سرشناسه : راغب اصفهانی، حسین بن محمد، - 502ق.، قرن ، .
عنوان قراردادی : المفردات فی غریب القرآن .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسین بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهانی؛ ترجمه و تحقیق همراه با تفسیر لغوی و ادبی قرآن از غلامرضا خسروی حسینی.
مشخصات نشر : تهران: المکتبه المرتضویه لاحیاء آثارالجعفریه ، 1383.
مشخصات ظاهری : 3ج.
شابک : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ریال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ریال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ریال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).
یادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).
یادداشت : عنوان دیگر: ترجمه کتاب المفردات فی غریب القرآن.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غین.-- ج.3. فاء- یاء.
عنوان دیگر : ترجمه کتاب المفردات فی غریب القرآن.
موضوع : قرآن -- مسائل لغوی
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها
موضوع : قرآن -- کشف الآیات
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسی
شناسه افزوده : خسروی حسینی، غلامرضا، مترجم
رده بندی کنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383
رده بندی دیویی : 297/13فا
شماره کتابشناسی ملی : م 83-31974
ص: 1
ص: 2
ص: 3
ص: 4
ص: 5
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم بنام پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست 1- پیامبران 2- فطرت 3- قرآن برادر و خواهر، در سر آغاز این کتاب کم نظیر و گرانقدر و به پیروی از شیوه ادبی انسانی قرآنی و روش حکمای حقیقت جوی، پرسشی مطرح می شود، به اینکه عامل محبوبیّت انبیاء و رمز پیروزی آنها چیست؟
تو در هر کجای این گردونه عظیم و پر غوغای زمین هستی، در هر شرایطی و تحت هر مقررّاتی زندگی می کنی، اگر در شمال و جنوب یا شرق و غرب زمین یا در کرانه دریاها، در کشورهای اروپائی و آسیائی و در صحراهای آتش خیز انقلابی آفریقا، در قارّه پهناور هند و پاکستان، و در آسمانخراشها، یا کلبه های آلاچیقی سنگاپور و مالزی، اگر در ژرفنای تاریک و بی روح تمدّن شیطان گونه جهان سرمایه داری و مادّی یا در نبردگاههای شمال و جنوب لبنان، اگر در سنگر عزّت و شرافت و شهادت کشورهای اسلامی و کشور عزیزمان ایران اسلامی از کیان عدالت جهان شمول اسلامی دفاع می کنی و علیه بیدادگران همیشه منفور تاریخ در معرض خیزش های فتنه جویانه هستی، و بالاخره در هر کجا و در هر حال هستی با چراغ اندیشه ات و به فرمان شور و احساس حقیقت خواهیت بیندیش که چرا پیامبران خدای پیروز و محبوبند؟
تاکنون، حدّ اقلّ سی قرن از تاریخ آنان گذشته است و می دانیم آنها افرادی بودند که سرمایه شان عصایی، زنبیلی، تبری، تخته پاره هایی، زرهی، زنان و فرزندان صالح و ناصالحی، یاران موافق و ناموافقی بوده، و در مقابلشان فرمانروایان جبّاری چون شدّاد و نمرود و فرعون و بت پرستانی سنگدل با شمشیرهائی زهرآگین و تازیانه هائی در خدمت عبودیّت بت ها که هر چه محکم تر بر گرده عمّارها و أبو ذرهای تاریخ فرود می آوردند قرار داشتند.
و هیچ دلیل محسوس و معقولی هم وجود نداشت که آن پوست بر دوشان،
ص: 6
عصا در دستان یا چوپانان و اجیر شدگان، آنهائی که غالبا در کودکی پدر و مادر از دست می دادند، و درس ناخوانده و استاد ندیده بودند و بگفته فرعون مصر، دستانشان بدون دستیاره های زرّین، و لباسشان از پشم نادوخته بهم بر نیامده گوسپندان و شتران بوده خارهای مغیلان در پاهاشان می خلید و نعلین و کفش های خویش وصله بر وصله می زدند و می دوختند.
مردانی که حتّی سرپناهی نداشتند و در سایه درختان بیابانی و غارها با خدای خویش به راز و نیاز و نیایش مشغول بودند، در شن زارها، و کوهستانها، بدون واسطه با هر چه که کلّ هستی است مربوط می شدند.
اکنون از خویش سؤال کنیم، چرا آنچنان انسانهائی، نامشان گفتارشان، کردارشان، لحظه لحظه اندیشه و دردهاشان و کتاب زندگانی پر شکوهشان در خطّ سیر طولانی تاریخ همواره مورد توجّه میلیاردها انسان در تمام زمانها قرار گرفته و کوشیده اند آنها را سرمشق حیات خویش قرار دهند.
امروز چهار پنجم جمعیّت زمین شیفته و مؤمن راه انبیاء هستند راستی کدام فرمول جبری تاریخ و چه دستگاه کامپیوتری در باره آنچنان انسانهائی اینچنین نفوذ و اثری را می تواند توجیه کند.
مگر نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، زکریّا، الیاس، ادریس، و بالاخره محمّد (ص) که درود خداوند و درود تمام پاکان روزگار نثار ارواحشان باد، چه گفته اند و چه داشته اند که چنین اعجازی آفریده اند؟
مگر نمی بینیم چگونه زورمندان عالم و مدّعیان عدالت و بشر دوستان با تمام قدرت و تجهیزات برای محبوبیّت و پیشبرد روش خویش و سیستمهای حکومتی شان شب و روز تلاش می کنند، وعده می دهند، قدرت نمائی می کنند و سه چهار قرن است صدها ملیون انسان ضعیف و ستمدیده را قربانی مطامع خویش نموده اند و از فردای مرگشان نه تنها مردم عزادارشان نمی شوند بلکه شادمانی هم می کنند.
چگونه است که در هر سال دو سه ملیارد نفر به یاد و تولّد پیامبران از
ص: 7
موسی (ع) تا محمّد (ص) مراسم برگزار می کنند؟ و بالاخره در سراسر جهان امروز بنام پیامبر اسلام بر مأذنه های مساجد ندای توحید و محمّدا رسول اللّه در فضای مواج و جوّ زمین گسترده می شود.
2- فطرت:
برادر و خواهر آزاد شده از اسارت بت ها، می دانی چرا عوامل مادّی در جان و روان انسانها کارساز نیست.؟
می دانی چرا تو آرزومند رهائی مستضعفین جهان هستی؟
می دانی چرا از ظلم و دروغ و نفاق و ریا متنفّری؟
خبر داری چرا روح تشنه حقّ و عدالت خواهیت از یادآوری جانبازیهای شهیدان و رزمندگان راه الله، در گذشته و حال تاریخ شاد می شود؟
آگاه هستی که چرا من و تو و هر انسان نمی تواند علی (ع) و حسین (ع)، و یاران ایثارگرشان را دوست نداشته باشد و علّتش چیست؟
پاسخ اینستکه انسان بر فطرت خدا خواهی آفریده شده و پیامبران منادی آن فطرتند، همان فطرت و سرشتی که از ذرّات تا کرات جهان را فرا گرفته و وجود انسانهای امروز و دیروز و فردا، آگاه یا ناآگاه مترنّم یاد خالق آن هستند.
انسان درک می کند، می فهمد، انتخاب می کند و شیفته حقّ است برای او درد آورترین سخنان اینستکه باو بگویند، قابیل ها، فرعون ها، نرون ها، چنگیزها، یزیدیها، و تمام جبّاران تاریخ به دنیا آمده اند ستمگرانه بر گورستان قربانیان خویش سرمستانه پایکوبی کردند، عربده کشیده و سپس مردند و دیگر هیچ، آیا اینگونه مهملاث گزاف و بیهوده نیست؟
پیامبر (ص) ندا سر می دهد که:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ- 42/ ابراهیم مپندارید که خداوند از کارهائیکه ستمگران می کنند غافل است و این خود یکی دیگر از رازهایی است که انسانها را به پیامبران متمایل می سازد.
فطرت یا انگیزه خداجوئی، اساس آفرینش است و پیامبران راه گشایان بسوی
ص: 8
آن هستند و آخرین پیام الهی که توسّط پیامبر اسلام به انسانها ابلاغ شده، در حیات خود پیامبر (ص) نوشته و جمع آوری شده و در طول چهارده قرن دست نخورده و تحریف نشده بدست ما رسیده است و این امر خود بزرگترین اعجاز تاریخ بشری است.
3- قرآن:
و لذا می بینیم که از روز نزول قرآن تا امروز شاید هیچ کتابی به شماره و تعداد قرآن در سراسر جهان و به اکثر زبانهای عالم چاپ نشده «1» و هر روز محققّین بیشتری را برای مطالعه بخود مجذوب می کند و در تمام کتابخانه های دنیا از نسخه های خطّی و چاپی قرآن آثاری بچشم می خورد.
بگفته دیل کارنگی در کتاب (آئین سخنوری) با گشودن قرآن در سر آغازش از دیدن عبارت: لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ- 2/ بقره به این حقیقت متوجّه می شویم که آخرین و کاملترین شرط سخنوری و نفوذ و تأثیر آن در دیگران همین است که قرآن بیان کرده یعنی اگر تو بهترین گوینده و نویسنده باشی و به تأثیر سخن خویش اینچنین مؤمن نباشی که بگوئی بدون تردید هدایت کننده است زحمات بیهوده است و بهدر می رود.
البتّه دیل کارنگی تا این حدّ و مفاهیم قرآن را دریافته ولی ما می دانیم که قرآن می گوید:
إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ- 9/ اسراء قرآن به راهی که استوارتر و با ارزش تر است هدایت می کند.
نه تنها آغاز. قرآن، که سراسرش چنین محتوائی و حقایقی را در بر دارد بلکه:
قرآن کتابی است که عمل بآن زنجیرهای اسارت بار تکاثر، تفاخر، استکبار، ستم پیشگی، بت و طاغوت پرستی، شهوات و هوای نفسانی را پاره می کند و بار آنرا از دوش آدمی برمی دارد.
__________________________________________________
(1) نخستین ترجمه قرآن به زبان لاتینی در اروپا سال 1143- میلادی است (تاریخ قرآن 69).
ص: 9
قرآن پیروی از- بو لهب ها، قارون ها، ناباوران به اللّه و ناباوران به معاد و جهان جز او پاداش، افزون طلبان، فساد انگیزان، نگهبانان جهل و خشونت و بالاخره قدم نهادن در ظلمتکده کفر و خود کامگی را مردود می دارد.
و از سوی دیگر، قرآن برای فرد و جامعه، جهانی از نور، علم، تفکّر، عدالت، محبّت، شجاعت، برادری، سعی و تلاش، جهان بینی، و شناخت آنچه که هست، پیوند و رابطه میان جان و جهان و انسان، عبودیّت به اللّه، دفاع از شرف و ناموس، با بهره مندی از پرهیزکاری و بخشایش های الهی، ارائه راه رشد و بالاخره امیدواری و آرامش بخشی به روان مضطرب آدمیان در باره فردای پس از مرگ و رسیدن به رضوان آفریدگار را تعلیم می دهد و می آموزد، می گوید.
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ- 29/ ص.
این کتاب مبارکی است که بر تو نازل کردیم تا در آیاتش تدبّر و اندیشه شود و دانشمندان از آن پند گیرند و مفاهیم آن را یادآوری نمایند.
قرآن، راهنمای انسانها بسوی جهان ابدی است و هیچ انسانی از آن بی نیاز نیست، البتّه در صورتی که بخواهد از حیوان زیستی گامی فراتر نهد.
بدیهی است کسانی که به نام علم و عالم فرمولهای مأیوس کننده و منفی به بشریّت عرضه می کنند اصولا بگفته سعدی، اینان عالم نیستند زیرا علم، آلت تحصیل مراد است نه مراد کلّی «1» علمی که پیوسته و رابطه انسانها را با گذشته و حال و آینده پاره می کند و پرده ای از یأس و نیستی و ناامیدی در پیش اندیشه و دیدگاه آدمیان بیاویزد، او بجای علم، تاریکی و جهل عرضه کرده و هرگز آنچنان تئوریها و
__________________________________________________
(1) عقل با چندین شرف که دارد نه راهست بل چراغست در اوّل راه آئین و طریقت، و خاصیّت چراغ آن است که چاه از راه دانند و نیک از بد شناسند و دشمن از دوست فرق کنند، که شخص اگر چه چراغ دارد تا نرود بمقصود نرسد که علم در آن صورت حجاب باشد تا بقرائن معلوم شد که علم آلت تحصیل مراد است نه مراد کلّی پس هر که به مجرّد علم فرود آید آنچه به علم حاصل می شود در نیامده (رساله چهارم از سعدی- در اوّل کلیّات چاپ شوریده شیرازی 1335 ه در بمبئی هندوستان).
ص: 10
فرضیّه های منفی با آرزوها و نیازهای از صفر تا بی نهایت آدمی سازگار نیست.
او با اصرار تمام، خود را شاخص قرار داده و در نتیجه جهانی از آزمندی، هوسناکی، بی بند و باری و بت نفس و شهوت را بجای نور و علم نشانده است.
و بگفته آن شاعر:
علم کز تو، تو را نبستاند جهل از آن علم به بود صد بار
باید کلید شهر علم و حقیقت را از کلید دارانی که عملا جهانیان را از غفلت و سرگردانی نجات داده اند دریافت کرد، همانهائی که فرا راه پر سنگلاخ و تاریک زندگی، مشعل های فروزانی از امیدواری به فردای ابدی نهاده اند و بانگ برمی دارند که:
وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ، أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ- 105/ انبیاء.
در کتاب زبور بعد از ذکر نوشتیم که زمین را وارثانی از خدا پرستان صالح و شایسته خواهد بود.
ابو عبد اللّه زنجانی در کتاب تاریخ قرآن، می نویسد:
«قرآن با ارائه دهنده دین کامل و نعمت تامّ و تمام، برای تمام انسانهاست، چنانکه سنّت الهی در آفرینش بر این اساس است، که خورشید و آب، حیات طبیعی موجودات را تأمین کنند و رویش آنها بدون آن دو عامل امکان پذیر نیست، همانطور هم، سنّت زندگی و رشد و رویش جان و نفس آدمیان را بر پایه خورشید نبوّت و کتابش که همچون آب، مایه حیات روحی است، قرار داده است، تابش خورشید با نورش هدایتگر طبیعت است و تابش و شعاع وحی هم با زبان و بیان آیات قرآن هدایتگر روان انسانهاست، گفت:
قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ
ص: 11
یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ
- 15/ مائده از جانب خداوند نوری و کتابی روشن و بیانگر برای شما آمده است و کسانی که رضای او را پی می گیرند به راههای سلامت هدایت می کند و از تاریکی ها به نورشان می رساند و به راهی مستقیم رهبری شان می نماید.
اگر حقیقت و تفسیر این آیه را می خواهی، نگاهی به تاریخ کن تا ببینی که در اوایل قرن هفتم میلادی شرق و غرب عالم به فساد و هرج و مرج سیاسی، اخلاقی و اجتماعی تبدیل شده بود، تمدّن جهانی با خوشگذرانی ها و سستی و تفریح در شعله های فساد می سوخت و سیاست و نظام حکومتی آن عصر با غل و زنجیرها ادامه می داشت، اخلاق عمومی و روابط اجتماعی مردم با زیاده روی ها و شهوات از هم گسیخته شده بود، اندیشه ها و مسائل فکری هم با جدال و ستیزه جوئی انجام می شد و خون ملّت ها بدست ظالمین و ستمگران بهدر می رفت بدون اینکه آن خونها در راه هدفی شکوهمند، و مبدئی مقدّس ریخته شود.
جامعه جهانی در طول تاریخش فاقد الگوها و نمونه های متعالی بود و زندگی همانند وحوش به بیهودگی سپری می شد، در چنان حالتی محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با رسالت دینی و اخلاقیش بر چنان جهان تاریک و تشکیلات پوسیده ای ظهور کرد و در دستش این قرآن را که امروز پیشاروی بشر هست، و اگر می خواهی بگو با چنین نور و اخگری یعنی نور توحید فروزان شرق و غرب را به پناه آن دعوت کرد.
اخلاق انسانها را با فضیلت تجدید کرد و عقیده اش را بر اساس جوان مردی بنا نهاد، و جامعه بر اساس محبّت عظمت بخشید، برای جهاد و پیروزی بر تاریکی و فساد و در راه ایجاد آن نمونه متعالی، به غیر از قرآن به قدرتی متمایل نشد و نه بعد از قرآن به غرضی و هدفی دیگر، تا اینکه عالم پاک و آراسته، و عقل و خرد از اسارت ها آزاد شد و گفت:
وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا- 36/ اسراء.
ص: 12
به چیزی که علم و آگاهی در باره آن نداری، توجّه مکن و بر آن اصرار نورز و مایست، زیرا گوش و چشم و دل همگی در کارشان مسئولند. «تاریخ القرآن/ ابو عبد اللّه زنجانی «1»-»
راغب اصفهانی، می نویسد: «تفسیر یعنی اظهار کردن معنی قابل دریافت و معقول، که ویژه مفردات و واژه های دور از ذهن است» و چون چنین است می بینیم در زمان نزول قرآن مردم در باره مفردات قرآن از پیامبر پرسشهائی می نمودند و نهال تفسیر از همان آغاز توسّط خود پیامبر (ص) بوسیله بیاناتش غرس شده است.
پرسش ها از این قرار بود:
1- از وجود خدای. (إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی ...- 186/ بقره).
2- از تغییرات شکل ماه می پرسیدند. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّهِ قُلْ هِیَ ... 189/ بقره).
3- از کمّیّت و کیفیّت انفاق. (یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ ...- 215).
4- از ماههای حرام. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ ... 217/ بقره).
5- از خمر و قمار و شرط بندی. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ ...- 219/ بقره).
6- از وضع و سرپرستی یتیمان. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتامی ...- 240/ بقره).
7- از پاکی ها که چه چیزی حلال است. (یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ ...- 4/ مائده).
__________________________________________________
(1) ابو عبد اللّه زنجانی دانشمند معاصر و نویسنده تاریخ قرآن که 98 سال قبل در شهر زنجان متولّد شده است با مسافرت بکشورهای شام، حجاز و فلسطین در مصر با علماء آنجا مناظره نموده، احمد امین با دیدن او اظهار دوستی خالصانه نموده می گوید: «امروز فرصتی سعید و مبارک است و موقع آن است که عقلا و علماء در صدد زنده کردن عوامل الفت میان فرقه های مسلمین و می راندن خصومت باشند» ابو عبد اللّه در تهران در دانشکده الهیّات در آن زمان فلسفه و تفسیر تدریس نموده است، آثارش:
1- تاریخ القرآن 2- بقای نفس بعد از فنای جسم 3- فیلسوف پارسی صدر الدّین شیرازی، 4- و ترجمه قسمتی از الابطال 5- کتاب عظمت حسین بن علی (ع) بفارسی و کتابهای دیگر است (مقدّمه تاریخ قرآن عربی).
ص: 13
8- از قیامت و وقت آن. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ ...- 187/ اعراف).
9- از انفال می پرسیدند که چه چیزی است. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ ... 1/ انفال).
10- از حقیقت روح (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ...- 85/ اسراء).
11- از کوهها سؤال می کردند. (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ ...- 105/ طه).
واژه هائی و سؤالاتی هم بود که خود قرآن و وحی آنرا نخست به صورت پرسش مطرح و سپس تفسیر می کرد.
مثل آیات: (وَ ما أَدْراکَ مَا الْقارِعَهُ ...- 3/ قارعه) و (وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَهُ الْقَدْرِ ...-
2/ قدر) بنابراین نهال بارور و جاویدان تفسیر که بوسیله وحی و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم غرس شده بود از قرن اوّل توسّط اصحاب با وفای پیامبر (ص) که در رأس تمام آنها به گفته همه مسلمین، امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب (ع) و سپس شاگردانش ابن عبّاس و ابن مسعود، قرار داشتند، آبیاری شد.
راغب اصفهانی در ذیل واژه- شبه- می گوید:
نوعی از متشهابهات در قرآن هست که دو معنی مختلف از آن فهمیده می شود و معرفت به حقیقت آنها مخصوص راسخین در علم است که برای سایرین که در معرفت مادون آنها هستند نامعلوم و پوشیده است و این همان است که پیامبر علیه السّلام در حقّ علی رضی اللّه عنه به آن اشاره کرده است که:
«اللّهمّ فقهه فی الدّین و علمه التّأویل» در باره ابن عبّاس هم مثل آن گفته شده، یعنی خداوندا او را در دین فقیه گردان و او را تأویل قرآن بیاموز.
شناخت معانی و مفاهیم مفردات قرآن یا کلمات تازه و دور از ذهن، و تعلیم آنها از قرن اوّل شروع شده است، و هر چقدر بر دامنه فتوحات اسلام افزوده می شد و ملّت های مختلف باسلام روی می آوردند شور و شوق مردم برای آشنائی
ص: 14
به قرآن و سنّت های پیامبر (ص) بیشتر گسترش می یافت.
می خواستند با آئینی و کتابی که این چنین معجزه آفریده و از مردمی گمنام در صحنه تمدّن جهانی آنگونه شکوه و عظمت ایجاد کرده، آشنا شوند.
بخصوص که زیر ساز انقلاب اسلام و مسلمین، ایمان و عبادت و باور به روز جزا بود. و بگفته سپاهیان اسلام، پیامبر (ص) با قرآن مبعوث شده است تا:
لیخرج النّاس، من عباده النّاس الی عباده اللّه.
و من جور الادیان الی عدل الاسلام.
و من ضیق الدّنیا الی سعه الآخره.
یعنی: فلسفه وجودی پیامبر و قرآن بر این بوده که مردم را از پرستش غیر خدا و بندگی مردم خارج کند و به پرستش اللّه سوق دهد، از جور و ستم مکتب ها برهاند و بسوی عدل اسلام برساند و از جهان مادّی و دنیا بفراخنای جهان آخرت راه نماید.
از اینجهت نیازهای سیاسی، عبادی، اخلاقی، اجتماعی از این قرار بود، مثل آشنایی به روابط و داد و ستد و معاملات و فهمیدن و آموزش چیزهای جائز و حلال از آنها که ناروا و حرام است، معرفت توحیدی و خداشناسی، نبوّت، درک و پذیرش امور آینده و غیب، و از همه مهمتر تشویق اسلام به فراگیری علوم که از آموختن قرآن آغاز می شد، شناختن روابط اجتماعی با ملّت ها از نظر صلح و جنگ، درک و مفاهیم اسلامی و جدیدی که در قرآن آمده است، مثل مؤمن، کافر، منافق، مشرک، ظالم، عادل قاسط، مقسط، مفلح، و صدها اصطلاح دیگر و حوادث تاریخی انبیاء و انجام عبادات مثل وضوء- صلاه، صوم، امر بمعروف، نهی از منکر- شهادت و داوری، آداب همسری، فهمیدن معنی الهام، وحی، فرشتگان، بهشت، دوزخ، اعراف، هدایت، ضلالت، طیّبات، خبیثات، و مهمترین اموری که در قرآن زیاد تأکید شده است، مثل شناختن و داشتن ایمان و اعمال صالحه، تقوی و تزکیه نفس که گفت:
(هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ- 2/ جمعه).
ص: 15
بنابراین ملّت ها و همه انسانهائی که در پناه اسلام بودند نه تنها به استادان و مفسّرین ارزشمند و آگاه و کامل نیاز داشتند بلکه محتاج الگوها بودند که مظهر تمام نمای مفاهیم ذکر شده بالا باشند.
ذهبی، در کتاب التّفسیر و المفسّرون، می نویسد:
ابن جریر از ابن مسعود روایت کرده که گفت: «کان الرّجل منّا اذا تعلّم عشر آیات، لم یجاوزهنّ حتّی یعرف معانیهنّ و العمل بهنّ».
ابن مسعود می گفت: هر یک از ما وقتی ده آیه قرآن را می آموختیم تا معانی آنها را بخوبی نمی فهمیدیم و به آنها عمل نمی کردیم از آنها به آیات دیگر نمی رسیدیم. (التّفسیر و المفسّرون ج 1/ 52).
و رمز بزرگ نفوذ اسلام در دلها ایجاد روحیّه تقوی و پرهیزکاری است و لذا چهار صد بار در قرآن، ایمان با اعمال صالحه- توأما ذکر شده است و امکان ندارد علم و ایمان آنهم تنها با گفتن بتواند قومی یا جامعه ای را بایثار و تلاش در راه حقّ بسیج کند، پس مصادر تفسیر و فهم مفاهیم قرآنی در قرن اوّل هجری عبارت بودند از:
1- وجود پیامبر (ص).
2- قرآن.
3- اجتهاد و قدرت استنباط.
4- تقوی و عمل صالح.
5- و بعد از پیامبر دانستن سنّت او.
بدیهی است کسیکه از آغاز وحی تا پایان حیات پیامبر لحظه ای دور از پیامبر (ص) نبوده و حتّی ساعات وحی را در تمام ایّام بیاد داشته، عالی ترین معلّم و مفسّر قرآن باید باشد.
و باز- ذهبی- می نویسد: و قد روی عن ابن عبّاس انّه قال: ما اخذت عن تفسیر القرآن فمن علیّ بن أبی طالب.
ص: 16
و اخرج ابو نعیم فی الحلیه عن علی رضی اللّه عنه، انّه قال: و اللّه ما نزلت آیه الّا و قد علمت فیم نزلت قال شهد یخطب و هو یقول ... ما من آیه الّا و انا اعلم أ بلیل نزلت ام بنهار، ام فی سهل ام فی جبل.
و اخرج ابو نعیم فی حلیه عن ابن مسعود، قال: انّ القرآن انزل علی سبعه احرف، ما منها حرف الّا و له ظهر و بطن و انّ علیّ بن أبی طالب عنده منه الظّاهر و الباطن، و غیر هذا کثیر من الآثار الّتی تشهد له بانّه کان صدر المفسّرین و المؤیّد فیهم.
(التفسیر و المفسرون/ ذهبی، ج 1 ص 90).
یعنی از ابن عبّاس روایت شده است که گفت: هر چه را که من از تفسیر قرآن فرا گرفته ام از علیّ بن أبی طالب است.
ابو نعیم «1» در حلیه، از علی رضی اللّه عنه آورده است که گفت: به خدا سوگند که هیچ آیه ای نازل نمی شد مگر اینکه می دانستم در چه مورد و کجا نازل شده است، پروردگارم قلبی و خاطری اندیشمند و زبانی پرسشگر بمن بخشیده است.
ابو طفیل گفت: علی را مشاهده کردم که خطبه می خواند و می گفت: آیه ای نیست مگر اینکه می دانم که در شب نازل شده است یا در روز در دشت و صحرا یا در کوه.
ابو نعیم از ابن مسعود آورده است که گفت: قرآن بر هفت حرف (لهجه و قرائات فصیح هفتگانه) نازل شده است و هیچ حرفی نیست مگر ظاهری و مفهومی دارد و از ظاهر و مفهوم آن علیّ بن أبی طالب آگاه است و علمش نزد او
__________________________________________________
(1) قاضی ابن خلکان می نویسد: حافظ ابو نعیم احمد بن عبد اللّه اصفهانی، صاحب کتاب- حلیه الاولیاء- کان من اعلام المحدّثین، و اکابر الحفاظ الثّقات ... و کتابه الحلیه من احسن الکتب و له کتاب- تاریخ اصبهان. یعنی: ابو نعیم یکی از سر آمدهای محدّثین و بزرگان و موثّقین حفاظ (حافظ کسی است که صد هزار حدیث با اسنادش بداند و اگر سیصد هزار دانست او را حاکم گویند) کتاب حلیه الاولیاء او از بهترین کتابهاست و تاریخ اصفهان از اوست. مشایخ از علم او بهره مند شده اند.
مدّرس تبریزی می نویسد: تمام اصحاب صحاح ستّه بروایات او احتجاج و استدلال می کنند و از بزرگان مشایخ مسلم و بخاری بوده، روایاتش، در نهایت اعتبار و اتقان است.
(وفیات الاعیان 1/ 75- ریحانه الادب 5/ 185- هدیه الاحباب 49).
ص: 17
است.
غیر از این ها بسیاری از روایات هست که گواهی می دهند به اینکه امیر المؤمنین (ع) در صدر مفسّرین قرار دارد و تأیید شده در میان آنهاست، و با خطبه ها و حکمت ها، مفاهیم آیات قرآن را تفسیر و در متن روزگار به یادگار نهاده است.
پس از فتوحات و گسترش اسلام افرادی که از صحابه پیامبر، علوم قرآنی و تفسیر آموخته بودند از مکّه و مدینه به عراق و ایران و سایر کشورها برای تعلیم و آموزش قرآن مهاجرت می نمودند، آنها تابعین صحابه بودند و مدارس تفسیر را در سطح جامعه اسلامی و مساجد و منابر افتتاح نمودند که از مشهورترین آنها (سعید بن جبیر، مجاهد- عکرمه- عطاء ابن ابی ریاح- طاووس بن کیان) را می توان نام برد که آراء و نظراتشان در تمام تفاسیر مسلمین نقل شده است و همه آنها از موالی و غیر عرب و بردگان بودند که در پرتو آئین آزادی بخش اسلام و کسب دانش بچنان مقامی رسیدند.
در اوایل قرن اوّل که در اثر جنگها قاریان و حافظان قرآن بشهادت می رسیدند، نیاز به تدوین قرآن بیشتر احساس شد و مصاحف با مطابقت بیکدیگر بصورت مصحفی واحد در آمد.
بدیهی است تمام سوره ها در حیات پیامبر (ص) مدوّن شده بود، و حتّی خود پیامبر (ص) دستور قرار دادن بعض آیات را در سوره ها می داند.
شیخ طوسی در امالی- می نویسد: انّ ابن مسعود اخذ سبعین سوره من النّبی و اخذ الباقی عن امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السّلام (تاریخ القرآن ص 16).
یعنی: ابن مسعود هفتاد سوره را از پیامبر (ص) و بقیّه را از علی (ع) اخذ کرد.
ص: 18
مصاحفی که مشهور است و در تاریخ ضبط شده عبارتند از:
مصحف ابن عبّاس، مصحف ابن مسعود، مصحف ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصّادق، مصحف ابی بن کعب، مصحف علیّ بن أبی طالب علیه السّلام که بترتیب خاصّی است و تنها مصحفی که بترتیب نزول قرآن، تدوین شده است، مصحف علی (ع) و مصحف حضرت صادق است که شهرستانی در مقدّمه کتاب خودش آنرا نقل کرده است.
و به گفته سیّد قطب: «اگر بترتیب نزول بیست و سه ساله قرآن به صورت مصحفی در اختیار مسلمین قرار می گرفت و چنان سند دقیقی که قیمتی برای آن نمی توان قائل شد می داشتیم فرصتی برای تحقیق و پژوهش، در مراحل دعوت اسلام و راههای آن در هر مرحله بدست می آمد سپس عوامل روحی و عقلی آن که به مراتب برتر از عوامل تاریخی و محلّی آن است برای ما آشکار می شد.
و سپس می گوید: و کانت امامی طرق عدّه لعرض هذه المشاهد، و تبویبها و لکنّی اخذت الطّریق استعراضی مراعیا التّرتیب التّاریخی، علی قدر الامکان، لورودها فعرفتها بترتیب السور الّتی وردت فیها و رتّبت هذه السّور حسب نزولها ... (مشاهد القیامه/ 9).
یعنی: هر چند که برای منظّم کردن و بیان مبانی دور نماهای معاد روش هائی داشتم ولی راهی که با ترتیب نزول تاریخی سوره های قرآن موافقت داشت برگزیدم «1» و تا حدود امکان برای ورود در بحث و تفسیر، ترتیب سوره ها را بهمان نحو در نظر گرفتم و این تنها راهی است که در این زمان یعنی چهارده قرن پس از هجرت بما ارائه شده است». باری پس از نسخه برداری از مصاحف و فرستادن آن به مراکز مهمّ کشورهای اسلامی، حفظ کردن قرآن و نسخه برداری آن از طرف سایرین شروع شد و
__________________________________________________
(1) سیّد قطب چنانکه خود می گوید: در تنظیم کتاب (مشاهد القیامه) از میان مصاحف پنجگانه ترتیب مصحف امام صادق (ع) را برگزیده است قرآن بآن ترتیب در اختیار عموم مسلمین قرار می گرفت راه حکومت اسلامی، و اجرای احکام بهمان ترتیب تدریجی براحتی میسور بود و غالب اختلافات از بین می رفت.
ص: 19
خطّاطانی بوجود آمد و همینکه در خراسان و بغداد کارخانه های کاغذ سازی در قرن دوّم هجری بوجود آمد، نسخه های قرآن از روی چرم و پوست به کاغذها منتقل و به فراوانی در دسترس سایر مردم قرار گرفت، در همین زمان نیاز به دانستن مفردات و غرایب لغات قرآن بیش از پیش برای خاصّ و عامّ مردم احساس شد.
در پایان قرن اوّل و آغاز قرن دوّم که دوره سقوط بنی امیّه و بنی مروان و شروع حکومت بنی عبّاس بود بزرگترین دانشگاه و مدرسه اسلامی و فکری در حضور امام باقر و امام صادق سلام اللّه علیهما افتتاح شد.
جدال های فکری که حکومت بنی امیّه و بنی مروان، برای توجیه اعمال ستمگرانه و ارتکاب گناهان کبیره آنان مثل خونخواریهای حجّاج بن یوسف و میخوارگی و هرزگی که بخصوص از ناحیه یزید بن معاویه و یزید بن ولید بن عبد الملک، انجام می شد، مسائل مختلفی مانند، جبر و اختیار و تکلیف مرتکبین گناهان کبیره و صغیره و عدل و ظلم، بخصوص در تأویلات آیات قرآنی موجی از ناآرامی و اختلاف بوجود آورده بود.
پیروان مکاتب اشعری، معتزلی، قدری و خوارج و شعوبیّه که تمام اینها مولود فشار حکومت نژاد گرایانه امویان و مروانیان بود گاهی هم از اطراف عالم اسلام علمائی برای توجیه اختلافات عقیدتی به سوی هر کسی که او را واجد شرایط امامت و هدایت عقلی و ایمانی مردم می دانستند روی آورند و چون در باره تمام قرآن از آغاز تا انتهاء احادیثی از پیامبر (ص) از ناحیه صحابه و تابعین نقل نشده بود و خود آنها نیز به گفته- ذهبی- که: الحقّ انّ الصّحابه رضوان اللّه علیهم اجمعین، کانوا یتفاوتون فی القدره علی فهم القرآن و بیان معانیه المراده فقد کانوا یتفاوتون فی العلم بلغتهم، فمنهم من کان واسع الاطّلاع فیها علما بغریبها و منهم ان ذلک.
ص: 20
یعنی: سخن حقّ اینستکه صحابه (رض) در قدرت بر فهم قرآن و بیان معانی مقصود آن متفاوت بوده اند، زیرا در قدرت علم به زبانشان متفاوت بوده اند، کسی از ایشان بود که اطّلاع وسیعی در زبان داشت و به غرائب لغات موشکاف و متوجّه بود و بعضی دیگر مادون او بودند، و این تفاوت در قدرت عقلانی و احاطه به قرآن بود، زیرا در معانی مفردات قرآن مساوی نبودند.
ابن خلدون به نقل از بخاری در تاریخش در باب تفسیر (ج 8 ص- 128) نقل می کند که:
عدیّ بن حاتم معنی آیه: (وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ- 187/ بقره) را نفهمیده بود، دو ریسمان سیاه و سپید را در فضا قرار داده بود و غذا می خورد تا وقتی که رنگ آنها را تشخیص می داد، بعضی شبها هم این کار برایش ممکن نمی شد همینکه صبح شد به پیامبر (ص) خبر داد و پیامبر (ص) فرمود: تو کار بیهوده ای را دنبال کرده ای، منظور تشخیص سپیدی صبح از سیاهی شب است.
همین حدیث را راغب در کتاب حاضر ذیل واژه- خیط- دقیقا ذکر کرده است.
بنابراین طبیعی بود که هر چه بر دامنه اسلام و تعداد مسلمین افزوده می شد خلفاء جور پیشه هم با طرفدارانشان که بنام قاضی، عالم، مفتی، شاعر، والی و امیر که با خود خلفاء همسنخ بودند نمی توانستند پاسخگوی مشکلات اعتقادی، قرآنی و دینی مردم باشند، چنانکه در تاریخ می خوانیم پیشوایان متّقی سایر فرق مسلمین نیز زیر بار مأموریّت خلفاء نمی رفتند مثل نعمان بن ثابت ابو حنیفه و مالک که از طرف مروان و خلیفه عبّاسی در دو نوبت به قضاوت کوفه تکلیف شدند و به نوشته ابن خلکان و مؤلّف کتاب (فی تاریخ المذاهب الفقهیّه) زیر بار آن کار نرفتند و در اثر زهدشان آن را ردّ نمودند و هر یک به یکصد و ده ضربه شلّاق محکوم شدند. «1»
__________________________________________________
(1) برای ثبت در تاریخ بایستی قاطعانه و با استدلال نوشته شود که پیشوایان تمام فرق مسلمین جز اندکی برای ایجاد حکومتی اسلامی تلاش می کرده اند و هرگز هر خلیفه یا حکومتی غیر دینی را پیروی
ص: 21
(این دو شخصیّت مدّتی را در مجالست و درک حضرت صادق گذرانده اند.
(ج 1/ تاریخ المذاهب الفقهیّه).
تغییر حکومتها (از خلفاء راشدین به بنی امیّه و بنی مروان و سپس بنی عبّاس) بخصوص بعد از دوران پنج ساله زمامداری علیّ بن أبی طالب (ع) که پایان بر قداست و عدالت گستری حکومت اسلامی بود (برای اثبات این موضوع به تواریخ یعقوبی- مروج الذّهب- ابن اثیر رجوع شود) اختلافات عقیدتی در مسائل حکومتی به ویژه اوج گرفتن عقاید معتزله، اشاعره و خوارج که همگیشان از آیات قرآنی برای اثبات نظرات خود استدلال می نمودند، نوعی نیاز شدید را برای کشف حقایق در مورد آن مسائل بصورتی گسترده در جامعه اسلامی ظاهر ساخت، مجالس بحث و مناظره که نتیجه قهری حکومتهای ستمگرایانه اموی و مروانی و عبّاسی بود در تمام شهرها و غالبا در مساجد تشکیل می شد و پرسشهائی را در
__________________________________________________
نکرده اند.
مورّخین نوشته اند: کان رضی اللّه عنه لا یری لبنی امیّه ایّ حقّ فی امره المسلمین: ابو حنیفه برای بنی امیّه که حکومتی اسلامی نبود حقّی قائل نبوده لذا بازرسان بنی امیّه مترصّد و مراقب او بودند ابن هبیره والی عراق او را حبس و تازیانه می زند و او به مکّه می رود در آغاز کار بنی عبّاس، آنها را تأیید می کند ولی بعدا در اثر ظلم و ستم آنان به مخالفت بر می خیزد- و لم یعرف ان تزل الاذی بآل علی و لهم محبّه و ولائه:
همینکه بنی عبّاس با فرزندان علی به خصومت برخاستند و آنها را اذیّت کردند علیه بنی عبّاس به مخالفت برخاست فرزندان علی نیز او را دوست می داشتند.
عندئذ یحسبه المنصور و یعذّبه فیأمر بضربه کلّ یوم عشره اسواط حتّی اشرف علی التّلف و قدمات بعد ذلک بقلیل:
همینکه داوری و قضای منصور دوانیقی را نپذیرفت او را حبس، و سپس هر روز ده ضربه شلّاق زدند تا مشرف به مرگ شد و بعد از دو سه روزی وفات یافت- 150 هجری.
(و فیات الاعیان جلد 5 شماره تراجم 736- تاریخ المذاهب الفقّهیه/ محمّد ابو زهره 2/ 169- 173- تاریخ بغداد/ خطیب تبریزی 13/ 329).
ص: 22
زمینه های اعتقادی مطرح نمود.
بدیهی است در این زمان (اواخر قرن دوّم تا اواخر قرن سوّم) غیر از درک و فهم آیاتی از قرآن که در باره عبادات و احکام بود از راه روایات، و احادیث از طریق صحابه و تابعین بیان می شد مسائل عقیدتی جدیدی پای به میدان وسیع اندیشه و تفکّر نهاده بود، اینجا دیگر کسانی می توانستند پاسخگوی حقیقی آن جریان فکری و اصولی باشند که:
1- خود از استادی و معلّمی نیاموخته باشند و گر نه آن استاد و معلّم بایستی گشاینده مشکلات فکری باشد.
2- پاسخ آنها بایستی آنچنان استدلالی و ثابت باشد که شنونده را بخوبی قانع کند هر چند که طرف بحث معاند ولی عالم باشد (مثل گفتگوی ابن ابی العوجاء با امام صادق و تسلیم شدنش در برابر امام).
3- از نظر عمل و سابقه اجتماعی آنچنان فردی شناخته شده و از آلایش به گناهان پاک و دور باشد که شائبه هیچگونه خطائی یا هوی، و هوسی در باره او نرود.
4- موضوعی که از همه مهمتر است اینستکه او بایستی به تمام قرآن و آیات آن و سنّت پیامبر (ص) و مسائل آن احاطه کامل داشته باشد و گر نه پاسخش ناقص و قابل تردید خواهد بود.
و ما در قرن دوّم چنین استادانی و پیشوایانی که واجد تمام شرایطی که بتواند سرپرستی دانشگاه فکری و عقیدتی اسلامی را عهده دار شوند جز در وجود امامان (ع) نمی یابیم (به اقرار تمام مورّخین و نویسندگان از دوست و دشمن) و امروز خوشبختانه گنجینه هائی از تفاسیری که یک سوّم آیات قرآن و تمام مشکلات تفسیری و تأویل را حل نموده اند در دسترس داریم اینک با طرح چند آیه از یکی از آن منابع، بزرگی و عظمت کارشان بخوبی روشن می شود:
ص: 23
اوّل- قال ابو الحسن: اذا کانت الرّوایات للقرآن کذبتها و ما اجمع المسلمون علیه انّه لا یحاط به علما و لا تدرکه الابصار و لیس کمثله شی ء.
ابو الحسن رضا (ع) گفته است: وقتی روایات با قرآن مخالف شد آنها را باید دروغ بدانی و آنچه که مورد اتّفاق همه مسلمانهاست این است که در باره خدای 1- هیچ علمی به او احاطه ندارد و او محیط بر همه چیز است.
2- دیده ها او را درک نمی کنند.
3- و همانند او چیزی نیست «1».
موضوعی که در تفسیر این آیات به آن اشاره شده است از مسائل اعتقادی مهمّی است که در قرن دوّم هجری شور و غوغایی ایجاد نموده بود و مانند مسئله خلق قرآن در دوران مأمون که اوج بحث اندیشه تاریخ اسلام است و غالبا مجالس در حضور مأمون تشکیل می شد هیجانی علمی ایجاد کرده بود و نیز از فحوای کلام حضرت رضا (ع) می فهمیم که احادیث بسیاری در آن زمان از سوی دوستان نادان و دشمنان دانا در جامعه مسلمین پراکنده بوده و وجود داشته که با آیات
__________________________________________________
(1) سه اصل فوق اشاره به آیات (وَ لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً- 110/ طه) یعنی علمشان به او احاطه ندارد.
و آیه (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ- 104/ انعام) دیدگان او را در نمی یابند او دیدگان را در می یابد که لطیف و آگاه است.
و آیه: (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ- 11/ شوری) چیزی همانندش نیست و او شنوا و بیناست، این سه اصل همان است که شیخ سعدی در آغاز بوستان به نظم در آورد که می گوید:
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم نه بر ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای در کنار
چه شبها نشستم در این فکر گم که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه إدراک بر کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
نه هر جای مرکب توان تاختن که جاجا سپر باید انداختن
خلاف پیامبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید
ص: 24
قرآنی مطابقت نمی کرده و مجعول بوده زیرا دشمنان رنگارنگ اسلام از راههای مختلف که یکی از آنها جعل احادیث است وارد شده بودند و امام با اشاره به سه آیه ای که از آیات محکم و کاملا روشن قرآن است استدلال نموده است.
دوّم- عبد اللّه بن سنان از پدرش روایت کرده که گفت در خدمت امام باقر بودم که مردی از خوارج وارد شد و گفت ای ابا جعفر چه چیز را می پرستی؟ گفت خدای تعالی را، باز پرسید او را دیده ای؟
گفت: چشمها او را با دیدن نمی بیند، ولی دلها با حقایق ایمان او را درک می کنند با قیاس و سنجش شناخته نمی شود و با حواسّ درک نگردد بلکه با آیات و نشانه ها توصیف می شود و شناخته می گردد با جور و ستم حکم نمی کند و شایسته پرستش جز او نیست، آن مرد بیروت رفت و گفت: و اللّه یعلم حیث یجعل رسالته.
سوّم- ابی عمیر از هشام حکم نقل می کند که ابو شاکر دیصانی «1» گفت در قرآن آیه ای هست که موافق سخن ماست. گفتم کدام آیه است، گفت (هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف).
یعنی: او کسی است که در آسمان اله و معبودی و در زمین هم معبودی است.
هشام می گوید: من نتوانستم جواب او را بدهم این موضوع را بامام صادق گفتم، فرمود: همینکه بعراق برگشتی باو بگو نام تو در کوفه چیست می گوید:
فلان، باز بگو نامت در بصره چیست؟
__________________________________________________
(1) دیصانیّه یکی از فرقه های ثنویت است که پنداشته اند نور و ظلمت قدیم و ازلی هستند، اینان بر خلاف مجوسیان که ظلمت و تاریکی را حادث می دانند و سبب حدوث آنرا ذکر می کنند هستند و می گویند نور با قصد و اختیار فاعل خیر ولی تاریکی طبعا و بناچار فاعل شرّ و بدی است، هر چه که در عالم از پاکی و نیکی وجود دارد از نور است و هر چه از زیان و شرّ و پلیدی است از تاریکی است. نور زنده، عالم، توانا، حسّاس و درک کننده است و حرکت، و حیات از اوست ولی تاریکی مرده، نادان، ناتوان و جماد و مردگان است که نه فعل و نه تمیزی دارد. و ابو شاکر با همین عقاید همینکه آیه فوق را با پندار خود موافق می داند از سوی امام آنچنان پاسخ مستدّل و محکمی می شنود که می پذیرد (الفهرست چاپ قاهره/ ابن ندیم 488- الملل و النّحل/ شهرستانی 1/ 270).
ص: 25
می گوید: همان، سپس در پاسخش بگو خداوند هم اینچنین است که یگانه و یکتاست، در آسمان اله- است، در زمین هم او را- اله- نامند، در دریاها- اله- است و در صحراها هم- اله- است و در هر جا- اله- است.
هشام می گوید: همینکه در کوفه برگشتم نزد ابو شاکر رفتم و جواب را به او گفتم، گفت: این جواب از حجاز آمده است.
کسانی که احاطه کامل بر قرآن نداشته باشند و از دقایق قوانین و قواعد زبان عرب ناآگاهند به چنین مشکلاتی دچار می شوند که راهگشای آنان جز چنان راهنمایانی و امامانی نمی تواند باشد.
راغب در تفسیر واژه- ضعف- در متن کتاب حاضر به قاعده اوّلیه این بحث اشاره کرده می گوید: آیه (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً، فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً- 5 و 6/ انشراح) چون واژه- العسر- معرفه و دو بار تکرار شده پس- یسر- یعنی آسایش دو چیز و دو گونه است یعنی با یک العسر دو فراخی نعمت همراه است.
قاعده بعدی این است که هر گاه قبل از واژه دوّم کلمه تکراری متعلّق به آن که قبلا آمده دو چیز باشد، مثل آیه: (هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف) که متعلّق اوّل اله- فی السّماء- و دوّمی- فی الارض است. پس واژه- اله- که تکرار شده یک چیز و یک حقیقت است و تنوین آنهم تنوین نکره نیست، زیرا با تمکین و ثبات معنی اوّل همراه است.
این سه روایت مهمّ از کتاب اصول کافی جلد اوّل اواخر بخش (کتاب التّوحید) نقل شده، امید است علماء و برادران عزیز اهل تسنّن بروش مرحوم شیخ شلتوت که مصلح و خیر اندیش بود و تدریس فقه جعفری را در دانشگاه الازهر رسمی نمود در کشور انقلابی اسلامی عزیز ما هم در این ایّام که به خواست خدای تعالی برادران مسلمان اعمّ از حنفی، حنبلی، مالکی شافعی و جعفری همگی در صفوف فشرده نمازهای جمعه و جماعت را برادرانه اقامه می کنند، و مفهوم آیه:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ 10/ حجرات) حاکم شده است:
اوّلا- خود علماء اهل تسنّن کتاب اصول کافی و سایر کتب شیعه را با
ص: 26
دیدگاهی دوستانه و برادر نگر مجدّدا مورد مطالعه قرار دهند و خواندن آنها را در حوزه های علمی تجویز نمایند که شاعر گفت:
و عین الرّضا عن کل عیب کلیله و لکنّ عین السّخط تبدی المساویا
اگر چشم رضامندی و دوستی باشد از دیدن عیب ها باز می ایستد ولی دیده ناخشنود عیب ها را آشکار و بر ملاء می کند.
ثانیا- همانگونه که اکثر علمای تشیّع تفاسیر و کتب اهل تسنّن را مطالعه می کنند و در خانه هاشان غالبا آن کتب وجود دارد و شاید فروش کتابهای آنان در ایران بیش از سایر کشورها مورد مطالعه است آنها نیز آثار شیخ طوسی (تفسیر تبیان) و شیخ طبرسی (مجمع البیان) و شیخ مفید و کلینی را مورد تحقیق بیشتر و بهره مندی قرار دهند تا خواست پیامبر عزیز ما که استحکام پیوند برادری میان مؤمنین به اسلام بوده جامه عمل بپوشد و تمام مسلمین به مذهب و روشی که می گوید:
«کن للظّالم خصما و للمظلوم عونا» علی وار و حسین گونه علیه استکبار جهانی و به یاری مستضعفین بر خیزند، آنگاه خواهید دید که جوانان عزیز فارس، کرد، ترک و ترکمن و سایر عزیزان تشنه عدالت اسلامی که جانشان سرشار از ایمان بخدا است متوجّه می شوند که اسلام برتر از هر مکتبی و هر ملّی گرائی و نژاد پرستی کور و تعصّب آمیزی است لذا دیگر بهر قدرت و حاکمی که از فرمان الهی و اسلامی عملا سرپیچی کند و با شرابخواری و قمار و فساد اخلاق و وابستگی به بیگانه و دشمنان اسلام حکومت می کنند و نتیجتا پاکان و مظلومانی چون اصحاب طف را بیرحمانه در صحرای سوزان کربلا یا مانند امروز در فلسطین و افغانستان و اریتره و فلیپین و سایر نقاط جهان به خاک و خون می کشند و یا در باره آن سکوت می کنند هرگز- اولی الامر- نمی گویند و همچون عبد اللّه بن مقفّع که آبشخور عقیده اش پس از اسلام نظرات پیامبر و امامان (ع) است به منصور دوانیقی می گوید: «لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق» (نهج البلاغه ص 500/ 156) کسی که از فرمان خدا سر می پیچد اطاعتش جایز
ص: 27
نیست بلکه تنها از حکومت با قداست و پاک اسلامی است که بایستی تبعیّت کرد.
همانطور که گفته شد نهالی را که پیامبر اکرم (ص) به وسیله تبیین و تفسیر آیات و مفردات قرآن غرس نموده بود و بوسیله صحابه کرام با وفا و تابعین با احساس آنان بخصوص امیر المؤمنین علی (ع) و سپس فرزندانش که از منابع مکتب وحی و جدّ بزرگوار و پدرانش آموخته و سیراب شده بودند به ثمر رسید و فهم قرآن بعد از دوران تفاسیر متفرّق و احیانا متناقض بروایتی در دانشگاه جعفری «1» به دوران تفاسیر آیات قرآن بر اساس خود قرآن و تعقّل و تفکّر و تدبّر و
__________________________________________________
(1) شاید بکار بردن نام دانشگاه که عربی آن- جامعه- است در مورد کلاسها و شاگردان فراوان حضرت صادق به نام دانشگاه جعفری ابتدا ساختمانهای چند اشکوبه و کلاسهای متعدّد با دادن دانشنامه ها در اذهان متبادر شود، ولی حقّ اینست که حقیقت را در خود کلمه دانشگاه بیابیم یعنی هر جا که براستی مرکز دانش باشد و از اطراف و اکناف عالم مردم برای علم و آگاهی و رفع مشکلات فکری و عقیدتی خود به آنجا روی آوردند و دست پرورده های آنجا آثار فنا ناپذیری در متن تاریخ به یادگار گزارند همانجا را بایستی دانشگاه نامید اکنون بشنویم و ببینیم.
قاضی ابو العبّاس شمس الدّین احمد بن محمّد بن ابی بکر ابن خلکان شافعی متولّد 608 هجری در کتاب گرانقدرش در باره مؤسّس دانشگاه جعفری و شاگرد ممتاز او چه می گوید، می نویسد:
«احد الائمّه الاثنی عشر علی مذهب الامامیّه و کان من سادات اهل البیت و لقّب بالصّادق لصدقه مقالته و فضله اشهر من ان یذکر و کان تلمیذه جابر بن حیّان الصّوفی الطّرطوسی قد الّف کتابا یشتمل علی الف ورقه تتضمّن رسائل جعفر صادق و هی خمس مائه رساله و دفن بالبقیع فی قبر ابوه محمّد الباقر و جدّه زین العابدین و عمّ جدّه الحسن بن علی (ع) فلله درّه من قبر ما اکرمه و اشرفه».
او یکی از ائمّه دوازده گانه امامیّه است و از بزرگان اهل بیت بود برای اینکه در سخنش و گفتگویش صادق و راستگو بود به صادق لقب یافت فضیلتش مشهورتر از آن است که ذکر شود ... جابر بن حیّان صوفی طرطوسی شاگرد او است و کتابی مشتمل بر هزار برگ تألیف نمود که متضمّن رسائل جعفر صادق است که پانصد رساله است، در بقیع و در جوار پدرش و جدّش و عموی جدّش دفن شد بر همه آنها سلام باد براستی که خداوند آرامگاه و قبری که اینچنین شرافت و بزرگی دارد پر برکت گرداند که خیر و برکتش از خداست.
(وفیات الاعیان 1/ 291- تاریخ المذهب الفقهیّه 2/ 553) پیشوایان و بزرگان علم و دانش که از امام بهره برده و از او روایت کرده اند:
ص: 28
استنباطی که بیش از 500 بار در قرآن آمده تحوّل و دگرگونی یافت از این تاریخ است که آثار چنین انقلاب و بعثت مجدّد قرآنی چون مشعل فروزانی فرا راه خردمندان قرار می گیرد و زوایای تاریک اندیشه جامعه را روشن می کند.
از این تاریخ ببعد، روش عقل گزینی و توجّه به قرآن بیش از نقلیات، آنچنان شور و شوقی ایجاد نمود که مقدّمه انقلاب فرهنگی و فکری و عملی در جهان پهناور اسلام گردید و چنانکه بعدا خواهیم دید خلفاء عبّاسی نیز در برابر سیل خروشان اندیشه های اصلاح طلبانه دانشمندان و خواست مردم موفّق بایجاد بزرگترین کتابخانه ها و مراکز علمی شدند و رشد و شکوفائیش در قرن چهارم و نیز قرن پنجم، یعنی دوران حیات راغب اصفهانی توسّط آل بویه و دیلمیان به منصّه ظهور رسید.
اگر مأمون در قرن دوّم به تأسیس بیت الحکمه شد و از وجود امام رضا در تمام مناظرات برای محکومیّت مخالفین و یا آزمون ارائه شخصیّت علمی آن حضرت بهره گرفت نتیجه این شد که در قرن سوّم صدها دانشمند در علوم قرآنی، تاریخی، جغرافیایی، پزشکی و ریاضی در پهنه جامعه عظیم مسلمین قد برافراشتند و با تأسیس کارخانه های کاغذ سازی در خراسان و بغداد کار نسخه برداری از کارها آسان شد و خوشنویسانی همچون- ابن مقله- ظاهر شدند.
خدای تعالی در دو آیه قرآن می گوید: (ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ 38/ انعام).
و (نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ ءٍ- 89/ نحل). از این دو آیه بخوبی فهمیده می شود که:
__________________________________________________
یحیی بن سعید انصاری- ابن جریح مالک ابن انس- سفیان ثوری ابن عینیه- ابو حنیفه- ابو ایّوب سجستانی- که بهره مندی از او را برای خویش شرف و منقبتی دانسته اند و فضیلتی که کسب کرده اند.
(کشف الغمّه 1/ 369).
ص: 29
1- خداوند از بیان هیچ چیزی در قرآن فرو گزاری و کوتاهی ننموده.
2- و هر چه را که از علوم برای رشد انسان و هدایت او بسوی کمال هستی و اللّه لازم و ضروری است، ریشه در قرآن دارد (چه قبل از آیه اوّل و چه بعد از آیه دوّم مفهوم عوامل رشد یعنی تمام علوم از آن دانسته می شود، می گوید: (وَ هُدیً وَ رَحْمَهً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ 89/ نحل).
ابن عطیّه- در مقدّمه تفسیرش حدیثی را که در مآخذ دیگر هم آمده نقل می کند که پیامبر (ص) فرمود: «انّه ستکون فتن کقطع اللّیل المظلم، قیل فما النّجاه منها، یا رسول اللّه؟
قال: کتاب اللّه تبارک و تعالی، فیه نبأ من قبلکم و خبر ما بعدکم، و حکم ما بینکم و هو فصل لیس بالهزل من ترکه تجبّرا قصمه اللّه، و من ابتغی الهدی غیره اضلّه اللّه و هو حبل اللّه المتین و نور المبین و الذّکر الحکیم، و الصّراط المستقیم هو الّذی لا تزیغ به الاهواء و لا تنشعب من الآراء و لا یشبع منه العلماء و لا یملّه الاتقیاء، من علمه سبق و من عمل به اجر و من حکم به عدل و من استعصم به فقد هدی الی صراط مستقیم».
ابن ابی الحدید قسمتی از این مطلب را در ذیل عنوان- کلماتی غریب که نیازمند تفسیر است- ذکر کرده.
ترجمه:
پیامبر (ص) فرمود، در آینده فتنه هائی است که همچون پاره های سیاه شب تاریک خواهد بود، گفتند: راه نجات از آن چیست؟
گفت: کتاب خدای تبارک و تعالی که در آن خبر از گذشته و آگاهی و خبر از آنچه که بعد از شما خواهد بود هست و نیز حکم و دستور خدای در آنچه که میان شما است بیان شده.
قرآن سخن حقّ و جدا کننده حقّ و باطل است نه بیهوده سخن کسی که از روی تکبّر آنرا ترک کند خدای تباهش کند و هر که هدایت را از غیر قرآن طلب کند و بخواهد خداوند او را گمراه می کند، قرآن ریسمان و دست آویز متین و استوار الهی و نور روشن اوست، یاد او و صراط مستقیم اوست، قرآن چیزی است که هوی
ص: 30
و هوس آنرا از حقّ بر نمی گرداند و آراء و نظرات گوناگون با او نیست.
دانشمندان از قرآن سیر نمی شوند و متّقیان آنرا اندوهبار نمی دانند و از آن زده نمی شوند، کسیکه علم قرآن آموخت پیشی گرفت و هر که به آن عمل کرد پاداش یافت و آنکه با قرآن حکم و داوری کرد عادل شد و به عدالت حکم کرد و کسیکه به قرآن تمسّک جست و دست یازید به راه مستقیم هدایت شد.
(مقدّمه تفسیر ابن عطیه 256- مقدّمتان فی علوم القرآن- شرح ابن ابی الحدید 5/ 612 بخش حکم- مفتاح السّعاده و مصباح السّیاده 2/ 530).
سعید بن جبیر می گوید: هیچ حدیثی از پیامبر خدای بر وجهی از وجوه به من نرسید مگر اینکه مصداقش را در قرآن یافتم.
ابن سراقه در کتاب (الاعجاز) از ابو بکر بن مجاهد نقل می کند، روزی گفت:
«ما من شی ء فی العالم الّا فی کتاب اللّه».
چیزی در عالم نیست مگر اینکه در کتاب خدا هست.
باو گفته شد کلمه- خانات (یعنی سراهای تجارت و کسب، جمع خان که فارسی است) در کجای قرآن هست، گفت:
در آیه: (لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ مَسْکُونَهٍ فِیها مَتاعٌ لَکُمْ 29/ نور).
یعنی: مکانهائی که مسکونی نیست ولی متاع در آنجا هست که همان خانات- است.
ابن عطیّه سپس روایت می کند که پیامبر در آخرین خطبه اش فرمود:
«یا ایّها النّاس انّی تارک فیکم الثّقلین انّه لن تعمی ابصارکم و لن تضلّ قلوبکم، لن تزلّ اقدامکم و لن تقصر ایدیکم، کتاب اللّه یسبب بینکم و بینه، طرفه بایدیکم، فاعلموا بمحکمه و آمنوا بمتشابهه و احلّوا حلاله و حرّموا حرامه، الا و عترتی، اهل بیتی، هم الثقل الآخر فلا تسبّوهم فتهلکوا».
یعنی: هان ای مردم دو چیز گرانقدر و ارزشمند در میان شما بجای گزاردم، اوّل کتاب خدا که با سبب قرار دادن و مستمسک شدن آن هرگز دیدگانتان نابینا، دلهایتان گمراه و گامهاتان لغزان و دستهاتان قاصر از عمل نخواهد شد به حکم و
ص: 31
محکمش عمل کنید و به متشابهش ایمان داشته که آن دیگر بازمانده گرانقدر عترت و اهل بیت من است، آنها را ناروا مگوئید که هلاک می شوید.
آنگاه ابن عطیّه در باره جاودانگی و تازه بودن قرآن در پهنه زمان می نویسد:
«قیل لجعفر بن محمّد الصّادق (ع): لم صار الشّعر و الخطب یملّ ما اعید منها و القرآن لا یملّ؟
فقال: لأنّ القرآن حجّه علی اهل الدّهر الثّانی کما هو حجّه علی اهل الدّهر الاوّل، فکلّ طائفه تتلقاه غضّا جدیدا و لان کلّ امرئ فی نفسه متی اعاده و فکّر فیه تلقی منه فی کلّ مدّه علوما غضّه و لیس هذا کلّه فی الشّعر و الخطب».
یعنی: به جعفر بن محمّد صادق (ص) گفته شد: چرا شعر و سخنرانی وقتی تکرار می شود ملال آور است ولی قرآن تکرارش ملال آور نیست؟
فرمود: زیرا قرآن حجّتی بر هر زمان و برای هر نسل است همانگونه که برای زمان حال چنین است و هر طایفه ای آنرا تازه می یابد چون هر انسانی که قرآن را در نفس و جانش اعاده می کند و در آن می اندیشد، در تمام مدّت عمر و تفکّرش از قرآن به علومی و دانشهای جدیدی می رسد و این حالت در شعر و سخنرانی ها نیست.
(مقدّمه تفسیر ابن عطیه 257- مقدّمتان فی علوم القرآن)
از آیات و احادیث و نظرات فوق در باره محتوای قرآن و فراگیری مفاهیم آیات آن در سراسر شئون حیاتی انسانها و جامعه دانستیم که یکی از اسرار و انگیزه های موج عظیم علمی در قرن دوّم و پس از راهگشایی در روش اندیشه و عقل گزینی دانشمندان از سوی مؤسّس دانشگاهی اسلامی و جعفری توجّه عمیق آنها به قرآن بود که راه استنباط و برتری علم و عقل و ایمان را بر جهل و نقل و قیل و قال در مکاتب گمراه کننده را نشان دادند.
ص: 32
در این بخش برای اینکه بیشتر به سیر اندیشه و میراث و بازمانده هائی که در قرن پنجم و زمان راغب اصفهانی مؤلّف مفردات قرآن با آن مواجه بوده و نیز ریشه های علوم را در قرآن بشناسیم، باید بدانیم که علم و ادب در فرهنگ و تمدّن اسلامی آنچنان گسترش یافت که از سیصد (300) علم تجاوز نمود و در هر رشته فحول و بزرگانی بجهان بشریّت با کوله باری از نوشته های آنان عرضه نموده است که امروز تمام موزه ها و کتابخانه های جهان شرق و غرب را زینت بخشیده و قرنهاست که آنها را مورد بهره برداری خویش قرار داده اند، از قبیل:
علوم شرعی- فقه- تاریخ- علوم ادبی- واژه شناسی- علوم خطابی و شعر- ریاضی- جغرافیا- شیمی- پزشکی- زمین و آب شناسی- علوم سیاسی- جامعه شناسی- تذکره نویسی- علوم اخلاقی و تربیتی- قضائی- صنایع و فنون- کیهان شناسی- و علوم روانشناسی ... که بیشتر آنها شاخه ها و فروعی دارد و تماما از قرآن کریم و سنّت و عترت پیامبر (ص) نشأت گرفته زیرا که در دو کتاب یا دو درس از سرپرست دانشگاه اسلامی و جعفری تمام آیاتی که در قرآن از فضیلت علم و عقل گفتگو کرده، برای شاگرد ممتازش هشام بن حکم بدون اینکه- معجم المفهرس- در کار باشد بیان داشته و برای عقل هفتاد و پنج کارگزار با اضداد آنها ترسیم نموده است و در همان جا گفت:
«قال رسول اللّه: طلب العلم فریضه علی کلّ مسلم الا انّ اللّه یحبّ بغاه العلم».
رسول خدا فرمود: دانشجویی بر هر مسلمانی واجب است و همانا خداوند دانشجویان را دوست دارد.
و هیچ علمی از تأثیر مستقیم قرآن بر آن خالی نبوده و نیست و هر کدام از آنها مؤسّس یا مؤسّسین دارند که پایه گزاران نخستین آن علمند:
1- در علوم شرعی و فقه: خود پیامبر (ص) و سپس صحابه و پیشوایان مذاهب.
2- در تاریخ نگاری: نخست قرآن و در قرون دوّم و سوّم و چهارم و به تبعیّت از قرآن تا عصر راغب بترتیب- واقدی- ابن اسحاق- ابن هشام- احمد بن ابی
ص: 33
یعقوب ابن واضح یعقوبی- علیّ بن حسین مسعود- محمّد بن جریر طبری- ابن طیفور صاحب تاریخ بغداد که یک جزء آن چاپ شده- ابو حنیفه دینوری صاحب اخبار الطّوال.
3- در علوم ادبی (نحو و قواعد دیگر آن): ابو الاسود دوئلی «1» با راهنمائی علی (ع) و سپس سیبویه در قرن دوّم- خلیل بن احمد- علی بن حمزه کسائی- ابن سکّیت- ابن انباری- ابو جعفر نحاس- ابو القاسم زجاجی و ...
4- در واژه شناسی و لغت نامه نویسی: بترتیب- ابن درید- ابو منصور ازهری- ابو زید انصاری- جاحظ- ابو علی قالی صاحب امالی- ابن عبد ربّه صاحب کتاب عقد الفرید- ابو حاتم سجستانی- ابو العبّاس مبرّد- ابو هلال عسکری صاحب الفروق اللّغویه- صاحب بن عباد- ابن فارس صاحب مقائیس اللّغه- ابو نصر اسماعیل جوهری- ابن سیده- جاحظ- ابن خالویه- ابن قتیبه- راغب.
5- در خطابه و سخنوری: پس از پیامبر (ص) و علی علیه السّلام- تمام امامان- زینب کبری سلام اللّه علیها (البتّه در تواریخ خطبه های ارشادی و انسانسازی است نه تهدید و اشتلم مثل خطبه های حجّاج خونخوار.
6- در کتابت: پس از امام علی (ع) کاتبانی، مثل: عبد الحمید و ابن مقفّع سر آمد سایرین هستند.
7- در علوم ریاضی: نخستین انگیزه ریاضی و کیهان شناسی قرآن است که گفت:
(لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ- 5/ یونس) یعنی، گردش ستارگان و پیدایش و اختلافات روز و شب بخاطر اینستکه شما
__________________________________________________
(1) و قیل لابی الاسود من این لک هذا العلم؟ یعنون النّحو، فقال: لقنت حدوده من علی بن أبی طالب (ع): گفتند از کجا این علم یعنی نحو را فرا گرفتی؟ گفت: حدودش را از علی (ع) آموختم.
ابو الاسود- کان من اکمل- الرّجال رأیا و اشدّهم عقلا: او از کاملترین مردان در رأی و عقل بود.
(الفهرست ابن ندیم 65- وفیات الاعیان 2/ 216).
ص: 34
حساب و شماره سال و ماه بیاموزید و بدانید.
از پایه گزاران ریاضی- علی علیه السّلام و سپس نویسندگان کتب خراج که نیازمند عمل ریاضی بودند و سپس برادران خوارزمی بنامهای محمد و احمد و حسن- فرزندان شاکر و از تألیفاتشان کتابهای- الشّکل المدّور المستطیل- کتاب المخروطات- کتاب الشّکل الهندسی ...- و ثابت بن قره- ماهانی- قراری مخترع اسطرلاب ...
باید دانست که در ستاره شناسی مسلمانان موفّق به ساختن زیج و رصد خانه و کتابها و ابزارهای کیهان نما شده اند، زیج سند و هند از محمّد بن موسی خوارزمی معروف است (الفهرست ابن ندیم از صحفه 292 ببعد) و سپس در قرن چهارم رسائل گرانقدر- اخوان الصّفاء و خلان الوفاء مشتمل بر پنجاه و یک (51) رساله که نخستین آن چهارده (14) رساله در ریاضی و هندسه و صنایع عمل و علوم مربوط به صنعت است که تمام اصطلاحات عملی را در آن بکار برده و شاید اوّلین مأخذی است که واژه مهندسی را با مفهوم علمی و عملی آن بکار برده و شرح داده است.
8- در شیمی و کیمیا: از جابر بن حیّان تا محمّد بن زکریّا که در شرافت این صنعت نیز کتابی نوشته اند.
ابن وحشیه و اخمیمی و ابو قران- که هر کدام از این شیمیست ها در باره سنگهای ساده و الوان کتابهائی نوشته اند، مثل: کتاب الحجر- کتاب الاکسیر- کتاب التّدبیر از رازی (الفهرست ابن ندیم).
9- در علوم پزشکی: بنا به نوشته ابن ابی اصیبعه- نخستین پزشک جرّاح مسلمان- ابن ابی رمئه تمیمی است در زمان پیامبر (ص) و سپس عبد الملک بن ابجر که با ارشاد عمر بن عبد العزیز مسلمان شد.
از کلمات اوست: «المعده حوض الجسد و العروق تشرع فیه فما ورد فیها بصحّه صدر بصحّه و ما ورد فیها بسقم صدر بسقم ...»
یعنی معده حوض و منبع تغذیه جسم بوسیله عروق و رگهاست که از آنجا
ص: 35
می نوشند پس هر چه با صحّت و پاکی به معده وارد شود با همان صحّت بوسیله رگها به تمام بدن می رسد و صادر می شود و هر چقدر غذا با ناپاکی در معده وارد شود همانها به بدن می رسد و جسم بیمار می شود. (طبقات الاطّبا- 171).
10- در دامپزشکی: هم کتابهائی بنامهای علاج الدّواب- صفات الخیل- بیطره- آثاری هست.
11- در زمین شناسی: بنا به نوشته مسعودی، مسلمین به طبقات الارض و مواد و ذخائر آن آگاهی داشتند و برای ایجاد چاهها و جاهائی که زود یا دیر به آب می رسد روشهائی داشتند.
12- در علوم سیاسی و حکومتی: نخست خود پیامبر با تأسیس حکومت در مدینه و سپس خلفاء که نقطه اوج عدالت گستری حکومتی از سوی علی علیه السّلام با مراجعه به کتاب نهج البلاغه و خطبات او بخصوص نامه هائی که به مالک اشتر و عثمان بن حنیف و محمّد بن ابی بکر، نوشته است عالی ترین منشور حکومتی جهانی با زیر سازی حقّ و عدل و شناسائی کامل اقشار جامعه است، زیرا قرآن گفت:
(وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء).
13- در علم رجال و تذکره نویسی: که باز مسلمین آغازگر آنند، با قداست ترین و پاکترین شرح حالات یا بگفته اروپائیان (بیوگرافی) از قرآن مجید آغاز می شود که تمام کتب مقدّسه را از این جهت بگونه ای تصحیح می کند از (آدم) تا نوح و ابراهیم و پیامبر خاتم دامن وجودی و شخصیّت انبیاء را با تصویر متعالی ترین والایش آنها را از هر گونه باطلی پاک می شناساند.
سپس واقدی و کاتبش محمّد بن سعد و نیز ابن اسحاق و ابن هشام تا ابن ندیم در قرن بعد ابن خلکان و دهها کتاب رجال دیگر ...
14- علوم تربیتی: نخست قرآن که با ارائه تجلیّات غرایز و عواطف و احساسات انسانی در سوره ای که بنام- احسن القصص- است و نیز سایر سوره ها پاکترین و مؤثّرترین راه تربیت و تعالی را نشان می دهد زیرا اللّه خود-
ص: 36
ربّ العالمین- است و قوانین تربیتی از سوی اللّه بیان شده است و پیامبر فرموده:
«أدّبنی ربی، فاحسن تأدیبی» پروردگارم مرا ادب آموخت و چه نیکو آموخت.
و سپس سنّت و عترت و صحابه با وفا و تابعین باحسان او، گویای تربیت صحیح بودند، اخلاق زشت و زیبا در چهره و داستان اقوام گستاخ و مؤمن دور نما شده است.
کتابهای تربیتی در آغاز بنام- کتب ادب- و سپس- اخلاق- نوشته شد که الهام بخش همه آنها قرآن و کلام و احادیث نبوی و امامان (ع) است.
«و لا حاجه بنا الی القول انّنا نجدها فی القرآن و تفاسیره، و فی الاحادیث و کذلک عند الفقهاء الّذین نجد الاخلاق عندهم ...»- (دائره المعارف اسلامی 1/ 521).
نیازی نیست که بگوئیم ما در قرآن و تفاسیر آن و در احادیث و گفتار فقهاء که اخلاق نزدشان آشکار بوده اخلاق را می یابیم بلکه مسأله ای بسیار بدیهی است.
سپس آثاری مهمّ از سوی- ابن مقفّع- اخوان الصّفاء- ابن مسکویه غزالی- خواجه نصیر طوسی مثل اخلاق ناصری و سپس- اخلاق جلالی اخلاق ملّا حسین کاشفی و کتاب تفضیل النّشأتین راغب اصفهانی.
15- علوم قضا و داوری: که از قرآن آغاز می شود و سراسرش دستوراتی برای اقامه عدل و قسط است و نمونه هائی از داوری صحیح و ناصحیح از سوی پیامبران عرضه می دارد و می گوید:
زشتگوئیها و عیبجوئیهای غلط دیگران شما را به جرمی که باعث شود عدالت نکنید نیندازد، بلکه (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی 8/ مائده) عدالت کنید که به تقوی نزدیکتر است.
و بعد از معرّفی قاضیان الگو و نمونه خود پیامبر و سپس علی علیه السّلام از نخستین قاضی ها هستند.
کاتب واقدی- در دهها روایت نقل می کند که خلیفه دوّم بارها گفت: «علیّ اقضانا»
ص: 37
قاضی ترین ما علی (ع) است. (الطّبقات الکبری 2/ 339 ببعد) و کتابهائی در داوری و دادگستری از همان آغاز قرن دوّم به بعد نوشته و جمع آوری شده و اصطلاح- قاضی القضاه و مفتیان- در تاریخ اسلام کاملا معروف است.
محمّد بن سعد می نویسد: علی گفت، هنگامیکه پیامبر (ص) مرا برای امر قضا و داوری به یمن فرستاد و دستش را روی سینه ام نهاد و فرمود:
«انّ اللّه سیهدی قلبک و یثبّت لسانک فاذا قعد الخصمان بین یدیک فلا تقض حتّی تسمع من الآخر کما سمعت من الاوّل فانّه احری ان یتبیّن لکل القضاء» (الطبقات الکبری 2/ 337).
یعنی: براستی که خداوند دلت را هدایت و زبانت را به حقّ استوار خواهد داشت وقتی دو خصم در حضورت نشستند قضاوت مکن تا آنچه را که از یکی از آنها شنیده ای از دوّمی نیز بشنوی این کار به داوری حقّ سزاوارتر است و قضاوت برای تو بیان می شود.
مسئله قضا و دیوان عدالت در اسلام همپای دیوان خراج و کتابت سابقه بس طولانی دارد.
16- علم تفسیری «1» و علوم قرآنی: معانی قرآن- مفردات قرآن- غریب القرآن- قرائات القرآن مشکل القرآن- مجاز القرآن- که طاش کبری زاده آنرا تا هشتاد (80) رشته علم فهرست کرده است، و ابن ندیم نیز همین کار را قرنها قبل انجام داده و در هر رشته صاحب نظران و علمائی است و بدیهی است علوم لغوی یا علم مفردات قرآن زیر ساز علوم تفسیری است.
__________________________________________________
(1) ابن ندیم می نویسد: فی تفسیر القرآن کتاب الباقر محمّد بن علیّ الحسین (ع) و کتاب ابن عباس، و اینها را اقدم تفاسیر می شمارد (الفهرست 56)
ص: 38
مقدّمه کتاب کم نظیر- تهذیب اللّغه- ابو منصور ازهری هراتی- یکی از مهمترین اسناد و مدارکی است در تاریخ تألیف کتابهای لغت و تاریخ مداری واژه شناسان نخستین در فرهنگ اسلام، و شایسته است در مقدّمه کتاب مفردات راغب عینا ترجمه و آورده شود تا انگیزه این دانشمندان از زبان خودشان بیان شود و بفهمیم هدفشان از یک عمر مطالعه و بعد از سنّ هفتاد سالگی، نوشتن کتابی در پانزده مجلّد یا 7500 صفحه و دیدن صدها دیوان شعر و کتاب چه بوده است.
عبد السّلام هارون محقّق تهذیب اللّغه قبل از مقدّمه ازهری جملاتی از سخن او گلچین کرده و می گوید:
ازهری می نویسد صحابه پیامبر نیازی به آموختن لغت نداشتند زیرا پیامبر (ص) برای پرسش کنندگان و مخاطبین خلاصه قرآن و غوامض، و متشابهاتش را بیان می کرد ولی بعد از صحابه نیاز و احتیاج به فهم آنها احساس شد و انگیزه مهمّ از تألیف این کتاب اهدافی است که با آنها معانی قرآن و الفاظ سنّت شناخته شود و سه علّت را برای آن ذکر می کند:
1- علاقه ازهری به حفظ مطالب و نصوصی که در خاطر داشته و در زمان اسارتش بدست قرمطی ها در قبیله هوازن از اعرابی که زبانشان آمیختگی نداشته شنیده است.
2- علاقه شدیدش بر ادای نصیحت به اهل علم و امّت اسلامی به پیروی از حدیث پیامبر که فرمود: «الا انّ الدّین النّصیحه للّه و لکتابه، و الائمّه المسلمین و لعامتهم».
بدانید که دین اندرز و موعظه از خدای و کتاب اوست برای ائمّه مسلمین و عمومی مسلمین.
3- چون در کتب لغت از زشت و زیبا که مردمان آنها را تمیز نمی توانند داد
ص: 39
هست لذا اقدام به این کار نموده است.
سپس از نوشته ابن منظور صاحب لسان العرب می نویسد: «و لم اجد فی کتب اللّغه ابی منصور محمّد بن احمد الازهری و لا اکمل من المحکم لابی الحسن علیّ بن اسماعیل ابن سیده الاندلسی رحمهما اللّه و همامن امهات اللّغه علی التّحقیق ...».
در کتابهای لغت زیباتر از تهذیب اللّغه از ابو منصور ازهری و کامل تر از محکم ابن سیده اندلسی که خدایشان رحمت کند نیافته ام و این دو کتاب تحقیقا از امّهات کتابهای لغت است، و بعد از آنها هر چه هست پیچشی از راه است.
سپس می گوید: کتاب جوهری را دیدم که: فی جو اللّغه کالذره و فی بحرها کالقطره.
صحاح جوهری در فضای لغت مثل ذرّه ای است و در دریای آن چون قطره.
ابن منظور در پایان پنج کتاب را مصادر کار خود قرار می دهد (تهذیب اللّغه- المحکم و المحیط الاعظم- صحاح، امالی ابن بری- نهایه ابن اثیر) بعد می گوید: به جان خودم سوگند که ازهری و ابن سیده هر چه حفظ کرده بودند در این دو کتاب جمع نموده اند و به مقاصد خویش رسیده اند، و وفا کرده اند.
حمد سپاس را در باره خدائی که توانبخش و متحوّل کننده است بگونه حمدی که نزدیکترین بندگانش نسبت باو دارند و همچنین گرامی ترین آفریدگانش بر او سپاس می گویند بیان می کنیم و نیز سپاس همان کسانی که در پیشگاهش خشنودترین هستند این سپاس برای فراوانی و ویژه نعمتهای ظاهری و باطنی او بر ما است و اینکه از فهم کتابی که بر پیامبر رحمت و بزرگ رسولان و پیشوای متّقین نازل کرده است بما نیز داده است او محمّد (ص) است، درودی پاک و والایش بخش بر او باد که مقامش را در پیشگاه خود نزدیک کرده است، خدائی که ما را توفیق تلاوت قرآن داد و در تدبّر نمودن آن هدایتمان نمود و نیز
ص: 40
اندیشه و تفکّر در آیاتش و ایمان به حکم و متشابهش و بحث و تحقیق در معانی آن و فحص و جستجوی از لغت و واژه عربی که قرآن با آن نازل شده است و راه یافتن و هدایت به راهی که در آن معیّن شده و خلق را بسویش دعوت کرده است و راه مستقیم را با آن واضح و روشن نموده بسوی راهی که بوسیله آن بر بسیاری از اهل این زمان ما را از معرفت و شناخت لغات قرآن فضیلت داده است لغاتی که در سنّت مصطفی، پیامبر برگزیده علیه السّلام وارد شده است.
خدای جلّ ثناءه گفته است:
(إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ- 2/ یوسف) (وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعالَمِینَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ- 195/ شعراء).
و نیز پیامبرش را مخاطب ساخته و می گوید:
(وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ- 44/ نحل).
این را هم گفتم که توفیق برای صواب و کار نیک از خدای مجید است و آنگاه بر ما است که بکوشیم آنچه را که سبب رسیدن به معرفت انواع خطابات قرآن است و سپس سنّت هائی که روشن کننده آیات تنزیل و توضیح دهنده تأویلات آن است با اجتهاد و کوشش بیاموزیم تا شبهاتی که بر بسیاری از پیشوایان راه الحاد و گمراهی وارد شده است از ما دور کند و سپس آن شبهات در سران و پیشوایان هوی پرستان و بدعت گزاران است همان کسانی که با آراء داخل شده از هوسها و بدعت ها و الحاد به خطا افتاده اند و باز در کتاب خدا تکلّم می کنند با تمام گنگی که شناخت صحیح ندارند گمراه شده اند و گمراه می کنند.
از خذلان اینان بخدا پناه می بریم و از او توفیق صواب در قصد و هدفی که داریم می خواهیم و اعانت و یاری در آنچه را که پی گرفته ایم از نصیحت اهل دین خدا، زیرا او نیکوترین توفیق دهنده و یاری کننده است.
آموختن زبان عربی که بوسیله آن آموزش و فراگیری نماز و قرآن و ذکر حاصل می شود بر عموم مسلمین فرض و واجب است و بر خواصّ و متخصّصین
ص: 41
که برای کفایت عموم به آن نیازمندند تا در دین خویش اجتهاد نمایند و نیز آموختن زبان عرب و آشنائی به واژه های آن که بوسیله آن لغات معرفت کتاب خدا و سنّت و آثار و اقوال مفسّرین از صحابه و تابعین شناخته می شود نیز فرض و واجب است.
هر که از دامنه و گستردگی زبان عرب و بیشتر الفاظ آن و دستیابی به روش های آن جاهل و ناآگاه باشد جمله علم قرآن را ندانسته ولی کسی که آنرا آموخت و بر روش هایش آگاهی یافت و آنچه را اهل تفسیر تأویل کرده اند فهمید، شبهات و تردیدهائی که بر نادانها و زبان هوی پرستان و بدعت گزاران داخل است از او برطرف شده است.
کتاب من هر چند که جامع معانی قرآن و الفاظ تمام سنّت های پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیست ولی خلاصه ای از فوائد آنها را در بر دارد و نکاتی از غرایب واژه ها و معانی آنرا که از روش مفسّرین خارج نیست شامل می شود، و همچنین روشهای ائمّه ای که مأمون از خدا هستند از اهل علم و بزرگان اهل لغت که معروف به معرفت ژرف و عمیق و دیانت و استقامتند.
از جوانی تاکنون که هفتاد ساله ام این فنّ را دنبال کرده ام و در بحث و تحقیق از معانی و استقصاء در آنها به سرعت علاقمند بوده ام تا از پیشوایان امین و ائمّه مشهور در زمان و معروفین آنرا اخذ کنم.
بوسیله قرامطه سالها اسیر شدم و در قبیله هوازن یا بنی تمیم و بنی اسد در آمیختم بناچار در بادیه ها زیستم، در خشکسالی ها بدنبال سقوط و ریزش باران ها بودند و برای آماده کردن آب باز می گشتند، انعام، و چهار پایان را می چرانیدند و از شیر آنها معیشت می گذراندند، از روی طبع و سرشت سخن می گفتند و جز به قرائح خویش عادتی دیگر نداشتند و پیوسته در سخن شان خطای فاحش واقع نمی شد.
روزگارانی در چنان وضعی اسیرشان بودم که از واژه ها و مخاطبات شان و غریب و نوادر زبان، ان شاء اللّه در خلال قرائت این کتاب خواهی دید.
ص: 42
اینک: یاد کسانی که از آغاز قرن دوّم تا عصر راغب در غرائب لغات قرآن و معانی آنها آثارشان باقی است.
1- بنا به گفته علمای ادب و واژه شناسی نخستین کسیکه در لغات و علم قرآن و قرائات مورد استناد و استشهاد دانشمندان قرنهای دو و سه و چهار تاکنون قرار گرفته- ابو عمرو بن علاء- است که بگفته ازهری: کان من اعلم النّاس بالفاظ العرب و نوادر کلامهم و فصیح اشعارهم و سائر امثالهم: او داناترین مردم به الفاظ عرب و نوادر کلام، و اشعار فصیح و امثال سایر آنهاست».
ولی از او اثر مکتوبی باقی نیست، هر چند که در تمام آثار علمی و ادبی و قرآنی از قول او بازگو شده و در اثر زهد بسیاری از کتب اشعار جاهلی خود را سوزاند و به حجّ رفت، وفاتش 154 هجری قمری است.
2- ابان بن تغلب «1» نخستین کسی است که در غریب مفردات قرآن تألیف نموده و به جمع آوری و ترتیب آن پرداخته است، متوّفی 141 هجری و از اصحاب حضرت باقر (ع) و حضرت صادق (ع) است و بگفته ابن ندیم: و له من الکتب کتاب معانی القرآن لطیف، کتاب القراءات کتاب من الاصول فی الرّوایه علی مذهب الشّیعه. (الفهرست عربی 322، رجال نجاشی 7).
__________________________________________________
(1) ابو سعید بکری معروف بابان بن تغلب سر آمد پیشگامان، و نویسندگانی است که در مفردات و غرائب قرآن اثری به یادگار نهاده است و از اصحاب علیّ بن حسین و ابا جعفر و ابو عبد اللّه علیهم السّلام است که در نزد آنان مقامی و منزلتی داشته است.
بلاذری می نویسد: عطیه بن عوفی گفت: ابان در مسجد مدینه می نشست و بدستور ابو جعفر (ع) برای مردم فتوی می داد و همینکه خبر وفات او به امام رسید گفت: ام و اللّه لقد اوجع قلبی موت ابان- وفات ابان، و مرگش دلم را غمناک و دردناک نمود، او از بزرگان لغت و قرائت بود، از اعراب اصیل می شنید و بازگو می کرد. ابو عمر کشفی در کتاب رجال خود او را راوی علیّ بن حسین (ع) و جعفر بن محمّد (ع) و از تابعین می دانند و از انس بن مالک و اعمش و ابراهیم نخعی نیز روایت کرده، او در هر علمی از قرآن و فقه، و حدیث و ادبیّات و لغت و نحو پیشکسوت است، آثارش (تفسیر غریب القرآن- کتاب فضائل- کتاب صفّین) در مسجد مدینه حلقه وار بدرسش می نشستند و ستونی که پیامبر به آن تکیه می داد محلّ درسش بود او در سال 147 رحلت نمود (رجال نجاشی- 10) [...]
ص: 43
3- ابو عبد الرّحمن خلیل ابن احمد، کتابش بنام- العین- که به ترتیب حروف حلقی (ع- ح- ه- غ- ...) تنظیم شده است و نسخه هائی از آن تا قرن سوّم و چهارم وجود داشته که ابو منصور ازهری و شیخ طوسی نظرات او را با اعتماد کامل و در مقیاس بسیار زیادی نقل کرده اند.
ابن ندیم می نویسد: علیّ بن مهدی گفت من از محمّد بن منصور یک نسخه از کتاب العین را گرفتم که او هم از نسخه لیث بن مظفّر بن نصر سیّار نسخه برداری کرده بود و لیث از فقها و زهّادی بود که مأمون کوشش داشت او را به قضاوت تعیین کند و او نپذیرفت، وفات خلیل در 170 ه در بصره اتّفاق افتاد، خلیل از زهّادی بود که پیوسته با علم سر و کار داشت و رویّه کار خود را به لیث یاد داده بود و چون مرگ او را در ربود، لیث آنرا به اتمام رساند (الفهرست عربی 71- ابن ندیم) همین نظر را ابو منصور ازهری دارد، می نویسد:
«و لم أر خلافا بین اللّغویین ان التّأسیس المجمل فی اوّل کتاب العین لابی عبد الرّحمن الخلیل بن احمد و ان ابن المظفر اکمل الکتاب علیه بعد تلقّنه ایّاه عن فیه و علمت لا یتقدّم احد الخلیل فیما اسّسه و رسّمه» یعنی میان واژه شناسان در این نظر که تأسیس مجمل در آغاز کتاب عین از خلیل بن احمد است، اختلافی نیست، و اینکه ابن مظفر بعد از اینکه آنرا از دهان خلیل اخذ کرد کتاب را کامل نمود و خلیل آنرا بنیان نهاد و ترسیم کرد در این هم هیچ اختلافی نیست (مقدّمه تهذیب اللّغه 1/ 41) سیبویه علوم ادبی را از خلیل اخذ کرده است.
واقدی می نویسد: علّت وفات او این بود که گفته بود می خواهم به نوعی حساب دست یابم که اگر دخترکی با آن طریق بفروشنده ای برای خرید رجوع کرد امکان اجحاف و مغبون شدنش نباشد، با این اندیشه داخل مسجد شد و در این فکر بود و حرکت می کرد که ناگهان سرش به یکی از ستونهائی که از آن غافل بود اصابت کرد و به پشت در افتاد و وفات کرد- سال 170 هجری قمری رحمه اللّه علیه.
ص: 44
کتابهای او: (معانی الحروف- شرح حروف الجمل- جمله آلات العرب) منسوب به اوست، از شاگردانش (سیبویه- نضر بن شمیل- مروج سدوسی) است.
(وفیات الاعیان- الفهرست- طبقات الادباء- اخبار النّحویین و اکثر مآخذ دیگر).
4- ابو بشر عمرو بن عثمان معروف به سیبویه که علم نحو را از خلیل، و سایرین آموخت و کتابش را با رعایت امانت اسلامی و ادبی به استادان خویش و اسناد دادن نظرات آنها بخودشان تنظیم نمود، در فصل روایات بیشتر به ابو زید انصاری اعتماد داشته، اثر با ارزش او بنام- الکتاب، معروفست هر وقت کسی در حضور ابو العبّاس مبرّد می خواست کتاب سیبویه را قرائت کند باو می گفت: رکبت البحر: تو بر دریا سوار هستی، وفاتش 177 هجری در فارس اتّفاق افتاد و خودش اهل بیضاء فارس است.
(معارف ابن قتیبه- مقدّمه تهذیب اللّغه- معجم الادباء- الفهرست- و فیات الاعیان حیاه الحیوان دمیری- بغیه الوعاه).
5- ابو زید انصاری- سعید بن اوس از اهالی بصره، استادش ابو عمرو بن علاء است او از دو رقیبش ابو عبیده و اصمعی در لغت شناسی برتر است، کتاب النّوادر فی اللّغه- او چندین بار به چاپ رسیده، متوفّی 215 هجری است، در تدریس برای خشنودی خدای درس می داد، نه از مردم و نه از خلفاء مزدی نمی گرفت، تدریسش در مسجد جامع بصره بود. (تاریخ بغداد- الفهرست- وفیات الاعیان- بغیه الوعاه- و سایر مآخذ ادبی دیگر).
6- ابو عبید قاسم بن سلام- پدرش برده ای بود رومی و در خدمت مردی از اهل هرات، ابو عبید بسیار دیندار و با ورع بوده بیست و چند تألیف در باره معانی قرآن و حدیث و غریب لغات دارد، او اوّلین کسی است که در غریب حدیث کتاب نوشته و عبد اللّه بن طاهر از آثارش که موجود است (فضائل القرآن- کتاب الامثال- کتاب غریب الحدیث) وفاتش 222 هجری قمری رخ داد.
(وفیات الاعیان- طبقات الادباء- بغیه الوعاه- الفهرست- معجم الادباء- طبقات القراء).
ص: 45
7- ابو عبیده معمر بن مثنی- در اخبار و انساب عرب استاد بود پسرش با املاء هر شعری سی دینار از مردم می گرفت، ابو عبیده نژاد پرست و در عربیت متعصّب بوده، بسیار بد زبان بود و کسی از زبانش در امان نبود.
ابن ندیم صد و پنجاه رساله «1» و تألیف از او بر می شمرد که بغیر از دو سه کتاب بیشتر باقی نمانده.
1- نقائض جریر و فرزدق.
2- مجاز القرآن- که راغب اصفهانی در خلال کتاب مفردات کوتاه بینی او را در بعضی واژه ها و تفسیرها ذکر می کند، او به دربار خلفاء وابسته بود، وفاتش 210 ه.
(وفیات الاعیان- طبقات الادباء- بغیه الوعاه- تاریخ بغداد معارف ابن قتیبه- معجم الادباء- دایره المعارف الاسلامیّه).
8- اصمعی- ابو سعید عبد الملک بن قریب، دارای حافظه ای بسیار قوی بوده، کتابهایش را در 18 صندوق حمل می کردند، ابن ندیم 49 اثر از او نام می برد که بیشتر از میان رفته.
کتابهایش (اصمعیات- اسماء وحوش- خلق الانسان- کتاب خیل- کتاب نخل و انگور- کتاب الغریب) اصمعی هم مثل ابو عبیده از جیره خلفاء ارتزاق می کرده وفاتش 216 ه.
(وفیات الاعیان- الفهرست- حیاه الحیوان- بغیه الوعاه- تاریخ بغداد- طبقات القراء- دایره المعارف).
9- ابو عمر اسحاق بن مرار شیبانی- در حدیث مورد اعتماد بوده، دیوانهای اشعار عرب را جمع نموده و بیش از صد سال زیسته است.
__________________________________________________
(1) واژه- رساله- در گذشته به مفهوم جزوه امروزی است و در معانی- نامه- فصلی کوچک از یک کتاب که به آسانی بشود استنساخ نمود و حمل کرد بکار می رفته بنابراین رساله ها و کتابهائی که ابن ندیم مثلا در باره جابر بن حیّان پانصد رساله و در باره سایرین نیز همینطور نوشته است امری بسیار معقول بوده، مثلا راغب در همین کتاب مفردات هر حرفی را بنام یک کتاب نام می برد مثل- کتاب الحاء- کتاب الجیم و غیره و چون تهیّه کاغذ و خوشنویسی مثل امروز که چاپ هست نبوده لذا رساله و جزوه می نوشتند تا اینکه بتدریج کاغذ فراوان و نوشته ها از روی چرم و استخوان به کاغذها منتقل شد.
ص: 46
آثاری در- نوادر- خلق انسان- داشته است که تنها کتاب الجیم- او باقی است وفاتش 206 ه. (تاریخ بغداد- آداب اللّغه جرجی زیدان- وفیات الاعیان- معجم الادباء یاقوت- الفهرست- بغیه الوعاه- مقدّمه تهذیب اللّغه).
10- محمّد بن سلام جمحی- عالم به شعر که کتاب طبقات الشعراء او معروفست و چاپ هم شده بصورتهای (چاپ لیدن و مصر و بیروت).
قدیمی ترین کتاب، طبقات الشّعراء است، سیوطی در المزهر- و صاحب اغانی و قالی در کتاب امالیش به نوشته او استشهاد نموده اند، او شعرای جاهلی و اسلام را هر کدام به ده طبقه تقسیم نموده، وفاتش 232 هجری. (الفهرست- تاریخ بغداد- بغیه الوعاه، معجم اللادبا).
11- ابن ابی الخطّاب- صاحب کتاب جمهره اشعار العرب که در این کتاب با مقایسه میان لغات قرآن و اقوال شعراء آنها را انتقاد نموده است و کتابش در قاهره چاپ شده بنام (نیل الارب فی قصائد العرب) و دو کتاب الامامه- التّوحید- از او است و شاید صاحب الذّریعه که دو کتاب اخیر را باو نسبت داده مربوط به محمّد بن حسین ابی الخطّاب- باشد نه از او، وفاتش 170 هجری. (الّذریعه حاج آقا بزرگ تهرانی- معجم المطبوعات- آداب اللّغه جرجی زیدان).
12- علیّ بن حمزه کسائی- مشهورترین نحویّون کوفه است اصلش از فارس است، استادانش رواسی، ابو جعفر- معاذ الهراء- هستند کسانی با خلیل ملاقات داشته و از قاریان سبعه است در نزد برامکه مقرّب بوده و داستان زنبوریّه او با سیبویه و احتجاج سیبویه علیه او معروفست که امین خلیفه عبّاسی بخاطر اینکه کسائی معلّم او بود با اینکه چند شاهد، و عرب اصیل به سود سیبویه رأی دادند ولی امین با تعصّب، سیبویه را فراری داد ...
کتاب معروف کسائی رساله ای در- لحن عامه است، امین و مأمون در گذاشتن کفش کسائی پیش پایش بر هم سبقت می گرفتند و می گفت هر کس از علوم عربی متبحّر شود در تمام علوم بهره مند شده است. وفاتش 189 ه کتابهای او: (متشابه القرآن- المصادر- معانی القرآن- النّوادر- الوقف و الابتداء-) است.
ص: 47
(وفیات الاعیان- طبقات الادباء- الفهرست- تاریخ بغداد- انساب سمعانی- مقدّمه تهذیب اللّغه- معارف ابن قتیبه).
13- فرّاء- ابو زکریّاء دیلمی که در لغت پیشوا و مورد اعتماد علماء است، ابو العبّاس مبرّد می گوید: اگر فرّاء نبود لغت هم از نظر حصول و ضبط صحیح نمی بود.
ابن انباری می گوید: اگر- فرّاء- و کسائی بتنهائی هم بودند برای افتخار کوفه و بغداد در علم کافی بود، فرّاء- در نحو معلّم پسران مأمون بود و مأمون برای او تشریفات نویسندگی و خادم و خدمتگزار مقرّر کرده بود تا کتابهای- حدود- معانی القرآن- را نوشت و صحاف ها نسخه آنرا پنهان کرده بودند و با ارائه هر پنج برگ آن برای استنساخ یک درهم می گرفتند چون مردم به فرّاء شکایت کردند و نتوانست آن را از صحّاف ها پس بگیرد به ناچار نسخه ای دیگر و مفصّل تر در معانی القرآن نوشت، صحّاف ها این بار هر ده برگ را بیکدرهم عرضه می کردند.
فرّاء- در نجوم و طبّ هم مهارت داشته، آثارش بگفته ابن ندیم در ششهزار برگ بود، وفاتش 207 ه- معانی القرآن او چند بار چاپ شده (در سه مجلّد).
(وفیات الاعیان- طبقات الادباء- الفهرست- معجم الادباء- دائره المعارف).
14- ابن سکیت: ابو یوسف اهوازی، آخرین دانشمند نحوی کوفی در قرن سوّم است، نحو را از شیبانی و فرّاء و ابن اعرابی دریافته است، معلّم پسران متوکّل بوده و بخاطر جسارت و شهامت علمی و دینیش که در حضور متوکّل اظهار داشت مغضوب و شهید شد، زیرا متوکّل باو می گوید: ای یعقوب این پسران من بهترند یا پسران علی (ع)؟
پاسخ می دهد قنبر غلام علی از تو و پسرانت بهتر است و بگفته سیوطی متوکّل می گوید تا زبانش را از پس گردنش بیرون کشند (رحمه اللّه علیه).
بیست و چند تألیف در نحو و لغت و منطق دارد، آنچه تاکنون از او مانده (اصطلاح المنطق- کتاب الالفاظ) است وفاتش 243 هجری ق است. (وفیات الاعیان- بغیه الوعاه- طبقات الادباء- الفهرست- دایره المعارف- معجم الادباء).
ص: 48
15- ابو فید مورّخ سدوسی: از بزرگان لغت که از ابو زید و خلیل آموخته است، یک سوّم لغات عرب را حفظ بوده، در مرو و نیشابور، و خراسان اقامت داشته، از آثارش (غریب القرآن- کتاب الانواء در باره باد و باران و جو- کتاب المعانی- کتاب جماهیر القبایل) وفاتش 190 هجری است.
(بغیه الوعا- تاریخ بغداد- وفیات الاعیان- معجم الادباء معارف ابن قتیبه).
16- نصر بن شمیل: ابو الحسن تمیمی بصری، از شاگردان خلیل چهل سال در بادیه ها ساکن شد تا عربی فصیح را بشنود، قاسم بن سلام از او علم لغت آموخته است، مدّتی در بصره در تنگدستی گذرانده است سپس به خراسان رفت و مستغنی شد، کتابش که باقیمانده، غریب الحدیث است وفاتش 203 ه است.
(الفهرست- وفیات الاعیان- معارف ابن قتیبه- بغیه الوعاه- انباء الرواه- مزهر سیوطی).
17- قطرب: ابو علی از بزرگان و لغت شناسان شاگرد سیبویه و معتزلی مذهب بوده، آثارش: (کتاب الاضداد- ما خلف فیه الانسان البهیمیّه کتاب الازمنه- مثلّث قطرب که منظومه ای است شصت و چند بیت شامل الفاظی که معانی آنها با اختلاف حرکات حروفشان عوض می شود مثل:
سهام: تیر، سهام: گرمی تابستان، سهام: تغییر رنگ چهره از غم و بیماری، این کتاب چاپ شده است، وفاتش 206 ه.
(بغیه الوعاه- تاریخ بغداد- مقدّمه تهذیب اللّغه- روضات الجنّات- معجم الادباء).
18- ابن اعرابی- ابو عبد اللّه محمّد بن زیاد، از بزرگان علماء کوفه از جهت لغات و انساب عرب حافظه ای قوی، و روش او روش فقها است، کتابهایش: (اسماء البئر و صفاتها- اسماء الخیل) وفاتش 221 ه.
(الفهرست- وفیات الاعیان- تاریخ بغداد- مقدّمه تهذیب- اللّغه- روضات الجنّات- معجم الادباء- مزهر سیوطی).
19- عمرو بن بحر معروف به جاحظ- که از نظر هوش و قریحه و تفکر از بزرگان ادب است، کتاب- البیان و التّبیین- او نموداری از وسعت اطّلاع علمی او است که بر اصطلاحات عربی و پارسی تسلّط داشته و کتابهای او در ادب، انشاء،
ص: 49
خطابه، احادیث و اشعار است، یکی از سخنان و روش اعتقادی او اینستکه می گوید:
«انّ اللّه لا یدخل احدا النّار و انّما النّار تجذب اهلها بنفسها، و طبیعتها».
یعنی: خداوند کسی را در داخل آتش نمی کند بلکه این آتش است که اهل خود را که با طبیعت او همساز است بخود جذب می کند (که به گفته مولوی
ناریان مر ناریان را جاذبند نوریان مر نوریان را طالبند
آثار دیگر جاحظ- کتاب الحیوان در 7 مجلّد- کتاب المحاسن و الاضداد- البخلاء- سحر البیان- فضائل الاتراک- سلوه الحریف فی المناظره بین الربیع و الخریف- کتاب العرافه و الزج و الفراسه و کتب دیگر وفاتش 255.
(وفیات الاعیان- معجم الادباء- الفهرست- تاریخ بغداد- بغیه الوعاه و مآخذ بسیاری دیگر).
20- ابن قتیبه: عبد اللّه بن مسلم، در لغت و نحو و نقد ادبی معروف است، از آثارش- عیون الاخبار که در 10 کتاب شامل (حکومت- جنگ- ریاست- اخلاق و طبایع- علم و علماء- زهد- برادری- نیازها- کتاب طعام- کتاب زنان و در چهار مجلّد چاپ شده) ولی در این کتاب نظرات تعصّب آمیزی بکار برده است از خطباء هر خطبه ای که خواسته آورده، مثلا خطبه بسیار معروف معاویه بن یزید که علیه معاویه و پدرش یزید بوده و ظلم و جنایات آنها را بر می شمرد و از خلافت و جانشینی آنها اظهار تنفّر نموده در ردیف خطبه ها نیاورده و در عوض از حجّاج بن یوسف- خونخوار و جلّاد تاریخ چندین خطبه آورده است. (با اینکه نام کتاب خود را عیون الاخبار نهاده است).
ابو منصور ازهری در سخن از ابن قتیبه می نویسد: «رایت ابو بکر بن الانباری ینسبه الی الغفله و الغباوه و قله المعرفه و قد رد علیه قریبا من ربع ما الفه فی مشکل القرآن».
یعنی: دیدم که ابن انباری ابن قتیبه را به غفلت و کندی ذهن و کمی معرفت نسبت می دهد و تقریبا یک چهارم کتاب مشکل القرآن او را رد کرده است.
آثار دیگر ابن قتیبه (غریب القرآن- تأویل مشکل القرآن- معانی القرآن)
ص: 50
است که ابن خلکان، سیوطی، حاج خلیفه، ابن خطیب- تبریزی- ابن انباری- سه کتاب نامبرده را از او می دانند.
ابن مطرف دو کتاب غریب القرآن و مشکل القرآن او را یکجا بنام (کتاب القرطین) یعنی دو گوشواره جمع نموده، وفاتش 276 هجری است، آثار غیر قرآنیش (ادب الکاتب- الشّعر و الشّعراء- الامّه و السّیاسه در تاریخ کتاب التّسویه بین العرب و العجم- تفضیل العرب- کتاب المسائل، و الجوابات) است.
(وفیات الاعیان- الفهرست- طبقات الادباء- تاریخ بغداد- انباء الروّاه- بغیه الوعاه- دایره المعارف الاسلامیّه).
21- ابو العبّاس ثعلب: از شاگردان ابن اعرابی که به صدق لهجه و حافظه معروفست در نحو و لغت پیشوای کوفیون و بصریون در عصر خویش است، از آثارش که باقیمانده- کتاب الفصیح که معروف به فصیح ثعلب است که شروحی بر آن نوشته شده و انتقاداتی نموده اند.
کتاب قواعد الشّعر که از امر و نهی و خبر و استخبار بصورت قواعد شعری یاد نموده و کتاب الامالی. وفاتش 291 هجری.
(وفیات الاعیان- معجم الادباء- الفهرست- مزهر سیوطی- تاریخ بغداد- بغیه الوعاه- دایره المعارف الاسلامیّه).
اگر برای پیشرفت علوم بعد از پیامبر (ص) و پس از تأسیس دانشگاه امامان باقر (ع) و صادق (ع) که بر اساس عقل گزینی و اندیشه گرایی پایه گزاری شده بوده تا قرون بعد بخواهیم منحنی رسم کنیم، نقطه اوج آن در همین ایّام است یعنی در روزگارانی که آثار فلسفی و عرفانی ملّت های دیگر مانند یونان و ایران و روم و هند به زبان عربی نقل شده است، و فرصتی حکومتی و سیاسی لازم است تا همچون جرقّه ای استعدادهای نهفته را از پشت پرده هائی که تعصّبات شعوبیگری
ص: 51
بر آنها کشیده بود روشن، و ظاهر سازد و این زمینه را حکومت دیالمه و سه برادران آل بویه (احمد- علی- حسن) ایجاد نمودند خصوصا معزّ الدّوله که علیه تعصّبات و له حکومت حقّه با مطیع نمودن حکّامی که فرصت کمترین روش عقلانی بدانشمندان نمی دادند شکوه عظمت دانشگاه اسلامی را تجدید نمودند.
و بنا به نوشته- ابن اثیر در الکامل فی التّاریخ- و سیوطی در تاریخ خلفاء:
«و فی سنه اثنتین و خمسین بعد الثّلاثمائه یوم عاشورا، الزم معز الدّوله النّاس بغلق الاسواق و منع الطّباخین من الطّبخ و نصبو القباب فی الاسواق و علقوا علیها المسوح و اخرجوا نساء منتشرات الشّعور یلطمن فی الشّواره و یقمن الماتم علی الحسین (ع) و هذا اوّل یوم ینح علیه ببغداد و فی ثانی عشر ذی الحجّه منها عمل عید غدیر خم و ضرب الدّبادب».
(تاریخ الخلفاء 403- الکامل فی التّاریخ 4/ 350) یعنی در سال 352 روز عاشوراء معزّ الدّوله مردم را به بستن بازارها و خودداری از طبخ غذای عمومی و بر پاداشتن چادرها در بازارها و آویختن پارچه های سیاه و بیرون آمدن زنان برای تعزیه داری که بر صورت خود می زدند و بر پا داشتن عزاداری بر حسین (ع) ملزم نمود و این نخستین روزی بود که در بغداد نوحه سرائی می نمودند و در روز عید غدیر خم نیز طبالها طبل می نواختند.
الزام معزّ الدّوله در اقامه حمایت از سالار مکتب شهادت که درس ایثارگری برای واژگونی دستگاه ستم یزید و تجدید آن خاطره را می داد، در حقیقت برداشتن پرده های بیم و وحشت از چهره فطرت حقّ طلبانه مسلمین و انسانها بود.
وجود وزرائی همچون صاحب بن عباد و ابن عمید، مجدّدا کلاسهای دانشگاه اسلامی و جعفری را رونقی دیگر بخشید که جرجی زیدان دو علّت برای عظمت علمی و دینی این عصر ذکر می کند:
اوّل- سبب و علّت رشد و تکامل، که ناموسی است طبیعی و اینکه مردم اگر دیدند حکومت ها برای آنها خیر و صلاح می خواهند با شکوفائی عقلی، و علمی به کمال و رشد می رسند و در قرن چهارم- «هناک اشهر انصار العلم حتّی ذلک العصر
ص: 52
من الملوک و الوزراء و الامراء:» در آن زمان مشهورترین یاران علم از ملوک و وزراء و امراء بودند.
دلیل دوّم را حکومت دیلمیان می داند، می نویسد: فقرّب عضد الدّوله العلماء و الکتاب و احسن وفاتهم و استحثّهم علی الاشتغال بالعلم و تألیف الکتب- الف ابو السحاق الصّابی کتابا فی اخبار آل بویه سمّاه الناجی و الف ابو علی الفارسی کتاب الایضاح و التکمله فی النّحو و قصده فحول الشّعرا فی عصره کالمتنبّی و السّلامی و غیر هما و کان مجلسا لا یخلو من الادباء و العلماء یباسطهم و یباحثهم ... و تأثیرهم فی هذه النّهضه فی الاکثر علی اخذهم بناصر العلماء و الادباء.
یعنی: عضد الدّوله دانشمندان و نویسندگان را بخود نزدیک گرداند و مقدمشان را نیکو شمرد و بر پرداختن به علم و تألیف کتاب تشویقشان می نمود ابو اسحاق صابی کتاب ناجی در تاریخ را نوشت، ابو علی فارسی کتاب ایضاح و تکمله در نحو، و لذا او همه کشورهای اسلامی فحول شعراء مثل متنبّی و سلّامی قصد حضورش نمودند، مجلس او از ادباء و علماء خالی نبود به آنها آسایش و آزادی می داد و با آنها مباحثه می کرد، تأثیر آنها در این نهضت منوط و متوقّف بر این بود که بیشتر به یاری علماء و ادباء اقدام می نمودند.
کتابخانه های مهمّی در این عصر بوجود آمد که برای فایده عموم رایگان بود.
یاقوت می نویسد: «لم یکن فی الدّنیا احسن کتب منها، کانت کلّها بخطوط الائمّه المعتبره و اصولهم المحرّره» یعنی در دنیا کتابهائی نیکوتر از آنها نبود و همگی به خطّ پیشوایان معتبر خطّ و نویسندگان اصیل بود که با اصول صحیح نگارش یافته بود.
در قبال دیلمیان، سامانیان نیز به سهم خود در عظمت انقلاب فکری و علمی و تمدّن بسیار درخشان قرن چهارم و پنجم دخالت داشتند آنها نیز وزرائی مانند بلعمی که تاریخ طبری را ترجمه نمود، داشته اند.
آل زیار در طبرستان نیز به نوبه خود مشوّق علماء بودند و مشهورترین آنها شمس المعالی قاموس وشمگیر است که رساله ای در اسطرلاب نوشت و با صاحب
ص: 53
بن عبّاد رابطه علمی داشته است.
دولت حمدانی ها در حلب و موصل و مهمترین شان- سیف الدّوله است که او نیز همواره مجلسش مرکز ادباء و علماء بوده است دولت فاطمی در مصر که کتابخانه های بزرگی ایجاد کردند.
در این عصر است که کتابهای مفاتیح العلوم خوارزمی و الفهرست ابن ندیم و احصاء العلوم فارابی برای کلید فهم دانش ها و آشنائی مردم به کتب دانشمندان نوشته می شود.
اینک فهرست وار علمائی که در لغات قرآن و نوادر غریب و معانی قرآن آثاری بجا گزارده اند ذکر می کنیم تا پس از آشنایی به علما و کتابهاشان در چهار قرن و با مقایسه با کتاب کم نظیر مفردات راغب متوجّه شویم که بعد از ائمه اطهار (ع) که در ذیل یک عنوان تمام آیاتی که مربوط به آن موضوع است ذکر می کردند، پس از چهار صد سال تنها راغب است که چنین توانائی و احاطه علمی و عملی به قرآن دارد و هیچ مفسّری و نویسنده ای تا امروز که قرن پانزده هجری است چنین تسلّطی نداشته است.
1- ابو اسحاق زجاج: گویا شیشه بری داشته است، شاگرد مبرّد آثار زیادی دارد از آن جمله (کتاب سر النّحو- کتاب الابانه و التّفهیم در معنی بسم اللّه الرّحمن الرّحیم- کتاب خلق الانسان در لغت- کتاب معانی القرآن) وفاتش 311 ه.
