وثوق واطمینان به آن بود ... . پس بهتر آن است که بر پایه همان طریقه قدماء ایستادگی شود . 17 - مرحوم محقّق سبزواری در کتاب « ذخیره المعاد »، در بحث وجوب وضوء برای مسِّ نوشته های قرآن، در مورد احمد بن محمّد می فرماید : « احمد بن محمّد مشترک است بین دو نفر : احمد بن محمّد بن الحسن بن الولید و احمد بن محمّد بن یحیی، و این دو نفر با اینکه موثّق نیستند، اشکالی در سند ایجاد نمی کند ... » (29). سپس اضافه می کند که : « و الغرض من ذکرهما رعایه اتصال السند و الاعتماد علی الأصل المأخوذ منه فلا یضرّ جهالتهما و عدم ثقتهما . و ما یوجد فی کلام الأصحاب من تصحیح الأخبار الّتی أحدهما أو نظیرهما فی الطریق مبنی علی هذا لا علی التوثیق » (30). 18 - مرحوم محقّق خوانساری ( آقا جمال ) در کتاب « مشارق الشموس » ، ضمن

بررسی سند حدیثی می فرماید : « و هذا الطریق لیس بصحیح ... ؛ لأنّ فیه حسین بن عبداللَّه الغضایری و لم ینص الأصحاب علی توثیقه ... ؛ و إن کان یمکن أن یقال : أنّ عدم توثیق حسین بن عبداللَّه لایضرّ . إذ الظاهر أنّ الشیخ رحمه الله فی الکتابین ( التهذیب و الإستبصار ) ما حذف أوّل سنده من الروایات انّما أخذه من الاصول المشهوره المتواتره انتسابها إلی أصحابها کتواتر انتساب الکتابین إلیه رحمه الله الآن و کذا سایر الکتب المتواتره الإنتساب إلی مصنّفیها . ثمّ فی آخر الکتابین انّما ذکر طریقه الیها للتّبرک و التیمّن و لمجرد اتصال السند و إلّا فلا حاجه الیه کما أشار إلیه نفسه رحمه الله أیضا فی آخر الکتابین و حینئذ إذا کان فی تلک الطرق من لم یوثقه الأصحاب فلا ضیر واللَّه أعلم بحقیقه الحال » (31). 19 - مرحوم تفرشی در کتاب « نقد الرجال » می فرماید : « الفائده الخامسه : اعلم ان الشیخ الطوسی قدس سره صرّح فی آخر التهذیب و الإستبصار بان هذه الأحادیث الّتی نقلناها من هذه الجماعه اخذت من کتبهم و اصولهم . و الظاهر إنّ هذه الکتب و الاصول کانت عنده معروفه کالکافی و التّهذیب و غیرهما عندنا فی زماننا هنا کما صرّح به الشیخ محمّد بن علیّ بن بابویه رضی الله عنه فی اوّل کتاب «من لایحضره الفقیه » . فعلی هذا لو قال قایل بصحّه هذه الأحادیث کلّها و ان کان الطریق إلی هذه الکتب و الاصول ضعیفاً إذا کان مصنّفوا هذه الکتب و الاصول و ما فوقها من الرجال إلی المعصوم علیه السلام ثقات لم یکن مجازفا

» (32). 20 - مرحوم نراقی در « مناهج » و کتاب « عوائد » ، ( که ما از کتاب « عوائد الایّام » نقل می کنیم )، می فرماید : « المقام الرّابع فی اثبات حجّیه کلّ خبر حصل الظن بصدقه إمّا من جهه الرّاوی أو من جهه اخری خارجیّه إلّا إذا کان دلیل علی عدم حجّیته ، و الدّلیل علیه مضافا إلی ان کلّ ما یدلّ علی حجّیه الخبر فی الجمله من طریقه العرف و العاده و الاجماع و الخبر المحفوف بالقرینه یدلّ علی حجّیه کلّ خبر مظنون الصّدق لم یدلّ علی عدم حجّیه دلیل اخر اذ علی ذلک جرت طریقه عاده النّاس و علی ذلک انعقد الاجماع اذ القدمآء منّا یعملون بالخبر الصّحیح و الصّحیح عندهم ما یقترن بقرینه مفیده للظن بصدقه و المتأخّرون المنوّعون للأحادیث إلی الاقسام الأربعه نوّعوها الیها لتمییز المفید للظن عن غیره و لذا تری یعملون بالضّعیف المظنون صدقه بانجبار شهره أو نحوه من الاخبار المحفوفه بالقرائن و قرأنها وارده علی الاخبار المظنون الصّدق أیضاً أنّه قد ثبت ممّا ذکر حجّیه الخبر الغیر المعلوم صدقه فی الجمله و انه حکم الشارع بحجّیته و صدر حکمه المطاع بها » (33). 21 - مرحوم فاضل تونی ( متوفّای 1071 ) در کتاب « الوافیه » می فرماید : « یصحّ العمل بتلک الأخبار سواء کان الرّاوی عدلًا أو غیر عادل و سواء کان الحدیث صحیحاً أو حسناً أو موثّقاً أو ضعیفاً أو مرسلاً أو موقوفاً أو منقطعاً أو منفصلاً » (34). و نیز می نویسد : « أن أحادیث الکتب الأربعه، ... ؛ مأخوذه من اصول و کتب معتمده معول علیها . کان

مدار العمل علیها عند الشیعه . و کان عده من الأئمّه علیهم السلام عالمین بأنّ شیعتهم یعملون بها فی الأقطار و الأمصار ، وکان مدار مقابله الحدیث وسماعه فی زمن العسکریین علیهما السلام، بل بعد زمن الصادق علیه السلام، علی هذه الکتب » (35). به طور خلاصه، نتیجه ای که از این بحث گرفته شد، این است که فقهاء در مورد احادیث سه نظریّه دارند : 1 - مطلق احادیثِ منقوله در کتب معتبره قابل استناد است . 2 - تنها احادیثی که محفوف به قرائن است، واجد اعتبار است . 3 - روایاتی که با فتاوی فقهاءِ سلف و قدماء ، که یا معاصر با ائمّه علیهم السلام یا قریب العهد به زمان ائمّه علیهم السلام بوده اند، و با آراء ائمّه علیهم السلام آشنا بوده اند و نظریّاتِ فقهی اهل بیت علیهم السلام را به خوبی می دانستند، موافقت دارد . و ما می بینیم هر سه گروه، به همه یا بعض اخبار وجوب خمس در فاضل مؤنه استناد کرده اند . و حتّی کسانی که مقیّد بوده که دقیق، روایات را از جهت سند بررسی کنند، باز به بعضی از همین روایات استناد کرده اند . امّا بهانه جویان که هدفی جز تضعیف مکتب و فقه شیعه را ندارند ، سعی کرده اند بالاخره هر حدیثی را به شکلی زیر سؤال برده ، ردّ کنند تا آنجا که می توانسته اند ، سند را مخدوش کرده و الّا به دلالت حدیث اعتراض نموده اند ، که در طی بحثهای آینده روشن خواهد شد که با ایراد، هر چند واهی، چگونه خواسته اند راه استدلال به احادیث مربوطه را مسدود نمایند ؛ و آنها به مباحث فقهی بسنده

نکرده اند، در مسائل عقیدتی شیعه نیز با همین شیوه احادیث شیعه را بمباران و عقائد شیعه را سُست کرده اند . ما با لطف و عنایت خداوند، احادیث را یک به یک مطرح و ضمن تحلیل اخبار، جوابگوی بهانه های اسرائیلی گونه آنها هم خواهیم بود، إن شاء اللَّه .

امّا احادیث وجوب خمس در ارباح مکاسب
حدیث اوّل

« و عنه، عن أحمد بن محمّد، عن علی بن مهزیار، عن علی بن محمّد بن شجاع النیسابوری ، أنّه سأل أبا الحسن الثالث علیه السلام عن رجل أصاب من ضیعته من الحنطه مائه کرّ ما یُزکّی ، فأخذ منه العشر عشره أکرار و ذهب منه بسبب عماره الضیعه ثلاثون کرّاً و بقی فی یده ستّون کرّاً، ما الذی یجب لک من ذلک ؟ و هل یجب لأصحابه من ذلک علیه شی ء ؟ فوقّع علیه السلام : لی منه الخمس ممّا یفضل من مؤونته » (36). اصل این حدیث را مرحوم شیخ طوسی رحمه الله ، هم در « تهذیب » (37) و هم در « استبصار » (38) نقل فرموده است . در استبصار جمله « ما یُزکّی » نیامده و علّامه مجلسی قدس سره در « ملاذ الأخیار » می فرماید : « و کأنّه زید من النساخ ، و علی تقدیره یمکن أن تکون « ما » نافیه ، أی لم یزکه ، فأخذ الساعی من قبل الخلفاء الزکاه منه » (39). ومعنی این حدیث این است که: محمّد بن علی نیشابوری از امام علی النّقی علیه السلام سؤال کرد از مردی که از مزرعه خودش صد کرّ از گندم به عنوان عشریه، به وسیله خلیفه گرفته شده و برای اصلاح و آبادی همان مزرعه

سی کرّ هزینه شده ، آنچه در دست او باقی مانده ، شصت کرّ است ، آنچه به عنوان حقِّ شما در این مقدارِ باقی مانده واجب است پرداخته شود، چقدر است ؟ حضرت در جواب نوشتند : آنچه از مصارف زندگیش سر افتاد، خمس آن حقّ ما خواهد بود . آنچه از این روایت استفاده می شود، این است که : اوّلاً : زمین مزرعه از خود او بوده ، چون در متن روایت « من ضیعته » آمده ؛ یعنی مزرعه خودش، نه وقف بوده نه از اراضی مفتوح العنوه . ثانیاً : زکات گندم از او گرفته شده : « فأخذ منه العشر ». ثالثاً : زکات به طور مشروع گرفته نشده، بنا بر نسخه « ما یزکّی ». رابعاً : اگر گندمی که زکات آن داده شده ، از مصرف سالیانه زیاد آمد ، خمسِ مقدار زائد باید پرداخت شود . این حدیث گرچه از نظر سند مجهول است ، ولی از جهت دلالت هیچ قابل خدشه نیست و ضعف سند آن هم قابل جبران است . و اینکه خمس طبق این روایت مختصّ به امام باشد، نه بدین جهت است که امام در زمان حضور مسئول أخذ و تقسیم خمس بین مستحقّین می باشد . بدین جهت گفته شده: «لی منه الخمس»، زیرا تقسیم خمس وعدم اختصاص آن به امام، در متن قرآن آمده و هرگز، آنان بر خلاف قرآن، حکم نمی دادند

حدیث دوّم

« و بإسناده عن علی بن مهزیار قال : قال لی أبو علی ابن راشد، قلت له : أمرتنی بالقیام بأمرک و أخذ حقّک فأعلمت موالیک بذلک، فقال لی

بعضهم : و أیّ شی ء حقّه ؟ فلم أدر ما اُجیبه ؟ فقال : یجب علیهم الخمس . فقلت : ففی أی شی ء ؟ فقال : فی أمتعتهم و صنائعهم (40). قلت : و التاجر علیه و الصانع بیده ؟ فقال : إذا أمکنهم بعد مؤونتهم » (41). ترجمه : شیخ طوسی در « تهذیب » (42) و « استبصار » (43) ، به اسناد خود از علی بن مهزیار روایت کرده که ابو علی بن راشد به من گفت : به او ( امام ) گفتم : به من امر فرموده بودی که در کار شما اقدام کنم و حقّ شما را از مردم بگیرم، پس من به دوستان تو اعلام کردم ؛ پاره ای از ایشان به من گفتند : حقّ او چیست ؟ و من ندانستم چه جواب بدهم ؟ فرمود : یک پنجم برای آنها واجب است . گفتم : از چه چیز ؟ فرمود : در کالا و صنایع و مزارع ایشان . گفتم : تاجر و آن کس که کاری دستی دارد هم باید خمس بدهد ؟ فرمود : اگر بعد از هزینه های زندگی برای او امکان هست، باید خمس بدهد . از این حدیث استفاده می شود که : 1 - أبو علی وکیل بوده : « أمرتنی بالقیام بأمرک و أخذ حقّک ». و در کتاب معجم رجال الحدیث، نامه مفصّلی را از حضرت امام علی النّقی علیه السلام نقل کرده، که حضرت در آن نامه نوشتند :

« و إنّی أقمت أبا علی بن راشد، مقام ( علی بن ) الحسین بن عبد ربه، و من کان قبله، من

وکلائی، و صار فی منزلته عندی و ولیته ما کان یتولاه غیره من وکلائی قبلکم، لیقبض حقّی » (44). و مرحوم شیخ طوسی نیز در کتاب « الغیبه » (45)، نام او را جزء سفراء ممدوحین ذکر نموده است . 2 - این که أبو علی می گوید : « به او گفتم » ، منظور از او ( امام دهم علیه السلام ) می باشد ؛ زیرا او تنها وکیل آن حضرت بوده است . 3 - حضرت أبو الحسن امام علی النقی علیه السلام دستور داده بودند که او حقّشان را از مردم مطالبه نماید . 4 - چون تعیین مقدارِ پرداخت حقّ ، با خود ائمّه بوده ، یعنی همان طور که از پاره ای از روایات ، مخصوصاً روایت علی بن مهزیار از امام جواد علیه السلام که به زودی ذکر خواهد شد ، معلوم می شود ائمّه علیهم السلام می توانستند مقدار خمس را به شیعیانشان تخفیف بدهند، و نیز می توانستند خمسِ بعضی از چیزها را ببخشند، مانند مواردی که در اخبار تحلیل ذکر شده، که بعداً به تفصیل خواهد آمد . بدین جهت، دوستان آن حضرت از أبو علی بن راشد سؤال کردند که : حقّ آن حضرت چه چیز است و از چه چیز باید خمس بدهند ؟ و حضرت هر دو مطلب را تعیین کردند، هم مقداری را که باید بپردازند و هم از چیزهایی که باید خمس آنها را بدهند . و الّا معقول نیست کسی به عنوان وکیل و نماینده امام تعیین شود و نداند خمس چیست و چقدر است و به چه چیزهایی تعلّق می گیرد . و به همین

خاطر، چون نمی دانست حضرت همه خمس را می خواهند یا مقداری از آن را و نمی دانست که از بعضی چیزها می خواهند یا از همه چیز ، نمی دانست به مردم چه بگوید . لذا از آن حضرت سؤال کرد . علاوه بر آن، چگونه ممکن است شیعیانی که قبلاً وکلاء ائمّه در بین آنها بوده اند و حضرت أبو علی را به جای آنها معرّفی فرموده اند، ندانند که خمس چیست و به چه چیز تعلّق می گیرد ؟! ضمناً مرحوم مقدّس اردبیلی رحمه الله در شرح « إرشاد » در مورد سند و دلالت این حدیث ذکر کرده که : « أبو علی بن راشد غیر مصرّح بتوثیقه ، بل قیل : إنّه وکیل مشکور . و کأنّه لذلک ما سمّیت بالصحّه، و یمکن کونها حسنه، فتأمّل » (46).

ترجمه : در کتب رجالیّه تصریح به توثیق أبو علی بن راشد نشده، بلکه گفته شده که او وکیل بوده و از او قدردانی شده و شاید به این جهت روایت را به عنوان صحیحه نام نبرده اند، بلکه روایت ( به حسب اصطلاح اهل حدیث ) حسنه است . صاحب مدارک رحمه الله نیز به تبعیّت از استاد خود ( محقّق اردبیلی ) به همین مطلب تصریح نموده، می فرماید : « و أمّا الروایه الرابعه، فلأنّ راویها و هو أبو علی بن راشد لم یوثق صریحاً، مع أنّها کالأُولی فی الدلاله » (47). ترجمه : در روایت چهارم، روایت أبو علی، دو اشکال وجود دارد ( یکی از جهت سند ) که راوی آن، که ابو علی بن راشد است، به صراحت در کتب رجالیه توثیق نشده، ( و یکی از

جهت دلالت ) که این روایت مثل روایت اوّلی است . ( و اعتراض ایشان به روایت اوّل این بوده که : « فإنّ ظاهرها إختصاص الخمس بالأئمّه علیهم السلام » (48) ؛ یعنی ، از ظاهر روایت استفاده می شود که خمس اختصاص به ائمّه علیهم السلام دارد ). و مرحوم محقّق سبزواری در جواب این دو بزرگوار می فرماید : « و ردّ بأنّه یقتضی اختصاص الخمس بالأئمّه علیهم السلام و هو خلاف المعروف من مذهب الأصحاب - و فیه تأمّل - و بأنّ راویها لم یوثق فی کتب الرجال صریحاً . و فیه نظر لأنّ الشیخ وثقه فی کتاب الرجال و منهم من عدّ الخبر حسناً ولیس بشی ء »(49). ترجمه : استناد به حدیث أبو علی ردّ شده به اینکه این حدیث اقتضا می کند که خمس به ائمّه علیه السلام اختصاص داشته باشد و آن بر خلاف عقیده شیعه است ، و در این ایراد تأمّل است ( که وجه تأمّل آن در بحث حدیث قبل ذکر شده است ) ؛ و ایراد دیگری که بر این حدیث شده است ، آن است که راوی آن در کتب رجال صریحاً توثیق نشده و در این ایراد، نظر است . زیرا شیخ طوسی در کتاب رجالش او را توثیق نموده و بعضی از فقهاء این روایت را حسنه می دانند، و این گفتاری بی ارزش است . و ابن داوود در کتاب رجالش، پس از نقل گفتار ابن غضائری که حسن بن راشد را تضعیف کرده، می گوید : « ابن غضائری حسن بن راشد را با حسین بن راشد اشتباه کرده است » (50). و به همین

جهت، نام حسن بن راشد را در جزء اوّل ، که خاصّ موثّقین است ، ذکر کرده است (51). و مرحوم میرزا محمّد استر آبادی می فرماید : « حسن بن راشد أبو علی بغدادی، ( یعنی وی از اصحاب امام هادی علیه السلام است )، مولی لآل المهلّب ثقه ». و در کتاب « معجم رجال الحدیث » آمده است : « یکنّی أبا علی مولی لآل المهلّب ، بغدادی ، ثقه ، من أصحاب الجواد علیه السلام ، رجال الشیخ و عدّه من أصحاب الهادی علیه السلام. أبو علی بن راشد عدّه البرقی، من أصحاب الجواد و الهادی علیهما السلام » (52). و نیز در کتاب « مجمع الرجال » می نویسد : « عن محمّد بن الفرج قال : کتبت إلی أبی الحسن علیه السلام أسأله عن أبی علی ابن راشد و عن عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن بند . فکتب إلیّ : ذکرت ابن راشد رحمه اللَّه فانّه عاش سعیداً و مات شهیداً » (53). ترجمه : محمّد بن فرج گوید : نامه ای به سوی امام هادی علیه السلام نوشتم و از آن حضرت درباره أبو علی ابن راشد و عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن بند سؤال کردم؛ حضرت در پاسخ نوشتند : یاد کردی ابن راشد را ، که خداوند او را رحمت کند ، با سعادت زیست و شهید از دنیا رفت . در خاتمه، مرحوم بحرانی در « حدائق » (54) و فقیه رجالی بزرگ، آیه اللَّه خوئی، در « مستند العروه الوثقی » (55) ، و دیگر فقهاء نیز این حدیث را به عنوان حدیث

صحیح معرّفی نموده اند، مراجعه شود .

حدیث سوّم

« و عنه ، قال : کتب إلیه إبراهیم بن محمّد الهمدانی : أقرأنی علی کتاب أبیک فیما أوجبه علی أصحاب الضیاع أنّه أوجب علیهم نصف السدس بعد المؤونه، و أنّه لیس علی من لم تقم ضیعته بمؤونته نصف السدس و لا غیر ذلک . فاختلف مَن قِبَلنا فی ذلک فقالوا : یجب علی الضیاع الخمس بعد المؤونه مؤونه الضیعه و خراجها لا مؤونه الرجل و عیاله . فکتب - و قرأه علی بن مهزیار - : علیه الخمس بعد مؤونته و مؤونه عیاله ، و بعد خراج السلطان » (56). ( و رواه الکلینی عن علی بن محمّد ، عن سهل بن زیاد ، عن إبراهیم ابن محمّد ، عن أبی الحسن علیه السلام نحوه ) (57). ترجمه : علی بن مهزیار نقل کرده که : ابراهیم بن محمّد الهمدانی به حضرت امام علی النقی علیه السلام نامه نوشته بود که : علی بن مهزیار نامه پدرت را (58) درباره آنچه او برای دارندگان مزارع واجب کرده است ، بر من خواند که پدرت برای صاحبان صنایع نصف یک ششم را پس از مخارجی که شده ، واجب کرده است . و اینکه هرگاه کسی درآمد مزرعه اش به مؤنه اش نرسد ، نه نصف یک ششم و نه غیر آن چیزی بر عهده او نیست . بعداً بین ما در این مسأله اختلاف شد و دوستان ما گفتند : خمس بعد از هزینه، هزینه خود زمین و مالیات آن واجب است، نه هزینه خود و زن و بچّه اش . پس حضرت درجواب نوشتند - وآن جواب را علی بن مهزیار

خواند (59)- : که بر او خمس واجب است، پس از کسر هزینه خود وزن وبچّه اش، وپس از مالیات سلطان . و این حدیث را مرحوم کلینی در کتاب کافی ، با این سند آورده است : از علی بن محمّد، از سهل بن زیاد، از ابراهیم بن محمّد الهمدانی . و مرحوم شیخ طوسی با این سند ذکر کرده است : « علی بن مهزیار قال : ... » (60). مرحوم صدوق نیز در « من لایحضره الفقیه » (61)، همین یک حدیث را از علی بن مهزیار در باب خمس، ذکر کرده است . مرحوم محقّق نوری در کتاب « مستدرک »، از فهرست شیخ طوسی نقل کرده که : « طریق شیخ به علی بن مهزیار صحیح است » (62). و امّا مرحوم صدوق رحمه الله به علی بن مهزیار سه طریق صحیح دارد، او می گوید : « وما کان فیه عن علی بن مهزیار فقد رویته عن أبی رضی الله عنه عن محمّد بن یحیی العطار، عن الحسین بن إسحاق التاجر ، عن علی بن مهزیار الاهوازی ؛ و رویته عن أبی رضی الله عنه، عن سعد بن عبداللَّه و الحمیری جمیعاً ، عن إبراهیم بن مهزیار ، عن أخیه علی بن مهزیار الأهوازی ؛ و رویته أیضاً عن محمّد بن الحسن رضی الله عنه، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن العبّاس بن معروف، عن علی ابن مهزیار الأهوازی » (63). بنابراین، این حدیث با سه طریقِ صحیح به علی بن مهزیار منتهی می شود ، ولی نقل مرحوم شیخ کلینی به خاطر سهل بن زیاد ضعیف است . و صاحب «

منتقی الجُمان » می گوید : « و روی الکلینی هذا الخبر بإسناد فیه ضعف » (64). ولی ابراهیم بن محمّد، از وکلاء ائمّه و ثقات اصحاب بوده است (65). در اینجا باید عرض کنم آیا برای اثبات صحّت حدیث ، سه طریق صحیح ، کافی نیست . ما اگر به خاطر ضعف سند از نقل روایت کلینی صرف نظر کنیم ، آیا سه طریق دیگر برای ما حجّت نیست ؟! ولی چه باید کرد که بعضی از مغرضین، مگس گونه، عادت دارند بر روی زخم بنشینند و فقط به سند کافی تکیّه کرده، آن را بمباران کرده و اصلاً به روی مبارکشان نیاورده اند . این روایت در « تهذیب » و « من لایحضره الفقیه » هم با اسناد صحیحه نقل شده است . و امّا اینکه گفته : از این حدیث استفاده می شود که خمس فقط حقّ امام است، جواب آن را در ذیل حدیث اوّل بیان کردیم .

حدیث چهارم

« و بإسناده عن محمّد بن الحسن الصفّار ، عن أحمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّد جمیعاً ، عن علی بن مهزیار قال : کتب إلیه أبو جعفر علیه السلام - و قرأت أنا کتابه إلیه فی طریق مکّه . قال : إنّ الذی أوجبت فی سنتی هذه ، و هذه سنه عشرین و مائتین ، فقط لمعنی من المعانی ، أکره تفسیر المعنی کلّه خوفاً من الانتشار . و ساُفسّر لک بعضه إن شاء اللَّه ، إنّ موالیّ - أسأل اللَّه صلاحهم - أو بعضهم قصّروا فیما یجب علیهم ، فعلمت ذلک فأحببت أن اُطهّرهم واُزکّیهم بما فعلت فی عامی هذا من أمر

الخمس ( فی عامی هذا ). قال اللَّه تعالی : « خُذْ مِن أموَالِهِم صَدَقَهً تُطَهِّرُهُم وَ تُزَکِّیهِم بِهَا وَ صَلِّ عَلَیهِم إنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَّهُم وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * أَلَمْ یَعلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقبَلُ التَّوبَهَ عَن عِبَادِهِ وَ یَأخُذُ الصَّدَقَاتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ * وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلَی عَالِمِ الغَیبِ وَ الشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُم تَعمَلُونَ » (66) و لم اُوجب ذلک علیهم فی کلّ عام ، و لا اُوجب علیهم إلّا الزکاه التی فرضها اللَّه علیهم ، و إنّما أوجبت علیهم الخمس فی سنتی هذه فی الذهب و الفضّه التی قد حال علیهما الحول ، و لم اُوجب ذلک علیهم فی متاع و لا آنیه و لا دواب و لا خدم و لا ربح ربحه فی تجاره و لا ضیعه إلّا [ فی ] ضیعه . ساُفسّر لک أمرها ، تخفیفاً منّی عن موالیّ ، و منّاً منّی علیهم لما یغتال السلطان من أموالهم و لما ینوبهم فی ذاتهم . فأمّا الغنائم و الفوائد فهی واجبه علیهم فی کلّ عامّ . قال اللَّه تعالی : « وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِنْ شَی ءٍ فَأَنَّ للَّهِ ِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی القُرْبی وَ الیَتَامی وَ المَسَاکینِ وَابنِ السَّبیلِ إِنْ کُنْتُم آمَنْتُم بِاللَّهِ وَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یَوْمَ الفُرْقَانِ یَوْمَ الْتَقَی الجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ » (67) . و الغنائم و الفوائد - یرحمک اللَّه - فهی الغنیمه یغنمها المرء و الفائده یفیدها ، والجائزه من الإنسان للإنسان التی لها خطر . و المیراث الذی لایحتسب من غیر أب و لا ابن،

و مثل عدوّ یصطلم فیؤخذ ماله، ومثل مال یؤخذ لا یعرف له صاحب ، و ما صار إلی موالیّ من أموال الخرمیه الفسقه ، فقد علمت أنّ أموالاً عظاماً صارت إلی قوم من موالیّ . فمن کان عنده شی ء من ذلک فلیوصل إلی وکیلی ، و من کان نائیاً بعید الشقّه فلیتعمّد لإیصاله - ولو بعد حین - فإنّ نیه المؤمن خیر من عمله . فأمّا الذی اُوجب من الضیاع و الغلّات فی کلّ عام فهو نصف السدس ممّن کانت ضیعته تقوم بمؤونته . و من کانت ضیعته لا تقوم بمؤونته فلیس علیه نصف سدس و لاغیر ذلک . أقول : تقدّم الوجه فی إیجاب نصف السدس و به تزول باقی الإشکالات فی هذا الحدیث » (68). ترجمه : علی بن مهزیار نقل کرده که : حضرت أبو جعفر ( امام محمّد تقی علیه السلام ) به او نامه ای نوشته اند، و می گوید : - من آن نامه را در طریق مکّه خواندم - که فرموده بود : من فقط آنچه را در این سال ، که سال 220 است ، واجب کردم . یک مطلب از مطالب بود که از انتشار همه آن مطلب کراهت دارم و پاره ای از آن را برای تو - إن شاء اللَّه - تفسیر خواهم کرد . و تفسیرش این است که : همانا دوستان من - که من از خداوند صلاح آنها را خواهانم - یا بعضی از آنها در پرداخت آنچه بر آنها واجب شده، کوتاهی کرده اند ومن از آن اطّلاع پیدا کردم . پس خواستم آنان را پاک و پاکیزه کنم با آن برنامه ای که نسبت به خمس

در این سال اجراء کردم . خداوند فرموده : از اموال مردم صدقه بگیر تا آنها را پاک و پاکیزه کنی و بر آنان درود بفرست ، زیرا دعا و درود تو آرامشی است برای آنها و همانا خداوند شنوا و دانا است ؛ مگر آنها نمی دانستند خداوند توبه را از بندگانش قبول می نماید و صدقات را دریافت می کند و همانا خداوند توبه پذیر و مهربان است ؛ و بگو به وظائف خود عمل کنید که خدا و رسولش و مؤمنان کارهای شما را به زودی می بینند و شما به زودی به سوی عالم غیب و شهادت ( خداوند ) باز گردانده خواهید شد، پس به شما خبر خواهد داد آنچه را که پیوسته انجام داده اید . و من هر ساله آن ( خمس ) را بر شما واجب نخواهم کرد و بر آنان واجب نمی کنم مگر زکاتی را که خداوند آن را بر شما واجب کرده . و من در این سال خمس را بر آنان واجب کردم در طلا و نقره ای که سال بر آن گذشته باشد . و من خمس را بر کالاها و ظرفها و چهارپایان و خدمتگذاران و سودی که از تجارت برده اند وبر آب وزمین واجب نکردم مگر در زمینهایی که برای تو تفسیر خواهم کرد . اینها تخفیفی است از جانب من بر دوستانم و منّتی است از من بر آنها . زیرا سلطان به زور از آنها اموالشان را می گیرد و به خاطر مصائبی که بر آنها وارد می شود . امّا غنائم و فوائد، پس آن در هر سال بر آنان واجب می شود . خداوند فرمود : بدانید

آنچه را به دست شما افتاد از راه غنیمت، خمس آن مالِ خداوند و رسول و خویشان پیغمبر و یتیمان و مسکینان و مسافرانِ وامانده است، اگر به خدا و آنچه ما بر بنده خودمان ( محمّد بن عبداللَّه صلی الله علیه وآله ) نازل کردیم ، آن روز که حقّ و باطل از هم جدا شد . یعنی همان روزی که دو لشکر با هم برخورد کردند (روز جنگ بدر)، ایمان دارید و خداوند بر هر چیز توانا است . پس غنائم و فوائد - خدا تو را رحمت کند - پس آن درآمدهایی است که هرکس به دست می آورد، و فائده ای که به دست او می رسد، و جائزه با ارزشی است که از انسانی به انسان دیگر می رسد، و میراثی است که بدون اینکه از ناحیه پدر یا فرزند باشد، از راهی که گمان نمی کرده به او رسیده، و مانند دشمنی که خود را تسلیم کند ومالش گرفته شود، ومانند مالی که گرفته می شود بدون آنکه صاحبش شناخته شود. و اموالی که از خرّمیان فاسق، به دست دوستان من رسیده، که اطّلاع پیدا کردم اموال زیادی از آنان به دست گروهی از دوستان من رسیده . پس اگر کسی چیزی از آن اموال نزد او هست ، آنها را به وکیل من برساند . و اگر کسی دور باشد و سرزمین او بسیار با ما فاصله دارد ، باید جدّیت کند تا آنها را به ما برساند ولو بعد از مدّتی . زیرا نیّت مؤمن از عمل او بهتر است . امّا آنچه را از زمینهای زراعتی و غلّات در هر سال واجب

کردم، نصف از شش یک است، آن هم از کسی که درآمد زراعتش به مؤنه و مخارجش برسد . ولی کسی که درآمد زراعتش به مقدار مخارجش نیست ، نه نصف از شش یک ونه چیز دیگر بر او واجب نیست . این بود ترجمه تحت اللفظی این حدیث شریف . ولی برای رفع ابهام، به عنوان توضیح به سه نکته اشاره می کنیم تا اگر احیاناً اشکالاتی هم در دلالت این حدیث، مطرح شده، به کلّی مرتفع شود، إن شاء اللَّه . 1 - این حدیث در سال آخر عمر آن حضرت نوشته شده ، که - إن شاء اللَّه - بعداً به اثبات خواهد رسید .

