تفسير احسن الحديث

مشخصات كتاب

سرشناسه : قرشي بنابي، علي اكبر، - 1307

عنوان و نام پديدآور : تفسير احسن الحديث/ مولف علي اكبر قرشي

مشخصات نشر : تهران: بنياد بعثت، مركز چاپ و نشر، - 1374.

مشخصات ظاهري : ج 12

شابك : 964-309-186-4(ج.1):(دوره) ؛ 964-309-021-3(ج.1) ؛ 964-309-019-1(ج.2) ؛ 964-055-8(ج.4) ؛ 964-309-194-5(ج.11) ؛ 964-309-195-3(ج.12)

وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي

يادداشت : چاپ قبلي: بنياد بعثت، واحد تحقيقات اسلامي 1366

يادداشت : هر يك از جلدها به تفسير سور و آيات خاصي اختصاص دارد

يادداشت : ج. 6-5 (چاپ سوم: 1378)(دوره) :ISBN 964-309-186-4؛ (ج. 1) :ISBN 964-309-188-0؛ (ج. 2) :ISBN 964-309-189-9

يادداشت : ج. 2 (چاپ سوم: 1377)؛ ج. 3 (چاپ دوم: 1377)؛ ج. 7-10 (چاپ سوم: 1378):(دوره)ISBN 964-309-186-4؛ :(ج. )2ISBN 964-309-019-1؛ :(ج. )3ISBN 964-309-187-2؛ :(ج. )7ISBN 964-309-190-2؛ :(ج. )8ISBN 964-309-191-0؛ :(ج. )9ISBN 964-309-192-9؛ :(ج. )10ISBN 964-309-193-7

يادداشت : ج. 4 (چاپ سوم: )1378

يادداشت : كتابنامه

موضوع : تفاسير شيعه -- قرن 14

شناسه افزوده : بنياد بعثت. مركز چاپ و نشر

رده بندي كنگره : BP98/ق 4ت 7 1374

رده بندي ديويي : 297/179

شماره كتابشناسي ملي : م 74-5845

[جلد اول]

[مقدمه]

اشاره

بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه رب العالمين، و صلى اللَّه على محمد و آله الطاهرين، و على جميع الانبياء و المرسلين، و اللعن على اعدائهم اجمعين و السلام علينا و على عباد اللَّه الصالحين.

حدود پنج سال و چهل و يك روز مشغول نوشتن كتاب قاموس قرآن بودم كه بحمد اللَّه در هفت مجلّد فراهم آمد و به طبع رسيد «1» پس از آن، مدتى گذشت كه در اين انديشه بودم كه دوباره دست به قلم به برم چه كار كنم و چه بنويسم؟

بالاخره به يارى خدا، اين انديشه در دلم پيدا شد و صورت تصميم يافت كه

براى قرآن مجيد تفسيرى بنويسم. روز هشتم ذو القعده هزار و سيصد و نود و شش هجرى قمرى بيارى خدا اين كار را شروع كردم.

سيرى در قرآن مجيد

پيش از شروع تفسير، لازم است سيرى در قرآن مجيد بكنيم و كلياتى را از اين درياى حقائق بدست آوريم تا بجاى مقدمه اى براى تفسير، و شناخت فشرده اى از كلام خدا باشد، اينك مى گوئيم:

كلمه قرآن در لغت عرب، مصدر است به معنى قرائت و خواندن، گويند:

«قرء قراءة و قرآنا». اين معنى در خود قرآن بكار رفته است. در سوره قيامت آيات 17 و 18 چنين است ... إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ

__________________________________________________

(1)- نوشتن قاموس قرآن در 12 4/ 1349 شروع و در 31/ 2/ 1354 بپايان رسيد و تا كنون 7 بار تجديد طبع شده است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 4

يعنى: «در خواندن قرآن عجله مكن كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست. و چون آن را خوانديم، از خواندن ما پيروى كن».

سپس اين لفظ علم و نام به كتاب آسمانى حاضر كه بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نازل شده قرار گرفته كه بايد آن را پيوسته خواند، و در معانيش تدبر نمود، كه قرآن يعنى «كتاب خواندن» اين نامگذارى از جانب خدا شايد به همين علت باشد.

بعضى ها معناى لغوى آن را جمع كردن دانسته اند كه «قرء قرآنا» به معنى جمع كردن نيز آمده است، در اين صورت بايد مصدر به معناى فاعل باشد يعنى:

جامع حقائق و سخنان الهى. ولى معناى اولى مقبولتر است و قرآن آن را تأييد مى كند.

سوره ها و آيات قرآن:

قرآن مجيد، از صد و چهارده سوره فراهم آمده كه همه با «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» شروع مى شود، بجز سوره توبه كه سوره نهم از قرآن است «1» به عقيده شيعه، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» يك

آيه مستقل و جزء هر سوره مى باشد و در سوره نمل جزء نامه اى است كه سليمان بن داود به ملكه سبأ نوشته است طبرسى- رحمة اللَّه عليه در «مجمع البيان» در تفسير سوره حمد فرموده: به اتفاق اماميه، آن يك آيه مستقل از سوره حمد و هر سوره ديگر است هر كه آن را در نماز نخواند، نمازش باطل است خواه واجب باشد يا مستحبّ.

نگارنده اين مطلب را در قاموس قرآن لغت «سمو» مشروحا نوشته است در «البيان» از بحار نقل نموده كه امير المؤمنين از رسول خدا، و او از خدا نقل كرده: هر كارى كه در آن «بسم اللَّه» ذكر نشود، بى دنباله است: كل امر

__________________________________________________

(1)- از ائمه اهل بيت- عليهم السّلام- نقل شده كه سوره برائة، تتمه سوره انفال است. و نيز آنها- عليهم السّلام- و الضحى و الم نشرح را يك سوره، و لايلاف و فيل را يك سوره دانسته اند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 5

ذى بال لم يذكر فيه بسم اللَّه فهو ابتر «1».

در عدد آيات قرآن اختلاف است سيوطى در «الاتقان» در اين زمينه شش قول نقل نموده است:

مجموع آيات قرآن شش هزار آيه است به قولى ششهزار و دويست و چهار آيه به قول ديگرى شش هزار و دويست و چهارده آيه و در قول چهارم ششهزار و دويست و بيست و پنج آيه، و در قول ششم عدد آيات آن ششهزار و دويست و سى و شش آيه است «2».

در مجمع البيان، در تفسير سوره «هل اتى» از على بن ابى طالب عليه السّلام از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده: سوره هاى قرآن صد و چهارده سوره،

و آيات آن ششهزار و دويست و سى شش آيه است. اين روايت اهتمام آن حضرت را نسبت به قرآن مجيد روشن مى كند. ناگفته نماند اختلاف در تعداد آيات از شمارش قاريان نشأت گرفته و نسبت به آيات كم و كسرى بوجود نمى آورد مثلا طبرسى درباره سوره بقره مى گويد: قاريان كوفى گفته اند آن دويست هشتاد و شش آيه است، قاريان بصره دويست و هشتاد و هفت شمرده اند، علماء حجاز دويست و هشتاد پنج گفته اند، قاريان شام عدد آيات آن را دويست و هشتاد چهار دانسته اند، ولى سوره بقره همان است و كم و زيادى ندارد.

مطالب قرآن:

از آيات نامبرده، حدود هزار و صد آيه در زمينه خدا شناسى و استدلال بوجود حق تعالى از راههاى طبيعت و عقل است. همچنين در بيان صفات عاليه خدا از قبيل: علم، قدرت، حكمت، حيات، رحمت، اراده، تدبير جهان و امثال آن مى باشد. حدود

__________________________________________________

(1)- البيان ج 1 ص 461 و در همانجا از مسند احمد ج 2/ 359 از رسول خدا (ص) نقل شده:

كل كلام او امر ذى بال لم يفتح بذكر اللَّه عز و جل فهو ابتر او قال اقطع

(2) قرآن در اسلام ص 128 تأليف علامه طباطبائى.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 6

هزار و سيصد آيه در رابطه با معاد و زندگى بعد از مرگ و حساب بزرگ و دقيق الهى، و محفوظ ماندن اعمال و زندگى در بهشت و جهنم است. حدود هزار و پانصد آيه در شرح احوال پيامبران، و مبارزه طرفداران حق با طرفداران باطل، و جبهه گيرى اهل توحيد و طاغوتها در برابر يكديگر، و پيكار قولى و عملى اين دو جناح است كه به پيروزى

حق و اهل حق ختم مى شود «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ».

حدود پانصد آيه در زمينه احكام از قبيل: نماز، روزه، جهاد، حج، ارتباط با بيگانگان، حلال و حرام و امثال آن است بقيه آيات در زمينه موعظه ها.

تشويق به اعمال و صفات نيك، بيدارى انسان ها، حالات روحى بشر و مانند آن است. مى توان همه مطالب قرآن را در چهار كلمه خلاصه كرد: اللَّه، معاد، دنيا و آخرت.

و اگر بخواهيم اين مطالب را تا حدى گسترده و مشروح بيان كنيم چنين است:

1- خدا يعنى ذات خدا و صفات و يگانگى خدا و آنچه بايد خدا از آن منزه باشد و آنچه بايد خدا به آنها متصف باشد (صفات ثبوتيه و سلبيه).

2- معاد يعنى رستاخيز و حشر اموات و زندگى در بهشت و جهنم و ابديت و برزخ.

3- ملائكه يعنى واسطه هاى فيض و نيروهاى با شعور و آگاه بخود، و مجرى دستورهاى الهه همچنين جن و شياطين.

4- سر گذشت پيامبران يا انسان هايى كه وحى الهى را دريافت كرده، و به انسان هاى ديگر ابلاغ كرده اند، و ميدان حق و باطلى كه بوسيله آنها بوجود آمده است.

5- ترغيب و تشويق براى ايمان به خدا و معاد و ملائكه و پيامبران و كتب تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 7

آسمانى 6- خلقت آسمانها، زمين، كوه ها، درياها، گياهان، حيوانات، ابر، باد، باران، شهابها و غيره.

7- دعوت به پرستش خداى يگانه و اخلاص در عبادت و كسى و چيزى را براى خدا شريك قرار ندادن.

8- احتجاجات و استدلالات در مورد خدا، قيامت، پيامبران و نقل خبرهاى غيبى ضمن احتجاجات.

9- تقوا، پارسايى و تزكيه نفس، توجه به نفس اماره، و خطر وساوس نفسانى و شيطانى و نظير

آن.

10- اخلاق فردى از قبيل، شجاعت، استقامت، صبر، عدالت، احسان، محبت، ذكر خدا، محبت خدا، شكر نعمت، ترس از خدا، توكل به خدا، رضا به رضاى خدا، تسليم در برابر امر خدا، تعقل و تفكر، صدق و امانت و امثال آن.

11- اخلاق اجتماعى از قبيل: اتحاد، توصيه بر حق و صبر، تعاون در نيكى ها، امر به معروف و نهى از منكر، جهاد به مال و جان در راه خدا و تشويق بر اطعام مسكينان و غيره.

12- احكام از قبيل: نماز، روزه، زكات، خمس، حج، جهاد، نذر، سوگند، بيع، رهن، اجاره، نكاح، هبه. حقوق زوجين، حقوق والدين، طلاق، ظهار، وصيت، ارث، قصاص، حدود، قضاوت، ثروت، مالكيت، حكومت، شورا، حق فقراء و غيره.

13- حوادث و وقايع بيست و سه ساله بعثت رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله.

14- توصيف كلى در همه اعصار از سه گروه: مؤمنين، كافرين و منافقين.

15- توصيف قرآن در حدود پنجاه وصف، تسبيح موجودات جهان و نوع تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 8

آگاهى در درون موجودات نسبت به خالق و آفريننده خودشان.

16- جهان و قوانين پايدار جهان، ناپايدارى زندگانى دنيا و عدم صلاحيت آن براى اينكه ايده آل و كمال مطلوب باشد.

17- معجزات و خوارق عادات انبياء و تأييد كتب آسمانى خصوصا «تورات» و «انجيل» و تصحيح اغلاط آن دو و امثال اين مطالب.

سوره ها و آيه هاى مكى و مدنى

دوران رسالت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مجموعا بيست و سه سال بوده است. از اين مدت، سيزده سال در مكه و ده سال در مدينه اقامت فرموده اند آنچه از قرآن مجيد در عرض سيزده سال در مكه نازل شده، سوره ها و آيه هاى مكى ناميده مى شود.

و آنچه در

عرض ده سال در مدينه نازل گشته، مدنى نام دارند سوره هاى مكى نوعا در زمينه توحيد، معاد، نبوت، نظامات جهان، مبارزه طرفداران حق با طرفداران باطل، و شكست جباران و طاغوت هاست، و اغلب جنبه زيربنايى دارند اما سوره هاى مدنى، بيشتر درباره احكام و حكومت و روابط عمومى و نظام زندگى است.

بنا بر مشهور، از صد و چهارده سوره قرآن هشتاد و شش سوره در مكه، و بيست و هشت سوره در مدينه نازل شده است. در ترتيب نزول سوره ها در روايات اختلاف هست و اثبات ترتيب صحيح آنها شايد مشكل باشد، بنا به نقلى كه در پايان خواهيم گفت ترتيب نزول سوره ها چنين است:

1- علق، اولين سوره 2- قلم، بعد از علق 3- مزمل، بعد از قلم 4- مدثر، بعد از مزمل 5- فاتحه، بعد از مدثر 6- مسد، بعد از فاتحه 7- تكوير، بعد از مسد 8- اعلى، بعد از تكوير 9- ليل، بعد از اعلى 10- فجر، بعد از ليل تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 9

11- و الضحى، بعد از فجر 12- انشراح، بعد از و الضحى 13- و العصر، بعد از انشراح 14- عاديات، بعد از و العصر 15- كوثر، بعد از عاديات 16- تكاثر، بعد از كوثر 17- ماعون، بعد از تكاثر 18- كافرون، بعد از ماعون 19- فيل، بعد از كافرون 20- فلق، بعد از فيل 21- ناس، بعد از فلق 22- توحيد، بعد از ناس 23- نجم، بعد از توحيد 24- عبس، بعد از نجم 25- قدر، بعد از عبس 26- و الشمس، بعد از قدر 27- بروج، بعد از و الشمس 28- و التين، بعد از بروج 29-

قريش، بعد از و التين 30- قارعه، بعد از قريش 31- قيامة، بعد از قارعه 32- همزه، بعد از قيامة 33- مرسلات، بعد از همزه 34- ق، بعد از مرسلات 35- بلد، بعد از ق ... 36- طارق، بعد از بلد 37- قمر، بعد از طارق 38- ص، بعد از قمر 39- اعراف، بعد از ص 40- جن، بعد از اعراف 41- يس، بعد از جن 42- فرقان، بعد از يس 43- فاطر، بعد از فرقان 44- مريم، بعد از فاطر 45- طه، بعد از مريم 46- واقعه، بعد از طه 47- شعراء، بعد از واقعه 48- نمل بعد از شعراء 49- قصص، بعد از نمل 50- اسراء بعد از قصص 51- يونس، بعد از اسراء 52- هود، بعد از يونس 53- يوسف، بعد از هود 54- حجر، بعد از يوسف 55- انعام، بعد از حجر 56- صافات، بعد از انعام تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 10

57- لقمان، بعد از صافات 58- سبأ بعد از لقمان 59- زمر، بعد از سبأ 60- غافر، بعد از زمر 61- فصلت، بعد از غافر 62- شورى، بعد از فصلت 63- زخرف، بعد از شورى 64- دخان، بعد از زخرف 65- جاثيه، بعد از دخان 66- احقاف، بعد از جاثيه 67- ذاريات، بعد از احقاف 68- غاشيه، بعد از ذاريات 69- كهف، بعد از غاشيه 70- نحل، بعد از كهف 71- نوح، بعد از نحل 72- ابراهيم، بعد از نوح 73- انبياء بعد از ابراهيم 74- مؤمنون بعد از انبياء 75- سجده، بعد از مؤمنون 76- طور، بعد از سجده 77- ملك، بعد از طور 78- حاقه، بعد از

ملك 79- معارج، بعد از حاقه 80- نبأ، بعد از معارج 81- نازعات، بعد از نبأ 82- انفطار، بعد از نازعات 83- انشقاق، بعد از انفطار 84- روم بعد از انشقاق 85- عنكبوت، بعد از روم 86- مطففين، بعد از عنكبوت نگارنده اين ترتيب را از قرآن مصطفى نظيف چاپ مصر اخذ كردم كه در اول سوره ها قيد شده است و اين عينا همان است كه مرحوم ابو عبد اللَّه زنجانى در تاريخ قرآن از مقدمه تفسير شهرستانى موسوم به «مفاتيح الاسرار» از مصحف امام صادق عليه السّلام نقل كرده است. و نيز همان است كه مرحوم طبرسى در تفسير سوره «هل اتى» آورده است. با اين فرق كه در آن دو، سوره «فاتحه» اصلا ذكر نشده است، ولى در اين ترتيب در رديف پنجم آمده است. در تفسير «الميزان» ج 13/ 249 از «اتقان» سيوطى، و در «تاريخ يعقوبى» ج 2/ 19 با كمى تفاوت نقل شده است. سوره هايى كه در مدينه نازل شده اند بنا به نقل قرآن مصطفى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 11

نظيف بدين ترتيب است:

87- بقره، اولين سوره 1 88- انفال، بعد از بقره 2 89- آل عمران، بعد از انفال 3 90- احزاب، بعد از آل عمران 4 91- ممتحنه، بعد از احزاب 5 92- نساء، بعد از ممتحنه 6 93- زلزله، بعد از نساء 7 94- حديد، بعد از زلزله 8 95- محمّد، بعد از حديد 9 96- رعد، بعد از محمّد 10 97- رحمن، بعد از رعد 11 98- انسان، بعد از رحمن 12 99- طلاق، بعد از انسان 13 100- بينه، بعد از طلاق 14 101- حشر،

بعد از بينه 15 102- نور، بعد از حشر 16 103- حج، بعد از نور 17 104- منافقون بعد از حج 18 105- مجادله، بعد از منافقون 19 106- حجرات، بعد از مجادله 20 107- تحريم، بعد از حجرات 21 108- تغابن، بعد از تحريم 22 109- صف، بعد از تغابن 23 110- جمعه، بعد از صف 24 111- فتح، بعد از جمعه 25 112- مائده، بعد از فتح 26 113- توبه، بعد از مائده 27 114- نصر، بعد از توبه 28 اين ترتيب از «مصحف» امام صادق عليه السّلام و در «مجمع البيان» و مانند آن با كمى تفاوت نقل شده است، گرچه اين ترتيبها يقينى نيست، ولى تقريبا نزديك به يقين و مورد استفاده است.

در «الميزان» ج 13/ 250 فرموده در مكى و مدنى بودن دوازده سوره اختلاف كرده اند و آنها عبارتند از: رعد، رحمن، جن، صف، تغابن، مطففين، قدر، بينه، زلزال، توحيد، فلق و ناس.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 12

تقسيم سوره ها به سالهاى قبل از هجرت و بعد از آن

در بعضى از كتاب ها، تعيين كرده اند كه كداميك از سوره هاى در كداميك از سال هاى قبل از هجرت و يا بعد از هجرت نازل شده اند.

اين تعيين، گرچه يقينى نيست، ولى مى شود از آن در فهم قرآن مجيد استفاده كرده تعيين مذكور به قرار ذيل است:

سال اول بعثت، 26 سوره سال دوم بعثت، 13 سوره سال سوم بعثت، 8 سوره. سال چهارم بعثت، 7 سوره.

سال پنجم بعثت، 4 سوره. سال ششم بعثت، 4 سوره.

سال هفتم بعثت، 5 سوره. سال هشتم بعثت، 4 سوره.

سال نهم بعثت، 3 سوره سال دهم بعثت، 3 سوره.

سال يازدهم بعثت، 4 سوره. سال دوازدهم بعثت، 5 سوره.

سال سيزدهم بعثت، 4

سوره. «1»

سال اول هجرت، 4 سوره. سال دوم هجرت، 3 سوره.

سال سوم هجرت، 2 سوره. سال چهارم هجرت، 2 سوره.

سال پنجم هجرت، 2 سوره. سال ششم هجرت، 2 سوره.

سال هفتم هجرت، 3 سوره. سال هشتم هجرت، 2 سوره.

سال نهم هجرت، 2 سوره. سال دهم هجرت، 2 سوره.

مجموع اينها 24 سوره هستند و اين مطلب با آنكه گفته شد در مدينه بيست و شش سوره نازل شده است منافات دارد.

اولين و آخرين سوره

در مقدمه تفسير «برهان» ج 1/ 29 از امام صادق عليه السّلام نقل شده: اولين سوره اى كه نازل گرديد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ...

__________________________________________________

(1)- اينها نود سوره اند و بر خلاف آنست كه در مكه 86 آيه نازل شده است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 13

تا آخر است، و آخرين سوره كه نازل شد سوره إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ بوده همين حديث را با كمى تفاوت از حضرت رضا- عليه السّلام- نيز نقل كرده است «1». واحدى، در مقدمه كتاب «اسباب النزول» پنج حديث در اين زمينه نقل كرده كه در بعضى از آنها تا پنج آيه از سوره علق گفته شده است، و در «مجمع البيان» از اكثر مفسران نقل شده كه اولين سوره نازل شده، «اقرء باسم ربك»، بوده است.

آخرين آيه اى كه نازل گرديد به نظر اهل سنّت آيه يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلالَةِ ... نساء/ 176 و به روايتى آيه وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ... بقره/ 181 مى باشد. مفسران شيعه ظاهرا روايت دوم را نقل كرده و پذيرفته اند كه بعد از نزول آن، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بيست و يك روز يا هفت

روز در دنيا ماندند، در تفسير «كشاف» نقل شده: چون جبرئيل آن آيه را آورد، به آن حضرت گفت: آن را در رأس آيه 280 بقره بگذاريد، در «مجمع البيان» ذيل آيه: وَ اتَّقُوا يَوْماً ... از ابن عباس و سدى نقل كرده كه آن آخرين آيه از قرآن است آن حضرت پس از آن بيست و يك روز، به قولى نه روز، و به قولى هفت شب زنده ماندند «2».

تركيب و ترتيب سوره هاى قرآن

شكى نيست كه تركيب سوره ها و شروع و ختم آنها به دستور و اعلام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوده است، چنان كه در «مجمع البيان» و «كشاف» نقل شده: آن حضرت فرمود:

آيه وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ... را در رأس آيه 280 بقره بگذاريد در تاريخ قرآن/ 36 از امالى شيخ طوسى نقل شده: عبد اللَّه بن مسعود هفتاد سوره را از رسول خدا، و بقيه را از على بن ابى طالب ياد گرفته است.

__________________________________________________

(1)- در تفسير صافى از كافى از امام صادق عليه السّلام نقل شده است.

(2)- قاموس قرآن ماده قرأ.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 14

از اينجا معلوم مى شود كه سوره ها زير نظر آن حضرت تنظيم و درست شده است و اعلام آغاز و ختم سوره به تعيين وى بوده است از اين گونه روايات، زياد نقل شده است، اما ترتيب فعلى قرآن كه سوره هاى بزرگ در اول واقع شده و به سوره هاى كوچك ختم ميشود، اختلاف است. بنا بر قولى اين ترتيب در زمان ابو بكر به دست زيد بن ثابت انجام گرفته، و او با سليقه خود چنين ترتيبى را انتخاب كرده. قول ديگر آن

است كه اين ترتيب در زمان رسول خدا و زير نظر آن حضرت انجام گرفته است، اينك مشروح هر دو قول:

اما قول اول:

ناگفته نماند در صدر اول اسلام كاغذ وجود نداشت، كاتبان وحى، قرآن را بر روى پوست و بر روى پارچه اى بافت مصر به نام قباطى مى نوشتند. و در صورت نبودن پوست و پارچه، آن را روى چوب يا استخوان يا سفال و مانند آن مى نوشتند، در تاريخ قرآن/ 47 گويد: روى پارچه و حرير مى نوشتند و آنها را صحف مى گفتند. يك نسخه نيز نوشته و به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله دادند كه حضرت آن را در خانه خود نگاه مى داشت، در «وافى» ج 5/ 274 در آخر كتاب صلوة از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در هنگام وفات فرمود: يا على قرآن در پشت خوابگاه من در جزوه ها و حريرها و قرطاس هاست، آنها را جمع كنيد و نگذاريد قرآن ضايع شود چنان كه يهود تورات را ضايع كردند. على عليه السّلام قرآن را در پارچه زردى نوشت و در خانه اش به اتمام رسانيد و فرمود تا قرآن را جمع نكنم عبا بدوشم نخواهم انداخت، چون كسى مى خواست او را ملاقات كند بدون عبا مى آمد تا قرآن را جمع نمود.

نگارنده گويد: چون به جمع مسلمانان آورد، گفتند ما نيز آن را داريم، احتياجى به آن نيست اين در اثر سياستى بود كه مى خواستند بنى هاشم امتيازى در كارهاى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 15

اجتماعى نداشته باشند.

پس از يك سال و اندى كه از رحلت آن حضرت مى گذشت، در جنگ يمامه هزار و

دويست نفر از جمله هفتصد نفر از قاريان قرآن شهيد شدند، بعضى عده آنها را هفتاد تن گفته اند، بهر حال مقام خلافت از شهادت آنها به وحشت افتاده و به فكر جمع كردن قرآن افتاد، زيد بن ثابت از طرف ابو بكر مأمور شد با عده اى از صحابه، سوره ها و آيات قرآن را از الواح و مانند آن جمع كرده و در يك مصحف قرار دهند و چنين كردند، ابن اثير در «تاريخ كامل» ضمن وقايع سال سى ام هجرت مى گويد: اين نسخه نزد ابو بكر بود، پس از وى به عمر بن خطاب رسيد، پس از عمر دخترش حفصه آن را نزد خود نگاهداشت، ولى در كتاب (قرآن در اسلام/ 114) آمده: نسخه هايى از آن به اطراف و اكناف فرستاده شد.

در خلافت عثمان خبر رسيد كه تازه مسلمان هاى غير عرب قرآن را با قرائت هاى مختلف مى خوانند و همانطور مى نويسند حذيفة بن يمان كه در جنگ آذربايجان و ارمنيه شركت كرده بود پس از برگشتن به مدينه، دستگاه خلافت را از اين خطر آگاه كرد.

عثمان فرمان داد قرآنى را كه به دستور ابو بكر نوشته شده بود از حفصه دختر عمر به امانت گرفتند. پنج نفر از صحابه از جمله زيد بن ثابت را مأمور كرد تا نسخه هايى از روى آن بنويسند در نتيجه چندين نسخه از روى آن نوشته شد يكى در مدينه ماند، يكى را به مكه يكى را به شام، يكى را به بصره، و به قولى يكى را به يمن و يكى را به بحرين فرستادند. اين نسخه ها را نسخه امام ناميدند كه لازم بود همه از روى آنها استنساخ كنند.

عثمان فرمان

داد سائر قرآن ها را كه بدست مردم در ولايات بود جمع تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 16

كرده به مدينه بفرستند هر چه به مدينه رسيد به فرمان خليفه از بين برده شد در «تاريخ قرآن» هست عثمان مصحف عبد اللَّه بن مسعود و سالم مولى حذيفه را گرفت و به آب شست. و نيز نقل مى كند كه 12 نفر از صحابه در مجلس مشورت اين كار شركت داشتند عثمان در اين كار به رأى على بن ابى طالب عليه السّلام عمل نمود.

در «كامل» ابن اثير در حوادث سال 30 آمده: چون على بن ابى طالب عليه السّلام در زمان خلافت خود وارد كوفه شد، مردى در مسجد از عثمان انتقاد كرد كه مردم را بر يك مصحف وادار نمود، امام عليه السّلام صدا زد ساكت باش او در حضور ما و با رأى ما اين كار را كرد، و اگر بجاى او بودم من هم اين كار را مى كردم از اين معلوم مى شود كه آن حضرت به صلاح بودن اين عمل رأى داده بود.

قول دوم:

آنچه گفته شد قول اول بود، قول دوم آن است كه ترتيب فعلى سوره هاى قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و زير نظر آن حضرت انجام گرفته است بر اين قول چندين دليل اقامه شده است:

اول: در مقدمه «مجمع البيان» فن خامس از سيد مرتضى علم الهدى- رحمة اللَّه عليه- نقل مى كند: قرآن در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به صورتى كه امروز هست تأليف شده بود «1» بدليل آنكه: قرآن در آن روز درس خوانده مى شد و همه اش را حفظ مى كرد و آن

را به رسول خدا نشان مى دادند و بر وى مى خواندند و عده اى مانند عبد اللَّه بن مسعود و ابى بن كعب و ديگران آن را چندين بار بر پيغمبر خوانده اند.

__________________________________________________

(1)- عبارت آن مرحوم چنين است: «ان القرآن كان على عهد رسول اللَّه (ص) مجموعا مؤلفا على ما هو عليه الان».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 17

دوم: از زيد بن ثابت نقل شده گويد، در محضر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوديم، قرآن را از رقعه ها جمع مى كرديم «1» اين سخن صريح است در اين كه جمعى نزد آن حضرت جمع شده قرآن را كه در رقعه ها و پارچه ها بود جمع و مرتب مى كرده اند. از عبد اللَّه بن عمر نقل شده: قرآن را جمع كردم، هر شب آن را مى خواندم، اين خبر به آن حضرت رسيد فرمود: قرآن را در يك ماه بخوان «2» اين حديث نيز دلالت به جمع و ترتيب فعلى قرآن دارد. بالاتر از اين/ شيعه و اهل سنت بالاتفاق نقل كرده اند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده است:

«لا صلوة الا بفاتحة الكتاب»

مى دانيم كه سوره حمد اولين سوره نازل شده از قرآن نيست، پس فاتحة الكتاب بودن آن به علت ترتيب فعلى قرآن در زمان آن حضرت است.

سوم: در حديث متواتر ثقلين نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده اند:

«انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى ...»

مشكل است كه آن حضرت از «كتاب اللَّه» يك چيز درهم و برهم و غير مرتب را در نظر گرفته باشد، پس نظرش به كتاب تأليف يافته و مرتب شده است.

چهارم: در روايت آمده است عده اى از صحابه، قرآن

را در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جمع كردند. از آن جمله على بن ابى طالب، سعد بن عبيد، ابو الدرداء، معاذ بن جبل، ثابت بن زيد بن نعمان، ابى بن كعب و زيد بن ثابت بودند در «تاريخ قرآن» تأليف ابو عبد اللَّه زنجانى بعد از نقل اين سخن، چند روايت از بخارى و اتقان سيوطى، و از بيهقى و مناقب خوارزمى در اين زمينه نقل كرده است ظهور اين روايات در جمع و ترتيب و تدوين قرآن است كه قهرا زير نظر آن حضرت بوده است.

__________________________________________________

(1- 2)- البيان علامه خويى/ 269 و 273 از اتقان سيوطى و مستدرك حاكم.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 18

پنجم: بالاتر از همه اينها آن است كه ائمه اهل بيت عليهم السّلام به اين ترتيب اعتراض نكرده و آن را پذيرفته اند. اگر اين تدوين و ترتيب در زمان رسول خدا و زير نظر آن حضرت انجام نگرفته بود، امامان آن را بازگو مى كردند چنان كه همه كارهاى خلاف خلفاء و مانند آنها را با آن همه اختناق بازگو فرموده اند.

لا اقل مى گفتند اين مجموعه همان قرآنى است كه بر پيغمبر نازل شده لكن ترتيب آن بعد از آن حضرت بوده است. وانگهى اهتمام بى حد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نسبت به قرآن مانع از آن بود كه اين كار را انجام نداده از دنيا برود. نگارنده قول دوم را ترجيح مى دهم. على هذا كار على بن ابى طالب عليه السّلام آن بود كه قرآن را در يك پارچه نوشت، نه اين كه ترتيب جديدى بوجود آورده باشد و اللَّه اعلم.

نزول دفعى و تدريجى قرآن

شكى نيست كه قرآن مجيد

بطور تدريج در عرض بيست و سه سال بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نازل شده است، از طرف ديگر مى خوانيم كه قرآن در ماه رمضان و در يك شب نازل شده است به عبارت ديگر، آيه: شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ بقره/ 185 صريح است كه قرآن در ماه رمضان نازل گشته و آيه:

إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ قدر/ 1 و آيه إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ دخان/ 3 نشان مى دهد كه در يك شب نازل گرديده است، مقايسه هر سه آيه روشن مى كند كه آن شب در ماه رمضان بوده است و از روايات فهميده مى شود كه شب بيست و سوم از رمضان بوده است.

از آن طرف مى بينيم كه كفار مكه اعتراض كرده و مى گويند: چرا قرآن به يك بار نازل نمى شود؟ در جواب مى فرمايد: اين براى آن است كه با ادامه وحى، قلب تو را استوار و مطمئن كنيم و اگر همه اش به يك بار نازل مى شد، وحى قطع مى گرديد ديگر رابطه تو با خدا برقرار نمى شد وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِيلًا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 19

فرقان/ 32، نظير اين آيه است آيه صد و ششم از سوره اسراء: وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا. و هم يقينى است كه قرآن به تدريج در عرض 23 سال نازل شده است.

در زمينه جمع ميان اين دو مطلب در روايات شيعه و اهل سنت آمده قرآن در يك شب از جانب خدا به «بيت المعمور» يا به «بيت العزة» نازل شده، پس

از آن به تدريج بر آن حضرت نازل شده است از المنار نقل شده كه آغاز نزول قرآن از شب قدر بوده است، نه اينكه همه اش به يك بار در شب قدر نازل شده باشد، در كافى از حفص بن غياث نقل شده: از امام صادق- صلوات اللَّه عليه- پرسيدم خدا مى فرمايد شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ حال آنكه از اول تا آخر در بيست سال نازل شده است؟ فرمود: قرآن همگى در ماه رمضان به بيت المعمور نازل شد، سپس در طول بيست سال نازل گرديد «1» در روايات اهل سنت به جاى بيت المعمور، بيت العزة آمده است.

در تفسير صافى مقدمه نهم، بيت المعمور را به قلب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تأويل كرده و فرموده: گويا مراد نزول آن به قلب پيامبر است چنان كه خدا فرموده:

نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ آن گاه در عرض بيست سال به تدريج از قلبش به زبانش نازل شده آن گاه كه جبرئيل مى آمد، وحى را با الفاظش مى خواند.

در اينجا تحقيق ديگرى نيز هست كه بسيار قوى است و آن اينكه: قرآن مجيد دو دفعه نازل شده است، دفعه اول بطور فشرده و بسيط در يك شب به قلب آن حضرت دفعه ديگر بطور مشروح و تدريج در عرض بيست و سه سال، چنان كه شيخ ابو عبد اللَّه زنجانى در كتاب تاريخ القرآن صفحه 31 ترجمه سحاب احتمال داده و در تفسير الميزان ذيل آيه «شَهْرُ رَمَضانَ ...» آن را قبول كرده و بر آن استدلال

__________________________________________________

(1)- تفسير صافى از كافى در مقدمه نهم از همان تفسير. در اين روايت بيست سال

است نه بيست و سه سال.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 20

مفصل كرده است روايات نيز در نزول دو دفعه صريح مى باشند، چنان كه نقل شد.

توضيح آنكه قرآن مجيد خود حاكى است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله پيش از آن كه جبرئيل بيايد و بخواند قرآن را مى دانست ولى اجازه نداشت بخواند، آيه چنين است لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَهُ

سوره قيامة/ 16 و 19 يعنى زبانت را به خواندن قرآن حركت مده كه جمع كردن و خواندن آن بر عهده ماست، چون ما آن را خوانديم از قرائت آن پيروى كن، سپس تفهيم آن بر عهده ماست.

از اينجا معلوم مى شود اولا قرآن با نزول اولى در قلب آن حضرت بوده و آن را مى دانسته است ولى لازم بود جاى مناسب و اندازه مناسب آن را جبرئيل بيان كند كه در كجا بخواند و چقدر بخواند، وانگهى به نظر مى آيد كه آن حضرت فقط قرآن را مى دانست ولى نمى توانست آن را به صورت اعجاز بخواند و اگر خودش مى خواند نظير گفته هاى ديگرش مى شد و به قالب اعجاز ادا نمى گرديد «1» ولى جبرئيل آن را به صورت اعجاز مى خواند و حضرت با همان كلمات جبرئيل ادا مى كرد و كاتبان وحى مى نوشتند در اين صورت نزول اولى براى آن بوده كه لازم بود آن حضرت حقايق را بداند و بكليات و فشرده دين خود قبلا آگاهى داشته باشد.

آنچه كفار مى گفتند لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً ... نظرشان به نزول دوم بود و مى گفتند: چرا همه آن را به يك بار

نمى خواند و هر چند صباحى چند آيه نازل مى شود، قرآن در جواب مى فرمايد: اين براى آن است كه تا هستى وحى قطع نشود و قلبت مطمئن و آرام گيرد و اين ربطى به نزول اول ندارد.

__________________________________________________

(1)- چنان كه ما مثلا مطلبى را مى دانيم ولى نمى توانيم آن را به صورت شعر بيان كنيم لذا مطلب را به شاعرى مى گوئيم و او در قالب شعر بيان مى كند. نزول دوم براى خواندن به صورت اعجاز بوده است. بقيه سخن در سوره دخان و قدر خواهد آمد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 21

و اللَّه العالم.

عاصم و قرائت او

در عدد آيات سوره ها پيوسته بقرائت كوفى استناد كرده ايم زيرا عدد كوفى بواسطه عاصم بن ابى النّجود و ابو عبد الرحمن سلمى به حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين عليه السّلام مى رسد، يعنى عاصم پيش ابو عبد الرحمن و او در محضر على عليه السّلام خوانده و نحوه و قرائت و تعيين آيات بوسيله آن جناب بوده است، امين الاسلام طبرسى- رحمه اللَّه- در تفسير سوره بقره فرمود: عدد آيات بقره در شمارش كوفى 286 است «و هو العدد المروى عن امير المؤمنين عليه السّلام».

و در فن اول از مقدمه تفسيرش كه درباره عدد آيات قرآن است فرموده:

بدان عدد اهل كوفه صحيح ترين اعداد و برترين آنها از حيث سند است زيرا كه آن از امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام ماخوذ است.

و در فن دوم در ذكر اسامى قارئان مشهور فرموده اما عاصم قرآن را بر- ابو عبد الرحمن سلمى خوانده و او بر امير المؤمنين عليه السّلام خوانده است.

مرحوم سيد صدر در كتاب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» در ضمن اشاره به شيعه بودن

و جلالت قدر عاصم، فرموده: «عاصم بن ابى النجود» قرآن را بر ابو عبد الرحمن سلمى صاحب امير المؤمنين عليه السّلام قرائت كرده در صورتى كه او نيز بر آن جناب قرائت نموده بود، و اين مطلب را بزرگان ديگر نيز در كتابهاى خويش نقل كرده اند، عاصم در سال 128 هجرى از دنيا رفته است.

اهتمام رسول خدا (ص) به خواندن و آموختن قرآن:

خدا در وصف قرآن فرموده: كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ابراهيم/ 1 اين كتابى است كه بر تو نازل كرده ايم تا مردم را از تاريكيها به سوى نور ببرى و نيز فرموده: إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ اسراء/ 9 اين قرآن مردم را به تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 22

استوارترين راه هدايت مى كند، اين كتابى است كه بر تو نازل كرده ايم تا در آن تدبر كنند و خردمندان بيدار گردند ص/ 29 از اينگونه آيات در وصف قرآن بسيار است.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به قرآن بسيار اهميت مى داد و در تعليم و بكار بستن آن سعى خاص مبذول مى فرمود، مى گفت: قلبى كه ظرف قرآن باشد از عذاب خدا بدور خواهد بود آرى:

«لا يعذب اللَّه قلبا وعى القرآن»»

مى فرمود: هر گاه فتنه ها همچون تكه هاى شب تار شما را در ميان گرفت به قرآن رو آوريد:

«اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن ...» «2».

مى فرمود: خانه هاى خود را با تلاوت قرآن روشن و نورانى كنيد

«نوروا بيوتكم بتلاوة القرآن» «3».

مى فرمود: فرزندان خود را بر سه چيز پرورش دهيد: دوستى پيغمبرتان دوستى اهل بيت پيغمبرتان و خواندن قرآن:

«ادبوا اولادكم على ثلث خصال حب نبيكم و حب اهل بيته و تلاوة القرآن ...» «4».

قرآن محبوب آن

حضرت بود، از قرائت و شنيدن آن لذت مى برد، خدا باو دستور داده كه قرآن را با تأنى و دقت بخواند: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا مزمل/ 4 هر شب پيش از خواب سوره هاى مسبحات يعنى: تغابن، حديد، حشر، صف، و جمعه را مى خواند و مى گفت: در آنها آيه اى هست كه از هزار آيه بهتر است (مجمع البيان فضل سوره حديد).

با آنكه خودش قرآن را به ديگران تعليم مى داد، خوش داشت كه از ديگران

__________________________________________________

(1)- وسائل الشيعة ج 4/ 825.

(2)- المحجة البيضاء ج 2/ 212.

(3)- كافى ج 2/ 210. [.....]

(4)- الجامع الصغير (ادب).

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 23

قرائت آن را بشنود شبى بقرائت عبد اللَّه بن مسعود گوش داد، فرمود، هر كه بخواهد قرآن را آن طور كه بر من نازل شده، بخواند مثل ابن ام عبد تلاوت كند «1».

عبد اللَّه بن مسعود و به قولى مردى بنام عبيده نقل مى كند: روزى آن حضرت بمن گفت: بر من قرآن بخوان، گفتم: بر تو بخوانم با آنكه بر تو نازل شده است؟! فرمود: دوست دارم از ديگرى بشنوم، گويد: شروع به خواندن سوره نساء كردم همين كه بآيه فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً آيه 41 رسيدم، سربلند كردم ديدم اشك از چشمان آن حضرت جارى است «2».

بنزد آن حضرت دانستن قرآن موضوعيت داشت، كسانى كه در قرائت و حفظ قرآن پيشقدم بودند مورد نظر بودند، روزى جمعى از ياران را به سفرى مى فرستاد پرسيد چقدر قرآن مى دانيد؟ يكى كه از همه جوانتر بود گفت: من فلان قدر و فلان قدر و سوره بقره را مى دانم. فرمود: برويد اين جوان فرمانده

شماست گفتند: او از همه ما كم سالتر است. فرمود: او سوره بقره را مى داند. «3»

مصعب بن عمير قرشى شهيد جنگ «احد» بروزگار جوانى سرپرستى مسلمانان مدينه را پيش از هجرت به عهده گرفت، اين مأموريت به علت ايمان و دانستن قرآن بود، هر يك از صحابه قسمتى از قرآن را حفظ كرده بودند ولى باتفاق مسلمين، على بن ابى طالب عليه السّلام همه قرآن را در عهد آن حضرت از حفظ داشت و در اين عمل يگانه بود (مقدمه نهج البلاغه ابن ابى الحديد).

آن حضرت دو چيز را بيشتر سفارش مى كرد و بس مهم مى خواند: قرآن و اهل بيت يعنى: بهترين مكتب و بهترين رهبر، مى فرمود: دو چيز وزين و پر

__________________________________________________

(1)- المحجة البيضاء ج 2/ 232.

(2)- صحيح مسلم ج 1/ 320.

(3)- مجمع البيان فضل سوره بقره.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 24

ارزش در ميان شما مى گذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيت من، اگر از آن دو پيروى كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد،

«انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللَّه و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا ابدا ...»

اين حديث متواتر است.

در نهج البلاغه از امير المؤمنين عليه السّلام در خصوص قرآن، كلام عجيبى نقل شده است كه فرمودند

«فى القرآن نبأ ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم ما بينكم» (حكمت 302)

يعنى: اخبار پيشينيان و خبرهاى آينده و دستور العملهاى فعلى در قرآن است. ضرورت دارد كه مسلمانان اين وديعه الهى و اين بارقه رحمت را پيوسته سرمشق و پيشواى خود قرار دهند تا امت نمونه و رهبر جهان گردند.

قضيه إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ هميشه بوده و خواهد بود،

بر ما ملت اسلام است كه به قرآن مجيد روى آوريم تا به راه استوار برسيم و دنيا را زير پرچم توحيد بياوريم.

حكايت قرآن

در قرآن مجيد سرگذشت بسيارى از پيامبران و مبارزات آنها با مشركان و طرفداران باطل نقل شده است، اين حكايات عينيّتهايى از نظام زندگى بشرى است كه از اوّل بوده و خواهد بود. قرآن مجيد درباره آنها مى گويد: مقصود از اينها داستانسرايى نيست، بلكه براى متفكران و خردمندان را درس زندگى است لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ، لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى يوسف/ 111 در جاى ديگر در رابطه با نقل جريان فرعون مى فرمايد فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشى نازعات/ 25 و 26 يعنى عذاب يرعون و فرعونيان سنتى از سنّتهاى لا يتغيّر خدايى است اهل خشيت مى توانند تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 25

از آن عبرت گيرند.

و آن گاه كه عذاب اصحاب سبت را بيان مى كند در ادامه آن مى گويد فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ بقره/ 66 يعنى آن عذاب انتقامى بود در مقابل اعمال حاضر و گذشته آنها و موعظه اى است اهل تقوى را.

على هذا غرض قرآن قصّه گويى و داستانسرايى نيست بلكه مى خواهد سنتهاى ثابت جهان و قانونهاى حاكم بر زندگى را در قالب الفاظ مجسّم نمايد تا حجت خدا بر جهانيان تمام شود و انسانها زمان تكوين را بفهمند و بدانند سأل كار صالح و طالح، عادل و ستمگر به كجا خواهد انجاميد، چه قدر در اشتباهند آنان كه فكر مى كنند قرآن مجيد قصد داستان گويى دارد.

قرآن و انقلاب اسلامى ايران:

انقلاب اسلامى ايران كه بدست تواناى فرزند قرآن حضرت امام خمينى مد ظله پايه گذارى شده، نمونه ديگرى از آثار قرآن مجيد است، اين انقلاب از قرآن الهام گرفته و اهداف قرآن در آن

پياده مى شود: قلع و قمع محاربين و مفسدين، مبارزه با شرق و غرب و قدرتهاى شيطانى، جهاد با كفار و اهل طغيان، ايستادن در مقابل منافقين ارتباط با دولتهايى كه بفكر مسالمت هستند، اجراء حدود الهى، تشكيل مجلس شوراى اسلامى، به انزوا كشاندن شرك و كفر، طرفدارى از مستضعفان جهان، بسيج نيروهاى مسلمان و صدها امثال آن، نمونه هاى درخشانى از فرموده هاى قرآن مجيد است كه چهره محيط ايران را چهره اسلامى و توحيدى كرده و محيط رجعت قرآن، رجعت رسول اللَّه، رجعت امامان معصوم عليهم السّلام را بوجود آورده است، آرى بايد به قرآن روى آورد و براى سعادت دو جهان از قرآن و فرموده اهل بيت عليهم السّلام كه «ثقلين» هستند الهام گرفت.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 26

سبكى كه در نوشتن تفسير اتخاذ كرده ام:

در اين تفسير ابتدا قسمتى از آيات كه به نظر نگارنده با هم ارتباط دارند، نوشته شده، و ترجمه آيات در ذيل آنها بيان مى گردد.

سپس مطالب تفسيرى در سه بخش: كلمه ها، شرحها و نكته ها بررسى مى شود بدين طريق كه ذيل عنوان «كلمه ها» متن آنها توضيح داده مى شود و ذيل عنوان «شرحها» آيات شريفه مورد تفسير قرار مى گيرد و در ذيل عنوان سوم برداشتهايى كه مى شود از آيات كرد و مطالبى كه مربوط بآنهاست بيان مى شود از خداوند اميدوار چنانم كه اين نوشته براى همگان مفيد و مورد استفاده قرار گيرد و اين تلاش از مؤلف موجب رضايت او و مورد قبولش واقع شود «ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير».

اروميه: سيد على اكبر قرشى 22/ 6/ 1360

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 27

سوره فاتحة الكتاب در مكه نازل شده و هفت آيه است

نظرى به سوره مباركه

1- بنا بر آنكه در مقدمه تفسير گفته ايم اين سوره پنجمين سوره است كه در سال اول بعثت بعد از «المدثر» نازل گشته است.

2- تعداد آيات آن بالاتفاق هفت آيه است با اين فرق كه اهل مكه و كوفه بسم اللَّه ... را يك آيه شمرده و صِراطَ الَّذِينَ ... تا آخر سوره را، نيز يك آيه گفته اند و آنها كه بسم اللَّه ... را يك آيه نمى دانند صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ را يك آيه دانسته اند، آنهايى كه آن را شش يا هشت آيه گفته اند اعتنايى به قولشان نيست اين سوره داراى بيست و هفت كلمه و صد و چهل حرف است.

«تفسير خازن» 3- اين سوره در مكه نازل شده و از سوره هاى مكى است، بعضى گفته اند:

در مدينه نازل گشته و به نظر بعضى دو دفعه نازل گرديده است يكى در

مكه و ديگرى در مدينه. به مكى بودن آن از دو راه استدلال شده است. اول اينكه:

مراد از «سبع مثانى» در آيه وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ حجر/ 87 سوره حمد است، اين آيه بلاخلاف در مكه نازل شده است، پس در وقت نزول سوره حجر، سوره حمد نازل شده بود.

دوم- به ضرورت مسلمين نماز در مكه واجب گرديده است و در اسلام نماز بدون حمد نيست، شيعه و اهل سنت اتفاق دارند بر اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 28

فرموده اند

«لا صلوة الا بفاتحة الكتاب»

اما آنها كه گفته اند: دو دفعه نازل شده است اين سخن نيز محتمل مى باشد بعلت كثرت فضيلتش، هر چند كه دليلى بر- آن نيست «1».

4- اين سوره بواسطه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فاتحة الكتاب نامگذارى شده است زيرا چنان كه گفته شد شيعه و اهل سنت بالاتفاق نقل كرده اند كه آن حضرت فرموده است.

«لا صلوة الا بفاتحة الكتاب»

وانگهى اين حديث بهترين دليل است كه قرآن كريم در زمان آن حضرت بترتيب فعلى در آمده و سوره حمد در اول آن قرار گرفته است.

5- محتويات سوره مباركه از اين قرار است:

1- رحمت خدا همه موجودات را فرا گرفته و آن رحمت دائمى و ابدى است، بايد سخن و كار با نام چنين خدايى آغاز گردد.

2- پرورش دهنده همه مخلوقات او است، رحمتش گسترده و ابدى است.

3- جهان ديگرى غير از اين جهان وجود دارد كه گرداننده آن نيز خداست.

4- پرستش خاص خداست، فقط بايد او را پرستيد و فقط بايد از او مدد خواست كه آفريننده و اداره

كننده همه جهان اوست.

5- مردمان در مسير زندگى به سه گروه تقسيم مى شوند: هدايت يافتگان غضب شدگان و گمراهان، بايد تلاش كرد و از خدا خواست تا از گروه اول شد بقيه مطالب در «نكته ها» خواهد آمد.

__________________________________________________

(1)- البيان ج 1 ص 444 تأليف علامه خويى.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 29

[سوره الفاتحة (1): آيات 1 تا 7]

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (1)

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ (2) الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ (3) مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5)

اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ (6) صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ (7)

1- بنام خداى رحمان رحيم.

2- ستايش خدا را كه پروردگار جهانيان است.

3- رحمان و رحيم است «1».

4- مالك روز جزاست.

5- فقط تو را مى پرستيم و فقط از تو يارى مى جوئيم.

6- ما را به راه راست هدايت كن.

7- راه آنان كه به آنها نعمت داده اى نه راه غضب شدگان و نه راه گمراهان.

__________________________________________________

(1)- ترجمه رحمن و رحيم به بخشنده مهربان بنا بآنچه گفته خواهد شد درست نيست علت اختيار ترجمه متن خواهد آمد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 30

كلمه ها

اللَّه: اسمى است كه فقط بر خداى تبارك و تعالى گفته مى شود به نظر بعضى اصل آن «اله» است همزه اش حذف شده و الف و لام بر آن اضافه گشته و لام در لام ادغام شده است، در اين صورت معنى آن «معبود» است «1» فيروزآبادى در قاموس گويد اصح آنست كه علم غير مشتق است بايد دانست در لفظ «اللَّه» صفت بخصوص از صفات حق تعالى در نظر نيست ولى التزاما به همه آنها دلالت دارد لذا گفته اند: اللَّه واجب الوجودى است كه جامع همه صفات كمال است از آيه 110 سوره اسراء معلوم مى شود كه آن از اسماء حسنى است «2».

رحمن: صيغه مبالغه است از رحمت كه دلالت بر كثرت و گسترش و احاطه رحمت دارد يعنى: خدايى كه رحمتش همه موجودات را فرا گرفته وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ ءٍ (اعراف/ 159) (رحمت عرضى).

رحيم: صفت مشبهه است و دلالت بر دوام و

هميشه بودن رحمت دارد، يعنى: خدايى كه رحمتش پيوسته و دائمى است (رحمت طولى).

حمد: ستايش، ثناگويى و ستودن در مقابل بذل و احسان، آن از «مدح» اخص و از «شكر» اعم است (قاموس قرآن- حمد).

رب: پرورش دهنده. «رب الصبى ربا: رباه حتى ادرك» آن در اصل مصدر است كه به معنى فاعل (مربى) بكار رفته است. به معناى

__________________________________________________

(1)- جوامع الجامع طبرسى.

2- ناگفته نماند: ترجمه اللَّه ب «خدا» ترجمه صحيحى نيست كه خدا بمعنى «خودآ» است يعنى آنكه آمدن و وجودش از خودش است و اين جزئى از ترجمه اللَّه است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 31

رئيس، مالك، مصلح و مانند آن نيز بكار مى رود.

عالمين: آن جمع عالم (بفتح لام) است. به معنى همه مخلوقات، به معنى مردمان نيز آيد مانند وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (بقره/ 47).

مالك: اين كلمه بمعنى صاحب مال و سرپرست هر دو آمده است، در آيه معناى دوم بهتر است.

صراط: راه آن با «سين» و «صاد» هر دو خوانده شده و هر دو به يك معنى است، آن در اصل با «سين» است ولى گويند: با صاد افصح است كه صاد با طاء قريب المخرج است.

شرح ها

در اين آيات، ابتدا، خداوند بطور غائب با صفات رب العالمين، رحمن، رحيم و مالك يوم الدين ياد شده است. گويى نماز خوان با ذكر اين صفات به تدريج به خداوند نزديك مى شود و در مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ با خدا روبرو شده و طور خطاب مى گويد: إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ... و ادامه مى دهد كه ما را از هدايت يافتگان و الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ بگردان و از گمراهان و غضب شدگان بدور كن، بالاتر از همه،

مرد مؤمن با ذكر بسم اللَّه ... به درياى رحمت بيكران حق كه همه جا را پر كرده و هميشگى است اتصال پيدا مى كند.

1- «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» به اتفاق شيعه بسم اللَّه ... يك آيه مستقل و جزء فاتحة الكتاب و سوره هاى ديگر است، به جزء سوره توبه و در سوره (نمل/ 30) در صدر نامه حضرت سليمان واقع است كه به ملكه سبأ نوشت، ترك آن در نماز مبطل است خواه واجب باشد و خواه مستحبّ. «بسم اللَّه» متعلق است به فعل مقدر مانند (ابدء- ابتدء) يعنى، شروع مى كنم با نام خدا (يا شروع كن با نام خدا) از امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه نقل شده: اللَّه بزرگترين اسم از اسماء خداست تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 32

سزاوار نيست غير خدا با آن خوانده شود

«اللَّه اعظم اسم من اسماء اللَّه عز و جل لا ينبغى ان يتسمى به غيره» (صافى).

«رحمن» حاكى از احاطه رحمت و شمول آن بر همه موجودات است، «رحيم» دلالت بر دوام و هميشگى رحمت دارد، يعنى بنام اللَّه كه رحمتش همه را فرا گرفته و هميشگى است «1» على هذا رحمن و رحيم هر يك معناى مستقلى دارند و تأكيد يكديگر نيستند.

به عبارت روشنتر: رحمت خدا داراى دو بعد و دو جنبه است يكى وسعت و احاطه آن كه همه ما سوى اللَّه را فرا گرفته است چنان كه فرموده وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ ءٍ (اعراف/ 159) و از فرشتگان نقل كرده كه گفته اند رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً (غافر/ 7) دوم جنبه دوام و هميشه بودن آن اولى رحمت عرضى دومى رحمت طولى است.

كلمه «رحمن» به

علت صيغه مبالغه بودن، دلالت بر گسترش و احاطه رحمت دارد و «رحيم» به مناسبت صفت مشبهه بودن مفيد دوام و هميشگى است قطع نظر از مدلول لفظ رحيم، جمله هاى اسميه در آيات وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (بقره/ 160) إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (بقره/ 128) إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (يوسف/ 98) و مانند آنها، به خوبى روشن مى كنند كه رحمت از خدا غير قابل انفكاك است. على هذا بهترين ترجمه بسم اللَّه ... اين است: بنام اللَّه كه رحمتش همگانى و هميشگى است، ترجمه اى كه نگارنده عين رحمن و رحيم را آورده ام براى آن است كه خود لفظ «رحمن، رحيم» در بيان اين حقيقت از هر لفظى زيباتر است.

__________________________________________________

(1)- طبرسى، زمخشرى، بيضاوى و ديگران رحمن و رحيم هر دو را صيغه مبالغه گفته اند ولى نگارنده قول المنار را قوى مى دانم كه گويد: رحيم صفت مشبهه است، على هذا آن دلالت بر دوام دارد نه اينكه تكرار رحمن باشد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 33

در بعضى از روايات آمده است كه: رحيم مخصوص به مؤمنان است باين تعبير: خدا رحمن است نسبت به مؤمن و كافر، رحيم است فقط به مؤمنان ولى بايد در اين روايات از لحاظ تأويل يا رد آنها دقت نمود «1» زيرا اگر چه در قرآن آمده وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (احزاب/ 43) اما در عين حال بطور عموم آمده است إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (بقره/ 142) وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (احزاب/ 24).

2- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ مراد از «عالمين» در اينجا همه مخلوقات است، خدا آفريننده و تربيت كننده همه مخلوقات است،

گاهى منظور از «عالمين» مردمان است مانند إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ (ص/ 87)، گويند: الف و لام الحمد براى استغراق است يعنى همه حمدها و ستايشها خاص خداست، بعلت آنكه همه چيز از افاضه او است و مالك واقعى او است، براى هر كسى ستايش شود بعد از دقت خواهيم ديد كه عمل او به خدا منتهى مى شود و جزئى از ربوبيت او است.

لفظ «رب العالمين» تعليل «الحمد للَّه» است زيرا مربى عقلا سزاوار تشكر.

و ستايش است، معلوم است كه مراد از «الحمد للَّه» انشاء حمد است يعنى خدا را حمد مى كنم.

3- الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وصف دوم و سوم «للَّه» است و تعليل دوم براى «الحمد للَّه» آرى خدايى كه رحمتش هر چيز را فرا گرفته و دائمى است بايد مورد ستايش باشد شمول و عموميت اين دو لفظ مساوى با عموم رب العالمين است.

4- مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ وصف چهارم براى «للَّه» است يعنى رب العالمين بودنش منحصر به دنيا نيست بلكه او فرمانرواى آخرت نيز هست «مالك» اسم

__________________________________________________

(1)- در البيان علامه خويى ج 1/ 458 آمده است: اين روايات بايد تأويل يا رد شوند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 34

فاعل است، به معنى صاحب مال و سرپرست هر دو به كار مى رود، در آيه أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُونَ (يس/ 71) يعنى صاحب مال است و در آيه وَ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ قالَ إِنَّكُمْ ماكِثُونَ (زخرف/ 77) يعنى سرپرست و فرمانروا است. يعنى ندا مى كنند: اى حكمران آتش خدايت ما را بميراند گويد شما ماندگار هستيد اگر بالفرض نام او «مالك» باشد ظاهرا به علت حكمرانيش باهل

آتش است.

«عاصم بن ابى النجود» و ديگران آن را «مالك» و عده اى «ملك» (بفتح ميم و كسر لام) قرائت كرده اند، ظاهرا آن به معناى مدير و حكمران است زيرا با «يوم» حكمران بودن مناسب است.

5- إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ گويى نمازگزار با ذكر اوصاف قبلى، قدم بقدم به خدا نزديك مى شود تا در اينجا با خدا روبرو مى شود و با لفظ خطاب مى گويد «اياك نعبد ...» جلو آمدن «ايّاك» در هر دو مورد براى افاده حصر و اختصاص است يعنى: فقط تو را مى پرستيم و فقط از تو مدد مى طلبيم. گويى اوصاف قبلى براى تمهيد اين سخن است، آرى مبدئى كه رب العالمين، رحمان رحيم، مالك يوم الدين است و قادر به جلب منفعت و دفع ضرر است و انسان را از پرستش طاغوتها بى نياز مى كند، بايد مورد پرستش و مددخواهى قرار گيرد «1».

6- اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ هدايت به معنى راهنمايى است، صراط مستقيم و راه راست چنان كه از آيه بعدى روشن خواهد شد، راه انبياء و تعليم يافتگان راستين آنهاست على هذا آن، راه مستقيم به خصوص است، در اين آيه از خدا مى خواهيم: ما را براهى هدايت كند كه هنوز به آن نرسيده ايم، بنا بر اين،

__________________________________________________

(1)- اينكه در جاى «اياك اعبد» جمله «اياك نعبد» با صيغه متكلم مع الغير آمده است ظاهرا براى نفى هر گونه تشخص و استقلال در مقابل حق است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 35

تحصيل حاصل نيست. به آيه بعدى توجه شود.

7- صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ بحكم وَ أَنِ اعْبُدُونِي هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ (يس/ 60) صراط مستقيم همان زندگى با توحيد است

يعنى مرا بندگى كنيد كه راه راست همين است، ولى منظور از آن در اينجا صراط بخصوصى است يعنى صراط پيامبران و صديقين و شهداء يعنى بالاترين درجه هدايت.

توضيح اينكه: مراد از صراط مستقيم در آيه صراط و راه كسانى است كه مورد نعمت خدا واقع شده اند و آنها به حكم: مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ ... (نساء/ 69) «1».

عبارتند از پيغمبران و صديقين و شهداء اعمال، بنا بر اين، منظور از اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ هدايت ابتدايى نيست تا تحصيل حاصل شود، بلكه درجه اعلاى آن است كه هنوز بآن نرسيده ايم.

اگر گويند: انبياء و صديقين و امامان در موقع گفتن اين كلمه چه مى خواهند آنها كه باين مرتبه رسيده اند؟

گوئيم: درجات صراط مستقيم نسبت به همه متفاوت است، آنها هم مرتبه بالاتر از آنچه دارند مى خواهند.

و اگر بگوئيم: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ با صراط مستقيم در آيه سابق فرقى ندارد، بلكه فقط بيان آنست، در اين صورت مراد از: اهْدِنَا الصِّراطَ ادامه هدايت است يعنى ما را لحظه به لحظه هدايت كن كه عبارت اخراى مستدام بودن است، از امير المؤمنين صلوات اللَّه عليه نقل شده كه معناى آن «ثبتنا» است يعنى ما را در راه هدايت ثابت فرما «2».

__________________________________________________

(1)- ايضا أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ مريم/ 58.

(2)-

جوامع الجامع «روى عن امير المؤمنين (ع) ان معناه ثبتنا».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 36

ناگفته نماند: افاضه هدايت و سائر افاضه ها از خداست به بندگان، نظير كارخانه برق و لامپ است تا كارخانه برق مى دهد لامپ روشن است هر وقت كارخانه برق

ندهد لامپ خاموش است، على هذا افاضه هر آن قطع شود بنده در ضلالت خواهد بود لذا بايد پيوسته گفته شود اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ.

اما غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ پر روشن است كه آيه شريفه مردم را به سه گروه تقسيم مى كند: نعمت داده شدگان، غضب شدگان و گمراهان، گروه اول همانها هستند كه راه حق و راه توحيد را يافته و در آن زندگى كرده و مى كنند، اين گروه توضيح داده شد.

گروه دوم يعنى غضب شدگان. عبارتند از پيشوايان ستمگر اعم از كفار و مشركان و منافقان و طاغوتها كه در راه باطلند و در غضب خدا هستند و ديگران را اضلال مى كنند.

گروه سوم يعنى گمراهان عبارتند از كسانى كه كوركورانه از پيشوايان ستمگر و طاغوتها پيروى مى كنند آنها هم در آتش خداوند خواهند بود و در روز قيامت در ميان آتش خواهند گفت ... رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا (احزاب/ 67) يعنى خدايا ما از بزرگانمان پيروى كرديم، آنها ما را گمراه نمودند.

در قرآن مجيد در موارد مكرر گفتگوى مستكبران و پيروان آنها در ميان آتش نقل شده كه هر يك ديگرى را محكوم كرده و يك ديگر را لعنت خواهند كرد مطيعان گمراه و نادم، به پيشوايان خود خواهند گفت: شما ما را اضلال نموديد، با در نظر گرفتن اين آيات شكى نمى ماند در اينكه مراد از الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ پيشوايان ظالم و از «الضالين» پيروان آنهاست چنان كه فرموده وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ (قصص/ 41).

در سوره ابراهيم آيه 20 چنين آمده است وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعاً فَقالَ الضُّعَفاءُ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 37

لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا

لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللَّهِ مِنْ شَيْ ءٍ ...

در سوره سبأ از آيه سى يك تا سى و سه گفتگوى مفصلى ميان مستكبرين و مستضعفين نقل شده كه روز قيامت خواهند گفت: شما ما را بى چاره كرديد و به كفر و شرك وا داشتيد.

ايضا در سوره غافر آيه چهل و هفت و چهل هشت و در سوره ص آيه پنجاه و نه و شصت و در سوره اعراف آيه سى هشت و سى نه، اين مطلب آمده است.

در روايات شيعه و اهل سنت نقل شده است، مراد از المغضوب عليهم، يهود و از الضالين نصارى است «1» بنظر مى آيد كه اين روايت براى بيان مصداق است و گرنه مغضوب عليهم و ضالين اعم از يهود و نصارى مى باشند چنان كه درباره فرعون آمده است يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ (هود/ 98) و حال آنكه فرعون و قوم او نه از يهودند و نه از نصارى.

نكته ها
بسم اللَّه ... آيه مستقلى است

در گذشته گفته شد: باتفاق شيعه، بسم اللَّه الرحمن الرحيم يك آيه مستقل است و جزء سوره حمد و سوره هاى ديگر قرآن مى باشد در اين زمينه روايات زيادى از ائمه معصومين عليهم السّلام نقل شده است.

1- از على عليه السّلام پرسيدند آيا بسم اللَّه ... از سوره فاتحة الكتاب است؟ فرمود آرى، رسول خدا آن را مى خواند و يك آيه مى شمرد و مى فرمود: فاتحة الكتاب

__________________________________________________

(1)-

تفسير عياشى: عن معاوية بن وهب قال سئلت ابا عبد اللَّه (ع) عن قول اللَّه، غير المغضوب عليهم و لا الضالين؟ قال هم اليهود و النصارى».

[.....] تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 38

همان سبع مثانى است «1».

2- معاوية بن عمار گويد: بامام صادق

عليه السّلام گفتم: وقت خواندن نماز، بسم اللَّه ... را در فاتحة الكتاب بخوانم؟ فرمود: آرى. گفتم: پس از خواندن فاتحة الكتاب بسم اللَّه ... را با سوره بخوانم؟ فرمود: آرى «2».

3- عياشى از امام صادق عليه السّلام نقل مى كند كه فرمود: چرا چنان كردند، خدا مرگشان دهد بزرگترين آيه كتاب خدا را گمان كردند كه اظهار آن بدعت است «3».

4- در روايات اهل سنت نيز چنين است: سيوطى در «الدر المنثور» از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل كرده است كه فرمود: وقت خواندن حمد، بسم اللَّه ...

را بخوانيد، حمد اساس قرآن، و اساس كتاب و سبع مثالى است، روايات ديگرى نيز از اين قبيل است.

با وجود اين اهل سنت در خصوص بسم اللَّه ... سه گروه شده اند، گروه اول مانند شيعه معتقد شده اند كه آن آيه مستقلى است، عده آنان بسيار است، ابن كثير آن را در تفسير خود از على عليه السّلام ابن عباس، ابن عمر، ابن زبير، ابو هريره و امثال آنها، نقل كرده است.

گروه دوم معتقد شده اند كه آن در سوره حمد آيه مستقل است و در سوره هاى ديگر نه.

گروه سوم گفته اند: آن آيه مستقلى است ولى جزء هيچ يك از سوره ها نيست، فقط براى تبرك و نشان دادن اوائل سوره ها نازل گشته است (مجمع البيان).

__________________________________________________

(1- 2)- وسائل الشيعة ج 4/ 746 و 747.

(3)- تفسير عياشى سوره حمد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 39

رواياتى در خصوص سوره فاتحة الكتاب

1- عياشى از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه نقل مى كند بسم اللَّه ... باسم اعظم الهى از سياهى چشم به سفيديش نزديكتر است

«انها اقرب الى اسم اللَّه الاعظم من ناظر العين الى بياضها».

2- صفوان جمال

از امام صادق عليه السّلام نقل مى كند خدا هيچ كتابى نازل نكرده مگر آنكه اول آن بسم اللَّه الرحمن الرحيم بوده

«قال ابو عبد اللَّه عليه السّلام ما انزل اللَّه من السماء كتابا الا و فاتحته بسم اللَّه الرحمن الرحيم و انما كان يعرف انقضاء السورة بنزول بسم اللَّه الرحمن الرحيم ابتداء للاخرى».

3- رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به جابر بن عبد اللَّه فرمود: اى جابر بهترين سوره را كه خدا در كتابش نازل فرموده است تعليمت نكنم؟ گفت: آرى پدر و مادرم فداى تو باد آن حضرت «الحمد للَّه ام الكتاب» را بر او تعليم فرمود

«يا جابر الا اعلمك افضل سورة انزلها اللَّه فى كتابه»؟

اين قسمتى از يك حديث است و در قرآن فرمود:

«هى شفاء من كل داء الا السأم يعنى الموت».

4- حضرت صادق از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود: خدا با فاتحة الكتاب بر من منت نهاد

«قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله ان اللَّه منّ على بفاتحة الكتاب»

اين روايات، همه از تفسير عياشى نقل شده است.

موقعيت اين سوره در زندگى انسان

اين سوره در زندگى انسان اثر تام و تمام دارد، در اين سوره، سخن از رحمت واسعه و ابدى خدا و از معاد و پرستش خدا و مدد خواستن از او و در رديف پاكان عالم قرار گرفتن است. جامعه انسان بدون حكومت رحمت و عاطفه قابل بقا نيست. انسانها بايد برنامه كارشان بر پايه رحمت و تعاون و همكارى باشد نه تضاد و پايمال كردن همديگر. جهان روزى به سعادت مى رسد كه زندگى بر پايه توحيد و معاد استوار باشد، تا اين دو اصل در زندگى بشر

حكومت نكند، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 40

زندگى ايده آل ممكن نخواهد بود.

علم و صنعت بدون توحيد، مانند سلاح در دست ديوانه است كه نتيجه اش تار و مار كردن «هيروشيما» و كشتن هفتاد و هشت هزار و صد و پنجاه انسان در يك ساعت، كشتن يك ميليون الجزائرى بجرم خواستن حق خود، اشغال فلسطين بدست صهيونيسم غاصب، بيرون راندن مردم يك كشور از ديارشان، زنجير كشيدن ملل ضعيف بدست ابرقدرتها و ميليونها نظائر آنست، آرى «چو دزدى با چراغ آيد گزيده تر برد كالا».

انسان بى توحيد، جز چنگيزها، يزيدها، كارترها، رضاخانها، نصيرى ها، محمد رضا خانها و ... نمى تواند باشد، بايد پرستش و اطاعت خاص خدا باشد، بايد طاغوتها از بين بروند، بايد همه بآن مشيت و خدايى كه جهان را آفريده است و اداره مى كند روى آورد وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ.