(وفیات الاعیان- معجم الادباء- الفهرست- طبقات الادباء- روضات الجّنات- بغیه الوعاه و سایر مآخذ ادبی دیگر) 2- ابن انباری- ابو بکر محمّد بن قاسم، شاگرد ثعلب و پدر خویش است، شواهد زیادی از قرآن و اشعار حفظ داشته بالغ بر سیصد هزار بیت در لغت و نحو در قرآن و حدیث تألیف داشته، آنچه مانده است (کتاب الاضداد در نحو- کتاب الزّاهر در معانی کلمات عامّه مردم- شرح معقلیّات کتاب الانصاح و کتاب الهاءات) وفاتش 328 ه.
ص: 54
(وفیات الاعیان- الفهرست- تاریخ بغداد- معجم الادباء- روضات الجنات- دایره المعارف- بغیه الوعاه).
3- ابن ولاد- از شاگردان زجاج که نامش ابو العبّاس احمد بن محمّد است، از آثارش که هست و چاپ شده (المقصور و الممدود) وفاتش 331 (معجم الادباء- بغیه الوعاه).
4- ابو جعفر نحاس: محمّد بن اسماعیل- از شاگردان زجاج و او غیر از ابن نحاس نحوی متوفّی 298 ه است، تألیفات زیادی در لغت و ادب و قرآن داشته است که کتابهای زیر از او باقی مانده است.
(شرح معلّقات سبع- کتاب اعراب قرآن- عتاب معانی القرآن- ناسخ و منسوخ قرآن) وفاتش 338 ه است.
(معجم الادباء- وفیات الاعیان- طبقات الادباء- روضات الجّنات- انباه الرواه- بغیه الوعاه- المزهر سیوطی).
5- زجّاجی- عبد الرّحمن بن اسحاق زجاجی از بزرگان نحو، و اهل نهاوند است در دمشق و طبریه سمت استادی داشته است از کتابهایش که رسیده است (کتاب الجمل فی النّحو- الزّاهر- الامالی در لغت) متوفّی 339 ه. (وفیات الاعیان- صفات الادباء- الفهرست- بغیه الوعاه).
6- ابو العبّاس مبرّد: که هر چند در اواخر قرن سوّم فوت نمود ولی اثر ارزنده اش در تاریخ ادب و لغت بنام- الکامل- و شاگردان و راویانش در قرن چهارم تاکنون مورد توجّه است نامه ها و خطبات علی (ع) و عمر بن عبد العزیز را در این کتاب جمع نموده با مقایسه آن با کتاب های ابن قتیبه سلامتی نفس و حسن اعتقاد حقّه او بخوبی دانسته می شود، متوفّی 285 هجری. (وفیات الاعیان- الفهرست- و تمام کتب ادبی).
7- ابن درید- ابو بکر محمّد بن حسن ازدی، از ابو حاتم سجستانی و ریاشی، علم را فرا گرفته از نظر لغت کتابش دوّمین کتاب ادبی است بنام الجمهره فی اللّغه- به ترتیب کتاب خلیل که در هندوستان در چهار مجلّد چاپ شده و ازهری انتقاد شدیدی بر کتابش و اخلاقش دارد، دیگر کتاب المقصوره بصورت نظم و
ص: 55
شعر و الف مقصوره و ممدوده- کتاب الاشتقاق- در نامهای قبایل و مشتّقات اسمی آنها. و کتب دیگر، متوفّی 331 ه.
(وفیات الاعیان- الفهرست- تاریخ بغداد- معجم الادباء- معجم الشّعرای مرزبانی- الوافی بالوفیات و دیگر کتب ادب و شعری).
یکی از برجستگیهای علمی و انقلاب ادبی و لغوی و شعری در این عصر یعنی قرن چهارم و پنجم بوجود آمدن کتابهائی است در باره فهرست علوم که مؤسّس آن فارابی است، با تألیف کتاب- احصاء العلوم و دیگر مفاتیح العلوم از ابو عبد اللّه محمّد بن احمد بن یوسف خوارزمی، کتاب فارابی در 52 فصل شامل (فقه- کلام- نحو- کتابت- شعر و عروض و اخبار).
کتاب دوّم شامل اصطلاحات و شرح مختصری در 41 فصل در 9 باب (فلسفه- طبّ- منطق- عدد- هندسه- نجوم- موسیقی- خیال- کیمیاء).
فارابی و خوارزمی.
در این کتابها، علوم زمان خویش را یعنی علومی که مسلمین در آن کار کرده و آثاری داشته اند که در حدود سیصد علم بوده فهرست کرده اند و نویسنده مفتاح السّعاده- همه را بعدها به تفصیل شرح داده است. 9 علم در الفاظ و علوم زبانی و تاریخ- 44 علم در منقولات ذهنی- 5 علم در طبیعیات، ریاضیّات- طبّ- تاریخ و فراست- 122 علم در حکمت عملی- 8 علم در علوم شرعی مثل تفسیر- حدیث- 92 علم در مفردات فضائل قرآن و قراءات و فروع تفسیر- 40 علم در علم حدیث و فروع آن- احادیث (مفتاح السّعاده و مصباح السّیاده جلد 1/ از 81 تا 540 ج 2) هر چند قصد نداشتم سخنی از خاور شناسان و کسانیکه در باره تمدّن و عصر درخشان اسلامی کتاب نوشته و تحقیق نموده اند شاهدی ذکر کنم ولی به ناچار یک نمونه از کتاب:
(الحضاره الاسلامیه عن القرن الرّابع الهجری) از آدم متز- یادآوری می شود
ص: 56
می نویسد: «در این عصر که حدود مملکت اسلام از قاهره تا هند و دریای فارس تا سودان و شمال کشور و تا قفقاز و چین گسترش داشت بقدری یکپارچگی در کشورهای مسلمان و آزادی وجود داشت که یک فرد مسلمان می توانست در داخل این محدوده عظیم تحت حمایت دین اسلام بدون هیچگونه قید و بندی مسافرت کند، در هر کجا مردمی را می دید که بر شریعتی واحد هستند و همانند او نماز اقامه می کنند، همانطور که شریعت و دینی یگانه می دید عرف و عادات هم یکپارچه بود، در این کشورهای یگانه اسلامی قانونی عملی را می دید که حقّ زندگی اسلامی را برای او تضمین می کند، بطوریکه حرمت شخص او در امنیت قرار دارد و یک فرد واحد است و هیچکس قدرت نداشت که او را بهر شکل و صورت به بردگی در آورد تا آنجا که می گوید:
و قد طوف ناصر خسرو فی هذه البلاد کلها فی القرن الخامس الهجری دون ان یلاقی من المضیقات ما کان یلاقیه الآلمانی الّذی کان ینتقل فی المانیا فی القرن الثامن عشر بعد المسیح علیه السّلام».
الحضاره الاسلامیّه فی القرن الرّابع الهجری ج 1/ ص 22 آدام منتز).
یعنی ناصر خسرو جهانگرد و دانشمند مشهور، تمام این کشورها را در قرن پنجم هجری سیر کرده و دیده است بدون اینکه مضیقه هائی مثل مضیقه هائی که یک فرد آلمانی در موقع جابجا شدن در آلمان آنهم در قرن هیجده میلادی بعد از مسیح می بیند به بیند، ناصر خسرو چنان مشکلاتی هرگز ندیده است.
1- شریف رضی- که در قرآن عالمی ممتاز و همینطور در لغت و نحو آثارش (دیوان شعر- حقایق التّأویل- مجاز القرآن) و هم از او است که نهج البلاغه را جمع آوری نموده است رحمه اللّه تعالی متوفّی 404 ه.
2- ابو العلاء معرّی: شاعر لغت شناس و زاهد، آثارش (سقط الزند- دیوان-
ص: 57
رسائل- لزومیات- رساله الغفران) متوفّی 449 ه.
3- ابو الفضل محمّد بن عمید در ادب و نجوم و ترسل استاد بود، آثار او در یتیمه الدّهر ثعالبی موجود است. متوفّی 360 ه.
4- ابو بکر محمّد بن عبّاس خوارزمی- نویسنده معروف و پیشوای ادب و لغت در خوارزم- رسائل خوارزمی چاپ شده است، متوفّی 382 هجری. نامه مهمّی در باره ستمهائی که در تاریخ بر علویّون رفته دارد.
5- ابو اسحاق صابی: که منشآت و رسائلش موجود و چاپ شده است. متوفّی 384.
6- صاحب بن عباد: که شهرتش در تمام کتب ادبی و شعری گسترده است آثارش: (لغت نامه- المحیط 7 جلد- الابانه عن مذهب اهل العدل- اسماء اللّه و صفاته- الاعیاد و فضائل النیروز- الامامه- الانوار- التذّکره فی اصول الخمسه- تفصیل احوال السیّد عبد العظیم الحسنی- جوهره الجمهره که مختصر شده جمهره ابن درید است.
متوفّای 374 هجری. (دیوان رسائل- دیوان شعر- القضاء و القدر- کتاب الوزراء).
7- بدیع الزّمان همدانی- شاعر و لغوی با حافظه ای بسیار قوی آثارش (رسائل- دیوان شعر- مقامات) متوفّی 398 هجری.
8- ثعالبی ابو منصور نیشابوری- آثار بسیاری دارد، اهمّ آنها که در ادب و لغت است (فقه اللّغه- احاسن المحاسن- الاعجاز و الایجاز، الامثال- التّمثیل و المحاضره- ثمار القلوب- خاصّ الخاص سحر البلاغه و سرّ البراغه- سرّ الادب فی مجاری کلام العرب- غرر اخبار ملوک الفرس- الفوائد و القلائد- الکنایه و التّعریض- کنز الکتاب- لطائف المعارف- مکارم الاخلاق- مونس الوحید- یتیمه الدّهر، فی محاسن اهل العصر «1» وفات ثعالبی 429 ه.
__________________________________________________
(1) بعد از کتاب یتیمه الدّهر ثعالبی عدّه ای از او تقلید نموده مثل علی بن حسن با خرزی کتابی بنام دمیه القصر و عصره اهل العصر نوشت، سپس ابو المعالی سعد بن علی در ذیل آن تألیفی به نام- زینه الدّهر و عصره اهل العصر دارد، سپس عماد الدّین اصفهانی کتابی بنام خریده القصر و جریده العصر-
ص: 58
9- ابو الفرج اصفهانی- نامش علی بن حسین در لغت و نحو و شناخت اشعار و مغازی و طبّ و نجوم استاد بود، کتاب- الاغانی- او مشهور خاصّ و عام است، کتاب الدّمارات و مقاتل الطّالبین- که از کتب ذیقیمتی است که شهادت تمام مبارزین علوی که با ظلم و ستم درگیر بوده اند برشته تحریر در آورده است، وفاتش 356 ه.
10- ابو علی تنّوخی- صاحب کتاب- الفرج بعد الشّده- کتابی است ادبی و سودمند که شامل حقایق تاریخی است و کتاب- نشورا- المحاضره و اخبار المذاکره- متوفّی 384 ه.
11- ابو هلال عسکری اهوازی- تألیفات زیادی داشته از آن جمله: (جمهره الامثال- کتاب الصّناعتین- دیوان المعانی- کتاب المصون فی الادب- کتاب الاوایل- التّفضیل بین بلاغتی العرب و العجم الفروق فی اللّغه) متوفّی 395 ه.
12- شریف مرتضی «1» علی بن حسین الموسوی العلوی برادر شریف رضی، از
__________________________________________________
نوشت و بعد در قرن یازده هجری سید علی صدر الدّین المدنی ابن احمد نظام الدّین حسینی کتابی بنام سلافه العصر تألیف نموده.
(1) از شگفتی های کار جرجی زیدان یکی هم اینست که نوشته است از تصانیف شریف مرتضی کتاب نهج البلاغه است، شامل خطب علی (ع) و سخنان او که منسوب به علی (ع) است می گوید:
المشهور انّ الشّریف المرتضی جمع خطب علی و اقواله و دوّنها فی ذالک الکتاب- سپس می گوید: این کتاب از مهمترین کتب ادب است که محتوائی اینچنین دارد هر چند که بعضی خطبه ها از علی (ع) نیست ولی مسلّما خطبه های تاریخی و نامه ها از خود علی (ع) است (تاریخ آداب اللّغه العربی جلد 2) بگفته دکتر صبحی الصّالح تاکنون پنجاه عالم و دانشمند بر نهج البلاغه شرح نوشته اند. معلوم نیست این اشتباه که می گوید مشهور است که شریف مرتضی نهج البلاغه را جمع آوری نموده اشتباه است یا نظرش این بوده و حال اینکه ابن ابی الحدید در مقدّمه شرح می نویسد: قال الرّضی ... امّا بعد حمد اللّه سألونی ان ابدا بتألیف کتاب یحتوی علی مختار کلام امیر المؤمنین علیه السّلام مشرع الفصاحه و موردها و منشأ البلاغه و مولدها فاجبتهم ... و رایت من بعد تسمیه هذا الکتاب- نهج البلاغه- و من اللّه استمد التّوفیق.
یعنی رضی گفت: پس از حمد خدای از من خواسته شد که به تألیف کتابی که حاوی برگزیده های سخن علی (ع) باشد در جمیع فنون، و شاخه های آن از خطبه ها- نامه ها- مواعظ- ادب- بپردازم زیرا علی علیه السّلام سر چشمه فصاحت و مرکز و آبشخور آن و منشاء بلاغت و محلّ ایجاد آن است آنها را پاسخ مثبت دادم و بعد دیدم نام این کتاب را نهج البلاغه بگذارم و از خداوند توفیق و مصون بودن از خطا را استمداد می کنم.
بعضی کوتاه بین ها از شباهت پاره ای سخنان و مطالب که بعد از علی علیه السّلام در آثار ادبای
ص: 59
آثارش: کتاب- الدّرر و الغرر- کتاب الشّهاب و کتاب امالی در تفسیر آیات و احادیث مشکله، متوفّی 436 ه.
13- ابن رشیق قیروانی: فرزند یک برده که مؤلّفات زیادی دارد مثل کتاب العمده- که به گفته ابن خلدون این کتاب در نوع خود کم نظیر است، متوفّی 456 ه.
14- حصری قیروانی- کتابش، زهر الآداب، متوفّی 413 ه.
15- ابن خالویه- ابو عبد اللّه حسین ابن احمد همدانی کتابش ثلاثین سوره- مشهور است- کتاب الشجر- کتاب لیس- متوفّی 370 ه.
16- ابو بکر زبیدی: محمّد بن حسین بن عبد اللّه- آثارش- (طبقات اللّغویین و النّحاه، از زمان ابو الاسود تا زمان خودش- مختصر کتاب العین- کتاب استدراک علی سیبویه) متوفّی 379 ه.
17- ابن جنی: پدرش برده ای رومی بوده، آثار زیادی دارد، مثل: (سرّ الصّناعه فی النّحو- شرح تصریف مازنی- کتاب العروض- مختصر القوافی- شرح متنّبی- علل التّثنیه).
18- ابن درستویه: از شاگردان مبرّد و فارسی الاصل است کتابش (الالفاظ الکتاب) متوفی 347 ه.
19- ابو سعید سیرافی: در علوم قرآنی و لغت سر آمد بود، متوفّی 368 ه.
20- ابو علی فارسی- متوفّی 377 ه. از آثارش (الایضاح، و التکمله) که شروح زیادی بر آن نوشته شده.
21- ابو علی قالی اسماعیل بن قاسم لغوی- از شاگردان ابن درید و نقطویه و ابن درستویه، گاهی از شدّت فقر مجبور به فروش کتابهایش می شد آثارش:
(کتاب الامالی- مثل کتاب الکامل المبرّد است- کتاب البارع) در لغت معاجم و لغت نامه ها است، وفاتش 356 ه.
__________________________________________________
دیگر بدون ذکر مآخذ آمده پنداشته اند شریف رضی از آن آثار اتّخاذ نموده و حال اینکه سخنان علی (ع) از همان آغاز در اذهان و آثار مکتوب باقی بوده.
ص: 60
22- ابو احمد عسکری اهوازی- صاحب بن عباد دوستی او را غنیمت می شمرد، کتابش (التّصحیف و التّحریف- کتاب الزّواجر و المواعظ، کتاب الحکم و الامثال) متوفّی 382 ه.
23- ابو منصور ازهری لغوی هراتی شافعی که کتاب تهذیب اللّغه و از کتابهای کم نظیر در لغت است که در 15 جلد طبع و نشر یافته است وفاتش 370 ه.
24- ابن فارس- صاحب المجمل در لغت و مقائیس اللّغه که تنها کتابی است در ریشه شناسی لغات، و کتاب- نقد الشّعر- کتاب الثّلاثه که مثل کتاب ثلاثه قطرب است یعنی کلماتی که با سه حرکت خوانده می شود مثل سهام با فتحه و ضمّه و کسره حرف (س) وفاتش 390 ه.
25- ابو نصر اسماعیل بن حماد جوهری- در لغت اطّلاعاتش وسیع و سیوطی در- مزهر- او را بسیار می ستاید، در نیشابور استاد بود کتابش صحاح- است که آنرا- تاج اللّغه و صحاح العربیّه- نامیده است، خطّی زیبا داشته، یاقوت می نویسد: علّت اغلاط کتابش اینست که او تا حرف (ض) تنظیم کرده بود و وسوسه پرواز باو دست داد، روی مسجد جامع نیشابور رفت و گفت ای مردم کتابی نوشته ام که کسی در دنیا بر او سبقت ندارد و کار دیگری خواهم که کسی نکرده باشد سپس دو لنگه درب بپهلوی خود بست و به بلندی رفت بخیال اینکه می تواند در هوا پرواز کند از همانجا افتاد و وفات نمود و لذا بقیّه کتابش را شاگردش ابو اسحق باتمام رسانید و در قرن هشتم ابو بکر عبد القادر رازی آنرا خلاصه کرد بنام- مختار الصحاح- که چاپ شده و از کتاب ازهری بآن افزوده است وفاتش 398 ه.
26- ابن سیده علی بن اسماعیل- روشندل و نابینا که دو کتابش المخصّص- و- المحکم و المحیط الاعظم- معروف و مشهور است، پدرش هم نابینا بوده و در لغت استاد بود، از کتاب المحکم- تاکنون 6 جلد چاپ شده که در نوع خود کم نظیر است با این فرق که مثل ازهری آیات قرآن را اصل قرار نداده ولی کتاب-
ص: 61
مخصّص- بصورت معانی لغات تنظیم شده وفاتش 458 ه.
27- حمزه اصفهانی- کتابش تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء و دیگر (کتاب الامثال- کتاب الخصائص و الموازنه بین العربیّه و الفارسیّه وفاتش 350 ه).
28- محمّد بن اسحق ابن ندیم- فضیلت بزرگ و زیادی در تاریخ ادبیّات و زبان بر جامعه و دانشمندان مسلمین دارد، براستی کتابش گنجینه و دفینه ای است که حد اقل نام و آثار بزرگان علم را تا زمان خودش و حتّی اعتقادات اقوام غیر مسلمان را ضبط کرده، مصاحف، خطوط، تاریخ لغت و نحو و تفسیر و اسامی تمام کتب را فهرست کرده است، اوّلین بار فلوگل آلمانی آنرا چاپ کرده، این کتاب ذخیره ادب و علوم گرانبهائی است که اخیرا توسّط آقای تجدّد مازندرانی بفارسی نقل شده است، وفاتش 385 ه.
29- ابن مسکویه- در فلسفه و منطق و شیمی و ادب و فقه و تاریخ استاد بوده، کتابهایش: (تجارب الامم- کتاب آداب العرب و الفرس تهذیب الاخلاق- و الحکمه الخالده- وفاتش 421- هجری.
نیمه دوّم قرن پنجم سلجوقیان با حمله و خشونت علیه آخرین زمام داران آل بویه مجدّدا محیطی و جوّی در دنیای اسلام ایجاد نمودند که زمینه فتنه های بعدی مغولان گردید، اینان بر خلاف دیلمیان با تعصّب عمل می کردند اگر معدود علمائی که محصول شکوفائی علمی سالهای قبل بودند نمی بودند چراغ دانش تمام زوایای جامعه را روشن نمی نمود و بهره ای نمی داد. ولی خوشبختانه خزانه های کتاب در فارس و اصفهان و نیشابور و خراسان و بغداد و مصر هر کدام دهها هزار مجلّد کتاب در معرض دید جامعه، و دانشمندان قرار داده بود.
در این دوره مکانهای زیادی برای رهبانیّت و صوفیگری و مدرسه هائی
ص: 62
تأسیس شد ولی استادانش از یک روش فکری خاصّ تبعیّت می کردند، و تدریس می نمودند حکومت از مذهب شافعی در برابر سایر مذاهب حنفی- حنبلی- مالکی و جعفری حمایت می کرد.
اخباریگری و خراباتیگری و تصوّف غیر شرعی و غیر معقول جای تعقّل و اندیشه و جسارت علمی را گرفت تا جائیکه می بینیم ابو حامد محمّد غزالی بعد از مدّتی تدریس در نظامیّه بغداد ناگهان کتاب تهافت الفلاسفه را می نویسد و به عزلت گزینی و رهبانیت روی می آورد، خدمت بخلق و جامعه را رها می کند به خدمت نفس می پردازد و آنقدر افراط می کند که در کتاب احیاء العلوم، و سپس در پاسخ سؤالاتی در باره ستمگرانی چون یزید که مطرود تمام فرق مسلمین است مطالبی عجیب و غریب می نویسد و کیاهراسی استاد دیگر نظامیّه بغداد به روشنی پاسخش را می دهد، گوئی غزالی تاریخی نخوانده و یا ظلم و ستم ظالمان را خواسته است، به عشق گریختن از درس و بحث و به بیرون کشیدن گلیم خویش از امواج تحوّلات جامعه و فتوی دادن به برائت یزید و پدرش می پردازد و سپس به وجد و سماع و لهو دلخوش می شود «1».
آنگاه می کوشد تا چراغ تعقّل و اندیشه را خاموش و بازار پر رونق علم و دانش را که در دوران پر شکوه قرنهای چهارم و پنجم با حکومت دیلمیان می رفت تا سراسر زمین را از کتابهای علمی مسلمین بپوشاند بتعطیلی بکشانند و در عوض خانه عزلت و خرابات و سراچه خویشتن گزینی را با اشاعه منقولات و
__________________________________________________
(1) شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی احوال چنین خود پرستان گمراه و کج اندیش را چه زیبا سروده است تا شاید به الگوئی که نشان می دهد تأسّی جویند، می گوید:
صاحب دلی به مدرسه آمد ز خانقاه بگسست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج وین سعی می کند که بگیرد غریق را
ولی ابو حامد غزالی از دستگیری غریق به بیرون کشیدن گلیم خویش روی می آورد تا جائیکه مطیعان و فرمانبرداران خدای تعالی و دوستان اللّه را به خطا متّهم می کند زیرا آنها لهو و رقص و سماع را جایز نمی دانند- کیمیای- سعادت 1/ 370.
ص: 63
مجعولات آب و جاروب می کند تا بقیّه عمر به گوشه ای نشیند و دامن صحبت فراهم چیند.
و آنگاه کتابهائی با محتوای متناقض می نویسد و خود را نخست گمراه، و سپس راه یافته معرّفی می کند «1» باب علم را مسدود و دریچه های سخنان و اخبار تحقیق نشده را به روی خود و دیگران می گشاید.
ابو حامدها در تاریخ ابتداء به عللی روشی را انتخاب می کنند و سپس برای اثبات آن روش از هر قیل و قال و منقول و مجعولی یا ثبت شده ای یاری می جویند، گوئی نمی دانند از زمان حیات پیامبر (ص) منقولات و اخبار به نام دین و غیر دین و مسموعاتی کم و زیاد رواج می یافت و دوستان و دشمنان در اشاعه آنها سهیم بودند.
و قرآن در آیه 6/ لقمان چهره و کردار گروهی از مردم را که چنان سخن رواج می دهند اینطور ترسیم نموده که:
«عدّه ای از مردم هستند که برای گمراه نمودن و انحراف دیگران از راه خدا به بازیچه گرفتن آیات قرآن سخنان بیهوده پخش و کسب می کنند یا اخباری که به غنا و لهو و لعب و هزل می کشاند می فروشند و می خرند و منتشر می کنند تا حقّ را بباطل بگردانند و تبدیل کنند و مردم را از تدبّر و تعقّل در قرآن باز دارند».
چهره چنان کسان بعد از ترسیم کتاب و قرآن و نشان دادن چهره هدایت شدگان و محسنین است.
آیات فوق بعد از آیاتی است که می گوید:
«تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکِیمِ هُدیً وَ رَحْمَهً لِلْمُحْسِنِینَ، الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ، أُولئِکَ عَلی هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ ...».
__________________________________________________
(1) گهگاه چنین روشهائی کبک وار که برای تشبّه به غزالی ها راه رفتن خود رای نیز فراموش کرده اند دیده می شود، بعضی پنداشته اند اوّل خود رای عالم سپس فیلسوف و بعد صوفی و عارف معرّفی کنند تا مدارج کمال رای طیّ کرده باشند، زهی درماندگی فکری و شخصیّتی که چنین توهّماتی آنها رای کبک گونه می سازد و از راه پیامبر (ص) و امامان (ع) و عالمان آنها رای به غرور شیطانی سوق می دهد.
ص: 64
آن آیات کتاب فرزانه سراسر حکمت است، هدایت و رحمت برای نیکوکاران است، همان کسانی که نماز را بر پا می دارند، زکاه می دهند، و آنها به آخرت یقین دارند، اینان کسانی هستند که از پروردگارشان هدایت شده اند و آنها رستگارانند و کسانی هم هستند که ...
بنابراین می بینیم کسانیکه با روح اسلام و قرآن مأنوس نیستند، در کتاب جواهر القرآن هم تعصّب در مذهب و اخباریگری چشمشان را از آنچنان آیات می پوشاند و از معرّفی الگوهائیکه تجسّم عملی قرآنند و در سوره های مختلف چهره شان ترسیم شده است خودداری می کنند و در عوض در کیمیای سعادت که خلاصه کتاب پر حجم (احیاء علوم دین) اوست و محصول دوران قلندری و صوفیگری، اوّل حدیثی را که قطعی و مسلّم فرض نموده ذکر می کند و سپس نتیجه گیری می کند که: لهو و نظاره در سماع و رقص چون گهگاه باشد حرام نیست. (کیمیای سعادت 1/ 370) و سپس با هزاران زحمت می کوشد تا بقول خود میان سماع مباح و غیر مباح خط کشی کند، گوئی که آدمی موجودی فرمولی و ماشینی است که اوّل دری از حرام برویش بگشائیم بعد کوشش در حرکت نه تند و نه کندش بنمائیم و لذا می بینیم همین توجّه به خراباتیگری و از راه عقل به نقل گرویدن و به رهبانیّت «ابتداء مقدّمه استیلای حکّام متعصّب و ستمگر سلجوقی و خوارزم عزیز ما را فراهم ساخت و دوران ساختن صومعه ها و خرابات از همان زمان تا سالها بعد از حمله مغولان ادامه دارد». (تاریخ مغول 165 عبّاس اقبال) تمام آن کوششها برای از رونق انداختن کتابها و علوم و مساجدی بود که در تمام زوایای آنها بحث و علم و مبارزه با کور دلی و ستم و جور وجود داشت در این دوران توجیهات و تفاسیر گوناگون برای مفاهیم عقلی و اسلامی آغاز می شود.
بعید نیست که اگر از قرن ششم به بعد تا مدّتها مردانی همچون فارابی و ابو ریحان و ابن سینا و برادران خوارزمی و طوسی و طبرسی و رازی و ازهری
ص: 65
هراتی و راغب اصفهانی و ابن خالویه همدانی وجود ندارد و سراسر آثار علماء آن عصر از قیل و قال انباشته شده بدون اینکه در صحّت و سقم آنها بررسی و تحقیق شود.
در همین ایّام است که می بینیم «راغب اصفهانی» بناچار کتاب «تفضیل النّشأتین و تحصیل السّعادتین» خود را که نام کتاب او هم ترجمه و اقتباس از آیه:
(رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَهً وَ فِی الْآخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ- 201 بقره).
و متضمّن توجّه بدنیا و آخرت هر دو هست برای تنبّه و هشیاری ابو حامد غزالی که در سرش هوس یک سوی گزینی داشته تقدیم می کند و استاد گریخته از دانشگاه و علم را به یک اصل مهمّ قرآنی و اسلامی که «لا رهبانیّه فی الاسلام» است آگاهی می دهد.
هر چند که فکر و ذهن غزالی از هزاران اخبار متناقض و مخالف با قرآن انباشته شده بود و بجای عرضه نمودن افکار و کردار خویش به قرآن بر عکس آیات و اخبار را مطابق تصمیم و نظرات از پیش ساخته خود تفسیر می نمود.
قاضی ابن خلکان در شرح احوال ابو الحسن کیاهراسی استاد شافعی نظامیّه بغداد که پس از غزالی عهده دار تدریس آنجا شد می نویسد:
«ابو الحسن المعروف بکیاهراسی، کان من اهل طبرستان و ثانی ابی حامد الغزالی بل آصل و اصلح و اطیب فی الصّوت و النّظر تولی القضا و کان محدثا یستعمل الاحادیث فی مناظراته و مجالسه».
یعنی، ابو الحسن کیاهراسی اهل طبرستان (مازندران) دوّمین شخصیت پس از غزالی است بلکه از جهت رأی و نظر از غزالی نیکوتر، استوارتر شایسته تر و پاک تر بوده.
«و من کلامه اذا جالت فرسان الاحادیث فی میادین الکفاح طارت رءوس المقاییس
ص: 66
فی مهابّ الرّیاح ...».
زمانی که دلاوران علم حدیث در میدانهای مبارزه ظاهر شوند، و بتازند، سرهای کسانی که به مقیاس ها و قیاسات معتقدند در وزیدنگاه بادها دور می شوند پرواز می کنند یا از میدان می گریزند.
ابو طاهر سلفی می گوید: در نظامیّه بغداد ما از استادمان ابو الحسن کیاهراسی در سال 495 هجری در مورد سخنی که در میان من و فقهای مدرسه نظامیّه جریان داشت فتوی خواستیم که صورت مسأله و فتوی او این چنین است:
«ما یقول الامام وفّقه اللّه تعالی فی رجل اوصی بثلث ماله للعلماء و الفقهاء، هل تدخل کتبه الحدیث تحت هذه الوصیه ام لا؟
فکتب الشّیخ تحت السئوال: نعم، و کیف لا و قد قال النّبی (ص) من حفظ علی امّتی اربعین حدیثا من امر دینها بعثه اللّه یوم القیامه فقیها عالما».
امام کیاهراسی که خدا موفّقش بدارد، در باره مردمی که وصیّت می کند یک سوّم مالش را به فقیهان و عالمان بدهند چه می گوید: آیا نویسندگان حدیث هم مشمول این وصیّت می شوند یا خیر؟ شیخ زیر سؤال نوشت: بلی، چگونه مشمول آن نشوند که تحقیقا پیامبر (ص) گفته است که کسیکه بر امّتم چهل حدیث از امر و نهیش حفظ کند که خداوند او را در قیامت فقیه و عالم محشور می کند و بر می انگیزاند.
سؤال دوّم- (عن یزید بن معاویه- فقال انّه لم یکن من الصّحابه لأنّه ولد فی ایّام عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه و لمّا قول السّلف فی لعنه ففیه لاحمد قولان تلویح و تصریح و لمالک قولان تلویح و تصریح، و لابی حنیفه قولان تلویح و تصریح و لنا قول واحد التصریح دون التّلویح و کیف لا یکون کذلک و هو اللّاعب بالزد و المتصیّد بالفهود و مدمن الخمر و شعره فی الخمر معلوم ...
اقول لصحب ضمّت الکاس شملهم و داعی صبابات الهوی یترنّم و کتب فصلا طویلا ثمّ قلب الورقه و کتب او مددت ببیاض لمددت العنان فی مخازی هذا الرجل و کتب فلان ابن فلان».
ص: 67
سؤال دوّم- در باره یزید بن معاویه است، کیاهراسی نوشت او از صحابه نبود زیرا در زمان عمر بن الخطّاب رضی اللّه عنه- زائیده شده و امّا سخن و فتوای گذشتگان در باره او اینستکه- احمد بن حنبل در باره او دو سخن با صراحت و اشاره دارد، مالک- هم با اشاره و صراحت و ابو حنیفه نیز سخنانی با اشاره و تصریح نموده اند ولی ما یک سخن صریح بدون کنایه و اشاره می گوئیم و چگونه چنین نباشد که یزید- تخته نرد باز شکارچی یوزپلنگ، و دائم الخمر بوده و شعرش در خمر معلوم است ...
سپس کیاهراسی فصلی طویل نوشت و کاغذ را بر گرداند که پشت آن را هم بنویسد و نوشت اگر مرتّبا کاغذ سپید به من بدهند عنان سخن را در باره خواری و رسوائی این مرد ادامه خواهم داد و بعد امضاء کرد. (وفیات الاعیان 2/ 450). سپس ابن خلکان می نویسد:
«و قد افتی الامام ابو حامد الغزالی رحمه اللّه تعالی فی مثل هذه المسأله بخلاف ذلک» یعنی غزالی بر خلاف کیاهراسی فتوی داده است به اینکه اسلام یزید درست است و لعنتش غیر جائز و اینکه بگویند یزید، حسین علیه السّلام را کشته است صحیح نیست و بآن هم امر نکرده، چیزی که صحیح نیست اینستکه در باره او گمان بد ببریم و کسی که چنان گمانی می برد نادان است، اگر امروز در زمان ما یکی را بکشند حقیقت آنرا نمی فهمیم چه رسد به سالها قبل، معلوم نیست قاتل حسین (ع) قبل از مردن توبه نکرده است.
و امّا التّرحم علیه فجائز بل هو مستحبّ فانّه کان مؤمنا (مآخذ فوق) اوّلا بایستی پرسید، اگر حقیقت برای تو بعد از سالها روشن نیست پس چگونه او را تبرئه می کنی و به برائت او فتوی می دهی؟! مگر اینکه تاریخ را هم مطابق فکر خودت توجیه کنی آیا فرزند یزید، پدر و جدّ خود را که در دامان آنها بزرگ شده بهتر می شناسد یا شما.
اکنون بینیم معاویه بن یزید- پس از بیعت نمودن مردم با او به خلافت و جانشینی یزید یا پدرش چه می گوید: اینک نظرات یعقوبی سیوطی مسعودی-
ص: 68
ابن اثیر- دمیری ...
«ثمّ قال بالامر بعد ابنه معاویه و کان خیرا من ابیه، فیه دین و عقل بویع بالخلافه یوم موت ابیه فاقام فیها اربعین یوما و خلع نفسه فصعد المنبر- ثمّ حمد اللّه و اثنی علیه ثمّ ذکر النّبی (ص) ثمّ قال ایّها النّاس: ما انا بالراغب فی الائتمار علیکم لعظم ما اکرهه منکم و انّی لاعلم، انّکم تکرهوننا ایضا ... انّ جدّی معاویه قد نازع هذا الامر من کان اولی به منه و من غیره لقرابته من رسول اللّه و عظیم فضله و سابقته، اعظم المهاجرین، و اشجعهم قلبا و اکثرهم علما و اوّلهم ایمانا، و اشرفهم منزله، و اقدمهم صحبه ...
فرکب جدی منه ما تعلمون و رکبتم معه ما لا تجهلون ... و بقی مرتهنا بعمله فریدا فی قبره، و وجد ما قدّمت یداه و رأی ما ارتکبه و اعتداه ثمّ انقلت الخلافه الی ابی فتقلد امرکم لهوی کان ابوه فیه، و لقد کان ابی یزید بسوء فعله و اسرافه علی نفسه غیر خلیق بالخلافه علی امه محمّد صلّی اللّه علیه و آله فرکب هواه و استحسن خطاه و اقدم علی ما اقدم من جراته علی اللّه و بغیه علی من استحل حرمته من اولاد رسول اللّه (ص) فقلّت مدّته و انقطع اثره و ضاجع عمله و صار حلیف قبره رهین خطیئته ...
ثمّ اختنقه العبره ... فلقد خلقت بیعتی من اعناقکم و السّلام» (حیوه الحیوان 1/ 89- تاریخ یعقوبی جلد دوّم دوران معاویه بن یزید).
یعنی: پس از یزید پسرش معاویه که از پدرش در دین و عقل بهتر بود و روز مرگ یزید با او بیعت کردند چهل روز باقی ماند و سپس منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند یادآوری پیامبر (ص) گفت:
ای مردم من بخاطر اینکه حکومت بر شما را ناروا می دانم مایل به آن نیستم و می دانم شما نیز خلافت ما را برای خود ناروا و ناپسند می دانید، جدّ من معاویه با کسی در امر خلافت نزاع کرد که از او غیر او شایسته تر بود بخاطر قربتش با رسول خدا و فضیلت بزرگ و سابقه او در دین که از نظر قدر و منزلت بزرگترین مهاجرین و از نظر قوت قلب شجاع ترین آنها و از جهت علم بیشتر و از نظر ایمان نخستین فرد و منزلتش شریفتر و هم صحبتی او با پیامبر (ص) تربیت پیامبر (ص) و فاطمه بتول که از شجره پاکند داشتند.
ص: 69
امّا همینکه مرگ محتوم جدّم فرا رسید و دستهای مرگ او را فرو گرفت اکنون در قبرش تنها در گرو عمل خویش است و هر تجاوزی که مرتکب شده می بیند سپس خلافت جدّم که شما خوب می دانید چگونه بود و شما هم چگونه بودید بسر رسید و به پدرم یزید منتقل شد و او کار شما را با هوی و میلی که در پدرش بود عهده دار شد، او با سوء فعل و زیاده روی بر نفس خویش، که شایسته خلافت بر امّت محمّد (ص) نبود بر مرکب هوی و هوس نشست، و خطاهای خود را نیکو شمرد و آنچنان گستاخانه بر خدای گام برداشت، و ستمگری نمود که خون و حرمت اولاد رسول (ص) را حلال شمرد، مدّت عمر، و خلافتش کوتاه شد و اثرش منقطع گردید، و با عمل خویش در قبر همراه، و دست بگیریبان شد.
او در حالی به قبر سپرده شد که در گرو گناهان خویش است و وزر و بالش و آثار کردارش باقی ماند، او اکنون به مجازات عمل خویش رسیده است، سپس گریست و گفت من بیعت خود را از شما برداشتم و السّلام «1».
نویسندگان رسائل اخوان الصّفا می نویسند: ای برادر سپس بدان و آگاه باش که
__________________________________________________
(1) مسعودی می نویسد: «معاویه بن یزید پس از یک هفته کشته شد و بعضی گفته اند بنی امیّه مسموش کردند، و نیز گفته اند: طاعون گرفت سنّ او 22 سال بود، ولید بن عتبه بر او نماز خواند هنوز تکبیر دوّم نگفته بود که بر روی در افتاد و درگذشت و بعد عثمان بن عتبه نماز میّت را خواند» این مورّخ که تمام مستشرقین او را هردوت شرق و نظرات او را صائب و صادق می دانند می نویسد:
«و لیزید مثالب کثیره، من شرب الخمر و قتل ابن بنت الرّسول، و لعن الوصی و هدم البیت و احراقه و سفک الدّماء و الفسق و الفجور و غیر ذلک ممّا قد ورد فیه الوعید بالیاس من غفرانه».
یزید خطاها و عیوب فراوانی داشته است که عبارت از می خوارگی کشتن فرزند پیامبر (ص) و لعن بر وصیّ و جانشین پیامبر (ص) و ویرانی خانه خدای و سوزاندن آن، ریختن خون بی گناهان و فسق و فجور و غیر از اینها کارهائیکه بیم و وعید برای یأس از آمرزش خدای در آنها وارد شده است. (مروج الذّهب 3/ 73 مسعودی) جلال الدّین عبد الرّحمن بن ابو بکر سیوطی می نویسد: «فقتل و جی ء برأسه حتّی وضع بین یدی ابن زیاد، لعن اللّه قاتله و ابن زیاد معه و یزید ایضا».
حسین بن علی کشته شد و سرش را پیش ابن زیاد آوردند که لعنت بر قاتل و کشنده حسین (ع) و ابن زیاد با او همچنین بر یزید باد.
و لما قتل الحسین و بنو ابیه بعث ابن زیاد برءوسهم الی یزید فسّر بقتلهم ...
همینکه حسین (رض) و برادرانش کشته شدند، ابن بزیاد سرهاشان را برای یزید فرستاد و یزید با
ص: 70
اختلاف در دین بعد از وفات پیامبر علیه السّلام اتّفاق افتاد، برای اینکه در باره ریاست طلبی و جاه طلبی که در میانشان بود نزاع کردند و از میان آنها کسانی بودند که کردند آنچه کردند از هتک حرمت پیامبر و کشتن اهل بیت رسالت و کوچک شمردن وحی و آنچه را که ابن زیاد در کربلاء انجام داد و همان فتنه هائی که اهل شریعت محمّد (ص) و بنی هاشم را فرا گرفت از کشتن یکدیگر، و از این جهت آراء و نظرات فزونی گرفت و گروهی، این حوادث را همه به قضا و قدر خدا نسبت دادند، سوگند بجان خودم کار و امر آنطوریست که گفته اند ولی قصّه گویندگان چنان عبارتی برای این بود که خود را از آن گناهان تبرئه کنند. (اخوان الصّفا 3/ 165).
وفات عماد الدّین ابو الحسن طبری کیاهراسی 504 هجری که همه علمای
__________________________________________________
کشته شدن آنها شادمان شد ... و مورد بغض و کینه مردم قرار گرفت و حقّ هم همین بود که باو بغض بورزند، سپس اهالی مدینه از بیعت او سرباز زدند و لشکر فراوانی بمکّه و مدینه روانه کرد، و واقعه حرّه بوجود آمد که مدینه را غارت کردند و بآنان تجاوز نمودند.
مسلم در صحیح خود روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمود: «من اخاف اهل المدینه اخافه اللّه و علیه لعنه اللّه و الملائکه و النّاس اجمعین» (تاریخ الخلفاء/ سیوطی 209- 210) حالا چرا آقای ابو حامد از این همه واقعیّات چشم می بندند و قلندر وار تجاهل می کنند معلوم نیست تاریخ داوری کرده و خواهد کرد.
ذهبی می گوید: این عمل یزید بود، باضافه شرب خمر و کارهای منکر دیگر (مآخذ فوق).
ابن اثیر می نویسد: حجّ یزید فی حیاه ابیه فلمّا بلغ المدینه جلس علی الشّراب له فاستأذن علیه ابن عبّاس فقیل له ان وجد ریح الشّراب عرفه ...
او در زمان پدرش معاویه برای حج بمدینه رسید و بر می خوارگی نشست که ناگاه ابن عبّاس به دیدنش آمد و چون گفتند او با استشمام می فهمد آنها را پنهان کرد. (الکامل فی التّاریخ 3/ 317- ابن اثیر جزری شافعی) در واقعه حرّه 330 نفر از قریش و مهاجر بدست سپاهیان یزید کشته شدند.
(أَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ- 18/ هود) (یَوْمَ لا یَنْفَعُ الظَّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ- 82/ غافر).
(وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً- 93/ نساء).
و یکی از علل شیوع اخبار جعلی از سوی طرفداران بنی امیّه و سایرین دور نگاهداشتن جامعه از همین آیاتی استکه سه نمونه آن در بالا ذکر شد و با همان شیوه مسائلی دیگر طرح می کردند تا جامعه را از قرآن فراموشی دهند.
ص: 71
مذاهب و مردم در دفنش شرکت نمودند، رحمه اللّه تعالی، شعراء مرثیه هائی در باره اش سروده اند. (وفیات الاعیان 2/ 451).
وفات ابو حامد غزالی هم در سال 502 هجری اتّفاق افتاد، آثارش (کتاب البسیط- الوسیط- المحیط- الوجیز- مقاصد الفلاسفه تهافت الفلاسفه- المنقذ من الضّلال- المفتون به علی غیر اهله- احیاء علوم الدّین- جواهر القرآن- قصاید الباطنیه- میزان العمل و ...
1- جار اللّه زمخشری، ابو القاسم محمود بن عمر- پیشوای زمان خود در لغت و نحو و بیان و تفسیر و حدیث، اهل خوارزم، بگفته ابن خلکان پاهایش در سفری سرما زده و فلج شد که بجای آنها پای چوبی قرار داد.
آثارش: (تفسیر الکشّاف عن حقیقه التّنزیل، که در کشف الظّنون- چندین صفحه در شرح آن نوشته شده- المفصّل فی النّحو- اساس البلاغه که در نوع خود معجمی است پر فایده که گاهی احادیثی هم ذکر می کند، و برای هر واژه که به ترتیب الفباء است معنی مجاز آن را نیز با عبارتش یاد آوری می نماید، مقّدمه الادب- المحاجاه فی الاحاجی و الاغلوطات- القسطاس فی العروض- اطواق الذّهب- الفائق- المتقصی فی الامثال نوابغ الکلم- ربیع الابرار- کتاب نصاع الصغار- اعجب العجب فی شرح لامیه العرب- نزهه المونس) وفاتش 528 هجری.
(وفیات الاعیان- طبقات الادباء- روضات الجنّات- لباب الالباب عوفی- معجم الادباء- معجم البلدان در ذیل واژه زمخشر بغیه الوعاه).
2- زوزنی، ابو عبد اللّه حسین بن علی بن احمد- آثارش: (کتاب المصادر بترتیب حروف الفباء ترجمان القرآن- شرح معلّقات) وفاتش 486. (انباه الرواه قفطی- اداب اللّغه 3/ 47 جرجی زیدان).
3- میدانی، ابو الفضل احمد بن محمّد بن احمد نیشابوری دانشمندی در لغت
ص: 72
و امثال عرب که کتابی در نوع خود بی نظیر بنام مجمع الامثال- در دو جلد بترتیب حروف تهجّی ترتیب داده و در ذیل هر ضرب المثل وجه تسمیه و تاریخچه آنرا با اشعار و اسناد ذکر می کند.
کتاب- السّامی فی الاسامی در چهار جزء:
1- در امور شرعی اسلامی و سایر ادیان.
2- در اسامی حیوانات و انواع غذاها.
3- در امور کیهانی و فلکی.
4- در امور زمینی و جغرافیائی.
که نامها را به فارسی نیز ترجمه نموده که در نوع خود بسیار مفید است.
کتاب الهادی للشّادی در نحو با تعلیقات فارسی- نزهه الطّرف فی علم الصّرف- وفاتش 528. (وفیات الاعیان- مجمع الادباء- روضات الجنّات- دائره المعارف الاسلامیه).
4- جرجانی، ابو بکر عبد القاهر- آثارش: (دلایل الاعجاز- اسرار البلاغه و البیان- العوامل المائه- کتاب الجمل در نحو- وفاتش 471 هجری. (وفیات الاعیان- روضات الجنات- طبقات الشّافعیه- بغیه الوعاه- انباه الرواه).
5- جوالیقی، ابو منصور موهوب بن ابی طاهر- در علم ادب پیشوا و کتاب معروفش- المعرب فیما تکلمت به العرب من الکلام اللاعجمی- به ترتیب حروف تهجّی که براستی مانند سایر علماء که کتابهای بی نظیری نوشته اند کتاب جوالیقی هم همینطور است.
اسماء خیل العرب و فرسانها- شرح ادب الکاتب- وفاتش 529 ه. (وفیات الاعیان- معجم الادباء- انباه الرواه- بغیه الوعاه).
6- خطیب تبریزی، یحیی بن علی بن محمّد بن حسن التّبریزی در لغت دانی مورد اعتماد از مردانی بود که برای کسب علم تمام رنج را تحمّل می نمود، از تبریز تا بغداد با کوله باری از کتاب پیاده رفت بطوریکه کتابها در پشتش از گرما و عرق بدنش ضایع شده بود، با ابو العلاء مباحثات لغوی داشته، آثارش: تاریخ بغداد، (الملخص فی اعراب القرآن- شرح معلّقات- شرح حماسه ابو تمام شرح
ص: 73
دیوان ابو تمام- شرح سقط الزند- تهذیب اصلاح المنطق) وفاتش 502 هجری.
(طبقات الادباء وفیات الاعیان- معجم الادباء- بغیه الوعاه- دائره المعارف الاسلامیه).
چنانکه تاکنون مشاهده شد علماء قرن چهارم و پنجم آثارشان همگی ابتکاری است و غالبا از شهرها و شهرک های ایران اسلامی که برای رشد اندیشه و تجلّی نبوغ زمینه گسترده تری داشته برخاسته اند «1» و چون تعصّبات قومی یا عقیدتی تسلّطش را از اندیشه ها برداشت اینچنین ستاره گاهی در عالم علم و ادب ظاهر شدند و یکی از شهرهائی که بزرگانی به عالم اسلام عرضه داشته و اینک شرح حال و ترجمه و تحقیق در اثر جاودانه او بنام المفردات الفاظ القرآن یا المفردات فی غریب القرآن تقدیم خوانندگان عزیز می شود- شهر اصفهان است.
خوشبختانه خود راغب در مقدّمه کتاب مفردات چاپ 1318 هجری می نویسد: (قال الشّیخ ابو القاسم الحسین بن محمّد بن الفضل الرّاغب رحمه اللّه) که آقای ندیم مرعشلی در چاپ بعدی کتاب که با تحقیقاتی و فهارسی بچاپ رسانده بجای (الفضل) محمّد بن مفضل چاپ کرده در مقدّمه کتاب (تفضیل النّشأتین و تحصیل السّعادتین) هم- محمّد بن مفضّل راغب- چاپ شده، بهر حال این اشتباه از آنجا ناشی شده که جلال الدّین سیوطی در بغیه الوعاه نام راغب را- مفضّل بن محمّد اصفهانی که قطعا اشتباه ناسخین بغیه است نه خود سیوطی چون سیوطی می نویسد «وقفت علی الثّلاثه ...» یعنی من سه کتاب (مفردات- محاضرات افانین البلاغه) راغب را دیده و آگاهی بر آنها دارم. (بغیه الوعاه فی طبقات النّحویّین و النّحاه 2/ 297 چاپ 1384 تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم).
__________________________________________________
(1) به پنج مجلّد کتاب معروف معجم البلدان ابو عبد اللّه یاقوت حموی رجوع شود که آثار صنعتی، علمی، ادبی و رجال هر شهری را مفصّلا توضیح داده است. و عالیترین سندی است که از جغرافیا که قبل از جنایات و خرابی های مغول در باره ایران و سایر کشورهای اسلامی باقی مانده است.
و نیز بکتاب وفیات الاعیان قاضی ابن خلکان.
ص: 74
پس نام او که از سوی دانشمندان بعدی هم آمده همان است که خود در سر آغاز مفردات نوشته است یعنی: (ابو القاسم حسین بن محمّد بن فضل) امّا زادگاه او را بالاتّفاق شهر اصفهان نوشته اند که البتّه در سنّ جوانی به مرکز خلافت و درس و بحث علماء بغداد منتقل و به کار تحقیقات و تألیفات خویش پرداخته است.
یکی از دلایل اصفهانی بودن راغب اینست که در ذیل واژه- قبل- مثالی که برای مقصد و مبدأ حرکت و مسافرت ذکر می کند «اصفهان» را قرار می دهد و نام می برد، می نویسد:
«فقیل یستعمل علی اوجه، فی المکان بحسب الاضافه، فیقول الخارج من اصبهان الی مکّه، بغداد قبل الکوفه و یقول الخارج من مکّه الی اصبهان: الکوفه قبل بغداد ...».
یعنی: واژه قبل موارد استعمال متعدّدی دارد:
اوّل- در مکان، بحسب اضافه شدن، پس کسیکه از اصفهان بسوی مکّه خارج می شود، می گوید: بغداد قبل از کوفه است و کسیکه از مکّه به سوی اصفهان خارج می شود، می گوید: کوفه قبل از بغداد است. «1»
__________________________________________________
(1) این موضوع اصل طبیعی و گریز ناپذیر است که هر کس طبیعتا زادگاه خود را در موارد خاصّ به زبان می آورد، آشنائی و تأثیر پذیری از علوم هم همین طور است، داستانها و نمونه های زیادی هست که اثرات علم و زبان و محیط و زادگاه، همواره خود را ظاهر می کند.
ما در اشعار یا نظم و نثر سعدی که بررسی می کنیم همه جا ترجمه و بازگوئی آیات قرآن و احادیث را در زبان شیرین و بیان او می بینیم:
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دیگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
که ترجمه حدیث پیامبر (ص) است که فرمود: «انّ بنی آدم کجسم واحد اذا اشتکی منه عضو، فاشتکی سایر جسده» امّا اگر کسی ادّعا کرد که قرآن در سینه دارم ناگزیر است در اشعارش همواره سخن از تقوی عبادت پاکدامنی- مبارزه با ظلم و ظالم- نماز- ایمان- عمل شایسته و همچنین نفرت و دوری از منکرات مثل میخوارگی- ساقی و مطرب پرستی مدح ستمگران و همچنین دوری از رهبانیت یا خراباتیگری کاملا دیده بشود نه اینکه بعدها دکان معانی اصطلاحات عرفانی برای آنها گشوده شود چنانکه می بیننیم امروز و در عصر ما ذکر و ورد زبان و شعار ملّت اسلامی ما، استقلال کشور، عدم
ص: 75
اصفهان از دیدگاه ناصر خسرو (حکیم ابو معین حمید الدّین ناصر بن خسرو قبادیانی) مقارن سالهای تولّد راغب اصفهانی، 444 هجری «اصفهان شهری است بر هامون نهاده، آب و هوائی خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند آبی سرد، خوش بیرون آید و شهر دیواری حصین بلند دارد، و دروازه ها و جنگ گامها ساخته، در شهر جویهای آب روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه بزرگ نیکو با روی شهر سه فرسنگ و نیم است، اندرون شهر همه آبادان، که هیچ از وی خراب ندیدم، و بازارهای بسیار، در بندها و کاروانسراهای پاکیزه، یک من و نیم گندم به یک درهم، مردم آنجا می گفتند هرگز بدین شهر هشت من نان کمتر از یک درم کس ندیده و من در همه زمین پارسی گویان شهری نیکوتر و جامعتر و آبادان تر از اصفهان ندیدم و گفتند اگر گندم و جو و حبوب 20 سال نهند تباه نشود».
(سفرنامه ناصر خسرو- ص 139) ابن واضح یعقوبی (در قرن سوّم) می نویسد:
«از قم تا اصفهان شصت فرسنگ یا شش منزل «1» است، گفته می شود سلمان
__________________________________________________
وابستگی رشد و تکامل، عبادت- ایثار- شجاعت دستگیری از مستضعفین است که همگی از اعتقاد باسلام قرآن سر چشمه گرفته، سعدی از شیراز، جامی از جام، و خاقانی از شیروان و بالاخره تمام مورّخین و مفسّرین از زادگاه خود طبیعتا نام می برند.
(1) منزل یعنی جای فرود آمدن و این واژه بصورت اصطلاح برای چاپار خانه ها و مراکزی که در هر شش فرسخ یا ده فرسخ برای رسیدن و فرود مسافرین یا پیک های حامل نامه ها و فرمانها می ساختند و در هر منزل بریدی یا چاپاری و پیکی با اسبانی آماده برای حرکت قرار داشتند همینکه چاپار از راه می رسید و از دور با زنگی که سر چوب داشت رسیدن خود را اعلام می کرد، پیک که منزل آمده می شود و فورا نامه ها را از او می گرفت و با اسب تندرو تازه نفس بمنزل بعدی می رساند و خود در همانجا می ماند، این عمل و تأسی مراکزیست، و اخبار از آغاز تاریخ تمدّن بشر در ایران و سپس بعد از اسلام رونق با شکوهی داشته است، چقدر بجا است که در حکومت اسلامی ما نام پست و تلگراف که واژه هائی است خارجی و تداعی فقدان آن از سوی مسلمین بویژه ایرانیان دارد تبدیل به وزارت پیک و برید گردد تا واقعا برای نسل جوان مسلمان ما تداعی تمدّن ریشه دار خود را داشته باشد.
ص: 76
فارسی که رحمت خدای بر او باد از مردم اصفهان از آباده ای به نام «جیان» بوده، اصفهان در سال 23 ه فتح شد (بلاذری هم سال 23 هجری نوشته ولی- طبری- 21 هجری می داند) مبلغ خراج اصفهان ده هزار درهم است و روستاهای آباد و فراوانی دارد» (البلدان/ یعقوبی- ص 50). حمد اللّه مستوفی که صد سال بعد از حمله خونخوارانه مغول می زیسته، می نویسد:
چهار شهر است عراق از ره تخمین گویند طول و عرضش صد در صد بود و کم نبود
(منظور عراق عجم است)
اصفهان کاهل جهان جمله مقرند بدان در اقالیم چنان شهر معظم نبود قم به نسبت کم از اینهاست و لیکن او نیز نیک نیک از چه نباشد بد بد هم نبود معدن مردمی و کان کرم شیخ بلاد ری بود که چو ری در همه عالم نبود
اصفهان خاکش مرده را دیر ریزاند و هر چه بدو سپارند از غلّه و غیر آن نیکو نگاهدارد و تا چند سال تباه نکند در آنجا بیماری مزمن و با کمتر بود میوه هایش را تا هند و روم برند، در آن شهر مدارس و خانقاهات و ابواب الخیر بسیار است، ولایتش هشت ناحیه و چهار صد پاره دیه است».
(نزهه القلوب ص 54 حمد اللّه مستوفی قزوینی).
ابو عبد اللّه یاقوت حموی مقارن حمله مغولان سال 656 هجری می نویسد:
«اصبهان و هی مدینه عظیمه مشهوره من اعلام المدن و اعیانها و ذالک ان لفظ اصبهان اذا ردّ الی اسمه بالفارسیّه کان اسباهان و هی جمع اسباه و اسپاه اسم للجند ...».
یعنی: اصفهان شهر بزرگ و مشهوری است و از شهرهای شناخته شده و معروف است ... و آن اینستکه اگر لفظ اصبهان به اسم اصلی فارسیش برگردد- اسباهان- بوده و جمع- اسباه- یعنی سپاه و لشکر است».
ص: 77
«مسعر بن مهلهل می گوید: در هوای آنجا گزنده های موذی نیست و در خاکش مردگان زود نمی پوسند و- ذلک بموضع مخصوص و هو مدفن المصلّی لا جمیع ارضها ... این وضع در محلّ مخصوص مصلّا است نه در همه خاک آنجا، سیصد و شصت قریه در اصفهان وجود دارد، از آنجا علماء و پیشوایان بسیاری برخاسته است که در هر فنی از علوم استاد بوده اند که در هیچ شهری چنین نیست».
عمر و حیات اهلش طولانی است، برای شنیدن احادیث علاقه وافری دارند، دانشمندان معروف آنجا از زیادی به حساب در نمی آیند از آن جمله- ابو نعیم اصفهانی- است» (معجم البلدان/ یاقوت- 1/ 209).
«اصفهان مرکز مهمّ صنعتی و تجاری است و مردمانش بر تیمور لنگ شوریدند و مورد خشونت و غارت او واقع شدند، زیباترین بناهای دینی عالم در آنجا واقعست، افغانها و روسها در سالهای 1723 و 916 میلادی بر آنجا تاختند، شهر اصفهان با داشتن معادن سنگهای قیمتی و صنایع در جهان مشهور است» (الموسوعه العربیه المیسره/ محمّد شفیق غربال ص 168).
«خاقانی شاعر قرن ششم در هشتاد و یک بیت اصفهان را ستوده است، پس از پایتخت شدن که جمعیّت آنجا بسیار فزونی گرفت و بناهای تاریخ صفویه در آنجا احداث شد و در قرن هفدهم میلادی حدّ اقل بیش از نیم میلیون جمعیّت داشت، آنجا را در مثلی فارس- اصفهان نصف جهان- گفته اند». (دایره المعارف الاسلامیه- 1/ 261).
شهر اصفهان با چنان آب و هوا و موقعیّت علمی صنعتی متأسّفانه همواره مردمانش در گذشته دستخوش ستیزه مذاهب مختلف بوده اند استعداد کار و فعّالیت آنها در فنون و علوم مختلف خود عواملی برای رشد اندیشه ها است، از
ص: 78
معاریف آنجا:
1- حمزه بن حسن اصفهانی- نویسنده کتاب های معروف (تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء- الامثال- التّشبیهات- التّنبیه علی حروف المصحف- الخصائص و الموازنه- و رسائل) است.
این مورّخ می نویسد: در سال 350 هجری در داخل شهر (جی اصفهان) قسمتی از قصری که بنام (سارویه) معروف است خراب شد، و پس از کاوش در قسمت زیرین آن که بصورت سردابی است حدود پنجاه عدل نوشته هائی که بر روی پوست خدنگ (پوست توز) به خطی که کسی به آن آشنائی نداشت بدست آمد، پس از تحقیق معلوم شد، ابو معشر بلخی در کتابی بنام اختلاف زیج از این مکان چنین یاد می کند:
«پیشینیان بخاطر توجّهی که به حفظ علوم و باقیماندن آن داشتند می ترسیدند حوادث طبیعی آنها را از بین ببرد و از پوست درخت خدنگ که به توز معروف است و امروز هندیان و چینیان از آن اقتباس کرده اند نوشتند و بهترین مکان برای نگهداری شهر اصفهان بود لذا آنها را در سردابی که به نام- سارویه- معروف است نهادند» (تاریخ سنی 150 و 151/ حمزه اصفهانی).
2- ابو الفرج اصفهانی، علی بن حسین بن هیثم- نویسنده و مورّخ ادبی مشهور که در طبّ و نجوم هم تبحّر داشت، آثارش (آداب الغرباء- اخبار الطّفیلیین- اعیان الفرس- اشعار الاماء و الممالک- جمهره النّسب- دعوه الاطّباء- کتاب التّنزیل فی امور المؤمنین- مقاتل آل أبی طالب یا مقاتل الطّالبین- الاغانی ... وفاتش 356 هجری.
(معجم الادباء- روضات الجنّات- وفیات الاعیان- مجالس المؤمنین قاضی شوشتری- الفهرست ...).
3- ابو مسلم اصفهانی، محمّد بن بحر- نویسنده ای بلیغ و متکلّم و مفسّر که تاریخ وفاتش را حمزه اصفهانی در آخر سال 322 ه و تولّدش را 254 ه نوشته است، ابن ندیم و یاقوت او را عالمی کم نظیر در تفسیر و در انواع علوم نام می بردند.
ص: 79
که مدّتی هم عامل و کارگزار فارس و اصفهان و متولّی امور دیوانی، و حکومتی بوده، کتابی در تفسیر داشته که متأسّفانه و هزاران افسوس بعد از حمله مغول این تفسیر هم مانند صدها هزار جلد آثار علمی و ادبی ما از بین رفته و غالب مفسّرین مشهور بعدی مانند:
صاحب مجمع البیان/ شیخ طبرسی- صاحب تفسیر الکبیر/ فخر رازی- نظرات او را بصورت- فصل الخطاب- ذکر نموده اند، نام کتابش که چهارده مجلّد بود: (جامع التّأویل لمحکم التّنزیل) است و همچنین کتابهای: (ناسخ و منسوخ- کتابی در نحو که حمزه آنرا- شرح التّأویل فی القرآن) نام برده، در وفاتش علی بن حمزه اصفهانی اشعاری این چنین سروده است.
به من گفتند برای محمّد بن بحر مرثیه ای نمی گویی- گفتم اوّل دل مرا به خودم از این غم باز گردانید و بشنوید چه می گویم، کسی که دلش از غم پرواز کرده کجا می تواند سخن گوید در حالیکه دلش جریحه دار از مصیبت است.
و من بان عنه الفه و خلیله فلیس له الا الی البعث مرجع و من کان اوفی الاوفیأ لمخلص و من خیر فی سر باله الفضل اجمع
کسیکه دوست و مورد محبّتش از او دور شده است راهی برای رسیدن به او جز بعث و قیامت نیست او کسی بود که باوفاترین باوفاها نسبت بدوستش بود و تمام فضل بزرگی در جامه اش فراهم بود و در خانه نویسندگی و دانش در اوج و قلّه آن بود.
(معجم الادباء 6/ 422- الفهرست- بغیه الوعاه 1/ 59).
قبلا بایستی خدایرا سپاس و ستایش کنم که در گذران صفحات پایان عمر با ترجمه و تحقیق کتاب مفردات الفاظ قرآن توفیقی و سعادتی این چنین نصیبم شده است، و نیز شکر گزار افاضه لطف و رحمتی که از کودکی گوش جان به ترنّم
ص: 80
دعاهای روحنواز شبانه و سحر گاهان پدر و دیدگان از خطوط پر محتوای عقل برانگیز قرآن و آثار بزرگان علم و ادب هماره بهره مند بوده و از مصاحبت و معاشرت دوستان صدیق و با ایمانی هر چند تعدادشان اندک امّا در حکم جمعی او امّتی صالح و نکونام و براستی در انجام اوامر شریعت و راه تقوی شکوهی و جلالی در دین که بمصداق آیه:
(وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ- 18/ حدید) و در پیشگاه و رضوان خدای در زمره همان دوستانی بودند و هستند که مشمول پاداشی از نور و رحمت حقّند.
پس از آن توفیق چنان بود که چند سالی در شهر اراک از علم و تقوای استادی شایسته تقدیر، آیت اللّه سید کاظم گلپایگانی (که رحمت خدا بر او باد) دو بار تمام قرآن را با رجوع و توجّه به تفاسیر مختلف و احادیث و روایات مربوط مورد بحث و درس قرار دادیم و در همان شهر افتخار مجالست با دانشمندی متدیّن و سوخته جان بنام حاج ابو تراب هدائی را حاصل کردیم و درس و تفسیر ادامه داشتند ولی ایشان تمام اخبار را سر بسته و در بسته تبلیغ می نمودند.
در تهران نیز سالها با همان دوستان صدیق و فاضل در جلسات تفسیری که بیشتر جنبه بررسی و تحقیق داشت در حضور استاد مرحوم شریف زاده گلپایگانی که کتابخانه بسیار ذیقیمتی حاوی بیشتر کتب علمی، ادبی تفسیری، لغوی از خاصّه و عامّه بود داشتند از گذران ساعات عمرمان نتایج و بهره هائی نیکو گرفتیم.
ضمنا مدّتی قبل از این جلسات به یک یاد و جلسه ای می رفتیم که گردانندگان آنها- حسبنا کتاب اللّه می گفتند- و به گفته راغب با کوتاه بینی، جز ایجاد روح بد بینی نسبت به ایمان و عمل میلیونها مسلمان، و تلقین غرور کاذب چیزی مشاهده نمی شد هر چند که مطالبی جدید و جوان پسند در فحوای تفاسیرشان وجود داشت، امّا نارسائی و خود بزرگ بینی و فریفته شدن به آراء شخصی در آنها کاملا مشهود بود، نقطه مقابل اینها هم کسانی بودند که احتمال
ص: 81
یک تحریف در دهها هزار خبر را بخود نمی دادند لازم به تذکّر است که در خلال این مشکلات و دست اندازها بمصداق آیه: (یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ- 6/ انشقاق) را در زوایای فکر و آلام روحی که از اوضاع سیاسی متحولّ سالهای 1320 تا 1332 ه. ش و از آن به بعد تا 1342 ه. ش و پس از آن به وجود آمده بود در کام و روح و اندیشه خود احساس می کردیم، چه شبها و روزها که با نیایش و تضرّع و زاری نجات و رهائی امّت اسلامی بخصوص کشور و ملّت عزیزمان را از زیر چنگال استکبار جهانی آزمند، آرزو می کردیم.
و براستی ساعاتی که در ماههای تیر و مرداد 30 و 32 (ه. ش) با چشمانی اشکبار در خیابانها می دویدیم هرگز فراموش نمی شود بیم داشتیم آمال و اهدافی که قرآن و اسلام برای رهائی از اسارت ها و نیز ایجاد سعادت برای انسانها ترسیم نموده و کم و بیش به آنها آگاه شده بودیم میسور نگردد و پامال می شود.
سالهای 1325 (ه. ش) که نخستین انجمن اسلامی دانشجویان در تهران تأسیس شد با همان دوستان و با دل و روحی سراسر اخلاق در جمع آنها که غالبا جوانهایی پاک و مؤمن بودند شرکت نمودیم در مادّه دوّم اساسنامه انجمن قید شده بود که هدف ما کوشش برای ایجاد حکومت اسلامی است و لذا پیوسته بانگ بر می داشتیم اگر چنین است بایستی خودمان در قدم اوّل «قرآن» را بشناسیم و با محتوای مقرّرات اسلامی آشنا شویم ما که یک بار هم تمام قرآن را با معانی و تفاسیرش نیاموخته ایم دیگران را به چه دعوت می کنیم و یا می خواهیم از انحراف بازشان داریم.!؟
آثار آن برداشتهای متأسّفانه پس از سی و دو سال که آن افراد غالبا در کارهای اجرائی حکومت اسلامی قرار گرفتند بخوبی روشن شد که بخاطر ناآگاهی به اسلام و دور بودنشان از متخصّصین و فقهاء و علماء و نیز داشتن نوعی اندیشه های اسلامی غرب پسندانه محصول کارهای آنها نه تنها جذب جوانان شیفته به اسلام و به راه حکومت و عدالت علی (ع) نبود بلکه خود پلی و نردبانی
ص: 82
برای عبور و گذراندن آن عزیزان جوان از اسلام، و فرو رفتن در گرداب افراط و تفریط اعتقادی آنها شد.
تصوّر می کردند اگر با لباس شیک و تمیز و کراوات محکم بسته شده و احیانا چند دانه موی بر چانه یا بکلّی صاف و قیافه ای همچون پروفسورهای غربی پشت میز خطابه ایستادیم و با خواندن چند آیه قرآن و احیانا در یک ساعت سخنرانی یک یاد و بار نام اسلام را بردیم دیگر کار تمام است و عرفان شرق را با تکنیک و تمدّن غرب بهم دوخته ایم و خود هم خیاطباشی آن هستیم و از فردای آن روز آئینی اروپائی اسلامی برقرار می شود.
غافل از اینکه اعراض غیر از جواهر، و اصلاح و رفورم خود جزئی از انقلاب است، پیامبر عظیم الشّأن اسلام (ص) دو امانت را که متممّ یکدیگر و دو ثقل که بر پا دارنده دو کفه عدل و میزان است برای ما و جهانیان باقی گذارده و آن «قرآن و، عترت و سنّت» است تفقّه در دین یا تسلّط کامل و اعلم شدن که گره گشای عقیدتی و عملی جامعه باشد کاری آنچنان سهل و ساده نیست و بایستی در عین جهد و اجتهاد سی و چهل ساله فرمان:
(أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ- 59/ نساء).
را گردن نهاد، زیرا ابدال حقّ نه چنانند که ما قیاس می کنیم، اینک پس از ترجمه کتاب، الادب الکبیر و الادب الصّغیر عبد اللّه بن مقفّع- و ترجمه و تحقیق کتاب مشاهد القیامه سیّد قطب، سوّمین خدمت قلمی خود را باین امید که محتوایش را متفکّرین و مفسّرین همواره مورد استفاده قرار داده و می دهند نوشته شده راهنمائی به زبان شیرین پارسی باشد تقدیم نسل پر تلاش و شیفته قسط و حقّ و عدالت می نماید و ثواب و پاداش آنرا که محصول عمری رنج و زحمت توان فرسا است در صورت مقبول شدن آن از سوی خدای تعالی به ارواح پاک و مقدّس جانبازان و رزمندگان و مجاهدان راه اسلام که قلّه و شکوهش در چهره ملّت شهید پرورمان با پرچمداری روحانیون سازش ناپذیر و در پیشاپیش آنها «قلب تپنده امّت حزب اللّه حضرت آیه اللّه العظمی امام خمینی» آشکار است و در پهنه زمین افتخار
ص: 83
و سر بلندی صدر اسلام را تجدید نموده اند تقدیم می دارد.
بسا که هر روز از روز پیش بر عظمت اسلام و امّت اسلامی در راه نجات مستضعفین صالح و انسانهای در بند اسارت های مادّی و غریزی با بر افراشتن پرچم اللّه و قرآن افزوده شود.
پس از گذراندن دوران زبانهای خارجی و ادبیّات و فرهنگ عربی و علوم قرآنی با طلب خیر از خداوند و مشورت با دوست فاضل و عزیز و با تقوایم «دکتر سید جلال الدّین مجتبوی» باین کار پرداختم و در کار تحقیق و ترجمه کتاب مفردات راغب اصفهانی از هزاران کتاب و اثر ارزنده علمی مربوط به دانشمندانی از قرن اوّل هجری تاکنون اعمّ از کتب تفسیر، لغت ادبیّات، تاریخ، فلسفه، شعر اعمّ از عربی و فارسی و احیانا زبان خارجی دیگر که آنها را در دوران زندگی با درآمدی بسیار ناچیز و متکفّل بودن هزینه سنگین زندگی از حقوق «کارگری، کارمندی، تدریس» تهیّه شده بود استفاده نموده ام.
و براستی فقدان چنین مأخذ و منابعی یا عدم فرصتی برای استفاده از آنها باعث شده است که در طول نهصد سال اینچنین اثر گرانقدر و کم نظیری مثل (مفردات) و شاید بتوان گفت اثر بی نظیری، در حالیکه تمام علماء و نویسندگان واژه شناس یا قرآن شناس و ادیبان به آن نیازمند بوده و هستند از میدان ترجمه و تحقیق آن نخست با اشتیاقی وافر وارد شده و سپس بر کنار مانده اند.
امیدوارم این کار بسیار مشکل و عظیم را که جز باغور و غوص در ژرفای علوم زبانی و ادبی و مقارنه و تطابق با مآخذی که ذکر شده میسور نبوده و روزانه بیش از پانزده ساعت وقت صرف آن شده است، در پیشگاه خدای تعالی مقبول، در دیدگاه خرد بین علماء و دانشمندان مأمول، و برای نسل ارزشمند اسلامی انقلابی و شهید پرور حاضر و آینده مورد عمل و معمول باشد.
و نیز برای اینکه قدمی در راه آگاهی و آشنائی جوانان عزیز، و دانشجویان و دانش آموزان ما به آثار پر محتوای علمی مردانی که از کشورهای اسلامی خصوصا شهرهای دانشمند خیز ایران اسلامیمان برخاسته اند باشند، ناگزیر مقدّمه ای
ص: 84
مفصّل و ضروری عرضه شد تا روشن شود که پایه گزاران فرهنگ و تمدّن و علوم تکامل یافته کنونی همگی پس از ظهور اسلام و از مسلمین هستند.
در کتابت و نسخه برداری، و آماده نمودن مطالب برای چاپ جوانی شیفته قرآن و اسلام بنام محمّد تقی تسکین دوست زحمات فراوانی متحمّل شده اند و گاهی نیز انگیزه، و مشوق کار بیشتر بوده اند.
و نیز آقای فقیهی دانشجو و طلبه ای علاقمند که در کار ماشین نمودن اوراق کتاب نهایت کوشش و ظرافت را بکار برده اند که در خور سپاسگزاری است.
از خداوند می خواهم که برای تمام ملّت توفیق و حراست از دستآوردهای انقلاب و اسلام و احساس رسالت سنگین خدمتگزاری را انگیزه و پیشوا، تقوی را رهبر، و در تحصیل زاد و توشه آخرت موفّق گرداند، و چون کار بسیار بزرگ و سنگینی است که انجام شده قطعا نقائصی، و اشتباهاتی که امری اجتناب ناپذیر است وجود دارد که به گفته بشّار ابن برد:
و من ذا الّذی ترضی سجایاه کلّها کفی المرء نیلا ان تعدّ معایبه اذا انت لم تشرب مرارا علی القذی ظمئت و ای النّاس تصفو مشاربه
هر گاه گفتار و آثار شخصیت هائی که قرنها در گذشته اند را ملاک و میزانی برای شناخت وجود علمی و اعتقادی آنها بدانیم، بخصوص اگر ببینیم هر قومی و عالمی او را بخاطر عظمت مقام علمی و دینیش بخود نسبت می دهد، قطعا در این موارد بایستی به آثار خود او توجّه نمود و عقیده او را دانست. مثلا:
باید بگوئیم «راغب اصفهانی» از همان کم نظیر افراد آن چنانی است، جلال الدّین سیوطی می نویسد:
ص: 85
«و قد کان فی ظنّی انّ الرّاغب معتزلی فانّ کثیرا من النّاس یظنّون انّه معتزلی».
یعنی: تحقیقا بگمان من راغب اصفهانی معتزلی است و بیشتر مردم هم او را به یقین معتزلی می دانند (بغیه الوعاه 2/ 297) فخر رازی اشعریش بحساب آورده و شیخ بهاء الدّین عاملی او را با نام امام و علّامه ای که لقب امیر المؤمنین را در تمام آثارش تنها در باره علی علیه السّلام بکار می برد، او را نه اشعری و نه معتزلی می داند، راغب در همین کتاب و سایر آثارش همواره از عمر و ابو بکر احادیثی را با عبارت (رضی اللّه عنه) نقل می کند و پیشوایان فرق مذهبی بخصوص مذاهب شافعی، و حنفی را با احترام نام می برد و از آنها روایت نقل می کند مگر آنجا که نقدی ادبی و علمی لازم بداند که در آن صورت با عفّت کلام و شهامت علمی اظهار نظر می کند.
سیوطی می گوید: در پشت کتابی از- قواعد صغری- تألیف عبد السّلام چنین دیدم که بدر الدّین زرکشی نوشته بود، امام فخر الدّین راغب را از ائمّه سنت و با غزالی قرین و همسنگ دانسته است و سپس عبارت فوق یعنی- فان کثیرا من النّاس یظنّون انّه معتزلی- را یاد آوری می کند (بغیه الوعاه/ سیوطی 2/ 297) اکنون ببینیم خود راغب چگونه معتقد است:
در ذیل واژه- جبر- می نویسد: گاهی می گویند واژه جبر در مطلق اصلاح بکار می رود، مثل سخن علی (رض): یا جابر کلّ کسیر و یا مسهّل کلّ عسیر ...
ای خدائی که اصلاح کننده دل و خاطر هر دل شکسته و آسان کننده هر دشواری هستی.
و گاهی واژه جبر در قهر مطلق گفته می شود که پیامبر علیه السّلام گفته است «لا جبر و لا تفویض» یعنی: در جهان خلقت و از سوی خدای، نه جبر و نه تفویض است (اصلی است که بارها از سوی امام صادق (ع) بیان شد و در کتاب کافی آمده است متمّم آن اینست- بل امر بین الامرین- یعنی در حیات بشر و اعمال او نه جبر و فشار مطلق و نه واگذاردن کارها بطور مطلق هست، بلکه در میان مرگ و حیات که بکلّی از اختیار انسان خارج است نوعی اختیار و آزادی هست که انسانها
ص: 86
می توانند یا راه خیر و یا طریق شرّ و بدی را برگزینند که گفت:
هو (الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاهَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- 2/ ملک) و در باره انسان باز گفت: (فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً- 2/ دهر) (إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً- 3/ دهر) راغب سپس در قسمت دیگری بعد از ذکر آیه: (الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ- 23/ حشر) ز نقل قول اشاعره و معتزله می نویسد:
«و انکر جماعه من المعتزله ذلک من حیث المعنی فقالوا تعالی اللّه عن ذلک»، و این امر قابل انکار نیست که اموری مانند مرگ و حیات و بیماری در بشر جبری و گریز ناپذیر است نه، چنانکه غلوّ کنندگان نادان می پندارد، یعنی قائلین به جبر.
اینان دو گروهند.
1- یا کسی که به روش خویش در معارضه و تعارض با دیگران خشنود است و نمی خواهد آنرا با پذیرش حقّ تغییر دهد.
2- و یا کسی که ناخشنود است ولی با وجود ناروا دانستن عقیده، و روش خویش باز خود را بزحمت می اندازد، گوئی که چاره ای و راه دیگری نیافته است، در باره آنها خدای تعالی فرمود:
(فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ- 53/ مؤمنون).
یعنی: خویشتن گروه گروه کرده و کار دین خود را نیز به تفرقه کشانده و هر گروهی به آنچه پیش انسان هست و معتقدند شاد مانند.
سپس می نویسد: قهر و چیرگی و غلبه خداوند جز بر مقتضای حکمت نیست از امیر المؤمنین (رضی اللّه عنه) روایت شده که گفته است.
«یا باری المسموکات و جبّار القلوب علی فطرتها شقیّها و سعیدها» ای آفریننده و نظام بخش آسمانها و سرشت آفرین دلها و موجودات چه نیک بخت و چه نگون بخت، فانّه جبر القلوب علی فطرتها من المعرفه فذکر لبعض ما دخل فی عموم ما تقدّم: پس خداوند دلها را از جهت معرفت و شناسائی بر فطرتشان
ص: 87
به صلاح آورده و آفریده است، این بود پاره ای از معانی و مفاهیمی که در کلّ و عموم موضوع مورد بحث که ذکر شد داخل است. سؤالی که پیش می آید اینست که چرا راغب در مسائل بسیار دقیق اعتقادی از سخنان علی (ع) استشهاد می کند؟ علّت اینست که در زمان حیات او نهج البلاغه از آثار پراکنده ادباء و تواریخ جمع آوری و توسّط شریف رضی تدوین شده بود لذا در آثار راغب از سخنان علی (ع) زیاد بچشم می خورد مگر نه اینست که راغب:
دانشمندی است که تعهّد اسلامی دارد؟ چگونه می تواند از گنجینه بنام نهج البلاغه استفاده نکند، بخصوص در مسائل توحیدی و اثبات صفات خدای تعالی؟ گذشته از آن تمام فرق مسلمین (حنبلی- شافعی- حنفی- مالکی) علی علیه السّلام را به خلافت حقّ و امامت و پیشوایی در علم و قضا و عدالت پذیرفته و با احترام نام می برند حتّی نام فرزندان خود را در عصور و قرون گذشته چنانکه در آثار و تراجم می بینیم از نام امامان تشیّع انتخاب می کرده اند. و لذا می بینیم راغب برای تقویت روح وحدت در آغاز همین کتاب در نخستین واژه یعنی- ابا- در صفحه اوّل کتابش می نویسد خدای تعالی فرمود:
(النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ- 6/ احزاب).
و فی بعض القراءات و هواب لهم و روی انّه قال لعلّی: «انا و انت ابوا هذه الامّه».
خدای تعالی فرمود: پیامبر از خودتان به شما سزاوارتر است، و همسرانش مادران شمایند و در بعض روایت، پیامبر پدر شما است.
و همچنین روایت شده است که: پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود: من و تو پدران این امّتیم هر سببی و نسبی در قیامت منقطع می شود مگر سبب، و نسب من.
بنابراین شخصیّت راغب حمایت از چیزی است که آنرا حقّ یافته و هیچ بیمی از اظهار آن ندارد و هرگز شخصیت دیگری را اعمّ از مذهبی یا علمی تحقیر نمی کند. (البتّه بغیر از کسانی که قرآن آنها را مطرود دانسته).
در ذیل واژه اسف، روایتی از حضرت رضا (ع) نقل می کند که اگر آن روایت ذکر نمی شد بخوبی تأویل آن آیه روشن نبود و آوردن روایات را در ذیل آیات
ص: 88
مانند مینیاتوریست ها و منبّت کاران یا کسانی که دانه های مروارید را در قطعه ای می نشانند انجام می دهد.
و امید است از عصر ما به بعد دیگر افتخارات جاهلی که سرمایه شعراء جاهلی بوده و تعصّباتی که امّت را از دریافت حقایق اسلامی محروم می سازد در جامعه مسلمین بوجود نیاید و محو شود در آنجا می نویسد:
«فحزن کلّ اخی حزن اخو الغضب» و قوله تعالی: (فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ- 55/ زخرف) ای اغضبونا، قال ابو الحسن الرّضا انّ اللّه لا یأسف کاسفنا و لکن له اولیاء یأسفون و یرضون فجعل رضاهم رضاه و غضبهم غضبه، قال و علی ذلک، قال من اهان لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربه و قال تعالی: (مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء).
یعنی: ابو الحسن رضا (ع) گفته است: «خداوند مانند انسانها و ما محزون و خشمگین نمی شود، امّا اولیائی دارد که خشنودی آنها را خشنود خود و غضب ایشان را غضب و حزن خود قرار داده است از همین جهت است که خدای تعالی فرموده است: کسیکه ولیّ مرا اهانت کند با من ستیزه، و محاربه کرده است، چنانکه در قرآن فرموده کسیکه پیامبر را اطاعت کند همانا خدای را پیروی و اطاعت کرده است.
در ذیل واژه- باب- می نویسد:
«و منه یقال فی العلم باب کذا ... و هذا العلم باب الی علم کذا ای به یتوصّل الیه و قال علیه السّلام: انا مدینه العلم و علیّ بابها ای به یتوصّل».
یعنی: در باره علم هم گفته می شود در آن علم بابی و مدخلی هست و این علم راهی و بابی است بسوی آن علم باین معنی که از راه آن و بوسیله آن بسوی علم می توان رسید، چنانکه پیامبر (ص) فرمود: من شهر علم و علی درب آن شهر علم، یعنی بوسیله او و از راه او به شهر علم می توان دسترسی پیدا کرد و رسید.
نتیجه اینکه راغب نه اشعری است و نه معتزلی و نه وابسته به هیچ مکتب کلامی دیگر، بلکه دانشمندی است سترگ و کم نظیر، مؤمنی خالص و متّقی، مسلمانی عامل و پارسا، و در راه اسلام و قرآن و پیامبر و سنّت و عترت راسخ و
ص: 89
استوار، پیرو مذهب حقّ و دور از قال و قیل های تعصّب آمیز.
از همین جهت با اینکه مدّتها در بغداد و در زمره مفسّرین و ادیبان طراز اوّل بوده و کتابهای او به ویژه (محاضرات الادباء و مفردات) او نمونه زنده ای از مقام علمی او است به مدرسه نظامیّه بغداد که شرایطی یک سوی نگرانه برای استادانش قائل بودند وارد نشد امّا برای راهنمائی اساتید آنجا و همه دانشگاههای قرون بعد بهترین اثر ارشادی را تألیف نموده است.
خوشبختانه یکی از دانشمندانی که کتابها و آثار علمی او از دستبرد حوادث و طوفانهای سهمگین غارتها و سوزاندن های (محمود غزنوی- سلجوقیان- مغولان- صلیبیان) در امان مانده است کتب راغب اصفهانی است و شاید یکی از عوامل باقیماندن آثارش آن خلوص و زهدی است که او در تدوین آثار خویش داشته است و در مقدّمه همین کتاب به حالت روحی خاصّ و توجّه مخصوص او به اللّه آشنا می شویم، می گوید:
«ففی اعتماد ما حرّرته من هذا النّحو استغناء فی بابه من المثبطات عن المسارعه فی سبیل الخیرات و عن المسابقه الی ما حثّنا علیه بقوله تعالی (سابِقُوا إِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- 21/ حدید) سهّل اللّه علینا الطّریق الیها «یعنی پس در اعتماد داشتن بر آنچه را که نوشته ام و بر این روش که انجام شده، برای اینکه از موانع پیشرفت و موانع سرعت در راه خیرات بی نیازی باشد و در راهی که خداوند ما را در سخن خویش بآن تشویق فرموده که: (سابِقُوا إِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- 21/ حدید).
یعنی: بسوی آمرزش پروردگارتان مسابقه بگذارید و پیشی گیرید از او می خواهیم که راه و حرکت بسوی نیکی ها و خیرات را بر ما آسان سازد».
دیگر از عوامل باقیماندن آثار راغب، مصون بودن تقریبی شهر اصفهان از
ص: 90
حوادث زیانبار تاریخی در حملات مغولان و چنگیزیان است و چنانکه گفتیم داشتن محیطهای امنی برای کتابها.
دیگر اینکه کتابهای او مانند (محاضرات- الذّریعه- مفردات) در حیات خود مؤلّف مثل آثار بسیاری از دانشمندان شهرت داشته و از آنها نسخه برداری می نمودند، بهر حال ما بترتیب نام و تأثیر کتابهای راغب را از متون سایر فحول علم و ادب و تفسیر ذکر می کنیم:
1- در کتاب (البرهان فی علوم القرآن) اثر بدر الدّین محمّد بن عبد اللّه زرکشی متولّد 745 ه که خود یکی از پایه گزاران تفسیر و تشریح علوم قرآنی در تفسیر و از بزرگان و پیشوایان فقه و حدیث و اصول دین است که آن را به 47 علم تقسیم و در کتابش که چهار مجلّد است بیان داشته است.
در آغاز کتابش می نویسد: «بعضی از مردم به اینکه می گویند فلان کتاب را نوشتم و برای آن امر کتب دیگران را مطالعه نکردم بخود افتخار می کنند، و می پندارند که آن عمل فخر است و نمی دانند که چنین کاری نهایت نقص و نادانی است».
و سپس در بحث از مفردات قرآن و غرائب کلمات آن می نویسد:
«و هو معرفه المدلول، و قد صنف فیه جماعه منهم ابو عبیده کتاب (المجاز) و ابو عمر و غلام ثعلب (یاقوته الصّراط) و من اشهرها کتاب ابن عزیز و (الغریبین) للهروی و من احسنها کتاب (المفردات) للرّاغب.
یعنی: شناختن و معرفت به مفردات غریب قرآن شناسائی مدلول و مفاهیم دلالت شده آن است که گروهی در این باره کتاب نوشته اند، مثل ابو عبیده، ابو عمرو و مشهورترین آنها کتاب ابن عزیز و کتاب هروی، ولی در میان آنها نیکوترین شان کتاب مفردات راغب است.
زرکشی در موارد متعدّد، در بحث متشابهات، در معانی صحیح تفسیر و تأویل، و مفردات سخن راغب را با انتخاب احسن ذکر می کند و از سه کتاب او یعنی همین (مفردات) و کتاب تفسیر او که نسخه خطّی آن در کتاب خانه آستانه
ص: 91
رضوی موجود است و کتاب الذّریعه نام می برد.
خصوصا از مقدّمه ای که راغب در مورد تفسیر قرآن در همان یک مجلّد آورده است، کتاب البرهان فی علوم القرآن زرکشی بعدها برای جلال الّدین سیوطی مورد تبعیّت قرار گرفته است.
(البرهان فی علوم القرآن به تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم چاپ 1376 هجری در چهار مجلّد در مصر). «1»
2- در کتاب (الاتقان فی علوم القرآن) از جلال الدّین عبد الرّحمن سیوطی، یکی از علمای بزرگی که تولّد خود را در کتاب (حسن المحاضره) چنین می نویسد:
«کان مولدی بعد المغرب لیله الاحد مستهل رجب سنه تسع و اربعین و ثمانمائه».
یعنی: شب یکشنبه اوّل رجب سال 849 ه متولّد شده ام سیوطی در کتاب (بغیه الوعاه فی طبقات اللّغویین و النّحاه) از سه کتاب راغب به نامهای (المفردات القرآن- افانین البلاغه- محاضرات) نام می برد و می گوید: این سه را مطالعه کرده ام (بغیه الوعاه 2/ 297).
و در مقدّمه (اتقان) هم می نویسد: «و هذه اسماء الکتب الّتی نظرتها علی هذا الکتاب ...» از اسامی کتابهائی که برای تدوین این کتاب به آنها نظر نموده ام:
فمن الکتب النّقلیه ...
از کتابهای نقلی: تفسیر ابن جریر و ابن ابی حاتم ...
و من کتب اللّغات و الغریب العربیه و الاعراب (مفردات القرآن للرّاغب) ... (غریب القرآن لابن قتیبه ...
و از کتابهای لغت و غریب و اعراب و عربیّت کتاب مفردات راغب ... (الاتقان 1/ 18).
__________________________________________________
(1) اشتباهی که آقای محمّد ابو الفضل ابراهیم پژوهشگر کتاب البرهان نموده اینست که در معرّفی راغب در ذیل ص 126 جلد 1 می نویسد هو ابو القاسم الحسینی بن محمّد المعروف بالرّاغب الاصفهانی ...
توفّی سنه 396 (و انظر بغیه الوعاه 386) که در بغیه الوعاه جلد دوّم صفحه 297 با صراحت نوشته: کان فی اوائل المأئه الخامسه- وفات او 502 هجری است یعنی در قرن پنجم زیسته و در قرن ششم فوت کرده است. [...]
ص: 92
سیوطی در جلد چهارم- الاتقان- در فصل علومی که از قرآن استنباط می شود عینا نظر راغب را که در مقدّمه مفردات ذکر کرده می آورد، می نویسد:
و قال الرّاغب انّ اللّه تعالی کما جعل نبوّه النبیّین بنبیّنا محمّد (ص) جعل کتابه المنزل علیه متضمّنا لثمره کتبه الّتی اولاها اولئک کما نبه علیه بقوله (یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً فِیها کُتُبٌ قَیِّمَهٌ- 2/ البینه).
یعنی: قرآن کتاب فرستاده شده خدای، تمام نتایج و بهره های کتب گذشته انبیاء را که برای پیشینیان فرستاده شده شامل است چنانکه آگاهی داد که «پیامبر صحیفه ها و کتابهای پاک شده از دروغ و غلط، و اختلاف را تلاوت می کند و در آنها نبشته ها و فرامین ارزشمند پایدار قرار داد» «یکی از معجزات این کتاب اینستکه با کمی حجم متضمّن معانی فراوان است بطوریکه خردها و اندیشه های بشر از شمارش آن فوائد و معانی قاصر است ...».
سیوطی ابتداء علوم قرآنی را در کتاب التحبیر فی علوم التّفسیر صد و دو علم و سپس در (اتقان) هشتاد علم بر می شمرد و در بسیاری موارد نظر راغب را بعنوان فصل الخطاب بازگو می نماید.
(الاتقان فی علوم القرآن للحافظ جلال الدّین عبد الرّحمن سیوطی به تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم 4 مجلّد چاپ 1387 هجری در مصر و بغیه الوعاه 2 جلد به تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم چاپ 1384 ه در مصر).
3- در کتاب، مفتاح السّعاده و مصباح السّیاده- اثر معروف احمد بن مصطفی معروف به (طاش کبری زاده) از دانشمندان بزرگ ترک در قرن دهم هجری است.
در این کتاب مؤلف محترم، راغب اصفهانی را بعد از دوران صحابه و تابعین در ردیف طبقه سوّم قرار می دهد که در قرآن تفسیر نوشته اند و هفت (7) کتاب او را نام می برد:
الف- مفردات القرآن.
ب- افانین البلاغه. مه
ص: 93
ج- محاضرات الادباء.
د- تفضیل النّشأتین و تحصیل السعادتین.
ه- الذّریعه فی محاسن الشّریعه.
و- کتاب الاخلاق.
ز- کتاب تفسیر.
در مورد کتاب تفضیل النشأتین- می نویسد: و هو کتاب لطیف لا یمکن احسن منه فی بابه و جامع للفوائد الشّریعه.
کتابی است لطیف که نیکوتر از آن در این باب کتابی نیست و فوائد شریفی در آن هست.
و سپس می گوید: و الکلّ بالغ نهایه الحسن بحیث لا یمکن لمادحها قضاء حقّها ...
تمام این کتابها در نهایت خوبی است بطوریکه برای ستایشگر و مدح کننده آنها ادای حقّشان ممکن نیست. (مفتاح السّعاده ج 2/ 80).
ولی در باره یک جلد تفسیری که زرکشی و سیوطی آن را دیده و از مطالبش نقل نموده اند، طاش کبری زاده می گوید: و له تفسیر سمعناه من بعض الثّقات.
یعنی: راغب تفسیری دارد که از بعضی افراد مورد اعتماد شنیده ام (مفتاح السّعاده 1/ 226).
و در جلد دوّم که سخن از تفسیر است، می نویسد: قال الاصفهانی فی تفسیره، اعلم انّ التفسیر فی عرف العلماء کشف معانی القرآن و بیان المراد اعمّ ... تا آخر که گویا از برهان زرکشی نقل و بازگو کرده است.
(مفتاح السّعاده 2/ 574) و در تحت عنوان- علم معرفه غریب القرآن- و ذکر کتب مربوطه (محکم ابن سیده، تهذیب ازهری و صحاح جوهری، جامع فرّاء، بارع فارابی و مجمع البحرین صاغانی و کتابهای ابو عبیده و ابو عمر الزّاهد و ابن درید و ابن انباری و عزیزی) می نویسند: و من احسنها (مفردات الرّاغب) از تمام کتب فوق نیکوترشان (مفردات راغب است. (مفتاح السّعاده 2/ 411).
ص: 94
و در جای دیگر عبارتی از مفردات که در ذیل واژه- برّ- آمده نقل می کند که واژه- بار- در صفت انسانها، جمعش- ابرار- است و در صفت فرشتگان جمعش- برره- (مفتاح السّعاده 2/ 429).
(مصباح السّعاده و مصباح السّیاده فی موضوعات العلوم تألیف احمد بن مصطفی مشهور به طاش کبری زاده مراجعه و تحقیق کامل کبری عبد الوهاب ابو النور- چاپ مصر 1387 ه) 4- در کتاب، کشف الظّنون عن اسامی الکتب و الفنون- شیخ مصطفی افندی مشهور به کاتب چلبی از علمای بزرگ ترک در اوایل قرن 11 هجری کتابهای راغب را بترتیب زیر نام می برد و معرّفی می نماید.
الف- کتاب اخلاق- (ج 1/ 36 کشف الظّنون).
ب- تحقیق البیان فی تأویل القرآن- (ج 1/ 377 کشف الظّنون) ج- افانین البلاغه- (ج 1/ 131 کشف الظّنون) د- تفسیر الرّاغب- هو الفاضل العلّامه ابو القاسم حسین بن محمّد بن مفضّل معروف به راغب اصفهانی و هو تفسیر معتبر فی مجلد اوّله- الحمد للّه علی آلائه ... که در آغازش مقدّمات سودمندی در تفسیر و روش تفسیری با شرح پاره ای از آیات بطور مفصّل آورده است.
و این کتاب راغب یکی از مآخذ تفسیر انوار التّنزیل قاضی بیضاوی است.
(کشف الظّنون 1/ 447).
نظر صاحب کشف الظّنون را دیگران نیز نقل کرده اند از آن جمله: محمّد حسین ذهبی در کتاب التّفسیر و المفسّرون- که می نویسد: و کذلک استمد البیضاوی تفسیر من تفسیر الکبیر المسمی بمفاتیح الغیب للفخر رازی و من تفسیر الرّاغب اصفهانی. (التّفسیر و المفسرون 1/ 298).
ه- تفضیل النّشأتین و تحصیل السّعادتین مختصر- آغازش الحمد للّه الّذی ارسل بالنّبوه عبده در 33 فصل مربوط به نشأ و زندگی دنیا و آخرت (کشف الظّنون 1/ 462).
و- درّه التّأویل فی متشابه التّنزیل- اولش خطاب به نویسندگان است،
ص: 95
می گوید: اعلموا حمله الکتاب الکریم، و می گوید: این کتاب را بعد از کتاب معانی الاکبر تصنیف نموده. (کشف الظّنون 1/ 739).
ر- کتاب احتجاج القراء فی القراءه- که آنرا املاء نموده است. (کشف الظّنون 1/ 15).
ج- الذّریعه الی مکارم الشّریعه- اوّلش، نسأل اللّه تعالی جوده الّذی هو سبب الوجود نورا یهدینا الی الاقبال علیه ... از خدای تعالی بخششی وجودی که سبب وجود و پیدایش نوری که ما را به او متوجّه می کند، می خواهیم و در 7 فصل است.
اوّل- در حالات انسان و فضیلت و قوای او.
دوّم- در عقل و علم و نطق.
سوّم- در قوای شهوانی.
چهارم- در قوای غضبی.
پنجم- در عدالت و ظلم.
ششم- در صناعات و فنون.
هفتم- در افعال.
و این همان کتابی است که بخاطر ارزش زیاد و نفیس بودنش غزالی آنرا از خود دور نمی کرده (کشف الظّنون 1/ 827).
ط- محاضرات الادباء و محاورات الشّعراء و البلغاء: اوّلش الحمد للّه الّذی تقصر الاقطاران تحویه در 25 حدّ و فصل که بعدها محمود بن محمّد اردام آنرا در 23 مقاله مختصر نمود. (کشف الظّنون 2/ 1609).
و- مختصر آن در یک مجلّد چاپ شده و توسّط ابراهیم زیدان که تهذیب کننده آن است موجود می باشد.
ی- المعانی الاکبر- که راغب در- درّه التّأویل- آنرا ذکر نموده (کشف الظّنون 2/ 1729).
ک- مفردات الفاظ القرآن- اوّلش الحمد للّه ربّ العالمین، و صلواته علی نبیّه محمّد و آله اجمعین و (کشف الظّنون 2/ 1773).
5- در کتاب، هدیه العارفین اسماء المؤلّفین و آثار المصنّفین از اسماعیل
ص: 96
پاشا بغداد چاپ 1371 هجری، علاوه بر یازده کتابی که حاجی خلیفه نام برده است.
کتاب- رساله فی فوائد القرآن- راهم نام می برد (هدیه العارفین 1/ 311) و این همان کتابی است که خود راغب در مفردات چند مورد آنرا بنام- رساله منبهه فی فوائد القرآن- یاد می کند.
6- در کتاب کشکول- اثر معروف و ارزشمند شیخ محمّد بن حسین معروف به شیخ بهاء الدّین عاملی، متوفّی 1030 هجری.
این دانشمند نام راغب را با- الامام الرّاغب- یاد می کند و آثار راغب را کاملا مطالعه کرده و گلچین آنها در کشکول ذکر می کند بویژه از کتب (محاضرات- مفردات- الذّریعه- تفسیر راغب) که آنرا تفسیر کبیر نام می برد با اینکه یک مجلّد بوده می نویسد:
قال الرّاغب فی تفسیره الکبیر عند قوله تعالی «الحمد للّه ربّ العالمین ...» که معانی اللّه و ربّ العالمین و الرّحمن و الرّحیم و مالک یوم الدّین را عالمانه تفسیر می کند «1» (کشکول 2/ 321).
و امّا در نمونه هائی که از محاضرات می نویسد: قال الرّاغب فی المحاضرات کان الامام علیّ بن موسی الرّضا (ع) عند المأمون فلمّا حضر وقت الصّلوه رای الخادم یاتونه بالماء و الطشت فقال الرّضا لو أتیت هذا بنفسک، فانّ اللّه تعالی یقول:
__________________________________________________
(1) راغب در تفسیر کبیرش در باره (الحمد للّه ربّ العالمین ...) می نویسد: انّ الّذی یحمد و یمدح ...
الی آخر.
یعنی: کسیکه در دنیا با تعظیم و بزرگداشت نسبت به او حمد ستایش می شود، چهار جهت دارد:
1- یا اینکه در ذات و صفاتش کامل است و از تمام کاستی ها و نقص و عیبها منزّه است، هر چند که احسانی از او بتو نرسیده باشد که او اللّه است.
2- یا ستایش او برای اینست که به تو نیکی نموده و نعمت داده است که او- ربّ العالمین- است.
3- یا اینکه تو امیدوار به احسان بیشتری از او در آینده هستی- که او- رحمن و رحیم است.
4- و یا بخاطر این است که از قهر و شکوه و قدرت او بیم داری که او مالک یوم دین است.
(کشکول 2/ 321).
ص: 97
(فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَداً 110/ کهف).
یعنی: امام رضا نزد مأمون بود که وقت نماز خادمان آب و طشت برای وضوی مأمون آوردند سپس امام (ع) باو گفت کاش این کار را خودت انجام دهی زیرا خدای تعالی می گوید:
پس کسیکه امیدوار به لقای پروردگار خویش است بایستی کار صالح کند و در کار عبادت پروردگارش احدی را شریک نسازد و شرکت ندهد. (کشکول 2/ 165).
مثال از کتاب الذّریعه راغب- فی ذریعه الامام الرّاغب انّ القّوه المفکره مسکنها وسط الدّماغ ... الی آخر.
یعنی: نیروی اندیشه و تفکّر در میانه مغز است، نیروی خیال در جلو مغز، و حافظه در قسمت عقب مغز و قوّه ناطقه ترجمان آن است ... (کشکول 2/ 547) و نمونه های زیادی دیگر از مفردات.
7- کتاب، تاریخ آداب اللّغه العربیّه- تألیف جرجی زیدان که متولّد اواخر قرن سیزدهم هجری است و بگفته مدرّس تبریزی صاحب ریحانه الادب علاقه مفرطی به قرآن مجید و نهج البلاغه داشته و قرآن را منشأ انتشار سیصد علم متنوّع می داند. (ریحانه الادب 1/ 265).
جرجی زیدان- در باره آثار راغب می نویسد: کان فقیها عالما فی اللّغه و الادب و له علم واسع ساعده فی تألیف الکتب النّافعه اهمّها.
راغب در لغت و ادبیّات علم وسیعی داشت و او فقیه و عالمی بوده است.
کتابهای مهمّ نافعش عبارتند از:
الف- محاضرات الادباء- که گنجینه ای است در ادبیّات و شعر و حکم و امثال و اجتماعیات و اخلاق و علم و جهل.
ب- مفردات الفاظ القرآن- که معجمی است بترتیب حروف تهجّی پر فایده و در واقع معجم آیات و احادیث است.
ج- تفسیر القرآن که نسخه آن در- ایاصوفیه- است.
د- حلّ متشابهات القرآن- نسخه آن در کتابخانه راغب پاشا در آستانه
ص: 98
ترکیه است.
(و این همان درّه التّأویل فی متشابه التّنزیل- است که صاحب- هدیه العارفین- نام برده است).
ه- تفضیل النّشأتین.
و- الّذریعه الی مکارم الشّریعه.
ز- کتاب الاخلاق. (آداب اللّغه 3/ 47).
8- کتاب، الموسوعه العربیه المیسره، تألیف شفیق غربال.
می نویسد: ادیب لغوی و فقیه الّف عده کتب فی التّفسیر و الادب و البلاغه، مثل:
الف- حلّ متشابهات القرآن.
ب- الاخلاق.
ج- افانین البلاغه.
د- محاضرات الادباء.
ه- المفردات فی غریب القرآن- که در مفردات دوران تحوّل هر لفظی را در آیات قرآن تحقیق و بررسی می کند با شواهدی از حدیث و شعر و در مجاز و تشبیه آنها نیز گفتگو می کند، کتاب مفردات از مهمترین کتب تفسیری الفاظ قرآن است- فاصبح من اهم الکتب المفسّره لألفاظ القرآن (الموضوعه 854).
9- کتاب، دائره المعارف الاسلامیّه- که از زبانهای آلمانی انگلیسی و فرانسوی و عربی نقل شده می نویسد: راغب مطالعات و تحقیقات او در قرآن است که شاید همان رساله مقدّمه در تفسیر و کتاب منبهه فی فوائد القرآن- که موجود نیست باشد و آن مقدّمه تفسیر در سال 1329 در قاهره ذیل کتاب- تنزیه القرآن عن المطاعن- از قاضی عبد الجبّار چاپ شده است.
بعد از آن معجمی با ارزش بترتیب حروف الفبا به عنوان- مفردات الفاظ القرآن- تصنیف نموده که نسخه های خطّی آن در استانبول و بنکپور موجود است.
مفردات در حاشیه نهایه ابن اثیر در سال 1322 در قاهره به چاپ رسیده که
ص: 99
در مقدّمه آن راغب طرح نوشتن کتابی در مترادفات قرآن را ترسیم نموده است و شاید کتاب- تفسیر القرآن راغب که نسخه خطّی آن در (ایا صوفیه) موجود است با همان روشی باشد، و در کتاب (درّه التّأویل) اشاره به آیات قرآنی که در آن کتاب هست نموده است.
الذّریعه را قبل از مفردات- نوشته و همچنین کتاب حلّ متشابهات القرآن و کتاب الذّریعه الی مکارم الشّریعه و کتاب تفضیل النّشأتین- که در قاهره چاپ شده.
مشهورترین کتاب راغب (محاضرات الادباء) است که از هوش و عقل و کودنی آغاز می شود و به ذکر فرشتگان و جنّ و حیوان ختم می شود با نظم و نثر نوشته شده و نسخه های خطّی آن در (استانبول- دمشق- قاهره) موجود است.
این کتاب را اوّلین بار فلوگل آلمانی به اروپائیان شناساند که با حاشیه کتاب ثمرات الاوراق- از ابن حجه- چاپ بولاق در سال 1287 ه به چاپ رسید و در قاهره بدون حاشیه در سالهای 1310- 1324- 1326 هجری چاپ شده و ابراهیم زیدان مختصر آنرا در سال 1325 ه چاپ نموده است.
نسخه خطّی کتاب (تحقیق البیان) راغب که در لغت و نویسندگی و اخلاق و عقاید و فلسفه و علوم اوایل است در مشهد موجود است. (روضات الجنّات- بغیه الوعاه- طبقات المفسّرین- دائره المعارف الاسلامیّه 9/ 475).
10- کتاب ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه و الادب- از محمّد علی تبریزی معروف به مدّرس می نویسد: محمّد بن مفضّل بن محمّد معروف به راغب، در لغت و فنون ادبی و شعر و حدیث و کتابت و کلام، و حکمت و اخلاق یگانه و شهره آفاق است، مصنّفات بسیاری دارد:
الف- افانین البلاغه.
ب- الایمان و الکفر.
ج- تحقیق البیان فی تأویل القرآن.
د- تفسیر القرآن و به جامع التّفسیر معروف است.
ص: 100
ه- تفضیل النّشأتین.
و- الّذریعه الی مکارم الشّریعه.
ز- جامع التّفسیر که ذکر شد، در آداب و اخلاق و تصوّف و مواعظ نیکو و گاهی از کلیله و دمنه در آن نقل شده است و دو بار در قاهره بچاپ رسیده است.
ج- محاضرات الادباء.
ط- المفردات فی غریب القرآن.
ی- مقدّمه تفسیر که در مصر ذیل تنزیه القرآن قاضی عبد الجبّار چاپ شده.
کتاب- الذّریعه- راغب را به (اخلاق ناصری) ترجیح داده اند از اشعار آن کتاب است که می گوید:
ز صد هزار محمّد که در جهان آید یکی به منزله جاه مصطفی نشود اگر چه عرصه عالم پر از علی گردد یکی بعلم و سخاوت چو مرتضی نشود جهان اگر چه ز موسی و چوب خالی نیست یکی کلیم نگردد یکی عصا نشود
در معجم المطبوعات وفاتش را 502 ه نوشته است ولی در (روضات الجنّات) 565 ه که اشتباه است. (ریحانه الادب 2/ 66).
مأخذ جدید دیگر در باره آثار راغب:
11- تاریخ الادب العربی تألیف کارل بروکلمان جزء چهارم.
12- تاریخ ادبیات ذبیح اللّه صفا- که می نویسد: از میان کتب کلامی شیعه اثنی عشریّه در این عهد (قرن پنجم) آثار شیخ طوسی مانند اثبات الواجب و کتاب تلخیص الشافی که اصل آن را سید مرتضی در ایراد بر کتاب المغنی فی الامامه تألیف قاضی عبد الجبار معتزلی همدانی نوشت و شیخ طوسی آنرا تلخیص نموده و کتاب (الذّریعه الی مکارم الشّریعه) تألیف ابو القاسم حسین بن محمّد اصفهانی معروف به راغب متوفّی (502 ه) که برخی او را از علماء شیعه دانسته اند. (تاریخ
ص: 101
ادبیّات در ایران/ صفا 2/ 266).
ذیل کتاب فصیح ثعلب- تألیف محمّد عبد المنعم خفاجی- می نویسد:
علمائی بنوشتن غریب القرآن- اهتمام زیادی نموده اند، و تألیفات فراوانی داشته اند که مشهورترین آنها:
الف- غریب القرآن و مجاز القرآن- ابو عبیده متوفّی 209 هجری.
ب- غریب القرآن از ابو عمر و زاهد محمّد بن عبد الواحد غلام ثعلب (متوفّی 345 ه).
ج- المفردات فی غریب القرآن- از راغب اصفهانی حسین بن محمّد (متوفّی 502 ه).
د- اتحاف الاریب بما فی القرآن من الغریب از ابو حیّان اندلسی (متوفّی 745 ه) و علمای جدید دیگر که در این باره کتابهائی نوشته اند و ذکرشان لازم نیست.
(ذیل فصیح ثعلب- خفاجی ص 3).
با اینکه راغب در مقدّمه کتاب دو بار نام کتاب حاضر را- مفردات الفاظ القرآن- ذکر می کند و می نویسد: قد استخرت اللّه تعالی فی املاء کتاب مستوفی فیه- مفردات الفاظ القرآن.
متأسّفانه نه تنها در نام کتاب تصرّفاتی شده است بلکه تحریفات، و خیانت های علمی و ادبی که بزرگترین خیانت ها محسوب می شود در حقّ کتاب حاضر انجام گرفته که پاره ای از روی بی توجّهی و سهو و قسمتی دیگر بخاطر انتحال و بخود نسبت دادن یا سرقت ادبی و علمی است.
کتابی اخیرا بنام (مجمع البیان الحدیث تفسیر مفردات الفاظ القرآن الکریم) از سوی سمیح عاطف الزّین- در دار الکتب اللبنانی و دار الکتب المصری- چاپ شده که آقای سمیح عاطف الزّین عینا کتاب مفردات را با حذف مقدّمه عالمانه و عابدانه راغب
ص: 102
و جایگزینی مقدّمه ای از سوی خود که بازی با اعداد است و همان مهملات عدد (29) و (19) را بنام اینکه کیف یجب ان یفسّر القرآن الکریم و خاصّه فی عصرنا: یعنی چگونه در عصر ما واجب است قرآن تفسیر شود، به چاپ رسانده، اینک نمونه هائی از این خیانت ادبی و علمی:
در واژه- ابی- دو جمله را از عبارت- وتیس ابی- الی آخر را حذف کرده است.
در واژه- ابق- مصراع شعر را انداخته.
در واژه- ابل- پس از آیه: (أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ) دو سطر که معنی آیه است انداخته و از همین واژه دو سطر دیگر هم حذف کرده.
در واژه- اجل- مصراع شعر: من لم یمت غبطه یمت هرما- را حذف کرده.
و در بسیاری موارد آیات، و کلمات از آیات را بدون هلالین نوشته است.
در واژه- اذن- راغب اشاره می کند که- و لبسط هذا الکلام کتاب غیر هذا- این عبارت را هم حذف کرده که رسوائی او بالا نیاید و بگویند کدام کتاب؟ کجا است؟
این عمل را در هر واژه که راغب به کتابهای خود اشاره می کند انجام داده، مثلا: در پایان واژه- حرف- راغب می نویسد: و ذلک مذکور علی التّحقیق فی الرّساله المنبهه علی فوائد القرآن همین عبارت را- سمیح عاطف زین- حذف کرده.
در واژه- جبر- چهار سطر از وسط آن شامل روایتی از پیامبر (ص) است حذف کرده، و در پایان همین واژه راغب نوشته: و قد روی عن امیر المؤمنین رضی اللّه عنه ... آقای سمیح می نویسد: و قد روی عن علی بن أبی طالب رضی اللّه عنه.
از آخر واژه- خرق- بعد از روایت چهار سطر حذف کرده.
در واژه- سخت- راغب نوشته است: الا تری انّه اذن (ع) فی اعلافه النّاصح ...