و به احتمال قوی حضرت با جمله « لمعنی من المعانی أکره تفسیر المعنی کلّه »، اشاره به آن کرده اند . و همچنان که پیغمبر اسلام - صلوات اللَّه علیه و آله - در آخر عمر مبارک خویش مأمور شدند که به وسیله گرفتن صدقه از مسلمین آنها را پاک کنند و امر شد :

« خذ من أموالهم صدقه تطهّرهم و تزکّیهم و صلّ علیهم ». امام علیه السلام نیز خواسته اند به پیغمبر اکرم - صلوات اللَّه علیه و آله - تأسّی کنند. لذابه همین آیه در کلمات خودشان استناد کردند . و ضمناً عنایت داشتند که زمان شهادت خود را کتمان کنند . زیرا خوف آن بود که افشاء شود و انتشار آن مصلحت نبود . 2 - حضرت چون می دانستند که سال آینده در قید حیات نیستند، تنها برای همین سال برنامه ریزی کردند و نسبت به سالهای آینده مطلبی بیان نفرمودند . در مناقب ابن شهر

آشوب آمده : « محمّد بن الفرج کتب إلی أبو جعفر علیه السلام : احملوا إلیّ الخمس، فإنّی لست آخذه منکم سوی عامی هذا . فقبض فی تلک السنه » (69). 3 - برای همین سال برنامه ویژه ای مشتمل بر چند دستور مطرح فرمودند : الف - نسبت به امر زکات، که امری است واجب، تأکید فرمودند و امر به پرداخت آن نمودند . و در مورد خمس و زکات، فقط زکات را به طور مطلق واجب کردند و فرمودند : « لا اُوجب علیهم إلّا الزکاه الّتی فرضها اللَّه علیهم ». ب - در مورد خمس فرمودند : خمس ما یحتاجی را که با پول خمس نداده خریداری شده و اموال مورد نیاز و لوازم زندگی از قبیل ظروف، چهارپایان و خدمتکارانی که از درآمد سالهای قبل تهیّه شده، بر شیعیان منّت نهاده و به جهت تخفیف به آنها واجب نکردم . و در این وقت، تخفیف منّتی بزرگ بود ، بر مردمی که می خواستند در این اموال تصرّف کنند، که اگر امام علیه السلام آنان را معاف نکرده بود، عموماً گرفتار تصرّفِ غیرمجاز و غیر مشروع در آن اموالِ مورد ابتلاء خود می شدند . امّا پولهای نقدی ، طلاها و نقره ها که سال بر آنها گذشته ، چون خمس آنها پرداخت نشده و مصرف هم نشده و طبعاً زائد بر مؤنه سالهای قبل بوده است . لذا برای پاک شدن مال مردم، واجب کردند که خمس آنها را بپردازند . و امّا سود تجارت و سرمایه ها را نیز ، طبق ظوابطی که بعداً بیان فرمودند ، واجب کردند . ج - با جمله

« فی الذهب و الفضّه الّتی قد حال علیهما الحول »، بیان فرمودند که : در وجوب خمس، مضیّ حول و گذشتن یک سال، شرط است . که در کتب فقهیّه در این زمینه به طور مستوفی بحث شده، مراجعه شود . د - فرمودند اگر کسی ضیعه (سرمایه)اش کفاف هزینه های زندگیش را می دهد، از خمسی که بدهکار است تخفیفاً لازم نیست 15 بدهد، بلکه 112 ( نصف سُدس ) بدهد کافی است . در هر سالی ( که من زنده ام ) ؛ و هرکس سرمایه اش کفاف هزینه هایش را نمی دهد، هیچ چیز بر او نیست، نه 112 ( نصف ) نه چیز دیگر .

اشکالات موهومه

بعضی از نویسندگان، از قدماء و متأخّرین، نقطه ضعف هایی در این حدیث شریف به نظرشان آمده که برای ردّ کردن این حدیث به آنها تمسّک جسته اند ؛ ما نخست، اشکالات را یادآوری و سپس به جواب هریک می پردازیم .

اشکال اوّل از نظر سند حدیث

دو راوی که احمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّدند ، هر دو مجهولند و در کتب رجال معروف نیستند ؛ ضمناً راوی متّصل به معصوم آن علیّ بن مهزیار است که قهرمان خمس ارباح مکاسب، و تمام روایاتی که مربوط به این موضوع است ، از این شخص است . او نصرانی و اهل اهواز بوده و بعداً مسلمان شده است .

اشکال دوّم از حیث تاریخ

الف - در ابتدای این حدیث، این عبارت دیده می شود : « أوجبت فی سنتی هذه ، و هذه سنه عشرین و مأتین » ؛ یعنی : من گرفتن خمس یا این حقّی که در این نامه است فقط در این سال، که سال دویست و بیست هجری است، واجب کردم . تاریخ تعیین شده در این حدیث و حوادثی را که متضمّن است، با حقایق و وقایع تاریخی سازگار نیست و قابل مناقشه است ؛ زیرا بر طبق تواریخ معتبره، وفات امام محمّد تقی علیه السلام در سال دویست و نوزده یا دویست و بیست بوده است . و در اوّل همان سالِ وفات او، معتصم عبّاسی حضرتش را به بغداد دعوت کرد و با احترام و تجلیل تمام، او را در عمارتهای خاصّ خلیفه منزل داد و تا روز وفاتش در همانجا بود . پس صدور چنین نامه ای از آن حضرت، در این سال، بسیار بعید است . 1 - مسعودی در « مروج الذهب » می نویسد : « و فی هذه السنه - و هی سنه تسع عشره و مائتین - قبض محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب، و

ذلک لخمس خلون من ذی الحجه، و دفن ببغداد فی الجانب الغربی بمقابر قریش » (70). پس مسعودی ، مورّخ بزرگ شیعی ، سال وفات او را در پنجم ذی الحجّه سال دویست و نوزده هجری، دانسته است . 2 - ابن خلکان نیز در « وفیات الاعیان » (71) ، وفات آن حضرت را در پنجم ذی الحجّه 219 یا 220 دانسته است . 3 - مرحوم حاج شیخ عبّاس قمی در کتاب « منتهی الآمال » و « تتمه المنتهی »، وفات آن حضرت را در سال 219 یا 220 نگاشته است . 4 - در خبری که در کتاب « عیون أخبار الرّضا علیه السلام » نقل شده، مرحوم صدوق قدس سره نیز، وفات حضرت جواد علیه السلام را در سال 219 تأیید می کند . زیرا در آن خبر، داستان حرکت حضرت رضا علیه السلام از مدینه به طوس وبیمار شدن آن حضرت، هفت روز قبل از رسیدن به طوس، وعیادت مأمون از آن حضرت است. در آن حدیث حضرت رضا علیه السلام به مأمون می فرماید : « أحسن - یا أمیرالمؤمنین - معاشره أبی جعفر، فإنّ عمرک و عمره، هکذا . و جمع بین سبّابتیه » . یعنی : ای امیر مؤمنان ( مأمون )، با أبو جعفر ( امام محمّد تقی علیه السلام ) به خوبی معاشرت کن، زیرا عمر تو و عمر او مانند این دو انگشتِ سبّابه من است . حضرت، دو سبّابه خود را پهلوی هم گذاشت . یعنی : یکی پس از دیگری . و چون مأمون، در سال 218 فوت نموده است ، پس از یک

سال بعد از او ، حضرت جواد علیه السلام فوت نموده است، که همان سال 219 باشد . 5 - در کتاب « اثبات الوصیه » منسوب به مسعودی، تولّد حضرت جواد علیه السلام را در شب نوزده ماه رمضان سال 195 هجری نوشته، و عمر آن حضرت را بیست و چهار سال و چند ماه دانسته است، هر چند وفات آن حضرت را در پنجم ذی الحجّه سال 220 نوشته است، لکن اشتباه است . زیرا ماه ذی الحجّه ماه عربی است و اگر آن حضرت در پنجم ذی الحجّه سال 220 وفات نموده باشد، سنّ مبارکش بیست و پنج سال و چند ماه می شود . و چون در تاریخ تولّد آن جناب اختلافی نیست، پس تاریخ وفات او همان سال 219 خواهد بود . بنابراین، حضرتش یک سال، قبل از نگارش این نامه فوت نموده بود . پس چگونه علیّ بن مهزیار آن نامه را در سال 220 در راه مکّه ارائه داده است و مطالبه خمس و حقوق فلان و بهمان، برای آن حضرت می کرده است ؟! در حالی که بر فرض، در سال 220 هم آن حضرت وفات نموده باشد، چون مهمان خلیفه و تحت نظر او بوده است، چگونه چنین نامه ای نوشته است ؟ و این مال و خمس را برای چه کسی می خواسته است ؟! شاید برای همان علیّ بن مهزیار، که یک باره همه را به وی تحلیل نماید !!! و چون معمولاً راه مکّه در ماه ذی القعده و ذی الحجّه برای حجّ آماده است، مطالبه این حقوق بعد از وفات حضرت بوده و همان برای علیّ بن مهزیار خوب

است . ب : اشکال دیگری که به این نامه وارد است، آن است که در قسمتی از عبارات نامه، حضرت علیه السلام نوشته اند : « و ما صار إلی موالیّ من أموال الخرّمیه الفسقه . فقد علمت أنّ أموالاً عظاماً صارت إلی قوم من موالیّ . فمن کان عنده شی ء من ذلک فلیوصله إلی وکیلی ». در این عبارت، سخن از اموال خرّمیان رفته است که حضرت فرموده باشد : « من دانستم که اموال مهمّی از خرّمیانِ فاسق، عائد شیعیان من شده، پس هر که در نزد او چیزی از این بابت هست، آن را به وکیل من تحویل دهد ! ». اینک باید دید، این عبارت چگونه با تاریخ خرّمیان، موافق است . بنابر تواریخ معتبره، بابک خرّمی در سال 221 ( یعنی دو سال بعد از وفات حضرت جواد علیه السلام ) کارش سخت بالا گرفت و عساکرِ او به طرف شهرستانها روی آوردند . اینک متن عبارت مسعودی در « مروج الذهب » : « و کان بَدْءُ ما وصفنا فیما فعله المعتصم سنه إحدی و عشرین و مائتین . و اشتد أمر بابک ... ، و سار عساکره نحو تلک الأمصار، ففرق الجیوش، و هزم العساکر، و قتل الوُلَاهَ، و أفنی الناس ، فسیّر إلیه المعتصم الجیوش و علیها الأفشین ، و کثرت حروبه واتصلت ، و ضاق بابک فی بلاده حتّی انفضّ جمعه، و قتل رجاله » (72). پس شکستی که نصیب بابک شده، از سال 221 به بعد بوده و اگر اموال نصیب کسانی شده که شاید از شیعیان هم در میان آنان بوده اند، از این سال

به بعد است، پس چگونه حضرت در سال 220 اموال خرّمیه را، که سال بعد نصیب آنها شده، مطالبه می نماید ؟

اشکال سوّم از حیث متن و مضمون

در این مورد، اشکالات عدیده ای به چشم می خورد : الف - چگونه این نامه به علیّ بن مهزیار رسیده، در حالی که حضرت در قصرِ خلیفه تحت نظر بوده اند، چنانچه گذشت ؟ ب - حضرت چه نیازی به این اموال داشته اند، با توجّه به اینکه : اوّلاً : آن بزرگوار خود هر سال یک میلیون دینار از بیت المال مأخوذ می داشت. ثانیاً : حضرتش خدم و حشم و لشکر و سپاه و عائله ای نداشتند و به شیعیان و خویشانشان نیز دسترسی نداشتند، که محتاج گرفتن این اموال باشند . ج - در ابتدای این نامه آمده : « إنّ الذی أوجبت فی سنتی هذه »، یعنی من آنچه را امسال واجب کردم . و صدور این عبارت از امام معصوم علیه السلام بسیار بعید است . زیرا واجب کردن و حرام نمودن، آن هم سال به سال، جز در شأن خدای متعال، در شأن هیچ شخص دیگری نیست . چه هیچ کس را حقّ وضعِ حکم و تعیین قانون پس از انقطاعِ وحی نیست . و هرگز امام علیه السلام، چنین کاری نمی کند . د - خمس را فقط در طلا و نقره واجب کرده و از اشیاء هفتگانه ای که فقهاء خمس را در آنها واجب می دانند، نامی نبرده است . ه - مضیّ حول، یعنی گذشتن سال در اشیائی شرط است که متعلّق به زکات باشد . و در این حدیث، مضیّ حول را شرط تعلّقِ خمس قرار داده و می گوید :

در طلا و نقره ای خمس را واجب کردم که سال بر آن گذشته باشد، در حالی که در تعلّق خمس، مضیّ حول شرط نیست . و - هیچ شخصی نگفته که در ظروف « آنیه » و چهارپایان « دواب » وخدمتگذاران « خدم »، خمس واجب است تا اینکه نیازی به اسقاط داشته باشد ؟! و بفرماید : « و لم اُوجب ذلک علیهم فی متاع و لا آنیه و لا دواب و لا خدم و لا ربح فی تجاره و لا ضیعه ». ز - اگر طبق این روایت که می فرماید : « لم اُوجب ذلک فی ... ، و لا ربح ربحه فی تجاره » ؛ ( یعنی : خمس به سود تجارت تعلّق نگیرد ). پس خمس در ارباح مکاسب برای چیست ؟ ح - در این حدیث ، به سبب تخفیفی که بر مردم داده شده ، منّت گذارده و گفته شده : « تخفیفاً منّی عن موالیّ و منّاً منّی علیهم ». این منّت را چگونه باید توجیه کرد ؟ و چگونه مورد پیدا می کند ؟ ط - تعیین نصف سدس که فرموده : « فأمّا الذی اُوجب من الضیاع و الغلّات فی کلّ عام فهو نصف السدس »، با اینکه آنچه واجب است پرداخت شود ، خمس است ، معلوم نیست بر چه قاعده و ملاکی است ؟

امّا جواب از این اشکالات
امّا جواب از اشکال اوّل که مربوط به سند حدیث می باشد

صاحب مدارک درباره سند حدیث می فرماید : « و أمّا روایه علیّ بن مهزیار فهی معتبره السند » (73). به طور تحقیق هیچ یک از فقهاء و محدّثین در صحّت و اعتبار حدیث تردید ننموده اند و حتّی مرحوم سبزواری

در کتاب « ذخیره المعاد » و صاحب مدارک و صاحب جواهر و مرحوم حاجی آقا رضا همدانی . هر کدام از این علماء، در بحثهای مربوط به خمس، و همچنین غیر از آنها نیز، تصریح به صحّت آن نموده اند . و این قاطعیّت، بدین جهت است که در سلسله سندِ این حدیث از محمّد بن الحسن الصفّار و دو برادر به نامهای أحمد و عبداللَّه، فرزندان عیسی، و علیّ بن مهزیار نام برده شده است . و عموم علمای رجال نیز ایشان را توثیق نموده اند .

از جمله ، نجاشی در کتاب « رجال » خود ، در معرّفی محمّد بن الحسن بن فَرُّوخ صفّار می گوید : « ثقه، عظیم القدر، راجحاً، قلیل السقط فی الروایه » (74). که او از أحمد بن محمّد بن عیسی و برادرش عبداللَّه بن محمّد بن عیسی ، ملقّب به « بنان »، حدیث مورد بحث را روایت کرده است . ولی در سند، نام جدّ أحمد و عبداللَّه را ذکر نکرده است . امّا همانطور که دأبِ علمای رجال است، راویان مشترک یا مجهول را به واسطه اساتید یا شاگردانشان شناسائی می کنند . و به طوری که از بسیاری از اسنادِ روایات، مخصوصاً اسنادی که مرحوم شیخ در « استبصار » و « تهذیب » ذکر می فرماید، به دست می آید، محمّد بن حسن صفّار از شاگردان أحمد بن محمّد بن عیسی وبرادرش عبداللَّه بن محمّد بن عیسی بوده است. مثلاً : در کتاب « استبصار » (75) صفّار از أحمد بن محمّد بن عیسی این روایات را نقل کرده است . و شیخ طوسی در کتاب « فهرست » (76) نیز صفّار

را از شاگردان أحمد بن محمّد بن عیسی می شمارد. و أحمد بن محمّد بن عیسی نیز از چهره های به نام و مورد ستایش علمای رجال است . و مرحوم مامقانی در کتاب مشهور « تنقیح المقال » پس از نقل عبارات علماء در توثیق وی، می گوید : « و بالجمله فوثاقه الرّجل متّفق علیها بین الفقهاء و علماء الرّجال، متسالم علیه من غیر تأمّل من أحد و لا غمز فیه بوجه من الوجوه » (77). و همچنین مرحوم فیض کاشانی در « وافی » او را توثیق نموده است (78). و این دو برادر از شاگردان علیّ بن مهزیار بوده و از وی نقل حدیث می کرده اند، چنانچه شیخ در کتاب « استبصار » (79) حدیثی از عبداللَّه بن محمّد بن عیسی از علیّ بن مهزیار نقل کرده ؛ ونیز حدیثی از أحمد بن محمّد بن عیسی از علیّ بن مهزیار نقل فرموده است (80). خلاصه اینکه، به قرینه شاگرد و استاد، أحمد بن محمّد و عبداللَّه بن محمّد فرزندان محمّد بن عیسی کاملاً تمییز داده می شوند . علیّ بن مهزیار ( راوی متّصل به معصومِ این روایت ) از رجال بزرگ و مورد وثوق بوده و احدی از فقهاء و رجالیّین نقطه ضعفی از او نگرفته اند و متّفقاً او را توثیق کرده اند . نجاشی در رجال و علّامه حلّی در خلاصه، درباره او گفته اند : «وکان ثقهً فی روایته، لا یُطعَنُ علیه، صحیحاً اعتقاده . وصنّف الکتب المشهوره» (81). ترجمه : او در روایت مورد وثوق و اعتماد بوده، هیچ کس درباره او بدگویی نکرده، اعتقاداتش صحیح بوده و متجاوز از سی کتاب در موضوعات مختلف نوشته است

. و مرحوم کشّی در کتاب رجالش ، چندین روایت در جلالت مقام وی - ضمن توقیعات ائمّه طاهرین علیهم السلام - نقل کرده است (82). مرحوم شیخ طوسی نیز در کتاب « فهرست » خود، در توثیق او می نویسد : « علی بن مهزیار الأهوازی رحمه الله جلیل القدر ، واسع الروایه ثقه . له ثلاثه و ثلاثون کتاباً » (83). ترجمه: علیّ بن مهزیار الاهوازی مردی گرانقدر واز ائمّه بسیار نقل روایت نموده و مورد وثوق است، و سی و سه کتاب دارد . او مردی نیست که بتوان با بهانه هایی واهی بر روایات او خطّ بطلان کشید. او شخصی است که زمانِ سه امام ( حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادی علیهم السلام ) را درک کرده واز اصحاب و وکلاء آن بزرگواران و مورد توجّه و وثوق آنان بوده است . آیا می توان مرد بزرگی را به بهانه اینکه پدرش یا جدّش مسیحی بوده اند و سپس مسلمان شده اند، طرد کرد ؟! مگر سلمان فارسی قبلاً خودش و پدرش مسلمان بوده اند ؟! کدام یک از صحابه پیامبر صلی الله علیه وآله، مسلمان از مادر متولّد شده اند و پدرانشان مسلمان بوده اند ؟! و دوّمین مطلبی را که بهانه عدم قبول روایت او قرار داده، آن است که علیّ بن مهزیار، قهرمان نقل روایات خمس فاضل مؤنه است . این بهانه واهی نیز با مراجعه به روایات عدیده ای که در مورد خمس از ائمّه دیگر و با نقل روات دیگر - همچون أبو بصیر و عبداللَّه بن سنان و سماعه ذکر شده - جوابگوی این گفتار عامیانه است . علاوه بر این

با مراجعه ای اجمالی به کتاب « وسائل الشّیعه » آشکار می شود که تنها پنج روایت در این زمینه از علیّ بن مهزیار رسیده است (84). و بقیّه روایات را رُوات دیگر نقل کرده اند . در وثاقت وی همین بس که اموالی را که به عنوان وکالت از حضرت جواد علیه السلام به دست آورده ، به إذن آن بزرگوار به مصرف خویش می رساند . چنانچه در « تنقیح المقال » می گوید : « و منها ما نقله من قوله : و کتبت إلیه : أسأله التوسّع علیّ و التحلیل لما فی یدیّ فکتب : وسّع اللَّه علیک و لمن سألت التوسعه من [ فی ] أهلک و أهلبیتک . و لک - یا علی - عندی أکثر من التوسعه . و أنا أسئل اللَّه أن یصحبک العافیه و یقدمک علی العافیه و یسترک بالعافیه ، إنّه سمیع الدعاء » (85).

امّا جواب از اشکال دوّم از جهت تاریخ

بند الف - تاریخ ولادت و وفات حضرت جواد علیه السلام 1 - مرحوم کلینی رحمه الله می فرماید : « ولد علیه السلام فی شهر رمضان من سنه خمس و تسعین و مأه . و قبض علیه السلام سنه عشرین و مأتین فی آخر ذی القعده . و هو ابن خمس و عشرین سنه و شهرین و ثمانیه عشر یوماً » (86). ترجمه : آن بزرگوار در ماه رمضان سال 195 تولّد یافت وآخر ذی قعده سال 220 رحلت نمود، و سنّ آن حضرت، بیست و پنج سال و دو ماه و هجده روز بود . 2 - و نیز از محمّد بن سنان نقل می کند که گفت : « قبض محمّد بن علی و هو

ابن خمس و عشرین سنه و ثلاثه أشهر و إثنی عشر یوماً، توفّی یوم الثلثاء، لست خلون من ذی الحجّه سنه عشرین و مأتین » (87). ترجمه : محمّد بن علی ( حضرت جواد علیه السلام ) از دنیا رفت و سنّ آن بزرگوار بیست وپنج سال وسه ماه ودوازده روز بود، روز سه شنبه ششم ذی حجّه سال 220. 3 - شیخ مفید می فرماید : « و کان الإمام بعد الرّضا - علیّ بن موسی - إبنه محمّد بن علی الرضا علیهما السلام ... ؛ و کان مولده علیه السلام فی شهر رمضان سنه خمس و تسعین و مأه بالمدینه . و قبض ببغداد فی ذی القعده سنه عشرین و مأتین . و له یومئذ خمس و عشرون سنه » (88). ترجمه : امامِ پس از علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام، فرزندش محمّد بن علی الرضا (حضرت جواد علیه السلام) است، ولادت آن بزرگوار در سال 195 در مدینه بود و وفات آن حضرت در بغداد سال 220 بود . و در آن وقت حضرت، بیست و پنج سال داشت . 4 - ابن شهر آشوب می نویسد : « و محمّد بن علی الجواد ... ؛ ولد بالمدینه لیله الجمعه التاسع عشر من شهر رمضان و یقال : للنصف منه . و قال ابن عیاش : یوم الجمعه لعشر خلون من رجب سنه خمس و تسعین و مأه ، و قبض ببغداد مسموماً فی آخر ذی القعده . و قیل : یوم السبت لست خلون من ذی الحجّه سنه عشرین و مأتین ، ... . و عمره خمس و عشرون سنه . قالوا :

و ثلاثه أشهر و اثنان و عشرون یوماً » (89). ترجمه : و حضرت جواد علیه السلام شب جمعه نهم ماه رمضان و به قولی نیمه رمضان به دنیا آمد . و ابن عیاش گوید : روز جمعه دهم ماه رجب سال 195 در مدینه متولّد، و در آخر ماه ذی قعده در بغداد مسموم گردید . و به قولی : روز شنبه ششم ماه ذی حجّه سال 220 رحلت فرمود ؛ و مدّت عمرِ آن بزرگوار بیست و پنج سال بود ، و بعضی سه ماه و دوازده روز به آن افزوده اند . و قریب به همین مضمون را ابن فتّال نیشابوری ( متوفّای 508 )، آورده است (90). 5 - مرحوم محدّث قمی چنین گوید : « در تاریخ وفات حضرت جوادعلیه السلام اختلاف است . اشهر آن است که در آخر ماه ذی قعده سال دویست و بیستم هجری شهید شد وبعضی ششم ذی حجّه گفته اند ... . و مسعودی وفات آن حضرت را در پنجم ذی حجّه سال دویست و نوزده ذکر نموده (91) . ودر وقت وفات از سنّ شریفش، بیست و پنج سال و چند ماهی گذشته بود » (92). و نیز محدّث قمی در « تتمّه المنتهی » در وقایع سنه 219 می نویسد : « و هم در این سال در پنجم ذی حجّه و به قول مشهور در سنه دویست و بیست در آخر ذی قعده حضرت امام محمّد تقی - صلوات اللَّه علیه - در بغداد وفات یافت » (93). 6 - و در کتاب « إثبات الوصیّه » منسوب به مسعودی ، در شرح حالات حضرت جواد علیه السلام

چنین آمده :

« و روی أنّه ولد علیه السلام لیله الجمعه لإِحدی عشره لیله بقیت من شهر رمضان سنه خمس و تسعین و مأه » (94). و در جای دیگر می نویسد : « و مضی صلَّی اللَّه علیه فی سنه عشرین و مأتین من الهجره فی یوم الثلاثاء لخمس خلون من ذی الحجه، فکانت سِنه أربعاً و عشرین سنه و شهوراً . لأنّ مولده کان فی سنه خمس و تسعین » (95). ترجمه : روایت شده که آن حضرت شب جمعه، یازده شب به ماه رمضان باقی مانده ، سال 195 متولّد گردید ؛ و سال 220 از هجرت روز سه شنبه ، پنج روز از ماه ذی حجّه گذشته، رحلت فرمود . و سنّ آن حضرت بیست و چهار سال و چند ماه بود . زیرا ولادت آن بزرگوار در سال (صد) و نود و پنج بوده است . عجیب است از اشتباهی که مسعودی در اینجا نموده که : ولادت آن حضرت را در ماه رمضانِ سال 195، وفات او را در پنجم ذی حجّه 220 و سنّ آن حضرت را بیست و چهار سال و اندی نوشته است . در صورتی که روی این حساب، سنّ حضرت بیست و پنج سال و دو ماه و شانزده روز می شود، مطابق آنچه مرحوم کلینی قدس سره فرموده است . و البته به قرینه روایات و کتب دیگر، اشتباه ایشان، در تعیین سال نبوده، بلکه در تعیین سنّ آن بزرگوار است . 7 - باز مسعودی در کتاب « مروج الذهب » می نویسد : « وفی هذه السنه - وهی سنه تسع عشره ومائتین -

قبض محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب ، و ذلک لخمس خلون من ذی الحجه ، و دفن ببغداد فی الجانب الغربی بمقابر قریش مع جده موسی بن جعفر . و صَلّی علیه الواثق . و قبض وهو ابن خمس و عشرین سنه، و قبض أبوه علی بن موسی الرّضا و محمّد ابن سبع سنین و ثمانیه أشهر . و قیل غیر ذلک » (96). و در جای دیگر گوید : « وَ قُبِضَ علیُّ بن موسی الرضا بطوس ... ، و ذلک فی صفر سنه ثلاث و مائتین » (97). ترجمه : در این سال که سال 219 می باشد، محمّد بن علی (حضرت جوادعلیه السلام) بن موسی بن جعفر بن علی بن الحسین بن علی بن أبیطالب درگذشت . و این حادثه در روز پنجم ماه ذی حجّه بود، و در بغداد در ناحیه غربی در قبرستان قریش در کنار جدّش موسی بن جعفر، مدفون گردید، و الواثق باللَّه بر آن حضرت نماز گذارد و آن حضرت در سنّ بیست و پنج سالگی درگذشت و هنگام وفاتِ پدرش علیّ بن موسی الرّضاعلیه السلام، حضرت جواد هفت سال وهشت ماه داشت. و غیر از این نیز گفته اند . و علیّ بن موسی الرّضا علیه السلام در ماه صفر در طوس ، در سال 203 رحلت نمود . طبق این نقل، ولادت حضرت جواد ماه رجب سال 195 بوده است . زیرا مسعودی می گوید : حضرت رضا علیه السلام در ماه صفر 203 وفات فرمود . و در آن وقت سنّ حضرت جواد هفت سال و

هشت ماه بود . و این درست با ماه رجب 195 تطبیق می کند، و اگر ماه رجب 195 حضرت متولّد شده باشد و عمر حضرت نیز بیست و پنج سال باشد، همانطور که مسعودی می گوید. بنابراین سال وفات مصادف با پنجم ذی حجّه سال 220 خواهد شد ، نه در ماه ذی حجّه سال 219 . پس مسعودی در تعیین سال وفات دچار اشتباه شده ، همانطور که در تعیین سنّ حضرت در « إثبات الوصیه » اشتباه کرده بود . 8 - مرحوم اربلی در کتاب « کشف الغُمّه » می نویسد : « و أنّه قبض ببغداد ، و کان سبب وروده إلیها أشخاص المعتصم له من المدینه ؛ فورد ببغداد للیلتین بقیتاً من المحرّم سنه عشرین و مأتین . و توفّی بها فی ذی القعده من هذه السنه » (98). ترجمه: او در بغداد از دنیا رفت، وسبب ورود او به بغداد این بود که معتصم او را از مدینه به بغداد احضار کرد، و دو شب از محرّمِ سال 220 باقی مانده بود . و در همان بغداد - از همین سال - از دنیا رفت . 9 - ابن فتّال نیشابوری در کتاب « روضه الواعظین » می فرماید : « و قبض ببغداد قتیلاً مسموماً فی آخر ذی القعده . و قیل : مات یوم السبت لست خلون من ذی الحجه سنه عشرین و مئتین . فله یومئذ خمس و عشرون سنه » (99). ترجمه : در آخر ماه ذی قعده مسموم و کشته شد . وگفته شده: روز شنبه شش روز از ذی حجّه سال 220 گذشته بود که از

دنیا رفت. بنابراین ایشان آن روز بیست و پنج ساله بوده اند . 10 - مرحوم کلینی قدس سره می فرماید : « ولد علیه السلام فی شهر رمضان من سنه خمس و تسعین و مائه و قبض علیه السلام سنه عشرین و مائتین فی آخر ذی القعده و هو ابن خمس و عشرین سنه و شهرین و ثمانیه عشر یوماً و دفن ببغداد فی مقابر قریش عند قبر جدّه موسی علیه السلام . و قد کان المعتصم أشخصه إلی بغداد فی أوّل هذه السنه الّتی توفّی فیها علیه السلام » (100). ترجمه : در ماه رمضان سال 195 به دنیا آمد و سال 220 در آخر ذی قعده از دنیا رفت و سنّ آن حضرت، بیست و پنج سال و دو ماه و هجده روز بود ؛ و در بغداد در قبرستان قریش، نزد قبر جدّش موسی بن جعفر علیهما السلام، به خاک سپرده شد . و معتصم در اوّل سالی که از دنیا رفت، او را به بغداد احضار کرد .

امّا جواب از اشکال دوّم از جهت تاریخ

بند ب - تاریخ خرّمیه از سال 41 هجری تا سال 132، دودمانی به نام بنی امیّه، خلافت اسلامی را قبضه کردند . و از این سلسله جمعاً چهارده تن ( که سه نفر اوّل آنان سفیانی و باقی مروانی بودند ) به خلافت رسیدند . خلافت بنی امیّه در واقع، یک حکومت عربی محسوب می شد . و حاکمیّت ننگین هزار ماهه آنان، بر مردم بسیار تلخ گذشت . زیرا آنان از هیچ ظلم و ستم و جنایتی روگردان نبودند . و عموم مردم، مخصوصاً موالی ( ایرانیان )، از آنان ناراضی بودند .

چون نوعاً عمّال خود را از بین اعراب انتخاب می نمودند و ضمناً ایرانیان را به عنوان موالی تحقیر می نمودند و با مردم با خشونتِ تمام رفتار می کردند . با توجّه به اینکه خلفای این سلسله نوعاً به امور مربوط به دیانت چندان توجّه و اعتنائی نداشتند و حتّی ظواهرِ اسلام را هم رعایت نمی کردند، به همین سبب عامّه مسلمین و مخصوصاً ایرانیان در حقّ این طایفه بدبین بودند . این بود که به تدریج، انقلابها و نهضتهایی بر علیه بنی امیّه برپا شد . از جمله : أبومسلم خراسانی در سال 129 هجری در خراسان در رأس گروهی که سیاه جامگان ( مسوّده ) خوانده می شدند، خروج کرد و بالاخره با شکست دادن مروان، خلافت امویان را ساقط نموده، و دولت عبّاسیان را تأسیس کردند . قدرت و نفوذ أبومسلم به قدری روز افزون بود که مانع توسعه قدرت و نفوذ خلیفه عبّاسی ( منصور ) به نظر می آمد . و منصور در مقام قتل أبومسلم برآمده و بالاخره با خدعه و نیرنگ ، او را در سال 137 هجری هلاک کرد . هواداران أبومسلم به بهانه خونخواهی، و گاه به عنوان تجدید خاطره أبومسلم به نهضتهایی دست زدند . که قیام : سنباد (101) ومقنع (102) واستادسیس (103) ویوسف البَرم (104) و اسحاق ترک (105) از آن جمله، مشهور است . ولی انگیزه این نهضتها در واقع استقلال طلبی ایرانیان و احیاء کردن سنن ملّی و میهنی بود .