اهل اسلام روزى اقلا ده بار اين سرود توحيد، سرود محكوميت خدايان دروغين، سرود رحمت عالمگير و سرود پرستش رب العالمين را در نمازها مى خوانند و استغاثه مى كنند كه خدايا ما را از پاكان و از زمره الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ گردان تا در اين زندگى پرتلاطم و شرك آميز به ساحل توحيد راه يابد «اللهم يا ربنا اهدنا الصراط المستقيم».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 41

سوره بقره در مدينه نازل شده و دويست و هشتاد شش آيه است

نظرى به سوره مباركه

1- بنا بر آنكه در مقدمه تفسير گفته شد، اين سوره اولين سوره است كه در مدينه بعد از هجرت نازل شده است، در مجمع البيان فرموده: همه اش مدنى است بجز آيه 281 وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ... كه در حجة الوداع در «منى» نازل گشته است، تعداد آيات آن در قرائت كوفى دويست و هشتاد

و شش مى باشد و آن مورد قبول است زيرا كه بامير المؤمنين عليه السّلام مى رسد، بعبارت اخرى، قرائت كوفى به عاصم بن ابى النجود مى رسد كه بر ابو عبد الرحمن سلمى خوانده و او هم نزد آن حضرت خوانده است «1» ولى آيات آن در تعداد قرائت بصرى 287 و در قرائت حجازى 285 و در شامى 284 است، اين سوره داراى شش هزار و صد و بيست و يك كلمه و بيست و پنج هزار و پانصد حرف مى باشد.

2- گفته اند كه اين سوره به يك بار نازل نگشته است بلكه هر بار قسمتى از آن به مقتضاى ضرورت نازل شده است، مثلا آيات تغيير قبله بايد در سال دوم هجرت نازل شده باشد زيرا تغيير قبله در پنجمين ماه سال دوم هجرت بوده است،

__________________________________________________

(1)- سفينة البحار (عصم) و نيز مرحوم سيد صدر در «تأسيس الشيعة» فرموده:

«عاصم ابن ابى النجود قرء على ابى عبد الرحمن السلمى صاحب امير المؤمنين (ع) و هو قرء على امير المؤمنين (ع)».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 42

بهر حال، وضع آن روز اسلام، لزوم نزول اين سوره را در وقتهاى مناسب ايجاب مى كرد.

3- تسميه اين سوره به «بقره» ظاهرا بعلت گاوكشى بنى اسرائيل است كه جريان آن در آيات شصت و هفت تا هفتاد و سه بيان شده است ولى چرا سوره اى باين بزرگى و دريايى از حقائق با نام يك قضيه نامگذارى شده است، در تفسير آيات آن قصه، بيان خواهد شد.

4- بنا بر روايات شيعه و اهل سنت، اين سوره در زمان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حتى بزبان آن حضرت «بقره» ناميده شده است، طبرسى از

سهل بن سعد نقل كرده كه رسول خدا فرمود: براى هر چيز سنام و سرآمد و قله اى هست، قله قرآن سوره بقره است:

«ان لكل شى ء سناما و سنام القرآن سورة البقرة ...»

و در روايتى آمده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله جوانى را فرمانده گروهى از لشكريان خود نمود، گفتند يا رسول اللَّه سن او از همه ما كمتر است، فرمود: او سوره بقره را مى داند «1». در تفسير كشاف نقل شده كه آن حضرت فرمود: آيات آخر سوره بقره از خزانه تحت عرش به من داده شده، آنها پيش از من به هيچ پيامبرى داده نشده است نظير اين روايات در تفسير برهان و عياشى و سائر تفاسير نيز نقل شده است.

5- اين سوره بزرگترين سوره قرآن مجيد است و دريايى از حقائق و معارف اسلامى در آن بيان گرديده است كه به ترتيب زير خلاصه مى شود:

1- تقسيم مردمان به سه گروه مؤمن، كافر و منافق، بيان ابتداى خلقت انسان و سجود ملائكه و امتناع شيطان، بررسى پرونده يهود در حدود صد آيه كه بزرگترين ضد انقلاب اسلامى در آن روز بودند.

__________________________________________________

(1)- مجمع البيان اول سوره بقره (فضلها) تفسير كشاف آخر سوره بقره.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 43

2- بناى كعبه به دست ابراهيم و اسماعيل و مقدارى از حالات ابراهيم و جواب به يهود و نصارى كه آن حضرت را يهودى يا نصرانى مى دانستند و دعاى آن بزرگوار درباره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله.

3- تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه و مقدارى از آيات توحيد و نفوذ اراده خدا در اداره جهان و محكوم نمودن بت پرستان.

4- مقدارى از محرمات

اسلامى و شمّه اى از فرمانهاى سعادت بخش آن، و واجب شدن روزه و مقدارى از احكام آن و اشاره بحكم قصاص و وصيت ميت.

5- دستور جهاد با كفار و حدود آن، وجوب حج و مسائل حج و عمره و نيز بيان شراب و قمار و گناه بودن آنها.

6- مسائل مفصل نكاح و طلاق و عده و احكام زنان شوهر مرده.

7- جريان بنى اسرائيل كه از پيامبرشان فرمانده خواستند تا در ركاب او با دشمنان بجنگند، جريان طالوت و جالوت و داود و غلبه بنى اسرائيل بر دشمنان.

8- آية الكرسى، موقعيت خدا در جهان، زنده شدن پرندگان مرده به دعاى ابراهيم و زنده شدن آن پيامبر رهگذر بعد از صد سال و نشانه اى از معاد و قيامت موعود به طريق اعجاز.

9- آيات انفاق و بيان مختصرى در انفاق ريايى و نيز انفاقى كه براى طلب مرضاة خداست.

10- آيات ربا و قرض و سند قرض و شاهد گرفتن براى آن.

11- درخواستهاى مؤمنان در آيه اخير و مطالب تحسين انگيز آن.

بحق بايد گفت كه اين سوره دريايى از حقائق و نشان دهنده اسلام جاويدان مى باشد لازم است كه در مطالب آن دقت كرد و با آنها آشنا شد با توجه به مطالب ياد شده مى دانيم كه چرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اين سوره را قله قرآن ناميده اند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 44

[سوره البقرة (2): آيات 1 تا 8]

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

الم (1) ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (2) الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3) وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4)

أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ

هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (6) خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (7) وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (8)

بنام خداى رحمان رحيم

1- الم.

2- اين كتاب بى شك، هدايت است براى اهل تقوى «1».

3- كسانى كه به غيب ايمان مى آورند و نماز مى خوانند و از آنچه روزيشان داده ايم انفاق مى كنند.

4- و آنان كه ايمان مى آورند به دينى كه بر تو نازل شده و به دينى كه پيش از تو نازل گشته و به دنياى ديگر يقين مى آورند.

5- آنها در هدايت پروردگار هستند و فقط آنها رستگارانند.

__________________________________________________

(1)- الم را يك آيه شمرده اند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 45

6- كسانى كه (دانسته) حق را انكار كرده اند بآنها فرق نمى كند چه بترسانى و چه، نترسانى تسليم نمى شوند.

7- خدا بر قلوبشان مهر زده است و بر گوشها و بر چشمهايشان پرده اى هست و عذابى بزرگ براى آنهاست.

8- بعضى از مردم مى گويند: به خدا و دنياى ديگر ايمان آورده ايم ولى مؤمن نيستند.

كلمه ها

الم: راجع باين حروف و نظائر آنها كه فواتح سور نام دارند در اول سوره اعراف بحث خواهيم كرد.

كتاب: مصدر است بمعنى مكتوب. آن در اصل بمعنى جمع كردن مى باشد، گويى مطالب يا حروف، در آن در كنار هم جمع شده اند، لشگر را از آن كتيبه گفته اند كه بعضى با بعضى جمع شده اند، كتاب بمعنى اثبات تقدير، ايجاب و اراده نيز آمده است.

ريب: شك، قلق و اضطراب قلبى.

هدى: راهنمايى. گويند: «هديته هدى» او را راهنمايى كردم و شايد بمعنى هادى باشد.

متقين: پرهيزكاران. مفرد

آن متقى است، اصل آن وقايه و وقاء بمعناى حفظ شى ء است از آنچه اذيت و ضرر ميرساند، تقوى بمعناى خود نگه دارى مى باشد متقى يعنى كسى كه خودش را از ناپاكى و گناه و عذاب خدا حفظ مى كند.

يؤمنون: ايمان: تصديق توأم با اطمينان، اصل آن امن بمعناى آرامش قلب است ايمان تنها عقيده نيست، بلكه تسليم و انقياد در آن معتبر است.

غيب: نهان «الغيب كلّ ما غاب عنك». تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 46

ينفقون: نفق: خارج شدن. انفاق: خارج كردن مال از دست (خرج كردن) «ينفقون» خرج مى كنند.

يقيمون: اقامه: برپا داشتن، استعمال اين كلمه در نماز خواندن ظاهرا براى آنست كه نماز برنامه ارتباط با خداست اين ارتباط بايد هميشه و پيوسته باشد «يقيمون» برپا مى دارند. «اقامه: ادامه» يوقنون: يقين تحصيل مى كنند. يقين بالاتر از علم و از اوصاف علم است. فيومى در مصباح گويد: يقين علمى است كه از استدلال و تحقيق حاصل شود.

مفلحون: رستگاران. واحد آن مفلح است. فلح: رستگارى و نجات يافتن.

كفروا: كفر در اصل بمعنى پوشاندن است زارع را كافر گويند كه تخم را در زمين مى پوشاند كافر را از آن كافر گويند كه حقائق را با انكار پوشانده است، خواه از روى جهل باشد و خواه از روى عناد. لازم است كفر را انكار معنى كنيم.

ختم: ختم: مهر نهادن «ختم اللَّه» مهر نهاد خدا.

سمع: گوش و قوه شنوايى. آن در تمام قرآن مفرد آمده ولى در معنى، جمع و مفرد بكار رفته است. زيرا كه اصل آن مصدر است و مصادر جمع بسته نمى شوند چنان كه طبرسى و زمخشرى و ديگران گفته اند.

غشاوة: پرده. اصل آن از «غشى» بمعنى پوشاندن

و فرا گرفتن است.

شرحها

در اين آيات مردم به سه دسته تقسيم شده اند: مؤمن، كافر و منافق و روشن گرديده كه از اين سه دسته فقط مؤمنان رستگارانند، بنا بر اين آيات، مؤمن كسى است كه در باطن عقيده دارد و در ظاهر عمل، كافر كسى است كه نه ايمان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 47

دارد و نه عمل، منافق آنست كه ادعاى ايمان مى كند ولى در باطن بى عقيده و منكر است على هذا مؤمن و كافر يك چهره دارند، ظاهر و باطنشان يكى است ولى منافق دو چهره دارد و مانند دزدى كه از اهل خانه باشد مرموز و خطرناك است و پلى است ميان مؤمنان و كافران، كفار هميشه بوسيله منافقان بجهان اسلام راه يافته اند لذا بايد منافق را با اوصافش شناخت چنان كه قرآن آن را با اوصافش شناسانده است، رجوع شود به «نكته ها».

1 و 2- الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ لفظ «لا رَيْبَ فِيهِ» قيد است براى «هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» يعنى: در اينكه اين كتاب براى پرهيزكاران هدايت است شكى نيست مانند: تَنْزِيلُ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (سجده 2) يعنى، اين كتاب بى شك از جانب خداست، مراد از «الكتاب» مجموع آنست كه تا وقت نزول اين سوره نازل شده بود و نيز آن قسمت كه در علم خدا بود كه نازل شود.

منظور از متقين ظاهرا كسانى هستند كه روح تقوى دارند نه متقيان اصطلاحى مثل: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها (شمس/ 8) روح فجور و تقوى در هر انسانى هست. مردم در برابر حقائق دو گونه اند: منصف و لجوج. منصف بمجرد درك

حقيقت آن را قبول مى كند و تسليم مى شود مانند ابو ذر تا قرآن را شنيد اسلام آورد، چون روح تقوى و انصاف داشت ولى ابو جهل با آنكه فهميد تسليم نشد چون روح تقوى در او مرده بود. قرآن مجيد منصفان و متقيان را هدايت مى كند ولى نسبت بلجوجان بر پليدى آنها مى افزايد: وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ (توبه/ 125) در جاى ديگر، كسى كه روح تقوى دارد زنده ناميده شده و براى كافران فقط حجت تمام مى شود لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرِينَ (يس/ 7).

3- الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 48

بنا بر آنكه گفته شد «الذين ...» وصف «متقين» است يعنى آنها كه روح تقوى دارند و زنده اند اين اوصاف را مى پذيرند، ايمان مى آورند و عمل مى كنند، مراد از «الغيب» در وحله اول خداست كه بعلت ناديده بودن «غيب» تعبير شده و گرنه از هر پيدا پيداتر است و مى شود شامل هر غيب باشد كه بايد ايمان آورد مانند ملائكه و امام زمان عليه السّلام و مانند آنها «1» ولى بايد به آخرت شامل نباشد كه آن در ذيل آيه بعدى خواهد آمد اين آيه در بيان اعتقاد و عمل مؤمن است.

4- وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ وصف ديگر مؤمنان است و حكايت دارد كه تكميل ايمان در صورتى است كه به پيامبران گذشته و دين آنها نيز ايمان آورد، ايمان بروز قيامت نيز از آن جمله است.

5- أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ

الْمُفْلِحُونَ لفظ «من ربهم» وصف «هدى» و تقديم «هم» براى حصر و اختصاص است يعنى آنها از جانب خدا در هدايتند و فقط آنها رستگارانند، منافقان و كفار، گمراهان و اشقيا مى باشند.

6- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ بيان گروه دوم است. ناگفته نماند: كفر دو گونه است، يكى كفر و انكار از روى عناد و لجاجت، يعنى شخصى دانسته و از روى عمد، حقيقت را انكار كرده و تسليم نمى شود، چنان كه درباره فرعون و قوم او آمده: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا (نمل/ 14) يعنى در باطن يقين كردند كه معجزات موسى حق است

__________________________________________________

(1)- در تفسير برهان از امام صادق (ع) نقل شده است كه در باره يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ فرمود:

مؤمن بغيب «من آمن بقيام القائم»

و در روايت ديگر فرمود:

«الغيب فهو الحجة الغائب».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 49

ولى باز انكار كردند، در خصوص اهل كتاب كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را انكار مى كردند فرموده: الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (بقره/ 146).

يعنى: اينها پيغمبر ما را مى شناسند چنان كه پسران خويش را مى شناسند و بسيارى از آنها حق را دانسته كتمان مى كنند، على هذا كفر در اينگونه موارد امر عدمى نيست بلكه آنها حق را مى دانند اما روى جاه طلبى و حفظ مقام و پيروى از شهوات حاضر نيستند به آنچه مى دانند تسليم شوند لذا انكار مى كنند نظير آنكه فرعونيان پس از شناختن موسى و برادرش گفتند أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ (مؤمنون/ 47) يعنى: آيا به موسى و

هارون تسليم شويم با آنكه قوم آنها بردگان ما هستند، معلوم است خودپسندى، علت عدم تسليم شده است.

ديگرى كفر از روى جهالت و نادانى است اينگونه اشخاص اگر متذكر شوند نوعا ايمان مى آورند ظاهرا مراد از آيه گروه اول مى باشد كه انذار بحالشان فائده اى ندارد زيرا روح تقوى ندارند و منصف نيستند بلكه لجوج و متكبر هستند چنان كه در آيه گذشته خوانديم «ظلما و علوا».

اگر گويند: اينكه فرموده: چه بترسانى و چه نترسانى، ايمان نمى آورند آيا منظور آنست كه از ايمان آوردن و تسليم شدن مسلوب القدرة شده اند يا اينكه مى توانند ايمان بياورند اما نخواهند آورد؟

گوئيم: اولا مراد از ايمان در آيه اعتقاد نيست زيرا اينگونه اشخاص اعتقاد دارند بلكه مراد تسليم شدن و انقياد بحق است چنان كه گفته شد، اعتقاد يك مطلب است و تسليم شدن باعتقاد، مطلبى ديگر. ثانيا اينگونه اشخاص مسلوب القدرة نيستند ولى چون عناد نخواهد گذاشت بآنچه مى دانند تسليم شوند، لذا خدا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 50

فرموده درباره اينها خودت را معطل مكن كه ايمان نخواهند آورد.

و اگر مراد عدم قدرت باشد باز تكليف از آنها ساقط نمى شود كه خود موجب اينكار شده اند و قدرت تفكر صحيح را از دست داده اند.

7- خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ صدر آيه تعليل عدم ايمان آنهاست، وقتى كه خدا به قلبى مهر نهاد ديگر صاحب آن قلب تسليم حق نمى شود، آن گاه در علت مهر نهادن فرموده كه در گوشهاى آنها و بر چشمهاى آنها پرده بخصوصى است كه از شنيدن و ديدن آيات حق مانعشان ميشود، كسى كه چشم و

گوشش بسته شده ديگر مطلبى به مغزش راه نخواهد يافت بنا بر اين «واو» در وَ عَلى سَمْعِهِمْ ... براى استيناف است و اين آيه نظير آيه: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلى قُلُوبِكُمْ (انعام/ 46) مى باشد.

«غشاوة» نكره است يعنى پرده بخصوص كه نتيجه ستمگريها و اعراض از حق است در عيون الاخبار از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه نقل شده:

«الختم هو الطبع على قلوب الكفار عقوبة على كفرهم كما قال عز و جل بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا» «1».

بهر حال اينها گروه دوم از گروه هاى سه گانه مى باشند كه با وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ كارشان ختم شده است، اينكه نسبت ختم بخدا داده شده موجب جبر و بى عدالتى نيست زيرا اينان خودشان اسباب ختم را فراهم آورده اند، اصرار بر كفر و نافرمانى عاقبتش مهر شدن قلب است مانند مسافرى كه پيوسته بر خلاف جهت مقصود حركت مى كند فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ (صف/ 5).

8- وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ

__________________________________________________

(1)- تفسير صافى از عيون الاخبار.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 51

از اين آيه تا آيه 20 بيان حال منافقان و گروه سوم است. در اين آيه منافق چنين معرفى شده كه در زبان اظهار ايمان مى كند اما در باطن ايمان ندارد، على هذا منافق يك انسان دو چهره اى است كه نان را به نرخ روز مى خورد و با اظهار ايمان مى خواهد به اغراض مادى خود برسد، و چون منافق را بايد با اوصاف و اعمال او شناخت لذا در آيات بعدى منافقان بطور تفصيل بيان شده اند موقع نزول

آيات، منافقان به تدريج در مدينه نضج مى گرفتند كه ضرورى بود قرآن به حساب آنها برسد و براى مؤمنان در شناختن آنها جهت بدهد.

نكته ها
موقعيت قلب:

در جاهاى مناسب خواهد آمد كه مراد از قلب در قرآن آيا همين قلب صنوبرى شكل است كه در سينه قرار گرفته و تلمبه خون بدن مى باشد يا معناى ديگر دارد، در اين آيات موقعيت قلب كه مركز فرماندهى بدن است در زمينه ايمان و كفر و نفاق مورد توجه است درباره گروه اول فرموده: يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ ... ... وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ در جاى ديگر آمده: أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ مجادله/ 22، در بيان كفار فرموده: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ و درباره منافقان چنان كه خواهد آمد گفته شده: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ پس در خصوص هر سه گروه بايد به سراغ قلب رفت كه محل نزول اشعه رحمت الهى و مركز فرماندهى كارهاى نيك و بد است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 52

[سوره البقرة (2): آيات 9 تا 20]

اشاره

يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (9) فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (10) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11) أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (12) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ (13)

وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14) اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (15) أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (16) مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ

(17) صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ (18)

أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ (19) يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (20)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 53

9- به خدا و مؤمنان حيله مى كنند ولى جز به خود حيله نمى كنند اما نمى فهمند.

10- در قلوبشان مرضى هست، خدا مرضشان را افزود، آنها را هست عذابى دردناك به علت دروغ گفتنشان.

11- چون به آنها گفته شود در زمين فساد نكنيد گويند ما فقط اصلاح گريم.

12- بدانيد كه آنها، فقط مفسدانند، اما نمى فهمند.

13- و چون به آنها گويند ايمان بياوريد چنان كه مردم ايمان آورده اند، گويند آيا مانند احمقان ايمان آوريم؟! بدانيد كه آنها فقط احمقند ولى نمى دانند.

14- وقتى كه به اهل ايمان مى رسند گويند: ايمان آورده ايم و چون با امثال خود خلوت مى كنند گويند: ما با شمائيم ما تنها استهزاگرانيم.

15- خدا آنها را استهزا مى كنند و در سرگردانى بر طغيانشان مى افزايد.

16- آنها هستند كه ضلالت را با هدايت عوض كردند در نتيجه، تجارتشان سودى نداد و هدايت نشدند.

17- حكايتشان حكايت كسى است كه آتشى بيافروخت. چون اطراف وى را روشن ساخت خدا نورشان را برد و در ظلماتى كه چيزى نمى بينند رهايشان ساخت.

18- كرانند، لالانند و كورانند، بحق بر نمى گردند.

19- يا چون ابرى باران ريز، توأم با ظلمات و رعد و برق، كه از ترس صاعقه ها و هراس مرگ، انگشتان خويش را در گوشها كنند، خدا كافران را احاطه كرده است.

20- نزديك

است برق چشمشان را بربايد، هر وقت روشن شود راه روند و چون تاريك شود بايستند با آنكه اگر خدا مى خواست، چشم و گوششان را مى گرفت خدا بر هر چيز تواناست.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 54

كلمه ها

يخادعون: خدع: پنهان كردن، فريبكار را مخادع گويند كه حقيقت را پوشانده و در لباس باطل نشان مى دهد، مفاعله لازم نيست هميشه بين الاثنين باشد مثل «سافرت يوما» يعنى يك روز سفر كردم على هذا «يخادعون» به معنى «يخدعون» است ولى در إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ

نساء آيه/ 142 بين الاثنين است «يخادعون» حيله مى كنند.

يشعرون: شعر: دانستن و توجه. «لا يشعرون»: نمى دانند، نمى فهمند.

اليم: الم (بر وزن شرف): درد يا درد شديد «اليم»: دردناك. آن در آيه به معنى فاعل (مؤلم) است.

سفهاء: بى خردان، مفرد آن سفيه و در اصل به معنى سبكى است.

شياطين: شيطان: دور شده، از خير، طبرسى فرموده: «البعيد عن الخير» به عقيده طبرسى و راغب و ابن اثير و ديگران، نون آن اصل كلمه و اشتقاق آن از «شطن» است و آن به معنى دور شدن مى باشد گويند: «شطن عنه: بعد» اين كلمه در انسانهاى بدكار و دور از حق نيز بكار رفته است چنان كه مراد از آن در آيه منافقانند.

مستهزءون: هزء و هزو: مسخره كردن. آن حكايت از تحقير مسخره شده دارد استهزاء نيز به همان معنى است «مستهزءون»: مسخره كنندگان.

يمدهم: مد: زيادت، در گسترش و مهلت دادن نيز بكار مى رود، «يمدهم»:

مهلت مى دهد به آنها يا زيادت مى دهد.

يعمهون: (عمه: بر وزن شرف) تحير و سرگردانى در رأى و فكر يا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 55

سرگردانى در ضلالت. مراد از آن در آيه معناى

دوم است يعنى در نفاقشان سرگردان مى مانند و نمى دانند چه مى كنند.

اشتروا: شرى، شراء و اشتراء هر سه از اضداد هستند و به معنى خريدن و فروختن هر دو بكار روند بنا بر آنكه اهل لغت گفته اند، اما «شرى» در قرآن همه جا به معنى فروختن آمده است ولى اشتراء در هر دو بكار رفته است، آنجا كه به معناى خريدن باشد ثمن با لفظ «باء» آيد چنان كه در آيه است، يعنى گمراهى را خريدند و در عوض هدايت را دادند و آنجا كه به معنى فروختن باشد مبيع با «باء» آيد مانند: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا (بقره/ 41).

تجارت: معامله: خريد و فروش. آن در قرآن مجيد هم در خريد و فروش متعارف بكار رفته است و هم در خريد و فروش معنوى چنان كه در آيه شريفه.

مهتدين: اهتداء از باب افتعال به معناى هدايت يافتن و قبول هدايت است «مهتدين» هدايت يافتگان.

مثل: صفت. حالت. عبرت. حديث. مراد از آن در اينجا حال و حكايت است.

استوقد: و قد: افروخته شدن آتش، ايقاد: افروختن آتش. استيقاد:

افروختن و افروخته شدن. در آيه به معنى افروختن است و اگر طلب مراد باشد معناى «استوقد نارا» چنين مى شود: خواست آتشى بيافروزد.

اضائت: اضائه: روشن شدن و روشن كردن، لازم و متعدى هر دو آمده است چنان كه در آيه اول متعدى و در آيه بعدى لازم است، اصل تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 56

آن ضوء است.

صم: اصم: كر مادرزاد، بقولى مطلق كر است، جمع آن صم: اصل آن صمم بمعنى بستن است.

بكم: ابكم: لال مادرزاد. جمع آن بكم است، اخرس به معنى مطلق لال است خواه مادرزاد باشد

يا بعدا لال شده باشد.

عمى: اعمى: كور. جمع آن عمى (بر وزن قفل) است، عمى (بر وزن عبد) به معنى كورى و نيز به معنى فقدان بصيرت است اين كلمه در قرآن مجيد هم در كورى ظاهرى و هم در فقدان بصيرت بكار رفته است، چنان كه مراد از آن در آيه فقدان بصيرت است.

صيب: ابر باران ريز، طبرسى آن را باران معنى كرده، راغب و غير او ابر باران ريز گفته اند، مناسب آيه شريفه معناى دوم است چون رعد و برق و صاعقه در ابر است نه در باران.

صواعق: جمع صاعقه. بايد دانست: رعد صداى ابر، برق نور ابر، صاعقه خط قرمز و نورانى است كه در اثر تخليه بار الكتريكى ميان ابرها ظاهر مى شود و آن مبدء نور است.

اصابع: اصبع: انگشت، اصابع: انگشتها.

آذان: اذن (بر وزن شتر) گوش. جمع آن آذان است.

يخطف: خطف: ربودن و اخذ كردن به سرعت «خطفه استلبه بسرعة» «يخطف» مى ربايد.

شرحها

آيات دوازده گانه در بيان اوصاف منافقان و مآل كار آنهاست در گذشته گفته شد كه منافق داراى دو چهره است، لذا شناختن منافق فقط باوصاف و اعمال تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 57

او ميسر است، منافق خطرناكتر از كافر و پلى است ميان مؤمنان و كافران و بحكم إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (نساء/ 145) عذاب او در قيامت سختتر از كافر خواهد بود، اينك اوصاف آنها را كه در اين آيات بيان شده است مى آوريم، بايد دانست بعضى از اين اوصاف در كفار هم هست ولى نظر قرآن معرفى منافقان است، در نكته ها بحث مبسوطى در زمينه منافقان خواهيم داشت، منافقانى كه پيوسته براى اسلام و

مسلمانان خطرناك بوده و هستند.

9- يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ آيه حاكى است كه اظهار ايمان براى فريفتن خداست و هم فريفتن مؤمنان كه مؤمنان آنها را از خود بدانند و بحساب گيرند، آنها در قولشان آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ با خدا معامله فريبكارانه مى كنند و نيز مؤمنان را حيله مى زنند تا در رديف آنها قرار گيرند.

اما متوجه نيستند كه فقط خود را فريب مى دهند كه با اين عمل موجبات سعادت را از دست مى دهند و از فوائد واقعى دين كه به نفع انسانها آمده است بى بهره مى مانند و سرانجام در دنيا رسوا و در آخرت به عذاب خدا گرفتار مى شوند آنكه عاقبت كارش چنين است، خود را مى فريبد نه ديگران را.

10- فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ علت خدعه آنست كه قلب سالم ندارند بلكه قلبشان مريض است اين مرض نتيجه اعمال زشت و طغيانگرى آنها است، بهر حال فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ دليل «يخادعون» است فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً اگر خبر باشد معنايش آنست كه خدا به وسيله نزول آيات بر مرض قلبشان افزوده است چنان كه فرموده: وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ (توبه/ 125) وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً و نظير: وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْياناً وَ كُفْراً مائده/ 64، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 58

آرى قرآن براى هدايت و براى بعضى كفر افزا و ضرر است، ممكن است كه دعا بمعنى لعنت باشد. لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ پايان كار آنهاست.

11- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي

الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ منافق مفسد است، تباهى به بار مى آورد، كفار را به جامعه مسلمانان راه مى دهد، اسرار مسلمين را به كفار مى رساند، شايعه هاى دروغ منتشر مى كند، و چون به آنها گويند فساد نكنيد گويند ما مصلحانيم، نظر اصلاح داريم، اين هم يكى از اوصاف منافقان است، حساب كنيد حالات منافقان را در هر جامعه.

12- أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ جلو افتادن «هم» براى حصر است يعنى بدانيد آنها جز مفسد نيستند ولى مطامع و اغراض، فكرشان را عوض كرده و نمى فهمند وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً كهف/ 104.

13- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ علامت ديگرى از علائم منافقان است كه خودشان را عاقل و مؤمنان را سفيه مى دانند، اگر به آنها گويند: شما هم مانند ديگران ايمان بياوريد و به حق تسليم شويد، گويند اين مردم احمقند، راه زندگى را بلد نيستند، عاقل آنست كه به مقتضاى زمان عمل كند و از دنيا كام بگيرد.

چنان با نيك و بد خو كن كه بعد از مردنت عرفى مسلمانت بزمزم شويد و هندو بسوزاند

ولى آنها جز احمق نيستند كه بخاطر زندگى چند روزه همه حقائق و فضيلت را زير پا مى گذارند.

14- وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ از علائم منافقان است كه در ميان مردم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 59

اظهار ايمان مى كنند و چون با رفقاى خود يعنى منافقان به خلوت مى روند گويند: ما با شما هستيم ما مردم را

مسخره كرده ايم، اكنون كه انقلاب اسلامى ايران پيروز گشته است گويى آيات شريفه اكنون نازل شده اند، خدا در جوابشان فرموده:

15- اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.

جمله «يمدّهم» تفسير استهزاء است، منافقان كه مؤمنان را مسخره مى كنند عكس العملش آنست كه قدرت تفكّر از آنها سلب مى شود، طغيانشان فزونتر مى گردد، خود را از ياد مى برند و نمى دانند چه مى كنند، سرگردان هستند، جهت مستقيم ندارند نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ «يمدهم» به معنى زيادت و گسترش دادن است مثل وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ اعراف/ 102 «يعمهون» جمله حاليه است يعنى: خدا در حال سرگردانى بر طغيانشان مى افزايد، اين سزاى اعمالشان است نه آنكه بى عدالتى باشد.

16- أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ.

تجارت و اين چنين زندگى، به حال آنها سودى نبخشد زيرا هدايتى را كه از جانب خدا آمده بود با گمراهى عوض كردند و هدايت يافتگان نشدند، در اين آيه هدايت ثمن است كه داده اند و گمراهى متاعى است كه خريده اند، بالاخره، تجارت، تجارت معنوى است.

17- مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ در اين آيه و آيات بعدى دو مثل در بيان حال منافقان ياد شده است، مثل اول به نظرم در اين زمينه است كه منافق نقشه فتنه بر ضد حق را مى كشد و در آن كار تا حدى پيشرفت مى كند ولى تا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 60

بخواهد نتيجه قطعى بگيرد، عاملى از ناحيه حق و خدا، پيدا مى شود و آن نقشه خائنانه را نقش بر آب مى كند، منافق مانند انسانى كه در ظلمت مانده

و جايى را نمى بيند متحير مى ماند كه چه بكند و فتنه را از كجا آغاز نمايد؟

مانند كسى كه در محل تاريكى واقع است و آتشى بر مى افروزد چون اشياء اطراف او در اثر نور ديده شدند، خدا بوسيله باد يا عامل ديگرى آن آتش را خاموش مى كند آن شخص باز در تاريكى فرو مى رود، امروز منافقان در انقلاب اسلامى ايران با نقشه هاى خود و اربابان خارجى مقدارى، سر و صدا به راه مى اندازند و فتنه ها بوجود مى آورند و مسرور مى شوند كه نقشه آنها گرفت ولى با يك مقاومت ملت يا با يك جمله رهبر انقلاب و يا با يك افشاگرى، همه نقشه آنها نقش بر آب مى شود.

18- صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ اين آيه حاكى است كه مى شد از آن بى نتيجه ماندن عمل، بيدار شوند ولى كردار ناپاك و افكار غلط چنان در روحيه آنها اثر گذاشته است كه گوششان از شنيدن گفتار حق و زبانشان از اقرار بحقائق و چشمشان از ديدن آيات حق، ناتوان گرديده است، اميدى به هدايتشان نيست، در گذشته گفته ايم: آن كه مى داند ولى نمى خواهد تسليم شود، انذار براى او فائده اى ندارد، آرى روحيات منبعث از گناه، راه را بر انسان مى بندد.

19- أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ مثل دوم در بيان احوال منافقان از اين آيه شروع مى شود، اين مثل از پريشان خاطر بودن منافق و طوفانى بودن باطن آنان، حكايت دارد، مانند كسانى كه در شب ظلمانى در بيابان ناشناس زير رگبار پر از صاعقه و رعد و برق مانده اند، از

صداى رعد و ترس صاعقه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 61

انگشتان را در گوش كرده اند. شدت برق به حدى است كه نزديك است چشمشان را كور كند در اين طوفان و ترس هر وقت برق مى زند چند قدمى پيش مى روند و چون خاموش مى شود در جاى خود ميخكوب مى گردند.

چنين است زندگى منافق در جامعه اى كه اكثريت آن انقلابى هستند و در راه برقرارى توحيد تلاش مى كنند، منافق در چنين جامعه اى با خاطر پريشان و مضطرب در تشويش و ناراحتى زندگى مى كند، آرامش خاطر او بسيار جزئى است.

مانند منافقان در عصر ما كه عصر انقلاب اسلامى است در قلوب منافقان طوفانها وزيدن گرفته و فقط كمى آرامش خاطر در شنيدن خبرهاى دروغين صداى آمريكا و امثال آن دارند.

«كصيب» عطف است بر «كمثل ...» تقدير آن «مثلهم كاصحاب صيب» است «من السماء» شايد براى آن است كه راه فرارى ندارند و گرنه ابر پيوسته از بالاست، «ظلمات» در اثر تراكم ابر است شايد ظلمت شب نيز منظور باشد «وَ اللَّهُ مُحِيطٌ ...» حاكى است كه گذاشتن انگشت به گوش فائده اى ندارد كه خدا آنها را احاطه كرده است.

20- يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ بقيه مثل است، معنى در بالا معلوم گرديد وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ... بيانگر آنست كه:

در اين استفاده جزئى از چشم و گوش خود مستقل نيستند و با عنايت خداست و اگر خدا مى خواست چشم و گوششان را مى گرفت.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 62

نكته ها
پيدايش منافق

پيدايش و تقسيم شدن افراد جامعه به

سه گروه: مؤمن، كافر و منافق يك امر طبيعى است. هر دين يا حتى طرحى در جهان پيدا شود، مردم در تلقى آن سه گروه خواهند بود، عده اى با جان و دل مى پذيرند، عده اى به مخالفت برمى خيزند و عده اى براى مصلحت به ظاهر قبول مى كنند. و از اين جا مؤمن، كافر و منافق پيدا مى شود.

آن گاه كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مكه بودند از منافق خبرى نبود، عده اى مؤمن و اكثريّت كافر بودند، چون اسلام چندان نيرومند نشده بود كه عده اى براى استفاده شخصى اظهار اسلام كنند. گرچه نمى شود به طور كلى منافق را در آن دوره نفى نمود. رجوع شود به آيه 11 از سوره عنكبوت كه در مكه نازل شده است.

وقتى كه آن حضرت به مدينه هجرت فرمودند و اسلام گسترش پيدا كرد و حكومت تشكيل داد، به تدريج منافقان پيدا شدند، هر چه به گسترش اسلام افزوده شد، آنان كه نان را به نرخ روز مى خوردند و منافق بودند بيشتر شدند.

از قرآن مجيد استفاده مى شود كه در جنگ «بدر» بعضى از لشگريان آن حضرت منافق بودند در سوره انفال ضمن آيات جنگ بدر آمده است: إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ ... انفال/ 49.

منافقان هر چه بيشتر مى شدند، بيشتر ايجاد مزاحمت مى كردند چنان كه در جنگ «احد» عبد اللَّه بن ابي رئيس منافقان از راه، به مدينه برگشت، سيصد نفر با او برگشتند و رسول خدا را تنها گذاشتند. از اين معلوم مى شود كه منافقان اظهار وجود هم مى كرده اند. حكم بن ابى العاص و چند نفر ديگر، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 63

بدين

علت به طائف تبعيد شدند و تا حكومت عثمان حق مراجعت به مدينه را نداشتند.

سوره توبه كه در سال نهم هجرت نازل گشته است، بيشترش درباره منافقان است حتى بعضى گفته اند: بهتر بود اين سوره را سوره منافقين نام نهند.

با آن كه آن روز بيشتر از يك سال به رحلت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله باقى نمانده بود.

لذا است كه ملاحظه مى شود: اول آيات «بقره» به حساب منافقان مى رسد، از چيزهاى قابل دقت آنكه از ابتداى هجرت تا رحلت آن حضرت مسئله منافقان يك مسئله پيچيده و حل ناشدنى بود ولى به مجرد رحلت آن بزرگوار ديگر خبرى از منافقان نيست. اين گروه در كدام چاه ويل دفن شدند و چرا دم فرو بستند؟! بعضى از بزرگان اهل سنت به اين مسئله متوجه شده و جواب داده كه:

يك ماه و نيم به وفات حضرت منافقان همه اسلام آورده و در رديف مؤمنان قرار گرفتند. ولى اثبات اين سخن ناممكن است. بلكه منافقان وضع را هم رنگ خود ديده و ساكت شده اند.

منافقان در هر عصر

تقسيم شدن مردمان به سه دسته: مؤمن، كافر، منافق. در عصر اسلام تازگى نداشت و مختص به آن دوره نبود. بلكه اين سه دسته شدن از اول بوده و خواهد بود، مسئله منافق در عصر ما همان تازگى را دارد كه در صدر اول اسلام داشت.

بنا بر اين آيات شريفه شامل حال هر دوره و هر زمان است.

بايد: هر سه گروه را از هم باز شناخت و نسبت به هر يك رفتار لازم را بجاى آورد. اسرائيل فعلى و صهيونيسم بين المللى نه تنها از يهود خيبر، بنى قريظه، بنى نضير و بنى

قينقاع كم خطر نيستند بلكه بمراتب پرخطرتر هستند آن روز تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 64

مرحب ها، كعب ها، شاس ها، و حارث ها به فكر ريشه كن كردن اسلام و مسلمين بودند، امروز اسرائيل پوشالى.

آن روز منافقان مدينه در كار پيشرفت اسلام اخلال مى كردند امروز منافقان عصر، در جوامع اسلامى به نفع كفار و دشمنان اسلام تلاش مى كنند، آن روز عبد اللَّه بن ابى به مشركان مكه و يهود اطراف مدينه مى گفت ما با شمائيم.

ما مسلمانان را مسخره كرديم، امروز منافقان ديگر. حقا كه پيروان قرآن بايد در هر دوره كفار و منافقان را بشناسند و حساب خويش را با آنها روشن كنند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 65

[سوره البقرة (2): آيات 21 تا 25]

اشاره

يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (21) الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (22) وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (23) فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (24) وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ (25)

21- اى مردم پروردگار خويش را بپرستيد كه شما و اسلاف شما را آفريده تا تقوى پيشه باشيد.

22- خدايى كه بنفع شما زمين را گسترده و آسمان را بنائى قرار داد و از

آسمان آبى نازل كرد و با آن، از ميوه ها براى شما روزى، پديدار كرد، پس براى خدا شريكان مگيريد با آنكه مى دانيد (اينها فقط كار خداست).

23- و اگر در شك هستيد از آنچه (قرآن) بر بنده خويش نازل كرده ايم، سوره اى مانند آن را بياوريد و جز خدا هر كه كمك داريد بخوانيد اگر راستگويانيد.

24- و اگر نكرديد و هرگز نتوانيد كرد، بترسيد از آتشى كه هيزمش مردم و سنگهاست و براى كافران مهيا شده است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 66

25- مژده بده آنان را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند: بهشتهايى دارند كه جويها از زير آن روان است. هر گاه ميوه اى از آن روزيشان شود گويند اين همان است كه پيش از اين روزى ما شده بود، و آن رزق را شبيه هم داده شوند و آنها را در آن بهشت همسران پاكى است و در آن جاودانه اند.

كلمه ها

فراش: فرش و فراش مصدر هستند به معنى گستردن. به معنى مفعول (مفروش) نيز به كار مى روند. چنان كه مراد از آن در آيه معناى مفعولى است يعنى:

مفروش و گسترده.

بناء: مصدر است به معنى بنا ساختن مراد از آن در آيه معناى مفعولى (مبنى) است يعنى: بنا شده.

سماء: طرف بالا و هر آنچه در طرف بالا باشد سماء است حتى سقف اطاق، سماء اطاق است، به باران نيز سماء اطلاق شده كه در بالا است، اصل كلمه از «سمو» به معنى بلندى و رفعت مى باشد.

انداد: جمع ند، و آن به معنى مثل و نظير است چنان كه طبرسى و جوهرى گفته اند راغب آن را از مثل اخص و به معنى مشاركت در جوهر دانسته

است.

سورة: قسمتى از قرآن كه داراى اول و آخر است. سور در اصل به معنى بالا رفتن و سوره به معنى مرتبه بلند است، علّت اين تسميه آن است كه هر يك از سوره هاى قرآن مانند درجه بلند و منزل عالى است كه قارى از يكى به ديگرى صعود مى كند رجوع شود به قاموس قرآن (سور).

شهداء: گواهان. ياران. مفرد آن شهيد و به اعتبارى شاهد است. شهود و شهادت در اصل به معنى حاضر شدن و ديدن مى باشد، به احتمال قوى مراد از آن تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 67

در آيه: ياران است چنان كه از ابن عباس نقل شده است.

وقود: هيزم و مانند آن كه وسيله آتش افروزى است. و قد: افروخته شدن آتش.

حجاره: سنگها مفرد آن حجر است. احجار نيز مانند حجاره است ولى در قرآن مجيد نيامده است.

ازواج: جمع زوج و آن به زن و مرد و به نر و ماده هر دو اطلاق مى شود (زوج و زوجه لغت غير فصيح است مفردات راغب).

مطهره: اسم مفعول است از تطهير يعنى پاك گرديده از تمام آلودگيها

شرحها

پس از بيان سه گروه مؤمن، كافر و منافق و مآل كار آنها، اين آيات همه مردم را مخاطب قرار داده كه بيائيد پروردگار خويش را بپرستيد كه او شما و گذشتگان شما را آفريده است وسائل زندگى را در اختيار شما قرار داده و قرآن معجز بيان را براى شما نازل كرده براى اهل ايمان و عمل، بهشتها فراهم آورده است.

21- يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

لفظ «ربكم- خلقكم» به عنايت آنست كه: پرستش رب و خالق يك امر قابل

قبول است و شما به پرستش كسى خوانده مى شويد كه شما را آفريده و پروريده است و اين شگفتى ندارد.

لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ متعلق است به «اعبدوا» و نتيجه آنست يعنى پرستش خدا شما را تقوى كار مى كند، آرى توجه به «رب» و پرستش او مولد روح تقوى است، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 68

هر قدر پرستش بيشتر باشد بر تقوى و پرهيز خواهد افزود، مانند تمرين هر كار، كه بر ورزيدگى مى افزايد، اين تعبير در جاهاى ديگر از قبيل آيه صيام نيز آمده است: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ ... لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ بقره/ 183 آرى روزه سبب تقوى است و به انسان مى فهماند كه به ترك محرمات قادر است.

22- الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.

در طول هزاران سال زمين گسترده شده و آماده براى حيات و زندگى گشته است آسمان اساس و بنائى است براى حيات در زمين، و در تكميل كارهاى زمين دخالت تمام دارد كه بدون آن، كار زمين لنگ است، اگر آفتاب نمى يافت اگر هوا نمى بود، اگر ماه نمى بود، اگر بارانها در جو تشكيل نمى شدند، اگر و اگر ... از زمين كارى ساخته نبود. وَ السَّماءَ بِناءً ظاهرا براى توجه باين مطالب است.

از طرف ديگر: شك نيست كه همه برفها و بارانها از تبخير آبهاى دريا است آب درياها و اقيانوسها شور هستند و تلخ، نه حيوانات مى توانند از آن بهره برند و نه انسانها و نه مزارع و روئيدنيها، آب درياها در حرارت آفتاب تبخير شده بصورت ابر مى آيد، ابرها بوسيله بادها بسوى خشكيها

حركت مى كنند و آن گاه بصورت باران و برف و تگرگ در زمين مى نشينند، مقدارى بصورت رودخانه ها جارى مى شوند و مقدارى در شكم زمين فرو رفته و ذخيره مى شوند و آن گاه چشمه ها و قناتها و چاه ها گرديده و مورد استفاده قرار مى گيرند، همه روئيدنيهاى زمين از اين آب مى باشند لذا است كه در بسيارى از آيات به اين حقيقت كه آبهاى مورد استفاده انسان و حيوان و گياه از آسمان است، توجه كامل شده است.

به اين آيه توجه كنيم. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 69

وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ مؤمنون/ 18 ما از آسمان آبى باندازه نازل كرديم و آن را در زمين ذخيره نموديم و قادريم كه از بين ببريم و آن گاه بنظر آوريم كه بوسيله چاههاى عميق، چشمه ها، قناتها چقدر از شكم زمين آب بيرون مى كشيم و چه درياى بيكرانى در شكم زمين نهفته است.

فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ كه با اندك توجه خواهيد فهميد اينها از خداست پس براى خدا شريكان مگيريد، ناگفته نماند: اين آيه تحليل است بخطاب اعْبُدُوا رَبَّكُمُ در آيه سابق.

23- وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ.

ربط اين آيه و آيه بعدى با آيات فوق ظاهرا چنين است: اين مطالب كه با اين اسلوبهاى بديع بيان مى شود از جانب خداست، اگر باور نداريد و فكر مى كنيد كه اينها ساخته پيامبر است پس شما هم يك سوره نظير آن را بياوريد و جز خدا هر كس را بخواهيد در ساختن

آن به يارى بخوانيد و همه دست به دست هم دهيد «من» در «من مثله» براى بيان است نه تبعيض يعنى فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ جمله إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ معنايش آنست كه اگر در اين تصور كه قرآن ساخته پيغمبر است راستگو هستيد پس چرا معطليد شما هم نظير آن را بياوريد.

24- فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ.

يعنى اگر نتوانستيد و مسلم بدانيد كه هرگز نخواهيد توانست و در صورت عجز اگر قرآن را قبول نكنيد كافر هستيد و عذاب كافران داريد.

وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ الميزان و المنار گفته اند: مراد از حجاره تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 70

بتهايى است كه مورد پرستش واقع شده بودند بدليل إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ انبياء/ 98 شما و آنچه جز خدا مى پرستيد هيزم جهنم هستيد طبرسى اين معنى را محتمل دانسته است، اين تعبير در آيه قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ تحريم/ 6 نيز آمده است بنا بر آنكه مراد بتها است بايد الف و لام «الحجارة» براى عهد باشد. به نظر بعضى مراد از حجارة دلهاى سخت است كه آيات خدا در آنها تأثيرى ندارد. ولى اين معنى، خلاف ظاهر است و اگر مراد بتها باشد قهرا براى آن است كه پرستندگان به چشم خود ببينند و بدانند كه كارى از بتها ساخته نبوده و نيست.

25- وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ

وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ.

ذيل آيه قبلى انذار بود براى كافران، بدين مناسبت اين آيه حالات اهل ايمان و تسليم شوندگان را بيان مى كند، كلمه جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ در بسيارى از آيات در وصف بهشت ذكر شده است، با مراجعه بآيه زير خواهيم ديد كه اين نهرها تنها آب خالى نيستند بلكه در آنها: آبهاى هميشه تازه، شيرها كه غير متغير هستند، شرابهاى يكپارچه لذت، و عسلهاى صاف جارى است.

به عبارت ديگر نهر شير و شراب و عسلند چنان كه فرموده: مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى ... سوره محمّد/ 15، از اينجا خواهيم دانست كه چرا قرآن مجيد به «الانهار» اين اندازه تكيه كرده است و در اين شگفتى نيست خدايى كه اين همه آبهاى بيكران را آفريده قدرت خلقت آن همه نهرها را نيز دارد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 71

قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ اين چه تعبيرى است! آيا ميوه بهشتى عين همان است كه در دنيا خورده بودند؟ به نظر مى آيد: اين جمله از يك واقعيت عجيبى خبر مى دهد مثلا مقدارى كود و آب بدرخت سيب مى دهيم، موقع چيدن ميوه، صحيح است بگوئيم: اين سبب همان كود و آب است كه بدرخت داده بوديم و اگر دانه اى در زمين بكاريم بعد از سنبل شدن، صحيح است بگوئيم:

اين همان دانه است كه كاشته بوديم.

بنا بر اين: مثلا يك نفر سيبى مى خورد، آن در بدن وى انرژى توليد مى كند و چون دو ركعت نماز خواند مقدارى انرژى بصورت

نماز از وى مصرف مى شود كه از سيب توليد شده بود، اگر روز قيامت همان انرژى (بنا بر تجسم عمل) بصورت يك سيب تحويل انسان شود مى تواند بگويد: اين همان است كه در دنيا بمن روزى شده بود.

پس ميوه دنيا در وجود مؤمن مبدل بعمل مى شود و همان عمل در آخرت مبدل بميوه مى شود، از اين لحاظ ميوه آخرت عين ميوه دنيا است آرى «هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ» ممكن است مراد از «رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ» ايمان و عمل باشد يعنى آنها ايمان و عمل دنيايى را بصورت ميوه ها مى بينند و گويند: اين همان است كه در دنيا بما عطا شده بود از طرف ديگر ميوه آخرت هميشگى، لذيذتر و پاكيزه تر است و لذا صحيح است كه بگوئيم: هر دو ميوه شبيه هم هستند «وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً» ماده هر دو يكى است ولى ميوه بهشتى متكامل است. و اللَّه العالم.

«أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ» حكايت از آن دارد كه زنان بهشتى از آلودگيهاى ظاهرى و باطنى از قبيل چرك. كثافت، حيض، حسد، كينه و غيره پاك هستند آرى إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً عُرُباً أَتْراباً واقعه/ 35- 37 از حضرت صادق عليه السّلام از زنان بهشتى سؤال شد فرمود:

«الازواج المطهرة التي لا يحضن و لا يحدثن» «1»

__________________________________________________

(1)- تفسير برهان.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 72

نكته ها
اعجاز قرآن:

معنى اعجاز قرآن آن است كه: بشر از آوردن نظير آن عاجز و ناتوان است. قرآن مجيد از روز اول براى خود حريف و مبارز خواسته و به جهانيان اعلام كرده كه: هر كه مى گويد اين قرآن ساخته خدا نيست، نظير آن را بياورد.

آيات، گاهى نظر به همه قرآن دارد و مى گويد: قُلْ

لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً اسراء/ 88 در اينجا مى گويد: جن و انس از آوردن مانند اين قرآن ناتوانند.

در جاى ديگر آمده: أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ ... فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ طور/ 34 اگر مى گويند از جانب خود گفته است ... پس نظير آن را بياورند.

در بعضى از آيات مى گويد: اگر مى گويند: اين افتراء است پس ده سوره نظير آن را بياورند: أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ ...

فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ ... هود/ 13 و 14.

و گاهى قدم بالاتر گذاشته و مى گويد: فقط يك سوره نظير آن را بياوريد چنان كه در آيه ما نحن فيه و در: أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ ...

يونس/ 38 اما درباره يك آيه مبارزه طلبى و تحدى نكرده است.

جمله فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ نشان مى دهد كه خدا علم قرآن سازى را ببشر نداده است. نگارنده در قاموس قرآن ماده «قرء- قرآن» تحت عنوان «اعجاز قرآن» بطور مفصل بحث كرده ام، در اينجا بطور خلاصه مى گويم:

نظر عمده قرآن در اعجاز، دو چيز است يكى اسلوب خاص با حفظ معانى، ديگرى نبودن اختلاف و تغيير در آن، توضيح اينكه:

اين اسلوب خاص از بشر ساخته نيست و اگر بشر در آوردن نظير قرآن تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 73

بالفاظ و نظم آن توجه كند معانى، خنده آور خواهد بود، مثلا بعضى در مبارزه با: وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ. وَ الْيَوْمِ الْمَوْعُودِ. وَ شاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ گفته است:

«و السماء ذات البروج و النساء ذات الفروج. و الخيل ذات السروج»

اين گوينده بالفاظ نظر تمام داشته است ولى معنى خنده آور است يعنى: قسم بزنان فرجدار و قسم باسبان زين كرده. تازه مى خواسته چه بگويد و اين سخن به كدام گوشه زندگى ارتباط دارد؟!! و اگر بخواهد: معناى متقن ادا كند الفاظى نظير الفاظ قرآن پيدا نخواهد كرد، بهترين شاهد اين است كه در عرض چهارده قرن كسى قدم به ميدان مبارزه نگذاشته، هر كه گذاشته مغلوب برگشته است و اين قهرمان بى نظير، پيوسته «هل من مبارز» گفته و مى گويد:

وجه دوم آنست كه خدا فرمايد أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً نساء/ 82 توضيح اينكه: بشر از اول ادراك تا آخر عمر در يك حال و يك رأى نمى ماند بلكه پيوسته نسبت به گذشته ها تغيير عقيده و رويه مى دهد، بزرگان جهان و سياستمداران پيوسته در عقائد و تصميم هاى خود تجديد نظر مى كنند، نهر و نخست وزير متوفاى هندوستان نامه هاى متعددى بدخترش نوشت، روزى كه خواستند آنها را ترجمه و چاپ كنند اجازه داد و گفت اينها را بصورت نگاهى به تاريخ جهان ترجمه و چاپ كنيد ولى اگر آنها را امروز مى نوشتم طور ديگر مى نوشتم ولى ديگر فرصت آن را ندارم.

اگر كسى كتابى بنويسد، بعد از پنج سال بخواهد بار ديگر آن را بنويسد محال است كه تغيير در آن ندهد. و خلاصه بشر نمى تواند رويه خويش را در همه عمر يكسان نگاه بدارد ولى اگر بشرى پيدا شد و در عرض 23 سال هر چه گفت ديگر از آن برنگشت معلوم مى شود كه از غيب باو مدد مى رسد و اشتباه نمى كند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص:

74

آرى اگر قرآن از جانب خدا نبود رسول خدا چون بشر بود در يك حال نمى ماند و يك سخن نمى گفت بلكه سخنان مختلف مى گفت و در گذشته هايش تجديد نظر مى كرد وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً، بايد دانست كه در اعجاز قرآن تنها الفاظ و اسلوب دخيل نيست بلكه معانى و حقائق و اخبار از غيب و نظير آنها نيز دخيل است.

ناگفته نماند وجوه اعجاز زياد است آنچه مناسب بود اينجا آورده شد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 75

[سوره البقرة (2): آيات 26 تا 29]

اشاره

إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقِينَ (26) الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27) كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (28) هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيمٌ (29)

26- خدا از مثل زدن باك ندارد، هر چه باشد، پشه يا بالاتر از آن اهل ايمان مى دانند كه آن مثل درستى است از خدا ولى كافران مى گويند خدا از اين مثل چه خواسته؟ خدا بسيارى را بدان مثل گمراه و بسيارى را بدان هدايت مى كند، اما با آن جز فاسقان را گمراه نمى كند.

27- آنان كه پيمان خدا را پس از محكم كردن مى شكنند، و آنچه را كه خدا به

پيوستن آن فرمان داده پاره مى كنند و در زمين تباهى بار مى آورند. آنها زيانكارانند.

28- چگونه خدا را انكار مى كنيد؟ با آنكه مردگان بوديد شما را زنده كرد، سپس مى ميراند و بعد زنده مى كند و بعد بسوى او بازگشت داده مى شويد.

29- او همان است كه هر چه در زمين هست براى شما آفريد، سپس بآسمان پرداخت و آنها را هفت آسمان ساخت، او به هر چيز دانا است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 76

كلمه ها

بعوضه: پشه ريز، به علت كوچكى جثه، اسم آن از كلمه «بعض» گرفته شده است.

مثل: حكايت و شرحى كه حال و صفت چيز ديگرى با آن مجسم مى شود، آن در بيشتر آيات قرآن بدين طريق آمده گرچه به معانى ديگرى نيز بكار رفته است (آيه 14 همين سوره).

فاسقين: فسق (بر وزن جسر) در اصل به معنى خارج شدن است ... فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ كهف/ 50 يعنى از فرمان خدا خارج شد «فسقت الرطبة عن قشرها» خرما از غلافش خارج شد فاسق را از آن فاسق گويند كه از دستور خدا خارج شده كافر را نيز فاسق گوئيم كه بطور عموم از فرمان خدا خارج گشته است.

ينقضون: نقض به معنى شكستن است خواه ظاهرى باشد مثل «نقض العظم» يعنى استخوان را شكست و خواه معنوى، مثل شكستن پيمان، در بيشتر آيات شريفه معناى دوم مراد است «ينقضون» مى شكنند.

عهد: اين كلمه در اصل به معنى نگهدارى و مراعات پى در پى است. پيمان را از آن عهد گويند كه لازم المراعات است. به معنى امر و توصيه نيز آمده است كه مراعاتش لازم مى باشد.

ميثاق: ثقه و وثوق به معنى اعتماد است ميثاق گاهى اسم

آمده به معنى پيمان محكم و گاهى مصدر، به معنى محكم كردن، در آيه فوق معناى مصدرى مراد است.

يوصل: وصول: رسيدن و متصل شدن، وصل به معنى متصل كردن و جمع كردن مى باشد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 77

اموات: مردگان. مفرد آن ميت است خواه از اول جان نداشته و خواه بعدا مرده باشد.

استوى: استواء اگر با «على» متعدى شود به معنى استقرار و برقرار شدن آيد مانند: وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ هود/ 42 يعنى كشتى نوح بر جودى نشست و در آن قرار گرفت و اگر با «الى» باشد به معنى قصد و توجه است، در اقرب الموارد گويد: هر كه از كارى فارغ شد و كار ديگرى را قصد كرد گويند: «استوى له و اليه» على هذا «استوى» در آيه به معنى قصد و توجه است.

سواهن: تسويه: پرداختن و مرتب كردن «سواهن» ساخت آنها را.

شرحها
اشاره

در آيات گذشته براى مجسم شدن حال منافقان مثل روشن كردن آتش و واقع شدن در محيط رعد و برق بيان گرديد، در اينجا به عنوان دفع دخل گفته شده مبادا مردم به مثل زدن خدا اعتراض كنند، خدا از زدن هيچ مثلى باك ندارد، چون با اين مثلها بسيارى را هدايت و بسيارى را گمراه مى كند ولى گمراهى از آن فاسقان است، آن گاه در دو آيه اخير با توجه دادن بنظام خلقت براى «اعْبُدُوا رَبَّكُمُ» كه در گذشته بيان شد استدلال شده است.

26- إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً

وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ.

لفظ «ما» در مثلا ما» مفيد كثرت و ابهام است يعنى: هر مثلى كه باشد و به احتمال ضعيف، زائد و براى تأكيد است و بَعُوضَةً فَما فَوْقَها بيان «مثلا» تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 78

مى باشد «ما» در آن به معناى شى ء است.

يعنى: آن مثل، پشه ريز يا چيزى بالاتر از آن باشد، در «ما ذا أَرادَ» ما براى استفهام و «ذا» براى موصول است و شايد هر دو به معنى استفهام باشد بايد دانست قرآن به مثلها بسيار اهميت داده تا مردم به واسطه آن حقائق را درك كنند چنان كه فرموده وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ ابراهيم/ 25 وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ حشر/ 21 پس امثال قرآن براى تفهيم مطالب است. و مثل در مجسم كردن مقاصد سهم بسزايى دارد.

از آيه شريفه روشن مى شود كه شايد راجع به مثلهاى قرآن از طرف كفار و منافقان اعتراض رخ داده و مثل زدن به پشه، عنكبوت، آتش روشن كردن، باران و رعد و برق و غيره را مورد انتقاد قرار داده اند، و يا قرآن خود بعد از زدن دو مثل آتش و باران، دفع دخل كرده و مى گويد مبادا اعتراض كنيد ...

لا يَسْتَحْيِي» نشان ميدهد كه در خدا راجع به مثل زدن انكسار و انفعالى نيست مانند انفعال كسى كه از زدن اين گونه مثلها مى ترسد.

«فَأَمَّا الَّذِينَ ...» روشن مى كند: مردم در تلقى اين مثلها دو گروه هستند يكى اهل ايمان كه مى دانند آن مثل، حق و براى تفهيم مطلب است ولى كفار و آنان كه به فكر قبول حق نيستند

مى گويند: خدا از اين مثل چه منظورى دارد؟

در جواب فرموده: خدا با آن مثل گروه بسيارى را هدايت مى كند و مقصود خدا را درمى يابند، و گروه بسيارى از كافران را با آن گمراه مى كند و بر گمراهيشان مى افزايد، ولى فقط آنهايى را گمراه مى كند كه از حق خارج گشته و به هدايت اعتنايى ندارند.

آرى: مثل نسبت به يكى هدايت و نسبت به ديگرى ضلالت است و ريشه هر دو در وجود خود آنها و در اختيار آنها است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 79

وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ اين تعبير در آيات ديگر نيز با كمى تفاوت آمده است مانند: وَ يُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ ابراهيم/ 27 كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتابٌ غافر/ 34 كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ غافر/ 74 در اين آيات مى فرمايد: خدا فاسقان، ظالمان، اسرافكاران و كافران را گمراه مى كند، معلوم است كه اين اضلال، افزودن بر ضلالت سابق است، مثل وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ توبه/ 125 اين اضلال از جانب خداست ولى باختيار خود فاسق است. اضلال ابتدايى بر خدا قبيح است نه اضلال ثانوى كه نتيجه عمل است.

جبر يا اختيار

كوتاه سخن آنكه: وسائل و مقدمات و اعطاء اختيار، در كارهاى خير و شر همه از خداست و اگر خدا وسائل فراهم نكرده بود هيچكس بعمل خير يا شر قدرت نداشت، به نظر من آياتى نظير: وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ انسان/ 30 در اين زمينه هستند گرچه ما قبل آنها در باره اختيار خير است، يعنى: تا خدا زمينه فراهم نكند و مقدمات را جور نياورد

شما نمى توانيد چيزى اراده بكنيد.

در اين مرحله، اراده بندگان بعد از اراده و مشيت خداست ولى در مرحله دوم مشيت خدا بعد از اراده بندگان است اگر آنها اراده خير كنند خدا در آن هدايتشان خواهد كرد و اگر اراده شر كنند گمراهشان خواهد نمود، چنان كه فرموده: فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ صف/ 5 چون منحرف شدند خدا قلوبشان را منحرف كرد در اينجا است كه انسان در مقابل خير، پاداش و در مقابل شر، كيفر مى بيند كه هر دو با اختيار خودش انجام مى گيرد. از طرف ديگر كار خير منسوب به خدا و انسان است زيرا خدا هم وسيله فراهم كرده و هم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 80

به آن امر فرموده است و انسان نيز آن را انجام داده است، ولى كار شر فقط به فاعل آن مربوط مى باشد زيرا خدا پس از فراهم آوردن وسيله، از آن نهى كرده است اين است معنى:

«لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين»

يعنى جبرى در كار نيست كه بنده باختيار خود مى كند، تفويضى هم وجود ندارد كه مقدمات از خداست و عمل در اين مرحله مستند به خداست، بلكه امرى است بين اين دو و مركب از اين دو «1».

پدرى به فرزندش ده تومان پول مى دهد و مى گويد: مشروب مخور، با دادن آن پول در پسر دو قدرت ايجاد مى كند يكى اينكه با آن پول كتاب مفيدى بخرد، ديگرى آنكه مشروب بخورد، اگر پول را نداده بود به هيچ يك از دو كار قدرت نداشت. پس از فراهم شدن مقدمات (وجود پول) پسر در انتخاب يكى از دو كار آزادست. اگر كتاب خريد

اين از خودش و از پدرش است و اگر مشروب خورد آن از پدر نيست كه از آن نهى كرده است.

27- الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ.

اين آيه وصف و شرح حال «الفاسقين» در آيه سابق است، يعنى: فاسقان پيمان خدا را مى شكنند ... بعيد نيست مراد از عهد اللَّه هدايت تكوينى و مراد از «ميثاقه» محكم شدن يا محكم كردن آن به وسيله انبياء باشد. يعنى: فاسقان آنچه از قبيل خير و شر و مسئوليتها كه با فطرت خود درك مى كنند و بوسيله انبياء تبليغ شده و محكم گرديده است، مى شكنند، و اعتنا نمى كنند، و شايد مراد از آن ادراك فطرى و شرايع هر دو باشد كه هر دو مصداق «عهد اللَّه» هستند ضمير «ميثاقه» ممكن است به «عهد» يا به «اللَّه» برگردد.

وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ

__________________________________________________

(1) مقدمات از خدا و اراده از بنده است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 81

بيان نقض عهد اللَّه است، آنچه از نظام تكوين و تشريع كه خدا به مراعات آن دستور داده به وسيله فاسقان گسسته مى شود و فساد به راه مى افتد، اين كار به ضرر فاسقان تمام مى شود آرى: أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ.

28- كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ ... تُرْجَعُونَ آنچه كافران و فاسقان انجام مى دهند نتيجه كفر به خدا و ناديده گرفتن نظامات زندگى است و اگر كسى به مراحل پنجگانه اين آيه كه سه تا از آنها حسى و دو تاى ديگر يقينى است توجه كند از كافران نخواهد بود.

مرحله اول وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً همه انسانها از خاك و از مواد بيجان تشكيل يافته اند خواه انسان اولى باشد

يا انسانهاى فعلى كه بالاخره از مواد و خوراكيهاى بيجان تركيب شده اند، يك فرد پيش از آنكه از مادر متولد گردد به صورت مواد بيجان در جهان از اول وجود داشته است اين همان مرحله كُنْتُمْ أَمْواتاً است مرحله دوم «فَأَحْياكُمْ» كه به صورت سلول زنده وارد رحم مادر شده و متولد گشته و به حيات ادامه مى دهد. مرحله سوم «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ» كه وفات يافته وارد قبر مى گردد و خاك گرديده به اصل خود مبدل مى شود اين سه مرحله حسى و غير قابل انكار است.

مرحله چهارم «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» كه زندگى آخرت است، مرحله پنجم «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» كه ورود به زندگى بهشتى يا جهنمى است.

در چهار مرحله اول انسان مسلوب الاختيار است و بايد به نظام جهان كه همان مشيت خدايى است تن در دهد واحدى را از آن گريزى نيست ولى مرحله پنجم در اختيار اوست مى تواند رجوع به اللَّه به سوى بهشت يا آتش باشد انسان با اندك انصاف و تأمل مى تواند به اين آيه تسليم شود.

به هر حال اين آيه استدلال است بر «اعْبُدُوا رَبَّكُمُ» كه در آيات قبلى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 82

گذشت.

29- هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيمٌ اين آيه در مقام امتنان و استدلال ديگرى بر وجوب عبادت و اطاعت خداست خدايى كه اين همه نعمتها را آفريده و به واسطه خلقت آسمانها حيات زمينى را تكميل كرده است سزاوار بندگى است.

خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مبين آنست كه: آنچه در روى زمين آفريده شده همه را در آن حقى است و مطابق

مقررات خدايى مى توانند از آنها بهره برند.

ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ مى فهماند كه در اينجا خلقت آسمانها بعد از خلقت زمين است، اين مطابق آنست كه در سوره فصلت آيه 9 تا 12 بيان شده است و اين نشان مى دهد كه مراد از هفت آسمان، هفت طبقه هواى محيط بر زمين است و اللَّه اعلم، نگارنده را در اين زمينه سخنى هست كه در قاموس قرآن ذيل لغت (ارض) گفته ام و در سوره فصلّت انشاء اللَّه روشن خواهد شد، مى شود گفت جمله بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيمٌ به بيان علم خدا به نيازهاى انسانها مربوط است چنان كه در سوره فصلت آمده است: سَواءً لِلسَّائِلِينَ.

نكته ها
حق همگانى:

مقتضاى خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً آنست كه مردم همه در بهره بردارى از مواهب طبيعى ذيحق مى باشند و خدا آنها را براى همه آفريده است، منظور از آن الغاء مالكيت فردى نيست ولى بايد مردم جهان اين حق را براى عموم محفوظ بدانند، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 83

دولتهاى استعمارگر به زبان حال مى گويند: نه آنچه در روى زمين هست فقط براى ما آفريده شده است!! اگر به اين آيه عمل شود مشكل بشر حل خواهد گرديد.

به طور كلى اگر عده اى بخواهند عده ديگرى را به زور از مواهب خدادادى محروم كنند و آنها را فقط به خود اختصاص دهند، مى شود آنها را به زور سر جاى خودشان نشاند و چنين كسانى در قيامت به عذاب خدا گرفتار خواهند شد و خلاصه:

اين آيه مى تواند منشأ بسيارى از احكام باشد.

هفت آسمان:

قرآن مجيد درباره آسمانها سه تعبير دارد: سماء، سماوات و سماوات سبع. مراد از دو تعبير اول مطلق آسمانها و آنچه در بالاى

زمين است، مى باشد ولى به نظرم مراد از سماوات سبع، طبقات هفت گانه هوا است كه زمين را از هر طرف احاطه كرده اند «1».

دانشمندان طبقات جو را به پنج قسمت تقسيم كرده، حدود و خواص آن را نيز معين نموده اند بدين شرح:

1- تروپوسفر: ارتفاع اين طبقه در استوا، 16 كيلومتر و در قطبين 10 كيلومتر است، در همين قسمت ابرها تشكيل مى شود و وضع هواى زمين تعيين مى گردد، رعد، برق، برف، تگرگ و باران در اين طبقه است.

2- ستراتسفر: اين طبقه از 16 كيلومتر تا 32 كيلومترى ادامه دارد و در آن تندبادهاى مداوم مى وزد. دو شط عظيم هوايى در آن كران تا كران جهان را مى نوردند نام آن دو «جريانهاى جتى» است اين جريانها گاهى با سرعتى معادل 800 كيلومتر در ساعت حركت مى كنند. درجه حرارت در آن تا 62 درجه زير صفر پائين مى آيد.

__________________________________________________

(1) ناگفته نماند اين فقط يك احتمال است، حقيقت مطلب در نزد خداست.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 84

3- اوزونسفر: ارتفاع آن را تا 50 كيلومتر تعيين كرده اند، در اين طبقه نوعى اكسيژن وجود دارد كه آن را «اوزون» نامند، اين طبقه نسبتا گرمتر و درجه حرارت آن تا حدود صفر مى رسد، علت آن اين است كه اوزون اشعه ما فوق بنفش خورشيد را جذب مى كند.

4- يونوسفر: ناحيه اى است اسرارآميز، از نظر رقت هوا مانند خلاء است از ارتفاع 50 كيلومترى شروع شده و تا 300 كيلومتر ادامه دارد، در ارتفاع 80 كيلومترى درجه حرارت 68 درجه زير صفر، و در ارتفاع 177 كيلومترى به 287 درجه بالاى صفر مى رسد!!! 5- اگزوسفر: در اين طبقه تقريبا جو زمين از بين رفته، بشر

درباره آن جز اطلاعات ناچيز ندارد (قمرهاى مصنوعى ص 10 تا 14 ترجمه محمود مصاحب) گويند: ضخامت هوا هزار كيلومتر است به نظر مى آيد بايد گفته شود و اللَّه اعلم همين طبقات هوا است كه قرآن مجيد آن را به هفت آسمان، تقسيم مى كند، بايد گفت: يا دانشمندان دو طبقه ديگر را هنوز نيافته اند و يا قرآن مجيد در هفت شمردن نظر به خصوصى دارد.