ایشان برای اینکه پیروان و دوستداران آل پیامبر (ص) را که تمام مسلمین
ص: 103
هستند در نظر محقّقین و مستشرقین پژوهشگر بد نام کند پس از اذن علیه- عبارت و علی آله السّلام- را اضافه می کند تا بگوید کردار و رفتار اینچنین کسان همین دستبرد زدن به کتاب قدما و دیگران است.
در واژه- سحر- که راغب تفسیر آنرا سه قسمت نموده و قسمت ثالث «1» را ایشان حذف کرده است و بالاخره پس از مثله نمودن چنین اثر گرانبهائی از دانشمندی پارسا و گرانقدر در پایان کتابش با مقداری اثر شامورتی بازی اعداد، آخرین جرّاحی را برای پوشاندن آثار جرمش انجام می دهد با کمال وقاحت می نویسد: «فقدتم بحمده تعالی طبع مجمع البیان الحدیث فی کتاب تفسیر مفردات القرآن الکریم و یلیه الاعراب فی غریب آیات القرآن الکریم ان شاء اللّه المعین».
معلوم نیست با چه وجدان و فطرتی نام خدا را بکار می برد و گویا می خواهد همین بلا را بر سر کتاب- ابن انباری- هم در بیاورد که وعده می دهد پس از این کتاب اعراب غریب القرآن- خواهد بود و بالاخره برای اینکه عذری در دادگاه وجدان داشته باشد می نویسد:
«مراجع الکتاب: القرآن الکریم- نهج البلاغه- مجمع البیان طبرسی- معجم الفاظ القرآن الکریم راغب- و لسان العرب- لقد اخذنا معظم تفسیرات مفردات الفاظ القرآن الکریم من کتاب معجم الفاظ القرآن الکریم للعلّامه الرّاغب الاصفهانی بعد ان وجدناها مطابقه لما جاء فی مجمع البیان و کان موافقا للسان العرب.
آیا کسی در بیروت و مصر به این سارق بی حیا نمی گوید تو به چه اجازه اینچنین کتابی که در تمام کشورهای مسلمین و اروپائی شهرت علمی و دینی دارد اینطور ناقص و مثله کرده ای، تو از کجا مفردات راغب را با مجمع البیان طبرسی
__________________________________________________
(1) «الثّالث ما یذهب الیه الاغتام ...» سوّمین معنی سحر اینست که مرتاضین بسویش می روند و نظر می دهند که در این مورد- سحر- اسمی و افسونی است برای فعلی که می پندارند در اثر تداوم و نیروی آن صورتها و طبیعتها دگرگون می شود مثلا انسان را الاغی می کند در صورتی که از نظر محققّین و کسانی که با پژوهش و از شستن و خالص کردن خاک معدن زر بدست می آوردند، هیچ حقیقتی برای عمل فوق و سحر و پندارهای آنان قائل نیستند.»
ص: 104
مطابقت داده ای؟ لسان العرب ابن منظور چه تناسبی با مفردات راغب دارد؟
اکنون ترس و بیمی که ابو الحسن علی بن حسین مسعودی از این عیّاران داشته است و در آغاز و پایان کتابش (مروج الذّهب) آورده نقل می شود تا شاید برای سایرین عبرتی باشد، می گوید:
«هر کس چیزی از معانی این کتاب را تحریف کند یا قسمتی از آن را تغییر دهد یا نکته ای از آن را محو کند یا چیزی از توضیحات آن را مشتبه یا دگرگون یا واژگون یا تباه یا مختصر کند یا به دیگری نسبت دهد یا بر آن بیفزاید، از هر ملّت و فرقه باشد غضب و انتقام و بلاهای سخت خدای چنان بر او فرود آید که صبرش ناچیز و فکرش حیران شود، خدایش انگشت نمای جهانیان و عبرت بینندگان و ضرب المثل اهل نظر کند و عطای خویش را از او بگیرد و خالق آسمانها و زمین که به همه چیز توانا است فرصتش ندهد از قوت و نعمتی که به او داده بهره مند شود، این تهدید را در آغاز و انجام کتاب خویش نهادم که مانع مردم هوسناک و شقاوت پیشه شود که خدای را بیاد آرند و از سر انجام خویش بیمناک شوند که عمر کوتاه است و راه دراز نیست و همه به پیشگاه حساب خدا می روند» (پایان و مقدّمه مروج الذّهب مسعودی).
و بگفته ملک الشّعرای بهار:
دزد قباله دزد همه کس شنیده است یاران حذر کنید ز دزد مقاله دزد
امّا در جامعه خودمان مردانی پارسا که فقط ترجمه ساده واژه های مفردات راغب را با ذکر مأخذ بدون تصرّف استفاده نموده و در کتاب خویش آورده اند خدمتی علمی دینی انجام داده اند (مثل نویسنده واژه های قرآن، آقای محمّد رضائی)
ص: 105
امّا کسانی هم هستند که تحت نامهای متشابه، مثل: (فرائد- یا قاموس قرآن) و غیره، غش و سمین و سره و ناسره یا راغب و خویشتن را با هوس خدمت ولی مشوب و بهم آمیخته، معجونی گیج کننده، شیرین و ترش و سپید و سیاه ساخته اند که امید است در جامعه ما هرگز امثال سمیح عاطف زین ها بوجود نیاید که نخواهد آمد.
زیرا مکتب حقّ و عدالت گستر اسلام که از آبشخور امامان امین و معصوم کسب فیض و علم می نمایند چنان افرادی بوجود نیاورده و نخواهد آورد، و چنین باد.
نام کتاب را سیوطی- مفردات القرآن- و در چاپ 1381 بتحقیق محمّد سید گیلانی- المفردات فی غریب القرآن- هست.
آقای ندیم مرعشلی هم آنرا بعدا- معجم مفردات الفاظ القرآن للعلّامه الراغب اصفهانی چاپ نموده که بحقّ نام معجم یا شرح و قاموس و تفسیر لغوی ادبی همگی توضیحی برای محتوای کتاب- مفردات الفاظ القرآن- است که خود راغب هم در توضیح نام کتابش می نویسد:
و من المعلوم اللفظیه تحقیق الالفاظ المفرده، فتحصیل معانی مفردات الفاظ القرآن- یعنی یکی از علوم لفظی پژوهش و تحقیق در الفاظ مفرد است و سپس کسب و درک معانی آنها.
و چون واژه معجم- در عصر ما بجای لغت نامه یا مجموعه بکار می رود، کتاب راغب چنانکه قبلا گفته شد پس از محتوای اصول کافی که امام (ع) در ذیل یک مفهوم مثلا مانند علم و عقل یا اولی الالباب تمام آیات مربوطه را بغیر از تکراریها ذکر می کند و هیچ مفسّری در طول تاریخ تفسیر چنین قدرتی نداشته ولی مؤلّف کتاب مفردات الفاظ القرآن- چنین مهارتی و استعدادی داشته که در ذیل یک واژه مثل «قوم» گاهی شصت و پنج (65) آیه و در ذیل واژه- هدی- نود و هشت (98) آیه بیان می کند و تمام کلمات کتاب بهمین ترتیب است و در حقیقت یکی از مآخذ معجم المفهرس (فؤاد عبد الباقی) یا کتاب نجوم الفرقان فی
ص: 106
اطراف القرآن تألیف فلوگل آلمانی و کتاب مفتاح کنوز القرآن و کتاب فتح الرّحمن- همین فهرست هائی بوده که راغب از آیات ذکر کرده است.
و پس از راغب در قرنهای هشتم و نهم، زرکشی صاحب (البرهان فی علوم القرآن) و سیوطی در (الفاظ فی علوم القرآن) روش راغب را پی گرفته و کتابهایشان تقریبا از این حیث شایسته بهره مندی است.
نویسنده ای که در طول نهصد سال (900) کتابش نخستین و بهترین مأخذ برای معانی مفردات و الفاظ قرآن بوده و روح تشنه پژوهشگر را سیراب و شاداب ساخته است کارش را و روشش را از آنجا آغاز کرده است که در باره دیدگاهش نسبت به قرآن می گوید:
«قرآن را خداوند متضمّن و حاوی ثمره کتابهای امّت های گذشته قرار داده و یکی از معجزات این کتاب آن است که با کمی حجم در بر گیرنده معانی فراوان است که خردها و عقلهای بشری از شمارش آن معانی قاصر و ناتوان است. امّا محاسن انوار قرآن را نمی فهمند مگر دیدگان روشن با بصیرت و میوه های پاک بوستان آنرا نمی چیند مگر دستان پاک و ناآلوده و به بهره مندی از شفا بخشی قرآن نمی رسد مگر جانهای منزّه».
پس روش عملی و زیر ساز کار علمی او از خود سازی و پاک نمودن خاطر و دل خویش، از خود بزرگ بینی یا کبر و دور شدن از آزمندی و حرص است تا بگفته خود مشمول آیه: (الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ 26/ فصّلت) گردد، زیرا می گوید (قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفاءٌ ... 44/ فصّلت) بگو قرآن برای کسانی که ایمان آورده اند هدایت و شفاء است.
سپس می گوید: یاد آور شدم که تحصیل و پرداختن به علوم قرآنی از راه شناسائی الفاظ آن آغاز می شود، پس الفاظ قرآن خلاصه و گزیده سخن عرب
ص: 107
است.
بنابراین روش راغب در این کتاب بیان مدلول و معانی مفردات، و الفاظ است بطوریکه هر مفسّری ناگزیر از فهم آنست و گر نه گامی در راه شناختن کتاب خدای بر نداشته است.
راغب برای آموختن بیان معنی درست الفاظ ابتداء قرآن را میزان قرار می دهد و اگر لازم باشد از اشعار شعراء و اصطلاحات و عبارات متداول زبان یاری می جوید.
معنی ریشه ای کلمات سر آغاز هر واژه ای است «1» و بعد از آن عبارات مربوط به آن معنی اصلی را بترتیب تحوّل تدریجی تا جائیکه بمعنی اوّلین آیه مورد استشهاد برسد ذکر می کند، و گاهی بیست سطر در تغییر تدریجی واژه با ذکر اصطلاحات و تقسیم بندی معانی آنها می نویسد تا بمعنای زمان نزول وحی و آن آیه برسد، لغاتی که معنائی مختلف و متغیّر نیافته اند بلافاصله بعد از واژه ذکر می شوند.
مثال اوّل- در ذیل واژه- بیت- می گوید: اصل و ریشه واژه- بیت بمعنی پناهگاه شبانه انسان است، چنانکه می گویند- بات- یعنی اقام شب را گذارند و اقامت کرد همانطور که برای روز می گویند. ظلّ بالنّهار: روز را گذراند (در سایه) سپس به مسکن و جای سکونت بدون اعتبار و توجّه به شب- بیت- گفته شده.
خدای تعالی گوید: (فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَهً بِما ظَلَمُوا- 52/ نمل). آن خانه هاشان بخاطر ستم هائی که کردند خالی مانده و ویران شده است.
مثال دوّم- در ذیل واژه- بور می گوید: البوار یعنی کسادی زیاد چون چنان
__________________________________________________
(1) چنانکه قبلا یاد آوری شده در فن ریشه شناسی یا (فیلولوژی) ابن فارس، احمد بن حسین بن احمد بن زکریا و کتاب او بنام «مقائیس اللّغه» متوفّی 395 ه- از مشهورترین مآخذ است، نظرات راغب در این مورد غالبا با آراء ابن فارس مطابقت دارد، مگر موارد اندکی که ابن فارس بطور مشبع و رسا بیان نکرده، همانطور که واژه نویسان بزرگی چون (ازهری ابن سیده- جوهری) هیچ کدام نخست ریشه اصلی لغات را نمی نویسند.
ص: 108
حالتی به فساد می انجامند، چنانکه گفته شده: کسد حتّی فسد- بنابراین واژه- بوار- به هلاکت و فساد تعبیر شده است و خدای عزّ و جلّ گوید:
(تِجارَهً لَنْ تَبُورَ- 29/ فاطر) (وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ 10/ فاطر) پس سبک مؤلّف پس از ذکر هر واژه معنی ریشه ای و اصلی آن است، آنهم با استشهاد به عبارات و اصطلاحاتی که در زبان وجود دارد و همه کس از آن آگاه نیست، همینکه آنرا از متون و سخنان استخراج و یاد آوری می کند هر خواننده نسبت به آن معنی اطمینان حاصل می کند و بعد از ذکر آیه کاملا به مفهوم آن متوجّه می شود، امّا چرا گاهی بجای عبارت از اشعار مثال می آورد برای اینست که شعر از نظر ادبی و لغوی در میان هر قوم بازگو کننده و مبین تعابیر و اصطلاحات دقیق آن قوم و زبان است.
عکرمه از ابن عبّاس روایت کرده است که گفت: (هر گاه از معانی غریب لغات از من پرسش کردید آنرا از کلمات شعری بجوئید زیرا شعر دیوان عرب است» «1» (بویژه اشعار تکامل بخشی که از جان شاعری انسان ساز و خدا جوی برخیزد مثل اشعار ناصر خسرو دعبل و فرزدق و ابو العتاهیه)
__________________________________________________
(1) به ویژه شعرائی که ایمانشان، کلماتشان، افکارشان زمینه ساز انسان سازی و خدا جوئی است و اشعار را نردبان جاه طلبی و پیشه وری یا خود محوری قرار نمی دهند چه کسی است از ناصر خسرو اشعار زیر را بشنود و بسوی حقّ و علم نرود، دیوانش سرشار از حقایق حیات و انگیزه جامعه ای حقّ پرست و تلاشگر با اصطلاحات و واژه های ادبی و تاریخی و اجتماعی است می گوید:
از خاطر پر علم سخن ناید جز خوب از پاک سبو پاک برون آید آغاز
در شعر ز تکرار سخن باک نباشد زیرا که خوش آید سخن نغز بتکرار
مقهور بحکمت شود این خلق جهان پاک زیرا که حکیم است جهان داور قهّار
از گوهر زنده است و پذیرای علوم است زو زنده و گوینده شده این تن مردار
تو قیمت این روز ندانی مگر آنگاه کائی به یکی سخت از این روز گرفتار
و نیز شعر اشعار حکمت آمیز نظامی گنجوی و سنائی و سعدی و مولوی و در شعرای عرب (ابو العتاهیّه- لبید بن ربیعه- ابو الحسن تهامی- زهیر ابن ابی سلمی- فرزدق- دعبل- بشّار بن برد ...)
که اگر شعری حکمت آمیز باشد همان است که پیامبر (ص) فرمود: «ان من الشّعر لحکمه و انّ من البیان لسحرا ...».
ص: 109
شاید تصوّر شود پیدایش واژه ها در میان انسانها و زبانها تصادفی و یا بی دلیل انجام گرفته و حال اینکه تمام واژه ها در میان همه انسانها سببی و دلیلی دارد، برای مثال واژه های ترکیبی را در زبان فارسی که بررسی کنیم در می یابیم که از ترکیب و مفهوم تناسب (اسم یا مصدر و صفت) که واجد آن دو مفهوم است ساخته شده.
خلف تبریزی می نویسد: ناهار بر وزن ناچار، بمعنی ناشتا باشد یعنی شخصی که از بامداد چیزی نخورده و معنی ترکیبی آن (ناآهار) است یعنی ناخورده، چه آهار بمعنی ناشتائی است (آهار زدن به پارچه هم از همین معنی است یعنی لباس را با افزودن مایعی اشباع و بارور می کنند).
«آسمان» هم معنی ترکیبی آن (آسیا مانند) است به اعتبار گردیدن، چه آسیا را، آس- نیز گویند که بمعنی- چرخ- است که می گردد، آسیاب: چرخ آبی، دستاس: چرخ دستی ... (برهان قاطع).
وجه تسمیه راهی است به روش استقراء و کاملا نتیجه بخش، برای مفاهیم و گستردگی فرهنگ یک امّت و آگاهی به متون و معارف آنها.
در کتاب حاضر اینچنین روشی برای درک درست و ریشه ای واژه ها در عبارات و اصطلاحات و همچنین آیات قرآنی از سوی راغب رحمه اللّه با دقّت عمل شده:
در ذیل واژه- دار- می گوید: دار- همان منزل است باعتبار اینکه دورش را دیوار احاطه نموده و اصلش- داره- است از این جهت شهر محلّه و دنیا را هم بخاطر اینکه اطرافی و دوران و حرکتی دارند- دار- گفته اند، مثل: دار دنیا- دار آخرت، که اشاره به محلّ قرار حیات دنیا و حیات آخرت دارد. (کتاب مفردات از این حیث راه علمی و دقیقی برای فهم صحیح آیات و زبان قرآن بدست می دهد).
و باز در ذیل واژه- دول و دوله- می نویسد: این واژه در ثروت، مال و جنگ و جاه و مقام بکار می رود، زیرا- دوله- اسمی است برای چیزی که عینا دست
ص: 110
بدست می گردد و سپس آیه قرآن را که می گوید:
(کَیْ لا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ- 7/ حشر) یعنی: هر چه را که خدا از اموال مردم عاید پیامبر (ص) می کند ویژه خدای و پیامبر و ذی القربی و یتیمان و مسکینان و در راه مانده ها است، تا اموال و ثروتها میان توانگران و زر اندوزان دست بدست نگردد، هر چه پیامبر (ص) بشما داد بگیرید و از هر چه منعتان کند باز ایستید یا در آیه:
(تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ- 140/ آل عمران) آن روزگاران را میان مردم دست بدست می گردانیم.
در سراسر کتاب (متن عربی) افعال (قیل- یقال) زیاد تکرار شده است، قصد راغب این بوده که نظر خود را با اقوال دیگران در نیامیزد، و حفظ امانت ادبی و علمی کرده باشد و هم اینکه برای سایر نویسندگان چنین روشی سرمشق قرار گیرد و نیز بفهماند که از نظرات دیگران کاملا غافل نبوده بلکه کاملا به کتابها و آراء گذشتگان تا زمان خویش واقف بوده و اشراف داشته است، و شاید در ذیل یک واژه ده بار (قیل و یقال) بکار رفته باشد که برای تنوّع در معنی آنها را گاهی بصورت مجهول (گفته شده) و (گفته- می شود)- و زمانی بصورت- گفته اند، می گویند- که بفارسی اینچنین نقل شده تا ملال آور نباشد، ولی تکرار عبارات قوله تعالی یا قال تعالی یا قال عزّ و جلّ- که از اواسط کتاب بصورت- قوله یا قال- نوشته شده برای اینست که او در برابر کلام خدا و آیات او نهایت خشیت و خضوع را داشته و این حالت در سر آغاز کتابش و استدعایش از- اللّه- بخوبی روشن است.
در ما هم کم و بیش چنین حالتی هست که به سختی می توانیم نام خدا یا پیامبر و معصومین را ساده بگوئیم یا صرف نظر کنیم، زیرا بهر نسبت، که معرفت
ص: 111
انسان و هر کسی نسبت به مورد محبّت خویش بیشتر باشد خواه ناخواه چنان حالتی خواهد داشت.
چرا مفسّرین در تفاسیرشان و واژه شناسان و علمای صرف و نحو و معانی و بیان از تشبیهات و کنایات تعریضات و استعاره هائی که در سراسر قرآن بطور دقیق و با نیکوترین عبارات بکار رفته بحث نموده اند.
برای اینست که زبان ادب در میان بشر مؤثّرترین حالات تربیتی و رشد و کمال را ایجاد می کند در تمام زبانهای دنیا، آن زبانی که بیشتر و کامل تر از جنبه های ادبی برخوردار است تمدّن آن قوم در معارف انسانی، و اجتماعی ریشه دارتر است.
قبل از اسلام، هزینه بسیار گزافی صرف شد و کتاب کلیله و دمنه را که اثری ادبی، سیاسی اجتماعی و تربیتی است از هندوستان آوردند و از زبان سانسکریت به فارسی و در قرن دوّم هجری به عربی و در قرن ششم باز از عربی به فارسی کنونی نقل نمودند.
کتاب گرانقدر نهج البلاغه که از نظر عبارات و فصاحت و بلاغت پس از قرآن قرار دارد بخاطر اینست که علی علیه السّلام به تمام معنی شیوه های ادبی را در آن سخنان و خطبه ها و نامه ها و حکم بکار برده است.
لذا می بینیم اگر مفسّری کاملا بعلوم زبانی و ادبیّات زبان مسلّط نباشد هرگز قادر به تفسیر صحیح قرآن یا نهج البلاغه نخواهد بود، نمونه تفاسیر ناقص که از سوی ناآگاهان مدّعی علم از همان قرن اوّل تاکنون گرفتاریهای وحدت شکن و ایمان ستیز بوجود آوردند بخوبی تعیین کننده ارزش کار مفسّرین آگاه و از آن جمله راغب اصفهانی است، مثلا می نویسد:
سوره یعنی منزلت و مقام معنوی، چنانکه شاعر می گوید:
ص: 112
الم تر انّ اللّه اعطاک سوره تری کلّ ملک دونها یتذبذب
آیا ندیده ای که خداوند جاه و منزلتی به تو داده است که هر قدرتمندی را پائین تر و جز آن در حال اضطراب می بینی.
زرکشی در (البرهان) می نویسد: مردی از هذیل پیش ابن عبّاس آمد و ابن عبّاس از او احوال کسی را پرسید.
گفت: ترک اربعه من الولد و ثلاثه من الوراء، یعنی چهار فرزند و سه وراء از او بجا مانده.
و سپس آیه: (فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ- 71/ هود) را خواند که واژه- وراء- در آیه یعنی فرزند فرزند. (البرهان فی علوم القرآن 1/ 293).
و باز می نویسد: ابن عبّاس گفت معنی واژه- فتح- در آیه: (رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ 89/ اعراف) را نمی دانستم تا دیدم مردی حمیری- فتح- را بمعنی نوعی داوری به حقّ بکار برد سپس با درک معنی آن آرامش یافتم.
بنابراین تمام تعابیر و اصطلاحات ادبی قرآن همان عرف متداول ملّت های زمان نزول بخصوص اعرابی است که آن تعبیرات در زبانشان معروف بوده نازل شده، و اصطلاحاتی هم که از زبانهای فارسی- رومی عبرانی- حبشی در قرآن وجود دارد بخاطر اینست که برای اعراب ناشناخته نبوده و هر کدام را هم که نمی دانستند از خود پیامبر (ص) پرسش می کردند و لذا واژه های غیر عرب را هم راغب در این کتاب معرّفی می کند تسلّط کامل و قدرت بر صرف و نحو راغب را در ذیل واژه های (درا- ای) مطالعه فرمائید.
در اواخر قرن پنجم که کار اختلاف مذهبی و کلامی و فلسفی و تصوّف مجدّدا آغاز شده بود و حتّی به جنگ و ستیز می انجامید، مؤلّف در کتابهایش در آنگونه
ص: 113
مسائل بصورت تعصّب آمیز وارد نمی شود، مثلا در باره (رویت خدا و تجلّی او) در ذیل واژه (جلوه و تجلّی) فقط می نویسد: یا به حکم خدای و یا به فعل او مربوط می شود مثل آیه:
(فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ- 143/ اعراف) و دیگر بحث را و کیفیّت آنرا توضیح نمی دهد و حال اینکه اکثر مفسّرین صفحات زیادی را به این قضیّه که آیا رویت در دنیا یا آخرت و چگونه است اختصاص داده اند.
و در جای دیگر می نویسد: کما قال امیر المؤمنین رضی اللّه عنه:
«التّوحید ان لا تتوهّمه ... و کلّ ما ادرکته فهو غیره» توحید آنست که خدای را توهّم نکنی و هر چه را ادراک کنی خدای غیر از آن است.
(و اللّه اکبر من ذلک) قدرت فقهی او را در ذیل واژه- حدّ- و تسلّط کلامی او را در ذیل واژه- جعل- مطالعه فرمائید.
یکی از مشخّصات کاملا روشن راغب در این کتاب اینست که غالبا در موارد مقتضی خواننده را پس از تفسیر و بیان واژه ای یا آیه ای از قرآن، به شخصیّت های نمونه و الگوئی توجّه می دهد و این کار را در اکثر موارد انجام داده است مثلا در ذیل واژه- بغی- از قول مجاهد می نویسد: غیر باغ و لا عاد در آیه یعنی- غیر باغ علی امام و لا عاد فی المعصیه طریق الحقّ- یعنی: حتّی در موقع اضطرار و ضرورت هم نبایستی نسبت به امام یا پیشوای مکتب نافرمانی نمود و نیز نبایستی با ارتکاب و تجاوز در معصیه از طریق حقّ روی گرداند.
که با انتخاب این تفسیر گوئی نظرات و ما فی الضّمیر خود را در زمانی که جور
ص: 114
و ستم خلفاء و سلاطین بنام نماینده پیامبر و اللّه فزونی داشت عرضه می کند.
در ذیل واژه- عقل- می نویسد: و لهذا قال امیر المؤمنین رضی اللّه عنه:
العقل عقلان مطبوع و مسموع و لا ینفع مسموع اذا لم یک مطبوع و لا ینفع ضوء الشّمس وضوء العین ممنوع
در ذیل واژه- بقر- می نویسد: باقر مثل بردارنده و بقیر همچون حکیم است، «و سمی محمّد بن علی رضی اللّه عنه باقرا لتوسعه فی دقایق العلوم و بقره بواطنها:
محمّد بن علی (رض) چون در دقایق علوم توانائی داشته و باطن علوم را می شکافته باقر نامیده شده.
پیداست که هدف مؤلّف سوق دادن اندیشه ها و محقّقین بسوی آثار و سخنان و کلماتی است که از امام باقر (ع) باقیمانده است در عین حال از آوردن روایات و احادیثی که از سایر شخصیّت ها و مفسّرین و خلفاء «1» نقل شده، آبائی نداشته و هر جائی روایتی به فهم بیشتر آن آیه یا واژه کمک یاری جسته است.
عبارات مفردات در کمال فصاحت است و می شود گفت زائدی از نظر لفظ و واژه در نگارش جملات آن نمی بینیم، بلکه مؤلّف کتاب باندازه ای فصاحت بکار برده است که یک صفحه کتاب را بایستی چه در زبان عربی و چه در زبان فارسی با چهار صفحه توضیح داد.
__________________________________________________
(1) تنها از خلیفه اوّل و دوّم چندین بار روایاتی بازگو کرده و نه از خلفای اموی و عبّاسی که آنها نه صحابی بوده اند و نه از تابعین و نه اهلیت تفسیری داشته اند بغیر از خلیفه عادل و حقّ جوی عمر بن عبد العزیز، که توانست با استدلال عالی و علمی خود سران خوارج و گروه زیادی از آنها را باز گرداند و به صراط مستقیم هدایت کند.
(الکامل فی التّاریخ- مروج الذّهب 3/ 190 تحت عنوان عمر و الخوارج- تاریخ طبری).
ص: 115
کلماتی روان و در عین حال ادبی و علمی بکار رفته و لذا می بینیم دانشمندانی مانند سیوطی و زرکشی و طریحی نظرات دقیق او را عینا نقل می کنند و همه واژه نویسان نمی توانند چیزی بر معانی واژه ای او بیفزایند.
اخیرا کتابی که سالها قبل در مجلّه- رساله الاسلام- نشریه دار التّقریب مطالبش چاپ می شد و بعدا بطور کامل در دو مجلّد بنام- معجم الفاظ القرآن الکریم- در مصر چاپ و منتشر شده و در تمام معانی واژه های آن عبارت مفردات را عینا و یا با تغییر یک یا دو کلمه استنساخ و بازگو نموده اند بخصوص واژه های غریب و مشکل قرآن را (برای نمونه به دو واژه- غول و عطف رجوع شود) ولی متأسّفانه نه در مقدّمه و نه در پایان کتاب این آقایان (مسئولین- مجمع اللّغه العربیه)- که از ده ها دکتر و استاد و شیوخ- تشکیل شده بود، هیچکدام از استفاده های سرشار خویش از مفردات راغب و بخود نسبت دادن (انتحال) از کتاب مؤلّف مفردات یادی ننموده اند (زهی بی انصافی).
برای تسلّط مؤلّف مفردات بر معانی و رفع اختلاف تفسیری و ارائه نیکوترین نظر، چنانکه صاحب البرهان فی علوم القرآن در حقّ راغب گفته است، خوانندگان عزیز را به ذیل واژه- شبه- مراجعه می دهیم باضافه مطالعه تمام کتاب از آغاز تا پایان و همچنین تفسیر استدلالی معنی هدایت و اهتداء و انواع آن در ذیل واژه- هدی- که اشکالات قرنها تأویل، و توجیه در دویست و نود (290) آیه ای که مربوط به هدایت در قرآن است با کمال روشنی و عقل پسند بیان کرده است.
خصوصا اگر با تفاسیر گذشته و حال مقایسه شود حتّی اگر به تفسیرهائی که در همین زمان ما با تبلیغات زیاد چاپ شده است تطبیق دهیم با اینکه همه جا در لغات و تفاسیرشان- قال الرّاغب- گفته اند، خصوصا صاحب المیزان که خدایش رحمت کند با کمال انصاف همه جا از راغب بهره برده و نام برده است، ولی در پاره ای اصطلاحات سیاسی اجتماعی، همان توهّمات گذشته بازگو شده است و اجتهاد تفسیری با اشراف کامل و نظر داشتن به تمام آیاتی که در آن مورد آمده در این تفاسیر دیده نمی شود.
ص: 116
مثلا راغب در ذیل واژه- ملک- می نویسد: در آیه: (إِذْ جَعَلَ فِیکُمْ أَنْبِیاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً- 20/ مائده) خداوند «نبوّت» را مخصوص گردانید و «ملک» را عمومیّت داده زیرا معنی ملک در این جا نیروئی است که برای سیاست و پیشبرد آن بکار می رود نه اینکه خداوند همه آنها را به تمامی عهده دار امر حکومت نموده باشد زیرا این عمل با حکمت الهی منافات دارد. «1»
و همانطوریکه گفته شده: لا خیر فی کثره الرّوءساء: در بیشتر سرپرستان خیری نیست و بعضی از دانشمندان گفته اند «ملک» اسمی است برای هر کسی که یا در نفس و جان خویشتن بر خود مسلّط می شود و زمان نیروهای نفسانی را در دست می گیرد و خود را از آنها دور می کند و یا اینکه در غیر این معنی مساوی است چه عهده دار سیاست شود یا نشود.
واژه های کتاب همانطور که مؤلّف در مقدّمه گفته است به ترتیب حروف الفباء از حروف اوّل و دوّم لغت تنظیم شده است.
در واژه های دو حرفی، مثل: حد- ربّ- فقط حرف دوّم بدون مشدّد بودن منظور شده است، بعد از- حد- حدب و بعد- حدث است و بعد از حر، حرب و بعد از حن، حنث، الی آخر ...
در اجوف ها ریشه لغت را در نظر داشته نه آنچه را که بیشتر گفته می شود و معمول است در این واژه ها حرف سوّم را بعد از حرف اوّل در نظر دارد مثل حیف- حاق- حول. (الف- و- ی- را در وسط کلمه در نظر نمی گیرد) واژه های حرف (ه) را هم مثل الفبای فارسی بعد از حرف (و) قرار داده و در این مورد توجّه به لغت نامه های غیر فارسی ننموده، چون خودش اصفهانی و ایرانی
__________________________________________________
(1) لا انه جعلهم کلّهم متولّین الامر فذلک مناف للحکمه (مفردات عربی- 472).
ص: 117
است و در زبان فارسی (م- ن- و- ه ی) است، ولی متأسفانه دو نفر از کسانیکه قبلا ذکر خیرشان بود و مفردات را یکی بنام خود و دیگری با ضمیمه نمودن فهرست هائی که قابل تقدیر است چاپ نموده اند، واژه های حرف (ه) را قبل از حرف (و) قرار داده، و چاپ کرده اند و معلوم نیست چگونه به خویشتن چنین اجازه ای داده اند و یقینا چیزی جز تعصّب نبوده، چنانکه قاریان قرآن هم در کشورهای عربی از گفتن (صدق اللّه العلّی العظیم) که: (هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ- 255/ بقره) عینا عبارت و آیه قرآن است تنها به گفتن (صدق اللّه العظیم) «1» بسنده می کنند که نکند وحدت حاصل شود. (دشمنان اسلام هم در کتابها و اعمال خودشان همین نکات مورد اختلاف را علنی می کنند).
خوشبختانه با چاپ مفرداتی که توسّط محمّد سید گیلانی در بیست سال قبل و دوّمین چاپ مفردات است در اختیار بود و با چاپ صحیح آن چنین تصرّفاتی که دو نفر فوق الذّکر انجام داده اند واقف شدیم.
از صدر مشروطیّت تاکنون قشری ضرورتا در جامعه ما بنام مترجم بوجود آمد که آثار غربیان یا آثار دانشمندان اسلامی را به زبان پارسی بر گرداندند و نقل نمودند که زحمات عدّه ای از آنان براستی شایان تقدیر است، مثل مترجم- تحفه ناصری- که در شناساندن آثار شعری بیشتر دانشمندان از دوره جاهلی تا زمان
__________________________________________________
(1) و در باره همین اختلافات که شاید جزئی بنظر بیاید و بگوئیم چه عیب دارد حرف (ه) قبل از حرف (و) باشد یا آنطور نگویند باید دانست که همین ریزه کاریها روزنه و دریچه ای از اختلافاتی است که دشمنان اسلام و انسانیت از آنها بهره جسته اند و حتّی جرقّه ای را به شعله ای مبدّل کرده و می کنند و گر نه چرا بر خلاف آیات قرآن که این همه دستور امین بودن و تحریف نکردن آیات و قرآن و حتّی امین بودن و امانات بطور کلّی داده شده دو نفر چاپ کننده کتاب به چنین عملی دست بزنند مگر در کشور ما که هزاران کتاب افست و چاپ شده در یک مورد آنها می توان چنین تعصّباتی دید؟ امید است اختلاف به اتّفاق مبدّل شود.
ص: 118
خویش و ترجمه اشعار آنها کاری بس ارزشمند انجام داده است آنهم با چاپهای سنگی و کار طاقت فرسا.
و دیگر کتاب نامه دانشوران- شرح حال ششصد تن از فحول علم و ادب و معرّفی آنها به جهانیان و جامعه ایران، و نیز کتاب هزار و پانصد صفحه ای چاپ سنگی با قطع بزرگ شرح قاموس اللّغه فیروزآبادی با ترجمان اللّغه.
شرح و ترجمه نهج البلاغه لاهیجی، چاپ تفسیر جلالین و صدها نمونه دیگر از آثار دینی تاریخی و ادبی که نتیجه وزارت راد مردانی همچون قائم مقام فراهانی و امیر کبیر بیگانه ستیز و دانش پرور است که جان خویش را در راه بر کندن جهل و فساد اخلاق خاندانها و کوتاه نمودن دست طمّاع و آزمند اجانب از ایران فدا کردند (روانشان شاد).
ولی بتدریج که غرب زدگان بر مسند امور قرار گرفتند امّت را از اسلام شناسی به آثاری همچون (سه تفنگدار، حاجی بابا، کنت دو مونت کریستو و ده ها کتاب تفریحی و تخدیر کننده و غرب گرایانه سوق دادند تا بتدریج در جامعه ای که هشتاد یا نود در صد مردمش خواندن و نوشتن نمی دانستند و از مقدّمات تکاملی علم چیزی نمی دانستند نظرات خانمان براند از (فروید) و اصالت دادن به غریزه جنسی و همچنین فرضیّه هائی از داروین که بنیادش بر حلقه های مفقوده و پندارهای خام که برای خود گوینده اش هنوز روشن نبود به عنوان آخرین احکام علمی و نیز پندارهای سراسر تناقض موریس مترلینگ که خود به دیوانگی مبتلا شد بازارشان آنچنان رواج یافت که گاهی کتابهای او را چند نفر با نسخه بدل نمودن در تیراژ وسیع بچاپ می رساندند.
تا اینکه در اثر جنگ جهانی دوّم و شکست حصارها، تحوّلی اسلامی در جامعه پدید آمد و ناگهان ترجمه کتابهای اسلامی و تاریخی و ترجمه تحت اللّفظی قرآن با ده ها قطع و فرم به چاپ رسید و کار کتاب جنبه سود طلبی و تجاری بخود گرفت.
کتابهای تمدّن عرب و تاریخ اسلام و عرب در جامعه ظاهر شد، تنها با
ص: 119
مراجعه به تاریخ مروج الذّهب مسعودی کافی است که شتابزدگی در کار را در سراسر کتاب که حتّی برای نمونه یک بار هم توضیحی یا شرحی در پاورقی ندارد مشاهده کنید.
با تمام این احوال دانشمندانی بودند که هدفشان از تألیف و ترجمه، تقویت عقل و ارشاد و راهنمائی بود، کافی است که شما ترجمه تاریخ یعقوبی که از سوی فقید فاضل دکتر محمّد ابراهیم آیتی که در سال 1342 چاپ شده است ببینید تا معلوم شود متعهّد خدمت به جامعه اسلامی بودن چگونه است، تمام صفحات کتاب و همینطور کتاب- البلدان- که باز از سوی همان مترجم چاپ شده مملو از زیر نویسی، توضیح و راهنمائی علمی است.
و همچنین ترجمه های محمّد پروین گنابادی که با فضل و علمش در ترجمه کتاب- مقدّمه ابن خلدون همچون مرحوم آیتی کتابش سرشار را فواید توضیحی در پاورقی ها است.
و یا مترجم و محقّق فاضل شیخ محمّد باقر بهبودی که عمق پژوهش، و تسلّطش بر مسائل در کتابهائی که تصحیح یا ترجمه نموده بخوبی پیداست.
و یا مترجم کتاب- تاریخ تمدّن اسلام و عرب گوستاولبون- آقای هاشم حسینی که در زیر نویسی ها راهنمائی او و نقد بر نویسنده نیز وجود دارد، بهر تقدیر:
با فوائدی که در کار ترجمه و تحقیق بصورت توضیح در پاورقی وجود دارد و در ترجمه کتاب- مشاهد القیامه- از سیّد قطب بنام- دور نمای رستاخیز در ادیان پیشین و قرآن- که محتوای کتاب است آن روش مفید واقع شد، لذا برای کار ترجمه و تحقیق- مفردات الفاظ قرآن- از راغب اصفهانی رحمه اللّه، از تمام امکانات گذشتگان، بخصوص از قرن دوّم تا زمان مؤلّف (قرن پنجم) و نیز آثار بعدی تا زمان حاضر در توضیح مطالب فشرده و فصیح کتاب استفاده شد.
کار ترجمه و تحقیق متون، بعد از تحوّلی انقلابی اسلامی که در فرهنگ جامعه بزرگ ما در جهان امروز بوجود آمده رسالت و مسئولیّت دست اندرکاران کتاب را که زیر ساز فرهنگ انقلابی اسلامی ما است بمراتب افزون ساخته است، هر چند بعد
ص: 120
از انقلاب هم متأسّفانه گروهی فرصت طلب از استقبالی که جوانان و جامعه ما از مطالعه کتاب نموده اند بکار سود جوئی یا احیانا تبلیغات بنفع آرمان خویش پرداخته اند و آثار افرادی سرشناس که شهرتی کسب کرده اند، مثله نموده و با قیچی کردن نوشته ها و نظرات آنها و پیوند دادن به افکار خود دهها و صدها کتاب و جزوه به چاپ رسانده اند که بحمد اللّه حوادث جهانی و داخلی و رشد روز افزون بیش از انتظار نوجوانان و جوانان و دانشجویان جامعه ما بر این مشکلات هم فائق آمده و قدرت تمیز و تشخیص آنها بخوبی سره را از ناسره، حقّ را از باطل، علم را از لعاب علمی، اسلام را از کفر، جدا نموده است.
(إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ- 54/ حج) براستی و تحقیقا خداوند هادی کسانی که ایمان آورده اند بسوی راه مستقیم است.
1- بیان بیشتری در معانی ریشه ای واژه ها از کتب مربوطه.
2- توضیح عبارات ادبی که در متن به اشاره برگزار شده با استشهاد به اشعار پارسی گوی.
3- شرح و وجه تسمیه، ضرب المثل ها و اصطلاحات تاریخی ادبی از کتب مربوطه.
4- ترجمه روان و کامل و نوشتن آیاتی که در متن فقط به یک یا دو کلمه آنها اشاره شده.
5- نوشتن ابیات شعری و نام شعری که گاهی در متن یک مصراع آن آمده.
6- توضیح بیشتر در تفسیر کوتاهی که راغب نموده با مراجعه بتفاسیر قبل و بعد از مؤلّف با شواهد آنها.
7- خلاصه و فهرستی از معانی یک واژه که بطور مفصّل بیان شده تا در ذهن
ص: 121
خواننده باقی بماند.
8- اغلاط نسخه هائی که در اختیار بوده و صحیح آنها با اشاره به مراجع و مآخذ آنها.
9- شرح مختصر و جامعی از اعلام و شخصیّت هائی که در متن ذکر شده.
10- ذکر احادیثی که برای درک بیشتر مفهوم واژه یا آیه ای مورد نیاز بوده.
11- توضیح مفاهیمی که برای نسل کنونی ما مطرح است و در متن اشاره شده.
12- اشاره به مطالبی پیرامون آیات سیاسی اجتماعی که مورد استفاده واقع شده و راغب تفسیر کوتاه و صحیحی از آن نموده.
برای هر مترجم که پای بند تقوای علمی و ادبی باشد، کار ترجمه به مراتب از تألیف مشکل تر است، زیرا اگر تحت اللّفظی و واژه به واژه برگرداند چیزی نامفهوم و ثقیل در می آید و اگر آزاد ترجمه کند بیم آن می رود که از معنی اصلی خارج شود.
بنابراین بایستی در همان چهار چوب بتواند محصول اندیشه، و زحمات فکری دانشمندی را که غائب است عرضه کند که اگر زمان یک فصل را در جمله او تغییر دهد مسئولیّتی بعهده خواهد داشت و نیز در برابر افکار هزاران خواننده متعهّد است که کارش حتّی الامکان خالی از نقص باشد اینچنین محدودیّت هائی وجود دارد، خصوصا در مورد کتبی که پیرامون قرآن و تفسیر و توجیه واژه های قرآن باشد.
لذا حتّی الامکان کوشش شده است متن بسیار ادبی عربی قرن پنجم بصورت متنی قابل فهم فارسی در قرن چهاردهم در آید و عرضه شود بطوری که تمام نکات فوق در آن رعایت شود و اگر حمل بر توصیف نباشد در تاریخ ترجمه و
ص: 122
تحقیق شاید ترجمه مفردات راغب بصورتی که عرضه می شود یکی از ناهنجارترین و صعب ترین راهها بوده که انجام گرفته و قطعا خالی از سهو نیز نخواهد بود.
امید است بزرگان علم و ادب و خوانندگان عزیز آنرا بر عظمت و گرانباری کار تعبیر فرمایند که گاهی ده ساعت در دهها کتاب برای یافتن ریشه درست یک عبارت یا ضرب المثل وقت صرف شده، باین امید که خدمتی در خور و شایسته اندیشه های رشد یابنده نسل عزیز میهن اسلامی مان باشد.
از کلمات ثقیل و دیر فهم خودداری شده و افراط در ساده نویسی نیز نشده است، ترجمه آیات و توضیحات مختصری اگر در متن لازم بوده در هلالین نوشته شده و اصولا غیر از خود آیات تمام مطالبی که از آغاز کتاب (از کتاب الف تا پایان کتاب ی) در هلالین قرار دارد از مترجم است، شماره آیات و نام سوره ها برای سهولت کار خوانندگان پس از ذکر هر آیه نوشته شده، احادیث و روایات نیز در دو کمانک نوشته شده است.
شواهد نظم و نثری که جداگانه ذکر شده است غالبا با عبارتی یا جمله ای عربی از اصل مصادر آنها همراه است و این کار در تحقیق ضروری است، چون غالبا عادت بر این است که شواهد را بیشتر از مأخذ دست دوّم و سوّم در کتابها ذکر می کنند و لازم بود آن چنان شواهدی هم روشن باشد و همچون آبی زلال و گوارا در ظرفی از سر چشمه ای که جا و مکان و آدرسش هم روشن باشد تقدیم پژوهشگران شود تا هر که خواست بهمان آبشخور و منشاء رجوع کند و از زلال معنوی دانشمندان سیراب شود.
لذا همه چیز عینا از مآخذ اصلی بازگو شد با اینکه دو بار ماشین شده و اوراق کتاب با دقّت تصحیح شده باز امکان دارد اغلاطی چاپی داشته باشد که از دقّت دیدگان ردّ شده باشد، چرا که خطای حواس امری عادی و طبیعی است.
فهرست های اعلام و احادیث و اشعار از نسخه ندیم مرعشلی است و با دو نسخه دیگر جمعا از سه نسخه استفاده شده هر چند که تمام اغلاط در هر سه نسخه بهمان صورت غلط. ذکر شده است.
ص: 123
یک نمونه آن که در ذیل واژه- ثنی- نوشته شده: المثناه ما ثنی من طرف الزّمان- که صحیح آن- طرف الزّمام- است.
(اساس البلاغه/ زمخشری 102- مقائیس اللّغه/ ابن فارس 1/ 392- جمهره اللّغه/ ابن درید 2/ 52 و 3/ 469- تهذیب/ ازهری 15/ 135- الرّائد- قاموس اللّغه/ فیروز آبادی).
و دهها از این قبیل عبارات و واژه ها که با توفیق الهی همه آنها بهمین ترتیب تحقیق شده و علّت وجود اغلاط در تمام چاپهای مفردات اینستکه تاکنون کسی حتّی در کشورهای عربی که بارها از چاپ این کتاب سود بردند در صدد این کار برنیامده اند، این ها بود شمّه ای از آنچه انجام شده که توفیق خدمات بیشتر از خدای تعالی است.
1- قرآن مجید افست شده از روی چاپ فرانکفورت- انتشارات مکتبه الصّدر- تهران ناصر خسرو.
2- نهج البلاغه پنج جلدی شرح ابن ابی الحدید- چاپ- بیروت 1382 ه- مکتبه الحیاه.
3- نهج البلاغه دکتر صبحی صالح با مزایای فهارس متعدّد.
4- نهج البلاغه فیض الاسلام.
5- تفسیر غریب القرآن الکریم شیخ فخر الدّین طریحی، چاپ 1372 ه- در نجف به تحقیق محمّد کاظم 6- تفسیر تبیان از شیخ طوسی (محمّد بن حسن) چاپ 1372 نجف با مقدّمه ای مفصّل از آغا بزرگ تهرانی.
7- تفسیر مجمع البیان از ابو علی فضل بن حسن طبرسی چاپ افست 1379 ه- چاپ اسلامیه- در سه هزار صفحه- 10 مجلّد.
ص: 124
8- تفسیر کشف الاسرار و عده الابرار معروف به تفسیر خواجه عبد اللّه انصاری تألیف رشید الدّین میبدی- چاپ 1331 ه ش، چاپ مجلس در 10 مجلّد.
9- تفسیر کشّاف از جار اللّه زمخشری (محمود بن عمر) چاپ بیروت- در چهار جلد- دار الکتاب العربی.
10- تنویر المقایس من تفسیر ابن عبّاس در چاپخانه مشهد الحسین قاهره- به تصحیح عبد العزیز سید الاهل- 1384 ه.
11- تفسیر المنار از شیخ محمّد عبده- چاپ مصر 1373 در 12 مجلّد که ناقص است.
12- تفسیر روح البیان از شیخ اسماعیل حقّی در 10 مجلّد افست کتابفروشی جعفری تبریزی- 1330 ه ش.
13- البیان فی غرایب اعراب القرآن ابو البرکات ابن انباری در دو مجلّد چاپ مصر به تحقیق طه عبد الحمید و مصطفی سقا 1390 هجری.
14- تفسیر کبیر از فخر رازی در 32 مجلّد، 16 مجلّد چاپ مصر.
15- معجم المفهرس از فؤاد عبد الباقی چاپ بیروت 1364.
16- انوار التّنزیل و اسرار التّأویل قاضی بیضاوی- چاپ ترکیّه 1305- مطبعه عثمانیه.
17- تأویل مشکل القرآن ابن قتیبه دینوری/ تحقیق سید احمد صقر چاپ دار الاحیاء مصر- 1373 ه.
18- البرهان فی علوم القرآن بدر الدّین زرکشی- تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم- چاپ دار الاحیاء مصر- در چهار مجلّد 1376 ه.
19- الاتقان فی علوم القرآن جلال الدّین عبد الرّحمن سیوطی، تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم چاپ قاهره- در چهار مجلّد- 1387.
20- مقدّمتان فی علوم القرآن به تصحیح آرثر جعفری- چاپ مصر و بغداد- 1954 م.
21- مجاز القرآن ابو عبیده معمر بن مثنی به تصحیح محمّد فؤاد سرگین-
ص: 125
چاپ مصر- 1374 هجری- در دو مجلّد.
22- غرر الفوائد و درر القلائد معروف بامالی مرتضی از شریف مرتضی علوی- تحقیق محمّد ابو الفضل ابراهیم- چاپ دار الاحیاء- 1373 ه.
23- تفسیر المیزان (عربی) از سید محمّد حسین طباطبائی چاپ آخوندی- 1394 تهران.
24- معجم الفاظ القرآن الکریم از سوی مجمع اللّغه العربیّه چاپ مصر- 1390 در دو مجلّد.
25- اصول کافی از ابو جعفر محمّد بن یعقوب بن اسحق کلینی با ترجمه محمّد باقر کمره ای و حاج سید جواد مصطفوی در 4 مجلّد- 1388 هجری قمری، 1348 ه. ش.
26- محاضرات الادباء از راغب اصفهانی به تهذیب ابراهیم زیدان- چاپ بیروت.
27- الکامل ابو العبّاس مبرّد به تصحیح محمّد ابو الفضل ابراهیم- در 4 مجلّد- چاپ مصر- بدون تاریخ چاپ.
28- حیاه الحیوان دمیری از کمال الدّین محمّد موسی دمیری در دو مجلّد چاپ مصر- 1389 ه.
29- النّوادر فی اللّغه ابو زید انصاری- چاپ بیروت 1967 و 1981- به تصحیح سعید خوری شرتونی و محمّد عبد القادر احمد.
30- الفروق فی اللّغه ابو هلال عسکری چاپ قم 1353- مکتبه بصیرتی.
(فروق اللّغویّه).
31- مقاییس اللّغه از ابو الحسن احمد بن فارس به تصحیح عبد السّلام محمّد هرون- در 6 مجلّد 1388 ه.
32- لسان العرب (لس یا لسان) از جمال الدّین مکرم معروف به ابن منظور در 15 مجلّد چاپ بیروت 1388 ه.
33- تهذیب اللّغه صبح یا صحاح یا تاج اللّغه و صحاح العربیّه از اسماعیل
ص: 126
بن حماد جوهری تحقیق احمد عبد الغفور عطّار- چاپ مصر در 6 مجلّد- 1377 ه.
35- المحکم و المحیط الاعظم از علیّ بن اسماعیل بن سیده (بن سیده) به تحقیق عبد السّتار احمد فراح چاپ مصر 1388 هجری تا 6 مجلّد چاپ شده.
36- المصباح المنیر از احمد بن محمّد فیومی در شرح کبیر رافعی چاپ 1347 ه- در دو مجلّد به تصحیح محمّد محی الدّین عبد الحمید چاپ مصر.
37- قاموس اللّغه (شرح قاموس به فارسی) از فیروزآبادی به ترجمه محمّد شفیع قزوینی در سال 1117 ه. که در 1278 ه چاپ سنگی شده است.
(قاموس المحیط) و (ترجمان اللّغه).
38- ترتیب القاموس اصل کتاب از فیروز آبادی برگردانده شده به ترتیب اساس البلاغه از طاهر احمد زادی- چاپ بیروت در 6 مجلّد 1399 هجری.
39- جمهره اللّغه از ابو بکر محمّد بن حسن بن درید در چهار مجلّد چاپ حیدر آباد هند 1344 ه.
40- مختار الصحّاح محمّد بن ابو بکر عبد القادر رازی که تلخیص صحاح جوهری است چاپ بیروت 1967 م.
41- الرّائد از جبران مسعود چاپ دار العلم بیروت 1967 میلادی.
42- کشاف اصطلاحات فنون از محمّد علی فاروقی قهانوی در دو مجلّد چاپ مصر 1382 ه.
43- قاموس کتاب مقدّس تألیف جمیز هاکس چاپ طهوری 1349 ه ش و 1928 م- بیروت.
44- المعرب فی کلام العرب از ابو منصور جوالیقی به تصحیح احمد شاکر افست تهران 1335 ه.
45- غرائب اللّغه از رفائیل نخله یسوعی- چاپ بیروت 1959 میلادی.
46- ریحانه الادب از محمّد علی مدرس تبریزی در 6 مجلّد چاپ 1369 ه.
ص: 127
47- مقدّمه الادب از جار اللّه زمخشری چاپ دانشگاه تهران 1343 ه ش در 3 مجلّد.
48- فقه اللّغه از ابو منصور ثعالبی چاپ مصر 1357 ه.
49- مجمع الامثال از ابو الفضل احمد بن محمّد بن احمد بن ابراهیم نیشابوری میدانی تصحیح محمّد محی الدّین عبد الحمید چاپ مصر 2 مجلّد- 1393 هجری.
50- معجم الادباء معروف به ارشاد الاریب الی معرفه الادیب از یاقوت حموی تصحیح مرجلیوث چاپ مصر 1933 م- در 7 مجلّد.
51- معجم البلدان ابو عبد اللّه یاقوت حموی در 5 مجلّد دار صادر بیروت- 1388 ه.
52- مروج الذّهب- از علیّ بن حسین مسعودی در چهار مجلّد و 9 جلد با ترجمه فرانسه و ترجمه فارسی آن از سوی ابو القاسم پاینده.
53- تاریخ یعقوبی از احمد بن ابی یعقوب. (ابن واضح) چاپ دار صادر بیروت 1379 ه و ترجمه مرحوم دکتر آیتی در دو مجلّد.
54- الکامل فی التّاریخ از ابو الحسن شیبانی (ابن اثیر) چاپ نجف و قم و تهران در 9 مجلّد و چاپ بیروت 1387 هجری.
55- مقدّمه ابن خلدون بنام کتاب العبر و دیوان المبتداء و الخبر از عبد الرحمن ابن خلدون چاپ مصر و بیروت در یک مجلّد، و ترجمه فارسی آن در دو مجلّد از محمّد پروین گنابادی.
56- مفتاح السّعاده از احمد بن مصطفی طاش کبری زاده در دو مجلّد به تصحیح کامل بکری چاپ مصر- 1968 م.
57- هفت دفتر مثنوی از مولوی جلال الدّین چاپ کلاله خاور از نسخه نیکلسن چاپ 1320 ه. ش.
58- کلیّات سعدی چاپ شوریده شیرازی در هند.
59- دیوان سنائی از حکیم مجدود بن آدم سنائی عزنوی به تصحیح
ص: 128
مدّرس رضوی چاپ ابن سینا 1341 ه ش.
60- دیوان لبید بن ربیعه تصحیح احسان عبّاس چاپ بیروت 1962 م.
61- دیوان ابو العتاهیّه چاپ دار صادر بیروت 1384 ه.
62- دیوان زهیر بن ابی سلمی به تصنیف ابو العبّاس ثعلب چاپ مصر با شرح اشعار- سال 1363 ه.
63- دیوان نابغه ذبیانی چاپ بیروت دار صادر.
64- شروح سقط الزّند از ابو العلاء معرّی شرح خوارزمی تبریزی بطلمیوس- در 4 مجلّد چاپ 1364 ه.
65- الفهرست از محمّد بن اسحق معروف به ابن ندیم چاپ قاهره و ترجمه فارسی آن بوسیله رضا تجدّد 1346 ه. ش.
66- مجمع البحرین از شیخ فخر الدّین طریحی تحقیق سید احمد حسینی چاپ مرتضوی تهران 1395 ه در 6 مجلّد.
67- الملل و النّحل از ابو الفتح عبد الکریم شهرستانی تصحیح محمّد سید گیلانی چاپ قاهره دو مجلّد 1381 ه.
68- وفیات الاعیان از ابو العبّاس شمس الدّین قاضی ابن خلکان به تصحیح محمّد محی الدّین عبد الحمید در 6 مجلّد چاپ قاهره، 1367 هجری.
69- الحضاره الاسلامیّه فی القرن الرّابع الهجری از آدم متز، در دو مجلّد چاپ قاهره و بیروت 1387 ه.
70- تمدّن اسلام و عرب از گوستاولوبون ترجمه سید هاشم حسین چاپ اسلامیه 1347 ه. ش.
71- مغنی اللّبیب از جمال الدّین ابو محمّد معروف به ابن هشام به تصحیح محمّد محی الدّین عبد الحمید چاپ مصر در دو مجلّد.
72- امالی قالی ابو علی اسماعیل بن قاسم قالی در دو مجلّد چاپ دار الکتب مصر در تصحیح محمّد عبد الجواد اصمعی 1344 ه.
73- فرهنگ مصطلحات تاریخی و جغرافیائی تألیف مترجم مفردات
ص: 129
راغب در دانشکده الهیّات و معارف اسلامی 1356 ه.
74- ضحی الاسلام از احمد امین مصری در چهار مجلّد، چاپ مکتبه النّهضه المصریه- 1385 ه.
75- هدیه الاحباب از حاج شیخ عبّاس قمّی- چاپ 1329 ه ش چاپ تهران.
76- کشف الظّنون حاجی خلیفه کتاب چلبی- چاپ اسلامیّه در دو مجلّد 1387 هجری چاپ افست جعفری تبریزی.
77- کشکول از شیخ محمّد بن حسینی بن عبد الصّمد عاملی مشهور به شیخ بهائی در 4 مجلّد چاپ قم به تصحیح حاج میرزا محمّد صادق نصری 1378 ه.
78- هدیه العارفین از اسماعیل پاشا بغداد در 2 مجلّد چاپ افست جعفری تبریزی 1387 هجری (ذیل کشف الظّنون).
79- الطّبقات الکبری از ابن سعد کاتب واقدی در 9 مجلّد چاپ دار صادر- بیروت 1376 ه.
80- تاریخ الادب العربی از شارل بروکلمان در چهار مجلّد چاپ دار المعارف مصر تصحیح دکتر عبد الحلیم نجّار 1968 م.
81- تذکره اولو الالباب از داود بن عمر انطاکی در دو مجلّد با/ حاشیه الجامع للعجب العجاب- چاپ بیروت.
82- طبقات الاطبّاء از ابن ابی اصیبعه تصحیح دکتر نزار رضا چاپ بیروت 1965 م.
83- کتاب الرّجل احمد بن علی نجاشی از منشورات مصطفوی چاپ تهران.
84- تنزیه القرآن عن المطاعن قاضی عبد الجبّار احمد چاپ دار النّهضه- بیروت.
85- اختیار معرفه الرّجال ابو جعفر محمّد بن علی طوسی چاپ مصطفوی
ص: 130
به تحقیق استاد محترم حاج شیخ حسن مصطفوی چاپخانه دانشگاه مشهد- چاپ 1348.
86- فی تاریخ مذاهب الفقهیّه از شیخ محمّد ابو زهره چاپ دار الفکر قاهره در دو مجلّد.
87- التّفسیر و المفسّرون از محمّد حسین ذهبی- چاپ قاهره در سه مجلّد 1318 ه.
88- الموسوعه العربیّه المیسره از محمّد شفیق غربال چاپ دار القلم 1959 م.
89- دائره المعارف الاسلامیّه ترجمه از متن فرانسه، و انگلیسی و عربی و آلمانی- آغازش از سال 1933 م.
90- القاموس العصری از الیاس انطون الیاس در دو مجلّد عربی، انگلیسی و انگلیسی عربی چاپ مصر 1954 م.
91- آداب اللّغه العربیّه از جرجی زیدان- تصحیح دکتر شوقی ضیف چاپ 1957 قاهره- در 4 مجلّد.
92- برهان قاطع خلف تبریزی با مقدّمه جامع محمّد لوی عبّاسی 1344 ه. ش.
93- اعراب ثلاثین سوره از ابو عبد اللّه معروف به ابن خالویه چاپ مصر، 1360 ه.
94- التنّبیه و الاشراف از ابو الحسن علیّ بن حسین مسعودی به تصحیح اسماعیل صادمی چاپ مصر 1357 ه.
95- المزهر از جلال الدّین سیوطی چاپ مصر به تحقیق جاد المولی و بجاوی و محمّد ابو الفضل ابراهیم در 2 مجلّد- 1382 هجری.
96- تاریخ مفصّل ایران از استیلای مغول از مرحوم عبّاس اقبال در 4 مجلّد 1312 هجری شمسی چاپخانه مجلس تهران.
97- مفاتیح العلوم از ابو عبد اللّه محمّد بن احمد بن یوسف کتاب
ص: 131
خوارزمی چاپ لیدن- وان لوتن 1895 م.
98- شرح معلّقات سبعه از زوزنی چاپ دار صادر- بیروت، 1382 هجری.
99- بغیه الوعاه فی طبقات النّحاه از جلال الدّین سیوطی در دو مجلّد.
100- رسائل اخوان الصّفاء چاپ بیروت در چهار مجلّد 1376 هجری.
101- معجم الشّعراء ابو عبد اللّه مرزبانی به تحقیق عبد السّتار احمد فراج چاپ بیروت 1379.
102- معانی القرآن از ابو زکریاء فرّاء- به تصحیح محمّد علی نجّار در 3 مجلّد چاپ مصر 1966 م.
103- الفاظ الفارسیه المعربه از- ادی شیر- چاپ بیروت 1908 م.
104- تاریخ خلفاء از جلال الدّین سیوطی به تصحیح محمّد محی الدّین عبد الحمید چاپ قاهره 1383 ه.
105- اساس البلاغه از جار اللّه زمخشری چاپ بیروت 1960.
106- تاریخ قرآن از ابو عبد اللّه زنجانی چاپ مکتبه الصّدر تهران- 1387 ه.
107- فصیح ثعلب شرح محمّد عبد النّعم خفاجی چاپ مصر 1368 ه به ضمیمه اشتقاق ابن درید.
108- اسلام و هیئت از سیّد هبه الدّین شهرستانی چاپ تبریز با ترجمه سید هادی خسرو شاهی و اسماعیل فراهانی 1383 ه.
109- لب لباب مثنوی از جلال الدّین مولوی با تألیف ملا حسین کاشفی چاپ تهران 1319 هجری شمسی.
اللّهمّ انصر الاسلام و اهله و اخذل الکفر و اهله.
از خداوند می خواهیم امّت اسلام را عموما و ملّت کشور اسلامی ما را خصوصا در پرتو انوار هدایش از طریق آگاهی و عمل به قرآن و سنّت پیامبر (ص) که از روش عترتش و اصحاب با وفایش بما رسیده است همواره در جهان پیروز و
ص: 132
سر افراز دارد.
تهران- دکتر سید غلامرضا خسروی الحسینی 4/ شهریور/ 1361 ه. ش 6/ ذی القعده/ 1402 ه. ق 26/ اوت/ 1982 میلادی پایان
ص: 133
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم پیشگفتار مؤلّف:
سپاس و ستایش خدای جهانیان راست، و درودهای او بر پیامبرش محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تمام خاندانش.
از خدای تعالی می خواهیم که برای ما از انوارش نوری قرار دهد تا آن نور الهی نیک و بدی و خیر و شرّ را با اشکال گوناگون شان بما بنمایاند، و حقّ و باطل را با تمام حقایقشان به ما بشناساند تا همچون کسانی باشیم که نور وجودشان پیشاپیش آنها و در اطرافشان فروزان است، و هم از آنهائی باشیم که خدای تعالی در وصفشان فرموده است: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ- 4/ فتح) (او کسی است که آرامش را در دل های مؤمنین نازل کرده است) و همچنین می فرماید: (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- 22/ مجادله) (آنان کسانی هستند که ایمان را در دلهایشان ثابت و با روح الهی خویش تأییدشان کرده است).
در رساله ای که مبتنی بر فوائد قرآن تنظیم شده است یادآوری نمودم که خدای تعالی همانطوری که مقام پیامبری را با نبوّت پیامبر ما ختم کرده است شریعتهای پیامبران پیشین را نیز در شریعت پیامبر ما جمع و فراهم نموده است و آن شرایع را از جهات نسخ و تکمیل و اتمام در دین او قرار داده چنانکه گفته است (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً- 3/ مائده).
قرآن یعنی کتاب فرو فرستاده شده او نیز تمام نتایج و بهره های کتب گذشته انبیاء را که برای پیشینیان فرستاده شده است، شامل است چنانکه آگاهی داد و
ص: 134
فرمود: (یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً فِیها کُتُبٌ قَیِّمَهٌ 3/ البیّنه) (پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم صحیفه و کتابهای پاک شده از دروغ و غلط و اختلاف را تلاوت می کند و در آنها نبشته ها و فرامین ارزشمند پاینده قرار دارد).
یکی از معجزات این کتاب اینست که با کمی حجم، متضمّن و در بردارنده معانی فراوانی است، بطوریکه خردها و اندیشه های بشری از شمارش آن فوائد و معانی قاصر و دست افزارهای نویسندگی دنیائی نیز در ادای انجامش نارسا «1» چنانکه خدای تعالی بر این امر آگاهی می دهد که (وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ- 27/ لقمان).
(هر گاه آنچه از درختان در زمین است قلم شود، و آب دریا را هفت دریای دیگر بصورت مرکّب برای نوشتن کلمات خدای یاری رساند سخنان خدای را که پایان ناپذیر است نتوانند نوشت، که همانا خدای، توانائی است دانا و حکیم).
در کتاب (الذّریعه الی مکارم الشریعه) اشاره کردم که قرآن هر چند که ناظرین سطحی نگر را نیز از نوری که به آنها می تاباند و سودی که سزاوار آنست بهره مندشان خواهد ساخت، زیرا قرآن:
کالبدر من حیث التفتّ رأیته یهدی إلی عینیک نورا ثاقبا کالشّمس فی کبد السّماء و ضوؤها یغشی البلاد مشارقا و مغاربا
قرآن (همچون قمر در پانزدهم ماه است، زمانی که به او بنگری او را می بینی که نوری تابان به چشمانت می رساند و همچون خورشیدی است که در میانه آسمان نورش شرق و غرب عالم را فرا می گیرد).
ولی محاسن انوار قرآن را نمی فهمند مگر دیدگان روشن و با بصیرت، و میوه های پاک بوستان آنرا نمی چیند مگر دستان پاک، و به بهره مندی از شفاء
__________________________________________________
(1) به گفته سعدی رحمه اللّه:
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است شکر أنعام تو هرگز نکند شکر گزار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
ص: 135
قرآن نمی رسد مگر جانهای ناآلوده و منزّه.
چنانکه خدای تعالی به این حقیقت تصریح می نماید و در توصیف بهره مندان از قرآن می گوید:
(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ- 79/ واقعه).
یعنی: (او قرآن کریمی است در کتابی مصون مانده از تغییر، که جز پاکان و پاکیزگان آنرا مس نمی کنند و دست نسایند).
و در توصیف شنوندگان آیات قرآن می گوید (قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً، وَ شِفاءٌ وَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی- 44/ فصّلت).
(بگو قرآن برای کسانیکه ایمان آورده اند هدایت و شفاست و کسانیکه ایمان ندارند در گوشهاشان سنگینی است و قرآن بر آنها پوشیده است «1».
در آن رساله که ذکر شد چگونگی اکتساب زاد و توشه ای که دارنده اش را به درجات معارف و رشد و تعالی می رساند بیان کردم تا از شناسائی و معارف قرآنی به آنچنان توانائی و قدرت فهم بشری برسد که احکام و حکمتهایش را به او بفهماند، سپس با شناسائی کتاب خدای آنچنان است و زمین برسد و آگاهی یابد و به تحقیق در می یابد که کلام خدای آنچنان است که در این آیه توصیفش کرده و گفته است که (ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ- 38/ انعام).
(چیزی از لوازم رشد و تعالی را در آن کتاب فرو گزار نکرده ایم).
از خدا می خواهم که ما را از کسانی قرار دهد که هدایتش را شامل حالشان نموده تا آنها را باین منزلت برساند و فضل و بخشش الهی را در افکار و اندیشه ایشان قرار دهد، زیرا کسی را که خدای هدایت ننماید هرگز بشر او را هدایه نخواهد کرد، چنانکه به پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: (إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ- 56- قصص).
__________________________________________________
(1) سنائی رحمه اللّه در این باره گفته است:
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دار الملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نبیند نقش نابینا
ص: 136
(ای پیامبر هر که را تو دوست داری هدایتش نتوانی ولی خدای کسی را که می خواهد هدایت می کند زیرا او به هدایت پذیرفتگان آگاهتر است) «1».
(او به پنهانی های دل مؤمنین و باطن دو رویان و راستگویان آگاه است و إنّه یعلم ما فی الصّدور).
قبلا یاد آور شدم همانطور که فرشتگان حامل برکات در خانه و جایگاهی که تصویری یا سگی در آنجا باشد داخل نمی شوند، همانطور هم آرامش دل که لازمه دریافت و فهم بیانات روشن الهی است در دلی که از خود بزرگ بینی و آزمندی و حرص، سرشار است وارد نمی شود زیرا خدای فرموده است:
(الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ، وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّباتِ- 26/ نور). «2»
یاد آور شدم نخستین چیزی که از علوم مختلف برای درک و فهم قرآن نیاز داریم و بایستی به آن پرداخته شود علوم الفاظ است و بخشی از این علوم علم تحقیق در الفاظ مفرد و تک واژه ها است.
__________________________________________________
(1) راغب اصفهانی رحمه اللّه (در پایان کتاب مفرداتش در حرف (ه) ذیل واژه هدایت معانی مختلف چهار گانه هدایت را که عبارت است از 1- هدایت فطری 2- هدایت عقلانی 3- هدایت ایمانی و عملی 4- هدایت الهی که همان وصول به مطلوب است با بیانی کم نظیر که در تفاسیر دیگر کمتر به آن توجّه شده شرح داده است و اشکال کلامی و فلسفی شکّاکان و بدبینان را به کلّی برطرف ساخته است، روش راغب در تفسیر احاطه نظری و عمیق به همه آیات است و توانسته است آیات قرآن را با یکدیگر و با کمک احادیث معتبر تفسیر کند یعنی (تفسیر تفصیلی) همان کاری که خاور شناسان معروف مانند ژول لابوم و ادوارد ونیته و فلوگل در زمان ما تدوین کرده و بنام (تفصیل الآیات القرآن الکریم) و (المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم) چاپ کرده که کتاب اوّل بفارسی ترجمه شده است و به راستی زحماتشان که دنباله روی آن مفّسرین عالیمقدار اسلام است قابل تقدیر است.
(2) جلال الدّین مولوی رحمه اللّه در مثنوی می فرماید:
چشم چون بستی تو را جان کند نیست چشم را بر نور روزن صبر نیست
آن تقاضای دو چشم دل شناس کو همی جوید ضیاء بی قیاس
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد
ناریان مر ناریان را طالبند نوریان مر نوریان را جاذبند
الخبیثات للخبیثین را بخوان روی و پشت این سخن را باز دان
ص: 137
تحصیل و به دست آوردن معانی مفردات الفاظ در حقیقت نخستین یاری کننده برای کسی است که می خواهد معانی قرآن را بفهمد و آنرا درک کند مانند بدست آوردن وسائل بنائی یا (آجر) است که برای معمار و سازنده ساختمان نیازهای اوّلیه او است و در این مرحله به آنها نیاز دارد.
این علم یعنی واژه شناسی و آگاهی مفردات قرآن نه تنها برای دانش قرآنی سودمند است بلکه هر علمی از علوم شرعی نیز مفید است و به آن نیاز هست، لغات و الفاظ قرآن عصاره و لبّ و برگزیده کلام عرب و واسطه و بخشنده مفاهیم آنست.
اعتماد فقها و حکما در احکامشان و حکمتهاشان بر آنهاست، شعراء و نویسندگان حاذق زبر دست و خطیبان و بلیغان در نظم و نثرشان از آن الفاظ یاری می جویند.
این مزایا به غیر از مزایای الفاظ فرعی و مشتقّاتی است که از کلمات اصلی جدا می شود و همانند پوستها و هسته هائی است که خود نسبت به میوه های معنوی دارای فوائد و بهره های سرشاری است. مانند برگ و ساقه کاه نسبت به مغزهای گندم و غلّات.
برای تألیف کتاب سودمندی در باره مفردات الفاظ قرآن نخست از خدای طلب خیر نمودم و به این کار آغاز کردم، ترتیب کار این کتاب این است که نخست از کلمات و مفرداتی که بترتیب حروف تهجّی و الفباء است یعنی الفاظی که حرف اوّلش (الف) و سپس حرف (ب) و به همین ترتیب به ترتیب الفبای معجم شروع می شود با در نظر گرفتن حروف اصلی بدون حروف زائده بر آنها.
ضمن معانی هر واژه به مناسبتهائی اگر بین الفاظ و استعاره های آنها و یا مشتقّاتشان بر حسب مجال، گسترش و شرحی بیشتر لازم بوده، در این کتاب اشاره ای نموده ام و برای راهنمائی بیشتر به قوانینی که بر تحقیق آن مناسبتها دلالت داشته است به رساله هائی که ویژه آن بخش نوشته ام ارجاع داده شد، پس در اعتماد بر این روش که انجام شده و برای اینکه از موانع پیشرفت و سرعت در
ص: 138
راه خیرات بی نیاز شوم و در راهی که خداوند ما را در سخن خویش بآن تشویق فرموده که: (سابِقُوا إِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- 21/ حدید).
از خدای تعالی می خواهیم که راه و حرکت بسوی نیکیها و خیرات را بر ما آسان سازد.
اگر اجل و مرگ تأخیر شود إن شاء اللّه پس از این کتاب، کتاب دیگری که از تحقیق در الفاظ هم معنی (مترادفات) و فرقهای دقیق و مشکل آنها گفتگو می کند تألیف خواهم کرد که با آن کتاب اختصاص و ویژگیهای معانی الفاظ و معنی هر چیزی به لفظ خود بدون در نظر گرفتن لغات مترادف شناخته شود مانند کلمه (قلب) در یک مورد و (فؤاد) در مورد دیگر و (صدر) در جای دیگر، یا همانطوریکه خدای تعالی در پی هر داستان و موضوعی می فرماید:
(إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ- 79/ نحل).
و در جای دیگر (لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ- 24/ یونس).
و باز (لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ- 32/ اعراف).
و دیگر بار (لِقَوْمٍ یَفْقَهُونَ- 98/ انعام).
و بار دیگر (لِأُولِی الْأَبْصارِ- 13/ آل عمران).
و در مورد دیگر (لِذِی حِجْرٍ- 58/ فجر).
و بالاخره (لِأُولِی النُّهی 128/ طه).
و همانند اینها، از این قبیل موارد، امّا کسانیکه حقّ را اثبات نمی کنند و باطل و بیهوده را پوچ و سزاوار بطلان نمی دانند چنین می اندیشند که موارد فوق و تمام آن الفاظ از یک بابند و آنها را به یک معنی به حساب می آورند چنین کسانی می پندارند که اگر در تفسیر (الحمد للّه) بگویند الشّکر للّه و یا در معنی آیه (لا رَیْبَ فِیهِ- 2/ بقره) بگویند (لا شکّ فیه) لابدّ آنان قرآن را تفسیر نموده و حقّ تبیان را اداء کرده اند.
از خدای تعالی می خواهیم که توفیق را رهبر و پیشوامان، و تقوا و پارسائی را روشمان، و انگیزه مان قرار دهد و ما را به آنچه که سزاواریم بهره و خیر رساند و
ص: 139
قرآن را برای ما در تحصیل توشه ای که ما را مأمور به کسب آن نموده است یار و یاور قرار دهد چنانکه فرمود: (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی 197/ بقره) (برای راه ابدی تان توشه برگیرید که نیکوترین زاد و توشه تقوا و پارسائی است).
(ابو القاسم حسین بن محمّد بن فضل راغب اصفهانی (ره))
ص: 140
پدر و والد، و هر کسیکه سبب پیدایش، اصلاح یا پیرایش و ظهور چیزی شود آنرا (أب) گویند.
از این جهت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پدر مؤمنین نامیده شده چنانکه خدای تعالی فرموده است (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ- 6/ احزاب).
و در بعضی قرائتها گفته شده که (و هو أب لهم).
در روایت چنین آمده که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود: «أنا و أنت أبوا هذه الامّه».
این سخن اشاره است به این که فرموده «کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامه إلّا سببی و نسبی فأین المتّقون» «1» أبو الأضیاف: مهماندار و میزبان که بنام پدر مهمانان بیان شده است برای اینکه همچون پدر رسیدگی و سرپرستی می کند.
أبو الحرب: به کسی گفته می شود که سربازان را به مبارزه ترغیب می نماید.
أبو عذرتها: همسر نخستین زن است، عمو با پدر، مادر با پدر و جدّ با پدر را هم در حالات جمع ابوین گویند.
__________________________________________________
(1) در این حدیث اشاره ای که به پرهیزکاران شده است از این جهت است که هر خویشاوندی و نسبی که بر اساس تقوا باشد در حکم نسب و سبب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است زیرا تبعیّت از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نموده و در حکم خویشاوند او است چنانکه خود در باره سلمان فارسی فرمود: «السّلمان منّا اهل البیت» سلمان چون عملا و ایمانا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را خویشاوند خود و از خود دانسته است و سلمان در این حدیث الگو و نمونه خویشاوند غیر نسبی است که در حکم خویشاوند سببی معرّفی شده است و تمام کسانیکه در راه سلمان و در نتیجه با پرهیزکاران و با ایمانی واقعی پیرو پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باشند مشمول حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بوده و سببیت او منقطع نیست با توجّه به همین معناست که در پایان حدیث از متّقین دعوت و پرسش کرده است کنایه از اینکه تقوا پیشه کنید تا از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و خاندان او باشید.
ص: 141
خداوند در داستان یعقوب می فرماید: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی، قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً- 133/ بقره).
(یعقوب از پسرانش سؤال می کند پس از من چه چیزی را پرستش خواهید کرد؟ می گویند: پروردگارت و پروردگار پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق که خدای واحد است عبادت خواهیم کرد).
و حال اینکه اسماعیل عموی ایشان بود نه پدرشان، امّا او را هم در ردیف پدر خطاب کردند.
معلّم و استاد را نیز پدر گویند چنانکه قبلا در باره پدر معنوی گفته شد و در این معنی آیه (وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّهٍ- 22/ زخرف) را بر آن معنی حمل کرده اند یعنی علمائی که ما را با دانشها تربیت کردند.
به دلیل سخن خدای تعالی که (رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا- 67/ احزاب).
و در همان معنی آیه (أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ- 14/ لقمان) که هم در باره پدر و هم در باره معلّمی است که او را تعلیم داده است.
امّا آیه (ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ- 40/ احزاب) که نفی ولادت مردم از پیامبر نموده است برای این است که فرزند خوانده شدن و در ردیف فرزندان کسی قرار گرفتن از جهت راهنمائی و سرپرستی، غیر از فرزند نسبی و حقیقی است که از طریق همسری بوجود می آید.
جمع (أب) و أبوّت است مانند (بعوله و خؤوله) (همسران، و دائیها و خاله ها).
اصل کلمه (أب) بر وزن (فعل) یعنی (أب ب) است مانند (قفا) چنانکه در سخن این شاعر بکار رفته است:
إنّ أباها و أبا أباها و گفته اند که عبارت- أبوت القوم- یعنی برای ایشان پدر بودم. و فعل (یأبو) که از اسم (أب) ساخته شده است در عبارت زیر معنی تفقّد و رسیدگی و سرپرستی است چنانکه می گویند: فلان یأبو بهمه- یعنی همانند پدر از حالشان تفقّد و (آباء)
ص: 142
سرپرستی می کند و مشکلاتشان را برطرف می سازد.
در حالت نداء حرف (تاء) به (أب) اضافه می شود و می گویند (یا أبت).
عبارت- بأبأ الصّبیّ- همان بابا گفتن کودک است «1».
الإباء یعنی خودداری کردن و به شدّت باز پس ایستادن، هر إبائی بمعنی امتناع است امّا هر إمتناعی إباء نیست. آیات زیر در همین معنی است.
(یَأْبَی اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ- 32/ توبه) و (وَ تَأْبی قُلُوبُهُمْ- 8/ توبه) و (أَبی وَ اسْتَکْبَرَ- 34/ بقره) و (إِلَّا إِبْلِیسَ أَبی 31/ حجر) (مگر ابلیس که خوداری کرد و باز ایستاد).
و همچنین در این حدیث که روایت شده «کلّهم فی الجنّه إلّا من أبی» در همین معنی است.
و عبارت- رجل أبیّ- او کسی است که زیر بار ظلم نمی رود، و از تحمّل ظلم و ستم امتناع می ورزد.
و- أبیت الضّیر- ضرر و زیان را دور کردی. و- تیس أبیّ- و- عنز أبواء- یعنی بز کوهی بر مادّه بزی که از خوردن آب آلوده به بول آهوان خودداری می کند نوعی بیماری است که او را از خوردن آب دور می سازد.
خدای تعالی در این آیه فرموده (وَ فاکِهَهً وَ أَبًّا- 31/ عبس) یعنی میوه و علفی که برای درو کردن و چراندن حیوانات آماده می شود.
می گویند- أبّ لکذا- علوفه را آماده کرد که از فعل- أبّا و إبانه و إبابا ساخته شده.
و اصطلاح ابّ إلی وطنه- در زمانی بکار می رود که کسی برای وطنش- مشتاق می شود و برای رفتن به سویش آماده، و- أبّ لسیفه- شمشیرش را برای
__________________________________________________
(1) در تمام زبانهای دنیا لغات اوّلیه بشری در مفهوم مشترکا بکار می رود چنانکه نام خدا در تمام زبانهای دنیا و در فرهنگشان وجود دارد. اللّه (سامی) خدا (فارسی) خوتا (فارسی باستانی) خوآ (کردی) گاد (انگلیسی) باری (ترکی) ییبو (روسی) یهوه (یهودی) پدر (مسیحی) توتم (بومی) زئوس (یونانی) نیروآنا (سانسکریت و هندو) که نام خدا چون زبان فطری همه انسانها است همراه نخستین کلمات یعنی بابا و ماما و آب تاریخچه شان همسان است.
ص: 143
کشیدن از غلاف آماده کرده و- إبّان «1»- بر وزن فعلان اسم زمان است یعنی زمان آماده شدن و آمدن.
(پیوسته جاودان) خدای متعال می فرماید: (خالِدِینَ فِیها أَبَداً- 57/ نساء).
کلمه أبد، زمانی است پیوسته و غیر گسسته بر خلاف واژه زمان که پیوسته نیست چنانچه می گویند زمان آن کار- و نمی گویند- أبد آن کار- حقّ این است که (أبد) زمانی است که تثنیه و جمع ندارد، زیرا تصوّر ابدی دیگر که به أبد اوّل پیوسته باشد درست نیست. و گفته اند که (أبد) را به صورت (آباد) جمع بسته اند و این ویژگیها برای اسم جنس است که در بعضی اوقات جمع بسته می شود. از این روی گروهی معتقدند که جمع أبد بصورت آباد از مولّدین «2» یعنی اعراب نو خاسته و نو پرداز است که در زبان عرب اصیل نیست.
گفته شده- أبد، أبد و أبید- یعنی پیوسته و دائم که برای تأکید به کار می رود.
تأبّد الشّی ء: آن چیز پایدار شد و باقی ماند، و در مورد چیزی بکار می رود که مدّت درازی باقی بماند، و عبارت- الآبده البقره الوحشیّه و الأوابد الوحشیّات و تأبّد البعیر- یعنی گاوان وحشی دیر پای و سریع السّیر و گریز پای.
تأبّد البعیر- آن شتر هم وحشی شد و به صورت أوابد «3»- یعنی وحوش، درآمد،
__________________________________________________
(1) کلمه إبان که ظرف زمان است در زبان عربی معاصر نیز بکار می رود مانند ابان قیامه و ابّان ذهابه یعنی هنگام قیام و زمان رفتنش. [...]
(2) در عرف ادبیّات عرب مانند ادبیات معاصر فارسی مولدّین یعنی نو پردازان کسانی بودند و هستند که در اصول و قواعد و اساس زبان و ادبیّات تصرّف کرده و یا بخاطر مشکل بودن فراگیری قواعد و اوزان شعری و یا از روی روشنفکر نمایی چنان شیوه های عامیانه را وضع کرده اند.
(3) معنی زیبای أوابد را در شعر امرؤ القیس که سر آمد شعرای قبل از اسلام است می یابیم که به معنی حیوان وحشی و تندرو و گریز پای بکار برده است و اسب خود را در دویدن و سرعت گیرنده أوابد (وحشیان) می داند. می گوید:
و قد اغتدی و الطّیر فی وکناتها بمنجرد قید الا و ابد هیکل
یعنی: صبحگاهان در حالیکه پرندگان هنوز در آشیانه هاشان بودند، با مرکبی تندرو که وحشیان را می گرفت حرکت کردم.
ص: 144
و- أبد- به غضب هم تفسیر شده است.
خدای تعالی فرموده است (إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ
- 14/ صافات) (یعنی زمانی که به طرف کشتی پر از متاع گریختند).
عبارت- أبق العبد، یأبق إباقا و أبق یأبق- در زمان گریختن و فرار کردن بکار می رود و- عبد آبق- بنده گریز پا است و جمعش أبّاق.
تأبّق الرجل: خود را پنهان کرد، که به گریختن تشبیه شده است.
و امّا سخن این شاعر که می گوید:
قد احکمت حکمات القّدّ و الأبقا (لجام و دهانه و افسارهای چرمین و موئین او محکم شده است) گفته شده الأبق- در این شعر بمعنی طناب محکم بافته شده است.
به گفته خدای تعالی (وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ- 142/ انعام).
واژه ابل برای شتران زیاد بکار می رود، واحد و مفرد ندارد یعنی از دو به بالا است. و آیه (أَ فَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ- 17/ غاشیه) که گفته اند منظور از إبل، ابرهاست هر چند که این تعبیر درست نیست امّا از نظر تشبیه نمودن حرکت و جابجائی أبرها و شتران که پیوسته جابجا می شوند و قطار شتران از دور مانند سیاهی ابر است ممکن است درست باشد.
از واژه إبل فعل- أبل، یأبل، أبولا و أبل، أبلا- که در جمله- أبل الوحشیّ- و مشابه این جملات بار می رود ساخته شده که حیوان وحشی به خاطر طاقت و پایداری در نخوردن آب به شتر تشبیه شده است، یعنی در پایداری و صبر کردن بر آب مانند شتران است.
تأبّل الرّجل عن امرأته: در دوری کردن مرد از همسرش بکار می رود. أبل الرّجل- شترانش زیاد شد. و- فلان لا یأبل- او در سواری بر شتر چالاک و ثابت نیست- رجل آبل و أبل- آنمرد شترانش را خوب رسیدگی می کند.
إبل مؤبّله- گلّه های شتران و- الإباله- کومه های هیزم که به کوهان شتران تشبیه شده است.
ص: 145
سخن خدای تعالی در این آیه (وَ أَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً (أَبابِیلَ)- 2/ فیل) یعنی پرندگان متفرق مانند قطار شتران. مفرد أبابیل (أبیل) است.
الإتیان: به آسانی آمدن، و به سیلاب ریزان می گوید: أتیّ و أتاویّ، مرد غریب را هم به جهت همین شباهت معنی (أتاویّ) گویند که دائما در حرکت است و جائی برای اسکان ندارد. در مورد آمدن و وارد شدن شخص برای کار و تدبیر امور و همچنین در مورد آمدن برای انجام کار خیر و شرّ و همچنین در أعیان و أعراض «1» اتیان بکار می رود خدای تعالی فرموده است (إِنْ أَتاکُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَهُ- 40/ أنعام) و آیه (أَتی أَمْرُ اللَّهِ 1/ نحل) (فَأَتَی اللَّهُ بُنْیانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ- 26/ نحل) تماما در معنی أمر و تدبیر است که خداوند تدبیر امور می کند مانند آیه (جاءَ رَبُّکَ- 22/ فجر) که همان تدبیر امور است (پس آمدن یا- إتیان- و مجئ- در آیات فوق، و آیات مشابه آنها انجام دادن و پرداختن به امر است) مانند این شعر شاعر که می گوید:
أتیت المرؤه من بابها (جوانمردی را از راه و طریق خودش انجام دادی. (و به اصطلاح معروف فارسی از در وارد شدی که کنایه از درست انجام داده کار است).
و آیه (فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها- 37/ النّمل) و (لا یَأْتُونَ الصَّلاهَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالی وَ لا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ کارِهُونَ- 54/ توبه) در این آیه پرداختن به نماز در حالی که دقّت و توجّه ندارد و کسالت دارند، اشاره شده است.
و در آیه (یَأْتِینَ الْفاحِشَهَ- 15/ نساء) که در قرائت عبد اللّه- یأتی الفاحشه- است
__________________________________________________
(1) أعیان و أعراض دو اصطلاح فلسفی است، اعیان یعنی خود شی ء و ذات هر چیز که آن را در پدیده های وجودی ثابت فرض می کنند (به استثنای ملّا صدرا رحمه اللّه که به حرکت جوهری و ذاتی قائل است) امّا اعراض که جمع عرض است یعنی صفات و ظواهر هر چیز که قابل دگرگونی است مانند رنگها، مزه ها، صفات، بوها و خواصّ هر شی ء که در وجود خود بموضع، و محلّ یا جوهر و جسم محتاج است زیرا عرض قائم به شی ء است، راغب اصفهانی رحمه اللّه واژه إتیان را در أعیان أعراض با استناد به چند آیه که پس از آن ذکر کرده است بکار می برد یعنی خدای تعالی مدبّر امور بهمه چیز از ظاهر و باطن اشیاء است.
ص: 146
به معنی پرداختن بکار نارواست به کار بردن واژه إتیان مانند به کار بردن واژه (مجئ) به معنی دست زدن بکار و تدبیر است چنانکه در آیه زیر می فرماید:
(لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا- 27/ مریم) (به کار عجیبی دست زده ای و به کار ناروائی پرداخته ای). گفته اند- أتوته و أتیته و أتوّه مصدر به جای فاعل به کار می رود، چنانکه برای داروئی یا شیری که با حرکت شدید در ظرفی، کره یا کف بر رویش بیاید- أتوّه- بکار می برند که در حقیقت لازمه حرکت شیر در ظرف، همان آمدن کرده بر روی آن است و مصدر به جای فاعل بکار رفته.
به زمینی هم که محصول فراوان دارد می گویند: هذه أرض کثیره الإتاء و واژه- إتاء- که به معنی آمدن است، در اینجا بجای- ریع- که زیادی و فراوانی است استعمال شده یعنی از آن زمین محصول زیادی بدست می آید و پر بار است.
و ( (مَأْتِیًّا)- 61/ مریم) اسم مفعول از- أتینه- است. عدّه ای گفته اند معنایش- آتیا- است که اسم فاعل است، البته این معنی درست نیست بلکه گفته شده است که- أتیت الأمرو أتانی الامرو أتیته بکذا و آتیته کذا- مثل آیاتی است که خدای فرموده (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً- 25/ بقره) و (فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها- 37/ نمل) و (وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً- 54/ نساء) هر کجا در قرآن در وصف کتاب، آتینا- به کار رفته فصیحتر و بلیغ تر است زیرا أوتوا- در جائی بکار می رود که پذیرش و قبول طرف مقابل را نمی رساند.
امّا- آتینا- شایستگی و حالت پذیرش طرف مقابل را در بر دارد.
آیه ( (آتُونِی) زُبَرَ الْحَدِیدِ- 96/ کهف) «1» در قرائت حمزه- جیئونی بزبر الحدید تعبیر و خوانده شده یعنی قطعات آهن را برایم بیاورید که حرف (ب) در آیه فوق حذف شده است، و به معنی آوردن قطعات آهن و کمک بدنی رساندن برای سدّ ذو القرنین. است نه به معنی دادن و پرداخت کردن کمک مالی.- ائتونی- از إتئان است نه از- إیتاء و إعطاء (إیتاء) و إعطاء یعنی بخشیدن، بیک معنی است، صدقه دادن در قرآن بالفظ ایتاء مخصوص شده است در آیات (أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ- 277/ بقره) و (إِقامَ الصَّلاهِ و
__________________________________________________
(1) آیه مبارکه آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ- 96/ کهف) را با آیات قبل از آن بایستی در نظر گرفت تا معنیش روشن شود، ذو القرنین برای بستن سدّ نخست به مردمی که در آن ناحیه زندگی می کردند و پیشنهاد کردند ما کمک مالی می کنیم تا سدّ را ببندی او می گوید نیازی بکمک مالی شما نیست که خداوند مرا از مال بی نیاز کرده است، شما با نیروهای بدنیتان بیائید و کمک و همراهی کنید، سپس آیه فوق ذکر می شود که به معنی آوردن تکّه های آهن است و به صورت ظاهر با آیه قبل که می گوید فَأَعِینُونِی بِقُوَّهٍ) یعنی با نیروهاتان مرا یاری کنید منافات دارد، امّا به گفته راغب و حمزه معنیش رساندن و آوردن است نه دادن و خرج کردن یا تحمّل هزینه مالی چون با نیروی بدنی و وسایل کمک کردن غیر از پرداختن و دادن و خرج کردن است.
ص: 147
إِیتاءَ الزَّکاهِ- 73/ انبیاء) و وَ لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمَّا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً- 229/ بقره) «1» و وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَهً مِنَ الْمالِ- 247/ بقره) در همه آیات از مصدر إیتاء- یعنی دادن، فعلهائی بکار رفته است.
أثاث و لوازم زیاد منزل، که اصلش از أثّ است یعنی فراوان شده، به تمام اموالی هم که متراکم و انباشته شده است أثاث گویند، کلمه أثاث مفرد ندارد مثل متاع و ابزار. اصطلاح- نساء أثائث- یعنی زنان فربه و چاق که گوئی اثاثی بر دوش دارند و عبارت- تأثّث فلان- یعنی به اموال و اثاث زیادی رسید.
اثر هر شی ء حاصل کردن و دریافتن چیزی است که ما را بوجود آنچیز دلالت و راهنمائی می کند.- أثر و أثّر- هر دو درست است. جمع أثر آثار است.
خدای تعالی فرموده ثُمَّ قَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِرُسُلِنا- 27/ حدید) و آیه آثاراً فِی الْأَرْضِ- 82/ غافر) و فَانْظُرْ إِلی آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ- 50/ روم) با توجّه به این معنی به راهی هم که بسوی آثار گذشتگان و به یک راه و روش هدایت می کند آثار گویند مانند سخن خدای تعالی فَهُمْ عَلی آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ- 70/ صافّات).
و آیه هُمْ أُولاءِ عَلی أَثَرِی- 84/ طه). (که در همه آیات فوق آثار مادّی و معنوی
__________________________________________________
(1) آیه 229/ بقره که در بالا اشاره شده است حاوی نکاتی انسانی و جاودانه، از آئین نجات بخش و همسان کننده حقوقی در برابر وظیفه زنان با مردان که اسلام به حمایت از آنان برخاسته و در زمان جاهلی که کمترین ارزشی برای زنان قائل نبودند حقوقشان را و مقامشان را اینچنین ارزش می نهد و می فرماید (حلال نیست بر شما آنچه را که به همسرانتان در طول زندگی داده اید بستانید و حتّی در جای دیگر می فرماید جز بنیکی با آنان رفتار نکنید وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- 19/ نساء) دنیای امروز بایستی عبرت گیرد که زنان را استثمار و آنان را وسیله تبلیغ و تفریح قرار می دهد.
ص: 148
و تاریخی و آفرینش منظور نظر است).
عبارت- سمنت الإبل- یعنی شتران را اثری و نشانه ای از فربهی است. و- أثرت البعیر- در کف پای شتران اثری نهادم که در راه رفتن آن اثر، رفتن و بودن آنها را در آن مکان نشان می دهد.
بنابر این به آهنی که با آن کف پای شتران را داغ می کنند- مئثره- گویند و اصطلاح- أثر السّیف نشانه ای از خوبی و جوهر و جلای شمشیر است. چنانچه گویند:- سیف مأثور- و همینطور- أثرت العلم- یعنی آن علم را روایت کردم.
- آثره أثرا و (إثاره) و أثره- اثرش را دنبال کردم، و عبارت- أثاره من علم- که- أثره- هم خوانده شده، چیزی است که روایت یا بازگو و یا نوشته می شود و از آن اثری باقی می ماند- (المآثر)- هم چیزی است از مکارم و بزرگواری انسان که بازگو و روایت می شود، کلمه الأثر بطور استعاره برای فضل، و بزرگی و ایثار و از خود گذشتگی است و- آثرته- نیز به همان معنا است چنانکه در آیات زیر:
(وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ- 9/ حشر) و (تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا 91/ یوسف) و (بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا- 16/ اعلی) و در حدیث «سیکون بعدی أثره» یعنی پس از مرگ من بعضی از شما خود را بر دیگری مقدّم خواهد داشت.
(الإستئثار:) چیزی را مخصوص به خود دانستن و دیگری را از آن بی بهره کردن. أستأثر اللّه بفلان- کنایه از مرگ اوست که در حقیقت یک نوع برگزیدگی و شرافت است که خدای تعالی او را بر می گزیند و به سوی خود می خواند.
- رجل أثر- او نیکی را بر یاران خویش ترجیح می دهد. لحیانی «1» می گوید:
اصطلاحات آثرامّا- و- أثرامّا و- آثر- یعنی ذی أثیر- و به یک معنی است.
خدای می فرماید (ذَواتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَیْ ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ «2»- 16/ سباء)
__________________________________________________
(1) ابو الحسن علیّ بن مبارک لحیانی دانشمند نحوی و لغوی از شاگردان کسائیست که به غلام کسائی هم موصوف است، قاسم بن سلام از شاگردان اوست و کتاب (النّوادر) از تألیفات او، متوفّی در قرن سوّم هجری قمری است.
(2) خمط درخت بدون خار، هر میوه تلخ، و تلخی هر چیز است، سدر- جمعش سدور، درختی است که میوه آنرا بنق و کنّار گویند مانند نخل بلند است. أثل، درختی است با چوب محکم که در کنار
ص: 149
أثل درختی است که ریشه محکم دارد و عبارت- شجر متأثّل- درختیست که ریشه اش ثابت و استوار است و- تأثّل کذا ریشه اش ثابت شد.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره صفت جانشین می فرماید: «غیر متأثّل مالا» یعنی جانشین و وصیّ او نبایستی شیفته و مفتون مال و ثروت باشد، نباید حبّ دنیا در جان او ریشه داشته و نیز نباید مال اندوز باشد.
واژه- تأثّل- بطور استعاره نیز به کار می رود چنانکه گویند- نحتّ أثلته او را غیبت کردی و به نرمی تضعیفش نمودی.
الإثم و الأثام اسمی است برای افعالی که مانع رسیدن به ثواب و پاداش است.
و نیز در معنی تأخیر و درنگ کردن و ممانعت است، شاعر می گوید:
جمالیّه تغتلی بالرّوادف إذا کذب الآثمات الهجیرا
(وقتی که مادّه شتران به آهستگی بسوی آبشخور می روند و طناب آنها را می کشند، آنها آبشخور را دروغ می دانند و خود را از آب خوردن دور می کند).
و سخن خدای تعالی که در باره خمر و قمار می فرماید (فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ- 219/ بقره) یعنی قمار و می و مسکرات مانع دریافت و رسیدن خیرات، و نیکی هاست- أثم، إثما، أثاما- اسم فاعلش- آثم و أثم و أثیم است.
تأثّم:»
از گناه خارج و دور شد مانند- تحوّب- که به معنی خارج شدن از سختی و وحشت و گناه است.
تسمیه إثم به دروغ برای این است که دروغ از جمله گناهان است همانطور که انسان را از آن جهت که از جمله جانداران است حیوان نامیده اند آیه (أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْإِثْمِ- 206/ بقره) عزّتش او را به فعلی که گناه بود، کشانید «2» آیه (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ
__________________________________________________
نهرها می روید (صح- اس)
(1) بعضی أفعال به باب تفعّل که می روند معنی ضدّ معنی اصلی را در بر می گیرند، إثم یعنی گناه و دوری از خیرات، امّا تأثّم بیگناهی و دوری از گناه است، حوب، وحشت است اما تحوّب نترسیدن است حنث- گناه، امّا تحنّث عبادت و زهد و بی گناهی.
(2) عزّه در این آیه حمیّت و غیرت است و إثم کفرو گناه، یعنی او را می گویند از خدا بترس،
ص: 150
یَلْقَ (أَثاماً)- 68/ فرقان).
أثاما، یعنی عذاب، از این جهت عذاب رای إثم نامیده است که إثم از عذاب است چنانکه گیاه و چربی به ندی، یعنی آب و رطوبت نام گزاری شده زیرا هر دو یعنی (گیاه و چربی) از آب و رطوبت حاصل شده چنانکه در سخن این شاعر: تعلّی النّدی فی متنه و تحدّرا (از متنش و داخلش آب، و چربی بالا و پائین می رفت).
در معنی (یَلْقَ أَثاماً- 68/ فرقان) گفته اند، انجام آن کارها آنها را به ارتکاب گناه بیشتر می کشانید و این عاقبت و فرجام، نتیجه این است که کارهای کوچک و گناهان کوچک، کارها و گناهان بزرگ را در پی دارد و به سوی آنها می خواند و می کشاند، و در سخن خدای تعالی که می فرماید:- (فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا- 59/ مریم).
(الآثم:) گناهکاری است که تحمّل گناه و عواقب آنرا می نماید مانند آیه (آثِمٌ قَلْبُهُ 283/ بقره) که واژه (إثم) در این آیه با کلمه (برّ) یعنی نیکی مقابل هم قرار گرفته، در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده است که «البرّ ما أطمأنّت إلیه النفس، و الإثم ما حاک فی صدرک» و کلمه برّ در برابر إثم به کار رفته است.
(یعنی نیکی آنست که جان تو با آن آرامش می پذیرد و مطمئن می شود، امّا إثم و گناه چیزی است که در دل تو رسوخ می کند و آنرا می آزارد) این حدیث تفسیر واژه های (إثم و برّ) نیست بلکه حکم و اثر آنهاست. و سخن خدای تعالی که (مُعْتَدٍ (أَثِیمٍ)- 12/ قلم) یعنی گناهکار و آیه (یُسارِعُونَ فِی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 62/ مائده) گفته شده اشاره به إثم در آیه فوق با توجّه باین آیه است که (وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ- 44/ مائده).
و اشاره به (عدوان) هم مربوط باین است که (وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ، فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ- 45/ مائده) بنابر این (إثم اعمّ از (عدوان) است (یعنی هر عدوانی اثم نیست ولی هر اثمی عدوان است خواه دشمنی با نفس خویش باشد و خواه
__________________________________________________
حمیّت جاهلیّت و قوّت کفر او را به فساد و معصیت می کشاند. (کشف الاسرار ج 1- ص 547)
ص: 151
در باره دیگری).
(آتش شدّت گرفت و افروخته شد) خدای فرماید (هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ- 53/ فرقان) ملح أجاج یعنی بسیار شور و گرم.
(گفته اند- أجّ، یؤجّ، اجیجا- شدّت گرفتن است) چنانکه گفته اند أجیج النّار «1» شدّت و لهیب آتش و- أجتّها و قد أجّت- آتش را بر افروختیم سپس افروخته شد.
ائتجّ النّهار- روز بشدّت گرم شد، یأجوج و مأجوج هم از همین ریشه است که به زبانه های آتش افروخته تشبیه شده اند، و- المیاه المتموّجه- برای آبهای خروشان و موّاج بکار می رود و- أجّ الظّلیم- موقعی است که شترمرغ به سرعت می دود که دویدنش به بالا رفتن و زبانه کشیدن دود و شعله آتش تشبیه شده است.
الأجر و الأجره، مزد و پاداشی است که به کار تعلّق می گیرد چه کار دنیوی و چه کار اخروی، چنانکه خدای تعالی فرماید (إِنْ أَجرِیَ إِلَّا عَلَی اللَّهِ- 29/ هود) و (آتَیْناهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ 27/ عنکبوت) و (لَأَجْرُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا- 57/ یوسف) که در آیات فوق واژه (اجر) هم در پاداش دنیا و هم در پاداش آخرت بکار رفته است.
و ( (الأجره)) فقط برای پاداش و مزد دنیوی است. جمع أجر، أجور است در آیه (فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ- 24/ نساء) کنایه از مهریّه و کابین زنان است، أجر و أجرت در باره عقد پیمانهائی که جاری می شود بکار می رود و همواره برای سود و نفع است نه زیان و ضرر مثل آیه (لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 262/ بقره) و در آیه (فَأَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ- 40/ شوری) که اشاره به پاداش معنوی است ولی واژه (جزاء) برای بودن یا نبودن عقد
__________________________________________________
(1) ابو منصور ثعالبی در کتاب فقه اللّغه باب 30 می نویسد اگر از چیزی آتش برخاست می گویند:
(وری، یری) اگر چیزی بر آتش ریخته شود که آنرا حفظ کند می گویند (أذکی، یذکی) و اگر اشتعال آتش فزونی گرفت می گویند أجّجتها یعنی آتش را افروختم و اگر شدّتش بیشتر شد آنرا (جاجعه) گویند.
در مفاتیح الجنان محدّث قمّی رحمه اللّه، در دعاء شریف صباح حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام چنین آمده است: و انهرت المیاه من الصّمّ الصّیاخید عذبا و أجاجا) و از درون سنگ خارا چشمه های آب ناگوار و گوارا جاری نمودی.
ص: 152
و پیمان و همچنین در سود و زیان آور، هر دو بکار می رود چنانکه خدای می فرماید (وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّهً وَ حَرِیراً- 12/ انسان) و آیه (فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ- 93/ نساء).
گفته اند- (أجر) زید عمرا یأجره أجرا- یعنی چیزی به او اعطاء کرد، و اجرتش را داد، چنانکه در آیه (عَلی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ «1»- 27/ قصص).
(یعنی: قرار داد این است که هشت سال برایم کار کنی). فرق میان آجر و أجرهم همینطور است که گفتیم- أجرته- کار از یک طرف است و پاداش از طرف مقابل، ولی- آجرته- پیمان کار دو جانبه است، امّا مزد و پاداش باز هم به عهده یک طرف قرار داد است و در نتیجه از جهت مزد- اجر و آجر به یک معنی برمی گردد چنانکه گفته اند: آجره اللّه و أجره اللّه.
أجیرهم بر وزن فعیل همان فاعل یا مفاعل است که کار باو تعلّق می گیرد، (استئجار) طلب چیزی است با مزد و اجرت، و سپس مانند استیجاب که برای پاسخ دادن است، استیجار هم برای پرداخت کردن مزد است و در این معنی آیه (اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ- 26/ قصص) است.
(در برابر کارش پاداشش ده زیرا او بهترین کسی است که باو پاداش می دهی او نیرومند و أمین است).
الأجل، مدّت معیّن برای چیزی است، خدای فرماید (لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُسَمًّی- 67/ غافر) و آیه (أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ- 28/ قصص) که در هر دو آیه به زمان معیّنی اشاره شده است، چنانکه گویند- دینه مؤجّل- وامش مدّت دار است یا- و قد أجّلته- برایش مدّت قرار دادم.
زمان حیات هر انسانی را هم أجل گفته اند، و اگر بگویند- دنا أجله- به این
__________________________________________________
(1) کلمات- سنه، عام و حجّه و حول به معنی سال است، فرقشان این است که عام در معنی جمع ایّام و روزهای سال است سنه جمع ماههای سال است و لذا عام الفیل که سال حمله ابرهه به مکّه است به عام معروف است و نمی گویند سنه فیل، امّا در تاریخ می گویند سنه 245 فرق میان سنه و حجّه هم اینست که حجّه برای اینست که حج در آن سال انجام می شود و حجّ یا حجّه به معنی یکبار در سال است از این روی سال را هم حجّه گفته اند. طریحی می نویسد نامیدن حول برای سال از نظر دوران و تحوّلات آن است.
ص: 153
معنی است که مرگش سر رسیده و نزدیک شده است که در حقیقت اصلش دریافت أجل است یعنی مدّت زندگانی را گذارنده و دریافت کرده است و آیه (بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنا- 128/ انعام) یعنی به حدّ مرگ رسیدن و نیز گفته اند به حدّ پیری رسیدن که در واقع هر دو معنی یکی است.
و آیه (ثُمَّ قَضی أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ- 2/ انعام) در این آیه أجل اوّل بقاء در دنیا است و عمر و أجل دوّم بقاء در آخرت و معاد، عدّه ای گفته اند اجل اوّل بقاء در دنیا و اجل دوّم مدّت میان مرگ و قیامت است، و این معنی از حسن «1» نقل شده است، و باز گفته اند اجل اوّل در آن آیه خواب و دوّمی مرگ است با اشاره به این آیه (اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها- 42/ زمر).
معنی سوّم در باره (دو أجل) که از آیه اخیر نقل شده است تعبیر آن از ابن عبّاس «2» روایت شده.
و باز گفته اند: که- أجلان- در آیه فوق یعنی هر دو أجل برای موت است، منتهی بعضی از انسانها مرگشان با شمشیر یا سوختن و غرق شدن و یا هر چیزی که ناموافق باشد و غیر از اینها از اسباب و عللی که به قطع حیات منجرّ می شود هست (مرگ زودرس) و گروهی دیگر از آدمیان هستند که به مرگ طبیعی می میرند و این دو مرگ و دو گونه مردن را در عبارت زیر اشاره کرده اند که:
__________________________________________________
(1) حسن بصری کنیه اش ابو سعید اهل بصره و یکی از سران آغازین معتزله است، و از مشاهیر تابعین، واصل بن عطا که پایه گزار مذهب معتزله است از شاگردان اوست. و چون مسلکی مخالف استادش برگزید حسن در باره اش گفت (قد اعتزل و اصل عنّا) بنا به نوشته مرحوم مدّرس تبریزی در (ریحانه- الادب) زهد اوریائی بوده و ابن خلکان هم می نویسد مادرش باو گفت (یا بنی انّک قد کبرت و خرفت) پسرم تو پیرو خرفت شده ای (ج 1/ 355- وفیات الاعیان). [...]
(2) ابن عبّاس عموزاده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و از بزرگان صحابه است و نیز از شاگردان حضرت علی علیه السّلام و از دوست داران و مخلصین اوست، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حقّش دعا نمود، که او فقیه در دین شود، در تفسیر و حدیث و فقه سر آمد دیگران شد به گفته سیوطی ابن عبّاس از طبقه اوّل مفسّرین بوده، تفسیری هم منسوب به او باقی مانده به نام (تنویر المقیاس من تفسیر ابن عبّاس) که ابو طاهر محمّد بن یعقوب فیروزآبادی شافعی صاحب قاموس اللّغه آنرا تنظیم و نقل نموده و بارها در مکّه معظّمه به چاپ رسیده است. وفاتش در سال 68 هجری قمری است.
ص: 154
«من أخطأته سهم الرّزیّه لم تخطه سهم المنیّه» (یعنی کسی که تیر بلا باو اصابت نکرد و به خطایش گرفت و از او دور شد تیر مرگ بخطا نمی رود و به او اصابت خواهد کرد).
و نیز گفته اند: برای مردم دو اجل هست، اوّل أجل کسی که در جوانی و در حالت صحّت و ناگهانی می میرد، دوّم مدّت عمر و أجلی که خداوند، در طبیعت عالم بیشتر از آن قرار نداده است و حدّ اکثر عمر است می رسد و به آیه ذیل استناد کرده اند که خداوند فرموده:
(وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفَّی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 5/ حج).
شاعری هم این هر دو معنای مردن را در شعرش آورده است که می گوید:
رأیت المنایا حبط عشواء من تصب تمته و من تخطئ یعمّر فیهرم
(مرگها را دیدم که بدون ملاحظه و ناگهانی همچون تیرهای پراکنده به کسانی می رسند و به هر کس رسید او را هلاک کرد. و به کسانیکه اصابت نکرد تا سر حدّ پیری و فرتوتی می زید).
و شاعری دیگر گوید:
من لم یمت عبطه یمت هرما ...
(کسیکه ناگهانی نمرد، به پیری و ضعف می رسد و خواهد مرد).
آجل در معنی ضدّ عاجل هم هست، و أجل به یک معنی جنایت است که از وقوعش و زمانش می ترسند و با این تعبیر هر أجلی جنایتی است امّا هر جنایتی اجل نیست.
واژه- (أجل)- که در عبارت- و من أجله- به کار می رود در معنی (به آن علّت، و به خاطر آن) است «1» مثلا گفته می شود- فعلت کذا من أجله- (کار را
__________________________________________________
(1) واژه- اجل- اجل هم خوانده شد یعنی بخاطر آن جنایت. تمام آیه چنین است (مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً- 32/ مائده). که بخوبی، و روشنی مجازات فساد را معیّن کرده است تا بنی اسرائیل بدانند چنین حکمی در تورات هم هست که اگر بهر نام و با هر دلیل ایجاد فتنه و فساد و کشتار غیر حقّ بنماید مثل اینست که گروهی و جمعیتی کثیر را کشته اند.
ص: 155
بخاطرش انجام دادم) مثل آیه (مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ- 32/ مائده).
امّا اگر این کلمه با کسره حرف اوّل خوانده شود به معنی جنایت است، (اجل)- من إجل ذلک «1» و همینطور واژه- أجل- یعنی آری که پاسخی است مثبت در برابر تحقیق چیزیکه شنیده ای، مثلا می پرسند فلان کار این چنین است؟ می گویند- (أجل)- یعنی آری و اصطلاح- بلوغ الأجل- در آیه (إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ- 23/ بقره) در این آیه بلوغ أجل- یعنی مدّت زمانی که بین طلاق و پایان رسیدن عدّه است و نیز آیه (وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ 234/ بقره) رسیدن بمدّت در این آیه اشاره است بزمان انقضای عدّه طلاق که می فرماید در آن زمان (لا جناح علیهنّ فی ما فعلن «2» فی أنفسهنّ- 23/ بقره).
واژه أحد به دو معنی به کار می رود یکی فقط در حالت نفی، و دوّم در اثبات، امّا موردی که فقط در نفی بکار می رود برای استغراق یعنی در برگرفتن تمام مفاهیم، معنی است خواه مفرد، جمع، مذکّر، مؤنّث و یا کم و زیاد باشد، چه در حالت اجتماع و چه در حالت افتراق
__________________________________________________
(1) عبارت راغب اصفهانی رحمه اللّه که می گوید «هر أجلی جنایتی است امّا هر جنایتی اجل نیست» در بطلان ورد سخن کسانی است که غالبا می گویند: «اگر اجلش نبود کشته نمی شد» و می خواهند با اینگونه با اینگونه عبارات جنایات خود را توجیه کنند، آنها را پوچ می داند و می گوید هر جنایتی اجل نیست بلکه فعلی است، که باید مجازات دنیوی و اخروی در بر داشته باشد و ضمنا سخنان اشاعره، و معتقدین به جبر فلسفی و تاریخی معاصر را نیز ردّ می کند زیرا اینان می خواهند زیر بار مسئولیّت نروند امّا بگفته سعدی:
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات بدی را جز بدی نبود مکافات
که در حقیقت ترجمه این آیه است (مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) یعنی: هر کس گناهی و- عمل زشتی انجام دهد به مجازاتش می رسد.