در کتاب « دائره المعارف فارسی » می نویسد : « در واقع، ایرانیها، خاصّه « شعوبیه » از همان اوائل امر، مسأله عرب و اسلام را

از هم جدا کرده، قبول اسلام را مستلزم قبول حکومت و سیادتِ عرب نشمردند . به همین جهت، در مورد مسأله استیلای عرب و قبول اسلام لاأقل چهار نوع فکرِ مختلف وجود داشت . که هریک به نحوی در نهضتها و قیامهای ملّی و محلّی متجلّی و منعکس بوده، اوّل فکر تأسیس یا اصلاح ادیان و مذاهب قدیم ایران . که بدان وسیله عدّه ای از عامّه را که هنوز خاطره عقائد کُهَن را فراموش نکرده بودند، متّحد کنند . و این فکر، در قیام و اقدام کسانی امثال : بهافرید (106)، سنباد، استادسیس، مقنع، بابک خرّم دین (107) تجلّی یافت ... » (*). گرچه بعضی عقیده دارند که اینان در واقع انحرافی نداشته اند، بلکه خلفای عبّاسی برای لکّه دار کردن رهبران انقلاب، آنان را به زندقه متّهم کردند . ولی آنچه مسلّم است، این است که : افراد و فرقه هایی بر علیه خلفای عرب قیام و نهضتهایی به راه انداختند که مهمترین آنها خرّمیه ( خرّم دینان ) بود . بهتر است برای معرّفی این فرقه از کتاب « لغت نامه دهخدا »، که از پنجاه و چهار کتابِ تاریخ و غیره استخراج و تلخیص شده است، استفاده کنیم . دهخدا در این باره می نویسد : « در باب کلمه خرّم دینی بعضی از مورّخین اشتباه کرده اند و آن را فقط نام اَتباع بابک دانسته اند . ولی از قرائن کاملاً پیدا است که خرّم دینی اسم عامّی است برای پیروان مذهب جدیدی که در قرن دوّم در ایران ظاهر شده . و شاید بازماندگان مزدکیان زمان ساسانیان در دوره های اسلامی به این نام خوانده شده باشند

و خرّم دین نام مسلک و مذهب ایشان بوده » (108). باز در همین صفحه از کتاب « دائره المعارف فارسی » به نقل از کتاب « الأنساب » سمعانی می نویسد : « و اینکه در کتابهای عربی به نام « بابک خرّمی » و در کتابهای فارسی به اسم «بابک خرّم دین» خوانده می شود، از آن جهت است که وی معروفترین کسی است که در ترویج مذهبِ خرّم دین با خرّمیان کوشیده است، در باب تاریخ این مذهب اطّلاع کافی به دست نیست .... ؛ چیزی که ظاهراً مسلّم است این است که مذهب خرّمیان یکی از فروع مذهب مزدک بوده و خرّمیان را مزدکیان جدید باید دانست » (109). و در جای دیگر می نویسد : « قطعاً بابکیان یا خرّم دینان منحصر به اَتباع بابک در آذربایجان نبوده اند، بلکه در سایر نواحی، مخصوصاً در مرکز ایران و در اطراف اصفهان و ناحیه جبال، یعنی تمام قلمروی که میان آذربایجان و طبرستان و خراسان و بغداد و فارس و کاشان و خوزستان واقع است . و شامل ناحیه نهاوند و همدان و ری و اصفهان و کاشان و قم و سمنان و قزوین است، خرّم دینان بوده اند » (110). و همچنین می نویسد : « مدّت تسلّط بابک را در این نواحی، مورّخین، عموماً بیست سال نوشته اند ... ؛ مدّت جنگهای خرّم دینان به شمار درست شصت و یک سال بوده است، زیرا در سال 162 خروج کرده اند و در سال 223 بابک دستگیر و کشته شده است » (111). مسعودی در « مروج الذهب » می نویسد : « و لمّا نمی قتل أبی مسلم

إلی خُراسان و غیرها من الجبال اضطربت الخرّمیه . و هی الطائفه الّتی تدعی بالمسلمیه القائلون بأبی مسلم و إمامته . و قد تنازعوا فی ذلک بعد وفاته : فمنهم من رأی أنّه لم یمت و لن یموت حتّی یظهر فیملأ الأرض عدلاً . و فرقه قطعت بموته و قالت بإمامه ابنته : فاطمه، ... . ومنهم کان بابک الخرّمی الذی خرج علی المأمون و المعتصم بالبدین من أرض الران و أذربیجان » (112). ترجمه : وقتی خبر قتل أبومسلم به خراسان جبال و غیر خراسان رسید، خرّمیه به جنبش درآمدند و آنها طائفه ای بودند که به مسلمیه خوانده می شدند و قائل به امامت أبومسلم بودند، و پس از مرگ أبومسلم، اختلاف و کشمکش پیدا کردند . بعضی از آنان معتقد بودند که وی نمرده و نمی میرد تا آنکه عدالت را در جهان برپا دارد . و فرقه ای از آنها به مرگ وی یقین داشتند و پس از وی دخترش فاطمه را امام می دانستند، ... . و از خرّمیه بود بابک خرّم دین، که در مدائن در سرزمین ران و در آذربایجان بر مأمون و معتصم خروج کرد . تلاشها و تبلیغات و جنگهای این فرقه را طبری در جلد ششم و هفتم ، در حوادث سالهای : 192 - 201 - 204 - 206 - 207 - 212 - 214 - 218 - 219 ، به تفصیل نگاشته و در ضمن حوادث سنه 219 می نویسد : « و فی هذه السنه قدم إسحاق بن إبراهیم بغداد من الجبل یوم الأحد لإحدی عشره لیله خلت من جمادی الأولی و معه الأسری من الخرّمیه » (113).

ترجمه : و در این سال ( 219 ) اسحاق بن ابراهیم از جبل ( یعنی تمام قلمروی که میان آذربایجان وطبرستان و خراسان وبغداد وفارس وکاشان وخوزستان واقع است ) (114)، روز شنبه یازدهم جمادی الاولی وارد بغداد شد . و اسیرانی که از خرّم دینان دستگیر کرده بود، با او بودند .

خلاصه تحقیق آنکه :

1 - خرّمیه منحصر به پیروان بابک نبوده ، بلکه بابک، یکی از خرّمیه بود و پیروانش نیز یک دسته از خرّمیه بودند . 2 - عدّه ای از خرّمیه در خوزستان سکونت داشته اند . 3 - جنگهای آنان اعمّ از پیروان بابک و غیر آنها، نه تنها در سالهای 221 الی 223 نبود حتّی در سال 219 جنگ برقرار بوده ومسلمین به غنائم واُسراء دست یافته اند، و شکست خرّمیه پیش از سال 221 هم بوده است . 4 - ممکن است در سال 220 جنگی بین مسلمین و برخی از خرّمیه رخ داده و آنان شکست خورده وغنائمی نصیب مسلمین شده ، ولو تاریخ آن را ضبط نکرده باشد . نتیجه اینکه : وقوع جنگ بین خرّمیه و مسلمین در سال 220 و پیروزی مسلمین و به دست آوردن غنائم، امکان پذیر و قابل قبول است و نفی آن، به بهانه جوئی، شبیه تر است، تا به تحقیق در یک امر تاریخی . امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون بند الف - آنچه در تواریخ آمده، دو روز به آخر محرّم 220 حضرت جواد علیه السلام وارد بغداد شدند و در ماه ذی قعده همین سال، به شهادت رسیدند و در هیچ تاریخی دیده نشده که

حضرت در بغداد محدودیّتی داشته اند یا در قصر خلیفه سکونت داشته اند . و لذا نوشته اند : « وادخلت امرأته أُم الفضل إلی قصر المعتصم، فجعلت مع الحرم » (115). ترجمه : بعد از وفات آن بزرگوار، همسرش أمّ الفضل، به قصر معتصم برده شد و جزء حرمسرای او قرار گرفت . از این عبارت، استفاده می شود که قبلاً در حرمسرای معتصم نبوده و الّا این عبارت معنی و مفهومی نداشت . سؤال : ممکن است گفته شود چگونه با اینکه امام علیه السلام به شیعیان دسترسی نداشتند نامه را به آنها می رساندند ؟ در جواب می گوئیم : چگونه می شود که امام جواد علیه السلام در بغداد دسترسی به شیعیان خود نداشته باشند ؟! در صورتی که بغداد، در زمان آن حضرت، مخصوصاً محلّه کرخ و مسجد براثا، یکی از مراکز مهمّ تشیّع بود و خاندانهای سیاسی و مذهبی ، همانند : آل یقطین و آل نوبخت، که کارگردانهای دستگاه خلافت عبّاسی بودند، در بغداد زندگی می کردند و در پیشبرد اهداف ائمّه علیهم السلام نقش به سزائی داشتند .

امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون

بند ب - لازم است تاریخچه مختصری از بغداد و کرخ و شیعیان آن شهر را بیان نمائیم ، تا معلوم شود که آیا شیعیان نیاز به سهم امام داشته اند یا نه ؟! قال الشیخ الصدوق فی کتاب إکمال الدّین : « حدّثنا أحمد بن محمّد بن یحیی العطّار رضی الله عنه قال : حدّثنا أبی، عن محمّد بن أحمد، عن محمّد بن مهران (116)، عن خاله أحمد بن زکریّا قال : قال لی الرِّضا علیُّ ابن موسی علیهما السلام أین منزلک ببغداد ؟ قلت : الکرخ

. قال : أمّا إنّه أسلم موضع » (117). ترجمه : احمد بن زکریّا گوید : حضرت رضا علیه السلام به من فرمود : منزل تو در کجای بغداد است ؟ گفتم : کرخ . فرمود : سالم ترین محلّ است . و در اصول کافی آمده : « عن الحسین بن نعیم الصحاف قال : کنت و أنا و هشام بن الحکم و علی بن یقطین ببغداد » (118). ترجمه : حسین بن نعیم صحاف گفت : من و هشام بن حکم و علیّ بن یقطین در بغداد بودیم . و در کتاب « أصحاب الرّضا علیه السلام » آمده است : « أحمد بن عبداللَّه الکرخی ؛ أحمد بن عبداللَّه بن محمّد الحجّال الکرخی ... ؛ أحمد بن عبداللَّه بن مِهران بن خانبه الکرخی » (119).

شیعه در بغداد

یاقوت حموی در مورد بغداد می نویسد : « فصل : فی بدءِ عماره بغداد . کان أوّل من مصَّرها و جعلها مدینه، المنصور باللَّه أبوجعفر عبداللَّه بن محمّد بن علی بن عبداللَّه بن عبّاس بن عبدالمطلب، ثانی الخلفاء» (120). ترجمه : اوّلین کسی که بغداد را به صورت شهر درآورد، منصور بود . و در مورد سبب بناءِ کرخ بغداد می نویسد : « کرخ بغداد : و چون منصور شهر بغداد را بنا کرد، دستور داد بازارها را در مقابل دروازه ها قرار دهند، در مقابل هر دری یک بازار، پیوسته چنین بود تا زمانی که یکی از فرمانده های رومی به نمایندگی از طرف پادشاه روم بر منصور وارد شد، منصور به ربیع دستور داد او را در شهر بگرداند تا با دقّت دیوارها و درها و ساختمانهای اطراف

شهر را بازرسی کند و او را بر بالای دیوارها ببرد تا آنجا که از اوّل تا آخر شهر برود و سردرب ها و طاقها و همه را به او نشان بدهد . ربیع دستور منصور را انجام داد، وقتی برگشت نزد منصور، منصور از او پرسید : شهر مرا چگونه دیدی ؟ گفت : بنای زیبائی و شهر محکمی دیدم، هیچ عیبی نداشت جز اینکه دشمنانِ تو در این شهر با تو هستند . گفت : دشمنان من چه کسانی هستند ؟ گفت : بازاریان، جاسوسان از همه جا می رسند و به عنوان تجارت وارد می شوند و تجّار هم پستچی های همه آفاقند ، اخبار را بدست می آورند و هرچه را بخواهند، شناسائی می کنند و بدون اینکه کسی بفهمد، برمی گردند . منصور سکوت کرد، وقتی سفیر روم برگشت، منصور دستور داد بازاریان را از شهر خارج کنند، و ابراهیم بن حبیش کوفی و خراش بن مسیّب یمانی را فرا خواند و دستور داد آنها بین « صراه » و « نهر عیسی » بازاری بسازند » (121). و مانند همین عبارت را در کتاب « مراصد الاطّلاع » آورده و ادامه می دهد که : « و أن یجعل صنوفاً و یرتَّب کلّ صنف موضعه، فسُمِّیت : الکَرْخ، بذلک » (122). ترجمه : آنجا را طبقه بندی کردند و نام آنجا را کرخ نهادند . بعداً حموی می نویسد : « ... و أهل الکرخ کلّهم شیعه إمامیه لا یوجد فیهم سُنّیٌّ البته » (123). ترجمه : و اهل کرخ همه شیعه امامی هستند و سنّی در بین آنها یافت نمی شود . و بلاذری در کتاب « فتوح

البلدان » می نویسد : « قالوا و کانت بغداد قدیمه، فمصّرها أمیرالمؤمنین المنصور رحمه اللَّه . و ابتنی بها مدینه و ابتداها فی سنه 145 ... . و جعل مجمع الأسواق بالکرخ . و أمر التجّار فأبتنوا الحوانیت، و ألزمهم الغله » (124). ترجمه : بغداد قدیمی بود، منصور آنجا را به صورت شهر درآورد و در سال 145 شروع کرد ... ؛ و همه بازارها را در کرخ قرار داد . و به تجّار دستور داد، پس مغازه های خود را در آنجا ساختند . طبری نیز، قریب به همین مضامین را - ضمن حوادث سال 146 - در تاریخ خود نقل کرده (125) ؛ و از همه مفصّل تر، ابن کثیر شامی ( أبوالفداء ) در تاریخ « البدایه والنهایه » ذکر کرده است (126). مرحوم آیه اللَّه شیخ محمّد حسین مظفّر قدس سره می نویسد : « حوّل المنصور عاصمه ملکه من الکوفه إلی الهاشمیّه و منها إلی بغداد ، ... ؛ انتقل المنصور إلی بغداد بحاشیته و جیشه وانتقل الناس معه، فتمصّرت ... . و ما مضی عهد طویل علی تمصیر بغداد إلّا و صارت بعض محلاتها خالصه فی التشیع لا یشارکه فیها أحد من غیرهم، کمحله الکرخ » (127). ترجمه : منصور پایتخت حکومت خود را از کوفه به هاشمیّه و از آنجا به بغداد منتقل کرد ... ؛ منصور با تمام اطرافیان و لشکریان خویش به بغداد منتقل شد و مردم نیز به بغداد روی آوردند و آنجا به صورت شهری درآمد ... . و زمانی از شهر شدن بغداد نگذشته بود، که بعضی از محلّات آن اختصاص به شیعه پیدا کرد

و در آنجا احدی از غیر شیعه با آنها شریک نبود، مانند محلّه : کرخ . و در مورد شهادت حضرت جواد علیه السلام می فرماید : « و ذلک ان قدم لزوجته ابنه المأمون سمّاً و حملها علی ان تدفعه للإمام . فأجابته إلی ما أراد . فمات قتیلاً بسمّ المعتصم . و عندما شاهدت ( زوجته امّ الفضل ) أثر السمّ قد بان فی بدن الإمام ترکته وحیداً فی الدار، حتّی قضی نحبه . و احتشدت الشیعه علی الدار واستخرجوا جنازته - و السیوف علی عواتقهم - و قد تعاقدوا علی الموت . لأنّ المعتصم حاول ان یمنعهم عن تشییعه . و تعرف من مثل هذه الحادثه کثره الشیعه ذلک الیوم فی بغداد و قوتهم علی المراس، و من کثره الرواه، تعرف کثره العلم فیهم . و من کثره الحجاج و الجدال - لا سیّما فی الإمامه - تعرف قوه الحجّه عندهم ، و قوّه الکفاح عن المذهب، و اتضاح أمرهم » (128). ترجمه : معتصم سمّی برای همسر آن حضرت، که دختر مأمون بود، فرستاد . و او را وادار کرد که آن سمّ را به امام بدهد . و او خواسته معتصم را اجابت کرد، و امام با سمّ معتصم به شهادت رسید . و هنگامی که اثر سمّ را در بدن امام مشاهده کرد، آن حضرت را در خانه تنها گذاشت تا امام از دنیا رفت . و گروهی از شیعیان، به خانه آن حضرت آمدند و جنازه او را بیرون بردند و آنها شمشیرهایشان را روی شانه هایشان نهاده بودند و با هم تا سر حدّ مرگ هم پیمان شدند، زیرا

معتصم می خواست آنها را از تشییع جنازه باز دارد . مرحوم مظفّر ادامه می دهد و می نویسد : ما از مثل این حادثه، استفاده می کنیم که شیعیان در آن روز جمعیّت فراوان و توان کافی داشتند . و از فراوان بودن راویان در آن عصر، معلوم می شود علم در بین آنان رونق داشته و از اینکه زیاد بحث و گفتگوهای علمی، مخصوصاً در مسأله امامت داشتند، معلوم می شود که برای دفاع از حریم دین و مبارزه با دشمنانِ دین نیرومند بوده اند . و در مورد شهادت حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام می فرماید : « و ذرّ الملح علی الجرح انّه (هارون) لم یسمح لأولیائه بتشییعه . بل أمر، فحمله الحمالون، فوضعوه علی الجسر . ونکأ القرحه بالنداء علیه : هذا امام الرافضه ... . و لمّا شاهد سلیمان بن جعفر - عمّ الرشید - ما یصنع السندی، بجنازه الإمام، أمر فأخذوها من أیدی الشرطه . و وضعها فی الجانب الغربی . و أمر منادیه : فنادی بالنّاس لحضور الجنازه و تشییعها . و أکثر الشیعه فی بغداد تقیم فی الجانب الغربی . و کانت محله الکرخ - علی سعتها - کلّها شیعه . فهرع النّاس، فحملوه علی الأعناق، حتّی أو صلوه إلی تربته » (129). ترجمه : و نمک پاشیدن روی زخم این است که هارون به پیروانش اجازه نداد موسی بن جعفر علیهما السلام را تشییع کنند . بلکه دستور داد تا حمّالها آن حضرت را بیاورند و روی پل قرار دهند . و نیشتر به این جراحت، فریاد کردن آنها بود که : این امام رافضیان است ... . و چون سلیمان بن

جعفر، عموی هارون الرّشید، عملکردِ سِندی را نسبت به جنازه امام مشاهده کرد، دستور داد جنازه را از مأمورین گرفتند . و آن را در ناحیه غربی قرار داد . ودستور داد تا به مردم اعلام کنند که برای تشییع جنازه آن حضرت، حاضرشوند و اکثر شیعیان، در بغداد بودند و در ناحیه غربی زندگی می کردند . و محلّه کرخ با تمام وسعت آن، همه شیعه بودند . و مردم، با سرعت جنازه آن حضرت را بر گردنهاشان حمل کرده و سپس به خاک سپردند . یاقوت حموی می نویسد : « براثا : با ثاء سه نقطه و الف مقصوره . محلّه ای بود در کنار بغداد در قبله کرخ و در طرف جنوبی درِ محوَّل . و تنها یک مسجد جامع داشت که شیعه در آنجا نماز می خواندند . و آن مسجد به همراه آن محلّه - به طور کلّی - خراب شد، به گونه ای که اثری از آن باقی نماند . امّا مسجد جامع را من خودم، باقیمانده از دیوارهای آن را درک کردم که آن را در زمان ما خراب کردند . و در ساختمانها به کار بردند و در سال 329 ساختمان مسجد « براثا » به پایان رسید و در آن خطبه خوانده می شد . و قبل از مسجد شدن، گروهی از شیعه در آنجا جمع می شدند و صحابه را سبّ می کردند . و راضی باللَّه به آنجا حمله کرد و هر که را در آنجا بود، دستگیر و زندانی نمود ومسجد را خراب و با خاک یکسان کرد . و شیعه این خبر را به « بُجْکم ماکانی »، نخست

وزیر بغداد، گزارش دادند، سپس او دستور داد تا آن مسجد را بازسازی کرده و توسعه دهند . و سپس دستور داد تا نام « راضی » بر بالای آن نوشته شود . و پیوسته تا سال 450 نماز در آنجا برپا می شد سپس تا الآن معطّل مانده » (130).

آلِ یَقْطین

« آلِ یَقْطین، خاندانی علمی و سیاسی شیعی در سده 2 ق / 8 م . مشهورترین چهره های این خاندان، دو تن هستند : 1 - ابوالحسن یقطین بن موسی بغدادی ( د 186 ق / 802 م )، محدّث و از کارگزاران خلافت عبّاسیان . او در کوفه زاده شده و در همان جا زیست . به دلیل مخالفت با امویان و هواخواهی از عبّاسیان از سوی مروان حمار ( د 132 ق / 749 م) تعقیب شد . و از این رو همراه خانواده اش به مدینه گریخت . پس از سقوط امویان و قدرت یافتن عبّاسیان به بغداد آمد ... . یقطین که هوشمند بود واز درایت سیاسی و قدرت جنگاوری کافی بهره داشت، نزد دو تن از نخستین خلفای عبّاسی ( ابوالعبّاس سفّاح : 104 - 136 ق / 722 - 753 م ؛ و ابوجعفر منصور : 95 - 158 ق / 713 - 744 م ) پایگاهی بلند یافت . در 167 ق / 873 م، که خلیفه مهدی عبّاسی ( 127 - 169 ق / 744 - 785 م ) فرمان داد مسجد الحرام در مکّه، و مسجد النّبی در مدینه بازسازی شود و گسترش یابد، یقطین از سوی خلیفه مأمور اجرای این فرمان گردید (ابن تغری بردی، 2 /

52؛ ابن جبیر، 68 ). ابن اثیر این رویداد را در 164 ق / 781 م می داند ( 6 / 76 ). با اینکه برخی درباره شیعی بودن او تردید کرده اند، شیعه بودن او قطعی می نماید ( مامقانی، 3 / 333 ؛ خویی 12 / 236 ). به گزارش بیشتر محدّثان ومورّخان شیعی، او در پنهان با امام جعفر صادق علیه السلام ( 80 یا 83 - 148 ق / 699 یا 702 - 765 م ) پیوند ارادت داشت و حقوق اموال را به آن حضرت می پرداخت . سرانجام نزد منصور و مهدی از او سعایت شد ، امّا آسیبی به او نرسید ( ابن ندیم، 314 ). می توان این احتمال را پذیرفت که با وجود شیعی بودن یقطین، حضور او در دستگاه خلافت، به دلایل خاصّ سیاسی وضرورتها با اشاره امام صادق علیه السلام باشد. وی در بغداد درگذشت . 2 - علیّ بن یقطین ( 124 - 182 ق / 742 - 798 م )، محدّث، فقیه، متکلّم و از بزرگان شیعی . وی در کوفه زاده شد و همراه پدر به مدینه هجرت کرد و پس از آن به بغداد آمد . در آغاز، به داد و ستد ابزار ( نوعی ادویه ) پرداخت ( طوسی ، اختیار ، 2 / 729)، سپس در دستگاه خلافت عبّاسیان راه یافت و از کارگزاران مهدی عبّاسی ( طبری 3/522 ) و از نزدیکان خلیفه هارون الرشید ( د 193 ق / 809 م ) گردید . در شیعی بودن او تردید نیست، امّا مذهب او همانند پدرش از نظر عبّاسیان پنهان بود .

وی با امام موسی کاظم علیه السلام ( 128 - 183 ق / 746 - 799 م ) ارتباط نزدیک داشت و نزد آن امام از اعتبار بسیاری برخوردار بود . نویسندگان شیعی بر این باورند که او به توصیه امام کاظم علیه السلام در دستگاه خلافت باقی ماند تا از ستمدیدگان پشتیبانی کند و یاور شیعیان باشد ( امین 8 / 371 )، از این رو بارها درباره مذهب و ارتباط او با امام کاظم علیه السلام به هارون سعایت شد، ولی گزندی به او نرسید . در مورد ایمان و پارسایی علی بن یقطین روایات بسیاری آمده است . از جمله، اینکه امام کاظم علیه السلام بهشت را برای او تضمین کرده است ( طوسی، اختیار، 2 / 729 ). او از راویان موثّقی است که یک حدیث از امام صادق علیه السلام و احادیث بسیاری از امام کاظم علیه السلام نقل کرده است و راویان متعدّدی از وی روایت کرده اند . کتابهایی به او منسوب است ( طوسی، فهرست، 234 ). او در زمانی که امام کاظم علیه السلام زندانی بود، در بغداد درگذشت . ( 3 - ) خزیمه، ( 4 - ) یعقوب و ( 5 - ) عبید، سه فرزند دیگر یقطین، نیز از راویان حدیث و از اصحاب امام کاظم علیه السلام بوده اند » (131).

موقعیّت علمی و مذهبی و سیاسی بغداد آن عصر

« برای معرّفی کامل « بغدادِ » آن روز، شاید یک کتاب هم کم باشد، در عین حال ضرورت دارد در اینجا دور نمائی از وضع سیاسی و علمی آن ترسیم کنیم . از آغاز تأسیس « بغداد » به دست أبو جعفر منصور،

دوّمین خلیفه عبّاسی، وانتقال مرکز خلافت به آنجا ( 146 ه ) (132) همانطور که این شهر مرکز ثقل سیاست جهان اسلام گردید و بر سراسر قلمرو اسلام حکومت می کرد همچنین بزرگترین پایگاه علم و مجمع دانشمندان در فنون مختلف قرار گرفت، در طول چند قرن دانشمندان از هر سوی به جانب « بغداد » متوجّه و در آنجا متوطن شدند و یا به طور موقّت جهت کسب و نشر علم، رحل اقامت افکندند . بزرگترین فقهاء و ارباب مذاهب اسلام : أبو حنیفه، شافعی، احمد حنبل، داود ظاهری، و نیز بزرگترین محدّثان از جمله مؤلّفین « صحاح ست » (133) و بزرگترین مورّخان مانند : محمّد بن اسحق، واقدی، ابن سعد کاتب واقدی، یعقوبی، مسعودی، طبری، بلاذری، ابن قتیبه دینوری، أبوالفرج اصفهانی، تمام یا مقداری از عمر خود را در این دیار سر کرده و برخی از آنان تا دم مرگ در آن عاصمه دانش گذرانیده و همانجا دفن شده اند . کما اینکه برخی از آنان مثل : مسعودی، بلاذری، یعقوبی و ابن قتیبه در بغداد متولّد و همانجا نشو و نما کرده اند (134).

امّا شعرای معروف امثال « متنبی » شاید کمتر کسی است که گذار وی به بغداد و دربار خلفاء برای ثناء گفتن و صله گرفتن نیفتاده باشد . امّا علوم عقلی و فلسفی و ریاضی و طب و به اصطلاح « علوم اوائل » شالوده آن در اسلام در این شهر ریخته شد . بزرگترین دانشمندان ومترجمان از اطراف واکناف بلاد به بغداد فراخوانده شدند و به تألیف و ترجمه کتب مربوط به این رشته ها پرداختند . اوّلین مؤسّسه و مجمع علمی

و یا کتابخانه رسمی به نام « بیت الحکمه » که محلّ کار مترجمان ودانشمندان نامی بود، درعصر هارون الرّشید دربغداد به وجود آمد (135) و پس از آن، کتابخانه های دیگری فراهم آمد که تا عصر « شیخ طوسی » باقی بود و چنانکه خواهیم گفت مورد استفاده وی قرار گرفت . برای پی بردن به موقعیّت « بغداد » در آن اعصار مطالعه دو کتاب ضرورت دارد، یکی « فهرست ابن ندیم » و دیگر « تاریخ بغداد » . فهرست ابن ندیم در سال 377 تألیف گردیده و مؤلّف آن خود در بغداد به شغل کتاب فروشی و « وراقی » اشتغال داشته و کتبی که به بازار عرضه می شده و به دست وی می رسیده، همه را فهرست کرده است . و با بسیاری از دانشمندان و پیشوایان مذهبی معاصر خود مربوط و دوست بوده و احتمالاً دکان وی چنانکه در عصر ما مرسوم است، محل تردّد و تلاقی فضلا و دوست داران کتاب بوده است . امّا تاریخ بغداد نوشته خطیب بغدادی معاصر «شیخ طوسی» است که در تمام دوران اقامت شیخ در بغداد، در این شهر می زیسته و بعداً تا سال 463 که در قید حیات بوده (136) به بغداد رفت و آمد می کرده و با بسیاری از علمای معاصر خود ملاقات کرده و کمتر دانشمندی است که از ابتدای تأسیس این شهر تا عصر وی به این شهر آمده باشد و وی نام و ترجمه او را در کتاب خود نیاورده باشد، در این کتاب ترجمه 7831 نفر به طور مفصّل یا مختصر آمده است .

موقعیّت شیعه در بغداد

آنچه گفته شد سوابق علمی

بغداد از لحاظ کلّی بود ؛ امّا از لحاظ تشیّع از عصر حضرت صادق علیه السلام به بعد بیشتر ائمّه علیهم السلام به بغداد قدم گذارده اند و از جمله امام هفتم علیه السلام و امام نهم علیه السلام چندی در آنجا توقّف کرده اند و بالاخره همانجا درگذشته اند و در قبرستان قریش ( کاظمیّین فعلی ) دفن شده اند . دانشمندان و رجال شیعه از آغازِ بنای بغداد در آن تردّد یا توطن کرده وبا دستگاه خلافت و وزارت به خصوص در دوران برامکه ارتباط داشته اند . از جمله هشام بن الحکم محمّد بن أبی عمر، علیّ بن یقطین و خاندان وی، خاندان نوبختی، خاندان ابن قولویه، خاندان اسکافی و خاندان سیّد مرتضی در این شهر متوطن بوده اند . هرقدر از عمر بغداد می گذشت، تمرکز و تجمّع شیعیان در این شهر بیشتر احساس می شد تا بالاخره در قرن سوّم و چهارم و پنجم، « بغداد » مرکز عمده این طائفه گردید و دانشمندانِ آنجا ریاست مطلقه بر کلیّه شیعیان پیدا کردند و چنانکه می دانیم « نواب اربعه » (137) که در نیمه آخر قرن سوّم و اوائل قرن چهارم ( از 260 تا 329 ) سِمَت وکالت خاصّ ناحیه مقدّسه را داشتند و مرجع عموم شیعه امامیّه گردیدند، در « بغداد » زندگی می کردند . و آرامگاه آنان تا این عصر در محلّه های قدیمی این شهر مزار است . رشته علم کلام شیعه که عهده دار پاسداری و دفاع از مذهب بود، در این شهر توسّط هشام بن الحکم (138) پی ریزی شد و همچنان ادامه یافت تا اواخر قرن چهارم به وسیله شیخ مفید به اوج

خود رسید، و او با مهارت و استادی چشم گیری در این شهر انقلابی به پا کرد و هزاران نفر را با قدرت منطق خویش به این مذهب وارد نمود و همین مکتب بود که متکلّم زبردستی مانند سیّد مرتضی علم الهدی را تربیت کرد . مرجعیّت مفید و سیّد مرتضی و اساتید و معاصران ایشان و حتّی شیخ طوسی به طوری که از مطاوی حالات آنان به دست می آید ، بیشتر در رشته کلام و دفع شبهات مخالفان بود و ظاهراً در آن اعصار این علم مقدّم بر همه علوم حتّی فقه و حدیث و دارای اهمیّت بیشتری بوده است و این امر از رساله های متعدّد به نام اجوبه مسائل که از شهرهای دور دست از نامبردگان سؤال می شده، و همچنین کتب ردّیه که نام همه آن رسائل و کتب در فهرست مؤلّفات و این طبقه از دانشمندان دیده می شود، کاملاً مشهود است؛ وپس از رشته کلام، فقه واصول و شاید مهمتر از آن دو، علم حدیث بود. اصولاً حدیث به لحاظ اینکه صرفاً علمی نقلی است، در « بغداد » که محل تردّد و تلاقی محدّثان بوده ، بیش از سایر مراکز رواج داشت و تقریباً می توان گفت : کلیّه منقولات و احادیث اسلامی و از جمله روایات اهل بیت، نزد محدّثان « بغداد » گرد آمد . صرف نظر از راویان قرن دوّم و سوّم شیعه، شخصیّت نامدار محمّد بن یعقوب کلینی، که در شهر « ری » مرجعیّت و زعامت داشته، در اواخر عمر به علّت نامعلومی و شاید برای نشر حدیث و روایت کتاب کافی به این شهر هجرت کرده و همانجا از

دنیا رفته است . وی کتاب مهمّ « کافی » را که به احتمال قوی پیش از هجرت به بغداد تألیف کرده است، در این شهر نشر داده و اغلب راویان این کتاب در « بغداد » می زیسته اند و همانجا آن را برای دیگران روایت کرده اند (139). همچنین معاصر «کلینی» علیّ بن بابویه قمی ، والد شیخ صدوق ، به این شهر آمده و با وکلای امام ملاقات کرده است (140) ؛ صدوق نیز در سال 355 به بغداد وارد شده است (141). حدیث شیعه از آغاز، دو مرکز مهم داشته : « کوفه و قم » و بغداد محلّ تلاقی این دو رشته حدیث بوده است ؛ زیرا محدّثانِ « کوفه و قم » مرتّباً به آنجا می آمدند ومعلومات خود را روایت می کردند ؛ و احیاناً در آنجا مقیم می شدند . به نسبت اجتماع علمای شیعه در « بغداد »، کتب این طائفه نیز از بلاد دور و نزدیک در آنجا گرد آمد ؛ مثلاً، محمّد بن مسعود عیّاشی، یکی از دانشمندان شیعه ساکن « سمرقند » و دارای تألیفات زیاد بوده است و ابوالحسن قزوینی قاضی در سال 356 برای اوّلین بار قسمتی از کتب وی را با خود به بغداد آورد (142). و در نتیجه، کتابخانه های معتبری برای شیعه فراهم آمد . از جمله : کتابخانه أبی نصر شاپور بن اردشیر (143)، وزیر بهاء الدّوله بویهی فرزند عضد الدّوله است، که در سال 381 در محلّه « بین السورین » یکی از محلّات «کرخ» بغداد (144) به همّت آن وزیر دانشمند شیعه مذهب، تأسیس شد . و از لحاظ جامعیّت و اشتمال

بر نفائس کتب ، بی نظیر بود و با کتابخانه «بیت الحکمه» رقابت می نمود . و نیز کتابخانه شخصی سیّد مرتضی، بطوری که نوشته اند : مشتمل بر هشتاد هزار جلد کتاب بوده است (145) ؛ و همچنین برادر وی سیّد رضی ، محلّی به نام «دار العلم» تأسیس کرد، که دارای کتابخانه مهمّی بوده است (146) . علاوه بر این سه کتابخانه، به طور حتم دانشمندان و رجال دیگر شیعه کتابخانه های شخصی داشته اند . و از « فهرست ابن ندیم » به دست می آید که کتب شیعه در آن تاریخ در « بغداد » رواج داشته و قسمت مهمّی از آن کتب به دست ابن ندیم رسیده و نام آنها را در فهرست خود با پاره ای از خصوصیّات ضبط کرده است (147). موقعیّت و نفوذ شیعه در « بغداد » بیشتر مرهون رجالی امثال علیّ بن یقطین (148) است، که از ابتدای خلافت بنی عبّاس در دستگاه آنان اعتبار و شخصیّتی داشته اند و همچنین « برمکیان » با دانشمندان شیعه بی ارتباط نبودند . ازجمله هشام بن الحکم، غالباً ملازم وهمنشین یحیی بن خالد برمکی بوده است. از مطالعه تاریخ و حدیث به دست می آید که همواره رجال شیعه دارای مناصبِ مهمّی در مرکز خلافت و سایر بلاد بوده اند . و از اینکه خلفا به طرد و تکفیر پیشوایان شیعه ترتیب اثر می داده اند و کسانی مانند : ابن أبی العزاقر (149) و حسین بن منصور حلّاج (150) را که مورد طرد آنان واقع می شدند، اعدام می کردند . این امر مسلّم می شود که طائفه شیعه در قرن چهارم در بغداد رسمیّت داشته اند و سخن علمای آنان منشأ اثر بوده است

. با توجّه و اعتراف به این سوابق، در عین حال نمی توان انکار کرد که قدرت و عظمت شیعیان در « بغداد » و به طور کلّی در « عراق و ایران » در دوره « دیالمه » به اوج خود رسید .