بهر حال: در قرآن كريم مجموعا هشت بار (سماوات سبع) آمده است دقت در آنها نشان مى دهد كه مراد همان طبقات هوا است اكنون يكى از آنها را بررسى مى كنيم: أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً ... نوح/ 15 و 16 از اين دو آيه معلوم مى شود اولا آسمانها هفت، هستند ثانيا طبقه طبقه اند و هر يك بالاى ديگرى است، ثالثا نور ماه به همه آنها مى رسد.

بايد بدانيم كه آسمانها و اجرام و كهكشانهاى سماوى بى شمار است و مراد از هفت آسمان مجموع آسمانها نيست، از طرف ديگر نور ماه چندان امتداد تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 85

ندارد كه به همه جاى جهان برسد، چنان كه نور ماه مريخ و مشترى به ما نمى رسد، حد اكثر مى توان گفت: نور ماه در منظومه شمسى قابل رؤيت است مثلا در شعراى يمانى كه پانصد هزار برابر خورشيد از زمين فاصله دارد يا در ستارگانى كه چهل و پنج هزار سال نورى از ما فاصله دارند يقينا نور ماه محسوس نيست، پس كلمه وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً نشان مى دهد حدود هفت آسمان تا جايى است كه نور ماه قابل رؤيت باشد و آنجا كه نور

ماه نيست هفت آسمان تمام شده است. نور ماه در طبقات هوا قابل رؤيت است قهرا بايد مراد همين طبقات باشد.

و اللَّه اعلم.

وانگهى نمى شود گفت: مراد از هفت آسمان سيارات منظومه شمسى است كه شمارش آنها فعلا به 9 رسيده است و شايد در آينده سياره ديگرى نيز كشف شود.

و نيز بايد دانست كه طبقه طبقه بودن فقط در طبقات هواست. در خاتمه اگر غرض از «فيهن» آن باشد كه ماه خارج از هفت آسمان است و نورش به آنها مى رسد آن وقت ماه در ميان آنها نيست بلكه از خارج به آنها نور مى رساند و اگر مراد از «فيهن» آن باشد كه ماه در ميان آنها است در اين صورت مرز هفت آسمان از جايگاه ماه نيز گذشته است. و طبقات هوا و لو به طور بسيار رقيق به آنجاها نيز رسيده است، ولى ظاهرا معناى اول مراد است. آيه زير قابل توجه است:

خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ ... ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ. فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها .... فصلت 9 تا 12 آيات صريحند كه هفت آسمان قبلا به صورت دود و گاز غليظى بوده اند (مى شود يقين كرد آن دود و گاز غليظ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 86

هنگام سرد شدن زمين از زمين برخاسته است چنان كه در آتش فشانهاى فعلى ديده مى شود) همين گازها بودند كه رقيق شده طبقات هوا را تشكيل داده اند، از جمله «أَوْحى فِي كُلِّ سَماءٍ أَمْرَها» فهميده مى شود كه هر يك از طبقات، خواص به خصوصى دارند و در

زندگى زمين دخيلند (رجوع شود به قاموس قرآن ج 3/ 333).

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 87

[سوره البقرة (2): آيات 30 تا 39]

اشاره

وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (32) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (34)

وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (35) فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ (36) فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (37) قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (38) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (39)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 88

30- و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى را قرار مى دهم. گفتند:

در آنجا كسى را قرار مى دهى كه فساد كند و خونها ريزد؟ حال آنكه ما تو را تسبيح و حمد گوئيم و

تقديس مى كنيم. خدا گفت: آنچه من مى دانم شما نمى دانيد.

31- خدا همه نام ها (كارها) را به آدم تعليم نمود، سپس آدم ها را به ملائكه نشان داد و گفت: اگر راست مى گوئيد مرا از نامها (كارهاى) اينها خبر دهيد.

32- گفتند: پاكى تو، ما جز آنچه تو تعليم داده اى دانشى نداريم، داناى مطلق و حكيم، فقط تو هستى.

33- گفت: اى آدم نامهاى آنان را به ملائكه خبر ده پس چون نامهاى آنان را به ملائكه خبر داد، خدا گفت آيا به شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مى دانم و نيز مى دانم آنچه را آشكار مى كنيد و آنچه را نهان مى داريد.

34- و چون ملائكه را گفتيم: به آدم سجده (خضوع) كنيد، همه سجده كردند مگر ابليس كه امتناع نمود و برترى كرد و از كافران شد.

35- و گفتم: اى آدم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از آن هر جا كه خواستيد با فراوانى بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران مى شويد.

36- شيطان آن دو را لغزانيد و از آن نعمت كه بودند بيرونشان كرد، گفتيم: پائين رويد، شما دشمن يكديگريد و تا مدتى در زمين قرارگاه و لذت بردن داريد.

37- آدم كلماتى از پروردگارش فرا گرفت، و خدا به او برگشت كه او بسيار توبه پذير و مهربان است.

38- گفتيم: همگى پائين رويد، اگر بعدا هدايتى از من به سوى شما آمد هر كه از آن پيروى كند ترسى بر آنها نيست و محزون نمى شوند.

39- و آنان كه كافر شوند و آيات مرا دروغ شمارند آنها اهل آتشند و در آن پيوسته خواهند بود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 89

كلمه ها

ملائكه: مفرد

آن ملك است، اكثر علماء عقيده دارند كه ملك از «الوك» مشتق است و آن به معنى رسالت مى باشد بنا بر اين ميم آن زائد است رجوع شود به قاموس قرآن، لغت (ملك).

خليفه: نائب. جانشين.

يسفك: سفك به معنى ريختن است، خواه ريختن خون باشد يا آب يا شى ء مذاب، بقولى: به ريختن خون اختصاص يافته است، در قول ديگر:

معنايش فقط ريختن خون است.

آدم: لفظى است غير عربى (دخيل) اكثريت اهل لغت آن را علم شخص گرفته و نام يك نفر مى دانند، به نظر بعضى علم نوع است مثل انسان و بشر.

انبئونى: نبأ بقول بعضى مطلق خبر است و به قول بعضى: خبرى كه داراى اهميت و فائده است، قرآن مجيد قول دوم را تأييد مى كند در ماجراى قيامت آمده: عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ نبأ/ 2 «انبئونى» از انباء و آن از نبأ است.

تبدون: اين كلمه از ابداء به معنى آشكار كردن از بدو به معنى ظهور و آشكار شدن است.

تكتمون: كتم و كتمان به معنى پنهان كردن است. «تكتمون»: پنهان مى داريد.

اسجدوا: سجده در لغت به معنى تذلل و خضوع و اظهار فروتنى و در شرع گذاشتن پيشانى بر زمين است «اسجدوا» ظاهرا امر به خضوع و فروتنى است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 90

ابى: اباء به معنى امتناع شديد و خوددارى است.

رغدا: فراوانى «رغد عيشه رغدا: طاب و اتسع».

شجرة: شجر مطلق درخت، شجره واحد آن است (يك درخت).

ازلهما: زلل: لغزيدن، ازلال. لغزانيدن، خواه لغزيدن ظاهرى باشد مثل لغزيدن از كوه، يا معنوى باشد مثل خطا رفتن. مراد از آن در آيه معناى دوم است.

ابليس: ابلاس به معنى يأس و نوميدى است، ظاهرا شيطان را

از آن ابليس گفته اند كه از رحمت خدا مأيوس است، به قول بعضى آن غير عربى است.

اهبطوا: هبوط به معنى پائين آمدن است نظير نزول و وقوع، گاهى به معنى دخول و حلول آيد «هبطنا بلدا كذا» يعنى به فلان بلد وارد شديم و از آن است اهْبِطُوا مِصْراً ... بقره/ 61 يعنى به شهرى وارد شويد.

مستقر: اسم مكان است. قرارگاه و محل استقرار. اصل آن قرار و قر به معنى ثبوت مى باشد.

متاع: هر آنچه از آن بهره برده شود. هر آنچه از آن لذت برده شود، به عبارت ديگر مطلق مال دنيا كه از آن بهره بردارى شود، گويند:

اصل آن متوع يعنى امتداد و ارتفاع است متاع هم مصدر به كار رفته و هم اسم.

تلقى: اخذ و تفهم «تلقى» اخذ كرد.

تواب: توب به معنى رجوع و برگشتن است. همچنين است توبه و متاب.

تائب رجوع كننده و تواب بسيار رجوع كننده است.

اصحاب: جمع صاحب به معنى رفيق است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 91

شرحها

در آيات گذشته سخن از خلقت انسان و خلقت وسائل زندگى از براى انسان بود و روشن گرديد كه كفر و نفاق مسير صحيح زندگى نيست بلكه راه صحيح، همان ايمان و مصداق «اعْبُدُوا رَبَّكُمُ» بودن است. در تعقيب آن مطالب، در اين آيات بيان شده كه غرض خدا از اول آن بود كه انسان را در زمين جانشين خود قرار دهد و به وسيله او اسرار خلقت (غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) را ظاهر كند و انسان در مسير حركت الى اللَّه گام بردارد و گرنه از زندگى بهره اى نخواهد برد.

30- وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ

تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ.

گفتگو ميان خدا و ملائكه معلوم نيست چگونه بوده است ولى معلوم است خدا قضيه را به آنها فهمانده است مراد از خليفه يك نفر نيست و عموم انسانهاست و گرنه يفسد فيها و يسفك الدماء معنى ندارد كه اين كار، انسانها لازم دارد و فساد و سفك هم كار خليفه است، پر روشن است كه مراد از خليفه جانشينى خداست نه جانشينى انسان از انسانى، مثل: يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ ... ص/ 26 جمله قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها ... استدلال ملائكه است باستحقاق خلافت خويش، يعنى: خليفه خاكى فساد به راه انداخته و خونها خواهد ريخت، ولى ما پيوسته در اطاعت تو هستيم، پس اين وظيفه را بما محول فرماى «نسبح و نقدس» حاكى از فرمانبرى مطلق و دائمى است.

قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ مفيد آنست كه اين خلافت از شما ساخته نيست تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 92

گرچه پيوسته بفرمان من هستيد. و ضمنا تصديق است به اينكه خليفه از فساد و خونريزى كنار نخواهد ماند.

اگر گويند: ملائكه از كجا دانستند كه خليفه ارض فساد و خونريزى خواهد كرد! گوئيم: ظاهرا از كلمه جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ فهميده اند كه خليفه مادى و ارضى از فساد و خونريزى بر كنار نخواهد ماند ولى در تفسير عياشى از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده: ملائكه أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ را آن گاه دانستند كه چنان كسانى را قبلا ديده بودند. اين روايت

اشاره به نسلهاى ما قبل انسان است كه در زمين بوده اند، ولى با آنچه ما گفتيم قابل جمع است. و اللَّه اعلم.

31- وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ.

اين آيه بيان إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ است، مراد از تعليم اسماء، ايجاد استعدادها در وجود انسان است نه آموختن ظاهرى و آن استعدادها در ملائكه ايجاد نشده است، اگر غرض آن بود كه خدا به آدم بفرمايد: اين قلم و اين عينك و اين مداد است، آن وقت استدلال تمام نبود و ملائكه حق داشتند كه بگويند:

اين نام ها را به ما هم اگر تعليم مى كردى خبر مى داديم وانگهى با دانستن نام كار درست نمى شود، خليفه خدا بايد استعداد اكتشاف مثلا برق را از اول داشته باشد، بلكه مطلب اين است كه خدا مثلا استعداد اختراع هواپيما و هدايت آن را در وجود انسان گذاشت آن گاه به ملائكه فرمود: آيا شما هم اين استعداد را داريد؟ گفتند: خدايا ما را طورى نيافريده اى كه چنان توانيم كرد و در عين حال قانع شدند كه جانشين زمين بايد موجودى غير از آنها باشد.

پس اين تعليم نظير خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ رحمن/ 4 مى باشد و اللَّه ير أحسن الحديث، ج 1، ص: 93

العالم. در اين صورت مراد از «الاسماء» همان استعدادها و قابليتهاى موجود در انسان است چنان كه مراد از «الاسماء» در آيه وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها اعراف/ 180 حروف الفاظ رحيم، عليم، عزيز و جليل تنها نيست بلكه مراد اصلى حقائق آنهاست و الفاظ همچون آئينه، نشانگر حقائق هستند.

ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ

ضمير «هم» و «هؤلاء» هر دو به آدم راجع است نه به اسماء، يعنى: سپس آدمان را به ملائكه نشان داد و گفت از كارها و آنچه اينان مى توانند، به من خبر دهيد. رجوع ضمير جمع به آدم بدان علت است كه مصداق تعليم اسماء فقط او نبود بلكه فرزندانش نيز در نظر بود و تعليم او عبارت اخراى تعليم همه انسان ها بود چنان كه در سوره اعراف، جريان سجود، بعد از خلقت عموم آمده است وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ اعراف/ 11.

إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ ظاهرا متعلق صادقين خلافت است يعنى اگر راستگو هستيد در اينكه شما مى توانيد خليفه بشويد «1».

32- قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا ...

اين آيه راجع به عجز ملائكه از خلافت است و آنها چون ديدند ساختمان وجودشان براى كارهاى آدمى آفريده نشده است گفتند: تو را تنزيه مى كنيم ما را آن دانش، نداده اى فقط تويى تواناى حكمت كردار.

33- قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ اگر هر چهار ضمير راجع به ملائكه باشد معنى اينطور مى شود: خدا گفت اى آدم نامهاى ملائكه را به ملائكه خبر ده و چون خبر داد ...

__________________________________________________

(1) احتمال دارد ميان گفتگوى خدا با ملائكه و وجود آمدن آدم و تعليم اسماء هزاران سال فاصله باشد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 94

در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه مراد از نامهاى ملائكه چيست؟

لا بد مراد كارهايى است كه ملائكه مى توانند، آن وقت مراد از خبر دادن نيز بايد توانستن باشد، حال آنكه كارهاى ملائكه از انسان ساخته نيست، و اگر مراد همان تسبيح، حمد و تقديس باشد كه ملائكه خود از

آنها نام بردند، در اين صورت توانستنى هاى ملائكه فقط آنها نيست كه آدم آنها را بگويد و قضيه بدين طريق تمام شود كه: آدم هم كارهاى خود را مى تواند و هم كارهاى ملائكه را ولى ملائكه فقط كارهاى خود را مى تواند، وانگهى در گذشته گفته شد كه: ظاهرا مراد از «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ ...» حاضر به فرمان بودن آنهاست نه تأمين شدن خلافت با آن تسبيح و حمد و نه اينكه كار ملائكه فقط آنها است.

به احتمال قوى: ضمير اول و سوم راجع به ملائكه و ضمير دوم و چهارم راجع به آدمها است كه از قرينه مقام فهميده مى شود، يعنى: اى آدم كارهاى آدميان را به ملائكه خبر ده [خبرى كه حكايت از توانستن دارد] آن خبر نمونه اى از كار انسانها بود كه در آينده بنا بود انجام بدهند. او هم خبر داد.

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ شايد مراد از غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ چيزهايى است كه بشر تا به حال دست يافته و خواهد يافت، برق، معادن، گردش كربن در طبيعت، عناصر، عجائب درياها، صنايع موتورى نيروى بخار، علم فيزيك، علم شيمى، كشف خواص اشياء و هزاران چيزهاى ديگر از مصاديق «غيب الارض» هستند كه به هنگام خلقت خليفه، همه پنهان و هيچ يك كشف نشده بودند.

از طرف ديگر: عناصر تشكيل دهنده هوا، ابعاد خورشيد و ماه و ستارگان نيروى جاذبه، عناصر تشكيل دهنده اجرام آسمانى، اشعه كيهانى، اسرار كهكشانها رفتن به كره ماه و هزاران اسرار ديگر كه بشر نائل شده و خواهد شد، همه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 95

مصداق «غيب السموات» مى باشند كه در

آن روز احدى از آنها خبر نداشت، اين همه اسرار آسمانها و زمين به دست بشر بيرون كشيده شده و كشيده خواهد شد.

ظاهرا مراد از اينكه فرمود: «آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را مى دانم ...» آنست كه من اين نهفته ها را مى دانم و مى خواهم آنها را به دست خليفه زمينى بيرون بريزم و اين كار از شما ساخته نيست، اگر اين احتمال درست باشد آن وقت مراد از غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ آنهايى نيست كه علمش خاص خداست و درباره آنها فرموده: قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ ... نمل/ 65 و اللَّه اعلم.

وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ظاهرا مراد از «ما تُبْدُونَ» همان است كه گفتند: «أَ تَجْعَلُ فِيها ...» و جمله دوم مى رساند كه ملائكه در ميان خويش نيز چيزهايى درباره خلافت گفته اند، خدا مى فرمايد: من همه اينها را مى دانم ولى خلافت منظور، فقط از بشر ساخته است.

34- وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ... الْكافِرِينَ در گذشته گفتيم: سجود در اصل به معنى خضوع و اظهار فروتنى است، به احتمال نزديك به يقين مراد از «اسجدوا» سجده اسلامى و گذاشتن هفت عضو به زمين در مقابل آدم نبوده است، بلكه منظور اظهار خضوع بوده نسبت به خليفه و اقرار به اينكه: او لياقت جانشينى خدا را دارد، سجود و خضوع ملائكه حاكى از مقام والاى جانشين خدا در زمين است، انسان داراى دو بعد است، از لحاظ خاك و ماده يك موجود خاكى و از لحاظ خلافت از خدا و نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي حجر/ 29 يك موجود بسيار عالى،

مسجود ملائكه و آشكار كننده اسرار نهفته خدا در جهان است.

به هر حال: ملائكه پس از صدور فرمان: «به آدم سجده كنيد» به جانشين تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 96

انتخابى خدا سجده كردند كه از طرفى لياقت و استعداد او را ديدند و از طرفى بنده مطيع بودند، خدا درباره آنها عليهم السّلام فرموده: بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ انبياء/ 29.

إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ مراد از ابليس در قرآن مجيد موجودى است زنده با شعور،؟؟؟؟؟ كه به آدم سجده نكرد و خلافت او را قبول ننمود، و از درگاه خدا رانده شد، اين كلمه ظاهرا وصف است و اسم اصلى او نيست و به تناسب مأيوس بودنش از رحمت خدا، ابليس خوانده شده است، ظهور استثناء مى رساند كه ابليس از ملائكه بوده ولى صريح آيه كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ كهف/ 50 دلالت دارد كه از طائفه «جن» مى باشد، نگارنده: اين مطلب را به؟؟؟؟؟ در قاموس قرآن در ذيل لغات [بلس- شطن- ملك] آورده ام خواننده عزيز را به آنجا حواله مى دهم.

بهر حال: از همه ملائكه فقط ابليس به آدم خاضع نشد و لياقت او را به خلافت قبول نكرد و گفت: «من از او بهترم كه مرا از آتش به خصوص و او را از گل آفريده اى». فعل «استكبر» دلالت دارد كه او در اين ادعا ذيحق نبود، بلكه منيت كرد و بيجا خودش را بزرگ و برتر پنداشت.

وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ اگر «كان» دلالت بر زمان داشته باشد معنايش آنست كه از اول كافر بود و تصميم داشت به آدم سجده نكند ولى ظاهرا آن به

معنى «صار» است چنان كه گفته اند يعنى: از كافران شد. «اى صار من الكافرين».

35- وَ قُلْنا يا آدَمُ ... مِنَ الظَّالِمِينَ.

از ظهور آيه فهميده مى شود كه آدم و همسرش موقع اين خطاب در آن باغ بوده اند ولى وقت سجود ملائكه از همسرش خبرى نيست. و نيز معلوم مى شود تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 97

كه خوردن همه چيز جز از يك درخت بر ايشان مباح بوده است لفظ «لا تقربا» شدت نهى را مى رساند و گرنه نزديك شدن بدون خوردن ضررى نداشت، از سوره «طه» معلوم مى شود كه خوردن از آن درخت، وضع را دگرگون كرد فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما طه/ 121 مراد از «ظالمين» ظلم بر خويشتن است چنان كه خود گفتند: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا ... اعراف/ 23.

36- فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ.

ازلال چنان كه گفته شد به معنى لغزانيدن و به خطا افكندن است، ازلال شيطان همان است كه در سوره اعراف و طه نقل شده كه به آدم گفت: خدا از اينكه نخواسته به اين درخت دست بزنيد نظر خوبى به شما ندارد و اگر از اين درخت بخوريد پيوسته خواهيد بود ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ اعراف/ 20 و در سوره طه آمده: يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى طه/ 120.

فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ يعنى: آن دو را از آن حال كه بودند خارج كرد، اين جمله ظاهرا بيانگر افتادن لباسها و ظاهر شدن عورتهايشان است كه خواستند با برگ

درختان ستر عورت كنند چنان كه فرموده فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ اعراف/ 22 در سوره طه اين عبارت تكرار شده، فقط به جاى «ذاقا الشجرة» آمده: «فاكلا منها».

پس در اثر خوردن از آن درخت، حالت اولى را از دست دادند.

وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ در اين جمله سه مطلب هست يكى اينكه: جمع آمدن «اهبطوا» نسبت به نسل آدم و زوج اوست اگر ما يك زن و مرد را از يك مملكت اخراج كنيم نسل آن دو را نيز كه بعدا به وجود خواهند تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 98

آمد اخراج كرده ايم، چنان كه در سوره طه فقط دو نفر موجود در نظر است و تثنيه آمده است: قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ طه/ 123 پس لازم نيست شيطان را نيز از آنها بشمريم و جمع آمدن «اهبطوا» را تصحيح كنيم. دوم اينكه مراد از هبوط چيست؟ معناى مشهور آن همان پائين آمدن است مثل: وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ بقره/ 74 و نيز در معناى دخول به كار رفته مثل سخن موسى عليه السّلام كه به بنى اسرائيل فرمود: اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ بقره/ 61 به شهر وارد شويد آنچه مى خواهيد در آن هست. اين كلمه درباره ابليس نيز به كار رفته: قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيها اعراف/ 13.

مشكل است هبوط به معنى دخول باشد زيرا در دو آيه بقره و طه كه نقل شده با كلمه «منها» مبدء هبوط تعيين شده و اگر به معنى دخول بود ديگر براى «منها» جايى نبود

در اين صورت آيا مراد هبوط از مقام و حالت اوليه است و به عبارت ديگر از دست دادن كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما است؟

و يا مراد هبوط از بالا است و جايگاه آدم محلى غير از زمين بود و از آنجا به زمين آمد؟ اينكه بسيار بعيد است و آياتى نظير إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ حجر/ 28 صريح هستند كه انسان از لجن اين زمين آفريده شده، آيا مى شود گفت: بشر اولى پديده اين زمين نيست؟!!! و يا اين قضيه بيان ارتباط انسان با نفس و شيطان و دو بعدى بودن انسان است كه به شكل داستان نقل شده است؟

به نظر بعضى: آدم از بشرها برخاسته و موجود اولى بشر است نه آدم.

ولى قرآن اين نظر را تأييد نمى كند و همان بشر اولى را در جايى آدم و در جايى بشر مى نامد و مسجود ملائكه مى داند: إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ. فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ص/ 71 و 73. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 99

به نظر مى آيد كه هبوط مقامى و حالتى منظور باشد چنان كه در بعضى از آيات با «خروج» تعبير آمده نظير: يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ اعراف/ 27.

مطلب سوم اينكه: مراد از بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ چيست! اين جمله در سوره بقره و اعراف و طه تكرار شده و به آن تكيه شده است. گفته اند: مراد عداوت و دشمنى ما بين شيطان و انسان است ولى آن در سوره طه چنين آمده:

قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ

عَدُوٌّ طه/ 123 در اين جا با آنكه مخاطب آدم و زوجه او است باز جمله فوق تكرار شده. ظاهرا مراد از آن رقابت و خصومتى است كه لازمه حيات مادى است و تكيه قرآن از آن جهت است كه پس از هبوط اين واقعيت به طور حتم آشكار خواهد شد و اين رقابت و مبارزات و خصومت ها در پيشرفت بشر اثر كامل دارد طرفين عداوت، خود انسانها هستند، نه انسانها و شيطان گرچه ريشه عداوت انسانها از شيطان و قواى نفسانى است.

اين جمله، جمله حاليه است يعنى پائين رويد در حالى كه دشمن يكديگر هستيد.

وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ اگر «حين» نسبت به فرد فرد باشد مراد از آن تا مرگ است يعنى تا وقت مردن در زمين قرارگاه و متاع خواهيد داشت و اگر راجع به عموم باشد منظور از آن رسيدن آخرت است چنان كه در روايتى از حضرت صادق عليه السّلام «الى حين» يوم القيامة معنى شده است.

37- فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.

اين آيه راجع به امكان جبران نقائص است كه خداوند از لطف خود اين امكان را بوجود آورده است، اگر انسان اشتباهى كرد و خواست آن را جبران كند راه بر او بسته نيست، مى تواند به سوى خدا و كمال باز گردد، روايت شده: چون تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 100

خدا به ابليس لعنت كرد، ابليس مهلت خواست، خدا تا روز قيامت به او مهلت داد، ابليس گفت قسم به عزت تو، تا روح در فرزند آدم هست از قلبش خارج نخواهم شد. خدا در جواب فرمود: قسم به

عزت و جلالم تا روح در بدن دارد باب توبه بر او نخواهم بست، المحجة البيضاء ج 7/ 25.

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ نشان مى دهد كه توفيق و الهام توبه از جانب خدا بوده است پس توبه بنده در اثر توفيق و عنايت خداوندى است. مراد از «كلمات» ظاهرا همان است كه در سوره اعراف نقل شده: قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ اعراف/ 23 در روايات نقل شده: كه آدم خدا را به حق محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين سلام اللَّه عليهم اجمعين قسم داد و نيز كلمات ديگرى به صورت دعا در اين زمينه نقل شده است رجوع شود به تفسير عياشى و مانند آن.

فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ توبه و متاب به معنى رجوع است.

توبه بنده آن است كه با ترك گناه به خدا برگردد توبه خدا آنست كه با لطف و عنايت و قبول به سوى بنده برگردد كلمه تواب هميشه وصف خدا آمده مگر در آيه إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ بقره/ 222 قبول توبه آدم آن نشد كه به جاى اولى برگردد ولى با دو آينه ذيل كه خواهد آمد روشن گرديد اگر راه خدا برود و به احكامى كه از جانب خدا خواهد آمد عمل نمايد به رحمت خدا خواهد رسيد.

38- قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.

تكرار فرمان هبوط ظاهرا مقدمه است به تشريعى كه در اين آيه و آيه بعدى بيان شده است، به قرينه آيه بعدى، ظرف فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ ... آخرت است آرى در آخرت

نه نقصانى هست كه مايه اندوه باشد و نه كم شدن و فنايى كه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 101

باعث خوف گردد و آن در صورتى است كه در دنيا از فرمان انبيا پيروى شود، خليفه خدا و كدخداى روى زمين بايد تسليم خليفه كننده (خدا) باشد، اما اگر خليفه آيات خدا را دروغ شمرد مصداق آيه بعدى خواهد بود.

39- وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ كذبوا در صورتى است كه فرمان خدا به آدم تبليغ شود، به نظرم همه «كفروا» ها در صورتى سبب عذاب مى باشند كه توأم با تكذيب باشد نه كفر از روى جهل، خلود در آتش در انعام/ 128 ديده شود.

نكته ها
انسان موجود دو بعدى

انسان و خليفه و كدخداى زمين، موجودى است دو بعدى، وجود او معركه اى است كه پيوسته قواى رحمانى و شيطانى در آن در جنگ و جدل هستند آن گاه كه از نيرو و اراده خدادادى استفاده كرده به طرف نيكيها ميل كند، قواى رحمانى تقويت شده قواى شيطانى عقب مى نشينند إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا ... فصلت/ 30 و چون ميل به بدى ها كند طرف ديگر تقويت شده و ضلالت روى مى آورد: أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا مريم/ 83.

دستور: «بخوريد هر كجا كه هستيد و به اين درخت نزديك نشويد و گرنه از ستمكاران خواهيد بود» مبين آنست كه هدايت از جانب خدا و تصميم از جانب بشر است، راجع به سعادت و شقاوت بايد خودش اقدام بكند. پيشرفت و ترقى بشر در اثر اين دو بعدى بودن و

صاحب اختيار بودن است و گرنه مانند حيوانات تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 102

كه فقط از غرائز استفاده مى كنند، پيوسته در جا مى زد و از پيشرفت بى بهره مى ماند.

اين آيات مركزيت خليفه را نسبت به قواى رحمانى و شيطانى بيان داشته و موقعيت او را روشن مى كنند. و نيز بيان مى دارد كه بشر با شيطان در گيرودار است بر خلاف مذهب مجوس كه خدا را در گير و دار شيطان قرار داده است ولى قرآن مى گويد: حول و قوه شيطان از خداست و از خدا تا روز قيامت مهلت گرفته و به جان بشر افتاده است و او ناچيزتر از آنست كه با پروردگار در مصاف باشد اين مطلب در سوره اعراف بيشتر توضيح داده خواهد شد انشاء اللَّه تعالى.

بهشت آدم:

ظاهر آيات قرآن حاكى است كه محل آدم پيش از خوردن شجره و بعد از آن با هم فرق داشت و نيز دو نوع زندگى كاملا متفاوت بود، چون آيات قصص آدم بسيار متشابه هستند نگارنده فقط نقل و توضيح مى دهم باشد كه شايد آيندگان به آنچه امروزيها پى نبرده اند پى ببرند.

در سوره طه راجع به محل اولى چنين آمده: فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيها وَ لا تَعْرى وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَ لا تَضْحى طه/ 117 و 119 گفتيم: اى آدم اين ابليس دشمن است به تو و همسرت، شما را از جنت خارج نكند و گرنه به زحمت خواهى افتاد، تو در آن گرسنه و عريان نمى مانى و در آن عطشان نمى گردى و از سوزش آفتاب زحمت نمى بينى. آيات

بدان معنى نيست كه آدم در آن باغ هيچ احتياج احساس نمى كرد چون فرموده وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما و نيز بعد از خوردن، عريان گرديدند و شروع كردند كه از برگ درختان براى پوشش خود استفاده كنند و اين به علت ريخته شدن لباسهايشان بود چنان آمده: يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما ... اعراف/ 27.

بلكه ظاهرا مراد آنست كه وسائل استراحت پيوسته در اختيار شماست تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 103

ولى در زندگى ديگر اين وسائل را بايد با زحمت به دست آوريد فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى.

قهرا بايد گفته شود: شرائط زندگى در آن محل غير از محل فعلى بود و اين دو محل غير هم بودند ولى اين به نظر نگارنده خيلى بعيد است و نمى توان توجيه كرد كه انسان پديده غير زمينى است. و اللَّه اعلم.

ممكن است بگوئيم: هر دو يكى بودند با اين فرق كه انسان در اولى فقط نفسى داشت و تسلط شيطان درهاى شيطنت را بر او نگشوده بود و موضوع بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ كه بعد از هبوط به وقوع پيوست در آنجا نبود، درست است كه إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ يوسف/ 53 درست است كه وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها شمس/ 6 ولى نفس بدون تسلط قواى شيطانى چندان كارگر نيست، اما در حالت دوم شيطان مهلت گرفته با شياطين ديگر پيوسته از راه نفس در فريفتن انسان بوده و هستند و اللَّه اعلم.

درخت نهى شده: اين درخت چه درختى بود كه خوردن از آن اين همه بيداد كرد:

1- ريخته شدن لباسها يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما اعراف/ 27.

2- آشكار شدن عورتها، و شروع

بپوشيدن آن به وسيله برگ درختان بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ... اعراف/ 22.

3- ستمكار به نفس بودن وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ اعراف/ 19.

4- و بالاخره رانده شدن از بهشت.

مثل يا حكايت:

به نظر بعضى ها ماجراى آدم و شيطان و حتى سجود ملائكه بيان واقعيت تسلط شيطان بر انسان و تأييد از جانب فرشتگان است باشند كه در شكل و قالب حكايت ريخته شده است تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 104

نگارنده گويد: آيات كاملا متشابه، تعيين مراد خدا و پياده كردن آن بسيار مشكل است، يا خدا را در اين اجمال گفتن غرضى هست و يا حل معما كليد ديگرى دارد كه هنوز بدست بشر نرسيده است و اللَّه اعلم.

نتيجه:

در سوره اعراف پس از نقل ماجرا مى فرمايد: يا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِما إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ اعراف/ 27.

غرض آنست كه تسلط شيطان و قواى اهريمنى بر انسان يك واقعيت است بايد انسان هميشه در سعى و تلاش باشد كه خود را نجات بدهد و مغلوب نفسانى نگردد. و در اين مبارزه توفيق حاصل كند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 105

[سوره البقرة (2): آيات 40 تا 46]

اشاره

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ (40) وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ (41) وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (42) وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ

وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ (43) أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (44)

وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعِينَ (45) الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ (46)

اى پسران اسرائيل بياد آريد نعمت مرا كه به شما دادم و به پيمان من وفا كنيد تا به پيمان شما وفا كنم و فقط از من بترسيد.

41- و ايمان آريد بقرآنى كه من نازل كرده ام كه كتاب شما را تصديق مى كند، و نخستين منكر آن نباشد و آيات مرا به قيمت اندك نفروشيد و فقط از من پرهيز كنيد (از عذاب من).

42- حق را به باطل مخلوط نكنيد و حق را با آنكه مى دانيد كتمان ننمائيد.

43- نماز را بپا داريد و زكاة را بدهيد و با راكعان ركوع كنيد.

44- آيا مردم را به نيكى فرمان مى دهيد و خود را از ياد مى بريد؟ حال آنكه تورات را مى خوانيد آيا نمى فهميد!!

45- (در پيروى حق) از صبر و نماز مدد جوييد و آن حتما سنگين است مگر بر متواضعان.

46- كسانى كه مى دانند خداى خويش را ملاقات خواهند كرد و بسوى او باز مى گردند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 106

كلمه ها

اسرائيل: اين كلمه به نقلى اسم دوم حضرت يعقوب و به نقلى لقب آن حضرت است. گفته اند: آن به معنى بنده خدا است. «اسر» يعنى بنده، ايل يعنى خدا (دائرة المعارف و جدى) مراد از بنى اسرائيل فرزندان يعقوب عليه السّلام اند كه به قوم يهود معروف شده اند.

اوفوا: وفاء و ايفاء به معنى تمام كردن است، وفاء و ايفاء به عهد آنست كه آن را بدون كم

و كاست انجام دهد (اقرب الموارد).

فارهبون: اين لفظ از رهب و آن به معنى ترس است (صحاح) راغب قيد تحرز و اضطراب را بر آن افزوده است. «فارهبون» پس از من بترسيد.

ثمن: قيمت. آنچه فروشنده از خريدار مى گيرد (مفردات راغب).

لا تلبسوا: لبس به (ضم اول) به معنى لباس پوشيدن است، فعل آن از باب «علم يعلم» آيد مثل يَلْبَسُونَ ثِياباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ كهف/ 31 و لبس (به فتح اول) به معنى خلط و مشتبه كردن است فعل آن از باب ضرب يضرب آيد (صحاح) آيه لا تَلْبِسُوا ... از قسم دوم است.

راكعين: ركع و ركوع به معنى خم شدن و سر پائين آوردن است (اقرب الموارد) ركوع نماز خم شدن است تا دستها به زانو برسد. راغب تصريح كرده كه ركوع به معنى تذلل و تواضع نيز آيد ولى طبرسى استعمال آن را در خضوع مجاز مى داند.

بر: (بكسر اول) به معنى نيكى و خوبى و به فتح اول به معنى نيكى كننده و نيز به معنى خشكى مقابل دريا است، اين هر سه در قرآن مجيد آمده است (قاموس قرآن). تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 107

صبر: استقامت. صبر در هر كار به معنى استقامت در آن كار است.

تعقلون: عقل به معنى، فهم، درك و معرفت است، به معناى اسمى در قرآن نيامده و فقط به صورت افعال: يعقلون، تعقلون، نعقل، آمده است.

خاشعين: خشوع: تذلل و تواضع، در تواضع قلبى و ظاهرى بكار رود اصل آن نرمش است.

يظنون: ظن: احتمال قوى، وهم: احتمال ضعيف. شك: تساوى دو احتمال.

به نظر راغب اگر ظن با «ان» آيد به معناى يقين باشد (قاموس قرآن).

ملاقون: ملاقات كنندگان. مراد از

لقاء اللَّه ملاقات رحمت و عذاب خداست نه مرگ.

شرحها

از آيه چهلم سوره بقره تا آيه صد و بيست و سه پرونده يهود بررسى و در اين زمينه افشاگرى عجيبى شده است در «نكته ها» اين مطلب به طور مفصل خواهد آمد ولى لازم است پيش از آيات دو مسئله را متذكر شويم اول اينكه: همانطور كه در انقلاب اسلامى ايران گروهكهاى وابسته به شرق و غرب با مكتبهاى التقاطى در مقابل انقلاب قد علم كرده اند و با افشاگريهاى رهبر انقلاب و كتابهاى متعدد، ماهيت ناپاك آنها روشن گرديده و در معرض مطالعه ملت قرار گرفته است و در نتيجه نقشه آنها نقش بر آب شده است.

قرآن مجيد نيز با اين افشاگريها ماهيت يهود را بر خودشان و ديگران بر ملا كرد و شر آنها را رفع نمود و گرنه اسلام را به سقوط مى كشاندند كه بزرگترين ضد انقلاب در آن روز، يهود بودند.

دوم: اعمالى كه در اين آيات هشتادگانه بر يهود مدينه نسبت داده شده است از آنها نبود، بلكه يهود زمان موسى و بعد از او آن كارها را كرده بودند، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 108

به عبارت ديگر: آن اعمال را اجداد آنها كرده بودند ولى قرآن به يهود مدينه نسبت داده و آنها را كوبيده است، عجيب آنكه يهود مدينه از خود دفاع نكرده است و نگفته اند: اين كارها را ما نكرده ايم چرا كار ديگران را به ما نسبت مى دهيد؟

اين بدان علّت است كه قرآن هم فرد را اصيل مى داند و هم جامعه را، جامعه در نظر اسلام داراى يك شعور و يك تفكر و كتاب و پرونده است مردمى كه داراى

يك تفكر اجتماعى و يك اراده اجتماعى و داراى يك روح جمعى هستند از نظر قرآن به حكم يك انسانند، چون هر يك، كار و انديشه همه را تصديق و تأييد مى كنند، اينجاست كه قرآن كارهاى بد را كه فقط گروهى انجام داده اند به همه افراد آن گروه نسبت مى دهد و فرزندان را با كارهاى پدران محكوم مى كند، امروز در جامعه ها، گروه ها و احزاب براى كارهاى خود از مردم تأييد مى خواهند در صورت تأييد، كار و عملكرد يك حزب را عملكرد همه ملت مى دانند، اين بحث در سوره يونس ذيل آيه 49 لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ... به طور مشروح آمده است به آنجا رجوع شود.

40- يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ از اين آيه بررسى و افشاگرى وضع يهود شروع مى شود و آن در شكل پند و نصيحت و ترس از خدا آغاز گرديده است، مراد از «نعمتى» ظاهرا بعثت پيامبران در بنى اسرائيل است كه همه افتخارشان و حتى نجات از چنگ فرعون مرهون همان بعثت است در جاى ديگر آمده كه موسى عليه السّلام بآنها گفت: يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ ... مائده/ 20 على هذا جعل انبياء همان نعمت است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 109

در جمله أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ مراد از عهد اللَّه به نظرم پذيرفتن نبوت رسول خدا است كه از آنها در كتابشان پيمان گرفته شده بود، چنان كه فرموده: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ ... اعراف/ 158 اينكه فرموده: او را در تورات و

انجيل مى يابند، پس، از آنها به ايمان آوردن پيمان گرفته شده بود، در جاى ديگر آمده: الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ بقره/ 146 پس اهل كتاب آن حضرت را همچون پسران خود مى شناخته اند و دانسته انكار مى كرده اند «1».

بعضى ها عهد اللّه را اتم گرفته اند ولى به نظرم عهد خاص است كه گفته شد و آيه آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ ... بيان همان عهد مى باشد. چون يهود به وسيله اين آيات به اسلام دعوت مى شوند و همه عهود در اسلام موجود است و دعوت به عهود گذشته در قبال اسلام معنى ندارد.

أُوفِ بِعَهْدِكُمْ عهد آنها همان نتيجه ايمان آنها به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است كه سعادت دنيا و آخرت باشد چنان كه در ذيل آيه گذشته اعراف آمده: فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ اعراف/ 157 در اين آيه به ايمان آورندگان رستگارى وعده شده است، اين نتيجه به تعبير ديگر وى در سوره مائده آيه 12 نيز آمده است.

«وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ» تقديم «اياى» مفيد حصر است يعنى فقط از سخط و از عذاب من بترسيد گويى دانشمندان يهود را ترس از آن بوده كه در صورت تصديق قرآن، اعتبار و ثروتشان از بين برود.

41- وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ

__________________________________________________

(1) رجوع شود به تورات سفر تثنيه باب 17، آيه 17- 18.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 110

وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ.

اين آيه به صراحت، يهود را به پيروى از قرآن مى خواند و

گفتيم كه اين همان عهد اللَّه در آيه سابق است.

«مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ» مراد از «ما» ظاهرا تورات است چنان كه در بعضى از آيات در جاى «ما» آمده است مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ صف/ 6 و در بعضى هست.

مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ ... مائده/ 48 بنا بر اين قرآن مجيد، تورات و انجيل موجود در صدر اسلام را تصديق كرده و هر دو محترم هستند، ولى اين تصديق نسبت به تورات و انجيل اصلى بطور عموم و نسبت به تورات و انجيلى كه در صدر اسلام بوده اند نسبى است، چون قرآن در عين حال، محرف و ناقص بودن تورات و اضافه شدن مطالب دروغى را به آن عنوان كرده است چنان كه در جاى مناسب خواهد آمد، ولى در اينكه بسيارى از مطالب تورات اصلى در تورات فعلى هست نبايد شك كرد وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِيها حُكْمُ اللَّهِ مائده/ 43 ناگفته نماند: قرآن مجيد به جمله مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ در بسيارى از جاها تكيه كرده است، از آن دو چيز به نظر مى آيد يكى اينكه: اى يهود و نصارى قرآن مخالف كتاب شما نيست بلكه آن را تصديق و قبول مى كند ديگرى آنكه قرآن كاملتر از تورات و انجيل است كه آنها را تصديق مى كند و گرنه يا عين آنها بود يا كمتر از آنها و در آن صورت تصديق معنايى نداشت.

بعضى ها «ما» را مطالب دينى معنى كرده كه در دست يهود بوده است، آن وقت قرآن فقط آن مطالب را تصديق كرده است نه تورات موجود را، ولى ظاهرا اين درست نيست.

وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ

ظاهرا مراد اولين كافر از اهل كتاب است زيرا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 111

مشركان مكه قبلا قرآن را انكار كرده بودند يعنى: اى يهود مدينه شما با كافر بودن به قرآن، نخستين كفار از اهل كتاب خواهيد بود و براى ديگران در اين مورد راه را باز خواهيد كرد.

وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ؟؟؟؟؟ يهود از عدم تصديق قرآن اين بهره را داشتند كه مقام و آقايى؟؟؟؟؟ باشد و پولى كه از مردم مى گرفتند به خطر نيافتد و اين بهاى اندكى بود كه قرآن و بشارت تورات را بدان فروختند و اگر رسالت قرآن را تصديق مى كردند باز پول و نوعى مقام براى آنها محفوظ بود. تقديم «اياى» مفيد حصر است يعنى فقط از من و از عذاب من به پرهيزيد نه از رفتن مال و مقام.

42- وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ ...

علماء يهود راجع به بشارت تورات درباره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله تأويلات ناروايى كرده و فكر عوام را منحرف مى نمودند تا از ايمان به آن حضرت جلوگيرى كنند در نتيجه دانسته و از روى علم، حقيقت را كتمان مى كردند، مراد از «الحق» بشارت و از «الباطل» دروغها و تأويلات نابجا است وَ تَكْتُمُوا عطف است به جاى «تلبسوا» يعنى: حق را به باطل مى آميزيد و حق را با آنكه مى دانيد كتمان ننمائيد.

43- وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ.

اين آيه دعوت به عمل است بعد از دعوت به ايمان، الف و لام در «الصلاة، الزكاة» براى عهد است يعنى نماز و زكاتى كه اسلام آورده است وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ به نظرم مراد از ركوع تواضع و

خاضع شدن است يعنى به اسلام خاضع شويد و در زمره مسلمانان و خاضعان درآئيد. و گرنه أَقِيمُوا الصَّلاةَ ركوع را نيز شامل است وانگهى ظاهرا مراد آن نيست كه: به نماز جماعت بيائيد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 112

44- أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ.

يهود و خاصه علماء آنها در عين انكار اسلام به كارهاى نيك دعوت مى كردند اين آيه در مقام عتاب و توبيخ مى گويد: اين چطور مطابق عقل و فهم است كه شما مردم را به نيكى دعوت مى كنيد و با آنكه تورات را مى خوانيد و اسلام را مى دانيد نيكى كردن را در مورد خودتان فراموش مى كنيد؟ آيا اين مى شود كه از نيكوكار بودن ديگران خوشوقت باشيد و از نيكوكار بودن خود نه!!! أَ فَلا تَعْقِلُونَ آيا درك نمى كنيد «1»؟! 45- وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ.

ظاهر سياق آنست كه اين آيه نيز مانند آيات قبل خطاب به يهود است نظير اين در باره مسلمين نيز آمده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ بقره/ 153.

يعنى: در پيروى حق از صبر و صلوة مدد جوييد و اگر دست كشيدن از يهودى گرى و رياست و مال و منال براى شما سخت باشد، خويشتن دارى كنيد و با نماز كه توجه به خدا و سبب آرامش درون است دل به دريا زده و هواى نفس را زير پا بگذاريد تا پيروى از رسالت اسلام بر شما آسان گردد آرى با توجه به خدا و خويشتن دارى مى شود از هر عقبه اى گذشت و از هيچ مشكلى نهراسيد

و اللَّه اعلم.

وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ اگر ضمير «انها» به «استعانت» برگردد،

__________________________________________________

(1) در تورات سفر تثنيه باب 18 آيه 17 و 18 چنين آمده: «و خداوند به من گفت» آنچه گفتند نيكو گفتند نبى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به اوامر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كه سخنان مرا كه او به اسم من گويد نشنود، از او مطالبه خواهد كرد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 113

معنى خيلى مناسب خواهد بود يعنى: شما مى توانيد با استعانت و يارى طلبى از صبر و نماز بر اميال خود فائق آئيد و اسلام را قبول كنيد، اين استعانت سنگين است مگر بر آنان كه خاشع هستند و در برابر واقعيت نرمش نشان مى دهند، و اگر به «الصلاة» برگردد آن وقت اين كلام مطلب مستقلى خواهد بود كه آيه بعدى هم به مناسبت آن آمده است.

در صورت دوم سنگين و سخت بودن نماز براى غير خاشعين بدان علت است كه در آن مزدى اميد ندارند و نماز در نظر آنها زحمت بى فائده اى است، اما خاشعان كه اميد ثواب خداوند را دارند و آن را كارى بى اجر نمى دانند نماز بر آنها بسيار آسان و لذت بخش است. خاشعان همان متواضعان و تسليم شدگان به حق مى باشند.

46- الَّذِينَ يَظُنُّونَ ... راجِعُونَ.

اين آيه بيان «الخاشعين» است به نظرم ظن راجع به وجود قيامت نيست تا بحث شود كه راجع به آخرت يقين لازم است و در آيه چهارم خوانديم وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ و نيز بگوئيم: ظن به معناى يقين است و

يا ظن به آخرت نيز شخص را از كار بد باز مى دارد، بلكه ظن راجع به لقاء اللَّه و ثواب خداوندى است چنان كه در جاى ديگر به لفظ «يرجو» آمده است فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً كهف/ 110 ظن ثواب عمل و اميد ثواب عمل غير از اعتقاد به قيامت است.

ما با آنكه به وجود قيامت يقين داريم به ثواب اعمالمان ظن قوى داريم چون ممكن است در اثر بعضى از كارها، ثواب ما حبط شود و يا عمل مورد قبول واقع نگردد.

خدا در ملامت كافران مى گويد كه گفتند: ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ جاثيه/ 32 پس ظن به قيامت كافى نيست.

وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ رجوع الى اللَّه عبارت اخراى رجوع به ثواب يا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 114

عقاب خداوند است، اين با جمله مُلاقُوا رَبِّهِمْ قريب المضمون است، نيكان و بدان همه به سوى خدا و به سوى رحمت يا عذاب خدا برمى گردند كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ انبياء/ 93 إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً مائده/ 48.

نكته ها
يهود و اسلام:

از روزى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وارد مدينه شده و به سر و سامان دادن حكومت اسلامى پرداخت: يهود علم مخالفت برافراشتند و علنا به كارشكنى برخاستند و با همه مواد مشتركى كه با اسلام داشتند نخواستند با دين جديد كنار بيايند و جامعه واحد تشكيل دهند.

يهود بنى قينقاع در قلب شهر مدينه به شغل زرگرى مشغول بوده و بازار مدينه را در دست داشتند، يهود بنى قريظه در شرق مدينه و يهود بنى نضير در جنوب شرقى آن در قلعه هاى مستحكم خويش ساكن

بودند. با آنكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله از همان آغاز ورود با آنها پيمان عدم تعرض و هم زيستى مسالمت آميز بستند ولى با كمترين بهانه پيمان خويش را شكسته و مصيبت هايى ببار مى آوردند، سرانجام گروه اول و سوم از مدينه رانده شده و گروه دوم به حكم تورات در مورد دشمن مغلوب، قتل عام شدند و در سوره احزاب به آن اشاره خواهيم كرد انشاء اللَّه تعالى.

اينها پيوسته قرآن و دين جديد را تكذيب كرده و در پى شورش بودند، خود را بر حق و مسلمانان را بر باطل مى ديدند و همواره به رخ آنها مى كشيدند كه: دين ما حق است. تنها كتاب قانونى تورات است، خدا به يهود نظرى دارد كه به ديگران ندارد خلاصه: قرآن ناچار بود كه پرونده اين حزب نيرومند و مخالف را بررسى كرده و سر و ته اين قوم و كارهاى آنها را علنى نمايد تا هم بر خودشان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 115

و هم بر ديگران حجت تمام شود، تا اين رقيب لجوج و منطق او كوبيده نشده بود پيشرفت اسلام ناممكن بود، لذاست كه قرآن مجيد اين حزب آشتى ناپذير را تا آخرين سنگر تعقيب مى كند. آنچه درباره يهود گفته شد بسيارى از آن در ضمن آيات خواهد آمد.

موقعيت آيات:

اين آيات با آن كه خطاب به يهود است يك درس عمومى و همگانى است و پيوسته زنده و قابل پياده شدن مى باشد.

نظير اين خطابات از قبيل اقامه نماز، دادن زكاة، مددجويى از صبر و نماز و ... راجع به مسلمين نيز آمده است. چنان كه در روايات. يكا يك آيات مستقلا مورد نظر واقع شده اند:

در

ذيل «وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ» در مجمع البيان از انس بن مالك نقل شده:

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: در شب معراج بر گروهى گذشتم كه لبهاى آنها با قيچيهاى آتشين بريده مى شد گفتم: جبرئيل اينها كيانند؟ گفت: اينان خطيبان هستند از اهل دنيا كه مردم را به نيكى امر كرده و خود را فراموش مى نمودند «1».

در كافى از ابى بصير از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده: چون على عليه السّلام را كارى مضطرب مى كرد به نماز پناه مى برد سپس اين آيه را خواند وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ «2».

رمز توفيق:

آيه وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ در اين سوره دو بار ذكر شده است يكى در اينجا و يكى در آيه 153، فقط با اين فرق كه آخر دومى إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ است در روايات

__________________________________________________

(1)

قال رسول اللَّه (ص) مررت ليلة اسرى بى على اناس تقرض شفاههم بمقاريض من نار فقلت من هؤلاء يا جبرئيل؟ فقال: هؤلاء خطباء من اهل الدنيا ممن كانوا يأمرون الناس بالبر و ينسون انفسهم.

[.....] (2)

عن ابى بصير عن ابى عبد اللَّه (ع) قال: كان على (ع) اذا هاله شى ء فزع الى الصلاة، ثم تلا هذه الاية: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 116

اهل بيت صلوات اللَّه عليهم صبر به روزه تفسير شده چنان كه در حديث حضرت صادق عليه السّلام آمده:

قال الصبر هو الصوم

ولى به نظرم آن بيان مصداق است نه اينكه غير روزه را شامل نيست و آنها استحباب روزه و نماز را در مهمات از آيه استفاده فرموده اند.

از آيه شريفه فهميده مى شود كه رمز موفقيت در زندگى دو چيز است:

1- استقامت.

2- استمداد از

خدا.

استقامت در كارها بدون توجه به خدا و بدون توجه به نظامات جهان گرچه تا حدى باعث پيشرفت و نيل به مقصود است ولى نظير پيشرفت چنگيز و دول صنعتى استعمارگر مى شود و دنيا را به خاك و خون مى كشد ولى اگر شخص در كارها استقامت و پشت كار داشته باشد با نماز و توجه به خدا و ملاحظه رضاى خدا، توفيقش حتمى است توفيق واقعى. چنان كه پيامبران و مردان خدا با اين دو عامل پيش رفتند و موفق شدند، دو عامل فوق هم در كارهاى فردى و هم در كارهاى اجتماعى جريان دارد حتى اگر يك دانشجو استقامت ورزيده و از خدا استمداد كند و به نماز برخاسته إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ بگويد در رسيدن به هدفهاى خود موفق خواهد گرديد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 117

[سوره البقرة (2): آيات 47 تا 57]

اشاره

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (47) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (48) وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ (49) وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (50) وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (51)

ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (52) وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (53) وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ

عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (54) وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55) ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (56)

وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 118

47- اى پسران اسرائيل به ياد آريد نعمت مرا كه به شما دادم (و بياد آوريد) كه شما را بر مردم برترى دادم.

48- و بترسيد از روزى كه كسى از طرف كسى چيزى نمى دهد و از او شفاعتى قبول نگردد و عوضى گرفته نشود و نه آنها يارى مى شوند.

49- و ياد آريد كه شما را از فرعونيان نجات داديم، آنها عذابى سخت به شما وارد مى كردند: پسرانتان را سر مى بريدند، دخترانتان را زنده نگه مى داشتند و در اين كار از پروردگارتان، بلاى بزرگى بود.

50- و ياد آريد كه دريا را براى شما باز كرديم و نجاتتان داديم و فرعونيان را غرق كرديم و شما تماشا مى كرديد.

51- و ياد آريد كه چهل شب را به موسى وعده كرديم، سپس گوساله را به پرستش گرفتيد و ستمكار بوديد.

52- آن گاه از شما درگذشتيم تا سپاسگزارى كنيد.

53- و ياد آريد كه به موسى تورات و فرقان داديم تا هدايت بپذيريد.

54- و چون موسى به قوم خود گفت: اى قوم شما با گوساله پرستى به خود ظلم كرديد، به خداى خود بازگرديد و خودتان را بكشيد، اين پيش خالقتان براى شما بهتر است پس خدا توبه شما را پذيرفت كه او بسيار توبه پذير و مهربانست.

55- و ياد آريد

كه گفتيد: اى موسى هرگز به تو ايمان نياوريم تا خدا را آشكار ببينيم پس صاعقه شما را در حالى كه مى ديديد بگرفت.

56- آن گاه شما را پس از اين مرگ برانگيختيم تا شكر بگذاريد.

57- ابر را بر شما سايبان كرديم و بر شما ترنجبين و مرغ سلوى فرستاديم، بخوريد از خوش- آيندهاى آنچه كه روزيتان كرديم كه به ما ستم نكردند ليكن به خود ستم مى كردند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 119

كلمه ها

فضلتكم: فضل در اصل به معنى زيادت است، در قرآن مجيد به معنى برترى و احسان و عطيه آمده كه همه از مصاديق زيادت هستند (قاموس قرآن) «فضلتكم» به شما برترى داديم.

العالمين: مراد از عالمين در اين آيه مردمان مى باشد. رجوع شود به سوره حمد/ 2.

تجزى: جزاء اگر ما بعدش «باء- على» آيد به معنى مكافات و مجازات باشد و اگر ما بعدش «عن» آيد به معنى قضاء و اداء و بدون آنها به معنى كفايت است، «جزى الشي ء: كفى» (قاموس).

شفاعة: واسطه شدن. شفع و شفاعة مصدر هستند به معنى منضم كردن چيزى به چيزى (مفردات).

عدل: (بفتح- عين) عوض. آن در اصل به معنى برابرى است. اسم و مصدر هر دو آمده است. آنچه گفته شده از قبيل: مثل، عوض، ضد ظلم، همه از مصاديق معناى اول هستند.

يسومونكم: سوم به معنى تحميل و چريدن آمده است، لازم و متعدى هر دو به كار رود آن در آيه به معنى تحميل و وارد كردن است چنان كه در فِيهِ تُسِيمُونَ نحل/ 10 به معنى چرانيدن مى باشد.

يذبحون: تذبيح مبالغه در ذبح است يعنى به طور مداوم يكى پس از ديگرى را ذبح مى كردند (قاموس قرآن)

در آيه ديگر آمده يُقَتِّلُونَ أَبْناءَكُمْ اعراف/ 141.

يستحيون: استحياء طلب حيات و خواستن زنده ماندن است «يستحيون» زنده مى گذاشتند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 120

نسائكم: در مجمع البيان تصريح شده كه: اطلاق نساء بر دختر بچه ها نيز جايز است.

بلاء: آزمايش. مصيبت. اصل بلى (بكسر باء) به معنى كهنه شدن است، امتحان را از آن ابتلاء گويند كه گويى ممتحن امتحان شده را از كثرت فشار كهنه و فرسوده مى كند، به غم و اندوه از آن بلاء گويند كه بدن را فرسوده مى كند (مفردات).

فرقنا: فرق به معنى جدا كردن است چنان كه فلق به معنى شكافتن است.

(قاموس قرآن) «فرقنا»: جدا كرديم.

آل: خانواده. آل مقلوب اهل و مصغرش اهيل آيد. در اين آيه لشكريان فرعون خانواده او خوانده شده اند چنان كه خواهد آمد.

واعدنا: مواعده لازم نيست هميشه بين الاثنين باشد بلكه به معنى وعده كردن نيز آيد چنان كه در اين آيه است «واعدنا»: وعده كرديم.

عجل: گوساله.

فرقان: فرق گذارنده بين حق و باطل. آن در اصل مصدر است و به معنى فاعل به كار رفته، و آن صفت قرآن و تورات آمده است:

بارء: آفريننده. برء اگر از باب علم يعلم باشد به معنى كنار شدن و اگر از باب قطع يقطع باشد به معنى آفريدن است، آفريننده را از آن بارء و بارى گوئيم كه موجود را از نبودن به طرف بودن مى كشد.

جهرة: آشكار شده. اسم است به معنى مفعول.

بعث: برانگيختن. خواه به طرز زنده شدن باشد و يا برخاستن. در قرآن مجيد هر دو آمده است. «بعثناكم» برانگيختم.

ظللنا: ظل به معنى سايه. تظليل يعنى سايبان قرار دادن. ظل در اصل به معنى ستر و پوشاندن (قاموس

قرآن) «ظللنا» سايبان قرار داديم. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 121

غمام: ابر. غم در اصل به معنى پوشاندن است، ابر را غمام گويند كه آفتاب و آسمان را مى پوشاند، اندوه و غصه را از آن غم گويند كه سرور و حلم انسان را مى پوشاند.

من: ترنجبين. ماده چسبنده و شيرينى است مانند عسل كه از هوا بر سنگ و برگ درختان مى نشيند، در اول آبكى است سپس سفت مى شود.

معناى ديگرى نيز دارد.

سلوى: بلدرچين. در برهان قاطع ذيل لغت «كرك» گويد: مرغى است از تيهو كوچكتر است كه به عربى سلوى و به تركى بلدرچين گويند (قاموس قرآن) اصل آن از سلو به معنى آرامش مى باشد.

طيبات: دلچسب ها، خوش آيندها، طيب به معنى پاك در مقابل خبيث است نه نجس.

شرحها

مراد از «نعمتى» در آيات گذشته نبوت بود كه خدا در بنى اسرائيل قرار داده است، در اين آيات نعمتهاى ديگرى بيان شده كه موجب برترى بنى اسرائيل بر ديگران است كه قسمتى از آنها عبارتند از: نجات از فرعونيان، شكافتن دريا و گذشتن بنى اسرائيل از آن، عفو از گناه گوساله پرستى، آمدن تورات، سايبان قرار دادن ابر در صحراى سينا، آمدن من و سلوى و مانند آنها، ذيل آيات نشان مى دهد كه در مقابل اين همه نعمت ناسپاسى كرده اند، اين مطالب به اجمال نقل شده است زيرا كه در سوره هاى اعراف و غيره كه مكى هستند به تفصيل تا وقت نزول بقره، بيان شده بود.

47- يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 122

مراد از «نعمتى» همانهايى است كه موجب فضيلت بنى اسرائيل شده است، جمله وَ

أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ اين مطلب را روشن مى كند.

در آيه ديگر نجات از فرعونيان صريحا از مصاديق نعمت شمرده شده است:

وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ أَنْجاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ ...

ابراهيم/ 6.

وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ اين جمله در آيه 122 همين سوره تكرار شده و نيز در قول موسى عليه السّلام آمده: أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغِيكُمْ إِلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ اعراف/ 140.

مراد از اين تفضيل چيست؟ اين تفضيل هر چه باشد در زمان موسى عليه السّلام واقع شده است و بعد از موسى را شامل نيست بدليل آنكه موسى در حيات خود به آنها فرموده: وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ چنان كه گذشت، پس اين تفضيل همان شكافتن دريا، ارسال من و سلوى تظليل غمام و غيره است كه خدا براى آنها انجام داد و تا آن موقع در حق احدى نكرده بود.

آن گاه كه در صحراى سينا بت پرستان را ديدند گفتند: موسى براى ما هم خدايى بساز چنان كه اينها خدايانى دارند. گفت: آيا جز خدا براى شما معبودى بخواهم حال آنكه او شما را بر عالميان برترى داده و بخاطر شما دريا را شكافته و من و سلوى فرستاده؟! تا بحال در حق كسى اينكارها را نكرده است اعراف/ 140 به نظرم اين تفضيل شامل جعل انبياء نباشد كه آن در امتهاى ديگر نيز بوده است.

متأسفانه يهود از اين تفضيل بهره بردارى نكردند، با موسى مخالفتها نمودند پس از رفتن موسى به كوه طور، گوساله پرستى آغاز كردند، قرآن مى خواهد بگويد، اين كه قرآن موضوع تفضيل را برخ آنها مى كشد چنان كه

در گذشته وسيله هدايت را براى شما فراهم كرديم و با آن برترى يافتيد الان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 123

نيز با پيامبر اسلام وسيله هدايت فراهم شده است به او ايمان بياوريد.

لفظ «العالمين» در دو سخن موسى عليه السّلام كه گذشت شمولش تا زمان او است و بعد از او را شامل نيست ولى كلام خدا وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ ظهورش در همه مردمان است اعم از گذشته و آينده ولى تفضيل مطلق نيست و چنان كه گفته شد تفضيلى خاص است، اين درست است كه شكافتن دريا و ارسال من و سلوى در هيچ ملتى واقع نشده ولى مانعى نيست كه ملل ديگر از جهات ديگرى بر بنى اسرائيل برترى داشته باشند، چنان كه قرآن با نقل آن تفضيل، يهود را در مقابل بدكاريها ملامت مى كند.

اصولا اينگونه تفضيلها قائم به عموم است، فضيلت فردى بسته به ايمان و عمل است مسلمان باشد يا غير مسلمان، ما هم اگر اهل ايمان و عمل نباشيم فضيلتى بر ديگران نداريم مثلا مى گوئيم: امت ايران با وجود امام خمينى بر ديگران برترى دارد اين قائم به عموم است نه فرد فرد ملت ايران.

48- وَ اتَّقُوا يَوْماً ... وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ در زندگى امروز بعضى از عوامل بدرد انسان مى خورند تا جرم اشخاص ناديده به حساب آيد از قبيل دادن عوض، وساطت ديگران، ضمانت و غيره، ولى از اين عوامل در آخرت خبرى نيست و اسباب دنيوى همه بى اثر مى شوند وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ بقره/ 166 عذاب آخرت (نعوذ باللّه) مثل دردهاى بدن است نه انسان مى تواند به ديگرى منتقل كند و نه

ديگرى مى تواند تحويل بگيرد، از اين آيه معلوم مى شود كه يهود بواسطه بازى در قيامت مانند بعض از ملل عقيده داشته اند، كاوش در مقابر مصريان و فرعونيان نشان مى دهد كه به چنين چيزها معتقد بودند و همراه مردگان ابزار جنگى و كنيزان و غلامان دفن مى كردند، در جايى ديده ام كه چون پادشاه «پرو» يكى از ممالك امريكا مرد شصت نفر سرباز با او دفن گرديد تا در آن زندگى ياريش كنند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 124

وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ راجع به شفاعت در «نكته ها» توضيح خواهيم داد.

وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ و نه از جانب ديگرى يارى كرده نشوند تا از گرفتارى نجات يابند.

49- وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ ... عَظِيمٌ «1» فرعون چرا پسران بنى اسرائيل را مى كشت و دخترانشان را زنده مى گذاشت مى گويند: فرعون در خواب ديد و يا كاهنان به او گفتند: پسرى در بنى اسرائيل متولد مى شود و حكومت تو را ساقط مى كند، فرعون با كشتار پسران، مى خواست از به دنيا آمدن او جلوگيرى كند.

به نظر من علت اين كشتار بى رحمانه آن بود كه بنى اسرائيل بوسيله مردان تقويت نشوند و در آينده خطرى ايجاد نكنند، ولى زياد شدن زنان خطرى نداشت، در قرآن مى خوانيم حتى پس از تولد موسى و غلبه بر ساحران، مصريان به فرعون گفتند: آيا موسى و قومش را آزاد مى گذارى تا فساد كنند؟! فرعون در جواب گفت: سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ اعراف/ 127 ديگر پس از ولادت موسى چرا؟ آيه: فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْناءَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ ... غافر/ 26 نيز

نظير سابق است، بلى مى شود گفت هر دو علت منظور بوده است اين مطلب را در قاموس قرآن ذيل «ولادت موسى» بيشتر توضيح داده ام، در اين زمينه ظاهرا روايتى هم نقل نشده تا نشان دهد علت كشتار، جلوگيرى از بدنيا آمدن موسى بود.

بهر حال ذلتى بالاتر از اين به نظر نمى آيد كه بنى اسرائيل گرفتار شده بودند كه پسرانشان در حين ولات به دست جلادان سر بريده شود، و همچنين ستمى بالاتر از آن كه يك فرد ستمكار براى بقاء سلطنت منحوس خويش آن همه

__________________________________________________

(1) در سوره يونس ذيل آيه 49 توضيح خواهيم داد: چرا قرآن يهود مدينه را در مقابل اعمال گذشتگان مؤاخذه مى كند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 125

اطفال بى گناه را بكشد.

اى بشر بى رحم و اى بشرى كه پيوسته عزت خويش را در ذلت هم نوعت جستجو مى كنى كى بخود خواهى آمد؟!! وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ اين جمله در سوره اعراف/ 141 و در سوره ابراهيم/ 6 نيز تكرار شده است، ظاهر آنست كه «ذلكم» اشاره به كشتار فرزندان است گرچه بعضى آن را اشاره به نجات از فرعونيان و كشتار فرزندان هر دو دانسته اند. لفظ «من ربكم» حكايت دارد كه اين امتحان و گرفتارى از جانب خدا بوده است.

مى دانيم كه: إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ يونس/ 44 پس بايد ريشه اين امتحان سخت را پيدا كرد، آيا اين براى آن بود تا از قيام موسى عليه السّلام استقبال كرده و از فرعونيان نجات يابند و اگر كار به آن جاهاى باريك نمى كشيد هرگز از موسى طرفدارى نمى كردند؟

وضع يهود در طول تاريخ قابل دقت و

تأمل است. مى شود گفت: اين قوم از بدو پيدايش نه خود روى سعادت ديده اند و نه گذاشته اند مردم روى سعادت به بينند در زمان فرعون با آن ذلت، بعد از موسى عليه السّلام در دست فلسطينيان با آن ذلت وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أَبْنائِنا تبعيد دسته جمعى از فرانسه، بدبختى هاى زمان پادشاهان بابل (بخت نصر) اعدامهاى همگانى در كوره هاى آدم سوزى در زمان هيتلر و ... اكنون نيز دولت غاصب اسرائيل مردم فلسطين را در عذاب دارد خود نيز در عذاب بسر مى برد، صهيونيسم جهانى هم حسابش روشن است.

50- وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 126

اين آيه راجع به آن است كه چون بنى اسرائيل از مصر خارج شدند به كنار درياى سرخ رسيدند، خداوند دريا را بشكافت بنى اسرائيل از آن گذشته وارد صحراى سينا شدند. راجع به معجزه در «نكته ها» توضيح داده خواهد شد.

ظاهر آنست كه به اراده خدا ترتيب اتمهاى آب عوض شده و مبدل به سنگ گشته است، ماده اولى آب و سنگ يكى است، سنگ بودن و آب بودن فقط در اثر اختلاف و طرز قرار گرفتن اتمها است بعضى از مفسران (شايد از ترس غربيان) متوسل به جزر و مد شده و خروج بنى اسرائيل و غرق فرعونيان را در اثر آن دانسته اند اين نادرست است قرآن مى فرمايد: موسى عصا را به دريا زد، دريا بشكافت و هر قسمتش همچون كوهى بزرگ گرديد: فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ شعراء/ 63 در جاى ديگر به موسى دستور مى دهد: چون دريا بشكافت و از آن گذشتيد آن

را هم چنان آرام و باز بگذار كه فرعونيان بايد غرق بشوند. وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ دخان/ 24 از اين معلوم مى شود كه بهم آمدن دريا نيز در اثر ضرب عصا مى بايست باشد.

وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ نشان مى دهد كه در پيش چشم بنى اسرائيل آب بهم آمده و دست و پا زدن فرعونيان را با چشم خود ديده اند. در آيات ديگر بجاى «آل فرعون» لفظ «جنود» آمده است (سوره قصص آيه 40) توجيه آن در سوره هود آيه إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ ملاحظه گردد.

51- وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ آيه صريح است در اين كه مدت وعده چهل شب بوده است اما در سوره اعراف آمده كه مدت آن سى شب بوده با ده شب ديگر تتميم گرديده است: وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً اعراف/ 142 معلوم مى شود كه وعده در علم خدا چهل شب بوده، موسى قسمت اول آن را كه سى شب تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 127

بود به قوم خويش اعلان كرده تا در ده شب باقى كه ديدند موسى نيامد آزمايش شوند، آزمايش شدند و فورا گوساله پرستى آغاز گرديد.

و يا اينكه: آيه اعراف حاكى از دو مواعده است. سى روز و ده روز و در آيه بقره هر دو بطور خلاصه چهل روز خوانده شده است چنان كه نزديك به اين مضمون روايتى در تفسير عياشى از حضرت باقر صلوات عليه نقل شده است «1».

اگر آيات صد و چهل و دو تا صد و پنجاه سوره اعراف

را مطالعه كنيم خواهيم ديد: اين مواعده براى آن بود كه به موسى عليه السّلام شريعت و تورات نازل شود تا با آن قوانين، بنى اسرائيل را اداره نمايد.

ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ معلوم مى شود پس از رفتن موسى بنى اسرائيل سى روز بانتظار مانده اند كه موسى برگردد و چون تا سى روز برنگشت سامرى و هواداران او گوساله را به ميان آورده و مردم را به عبادت آن خوانده اند ولى آيات مطلق مى باشند و فقط آمده: «من بعده» يعنى پس از رفتن موسى چنين كردند. انشاء اللَّه در سوره «طه» ماجراى گوساله مشروحا خواهد آمد در اينجا همين قدر مى گوئيم:

عجب از نويسندگان تورات و نويسنده قاموس تورات و انجيل كه: شروع گوساله پرستى را از هارون عليه السّلام دانسته و گفته اند كه او گوساله را ساخت و مردم را به عبادت آن دعوت كرد، حال آنكه به تصريح قرآن مبتكر اين گمراهى «سامرى» بود، هارون پيامبر خدا و جانشين موسى آنها را از اينكار نهى مى كرد، رجوع شود به تورات سفر خروج باب سى و دو و قاموس كتاب مقدس لفظ «هارون».

52- ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

__________________________________________________

(1)

«عن ابى جعفر عليه السّلام فى قوله و اذ واعدنا موسى اربعين ليلة قال: كان فى العلم و التقدير ثلثين ليلة ثم بدا اللَّه فزاد عشرا فتم ميقات ربه الاول و الاخر اربعين ليلة».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 128

كيفيت اين عفو در آيه پنجاه چهارم خواهد آمد.

53- وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ.

ظاهرا فرقان صفت كتاب است يعنى كتاب موسى اين صفت را داشت كه حق و باطل را

از هم جدا كرده و حقائق را يكى يكى معين مى نمود. در آيه ديگر، فرقان در جاى كتاب آمده است وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ انبياء/ 48 اين تعبير درباره قرآن مجيد نيز آمده است: هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ بقره/ 185 و نيز آمده: تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ فرقان/ 1.

54- إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.

اينكه موسى فرمود: شما با اين گوساله پرستى بر خويش ستم كرديد پس توبه كنيد، مطلبى است طبيعى، ولى اينكه گويد: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ مراد از اين قتل نفس چيست؟ آيا منظور آنست خودكشى كنيد؟ يا پس از توبه كردن بجان هم افتيد و يكديگر را بكشيد؟ و يا آنها كه گوساله را نپرستيدند، پرستش كنندگان را بكشند؟ و يا منظور قتل معنوى است يعنى با تسلط بر نفس، آن را رام كنيد؟

احتمال أخير بسيار بعيد است، چون قتل باين معنى در قرآن مجيد به كار نرفته است تا اين هم دومى باشد، پس بايد آن را به قتل متعارف حمل كنيم.

اگر نظير اين حكم را در شريعت اسلام بررسى كنيم منظور از اين آيه روشن مى شود، در شريعت اسلام، توبه مرتد فطرى قبول است ولى بايد او را كشت و اموالش را بين ورثه تقسيم كرد و زنش را از وى جدا نمود، مرتد فطرى كسى است كه مسلمان متولد شده سپس از دين خارج شود رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 129

است

من بدل دينه فاقتلوه

هر كه دين خويش را عوض كند او را بكشيد.

فقهاء شيعه با ادله قاطعه به اين مطلب استدلال كرده اند. پس توبه مرتد پيش خدا قبول است ولى احكام سه گانه فوق نسبت به او بايد اجرا شود تا دين ملعبه نشود و جامعه از اين آلودگيها محفوظ ماند. بقيه مطلب در فقه ديده شود.

حكم تورات نيز مانند حكم اسلام بوده است، بنى اسرائيل با گوساله پرستى مرتد فطرى شده بودند لذا موسى عليه السّلام فرموده: فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ يعنى توبه، قتل را از شما ساقط نمى كند بايد گوساله پرستندگان كشته شوند ولى در اثر توبه پيش خدا آمرزيده خواهند شد. «عفونا» در آيه 52 لا بد راجع به چنين عفو است.

كلمه «فَتابَ عَلَيْكُمْ» كه با فاء نتيجه آمده حكايت دارد كه بنى اسرائيل اين حكم را اجرا كرده اند چون تقدير آن چنين است «فقتلتم فتاب عليكم» اما آيا يكديگر را كشتند و يا پرستش كنندگان را اعدام كردند از آيه روشن نمى شود، در تورات سفر خروج باب 32 نقل شده كه: موسى عليه السّلام گفت هر كس خواستار خدا است پيش مى آيد بنى لاوى پيش او جمع شدند، موسى گفت:

خدا مى گويد: هر كس برادر، دوست و همسايه خويش را بكشد، بنى لاوى موافق سخن موسى عمل كردند، در آن روز قريب به سه هزار كس كشته شدند.

در اين باره دو روايت در تفسير صافى و برهان نقل شده كه متن هر دو مشوش ولى در جارى شدن حكم آيه صريح هستند. به نظر چنين مى رسد كه به حكم موسى عليه السّلام پرستش كنندگان به دست

ديگران اعدام شده اند.

در خاتمه ظاهرا استعمال «بارء» بجاى خالق به مناسبت توبه است كه خدا در اثر توبه شخص را از گناه برى ء مى كند. و نيز مى شود با اين آيه استدلال بر قبول توبه مرتد در اسلام نمود چنان كه در فقه آمده است.

55- وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 130

الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ

.خواستن ديدار خدا و روبرو شدن با خدا در اين آيه و آيه 153 سوره نساء نقل شده، با اين فرق كه در سوره نساء كلمه «بظلمهم» آمده است فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ معلوم نيست كه همه بنى اسرائيل چنين تقاضايى از موسى عليه السّلام كرده باشند، ظاهرا يك جمعى چنين خواسته اند و از جمله وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ چنين معلوم مى شود كه تقاضا كنندگان پيش چشم ديگران در اثر صاعقه سوخته اند.

در تورات سفر اعداد باب 16 در ماجراى طغيان قورح و داتان بر موسى عليه السّلام نقل شده كه زمين جمعى را بلعيد و آتشى از جانب خدا آمد، دويست و پنجاه نفر را سوزانيد، شايد مراد قرآن همانها باشد و شورشيان از جمله گفته اند: تا خدا را آشكار نه بينيم به تو ايمان نياوريم.

آتشى كه تورات مى گويد همان صاعقه اى است كه قرآن فرموده است.

در سوره اعراف آمده: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيَّايَ اعراف/ 155 به نظر بعضى اين هفتاد نفر بودند كه ديدار خدا را خواستند تا گرفتار لرزه صاعقه شدند ولى از آيه چنين فهميده نمى شود، به قولى اين هفتاد نفر با موسى براى اعتذار

از گوساله پرستى به طور آمده بودند و اللَّه العالم.

56- ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

ظهور اين جمله آنست كه آنها در اثر صاعقه مرده و سپس به اذن خدا زنده گشته اند، اين از قدرت خدا بعيد نيست كه قلوب از كار افتاده آنها را باز به حركت آورده و زنده شان كند، احتمال ضعيف هست كه آنها بيهوش شده سپس بهوش آمده اند و از آن «بعث بعد الموت» تعبير شده است. بعضى ها بعث را كثرت نسل باقى مانده ها گرفته اند ولى بر خلاف ظاهر است، حمل بر اعجاز اشكالى ندارد كه از موسى عليه السّلام اينكارها بسيار ديده شده بود. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 131

57- وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى در اين آيه سه نعمت از نعمتهاى خداوند بر بنى اسرائيل به بركت موسى عليه السّلام ذكر شده است، اول تظليل غمام يعنى خداوند ابر را بر آنها سايبان قرار داد تا از حرارت آفتاب نسوزند، معلوم مى شود فاقد وسائل زندگى بوده اند گر چه صحراى سينا ما بين درياى سرخ و مديترانه واقع شده و پيوسته ابرها در آن رفت و آمد مى كنند ولى از آيه معلوم مى شود كه خدا در آن، نظر به خصوصى داشت و فقط استفاده عادى از سايه ابر نبوده است كه بر همه ميسر است.

دوم و سوم نزول من و سلوى. مراد از «من» ظاهرا همان ماده چسبنده و شيرينى است كه همچون شبنم بر سنگها مى نشست و از آن استفاده مى كردند، در تورات سفر اعداد باب 11 آمده: من مثل تخم گشنيز و شكل آن مانند مقل بود قوم گردش كرده آن را جمع

مى نمودند و در آسيا يا هاون نرم كرده از آن گرده ها مى ساختند طعمش همچون قرصهاى روغنى بود و آن با شبنم بر زمين مى نشست و اللَّه اعلم.

اما سلوى در تورات سفر خروج باب 16 و سفر اعداد باب 11 نقل شده است هاكس در قاموس خود ذيل لغت سلوى مى نويسد: سلوى از آفريقا حركت كرده و از خليج عقبه و سوئز گذشته وارد صحراى سينا مى شود و از كثرت خستگى كه در بين راه ديده به آسانى با دست گرفته مى شود، در تورات هست كه قريب به دو ذراع از زمين بالا بودند.

بهر حال آمدن آن مرغان توجه خدايى بود تا بنى اسرائيل از آن استفاده كنند از مفسران نظر به اصل معنى كه سلوى از تسليت و آرامش و من مطلق احسان است خواسته اند اين دو نعمت را كه به بركت موسى بر بنى اسرائيل نازل مى شد انكار كنند ولى از ظهور آيات نمى شود صرف نظر نمود. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 132

كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ اين آيه نشان مى دهد كه بنى اسرائيل مى توانستند از آن شرائط به بهترين وجهى براى حال و آينده خويش استفاده كنند ولى قدر آن را ندانستند و با موسى و ديگران به مخالفت برخاستند، نتيجه وخيم عصيان به خودشان برگشت.

نكته ها
شفاعت:

گفتيم كه: شفع و شفاعت هر دو مصدر هستند به معنى ضميمه كردن چيزى به چيزى، ظاهرا شفاعت را از آن شفاعت گفته اند كه شفيع خواهش و وساطت خويش را به ايمان و عمل ناقص شفاعت شده ضميمه مى كند، هر دو مجموعا پيش خدا اثر مى كنند، بحث درباره شفاعت

مفصل است بايد به كتابهاى ديگر رجوع نمود در قاموس قرآن آن را تا حدى مشروح آورده ام، در اينجا فقط به تناسب اين كتاب مى گوئيم: آيات شفاعت در قرآن سه دسته اند.

1- دسته اول راجع به اينكه شفاعت مال خداست و خدا خودش شفيع است مثل: لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ انعام/ 51 و 70 قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً زمر/ 44 ما قبل آيه دوم راجع به عذاب آخرت و ما قبل آيه سوم راجع به بت- پرستان است.

آيه سوم دلالت دارد كه شفيع قرار دادن به عهده خدا است او هر كس را بخواهد شافع مى كند نه شما كه بت ها را شفيع مى پنداريد، آيه اول و دوم ظاهرا دلالت دارند به اينكه خدا خودش واسطه است در رساندن رحمت. و اگر «من دونه» در تقدير «من دون اذنه» باشد آن وقت اين سه آيه نظير آياتى خواهند بود كه شفاعت را منوط به اذن خدا مى كنند.

در آياتى نظير اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 133

عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ

سجده/ 4 بقرينه صدر و ذيل آيه، منظور شفاعت طبيعى است يعنى: جور كردن اسباب و مسببات و علل و معلولات از جانب خداست و خدا خودش در اين كارها واسطه و مدبر است و در آيه: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ ... يونس/ 3 ظاهرا مراد از شفيع وسائل

مادّى است از قبيل آفتاب، ماه، ابر، زمين، كه واسطه در رساندن رحمت خدا به خلق مى باشند، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه:

كفار به شفاعت و واسطه بودن بتان در امور زندگى عقيده داشتند و اينگونه آيات آنها را رد كرده است.

2- دسته دوم آياتى است كه بعضى از آنها اصل شفاعت و بعضى اثر آن را نفى مى كنند مثل: لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ ... بقره/ 254 كه اصل شفاعت را نفى مى كند يعنى: در روز قيامت نه معامله هست و نه دوستى و نه شفاعت.

و مثل: لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ بقره/ 48 و نيز! وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ ... بقره/ 123 ايضا فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشَّافِعِينَ مدثر/ 48 كه راجع به نفى اثر شفاعتند يعنى: از اين آيات معلوم مى شود: شفاعت هست ولى فائده ندارد، آيه اخير حاكى است كه فقط به عده مذكور در آيه نفع ندارد اما راجع به ديگران نافع خواهد بود.

3- دسته سوم آياتى هستند كه وجود شفاعت و مؤثر بودن آن را اثبات مى كنند به شرط اذن خدا، مثل: يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ طه/ 109 وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ ... سبأ/ 23 وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ زخرف/ 86 وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى انبياء/ 28 وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى نجم/ 26. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 134

بنا بر اين

آيات: شفاعت ثابت و مؤثر است ولى به اذن خدا، فرق آيات نفى كننده و اين آيات فقط در اذن خداست، به عبارت ديگر: آن آيات كه مى گويند شفاعت نيست و مقبول نمى باشد يعنى: مستقلا و بدون اجازه خدا شفاعتى نيست و اگر باشد بى اثر است ولى با اذن خدا شفيعانى هستند كه شفاعت مى كنند و شفاعتشان پيش خدا مقبول است.

شفاعت كنندگان

روايات اهل بيت عليهم السّلام درباره شفاعت و شافعان زياد است، مجلسى رحمه اللَّه در بحار (ج 8/ 29- 63 جديد) بيشتر آنها را نقل كرده است «1»، شافعانى كه در آن روايات ياد شده اند عبارتند از: رسول خدا و امامان عليهم السّلام، پيامبران، جبرئيل. حضرت فاطمه، علماء، شهداء، مؤمنان، حتى همسايه در حق همسايه، رواياتى نيز در كافى و غيره در اين زمينه نقل شده است «2» از جمله شفاعت كنندگان قرآن مجيد است چنان كه در كافى و نهج البلاغه آمده، و شفاعت آن پيش خدا پذيرفته است. ملائكه نيز از جمله شفيعانند چنان كه از سوره نجم نقل گرديد.

شفاعت نقض غرض نيست

بزرگترين اشكالى كه بر شفاعت كرده اند اين است كه: شفاعت موجب مى شود كه جرئت به گناه بوجود آمده بلكه موجب ترغيب به گناه هم مى گردد.

__________________________________________________

(1)

قال الصادق عليه السّلام: من أنكر ثلاثة فليس من شيعتنا، المعراج و المسئلة فى القبر و الشفاعة (روضة الواعظين).

(2)

قال الرضا (ع) قال رسول اللَّه (ص) من لم يؤمن بحوضى فلا اورده اللَّه حوضى و من لم يؤمن بشفاعتى فلا انا له اللَّه شفاعتى ثم قال انما شفاعتى لاهل الكبائر من امتى فاما المحسنون فما عليهم من سبيل (روضة الواعظين).

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 135

اما اين اشكال وارد نيست، شفاعت فقط اميد ايجاد مى كند و يأس را از بين مى برد، گناهكار اگر از هر جا مأيوس باشد و بداند اميدى بر او نيست در كار گناه بيشتر جرى شده و بر شقاوتش مى افزايد، بر خلاف آنكه بداند: راه نجات از هر سو بسته نشده است، به حكم فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ اعراف/ 99 نبايد از عذاب خدا

ايمن بود و به حكم إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ يوسف/ 87 نبايد از رحمت خدا مأيوس گرديد.

مى دانيم كه خداوند غفور و ارحم الراحمين است ولى نگفته اند: رحمت و غفران خدا موجب تجرى به گناه است، خداوند فرموده: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ابراهيم/ 48 آيه صريح است در اينكه:

جز شرك در گناهان ديگر امكان مغفرت هست ولى كسى نگفته كه اين آيه موجب تجرى به گناه است.

ابراهيم عليه السّلام به خدا عرض مى كند: رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ ابراهيم/ 41 ولى نمى گوئيم اين كلام، سبب تجرى است.

با آنكه دعاى آن حضرت مقبول است.

آيا وجود دكتر جراح و وجود دارو سبب آنست كه ما عمدا شكم خويش را بدريم و پاى خويش را بشكنيم؟ يا فقط اميدوار مى كند كه اگر اشتباها شكم خود را پاره كرديم مأيوس نباشيم و از مرگ نترسيم؟ شفاعت هم فقط يأس را از بين مى برد. در پايان به اين مثل توجه كنيد:

آموزگار در طول مدت تحصيلى، شاگرد را آزموده، مى داند كه آنچه توانسته سعى كرده و درس خوانده است ولى با وجود اين باز چند نمره كسر دارد، آموزگار در ارفاق باو درنگ نمى كند بر خلاف شاگردى كه درس نخوانده و از اول هم در فكر درس نبوده است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 136

خداى سبحان مى داند كه بنده بفكر طغيان نبوده و همواره مى خواسته خدا را از خود خوشنود كند، ولى در دنياى ماده و پر از شر و شور زندگى كرده و كسر آورده است، هيچ مانع عقلى نيست كه

خدا بفرمايد: اى محمّد بن عبد اللَّه تو كه در دنيا ميان من و بندگانم واسطه بودى اكنون نيز در ارفاق ميان من و بنده ام وساطت كن، من خودم اين دستور را بتو مى دهم نه اينكه تو بر من حكومت دارى و مى توانى جلو اراده مرا بگيرى.

معجزه:

در آيات گذشته و آينده عده اى از معجزات و خوارق عادت نقل شده و خواهد شد از قبيل: شكافتن دريا، بعث بعد از صاعقه زدن، ارسال من و سلوى، بيرون آمدن آب از سنگ در اثر زدن عصا، مار شدن عصا و غيره راجع به توجيه اينها لازم است چند كلمه درباره معجزه سخنى داشته باشيم و آن اينكه اگر درست دقت كنيم همه چيز در جهان معجزه است.

فرق معجزه با غير معجزه آنست كه دومى را پيوسته ديده و نام آن را طبيعى گذاشته ايم مثلا ما پيوسته ديده ايم كه تخم مار مبدل به مار مى شود، اين عمل را طبيعى نام نهاده ايم ولى مبدل شدن عصا را به مار نديده ايم و آن را معجزه مى ناميم ولى اگر درست فكر كنيم، مبدل شدن تخم به مار نيز مانند عصا معجزه است.

وانگهى اگر از اول قرار بود كه مارها همچون ميوه از درخت برويند اكنون آن را طبيعى دانسته و مبدل شدن تخم به مار را معجزه مى دانستيم همين طور است مبدل شدن نطفه به انسان و هسته به درخت و غيره.

معجزه خارج از قوانين طبيعت نيست ولى بشر راه آن را نمى داند و آن فقط در دست خداست، امروز ثابت شده كه ماده اوليه تمام اشياء يكى است، اختلاف آنها فقط در اثر اختلاف اتمها است و گرنه قلب انسان

و قطره آب و تكه اخگر، همه در اصل يك چيز هستند، خدايى كه همه چيز طبيعت در دست او است به اين كارها قادر است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 137

[سوره البقرة (2): آيات 58 تا 66]

اشاره

وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (58) فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ (59) وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ (60) وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ (61) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (62)

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (63) ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ (64) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ

كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ (65) فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (66)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 138

58- و چون گفتيم: باين شهر در آئيد و از آن در هر جا كه خواستيد به فراوانى بخوريد و از دروازه آن به حال خضوع وارد شويد و بگوئيد: گناهان ما را بريز، تا گناهانتان را بيامرزيم و لطف خويش را بر نيكوكاران مزيد مى كنيم:

59- ظالمان اين گفته را به سخنى غير از آنچه گفته شد عوض كردند، در نتيجه به آنها كه ظلم كردند عذابى از آسمان نازل كرديم زيرا كه پيوسته در فسق بودند.

60- و چون موسى براى قوم خويش آب خواست، گفتيم: عصايت را به اين سنگ بزن، پس دوازده چشمه از آن بشكافت و جوشيد، هر گروه آبشخور خود را شناخت، گفتيم: از روزى خدا بخوريد، و بياشاميد و در زمين براى افساد تلاش نكنيد.

61- و چون گفتيد: اى موسى ما هرگز به يك نوع طعام اكتفاء نتوانيم كرد، از خدايت بخواه تا از آنچه زمين مى روياند: سبزى، خيار، گندم، عدس و پياز، براى ما بيرون آرد. موسى گفت: آيا مى خواهيد پستتر را با بهتر عوض كنيد؟! به شهرى فرود آئيد آنچه خواستيد در آنجا هست. ذلت و نيازمندى بر آنها حتمى شد و قرين غضب خدا گشتند. زيرا كه آيات خدا را انكار مى كردند و پيامبران را به ناروا مى كشتند، اين انكار و قتل براى آن بود كه نافرمان شده و پيوسته تعدى مى كردند.

62- كسانى كه ايمان آورده اند و آنان كه يهودى شده اند و نصارى و صائبين، هر كه از اينها به خدا و روز قيامت ايمان آورد و

كار شايسته كند، اجر آنها پيش خداست بيمى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 139

بر آنها نيست و غمگين نمى شوند.

63- و آن گاه كه از شما پيمان گرفتيم و كوه را بالاى سر شما بالا برديم (و گفتيم): آنچه را كه داده ايم محكم بگيريد و مطالب آن را در ياد داشته باشيد تا پرهيزكار گرديد.

64- سپس اعراض كرديد، اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود حتما از زيانكاران مى بوديد.

65- حتما دانسته ايد حال آنها را كه از شما بودند و در روز شنبه تعدى كردند، به آنها گفتيم: ميمونهاى مطرود شويد.

66- آن بلا عقوبتى بود در مقابل اعمالى كه كردند و كرده بودند و نيز موعظه اى بود براى متقيان.

كلمه ها

قريه: شهر. قرى در لغت به معنى جمع كردن است، شهر را از آن قريه گويند كه مردم را در يك محل جمع كرده است، ده را نيز قريه گويند حتى به لانه مورچگان قرى النمل گفته شده است (قاموس قرآن).

سجدا: جمع ساجد. مراد از آن در آيه، خضوع است.

حطة: حطه به معنى فرود آمدن و فرود آوردن است. لازم و متعدى بكار مى رود حطة اسم از «استحط وزره حطة» يعنى خواست گناه او را بريزد رجز: (بكسر راء) لرزش، اضطراب. عذاب را از آن رجز گويند كه مى كوبد و مى لرزاند.

استسقى: سقى به معنى آب دادن، استسقاء به معنى آب خواستن است.

عين: چشمه. معانى ديگرى نيز دارد ولى اينجا چشمه مراد است.

اناس: جمع انس. اناس و اناسى هر دو جمع انس اند «كل اناس» هر جمعيت.

مشرب: مصدر ميمى، اسم زمان و اسم مكان آيد. آن در آيه اسم مكان است يعنى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 140

محل شرب

و محل برداشت آب.

و لا تعثوا: عثو و عثى به معنى افساد و مبالغه در فساد و تكبر است (اقرب الموارد).

بقل: سبزى.

قثاء: خيار. ظاهرا خيار معمولى نيست بلكه شبيه به آن است در اقرب الموارد گويد: «... نوع من الفاكهة يشبه الخيار» شايد مراد خيار چنبر باشد كه خيارى است شياردار.

فوم: فوم به معنى: گندم، نخود، سير و غيره آمده است.

عدس: دانه اى است معروف و خوردنى.

بصل: پياز.

مصر: شهر. اصل آن به معنى حد و مرز است شهر را از آن مصر گويند كه ممصور و محدود است و نيز نام مملكت قبطى ها است.

مسكنة: درماندگى. اصل آن سكون به معنى آرام گرفتن پس از حركت است، راغب ترجيح داده كه ميم آن زائد باشد. آل عمران/ 112.

باءو: بوء در اصل به معنى مساوات است چنان كه بيضاوى و راغب گفته است، مجمع البيان آن را از زجاج نقل كرده و عبادة بن صامت گويد: خدا انفال را مال پيغمبرش كرد «فقسمها بينهم على بواء» ولى آن حضرت ميان يارانش مساوى قسمت كرد. معنى آن را رجوع نيز گفته اند، ولى معناى اول با آيات قرآن بهتر مى سازد لازم است آن را با هم شدن و قرين شدن معنى كرد. (قاموس قرآن) هادوا: يهودى شدند. هود (به فتح هاء) به معنى توبه و رجوع است و نيز داخل شدن به دين يهوديت را هود گويند: «هاد- تهود» يعنى به يهوديت داخل شد.

نصارى: آن جمع نصرانى است. پيروان عيسى عليه السّلام را نصارى گويند در قاموس تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 141

قرآن علّت اين تسميه را ذكر كرده ام.

صابئين: مفرد آن صابى است. آنها گروهى از اهل كتابند، رجوع شود

به قاموس قرآن.

طور: كوه به قولى طور اسم كوهى است كه خدا در آن با موسى سخن گفت سبت: آن در اصل به معنى قطع است: سبت يهود عبارت از قطع و دست كشيدن از كار در شريعت موسى عليه السّلام است و آن مطابق با روز شنبه است.

قردة: بوزينه ها مفرد آن قرد (بر وزن جسر) است.

خاسئين: خسأ به معنى طرد شدن و طرد كردن است. «خاسئين»: طرد شدگان.

نكال: عقوبت توأم با عبرت. اصل نكل به معنى منع است نكال يك شخص باعث عبرت ديگران است.

شرحها

به دنبال مطالب گذشته در اين آيات به چند واقعه از قضاياى بنى اسرائيل و عكس العمل آنها در مقابل آن رويدادها اشاره شده است اول اين كه موسى دستور فرمود به سرزمين فلسطين وارد شوند ولى قبول نكرده تا چهل سال در سينا آواره ماندند، دوم معجزه موسى در انفجار آب از سنگ. سوم: اينكه موسى را در صحراى سينا به فشار گذاشته و از وى پياز و تره و امثال آن را خواستند: چهارم:

بالا رفتن كوه و قرار گرفتن آن در بالاى سرشان از اعجاز موسى عليه السّلام. پنجم:

جريان اصحاب سبت و گرفتار شدن آنها. ششم: در اين كارها تقصير از يهود بوده است و گرنه: مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.

58- وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 142

ظاهرا اين دستور همان است كه در سوره مائده آمده: كه موسى بآنها گفت:

يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ

مائده/ 21 مراد از (القرية) گفته اند: شهر «اريحا» است كه در نزديكى اورشليم فعلى بود، اينكه بعضى آن را اورشليم (بيت المقدس) گفته اند درست نيست كه آن از بناهاى داود عليه السّلام است اما اين آيه راجع به زمان موسى مى باشد، مراد از داخل شدن به شهر سكونت در آنست چنان كه در سوره اعراف/ 161 آمده: وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ ....

معنى: وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً به نظرم آنست كه: به حالت خضوع و احترام به حقوق مردم و اطاعت از مقررات وارد شويد نه بصورت اشغال و غارت و اخلال نظم، على هذا مراد از «الباب» بايد دروازه شهر باشد جمله «وَ قُولُوا حِطَّةٌ» ظاهرا يك دستور مستقل است، بهتر آنست كه آن خبر مبتداى محذوف باشد يعنى «مسئلتنا حطة» خواسته ما آمرزش گناهانمان است، اين با ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً كاملا مناسب است كه دخول در حال خضوع و خواستارى بخشش گناهان، در احترام به حقوق مردم اثر كامل داشت.

نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ.

تا در مقابل آن گونه دخول و اينگونه خواستن، گناهان شما را بيامرزيم و اگر به نيكوكارى ادامه دهيد، غفران و الطاف ما مزيد خواهد بود.

59- فَبَدَّلَ الَّذِينَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَيْرَ الَّذِي قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ.

مفعول اول «بدل» محذوف است مثل «امرنا، قولنا» مفعول دوم آن «قولا» و «غير» وصف «قولا» مى باشد.

يعنى: ستمكاران فرمان ما را به سخنى غير از آنچه گفته بوديم عوض كردند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 143

منظور از تبديل قهرا نافرمانى است ولى اين چه سخنى بود كه در جواب موسى عليه السّلام گفتند؟ ناگفته

نماند: اين قضيه با همين تعبير در سوره اعراف/ 161 و 162 نيز نقل شده ولى از آن هم در اين باره چيزى دستگير نمى شود اما در سوره مائده آمده كه موسى به بنى اسرائيل گفت: يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ. قالُوا يا مُوسى إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها ... مائده/ 21 و 22 تا مى رسد به اينجا كه گفتند: اى موسى تا آنها در آنجا هستند ما هرگز بآنجا داخل نخواهيم شد برو تو و خدايت با آنها بجنگيد، ما در همين جا نشسته ايم ... خدا فرمود:

ارض مقدس چهل سال بر ايشان حرام است و اين مدت را در بيابان سرگردان خواهند ماند مائده/ 24 و 26.

اگر مراد از ورود به قريه در سوره بقره و اعراف همان باشد كه در سوره مائده نقل شده، پس آنچه در جواب موسى گفته اند همانست كه گفتند: در آنجا قومى قوى و ستمكار هستند تو و خدايت برويد و با آنها بجنگيد. و آن وقت مراد از فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ همان چهل سال سرگردان ماندن در بيابان است. اما بايد مراد از «الذين ظلموا» اكثر بنى اسرائيل باشد كه ديگران نيز به آتش آنها سوخته و در بيابان ماندند.

بعضى روى كلمه «حطه» پافشارى كرده و گفته اند: بنى اسرائيل مأمور بودند كه حتما اين كلمه را بر زبان بياورند اما آنها بجاى آن، كلمه ديگرى به حال مسخره گفتند، و گفته اند: مراد از «رجز» طاعون است كه به ظالمان رسيد. ولى آنچه ما استظهار كرديم بهتر به

نظر مى رسد وانگهى «حطه» عربى است زبان بنى اسرائيل عبرى بود اين لفظ معلوم نيست در زبان آنها بوده باشد، آنهم به معنايى كه گفته شد!!.

60- وَ إِذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 144

مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً اين ماجرا، يكى از معجزات موسى عليه السّلام است، آن در سوره اعراف آيه 160 نيز آمده است و در آن بجاى «فانفجرت» كلمه «فانبجست» آمده كه هر دو بمعنى شكافتن است و از هر دو آيه معلوم مى شود كه بنى اسرائيل از آب آشاميدنى به مضيقه افتاده و آب خواسته اند، الف و لام «الحجر» نشان مى دهد كه آن سنگ مخصوص و داراى آب بوده است. و چون بنى اسرائيل دوازده دسته بودند از اولاد دوازده فرزند يعقوب، لذا دوازده چشمه جارى شده كه هر چشمه مخصوص به گروهى باشد.

در تورات فعلى سفر خروج باب 17، اين مطلب ذكر شده ولى دوازده چشمه بودن در آن نيست. قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ مربوط به تقسيم چشمه ها بر گروه ها مى باشد.

كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ اين نصيحتى بود بر بنى اسرائيل، يعنى حالا كه آن من و سلوى و اين آب نصيب شما گرديد، بخوريد و بنوشيد و مفسدانه كار نكنيد. بهتر است «تعثوا» را سعى و تلاش معنى كنيم چنان كه طبرسى كرده است چون عثو و عثى مبالغه در افساد و تكبر و يا به معنى نشر فساد است.

61- وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعامٍ واحِدٍ ... وَ كانُوا يَعْتَدُونَ مراد از طعام همان من و سلوى است كه فقط

يك رقم بود، بنى اسرائيل به آن اكتفاء نكرده، و از موسى از حبوبات و سبزيهاى زمين خواستند آنهم با كمال بى ادبى به لفظ «ادع ربّك» لا اقل نگفتند: «ادع ربّنا» گويى خدا فقط رب موسى بود نه رب آنها، خواسته هاى آنها در كلمه ها ترجمه شد.

قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 145

سَأَلْتُمْ

. منّ و سلوى كه در اختيار بنى اسرائيل بود براى رفع احتياج بدن از سبزيجات بهتر بود، علم غذاشناسى شك ندارد كه مواد و پروتئين حيوانى براى بدن بهتر از پروتئين نباتى است و مواد نباتى بتنهايى براى رفع نياز بدن كافى نيست پس در مقام مقايسه، من و سلوى حتما از سبزيجات بهتر هستند.

از «أَ تَسْتَبْدِلُونَ» ظاهر است كه بنى اسرائيل سبزيجات را به جاى من و سلوى خواسته اند لذا موسى فرموده: اينها از آنها بهتر هستند و اگر مى گفتند از خدا بخواه سبزيجات نيز به ما بدهد ديگر جايى به اين ملامت نبود، پس موسى در اين كلام آنها را ملامت كرده كه نابهتر را بجاى بهتر مى خواستند و در عين حال چون خواسته آنها مشروع بود، راه نشان داد و گفت: به شهرى وارد شويد تا آنچه مى خواهيد بدست آوريد، و گرنه در اين بيابان پيدا كردن سبزيجات امكان ندارد. ممكن است مراد از «بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ» آزادى باشد كه بنى اسرائيل بدست آورده بودند.

وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ. و او در «و ضربت»

براى استيناف است و آن شرح ماجراى ديگرى است كه از زمان موسى شروع شده و در طول زمان ادامه يافته است، حتمى شدن ذلت و درماندگى و قرين شدن با غضب خدا بدان علت بود كه آيات خدا را انكار كرده و پيامبران را به ناروا مى كشتند از آن طرف: انكار آيات و قتل انبياء معلول عصيان و طغيانى بود كه پيوسته در آنها وجود داشت. على هذا «ذلك» اولى اشاره به ضرب ذلت و مسكنت و غضب خدا، «ذلك» دومى اشاره به كفر و قتل انبياء است پس علت اصلى همه، همان قساوت قلب و نافرمانى و تجاوز است كه بدان عادت كرده بودند.

در اينجا تذكر سه نكته لازم است.

اول: ضرب ذلت و مسكنت در اين آيه لازم است بيشتر شرح داده شود ولى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 146

شرح مفصل آن را موكول مى كنيم به آيه: ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ ... آل عمران/ 112.

دوم: كلمه يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ در اين آيه و آيات 87 و 92 و نيز سوره (آل عمران آيه 21 و 112 و 181 و 183 و سوره نساء/ 155، سوره مائده/ 70) آمده است، و اين كه بنى اسرائيل بعضى از پيامبران را كشته اند از نظر قرآن مسلم است.

در تورات فعلى «كتاب دوم تواريخ ايام باب بيست و چهارم» نقل شده كه يهود پيامبرى به نام زكريا را كشتند. جريان قتل حضرت يحيى عليه السّلام به دستور پادشاه يهود معروف و در انجيل «متى باب چهاردهم» نقل شده است، هاكس در قاموس خود ذيل لغت «ارميا» نقل كرده كه

در وقت حمله پادشاه بابل حضرت «ارميا» در زندان يهوديان بود و در ذيل كلمه «ايزابل- عويدياء» مى گويد:

«ايزابل» قصد داشت تا صد و پنجاه نفر از پيامبران را بكشد ولى «عويدياء» آنها را مخفى كرد، از تورات كتاب اول پادشاهان باب هيجدهم معلوم مى شود كه صد نفر مخفى گرديده و بقيه بدست «ايزابل» كشته شده اند.

از اينجا است كه در مجمع البيان ذيل آيه 121 آل عمران نقل شده كه: ...

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به ابو عبيده جراح فرمود: اى ابا عبيده بنى اسرائيل در اول روز 43 نفر پيامبر را در يك وقت كشتند، پس از آن 112 نفر از بنى اسرائيل بامر به معروف برخاستند آنها را هم در آخر همان روز كشتند.

از روايت امام صادق صلوات اللَّه عليه معلوم مى شود: كه مردم اسرار آنها را پيش حكام ستمگر فاش مى كردند آنها هم پيامبران را گرفته شهيد مى كردند (هم چنان كه بنى اميه و بنى عباس امامان عليهم السّلام را شهيد مى كردند، اين اعمال در گذشته و حال ادامه دارد، كار يكى است فقط اشخاص فرق مى كند) چنان كه رژيم پهلوى مجتهدان و علماء و جوانان را شهيد كرد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 147

سوم: لفظ «بغير الحق» در وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ براى آن نيست كه پيامبران را به حق مى توان كشت بلكه منظور آنست كه كشتن پيامبران به ناروا است چنان كه در آيه وَ مَنْ يَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ منظور آنست كه براى خداى ديگر، برهانى نيست (از مجمع البيان) به عبارت ديگر: قيد توضيحى است و مفهوم ندارد شايد مراد آنست

كه از روى خطا و اشتباه نمى كشتند بلكه به عمد مى كشتند، پس بغير الحق به معناى به غير اشتباه است.

62- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ ...

در لفظ «من آمن» ضمير «منهم» مستتر است يعنى هر كه از اين چهار گروه به خدا و قيامت ايمان آورد و نيكوكار باشد اهل بهشت است ظاهرا ظرف فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ آخرت است گرچه مى شود شامل دنيا هم باشد.

جمله لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ فقط در آخرت قابل پياده شدن است چون در دنيا پيوسته توأم با نقص و كمبود هستيم و آن سبب حزن است، و توأم با احتمال از دست رفتن نعمتها و آمدن مرگ هستيم و آن باعث خوف است، اما در آخرت نه كمبود هست و نه تمام شدن، پس حزن و خوفى در آن نيست، اگر در بعضى از آيات تعبير فوق راجع به دنيا آيد بايد عدم خوف و حزن را نسبى بدانيم در اينجا چند مطلب هست:

اول: صابئين سه بار در قرآن مجيد ياد شده اند يكى در اين آيه، ديگرى در سوره مائده/ 69 كه عين همين آيه است، ايضا: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصارى وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ شَهِيدٌ حج/ 17. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 148

پر واضح است كه صابئان در اصل اهل توحيد بوده و در رديف يهود و نصارى هستند و قهرا در عصر نزول قرآن قومى مشهور و كثير الافراد بوده اند و گرنه قرآن اعتنايى به آنها نمى كرد و

نيز در آيه اول و دوم وعده شده كه در صورت دارا بودن به سه اصل ايمان به خدا و روز قيامت و عمل نيكو، اهل بهشت خواهند بود.

صابئان عقائد بخصوص و نيز نماز و اعمال بخصوصى دارند، در زمان ائمه عليهم السّلام و خلفاء، مانند يهود و نصارى در دينشان آزاد بوده اند، به نظر نگارنده: آنها پيامبرى و شريعتى داشته و بعدا به بت پرستى و ستايش كواكب گرويده اند، در اين باره در قاموس قرآن تفصيل بيشترى داده شده طالبان به آن رجوع كنند. «1»

در مجمع البيان ذيل آيه اول فرموده: فقهاء اهل سنت جايز دانسته اند كه از صابئان جزيه گرفته شود ولى در نزد شيعه جايز نيست كه آنها اهل كتاب نيستند و نيز از «خلاف» شيخ طوسى نقل شده كه ادعاى اجتماع كرده بر اينكه احكام اهل كتاب بر صابئان جارى نيست، رجوع كنيد به «جواهر» و جامع المقاصد مسأله نكاح كتابيه.

به نظر نگارنده: عدم جريان احكام اهل كتاب بر آنها، بدين جهت بوده كه از توحيد، بسيار منحرف شده بودند و گرنه آيه اول و دوم آنها را در رديف ارباب اديان شمرده و وعده بهشت داده است و اگر شعبه اى از يهود يا از نصارى باشند بايد علت عدم قبول جزيه همان باشد.

دوم: اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه اديان همه جنبه طريقيت دارند، حتى پيامبران و امامان عليهم السّلام و آنچه موضوعيت دارد و غرض اصلى است فقط سه اصل ايمان به خدا و معاد و عمل صالح است كه بايد در انسان وجود داشته باشند،

__________________________________________________

(1)- به نظر بعضى، صابئان پيروان حضرت يحيى و گروهى از يهود و به

نظر بعضى، گروهى از نصارى مى باشند ولى در اين صورت لازم بود كه از آنها جزيه پذيرفته شود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 149

و خلاصه اديان آسمانى همين سه مسئله است و پيامبران پيش از اين سه مسئله چيزى نياورده اند.

سوم: اگر ما باشيم و آيه اول و دوم، معلوم مى شود: مسلمانان، يهودان نصارى و صابئان در صورت دارا بودن به سه اصل فوق، اهل نجات و اهل بهشت هستند نمى شود گفت: منظور از آيه كسانى هستند كه پيش از پيدايش اسلام بوده اند، زيرا ظهور آيه و مخصوصا كلمه «من آمن» كه متضمن معنى شرط است، مانع از اين تأويل مى باشد.

آن وقت اين سؤال پيش مى آيد كه آيا: يهود و نصارى مى توانند اسلام را قبول نكرده و در دين خويش باقى بمانند و اهل بهشت باشند پس اين همه هياهو چيست كه ما مسلمانان براه انداخته ايم؟!! بلى نمى شود گفت: آنها با دانستن قرآن و اسلام باز حق دارند در دين خود بمانند و در اختيار اسلام و يهوديت مخير باشند زيرا قرآن آنها را به اسلام دين جديد دعوت فرموده و اين نمى شود كه قرآن هم آنها را به اسلام بخواند و هم در ماندن در يهوديت و نصرانيت مختار گذارد. ولى خود قرآن مى گويد: وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ انعام/ 19 يعنى: اين قرآن به من وحى شده تا شما و هر آن كس را كه قرآن به او برسد انذار كنم.

پس مادامى كه قرآن به كسى تبليغ نشده و او توجه پيدا نكرده است، چنين كسى مسئوليتى در مقابل قرآن و اسلام ندارد و جاهل قاصر است، صرف شنيدن صداى

قرآن كافى نيست، بايد به مسئله در اثر تبليغ توجه پيدا كند.

نتيجه اين مى شود: يهود و نصارى و صابئان تا اسلام به آنها تبليغ نشده اگر در دين خودشان داراى سه اصل فوق باشند اهل بهشت خواهند بود وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا اسراء/ 15 لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها بقره/ 286. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 150

63- وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

اين آيه در سوره اعراف/ 171 بدين صورت آمده است: وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ و نيز در آيه 93 بقره، و در سوره نساء آيه 154 آمده: وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ ....

نتق در آيه دوم به معنى كندن از ريشه و به قولى به معنى بلند كردن است، ظاهرا نبايد شك كرد كه اين هم از معجزات موسى عليه السّلام بوده است، خداوند بقدرت خويش كوه را بالا برده گويى سايبان است و گمان كرده اند كه به سرشان خواهد افتاد.

طبرسى رحمة اللَّه عليه از ابو زيد نقل مى كند: آن در وقتى بود كه موسى از طور برگشت و الواح تورات را آورد و فرمود: من تورات و حلال و حرام را به شما آورده ام بدان عمل كنيد. گفتند: چه كسى از تو خواهد پذيرفت؟ خداوند به وسيله ملائكه كوه را بالاى سر آنها نگاه داشت، موسى فرمود: اگر قبول نكنيد كوه بر سر شما خواهد افتاد، در نتيجه تورات را گرفته و به خدا سجده كردند.

لفظ خُذُوا ما

آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ دلالت دارد كه: اين اعجاز فقط براى آن بوده كه تورات را محكم و جدى گرفته و عمل كنند كلمه «بميثاقهم» در آيه اخير در جاى «خذوا ...» آمده يعنى: بلند كردن كوه براى پيمان گرفتن بود تا به تورات عمل كنند، از كلمه نَتَقْنَا الْجَبَلَ مى شود فهميد كه كندن كوه به وسيله زلزله بوده است.

نمى شود گفت: بنى اسرائيل با ديدن اين جريان مسلوب الاختيار شده و قبول كرده اند و آن منافى تكليف است زيرا ظهور آيه مى رساند: آن براى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 151

اثبات امر بود كه تورات حتما از جانب خدا است. وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ راجع به ميثاق قبلى است كه قول تسليم به موسى داده بودند.

64- ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ ...

روشن مى كند كه پس از چندى، اين معجزه را فراموش كرده به حالت اول بازگشته اند ولى باز خداوند به آنها ارفاق فرموده است كه فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ...

كه اگر فضل و رحمت خدا نبود زيانكار مى شدند و در همان قهقرى مى ماندند.

65- وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ.

مشروح اين واقعه در سوره اعراف آيه 163 به بعد خواهد آمد و در سوره مائده آيه 60 بدان اشاره شده است. خلاصه قضيه آنست كه بنى اسرائيل ملزم بودند در روز شنبه دست از كار بكشند ولى قومى از آنها كه در كنار دريا زندگى كرده و از صيد ماهى امرار معاش مى كردند در روز شنبه صيد ماهى كردند و سخن واعظان را ناديده گرفتند، در نتيجه به عذاب خدا گرفتار شدند و مسخ گشته به صورت ميمونها درآمدند.

جمله وَ لَقَدْ

عَلِمْتُمُ الَّذِينَ ... دلالت دارد كه يهود مدينه اين جريان را مى دانسته اند در سوره اعراف فرمايد: وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ ... يعنى از خود يهود حال اهل آن شهر را بپرس. اينكه يهود: اين ماجرا را از قرآن شنيده و به مقام انكار نيامده اند بهترين گواه است كه قضيه از نظر يهود مسلم بوده است.

فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ ظهور اين جمله در اينجا و سوره اعراف آن است كه آنها مسخ شده و به شكل بوزينه در آمده اند و اين از قدرت خدا بعيد نيست المنار عقيده دارد كه اخلاقشان مانند اخلاق ميمون شده و در نزد مردم خوار و بى اعتبار گشته اند و از مجاهد نقل كرده كه شكلشان مسخ نشد بلكه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 152

قلوبشان مسخ گرديد.

طبرسى رحمه اللَّه از ابن عباس نقل كرده صورتشان عوض شد همچون بوزينه ها زوزه مى كشيدند، سه روز ماندند سپس همه مردند.

ظهور آيه در مسخ واقعى است، انشاء اللَّه درباره آن در سوره اعراف مفصلا صحبت خواهد شد «و اللَّه العالم».

66- فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ.

مراد از «ما» در «ما خلفها» اعمال گذشته آنهاست و مراد از آن در «ما بين يديها» اعمالى است كه در حين وقوع قضيه مرتكب بودند، يعنى: آن عقوبت و انتقامى بود در مقابل اعمال گذشته و اعمال حاضر آنها و در عين حال موعظه اى بود براى پرهيزكاران.

بعضى لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها را گذشتگان و آيندگان معنى كرده اند ولى اين درست نيست. زيرا قطع نظر از اينكه «ما» در اولو العقل بسيار كم استعمال مى شود، اين عمل براى گذشتگان

و آيندگان نكال نبود، چون نكال فقط عبرت نيست، بلكه عقوبتى است كه براى ديگران در آن عبرت هست، مثلا درباره فرعون آمده: فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولى مرسلات/ 25 يعنى خدا او را به عذاب دنيا و آخرت گرفتار كرد.

آيه مورد نظر مانند: وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا ما بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ ما خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ يس/ 45 است كه مراد از هر دو «ما» عمل است يعنى بترسيد از آنچه در گذشته مى كرديد و از آنچه اكنون مى كنيد در تفسير عياشى از حضرت باقر و صادق صلوات اللَّه عليهما نقل شده:

فَجَعَلْناها نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ. قال: لما معها ينظر اليها من اهل القرى و لما خلفها. قال و نحن و لنا فيها موعظة.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 153

اگر اين روايت صحيح باشد «ما» در آن به معنى «من» و مراد از نكال فقط جنبه عبرت بودن آنست و گرنه نكال فقط براى اصحاب سبت بود.

نكته ها
پيامبران بنى اسرائيل:

در هيچ قومى مانند بنى اسرائيل پيامبران بى شمار مبعوث نشده و نيز هيچ قومى همچون بنى اسرائيل اين قدر با پيامبران نافرمانى و بدرفتارى نكرده اند، كافى است كه در اين باره تورات فعلى را مطالعه كنيد و ببينيد با موسى عليه السّلام و ديگران چه ها كرده اند طبرسى رحمه اللَّه در مجمع البيان ذيل آيه 78 سوره غافر مى گويد:

اخبار در عدد پيامبران مختلف است در بعضى صد و بيست و چهار هزار و در بعضى هشت هزار نقل شده كه چهار هزار از بنى اسرائيل و بقيه از اقوام ديگر بوده اند.

چهار هزار رقم كوچكى نيست، ولى با اين همه تلاش و صرف

نيرو از طرف پيامبران، اين ملت نژادپرست به جايى نرسيده اند، تعويض معلم و كثرت آن دلالت بر احتياج و كودن بودن شاگرد دارد و گرنه با يكى دو تا آموزگار مى توان كلاسى را روبراه نمود، از كثرت پيامبران مى توان بسرسختى و لجاجت بنى اسرائيل در مقابل حق پى برد.

مسلمانان:

اگر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خاتم پيامبران نبود و اگر بالفرض بنا بود پيامبرى بعد از آن حضرت مبعوث شود، همان حمله را بر مسلمانان مى كرد كه قرآن بر يهود كرده است، با آن همه تلاش و سفارشات آن حضرت، هنوز جسد پاكش به خاك نرفته بود، صداهاى خفته، بيدار شده و در صورت دوست بر اسلام و قرآن تاختند، اهل بيت آن حضرت را كه يگانه غمخوار اين مكتب بودند كنار گذاشتند، فئودالها روى كار آمدند، ارزش هاى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 154

انسانى ناديده گرفته شد، خالدها كه تا ديروز در برابر قرآن صف آرايى مى كردند با القاب سيف اللَّه (شمشير خدا) وارد ميدان گرديدند.

بالاخره مساوات و برابرى اسلام شكسته شد، بنى اميه و بنى عباس زمام امور را بدست گرفتند و امامان اهل بيت عليهم السّلام را كه به جاى انبياء بنى اسرائيل بودند بعنوان مخالفان رژيم و امنيت عمومى در زندان كرده و شهيد نمودند و جمله يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ در اسلام تحقق پيدا نمود و موجبات سقوط حكومت اسلامى فراهم گرديد.

اينكه اسلام پيش رفت و تابعان بيشتر پيدا كرد و مى كند، اثر واقعيت اسلام و قرآن است و گرنه آنها كه به نام قرآن حكومت كردند و آنها كه دستيار آنان بودند قدمى در پيشرفت قرآن بر نداشتند.

اثر متقابل اعمال:

درست است

كه آخرت خانه مجازات و بازگشت اعمال است ولى دنيا نيز در نوبت خود خانه مكافات ها و پاداشها است. اعمال هر كس، هر خانواده، هر قوم و هر ملت در سرنوشت آنها تأثير مستقيم دارد، با آن همه الطافى كه خداوند در حق بنى اسرائيل فرمود، و مقدماتى كه براى آنها فراهم آورد، چون در مقابل حقيقت، درست فكر نكردند و آن را به كار نگرفتند، نتيجه معكوس بداد، و با آن كه صدى نود و پنج با اسلام مشترك بودند با رسول خدا كنار نيامدند، سرانجام به دست رسول رحمة للعالمين تار و مار شدند، بخوانيد تاريخ اسلام و احوال يهود مدينه را مسلمانان بر خود نبالند كه قرآن مال ما است تا اهل قرآن نباشند، تا مرد قرآن نباشند از قرآن استفاده نتوانند كرد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 155

[سوره البقرة (2): آيات 67 تا 74]

اشاره

وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ (67) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ (68) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ (69) قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ (70) قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ (71)

وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ

(72) فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (73) ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (74)

67- و آن گاه كه موسى به قوم خويش گفت: خدا دستور مى دهد گاوى را ذبح كنيد.

گفتند: مگر ما را مسخره مى كنى؟! گفت: به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 156

68- گفتند: براى ما از خدايت بخواه تا روشن كند آن گاو چگونه است؟ گفت: خدا مى گويد: آن گاوى است نه پير و نه جوان، متوسط بين اين دو حال، پس آنچه را امر مى شويد بكنيد.

69- گفتند: براى ما از خدايت بخواه تا به ما روشن كند آن گاو چه رنگى دارد؟ گفت:

خدا مى گويد: آن گاويست زرد پررنگ بينندگان را شاد سازد.

70- گفتند: براى ما از خدايت بخواه تا به ما روشن كند: آن گاو چگونه است زيرا چنين گاوى بر ما مشتبه شده و ما انشاء اللَّه هدايت پذيريم.

71- موسى گفت: خدا مى گويد: آن گاه رام نشده كه زمين شخم زند و كشت آب دهد، از هر عيبى سالم است، خط و خالى در آن نيست. گفتند: الان حق را بيان كردى، پس گاو را ذبح كردند و نمى خواستند بكنند.

72- و چون كسى را كشته و در آن اختلاف مى كرديد، خدا آشكار كننده است آنچه را كه كتمان مى داشتيد.

73- پس گفتيم: مقتول را به قسمتى از گاو بزنيد، خدا مردگان را اين چنين

زنده مى كند و علائم قدرت خويش را نشان مى دهد تا بفهميد.

74- سپس دلهاى شما بعد از آنچه ديديد سخت شد. مانند سنگها يا بلكه سختتر، زيرا بعضى از سنگها هستند كه نهرها از آن شكافته و جارى مى شود و بعضى از آنها پاره شده آب از آن مى جوشد، و بعضى از آنها از ترس خدا فرود افتد (اما كلام حق در قلب شما اثرى ندارد) خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست.

كلمه ها

بقره: در قاموس و صحاح گويد: بقره به گاو نر و ماده هر دو گفته مى شود، تاء آن براى وحدت است، نه تأنيث، ولى مجمع البيان تاء آن را براى تأنيث گرفته و گويد: آن به معنى گاو ماده است و گاو نر را ثور گويند، راغب اصفهانى اين را به لفظ «قيل» نقل مى كند. كلام طبرسى خيلى عالى است، ولى در آيات عمل گاو نر نقل شده از قبيل شخم و آبيارى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 157

مگر آنكه بگوئيم: آن روزگار اين كارها را با گاو ماده نيز مى كرده اند، لفظ «بكر» مؤيد قول طبرسى است.

هزوا: هزء (بضم ه) هزو (بضم هاء و زاء) هر دو به معنى مسخره كردن و حاكى از تحقير است، آن در آيه مصدر به معنى مفعول است: مسخره شده «مهزو به».

فارض: سالخورده، پير. فرض در اصل به معنى قطع است، حيوان سالخورده را از آن فارض گويند كه خود را از كار قطع و آسوده كرده و يا جوانى را قطع نموده و پشت سر گذشته است.

بكر: نزائيده. (نر نديده). بكرة به معنى اول روز است، حيوان نزائيده را بكر گويند كه نزائيدن آن مرحله اول است،

زائيدن مرحله دوم.

جاهلين: جهل يك دفعه در مقابل علم است و يك دفعه در مقابل عقل، پس جاهل گاهى به معناى نادان و گاهى به معناى بى عقل و كم خرد و بى اعتناست.

عوان: متوسط ميان پيرى و جوانى.

صفراء: زرد رنگ. مؤنث اصفر. آن در اصل صفره به معنى زردى است.

فاقع: فقع به معنى زردى شديد است. فاقع: زرد پررنگ.

ذلول: رام ذل (بكسر اول) به معنى رام شدن است (صحاح).

تثير: شخم مى كند. اصل آن ثور به معنى زير و رو شدن است. اثاره: زير و رو كردن.

تسقى: سقى: آب دادن. «تسقى»: آب مى دهد.

حرث: كشت. كاشتن. اسم و مصدر هر دو آمده است.

مسلمه: سلامت شده از عيوب. سلم، سلامت، سلام هر سه به معنى كنار بودن از آفات ظاهرى و باطنى است (راغب).

كادوا: كاد از افعال مقاربه به معنى نزديكى است ولى آن در اينجا ظاهرا به تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 158

معنى خواست و اراده است كه «كاد» به معنى اراده نيز آمده است «قاموس قرآن».

شية: خال. اصل آن وشى و آن رنگى است مخالف رنگ عمومى بدن حيوان.

فادارأتم: اختلاف كرديد، اصل آن درأ به معنى دفع است. تدارأ: اختلاف و تدافع.

قسوة: قسو، قسوه و قساوت: سنگدلى. حجر قاس يعنى سنگ سخت.

يتفجر: فجر: شكافتن. تفجر و انفجار به معنى شكافته شدن است «يتفجر» شكافته مى شود.

يشقق: شق: شكافتن. تشقق: شكافته شدن، آن در اصل يتشقق بوده تاء به شين قلب و در آن ادغام شده است.

الانهار: جمع نهر به معنى رود است. «النهر: مجرى الماء الفائض».

شرحها

در اين آيات ماجراى گاوكشى بنى اسرائيل كه يك واقعه عجيبى است بيان گرديده است سوره بقره با آن همه طول و تفصيل

به مناسبت اين قضيه، بقره نام گذارى شده است، آيات هشت گانه كه بررسى مى شود به نظر من راجع به يك جريان مى باشند در «نكته ها» روشن خواهد شد: چرا بنى اسرائيل در جواب موسى به اين در و آن در زده اند؟ و چرا موسى امر به ذبح بقره كرده است؟

براى اين كه از شأن نزول در معنى آيات مدد بگيريم بايد بدانيم كه در تفسير عياشى از ابى نصر بزنطى نقل شده كه شنيدم حضرت رضا صلوات اللَّه عليه فرمود:

مردى از بنى اسرائيل يكى از كسان خويش را كشت و جسدش را در راه بهترين گروه اسرائيليان انداخت، سپس آمد و گفت شما او را كشته ايد خونبهايش را تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 159

بدهيد، جريان را به موسى نقل كرده و گفتند: فلان گروه فلانى را كشته است بگو: كه او را كشته است؟ الخ ... موسى در جواب گفت: گاوى را بكشيد، بدن مقتول را بلاشه آن گاو بزنيد تا زنده شده قاتل خويش را معرفى كند.

67- وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ.

لفظ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ حاكى است كه اين دستور از جانب خداست، من از پيش خود نمى گويم و اينكه گفتند: «أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً» براى آن بود كه ما از تو قاتل را مى خواهيم، تو مى گويى گاوى ذبح كنيم ...؟! اين چه قضاوت و چه پى جويى قاتل است؟! اما موسى بيدارشان كرد كه مسخره كار نادانان است، پناه بر خدا كه از نادانان باشم، از اين سخن دانستند كه موسى عليه السّلام جدى مى گويد.

68- قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ

لَنا ما هِيَ.

اين سؤال چنان كه از جوابش معلوم مى شود راجع به وصف گاو است از پيرى و جوانى، كلمه «ربك» حاكى از بى ادبى آنها است كه «ربنا» نگفتند موسى در جواب فرمود: خدا مى گويد: إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ اگر بكر به معنى باكره و نر نديده باشد چنان كه طبرسى و راغب گفته است منظور ذبح گاو ماده بوده است، مخصوصا با ملاحظه اين كه: به قولى فارض گاوى است كه بسيار زائيده باشد.

فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ دلالت دارد كه ديگر چون و چرا نكنيد و كار را انجام دهيد.

69- قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها.

كلمه بى ادبانه تكرار شده و به دستور «فافعلوا» قانع نشده سؤال كرده اند تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 160

رنگش چگونه باشد؟ موسى در جواب فرموده: آن زرد پررنگ است در جمله فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ لفظ «لونها» فاعل «فاقع» است و فاعل «تسر» بقره است يعنى ديدن و تماشاى بقره بيننده را مسرور مى كند.

70- قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا.

اين سؤال راجع به توضيح بيشتر درباره گاو است اعم از وصف و رنگ، چنان كه از خود سؤال و جوابش روشن مى شود، الف و لام «البقر» براى عهد است يعنى با اين همه توضيح هنوز آن گاو بر ما مبهم و نامعلوم است. لفظ بى ادبانه بار سوم تكرار شده است.

71- قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها.

اين آيه جواب تفصيلى است راجع به وصف و رنگ گاو. «تثير الارض» وصف است براى «ذلول» يعنى: رام نشده كه

زمين را شخم زند. «لا» در «لا تسقى الحرث» تأكيد و عاطفه است، لفظ «مسلمه» و جمله «لا شية فيها» هر دو وصف بقره مى باشند. قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ حاكى است كه كاملا روشن شده بودند.

فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ مى رساند كه مايل نبودند آن كار را بكنند ظاهرا به اين علّت بود كه گاو را مقدس مى دانستند و چنين ذبحى بر خلاف نظر آنها بود، رجوع شود به «نكته ها».

72- وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِيها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ.

73- فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى ...

.«اذ» براى زمان گذشته است يعنى: شما در گذشته كسى را كشتيد و در باره آن كشمكش كرديد، از اين استفاده نمى شود كه هر وقت كسى را كشتيد چنين كنيد بلكه فقط اشاره به يك واقعه گذشته است.

جمله فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها

نشان مى دهد كه اين دو آيه تتمه جريان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 161

ذبح بقره است و اگر اين دو آيه را قضيه به خصوصى بگيريم مفهوم بسيار مبهمى خواهد داشت ولى اگر ضمير «اضربوه» به مقتول برگردد كه از «قتلتم نفسا» معلوم مى شود و ضمير «بعضها» راجع به «بقره» باشد، با ملاحظه فاء نتيجه در «فاضربوا» مطلب بسيار روشن خواهد شد. جمله ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ حكايت دارد كه قاتل را مى دانسته و عمدا كتمان مى كرده اند.

كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

ظهور اين كلمات در آنست كه خداوند خواسته با اين امر به معاد نيز استدلال شود و مردم بدانند زنده شدن اموات در قيامت نيز امكان پذير است.

74- ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ.

از اين معلوم مى شود كه اين معجزه نيز اثر

دائمى در قلوب آنها نداشت و پس از چندى فراموش كرده باز به حالت اول برگشته اند، ما بعد آن استدلال است به سختتر بودن قلوب آنها، يعنى: سنگها اين تأثير و انفعال را دارند كه اگر آب از كوهى مثلا سرازير شود مى تواند در ميان سنگها جا باز كرده و روان شود و بعضى از آنها شكافته شده و چشمه ها از آن مى جوشد، ولى كلام حق اصلا در دل شما اثر نمى گذارد عجب است كه دلها در اثر اعمال بد ما به اين حد از قساوت مى رسد.

وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ بايد بدانيم كه آب باران و برف وارد شيارهاى سنگها مى شود، و در همانجا يخ مى بندد و چون حجم آب موقع يخ بستن بزرگ مى شود اين كار سبب گشاد و بزرگ شدن شيارها مى گردد تا در اثر تكرار عمل و گشادتر شدن شيارها، سنگها به تدريج خرد شده و مى ريزند، ممكن است مراد از هبوط سنگها، همين ريزش ها و مراد از «خشية اللَّه» پيروى از اين عامل طبيعى و خواست خدا باشد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 162

اما به نظر من: بايد آن را به ظاهر حمل كرد و گفت: كوه ها نسبت به خدا درك دارند و از خدا مى ترسند و بعضى از سنگها از ترس خدا فرود مى آيند.

قرآن فرموده: همه چيز خدا را تسبيح مى كنند ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد. وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ اسراء/ 44 قرآن مى گويد: كوه ها با داود هم صدا شده و تسبيح مى كردند: إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ ص/ 18 ايضا انبياء/ 79 و

سبأ/ 10، قرآن مى گويد: اگر اين قرآن را به كوهى نازل مى كرديم مى ديدى كه از ترس خدا خاشع و پاره مى شود حشر/ 21 پس چه بعدى دارد كه سنگى از ترس خدا از بالا فرود آيد، كوه در نظر ما جامد است ولى نسبت به خدا شعور و درك و ترس دارد بايد اينگونه آيات را به حكم طرح مسئله حساب كرد و درباره آنها تحقيق نمود (قاموس قرآن، جبل).

نكته ها
يك واقعه يا دو واقعه؟

بعضى از محققان مثل سيد احمد خان هندى گفته اند:

قضيه بقره از آيه 67 شروع شده و در 71 ختم مى شود، آيه: وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً ... و آيه بعدى راجع به مطلب ديگرى است به نظر او ضمير «ببعضها» راجع به «نفس» است يعنى: عضوى از مقتول را به خودش بزنيد. خلاصه مطلب اين است كه: اگر در بنى اسرائيل كسى كشته مى شد براى كشف قاتل و مجرم لازم بود متهمين جمع شوند و عضوى از مقتول را گرفته بر وى بزنند، قهرا آنها كه قاتل نبودند با جرئت مى گرفتند و مى زدند و قاتل به جهت «الخائن خائف» چون دچار ترديد مى شد معلوم مى گشت.

ناگفته نماند: اين مطلب فى نفسه كاملا طبيعى و قابل قبول است و در تورات تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 163

سفر تثنيه باب بيست و يكم مطلبى نزديك به آن نقل شده است.

ولى چنان كه در ذيل آيه گفته شد اولا «اذ» در «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً» براى ماضى است و دلالت دارد كه اين قضيه بخصوصى بوده و يك حكم دائمى نيست و گرنه بلفظ «اذا» مى آمد كه دلالت بر استقبال دارد، ثانيا «فَقُلْنا اضْرِبُوهُ»

با فاء نتيجه ظهورش در آنست كه

اين دو آيه تكمله داستان بقره است. ثالثا اگر دو آيه اخير راجع به مطلب مستقلى باشند، مفهوم آنها بسيار مبهم و نارسا خواهد بود، شما آن دو آيه را جداگانه ملاحظه كنيد، خواهيد ديد كه چيزى درست مفهوم نمى شود.

المنار همه را يك واقعه دانسته و با توجه به آنچه از تورات نقل شد اين كار را راهى براى پيدا كردن قاتل دانسته است و گويد: اگر مقتولى قاتلش معلوم نبود، گوساله اى در دره اى مى كشتند متهمين دست خود را بر گوساله شسته و مى گفتند: دست ما اين خون را نريخته و چشم ما آن را نديده است اى خدا ما را بيامرز و خون ناحق را به ما منسوب مكن، هر كس چنين نمى كرد او قاتل شناخته مى شد به نظر المنار مراد از كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى

حفظ كردن خونهايى است كه در صورت پيدا نبودن قاتل ريخته مى شد، مانند وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً و مثل وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ. نه اينكه كسى بعد از مردن زنده شده باشد.

قول المنار در قضيه واحده بودن بهتر است ولى ظهور فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتى

و ظهور «اذ» كه دلالت بر زمان ماضى دارد آنست كه آن يك واقعه بوده نه حكم دائمى و نيز مرده به قدرت خدا زنده شده است.

اين همه سؤال چرا؟

شك نيست كه مصريان قديم مطلق گاو و يا لا اقل نوعى از آن را مقدس مى شمرده اند، گاو «آپيس» در نظر آنها مظهر الوهيت بود، اين عمل در بنى اسرائيل كه سالها در مصر تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 164

با مصريان افت و خيز داشتند بى تأثير نبود، سامرى كه

از غيبت موسى عليه السّلام استفاده كرده گوساله را ساخت بدون زحمت مورد پرستش واقع شد، زيرا كه زمينه آن در قلوب آنها فراهم شده بود، اگر بجاى گوساله مثلا پلنگ مى ساخت معلوم نبود به زودى مورد قبول واقع شود، قرآن مى فرمايد: وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ بقره/ 93 يعنى محبت گوساله را در اثر كفرشان اشراب شدند.

به نظر مى آيد موسى عليه السّلام در پى فرصتى بود كه ذبح گاو را به ميان بكشد تا با اين عمل، تقديس آن از بين برود. اينكه در تورات سفر تثيه باب بيست و يكم نقل شده هر وقت قاتل پيدا نشد گوساله اى سر بشكنيد و چنين و چنان كنيد ظاهرا از اين جهت بود كه تقديس گاو به طور كلى از بين برود.

بنا بر اين: چون جريان قتل پيش آمد و قاتل معلوم نشد موسى با كسب دستور از خدا فرمود: خدا امر مى كند گاوى را ذبح كنيد و بدن مقتول را به آن بزنيد تا زنده شده قاتل خويش را معرفى كند و اينكه موسى عليه السّلام را سؤال پيچ مى كردند به احتمال قوى از اين جهت بود كه نمى خواستند به ذبح گاو تن در دهند و يا نمى توانستند باور كنند كه ممكن است مقتولى با زده شدن به گاو، زنده شده قاتل خويش را معرفى كند و پيش خود مى گفتند: لا بد آن گاوى است نه مثل گاوهاى معمولى.

و اين كه موسى گفت: فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ براى آن بود كه هر گاوى كه مى كشتند مطلوب حاصل مى شد و اينكه در آخر آمده وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ ظاهرا از آن جهت بود كه گاوكشى بر

خلاف نظرشان بود نه اين كه در پرداخت قيمت آن به مضيقه افتند گرچه آن نيز يك احتمال است.

مراغى مصرى در تفسير خود گويد: علّت اين كه به ذبح بقره مأمور شدند نه حيوان ديگر، آن بود كه تعظيم و محبت گوساله از بين برود. طنطاوى در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 165

تفسيرش گفته: چون پرستش گاو «آپيس» و عبادت گوساله در قلوب آنان اثر گذاشته بود لذا به ذبح آن مأمور شدند.

از اين معلوم مى شود كه ماجراى گاوكشى پس از جنجال سامرى و پرستش گوساله بوده است.

اين سوره چرا بقره ناميده شد؟

اين قضيه يكى از قضاياى شاخص اين سوره است، قضاياى گذشته از قبيل شكافتن دريا و من و سلوى و غيره در سوره هاى اعراف و طه به تفصيل ياد شده و نزول آنها پيش از اين سوره است لذا در اين سوره به اشاره ذكر شده اند ولى ماجراى بقره فقط در اين سوره آمده لذا به تفصيل ياد شده است، علت اين تسميه ظاهرا از آن جهت است كه مطالب اين سوره به طور پراكنده در سوره هاى ديگر نيز آمده است و صحابه كم و بيش از آنها با خبر بوده اند و تنها قضيه بى سابقه، ماجراى گاوكشى در اين سوره بوده، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و صحابه خواسته اند اين سوره با اين نام، نام گذارى شود، و يا اول «سوره اى كه داستان بقره دارد» نام داشت سپس از كثرت استعمال بقره شده است.

از اين ماجرا و ماجراهاى ديگر مى شود فهميد كه از جمله مقاصد، در نقل اين قضايا آن بوده كه مسلمانان بيدار شده و همچون بنى اسرائيل نباشند و اسلام را به سقوط نكشانند،

ولى متأسفانه كه بيدار نشدند آيات را مورد استفاده قرار ندادند و پس از رحلت آن حضرت شقاق و نفاق بر اسلام حمله ور شد.

يك خبر: در ذيل روايتى كه صدر آن از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه در گذشته نقل شد آمده است: گاو مورد ذكر را در نزد جوانى يافتند كه گفت: بايد به قدرى طلا بدهيد كه پوست آنها پر كند موسى عليه السّلام گفت به همان قيمت خريدند، يكى از اصحاب موسى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 166

گفت: اين گاو قصه اى دارد، اين جوان به پدرش نيكوكار بود، روزى معامله اى انجام داد، آمد پول بدهد، ديد كليدهاى صندوق زير سر پدرش است و او در خواب است، پدرش را بيدار نكرد و از معامله صرف نظر نمود، پدرش پس از بيدار شدن اين گاو را به او بخشيد، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در اين باره فرمود: به بينيد خوبى انسان را به كجا مى رساند در مجمع البيان نيز آن را از تفسير عياشى نقل كرده و در تفسير برهان و بحار و همچنين در كتب برادران اهل سنت نيز آمده است.

بعضى ها آن را از اسرائيليات شمرده اند، ولى مانعى نيست كه در ضمن جريان بقره جوانى هم به پاداش نيكوكارى خويش رسيده باشد، اسرائيلى بودن دليل ندارد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 167

[سوره البقرة (2): آيات 75 تا 82]

اشاره

أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75) وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَ

فَلا تَعْقِلُونَ (76) أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ (77) وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاَّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ (78) فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (79)

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَيَّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (80) بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (81) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (82)

75- آيا طمع داريد كه يهود به شما (آئين شما) تسليم شوند با اينكه گروهى از آنها سخن خدا را پس از فهميدن تحريف مى كردند و مى دانستند كه تحريف مى كنند

76- وقتى كه مؤمنان را ملاقات كنند گويند: ايمان آورده ايم و چون با هم خلوت كنند.

(بعضى به بعضى اعتراض كرده) گويند: آيا آنچه خدا به شما بيان كرده به مسلمانان بازگو مى كنيد؟ تا پيش خدا با شما محاجه كنند آيا نمى فهميد؟!

77- مگر نمى دانند كه خدا آنچه را نهان مى كنند و آنچه را آشكار مى كنند، مى داند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 168

78- گروهى از آنها بيسواد هستند، تورات را جز آرزوها نمى دانند، و فقط گمان مى كنند.

79- واى بر آنها كه كتاب را با دست خود مى نويسند سپس مى گويند: اين از جانب خداست تا آن را به بهاى اندكى بفروشند واى بر آنها از آنچه دستشان نوشته، واى بر آنها از آنچه بدست مى آورند.