(2) از این دو آیه توجّه مخصوص خداوند و اسلام را به زنان که در حقیقت نیمی از جامعه بشری هستند دانسته و فهمیده می شود در آیه اوّل می فرماید اگر طلاقشان دادید (که خود طلاق در اسلام امر استثنائی است) و مدّت عدّه شان بسر رسید بایستی در کارشان از نظر انتخاب همسر آزاد باشند و در آیه دوّم می فرماید (فَلا تَعْضُلُوهُنَّ) یعنی در محظورشان قرار ندهید و در تنگی معیشت نگذارید چنانکه در آخرین خطبه ای که پیامبر اسلام در حجّه الوداع و پایان عمر مبارکش ایراد فرمود یکی از سفارشاتش این بود که فرمود (اوصیکم بالنّساء خیرا و إنّما هنّ عوان عندکم و إنّما أخذتموهنّ بأمانه اللّه و لکم علیهنّ حقّ و لهنّ علیکم حقّ) تاریخ یعقوبی ج 2 ص 111.
ص: 156
، مانند ما فی الدّار أحد «1» یعنی حتّی یکی هم در خانه نیست که در این عبارت هیچ کس نبودن را در باره یک، دو، و بیشتر می رساند. (أی واحد) بنابر این در معنی فوق، بکار بردن أحد در إثبات درست نیست معنی فی الدّار احد- در خانه یکی هست، درست نیست (چون واژه أحد خاصّ خداوند است) زیرا نفی دو ضدّ صحیح است امّا اثباتشان ناصحیح ولی اگر به جای أحد در جمله مثبت (واحد) بکار رود و بگویند- فی الدّار واحد- هم وجود (واحد) یعنی یک فرد در خانه بیان شده و هم بیشتر از یک فرد و این موضوع بسیار روشن است.
برای در بر گرفتن بیش از یکی یا بیشتر کلمه أحد- در معنی واحد، این آیه قرآن است (فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ- 47/ حاقّه). (یعنی هیچ یک از شما مدافع او نخواهید بود).
و امّا بکار بردن واژه احد به صورت مثبت بر سه وجه است:
اوّل- ضمیمه شدن احد به اعداد ده دهی مانند- أحد عشر- أحد و عشرون.
دوّم- اضافه شدن احد به ضمائر چه به صورت مضاف و یا مضاف الیه مانند آیه (أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً- 41/ یوسف) که احد در این آیه به ضمیر، کما- اضافه شده و به صورت- یوم الأحد- که احد، مضاف الیه است.
سوّم- احد بطور مطلق بصورت صفت بکار می رود که فقط مخصوص وصف خدای تعالی است (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ- 2/ اخلاص).
واژه احد، اصولا برای همین معنی اخیر است و پایه اعداد که دو و سه و غیره باشد نیست، امّا (وحد) در غیر معنی أحد بکار می رود مانند این شعر
__________________________________________________
(1) هاتف اصفهانی چه زیبا گفته است گوئی که آیه (فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ- 115/ بقره) را به نظم در آورده:
یا ربی پرده از در دیوار در تجلّی است یا اولی الأبصار
چو نکو بنگری همی بینی لیس فی الدّار غیره الدّیّار
جهان وجود و هستی همواره تجلّیگاه (أحد) یعنی حقیقتی است که هیچ رنگی جز رنگ خدائی ندارد که (صِبْغَهَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً 138 بقره) تلاش انبیا نیز برای یادآوری آن حقیقت ازلی و زدودن رنگهای مادی و غیر خدائیست تا او را دریابیم و بسوی او بشتابیم و جز او نبینیم.
ص: 157
نابغه: «1»
کانّ رجلی و قد زال النّهار بنا بذی الجلیل علی مستأنس وحد
حیازت کردن چیزی و تصرّف و بدست آوردن آنست، این واژه گاهی به معنی دستگیر کردن و گرفتن است مانند آیه مبارکه ای، که می فرماید: (مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ- 72/ یوسف).
(این آیه سخن حضرت یوسف (ع) به برادران خویش است که به وی گویند یکی از ما را گروگان بگیرند اما می بینیم که تو نیکو کاری، سپس یوسف که حاکم مصر شده است با یاد خدا می گوید پناه بر خدا اگر غیر از کسیکه متاع ما نزد او است دیگری را بگیریم زیرا در آن صورت یعنی نگهداشتن دیگری بجای فرد گناهکار، ستمکار خواهیم بود).
و گاهی واژه «أخذ» به معنی غلبه کردن و چیره شده است در این آیه (لا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ- 255/ بقره) یعنی چرت و پینگی و خواب بر خدای تعالی غلبه نمی کند همانگونه که بر انسانها چیره می شود و بناچار تسلیم خواب می شود.
در مثل می گویند- أخذته الحمّی- یعنی تب بر او غلبه کرد، خدای تعالی در این معنی فرماید (أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَهُ- 67/ هود).
(بانگ عذاب و آوای مرگ ستمکاران را فرو گرفت و برایشان غلبه کرد) و آیه (فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکالَ الْآخِرَهِ وَ الْأُولی 25/ نازعات) (خداوند او را به عقاب و جزای دنیا و آخرت فرو گرفت) و آیه (وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذا أَخَذَ الْقُری 102/ هود) فرو گرفتن و غلبه پروردگارت آن گونه است که ناگهانی شهرها و بادیه ها را فرو گیرد.
اسیرهای جنگی هم با کلمات- مأخوذ- و- أخیذ- تعبیر شده اند.
(اتّخاذ) که همان باب افتعال از اخذ است با دو مفهوم به کار می رود و متعدّی
__________________________________________________
(1) نابغه ذبیانی یکی از شعرای قبل از اسلام است و بیتی که راغب رحمه اللّه از او نقل کرده مربوط به معلّقه معروف است. ذی الجلیل مکانی است نزدیک مکّه در این بیت نابغه سرعت شتر تندرو خود را به صفت دویدن گاو وحشی تشبیه کرده که در حرکت سریعش به چپ و راست خود می نگرد و خود را در دویدن تنها می بیند. و می گوید: (گوئی که در آن نیمه روز و شدّت گرما دویدن ناقه من در ذی الجلیل همانند سرعت و شدّت دویدگان گاو وحشی است) مطلع قصیده اش این است:
یا دارمیّه بالعلیاء فالسّند اقوت و طال علیها سالف الابد
ص: 158
می شود، مانند افعال قلوب که دو مفعول می گیرند و عمل می کنند، در آیات زیر:
(لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ- 51/ مائده) و آیه (وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ- 6/ شوری) و (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا- 110/ مؤمنون)- و (أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 116/ مائده) در تمام آیات فوق اتّخاذ با دو مفعول به کار رفته (و به معانی- قرار دادن- گردیدن- حاصل کردن و ساختن است) و آیه (وَ لَوْ (یُؤاخِذُ) اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ- 6/ نحل). لفظ مؤاخذه در آیه هشداری است بر مجازات و معاقبه یا رو برو شدن مردم به نتیجه ناسپاسیشان، در برابر نعمتها و رحمتهائی که از خدای تعالی دریافت کرده اند.
در مثل گویند: (فلان مأخوذ) و به اخذه من الجّن- کنایه از بیماری سخت روانی است و و فلان یأخذ مأخذ فلان- یعنی راه او را می رود و چون او کار می کند. و رجل أخذ و به أخذ- کنایه از بیماری چشم و هلاکت است، الإخاذه و الاخاذ- زمینی است که کسی آن را برای خودش می گیرد و تصرّف می کند.
و نیز گفته اند- و من أخذ أخذهم- و- أخذهم- هر دو بکار می رود.
برادر، این واژه در اصل (أخو) است و به کسیکه در ولادت از یک پدر و مادر یا یکی از آن دو یا همشیر بودن یعنی از یک پستان شیر خوردن با دیگری مشترک باشد او را برادر گویند، و به صورت استعاره به هر کسیکه با دیگری در قبیله یا در دین یا در کار و صنعت یا معامله و دوستی و در مناسبات دیگر مشارکت داشته باشد برادر گویند مانند این آیه قرآن (لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ- 156/ آل عمران) یعنی بخاطر مشارکتشان در کفر إخوان نامیده شده اند.
و آیه (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ- 10/ حجرات) و آیه (أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً- 12/ حجرات) (در چند آیه فوق لفظ برادر (اخ) در معنی مستعار خود بکار رفته است)، و همینطور آیه (فَإِنْ کانَ لَهُ إِخْوَهٌ- 11/ نساء) یعنی برادران و خواهران (إخوان و أخوات).
و در آیه (إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ- 47/ حجر) نشانه ای است از نفی مخالفت و ناهماهنگی در میان ایشان که در بهشت، همه برادرند.
کلمه (أخت) مؤنث (أخ) است یعنی خواهر، و حرف (ت) در آخر کلمه اخت
ص: 159
عوض حرف محذوف اصلی آن است و در آیه (یا أُخْتَ هارُونَ- 28/ مریم) خطاب خواهر بودن مریم به هارون از جهت همسان بودن در صلاح، و شایستگی است نه در خواهر بودن نسبی. «1» دارند آنها نیز بهمان علّت عاطفی برادر خطاب شده اند، هر چند که برادر نسبی نباشند و همین طور آیات زیر:
(وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ- 73/ اعراف) و (وَ إِلی عادٍ أَخاهُمْ- 65/ اعراف) و (وَ إِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ- 85/ اعراف) و امّا در آیه (وَ ما نُرِیهِمْ مِنْ آیَهٍ إِلَّا هِیَ أَکْبَرُ مِنْ أُخْتِها- 48/ زخرف) از این جهت در آن آیه، آیات طبیعی به خواهر تشبیه شده اند که در صحّت و روشنی و صدق مشترکند. پس عبارت (أکبر من اختها) که قسمتی از آیه است ضمیر (ها) به آیات و آیه قبل بر می گردد. که گوئی همه آیات از یک اصلند و نامیدن (اخت) برای آیات از نظر شباهت در روشنی مفهوم آنهاست.
و همینطور در آیه (کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّهٌ لَعَنَتْ أُخْتَها- 38/ اعراف) هر قومی و امّتی که داخل دوزخ می شوند به پیشوایان و سران دنیائی خود که باعث گمراهیشان بوده اند نفرین می کنند زیرا در کفر و ظلم همانند بوده اند و این معنی در آیه (أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ- 357/ بقره) اشاره شده است.
تأخّیت، که به معنی تحرّیت، یعنی هماهنگ بودن و هم هدف بودن که به صورت استعاره به کار رفته و همان قصد و هدف مشترک برادر برای برادر دیگر است.
گاهی هم از واژه إخوه معنی ملازمت و همراهی نمودن استفاده می شود.
عبارت- أخیّه الدّایه- حلقه و ریسمانی است که حیوان را با آن به زمین می بندند.
__________________________________________________
(1) هارون برادر حضرت موسی هزار سال قبل از حضرت مریم بوده لذا خطاب نمودن (یا اخت هارون) به مریم از جهت این است که در پاکی و شایستگی همسنگ اوست که به او می گویند تو با این پاکدامنی چگونه فرزنددار شده ای؟
آیات بعد مؤیّد این مطلب است.
.)
ص: 160
در برابر اوّل و همچنین در مقابل واحد بکار می رود. قیامت و جهان پس از مرگ، به دار الآخره یعنی خانه آخرت که حیات ثانوی است تعبیر شده همانطور که حیات دنیوی و این جهان را به دار الدّنیا، تعبیر کرده اند مانند آیه (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ- 46/ عنکبوت) (به راستی که حیات آخرت همان حیات حقیقی است که جاودانه، بدون زوال، و بدون إنقطاع و مرگ است).
گاهی هم لفظ (دار) حذف می شود مانند آیه (أُولئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ إِلَّا النَّارُ- 16/ هود) و زمانی هم لفظ دار، به آخرت توصیف می شود یعنی آخرت برای (دار) صفت می شود و گاهی هم مضاف الیه برای واژه دیگر که هر دو مورد در این آیه آمده است (وَ لَلدَّارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ- 32/ انعام) و آیه (لَأَجْرُ الْآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ- 41/ نحل).
تقدیر حالت اضافه- دار الحیاه الآخره- است که در واقع جایگاه، و حیات اخروی منظور است. واژه اخر، از قاعده کلماتی که (الف و لام) در تقدیر دارند و بر این وزن جمع بسته می شوند خارج است و در زبان عرب چنین کلمه ای در حالت جمع و بدون (الف و لام) نظیری ندارد، این چنین قاعده ای از دو حال خارج نیست یا قبل از آن کلمه حرف (من) لفظا یا تقدیرا ذکر می شود که در آن صورت تثنیه و جمع و مؤنّث نخواهد داشت «1» و یا اینکه حرف (من) حذف می شود که در آن
__________________________________________________
حیات دنیا و آخرت را سنائی عارف گرانقدر اینطور توصیف کرده است:
تا کی از دار الغروری ساختن دار السّرور تا کی از دار الفراری ساخت دار القرار
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار وی خداوند ان قال الاعتذار الاعتذار
پیش از آن کاین جان عذرآور فرو ماند ز نطق بیش از این کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار
پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار دیوان سنائی
(1) اخر جمع اخری است و غیر منصرف است یعنی تنوین و کسره نمی گیرد زیرا مفردش که اخری است غیر منصرف است و هر جمعی بر وزن- فعل- که مفردش غیر منصرف باشد کسره و تنوین نمی گیرد.
امّا اگر وزن- فعل- جمع فعله- باشد مانند: حفر- که جمع حفره است منصرف یعنی تنوین و کسره می گیرد، از طرفی- اخر- جمع اخری است و اخری مؤنّث آخر که در قرآن در آیه (فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ- 148/ بقره) بدون کسره و تنوین ذکر شده است زیرا وزن (أفعل) که با حرف (من) جاره همراه باشد در صورت نکره بودن جمع و تأنیث ندارد. مثلا می گوئیم: مررت برجل افضل منک و بامرأه افضل منک- امّا
ص: 161
صورت (الف و لام) دارد و تثنیه و جمع هم دارد، لفظ (آخر) در میان کلماتی شبیه بخود ذکرش بودن (الف و لام) جایز شده است.
(تأخیر:) در برابر تقدیم بکار می رود، مثل آیات (بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ
- 130/ قیامت) و آیه (إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ- 42/ ابراهیم) و آیه (رَبَّنا أَخِّرْنا إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ- 44/ ابراهیم) می گویند: بعته بأخره- آنرا با تأخیر مدّت فروختم، و مثل کلمه- بنظره «1» و همینطور در محاوره گویند- أبعد اللّه الأخر- یعنی خدای او را فضیلت و برتریی دور گرداند و یا او را از همراهی حقّ و رسیدن به حقّ دور دارد.
کار ناروا و پر غوغا و یا سخنی کفر آمیز و بس عجیب، در آیه (لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً إِدًّا- 89/ مریم) یعنی کاری زشت که باعث سر و صدا است انجام داده ای.
عبارت- أدّت النّاقه تئدّ- فغان و ناله آن شتر شدّت گرفت.
الأدید: غوغا و سر و صدا گفته اند کلمه- ادّ- یا از- ودّ- یعنی دوستی و یا از همین ریشه (ادّ) سر و صدای ناروا گرفته شده است.
به حق وفا کردن و پرداختن به حقّ، مانند پرداخت خراج و جزیه و رد کردن امانت، چنانکه در آیات (فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ- 283/ بقره) و (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها- 58/ نساء) و (وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ 178/ بقره) اشاره شده است.
اصل کلمه- اداء- از- الأداه- گرفته شده یعنی وسیله و ابزار چنانکه می گویند: أدوت تفعل کذا- یعنی وسائلی که بایستی با آنها کار کنی تهیّه کردی و
__________________________________________________
اگر (الف و لام) بر سرش اضافه کنیم و یا به صورت اضافه باشد تأنیث دارد مانند- مررت بالرّجل الأفضل بالمرأه الفضلی و بالنّساء الفضلی امّا کلمه آخر بدون حرف (من) و بدون (الف و لام) و بدون حالت اضافه جمع بسته می شود و به صورت مؤنّث هم در می آید مانند- مررت برجل آخر و برجال و آخر و آخرین- اگر از این حالت خارج و به صورت صفت درآمد جمعی است که صرف نمی شود و مفرد و تثنیه هم ندارد.
(1) نظره- در قرآن به معنی مهلت و مدّت و زمان داشتن بکار رفته است. در آیه (وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلی مَیْسَرَهٍ- 280/ بقره) یعنی اگر وامداری یا بدهکاری به ناتوانی و تنگدستی افتاد او را مهلت باید داد تا به توان خویش برسد و از عهده برآید چنانکه پیامبر (ص) فرمود: کسیکه به مستمندی مقروض، ممهلت دهد و یا از او در گذرد و وامش را ببخشد در قیامت در کنف رحمت حقّ خواهد بود و اگر بر او سخت گیرد خداوند گورش را بر او تنگ گرداند. (مجمع)
ص: 162
گرفتی، و- استأدیت علی فلان- او را یاری کردم- استأدی، یا استعداء علیه- او را یاری کرد که هر دو به معنی یاری رساندن است.
ابو البشر (پدر بشر)، گفته اند 1- چون جسم آدم از خاک سطح زمین است و- أدیم الأرض- یعنی رویه و سطح زمین، بنابر این نام او از أدیم گرفته شده است.
2- توجیه دیگر این است که گویند به خاطر گندمگون بودن پوستش آدم نامیده شده زیرا، رجل آدم- مثل- رجل أسمر- به معنی مرد گندم گون است.
3- و باز گفته اند: وجه تسمیه آدم به خاطر این است که از عناصر گوناگون و نیروهای مختلف آفریده شده چنانکه خدای تعالی فرموده است (مِنْ نُطْفَهٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ- 2/ دهر) یعنی از مواد مختلف زمین ترکیب شده.
4- و باز گفته اند: از اصطلاح- جعلت فلانا أدمه أهلی- یعنی او را با خانواده ام آمیزش دادم و آشنا کردم گرفته شده چون آدم آمیزش پذیر است.
5- نام آدم بخاطر این است که از روح پاک و عطرآگین خدائی بر او دمیده شده و آیه (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی- 29/ حجر) دلیل بر همین معنی است و از این جهت عقلی و فهم و دقّت در امور که باعث برتری و کرامت او بر سایر موجودات است در سرشت آدم وجود دارد و خدای تعالی فرموده (وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا- 70/ اسراء) «1».
و واژه إدام هم که به معنای بوی خوش غذاهاست بر معنای فوق دلالت دارد و در حدیث (لو نظرت الیها فإنّه أخری أن یؤدم بینکما)، یعنی شما رای الفت می دهد و پاک
__________________________________________________
(1) از واژه کثیر در آیه فوق که کرامت و شرافت و برتری بنی آدم رای ذکر می کند فهمیده می شود که موجودات دیگری در جهان پهناور وجود دارد که انسان بر آنها برتری ندارد و آنها برتر از آدمیان اند و بدیهی است که آنها فرشتگان نیز نیستند زیرا آدم مسجود فرشتگان است و این مطلب یعنی وجود موجوداتی با فضیلت تر از انسان رای در کرات دیگر اثبات می کند آیه اینطور است (وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ- وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلًا- 70/ اسراء) خداوند کراممت به انسان داده او را بر دریا و خشکی مسلّط کرده، آدم مواد طبیعی عالم را بطور خام چون حیوانات نمی خورد بلکه آنها را با مخلوط کردن، تمیز کردن، پختن چاشنی زدن و بامزه کردن می خورد (طیّبات) و فقط انسان چنین تصرّفی در مواد زمین دارد امّا خدای تعالی با همه این کرامتها می فرماید (تو بر تمام موجودات عالم برتری نداری و هستند موجوداتی که فضیلتشان بیشتر است).
ص: 163
می گرداند، که معنی این حدیث نیز بهمان معنی پاک و شایسته بودن آدم دلالت دارد و از آن اخذ شده است.
أذن- گوش و عضوی که در بدن انسان است و بخاطر شباهتش با حلقه ها و دسته های مدوّر دیگ باین نام تشبیه شده است که در دو طرف سر انسان قرار دارد و به طور استعاره در باره کسی که زیاد شنواست بکار می رود مانند آیه (وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ «1»- 61/ توبه) یعنی بسیار شنیدن پیامبر برای این است که به خیر و صلاح شما است.
(وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً- 25/ انعام) که به نادانی مخالفین اشاره می کند نه اینکه نمی شنوند و یا ناشنوا هستند، و- (اذن)- یعنی گوش فرا داد و منقاد و مطیع شد، مثل آیه (وَ أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ- 2/ انشقاق) یعنی پروردگارش را به شایستگی و حقیقت فرمان بر دو قدرتش را پذیرا شد، کلمه- إذن- به صورت فعل در این آیه (فَأْذَنُوا «2» بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 278/ بقره) به معنی آگاه کردن و یا آگاهی را بگوش دیگران رسانیدن بکار رفته است.
(إذن) و- أذان- چیزی است که شنیده شده و لذا به علم و آگاهی هم تعبیر شده است. زیرا غالبا علوم از راه گوش و شنیدن است و مبدء آنها است.
در آیات (ائْذَنْ لِی وَ لا تَفْتِنِّی- 49/ توبه) و (وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ- 167/ اعراف) و عبارات- اذنته- و آذنته بکذا- به معنی اجازه دادن و آگاه کردن است و (مؤذّن)- کسی است که با ندا سر دادن چیزی را به دیگران اعلام می دارد.
__________________________________________________
(1) این آیه مربوط به سخنی است که مشرکین در مورد پیامبر (ص) می گفتند زیرا پیامبر بسیار شنوا بود و ما می دانیم که این حالت در مردمان عادی، صفتی پسندیده است چه رسد به پیامبر (ص) و لذا خدا می فرماید بگو برای شما شنوایی نیکو هستم. سعدی می گوید:
دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
(2) آیه فوق در باره رباخواری است که می فرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 278/ بقره).
یعنی: ای مؤمنین پارسائی پیشه کنید و خدای را پروا نمائید از این تاریخ از گرفتن ربح و ربائی که دیگران باید بدهند در گذرید اگر به راستی مؤمنید، ولی اگر این کار را نمی کنید بگوش دیگران برسانید و آگاهشان کنید که شما با خدا و رسولش در جنگید تا مردم بدانند که شما علم جنگ با خدا برافراشته اید. [...]
ص: 164
معنی فوق را در آیات (ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ- 70/ یوسف) و آیه (فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ- 44/ اعراف) و آیه (وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ- 27/ حجّ) مشاهده می کنیم.
آذین: جائی است که بانگ ندا و اذان از آنجا می آید، و- (الإذن) فی الشّی ء- اجازه خواستن یا اعلام اجازه در آن چیز، مانند آیه (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ/ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ- 64/ نساء) پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به اراده و امر خدای مطیع شود.
و آیه (وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ- 166/ عمران) و (وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) و (وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 10/ مجادله).
که گفته شده واژه إذن در سه آیه فوق به معنی علم خداست، امّا میان علم و اجازه و إذن فرق است و واژه إذن أخصّ است و در جائی بکار می رود که مشیّت و خواست در آن باشد چه آن کار مورد رضایت باشد یا نباشد، پس در آیه (وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 100/ یونس) معلوم است، که مشیّت و خواست و امر خدا در آن است امّا در آیه (وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) که از جهتی مشیّت خدا در آن است و آن چیزیکه خلافی در آن نیست این است که خداوند در وجود انسان نیروئی ایجاد کرده است که امکان احساس درد و ستم را از کسیکه باو ظلم می کند و زیان می رساند دارد، و خدای انسان را مانند سنگی که درد را احساس نمی کند نیافریده و قرار نداده است، و نیز همچنین در این مطلب خلافی نیست که ایجاد آن امکان معنی احساس درد ظلم و ستم هم در سرشت انسان از فعل خداست.
از این روی صحیح است که گفته شود چون خداوند انسان را طوری آفریده که توانائی احساس ظلم و دفع آن در سرشتش هست و می تواند آنرا درک نموده و از خود دور کند، پس صحیح است که گفته شود علم خداوند به ظلم و زیانی که از ناحیه ستمگران در طول تاریخ به انسانها می رسد علّت و انگیزه ایجاد احساس دفع ستم در آنها بوده است.
و انسانها را با سرشتی و فطرتی آفریده تا بتوانند درد را احساس و ستم را دفع کنند، برای بسط و گسترش تحقیق در این سخن کتاب دیگری غیر از این کتاب
ص: 165
لازم است. «1»
(استئذان:) طلب إذن (إِنَّما یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ- 45/ توبه) و آیه (فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ- 62/ نوح) (این دو آیه در باره کسانی است که از پیامبر برای نرفتن به جنگ اجازه می خواستند که شرکت نکنند).
(إذن،) حرف جواب و جزاء در سخن است به این معنی که بکار بردن این کلمه اگر در صدر جمله و آغاز کلام باشد و پس از آن فعل مضارع بیاید آنرا منصوب می کند، مثل- إذن أخرج-.
إذن همواره در حالت اقتضای پاسخ دادن چه صریح باشد و چه در تقدیر بکار می رود، عبارتی که با (إذن) آغاز می شود متضمّن مطالبی است که در جواب و جزای عبارت مربوط بآن پاسخ است و اگر کلماتی قبل از إذن بیان شود و فعل
__________________________________________________
(1) متأسّفانه کتابی که راغب اصفهانی رحمه اللّه وعده اش را داده با کتابی که در مقدّمه این کتاب آرزوی نوشتنش را داشته به عمل نپیوسته. مطلب فوق را امام علی (ع) بیان فرموده که (لا تکن ظالما و لا تکن مظلوما) باید دانست نیروئی را که خداوند در سرشت انسان قرار داده و تجلّی آنرا بشر در طول تاریخ خویش به روشنی دیده است این است که ستمگرانی و بزهکاران و کافرانی پس از برخورد با پیامبران و یا حکیمان و عارفان حالت ستمکاریشان به دفع ستم و اجرای عدالت تبدیل شده است (از حکما مانند برخورد خواجه نصیر طوسی با مغولان) ظلم و ستم امری فطری نیست، در حقیقت بکار بردن نیروهای نفسانی در مسیر انحرافی است، تنفر و انزجار تمام بشر از زشتی و ستم و تمایل آنها به عدالت و نیکی از همان فطرت پاک الهی سر چشمه می گیرد و اصل در خلقت و آفرینش، در بشر بر ایمان و انجام عدل و نیکی است (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ- 56/ ذاریات) اگر ظلم و ستم، خواست و اراده خدا بود در آیات زیر نمی فرمود که (وَ مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و (وَ مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعالَمِینَ- 108/ آل عمران) اگر خدای تعالی به مصداق این آیات برای بندگان و جهانیان اراده ظلم نمی کند و ظلم را از آنان نمی خواهد، پس ظلم ظالمان سرکشی از فرمان خدای خارج از خواست پروردگار لطیف و رحیم است امّا پس از وقوع ظلم و عدل و اظهار ایمان و کفر از سوی آزمایش دهندگان یعنی (همه انسانها) یقینا آن اعمال در پیشگاه عدل و علم خدای تا زمانی که با توبه و ایمان، آثار انحراف محو نشده باشد وجود دارد که (إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ- 114/ هود) بنابر این اموری ثابت مبنی بر مشیّت و علم و اراده خدای در جهان وجود دارد و آن امور فطرت، و آفرینش، ناموس خلل ناپذیر الهی است که: (لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) و (فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا- 43/ فاطر) امّا اموری هم غیر ثابت و در حال تغییر پیوسته از انسانها سر می زند که حقّش ثابت و باطلش با شرایطی که گفته شده محو می گردد.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور بر خلایق می رود تا نفخ صور
ص: 166
مضارع بعدش بیاید هم نصب و هم رفعش جایز است، مانند این عبارت- أنا إذن أخرج- یا- اخرج- که نصب و رفع هر دو درست است زیرا- إذن- اوّل جمله نیست، و اگر (إذن) بعد از فعل بیاید یا فعلی با او همراه نباشد عمل نمی کند مانند- أنا أخرج إذن- و در این آیه هم (إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ- 140/ نساء) و اذا در این آیه عمل نکرده است و (مثلهم) مرفوع است.
اذیّت و آزاری است که به هر ذی روحی را نظر جسمی یا روحی با عواقبش می رسد چه دنیائی و چه اخروی، خدای فرماید (لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی 264/ بقره) و همینطور آیه (فَآذُوهُما- 16/ نساء) که اشاره باذیّت و زدن است مثل آیه (وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ- 61/ توبه) و آیه (لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ آذَوْا مُوسی وَ أُوذُوا حَتَّی أَتاهُمْ نَصْرُنا- 69/ احزاب) و (لِمَ تُؤْذُونَنِی- 5/ صف) و (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحِیضِ قُلْ هُوَ أَذیً- 222/ بقره). (وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ- 61/ توبه).
که عوارض محیض را از نظر شرعی و باعتبار شرع (أذی) یعنی رنج و زحمت نامیده است و همینطور باعتبار پزشکی، چنانکه پزشکان این رشته ذکر کرده اند محیض نوعی درد و رنج است.
و گفته شده- آذیته، أوذیه، إیذاء، و أذیّه و أذی، اسم فاعلش الآذی است- یعنی موجی سخت و اذیّت کننده برای دریانوردان در موقع کشتی رانی.
که برای زمان آینده بکار می رود متضمّن معنی شرط نیز هست، و مانند حروف جازمه عمل می کند و بیشتر در شعر، امّا إذ تعبیر بزمان گذشته شود و حتما با (ما) بکار می رود و بدون حرف (ما) برای زمان گذشته جایز نیست مانند:
إذ ما أتیت علی الرّسول فقل له و بیشتر در حالت شعری است.
نیاز شدیدی که با درک آنها اقتضای چاره جوئی برای دفعش بوجود می آید، پس هر أربی نیازی است امّا هر نیاز و حاجتی (أرب) نیست. بعدا این واژه گاهی در معنی نیاز تنها و گاهی نیاز و دفع نیاز بکار رفته، چنانکه می گویند- ذو أرب و أریب- یعنی کسیکه چاره جوئی می کند. أرب إلی کذا أربا و أربه و إربه و
ص: 167
مأربه- (چهار مصدر دارد)، خداوند در قرآن فرماید (وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْری 18/ طه) و جمله- و لا أرب لی فی کذا- یعنی نیاز شدیدی بآن ندارم و آیه (أُولِی الْإِرْبَهِ مِنَ الرِّجالِ- 31/ نور) کنایه از احتیاج به نکاح و همسری است، و نشانه نیاز شدیدی است که چاره جوئی آنرا اقتضاء دارد.
اعضائی هم که شدیدا به آنها نیاز هست (آراب) گویند که مفردش (أرب) است اعضای بدن دو گونه است:
1- اعضائی که مورد نیاز حیوان یا (هر ذی روحی است) مانند: دست پا، چشم، و ...
2- نوع دیگر اعضائی که برای زیبائی است مانند ابرو، ریش، و ... اعضای مورد نیاز و حاجت هم دو دسته است، قسمتی که حاجت شدیدی به آن نیست و قسمتی که به شدّت مورد نیاز هست، در این گونه عضوها حتّی اگر توهّم شود که نباشند کار بدن اختلال عظیمی خواهد داشت و اینگونه اعضای رئیسه بدن را (آراب) نامیده اند در حدیثی از پیامبر آمده است که «إذا سجد العبد سجد معه سبعه آراب» یعنی صورتش، دو کف دستش، دو زانویش و دو پایش نیز در حال سجده است.
گفته اند: أرّب نصیبه- نصیب و بهره او را بزرگ کرد- و أرّب ماله- مالش را فزونی داد، و أربّت العقده- گره را محکم کرد- أرب- نصیبه- بدون تشدید حرف (ر) باندازه نیازش بهره اش را قرار داد.
زمین یا جرم و جسمی که در مقابل آسمان قرار دارد جمع آن- أرضون- است و در قرآن بصورت جمع نیامده است. «1»
پائین و زیر هر چیز را نیز به أرض تعبیر کرده اند، همانگونه که بالا و فوق هر
__________________________________________________
(1) در قرآن کلمه (ارض) همان طوری که راغب رحمه اللّه گفته است بصورت جمع نیامده امّا در آیه (اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ- 12/ طلاق) اشاره دارد که همانند زمین و کره خاکی ما با همین شرایط در جهان پهناور بسیار آفریده است، واژه مثلهنّ از (ارضون) معنایش وسیعتر، و مفهومش فراگیرتر است که در باره زمینهائی مانند زمین ما بکار رفته و این کلمه یعنی مثلهنّ یکی از معجزات قرآنی است که می فرماید حیات و زندگی تنها منحصر به همین زمین نیست. چون در آیه 70
ص: 168
چیز را هم (سماء) نامیده اند، شاعری در وصف اسبش گوید:
و أحمر کالدّیباج أمّا سماؤها فریّا و أمّا أرضها فمحول
(اسبی است سرخ و زیبا چون پارچه دیبای رنگین که پشتش از شدّت حرکت مرطوب و زیر و پاهایش خشک). و سخن خدای تعالی (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حدید).
لفظ ارض عبارت از هر پدیده ای است که در زمین بعد از تباهی، و فرسایش، حیات مجدّد می یابد و بعد از وجود تکوینی و خلقت مجدّدا به سوی حیات و رشد عودت می کند، از این روی بعضی از مفسّرین گفته اند مقصود از (یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حدید) نرم شدن دلها بعد از قساوت و سنگدلی است. و عبارت- أرض أریضه- یعنی زمینی که گیاهش نیکو است.
- تأرّض النّبت- آن گیاه در زمین ریشه گرفت و زیاد شد،- تأرّض الجدی- آن بزغاله چرید و- أرضه الدّوده- یعنی موریانه هائی که در چوب قرار می گیرند و آنرا می پوشانند- و أرضت الخشبه- که همان (ما روضه) است: چوبها، موریانه زده است.
اریکه یا حجله روی تخت، جمعش (أرائک) است، نامیدن حجله و تخت به اریکه یا از این جهت است که ارائک در زمینی ساخته می شود که درخت (أراک) در آنجا می روید و از آن درخت ساخته می شود، و یا از این جهت که تخت و اریکه جای نشستن و اقامت است چنانکه گفته اند- أرک- بالمکان أروکا- و اصل أروک بمعنای اقامت و نشستن بر درخت اراک است. و سپس به اقامت در
__________________________________________________
1 سوره اسراء هم در باره شرافت و کرامت انسان فرموده انسان با تمام فضیلتش بر تمام موجودات برتری ندارد بلکه (و فضّلناهم علی کثیر ممّن خلقنا تفضیلا).
واژه ارض در زبان انگلیسی هم با همین تلفّظ بکار می رود و اصولا صدها واژه مشترک از زبانهای فارسی و عربی در زبانهای لاتینی (انگلیسی آلمانی واژه زدائی برنیامده اند، امّا متأسّفانه در زمانهائی که ملّت و کشور عزیز ما در راه استثمار زدائی برداشته اند که جریان اصلی را منحرف سازند و نمونه این روش غیر انسانی و غیر ملّی را در سالهای اخیر بنام (پاک زبانی و پاک دینی) مشاهد کردیم که باید گفت خداوندا ملّت و کشور اسلامی ما را همواره از گزند بد اندیشان در امان بدار.
ص: 169
سایر مکانها نیز لفظ (اراک) «1» طلاق شده است.
نشانه ایست ساخته شده از سنگ که بر بلندی ها بنا می کنند جمع آن (آرام) و آن سنگ را هم (إرم) گویند.
همینطور انسان بسیار خشمگین و چهره برافروخته را به سنگ داغ که می سوزند تشبیه کرده اند- یحّرق الارّم- (از خشم سنگهای داغ را نیز می سوزاند) و آیه (إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- 7/ فجر) اشاره به ستونهای زرین و بلند و برافراشته است و جمله- ما بها أرم و أریم- احدی آنجا نیست و بیشتر به صورت منفی بکار می رود چنانکه می گوئی- ما بها دیّار- احدی در آنجا نیست که منظور ساکنین در آن خانه است.
در این آیه قرآن (تَؤُزُّهُمْ أَزًّا- 83/ مریم) یعنی: (شیاطین) ایشان را به گناه و غرور می فریبند و آنچنان به گناهکاری وا می دارند که مانند دیگ جوشان به غلیان و شورش عمل می کنند.
روایتی در باره حالت پیامبر (ص) به هنگام عیادت آمده است که «یصلّی و لجوفه أزیر کأزیر المرجل» (یعنی پیامبر (ص) در حالت نماز اندامش چون هیجان و جوشش آب مرتعش می شد و خشیت خدای، او را لرزان و مضطرب می ساخت). «2»
عبارت- أزّه- از کلمه هزّه- که آنهم به معنای ارتعاش است بلیغتر است.
أزر اصلش از إزار: به معنی لباس است، إزار و إزاره و مئزر از همین واژه است.
__________________________________________________
(1) اراک درختی است که برگها و شاخه هایش بسیار متراکم، میوه اش مانند انگور خوشه ای و چوبش چون نی تو خالی است و از نظر نرم بودن از چوبش مسواک می سازند، شتران به خوردن شاخه و میوه اراک مشتاق اند که گاهی از خوردن زیاد آن مریض می شوند. شعرا در وصف درخت اراک اشعاری سروده اند (اس- نف).
(2) خداوند در باره علماء می فرماید: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ 28/ فاطر) یعنی آنهایند که مجذوب شکوه و عظمت آفریدگار می شوند و حالت خشیت یعنی جذب عظمت خدا شدن بآنها دست می دهد در این صورت پیامبر (ص) به طریق اولی مشمول آیه فوق است. به ویژه در حال نماز که در حدیث بالا به آن اشاره شده، پیامبر (ص) و اولیای خدا در نماز که نزدیکترین عمل، و وسیله تقرّب خداست مسلّما با چنان حالتی در معراج عبادت قرار می گیرند.
ص: 170
به جان وزن هم بطور کنایه (إزار) گفته اند، شاعر گوید:
ألا بلّغ أبا حفص رسولا فدی لک من أخی ثقه ازاری
(فرستاده ای به سوی ابا حفص گسیل کن و پیام فدویت از برادری راستگو و مورد اعتماد را به او برسان).
وجه تسمیه زن به (إزار) یعنی لباس، از این آیه مبارکه قرآن که می فرماید (هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ- 187/ بقره) گرفته شده است، و آیه (اشْدُدْ بِهِ (أَزْرِی)- 31/ طه) یعنی تا بوسیله او تقویت شوم، الأزر- یعنی نیروی شدید و زیاد و- آزره- او را یاری و تقویت کرد، که اصلش از- شدّ الازار- بستن دامن و محکم کردن دامن گرفته شده.
خدای فرماید: (کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ (فَآزَرَهُ) «1»- 29/ فتح) یعنی آنها همانند زراعتی
__________________________________________________
(1) خداوند در این آیه که آخرین آیه سوره فتح است پیشگوئی و خبر از آینده با عظمت و پیشرفت اسلام می دهد، آیه مربوطه چنین است (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً، یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَهً وَ أَجْراً عَظِیماً- 29/ فتح).
سخن از صفات و رفتار و مبارزات و شوق پرستش اللّه در یاران پیامبر (ص) است که فضیلتی و رضوانی از حقّ است، آنان زاهدان شب و شیران پیکارگر روز با کفّارند، چنانکه در تورات ذکر شده سیمایشان و چهره شان روشنگر ایمان است که آغازگری بودند در ایمان و عمل و همچو نهالی جوان، عدّه شان اندک امّا با پایداری و گذشت زمان پر برگ و بار شدند و نیرو یافتند، استوار ماندنشان در ایمان آنچنان عظمت یافت که مایه شگفت گردید و گفته اند (هر که بر شکوفائی نهال اسلام و پیشرفت آن خشمگین شد کافری بیش نیست امّا مژده و وعده حقّ این است که یاران وفادار و نیکو کار پیامبر (ص) مشمول آمرزش حق، و پاداش عظیم اند).
خواجه عبد اللّه انصاری در ذیل این آیه پس از بر شمردن صفات نیک اصحاب پیامبر (ص) می نویسد «عن ابن عمر قال، قال رسول اللّه لعلّی: یا علیّ انت فی الجنّه و شیعتک فی الجّنه» (کشف الاسرار ج 9 ص 233). امّا بدیهی است ذرّه ذرّه اعمال یاران و مؤمنین چه در زمان حیات پیامبر و چه بعد از آن مورد حساب قرار می گیرد و این اصل کلّی است، و هیچ احدی در بست راهی رضوان خدای نخواهد شد چرا که (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ، وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ) و آیه عامّ است، بنابر این شرایط بودن در راه پیامبر همان است که در آیه فوق فرموده (أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ، رُحَماءُ بَیْنَهُمْ) و اگر کسی در طول تاریخ اسلام از آغاز حیات پیامبر (ص) و تاکنون به جای (اشدّاء علی الکفّار) و به جای (رحماء بینهم) (مبغوضون یا بغضاء بینهم) باشند یا بوده اند از شمول این آیه خارج اند و نمی توانند
ص: 171
هستند که با جوانه زدن پر بار می شوند و سپس با آن برگ و بار فراوان، زراعت را تقویت می کنند.
آزرته فتأزر: او را یاری کردم و تقویت شد، و- هو حسن الازره: یار نیکوئی است و- أزرت البناء و آزرته: پایه های بنا را محکم کردم و- تأزّر- النبات- آن گیاه بلند و قوی شد، و- ازرته و آزرته- وزیرش شدم، که اصلش با (واو) است و- فرس آزر- اسبی که سپیدی پاهایش تا زیر شکمش ادامه دارد.
و آیه (إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ (آزَرَ)- 74/ انعام) گفته اسم پدرش (تارخ) است و به صورت (آزر) معرّب شده «1» و باز گفته اند معنای آزر در زبانشان به معنی (گمراه) بوده است.
در آیه (أَزِفَتِ الْآزِفَهُ- 57/ نجم) یعنی قیامت نزدیک شد.
واژه های- ازف- و- افد- در معنی به هم نزدیکند، امّا ازف به کمی وقت و تنگی زمان تعبیر شده است، و- ازف الشّخوص و الازف به معنی تنگی وقت است برای اینکه گفته شده زمان قیامت نزدیک است، و لذا به (ساعه) تعبیر شده است.
خدای فرموده (أَتی أَمْرُ اللَّهِ- 1/ نحل) از این جهت به لفظ ماضی (أتی) بیان شده است که نزدیکی زمانش را می رساند و زمان ماضی به زمان حال پیوسته است و در این باره آیه (وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَهِ- 18/ فاغر) بهمان معنی آمده است.
(أسّس «2» بنیانه: به جهت آن بنا پایه هائی که مانند ستونهاست قرار داد که
__________________________________________________
یار حقیقی پیامبر (ص) و مؤمنین باشند چه رسد به کسانیکه نسبت به ذرّیه پیامبر (ص) بغض ورزیده باشند، و در تاریخ اسلام، بوده اند کسانی چون معاویه که دستور (سبّ علی) را بر منابر داده اند و نیم قرن هم عملی شد تا اینکه خلیفه عادل عمر بن عبد العزیز آنرا لغو و دستور داد بجایش آیه ای از قرآن (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ ...) خوانده شود.
(1) در باره معرّب شدن (تارخ) از- آزر- که راغب اصفهانی بآن اشاره کرده است، جوالیقی و سایر معرب نویسان نیز معتقدند که کلمه (مورّخ) و تاریخ هم از کلمات (ماه روز) فارسی گرفته شده که البتّه در باره تاریخ اقوال دیگر هم ذکر کرده اند، کسانیکه مورّخ رای معرّب ماه روز می دانند:
ازهری در تهذیب اللّغه و خوارزمی در مفاتیح العلوم و ص 89 المعرب من الکلام الاعجمی علی حروف المعجم از ابو منصور جوالیقی.
(2) از این واژه سه آیه در قرآن ذکر شده که هر سه در باره تأسیس و پایه گذاری بناهای مادی و
ص: 172
بناها بر آن پایه ها قرار دارد، اسّ و أساس جمعش إساس- است- اسّس- جمع در جمع است، گفته اند- کان ذلک علی أسّ الدّهر- آن کار بر اساس و قانونمندی روزگار است- همانطور که می گویند- علی وجه الدّهر- بر چهره روزگار.
یعنی حزن و غضب با هم، و هر کدام از این معانی گاهی به جای هم بکار می روند. حقیقت معنی اسف به جوش آمدن یا تغییر حرارت و حرکت خون در قلب است برای انتقام گرفتن در حالت خشم، اگر این حالت در باره زیر دست باشد گرمی خون در همه بدن منتشر می شود و به صورت خشم و غضب ظاهر می گردد، و اگر این الت در باره بالا دست و قوی تر از خود باشد خون منقبض می شود و در چهره رنگ پریده به صورت حزن و اندوه جلوه می کند، لذا از ابن عبّاس رضی اللّه عنه- در باره حزن و غضب پرسیدند پاسخ داد مبدأشان هر دو یکی است امّا الفاظشان مختلف، پس کسیکه با قوی تر از خود ستیزه می کند حزن و جزع بر او ظاهر می شود و چون با ضعیفتر از خود منازعه نماید غیظ و خشمش بر او نمایان می شوند، از این روی شاعری گفته است:
فحزن کلّ أخی حزن أخو الغضب اندوه هر برادر در برابر برادر خشمگین دیگری است.
__________________________________________________
معنوی است و راغب در ذیل این واژه فقط از یک آیه دو کلمه آنرا ذکر کرده است آیات آن چنین است (فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ- 109/ توبه) این آیه تشبیهی است با مقایسه دو شخصیّت و دو روح 1- با تقوا و دیگری دنیا پرست، کسیکه انگیزه تجسّم شخصیّتش بر تقوا و رضای خدا است نیکوتر است یا کسیکه شخصیّتش مانند بنائی است که بر پرتگاه لرزان و ریزانی بنا شده است.
و آیه دوّم که مثال عینی آن است، در همین سوره اشاره به مسجدی است که بر اساس تقوی و تقرّب به خدا بنا شده و خداوند پیامبر رای مأمور می کند که در آنجا نماز بگذارد، و دیگری مسجد (ضرار) که بر اساس حسادت و نفاق ساخته شده بود و خداوند به پیغمبر می فرماید (لا تَقُمْ فِیهِ أَبَداً- ... لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِیهِ- 108/ توبه) که این خود نمونه و سنّتی است که در هر زمان امور خالص بر پایه تقوا را از مسائلی که با ریا و خود نمائی یا از روی کینه و دنیا خواهی انجام می شود برای انسانها در تمام تاریخ سرمشق باشد.
ص: 173
و آیه (فَلَمَّا (آسَفُونا) انْتَقَمْنا مِنْهُمْ- 55/ زخرف) یعنی خشمگینمان کنند ابو عبد اللّه الرّضا (ع) گفته است (انّ اللّه لا یأسف کأسفنا و لکن له أولیاء یأسفون و یرضون فجعل رضاهم رضاه و غضبهم غضبه) و سپس فرمود «من اهان لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربه و قال تعالی (مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء».
(حضرت رضا (ع) فرموده خداوند مانند انسانها محزون و خشمگین نمی شود امّا اولیائی دارد که خشنودی آنها را خشنودی خود و غضب اینان را غضب و حزن خود قرار داده است از همین جهت که خدای تعالی فرموده است کسیکه ولیّ مرا اهانت کند با من ستیزه و محاربه کرده است، چنانکه در قرآن فرموده کسیکه پیامبر را اطاعت کند همانا خدای را پیروی و اطاعت کرده است). «1»
و آیه (غَضْبانَ (أَسِفاً)- 150/ اعراف) أسف همان غضب آلود شدن است، این کلمه به صورت استعاره در باره خدمت گزاری که مسخّر و اسیر کسی است بکار رفته است چنانکه گوئی، نامیده شدن او باین کلمه (آسف) از اسیر شدن و تسخیر شدن او که باعث عصبانیّت و ناخشنودی اوست حکایت می کند.
بستن کسی با زنجیر و طناب چنانکه گویند- أسرت القتب یعنی زین و برگ را بر پشت مرکب بستم، اسیر را هم بهمین مناسبت اسیر نامیده اند و که مقیّد و محدود می شود و سپس به هر چیزی که گرفته شده و مقیّد است اسیر گفته اند،
__________________________________________________
(1) این روایت در کتب احادیث و مجمع البحرین از حضرت صادق (ع) نقل شده است و به راستی واژه ها و عبارت روایات فوق از نظر فصاحت و بلاغت، کلام معصوم (ع) و در اوج معنی است، بخصوص در باره مقام ولایت و رهبری که هم سوی نبوت است و در راه آن، راغب اصفهانی رحمه اللّه احادیث نبوی و صحابه و روایات ائمّه (علیهم السّلام) را مانند میناتوریستها و منبّت کاران و جواهر نشانان در جای خود آنچنان منظّم و عالمانه بکار می برد و از ژرفنای تفسیر لغوی خود نشان می دهد تا کسانیکه ادّعای قرآنی دانی می کنند و مغرورانه خود را مفسّر قرآن می دانند بخصوص در عصر ما و به تفسیر رأی می پردازند، عبرت گیرند و با روش غیر اسلامی خود دیگران را باشتباه نیندازند و براستی جایگاه کسانیکه خویشتن و رأی خویش را شاخص و میزان دانستن و فهم قرآن قرار می دهند در دوزخ است چنانکه فرموده اند «من فسّر القرآن برأیه فلیتبوّء مقعده فی النّار» چه رسد به کسانیکه هنوز حتّی نام سوره های قرآن را درست نمی دانند و در معرض دید 36 ملیون جمعیّت مسلمان ایران سوره روم را که در باره ملّت و نژاد روم قبل از اسلام است بنام سوره رم یعنی پایتخت ایتالیا نام می برند تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
ص: 174
هر چند که با چیزی هم بسته نشود.
جمع اسیر- أساری و اساری و أسری- است و در آیه (وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً- 8/ انسان) بکار رفته است بعدا معنی اسیر گسترش یافته و در معانی (اسیر نعمت شدن) استعمال شده و همچنین در باره خانواده، که وسیله نیرومندی و تقویت مرد است و- أسره الرّجل.- یعنی خانواده مرد و در آیه (وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- 28/ انسان) در باره آفرینش انسان است که خداوند بوسیله مفصلها اعضای پیکر او را به یکدیگر مربوط و محکم ساخته است، و بحکمت خدای تعالی در ترکیب طبیعت آدمی که مأمور به تأمّل و اندیشه و تدبّر در وجود خویش است اشاره شده است و سپس گوید (وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ- 12/ ذاریات) یعنی در وجود خودتان چنین استحکامی هست آیا بصیرت نمی یابید و نمی نگرید.
و- الأسر- حسب ادرار و بول و- رجل مأسور- مردیست که به چنین بیماری دچار شده است گوئی که منفذ ادرارش بسته شده.
و الأسر- در بول، مانند- حصر- در مدفوع است که اسر و حصر هر دو بیماری مجاری بول و غایط است.
گفته می شود- أسن الماء یأسن و أسن یأسن- آب بوئی ناخوشایند دارد و بویش تغییر کرده است، ماء آسن- چنانکه در آیه (مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ- 15/ محمّد) آمده است در همان معنی است یعنی از آبی که پاک و نامتغیّر است، و- أسن الرّجل- آن مرد از بوی بد آب بیمار شده است و بحال اغماء در آمده است، شاعر گوید:
یمید فی الرّمح مید المائح الأسن- یعنی: آنچنان در خوردن نیزه و اصابت آن به خود لرزان شد که گوئی از آبی آلوده سست و مرتعش است.
و- تأسّن الرّجل- زمانی است که آن مرد علیل و بیمار شده است و بصورت تشبیه بکار رفته است.
اسوه و إسوه بر وزن قدوه و قدوه، در جائی بکار می رود که انسان در نیکی و بدی از دیگری تبعیّت و پیروی می کند چه در شادمانی یا در زیانمندی.
ص: 175
و در همین معنی خدای تعالی فرموده: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ- 21/ احزاب) و از این روی در آیه فوق اسوه و نمونه را خدای تعالی با واژه حسنه- یعنی صفت نیکو وصف کرده است. عبارت- تأسّیت به- یعنی باو تأسّی جستم و- اسی- یعنی حزن و اندوه، و حقیقتش اندوهگین شدن برای چیزی است که از دست رفته و فوت شده است، گفته می شود- أسیت علیه أسی- و أسیت له- یعنی بر او یا برای او افسوس خوردم و محزون شدم، آیه (فَلا تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرِینَ- 26/ مائده) بر کافران افسوس مخور (که البتّه پس از إنذار و إتمام حجّت و ارائه آیات و دلائل است).
شاعر نیز گوید: أسیت لأخوالی ربیعه ... (برای دائی زادگان و خاله زادگانم، ربیعه، محزونم).
اصل لغت- اسی- با (واو) است چنانکه گویند- رجل أسوان- یعنی حزین.
أسو- بهبودی زخم است که اصلش از بین رفتن و ازاله درد و اندوه است مانند- کربت النّخل- یعنی شاخه های نخل را بریدم.
أسوته، اسؤه، اسوا: او را معالجه و درمان کردم و و چاره نمودم.
الاسّی- پزشک جرّاح است، و جمعش إساء و أساه- مجروح را نیز مأسیّ و أسیّ هر دو گویند و نیز بطور مجاز گفته اند- أسیت بین القوم- یعنی میانشان را اصلاح کردم و- آسیته- هم به همین معنی است.
شاعر گوید: آسی أخاه بنفسه- و دیگری گوید: فاسی و آذاه فکان کمن جنی- معنی عبارت اوّل این است که برادرش را با خویشتن برابر گرفت و عبارت دوّم یعنی- پس با او برابر کرد و بعد آزارش رساند، گوئی که جنّ زده و دیوانه بوده.
اسم فاعل این واژه (آسی) است یواسی هم بکار برده اند شاعر گوید: یکفون اثقال ثای المستأسی یعنی برای اصلاح و بهبودی سختیهای جراحتشان کافی اند.
کلمه مستاسی که در مصراع بالا آمده است باب استفعال آن واژه است.
و امّا- إساءه از این واژه نیست بلکه از- ساء- نقل شده است.
)
ص: 176
الاشر یعنی شدّت سر خوشی و سر مستی، فعل آن- أشر یأشر، أشرا- خدای تعالی فرماید: (سَیَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْکَذَّابُ الْأَشِرُ-؟ 26/ قمر) (یعنی بزودی خواهند دانست که چه کسی متکبّر دروغ گوی و جاه طلب است).
أشر در معنی جاه طلب و سر خوش بلیغتر و رساتر از معنی واژه- بطر- است ولی- بطر- در مورد فرح و شادی رساتر است حالت- بطر- اگر بیشتر اوقات بر احوال انسان غلبه داشته باشد ناپسند است و آنرا به- فرح- تعبیر می کنند، چنانکه خدای تعالی فرماید: (إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ- 76/ قصص) گاهی هم پسندیده و شایسته است هر گاه باندازه لازم و در جای خود باشد چنانکه خدای فرماید: (فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا- 58/ یونس) زیرا فرح در اینجا ناشی از:
سرور و شادی بر حسب حکم عقل است.
أشر- فرحی است که بر حسب فرمان هوی و هوس انجام می شود.
ناقه مئشیر- شتری با نشاط که بر طریق تشبیه گفته شده یا شتری لاغر اندام- چنانکه گفته اند- أشرت الخشبه- یعنی چوب را نازک کردم.
بستن چیزی و حبس کردن به قهر و زور، افعالش چنین است- اصرته فهو مأصور. المأصر و المأصر-: محل بستن کشتی (اسکله) و محبس کشتی است یعنی زندان. در آیه (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ- 57/ اعراف) اموری است که آنها را از خیرات و رسیدن به ثواب و پاداش باز می دارد، و در این معنی آیه (وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً- 286/ بقره) (گرانباری در فرمانبری و پیمان و موانع خیرات را بر ما منه).
(اصر:) در آیه فوق به معنی بار سنگین است و تحقیقش همان است که یاد آور شدم، الإصر یعنی عهد و پیمان مؤکّدی که آن تأکید، مانع شکستن و نقض آن را از ثواب و خیرات است، خدای فرماید (أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْرِی- 81/ آل عمران) یعنی پیمان مؤکّد و استوار.
الإصار- طنابها و ریسمانهائی که ستونهای خانه «1» را بر پای می دارد، و- ما
__________________________________________________
(1) منظور همان طنابهای خیمه و چادرها و یا سراپرده هائی است که تقریبا خانه بیشتر مردم بوده و امروز عشایر و کوچ نشینان همانگونه خانه ها دارند که با طناب بر پا می شود.
ص: 177
یأصرنی عنک شی ء- چیزی مرا از تو باز نمی دارد و مانع نمی شود.
الأیصر: عبائی که در آن پوشال می ریزند و بر کوهان شتر می نهند، تا سواری و نشستن بر آن ممکن و آسان شود.
الإصبع اسمی است برای تمامی انگشتان که عبارت است از ناخنها، مفصلهای دست، استخوانها و گوشت انگشتان با هم، و به صورت استعاره برای هر اثر حسّی بکار می رود چنانکه می گویند- لک علی فلان أصبع همانطور که می گویند لک علیه ید- یعنی تو بر او حقّ نعمت و سرپرستی داری.
جمعش آصال، شامگاه و در آیه (بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 205/ اعراف) یعنی در بامداد و شامگاه، شب را نیز، أصیل و أصیله گویند، جمع أصیل- أصل و آصال است و جمع اصیله «1»- أصایل.
در آیه (بُکْرَهً وَ أَصِیلًا «2»- 42/ احزاب) اشاره به اوّل وقت نماز صبح و نماز مغرب است. و اصل الشّی ء- ریشه و پایه هر چیزی است که اگر آن پایه و ستون در حال بلندشدن و بلندی توهم شود نیروی خیال نمی تواند آنرا تصوّر کند، از این روی خدای تعالی فرموده (أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ- 24/ ابراهیم) که تصوّر کرانه با عظمت و بلندی آسمان هرگز به اندیشه، و تصوّر و تخیّل در نیاید.
و عبارت- و قد تأصّل کذا ریشه دار شد و- مجد أصیل- بزرگی واقعی و- لا أصل له و لا فصل- هم از این معنی است، یعنی اصالت، و نسبی ندارد (یا حسب و نسبی).
اصل أفّ بمعنی هر چرکی و پلیدی است، و ناخن چیده شده، و هر چیزی که بخاطر آلودگی و پلیدیش ازاله و چیده شود و گفته اند به هر عملی و چیزی که سبک و آلوده باشد أفّ گویند. مانند آیه:
(أُفٍّ لَکُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 67/ انبیاء) که بخاطر ناروا بودن پرستش
__________________________________________________
(1) اصیله به دو معنی است: 1- مرگ و هلاکت 2- اصل و ریشه هر چیزی.
(2) در آیه (بُکْرَهً وَ أَصِیلًا- 42/ احزاب) جمع بکره- بکر و جمع الجمع ابکار است (تفسیر بیضاوی و مجمع البحرین) [...]
ص: 178
معبودانی غیر از خدا خوار شمرده شده اند یعنی خفّت و خواری بر شما باد و بر آنچه که غیر از خدا پرستش می کنید.
فعل واژه افّ هم بصورت- قد أفّفت لکذا- بکار رفته است و هر گاه چیزی را بخاطر پلیدیش و ناروائیش مورد انزجار قرار دهی، می گوئی- أفّف فلان-.
خدای تعالی فرماید (سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ- 53/ فصّلت).
یعنی: در همه جا و همه نواحی. مفردش أفق و أفق «1» و منصوب به آن را افقیّ گویند یعنی جهانی. جمله- و قد أفق فلان- زمانی است که کسی در آفاق سیر کند و الآفق کسی است که کرم و بخشندگی را به نهایت می رساند که از نظر وسعت بخشش او را به افقی که در جهان گسترده شده است تشبیه می کنند.
هر چیزی که وجهه شایسته و نیکویش که بحقّ سزاوار آن است تغییر یافته از اینرو هر بادی و نسیمی که از مسیر اصلیش عدول کند (مؤتفکه) گویند، خدای تعالی فرماید:
(وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَهِ- 9/ حاقّه) و (الْمُؤْتَفِکَهَ أَهْوی 53/ نجم) که هر دو آیه اشاره بعذاب قوم لوط است که با بادهای ویران کننده عذاب شدند و سخن خدای تعالی (قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ- 30/ توبه).
یعنی: در اعتقاد از ایمان و حقّ به باطل، و در سخن از صدق و راستی به دروغ، و در عمل از کار پسندیده به عمل زشت و قبیح روی گرداندند.
__________________________________________________
(1) واژه افق: به ضرورت شعری به دهر هم تعبیر شده است، ابو العلاء معرّی در کتاب (سقط الزّند) قصیده نونیّه ای دارد با تشبیه ادبی، تاریخی مذهبی، می گویند:
و علی الافق من دماء الشّهید بن علیّ و نجله شاهدان
فهما فی اواخر اللّیل فجرا و فی اولیائه سفقان
جلد 1 ص 441 که در بعضی نسخ (و علی الدّهر) هم نوشته شده یعنی (دو گواه بر جبین جهان و روزگار از شهیدان تاریخ، علی و حسین (ع) پیوسته نمایان است و آن- سرخی رنگ شفق و فجر است که یاد آور خون پاک آن شهیدان تاریخ است).
ص: 179
و آیات (یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ- 9/ ذاریات) و (أَنَّی یُؤْفَکُونَ- 30/ توبه) و (أَ جِئْتَنا لِتَأْفِکَنا عَنْ آلِهَتِنا- 22/ احقاف) به معنی عدول کردن و روی برگرداندن از حقّ است، بکار بردن- افک در این آیات بنابر اعتقاد آنهاست که باطل را حقّ پنداشته اند و می گویند:
«آمده ای ما را از خدایانمان روی گردان کنی» چنانکه گفتیم افک در آیه اخیر در مورد دروغ بکار برده شده است (إِنَّ الَّذِینَ «1» جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ «2» مِنْکُمْ- 22/ نور) و (لِکُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ- 7/ جاثیه) و (أَ (إِفْکاً) آلِهَهً دُونَ اللَّهِ تُرِیدُونَ- 86/ صافات) تقدیر معنی صحیح افک در این آیات این است که گوئی می گویند- أ تریدون آلهه من الإفک- یعنی ابراهیم (ع) به عمو و قومش می گوید آیا خدایانی دروغین می خواهید و می خوانید که- افکا- مفعول تریدون است و- آلهه- بدل از افک است.- رجل مأفوک، یعنی مردی که از حقّ به باطل روی گردانده است، شاعر گوید:
فإن تک عن أحسن المرؤه مأفو کا ففی آخرین قد أفکوا __________________________________________________
(1) این آیه مربوط به آیه 22/ نور است که اشاره به داستان (افک) و عواقب آن است که از آیه اوّل سوره نور تا آیه 30، بهمین جریان مربوط می شود و در حقیقت بیان کننده یک جریان دائمی و اخلاقی میان بشر است که در قرآن بطور مشروح برای امور تربیتی جامعه انسانها و مسلمین بیان شده آنطوریکه همه مفسّرین نوشته اند آیه در شأن ابو بکر (رض) نازل شده، آیه چنین است: (وَ لا یَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ وَ السَّعَهِ أَنْ یُؤْتُوا أُولِی الْقُرْبی وَ الْمَساکِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ- 22/ نور) (نباید صاحبان فضل و نعمت در باره خویشاوندان خود و از حقّ مسکینان و مهاجرین در راه خدا از بخشش خود داری کنند بلکه بایستی عفو کنند و در گذرند آیا نمی خواهید که خدا شما را مورد غفران و عفو و بخشش قرار دهد که او بخشنده و رحیم است).
داستان چنین است: مسطح که یکی از مهاجرین فقیر و پسر خاله ابو بکر است در داستان افک شرکت داشته و گواهی داده و سپس ابو بکر سوگند می خورد که دیگر باو کمک نکند، این آیه بمناسبت آن جریان یعنی افک و تهمت که در حقیقت جریانی رخ داد نی در میان بشر است، اشاره می کند و آیه به پیغمبر (ص) نازل می شود، چون این آیه نازل شد ابو بکر گفت بلی من دوست دارم که خدا مرا ببخشد «انا احب ان یغفر اللّه لی» و در آیه بعد می فرماید (إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ- 23/ نور) (کسانی که زنان پاک و بی خبر از جریان و مؤمن را تهمت می زنند در دنیا و آخرت نفرین شده اند و عذابشان در قیامت بس عظیم است) امّا سعید ابن جبیر که از تابعین و مفسّرین معروف است می گوید این آیه فقط در باره افک و تهمت زدن به زنان پیامبر (ص) است و لعنت و نفرین برای سایرین نیست، و دیگران با توبه از (افک) بخشیده می شوند بنابر این داستان افک با این آیات و قید کلمات (محصنات) و (غافلات) و (مؤمنات) موضوعی بی اساس است.
(2) عصبه یعنی گروهی که از ده نفر تا چهل نفر باشند جمعش عصابه است.
ص: 180
(اگر تو از بهترین جوانمردیها رو گردانی پس در میان دیگران متّهم، و روی گردانده هستی). أفک، یؤفک- یعنی عقل و خردش زایل شد و- رجل مأفوک العقل- مردی که عقلش از دست رفته است.
الأفول یعنی پنهان شدن یا غروب کردن کرات نورانی آسمانی مانند خورشید و ماه و ستارگان، خدای فرماید (فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ «1» 76/ انعام) و آیه (فَلَمَّا أَفَلَتْ- 78/ انعام)- أفال- نوزاد گوسفندان است و- أفیل- یعنی بچّه شتر و بچه گاو لاغر و ضعیف که از شیر بریده شده است.
الأکل خوردن غذا و بصورت تشبیه گفته شده- أکلت النّار الحطب- آتش هیزم را خورد- أکل و أکل- بمعنی خوراکی، و ثمره و میوه قابل خوردن.
خدای فرماید: (أُکُلُها دائِمٌ- 37/ رعد) (در باره بوستانها و درختان بهشتی است که ثمرات و سایه آن بوستانها دائمی و پیوسته است و خزانی در پی ندارد و این چنین عاقبت نیکو و بهره مندی ابدی از آن پرهیزکاران است) اکله یکبار خوردن، اکله بر وزن لقمه آنچه می خورند- أکیله الأسد- یعنی شکار شیر که آنرا می خورد
__________________________________________________
(1) آیه فوق استدلال حضرت ابراهیم (ع) با ستاره پرستان معاصر خویش است که نخست برای همراهی با ایشان در باره ستارگان و ماه و خورشید می گوید: (هذا رَبِّی- 77/ انعام) و (هذا أَکْبَرُ- 78/ انعام) او که می دانست ماه و خورشید و ستارگان افول می کنند و برای آنها هم امری عادی بود امّا حضرت ابراهیم (ع) می خواهد از این امور عادّی به تفکّر و تدبّر و تعقّل وادارشان کند و با جمله (لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ- 76/ انعام) یعنی معبودانی که غروب می کنند دوست ندارم چون از ابتدا هم حالت پرستش نسبت به آنها نداشته است که بعد بگوید نمی پرستم بلکه آنها را نیز مشرک می داند و می گوید: (أَنِّی بَرِی ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ- 54/ هود) من از مشرکان بیزارم.
این گونه دلائل و حجّت و روی آوردن به (فاطر السّموات و الارض) حاکی از آثار رشد و رفعت و درجه فکریست که از خدای علیم و حکیم دریافته است چنانکه در آیه بعد می فرماید: (الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ- 86/ انعام) بنابر این ابراهیم (ع) بت شکن از آغاز هم مشمول این آیه بود و گفتن (هذا ربّی-) به آنها برای همراهی لفظی و به بهت و تحیّر انداختن مشرکین بوده، چنانکه در آیات 92 و 91 و 90/ صافات، ابراهیم (ع) به بتها می گوید: چرا نمی خورید؟
شما را چه شده که حرف نمی زنید، و آنها را با تبر در هم فرو ریخت.
ص: 181
و- الأکوله من الغنم- گوشتی از گوسفندان که خورده می شود و- الأکیل- پر خور مؤاکل- یعنی گول و کودن و کسی که سربار دیگران است که بطور استعاره بکار رفته است، و- فلان مؤکل و مطعم بصورت استعاره بهمان معناست- و ثوب ذو أکل- پارچه دست بافت، و ریز بافتی که تار و پودش از پشم و پنبه ریسیده شده باشد و- التّمر مأکله للفم (گوشت کباب چنچه یا خرمائی که برای خوردن آماده است).
خدای تعالی فرماید: (ذَواتَیْ أُکُلٍ خَمْطٍ- 16/ سبا) یعنی میوه هایشان تلخ و نارس است که به بهره و نصیب نیز تعبیر شده است، چنانکه می گویند- فلان ذو اکل من الدّنیا- یعنی او از دنیا نصیب و بهره مادی دارد و عبارت فلان استوفی أکله- کنایه از اینکه اجلش فرا رسیده و نصیبش را از عمر خویش برده است، و همچنین بطور کنایه می گویند:- أکل فلان فلانا- یعنی غیبتش کرد و گوشتش را خورد، چنانکه خدای تعالی فرمود: (أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً- 12/ حجرات) که در همین معنی است، و گوشت مرده خوردن بصورت کنایه بیان شده شاعر گوید:
فإن کنت مأکولا فکن أنت آکلی «1» و عبارت- و ما ذقت أکلا- یعنی خوراکی را نچشیده ام، گاهی- أکل به بخشیدن و انفاق مال تعبیر شده است، زمانی که خوردن آن مال بزرگتر از چیز است که در آن نیاز به مال باشد، مانند آیات (وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ- 88/ بقره) و (إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً- 10/ نساء) منظور از خوردن مال به باطل، صرف آن مال در راهیست که با حقّ منافات دارد، و آیه (إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً- 10/ نساء) تنبیه و اشاره است به باطل خوردن مال که ایشان را به سوی آتشی سوق
__________________________________________________
(1) مصراع دوّم این شعر که زمخشری آنرا در اساس البلاغه نقل کرده است اینست، نام شاعر ممزّق است که به نعمان می گوید: فان کنت مأکولا فکن خیر آکل- و إلّا فادرکنی و لا امزقی ...
(اگر بایستی بمن دست یابی و برایت مفید باشم به نیکی عمل کردن و گر نه تا جدا نشده ام مرا نگاهدار).
که راغب، مصراع اوّل را فکن أنت آکلی ذکر کرده است.
ص: 182
می دهد گوئی که در دلهاشان آتش است.
أکول و (أکّال)- پرخور، خدای فرماید (أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ- 42/ مائده) (حرامخواران و رشوه خواران که رشوه می گرفتند تا نبوّت پیامبر (ص) را که در تورات و انجیل آمده است از عامّه پیروان خود پنهان کنند) و أکله، جمع آکل است مانند قتله جمع قاتل.
هم (اکله) رأس- یعنی ایشان، گروهی اند که کلّه ای «1» ایشان را سیر می کند، و گاهی هم- أکل- به فساد تعبیر می شوند مانند آیه (کَعَصْفٍ، مَأْکُولٍ- 5/ فیل) (مانند برگ درختان و زراعتی شدند که آفت و فساد در آنها افتاده باشد، و بطوری از بین رفته اند که خاشاک و کاهش باقی مانده است، اشاره به داستان اصحاب فیل است و از این عبارت فهمیده می شود که به آفت و تباهی دچار شدند).
تأکّل کذا- یعنی این چنین فاسد شد و- اصابه إکال فی رأسه و فی اسنانه- در سرش و دندانهایش فساد رسید و أکلنی رأسی: یعنی سرم، یا (مغزم) را خورد. «2»
میکائیل هم عربی نیست و معرب است. «3».
الإل یعنی صورت آشکار و روشنی از پیمان نامه ها و دوستی، و سوگند،- تئلّ- یعنی بطوری درخشید که انکارش ممکن نیست، در آیه (لا یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّهً- 8/ توبه) یعنی یهود و مشرکین پیمان های عدم تجاوز و صلح را در باره مؤمن رعایت نمی کنند و آنان تجاوزگرند).
__________________________________________________
(1) باین معنی است که یک رأس گوسفند برای خوراکشان کافی است زیرا در جنگها به تعداد ذبح گوسفندان و شتران، تعداد افراد سپاهی طرف مقابل را حساب می کردند.
(2) این عبارت که در عربی هم بصورت ضرب المثل بکار رفته است، در (امثال) فارسی معمول است که در برابر پرچانگی و پرحرفی دیگری بکار می رود که سرم را بردی یا مغزم را خوردی، در عربی کتاب مجمع الامثال (میدانی) و در زبان شیرین فارسی کتاب معروف (امثال و حکم) مرحوم دهخدا در این باره تألیف شده است (امثال) عربی در حدود 7 هزار و فارسی در حدود 30 هزار است.
(3) در قاموس کتاب مقدّس نوشته جیمز هاکس در باره میکائیل چنین آمده است که او رئیس ملائکه است که دانیال نسبت او را بقوم یهود واضح نموده گویند که وی پیشوای عساکر فرشتگان است.
در صحیفه سجّادیّه در باره مقام میکائیل آمده «و میکائیل ذو الجاه عندک و المکان الرّفیع من طاعتک» (و میکائل که نزد تو صاحب جاه و از طاعت تو بلند جایگاه است- دعای سوّم)
ص: 183
ألّ الفرس- آن اسب بسرعت دوید، و حقیقت معنیش اینست که آن اسب ظاهر شد و درخشید، در حالت استعاره بمعنی سرعت بکار می رود مانند برق و طار- و- الأله- شمشیر و حربه برّاق است، و- ألّ بها- یعنی زد، و گفته اند، إلّ و إیل «1» نام خدای تعالی است و این معنی درست، نیست، اذن مؤلّله- گوش دقیق و حسّاس، و- الإلال- دو طرف لبه چاقوست.
از حروف تهجّی و الف باست و- إلف- یعنی اجتماع یا پیوستن به جمع با حالت التیام بخشی، چنانکه می گویند- ألفت بینهم- و- الألفه هم از این ریشه است،- إلف و آلف- در باره کسی یا چیزی که مورد محبّت و الفت است بکار می رود، خدای تعالی فرماید: (إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ «2»- 106/ آل عمران) و
__________________________________________________
(1) معنی ناصحیحی که راغب به آن اشاره می کند و می گوید إلّ به معنی اللّه، درست نیست، جوهری در «صحاح» می گوید: «الال بالکسر هو الله عزّ و جلّ و هو ایضا العهد و القرابه».
ایل: غالبا این لفظ محض دلالت بر قوّه و اقتدار بر اسماء و کلمات عبرانی اضافه می شود، لکن استعمال آن نه تنها مخصوص اللّه می باشد بلکه برای خدایان بت پرستان نیز استعمال می شود و لفظ ایل دلالت می کند بر اینکه خدا قدرت بجا آوردن هر چیز را دارد چنانکه یعقوب را خلاصی داد و وی را اسرائیل نام نهاد و یهودیان را بهمین جهت که نسبشان بحضرت یعقوب می رسد بنی اسرائیل گویند (قاموس کتاب مقدّس- جیمز هاکس).
ایل کوهی است و ایلیا بکسر اوّل و الیا همان شهر قدس است، ایله بفتح اوّل کوهی است میان مکّه و مدینه نزدیک ینبع و ایلول بفتح اوّل یکی از ماههای رومی است (شرح قاموس اللّغه) در مجمع البحرین آمده است که ایل بکسر همزه «اسم من اسمائه تعالی عبرانی او سریانی» و معنای جبرئیل و میکائیل و اسرافیل مانند معانی عبد اللّه و صفت اللّه در عربی است (مجمع ج 5- طریحی).
(2) در اینجا در ذیل و تفسیر عملی این آیه، مناسبت دارد گفته شود که بعد از 1400 سال از صدر اسلام، کشور و ملّت ما مصداق عملی این آیه شریفه شده است و عینا مفهوم زمانی و عملی آنرا که برای جهانیان بخوبی روشن شده است، از بیانات امام خمینی رهبر و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران نقل کنیم که در جلسه دیدار با جنگ زدگان، جنگ تحمیلی سال 60- 1359- هجری شمسی که از طرف دولت بعثی کافر عراق به میهن اسلامی ما تحمیل شده است و رزمندگان اسلام در برابر این تجاوز، سلحشورانه با ایمانی راسخ و استوار شکستشان داده اند نقل نمائیم و اینست تفسیر آیه فوق الذّکر از زبان امام امّت «این دست غیب است که این تحوّلات را در کشور ما (ایران) ایجاد کرده است. اگر شما گمان کنید که تمام بشر و تمام قوای انسانی جمع بشوند، و بتوانند یک قلب را تحویل و تحوّل بدهند هرگز نخواهد شد. این خداست که در یک شب خانه قلبهای این ملت را متحوّل کرد و تمام این ملّت را در مقابل آن قدرتهای بسیار عظیم شیطانی به ایستادگی واداشت و دست همه قدرتها را از کشورمان کوتاه کرد. و
ص: 184
یا آیه (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ- 63/ انفال).
مؤلّف: چیزی است که از اجزاء مختلف بصورتی مرتّب و منّظم ترتیب یافته باشد، آنچنان نظم و ترتیبی که هر جزئی اگر بایستی اوّل قرار گیرد اوّل آن و هر جزئی اگر بایستی بعدا آورده شود بعدا و با همین ترتیب تقدّم و تأخّر تنظیم شده باشد.
در آیه ( (لِإِیلافِ) قُرَیْشٍ- 1/ قریش)- إیلاف- مصدری است از- الف و محبّت و آیه ( (الْمُؤَلَّفَهِ) قُلُوبُهُمْ- 60/ توبه) کسانی هستند که شایستگی آنرا دارند که بخاطر تفقّد و دلجوئی شان از یکدیگر از گروهی باشند که خداوند ایشان را در این آیه وصف کرده است که (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً ما أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ- 63/ انفال) (خطاب به پیامبر (ص) است که می فرماید اگر هر آنچه که در زمین است می بخشیدی نمی توانستی اینگونه میان دلهاشان محبّت و الفت برقرار کنی).
و عبارت أو الف الطّیر- کبوتران و مرغان خانگی است، و- (الألف)- عدد هزار است، و بخاطر اعدادی که در آن است و در هم جمعند (ألف) نامیده شد.
اعداد چهار گانه عبارتند از- یک ها- ده ها- صدها- و هزارها- و همینکه اعداد به هزار می رسند گوئی که بهم پیوسته اند و قبل از هزار اعداد مکرّر
__________________________________________________
این قدرت الهی است که به جنگ زدگان ما به عزیزان ما که آواره شده اند از محلّ خودشان، قدرت عنایت کرده است که در مقابل نارسائیها و در مقابل زحمت ها و کمبودها ایستادگی کنند- بلکه خودشان کمک کار باشند و این قدرت الهی است که شما جوانان را وادار می کند که در بنیاد مستضعفین بخدمت آنها باشید، این ملّت را خدای تبارک، و تعالی با دست عنایت خودش و با قدرت کامله خودش قدرتمند و متحوّل کرد به انسانهای الهی». تمام از آیه (لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِی الْأَرْضِ ...- 63/ انفال) بخوبی روشن می شود که انقلاب و نهضت اسلام چه در زمان پیامبر (ص) و چه بعدها بر پایه اقتصاد و مادّیات یا جبر تاریخی و طبقاتی نبوده و برای رسیدن به مال و متاع و رفاه پی ریزی و گسترش نیافته است، بلکه همانگونه که قرآن بیان می کند تحوّل و انقلابات اجتماعی و سیاسی انبیاء بویژه دین اسلام با تأیید الهی، و از خواست و اتّحاد مردم با ایمان به خدای آغاز، و خداوند آنرا به پیروزی می رساند و تأییدشان می کند، زیرا بدون تأیید خدائی، تحوّل و انقلاب یک قوم و جامعه (نه طبقات مخصوص) امکان ناپذیر است چنانکه فرمود: (هُوَ الَّذِی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِینَ- 62/ انفال) و یا این آیه مبارکه که (إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ- 11/ رعد) که اراده ملّتها با رهبری الهی و تأییدی خدای، سه رکن اساسی و ضامن پیروزی است.
ص: 185
است.
عدّه ای گفته اند نامیدن (ألف) به عدد هزار برای اینست که سر آغاز تنظیم شدن اعداد است. و اگر گفته شود- آلفت الدّراهم- یعنی به صدهزار درهم رسیدم، مانند- مأیت- به صد درهم رسیدم و- آلفت- مانند- آمأت- است.
الملائکه و ملک، اصلش از- مألک- است که این هم مقلوب از ملأک و- المألک و المألکه و الألوک- یعنی پیام و رسالت، و همینطور فعل الکنی- بمعنی پیغام مرا به او برسان و ابلاغ کن.
ملائکه- بر مفرد و جمع هر دو اطلاق می شود، خدای تعالی می فرماید: (اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَهِ رُسُلًا- 75/ حجّ) (از ملائکه رسولانی بر من گزیند) خلیل ابن احمد «1» گفته است: «المألکه یعنی پیام و رسالت زیرا پیام شفاهی است با دهان انجام
__________________________________________________
(1) ابو عبد الرّحمن خلیل ابن احمد پیشوای نویسندگان لغت نامه ها است که علم عروض و بحور شعری را تنظیم نمود، متولّد قرن اوّل هجری است، دانشمندی زاهد، فاضل، حکیم، ادیب، عابد و متواضع که بعد از- صحابه پیامبر (ص) و ائمّه اطهار (ع) و یاران راستینشان کسی متّقی تر از خلیل را سراغ ندارند.
یکی از شاگردانش می گوید: خلیل در بصره گاهی قدرت دو فلوس نداشت و شاگردان وی در اثر تعلیمات او در تنعّم می زیستند، در باره روحیّه قناعت و پارسائی او گویند روزی سلیمان بن علی حاکم اهواز کسی را نزد او فرستاد و تعلیم و تربیت اولاد خود را از وی درخواست نمود پس خلیل مقداری نان خشک پیش سلیمان فرستاد و پیغام داد که خداوند این مقدار روزی را می رساند و با شیوه قناعت حاجتی به سلیمان ندارم.
به تصریح ابن ابی داود و ابن ادریس، خلیل از اکابر مجتهدین امامیّه بوده است، او استاد سیبویه است، گویند در مکّه معظّمه دعا کرد و از درگاه خدای موفّقیت علمی را درخواست نمود که بیسابقه بوده و پیش از او کسی بر آن علم سبقت نگرفته باشد دعای او بهدف اجابت رسید و بعد از مراجعت از مکّه باب علم عروض بر او مفتوح گردید و این علم را اختراع کرد بطوریکه جامی شاعر معروف می گوید: خلیل اوّلین واضع تشدید و همزه و معمّا بوده و نیز اوّلین کسی است که لغت عرب را در کتابی بنام (العین) ضبط و تمامی الفاظ آن زبان و قواعد و احکام آنها را به ترتیب حروف تهجّی تدوین نمود لیکن اساس ترتیب الفباء را مطابق رویه هندوان در زبان سانسکریت باین ترتیب (ع- ح- ه- خ- غ- ق- ک- ج- ش- ص- ض- س- ر- ط- د- ت- ظ- ذ- ث- ز- ل- ن- ف- م- وا- ی) ذکر کرده است و نام کتابش را هم از حروف اوّل همین الفباء که (ع) است گرفته، امّا متأسّفانه این کتاب بی نظیر و گرانقدر مفقود الاثر است و خوشبختانه شیخ طوسی رحمه اللّه در تفسیر گرانقدرش (تبیان) اقوال خلیل و قسمت زیادی از لغات کتاب العین را در ذیل معانی لغات در تفسیرش نقل کرده
ص: 186
می شود» چنانکه گفته اند- فرس یألک اللّجام و یعلک- اسبی است که لگام و دهانه را در دهان می گیرد.
درد شدید- ألم، یألم، ألما- که اسم فاعلش آلم است.
خدای فرماید: (فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ- 104/ نساء)- ایشان همانند شما دردناک می شوند، و- آلمت فلانا بدردش آوردم، عذاب الیم یعنی عذابی درد آور.
و آیه (لَمْ یَأْتِکُمْ
- 130/ انعام) الف استفهام است که بر سر (لم) در آمده است نه اینکه از ریشه ألم باشد.
اللّه: گفته اند، اصل اللّه- إله است همزه اش حذف شده، و (الف- لازم) بر سر آن در آمده و مخصوص باریتعالی است:
مخصوص بودن واژه (اللّه) به باریتعالی، این آیه است که می فرماید:
(هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیًّا- 65/ مریم) یعنی آیا نامی برای او می دانی که با آن نام، نامیده شده باشد.
اله- نامی است که برای هر معبودی و ذاتی قرار داده اند و همینطور خورشید
__________________________________________________
است که گویا در زمان شیخ طوسی کتاب خلیل وجود داشته امید است که نسخه خطّی این کتاب بعدها یافت شود، در باره مقام حضرت علی (ع) از او پرسیدند گفت «چه گویم در حقّ مردی که دوستان از خوف و دشمنان از حسادت مناقب او را کتمان کردند با وجود این آنقدر از فضائلش ظاهر شد که شرق و غرب عالم را مملوّ گردانید» و باز از او پرسیدند چرا مردم علی (ع) را با آنهمه قرابت با حضرت رسالت (ص) و مقامات علمی بینهایت که داشته و زحمات فوق العاده ای که در اعلای کلمه حقّ متحمّل بوده ترک کرده به دیگران پیوستند، پاسخ داد «چون نور او بر نور دیگران غالب و صفوت او بر همه کس در هر مورد فائق بوده و مردم نیز بهم شکل و مجانس خودشان مایل تر هستند».
یاقوت می نویسد: او به سلیمان چنین نوشت- ابلغ سلیمان انّی عنه فی سعه- و فی غنی غیر انّی لست ذا مال، و الفقر فی النّفس لا فی المال تعرفه- و مثل ذاک الغنی فی النّفس لا المال.
پدرش احمد از اصحاب حضرت صادق (ع) بوده و او اوّلین کسی است که بعد از پیامبر (ص) بهمین اسم یعنی احمد موسوم شده است. وفاتش در حدود 160 هجری است.
ترجمه شعر خلیل اینست:
به سلیمان حاکم اهواز بگو من از او بی نیازم فقط مال و ثروت ندارم، فقر در نفس و شخصیّت فقرا است، نه در مال و ثروت بی نیازی من در نفس و روح من است نه در مال و ثروتم.
بغیه الوعاه سیوطی ج 1/ 561، ریحانه الادب مدّرس تبریزی 5/ 121، معجم الادباء یاقوت 4/ 182.
ص: 187
را نیز آلهه نامیده اند، زیرا خورشید را نیز معبود خویش گرفته بودند و- أله فلان یا له- یعنی عبادت و پرستش کرد و گفته اند- تألّه- بهمین دلیل در باره پرستش معبود است.
و باز گفته شده (اللّه) از (أله) یعنی متحیّر و سرگردان شد، گرفته شده و این وجه تسمیه بمعنی تحیّر، از اشاره ای که امیر المؤمنین (ع) در صفات خداوند بیان کرده اخذ شده که گفته است «کلّ دون صفاته تحبیر الصّفات و ضلّ هناک تصاریف اللّغات» (شکوه و زیبائی هر صفاتی که مادون صفات خداوند است، از رسیدن به او سرگشته و ناتوان و در وصف صفاتش، کلمات و مشتّقات هر کلمه و زبان، ناقص و نارسا است).
زیرا بنده هر چه در صفات خدای بیندیشد، شکوه و عظمتش او را متحیّر می کند و لهذا روایت شده است: «تفکرّوا فی آلاء اللّه و لا تفکّروا فی اللّه».
یعنی در صفاتش اندیشه کنید و در ذاتش میندیشید. «1»
گفته اند: اصل و ریشه (اللّه)- ولاه- است و سپس حرف (و) بهمزه تبدیل
__________________________________________________
(1) همه شعراء و أدباء و حکماء در باره درک و فهم صفات خدای اندیشیده و حقایقی گفته اند از آن جمله شیخ سعدی علیه الرّحمه است که در دیباچه 70 بیتی بوستانش می گوید:
جهان متّفق بر الهیّتش فرو مانده در کنه ماهیّتش
بشر ماوراء جلالش نیافت بصر منتهای کمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ و هم نه بر ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار
چه شبها نشستم در این فکر گم که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک بر کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سبحان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصان در این ره فرس راندند بلا احصی از تک فرو مانده اند
در این بحر جز مرد ساعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت
کسانی از این راه برگشته اند برفتند و بسیار سرگشته اند
خلاف پیامبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید
مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفی
باید دانست که آبشخور و سر چشمه اندیشه و تفکّر عرفاء و حکمای الهی قرآن، نهج البلاغه، احادیث نبوی و [...]
ص: 188
شده است و تسمیه اش از- ولاه- به اللّه از اینجهت است که هر مخلوق و آفریده ای در راه او و اله پر شور است، یا فقط به تسخیر و مجذوب بودنشان، مانند جمادات و حیوانات و یا با تسخیر بودن و داشتن اراده مانند بعضی از مردم، و از اینجهت بعضی از حکماء گفته اند (خداوند محبوب تمام اشیاء است و همه مسخرّ اویند» و بر این سخن این آیه قرآن دلالت دارد که (وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ «1»-
__________________________________________________
روایاتی است که از ائمّه اطهار (ع) نقل شده است، امیر المؤمنین علی (ع) در خطبه نخستین نهج البلاغه در مفهوم مطلب فوق چنین فرموده است «الحمد للّه الّذی لا یبلغ مدحته القائلون ...»
ترجمه و تفسیر جملاتی از خطبه: سپاس و ستایش خدائی را سزاست که سخنوران دریای سخنوری به ساحل حمد و ثنایش نرسیده و شمارشگران فضلش از عهده آمار نعمت های بی حسابش برنیامده اند و پویندگان راهش حقّ شناسائیش أدا ننموده.
آفریننده ای است که همّت های ژرفنگر از درکش عاجز و غوّاص اندیشه و فکرت از رسیدن به کنه وجودش ناتوان و قاصر، نه برای صفات لا یزالش حدّی است و نه زمان و مکان را امکان تعریف و توصیفش فراهم، موجودات پهنه گیتی را با قدرت خلّاقیت و إبداع بر فطرتشان آفرید و نسیم جانبخش حیات و هستی، را در سراسر آفرینش با بعدی به فراخنای بی نهایت بگسترانیده، صخره ها و کوههای عظیم و برافراشته را بر سطح زمین چون ستونهای با عظمت استوار گردانید.
حدّ و کمال معرفتش ایمان و تصدیق به اوست و شناسائیش سر آغاز شریعت و دین، عظمت و اوج ایمان به اللّه، اندیشه ای توحیدی است و رسیدن به قلّه پرشکوه توحید اخلاص و پاکدلی، تا تو بتوانی با چنین خلوص و صمیمیّتی با تمام وجودت او را بیابی.
(1)- به گفته شیخ سعدی علیه الرّحمه:
تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
و یا گفته شاعر دیگر:
هر گیاهی که از زمین روید وحده لا اله هو گوید
امّا ترجمه و تفسیر (لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ- 44/ اسراء) همان است که جلال الدّین مولوی علیه الرّحمه سروده است:
جمله ذرّات زمین و آسمان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
از جمادی سوی جان جان شوید غلغل اجزای آنان بشنوید
تا شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادات کی شوید
آری اگر حرکت و رشد آرام برگهای زیبای بنفشه ها، ترنّم بلبلان بر گلها زمزمه نسیم صبحگاهی، آوای غوکان در صحرا، آهنگ دلنشین ریزش بارانهای بهاری، سقوط ملایم دانه های پنبه گونه برفها، آواء و غوغای حرکت الکترونها در حال شکافته شدن اتمها، گوش دل فرا دهیم، خواهیم دید که یک حقیقت،
ص: 189
و نیز گفته شده که اصل واژه (الله)- لاه، یلوه، لیاها- است یعنی از، نظرها پوشیده شد، و این معنی در آیه (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ- 3/ انعام) اشاره شده است. باطنی بودن اللّه را آیه (وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ «1»- 3/ حدید) اشاره می کند.
حقیقت واژه (اله) در معنی اللّه- اینست که جمع بسته نمی شود، زیرا معبودی سوای او نیست، امّا باعتقاد اعراب معبودات دیگر نیز هستند و لذا این واژه به صورت (الآلهه) جمع بسته اند.
خدای تعالی فرماید: (أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ تَمْنَعُهُمْ مِنْ دُونِنا- 43/ انبیاء) و آیه (وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ- 127/ اعراف) که- إلاهتک- نیز خوانده شده است، یعنی عبادت تو.
و جمله- الاه أنت- یعنی برای خدا که یک (لامش) حذف شده است در اصل و اللّه أنت- بوده است یعنی ترا بخدا سوگند.
- (اللّهُمَّ)- در باره این واژه گفته شده، معنایش- یا اللّه- است که بجای حرف (ی) اوّلش دو حرف (میم) به آخرش افزوده شده و- اللّهمّ مخصوص خواندن خدا است که تقدیر- اللّهمّ- جمله- یا اللّه أمّنا بخیر- است مانند ترکیب- حیهلا «2» به معنی شتاب کن.
حرفی است که برای نهایت و پایان جهات ششگانه (بالا- پائین- راست- چپ- جلو- عقب) بکار می رود و از کلمه (إلی) ترکیب ألوت فی الأمر- یعنی در آن کار کوتاهی کردم، بکار رفته است گوئی که پایان کار را دیده است.
__________________________________________________
یک نیرو، یک ناموس و قانون و یک هستی و یک نور جانفزا در سراسر گیتی جریان دارد تو گوئی باین تسبیح مشغولند:
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الّا هو
(44/ اسراء).
(1) در همین کتاب در ذیل واژه (بطن) معانی مختلف و روایات مربوط به آن به تفصیل بیان شده است.
(2) این کلمه از واژه های (حی) یعنی شتاب کن و (هلا) کلمه تحریض ترکیب شده است و اسم فعلی است (در معنی- به سویم بیا و بشتاب- مانند (حیّ علی خیر العمل) که به معنی بسوی نماز که نیکوترین عمل است شتاب کن کلمه (حیهلا) برای مفرد و جمع و مذکّر و مؤنّث بهمین شکل بکار می رود- حیهل- هم نام درختی است که میوه اش ترش است.
ص: 190
و- ألوت فلانا- در باره فلانی کوتاهی کردم، مانند- کسبته- یعنی- أولیته کسبا- در کسب و کار کوتاهی کردم، و عبارت- ما الوته جهدا- در سعی و کوشش کوتاهی نکردم و تقصیر مرتکب نشدم، و- ما الوته نصحا- از نصیحت و اندرز به او دریغ نداشتم.
در این آیه (لا یَأْلُونَکُمْ خَبالًا- 118/ آل عمران) «1» او همان ریشه و معنی است یعنی در جلب تباهی و فساد نسبت به شما کوتاهی نمی کنند، و آیه (وَ (لا یَأْتَلِ) أُولُوا الْفَضْلِ مِنْکُمْ- 22/ نور) که گفته شده- یأتل- باب افتعال از ألوت- است و باز گفته اند از- آلیت یعنی پیمان و سوگند خوردم، و نیز گفته اند این آیه در باره ابو بکر نازل شده است که سوگند خورده بود دیگر به مسطح- یکی از پسر خاله های فقیرش بخشش و کمک نکند (تفصیل این مطلب از تفاسیر مختلف در ذیل واژه افک و در زیر نویسی آن بیان شده).
عدّه ای گفته اند که- باب افتعال- کمتر از باب افعال ساخته می شود- بلکه از فعل- ساخته می شود، مانند- کسبت و اکتسبت- صنعت و اصطنعت رأیت و ارتأیت.
روایت شده «لا دریت و لا ائتلیت» یعنی نتوانسته ای.
حقیقت معنی إیلاء- و- الألیّه- سوگندی است برای کاری که در آن کوتاهی می شود از این روی در شرع- إیلاء- سوگندی است که مانع همبستری شدن با همسر است، کیفیّت و احکام آن مخصوص کتب فقهی است.
و آیه (فَاذْکُرُوا (آلاءَ) اللَّهِ- 69/ اعراف) یعنی نعمت های خدای را به یاد آورید.
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 118 سوره آل عمران است، که می فرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ، قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ).
در این آیه دستور مصونیّت آور حکومتی و اجتماعی و سیاسی برای مؤمنین به اللّه و مسلمین است که می فرماید: (در کارهای اصولی و محرمانه به غیر از خودتان کسی را محرم ندانید و بیاری نطلبید زیرا آنان از تباهی و فساد نسبت بشما کوتاهی نمی کنند و دوست دارند شما را به رنج و زحمت بیندازند مگر نمی بینید بغض و کینه و عداوتشان از بس فزون است که نمی توانند اظهار نکنند یا پنهان دارند امّا آنچه را که در دلهاشان نهفته است خطرناک و بزرگتر است، ما آیات را برای شما به روشنی بیان کردیم که تعقّل کنید و بیندیشید.
ص: 191
مفرد آلاء- ألا و إلی است، مانند- أنا و إنی- که مفرد- آناء است بعضی گفته اند: در آیه (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ- 23/ قیامه) معنایش نگریستن به نعمت های پروردگار منعم است که در انتظارشان است البتّه در این معنی از نظر بلاغت اشکال هست. حرف (ألا)- هم برای آغاز جمله است و- إلّا- برای استثناء ولی- (أولاء)- در آیه (ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ- 119/ آل عمران) و أولئک- که اسم مبهمی است برای موضوع مورد اشاره و در جمع و مذّکر و مؤنّث بکار می رود و از همان ریشه است که گاهی حرف همزه از آخر آن می افتد، چنانکه اعشی گوید:
هؤلا ثمّ هؤلاء کلّا أعطیت نوالا محذوّه بمثال
(آنها و آنهایی که به تمامشان بخشش و عطا کردی به نمونه ای و مثالی مقدّر شده اند).
الأمّ یعنی، مادر، برابر (أب) یعنی پدر.
ام- به مادر واقعی و نسبی و همینطور به مادر بزرگ ها در گذشته دور هم اطلاق می شود از اینروی به- حوّاء- اگر چه بین ما و او قرنهای دور فاصله است، او را به (مادر ما) خطاب می کنند و همچنین به هر چه که اصل و ریشه چیزی باشد یا او را ترتیب و اصلاح کرده باشد یا مبدأ و سر آغاز چیزی باشد ام- گویند.
خلیل بن احمد گوید: به هر چیزی که ضمائم و پیوسته های بعدی، و آینده اش به او مربوط باشد و به آن منضمّ شود- امّ- گویند.
خدای تعالی فرماید: (وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ- 4/ زخرف) یعنی لوح محفوظ برای اینکه تمام علوم به آن منسوب می شود، از آن تولید شده و از ان سر چشمه می گیرد.
شهر مکّه معظّمه را هم- امّ القری- گفته اند بنابر این روایت که «أنّ الدّنیا دحیت «1» من تحتها» (دنیا (زمین) بعد از اینکه برای سکونت بسط یافته و آماده شده است حیات و دنیای توحیدی از نخستین خانه پرستش یعنی (مکّه یا امّ القری) آغاز شده است و ادامه یافته است).
__________________________________________________
(1) این حدیث در مجمع البحرین به صورت «یوم دحو الارض» آمده یعنی هنگامیکه زمین از جانب کعبه بسط یافته است که منظور آمادگی شرایط زندگی است و در قرآن هم آمده است که کعبه نخستین خانه پرستش اللّه بر روی زمین است.
ص: 192
خدای فرماید: (لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها- 92/ انعام) که در همان معنی روایت فوق است. امّ النّجوم- کهکشان است، در این مصراع حیث اهتدت أمّ النّجوم الشّوابک. (و آنجائی که ستارگان درهم و متراکم کهکشان راه می نماید).
به میزبان هم- امّ الأضیاف- و- امّ المساکین- گویند، همانطور که أبو الأضیاف- به سرپرستان سپاه و رؤسای لشگر کفته می شود، مثل گفته این شاعر که:
و امّ عیال قد شهدت نفوسهم (من نفوسشان را در شهر- امّ عیال- در عربستان شاهد بودم).
به سوره فاتحه الکتاب هم (امّ الکتاب) «1» گویند، زیرا مبدأ و سر آغاز قرآن است و آیه ( (فَأُمُّهُ) هاوِیَهٌ- 9/ قارعه) یعنی جایگاهش آتش است که برایش در حکم- امّ- یعنی جایگاه و محلّ است، چنانکه در این آیه هم فرمود: (وَ مَأْواکُمُ النَّارُ- 25/ عنکبوت) اشاره بهمان جایگاه است که در آیه قبل ذکر شد.
خدای تعالی، همسران پیامبر (ص) را مادران مؤمنین نامیده است و فرموده:
(وَ أَزْواجُهُ (أُمَّهاتُهُمْ)- 6/ احزاب) که در تفسیر واژه اب وجه تسمیه آن ذکر شده است. و گفت: ( بْنَ أُمَ
- 94/ طه) و همچنین عبارت- ویل امّه- هوت أمّه- (ای پسر مادرم، آی مادرش، و ای مادرش).
گفته شده است که اصل واژه- الامّ- کلمه- أمّهه- است، چون که جمع- امّ- (امّهات و و تصغیرش امیهه است).
امّا عدّه ای از علماء گفته اند اصلش- أمّات و أمیمه- با مضاعف شدن حرف (م) است، بیشتر علماء هم گفته اند- أمّات- در باره چهار پایان و أمّهات در باره
__________________________________________________
(1) در قرآن مجید آیه 5 سوره آل عمران (امّ الکتاب) را مجموع سوره ها و آیات محکم قرآن می داند که متشابه و قابل تأویل نیستند و در معانی محکمات چنانکه پاره ای از محقّقین گفته اند یعنی هر آیه ایکه معنایش واضح باشد و هر آشنا به لغت و زبان عرب آن را بفهمد. معنی دوّم محکمات، آیاتی است که از نسخ و تخصیص مصون و محفوظ باشد یا آیاتی که نظم و ترتیبش خالی از خلل و اشکال ادبی باشد و باز محکمات، آیاتی است که یک وجه بیشتر ندارد، پس محکم خلاف متشابه است. و در ذیل واژه- شبه- با تفسیری بی نظیر تمام وجوه آن را شرح داده است.
ص: 193
انسان بکار می رود، و- (الأمّه)- به تمام گروهها و جماعاتی که بخاطر کاری و هدفی مجتمع می شوند اطلاق می گردد خواه آنکار دین واحد یا زمان و مکان واحد باشد، اجباری باشد یا اختیاری، بهر صورت آن گروه واحد (امّه) و جمعش را- امم- گویند، سخن خدای تعالی در آیه (وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ «1»- 38/ انعام) یعنی هر نوعی از جنبندگان در زمین و بر طریقی که خداوند آنها را تسخیر نموده بر آن روش و سرشت و طبیعتشان قرار داده است مانند، بافنده ها (عنکبوتان) و معماران و سازندگان (موریانه ها و ذخیره کنندگان موادّ غذایی (مورچگان) که به ذخیره غذایی خود اعتماد دارند یا مانند گنجشکان و کبوتران و غیر از آن از طبیعتهای مختلفی که ویژه هر نوعی از آنهاست.
و سخن خدای در این آیه (کانَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً- 213/ بقره) مردم همواره، صنفی واحد و بر روشی واحدند، در ضلالت یا در کفر، و آیه (وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّهً واحِدَهً- 118/ هود) یعنی در ایمان، و آیه (وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ- 104/ آل عمران): گروهی که علم و عمل صالح را بر می گزینند و برای سایرین الگو و اسوه هستند، و آیه (إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّهٍ- 22/ زخرف) یعنی بر کیش و آئینی جمع کننده.
شاعر گوید:
__________________________________________________
(1) به گفته یکی از اساتید نحوی و ادبی معاصر استاد مرحوم عبد الحمید بدیع الزّمانی رحمه اللّه، که می گوید: «در علوم دینی و علوم ادبی بایستی قرآن و آیات آنرا اصل قرار دهیم» هیچکس حق ندارد قرآن را بر عقاید خود و با قوانین ادبی خود ساخته خویش تطبیق دهد، ما باید بکوشیم قرآن را با همین ترتیب که هست قرائت کنیم، قواعدش و ترکیب کلماتش و آیاتش اصل و اساس همه قواعد ادبی است و محتوایش صراط مستقیم و دین قیّم است، ایشان می گفت ما (حنفی ها) از میان همه خلفاء اموی و عبّاسی فقط عمر بن عبد العزیز را به عدالت قبول داریم. در ماه مبارک رمضان اشعار فرزدق را که در مدح حضرت سجّاد (ع) است، و زیباترین شعر عربی است برای دانشجویانش تفسیر و تدریس می کرد، و از تدریس سایر اشعار خود داری می کرد.
بنابر این در آیه فوق (إِلَّا أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ- 38/ انعام) یعنی همه جنبدگان در زمین و پرندگان امّتهائی همانند شمایند بایستی دلیل تشابه و اشتراک در شباهت را از خود قرآن و فرمایشات ائمّه اطهار بدست آورد، بنا به گفته راغب، منظور همان سرشت و طبیعت اجباری یا اختیاری مشابهی است که آنها نیز مانند انسانها با واژه امّت و امام شناسانده شده اند.
ص: 194
و هل یأتمن ذو امّه و هو طائع یعنی (آیا به گروهی همکیش اعتماد می کند در حالی که با اجبار بآنها گردن نهاده است) و آیه (وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّهٍ- 45/ یوسف) أمّه- در این آیه، زمان و مدّت است، و نیز- بعد امه- یعنی بعد از فراموشی هم خوانده شده است، و حقیقت معنی این آیه، بعد از انقضاء مردم یک عصر یا اهل یک دین منظور است.
و آیه (إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً قانِتاً لِلَّهِ- 120/ نحل) یعنی بجای امّتی و جماعتی در پرستش خداوند زیرا او به تنهائی در آن عصر قیام کننده در عبادت خدا بود، چنانکه می گویند: فلان فی نفسه قبیله- او در واقع خودش برابر ملّتی و قبیله ای است.
روایت شده است که زید بن عمرو بن نفیل «1» در قیامت خودش تنهایی در حکم
__________________________________________________
(1) زید بن عمرو بن نفیل، یکی از کسانی است که مانند سلمان فارسی و ابو ذر غفّاری در جستجو و دستیابی به نجات دهنده بشریّت از کفر و شرک و ستم، به شهرها مسافرت می کرده، کاتب واقدی یعنی محمّد بن سعد در کتاب گرانقدر الطّبقات الکبری در ذیل عنوان (ذکر علامات النّبوه فی رسول اللّه قبل ان یوحی الیه) می نویسد «عامر بن ربیعه گفت شنیدم که زید بن عمرو بن نفیل می گفت من منتظر پیامبری از فرزندان اسماعیل در فرزندان عبد المطّلب بودم بطوری که همواره خود را به او نزدیک و مؤمن به او می دیدم گوئی که تصدیق و شهادت به پیامبری او درک می کنم ای عامر اگر مدت زندگی تو طولانی شد و او را دیدی سلام مرا برسان، من صفات او را برایت می گویم تا شناسائیش بر تو پوشیده نباشد او مردی متوسّط القامه نه کم موی و نه پر موی، مهر نبوّت بر کتف اوست و نامش احمد است و این شهر محلّ تولّد و بعثت اوست سپس در اثر ناراحتی از قومش به یثرب هجرت می کند و در آنجا امر نبوتّش آشکار می شود، نکند تو باو توجّه نکنی من همه کشورها و شهرها را برای یافتن دین ابراهیم در نوردیدم و از یهودیان، و نصاری و مجوس که پرستش می کردم می گفتند دین ابراهیم پیشاروی تو است، و گفتند غیر از او پیامبری دیگر نمانده است و همینطور که من او را وصف کردم آنها نیز او را توصیف کردند، عامر می گوید: همینکه مسلمان شدم و پیامبر (ص) را درک کردم، سلام زید بن عمرو بن نفیل را باو رساندم پیامبر با درود بر او فرمود گوئی او را می بینم که دامن کشان بسوی بهشت می رود، و باز عبد الرّحمن بن زید می گوید: زید بن عمرو بن نفیل گفت: من دین یهود و نصرانیّت را تحقیق کردم و در صومعه ای در شام با راهبی ملاقات کردم و تنفّر خود را از فساد مردم و قوم خود و تنفّرم را از بت پرستی و یهودیّت و نصرانیّت اظهار داشتم او گفت: آیا دین ابراهیم را می خواهی ای برادر مکّی، دین ابراهیم و دین پدرانت، دین حنیف است نه یهودیّت و نه نصرانیّت، او یعنی پیامبر خاتم (ص) بسوی کعبه که در شهر تو است نماز خواهد خواند بشهر خود باز گرد که او در همانجا مبعوث می شود و او گرامی ترین خلق خدا بر خدا است یکی دیگر از کسانی که در جستجوی دین حنیف بوده ابو قیس ابن اسلت از اهالی یثرب است که
ص: 195
امّتی محشور می شود. آیه (لَیْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّهٌ قائِمَهٌ- 113/ آل عمران) (امّت در این آیه در معنی پیروان اهل کتاب است که می گویند همه یکنواخت و مساوی نیستند).
زجّاج «1» معنی مساوی نبودن اهل کتاب را:
که در آیه فوق آمده، استقامت معنی کرده است و می گوید: تقدیرش اینست که اهل کتاب در طریق واحدی مستقیم نیستند و راهشان مختلف است و- (الامّی)- کسی است که نمی تواند کتابی را بخواند و نه می تواند بنویسد و آیه زیر بر این معنی حمل شده است که (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ- 2/ جمعه).
قطرب «2» می گوید: امّیّه- بمعنی غفلت و جهالت است و- أمّی- در آیه از
__________________________________________________
می گوید به شهرهای مختلف سفر می کردم و در جستجوی نجات دهنده ای بودم تا در شهر مکّه به زید بن عمرو بن نفیل برخورد کردم داستان رفتن به شام خود را به او گفتم، و گفتم راهب ها بمن گفتند آخرین پیامبر از شهر مکّه است.
او هم گفت: من هم به شام رفتم و دینشان را باطل یافتم و دین راستین دین ابراهیم است که بخدا شرک نمی ورزد همه چیز را بنام خدا می خواند.
ابو قیس گفت: فقط من و زید بن عمرو بر دین ابراهیم بودیم و ابو قیس اشعاری در مدح پیامبر دارد. (الطّبقات الکبری ج 1/ 161 و 162 ج 2/ 34)
(1) ابراهیم بن سری معروف به ابن اسحق زجاج، خطیبی معروف، و اهل دیانت و فضل و تقوای، از شاگردان مبرّد نحوی معروف، که در آغاز جوانی کسب و کارش بلور تراشی و عایدیش روزی 5/ 1 درهم بوده که سپس به کسب علوم می پردازد و سر آمد اساتید آن عصر می شود و یک چند به کار معلّمی می پردازد که ماهی 30 درهم درآمد داشته می گوید روزی یک درهم به مبرّد می دادم تا زمان وفاتش، از آثارش کتابهای (معانی القرآن اشتقاق، خلق الانسان، النّوادر، تفسیر جامع المنطق و مختصر النّحو و کتاب فعلت و افتعلت) وفاتش در سال 311 ه.
(2) ابو علی ملّقب و معروف به قطرب از مشهورترین علماء نحو و أدبیّات عرب است که در تفسیر، دستی توانا داشته و فنون أدبیه را از سیبویه و بزرگان دانش بصره فرا گرفته.
تألیفات بسیاری هم داشته است، مانند (الاصوات و الاضداد)- و (اعراب القرآن) و (الردّ علی الملحدین) و (غریب الحدیث) و (مجازات القرآن) و (المثلّثات) کتاب مثلّثات او منظومه ای است مشتمل بر 65- بیت حاوی لغاتی است که حرف اوّل آنها با سه حرکت بوده و معانی آن کلمات نیز با اختلاف حرکات، مختلف می باشد چند نسخه از آن کتاب در کتابخانه های لیدن و پاریس و اسکوریا، و خدیویّه مصر بوده و لاتینی نیز ترجمه شده است لفظ قطرب بر وزن بلبل، جانوری است که تمام طول شب در جنبش است و نمی آساید چون ابو علی هم صبح زود به درس سیبویه می رفت این لقب از استادش گرفت، وفاتش در 260 ه، (ریحانه الادب ج 3).
ص: 196
همین ریشه است که بمعنی قلّت معرفت است، چنانکه در این آیه قرآن آمده است که (وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلَّا أَمانِیَّ- 78/ بقره) یعنی گروهی از امیّون هستند که کتاب خواندن نمی دانند مگر اینکه بر ایشان خوانده شود.
فرّاء «1» می گوید: امیّون در این آیه، اعرابی بودن که کتابی نداشتند و در معنی آیه (النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ الْإِنْجِیلِ- 157/ اعراف).
گفته اند- امّی- منسوب به امّتی است که عادتا نمی توانستند بنویسند و نمی توانستند بخوانند چنانکه لفظ عامی به کسی گفته می شود که بر روش عامّه مردم باشد.
و نیز گفته شده از این جهت به امیّون- خطاب شده اند که اگر چه خواندن و نوشتن کتابی را نمی دانستند و نمی توانستند امّا ندانستن و نتوانستن نوشتن و خواندن را برای خود فضیلتی می دانستند زیرا که حفظ می کردند و بی نیاز از نوشتن و خواندن از روی کتاب بودند.
این صفت برای پیامبر (ص) هم فضیلتی بوده و بر آیه ای از قرآن که ضمانت حفظ و فراموش نکردن آیات قرآن است اعتماد داشته که فرموده (سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی 6/ اعلی) و باز گفته شده- امیّون و امّی- به خاطر منسوب بودن به- امّ القری یعنی شهر مکّه است.
__________________________________________________
(1) یحیی بن زیاد معروف به فرّاء مکنّی به ابو زکریّا از بزرگان نحو و لغت و در تفسیر و فقه و حدیث و طبّ و تاریخ و نجوم و ادبیّات سر آمد بوده، از شاگردان کسائی نحوی است، ثعلب گوید: اگر فرّاء نبودی علوم عربیّه از کار افتادی و ابن انباری نیز همین نظر را در باره کسائی و فرّاء دارد، مورد عنایت مأمون عبّاسی بوده و سمت معلّمی ادب و تربیت پسران مأمون را داشته و آنها در پیش گذاشتن کفشهای فرّاء به همدیگر سبقت می گرفتند و عاقبت قرار شد هر لنگه کفش را یکی از پسران مأمون جلوی پای استاد بگذارد، وفاتش 208 ه در راه مکّه در سنّ 60 و چند سالگی، امامی مذهب بودن او از ریاض العلماء منقول است، آثارش: 1- آله الکتاب 2- الایام و اللّیالی و الشّهور 3- فعل و افعل 4- لغات القرآن 5- مجاز القرآن 6- المذّکر و المؤنّث 7- المصادر فی القرآن 8- معانی القرآن 9- النّوادر 10- المقصور و الممدود 11- الوقف و الابتداء فی القرآن. سیوطی می نویسد فرّاء بسیار متدیّن و با ورع و پارسا بود. (ریحانه الادب ج 3- ابن خلکان ج 5- تاریخ بغداد ج 3 ص 298- قاموس الاعلام ج 5- الفهرست ص 78). [...]