دیالمه

این سلسله ایرانی الاصلِ شیعه مذهب مدّت صد و سیزده سال ( از سال 334 تا سال 447 هجری ) بر شهر بغداد مرکز خلافت عبّاسی با کمال اقتدار حکومت می کردند . بطوری که از خلیفه بجز نام و تشریفات اثری نبود . و معتبرترین پادشاه این سلسله عضد الدّوله است که در سال 367 « بغداد » را ضمیمه قلمرو حکومت خود نمود و تا سال 372 در قید حیات بود . وی در اسلام، نخستین پادشاهی است که به عنوان « ملک » پس از نام خلیفه در خطبه نام برده شد و محل دفن علی علیه السلام را آشکار کرد و بر آن بقعه وبارگاه ساخت و وصیّت نمود که او را در جوار آن حضرت به خاک سپارند (151). این پادشاه توجّه و علاقه خاصّی به شیخ مفید داشت . و گاهی برای ملاقات « مفید » به منزلش می رفت . بطور کلّی مجامع و محافل شیعه از لحاظ کمیّت و کیفیّت در عصر دیالمه نضج گرفت . و حوزه های درس و بحث و مجالس مناظره آنان با ارباب مذاهب در بغداد علنی بود . دانشمندان شیعه در همه جا با سلاطین « دیالمه » و وزرای آنان مرتبط و منظورِ نظر ایشان بودند . از جمله، باید رابطه شیخ صدوق و برادرش حسین بن علی بن بابویه

با صاحب عبّاد، وزیر دانشمند و ادب پرور « دیالمه » (152) و مجالس مناظره صدوق در حضور رکن الدّوله پدر عضد الدّوله را در ری (153) یادآور شویم . قدرت شیعه در بغداد هنگام تسلّط دیالمه بر آن شهر به جایی رسید که رفته رفته در محلّه کرخ بطور جدا از اهل سنّت مجتمع شدند و به نبردهای علنی با آنان پرداختند و همواره از طرف خلیفه برای آنان نقیبی تعیین می شد . و به احتمال قوی، نقیب شیعه همان نقیب علویّین بود که به شریف أبو أحمد و پس از وی به ترتیب به فرزندانش سیّد رضی و سیّد مرتضی و بعداً به فرزند سیّد رضی أبو أحمد عدنان واگذار گردید . واین خاندان در آن عصر متشخّص ترین خاندان شیعه در بغداد و مرجع خاص و عام بودند . و علاوه بر منصب نقابت، امارت حجّ و نظارت بر مظالم و برخی از نواحی عراق به آنان محوّل می گردید » (154).

خاندان نوبختی

« یکی از شخصیّتهای بزرگ این خاندان أبو محمّد الحسن بن أبی الحسن موسی بن الحسن بن أبی الحسن محمّد بن العبّاس ابن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت المنجم البغدادی است، که او خواهر زاده أبی سهل اسماعیل بن علی بن اسحاق بن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت می باشد .

امّا نوبخت

اسمی است فارسی برای مرد فارسی زبانی که به دانستن علم نجوم شهرت داشت و در اواخر دولت اموی و اوائل دولت عبّاسی می زیست و بیش از صد سال عمر کرد، و برای خالد بن یزید بن معاویه جهت به کار گرفتن نجوم و ترجمه اشتغال داشت، سپس در دوران خلافت عبّاسیان در دستگاه منصور بود، و چون برقراری حکومت منصور را به وی خبر داد و کشته شدن ابراهیم بن عبداللَّه را به اطّلاع او رساند و منصور دریافت که پیش گوئیهای او درست بوده (155)، دو هزار جریب از زمینهای حویزه را به او واگزار کرد ودر آن زمان مقام وشهرتی بسزا پیدا کرد و منصور را در ساختمان بغداد و تنظیم نقشه های شهر (156) و استخراج طالع ستارگان و مسائل نجومی یاری می کرد ، و او بود که ساعت شروع به ساختمان بغداد را که روز بیست و سوّم تموز بود، تعیین کرد (157)، و به دست أبی جعفر منصور اسلام را اختیار کرد (158)، پس نام او را عبداللَّه گزارد (159)، سپس همسرش زرّین و فرزندش أبی سهل به او پیوستند، و اصل و ریشه این خاندان از دودمان بیب بن جوذرز .

که این پدر و پسر از شجاعان دولت کیانی در ایران بودند .

امّا أبو سهل بن نوبخت

أبو سهل در بکار گرفتن علم نجوم و ترجمه جانشین پدر شد و او نیز در کنار منصور بود ؛ زیرا پدرش وقتی از کار افتاد . منصور به او گفت : فرزندت را به جای خود قرار ده که به جای تو به خدمت ادامه دهد . نوبخت فرزند خود أبو سهل را طلبید و به

او دستور داد که نزد خلیفه برود . أبوسهل گوید: موقعی که بر منصور وارد شدم، به من گفت: خودت را معرّفی کن. گفتم : نام من خرشاذماه طیماذاه مابازار دباد خسروانشاه . منصور گفت : همه آنچه گفتی اسم تو است ؟ گفتم : آری . منصور خندید و گفت : یکی از دو کار را انجام بده، یا از این اسم طولانی فقط من به کلمه طیماذ اکتفا می کنم و یا کنیه ای به جای اسم برای تو انتخاب می کنم . و آن أبو سهل است . أبو سهل می گوید : من همین کنیه را انتخاب کردم (160). و او حدود هشتاد سال عمر کرد و هفت نفر از خلفاء را درک کرد و در سال 202 در عصر مأمون از دنیا رفت . و سهل و سلیمان و اسحاق و اسماعیل و هارون و محمّد و عبیداللَّه و دیگر فرزندان را از خود به جای گذاشت، که همه از شخصیّتهای سرشناس بودند .

امّا اسماعیل بن أبی سهل

کنیه او أبو اسحاق بود، او از شخصیّتهای بزرگ و فضلاء بغداد بود، و از ندیمان ابراهیم مهدی خلیفه عبّاسی (161)، و از اصحاب امام رضا علیه السلام و فرزند بزرگوارش حضرت هادی علیه السلام بود . أبی نؤاس شاعر، متوفّی سنه 198، در مدح او و فرزندانش مثل حسین و عبّاس و اسحاق قصائدی سروده، ولی پس از اینکه أبو اسحاق برادرش سلیمان را هجو کرد، او نیز اسماعیل را هجو کرد . جاحظ در کتاب « البخلاء » (162) گوید : أبو نؤاس سَرِ سفره اسماعیل نوبخت می چرید، همچنان که شتر در علف زار؛ ولی بعد از مدّتی

دوستی او را ناسپاسی کرد.

امّا حسن بن محمّد بن عبّاس ابن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت

او از فضلاء و متکلّمین بزرگ شیعه بود (163) و از بزرگان خاندان نوبختیّه ، که ابن کثیر شامی در تاریخش از او یاد کرده و از برقانی نقل می کند که او شیعی معتزلی بود، ولی برای من معلوم شد که او مرد راستگوئی بوده . و از عقیقی نقل کرده که او گفته است : حسن در حدیث ثقه و مورد اعتماد بوده و عقیده او عقیده معتزله بوده . و ابن شهر آشوب او را به فیلسوف امامی توصیف کرده است .

امّا موسی بن الحسن بن محمّد بن العبّاس بن اسماعیل بن أبی سهل بن نوبخت (164)

او به أبی کبریاء معروف بوده(165)، ونجاشی او را به عبادت کردن وخوش قلم بودن و شناخت نجوم و سخن زیاد گفتن و زیاد بودنِ تألیفات توصیف کرده . و از تألیفات او کتاب « الکافی فی أحداث الأزمنه » می باشد . و او از شخصیّتهای بزرگ شیعه در بغداد بوده و او خوش بیان و بزرگوار بوده، و او با خواهر أبی سهل اسماعیل ازدواج کرد و از او در قرن سوّم هجری حسن بدنیا آمده که او مؤلّف « فرق الشیعه » است .

مرکز خاندان نوبختی

چون نوبخت منجم ایرانی، دریافت که خاندان نوبخت همچون سایه به خلیفه منصور دوانقی چسبیده شده اند، و منصور به مصاحبت با او علاقه دارد و با هم در ساختن شهر بغداد و تأسیس آن به صورت پایتخت همکاری داشته اند . نوبخت از نظر علمی و منصور عملاً با هم مشارکت داشته اند ، طبعاً اوّل کسی که در شهر « مدینه السلام » با منصور سکونت پیدا کرد، نوبخت بود . مورّخین نوشته اند در مشرق ناحیه رصّافه، آنجا که الآن به « شورجه » نامیده می شود، خانه هایی باستانی وجود دارد . که خانه حسین بن روح نوبختی در آنجا بوده و قبر او هم فعلاً در همان جا است . أبو سهل بن نوبخت در کار نجوم به جای پدر نشست، و او و فرزندانش شهرت بسزائی در علم نجوم پیدا کردند و اصول و فصول آن علم را به عربی ترجمه کردند، و تنها به این علم اکتفا نکردند، کتب فلاسفه را نیز که در علوم گوناگون نوشته شده بود، از فارسی به عربی ترجمه کردند (166). و در اکثر

علومی که سودمند بود، برتری پیدا کردند، و در شعر و ادب عربی نبوغ داشتند و به جامعه از نظر فرهنگی خدمت کردند، هم در ترجمه و هم در تألیف و إنشاء و تدریس و بحثهای کلامی، همچنان که به دولت عبّاسی از روی اخلاص و حقیقت، در مشورتها و اداره کردن امور مملکت و وزارت خدمت کردند . هم از جهت دینی خوب بودند و هم پس از سالیانی عجمیّت در آنها ذوب شد و نژاد عربی سالمی پیدا کردند، از این رو به مقام بلند و دامنه داری رسیدند و از قرن اوّل تا پنجم هجری این موقعیّت والا امتداد پیدا کرد . و این خاندان در اسلام بنیانی رفیع از عظمت برای خود بنا نهادند، که کمتر از موقعیّت پدرانشان در ایران نبود ؛ اسم آنها در کتب تاریخی همچنان باقی ماند . نوبختیان در دولت عبّاسی، کلید دربهای افلاک را در دست داشتند، ستارگان را رصد می کردند و پیوسته مراقب ستارگان و حرکات آنها بودند . آنها خزینه دار خانه های حکمت و جانشینان فلاسفه و زبان آنان و چراغهای روشن و گنجهای علمی و کلید رموز و مشکلات علوم بودند . و در عین حال که در نجوم تخصّص داشتند و فلسفه را تدریس می کردند، به دینِ خود و دستورات آن هم پایبند بودند وبه اسلام و شعائر آن ارج می نهادند . و دلیل اخلاص آنها این است که آنان هیچ گاه دست از مذهب خود برنداشتند ، با اینکه زمان آنها زمان فرقه گرائی بود . از زمان منصور به بعد معتقد به اسلام بودند و تنها مذهب جعفری داشتند ، و

پیوسته به همین روش و دین و مذهب وفادار بودند و به اندازه سَرِ موئی تا آخر کار تمایل و انحراف پیدا نکردند . و علی رغم اختلافاتی که مردم در عقائد و مذاهب خود پیدا کردند، آنان هیچ تغییری در گرایشهای دینی و مذهبی خود ندادند، همچنان که آنها از نظر سیاسی نیز همچنان دولت عبّاسی را تأیید می کردند و با همه تحوّلات و نابسامانیها و انقلابهای گوناگونی که در حکومتِ آنها به وجود می آمد، آنها به روش خود ادامه دادند . آری، این خاندان جلیل پیوسته به فلسفه و نجوم و زعامت علمی و ریاست شخصیّتهایی همچون أبو سهل و ابن روح و ابن کبریاء شهرت داشتند، تا زیر لوای آنها شخصیّتی چون حسن بن موسی که از شاخه های این درخت بود، به وجود آمد و در مجالس و محافل علمی آنها رشد پیدا کرد . و بعید نیست اگر از چنین درختانی چنین ثمراتی حاصل آید » (167). و از اموری که نشانگر تمرکز شیعه در بغداد است ، روایتی است که علّامه شیخ عبداللَّه بحرانی رحمه الله در کتاب «عوالم» ازمرحوم صدوق قدس سره در «عیون أخبار الرّضاعلیه السلام» نقل فرموده، که ذیلاً آن را می خوانید . « هنگامی که حضرت رضا علیه السلام به شهادت رسید ، حضرت أبی جعفر ( امام جواد علیه السلام ) هفت ساله بود، بین مردم در بغداد و در شهرها اختلاف افتاد . ریّان بن الصلت و صفوان بن یحیی و محمّد بن حکیم و عبدالرّحمان بن الحجاج و یونس بن عبدالرّحمان و گروهی از شخصیّتهای شیعه و افراد مورد وثوق از آنها، در خانه

عبدالرّحمان بن الحجاج، که در برکه زلزل بود، جمع شدند و از مصیبت ( شهادت حضرت رضا علیه السلام ) گریه می کردند .

یونس بن عبدالرّحمان به آنان گفت : گریه را رها کنید ، تا بدانیم بالاخره امرِ امامت به عهده چه کسی است ؟ و برای حلّ مسائل به چه کسی باید مراجعه کنیم ؟ تا این طفل ( حضرت جواد علیه السلام ) بزرگ شود . ریّان بن الصلت بلند شد و دست خود را به گلوی او گذاشت و پیوسته به او سیلی می زد و به او می گفت : تو تظاهر به ایمان می کنی و در باطن شکّ و شرک داری، اگر کار امامت از جانب خدا است، اگر این فرزند یک روزه هم باشد، همانند یک پیرمرد عالم و بالاتر از او خواهد بود . و اگر از طرف خدا نباشد، اگر هزار سال هم عمر کند، او یکی از مردم عادّی خواهد بود، و این مطلبی است که باید در آن بیندیشی . همگان به او رو آوردند و او را سرزنش و توبیخ کردند . و آن زمان مصادف با ایّام حجّ بود ، و از فقهاء بغداد و شهرها و دانشمندانشان هشتاد نفر در آنجا گرد آمده بودند، همه به قصد حجّ حرکت کردند، و همه به مدینه آمدند تا حضرت جواد علیه السلام را ملاقات کنند . وقتی به مدینه رسیدند ، همه به درِ خانه امام صادق علیه السلام آمدند ، چون منزل امام صادق علیه السلام خالی بود، همه وارد شدند و بر فرش بزرگی نشستند . عبداللَّه بن موسی بر آنها وارد شد و

در صدر مجلس نشست، و یک نفر صدا زد : این پسر پیغمبر است، هرکس سؤالی دارد بپرسد . از عبداللَّه سؤالاتی شد که جوابهای لازم را نداد و شیعیان به حیرت افتاده، غصّه دار شدند و فقهاء مضطرب گشتند و بلند شدند و تصمیم به بازگشت گرفتند و پیش خود گفتند : اگر حضرت جواد علیه السلام بود، جوابهای کامل به ما می داد، و این مطالب و جوابهای نامناسب و غیر لازم را نمی داد . ناگهان دری به روی آنها گشوده شد و « موفّق » (168) وارد شد . و گفت : این امام جواد است ! همه بلند شدند ایستادند و از او استقبال و بر او سلام کردند . حضرت جواد علیه السلام وارد شد، در حالی که دو پیراهن بر تن داشت و عمامه و دو گیسو داشت و نعلین به پا داشت و نشست . همه از سخن گفتن خودداری کردند . آن کس که قبلاً مسائل را از عبداللَّه پرسیده بود، از امام جواد همان مسائل را سؤال کرد . و حضرت حقّ را به او جواب داد . همه خوشحال شدند و در حقّ او دعا کردند و لب به مدح او گشودند . و گفتند : عموی شما عبداللَّه چنین و چنان جواب داد ! حضرت فرمودند : لا إله إلّا اللَّه، ای عمو این مطلب مهمّی است نزد خدا که تو فردا در محضر عدل خدا بایستی و خداوند به تو بفرماید : چرا چیزی را که نمی دانستی برای بندگان من به آن فتوی دادی وحال آنکه دربین امّت از تو عالم تر هم بود ؟! »

(169).

امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون

بند ج - « أوجبت فی سنّتی هذه »

احکام الهی بر دو گونه است، بعضی از آنها احکام مطلقه است . مثل : وجوب صلاه، و پاره ای از آنها مبتنی بر مشیّت افراد است . مثلاً : در مورد نذر اموری که متعلّق نذر است ، ممکن است - فی حدّ نفسه - واجب نباشد ، ولی انسان می تواند با مشیّت و دل خواه خود نذر کند و این امر راجح را بر خود واجب کند و بگوید : « للَّه علیّ ... » (170). همانطور که می تواند در بعضی موارد چیز مباحی را بر خود حرام کند . چنانچه پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله بعضی زنان را بر خود حرام کرده بود . و بدین جهت، خداوند از روی عتاب، به وی خطاب کرده و می فرماید : « یَآ أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ » (171). در اینجا خداوند با قطع نظر از مشیّت پیغمبر، زنان پیغمبر را بر او حلال کرده بود و پیغمبر مجاز بوده با مشیّت خود آن را بر خود حرام کند . و او نیز حرام کرد . ولی خداوند او را بر آن مشیّت، مورد عتاب قرار داده، نه به عنوان جعل یک قانون، در قبال قوانین حق تعالی . یا در مورد حقوق : کسی که بر دیگری حقّی دارد، می تواند از آن حقّ صرف نظر کند و می تواند بدهکار را ملزم به پرداخت نماید . مثلاً : مردی در عقد ازدواج برای همسر خود مهریه قرار داده، آن زن می تواند از مهر خود صرف نظر کند و می تواند مهریه را

مطالبه کند و شوهر را ملزم به پرداخت نماید . و چون در این گونه موارد، حکم خدا بر مبنای مشیّت افراد تغییر می یابد و ملاک حلّیت و حرمت یا وجوب و عدم وجوب مشیّت انسانها است ، این گونه احکام را هم می توان به خداوند نسبت داد، هم به انسانها . مثلاً : در مورد نذر هم می توان گفت : خداوند متعلّق نذر را پس از نذر بر انسانها واجب می کند . و نیز می توان گفت : انسانها بر خود متعلّق نذر را به وسیله نذر واجب کرده اند . امّا در مورد بحث خمس : خمس حقّی است که خداوند برای ائمّه علیهم السلام و سادات قرار داده است . و آنان نیز حقّ دارند، حقّ خود را مطالبه کنند و افراد را ملزم کنند که حقّ آنان را بپردازند . یعنی بر آنها واجب کنند که خمس مال خود را بپردازند . همچنان که با تعیین وکلاء در بلاد، برای گرفتن اخماس - عملاً - حقّ خود را مطالبه می کردند . و همچنین حقّ دارند از حقّ خود صرف نظر کنند و مردم را از پرداخت آن معاف دارند . و به اصطلاح، خمس را تحلیل نمایند . چنانچه در روایات عدیده ای که در صفحات آینده ملاحظه خواهید نمود ، ائمّه علیهم السلام در بعضی از سالها، شیعه را به خاطر وجود شرایط خاصّی، معاف یا در بعضی موارد مثل ( متاجر و مناکح و مساکن ) با توجّه به شرایط خاصّی خمس را برای شیعه تحلیل کرده اند . و تحلیل، چنانچه بعداً گفته خواهد شد، یک امر کلّی نیست بلکه در هر

زمان بستگی به حکم امامِ آن عصر دارد که از طرف خود إصاله و از طرف سادات ولایه، - در بعضی سالها - یا در پاره ای از موارد تحلیل نماید . پس اگر در روایت علیّ بن مهزیار، امام علیه السلام می فرماید « أوجبت فی سنّتی هذه »، این وجوب جعل یک قانون نیست تا گفته شود هیچ کس را حقّ وضع حکم و تعیین قانون پس از انقطاع وحی نیست . و هرگز امام علیه السلام چنین کاری نمی کند تا گفته شود امام چه حقّی دارد که واجب کند و حرام کند یا مباح . بلکه مطالبه یک حقّ است که چون سال آخر عمر آن بزرگوار بوده، فقط نسبت به همان سال، تصمیم گیری کرده اند .

امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون

بند د - ه - و - ز - ح –

از بیانات گذشته معلوم شد که در غیر نقدینه ( طلا و نقره )، در موارد دیگر نیز خمس واجب است . وحضرت علیه السلام تحت عنوان «غنائم و فوائد»، حکم وجوب خمس در آن موارد را ذکر فرموده اند . و معلوم شد که حضرت علیه السلام - تخفیفاً - خمسِ لوازم زندگی و مایحتاج مردم که در دست آنها بود و با پول غیر مخمّس خریداری کرده بودند را تحلیل نموده اند . زیرا در خودِ روایت فرمودند : « و إن موالیّ ... قصّروا فیما یجب علیهم ». و معلوم شد این تحلیل، تنها مربوط به همان سال بوده و جمله « لم اوجب » تنها مربوط به همان سال است . و نیز معلوم شد که منّت بر شیعه، بدین جهت است که آنها را از گرفتار شدن

به تصرّفات غیر مشروع، نجات دادند .

و امّا جواب از اشکال سوّم از جهت متن و مضمون

بند ط –

در این مورد از امام هادی علیه السلام، فرزند حضرت جواد علیه السلام، سؤالی شد نسبت به 112 ( نصف سدس ) که پدرشان در آخرین سال عمر خود تعیین فرموده بودند : « علی بن مهزیار قال : کتب إلیه [ أی إلی الهادی علیه السلام ] إبراهیم بن محمّد الهمدانی : أقرأنی علیّ، کتاب أبیک فیما أوجبه علی أصحاب الضیاع . أنّه أوجب علیهم نصف السدس بعد المؤنه . و أنّه لیس علی من لم تقم ضیعته بمؤنته نصف السدس، و لا غیر ذلک . فأختلف - من قبلنا - فی ذلک . فقالوا: یجب علی الضیاع، الخمس بعد المؤنه، مؤنه الضیعه و خراجها، لامؤنه الرجل و عیاله ؟ فکتب - و قرأه علی بن مهزیار - : علیه الخمس بعد مؤنته و مؤنه عیاله و بعد خراج السلطان » (172). و صاحب « وسائل » در ذیل حدیث می فرماید : « أقول : وجه إیجابه نصف السدس إباحته الباقی للشیعه، لإنحصار الحقّ فیه کما یأتی» (173). ترجمه حدیث : ابراهیم بن محمّد الهمدانی به امام هادی علیه السلام نوشت : که از روی نامه پدر شما برای من خواندند در مورد آنچه آن حضرت واجب کرده بود بر صاحبان سرمایه . که آن حضرت 112 ( نصف سدس ) را بر آنها بعد از مؤنه واجب کرده و فرموده بود که : کسانی که سرمایه آنها کفاف هزینه های زندگی آنها را نمی دهد، چیزی بر آنها نیست، نه نصف سدس و نه غیر آن . و

کسانی اختلاف کرده و گفته اند که : مراد از مؤنه - که پس از کسر آن خمس واجب می شود - مؤنه خود سرمایه است نه مؤنه زندگی شخص و زن و بچّه اش . حضرت هادی علیه السلام نوشتند - و علیّ بن مهزیار بر وی خواند - که : خمس پس از کسر مؤنه سرمایه و مؤنه خود و زن و بچّه صاحب مال و مالیات سلطان است . این حدیث نشانگر آن است که این قسمت مربوط به خمس است و 112 ( نصف السدس ) را حضرت جواد علیه السلام بابت خمس تعیین کرده بودند و بقیّه را إباحه نموده بودند . و این مختصّ به زمان خود آن حضرت بوده و الّا باید بعد از کسر هزینه ها به مقدار خمس پرداخت شود .

ادامه احادیث وجوب خمس در ارباح مکاسب

حدیث پنجم

حدیثی است که شیخ طوسی در « تهذیب » نقل کرده است : « محمّد بن الحسن بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن عبداللَّه بن القاسم الحضرمی ، عن عبداللَّه بن سنان قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : علی کلّ أمری ء غَنِم أو اکتسب، الخمس ممّا أصاب لفاطمه علیها السلام، و لمن یلی أمرها من بعدها من ذرّیتها الحجج علی الناس، فذاک لهم خاصه یضعونه حیث شاؤوا، و حرّم علیهم الصدقه، حتّی الخیّاط یخیط قمیصاً بخمسه دوانیق فلنا منه دانق إلّا من أحللناه من شیعتنا لتطیب لهم به الولاده . إنّه لیس من شی ء عنداللَّه یوم القیامه أعظم من الزنا . إنّه لیقوم صاحب الخمس فیقول : یا ربّ، سل هؤلاء بما أبیحوا ؟ » (174).

ترجمه : عبداللَّه بن سنان از حضرت صادق علیه السلام نقل کرده که آن حضرت فرمود : خمس بر عهده هر کسی است که غنیمتی به دست آورد یا کسبی انجام دهد از نوع اموالی که به فاطمه علیها السلام می رسد، و به کسانی که متصدّی امر فاطمه علیها السلام باشند از فرزندانش که حجّتهای خدایند بر مردم . این خمس خاصّ ایشان است، هر کجا خواستند می توانند مصرف کنند، زیرا صدقه بر آنها حرام شده است، حتّی اگر نخی باشد که بخواهند پیراهن ( لباسی ) را با آن بدوزند که معادل پنج دانگ باشد، یک دانگ از آن از ما است جز کسانی که از بین شیعیانمان بر آنها حلال کرده باشیم تا حلال زاده باشند . البته هیچ چیز در قیامت نزد خداوند بزرگتر از زنا نیست . روز قیامت صاحب خمس برخاسته و می گوید : پروردگارا، از ایشان بپرس به چه علّت و جهت آن را مباح کردند ؟ این حدیث گرچه از نظر سند به اتّفاق همه فقهاء ضعیف و غیر قابل استناد است به خاطر عبداللَّه بن القاسم الحضرمی، ولی سند آن قابل جبران است . و از نظر دلالت، نقطه ضعفی ندارد . و مطالب ذیل از آن به دست می آید : 1 - در هر غنیمت و فائده و درآمدی، خمس بر هرکس لازم است ؛ أعمّ از غنائم جنگی و غیره ( علی کلّ أمری ء ... الخمس ). 2 - از همه اموال لازم نیست، بلکه از اموالی که خمس آن به فاطمه و ائمّه می رسد (175) ( ممّا أصاب لفاطمه علیها السلام ). 3 -

فاطمه علیها السلام مصداق واقعی ذی القربی است که در آیه خمس مطرح شده وپس از فاطمه ورثه فاطمه هستند ( ممّا أصاب لفاطمه ) . و لذا وقتی در این حدیث امام صادق علیه السلام می خواهند نوع اموالی را که متعلّق خمس است، مشخّص کنند، با ذکر یک مورد از موارد مصرف خمس ( ذی القربی )، آن اموال را معیّن می نمایند، چون دیگر موارد مصرف، مانند ابن سبیل و یتامی و مساکین، که هم مورد مصرف زکات هستند ( غیر ساداتشان ) ، هم مورد مصرف خمس ( سادات آنها ) . لذا فقط ذوی القربی را ذکر کرده است . چون ذوی القربی از زکات سهمی ندارند . 4 - اختیار تقسیم آن با ائمّه علیهم السلام است (یضعونه حیث شاؤوا)؛ ونسبت این حقّ به آنها نه بدین جهت است که آنها فقط مورد مصرف خمس می باشند، و دیگران حقّی ندارند . و ما در « فصل نهم » از همین کتاب (176)، ضمن توضیح اینکه چرا خمس را به «خمس اللَّه» تعبیر کرده، ذکر کردیم . 5 - چون اهل بیت علیهم السلام از صدقه محرومند، به جای آن خمس به آنها داده می شود (إذ حرّم علیهم الصدقه). 6 - به کمترین چیزها هم خمس تعلّق می گیرد ( حتّی الخیّاط یخیط قمیصاً بخمسه دوانیق فلنا منه دانق ). 7 - خمسِ بعضی از چیزها را برای شیعیانشان حلال کرده اند . از جمله : خمس کنیزانی را که جزء غنائم جنگی می باشند . که غنائم جنگی یکی از اموری است که به آنها خمس تعلّق می گیرد . که اگر خمسِ آن را حلال

نمی کردند ، سبب می شد افرادی که می خواستند از آنها استفاده کنند ، غاصبانه در آنها تصرّف کنند و مبتلا به زنا بشوند ( و مبغوض ترین اعمال نزد خدا در قیامت زنا است ) . در نتیجه اگر از آن کنیزان فرزندی به وجود می آمد، زنا زاده بود . برای پیشگیری از زنا و حرام زادگی، خمس کنیزان را بر شیعیان خودشان حلال کردند تا از زنا و زنا زادگی پیشگیری شود . که ما بعداً به تفصیل در اخبارِ تحلیل از آن سخن خواهیم گفت .

8 - خمس حقّی است که صاحبان آن در قیامت در محضر عدل پروردگار از کسانی که آن را برای خود حلال کردند، باز خواست می کنند : ( إنّه لیقوم صاحب الخمس ).

نتیجه گیری

پس از تحقیق کافی در روایات پنجگانه معلوم شد روایات اکثراً از نظر سند ودلالت بی اشکال و مطابق با آیه کریمه خمس است . و ائمّه علیهم السلام در زمان حضور عهده دار دریافت و تقسیم آن هستند . و آنچه در زمان ما معمول و جاری است، مستند به کتاب و روایات معتبره است . و تحلیل - چنانچه بعداً خواهیم گفت - محدود به موارد خاصّه است . و کسانی که فقهاءِ بزرگ شیعه را متّهم می کنند و معتقدند آنها بدون هیچ سند ومدرک اقدام به دریافت خمس می کنند، کأنّه مصداق أتم و أکمل این آیه شریفه اند : « وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَهً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَ إِثْمًا مُّبِینًا » (177). نگاهی عمیق به وضع موجودِ دشمنان روحانیّت شیعه، مصادیق این آیه شریفه را به روشن ترین

صورت در جامعه می توانیم شناسائی کنیم .