80- و گفتند: آتش دوزخ جز چند روز

به ما نخواهد رسيد، بگو آيا از خدا وعده اى گرفته اند؟! پس خدا هرگز خلاف وعده اش نمى كند يا درباره خدا آنچه نمى دانيد مى گوئيد.

81- (چنين نيست) بلكه هر كه ملكه بدى تحصيل كند و گناهش بر او احاطه نمايد آنها اهل آتش هستند و آنها در آتش جاودانانند.

82- و آنها كه ايمان آورده و اعمال شايسته انجام داده اند، اهل بهشت هستند، و در آن جاودانانند.

كلمه ها

أ فتطمعون: طمع به معنى اميد است. طبرسى فرموده: طمع علاقه نفس است به نفع مظنون، همچنين است: امل و رجاء، نقيض آن يأس است.

يحرفونه: حرف در لغت به معنى طرف است. حرف كوه يعنى طرف آن.

تحريف شى ء: بردن آنست به يك طرف. تحريف كلام آنست كه آن را از معناى صريح منحرف كنند.

يحاجوكم: محاجه: حجت و دليل آوردن. گاهى از آن مخاصمه منظور است.

اميون: درس ناخوانده ها مفرد آن امى است. راغب از قطرب نقل كرده:

امية به معنى غفلت و جهالت و امى از آن مشتق است. به قولى: تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 169

چون خواندن و نوشتن اكتسابى است، درس ناخوانده را از آن امى گويند كه در همان حال ولادت مانده و خواندن و نوشتن كسب نكرده است. بنا بر اين، آن از «ام» به معنى مادر مشتق است.

امانى: امنيه به معنى آرزو است. به معنى دروغ و قرائت نيز آيد، جمع آن امانى است «قاموس قرآن».

سيئه: سى ء وصف است به معنى بد و قبيح، مؤنث آن سيئه است، آن پيوسته وصف آيد مثل خصلت سيئه، عادت سيئه اگر متعدى باشد به معنى بدى آور و محزون كننده است، آن در قرآن مجيد بيشتر در آثار گناه به كار رفته

است.

خطيئة: خطأ و خطيئه به معنى اشتباه و گناه است، خطاء به معنى گناه آنست كه كار ناشايست را از روى عمد بكنند «قاموس قرآن».

صالحات: صالح به معنى شايسته و صالحات جمع آنست.

شرحها

به دنبال مطالب گذشته در اين آيات آمده كه مسلمانان به ايمان يهود اميدوار نباشند و اگر هم اظهار ايمان كنند منافقانه است، آنها يكديگر را ملامت مى كنند كه چرا حقائق را باهل اسلام خبر مى دهيد، آن گاه مى گويد:

عوامشان بى سواد هستند به افسانه ها باور مى كنند، علمائشان چيزهايى از خود مى نويسند و به تورات نسبت مى دهند. در آخر آمده كه: آنها گويند جز چند صباحى عذاب نخواهيم ديد آنهم در صورت گناهكار بودن ولى دروغ مى گويند: حساب آخرت بسته به اعمال نيك و بد است يهودى بودن باعث تخفيف عذاب نمى شود، بلكه همه يكسانند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 170

75- أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.

اين آيه به مسلمانان تذكر مى دهد كه اميدى به ايمان يهود نداشته باشند زيرا پيوسته در راه حيله و اغراض فاسد فكر مى كنند در گذشته نيز دانسته كلام خدا را تحريف مى كردند. در نتيجه قست قلوبهم فهى كالحجارة ... جمله وَ قَدْ كانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ ... نشان مى دهد كه عده اى از آنها در گذشته كلام تورات و يا سخن پيامبران ديگر را تحريف كرده و از معناى اصليش خارج مى كرده اند، به قول بعضى: اين گروه عبارت بودند از آن هفتاد نفر كه با موسى بطور رفتند، كلام خدا را شنيدند و موقع خبر دادن آن را تحريف كرده و از معناى اصلى اش

خارج كردند و طورى خبر دادند كه مقصود اصلى خدا روشن نشد.

ولى لفظ «يسمعون- يحرفون» دلالت دارد كه اين عمل مكرر در ميان آنها بوده و به آن عادت كرده بودند نه اينكه يك دفعه اتفاق افتاده باشد، اين عده منافع شخصى خويش را در نظر گرفته و سخنان پيامبران را مطابق ميل خود بيان مى كرده اند و اين كار از روى تعقل و عمد بوده است.

76- وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا ....

معلوم مى شود عده اى از يهودان كه نان را به نرخ روز خورده و احتمال مى داده اند اسلام پيشرفت خواهد كرد پيش مسلمانان مى گفتند: اوصاف پيامبر شما و آنچه قرآن از حالات پيامبران و غيره نقل مى كند در كتاب ما نيز هست، پس ما هم ايمان به پيامبر اسلام داريم ظاهرا اين سخن را از آن مى گفتند كه اگر روزى اسلام بر يهود حمله كرد در نزد مسلمانان جاى پايى داشته و بگويند:

ما از اول ايمان آورده بوديم.

امّا وقتى كه اين عده به ميان يهود برمى گشتند به سختى مورد ملامت قرار مى گرفتند، ملامتگران كه از مقصود آنها بى خبر بودند مى گفتند: اين تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 171

چه اشتباه و سادگى است؟! آنچه را خدا براى شما بيان كرده چرا پيش مسلمانان بازگو مى كنيد؟! تا پيش خدا با شما محاجه كنند و شما مغلوب شويد! اين منطق در صورتى درست است كه ملامتگران قيافه حق بجانبى گرفته و بگويند: ما هم اينها را مى دانيم ولى اگر اقرار بكنيم قوميت و عظمت ما از بين خواهد رفت و زيردست مسلمانان خواهيم شد، همان به كه دم فرو بنديم و موقعيت خويش را حفظ كنيم، مراد از

«عند ربكم» ممكن است «عند كتاب ربكم» باشد يعنى شما را با كتابتان مغلوب و مجاب كنند، و شايد مراد از آن آخرت باشد.

بهر حال: اين منطق در صورتى درست است كه مراد از «عند ربكم» حكم خدا و كتاب خدا باشد و يا بگوئيم: يهود عقيده داشتند كه علم خدا فقط شامل چيزهايى است كه آشكار شود و خدا از آنكه كتمان مى شود آگاهى ندارد. لذا در جواب آمده:

77- أَ وَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ؟! از حضرت باقر صلوات اللَّه عليه در مجمع البيان نقل شده: كه بعض از يهود كه كينه توز نبودند در پيش مسلمانان اين سخنان را مى گفتند تا مورد ملامت ديگران قرار گرفتند. در خاتمه بايد بدانيم كه فاعل «قالُوا آمَنَّا» آنها هستند به مسلمانان اظهار اسلام مى كردند و فاعل «قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ» ملامتگران مى باشند. نظير اين آيه را در سوره آل عمران آيه 73 مطالعه كنيد.

78- وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ.

اگر «امانى» را قراءتها معنى كنيم درست نخواهد بود كه يهود اگر از كتاب قرائت آن را مى دانستند معنى آن را نيز مى دانستند زيرا هم كتاب و هم زبان يهود عبرى بود، از طرف ديگر امى و بيسواد بودن نبايد مورد حمله باشد بلكه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 172

علت حمله و ملامت آنست كه بيسوادان يهود نسبت به علماء، سرسپرده محض بودند و هر چه آنها از اكاذيب و خرافات مى گفتند بدون تحقق و چون و چرا قبول مى كردند چنان كه در جاى ديگر آمده: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ توبه/ 31.

لذا تورات

در نظر آنها يك مشت آرزوهاى باطل و يا دروغها شده بود، مثلا علماء به آنها گفته بودند كه: اگر يهود به آتش هم برود جز چند صباحى در آن نخواهد ماند: لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً بقره/ 80 و يا ما پسران خدا و دوستان و عزيزان او هستيم نه ديگران: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ مائده 18 و يا گفتند: اگر يهود به غير يهود خيانت كند پيش خدا مسئوليتى ندارد:

لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ آل عمران/ 75 و امثال اينها.

إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ مى رساند كه آنها نمى توانستند به گفته هاى علماء يقين كنند بلكه فقط ظن كرده و بدان اكتفاء مى كرده اند، چون تا استدلال و برهان در كار نباشد يقين پيدا نخواهد شد، پس ملامت از دو جهت است: قبول بدون تحقيق و اكتفاء به گمان.

اگر گوئيد: عوام و بيسوادان ما نيز مانند عوام يهود هستند، هر چه از علماء شنيدند مى پذيرند، چه فرقى است ميان عوام ما و عوام آنها؟

گوئيم: امامان اهل بيت عليهم السّلام در اين زمينه معيارى قرار داده و فرموده اند:

فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا لهواه، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه

«1» يعنى: هر كه از فقهاء خود را از حرام باز دارد، دين خود را حفظ كند. مخالف هواى نفس و مطيع خداى خود باشد، عامه را لازم است كه از وى تقليد كند. عامه بدون احراز اين صفات اگر از عالمى تقليد

__________________________________________________

(1) وسائل الشيعة ج 18/ 95.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 173

كند پيش خدا مسئول است اما عوام مسلمان كه از پيرها مرشدها، علماء معلوم الفسق اطاعت مى كنند مانند عوام يهود هستند

و پيش خدا معذور نيستند.

79- فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ.

كلمه «فاء» نشان مى دهد كه اين آيه تهديد است به هر كس كه چيزى را از خودش نوشته و به خدا نسبت بدهد از يهود باشد يا غير يهود. يعنى: علماء يهود امانى و خرافات را از جانب خويش جعل كرده و به خدا نسبت داده و عوام را فريفتند پس واى به هر كس كه چنين كارى كند، در اسلام براى جلوگيرى از اين عمل به قدرى پافشارى شده حتى دروغ بستن بر خدا و رسول از مبطلات روزه شمرده شده است.

نظير اين آيه در جاى ديگر چنين است: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ آل عمران/ 78 منظور آيه آنست كه يهود چيزهايى از خود مى گفتند تا مسلمانان آن را از تورات بدانند و در اين كار به خدا دروغ مى بستند.

لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا ضمير «به» به نظرم راجع است به عمل كتابت، ثمن قليل، مال و جاه دنيا است كه بدعت گذاران و دروغگويان در پى آن هستند، يعنى مى خواهند آن عمل كتابت را به بهاى اندكى بفروشند، هر چه در مقابل گذشتن از حق به دست آيد اندك است در تورات فعلى هست كه دختران لوط به او شراب خورانيدند و با او هم بستر شده و از او حامله شدند و نيز آمده كه داود بزن «اوريا» تجاوز كرد و سليمان از آن زنا بدنيا آمد، اين

چيزها را ظاهرا پادشاهان بنى اسرائيل با پول وارد تورات كرده اند تا اعمال خلاف خود را توجيه كنند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 174

فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ واى بر آنها از آنچه دستشان نوشته واى بر آنها از مال و جاهى كه در اثر آن بدست مى آورند كه هر دو بر آنها وزر و وبال است.

80- وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً.

اين يكى از «امانى» و خرافاتى است كه يهود قائل است و گويند: گناهكاران ما جز چند صباحى عذاب نخواهند ديد، چون يهود از لحاظ نژاد تافته جدا بافته اى هستند در المنار گويد اكثر يهود را عقيده بر آنست كه فقط هفت روز در عذاب خواهند بود زيرا عمر دنيا به نظرشان هفت هزار سال است به عدد هر هزار سال يك روز در عذاب خواهند بود، آنهم در صورتى كه شفاعت به آنها نرسد به قولى مراد چند روزى است كه گوساله را پرستيدند.

قرآن در جواب مى گويد: قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ بگو آيا به اين گفته پيمانى از خدا گرفته ايد كه آن پيش خداست؟

(اگر چنين باشد حق با شما است چون خدا هرگز در پيمان خود تخلف نمى كند) يا چيزى را كه نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟!، اين برترى نژادى تهمتى است كه به خدا مى زنيد آرى: أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ در دو آيه بعدى روشن شده كه رفتن به بهشت و جهنم روى يك حساب معينى است نه آنكه آنها مى گويند.

81- بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ.

سيئه چنان

كه گفته شد اثر گناه است در آيه: فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا نحل/ 34 وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا زمر/ 48 مراد از ما عَمِلُوا- ما كَسَبُوا گناهان و مراد از سيئات عذاب و اثر گناهان است به نظر ما مراد از «سيئه» در آيه قساوتها و تيرگيهايى است كه بر قلب گناهكار عارض مى شود. «أَحاطَتْ بِهِ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 175

خَطِيئَتُهُ»

عبارت اخراى افزون شدن سيئه و قساوتها است تا حدى كه همه قلب را فرا گيرد، ديگر راهى براى نفوذ ايمان و توحيد باقى نماند، به عبارت ديگر «خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ» باشد.

در تفسير صافى از كافى و تفسير عياشى از حضرت باقر صلوات اللَّه عليه نقل شده: «در قلب هر بنده مؤمن لكه سفيدى هست، چون گناهى كند در آن لكه سياهى توليد مى شود، اگر توبه كند آن سياهى محو مى شود و اگر به گناه ادامه دهد بر سياهى افزوده مى شود تا لكه سفيد را بپوشاند و چون سفيدى را پوشانيد ديگر صاحب چنان قلب هيچگاه به خير باز نمى گردد ...».

نظير اين جمله است آيه: كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ مطففين/ 14 يعنى: اعمالشان بر قلوبشان زنگار گذاشته است.

چنين كسانى بى شك اهل آتش هستند از هر فرقه كه باشند، يهود يا غير يهود، حساب، حساب نژاد و اسم و رسم نيست بلكه صحبت، صحبت كسب سيّئه و احاطه آن بر قلب است، با اين دو عامل ديگر به كسى مؤمن گفته نمى شود و اين ظاهرا همان انكار و تكذيب آيات خدا است وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ بقره/ 39 راجع به

خلود عذاب رجوع كنيد به سوره انعام/ 128.

82- وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ ....

اين شق دوم قانون كلى است و در آن ايمان و نيكوكارى موضوعيت دارد و بس.

نكته ها
موقعيت آيات در زندگى:

روى سخن در آيات گذشته با يهود است ولى آنها در زندگى همه، قابل پياده شدن، مى باشد خداوند نسبت تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 176

به كسى قرابت و خويشى ندارد، قوانين ثابت خداوند در حق همه يكسان و جارى است، مورد، نمى تواند مخصص باشد، مسلمان نبايد در زندگى مذبذب و دو رو باشد كه خدا از ظاهر و باطن او آگاه است، مسلمان نبايد حرف بى منطق را قبول كرده و تسليم آن باشد، لازم است در انتخاب رهبر كمال دقت را به كار برد و بداند دين خود را از كدام كسى مى آموزد و از كدام رهبر پيروى مى كند آيا از پيشوايى كه به حق مى خواند يا به باطل؟ و بداند كه گناه و نافرمانى موجب بدبختى دو جهان و پيروى از حق موجب سعادت دنيا و عقبى است و بس، اگر يهود به لفظ يهود و مسلمان به لفظ مسلم اكتفاء كنند هر دو در اشتباهند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 177

[سوره البقرة (2): آيات 83 تا 86]

اشاره

وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (83) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (84) ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاَّ خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ

يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (85) أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (86)

83- و چون از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه عبادت نخواهيد كرد جز خدا را، و به پدر و مادر و خويشاوند و يتيمان و فقرا نيكى كنيد، و بگوئيد به مردم نيك را، و نماز بخوانيد و زكاة بدهيد، سپس جز اندكى از شما، همه سرپيچى كرديد و روگردان شديد.

84- و چون از شما پيمان گرفتيم كه خونهاى خويش را نخواهيد ريخت، و خودتان را از ديارتان بيرون نخواهيد كرد، سپس پذيرفتيد و بر آن گواه بوديد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 178

85- پس از آن پيمان، شما آنهائيد كه خودتان را مى كشيد و گروهى از خودتان را از ديارشان بيرون مى كنيد و بر ضد آنها به گناه و ظلم هم پشتى مى كنيد، و اگر به صورت اسير از پيش شما آيند، فديه داده (آزادشان مى كنيد) حال آن كه بيرون كردنشان بر شما حرام بود، آيا به بعضى از تورات ايمان آورده و بعضى را انكار مى كنيد، نيست سزاى چنين كسى در دنيا جز خوارى و روز قيامت به شديدترين عذاب برگردانده شوند و خدا از آنچه مى كنيد، بى خبر نيست.

86- همان كسانند كه زندگى دنيا را به بهاى آخرت خريدند در نتيجه عذاب آنها سبك نمى شود و از كسى يارى نه بينند.

كلمه ها

احسان: نيكى كردن. حسن (بضم- حاء) به معنى نيك، نيكى و زيبايى است.

القربى: قرب به معنى نزديكى است اعم از نزديكى زمانى يا مكانى يا نسبى، نزديكى نسبى را قرابت و قربى گويند.

حسن: آن در

آيه اسم است به معنى نيك.

توليتم: ولى (بر وزن فرق) در اصل به معنى نزديكى و كنار هم بودن است تولى از باب تفعل به معنى اعراض، دوست اخذ كردن و سرپرستى آيد، مراد از آن در آيه، اعراض است.

معرضون: اعراض به معنى برگشتن و بى اعتنايى است. «معرضون» بى اعتنايان.

تسفكون: سفك: خون ريزى بقره/ 30 «تسفكون» مى ريزند.

ديار: خانه ها. مفرد آن دار است.

اقررتم: اقرار به معنى اعتراف مى باشد «اقررتم» اقرار و اعتراف كرديد.

تشهدون: شهادت از مشاهده اخذ شده و آن خبرى است قائم مقام مشاهده و ديدن. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 179

تظاهرون: تظاهر به معنى هم پشتى و يارى كردن به يكديگر است. اصل آن ظهر به معنى پشت است.

اثم: گناه. ضرر بقره/ 219.

عدوان: تجاوز. آن اگر با قلب باشد عداوت و معاداة گويند. و اگر در عدم رعايت عدالت باشد عدوان ناميده مى شود، عدو به معنى دويدن و تجاوز در راه رفتن است (قاموس قرآن).

اسارى: جمع اسير، اسرى نيز جمع اسير است. اصل آن «اسر» به معنى بستن و گرفتار كردن مى باشد.

تفادوهم: آن از فدى، فديه و فداء به معنى عوض است مثل خونبها و غيره «تفادوهم» عوض مى دهيد از آنها.

خزى: خوارى.

دنيا: مؤنث ادنى است. ادنى به معنى پستى و نزديكتر آيد، حيات دنيا را از آن دنيا گويند كه نسبت به آخرت به ما نزديكتر است (قاموس قرآن).

شرحها

در تعقيب مطالب گذشته، در اين آيات گفته شده كه پيمانهاى محكمى از بنى اسرائيل راجع به اعمال نيك و دستورهاى، خداوندى گرفته شد ولى آنها از عهده بر نيامدند و بى اعتنايى كردند، سزاى هر آن كسى كه چنين باشد خوارى دنيا و عذاب آخرت است.

83- وَ

إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً.

اين آيه مربوط است به دستورهاى هشتگانه فردى و اجتماعى و با دو دستور آيه بعدى مجموعا ده فرمان مى شوند كه ضامن سعادت دنيا و آخرتند، خدا از بنى اسرائيل و همه اهل اديان راجع به آنها پيمان گرفته است و آنها عبارتند از. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 180

عبادت خدا، نيكى به پدر و مادر، نيكى به خويشاوند، نيكى به يتيمان، نيكى به فقراء، سخن و رفتار نيك با مردم، نماز خواندن، زكاة دادن، خونريزى نكردن و نراندن مردم از ديارشان.

اگر درست توجه شود اين احكام ضامن سعادت فرد و جامعه است، خواه در آن روز كه بنى اسرائيل مأمور بودند و خواه امروز كه همه مأمورند.

«لا تعبدون» خبر است به معنى انشاء يعنى جز خدا را نپرستيد، و جمله، وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً لفظ «تحسنون- احسنوا» مقدر مى باشد «اقيموا- آتوا» صريح است كه در شريعت موسى عليه السّلام نماز و زكاة بوده است قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً حكايت دارد كه در برخورد با مردم لازم است نيك را گفت، خواه امر به معروف و نهى از منكر باشد يا غير آن. گفتن خوب، رفتار خوب لازم دارد.

ظاهرا از كثرت عنايت كه در برخورد با مردم لازم است، اين جمله بر خلاف سابق به لفظ خطاب آمده است. ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ آمدن «معرضون» بعد از «توليتم» ظاهرا براى آنست كه برگشتن گاهى فقط به عمل است نه بقلب بلكه انسان در قلبش هست كه به سوى حق برگردد ولى «معرضون» مى فهماند كه آنها در قلب نيز اعراض كرده و به

فكر بازگشت نبودند. على هذا «توليتم» راجع به عمل و «معرضون» راجع به قلب است.

«الا قليلا» حاكى است كه گروهى به آن فرمانها عمل كرده اند.

84- وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ.

به حكم اين آيه، بنى اسرائيل را لازم بود كه خون مردم را نريزند و آنها را از ديار خود بيرون و جلاى وطن نكنند، براى همه حيات قائل بشوند، زندگى مردم را بهم نزنند. استعمال «انفس» در اين آيه و جاهايى از اين قبيل، براى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 181

آنست كه جامعه در نظر قرآن به حكم يك پيكر است قتل و تبعيد ديگران به حكم تبعيد و قتل خويشتن است، مانند: فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ نور/ 61 كه مراد از «انفس» صاحبان خانه است.

ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ يعنى اين پيمان را پذيرفتيد و به آن اعتراف نموديد و بر آن گواهى مى داديد. جمله «انتم تشهدون» ظاهرا تأكيد و عبارت اخرى «اقررتم» است اين آيه همه اش خطاب به يهودان زمان نزول قرآن است به اعتبار اسلاف و گذشتگانشان.

85- ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنْكُمْ مِنْ دِيارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ ...

معلوم مى شود كه ميان يهود جنگهايى اتفاق مى افتاده كه در آن يكديگر را به ناحق مى كشته و بعضى را از ديارشان بيرون كرده و اموال و منازلشان را به غارت مى برده اند و همه اين جنگها روى اغراض دنيوى بوده است.

در اطراف مدينه دو قبيله معروف به نام بنى نضير و بنى قريظه سكونت داشتند يهود بنى نضير با قبيله «اوس» و يهود بنى قريظه با قبيله «خزرج» هم پيمان

بودند چون ميان اوس و خزرج جنگ در مى گرفت يهود به يارى هم پيمانان خويش مى شتافتند كار به قتل و غارت و اسير گرفتن و بيرون راندن مى كشيد. و پس از جنگ هر كه از يهود اسير شده بود براى وى فديه جمع كرده و در مقابل پول آزادش مى كردند چنان كه در مجمع البيان و تفسير بيضاوى نقل شده است.

ولى ظاهرا خطاب و پيمان عمومى است يعنى به يهود دستور بود كه خون كسى را بى جهت نريزند و مال كسى را غارت نكنند و كسى را از ديارش نرانند خواه از يهود باشد يا از غير يهود نه اينكه يهود فقط درباره يهود اينكارها را نكنند اما درباره ديگران بكنند. قرآن فرمايد: كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً مائده/ 21. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 182

وَ إِنْ يَأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ اين كارشان خاص بر يهود بود يعنى اگر اسير يهودى بود عوض داده آزادش مى كردند. المنار گويد: اگر اسير از دشمنان بود اعتذار كرده و مى گفتند: ما در تورات فقط به فديه شعب اسرائيل مأموريم. به هر حال فديه دادن و آزاد كردن اسير چه اسرائيلى باشد و چه غير آن كارى بود خوب و مطابق دستور تورات، ولى جنگ و خونريزى و بيرون راندن مطابق تورات و اذن خدا نبود لذا فرموده: فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ. مصداق ايمان فديه دادن و مصداق كفر قتل و بيرون راندن بود.

فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا اين فقط مخصوص بنى اسرائيل نبود بلكه سنت جارى خداوند است

هر قومى و ملتى كه از قانون حق و از دستور دين نافرمانى كردند، خزى، ذلت، سقوط، طعمه اجانب شدن در كمين آنها است. مانند امروز ملل اسلام كه هر يك از آنها بساز يكى از شرق يا غرب مى رقصد لفظ «منكم» ظاهرا قيد توضيحى است.

وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ اين مردم نه تنها در دنيا خوارند بلكه عذاب آخرت نيز در كمين آنهاست چنان كه نكوكاران پاداش هر دو جهان را خواهند ديد.

وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ اين خدا است كه منتهى شدن مقدمات به نتائج از نظام متقن او است و او مطابق اعمال مردم رفتار خواهد فرمود.

86- أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ اين آيه تأكيد وعيد فوق و بيان سبب پيمان شكنى است يعنى: علت اين همه نافرمانى آن بود كه آنها دنيا را گرفته و آخرت را ناديده شمردند غفلت از اينكه جهان داراى حساب و كتابى است كارشان را ساخت و به درجه سقوط كشانيد «اشتروا» در اينجا به معنى خريدن و آخرت قيمتى است كه از دست داده و دنيا را خريده اند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 183

فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ به نظرم «العذاب» اشاره به عذاب دنيا و آخرت هر دو است ناگفته نماند تا علت باقى است عذاب در دنيا و آخرت هم چنان باقى است مگر آنكه علت عذاب از بين برود مى شود گفت كه: «العذاب راجع به عذاب آخرت است كه سبك نخواهد شد و آنها را يارى و ياورى كه كمك كند نخواهد بود يهود به شفاعت عقيده دارد در كتاب تلمود ص 385 نوشته: ابراهيم

خليل در مدخل جهنم مى نشيند و نمى گذارد كه هيچ فرد يهودى ختنه شده اى بدانجا فرود آيد ... كلمه وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ظاهرا براى آن است كه چنين كسان را شفاعت نخواهد رسيد. چنان كه ذيل عبارت تلمود نيز دلالت دارد.

نكته ها
اين آيات و مسلمانان:

مى گويند: اقبال لاهورى را استادش گفت:

قرآن بخوان روزى ديد اقبال كتابى مطالعه مى كند گفت: اقبال چه كتابى مى خوانى؟ گفت:

قرآن مى خوانم.

استاد گفت: بخوان ولى هر آيه را كه مى خوانى چنان دان كه هم اكنون بر خود تو نازل مى شود. آرى مهم آن نيست كه قرآن بخوانيم و شأن نزول بدانيم، بلكه مهم آنست كه بدانيم اين آيات در زندگى امروز چطور پياده مى شوند و بايد از آنها چه نتيجه اى اخذ بكنيم. آيات چهارگانه راجع به يهود است ما مسلمانان نيز به حكم اسلام به دستورهاى مثبت و منفى آيات فوق مأموريم و سزاى مخالفت در كمين ما نيز هست مگر مسلمانان خِزْيٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا ندارند؟! مگر مسلمانان آخرت را در مقابل دنيا نداده اند؟! مگر دول مسلمان زيردست استعمارگران شرق و غرب نيستند مگر ...

و مگر ... تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 184

چرا چنين شديم؟ چرا يك ميليارد مسلمان در دست يك مشت يهودى عاجز است؟ چرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با دو هزار و دويست نفر، بيست هزار يهودى خبير را كوبيد، اما امروز آنها ما را مى كوبند؟ اينها همه در اثر نافرمانى از دستور قرآن است، امام خمينى دامت بركاته به يكى از نمايندگان عرب فرمود اگر هر يك از مسلمانان يك سطل آب بر دولت اسرائيل ريزد اسرائيل را سيل مى برد.

يكى از دانشمندان مى گفت: در مكه معظمه در «رابطه

عالم اسلامى» شركت كرده بودم يكى از سخنرانان به جنگ اعراب و اسرائيل (جنگى كه اسرائيل، مصر، سوريه و اردن را شكست داد) اشاره كرده و مرتب مى گفت: در اين جنگ قرآن شركت نداشت، در اين جنگ، قرآن شركت نداشت.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 185

[سوره البقرة (2): آيات 87 تا 96]

اشاره

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ (87) وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلاً ما يُؤْمِنُونَ (88) وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ (89) بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (90) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ وَ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (91)

وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (92) وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (93) قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (94) وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ

وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ (95) وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ (96)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 186

87- همانا به موسى كتاب داديم و بعد از او پى در پى پيامبران فرستاديم و به عيسى بن مريم دلائل روشن داديم و او را به وسيله جبرئيل تأييد نموديم، پس چرا هر وقت پيامبرى با دستورى كه مايل نبوديد سوى شما آمد تكبر كرديد و در نتيجه، گروهى را تكذيب نموده و گروهى را مى كشتيد؟!

88- و گفتند: دلهاى ما در غلاف است (فهم كردن نتوانيم چنين نيست) بلكه خدا به خاطر انكارشان طردشان كرده پس بسيار كم ايمان مى آورند.

89- و چون كتابى از خدا به آنها رسيد و توراتشان را تصديق مى كرد و قبلا بوسيله آن بر- كافران اميد پيروزى داشتند، (با اين همه) چون آنچه شناخته بودند آمد به آن كافر شدند، لعنت خدا بر منكران باد.

90- بد است آنچه خود را بدان فروختند به آنچه خدا نازل كرده از روى حسد كافر مى شوند كه چرا خدا از فضل خويش به هر كس از بندگانش مى خواهد وحى مى كند؟

(و آن را از بنى اسرائيل مى گيرد) لذا به غضبى از پس غضبى گرفتار شدند، كافران عذاب خوار كننده اى دارند.

91- و چون به آنها گفته شود: به آنچه خدا نازل كرده تسليم شويد، گويند: فقط به آنچه بر خودمان نازل شده ايمان داريم و آن را كه حق است و كتابشان را تصديق مى كند و از بعد آمده، منكر مى شوند. بگو: (اگر به دين خود ايمان

داريد و راست مى گوئيد) پس چرا در گذشته پيامبران خدا را مى كشتيد؟!! تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 187

92- موسى دلائل روشن را به شما آورد، پس از او گوساله را به پرستش گرفتيد و ستمكار بوديد:

93- و آن گاه كه از شما پيمان اطاعت گرفتيم، و طور را بالاى سر شما برداشتيم گفتيم: آنچه به شما داده ايم محكم بگيريد و بشنويد، گفتند شنيديم و مخالفت كرديم و در اثر كفرشان به محبت گوساله دل بستند بگو اگر اهل ايمانيد، ايمانتان بشما بد فرمان مى دهد.

94- بگو اگر خانه آخرت نزد خدا مخصوص شما است و ديگران در آن حقى ندارند، پس آرزوى مردن كنيد (تا به خانه خود برويد) اگر راستگو هستيد.

95- ولى هرگز به سبب آنچه كرده اند آرزوى مرگ نخواهند كرد، خدا به حال ستمكاران دانا است.

96- يهودان را از همه مردم حتى مشركان، بر زندگى حريصتر خواهى يافت هر يكى دوست دارد كه اى كاش هزار سال زندگى كند ولى اين زندگى او را از عذاب خدا به دور نمى كند، خدا به آنچه مى كنند بينا است.

كلمه ها

قفينا: قفو به معنى در آمدن. تقفيه در پى قرار دادن است، اصل آن از قفا (پشت گردن) مى باشد «قفّينا»: پى در پى كرديم.

رسل: (بضم راء و سين) جمع رسول است. رسل (بر وزن جسر) بر خاستن با تأنى است رسول به معنى برخاسته از همان مى باشد رسل در قرآن به پيامبران و ملائكه اطلاق شده است (قاموس قرآن).

مريم: دختر عمران، مادر عيسى عليه السّلام، حالات او در سوره مريم خواهد آمد، فاطمه زهرا، خديجه كبرى، مريم و آسيه زن فرعون، چهار بانوى ممتاز جهان مى باشند.

بينات: آشكارها. آن

جمع بينه است، مراد از آن ظاهرا معجزات عيسى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 188

عليه السّلام است كه همه روشن و آشكار بودند.

روح القدس: روح پاك. مراد از آن ظاهرا جبرئيل است مثل قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ نحل/ 103 (قاموس قرآن) يا روح مستقل نبوت است.

تهوى: هوى به معنى ميل نفس است.

استكبرتم: استكبار آنست كه كسى اظهار بزرگى و برترى كند با آنكه اهلش نيست، اصل آن كبر به معنى بزرگى قدر است.

غلف: (بر وزن خسر) جمع اغلف است مثل احمر و حمر، اغلف يعنى در غلاف شده، غلف يعنى در غلاف شده ها. غلف بفتح اول به معنى پوشاندن و در غلاف قرار دادن است.

لعن: راندن و دور كردن. لعن خدا در آخرت عذاب و در دنيا انقطاع از رحمت و آن از انسان نفرين است نسبت به غير. (قاموس قرآن) يستفتحون: طلب فتح و پيروزى مى كردند. فتح در اصل: گشودن و باز كردن است.

بغيا: بغى در اصل به معنى تجاوز از حد است، حسد، ظلم، دشمنى از مصاديق تجاوز هستند، در آيه ظاهرا حسد مراد است، به قولى اصل آن طلب و به قولى فساد است.

باءو: قرين و با هم شدند بقره/ 61.

مهين: خوار كننده. هون به معنى خوارى و اهانت خوار كردن است.

خالصة: مخصوص. خلوص: صاف و بى خلط شدن است.

مزحزح: كنار كننده. تزحزح در اصل به معنى كنار شدن و كنار كردن است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 189

شرحها

در اين آيات پس از نقل اينكه: بنى اسرائيل بعضى از پيامبران را كشته و بعضى ديگر را تكذيب مى كردند، سه ادعاى باطل آنها نقل و رد شده است. اول آنكه مى گفتند: دلهاى

ما در غلاف است و ما نمى توانيم سخن تو را بفهميم و در قلب ما اثر نمى گذارد پس در اينكه ايمان نمى آوريم تقصيرى نداريم (آيه 88- 90).

دوم آنكه مى گفتند: ما فقط به توراتى كه بر خودمان نازل شده ايمان داريم و فقط به آن پايبنديم (آيه 91- 93) سوم آنكه مى گفتند: آخرت فقط از براى ما و عنايت خدا مخصوص ما است (آيه 94- 96).

87- وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ قَفَّيْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ بعد از موسى عليه السّلام پيامبرانى كه پشت سر هم آمدند همه پيامبر تبليغى بودند و شريعت موسى را تبليغ مى كردند تا نوبت به عيسى عليه السّلام رسيد و انجيل را آورد كه به حكم تبصره اى بود بر تورات. اما چنان كه در ذيل آيه 61 نيز گذشت اين پيامبران گروهى به دست بنى اسرائيل كشته شده و گروهى مورد تكذيب و اهانت قرار گرفتند ولى بايد دانست كه زمان و اشخاص عوض مى شود اما عمل و كار همان است، به نظر آوريد زمان بنى اميه و بنى عباس و اين زمان و همه زمان را، خواهيد ديد كه عمل يكسان است.

أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ استفهام در اينجا براى انكار و توبيخ است و انشاء در معناى اخبار است يعنى: هر وقت پيامبرى آمد و حكمى را آورد كه خوش نداشتيد گروهى را تكذيب كرديد و گروهى را كشتيد فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقاً تَقْتُلُونَ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 190

88- وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ خلاصه سخنشان اين است: ما

كه به تو ايمان نمى آوريم، تقصير نداريم چون قلوب ما از درك مطالب تو عاجز است، نظير اين آيه است آيه 155 از سوره نساء و آيه 5 از سوره فصلت. ولى آن در «فصلت» ظاهرا راجع به مشركان است.

جمله بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ ... تا آخر آيه جواب اين ادعا است يعنى: اينها دروغ مى گويند و قدرت ايمان از آنها سلب نشده است بلكه در اثر كفرشان از رحمت خدا طرد شده اند كه چنين مى گويند، گذشت زمان فَقَلِيلًا ما يُؤْمِنُونَ را تصديق كرده در آن روز و امروز جز اندكى از يهود اسلام را نپذيرفته اند.

89- وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا.

اين آيه راجع به يك ماجراى بخصوصى است و آن اينكه: يهود مدينه به مشركان مدينه مى گفتند: پيامبر موعود مبعوث شده و به مدينه خواهد آمد و ما به او ايمان آورده و با يارى او بر شما غلبه خواهيم كرد، اما با اين همه:

فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ چون پيامبرى كه شناخته بودند آمد و كتابى را كه كتاب آنها را تصديق مى كرد آورد، آن پيامبر را انكار كردند عامل حسد اين كار را سبب شد، كه چرا او از فرزندان اسماعيل است و از نسل اسحاق نيست، پس فَلَعْنَةُ اللَّهِ ...

90- بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ يَكْفُرُوا لفظ «ان يكفروا» بيان «ما» است يعنى بد چيزى است كفرشان كه خود را بدان فروختند.

وجود خويش را در عذاب خدا و لعنت خدا قرار دادند و در عوض كفر و انكار را گرفتند. بَغْياً أَنْ يُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ

فَضْلِهِ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ حاكى است كه علت انكار حسد بود كه چرا پيامبر از نسل اسماعيل است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 191

فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ پيش از آمدن اسلام در نظر خدا مغضوب بودند، با انكار اسلام غضبى بر غضب افزوده شد، گفته ايم كه «بوء» به معنى قرين شدن و با هم شدن است در آخرت وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ.

91- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا نُؤْمِنُ بِما أُنْزِلَ عَلَيْنا ...

در جواب اين كلام كه: به اين قرآن كه خدا نازل كرده ايمان بياوريد، مى گفتند: ما فقط به تورات خود ايمان داريم. نتيجه اين سخن آنست كه:

وَ يَكْفُرُونَ بِما وَراءَهُ به آنچه بعد از تورات است كفر مى ورزند انجيل باشد يا قرآن.

قرآن در جواب مى گويد: اين هم دروغ است، مگر شما نبوديد كه در گذشته پيامبران خود را مى كشتيد؟! مگر بعد از موسى گوساله پرستى نكرديد؟

مگر آن گاه كه كوه را بالاى سر شما برداشتيم نگفتيد كه تورات را پذيرفتيم و بعد عصيان كرديد؟ آيا اين است ايمان شما به تورات؟ آيا ايمان، به شما چنين دستورى داده بود؟ اگر ايمان به تورات چنان دستورى داده بود پس ايمان، به شما بد دستورى داده است تفصيل جوابهاى فوق بقرار ذيل است.

قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ يعنى اگر به تورات ايمان داشتيد ديگر پيامبران را نمى كشتيد كشتار آنها دليل عدم ايمان شما به تورات است.

92- وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ.

اشاره است به جريان گوساله پرستى، مراد از «من بعده» بعد از رفتن موسى به كوه طور است

يعنى: در غيبت موسى چنين كرديد، ولى اين عمل بعد از مرگ موسى نيز در بنى اسرائيل ديده شده است، در تورات كتاب اول پادشاهان باب دوازدهم نقل شده: يربعام پادشاه، دو گوساله از طلا ساخت يكى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 192

را در «بيت ئيل» ديگرى را در «دان» نصب كرد و مردم را به عبادت آنها دعوت نمود، هاكس در قاموس خود ذيل لفظ «گوساله» اين مطلب را آورده است يعنى: عبادت گوساله دليل عدم ايمان به تورات است.

93- وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا.

جواب سوم است از اينكه گفتند: فقط به تورات ايمان مى آوريم، اين آيه در گذشته توضيح داده شد: يعنى اگر به تورات ايمان داريد چرا كوه بالاى سرتان برداشته شد؟! خُذُوا ما آتَيْناكُمْ. دستورى است كه بعد از بالا رفتن كوه داده شد، مراد از قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا مخالفت عملى است نه اينكه چنين چيزى را به زبان گفته اند. المنار مى گويد اين تعبير و تجوّز در عرب مشهور است.

جمله: وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ كنايه از آنست كه: محبت گوساله در دل آنها جاى گرفته است قُلْ بِئْسَما يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمانُكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ يعنى: اگر ايمان به تورات چنين دستورها داده است آن وقت ايمانتان به شما بد فرمانى داده است. ناگفته نماند: اينها كه گفته شد تكرار نيست بلكه اشاره مختصرى به گذشته است كه شما مى گوئيد: به تورات ايمان داريم پس چرا چنين كرده ايد؟!! 94- قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ مى گفتند: نعمتهاى آخرت مخصوص ما است، مى گفتند: فقط يهود داخل

بهشت مى شود وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً ... بقره/ 111 اين يك ادعاى باطل و نسبت تبعيض در كار خدا بود، قرآن در جواب مى فرمايد: اگر راست مى گوئيد پس آرزوى مرگ كنيد و شايق به مرگ باشيد تا به نعيم آخرت برسيد، انسان چون چنين يقينى داشته باشد بايد در رسيدن به آن تلاش كند تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 193

آرى: فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ.

95- وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ولى آنها هرگز چنين آرزويى نخواهند كرد بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ مى فهماند كه ممكن است اينها در زبان بگويند: اى كاش مى مرديم ولى در اثر كارهايى كه كرده اند و مى دانند گناهكار و مستحق عقوبت هستند چنين آرزويى نخواهند كرد.

و گرنه براى مردن تلاش مى كردند حال آنكه به زندگى از همه حتى از بت پرستان نيز حريصتر مى باشد. اين مطلب در (سوره جمعه آيه 6) نيز آمده است وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ.

96- وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا اين آيه دليل «و لن يتمنوه» در آيه سابق است «من الذين» عطف است بر «الناس» يعنى نه تنها مرگ را آرزو نمى كنند بلكه حريصترين مردم و حريصتر از مشركان، به زندگى دنيا هستند، گويند: نكره آمدن «حياة» براى تحقير است و شايد براى نوعيت باشد يعنى حياتى كه خود آرزو مى كنند.

يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ تكميل حريصتر بودن است كه هر يكى دوست دارد اى كاش هزار سال عمر كند و آن ظاهرا كنايه از كثرت فزون از حد است وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ به نظر مى آيد

«هو» راجع است به «احدهم» و جمله «ان يعمر» فاعل «مزحزح» مى باشد. يعنى كسى از آنها را عمرش از عذاب خدا كنار نمى كند كه خدا به آنچه مى كنند داناست.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 194

[سوره البقرة (2): آيات 97 تا 101]

اشاره

قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ (97) مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ (98) وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاَّ الْفاسِقُونَ (99) أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (100) وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ (101)

97- بگو هر كه براى جبرئيل دشمن باشد (بخدا دشمن است) زيرا كه او قرآن را به اذن خدا بر قلب تو نازل كرده، قرآنى كه مصدق كتابهاى گذشته و هدايت براى همه و بشارت براى مؤمنان است.

98- هر كه به خدا و ملائكه و پيامبران خدا و به جبرئيل و ميكال دشمن باشد (كافر است) و خدا همه كافران را دشمن دارد.

99- حقا ما به تو آيه هاى واضح نازل كرده ايم، كه كسى جز بدكاران به آنها منكر نمى شود.

100- چرا هر وقت يهودان پيمانى بستند گروهى از آنها آن را پشت سر انداختند، (نه تنها اين گروه) بلكه بيشترشان ايمان نمى آورند.

101- و چون پيامبرى از طرف خدا پيش آنها آمد و توراتشان را تصديق مى كرد، گروهى از اهل، كتاب خدا را پشت سر انداختند گويا كه نمى دانستند.

كلمه ها

جبرئيل: نام فرشته وحى. آن سه بار در قرآن مجيد ذكر شده: بقره/ 97 و 98 تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 195

تحريم/ 4 در روايات جبرئيل آمده در المنار گفته: آن اسم عجمى است. «جبر» در سريانى به معنى نيرو، «ايل»

به معنى خدا است يعنى نيروى خدا، در مجمع البيان «جبر» را بنده گفته است.

(قاموس قرآن) بشرى: بشرى و بشارت به معنى خبر مسرت بخش است، در خبر اندوه بخش نيز بكار مى رود.

ميكال: نام فرشته اى است، در روايات و دعاى سوم صحيفه سجاديه ميكائيل آمده و روايت شده: آن رئيس ملائكه اى است كه به ارزاق بندگان مأمور هستند مشروح سخن در قاموس قرآن لفظ (مكل) آمده است.

نبذ: انداختن چيزى از روى بى اعتنايى. به قولى مطلق انداختن است «نبذ»: انداخت.

وراء: لفظى است به معنى پس و پيش (امام- خلف) بكار مى رود.

شرحها

در ادامه بررسى پرونده يهود، دو مطلب در آيات پنجگانه فوق مورد نظر است يكى اين كه: مى گفتند جبرئيل را دشمن داريم، او است كه اسرار ما را فاش مى كند محمد را از تبانيهاى ما مطلع مى سازد، ما را ميان مردم و مسلمانان مفتضح مى نمايد، از فناى ما و پيشرفت اسلام خبر مى دهد.

پس به وحى دشمن خود تسليم نخواهيم شد، ديگر آنكه به عهد و پيمان يهود نمى شود اعتماد كرد، پيمان شكنى و ناديده گرفتن حقائق در آنها يكى دو تا نيست.

97- قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنِينَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 196

جواب «من» محذوف و از مضمون كلام معلوم است يعنى هر كه به جبرئيل دشمن باشد به خدا دشمن است زيرا جبرئيل در اين كار تقصيرى ندارد او به اذن خدا وحى مى آورد. دشمنى جبرئيل نمى تواند عذر باشد، زيرا اولا او به اذن خدا كار مى كند. ثانيا اين كتاب، تورات را تصديق مى كند. نمى شود تورات حق و تصديق كننده

آن ناحق باشد. ثالثا قرآن هدايت براى عموم است خواه جبرئيل آورده باشد يا ملك ديگر. رابعا بشارتى است براى مؤمنان، هر كه در آن تدبر كند خواهد دانست كه لازم است بدان ايمان آورد.

نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ مفيد آنست كه قلب تو ظرف قرآن و تصديق كننده آن است به نظر مى آيد «هدى» راجع به عموم باشد مثل «هُدىً لِلنَّاسِ» بقره/ 185.

98- مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ ...

اين آيه يك قدم از آيه قبلى بالاتر گذاشته و نيز جواب «من» را كه در آيه قبلى گذشت روشن مى كند. يعنى نه تنها جبرئيل، بلكه هر كه جبرئيل و ميكائيل و ملائكه و پيامبران خدا را دشمن دارد كافر است و خدا كافران را دشمن دارد آرى: فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ.

99- وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آياتٍ بَيِّناتٍ وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلَّا الْفاسِقُونَ.

اين آيه مفيد آنست كه قرآن در حق بودن به دليل احتياج ندارد، آيات واضحى است، هر كه تدبر كند خواهد فهميد، اينكه گويند: جبرئيل را دشمن داريم لذا ايمان نمى آوريم عذر باطلى است، قرآن خود مى گويد من حق هستم فقط فاسقان مرا انكار مى كنند.

100- أَ وَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ همزه استفهام براى انكار و توبيخ است و آيه در مقام اخبار مى باشد يعنى:

اينها هر وقت پيمانى بستند گروهى آن را شكسته و اعتنايى به آن نكردند. ظاهرا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 197

مراد از عهد، همان پيمانهاى عدم تعرض است كه يهود مدينه پيوسته با آن حضرت مى بستند و ملتزم مى شدند كه كارى بر عليه تو و مسلمانان نخواهيم كرد ولى بعدا آن را

شكسته و بر عليه اسلام قيام مى كردند چنان كه در تاريخ معلوم است.

بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ از كلام سابق به نظر مى آيد كه فقط گروه پيمان شكن ايمان نمى آورند، اين جمله مى فهماند كه: نه فقط پيمان شكنان، بلكه بيشترشان به پيامبر و كتاب او ايمان نمى آورند.

101- وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللَّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لا يَعْلَمُونَ.

يعنى: تنها اين نيست كه پيمان بسته و مى شكنند بلكه اينها پس از آمدن قرآن كه توراتشان را تصديق مى كرد، كتاب خدا يعنى تورات را كه بشارت به ظهور پيامبر اسلام داده بود پشت سر انداخته و ناديده گرفتند گويا كه اصلا نمى دانستند. مراد از «كتاب اللَّه» تورات است.

نكته ها
جبرئيل:

گفتيم: جبرئيل يا جبريل نام همان ملك است كه به پيامبر اسلام و پيامبران ديگر وحى مى آورد چنان كه در تورات كتاب دانيال باب هشتم و نهم و در انجيل «متى» باب اول نيز نام او آمده است. در قرآن مجيد سه بار بلفظ جبريل و چند بار به لفظ روح ذكر شده است: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ ... نحل/ 102 نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ شعراء/ 193.

از آيات: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ تكوير/ 19- 21 معلوم مى شود كه او بر ملائكه حكومت و فرماندهى دارد. مراد از «روح» در سه آيه زير ظاهرا همان جبرئيل است: تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 198

وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ

قدر/ 4 تَعْرُجُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ ...

معارج/ 4 يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا نبأ/ 38 براى نشان دادن عظمت او، ملائكه همه يك طرف و او به تنهايى در مقابل آنها قرار گرفته است (قاموس قرآن: روح).

نافرمانى در مقابل حق:

سرپيچى از حقيقت، عذرهاى نابجا در مقابل واقعيت، همواره به ضرر خود انسان تمام مى شود.

آدم واقع بين آنست كه به حق تسليم شود و آن را از جان و دل قبول نمايد و گرنه تيشه به ريشه خويش خواهد زد، ديگران را نيز ناراحت خواهد نمود، يهود دانسته از حق سرپيچى كردند، لعنت هر دو جهان را به جان خريدند آرى: فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 199

[سوره البقرة (2): آيات 102 تا 103]

اشاره

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (102) وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (103)

102- يهود پيروى كردند از آنچه (سحر) بدكاران راجع به حكومت سليمان مى گفتند با آنكه سليمان كافر و (جادوگر) نبود، بلكه بدكاران كافر شدند كه به مردم جادو مى آموختند.

و نيز پيروى كردند از گفته بدكاران درباره آنچه بر دو فرشته بابل هاروت و ماروت نازل شده بود. با آنكه آن

دو به كسى سحر تعليم نمى كردند مگر آنكه بگويند:

ما وسيله امتحانيم، تو كافر مباش (و جادوگرى مكن) ولى آنها از آن دو سحرى مى آموختند كه بوسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى مى انداختند، با آنكه جز باذن خدا نمى توانستند به كسى صدمه زنند، چيزهايى ياد مى گرفتند كه به آنها زيان مى زد و سودى نمى داد و مى دانستند كه هر كه خريدار سحر شود او را در اجر آخرت سهمى نيست، چه زشت است آنچه خود را بدان فروختند، اى كاش مى دانستند.

103- و اگر آنها ايمان آورده و پرهيزكار شده بودند پاداشى كه از پيش خدا مى يافتند بهتر بود، اى كاش مى دانستند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 200

كلمه ها

ملك: (بضم- ميم) حكومت. جهاندارى.

سليمان: عليه السّلام پسر داود، از انبياء مشهور بنى اسرائيل است كه پيامبر و جهاندار بود.

شياطين: شطن به معنى دور شدن از خير است و شيطان دور شده (بقره/ 14) مراد از شياطين در آيه ظاهرا انسانهاى شرور هستند مثل شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ انعام/ 112.

سحر: جادو. رجوع شود به «نكته ها».

بابل: مملكتى بود در محل كنونى مملكت عراق، مركز آن نيز نامش بابل بود.

هاروت: از ظاهر آن معلوم مى شود كه هاروت و ماروت دو فرشته بودند به «نكته ها» مراجعه شود.

خلاق: نصيب خوب. در قاموس قيد «وافر» را اضافه كرده است.

لو: لو هم براى شرط آيد و هم براى تمنى. آن در هر دو آيه به معنى تمنى و آرزو است.

مثوبة: ثواب و پاداش. اصل ثوب به معنى رجوع است، پاداش را از آن ثواب گويند كه به شخص عامل بر مى گردد (قاموس قرآن).

شرحها

در اين دو آيه شيوع جادو گروى در بنى اسرائيل بيان شده و اينكه شايع كرده بودند: سليمان در اثر جادوگرى به حكومت رسيد، نقل ورد شده است.

102- وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 201

دقت در آيه شريفه نشان مى دهد كه سحر و جادوگرى در ميان بنى اسرائيل معمول بوده و ساحران در ترويج و اشاعه جادوگرى بدو چيز استناد مى كردند:

يكى اينكه مى گفتند اين سحر و جادو همان است كه سليمان در اثر دانستن و بكار بستن آن، به آن همه حكومت و سلطنت رسيد و نيز مى گفتند: اين سحر همان است كه در شهر بابل به دو فرشته هاروت و ماروت از جانب خدا نازل گرديد.

پس بايد به آن اهميت

داد و از آن استفاده نمود، يهودان اين سخن را از جادوگران پذيرفته و مى گفتند: بايد از آن بهره ها برد كه ريشه خدايى دارد ولى وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يعنى: سليمان كافر نشد و حكومت خود را به جادو نسبت نداد و گرنه كافر مى شد زيرا ساحر اگر خود را پيامبر معرفى كند بخدا دروغ بسته و كافر مى شود «1» ولى شياطين و جادوگران كافر شدند كه حكومت و پيشرفت سليمان را به جادو نسبت دادند.

وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ لفظ «ما انزل» ظاهرا عطف است بر «ملك» نه بر «ما تتلوا» مراد از شياطين جادوگرانند يعنى: يهود اطاعت كردند از آنچه جادوگران راجع به حكومت سليمان و راجع به نزول سحر بر آن دو فرشته مى گفتند.

وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ جواب نسبت سحر به سليمان در بالا گفته شد اما جواب سحرى كه به آن دو فرشته نسبت مى دادند آنست كه: خدا بر آن دو سحر فرستاد ولى آنها به هر كس كه تعليم مى دادند اول مى گفتند: ما وسيله امتحانيم (ما اين را ياد مى دهيم كه

__________________________________________________

(1)- در تورات كتاب اول پادشاهان باب 11 ذكر شده: سليمان از توحيد منحرف شد، عجبا!؟

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 202

با آن، سحر جادوگران را باطل كرده و از صدمه آنها در امان باشيد) شما كافر نشويد و از سحرى كه از ما ياد مى گيريد مردم آزارى نكنيد ولى آنها با جادويى كه ياد گرفته بودند ميان مردان و همسران اختلاف مى انداختند، از اين معلوم

مى شود كه يهود به وقت اسارت در بابل از آن دو ملك سحر ياد مى گرفته اند.

وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ يعنى: خدا در مقابل اين تأثيرها مسلوب الاختيار نيست و اين تأثير و تأثر به اذن خداست و اگر مى خواست اثر آن را از بين مى برد ولى چنين نخواسته است كه دنيا دار امتحان است در نتيجه وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ جمله وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ حاكى است كه يهود از حرمت سحر آگاهى داشته و با علم به حرمت آن را مى كرده اند.

مستر هاكس امريكايى در قاموس خود ماده «سحر» مى گويد: پرواضح است كه سحر در شريعت موسى راه نداشت بلكه شريعت اشخاصى را كه از سحر مشورت طلبى مى نمودند به شديدترين قصاصها ممانعت مى نمود ... لكن با وجود اينها اين ماده فاسده در ميان قوم يهود داخل گرديده، قوم بدان معتقد شدند و در وقت حاجت بدان پناه مى بردند. رجوع كنيد به تورات سفر لاويان باب 19 و 20، كتاب ملاكى نبى باب سوم.

وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ به اندك فائده كه در جادوگرى به نظرشان مى آمد، خويش را فروخته و مشمول غضب خدا كردند، اى كاش به اين معامله زيانبار متوجه مى شدند.

103- وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ممكن است مراد از «آمنوا» ايمان به شريعت موسى عليه السّلام باشد. يعنى اگر در آن روزگار به جاى پرداختن به جادو، به شريعت تورات ايمان مى آوردند و پرهيزكار مى شدند، پاداشى كه از خدا دريافت مى كردند بهتر بود تفسير

أحسن الحديث، ج 1، ص: 203

اى كاش به اين حقيقت پى مى بردند، و شايد مراد از آن ايمان و تسليم شدن به حرمت سحر باشد.

نكته ها
سحر چيست؟:

در اين زمينه در قاموس قرآن توضيح بيشترى داده ام. آنچه از قرآن بدست مى آيد اين است كه: سحر فن و علمى است كه ساحر به وسيله آن در چشم و فكر شخص تصرف مى كند تا مثلا ريسمان را مار به نظر آورد و يا دوست را دشمن بدارد، درباره ساحران فرعون آمده: فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى طه/ 66 يعنى به خيال موسى چنان مى آمد عصاها و ريسمانهاى ساحران به شدت حركت مى كند (حال آنكه آنها بى حركت بودند) پس آنها در فكر و نظر موسى اثر گذاشتند نه اينكه ريسمانها را به حركت آوردند.

و نيز فرموده: فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ ... اعراف/ 116 يعنى چشمهاى مردم را سحر و منحرف كردند و از آيه يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ معلوم مى شود كه در افكار و اذهان جادو شدگان اثر مى گذاشته اند.

با اين بيان فرق معجزه و سحر كاملا معلوم مى شود، زيرا معجزه انقلاب واقعى است يعنى عصاى موسى واقعا به مار مبدل شد، آتش ابراهيم در خارج از اثر افتاد دريا براى يهود در خارج شكافته شد ولى در سحر، ريسمان در خارج همان ريسمان است حركت هم ندارد فقط تماشاگر در اثر سحر آن را در حركت مى بيند.

در آيه: فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ مدثر/ 24 منظور مشرك آنست كه اين آيات مصداق سحر هستند كه با خواندن آن جوانان ما نسبت به دين خود بدبين مى شوند. تفسير أحسن الحديث، ج 1،

ص: 204

خرافه: نقل شده: هاروت و ماروت دو فرشته بودند، از ديدن كارهاى بدكاران بدرگاه خدا شكايت كردند، خدا به آنها قوه شهوت داده بر زمين فرستاد، آنها پس از آمدن، زنا كردند، خمر خوردند به بت سجده كردند و قتل نفس نمودند، خداوند آنها را در هوا معلق كرد تا قيامت معذب خواهند بود محققان اسلامى گفته اند: اين قضيه مجعول و از اسرائيليات مى باشد.

روايتى در اين زمينه بطور مرفوع در تفسير عياشى از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه حجيت ندارد، طبرسى آن را در مجمع البيان از عياشى نقل كرده و تصريح مى كند كه مرفوع است، نظير اين قصه از «الدر المنثور» سيوطى از عبد اللَّه عمر نقل شده: در الميزان فرموده: اين قصه خرافى است. و نيز به روايت «ستاره زهره» كه در اين زمينه نقل گشته، اعتمادى نيست.

تعليم فرشته:

قرآن مجيد صريح است در اينكه ملائكه به صورت انسانها درآمده نزد حضرت ابراهيم و لوط عليهما السّلام آمدند و آن دو آنها را نشناختند تا اينكه فرشتگان خويش را معرفى كردند سوره هود/ 69 و 81 و نيز فرشته به صورت جوان نزد مريم آمد و مريم وى را نشناخت سوره مريم/ 18 از جريان هاروت و ماروت چيزى نمى دانيم، ظاهر آنست كه آن دو در صورت انسان به مردم سحر تعليم مى كرده اند و مردم آنها را نشناخته اند. بعضى احتمال داده اند كه آنها انسان فرشته خو بودند.

ما و آيات: سحر و جادوگرى به جاى شريعت تورات در ميان بنى- اسرائيل رائج و مورد توجه مردم گرديد. در دين مبين اسلام نيز به جاى فرمانهاى اصيل قرآن و گفتار اهل بيت عليهم السّلام

خرافات بسيارى در لباس دين متجلى شد و حتى رسومات بيجا، جاى حقايق را گرفت. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 205

يهودى به جادو پناه مى برد، مسلمان روز سيزده بدر سبزه گره مى زند و يا در آخرين چهارشنبه سال خورشيدى از روى آتش مى جهد و مى گويد زردى من از تو، سرخى تو از من. قرآن حق دارد يهود را نكوهش كند ولى آيا ما هم، با آنكه بيشتر از يهود: از اسلام دور افتاده ايم مورد نكوهش نيستيم.

[سوره البقرة (2): آيات 104 تا 110]

اشاره

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (104) ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (105) ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (106) أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (107) أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ (108)

وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (109) وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (110)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 206

104- اى كسانى كه ايمان آورديد نگوئيد: «راعنا» و بگوئيد: «انظرنا»

و بشنويد، براى كافران عذابى است دردناك.

105- كفار اهل كتاب و مشركان خوش ندارند كه خيرى از خدا به شما نازل شود ولى خدا رحمتش را به هر كه خواهد اختصاص دهد، خدا داراى كرم بزرگى است.

106- هر گاه حكمى را نسخ كنيم و يا يادآورى آن را به تأخير اندازيم، بهتر از آن يا نظير آن را مى آوريم، آيا ندانسته اى كه خدا به هر چيز توانا است؟

107- آيا ندانسته اى كه حكومت آسمانها و زمين براى خداست و جز خدا براى شما سرپرستى و يارى نيست؟

108- آيا مى خواهيد از پيامبرتان بپرسيد چنان كه در گذشته از موسى پرسيده شد، هر كه كفر را با ايمان عوض كند، محققا از راه راست منحرف شده است.

109- بسيارى از اهل كتاب دوست دارند كه اى كاش شما را پس از ايمان آوردن بكفر باز گردانند، اين در اثر حسدى است كه دارند، با آنكه بر آنها روشن شده است، پس بگذريد و ناديده بگيريد تا خدا فرمان خويش را بياورد كه خدا به همه چيز تواناست.

110- و نماز بخوانيد و زكاة را بدهيد و هر چه از خير پيش از خود مى فرستيد آن را نزد خدا خواهيد يافت زيرا كه خدا به آنچه مى كنيد داناست.

كلمه ها

راعنا: فعل امر است از مراعاة يعنى: ما را مراعات كن، آن در اصل به معنى حفظ است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 207

انظرنا: فعل امر است از نظر. يعنى: منتظر ما باش، به ما مهلت بده- يا به ما نگاه كن.

ننسخ: نسخ در لغت به معنى ازاله و از بين بردن است «نسخ الشي ء: ازاله» و در اصطلاح شرعى آنست كه حكمى

را برده، حكم ديگرى را به جاى آن بياوريم.

ننسها: نسأ و انساء هر دو به معنى تأخير انداختن است اين كلمه اگر از انساء باشد به معنى تأخير انداختن و اگر از نسيان باشد به معنى بردن چيزى است از ياد كسى.

آيه: علامت و نشانه، به معناى: عبرت، دليل، معجزه، حكم و غيره نيز بكار رود، آيات قرآن را آيه گويند كه هر يك نشانه اى است از خدا.

ولى: سرپرست، اصل كلمه به معنى نزديكى است، دوست، رئيس قوم، مولى، و سرپرست را ولى گويند كه هر يك به نوعى به انسان نزديك هستند.

سواء: اصل آن به معنى برابرى است در معناى مساوى و وسط نيز به كار رود مراد، از آن در آيه وسط و يا به معنى مستوى و اضافه صفت به سوى موصوف است.

فاعفوا: عفو: گذشت و بخشودن. معناى ديگرى نيز دارد كه بعدها خواهد آمد.

اصفحوا: صفح به معنى اغماض و ناديده گرفتن است، به نظر راغب اصفهانى:

آن از عفو ابلغ است، به قول طبرسى عفو و صفح هر دو به يك معنى مى باشند (قاموس قرآن).

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 208

شرحها

در آيات هفتگانه فوق پس از بررسى قسمت اعظم پرونده يهود، خطاب به مسلمانان برگشته، كه يعنى از اين ماجراها پند گيريد و مواظب خويش باشيد، بدانيد كه يهود در پى فرصت هستند، با گفتن: «راعنا» به آنها مجال توهين ندهيد، نه يهود و نه مشركان هيچيك دوست ندارند شما كامياب شويد، و اگر راجع به نسخ بعضى از احكام ايراد گرفتند جوابشان دهيد كه خدا چون حكمى را نسخ كند بهتر از آن را مى آورد سؤالهاى بيجايى كه يهود از موسى

كردند از پيامبرتان نكنيد و گرنه كفر را بجاى ايمان گرفته ايد.

بدانيد كه اهل كتاب مى خواهند شما را به كفر و شرك برگردانند، منتظر باشيد تا خدا خواسته خود را به انجام برد و شما را پيروز گرداند. بالاتر از همه نماز بخوانيد زكاة بدهيد تا رابطه شما با خدا محكم و جامعه شما نيرومند گردد، در مقابل هر كار خوب پيش خدا پاداش خواهيد داشت. براى اولين بار بلفظ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مى رسيم كه خطاب تشريفى است براى مسلمين.

104- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا.

ارباب تفسير گفته اند: مسلمين به هنگام سخن گفتن: با پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مى گفتند:

يا رسول اللَّه راعنا يعنى: ما را مراعات كن، مطلب را به تأنى بيان كن تا بفهميم، يهود از اين فرصت استفاده كرده است و آن را از رعوته بمعنى حماقت مى گرفتند.

در لغت آمده: «رعن رعونة: حمق» فعل امر آن «راعن» است يعنى احمق باش.

آن حضرت را چنين خطاب مى كردند.

اگر اين مطلب درست باشد، يهود «راعن» را «راعنا» گفته اند تا سرشان فاش نشود، در مجمع البيان از امام باقر عليه السّلام نقل شده: اين كلمه در لغت عبرى كلمه فحش بود و يهود آن را قصد مى كردند. بهتر است براى روشن شدن مطلب، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 209

آيه زير را كه مشروحتر است نقل كنيم:

مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ ... نساء/ 46.

در اين آيه مى فرمايد:

اى كاش اينها به جاى وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا مى گفتند: وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لفظ «غير مسمع» حال است از فاعل «اسمع» يعنى: «بشنو، اى ناشنوا و نافهم» چون يهود از اين كلمه، اين معناى قبيح را قصد كرده و به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله اهانت مى كردند لذا مسلمانان مأمور شدند بجاى آن، كلمه «انظرنا» را بكار برند كه به معنى «راعنا» است تا يهود سوء استفاده نكنند.

بعضى از محققان اين مطلب را به طور كلى انكار كرده و گويد: آيه در صدد بيان يك مطلب اساسى و حياتى است و آن اينكه: اگر دكتر مطابق دلخواه مريض نسخه بدهد مريض هرگز صحت نخواهد يافت ولى اگر سلامت مريض را زير نظر داشته باشد و طبق صلاح او نسخه بنويسد، مريض صحت خواهد يافت. منظور از آيه شريفه اين است كه: اى مؤمنان: از پيامبر نخواهيد كه شما را و دلخواه شما را در احكام دين مراعات كند آن وقت به سعادت نخواهيد رسيد بلكه بگوئيد: اى رسول خدا مصلحت واقعى ما را در نظر بگير و مطابق آن حكم صادر كن.

نگارنده گويد: اين سخن در نوبت خود بسيار منطقى و قوى است ولى آيه نساء كه نقل شد آن را ضعيف نشان مى دهد گرچه آن را نيز مى شود بر قول اين محقق حمل كرد.

به هر حال اگر منظور آن باشد كه نقل كرديم، مطلب واضح است و اگر آن باشد كه ارباب تفسير گفته اند، اين نتيجه به دست مى آيد كه مسلمانان در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 210

هيچ زمان نبايد نقطه ضعفى بدست ديگران بدهند.

وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ

أَلِيمٌ ممكن است مراد از كافرين اهل كتاب باشد يعنى: به اين دستور اهميت بدهيد و اصلا «راعنا» نگوئيد و براى كافران كه چنين قصدى كرده اند، عذابى دردناك هست و شايد منظور آن باشد كه اگر به اين دستور اهميت ندهيد در زمره كفار هستيد در اين صورت به گناهكار كافر اطلاق شده است.

105- ما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لَا الْمُشْرِكِينَ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ.

اين آيه هشدارى است كه كفار راضى نيستند خيرى به مسلمانان برسد، بايد غمخوار خويش باشند و از ديگران اميدى نداشته باشند. آرى، هميشه و در هر زمان. احمقانه است كه بگوئيم: استعمارگران قداره بند در پى سعادت ما هستند، جمله وَ اللَّهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ نويدى بود و هست كه خدا طبق رضاى اهل كتاب و مشركان كار نمى كند بلكه رحمت خويش را به هر كه خواست اختصاص مى دهد و خدا صاحب فضل و احسان و بزرگى است.

106- ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها ....

«ما» در اينجا نائب مناب «ان» شرطيه است. ظاهرا مراد از «ننسها» تأخير انداختن حكم است و «مثلها» مربوط به «ننسها» است. يعنى: اگر حكمى را نسخ كنيم بهتر از آن را مى آوريم و اگر آمدن آن را تأخير بياندازيم نظير آن را مى آوريم كه احتياج فعلى را رفع كند. مثلا با آمدن قرآن مقدارى از احكام تورات نسخ شد ولى احكام بهتر و جامعترى جايگزين آنها گرديد و نيز تغيير قبله از اول بعثت تا چهارده سال به تأخير انداخته شد ولى در آن مدت، بيت المقدس در رفع

احتياج نظير كعبه بود. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 211

احكام ناسخ نسبت باحكام منسوخ بايد بهتر و جامعتر باشند و گرنه نسخ غير معقول خواهد بود، و احكام منسوخ نسبت به رفع احتياج روز، مانند احكام ناسخ و آينده هستند، مثلا احكام تورات نسبت به رفع احتياج زمان موسى عليه السّلام، مانند احكام قرآن بود گرچه، احكام قرآن نسبت به زمان خود برتر از احكام تورات مى باشند.

به نظر مى آيد: اين آيه جواب اشكالى است كه كرده اند و يا ممكن است به نظر كسى بيايد و آن اينكه: اين قرآن كه اين همه از تورات تعريف مى كند و آن را كتاب خدا مى داند، و يهود را در عدم عمل به آن نكوهش مى كند، پس چرا احكامى بر خلاف آن مى آورد و آن را رسميت نمى دهد؟! قرآن در جواب مى فرمايد: ما هر آيه اى كه نسخ مى كنيم بهتر و جامعتر از آن را مى آوريم كه به رفع احتياج روز لازم است وانگهى آوردن قرآن را كه به تأخير انداختم چون احكام تورات در آن روز نظير احكام قرآن بود در رفع احتياج مردم، پس بايد به هيچ يك از اين دو وجه اشكال نكرد راجع به ناسخ و منسوخ و علت نسخ در «نكته ها» سخن خواهيم گفت.

أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ يعنى اين كار بر خدا سخت نيست كه او مصلحت هر زمان را مى داند و به همه چيز توانا است اشكال يهود تو را نترساند كه چرا كه چنين شده است؟

107- أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ.

به قرينه

«ما لكم» مى دانيم كه مراد از «الم تعلم» مسلمانان مى باشند چنان كه: «الم تعلم» در آيه قبلى خطاب به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله است اين آيه تحكيم قلوب مؤمنين و رفع شبهه آنهاست در مورد نسخ يعنى: خدايى كه حكومت آسمانها و زمين دست او است، عاجز نيست از اينكه براى مصلحت جامعه حكمى را تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 212

نسخ و حكم ديگرى را جاى آن بگذارد و در اين كار به كسى رو نياوريد كه جز خدا دوستى و مددكارى نداريد.

108- أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى.

لفظ «ام» معادل همزه استفهام در آيه قبلى است چنان كه بيضاوى گفته و يا به معنى استفهام است چنان كه المنار اختيار كرده است به هر حال معنى آن «آيا- يا» است گويا بعضى از مسلمانان خواسته اند معجزه اى غير از قرآن از پيامبر بخواهند و يا مانند بنى اسرائيل بگويند: «أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً- اجْعَلْ لَنا إِلهاً» خدا آنها را از اينگونه سؤالها بر حذر داشته.

يعنى: خدايى كه آسمانها و زمين را تدبير مى كند، خدايى كه جز او دوست و ياورى نداريد صلاح شما را در انزال قرآن ديده و آن را نازل كرده است، آيا با وجود اين، چيزهايى مى خواهيد كه از موسى خواستند؟!، آن گاه با جمله زير تهديدشان فرموده كه:

وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِيلِ چنين سؤال، عوض كردن ايمان با كفر است و چنان كسى از راه راست منحرف مى باشد.

109- وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً ....