ص: 197
(امام:) کسی است که به پیشوایی او در قول و فعل اقتدی می شود و یا کتابی و چیزی است، چه بر حقّ باشد و چه بر باطل، جمع امام- ائمّه- است- در آیه (یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ- 71/ اسراء) یعنی به کسی که به او اقتدی می کردند، و گفته شده به إمامهم یعنی به کتابشان.
آیه (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً «1»- 74/ فرقان) ابو الحسن «2» می گوید امام در آیه جمع
__________________________________________________
(1) در حدیث ابو بصیر که یکی از اصحاب با وفای حضرت صادق (ع) است چنین نقل شده که پس از قرائت آیه (وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً- 74/ فرقان) امام فرمود «سالت ربّک عظیما انّما هی، و اجعل لنا من المتّقین اماما» معنی این درخواست عظیم از خدای تعالی اینستکه از او می خواهیم، برای راهنمائی بسوی او از گروه متّقین برای ما امام و پیشوا قرار دهد.
(2) ابو الحسن علیّ بن اسماعیل اشعری، از پیشوایان مذهب جبر که ابتدا معتزلی مذهب بوده سپس از سخن در باره عدالت خدای و خلق قرآن عدول می کند و در بصره در مسجد جامع بانگ بر می دارد که:
«هر کسی مرا نمی شناسد، بشناسد من فلانیم اوّل به خلق قرآن و اینکه خدا با چشمان دیده نمی شود و کارهای بد و گناه را ما مرتکب می شویم معتقد بودم و اکنون از آن عقاید بر می گردم».
ابو الحسن اشعری در باره ایمان می گوید «الایمان هو التّصدیق بالجنان و امّا القول باللّسان و العمل الأرکان ففروعه» یعنی ایمان تصدیق و باور قلبی است و امّا اقرار بزبان و عمل بار کان از فروع آن است کسی که با قلب، و دل به یگانگی خدای تعالی تصدیق کرد و پیامبران را تصدیق نمود که از جانب خدا هستند، ایمانش صحیح است حتّی اگر در همانحال بمیرد نجات یافته است و از ایمان خارج نشده است، و مرتکب گناهان کبیره وقتی از دنیا بدون توبه بمیرد حکمش با خداست که با رحمتش او را بیامرزد یا پیامبر (ص) شفیعش شود».
ملاحظه می شود که انتشار چنین افکاری چقدر با اسلامیکه در صد آیه قرآن همواره ایمان را با عمل صالح همراه می داند متفاوت است بخصوص با توجیهی که علی (ع) در نهج البلاغه فرموده است:
الایمان معرفه بالقلب، اقرار باللّسان ابو الحسن اشعری چگونه مرتکبین گناه کبیره مثل (زنا، قمار، می خوارگی، جنایت، خیانت، تهمت، کشتن اولیاء، اسارت خاندان پیامبر (ص) و ایجاد جنگهای صفّین و نهروان) و تمام جنایاتی که در تاریخ از سوی خلفای اموی و مروانی و عبّاسی بغیر از عمر بن عبد العزیز و گاهی بعضی از خلفا سرزده است همه را توجیه می کند و آنها را امیدوار به بخشش یا شفاعت پیامبر (ص) می کند همین افکار باعث شد که حتّی خلفای جور و ستم عبّاسی پیشوایان اهل تسنّن را نیز به محاکمه بکشند و با فشار آنها را به قضاوت و فتوی وادار سازند و آنگاه اشعری کتابی بنام- مقالات الاسلامیّین و اختلاف المصلّین یعنی سخنان اسلامیون و اختلاف نماز گزاران می نویسد، در حالیکه خود بزرگترین اختلاف را بوجود آورد و بزرگترین ضربه را به نماز گزاران وارد ساخت. و آثارش (ایضاح البرهان) و کتاب التّبیین و مهمترین آنها مقالات اسلامیّین است.
در سال 330 فوت نموده و جهان اسلام را در مجادلات فکری جبری مسلکان گرفتار ساخت، الملل و النّحل 1/ 101- وفیات الاعیان ابن خلکان 2/ 402 مقالات الاسلامیّین.
ص: 198
است، معنی این آیه اینست که ما را برای پرهیزکاران گروهی پیشوا و امامان قرار ده، دانشمند دیگری گفته است واژه امام- در آیه فوق از باب- درع دلاص- و دروع دلاص- است یعنی امام در آیه فوق در معنی جمع است ولی بصورت مفرد، و جمع هر دو صحیح است. (دلاص نوعی تن پوش پشمینه ای نرم و برّاق است که به جای زره بکار می رفته).
و در آیات (وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً- 5/ قصص) و (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّهً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ- 41/ قصص) ائمّه جمع امام است.
و آیه (وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ- 12/ یس) گفته اند که- امام مبین- اشاره به لوح محفوظ است.
(الأَمّ)- یعنی قصد و هدف مستقیم که همان توجّه به مقصود است.
و آیه (آمِّینَ الْبَیْتَ الْحَرامَ- 2/ مائده) یعنی قصد کنندگان خانه خدا (آم- اسم فاعل از- امّ، یومّ- امّا است و جمع آنها- آم، آمون، آمین است).
و واژه- أمّه- در معنی شجّه است یعنی سرش را شکست و مجروح کرد و در حقیقت به مغز سرش یا دماغش جراحت وارد ساخته است، زیرا اعراب برای هر عضوی که مجروح شود از نام همان عضو، فعلی بر وزن- فعلت برایش ساخته اند.
مثلا می گویند (رأسته- رجلته- کبدته- بطنته) این جملات در موقعی بکار می رود که آن اعضاء یعنی (سر، یا، کبد، شکم) مجروح شده یا بدرد آمده باشد.
(أمْ)- اگر در جملاتی که آغازشان حرف استفهام (أ) باشد و بعد از آن در جمله حرف (أم) بکار رود بمعنی (یا) است، مثلا می گویند: (أزید فی الدّار أم عمرو) آیا زید در خانه است یا عمر و یا کدام یک؟ امّا اگر بدون الف استفهام بکار رود:
ام- به معنی- بل- یا به فارسی (بلکه) است، مانند آیه (أَمْ زاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصارُ- 10/ احزاب) (بلکه چشمانشان از سرخی از حدقه در آمده است).
(أَمَّا)- حرفی است که در باره دو چیز و دو بار با هم در کلام بکار می رود مانند آیه (أَمَّا أَحَدُکُما فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیُصْلَبُ- 41/ یوسف) (ولی یکی از شما ساقی اربابش می شود و دیگری بدار آویخته می شود که پرندگان مغز سر او را
ص: 199
می خورند) غالبا در سخنی که ابتداء آغاز می شود، می گویند- أمّا بعد فإنّه کذا «1»- یعنی با- أمّا بعد- آغاز می شود.
امد: خدای فرماید: (تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً- 30/ آل عمران). یعنی دوست دارد که میان او و آنها زمان دوری فاصله می بود.
و- أبد از نظر معنی بهم نزدیکند، ولی- أبد- مدّت زمانی است که حدّ معیّنی نداشته باشد و مقیّد نمی شود و در چنین معنی، أبد کذا- بکار نمی رود، و غلط است، امّا- أمد- مدّت زمان است که اگر مقیّد نشود حدّ مجهولی دارد و زمانش نامعیّن است امّا غالبا منحصر می شود مانند- أمد کذا- چنانکه می گویند:
زمان کذا.
__________________________________________________
(1) چون واژه (ام) و مشتقات آن در معانی مختلف بتفصیل ذکر شده خلاصه آنرا بطوریکه مؤلّف رحمه اللّه در متن یاد آوری نموده است می نویسیم:
امّ: مادر- اصل هر چیز- ترتیب دهنده- اصلاح کننده- جایگاه امّ الکتاب: لوح محفوظ.
ام القری: مکّه.
امّ النجوم: کهکشان.
امّ الاضیاف: و امّ المساکین: میزبان و مهماندار مساکینن.
امّ الجیش: رئیس سپاه.
امّه: گروهی که بوسیله دینی واحد، در زمان و مکان واحد جمعند.
امّ الکتاب: سوره فاتحه.
امّه: جامعه.
امّه: گروهی با ایمان و علم و عمل صالح که الگو می شوند.
امّه: زمان- فراموشی- یک نفر در حکم جمع از نظر شخصیّت اجتماعی.
امّی: ناخوانده و نانوشته- حافظین علوم که خواندن، و نوشتن نمی دانند- با فضیلت.
إمام: کسی که از سخن و فعل او پیروی می کنند، کتاب قابل پیروی، لوح محفوظ.
امّ: قصد و هدف مستقیم- توجّه به مقصود- درد و جراحت سر.
أم: یا- بل- بلکه.
دو ترکیب دیگر از این واژه در قرآن هست که راغب، آنها را ذکر نکرده که یاد آوری می شود:
أمام: پیش روی، در آیه (بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ- 5/ قیامه) یعنی این مردم می خواهند که همه گناه فرا پیش دارند و توبه را تأخیر می نهند.
إمّا: یا، در آیه (إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً- 2/ انسان).
ص: 200
فرق میان (زمان) و (أمد) اینستکه- أمد- را به اعتبار پایان مدّت بکار می برند، امّا (زمان) برای آغاز و انجام مدّت است و عمومیّت دارد یعنی برای زمان گذشته و حال و آینده یا آغاز و انجام، ولی (أمد) تنها برای زمان آینده است از این روی عدّه ای از علماء گفته اند (مدی) و (أمد) در معنی بهم نزدیکند.
شأن و کار و جمعش امور است، أمر- مصدر است و فعلش را مانند (أمرته) زمانی بکار می برند که او را مکلّف کرده باشی چیزی را انجام دهد، أمر- لفظی است عام برای همه أفعال و أقوال، و در این معنی سخن خدای تعالی است که (إِلَیْهِ یُرْجَعُ الْأَمْرُ کُلُّهُ- 123/ هود) و آیه (قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ ما لا یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَیْ ءٌ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللَّهِ- 154/ آل عمران).
(این آیه در باره منافقون است که می فرماید: همه کارها از سروری و قضا و قدر، از خداست اینان آنچه که در دل پنهان داشته اند بتو اظهار نمی کنند و می گویند ایکاش برای ما هم سهمی و کاری در این امر می بود).
إبداع و سر آغاز کار آفرینش را نیز (أمر) گفته اند که مخصوص خدای تعالی است و آیه (أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ- 54/ اعراف) نیز بهمین معنی و مفهوم حمل شده است.
و آیه (وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها- 12/ فصّلت) (إبداع و آغاز کار آفرینش هر آسمانی را وحی نموده).
حکماء نیز- امر- را در آیه (قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی- 85/ اسراء) از إبداع «1»
__________________________________________________
(1) ابداع یعنی بدون سابقه از چیزی، چیزی را آفریدن و در حقیقت سر آغاز و ایجاد چیزی بدون پیشداشت است، آیه (قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ- 9/ احقاف) در همین معنی است، که به پیامبر می گوید: بگو من نخستین پیامبر نیستم پیش از من پیامبرانی بوده اند و آیه (بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ 117/ بقره) واژه بدیع- از نامهای خدای تعالی است. بدیع الحکمه هم به معنی غرائب و شگفتی های حکمتی است که سابقه ندارد امّا بدعت هم که از همین ریشه است یعنی نو پردازی و چیزی از سوی خود بدون سابقه در دین و سنّت رسول اکرم (ص) جعل کردن و بر حقایق افزودن به منظور لوث کردن حقیقت و انحراف دیگران. بدعت از گاهی به سنّت تعبیر کرده اند مثلا در حدیث «من توضا ثلاثا فقد ابدع» یعنی خلاف سنّت که در زمان پیامبر (ص) نبوده، عمل کرده، بعضی از شارحین حدیث بدعت، را دو گونه تقسیم کرده اند.
1- بدعت هدایت کننده.
ص: 201
خداوند دانسته اند (یعنی روح از آفریده ای بیسابقه خدائی است).
و آیه (إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْ ءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ- 40/ نحل) که اشاره به إبداع خداوند است و با واژه- أمر- که از نظر بلاغت و کمی حروف در آنچه را که قبلا در معنی انجام چیزی تعبیر کردیم، بلیغ تر است، و نیز این معنی در آیه (وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَهٌ- 5-/ قمر) به سرعت ایجاد که وهم و خیال ما آنرا درک نمی کند تعبیر شده است.
(أمر): تقدّم و پیش داشتن چیزی است خواه بصورت و معنای فعل امر حاضر بر وزن- افعل- یعنی انجام بده، باشد، و یا- امر غائب بر وزن. و لیفعل- باید انجام بدهد.
و یا با لفظ خبر بیان می شود، مثل (وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ- 228/ بقره) که به لفظ خبر بیان شده، امّا در حقیقت امری است که زنان را مختار می کند، یا- أمر- بصورت اشاره بیان می شود، مثلا آنچه را که حضرت ابراهیم (ع) در باره قربانی کردن فرزندش دیده بود بصورت- أمر- جلوه کرد آنجایی که گفت: (إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ- 102/ صافات) یعنی آنچه را که در باره ذبح فرزندش در خواب دیده بود- امر- نامیده شده و آیه (وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ- 97/ هود) که کلمه أمر- در این آیه بطور عموم تمام أفعال و سخنان فرعون را در بر می گیرد.
و آیه (أَتی أَمْرُ اللَّهِ- 1/ نحل) اشاره به قیامت است که با عمومی ترین لفظ یعنی- أمر- آن را یاد آوری نموده و آیه (بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً «1»- 18/ یوسف) امر در این
__________________________________________________
2- بدعت گمراه کننده
(1) این مطلب قسمتی از آیه 18/ یوسف است که برادران یوسف پس از توطئه در باره او به نزد پدر می آیند (وَ جاؤُ عَلی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ- 18/ یوسف) حضرت یعقوب پس از دیدن پیراهن خون آلود یوسف که آغشته به خونی دروغین بود می گوید:
اینطور نیست که شما می گوئید، حقیقت اینست که نفسهای امّاره شما، که همواره به زشتی فرمان می دهد کار و سخن دروغ و زشت را در نظرتان آسان و کوچک جلوه داده است لذا چنین دروغی می گوئید، من نیز به نیکوئی صبر می کنم و خدای بر آنچه را که شم به دروغ توصیف می کنید یاری کننده
ص: 202
آیه هم به همه آنچه را که نفس امّاره به سوء و زشتی امر می کند اشاره دارد.
گفته اند، جمله- أمر القوم- یعنی آن قوم زیاد شدند، زیرا وقتی گروهی تعدادشان افزون شد دارای امیر و سرپرست می شوند چرا که ناگزیرند سیاست مداری داشته باشند تا آنها را اداره کند، از این روی شاعر گوید:
لا یصلح النّاس فوضی لا سراه لهم «1» (مردمی که سرپرستی نداشته باشند سرگردانی و هرج و مرج و خود سری مردم را اصلاح نمی کند).
سخن خدای در این آیه که می فرماید (أَمَرْنا مُتْرَفِیها
- 16/ اسراء) یعنی ایشان را به طاعت و پرستش حقّ امر کردیم و گفته اند معنایش- کثّرناهم یعنی فزونیشان دادیم است.
أبو عمرو «2» گوید: أمرت- بدون تشدید در معنی زیاد کردم نیست در معنی
__________________________________________________
است.
(1) مصرع دوّم شعر که راغب اصفهانی رحمه اللّه ذکر کرده این است:
لا یصلح النّاس فوضی لا سراه لهم و لا سراه اذا جهالهم سادوا
مردمی که سرپرستی ندارند هرج و مرج و سرگردانی آنها را اصلاح نمی کند و اگر نادانها و جاهلین نیز بآنها ریاست کنند مثل اینست که سرپرستی ندارند.
عبد اللّه بن مقفّع در اثر تاریخش بنام- رساله الصّحابه که به منصور دوانیقی خلیفه ستمگر عبّاسی نوشته است، شعر فوق را ذکر کرده که به منصور بفهماند با قساوت قلب و سرپرستی دادن جهّال، زحمت ها ایجاد شده است.
ابن مقفّع با شهامت تمام حدیثی از پیامبر (ص) را که می فرماید: (لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق) ذکر کرده و می نویسد، طاعت مخلوق در عصیان به آفریننده پذیرفته نمی شود، خداوند واجبات و فرائض معیّن کرده که اگر خلیفه امر به ترک آنها نماید نباید امر او را اطاعت کرد، مردم می گویند ما نظیر این گروه که نزد خلیفه مقرّب هستند ندیده و نشنیده ایم زیرا هیچیک از آنها دارای ادب و فهم و معرفت و خرد نمی باشند از این گذشته تمام آنها نزد جامعه به فسق و فجور معروف و به پستی مشهورند، اگر خلیفه خودش پاک و باصلاح و تقوا باشد رعیّت اصلاح می شود مگر آنکه إمام آنها پاک و پرهیزگار باشد تا اصلاح شود، و گفته است نیاز. دانایان به امام و پیشوائی که نیکو رهبریشان کند همچون نیاز همه مردم به دانشمندان است که بوسیله امام، اندیشه و کارشان استوار و دشمنانشان پریشان و جایگاهشان در گیتی بسی والاست (این حدیث در کتب معتبر احادیث آمده است) پرتو اسلام ج 2 ص 260 به بعد (آئین رهروی و رهبری ص 77).
(2) ابو عمرو بن علاء مازنی یکی از هفت قاری مشهور قرآن است که در باره اسمش 21 نام ذکر
ص: 203
فزونی و زیادی- أمّرت و آمرت است.
ابو عبیده «1» می گوید: أمرت بدون تشدید حرف (م) درست است مانند- خیر
__________________________________________________
کرده اند در نحو و لغت و قرائات، پیشوای زمان خود در بصره بود و شاگرد سعید بن جبیر رحمه اللّه است.
ابو عبیده که از شاگردان اوست در باره اش می گوید: ابو عمرو به زبان عرب و حوادث تاریخی و شعر و ادب اعلم مردم است. خانه عمر تا سقف پر از کتاب بود و چون مخلوط با اشعار جاهلی بود در موقع سفر حجّ و در اثر زهد، و عبادت و پارسائی آنها را سوزاند. فرزدق او را مدح کرده، نقش انگشترش که در آثارش دیده شده است شعر بود که:
و ان امراء دنیاه اکبر همّه لمستمسک منها بحبل غرور
یعنی: اگر تمام همّت و هدف انسان دنیا باشد او از دنیا به ریسمانی از غرور چنگ زده است.
اصمعی هم از شاگردان اوست، سفیان بن عیینه گوید: پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم و در باره اختلاف قرائات از او یاری جستم که مرا راهنمائی فرماید، پیامبر (ص) فرمود به قرائت ابو عمرو بن علاء قرآن را بخوان.
سیوطی در طبقات النّحاه می نویسد اسناد من در شرح حال ابو عمرو از کتاب طبقات الکبری کاتب واقدی است و در جمع الجوامع نیز ذکر او هست. اصمعی می گوید هزار مسئله ادبی و نحوی از او پرسیدم با هزار دلیل جواب شنیدم.
ابو عمر در شرح حال خود می گوید: آیه شریفه (مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهً- 249/ بقره) را به فتحه (غین) خوانده و در پی شاهدی برای این قرائت بودم تا اینکه حجّاج بن یوسف امر باحضار پدرم داد من هم با پدرم به یمن فرار کردیم در صحرای یمن بکسی برخورد نمودم که شعری را با این عبارت می خواند:
اصبر النّفس عند کلّ مهم ان فی الصّبر حیله المحتال
ربّما تجزع النّفوس من الا مرله فرجه کحل العقال
درم علّت خواندن این شعر را پرسید گفت چون حجّاج مرده است.
ابو عمرو می گوید: پدرم گفت از شنیدن این شعر که کلمه (فرجه) را با فتحه (ف) که شاهدی بر غرفه در آیه قرآن است بیش از خبر مرگ حجّاج مسرور شدم ولادتش در 70 هجری در مکّه و وفاتش در سال 159 هجری در کوفه است. (خدایشان رحمت کند که با چنین ایمانی و تلاشی، علم و ادب قرآنی را بعد از ائمّه اطهار (ع) اینان بدست ما رساندند). (فهرست ابن ندیم ص 42 ابن خلکان ج 2 ص 231- بغیه الوعاه ج 2 ص 231- ریحانه الادب ج 5 ص 139- معجم الادباء ج 11- آداب اللّغه العربّیه ج 2 ص 156.
(1) ابو عبیده معمّر بن مثنی از مشاهیر ادبا و شعرای قرن دوّم و سوّم هجری و از شاگردان مازنی و ابو حاتم سجستانی و قاسم بن سلام و ابو عمرو بن علاء است. او نخستین کسی است که در غرائب القرآن، کتاب تألیف نموده و کتاب مجاز القرآن او در مصر چاپ شده و در دسترس هست امّا مطابق فهرست شیخ طوسی و رجال نجاشی، ابان بن تغلب نخستین کسی است که در غرائب القرآن کتاب نوشته، از آثار ابو عبیده (اعراب القرآن- طبقات الشّعراء- غریب الحدیث- غریب القرآن- مجاز القرآن) است، وفاتش در سال 207 هجری یا چند سال پس و پیش است و چون مایل به هجو بوده و کسی
ص: 204
المال مهره مأموره و سکّه مابوره- که فعلش أمرت- است یعنی (بهترین ثروت، مرکب و استر جوان و خوشرو و گاو آهن زمین زراعتی است).
در عبارت (أَمَرْنا مُتْرَفِیها
- 16/ اسراء) که آیه آن قبلا اشاره شده با وجه- أمّرنا- هم خوانده شده یعنی آنها را- أمراء- قرار دادیم و در همین معنی بآیه زیر اشاره شده است (وَ کَذلِکَ جَعَلْنا فِی کُلِّ قَرْیَهٍ أَکابِرَ مُجْرِمِیها- 23/ انعام) که در معنی- أمّرنا مترفیها- است یعنی بزرگان و امرائشان مجرم بودند که بر آنها سیادت می کردند و مستوجب عذاب شدند.
کلمه- أمّرنا- در معنی أکثرنا- یعنی فزونی شان دادیم نیز آمده و خوانده شده است.
(ائْتِمار): یعنی قبول و پذیرش امر و کار- تشاور- نیز در معنی ائتمار است زیرا در شور و مشورت عدّه ای امر و نظر عدّه دیگر را می پذیرند چنانکه گفتیم:
آیه (إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ- 20/ قصص) در معنی تشاور و مشورت است، شاعر گوید:
و امرت نفسی أیّ أمر أفعل (با خودم مشورت کردم و گفتم که چه کاری انجام دهم).
آیه (لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً (إِمْراً)- 71/ کهف) یعنی کار زشتی انجام داده ای أمر الأمر- بمعنی بزرگ و زیاد شد، مانند- استفحل الأمر- یعنی کار سخت و بزرگ شد. خدای فرماید: (وَ (أُولِی) الْأَمْرِ مِنْکُمْ- 59/ نساء) گفتند مقصود از اولی الأمر- در اینجا أمراء زمان پیامبر (ص) هستند.
و باز گفته شده منظور از- اولی الأمر- الائمّه من أهل البیت- و همچنین آمرین بمعروف.
__________________________________________________
از شرّ زبان او ایمن نبود و به خوارج متمایل و در دین او را طعن و لعن می کردند لذا کسی به جنازه اش در بصره حاضر نشد به نوشته سیوطی خودش می گوید پدرم گفت: که پدرش یهودی بوده و 112 سال عمر کرده است. آداب اللّغه 2/ 100- ابن خلکان 2/ 225- الفهرست 79- معجم الادباء 2/ نامه دانشوران 10/ 322.
ص: 205
ابن عبّاس «1» رضی اللّه عنه گفته است- اولی الأمر- همان فقها و دیندارانی است که مطیع خدا هستند.
تمام معانی فوق صحیح است باین دلیل که- اولی الأمر- یعنی کسانی که مردم به وسیله آنها از افتاده در گردابها و مشکلات باز می ایستد و آسایش می یابند که اینگونه کسان چهار گروهند:
1- پیامبران خدای که احکامشان بر ظاهر و باطن عموم مردم جاری است.
2- والیان و حکّام که احکامشان تنها بر ظاهر مردم نافذ است.
3- حکماء و دانشمندان که حکمشان بر باطن و اندیشه های خواصّ مردم مؤثّر است.
4- وعاظ که حکمشان بر باطن عامّه مردم نفوذ دارد غیر از ظاهرشان «2».
معنی این است- در اصل آرامش خاطر و آرامش نفس و از بین رفتن بیم و هراس است.
واژه های- امن، أمانه- امان- هر سه مصدر هستند.
__________________________________________________
(1) ابن عبّاس، مکنّی بابو العبّاس و موصوف به ابو الخلفاء و ابن سید النّاس، جدّ خلفای بنی عبّاس، و لفظ ابن عبّاس در صورت اطلاق و نبودن قرینه، به او بر می گردد و در نتیجه أدعیه صادره از زبان مبارک رسول اکرم (ص) آن ترجمان وحی الهی به درک فیوضات حضور حضرت امیر المؤمنین (ع) موفّق و در اثر تعلیمات آن حضرت رموز و دقائق قرآنی را واقف و به علوم بسیاری عارف و از کثرت علوم متنوّعه خصوصا علوم قرآنیّه به- بحر و حبر الامّه و ترجمان القرآن، ملّقب و به نشر حدیث و تفسیر و قسمتهای اعظم علوم اسلامیّه موفّق گردیده و در حلّ مشکلات متنوّعه مرجع استفاده افاضل بوده، و اینکه بعد از صحابه اهل مکّه، نسبت به تفسیر قرآن اعلم تمامی مردم بوده اند همانا بجهت تلمّذ امّ الفضل لبابه کبری است خواهر پدری و مادری حرم مطهّر حضرت رسالت (ص) و گویند اوّلین زنی است که بعد از خدیجه کبری به شرف اسلام مشرّف شده و آن حضرت به دیدن او می رفته.
(ریحانه الادب/ مدّرس تبریزی ج 6)
(2) راغب اصفهانی، توجیهی بسیار عالی با توجّه به واژه ها و تفسیر آیات قرآنی بیان داشته است، منظور اینست که نفوذ انبیاء در ظاهر زندگی و باطن زندگی یا ظاهر و باطن عموم مردم از خاصّ و عام جریان دارد امّا حکّام بر مغزها و اندیشه های مردم هرگز حکومت نداشته اند تنها مردم به خاطر رعایت قانون حکومتی تبعیّت ظاهری داشته اند، امّا حکماء و دانشمندان که نظرات و آرائشان برای عدّه ای که متخصّص در آن علم هستند اثر دارد ولی واعظان یا عرفاء نفوذشان بر عامّه از مردم و در اندیشه آنها بوده است. [...]
ص: 206
امّا واژه- امان- گاهی اسم است و برای حالتی که بر انسان در امنیّت حاصل می شود بکار می رود، گاهی بچیزی که باعث امنیّت می شود نیز امان- گویند مانند سخن خدای تعالی که فرمود: (وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ- 27/ انفال)- یعنی به چیزهایی که بر آنها ایمن بودید خیانت کردید.
و در آیه (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 72/ احزاب) گفته شده- أمانه- در این آیه، توحید و عدالت و حروف تهجّی و عقل است، امّا- أمانه- در این آیه به معنی عقل صحیح است زیرا عقل همان چیزی است که با داشتن آن، توحید و یکتا پرستی و شناخت توحیدی حاصل «1» می شود، و عدالت جاری می گردد، حروف تهجّی (که همان اساس و مبادی آموزش هر زبانی است) هم با عقل و خرد آموخته می شود.
تمام علومی که لازمه مقام انسانی است با عقل فراهم آید و همه کارهایی که شایسته بشر است نیز به وسیله عقل انجام می پذیرد و انسان با داشتن عقل و خرد، فضیلت و برتریش بر بسیاری از مخلوقات و آفریده ها به انجام می رسد و اثبات می شود.
آیه (وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً- 97/ آل عمران) یعنی ایمنی و مصونیت از عذاب آتش.
و گفته اند: ایمن از بلاهای دنیائی به اشخاصی که در باره آنها در آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 55/ توبه) اشاره شده است و نیز گفته اند آیه (وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً- 97/ آل عمران) لفظش خبر است و معنایش امر، ایمن می شوند از برکنده شدن و نیز ایمن در حکم خدا چنانکه می گوئی هذا حلال، و هذا حرام- یعنی
__________________________________________________
(1) در حدیثی از پیامبر (ص) روایت شده است که فرمود: عقل آن حقیقتی است که انگیزه پرستش خدای رحمان وسیله بدست آوردن پاداش و فرجام و بهشت جاویدان است.
العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان.
حضرت امام صادق (ع) فصل رسایی در ماهیّت و حقیقت عقل با استناد به تمام آیات قرآن و مشابهت و تمایز واژه های (عقل، لب، حجر و نهی) بیان فرموده است و در جلد اوّل اصول کافی تمام روایات نقل شده است که براستی باید از دانشمند کم نظیری مانند ابو جعفر محمّد بن یعقوب اسحق کلینی رازی به خیر یاد کرد که چنین اثر گرانبهایی را بیادگار گذاشته است.
ص: 207
حلال و حرام در حکم خدای و معنی آیه (وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ آمِناً- 97/ ال عمران) اینست که در خانه خدای از کسی قصاص نمی شود و کسی در آنجا نباید کشته شود «1»- تا از آنجا (کعبه) خارج شود و بر این وجه در آیه (أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً- 67/ عنکبوت) و آیه (وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَهً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً- 125/ بقره) به همان معنی بالا اشاره می کند. و آیه ( (أَمَنَهً) نُعاساً- 154/ آل عمران) یعنی (أمنا) و گفته شده (أمنه) جمع است مانند کتبه.
در حدیث نزول حضرت عیسی (ظهور آن حضرت در آخر الزّمان) وارد شده است که امنیت در زمین واقع خواهد شد.
آیه (ثُمَّ أَبْلِغْهُ (مَأْمَنَهُ)- 6/ توبه) یعنی منزلی که در آنجا برایش امنیت باشد، گفته اند واژه- (آمَنَ)- دو وجه دارد، یکی متعدّی به خود بدون حروف اضافه، مانند- آمنته- برایش امنیّت ایجاد کردم، و للّه- مؤمن- نیز اسم فاعل از- آمن- است و در همان معنی است یعنی خدای امنیّت می دهد.
وجه دوّم متعدّی نیست و لازم است و- آمن- در معنی فعل لازم است، یعنی امنیّت یافت. واژه (ایمان)- گاهی اسم دین و شریعتی است که پیامبر (ص) آورده است و بر این معنی، آیه (الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا، وَ الصَّابِئُونَ- 69/ مائده) اشاره دارد و تمام کسانی که شریعت او را می پذیرند و به- اللّه- و پیامبری او اقرار و اعتراف می کنند، شامل می شود.
و آیه (وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ- 106/ یوسف)- در معنی بالا است.
گاهی هم واژه- ایمان- بر روش مدح و ستایش بکار می رود که مراد پذیرفتن و گردن نهادن نفس به حقّ است با تصدیق بآن و این موضوع یعنی ایمان
__________________________________________________
(1) قصاص نکردن و کشته نشدن در خانه و حرم خدا به موجب آیه 191 بقره، استثنایی بیان شده که می فرماید: (وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّی یُقاتِلُوکُمْ فِیهِ) یعنی آنها را در مسجد الحرام نکشید مگر اینکه با شما مقاتله کنند که بایستی با آنها مقاتله کرد، این استثناء به راستی از نظر سیاسی و اجتماعی إکمال دین و اتمام نعمت خدای بر مؤمنین است.
ص: 208
در این وجه با جمع شدن سه حالت حاصل می شود:
1- شناسائی یا تحقیق با اندیشه و دل.
2- اقرار بزبان و بیان کردن آن.
3- عمل کردن با اعضاء و جوارح.
[عینا این معنا از مطلبی است که امیر المؤمنین (ع) فرموده:
سئل عن الإیمان فقال: الأیمان معرفه بالقلب، و اقرار باللّسان و عمل بالأرکان- حکم 227/ نهج البلاغه و این معنی خدای فرماید: (وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ- 19/ حدید) و به هر یک از اعتقاد، صدق گفتار و عمل صالح، ایمان می گویند.
آیه (وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ- 143/ بقره) یعنی نمازهایتان را.
(آیه فوق بعد از آیه تغییر قبله است که می فرماید، آن نمازهاتان را که به قبله اوّل گزارده اید خدای تباه نمی کند) عفّت و حیاء و دوری و خود داری از آزار و اذیّت دیگران را نیز از ایمان قرار داده است.
خدای فرماید: (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقِینَ- 17/ یوسف) گفته اند عبارت- بمؤمن لنا- یعنی ما را تصدیق نمی کنی جز اینکه همیشه ایمان تصدیقی است که همراهش امنیّت خاطر است، در این سخن خدای تعالی (أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ- 51/ نساء) واژه یؤمنون- بصورت مذمّت و سرزنش برایشان بیان شده است زیرا امنیّت خاطری که نسبت به جبت و طاغوت حاصل کرده اند در حقیقت امنیت فطری و حقیقی نیست زیرا در شأن دل و قلب انسان نیست که به چیزی که مطبوع طبع و مطابق فطرت و سرشت نیست و باطل است اطمینان خاطر پیدا کند زیرا دل بباطل مطمئنّ نمی شود، چنانکه خدای فرمود: (مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ- 106/ نحل) معنی این آیه مثل اینست که گفته می شود- ایمانش کفر است و درود و تحیّتش کتک زدن، از این روی پیامبر (ص) إیمان- را بنابر خبر معروف جبرئیل، که از او پرسید- ایمان چیست و خبر معروف «1» آنرا بر شش چیز قرار داده است.
__________________________________________________
(1) حدیثی که راغب رحمه اللّه از آن نام می برد و آنرا ذکر نمی کند در نهج البلاغه/ صبحی
ص: 209
رجل أمنه و أمنه- کسی است که به هر کسی اعتماد دارد، و- أمین، و امان- یعنی مورد اعتماد و ایمان، و- أمون- شتری که سستی و لغزش، یا به روی افتادن ندارد.
- که با حرف (مدّ) یا بدون (مدّ) هم خوانده شده، اسم فعل است مانند- صه- (یعنی ساکت شو، برای مذکّر و مؤنّث و مفرد و جمع بکار می رود) و- مه- (یعنی صبر کن) حسن (حسن بصر یکی از سران معتزله) گفته است «آمین یعنی اجابت کن و- أمّن فلان یعنی آمین گفت».
گفته اند- آمین نامی از نامهای خدای تعالی است.
ابو علی فسوی (منظور ابو علی فارسی اهل فساء شیراز است) گفته است «کسی که آمین می گوید در این لفظش ضمیری برای خدای تعالی است زیرا معنایش- اجابت کن- است».
__________________________________________________
الصّالح، حکم 31 چنین آمده است «سئل عن الایمان فقال ...» ایمان بر چهار اصل و پایه استوار است:
1- پایداری در دین.
2- یقین.
3- عدل.
4- جهاد. کسی که به بهشت مشتاق است از شهوات دوری می کند و آنکه مراقب مرگ است، بسوی خیرات و نیکیها می شتابد. کمترین حدّی که ایمان را در انسانها نشان می دهد شهادت به توحید و پیامبر (ص) و شناختن امام عصر و زمان خویش است و کمترین حدّ خروج از ایمان، نظر و رأی کسی است که مخالف حقّ است و بر مخالفتش در برابر حقّ قیام می کند و می ایستد.
شیخ فخر الدّین طریحی، در کتاب مجمع البحرین ذیل واژه امن- در ذیل آیه (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا- 17/ یوسف) اینچنین آورده است که ایمان:
1- نخست تصدیق به خدای و صفات است.
2- تصدیق به پیامبرانش که در پیامبریشان صادقند.
3- تصدیق به کتابهاشان که کلام خداست و محتوای آن کتاب ها حقّست.
4- تصدیق به معاد و برانگیخته شدن پس از مرگ و باور داشتن صراط و میزان.
5- تصدیق به بهشت و دوزخ و پاداش و مکافات.
6- تصدیق به وجود فرشتگان که موجوداتی با کرامتند و معصیت خدای نمی کنند اوامر او را انجام می دهند و شب و روز به تسبیح او مشغولند و از انواع شهوات و أکل و شرب پاکند و از توالد و تناسل مبرّی هستند و همانند مردان و زنان آدمیان نیستند بلکه آفرینششان از نور است و رسولانی هستند از جانب پروردگار بسوی بندگانش.
ص: 210
در آیه (أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ- 9/ زمر) تقدیرش- أم من است که امن- هم خوانده شده است، از باب (امن و آمن و ایمان امان) نیست.
در جملات اسمیّه، اسم را منصوب و خبر را مرفوع می کنند فرق شان با یکدیگر این است که بعد از إنّ- جمله مستقلّ است و امّا بعد از- أنّ کلمات در حکم کلمه مفرد است که گاهی موقعیّت رفع و نصب و جرّ پیدا می کنند مانند أعجبنی أنّک تخرج- و- علمت أنّک تخرج- و- تعجّبت من أنّک تخرج (که در این سه عبارت بعد از أنّ کلمات در حکم مصدر است و به یک کلمه تعبیر می شود که آن کلمه یعنی (رفتن) یا خارج شدن است) و هر گاه حرف (ما) بر آن وارد شود، مثل- إنّما- عمل لفظ- إنّ- باطل می شود و جمله بعد از آن به حکم خود باقی است یعنی- اعرابشان تغییر می کند، مثل آیه (إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ- 28/ توبه) که لفظ- إنّما- به ما چنین می فهماند که نجاست کامل مخصوص شرک است و از آن حاصل می شود.
و آیه (إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهَ وَ الدَّمَ ...- 173/ بقره) یعنی حرام نیست مگر اینها، گوئی که هشدار می دهد به اینکه بزرگترین خوراکیهای حرام در اصل اینهایند که ذکر می شوند.
بر چهار وجه است: اوّل بر فعل ماضی و مستقبل که فاعلشان غائب است داخل می شود. و ما بعد خود را به تقدیر مصدر می برد و فعل مستقبل را منصوب می کند مانند- أعجبنی أن تخرج و ان خرجت- یعنی از خارج شدنت در آینده و گذشته در شگفتم.
دوّم- أن مخفّفه از مثقّله (یعنی لفظ أن- بدون تشدید (نون) که در اصل از- أنّ- با تشدید (نون) است) مانند- أعجبنی أن زیدا منطلق سوّم- أن مؤکّده که بعد از- لمّا- می آید مانند آیه (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ- 96/ یوسف).
چهارم- أن مفسّره، که جمله بعدش را به معنی گرفته و قول تفسیر می کنند مانند آیه (وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا- 6/ ص) یعنی گفتند بروید و پایدار
ص: 211
باشید که لفظ (أنْ) به معنی گفتن است. لفظ إن هم مثل أن بر چهار وجه بکار می رود، اوّل- برای شرط مثل آیه (إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ «1» 118/ مائده) (اگر عذابشان کنی، بندگان تواند).
دوم- إن مخففه از مثقله که لازمه آن در جملات، حرف (ل) بر سر فعل بعد از آن است مانند آیه (إِنْ کادَ لَیُضِلُّنا- 42/ فرقان).
سوّم- إن نافیه که بیشتر در جملات با- إلّا- همراه است مانند آیه (إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا- 32/ جائیه) یا آیه (إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ- 25/ مدّثر) و آیه (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ «2»- 54/ هود).
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 128/ مائده است که با توجّه به آیات قبل و بعد می بینیم که سخن حضرت عیسی (ع) به خداوند است، می گوید (هر گاه عذابشان کنی آنها بنده تواند و اگر آنها را مورد غفران قرار دهی به راستی که تو عزیز و حکیمی) آیه بعد پاسخ جمله شرطیّه این آیه است که می فرماید: (هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ، لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ- 119/ مائده) یعنی این هنگامه ای است که راستگویان در ایمان به پاداش صدقشان می رسند، و آن بهشت هائی است با نهرهای جاری آب که در آنجا پیوسته جاودانند در حالیکه پاداش معنوی ایشان خوشنودی خدای و خوشنودی ایشان از اوست و آن رستگاری بس بزرگ است.
(2) آیه (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ- 54/ هود) جمله بعض آلهتنا بسوء- مفعول نقول- است تمام آیه با توجّه به معانی آیات قبل و بعدش اینست که می گویند (إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ قالَ إِنِّی أُشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا أَنِّی بَرِی ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ- 55/ 54/ هود) داستان برخورد هود پیامبر (ع) با قوم عاد است که بآنها می گوید ای مردم خدای یکتا را بپرستید و افتراء به اللّه نبندید، ای مردم من أجر و مزدی در برابر رهائی شما از پرستش بت ها نمی خواهم پاداش کار من با خدا است همان خدایی که مرا بر سرشتم آفرید، آیا نمی اندیشید، ای مردم توبه کنید و به خدای باز گردید خدائی که با ریزش فراوان بارانها شما را در زندگیتان تقویت می کند مجرم و گناهکار نباشید در پاسخش می گویند تو برای ما دلیل نیاوردی و ما هم با سخن تو ترک بت پرستی نمی کنیم و به تو مؤمن نمی شویم ما چیزی نمی گوئیم مگر اینکه یکبار بت های ما به تو هجوم برده و گزندی رسانده است هود در پاسخشان با شهامتی بی نظیر که معجزه معنوی اوست می گوید: (به کید و مکر دست بیازید و منتظر هم نمانید درنگ هم نکنید بخدائیکه پروردگار من و شما است توکّل دارم) پاسخی که هود پیامبر (ع) به سخن حماقت بار آنان می دهد و شجاعت، و شهامت بی نظیر و توکّل به اللّه او که در اوج شکوه است و آنها را با تمام قدرت شان در برابر خود به کیدشان می خواند و می گوید در کید و مکرتان درنگ هم نکنید آنچنان وحشتی در دلهای آنها ایجاد می کند که یقین می کنند بت هاشان اگر بدی و ناروائی باو رسانده بود او اینگونه سخن نمی گفت، قطعا بت هاشان سنگهای بی جان هستند از اینروی گروه زیادی که بگفته مفّسرین حدود 4000 نفر بودند به هود ایمان
ص: 212
(که هر گاه لفظ- إن- و إلّا- از جمله برداشته شود جمله ای مثبت و بر خلاف جمله منفی اوّل حاصل می شود).
چهارم- إن مؤکّده، برای نفی فعل جمله مانند- ما إن یخرج زید (یعنی بطور قطع زید خارج نشده است).
الأنثی یعنی مؤنّث، خلاف مذکّر، نامگذاری مذکّر و مؤنّث در اصل بخاطر عورات همسری و ازدواج میان آنهاست.
خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی 124/ نساء).
(و هر کس از شما که شایسته عمل کند چه مرد و چه زن در پاداش مساویند ...) «1».
و چون در تمام حیوانات توانائی جنس مؤنّث از مذکّر ضعیف تر می شود «2»
__________________________________________________
می آورند و از عذاب الهی مصون می مانند و همین امر معجزه هود پیامبر (ع) بوده است. (تبیان، تفسیر کبیر، مجمع البیان).
(1) در جهانی که اسلام ظهور کرد، اوج اختلافات طبقاتی و محروم نمودن نیمی از انسانها به نام زنان، از حقوق اوّلیه خود و همچنین تحقیر زنان بقدری شدّت گرفته بود که دختران را زنده زنده بگور می سپردند و کسانی چون خسرو پرویز و قیصر روم به خود حقّ می دادند که برای شهوت رانی و هرزگی خویش صدها زن را بصورت حرمسراء در بند و اسیر کنند (اخبار الطّوال جلد 1) حقارت زنان بحدّی رواج داشت و در حقیقت تحقیر انسانها مانند دنیای امروز ما، که تبعیض نژادی سفید و سیاه و طبقه گرایی یا حکومت یک طبقه بر 200 و یا 900 ملیون انسان در بعضی کشورها آنهم بنام حقوق بشر و عدالت گستری، چهره انسانیّت متمدّن را سیاه و آشفته و لکّه دار کرده بود، ناگهان از افق حجاز و غار حرا، جبریل امین پیام الهی را بر بنده امین و صدیقش محمّد مصطفی (ص) رسانید و با ندای برابری زن و مرد و همه انسانها در آئین فطری بیان کرد و حتّی با آیه (وَ قَضی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً- 23/ اسراء) پس از پرستش خدای، احسان به پدر و مادر را وظیفه انسانها قرار می دهد و باز بمردان طبقه گرای و خشن آن زمان یا انسان های غرب و شرق زده امروز که زنان را صرفا برای تولید دلار و روبل بسخترین کارها وا میدارند و زنان را برای ارضاء امیال و هرزگی های خویش در تمام فیلمها بازیچه هوسهای مردم قرار می دهند، نهیب می زند، قرآن خروش برمی دارد که: ای انسان ها همه شما را از یک نفس واحد و یک حقیقت آفریده ایم، تنها ملاک عزّت و شرف، پارسایی و تقواست نه برتری مادّی و قدرت داشتن و در آیات مختلف با تأکید زیاد شخصیّت زنان و حقوق آنها را مورد تأکید قرار می دهد پیامبر اسلام (ص) نیز در آخرین خطبه (حجّه الوداع) می فرماید: زنان امانتهای خدایند، و در امر طلاق او در اختیار کردن همسر آزاد می گذارد تا جایی که بهشت را در زیر قدمهای مادران می داند حتّی شیر دادن به کودک را به عاطفه و اختیار او وا می گذارد، می فرماید اگر زنان شما آب به دست شما دادند دیگر بار حقّ ندارید با امر و فرمان از او آب بخواهید، وای انسانها نخستین مشاور و طرف مشورت شما در کانون گرم خانواده و در مورد تربیت فرزندان بایستی زنانتان باشند و آیه (وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ- 38/ شوری) و یک سوره از قرآن بنام سوره زنان (نساء) و یک سوره بنام شوری، نام گزاری شده، بی جهت نبود که در آن لجن زار دنیای جاهلیّت نخستین گرونده به اسلام یک بانو بود و در نخستین شهید راه مکتب و نجات مستضعفین نیز یک بانو به نام سمیّه و بهترین خطیب زنان یک بانو به نام زینب کبری است، در آیه فوق (وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی 124/ نساء) می فرماید: زنان و مردان در صالحات، همسنگند و همطراز و هم پاداش.
(2) اشاره به ضعیف شدن جنس مؤنّث از مذکّر در طبیعت محسوس است که ضعف و سستی
ص: 213
ضعف او مورد اعتبار قرار می گیرد و هر چیزی که در طبیعت کارش و عملش سست و ضعیف می شود می گویند- أنثی- مثل این شعر شاعر:
و عندی جراز لا أفل و لا أنث.
(شمشیری دارم که نه کند است و نه سست و ضعیف).
در این مصراع حدید و شمشیر آهنی به- أنیث- معرّفی شده است، زمین سست و خاک نرم را نیز که همانند زنان نرم هستند- أرض أنیث- گویند و یا از جهت خوبی گیاه، آنجا را به أنثی و زنی تشبیه کرده اند که (کودکان خوب و زیبا می زاید).
و لذا می گویند- أرض حرّه و لوده- یعنی زمین گرم و پر بار و با برکت است.
هر گاه در لفظ و سخن بعضی از اشیاء را به مذکّر و مؤنّث تشبیه می کنند بخاطر احکام آنهاست، مانند ید- أذن، شاعر گوید:
و ما ذکر و إن یسمن فأنثی منظور شاعر حشره ای است به نام- قراد- که از گروه پرندگان و چهار پایان، هر دو است یعنی (کنه)، می گوید: آن حشره کوچکی که به نظر مذّکر می آید آثار پستانش ظاهر شده و فربه گشته، لذا مؤنّث است و مذّکر نیست. و در سخن خدای تعالی که: (إِنْ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً- 117/ نساء) بعضی مفسّرین در تفسیر این آیه گفته اند، حکم آیه به همان اشاره لفظی است زیرا نام معبودانشان به صیغه مؤنّث لفظی بوده، به دلیل واژه های (لات- عزّی- مناه الثّالثه) که نام بت هاشان بوده،
__________________________________________________
بخاطر توالد و تناسل و مراقبت و شیر دادن فرزند بوجود می آید و این حالت کاملا طبیعی است و از این روی طبیعت وظائف سنگین، و طاقت فرسای را بر دوش طبیعت جنس مذکّر قرار داده است مثل جنگ ها، و تحمّل سختیها و غیره.
ص: 214
بعضی دیگر که نظرشان صحیح تر است- إلّا إناثا- را به اعتبار معنی تفسیر کرده اند باین دلیل که در زبان عرب به هر چیز منفعلی، أنیث- می گویند زیرا آن چیز تأثیر پذیر است چنانکه آهن نرم را أنیث- گفته اند.
و نیز می گویند: همه موجودات در حالت اضافه شدن بعضی به بعض دیگر سه گونه اند:
1- موجوداتی که فاعل هستند و در دیگران تأثیر می گذارند و تأثیر پذیر نیستند (نامنفعل) مانند خدای تعالی و عزّ و جلّ.
2- پاره ای موجودات تأثیر پذیر و منفعل اند مانند جمادات که فاعل نیستند.
3- موجوداتی که از یک جهت منفعل و تأثیر پذیرند مانند ملائکه و انسان و پریان که در برابر ذات باریتعالی منفعلند و با مصنوعات و دست ساخته های خود، فاعلند و تأثیر گذار، پس زمانی که معبودات و بت هایی که از جمادات ساخته اند، تأثیر پذیرند و غیر مؤثّر از اینروی خداوند آنها را با واژه اناث- در آیات قرآن ذکر کرده است و آنها را باطل معرّفی می کند و بر نادانی ایشان در چنین اعتقادی یعنی بت پرستی، تنبّه و هشدارشان می دهد تا بدانند که خدایان سنگی و چوبی شان (آلهه) نه می شنوند و نه تعقّل دارند و نه می بینند بلکه به هیچ روی کوچکترین فعلی و عملی از آنان سر نمی زند و بر این معنی سخن حضرت ابراهیم (ع) دلالت دارد که می گوید (یا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ وَ لا یُغْنِی عَنْکَ شَیْئاً
- 42/ مریم) یعنی (چرا چیزی را که نه می شنود و نه می بیند و نه ترا در نیازهایت بی نیاز می کند می پرستی؟) و امّا آیه (وَ جَعَلُوا الْمَلائِکَهَ الَّذِینَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً- 19/ زخرف) نقل قول آنهایی است که به زعم باطلشان و گمانشان ملائکه ها (فرشتگان) دختران خدایند.
موجودی است خلاف پری، إنس- به معنی ألفت و محبّت خلاف تنفّر و بی محبّتی است، إنسیّ- منسوب به إنس است، واژه إنسیّ در جایی بکار می رود که انس و محبّت در آن زیاد باشد و به هر چیزی که مورد محبّت قرار گیرد نیز (إنسّ) گویند از اینجهت حیوانی که به دنبال راکبش و صاحبش می دود و میرود را
ص: 215
(انسیّ) گویند.
و- إنسیّ القوس- به کمانی گفته می شود که مقابل کماندارش قرار گرفته است، و بالاخره بهر چیزی که بسوی انسان می آید و از جانب دیگر دور می شود إنسی گویند، جمع إنس، اناس و (أناسِی) است، خدای تعالی فرماید: (وَ أَناسِیَّ کَثِیراً 49/ فرقان) (تمام آیه چنین است- (وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیاحَ «1» بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً، لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً وَ نُسْقِیَهُ مِمَّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَ أَناسِیَّ کَثِیراً- 48 و 49/ فرقان)، یعنی او خدایی است که بادهای بشارت دهنده را که حامل رحمتند می فرستد و در نتیجه از آسمان آبی پاک فرو فرستیم برای اینکه زمینهای خشک و شهرهای کم آب و مرده را زنده کنیم و چهار پایان و انسانها را که آفریده ایم سیراب سازیم).
به نفس هم- ابن إنسک- گفته اند (چون نفس هر کسی مورد محبّت اوست) پس در حقیقت فرزند اوست که به او دل می بندد. «2»
سخن خدای تعالی که فرماید: (فَإِنْ (آنَسْتُمْ) مِنْهُمْ رُشْداً- 6/ نساء)
__________________________________________________
(1) عارف مشهور، خواجه عبد اللّه انصاری، تعبیری عارفانه در این آیات دارد که ذکرش بی مناسبت نیست.
می گوید: اشاره این آیه به باد و ریاحی است که از وزیدنگاه عنایت وزد بر دلهای مؤمنان تا هر چه خاشاک مخالفت بود و انواع کدورت از آن دلها پاک بروند و شایسته قبول کرامات و ارادات حقّ گرداند. بنده چون نسیم روح نواز از آن ریاح به سینه وی رسد عنایات بیشتر جوید، ربّ العزّه به مهربانی، و لطف خویش چهار در بر روی گشاید در احسان، در نعمت، در طاعت و در محبّت، امّا بنده به حکم (إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ- 6/ عادیات) آن در احسان بر خود ببندد و حقّ تعالی رسول کرامت فرستد با کلید عفو، درب نعمت بر بنده گشاید (وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئاتِ 25/ شوری) بنده بکفران پیش آید که (إِنَّ الْإِنْسانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ- 15/ زخرف) و آن در نیز بر خود ببندد یعنی در شکر، حقّ جلّ جلاله رسول فضل فرستد و گوید (قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ- 58/ یونس).
(2) واژه انسان اسم جنس است که بر مذکّر و مؤنّث و واحد و جمع واقع می شود و به علّت ظاهر بودنش که لباس طبیعی خلقت بر تن دارد انسان نامیده شده و خلافش پری (جنّ) است که ناپیداست، إنسی- هم خلافت وحشی است و اناس همان ناس و مردم است انسان از چهار صفت ترکیب شده است:
1- صفت حیوانی 2- صفت درندگی 3- صفت شیطانی 4- صفت ربّانی، آثار حیوانی، شهوت و حرص،- آثار درّنده خویی، غضب و حسد و دشمنی و کینه- آثار شیطانی، مکر و حیله، و خدعه، و آثار صفات ربّانی در انسان، عزّت و کبر و ستایش، این چهار صفت در سرشت انسان آمیخته است و فقط با نور و
ص: 216
یعنی: اگر در یتیمان رشدی یافتید و با محبّت و انس به آنها نگریسته اند اموالشان را بآنها بدهید مانند آیه (آنَسْتُ ناراً- 10/ طه) آتشی دیدم و با دیدگانم آنرا یافتم، آیه (حَتَّی (تَسْتَأْنِسُوا)- 27/ نور) تا اینکه ببینید و احساس کنید- إیناس و استیناس یعنی رؤیت و علم و احساس گفته شده واژه (انسان) به بشر و بنی آدم از این روی اطلاق می شود که وجودش و خلقتش تنها با محبّت بیکدیگر قوام و ثبات خواهد داشت، و لذا گفته اند- انسانها فطرتا اجتماعی هستند زیرا اقوامشان و دوام وجودشان بیکدیگر پیوسته است و ممکن نیست، انسان خودش بتنهائی بتواند تمام نیازها و اسباب زندگی خود را فراهم نماید و نه می تواند به تنهایی برای تهیّه آنها قیام کند.
و نیز گفته اند: اطلاق نام انسان بر او بخاطر اینستکه او بهر چیزی که به او پیوسته و همراه است الفت- دارد و- أنس- می گیرد و از نظر لفظی گفته اند اصلش- إنسیان بر وزن افعلال است.
اصل أنف- همان بینی و عضو مخصوص تنفّس و بویایی حیوان و انسان است سپس معنی آن به جوانب و اطراف بلند هر چیزی اطلاق شده است، مانند- أنف الجیل- یعنی لبه پرتگاه کوه، و أنف اللّحیه- یعنی انتهای بلند ریش.
__________________________________________________
نیروی ایمان می تواند به آن صفات جهت بدهد بطوریکه از زیانهایش دور و آن صفات را در مسیر صحیح هدایت کند. نور ایمان نیز از عقل و شرع سر چشمه می گیرد، دوران کودکی مکر و خدعه و سپس صفات ربّانی که آثار عقل و ایمان است بخوبی ظاهر می شود، مراحل پنجگانه نفس آنطوریکه از آیات قرآنی مستفاد می شود عبارتند از 1- بشریّت با نفس امّاره- (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ- 53/ یوسف). 2-
انسانیّت با نفس ملهمه (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها 7/ الشّمس) که خداوند در این مرحله از نفس ملهمه به چنین نفس و عوامل تربیتی و ایجاد کننده آن سوگند می خورد. 3- بنی آدم بودن با نفس لوّامه- (لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَهِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَهِ- 1 و 2/ قیامه). 4- اولی الالباب با نفس مطمئنّه که در آیه (یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ- 27/ فجر) خداوند باین نفس اشاره به پاداش و لطفش می کند. 5- عباد الرّحمن با نفس راضیه و مرضیّه (ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی 29/ فجر) اینها بود دوران رشد حیات نفسانی از صفر تا بی نهایت که همان پیشگاه با عظمت و لطف بی کران خدای است. جلال الدّین مولوی صاحب مثنوی که هدف افکارش و کتابش معرّفی انسان کامل در جلوه علی علیه السّلام است این مراحل فوق را با زیبائی تفصیل داده است.
ص: 217
حمیت (مردانگی) و عزّت و ذلّت را نیز به- أنف- منسوب می کنند.
شاعر می گوید:
إذا غضبت تلک الأنوف لم أرضها و لم أطلب العتبی و لکن أزیدها
(هر گاه آن با حمیّت ها و دماغهای تکبّر آمیز خشمگین می شوند، خشنودشان نمی کنیم و رضایتشان را هم نمی خواهم بلکه خشمشان را فزون می سازم).
به انسان متکبّر هم می گویند- شمخ فلان بأنفه- و به آدم ذلیل و خوار هم ترب أنفه- گویند، و عبارت- أنف فلان من کذا- و از آن کار استنکاف و خودداری نمود، و- أنفته- یعنی به بینی اش زدم، الأنفه- هم حمیّت و غیرت است، و- (استَأْنَفْتُ) الشّی ء-: از اوّلش آغاز کردم و آیه (ما ذا قالَ آنِفاً- 16/ محمّد) در معنی آغاز و اوّل است.
خدای می فرماید: (عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ- 119/ آل عمران) (دشمنانتان انگشتان خود را از خشم بر شما به دهان بردند و گاز گرفتند) أنامل- جمع- أنمله- یعنی سر انگشتان، که ناخن ها بر آن می روید عبارت- فلان مؤنمل الأصابع- یعنی سر انگشتانش در اثر کوتاهی خشن و قوی است.
همزه- أنمله- زاید است زیرا این عبارت را انمل الأصابع- نیز گفته اند:.
در زمان تحقیق و پرسش از حال و مکان بکار می رود و لذا گفته اند أنّی- به معنی، أین- یعنی کجا و کیف- بمعنی چگونه است برای اینکه هر دو معنی (کجا و چگونه) را در بر دارد، خدای فرماید: (أَنَّی لَکِ هذا- 37/ آل عمران) یعنی از کجا و چگونه؟.
ضمیر مفردی است که از خود خبر می دهد و گاهی الف آن در هنگام وصل به کلمه یا حرف دیگر حذف می شود و گاهی باقی می ماند، چنانکه در این آیه (لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی- 38/ کهف) که گفته اند تقدیرش اینستکه- أنا هو اللّه ربّی- همزه اش در پیوسته شدن به- لکنّ- حذف شده است و حرف (ن) أنا با حرف (ن) لکنّ ادغام شده است و- لکنّ- هم خوانده می شود لکنّ هو اللّه ربّی- که در اینجا هم حرف الف از آخر لکنّا- حذف شده. عبارت- أنّیّه الشّی ء- و- أنّیّته-
ص: 218
یعنی ذات او و- أنانیّت او، توجّه دادن به ذات انسان و سایر حیوانات، اشاره به وجودشان دارد.
این لفظ در سخن پیشینیان عرب نبوده و محدث است.
(آناءُ) اللّیل- یعنی ساعات شب، که مفردش- أنی- و- أنی- و أناء- است، خدای فرماید: (یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ آناءَ اللَّیْلِ- 113/ آل عمران) و (وَ مِنْ آناءِ اللَّیْلِ فَسَبِّحْ- 13/ طه) و (غَیْرَ ناظِرِینَ (إِناهُ)- 53/ احزاب) یعنی وقت و زمانش.
الإنا اگر حرف اوّلش مکسور باشد مقصور است و اگر فتحه داده شود ممدود است مانند این شعر حطیئه:
و آنیت العشاء إلی سهیل «1» أو الشّعری «2» فطال بی الإناء
(شب را با حرکت بسوی ستاره سهیل و شعری کوتاه کردم امّا وقت و زمان بر من طولانی شد).
(أنی:) آن الشّی ء- یعنی زمانش نزدیک شده، و در آیه (حَمِیمٍ آنٍ- 44/ رحمن) زمانش در شدّت گرما فرا رسید و سخن خدای تعالی (مِنْ عَیْنٍ آنِیَهٍ- 5/ غاشیه) و (أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا- 16/ حدید) یعنی: آیا وقتش برای کسانیکه ایمان آورده اند نرسیده است.
و- آنیت الشّی ء إیناء- او را از وقتش عقب انداختم.
و تأنّیت یعنی- تأخّرت. الأناه: درنگ کردن و آهستگی، و تأنّی فلان تأنّیا- و- أنی- یأنی- که اسم فاعلش، (آن) است، یعنی با وقار و آرام.
استأنیته- باب استفعال از همان کلمه یعنی منتظر وقتش شدم که در معنی- استبطأته- من او را معطّل کردم، نیز هست.
__________________________________________________
(1)- سهیل و شعری نام دو ستاره ای که در تابستان، و شدّت گرما در اوائل شب با نور زیاد ظاهر می شوند و در آسمان دو شعری هست، یکی شعرای یمانی و دیگری شعرای شامی به (عمیصا) معروف است.
شعرای شامی را خواهر سهیل گویند و روشنایی آن کم است، گویا از خواهرش دور افتاده و بر او می گرید و چشمش چرک آلود شده است. [...]
(2) سهیل و شعری نام دو ستاره ای که در تابستان، و شدّت گرما در اوائل شب با نور زیاد ظاهر می شوند و در آسمان دو شعری هست، یکی شعرای یمانی و دیگری شعرای شامی به (عمیصا) معروف است.
شعرای شامی را خواهر سهیل گویند و روشنایی آن کم است، گویا از خواهرش دور افتاده و بر او می گرید و چشمش چرک آلود شده است.
ص: 219
استأنیت الطّعام- منتظر طعام شدم.
إناء- ظرفی که در آن چیزی قرار داده می شود و جمعش- آنیه- است و- أوانی جمع الجمع آن است. مثل کساء و أکسیه.
اهل الرّجل- یعنی کسانی که نسبی یا دینی یا چیزی همانند آنها مثل خانه ای و شهر و بنایی آنها را با یکدیگر جمع و مربوط می کند و آنها را اهل و خانواده آن شخص گویند، پس- أهل الرّجل- در اصل کسانی هستند که مسکن و خانه ای واحد، آنها را در یک جا جمع و فراهم می آورد.
سپس این معنی توسعه یافته و گفته اند- أهل بیت- یعنی کسانی که نسب خانوادگی وسیله جمع آنهاست و بعدا اصطلاح- أهل بیت- بطور مطلق به خاندان پیامبر (ص) اطلاق شده است و آنها با این اصطلاح شناخته شده اند چنانکه در این آیه قرآن آمده است (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ- 23/ احزاب).
أهل الرّجل- به همسر مرد نیز تعبیر شده است و أهل الاءسلام- کسانی هستند که دین اسلام آنها را تحت این اصطلاح جمع می کند در حالی که شریعت و دین به برداشتن حکم نسبی در خانواده و در بیشتر احکام میان مسلمان و کافر حکم کرده است، مانند آیه (إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ- 46/ هود) (که در باره پسر نوح است به علّت نافرمانی از پدرش در تبعیّت نکردن از دین، گویی از نسبیّت خارج شده و خداوند او را بعنوان عمل غیر شایسته معرّفی می نماید) و همینطور آیه (وَ أَهْلَکَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ- 40/ هود).
صیغه های ماضی و مضارع و مصدر این کلمه چنین است- أهل الرّجل یأهل أهولا- و مکان- مأهول- همان محلّ و منزل خانواده است که در آنجا ساکن اند.
أهل به- در موقعی بکار می رود که کسی دارای اهل و خانواده شود.
به هر جنبنده ای هم که بجایی و مکانی انس می گیرد- أهل و أهلیّ می گویند.
تأهل: ازدواج کرد، و- أهّلک اللّه فی الجنّه- یعنی خداوند ترا در بهشت با همسرت قرین و شایسته کند و جمعتان نماید.
فلان أهل لکذا- یعنی او شایستگی آن را دارد.
ص: 220
أهلا و مرحبا- درود تحیّت و خوشآمد گفتن به کسی است که به منزلت وارد می شود، و به این معنی است که تو و خانواده ات در نزد ما آسایش و مکان دارید و محبّت خواهید دید.
جمع أهل- أهلون و أهال و أهلات- است.
بمعنی نوعی بازگشتن است، این بازگشت یعنی- أوب- فقط در باره موجودی است که با اراده است، امّا رجوع در باره موجود با اراده و بی اراده هر دو اطلاق می شود.
گفته می شود- آب، أوبا، إیابا، و مآبا، خدای فرماید: (إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ- 25/ غاشیه) یعنی بازگشتشان بسوی ما است، و آیه (فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ (مَآباً)- 39/ نبأ) که مآب- اسم مکان، اسم زمان و مصدر از- أوب- است، خدای فرماید: (وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ- 14/ آل عمران) یعنی توبه و بازگشتن نیکو به پیشگاه خدای تعالی است.
(أوَّاب) مانند- توّاب- کسی است که بخدای تعالی بازگشت می کند چنانکه فرماید: (أَوَّابٍ حَفِیظٍ «1»- 32/ ق) و (إِنَّهُ أَوَّابٌ- 17/ ص) که در باره داود و سلیمان هر دو آمده است (صیغه مبالغه، زیاد بازگشت کننده).
گفته اند توبه- همان- أوبه- است و تأویب- هم یعنی سیر، و مسافرت در روز، شاعر گوید:
آبت ید الرّامی إلی السّهم (دست تیر انداز بسوی تیر برگشت).
که در حقیقت این کار فعل تیرانداز است هر چند که به دست او نسبت داده شده و این تعبیر آن معنی را که ما قبلا گفتیم که به معنی- بازگشت با اراده و اختیار است نقض نمی کند.
__________________________________________________
(1) آیه 32/ ق که فرماید: (هذا ما تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوَّابٍ حَفِیظٍ) در باره کسانی است که نفس خویشتن از گناهان حفظ می کند و پیوسته مراقب و نگهدار اوقات عمر خویشند که به گناه نگذرد و همواره مانند داود نبی در تسبیح و توحید خداوندند و با این ارتباط دائمی، گویی که هر لحظه بخدای باز می گردند و بوعده های او که رضوان و بهشت جاوید است می رسد و بآنها گفته می شود که (هذا ما تُوعَدُونَ لِکُلِّ أَوَّابٍ حَفِیظٍ).
ص: 221
اختیار است نقض نمی کند.
همچنین عبارت- ناقه أووب- یعنی شتری تندرو که دستانش بسرعت تا می شود و برمی گردد.
خدای فرماید: (أَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ- 110/ مائده) که وزن- فعّلت- از- الأید- است، یعنی نیروی شدید، و آیه (وَ اللَّهُ (یُؤَیِّدُ) بِنَصْرِهِ مَنْ یَشاءُ- 13/ آل عمران) یعنی تأییدش رای فزونی می دهد. صیغه های ماضی و مضارع و مصدرش چنین است:
إدته، أئیده، آیدا- مثل- بعته، أبیعه، بیعا و صیغه أیّدته، هم برای زیادتی و فزونی بکار می رود، آیه (وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ- 47/ ذاریات) آسمان را با نیرو و قدرت بنا کرده ایم، گفته می شود:
له آد- یعنی او نیرومند است، کار بزرگ را هم، مؤیّد- گویند.
إیاد الشّی ء- یعنی چیزی که آن را نگاه می دارد، از این اسم- أیدتک بر وزن- أفعلت- نیز ساخته می شود. زجاج رحمه اللّه می گوید: جایز است که وزن آن- آیدت- باشد مانند- فاعلت- همچون- عاونت، نه- أفعلت که در بالا گفته شد و آیه قرآن (وَ (لا یَؤُدُهُ) حِفْظُهُما- 255/ بقره) (یعنی حفظ آسمانها و زمین خدای را دشوار و سنگین نیست).
اصل این واژه از- الأود و آد، یئود، أودا و إیادا- است یعنی آن را سنگین کرد بر وزن- قال، یقول، قولا.
و- أدت، مثل، قلت است که بر متکلّم وحده بکار می رود معنی حقیقی آده، عوّجه است یعنی در اثر سنگینی آنرا کج کرد و از جای کند.
درخت پر شاخ و برگ و متراکم، آیه (وَ إِنْ کانَ أَصْحابُ الْأَیْکَهِ «1»- 78/ حجر) کسانی
__________________________________________________
(1) بنا بنوشته ابو عبد اللّه یاقوت حموی در معجم البلدان: ایکه، تبوک است، یعنی همانجائیکه آخرین غزوه اتّفاق افتاده است، اهل تبوک می گویند: ایکه- محلّ رسالت شعیب پیامبر (ص) است که بسویشان آمد، امّا خود یاقوت می گوید در کتب تفسیر ندیدم که شعیب بر اهالی- ایکه- فرستاده شده باشد و نیز می گویند- اینکه جنگل پر درخت و درهم است که جمعش ایک، است و مراد از اصحاب الایکه اهل مدین است چرا که مدین و تبوک مجاور یکدیگرند. (ج 1 ص 291).
ص: 222
بودند که در جنگلها زندگی می کردند، و نیز گفته اند- أیک- اسم شهری است.
این واژه مقلوب لفظی- أهل- و تصغیرش- أهیل است.
فرق میان (آل) و (أهل) اینست که واژه (آل) مخصوص اعلام و معروفین است، و از این روی به ناشناخته ها و زمانها و مکانها اضافه نمی شود مثلا می گویند- آل فلان- و نمی گویند- آل رجل- و نه- آل زمان یا مکان، و نمی گویند- آل الخیّاط- بلکه واژه آل به شریفتر و با فضیلت ترها اضافه می شود مانند: آل اللّه- و- آل النّبی و آل السّلطان، امّا واژه- أهل، اضافه شدنش کلّی و عمومی است مانند أهل اللّه- و- أهل الخیاط، چنانکه می گویند اهل آن زمان و اهل آن مکان.
گویند واژه- آل- در اصل اسمی استکه تصغیرش- أُوَیْل است- و در باره چیزی و کسی که مخصوص انسان است و به او تعلّق دارد اطلاق می شود یا تعلّق ذاتی یا به قرابت و خویشاوندی نزدیک یا به دوستی، چنانکه خدای فرماید: (وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ- 33/ آل عمران) و (أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ- 46/ غافر).
گفته شده- آل نبی (ص) خویشاوندان پیامبر هستند و نیز گفته اند، آل نبی- مخصوص کسانی است که از جهت علم و دانش به پیامبر اختصاص دارند (علمشان از ناحیه پیامبر (ص) آغاز شده و به او پیوسته است از اینروی آل نبی ایشانند).
زیرا دینداران و اهل دین دو گونه اند: عدّه ای و گروهی که متخصّص به علم متقن و یقینی و عمل استوار و پایدار و محکم هستند که، آنها را- آل نبی- و امّت نبی گویند و گروهی دیگر مخصوص بعلم تبعی و پیروی از گروه اوّل هستند، که آنها را امّت محمّد (ص) گویند و آل پیامبر (ص) نیستند.
به جعفر بن محمّد الصّادق (ع) گفته شد، مردم می گویند همه مسلمانان آل نبی (ع) هستند فرمود «هم راست گفته اند و هم دروغ» پرسیدند معنی این سخن چیست فرمود: «دروغ گفته اند در اینکه می گویند همه امّت آل پیامبرند، و راست گفته اند در اینکه اگر شرایط شریعت پیامبر را بر پای دارند و برای آن قیام کنند آل پیامبرند» حدیث چنین است:
ص: 223
«و قیل لجعفر الصّادق رضی اللّه عنه: النّاس یقولون المسلمون کلّهم آل النّبیّ علیه الصّلوه و السّلام، فقال کذبوا و صدقوا، فقیل له ما معنی ذلک فقال: کذبوا فی أنّ الأمّه کافّتهم آله و صدقوا فی أنّهم إذا قاموا بشرائط شریعته، آله».
خدای فرماید: (رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ- 28/ غافر) یعنی مردی از میان خاصّان و کسانی که به شریعت او بودند و نسبت دادن او به آل فرعون از جهت نسب و خویشاوندی و مسکن است نه از اینجهت که آن قوم او را از خود و از پیروان راه فرعون می دانستند.
در باره نام جبرائیل و میکائیل گفته اند: که- إیل- نام خدای تعالی است این نظر بر حسب قواعد عرب صحیح نیست زیرا اقتضاء می کند که اگر- إیل مضاف الیه شد مجرور شود و بگویند- جبرئیل- و حال اینکه چنین نیست.
آل الشّی ء- چیزی است که در حال تردد رفت و آمد است، شاعر گوید:
و لم یبق إلّا آل خیم منضّد (چیزی باقی نمانده بود مگر جوهر و جلای زیبای شمشیر که در حرکت بود) و- الآل- انگیزه و حالتی است که در نتیجه کار کسی به او می رسد.
شاعر گوید:
سأحمل نفسی علی آله فإمّا علیها و إمّا لها
(نتیجه کارم را چه بر زیانم و چه بر سودم، بخودم می قبولانم).
آثار و دور نمای آبگونه سراب را که از دور ظاهر می شود نیز- آل- گویند و همینطور به شخصی که منظرش از دور ظاهر می شود هر چند که منظر وی دروغین باشد (یعنی شبحی یا تصویری).
و همچنین وزش باد و خیزش آب دریا هم از همین ریشه- آل، یئول- است.
آل اللّبن یئول- یعنی شیر زیاد جوشید و کم شد چنانکه به هر چیز ناقص نیز می گویند کم شده و برگشته است.
واژه التّأویل از- أول- است یعنی رجوع و بازگشت به اصل و- المؤئل- مکان و جای بازگشت است، تأویل:- ردّ کردن چیزی به سوی غایت و
ص: 224
مقصودی است که اراده شده چه از راه علم و چه از راه عمل.
تأویل از راه و طریق علم مانند آیه (وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) امّا باز گرداندن عملی تأویل به سوی مقصود و مراد، مانند سخن این شاعر که می گوید:
و للنّوی قبل یوم البین تأویل (برای دوری و هجران قبل از روز جدایی مقصودی و تأویلی هست).
سخن خدای تعالی (هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ- 53/ اعراف) یعنی انتظار تأویل آیات را دارند روزی که بیان و مقصود نهایی، و عملی آن آیات می آید.
و آیه (ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ «1» تَأْوِیلًا- 59/ نساء) گفته شده- أحسن، از نظر معنی، که سر انجام نیکوتر و ترجمه و تفسیر آن است.
و نیز گفته اند- أحسن تأویل- نیکوترین ثواب و پاداش در آخرت.
الأوّل- یعنی سیاست و روشی اصلاح طلبانه که رعایت مآل و پایان آن بشود (سیاستی دور اندیشانه) أول لنا و أیل علینا- (یعنی سیاستی خوش فرجام داشتیم و بر ما هم، چنان سیاستی انجام شد).
(أَوَّلْ:) خلیل بن احمد می گوید ریشه اش (همزه- واو- لام) است اوّل مانند فعّل است و بعضی گفته اند: اصلش (دو واو و لام) است بر وزن أفعل (أوول) امّا نظر خلیل صحیح تر و فصیح تر است بخاطر کمی حرف (و) که حرف عین الفعلش یکی است- بنابر نظر خلیل، واژه- اوّل- از- آل، یئول- و اصلش- آول- است که حرف مدّ در آن ادغام شده، و در حقیقت واژه- أوّل- صفت است و مؤنّثش- اولی- مثل- أخری است.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ، ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا) که با توجّه به آیات بعدش که شرحی است بر کیفیّت عملی این آیه در باره منافقین است که می گوید: (وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلی ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَی الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً) پس بازگشت و رجوع دادن موارد اختلاف به قرآن و رسول که امر و سنّت رسیده از پیامبر بوسیله راهبران و امامان که وارث علم او هستند، و نیز قرآن نیکوترین سر انجام است.
ص: 225
اوّل- کلمه ای است که بر پایه آن سایر اعداد مرتّب می شوند و بر چند وجه بکار رفته است:
1- به معنی زمان پیشین و جلوتر مثل اینکه می گویی اوّل خلافت عبد الملک که از منصور جلوتر و پیشتر است.
2- در معنی ریاستی که دیگران از آن پیروی می کنند مثل اینکه می گوئی اول امیر و سپس وزیر.
3- بمعنی وضعیّت مکانی و نسبیّت مانند بیان موقعیّت کسی که از عراق خارج می شود و می گوید اوّل قادسیّه و سپس- فید، امّا کسی که از مکّه بسوی عراق می آید می گوید اوّل- فید «1»- و سپس قادسیّه. «2»
4- معنی چهارم- واژه اوّل- مسائل اوّلیه صنعت و ساختمان است که
__________________________________________________
(1) فید- شهرکی است در راه مکّه، که حدود نصف راه مکّه و کوفه است و بگفته یاقوت حموی در قرن هفتم بسیار آباد بوده و حاجیان زاد و توشه و پولهای اضافه خود را در آن شهر به امانت می سپردند و یا برای هزینه زاد و توشه، متاع خود را در آنجا می فروختند و غالبا در بازگشت مقداری از امانات خود را به امانت داران فیدی می بخشیدند، این شهر مرکز علوفه و غذاها برای حجّاج و مراکبشان بوده و میان فید و وادی القری شش شب راه بوده و غیر از شهر فید در آن مسیر برای رفتن به شام (سوریّه کنونی) راه دیگری نبوده است دانشمندان بزرگی نیز از فید برخاسته اند (معجم البلدان جلد 4).
(2) قادس در لغت یعنی کشتی بسیار بزرگ و در اصطلاح شهری است که از آنجا تا کوفه 15 فرسخ راه بوده، بگفته مدائنی نام قادسیّه در اصل قدیسا بوده و می گویند حضرت ابراهیم (ع) بر آنجا می گذشت طراوت و زیبائی آنجا را دید. پیر زنی را دید که در چشمه سار آنجا سرش را می شست حضرت ابراهیم (ع) به او گفت (قدست من ارض) یعنی از این خاک پاک شدی، سپس آنجا به قادسیّه معروف شد. در سال 16 هجری در خلافت خلیفه دوّم، جنگ معروف قادسیّه میان مسلمین و ایرانیان رخ داده است که شعراء اشعار زیادی در باره آن، سروده اند پس از گذشت 1400 سال اینک نور اسلام و حقیقت مکتب پیامبر (ص) از ایران اسلامی که وعده خدایی است و در آیه 57/ مائده فرموده است تحقّق یافته که (فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ، أَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِمٍ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ). و بگفته تمام مفسّرین پس از این آیه پیامبر (ص) دستش رای روی شانه سلمان فارسی نهاد و فرمود آن قوم (هذا و ذووه) یعنی آن قوم در آینده از تبار این مرد و منسوب او یعنی از ایرانیان خواهند بود خدای رای سپاس که این پیشگوئی قرآن اکنون بحقیقت پیوسته که نیروی معنوی و مادی مسلمین ایران با اتّکال بخدای و رهبری امام خمینی نیروهای وابسته بشرق و غرب بعثیون یعنی غیر مکتبی های عراق رای منکوب و قادسیّه اسلام یعنی صدور اسلام و ندای رهائی بخش قرآن برای مستضعفین جهان از ایران بسایر کشورها گسترده خواهد شد زیرا
ص: 226
می گویند اوّل پایه ها و سپس بن و ساختمان. اگر در باره صفات خدای تعالی واژه- اول- بکار رود معنایش اینست که چیزی در عالم وجود بر اللّه پیشی نگرفته است، و بر اساس همین معنی، سخن گوینده ای است که می گوید:
«خدای تعالی کسی است که نیاز به غیر ندارد» کسی که در باره خدا می گوید او بنفسه مستغنی و بی نیاز است، در آیات (وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ- 163/ انعام) و آیه (وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ- 143/ اعراف) معنایش اینست که من نخستین کس در اسلام و ایمان هستم که مورد تبعیّت و پیروی قرار می گیریم چنانکه خداوند فرماید: (وَ لا تَکُونُوا أَوَّلَ کافِرٍ بِهِ- 41/ بقره) یعنی از کسانی نباشید که در کفر و شرک مورد پیروی قرار گیرند.
واژه- أوّل- از نظر دستور زبان عرب بصورت ظرف زمان بکار می رود که در آن صورت- مبنی بر ضمّه است، یعنی أوّل- مانند عبارت- جئتک أوّل- و گاهی- أوّل- بمعنی قدیم است، مانند عبارت- جئتک أوّلا، و آخرا- یعنی قدیم و جدید، امّا در این آیه ( (أَوْلی لَکَ فَأَوْلی 34/ قیامه) کلمه تهدید و بیم دهنده ای است به کسی که به هلاکت نزدیک است و به دور شدن از هلاکت وادار می شود یا اینکه کسی را که با ذلت و خواری از هلاکت نجات یافته است مورد خطاب قرار می دهند تا دوباره به چنین سرنوشتی مبتلا نشود.
بیشتر آیاتی که واژه- اولی- یا- أوّل- در آنها تکرار شده است برای این است که گوئی تشویقی و ترغیبی است بر اندیشیدن در باره نتیجه کاری که به انسان می رسد و بایستی از آن خود داری کند.
الأیامی، جمع أیم است یعنی زنی که بی شوهر است و گفته اند مردی را هم که بدون همسر است، شامل می شود البّته معنی دوّم به صورت تشبیه نمودن به زنی که بی شوهر است بکار رفته و مرد بی همسر را نیز شامل آن معنی نموده اند، چون مرد بی همسر هم در حقیقت بی نیاز از همسر نیست نه اینکه تحقیقا چنان
__________________________________________________
(إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ- 55/ یونس).
ص: 227
باشد زیرا (أیامی) ویژه زنان بی شوهر است.
مصدر أیم (أیمه) است، گونه های فعل و صرف افعال این واژه چنین است، آم الرّجل- آمت المرأه و تأیّم و تأیّمت، و امرأه أیمه و رجل أیّم- که همه در همان معنی همسر نداشتن است.
و عبارت- الحر مأیمه- یعنی جنگ، میان همسران جدایی می اندازد و با کشته شدنشان بی همسر می شوید.
أیّم- بمعنی مار است.
لفظی است که با آن از مکانی تحقیق و پرسش می شود، یعنی کجا؟
چنانکه واژه- متی- برای پرسش از زمان است یعنی چه وقت؟
و امّا واژه- الآن- شامل هر زمانی است که میان گذشته و آینده را معیّن می کند، مثل عبارت- أنا الآن أفعل کذا- یعنی الآن آنرا انجام می دهم.
واژه الآن- همواره با (الف- لام) معرفه همراه است و عبارت و افعل کذا آونه- یعنی آنرا در اوقات پیاپی انجام ده که همان معنی الآن- را می رساند.
عبارت- هذا أوان ذلک- یعنی زمانی که مربوط به آن کار است.
سیبویه رحمه اللّه می گوید «الآن آنک- یعنی زمان، زمان تو است» ماضی و مضارع این واژه- آن، یئون- است.
ابو العبّاس مبرّد رحمه اللّه گوید «آن، یئون- از واژه الآن نیست بلکه فعلی جداگانه است».
و- الأین- یعنی رنج و مشقّت زیاد کشیدن، افعال این واژه- آن، یئین، أینا- و- أنی، یأنی، أنیا- بمعنی زمان هلاکت است.
و امّا- بلغ إناه- گفته اند مقلوب- أنی است که قبلا گفته شد.
ابو العبّاس مبرّد گوید: عدّه ای گفته اند که، آن، یئین، أینا حروف همزه در این فعل مقلوب از حرف (ح) است و اصلش- حن، یحین حینا است و اصل کلمه از حین، یعنی وقت و زمان است.
الأوّاه، یعنی کسی که زیاد- آه- می کشد، أوّه (فارسی این کلمه آوخ که
ص: 228
مختصرش آخ و آه است) و هر سخنی که دلالت بر حزن و أندوه کند آنرا أالتّأوّه- گویند یعنی آه کشیدن، و آن شخص را- أوّاه- گویند و این بیان و حالت کسی است که خشیت و جذبه حقّ تعالی را در وجود و زبان خود جاری می کند، خدای فرماید: (أَوَّاهٌ مُنِیبٌ- 75/ هود) یعنی مؤمنی است خداجوی و خدا خوان که اصلش و ریشه لغتش در همان معنی است که قبلا گفته شد. (أوّاه منیب، قسمتی از این آیه است که- (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ- 75/ هود)، که به زبان حال وجودی حضرت ابراهیم است).
ابو العبّاس مبرّد رحمه اللّه گوید- إیها- از همین ریشه است و زمانی بکار می رود که بخواهی کسی را ساکت نمایی و او را از سخن گفتن باز داری و- ویها- برای وقتی است که کسی را بکار خوبی واداری و تشویق کنی و- واها- زمانی گفته می شود که از کار و سخن کسی بشگفت آمده ای.
این واژه برای خبر خواستن و اطّلاع یافتن از جنس و نوع و تعیین چیزی برای بحث و تحقیق وضع شده است و بیشتر در خبر و جزاء آن بکار می رود مانند آیه (أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی 110/ اسراء) (أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَیَّ- 28/ قصص) (یعنی هر کدام از آن دو زمان را بگذارنم دیگر برای گرفتن مزد و پاداش بر من گناهی نخواهد بود، این آیه مربوط به شرایط خدمت کردن حضرت موسی برای شعیب نبی (ع) است) و (الآیَهُ)- یعنی علامت ظاهر و آشکار، و حقیقت معنی آیه برای چیز. ظاهری است که ملازم چیز دیگری است که ظاهر نیست و آیه و علامت و اثرش آن را روشن و معیّن می کند، پس وقتی درک کننده یا مدرکی، ظاهر یکی از آنها را (ظاهر شی ء و لوازم آن شی ء) را دانست و درک کرد. ذات و چیز دیگری را که درک نکرده بود به وسیله آن آیه و اثر درک می کند زیرا حکم هر دو مساوی است و این موضوع در محسوسات و معقولات بخوبی روشن است، پس کسیکه علّت ملازمه نشانی و علامت را برای راهیابی در جایی یا چیزی شناخت و دانست که آن نشانه یعنی علامت و علم برای چیزی است و سپس نشانی را یافت، می فهمد که بوسیله آن علامت و راهنما راه پیدا می شود، و
ص: 229
همینطور اگر دست افزار یا مصنوعی را یافت می داند که برای آن شی ء مصنوع بناچار بایستی سازنده و صانعی باشد.
اشتقاق آیه یا از أیّ است که در آن صورت آیه همان چیزی است که مفهوم- أیّا- را بیان می کند، و صحیح اینست که- آیه- مشتق از- یأیّی یعنی درنگ کردن و استوار ماندن بر چیزی و یا از تأیّ- یعنی مدارا کن. گرفته شده، و یا از- أوی- یعنی بر او وارد شد و به او پناه برد. بساختمان و بنای مرتفع نیز- آیه- گویند مانند (أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ «1»- 128/ شعراء) (یعنی آیا بر بلندیها، بناهای مرتفع برای لهو و لعب می سازید) و بهر جمله از قرآن که دلالت بر حکمی داشته باشد- آیه- گویند خواه فصلی یا فصولی از سوره قرآن باشد و یا هر کلامی از قرآن که فصلی را از فصل دیگر لفظا جدا کند، بنابر این سور قرآن به اعتبار آیاتی است که در آن سوره ها در نظر گرفته شده، خدای فرماید: (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً
__________________________________________________
(1) این آیه مربوط به داستان هود پیامبر (ص) با مردمی است که بر آنها مبعوث شده است، با توجّه به آیات بعد که بیانگر اخلاق استکباری و غرور و تکاثر ایشان است دانسته می شود که در لفظ- آیه- تا چه اندازه از نظر فصاحت و بلاغت و نکات ادبی ظرافت بکار رفته است.
تفاسیری که در باره اطلاق عبث بودن و پوچ بودن اعمال و اخلاق ناپسندشان شده است بازگو می کنیم:
1- ساختن قصرهای عظیم و مناظر رفیع از سنگهای مرمر و استخرها برای تفریح، چون آیه بعد اشاره به استخرها (مصانع) دارد آنهم نه عمومی بلکه اشراف منشا نه و خصوصی.
2- بناهائی آنچنانی سنگی و مرمرین می ساختند تا بخیال خود از مکاره زمان و مرگ و هلاکت و پیری مصون بمانند.
3- می خواستند با آن بناها به دیگران فخر بفروشند و با آن نشانه ها تفاخر و ثروت اندوزی خود را به رخ دیگران بکشند.
4- می خواستند به ستارههای آسمانی نزدیکتر باشند کنایه از اینکه این منزل فلانی و آن قصر فلانی است که سرش بآسمان رسیده است!! (مانند آسمانخراشها و کاخ های ابر قدرت های امروز) 5- آیه بعد می فرماید (وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ- 130/ شعراء) یعنی شما با این قدرت نمایی و تفاخر چون جبّاران و ستمگران دست به کشتن و خونریزی می زنید پس آن عیّاشی نتیجه اش اینگونه خونریزی هاست (فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُونِ- 50/ آل عمران) ای جبّاران، خدای را پروا کنید و فرمانبردار او باشید تنها این راه است که شما را جاودانه خواهد ساخت نه قصرهای آنچنانی و مکانهای عیش و عشرت.
ص: 230
لِلْمُؤْمِنِینَ این آیات که خداوند در این آیه ذکر می فرماید از آیات عقل انگیز و عقلانی است که معرفت و شناسائی آنها بر حسب درجات علمی مردم است.
و همینطور آیه (بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ ما یَجْحَدُ بِآیاتِنا إِلَّا الظَّالِمُونَ- 49/ عنکبوت) و (وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَهٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ،- 15/ یوسف) که در بعضی، لفظ آیه و در بعضی لفظ آیات ذکر شده است، و این نکته معنی خاصّی و ویژه ای دارد که در این کتاب جای ذکرش نیست «1» و در آیه (وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَهً- 50/ مؤمنون)- آیتین یعنی حضرت مریم و فرزندش حضرت عیسی، زیرا هر کدام آنها خود بتنهایی نسبت بدیگری آیتی بودند و سخن خدای عزّ و جلّ که:
(وَ ما نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلَّا تَخْوِیفاً- 59/ اسراء) که گفته شده لفظ آیات اینجا اشاره به
__________________________________________________
(1) چقدر جای تأسّف است که بعضی اوقات راغب اصفهانی که رحمت خدای بر او باد، مطالبی را به آینده موکول می کند، کتاب تفسیر او نیز که تکمیلش نکرده در دست نیست فقط قاضی بیضاوی خلاصه ای از آن را در تفسیرش که به نام- انوار التّنزیل و اسرار التّأویل- است بازگو کرده که این نکات دقیق علمی و تفسیری را مجال بسط سخن برایش نبوده است. در قرآن 84 بار لفظ آیه بصورت مفرد و 300 بار بصورت جمع در باره آیات خلقت و آیات قرآنی آمده است، نکته قابل توجّه و دقّت این است که بطور کلّی به آثار و پدیده های طبیعی در خلقت و معجزات انبیاء آیات اطلاق شده است، و غالبا پایان آنها اینچنین است (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ، یَذْکُرُونَ یَسْمَعُونَ، یَعْقِلُونَ، لِلْعالَمِینَ، لِلنَّاسِ، لِلْمُؤْمِنِینَ، لِأُولِی الْأَلْبابِ) امّا در یاد آوری آیات بصورت جمع که یکی از معانیش بطور قطع آیات قرآن است، چنانکه فرمود: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ- 5/ آل عمران) غالبا پایان آنها چنین است (قَدْ بَیَّنَّا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ، یَعْقِلُونَ، یَتَفَکَّرُونَ، إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ، یَفْقَهُونَ، یُؤْمِنُونَ، یَذَّکَّرُونَ، یَعْلَمُونَ، یَشْکُرُونَ، یَتَّقُونَ، یُوقِنُونَ، لِأُولِی النُّهی ...) بنابر این می بینیم که لفظ آیه برای آیات خلقت و معجزات انبیاء بخصوص آنچه رای که انسانها با چشم ظاهر می بینند و بایستی از راه علم و تجربه به آنها مؤمن شوند دعوت به علم و تفکّر و شنیدن و تعقّل و بالآخره ادراک و دریافت حقایق جهان می نماید، شب و روز، ماه و خورشید- نور و ظلمت- باد و باران- مرگ، و حیات- تسخیر دریاها و تسلّط بر زمین، آثار عبرت انگیز گذشتگان- خزان و بهار درختان- وجود همسران از جنس انسانها- وجود موّدت و محبّت در آدمی- دیدار برق و آثار نیک دیگر از این قبیل که هر کدام آنها تفکّر انگیز و راهنما شده است و هر گاه چند اثر با هم بیان شده بصورت جمع و هر کجا سخن از قوانین حیات بخش اجتماعی، سیاسی، عبادی، خانوادگی و انسانی است واژه آیات بکار رفته زیرا از پی جویی و اندیشه در نظام آفرینش و خلقت، به یک مبدأ و لو از دریچه های مختلف خواهیم رسید امّا در مسائل جمعی نتایج گوناگون و موارد و جهات مختلف بنظر خواهد رسید و آیات قرآنی به گفته امیر المؤمنین (ع) ذو وجوه است نتیجه ایکه آیه بیشتر به معجزه انبیاء اشاره دارد، ولی آیات هم آیات قرآن و هم کتاب تکوین و جهان آفرینش است.
ص: 231
حیوانی از قبیل ملخ، قورباغه و کنه است که بر مردمان گذشته زیانهایی داشته و این آفات که رسیدن آنها به بعض مردمان بصورت اخافه و بیم بوده، از ناچیزترین درجات عذاب برای آنها بوده زیرا انگیزه و قصد انسان در کار خیر از سه چیز است:
1- یا بخاطر رغبت و میل و ترس است که این عامل ترس خود برای انجام کار خیر پائین ترین درجه است. و ایمان مبتنی بر ترس رای اسلام ردّ می کند.
2- یا انسان از جهت پسندیدن و ستایش نیکی آنها آنرا انجام می دهد.
3- یا اینکه از جهت فضیلت و شرافت کار نیک آنرا دنبال می کند و به سویش می رود زیرا آن عمل در نفسش ارزشمند است این مرحله و این انگیزه شریفترین عوامل کارهای شایسته و نیکو است. و چون امه به مصداق آیه (کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ- 110/ آل عمران) نیکوترین امّت ها هستند کمترین مراتب عذاب را هم از آنها برداشته هر چند که نادانها و جهّال به پیامبر می گفتند (فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَهً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِیمٍ 32/ انفال) (می گفتند از آسمان بر ما سنگ بباران یا به عذابی دردناک دچارمان ساز).
و گفته شده آیات فوق اشاره به دلایل و براهین دارد، گویی که به آنها آگاهی می دهد که در اثبات نبوّت برای آنها به دلالت بسنده می کند و از عذابی که شتابزده در طلبش هستند مصونند، چنانکه فرمود (یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ- 47/ حجّ) از نظر ساختمان لفظی و ریشه واژه- آیه- سه قول هست.
اوّل- آیه بر وزن- فعله، حقّ اینستکه اینگونه کلمات لام الفعلشان معتل باشد نه عین الفعلشان، مثل کلمات حیاه، نواه امّا در لفظ آیه لامش حرف صحیح است نه معتل بخاطر اینکه قبل از آن حرف (ی) است مثل (رایه).
نظر دوّم- اینستکه آیه بر وزن فعله است جز اینکه بخاطر تضعیف مقلوب شده است مثل طائیّ در واژه طیّ ء.
نظر سوّم- اینکه گفته اند آیه اسم فاعل مؤنّث است و اصلش- آییه- است که مخفف شده اگر آیه وزن فاعله بود بایستی تصغیرش- أویّه- باشد.
)
ص: 232
یعنی چه وقت و کی و یکی از ادوات استفهام و پرسش از وقت چیزی است، معنیش هم نزدیک به معنی- متی است. خدای فرماید (أَیَّانَ مُرْساها- 42/ نازعات) و (وَ ما یَشْعُرُونَ أَیَّانَ یُبْعَثُونَ- 65/ نمل) و آیه (أَیَّانَ یَوْمُ الدِّینِ- 12/ ذاریات) (در این سه آیه از زمان وقوع و استقرار قیامت سؤال می کنند که پاسخشان در قرآن این است که- عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی- 187/ اعراف)، (عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ- 34/ لقمان) گفته اند اصل أیّان- أیّ أوان یا أیّ وقت- است که الف آن حذف شده و حرف (و) آن به حرف (ی) تبدیل شده و سپس دو (ی) درهم ادغام شده بصورت أیّان در آمده است.
و-.
- لفظی است که برای پیوستن به ضمیر منصوب (ک) و در حالتی که ضمیر مفعولی بر فعل مقدّم می شود وضع شده است مانند (إِیَّاکَ نَعْبُدُ- 5/ حمد).
و گاهی با حرف عطف (واو) یا با حرف- إلّا- بکار می رود و مانند (نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ- 31/ اسراء) و آیه (وَ قَضی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ- 23/ اسراء).
و-.
- هم کلمه ای که برای درست بودن و شایسته بودن با تصدیق به کلام و سخنی که قبلا بیان شده است بکار می رود مانند عبارت- ای و ربّی إنّه لحق: آری، به خدایم سوگند که او حقّ و درست است.
کلمات- أی- أیا- آ- از حروف (نداء است مانند أی زید- أیا زید- آزید.
و-.
- هم کلمه ای است مبتنی بر اینکه مطالب بعد از آن شرح و تفسیری است برای سخنان قبلی (چنانکه می گویند- ای- و در فارسی به معنی «یعنی» است).
المأوی- مصدری است از فعل- أوی، یأوی، أویّا، مأوی.
می گویی- أوی إلی کذا- به او پیوست و به او پناه برد، باب افعال آن آواه غیره، یؤویه إیواء است که برای پناه دادن بکار می رود.
خدای عزّ و جلّ فرماید: (إِذْ أَوَی الْفِتْیَهُ إِلَی الْکَهْفِ- 20/ کهف) و (تُؤْوِی إِلَیْکَ مَنْ تَشاءُ 51/ احزاب) و (فَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ- 13/ معارج).
ولی سخن خدای تعالی در آیه (جَنَّهُ الْمَأْوی 15/ نجم) مثل- (دارُ الْخُلْدِ-
ص: 233
28/ فصلت) است که واژه دار به- خلد- که مصدر است اضافه شده است و (مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ- 197/ آل عمران) جهنّم اسمی است برای مکانی، که جایگاه و پناه آنهاست.
عبارت- (أویْتُ) له- یعنی او را مورد رحمت قرار دادم در پناهش گرفتم و با دل و جانم به او رجوع کردم.- اویا- إیّه، مأویه، مأواه، مصادر این واژه است و آیه (آوی إِلَیْهِ أَخاهُ او را بخود ملحق و پیوسته کرد و- آواه و أواه- هر دو در آن معنی درست است.
و مأویّه- در شعر حاتم طائی که می گوید:
أماویّ إنّ المال غاد و رائح «1» ماویّه- همسر حاتم است، گفته اند،- ماویّه- یعنی زن و همسر حاتم،
__________________________________________________
(1) این مصراع از قصیده است که حاتم طائی همسر خود را مورد خطاب قرار می دهد و همسرش (ماویه) است گویند زنی بسیار فاضل و با شخصیّت بوده که حاتم در مسابقه فضیلت که رسمی جاهلی بوده و در حضور زنی که می خواستند آن زن یک نفر را برای همسری انتخاب کند از افتخارات و سجایای اخلاقی خود برای او بر می شمردند و او یکی را برمی گزید، این رسم پسندیده در اسلام هم باقی ماند و تأیید شد. همسر حاتم صاحب دو فرزند به نام عدی و دختری فاضل به نام (سفاء) شد که آثاری علمی و اسلامی از او در تاریخ ثبت است سفاء واسطه اسلام آوردن برادرش عدی بن حاتم شد و پس از شرفیابی به حضور پیامبر اکرم (ص) گفت «فکسانی النّبی، و اعطانی نفقه ...» عدی پس از اسلام آوردن از طرف پیامبر به سرپرستی صدقات قبیله (طی) مأمور شد و پسر همین عدی (حجر بن عدی) است که یکی از یاران با وفای مولا علی (ع) است که بدست معاویه، مظلومانه همراه یارانش شهید شد رحمه اللّه، چند بیت از قصیده حاتم که مصراعش در متن آمده چنین است:
1-
اماوی قد طال التجنب و الهجر و قد عذرتنی فی طلابکم العذر 2-
اماوی ان المال غاد و رائح و یبقی من المال الاحادیث و الذکر 3-
آماوی انی لا اقول لسائل اذا جاء یوما حلّ فی مالنا النّذر 4-
اماوی ما ینی الثّراء عن الفتی اذا حشرجت یوما و ضاق بها الصّدر
1- ای مأویّه دوران هجرت و دوری طولانی شد و من از این بابت معذورم.
2- ای ماویه مال و ثروت می رود می آید و از مال چیزی و گفتگویی خواهد ماند.
3- ای ماویه به کسی که روزی از من چیزی بخواهد هرگز نمی گویم چیزی ندارم و چیز کمی دارم و یا کاستی در مالمان وارد شده است.
4- ای ماویه ثروت مال هرگز انسان جوانمرد را در موقع تنگی نفس از مرگ بی نیاز خواهد کرد.
و در قصیده دیگر با اینکه شاعر دوران جاهلی است، امّا به اللّه سوگند می خورد و می گوید:
ص: 234
بخاطر زیبا روئیش چنین نامیده شد.
و نیز گفته اند: مأویّه- منسوب به (ماء) است که اصلش مائیّه- است که همزه بجای حرف (و) آمده است.
الف هایی که بر کلمات داخل می شوند سه نوعند:
1- الفی که در آغاز سخن و کلمات بکار می رود.
2- الفی که در وسط کلمات قرار می گیرد.
3- الفی که در آخر کلمات است.
نوع اوّل: الفی که در آغاز واژه هاست خود بر چند قسم است:
1- الف استفهام: که اگر الف استخبار بگوئیم از استفهام سزاوارتر است زیرا تعمیم بیشتری دارد که پرسش، إنکار، سرزنش، نفی و برابری را در برمی گیرد.
الف استفهام یا استخبار مانند آیه (أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها؟- 29/ بقره).
امّا- الف سرزنش و ملامت و توبیخ، مانند آیات زیر: (أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ؟- 20/ احقاف).
و (أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً؟- 80/ بقره) و (أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ؟- 144/ آل عمران) و (آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ- 91/ یونس).
و (أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ؟!- 34/ انبیاء) و (أَ کانَ لِلنَّاسِ عَجَباً- 2/ یونس).
و (آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ؟!- 143/ انعام).
اف- تسویه و برابری، در مفهوم مانند آیات (سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهیم) و (سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ- 6/ بقره).
الف تسویه اگر بر جملات مثبت در آید آنرا به معنی نفی می برد مانند: عبارت- أخرج هذا اللفظ- که نفی خارج شدن می کند، بنابر این از اثبات آن پرسش
__________________________________________________
اللّه یعلم انّی ذو محافظه ما لم یخنی خلیلی یبتغی بدلا
خدا می داند که من در صورتی که دوستم بمن خیانت نکند حرکت دوستی نگه خواهم داشت.
(دیوان حاتم طائی و طبقات الکبری ج 1 ص 322).
ص: 235
می شود و اگر بر جملات منفی داخل شود آنرا مثبت می کند زیرا نفی در نفی مثبت می شود مانند آیه (أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ- 172/ اعراف) و (أَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِینَ- 8/ تین) و (أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِی الْأَرْضَ- 41/ رعد) و (أَ وَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَیِّنَهُ- 133/ طه) و (أَ وَ لا یَرَوْنَ- 126/ توبه) و (أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ- 37/ فاطر).
2- الف متکلّم وحده- مانند، أسمع و أبصر.
3- الف امر- خواه در حالت ترکیب، قطع باشد یا وصل (الف قطع و الف وصل (مانند آیه (أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَهً مِنَ السَّماءِ- 84/ آل عمران) و (ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ- 11/ مریم) و مانند اینها.
4- الفی که بالام تعریف همراه است مانند- العالمین.
5- الف نداء، مثل- أزید- یعنی ای زید.
نوع دوّم- الفی که در وسط کلمات هست مانند- الف تثنیه و الف پاره ای از جمع ها مثل- مسلمات و مساکین.
نوع سوّم- الف تأنیث که در آخر کلماتی مانند- حبلی و بیضاء می آید.
الف ضمیر در تثنیه افعال- اذهبا- و همچنین الفی که در آخر آیات مثل الف آخر ابیات شعری است. «1»
(وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا- 10/ احزاب) و (فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا- 67/ احزاب) ولی اینگونه الف ها، معنایی را اثبات نمی کند فقط برای اصلاح لفظ است.
__________________________________________________
(1) الف آخر ابیات شعری را (الف اطلاق) می گویند که گوئی قافیه شعر با آن الف تعیین می شود، شعراء ایران و غرب نمونه های زیادی از بکار بردن الف اطلاق دارند که نمونه ای از آنها ذکر می شود.
شیخ سعدی می گوید:
صید بیان سر از کمند بپیچید ما همه پیچیده در کمند تو عمدا
گربه شکر خنده آستین بفشانی هر مگسی طوطیی شوند شکر خوا
که در این دو قافیه دو بیت بالا، بایستی الف اولی با تنوین و الف دوّمی بعدش حرف باشد.
حکیم سنائی گوید:
اگر دینت همی باید ز دنیا دارد دل بگسل که وقتش با تو هر ساعت بود بی حرف و بی آوا
راه دین توان آمد بصحرای نیاز ارتی به معنی کی رسد مردم، گذر ناکرده بر اسما
شاعر می گوید:
و لا رایت الود لیس بنافعی و ان کان یوما ذا کواکب مظلما
وجوه عدوّ و الصّدور حدیثه بود فاودی کل ودّ فانعما
ص: 236
ص: 237
البتک یعنی بریدن و قطع کردن، معنای این واژه با معنی کلمه- البتّ- نزدیک است با این تفاوت که- بتک- در بریدن موی و اعضاء بدن بکار می رود، چنانکه می گویند:
بتک شعره و أذنه- یعنی موی و گوشش را برید.
خدای تعالی فرماید: (فَلَیُبَتِّکُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ- 119/ نساء) (مشرکین و کفّار با اغواء شیطان نفس، گوش شتران را چاک می دادند تا ناقص و حرام شود).
و عبارت- سیف باتک- شمشیر تیز و برنده اعضاء و- بتّکت الشّعر- مقداری از مویش را بریدم، و- البتکه- تکّه ربوده شده و کنده شده، که جمعش- بتک- است، شاعر گوید: طارت و فی یدها من ریشها بتک (پرواز کرد در حالیکه مقداری از پرهایش در بالهایش بود).
امّا واژه- البتّ- در بریدن ریسمان و مفصل و پیوستگی بکار می رود.
گفته اند: طلّقت المرأه بتّه و بتله (پیوستگی و وصلت آن را قطع کردم و طلاقش دادم) «1».
و بتّ الحکم بینهما- میانشان حکم و داوری را فیصله دادم و قطع کردم، در حدیثی از پیامبر (ص) روایت شده است که «لا صیام لمن لم یبتّ الصّوم من اللّیل» (کسی که از شب قبل روزه گرفتن خود را با نیّت و قصد قطعی نکند روزه ای برای
__________________________________________________
(1) البت- همان کلمه- البته- است که در فارسی بکار می رود و معنی عبارت فوق، طلاق بائن است و آن طلاقی است که مرد دیگر نمی تواند طلاق را رجوع کند مگر اینکه با شرایطی که در فقه گفته شده مجدّدا او را عقد کند ذکر این مسئله در احادیث تکرار و بیان شده است.
ص: 238
او نیست).
کلمه- بشک- هم مثل- بتک- است که در بریدن لباس و پارچه و همینطور در باره شتر تندرو بکار می رود، ناقه بشکی- شتری که بسرعت می دود و حرکت دستان و پاهای او را به دستان کسی که پارچه ها را تند تند می دوزد، تشبیه کرده اند، مثل سخن این شاعر که می گوید:
فعل السّریعه بادرت حدّادها قبل المسأتهمّ بالإسراع
(پیش از شامگاه که قصد سرعت داشتی، حرکت سریع دست و پای تیز تک سریع السّیر از هدفش گذشت و بر آن پیشی گرفت).
البتر- معنایش نزدیک به معنای واژه قبلی (بریدن و قطع کردن) است ولی- بتر- در بریدن دم بکار می رود سپس به کسانی که فرزند از آنان باقی نمی ماند- أبتر- گویند زیرا که عقبی و فرزندی ندارد که جای او باقی باشد.
(یکی از اصول حکومت اریستو کراسی است که پیغمبر را فاقد آن می دانستند).
رجل أبتر و أباتر- یعنی یاد خیر از او منقطع است و به نیکی یادش نکنند.
رجل أباتر- کسی است که رحمش قطع و بریده شده (پیوند خانوادگی وصله رحم ندارد). و بصورت تشبیه به خطبه هایی که ذکر و یاد خدای تعالی در آن نباشد- خطبه بتراء گویند، چنانکه پیامبر (ص) فرمود (و کلّ امر لا یبدأ فیه بذکر اللّه فهو أبتر) و آیه (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ کوثر) یعنی ملامتگر تو تذکّر و یاد خیرش بریده و مقطوع است. این آیه پیشگوئی در باره پندار غلط و گمان باطل دشمنان پیامبر است (ص) که می گفتند پیامبر (ص) در پایان عمرش به خاطر نداشتن نسل و فرزند تذکّر و یادش هم منقطع می شود، و در آیه فوق خدای تعالی خبر می دهد و آگاهشان می سازد و می فرماید: کسی که ذکرش و یاد خیرش منقطع خواهد شد همان کسی است که پیامبر (ص) را ملامت و سرزنش می کند.
امّا آینده شخصیّت پیامبر (ص) همان است که خدای تعالی در آیه زیر توصیفش نموده که (وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ- 4/ انشراح) رفعت و بزرگی نام پیامبر (ص) این است که او را پدر مؤمنین قرار داد و چنان منزلتی و پایان خیری را هم برای
ص: 239
کسانی که پیامبر (ص) و دین او را تبعیّت و مراعات کردند که امیر المؤمنین علی رضی اللّه عنه فرمود «العلماء باقون ما بقی الدّهر- أعیانهم مفقوده، و آثارهم فی القلوب موجوده «1»-» (دانشمندان تا زمانی که دهر و روزگار باقی است جاودانند هر چند بدنهاشان در خاک هست و در میان نیست ولی آثارشان در خاطره ها و دلها موجود و پایدار است).
این سخن امیر المؤمنین (ع) در باره علمائی است که پیروان پیامبر علیه الصّلوه و السّلام هستند چه رسد بخود پیامبر که ذکرش و نام و یادش را خدای عزّ و جل رفعت داده و او را خاتم پیامبران قرار داده است، بر او و تمامشان بهترین درود و سلام نثار باد.
(انقطاع و بریدن).
خدای تعالی فرماید: (وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا- 8/ مزمّل) یعنی در پرستش آنچنان از غیر خدای بگسل که عبادت و خلوص نیّت را یکسره مخصوص او گردانی و بر این معنی خدای عزّ و جل اشاره می کند که (قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ- 91/ انعام) این موضوع یعنی (انقطاع از غیر خدا) منافاتی با سخن پیامبر (ص) علیه الصّلوه و السّلام ندارد که فرموده است:
«لا رهبانیّه و لا تبتّل فی الإسلام» (بنام زهد و عبادت از جامعه جدا شدن و همچنین إنقطاع از امّت در اسلام نیست یعنی (اندیوید و آلیستی) به خود پرداختن و فرد گرایی و در لاک خود فرو رفتن) زیرا واژه- تبتّل- در آن حدیث که می فرماید «رهبانیّت و از نکاح بریدن در اسلام نیست» منظور از تبتّل- إنقطاع
__________________________________________________
(1) در نهج البلاغه های بدون شرح عبارت (و امثالهم فی القلوب موجوده) آمده است که راغب (ره) آنرا (و آثارهم فی القلوب موجوده) که صحیح تر است ذکر کرده، زیرا ابن ابی الحدید (ره) در شرح این عبارت می نویسد (امثالهم ای آثارهم) متأسّفانه در ترجمه ای که از نهج البلاغه شده است اینطور ترجمه شده (وجودشان گم شده و صورتهاشان در دلها برقرار است» معلوم نیست صورت ابو ذر یا مالک اشتر و عمّار و شیخ مفید (ره) چگونه در دلها ثابت و برقرار است. ترجمه های تحت اللّفظی و لو با شرح باشد عبارات را از معنای واقعی دور می سازد بایستی ترجمه با توجّه بمفاهیم واقعی که بر کلمات حاکمست انجام شود. [...]
ص: 240
و بریدن از ازدواج و نکاح است و بهمین جهت حضرت مریم (س) را- بتول عذراء- گفته اند یعنی از مردان منقطع بود.
بریدن از نکاح یا بی میلی نسبت به آن ممنوع است، چنانکه خدای فرموده:
(وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ- 32/ نور) و سخن پیامبر (ص) که فرمود:
«تناکحوا تکثروا و إنّی أباهی بکم الأمم یوم القیمه» (ازدواج و نکاح کنید تا فزونی یابید، من در قیامت از کثرت شما بر سایر امّت ها مباهات می کنم).
نخله مبتل- وقتی پا جوش «1» درخت خرما از آن جدا شود.
اصل معنی این واژه، تفریق و جدایی و زیر و رو کردن چیزی است مانند زیر و رو شدن خاک به وسیله باد.
بثّ النّفس- رسیدن و فرا گرفتن غم و اندوه بر نفس و جان آدمی است گفته اند بثثته و انبثّ- یعنی پراکندمش و پراکنده شد.
خدای تعالی فرماید: (فَکانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا- 6/ واقعه) (پس خوار و تباه و پراکنده شد).
و آیه (وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ- 64/ بقره) اشاره به آفریدن و ایجاد کردن موجوداتی است که موجود نبوده اند و خدای تعالی آنها را پدیدار و ظاهر کرده است و آیه (کَالْفَراشِ (الْمَبْثُوثِ)- 6/ قارعه) یعنی همانند پروانه گانی که بعد از سکون و پنهانی ناگهان به پرواز و خیزش در می آیند.
و آیه (َّما أَشْکُوا (بَثِّی) وَ حُزْنِی
- 84/ یوسف) اندوه و غم را که بعد از پوشیده بودن آشکار شود، بازگو می کنیم، در این آیه، بثّ- مصدر است و در تقدیر مفعول بکار رفته است یا به معنی غمی است که فکر مرا پریشان کرده است مانند- توزّعنی الفکر (فکر و اندیشه مرا پریشان کرده است). که در معنی فاعل است.