حدیث ششم

« محمّد بن الحسن بإسناده عن سعد بن عبداللَّه، عن أبی جعفر، عن علی بن مهزیار، عن محمّد بن الحسن الأشعری قال : کتب بعض أصحابنا إلی أبی جعفر الثانی علیه السلام أخبرنی عن الخمس، أعلی جمیع ما یستفید الرجل من قلیل و کثیر من جمیع الضروب و علی الصناع ؟ و کیف ذلک ؟ فکتب علیه السلام بخطّه : الخمس بعد المؤونه » (178). ترجمه : مرحوم شیخ طوسی در « تهذیب » (179) و نیز در «استبصار» (180)، از سعد بن عبداللَّه، از أبی جعفر، از علیّ بن مهزیار از محمّد بن الحسن الأشعری روایت می کند که او گفت : بعضی از یاران ما به حضرت امام محمّد تقی علیه السلام نوشت که مرا خبر ده از خمس، که آیا بر جمیع آنچه شخص استفاده می کند از کم و زیاد و از هر نوع که باشد و بر صنعت گران ( بر هر متاعی ) لازم است ؟ و کیفیّت آن چگونه است ؟ و امام علیه السلام - به خطّ خود - نوشت که : خمس پس از مؤنه است . در مورد سعد بن عبداللَّه، مرحوم آیه اللَّه خوئی قدس سره می نویسد : « فإنّ سعد بن عبداللَّه ممن لا کلام و لا إشکال فی وثاقته » (181). ترجمه : سعد بن عبداللَّه از کسانی است که هیچ حرفی و اشکالی در وثاقت او نیست . و مراد از أبی جعفر، که سعد بن عبداللَّه بسیار از او نقل می کند، احمد بن محمّد بن عیسی است، که ثقه است (182). و علیّ بن مهزیار نیز

مستغنی از توثیق است . و امّا محمّد بن الحسن الأشعری همان محمّد بن الحسن بن أبی خالد الأشعری القمی است (183). ولی وثاقت و یا حسن او ثابت نشده (184)، پس او مجهول الحال است نه مجهول الشخص . به هر جهت، حدیث از نظر سند اعتبار ندارد . توضیحاً : محمّد بن الحسن از « بعض أصحابنا » روایت نکرده تا گفته شود روایت مرسله است، او حکایت کرده است . امّا از نظر دلالت، مرحوم علّامه مجلسی قدس سره می فرماید : « والسّکوت عن أصل السّؤال کأنّه للتّقیه » (185). ترجمه : در روایت جواب مسائل گفته نشده و شاید به جهت تقیّه بوده است .

حدیث هفتم

« محمّد بن یعقوب، عن علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن الحسین بن عثمان، عن سماعه قال : سألت أبا الحسن علیه السلام عن الخمس ؟ فقال : فی کلّ ما أفاد الناس من قلیل أو کثیر » (186). ترجمه : مرحوم کلینی از علیّ بن ابراهیم، از پدرش ( ابراهیم بن هاشم )، از ابن ابی عمیر ، از حسین بن عثمان از سماعه نقل می کند که گفت : از موسی بن جعفر علیهما السلام ( أبی الحسن ) پرسیدم از خمس ؟ فرمود: خمس در هر فائده ای است که مردم به دست می آورند، کم باشد یا زیاد . در مورد وثاقت علیّ بن ابراهیم و ابن ابی عمیر و حسین بن عثمان، که در سند این حدیث ذکر شده اند، جای هیچ بحث و تردیدی نیست . و امّا در مورد ابراهیم بن هاشم و سماعه لازم است اجمالاً توضیح داده

شود . امّا ابراهیم بن هاشم ؛ مرحوم آیه اللَّه خوئی قدس سره می فرماید : « أقول : لا ینبغی الشک فی وثاقه ابراهیم بن هاشم . و یدلّ علی ذلک عده امور : ... » (187). ترجمه : شایسته نیست شکّ کردن در وثاقت ابراهیم بن هاشم . و اموری بر این مطلب دلالت دارد ... . سپس چهار دلیل برای اثبات وثاقت وی ذکر می کند . طالبین مراجعه نمایند . و امّا سماعه ؛ نجاشی در مورد سماعه می فرماید : « سَماعه بن مِهْران بن عبدالرّحمن الحضرمیّ، مولی عبد بن وائل بن حجر الحضرمیّ، یکنّی : أبا ناشِره . و قیل : أبا محمّد . کان یتّجر فی القزّ و یخرج به إلی حَرّان . ونزل [ من ] الکوفه فی کِنْده، روی عن أبی عبداللَّه و أبی الحسن علیهما السلام. و مات بالمدینه، ثقه ثقه » (188). ترجمه : سماعه بن مهران بن عبدالرّحمن الحضرمی، آزاد شده عبد بن وائل بن حجر الحضرمی بود، و کنیه اش أبا ناشره بود، و گفته شده که کنیه اش أبا محمّد بوده؛ و شغلش تجارت ابریشم بود و آن را به حرّان می برد ، و در کوفه در قبیله کنده وارد شد، و از امام صادق و امام موسی بن جعفر علیهما السلام روایت می کرده، و در مدینه از دنیا رفت، کاملاً ثقه و مورد اعتماد بود؛ ( و دو بار او را توثیق می کند ). خلاصه آنکه اگر در واقفی بودن او تردید باشد، در وثاقت او تردیدی نیست. مرحوم مامقانی در « تنقیح المقال » (189) اثبات می کند که او واقفی نبوده ؛ ولی به

فرض که واقفی باشد، قطعاً موثّق است . و لذا دأب فقهاء بر این است که هر کجا روایتی مستند به سماعه باشد و نقطه ضعفی در دیگر رجال سند نباشد، آن روایت را موثّقه می خوانند و به آن استناد می کنند ؛ همچنان که همگان این روایت را به عنوان موثّقه ذکر می کنند . قابل ذکر است که بعضی بهانه جویان ضمن اینکه او را واقفی می دانند، وفات او را قبل از وفات امام صادق علیه السلام ذکر کرده اند . وقائلند که بدین جهت او نمی تواند از حضرت موسی بن جعفرعلیهما السلام نقل حدیث کرده باشد . درصورتی که واقفیّه اصطلاحاً به کسانی گفته می شود که پس از امام صادق علیه السلام، امام کاظم علیه السلام را درک کرده باشند و امامت ایشان را نپذیرفته باشند .

و امّا از جهت متن : از جواب امام علیه السلام استفاده می شود که مقصود او سؤال از این بوده که خمس به چه چیزهایی تعلّق می گیرد و آیا حدّ نصابی دارد یا نه ؟ حضرت به هر دو سؤال پاسخ داده، فرموده اند : 1 - به هر فائده ای که مردم به دست می آورند، خمس تعلّق می گیرد . 2 - حدّ نصاب هم ندارد، کم باشد یا زیاد خمس دارد . به هر حال هیچ ابهامی در دلالت این حدیث وجود ندارد

حدیث هشتم

« و عن عدّه من أصحابنا ، عن أحمد بن محمّد بن عیسی ، عن یزید قال : کتبت : - جعلت لک الفداء - تعلّمنی ما الفائده و ما حدّها ؟

رأیک - أبقاک اللَّه - أن تمنّ علی ببیان ذلک لکی لاأکون مقیماً علی حرام لا صلاه

لی و لا صوم . فکتب : الفائده ممّا یفید إلیک فی تجاره من ربحها، و حرث بعد الغرام، أو جائزه » (190). ترجمه : مرحوم کلینی از عدّه ای از اصحاب، از احمد بن محمّد بن عیسی از یزید نقل کرده که وی گفت : نوشتم : فدایت شوم، به من بیاموز که فائده چیست و حدّ آن چقدر است ؟ - خدا تو را باقی بدارد - رأی خود را برای من بگو وبه بیان آن بر من منّت بگذار تا من بر امر حرام ایستادگی نکنم و نه برای من نماز ونه روزه ای باشد . نوشتند : فائده سودی است که از تجارت به تو می رسد و زراعت پس از پرداخت هزینه ها یا جایزه . سند حدیث ؛ هر کجا مرحوم کلینی می فرماید : « عدّه من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عیسی » ، منظور او از آن عدّه : « محمّد بن یحیی العطّار ، و علی بن موسی الکمیدانی ، و داود بن کوره و أحمد بن ادریس و علی بن ابراهیم بن هاشم » ؛ می باشد (191). و امّا احمد بن محمّد بن عیسی بن یزید ؛ در کتاب « معجم رجال الحدیث » آمده : « أقول : فی بعض النسخ «أحمد بن محمّد بن عیسی عن یزید» و لا یبعد صحه تلک النسخه . و أحمد بن محمّد بن عیسی هو الأشعری المتقدّم » (192). ترجمه : در بعضی از نسخه ها به جای « ... بن یزید »، « ... عن یزید » آمده، و بعید نیست همین نسخه صحیح باشد (193) . و مراد از

« احمد بن محمّد بن عیسی » همان احمد بن محمّد بن عیسی الاشعری است . که محمّد علی اردبیلی درباره او می نویسد : « شیخ القمیّین و وجههم و فقیههم » (194). و مراد از یزید، یزید بن اسحاق است . زیرا در شرح حال یزید بن اسحاق می فرماید : « روی عنه أحمد بن محمّد بن عیسی » (195). و در شرح حال احمد بن محمّد بن عیسی الاشعری، ضمن افرادی که احمد بن محمّد بن عیسی از آنها نقل حدیث می کند، یزید بن اسحاق را نیز نام می برد (196). و مکتوب الیه که از او سؤال شده، قطعاً یکی از ائمّه علیهم السلام می باشد . زیرا معمولاً کلمه « جعلت فداک » به آنها خطاب بوده، منتهی به خاطر تقیّه، از امام علیه السلام نامی برده نشده . ضمناً کلمه « فائده » چون در فقه در موردی به جز خمس استعمال ندارد، مشخّص است از سؤال، که مربوط به خمس است . و در زمان حضور ائمّه علیهم السلام قیمومت خمس با آنها بوده و باید مقدار و متعلّق خمس را آنها تعیین کنند . سائل از فائده و حدّ آن سؤال کرده، چون در بعضی از سالها در مقدار و در بعضی موارد تخفیف می داده اند، همچنان که در ضمن روایت چهارم گفته شد ، و بعداً نیز در بیان اخبار تحلیل خواهیم گفت - إن شاء اللَّه - .

حدیث نهم

« و بإسناده عن الریّان بن الصلت قال : کتبت إلی أبی محمّد علیه السلام : ما الذی یجب علیّ - یا مولای - فی غلّه رحی أرض فی قطیعه لی،

و فی ثمن سمک و بردی و قصب أبیعه من أجمه هذه القطیعه ؟ فکتب : یجب علیک فیه الخمس - إن شاء اللَّه تعالی » (197). حدیثی است که شیخ طوسی رحمه الله از ریّان بن صلت نقل کرده که او گفته : من به حضرت ابی محمّد علیه السلام ( امام حسن عسکری ) نامه نوشتم : ای مولای من، چه چیز بر من واجب است در غلّه آسیایی که در زمین تیولی (198) من است، و در قیمت ماهی و بردِی ( که به ضمّ باء خرمای بسیار خوب را می گویند و به فتح باء نام گیاهی است که در فارسی آن را پِیزُر یا لوخ می گویند )، و در نی هائی که من از نیستانهای آن زمین به فروش می رسانم ؟ حضرت در جواب نوشت : در آنچه ذکر کرده ای، خمس بر تو واجب می شود . سند این حدیث از طریق شیخ طوسی به ریّان بن الصّلت می رسد . و شیخ در کتاب « فهرست » می فرماید : « الریّان بن الصّلت، له کتاب، أخبرنا به الشیخ المفید [ أبو عبداللَّه محمّد بن محمّد بن النعمان ]، و الحسین بن عبیداللَّه، عن محمّد بن علیّ بن الحسین عن أبیه، و حمزه بن محمّد، و محمّد بن علی، عن علیّ بن إبراهیم عن أبیه، عن الریّان بن الصّلت » (199). سند خود را به ریّان به دو طریق ذکر نموده است . بنابراین، حدیث مسند است نه مرسل . و طریق او به ریّان، از طرق معتبره است . و امّا ریّان بن الصّلت ؛ در مورد او گفته اند : « أبو علیّ

الریّان الصّلت، البغدادی، الأشعری، القمی خراسانی الأصل . کان ثقه، صدوقا أدرک الرّضا و الجواد و الهادی علیهم السلام » (200). و مکاتبه ای که شده، نشان می دهد او حضوراً حضرت امام حسن عسکری علیه السلام را درک نکرده و الّا نیاز به مکاتبه نبود . و امّا دلالت این روایت ؛ سؤال از غلّه و قیمت اجناسی است که به فروش رسانده، از قبیل ماهی و بردِی و نی . و حضرت علیه السلام در جواب نوشته اند : در همه آنها خمس واجب است . و هیچ نوع ابهامی در دلالت این حدیث وجود ندارد .

دهمین و آخرین حدیث

« محمّد بن إدریس فی آخر « السرائر » (201) نقلاً من کتاب محمّد ابن علی بن محبوب : عن أحمد بن هلال، عن ابن أبی عمیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی بصیر، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : کتبت إلیه فی الرجل یهدی إلیه مولاه و المنقطع إلیه هدیه تبلغ ألفی درهم أو أقلّ أو أکثر، هل علیه فیها الخمس ؟ فکتب علیه السلام : الخمس فی ذلک . و عن الرجل یکون فی داره البستان فیه الفاکهه یأکله العیال . إنّما یبیع منه الشی ء بمائه درهم أو خمسین درهماً ، هل علیه الخمس ؟ فکتب : أمّا ما أکل فلا ، و أمّا البیع فنعم ، هو کسائر الضیاع . أقول : و یأتی ما یدلّ علی ذلک » (202). حدیثی است که محمّد بن ادریس حلّی در «مستطرفات السرائر» از کتاب محمّد بن علیّ بن محبوب، از احمد بن هلال، از ابان بن عثمان، از ابی بصیر از حضرت صادق علیه السلام روایت نموده

که ابو بصیر گفت : من به حضرت صادق علیه السلام نامه نوشتم درباره مردی که مولایش و تنها کسی که با او در ارتباط بوده، هدیه ای به او پرداخته، به دو هزار درهم یا کمتر یا بیشتر می رسد، آیا در آن خمس می باشد ؟ امام علیه السلام نوشت : در اینها خمس هست . ( و سؤال کردم ) از مردی که در خانه او باغچه ای است که در آن میوه هست و زن و بچّه از آن می خورند و مقداری از آن در حدود صد یا پنجاه درهم به فروش می رسد، آیاخمس برای آن واجب می شود ؟ امام علیه السلام نوشت : آنچه خورده شده نه، ولی آنچه فروخته شده، آری، آن مقدار هم مانند دیگر مزارع وکارهای سودمند است. بررسی سند : اوّلاً : مرحوم محمّد بن احمد بن ادریس حلّی همچون محقّق و سیّد مرتضی به اخبار و آحاد عمل نمی کرده اند ، مگر اخبار محفوف به قرائن قطعیّه. و ابن ادریس، خود، از بیست و یک کتاب از کتب معتبره، کتاب مستطرفات را جمع آوری کرده و در مقدّمه مستطرفات می فرماید : « «باب الزیادات» ممّا انتزعته و استطرفته من کتب المشیخه المصنّفین، و الرواه المحصّلین » (203). و از جمله آن کتابها نوادر محمّد بن علیّ بن محبوب اشعری جوهری قمی است، که روایتِ مورد بحث هم از آن کتاب نقل شده است . و درباره محمّد بن علیّ بن محبوب گفته شده : « شیخ القمیّین فی زمانه، ثقه، عین، فقیه، صحیح المذهب » (204). و کتاب نوادر مذکور ، مورد نظر ابن ادریس بوده که به روایات آن استناد

کرده است . و امّا احمد بن هلال عبرتائی که در سند این حدیث قرار دارد . مرحوم آیه اللَّه خوئی قدس سره پس از بحث مفصّلی در مورد احمد بن هلال می فرماید: « فالمتحصّل : أن الظاهر أن أحمد بن هلال ثقه ، غایه الأمر، أنّه کان فاسد العقیده . و فساد العقیده، لا یضرّ بصحّه روایاته » (205). ترجمه : نتیجه آنکه : ظاهر این است که احمد بن هلال مورد وثوق است . در نهایت، امر این است که او فاسد العقیده بوده، و فساد عقیده او ضرر به وثاقت او نمی زند . و شاهد این مطلب آن است که بزرگانی از ثقاتِ اصحاب نظیر ابن أبی عمیر وحسن ابن محبوب و یونس ابن عبدالرّحمن و احمد ابن محمّد بن أبی نصر وغیرهم از او نقل حدیث کرده اند . و ابی بصیر در این نامه، در دو مورد سؤال کرده، که هر دو مورد جای سؤال بوده : 1 - آیا هدیه خمس دارد یا ندارد ؟ 2 - آیا درآمد زمینهایی که جزء سرمایه کسبی نیست، مانند باغچه خانه، آنها هم متعلّق خمس است یا نه ؟ این مسائلی است که هنوز هم پس از هزار سال برای مردم جای سؤال دارد .

نتیجه بحث روایی خمس

پس از این بحث تفصیلی و مبسوط در روایاتِ دهگانه، معلوم شد که اخبارِ مربوط به خمس در ارباح مکاسب، اگر همه آنها قابل استناد نباشد، اکثر از روایاتش معتبره است به ضمیمه روایاتی که در مورد تحلیل وارد شده است . و - إن شاء اللَّه - بعداً آن را ذکر خواهیم کرد ( از قبیل

روایت حکیم مؤذّن بنی عیسی ). که اگر خمس واجب نبود، تحلیل نمی توانست معنا و مفهومی داشته باشد . ولی مزدوران تفرقه انداز، با استفاده از علم رجال گاهی در سند حدیث خدشه می کنند و یا احیاناً با برداشتهای غلط دلالت حدیث را انکار می کنند، گویا قبل از این آقایان نه کسی به علم رجال مراجعه کرده و نه کسی از علم عربیّت اطّلاعاتی داشته تا دلالت روایات را بفهمد، و در بعضی موارد بزرگواری و جلالت مقام وآگاهی محدّثین قریب العهد به زمان معصوم را نادیده گرفته و آنجا که در مقام اثبات مدّعای خود هستند، چشم بسته حتّی به اخبار عامّه هم استناد می کنند . و آنجا است که ضعیف ترین سند، همچون گُرزی پُر قدرت، بر سر شیعه مظلوم فرود می آید .

فصل چهاردهم

بخشش خمس توسط اهل بیت به شیعیان
اخبار تحلیل

بررسی احادیثی که دلالت دارد بر اینکه ائمّه علیهم السلام خمس را به شیعیان بخشیده اند . قبل از رسیدگی به این اخبار، لازم است به این مسأله که مرحوم سیّد محمّد کاظم یزدی در « عروه الوثقی » ، در فصل : « فی قسمه الخمس و مستحقّه » ذکر کرده اند، توجّه شود . « مسأله 19 : إذا انتقل إلی الشخص مال فیه الخمس ممّن لا یعتقد وجوبه کالکافر ونحوه لم یجب علیه إخراجه . فإنّهم علیهم السلام أباحوا لشیعتهم ذلک، سواء کان من ربح تجاره أو غیرها، و سواء کان من المناکح و المساکن و المتاجر أو غیرها » (206).

ترجمه : اگر مالی که در آن خمس هست، از شخصی که معتقد به وجوب خمس نیست، مثل کافر و مانند آن، به شخصی منتقل شد، بر آن شخص (

گیرنده ) خارج کردن خمس آن مال لازم نیست ؛ زیرا ائمّه علیهم السلام آن را برای شیعیان خود مباح کرده اند . چه آن مال از سود تجارتی به دست آمده باشد، چه از راههای دیگر و چه از مناکح باشد یا مساکن یا متاجر یا غیر اینها . مرحوم آیه اللَّه حکیم در « مستمسک » (207)، مناکح و مساکن و متاجر را توضیح داده اند : مناکح : بعضی همچون صاحب مسالک گفته اند : مراد از مناکح کنیزانی هستند که از دارالحرب به اسارت گرفته می شوند که اگر بدون اذن امام گرفته شده باشند، همه آنها مال امامند و اگر با اذن امام گرفته شده باشند، مقداری از هر کنیز مال امام است. و بعضی گفته اند : مراد از مناکح، مهریه های زنانی است که مهریه آنها از مالی پرداخت شده که در آنها خمس بوده و خمس آن را نداده اند . امّا مساکن : بعضی قائلند که : مراد زمینهایی است که از کفّار به غنیمت گرفته شده ؛ و بعضی بر این عقیده اند که : مراد زمینهایی است که مختصّ به امام است، مانند سر کوهها و زمینهای انفال . وعدّه ای دیگر گفته اند : مراد زمینهایی است که از ارباح مکاسب خریداری شده، که خمس آن را نداده اند . و قول چهارم آن است که : مراد زمینهایی است که از مالی خریداری شده که خمس آن داده نشده، أعمّ از ارباح یا غیر ارباح . و امّا متاجر : بعضی گفته اند : مراد آن غنائمی است که از دارالحرب در زمان غیبت گرفته شده وشخصی آن غنائم را خریداری می کند، آن اموالِ خریداری شده را

متاجر گویند . و گروهی، متاجر را به اموالی تفسیر می کنند که خمس به آنها تعلّق گرفته شده و خمس آن را نپرداخته اند . و گروه سوّمی متاجر را اموالی می دانند که از افرادی خریداری می شود که معتقد به خمس نیستند . و چهارمین تفسیر آن است که متاجر خریداری اموالی است که متعلّق به شخصِ امام است، مانند چوبهایی که ازجنگلها قطع می شود ودیگر اموالی که جزء انفال است.

مشهور از فقهاء قائلند که : پرداخت خمسِ این سه چیز لازم نیست . و تنها حدیثی که متضمّن هر سه عنوان است، حدیثی است که مرحوم نوری قدس سره نقل فرموده : « سئل الصّادق علیه السلام ، فقیل له : یا ابن رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، ما حال شیعتکم فیما خصکم اللَّه به ، إذا غاب غائبکم و استتر قائمکم ؟ فقال علیه السلام : ما أنصفناهم إن و اخذناهم و لا أحببناهم إن عاقبناهم . بل نبیح لهم المساکن لتصحّ عبادتهم . و نبیح لهم المناکح لتطیب ولادتهم . و نبیح لهم المتاجر لیزکوا أموالهم » (208). ترجمه : سؤال شد از امام صادق علیه السلام که : ای پسر رسول اللَّه صلی الله علیه وآله ، برنامه شیعیان شما چگونه است نسبت به اموالی که خداوند آنها را به شما اختصاص داده است، آنگاه که آن امامی که از شما باید غائب باشد، در حال غیبت باشد و قائم از شما پنهان باشد ؟ آن حضرت فرمودند : اگر از آنها بگیریم، در حقّ آنها انصاف را رعایت نکرده ایم و اگر آنان را کیفر دهیم، که آنها را دوست نداشته ایم

. پس ما برای آنها مساکن را مباح می کنیم که عبادات آنها صحیح باشد . و مناکح را مباح می کنیم تا ولادت آنها طیب و پاک باشد .

و متاجر را برای آنها مباح می کنیم تا اموالشان پاکیزه باشد . پس از ذکر این مقدّمه، می پردازیم به اخبار تحلیل، که می توان آنها را به پنج دسته تقسیم کرد : دسته اوّل - مناکح : ( اخباری که صرفاً مربوط به آن است ) الف : « عن أبی بصیر و زراره و محمّد بن مسلم [ کلّهم ] عن أبی جعفر علیه السلام قال : قال أمیرالمؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السلام : هلک النّاس فی بطونهم و فروجهم لأنّهم لم یؤدوا إلینا حقّنا . ألا و إن شیعتنا من ذلک و آبائهم فی حلّ » (209). ترجمه : امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند : مردم، در امر شکمهایشان و فرجهایشان به هلاکت رسیدند، برای اینکه حقّ ما را ادا نکردند . آگاه باشید که شیعیان ما وپدرانشان از این جهت در حلّیتند . ملاحظه کنید، اینکه در این حدیث شریف کلمه « آبائهم » اضافه شده، نشانگر این است که این حدیث مربوط به مناکح است . زیرا اگر این حدیث، مربوط به مطلق خمس بود، « آبائهم » معنی نداشت . زیرا یا پدرانشان هم شیعه بودند که آنها جزء کلمه « شیعتنا » بودند و احتیاج به ذکر نداشت . و اگر شیعه نبودند باید خمس را بر هر مسلمانی حلال کرده باشند . و قطعاً خمس را بر همه مسلمانان حلال نکرده اند . و بر فرض که بر همه حلال کرده بودند

، ذکر کلمه « شیعتنا » و « آبائهم » چه خصوصیّت داشت ؟ این تعبیر کاشف از این است که اگر پدران شیعیان ما از زنانی استفاده کرده اند و بچّه دار شده اند که حقّ ما به آن زنان تعلّق گرفته باشد، ما آن حقّ را مباح کرده ایم که شیعیان ما طیب ولادت داشته باشند . ب : « عن محمّد بن الحسن، عن الصفار، عن العبّاس بن معروف، عن حماد بن عیسی، عن حریز، عن زراره، عن أبی جعفر علیه السلام، أنّه قال : إنّ أمیرالمؤمنین علیه السلام حللهم من الخمس . یعنی : الشیعه - لیطیب مولدهم - » (210). ترجمه : حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خمس را برای شیعیان حلال کرد تا طیب مولد داشته باشند ( حلال زاده باشند ). ج : « علی بن إبراهیم فی تفسیره : فی قوله تعالی : « إذَا جَآؤهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَ قَالَ لَهُم خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیکُم طِبْتُم ... ». أی : طاب موالیدکم، لأنّه لا یدخل الجنّه إلّا طیب المولد . « ... فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ » (211). قال أمیرالمؤمنین علیه السلام : إنّ فلاناً و فلاناً غصبونا حقّنا، و اشتروا به الاماء و تزوجوا به النساء. ألا و أنا قد جعلنا شیعتنا من ذلک فی حل، لتطیب موالیدهم » (212). ترجمه : علی بن ابراهیم در تفسیر خود ذیل آیه : « إذَا جَآؤهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَ قَالَ لَهُم خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیکُم طِبْتُم ... ». وقتی به بهشت می رسند و درهای بهشت باز می شود، خزینه داران بهشت به آنها می گویند : درود بر شما ... . « طبتم » یعنی :

علّت ورود شما به بهشت آن است که شما حلال زاده بودید . زیرا وارد بهشت نمی شوند مگر حلال زادگان، پس برای همیشه وارد بهشت می شوند . امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : فلانی ( ابوبکر ) و فلانی ( عمر ) حقّ ما را غصب کردند و با آن، کنیزها را خریداری کردند و با آن، زنان را به ازدواج خود درآوردند ( مهریه زنان خود قرار دادند ). آگاه باشید که ما شیعیان خود را در این امر در حلّیت قرار دادیم تا طیب مولد داشته باشند ( و حلال زاده باشند ). د : [ نقلاً عن کتاب تهذیب الأحکام (213) ] : « و بإسناده عن محمّد بن الحسن الصفار، عن یعقوب بن یزید، عن الحسن بن علی الوشّاء، عن القاسم بن برید، عن الفضیل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : من وجد بَرْدَ حبّنا فی کبده فلیحمد اللَّه علی أوّل النعم، قال : قلت : جعلت فداک ، ما أوّل النّعم ؟ قال : طیب الولاده .

ثمّ قال أبو عبد اللَّه علیه السلام : قال أمیرالمؤمنین علیه السلام لفاطمه علیها السلام : أَحِلّی نصیبک من الفی ء لآباء شیعتنا، لیطیبوا . ثمّ قال أبوعبداللَّه علیه السلام : إنّا أحللنا اُمّهات شیعتنا لآبائهم، لیطیبوا » (214). ترجمه : فضیل از امام صادق علیه السلام نقل کرده که فرمود : کسی که خُنُکی محبّت ما را در جگرش احساس نماید، باید خدا را برای اوّلین نعمتی که به او عطا فرموده، حمد کند . فضیل گوید : پرسیدم اوّلین نعمت چیست ؟ فرمود : پاکی ولادت است ( حلال زاده بودن ). حضرت

صادق علیه السلام فرمودند : امیرالمؤمنین علی علیه السلام به فاطمه علیها السلام فرمودند : نصیب و سهم خودت را از فی ء برای پدران شیعیان حلال کن تا شیعیانِ ما ( از نظر ولادت ) پاک باشند . سپس فرمود: ما مادران شیعیان خودرا برای پدرانشان حلال کردیم تا پاک باشند. ه : « و عنه [ محمّد بن الحسن الطوسی ] ، عن أبی جعفر ، عن محمّد بن سنان ، عن صباح الأزرق، عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما علیهما السلام قال : إنّ أشدّ ما فیه الناس یوم القیامه أن یقوم صاحب الخمس . فیقول : - یا ربّ - خمسی ؟! و قد طیّبنا ذلک لشیعتنا، لتطیب ولادتهم و لتزکوا أولادهم . و رواه الکلینی عن محمّد بن یحیی ، عن أحمد بن محمّد ، عن محمّد بن سنان (215). و رواه المفید فی « المقنعه » (216) عن محمّد بن مسلم ، و الّذی قبله عن سالم بن مکرم، والّذی قبلهما عن ضریس، و الأوّل عن محمّد بن مسلم » (217). ترجمه : محمّد بن مسلم از امام باقر یا از حضرت صادق علیهما السلام نقل می کند که آن حضرت فرمود : سخت ترین حال برای مردم در روز قیامت آن وقتی است که صاحب خمس برخیزد و بگوید : پروردگارا خمس من ؟! و ما بر شیعیان خود حلال کردیم تا ولادتشان پاک و اولادهاشان (از نظر ولادت) پاکیزه باشند . و : « عن ضریس الکناسی قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : أتدری من أین دخل علی النّاس الزنا ؟ فقلت : لا أدری. فقال: من قِبَل

خمسنا أهل البیت، إلّا لشیعتنا الأطیبین . فإنّه محلّل لهم و لمیلادهم » (218). ترجمه : ضریس روایت می کند از امام صادق علیه السلام که حضرت فرمود : می دانی از چه راهی زنا بر مردم وارد شده ؟ گفتم : نمی دانم . فرمود : از ناحیه خمس ما اهل بیت ، مگر برای شیعیان پاکیزه ما که خمس برای آنان و به خاطر ( پاکی ) ولادت آنان حلال شده است . این حدیث، در مقام بیان خبث ولادت مخالفین و طیب ولادت شیعیان می باشد از ناحیه خمس . ز : « و عنه ، عن أحمد بن محمّد ، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر ، عن أبی عماره ، عن الحارث بن المغیره النصری عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : إنّ لنا أموالاً من غلّات و تجارات و نحو ذلک . و قد علمت أنّ لک فیها حقّاً . قال : فَلِمَ أحللنا (219) إذا لشیعتنا إلّا لتطیب ولادتهم . و کلّ من والی آبائی فهو فی حلّ ممّا فی أیدیهم من حقّنا، فلیبلغ الشاهد الغائب » (220). ترجمه : حارث بن مغیره می گوید : از امام صادق علیه السلام پرسیدم که برای ما اموالی است از قبیل غلّات و تجارتها و مانند اینها . و من می دانم که برای شما در آنها حقّی هست ؟

فرمود : برای چه بود که ما برای شیعیانمان حلال کردیم، ( نبود ) مگر برای اینکه ولادتشان پاک باشد ( و طیب مولد داشته باشند )، و کسانی که ولایت پدران مرا داشته باشند ، آنها نسبت به اموالی که در دست

دارند ، در مورد حقّ ما ، در حلّیتند، پس حاضرین به غائبین ( این موضوع را ) ابلاغ نمایند . ح : « الحسین بن سعید عن محمّد بن أبی عمیر عن الحکم بن علباء الأسدی قال : ولیت البحرین . فأصبت بها مالاً کثیراً . فأنفقت و اشتریت ضیاعاً کثیرهً و اشتریت رقیقاً و أمّهات أولاد . و ولد لی . ثمّ خرجت إلی مکه . فحملت عیالی و أمّهات أولادی و نسائی . و حملت خمس ذلک المال . فدخلت علی أبی جعفر علیه السلام فقلت له : إنّی ولّیت البحرین، فأصبت بها مالاً کثیراً واشتریت متاعاً و اشتریت رقیقاً و اشتریت أمّهات أولاد و ولد لی و انفقت . و هذا خمس ذلک المال . و هؤلاء أمّهات أولادی و نسائی قد اتیتک به ؟ فقال : أما إنّه - کلّه - لنا . و قد قبلت ما جئت به . و قد حللتک من أمّهات أولادک و نسائک و ما أنفقت . و ضمنت لک - علیّ و علی أبی - الجنه » (221). ترجمه : حکم گوید : والی بحرین شدم و در آنجا به اموال بسیاری دست یافتم، آنها را خرج کردم و مزارع بسیار خریدم و نیز غلامان و کنیزانی که از آنها صاحب فرزند شدم، خریداری کردم . آنگاه به جانب مکّه آمدم و عیال و کنیزان صاحب فرزندم و دیگر همسرانم را سوار کردم . و خمس آن اموال را نیز بار کردم و آوردم . و وارد شدم بر امام باقر علیه السلام و به آن جناب عرض کردم : من والی بحرین بودم