بيدار باشيد اهل كتاب با آنكه حق را مى دانند از روى بدخواهى، خوش دارند

كه شما را به كفر باز گردانند اين آرزوى قلبى آنها است در هر عصر و هر دوران. فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ولى شما بگذريد و آن را ناديده بگيريد و در دين خود پابرجا باشيد تا خدا فرمان خويش بياورد، مثلا پس از نيرومند شدن شما، فرمان اخراج آنها را بدهد و يا دستور جنگ با آنها صادر فرمايد.

به هر حال آن، وعده يارى است به اهل اسلام، به اين وعده اطمينان داشته باشيد كه: إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ.

110- وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ .... تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 213

يعنى در زمينه انتظار و تقويت خويش نماز بخوانيد و زكاة بدهيد وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ و در مقابل آنچه از اين كارها مى كنيد پيش خدا پاداش خواهيد يافت و چيزى از آن كم و كاست نخواهد شد زيرا كه:

إِنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.

نكته ها
نسخ و تكامل:

نسخ بعضى از احكام شريعت گذشته به وسيله شريعت آينده مصداق تكامل است شاگرد چون به كلاس دوم وارد مى شود معلم نمى گويد: آنچه در كلاس اول خواندى دروغ بود، بلكه مى گويد: آنچه خوانده اى برايت كافى نيست، من مطالب ديگرى به تو خواهم آموخت، پيامبران همچون معلمان كلاسها و شريعتها همچون كتابها هستند.

آرى در اثر پيشرفت زمان و گسترش آن و از ياد رفتن شريعت هاى گذشته لازم مى شود پيامبر ديگرى آيد و احكام جامعترى كه با احتياج روز مطابق باشد وضع شود لذا است كه قرآن فرموده: لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ رعد/ 38 براى هر مدت شريعتى و كتابى هست. و نيز فرموده: نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها در صورت نسخ، حكمى بهتر

و جامعتر از گذشته مى آوريم.

نسخ در قرآن:

ابو جعفر نحاس، و حافظ مظفر فارسى و ديگران درباره ناسخ و منسوخ در قرآن، كتاب مستقل نوشته و صد و سى و هشت آيه نقل كرده اند كه آيات ديگرى آنها را نسخ كرده است. ولى ادعاى نسخ از امثال قتاده، عكرمه، عطار و ابن عباس است كه اعتنايى به قول آنها نيست و از ساحت مقدس قرآن بدور است و حتى كار را به جايى رسانده اند كه چون ميان دو آيه به نظرشان منافات آمده، فورا يكى را ناسخ ديگرى را منسوخ دانسته اند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 214

به عقيده بعض از محققين در قرآن مجيد آيه منسوخى نيست و آنها فقط در امكان نسخ صحبت كرده اند نه در وقوع آن، علامه خويى در «البيان» سى و شش آيه از صد و سى هشت آيه را نقل و نسخ آنها را رد كرده و فرموده: اشاره به آيات ديگر لازم نيست كه عدم نسخ در آنها روشن است.

تنها آيه اى كه نسخ آن را پذيرفته اند آيه 12 از سوره مجادله است درباره صدقه دادن قبل از خلوت با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ... كه آيه 13 همين سوره آن را نسخ كرده است: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ ... اين مطلب مشروحا در تفسير سوره خواهد آمد، بعضى گفته اند: اين امر امتحانى بوده است.

اما اين كه آيات سوره بقره، حكم قبله سابق را نسخ كرده، داخل در اين بحث نيست زيرا حكم

خارجى با آيه قرآن نسخ شده نه اينكه يك آيه ديگر را نسخ كرده باشد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 215

[سوره البقرة (2): آيات 111 تا 113]

اشاره

وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (111) بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (112) وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْ ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْ ءٍ وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (113)

111- و گفتند: هرگز به بهشت داخل نخواهد شد مگر آنكه يهودى يا مسيحى باشد. اين آرزوهاى خود ساخته آنهاست بگو: اگر راست مى گوئيد دليلتان را بياوريد.

112- آرى هر كه روى خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد پاداش او پيش خداى اوست، بيمى بر آنها نيست و غمگين نشوند.

113- يهودان گفتند: نصارى بر چيزى از حق نيستند. و نصارى گفتند: يهود بر چيزى از حق نيستند، با آنكه هر دو گروه كتاب را مى خوانند، آنان كه دانا نيستند سخنى نظير آنها گفتند، خدا روز قيامت در آنچه اختلاف مى كردند ميان آنها حكومت خواهد كرد.

كلمه ها

هود: يهودى. بقولى هود جمع هائد است، چنان كه از مقابله با «نصارى» فهميده مى شود رجوع شود به (آل عمران/ 67).

نصارى: مفرد آن نصرانى است، پيروان عيسى عليه السّلام را نصارى گويند (بقره/ 62). تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 216

امانى: آرزوها. مفرد آن امنيه است. به معنى قرائت و دروغ نيز آيد.

برهان: دليل روشن. گويند: آن مصدر «بره يبره» است يعنى سفيد و روشن شد.

وجه: چهره. صورت. روى

شرحها

در اين دو آيه، دو ادعاى بيجا از يهود و نصارى نقل و رد شده است. يكى آنكه گويند: بهشت فقط مال يهودى يا نصارى است، ديگر حمله بيجايى كه يهود و نصارى بهم مى كنند.

111- وَ قالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى ...

اين كلام به دو بخش قسمت مى شود يعنى: يهودان گفتند جز يهود كسى داخل بهشت نخواهد شد و نصارى گفتند: جز نصارى كسى وارد بهشت نخواهد شد.

اين ادعا است بايد به اين امر دليل داشته باشند مگر انسانهاى ديگر براى وزن شعر آفريده شده اند؟! لذا فرموده:

تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ ... اين آرزوهاى خود ساخته آنهاست بگو: دليل بياوريد.

112- بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ اين يك قاعده كلى است: بهشت اختصاص به گروه خاصى ندارد خواه مسلمان باشد يا يهودى يا غير آنها، بلكه گذرنامه بهشت دو چيز است يكى اينكه انسان چهره خويش را تسليم خدا كند و هر چه او گفته قبول نمايد، ديگرى آنكه نيكوكار باشد، تسليم وجه به خدا عبارت اخرى تسليم شدن به خداست يعنى: روى به خدا دوخته و منتظر فرمان باشد و هر چه او فرموده بپذيرد.

اگر گويند:

پس غير مسلمان با اين دو شرط اهل بهشت خواهد بود؟ گوئيم: آرى اما راجع به توضيح مطلب رجوع كنيد به ذيل آيه 62 سوره بقره. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 217

وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ اهل بهشت نه راجع به تمام شدن نعمت بيمى دارند و نه از كمبود نعمتها اندوهى (بقره/ 38).

113- وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْ ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْ ءٍ.

اين همان حمله يهود بر نصارى و بالعكس است كه از روى تعصب و لجاجت بهم ديگر حمله مى كنند و خلاصه آنكه يهود گويند: نصارى بر باطل هستند و دين آنها ناحق است. نصارى نيز همان را بر يهود مى گويند، قرآن در رد هر دو گويد.

وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ مراد از كتاب تورات و انجيل است كه قرآن آنچه را كه در دست يهود و نصارى است فى الجمله قبول مى كند يعنى: اگر يهود به بشارات تورات اهميت مى دادند نصارى و مسيح را ناحق نمى شمردند، نصارى نيز اگر حق بين بودند مى دانستند كه عيسى عليه السّلام تورات را پذيرفته و شريعت مستقلى نياورده بلكه تبصره هايى بر تورات آورده است، نصارى را لازم بود به يهود بگويند: فقط در قبول نكردن عيسى بر باطليد. و چون اين سخن از روى لجاجت من باب: كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ است و هر كس مال خويش را مى پسندد لذا فرموده:

كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ يعنى مشركان و ارباب فرقه هاى ديگر نيز خود را حق و ديگران را بر باطل مى دانند و همه از يك قماش هستند.

فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ يعنى:

خدا در آنچه اختلاف مى كنند به حق داورى خواهد كرد هر كه دانسته و عمدا باطل را به جاى حق گذاشته است كيفر خود را خواهد ديد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 218

نتيجه:

نتيجه اينكه: نبايد كوركورانه و از روى تقليد چيزى را پذيرفت و نبايد بدون دليل بر ديگران تاخت و نبايد بدون برهان و از روى لجاجت از چيزى دفاع كرد. بايد ديد و شنيد و دقت كرد و اذعان نمود يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ زمر/ 18.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 219

[سوره البقرة (2): آيات 114 تا 119]

اشاره

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعى فِي خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفِينَ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ (114) وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ (115) وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ (116) بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ (117) وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ (118)

إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ (119)

114- كيست ظالمتر از آنكه نگذارد در مساجد خدا، نام او ياد شود و در ويرانى آنها بكوشد، بر اين گروه نيست كه به مساجد داخل شوند جز به حال ترس، براى آنها در دنيا خوارى و در آخرت عذابى بزرگ هست.

115- مشرق و مغرب مال خداست، پس به هر جا رو كنيد خدا

در آنجاست، خدا فراگير و داناست.

116- گويند: خدا براى خود فرزندى گرفته، پاك است او (از اين نسبت) بلكه هر چه در آسمانها و زمين هست از آن اوست و همه مطيع او هستند.

117- آفريننده آسمانها و زمين است، و چون چيزى را اراده كند به آن گويد: موجود باش پس وجود يابد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 220

118- آنها كه (به وضع جهان) دانا نيستند مى گويند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد؟

يا آيه اى به ما نمى آيد؟ اسلاف آنها نيز چنين گفته اند، دلها و اندازه درك آنها همانند است، ما آيات خويش را با آنكه در پى يقين مى باشند بيان كرده ايم.

با شايستگى مژده دهنده و ترساننده.

119- ما تو را فرستاده ايم و تو از اهل جهنم مسئول نيستى.

كلمه ها

مساجد: مسجد اسم مكان است يعنى محل سجده، جمع آن مساجد آيد، آن مى بايست مسجد (بفتح جيم) آيد ولى بر خلاف قاعده مسجد به كسر جيم استعمال شده است. در قرآن به معابد اهل كتاب نيز مسجد گفته شده: اسراء/ 1 و 7، كهف/ 21.

مشرق: شرق (بر وزن قمر) و شروق به معنى طلوع آفتاب و اصل آن به معنى روشن شدن است، مشرق اسم مكان و به معنى محل طلوع مى باشد.

مغرب: غرب به معنى دور شدن است، مغرب محل غروب و دور شدن مى باشد، غروب آفتاب عبارت است از دور شدن و پنهان شدن آن از نظرها.

ثم: اسم اشاره است به مكان بعيد (آنجا).

وجه: وجه به معنى چهره و ذات شى ء است ولى در انسان بكار رود، مراد از وجه اللَّه در آيه ذات خداست رجوع شود به قاموس قرآن.

سبحانه: به قول طبرسى اسم مصدر و به

قولى مصدر است مثل غفران، نصب آن براى مفعول مطلق بودن است، سبحان اللَّه يعنى خدا را از هر بدى كنار مى دانم (پاكست او).

قانتون: قنوت: طاعت دائمى، قانتون: پيوسته مطيعان.

بديع: بدع و ابداع به معنى ايجاد ابتكارى است، بديع يعنى: آفريننده اى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 221

كه بدون سابقه و بدون تقليد از ديگران، آفريده است.

قضى: در اصل به معنى فيصله دادن و در آيه به معنى اراده است.

بكلمنا: تكليم و تكلم به معنى سخن گفتن است نه به سخن در آوردن.

جحيم: آتش بزرگ، آتش بزرگى كه در گودال بزرگى است (صحاح- قاموس).

شرحها

در اين آيات آنان كه با حق در پيكار هستند و آنان كه درباره خدا و نظام عالم به خرافه چسبيده اند از قبيل: فرزند داشتن خدا و چرا به همه وحى نمى نمايد بازگو و محكوم شده اند.

114- وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعى فِي خَرابِها.

مشركان مكه، مسلمين را از دخول مسجد الحرام مانع مى شدند چنان كه از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده است، وانگهى به نظر مى آيد كه يهود مدينه نيز راجع به مساجد اسلامى زمزمه هايى مى كرده اند كه نتيجه آن تعطيل مساجد و تخريب آنها بود، لذا لازم شده كه قرآن مجيد براى صاف شدن محيط و توجه مسلمين اين مطلب را بررسى كند.

گفته اند: آيه راجع به حمله «تيطس رومى» است كه هفتاد سال بعد از عيسى عليه السّلام به بيت المقدس حمله كرده و آن را با خاك يكسان كرد. و گويند:

اشاره به جنگهاى صليبى و يا به فتنه قرامطه است كه بعدها واقع شد، اين احتمالات بسيار ضعيف و غير قابل قبول

هستند.

به هر حال مساجد پايگاههاى توحيد در روى زمين و موجب آرامش قلوب مى باشند مساجد محل پخش انوار توحيد و دروس انسانيت و همبستگى است، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 222

آنها خانه خدا و خانه مردم هستند هر كه مانع ياد خدا در مساجد باشد و يا آنها را پايگاه اغراض باطل خويش گرداند و از خدايى بودن منحرف كند و يا در تخريب آنها بكوشد چنين كسى از همه ظالمتر است به جنگ با توحيد برخاسته است.

أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ به نظرم «كان» منسلخ از زمان و بمعنى «هست» است مثل وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً يعنى: بر آن گروه نيست كه به مساجد وارد شوند مگر به حال ترس بايد مسلمانان چنان دلير و مدافع باشند كه آنها فقط با ترس و لرز و تسليم وارد مساجد شوند و اللَّه العالم پس آن خبر است به معنى انشاء.

لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ لفظ «خزى» نكره است يعنى: خوارى به خصوص و آن به نظرم منفوريتى است كه اينگونه اشخاصى از اين اعمال كسب مى كنند و يا به معنى انشاء است يعنى لازم است مسلمين چنين كسان را سركوب كنند و خوار گردانند.

115- وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ.

مشرق و مغرب شامل همه زمين است زيرا اگر حركت وضعى زمين را نسبت به آفتاب در نظر آوريم خواهيم ديد همه جاى زمين هم مشرق است و هم مغرب و نيز در هر جا كه باشيم يك طرف مشرق و طرف ديگر مغرب است و در وسط نخواهد ماند مگر يك خط

اعتبارى، در اينجا چند مطلب است:

اول اينكه: اگر شما را از مساجد منع كردند از خدا بريده نشده ايد، به هر جا كه رو كنيد خدا در آنجاست و با خدا روبرو هستيد. چه مساجد و چه غير آنها.

دوم اينكه: ذكر خدا منحصر به مساجد نيست خدا را فقط در مساجد ياد نكنيد بلكه چون خدا در همه جا هست بايد در همه جا او را ياد كنيد. سوم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 223

اينكه: بعضى از بزرگان فرموده اند: اين آيه توسعه است در قبله از حيث جهت نه مكان.

به نظرم: منظور از آيه فقط بيان احاطه خدا و منحصر نبودن خدا به مساجد و غير آنست چنان كه گفته شد و اين با آيه ما قبل كاملا مناسب و گرنه لازم است در نمازهاى واجب و مستحبّ در حال اختيار و غير آن بهر جهت خواستيم رو كنيم حال آنكه چنين نيست و اينكه از ائمه عليهم السّلام در تفسير عياشى و تهذيب و غيره نقل شده كه فرموده اند مى شود در نوافل و در سفر و در حال عدم تشخيص قبله به هر جهت نماز خواند و آيه را شاهد آورده اند، فقط استنباط و استدلال از آيه است نه اينكه آيه فقط در آن باره نازل شده است. و اينكه بعضى ها گفته اند:

اين آيه مقدمه تغيير قبله است ظاهرا قابل قبول نباشد.

فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَلِيمٌ در مصباح فيومى، صحاح، قاموس، و مفردات راغب تصريح شده كه «وجه» به معنى ذات و نفس شى ء آيد و در آيه وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ رحمن/ 27 و كُلُّ شَيْ ءٍ هالِكٌ

إِلَّا وَجْهَهُ قصص/ 88 طبرسى، زمخشرى و بيضاوى تصريح كرده اند كه وجه خدا ذات خدا است. به نظرم مراد از آن در اين آيه هم ذات خدا است و علت آمدن «وجه» در «كلمه ها» گفته شد.

مراد از «واسع» فراگير بودن خدا است فعل «وسع يسع سعة» لازم و متعدى هر دو به كار مى رود به معنى وسعت دهنده نيز آيد (بقره آيه 261) تناسب آن با صدر آيه كاملا روشن است.

116- وَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ.

ظاهرا فاعل «قالوا» يهود است كه مى گفتند: عزير پسر خداست. در قرآن مجيد درباره فرزند داشتن خدا دو عنوان مطرح است يكى اينكه خداوند مانند سائر موجودات فرزند زائيده است (نعوذ باللّه). مثل: أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 224

وَلَدَ اللَّهُ ...

صافات/ 151 و 152) و مثل: وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ ...

أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ ... انعام/ 100 و مثل: فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ ... وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً ... صافات/ 149 و مثل:

وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً زخرف/ 15.

عنوان دوم اتخاذ ولد است كه خدا براى خود بعضى از مخلوقات را فرزند اخذ كرده. به نظر مى آيد: منظور از اين گفتار آن بوده كه فرزند خدا نوعى دخالت در امور جهان دارد و خدا را در اداره امور يارى مى كند مثلا در اول سوره زمر پس از ردّ اينكه بت ها شفيع نيستند و كارى نتوانند، فرموده: لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى مِمَّا يَخْلُقُ ما يَشاءُ و يا اينكه فرموده: قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِيُّ

يونس/ 68 وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ اسراء/ 111 بى نياز بودن و شريك نداشتن او را مى رساند كه اتخاذ ولد را نوعى همكارى در اداره جهان مى دانستند.

منظور از آيه مورد تفسير ظاهرا اتخاذ ولد است نه زائيدن خدا و لفظ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ ذيل آيه مؤيد اين سخن است آن وقت آيا منظور از وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ ... توبه/ 30 همان اتخاذ ولد است يا اينكه عزير زاده خداست؟

آخر آيه كه اين سخن را نظير قول مشركان دانسته است شق اول را تأييد مى كند رجوع شود به همان آيه.

سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ يعنى خدا از اتخاذ ولد منزه است هر چه در آسمانها و زمين هست از آن اوست و همه به او پيوسته مطيع مى باشند ديگر چه احتياج به اتخاذ ولد و مدد خواهى از او را دارد؟!! 117- بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 225

تتمه جواب اتخاذ ولد است. يعنى خدا آسمانها و زمين را بدون نقشه قبلى و بى آنكه با كسى مشورت كند آفريده است و اراده خدا به حدى قوى است كه چون چيزى را اراده كند همان چيز موجود خواهد شد اين چنين خدا ديگر چه حاجتى به فرزند و مددكار دارد؟!! لفظ «قضى» در آيه به معنى اراده است چنان كه در آيه ديگر فرموده: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ يس/ 82.

118- وَ قالَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ لَوْ لا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ

تَأْتِينا آيَةٌ منظور از «لا يعلمون» ظاهرا مشركان مى باشند كه مى گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد و چرا به ما معجزه اى نمى آيد در جاى ديگر آمده كه مى گفتند: چرا قرآن به يكى از دو زعيم مكه و طائف نازل نشد: لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ (زخرف/ 31) در جاى ديگر آمده بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتى صُحُفاً مُنَشَّرَةً (مدثر/ 52) اينها از سنن جارى خدا خبر نداشتند، خدا فقط با يك فرد لايق و آماده سخن مى گويد و او فرمان خدا را به همه مى رساند، از اول طريقه خدا همين بوده است.

كَذلِكَ قالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ اين كلام حاكى از آنست كه مشركان گذشته نيز در برابر پيامبران چنين گفته اند دركشان و فكرشان همانند بوده است قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ يعنى آنان كه در جستجوى يقين هستند آيات را بر آنها بيان كرده ايم، مى توانند از گفتار پيامبران و قرآن پى به سنت خدايى ببرند و ايمان بياورند.

119- إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ اين آيه ظاهرا تتمه جواب مشركان است يعنى: ما تو را به حق فرستاده ايم تو مژده دهى كه سعادت دنيا و آخرت از آن طرفداران حق بود و بترسانى از تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 226

اينكه شقاوت و بدبختى هر دو جهان نصيب اعراض كنندگان از حق مى باشد.

اگر سخن تو را پذيرفتند هيچ و گرنه تو در مقابل گناه گناهكاران مسئوليتى ندارى و فقط آنها اهل آتش مى باشند.

نكته ها

1- انسان عاقل بايد در كار خود فكر كند و آنچه حق و مفيد به

حال جامعه است نبايد از آن جلوگيرى نمايد و گرنه خوارى دنيا و عذاب آخرت در كمين او است.

2- سرپرست انسان و جهان خدايى است كه بر كليه عالم حكومت و احاطه دارد، او هيچ وقت از ما كنار نيست، ما بايد پيوسته از او مدد بخواهيم و از مخالفت او بترسيم.

3- اعتقاد به خرافه و چيزهاى باطل جز انحطاط فائده اى ندارد، خرافه پرستى دنياى مسيحيت بود كه دانشمندان اروپا را بر عليه مذهب برانگيخت و همه چيز را انكار كردند، اعتقادات بايد بر اصول صحيح متكى باشد، بايد اسرار جهان را شناخت، و بايد دانست كه لذيذتر از هر چيز شناختن اين جهان است كه در آن زندگى مى كنيم، قرآن بر اصول پايدارى متكى است و به جنگ خرافات رفته است، دخيل بودن مجسمه هاى بيجان در اداره امور جهان، فرزند داشتن خدا و غيره از افسانه هايى است كه قرآن لگد مال كرده است پيروان قرآن بايد اهل منطق و واقع بين باشند.

4- در وصف پيامبران آمده: وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ انعام/ 48 بشارت و انذار عبارت اخراى تشويق و تهديد است، اين دو اصل مهم و سازنده و ترقى بخش، برنامه عمل پيامبران بوده است، در وسعت معناى آن دو بايد تدبر نمود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 227

[سوره البقرة (2): آيات 120 تا 123]

اشاره

وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (120) الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (121)

يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (122) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (123)

120- يهود و نصارى هرگز از تو راضى نخواهند شد مگر آنكه پيرو دين آنها شوى بگو:

هدايت خدا هدايت واقعى است. و اگر بعد از اين دانش كه سوى تو آمده تابع اميال آنها شوى از جانب خدا نه سرپرستى خواهى يافت و نه ياورى.

121- آنان كه به آنها تورات و انجيل داده ايم و آن را چنان كه بايد مى خوانند، چنين كسان به قرآن ايمان مى آورند و آنها كه آن را انكار كنند زيانكارانند.

122- اى فرزندان يعقوب بياد آريد نعمت مرا كه به شما دادم و شما را بر مردمان برترى دادم.

123- بترسيد از روزى كه كسى از طرف كسى چيزى نمى دهد و از او عوضى قبول نگردد و به او شفاعتى نفع ندهد و آنها يارى نشوند.

كلمه ها

ولى: سرپرست. دوست. (بقره/ 107) تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 228

ملة: دين و طريقه. اصل آن از «امللت الكتاب» است يعنى نامه را املاء كردم دين را بدان جهت ملّت گويند كه از طرف خدا املاء شده است در قرآن به طريقه بت پرستان نيز ملت اطلاق شده است: (اعراف/ 88 و 89) فرق ما بين دين و ملت را در قاموس قرآن ملاحظه كنيد.

اهوائهم: هوى به معنى خواهش نفس است اعم از خواهش مذموم يا ممدوح جمع آن اهواء است.

تلاوت: تلاوت به معنى تبعيت و از پى رفتن است به نظر طبرسى خواندن آيات را از آن تلاوت گويند كه خواننده

بعضى از حروف را پشت سر بعضى قرار مى دهد.

تجزى: جزاء در اينجا به معنى دادن چيزى است بقره/ 48.

عدل: عوض.

شفاعة: واسطه شدن بقره/ 48.

شرحها

اين آيات اولا هشدارى است به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كه مى فرمايد قصد يهود و نصارى آنست كه تو را مطيع خويش گردانند ولى اگر با اين همه دلائل روشن تابع اميال آنها باشى از خدا منقطع خواهى بود، در عين حال آن كه در تورات و انجيل درست دقت كند پذيرفتن دين تو بر او آسان خواهد بود ثانيا تذكرى است كه در گذشته نيز به بنى اسرائيل داده شده بود.

120- وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ در مقابل اين عدم رضايت فرموده: قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى يعنى هدايت واقعى هدايت خداست با وجود آن چطور مى توانم پيرو خواسته هاى شما باشم؟! وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ ... تهديد شديدى است كه در دين، گذشتى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 229

نيست و نمى توانى دستور خدا را رها كرده و پيرو آنها باشى، مثل مسلمانان امروز كه با ادعاى اسلام، به ساز آنها مى رقصند و سازشكار شده اند. ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ حكايت از بريده شدن از خدا دارد، كه يا خدا را بخواه يا خرما را.

121- الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ ضمير «به» ظاهرا راجع است به قرآن و يا به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله اين آيه استدراك است نسبت به آيه سابق يعنى: درست است كه يهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد مگر آنكه از دين آنها پيروى كنى،

ولى در عين حال عده اى از آنها كه تورات و انجيل را به دقت و انصاف مى خوانند و بشارت تو را مى بينند و مى دانند كه خداوند پشت سر هم پيامبران فرستاده است، اينگونه اشخاص به دين تو ايمان مى آورند: وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ و هر كس از سران لجوج اهل كتاب و غير آنها دين تو را دانسته انكار كند، زيانكار است و از سرمايه كلان سود نبرده و آن را از دست داده اند.

دو مطلب را در اينجا نبايد فراموش كنيم يكى اينكه قرآن به تورات و انجيل فعلى نوعى ارزش قائل است دوم اينكه لفظ «اهل كتاب» به جاى يهود و نصارى آمده: يعنى: نصارى و يهود به عنوان پيروى از اين دو اسم از تو راضى نشوند تا تو را بسوى خود بكشند اما بعنوان اهل كتاب و با دقت در كتاب ممكن است از آئين تو پيروى كنند و اللَّه العالم.

122- يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ اين آيه و آيه بعدى همان آيه 47 و 48 است كه در آخر خطابات بنى- اسرائيل و بررسى پرونده آنها تكرار شده است، خداوند پس از ذكر فراز و نشيبهاى بسيار و الطاف خويش و عصيان آنها و كيفرهايى كه ديدند، باز به سخن اول برگشته و از مخالفت قرآن بر حذرشان مى دارد كه نعمت مرا ياد آريد، و از تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 230

آخرت كه در آن نه عوضى پذيرفته خواهد شد و نه شفاعتى بهره اى خواهد داد، بترسيد.

آرى هم آنها بترسند و هم مسلمانانى كه قرآن را پشت سر انداخته اند.

123- وَ

اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ براى توضيح بيشتر رجوع شود به آيه 47 و 48 همين سوره.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 231

[سوره البقرة (2): آيات 124 تا 129]

اشاره

وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124) وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (125) وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (126) وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (127) رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (128)

رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (129)

124- و چون ابراهيم را خداى او با تكاليفى امتحان كرد و او آنها را انجام داد خدا فرمود من تو را امام و مقتداى مردم مى كنم ابراهيم گفت: آيا از فرزندان من هم؟ خدا فرمود: عهد من (امامت) به ظالمان نمى رسد.

125- ياد كن كه خانه كعبه را محل رفت و آمد مردم و جاى امن قرار داديم، از مقام ابراهيم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 232

نماز گاه بگيريد، به ابراهيم

و اسماعيل دستور داديم كه خانه مرا براى زائران و ساكنان و راكعان و ساجدان آماده و پاكيزه داريد.

126- ياد كن كه ابراهيم گفت: پروردگارا اين مكان را ديار امن گردان و از اهل آن هر كس را كه به خدا و قيامت ايمان آورد، از ميوه ها روزى ده، خدا گفت: (مؤمنان را روزى دهم) و آنكه كافر شود اندكى بهره مند كرده سپس او را به عذاب آتش مى كشانم كه بد سرانجامى است.

127- آن گاه كه ابراهيم با اسماعيل پايه هاى خانه را بالا مى برد (هر دو مى گفتند) خدايا از ما قبول كن كه تو واقعا شنوا و دانا

128- پروردگارا ما دو تن را مسلمان ما فوق گردان و از فرزندان ما گروهى را مسلمان كامل كن و ما را در عبادتهايمان اهل بصيرت گردان، و بر ما عنايت كن كه تو عنايتگر مهربانى.

129- پروردگارا در فرزندان ما پيامبرى از خودشان مبعوث كن كه آيات تو را بر آنها بخواند و شريعت و كمال را بر آنها بياموزد، و پاكشان كند كه تو توانا و حكمت كردارى.

كلمه ها

ابتلى: ابتلاء به معنى امتحان كردن است بقره/ 49.

ابراهيم: عليه السّلام: جد اول حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و پيامبران بنى اسرائيل، مورد تصديق و تكريم مسلمين و يهود و نصارى است، نام مباركش 69 بار در قرآن مجيد ذكر شده است، نوادر بسيارى از او در قرآن آمده است.

كلمات: معناى اصلى كلم، تأثير است. كلم يعنى: زخم، اثرى است كه دلالت بر زخم زدن دارد كلمه و كلام اثرى است كه دلالت بر معنا دارد (قاموس قرآن) مراد از كلمات ظاهرا دستورهايى است كه تفسير أحسن

الحديث، ج 1، ص: 233

به آن حضرت داده شد از قبيل قربانى اسماعيل، اسكان دادن خانواده اش در سرزمين خالى مكه و غيره.

امام: رهبر و پيشوا. امام مقتدايى است كه از او پيروى شود، انسان باشد يا كتاب يا مانند آن. (قاموس قرآن).

عهد: نگهدارى و مراعات پى در پى. پيمان را از آن عهد گويند كه مراعات آن لازم است مراد از عهد در آيه امامت است چنان كه خواهد آمد.

بيت: مسكن. اعم از آنكه از سنگ باشد يا پارچه و غيره (اطاق- خيمه) مراد از آن در آيه، كعبه است.

مثابة: ثوب در اصل به معنى رجوع است، لباس را از آن ثوب گويند كه به حالتى كه از بافتن آن در نظر بود (پوشيدن) برگشته است، پاداش را از آن ثواب گويند كه به عامل بر مى گردد. مثابة اسم مكان است يعنى محل بازگشت چون كعبه محل بازگشت مردم است به قول بعضى معنى آن محل كسب ثواب است.

مقام: محل ايستادن. مقام ابراهيم سنگى است كه اثر قدمهاى آن حضرت در آن است، و در كنار كعبه در ضريح مخصوصى نگه دارى مى شود، پشت سر آن نماز طواف خوانند.

اسماعيل: فرزند ارشد ابراهيم و جد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او غير از اسماعيل صادق الوعد است كه در سوره مريم ذكر شده است.

طائفين: طوف يعنى دور زدن طائف طواف كننده و دور زن طائفين جمع آنست مراد از طائفين ظاهرا مسافران و از «عاكفين» اهل مكه است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 234

عاكفين: عكوف و عكف به معنى ملازمت با توجه است، عكف به معنى منع و حبس نيز آيد عاكف كسى است كه در

محلى مقيم و ملازم باشد، عاكفين جمع آنست، معتكف كسى است كه بقصد عبادت ملازم مسجد و عبادت باشد.

ركع: ركوع كنندگان. مفرد آن راكع است.

سجد: سجده كنندگان. مفرد آن ساجد است.

بلد: سرزمين. ديار. آن در اصل به معنى شهر نيست.

مصير: صير به معنى انتقال و تحول است مثل تحول دانه به علف و نطفه به انسان. مصير مصدر ميمى (بازگشت) و اسم مكان (محل انتقال و بازگشت) است.

القواعد: پايه ها. مفرد آن قاعده است.

مناسك: نسك (بر وزن شتر و قفل) به معنى عبادت، ناسك به معنى عابد است، منسك: (بروز معبد) عبادت، جمع آن مناسك است، اسم زمان و مكان نيز آيد.

تواب: بسيار رجوع كننده بقره/ 37.

حكمت: درك و تشخيص اصل، آن منع از فساد، منع براى اصلاح است مراد از آن در آيه ظاهرا موعظه ها و اعتقاديات و مراد از كتاب، احكام است.

يزكيهم: زكاة پاكى، تزكيه: پاك كردن.

عزيز: عزت: توانايى، مقابل ذلت، عزيز: توانا (قاموس قرآن).

امة: گروهى كه در عقيده و يا در بعضى از چيزها مقصد مشترك دارند (گروه شكل يافته).

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 235

شرحها

در اين آيات پيش از ماجراى تحويل قبله مقدارى از حالات ابراهيم عليه السّلام و بناى كعبه و اينكه ابراهيم بر راستاى توحيد بود و بايد از دين وى پيروى كرد، نقل شده است، اين مطالب هم به يهود مربوط است كه پيغمبر خدا از خاندان ابراهيم مى باشد كه انبياء بنى اسرائيل نيز به او منتهى مى شوند.

يعنى: خدا كه نبوت را در خاندان ابراهيم گذاشته لازم است بعضى را بر بعضى ترجيح ندهيد و همه را بپذيريد. و هم بر قريش كه نسبشان بابراهيم مى رسد و لازم بود

بر پيامبرى كه از آن خاندان برخاسته ايمان بياورند.

124- وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.

مراد از كلمات دستورهايى است كه به ابراهيم از جانب خدا داده شد از قبيل قربانى اسماعيل كه درباره آن آمده: إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ صافات 106 و اسكان ذريه اش در سرزمين بى آب و علف مكه و تصميم به شكستن بتهاى بابل كه در نتيجه به آتش انداخته شد. در مجمع از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه روايت شده كه كلمات همان دستور ذبح اسماعيل در خواب است. مبارزه با بت- پرستان نيز بايد از كلمات باشد.

مراد از «فاتمهن» آنست كه ابراهيم از عهده اين امتحان ها برآمد و چون آن حضرت در حين آن امتحانها پيغمبر بود قهرا مراد از امامت در قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً اعطاء مقام ديگرى است نه رسالت چنان كه بعضى گفته است على هذا ممكن است كسى پيامبر باشد و امام نباشد.

از اين جهت است كه در كافى از حضرت باقر صلوات اللَّه عليه نقل شده:

خدا ابراهيم را عبد اتخاذ كرد پيش از آنكه مبعوث گرداند و او را نبى گردانيد تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 236

پيش از آن كه رسول گرداند و رسولش كرد پيش از آن كه خليل گرداند و خيلش كرد پيش از آنكه امام گرداند، پس چون همه اينها براى او جمع گرديد- اماما در اينجا مشتش را گره كرد- خدا باو گفت: يا ابراهيم إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً چون بزرگى امامت و رهبرى در نظرش بود كه گفت: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ

عَهْدِي الظَّالِمِينَ مراد از امامت به نظر من مقتدا و رهبر بودن ابراهيم در زندگى و بقاء شريعت او پس از مردن است. پس او حتى پس از مردن، امام و مقتدا و رهبر مى باشد.

در آيات: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِي عَقِبِهِ ... زخرف/ 26- 28 «جعلها» راجع به توحيد و بيزارى از شرك است يعنى او توحيد را در فرزندانش كلمه و قانون پايدار باقى گذاشت پس او در توحيد امام و مقتدا است. النهايه در اين آيه «للناس» و در آن آيه «فى عقبه». آمده است.

در دعاى آن حضرت آمده كه به خدا عرض مى كند: وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ شعراء/ 84 كه ظاهرا مراد بقاء شريعت است نه نام نيك.

آيات: وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى بقره/ 125 وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ بقره/ 130 قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً آل عمران/ 95 ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً نحل/ 123 و غير آنها نشان مى دهند كه دين اسلام دين ابراهيم است پس او بر ما امام و مقتدا است و ما پيرو او هستيم و اسلام دين او بوسيله نواده اش حضرت محمّد بن عبد اللَّه عليه السّلام توضيح گشته است.

انبياء اولو العزم و صاحب شريعت همه امام و مقتدا و به ترتيب امام بعد تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 237

از امامند و همه از لحاظ اصول و كليات يك دين آورده اند: شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ

ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ ... (شورى آيه 13).

اگر گويند: صحيح است كه ابراهيم امام و مقتدا است ولى اين مقتدا بودن بر او چه فائده اى دارد كه نتيجه آن همه امتحانها باشد.

گوئيم: امامت و سرمشق و مقتدا بودن از اين جهت مهم است كه مقتدا در پاداش پيروان خود سهيم و شريك است و هر چه در طريقه او عمل كنند، خداوند به او نيز پاداش خواهد داد، امامت ابراهيم اين را دارد كه او جاده توحيد را صاف كرد و در آن راه رنجها كشيد خداوند تا قيامت در پاداش مؤمنان او را شريك خواهد فرمود چه نتيجه اى بهتر از اين متصور است. آرى: مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْها نساء/ 85.

قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ آيه بسيار روشن است در اينكه: اولا امامت مجعول و موهبتى است از جانب خدا، ثانيا، بدون مقدمه نيست آزمايشهاى قبلى لازم دارد و استعداد مى خواهد و بايد «ابتلى- اتمهن» باشد. ثالثا اين امامت و عهد خدا به ستمكاران نخواهد رسيد و آنها را در امامت حقى نيست.

ستمكار در هر قدرت و مقام باشد از نظر خدا معزول است و رهبر و امام نيست.

در تفسير برهان از امام صادق عليه السّلام نقل شده:

قد كان ابراهيم نبيا و ليس بامام حتى قال اللَّه له إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي فقال اللَّه لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ من عبد صنما او وثنا لا يكون اماما».

اينكه در آخر فرمايد: آنكه بت پرستى كند امام نخواهد شد ظاهرا از تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 238

اين جهت است كه

عادت به بت پرستى اثرهايى در وجود انسان مى گذارد كه آن آثار حتى بعد از توبه و پذيرفتن توحيد در وجود او خواهد ماند و چنين كسى از جانب خدا به مقام امامت و پيشوايى ظاهرى و معنوى نمى رسد و آن گهى آنكه ديروز ظالم و بت پرست بود اگر امروز امام و هادى باشد مردم نتوانند باو اعتماد كنند، از اينجا است كه پيامبر بايد قبل از نبوت هم گناهكار نباشد و لذا است كه فرموده: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ انعام/ 124.

ليس من اذنب ذنبا بامام كيف من اشرك دهرا و كفر

125- وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى.

مراد از «بيت» كعبه و قبله مسلمانان است كه قرآن مجيد تاريخ بناى آن را تا ابراهيم عليه السّلام پيش مى برد در بعضى روايات هست كه بناى اولى بدست آدم عليه السّلام بوده و ابراهيم آن را تجديد ساختمان كرده است و در «نكته ها» توضيح آن خواهد آمد.

جمله مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً حاكى است كه كعبه پس از ابراهيم عليه السّلام مورد احترام همه بوده و مردم پيوسته به آن رفت و آمد داشته اند و نيز محل ايمنى بوده كه زيارت كنندگان را مزاحمتى نمى شده است. شايد مراد از وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً آل عمران/ 97 هم انشاء حكم و هم اشاره به ايمنى پيش از اسلام باشد.

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى مقام در اينجا به معنى محل ايستادن و مصلى مكان صلوة است. بعيد است كه مراد از مقام ابراهيم سنگ معروف باشد كه آن به مساحت 35 در 35 سانت است و روى آن نمى شود نماز

خواند، و اگر بگوئيم: در كنار آن بخوانند بايد در آيه لفظ «عند» مقدر شود آنهم در صورتى ممكن است كه جاى سنگ پيوسته يكى باشد، گويند در گذشته چسبيده به كعبه بود، عمر بن الخطاب آن را به مكان فعلى آورد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 239

به نظرم منظور از مقام ابراهيم همه مسجد الحرام باشد كه به كعبه و اطراف آن و حتى به مكه و عرفات و منى مى شود گفت مقام ابراهيم است و اينكه نماز طواف واجب را بايد پشت مقام ابراهيم (سنگ معروف) خواند مطلب بخصوصى است و مصداقى از مقام وسيع ابراهيم مى باشد بنا بر اين معنى آيه، اين مى شود كه از مقام ابراهيم محل نماز اتخاذ كنيد.

ولى از بعضى روايات معلوم مى شود كه منظور از مقام، سنگ معروف است در روايتى از حضرت رضا (صلوات اللَّه عليه) نقل شده كه راوى گفت:

نماز طواف واجب را پشت مقام ابراهيم در آنجا بخوانم كه فعلا هست و يا در آنجا كه در زمان رسول خدا بود؟ فرمود: در آنجا كه اكنون هست:

«اصلى ركعتى طواف الفريضة خلف المقام حيث هو الساعة او حيث كان على عهد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله؟ قال: حيث هو الساعة» «1».

در روايت ديگر از ابو الصباح كنانى نقل شده كه از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم: مردى فراموش كرده كه نماز طواف حج يا عمره را نزد مقام ابراهيم بخواند. فرمود: اگر در مكه باشد آن را نزد مقام ابراهيم بخواند چون خدا فرموده: وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى و اگر از مكه رفته است، دستور نمى دهم كه برگردد «2» باز در اينجا

تحقيق بيشتر لازم است سخنى در ذيل فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ آل عمران/ آيه 97 نيز خواهد آمد.

وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ.

عهد در اينجا به معنى دستور و توصيه است، شايد از جهت اينكه مراعاتش لازم است تعبير به عهد شده است، نظير اين است آيه: وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ

__________________________________________________

(1)- كافى كتاب حج ج 4/ 424.

(2)- كافى كتاب حج ج 4/ 425،

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 240

أَنْ لا تُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَ طَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْقائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ حج/ 26 «طهرا- طهر» به معنى آماده كردن است از «لا تشرك» فهميده مى شود كه استعمال «طهر» براى آنست كه اين آماده كردن خالى از شوائب شرك باشد يعنى طورى آماده كنيد كه فقط توحيد خالص در آن متجلى باشد، «بيتى» با اضافه به خدا شرافت و عظمت كعبه را مى رساند با در نظر گرفتن هر دو آيه خواهيم دانست كه طائفين زائرانى هستند كه به مكه مى آيند و مى روند و عاكفان ساكنان مكه مى باشند وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ نمازگزارانند و آن توضيحى است درباره طائفان و عاكفان. يعنى طائفان و عاكفانى كه اهل نماز و عبادت مى باشند.

ابراهيم و اسماعيل كه دو ريشه رسول خدا صلوات اللَّه عليهم هستند مأمور به بناء بيت و آماده كردن آن شدند، نواده اين دو بزرگوار قرآن بدست، عظمت بيت را تثبيت و شرك را از آن و اطراف آن برانداخت. و عملا ثابت كرد كه در ساختن بيت به پدرانم دستور «طهرا» آمده بود، بايد اين معبد محل تجلى توحيد خالص باشد.

126- وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ

رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ.

از اينجا تا چهار آيه، دعاى ابراهيم و اسماعيل است و آن مشتمل بر چند خواسته است: محل امن بودن مكه، مرزوق بودن اهلش از نعمتها، قبول شدن اعمالشان در ساختن خانه، مسلمان بودن ذريه آنها، برانگيخته شدن رسول خدا از نسل آن دو و مانند آن:

يعنى: ابراهيم گفت: خدايا اين محيط را سرزمين امن و امان قرار بده و هر كه در آن زندگى كند نعمتهايت را بر آن ارزانى دار تا با كمال آرامش زندگى كنند از جمله مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ معلوم مى شود كه آن حضرت دعاى خويش را مخصوص مؤمنان نموده گويى جانب ادب را مراعات تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 241

كرده و براى همه نخواسته است ولى چون به حكم: كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ اسراء/ 20 بايد همه در دنيا از نعمت خدا بهره مند شوند.

خدا در جواب فرمود: وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ يعنى كفار نيز از اين امن و نعمت كمى بهره دارند و آن گاه به آتش كشيده شوند. لفظ «اضطره» براى آنست كه آن كشيدن، اضطرارى است ابراهيم عليه السّلام براى كفار دعا نكرد، حق هم همان بود، خداوند با يك حساب طبيعى جواب داد و هر دو كاملا حق است، زندگى ظاهرى بسته به امنيت و اقتصاد است كه ابراهيم هر دو را خواسته است.

«وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ» اگر مصير مصدر ميمى باشد فاعل «بئس» مضمون جمله ما قبل است يعنى كشيده شدن به آتش، بد انتقال و بازگشتى است و اگر اسم مكان باشد فاعل

آن «النار» است.

127- وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ.

پدر و پسر موحد هر دو به هنگام بالا بردن و ساختن كعبه از خدا خواسته اند كه عملشان را بپذيرد لفظ سميع عليم براى آنست كه دعايمان را مى شنوى و نيت و عملمان را مى دانى.

128- رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.

يعنى: ما دو نفر را براى خود دو بنده مطيع و منقاد گردان كه از لحاظ ايمان موحد و از لحاظ عمل در فرمان و طاعت تو باشيم، و چون ابراهيم به هنگام اين دعا از مدتها پيش پيغمبر بود و اسماعيل نيز يك موحد واقعى و در دين پدرش بود نمى شود مرادشان از «مسلمين» مسلمان ساده و عادى باشد بلكه منظورشان حد اعلاى تسليم و نخبه و ممتاز بودن در اسلام بود چنان كه از زبان حال مؤمنان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 242

نقل شده: وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً فرقان/ 74 پيداست كه خواسته اند سرآمد متقيان و اخيار در ميان اخيار باشند.

مراد از وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ نيز همان است كه خواسته اند در ميان ذرية آنها يك گروه نخبه و ممتاز و اخيار بوجود آيد و گرنه «من» تبعيض ذكر نمى شد مانند: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ اعراف/ 159 پس اين دعا فقط به امامان أهل بيت عليهم السّلام كه از ذريه آن دو بزرگوار هستند تطبيق مى شود نه به انبياء بنى

اسرائيل كه از إبراهيم و اسحاق مى باشند.

وَ أَرِنا مَناسِكَنا لفظ «ارنا» فعل امر است از رؤيت يعنى عبادتهاى ما را به ما نشان ده و تعليم كن. ماده «رأى» اگر دو مفعول به پذيرد به معنى علم آيد، ولى به نظرم منظور آنست كه: ما را در اعمالمان اهل بصيرت گردان كه آن بالاتر از تعليم است. مراد از مناسك شايد مطلق عبادات باشد گرچه در اعمال حج غلبه دارد. وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ آن دو بزرگوار گناهى نداشتند، ظاهرا منظورشان آن است كه ما را مورد توجه قرار بده، توبه خدا لازم نيست هميشه در مقابل توبه بنده باشد.

129- رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ ....

ضمير «فيهم- منهم» راجع است به ذريه. يعنى در ميان فرزندان ما پيامبرى كه از خود آنها باشد برانگيزان. لفظ «رسولا» حاكى است كه فقط يك پيامبر خواسته اند و نيز معلوم مى شود كه از نسل ابراهيم و اسماعيل فقط يك پيغمبر آمده و آنهم حضرت محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله است، پيامبران بنى اسرائيل از نسل ابراهيم و اسحاق هستند. در صدق دعاى آن دو بزرگوار است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: من خواسته ابراهيم مى باشم

«انا دعوة ابراهيم».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 243

يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ پيامبر، نخست آيات خدا را مى خواند و آن گاه در اثر ادامه تلاوت، احكام و اخلاق را تعليم مى دهد و در نتيجه ظاهر و باطن و جامعه مردم را از آلودگيهاى ظلم و شرك پاك مى گرداند، به نظرم مراد از كتاب شريعت و احكام و از

حكمت اخلاقيات و عقائد است كه مجموع آن دو در كتاب و سنت مى باشد.

إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ اين دو اسم، از اسماء حسنى است، اولى به معنى توانا است كه گفته شد. اما حكيم به معنى محكم كار و حكمت كردار است يعنى كسى كه كار را از روى بصيرت و مصلحت انجام دهد. (قاموس قرآن).

نكته ها
كعبه مورد احترام همه:

كعبه از روزى كه ابراهيم عليه السّلام آن را بنا نهاد و مردم را به زيارت آن دعوت كرد، مورد احترام همگان و محل رفت و آمد عموم بوده است، با كمى دقت بواقعيت «مثابة للناس» پى خواهيم برد در روايتى از حضرت باقر صلوات اللَّه عليه نقل شده كه: در مسجد خيف (مسجدى است در منى) هفتصد پيغمبر نماز خوانده اند و ما بين حجر الاسود و مقام ابراهيم پر است از قبور پيامبران «1» معلوم است كه همه آنها به زيارت كعبه آمده بودند.

در تفسير عياشى ضمن روايتى نقل شده كه موسى عليه السّلام سوار بر شتر سرخ موى به زيارت كعبه آمد و لبيك لبيك مى گفت، سليمان بن داود با لشكريانش به زيارت كعبه آمدند و علت اين كه: شعيب در تعيين مهريه دخترش وقتى كه او را به موسى تزويج مى كرد گفت: عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ آن بود كه رفتن به زيارت بيت در آن عصر معمول بود و گر نه هشت سال مى گفت.

__________________________________________________

(1)- سفينة البحار لغت «خيف».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 244

فريد وجدى در دائرة المعارف مى نويسد: ايرانيان كعبه را محترم مى شمردند و به زيارت آن مى آمدند و عقيده داشتند كه روح هورمزد «آهورامزدا» در آن حلول كرده است، هندوها كعبه را تقديس مى كردند

و «بودا» با زنش به زيارت كعبه رفته است، ايضا صابئين و يهود كعبه را احترام مى كردند.

در فرهنگ قصص قرآن ذيل كلمه كعبه نقل شده: ايرانيان قديم كعبه را احترام مى كردند و به حج مى رفتند شاعر ايرانى در دوره اسلام بهمين نكته اشاره مى كند و مى گويد:

و ما زلنا نحج البيت قدما و نلقى بالاباطح آمنينا

و ساسان بن بابك سار حتى اتى البيت العتيق يحج دينا

يعنى: ما پيوستى از روزگار قديم بحج خانه كعبه مى آمديم و در حال ايمنى دره ها و واديهاى آن را ملاقات مى كرديم، و ساسان پسر بابك رفت تا به خانه محترم رسيد و از روى دين و عقيده آن را طواف نمود.

مقام ابراهيم:

مقام ابراهيم عليه السّلام سنگى است 35 در 35 سانت كه اثر قدمهاى آن حضرت در آن نقش بسته است، عمق يكى ده و ديگرى 9 سانت و فاصله ميان دو مقام يك سانت است و آن قديمترين اثر اسلامى است كه در فاصله 13 مترى كعبه در ضريحى مخصوص نگهدارى مى شود در اشعار ابو طالب عليه السّلام آمده كه اشاره به مقام ابراهيم فرموده است:

و موطى ابراهيم فى الصخر رطبة على قدميه حافيا غير ناعل

اين شعر در ضمن اشعار آن بزرگوار در سيره ابن هشام نقل شده، المنار در ضمن نقل آن مى گويد: عرب عقيده داشت كه آن اثر دو پاى ابراهيم است و از كلمه «رطبة» در قصيده ابو طالب استفاده شده هنگام ايستادن آن حضرت، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 245

سنگ تر بوده بعدا متحجر شده است. ولى مشهور آنست كه اثر پا از كرامت ابراهيم در سنگ ظاهر شده است.

در خاتمه متذكر مى شود كه راجع به بناء

كعبه و حدود حرم و محل امن بودن در ذيل آيه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ آل عمران/ 96 سخن خواهيم گفت.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 246

[سوره البقرة (2): آيات 130 تا 134]

اشاره

وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (130) إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (131) وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132) أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133) تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (134)

130- از دين ابراهيم روگردان نمى شود مگر آنكه بى خرد باشد، ما او را در دنيا برگزيديم و در آخرت از شايستگان است.

131- چون خدا به او گفت تسليم و مطيع باش گفت تسليم پروردگار عالميان شدم.

132- ابراهيم و يعقوب اين دين را به فرزندان خود سفارش كردند «و هر دو گفتند»: اى فرزندان من خدا اين دين را براى شما برگزيده است نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد.

133- مگر آن وقت كه مرگ يعقوب در رسيد حاضر بوديد كه به پسران خود گفت پس از من چه چيز را پرستش خواهيد كرد گفتند: خداى تو و خداى پدرانت ابراهيم اسماعيل و اسحق را مى پرستيم و تسليم او هستيم.

134- آنها جماعتى بودند كه درگذشتند آنچه كرده اند براى خودشان است و آنچه شما تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 247

كرديد

براى خودتان است و شما از آنچه آنها مى كردند بازخواست نمى شويد.

كلمه ها

يرغب: رغب اگر با «فى- الى» باشد به معنى دوست داشتن، مايل بودن حريص بودن آيد مثل: إِنَّا إِلَى اللَّهِ راغِبُونَ توبه/ 59 و اگر با «عن» آيد معنى اعراض و كناره گيرى مى دهد مثل وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ.

ملة: دين (بقره/ 120).

سفه: سفه و سفاهة به معنى حماقت و سبكى عقل است، جهالت نيز گفته اند، لازم و متعدى هر دو آيد.

اصطفيناه: صفو. به معنى خالص شدن اصطفاء به معنى خالص كردن و برگزيدن است، به قول راغب: اخذ خالص شى ء است.

اسلمت: اسلام و تسليم به معنى انقياد و اطاعت است، به معنى تسليم ظاهرى نيز آيد.

وصى: وصى در اصل به معنى متصل شدن و متصل كردن توصيه و ايصاء به معنى سفارش و دستور است علت تسميه در قاموس قرآن ملاحظه گردد.

دين: طاعت، جزاء، شريعت را از آن دين گفته اند كه طاعت و فرمانبرى در آن ملحوظ است. به قول طبرسى علت تسميه آنست كه طاعت براى جزاء است.

يعقوب: پسر اسحق- نواده ابراهيم نام مباركش 16 بار در قرآن آمده، مراد از اسرائيل اوست.

اله: معبود آن مصدر به معنى مفعول (مألوه) است. اصل آن به معنى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 248

تحير و عبادت است خدا را اله گوئيم كه عقل از درك ذات او متحير و يا به علت آن كه او معبود است.

اسحق: فرزند ابراهيم عليه السّلام. او از اسماعيل كوچك بود و پس از وى پيامبر شد.

امة: جماعتى كه وجه مشترك دارند امّ در اصل به معنى قصد است، جماعتى را امت گويند كه در دين يا زبان يا مكان

يا غير آن مقصد مشتركى دارند (گروه شكل يافته).

تسئلون: سؤال در اينجا به معنى عقوبت است (قاموس قرآن).

شرحها

آيات پنجگانه مرتبط با آيات گذشته است و اينكه دين ابراهيم در ميان فرزندانش باقى بود و همه آن را ترويج كرده و به ديگران سفارش نموده اند، شما هم بايد از آن پيروى كنيد اما يهوديت و نصرانيت فعلى، دين ابراهيم نيست.

130- وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ.

يعنى حالا كه ابراهيم از عهده آزمايشهاى خدايى بر آمد و خدا او را امام و مقتدا گردانيد، هر كه از دين ابراهيم كنار شود خويشتن را سبك و تحميق كرده و نفعش را از ضررش تشخيص نداده است.

طبرسى فرموده: «من» استفهام است به معنى انكار. «نفسه» ممكن است مفعول «سفه» يا تميز از فاعل «سفه» باشد. يعنى: از دين ابراهيم اعراض نمى كند مگر آنكه خويش را سبك و بى ارزش شمارد يا آن كه احمق شده است.

وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ.

اينها دليل ديگرى هستند بر اينكه اعراض از دين ابراهيم حماقت است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 249

به عبارت ديگر: ما ابراهيم را در دنيا برگزيديم و او در آخرت در رديف نيكوكاران است او كسى است كه خدا به او گفت: مطيع من باش. در جواب گفت: مطيع رب العالمين هستم. پس هر كه از دين چنين كسى اعراض كند سفيه و احمق است. ضمنا اين جملات مقام شامخ ابراهيم عليه السّلام را به بهترين وجهى مجسم مى كند.

132- وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ.

ضمير «بها» راجع است به ملت

و يا خصلت تسليم كه در آيه اخير ذكر شد. يعنى ابراهيم به فرزندانش و يعقوب نيز به فرزندانش (كه بنى اسرائيل باشند) اين دين را سفارش كردند و هر دو در روزگار خويش خطاب به اولاد چنين گفتند:

يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ اى فرزندان من خدا اين دين توحيد را براى شما برگزيده، و ملازم آن باشيد و در ملازمت آن از دنيا برويد، مبادا از دين بيرون شويد و در آن حال مرگتان برسد. كه انسان به عمر خويش اطمينان ندارد.

133- أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ.

«ام» در اينجا منقطعه و به معنى نفى است يعنى شما وقت مرگ يعقوب حاضر نبوديد، كلمه «كنتم» خطاب به يهود است آيه در بيان آنست كه يعقوب وقت مرگ فرزندان خود را مخاطب قرار داده و گفت: پس از من چه چيز را عبادت خواهيد كرد؟ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي آنها در جواب گفتند:

نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ.

يعنى: ما همان معبود را پرستش خواهيم كرد كه معبود تو و پدران تو است و او معبود يكتاست او نه تنها معبود ما است بلكه ما به او تسليم محض هستيم. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 250

در اينجا از باب تغليب، به عمو، پدر اطلاق شده است، چون اسماعيل عموى فرزندان يعقوب بود نه پدر و جدشان. پس معلوم مى شود كه يعقوب به فرزندان خويش دين ابراهيم و دين توحيد را سپرده است.

134- تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا

كانُوا يَعْمَلُونَ.

اين آيه در بيان آنست كه گناه و ثواب هر كس مربوط به خود او است، كسى از عمل كسى مسئول نيست وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى خطاب «لكم- تسئلون» ظاهرا متوجه بر يهود است و شايد راجع به عموم باشد و خلاصه نبايد به گذشتگان باليد و گفت: نسب پاك ما را نجات خواهد داد يهود هم نمى تواند تنها به نسب و گذشتگان اكتفاء كنند بلكه بايد پيرو طريق آنها باشند كه قرآن مى گويد.

اگر گويند: چرا فرموده: وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ؟ مگر ما از طاعت آنها بهره خواهيم برد كه فقط مسئول بودن را نفى كرده است؟

گوئيم: جمله لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ روشن مى كند كه پاداش هر كس به خودش مخصوص است و جمله: وَ لا تُسْئَلُونَ ... مسئوليت در مقابل گناه ديگران را نفى مى كند، پس هر دو لنگه در آيه بيان شده است.

نكته ها
بهترين زندگى:

بهترين زندگى آنست كه انسان اول و آخر هستى را بداند و بداند از كجا آمد، به كجا مى رود و اكنون در كجا و چگونه است، بهترين زندگى آنست كه خداى جهان را شناخته و غرض او را از ايجاد انسانها بدانيم و طبق فرمان او زندگى كنيم، اين است كه مردان نمونه، توحيد و حق پرستى را از خود به يادگار گذاشته و تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 251

خواسته اند در ميان مردم و فرزندانشان مشعل توحيد پيوسته فروزان باشد، ما نيز بايد در اين كار از آنها پيروى كنيم آرى: ... وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.

آيه تِلْكَ أُمَّةٌ ... حاكى از يك نظام متقن و عادلانه است كه در نظام خلقت

خوب و بد انسان به خودش راجع و كسى به جاى ديگرى گرفته نمى شود، زن لوط، زن و پسر نوح اهل آتش مى باشند كه ايمان نداشتند، زن فرعون اهل بهشت است كه اهل توحيد بود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 252

[سوره البقرة (2): آيات 135 تا 141]

اشاره

وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (135) قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136) فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (137) صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ (138) قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139)

أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (140) تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (141)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 253

135- گفتند: يهودى يا نصرانى شويد تا هدايت يابيد، بگو: نه بلكه از دين ابراهيم پيروى مى كنيم كه پيرو حق بود و از مشركان نبود.

136- بگوئيد: به خدا و به آنچه به ما نازل شده ايمان داريم و نيز به

آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گشته و آنچه به موسى و عيسى داده شده و آنچه به پيامبران ديگر از خدايشان داده شده ايمان داريم و ميان هيچ يك از آنها فرقى نمى گذاريم و به خدا تسليم هستيم.

137- پس اگر يهود و نصارى نيز مانند شما ايمان آوردند حقا كه هدايت يافته اند و اگر روى برتافتند بر عناد و لجاج هستند، خدا تو را از شر آنها كفايت مى كند و او شنوا و دانا است.

138- دين ابراهيم رنگ خدايى است و كيست كه رنگش از رنگ خدايى بهتر باشد و ما او را عبادت كنندگانيم.

139- بگو آيا با ما درباره خدا محاجه مى كنيد با آنكه او خداى ما و خداى شماست و اعمال ما براى ما و اعمال شما براى شماست و ما به خدا اخلاص گريم.

140- يا مى گوئيد: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط يهودى يا نصرانى بودند؟ بگو آيا شما داناتريد يا خدا؟ كيست ظالمتر از آنكه خبر قاطع خدا را كه در نزد او است كتمان كند، خدا از اعمالى كه مى كنيد غافل نيست.

141- آن جماعتى است كه در گذشته، آنچه كردند براى خودشان است و آنچه شما كرده ايد براى خودتان است و شما از اعمالى كه آنها مى كرده اند مسئول نمى شويد.

كلمه ها

حنيف: حنف (بر وزن عمل) ميل به حق. حنيف يعنى مايل به حق.

حنيف يعنى مايل از باطل، مراد از آن در آيه موحد بودن است.

مشركين: شرك (بكسر شين) به معنى عمل شرك و شريك و نصيب آيد، اشتراك: شريك قرار دادن است. شرك اقسامى دارد: شرك تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص:

254

در خلقت، شرك در تدبير عالم، شرك در عبادت و غيره (قاموس قرآن).

اسباط: سبط (بفتح سين) به معنى انبساط است، نوه انسان را سبط (بكسر سين) گويند كه انبساط و گسترش نسل است، اسباط جمع سبط است به معنى نوادگان.

شقاق: اختلاف، جدايى، دشمنى، اصل شق به معنى شكافتن و شكاف است، جدايى و دشمنى نوعى شكاف بين اشخاص مى باشد.

صبغة: صبغ (بفتح صاد) به معنى رنگ كردن و به كسر آن به معنى رنگ شده (مصبوغ) است بعضى هر دو را مصدر گفته اند «صبغة» دلالت بر نوع دارد يعنى رنگ مخصوص، موحد بودن را از آن صبغه گويند كه اثر آن مانند رنگ لباس در ظاهر نمايان است.

تحاجوننا: محاجه به معنى مخاصمه و حجت آوردن است.

مخلصون: خلوص به معنى صاف و بى آلودگى، اخلاص به معنى پاك كردن است مخلص كسى است كه عبادت را مخصوص خدا كند و آن را از هر شرك و آلودگى پاك و خالص گرداند وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ نساء/ 146.

شرحها

در اين آيات روشن شده كه توحيد رنگ خدايى است «1»، نصرانيت و يهوديت مخلوط با شرك و بيگانه از توحيد هستند، همه انبياء دعوت به توحيد كرده اند

__________________________________________________

(1)- امام صادق (ع) فرموده:

«ان الصبغة هى الاسلام» اصول كافى ج 2/ 14.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 255

و بايد آن را پذيرفت، منطق مسلمان همين است، اگر اهل كتاب آن را پذيرفتند هيچ، و گر نه اهل خصومت و ستمگرند و خدا از آنچه مى كنند غافل نيست.

135- وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا.

يهود مى گفتند: هدايت فقط در يهود بودن است يعنى بايد به تورات تحريف شده اكتفاء كرد و معتقد بود عيسى و

محمّد عليهما السّلام ناحقند و پيامبران با آمدن موسى عليه السّلام ختم شده اند، آخرت فقط مال يهود است و از آن طرف نصارى نيز هدايت را فقط در نصرانى بودن مى دانستند.

قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ «ملة» مفعول است براى فعل مقدر مثل: «نتبع- اتبعوا» يعنى بلكه تابع دين ابراهيم مى شويم كه شكى در حق بودن آن نيست و همه انبياء در آن بودند جمله وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ علت جمله اول است يعنى پيروى از دين ابراهيم، به آن علت است كه او مشرك نبود و نيز مى رساند كه يهوديت و نصرانيت توأم با شرك مى باشند و بدان سبب قابل قبول نيستند.

يهوديت آميخته است با بدعتها، شركها، كشتى خدا با يعقوب، بت پرستى سليمان، نژادپرستى، اختصاص آخرت به نژاد يهود، احكام جعلى، رسميت جادوگرى و غيره. نصرانيت، عيسى عليه السّلام را خدا، پسر خدا و يكى از سه خدا مى داند با توهم اينكه عيسى بى گناه به دار آويخته شده، همه گناهان بشر را آمرزيده مى داند انجيل يوحنا را مطالعه كنيد كه در الوهيت مسيح بيداد مى كند.

136- قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 256

اين آيه خطاب است به مسلمين كه بگويند: ما به همه پيامبر ايمان داريم و به موسى و عيسى و شريعت آنها نيز ايمان داريم ولى يهودى و نصرانى كه دين آن دو بزرگوار را ملعبه كرده اند نيستيم.

ظهور آيه در آنست كه به اسباط وحى شده، در

اين صورت مراد از اسباط اشخاص معينى است گرچه در قرآن به جماعات نيز اسباط گفته شده است، بسيارى از مفسران گفته اند: مراد از اسباط فرزندان يعقوبند كه انبياء بودند ولى شيعه آن را قبول ندارد كه آنها درباره يوسف گناه كردند و پيامبر بايد حتى پيش از رسالت از گناه بدور باشد پس مراد از اسباط در آيه يا پيامبرانى است از قبيل: يحيى، زكريا، اسماعيل صادق الوعد، هارون و غيره و يا پيامبرانى است كه نام آنها در قرآن نيامده است، اين مطلب مشروحا در قاموس قرآن (سبط) بررسى شده است. در المنار گفته: از فرزندان يعقوب نبوت يوسف به صحت رسيده است.

لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ لفظ «احد» در سياق نفى مفيد عموم است يعنى ميان هيچ يك از آنها فرقى قائل نيستيم و همه را پيامبر خدا مى دانيم اين آيه جواب است به آنچه مى گفتند: بايد يهودى يا نصرانى بود.

137- فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا.

يعنى: اگر ايمان آنها مانند ايمان شما شد و اضافات و خرافات را حذف كرده و در ايمان مانند شما شدند در اين صورت هدايت يافته اند.

وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ و اگر از همانند شما بودن اعراض كردند پس آنها در اختلاف و عداوتند و نظرى به سازش و مسالمت و حق ندارند ولى از آنها نترسيد، خدا شما را از شر آنها كفايت خواهد كرد كه او همه چيز را مى شنود و مى داند آرى فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 257

138- صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ

عابِدُونَ.

در مجمع البيان فرموده: «صبغة اللَّه» بدل است از «ملة ابراهيم» در آيه 135-، يعنى: پيروى مى كنيم از دين ابراهيم و دين توحيد كه رنگ يهوديت، نصرانيت و شرك ندارد بلكه رنگ خدايى است و چه بهتر است رنگ خدايى كه با همه پيامبران همگام شده و يك معبود داشته باشيم.

در آيه ديگر چنين آمده: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ...

آل عمران/ 64 آرى اگر ارباب و شرك را كنار گذاشتيم رنگ توحيد و رنگ خدايى به خود گرفته ايم.

اگر مى خواهى رنگ خدايى را بدانى نگاه كن به: محمّد، على، فاطمه، حسن، حسين، امامان، پيامبران (عليهم السّلام) و غير آنها كه فقط رنگ خدايى داشتند و توحيد در همه شئونات آنها حكم فرما بود آن وقت خواهى ديد رنگ خدا چه دلاويز و سعادت آفرين است. جمله وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ بيان رنگ خدايى است رجوع شود به «نكته ها».

139- قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ.

اين آيه و آيه بعدى يك جواب مستقل ديگرى است به وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا و آن اينكه مى گفتند: يهودى يا نصرانى شويد كه نظر خدا منحصر به يهوديت و نصرانيت است، از طرف ديگر پيامبران گذشته يهودى يا نصرانى بودند (آن چنان يهودى و نصرانى كه ما مى گوئيم) در جواب مى فرمايد:

بگو آيا با ما درباره خدا محاجه مى كنيد؟ و مى گوئيد نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ؟

اين اختصاص براى شما از كجا پيدا

شده؟ با آنكه او هم پروردگار ما و هم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 258

پروردگار شما است، نسبت همه به او يكسان است. و آن گهى اعمال همه ما براى خود ما است و فقط با اعمال مى شود به خدا نزديك شد و چون ما در اعمال اخلاص داريم نه شما، پس برنده مائيم.

140- أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى.

براى اثبات حق بودن خود هر يك انبياء را در دين خود مى دانستند و مى گفتند: آنها از ما هستند قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ در جواب بگو:

آيا شما بهتر مى دانيد يا خدا؟! پس چرا خدا آن را انكار مى كند؟!! اگر آنها يهودى يا نصرانى بودند خدا آن را نفى نمى كرد. يهوديت و نصرانيت بعد از نزول تورات و انجيل پيدا شده، ولى آنها قبلا به دنيا آمده و رفته اند آيه 65 آل عمران نيز در اين زمينه است.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ لفظ «من اللَّه» متعلق است به «شهادة» از اين معلوم مى شود كه يهود و نصارى مى دانستند پيدايش اين دو واژه بعد از پيامبران فوق بوده و خدا از مسلم و موحد بودن آنها خبر داده است و شايد مراد از شهادت همان باشد كه در تورات و انجيل درباره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمده و آن را كتمان كردند و در آخر مى گويد: بدانيد كه اين كار به ضرر شما تمام خواهد شد زيرا وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ.

141- تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا

يَعْمَلُونَ.

اين آيه همان آيه 134 است كه گذشت يعنى شما نمى توانيد در حق بودن خود آنها را ملاك قرار دهيد كه از قوم ما بودند پس ما بر حقيم، در گذشته گفته شد كه خطاب در آيه ظاهرا متوجه به يهود است ولى در اينجا ظاهرا متوجه به يهود و نصارى و شايد به همه باشد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 259

نكته ها
ما و پيامبران:

مسلمانان بايد همه پيامبران را محترم بدارند و بدانند كه آنها عليهم السّلام پيشوايان راستين انسانيت بودند كه هر يك به سهم خود در احياء توحيد و پيشرفت بشر بالاترين تلاش را كرده و جاده تكامل را صاف و هموار نموده اند و لازم است آنها را سرمشق و مقتداى خويش قرار دهند و در رديف و صنف آنها قرار گيرند و مانند آنها موحد، فداكار، انسان دوست، پاك و منزه باشند پيروى از قرآن پيروى از همه انبياء است آرى منطق مسلمانان لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ است.

رنگ خدايى: كلمه «صبغة اللَّه» تعبيرى عجيب و حقيقت عجيبترى است، رنگهاى نژادى، قبيلگى، مرزى، اطاعتهاى كوركورانه از رهبران دروغين و به طور كلى «ارباب متفرقون» بشر را از هم جدا و بيچاره كرده است ولى توحيد و اسلام كه رنگ خدايى است مانند هاله اى از نور همه انسانها را احاطه مى كند و مرزى ميان آنها قائل نمى شود، در اين رنگ، مردم جهان همگى يك واحد همه افراد يك خانواده بوده و سرپرست فقط خداست، رب، معبود و ملك او است قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِكِ النَّاسِ إِلهِ النَّاسِ.

آرى بايد تمام رنگها را شست و رنگ خدايى پذيرفت تا جامعه روى سعادت به

بيند و همه چيز در پرتو آن جابجا شود «بلال ها» كه رنگ اسلامى دارند پيشكار پيامبر شوند، «ابو لهب» ها كه رنگ خدايى نمى پذيرند مطرود گردند، درود بر مردانى كه رنگ خدايى دارند، درود بر جوانانى كه رنگ خدايى پذيرفته اند و در زندگى آنها جز خدا حكومت نمى كند در مجمع از امام صادق عليه السّلام نقل شده صبغة اللَّه اسلام است، آرى اسلام و تسليم شدن به خدا تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 260

پذيرفتن رنگ خدايى است.