__________________________________________________
(1) پاجوش اصلاحی است فارسی یعنی نهالهای کوچکی که از هر درختی در پای آن درخت از خاک برمی آید و می روید که با مختصر ریشه ای که دارد آنرا برای تکثیر درخت از پای آن جدا می کنند و در جای دیگر می کارند.
.)
ص: 241
(خارج شدن چیزی در حال انفجار و ناگهانی) چنانکه می گویند: بجس الماء و انبجس- یعنی آب از زمین با فشار خارج شد، ولی- إنبجاس بیشتر در باره خارج شدن چیزی از جای تنگ و سخت، و- إنفجار- برای شکافته شدن و خارج شدن از جای تنگ و وسیع، هر دو بکار می رود.
و در همین معنی خدای عزّ و جلّ فرماید: (فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَهَ عَیْناً- 160/ اعراف) و در آیه دیگر (فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَهَ عَیْناً- 60/ بقره) که در این دو آیه إنبجاس و انفجار هر دو برای خارج شدن از جای تنگ بکار رفته است، یعنی خارج شدن 12 چشمه آب از مکانی سخت و تنگ و باز در آیه (وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَراً- 33/ کهف) و (وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً- 12/ قمر) که در این دو مورد- فجّرنا- آمده است نه- بجسنا (در معانی فوق که گفته شد إنبجاس برای خروج چیزی از مکانی سخت امّا انفجار خروج از هر دو مکان وسیع و تنگ است که با آیات قرآن روشن شده است).
کشف کردن و طلب کردن یا خواستن است، چنانکه گویند- بحثت عن الأمر و بحثت کذا- خدای تعالی فرماید: (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ- 31/ مائده) (در باره پسران آدم است، که پس از کشته شدن یکی از آنها بدست دیگری، کلاغی بنابر قانون غریزی و خدایی زمین را با چنگالش زیر و رو کرد که چیزی بیابد و آنجا را گود کرد، دیدن این عمل انگیزه حفر کردن و دفن کردن برادرش شد).
در عبارت- بحثت النّاقه الأرض برجلها فی السّیر- در موقعی بکار می رود که پاهای شتر در راه رفتن بر زمین فرو می رود و اثر می گذارد و این تشبیهی از کندن زمین است.
معنی اصلی بحر، هر مکان وسیعی است که آب زیادی را در خود جمع کرده است و این معنی وضعی و ریشه ای بحر است سپس با دیدن وسعت و فرخنای دریا تشبیها گفته می شود بحرت کذا مثل دریا وسعش دادم و همچنین بحرت البعیر- یعنی گوش آن شتر را وسیعا شکافتم.
(بحیره)- نیز از همین معنی گرفته شده، در آیه (ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِیرَهٍ- 103/ مائده)
ص: 242
- بحیره- شتری است که ده بچّه زائیده و بهمین خاطر گوشش را می شکافند که نشانه زائیده ده بچّه است این نامگزاری بجهت این است که دیگر بر آن شتر سوار نمی شوند و بار نمی نهند، و سپس هر چیز وسیع، و فراخی را- بحر- نامیده اند تا آنجا که به اسبی که در حال دویدن، پاها و دستانش از یکدیگر زیاد فاصله می گیرند- فرس بحر- گفته اند.
پیامبر (ص) این نام را در باره اسبی که سوار می شد بکار برده و فرموده «- وجدته بحرا» و در باره کسی که علم و دانش زیاد دارد از واژه- بحر- بکار می برند و می گویند- (تبحّر)- یعنی در علم و دانش دریا گونه است و- تبحّر- در علم، گستردگی و وسعت هر چه بیشتر آن علم است.
گاهی مزه شوری دریا را با این واژه بیان کرده اند و گویند- ماء بحرانی آبی شور و أبحر الماء- آب شور شد، شاعر گوید:
و قد عاد ماء الأرض بحرا فزادنی إلی مرضی أن أبحر المشرب العذب
(آب زمین شور شد و بیماری من شدّت گرفت برای اینکه شوری آب زمین، آب گوارای آبشخور ناگوار و شور نمود).
عدّه ای از علماء گفته اند اصولا واژه- بحر- بآب شوری گفته می شود که گوارا نیست، خدای فرماید: (الْبَحْرَیْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَ هذا مِلْحٌ أُجاجٌ- 53/ فرقان) آب دریا در این آیه، از این روی- عذب و گوارا- نامیده شده که ملح و نمک با آن آمیخته شده چنانکه شمس و قمر را- قمران- گویند (زیرا در نور مشترکند) او ابرهای پر آب و باران ریز را بخاطر فزونی آبشان- بنات بحر- گویند، یعنی چنین ابرهایی دختران دریا هستند.
و آیه (ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 41/ روم) گفته شده منظور از فساد در دریا و خشکی، فساد داخل آب دریا نیست بلکه سرزمینهای مسکونی و بادیه ها و همچنین زمینهای زراعی و باغات پر نعمت است (که در اثر عدم رعایت حقّ و عدل فساد و تباهی در آنجا ظاهر و گسترده شده است گویی که سراسر زمین از
ص: 243
دریا و خشکی آلوده به فساد است).
و- لقیته صحره بحره- او را چون صحرا و دریا عریان دیدم و ساختمانی که او را پوشیده دارد آنجا نبود.
البخل: إمساک و نگهداشتن و حبس کردن اموالی است که حقّ نیست نگهداشته شود، نقطه مقابل این حالت، جود و بخشندگی است.
باخل- همان بخل کننده است و امّا- بخیل- کسی است که صفت بخل در او زیادتر باشد مثل رحیم- که از- راحم- است.
بخل- دو گونه است یکی بخل داشتن در اموال خویش و دیگری بخل ورزیدن به اموال غیر که اینگونه بخل، ناپسندتر و مذمومتر است، دلیل بر این قول، سخن خدای تعالی است که (الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ- 37/ نساء) (کسانی که خود بخیل اند و دیگران را نیز به بخل ورزیدن أمر و سفارش می کنند).
البخس، کم کردن و کم شدن چیزی بطریق ظلم و ستم. خدای فرماید:
(وَ هُمْ فِیها لا یُبْخَسُونَ- 15/ هود) و باز در آیه: (وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْیاءَهُمْ «1»- 89/ اعراف)
__________________________________________________
(1) یعنی به ستم، اشیاء مردم را کم نکنید و از حقّشان نکاهید که واژه أشیاء، هم شامل متاع و داد و ستد می شود و هم به ستم گرفتن حقوق مردم، واژه أشیاء در این آیه که همه مادیات و معنویات را در برمی گیرد یکی از عالیترین شیوه های فصاحت و بلاغت و اعجاز قرآنی است، تحدّی قرآن که می گوید (فَأْتُوا بِسُورَهٍ مِنْ مِثْلِهِ- 23/ بقره) نه اینکه منظور تنها جملات و کلمات است بلکه بکار رفتن این چنین مفاهیمی مانند- أشیاء هم هست که به فراخنای تمام زوایای رفتن این چنین مفاهیمی مانند- أشیاء هم هست که به فراخنای تمام زوایای حیات انسانی است و در قالب کمترین واژه ها که به راستی عقل هر خردمندی را حیران و جان و روان هر ذی روحی را به خود مجذوب می سازد اشاره شده، واژه- أشیاء- در این آیه که می فرماید: از آن کوتاهی و کم نکنید- در قرآن به معانی زیر است که انسانهای متعهّد و اجتماعی را موظّف به رعایت آنها نموده است. 1- بخشش و جوانمردی 2- توجّه به مبدأ 3- عوامل روحی 4- تقوا 5- دریافت حقایق جهان 6- سود و منفعت 7- خیر و نیکی 8- اموال مورد انفال 9- امور اداری کشور 10- حکومت 11- فضل و بزرگی 12- بهره و نصیب 13- داوری و نزاع 14- پیامبری و رسالت 15- محتوای قرآن 16- وحی 17- امور روزانه 18- ابزار و وسایل صنعتی 19- غرایز و سرشت 20- موجودات زنده 21- آثار قیامت 22- آگاهی به زبانها 23- هر چیز ناپایدار 24- عوامل حیاتی 25- نهفته های اندیشه و دل 26- قدرتهای مادّی 27- جنبه های الهی و ملکوتی موجودات 28- خاطرات و اندیشه ها 29- بسط رزق 30- هدایت 31- علم و دانش ... و بالاخره تمام آفریده ها و پدیده ها در زبان قرآن اشیاء نامیده شده اند، اینها است حقایق اموری که در قرآن با واژه های شی ء و اشیاء ذکر
ص: 244
البخس و الباخس چیز کم و اندک و آنکه از حقّ مردم و کار مردم کم می گزارد.
و آیه (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ یوسف) گفته اند- بخس- در اینجا یعنی- باخس- و- ناقص- و بمعنی کم و اندک است- و آنکه ارزش و قیمت چیزی را کم کند (در این آیه به ارزش حضرت یوسف در عمل آنها و به ستمی که در حقّ او روا داشته اند اشاره شده است).
مبخوس یا منقوص- هر دو یکی است یعنی- کم شده.
باب تفاعل بخس هم- تباخسوا یعنی تناقصوا و تغابنوا- که انجام فعل دو جانبه است یعنی بعضی دیگر را مغبون کردند و از حقّشان کم گزاردند.
البخع یعنی خود را با غم و اندوه تلف کردن، خدای فرماید: (فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ- 6/ کهف) که نوعی ترغیب و تشویق بر تأسّف نخوردن و ترک حزن و اندوه است مانند آیه (فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ- 8 فاطر) خویشتن را بر اندوهشان تلف مکن.
شاعر گوید:
ألا أیّهذا الباخع الوجد نفسه (ای کسی که با خود خوری و حزن و اندوه وجود خود را هلاک و تلف می کنی).
بخع فلان بالطّاعه و بما علیه من الحقّ- او حقّ را پذیرفت و با أذعان و اقرار حقّ را گردن نهاد، با اینکه کراهت زیادی نسبت به حقّ داشت امّا آنرا پذیرفت، و این معنی از فعل- بخع- که در جمله بکار رفته است، روشن است، مثل عبارت- بخع نفسه فی شدّته- یعنی محزون و غمگین ساختن خویشتن و خود خوری در شدّت غصّه و أندوه.
__________________________________________________
شده که رعایت آنها لازمه ایمان و اسلام و انسانیّت است و هیچکس حقّ ندارد در موارد فوق نسبت بسایر مردم از آن اشیاء محرومشان سازد و یا از حقّشان کم گزارد امّا جنبه های منفی، و زیانبخش که اشیاء عبارتند از انسان قبل از پیدایش، بتها، ظنّ و گمان کفر و شرک که اصولا قابل ذکر نیستند و بآنها اشیاء خطاب نمی شود.
.)
ص: 245
پیشی گرفتن و سرعت، خدای فرماید: (وَ لا تَأْکُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً- 6/ نساء) با زیاده روی و شتاب و سرعت أموال یتیمان را نخورید.
چنانکه گویند: بدرت إلیه و بادرت- یعنی باو پیشی جستم، لغزش و خطائی هم که با شدّت و خشم واقع می شود- بادرفه- تعبیر می شود که جمعش بوادر- است.
کانت من فلان بوادر فی هذ الأمر- در این کار خطاها و شتابزدگی داشت.
به قرص ماه در نیمه هر ماه بدر- می گیرند برای اینکه در آن شب، در طلوع کردن بر غروب خورشید پیشی می گیرد، و نیز گفته اند نام بدر- برای قرص ماه بخاطر این است که در آن شب به- بدره- شباهت دارد (بدره کیسه ای چهار گوش و چرمی است که پر از پول می کنند و به شکل کره ای در می آید).
بهر حال و با هر تعبیر که گفته شده- بدر- مصدری است در معنی فاعل و به عقیده من بهتر است که- بدر- ریشه لغت باشد و سپس معانی مختلف از آن ظاهر شود، گاهی می گویند، بدر کذا: مانند طلوع قمر در نیمه ماه ظاهر و نمایان شد و گاهی تمام بودن قرص ماه را به کیسه پر پول تعبیر کرده اند.
بیدر-: مکانی است که برای خرمن خرمن کردن گندم آماده می شود و مدوّر بودن ماه را به کومه های گندم و سایر غلات تعبیر و تشبیه کرده اند، خدای فرماید:
(وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ (بِبَدْرٍ)- 123/ آل عمران) بدر «1» مکانی است معروف و مخصوص میان مکّه و مدینه.
إبداع، همان إنشاء و آفریدن است که بدون نمونه قبلی ایجاد و انجام شود، رکیّه بدیع- یعنی حفره و چاه جدید و از همان واژه است، هر گاه کلمه بدیع- در باره خدای تعالی بکار رود به معنی ایجاد و آفرینش چیزی است بدون مادّه و ابزار و بدون زمان و مکان، اینگونه آفرینش و إبداع خاصّ خداوند است.
واژه (بدیع)- به مبدع- یعنی ایجاد کننده گفته می شود، مثل آیه
__________________________________________________
(1) یاقوت می نویسد- بدر- چاه آب مشهوری است میان مکّه و مدینه که تا ساحل دریا یک شب راه است، و در کنار این چاه جنگ معروف بدر که باعث پیروزی و غلبه اسلام و جدایی میان حقّ و باطل شد اتّفاق افتاد در ماه رمضان سال دوّم هجری (معجم البلدان جلد 1).
ص: 246
(بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 117/ بقره) اسم مفعول آنهم مبدع است مثل حفره و چاه جدید یا- رکیه بدیع- (البدع)- برای اسم فاعل و مفعول هر دو بکار می رود، در آیه (قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ- 9/ احقاف) که گفته اند، معنایش، مبدع- و اسم مفعول است یعنی اوّلین رسولی نیستم که خداوند فرستاده است و سابقه چنین امر بدیعی نیز نداشته ام، عده ای گفته اند واژه- بدعا- در این آیه اسم فاعل است یعنی من در آنچه می گویم نخستین رسول نیستم.
معنی- (بدعت)- در مذهب، وارد کردن سخنی است که گوینده اش و عمل کننده اش بر روش و سیره صاحب شریعت، و کتاب و سنّت و همچنین بر اصول محکم و استوار و نمونه های با خیر و صلاح دین نباشد.
روایت شده است که: «کلّ محدثه بدعه و کلّ بدعه ضلاله و کلّ ضلاله فی النّار «1».
الإبداع بالرّجل- یعنی پیاده رفتن در وقتی که در مرکب سواری آثار خستگی و ضعف ظاهر شده است.
__________________________________________________
(1) یعنی هر سخن و عمل خود ساخته ای بدعت است و هر بدعتی گمراهی و هر گمراهی در آتش است، با توجّه به نمونه ای از بدعت که در قرآن در باره (رهبانیّت) یعنی ترک همسری و زندگی نمودن عدّه از نصاری در سوره حدید بیان شده است معلوم می شود که هر چیزی که در کتاب و سنّت و عمل پیامبر (ص) و پیروان راستینش، اصل و سابقه ای نداشته باشد، بدعت است شارحین این حدیث شریف گفته اند، بدعت یا سخن جدید دو گونه است:
1- بدعت هدایت کننده.
2- بدعت گمراه کننده.
آنچه را که بر خلاف امر خدای و پیامبرش باشد مورد مذمّت و إنکار است و آنچه که تحت قاعده عمومی است و خداوند بسوی آنها انسانها را فرا خوانده است، خدا و پیامبر (ص) آنها را تشویق نموده اند در تحت شرایط بدعت هدایت کننده است، و قابل مدح و ستایش، امّا مطالبی که مانند انواع جود و سخاوت و کارهای نیک و پسندیده است که مخالفتی هم با اصول شریعت ندارد پیامبر (ص) آنها را نیکو شمرده و حتّی پاداش هم در برابر آنها ذکر کرده است و فرموده: «من سن سنه حسنه کان له اجرها و اجر من عمل بها» امّا در باره بدعتهای بی سابقه در دین نو خود ساخته که مغایر با روح دین است فرموده:
«و من سنّ سنّه سیّئه کان علیه وزرها و وزر من عمل بها» یعنی هر کس خلاف امر خدای و رسولش سنّتی زشت و ناپسند ایجاد کند و بنا نهد گناه آن عمل و کسانی که بآن عمل کنند بر عهده اوست.
ص: 247
الإبدال و التّبدیل و الّتبدّل و الأستبدال- یعنی قرار دادن چیزی بجای چیز دیگر این معنی از معنی واژه- عوض- عامتر است زیرا عوض کردن یعنی دادن چیزی بجای چیز اوّل با بخشیدن چیز ثانی و دوّمی بجای اوّلی، امّا (تبدیل) در حقیقت تغییر دادن بطور مطلق است هر چند که بدل او و یا چیز دیگر را در جای آن نگذاریم فقط تغییرش دهیم.
خدای تعالی فرماید: (فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ- 59/ بقره) و (وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً- 55/ نور) و (فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ- 70/ فرقان) در معنی آیه اخیر یعنی تبدیل کردن خداوند بدیها را به خوبیها گفته شده، اعمال صالح و شایسته ای انجام می دهند که کارهای سوء گذشته شان را باطل می کند و نیز گفته شد که خدای تعالی کارها یعنی سیّئاتشان را محو نموده تا بحساب- حسناتشان شمرده شود. خدای فرماید: (فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ- 181/ بقره) و (وَ إِذا بَدَّلْنا آیَهً مَکانَ آیَهٍ- 101/ نحل) و (بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ- 16/ سباء) و (ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَهِ الْحَسَنَهَ- 95/ اعراف) و (یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ- 48/ ابراهیم) که در همه این آیات تبدیل در معنی تغییر و دگرگونی حال است نه چیزی جای چیزی را گرفتن.
و همچنین آیات (أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ- 26/ غافر) و (وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإِیمانِ- 108/ بقره) و (وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ- 38/ محمّد).
و امّا در آیه (ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ- 29/ ق) یعنی تغییری در آنچه را که در لوح محفوظ است داده نمی شود، اشاره و آگاهی دادن به اینستکه آنچه را که خداوند می داند و در آینده واقع می شود همان است که به تحقیق می داند که تغییری نخواهد کرد، و گفته اند تعبیر آیه اینستکه در سخن خداوند خلاف واقع نمی شود و این تعبیر را بدو دلیل گفته اند:
اوّل- آیه (تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللَّهِ
- 64/ یونس) و دوم آیه (لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) گفته اند معنای (لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) أمر و دستور یعنی از تغییر دادن آفریده (خصاء) «1» خود داری کنید.
امّا معنی ابدال و جایگزین کردن امّت شایسته که خداوند ایشانرا جانشین
__________________________________________________
(1) منظور نهی از أخته کردن غلامان و خواجگان است که در دوران بردگی در کشورهای
ص: 248
امّت های گذشته دیگر قرار می دهد در حقیقت همان کسانی هستند که اخلاق ناپسند خود را تغییر داده و متحوّل گشته اند و حالاتشان بصفات حمیده و متعالی بدل شده و همین ها هستند که خداوند در آیه (فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ- 70/ فرقان) به آنها اشاره می کند.
البادله- به عضوی از بدن که میان گردن و جناغ سینه قرار دارد گفته می شود که جمعش- بآدل- است، شاعر گوید:
و لا رهل لبّاته و بآدله (سر و گردن و سینه اش حرکتی نداشت).
البدن، به معنی جسد است، نامیدن جسم به بدن بخاطر بزرگی جثّه است امّا نامیدن جسد به اعتبار رنگ بدن است چنانکه، در عبارت- ثوب مجسد- یعنی لباس رنگی که از ریشه- جسد- است.
إمرأه بادن و بدین-: زنی تنومند و بزرگ، شتر را هم به خاطر پر گوشت بودنش- بدنه نامیده اند.
بدن- و بدّن-: فربه و چاق شد، و گفته اند- بدّن- یعنی پیر شد، مصراع زیر در همین معنی است:
و کنت خلت الشّیب و التّبدین (پیری و مسن شدن را پنداشته و تصور کرده بودم.
__________________________________________________
غیر اسلامی و بعدها هم غرب پرستان و بیگانه روشان حاکم عیّاش برای آنکه خواجه محرم در حرمسراهای خود داشته باشد آنها را اخته می کردند و از نسل و مردی می انداختند این عمل ننگین و ناپسند را اسلام در 1400 سال قبل قدغن کرده است و به نصّ آیه (یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی 13/ حجرات) حکم جهان شمول برابری نژادی را صادر کرد و باز فرمود:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً- 97/ نحل) و باز فرمود: (مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الْأَرْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً- 32/ مائده و باعتابی ملالت بار و انسان ساز فرمود (وَ إِذَا الْمَوْؤُدَهُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ- 9/ تکویر) ای انسانهای جنایتکار به چه گناه هزاران نسل انسانی را منقطع النّسل کردید و از بین بردید مسلّما بایستی پاسخ دهید قطعا تمام عواملی که جهانخواران امروز در باره از بین بردن نسل انسان انجام می دهند مسئول، و مشمول و مورد خطاب این آیات هستند.
ص: 249
و بر این معنی، حدیثی است که از پیامبر (ص) روایت شده «لا تبادرونی بالرّکوع و السّجود فإنّی قد بدّنت» در رکوع و سجود بر من پیشی نگیرید زیرا بزرگسال و مسن شده ام.
ولی آیه (فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ (بِبَدَنِکَ)- 92/ یونس) (یعنی با جسدت، و گفته اند- بدن- در این آیه به معنی زره است «1».
درع و زره را هم- بدنه- نامیده اند زیرا بر بدن قرار می گیرد چنانکه آستین پیراهن را هم دست پیراهن و لباس نامیده اند و جای پشت و شکم را هم ظهور و بطن، آیه (وَ (الْبُدْنَ) جَعَلْناها لَکُمْ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ- 36/ حجّ) واژه- بدن- در این آیه جمع- بدنه، یعنی شتر قربانی.
بدا الشّی ء، بدوا و بداء، کاملا روشن و آشکار شد، خدای فرماید: (وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ- 47/ زمر) و (وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئاتُ ما کَسَبُوا- 48/ زمر) و (فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما- 121/ طه) (که هر سه آیه فوق در همان معنی ظهور کامل و به خوبی آشکار شدن است).
(بدو)- به معنی روستانشینی در مقابل- حضر: شهر نشینی، است، آیه (وَ جاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ- 100/ یوسف) یعنی بادیه و بیابان و هر جائیکه در سفر از دور پیدا می شود و مقصد است.
__________________________________________________
(1) بدن- بدون تاء تأنیث، زره کوتاهی است که از طلا و پشم بافته می شود در مصر لباسی می سازند که در تار و پودش فقط ده- اوقیه- پشم بکار رفته و بقیّه از طلاست بطوریکه به دوختن احتیاجی ندارد و قیمتش هزار دینار است این زره ها نیم تنه بافته می شود، اوقیه، وزن و پیمانه ای است برابر 12 درهم و یک دوازدهم رطل، ابن اعرابی می گوید، در آیه:
(نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ- 92/ یونس) ای- ننجیّک بدرعک- یهودیان در باره غرق شدن فرعون شک کردند تا اینکه جنازه اش با همان زره ای که بر تن داشت در ساحل پیدا شد فهمیدند که غرق شده است چون داعیه خدایی داشت نباید غرق می شد، بر سطح آب آمدنش با همان زره که مخصوص فرعون بود نشانه ای بر نبوّت موسی علیه السّلام بود.
خواجه عبد اللّه انصاری می نویسد: امروز تو را بر سر آب آریم با این زره. (ابن سیده- مقریزی ج 1 ص 177- خطط- آدم متزج 1 ص 352 فخر رازی ج 17 ص 157 تفسیر کبیر- أزهری/ تهذیب ج 14- تنویر المقیاس بیضاوی).
ص: 250
به ساکن بادیه هم- (باد)- گویند، مانند آیه (سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ «1»- 25/ حجّ) و آیه (لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ- 20/ احزاب) (که- باد و بادون- در هر دو آیه اشاره به ساکنین روستاهاست).
آغاز کردن- بدأت بکذا- و- أبدأت و ابتدأت- یعنی پیش داشتم و از قبل انجام دادم، بدء و إبداء- مقدّم داشتن چیزی بر غیر آن که خود نوعی پیش داشتن و تقدیم است، خدای فرماید: (وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ- 34/ یونس) و (کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ- 29/ اعراف) همه در معنی فوق است.
مبدأ الشّی ء- آغاز هر چیزی که اشیاء دیگر از آن ترکیب می شود و بوجود می آید، پس حروف مبدأ سخن و کلام است و چوب مبدأ و سر آغاز، تخت و کرسی و درب است و هسته خرما مبدأ نخل، و به بزرگ مردی که هر گاه بخواهند بزرگان را بشمارند از او آغاز می کنند- بدء- گویند و خدای آغاز کننده و پایان دهنده آفرینش است یعنی او سبب مبدأ و نهایت است.
می گویند- رجع عوده علی بدئه: آخرش به اوّلش برگشت.
و- فعل ذلک عائدا و بادئا و معیدا و مبدئا- آنکار را در حالی که پایان دهنده
__________________________________________________
(1) آیه فوق در باره پاسخ عمل غرور آمیز کفّار است که نمی گزارند همه مردم در مسجد الحرام بمانند، بودن در خانه خدای را برای خود با روح کفر آمیزشان مایه تفاخر می گرفتند در این آیه هم خداوند همان عدم برتری نژادی، و طبقاتی و اصطلاحات کفر گونه طبقه گرایی را محکوم می کند و می گوید همه در خانه خدا و پیشگاه خداوند مساویند چه ساکنین آنجا و چه روستائیان و بادیه نشینان، همه برابرند و در پایان آیه می فرماید و هر کسی روش إلحادی و ظلم را پیشه کند، و بخواهد ستم کند مجازاتش عذاب دردناک است (وَ مَنْ یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ- 25/ حجّ) یعنی تقسیم کنندگان انسانها از روی تفاخر و ستم و ممانعت از طریق اللّه را کفر و الحاد می داند مگر نه اینست که در موسم حجّ میلیونها انسان را که در شهرهای خویش برای خود به منظور لذّات و مقام مادّی و معنوی فخری قائل بودند. همه را بیک جامه سپید رنگ وارد می کند تا شاید عبرتی باشد برای آنها و سایرین، لذا می بینیم که صدها هزار سیاه پوست، و سپید پوست در حجّ احساس برادری می کنند هر ساله هزاران سیاه پوست به دین رهائی بخش اسلام می گروند پیروان نوح هم از طرف همان مستکبرین تاریخ به بادی الرّأی- تعبیر می شوند یعنی روستائیان ساده لوح و حال اینکه خداوند می فرماید شما کفّار کم خرد، بی شعور و بد عاقبت هستید.
ص: 251
و شروع کننده بود انجام داد.
أبدأت من أرض کذا: برای خروج و سفر از آن سرزمین آغاز کردم.
(بادئ الرّأی)- ناپخته رأی و پاک ضمیر (ساده لوح).
بادی الرّأی- بدون همزه حرف (ی) هم خوانده شده یعنی کسیکه چیزی اظهار می کند ولی در آن تفکّر اندیشه نکرده.
بدئ- مانند- بدیع- یعنی ایجاد شدن چیزی که در قبل معمول نبوده و شناخته نشده.
بدأه- نصیب و بهره نخستین که هر تکه بزرگ گوشت را هم- بدء گویند.
التّبذیر، یعنی تفریق و پخش کردن چیزی، اصلش از ریختن و پاشیدن بذر است که بطور استعاره در باره کسی که مال خود را بیهوده پخش و توزیع می کند، بکار رفته است تبذیر البذر:- بصورت ظاهر از نظر کسی که از پایان آن بذر پاشی بی اطّلاع است، ضایع شدن و دور ریختن بذر به نظر می آید امّا اینکار تبذیر به معنای هدر دادن نیست، و آیه (إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ- 27/ اسراء) و (وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِیراً- 26/ اسراء) (که در این دو آیه ضایع کردن هر چیزی به بیهودگی و بدون در نظر گرفتن نتیجه آن پیروی از شیطان و برادری شیطان است).
برّ نقطه مقابل- بحر- یعنی خشکی است، در واژه بحر تصوّر گستردگی و وسعت می رود، و- برّ- یعنی خشکی از آن مشتّق شده است.
برّ- فزونی و وسعت در خیر و نیکی است و گاهی این صفت به خدای تعالی نسبت یافته است، مانند آیه (إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِیمُ- 28/ طور) و همینطور در باره بندگان خدا که گفته می شود- برّ العبد ربّه- یعنی اطاعت و پرستش او نسبت بخدای، وسیع و گسترده است.
پس برّ- از طرف خدای ببندگانش، زیادی ثواب و پاداش است و از جانب بندگان پرستش و طاعت، که این طاعت و پرستش خود دو گونه است:
نوعی طاعت در عقیده (اطاعت) و نوع دیگر طاعت در اعمال و کارها.
و آیه زیر را خداوند شامل تمام معانی- برّ- نموده است که (لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ
ص: 252
تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ- 177/ بقره) تا آخر آیه ...
و بر این اساس حدیثی از پیامبر (ص) روایت شده که از او در باره برّ- می پرسند در جواب این آیه را تلاوت می فرمایند، زیرا این آیه متضمّن، و در برگیرنده اعتقاد، فرایض، اعمال و نوافل «1» است (ایمان، عمل صالح و واجبات عبادی و مستحبّات).
و- برّ الوالدین- نیکی کردن به بهترین وجه به پدر و مادر است که ضدّ آن- عقوق- است، خدای تعالی فرماید: (لا یَنْهاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ- 8/ ممتحنه).
(خداوند شما را از نیکی کردن به کسانی که با شما نجنگیدند و از شهر و دیارتان بیرونتان نکرده اند، نهی نمی کند و باز نمی دارد).
برّ- در راستگوئی هم بکار رفته است زیرا در راستگوئی خیر زیاد هست.
برّ- در سوگند خوردن نیز بکار می رود یعنی در سوگندش و سخنش راست، می گوید.
شاعر گوید: أکون مکان البرّ منه (من بجای سوگند درست و صحیح او، ضامنم).
گفته اند منظور از- برّ- در شعر فوق دل است ولی چنین نیست بلکه در همان معنی است که قبلا گفتیم، یعنی چون سوگندش درست است، پس براستی مرا دوست دارد و این را چون سوگند می داند.
__________________________________________________
(1) چون راغب (ره) در تقسیم بندی و معانی متعالی اجتماعی آیه فوق با اشاره بحدیث نبوی حقّ مطلب را اداء نموده، حیف است که همه آیه یادآوری نشود. (لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِکَهِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَی الْمالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینَ وَ ابْنَ السَّبِیلِ وَ السَّائِلِینَ وَ فِی الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاهَ وَ آتَی الزَّکاهَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ- 177/ بقره). که شامل موارد پنج گانه ایمان به (خداوند، نبوّت، معاد، کتاب و فرشتگان) و در مورد اقتصادی و مالی و اجتماعی، یک مورد عبادتی (نماز) و دو مورد اخلاقی (وفای بعهد و پایداری و رشادتها و سختیها) است.
ص: 253
برّ أباه- به پدرش نیکی کرد که اسم فاعلش- بارّ و برّ- است مانند- صائف و صیف و- طائف و طیف- و بر این معنی است آیه (وَ بَرًّا بِوالِدَیْهِ
- 14/ مریم) و (وَ بَرًّا بِوالِدَتِی- 32/ مریم).
برّ فی یمینه فهو بارّ- (در سوگندش راست گفت و راستگوست).
افعال دیگر این واژه- أبررته- و- برّت یمینی- و- حجّ مبرور- یعنی حجّی مقبول و پذیرفته شده، جمع بارّ- (أبرار) و برره- است. خدای فرماید: (إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ- 13/ انفطار) و (کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ- 18/ مطفّفین)، و در صفت فرشتگان گوید: (کِرامٍ (بَرَرَهٍ)- 16/ عبس) واژه- برره- در قرآن ویژه ملائکه است زیرا معنی آن از- أبرار- بلیغ تر و رساتر است و- برره- جمع- برّ- است.
و امّا- أبرار جمع بارّ است، و برّ- از بارّ در معنی بلیغ تر است چنانکه واژه عدل از عادل بلیغ تر است.
(بُرّ)- گندم است و نامگزاریش به- برّ- از این جهت است که گندم بالاترین چیزی است که مورد نیاز است و مصرف غذایی دارد.
بریر- میوه درخت اراک است که از آن مسواک می سازند.
در مثل گویند- لا یعرف الهرّ من البرّ «1» این اصطلاح حکایت صدا و بازگو کردن صوت واژه ها است امّا معنی صحیحش این است که او دوست و دشمن را نمی شناسد و کسی را که به او نیکی می کند از کسی که به او بدی می کند تشخیص نمی دهد.
بربره- پر گویی در کلام و سخن است که از آهنگ- بربر- کردن گرفته شده است.
البروج، قصرها و کاخ ها که مفردش- برج- است- بروج النّجوم- موقعیّت مخصوص ستارگان، خدای تعالی گوید (وَ السَّماءِ ذاتِ الْبُرُوجِ- 1/ بروج) و
__________________________________________________
(1) در فارسی هم این اصطلاح بکار می رود، بابا طاهر می گوید:
خوشا آنان که هرّاز برّ ندانند نه حرفی وا نویسند و نه خوانند
که منظور بابا طاهر افراد درس ناخوانده است نه نادان.
ص: 254
(الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً- 61/ فرقان) و (وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ- 78/ نساء).
بروج مشیّده- در آیه اخیر قصرهای زمینی است و اگر منظور- بروج النّجم- یعنی مکان فلکی و موقعیّت ستارگان باشد لفظ مشیّده- بطور استعاره بکار رفته است و اشاره به معنی آن یعنی همان چیزی است که زهیر «1» در شعرش بر آن اشاره نموده و می گوید:
و من هاب اسباب المنایا ینلنه و لو نال اسباب السّماء بسلّم
(کسی که از جنگ و رسیدن مرگ بخویشتن می ترسد هر گاه با وسایلی به آسمان رود که بخواهد بگریزد باز مرگها او را در می یابند).
و اگر منظور برجها و قصرهای زمینی باشد، شاعر دیگری بآنها چنین اشاره می کند که:
و لو کنت فی غمدان یحرس بابه أراجیل أحبوش و أسود آلف إذا لأتتنی حیث کنت منیّتی یحثّ بها هاد لاء ثری قائف
(اگر در قصر معروف صنعاء باشم و مردانی دلاور و هزاران سپاه قهرمان درگاه آنرا محافظت کنند، ناگهان در همان جا که هستم مرگم فرا می رسد و راهنما و بیابانگرد، مرگ را بسویم هدایت خواهد کرد).
ثوب (مبرّج)- پارچه ای که بر آن شکل برج ها نقّاشی شده و به اعتبار زیبائیش چنین نامیده اند.
و گفته شده:
تبرّجت المرأه- یعنی در اظهار نیکی ها به او تشبیه و همانندی پیدا کرد.
__________________________________________________
(1) زهیر بن ابی سلمی از شعرای مشهور قبل از اسلام و صاحب یکی از معلّقات سبعه است که قبل از اسلام در خانه کعبه بخاطر فصاحت و بلاغت آن را آویخته بودند و بعد از نزول قرآن و شنیدن آیاتش آنها را برچیدند. زهیر در میان آن شعراء به استحکام لفظ و دوستی حقّ معروف است و در شعرش حقّ دوستی بخوبی روشن است بگفته ابن قتیبه دینوری عزّت و احترامی داشته است که او را حکیم شعراء گفته اند زیرا شعرش با حکمت در آمیخته و از سلاست و روانی خاصّی برخوردار است، بیتی که راغب (ره) از او نقل کرده است اختلافی در مصراع دوّم با شعری که دیوان اوست دارد و آن فرق چنین است که بجای- و لو نال- و ان یرق اسباب السّماء بسلم- است.
ص: 255
ظهرت من برجها- از قصرش ظاهر شد، و آیه زیر به صورت نهی بهمین معنی دلالت دارد (وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ، تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُولی 33/ احزاب) و. (غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ- 60/ نور) نیز بهمان اعتبار است.
البرج- بزرگی و زیبائی چشم است که بدو معنی که در باره برج و قصر گفتیم تشبیه شده است.
البراح، مکان وسیع و فراخی که نه بناء و ساختمان در آن هست و نه درختی، گاهی روشن بودن آن مکان با این کلمه تعبیر می شود، و می گویند- فعل کذا براحا- یعنی با صراحت و روشنی که چیزی آنرا پنهان نمی کند و- برح الخفاء- ظاهر و آشکار شد، گویی که در حال رفتن است و دیده می شود.
براح الدار: حیاط و فضاء خانه.
برح- بجای وسیعی رفت.
بارح: باد شدید، و نیز بارح- آهو و پرنده را گویند، ولی استعمال لفظ- بارح خصوص حیوانی است که از تیررس تیرانداز منحرف می شود به طوری که ممکن نیست تیر به او برسد، اینچنین حیوانی و این واژه یعنی بارح را شوم دانسته اند و بآن تشاؤم می نمایند یعنی (فال بد زدن) که جمعش بوارح- است نقطه مقابل این حیوان شوم و گریز پا- سانح- است، یعنی حیوانی که بسوی تیرانداز می آید و امکان تیر زدنش هست. باین حیوان، یعنی سانح فال نیک می زنند (تفاؤل).
بارحه: شب قبل و شب گذشته.
(برح)- در دور شدن و رفتن ثابت و استوار شد، آیه (لا أَبْرَحُ- 60/ کهف) مثل- لا أزال است یعنی ثابت ماندن، برح اقتضای معنی نفی دارد، زیرا برح و زال- اگر حرف نفی (لا) بر سرشان در آید نفی در نفی مثبت می شود، پس لا أبرح و لا أزال- یعنی پیوسته و همیشه خواهم بود.
خدای عزّ و جل فرماید: (لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عاکِفِینَ- 91/ طه) (همیشه در آنجا مقیم خواهیم بود) و (لا أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ- 60/ کهف) (پیوسته می روم تا به
ص: 256
محلّ تلاقی دو دریا برسم).
و چون یکی از معانی بارح- تشاؤم و بدبینی و فال بد زدن است- واژه های- تبریح و تباریح- از همان معنی مشتّق شده است می گویند- برّح بی الأمر- کار بر من دشوار شد.
برّح بی فلان- که در موقع اقامه دعوی بکار می رود.
ضربه ضربا مبرّحا: او را بسختی زد.
جاء فلان بالبرح: به مبارزه آمد.
أبرحت ربّا و أبرحت جارا: بزرگش داشتم و إکرامش کردم.
برحی، مرحی- تیر نزدن و تیر زدن به نشانه است (برحی در سلامت، مرحی در تشویق) برحین و برحاء- شدائد و سختی ها.
برحا- نیز- تب شدید است.
اصل برد خلاف حرّ (گرما) است یعنی سرما، گاهی از لفظ سرما معنی ذاتی آن تعبیر می شود و می گویند- برد کذا- یعنی کاملا سردش شد و برد الماء کذا- آب اینچنین سرد شد، مانند ستبرد أکبادا و تبکی بواکیا.
(بزودی دلهاشان سرد و دیدگانشان اشک آلوده خواهد شد).
برّده- هم بهمان معنی است، عبارت- قد جاء أبرد- صحیح نیست.
برّاده- چیزی است که آب را سرد و خنک می کند.
عبارت- برد کذا- زمانی بکار می رود که میزان سردی در چیزی ثابت باشد مثل اختصاص دادن حرکت بگرما پس- برد کذا- یعنی سرما در او ثابت شد (نه خنک شد) چنانکه گفته می شود.
برد علیه دین- قرض و دین بر او ثابت است (شاعر گوید) الیوم یوم بارد سمومه (امروز روزی است که باد گرمش هم سرد و خنک کننده است).
دیگری گوید:
قد برد الموت علی مصطلاه
ص: 257
(مرگ سرد بر مرکز جان گرمش رخنه کرد و ثابت شد).
لم یبرد بیدی شی ء: چیزی در دستم نماند.
برد الإنسان- مرد.
برده: او را کشت.
سیوف البوارد- شمشیرهای سرد و کشنده که متعرّض پیکرها می شود که با کشتن و بی جان کردن، سردی و سکون آنها را نشان می دهد.
خواب را هم- (برد)- گویند یا از جهت اینکه ظاهر بدن سرد است و یا اینکه از حرکت بسکون می رسد و آنطوریکه فهمیده شده- نوم و خواب هم، از جنس مردن است، خدای فرماید (اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها- 42/ زمر) و (لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً- 42/ نباء) یعنی خواب «1» (در آیه اوّل از مرگ و دوّم از خواب- نام برده شده که هر دو اشتراک بی اثری و منفی دارند و ساکنند و سرد).
عیش بارد زندگی خوب و پاک، باین اعتبار که انسان در هوای گرم از سردی و سرما لذّت می برد یا اینکه سکون و آرامش می یابد.
أبردان- یعنی پگاه و شامگاه، زیرا این اوقات روز خنک تر است.
(برد:) برف یا بارانی که در اثر هوای سرد منجمد می شود.
برد السّحاب- مخصوص به هوای سرد و ابری است.
سحاب أبرد و برد: ابری که بسیار سرما زاست.
خدای تعالی فرماید: (وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ- 43/ نور)، (یعنی
__________________________________________________
(1) وجه مشترک نوم و برد یا خواب و سرما که بیکدیگر تشبیه شده اند اینستکه هر انسانی در موقع خواب نیاز به روپوش و روی انداز دارد چه در تابستان و چه در زمستان یا در هر مکانی و حال اینکه درجه حرارت بدن همان 37 است علّت این است که همانطوریکه در آیه اشاره شده خواب نوعی مرگ است زیرا تعلّق روح و تسلّط و کارفرمایی روح در هر دو حالت متوقّف است و رویای صادق یعنی فعّالیت روح بدون تعلّق به جسم، چون در جسم حواس ظاهر فعّالیت احساسیش تعطیل می شود لذا پیامبر (ص) در باره رویای صادق باین معنی فرموده:
نگر خواب را بیهده ننگری یکی بهره دانش ز پیغمبری
ص: 258
ریزش برف از ابرهای متراکم چون کوهها).
(البردیّ)- گل یخ یا گیاهی که در برف و سرما می روید.
البرده- تخمه یا (رو دل) که گویند سر منشأ بیماریهاست، نامیدن تخمه یا رو دل به- البرده، از اینجهت است که هضم نشدن غذا در اثر خامی و سردی طبیعی است که دستگاه گوارش در آن حالت نمی تواند غذاها را پخته و آماده هضم کند.
البرود- وسیله خنک کننده و خنک شده که گاهی بر وزن- فعول- در معنی فاعل است و گاهی در معنی مفعول مانند- ماء برود- یعنی آب سرد.
ثغر برود- دهان و دندان خنک، یا درّه کوهستانی سرد.
کحل برود- دوای خنک کننده چشم درد.
بردت الحدید- آهن را سائیدم و سمباده زدم.
بردته- او را کشتم، البراده- ریزه های آهن، المبرد- سوهان و هر چیز سرد کننده، البرد- جمع برید یعنی چاپارها و پیک های نامه رسان در راه ها و شهرها که فاصله به فاصله با سرعت در منازل و چاپار خانه ها، امانات و نامه ها را به یکدیگر می رسانند و بجای هم قرار می گیرند. و سپس بهر چیزی که سرعت دارد برید- گویند.
بالهای پرندگان را نیز- بریداه- یعنی بالهایش گویند، به این اعتبار که کار چاپارها را انجام می دهند و پرندگان نامه بر هم در میان مردم و در همان راه و مقصود بکار می روند، اینگونه نامگزاری فرعی است بر معین فرعی که از اصل ریشه واژه اشتقاق می شود و در اصل اشتقاق بیان می شود.
البراز صحراء و فضای خالی و باز- برز- رسیدن بچنان فضائی، براز- یا چیزی است که بذات خود آشکار و روشن است مانند بیابان، در این آیه (وَ تَرَی الْأَرْضَ بارِزَهً- 47/ کهف) یعنی در آن سرزمین ساختمان و بناء و ساکنی نیست.
واژه- (مبارزه)- از همین ریشه است که برای جنگیدن بکار می رود و هر جنگجو در صف جنگ ظاهر می شود مثل معنی آیات (لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ- 154/ آل عمران) و (وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 250/ بقره) و یا اینکه- برز- و-
ص: 259
بارز- در معنی روشن بودن بخاطر فضل و بزرگی یا پیشی گرفتن در کار نیک و پسندیده یعنی (مشخّص بودن است) که آن کار یا صفات و اندیشه های درونی و پوشیده شخصیّت او را آشکار و بارز می کند، در این معنی سخن خدای تعالی است که می فرماید: (وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ- 48/ ابراهیم) و (بَرَزُوا لِلَّهِ جَمِیعاً- 21/ ابراهیم) و (یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ- 16/ غافر) یعنی همه چیز در پیشگاه خدا ظاهر و روشن است و آیه (بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغاوِینَ- 91/ شعراء) هشدار و تنبیهی است بر اینکه در قیامت دوزخ مقابل و پیش روی گمراهان و کفّار قرار می گیرد.
- تبرّز فلان- کنایه از تغوّط یعنی قضای حاجت کردن در فضای گود و چاله است.
إمرأه برزه- زن عفیف و پاکدامن که ارزش و برتریش از عفّت است «1» نه اینکه واژه- برزه- اقتضای چنین معنی داشته باشد.
البرزخ: حدّ و مرز و مانع میان دو چیز، می گویند، اصلش برزه- است که معرب شده «2» در آیه (بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ- 20/ الرّحمن) برزخ در قیامت حائلی میان انسان و رسیدن بمقامات عالی اخروی است و این اشاره ای است به رویداد مذکور در آیه (فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ- 11/ بلد) و (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ- 100/ مؤمنون) این رویدادها، و عقبه ها، موانعی است از حالات مختلفی که بآنها نمی رسند مگر انسانهای شایسته و صالح، و گفته اند برزخ- میان مرگ یا قیامت است.
(1) واژه- برز- و- برزه- در زبان کردی هم بمعنای بلندی کوه، و جایگاهی مرتفع است، ادّیشیر می نویسد- البرز- یعنی مرد و زنی که بخاطر عقل و اندیشه و عفّت و پاکدامنی مورد اعتمادند- برز- واژه ای است فارسی و معنایش بزرگی و حسن و برتری است. (الالفاظ الفارسیّه المعربه- ص 19) واژه- برزه- در معنی جمال و زیبائی و در ردیف لغات فارسی که معرب شده آمده است. (غرائب اللّغه العربیّه ص- 218). [...]
(2) واژه- برزخ- که راغب رحمه اللّه می گوید «آنرا معرّب می دانند»- معنی آن در کتاب الالفاظ الفارسیّه المعربه ص 19 چنین آمده است، برزخ معرب است؟- که معنیش زاری و گریه است یا جایگاه تأثّر و زاری است که در عربی حدّ میان دو چیز و میان دنیا و آخرت از زمان مرگ تا برانگیخته شدن بعث و قیامت است.
ص: 260
«1» البرص، لکّه های سپید روی پوست بدن (پیسی) که معروف است، ماه را هم بخاطر لکّه هائی که بر سطح آن دیده می شود، أبرص گویند.
سامّ أبرص- نوعی سوسمار خالخالی (مخطّط) و خاکستری رنگ زهردار است.
بریص- چیزی است که می درخشد و برق می زند که آنرا- بصیص- هم می گویند.
بصّ یبصّ: برق زد و درخشید.
برق: البرق، درخشش تولید شده از برخورد ابرهاست، خدای فرماید (فِیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ- 19/ بقره)- برق، أبرق، برّق- در باره هر چیزی که بدرخشد و بتابد گفته می شود مانند: سیف بارق- شمشیری برّاق و درخشنده.
و برق- یکی است و در باره چشم به گاه بیم و اضطراب که مردمک دیده حرکت می کند و می نگرد بکار می رود، خدای فرماید: (فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ- 7/ قیامه) که برق هم خوانده شده.
از واژه- برق- گاهی معنی اختلاف رنگ متصوّر می شود چنانکه می گویند البرقه الأرض- زمینی که سنگهای رنگارنگ دارد.
الأبرق- کوهی که سیاه و سپید بنظر می آید. و چشم را هم بهمین علّت یعنی سپیدی و سیاهیش- برقاء- گویند.
ناقه بروق- شتری که دمش را بخاطر آبستن بودن بلند می کند و نشان می دهد و آبستن نباشد.
البروقه- درختی که در هوای أبری، سبزتر می نماید و در مثل می گویند.
أشکر من بروقه- شادابتر از درخت سبز «2»، برق طعامه بزیته- وقتی است که در طعام کمی روغن می ریزند و مشخص می شود.
البارقه و الابریق برای درخشش شمشیر بکار می رود.
__________________________________________________
(1) مؤلّف کتاب، در ذیل واژه برص، شاهدی از قرآن مجید برای واژه نیاورده است، ولی دو بار در قرآن آمده است (وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ- 49/ آل عمران) و (تُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِی- 110/ مائده) مربوط باعجاز حضرت عیسی (ع) است که کور مادر زاد و بیماران مبتلا به پیسی را شفاء داد تا حجّتی و دلیلی بر نبوّتش باشد.
(2) آن ضرب المثل بدرختی گفته می شود که بدون باران سبز است و با بودن ابر در فضا رشد می کند و سبز می شود- مجمع الامثال میدانی 1/ 388.
ص: 261
البراق- مرکب سواری پیامبر (ص) به گاه معراج.
و اللّه اعلم بکیّفیته (الابریق) «1» معروف است، از واژه- برق- تصوّر حالات درونی که با صدا و کلمات و برافروختگی چهره ظاهر می شود نیز هست چنانکه می گویند:
برق فلان و رعد و أبرق و أرعد- در موقعی که کسی دیگری را با پرخاش، و خروش تهدید می کند.
اصل واژه- برک- سینه شتر است هر چند که در معانی دیگر نیز بکار رفته است، می گویند- له برکه دارای سینه ای فراخ است و- برک البعیر- شتر زانو بزمین نهاد. از واژه- برک- معنی همراهی و پایداری و ملازمت نیز فهمیده می شود.
ابترکوا فی الحرب- آوردگاه و رزمگاه پهلوان جنگی در میدان جنگ.
ابترکت الدّابّه- فرو خفتن حیوان و آمادگی برای فحل و آبستن شدن.
برکه- آبگیر و استخر.
(برکه)- خیر و فزونی بخشش الهی در چیزی است.
خدای فرماید: (لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ- 96/ اعراف) نامیدن برکات بر بخشایش الهی مانند باقی بودن آب در آبگیر و استخر است که ثابت است و به فراوانی یافت می شود.
(مبارک)- چیزی است که در آن خیر و برکت باشد، بر این معنی آیه (هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ- 50/ انبیاء) و (کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ- 29/ ص) و (وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً- 31/ مریم):
مرا منشاء خیرات و نعمتهای الهی قرار ده، و آیه (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهٍ مُبارَکَهٍ- 3/ دخان) و (رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلًا مُبارَکاً- 29/ مؤمنون): مرا بجائیکه خیر الهی در آن است فرود آر، و آیه (وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکاً- 9/ ق).
__________________________________________________
(1) همه معرّب نویسان از- ازهری تا جوالیقی و ایشیر و ثعالبی- واژه إبریق که بمعنی آفتاب است معرب از- آبریز- فارسی می داند و معانی دیگر آن، کوزه، شمشیر تیز و کمان سیاه و سپید است، سعدی در گلستان می گوید:
(آن حرامی ابریق رفیق را برداشت که به حاجت می روم به غارت می رفت).
ص: 262
برکت آب باران همان است که در آیه دیگر فرماید که (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 21/ زمر) (آیا نمی بینید که چگونه خداوند بنابر سنن آفرینش در طبیعت، آبی را فرو ریزاند و پس از آن چشمه سارها جریان می یابد و سپس از جریان و ریزش آب که تداوم بخش حیات طبیعی است انواع نباتات و زراعتهای رنگارنگ از زمین می روید).
و آیه (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ- 18/ مؤمنون).
(یعنی نزول باران را باندازه ای فرو ریزانیم که در زمین ذخیره شود و برای چاه ها و قنات ها و چشمه سارها سرمایه باشد). چون خیرات و بخشایش الهی از جایی که محسوس نیست صادر می شود و بروجهی بر بندگان می رسد که حدّ و حصری ندارد، بنابر این به هر چیزی که فزونی و زیادتی غیر محسوس در آن مشاهده شود، می گویند: با برکت و مبارک است، و بر این اساس، یعنی افزونی در خیرات، روایت شده است که «لا ینقص مال من صدقه» نه اینکه به نقصان و کم شدن محسوس مال اشاره می کند چنانکه زیانکاران پندارند و در اینگونه موارد می گویند: میان من و تو در کم و زیاد شدن مال میزان داوری می کند، بلکه کم نشدن مال که در حدیث آمده اشاره به برکات و خیرات الهی است که با بخشش و جوانمردی حاصل می شود.
خدای فرماید ( (تَبارَکَ) الَّذِی جَعَلَ فِی السَّماءِ بُرُوجاً- 61/ فرقان) که هشداری است بر برکت الهی و مبارک بودن نعمت های خدای بر بندگان و توجّه دادن به افاضه بخشش ها و ایجاد نعمت های او به وسیله کرات آسمانی و ستارگان نورانی است که در آیات زیر به آنها اشاره شده است، در آیات (فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ- 14/ مؤمنون) و (تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ- 1/ فرقان) و (تَبارَکَ الَّذِی إِنْ شاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذلِکَ جَنَّاتٍ- 10/ فرقان) و (فَتَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ- 64/ غافر) و (تَبارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ- 1/ ملک) که در تمام این آیات، آگاه نمودن و توجّه دادن انسانها به ویژه گیها و گونه گون بودن خیرات الهی است که با لفظ- تبارک- آنها را یاد آوری می نماید.
الإبرام: استوار نمودن حکم و کار، خدای فرماید: (أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ-
ص: 263
79/ زخرف) که اصلش از محکم نمودن طناب و تابیدن ریسمان است.
شاعر گوید:
علی کلّ حال من سحیل و مبرم (بهر حال از ریسمانی ناتافته و تافته).
بریم- طنابی محکم تافته شده.
أبرمته فبرم: آن را تافتم و تابیده شد.
برم: بآدم بخیلی که در مسابقات تیراندازی شرکت نمی کند گویند.
چنانکه اصطلاح- معلول الید به خیل و کف بسته، گفته می شود.
مبرم- کسی است که در کار اصرار دارد و سخت می گیرد، این نام تشبیهی است به تابیده شدن سخت و پیچ خوردن طناب.
برم- در همان معنی است و نیز به کسیکه خرماها را دو تا دو تا و پشت سر هم می خورد- برم- گفته اند.
بریم- ریسمانی بهم تافته و رنگارنگ است و هر شی ء رنگین مثلا سپاهیانی را که افرادش سیاه و سپید و مخلوط هستند نیز بریم- نامیده اند، و همینطور افسار ستوران بهم بافته و رنگین.
برمه- هم در اصل دیگ سنگین و جمعش- برام- است که وزن لفظش مانند حضره و حضار است که بر مبنا و شکل مفعول می باشد مثل ضحکه و هزأه.
البرهان، سخنی است برای حجّت و دلیل، وزن آن فعلان مانند رجحان است، بعضی گفته اند مصدر فعل- بره، یبره- است که در موقع سپید شدن چیزی بکار می رود. رجل أبره و إمرأه برهاء و قوم بره و برهرهه در معنی دختر جوان سپید چهره بکار می رود.
برهه- هم مدتی از زمان را می گویند.
برهان- مؤکدترین ادلّه است و چیزی است که بناچار اقتضای صدق و راستی همیشگی دارد، زیرا دلایل پنج گونه اند:
1- برهان و دلالتی که پیوسته صادق و صحیح است و اقتضای درستی دارد.
ص: 264
2- دلالتی که اقتضایش همواره کذب و دروغ است.
3- دلالتی که به صدق و راستی نزدیکتر است.
4- دلالتی که به کذب و دروغ نزدیکتر است.
5- دلالتی که صدق و کذب هر دو در آن مساوی است.
خدای فرماید: (قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ- 111/ بقره) و (قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ- 24/ انبیاء) و (قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ- 174/ نساء)/
اصل برء و براء و تبرّی- ناراحت شدن از چیزی است که مجاورت، و همیاری با آن ناپسند و مکروه و گلوگیر است، و لذا می گویند:
برات من المرض- برأت من فلان- تبرّأت و أبرأته من کذا و برأته و- رجل برئ و- قوم برآء و بریئون.
که در آیات زیر افعال مختلف آن در معنی بیزاری و إنزجار و تنفّر بکار رفته است، خدای عزّ و جلّ فرماید: (بَراءَهٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 1/ توبه) و (أَنَّ اللَّهَ بَرِی ءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ- 3/ توبه) و (أَنْتُمْ بَرِیئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِی ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ- 41/ یونس)، (إِنَّا بُرَآؤُا مِنْکُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 4/ ممتحنه) و (وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ- 26/ زخرف) و (فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا- 69/ احزاب) و (الباری)- در معنی ایجاد و (إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا- 166/ بقره) که تماما در معنی بیزاری است کننده، در وصف پروردگار بکار می رود و خاصّ اوست مانند آیات (الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ- 24/ حشر) و (فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ- 54/ بقره).
(بریّه) «1» یعنی آفریده و مخلوق، گفته اند اصل واژه- بریّه- همزه است که حذف
__________________________________________________
(1) استدلالی که راغب رحمه اللّه از قرآن در باره ریشه (بریّه) یعنی مخلوق می کند و آنرا از (البری) یعنی خاک می داند، ابن منظور هم می نویسد: البری: التّراب، بری- همان خاک است چنانکه در دعا برای انسان می گویند- بفیه البری- مثل بفیه التّراب- در حدیثی از علیّ بن حسین (ع) آمده است که «اللّهمّ صلّ علی محمّد عدد الثری و الوری و البری».
البری: التّراب، البری و الوری واحد، می گویند، هو خیر الوری و البری یعنی خیر البریّه، البّریه:
المخلوق و کسیکه، بریه، را از برئیه- یعنی با همزه می داند آنرا از- بر اللّه الخلق یبرؤهم- یعنی آنها را آفریده امّا- ابن اثیر می گویند با همزه استعمال نمی شود (لسان العرب ج 14- لابن منظور)
ص: 265
شده است مانند- بریت العود: چوب را تراشیدم، نامیده شدن مخلوق به- بریّه- برای این است که اصلش- مبریّه- یعنی اسم مفعول از- بری- است که به معنی خاک است، چنانکه خدای فرماید (خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ- 20/ روم) و (أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ- 7/ بینه) و (شَرُّ الْبَرِیَّهِ- 6/ بینه).
طلوع کرد و برآمد، خدای تعالی گوید: (فَلَمَّا رَأَی الشَّمْسَ بازِغَهً- 78/ انعام) و (فَلَمَّا رَأَی الْقَمَرَ بازِغاً- 77/ انعام) یعنی بر آمده و طلوع کننده در حال گسترش نور و روشنائی.
بزغ النّاب: دندان بر آمد و ظاهر شد که تشبیهی به بر آمدن و طلوع ستارگان است و اصلش از- بزغ البیطار الدّابّه یعنی دامپزشک با نشترزدن خون حیوان را جاری و روان کرده است پس- بزغ- یعنی روان و جاری شد.
(ریز ریز شدن، راندن، آمیختن، زجر کردن و زدن، رها کردن و شکافتن).
خدای فرماید: (وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا- 5/ واقعه) یعنی کوهها از جای خویش بصورت خاکی پراکنده در می آید. بسست الحنطه و السّویق بالماء- گندم را آرد کردم و آن را با آب در آمیختم، مثل:
فتته به: آرد را با شیر و روغن آمیختم (بسیسه).
و گفته اند معنای- بسست- به سرعت خوردن نوشیدنی است. چنانکه- إنبسّت الحیّات- یعنی مارها بسرعت حرکت کردند.
و آیه (بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا- 5/ واقعه) به معنی آیه (وَ یَوْمَ نُسَیِّرُ الْجِبالَ- 47/ کهف) و (وَ تَرَی الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَهً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ- 88/ نمل) است.
و- بسست الإبل: شتران را به سرعت راندم و زدم.
أبسست بها عند الحلب: در موقع دوشیدن شتران به آرامی بس بس گفتم تا دوشیده شوند. ناقه بسوس- شتری که جز با گفتن بس بس شیرش دوشیده نمی شود.
و در حدیث (جاء أهل الیمن یبسّون عیالهم» «1» یعنی یمنی ها در حالی که با خانواده شان همراه بودند به آرامی سر رسیدند و شتران خود را با بس بس گفتن
__________________________________________________
(1) این حدیث را جوهری و أزهری اینطور نقل کرده اند «یخرج قوم من المدینه الی الیمن و الشّام و
ص: 266
می راندند.
البسر: خواستن چیزی عجولانه قبل از موعد آن است.
بسر الرّجل الحاجه: نابهنگام آنرا مطالبه کرد.
بسر الفحل النّاقه: شتر نر، ناقه را قبل از وقت لقاح آزرد و اذیّت کرد.
ماء بسر: آب خنکی که از دیگری قبل از ساکن شدنش گرفته شود.
بسر: جراحت و زخمی است که قبل از موعدش شکافته شود.
(بسر): خرمای زرد ناپخته، سخن خدای عزّ و جلّ (ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ- 22/ مدّثر) یعنی قبل از وقت عذابش روی ترش کرد و اگر گفته شود، در آیه (وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَهٌ- 24/ قیامه) آنها که قبل از وقت در دنیا چهره شان را گرفته و تلخ نمی کنند و تو گفتی- بسر و باسره- حالتی گرفته و دردناک قبل از موعد است، گفته شده، اشاره آیه به حالتی است که قبل از رسیدن عذاب به آنها دارند. و واژه- بسر- خبر دادن و آگاهی قبلی از حال آنها است پیش از آنکه به آن عذاب دردناک برسند و این اعلام و آگاهی از دور و قبل از موعد که بیان می شود نوعی هشدار و تنبیه است، آیه زیر هم بآن معنی دلالت دارد که می فرماید: (تَظُنُّ أَنْ یُفْعَلَ بِها فاقِرَهٌ- 25/ قیامه) (به یقین خواهد دانست که مصیبتی کمر شکن و عذابی خرد کننده باو می رسد و با او آنچنان عمل می شود).
بسط الشّی ء: آن را گسترش داد و پخش کرد که گاهی هر دو معنی- یعنی- نشر و توسعه از آن فهمیده می شود و زمانی یکی از آن معانی، مثلا:
بسط الثّوب: جامه و لباس را پهن کرد و گسترد.
بساط- در باره هر چیزی که گسترده شود، بکار می رود.
__________________________________________________
العراق یبّسون و المدینه خیر لهم لو کانوا یعلمون» گروهی در حال راندن شتران از مدینه بسوی یمن و شام خارج، شدند در حالیکه اگر می دانستند مدینه برای آنها بهتر بود. حرب بسوس- هم جنگ معروفی بوده قبل از اسلام که 40 سال به درازا کشیده و در اثر کشته های فراوان این اصطلاح بفال بدو شوم نام برده می شود و می گویند- اشام من البسوس- یعنی شوم تر از جنگ بسوس (مجمع الامثال میدانی 1/ 374).
ص: 267
خدای تعالی فرماید (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِساطاً- 19/ نوح)- بساط زمین و بسط آن یعنی وسعت و گستردگی زمین.
بسیط الأرض: گسترده شده و پهنه زمین.
عدّه ای از علماء واژه- بسط- را برای هر چیزی که در آن نظم و پیوستگی و ترکیبی نباشد بطور استعاره بکار برده اند.
خدای فرماید: (وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ- 245/ بقره) و (وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ- 27/ شوری) یعنی هر گاه خدای وسعت و فراخی دهد، عدّه ای گفته اند: در آیه (وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ)- عبارت بسطه فی العلم: علمی است که کسی خودش از آن علم بهره مند می شود و به دیگران نیز سود علمی می رساند یعنی هم بخود و هم بدیگران که این حالت بصورت جود و بخشش در آمده است.
(بسط الید): دراز کردن دست، و در این معنی خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصِیدِ- 18/ کهف) (در باره سگ اصحاب کهف است که می فرماید سگشان در حالتی خوابیده بود که دستانش را بر درگاه غار دراز کرده بود).
بسط الکفّ: دراز کردن دست برای خواستن و مطالبه، مثلا در آیه (کَباسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْماءِ لِیَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ- 14/ رعد). (دستش را به سوی آب برد که به دهانش برساند و نرساند).
و گاهی برای گرفتن، مانند آیه (وَ الْمَلائِکَهُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ- 93/ انعام).
و گاهی برای زدن و حمله، مانند (وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ- 2/ ممتحنه) و موقعی هم برای بخشش و اعطاء، مانند آیه (بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ- 64/ مائده).
البسط: شتری است که با بچّه اش رها می شود که در معنی مفعول بکار رفته است مانند نکث- و- نقض- در معنی- منکوث و منقوض.
خدای عزّ و جل فرماید: (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ- 80/ ق) باسقات یعنی درختان خرمای بلند و طویل.
باسق: نخل بالنده و بلند که ارتفاعش زیاد است.
ص: 268
بسق فلان علی أصحابه: او بر دوستانش و یارانش برتری یافت.
بسق و بصق- اصلشان- بزق- است (یعنی آب دهان انداختن، روشن شدن، بذر پاشاندن بر زمین).
بسقت النّاقه- شیرش کم شد، تشبیهی است به آب دهان و کمی آن که گویی شتری شیرده نیست.
البسل، پیوستن و ضمیمه شدن چیزی و منع از چیزی است، در معنی پیوستن بصورت استعاره برای روی درهم کشیدن از شجاعت و ابرو گره کردن بکار رفته است. می گویند- هو باسل و مبتسل الوجه- (او شجاعی است با ابّهت و صلابت که از خشم گره بر ابرو دارد).
امّا بسل- در معنی بازداشتن در باره هر شخص محروم و هر کسی که در گرو چیزی قرار گرفته بکار می رود.
در آیه (وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما کَسَبَتْ- 6/ معارج) (یادآوریش کن که خود را از ثواب محروم نسازد و خود را در گرو ارتکاب گناه و کسب زشتی قرار ندهد). یعنی از ثواب محروم نشود. «1»
فرق میان (حرام) و (بسل) اینستکه حرام و محرومیّت فراگیری و عمومیّت یافتن حتمی و قهری در هر چیزی است که حکم ممنوعیّت و تحریم دارد امّا بسل- ممنوعیّت در حکم نیست بلکه قهری است، خدای عزّ و جلّ فرماید: (أُولئِکَ الَّذِینَ (أُبْسِلُوا) بِما کَسَبُوا- 70/ انعام) یعنی محرومیّت از ثواب، و به معنی در گرو عمل خویش بودن نیز تفسیر شده است مانند آیه (کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَهٌ- 38/ مدّثر).
شاعر گوید: و إبسالی بنّی بغیر جرم (بدون گناهی در گرو کار فرزندانم هستم). و دیگری گوید:
فإن تقویا منهم فإنّهم بسل (پس اگر شجاعی و دلاوری از ایشان نباشد و میدان
__________________________________________________
(1) بگفته بابا طاهر:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو جهان با این بزرگی تنگت آیو
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو از اعمال زشتت شرمت، آیو
ص: 269
خالی باشد همانا آنها پهلوانند و مانع بروز شجاعت دیگران هستند.
أقوی المکان- یعنی خالی شدن مکان که گفته اند برای شجاعت، و عصبانیّت است، یا در مورد دلاوری که از نظر خشم چهره اش با این واژه وصف شود، یا با اطمینان بقدرت و غلبه کردنش بر سایر شجاعان و یا اینکه در معنی باز داشتن افراد زیر دستش از رو برو شدن با دشمنان است، که آن مکان، و میدان جنگ از خشم و شجاعت او خالی است.
أبسلت المکان: آنجا را حفظ کردم و آنجا را در برابر دیگران قرقگاه نمودم.
بسله- یعنی مرد افسونگر، و این معنی از لفظی که افسونگران به کار می بردند و می گویند: فلانی را سحر کردم و به آن کار واداشتم و از- أبسلت فلانا- مشتق شده است باین معنی که با افسون و سحر او را تشجیع کردم تا بر دفع شیطان و مارها و گزندگان توانا شد، و یا اینکه از گزندشان او را مصونیّت دادم و باز داشتم و لذا اجرت و مزد افسونگر بسله است.
بسلت الحنظل- حنظل تلخ را پاک و خوشبو کردم، اگر این معنی صحیح باشد، تعبیرش اینست که شدّت و محروم بودن از خوردن آنرا که در اثر تلخی بوده از آن زایل کردم زیرا تلخی شدید حنظل دیگران را از خوردنش محروم می کند.
بسل- یعنی آری همانطور که می گوئی (اجل) و بس.
البشره یعنی ظاهر پوست بدن- و- الأدمه- زیر پوست و باطن پوست است و این سخن عموم ادیبان است ولی ابو زید انصاری «1» به عکس این گفته
__________________________________________________
(1) سعید بن اوس مکّنی به ابو زید انصاری، جدّش ثابت بن بشیر که جنگ احد و حضور پیغمبر را دریافته است و یکی از شش نفری است که قرآن را در زمان پیامبر (ص) جمع کرده است. از پیشوایان و بزرگان ادبیات عرب خصوصا در لغت و در حفظ غرائب و نوادر لغات بی نظیر، و کلمات او در میان اهل فنّ مشهور و محلّ اعتماد است و در نقل و روایات خود مورد اعتماد و وثوق. سیوطی می گوید أصمعی که از شاگردان ابو زید بوده در حوزه درسش ابو زید را می بوسید، و پیش روی او می نشست و می گفت تو از پنجاه سال قبل رئیس و پیشوای ما هستی، گویند که أصمعی یک ثلث لغات و خلیل بن احمد نصف لغات، و مکتوبش (لغات القرآن، التّثلیث، القوس، التّرس، خلق الانسان، و ده ها کتابهای دیگر) از کتب مشهور او که بارها در خارج و داخل بلاد اسلامی چاپ و نشر شده کتاب- النّوادر فی اللّغه- است. وفاتش در سال 215 ه. ق در سن 95 سالگی در بصره واقع شد، خدایش رحمت کند. بغیه الوعاه، (سیوطی به نقل از
ص: 270
است و ابو العبّاس مبرّد هم ناصحیح گفته و در مورد این واژه به خطا رفته چه او و چه کسانی که در این مورد با او هم نظرند.
جمع بشره، بشروا أبشار، است انسان هم بخاطر همین معنی یعنی پوست بدنش به- بشر- تعبیر شده است بر خلاف حیوانات که بدنشان از پشم و کرک پوشیده است. واژه- بشر- در جمع و مفرد هر دو بکار می رود امّا بصورت تثنیه هم هست خدای تعالی فرماید (أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ- 47/ مؤمنون).
هر کجا در قرآن وجود انسان بخاطر جثّه ظاهرش تعبیر شده به لفظ- بشر- مخصوص شده است، مانند آیات (وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً- 54/ فرقان) و (إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ- 71/ ص).
هر زمانی که کفّار خواستند ارزش نبوّت انبیاء را کم کنند، آنها را به لفظ بشر تعبیر کرده اند و گفته اند:
(إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ- 25/ مدّثر) و خدای تعالی از قول آنها- فرموده: (أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ- 24/ قمر (و (ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا- 15/ یس) و (أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا- 47/ مؤمنون) و (فَقالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا- 6/ تغابن).
و بر این اساس به پیامبر (ص) فرمود بآنها بگو (إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ- 10/ کهف) که تنبیه و هشداری است بر اینکه همه مردم در بشر بودن یکسانند و تنها انسانهائی با معارف، والا، و ارزشمند و متعالی، با اعمال صالح دارای امتیازند، و لذا با جمله یوحی إلیّ- مزّیت او را اظهار کرد که آری او هم بشر است امّا با وحی مزیّتش دادم.
لذا بعد از آن فرمود: (یُوحی إِلَیَّ- 110/ کهف) یعنی عامل وحی است که مرا امتیاز داده «1»
__________________________________________________
الطّبقات الکبری ابن سعد و جمع الجوامع).
(1) یکی از مشکلات بزرگ اجتماعی که مانع رشد و کمال اکثریّت جامعه بوده و هست اینستکه در برابر راد مردان و امامان و انبیاء و اولیاء بشرهایی قد علم کرده و خود را همسنگ آنها دانستند که این موضوع ستم بزرگی در راه تعالی انسانها است، جلال الدّین محمّد مولوی رحمه اللّه در کتاب ارزشمند کسانیکه داعیه همسری و همسنگی با امامان و اولیاء خدا را داشته اند بر ملأ می سازد و چهره جاهلانه و
ص: 271
و آیه (لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ- 47/ آل عمران) معنی و حکم واژه- بشر- در این آیه مشخّص می شود، و آیه (فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا
- 17/ مریم) که عبارت از ملائکه است و از دیدن شخصی که بصورت بشری نمایان شده خبر می دهد.
و آیه (ما هذا بَشَراً- 31/ یوسف) برای بزرگواری و جلال او گفته شده که او (یعنی فرشته) بشر نیست و او شریف تر و گرامی تر است از اینکه جوهره ذاتش، جوهره بشر باشد.
__________________________________________________
خود بزرگ بینی آنها را آشکار می کند، می گوید: بقّالی طوطی داشت روزی به منزل رفت، طوطی جای او نشست، گربه ای در دکان برای موش جستن کرد طوطی پرید و شیشه های روغن بادام بر جای بقّال ریخت، پس از آمدن بقّال و دیدن آن منظره به سر طوطی زد و سرش را زخمی و بی مو کرد، امّا پشیمان شد و نذر و نیاز کرد که دوباره طوطی به سخن در آید تا روزی مرد کچلی می گذشت ناگهان طوطی بصدا در آمد:
طوطی اندر گفت آمد آن زمان بانگ بر درویش برزد کی فلان
از چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را کوچه خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه باشد در نوشتن شیر شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حقّ آگاه شد
اشقیاء را دیده بینا نبود نیک و بد در دیده شان یکسان نمود
همسری با انبیاء برداشتند اولیاء را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور
این نوانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محلّ لیک شد ز آن نیش و ز آن دیگر عسل
هر دو گون آهو گیاه خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
این خورد گردد پلیدی زو جدا و آن خورد گردد همه نور خدا
آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نی نیاز
مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نشاید داد دست
کار مردان روشنی و گرمی است کار دو نان حیله و بی شرمی است
در این دو سه سال اخیر که از انقلاب مقدّس اسلامی برهبری امام خمینی گذشته، بودند افرادی که خود را همسنگ و همطراز اولیاء و روحانیون صالح و جانفدا می دانستند و به ادّعای آشنایی با قرآن حتّی نام سوره های قرآن را هم به غلط ادا می کردند، غافل از اینکه (إِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ- 120/ توبه).
ص: 272
بشرت الأدیم- یعنی به بدنش زدم یا باو رسیدم، مانند- أنفت و رجلت- یعنی به بینی و پایش زدم.
بشر الجراد الأرض- یعنی ملخ ها زمین را خوردند (کنایه از زراعت زمین است چنانکه در (وَ سْئَلِ الْقَرْیَهَ- 82/ یوسف) منظور اهل قریه است).
فلان مؤدم مبشر- اصلش از جمله دعائیّه- أبشره اللّه و آدمه گرفته شده یعنی خداوند چهره اش را نیکو و شایسته گرداند، سپس از این لفظ و معنی به شخص کاملی که دارای دو فضیلت ظاهری و باطنی است تعبیر شده است و گفته اند منظور از- مبشر- کسی است که با نرمی ظاهریش، باطنا خشن است.
أبشرت الرّجل و بشّرته و بشرته- یعنی او را به موضوعی مسّرت بخش خبر دادم و سیمایش باز و شادمان شد، زیرا نفس آدمی زمانی که مسرور، و شاد می شود، خون در بدنش همانند جریان آب در درخت منتشر می شود.
میان این واژه ها که قبلا ذکر شده فرقهایی هست مثلا معنی- بشرته- عامّ و کلّی است، ولی- أبشرته و بشّرته- بر زیادی و افزونی دلالت دارد.
فعل- أبشر- هم لازم است و هم متعدّی است چنانکه می گویند: بشرته مژده اش دادم و شادمان شد، و امّا- أبشرته- در معنی استبشار و إبشار یعنی شادمان شدن است.
یبشّرک و یبشرک و یبشرک- هر سه واژه به یکی معنی است و در آیات زیر بکار رفته است: (قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ عَلِیمٍ، قالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلی أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ، قالُوا بَشَّرْناکَ بِالْحَقِّ- 55 و 54 و 53/ حجر) (گفتند نترس و بیمناک نباش ما تو را به فرزندی علیم مژده می دهیم گفت با اینکه پیر هستم مژده ام می دهید به چه چیز مژده ام می دهید و شادم می کنید گفتند به حقّ بشارتت می دهیم).
(استبشار)- یعنی شادمان شدن به شنیدن خبر و راهگشایی در امور و کارها، خدای فرماید: (وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ- «1»- 170/ آل عمران) و (یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَهٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ-
__________________________________________________
(1) آیه (یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ- 170/ آل عمران) از آیاتی است که آینده اسلام را پیشگوئی نموده است یعنی در پی ایثارگران و مؤمنین اولیّه و امتّهائی که بعدا خواهند آمد، مثل
ص: 273
171/ آل عمران) و (وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِینَهِ یَسْتَبْشِرُونَ- 67/ حجر).
خبر مسّرت بخش را نیز- (بشارت)- یا بشری- گویند، خدای فرماید (ُمُ الْبُشْری فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَهِ
- 64/ یونس) و (لا بُشْری یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِینَ- 22/ فرقان) و (وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری 69/ هود) و (یا بُشْری هذا غُلامٌ- 19/ یوسف) و (وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْری لَکُمْ- 126/ آل عمران).
(بشیر)- همان مبشّر و بشارت دهنده است، در آیات (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً- 96/ یوسف) و (فَبَشِّرْ عِبادِ ... 17/ زمر) و (و هو الذّی یُرْسِلَ الرِّیاحَ مُبَشِّراتٍ- 46/ روم) که آمدن باران را بشارت می دهد، پیامبر (ص) فرمود: «انقطع الوحی و لم یبق إلّا المبشّرات و هی الرّؤیا الصّالحه الّتی یراها المؤمن أو تری له».
(وحی منقطع شد و رؤیاهای صادقه و صالح باقی هستند که مؤمن آنها را می بیند یا به او نشان می دهد). خدای فرماید: (فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَهٍ- 11/ یس) و (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ- 21/ آل عمران) و (بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً- 38/ نساء) و (وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِیمٍ- 3/ توبه) در این آیات، بشارت به عذاب در مورد کفّار و منافقین بصورت استعاره بکار رفته است چون چیزی که باید شادشان کند بصورت خبر عذاب در می آید مثل سخن این شاعر:
تحیّه بینهم ضرب وجیع (درود و سلامشان ضربت دردناکی بود).
و بر این معنی این سخن خدای تعالی بصورت استعاره، و صحیح است (قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النَّارِ- 30/ ابراهیم) (بگو از راه شهوات و بت پرستی در زندگی دنیا بهره گرفتید بدانید که زوال پذیر است و بزودی بازگشت شان دوزخ است).
و آیه (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِما ضَرَبَ لِلرَّحْمنِ مَثَلًا ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ- 17/ زخرف) (و چون یکی از ایشان را بشارت فرزند دختر که در باره خدای قائلند داده شود
__________________________________________________
این است که به گذشتگان ملحق شده اند چون در همان راه ایمان و اسلام گام می نهند در سوره مبارکه جمع هم با صراحت بیشتر می فرماید (وَ آخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ- 3/ جمعه) که اشاره به برافراشته شدن پرچم اللّه در جهان و میان ملّتها بعد از صدر اسلام است و کلمه (لمّا) یعنی هنوز نیامده اند اشاره به همان حقیقت است. [...]
ص: 274
چهره شان سیاه و پر از اندوه می گردد.
(أبشر)- یعنی بشارت یافت، مثل- أبقل و أمحلف یعنی (سبز شد و خشک شد زمین) و در آیه (وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ- 30/ فصّلت).
أبشرت الأرض- یعنی گیاهان آن زمین نیکو روئیده، و در این معنی- سخن ابن مسعود «1» رضی اللّه عنه است که «من أحبّ القرآن فلیشر» یعنی کسیکه آن را دوست
__________________________________________________
(1) عبد اللّه بن مسعود صحابی، مکنّی به ابو عبد الرّحمن از قدماء اصحاب حضرت رسول (ص) و بسیار قانع و متّقی و سلیم و حافظ قرآن کریم، و جلیل القدر، و به دو هجرت و نماز در قبلتین موفّق، ششمین کسی است که به شرف اسلام مشرّف و در مجالس حضرت رسول (ص) و نیز در غزوات بدر واحد و خندق و دیگر غزوات شرکت داشته و در نماز و در فن حضرت صدّیقه طاهره (س) و در تجهیز و تدفین ابو ذر غفّاری حاضر بود، او نخستین کسی است که در مکّه معظّمه قرآن مجید را آشکارا خوانده و کسی متعرض او نمی شد و وزارت عمار بن یاسر را در کوفه داشته، ابن عبّاس و جماعت دیگری از اصحاب و تابعین از ابن مسعود روایت حدیث می نمایند وفاتش در سال 31 هجری در مدینه واقع شده گویند: او قاتل ابو جهل است و از اصحاب صفّه بوده است.
گفته ها و احادیثی در باره ابن مسعود به نقل از الغدیر/ ج 9 کتب عامّه:
1- پیامبر فرمود: هر کس را خوش آید که قرآن را تازه و شاداب بخواند و آنگونه که فرود آمده است، همانند ابن مسعود قرائت کند.
2- پیامبر فرمود: برای امّتم آنچه را که خداوند و ابن مسعود بپسندند می پسندم و از آنچه که خدا و ابن مسعود از آن خشمناک و ناخشنود شوند، خشمناک و بیزارم.
3- علی (ع) فرمود: ابن مسعود در قیامت، هنگام سنجش در میزان از کوه احد سنگین تر است.
4- پیامبر فرمود: به عهد و پیمان عمّار چنک زنید و آنچه را که ابن مسعود گفت تصدیق کنید.
5- پیامبر در حالی وفات کرد که ابن مسعود و عمّار یاسر را دوست می داشت.
6- پیامبر وفات کرد در حالیکه از ابن مسعود راضی بود.
7- ابن مسعود گفته است: من هفتاد سوره را از دهان پیامبر گرفتم در حالی که زید بن ثابت هنوز کودکی بود و به بازی مشغول بود.
8- ابن مسعود، رازدار پیامبر بود.
9- شبیه ترین مردم به پیامبر در روش و خضوع و وقار و طمأنینه، ابن مسعود بود.
10- اصحاب محمّد (ص) می دانستند که عبد اللّه بن مسعود در روز قیامت از مقرّب ترین بندگان بدرگاه خداوند است.
11- تمیم بن حزام گفته است: من با اصحاب رسولخدا همنشینی کردم. در این میان ابن مسعود از همه بیرغبت تر نسبت بدنیا و مشتاقتر بآخرت بود و بیشتر دوست داشتم که در صلاح و نیکی مثل او باشم.
ص: 275
دارد خوشحال و مسرور می شود.
فرّاء می گوید اگر- یبشّر- با تشدید خوانده شود از- بشارت- است و امّا اگر- یبشر- بدون تشدید خوانده شود از سرور و خوشحالی است مانند بشرته فبشر چون- جبرته فجبر سیبویه می گوید- بشرته أبشرت- باید گفت، امّا ابن قتیبه دینوری می گوید واژه بشارت از- بشرت الأدیم- است یعنی زمانی که خاک زمین را کوبیده و نرم می کنی معنای- بشرته- هم اینستکه دل او را نرم کردی.
چنانکه روایت شده است «إنّ وراء ناعقبه لا یقطعها إلّا الضّمّر من الرّجال» (در پیشارویمان رویداد و عقبه ای است که مردان نرمدل و با عطوفت از آن در می گذرند).
در معنی سخن اوّل یعنی مسرور شدن، در شعر این شاعر است که می گوید:
فأعنهم و ابشر بما بشّروا به و إذا هم نزلوا بضنک فانزل
(یاریشان کن و مژده ای که شادشان کند به ایشان برسان و غفلتا از سختی و تنگی زمین دور می شوند).
تباشیر الوجه- و بشره- اظهار سرور و شادی در چهره.
تباشیر الصّبح- طلوع فجر و پگاه سرد و خنک.
بشری و بشارت- هم همان مژده و خبر مسرّت بخش است.
البصر، نوعی که می بیند (چشم و دیده) در این آیه (کَلَمْحِ الْبَصَرِ- 77/ نحل) (مانند یک چشم بهم زدن) و آیه (وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ- 10/ احزاب) زمانی که دیدگان خیره شوند.
بصیره- و بصر- نیروی بینائی چشم و قدرت ادراک دل است، مانند آیه (فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ- 22/ ق) (یعنی تیز بینی، و نیروی بینائی) و آیه (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی «1»- 17/ نجم) دل و دیده خیره و منحرف از درک و دیدن نشد.
__________________________________________________
(1) این آیه 17/ نجم در باره حدیث رؤیت کردن و دیدن خداوند است که می فرماید دیدگان پیامبر (ص) از دیدن حامل وحی که باو نزدیک شده منحرف نشده بلکه او را مشاهده کرد و با چشم دل چنانکه راغب رحمه اللّه در معنی- بصر- بیان کرد (ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی 11/ نجم) دیده دل او هم کار دیده
ص: 276
جمع بصر- (أبصار) است و جمع بصیره- بصائر است، خدای تعالی گوید (فَما أَغْنی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ»
- 26/ احقاف).
__________________________________________________
سرش را تصدیق کرد و آیاتی که باو رسیده است همان است که فرمود: (إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی 4/ نجم) و حامل وحی نیز همانطور که در آیات سایر سوره ها بیان شده جبرئیل امین است (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ- 193/ شعراء) و باز فرمود (قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ- 102/ نحل) و دیگر بار فرمود (وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا- 12/ شوری) و در باره دیدن خدای با چشم سر به صراحت فرموده است (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ- 103/ انعام (او را دیدگان سر درک نمی کنند او دیدگان انسانها را درک می کند) با تمام این آیات و استدلال عقلی و بدیهی که هرگز محاط بر محیط نمی تواند راه یابد و سلطه و اقتدار آفریدگار نه در مکان و نه در زمان محدود است بلکه در سراسر پهنه آفرینش است و آیه (وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ، وَ الْأَرْضَ- 255/ بقره) بهترین شاهد قدرت و وجود پروردگار در سراسر فراخنای آفرینش است و هرگز در مکان و زمان محدود نمی گنجد و چیزی هم شبیه او نیست که دیده شود چون فرمود (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ- 11/ شوری) متأسّفانه در طول تاریخ اسلام در تعبیر پاره ای آیات بطور مجرّد و بدن توجّه بسایر آیات که تمام قرآن را در آن مسائل مورد توجّه قرار دهند از معانی بدیهی آنها چشم پوشی شده و مانند خواجه عبد اللّه گفته اند (و المذهب الصّحیح انّه رأی ربّه عزّ و جلّ بعین رأسه- کشف الاسرار ج 9 ص 359) و حال اینکه به گفته فرید و جدی صاحب دایره المعارف «این بحث را نمی توان و نباید یک بحث جدّی تلقّی کرد و اصرار بر آن ورزید و وقوع آن در میان علماء را جز بر تفنّن حمل نتوان کرد» و به راستی عدول از همین اصول بدیهی و تفنّن گرایی قرنها به تنها باعث نشناختن دشمنان مسلمین گردید بلکه دوستانمان را هم نشناختیم تا جایی که دیدیم در غروب آفتاب اندلس چگونه دشمن اسلام با رخنه در اخلاق جوانان مسلمان از راه عیّاشی و هرزگی بنیان و اساس استقلال و شکوه و عظمت مسلمین را تضعیف کردند و از بین بردند و راغب اصفهانی مؤلّف بسیار محترم و دانشمند کم نظیر کتاب بخوبی به این واقف بوده و در سراسر تألیفاتش راه حقّ و بیان حقیقت را برگزیده است. چنانکه در ذیل واژه- بطن- از قول حضرت علی (ع) نقل می کند که در باره آیه (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حدید) فرموده است تجلّی لعباده من غیر ان راه و أریهم نفسه من غیر ان تجلّی لهم» که در شرح این سخن امیر المؤمنین (ع) می گویند معرفت به این حقیقت نیاز به فهم دقیق و عقل سرشار و اندیشه مویشکافنده دارد امید است این شیوه، پس از هزار و چهار صد سال که مسلمین بیدار شده اند مورد تأسّی سایرین قرار گیرد و همتّمان در پرداختن به مسائل ضروری تر باشد.
اللّهمّ وفّقنا.
(1) آیه 26/ احقاف که قبل و بعدش اینست: (قوم عاد مردمانی بسیار قوی و هنرمند و جنگجو بودند) و به خاطر همین عوامل مادّی (مانند ابر قدرتهای امروز) خود را فنا ناپذیر می پنداشتند، آیات خدای و پیامبرانش را استهزاء می کردند، با اینکه با قانون تساوی بخش فطرت الهی از گوش و چشم و دل و اندیشه بخوبی برخوردار بودند ولی بخاطر برگزیدن راه لجاجت و انکار در آیات خداوند چشم و گوش و دل و اندیشه شان، آنها را از سرنوشت ذلّت بار حتمی بی نیاز نرکد و همان عواقب غرور و خود بزرگ بینی آنها را در میان گرفت، و احاطه شان کرد و پایان نکبت بار خود را بمصداق آیه (وَ لِکُلِّ أُمَّهٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ
ص: 277
امّا پیوسته در باره چشم- بصیرت- بکار برده اند، در دیدن چشم سر گفته اند- أبصرت. در مورد دیدن دل و اندیشه گفته اند- أبصرته و بصرت به- و کمتر در باره احساس دیدن که با دیدن دل و فکر همراه نباشد- بصرت بکار برده اند.
خدای تعالی در باره- أبصار- فرماید: (لِمَ تَعْبُدُ ما لا یَسْمَعُ وَ لا یُبْصِرُ
- 42/ مریم) و (رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا- 12/ سجده) و (وَ لَوْ کانُوا لا یُبْصِرُونَ- 43/ یونس) و (وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ- 179/ صافات) و (بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ- (أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَهٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی- 108/ یوسف) یعنی من و پیروانم با معرفت و تحقیق به خداوند دعوت می کنیم.
و آیه (بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ (بَصِیرَهٌ)
- 14/ قیامه) یعنی انسان کاملا خود آگاهی به نفس خویش دارد و نفس او نیز به سود او گواهی می دهد، امّا اعضایش که مرتکب کارها شده اند به زیان او گواهی می دهند.
بصیره یعنی تبصره- به معنی شناسا بودن نفس است که در قیامت به سود و زیان انسان است، چنانکه خدای فرماید: (تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ- 24/ نور).
به نابینا یعنی (ضریر) هم بطور معکوس- بصیر- گفته اند امّا تعبیر شایسته و سزاوار اینستکه این نام گزاری بخاطر روشنایی دیده دل او است که چنین گفته اند اینکه به عکس گفته باشند و لذا آنها را- مبصر و باصر- نگفته اند که به چشم ظاهر دلالت نکند.
خدای عزّ و جل گوید: (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ- 130/ انعام) که بسیاری از مسلمین آنرا به چشم سر حمل و تعبیر کرده اند و نیز گفته اند لا تدرکه الأبصار- اشاره به اوهام و أفهام است همانطور که امیر المؤمنین رضی اللّه عنه گفته است که «التّوحید أن لا تتوهّمه ...» و باز فرمود «کلّ ما أدرکته فهو غیره» (و به گفته سعدی در ترجمه کلام مولی: قیاس تو بر وی نگردد محیط) باصره- هم همان چشم بیننده است، گفته می شود- رأیته لمحا باصرا یعنی با
__________________________________________________
أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ- 34/ اعراف) آنچنان به طوفان عذاب الهی و سرنوشت خویش دچار شدند که از همه قدرت و نیرو جز سنگ های بناها و قصرهایی که در آنجا عیّاشی می کردند از قوم عاد چیزی باقی نماند و به هلاکت رسیدند.
ص: 278
حدقه چشم دیدمش.
خدای فرماید: (فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آیاتُنا (مُبْصِرَهً)- 13/ نمل) و (وَ جَعَلْنا آیَهَ النَّهارِ مُبْصِرَهً- 13/ اسراء) یعنی روز، روشنی بخش دیدگانتان است و در آیه (وَ آتَیْنا ثَمُودَ النَّاقَهَ مُبْصِرَهً- 59/ اسراء) گفته شده معنایش اینست که آن قوم به روشنی می دیدند و ناظر آیه روشن خدایی بودند (که شتری است استثنایی) و این امر بر آنها روشن و مسلّم شده بود، چنانکه می گویند- رجل مخبث و مضعف- یعنی اهلش و خاندانش خبیثان و ضعیفان اند.
و آیه (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ الْأُولی بَصائِرَ لِلنَّاسِ- 43/ قصص) یعنی هلاکت گذشتگان را بر آنها عبرتی ساختیم.
و آیه (وَ أَبْصِرْ فَسَوْفَ یُبْصِرُونَ- 175/ صافات): منتظر باش تا ببینی و ببینند.
و آیه (وَ کانُوا (مُسْتَبْصِرِینَ)- 38/ عنکبوت) یعنی خواستار بصیرت بودند. و اگر بطور استعاره- استبصار- به معنی أبصار بکار رود صحیح است مانند بکار بردن استجابت بجای- إجابت- (استجابت جواب دادن، و جواب خواستن است ولی اجابت پاسخ دادن) و آیه (وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ (تَبْصِرَهً)- 8/ ق) یعنی روشن و آشکار. بصّرته، تبصیرا، تبصره- مانند قدّمته- تقدیما، تقدیمه- مانند- ذکرته، تذکیرا و تذکره (اینگونه افعال دارای دو مصدر تفعیل و تفعله هستند که هر دو از یک باب هستند، مثل تکمیل و تکلمه).
و خدای فرماید (وَ لا یَسْئَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً یُبَصَّرُونَهُمْ- 11/ معارج) یعنی دوستان از دوستان و نزدیکان از نزدیکان چیزی نمی پرسند و نمی خواهند تا به آثارشان و گذشته آنها آگاه شوند.
(بَصَّرَ) الجرو- یعنی بچّه آن حیوان چشم گشود و شروع به دیدن کرد.
البصره- سنگ نرم و سپید که از دور می درخشد گویی می بیند یا به دلیل اینکه از دور می درخشد و دیده می شود و آنرا- بصر- گفته اند.
البصیره- تکّه ای از خون که نمایان است و برق می زند (کنایه از وجود شکاری که خونش ریخته شده)، یا سپر چرمین و آهنی و یا قرص خورشید که
ص: 279
بخوبی نمایان و روشن است. البصر: ناحیه ای است البصیره- چیزی که ما بین دو تکّه پارچه برای بریدن و اندازه گرفتن قرار می دهند و آنجا را خط می کشند (وسیله متر کردن پارچه و ساختمان یعنی طراز) و- بصرت الثّوب و الأدیم- پارچه و زمین را خط کشیدم.
البصل، یعنی پیاز که معروف است، و در آیه (وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها- 61/ بقره) آمده است، و گلوله آهنی را هم که شباهت به پیاز دارد- بصل- گویند، شاعر می گوید: وتر کالبصل (زه دایره ای کمان).
البضاعه، مقدار فراوانی از مال که برای تجارت کردن و ذخیره کردن فراهم می شود، در صرف افعالش گویند- أبضع، بضاعه و ابتعها خدای فرماید: (هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا- 65/ یوسف) و (بِبِضاعَهٍ مُزْجاهٍ- 88/ یوسف) اصل و ریشه واژه- بضاعه از- بضع- یعنی تکّه ای از گوشت بریده شده، مشتقّ شده است، وجوه دیگر افعالش- بضعته و بضّعته فابتضع و تبضّع است مانند- قطعته، قطّعته، فانقطع و تقطع.
مبضع هم کارد و چاقوی گوشت بری است.
بضع- هم به کنایه در باره عورات بکار می رود، چنانکه می گویند- ملکت بضعها- یعنی به ازدواجش در آوری و- باضعها بضاعا- مباشرت و همسری کردن است، فلان حسن البضع و البضیع و البضعه و البضاعه- عبارت است از فربهی و چاقی.
بضیع- هم جزیره ای است که از خشکی بریده شده باشد.
فلان بضعه منّی- یعنی او همسایه نزدیک من و در حکم پاره تن من است.
باضعه- شکستگی سر و گونه و پیشانی است که گوشتش جدا شده باشد.
(بِضْعُ)- با کسره حرف اوّل اعداد از ده کمتر یعنی از 3 تا 9 را گویند و گفتند از 5 تا 9- خدای تعالی فرماید: (بِضْعِ سِنِینَ- 4/ روم) (یعنی اندی یا چند سالی کمتر از ده).
البطر، حیرت و کم خردی که انسان را در طغیان و ناسپاسی نعمت خدای و تن آسانی در وفای به حق و سستی در أدای حقّ فرا می گیرد و نعمت را در غیر موردش صرف می کند.
ص: 280
خدای فرماید (بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ- 47/ انفال) [تمام آیه اینست (وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النَّاسِ (یعنی مانند کسانی که دیارشان (مکّه) را در حال طغیان و ناسپاسی نعمت با جلوه دادن غرور ترک نمودند، نباشید زیرا آنان می خواهند دیگران را از راه خدا باز گردانند، امّا خدای به آنچه می کنید محیط و آگاه است.]
و آیه (بَطِرَتْ مَعِیشَتَها- 58/ قصص) که اصلش- بطرت معیشته است که فعل- بطرت از عمل واژه- معیشت- که فاعل جمله است برگشته، و معیشت منصوب شده است معنی بطربه معنی- طرب- نزدیک است زیرا- طرب- هم نوعی سبک سری است که بیشتر از غلبه و فرا گرفتن فرح و شادی زیاد بر انسان رخ می دهد که این معنی را در- ترح- نیز گفته اند یعنی بشدّت اندوهگین شدن.
یبطره- معالجه و مداوای ستوران و چهار پایان است.
البطش حمله کردن و چیزی را با حمله بدست آوردن، خدای تعالی فرماید: (وَ إِذا بَطَشْتُمْ، بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ- 130/ شعراء) (چون ستمگران ستیزه و حمله می کنید.
و آیه (وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا- 36/ قمر) (لوط پیامبر (ع) قومش را از گرفتن خشم و غضب و مبتلا شد به آن ترسانید) و آیه (إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ- 12/ بروج) (فرو گرفتن و عذاب پروردگارت سخت گرانبار است). گفته اند- ید باطشه- (دست و سر پنجه کوبنده و قوی).
الباطل نقیض و مقابل حقّ است، یعنی چیزی که به هنگام بحث و تحقیق حقیقتی و ثباتی ندارد.
خدای تعالی فرماید: (ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْباطِلُ- 62/ حج) باطل بودن و باطل شدن را در گفتار و کردار هر دو بکار می برند.
می گویند- بطل بطولا، بطلا و بطلانا، أبطله غیره- چنانکه در آیه (وَ بَطَلَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ- 118/ اعراف) (که بطلان و پوچ شدن عمل است) و آیه (لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ- 42/ بقره) (اشاره به بطلان فکری است) و به چیزی هم که به سود دنیوی و اخروی نرسد و منجرّ نشود- بطّال و ذو بطاله گویند (بیهوده و پوچ و بی معنی).
بطل دمه- در وقتی که کسی کشته شود و دیه و خونبهائی از آن حاصل نشود،
ص: 281
بکار می رود.
بطل: به شجاع و دلاوری هم که به پیشباز مرگ می رود- بطل- گویند یعنی خون خود را برایگان می دهد، چنانکه شاعر گوید:
فقلت لها لا تنکحیه فإنّه لأوّل بطل أن یلاقی مجمعا
(به او گفتم ازدواج و همسری او را نپذیر زیرا او نخستین پهلوانی است که در آوردگاه به دیدار پهلوانان می رود و کشته می شود).
که واژه بطل در شعر- جمع بطل و در معنی اسم مفعول است یا باین معنی که او اوّلین کسی است که خون همرزمش را بشدّت بر زمین می ریزد، ولی تعبیر اوّل یعنی اسم مفعول بودن به صواب نزدیکتر است.
بطل الرّجل بطوله- پهلوان شد.
بطال: منصوب به بطالت و تنبلی است.
ذهب دمه بطلا- یعنی خونش هدر رفت.
(إبطال): فاسد کردن یا نابود کردن چیزی است به حقّ یا باطل.
خدای تعالی فرماید: (لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ- 8/ انفال)- (تا حقّ ثابت و باطل پوچ و بیهوده شود) و گاهی واژه- باطل- را در سخن کسی که سخن وی حقیقت ندارد بکار می برند، مانند آیه (وَ لَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَهٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا مُبْطِلُونَ- 58/ روم). (و اگر آیه ای بر ایشان بیاوری چون به آن آیه هدایت نشده اند و صحّت آنرا در نیافته یا حقیقت رسالت و دین را نشناخته اند لذا به باطل داوری می کنند و بیهوده می گویند، که شما جز باطل نمی گوئید). و آیه (وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ- 78/ غافر) یعنی کسانیکه حقّ را باطل می کنند زیانکارند.
(این آیه مکمّل معنی و تفسیر آیه قبل است).
اصل بطن، عضوی از بدن (شکم) و جمع آن- بطون است خدای تعالی فرماید: (وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ- 32/ نجم).
(زمانی که در رحم مادرانتان پوشیده و ناپیدا بودید).
و قد بطّنته: به شکمش زدم (یا محرمش شدم).
ص: 282
بطن- نقطه مقابل پشت است یعنی پیش و جلوی هر چیز، به پائین هر چیزی- بطن- و به بالا و فوق آن- ظهر- گویند و- بطن الأمر- یعنی باطن کار.
بطن البوادی- قسمت پائین درّه و کوه که تشبیهی است از معنی اوّلیّه بطن.
البطن من العرب- باین اعتبار که همه قبائل را مثل شخص واحدی در نظر گرفته اند که هر بطن مانند عضوی از آن شخص (یعنی عضوی از همه قبائل است).
اسامی- بطن، فخذ و کاهل «1» نیز در باره قسمتی از قبیله، عشیره و إیل- به همان اعتبار است.
شاعر گوید:
النّاس جسم و إمام الهدی رأس و أنت العین فی الرّأس
(مردمان جسمند و امام، هادی و رهنما و در حکم سر آن جسم و تو برای امام چون چشمی). می گویند برای هر موضوع مشکل و پیچیده ای بطنی هست. و برای
__________________________________________________
(1) زمخشری در ذیل و تفسیر آیه 12/ حجرات، که به ملّتها و قبائل صرفا بخاطر آشنائی آنها به نژاد پرستی، اشاره می کند، می نویسد با توجّه به این آیه دیگر وجهی و راهی برای برتری نژادی باقی نمی ماند تقسیم بندی جامعه کهن تازی و معانی اصطلاحات آنها را، ابو العبّاس قلفشندی به ترتیب زیر بیان می کند.
1- شعب- طبقه اوّل و بزرگ طبقات ششگانه جامعه است زیرا که در شعب یعنی (ملّت) همه گروه ها گرد آمده اند.
2- قبیله- و این کلمه از این جهت اصطلاح شده که خانواده ها را در کنار هم جای می دهد و نگاه می دارد.
3- عماره- که جمعش- عمارات- و- عمائر است زیرا به آبادی می پردازند و دارای مساکن ثابتی هستند.
4- بطن- جمعش بطون- که عمق و اساس جامعه را نشان می دهد یعنی (روستائیان) که مولّد تغذیه و تأمین کننده شعب و ملّتند که از قبیله کوچکتر است.
5- فخذ- جمع آن افخاذ- که آخرین طبقه اجتماعی است.
6- فصیله- جمعش فصائل- که گروهای کوچک هستند (اقوام و خویشان هم نسب). امّا راغب اصفهانی رحمه اللّه- کاهل- را که به معنی کتف و شانه است اضافه کرده که در حقیقت همان تولید کنندگان و کارگران صنعتی جامعه هستند که بار زندگی بیشتر بر دوش آنهاست. (قلقشندی سبائک الذهب من نهایه الارب ج 7- زمخشری/ تفسیر کشّاف ج 4 ص 374- مسعودی/ مروج الذّهب ج 1 ص 155- ماوردی/ احکام السلطانیّه).
ص: 283
هر چیز ظاهر و آشکاری ظهری و پشتی. بطنان القدر و ظهرانها- توی دیگ و پشت دیگ.
هر چیزی که با حواس درک شود، ظاهر و هر چیزی که از حواس پوشیده باشد (باطن) گویند.
خدای عزّ و جل گوید: (وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإِثْمِ وَ باطِنَهُ- 120/ انعام) و (ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ- 151/ انعام) (گناه ظاهری و پنهانی را ترک کنید) (و هر چه از گناهان چه آشکار و چه پنهان).
بطین: شکم بر آمده و بزرگ.
بطن- پر خور و اکول.
مبطان- کسیکه در خوردن زیاده روی می کند و شکمش بزرگ می شود و همّ و غمش شکمبارگی است.
بطنه- زیاد خوردن.
البطنه تذهب الفطنه- (شکمبارگی و پر خوری، هوش و زیرکی را از بین می برد).
بطن الرّجل بطنا- زمانی بکار می رود که کسی از شکمبارگی سبک سر و مست و بی خود می شود.
بطن الرّجل- شکمش بزرگ شد، مبطن- مرد شکم باریک و کوچک.
بطن الإنسان- شکمش درد گرفت.
رجل مبطون- مرد علیل شکم.
(بِطانَه)- بر خلاف ظهاره- یعنی آستر هر چیز.
بطّنت ثوبی بآخر- آنرا با دیگر لباسم آستر کردم و پوشاندم- و قد بطن فلان بفلان بطونا- در کارش وارد و محرم شد.
بطانه- بصورت استعاره برای کسی که از باطن کار تو با اطّلاع است.
خدای فرماید: (لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ- 18/ آل عمران) یعنی آنها را محرم خود نگیرید که به باطن امورتان پی ببرند و این معنی از آستر لباس- بطانه الثّوب-
ص: 284
استعاره شده است، بدلیل اینکه می گویند لبست فلانا- یا- فلان شعاری و دثار (او مانند لباس زیر و لباس روی من شعار- و- دثار- که لباس زیرین و روی تن است و همچنین واژه لباس- را در باره شخص محرم بصورت استعاره بکار می برند.
از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت شده که «ما بعث اللّه من نبیّ و لا استخلف من خلیفه إلّا کانت له بطانتان، بطانه تأمر بالخیر و تحضّه علیه، و بطانه تأمره بالشّرّ و تحثّه علیه».
(هیچ پیامبری را خدا مبعوث نکرد و جانشینی برای او نگزارد مگر اینکه دو گونه اصحاب و محرم داشته اند:
1- بطانه و یار و محرمی که او را به خیر ترغیب می نماید.
2- بطانه و یار و محرم که بر شر و بدی تشویق می نماید.
(البِطان)- شکم بند چرمین ستوران که در زیر شکمشان محکم بسته می شود که جمعش أبطنه و بطن است.
أبطنان- دو رگی که بر شکم عبور می کنند.
بطین- ستاره ای که در میان ستاره حمل «1» قرار دارد.
تبطّن- وارد شدن به باطن امور.
و آیه (الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حدید) در صفات خدای تعالی است که همواره دو به دو مانند- اوّل- و- آخر- بکار می روند.
امّا در باره معنی واژه- ظاهر گفته اند که اشاره بمعرفت شناختهای بدیهیّات ماست.
__________________________________________________
(1) حمل بمعنی نوزاد گوسفند (بره) است و نام برج اوّل از دوازده برج است که ستاره شناسان در هیئت بطلمیوس در آسمان تصوّر می کردند که چون آفتاب در آن برج قرار می گیرد اوّل بهار و عید نوروز است، نام سایر برجها چنین است:
1- حمل 2- ثور 3- جوزاء 4- سرطان 5- أسد 6- سنبله 7- میزان 8- عقرب 9- قوس 10- جدی 11- دلو 12- حوت.
ص: 285
براستی که فطرت و سرشت آدمی حکم می کند به هر چیزی که انسان نظر می کند وجود خدای متعال را در می یابد (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ- 84/ زخرف) و از این روی بعضی از حکماء گفته اند، مثل جوینده و خواهنده معرفت خدای، مانند جهانگردی است که در آفاق می گردد و سیر می کند و چیزی را که در خود او و با خود اوست می طلبد. «1»
ولی واژه- باطن- در آیه (وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ- 3/ حدید) اشاره ای است بمعرفت و شناخت حقیقی اللّه و همانست که ابو بکر رضی اللّه عنه اشاره کرده و گفته است:
«یا من غایه معرفته القصور عن معرفته».
(ای کسی که نهایت معرفتش قصور و کوتاهی از معرفتش است) و گفته اند ظاهر- و باطن- در آیه فوق یعنی خداوند با آیاتش ظاهر است و با ذاتش باطن- در آیه فوق یعنی خداوند با آیاتش ظاهر است و با ذاتش باطن است.
و نیز گفته اند: خدای ظاهر است برای اینکه او بر أشیاء و پدیده ها محیط است و ادراک کننده آنها است و از جهت اینکه چیزی به او احاطه ندارد باطن- است همانطور که فرمود: (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ- 130/ انعام).
از امیر المؤمنین رضی اللّه عنه سخنی که بر تفسیر این دو لفظ دلالت می کند روایت شده است، آنجا که می گوید: «تجلّی لعباده من غیر أن رأوه و أراهم نفسه من غیر أن تجلّی لهم».
معرفت و شناسائی فهم این سخن امیر المؤمنین (ع) نیاز به فهم دقیق و عقل
__________________________________________________
(1) مفهوم عبارت راغب اصفهانی رحمه اللّه در باره جهانگردی که می گردد و خویشتن خود را می طلبد و حال اینکه خودش با اوست مانند گفته این شاعر است که در باره معرفت خدای می گوید:
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
براستی آنکه از خود و شناخت خود بیگانه است چگونه خدای شناسد، و آنکه خود را شناخته است به حقیقت، خدای را دریافته است، حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» در همین خویشتن شناسی است.
ای عزیز تا از إسارت نفس امّاره رهائی نیابیم او را نیابیم.
ص: 286
سرشاری دارد.
و سخن خدای تعالی (وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً- 20/ لقمان) که گفته اند واژه- ظاهره- در این آیه نعمت نبوّت و پیامبری است و- باطنه نعمت عقل آدمی است، و نیز گفته اند- ظاهره- یعنی محسوسات و باطنه یعنی معقولات (نعمت های محسوس و نعمت های معنوی و عقلانی) و همچنین نعمت ظاهره- را نصرت و پیروزی پیامبر و مردم بر دشمنان و- نعمت باطنه نصرت و پیروزی به کمک ملائکه دانسته اند و همه این معانی در عموم آیه داخل و وارد است.
البطء، یعنی درنگ کردن و تأخیر در حرکت.
گفته اند ترکیب فعلش- بطؤ و تباطأ و استبطأ و أبطأ- است.
پس- بطؤ- زمانی بکار می رود که به عمد و خصوصا تأخیر شود.
تباطا- یعنی به تأخیر واداشته شده، استبطأ- به تأخیر خواستن کاری است.
أبطأ- درنگ کردن و تأخیر انداختن که حالت طبیعی کسی است، و عمدی در کارش نیست. گفته اند- بطّأه و أبطأه- هر دو در معنی یکی است.
خدای فرماید: (وَ إِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ- 72/ نساء) یعنی دیگری را با اصرار و شدّت از انجام کار و جنگ با کفّار باز می دارد.
و گفته اند- یکثر هو التّثبط فی نفسه (در جان و دلش روحیّه ممانعت دیگران از جنگ و تأخیر در کار را افزونی می دهد).
مقصود از- إنّ منکم- در آیه فوق کسی است که خود بسیار تأخیر می کند و دیگری را به تأخیر زیاد وا می دارد، یعنی حالت سستی و تأخیر و باز داشتن دیگران را از ایمان و عمل در نفس خویش افزون می سازد.
در بعضی از قرائتها آیه زیر را (وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ- 78/ نحل) خوانده اند، بجای بطون، بظور هم گفته اند، بظور جمع بظاره است، یعنی پاره گوشت آویخته از پستان گوسفند و گوشت قسمت زبرین محلّ خروج طفل از رحم مادر که به- بضع- هم تعبیر شده است.
ص: 287
اصل بعث- برانگیختن یا روانه کردن چیزی است، گفته می شود: بعثته فانبعث- او را برانگیختم و به حرکت در آمد.
معنی واژه- بعث- بر حسب هدف و موردی که به آن تعلّق می گیرد فرق می کند، پس- بعثت البعیر- شتر را راندم و برانگیختم.
بعث- در آیه (وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ- 36/ انعام) به معنی بیرون آوردن و برانگیختن و سیر دادن انسان به سوی قیامت است.
و در آیات (یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِیعاً- 6/ مجادله) و (زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ- 7/ تغابن) و (ما خَلْقُکُمْ وَ لا بَعْثُکُمْ إِلَّا کَنَفْسٍ واحِدَهٍ- 28/ لقمان)- بعث دو گونه است:
1- بعث بشری یا از ناحیه انسان برانگیختن کسی و انسان دیگری را یا چیز دیگری را، مانند حرکت و برانگیختن شتران و وادار کردن انسانی برای نیاز و حاجتی.
2- بعث الهی که این بعث خود دو گونه است:
اوّل- بعث بمعنی ایجاد کردن مواد و پدیده ها و أجناس و انواع آنها از نیستی به هستی که ویژه باریتعالی است و هیچ احدی یا دیگری قدرت چنین بعثی را ندارد.
دوّم- بعث به معنی زنده کردن مردگان که خداوند بعضی از اولیاء خود را مانند عیسی صلّی اللّه علیه و سلّم و امثال او را به این کار مخصوص گردانید.
و سخن خدای عزّ و جل که (فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ- 56/ روم) یعنی روز حشر و قیامت.
و (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الْأَرْضِ- 31/ مائده) یعنی خاک زمین را گود می کرد و می افشاند.
و (وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولًا- 36/ نحل) معنی بعث در این آیه مثل آیه (أَرْسَلْنا رُسُلَنا- 44/ مؤمنون) است یعنی رسالت دادن به پیامبران و نیز آیه (ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی لِما لَبِثُوا أَمَداً- 13/ کهف) یعنی برانگیختن، بدون فرستادن بجائی.
و آیات (وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً- 65/ انعام) و (فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَهَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ- 259/ بقره)
ص: 288
که در این معنی خدای عزّ و جل فرماید: (وَ هُوَ الَّذِی یَتَوَفَّاکُمْ بِاللَّیْلِ وَ یَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ یَبْعَثُکُمْ فِیهِ- 60/ انعام).
عبارت- یتوفّاکم باللّیل- برای این است که خواب از جنس مرگ است و برانگیختن را برای برخاستن از وفات یا خواب مساوی قرار داده.