ومال فراوانی بدست آوردم و سرمایه ها و بردگان و کنیزانی که از آنها فرزند آورده ام، خریداری کرده ام و آنها را خرج کرده ام . و اینها هم خمس آن اموال است و اینها هم آن کنیزانی هستند که از آنان فرزند آورده ام و همسرانم همه را نزد شما آورده ام . فرمود : همه این اموال مال ما است، و من آنچه را که آورده ای، قبول کردم . و برای تو کنیزانی را که از آنها فرزند آورده ای و همسرانت را و آنچه خرج کرده ای بر تو حلال کردم . و به عهده خودم و پدرم بهشت را برای تو ضمانت کردم . توضیح آنکه: حَکَم بن علباء، به عقیده خود می خواسته خمس اموال را بپردازد؛ ولی امام مدّعی بودند که چون بدون اذن امام و با سلطه، از قِبَل حکومت جائره، این اموال گرفته شده، همه آنها مالِ شخصی امام است . لذا امام آن اموال را پذیرفتند و کنیزان و زنان را حلال کردند . در نتیجه، با توجّه به سه نکته مهمّ : 1 - اموال مال شخصی امام بود . 2 - از سهم شخصی خود برای شخص خاصّی تحلیل کردند . 3 - فقط کنیزان و همسران را تحلیل کردند ؛ این روایت نمی تواند دلیل بر تحلیل خمس بر مطلق شیعیان باشد . ط : « و عنه، عن أبی جعفر، عن الحسن بن علی الوشّاء، عن أحمد بن عائذ، عن أبی سلمه سالم بن مکرم و هو أبو خدیجه، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قال رجل - وأنا حاضر: - حلّل لی الفروج . ففزع أبو عبداللَّه علیه السلام

. الطریق، إنّما یسألک خادماً یشتریها، أو امرأه یتزوّجها، أو میراثاً یصیبه، أو تجاره أو شیئاً أعطیه . فقال : هذا لشیعتنا حلال، الشاهد منهم و الغائب، والمیّت منهم و الحیّ، و ما یولد منهم إلی یوم القیامه فهو لهم حلال . أما واللَّه لا یحلّ إلّا لمن أحللنا له . و لا واللَّه ما أعطینا أحداً ذمّه، و ما عندنا لأحد عهد هواده و لا لأحد عندنا میثاق » (222). ترجمه : سالم گوید : مردی به حضرت صادق علیه السلام گفت : - و من حاضر بودم - که برای من فرجها را حلال کن . حضرت از این سخن به شدّت ناراحت شدند . مردی به حضرت عرض کرد : او نمی خواهد سر راه را بر مردم به بندد، او فقط از تو می خواهد که احیاناً کنیزی بخرد یا زنی را تزویج کند یا ارثی به او برسد یا خرید و فروشی انجام دهد ( بر او حلال باشد ). حضرت فرمودند : این گونه چیزها بر شیعیان ما حلال است، خواه حاضر باشد خواه غائب، زنده باشد یا مرده . و همچنین بر هر فردی از آنها که تا روز قیامت متولّد شود . همه اینها برای آنها هم حلال است . این روایت، گرچه از نظر متن، هم از نظر سؤال و هم جواب ، گویا و روشن نیست و ذکری هم از خمس در آن به میان نیامده، ولی احتمال می رود مربوط به انفال و اسیرانی باشد که مال شخصی امام بوده یا دیگر اموالِ مختصّ به امام . ضمناً راوی حدیث ( سالم بن مکرم ) مختلف فیه

است . نجاشی او را توثیق کرده (223)، و برقی او را تضعیف کرده . و شیخ در « فهرست » (224)، در یک جا می فرماید : « إنّه ضعیف جدّاً ». و در مورد دیگر می گوید : « إنّه ثقه ». ی: « محمّد بن الحسن بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن عبداللَّه بن القاسم الحضرمی، عن عبداللَّه بن سنان قال : قال أبو عبداللَّه علیه السلام : علی کلّ امری ء غَنِم أو اکتسب الخمس ممّا أصاب لفاطمه علیها السلام، و لمن یلی أمرها من بعدها من ذرّیتها الحجج علی النّاس . فذاک لهم خاصه یضعونه حیث شاؤوا . و حرّم علیهم الصدقه . حتّی الخیّاط لیخیط قمیصاً بخمسه دوانیق فلنا منه دانق إلّا من أحللناه من شیعتنا لتطیب لهم به الولاده . إنّه لیس من شی ء عند اللَّه یوم القیامه أعظم من الزنا . إنّه لیقوم صاحب الخمس فیقول : - یا ربّ - سل هؤلاء بما أبیحوا » (225). ترجمه : عبداللَّه بن سنان روایت می کند از امام صادق علیه السلام که فرمود : بر هر مردی که استفاده ای ببرد یا کسبی کند، خمس آنچه را به او رسیده لازم است که آن خمس مال فاطمه علیها السلام و کسانی است که بعد از فاطمه علیها السلام عهده دار کارهای آن حضرت هستند از فرزندان آن حضرت که آنها حجّتهای خدا بر مردمند . پس این خمس اختصاص به آنان دارد، هرکجا بخواهند، می توانند مصرف کنند؛ و خداوند صدقه را بر آنان حرام کرده است . حتّی یک نخ را که بخواهند پیراهنی با او بدوزند

که آن نخ، پنج دانق ارزش داشته باشد، یک دانق از آن، اختصاص به ما دارد . مگر کسانی از شیعیانمان که برای آنها خمس را حلال کرده ایم به خاطر اینکه طیب مولد داشته باشند . در قیامت چیزی نزد خداوند از زنا مهم تر نیست . و صاحب خمس می ایستد و می گوید : خداوندا ، از اینها بپرس که برای چه ( حقّ ما را ) مباح دانستند ؟! و یا این روایت : « و فی کتاب ( إکمال الدّین ) (226) عن محمّد بن محمّد بن عصام الکلینی ، عن محمّد بن یعقوب الکلینی، عن إسحاق بن یعقوب، فیما ورد علیه من التوقیعات بخط صاحب الزمان علیه السلام : أمّا ما سألت عنه من أمر المنکرین لی - إلی أن قال : - و أمّا المتلبّسون بأموالنا فمن استحلّ منها شیئاً، فأکله فإنّما یأکل النیران . و أمّا الخمس فقد اُبیح لشیعتنا . و جعلوا منه فی حلّ إلی أن یظهر أمرنا لتطیب ولادتهم و لا تخبث . و رواه الطبرسی فی ( الاحتجاج ) (227) عن إسحاق بن یعقوب مثله » (228). ترجمه : در توقیعات حضرت ولیّ عصر - عجّل اللَّه تعالی فرجه - در جواب سؤالات اسحاق بن یعقوب آمده : امّا اینکه از آنچه سؤال کرده بودی نسبت به امر منکرین من (229) - تا اینکه فرمود : - و امّا کسانی که اموال ما را پنهان داشته اند، پس کسی که چیزی از آن اموال را حلال شمارد و بخورد همانا که آتش خورده است. و امّا خمس را ما برای شیعیانِ خود مباح کردیم . و آنها را

نسبت به خمس در حلّیت قرار دادیم تا هنگام ظهور برای آنکه ولادتشان پاک باشد و پلید نشود .

نتیجه گیری

خلاصه آنکه، آنچه از این اخبار استفاده می شود عبارت از آن است که در زمان خلفاء جور، جنگهایی بدون اذن ائمّه علیهم السلام اتّفاق می افتاد و غنائمی به دست می آمد که آن غنائم، متعلّق به امام علیه السلام بود . و در ضمن این غنائم کنیزانی هم وجود داشتند که مردم آنها را خریداری می کردند و از آنها فرزند می آوردند . و چون این کنیزان به ائمّه علیهم السلام داده نمی شدند، بنابراین خریداری آنان مشروع نبود، در نتیجه، فرزندانی که از آنها به وجود می آمدند، حلال زاده نبودند . ائمّه علیهم السلام این کنیزان را برای شیعیان خود تحلیل می کردند که اگر احیاناً کنیزی را خریدند یا تصرّف کردند و از او فرزند آوردند، بچّه های آنها حلال زاده باشند . و اگر خریداران، شیعه نبودند و از کنیزانِ خریداری شده، فرزند می آوردند و آن فرزند شیعه می شد، ائمّه علیهم السلام بر پدرانشان آن کنیزان را تحلیل می کردند که فرزندانِ شیعه آنها طیب مولد داشته باشند . و اگر جنگ با توافق ائمّه علیهم السلام انجام می گرفت و غنائمی به دست لشکریان می افتاد، ائمّه علیهم السلام و سادات خمس آن غنائم را مالک بودند ، ولی دولتهای جائر به آنها نمی پرداختند . ائمّه علیهم السلام از طرف خود، إصالهً، و از طرف ذوی القربی، ولایهً، خمس خود را تحلیل می کردند، که اگر در میان غنائم کنیزانی هستند که مورد معامله قرار می گیرند، برای شیعیان از این جهت مشکلی به وجود نیاید . یا اگر چیزی از این

غنائم را مهریه زنان خود قرار دادند، برای آنها خمس را تحلیل کردند که خدشه ای در طیب مولد فرزندانشان وارد نشود . دسته دوّم - مساکن : الف - « و بإسناده عن سعد بن عبداللَّه ، عن أبی جعفر ، عن الحسن بن محبوب ، عن عمر بن یزید، عن أبی سیّار مسمع بن عبدالملک - فی حدیث - قال : قلت لأبی عبداللَّه علیه السلام : إنّی کنت ولّیت الغوص، فأصبت أربعمائه ألف درهم . و قد جئت بخمسها ثمانین ألف درهم، و کرهت أن أحبسها عنک . و أعرض لها و هی حقّک الّذی جعل اللَّه تعالی لک فی أموالنا . فقال : و ما لنا من الأرض و ما أخرج اللَّه منها إلّا الخمس ؟! - یا أبا سیّار - الأرض کلّها لنا، فما أخرج اللَّه منها من شی ء فهو لنا . قال : قلت له : أنا أحمل إلیک المال کلّه . فقال لی : - یا أبا سیّار - قد طیبناه لک و حللناک منه . فضمّ إلیک مالک . و کلّ ما کان فی أیدی شیعتنا من الأرض فهم فیه محلّلون ، و محلّل لهم ذلک إلی أن یقوم قائمنا فیجیبهم طسق ما کان فی أیدی سواهم . فإنّ کسبهم من الأرض حرام علیهم حتّی یقوم قائمنا، فیأخذ الأرض من أیدیهم و یخرجهم منها صغره . و رواه الکلینی، عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب إلّا أنّه قال : إنّی کنت ولّیت البحرین الغوص . ثمّ قال فی آخره : فیجبیهم طسق ما کان فی أیدیهم و یترک الأرض فی أیدیهم . و أمّا

ما کان فی أیدی غیرهم فإنّ کسبهم من الأرض حرام (230). ثمّ ذکر مثله » (231). ترجمه : ابو سیّار می گوید : به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم که : من متولّی و متصدّی غوص ( فرو رفتن در دریا ) شدم و به چهار هزار درهم دست یافتم و اینک یک پنجم آن را خدمت شما آوردم از آن جهت که خوش نداشتم آن را از تو حبس کنم، در حالی که آن حقّی است که خدا برای تو در اموال ما قرار داده. حضرت فرمود : ای ابا سیّار ( خیال می کنی ) برای ما از زمین و آنچه خدا از زمین خارج می کند، جز خمس نیست ؟! ای ابا سیّار ( این طور نیست ) همه زمینها از ما است و آنچه خداوند از زمین خارج می کند، از ما است . عرض کردم : ( حال که چنین است ) همه آن مالی را که به دست آوردم، به سوی شما حمل می کنم . حضرت فرمودند: اباسیّار، ما آنها را برای تو طیب وحلال کردیم، پس مال خودرا بردار . و هر آنچه از زمینها در دست شیعیان ما است، آنها در حلّیتند و بر آنها حلال است تا قیام قائم ما - عجّل اللَّه تعالی فرجه - . پس ( بعد از ظهور ) زمینهایی که در دست شیعیان است، مالیات آنها را از آنها خواهد گرفت . و امّا زمینهایی که در دست غیر شیعیان است، کسب کردن آنها از زمینها برای آنان حرام است تا قیام قائم - عجّل اللَّه تعالی فرجه - .

( و در زمان ظهور

) زمینها را از آنان خواهد گرفت و با خواری آنها را بیرون خواهد راند . ب - « و بإسناده عن محمّد بن علی بن محبوب، عن محمّد بن الحسین، عن الحسن بن محبوب، عن عمر بن یزید قال : سمعت رجلاً من أهل الجبل یسأل أبا عبداللَّه علیه السلام عن رجل أخذ أرضاً مواتاً ترکها أهلها فعمّرها و کری (232) أنهارها و بنی فیها بیوتاً و غرس فیها نخلاً و شجراً ؟ قال : فقال أبو عبداللَّه علیه السلام : کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یقول : من أحیی أرضاً من المؤمنین فهی له و علیه طسقها یؤدّیه إلی الإمام فی حال الهدنه . فإذا ظهر القائم، فلیوطن نفسه علی أن تؤخذ منه » (233). ترجمه : عمر بن یزید گوید : شنیدم مردی از اهل کوهستان را که از امام صادق علیه السلام سؤال کرد از مردی که زمین مواتی را که اهل آن زمین آنجا را رها کرده اند، گرفته و آباد کرده و نهرهای آنجا را کرایه داده و در آنجا خانه هایی ساخته و درخت خرما و دیگر درختان را کشت کرده ؟ امام علیه السلام فرمودند : حضرت علی علیه السلام پیوسته می فرمود : هر شخصی از مؤمنین زمینی را احیاء کند، آن زمین از اوست و مالیات آن در زمان صلح بر ذمّه اوست که باید به امام بپردازد . و اگر قائم علیه السلام ظهور کرد، خود را برای اینکه امام زمین را از او بگیرد، آماده کند . دسته سوّم - متاجر : « و عنه، عن أبی جعفر، عن محمّد بن سنان [ سالم ]، عن یونس

بن یعقوب قال : کنت عند أبی عبداللَّه علیه السلام فدخل علیه رجل من القماطین، فقال : - جعلت فداک - تقع فی أیدینا الأموال و الأرباح و تجارات، نعلم أنّ حقّک فیها ثابت . و أنّا عن ذلک مقصّرون . فقال أبوعبداللَّه علیه السلام : ما أنصفناکم إن کلّفناکم ذلک الیوم . ورواه الصدوق بإسناده عن یونس بن یعقوب (234). و کذا المفید فی ( المقنعه ) (235) » (236). ترجمه : یونس گوید : خدمت امام صادق علیه السلام بودم، مردی از کسبه به حضرت عرض کرد : فدایت شوم، از ارباح و اموال و تجارتها چیزهایی در دست ما هست که می دانیم حقّی در آنها برای تو ثابت است و ما در این باره مقصّریم . حضرت علیه السلام فرمود : اگر ما شما را بر پرداخت آن حقوق تکلیف کنیم، با شما با انصاف رفتار نکرده ایم . از این روایت، به قرینه اینکه می فرماید : « ذلک الیوم »، استفاده می شود که حلّیت مقطعی بوده نه حلّیت مطلقه . زیرا آن روز شیعه ، مشکلاتی داشته اند که امام سزاوار نمی دانسته از آنان خمس بگیرد . دسته چهارم - مناکح و متاجر : « الحسن بن علی العسکری علیه السلام فی ( تفسیره ) (237) عن آبائه عن أمیرالمؤمنین ، إنّه قال لرسول اللَّه صلی الله علیه وآله : قد علمت یا رسول اللَّه، إنّه سیکون بعدک ملک عضوض و جبریه فیستولی علی خمسی من السّبی و الغنائم، و یبیعونه فلا یحلّ لمشتریه، لأنّ نصیبی فیه، فقد وهبت نصیبی منه لکلّ من ملک شیئاً من ذلک من شیعتی . لتحلّ لهم منافعهم

من مأکل و مشرب، و لتطیب موالیدهم .

و لایکون أولادهم أولاد حرام . قال رسول اللَّه صلی الله علیه وآله : ما تصدّق أحد أفضل من صدقتک . و قد تبعک رسول اللَّه فی فعلک . أحلّ لشیعته کلّ ما کان فیه من غنیمه و بیع من نصیبه علی واحد من شیعته . و لا اُحلّه أنا و لا أنت لغیرهم » (238). ترجمه : از حضرت علی علیه السلام نقل شده که او خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض کرد که : یا رسول اللَّه، می دانی که بعد از تو، به زودی حکومتی ستمگرانه و جابرانه خواهد بود که بر خمس من از اسیران و غنائم استیلا پیدا خواهند کرد . و آنها را به فروش می رسانند که برای خریدارانش حلال نخواهد بود . زیرا نصیب من در آن است ولی من نصیب خود را از آن بخشیدم به هریک از شیعیانم که چیزی از آنها را مالک شود تا منافع آنها اعمّ از خوراکیها و آشامیدنیها برای آنها حلال باشد وطیب مولد داشته باشند وفرزندانشان، فرزندان حرام نباشند. پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود : هیچ شخصی صدقه ای افضل از صدقه تو نپرداخته است . و رسول خدا نیز در این کار از تو تبعیّت خواهد کرد . و حلال خواهد کرد، شیعه را نسبت به هر چه در آن غنیمت و بیعی هست نسبت به سهم خودش . و نه من و نه تو بر غیر آنها حلال، نخواهیم کرد . دسته پنجم - اخبار مطلقه : الف - « و عنه، عن الهیثم بن أبی مسروق، عن السندی بن

أحمد [ محمّد ]، عن یحیی بن عمر الزیّات، عن داود بن کثیر الرقّی، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : سمعته یقول : الناس کلّهم یعیشون فی فضل مظلمتنا . إلّا أنّا أحللنا شیعتنا من ذلک . و رواه الصدوق بإسناده عن داود بن کثیر الرقی (239) » (240). ترجمه : داود بن کثیر گوید : از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : همه مردم پیوسته در فزونی مظلمه ما زندگی می کنند، جز اینکه ما آنها را برای شیعیانمان حلال کردیم . توجّه فرمائید، مورد بحث، حلّیت خمس ارباح است . و در این حدیث نامی از خمس برده نشده، شاید منظور، مظالم دیگری بوده است . ب - « العیّاشی فی ( تفسیره ) (241) عن فیض بن أبی شیبه، عن رجل، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : إنّ أشدّ ما فیه الناس یوم القیامه إذا قام صاحب الخمس . فقال : - یا ربّ - خمسی ؟! و إنّ شیعتنا من ذلک فی حلّ » (242). ترجمه : سخت ترین حال برای مردم، روز قیامت، آن وقتی است که صاحب خمس برخیزد و بگوید : پروردگارا خمس من ؟! و همانا شیعیان ما از این جهت در حلّیتند . ج - « و بإسناده عن علی بن الحسن بن فضّال ، عن الحسن بن علیّ بن یوسف ، عن محمّد بن سنان ، عن عبد الصّمد بن بشیر ، عن حکیم مؤذّن بنی عیس ( ابن عیسی ) ، عن أبی عبداللَّه علیه السلام قال : قلت له : « وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ للَّهِ ِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ » (243)

قال : هی - واللَّه - الإفاده یوماً، بیوم . إلّا أنّ أبی جعل شیعتنا من ذلک، فی حلّ، لیزکوا » (244). ترجمه : حکیم گوید : از امام صادق علیه السلام در مورد آیه خمس « واعلموا أنّما غنمتم ... » سؤال کردم . حضرت فرمود : به خدا قسم این آیه مربوط به درآمد روزانه است . جز اینکه پدرم از این جهت شیعیان را در حلّیت قرار داد تا پاک باشند . و این روایت، علاوه بر ضعف سند، احتمال دارد حلّیت مربوط به پرداختِ اصل خمس نباشد . بلکه کلمه « ذلک » اشاره به « إفاده یوم بیوم » باشد . یعنی ممکن است معنی روایت این باشد که اگر به شیعیان تحمیل شود که هر روزه از درآمد روزانه خمس بپردازند، در عسر و حرج و تنگنا قرار گیرند . امام علیه السلام آنها را از این جهت، در حلّیت قرار داده و اجازه داده است که خمس را بعد از کسر مخارج و گذشتن یک سال بپردازند . و این احتمال، مستند به روایات دیگری است که در محل خود گفته خواهد شد « و إذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال ». د - « و عنه عن أبی جعفر، عن علی بن مهزیار قال : قرأت فی کتاب لأبی جعفر علیه السلام من رجل یسأله أن یجعله فی حلّ من مأکله ومشربه من الخمس ؟ فکتب بخطّه : من أعوزه شی ء من حقّی فهو فی حلّ . و رواه الصّدوق بإسناده عن علیّ بن مهزیار مثله (245) » (246). ترجمه : علیّ بن مهزیار گوید : من در

نامه ای از حضرت امام محمّد تقی علیه السلام خواندم از مردی که از آن حضرت خواسته بود که : او را از هر چه از خمس، اعمّ از خوردنی و نوشیدنی است، حلال کند . حضرت به خطّ خود نوشته بودند : هرکس از حقّ من چیزی را نداشته باشد که بپردازد، در حلّیت است . این حدیث، حلّیت خمس را تنها در مواردی اثبات می کند که آن شخصی که خمس بر ذمّه او است، از پرداخت خمس عاجز باشد . ضمناً تنها در مورد خوردنیها و نوشیدنیها تحلیل حاصل شده نه به طور مطلق . تذکّر : ملاحظه نمودید که اخبار تحلیل اکثراً از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل شده و آنان خود در زمان خودشان وکلائی برای دریافت این اموال تعیین کرده اند، که در صفحات آینده مطالعه خواهید نمود .

نظریّات و فتاوای فقهاء در مورد تحلیل

1 - أبوعلی حسن بن علیّ بن أبی عقیل العمّانی الحذاء ( متوفای حدود 350 ) (247) عبارت ایشان همان عبارتی است که از شهید در کتاب « بیان » از ابن جنید نیز نقل می کند، که ذیلاً خواهید خواند . 2 - أبو علی محمّد بن أحمد بن الجنید البغدادی، الملقّب بالکاتب « الإسکافی » ( متوفای 381 ه ) (248) مرحوم علّامه در کتاب « مختلف » می نویسد : « مسأله : المشهور بین علمائنا ایجاب الخمس فی أرباح التّجارات و الصّناعات و الزّراعات . و قال إبن الجنید : فامّا ما استفید من میراث أو کدّ بدن أو صله أخ أو ربح تجاره أو نحو ذلک فالأحوط إخراجه لإختلاف الروایه فی ذلک ... ؛ احتج إبن الجنید

باصاله برائه الذّمه و بما رواه عبداللَّه بن سنان ، قال : سمعت أبا عبداللَّه علیه السلام یقول : لیس الخمس إلّا فی الغنائم خاصّه . والجواب عن الأوّل : إنّه معارض بالاحتیاط مع أنّ الأصل لا یعمل به مع قیام الموجب » (249). ترجمه : مشهور بین علمای ما آن است که خمس در سود تجارتها و شغلها و کشاورزیها واجب شده است . و ابن جنید گوید : امّا آنچه از ارث یا دسترنج یا بخشش دوستان یا سود تجارت و امثال آن به دست می آید، احتیاط آن است که خمس آن اخراج شود . زیرا روایات، در این مورد اختلاف دارد ... . و ابن جنید به « إصاله البرائه » استدلال کرده و به روایت عبداللَّه بن سنان که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود : خمس واجب نیست الّا در غنائم و بس . ( که ما در جلد اوّلِ این کتاب در مورد این روایت به طور مبسوط سخن گفته ایم، مراجعه شود ) . و جواب از استدلال اوّل آن است که : این اصل معارضه دارد با «إصاله الإحتیاط» با اینکه در صورتی به اصل عمل می شود که دلیل دالّ بر وجوب نباشد . و در این مورد، ادلّه ای که بر وجوب دلالت داشته باشد، اقامه شده است . مرحوم محقّق سبزواری در « ذخیرهالمعاد » بعد از نقل عبارت فوق از ابن جنید می فرماید : « و فی البیان (250) و ظاهر ابن الجنید و ابن أبی عقیل العفو عن هذا النوع . و إنّه لا خمس فیه و الأکثر علی وجوبه و هو المعتمد

لإنعقاد الإجماع علیه فی الأزمنه السابقه لزمانهما و اشتهار الروایات فیه انتهی » (251). ترجمه : در کتاب « البیان » آمده که ظاهر ابن جنید و ابن ابی عقیل عفو از این نوع است و ظاهر از کلام آنها آن است که خمس در این نوع واجب نیست . ولی اکثر قائل به وجوب آن هستند . و آنچه مورد اعتماد است همان نظر اکثر است . زیرا در زمانهایی که قبل از زمان این دو ( ابن ابی عقیل و ابن جنید ) بوده ، اجماع بوده که در این امور خمس واجب است و روایات نیز در این زمینه بسیار فراوان است . 3 - شیخ مفید ( محمّد بن محمّد بن النعمان ؛ متوفای 413 ) مرحوم شیخ در کتاب شریف « المقنعه » (252)، به نقل صاحب حدائق، می فرماید :

« قد اختلف أصحابنا فی حدیث الخمس عند الغیبه و ذهب کلّ فریق منهم فیه إلی مقال : ... ، و بعضهم یری عزله لصاحب الأمر . فإن خشی إدراک الموت قبل ظهوره وصی به إلی من یثق به فی عقله و دیانته حتّی یسلم إلی الإمام علیه السلام ثمّ ان ادرک قیامه و إلّا وصی به إلی من یقوم مقامه فی الثقه و الدیانه، ثمّ علی هذا الشرط إلی أن یظهر إمام الزّمان علیه السلام . قال : و هذا القول عندی أوضح من جمیع ما تقدّمه » (253). ترجمه : اصحاب ما در جریان خمس در زمان غیبت اختلاف کرده اند و هر گروه از آنان در این مورد عقیده و گفتاری دارند ... . و بعضی از آنان رأیشان

این است که خمس برای حضرت صاحب الأمر علیه السلام باید جدا شود و کنار گزارده شود . و اگر گیرنده از این می ترسد که اجل او را مهلت ندهد و قبل از ظهور آن حضرت مرگ او را دریابد، به کسی که به عقل و دیانت او اعتماد دارد، وصیّت کند . و او اگر قیام حضرت را درک کرد که هیچ، و إلّا او نیز به قائم مقام خود در وثاقت و امانت وصیّت کند . و به همین ترتیب تا ظهور امام زمان علیه السلام. و این قول از همه اقوالِ گذشته نزد من واضح تر است. پس شیخ مفید قائل به تحلیل نیست و نسبت تحلیل به شیخ بی مورد است . 4 - سلّار، حمزه بن عبد العزیز، أبویعلی الدیلمی ( متوفای 463 ه )

سلّار در کتاب « المراسم » تحلیل را فقط در مورد انفال آورده است . و بعد از اینکه می گوید : « الأنفال له ایضاً » و انفال را معنی می کند . می گوید : « و فی هذا الزمان، قد احلونا فیما نتصرّف فیه من ذلک کرماً و فضلاً لنا خاصّه » (254). ترجمه : در این زمان ( که زمان غیبت است ) از تصرّفاتی که ما شیعه به خصوص در انفال می کنیم، ما را از روی فضل و کرامت حلال کرده اند . پس این جمله ارتباطی با مسأله خمس ندارد . 5 - جمال الدّین حسن بن زین الدّین الشهیدالثّانی صاحب المعالم (متوفای 1011) با مراجعه دقیق به کلمات این فقیه بزرگوار معلوم می شود که ایشان تنها در موردی که ما قبلاً آن را تحت عنوان « متاجر » ذکر

کردیم، قائل به تحلیل است ، و تفسیر متاجر را هم در آنجا بیان داشتیم . و در این مورد اکثر قریب به اتّفاق علما قائل به تحلیلند، به طوری که گذشت . ایشان در ذیل روایت حارث بن مغیره نصری، که ما قبلاً آن را نقل و شرح کردیم، می فرماید : « قلت : لا یخفی قوّه دلاله هذا الحدیث علی تحلیل حقّ الإمام علیه السلام فی خصوص النّوع المعروف فی کلام الأصحاب بالأرباح . فإذا أضفته إلی الأخبار السّالفه الدّالّه بمعونه ما حقّقناه علی اختصاصه علیه السلام بخمسها عرفت وجه مصیر بعض قدمائنا إلی عدم وجوب إخراجه بخصوصه فی حال الغیبه و تحقّقت أنّ استضعاف المتأخّرین له ناش من قلّه التفحّص عن الأخبار و معانیها والقناعه بمیسور النظر فیها » (255). ترجمه : مخفی نماند قوّت دلالت این حدیث بر حلال بودن حقّ امام علیه السلام در خصوص آن نوعی که معروف است در کلام اصحاب به ارباح ( متاجر )، پس اگر این خبر را به اخبار گذشته، که دلالت داشت ( به کمک تحقیقاتی که ما کردیم ) براینکه این نوع به امام علیه السلام اختصاص دارد، اضافه کنی، می فهمی وجه اینکه بعضی از قدماء چرا قائلند به عدم اخراج این نوع به خصوص از خمس را در حال غیبت ، و برای تو محقّق می شود ضعیف دانستن متأخّرین این قول را که ناشی از قلّت تفحّص دراخبار ومعانی آنها است وقناعت کردن به نظر سطحی است دراخبار. توجّه به چهار نکته حقیقت امر را روشن می سازد : اوّل - اینکه می فرماید : « تحلیلدر خصوص نوعی که در کلام اصحاب به ارباح معروف

است » کاشف از این است که نظر ایشان به تحلیل خمس نیست . زیرا کسانی که قائل به تحلیلند، فرق نمی گذارند بین ارباح و غیر ارباح . دوّم - ایشان فرموده اند : « مضافاً به اخباری که دلالت دارد بر اختصاص این نوع به امام »، این جمله دلالت دارد که دیگر موارد خمس مال امام و غیر امام از سادات است، و تحلیل در موردی است که خمس به امام اختصاص دارد و آن در مورد متاجر است که ایشان از آن، تعبیر به ارباح کرده اند و الّا در سایر موارد امام و غیر امام از سادات سهیمند . سوّم - مراد ایشان از « بعض قدمائنا » ، ابن جنید است ، که مرحوم علّامه در «مختلف» کلام ابن جنید را در مسأله مناکح ومتاجر ومساکن نقل و ردّ کرده است؛ او می گوید : « مسأله قال الشیخ فی النّهایه و المبسوط : فأمّا حال الغیبه فقد رخّصوا لشیعتهم التصرّف فی حقوقهم ممّا یتعلّق بالأخماس و غیرها ممّا لابدّ لهم منه من المناکح والمتاجر والمساکن . فأمّا [ ما ] عدا ذلک فلا یجوز التصرّف فیه علی حال ... . و قال ابن الجنید : و تحلیل ما لا یملک جمیعه عندی غیر مبرّی ء لمن وجب علیه حقّ منه لغیر المحلّل لأنّ التحلیل إنّما هو ممّا یملکه المحلّل لا ممّا لا ملک له و انّما إلیه ولایه قبضه و توقیته وتفرقته فی أهله الّذین سمّاه اللَّه تعالی لهم » (256). ترجمه : شیخ در نهایه و مبسوط فرموده : در حال غیبت به شیعیانشان اجازه داده اند که در حقوقشان، که مربوط به

اخماس و غیر آنها است که ناچارند از آنها استفاده کنند از قبیل مناکح و متاجر و مساکن، تصرّف کنند . امّا در غیر این چیزها تصرّف در حقّ آنها به هیچ وجه جایز نیست ... . ( سپس قول ابن جنید را نقل می کند که ائمّه علیهم السلام فقط حقّ داشتند سهم خود را به شیعیان واگزار نمایند، ولی سهم سادات را که مالک نبودند، نمی توانستند اجازه دهند ) . او می گوید : حلال کردن چیزی که همه آن را مالک نیستند، نزد من ذمّه کسی را که واجب است خمس بدهد نسبت به حقّ غیر محلّل بری نمی کند . زیرا تحلیل فقط در مورد چیزهایی که محلّل مالک آن است صحّت دارد نه در چیزهایی که مالک نیست . و تنها امام در گرفتن و وقت معیّن کردن و تقسیم آن به کسانی که خداوند سهم برای آنها قرار داده، ولایت دارد . مرحوم صاحب « منتقی » از ابن جنید در این عقیده حمایت می کند (257). و مرحوم فیض در « مفاتیح » بعد از نقل کلام ابن جنید می فرماید : « و ردّه المحقق بأن الإمام لا یحلّ إلّا ما یعلم ان له الولایه فی تحلیله » (258). ترجمه : محقّق حرف ابن جنید را ردّ کرده به اینکه امام ( معصوم ) حلال نمی کند مگر چیزهایی را که می داند بر تحلیل آنها ولایت دارد . چهارم - اخباری که مؤیّد مطالب فوق آورده، همان اخباری است که ما در مورد مناکح و متاجر ذکر کردیم . از قبیل : خبر حکم بن مسکین از یونس بن یعقوب و خبر محمّد