تعميد:

نصارى آبى باسم اب و ابن و روح القدس بر بچه هاى خود مى پاشند و اين عمل را تعميد مى گويند، هاكس امريكايى در قاموس خود در ماده «تعميد» درباره آن مفصل بحث كرده است. در مجمع البيان فرموده: بعضى از نصارى مولود خويش را در آبى كه به آن معموديه گويند فرو مى برند و آن را تطهير مولود مى دانند، به قولى يهود و نصارى فرزندان خويش را رنگ يهوديت و نصرانيت مى زنند يعنى دين خويش را به آنها تلقين مى كنند، بدين جهت عمر بن الخطاب از نصارى بنى تغلب پيمان گرفت كه فرزندان خويش را رنگ نصرانيت نزنند بلكه بگذارند آنها بزرگ شوند سپس هر دينى كه خواستند به پذيرند.

مى شود گفت كه تعبير «صبغة اللَّه» براى آنست كه رنگ يهوديت و نصرانيت كه مورد نظر شماست باطل است بايد رنگ خدايى پذيرفت.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 261

[سوره البقرة (2): آيات 142 تا 147]

اشاره

سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (142) وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ (143) قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ (144) وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ

آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (145) الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (146)

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (147)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 262

142- حتما ابلهان از مردم، خواهند گفت: چه چيز آنها را از قبله اى كه در آن بودند برگردانيد بگو: مشرق و مغرب مال خداست، هر كه را بخواهد به راه راست هدايت كند.

143- و اين چنين شما را (مسلمانان كامل را) جماعت ميانه و معتدل قرار داديم تا حجت و نمونه بر مردم باشيد و پيامبر حجت و نمونه بر شما باشد و ما آن قبله را كه قبلا بر آن بودى، فقط براى اين قرار داديم تا معلوم كنيم آنكه را كه تابع رسول است از آن كه به عقب بر مى گردد، حقا كه اين كار دشوار بود مگر بر كسانى كه خدا هدايتشان كرده، و خدا ايمان (نمازى كه قبلا خوانده ايد) شما را ضايع نمى كند، زيرا خدا به مردم رءوف و مهربان است.

144- گردش روى تو را به طرف آسمان مى بينم (كه روى به آسمان دوخته منتظر تغيير قبله هستى) تو را به قبله اى كه دوست دارى مى گردانيم. روى خود را به جانب مسجد الحرام كن و هر كجا بوده باشيد روى خود را به طرف آن كنيد آنها كه اهل كتابند (و تغيير قبله را در كتاب خوانده اند) مى دانند، كه اين كار حق و از جانب خداست و خدا از آنچه مى كنند بى خبر نيست.

145-

اگر هر دليلى براى اهل كتاب بياورى از قبله تو پيروى نخواهند كرد و تو پيرو قبله آنها نخواهى شد (تغيير مجدد قبله غير ممكن است) آنها نيز پيرو قبله يكديگر نخواهند بود و اگر تو بعد از اين دانش كه به تو آمده، از هوسهاى آنها پيروى كنى، حتما از ستمگران خواهى بود.

146- آنان كه به آنها كتاب داده ايم پيامبر را مى شناسند چنان كه پسرانشان را مى شناسند ولى گروهى از آنها حق را با آنكه مى دانند كتمان مى كنند.

147- فرمان حق (تغيير قبله) از جانب خداى تو است، فلذا از دو دلان مباش (و در آن شكى نكن).

كلمه ها

و لا هم: در ذيل آيه 83 گفته شد: ولى (بر وزن فرق) در اصل به معنى نزديكى و كنار هم بودن است، توليه اگر با «عن» به مفعول تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 263

ثانى متعدى شود به معنى برگرداندن از شى ء است چنان كه در وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ و اگر به نفسه بدو مفعول اضافه شود به معنى بر گرداندن به جانب شى ء است چنان كه در فَلَنُوَلِّيَنَّكَ آن گونه مى باشد.

قبلة: قبله در اصل براى نوع و حالت است يعنى يك نوع رو كردن، سپس اسم شده به جهتى كه در نماز به آن روى آورند (مجمع البيان) راغب گويد: در عرف اسم مكانى است كه در نماز به آن رو كنند.

مشرق: مشرق و مغرب بقره/ 115.

امة: جماعتى كه وجه مشترك دارند بقره/ 134.

وسط: معتدل. ميانه. (صحاح) و نيز به معنى ميان دو چيز (بين) آيد گويند: «جلست وسط القوم» ميان قوم نشستم. (قاموس قرآن).

شهداء: جمع شهيد. شهود و شهادت در اصل به معنى حضور و

معاينه است (گواه، سرمشق).

ينقلب: قلب به معنى برگرداندن، انقلاب به معنى انصراف و برگشتن است.

عقبيه: عقب: پاشنه پا، عقبين تثنيه آنست انقلب على عقبيه يعنى بر دو پاشنه خود بگرديد مراد از آن رجوع به حالت اوليه است.

رءوف: از اسماء حسنى است. رأفت نسبت به كسى كه گرفتار و مبتلا است ولى رحمت اعم است به مبتلى و غير آن (المنار و الميزان) پس «رءوف» اخص و «رحيم» اعم است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 264

تقلب: تحول. گرديدن.

شطر: طرف. نصف.

حرام: حرام در اصل به معنى ممنوع است مسجد الحرام و بيت الحرام از آن گويند كه محترم بوده و حدودى دارند و چيزى هايى در آنها حرام شده كه در غير آنها حرام نيست.

ممترين: مريه به معنى مردد و دو دل بودن و از شك اخص است.

ممترين: دو دلان.

شرحها

تحويل قبله:

قبله يهود، بيت المقدس است (صخره معروف) و رو به آن نماز مى خوانند قبله نصارى جهت مشرق است هر جا رو به طرف مشرق نماز مى خوانند، به قولى اين از آن پيدا شده كه اروپائيان به طرف زادگاه عيسى عليه السّلام كه در شرق اروپا است ايستاده و نماز خوانده اند رسول اكرم صلّى اللَّه عليه و آله مدت سيزده سال در مكه و هفده ماه در مدينه بطرف بيت المقدس نماز خواند در سال دوم هجرت ماه رجب تحويل قبله واقع شد و آن حضرت به طرف كعبه ايستاد (قاموس قرآن، لغت قبله).

در مجمع البيان ضمن روايتى از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل كرده:

... رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله وقت ظهر در مسجد بنى سالم نماز مى خواند دو ركعت از نماز ظهر را

خوانده بود كه جبرئيل نازل شد دو بازوى آن حضرت را گرفت و به سوى كعبه برگردانيد چون بيت المقدس در شمال مدينه و كعبه در جنوب آن واقع شده لذا لازم بود آن حضرت پشت به بيت المقدس كند بدين جهت صدوق رحمه اللَّه در فقيه نقل كرده جبرئيل آمده ... دست پيامبر را گرفت و رويش را به كعبه برگردانيد آنان كه پشت سر آن جناب بودند رو به كعبه كردند تا مردان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 265

در جاى زنان و زنان در جاى مردان قرار گرفتند.

نگارنده گويد: معلوم مى شود كه جبرئيل دست آن حضرت را گرفته و از جهت شمال به جهت جنوب آورده و در ميان نماز قدمها راه رفته ولى اقتدا كنندگان در جاى خود برگشته اند و زنان در پيش افتاده و مردان در عقب مانده اند و گرنه مى بايست آن حضرت از همه عقبتر باشد.

قبله و اسلام:

مسلمانان در همه جاى دنيا به طرف كعبه نماز مى خوانند اموات خود را رو به كعبه دفن مى كنند، ذبيحه هاى خود را رو به كعبه ذبح مى كنند، محراب مساجدشان هر جا رو به كعبه است، از اين جهت يك اتحاد و هماهنگى ميان آنها برقرار است اسلام كه به مسئله وحدت بيشتر اهميت قائل است در اين كار در راه وحدت و هماهنگى قدم برداشته، از طرف ديگر: كعبه از حيث عبادت و معبد بودن قديمى تر از بيت- المقدس است و چون اسلام دين ابراهيم است لازم بود خانه اى كه به دست ابراهيم بنا شده مركزيت پيدا كند تا دارندگان دين ابراهيم به معبدى كه به دست او ساخته شده رو كنند، اين است

كه با تحويل قبله، ارتباط با يهوديت آميخته با شرك و ارباب پرستى كاملا قطع شد و لازم بود كه قطع بشود.

خلاصه آيات:

در اين آيات بيان شده: اولا تغيير قبله چيز شگفت آورى نيست و آن قانون طبيعى نمى باشد كه تغيير نپذيرد بلكه امر اعتبارى است، خدا هر كجا را بخواهد قبله مى كند ثانيا خدا مسلمانان را امت متعادل قرار داده تا به ديگران حجت و الگو باشند.

ثالثا از اول بنا بود كه قبله عوض شود، قبله قبلى براى امتحان مردم بود كه آيا مى توانند از عادت ديرينه به آسانى دست بكشند؟ رابعا نمازهايى كه به قبله اولى خوانده شده همه قبول است خامسا اين حكم غير قابل تغيير است و كعبه تا ابد قبله اسلام خواهد بود. سادسا اهل كتاب در كتاب خود تحويل قبله را خوانده اند، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 266

انكارشان از روى عناد است.

142- سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِي كانُوا عَلَيْها.

در قاموس قرآن «اول حرف سين» اثبات كرده ايم كه «سين» گاهى براى تأكيد آيد، مراد از «الناس» ظاهرا يهود، منافقان و مشركين است كه از روى سفاهت تحويل قبله را مايه تشنج كرده بودند.

قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ جواب اشكال ابلهان است يعنى همه جاى زمين مال خداست در گذشته گفته بود به بيت المقدس من نماز بخوانيد، الان مى گويد: به كعبه من نماز بخوانيد، قانون طبيعى نيست كه غير قابل نقض باشد. نكره بودن «صراط» نشان مى دهد كه مصلحت ايجاب كرده در گذشته بيت المقدس قبله باشد و بعدا كعبه، و اكنون قبله بودن كعبه صراط مستقيم و برگشت به دين

و شعار ابراهيم است.

143- وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً.

اين آيه وجه ديگرى از وجوه تحويل قبله است، لفظ «كذلك» به معنى «اين چنين و هكذا» است «1» و اين در قرآن بسيار است مثل وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ كهف/ 21 وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ آياتٍ بَيِّناتٍ حج/ 16 وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ كهف/ 19 در اين صورت تحويل قبله رمز امت ميانه بودن است، يعنى: اين چنين با تحويل قبله شما را امت معتدل گردانيم به عبارت ديگر: رو كردن به كعبه كه ساخت ابراهيم است نمونه پيروى از دين

__________________________________________________

(1)- در بسيارى محل «ذلك» را در جاى «هذا» مى آورند براى تعظيم مثل ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 267

ابراهيم مى باشد. دينى كه دين توحيد و اعتدال است.

شما امت متوسط و معتدل هستيد نه مانند يهود و مشركان در طرف افراط و ماديت، و نه همچون نصارى در ترك لذات جسمانى كه حتى مى گويند: عيسى ازدواج نكرد چون ازدواج پليد است، شما بايد از هر جهت شايسته و سرمشق و نمونه براى ديگران باشيد.

لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ ... در مجمع البيان فرموده: شاهد را از آن شاهد گويند كه مطلب را بيان مى كند لذا شهادت را بينه گفته اند يعنى بايد شما سرمشق و نمونه جامعه معتدل باشيد و رسول خدا بر شما سرمشق و حجت باشد پيداست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حجت و الگوى براى تربيت يافتگان اسلامى و آنها الگو و نمونه براى ديگران هستند. در آيه ديگر آمده: كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ

... آل عمران/ 110.

ناگفته نماند: در بسيارى از روايات هست كه امامان صلوات اللَّه عليهم فرموده اند: امت وسط مائيم. شهداء مائيم. رجوع شود به تفسير عياشى، صافى.

برهان و اصول كافى باب «الأئمة شهداء اللَّه على خلقه».

در اينجا دو مطلب هست: يكى اينكه شكى نيست ائمه صلوات اللَّه عليهم مصداق اولى و اكمل امت وسط و شهداء بودند، همه افراد امت نمى توانند امت معتدل و حجت بر ديگران باشند قهرا منظور تربيت يافتگان واقعى مى باشند، و مصداق كامل اين عده ائمه عليهم السّلام مى باشند، روايات ظاهرا بيان مصداق نموده اند چنان كه طبرسى در جواب اين سؤال كه همه امت در وصف اعتدال نيستند فرموده:

هيچ عصرى پيدا نمى شود مگر آنكه جماعتى در اين صفت باشند.

ديگر آنكه ظاهر روايات آنست كه شاهد بودن امامان به معنى حجت و نمونه و سرمشق بودن آنهاست نه شاهد بر اعمال در قيامت. مثلا در مجمع البيان نقل كرده كه امام باقر عليه السّلام در بيان شاهد فرمود:

«الينا يرجع الغالى و بنا يلحق تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 268

المقصر»

يعنى ما الگو هستيم غالى و افراط كار به ما بر مى گردد و تقصير كننده خويش را به ما مى رساند.

و در كافى از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده:

«نحن الامة الوسطى و نحن شهداء اللَّه على خلقه و حججه فى ارضه»

لفظ «حججه فى ارضه» مى فهماند كه منظور همان سرمشق بودن و نمونه بودن است، اما راجع به شهادت بر اعمال در آخرت، در ذيل آيه 41 سوره نساء فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ صحبت خواهد شد.

143- وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ.

اين

كلمات حاكى از آنست كه تحويل قبله از اول در علم خدايى بوده و بيت المقدس موقتى بوده است، و چون دست برداشتن از عادات و رسومات، سخت است غرض آن بوده كه مردم آزمايش شوند و روشن گردد كدام مطيع محض بوده و كدام عصيان خواهد ورزيد، مؤمن كيست و منافق كدام است.

علم در «لنعلم» به معنى اظهار و آشكار كردن است و گر نه خدا همه چيز را از اول مى داند، اين تعبير در قرآن مجيد بسيار است مثل لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ مائده/ 94 لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ جن/ 28 ايضا آل عمران/ 140 و حديد/ 25 و كهف/ 12 در قاموس قرآن در اين زمينه توضيح بيشتر داده شده است.

وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلَّا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ آنكه ايمان راسخ دارند، تغيير كار و ترك رسوم براى او مثل آب خوردن سهل است ولى بى عقيده و سست ايمانها در اين زمينه گنگ مى باشند و اين بر آنها سخت است.

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ اين براى آنست كه معلوم شود نمازهايى كه مدت 14 سال به بيت المقدس خوانده شده همه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 269

صحيح مى باشند، مراد از «ايمان» نماز است زيرا نماز رمز ايمان و معرف آن مى باشد، در اينجا سبب در جاى مسبب قرار گرفته است، به عبارت ديگر: اين جملات جواب كسانى است كه گفتند: حالا كه قبله عوض شد تكليف اعمال گذشته چيست؟ فرق ميان رأفت و رحمت در «كلمه ها» گذشت.

144- قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها.

پيداست كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و

آله چشم به آسمان دوخته منتظر فرمان تحويل قبله بوده است، لا بد از آن جهت كه دانسته بود عنقريب دستور آن خواهد رسيد، و مى خواست زودتر به كعبه كه رمز دين اعتدال است رو كند. بعد از وعده تحويل قبله بلا فاصله دستور مى دهد فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ يعنى تو رو به طرف مسجد الحرام كن و در هر كجاى دنيا بوديد به وقت نماز رو به سوى آن كنيد.

وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ اين جمله حاكى است كه اهل كتاب در كتابهاى خود خوانده بودند كه پيغمبر آينده قبله را عوض خواهد كرد، در مجمع البيان و كشاف آمده است: در بشارت پيامبران آنها آمده بود كه از صفات پيامبر آينده نماز خواندن به دو قبله است. لذا از مخالفت بر حذر داشته كه: وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.

145- وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ.

يعنى در اثر لجاجتى كه دارند هر كارى كه بكنى قبله تو را به رسميت نخواهند شناخت و نيز يهود بر قبله نصارى و بالعكس تسليم نخواهند شد، اى پيامبر تو هم ابدا نمى توانى تابع آنها شوى، كعبه، قبله هميشگى تو است.

وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 270

تهديد شديدى است كه در مقابل فرمان خدا حق ندارى تابع هوس آنها باشى و نيز روشن مى كند كه مخالفت فرمان خدا مهلك است و در اين حكم پيامبر

و غير آن يكسانند.

146- الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ.

ضمير «يعرفونه» راجع است به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله. در اين آيه مطلب متوجه به مسلمانان است، يعنى در اينكه پيامبر شما حق است و قبله را به فرمان خدا عوض كرد از مخالفت اهل كتاب شكى به خود را ندهيد زيرا آنها پيامبر شما را مثل شناختن پسرانشان مى شناسند و حق را دانسته و از روى عمد كتمان مى كنند.

آرى: وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ.

147- الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ.

تأكيد مطلب سابق است. يعنى اين دستور حق از جانب خداست، ابدا از دو دلان و شك كنندگان مباش، گويند: خطاب به رسول خدا و مراد امت اوست ولى مانعى ندارد كه مراد خود آن حضرت باشد چون او هم بشر بود، خدا بدين وسيله خواسته شكى بر وى عارض نشود و اگر تأييد خدايى نبود شك عارض مى شد.

نكته ها
زنان و نماز جماعت:

فقهاء رضوان اللَّه عليهم فتوى داده اند كه: نماز زن در منزل افضل است بر نمازش در مسجد. سند اين حكم رواياتى است كه از ائمه عليهم السّلام نقل شده از جمله

«قال ابو عبد اللَّه عليه السّلام خير مساجد نسائكم البيوت» «1»

به نظر نگارنده اين حكم در

__________________________________________________

(1)- در وسائل ج 3/ 509 ابواب احكام المساجد باب 30 پنج حديث در اين زمينه نقل شده است. [.....]

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 271

خصوص نماز انفرادى است نه نماز جماعت، زيرا قطع نظر از اينكه بعيد است اسلام زنان را از ثواب جماعت در مساجد محروم كند، رواياتى هست كه زنان پشت سر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نماز جماعت

مى خوانده اند:

1- در فقيه باب القبلة نقل شده: آن گاه كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در مسجد القبلتين به طرف كعبه برگشت، زنان و مردان كه پشت سرش بودند برگشتند تا اينكه

«قام الرجال مقام النساء و النساء مقام الرجال».

2- در فروع كافى كتاب نكاح باب

«ان المؤمن كفو المؤمنة» (ج 5/ 339)

در حالات جويبر صحابى نقل شده كه با زنش براى نماز از منزل خارج شدند ظاهرا منظور آنست كه پشت سر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نماز صبح خوانده اند.

3- مشهور است كه در مكه على عليه السّلام و حضرت خديجه كبرى پشت سر رسول خدا نماز مى خواندند رجوع شود به تواريخ.

4- در تفسير برهان و صافى ذيل آيه يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ ...

احزاب/ 59 نقل شده: سبب نزول آيه آن بود كه زنان در مسجد پشت سر رسول خدا نماز مى خواندند شب كه براى نماز مغرب و عشا و صبح براى نماز صبح به مسجد مى رفتند جوانان سر راه آنها نشسته مزاحمشان مى شدند تا آيه فوق نازل گرديد.

5- در وسايل كتاب الصلاة ابواب القبلة ج 3/ 216 از امام عليه السّلام نقل شده چون به بنى اشهل خبر تحويل قبله را دادند آنها در نماز بودند زنان در جاى مردان و بالعكس قرار گرفتند ولى مثل اينكه در روايات ديده نشده كه فاطمه زهرا صلوات اللَّه عليها در مسجد به نماز جماعت حاضر شده باشد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 272

قبله كعبه است نه مسجد الحرام

قرآن مجيد در قبله بودن كعبه صريح نيست فقط رو كردن به مسجد الحرام را عنوان كرده است چنان كه گذشت ولى به ضرورت اسلام، قبله، كعبه است «1» و

چون آيات در مدينه نازل گشته و استقبال مسجد الحرام استقبال كعبه را لازم داشته از آن جهت كعبه عنوان شده است در تهذيب و فقيه از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده خداى تعالى كعبه را براى اهل مسجد الحرام، مسجد الحرام را براى اهل حرم، حرم را براى اهل دنيا قبله قرار داده است اين براى آنست كه قبله واقعى كعبه است در وسايل ابواب القبله، باب دوم و سوم در اين زمينه است در كتابهاى اهل سنت نيز از قبيل صحيح بخارى، مسلم، ابى داود، نسايى و غيره نقل شده كه قبله، كعبه است.

__________________________________________________

(1)- فقهاء فرموده اند: قبله مكانى است كه بيت اللَّه در روى آن قرار گرفته از قعر زمين تا آسمان، گويا اين به جهت آنست كه خصوص بنا در نظر نيست.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 273

[سوره البقرة (2): آيات 148 تا 152]

اشاره

وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ (148) وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (149) وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (150) كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (151) فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ (152)

148- براى هر قوم (به اقتضاء مصلحت) قبله اى است كه قوم به آن رو

مى كند، شما در كارهاى خير سبقت جوييد، (زيرا) هر كجا كه بوده باشيد خدا شما را (براى حساب) حاضر مى كند كه خدا به هر چيز تواناست.

149- هر كجا كه باشى روى خود را به طرف مسجد الحرام كن، اين دستور حق و از جانب خداست و خدا از آنچه مى كنيد بى خبر نيست.

150- هر كجا رفتى روى خود را به سوى مسجد الحرام كن و هر جا كه بوديد (به وقت نماز) رو به سوى آن كنيد تا مردم بر ضد شما دليلى نداشته باشند، مگر آنها كه ظالمند (و نخواهند پذيرفت) از آنها نترسيد و از من به ترسيد، و تا نعمتم را بر شما تمام كنم و تا هدايت يابيد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 274

151- (قبله را به شما نعمت داديم) همان طور كه در ميان شما پيامبرى از خودتان فرستاديم، كه او آيات ما را بر شما مى خواند و پاكتان مى كند و احكام و اخلاق به شما تعليم مى دهد و آنچه ندانسته ايد مى آموزد.

152- (حالا كه اين را دانستيد) پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و به من شكر و سپاس گوئيد و كفران نعمت من نكنيد.

كلمه ها

وجهة: وجهه (بكسر واو) چيزى است كه انسان به آن رو مى كند مثل «قبله».

خيرات: خيره (بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم) به معنى كثير الخير، جمع آن خيرات است مراد از آن كارهاى پرفائده مى باشد، خير در اصل به معنى دلپسند و مرغوب است.

حيث: ظرف مكان و مبنى بر ضم است و چون ماء كافه بر آن لاحق شود معناى شرط مى دهد و جازم دو فعل باشد.

شطر: طرف شى ء. نصف شى ء.

حجة:

دليل. برهان.

حكمة: بقره/ 129.

شرحها

در اين آيات بيان شده كه وجود قبله يك امر تكوينى نيست تا قابل تغيير نباشد بلكه به اقتضاء مصلحت عوض مى شود چنان كه هر قومى را قبله اى بوده است، و نيز اين تحويل يك حكم قطعى است و برگشت به حال اول، محلى ندارد، وانگهى تغيير قبله زبان مخالفان را قطع كرده، نعمت خدا را اتمام و مسلمانان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 275

را در معرض هدايت قرار داده است چنان كه آمدن پيامبر اسلام از جمله نعمتهاى خداوندى بوده است.

148- لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ

.جواب ديگرى است بر مخالفان تغيير قبله يعنى قبله چيزى نيست كه پيوسته ثابت باشد بلكه بسته به اقتضاء مصلحت و زمان است چنان كه هر ملت قبله اى داشته اند شما به عوض هياهو درباره قبله پى كارهاى مفيد برويد كه تعيين كننده سرنوشت هستند و شما در گرو آنها هستيديْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً

هر جا كه باشيد خدا شما را در روز قيامت جمع كرده و به اعمال شما رسيدگى خواهد كرد و نبايد در اين مورد شك كنيد كه نَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْ ءٍ قَدِيرٌ

.در تفسير برهان حدود چهارده روايت نقل كرده كه ائمه صلوات اللَّه عليهم با أَيْنَما تَكُونُوا ... به جمع شدن اصحاب مهدى سلام اللَّه عليه از اطراف جهان استشهاد فرموده اند و آن استفاده خاصى از آيه است «1».

اصل اديان آسمانى از لحاظ اصول يكى است ولى از لحاظ فروع به مقتضاى زمان، احكام متفاوت مى شود ماجراى قبله از قسمت دوم است نظير اين است آيه ... لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً

واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً ... مائده/ 48 نمى شود گفت ظهور آيه آنست كه قبله يهود نيز در رسميت خود باقى است زيرا يقين داريم كه آن با رسمى شدن كعبه منسوخ شده است.

149- وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ.

اين آيه راجع به گسترش حكم قبله است يعنى نه تنها در مدينه بلكه

__________________________________________________

(1)- در تفسير عياشى از حضرت رضا صلوات اللَّه عليه نقل كرده

«... قال و ذلك و اللَّه ان لو قد قام قائمنا يجمع اللَّه اليه شيعتنا من جميع البلدان».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 276

هر كجا كه رفتى موقع نماز رو به مسجد الحرام كن جمله «وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ» به معنى هر كجا باشى است چون خروج از مكانى، بودن در مكان ديگر را لازم دارد وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ تأكيد مطلب است يعنى اين حكم ثابتى است از جانب خدا وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ تهديد است مانند وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ كه گذشت يعنى خدا ناظر كار شما است مبادا با اين حكم مخالفت كنيد.

150- وَ مِنْ حَيْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ.

اين آيه خطاب است به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و پيروان او كه در هر كجا باشند به وقت نماز رو به كعبه كنند و چون اين حكم در آيات گذشته روشن شده مى شود گفت تكرار آن براى اهميت است كه اين فرمان را بايد كاملا مراعات كرد و دقت نمود و ضمنا در ذيل آيه براى اين حكم سه علت ذكر شده اول:

لِئَلَّا يَكُونَ

لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ تا مردم به ضد شما اقامه دليل نكنند يعنى اگر قبله تبديل نمى يافت يهود و نصارى مى گفتند: اين پيامبر موعود نيست كه به دو قبله نماز نخواند إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِي يعنى ظالمان آنها حتى با تحويل قبله قانع نخواهند شد لذا از سمپاشى و لجاجت آنها نترسيد فقط از خدا بترسيد و با اين فرمان مخالفت نكنيد.

دوم: وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ كه قبله مستقل و هماهنگى اسلامى موجب اتمام نعمت خدا است. سوم: وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ اين مضمون در آيه 142 نيز گذشت، آرى برگشتن به كعبه رمز برگشتن به دين ابراهيم و دين توحيد است و آن عبارت اخراى هدايت يافتن و امت معتدل بودن مى باشد.

151- كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ.

اين آيه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را آن گونه وصف مى كند كه ابراهيم عليه السّلام در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 277

ضمن دعاى خويش از خداوند خواست و در آيه 131 گذشت، پس كاف در «كما» براى تشبيه و «ما» براى مصدر و مخاطب مسلمانان هستند. يعنى: ما كعبه را كه ساخته ابراهيم است به شما نعمت داديم همانطور كه دعاى او را مستجاب كرده و پيامبرى كه او درخواست كرده بود براى شما فرستاديم.

كار و هدف پيامبر آنست كه آيات نازل شده ما را بر شما مى خواند و شما را از ناپاكيهاى ظاهرى و باطنى از قبيل شرك، كفر، حسد، كينه، بخل، شراب- خوارى زنا و غيره پاك مى كند و احكام و اخلاق را تعليم مى دهد

و چيزهايى كه تا كنون ندانسته ايد به شما ياد مى دهد، اين است هدف رسالت آرى هدف رسالت در اول تربيت انسان است و انسان تربيت يافته، سرچشمه همه تكاملهاست.

152- فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ.

با در نظر گرفتن «فاء نتيجه» معنى آيه چنين مى شود: حالا كه با تحويل قبله و ارسال پيامبر روشن شد كه مورد الطاف من هستيد پس مرا ياد كنيد تا من نيز شما را ياد كنم و در مقابل نعمت من سپاسگزار باشيد «تا نعمت خويش را افزون كنم» و كفران نعمت نكنيد كه «عذاب من سخت است» سوره ابراهيم/ 7.

در زمينه ياد كردن و نسيان خدا چنين آمده: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ و نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ توبه/ 67 در نتيجه، هر كه خدا را ياد كند خدا او را ياد خواهد كرد، هر كه خدا را فراموش كند خدا او را فراموش خواهد نمود، اثر اولى سعادت و اثر دومى شقاوت است. در اين باره، ياد و نسيان بنده نسبت به ياد و نسيان خدا عليت دارد، ياد واقعى خدا آنست كه انسان پيوسته در نظر داشته باشد: خدا به او محيط و در هر حال حاضر و ناظر او است و براى زندگى او قوانينى فرستاده لازم است در هر كار و هر وقت رضاى او را در نظر بگيرد چنان كه فرموده: تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 278

يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ آل عمران/ 191 و گفتگو درباره خدا نيز ذكر خداست.

در الميزان از الدر المنثور سيوطى نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

هر كه خدا را اطاعت كند خدا را

ياد كرده هر چند نماز و روزه و قرآن خواندنش كم باشد هر كه خدا را عصيان كند او را فراموش كرده است هر چند نماز و روزه و قرآن خواندنش زياد باشد.

در زمينه ذكر خدا با زبان و كلمات، آيات و روايات زيادى هست، ذكر خدا با زبان حاكى از ياد خدا با قلب است و در حقيقت ذكر خدا يك چيز است و دو جلوه دارد زبان و باطن. يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا احزاب/ 41.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 279

[سوره البقرة (2): آيات 153 تا 157]

اشاره

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ (153) وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ (154) وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ (155) الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (156) أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ (157)

153- اى اهل ايمان از استقامت و نماز مدد جوييد (و بدانيد) كه خدا با صابران است.

154- به آنها كه در راه خدا كشته مى شوند مردگان مگوييد، بلكه آنها زندگانند ولى شما نمى فهميد.

155- قطعا شما را به مقدارى از ترس، گرسنگى، كاهش اموال و نفوس و كمبود محصولات امتحان خواهيم كرد، صابران را مژده بده (كه پيروزى در پى آنهاست).

156- (همان) صابران كه چون مصيبتى به آنها رسد گويند ما متعلق به خدائيم و به سوى او باز مى گرديم.

157- آنها همانها هستند كه رحمتهاى عمومى و خصوصى خدا بر آنهاست و آنها هدايت

يافتگانند.

كلمه ها

صبر: استقامت خواه در كار كردن باشد يا در كف نفس و يا در تحمل فشار.

مصيبة: صوب در اصل به معنى نزول و قصد است بلا و گرفتارى را از آن مصيبت گويند كه به انسان نازل مى شود و مى رسد (قاموس قرآن). تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 280

لنبلونكم: بلا و ابتلاء به معنى امتحان است بقره/ 49.

صلوات: جمع صلوة، آن در اصل به معنى توجه و انعطاف است، در معناى استغفار، دعا و رحمت به كار مى رود ظاهرا در اين آيه به معنى رحمتهاست.

شرحها

ظهور آيات فوق نشان مى دهد كه براى آماده كردن زمينه جهاد نازل شده اند كه لازم است مسلمانان بدانند در اثر برخورد با كفار و خائنان عالم بشريت، با كم بود درآمد، گرسنگى، ترس و قتل مواجه خواهند شد ولى غلبه و توفيق با آنهاست و اگر در راه خدا كشته دادند كشتگان آنها در پيش خدا و در عالم برزخ زنده و در نعمت خواهند بود لازم است پيوسته با نماز و استقامت و توجه به خدا پيش روند و هنگام رويداد مصائب بگويند ما از آن خدائيم و به سوى او باز مى گرديم آن وقت است كه رحمتهاى عمومى و خصوصى خدا نصيب آنها خواهد گرديد.

153- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ.

فرق اين آيه با آيه 45 همين سوره آن است كه ذيل آن وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ است در آنجا هم در ذيل آيه و هم در «نكته ها» توضيحى در موقعيت آيه داده شده است بايد دانست رمز موفقيت واقعى دو چيز است استقامت و توجه به خدا، صبر و استقامت

مشكلات را مى كوبد و راه را هموار مى سازد نماز يعنى توجه به مبدء لا يزال كارها را در سير عدالت و انصاف و نظامات جهان قرار مى دهد استقامت و تلاش بدون توحيد، استقامت چنگيزى است كه دنيا را تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 281

به خاك و خون مى كشد و همچون استقامت شرق و غرب فعلى است كه مثل زالو خون ملل ضعيف را مى مكند.

نگارنده لفظى پيدا نمى كنم كه اهميت اين آيه را در نظر خواننده مجسم سازد، عجيبتر از آن، جمله إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ است يعنى اى آنكه در كارت، توأم با توحيد استقامت مى ورزى خدا با تو است، اللَّه با تو است، مبدء لا يزال با تو است، با اين تكيه گاه دنيا در پيش تو زبون است، خدايا به ذات پاكت قسم ما را از اينان قرار بده.

154- وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ.

بزرگترين عامل بازدارنده انسان ترس از مرگ است، عاليترين قدرتمندان و بزرگان جهان چون مسئله مرگ پيش آيد همه شئونات خويش را در پاى زنده ماندن قربانى كرده به پستترين مردان جهان خاضع مى شوند، و بالاترين ذلت را قبول مى كنند، ولى اگر بدانيم مرگ در راه خدا زندگى است، شكست ناپذير خواهيم بود، صريح آيه آنست كه از مردن در راه خدا نترسيد چنين كسان زنده اند، جمله وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ حكايت دارد كه ما آن زندگى را نمى توانيم بفهميم، آن يك زندگى روحى و برزخى است، با در نظر گرفتن عالم خواب مى شود تا حدى به آن پى برد، ولى آن عالم خواب نيست.

در «نكته ها» راجع به عالم برزخ سخن خواهيم

گفت.

155- وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ.

اين گرفتارى پنجگانه اثرات ناشى از جنگ است، محيط جنگ زده پر از وحشت، گرسنگى، نقص ثروت و توليدات و كشته شدن نفرات است، ولى بَشِّرِ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 282

الصَّابِرِينَ

كه اگر مردان موحد در راه هدف و توحيد استقامت ورزند پيروز خواهند شد و گرفتاريهاى پنجگانه را جبران خواهند كرد و در محيطى آكنده از توحيد براحتى زندگى خواهند نمود آرى وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ ... نور/ 55.

156- الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.

اين آيه صفت «الصابرين» در آيه فوق است يعنى صابران در تحمل فشار مصائب يك تكيه گاه محكم دارند و آن استرجاء و توجه به خدا و نظم جهان است يعنى به هنگام مصيبت مى گويند: چه شده، چيز غير منتظره اى پيش نيامده، ما همه ملك خدائيم و همه به سوى او باز مى گرديم فلان و فلان رفتند ما هم خواهيم رفت، هر چه داريم از خداست. إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ دلالت بر حال دارد يعنى هم اكنون در حال رجوعيم، قدم به قدم، لحظه به لحظه به سوى او برمى گرديم، رجوع الى اللَّه ظاهرا رجوع به ابديت و ثبوت و بقاء است، از اين جهت نيكان و بدان همه به سوى خدا بر مى گردند.

چنان كه فرموده: كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ انبياء/ 93 در تفسير عياشى از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده چهار چيز است در هر كس باشند خدا او را از اهل بهشت

گرداند هر كس پناهش لا اله الا اللَّه باشد.

هر كس خدا نعمتش دهد گويد: الحمد للَّه. هر كس گناهى از او سر زند گويد:

استغفر اللَّه و هر كس بلائى به او رسد گويد: انا للَّه و انا اليه راجعون.

157- أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.

ظاهرا مراد از «صلوات» رحمتهاى عمومى و از «رحمة» رحمت خصوصى است، چون آنها كه در راه خداوند جهاد كرده و متحمل مشقات مى شوند از دو تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 283

جهت مشمول رحمت خدا مى شوند، يكى عمومى، از قبيل امنيت عمومى، آزادى دين، پيشرفت عمومى توحيد، رفاه اجتماعى و غيره. ديگرى رحمت خصوصى كه به نسبت اخلاص و فعاليت و استعداد افراد نصيب آنها مى شود، در نتيجه اين دو رحمت، در راه سعادت پيش رفته و هدايت مى شوند وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.

نكته ها
منطق مسلمان:

مسلمان مورد نظر قرآن از يك سو متصل به خدا، به ابديت، به كمال مطلق و به اللَّه است هر روز و شب با نماز و توجه، اين اتصال استحكام بيشترى مى يابد، از سوى ديگر به جهان با نظر «اللَّه» مى نگرد او پيوسته در گسترش توحيد كه روح همه تعالى و تكامل و راحتيهاست گام برمى دارد. كشته شدن در راه خدا را حيات ابدى مى داند، مرگ در قاموس او كم شدن و گم شدن نيست. انواع گرفتاريها كه در راه خدا، سعادت نوع و حكومت عدالت پيش آيد با جان و دل مى پذيرد، تكيه گاه او خدا و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ است، در عوض باران رحمت لايزالى پيوسته به محيط او در حال باريدن است.

در نظر آوريد مسلمانان با اخلاص صدر

اول اسلام را. سعد بن معاذ گويد:

هنگام برگشتن از جنگ «احد» زمام مركب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را گرفته بودم، مادر پيرم به استقبال آن حضرت آمد. گفتم يا رسول اللَّه مادرم مى آيد. آن حضرت در شهادت برادرم كه در «احد» شهيد شده بود به مادرم تسليت فرمود. مادرم جواب داد: اى پيامبر خدا چون تو را زنده ديدم همه مصيبتها بر من آسان است، اگر چنان مسلمان باشيم كه اين آيات مى گويند شكست ناپذير خواهيم بود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 284

عالم برزخ

با توجه به آيات و روايات خواهيم دانست كه عالم برزخ، عالم نابودى و نيستى نيست، بلكه يك نوع زندگى روحى و معنوى است كه مردگان در آن احساس راحتى و عذاب مى كنند. اگر مسئله احضار ارواح و تماس گرفتن با مردگان در بيدارى از نظر علمى ثابت شود، اين واقعيت بيش از پيش روشن خواهد گرديد، فعلا ما آيات و روايات را بررسى مى كنيم.

1- وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ اين آيه گرچه درباره شهداست ولى حيات برزخى غير شهدا را نفى نمى كند و صريح است كه شهداء زنده اند ولى ما آن را درك نمى كنيم و كيفيت زندگى آنها بر ما پوشيده است.

2- وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ، فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ آل عمران/ 169 اين آيه صريح است در اينكه شهداء در عالم برزخ زنده اند، و روزى مى خورند و به آنچه خدا داده شاد

و مسرور هستند و نيز شادند درباره آنان كه هنوز نمرده اند و مى دانند كه براى آنها نيز ترس و اندوهى نخواهد بود.

3- در سوره يس آيه 26 درباره مردى كه از پيامبران دفاع كرد و او را كشتند چنين آمد: قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ يعنى به محض كشته شدن وارد بهشت گرديد و گفت:

اى كاش قاتلان و قوم من مى دانستند كه خدايم مرا بخشود و از محترمين گردانيد، معلوم است كه به محض كشته شدن به يك زندگى روحى و برزخى وارد شده تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 285

كه پر از راحتى بوده است.

4- الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ نحل/ 32 ظهور آيه در آنست كه به محض مردن وارد بهشت مى شوند البته اين يك بهشت روحى است و آن گهى آيه فقط درباره شهداء نيست بلكه شامل همه پاكان است.

اين آيات چنان كه ملاحظه مى شود درباره نيكوكاران است. اينك آياتى درباره بدكاران:

1- وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ غافر/ 46 يعنى عذابى بد به خاندان فرعون رسيد (و آن) همان آتشى است كه بامدادان و شبانگاهان به آن نزديك مى گردند و روزى كه قيامت برپا شود آل فرعون را به شديدترين عذاب داخل كنيد. ظهور آيه در آنست كه نزديك شدن به آتش صبح و شب در عالم مرگ است و در قيامت نيز باشد عذاب وارد مى شوند.

در مجمع البيان از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده:

هر كه از شما بميرد صبح و شام جايگاهش (در بهشت و جهنم) به او نشان داده مى شود، به او گويند: اين بهشت يا آتش جايگاه تو در قيامت خواهد بود و آن گاه كه برانگيخته شوى.

و از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل كرده: كه نشان دادن به آتش در برزخ خواهد بود.

2- الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلى إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ ... نحل/ 28.

آيه گرچه راجع به هنگام مرگ است ولى دلالت به عذاب عالم برزخ دارد ظاهرا جهنم هم عبارت اخراى عذاب برزخى است. ايضا (سوره نساء/ 97).

3- ... وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 286

أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ

... وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ... انعام/ 93 و 94 اين دو آيه به عذاب برزخ دلالت تمام دارند و از وقت مرگ شروع مى شود.

4- وَ لَوْ تَرى إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ انفال/ 50 اين آيه نيز صريح در عذاب كفار است از حين شروع مرگ در اين زمينه رواياتى در كافى ج 3 كتاب الجنائز نقل شده كه لازم است اهل تحقيق به آنجا رجوع كنند.

مطلب ديگرى در اين زمينه

به دلالت بعضى از آيات گروهى در برزخ در حال بى خبرى خواهند بود، نه معذب و نه منعّم. به آيه زير توجه كنيد:

وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةٍ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللَّهِ إِلى

يَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ روم/ 55 و 56. روز قيامت گناهكاران قسم مى خورند كه يك ساعت بيش درنگ نكرده اند، منظورشان از اين يك ساعت يا عالم مرگ و يا هم دنيا و هم برزخ، ولى از آيه بعدى معلوم مى شود كه مراد عالم برزخ است، لفظ كَذلِكَ كانُوا يُؤْفَكُونَ روشن مى كند:

چنان كه در دنيا از حق منحرف بودند همانطور در تعيين مدت «لبث» نيز در اشتباهند.

اهل علم و ايمان كه برزخ را درك كرده اند در جواب آنها مى گويند:

شما در تقدير و كتاب خدا تا روز قيامت توقف و درنگ كرده ايد ولى اين «لبث» و توقف را نمى دانستيد و از آن بى خبر بوديد، پس لا بد چيزى از عذاب و رحمت در برزخ درك نكرده اند، در سوره يونس آيه 45 و سوره احقاف آيه 35 و سوره نازعات آيه اخير، نظير اين مطلب آمده ولى همه با لفظ تشبيه «كان» و مضمونشان غير از مضمون آيه فوق است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 287

در كافى كتاب الجنائز ج 3/ 235 چهار حديث از حضرات باقر و صادق صلوات اللَّه عليهما نقل شده كه حديث اول چنين است.

لا يسئل فى القبر الا من محض الايمان محضا او محض الكفر محضا و الاخرون يلهون عنهم

يعنى در قبر سؤال نمى شود مگر از مؤمن خالص و كافر خالص و ديگران به سر خود گذاشته مى شوند، ظهور اين روايت در آنست كه آنها در بيخبرى محض خواهند بود.

على هذا آنها كه واسطه اند ما بين مؤمن محض و كافر محض مانند مستضعفين و مسلمانانى از اين قبيل، در عالم برزخ چيزى نخواهند فهميد و اللَّه العالم

در مجمع البيان فرموده: آنكه با اين آيه به نفى عذاب قبر استدلال كرده حرفش درست نيست زيرا كه گفتيم: ممكن است آن بعد از چشيدن عذاب قبر باشد.

يعنى آنها مدتى در عذاب بوده سپس به بيخبرى افتاده اند.

نگارنده گويد: اين آيه ظاهرا چنان كه گفته شد فقط شامل گروه بخصوص است.

در كافى ج 3/ 244 از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده: ارواح مؤمنان در صفت بدنها در درختى از بهشت هستند همديگر را مى شناسند و صحبت مى كنند چون روح تازه واردى بيايد گويند: اين از هول بزرگى بيرون آمده بگذاريد آرام گيرد، آن گاه مى پرسند: فلانى و فلانى چه كردند؟ اگر گويد:

وقت مرگ من زنده بود، اميدوار باشند كه پيش آنها آيد و اگر گويد پيش از من مرده است گويند: «قد هوى هوى» يعنى به عذاب افتاده اگر از پرهيزكاران بود پيش ما مى آمد، در روايت ديگر از آن حضرت نقل شده: ارواح كفار چون در آتشند و عذاب مى شوند، گويند: خدايا آخرت را نياور، وعده ما را عملى مكن، آخر ما را به اول ما ملحق مكن.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 288

[سوره البقرة (2): آيات 158 تا 162]

اشاره

إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ (158) إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ (159) إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (160) إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ

وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ (161) خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ (162)

158- صفا و مروه از علامتهاى خدا هستند (بدست خدا تعيين شده اند) پس هر كه حج خانه خدا كند يا عمل عمره انجام بدهد، مانعى ندارد ميان آن دو طواف (سعى) كند، و هر كه نيكى را به رغبت كند، خدا بر او شكرگزار و آگاه است.

159- آنان كه دلائل روشن و هدايت ما را كه نازل كرده و براى مردم در دستور آسمانى توضيح داده ايم، كتمان مى كنند چنين كسان را خدا و لعنتگران لعن مى كنند.

160- مگر آنها كه توبه كردند و به اصلاح پرداختند و كتمان شده را توضيح دادند، من به سوى آنها باز مى گردم كه من تواب و رحيمم.

161- آنان كه حق را انكار كردند و در حال انكار بمردند لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنهاست.

162- در آن لعنت پيوسته اند، عذابشان سبك نمى شود و مهلتى نخواهند داشت.

كلمه ها

صفا: صفا و مروه دو كوه كوچكى است در مكه در كنار مسجد الحرام در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 289

سمت مقام ابراهيم كه حاجيان ميان آن دو عمل سعى انجام مى دهند، فاصله ميان آن دو چنان كه گفته اند سيصد و هشتاد متر و نيم است. صفا در اصل به معنى سنگ صاف و خالص و مروه در اصل به معنى سنگ نرم مى باشد فعلا ميان صفا و مروه به صورت سالن عظيم سرپوشيده اى است كه در آن «سعى» بجا مى آيد.

شعائر: جمع شعيره و آن به معنى علامت است، شعائر اللَّه مكانهاى نشاندارى است كه خدا در آنها ياد و عبادت مى شود.

حج: حج در اصل به معنى قصد

و در شريعت قصد خانه خداست براى اعمال بخصوصى كه در ذيل آيه 196 بقره خواهد آمد.

اعتمر: اعتمار به معنى «عمره» آوردن است توضيح آن ذيل آيه 196 بقره ديده شود.

جناح: آن در اصل به معنى ميل كردن و كنار شدن است، گناه را از آن جناح گفته كه ميل از حق به طرف باطل است.

يطوف: طواف به معنى گرديدن بدور شى ء است. سيرى كه آخرش به اولش مى رسد گرچه دائره اى نباشد.

تطوع: طوع به معنى ميل و رغبت، تطوع يعنى با رغبت انجام دادن. طوع در مقابل كره است.

بينات: جمع بينه. يعنى آيات و مطالب روشن و آشكار.

لعنت: لعن به معنى راندن و دور كردن است، لعنت خدا در آخرت عذاب و دور كردن از بهشت و در دنيا دور كردن از قبول رحمت و توفيق است، و از مردم نفرين مى باشد.

ينظرون: انظار به معنى مهلت دادن است.

شاكر: شاكر بودن خدا پاداش دادن به عمل است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 290

شرحها

در اين پنج آيه: موقعيت صفا و مروه، سعى بين آن دو (كه قسمتى از عمل عمره است)، كتمان حقائق، توبه بعد از اشتباه، مرگ در حال كفر بررسى شده است.

158- إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ به نظر مى آيد كه اين آيه تتمه مطالب آيات گذشته نباشد بلكه مطلبى جداگانه است و به نظر مى آيد كه بعضى ها صفا و مروه و عمل «سعى» را از آثار ابراهيم عليه السّلام ندانسته و از ساخته هاى جاهليت دانسته اند چنان كه از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده، آيه در رد اين شبهه آمده كه: صفا و مروه هر دو از علامتهايى است كه بوسيله

خدا تعيين گشته و خدا در آنها ياد مى شود بنا بر اين:

فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما حالا كه هر دو از نشانه هاى خدا هستند مانعى نيست كه در عمل حج و عمره در ميان آن دو رفت و آمد «سعى» شود و عمل «هاجر» كه براى آب يافتن به طفل صغير خود ميان آن دو سراسيمه مى دويد به مرحله نمايش آيد كه يعنى در روزگار گذشته يك مرد موحد (ابراهيم) براى احياء توحيد زن و بچه اش را در اين وادى گذاشت و او براى پيدا كردن آب و يا همنفسى ميان دو كوه مى گرديد، و يا آن نمايش تذلل در پيشگاه خداست.

على هذا نزول آيه براى رفع شبهه است نه براى اثبات وجوب «سعى» و ظاهر آنست كه وجوب آن قبلا معلوم شده بود و ظهور آيه منافى وجوب آن نيست زيرا معنى آن چنين است: صفا و مروه از علائمى است كه به دست خدا تعيين گرديده و ساخته مشركان نمى باشد پس مانعى نيست كه سعى واجب شده قبلى را ميان آن دو انجام بدهيد. راجع به اينكه آيه در «عمرة القضا» سال هفتم هجرى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 291

نازل شده به مجمع البيان و غيره رجوع كنيد ولى به مضمون روايت فوق: آيه در حجة الوداع نازل شده است.

وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ اين جمله در آيه 184 نيز كه درباره روزه است، آمده و حاكى است كه عمل روزه و سعى هر دو سخت هستند ولى چون مورد رضاى خدا و عمل خير مى باشند بايد با رغبت و ميل انجام داده شوند،

خدا آن را مى داند و به آن پاداش خواهد داد، شكر بنده عكس العملى است در مقابل نعمت خدا، شكر خدا عكس العمل و پاداش است در مقابل طاعت بنده، لازم است عمل خير را چنان با رغبت انجام بدهيم گويى گرسنه در سر سفره رنگين نشسته است.

159- إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ ظهور آيه تهديد است به آنان كه حقائق را كتمان مى كنند خواه مسلمان باشند يا غير آن، مخصوصا به قرينه آيه بعدى، گرچه گفته اند و مى شود گفت:

علت نزول آيه عمل اهل كتاب بوده است.

ظاهرا بينات و هدى هر دو يك چيز هستند، و به جهت روشن و عامل هدايت بودن دو تعبير آمده است و اشاره به علت تهديد مى باشد يعنى هدايت و صلاح مردم را نبايد پنهان داشت. مراد از «الكتاب» مى شود گفت: هر كتاب آسمانى است و شايد هر شريعت و دين باشد. نتيجه اينكه بايد آنچه خدا براى هدايت مردم فرستاده در اختيار مردم باشد، كتمان آن سد راه خداست. چنين كسان را خدا لعنت و از رحمت خود بدور مى كند. مردم هم به آنها به زبان حال و به زبان قال نفرين مى كند زيرا با كتمان آيات خدا مردم را از راه خدا به دور كرده اند.

در اصول كافى ج 1/ 54 باب البدع نقل شده كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود:

وقتى كه بدعتها در امت من ظاهر شود، عالم بايد علمش را اظهار كند، هر كه تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 292

اظهار نكند لعنت خدا بر اوست. چه

بسيار بلاهايى كه از كتمان حقائق به بشر رو آورده و حق را در لباس باطل و بالعكس نشان داده است.

يهود و نصارى بشارت عهدين را در باره رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله كتمان كردند و تفرقه انداختند، و صحابه وصاياى آن حضرت را درباره على بن ابى طالب و اهل بيت عليهم السّلام كتمان كردند چه حقائقى كه به وسيله از خدا بيخبران كتمان نشده و نمى شود اگر دنيا دوستان و ترسويان حقائق اسلام را پنهان نمى كردند يقينا امروز جهان قيافه اى غير از اين داشت.

160- إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا فَأُولئِكَ أَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ أَنَا التَّوَّابُ الرَّحِيمُ اين آيه استثنايى است از آيه فوق. يعنى آنان كه پس از كتمان به مقام توبه آيند و گذشته را جبران كنند مورد عفو قرار خواهند گرفت، ظاهرا مراد از «أصلحوا» آنست كه خود را اصلاح و نيت شان را پاك گردانند يا مراد اصلاح چيزى است كه با كتمان كردن آن را فاسد كرده اند و منظور از «بيّنوا» آنست كه مطلب كتمان شده را روشن و آشكار سازند، خدا با لطف و كرم به سوى آنان برخواهد گشت كه خدا بسيار توبه پذير و مهربان است. اين منتهاى مهربانى است كه درهاى برگشت و توبه را باز گذاشته است.

161- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ اين آيه به نظرم به مناسبت آيه إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ... آمده است.

مراد از «الذين كفروا» آنهايى هستند كه دانسته حق را انكار مى كنند و كفرشان از روى عناد است نه جهل. اگر آنها در حال كفر از

دنيا روند مورد لعنت و عذاب خداوند قرار مى گيرند ملائكه نيز آنها را نفرين مى كنند كه راه توحيد و سعادت را مسدود كرده اند، مردم نيز به زبان حال و قال لعنت مى كنند كه در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 293

هر حال عمل اينگونه اشخاص به ضررشان تمام شده است.

ناگفته نماند در آيه، دوم «يلعنهم» بلفظ فعل آمده و در اين آيه بلفظ اسم و ثبوت. و نظير اين آيه است آيه: كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ ... أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ آل عمران/ 86- 87 و در باره ابليس آمده: وَ إِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إِلى يَوْمِ الدِّينِ حجر/ 35 شايد منظور آن باشد كه برگشت همه لعنتها به آنهاست.

162- خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ ضمير «فيها» راجع است به «لعنت» يعنى در لعنت پيوسته هستند و اثر لعنت كه عذاب باشد از آنها سبك نمى شود، مانند دنيا نيست كه به عذاب عادت كنند و احساس ناراحتى كم باشد و آنها مهلت داده نمى شوند تا دمى از عذاب فارغ باشند درباره توجيه خلود عذاب به آيه قالَ النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدِينَ انعام/ 128 و قاموس قرآن (خلد) رجوع كنيد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 294

[سوره البقرة (2): آيات 163 تا 167]

اشاره

وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ (163) إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ

السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ (164) وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ (165) إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ (166) وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ (167)

163- خدا و معبود شما يكى است جز او خدايى و معبودى نيست، رحمت او عالمگير و ثابت است.

164- حقا كه در آفرينش آسمانها و زمين و پى در پى آمدن شب و روز و در كشتى هايى كه به سود مردم در دريا روانند در آبى كه خدا از آسمان نازل كرد و زمين را پس از مرده بودن با آن زنده نمود و از همه جنبندگان در آن پراكند، در گرداندن بادها و در ابر رام شده ميان آسمان و زمين آياتى است (بر توحيد و يگانگى خدا) بر گروهى كه تعقل مى كنند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 295

165- بعضى از مردم جز خدا شريكانى (خدايانى) مى گيرند آنها را مانند دوستى كه به خدا لايق است، دوست مى دارند كاش آن ظالمان به وقت ديدن عذاب (دنيوى) مى دانستند كه تمام قدرتها متعلق به خداست و خدا داراى مجازات شديد است.

166- آن گاه كه پيشوايان از پيروان خود بيزارى كردند و عذاب را ديدند و روابطشان قطع شد (خواهند دانست كه قدرتها همه متعلق به خداست).

167- (آن وقت) پيروان گويند

اى كاش ما را بازگشتى (و امكانى) بود تا از آنها بيزارى مى كرديم چنان كه از ما بيزارى كردند بدينسان خدا اعمالشان را به صورت پشيمانيها، نشانشان مى دهد از آتش بيرون شدن ندارند.

كلمه ها

اله: معبود بقره/ 133.

رحمن: رحمن صيغه مبالغه است دلالت بر وسعت رحمت دارد رحيم صفت مشبهه است دلالت بر دوام و ثبات رحمت دارد فاتحه/ 3.

سماوات: آسمانها بقره/ 22 اصل آن از «سمو» به معنى رفعت و بلندى است.

اختلاف: اختلاف شب و روز پى در پى آمدن آنست اصل «خلف» به معنى پس و پشت سر است.

فلك: كشتى. در مفرد و جمع بكار مى رود، چنان كه در آيه فوق و در وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ نحل/ 14 جمع آمده.

بث: پراكندن و منتشر كردن. آن در آيه با آفريدن تطبيق مى شود.

دابة: جنبنده. دب و دبيب به معنى آرام رفتن و حركت خفيف است، موجودات زنده را به علت حركت، دابه گفته اند، آن در انسان و حيوان بكار مى رود وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ نور/ 45.

تصريف: گرداندن. از آن مى شود فهميد كه وزش بادها به طور دائره است نه افقى. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 296

رياح: بادها. مفرد آن ريح است.

سحاب: ابرها. اسم جنس جمعى است، واحد آن سحابه، جمعش سحب و سحائب است در مفرد و جمع بكار مى رود.

مسخر: رام شده. تسخير رام كردن با قهر است (قاموس قرآن).

انداد: شريكها. واحد آن ندّ است، آن با مثل تا حدى فرق دارد. (قاموس قرآن).

الاسباب: وسيله ها. مفرد آن سبب است. در اصل به معنى ريسمانى است كه با آن به درخت خرما بالا روند، سپس به هر وسيله سبب گفته شده.

كرة: رجوع،

برگشتن.

حسرات: حسر به معنى كشف و انكشاف است، حسرة اندوهى است بر آنچه از دست رفته، حسرات جمع آن مى باشد.

شرحها

در اين آيات روشن شده كه جهان هستى داراى نظم واحدى است و تحت يك فرمان و يك اراده مى چرخد و آن دليل توحيد و يكى بودن خدا است.

آنان كه به جاى خدا، خدايانى مى گيرند و به گمراهان روى مى آورند، روز قيامت و روز انقطاع وسيله هاى مادى، آشكارا خواهند ديد كه همه چيز دربست در اختيار خدا بوده و فرمانروايان باطل كه جاى خدا را گرفته بودند سودى به آنها ندارند و از آنها بيزارى مى كنند. در آن وقت پيروان بى خرد با تأسف خواهند گفت: اى كاش به زندگى اول برگشته و از آنها بيزارى مى كرديم چنان كه از ما بيزارى كردند ولى پشيمانى سودى نخواهد داشت.

163- وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ اين آيه به صورت ادعا و آيه بعدى دليل اين ادعا است. منظور از «واحد» تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 297

واحد عددى است نه وصفى، يعنى: خدا و معبود شما يكى است نه بيشتر، چنان كه در آيه لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا انبياء/ 22 نيز نظر به «عدد» است.

خلاصه ادعا اين است: خداى شما يكى است. جز او خدايى و معبودى نيست.

او داراى رحمت گسترده و ثابت است.

بعضيها واحد را به معنى «احد» و يكتا گرفته اند ولى اگر درست دقت كنيم آيه در صدد نفى تعدد است نه بيهمتايى خدا، آيه بعدى نيز در اثبات «يكى بودن» است در مقابل مشركان عقيده به خدايان متعدد داشتند، آرى بيهمتايى بالملازمه اثبات مى شود.

164- إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ

وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ.

خبر «ان» كلمه «لايات» است كه در آخر آيه واقع شده، اين آيه در اثبات توحيد و رحمن رحيم بودن خدا است كه در آيه سابق بطور ادعا ذكر شد.

و منظور عمده، توجه دادن به نظام واحد جهان و ارتباط اجزاء آن به يكديگر و نتيجه گيرى براى توحيد است، براى درك اين مطلب بايد نيروى تعقل و تفكر را به كار برد كه در ذيل آيه فرموده لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ.

در آفرينش آسمانها و زمين قطع نظر از نظامات عجيب آن دو، ارتباط كاملى حكم فرماست و آسمانها در حيات زمين و اداره شدن آن دخالت مستقيم دارند، مثلا اگر زمين فقط نور را از آسمان دريافت نمى كرد و در جاذبه عمومى منظومه شمسى نبود، حتما فلج و فاقد حيات بود، از طرف ديگر: وجود شب و روز و پى در پى بودن آن دو نتيجه مستقيم ارتباط آسمان با زمين است و گرنه هيچ يك وجود نداشت.

از آن طرف پى در پى بودن شب و روز و جابجا شدن نور و ظلمت در اطراف زمين، از ضروريات زندگى است، در نور دائم و ظلمت دائم حيات امكان ندارد و حتى حساب كرده اند كه زمين در هر ساعت هزار ميل بدور خود مى چرخد تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 298

و در 24 ساعت يك دور تمام شده، شب و روز تشكيل مى گردد، اگر به عوض هزار ميل، صد ميل مى چرخيد، طول شب و روز 240 ساعت مى شد، در حرارت 120 ساعته روز نباتات از بين مى رفت، بقيه هم در سرماى 120 ساعته شب معدوم مى گرديد.

وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما

يَنْفَعُ النَّاسَ ما قبل و ما بعد جمله، چيزهايى است كه دست بشر در آنها كار نكرده ولى كشتى ها كار آدمى است گرچه وسائل و قوانين فشار آب، خاصيت چوب، تأثير هوا و غيره همه از خداست. به نظرم دلالت كشتيها بر توحيد از آن جهت است كه بوسيله كشتى و دريانوردى نقاط زمين بهم وصل شده و همه يكپارچه مى شود، اگر شرائط دريانوردى فراهم نمى شد و بشر نمى توانست به درياها دست يابد و با انسانهاى ديگر مربوط باشد آن بر خلاف توحيد بود، و جاى اين سؤال باقى مى ماند كه: ميان اجزاء زمين هماهنگى نيست گويى فقط يك اراده در آن كار نكرده به دليل آنكه درياهاى بيكران از خشكيها جداست.

ولى خدا، با كشتى ها با وضع قوانين آب و خاصيت چوب و آهن و غيره درياها را از اول در اختيار بشر گذاشته و هماهنگى برقرار كرده است و اللَّه العالم.

وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ همه درياهاى روى زمين شور و تلخند، استفاده حيوانات خشكى و نباتات از آن غير ممكن است ولى با تبخير درياها و تشكيل ابرها و جريان هوا، آبهاى شيرين بصورت برف و باران به خشكيها منتقل مى شود. زمين بدان وسيله زنده شده، كاروان روئيدنيها به راه مى افتند، از آن طرف زنده شدن زمين و به وجود آمدن روئيدنيها بايد با خلقت موجودات زنده تكميل شود و اگر حيوانات اعم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 299

از انسان و غيره نبود دائره هماهنگى بسته نمى شد و روئيدنيها بى استفاده مى ماند.

ظاهرا مراد از: وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ

مِنْ ماءٍ از اولين نزول بارانها و زنده شدن زمين و روئيدن گياهان و بعدا خلقت حيوانات است تا وقتى كه اين نظم برقرار مى باشد.

بسيار عجيب است كه روئيدنيها و بث حيوانات هر دو يكى شمرده شده، زيرا علم ثابت كرده كه حيوانات در تهيه اكسيژن احتياج به روئيدنيها دارند، و روئيدنيها در تهيه كمبود «كربن» احتياج به حيوانات دارند، يكى بدون ديگرى قابل دوام نيست، اين هماهنگى از دلائل برجسته توحيد است.

وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ جريانهاى هوا از ضروريات زندگى است، در پاكيزگى محيط زمين، حركت ابرها، تلقيح گياهان، تشكيل نهرهاى دريايى، جابجا شدن آب اقيانوسها و غيره از جريان هوا ناگزير هستيم، اگر فقط فكر كنيم كه: در صورت نبودن جريان هوا، ابرها در سطح اقيانوسها مى ماند و باران به خشكيها نمى رسيد، ضرورت وجود باد را خواهيم دانست.

از طرف ديگر، وزش باد بطور دائره است، هواى سطح دريا از پائين وارد خشكى و هواى خشكى از بالا وارد دريا مى شود، كلمه «تصريف» كه به معنى گرداندن است ظاهرا اين عنايت را دارد. گذشتگان وزش باد را افقى دانسته اند.

وجود ابرها در زندگى ضرورى است ولى اگر در سطح زمين بودند، زندگى را دچار اشكالات مى كردند و اگر مرتب در بالا پيش مى رفتند ناپديد مى گشتند حرارت هواى سطح زمين آنها را به بالا مى برد، سردى طبقه بالا مانع از ارتفاع زياد آنها مى شود، لذا به صورت تراكم در بين آسمان و زمين مسخر مى شوند و دائره زندگى را پر مى كنند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 300

لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ يعنى: در خلقت آسمانها و زمين و ... علامتهايى است بر

توحيد خدا و بر إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، ولى اين نشانه ها براى كسانى است كه تفكر و تعقل مى كنند و مى خواهند دنيايى را كه در آن زندگى مى كنند بشناسند وضع يك قصيده به وحدت شاعر و ارتباط اجزاء يك كارخانه به وحدت تدبير دلالت دارند، همچنين نظم و ارتباط و هماهنگى جهان از وجود يك اراده و يك خدا حكايت دارد آرى: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ.

165- وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ.

اين آيه درباره كسانى است كه در آيات گذشته تعقل نمى كنند و براى خدا شريكانى مى گيرند و آنها را كه دخالتى در خلقت عالم و اداره آن ندارند همچون خدا دوست مى دارند. در آيات بعدى خواهيم ديد كه «انداد» شامل پيشوايان باطل نيز هست، آنان كه از رؤساء باطل پيروى مى كنند، مشرك هستند و خدايانى جز خدا گرفته اند.

در مجمع از حضرت باقر عليه السّلام نقل شده: آنها رؤساء ستمگر و پيروان آنهاست «1» آنها روز قيامت و در ميان عذاب خواهند گفت: رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا احزاب/ 67.

بعضى گفته اند: مراد از «حب» در آيه اطاعت است يعنى به آنها اطاعت مى كنند مثل اطاعت خدا، ولى حمل به ظاهر بهتر است و اطاعت از لوازم حب مى باشد، ضمنا آيه صريح است كه خدا را مى توان دوست داشت به خلاف آنان كه گفته اند: در دوست داشتن سنخيت لازم است.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ مؤمنان، خدا را مبدء كمالات دانسته و از روى فهم و درك دوست مى دارند ولى گمراهان معبودهاى باطل را از روى تقليد

__________________________________________________

(1)

قال ابو جعفر (ع): و اللَّه يا جابر، هم ائمة الظلمة و

اشياعهم. تفسير عياشى.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 301

و هوس دوست دارند دوستى مؤمنان قابل زوال نيست ولى دوستى گمراهان با كمى توجه قابل زوال است پس مؤمنان در دوستى خدا پايدارتر از دوستى كفار در رؤساء باطلند. بقول بعضى از فضلاء جمله وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... دفع دخل است كه مبادا گمان كنند: مشركان در محبت انداد از مؤمنان در محبت خدا پيشرفته تر هستند.

وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعَذابِ به نظر مى آيد كه «لو» به معنى تمنى و آرزو است و جواب نمى خواهد.

«يرى» به معنى دانستن و رؤيت علنى است. مراد از «العذاب» ظاهرا عذاب دنيوى و «يرون» به معنى ديدن و «ان القوة ...» مفعول «يرى» است. يعنى:

اى كاش اين ظالمان به وقت ديدن عذاب دنيوى، مى دانستند كه تمام قدرتها به دست خداست و خدا داراى مجازات شديد است، و معبودهاى انسانى و بتهاى آنها قدرت و نيرويى ندارند. اين حاكى است كه آنها به وقت آمدن عذاب، اين را خواهند دانست، نظير وَ لَوْ تَرى إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ سجده/ 12 وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ سبأ/ 31 يعنى اين هر دو را خواهى ديد، «لو» در هر دو آيه براى تمنى و آرزو است.

166- إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ.

گفته اند اين آيه بدل است از إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ در آيه قبلى ولى ظاهرا مراد از «العذاب» در آيه گذشته عذاب دنيوى است.

به نظرم اين آيه ظرف است به آنچه در آيه قبل بود و تقدير آن چنين است:

و

يعلمون ان القوة للَّه اذ تبرء الذين ... يعنى اين مرءوسين ظالم در دنيا به وقت آمدن عذاب و در آخرت به وقت بيزارى جستن رؤساء، خواهند دانست كه تمام قدرتها متعلق به خداست. و اگر بيان يا بدل باشد از «اذ» سابق، آن وقت تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 302

هر دو عذاب راجع به آخرت است.

آيه صريح است در اين كه معبودهاى دروغين اعم از انسان و غير انسان و فرمانروايان باطل نه تنها در آخرت يارى نخواهند كرد بلكه از پيروان خويش بيزارى خواهند جست، و هر دو گروه عذاب را خواهند ديد و وسائل و روابطى كه در دنيا ميان آنها بود همه بريده و ناپديد خواهد گرديد، و آن وقت كه مصداق يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً دخان/ 41 و لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ غافر/ 16 آشكار گرديد خواهند ديد كه معبودهاى باطل قدرتى نداشته اند به «نكته ها» رجوع شود.

167- وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا.

در آن موقع كه ديدند، رؤسا كمكى نكردند سهل است بلكه از پيروان خود بيزارى هم كردند با كمال حسرت خواهند گفت اى كاش به زندگى دنيا برگشته ما نيز از آنها بيزارى مى كرديم ولى ديگر وقت گذشته است.

كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ.

«حسرت» حال است از «اعمالهم» يعنى خداوند اعمال آنها را به آنها نشان مى دهد در حالى كه اين اعمال بر آنها حسرت و اندوه و ندامت هستند. لفظ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ صريح در خلود اهل آتش در آتش است در اين زمينه به قالَ

النَّارُ مَثْواكُمْ خالِدِينَ فِيها انعام/ 128 رجوع شود.

نكته ها
پيشوايان باطل:

از آيه إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ ... روشن گرديده كه: پيشوايان از جمله «انداد» و شريكان خدا هستند، در اين زمينه آيات زيادى داريم اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 303

دُونِ اللَّهِ

توبه/ 31 وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ بقره/ 257، إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ اعراف/ 30 پس آنان كه در مقابل دين و قانون خدا از طاغوت و پيشوايان باطل پيروى مى كنند مشرك هستند و اطاعتشان از آنها يك نوع عبادت و بندگى آنهاست.

بيزارى پيشوايان:

به مضمون بسيارى از آيات، پيشوايان باطل اعم از انسانها و بتها و شيطان روز قيامت از پيروان خويش بيزارى خواهند كرد، كسانى كه پيشوا و معبود آنها خداست با خدا ارتباط پيوسته داشته و خواهند داشت و از آن مبدء فيض و رحمت به طور دائم بهره مند خواهند بود، از آن طرف لعنتى بودن ارتباط پيشوايان باطل به طور كلى آشكار و روشن خواهد گرديد و پيروان آنها فرياد يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ خواهند كشيد.

اينك بعضى از آيات، إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا در جاى ديگر آمده كه پيشوايان به خدا خواهند گفت: أَغْوَيْناهُمْ كَما غَوَيْنا تَبَرَّأْنا إِلَيْكَ ما كانُوا إِيَّانا يَعْبُدُونَ قصص/ 63، شيطان روز قيامت به مردم خواهد گفت:

إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ ... ابراهيم/ 22. گفتگو و مجادله و نفرين ميان پيشوايان باطل، و پيروان آنها در روز قيامت، مطلب ديگرى است كه در محل خود خواهد آمد.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 304

[سوره البقرة (2): آيات 168 تا 171]

اشاره

يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالاً طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ (168) إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (169) وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ (170) وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلاَّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ (171)

168- اى مردم از آنچه در زمين است در صورت حلال و پاكيزه بودن، بخوريد و از اوهام شيطان پيروى نكنيد كه

او دشمن آشكار شماست.

169- او فقط شما را بكار بد و گناه بدتر فرمان مى دهد و امر مى كنند: آنچه را كه نمى دانيد بخدا نسبت دهيد.

170- وقتى كه به مشركان گويند: از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد گويند: بلكه از آئينى كه پدران خويش را بر آن يافته ايم پيروى مى كنيم آيا گرچه پدرانشان چيزى نفهميده و هدايت نيافته بودند؟!!

171- حكايت كافران (با تو) حكايت كسى است كه صدا مى زند. بحيوانى كه جز صدايى و آوايى نمى شنود، آنها كران و گنگان و كورانند لذا چيزى نمى فهمند.