و آیه (وَ لکِنْ کَرِهَ اللَّهُ انْبِعاثَهُمْ- 46/ توبه) یعنی و رفتنشان را خدای ناروا می شمارد (آیه فوق می گوید که گروهی با ریب و ریا و دروغگوئی نخست از پیامبر (ص) اجازه خواستند که همراه مسلمین برای جنگ خارج نشوند امّا کسانی که به خدا و رسول و قیامت ایمان داشتند چنین اجازه ای نمی خواستند و لذا می گوید دروغگویان اگر هم اراده خروج می کردند چون از راه دروغ و ریاء بود خدای را ناپسند می آید).
خدای تعالی گوید: (وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ- 4/ انفطار) یعنی خاکش زیر و رو شد و هر چه داشت بیرون ریخت.
کسانی که ترکیب بعضی از واژه های چهار حرفی و پنج حرفی را از سه حرفی ها یا عبارات مربوط به خود واژه ها صحیح می دانند، مانند- تهلّل- از لا إله إلّا اللّه- و- بسمل- از بسم اللّه.
می گویند- بعثر- هم از دو کلمه- بعث و أثیر- ترکیب شده است و این تعبیر و توجیه در این واژه چندان هم بعید نیست زیرا- بعثره- معنی- بعث و- أثیر را در بر دارد.
البعد، ضدّ نزدیکی، یعنی دوری است، و حدّ معین و محدود ندارد و بر حسب موقعیّت مکان نسبت به کسی که با آنجا فاصله دارد تعیین می شود این معنی در امور محسوس و نزدیکی و دوری پدیده های مادّی است که بیشتر بکار می رود.
امّا دوری یا نزدیکی در امور عقلانی مانند آیه (ضَلُّوا ضَلالًا بَعِیداً- 167/ انبیاء).
(تمام این آیه چنین است- انّ الذّین کفروا و صدّوا عن سبیل اللّه قد ضلّوا ضلالا بعیدا، آنانکه کافر شدند مردم را از راه اللّه برگردانند که تحقیقا از راه حقّ به دوری رسیدند و در ژرفنای عمیق گمراهی افتادند).
ص: 289
و آیه (أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ- 34/ فصّلت) گفته اند واژه بعید از بعد و تباعد است. (این آیه در باره کسانی است که آیات خدا و آثار او را نه گوش می کنند و نه می خواهند ببینند و لذا قرآن و آیاتش نسبت بآنها مثل این است که ایشان را از جایی بس دور صدا زنند و بخوانند که هرگز نه می شنوند و نه صاحب صدا را می بینند تمام آن آیه چنین است- (وَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ- 44/ فصّلت).
و آیه (وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ- 83/ هود) (آن آثار و نکبات عذاب قوم لوط از ستمگران چندان دور نیست). بعد- یعنی مرد و هلاک شد.
واژه- بعد- بیشتر در هلاکت و مردن گفته می شود مانند (بَعِدَتْ ثَمُودُ- 95/ هود) (قوم ثمود هلاک شد).
نابغه ذبیانی گوید: «فی الأدنی و فی البعد» «1» بعد- و بعد- هر دو گفته شده که بمعنی دوری و مرگ است.
خدای فرماید: (فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ- 41/ مؤمنون) و (فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ- 44/ مؤمنون) یعنی از رحمت حقّ دورند، ستمکاران و غیر مؤمنین هلاک می شوند.
و آیه (بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ- 8/ سباء) یعنی آنگونه ضلالت و گمراهی که بازگشت بهدایت را مشکل می کند تشبیهی است به کسی که از راه و روش هدایت دور افتاده و گمراه شده است، آنچنان دوری و گمراهی که دیگر امیدی به بازگشت بسوی هدایت در او نیست.
خدای فرماید: (وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ- 89/ هود).
یعنی در گمراهی به آنها نزدیک می شود و دور نیست همان عذابی که به آنها رسیده است بشما نیز برسد.
__________________________________________________
(1) راغب این عبارت را از یک بیت معلّقه معروف نابغه شاهد مثال آورده است نابغه می گوید:
فتلک تبلّغنی النّعمان، ان له فضلا علی النّاس فی الادنی و فی البعد
خطاب شاعر به اسب خویش است، آن اسب مرا به نعمان می رساند که بر دور و نزدیک برتری دارد فی البعد که در کتاب است نابغه در دیوان شعرش فی البعد- آورده که هر دو درست است.
ص: 290
بعد: بعد در برابر قبل است که در ذیل واژه- قبل بطور کامل در باره انواع معانی آنها سخن خواهیم گفت إن شاء اللّه تعالی.
خدای فرماید: (وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ- 72/ یوسف).
بعیر یعنی شتر که معروف است و مانند واژه- إنسان- به مذکّر، و مؤنّث هر دو واقع می شود و جمعش- أبعره و أبا عرو بعران- است.
البعر- مدفوع و فضله آن است، أبعر- یعنی آغل و جایگاه گوسفندان در کوه و بیابان و نیز مکان و جای بعیر مبعار- شتری که پشگل و فضله اش زیاد است (در مثل گویند- البعره تدلّ علی البعیر- یعنی هر جا که پشگل شتری بود دلالت بر رفتن شتر و نیز وجود اوست).
بعض الشّی ء، اندک و جزئی از چیزی، جزء هم در برابر کلّ قرار داد، از این روی واژه- بعض- در برابر کلّ قرار می گیرد می گویند- بعضه و کلّه- جمعش- أبعاض- است.
خدای عزّ و جلّ فرماید: (بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ- 36/ بقره) و (وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً- 129) و (وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً- 25/ عنکبوت).
و عبارت- و قد بعّضت کذا- یعنی آنها را تکّه تکّه کردم مانند جزء جزء نمودن چیزی.
ابو عبیده می گوید: در آیه (وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ- 63/ زخرف) بعض الّذی، در آیه یعنی کلّ الّذی است، یعنی برای شما آنچه را که مورد اختلافتان هست بیان خواهد کرد، مثل گفته شاعر: «أو یرتبط بعض النّفوس حمامها».
(یا اینکه مرگشان بتمام نفوس می رسد و پیوسته بآنها می شود).
در تعبیری که ابو عبیده از آیه فوق نموده و پنداشته است- بعض الّذی- بایستی کلّ الّذی باشد ناشی از کوتاه بینی و کوتاه نظری او است «1» زیرا اتمام أشیاء قابل ذکر که خداوند بآن اشاره می کند، چهار گونه است:
__________________________________________________
(1) تفسیر غلطی که ابو عبیده در آیه فوق دارد و راغب باو ایراد گرفته در کتاب (تأویل مشکل
ص: 291
1- نوعی از مسائل که بیان آنها مفسده انگیز است و بر صاحب شریعت جایز نیست که آن را بیان کند مانند- وقت و زمان قیامت و وقت مردن.
2- نوعی از سخنان معقول و خرد یاب که خود مردم ممکن است بدان پیامبر آنرا بفهمند و درک کنند مانند شناختن خدای و دریافتن او در آفرینش آسمانها و زمین و صاحب شریعت لازم نمی بیند که آنرا بیان کند، آیا نمی بینی که چگونه معرفت آنرا بعقول واگذارده است در آیات (قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 101/ یونس) و (أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا- 184/ اعراف) و آیات دیگر از این قبیل است.
3- چیزهائی که بیان آنها بر صاحب شریعت واجب می شود مانند اصول و موازین شریعتی که به شرع و دین او مخصوص می شود.
4- نوعی از مطالب که آگاهی بر آنها با بیانی که صاحب شریعت می نماید ممکن می شود مانند فروع احکام دین، زمانی که مردم در امری غیر از آن چیزی که مخصوص پیامبر است اختلاف کردند او مختار است که آنها را بر حسب اجتهاد و حکمتش که اقتضاء می کند بیان کند یا نکند.
بنابراین در سخن خدای تعالی که می فرماید: (لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ- 63/ زخرف) موارد چهار گانه فوق منظور نیست و نخواسته است که آنها را بگوید و بیان کند، و این مطلب برای کسیکه عصبیّت و جزمیت را از جان و نفس خود دور کند ظاهر و روشن است.
و امّا سخن شاعر که می گوید: أو یرتبط بعض النّفوس حمامها مقصود شاعر نفس خویش است که می گوید: چاره ای نیست جز اینکه مرگ مرا دریابد ولی این مطلب را بطور تعریض و کنایه بیان کرده و تصریح نمی کند به موجب اینکه همه انسانها بر چنین حالتی هستند که از یاد و ذکر مرگ در باره
__________________________________________________
القرآن) ابو عبیده است که می نویسد «جعلت بعض بمعنی کلّ لأنّ الشّی ء یکون کلّه بعض الشیی ء» و به حقّ با بیانی که راغب از چهار گونه اشیاء نموده است اشتباه ابو عبیده روشن می شود. ص 144 تاویل مشکل القرآن چاپ مصر 1373- هجری، قمری.
ص: 292
خویش دوری می کنند.
شاعر هم می گوید: «مرگشان را بعض مردم را در می یابد نه خویشتن را» خلیل می گوید: رأیت غربانا تبتعض یعنی کلاغهایی را دیدم که یکدیگر را در می یافتند و بهم می رسیدند.
لفظ- (بعوض)- برای مگس از کلمه بعض که به معنی جزء کوچک از چیزی است گرفته شده و بخاطر کوچکی جسمش نسبت به سایر حیوانات که جزء بسیار کوچکی از آنها است آنرا بعوضه و بعوض، گویند.
البعل یعنی شوهر و در آیه زیر گوید: (وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً- 72/ هود) جمعش بعوله مثل فحل و فحوله و در آیه (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره).
هر گاه معنی چیرگی از این واژه تصوّر شود آنرا در معنی سرپرست و قیام کننده بر حفظ و حمایت زن قرار می دهد و عبارت (فجعل سائسها و القائم علیها) (یعنی اداره کننده و بر پا دارنده کانون خانواده) چنانکه خدای تعالی فرماید:
(الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ «1»- 134/ نساء).
و به هر کسی که خواستار بزرگی بر دیگری باشد و نیز معبودهای خود را که بوسیله آنها می خواستند بخداوند تقرّب جویند و اعتقادشان در باره آنها چنین بود- بعل- می گویند و این معنی از این آیه است (أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِینَ- 125/ صافات).
(آیا به عوض خداوند که بهترین خالق است- بعل- را می خوانید و می پرستید)
__________________________________________________
(1) قائم و قوّام: یعنی کسیکه حالت محافظت و اصلاح و همراهی نسبت به بر پاداشتن اساس خانواده دارد، ابن منظور می گوید کسی مشمول این آیه است که پیوسته بر ملازمت و محافظت و اصلاح قیام کند و قیام بمعنی آگاهی، و پایداری است «و قد یجی ء القیام بمعنی المحافظه و الاصلاح و قائما ای ملازما محافظا و یجی ء القیام بمعنی الوقوف و الثّبات» آیات 8/ مائده و 135/ نساء نیز مکمّل و مؤیّد این موضوع مهمّ اجتماعی است که می فرماید (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ- 135/ نساء) و (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی 8/ مائده) که مسئولیّت و اداره ملازمت و یا در کوتاه سخن مودّت، و رحمتی که خداوند بر اساس آن همسر را سمت همسری داده است بر پا دارند، همراهی و همسری واقعی با مراعات اصل مشورت و سیاست خانوادگی است.
ص: 293
واژه بعل برای حیوان مذکّر و نرینه نیز بکار رفته است که نیرومندتر از مادینه و بر او چیره است. به زمینی هم که از زمینهای اطرافش مرتفع تر باشد- بعل گویند.
و همینطور بصورت تشبیه در باره زنبورهای نر نیز بکار می رود و آنرا- بعل- گفته اند.
به نخل ها و زراعتهایی هم که با ریشه های خود در زمین فقط از آب بارانهای ذخیره در زمین آب می خورند- بعل- می گویند برای اینکه ریشه های آنها در عمق زمین فرو می رود و در حقیقت بر زمین استعلاء و تسلّط دارند.
در حدیثی از پیامبر (ص) روایت شده که «فیما سقی بعلا العشر» اشاره به زکات درختان و زراعتهای دیم است اصبح فلان بعلا علی اهله در وقتی بکار می رود که کسی با چیرگی بر زیر دستش یا با اصول همسری بر زوجه اش سیطره و تسلّط داشته باشد و این عمل در جان و روح چون بار سنگینی است مثل گام نهادن بر روی دیگری که سنگینی اش بخوبی احساس می شود.
از لفظ- بعل- افعال- مباعله و بعال- که کنایه از- مقاربت، و معاشرت- است ساخته شده، بعل الرّجل یبعل بعوله و استبعل- که اسم فاعلش- مستبعل و بعل- است یعنی او داماد شد و زن اختیار کرد.
و استبعل النّخل- درخت خرما بزرگ شده و به حدّ تصوّر بعل بودن و با بارور ساختن درختان رسید چون میوه نخلها با لقاح و گرد افشانی از نخلها و بار افشانی بنخل های بارده انجام می شود، بدست می آید «1».
بعل فلان بأمره- یعنی او در کارش و در مقامش مانند نخل تنومند، ثابت و استوار است چنانکه در مثل گویند او مانند درختی است، یعنی ثابت و پا برجا است.
__________________________________________________
(1) اگر نخلستانها و زراعتها، آبی نباشد یعنی از آب جاری یا چاه، و قنوات آبیاری نشوند و از آب باران آب خورند آنها را- العذی- گویند، امّا زراعتهای دیم که به آب باران هم نیاز ندارند و فقط از رطوبت زیر خاک استفاده می کنند آنها را بعل- می گویند این نظر ازهری و اصمعی است و نیز بعل- نام بتی است که در زمان الیاس پیامبر (ص) مردم آنرا می پرستیدند (لس- مجمع البحرین).
.)
ص: 294
البغت یعنی رخ دادن چیزی ناگهانی از جائیکه به حساب نمی آمد و تصوّر نمی شد، خدای تعالی فرمود: (لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَهً- 187/ اعراف) (قیامت ناگهان بر شما سر می رسد و گفت: (بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَهً- 40/ انبیاء) و (أتتهم السّاعه بغته).
می گویند:- بغت کذا- که اسم فاعلش- باغت- است.
شاعر گوید:
إذا بعثت أشیاء قد کان مثلها قدیما فلا تعتدّها بغتات
(اگر چیزهایی برانگیخته و ظاهر شد که نمونه اش در قدیم بوده است آنها را ظهور و ایجاد ناگهانی بحساب نیاور)
البغض یعنی تنفّر و إنزجار نفسانی و روحی از چیزی که به بی میلی و دوری از آن می انجامد، بغض ضدّ دوستی است زیرا دوستی، و محبّت تمایل و کشش نفس به چیزی است که به آن راغب می شود و- بغض- خلاف آن است.
در صرف افعالش، می گویند- بغض الشّی ء، بغضا و بغضته بغضاء (از آن متنفّر شدم).
خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ أَلْقَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ- 64/ مائده) و گفت (إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ- 91/ مائده) و سخن پیامبر علیه السّلام که «إنّ اللّه تعالی یبغض الفاحش المتفحّش» یاد آوری بغض و إنزجار خداوند از ناسزاگوی آگاه و ناآگاه، در حقیقت تنبیهی، و هشداری است بر اینکه سلب توفیق انجام نیکی و عدم بخشش الهی در باره او همان مبغوض داشتن اوست. «1».
خدای فرماید: (وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ- 8/ نحل) بغل استر و حیوانی
__________________________________________________
(1) اصول کافی جلد 4 کتاب الایمان و الکفر (باب البذاء) محمّد بن یحیی عن ابی جعفر قال: «انّ اللّه یبغض الفاحش المتفّحش» خداوند کسیرا که به زشتی گفتار و کردارش اهمّیت نمی دهد که چه می گوید و چه می کند و ناسزاگو است با کسی که عمدا ناسزا می گوید دشمن می دارد. و در مجمع البحرین ج 4 ص 148 طریحی می نویسد «اوصافی که خداوند با آنها وصف می شود، به اعتبار نتایج و پیامدهای آنهاست نه از نظر مبادی و اساس» باین معنی که صفات بغض و ناخشنودی خداوند از ناسزاگوی بزه کار همان نتایج اعمال آنهاست که خواه ناخواه چنان سرنوشتی به آنها می رسد و خود خواسته اند چنانکه رضوان، و خشنودی و دوستی خدا پاداش و نعمت های مادّی و معنوی است که بر وفق سنّت الهی و [...]
ص: 295
است که از آمیزش و لقاح اسب و الاغ متولّد می شود. (قاطر) تبغّل البعیر- شتری که به استر شبیه است و مانند استران با فاصله زیاد پا و دست راه می رود و این تصوّر از جهت شدّت حرکت و چموشی و پلیدی استر است چنانکه بهر کسی که فرومایه و پست است. بغل- یا استر گویند.
البغی یعنی اراده کردن و قصد تجاوز نمودن یا در گذشتن از میانه روی چه عملا تجاوز کند یا نکند، گاهی بغی و تجاوز در کمیّت و ارزش مادّی است و گاهی بغی و تجاوز در وصف کیفیّت تعبیر و بیان می شود. «1»
بغیت الشّی ء و ابتغیت- یعنی تجاوز کردی و بغی نمودی، این فعل در موقعی بکار می رود که تو بیش از اندازه چیزی که واجب است طلب کنی و بخواهی، خدای عزّ و جل فرماید: (لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَهَ مِنْ قَبْلُ- 48/ توبه) و گفت (یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَهَ- 47/ توبه).
بغی دو گونه است.
اوّل- بغی پسندیده یعنی در گذشتن از عدل بإحسان و از امور واجب به انجام نوافل و مستحبّات.
دوّم- بغی و تجاوز ناپسند و ناروا یعنی از حقّ به باطل و به شک و شبهه رفتن، چنانکه پیامبر علیه الصّلوه و السّلام فرماید: «الحقّ بیّن و الباطل بیّن و بین ذلک أمور مشتبهات و من رتع حول الحمی أوشک أن یقع فیه» (حقّ و باطل آشکار است و در میان این دو اموری از مشتبهات و تردید برانیگیز هست کسی که در کنار قرقگاه دور بزند و آنجا را با سرعت بپیماید افتادنش در آنجا قطعی و نزدیک است.
و چون بغی بر دو گونه پسندیده و ناپسند تقسیم می شود بنابراین: در باره
__________________________________________________
میزان اعمال بانسانهای مؤمن صالح می رسد زیرا (لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری 40/ نجم) و باز فرمود: (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً- 114/ نساء).
(1) سعدی با مقایسه انسانهای آلوده و پلید و غیر مفید به حال جامعه با حیوانات بخصوص حیوان بارکش مفید یعنی الاغ می گوید:
مسکین خر اگر چه بی تمیز است چون بار همی برد عزیز است
گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار
ص: 296
معنی بغی محمود و پسندیده و بغی تجاوز ناپسند، خدای تعالی فرماید: (إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ- 42/ شوری) که عقوبت ستم را به تجاوز و باغی بغیر حقّ مخصوص کرده است.
أبغیتک- یعنی ترا برخواست و مطالبه آن یاری کردم.
بغی الجرح- آن جراحت بیش از اندازه عفونی و فاسد شد.
بغت المرأه بغاء- آن زن، گناه و فجور مرتکب شد زیرا از شأن خویش که پاکی است تجاوز کرده، خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ لا تُکْرِهُوا فَتَیاتِکُمْ عَلَی الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً- 33/ نور).
(هر گاه جوانانتان اراده عفّت و پاکی نمودند به بغی و فجور وادارشان نکنید).
بغت السّماء: بیش از اندازه نیاز باران بارید.
بغی: تکبّر ورزید و این تعبیر بخاطر این است که کسی از مقام و منزلت انسانیش به چیزی و حالتی که شایسته اش نیست تجاوز کند و برسد، و در باره هر امر و کاری هم بکار می رود مانند آیات زیر: (یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ- 42/ شوری) و (إِنَّما بَغْیُکُمْ عَلی أَنْفُسِکُمْ- 23/ یونس) و (ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ- 60/ حجّ) و (إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ- 76/ قصص) و (فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی- 9/ حجرات) واژه- بغی- در بیشتر مواقع مذموم و ناپسند است، در آیه (غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ- 73/ بقره) یعنی خواستار چیزی که شایسته خواستن نیست، و تجاوز از چیزی که در حقّتان نباشد.
حسن گوید: معنی آیه این است که- أکل میته- را برای لذّتش نخورید یعنی از سد جوع و رفع گرسنگی تجاوز و زیاده روی نکنید.
مجاهد رحمه اللّه می گوید تفسیر آیه این است که «غیر باغ علی إمام و لا عاد فی المعصیه طریق الحقّ» (بر امام حقّ، باغی و تجاوزگر نباشید و از طریق حقّ به معصیت بر نگردید و از حقّ در نگذرید، که- بغاه در معنی (و هم الخارجون علی امام المعصوم کما فی الجمل و صفّین (لسان 14، مجمع البحرین 1).
ص: 297
و امّا- (إبْتَغاء)- کوشش و اجتهاد در طلب و خواستن است که اگر چیز نیکی و شایسته ای طلب شود آن خواستن و اجتهاد قابل ستایش و پسندیده است مانند آیه (ابْتِغاءَ رَحْمَهٍ مِنْ رَبِّکَ- 28/ اسراء) و (ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی 20/ اللّیل).
گفته اند- (یَنْبَغی)- به معنی شایسته و سزاوار و فعل مطاوعه بغی است، پس زمانی که می گویند- ینبغی أن یکون کذا- دو وجه دارد:
اوّل- اینکه از فعل جمله تبعیّت می کند و عمل و فعل را مشخّص می نماید، مانند- النّار ینبغی- در معنی آغاز و شروع چیزی است، مانند- فلان ینبغی أن یعطی لکرمه. و در آیه (وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ- 69/ یس) بر وجه اوّل یعنی او را شعر نیاموختیم و او را نسزد و میسورش نیست، مگر نمی بینید که زبانش در مسیر و جریان شعر گفتن نیست و شعر بر زبانش جاری نشده است.
و در آیه (وَ هَبْ لِی مُلْکاً لا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی- 35/ ص) (این آیه درخواست حضرت سلیمان از خداوند است که می گوید- ربّ اغفر لی وهب لی- نخست آمرزش می طلبد، گویی که قبل از تقاضای خود به ناچیز بودن خواستش متوجّه است که می گوید، به من ملکی که پس از من سزاوار أحدی نباشد عطا کن و این تقاضا را معجزه خویش قرار داده است نه از روی حسادت و رقابت که بعدا تسخیر ریاح و تسخیر شیاطین می کند).
البقر، مفردش بقره است یعنی گاو، خدای تعالی گوید:
(إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا- 70/ بقره) و (بَقَرَهٌ لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ- 68/ بقره) (گاوی نه پیر و نه جوان) و (بَقَرَهٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها- 69/ بقره) (گاوی زرد رنگ و روشن).
گفته اند جمعش- باقر- و- بقیر- و- بیقور- است، مثل- حامل و حلیم.
و نیز گفته شده گاو نر را- ثور- گویند، مثل جمل و ناقه و رجل و إمرأه.
از واژه بقر- فعل- بقر الأرض- مشتقّ شده است یعنی زمین را شکافت و اگر شکافتن و دریدن چیزی وسیع و فراخ باشد در هر موردی بکار می رود.
بقرت بطنه- زیاد دریدن شکم منظور است.
ص: 298
محمّد بن علی «1» رضی اللّه عنه بخاطر پژوهشگری و مو شکافیش در باطن و حقایق علوم و نیز وسعت و گستردگی دقّتش در دانشها، او را- باقر نامیده اند.
بیقر الرّجل فی المال و فی غیره- یعنی در مال توسعه و فزونی دارد.
بیقرنی سفره- یعنی از سرزمینی به سرزمین دیگر می رود و سیر و سفرش را توسعه می دهد، شاعر گوید:
ألا هل أتاها و الحوادث جمّه بأنّ امرأ القیس یهلک بیقرا
(در حالی که حوادث فراوانی رخ می داد آیا پیام را باو رساندی که امرأ القیس بیابانها را طیّ می کند و خود را بهلاکت می اندازد).
بقّر الصّبیان بالبقیری «2» کودکان با هم (کوهاموی) بازی کردند که در این بازی اطرافشان حفره هایی هست.
بیقران- هم گیاهی است که با ریشه های آبکش، زمین را می شکافد و در آن جای می گیرد و خارج می شود.
خدای فرماید: (بَقْلِها وَ قِثَّائِها- 61/ بقره) بقل یعنی سبزی که در زمستان ریشه و ساقه اش رشد نمی کند و نمی روید و از این واژه فعل- بقل یعنی روئید و- بقل وجه الصّبیّ- (چهره بچّه شاداب شد) که تشبیهی از رشد و طراوت گیاهان است، ساخته شده.
بقل ناب البعیر- دندان شتر روئید، که این تعبیر از ابن سکّیت است «3» بقلت
__________________________________________________
(1) کمتر تفسیری و کمتر مفسّری یافت می شود که در ذیل هر واژه، حقایقی را با صراحت یاد آوری کند امّا مؤلّف کتاب رحمه اللّه آن اندازه صراحت و شهامت دارد که می خواهد انسانها را به الگو و سنّت هایی که هدف دین و قرآن است، آشنا کند و گر نه چه انگیزه ای باعث می شود که تنها او در ذیل این واژه از ابو جعفر حضرت باقر (ع) اینچنین منصفانه و خداجویانه یاد کند به راستی در شمار بی نظیر نویسندگانی است که از منبع وحی و الهام امامان و خوان گسترده دانششان خود بهره مند شده و دیگران را نیز بهره مند می سازد.
(2) بقیری نوعی بازی است که در فارسی به لهجه کردی (کوهاموی) گویندگان و آن بازی اینستکه ابتداء خاک را کومه کنند و موئی در میان آن پنهان سازند سپس آب بر آن می ریزند تا گل شود آنگاه شرط می بندند و بر دور کومه گل می نشینند تا آن موئی را پیدا کنند هر که اوّل یافت شرط و گرو را می برد (برهان قاطع).
(3) یعقوب بن اسحق معروف به ابن سکیت از دانشمندان نامی کوفه در علوم قرآنی و شعر و ادب
ص: 299
البقل- سبزی را چیدم، مبقله- زمین صیفی کاری است.
البقاء، ثبات و استواری چیزی است بر حال طبیعی و اولیّه اش که ضدّش- فناء- است، فعلش- بقی، یبقی، بقاء- و در ماضی آن به جای- بقی، بقی- نیز گویند و در حدیث «بقینا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم» یعنی منتظر پیامبر ماندیم و مدّت زیادی مترصّد و چشم به راهش ماندیم.
باقی دو گونه است.
1- باقی بالذّات که بقایش مدّت ندارد و بی زمان است یعنی ابدی و ازلی که خدای باریتعالی است و فناء در باره او صحیح نیست.
2- باقی و پایدار به غیر که غیر از خداوند، همه پدیده ها چنین هستند و فنا پذیرند، باقی بودن به حکم خدا هم بر گونه است:
اوّل- باقی بودن به شخص و وجود خویش تا زمانی، که خداوند بخواهد و آنرا فانی کند مانند بقاء کرات آسمانی.
دوّم- موجودی که ادامه حیاتش به غیر از شخص خودش بوجود نوع و
__________________________________________________
است که او را یکی از قاریان ده گانه می دانند و بعد از ابن اعرابی کسی همسنگ و همتای او نیست. ثعلب می گوید: ابن سکیت در انواع علوم متصرّف و در فنّ لغت کسی را چون او سراغ نداریم. سیوطی می نویسد عبد اللّه بن عبد العزیز گفت ابن سکیت را برای تربیت و استادی پسران متوکّل احضار کردند با من مشورت کرد و او را از رفتن به دربار متوکلّ منع کردم ولی نپذیرفت، گویند بعضی از روزها که دو فرزند متوکلّ یعنی المعتز، و المؤیّد در حضورش بودند گفت یا یعقوب پسران من را بیشتر دوست داری یا فرزندان علی، یعنی حسن و حسین را، ابن سکیت با ناراحت گفت: قنبر خادم علی از دو پسر تو بهتر است (و اللّه ان قنبرا خادم علیّ خیر منک و من ابنیک و اثنی علی الحسن و الحسین بما هما اهله» پس از این سخن متوکلّ دستور داد زبانش را بریدند و پس از یک روز وفات یافت خدایش رحمت کند که با چنان ارزشی که در برابر جبّار و خونریزی همچون متوکّل، علم و عالم حقیقت را بس گرانبها و گرانقدر به جهانیان معرّفی کرده است که در متن تاریخ و روزگار آن چنان با شهامت و صراحت لهجه از جان خود در برابر حقیقت گذشته است، آری:
دانش و آزادگی و دین و مروّت این همه را بنده درم نتوان کرد
(بغیه الوعاه 2/ 349- روضات الجّنات 774- تاریخ ابن خلکان 2/ 469- معجم الادباء 7/ 300- فهرست ابن ندیم 107 شعر از ابن یمین).
ص: 300
جنس خویش نیز پیوسته است مانند انسان و حیوان.
و همچنین در آخرت نیز موجوداتی به شخصه باقی هستند مثل بهشتیان که نه برای مدّتی بلکه برای ابد پایدار و باقی اند، چنانکه خدای عزّ و جلّ فرمود (خالِدِینَ فِیها- 57/ نساء).
نوعی دیگر که حیات و بقائشان به نوع و جنسشان بستگی دارد، چنانکه از پیامبر (ص) روایت شده که «أنّ أثمار أهل الجنّه یقطفها أهلها و یأکلونها ثمّ تخلف مکانها مثلها» (میوه های بهشتیان را، اهل بهشت می چینند، و می خورند سپس جای آنها پر می شود).
در باره چیزهائی که در آخرت دائم و باقی اند، خدای فرماید: (وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقی 6/ قصص) و (وَ (الْباقِیاتُ) الصَّالِحاتُ- 46/ کهف) یعنی چیزی از اعمال که ثوابش برای انسانها باقی می ماند، که آن اعمال به نمازهای پنجگانه تفسیر شده است و گفته اند آنها- سبحان اللّه و الحمد للّه هستند، امّا صحیحش اینست هر عبادتی که به قصد توجّه بخدای تعالی انجام شود- باقیات و صالحات- است و بر این معنی آیه (بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ- 86/ هود) که پایداریش به وجود حقّ تعالی پیوسته و اضافه شده.
و آیه (فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ (باقِیَهٍ)- 8/ حاقّه) یعنی گروهی باقی و پایدار یا فعل و عملی که برای ایشان باقی می ماند که گفته اند- باقیه- معنایش- بقیّه- است که از مصادر فعل بقی و یبقی است که یا فاعل است و یا بر بنای مفعول امّا معنی اوّل یعنی همان باقیه- (گروه باقی) صحیح است.
بکّه، همان مکّه است و این معنی از مجاهد است که می گوید مانند جمله: سبد رأسه و سمده است یعنی سرش را از تکبّر بالا گرفت (گردن فرازی) که حرف (ب) به (م) تبدیل شده است و همینطور در (لازب)- و (لازم) که هر دو به معنی ثابت و لازم است که می گویند- ضربه لازم و لازب- این است: ضربتی که پس از بهبودی هنوز جایش باقی و ملازم آن عضو است.
خدای تعالی فرماید: (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ مُبارَکاً- 96/ آل عمران)
ص: 301
گفته شده- بکّه- بطن و داخل مکّه است و نیز آنرا نام مسجد الحرام دانسته اند و همینطور خود کعبه و خانه و آنجایی که طواف می کنند.
نام بکّه، از- تباکّ- یعنی إزدحام، مشتق شده است زیرا مردم در طواف ازدحام می کنند و متراکم می شوند، در نامیدن- مکّه- به- بکّه- گفته اند از اینجهت است که در آنجا- تبکّ أعناق الجبابره- یعنی گردنهای جبّاران و ستمگران را که ملحدند می کوبد و خورد می کند.
اصل واژه- بکره- است که به معنی پگاه و اوّل روز است و از این لفظ فعل- بکر، یبکر، بکورا- یعنی صبح خیزی و خارج شدن در صبحگاهان است که از واژه- بکره- مشتقّ شده است.
بکور- هم صیغه مبالغه- بکور است و افعال دیگر- بکّر فی حاجه و ابتکر و باکر مباکره- است که معنی تعجیل و شتاب از آن تصوّر می شود زیرا بر سایر کارها و اوقات روزانه پیشی دارد و لذا به هر عجول و شتابنده در کاری بکر- گویند، شتاب کرد.
شاعر گوید:
بکرت تلومک بعدوهن فی النّدی بسل علیک ملامتی و عتابی
(پس از سستی در محبّت و بخشش سرزنشت آغاز شد، به راستی که ملامت و عتابم بر تو سخت و ناگوارا بود) نخستین فرزند و نیز پدر و مادر چنین فرزندی را بخاطر تعظیم و بزرگداشتش- بکر- نامیده اند مثل بیت اللّه- گفته اند- اشاره به ثوابی است که برای بندگان صالحش فراهم نموده که فنا و نیستی باو نمی رسد و این معنی اشاره باین آیه قرآن است که (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ- 64/ عنکبوت).
شاعر گوید: یا بکر بکرین و یا خلب الکبد (ای نخستین نوزاد دو همزاد وای رباینده دل).
معنی- (بِکْر)- در سخن خدای تعالی که (لا فارِضٌ وَ لا بِکْرٌ- 68/ بقره) گاوی است که نوزادی نزاده است و دندانهایش هم نسوده است (پیر نباشد و زیاد هم جوان نباشد).
ص: 302
دوشیزه را هم باعتبار اینکه شوهر نکرده و نسبت بزنانی که شوهر دارند متفاوت است- بکر- نامیده اند، جمعش- أبکار- است، خدای فرماید (إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً- 36/ واقعه) (ایشان را آراسته و رسیده و دوشیزگان آفریدیم).
بکره- چرخ کوچک آبکشی است که بر سر چاه بسرعت می چرخد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (صُمٌّ بُکْمٌ- 18/ بقره) یعنی کران، و لالان، بکم جمع- أبکم- است یعنی گنگ و لال و کسیکه أخرس یا گنگ و لال متولّد می شود، پس هر أبکمی، أخرس است و هر أخرسی، أبکم نیست خدای تعالی گوید: (وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلَیْنِ أَحَدُهُما أَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ- 76/ نحل) یعنی قدرت تکلّم ندارد.
بکم عن الکلام- در وقتی بکار می رود که کسی در اثر ضعف عقل در سخن گفتن ضعیف و مانند گنگ و لال است.
فعلش بکی، یبکی، بکا و بکاء- یعنی ریزش اشک در اثر حزن و مصیبت و نیز در وقتی که در اندوهی و غمی صدا و ناله بیشتر باشد مثل- رغاء- بانگ شتر و ثغاء- بانگ زائیدن گوسفند.
واژه هائی که برای اصوات هست بر همین وزنند، امّا اگر حزن و اندوه بیشتر از نالیدن باشد بر وزن- بکی- گفته می شود نه- بکاء- با حرف (مد).
جمع- باکی- باکون و (بکیّ) است- خدای تعالی فرماید: (خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا- 58/ مریم) که اصل بکّی- بر وزن فعول مثل- ساجد و سجود و راکع و رکوع و قاعد و قعود- است که حرف (و) به حرف (ی) تبدیل شده، و پس از ادغام در حرف (ی) خود کلمه، مثل جاث و جثیّ یعنی بزانو در آمده عات و عتیّ (یعنی خم شده) است.
بکی- در حزن و ریزش اشک که با هم باشد گفته می شود و هم بطور منفرد، که در حزن و گریه هم بکار می رود، خدای عزّ و جلّ فرماید: (فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلًا وَ (لْیَبْکُوا) کَثِیراً- 82/ توبه) که اشاره به- فرح و ترح- بمعنی شادی و غم است
ص: 303
هر چند که با خنده، قهقهه و با اندوه، ریزش اشک همراه نباشد، چنانکه خدای تعالی گوید: (فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ- 29/ دخان) که گفتند این تعبیر بر حقیقت استوار است و این سخن کسی است که برای آسمان و زمین بکت را بطریق مجاز می داند، تقدیرش این است که اهل آسمان بر آنها گریه نکردند و اندوهگین نشدند.
به معنی بلکه، که برای ربط چیزی به چیز دیگر بکار می رود و بر دو گونه است:
گفتن بل باین منظور که عبارت و موضوع ما قبل آن، ما بعدش را نقض می کند.
1- و چه بسا مقصود از گفتن- بل- تصحیح حکم بعدش و إبطال حکم قبلش باشد.
2- و بسا که مقصود تصحیح مطلب قبل و إبطال مطلب بعدی است.
امّا در مورد اینکه بکار بردن واژه- بل- تصحیح مطلب دوّم و إبطال- مطلب اوّل یا قبل از- بل- است، آیات (إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ- 15/ قلم) و (کَلَّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ- 14/ مطفّفین) یعنی مطلب از قراری نیست که آنها می گویند بلکه معاصی و گناهان بر دلهاشان غلبه دارد و نفهمیده اند، سپس عبارت- ران علی قلوبهم- را بر نادانیشان ذکر می کند که جهل و گناه و بر دلهاشان و اندیشه شان مستولی است که حقایق را أساطیر می گویند، و بر این منوال آیه ای است که در داستان حضرت ابراهیم (ع) است که (قالُوا أَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا یا إِبْراهِیمُ قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا، فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ- 62 و 63/ انبیاء). امّا جائی که با گفتن- بل- مقصود و منظور تصحیح سخن اوّل در آیه است و باطل نمودن موضوع بعد از واژه- بل:
آیات (فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ کَلَّا بَلْ لا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ- 17/ و 16 و 15/ فجر).
یعنی اگر مالی بآنها برسد مال از إکرام و بزرگداشتشان نیست و نه اینکه
ص: 304
محروم شدن از مال یا بخشش و نعمت خدا از إهانت است ولی ندانستند و نفهمیدند و مال را در جای غیر خودش قرار داده اند، یعنی (تصوّرشان از اینکه بودن یا نبودن مال و متاع را دلیل اکرام و عطاء خداوند می دانند از جهالت و نادانی آنهاست و آن را در غیر موضع خودش بحساب می آورند).
و بر این معنی سخن خدای تعالی در این آیه است که (ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّهٍ وَ شِقاقٍ «1»- 1/ ص)، که عبارت- و القرآن ذی الذّکر- دلیل بر همان است که قرآن جایگاه ذکر و برای تذکّر است و اگر کفّار از شنیدن آن امتناع و خود داری می ورزند دلیل بر این نیست که قرآن در مقام ذکر و تذکّر نیست بلکه نشنیدن آنها از جهت شدّت کینه ورزی و گردنکشی و حمیّت و برگشتن از راه صواب است از این جهت فرموده: (ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ بَلْ عَجِبُوا- 1/ ق) یعنی امتناعشان از ایمان و شنیدن قرآن، نه اینست که قرآن را مجدی و عظمتی نیست بلکه در اثر جهل و غرور نادانیهای آنها است که چنانند و عبارت- بل عجبوا- آگاهی و تنبیهی است بر نادانی آنها زیرا تعجّب کردن از چیزی دلیل جهالت و ندانستن سبب و انگیزه آن است.
و بر این مبنی خدای تعالی فرمود: (ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ فِی أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ کَلَّا بَلْ تُکَذِّبُونَ بِالدِّینِ- 9 و 8 و 7 و 6/ انفطار) گویی که گفته می شود موردی نیست و اقتضاء هم ندارد که خدای تعالی به سبب آفرینش و بخشیدن حیات، مغرورت کند و لکن دروغ پنداشتن دین، آنها را به چنین غروری که مرتکب آن می شوند، کشانده است.
گونه دوّم از معنی و عمل واژه بل- اینست که در دو حکم و دو مطلب، اوّلی را تبیین می کند و دوّمی را که بعد از- بل گفته می شود به مطلب اوّل می افزاید
__________________________________________________
(1) فی عزّه و شقاق یعنی در تکبّری که او را از انقیاد و اطاعت حق باز می دارد (عزّت کاذب و خود ساخته) شقاق هم یعنی دشمنی و خلافکاری، عصیان و گناه را نیز شقّ العصا گفته اند در حدیثی از پیامبر (ص) آمده که فرمود «اعوذ بک من الشّقاق و النّفاق» شقاق یعنی مخالفت و در راهی غیر از راه حقّ رفتن و دو پاره شدن (مجمع البیان- ق- مجمع- کشف- بیضاوی).
ص: 305
مانند (بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ بَلِ افْتَراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ- 5/ انبیاء) که در این آیه هم خداوند آگاهی می دهد که اگر آنها می گویند، آیات قرآن- أضغاث أحلام یعنی خواب های پریشان است، بل افتراه- با گفتن- بل- چیزی بر ادّعای اوّلشان که گفتند- أضغاث أحلام- است، می افزایند و آن این است که می گویند کسی که قرآن را آورده مفتری است باز هم بر آن می افزایند و ادعاء می کنند که او دروغگو است، زیرا واژه شاعر در قرآن که به پیامبر (ص) نسبت می دهند تعبیر به دروغگوی فطری و طبیعی است و بر این معنی سخن خدای تعالی است که: (لَوْ یَعْلَمُ الَّذِینَ کَفَرُوا حِینَ لا یَکُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النَّارَ وَ لا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ بَلْ تَأْتِیهِمْ بَغْتَهً فَتَبْهَتُهُمْ- 40 و 39/ انبیاء) یعنی هر گاه می دانستند که فرجام کفرشان چیست و چگونه عواقبی است، که بعد از واژه بل بیان شده است بر عقوبات قبلیشان اضافه می شود که بسی بزرگتر از آن است.
تمام آیات قرآن که لفظ- بل- در آنها بکار رفته است از دو معنی که قبلا بیان شد خارج نیست هر چند که معنی بعضی از آنها بسیار دقیق و ژرف است.
بلد مکانی است خط کشی شده، محدود و انس و الفت دهنده ساکنین آنجا و اقامت و سکنی دادن آنها در آنجاست که جمعش- بلاد، و بلدان- است.
خدای فرماید: (لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ- 1/ بلد) گفته اند مقصود مکّه است و آیات (رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً- 35/ ابراهیم) و (بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ- 15/ سباء) و (فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً- 11/ زخرف) و (فَسُقْناهُ إِلی بَلَدٍ مَیِّتٍ- 9/ فاطر) و خدای عزّ و جلّ گفت (رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً- 35/ ابراهیم) یعنی مکّه، امّا چرا واژه- بلده- در یک مورد بصورت معرفه با صفت مخصوص ذکر شده و در جای دیگر نکرده آمده است، بحثش در جایی غیر از این کتاب است.
بیابان را هم- بلد نامیده اند زیرا جای زندگی وحوش است و همینطور مقبره و آرامگاه را- بلد- گفته اند زیرا جایگاه أموات و مردگان است.
بلده- یکی از منازل قمر است، و همچنین فاصله میان ابروها و سینه شتران و ستوران را نیز بلده- گویند که بطور استعاره نسبت به سینه انسانست و یا باعتبار
ص: 306
اثر آن است که پوست شتر را هم- بلد- یعنی اثر و نشانه شتر، گفته اند و جمعش- أبلاد- است.
شاعر گوید:
«و فی النّجوم کلوم ذات أبلاد» (در پیکر ستارگان جراحاتی است که آثارش پیداست). أبلد الرّجل- آن مرد شهروند شد، مثل- أنجد و أتهم یعنی (در نجد و بیابان سکنی گزید).
بلد- یعنی در بلد و شهری ساکن شد و اگر کسی از وطنش دور و سرگردان باشد و در بلدی دیگر ساکن شود می گویند- بلد فی أمره- و أبلد و تبلّد.
شاعر گوید:
«لابدّ للمحزون أن یتبلّدا. (هر محزون و غمباری ناگزیر است جایی ساکن شود).
بخاطر زیاد بودن بلادت و کودنی در کسی که سبکسر و سبک مایه، و خودسر است او را- رجل أبلد، یعنی مرد خرفت و کودن، گویند که فقط درشت هیکل و عظیم جثّه است.
آیه (وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلَّا نَکِداً- 58/ اعراف). کنایه از دو نفس و دو جان پاک و نجس است که در این آیه زنان خوب به زمینهای بارور و زنان بد، به زمینهای بی ثمر تمثیل آورده است. (نکد، یعنی زشت و بدخو).
الإبلاس اندوه و غمی که در اثر شدّت و سختی به انسان روی می آورد، فعلش- أبلس- است که واژه- إبلیس- از آن مشتق شده است، خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ یُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ- 12/ روم) (در قیام قیامت و دنیای باز پسین، مجرمین و بزه کاران بسختی اندوهگین و مأیوسند).
و آیات (أَخَذْناهُمْ بَغْتَهً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ- 44/ انعام) و (وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِینَ- 49/ روم) مبلسون در این آیات بمعنی ناامید است، چون کسی که غمزده و گرفتار است بیشتر سکوت دارد تا آنجا که قصد و هدف خود را
ص: 307
نیز فراموش می نماید و مأیوس می شود لذا: می گویند- أبلس فلان- او دیگر ساکت است و بیان و حجتّش منقطع شده.
أبلست النّاقه فهی مبلاس- زمانی است که شتر مادّه ای شتر نری همراه ندارد و از احساس تنهایی نمی چرد.
امّا واژه بلاس «1» برای مسح و روی انداز فارسی و معرّب است.
فرو بردن و بلعیدن، خدای فرماید: (یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ- 44/ هود) گویند:
بلعت الشّیئ و ابتلعته- آنرا بلعیدم و فرو دادم.
بلّوعه- چاهک حیاط خانه و دستشویی، سعد بلع- ستاره ای است بزرگ.
بلّع الشّیب فی رأسه- آغاز بر آمدن موی سپید بر سر (که در اصطلاح دیگر می گویند- اشتعل الرّأس شیبا پرتو سپیدی بر سر ظاهر شد).
البلوغ و البلاغ- به انتهای هدف و مقصد رسیدن و یا انجام دادن کاری در پایان زمان و مکانی معیّن و بسا گاهی مقصود از بلوغ یعنی به پایان رسیدن، تسلّط یافتن و اشراف داشتن به چیزی، تعبیر شود هر چند که به انتهایش نرسیده باشند.
یکی از معانی انتها و بپایان رسیدن- بلغ أشدّه- است یا- بلغ أربعین سنه، خدای عزّ و جلّ فرماید: (فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ- 232/ بقره) و (ما هُمْ بِبالِغِیهِ-
__________________________________________________
(1) اکثر لغت نویسان و صاحبان کتب معرّبات از قول ابو عبیده نقل کردند «ممّا دخل فی کلام العرب من کلام فارسی المسح تسمیه العرب البلاس، و اهل المدینه یسمّون المسح بلاسا و هو فارسی معرب» از کلماتی که از زبان فارسی و عربی است واژه مسح- است که عربها آن را بلاس نامند و اهالی مدینه نیز مسح را بلاس گویند که فارسی و معرب است سپس جوالیقی اضافه می کند که فروشنده بلاس را- بلّاس- گویند و شعری هم از راجز می آورد، ابن منظور از قول ابو اسحق صابی نقل می کند که بلاس صرف نمی شود زیرا عربی نیست و معرفه است، ثعالبی هم ابلیس را در ردیف نامهائیکه عربی است و فارسی بودن بیشتر آنها مشکل است ذکر می کند، ابن درید می گوید: اعراب از قدیم بکار می بردند، فیروز آبادی می نویسد بلاس بر وزن سحاب، گلیم را گویند جمعش بلوس و فروشنده اش را- بلّاس- بر وزن شدّاد گویند این واژه معرب پلاس است، جوهری می گوید- ابلیس- یعنی از رحمت خدای مأیوس شد و از این فعل نام ابلیس که نام اصلیش عزازیل است مشتّق شده. (لس 2/ 29- المعرب ص 46- ق فیروز آبادی- جمهره 1/ 288- فقه اللّغه ص 482- مجمع ج 4- صحاح جوهری).
ص: 308
56/ غافر) و (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ- 102/ صافّات) و (لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ- 36/ زمر) و (أَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَهٌ- 39/ قلم) یعنی پیمان و عهد استوار و محکم.
(بَلاغ)- در معنی- تبلیغ نیز هست مثل سخن خدای عزّ و جلّ (هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ- 52/ ابراهیم) و (بَلاغٌ فَهَلْ یُهْلَکُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ- 35/ احقاف) و (وَ ما عَلَیْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِینُ- 17/ یس) و (فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسابُ- 40/ رعد). همچنین:
بلاغ- در معنی کفایت و کافی بودن هم هست مثل این آیات (إِنَّ فِی هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِینَ- 106/ انبیاء) و (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ- 67/ مائده) یعنی اگر این را نرسانی یا چیزی را که به عهده داری تبلیغ نکنی در حکم این خواهی بود که گویی چیزی را از رسالتش نرسانده ای، این تأکید برای این است که حکم پیامبران و تکالیفشان مشکلتر و سخت تر است، و حکمشان مانند سایر مردم که از زیر بار آن شانه خالی می کنند نیست که گاهی کار شایسته و صالح را با کار سوئی مخلوط می کنند.
و امّا سخن خدای عزّ و جلّ که: (فَإِذا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ- 2/ طلاق) یعنی به نیکی نگهداشتن زنانی که عدّه شان سپری شده، که تنها از جهت بزرگواری و فخر و شرف است زیرا اگر زنان عدّه ای را به پایان رساندند رجوع و نگهداشتن آنها صحیح نیست.
بلّغته الخبر و أبلغته- هر دو یکی است، با این تفاوت که معنی و مفهوم- بلّغته- بیشتر است، (در آیه ذیل حضرت نوح (ع) بقومش) می گوید: (أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی- 62/ اعراف) و (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ- 67/ مائده) و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَیْکُمْ- 57/ هود) و (بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتِی عاقِرٌ- 40/ آل عمران) و در همین معنی آیه (وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا- 8/ مریم) مثل این است که می گوئی:
أدرکنی الجهد و أدرکت الجهد- یعنی جهد و سختی به من رسید یا من به سختی رسیدم.
امّا- بلغنی المکان و أدرکنی- صحیح نیست، زیرا مکان به کسی نمی رسد و کسی مکان را در نمی یابد.
ص: 309
(بَلاغت) (منظور بلاغت در سخن است که صنعتی است ادبی) بر دو گونه است:
اوّل- اینکه چیزی به ذات خود بلیغ باشد که باید دارای سه وصف و حالت باشد:
1- از نظر زبان و لغت، صواب و نیکو باشد.
2- مطابقت با معنی مورد نظر و مقصد داشته باشد.
3- سخن در واقع راست و مطابق حقیقت باشد.
و اگر هر یک از این سه شرط در آن نباشد از نظر بلاغت آن سخن ناقص است.
دوّم- سخن به اعتبار گوینده و شنونده و مفهوم بلیغ و رسا باشد، یعنی گوینده مقصودی و امری را در نظر داشته باشد و با وجهی نیکو و شایسته آن را ایراد کند بطوریکه مورد قبول و پذیرش طرف سخن یا وافی بهدف سخن باشد.
ولی در این آیه که خدای تعالی گوید: (وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِیغاً «1»- 63/ نساء) تعبیر و حمل آن با دو معنی صحیح است اوّل- این معنی است که می گوید: به ایشان بگوی اگر آنچه را که در دلهاتان دارید آشکار کنید کشته می شوید و تعبیر دیگر می گوید آنها را به عواقب زیانباری که بایشان می رسد آگاهشان کن و بیمشان ده که اشاره ای است به بعضی از آنچه عموم لفظ و کلّی آیه اقتضای آن را دارد.
بلغه- رزق و روزی و آنچه از زندگی به انسان می رسد (بهره مادّی و معنوی عمر).
کهنه شد، می گویند: بلی الثّوب بلی و بلاء «2» یعنی آن جامه و لباس کهنه شد،
__________________________________________________
(1) مفسّرین در باره این آیه که راغب رحمه اللّه دو معنی برای آن در نظر گرفته است می گویند: در لفظ آیه تقدّم و تأخّری هست، یعنی آیه به بیان دیگر- و قل لهم قولا بلیغا فی انفسهم- یعنی سخنی بایشان بگوی که آن سخن در دلهاشان اثر کند و بجایی رسد و سخن بلیغ و با تهدید به ایشان بگوی.
(2)- اصل واژه- بلاء، یبلو، بلاء- محبّت کردن و دوستی و تفضّل است که گاهی این محبّت در نظر انسان بلیه ای نیکو و گاهی مکروه است و آیه (وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً) اشاره بهمان معناست،
ص: 310
بکسی که سفر کرده است می گویند- بلاه سفر- یعنی مسافرت او را خسته و فرسوده کرد. (یعنی ابلاه السّفر).
و بلوته- او را آزمودم، مثل اینست که از زیادی آزمایش خسته اش کردم و آیه بعد اینطور خوانده شده (هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- 30/ یونس) یعنی حقیقت کار هر نفسی و هر کسی را می شناسیم و لذا گفته می شود- أبلیت فلانا- یعنی- اختبرته- او را آزمودم و با آزمایش باو آگاهی یافتم و گفته می شود غم و اندوه نیز- بلاء- نامیده شده، از آن جهت که جسم را فرسایش می دهد، خدای تعالی گوید:
(وَ فِی ذلِکُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ- 49/ بقره) و (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ- 155/ بقره) و إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ- 106/ صافات). تکلیف هم از جهاتی به- بلاء- تعبیر شده است:
اوّل- اینکه تمام تکالیف به گونه ای برای تن و جسم سخت و مشکل است از اینجهت نوعی- بلاء هستند.
دوّم- اینکه تکلیف، آزمونهائی است و لذا خدای عزّ و جلّ فرمود: (
__________________________________________________
زیرا تقاضاها و خواست ها و تمایلاتی که ما بسویشان توجّه داریم و آنها رای هدف قرار می دهیم و در راه رسیدن بآنها تلاش می کنیم و مورد محبّت ما هستند پس از ابتلاء به آن می فهمیم که پاره ای از آنها بحال ما مفید و قسمتی زیانبار شد. لذا در این ابتلاء و آزمایش یا به نیکوتر می رسیم و یا به مکروهاتی که خود خواسته ایم، دچار می شویم بنابراین جهان و همه پدیده هایش آرایش و زینتی است که برای ما میدان آزمایش است که همواره خود رای در معرض آنها قرار می دهیم و به گفته حافظ:
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
نتیجه اینکه به ثواب و پاداش خدائی که جز از طرف او نیست خواهیم رسید، پس وصول بمطلوب و دریافت پاداش احسن عملا- یا- اخسرین- اعمالا- تنها از جانب اوست و در حدیث «اعوذ بک من الذّنوب التی تنزل البلاء» که حضرت سجّاد (ع) می فرماید گناهانی است که نتیجه اش ترک اعانت مظلوم، ترک اعانت ستمدیده و ترک امر بمعروف و نهی از منکر است و نیز در «الحمد للّه علی ما ابلانا» یعنی سپاس خدایی رای که بر ما احسان نمود و تفضّل و بخشش خویش رای بر ما ارزانی داشت.
گر مراقب باشی و بیدار خود بینی هر دم پاسخ کردار خود
این بلا از کودنی آمد ترا که نکردی فهم رمز نکته را
گر چه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها رای صدا
چون که بد کردی بترس ایمن مباش زان که تخم است و برویاند خداش
ص: 311
إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ- 106/ صافات). تکلیف، هم از جهاتی به- بلاء- تعبیر شده است:
اوّل- اینکه تمام تکالیف به گونه ای برای تن و جسم سخت و مشکل است از اینجهت نوعی- بلاء هستند.
دوّم- اینکه تکلیف، آزمونهائی است و لذا خدای عزّ و جلّ فرمود: (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرِینَ- 31/ محمّد) (ناپایداران و کوشندگانتان را در آزمایشات و ابتلائات باز شناسیم).
سوّم- اینکه آزمون خدای تعالی از بندگان گاهی با مسرّت و سرورست تا سپاس گزارند و شکر کننده و گاهی نیز با ضررها و زیان هاست تا پایداری و صبر پیشه کنند «1» پس محنت و منحت یعنی زحمت و رحمت، یا کوشش با رنج و کشش با بخشش، همگی آزمون و بلاء است.
پس رنج و محنت صبر، افزون تر از بخشش شکر آفرین است ولی قیام کردن بر حقّ شکر گزاری و از اینروی در آسایش بودن و نعمت داشتن بلائی و آزمایشی است بس بزرگتر، لذا عمر گفت «بلینا بالضّرّاء فصبرنا و بلینا بالسّرّاء فلم نصبر» (به سختی ها مبتلا شدیم صبر کردیم ولی با شادیها آزمایش شدیم پایدار نبودیم و صبر نکردیم).
و لذا امیر المؤمنین (ع) می فرماید: (من وسّع علیه دنیاه فلم یعلم أنّه قد مکربه
__________________________________________________
(1) صاحب کتاب ریاض العلماء داستانی را که میان خاصّ و عامّ شهرت داشته نقل می کند به این که شیخ طبرسی رحمه اللّه صاحب تفسیر مجمع البیان به بیماری سکته مبتلا می شود و می پندارد که فوت کرده است او را غسل داده و کفن می کنند و در قبر می نهند که پس از چند لحظه ای بهوش می آید و خود را مدفون می بیند در همان حال نذر می کند که اگر خلاص شد کتابی در تفسیر قرآن بنویسد، از قضای روزگار یکی از نبّاشین که شبانه مردگان تازه را به خاطر دزدیدن کفنشان نبش قبر می کردند به سر شیخ طبرسی نیز می آیند و در همان حال متوجّه می شوند که او زنده است بشدّت می ترسند ولی شیخ نمی گزارد وحشت زده شوند جریان را بآنها می گوید آنها او را بدوش گرفته و بمنزلش می برند و در عوض مقداری پول به نبّاش می دهند و بدست شیخ توبه می کنند و مال فراوانی نصیبشان می شود، شیخ نیز به عهد خود وفا می کند و تفسیر مجمع البیان را می نویسد (به نقل از شرح حال مؤلّف تفسیر مجمع البیان بقلم محسن حسینی عاملی جلد اوّل مجمع البیان).
ص: 312
فهو مخدوع عن عقله) (کسی که دنیایش بر او فراخ و پر نعمت شد، و نفهمید که آنها او را می فریبند او بخدعه و فریب عقلش دچار شده است).
و خدای فرموده: (وَ نَبْلُوکُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَهً- 35/ انبیاء) و (وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً- 17/ انفال) و خدای عزّ و جلّ فرمود: (وَ فِی ذلِکُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ- 49/ بقره) (در باره بنی اسرائیل است) و این معنی در آیه اخیر بد و امر بر می گردد یا بسوی محنت و سختی که گفت (یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ- 49/ بقره) و یا به نعمت و لطفی که باعث نجاتشان شده، و همچنین فرمود (وَ آتَیْناهُمْ مِنَ الْآیاتِ ما فِیهِ بَلؤُا مُبِینٌ- 33/ دخان) که به هر دو امر اشاره می کند، چنانکه قرآنش را وصف کرد و گفت (قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفاءٌ- 44/ فصّلت).
وقتی که گفته می شود- (إبْتَلی) فلان کذا و أبلاه- این ابتلاء متضمّن دو امر است:
اوّل- اینکه شناختن حال او بخودش و آگاهی بر آنچه را که نمی داند و برایش مجهول است.
دوّم- ظهور و نمایاندن خوبی یا بدی و یا نیکوکاری و زشتکاریش. چه بسا که در آزمایش یکی از این دو موضوع یا تنها یکی از آنها مورد نظر باشد پس اگر در باره آزمون خدای گفته شود- بلا کذا أو أبلاه- او را آزمایش کرد یا مبتلا کرد، مقصود از آن چیزی نیست مگر ظهور و نمایان شدن نیکی و زشتی او بدون اینکه شناختن حال یا آگاهی به نادانسته های کارش در میان باشد، زیرا خداوند علّام الغیوب است.
و بر این معنی فرماید: (وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ- 124/ بقره) (خداوند ابراهیم (ع) را با سخنانی و فرمانی چند بیازمود و آن را فرو نگذاشت و به إتمام رساند و گفت من ترا برای مردم پیشوای در دین قرار دادم او گفت آیا از فرزندان من هم، خداوند گفت عهد من در دین به ستمکاران نمی رسد که- أتمّهنّ- در آیه امامت ابراهیم (ع) پس از پیامبری است).
أبلیت فلانا یمینا- در وقتی بکار می رود که کسی را با سوگند بیازمائی و او را
ص: 313
در معرض آن قرار دهی.
بلی، پاسخی است برای ردّ کردن سخن منفی، مانند آیه (وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ- 80/ بقره) (بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً- 81/ بقره) (یعنی آری، کسیکه گناه می کند، و گناهش بر او چیره شود دوزخی است.
یا اینکه بلی در جواب سؤال و پرسشی است که در معنی نزدیک به سخن منفی است مثل آیه (أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟ قالُوا بَلی 172/ اعراف) یعنی (بلی پروردگار مائی) نبودن را ردّ می کند ولی واژه- نعم- در پاسخ استفهام مثبت و مجرّد است مانند (فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا؟ قالُوا نَعَمْ- 28/ نحل) (آیا وعده خدایتان را حقّ یافتید، گفتند آری) که در این مورد گفتن- بلی- صحیح نیست.
امّا اگر گفته شود ما عندی شی ء- و تو بگویی- بلی- در آن صورت سخن او را رد کرده ای یعنی چیزی نزد تو هست، امّا اگر بگوئی- نعم- سخن او را اقرار و تأکید کرده ای، یعنی که نیست.
خدای تعالی گوید: (فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ، بَلی إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 28/ نحل) و (قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَأْتِینَا السَّاعَهُ قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ- 3/ سباء) و (وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا بَلی 71/ زمر) و (قالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا بَلی 50/ غافر).
البنان یعنی انگشتان، نامیدن انگشتان به بنان از اینجهت است که بوسیله آنها امکان خوب بودن و ثابت بودن حالات زندگی انسان فراهم می شود، و بر آنها زندگی استوار می گردد و هر گاه ساکن شدن و ماندن در جایی پایداری و ثبوت چیزی در آن منظور باشد می گویند- أبنّ بالمکان یبنّ و از اینجهت خدای تعالی- بنان- را در آیه (بَلی قادِرِینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ- 4/ قیامه) بآن حقیقت مخصوص کرده است «1» و آیه (وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ- 12/ انفال) زدن کفّار را به زدن
__________________________________________________
(1) هویّت و شخصیّت طبیعی انسانها با خطوط سر انگشتان آنهاست و بر آنها استوار و ثابت می شود، قبل از علم انگشت نگاری و سر انگشت شناسی، چنین مطلبی باور نکردنی می نمود امّا پس از 1400 سال با پیشرفت دانش، بشریّت فهمید هویّت ظاهری انسانی فقط به خطوط سر انگشتان او بستگی
ص: 314
انگشتانشان مخصوص کرده است، برای اینکه با دست می جنگند و دفاع می کنند (و دست در حقیقت همانطور که شخصیّت و هویّت هر کسی بآنها مربوط است جنگ و دفاع و تغذیه و کار انسان هم که تداوم بخش حیات اوست با بودن دست و انگشتان میّسر است).
البنّه- بوی و رایحه ای که از چیز بو داری استشمام می شود و بآن تعلّق دارد.
افعالش- بنیت، أبنی، بناء، بنیه، بنیا، است، یعنی ساختن عمارت و بناء، خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً- 12/ نباء).
(بِناء)- اسمی است برای آنچه را که ساخته می شود، خدای تعالی گوید: (لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِها غُرَفٌ مَبْنِیَّهٌ- 20/ زمر).
واژه (بَنِیّه)- هم به بیت اللّه یعنی کعبه تعبیر شده است، خدای تعالی گوید: (وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ- 47/ ذاریات) و (وَ السَّماءِ وَ ما بَناها- 5/ شمس).
(بُنْیان)-: واژه ای مفرد است و جمع ندارد به مصداق آیات (لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ- 11/ توبه) و (کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ- 4/ صفّ) و (قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْیاناً- 97/ صافّات).
بعضی گفته اند بنیان- جمع- بنیانه- است، مانند شعیر و شعیره- و- تمر و تمره- نخل و نخله- اینگونه جمع ها تذکیر و تأنیثش صحیح است.
(إبْنٌ)- اصلش- بنو- است که جمعش- أبنا- و تصغیرش- بنیّ- است، خدای تعالی گوید: (یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی إِخْوَتِکَ- 5/ یوسف) و (یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ- 10/ صافّات) و (یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ- 13/ لقمان) و (یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ- 60/ یس).
__________________________________________________
دارد حتّی اگر ملیونها انسان را مورد آزمایش قرار دهند، از اینجا می فهمیم که اشاره قرآن از تمام اعضاء وجودیش به سر انگشتان او چه حکمتی و چه معجزه الهی است، بخصوص که در سوره قیامت و آیه مورد نظر، پاسخ انسانهایی است که به قیامت و زنده شدن و تشکیل مجدّد ساختمان وجود خود ایمان ندارند، لذا خدای فرماید (أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلی قادِرِینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ- 4/ قیامه) آیا انسان حساب می کند و می پندارد که استخوانهای او را دوباره جمع نمی کنیم و فراهم نمی آوریم، چرا حتّی سر انگشتان او را که در هر کس مخصوص باوست دوباره بحالت اوّل بر می گردانیم. [...]
ص: 315
اینگونه نامگزاری یعنی نامیدن فرزند به- ابن- از اینجهت است که پدرش او را ساخته و خداوند پدر را برای فرزند در حکم بنّاء و سازنده قرار داده است و هر آنچه که از راه تربیت، سرپرستی یا خدمت زیاد برای فرزند، یا قیام و اقدام برای کاری که نتیجه اش باو می رسد بدست می آید آنرا فرزند، که همان محصول آن است گویند، مانند:
فلان ابن حرب- یعنی زاده جنگ، در مورد جنگجویی که برای جنگیدن و پرداختن زیاد به فنون آن، چنان نامیده شده و از جنگ به جنگجویی رسیده است.
فلان ابن السّبیل- یعنی زاده سفر، نامی است در مورد کسی که همیشه در سفر است و از سفر تجربه اندوخته. و ابن اللیل: دزد.
ابن العلم- یعنی زاده علم و دانش، شاعر گوید:
أولاک بنو خیر و شرّ کلیهما (آنها هر دو فرزندان خیر و شرّند) فلان ابن بطنه و ابن فرجه- در باره کسی که همّتش و فکرش همواره خوردن و شهوترانی است.
ابن یومه- کسی که در اندیشه فردایش نیست، خدای تعالی گوید: (وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ- 30/ توبه) و (إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی- 45/ هود) و (إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ- 81/ یوسف).
جمع ابن- أبناؤ و بنون- است، خدای تعالی فرماید:
(وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَهً- 72/ نمل) و (یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ- 67/ یوسف).
و (یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ «1» عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ- 31/ اعراف) و (یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ- 27/ اعراف) مؤنّث ابن- (إبْنَه و بِنْت)- است جمعش بنات.
__________________________________________________
(1) در جاهلیّت زنان و مردان بدون پوشش طواف می کردند و از خوردن گوشت و چربی و شیر، خودداری می کردند در این آیه پوشیدن جامه، و پوشاندن عورت تاکید شده تا در طواف و نماز برهنه نباشند و بعد می گوید (وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ- 31/ اعراف) بکلّی پرهیز یا به کلّی زیاده روی نکنید که خداوند گزاف کاران و زیاده روان را دوست ندارد.
ص: 316
خدای تعالی گوید: (هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ- 78/ هود) و (لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ «1»- 79/ هود) که گفته شده واژه- بناتک در آیه اخیر مورد خطاب بزرگان آن قومند، که دخترانش را برای همسری به آنها نمایانده است نه اینکه بر همه اهل شهرش، زیرا سخنی محال و ناممکن است که دخترانی اندک را در برابر گروهی کثیر و افزون بنمایاند تا به همسری برگزینند و باز گفته اند اشاره به- بناتک- در آیه زنان امت او هستند که دختران او نامیده شدند زیرا هر پیامبری در حکم- پدر امت- خویش است بلکه بزرگتر و شریفتر از پدر و مادر برای ایشان، چنانکه در ذیل واژه- أب- بیان شده است.
و آیه (وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ- 57/ نحل) بازگو کردن سخن مشرکین در باره این موضوع است که می گفتند ملائکه و فرشتگان دختران خدایند.
(سراسیمه و دهشت زده شد)، خدای عزّ و جلّ فرماید: (فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ- 258/ بقره) یعنی متحیّر و مدهوش شد و- قد بهته- یعنی سراسیمه اش کرد.
و آیه (هذا بُهْتانٌ عَظِیمٌ- 16/ نور) یعنی دروغی که شنونده اش را مبهوت و متحیّر می کند.
(بُهْتان) از- بهت- است خدای تعالی فرماید: (یَأْتِینَ بِبُهْتانٍ یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ- 12/ ممتحنه)
__________________________________________________
(1) معنی این آیه با توجّه بآیات قبل و بعدش روشنتر می شود، پس از تذکّرات و انذار پیاپی حضرت لوط پیامبر (ع) به مردمی که زشت ترین ننگین ترین روشهای جنسی رای که چندی قبل، کشور باصطلاح متمّدن و کهنه استعمار یعنی انگلستان در پارلمان خود آنرا رسمی نموده، قوم لوط نیز دست از آن بر نمی داشتند تا اینکه فرشتگان مأمور عذاب الهی بر پیامبرشان آمدند و او از این همه عطوفت او آن مردم بسوی او و فرستادگان با سوء نیّت می شتافتند، به آنها گفت اینک دختران من رای برای همسری برگزینید و از آنان همسر گیرید که برایتان پاک ترند، از خداوند پروا کنید مرا در باره مهمانانم محزون مسازید آیا در میان شما مردی رشید و آگاهی نیست؟ آنها پاسخ دادند ما به دختران تو حقّی نداریم می دانی که ما چه می خواهیم؟ گفت کاش نیروئی داشتم و یا شما آدمی رشید می داشتید، سپس فرشتگان او رای با پیروان و خانواده اش غیر از همسرش از شهر خارج کردند و صبحگاهان که نزدیک بود یعنی در فردای آن شب، شهرشان با تمام مفاسد و آلودگیهایشان زیر و رو شد و باران سنگهای شهر و عماراتشان بر سرشان باریدن گرفت این آثار و نشانه ها باقی است، و چنین سرنوشتی از ستمکاران دور نیست. (وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ- 83/ هود).
ص: 317
کنایه از بهتان زنا زدن به زنان پاک است و گفته اند بلکه انجام هر کار شنیعی با دست و پا است، یعنی گرفتن چیزی که جایز نیست آنرا با دست گرفت و رفتن به جایی که قبیح و ناروا است با پای بآن جا رفت.
گفته شده- جاء بالبهیّه- یعنی دروغ.
البهجه یعنی خوشرنگی و ظهور سرور و شادی، خدای عزّ و جلّ گوید:
(حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَهٍ- 60/ نمل) (باغهای سرور افزا و زیبا) و قد بهج- که اسم فاعلش- بهیج- است یعنی شادمان و مسرور شد، و آیه (وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ- 7/ ق) (و در آن از هر زوجی شکوفا رویاندیم). که بهج- هم گفته شد، مثل سخن این شاعر:
ذات خلق بهج (دارای خلقتی و آفرینشی شادمان و مسرور).
امّا کلمه- بهوج- از این واژه نیامده است.
ابتهج بکذا- بوسیله آن، شادمانی و اثر مسرّت در چهره اش آشکار شد و همینطور است- أبهجه کذا: شادش کرد.
اصل- بهل- بی سرپرست بودن و بدون ناظر بودن چیزی است.
الباهل- شتر رها شده از بند است یا از نشانه اش، یا شتری که پستان بندش باز شده.
زنی که می گوید- أتیتک باهلا- یعنی بدون سرپرست هستم و شوهری نکرده ام، هر چه دارم بر تو مباح است و به دیگری داده نشده است.
أبهلت فلانا- او را در مرادش آزاد گزاردم که در این معنی به شتر رها شده تشبیه شده است.
البهل و الإبتهال فی الدّعاء- درخواستی است که با بسط سخن و زاری و تضرّع همراه باشد چنانکه در این آیه (ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ- 61/ آل عمران) (با تضرّع دعا می کنیم و لعنت خدای را شامل دروغگویان گردانیم).
کسی که- ابتهال- را به لعنت تفسیر کرده از اینجهت است که آزاد بودن در دعاء را در معنی این واژه به خاطر لعن و نفرین می داند.
ص: 318
شاعر گوید:
نظر الدّهر إلیهم فابتهل (یعنی روزگار با فراخی فرصت، نابودشان کرد).
البهمه یعنی سنگ سخت، آدم شجاع را نیز از نظر تشبیه سنگ سخت- بهمه- گویند و به هر چیز محسوسی که به سختی احساس شود، و هر چیز قابل تعقّلی که برای فهم و عقل، درکش مشکل باشد آنها را نیز مبهم گویند.
أبهمت الباب- درب را طوری بستم که برای باز کردنش راهی نیست.
(بهیمه)- هر چیزی است که نطق و سخن ندارد و در صدایش گنگی، و ابهام هست امّا در عرف، پرندگان و وحوش را هم بهیمه- گویند و خدای تعالی فرموده:
(أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَهُ الْأَنْعامِ- 1/ مائده) (از میان وحوش ستوران چرنده اش بر شما حلال شده است یعنی شتران و گوسفندان و آنچه را که در قرآن بیان شده).
لیل بهیم- که- بهیم- بر وزن فعیل در معنی- مفعل- است یعنی شبی که تاریک شده و بخاطر ظلمتش همچون کاری مبهم است یا لیل بهیم- که بهیم در معنی مفعل است، زیرا هر چیز ظاهری در آن شب پوشیده و مبهم می شود، پیدا نیست و فهمیده و دانسته نمی شود.
فرس بهیم- اسبی که بدنش یکرنگ است و چشم از دور به خوبی آن را تمیز نمی دهد در این معنی روایت شده است که: «أنّه یحشر النّاس یوم القیامه بهما».
(روز قیامت طوری مردم یکرنگ محشور می شوند که از یکدیگر باز شناخته نمی شوند).
یعنی عاری از لباسهای رنگانگ دنیایی که بوسیله آنها هم مزّین بودند و هم مجزّا از یکدیگر. و اللّه أعلم البهم: گوسفندان کوچک، و- البهمی: گیاهان خاردار خود روی ناشناخته در کنار نهرها، أبهمت الأرض- زمینی که گیاهان خود رویش زیاد است، مثل:
أعشبت و أبقلت- یعنی گیاهان تر و مفید و سبزی آن زمین زیاد شد.
الباب یعنی محلّ داخل شدن در چیزی و اصلش راه ورودی یا مدخل مکانها است مثل درب شهرها و خانه ها، جمعش- أبواب- است، خدای تعالی
ص: 319
گوید: (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ- 25/ یوسف) (یعنی با دویدن به درگاه خانه رسیدند و پیراهنش را از پشت دریده بود، آقایش را در آستانه درب یافتند).
و (لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ- 67/ یوسف) یعنی: دروازه ها، برای ورود در علم و دانش هم این واژه بکار می رود می گویند:
فی العلم باب کذا- و- هذا العلم باب إلی علم کذا- یعنی در آن علم بخشی است و این علم دری است بسوی آن دانش، یعنی از راه آن قسمت آن دانش بدست می آید.
پیامبر (ص) فرمود «أنا مدینه العلم و علیّ بابها» «1» یعنی بوسیله علی (ع) وصول به علم میسور و ممکن است.
شاعر گوید:
أتیت المرؤه من بابها (مروّت و جوانمردی را از راه خودش وارد شدم).
خدای تعالی فرموده: (فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْ ءٍ- 44/ انعام) و (بابٌ باطِنُهُ فِیهِ
__________________________________________________
(1) این حدیث را ابن عساکر عالم بزرگ شافعی در تاریخ معروفش (تاریخ ابن عساکر یا تاریخ مدینه دمشق) با اسناد معتبر بدو صورت دیگر یعنی (انا دار الحکمه و علیّ بابها) و (انا مدینه الجنّه و علیّ بابها کذب من زعم انّه یدخل الجّنه من غیر بابها) و (انا مدینه العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فلیأتها من بابها) در چهل روایت نقل کرده است، یکی از آنها چنین است (عن مجاهد، عن ابن عبّاس قال: قال رسول اللّه (ص) انا مدینه العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب) اکثر مفسّرین و محدّثین، و اجماع امّت از اهل تسنّن و تشیّع با ابن عساکر همداستانند، گذشت زمان و آثار علمی و عملی امام علی (ع) صحت حدیث فوق را تأیید نموده است و شارح بزرگوار نهج البلاغه یعنی ابن ابی الحدید که خود معتزلی و از اهل سنّت و از برادران دینی ماست در سراسر شرحش، عظمت علمی مولی را با بیانی خاصّ ارائه داده و امروز در برابر جهان غرب و شرق که هر کدام با ایدئولوژیهای شکست خورده شان متحیّرند راهی برای نجات مستضعفین تشنه عدالت و رهائی از ستم و بت ها جز راه علی (ع) و صحابه صدیق و خاندان گرامی و پیروان راستین آنها نیست علم و عدل علی است که حتّی ببرادرش دیناری از بیت المال افزون ندهد چه رسد به خویشاوندان و دوستانش، راه ابو تراب که پدر خاک بود و سر بر خشت می نهاد و جامه نو بتن نکرد و از شدّت عدالتخواهی مرد نامتناهی تاریخ شد و پرچم عدل و حقّ برافراشت می تواند به گفته راغب رحمه اللّه راهش و علم و عملش وسیله وصول به علم پیامبری باشد و نجات دهنده انسانها از جهل و ستم و بتها. (ج 2 از صفحه 457 تا 499 از تاریخ ابن عساکر، بخش امام علیّ بن أبی طالب).
ص: 320
الرَّحْمَهُ- 13/ حدید).
گفته اند- أبواب الجنّه و أبواب جهنّم- در باره اشیائی بکار می رود که وصول به آنها انسانها را به بهشت و دوزخ می رساند، خدای تعالی فرمود: (ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ- 72/ زمر) و (حَتَّی إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ- 73/ زمر).
چه بسا اگر گفته شود- هذا من باب کذا- یعنی چیزی است که شایسته و مناسب اوست، جمعش بابات است.
خلیل بن احمد می گوید: بابه فی الحدود و بوّبت بابا- یعنی در آن حدود عمل کردم و- أبواب مبوّبه حدود معیّن کاری است و- البوّاب- دربان و حافظ خانه و- تبوّبت بابا- گرفتمش و آنرا اتّخاذ کردم، اصل باب- بوب است.
اصل بیت، جایگاه و پناهگاه انسان در شب است زیرا می گویند بات- یعنی در شب اقامت گزید و ساکن شد همانطور که برای روز می گویند ظلّ بالنّهار، یعنی در پناه روز و روشنی روز قرار گرفت سپس به مسکن و خانه، بدون در نظر گرفتن تعبیر شب- بیت- گفته اند که جمعش- أبیات و بیوت- است ولی واژه بیوت مخصوص خانه هاست و أبیات برای شعر و اشعار، خدای عزّ و جلّ فرماید:
(فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَهً بِما ظَلَمُوا- 52/ نمل) و (وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَهً- 87/ یونس) و (لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ- 27/ نور) که معنای- بیت- در آیات فوق، شامل خانه هائی است که از سنگ، گل و گچ، یا پشم کرک ساخته می شود (خانه های شهری و عشایری) تسمیه شعر و اشعار هم تشبیهی است از همان خانه ها، مکان و جایگاه هر چیزی هم به- بیت- تعبیر شده است زیرا جای آن چیز است.
عبارت- أهل البیت هم در باره آل پیامبر علیه الصّلوه و السّلام است و با این عبارت شناخته شده اند و پیامبر با سخنش که «سلمان منّا أهل البیت» آگاهی و تنبّه می دهد به این که مولی «1» و وابسته و دوست هر قومی را می توان منسوب بآن قوم
__________________________________________________
(1) واژه های- مولی- ولی- و أولیاء- در زبان دین، معانی ویژه ای دارد در بین عرفاء، جلال الدّین محمّد بلخی در کتاب کم نظیرش، مثنوی که قصدش از سرودن و بیان آن اشعار معرّفی نمونه انسان کامل است و آنرا در دفتر ششم در چهره علی (ع) مجسّم می کند در بیان معنی مولی چنین می گوید:
ص: 321
دانست.
چنانکه فرمود: «مولی القوم منهم و ابنه من أنفسهم».
(مولی و دوست هر امّتی از آنها و فرزندش نیز در شمار تن و جان و از خود آنهاست).
بیت اللّه و بیت العتیق- مکّه است، خدای فرماید:
(وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ- 29/ حج) و (إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّهَ- 96/ آل عمران) و (وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ- 127/ بقره) یعنی کعبه و خانه خدا. (وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی 189/ بقره) (بروّ نیکی آن نیست که از پشت خانه وارد خانه شوید، نیکو کار کسی است که تقوا پیشه کند) این آیه در باره قومی است که از وارد شدن در خانه هاشان بعد از احرامشان از رو برو خودداری می کردند، خدای هشدار می دهد که این عمل با برّ و نیکی منافات دارد.
و آیه (وَ الْمَلائِکَهُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ- 23/ رعد) معنایش این است که فرشتگان با انواع حالات مسرّت بخش بر آنها باسلام و درود وارد می شوند.
سخن خدای تعالی که فرماید: (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ- 36/ نور) که گفته اند منظور بیوت پیامبر (ص) است، مانند آیه (لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ- 53/ احزاب) که گفته اند اشاره آیه، به خانه های اهل بیت و قوم پیامبر (ص) است.
و نیز گفته اند به قلب اشاره شده است، بعضی از حکماء در سخن پیامبر (ص) که گفته است «لا تدخل الملائکه بیتا فیه کلب و لا صوره».
گفته اند در این حدیث منظور از بیت- قلب و از- کلب- حرص و آز، اراده شده است به دلیل اینکه زمانی گفته می شود:
__________________________________________________
زین سبب پیغمبر با اجتهاد نام خود وان علی مولی نهاد
گفت هر کورا منم مولی و دوست ابن عمّ من علی مولای اوست
کیست مولی آنکه آزادت کند بند رقّیت ز پایت بر کند
چون بآزادی نبّوت هادیست مؤمنان راز انبیاء آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سر و سوسن آزادی کنید
ص: 322
کلب فلان- که کسی در حرص و آز افراط می کند. و یا اینکه:
هو أحرص من کلب- او از سگ حریصتر است، بر همان معنی و اساس است.
خدای تعالی گوید: (وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ- 26/ حج) مقصود مکّه است.
و آیه (قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ- 11/ تحریم) یعنی مقام و جایگاهی در بهشت برایم آسان و فراهم گردان.
و آیات (وَ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً- 17/ یونس) و (وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَهً- 87/ یونس) یعنی مسجد اقصی.
و آیه (فَما وَجَدْنا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ- 36/ ذاریات) که گفته شده در این آیه منظور بیتی از مسلمین- اشاره به ساکنین خانه هاست که آنها را بیت- گفته اند مانند نامیدن اهالی قریه به قریه.
(بیات)- و تبییت- یعنی شبیخون زدن شبانه به دشمن و آهنگ دشمن کردن در شب، خدای تعالی گوید: (أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ- 97/ اعراف) و (بَیاتاً أَوْ هُمْ قائِلُونَ- 4/ اعراف) (بیوت)- کاری است که در شب انجام می شود، خدای تعالی فرماید: (بَیَّتَ طائِفَهٌ مِنْهُمْ- 81/ نساء) و (إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ
- 108/ نساء).
و لذا پیامبر (ص) فرمود: «لا صیام لمن لم یبیّت الصّیام من اللّیل» (کسی که در شب تدبیر و نیّت روزه نکند و تدارک آن ننماید، روزه ندارد).
بات فلان یفعل کذا- عبارتیست برای کاری که بایستی در شب انجام شود، همانطور که ظلّ- برای کار روزانه است و هر دو از باب عبادت است. (یعنی کارهای عبادتی).
خدای عزّ و جل در آن گوید: (ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً- 35/ کهف) (گمان نکنم که همیشه اینجا نباشد و ویران شود، (سخن کافر باغ دار است).
بصاد الشّی ء یبید، بیادا- در بیابان متفرّق و پراکنده شد، جمع بیداء بید- است. أتان بیدانه- استری است بیابانی.
البوار یعنی کساد و ناروایی زیاد و چون زیادی کساد به فساد منجرّ
ص: 323
می شود لذا می گویند- کسد حتّی فسد بوار، به هلاکت هم تعبیر شده است.
افعالش عبارت از- بار الشّی ء یبور، بورا، بؤرا- خدای تعالی گوید:
(تِجارَهً لَنْ تَبُورَ- 29/ فاطر) (داد و ستدی کساد ناپذیر) و (وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ- 100/ فاطر) و روایت شده که «نعوذ باللّه من بوار الأیم». (از افزون شدن گناه به خدا پناه می بریم) و آیه (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ- 28/ ابراهیم) (ملّت خویش را در خانه فساد و هلاکت فرود آوردند).
رجل حائر بائر- و- قوم حور و (بور)- یعنی مردی و قومی سرگشته و هلاک شده، خدای تعالی گوید: (حَتَّی نَسُوا الذِّکْرَ وَ کانُوا قَوْماً بُوراً- 18/ فرقان) یعنی هلاک شدگان. بور- جمع- بائر است و گفته اند- بور- مصدر است که در مفرد و جمع هر دو بکار می رود مثل رجل بور و قوم بور- شاعر گوید:
یا رسول الملیک إنّ لسانی راتق ما فتقت إذ أنا بور
(ای پیامبر و رسول خدای زبانم از تکلّم بسته است زیرا در هلاکتم).
بار الفحل النّاقه- شتر فحل، ناقه را بوئیده که پاکی او را استشمام کند. سپس این معنی بطور استعاره در باره آزمون بکار رفته است، گفته اند:
برت کذا- یعنی او را آزمودم.
(یعنی چاه و حفره)، خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ «1»-
__________________________________________________
(1) خداوند در چند مورد علّت عذاب و هلاکت رسوا کننده قوم عاد را بیان کرده است از قصری و کاخی که بر بلندی کوه ساخته بودند و آنجا مرکز عیاشیّ، و هرزگی شان بوده، می فرماید: (أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ!؟- 128/ شعراء) که از آن بالا مردم رهگذر را به باد مسخّره می گرفتند «یجتمعون الیها للعبث بمن یمرّ فی الطّریق» عمل زشت و ننگین دیگرشان در آب و چاه انداختن افراد بی خبر بوده که سر چاه را می پوشاندند تا رهگذران غفلتا در آن بیفتند تا آنها بخندند و لذّت ببرند و ده ها عمل دور از انسانیت دیگر که متأسّفانه در دوران اخیر بخصوص در زمان قاجار چنین عادات زشتی بصورت داشتن دلقک ها، و انداختن افرادی در استخرها رایج بوده و عدّه ای انسان ضعیف امّا در انسان بودن همطراز خویش را وسیله عیش و عشرت خود قرار می دادند، انسانی که باید در اثر کارهای اجتماعی و داشتن روح خداپرستی با تمام نیرو و در برابر مشکلات بایستد و همانطور که پیامبر (ص) فرموده است حتّی اظهار عجز هم نکنند در فرهنگ مستکبرین عیّاش سر و صورت خود را سیاه می کند و با هزاران اداهای مضحک آلت و ابزار خنده و عیاشی دیگران می شوند که با کمال تأسّف هنوز هم ریشه های آن فرهنگ غیر انسانی باقی است امید است آن روش ناپسند یعنی سیاه بازی و دلقک شدن که بعد از انقلاب هم یکبار
ص: 324
45/ حجّ) (مربوط به هلاکت قوم نیرومند عاد است، پس از هلاکتشان که در اثر ستمگری و تفاخر و گردنکشی بود چاهشان ویران و قصرشان با همه گچ بری و زینت خالی ماند).
اصل- بیر- با همزه است، گویند- بأرت بیرا و بأرت بؤره- یعنی چاه و قناتی حفر کردم، از این واژه- مئبر- مشتقّ شده که به معنی حفره ای است که سر آن را می پوشاندند تا کسانی که از آنجا عبور می کنند در چاه بیفتند و آن چاه را- المغواه- گفته اند که تعبیری است از فسادی که دیگران را در بلیّه و سختی می اندازد و جمع- مئبر- مآبر- است.
البؤس و البأس و البأساء- شدّت سختی و زشتی و ناروائی است جز اینکه واژه- بؤس- بیشتر در فقر و جنگ بکار می رود.
البأس و البأساء- در کشتن دشمن و مجروح کردن بکار می رود، مثل آیه (وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْکِیلًا- 84/ نساء) و (فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ- 42/ انعام) و (وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ- 177/ بقره) و (بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ- 14/ حشر) فعل این واژه- بؤس، یبؤس است.
عذاب (بئیس)- وزن فعیل از- بأس- است، یا از- بؤس- باب افتعال آن هم مثل فلا تبتئس- یعنی غمگین و محزون نباش در خبر است، که در باره پیامبر (ص) آمده است که «کان یکره الؤس و التّباؤس و التّبوّس» یعنی برای فقرا (مستضعفین) زاری و سستی را زشت و ناروا می دانست.
(نمی خواست آنها اظهار خواری و ناتوانی و فقر کنند) یا اینکه خود را ذلیل کنند و همه آن رنجها را بر خود قرار دهند.
(بیس)- کلمه ای است که در باره تمام ناپسندی ها و زشتی بکار رفته است، همانطور که- نعم- در همه کارهای پسندیده استعمال می شود و کلماتی که در جملات بعد از- بئس یا نعم- قرار می گیرند چه معرفه با (الف- لام) باشند و یا
__________________________________________________
در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران عید نوروز 59 به نمایش گذاشته شده به کلّی از فرهنگ اسلامی و انقلابی ما ریشه کن شود. دلقک بازی در شأن انسان عصر امروز نیست.
ص: 325
اینکه اضافه باسم دیگری شود.
در هر دو صورت بئس و نعم- آنها را مرفوع می کنند، مانند- بیس الرّجل زید- یا- بئس غلام الرّجل زید- و نکره را نصب می دهند، مانند- بئس رجلا و بئس ما کانوا یفعلون.
خدای تعالی گوید: (وَ بِئْسَ الْقَرارُ- 29/ ابراهیم) و (فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ- 72/ زمر) و (بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا- 5/ کهف) و (لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ- 63/ مائده).
اصل واژه- بئیس- بئس- است که آن هم از- بؤس- مشتّق شده.
البیاض یعنی سپیدی که در میان رنگها ضدّ سیاهی است. فعلش:
ابیضّ، ابیضاضا و بیاضا، و اسمش- مبیضّ، أبیض- است.
خدای عزّ و جلّ گوید: (یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ وَ أَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ- 107 و 106/ آل عمران).
الأبیض- رگی است که بخاطر سپید بودنش اینچنین نامیده شده، چون رنگ سپید را بهترین و با فضیلت ترین رنگها می دانند، چنانکه گفته اند رنگ سپید بهتر، سیاه هول انگیزتر، سرخ زیباتر و رنگ زرد خوشنمودتر است.
از این جهت فضل و کرم را برنگ سپید و یا- بیاض- تعبیر کرده اند حتّی به کسی که عاری از عیب و گناه است و آلوده نشده است، أبیض الوجه، یعنی سپید روی گویند (رو سفید، کنایه از بی گناهی است).
خدای تعالی گوید: (یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ- 106/ آل عمران) یعنی چهره ها پاک و از گناه عادی است.
ابیضاض الوجوه- عبارت از شادی و مسرّت است. اسوداد الوجوه- غم و اندوه چهره ها است.
و بر این اساس آیه (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا- 58/ نحل) است.
مثال سپیدی چهره ها آیات (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ- 22/ قیامه) و (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ، ضاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ- 38/ عبس) است.
عبارت- أمّک بیضاء من قضاعه- (قضاعه- پدر قبیله ای از اعراب یمن است
ص: 326
که سپید پوست بوده اند) و بر این اساس خدای تعالی فرماید: (بَیْضاءَ لَذَّهٍ لِلشَّارِبِینَ- 46/ صافّات).
تخم مرغ و تخم پرندگان هم بخاطر سپیدی رنگشان، بیض و مفردش- بیضه- است، زن را هم بخاطر شباهت رنگش به سپیدی و اینکه تحت کنف و حمایت مرد مصونیت دارد بطور کنایه، سپید یا بیضه گفته اند.
در حالت مدح و ذمّ، شهر و بلد را هم- بیضه البلد- گفته اند، امّا در حالت مدح بخاطر مصون بودن مردمی است که در آن شهر سرپرست و رئیس هم دارند اطلاق شده است، چنانکه شاعر گوید:
کانت قریش بیضه فتفلّقت فالمحّ خالصه لعبد مناف
(قوم قریش گروهی شایسته بودند و خورشیدشان عبد مناف است که از افق ظاهر شد همانطور که زردی تخم پرنده در مرکز آن قرار دارد).
امّا بکار بردن واژه بیضه بگونه ذمّ و ناروا، در باره گروهی است که خوار و ذلیل اند و مورد کنایه و نیشخند دیگران قرار می گیرند مانند تخم شتر مرغی که در میان بیابان دور افتاده و رها شده.
بیضتا الرّجل- یعنی دو بیضه مرد بخاطر شباهت به تخم مرغ از نظر شکل و سپیدی است که در مردان هم آنطور نامیده شده.
باضت الدّجاجه و باض کذا- یعنی مرغ برای تخم گذاردن در جایش قرار گرفت و تخم گذارد.
شاعر گوید:
بدا من ذوات الضّغن یأوی صدورهم فعشّش ثمّ باض
(بغض کینه توزانی که دلهاشان آنها را پنهان کرده بود، پس از در دل گرفتن، کینه هاشان آشکار شد).
باض الحرّ: گرما شدّت گرفت- باضت ید المرأه: دست آن زن ورم کرد. دجاجه بیوض- و- دجاج، هر دو بکار می رود یعنی مرغ و مرغان تخم گذار.
البیع یعنی دادن چیزی با ارزش و گرفتن قیمت آن (داد و ستد و مبادله
ص: 327
متاع و پول).
الشّراء- پرداختن قیمت و گرفتن جسم قیمت شده است، فروختن و خریدن را بیع و شراء گفته اند که هر دو بجای هم بکار می رود برای تصوّری که از جنس و متاع و بهاء آن به نظر می رسد و بر این معنی خدای عزّ و جلّ گوید:
(وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ یوسف) (که واژه شراء- در این آیه بجای فروختن یا (بیع) بکار رفته است و پیامبر علیه السّلام فرمود: (لا یبیعنّ أحدکم علی بیع أخیه» یعنی خریدار چیزیکه برادرت می خرد نشوید. (رو دست خرید او نروید که گرانی پیش آید).
أبعت الشّی ء- آنرا برای فروش عرضه کردم، چنانکه شاعر گوید:
فرسا فلیس جواده بمباع (اسبی که وفاء خوبیهایش عرضه و فروخته نشده است).
باب مفاعله این واژه ها- مبایعه و مشاراه است، خدای تعالی گوید: (وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا- 275/ بقره) و (لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خُلَّهٌ- 254/ بقره).
عبارت- بایع السّلطان «1»- اطاعت او را در برابر عطای اندکش پذیرفت.
خدای عزّ و جلّ گوید: (فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ- 111/ توبه) که اشاره به بیعت رضوان است (یعنی بیعت مؤمنین با پیامبر (ص) که در آیه بعد اشاره می کند و می فرماید: (لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ- 18/ فتح) و همچنین بمطلبی که در آیه دیگر فرماید: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ- 111/ توبه).
و امّا واژه- الباع- یعنی فاصله میان دو دست که بطرفین باز می شود از باع، یبوع، است نه از- باع یبیع- به دلالت اینکه گویند:
باع فی السّرّ یبوع: وقتی که دستش را دراز کرد.
البال، حالتی است که در اثر آن حالت، توجّه و اهمّیت دادن حاصل می شود و یا از آن پروا می شود- ما بالیت بکذا باله- یعنی از او پروا نداشتم و به آن
__________________________________________________
(1) تاریخچه این واژه که از قرن چهارم هجری ببعد در باره نامداران به کار رفته و از طرف چه کسی نخستین بار بکار رفت در تفسیر واژه (سلط) مفصّلا ذکر خواهد شد.
ص: 328
توجّه نکردم در آیه (کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ- 2/ محمّد) و (فَما بالُ الْقُرُونِ الْأُولی 51/ طه) یعنی حالشان و خبرشان، معنی واژه بال به حالتی که انسان پیدا می کند و آنرا در بر می گیرد، تعبیر شده است، چنانکه می گویند: خطر کذا ببالی- یعنی چنان حالتی بر من گذشت و در ذهنم، خطور کرد.
واژه برای حدّ فاصل میان دو چیز یا وسط آنها وضع شده است، خدای تعالی گوید: (وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً- 32/ کهف).
بان کذا- یعنی جدا شد، و هر چه از او پنهان بود ظاهر شد و چون معنی جدا شدن و آشکار شدن دارد در مورد هر چیزی که جدا و منفرد است به کار می رود.
بیون- به چاه آبی که عمقش زیاد است یعنی از لب چاه تا ته چاه فاصله زیاد است گویند، و این واژه باعتبار فاصله طنابی که در دست آبکش است تا آب ته چاه بکار رفته است.
بان الصّبح- صبح ظاهر شد، سخن خدای تعالی که: (لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ- 94/ انعام) یعنی پیوندتان بریده و جدا شد که در حقیقت عوامل پیوستگی یعنی اموال و خویشاوند و اعمالی که به آنها در اجتماعتان اعتماد داشتید ضایع شد و از بین رفت و اشاره به معنی این آیه است که:
(یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء) همچنین آیه (لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی 94/ انعام) از نظر قواعد زبان عرب، واژه بین گاهی اسم است و گاهی ظرف.
کسی که در آیه فوق (94/ انعام)- بینکم-، با ضمّه نون بخواند آن را اسم قرار داده و اگر- بینکم- را با فتحه (ن) بخواند آنرا ظرف قرار داده است.
ظرف بودن واژه- بین- در آیات (لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ- 1/ حجرات) و (فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَهً- 12/ مجادله) و (فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ- 22/ ص) و (فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَیْنِهِما- 61/ کهف) (که در آیات فوق کلمه بین- طرف مکان یعنی در حضور و در میان، که مفتوح است). جایز است که واژه- بین- در معنی مصدر به جای اسم مفعول بکار رود، در آیه (وَ إِنْ کانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثاقٌ- 92/ نساء) و در این مورد بکار نمی رود مگر در چیزی که مسافتی فاصله داشته باشد مانند- بین
ص: 329
البلدین- یا در چیزی که عددی داشته باشد از دو یا بیشتر مثل- بین الرّجلین- و بین القوم.
واژه- بین به چیزی که معنی وحدت و فرد داشته باشد اضافه نمی شود مگر اینکه تکرار شود، مانند آیات (وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ- 5/ فصّلت) و (فَاجْعَلْ بَیْنَنا وَ بَیْنَکَ مَوْعِداً- 58/ طه) که در هر دو آیه تکرار شده است.
گفته اند- هذا الشّی ء (بین یدیک)- یعنی بر تو نزدیک است، و بر این معنی سخن خداوند است که (وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا- 9/ یس) و (وَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراهِ- 50/ آل عمران) و (أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا- 8/ ص).
عبارت- من بیننا- در آیه اخیر یعنی از میان همه ما بر او نازل شده است و سخن خدای در آیه: (قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهذَا الْقُرْآنِ وَ لا بِالَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ- 31/ سباء) یعنی بچیزی که در انجیل بیشتر از قرآن آمده است.
و در آیه (فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِکُمْ- 1/ انفال) یعنی رعایت حالات خویشاوندی، وصلت و محبّتی که شما را گرد آورده است بنمائید. به آخر کلمه بین گاهی حرف (ما) و گاهی (الف) افزوده می شود بمنزله زمان و موقع است، مانند بینما زید یفعل کذا- و- بینا یفعل کذا- یعنی وقتی که زید آن کار را می کند، شاعر گوید:
بینا یعنّفه الکماه و روعه یوما أتیح له جری ء سلفح
(زمانی که دلاوران و رعب و وحشت او را هراسناک و سرزنش می کرد همچون دلاور مردی فراخ سینه و توانا شد).
بان یعنی ظاهر و روشن شد، افعالش- بان، استبان تبیّن است، و بیّنته یعنی بیان و آشکار نمودم، خدای سبحان گوید: (وَ قَدْ تَبَیَّنَ لَکُمْ مِنْ مَساکِنِهِمْ- 38/ عنکبوت) (وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنا بِهِمْ- 45/ ابراهیم) و (وَ لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ- 55/ انعام) و (قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ- 256/ بقره) و (قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیاتِ- 118/ آل عمران) و (وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ- 63/ زخرف).
و (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ- 44/ نحل) و (لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی
ص: 330
یَخْتَلِفُونَ فِیهِ- 39/ نحل) و (فِیهِ آیاتٌ بَیِّناتٌ- 97/ آل عمران) و (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ- 185/ بقره).
گفته اند- آیه مبیّنه- به اعتبار کسی است که آنها را بیان کرده است و- آیه مبیّنه- و آیات مبیّنات و مبیّنات- نیز در معنی آیات روشن کننده است.
(البیّنه)- یعنی دلالت روشن عقلی یا محسوس، گواهان را نیز در دعاوی بیّنه نامیده اند به جهت سخن پیامبر (ص) که فرمود: «البیّنه للمدّعی و الیمین علی من أنکر» (آوردن دو شاهد بر عهده کسی است که اقامه دعوی می کند و سوگند بر عهده انکار کننده دعوا است) و سخن خدای سبحان که: (أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَهٍ مِنْ رَبِّهِ- 17/ هود) و (لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ- 42/ انفال) و (جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ- 101/ اعراف).
(البیان)- کشف و آشکار شدن چیزی است و معنی آن اعمّ از نطق است که ویژه انسان است، وسیله تبیین و روشن کردن چیزی را نیز- بیان نامیده اند، عدّه ای از علماء گفته اند بیان بر دو گونه است:
اوّل- خبر دادن واضح و آشکار و روشن در پدیده ها و اشیائی که در حالی از حالات بآثار صنع خداوند دلالت دارند.
دوّم- بیان در معنی خبر خواستن و کشف از چیزی با پرسش کردن، و خبر گرفتن از آن یا با سخن گفتن یا نوشتن یا اشاره کردن.
امّا معنی بیان در حال ظاهر شدن و روشن بودن، در آیه (وَ لا یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ- 62/ زخرف) یعنی روشن بودن حال دشمنی شیطان در وجودش و آیه: (تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونا عَمَّا کانَ یَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِینٍ- 10/ ابراهیم).
امّا معنی دوّم- بیان- پرسیدن برای روشن شدن موضوع، در آیات (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ- 44/ نحل) و (وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ- 44/ نحل) کلام و سخن هم برای اینکه معانی مورد نظر و هدفش را روشن و آشکار می کند- بیان- نامیده شده- مانند آیه (هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ- 38/ آل عمران).
ص: 331
چیزی هم که بوسیله آن معانی مجمل و مبهم کلام تشریح و روشن می شود بیان است، مثل سخن خدای تعالی: (ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ- 19/ قیامه).
افعال- (بیّنته) و أبنته- در موقعی بکار می رود که بیان را وسیله کشف و اظهار چیزی قرار می دهی، مثل (لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ- 44/ نحل) و (نَذِیرٌ مُبِینٌ- 184/ اعراف) و (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِینُ- 106/ صافّات) و (وَ لا یَکادُ یُبِینُ- 52/ زخرف) یعنی- یبیّن- و آیه (وَ هُوَ فِی الْخِصامِ غَیْرُ مُبِینٍ- 18/ زخرف).
اصل بواء، برابری و مساوات اجزاء در یک نقطه است بر خلاف نبوه که منافات داشتن و گونه گون بودن اجزاء چیزی از یکدیگر است.
مکان بواء- جایی که برای وارد شدن و منزل گزیدن دور نیست.
بوّأت له مکانا سوّیته فتبوّأ- هم خون و یا با او مساوی و برابر شد، خدای تعالی فرماید: (وَ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً- 87/ یونس) و (وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِی إِسْرائِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ- 93/ یونس) و (تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ- 121/ آل عمران) و «یتبوّأ لبوله کما یتبوّأ لمنزله».
(پیامبر (ص) به گاه قضای حاجت همانطور می نشست که در منزلش).
بوّأت الرّمح- جایی برای نیزه آماده کردم، سپس قصد انداختنش نمودم، پیامبر (ص) فرمود: «من کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من النّار».
(کسی که عمدا دروغی به من نسبت دهد جایگاهش از آتش است).
شتربانی در وصف شترش گوید:
لها أمرها حتّی إذا ما تبوّأت بأخفافها مأوی تبوّأ مضجعا
شتر چران، شترش را رها می کند تا جایی موافق چریدن می یابد که آنجا را شتربان برای آسایش و نشستن خود می خواست.
تبوّأ فلان- کنایه از ازدواج کردن است، همانطور که به بناء و ساختمان نیز تعبیر است و می گویند- بنی بأهله.
واژه- البواء- در قصاص و مکافات و هدیه و پاداش دامادی بکار می رود.
فلان بواء لفلان- با او مساوات و برابری کرد.
ص: 332
و (باء) بغضب من اللّه- یعنی در جایی قرار گرفتند و به حالتی برگشتند که غضب و عقوبت خداوند با ایشان بود و در عبارت- باء بغضب من اللّه- کلمه بغضب در موضع حال است مانند- خرج بسیفه- یعنی برگشت و در حال خشم با شمشیر آمد ولی در حالت مفعولی نیست مانند- مرّ بزید: سودائی شد بکار بردن حرف (ب) بر سر غضب در آیه برای تنبّه و آگاهی دادن به این است که آن حالت و جا و مکانی که آن را موافق خود می داند با خشم و غضب خداوند همراه است چه رسد به سایر مکانها که عواقب آنها در حدّی است، که در سخن خدای چنین بیان شده (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ- 21/ آل عمران) و (إِنِّی أُرِیدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِی وَ إِثْمِکَ- 29/ مائده) یعنی در این حال اقامت کنی، و بمانی (سخن فرزند صالح حضرت آدم است به برادرش، می گوید من به سوی تو دست دراز نمی کنم تا در حالتی که گناه من و خودت را بر عهده داری قرار گیری (فتکون من اصحاب النّار و ذلک جزاء الظّالمین) و تا اهل آتش شوی که جزاء ستمگران همان است).
گفته اند- أنکرت باطلها و بؤت بحقّها (باطلش را انکار کردم و تو حقّش را ثابت کردی و باقی گزاردی). کسی که می گوید- أقررت بحقّها- تفسیرش به مقتضای گفتن و معنی لفظیش بلکه باید عملا اقرار کند و حقّ را اثبات نماید. و- باءه- کنایه از هم بستر شدن با همسر و مقاربت است.
از خلف بن احمر «1» حکایت شده که گفته است «حیّاک اللّه و بیّاک» (یعنی خداوند زنده و پایدارت بدارد) اصل واژه بیّاک- بوّأک منزلا- است (یعنی تو را در جایی ثابتت بدارد).
__________________________________________________
(1) خلف احمر یا ابو محرز بن حیّان از راویان مورد اعتماد و از دانشمندان سترگ عصر خویش است که در ادبیّات و زبان عرب بر راه و روش اصمعی است به طوری که گفته اند، اصمعی شاگرد او بود.
اخفش می گوید کسی را داناتر به شعر از- خلف احمر و اصمعی نیافتم متنبّی شاعر معروف گفته است، خلف احمر از خودش شعر می ساخت و بعرب ها نسبت می داد، امّا بعدا راه زهد و پرهیزکاری پیش گرفت و شب ها به ختم کردن، و خواندن قرآن می پرداخت بطوریکه بعضی از ملوک مال و پول زیادی به او می دادند که شعر بسراید امّا از این کار ابا می کرد، خلف حدود سال 180 هجری وفات یافت، بغیه الوعاه/ سیوطی ج 1 ص 554- ریحانه الادب مدّرس تبریزی.
ص: 333
سپس- بوّأک- بخاطر جناس لفظی و کثرت استعمال با واژه حیّاک به- بیّاک- تغییر کرده است، همانطور که می گویند:
أتیته الغدایا و العشایا- (پگاه و شامگاه بر او وارد شدم، که غدایا و عشایا جناس لفظی است).
حرف (ب) یا به فعل ظاهر که با او همراه است تعلّق می گیرد یا به مضمر.
تعلّق حرف (ب) به فعل هم بر دو گونه است:
اوّل- برای متعدّی نمودن فعل لازم است مثل داخل شدن (الف تعدیه) در باب- أفعل- مثل- ذهبت به و أذهبته- خدای گوید: (وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِراماً- 72/ فرقان).
دوّم- اضافه شدن حرف (ب) بر سر اسامی ابزار و آلات مانند قطعه بالسکین:
با کارد بریدش. امّا پیوستن حرف (ب) به مضمر این است که در موضع حال واقع می شود مانند- خرج- بسلاحه یعنی در حالی که سلاحش همراهش بود خارج شد.
و چه بسا که گویند حرف (ب) در این مورد زاید است مانند آیه (وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا- 17/ یوسف) که میان این عبارت و عبارت- ما أنت مؤمنا لنا، فرقی است و آن فرق اینست که گاهی از کلامی و سخنی در حالت نصب و در معنی حال، واحدی یا شخصی را مجرّد از سایرین تصوّر می کنیم.
مثلا بگوئیم- زید خارج- امّا تصوّری دیگر که از عبارت- ما أنت بمؤمن لنا- با افزودن حرف (ب) بر سر واژه مؤمن حاصل می شود، دو چیز و دو ذات است، چنانکه می گویی:
لقیت بزید رجلا فاضلا- هر چند که منظور از دو کلمه- رجلا فاضلا- فقط زید است، امّا در تصوّر ما مفهوم آن دو کلمه از زید خارج می شود و انسان دیگر نیز که اصل است متصوّر می شود مثل این است که بگوید با چشمم برای تو شخص دیگری و شخصیّت دیگری هم دیدم و او مردی فاضل بود، و بر این منوال عبارت،
ص: 334
رأیت بک حاتما فی السّخاء- است و سخن خدای تعالی: (وَ ما أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنِینَ- 114/ شعراء) و (أَ لَیْسَ اللَّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ- 36/ زمر) شیخ گفت «1» در این مقوله که بیان شد نظری هست:
در سخن خدای که (تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ- 20/ مؤمن) گفته شد معنایش می شود بلکه با افزودن حرف (ب) بر سر واژه- دهن- مقصود این می شود که گیاهی روغندار روئیده می شود که روغن در آن گیاه خبر می دهد تا بر وجود نعمتهایی که خداوند بر بندگانش ارزانی داشته است آگاهی دهد، و آنها را در بدست آوردن آن با عصاره گیری و روغن کشی و استنباط و استخراج آن هدایت کند.
گفته شده که حرف (ب) در اینجا برای (حال) است یعنی حال وجودی و طبیعی آن گیاه اینست که دارای روغن است سببش اینست که حرف همزه و حرف (ب) که برای متعدی ساختن بکار می روند با هم در یک واژه جمع نمی شوند.
و در آیه (وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً- 6/ نساء) گفته شده- یعنی- کفی اللّه شهیدا- است، مثل آیه (وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ- 25/ احزاب) که حرف (ب) زاید است اگر آنطوری که گفته شده باشد پس- کفی باللّه المؤمنین القتال- هم صحیح است که البتّه نارسا هم هست زیرا چنانکه گفته می شود در آنصورت همانطوریکه ذکر شد کلمه بعدش منصوب و بایستی در موضع حال باشد ولی سخن درست اینست که فعل- کفی- در این آیه در معنی کافی بودن- است، چنانکه گویند- أحسن بزید- که در جای- ما احسن است، پس معنی آیه،- اکتف باللّه شهیدا- می شود یعنی بگو به گواهی و شاهدی بودن خدای بسنده می کنم. و بر این معنی است آیات (وَ کَفی بِرَبِّکَ هادِیاً وَ نَصِیراً- 31/ فرقان) و (وَ کَفی بِاللَّهِ وَلِیًّا- 45/ نساء) و (أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ- 53/ فصّلت).
و نیز بر این سیاق است عبارت- حبّ إلیّ بفلان: چقدر او را دوست دارم.
در چیزهایی که ادّعا شده است، حرف (ب) زاید است، آیه (وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ
__________________________________________________
(1) منظور راغب از شیخ استاد اوست که گاهی نامش را ابو الحسن ذکر می کند که در پیشگفتار کتاب در آن باره بحث شده است.
ص: 335
إِلَی التَّهْلُکَهِ- 159/ بقره) می باشد که گفته شده تقدیرش- لا تلقوا أیدیکم- است، امّا سخن صحیح این است که معنایش- لا تلقوا أنفسکم بأیدیکم إلی التّهلکه- باشد جز اینکه- أنفسکم- که مفعول جمله است، از جهت روشن بودن و عدم نیاز به گفتن آن در جمله حذف شده است تا إفاده عموم کند زیرا جایز نیست که کسانی خودشان را و دیگران را به دست خویش به تهلکه بیندازند.
عدّه ای از ایشان (علماء) گفته اند حرف (ب) به معنی- من- است چنانکه در آیه (عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ- 28/ مطفّفین) و (عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ- 6/ انسان) یعنی- یشرب منها (یعنی چشمه ای که مقرّبین و بندگان خدا از آن می نوشند) گفته شده- عینا یشربها- است زیرا ذکر منها پس از- عینا- برگرداندن توجّه بخود آن مکان است و عینا- در این جا اشاره به مکانی است که آب از آنجا می جوشد نه اینکه- عینا- راهی بطرف آب باشد مانند جمله ای که می گویی- نزلت بعین- یعنی به چشمه ای فرود آمدم البتّه مقصود مکانی است که آنجا آب می نوشند و بر این معنی سخن خدای است که: (فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَهٍ مِنَ الْعَذابِ- 188/ آل عمران) یعنی جاری رستگاری، یعنی (مپندار که ایشان در موقعیت و جای رستگاری و رها شدن از عذابند).
)
ص: 336
و التّبات: پیوسته در خسران و زیانکاری بودن، و افعالش، تبّا له و تبّ له و تبّبته است و در حالتی بکار می رود که به کسی خطاب کنی و بگوئی خسرانت با دو در معنی استمرار می گویند، استتبّ لفلان کذا- یعنی خسرانش ادامه یافت.
آیه (تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ «1»- 1/ مسد) یعنی دستش و نفسش پیاپی در زیانکاری است مثل آیه (ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ- 15/ زمر) و (وَ ما زادُوهُمْ غَیْرَ تَتْبِیبٍ- 101/ هود) یعنی ضرر زدن و خسارت و (وَ ما کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلَّا فِی تَبابٍ- 37/ غافر) (تباب در این آیه یعنی زیان و هلاکت).
التّابوت که میان ما معروف است، وسیله انتقال اموات بآرامگاه شان است و آیه (أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ- 248/ بقره) گفته شده، تابوت- مخصوصی بوده که از چوب تراشیده شده و در آن حکمتی بوده و نیز گفته شده که منظور از- تابوت- در این آیه تعبیری است از قلب انسان و آرامش دل و دانشی که در دل است.