بن سنان از یونس بن یعقوب و غیره .پس از این شواهد معلوم می شود نگرانی که گروهی از بعض متأخّرین دارند، ما نیز از این گروه داریم که دقّت در کلمات این مرد بزرگ نکرده اند . و ایشان را از قائلین به تحلیل در مطلق اخماس می دانند . و سنگی را به چاه می افکند که استخراج آن، دیگران را به زحمت می اندازد . 6 - السیّد الاجل محمّد بن علیّ بن الحسین بن أبی الحسن الموسوی العاملی ، صاحب المدارک ( متوفای 1009 ) او در ذیل عبارتِ متن شرایع که فرموده : « الخامس : ما یفضل عن مؤنه السنه له ولعیاله من أرباح التّجارات و الصناعات و الزراعات » (259) ؛ می نویسد : « البحث فی هذه المسأله یقع فی مواضع : الأوّل : فی وجوب الخمس فی هذا النّوع، و هو مقطوع به فی کلام أکثر الأصحاب . بل ادّعی علیه العلّامه فی التذکره و المنتهی الإجماع و تواتر الأخبار » (260). و بعد از نقل روایات و تحقیق در آنها در آخرِ بحث می فرماید : « و بالجمله، فالأخبار الوارده بثبوت الخمس فی هذا النوع مستفیضه جداً . بل الظاهر أنّها متواتره کما ادّعاه فی المنتهی . و إنّما الإشکال فی مستحقّه، و فی العفو عنه فی زمن الغیبه و عدمه . فإنّ فی بعض الرّوایات دلاله علی أنّ مستحقّه مستحقّ خمس الغنائم . و فی بعض آخر إشعاراً باختصاص الإمام علیه السلام بذلک . و روایه علی بن مهزیار مفصله کما بیناه . و مقتضی صحیحه الحارث بن المغیره النضری، و صحیحه الفضلاء و ما فی معناهما إباحتهم علیهم السلام

لشیعتهم حقوقهم من هذا النّوع . فإن ثبت إختصاصهم بخمس ذلک وجب القول بالعفو عنه مطلقاً کما أطلقه ابن الجنید، و إلّا سقط استحقاقهم من ذلک خاصّه و بقی نصیب الباقین . و المسأله قویه الإشکال ، والإحتیاط فیها مما لا ینبغی ترکه بحال ، واللَّه تعالی أعلم بحقائق أحکامه » (261). ترجمه : خلاصه آنکه اخبار وارده در ثبوت خمس در این نوع ( ارباح ) جدّاً فراوان است . بلکه ظاهر آن است که این اخبار به حدّ تواتر رسیده، همچنان که علّامه در منتهی ادّعا کرده است . و فقط، اشکال در ( دو چیز است : اوّل در ) مستحقّ این خمس . و (دوّم در) عفو از آن است در زمان غیبت و عدم عفو از آن، ( در مورد اوّل ) بعضی از روایات دلالت دارد که مستحقِّ آن همان مستحقّ خمس غنائم است . و در بعض اخبار اشعار به این دارد که این خمس اختصاص به امام علیه السلام دارد، و روایات علیّ بن مهزیار به طور کامل تفصیل داده بود . ولی در همه این اخبار ( از هر دو دسته ) اشکالاتی بود که دانستی . و مقتضی صحیحه حارث بن مغیره نضری، و صحیحه فضلاء و دیگر روایاتی که از نظر معنا مشابه آنها است . این است که ائمّه علیهم السلام حقوق خود را از این نوع برای شیعیانشان مباح کرده اند . نتیجه، آنکه اگر ثابت شد که خمس، اختصاص به ائمّه علیهم السلام دارد، واجب است قول به اینکه ائمّه علیهم السلام آن را بخشیده اند . همچنان که ابن جنید به طور

مطلق گفته، و الّا فقط سهمی که خودِ ائمّه علیهم السلام استحقاق دارند، بخشوده شده و نصف دیگر باقی می ماند . و اشکال در مسأله بسیار قوی است وترک احتیاط سزاوار نیست ... . 7 - المولی محمّد باقر بن محمّد مؤمن المعروف ب « المحقّق السبزواری » ( متوفای 1090 ) ایشان در آخر بحث خمس می فرماید : « و بالجمله القول بإباحه الخمس مطلقاً فی زمان الغیبه لا یخلو عن قوّه . و لکن الأحوط، عندی، صرف الجمیع فی الأصناف الموجودین بتولیه الفقیه العدل الجامع لشرایط الافتاء ... . و الإعتبارات العقلیه و الشواهد النقلیه مطابقان علی حسن هذا القول و رجحانه ... ؛ و بالجمله، ظنّی إنّ هذا الوجه، أولی و أحوط » (262). ترجمه : کوتاه سخن آنکه، قول به مباح بودن خمس در زمان غیبت خالی از قوّت نیست . لکن نزد من احوط، صرف کردن همه خمس است زیر نظر فقیه عادل جامع شرایط افتاء به اصناف موجودین ( یتامی - مساکین - ابن السبیل از سادات ) ... ؛ وملاحظات عقلی و شواهد نقلی با هم توافق دارند در خوبی و رجحان این قول ... ؛ و خلاصه آنکه گمان من این است که این قول اولی و احوط است . 8 - المولی محمّد محسن بن الشاه مرتضی بن الشاه محمود، المدعوّ ب « فیض الکاشانی » ( متوفای 1091 ) او در « مفاتیح » ذیل مفتاحِ 254 می فرماید : « و أمّا فی مثل هذا الزمان، فتسقط حصّتهم خاصّه، دون السهام الباقیه . و المسأله من المتشابهات، و العلم عند اللَّه » (263). ترجمه: در

مثل این زمان (زمان غیبت) فقط حصّه و سهم ائمّه علیهم السلام به خصوص ساقط می شود نه دیگر سهام . و مسأله از متشابهات است و خدا بهتر می داند . و در مفتاح 260، تحت عنوان « سقوط ما یختصّ بالإمام علیه السلام حال الغیبه » می فرماید : « و الأصح عندی سقوط ما یختصّ به علیه السلام، لتحلیلهم ذلک لشیعتهم . و وجوب صرف حصص الباقین إلی أهلها لعدم مانع عنه، و لو صرف الکل إلیهم لکان أحوط و أحسن . ولکن یتولی ذلک، الفقیه المأمون بحقّ النیابه، کما یتولی عن الغائب » (264).

ترجمه : صحیح تر نزد من آن است که حقّ مختصّ به امام علیه السلام ساقط می شود به جهت اینکه ائمّه آن را بر شیعیان خود حلال کرده اند . و واجب است سهم دیگران را به اهلش برسانند زیرا مانعی ندارد . و اگر همه خمس را به دیگران ( سادات ) برسانند، احوط و احسن است . لکن به سرپرستی فقیهی که مورد اعتماد در مسأله نیابت از امام باشد، همان طور که فقیه از غائب تولیت می کند . 9 - العلّامه المحقّق السیّد علی الطباطبائی، صاحب الریاض ( متوفای 1231 ) او در ذیل عبارت متن که فرموده : « و مع غیبته یصرف إلی الأصناف الثلثه مستحقّهم، علی الأظهر » ؛ می نویسد : « الأشهر بین الطائفه، بل لا خلاف فیه أجده إلّا من نادر من القدماء . حکی الشیخان و غیرهما عنه القول بإباحه الخمس مطلقاً . و تبعه صاحب الذخیره . و هو ضعیف فی الغایه، لإطلاق الکتاب و السنه ممّا مضی فی بحث القسمه » (265).

و در ذیل عبارتِ « کتاب الخمس ...؛ انّه یجب فی غنائم دارالحرب ... » ؛ می نویسد : « أرباح التجارات و الزراعات و الصنایع و جمیع أنواع الإکتسابات و فواضل الأقوات من الغلّات و الزّراعات عن مؤنه السنه علی الإقتصاد . و فی الإنتصار و الغنیه و الخلاف و ظاهر المنتهی و عن التذکره و الشهید علیه الإجماع . و لعلّه کذلک لعدم وجود مخالف فیه ظاهر و لا محکی إلّا العمانی و الإسکافی حیث حکی عنهما القول بالعفو عن هذا النّوع . و فی استفادته من کلامیهما المحکی، إشکال . نعم، ربما یستفاد منهما التوقف فیه . و لا وجه له لاستفاضه الروایات بل تواترها . کما عن التذکره و المنتهی بالوجوب . و لذا لم یتأمّل فی أصل الوجوب أحد من المتأخّرین و لا متأخّریهم . و إنّما تأمّل جمله من متأخّری متأخّریهم فیما هو ظاهر الأصحاب و جمله من الروایات بل کلّها - کما یأتی بیانه إن شاء اللَّه تعالی - من ان مصرف خمس هذا النّوع مصرف سایر الأخماس . بل احتملوا قریباً اختصاصه بالإمام علیه السلام بدعوی دلاله جمله من الروایات علیه لدلاله بعضها علی تحلیلهم علیهم السلام هذا النّوع من الخمس . ولو لا اختصاصه بهم علیهم السلام لما ساغ لهم ذلک لعدم جواز التصرّف فی مال الغیر » (266). ترجمه : خمس در ربح تجارتها و زراعتها و صنایع و همه انواع کسبها و آنچه از قوت مردم از قبیل غلّات و زراعتها از مخارج سال به طور متوسّط زیاد آمده ، واجب است . و در انتصار و غنیه و خلاف و آنچه از ظاهر منتهی

به دست می آید و به طوری که از علّامه در تذکره و شهید نقل شده، این مسأله اجماعی است .

و شاید هم که چنین باشد، زیرا مخالفی در این مسأله نیست و از کسی هم قول به خلاف نقل نشده مگر عمانی ( ابن أبی عقیل ) و اسکافی ( ابن الجنید ) که از آنها حکایت شده که قائل به عفو از این نوع خمس می باشند . و در استفاده این قول از عبارتی که از آنان نقل شده، اشکال هست . ولی شاید از کلامشان قول به توقّف استفاده شود . و قول به توقّف هم بی جا است، به جهت وجود روایات فراوان بلکه اخبار متواتره ای که دلالت بر وجوب دارد . همان طور که از منتهی و تذکره نقل شده . بدین جهت هیچ کس از متأخّرین و متأخّرین از متأخّرین ، در اصل وجوب تأمّل ندارد . و اگر تأمّلی هست تنها عدّه ای از متأخّرین متأخّرین، در آنچه از ظاهر اصحاب وپاره ای از روایات بلکه همه روایات، همان طور که بیان آن - إن شاءاللَّه - خواهدآمد، استفاده می شود، تأمّل کرده اند، در اینکه آیا مصرف این نوع خمس، مصرف سایر خمسها است یا نه ؟ بلکه آنها احتمال نزدیک داده اند که این خمس به امام اختصاص دارد ، بنا بر دعوای دلالت پاره ای از روایات بر این مطلب . چون بعضی از روایات دلالت دارد که ائمّه علیهم السلام این نوع از خمس را تحلیل کرده اند . و اگر این خمس، اختصاص به آنها نداشت، برای آنها تحلیل جایز نبود . زیرا تصرّف در مالِ غیر، جایز نیست . پس صاحب ریاض، قائل به

تحلیل نیستند . بلکه ضمن نقل قول از بعضی از فقهاء به اختصاص خمس به امام علیه السلام، استدلال آنها را به اخبار تحلیل نقل کرده اند . 10 - المولی محمّد باقر المجلسی شیخ الإسلام ( متوفای 1111 ) در کتاب « مرآه العقول » ذیل حدیث دهم می فرماید : « و ذهب جماعه من المتأخّرین إلی أنّ هذا النّوع من الخمس حصّه الإمام منه أو جمیعه ساقط فی زمان الغیبه، للأخبار الدالّه علی أنّهم علیهم السلام أباحوا ذلک لشیعتهم مع أنّ بعض المتأخّرین قالوا : بأنّ جمیع هذا الخمس للإمام . و المسأله فی غایه الإشکال، إذ إباحه بعض الأئمّه علیهم السلام فی بعض الأزمنه لبعض المصالح لا یدلّ علی السقوط فی جمیع الأزمان، مع أنّه قد دلّت أخبار کثیره علی أنّهم لم یبیحوا ذلک . و فی بعض أخبار الاباحه إشعار بتخصیصها بالمناکح . و ما دلّ علی الإباحه فی خصوص زمان الغیبه ، أخبار شاذّه ، لا تعارض الأخبار الکثیره » (267). ترجمه : جماعتی از متأخّرین معتقدند که این نوع از خمس، آن قسمت که سهم امام است و یا همه آن در زمان غیبت ساقط است، به جهت اخباری که دلالت دارد بر اینکه ائمّه علیهم السلام آن را بر شیعیانشان حلال کرده اند . با اینکه بعض متأخّرین گفته اند همه این خمس اختصاص به امام دارد . و مسأله، در نهایت اشکال است . زیرا ائمّه علیهم السلام که در بعضی زمانها به خاطر بعضی مصالح خمس را مباح کرده اند، دلالت ندارد بر اینکه در همه زمانها ساقط شده است . با اینکه اخبار بسیاری دلالت دارد بر اینکه آنها خمس را

مباح نکرده اند . و بعض اخبارِ إباحه اشعار به این دارد که اباحه اختصاص دارد به مناکح . و اخباری که دلالت دارد که فقط در زمان غیبت اباحه شده، اخبار ناچیزی است که با اخبار کثیره معارضه ندارد . 11 - شیخ الفقهاء و امام المحقّقین الشیخ محمّد حسن النجفی، صاحب الجواهر ( متوفای 1266 ) ایشان پس از نقل اخبارِ دالّه بر تحلیل، می فرماید : « نعم هی بأسرها قاصره عن مقاومه ما دلّ علی وجوب إخراج الخمس سهمهم و سهم قبیلهم و عدم إباحه شی ء منه » (268). ترجمه : بلی همه این اخبار نمی تواند در مقابل اخباری که دلالت دارد بر وجوب اخراج خمس، چه نسبت به سهم ائمّه علیهم السلام چه نسبت به سهم سادات . و عدم إباحه چیزی از خمس، مقاومت نماید . سپس اخبار دالّه بر عدم اباحه را به تفصیل نقل می کند و تواتر آنها را تأیید می نماید . و سپس، مؤیّداتی برای مضمون این اخبار ذکر می فرماید و آنگاه می گوید : « مضافاً إلی الإعتقاد بفتاوی الأصحاب، إذ القائل بتحلیل تمام الخمس فی غایه الندره، بل لعلّه لا یقدح فی تحصیل الإجماع علی خلافه » (269). ترجمه : علاوه بر اینکه به فتوای اصحاب قول به وجوب تقویت می شود، زیرا قائل به تحلیلِ تمام خمس در نهایت ندرت است . بلکه آن قدر نادر است که مضرّ به دعوای اجماع بر خلافش نیست . سپس می فرماید : « و بالجمله لا ریب فی مرجوحیه أخبار التحلیل بالنسبه إلی ما دلّ علی عدمه من وجوه کثیره » (270). ترجمه : خلاصه آنکه شکّی نیست در اینکه

اخبار تحلیل نسبت به اخبار دالّه بر عدم تحلیل از جهات عدیده ای مرجوحیّت دارد . و در نهایت می فرماید : « لکن علی کلّ حال ضعف هذا القول فی غایه الوضوح » (271). ترجمه : به هر حال ضعف این قول کاملاً واضح است . و آن بزرگوار ولو اینکه پافشاری دارد که همه خمس مال امام است، تا جایی که می فرماید : « بل لو لا وحشه الانفراد عن ظاهر اتّفاق الأصحاب لأمکن دعوی ظهور الأخبار فی ان الخمس جمیعه للإمام علیه السلام » (272). یعنی : اگر از جدا شدن از اتّفاق اصحاب نمی ترسیدم ، دعوای ظهورِ اخبار در اینکه همه خمس اختصاص به امام دارد، ممکن می شد . ولی بعد از این عبارت می گوید : « منتهی چیزی که اخبار تحلیل بر آن دلالت دارد، این است که ائمّه علیهم السلام بعضی از خمس یا همه آن را در بعض موارد بخشیده اند ... . پس هیچ کدام از اخبار دلالت ندارد که در همه چیز و هر زمان به طور کلّی خمس را تحلیل کرده باشند » (273). 12 - شیخ عبداللَّه بن صالح بن جمعه السیماهیجی البحرانی ( متوفای 1135 ) (274)

مرحوم شیخ یوسف بحرانی در « حدائق » (275) از او نقل می کند که او در کتاب « منیه الممارسین » قائل به سقوط است . نتیجه آنکه : درمیان دوازده نفر فقهاء ذکر شده، که به آنها نسبت تحلیل داده شده، پنج نفر آنها که اصلاً قائل به تحلیل نیستند ( شیخ مفید، سلّار، صاحب ریاض، مرحوم علّامه مجلسی و صاحب جواهر ) . دو نفر آنها (یعنی ابن ابی عقیل

«عمانی» و ابن جنید «اسکافی» ) به طوری که در عبارت صاحب ریاض نقل کردیم، استفاده تحلیل از کلام آنها معلوم نیست . مرحوم فیض و محقّق سبزواری و صاحب مدارک نیز که فتوا به تحلیل داده اند، مسأله را با تردید و احتیاط ذکر کرده اند . همان طور که ملاحظه نمودید مرحوم فیض فرموده بود : « والمسأله من المتشابهات ». و مرحوم صاحب مدارک فرموده بود : « و المسأله فیه الإشکال ». و مرحوم سبزواری ، صاحب ذخیره، بالاخره عدم تحلیل را اولی و احوط دانسته بود . و مرحوم شیخ عبداللَّه بحرانی نیز که از اخباریّین صِرف بوده ، و مرحوم صاحب « منتقی » نیز قائل به تحلیل مطلق نبوده است .

خاتمه

یکی از مطالب مهمّی که هم وجوب خمس در ارباح مکاسب را اثبات می کند و هم قول به تحلیل را بی اعتبار می سازد، تعیین وکلائی است که ائمّه علیهم السلام آنها را برای جمع آوری خمس به مردم معرّفی می کردند .

اگر خمس واجب نبود و اگر ائمّه علیهم السلام به کلّی تحلیل کرده بودند، تعیین وکلاء امری لغو و بیهوده بود ؟!

ما به طور فشرده، جهت اطّلاع خوانندگان عدّه ای از آنها را نام می بریم .

وکلاء ائمّه علیهم السلام
« وکلاء امام جعفر صادق علیه السلام »

1 - حمران بن أعین الشیبانی

« در «تهذیب المقال» (276) آمده : از وکلاء مورد ستایش امام صادق علیه السلام حمران بن أعین الشیبانی برادر زراره بود، و او مردی با ارزش و بزرگوار بود . کشّی (277) روایت کرده که در مدح او روایات زیادی بدون اینکه مذمّتی از او شده باشد ، نقل شده . و از امام باقر علیه السلام روایت شده که به او فرمود : تو از شیعیان ما هستی در دنیا و آخرت ».

2 - مفضّل بن عمر الجعفی

الف : « از هشام بن أحمر روایت شده که : اموالی را به مدینه خدمت امام علیه السلام بردم، فرمود : آنها را به مفضل بن عمر بپرداز، من آنها را به جعفی، پدر مفضل، برگرداندم و آنها را در خانه مفضل نهادم » (278). ب : « محمّد بن یعقوب از محمّد بن یحیی نقل می کند، از احمد بن محمّد از ابن سنان از مفضل روایت می کند که : امام صادق علیه السلام فرمود : اگر دیدی بین دو نفر از شیعیان ما کشمکشی هست، از مال من خسارت آن را بپرداز » (279).

ج : « از ابن سنان از أبی حنیفه که رئیس کاروان حجّ بود، نقل شده که گفت : مفضل بر ما گذر کرد در حالی که من و دامادم در مورد ارثی با هم نزاع داشتیم، او لَختی ایستاد سپس به ما گفت : به منزل بیائید . پس نزد او رفتیم، بین ما به چهارصد درهم صلح داد و آن مبلغ را از خود به ما پرداخت کرد و از هر یک از ما نسبت به یکدیگر پیمان گرفت . و گفت : این مبلغ از اموال من نبود، ولی امام صادق علیه السلام به من دستور داده بود که اگر دو نفر از پیروان ما در موردی با هم نزاع پیدا کردند، بین آنها صلح بدهم و خسارت آن را از مال آن بزرگوار پرداخت نمایم . و این مبلغ، مال امام صادق علیه السلام است » (280). د : « از محمّد بن سنان نقل شده که او از عدّه ای از اهل کوفه نقل کرد که نوشتند به امام صادق علیه السلام که مفضل با بدان و کبوتر بازان و شراب خواران همنشینی دارد، سزاواراست به او نامه ای بنویسید وبه او دستوردهید با آنان نشست وبرخواست نکند. حضرت به مفضل نامه نوشتند و آن را مهر کردند و به آنها دادند . و فرمودند : این نامه را خودتان با دست خودتان به دست مفضل برسانید . آنها نامه را به مفضل رساندند . زراره و عبداللَّه بن بکیر و محمّد بن مسلم وأبو بصیر وحجر بن زائده، از جمله آن گروهی بودند که نامه را به مفضّل رساندند . سپس مفضّل،

نامه را باز کرده و خواند . در آن نوشته شده بود : ( بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، فلان چیز و فلان چیز را خریداری کن ) . و اصلاً از مطلبی که به عرض حضرت رسانده بودند، هیچ چیز مطرح نشده بود، نه کم و نه زیاد . مفضّل، نامه را خواند و به زراره داد . زراره به محمّد بن مسلم داد و نامه دست به دست گشت تا جائی که همه نامه را خواندند . مفضّل گفت : ( در مورد درخواست حضرت ) چه می گوئید ؟ گفتند : حضرت مال عظیمی را مطالبه کرده، باید بررسی و جمع آوری کنیم و بپردازیم . خواستند برگردند، مفضّل گفت : صبحانه را نزد من باشید، و آنها را برای صرف صبحانه نشاند . مفضّل، یاران خود را که برای آنها نزد امام صادق علیه السلام سعایت شده بود، احضار کرد، آنان آمدند و نامه حضرت را برای آنها خواند . آنها از خانه مفضل برگشتند ولی زراره و همراهانش برای صبحانه نشستند، (طولی نکشید) جوانان بازگشتند وهریک به اندازه توانائیشان، یک هزار و دو هزار، کمتر و بیشتر ، همراه خود آوردند . پس همه آنها آمدند و قبل از اینکه دیگران از صرف صبحانه فارغ شوند، دو هزار دینار و ده هزار درهم آماده کردند . مفضّل گفت : شما به من دستور می دهید که اینها را از خود دور کنم، تصوّر می کنید خداوند به نماز و روزه های شما نیازمند است ! » (281).

3 - معلّی بن خنیس

« مسمعی روایت کرده که : چون داود بن علی، معلّی بن خُنیس را دستگیر

کرد، او را به زندان فرستاد، و خواست او را به قتل برساند . معلّی بن خنیس به او گفت : مرا نزد مردم ببر ، من طلب زیاد و مقداری سرمایه دارم، تا آنها را حاضر کنم . پس او را به بازار فرستاد، هنگامی که مردم جمع شدند، گفت : ای مردم، من معلّی بن خنیس هستم، هرکس مرا می شناسد که می شناسد، شاهد باشید که هرچه من از خود به جای گذاشتم، اعمّ از اجناس و طلب و کنیز و غلام و خانه، کم یا زیاد، همه مال جعفر بن محمّد علیه السلام است . رئیس پلیسِ داود بر او حمله کرد و او را به قتل رساند . وقتی این خبر به امام صادق علیه السلام رسید، از خانه بیرون آمد در حالی که دامن جامه اش به خاک می کشید و وارد شد بر داود بن علی، و اسماعیل فرزند آن حضرت پشت سرِ آن حضرت بود . حضرت امام صادق علیه السلام به داود فرمود : ای داود، یار و یاور ما را کُشتی و مالِ مرا گرفتی . در جواب گفت : نه من او را کشتم، نه من مال شما را گرفتم . حضرت فرمود : به خدا قسم نفرین می کنم به کسی که یاور مرا کشت و مال مرا گرفت . گفت : من او را نکشتم بلکه رئیس پلیسِ من او را به قتل رسانده است . فرمود : با اجازه تو یا بدون اجازه تو ؟ سپس رو به اسماعیل کرد و فرمود : کار او را بساز . اسماعیل شمشیر خود را برداشت و داود را

در مجلس خودش به قتل رسانید » (282).

4 - نصر بن قابوس اللخمی

« شیخ او را از نمایندگان خوب شمرده ، می گوید : و از نمایندگان ( امام صادق علیه السلام ) است نصر بن قابوس لخمی، و روایت شده که او بیست سال وکیل امام صادق علیه السلام بوده، ولی معلوم نبوده که او وکیل است . و او مردی خیرخواه و فاضل بود . در کتاب « الغیبه »، در زمره نمایندگانی که در دوران غیبت بوده اند، ذکر شده که نصر از نمایندگان خوب بوده است . من می گویم : منظور از این گفتار که او معلوم نبوده که از نمایندگان است، آن است که وکالت او به طوری معلوم و ظاهر نبوده که مردم به آن آگاهی پیدا کنند » (283).

5 - عبد الرّحمن بن الحجّاج البجلی

مامقانی در « تنقیح المقال » می گوید : « در شرح حال علیّ بن یقطین خواهد آمد که علیّ بن یقطین نامه ای را به وسیله حجّاج برای موسی بن جعفر علیه السلام فرستاد ... ؛ و در همانجا در ضمن خبری آمده : حجّاج گفت : در سالی از سالها با مال فراوانی شرفیاب محضر موسی بن جعفر علیه السلام شدم . و این خبر دلالت دارد بر اینکه او وکیل موسی بن جعفر علیه السلام بوده، همانطور که از علّامه رحمه الله شنیدی . زیرا معنا ندارد مال فراوانی از موسی بن جعفر علیه السلام نزد او باشد، مگر اینکه او وکیل حضرت بوده باشد و این اموال را به عنوان وکالت جمع آوری کرده باشد . زیرا اگر مال از خود او بود یا

از دیگری بود و به وسیله حجّاج به امام می رسید، این چنین می گفت که : نزد من مال فراوانی بود که می بایست به حضرت برسانم . یا مشابه این عبارت . و نمی گفت از موسی بن جعفر علیه السلام مال فراوانی نزد من بود . و اینکه علّامه رحمه الله می فرماید : او وکیل امام صادق علیه السلام بوده، این مطلب را از شیخ رحمه الله گرفته، که شیخ در کتاب « الغیبه » حجّاج را از وکلاء خوب امام صادق علیه السلام شمرده است » (284).

« وکلاء امام موسی بن جعفر علیهما السلام ( الممدوحین ) »

1 - عبداللَّه بن جندب البجلی

او از بزرگان راویان از طبقه ششم بوده و در رجال شیخ طوسی آمده : « وکیل امام کاظم و امام رضا علیهما السلام بوده و نزد آن دو بزرگوار مردی عابد و بلند مرتبه و مورد وثوق بوده است » (285).

2 - مفضل بن عمر

نام او در زمره وکلاء امام صادق علیه السلام گذشت .

3 - عبدالرّحمن بن حجّاج

نام او در زمره وکلاء امام صادق علیه السلام گذشت .

« وکلاء امام موسی بن جعفر علیهما السلام ( غیر الممدوحین ) »

1 - علیّ بن أبی حمزه بطائنی

2 - حبان بن السراج

3 - زیاد بن مروان القندی

« امام موسی بن جعفر علیه السلام چون در تاریکی های زندانها بسر می برد، نمایندگانی را برای گرفتن حقوق شرعیّه که از بعضی مؤمنین به او می رسید، تعیین کرده بود، و اموال زیادی نزد بعضی از آنها جمع آوری شده بود . نزد زیاد بن مروان قندی هفتاد هزار دینار . و نزد علی بن أبی حمزه سی هزار دینار . و همچنین نزد دیگران . وقتی امام علیه السلام از دنیا رفت، آنان مرگ امام را انکار کردند، و با اموالی که نزد آنان جمع شده بود، سرمایه و خانه خریدند و آنها را به خود اختصاص دادند . حضرت رضا علیه السلام اموال را از آنان مطالبه کرد . ولی آنها حاضر نشدند اموال را به او بپردازند . و مرگ پدرِ حضرت را انکار نمودند (286). و حسین بن محمّد گوید که : سی هزار دینار نزد اشعثی ها از زکات اموالشان و دیگر حقوق جمع آوری شده بود . و این اموال را برای دو وکیلِ موسی بن جعفر علیه

السلام در کوفه فرستادند . که یکی از آنها حبان بن سراج بود . و امام علیه السلام در آن وقت در زندان بود . چون آن دو ، اموال را گرفتند ، با آنها خانه ها و غلات خریدند . و چون امام از دنیا رفت، مرگ او را انکار کردند . و منتشر کردند که او نمرده، و او امام قائم منتظر است » (287).

4 - عثمان بن عیسی الرُّؤاسی

نجاشی می گوید : « او یکی از کسانی است که مال موسی بن جعفر علیه السلام را به خود اختصاص داد » (288). و کشّی در رجال گوید : « علیّ بن محمّد گفت : محمّد بن أحمد بن یحیی از أحمد بن حسین از محمّد بن جمهور از أحمد بن محمّد برای من روایت کرد که : یکی از گروه وکلاء، عثمان بن عیسی بود و در مصر سکونت داشت . و نزد او مال فراوان و شش کنیز بود . حضرت رضا علیه السلام در مورد کنیزها و اموال، شخصی را نزد او فرستاد و به او نوشت : پدر من از دنیا رفته و ما میراث او را تقسیم کردیم .

و دلائلی بر اینکه مرگ او واقعیّت داشته است، اقامه کرد . عثمان بن عیسی نوشت : اگر پدرت نمرده، که تو حقّی به این اموال نداری . و اگر مرده همانطور که تو می گوئی، او به من دستور نداده که چیزی به تو پرداخت نمایم و کنیزان را هم من آزاد کردم » (289).

« وکلاء امام رضا علیه السلام »

1 - صفوان بن یحیی

2 - محمّد بن سنان

3 - زکریّا بن آدم

4

- عبدالعزیز بن المهتدی الأشعری القمی

شرح حال آنها را در وکلاء امام جواد علیه السلام خواهید خواند .

« وکلاء امام جواد علیه السلام »

1 - صفوان بن یحیی

« او از بزرگان راویان حدیث از طبقه ششم بود . و نجاشی (290) گوید : صفوان بن یحیی أبو محمّد بَجَلِیّ کفش فروش ، کوفی ، ثقه ثقه و شخصی بزرگ است . و از چهل مرد از اصحاب امام صادق علیه السلام روایت می کرد . و کشّی گفته او دارای سی کتاب بوده ، و روایات او به یک هزار و یک صد وهشتاد ویک روایت می رسد، و وکیل حضرت رضا وحضرت جوادعلیهما السلام بوده »(291).

2 - محمّد بن سنان

در « تهذیب المقال » (292) او را از وکلاء حضرت رضا علیه السلام شمرده .

3 - زکریا بن آدم

« از محمّد بن اسحاق و حسن بن محمّد نقل شده که گفتند : ما سه ماه پس از مرگ زکریا بن آدم به حجّ رفتیم، در بین راه نامه امام علیه السلام به ما رسید . در نامه آمده بود : قضاء و قدر خداوند را در مورد آن مرد متوفّی ( زکریا ) یادآور شده بودی، خداوند او را رحمت کند، روزی که به دنیا آمد و روزی که از دنیا رفت و روزی که زنده می شود . او در دوران زندگی حقّ را شناخته و معتقد به آن نیز بود . و خالصانه در خدمت حقّ بود و به کارهائی که خداوند و پیامبرش آن را دوست می داشتند، اقدام می کرد . تا هنگام مرگ، پیمان شکنی نکرد و موضع خود را تغییر نداد . خداوند پاداش

نیّتش را به او بدهد و آرزوهای خوبش را برآورده فرماید . و در نامه از شخصی که به او وصیّت شده یاد کرده بودی و اظهار کرده بودی که نظر ما را نسبت به او نمی دانی . و ما بیش از آنچه تو گفته ای نسبت به او شناخت داریم - یعنی حسن بن محمّد بن عمران - . محمّد بن مسعود گوید : علی بن محمّد قمی برای من نقل کرد . و گفت که : احمد بن محمّد بن عیسی قمی برای من نقل کرد . و گفت: أبوجعفر علیه السلام غلام خود را پیش من فرستاد که نامه آن حضرت با او بود، دستور داده بود که خدمتش برسم . من شرفیاب محضر او شدم و او در مدینه در خانه بزیع وارد شده بود . وارد شدم و به او سلام کردم . در مورد صفوان و محمّد بن سنان و دیگران سخن گفت ، از سخنانی که عدّه ای از آن حضرت شنیده بودند پیش خود گفتم : عواطف آن حضرت را نسبت به زکریا بن آدم جلب کنم، شاید از آنچه حضرت درباره دیگران گفته بود ، سالم بماند . بعد پیش خود گفتم : من چه کسی هستم که در این مورد و امثال این مورد سخنی بگویم، مولای من بهتر از من می داند چه کند . به من فرمود : - ای أبا علی - نباید در مورد مثل أبی یحیی در قضاوت عجله کرد، او به من و پدرم خدمت کرد و پیش پدرم و بعد از او پیش من مقامی دارد . ولی من به مالی

که پیش او است نیاز دارم و او نمی فرستد . گفتم : فدای تو گردم، او بالاخره اموال را خواهد فرستاد . و او به من گفته : اگر خدمت امام رسیدی به او بگو که آنچه مانع من شده از فرستادن اموال، اختلافی بود که بین میمون و مسافر رخ داده بود . حضرت فرمود : نامه مرا به دست او ده و به او دستور بده که مال را بفرستد . من نامه آن حضرت را برای زکریا بن آدم بردم و او مال را خدمت حضرت فرستاد » (293).