كلمه ها

حلال: حل به معنى باز كردن است حلال چيزى است كه از ممنوعيت باز شده تصرف و خوردن آن جايز است بر خلاف حرام كه محدود و ممنوع است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 305

طيب: دلچسب و طبع پسند. كه حواس از آن لذت مى برد. اصل آن طيب (بر وزن قيف) به معنى دلچسبى و طبع پسندى است.

خطوات: خطوه (بر وزن خمره) فاصله ميان دو قدم در راه رفتن و (بر وزن بهره) يك قدم برداشتن، جمع آن در اول خطوات (بضم خاء و طاء) و در دوم (بر وزن ضربات) است. پيروى از خطوات شيطان، تبعيت از وسوسه هاى اوست.

شيطان: بقره/ 14 و 102.

سوء: (بضم سين) بد، و به فتح سين: بدى، به عبارت ديگر در اول اسم و در دوم مصدر است. سوء هر چيزى است كه بدى و ناراحتى آورد اعم از گناه يا غفلت. پس «سوء» از گناه اعم است.

فحشاء: فحش، فاحشه، فحشاء به معنى كار بسيار زشت هستند، فحشاء و فاحشه در قرآن به زنا، لواط، تزويج نامادرى و نظائر آنها گفته شده (قاموس قرآن).

الفينا: الفاء:

پيدا كردن. «الفاه: وجده».

يعقلون: عقل به معنى درك و فهم است.

ينعق: نعق: بانك زدن. فرياد كشيدن. «نعق الغراب: صاح».

دعاء: خواندن.

نداء: خواندن به صداى بلند.

صم: صم: كرها. بكم: لال ها. عمى: كورها بقره/ 18.

شرحها

در اين آيات دو نمونه از «انداد» كه به عوض خدا از آنها پيروى مى شود ذكر شده يكى شيطان و وسوسه هاى او، ديگرى تقليد كوركورانه از پدران تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 306

و رسوم و آداب خرافى كه هر دو مورد تذكر و نكوهش قرار گرفته، و آنها كه پيرو تقاليد و رسومات هستند و بدون تفكر از آن جانبدارى مى كنند به حيوانات تشبيه شده اند كه صدا را مى شنوند ولى معناى آن را نمى دانند.

168- يا أَيُّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالًا طَيِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ.

چون آيه متوجه به عموم مردم است و عموم مردم از پيش خود حلال و حرام ساخته و مى سازند، لذا «يا أَيُّهَا النَّاسُ» آمده، تنها مشركان و مسلمانان در نظر نيست.

علت نزول آيه قهرا آنست كه بعضى از مشركان و غيره چيزهايى را بى جهت بر خود حرام كرده بودند چنان كه در سوره مائده/ 103، و سوره انعام/ 138، 142، 143 نقل شده است حَلالًا طَيِّباً هر دو حال است از «مِمَّا فِي الْأَرْضِ» يعنى: خوردن عموم مأكولات براى عموم جايز و مباح است به دو شرط: يكى اين كه حلال باشد يعنى حق كسى در آن نبوده و نهى از آن نشده باشد ديگرى آن كه طيب و موافق طبع باشد و طبع معتدل انسان از آن متنفر نباشد مثل چيزهاى گنديده. در جاى ديگر در وصف رسول خدا صلّى اللَّه

عليه و آله آمده: وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ اعراف/ 157. ظاهر آنست كه آيه در صدد اكل مباح است نه هر تصرف جايز چنان كه بعضى گفته اند.

وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ نشان مى دهد كه حرامهاى ساختگى پيروى از اوهام و وسوسه هاى شيطان است.

169- إِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.

اين آيه علت نهى از پيروى شيطان است كه شيطان هميشه به چيزهاى تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 307

مضر و بدبخت كننده وادار مى كند و دستور مى دهد كه به خدا دروغ به بنديد و از فيض رحمت او به دور مانيد، اصل فساد، عقائد باطل، تحريف شرايع همه از وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ريشه گرفته و مى گيرد.

آرى شيطان و شيطان صفتان جز به فحشاء و منكر و بدعتها امر نمى كنند، به قرينه وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ نور/ 21 كه منكر به جاى «سوء» آمده، مراد از السوء هر كارى است كه بدى و ناراحتى مى آورد اعم از گناه، غفلت، تضييع وقت، زحمت فزون از طاقت و غيره و مراد از فحشاء گناهان بزرگ و رسوا كننده است.

پس «سوء منكر» عبارتند از مطلق كارهاى بد و ناپسند خواه گناه باشد يا غير آن چنانچه در آيه فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ آل عمران/ 174، به حادثه ناگوار «سوء» گفته شده يعنى حادثه ناگوارى به آنها نرسيد.

معنى آيه چنين مى شود شيطان شما را به هر كار بد نتيجه و اندوهبار (اعم از گناه و غيره) و به هر گناه بزرگ و رسوا كننده امر

مى كند. بالاتر از آن به بدعتها و جعل عقائد ناحق، و دروغ بستن به خدا وادار مى نمايد.

170- وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا.

اين قسمت دوم از «انداد» گيرى است كه در برابر دستور خدا از رسوم و سنن خرافى پيروى مى كنند و بجاى تفكر در كلام خدا، مى گويند از آنچه پدران خود را در آن ديده ايم پيروى خواهيم كرد جمله أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ مى گويد اين در صورتى است كه آنها تحقيق كرده و بدانند كه پدرانشان در راه حق و در طريق صحيح بوده اند و اگر پدرانشان اهل هدايت نبوده و چيزى درك نكرده و بيراهه رفته اند، چگونه مى توانند از آنها تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 308

پيروى كنند و پيش خدا معذور باشند و در راه سازندگى قدم بردارند؟!!.

راجع به تقليد در «نكته ها» سخن خواهيم گفت.

171- وَ مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِما لا يَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً.

در اينجا لازم است كلمه «معك» يا نظير آن را در نظر بگيريم و چنين باشد: مثلهم معك كمثل الذى ... مراد از الَّذِينَ كَفَرُوا آنانند كه دانسته و از روى عناد كافرند نه از روى جهل. در اين مثل چوپان و گوسفند مطرح نيست كه بگوئيم: گوسفند نفهميده از چوپان پيروى مى كند بلكه منظور آنست كه حيوانى صداى انسان را مى شنود ولى معنى آن را درك نمى كند چنان كه ما صداى گاو را مى شنويم و معنى آن را درك نمى كنيم.

كافران چون بناى نشنيدن و نفهميدن دارند در نتيجه كلمات پيامبر در نظرشان به صورت نامفهومى در آمده چنان

كه در جاى ديگر فرموده: وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً انعام/ 25 و نيز فرموده: ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ هود/ 20، آرى اعراض از حق انسان را اين چنين عوض مى كند.

يعنى: حكايت تو در هدايت كفار حكايت كسى است كه به حيوانى بانك زند چنان كه حيوان فقط صدا را مى شنود و معنى آن را درك نمى كند، كفار هم چنين هستند.

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ آنها در مقابل كلمات حق، كر هستند و لال هستند و كورند لذا چيزى نمى فهمند و هدايت نمى شوند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 309

نكته ها
اصل اباحه:

به موجب آيه كُلُوا مِمَّا فِي الْأَرْضِ حَلالًا طَيِّباً اصل در اشياء اباحه است، آنچه تحريم نشده و طبع پسند است مى شود تصرف كرد و خورد و آشاميد هر چه باشد و هر كجا باشد، بر خلاف اخباريها كه عقيده دارند: هر چه درباره آن از دين رخصت و دستور نرسيده، بايد در آن احتياط كرد و نخورد و تصرف ننمود وهابى هاى حجاز كه پيروان محمّد بن عبد الوهّاب نجدى هستند نيز چنين عقيده دارند، و جريان اصل اباحه بسيار مفصل است و بايد در كتابهاى اصول فقه مطالعه كرد.

دروغ بستن بر خدا:

به مضمون: وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ يكى از خطوات و وسوسه هاى شيطان آنست كه: وادار مى كند تا بر خدا و رسول دروغ ببنديم در مكتب تشيع اينكار به قدرى زشت و خطرناك است كه حتى اگر كسى دانسته به خدا و رسول و امام دروغ بر بندد روزه اش باطل مى شود بايد قضاى آن را بگيرد و دو ماه نيز روزه كفاره بگيرد و توبه كند تا آمرزيده شود و اين از افتخارهاى مكتب تشيع است كه دروغ بستن بر خدا و رسول را چنان سخت گرفته است.

عقائد باطل، بدعتهاى خانمان برانداز، مكتبهاى باطل، همه نتيجه دروغهايى است كه بر خدا و رسول بسته اند، تصور كنيد در دروغهايى كه علماء يهود و نصارى جعل كرده و مردم را از پيروى اسلام بازداشتند، دروغهايى كه به وسيله معاويه، ابو هريره، سلاطين اموى و عباسى به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نسبت داده شد تا حق را در صورت باطل و باطل را در صورت حق ظاهر نمودند، در تاريخ مشهور است

كه معاويه پول كلانى به «سمرة بن جندب» داد كه روايت كرد: تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 310

آيه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ ... بقره/ 207 درباره عبد الرحمن بن ملجم لعين و آيه ... أَلَدُّ الْخِصامِ ... بقره/ 204 درباره على بن ابى طالب عليه السّلام است. براى روسياهيهاى ابو هريره و امثال او لازم است به كتابهاى مخصوص رجوع نمود. صوفيه و امثال آنها نيز در دروغ بستن به خدا و رسول مشهور مى باشند. قرآن مجيد بارها اين گونه اشخاص را تهديد كرده است وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ آل عمران/ 78 إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لا يُفْلِحُونَ يونس/ 69.

قرآن و تقليد:

آيه وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا ... حكايت دارد كه اسلام دين تعقل و تفكر است، كلمات لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ و غيره بارها در قرآن مجيد تكرار شده است، جمله أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ مفيد آنست كه اگر طريقه پدران آنها بر مبناى منطق و تعقل بوده، اينها حق دارند كه از آنها تقليد بكنند و گرنه، نه.

قرآن مجيد در آيات متعددى تابعان را كه بدون تفكر از متبوعان پيروى كرده اند اهل عذاب دانسته و عذر آنها را قبول نمى دارد و مى گويد: فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ... زمر/ 18 يعنى سخن را مى شنوند و درباره آن فكر مى كنند و بهترين آن را اختيار مى كنند خلاصه: هر راهى و هر كارى و هر دينى كه انسان اختيار مى كند بايد اول آن را بفهمد و

در اطراف آن تحقيق بكند سپس آن را قبول كرده و در راه آن قدم بر دارد و در اين راه اگر اشتباه هم بكند پيش خدا معذور خواهد بود.

در تقليد از فقهاء كه مقلد راهى به مسائل دينى ندارد، دستور داده شده كه:

تا چند نفر متخصص و خبره، ايمان و عدالت و علم فقيه را تصديق نكرده اند نمى شود از او تقليد نمود، در رجوع به دكتر و مصرف كردن دواى او، عقل حكم تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 311

مى كند بايد قبلا مهارت او را دانست بعد مراجعه نمود.

در ذيل آيه وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ ... بقره/ 78 در تفسير برهان از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه مردى عرض كرد عوام يهود در تقليد از علماى خود چاره اى نداشتند چنان كه عوام ما نيز ناچارند بى آنكه از حقيقت با خبر باشند از علما تقليد كنند؟ امام عليه السّلام در ضمن جواب فرموده:

اگر عوام ما از فقهاء، فسق، عصبيت بر سر هم زدن براى مال خدا ... به بينند و باز از آنها تقليد كنند مانند عوام يهود هستند، بعد فرموده: از فقهاء آنكه پرهيزكار، حافظ دين، مخالف هواى نفس و مطيع خدا باشد، بر عوام است كه از او تقليد كنند.

ناگفته نماند: عقيده يك دفعه آنست كه مبناى فكرى و استدلالى دارد، و طرف با تفكر و استدلال به آن عقيده رسيده است، اين عقيده را در صورت باطل بودن بايد با استدلال از بين برد، و يك دفعه آنست كه مبناى عاطفى دارد و طرف از استدلال عاجز است، عقيده بت پرستان جنبه عاطفى داشت و در جواب پيامبران

مى گفتند: پدران خود را چنين يافته ايم، از طريق آنها كنار نخواهيم شد وَجَدْنا آباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ اين منطق از نظر قرآن قبول نيست بايد كوبيده شود، لذا بت پرستى در اسلام مجاز نيست كه بماند، گرچه اسلام را نيز به او تحميل نمى كنند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 312

[سوره البقرة (2): آيات 172 تا 176]

اشاره

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (172) إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (173) إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلاَّ النَّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (174) أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ (175) ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ (176)

172- اى اهل ايمان از چيزهاى پاكيزه كه به شما روزى داده ايم، بخوريد، و خدا را شكر كنيد اگر خدا را به پرستيد.

173- خداوند فقط خوردن ميته و خون و گوشت خوك و آنچه به وقت ذبح نام غير خدا بر آن برده شود، بر شما حرام كرده (ولى) كسى كه مجبور شود بى آنكه طالب لذت باشد و بى آنكه در خوردن افراط كند گناهى بر او نيست، كه خدا غفور و مهربان است.

174- آنان كه آنچه را خدا از كتاب نازل كرده كتمان مى كنند و آن را به بهاى كمى مى فروشند، تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 313

در شكمهاى خود

فقط آتش مى خورند، خدا روز قيامت با آنها سخن نمى گويد و از گناهان پاكشان نمى كند و براى آنها عذابى دردناك است.

175- آنها همانها هستند كه ضلالت را به هدايت و عذاب را به مغفرت خدا خريدند، چه چيز آنها را بر آتش شكيبا كرده است؟!!

176- اين وعده عذاب بدان جهت است كه خدا كتاب را به حق (و براى وحدت) نازل كرده (ولى) آنها كه در زمينه كتاب اختلاف كردند در تفرقه شديدى هستند.

كلمه ها

ميته: ميت و ميّت هر دو به معنى مرده است. ميته مؤنث ميت حيوانى است كه بدون ذبح شرعى مرده، خواه خود بخود مرده و يا به ذبح غير شرعى.

خنزير: خوك. جمع آن در قرآن خنازير است.

اهل: اهلال به معنى بلند كردن صداست. ماه را از آن هلال گويند كه به وقت ديدن آن صدا بلند كرده به يكديگر نشان مى دهند.

اضطر: اضطرار: احتياج و اجبار. آن در واقع حمل غير بر ضرر است، تحميل كننده شايد شخص ديگر و يا حالتى در خود شخص باشد مانند گرسنگى و غيره.

باغ: اسم فاعل از بغى به معنى طلب، باغى: طالب و مايل.

عاد: اسم فاعل است از عدو به معنى تجاوز.

اثم: گناه ضرر بقره/ 219.

غفور: غفر به معنى پوشاندن و مستور كردن است غفران گناه پوشاندن و ناپديد كردن آنست غفار و غفور صيغه مبالغه هستند يعنى بسيار آمرزنده. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 314

يكلمهم: تكليم سخن گفتن.

شقاق: اختلاف، جدايى بقره/ 137.

شرحها

در آيات قبلى عموم مردم از تقليد كوركورانه و از پيروى اوهام شيطانى مخصوصا در مورد چيزهاى خوردنى، نهى شدند. در اين آيات به مؤمنان دستور داده شده از نعمتهاى پاكيزه بخورند و خدا را شكر كنند نيز بعضى از محرمات كه نمى شود خورد بيان گرديده و به آنان كه به خاطر مال دنيا اين گونه حقائق را كتمان مى كنند وعده عذاب داده شده است.

172- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ.

اين آيه قطع نظر از مطالب خود، مقدمه بيان محرمات در آيه بعد است شكر نعمت كه دستور داده شده وسيله ارتباط ما بين روزى دهنده

و روزى خورنده است، به وسيله شكر دائره نعمت پر شده و حقيقت جاى خود را مى گيرد.

مقتضاى فطرت آنست كه از نعمت استفاده كرده و صاحب نعمت را بشناسيم و آن اهليت زيادت به ما خواهد داد لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ در آيه ديگر آمده فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً وَ اشْكُرُوا ... نحل/ 114.

آمدن شرط در: إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ ... ظاهرا براى آنست: حالا كه خود را بنده خدا مى دانيد. حق نداريد از پدران و خطوات شيطان پيروى كنيد.

تكيه بر روى «طيّب» از آن جهت است كه ملاك حلال و حرام روشن گردد، آنچه پاكيزه و طبع پسند است بايد حلال و مجاز باشد و آنچه خبيث، تنفرآور و كثيف است بايد تحريم گردد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 315

173- إِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ.

اين چهار چيز در آيات ديگر نيز ذكر شده اند «1» حصر در آيه اضافى و نسبت به چيزهايى است كه مشركان (و شايد اهل كتاب نيز) حلال مى دانستند و گرنه حيوانات ديگرى نيز حرامند. از قبيل درندگان و غيره.

حرام بودن ميته و خون و خوك براى عوارض ناگوارى است كه در بدن توليد مى شود ولى حرمت آنچه به وقت ذبح نام غير خدا برده شده براى تقويت توحيد و كوبيدن «انداد» و معبودهاى دروغين است، حتى آنچه به وقت ذبح نام خدا بر آن ذكر نشده حرام است خواه نام غير خدا ياد شده يا نه وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ انعام/ 121.

در كتاب كافى ضمن روايتى علل حرمت مردار از حضرت صادق

عليه السّلام نقل شده كه خوردن آن بدن را ضعيف و رنجور مى كند، نيروى بدن را مى كاهد و سبب قطع نسل و سكته مى شود و درباره خوردن خون فرموده: ... دهان را بدبو، بوى بدن را بد مى كند، سبب بد خلقى، بيمارى هارى، قساوت قلب، كمى عاطفه مى شود تا جايى كه ممكن است فرزند و پدر و مادرش را بكشد ... «2»

امروز بشر با تجربه و پيشرفت علم اين حقائق را به نحو احسن دريافته است.

__________________________________________________

(1)- اين چهار چيز در سوره انعام/ 145 و سوره نحل/ 115 و نيز در سوره مائده/ 3 به اضافه چند چيز ديگر آمده است. ظاهرا اين تكرار براى اهميت مطلب بوده است.

(2)- كافى كتاب اطعمه حديث اول، ولى بايد دانست كه اين مضرات در خوردن خون است ولى تزريق خون تازه و زنده، به بدن كه ربطى به دستگاه گوارش ندارد جايز و خريد و فروش آن نيز مجاز است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 316

اما خوك حيوانى است بسيار كثيف، بى غيرت و لاابالى. نوعا از كثافات و گاهى از فضولات خود تغذيه مى كند، انگل «تريشين» كه به صورت نوارهاى سفيد باريك در ماهيچه هاى آن موجود است و همچنين «كرم كدو» كه در گوشت اين حيوان پليد هست، سبب هر نوع بيمارى در بدن مى گردد.

به فرض اگر با وسائل علمى امروز بتوان اين انگل ها را از بين برد صفات اين حيوان مانند بى غيرتى و بى عفتى و بى اعتنايى به مسائل كه به وسيله گوشت آن به انسان منتقل مى شود چاره پذير نيست. لفظ «لحم» دلالت بر آن دارد كه گوشت خوك چنانچه خود نميرد و سرش بريده شود حرام است.

فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ

باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ اين قسمت از حكم اولى استثناء شده يعنى آنكه براى حفظ جان خويش ناچار باشد از اين حرامها بخورد به دو شرط مانعى نيست، يكى آنكه «غير باغ» يعنى مايل و خواهان لذت نباشد و حرمت اوليه را در نظر بگيرد، دوم «غير عاد» يعنى از مقدار ضرورت تجاوز نكند، از لفظ «غفور» مى شود استفاده كرد كه خدا در صورت اضطرار اثرات ناگوار آنها را از بين برده و مستور خواهد كرد، چون در اينجا گناهى نيست تا بخشوده شود لفظ «رحيم» حكايت دارد كه اين اجازه در اثر مهربان بودن خدا است.

ناگفته نماند: از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه: در تفسير «غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ» فرمودند: باغى آنست كه بر امام خروج كند، عادى كسى است كه راهزنى مى كند مردار بر او حلال نيست «1» در روايت ديگرى از آن حضرت منقول است: باغى آنست كه از (روى هوس) بشكار مى رود، عادى راهزن است، اينها نبايد نماز را شكسته بخوانند و اگر اضطرار پيش آمد مجاز نيست از ميته بخورند،

__________________________________________________

(1)- كافى ج 6/ 265 كتاب اطعمه.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 317

آنچه در حال اضطرار به ديگران حلال مى شود بر اينها حلال نيست «1».

اين روايات كه در وسائل الشيعه، تفسير برهان و غيره نقل شده منافى معناى اولى نيست بلكه لفظ «باغ- عاد» به همه آنها شامل است، چنين كسان اگر در حال اضطرار از محرمات بخورند بر آنها گناه نوشته خواهد شد كه در معصيت پروردگار هستند.

174- إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا

أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ إِلَّا النَّارَ.

اين آيه روشن مى كند كه محرمات فوق در تورات و انجيل نيز بوده، ولى دانشمندان اهل كتاب آن را به خاطر نفع مادى و پول دوستى اظهار نمى كردند و در مقابل اسلام جبهه گيرى مى نمودند.

در سوره نحل/ 118 بعد از ذكر چهار چيز حرام فرموده: وَ عَلَى الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا ما قَصَصْنا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ معلوم است كه شريعت تورات نيز اينها را حرام كرده بود و در جاى ديگر در وصف اهل كتاب آمده: وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ توبه/ 69 به هر حال:

آيه شريفه آنها را تهديد به عذاب مى كند، ولى تهديد شامل هر كسى است كه حق را كتمان نمايد اهل كتاب باشد يا مسلمان.

وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ سخن نگفتن خدا با اينگونه اشخاص در آيه وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ...

آل عمران/ 77 نيز آمده، بهتر است اين كلمه را حمل بر ظاهر كرده و بگوئيم:

خدا در روز قيامت با مؤمنان از روى مرحمت سخن خواهد گفت البته صدا خواهد آفريد و مؤمنان خواهند شنيد چنان كه فرموده: لَهُمْ فِيها فاكِهَةٌ وَ لَهُمْ ما يَدَّعُونَ سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ يس/ 57 و 58 يعنى براى آنها سلام قولى

__________________________________________________

(1)- تفسير عياشى.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 318

است از طرف خداى رحيم. ولى اين سخن گفتن نسبت به كفار نخواهد بود، آنچه در آيات آمده كه خدا اهل عذاب را عتاب و ملامت خواهد كرد حق است چنان كه در سوره مؤمنون/ 108

و اعراف/ 38 و غيره آمده ولى مراد از «لا يكلمهم» در آيه. تكلم از روى مهر و رحمت است- لفظ «و لا يزكيهم» نشان مى دهد كه خدا با از بين بردن گناهان آنها را پاك و منزه نخواهد كرد.

175- أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النَّارِ.

«اشترى» را مى شود خريدن يا عوض كردن معنى نمود، در هر حال هدايت و مغفرت را از دست داده و در عوض ضلالت و عذاب را به دست آورده اند. «ما» در فَما أَصْبَرَهُمْ ... ظاهرا براى تعجب است يعنى اينها در برابر وعده عذاب چقدر بى اعتنا و خونسرد هستند.

176- ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ نَزَّلَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ لَفِي شِقاقٍ بَعِيدٍ.

يعنى اين وعده ها و تهديدها براى آنست كه خدا كتاب را به حق نازل كرده و بايد آنچه در كتاب است كتمان نشود، تا روشن گردد كه تورات و انجيل اين احكام را تأييد كرده اند ولى آنها كه درباره كتاب اختلاف مى كنند و آن را منشأ اختلاف و تشتت مى گردانند از حقيقت و از وحدتى كه نظر كتاب است بسيار بدورند و بايد در عذاب بمانند كه غرض خدا را نقض كرده اند.

آيه شريفه مفيد آنست كه خداوند كتابها را براى ايجاد وحدت فرستاده تا مانند رشته محكمى جامعه را به مهم متصل كنند، اما آنان كه دانسته اين كتابها را در مسير اغراض خويش قرار داده و از مسير اصلى منحرف مى كنند در عذاب خدا خواهند بود مسلمان باشند يا غير مسلمان. در جاى ديگر آمده: وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بقره/ 213.

تفسير أحسن

الحديث، ج 1، ص: 319

[سوره البقرة (2): آيه 177]

اشاره

لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ (177)

177- نيكى آن نيست كه صورت خود را به سوى مشرق و مغرب كنيد، بلكه نيك آن كس است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران ايمان آورده است، و مال خويش را با آنكه دوست مى دارد به خويشاوندان و يتيمان و فقراء و درمانده دور از وطن و سائلان و در آزادى بردگان مى دهد، و نماز مى خواند و زكاة مى دهد، و بعهد خود وقتى كه مى بندد وفادار مى ماند و در برابر محروميت و مرض و به وقت جنگ استقامت دارند، اينها كسانى هستند كه راست گفته اند و فقط اينها پرهيزكاران كاملند.

كلمه ها

بر: (بكسر باء) نيكى و خوبى، به فتح اول به معنى نيكوكار و نيز به معنى خشكى مقابل دريا است (قاموس قرآن).

ملائكة: فرشتگان. مفرد آن ملك، به عقيده اكثر علماء آن از ماده «الوك» به معنى رسالت است.

قربى: قربى و قرابت به معنى خويشاوندى و نزديكى نسبى است بقره/ 83.

ابن السبيل: پسر راه، يعنى درمانده دور از وطن.

الرقاب: جمع رقبه، آن در اصل به معنى گردن است، استعمال آن در بنده تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 320

و انسان از باب ذكر جزء و اراده كل است.

بأساء: بأس

بؤس بأساء هر سه به معنى سختى و ناپسند است، بأساء را سختى شديد نيز گفته اند. به معنى عذاب، خوف و جنگ نيز آيند كه همه مصداق سختى مى باشند.

ضراء: ضرر شديد. بأساء و ضراء اگر يك جا ذكر شوند مراد از اولى سختيهاى خارج از وجود است مثل ضرر مالى و از دومى گرفتارى وجود مثل بيمارى. اين هر دو كلمه اسم مؤنث و مفرد هستند.

(قاموس قرآن).

شرحها

اين آيه در صدد معرفى اعمال نيك و مردان نيكوكار است و مى گويد:

نيكوكار كسى است كه از درون به توحيد و واقعيات معتقد، و از بيرون مصدر اعمال نيك و خدا پسند باشد و در پيش آمدها استقامت ورزد و خود را نبازد.

در الميزان از حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده: هر كه به اين آيه عمل كند ايمانش كامل است. در شأن نزول آيه گفته اند: درباره تحويل قبله بحث و جدال و گفتگو زياد شد و يهود دست بردار نبود تا آيه شريفه نازل گرديد. ولى نمى شود گفت:

در اين مورد فقط اين آيه نازل شده است بلكه آيات قبل و بعد نيز نازل شده اند، ضمنا در اين آيه مطلب فوق بررسى گرديده است.

177- لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ ....

«بر» اول به معنى نيكوكارى است و همچنين «بر» دوم، ولى حمل «من آمن» بر آن از جهت مبالغه است. گويند: فلانى عدالت و شرافت يا ذلت است تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 321

يعنى به قدرى عادل و شريف يا ذليل است گويى خودش در آن محو شده و يكپارچه عدالت و شرافت يا ذلت شده است،

در اينجا هم: آنكه داراى چنين صفات است گويى يكپارچه بر و نيكوكارى است.

يعنى: نكويى آن نيست كه به سوى مشرق و مغرب رو كنيد (اين در صورتى است كه بدون دستور خدا باشد) بلكه نكويى و نكوكار آنست كه به خدا، قيامت، ملائكه، كتابهاى آسمانى و پيامبران ايمان داشته باشد، اين قسمت راجع به عقيده و مطالب درونى است.

وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ اين قسمت راجع به انفاق مال و شامل انفاقهاى واجب و مستحبّ هر دو است و اين نتيجه ايمان و اعتقاد سابق مى باشد، قيد «على حبه» مفيد آنست كه مال خرج شده، زياد و قابل اعتناء باشد و درد آنها را دوا كند نه مقدارى كه مورد اعتناء و مورد علاقه انفاق كننده نيست مثل انفاقهاى ناچيز، اين قيد در سوره آل عمران/ 92 الدهر/ 8 نيز آمده است. «ابن السبيل» كسى است كه فقط با اين لفظ شناخته مى شود يعنى درمانده دور از وطن كه لازم است از انفاق واجب و مستحبّ به وطنش فرستاده شود.

مراد از «رقاب» برده هايى است كه لازم است خريده و آزاد شوند.

وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ اين هر دو عمل عبادى، اولى ارتباط با خدا دومى رابطه با خلق است. به نظرم زكاة از جهت اهميت ذكر شده و گرنه «آتى المال» شامل آن نيز هست.

وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ اين قسمت نيز مقدارى از اخلاق آنها است كه به پيمان خود وفادار و در گرفتاريهاى مالى و بدنى صبور و

به وقت جنگ با استقامت هستند. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 322

«الموفون» خبر مبتداى محذوف است يعنى: «و هم الموفون»، «صابرين» منصوب است به تقدير «اعنى» و اين تقدير براى مدح و ثناگويى است.

أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ يعنى اينان در ادعاى ايمان صادقند، زيرا قول و فعل و عقيده شان يكى است لفظ «هم» براى حصر است يعنى: فقط آنها اهل تقوى هستند و شايد براى كمال باشد يعنى فقط متقى كاملند.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 323

[سوره البقرة (2): آيات 178 تا 182]

اشاره

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ (178) وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (179) كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (180) فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181) فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)

178- اى اهل ايمان بر شما درباره كشته شدگان قصاص مقرر شده آزاد در برابر آزاد، عبد در برابر عبد، زن در برابر زن هر كس چيزى از برادرش به او گذشت شود و قصاص به خونبها تبديل گردد بر خونخواه است كه بطور شايسته خونبها را تعقيب كند و بر قاتل است كه آن را به خوبى به پردازد اين تخفيف و مرحمتى است از جانب خدا و هر كه بعد از

عفو، تجاوز كند و قاتل را بكشد عذابى دردناك دارد.

179- اى خردمندان براى شما در قصاص زندگى هست تا از آدمكشى به پرهيزيد.

180- بر شما مقرر شده وقتى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى از خود بجا گذارد، وصيت براى پدر و مادر و خويشان به طور شايسته. اين حقى است بر پرهيزكاران.

181- هر كه پس از شنيدن (و دانستن) وصيت را تغيير دهد گناه آن فقط بر كسانى است كه آن را تغيير مى دهد، خدا شنوا و دانا است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 324

182- كسى كه از انحراف موصى (ميل ببعض ورثه) و يا از گناه او (وصيت به خلاف شرع) بترسد و ميان آنها را اصلاح دهد گناهى بر او نيست خدا بخشنده و مهربان است.

كلمه ها

قصاص: مقابله به مثل در جنايت عمدى. قص و قصص در اصل به معنى تعقيب و پى جويى است. سرگذشت را از آن قصه گويند كه گوينده آن را تعقيب و دنبال مى كند مقابله به مثل را از آن قصاص گويند كه در تعقيب جنايت است.

قتلى: كشته شدگان. مفرد آن قتيل است.

حر: آزاد آنكه برده كسى نيست.

عبد: بنده و برده.

المعروف: شناخته شده آن هر فعلى است كه خوبى آن به وسيله عقل يا شرع شناخته شود (قاموس قرآن) الباب: جمع لب. آن به معنى مغز و عقل است. اولوا الالباب يعنى صاحبان خرد و انديشه.

خيرا: مال، اصل خير به معنى اختيار شده است، مال و صفت و كار خوب را از آن خير گويند كه مورد اختيار و رغبت است (قاموس قرآن).

متقين: بقره/ 2.

وصية: وصى به معنى متصل شدن و متصل كردن است،

ايصاء و توصيه به معنى سفارش و دستور است، وصيت يعنى چيز توصيه شده و سفارش شده، علت اين تسميه آنست كه موصى كارش را بكار وصى متصل مى كند و يا كار بعد از مرگ را به قبل از مرگ اتصال مى دهد. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 325

جنفا: ميل به باطل يا مطلق ميل و انحراف.

شرحها

در اين آيات دو مطلب نقل و بررسى شده است يكى قصاص در جنايت عمدى كه بايد جانى را مجازات كرد و در عين حال مى شود از حس عاطفه استفاده كرده و عفو نمود و روشن شده كه اجراى قصاص سبب محفوظ ماندن خونهاست دوم:

وصيت كه دستورى راجع به كارهاى بعد از مرگ است.

178- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ ءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ.

پيش از نزول قرآن عرب عقيده به قصاص داشت و آن را به كار مى بست ولى قصاص بسته به قدرت اولياء مقتول و نيروى قبيله بود حتى گاهى به عوض يك نفر ده نفر را مى كشتند قرآن مجيد با اين آيه اولا قضيه را تعديل كرد كه در مقابل يك نفر فقط يك نفر را مى توان كشت نه بيشتر، ثانيا حس انتقام و حس عاطفه را ملاك قرار داد يعنى حكم اولى قتل، قصاص است ولى اگر كسى از عواطف انسانى استفاده كرده و قاتل را عفو كند، مجاز است.

اين حكم مطابق فطرت انسان است زيرا اگر تنها قصاص بود يك حكم خشن و غير قابل انعطاف مى شد و اگر فقط خونبها و عفو بود مورد سوء

استفاده واقع مى گرديد ظهور جمله الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثى بِالْأُنْثى آنست كه آزاد را در مقابل برده و مرد را در مقابل زن نمى كشند.

ناگفته نماند آزاد در مقابل برده كشته نمى شود، تفصيل و علت آن را در فقه بايد جستجو كرد، اما اگر مرد آزاد زن آزادى را بكشد، كشتن مرد در مقابل تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 326

زن مشروط به آنست كه، اولياء زن نصف ديه مرد را به وراث او بدهند، امام صادق عليه السّلام در ضمن روايتى فرموده: مرد در مقابل زن كشته نمى شود مگر آنكه به وارثان مرد نصف ديه او داده شود «1» بايد بدانيم كه خونبهاى زن نصف خونبهاى مرد است، رجوع شود به «نكته ها».

علت اين حكم ظاهرا آنست كه: مرد در زندگى بيش از زن توان كار دارد و بيش از زن احتياج جامعه را بر طرف مى كند نظير يك ماشين چهار تنى و ده تنى بنا بر اين اگر مرد را در مقابل زن بكشيم نظير آنست كه ماشين ده تنى را در مقابل ماشين چهار تنى بدهيم، اين حكم تحقير زن نيست بلكه يك واقعيت است احكام اسلام تابع حقائق و نظامات عالى جهان است نه احساسات بى جا.

لفظ «من اخيه» براى تحريك عاطفه رحمت است يعنى با وقوع قتل هنوز قاتل برادر دينى اولياء مقتول و قابل ترحم است، جمله فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ راجع به قاتل و ولى مقتول است يعنى بعد از عفو، قصاص بخونبها مبدل مى شود در اين صورت بر ولى مقتول است كه براى گرفتن خونبها، قاتل را تعقيب كند ولى به طور متعارف، و قدرت او

را در پرداخت ديه در نظر گيرد، و بر قاتل است كه به خوبى و بدون طفره رفتن خونبها را پرداخت نمايد، تقدير آن چنين است: «فعلى الولى اتباع القاتل بالمعروف و على القاتل اداء الدية الى الولى باحسان» «2».

ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ.

تبديل قصاص بخونبها در صورت عفو، تخفيف و رحمتى است از جانب خدا

__________________________________________________

(1)-

عن الصادق عليه السّلام: لا يقتل حر بعبد و لكن يضرب ضربا شديدا و يغرم دية العبد و لا يقتل الرجل بالمرئة الا اذا ادى الى اهله نصف ديته ... «جوامع الجامع»

صافى از تهذيب.

(2)- در تفسير عياشى دو روايت در اين زمينه نقل شده است.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 327

كه قضيه را از حاد بودن خارج مى كند ولى اگر كسى بعد از عفو، قاتل را بكشد براى او در آخرت عذابى دردناك است و در عوض او را قصاص مى كنند.

179- وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

اين آيه دليل تشريع قصاص است و درك اصالت آن به عاقلان واگذار شده كه ضرورت قصاص را در حيات جامعه فقط عاقلان مى توانند احساس كنند، لفظ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ از دو جهت قابل توجه است يكى از جهت معنى كه مى گويد: حيات افراد جامعه در وجود قصاص است آن وقت حيات افراد تضمين مى شود كه قاتلان و آدمكشان بدانند در صورت قتل نفس، به حكم قصاص، خودشان نيز كشته خواهند شد، دوم از جهت لفظ عربها در اصالت قصاص مى گفتند: «القتل انفى للقتل» يعنى: آدمكشى را قصاص از همه بهتر ريشه كن مى كند ولى جمله فِي الْقِصاصِ حَياةٌ از آن مختصر و

مفيدتر است، اهل بلاغت بيشتر از ده فرق ادبى در ميان اين دو عبارت نقل كرده اند.

مفعول «تتقون» محذوف است يعنى: لعلكم تتقون القتل تا شما از آدمكشى به پرهيزيد.

180- كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ.

لفظ «كتب» دلالت بر وجوب دارد ولى لفظ «المتقين» مانع از وجوب است و گرنه لفظ «مؤمنين و مسلمين» مى آمد «الوصية» نائب فاعل «كتب» است پدر و مادر با آنكه ارث بر هستند ولى مانعى نيست كه از «ثلث مال» بر آنها وصيت شود تا چيز اضافى ببرند «1» «بالمعروف» مفيد آنست كه اين وصيت بايد

__________________________________________________

(1)-

عن محمد بن مسلم عن ابى جعفر (ع) قال: سألته عن الوصية يجوز للوارث؟

قال نعم. ثم تلى هذه الاية «إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 328

عرف پسند باشد و ضررى به ورثه نرساند حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ يعنى: اين وصيت حقى است كه بر پرهيزكاران وضع شده است و آن مفيد استحباب وصيت است.

181- فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.

اين آيه صريح است در اين كه تبديل وصيت از جانب وصى يا شخص ديگرى حرام است و خداوند كلماتى را كه در تبديل آن بكار رود مى شنود و از تغيير آن آگاه است.

182- فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ.

اين آيه استثنا است از حرمت تبديل، مراد از جنف ميل به بعضى از ورثه است كه سهم او از وصيت بيشتر باشد چنان كه از حضرت صادق صلوات اللَّه عليه نقل شده، منظور از «اثم» وصيت به

باطل و حرام است لفظ «فمن خاف» نشان مى دهد كه اين تبديل در حيات موصى است يعنى: وصى مى بيند كه موصى ميل به بعضى از ورثه مى كند و آن موجب اختلاف خواهد شد و يا مى خواهد وصيت به حرام كند، در اينوقت پا در ميان گذاشته و او را به اصلاح و تبديل وصيت وادار مى نمايد مراد از آمدن «غفور رحيم» شايد آن باشد كه در اين صورت گناه موصى نيز بخشوده خواهد شد.

نكته ها
قصاص:

قصاص و انتقام از قاتل، فطرى انسانست و هر كس با طبع سليم خود ضرورت آن را احساس مى كند، لذا از قديم الايام در ميان بشر عملى بوده و هست. اديان آسمانى آن را تعديل كرده و حكم اولى قرار داده و در عين حال عفو و گذشت را مجاز دانسته اند و اين كه تورات تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 329

در فصل بيست و يكم از سفر خروج و غيره فقط قصاص را عنوان كرده فقره ديگر آن از بين رفته است و گرنه در ذيل آيه مائده خوانديم كه پس از حكم قصاص فرمود: فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ.

در زمينه اين حكم، در گذشته و حال افراط و تفريطى رخ داده، اما در گذشته نحوه قصاص بسته به قدرت قصاص كننده بود حتى گاهى براى يك نفر يك قبيله را از بين مى بردند، و اما امروز عده اى از نسل سرگردان موضوعيت آن را انكار كرده و گويند: آن بر خلاف عاطفه بشرى است، با كشته شدن مقتول يك نفر از افراد جامعه كم شده چرا ديگرى را با دست خود كم كنيم؟ بهتر است آن را زندانى كرده تربيتش

نمائيم، ولى گويند از روزى كه زندان جاى قصاص را گرفته شماره قتل زياد گشته است.

در روزنامه ها مى خوانيم كه به تدريج از اين سخن توبه مى كنند چنان كه اخيرا در «آمريكا» بعضى ها را اعدام و كليت قانون را عوض كردند اشكالهاى ديگرى نيز كرده اند كه به همه جواب داده شده است.

قرآن در اين زمينه فقط با لفظ «يا اولى الالباب» تصديق و درك واقعيت و ضرورت آن را به صاحبان عقل و انديشه واگذار كرده است و حقا كه انديشمندان ضرورت آن را درك كرده اند.

درباره قصاص و مسائل آن مطلب مفصل است بايد به كتب فقه مراجعه نمود ناگفته نماند: در اسلام آزاد را در مقابل برده قصاص نمى كنند، پدر را در مقابل فرزند قصاص نمى كنند و هكذا، اينها روى عللى است پيش خدا نه اينكه نعوذ باللّه بى عدالتى باشد.

وصيت: وصيت يكى از مستحبات اسلامى است، در بعضى از مواقع كه واجباتى در عهده انسان و يا امانتهايى در تحويل او است، واجب مى شود، انسان حق دارد وصيت كند كه يك سوم مالش را در تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 330

راههاى شرعى كه معين مى كند مصرف نمايند، بهتر است در اين كار دقت و كارهايى را كه نفع آنها عمومى است انتخاب نمايد، از لفظ «الاقربين» در آيه استفاده مى شود كه خويشاوندان غير وارث را نسبت به كارهاى ديگر ترجيح دهد و همچنين بر پدر و مادر با آنكه وارث هستند وصيت نمايد.

از على بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه نقل شده: هر كه به وقت مرگ به خويشانى كه ارث نمى برند وصيت نكند عملش را با گناه به پايان رسانيده است «1».

از حضرت صادق

صلوات اللَّه عليه منقول است:

الوصية حق على كل مسلم «2».

از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده: هر كه بدون وصيت بميرد همچون زمان جاهليت مرده است و نيز فرموده: بر مسلمان سزاوار نيست حتى يك شب را به روز آورد مگر آن كه وصيتش زير سر او باشد «3».

__________________________________________________

(1)- (2)- (3)- روضة الواعظين مجلس «88».

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 331

[سوره البقرة (2): آيات 183 تا 187]

اشاره

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (183) أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (184) شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (185) وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (186) أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ

لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (187)

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 332

183- اى اهل ايمان بر شما روزه نوشته شده چنان كه به گذشتگان نوشته شده بود تا پرهيزكارى كنيد (و پرهيزكار باشيد).

184- (آن روزه) در روزهاى معدودى است هر كه از شما مريض يا در مسافرت باشد همان اندازه در روزهاى ديگر روزه بگيرد و بر كسانى كه تاب روزه ندارند (مانند پيران و غيره) لازم است عوض بدهند، مسكينى را اطعام كنند هر كه كار خوب را با رغبت انجام دهد براى او بهتر است، روزه براى شما بهتر است اگر بدانيد.

185- (آن چند روز) ماه رمضان است كه قرآن به عنوان هدايت مردم در آن نازل شده قرآن آيات روشنى است از جنس هدايت و فرقانى كه بر پيامبر نازل گشته. هر كه از شما در اين ماه در حضر باشد آن را روزه بدارد و هر كه مريض يا در سفر باشد همان قدر از روزهاى ديگر روزه بگيرد، خدا براى شما راحتى مى خواهد نه زحمت. و تا تعداد روزه را كامل كنيد و خدا را در برابر آنكه هدايتتان كرده تعظيم نمائيد (يا تكبير گوئيد) و تا سپاس گزار باشيد.

186- (اى پيامبر) وقتى كه بندگان من، مرا از تو پرسند، من به آنها نزديك هستم، دعاى دعا كننده را وقتى كه مرا بخواند اجابت مى كنم، از من اين سخن را بپذيرند و به من ايمان آورند تا كمال يابند.

187- آميزش با زنان در شب روزه بر شما حلال شده آنها لباس شما هستند و شما لباس آنهائيد، خدا مى دانست كه شما بر خودتان خيانت خواهيد كرد لذا به شما برگشت و از شما اغماض

نمود، اكنون با آنها آميزش كنيد و آنچه (اولاد) براى شما نوشته بطلبيد، و بخوريد و بياشاميد تا رشته سفيد صبح از رشته تاريك شب نمايان شود سپس روزه را تا شب به پايان بريد. و آن گاه كه در مساجد به اعتكاف مشغوليد با زنان آميزش نكنيد، اينهاست مرزهاى خدا، به مرزهاى خدا نزديك نشويد، همين طور آيات خويش را به مردم بيان مى كند تا پرهيزكار شوند.

كلمه ها

الصيام: صوم و صيام به معنى روزه است. اصل كلمه به معنى امساك از مطلق تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 333

فعل است لذا به سكوت نيز صوم گويند كه امساك از سخن گفتن است.

عدة: چيز معدود را عده گويند «العدة هى الشي ء المعدود».

اخر: جمع آخر به معنى «ديگر» است.

يطيقونه: طوق و طاقت به معنى قدرت. اطاقه آنست كه كار را با طاقت فرسايى و زحمت انجام دهيم (قاموس قرآن).

فدية: عوض فدى و فداء نيز به همان معنى است.

تطوع: كار را با رغبت انجام دادن بقره/ 158.

رمضان: نهمين ماه عربى است ميان شعبان و شوال. و ماه روزه اسلامى. و اصل رمض شدت تابش آفتاب بر خاك است.

شهر: ماه و آن با رؤيت هلال شروع شده و با رؤيت مجدد منقضى مى شود.

بينات: آشكارها آيات بينات به معنى آيات روشن و آشكار.

فرقان: فرق گذارنده بين حق و باطل. مصدر است. به معنى اسم فاعل.

لعل: در كلام خدا به معنى «تا» و در كلام بشر به معنى «شايد» است.

يرشدون: رشد (بر وزن عذر) و رشد (بر وزن عمل) به معنى هدايت، نجات، كمال و صلاح است.

رفث: جماع. سخن گفتن با زن درباره جماع و سخن قبيح (صحاح) مراد از آن در

آيه جماع است لفظ «الى» حاكى است كه معنى ميل به آن تضمين شده است.

باشروهن: مباشرت رسيدن دو پوست بدن به همديگر است، مراد از آن در آيه مجامعت مى باشد.

خيط: رشته، نخ، مراد از رشته سفيد، صبح و از خيط اسود تاريكى شب است. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 334

عاكفون: عاكف و معتكف كسى است كه عمل اعتكاف انجام دهد كه خواهد آمد. عكف و عكوف در اصل ملازمت با تعظيم است.

حدود: مرزها. مفرد آن حد است.

شرحها

آيات شريفه درباره تشريع روزه و احكام آنست و در ضمن از دعا و تضرع به درگاه خدا سخن رفته كه از بزرگترين عبادتهاست و بر تارك آن وعده عذاب داده شده است.

183- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

لفظ «كتب» دلالت بر وجوب دارد، آيه صريح است در اينكه در شريعتهاى گذشته نيز روزه بوده ولى از اينكه در همه آنها روزه تشريع شده ساكت است «لعلكم تتقون» علت تشريع روزه است. روزه قطع نظر از زيبائيهاى ديگرش، يك زورآزمايى و خودشناسى است، شخص روزه دار وقتى كه ديد مى تواند در مدت معينى از همه ضروريات بدن صرف نظر كرده و گرسنه و تشنه بماند، مى داند كه دست كشيدن از محرمات بر او ميسر است.

بدين وسيله درهاى تقوا و مقاومت در برابر شهوات به روى شخص باز مى شود و نيز مى تواند خود را به انجام واجبات و مستحبات وادارد. اگر گويند:

در اين صورت روزه هدف نيست بلكه وسيله است؟ گوئيم: مانعى نيست كه روزه در عين هدف بودن وسيله تقوى و پرهيزكارى باشد مانند وضو، با آنكه مقدمه نماز است

خود يك عمل عبادى و عامل نزديكى به خدا مى باشد، در اينكه روزه خودش هدف و مصداق تقوى و موجب تقرب به خداست شكى نيست. ممكن است تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 335

مراد آن باشد كه: روزه گرفتن و وادار شدن به ماه عبادت مصداق «لعلكم تتقون» است.

184- أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ.

كلمه «اياما معدودات» ظرف است براى صيام يعنى روزه مقرر شده در روزهاى معدودى است و آن ظاهرا براى سبك نشان دادن و تشويق به روزه است كه همه اش روزهاى شمرده اى بيش نيست، آيه صريح است در اينكه براى مريض و مسافر روزه نوشته نشده و اگر روزه بگيرند صحيح نيست چنان كه مذهب اهل بيت عليهم السّلام همين است، عده اى از فقهاء برادران اهل سنت فتوى داده اند كه:

مسافر مى تواند روزه بگيرد و قضا نكند و يا افطار كند و قضا نمايد، ولى اين بر خلاف آيه است، براى مسافر و مريض فقط قضا لازم مى باشد.

در كافى از حضرت صادق- صلوات اللَّه عليه- نقل شده كه فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در ماه رمضان از مدينه به همراه مردم به سوى مكه خارج شد، عده اى از اصحاب پياده بودند، چون به «كراع الغميم» رسيدند آب خواست و ميان ظهر و عصر آب خورد و افطار كرد، مردم نيز افطار كردند، عده اى افطار نكردند حضرت آنها را عصاة (گناهكاران) خواند. اهل سنت نيز اين حديث را نقل كرده اند.

مراد وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ ... كسانى هستند كه روزه بر آنها طاقت- فرساست مثل پير مردان، پير زنان،

دختران ضعيف كه تازه بالغ شده اند، زنان حامله و شيرده و آنان كه عطش فوق العاده دارند، ظهور آيه آنست كه بر هيچ يك از اينها روزه واجب نيست و فقط فديه (كفاره) مى دهند ولى بر بعضى قضا نيز واجب است بايد به «فقه» رجوع شود فديه و كفاره براى هر روز يك مد (حدود تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 336

هفتصد و پنجاه گرم) است كه بر فقيره داده مى شود، اگر يك نفر به عوض يك ماه روزه 23 كيلو گندم به يك فقير بدهد كافى است.

فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.

نظير اين جمله در آيه 158 نيز گذشت، يعنى هر كه كار خوب را با ميل و رغبت انجام دهد براى او بهتر است، روزه را نيز بايد با شوق و رغبت انجام داد إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ حاكى است كه اگر بدانيد و دقت كنيد پى خواهيد برد كه در تشريع روزه خير و صلاح شما در نظر گرفته شده است.

185- شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ.

يعنى ايام معدودات عبارتند از ماه رمضان كه قرآن در آن نازل گرديده قرآن اين حال را دارد كه هدايت است براى عموم مردم و از جنس هدايت و فرقانى است كه پيامبران گذشته آورده اند. بنا بر اين «شهر رمضان» خبر مبتداى محذوف است مثل «هى» كه به ايام معدودات راجع است، الف و لام «الهدى- الفرقان» هر دو براى جنس مى باشند. راجع به نزول قرآن در «نكته ها» بررسى خواهد شد.

فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ

فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ.

شهود ماه آنست كه انسان در رمضان در حضر باشد، تكرار وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً ... ظاهرا براى حتمى بودن اين حكم و نيز براى بيان علت آن و علت وجوب قضا است كه در ذيل نقل مى شود.

يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 337

يعنى: برداشتن روزه از مريض و مسافر براى آنست كه خدا بما آسانى مى خواهد از آن طرف چون روزه سرمايه دنيا و آخرت است اگر قضا واجب نبود از طاعت شما كاسته مى شد ولى با گرفتن قضا، بعدد روزه ديگران روزه مى گيريد، بنا بر اين: يريد اللَّه- لتكملوا ... هر دو راجع به مريض و مسافر است ولى وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ ... علت و غايت روزه و احكام آنست، يعنى خدا را در برابر اين راهنمايى بخير و صلاح و اين مراعات حال صحيحان و بيماران و مسافران تعظيم كنيد و بزرگ و والا مقام بدانيد.

در روايات اهل بيت عليهم السّلام نقل شده كه «لتكبروا» را به تكبيرات مستحبّ معنى كرده اند كه بعد از چهار نماز يعنى: نماز مغرب و عشاء شب اول شوال و نماز صبح و نماز عيد فطر خوانده مى شود چنان كه در مجمع البيان و تفسير آلاء الرحمن و غيره نقل شده است، مى شود گفت كه روايات در مقام بيان مصداق مى باشند و گرنه معنى تكبير در آيه اعم از آنست. با عمل به آنچه در اين آيات بيان گرديد انسان بنده شكرگزار مى شود: وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.

186- وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ

دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ.

وقوع آيه دعا در ميان آيات روزه ظاهرا براى اهميت دعا در ماه رمضان است، «فانى قريب» حاكى است كه در هر حال و هر شرط و هر مكان رابطه با خدا و خواندن خدا ميسر است، خدايى كه به انسان از خود انسان نزديكتر است وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ كلمه أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ در اين آيه و لفظ وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ... غافر/ 60 دلالت دارد كه استجابت دعا از جانب خدا حتمى است مگر آنكه دعا بر خلاف طبيعت، يا نفرين به مردم يا موانع ديگرى داشته باشد كه آن موقع صورت دعا را دارد ولى در واقع دعا نيست و يا چيزى مى خواهد تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 338

كه صلاح او نيست و اگر حقيقت مكشوف شود مى بيند كه به ضرر او است در همه اين صورتها «دعوة» واقعى كه در آيه قيد شده به وقوع نپيوسته است.

بعضى از بزرگان فرموده: «اذا دعان» قيد دوم استجابت دعاست يعنى انسان فقط خدا را بخواند. اما آنكه خدا را مى خواند و قلبش متوجه به امور عادى و اسباب طبيعى است ... در دعا اخلاص ندارد و خدا را تنها نخوانده است.

به نظر نگارنده: اگر قلبش متوجه اسباب طبيعى است ولى مى داند كه بايد خدا آنها را جور بكند و به مرحله عليت برساند، مانع اخلاص در دعا نيست، كمتر كسى مى توان يافت كه خدا را بخواند و وسائل مادى در نظرش نباشد، اين فقط در صورتى است كه وسائل مادى عملا بى اثر شده باشند مثل آنكه در دريا

غرق مى شود، در اين صورت انسان مضطر است و دعاى او باب ديگرى است.

فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي اجابت و استجابت هر دو به معنى جواب و قبول است يعنى بندگان من اين سخن مرا كه «من به آنها نزديكم و چون مرا بخوانند جواب مى دهم» بپذيرند و قبول كنند «و ليؤمنوا بى» يعنى ايمان بياورند كه قادرم خواسته هاى آنها را بدهم.

چنان كه از حضرت صادق- صلوات اللَّه عليه- در مجمع البيان نقل شده.

لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ تا آنها كمال يابند، دانستن اين حقيقت كه خدا همواره حاضر و ناظر است به دعا و ناله بندگان توجه خاصى دارد. اگر به صلاحشان باشد حتما دعاى آنها را مستجاب مى كند، رشد و كمال بزرگى است، چه كمالى بزرگتر از ايمان به خدا و ارتباط با او. انسان از دو حال بيرون نيست يا راحت است يا ناراحت، در حال اول بايد خدا را با حمد و ثنا ياد كند كه فراهم كننده وسائل راحتى اوست، و در حال دوم با التماس و تضرع كه از بين برنده ناراحتى او است الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ دعا در حقيقت آنست كه انسان تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 339

همه اين جهان هستى را از ياد برده، متوجه آفريننده جهان گردد، خدايى كه رحمت او همه مخلوقات را فرا گرفته، خدايى كه روشنترين صفات او رحمن رحيم است، آنان كه ضمير روشن دارند، مناجات خدا را بالاترين لذتها مى دانند، رجوع كنيد به آيات قرآن و روايات و دعاها و احوال چهارده معصوم عليهم السّلام.

187- أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ اين آيه

صريح است در اين كه نزديكى با زنان در شب هاى ماه رمضان جايز است، تعبير به لفظ «لباس» از زن و مرد ظاهرا براى آن است كه: زن مرد را و مرد زن را از اعمال منافى عفت مثل زنا و غيره مى پوشاند همانطور كه لباس بدن را مى پوشاند زن بى شوهر و شوهر بى زن به حكم انسان عريان است كه حفاظ و آرامش ندارد.

عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ.

در كافى و تفسير عياشى در شأن نزول أُحِلَّ لَكُمْ ... إِلَى اللَّيْلِ نقل شده:

پيش از نزول آيه چنان كه شب ماه رمضان مسلمانى را خواب مى ربود خوردن و آشاميدن بر او حرام بود، مردى به نام «خوات بن جبير» وقت افطار به خانه اش وارد شد و طعام خواست، تا حاضر شدن طعام خوابش برد، صبح كه مشغول كندن خندق بود از كثرت ضعف بيهوش شد، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله او را ديد و از حالش پرسيد، تا خدا آيه كُلُوا وَ اشْرَبُوا ... را نازل كرد.

در مجمع البيان از تفسير قمى بطور مرفوع از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده:

در شب رمضان بعد از خواب، طعام خوردن حرام بود و نيز آميزش با زنان در همه ماه حرام بود ... گروهى از جوانان در شب رمضان با زنان آميزش مى كردند تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 340

در نتيجه اين آيه نازل شد و مجامعت در شب و خوردن تا طلوع فجر حلال

گرديد.

در روايات اهل سنت نيز نظير آن نقل شده است. واحدى در اسباب النزول و ابن كثير در تفسير خود و ديگران نقل كرده اند كه: خوردن و آميزش با زنان فقط تا وقت نماز عشاء جايز بود و اگر كسى غفلت مى كرد تا فردا شب لازم بود در همان حال بماند، گروهى از جمله عمر بن الخطاب بعد از وقت عشاء طعام خورده و با زنان آميزش كردند.

بنا بر اين حكمى كه قبلا آمده بود با آيه قرآن نسخ شده نه اينكه: يك آيه، آيه اى ديگر را نسخ كرده است، فقط اين سؤال مى ماند كه شايد اشكال كنند: حكم اولى تا حدى خالى از حرج نبوده: صبر از آميزش با زنان در تمام ماه و گرسنه و تشنه ماندن 24 ساعت در بعضى از مواقع براى همه مقدور نيست حال آنكه فرموده: ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ حج/ 78.

اگر اين قضيه حتمى باشد به نظر نگارنده حكم اولى كاملا موقت بوده تا به زودى نسخ شود و مسلمانان عملا بدانند كه در شريعت اسلام اندازه قدرت و توانايى آنها در نظر گرفته شده به دليل اين كه حكم روزه كه بوى حرج از آن مى آمد نسخ گرديد.

به عقيده عده اى: نسخى در بين نيست، آيه فقط حكم اولى را بيان مى كند «كُنْتُمْ تَخْتانُونَ» «خبر از گذشته نيست» بلكه «كنتم» براى حال است مثل «كانَ اللَّهُ عَلِيماً» وانگهى «تاب- عفا» لازم نگرفته كه پس از گناه باشند بلكه با عنايت اولى نيز بكار مى روند معنى آيه چنين مى شود: در شب صيام آميزش با زنان بر شما حلال است. خدا از اول مى دانست كه اگر حلال

نكند شما بر خودتان خيانت كرده معصيت خواهيد كرد لذا به شما توجه فرمود و از سختگيرى گذشت، حالا كه اينطور است با زنان آميزش كنيد و توليد نسل نماييد، وانگهى تا طلوع فجر بخوريد و بنوشيد. نگارنده اين قول را بهتر مى دانم مگر آنكه روايات تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 341

قطعى و نسخ حتمى باشد.

وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ حاكى است كه غرض اصلى از آميزش توليد نسل است، قيد «من الفجر» براى آنست كه مراد از خيط ابيض باريكى صبح و از خيط اسود همان اندازه از تاريكى شب است كه از بين رفته، عدى بن حاتم دو نخ سياه و سفيد در دست خود گذاشته و به آنها نگاه مى كرد تا كى از هم تميز داده شوند و روزه شروع گردد، حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله او را ديد، خنديد تا دندانهاى مباركش ظاهر شد، پس فرمود: پسر حاتم آن سفيدى روز و تاريكى شب است.

وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها يعنى آن گاه كه در مساجد اعتكاف مى آوريد با زنان آميزش نكنيد مراد از مباشرت در آيه مجامعت، بوسيدن، و ساير انواع تلذذ است كه همه آنها در حال اعتكاف در مذهب اماميه حرام است نه فقط جماع.

اعتكاف آنست كه انسان به قصد عبادت در مسجد بماند، آن به اصل شرع مستحبّ و با نذر و سوگند واجب مى شود، معتكف بايد روزه باشد خواه واجب يا مستحبّ، حد اقل اعتكاف سه روز است و از آن كمتر نمى شود، در كثرت حدى ندارد ولى بايد با روز سوم تمام شود، مثلا اگر

پنج روز اعتكاف كرد بايد روز ششم را نيز اعتكاف كند و اگر هشت روز كرد بايد روز نهم را اضافه كند و هكذا.

اعتكاف بايد در مسجد جامع شهر باشد نه مسجد محله و بازار، بعضى جواز آن را به چهار مسجد: مسجد الحرام، مسجد پيامبر، مسجد كوفه و مسجد بصره منحصر دانسته اند و گفته اند در مساجد ديگر به قصد رجاء آورند. طبرسى رحمه اللَّه در مجمع البيان فرموده: اعتكاف در مذهب ما جز در مساجد چهارگانه جايز نيست ولى بعضى از فقها در مسجد جامع هر شهر جايز دانسته اند. معتكف تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 342

بايد پيوسته در مسجد باشد، جز براى ضرورت خارج نشود و اگر عمدا بدون ضرورت خارج شود عمل باطل است.

تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها نزديك شدن به حدود و مرزهاى خدا عدم رعايت آنهاست.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ علت آگاهيها آنست كه مردم از مخالفت بپرهيزند و متقى باشند.

نكته ها
روزه:

چنان كه از آيه اول روشن شد روزه در شريعتهاى ديگر نيز بوده است. از كلام عيسى عليه السّلام كه به مادرش گفت: فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا مريم/ 26 معلوم مى شود در بنى اسرائيل روزه «صمت» بوده كه از سخن گفتن روزه مى گرفتند ولى در اسلام نمى شود سكوت را جزء نيت روزه و سخن گفتن را مبطل دانست.

روزه ماه رمضان آن طور كه از تاريخ و احاديث معلوم مى شود، در سال دوم هجرت اواخر ماه شعبان پس از تحويل قبله تشريع شد و مسلمانان با روزه گرفتن به دايره تازه اى از تقوى و فضيلت قدم نهادند، ماه رمضان ماه عبادت، ماه مغفرت، ماه

صفاى باطن ماه باز شدن درهاى رحمت، ماه بسته شدن شياطين است آنان كه صفاى آن را درك مى كنند وارد دريايى از نور مى شوند، بخوانيد دعاى وداع ماه رمضان از صحيفه سجاديه را كه امام سجاد صلوات اللَّه عليه از مفارقت رمضان مى نالد.

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در ضمن حديثى فرموده اند: براى هر چيز زكاتى هست روزه زكاة بدنهاست. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 343

امام صادق عليه السّلام فرمود: پدرم فرمود: انسان يك روز براى پاداشى كه نزد خداست از روى شوق روزه مى گيرد خدا او را وارد بهشت مى كند.

و نيز فرموده: خواب روزه دار عبادت و نفس كشيدنش سبحان اللَّه گفتن است.

باز فرموده: براى روزه دار دو تا شادى هست يكى موقع افطار (كه عبادت حق را به پايان رسانيده) ديگرى بوقت ملاقات پروردگارش. «1»

نزول قرآن

شكى نيست كه قرآن مجيد در عرض بيست و سه سال به تدريج بر پيامبر اكرم نازل گرديد، از طرف ديگر: آيات صريح هستند در اينكه: قرآن در ماه رمضان آن هم در يك شب نازل گشته است، به عبارت ديگر آيه: شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ حاكى است كه قرآن در ماه رمضان فرود آمده و آيه:

إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ ... دخان/ 3 روشن است كه در يك شب از ماه رمضان نازل گرديده است.

در روايت شيعه و اهل سنت آمده: قرآن همگى در شب قدر به بيت المعمور نازل شده پس از آن بتدريج در بيست سال نازل گشته است، در روايت اهل سنت به جاى بيت المعمور لفظ «بيت العزة» آمده است: ولى به هيچ يك نمى توان اعتماد كرد

و به قولى شروع نزول قرآن از شب قدر بوده است چنان كه در المنار گويد.

قول قوى آنست كه قرآن دو دفعه نازل گرديده، يك دفعه به طور بسيط و فشرده در شب قدر، دفعه ديگر به طور تفصيل و تدريج در عرض بيست و سه سال چنان كه مرحوم شيخ ابو عبد اللَّه زنجانى در تاريخ قرآن 31 ترجمه سحاب چنين

__________________________________________________

(1)- فروع كافى ج 4/ 64 و 45.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 344

احتمال داده و در الميزان ذيل شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي ... آن را قبول و بر آن استدلال كرده است، نگارنده: اين مطلب را در قاموس قرآن در ماده «نزل» مفصلا توضيح داده ام، در مقدمه تفسير نيز به طور تفصيل گذشت.

مسئله

برادران اهل سنت عقيده دارند كه بعثت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در ماه رمضان واقع گشته است، به نظرم منشأ اين عقيده آيه: شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ باشد، يعنى نزول قرآن در رمضان اتفاق افتاده پس بعثت نيز در رمضان بوده است ولى به عقيده شيعه. بعثت در بيست و هفتم ماه رجب واقع شده است، اين عجب نيست زيرا نزول قرآن غير از بعثت است، مانعى نيست كه آن حضرت روز 27 رجب مبعوث شود و چند آيه از قرآن نيز در آن روز نازل گردد سپس همه قرآن در ماه رمضان وحى شود.

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 345

[سوره البقرة (2): آيات 188 تا 189]

اشاره

وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188) يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189)

188- اموال يكديگر را در ميان خود به ناحق نخوريد و آن را به حكام و قضات ندهيد تا بدان وسيله قسمتى از اموال مردم را به ناحق و دانسته بخوريد.

189- از تو از هلالهاى ماه مى پرسند بگو آنها اوقاتند براى (نظام زندگى) مردم و براى عمل حج، نيكى آن نيست كه به خانه از پشت آنها در آئيد بلكه نيك آنست كه تقوى پيشه كنيد، به خانه ها از درهاى آنها درآئيد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.

كلمه ها

باطل: ناحق. باطل چيزى است كه در مقام فحص و دقت پايدارى ندارد (قاموس قرآن).

تدلوا: دلو: ظرف آبكشى و فرستادن آن به چاه است. ادلاء به معنى ارسال، مراد از آن در آيه دادن است «ادلى اليه بالمال: دفعه اليه».

اهله: جمع هلال. آن ماه يك شنبه و دو شبه است، به قولى تا شب هفتم هلال است اهلال به معنى بلند كردن صدا است، ماه را از آن هلال تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 346

گويند كه با ديدن آن صدا بلند كنند.

بر: نيكويى بقره/ 177.

ظهور: پشتها. مفرد آن ظهر است، ظهر به معنى آشكار شدن به اعتبار همين معنا است.

شرحها

در اين دو آيه از خوردن مال ديگران به ناحق و از رشوه دادن براى تضييع مال مردم، نهى شده و نيز از سؤالى كه راجع به تغيير شكل ماه كرده بودند جواب گفته شده و به همان مناسبت يكى از بدعتهاى جاهليت بازگو گرديده است.

188- وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.

اكل مال به باطل آنست كه بدون رضاى شخص و يا با طريقى كه قانون اسلام حرام دانسته از او گرفته شود مثل قمار و قيمت مشروب و غيره «تدلوا» در تقدير «و لا تدلوا» است به علت عطف به «لا تأكلوا» مراد از آن اين است كه اموال به عنوان رشوه به قاضى ها و فرمانروايان داده شود تا در دادگاهها به نفع آنها رأى دهند و بدان وسيله اموال ديگران را تصاحب نمايند، علت تعبير با «تدلوا» شايد آن باشد كه رشوه داده مثل فرستادن دلو به چاه است

براى آب كشيدن چنان كه در «آلاء الرحمن» گفته است.

وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ شايد براى آنست كه اين نقشه كشى در اتلاف مال مردم، حرام و ظلم آشكارى است كه اشتباه و نسيان در آن معنى ندارد، از آيه شريفه استفاده مى شود. تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 347

الف: حرمت رشوه نسبت به رشوه دهنده و رشوه گيرنده در صورتى است كه اينكار براى اتلاف اموال و تضييع حقوق مردم باشد اين همان است كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله نقل شده:

«لعن اللَّه الراشى و المرتشى و الماشى بينهما» «1»

خدا از رحمت خود دور كرده رشوه دهنده و رشوه گيرنده و واسطه در رشوه خوارى را. و حضرت صادق عليه السّلام فرموده:

«الرشا فى الحكم هو الكفر باللّه «2»

رشوه گرفتن در قضاوت انكار خداست.

ولى رشوه دادن براى رسيدن به حق قانونى بر رشوه دهنده جايز و برگيرنده حرام است چنان كه فقهاء فتوى داده اند.

ب: اموالى كه از طريق چنين دادگاهها به دست مى آيد حرام است و حكم قاضى رشوه خوار، مال ديگران را بر انسان حلال نمى كند، حتى اگر قاضى عادل و شرعى در حكم خود اشتباه كرده و به نفع كسى رأى بدهد مال بر تصاحب كننده با علم به واقع، حرام است.

ج: در اين حكم صلاح افراد و جوامع بشرى در نظر گرفته شده، فكر كنيد قضاوتهاى باطل و حكمهايى كه در اثر رد و بدل شدن رشوه ها صادر مى شود چه بلاهايى بر جامعه بشرى وارد كرده و مى كند.

189- يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ.

لفظ أهلّه نشان مى دهد كه سؤال از هلالها بوده يعنى هلال بودن ماه و به تدريج بزرگ شدن

و باز بعد از چندى به صورت هلال ظاهر شدن چه فايده و چه حكمتى دارد؟ در جواب فرموده: آنها وقتهايند براى مردم و اوقاتند براى حج. يعنى هلالها نشان دهنده اوقاتند.

__________________________________________________

(1)- سفينة البحار «رشا».

(2)- كافى ج 7/ 409 كتاب القضاء. [.....]

تفسير أحسن الحديث، ج 1، ص: 348

تغيير اشكال ماه براى انسانهاى روى زمين يك تقويم طبيعى است كه با آن مى شود وقتها، روزها، هفته ها، ماهها و سالها را حساب كرد، اگر ماه مانند خورشيد بود، مردم از دانستن حساب ماه و سال عاجز بودند، امروز ضرورت حساب ماه و سال در نظام زندگى بر كسى پوشيده نيست و بدون آن، زندگى انسان بى ريخت و مشكل خواهد شد، خداوند ماه را طورى قرار داده كه در مسير خود نيمكره مرئى آن پيوسته در تزايد و تناقض است و بدين وسيله مشكل حساب حل گرديده است.

مقياسهاى اسلامى از قبيل طلوع، غروب، نصف النهار، رؤيت ماه. قدم، وجب، بند انگشتان و غيره همه طبيعى و براى عموم دسترس است، بر خلاف مقياسهاى كنونى كه جز خواص به آنها دسترسى ندارند.

در آيه ديگرى مى خوانيم: وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ ... اسراء/ 12 از «محونا» مى شود فهميد كه ماه در اول مثل خورشيد روشن و نورانى بوده، در اثر خاموش و تيره شدن و كسب نور از خورشيد، مشكل حساب و ماه و سال حل شده است.

لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها ارباب تفسير گفته اند: مردم جاهليت در حال احرام

به خانه هاى خود از در معمولى رفت و آمد نمى كردند بلكه از پشت اطاق نقبى زده و از آن وارد و خارج مى شدند. در اين آيه از آن بدعت خنده آور نهى شده است خدا فرموده نيكويى در تقوى است، متقى باشيد و از درهاى معمولى به خانه ها بياييد وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ پرهيز از خدا موجب رستگارى است.

به نظر مى آيد: نقل اينكه تغيير ماه مبين رسيدن وقت حج است، موجب شده كه در ذيل آيه از اين بدعت نهى شود. درباره