4 - سعد بن سعد الأشعری القمی

« او از طبقه ششم از روات است و در سند هفتاد و چهار روایت واقع شده است و سه نفر از ائمّه، امام کاظم و حضرت رضا و حضرت جواد علیهم السلام، را درک نموده و از آنها روایت کرده است . و نجاشی در فهرستش و علّامه در خلاصه اش و شیخ در رجالش او را توثیق وشیخ تصریح کرده که او وکیل امام جواد علیه السلام بوده است (294) » (295).

5 - عبدالعزیز بن المهتدی الأشعری القمی

کشّی گوید : « جعفر بن معروف گفت : فضل بن شاذان حدیث عبدالعزیز بن المهتدی را برای من نقل کرد و سپس گفت : کسی را در زمان او شبیه به او ندیدم . علی بن محمّد قتیبی گفت : فضل برای من نقل کرد که : عبدالعزیز برای من نقل حدیث کرد . و او بهترین قمی بود در بین کسانی که من دیده ام و وکیل حضرت رضا علیه السلام بود . محمّد بن مسعود گفت

: علی بن محمّد نقل کرد که : أحمد بن محمّد برای من از عبدالعزیز نقل حدیث کرد - و او از کسی که برای او نقل کرده بود - از امام جواد علیه السلام نقل کرد که : به حضرت نامه نوشتم که از شما نزد من چیزی هست، در این مورد دستور دهید به چه کسی بدهم ؟ حضرت به من نوشت: آنچه در این نامه نوشته بودید به دستم رسید، والحمد للَّه. خدا گناهان تو را بیامرزد و ما و تو را رحمت کند . و خدا به خاطر اینکه ما از تو راضی هستیم از تو راضی باشد » (296).

6 - ابراهیم بن محمّد الهمدانی

« او از طبقه ششم از راویان حدیث است و بیست و دو روایت نقل کرده، و کشّی وکیل بودن او را یادآور شده و او را توثیق نموده و همچنین شیخ در رجالش . و او چهل حجّ به جا آورده . و از حضرت جواد علیه السلام نامه ای صادر شده که دلالت بر این دارد که او خمس ها را برای آن حضرت می فرستاده، و در آن نامه به وکیل بودن او تصریح شده است » (297).

7 - علیّ بن مهزیار

نجاشی گوید : « علیّ بن مهزیار اهوازی کنیه اش أبوالحسن، دَوْرَقِیُّ الأصل بود، غلام آزاد شده بود . پدر او نصرانی بود و اسلام آورد . و گفته شده که علی هم در کودکی اسلام آورد ، و خدا بر او منّت گذاشت به واسطه معرفت امر امامت ، و به فقاهت پرداخت . و از حضرت رضا و حضرت جواد علیهما السلام روایت کرد

و از وابستگان به حضرت جواد علیه السلام و وکیل آن حضرت بود .

و مقام بلندی نزد حضرت جواد و حضرت هادی علیهما السلام داشت و برای آنها در بعضی از نواحی وکالت می کرد » (298) .

« وکلاء امام هادی علیه السلام »

1 - ایّوب بن نوح بن درّاج

نجاشی گوید : « او وکیل امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود و نزد آنها جایگاه عظیمی داشت » (299).

و أبو عمر کشّی گوید : « او از صالحین بود . وقتی از دنیا رفت فقط یک صد و پنجاه دینار از خود به جای گذاشت، در حالی که مردم فکر می کردند نزد او مال زیادی می باشد، زیرا وکیل ائمّه علیهم السلام بود » (300).

2 - علیّ بن جعفر الهمانی

« نجاشی گوید : علی بن جعفر همانی برمکی درباره او مطالب خوب و بدی نقل شده، او از امام حسن عسکری علیه السلام سؤالاتی کرده است . ابن جندی برای ما روایتی از ابن همام نقل کرده از ابن مابند . زیرا او از ابن معافی ثعلبی ( تغلبی ) شنیده که او از اهالی رأس العین بود، او از احمد بن محمّد طبری نقل می کند که او از علی بن جعفر آن مسائل را نقل کرده . شیخ در رجالش گاهی او را از اصحاب امام هادی علیه السلام شمرده، و گفته است که : علی بن جعفر وکیل و مورد وثوق بوده، و گاهی او را از اصحاب امام عسکری علیه السلام شمرده است . وگفته است که: علیّ بن جعفر کارگردان امام هادی علیه السلام ومورد وثوق بوده است. و در « غیبت »، او

را جزء سفراء و نمایندگان خوب دانسته و گفته است : یکی از نمایندگان، علیّ بن جعفر الهمانی است . و او فاضل و مورد پسند بوده، و از وکلاء امام هادی و امام عسکری علیهما السلام است . أحمد بن علی الرازی از علی بن مخلّد ایادی نقل کرده که گفت : أبو جعفر العمری برای من نقل کرد که : أبو طاهر بن بلال به حجّ رفت و چشمش به علیّ بن جعفر افتاد، و او نفقه های سنگینی را می پرداخت . أبو طاهر وقتی از حجّ برگشت جریان را برای امام هادی علیه السلام نوشت . حضرت در ذیل نامه او نوشت: دستور داده بودیم که صد هزار دینار به او بدهند. سپس دستور دادیم که صد هزار دینار دیگر به او بدهند، قبول نکرد به خاطر حفظ ما ، مردم چه حقّی دارند در کار ما دخالت کنند، کارهائی که ما به آنها اذن مداخله در آنها را نداده ایم . و او بر امام أبو الحسن العسکری علیه السلام وارد شد، حضرت دستور دادند سی هزار دینار به او پرداخت نمایند (301). برقی نیز او را در زمره اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام شمرده (302). ابن شهر آشوب او را از راویان نصّ بر امامت امام هادی علیه السلام از پدرش شمرده ، و از افراد مورد اعتماد امام هادی علیه السلام بوده است (303). و محمّد بن یعقوب از محمّد بن علی از موسی بن جعفر بن وهب از علی بن جعفر نقل کرده، که گفت : من خدمت حضرت أبی الحسن العسکری علیه السلام حاضر بودم هنگامی

که فرزندش محمّد از دنیا رفته بود . او به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود : ای پسرم، شکر خدای را به جا آور ، که خداوند درباره تو امر ( امامت ) را قرار داده (304). علی بن جعفر الهمانی روایت کرده از علی بن محمّد العسکری علیه السلام، و از او روایت کرده أحمد بن المعافی الثعلبی (305). کشّی گوید : محمّد بن مسعود گفت که : یوسف بن السخت گفت که : علیّ بن جعفر وکیل امام هادی علیه السلام بود » (306).

3 - علی بن الحسین بن عبد ربه

« او وکیل امام حسن عسکری علیه السلام بود . و کشّی گوید : او قبل از أبو علی بن راشد وکیل امام عسکری علیه السلام بود » (307).

4 - أبو علی بن راشد

الف : « و نام او حسن بود و او از راویان مورد وثوق و از طبقه ششم بود . نام او به عنوان حسن بن راشد در صد و بیست و سه روایت آمده است . و به نام أبی علی بن راشد در سی و سه مورد » (308). ب : و در « جامع الرواه » از احمد بن محمّد بن عیسی، نسخه نامه ای را که امام هادی علیه السلام به وسیله أبی علی بن راشد به گروهی از شیعیانی که در بغداد و مداین و عراق و اطراف آن سکونت داشتند نوشته اند، نقل کرده است .

و آن نامه این است :

« من أبی علی بن راشد را جایگزین حسین بن عبد ربه و کسانی که قبل از او از وکلاء من بودند، نمودم

. و او به منزله حسین بن عبد ربه است نزد من، و او عهده دار اموری است که وکلاء قبل عهده دار آن امور بودند جهت دریافت پاره ای از حقوق من، و برای شما او را انتخاب کردم » (309).

5 - عیسی بن جعفر العاصمی

« صدوق از محمّد بن محمّد الخزاعی رضی الله عنه نقل کرده که او عدّه ای از کسانی که به آنها دسترسی پیدا کرده، از کسانی که به معجزات حضرت صاحب الزّمان علیه السلام آگاهی داشته اند، از وکلاء و غیر وکلاء، ذکر کرده، و از وکلاء، وکیل کوفه عاصمی را شمرده است » (310).

6 - عثمان بن سعید العمری

در آینده نام او را در زمره وکلاء امام عسکری علیه السلام ذکر خواهیم کرد .

« وکلاء امام عسکری علیه السلام »

1 - عثمان بن سعید العمری

آن بزرگوار در بغداد، عثمان بن سعید العمری السّمان ( الزیات ) را به عنوانِ وکیل خود انتخاب نمودند و به مردم و دیگر وکلاء دستور دادند که به او مراجعه نمایند و حقوق واجبه را به ایشان پرداخت نمایند . و در کتاب « الغیبه » چنین آمده که : « محمّد بن اسماعیل الحسنی و علیّ بن عبداللَّه الحسنی روایت کرده اند، که : ما وارد شدیم بر أبی محمّد امام حسن عسکری علیه السلام در سامرا، و عدّه ای از دوستان و شیعیان آن حضرت در حضور آن بزرگوار بودند تا آنکه مردی به نام « بدر » که خادم آن حضرت بود ، وارد شد . عرض کرد : مولای من، در پشت منزل گروهی ژولیده وخاک آلوده آمده اند، حضرت فرمودند : اینها گروهی از شیعیان ما هستند در

یمن ... . برو عثمان بن سعید العمری را بیاور . طولی نکشید که عثمان وارد شد، حضرت به او فرمودند : « إمض - یا عثمان - فإنّک الوکیل و الثقه المأمون علی مال اللَّه . واقبض من هؤلاء النفر الیمنیین ما حملوه من المال ». یعنی : برو ای عثمان، تو وکیل و مورد اعتماد و امین بر مال خدا هستی و از این گروه از یمنی ها اموالی را که با خود آورده اند بگیر . آن دو راوی گفتند : ما همه گفتیم: ای آقای ما ، به خدا قسم عثمان از بهترین شیعیان شما است و ما امروز مقام او را نسبت به خدمتگزاری به شما بهتر فهمیدیم، آیا او وکیل و نماینده شما است در مال خدای تعالی ؟ فرمود : آری، شما هم شهادت بدهید که عثمان بن سعید العمری وکیل من است و فرزندش محمّد، وکیل فرزندم، که مهدی شما است، خواهد بود . و او بود که اموال را در مشک روغن می ریخت و بدین وسیله آنها را به امام عسکری علیه السلام می رساند » (311).

2 - محمّد بن عثمان بن سعید العمری

بنا بر قول شیخ طوسی رحمه الله او از مهمترین نوّاب و وکلاء حضرت عسکری علیه السلام بود وحدود پنجاه سال سِمَت وکالت از امام عسکری علیه السلام و فرزندان آن بزرگوار را دارا بود . ولی دلیل قاطعی بر وکالت او از طرف امام عسکری علیه السلام در دست نیست .

3 - ابراهیم بن عبده النیشابوری

او از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود .

و امام عسکری علیه السلام ضمن نامه ای

که به اسحاق بن اسماعیل النیشابوری و عبداللَّه بن حمدویه البیهقی و شیعیان آن حضرت در نیشابور نوشته اند، او را به وکالت از طرف خود معرّفی نموده اند : « وعلیک - یا إسحاق - و علی جمیع موالیّ السلام کثیراً - سدّدکم اللَّه جمیعاً بتوفیقه - و کلّ من قرأ کتابنا هذا من موالیّ من أهل بلدک و من هو بناحیتکم و نزع عمّا هو إلیه من الإنحراف عن الحقّ، فلیؤدّ حقّنا إلی إبراهیم بن عبده » (312). ترجمه : ای اسحاق ، سلام فراوان بر تو و بر همه دوستان من باد ، خداوند با توفیقات خود همه شما را پا بر جا بدارد . هرکس نامه مرا می خواند از دوستان از همشهریان تو و یا کسانی که دست از انحراف از حقّ برداشته اند، باید حقّ ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند . و در نامه دیگری که آن حضرت به عبداللَّه بن حمدویه نوشته اند، به وکالت ابراهیم بن عبده به این صورت تصریح نموده اند : « و بعد ، فقد بعثت لکم إبراهیم بن عبده لیدفع النواحی و أهل ناحیتک حقوقی الواجبه علیکم إلیه . و جعلته ثقتی و أمینی عند موالی هناک » (313). ترجمه : من ابراهیم بن عبده را برای شما فرستادم تا مردم نواحی شما و مردم شهر خودت، حقوق من که بر شما واجب است را، به او بپردازند . و او را مورد اعتماد و امین خود قرار دادم برای شیعیانم در آن بلاد .

4 - ایّوب بن نوح بن درّاج النحقی

شیخ طوسی در کتاب « الغیبه » (314) او را از وکلاء حضرت ذکر

کرده است . و نجاشی در مورد او می فرماید : « کان وکیلاً لأبی الحسن و أبی محمّد علیهما السلام، عظیم المنزله عندهما، مأموناً . و کان شدید الورع، کثیر العباده، ثقه فی روایاته . و أبوه نوح بن دَرّاج کان قاضیاً بالکوفه، و کان صحیح الإعتقاد » (315). ترجمه : او وکیل امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود و مقام بلندی نزد آن دو بزرگوار داشت وبسیار پرهیزکار بود وبسیار عبادت می کرد، در روایات مورد اعتماد بود . و پدرش نوح بن درّاج در کوفه قاضی بود و از نظر اعتقاد هم اعتقادش درست بود .

5 - ایّوب بن الباب

در رجال کشّی آمده است که : « از احمد بن یعقوب نقل کرده ...، که مولای ما ( امام عسکری علیه السلام ) از عراق وکیلی به نام ایّوب بن الباب برای نیشابور فرستاده که حقوق او را دریافت کند » (316).

6 - أحمد بن اسحاق الرازی

در نامه ای که امام عسکری علیه السلام به اسحاق بن اسماعیل نوشته اند - که قبلاً قسمتی از آن را نقل کردیم - آمده است : « فلیؤدّ حقّنا إلی إبراهیم بن عبده و لیحمل ذلک إبراهیم بن عبده إلی الرازی رضی الله عنه أو إلی من یسمی له الرازی . فإنّ ذلک عن أمری و رأیی - إن شاء اللَّه - » (317). ترجمه : حقوق ما را باید به ابراهیم بن عبده بپردازند و ابراهیم بن عبده به رازی رضی الله عنه بپردازد یا به هر کسی که رازی او را نام ببرد . و این دستور و رأی من است.

7 - أحمد

بن اسحاق الاشعری

در کتاب « دلائل الإمامه » آمده : « و کان أحمد بن إسحاق القمی الأشعری شیخ الصدوق وکیل أبی محمّد » (318). و در « اصول کافی » آمده است : « حسن بن النضر و أبا صدام و جماعتی بعد از درگذشت أبی محمّد ( امام عسکری علیه السلام ) در مورد اموالی که نزد وکلاء آن حضرت بود ، صحبت می کردند و حسن بن النضر گفت : احمد بن اسحاق همه آنچه را که نزد او بود ، به من داد ( که من به امام زمان علیه السلام برسانم ) » (319). علّامه مجلسی رحمه الله به نقل از تاریخ قم می فرماید : « رویت عن مشایخ قم أن الحسین بن الحسن بن جعفر بن محمّد بن إسماعیل بن جعفر الصادق علیه السلام کان بقم یشرب الخمر علانیه . فقصد یوماً لحاجه باب أحمد بن إسحاق الأشعری و کان وکیلاً فی الاوقاف بقم . فلم یأذن له و رجع » (320). و در کتاب « مدینه المعاجز » آمده : « قال ما رواه الصدوق بسنده المتّصل إلی سعد بن عبداللَّه القمی فی حدیث له مع أبی محمّد الحسن بن علی العسکری و أحمد بن إسحاق الوکیل » (321). که در این جمله، احمد بن اسحاق را به عنوان وکیل توصیف نموده است .

8 - جعفر بن سهیل الصیقل

در کتاب « جامع الرواه » آمده : « انّه وکیل أبی الحسن و أبی محمّد و صاحب الدار علیهم السلام » (322). ترجمه : او وکیل امام هادی و امام عسکری و حضرت صاحب الامر علیهم السلام بود

.

9 - حفص بن عمرو العمری المعروف بجمّال

کشّی او را از وکلاء آن حضرت می شمارد (323) . و مرحوم آیه اللَّه العظمی خوئی قدس سره در وجود او تردید می کنند (324).

10 - علیّ بن جعفر الهمانی

شیخ طوسی در کتاب « الغیبه » در مورد علی بن جعفر می فرماید : « و کان فاضلاً مرضیّاً من وکلاء أبی الحسن و أبی محمّد علیهما السلام » (325). و شیخ طوسی در همین کتاب از علی بن مخلّد الایادی نقل کرده که او از أبوجعفر العمری رضی الله عنه نقل کرده که : أبو طاهر بن بلال به سفر حجّ رفت و علی بن جعفر را ملاقات کرد و دید در آنجا مخارج سنگینی می کند . پس از مراجعت از سفر حجّ نامه ای در این باره به امام عسکری علیه السلام نوشت، حضرت در جواب او نوشتند : « قد کنّا أمرنا له بمائه ألف دینار . ثمّ أمرنا له بمثلها، فأبی قبوله إبقاءً علینا . ما للنّاس و الدخول فی أمرنا، فیما لم ندخلهم فیه ؟ » (326). ما دستور دادیم دویست هزار دینار بدهند، سپس دستور دادیم همان مقدار به او بدهند، او برای بقاءِ امر ما آن را قبول نکرد . مردم چه حقّی دارند در مواردی که ما دستور دخالت به آنها نداده ایم ، دخالت کنند ؟

11 - القاسم بن العلاء

او از اهالی آذربایجان و از وکلاء امام عسکری علیه السلام است و علّامه مجلسی از شیخ در « مصباح »، نقل فرموده : « انّه خرج إلی القاسم بن علاء الهمدانی وکیل أبی محمّد علیه السلام : أن مولانا الحسین علیه

السلام ولد یوم الخمیس لثلاث خلون من شعبان » (327). ترجمه : نامه ای از امام علیه السلام به قاسم بن علاء همدانی، وکیل امام عسکری علیه السلام، رسید که : امام حسین علیه السلام روز پنجشنبه سوّم شعبان متولّد شدند .

12 - أبو جعفر محمّد بن أحمد بن جعفر القمی العطّار

شیخ طوسی در « رجال »، او را در زمره وکلاء امام عسکری علیه السلام معرّفی نموده است (328).

13 - محمّد بن صالح بن محمّد الهمدانی

بنا بر گفته مرحوم شیخ طوسی، او از وکلاء آن بزرگوار می باشد (329).

14 - عروه بن یحیی النخاس الدهقان

او در بغداد از وکلاء آن حضرت بود و او همان کسی است که امام عسکری علیه السلام در نامه ای که به اسحاق بن اسماعیل نوشتند . او را به عنوان نماینده خود یاد کردند . در آن نامه آمده : « فإذا وردت بغداد، فاقرأه علی الدهقان وکیلنا و ثقتنا، والّذی یقبض من موالینا » (330). ترجمه : هنگامی که وارد بغداد شدی، نامه مرا برای دهقان بخوان که او وکیل ومورد اعتماد ما است .

و او کسی است که از جانب ما از دوستاران ما وجوهات شرعیّه را دریافت می کند . ولی او در نهایتِ امر به انحراف کشیده شد و امام عسکری علیه السلام او را طرد کردند و مردم را از پرداخت وجوهات به او منع نمودند .

پاورقی ها

1) معجم رجال الحدیث : ج 1 ، ص 20 .

2) مشرق الشّمسَین : ص 31 .

3) مشرق الشّمسَین : ص 24 - 26 .

4) وافی : ج 1 ، ص 22 ، المقدمه الثانیه .

5) فرائد الاُصول

: ج 1 ، ص 125 و 126 ، المقصد الثانی ، الظن .

6) وافی : ج 1 ، ص 23 .

7) مستدرک الوسائل : ج 3 ، ص 532 ، الفائده الرّابعه من الخاتمه ، چاپ قدیم قم .

8) فرائد الاُصول : ج 1 ، ص 221 ، المقصد الثانی فی الظنّ .

9) وافی : ج 1 ، ص 24 .

10) البدر الزّاهر فی صلاه الجمعه و المسافر : ص 230 .

11) منتقی الجُمان : ج 1 ، ص 2 .

12) الفهرست : ص 2 .

13) معالم الدّین فی الاصول، ابن الشّهید الثانی : ص 192 .

14) منتقی الجُمان : ج 1 ، ص 15 .

15) منتقی الجُمان : ج 1 ، ص 2 .

16) روضه المتّقین : ج 1 ، ص 86 .

17) مرآه العقول : ج 1 ، ص 22 .

18) ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار : ج 1 ، ص 27 .

19) أربعین : ص 510 ، حدیث 35 .

20) حدائق الناظره : ج 1 ، ص 23 .

21) درّهٌ نجفیّه : ص 168 .

22) الرّعایه : ص 72 و 73 .

23) الوجیزه : ص 6 .

24) وسائل الشّیعه : ج 20 ، ص 96 .

25) هدایه الأبرار : ص 17 .

26) الفوائد المدنیّه : ص 52 .

27) وافی : ج 1 ، ص 22 .

28) وافی : ج 1 ، ص 25 .

29) ذخیره المعاد : ص 3 .

30) ذخیره المعاد : ص 3 .

31) مشارق الشموس : ص 13 .

32) نقد الرجال : ص 426 .

33) عوائد الأیّام : ص 167 .

34) الوافیه : ص 166 .

35) الوافیه

: ص 277 .

36) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 348 ، حدیث 2 ، کتاب الخمس ، باب 8 .

37) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 16 ، حدیث 6 .

38) استبصار : ج 2 ، ص 17 ، حدیث 9 ، باب 7 .

39) ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار : ج 6 ، ص 32 .

40) فی نسخه : « و ضیاعهم ».

41) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 348 ، حدیث 3 .

42) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 123 ، حدیث 10 .

43) استبصار : ج 2 ، ص 55 ، حدیث 4 ، باب 30 .

44) معجم رجال الحدیث : ج 5 ، ص 314 .

45) الغیبه : ص 350 .

46) مجمع الفائده و البرهان : ج 4 ، ص 313 .

47) مدارک الأحکام : ج 5 ، ص 382 .

48) مدارک الأحکام : ج 5 ، ص 382 .

49) ذخیره المعاد : ص 480 .

50) رجال ابن داود : ص 238 ، شماره 120 .

51) رجال ابن داود : ص 73 ، شماره 412 .

52) معجم رجال الحدیث : ج 4 ، ص 324 ، شماره 2813 .

53) مجمع الرجال : ج 7 ، ص 160 .

54) حدائق الناضره : ج 12 ، ص 348 .

55) مستند العروه الوثقی : ص 208 ، کتاب الخمس .

56) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 349 ، حدیث 4 .

57) اصول کافی : ج 1 ، ص 547 ، حدیث 24 .

58) مرحوم علّامه مجلسی در کتاب « مرآه العقول : ج 6 ، ص 282

، حدیث 24 ، باب الفی ء والأنفال و الخمس » تصریح می کند که : « این همان نامه ای است که علی بن مهزیار در راه مکّه بر دیگران خواند » ؛ و ما إن شاء اللَّه ، در ضمن بررسی حدیث چهارم ، آن نامه را به تفصیل ذکر خواهیم کرد و به صحّت سند و وضوح دلالتشان خواهیم پرداخت .

59) این جمله را فقط در نسخه تهذیب اضافه کرده است .

60) تهذیب الأحکام : ج 4 ، ص 123 ، حدیث 11 .

61) من لایحضره الفقیه : ج 2 ، ص 44 ، حدیث 1660 .

62) مستدرک الوسائل : ج 3 ، ص 739 ، الفائده السادسه من الخاتمه ، طبع قدیم قم .

63) وسائل الشّیعه : ج 19 ، ص 392 .

64) منتقی الجُمان : ج 2 ، ص 143 .

65) به کتاب مجمع الرجال : ج 1 ، ص 70 ، مراجعه نمائید .

66) توبه / آیات 103 - 105 .

67) أنفال / آیه 41 .

68) وسائل الشّیعه : ج 6 ، ص 349 ، حدیث 5 ؛ تهذیب الأحکام : ج 4، ص 141، حدیث 20 ؛ و إستبصار : ج 2 ، ص 60 ، حدیث 12 .

69) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 495 .

70) مروج الذهب : ج 4 ، ص 60 ، چاپ بیروت .

71) وفیات الاعیان : ج 2 ، ص 23 ، چاپ تهران .

72) مروج الذهب : ج 4 ، ص 63 .

73) مدارک الأحکام : ج 5 ، ص 383 .

74) رجال نجاشی : ص 251 .

75) استبصار : ج

1 ، ص 67 ، حدیث 203 ، باب فی التسمیه علی حال الوضوء ؛ و ج 1 ، ص 80 ، حدیث 250 ؛ و ج 1 ، ص 91 ، حدیث 292 ؛ و ج 1 ، ص 91 ، حدیث 293 ؛ و ج 1 ، ص 93 ، حدیث 300 ، أبواب ما ینقض الوضوء و ما لا ینقضه ؛ و ج 1 ، ص 99 ، حدیث 323 ، باب وجوب غسل المیت و غسل من مسّ میتا ؛ و ج 1 ، ص 227 ، حدیث 808 ، باب المسافر یخرج فرسخا أو فرسخین .

76) فهرست : ص 25 .

77) تنقیح المقال : ج 1 ، ص 91 .

78) وافی : ج 1 ، ص 20 ، المقدمه الثانیه .

79) استبصار : ج 3 ، ص 52 ، حدیث 170 ، باب فیمن له علی غیره مال فیجحده .

80) استبصار : ج 4 ، ص 71 ، حدیث 261 ، باب أنّه لا یؤکل من صید الفهد .

81) رجال نجاشی : ص 253 ؛ و خلاصه الأقوال : ص 92 .

82) رجال کشّی : ص 459 .

83) فهرست : ص 88 .

84) وسائل الشّیعه : ج 6 ، کتاب الخمس ، باب 8 .

85) تنقیح المقال : ج 2 ، ص 311 .

86) اصول کافی : ج 1 ، ص 492 .

87) اصول کافی : ج 1 ، ص 497 .

88) إرشاد : ص 339 ، باب 23 .

89) مناقب آل أبی طالب : ج 3 ، ص 486 و 487 .

90) روضه الواعظین : ص 267 .

91) به

زودی به نادرستی قولِ مسعودی اشاره خواهیم کرد .

92) منتهی الآمال : ج 2 ، ص 617 .

93) تتمه المنتهی : ص 300 .

94) إثبات الوصیّه : ص 181 .

95) إثبات الوصیّه : ص 190 .

96) مروج الذهب : ج 3 ، ص 464 .

97) مروج الذهب : ج 3 ، ص 441 .

98) کشف الغمّه : ج 3 ، ص 154 .

99) روضه الواعظین : ص 267 .

100) اصول کافی : ج 1 ، ص 492 .

101) سنبادِ مجوسی، از سرداران و نزدیکان و پیروان أبومسلم بود که پس از مرگ أبومسلم، سال 137، به عنوان خونخواهی أبومسلم بر منصور، خلیفه عبّاسی، خروج کرد و در همان سال به دست یکی از اُمرای طبرستان به قتل رسید .

102) مقنع، نیز یکی از سرداران أبومسلم بود، وی از جمله کسانی است که تحت تأثیر افکارِ مزدک قرار گرفت و همین که نیرویی به دست آورد، به تبلیغ آراءِ مزدک پرداخت و در سال 160 خروج کرد و در سال 167 طرفدارانش که سپید جامگان ( مبیّضه ) خوانده می شدند، شکست خوردند و وی پس از این حادثه، خودکُشی کرد .

103) استادسیس، سردار شورشگرِ مجوسی مذهب ایرانی، در اواخر عهد منصور سنه 150 در سیستان و هرات خروج کرد و جمعیّت زیادی به او گرویدند و وی تا مرو پیشروی کرد و چند بار لشکر خلیفه را شکست داد و عاقبت محاصره گشت و خودِ او فرار کرد، امّا به زودی دستگیر و در سال 151 به قتل رسید .

104) یوسف البرم، همان یوسف بن ابراهیم است که سنه 160 در خراسان بر مهدی عبّاسی خروج

کرد و خلق بسیاری به وی گرویدند و به دستور مهدی او را اسیر کرده و به قتل رساندند ؛ ( تاریخ طبری : ج 6 ، ص 358 ).

105) اسحاق ترک، شهرت سردار ترک یا ایرانی که در ماوراء النّهر به خونخواهی أبومسلم خراسانی بر خلیفه (136 - 158) منصور عبّاسی خروج کرد ... ؛ و بعد چنان فرا نمود، که وی جانشین زرتشت است و زرتشت هم زنده است .

و به زودی، دین خویش پدید خواهد کرد ؛ ( دائره المعارف فارسی : ج 1 ، ص 133 ).

106) دائره المعارف فارسی : ج 1 ، ص 331 .

(1) بهافرید، رئیس فرقه ای معروف به بهافریدیّه و مدّعی نبوّت ، که در اواخر عهد بنی اُمیّه ، در « خوّاف » نیشابور پدید آمد، و به امر أبومسلم خراسانی کشته شد، و چون نبوّت زرتشت را تصدیق داشت ، عدّه ای از مجوس خراسان بدو گرویدند .

107) بابک خرّم دین ؛ وی مردی است که پدرش ذاتاً اهل مدائن بود و در روستای میمندیه ، دِه بلال آذربایجان سکونت کرد و پس از ازدواج با زنی از اهل همان ده ، پسری به نام « بابک » پیدا کرد ، سپس در نزاع با فردی کشته شد و بابک و مادرش با کمال فقر در خانه به سر می بردند . از قضا، بین جاویدان بن سهل که رئیس خرّم دینان آذربایجان بود، با مردی به نام أبوعمران بر سر ریاست خرّم دینان جِدال و مشاجره ای سخت پیش آمد و سالیانی میان آنها جنگ ادامه پیدا کرد . به این صورت که در فصل تابستان با

یکدیگر می جنگیدند و در زمستان به واسطه برف و سرمای زیاد جنگ تعطیل می شد . در یکی از سالها جاوید بن سهل برای فروش گوسفندان خویش به زنجان آمد و اتّفاقاً راهها به واسطه برف مسدود شد . ناچار جاوید به ده بلال آباد پناهنده شده، از اهالی ده، منزل خواست، او را به منزل مادر بابک راهنمایی کردند . مادر بابک برای وی غذای ساده ای طبخ کرد و بابک از جاوید پذیرائی نمود . جاوید که بابک را زیرک یافت، از مادر وی درخواست کرد که اجازه بدهد بابک را با خود به « بذ »، که محلّ سکونت جاوید بود، ببرد و ماهیانه پنجاه درهم به وی بدهد، مادر موافقت نشان داد و در نتیجه جاوید، بابک را به بَذ برد . چندی نگذشت که از نو بین جاویدان و أبوعمران جنگ درگرفت و در آن جنگ أبوعمران کشته شد و جاویدان نیز مجروح گردید و پس از چند روزی جاویدان درگذشت.

پس از وفات وی زنش به ازدواج بابک درآمد و او را به ریاست خرّم دینان معرّفی کرد و وی همچنان بر خرّم دینان ریاست می کرد و در سال 201 در رأس گروهی که سرخ جامگان (محمّره) خوانده می شدند، خروج کرد . وی بیست و دو سال با خلیفه عبّاسی جنگید تا بالاخره معتصم عبّاسی، افشین حیدر را به جنگ وی فرستاد و پس از سه سال جنگ با بابک، وی را به فریفت و او را دستگیر کرد و نزد معتصم فرستاد و معتصم او را با وضع فجیعی در سال 223 کُشت .

108) لغت نامه دهخدا : ج 9 ،

ص 105 ، در ضمن حرف « ب »، در شرح بابک خرّم دین .

109) لغت نامه دهخدا : ج 9 ، ص 105 .

110) لغت نامه دهخدا : ج 9 ، ص 106 .

111) لغت نامه دهخدا : ج 9 ، ص 108 .

112) مروج الذهب : ج 3 ، ص 293 و 294 .

113) تاریخ طبری : ج 7 ، ص 224 .

114) لغت نامه دهخدا : ج 9 ، ص 106 ، ذیل