__________________________________________________
(1) در تفسیر واژه- تب و تبّت- همانگونه که راغب رحمه اللّه بیان داشته در حالت نفرین و دعا- تبّا له و تبّ له- است ولی در آیه (تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ- 1/ مسد) فاعل فعل تبّت، یدان- است که به ابی لهب اضافه شده و حرف (ن) آن حذف شده که بایستی لفظ آنرا بصورت (دستان ابو لهب پیوسته زیانکار است) معنی کرد، امّا در معنی تقدیری مراد از اسناد فعل به دست همان جان و روح آدمی است و در زبان عرب چنین روشی معمول است که کل چیزی را به بعضی از آنچیز تعبیر می کنند، چنانکه در آیات قرآن مثل آیه (بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ- 95/ بقره) که مال و قدرت و عمل به- دست- تعبیر شده است امّا واژه تبّ- که بعد از آیه اوّل آمده است، همان لغت یا بریده باد است که مقدّمه لعنت را خود ابی لهب فراهم ساخته و همواره به خسران خویش یعنی نافرمانی از خدا و رسول و به کفر خویش ادامه داده و مستوجب لعن، و نفرین ابدی گشته، آیه سوّم هم که به مال او و آنچه به دست آورده اشاره می کند تأیید بر تفسیر صحیح ید- به مال و قدرت است که او را بی نیاز از عذاب و عقوباتش نمی کند و نیز گفته اند که اضافه شدن لعنت به دستان ابو لهب برای این است که با دستانش بسوی پیامبر (ص) سنگ پرتاب کرده و عبارت و ما کسب،- هم بفرزندانش تعبیر شده است که آنها را برای خود نوعی نیرو و قدرت می دانسته در حدیثی هم آمده است «ولد الرجل من کسبه» فرزند آدمی هم دستاورد اوست.
ص: 337
قلب را هم سبد و گنجینه علم، خانه حکمت، تابوت و ظرف و صندوق علم «1» نیز نامیده اند از این روی می گویند اسرار خود را در ظرفی نافرسودنی یعنی قلب قرار ده، در تسمیه قلب به تابوت، سخن عمر به ابن مسعود رضی اللّه عنهما است که گفت «کنیف ملی ء علما» یعنی قلبش توشه دانی است که از علم پر است.
تبعه و اتّبعه، یعنی اثرش را دنبال کرد که گاهی در معنی پیروی از راه و روش و فرمانبری است، به مصداق آیات (فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ- 38/ بقره) و (قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ اتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً- 21 و 20/ یس) و (فَمَنِ اتَّبَعَ هُدایَ- 123/ طه) و (اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ- 3/ اعراف) و (وَ اتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ- 111/ شعراء) واژه ارذلون، (سخن نامردمان و نااهلان قوم نوح است که بصورت جسارت به مؤمنین و پیروان نوح گفته اند). و آیات (وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبائِی- 38/ یوسف) و (ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَرِیعَهٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ- 18/ جاثیه)، (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ- 102/ بقره) و (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ- 168/ بقره) و (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ- 26/ ص).
(در آیه اخیر هوی، یهوی و أهوی، سقوط از مقام انسانی است چنانکه پرنده پس از مجروح شدن سقوط می کند) و آیات (هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ- 66/ کهف) و (وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ- 15/ لقمان) (أتبعه)- یعنی باو رسید، خدای سبحان گوید: (وَ أَتْبَعْناهُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیا لَعْنَهً- 42/ قصص) و (فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً- 44/ مؤمنون).
أتبعت علیه یعنی بر او وارد شدم.
__________________________________________________
(1) شیخ سعدی علیه الرّحمه که بیشتر الهامات شعریش از قرآن و احادیث است چه زیبا سروده که:
شبی تأمّل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف شده تلهّف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آبدیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم:
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفته در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
عمر برف است و آفتاب تموز اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ص: 338
أتبع فلان بمال- مال به او رسید.
التّبیع- بچّه گاوی است که مادرش را دنبال می کند.
التّبع- یعنی پای جنبدگان، چنین نامگزاری برای پای حیوانات مثل سخن این شاعر است که می گوید:
کأنّما الرّجلان و الیدان طالبتا و تسروهما ربّتان
(گوئی که پاها و دستانش لرزان بدنبال صاحبشان هستند و در پی او حرکت می کنند و آنها را لرزان می بینی.
المتبع- حیوانی که بچّه اش به دنبالش می رود.
(تبّع)- رؤسایی بودند که به خاطر پیروی بعضیشان از بعض دیگر در ریاست و سیاست اینچنین نامیده شده اند و نیز گفته شده:
تبّع- فرمانروا و ملکی که قومش از او پیروی می کند و جمعش- تبابعه است و در آیه (أَ هُمْ خَیْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ- 37/ دخان).
(اینان بهترند یا پیروان تبع که بخاطر مجرم بودنشان، او هم هلاک شد، و خود تبّع مردی نیکوکار بود).
و نیز تبّع بمعنی سایه است، زیرا سایه تابع آفتاب است:.
التبر یعنی بزرگ، و هلاکت و شکستن، که فعلش- تبره و تبّره است.
خدای تعالی گوید: (إِنَّ هؤُلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فِیهِ- 139/ اعراف).
(آن قوم و آنچه که از بت ها در میانشان بود نابود و تباه گشت).
و آیات (وَ کُلًّا تَبَّرْنا تَتْبِیراً- 39/ فرقان) و (وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً- 7/ اسراء) و (وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا تَباراً- 28/ نوح) بر ستمگران جز هلاک، و تباهی نخواهد افزود.
تتری بر وزن فعلی- در معنی تواتر و پیاپی بودن و پیروی کردن تک تک و اندک اندک است که اصلش با حرف (و) است یعنی- وتر- مثل واژه های تراث و تجاه- که اصلشان از- ورث و وجه- است.
کسی که واژه تتری را منصرف بداند، الف آخر آن را زاید می داند، نه بخاطر تأنیث امّا آنکه تتری را غیر منصرف بداند الف آنرا علامت تأنیث می داند در آیه (ثُمَّ
ص: 339
أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا
- 44/ مؤمنون) یعنی پیاپی و متواتر.
فرّاء می گوید: واژه تتری- در حال رفع و نصب و جرّ، الفش بدل از تنوین آن است، ولی ثعلب «1» واژه تتری- را بر وزن تفعل می داند امّا ابو علی غبور «2» سخن ثعلب را غلط می داند و می گوید در صفات و صفی که بر وزن تفعل باشد نیست
تجارت یعنی تصرّف در سرمایه برای سود و منفعت.
افعال و مشتقّاتش- تجر، یتجر و تاجر و تجر- است مثل- صاحب و صحب- در زبان عرب واژه ای که بعد از حرف (ت) حرف (ج) باشد نیست مگر همین لفظ، امّا واژه- تجاه- اصلش- وجاه- است و حرف (ت) در- تجوب- برای مضارع بودن آن است.
در سخن خدای تعالی که (هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَهٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ- 10/ صف) این تجارت به ایمان تفسیر شده است، زیرا بعدش می گوید: (تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ... تا آخر- 110/ آل عمران) و (اشْتَرَوُا الضَّلالَهَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ- 16/ بقره) و (إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجارَهً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ- 29/ نساء) و (تِجارَهً حاضِرَهً تُدِیرُونَها بَیْنَکُمْ- 282/ بقره).
__________________________________________________
(1) ابو العبّاس احمد بن یحیی ملقّب به ثعلب ادیب لغوی و از مشاهیر نحو و لغت و پیشوای کوفیّین بوده که سخنانش در کتب ادبی مذکور است علاوه بر نحو و لغت با صدق لهجه و حفظ اشعار قدیمه و در حل مشکلات ادبی مرجع ادباء بوده، ثعلب از شاگردان ابن اعرابی است. از آثار او کتب زیادی است از آن جمله، اعراب القرآن- اختلاف النّحویّین- غریب القرآن- و مشهورترین آثار او- کتاب الفصیح است که محمّد بن علی استرآبادی بعلّت مطالعه و تدریس بسیار زیاد کتاب الفصیح ثعلب او را فصیحی گویند با اینکه حجم کتاب کوچک است ولی پر فایده و چندین بار چاپ شده است. ثعلب در آخر عمر بعلّت پیری به ناشنوائی مبتلا شد و حتّی در اثنای راه رفتن هم بمطالعه کتاب می پرداخت که در یکی از اوقات اسبی بروی خورد به گودالی افتاد و اختلال حواس پیدا کرد و بفاصله یک روز درگذشت، یازده تن از خلفای عبّاسی از مأمون تا مکتفی را درک کرده و در سال 291 در سن 99 سالگی به جوار رحمت حقّ پیوست.
(2) احمد بن محمّد بن قاسم رودباری از بزرگان و دانشمندان زمان خویش است فقه را از ابو العبّاس بن سریج و ادبیّات را از ثعلب و حدیث را از ابراهیم حربی فرا گرفته و در علم شریعت و طریقت و حقیقت جامع کمالات بوده و از کلمات او است می گوید:
و حقّک لا نظرت لک سواکا بعین موده حتّی اراکا
شایسته توست که جز بتو ننگرم و بچشم محبّتی تا ترا ببینم
وفاتش در سال 322 هجری است. [...]
ص: 340
ابن اعرابی «1» می گوید: ( «فلان تاجر بکذا» یعنی او در آنکار حاذق است و مهارت دارد و به راه و روش آن کسب آشنایی دارد.
تحت یعنی پائین در برابر فوق که به معنی بالا است، آیه (لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ «2»- 96/ مائده) و (جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 25/ بقره) و (فَناداها مِنْ تَحْتِها- 24/ مریم).
واژه تحت در معنی پائینی است که جدا و بریده از- فوق- باشد و امّا واژه- اسفل- پائینی است که بفوق متّصل است چنانکه می گویند- المال تحته- یعنی مال در تصرّف و اختیار اوست.
أسفله أغلظ من أعلاه- قسمت پائین او از بالایش ستبرتر و استوارترست.
و در حدیث «لا تقوم السّاعه حتّی یظهر التّحوت» تحوت- یعنی أراذل مردم (قیامت بر پا نمی شود تا اینکه اراذل مردم ظاهر شوند یعنی حکومت کنند)
__________________________________________________
(1) محمّد بن زیاد کوفی مکنّی به ابن اعرابی شاعری است ماهر، نحوی فاضل و لغوی، راوی اشعار قبائل، در کوفه از بزرگان و پیشوایان لغت و از شاگردان کسائی، که ابن سکیت و ثعلب و جمعی از اکابر وقت که قریب 100 نفر بوده اند فنون ادبی را از وی اخذ کرده اند، ثعلب گوید ده و چند سالی در درس او حاضر بودم و کتابی در دستش ندیدم و او مشکلات علوم زمان را بدون کتاب املاء و تدریس می کرد ولادتش در سال 150 هجری و وفاتش 231 هجری است، شعری زیبا در وصف کتاب دارد می گوید:
1-
لنا جلساء ما نمل حدیثهم البّاء مأمونون غیبا و مشهدا 2-
یفیدوننا من علمهم علم ما مضی و عقلا و تأدیبا و رایا مسددا 3-
فان قلت اموات فلست بکاذب و ان قلت احیاء فلست مفندا
1- یاران و همنشینی داریم که از دیدارشان و سخنانشان ملول و آزرده نمی شویم که در حضور و غیاب امینند.
2- فایده می رسانند و از علم گذشته گفتگو می کنند و هم از عقل و ادب و رای استوار گذشتگان.
3- اگر بگویی مردگانند دروغ نگفته اند و اگر بگویی زندگانند نابودشان نکرده ای.
(2) می فرماید اگر یهودیان تورات، و مسیحیان انجیل و هر دو گروه قرآن را که از جانب پروردگارشان بر آنها نازل شده است عمل کنند از برکات آسمانی و زمین که بالای سرشان و زیر پایشان قرار دارد بهره ور می شوند چنانکه در آیات دیگر فرمود: (وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّرِیقَهِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً- 16/ جنّ) «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ- 3/ طلاق) که خداوند ایمان و تقوا و اطاعت از او را اسباب توسعه رزق قرار داده است و در جای دیگر فرمود (لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ- 96/ اعراف) مجمع البیان ج 2 ص 222.
ص: 341
و گفته اند: بلکه اشاره به آیه ای که خدای سبحان فرموده:
(وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ ما فِیها وَ تَخَلَّتْ- 3/ انشقاق).
(روزی که زمین هموار شود و از آنچه در آن است تهی گردد و آنها را بیرون اندازد).
تخذ بمعنی أخذ- است یعنی گرفت، شاعر گوید:
و قد تخذت رجلی الی جنب غرزها فحوص القطاه المطوق
(پایم رکاب اسب آراسته ام را که تنگ و زینش محکم بود به سختی در میان گرفت).
اتّخذ- وزن افتعل- است و آیات (أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِی- 50/ کهف) و (قُلْ أَتَّخَذْتُمْ؟ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً- 80 بقره) و (وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی- 125/ بقره) و (لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ- 1/ ممتحنه) و (لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ «1» أَجْراً- 77/ کهف) (که در همه آیات فوق اتّخاذ یعنی خواستن و گرفتن است).
ترات: بازمانده و میراث، آیه (وَ تَأْکُلُونَ التُّراثَ- 19/ فجر) که اصلش وراث است که در ردیف کلمات واوی است.
(مؤلّف محترم واژه هایی که ریشه اصلی آنها را نام می برد، مثل همین واژه مجدّدا تحت واژه های اصلی در جای خود آنها را آورده است مثلا همین لغت را در حرف (و) و- ورث- به تفصیل شرح داده است).
(چرکین و ژولیده موی شد)، آیه (ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ- 29/ حج) تا پلیدی و ژولیدگی را از خویش پاک کنند و از بین ببرند (اشاره به مناسک، و اعمالی است که حاجیان پس از بیرون آمدن از احرام انجام می دهند، مانند چیدن ناخنها، رمی جمره، قربانی کردن، شتران و کوتاه کردن موی سر و سبیل).
__________________________________________________
(1) تخذ، یتّخذ، تخذا- فعلی جداگانه ولی در معنی- اخذ، یأخذ اخذا- است یعنی خواستن و گرفتن و کسب، و در فارسی به- پسندیدن، و برگزیدن و پذیرفتن معنی شده است که آیه فوق (لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً- 77/ کهف) نیز خوانده شده که قرائت ابن عبّاس، مجاهد و ابو عمرو بن علاء است که در مجمع البیان و سایر تفاسیر بآن اشاره شده است.
ص: 342
قضی الشّی ء یقضی- که در آیه فوق بکار رفته بمعنی آن را برید و از بین برد.
التّفث- چرک ناخن و سایر آلودگیهای جسمی است که لازم است از بدن پاک و دور شود عرب اصیل و قح گفت- ما أتفثک و أدرنک (چقدر ناتمیز و چرکینی).
خاک، خدای تعالی گوید: (خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ- 20/ روم) و ( لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً
- 40/ نباء).
(ترب)- یعنی آنچنان نیازمند و فقیر شد که گویی بخاک متّصل شده و بر خاک نشسته است و آیه (أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَهٍ- 16/ بلد) یعنی از فقر و تنگدستی بر خاک نشسته است.
أترب- طوری بی نیاز شد که گویی به اندازه خاک زمین مال حاصل کرده است.
التّراب- خود زمین است.
تیرب- مفرد- تیارب و تورب و توراب، منظور همان تراب و خاک است.
ریح تربه: بادی خاک افشان و خاک بیز.
سخن پیامبر (ص) که گفته است «علیک بذات الدّین تربت یداک» هشداری است بر اینکه عمل به دین و واقعیّت آنرا از دست ندهی که نتیجتا مقصود دین را در نیابی و حاصل نکنی و در اثر ناآگاهیت محتاج و نیازمند شوی.
بارح (ترب): استخوانها و دنده های سینه که مفردش- ترب- است خدای گفت (یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 6/ طارق) «1».
امّا آیات (أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه) و (وَ کَواعِبَ أَتْراباً- 33/ نباء) و (وَ عِنْدَهُمْ
__________________________________________________
(1) در معنی علمی این آیه که مربوط به انعقاد نطفه و خروج انسان از رحم مادر و بازگشت او به قیامت است، تاکنون در کتب تفاسیر اشاره صحیحی نشده است آیه چنین است (فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ، یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 6/ طاق) (انسان باید بنگرد که از چه آفریده شده از آبی جهنده، از میان پشت و دنده ها خارج می شود) اشکال اینست که اگر ضمیر (یخرج) به (ماء دافق) یعنی آب برگردد، آب نطفه از میان صلب و ترائب خارج نمی شود و غالبا ضمیر را به همان (ماء) برگردانده و سخن را به درازا کشاندند و حال آنکه یکی از هزاران اعجاز لفظی و ادبی قرآن برگشت همین
ص: 343
قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ- 52/ ص).
آیات فوق واژه- أتراب- یعنی دو نوزادی که با هم بزرگ می شوند و تشبیهی از تساوی و همانندی آنها به استخوانها و دنده های سینه است که ردیف شده و یکنواختند و یا برای اینکه آن دو نوزاد با هم بر خاک افتاده اند و زائیده شده اند و همچنین گفته اند از اینجهت آنها را- أتراب- یعنی هم بازی، گفته اند که در کودکی هم هر دو با هم با خاک بازی می کنند.
التّرفّه، فراخی و وسعت در نعمت است گفته اند- أترف فلان است یعنی او مترف یا نعمت زده است در آیات (أَتْرَفْناهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 33/ مؤمنون) و (وَ اتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُوا ما أُتْرِفُوا فِیهِ- 116/ هود) و (ارْجِعُوا إِلی ما أُتْرِفْتُمْ فِیهِ- 13/ انبیاء) و (أَخَذْنا مُتْرَفِیهِمْ بِالْعَذابِ- 64/ مؤمنون) و (أَمَرْنا مُتْرَفِیها
- 16/ اسراء).
وصف مترفین در این آیات همان است که در آیه دیگر خدای سبحان فرمود (فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ «1»- 15/ فجر) (امّا انسان را پروردگارش با
__________________________________________________
ضمائر بمرجع اصلی آنهاست اگر منظور خروج (ماء) بود بایستی باصله موصول (الّذی) بیاید امّا سخن از انسان است یعنی آغاز انسان و جایگیری او در رحم مادر و سپس خروج انسان نه خروج (ماء دافق) از رحم مادر که در میان استخوانهای پشت و استخوانهای سینه است.
آیه مورد بحث یکی از آیات رستاخیز سوره طارق است و ضمیر فاعلی در (یخرج) انسان است چنانکه در همین سوره در آیه (إِنَّهُ عَلی رَجْعِهِ لَقادِرٌ نیز ضمیرش انسان است یعنی شروع پیدایش انسان و خروج و رجوعش بهم پیوسته است و همگی با ناموس و قانون ابدی آفریدگار انجام شدنی است.
اگر تفکر و اندیشه ای که در قرآن، فرمان آن بمردم داده شده است، با پاکدلی و ایمان و تقوا و با زبان دانی و توجّه به آیات و قرینه های لفظی و معنوی و الهام از فرمایشاتی که از ائمّه اطهار (ع) رسیده همراه باشد یقینا قرآن (یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ- 9/ اسراء) استوارترین راهها را نشان می دهد و لزومی ندارد که تفسیر برأی برای معانی نابجا و بیمورد واژه ها مانند گفتن آب، بجای خون باشد، واژه ها باید در معانی وضعی یا مجازی خود باشد و بس.
(1) مترف شدن یعنی بیماری مال پرستی و نعمت زدگی که انسان جاهل آن را دلیلی بر اکرام و انعام خویش از طرف خدا می داند، و حال اینکه خداوند بلافاصله بعد از این آیه پاسخ می دهد که- کلّا- یعنی حاشا چنان باشد که می پندارند هرگز اکرام و اهانت به زیادی و کمی ثروت نیست بلکه در طاعت و گناه است سپس می فرماید- کلّا- شما یتیمان را نواختید و در اجرای اطعام مسکینان و رفع ستم از آنان نکوشیدید و بر رفع مسکنتشان تشویق نکردید بلکه در عوض میراث خوارشان بودید و (تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا- 20/ فجر) شما به شدّت زر اندوزی و مال پرستی نمودید این بود که ثروتمند شدید نه بخشش و اکرام الهی، اگر اکرام الهی بود خداوند با تهدید نمی فرمود
ص: 344
بی نیاز کردن و نعمت دادنش بیازماید).
استخوان پیوندی میان گلوگاه و گردن، خدای تعالی فرماید: (کَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ- 26/ قیامه) و تراقی جمع- ترقوه است.
ترک الشّی ء، رد کردن چیزی از روی قصد و اختیار یا فشار و اضطرار.
در معنی اوّل، آیه (وَ تَرَکْنا بَعْضَهُمْ یَوْمَئِذٍ یَمُوجُ فِی بَعْضٍ- 99/ کهف).
(این آیه بعد از آیه ای است که ذو القرنین سدّ معروف را می سازد، واژه یموج کثرت نفوس نژاد زرد را می رساند که در روز شکستن یا ساختن سدّ بر روی زمین موج می زنند).
و آیه (وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً- 24/ دخان).
امّا در معنی دوّم یعنی ترک کردن چیزی با فشار و ناچاری، آیه (کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ- 25/ دخان) است.
(که اشاره به میراث و بازمانده های فرعونیان در زمین است، از باغات و چشمه سارها و زراعت ها و کاخ ها و مکانهای استوار و نعمت هایی که از آنها بهره مند بودند، و سپس می فرماید: کذلک و اورثناها قوما آخرین- اینچنین همه آنها باقی ماند و بدست قومی دیگر رسید).
ترکه فلان- یعنی باز مانده و میراث کسی که از دنیا می رود و هر کاری که به پایان خودش می رسد.
ما ترکته کذا- یعنی آنطور که قرارش دادم جریان می یابد، مثل: ترکت فلانا وحیدا- یعنی تنهایش گذاردم.
تریکه- تخم شتر مرغی که در بیابان رها شده و کلاه خود آهنی هم به همین شباهت،- بیضه الحدید- نامیده شد.
__________________________________________________
وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ- 34/ توبه) اکرام خدای در این است که فرمود (وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ- 70/ اسراء) در بهره مندی از طیّبات نه حرام و ناروا و شبهات و کم فروشی و احتکار و ظلم و جنایت پس طیّبات و پاکیهاست که إکرام خداوند است نه خبائث و ناپاکیها.
ص: 345
همین شباهت،- بیضه الحدید- نامیده شد.
عدد 9 که معروف است که همینطور تسعون یعنی 90، در آیه: (تِسْعَهُ رَهْطٍ- 48/ نمل) یعنی 9 گروه از قوم صالح.
و آیات (تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَهً- 23/ ص) و (عَلَیْها تِسْعَهَ عَشَرَ- 30/ مدّثر) و (ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً- 25/ کهف).
التّسع من أظماء الإبل (آب دادن نوبتی 9 روز در میان به شتران).
تسع- یک نهم است.
تسع «1»- نام شب های هفتم و هشتم و نهم هر ماه است.
تسعت القوم- یک نهم اموالشان را گرفتن یا نهمین نفر آن قوم بودم.
التّعس یعنی از لغزش و نگونساری برنخاستن و همچنین شکسته شدن و افتادن در ذلّت و پستی که فعلش- تعس، تعسا، تعسه- است.
خدای فرماید: (فَتَعْساً لَهُمْ- 8/ محمّد) یعنی (کفّار را نگونساری و هلاکت باد- و (الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ- 8/ محمّد).
حرف (ت) در تقوی، مقلوب از حرف (و) است که در باب خودش ذکر شده است.
المتکا: تکیه گاه- مخدّه- هم همان بالش و متّکا است، در آیه (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً- 31/ یوسف) برای آنها بالش ها یا ترنج هایی آماده کرد که گفته شده، طعامی بر ایشان فراهم کرد، چنانکه می گویی:
اتّکأ علی کذا فأکله (طعام و غذا را متّکاء گویند چون در گذشته غذا را در حال تکیه دادن می خوردند و اسلام آنرا نهی کرده است) «2».
در آیات (قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها- 18/ طه) و (مُتَّکِئِینَ عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَهٍ- 20/ طور) و (عَلَی الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ- 56/ یس) و (مُتَّکِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ- 16/ واقعه) (که در
__________________________________________________
(1) ازهری می نویسد: اعراب سه شب اوّل هر ماه را- غرر- و سه شب دوّم را- نفل- و سه شب سوّم را که بشب نهم ختم می شود تسع می گویند (تهذیب اللّغه).
(2) قال رسول اللّه (ص): لا آکل متکاء اکل الملوک (طبقات- 1/ 380).
ص: 346
چهار آیه فوق، اعتماد داشتن و تکیه دادن منظور است).
اصل تل- جای بلند و مرتفع است و- تلیل- یعنی از گردن به سر در آمد و زمین خورد یا گردن فراز و آیه (وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ- 103/ صافّات) یعنی پیشانیش را بر زمین نهاد، مثل، ترّبه- یعنی بر خاک انداختش، و همینطور أسقطه علی تلیله- با بلندیش او را بر زمین زد.
المتلّ- نیزه مستقیم و استوار که دشمن را بر زمین می اندازد.
یعنی بطوری از او پیروی کرد که میانشان چیز دیگری حائل نبود (پیروی و متابعت بدون حائل و واسطه) اینگونه پیروی، گاهی متابعت جسمی است و گاه با اقتداء و فرمانبری در حکم، که مصدرش- تلوّ و تلو «1»- است و گاهی نیز پیروی و پیاپی خواندن و تدبّر و اندیشه است که مصدرش تلاوه- است.
و در آیه (وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها- 2/ الشّمس) که در اینجا- تلیها- یعنی اتّباع و از پی رفتن به گونه اقتداء و پیروی مرتبه پائین تر از مرتبه و درجه بالاتر است، زیرا گفته شده که ماه نورش را از خورشید اقتباس می کند و خورشید برای ماه بمنزله خلیفه است، از این روی خداوند در آیه (جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً- 5/ یونس) خبر می دهد که ارزش و قدرت نور در واژه (ضیاء) به مراتب بالاتر از مفهوم واژه- نور- است زیرا هر ضیائی نور است ولی هر نوری (ضیاء) نیست.
و آیه (وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ- 17/ هود) یعنی از او تبعیّت می کند و بموجب گفتارش عمل می نماید، و آیه (یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ- 113/ آل عمران) واژه (تلاوت)- مخصوص پیروی کردن نازل شده الهی است که گاهی با قرائت آنها و زمانی با فرمانبرداری از محتویات آنها است مانند امروز نهی و ترغیب و باز ایستادن یا هر چیز که از معانی
__________________________________________________
(1) فعل- تلا، یتلو، تلوّا، تلوا- همان است که در متن آمده، و مصدرهای آن بیان شده عبارت، تلاه- دنبال کرد، تلاعنه- رهایش کرد امّا- تلا، یتلو، تلاوه- مثل تلا الکتاب- کتاب را خواند، تلا الدّین از دین پیروی کرد، تلا الخبر- خبر داد، تلا بعده- آنرا به تأخیر انداخت- تلی، یتلی، تلیا، نیز در معنی پیروی کردن است که در قسمت اخیر یعنی تفسیر واژه (تلی) راغب می گوید- لا ادری و لا اتلی- یا- لا تلیت- از تلا یتلو- است که بایستی- لا تلوت- باشد، نه- لا تلیت- مگر اینکه بخاطر جناس لفظی- لا دریت و لا تلیت- گفته شود.
ص: 347
این احکام بیان شود زیرا تلاوت و پیروی اخصّ از قرائت و خواندن آنهاست پس هر تلاوتی، قرائت است و هر خواند و قرائتی تلاوت نیست. مثلا در خواندن نامه نمی گویند- تلوت رفعتک- ولی در قرآن چیزی را که قرائت می کنی پیروی از آن واجب است.
آیات (هُنالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ ما أَسْلَفَتْ- 30/ یونس) و (وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا- 31/ انفال) و (أَ وَ لَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ یُتْلی عَلَیْهِمْ- 51/ عنکبوت) و (قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ- 16/ یونس) و (وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً- 2/ انفال).
که تلاوت در آیات فوق در معنی قرائت و خواندن است.
و همچنین آیات (وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ- 27/ کهف) و (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ- 27/ مائده) و (فَالتَّالِیاتِ ذِکْراً- 3/ صافّات).
امّا در آیه (یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ- 121/ بقره) پیروی کردن با علم و عمل است.
و آیه (ذلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ- 58/ آل عمران- یعنی آنرا بر تو فرو فرستادیم، و آیه (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ- 102/ بقره) که واژه- تلاوت- بر این اساس بکار رفته که شیاطین می پنداشتند آنچه را که- تلاوت- می کنند از کتاب خداست.
التّلاوه و التلیّه- باقی مانده و تتمه وامی است که باید پرداخت شود.
(أتلیته)- یعنی او را باقی گزاردم در حالی که قدرت پرداخت آنرا داشتم به تأخیرش انداختم، أتلیت فلانا علی فلان بحقّ- یعنی حقّ او را به او واگذاردم. گفته می شود:
فلان یتلوا علی فلان او علیه- یعنی به او دروغ می گوید، خدای گوید: (وَ یَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ- 75/ آل عمران).
لا أدری و لا أتلی و لا دریت و لا تلیت- را برای جناس لفظی بکار می برند و اصلشان- لا تلوت- است چنانکه عبارت «مأزورات غیر مأجورات» که اصلش موزورات است. (یعنی گناهکاران غیر از نیکوکاران و پاداش گیرندگانند).
تمام الشّی ء یعنی تمام بودن آنچیز یا به پایان رسیدنش به حدّی که
ص: 348
دیگر نیازی به افزودن چیز دیگری بر آن نباشد.
و ناقص- یعنی چیزی که بچیز دیگری غیر از خود نیاز دارد تا تمام شود.
واژه تمام- در اعداد و هر چیز قابل لمس بکار می رود، چنانکه می گویند- عدد تامّ- و- لیل تامّ- مثلا در آیات (وَ تَمَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ- 115/ انعام)- و (وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ- 8/ صفّ) و (وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ- 142/ اعراف) و (فَتَمَّ مِیقاتُ رَبِّهِ- 142/ اعراف) همه در معنی فوق است.
در واژه توراه «1» حرف (ت) مقلوب از حرف (و) است، و اصلش از الوری- است، آنطوریکه علماء کوفی معتقدند در اصل- ووراه بر وزن تفعفله است و عدّه ای نیز آنرا بر وزن- تفعل- می دانند مانند- تتفل فوعل مثل حوقل می دانند، خدای تعالی گوید: (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراهَ فِیها هُدیً وَ نُورٌ- 44/ مائده) و (ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراهِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ- 29/ فتح).
(نُخْرِجُکُمْ تارَهً- 55/ طه) یعنی بار دیگر و دفعه دیگر، گفته شده عبارت تار الجرح- یعنی زخم بهبود یافت که فعل تار از واژه (تار) است.
در آیه (وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ «2»- 1/ تین) گفته اند نام دو کوه و نام دو خوراکی
__________________________________________________
(1) صاحب کتاب (غرائب اللّغه العربیّه) می نویسد: توراه به معنی شریعت و تعلیم است که از زبان عبرانی وارد زبان عربی شده و در قاموسهای عربی از لغات عبرانی کمتر ذکری بمیان آمده است (ص 211) زمخشری صاحب تفسیر کشّاف می گوید تورات و انجیل دو اسم عربی است. فخر رازی می گوید:
توراه و انجیل یکبارگی بحضرت موسی و حضرت عیسی نازل شده است و حال اینکه قرآن در مدّت 23 سال بتدریج نازل شده است. فرّاء می گوید معنی توراه ضیاء و نور است همانگونه که اعراب معتقدند و در قرآن هم آیه (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً- 48/ انبیاء) دلیل بر سخن فراء است. شیخ طریحی نیز همین نظر را دارد. خلیل ابن احمد می گوید: اصل کلمه تورات از توریه است بر وزن فعله زبان عرب زیاد است مثل- تجاه و تراث و تکلان و تخمه. (فخر رازی/ تفسیر کبیر ج 7/ ص 169). مجمع البیان ج 1/ ذیل آیه 3/ آل عمران: گفته شده که توراه روز ششم ماه رمضان و انجیل دوازدهم و زبور هیجدهم و قرآن در لیله القدر همان ماه نازل شده است. مجمع البحرین ج 1 ص 435.
(2) یاقوت در معجم البلدان ج 2 می نویسد- التّین و الزّیتون- دو کوه در شام است و نیز گفته اند کوه زیتون در شام و کوه تین در بین النّهرین و نیز مسجد نوح را التّین و بیت المقدّس را الزّیتون گفته اند و همچنین مسجد دمشق را تین و شعب مکّه که سیلان است تین نامیده اند که- براق التّین- منسوب بهمین کوه است.
ص: 349
است، تحقیق در این سخنان که در این مورد وارد شده است، و مربوط به آنهاست به بعد از این کتاب موکول می شود.
التّوب یعنی ترک گناه به بهترین وجه، واژه- توبه، از جهاتی از اعتذار رساتر است زیرا اعتذار و عذرخواهی بر سه وجه است «1»:
1- اینکه عذر خواهنده می گوید نکرده ام. 2- یا باین دلیل گناه کردم. 3- یا اینکه گناه کردم بد کرده ام و دیگر تکرار نمی کنم.
که این معانی وجه چهارم ندارد و قسمت اخیر یعنی معنی سوّم همان توبه است.
توبه در شرع یعنی 1- ترک کردم گناه بخاطر زشتی آن 2- پشیمانی از انجام آن 3- قصد و اراده و عزم بر ترک بازگشت به گناه 4- و همچنین تدارک نمودن زمینه ممکن برای جلوگیری از اعاده آن، هر گاه این چهار شرط فراهم شود شرایط توبه و عدم بازگشت به گناه کامل گشته است.
و تاب الی اللّه- یعنی آنچه را که بازگشت بخدا لازم است بخاطر آورد مانند:
__________________________________________________
(1) طریحی می نویسد: التّین و الزّیتون دو کوه در شام است و در معنی آیه (وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ وَ طُورِ سِینِینَ وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ- 3/ بلد) می گوید: منظور از تین (مدینه) و زیتون (بیت المقدّس) و طور سینین (کوفه) و هذا البلد الامین (مکّه) است که خداوند این چهار مکان را در قرآن برگزیده و نام برده است (ج 2 ص 222) جیمز هاکس می گوید: در کتب مقدّسه (عهد عتیق و جدید)- وصف زیتون چنین آمده که از دور همچون پرده نقره ای است و شکوفه اش سفید رنگ، میوه اش از مأکولات، لکن اهمیّتش روغنش می باشد و بوسیله تکاندن آن را می چینند و اسرائیلیان مأمور بودند بقایای میوه را بر درخت برای فقرا بگذارند. قاموس کتاب مقدّس ص 453.
1- علی (ع) در نهج البلاغه برای استغفار شش شرط را بیان می دارد:
1- پشیمانی بر کار گذشته.
2- قصد بر انجام واجباتی که ترک شده است.
3- قصد و عزم بر بازنگشتن به گناه.
4- ادای حقوق انسانهائی که بر عهده توست.
5- قصد و تمرین برای از دست دادن گوشتی که در اثر گناه بر توست.
6- چشاندن زحمات طاعت و عبادت بخودت که شیرینی گناه را بر آن چشانده ای سپس می توان از خداوند آمرزش بخواهی و استغفار کنی.
ص: 350
آیات (وَ تُوبُوا إِلَی اللَّهِ جَمِیعاً- 31/ نور) و (أَ فَلا یَتُوبُونَ إِلَی اللَّهِ- 74/ مائده) و (وَ تابَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ- 13/ مجادله) یعنی توبه اش را از او پذیرفت و آیات (لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ- 117/ توبه) و (ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا- 118/ توبه) و (فَتابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفا عَنْکُمْ- 187/ بقره).
واژه- (التّائب)- در باره توبه پذیر و توبه کننده هر دو بکار می رود، پس بنده، تائبی بسوی خداست و خداوند هم تائب بر بنده خویش است.
(التّوّاب)- هم زیاد توبه کننده است یعنی هر زمانی از پاره ای از گناهان بترتیب توبه می کند تا اینکه همه آنها را ترک کند و همین واژه یعنی توّاب در باره خداوند نیز بکار می رود زیرا خدای نیز در هر حالی بعد از حال دیگر پذیرنده توبه زیاد و پیاپی بندگان است.
و آیه (وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ یَتُوبُ إِلَی اللَّهِ مَتاباً- 71/ فرقان).
یعنی: توبه تام و کامل که جمع میان ترک زشتی و قصد و اراده خوبی است.
و آیات (عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتابِ- 30/ رعد) و (إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ- 37/ بقره) (متاب مصدر فعل است یعنی بر او توکّل است و بسوی او بازگشت از گناه است و او توبه پذیر و بخشایشگر است).
تاه- یتیه- یعنی حیران و سرگردان شد- تاه، یتوه- نیز از همین واژه است در داستان بنی اسرائیل آمده است که چهل سال در زمین سرگردان بودند.
(یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ- 26/ مائده).
توهّه و یتّهه- او را سرگردان کرد و دورش افکند.
وقع فی التّیه و التّوه- در حیرتگاه افتاد.
مفازه تیهاء- بیابانی که در آنجا بیابانگردانش متحیّر و سرگردانند.
1- حرف (ت) در اوّل کلمه برای سوگند است مانند (تَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ- 57/ انبیاء.
2- حرف (ت) برای مخاطب در فعل مستقبل مثل آیه (تُکْرِهُ النَّاسَ- 99/ یونس).
3- و نیز برای تأنیث، مثل آیه (تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ- 30/ فصّلت) 4- و همچنین حرف (ت) در آخر کلمات که یا زاید است مثل (تاء تأنیث) در
ص: 351
کلماتی مانند- قائمه که در وقف بصورت (ه) خوانده می شود و یا اینکه در وقف و وصل ثابت است مانند- أخت، بنت.
5- و حرف (ت) که در جمع سالم با الف همراه است مانند- مسلمات و مؤمنات.
6- حرف (ت) در آخر فعل ماضی برای ضمیر متکلّم که مضموم است مانند آیه:
(وَ جَعَلْتُ لَهُ مالًا مَمْدُوداً- 12/ مدّثر).
7- حرف (ت) برای مخاطبی که مفتوح است مثل آیه (أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ- 7/ فاتحه).
8- و برای ضمیر مخاطب مکسور مانند آیه (لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا- 27/ مریم) و خدای داناتر است.
و اللّه اعلم.
)
ص: 352
الثبات یعنی پایداری «1» و ضدّ نابودی و زوال، افعالش- ثبت، یثبت، ثباتا- خدای تعالی گوید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمْ فِئَهً فَاثْبُتُوا- 45/ انفال). رجل ثبت و ثبیت فی الحرب- در جنگ پایدار، و مقاوم است.
أثبت السّهم تیر را راست و مستقیم پرتاب کرد.
واژه- ثابت- در باره موجوداتی که با چشم یا دیده دل درک می شوند بکار می رود مثلا می گویند، فلان ثابت عندی یعنی او را بخوبی درک می کنم و یا- و نبوّه النّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم ثابته (نبوّت پیامبر (ص) درک شدنی است).
اثبات و تثبیت- گاهی در باره کار و فعل بکار می رود مثلا به چیزی که از عدم بوجود آمده است گفته می شود- أثبت اللّه کذا- و گاهی نیز در باره چیزی که با حکم و دلیل ثابت می شود مانند- أثبت الحکام علی فلان کذا و ثبّته- (آنرا با دلیل علیه او ثابت کرد).
و گاهی نیز در باره قول و سخن چه راست باشد یا دروغ:
سخن راست، مانند- أثبت التّوحید و صدق النّبوّه- (توحید و یگانه پرستی و صدق پیامبر را اثبات کرد). و اثبات سخن دروغ، مانند- فلان أثبت مع اللّه إلها آخر- در آیه (لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ- 30/ انفال) یعنی مانع تو می شوند و سرگردانت می کنند.
__________________________________________________
(1) واژه پایداری گاهی در سخنان یا نوشته ها مترادف پایمردی بکار می رود، یعنی پایمردی که در معنی شفاعت و پا در میان کردن یا میانجیگیری است بخاطر جناس لفظی بجای پایداری بیان می شود که امید است در جای خود بکار رود زیرا هر چیزی بجای خویش نیکو است، بخصوص واژه های قرآنی و معنی فارسی آنها. [...]
ص: 353
و آیه (یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 27/ ابراهیم) یعنی خداوند مؤمنین را با دلایل و سخنان قوی در زندگی تقویت و نیرومندشان می سازد.
و آیه (وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما یُوعَظُونَ بِهِ لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً- 66/ نساء) یعنی اگر آنچه را که اندرز داده می شوند عمل کنند برای تحصیل علم و دانششان بسی استوارتر و نیکوتر است و گفته اند: یعنی عمل به آن پند و اندرزها برای اعمال و کردارشان و بهره مندی از ثمره کارشان، بسی ثابت تر است.
ولی هر گاه به خلاف آنچه که در باره شان گفته شده باشند مشمول آیه ذیل هستند (وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً- 23/ فرقان).
(که در آن صورت کارها و کردار ناپسندشان را چون گرد و غباری بپراکنیم) ثبّتته- یعنی نیرومندش کردم، خدای تعالی گوید: (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ- 47/ اسراء) و (فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا- 12/ انفال) و (وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ- 265/ بقره) و (وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا- 250/ بقره) (که در این چند آیه نیرومندی، و پایداری پیامبری (ص) و مؤمنین منظور است).
الثّبور: هلاکت و فساد و یا مرگ و تباهی.
المثابر علی الإتیان- یعنی مواظب و هوشیار.
ثابرت- مواظب کردم، خدای تعالی گوید: (دَعَوْا هُنالِکَ ثُبُوراً، لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً- 13/ فرقان) یعنی:
(در روز جزا فرشتگان به مجرمان می گویند امروز یکبار مردن نطلبید که هلاک و مرگ، فراوان خواهید).
و آیه (وَ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً- 102/ اسراء) ابن عبّاس رضی اللّه عنه در تفسیر این آیه می گوید- مثبور- یعنی ناقص عقل و کم خرد، زیرا نقصان عقل بزرگترین هلاکت و تباهی است.
ثبیر- کوهی است در مکّه. (که گفته اند ثبیر همان غار معروفی است که پیامبر بعد از خارج شدن از مکّه به اتّفاق ابو بکر به آن غار رفتند و خداوند با سپاهیانی که دیده نمی شدند آنها را از گزند کفّار مصون داشت- (وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ
ص: 354
تَرَوْها
- 40/ توبه).
مانع شد و بازداشت، خدای تعالی گوید (فَثَبَّطَهُمْ- 46/ توبه) یعنی حبسشان کرد و بازشان داشت.
ثبّطه المرض و أثبطه- زمانی گفته می شود که بیماری از کسی دور نشود گویی که مرض در بدنش زندانی و بازداشت است.
ثبات جمع ثبه است یعنی گروههای متفرّق و پراکنده، خدای تعالی گوید: (فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِیعاً- 71/ نساء) (این آیه در باره جنگ است که می گوید: ای مؤمنین از غفلت ورزیدن از دشمن حذر کنید دسته دسته برای جنگ بیرون روید یا همگی با هم خارج شوید- (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ...).
شاعر گوید: و قد أغدوا علی ثبه کرام.
(پگاهان بر گروههای متفرّق و بزرگواری وارد شدم).
ثبت علی فلان- نیکوئیها و محاسن گوناگون او را بر شمردم، تصغیر این واژه- ثبیّه- است و جمعش- ثبات و ثبین- است و حرف (ی) آن اصلی نیست و امّا:
ثبه الحوض- میانه و گودی وسط حوض که آب در آنجا جمع می شود.
یثوب إلیه الماء- اصلش- یثّب- است که عین الفعلش محذوف است نه لام الفعلش، زیرا از ثوب نیست.
روان و ریزان شد.
ثجّ الماء و أتی الوادی بثجیجه- آب جاری شد و سیلابش به درّه رسید خدای تعالی گوید: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً- 14/ نباء) در ابرهای پر بار، آبی ریزان و سیل آسا فرو ریزانیم، و در حدیث (أفضل الحجّ العجّ، و الثّجّ) یعنی بهترین حج آن است که لبّیک ها را با بانک بلند و رسا گویند، و شتران قربان کنند.
سفت و غلیظ شد.
ثخن الشّی ء فهو ثخین- یعنی طوری غلیظ شد که جاری نمی شود و روان نیست، این واژه بطور استعاره در شکل أثخنته ضربا و استخفافا- بکار می رود یعنی بطور توهین آمیزی او را زدم، خدای تعالی گوید:
ص: 355
(ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْری حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ- 67/ انفال) و (حَتَّی إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ (ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْری حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ- 67/ انفال) و (حَتَّی إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ «1» 4/ محمّد).
تثریب، یعنی سرزنش کردن بر گناه و نکوهیدن، خدای تعالی گوید: (لا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ- 92/ یوسف) (نقل قول از سخن حضرت یوسف (ع) به برادران خویش است که آنها را بر گناهشان سرزنش و نکوهش نمی کند و به سوی پدرش یعقوب روانه شان می سازد).
روایت شده است که (إذا زنت أمه أحدکم فلیجلدها و لا یثرّبها). (کنیز زانیه را سرزنش نکنید، حدّش را جاری کنید).
از واژه- تثریب- لفظ- الثّرب- یعنی چربی و پیه نازک اطراف روده و شکمبه، شناخته شده.
آیه (یا أَهْلَ (یَثْرِبَ) «2»- 13/ احزاب) یعنی ای اهل مدینه، و اگر ریشه و اصل لغتش از
__________________________________________________
(1) دو آیه فوق از سوره های انفال و محمّد (ص) است در باره کارزار مؤمنین در جنگ بدر که می گوید هم پیامبر (ص) و هم شما مؤمنین بایستی با صلابت بجنگید و در زمانی که اندکید فدیه نستانید تا اینکه با شکست، و کشتار کفّار، اسراء را در بند آرید و نگهدارید، در مورد فدیه گرفتن و آزادی اسراء سودی نطلبید که خداوند پایان موفقّیت آمیزتان را می خواهد. عموم مفسرین می نویسند پس از اینکه در جنگ بدر هفتاد نفر از سران قریش کشته و هفتاد نفر اسیر شدند پیامبر (ص) با ابو بکر مشورت کرد او گفت اینان اقوام و اهل تواند از ایشان فدیه بگیر و آزادشان کن، امّا عمر گفت «و اللّه ما اری ما رای» من با ابو بکر هم رأی نیستم هر کدام از اسیران را بایستی به دست کسانشان سپرد تا آنها را بکشند سپس آیه فوق بر پیامبر (ص) نازل شد که هیچ پیامبری را سزا نبود که اسیر در بند فدیه گیرد که این عمل هیبت و حشمت را از بین می برد.
ابن عبّاس می گوید این حکم در جنگ بدر بود که مسلمین اندک بودند و اسلام هنوز قوی نگشته بود ولی همینکه مسلمانان بسیار شدند و کارشان بالا گرفت در کار اسیران این آیه آمد که: (فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً- 4/ محمّد) یا منّت بر ایشان گزارید و آزادشان کنید و یا با فدیه آزاد کنید.
یا منّت بر آنها گزارید و بدون فدیه و عوض رهاشان کنید و یا با فدیه.
(2) ابو عبد اللّه یاقوت حموی می نویسد- یثرب- مدینه پیامبر (ص) است نامی است که قبل از اسلام داشته و منصوب به یثرب بن قانیه یکی از عمالقه است که پیامبر (ص) پس از نزولش از آن شهر در سال اوّل هجری آن نام را به خاطر مشتّق بودنش از واژه- تثریب- که بمعنی زدن و سرزنش است نیکو
ص: 356
واژه- الثرب- باشد درست است و حرف (ی) در اوّل آن زاید است.
یعنی روان ساخت و به جریان انداخت، خدای تعالی گوید: (فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ- 107/ اعراف) نامیدن- ثعبان- جایز است که از عبارت- ثعبت الماء فانثعب- یعنی آب را به جریان انداختم و جاری شد مشتقّ شده باشد (زیرا ثعبان نیز چون آب می خزد و می رود) و نیز از همین واژه است- ثعب المطر- یعنی ریزش باران.
الثعبه «1»- نوعی سوسمار زهری است و جمعش- ثعب- است که چون در شکل و هیئت شباهتی به ثعبان دارد، از آن واژه مشتق شده است.
ثعبه- مختصر شده لفظی- ثعبان- است چون اندامش از ثعبان کوچکتر است.
یعنی نفوذ کرد و سوراخ نمود، ثاقب به آنگونه معنی اطلاق می شود که نورش از هر آنچه بر آن قرار گیرد در گذرد و نفوذ کند و آنرا روشن سازد، خدای تعالی گوید:
(فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ- 10/ صافّات) (نوری نافذ و درخشان در پی او می رود. و آیه (وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ وَ ما أَدْراکَ مَا الطَّارِقُ النَّجْمُ الثَّاقِبُ- 3/ طارق) که اصلش از- ثقبه- یعنی منفذ و سوراخ است.
مثقب- راه طبیعی یا غار طبیعی در کوه که گویی کنده و سوراخ شده، ابو عمرو می گوید صحیح این واژه مثقب- است و- ثقّبت النّار «2» یعنی آتش را
__________________________________________________
ندانست و نام یثرب را به- طیّبه و طاب- یعنی شهر پاکیزه و نیکو تبدیل نمود و مدینه الرّسول نیز نامیده شده، ابن عبّاس می گوید: هر کس به عوض مدینه یثرب بگوید بایستی سه بار از خدا طلب آمرزش کند- (معجم البلدان ج 5 ص 430- مجمع البحرین ج 2 ص 175).
(1) ثعبه را بفارسی- چلپاسه- و- وزغ- گویند، خلف تبریزی در ذیل آن می نویسد چلپاسه با (باء) فارسی، نوعی از ضبّ است که سوسمار باشد و آنرا- وزغه نیز گویند و آن کوچکترین اجناس سوسمار است و بعضی گویند (حرباء) عبارت است از اوست تکه عقرب را درسته فرو می برد، گوشت ثعبه هم سمّ قاتل است: (برهان قاطع).
(2) ثقاب کبریت و آتش زنه- است و صناعه اعواد الثّقاب- در- ادبیّات امروز زبان عرب یعنی صنعت کبریت سازی.
ص: 357
برافروختم و مشتعل کردم.
الثقف، تیز هوشی و زیرکی در ادراک و فهم اشیاء، فعلی که از این واژه استعاره شده است مثاقفه- است.
رمح مثقّف- نیزه راست و محکم.
الثّقّاف- استاد کار در ساختن نیزه های خوب و وسیله ساخت آنها است.
ثقفت کذا- در وقتی گفته می شود که با دیدن دقیق و درست، چیزی را درک کنی و بعدا برای ادراک فکری و اندیشه نیز- ثقافه «1» بکار برده اند هر چند که معنی اخیر یعنی دقّت نظر در آن نیست.
خدای تعالی گوید: (وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ- 191/ بقره) و (فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ- 57/ انفال) (که در هر دو آیه در معنی دست یافتن به کفّار است).
و سخن خدای عزّ و جلّ که: (مَلْعُونِینَ أَیْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِیلًا- 61/ احزاب) (آنان رانده شدگان از ایمان و رحمتند که هر کجا یافت شوند گرفتار و کشته شوند).
الثّقل و الخفّه- که دو واژه متقابلند یعنی سنگینی و سبکی.
ثقیل- هر چیزی که بهنگام وزن کردن یا اندازه گیری، وزن و اندازه اش بر کفه مقابلش می چربد و برتری می یابد که البتّه این معنی در اصل برای اجسام و اجرام است و سپس در معانی و مفاهیم نیز بکار رفته است مثل:
(أثقله) الغرم و الوزر- وام و خسارت و بار گناه او را سنگین کرد، خدای تعالی گوید:
(أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ- 40/ طور).
__________________________________________________
(1) در فرهنگ امروز ادبیّات عرب، واژه ثقافه بمعنی عامّ فرهنگ بکار می رود و واژه وزاره الثّقافه یعنی وزارت فرهنگ و معارف، در سخن علی (ع) در نهج البلاغه «و اما و الله لیسلّطن علیکم غلام ثقیف، الذّیال المیال» (خطبه- 116 ص 174- نهج- صبحی الصّالح) بعضی از شارحین نهج البلاغه منظور از اشاره به- غلام ثقیف- را حجّاج بن یوسف دانسته اند چونکه صفت تکبّر، حرص و جنون شدید (سادیسم) خونخواری در او بوده، بطوریکه نقل کرده اند گفته است: از این کار لذّت می برم. مسجد ثقیف- یکی از مساجد نفرین شده کوفه است.
ص: 358
(آیا از ایشان مزدی و پاداشی خواسته ای که از پرداخت و تاوانش گرانبار هستند). واژه ثقیل در باره انسان گاهی بصورت سرزنش بکار می رود که البتّه بیشتر چنین نیست و گاهی هم در مدح، مانند این شاعر که می گوید:
1-
تخفّ الأرض إذ مازلت عنها و تبقی ما بقیت بها ثقیلا 2- حللت بمستقرّ العزّ منها فتمنع جا نبیها أن تمیلا
در مدح ممدوحش با غلو و زیاده روی می گوید:
(1- آنگاه که از مکان و زمین دور می شوی زمین سبک می شود و زمانی که بر آن باقی هستی سنگین است، کنایه از شجاعت و بخشندگی است).
2- تو در مرکز جایگاه عزّت زمین قرار داری و لذا طرفین آن کج و راست نمی شود).
فی أذنه ثقل- گوشش سنگین است و نمی شنود که نقطه مقابلش عبارت فی أذنه خفّه، است یعنی تیز گوش است.
سنگینی گوش باین معنی است که گویی از پذیرش و شنیدن آنچه را که به او القاء می شود خود داری می کند و امتناع می ورزد.
(ثقل) القول- در وقتی بکار می رود که شنیدن سخنی روا نباشد، لذا در وصف روز قیامت گفته است، (ثَقُلَتْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 187/ اعراف).
(یعنی آگاهی و دانستن موعد و زمان قیامت برای اهل آسمانها و زمین گرانبها است- ابو علی فارسی می گوید یعنی ساعت و روز قیامت از آنها پوشیده است زیرا چیزی که از تو پوشیده باشد برایت سنگین است- و الشّی ء اذا خفیت علیک ثقل).
و آیه (وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ (أَثْقالَها)- 199- انعام) گفته اند- أثقال، یعنی نهفته ها و گنجهای زمین یا اینکه زمین در بعث و قیامت آنچه را که از اجساد بشر در دل خود دارد بیرون می ریزد.
و آیه (وَ تَحْمِلُ أَثْقالَکُمْ إِلی بَلَدٍ- 3/ رعد) یعنی بارهای سنگینشان.
و (وَ لَیَحْمِلُنَّ «1» أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 34/ کهف) یعنی بار گناهانی که بر
__________________________________________________
(1) حرف (ل) بر سر- لیحملن- لام پایان و مآل است یعنی سر انجام اعمال و عذابشان که با
ص: 359
دوششان سنگینی می کند و نمی گذارد به ثواب و پاداش نیکو برسند مثل مفهوم (لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ- 25/ نحل).
و آیه (انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا- 41/ توبه) که در معنی قسمتی از این آیه اقوالی ذکر شده است، خفافا و ثقالا، یعنی جوانان و پیران، فقرا و اغنیاء، غربیان و شهروندان، زرنگها و با نشاطها و تنبلها، که تمام این معانی در آیه وارد است زیرا هدف و قصد از حکم در آیه تشویق و برانگیختن بر کوچ کردن و حرکت بسوی جنگ است چه در حال سختی یا آسایش.
(مثقال)- چیزی است که با آن می سنجند و وزن می کنند و از واژه- ثقل گرفته شده و لذا مثقال اسمی است برای همه وزنه ها و هر چه با آن می سنجند.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ- 47/ انبیاء) و (فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِینُهُ فَهُوَ فِی عِیشَهٍ راضِیَهٍ- 6/ قارعه) و (وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ-
__________________________________________________
سرپیچی از فرمان خدای و اینکه آیات روشن الهی را اسطوره ها و اساطیر الاوّلین یعنی سخنان کهن و قدیمی می دانستند و در نتیجه به کفر گرائیدند، اینستکه عاقبت و سر انجام بار گران کفر خود بر می دارند که دیگر با توبه و حسنات چیزی از گناهانشان کاسته نمی شود و همینطور بار گناهان کسانی را که از ناآگاهیشان سوء استفاده کرده و گمراهشان نموده اند نیز بر دوش آنها خواهد بود بدون اینکه از بار گناه دنباله روان آنها چیزی کاسته شود زیرا پس روها و مطیعان کور کورانه سران کفر سخن پیشروان خود را بدون حجّت و دلیل گردن نهادند و به باطل گرویدند. در پیرامون این آیه برای رفع اشکال تعارض آن با آیه (وَ لا تَزِرُ وازِرَهٌ وِزْرَ أُخْری 18/ فاطر) پیامبر (ص) فرموده است، (ایّما داع دعا الی ضلاله فاتّبع فانّ علیه مثل اوزاره من اتبعه من غیر ان ینقص من اوزارهم شی ء و ایما داع الی هدی فاتبع فله مثل اجورهم من غیر ان ینقص من اجورهم شی ء) یعنی دعوت کننده گمراهی که به ضلالت می خواند و مؤثّر واقع می شود گناه پیروان گمراهش را هم بر عهده دارد بدون اینکه از گناه دیگران چیزی کم شود، و هر دعوت کننده به هدایت و ایمان و خیر که مؤثّر شود پاداشی افزون بر عمل خود دارد بدون اینکه از خسارت و پاداش پیروانشان کاسته شود. این حدیث در تمام تفاسیر نقل شده و فخر رازی در ذیل این حدیث اضافه می کند پیشوایی که سنت قبیحی را وضع می کند مجازات و عقابش آنقدر بزرگ است که مساوی با گناه همه پیروان خویش است، واحدی می گوید حرف (من) بر سر- اوزارهم- در آیه برای جنس است نه تبعیض یعنی گناهان پیشوایان ضلالت از جنس تمام گناهان پیروان خویش (کشف الاسرار 5/ 364- تبیان 6/ 37- تفسیر کبیر 20/ 18).
ص: 360
8/ قارعه) آیه (6/ قارعه) اشاره به افزونی و کثرت در خیرات و نیکی هاست، امّا آیه (8/ قارعه) اشاره به کمی و کاستی خیرات است، باید دانست که واژه های- (ثقیل) و خفیف- به دو صورت بکار می رود:
اوّل- به روش سنجش و مقابله یعنی در ابتدا به چیزی ثقیل و خفیف گفته نمی شود مگر اینکه با چیز دیگری سنجیده شده و در نظر گرفته شود و لذا اگر به چیزی تنها و بدون مقابله با چیز دیگر سنگین یا سبک گفته شود باعتبار چیز دیگری است که از آن سنگین تر یا سبک تر است که آنطور می گویند و دو آیه اخیر ثقلت موازینه- و- خفّت موازینه گفته اند به همان اعتبار است که گفته شد.
دوّم- اینکه واژه ثقیل به اجسامی که از بالا بپائین می افتند اطلاق می شود مثل سنگ و کلوخ، و خفیف یا سبک آنهایی هستند که از پایین به بالا می روند مثل آتش و دود، و فعل اثقل- یثقل- اثّقالا- از معنی اخیر ثقیل است که در آیه (اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ «1»- 38/ توبه) یعنی سر سنگینی و گران خیزی می کنید در معنی دوّم- ثقیل آمده است.
__________________________________________________
(1) معنی آیه در باره مؤمنین است و می فرماید: چرا نمی خواهید کمال یابید و صعود کنید (ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ فَما مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَهِ إِلَّا قَلِیلٌ- 38/ توبه) بطور وضوح مؤمنین را مخاطب ساخته می گوید و با استفهام انکاری که عدم تحرّک و رشد آنها را با واژه پر آهنگ- اثّاقلتم- یعنی گران خیزی، ناروا می شمرد یعنی عدم فعّالیت و سر سنگینی در عمل دور از شأن مؤمنین است، سپس معنویت و روح این واژه را بلافاصله بیان می نماید که آیا به حیات زود گذر دنیا و متاع فناپذیرش بسنده کردید و راضی شدید مگر نه این است که برخوداری از این جهان نسبت به آخرت متاعی و بهره ای اندک است، به گفته شاعر:
ترا از کنگره عرش می زنند صفیر بحیرتم که در این دامگه چه افتاده است
به گفته اقبال لاهوری:
این نکته گشاینده اسرار نهان است ملک است تن خاکی و دین روح روانست
تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جانست با خرقه و سجّاده و شمشیر سنان خیز
از خواب گران، خواب گران خواب گران خیز، از خواب گران خیز
فریاد زا فرنگ و دلاویزی افرنگ فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز، از خواب گران خیز
ص: 361
اعداد ثلاثه، ثلاثون (30) ثلاث (3) ثلاثمائه (300) ثلاثه آلاف (3000)، ثلث و ثلثان (سه یک).
خدا عزّ و جلّ گوید: (فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ- 111/ نساء) یعنی یکی از اجزاء سه گانه اش که جمع آن اثلاث است و آیات (وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَهً- 142/ اعراف) و (ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَهٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ- 7/ مجادله) (یعنی هیچ سه راز گوی و سه نجوی کننده ای بهم بر نیایند مگر اینکه خداوند با آگاهی به رازشان، چهارم ایشان است).
و (ثَلاثُ عَوْراتٍ «1» لَکُمْ- 57/ نور) یعنی در سه فراغت و ظاهر بودن عوراتتان که جامه و لباس از تن بر گرفته اید، و آیات (وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ- 35/ کهف) و (بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُنْزَلِینَ- 124/ مزّمل) (إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ- 20/ مزمّل) (خدای می داند که تو برای نماز شب در ساعاتی کمتر از 3/ 2 و نصف 2/ 1 شب را برمی خیزی) و آیه (مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء) یعنی دو دو سه سه و چهار چهار.
ثلّثت الشّی ء- یعنی آنرا سه به سه تجزیه کردم.
ثلّثت القوم- یک سوّم اموالشان را گرفتم.
أثلثتهم- سوّمین آنها یا 3/ 1 آنها شدم.
أثلثت الدّراهم فأثلثت هی و أثلث القوم- آن پولها و آن مردم سه برابر شدند حبل مثلوث- ریسمان تابیده و سه لایه شده.
رجل مثلوث- مردیکه 3/ 1 مالش گرفته شده.
ثلّث الفرس و ربّع- آن اسب در مسابقه سوّم و چهارم شد.
أ ثلاثه و ثلاثون عندک أو ثلاث و ثلاثون- آیا 33 تا داری، که خطاب زنان و
__________________________________________________
(1) در سه هنگام یعنی 1- قبل از نماز صبح 2- نیمروز 3- بعد از نماز عشا که در حال استراحتید و جامه از تن بر گرفته اید حتّی اطفال نابالغ که تمیز اعضاء و امور جنسی می دهند ولی نابالغند و همچنین خدمتکارانتان بایستی بی خبر بر شما در نیایند در غیر این سه وقت در ورودشان بر شما و ایشان گناهی نیست.
ص: 362
مردان هر دو است.
جاءوا ثلاث و مثلث- یعنی سه نفر سه نفر آمدند.
ناقه ثلوث- شتری که سه ظرف شیر می دهد (یا سه پستان از چهار پستان خشک شده).
الثّلاثاؤ و الأربعاء- سه شنبه و چهار شنبه، که حرف الف در آنها بجای حرف (ه) است، مثل- حسنه و حسناء- و- ثلّثت الشّی ء تثلیثا- آن را سه بخش کردم.
ثلّث البسر- یک سوّم خرما رسیده یا- ثلّث العنب- یک سوّم انگور رسید.
ثوب ثلاثیّ- پارچه ای که طولش 3 ذرع باشد.
الثّلّه، مقدار زیاد پشم در یک محلّ و همینطور عدّه زیادی که در یکجا بصورت دستجمعی ساکنند آیه (ثُلَّهٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّهٌ مِنَ الْآخِرِینَ- 39/ واقعه) یعنی جماعتی و گروهی.
ثللت کذا- مقداری از آن را بر گرفتم.
ثلّ عرشه- کمی از سقف را ویران کرد.
الثّل- کوتاهی دندانها بخاطر فساد لثه ها.
أثل فمه- دندانهایش ریخت.
تثلّلت الرکیّه- چاه خراب شد.
(چاله ای که آب باران در آن جمع می شود و به زمین فرو می رود) ثمود- گفته شده این واژه غیر عربی و نیز گفته اند عربی است چون نام قبیله ای است غیر منصرف است و صرف نمی شود (تنوین نمی گیرد) (ثمود قومی بودند که صالح پیامبر (ص) بر آنها مبعوث شد).
فلان مثمود- یعنی زنان از شدّت هوسناکی و تمایل آن مرد، او را کم مایه و بیحال کرده اند.
مثمود- کسی که از شدّت سؤال فقر او بخشش مالش کم شد و از دست رفت.
میوه و هر چیز خوراکی که از محصول و بار درختان بدست می آید ثمر
ص: 363
گویند مفردش- ثمره است و جمعش- ثمار و ثمرات.
چنانکه خدای تعالی گوید: (وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکُمْ- 22/ بقره) و (وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ- 67/ نحل) و (انْظُرُوا إِلی ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ- 99/ انعام) و (مِنَ الثَّمَراتِ- 32/ ابراهیم).
گفته اند- ثمر و ثمار «1» در معنی یکی است و گفته شده ثمار جمع- ثمر- است و بطور کنایه به مال و متاع سودمند که بدست می آید- ثمر- گویند و بر این معنی سخن ابن عبّاس حمل شده که (وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ- 34/ کهف)، گفته است ثمّر اللّه ماله- یعنی خداوند مالش را بارور و مفید ساخت و نیز هر منفعت و سودی که از چیزی بدست می آید آنرا نیز- ثمر- آن گویند مثل اینکه می گویی:
ثمره العلم العمل الصّالح- ثمره العمل الصّالح الجنّه: نتیجه و ثمره عمل شایسته و صالح بهشت است.
الثّمیره من اللّبن- یعنی کره و چربی روی شیر که آنهم به میوه تشبیه شده چون کره هم مانند میوه که از درخت بدست می آید از شیر حاصل می شود و سر آمد و محصول آن است.
حرف عطف است به معنی سپس، و پس از آن، که اقتضا دارد عبارات بعد از این کلمه از ما قبلش، بطور طبیعی یا از نظر مرتبه و یا از نظر موضع و موقعیّت متأخّر باشد و بعد از ثم- بیان شود بر حسب آن چیزی که در قبل از آن و در اوّل عبارت ذکر شده است.
خدای تعالی گوید: (أَ ثُمَّ إِذا ما وَقَعَ آمَنْتُمْ بِهِ آلْآنَ وَ قَدْ کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ- 51/ یونس) و (ثُمَّ قِیلَ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا- 52/ یونس) و (ثُمَّ عَفَوْنا عَنْکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ- 52/ بقره) و
__________________________________________________
(1) رافعی در مصباح المنیر چنین می نویسد: ثمر و ثمره، (مذکّر و مؤنّث) بمعنی میوه است. جمع ثمره، ثمار است مثل- جبل و جبال، سپس ثمار هم به ثمر مثل کتاب و کتب جمع بسته شده، و مجدّدا این جمع الجمع به اثمار جمع بسته می شود مثل- عنق و اعناق- امّا ثمره- که مؤنّث است جمعش، ثمرات مثل قصبه و قصبات است و ثمره بار و بهره میوه ای است که از درخت حاصل می شود، ازهری می گوید: فعل آن مانند- اثمر الشّجر- است یعنی میوه اش ظاهر شد. مثمر یعنی بهره و سود.
ص: 364
همانند این آیات.
ثمامه «1»- درختی است پر خار.
ثمّت الشّاه- گوسفند گیاه را چرید و نشخوار کرد، ثمّت بر وزن و معنی شجّرت- یعنی درختان را خورد، و سپس در باره هر زراعتی و کشتکاری بکار رفته است.
ثممت الشّی ء- آن را جمع کردم و لذا در همین معنی گفته می شود:
کنّا أهل ثمّه و رمّه- واژه ثمّه یعنی خرمن گیاه خشک و رمّه- هم یعنی مجموع و اصلاح کردن، (ما مردمی اجتماعی و اهل اصلاح بودیم).
- یعنی آنجا، اشاره بمکان دور است نسبت به مکان نزدیک، و جای نزدیک را- هنالک گویند که هر دو در اصل ظرف مکان هستند.
و سخن خدای تعالی که: (وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً- 20/ انسان) ثم- یعنی آنجا را که در وضع مفعول است.
خدای تعالی گوید: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ- 20/ یوسف) (و یوسف را به چند درهم ناچیز فروختند).
ثمن- یعنی ارزش و قیمت، و اسمی است برای چیزی که فروشنده در مقابل فروختن متاع یا جنسی یا چیز ارزشمندی دریافت می کند و می گیرد.
ثمنه- هر چیزی که در برابر و عوض چیز دیگری بدست می آید که آنرا قیمتش گویند.
خدای فرماید: (إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا- 77/ آل عمران) و (وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلًا- 95/ نحل) و (لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلًا- 41/ بقره.
أثمنت الرّجل بمتاعه و أثمنت له- یعنی قیمت متاعش را زیاد کردم.
شی ء ثمین- پرقیمت و پربها.
(الثّمانیه) و الثّمانون- یعنی هشتاد و هشت (88) که در اعداد معروف است.
الثّمن- یک هشتم (8/ 1).
__________________________________________________
(1) ثمامه را به فارسی- یز- می گویند گیاهی است پر خار که برای حفاظ اطراف خیمه ها و آلونک ها می ریزند که دیگران و جانوران نتوانند بآن جا نفوذ کنند- برهان قاطع-.
ص: 365
(ثَمَنْتُهُ)- هشتمین آنها بودم یا قیمت مالش را گرفتم، خدای عزّ و جلّ فرماید:
(ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ- 133/ انعام) و (سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ- 22/ کهف و (عَلی أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ- 27/ قصص) (یعنی بر این عهد و پیمان که هشت سال اجرتم دهی).
ثمین- و- ثمن: قیمتی و با ارزش، شاعر گوید:
فما صار لی فی القسم إلّا ثمینها (سهم و بخششم نبود مگر چیز با ارزش) خدای گوید: (فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَکْتُمْ- 12/ نساء) (یک هشتم بازمانده ارث ایشان است).
الثّنی و الاثنان- ریشه مشتقّات واژه- ثنی- است برای مشتقّات و تغییرات کلمات و معانی گونه گون آن و این گونه گونی یا باعتبار عدد است و یا باعتبار تکرار کردن و معطوف شدن معنی آن یا بنابر هر دو اعتبار.
خدای تعالی گوید: (ثانِیَ اثْنَیْنِ- 40/ توبه) و (اثْنَتا عَشْرَهَ عَیْناً- 60/ بقره) و (مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء) (دو گانه و سه گانه و چهار گانه) یا (دو دو، سه سه و چهار چهار).
(ثنّینه تثنیه- دوّمی آن بودم برگشته و معطوف شده است، پیامبر (ص) فرمود:
(لا ثنی فی الصّدقه) یعنی زکوه در سال دو بار گرفته نمی شود.
شاعر گوید: لقد کانت ملامتها ثنی (یعنی سرزنش دو چندان شد).
و امرأه ثنی- زنی که دو بچّه زائیده، فرزند را هم- ثنی- گویند.
حلف یمینا فیها ثنی و ثنویّ و ثنیّه و مثنویّه- سوگند خورد که در آن استثناء هست ثناه- یعنی آنرا پنهان کرد که برای مخفی داشتن چیزی بکار می رود، خدای تعالی گوید: (أَلا إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ «1»- 5/ هود) بنابر قرائت ابن عبّاس- یثنونی صدورهم- آیه (ثانِیَ عِطْفِهِ- 9/ حج) عبارت است از اعراض و روی گرداندن با تکبّر
__________________________________________________
(1) خود را یعنی اندیشه ها و نیّات دلهاشان را پنهان می دارند و تمام آیه چنین است: (أَلا إِنَّهُمْ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ أَلا حِینَ یَسْتَغْشُونَ ثِیابَهُمْ، یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ- 5/ هود) (آگاه باشید نیّات خود را در دلهاشان پنهان می کنند که آنها را از خداوند پوشیده دارند که جامه بر سر می کشیدند ولی خداوند به سویدای دلهاشان که پنهان است آگاه است که اللّه به هر چه در دلهاست دانا و آگاه است).
ص: 366
از نیکی به بدی مثل، لوی شدقه- و- نأی بجانبه- یعنی رخسارش را و لبانش را لوچ کرد و روی برگرداند.
الثّینیّ من الشّاه- گوسپندی که داخل دو سالگی شده است و شتری که دو دندانش افتاده.
أثنی و ثنیت الشّی ء أثنیه- آنرا با ریسمان موئین یا ابریشمی بستم و گره زدم.
ثنای و ثنایه- از این جهت غیر مهموز و بدون همزه آخر هست که بنای کلمه اش بر تثنیه است و لفظ واحد و مفرد آن بنا نشده است و مثنّاه- یعنی زمام و دهانه دو تا شده اسب.
الثّنیان- نفر دوّم در سیادت و مهتری که وقتی بزرگان قوم را شماره کنند او در مرتبه دوّم و پائین تر است.
فلان ثنیّه کذا- کنایه از کم ارزشی او در میان دیگران است.
الثّنیّه من الجبل- پیچ کوه و جادّه کوهستانی که برای صعود بایستی از آن عبور کرد گویی که راه و حرکت را دو قسمت می کند.
الثّنیّه من السّنّ- چهار دندان بالا و پائین پیشین دهان که محکم هستند.
الثّنیا- شتر یا گوسفندی که قصّاب آن را برای ذبح آماده کرد و سر و پاهای او را استثناء و جدا می کند.
الثّناء- آنچه را که از خوبیهای مردم بر شمرده می شود و پیاپی بازگو، و یاد آوری می شود می گویند- أثنی علیه.
تثنّی فی مشیته- متکبّرانه راه رفت.
سوره های قرآن نیز- (مثانی)- نامیده شده است، خدای عزّ و جل فرماید: (وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی- 87/ حجر) زیرا در اوقات و زمانهای مختلف تجدید و تکرار می شود و کهنه نمی شود در حالی که تمام پدیده ها و اشیاء فرسایش و کهنه شدنشان همواره ادامه دارد و با مرور ایّام باطل و مضمحل می شوند.
و بر آن معنی خدای تعالی فرموده است (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ- 23/ زمر)، و اگر به قرآن مثانی گفته شود صحیح است زیرا فواید قرآن در هر
ص: 367
عصر و زمان پیاپی تجدید و تکرار می شود، چنانکه در خبری در وصف قرآن روایت شده است که:
(لا یعوجّ فیقوّم و لا یزیغ فیستعتب و لا تنقضی عجائبه) یعنی (قرآن منحرف نمی شود تا استوارش دارند، و از حقّ دور نمی شود تا بحقّ و راستی بازش گردانند شگفتی و عجائبش هرگز پایان نمی پذیرد و سپری نمی شود).
این گونه مدح و ثنا در باره قرآن از این جهت شایسته و سزاوار است تا اینکه هشدار و تنبیهی برای مطلب باشد که پیوسته قرآن برای کسیکه آن را تلاوت می کند و می آموزد و به آنها عمل می کند حقایقی مدح انگیز و شایسته تمجید و ستایش از او ظاهر و روشن می شود و بر این اساس خدای تعالی قرآن را با صفت کرم و بخشندگی وصف نموده که (إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ- 77/ واقعه) و نیز با واژه- مجد (شکوه) که (بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ- 21/ بروج).
(استثناء) هم- دو گونه است: 1- یا با ادای لفظ استثناء (الّا)- که قسمتی از فراگیری و عمومیّت لفظی را که قبل از (الّا) بیان شده جدا می کند و برمی دارد.
2- یا آنرا از شمول لفظ استثناء خارج می کند بدون (الّا) اداء می شود.
1- امّا در مورد اوّل، یعنی استثناء کردن بعضی از جمله از عموم لفظ آیه: (قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ مَیْتَهً- 145/ انعام).
2- ولی مورد دوّم یعنی آنچه را که اقتضای برداشتن وجوب لفظ استثناء را دارد مانند:
- و اللّه لأفعلنّ کذا إن شاء اللّه- و امرأته طالق ان شاء اللّه- و عبده عتیق إن شاء اللّه- و بر این منوال آیه (إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ وَ لا یَسْتَثْنُونَ- 18/ قلم). (زمانی که سوگند خوردند تا سحرگاهان آن میوه ها و کشت و زرع را با هم ببرند که هیچ استثناء نکردند و نگفتند اگر خدا خواهد.
لا یستثنون- (یعنی استثناء نکردند).
اصل ثوب، بازگشت چیزی است بحالت اوّلیه اش، که قبلا بر آن وضع و
ص: 368
حالت قرار داشته یا بازگشت به حالتی و مقصودی که برایش در نظر گرفته شده در این معنی اصطلاح، اوّل الفکره آخر العمل- آغاز اندیشه پایان کار است، به همان حالت اشاره دارد.
(یعنی هر کاری نخست در اندیشه موجود می شود و سپس به عمل در می آید و محصول عمل باز به اندیشه برمی گردد).
ثوب- در معنی بازگشت بحالت و وضع نخستین آن، مثل عبارات:
ثاب فلان إلی داره- و ثابت إلیّ نفسی- یعنی بحال خودم آمدم.
مثابه- آبشخوری است بر دهانه چاه، امّا- ثوب- در معنی بازگشت به فکر نخستین و مقصود اوّلیه مثل نامیدن- ثوب- به چرخیدن و گردیدن دوک چرخ ریسی و برگشت آن به همان حالتی که ابتدا آنرا چرخانده ایم.
ثواب العمل- بازگشت به پاداش و جزاء اعمال شایسته است.
جمع ثوب- یعنی جامه و لباس- أثواب و ثیاب- است خدای تعالی گوید:
(ثِیابَکَ فَطَهِّرْ- 4/ مدثّر) که به پاکیزه کردن جامه و لباس حمل شده و نیز گفته شده- ثیاب کنایه از نفس است.
شاعر گوید:
ثیاب بنی عوف طهاری نقیّه (جانهای بنی عوف پاک و پاکیزه است) و این امر یعنی پاکی جانها، همان است که خدای تعالی آن را یاد آوری نموده است که: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً- 33/ احزاب).
(الثّواب)- چیزی است که در برابر کارهای انسان باو باز می گردد، جزاء و پاداش هم- ثواب- نامیده شده بتصوّر اینکه ثواب و جزاء یکی است و او نیز هموست (انّه هو هو) یعنی ثواب و جزاء است مگر نمی بینی که خداوند چگونه جزاء را خود عمل قرار داده و می فرماید: (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ- 7/ زلزال) و نه می گوید جزایش را می بیند بلکه می گوید، همان عمل را می بیند.
واژه ثواب- در کار خیر و شرّ هر دو بکار می رود ولی بیشتر بصورت متعارف و معمولی- ثواب- از برای کار خیر و نیک است، و بر این معنی است
ص: 369
آیات (ثَواباً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ- 195/ آل عمران) و (فَآتاهُمُ اللَّهُ ثَوابَ الدُّنْیا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَهِ- 148/ آل عمران) و همینطور واژه مثوبه- در آیه (هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَهً عِنْدَ اللَّهِ- 60/ مائده) که کلمه- ثواب- مانند واژه بشارت بطور استعاره در شرّ و بدی بکار رفته است خدای تعالی گوید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَهٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 103/ بقره) (هر گاه ایمان آورند و پرهیزکاری پیشه کنند، پاداششان نزد خداوند است).
(إثابه)- در باره چیز محبوب و مورد محبّت بکار می رود، آیه (فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 85/ مائده) چنانکه گفته شد بطور استعاره و در باره مکروه و ناپسند هم گفته می شود (فَأَثابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ- 153/ آل عمران).
اما- تثویب- در قرآن جز برای مکروه بکار نمی رود مانند (هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ؟- 36/ مطفّفین) ولی در آیه (وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَهً- 125/ بقره) گفته اند معنایش مکانی است که در آنجا پاداش نوشته می شود.
(الثّیّب)- زنی که از همسرش جدا شده و همچون دوشیزگان بدون همسر است، در آیه (ثَیِّباتٍ وَ أَبْکاراً- 5/ تحریم) بکار رفته و پیامبر (ص) فرمود (الثّیب أحقّ بنفسها) (زن بدون همسر، در اختیار کردن همسر، خودش سزاوارتر است).
التّثویب- تکرار بانگ و نداست و لذا در مورد اذان که کلماتش تکرار می شود بکار می رود.
الثّوباء- رویدادهایی است که انسان را فرا می گیرد و بخاطر تکرار شدن خاطره اش ثوباء نامیده شده.
(الثّبه)- گروه و جماعتیکه در ظاهر پیاپی بهم می رسند، خدای تعالی گوید:
(فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِیعاً- 71/ نساء)، شاعر گوید:
و قد أغدو علی ثبه کرام (پگاهان بر گروهی با کرامت وارد شدم).
ثبه الحوض- گودی چاله ای که آب در آن جمع می شود.
ثار الغبار و السّحاب یثور، ثورا و ثورانا، یعنی گرد و غبار و ابرها پراکنده و برانگیخته شد.
ص: 370
و قد أثرته- او را برانگیختم، خدای تعالی گوید: (فَتُثِیرُ سَحاباً- 48/ روم) بادها ابرها را برمی انگیزاند و فراهم می آورد.
أثرت- یعنی کاویدم، (وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها- 9/ روم) زمین را کاویدند و کاشتند و آباد کردند.
ثارت الحصبه ثورا- باد شدید ریگها را بپراکند که تشبیهی است به افشاندن گرد و غبار.
ثوّر شرّا- نیز در همان معنی است یعنی شرّ و بدی را انتشار داد.
ثار ثائره- کنایه از آشکار شدن و انتشار خشم و غضب او است.
ثاوره- با او در آویخت و برجهید.
الثّور- گاوی است که زمین را شخم می زند، گویی که در اصل مصدری است که به جای فاعل قرار گرفته مثل- ضیف و طیف- در معنی ضائف، و طائف- یعنی مهمان و طواف کننده، سقط ثور الثقف «1»- یعنی پراکنده و محو شد.
الثّأر: طلب خونبها و خونخواهی، و اصلش با همزه است که از واژه صور- نیست.
الثّواء، اقامت گزیدن طولانی و پایدار ماندن در جایی که فعلش: ثوی، یثوی، ثواء- است، خدای عزّ و جلّ گوید:
(وَ ما کُنْتَ ثاوِیاً فِی أَهْلِ مَدْیَنَ- 45/ قصص) و (أَ لَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْویً لِلْمُتَکَبِّرِینَ- 60/ زمر) و (وَ النَّارُ مَثْویً لَهُمْ- 12/ محمّد) و (النَّارُ مَثْواکُمْ- 128/ انعام) (که در آیات فوق
__________________________________________________
(1) عبارت- سقط ثور الثقف- در مآخذ دیگر بصورت حدیثی از پیامبر (ص) اینچنین نقل شده است که: (صلاه العشاء الاخیره اذا سقط ثور الشّفق) یعنی هنگام نماز عشاء پس از بر طرف شدن سرخی شفق است عبارت ثور الشّفق- در نسخه های مفردات که در دسترس است- ثور الثّقف نوشته شده است که قطعا غلط نسّاخ است، ابن منظور و طریحی حدیث را با عبارت ثور الشّفق- نوشته اند و از خلیل بن احمد نقل شده که (الشّفق، الحمره من غروب الشّمس الی وقت العشاء الاخیره فاذا ذهب قیل غاب الشّمس). و همو گوید: (العتمه، صلاه العشاء او وقت الصّلاه العشاء الاخیره، الثّلث الاوّل من اللّیل بعد غیبوبه الشّفق) بعضی از فقها شفق رای سپیدی بعد از زوال سرخی شفق می دانند که اگر سپیدی هم محو شود نماز عشاء خوانده می شود. لس ج 10- مجمع البحرین ج 6/ ص 5- [...]
ص: 371
مثوی همان جایگاه است) گفته می شود:
من أمّ مثواک- کنایه از این است که چه کسی مهمانت شد روی سخن با میزبان است.
الثّویّه «1» آغل گوسفندان در کوهستان و بیابان.
(و خدای به صواب و درستی سخن آگاهتر است).
و اللّه اعلم بالصّواب
__________________________________________________
(1) ابن سکیت و جوهری- ثویّه، ثایه وثیّه- را به یک معنی و همان آغل می دانند.
)
ص: 372
چاه و حفره، خدای تعالی گوید: (وَ أَلْقُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ- 10/ یوسف).
(او را به ته ژرفناک و ناپیدای چاه بیندازید) یعنی چاهی که سنگچینی و جای پا برای بالا آمدن ندارد، چنین نامگزاری برای چاه یعنی واژه جب- یا از اینجهت است که چاهها در زمینهای سخت که آنجا را- جبوب- می گویند، حفر می شوند یا اینکه از فعل، جبّ، یجب، جبا و جبابا- یعنی بریدن و قطع کردن و یا از ریشه کندن مانند:
جبّ النّخل- بریدن نخل، مشتقّ شده.
زمن الجباب- زمان قطع کردن و بریدن درختان.
بعیر أجبّ- شتر دست و پا و یا کوهان بریده. «1»
ناقه جبّاء- بر وزن أقطع و قطعاء- یعنی شتر دست بریده.
و مجبوب- در اصل به معنی اخته شدن و آلت مردی بریده شده، از همان ریشه است.
جبّه- یعنی لباس روی از همین واژه است و نیز- جبه- به معنی جوشن و زره و تیردان است که تشبیهی است از همان جبه بمعنی لباس.
جباب- چربی یا کف شیر شتر است که روی شیر جمع می شود.
__________________________________________________
(1) عبارت بعیر اجبّ، که در متن آمده است و راغب آنرا به شتر کوهان بریده تعبیر کرده است باین جهت است که رحل و کوهان پوش یا پارچه عرقگیری محکم بر پشت شتر می بندند و از رشد کوهان تا وقتی که شتر چندین ساله می شود جلوگیری می شود و کوهان بزرگ نمی شود گویی که کوهانش بریده شده.
اجب البعیر: لیس له سنام (تهذیب اللّغه- لس).
ص: 373
جبّت المرأه النّساء حسنا- یعنی از نظر زیبائی بر دیگر زنان غلبه کرد که استعاره از همان جبّ- یعنی قطع کردن است باین معنی که حسن آن زن زیبائی را از بقیّه قطع کرد مثل: قطعته فی المناظره و المنازعه- یعنی در ستیزه کردن و رویا روئی در سخن بر او چیره شدم و حجّتش را قطع کردم.
جبجبه- از این واژه نیست بلکه کلمه ای است برای صدای بریدن، و قطع شدن چیزی.
هر چیزی که غیر از خدای پرستیده شود، خدای تعالی گوید: (یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ- 51/ نساء). «1»
جبت و جبس- هر دو به یک معنی است، به حیوان نر یا مردی که با افزون بودن مجامعتش صاحب فرزندی نمی شود و خیری در او نیست- جبت و جبس- گویند.
گفته اند حرف (ت) در جبت بدل از حرف (س) است که معنی مبالغه را می رساند- غسوله هم یعنی شهوترانی زیاد، مثل سخن این شاعر:
عمرو بن یربوع شرار النّاس، یعنی خسار النّاس که حرف (ر) به سین، و حرف (ش) به (خ) تبدیل شده و مبالغه را در ضرر و زیان می رساند. ساحر و کاهن یعنی افسونگر و فالگیر یا شعبده باز را هم- جبت- گویند.
اصل جبر، اصلاح کردن با زور و قهر است.
جبرته فانجبر و اجتبر- که از فعل جبر باب انفعال یعنی انجبار- در معنی مطاوعه بکار رفته است مثل- جبرته فجبر، شاعر هم گوید:
قد جبر الدّین الإله فجبر (دین را خدای به صلاح آورد، سپس کامل شد).
__________________________________________________
(1) سعدی شیرازی نه تنها برای جبت و بت وجودی قائل نیست بلکه هر چه غیر از خدای پرستیده شود هیچ می داند، می گوید:
بعد از خدای هر چه پرستند هیچ نیست بی دولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد
مطلع قصیده اش چنین است:
فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد
ص: 374
در مصراع فوق واژه فجبر، مطاوعه- است و این نظر بیشتر لغت شناسان است امّا عدّه ای ایشان گفته اند- فجبر در شعر بالا در معنی انفعال یا انجبار نیست بلکه تکرار همان فعل- جبر- است که بار اوّل برای آغاز اصلاح دین است و تکرارش در بار دوّم برای اتمام آن است گویی که خداوند نخست اراده اصلاح دین یعنی عدم پرستش مردم از نارواها و بت ها را نموده و سپس آنرا برای صلاح بشر به اتمام رسانده است و این معنی بدان دلیل است که فعل- گاهی برای کسی که به کار شروع کرده و آن را آغاز نموده بکار می رود و گاهی برای کسی که از آن کار فارغ می شود و آنرا به انجام می رساند.
تجبّر- یا برای تصوّر معنی کوشش و جدّ و جهد بسیار است و یا برای تصوّر معنی رنج و زحمت مثل سخن این شاعر که می گوید:
تجبّر بعد الأکل فهو غیص (پس از خوردن، به زحمت افتاد و غذا در گلویش گیر کرد).
واژه جبر- گاهی فقط در معنی- اصلاح- تنها بکار می رود مانند سخن امیر المؤمنین (ع) (یا جابر کلّ کسیر یا مسهّل کلّ عسیر).
(ای اصلاح کننده هر شکسته ای وای آسان کننده هر مشکلی).
نان را هم که رفع گرسنگی و اصلاح حال می کند- جابر بن حبه- گویند:
(کنیه نان- ابو جابر- است که ابن سیده آنرا معرفه می داند) و زمانی هم واژه جبر فقط در قهر و زور است مانند سخن پیامبر (ص) که فرمود: (لا جبر و لا تفویض).
جبر- در حساب و ریاضی برای پیوستن چیزی به منظور کامل کردن، و یا اصلاح به چیز ناقص دیگری است، تسلّط و قدرت و سلطان را هم جبر و زور گفته اند، مثل سخن این شاعر:
و أنعم صباحا أیّها الجبر «1» (صبح بخیر ای قدرتمند) این وجه تسمیه، یعنی واژه جبر در معنی فوق یا برای این است که مردم را با
__________________________________________________
(1) مصراع فوق از ابن احمر است و عبارت- ایّها الجبر- یعنی ای بنده، به نقل از ابو عمرو بن علاء لسان العرب- ج 4.
ص: 375
زور و فشار به قبول اراده خویش وامی دارد و یا اینکه نامیدن جبر برای اصلاح کارهای مردم است که جمع آن در این معنی جبابره- است.
اجبار- در اصل واداشتن کسی است بر اینکه بکاری مجبور شود، و این معنی با اکراه و بی میلی محض همراه است.
أجبرته علی کذا- مثل- أکرهته- است یعنی او را مجبور کردم و سپس در باره کسانی که ادّعا می کنند: خداوند بندگان را بر گناه مجبور می کند، و متکلّمین آنها را- مجبره- و پیشینیان آنها را- جبریّه و جبریّه- می شناسند بکار رفته است.
(جبّار)- در باره انسان، صفتی است برای کسی که نقایص خود را اصلاح می کند با این ادّعاء که منزلت و مقام او عالی است و نقص و کمبود شایسته او نیست و این صفت بصورت ذمّ و سرزنش گفته می شود مثل این سخن خدای تعالی که (وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ- 15/ ابراهیم) و (وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبَّاراً شَقِیًّا- 32/ مریم) و (إِنَّ فِیها قَوْماً جَبَّارِینَ- 22/ مائده) و (کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ- 35/ غافر) یعنی متکبّر و خود بزرگ بین، که حقّ و ایمان را نمی پذیرد، و نیز به کسی هم که به دیگری زور بگوید جبّار گویند مثل این آیه (وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبَّارٍ- 45/ ق) (تو ای پیامبر بر ایشان زور گو نیستی) در باره تصوّر زور و قهر با علوّ و برتری بر دیگران نیز- جبّار- بکار رفته است مانند نحله جبّاره- و- ناقه جبّاره- یعنی درخت تناور و شتر گردن فراز، در خبری روایت شده که: (ضرس الکافر فی النّار مثل أحد و کثافه جلده أربعون ذراعا بذراع الجّبار) (ستبری و سختی کافر در آتش به بزرگی کوهی است و وسعت و گسترش عذابش به طول 40 ذراع از ذراع جبّاران و قدرتمند است).
ابن قتیبه گفته است- ذراع الجبّار- منسوب به سنجش طول ذراع ملک است که آنرا ذراع الشّاه- نیز گفته اند.
و امّا در وصف خدای تعالی، آیه (الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ- 23/ حشر)- است که گفته اند نامیدن خداوند به صفت جبّار- از معنی جبرت الفقیر- است زیرا
ص: 376
خداوند حال مردم را با بخشیدن نعمت هایش به صلاح می آورد، و التیام می بخشد و نیز گفته اند جبّار بودن خداوند از اینجهت است که آنها را بر آنچه می خواهد وامی دارد و مقهور می سازد.
امّا بعضی از لغت شناسان معنی اخیر را از نظر لفظی ردّ کرده اند، و گفته اند از أفعلت، فعّال ساخته نمی شود- پس جبّار از فعل اجبرت ساخته نمی شود از مصدر اجبار صیغه جبّار- نمی شود تا معنی قهر و اجبار و زور داشته باشد و پاسخ داده شده که جبّار از معنی لفظ- جبر- در روایتی که از پیامبر (ص) روایت شده که:
«لا جبر و لا تفویض» «1» گرفته شده نه از لفظ و مصدر- اجبار.
گروهی از معتزله هم از جهت معنی آن را انکار و ردّ کرده اند و گفته اند خداوند تعالی متعالی است از اینکه معنی- اجبار- یعنی قهر و زور از آن آیه فهمیده شود، این موضوع قابل انکار نیست که خدای تعالی از نظر اقتضای حکمت الهی مردم را بر چیزهائی اجبار کرده است که گزیری و گریزی از آنها ندارند نه بآن صورت که گمراهان و جهّال و نادان می پندارند، مثل اکراه ایشان بر مرض و مرگ و بعث، اینها را هر کدام مقهور صناعتی علمی و کلامی ساخته که در آن بمعارضه و ستیز با دیگران برمی خیزد و با روشی اخلاقی و عملی که در پیش می گیرد و او را مجبور شده ای در شکل انتخاب شده ای قرار داده است و اینان بر دو دسته اند:
1- یا کسی است که با روش خویش در معارضه و تعارض با دیگران خشنود است و نمی خواهد آنرا تغییر دهد.
__________________________________________________
(1) حدیث معروفی است که در اصول کافی چند بار ذکر شده و بطور کامل چنین است «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» که در تاریخ مباحثات ایدئولوژیکی و اعتقادی اسلام رساله های زیادی در معنی این حدیث نوشته شده و برای نمونه از مجمع البحرین شرح مختصری را که در معنی آن ذکر شده یاد آوری می شود.
ص: 377
2- و یا کسیکه ناخشنود است ولی با وجود ناروا دانستن عقیده و روش خویش باز خود را بزحمت می اندازد گویی که چاره و راه دیگری نیافته است و در باره آنان خدای تعالی فرموده: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ «1»- 53/ مؤمنون) (خویشتن گروه گروه کرده و کار دین خود را نیز به تفرقه کشانده اند هر گروهی بآنچه پیش ایشان است و معتقدند شادند).
و (نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 32/ زخرف).
و بر این منوال و حدّ، خداوند با واژه قاهر توصیف شده است و قهر و چیرگی و غلبه او جز بر مقتضای حکمت نیست از امیر المؤمنین (ع) روایت شده است که گفته است:
(یا باری المسموکات و جبّار القلوب علی فطرتها «2» شقیّها و سعیدها) (ای آفریننده و نظام بخش آسمانها و سرشت آفرین دلها و موجودات چه نیک بخت و چه نگون بخت، پس خداوند دلها را از جهت معرفت، و شناسایی بر فطرتشان به اصلاح در آورده و آفریده است). این بود پاره ای از معانی و مفاهیمی که در کلی و عموم موضوع مورد بحث که ذکر شده داخل است. جبروت بر وزن فعلوت- از تکبّر و قدرت و گردنکشی است.
__________________________________________________
(1) رافعی در ذیل واژه جبر می نویسد: و هو القول بانّ اللّه یجبر عباده علی فعل المعاصی و هو فاسد: چنین عقیده ای که بگوئیم خداوند و بندگانش را بر انجام گناهان مجبور کرده است عقیده ای فاسد است پس قضاء خداوند بر بندگانش همان است که وقوع و انجامش را اراده کرده است و (مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) خداوند ظلم بر بندگان نخواسته است.
(ما یُرِیدُ اللَّهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ- 6/ مائده).
ابن منظور از قول ابو الهیثم می نویسد: الجبریه الذّین یقولون اجبر اللّه العباد علی الذّنوب ای اکرهم و معاذ اللّه ان یکره احد اعلی معصیته.
یعنی از سخن جبریون که می گویند خداوند بندگان را به گناهان وامی دارد بایستی بخدا پناه برد که او احدی را به نافرمانی و عصیان مجبور کند، فرّاء می گوید: و هو تبارک و تعالی جابر کلّ کسیر و فقیر و هو جابر دینه الذّی ارتضاه، خدای تعالی ترمیم کننده و جیران کننده هر شکسته و نیازمندی است و او کامل کننده دینی است که مورد رضای اوست چنانکه عجاج گفته است: قد جبر الدّین الاله فجبر.
(2)- در مآخذ دیگر چنین آمده است:
(و فی حدیث علیّ کرم اللّه تعالی وجهه و جبار القلوب علی فطراتها)
ص: 378
استجبرت حاله- متعهّد هستم که به اصلاحش بپردازم.
أصابته مصیبه لا یجتبرها- مصیبتی به او رسید که از بزرگی آن راهی برای خلاصی و اصلاحش نداشت.
اجتبار- از اصلاح و- جبر العظم- یعنی اصلاح و شکسته بندی استخوان، مشتّق شده است.
جبیره- پارچه ای است که استخوان شکسته را با آن می بندند.
جباره- یعنی تخته شکسته بندی روی استخوان که جمعش، جبائر است و نیز جباره- را- دملوج- یعنی بازوبند نامیده اند به خاطر شباهتی که به تخته شکسته بندی دارد و بر بازو می بندند.
جبار- سنگ سفید و براق.
جبل یعنی کوه، جمعش- أجبال و جبال، خدای عزّ و جلّ گوید: (أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً- 7/ نباء) و (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 32/ نازعات) و (یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ- 43/ نور) و (وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها- 27/ فاطر) و (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنْسِفُها رَبِّی نَسْفاً- 105/ طه) و (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 32/ نازعات) و (وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً فارِهِینَ- 149/ شعراء).
(و در کوهستان از سنگها، استادانه، خانهایی ساخته می تراشید) که در آیات فوق از معنی جبال تعبیراتی و استعاره هایی بر حسب مورد آنها مشتّق شده است.
فلان جبل- یعنی استوار است و دور نمی شود و این معنی به تصوّر معنی ثبات و استواری کوه است.
جبله اللّه علی کذا- اشاره باین است که خداوند او را بر سرشتی آفریده است که جدا کردن سرشتش از او ناممکن است زیرا در طبیعت او جایگزین شده و در حقیقت در او عجین است.
فلان ذو (جبلّه)- یعنی ستبر و زمخت اندام است.
ثوب، جیّد الجبلّه- که معنی بزرگی جامه و لباس از آن تصوّر می شود همانطوری که به گروه بزرگ و جماعت زیاد نیز- جبلّ- گویند، خدای تعالی
ص: 379
گوید: (وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلًّا کَثِیراً- 62/ یس) یعنی گروهی و جمعیّتی زیاد که کثرت و زیادی آنها به کوه تشبیه شده است که- جبلا مثقّلا- نیز خوانده شده.
توزی «1»- می گوید: جبلا، جبلا، جبلا و جبلا- در معنی یکی است، امّا دیگران جبلّا را جمع- جبلّه می دانند که خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ اتَّقُوا الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الْجِبِلَّهَ الْأَوَّلِینَ- 184/ شعراء) یعنی از خداوندی که شما را بر سرشت و فطرتی که آفرینشتان بر آن آفریده پروا کنید و همچنین شما را بر روشها و راههایی که قدرت حرکت دارید نیرومند ساخت که در آیه (قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی شاکِلَتِهِ «2»- 84/ اسراء) بر آن فطرت و روش اشاره شده است.
جبل- یعنی کوه ستبر و استوار شد.
خدای تعالی گوید: (وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ- 103/ صافات)- جبینان، یعنی دو طرف پیشانی، جبن- یعنی ترس و ضعف قلب و دل از چیزی که براستی بایستی بر آن تسلّط داشت و نیرومند بود، رجل جبان و امرأه جبان- در مذکّر و مؤنّث هر دو- جبان- بکار می رود.
أجبنته- او را زبون و ترسو دیدم و بر جبن و ضعفش حکم کردم.
جبن- یعنی پنیر.
تجبّن اللّبن- شیر تبدیل به پنیر شد.
__________________________________________________
(1) ابو محمّد، از بزرگان پیشوایان لغت عرب است که بر- ریّاشی، و مازنی- سر آمد است و بیشتر روایاتش در ادب و لغت از ابو عبیده است، و کتابهایش- کتاب الخیل- الامثال- الاضداد- است در سنه 633 وفات یافت.
(2) بگو، هر کس بر سزای خویش و در خور خویش کار می کند، در مورد عبارت علی شاکلته- نظراتی اظهار شده که از آن جمله گفته اند یعنی هر کس بر دینش یا سرشت و طبیعتش و بر مذهبش و روشش، ما می بینیم کافر طوری عمل می کند که از سپاسگزاری در برابر نعمتها روی گردان است و در موقع سختی مأیوسانه عمل می کند ولی مؤمن در برابر نعمتها سپاسگزار و در سختی پایدار و مصیبتها را هم با بردباری تحمّل می کند و از این جهت در آیه بعد خداوند می فرماید (فَرَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدی سَبِیلًا- 84/ اسراء) بدیهی است نیکوترین روش عملی همان است که خدا پرست و مؤمن بآن عمل می کند یعنی، در نعمتها سرمستانه نیست و در سختیها مأیوسانه عمل نمی کند.
ص: 380
جبهه- یعنی پیشانی و موضع سجود، خدای تعالی گوید: (فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ «1»- 35/ توبه).
جبهه- ستاره ای است که در آسمان که به- أسد- مشهور است- تصوّر اینست که بر اندام فلک چون پیشانی است.
جبهه القوم- بزرگ ملّت.
جبهه النّاس- یعنی جامعه، همانطور که بزرگان ملّت را وجوه مردم نامیده اند، از پیامبر (ص) روایت شده است که: (لیس فی الجبهه صدقه).
یعنی در خیل و ستوران زکوه نیست. (جبهه در معنی خیل و ستوران و اسم جمع است و مفرد ندارد).
جمع کردن، جبیت الماء فی الحوض- آب را در حوض جمع کردم.
جابیه- حوضی که آب در آن جمع باشد- جمعش- جواب- است خدای تعالی گوید (وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ- 13/ سباء) (کاسه هایی چون آبگیر بزرگ و حوض) از این واژه- جبیت الخراج جبایه مالیات قانونی را گرفتم، بطور استعاره بکار رفته است، خدای تعالی گوید: (یُجْبی إِلَیْهِ ثَمَراتُ کُلِّ شَیْ ءٍ- 57/ قصص).
(منظور کعبه است که کثرت نعمت و برکت ثمرات هر چیزی در آن فراهم می شود).
(اجتباء)- جمع کردن با انتخاب و برگزیدن، خدای تعالی گوید:
(فَاجْتَباهُ رَبُّهُ- 50/ قلم) و (وَ إِذا لَمْ تَأْتِهِمْ بِآیَهٍ قالُوا لَوْ لا اجْتَبَیْتَها- 203/ اعراف) (وقتی که آیتی و پیامی که طلب می کنند و می خواهند به ایشان نمی رسد با کنایه می گویند تو آیات را بر نمی گیری و نمی آوری) می گویند- همان مگر آنها را جمع و فراهم نکرده ای؟! کنایه از اینکه این آیات را تو خود ساخته ای و از خدا نیست.
__________________________________________________
(1) یعنی روز که پیشانی و پهلوهایشان داغ می شود، این آیه ادامه آیه ای است در باره زر اندوزان و کسانیکه طلا و نقره با ثروت و سرمایه عمومی را ذخیره و انبار می کنند و در راه خدا که همان سود جامعه اسلامی است بمصرف نمی رسانند که می فرماید (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها ... هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ- 34 و 35/ توبه) یعنی با همان فلزّاتی که بت آنها بود داغ می شوند.
ص: 381
اجتباء اللّه العبد- خداوند او را ویژه فیض و بخشش الهی گردانید که گونه گون نعمتها بدون رنج برایش فراهم آید و این ویژگی برای انبیاء و بعضی از مقرّبین ایشان از صدّیقین و شهدا است، چنانکه خدای تعالی گفت: (وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ- 6/ یوسف) و (فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِینَ- 50/ قلم) و (وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ- 87/ انعام) و (ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَ هَدی 122/ طه) مفهوم آیات فوق در این آیه است که می گوید:
(إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَهٍ ذِکْرَی الدَّارِ «1»- 46/ ص).
الجثّ یعنی بریدن، جثثته فانجثّ و جسسته فاجتسّ- و معنی یکی است.
خدای تعالی گوید: (اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ- 26/ ابراهیم) یعنی تنه اش ریشه کن شد و بر افتاد.
المجثّه- تیشه و تبر درخت بری.
جثّه الشّی ء- تنه و قامت بلند چیزی.
الجثّ- پشته و کومه زمین مثل تپّه ها.
جثیثه- نهال خرما و خرما بن یا پاجوش و قلمه آن.
جثجاث- گیاهان بهاری که در تابستان می خشکند.
(فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ- 67/ هود) جاثمین یعنی به زانو در آمده و نشسته که بطور استعاره در باره ساکنین و سکنی گزیدگان بکار رفته است.
جثم الطّائر- پرنده بر زمین نشست و به زمین چسبید.
__________________________________________________
(1) آیات فوق در باره پیامبران است که می گوید: ایشان را برگزیدیم و تا جهان باقی است یاد نیکوشان جاودانی است در آیه قبل پیامبران را که برگزیده می شوند با صفات اولی الایدی و الابصار- یعنی پیامبرانی که توانا، و کریم و با بصیرت و باریک بین هستند معرّفی می کند تا دانسته شود که مقدّمه گزینش و انتخاب الهی در خود انبیاء است، و جلوتر در باره- حضرت ایّوب علیه السّلام گفت- (إِنَّهُ أَوَّابٌ- 170/ ص) و در همانجا گفت و ابراهیم، و اسحق و یعقوب هم دارای صفت بصیرت و کرامت و توانایی بودند و پیامبر خاتم را با صفت (إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ- 4/ قلم) ستوده است و بعد از آیه فوق می گوید:
(وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ- 48/ ص) همه آنها از نیکوکاران و بهترینها بودند که آنها را برگزیده است و بهمین جهت بعدا فرمود: (إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ- 49/ ص) یعنی پرهیزکاران را نیز بازگشتی و فرجامی نیکوست.
ص: 382
جثمان- تن و بدن انسانی که نشسته است.
رجل جثمه و جثّامه- کنایه از خواب و کسالت است.
به زانویش نشست.
جثی علی رکبتیه جثوّا و جثیّا- که اسم فاعلش جاث- است مثل- عتا یعتو، عتوا و عتیّا- جمع جاث- جثیّ است مثل باک و بکیّ خدا عزّ و جلّ گوید:
(وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیها جِثِیًّا- 72/ مریم) (کافران را به روی در افتاده بر زانوشان واگذاریم).
اگر- جثیّا- در آیه فوق جمع- جثیّ- باشد صحیح است مثل بکّی و نیز اگر مصدری باشد که ستمگران با حالت خفت در آن توصیف شده باشند نیز، صحیح است، و آیه (وَ تَری کُلَّ أُمَّهٍ جاثِیَهً- 28/ جاثیه) که جاثیه در حکم جمع است یعنی هر امّتی (بزانو در آمده) و آنگونه هستند مثل:
جماعه قائمه و قاعده- یعنی گروهی ایستاده یا نشسته.
الجحود نفی کردن هر چیزی که در دل و خاطر انسان ثابت و درست است و انسان آنرا پذیرفته است و همینطور- جحد- یعنی اثبات کردن هر چیزی که دل و خاطر آن را نفی می کند و انسان آن را پذیرفته فعل آن جحد جحودا و جحدا، است خدای عزّ و جلّ گوید:
(وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ- 14/ نمل) (انکار آیات الهی کردند در حالی که جانهاشان به آن یقین داشت، فعل استیقان در آیه از ایمان بلیغ تر و رساتر است) و در آیه (بِآیاتِنا یَجْحَدُونَ- 51/ اعراف) فعل مضارع یجحد- ویژه همین فعل و در همان معنی است گفته می شود- رجل جحد- یعنی مردی خسیس و کم خیر است و خود را فقیر جلوه می دهد و اظهار فقر و بی چیزی می کند.
أرض جحده- زمین کم گیاه.
جحدا له و نکدا- سختی و مسکنت بر او باد.
أجحد: به مشقّت و فقر افتاد.
الجحمه شدّت فروزش و لهیب آتش و- جحیم- یعنی دوزخ از همین
ص: 383
واژه است.
جحم وجهه- چهره اش از شدّت خشم و غضب برافروخته شد که بطور استعاره از معنی شعله آتش گرفته شده، و نتیجه فشار حرارت خون قلب است.
جحمت الأسد عیناه لتوقّدهما- چشمان شیر از شدّت خشم افروخته شد.
طی کردن و پیمودن زمین صاف و هموار، و قطع و بریدن آن.
جدّ فی سیره یجدّ جدّا- راهش را به سرعت پیمود و می پیماید، جدّ فی أمره و أجدّ- در کارش شتاب کرد و شتابزده شد و چون از عبارت:
جددت الارض- تنها پیمودن و قطع کردن زمین تصوّر می شود، گفته اند- جددت الأرض- زمانی است که تو زمینی را به راستی و درستی پیموده و طی کرده باشی.
ثوب (جدید)- اصلش پارچه و جامه بریده شده است و سپس در باره هر چیزی که تازه شود و به وجود می آید بکار رفته است.
در آیه (بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ- 15/ ق) اشاره بپیدایش و نشأه جدید است که کفّار گفتند (أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً ذلِکَ رَجْعٌ بَعِیدٌ- 3/ ق) واژه- جدید- در آیه به معنی تازه و نو است که با واژه- خلق- یعنی کهنه در برابر هم قرار گرفته است، و چون مقصود از- جدید- زمان نزدیک بریدن جامه و لباس است، شب و روز را نیز- جدیدان- و اجدّان- گفته اند.
خدای تعالی گوید: (وَ مِنَ الْجِبالِ (جُدَدٌ) بِیضٌ- 27/ فاطر) جدد، جمع- جدّه- است یعنی راه روشن کوهستانی، چنانکه عبارت- طریق مجدود- یعنی راهی که پیموده و طی شده واژه- جادّه- به معنی راه از همین کلمه است.
- جدود و جدّاء- میش ها و بزهایی که شیرشان قطع شده است، و اصطلاح جدّ ثدی امّه- بصورت سرزنش و نکوهش بکار می رود یعنی (پستان مادرش بخشکد). بخشش و فیض الهی را- جدّ- گویند، خدای تعالی گوید: (وَ أَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبِّنا- 3/ جنّ) یعنی فیض پروردگارتان، و نیز گفته اند به معنی شکوه و عظمت خدای ماست که به معنی واژه اوّل یعنی تعالی- برمی گردد و اضافه شدندش
ص: 384
بر طریق اختصاص داشتن و ویژگی مفهوم- تعالی به اوست یعنی هر چیزی که خدای تعالی از بهره ها و نعمت های دنیوی برای انسان قرار داده است- جدّ- نامیده اند که همان- بخت- است، و گفته شده:
جددت- یعنی بهره مند و خوشبخت شدم، سخن پیامبر (ص) که: (لا ینفع ذا الجدّ منک الجدّ).
یعنی، کسی به ثواب و پاداش خدا نمی رسد مگر تنها با کوشش در طاعت و بندگی خدای، و این همان است که خداوند از آن خبر داده و گفته است:
(مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعاجِلَهَ عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ...، 18/ اسراء) و (وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَهَ وَ سَعی لَها سَعْیَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِکَ کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً 19/ اسراء) و باز اشاره کرده است که (یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء) و نیز (جدّ)- یعنی پدر پدر و پدر مادر، و گفته شده معنی- لا ینفع ذا الجدّ- در حدیث پیامبر (ص) یعنی نسبتش و پدرش کسی را سود نمی رساند چنانکه نفع و فایده فرزندان را برای پدران و مادران در قیامت نفی کرده است که فرمود: (یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ- 88/ شعراء).
همچنین در آیه فوق و در حدیث مذکور نفع و سود نسبت پدری را نیز نفی کرده است.
قبر و آرامگاه، خدای تعالی گوید: (یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً- 43/ معارج) (با شتاب از گورهای خویش بیرون آیند).
أجداث- جمع- جدث- است و- جدث و جدف- به یکی معنی است در سوره یس: (فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلی رَبِّهِمْ یَنْسِلُونَ- 51/ یس).
(ناگهان از قبرهایشان برمی خیزند و به سوی پروردگارشان شتابان می پویند).
جدار یعنی دیوار یا حائط، جز اینکه حائط در معنی دیوار به اعتبار احاطه کردن جایی است، ولی- جدار- باعتبار بر آمدن و بلند شدن و ارتفاع است که جمعش جدر است.
خدای تعالی گوید: (وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ- 82/ کهف) و (جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقامَهُ- 77/ کهف) (دیواری را که در حال فرو ریختن بود بر پایش داشت). و آیه
ص: 385
(أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ- 14/ حشر) و در حدیث آمده است که:
(حتّی یبلغ الماء الجدر). «1»
جدرت الجدار- دیوار را بالا بردم که به اعتبار همین بالارفتن، جدار گفته شده، جدر الشّجر- درخت برگ و شکوفه بر آورد گویی که بوته نخود است.
- گیاه بالا رونده در زمینهای ریگزار را که از زمین بلند می شود- جدار- نامیده اند و مفردش- جدره- است.
أجدرت الأرض- آن زمین، گیاه. کویری و ریگستانی برآورد.
جدر الصّبیّ و جدر- کودک آبله در آورد که دانه های آبله بر بدن تشبیهی است به شکوفه های ریز درختان و گلها، و گفته اند:
جدریّ و جدره- غدّه های غیر چرکین زیر پوست است که جمعش أجدار است.
شاه جدراء- گوسفند آبله زده.
جیدر- به معنی کوچک و حقیر که از لفظ- جدار- یعنی دیوار مشتّق شده و حرف (ی) برای نیشخند و تحقیر به آن اضافه شده، چنانکه در اصول مشتقّات بیان کردیم. جدیر: بانتهاء رسیده، مثل رسیدن چیزی به دیوار.
جدیر- یعنی پایان یافته و شایسته و سزاوار و نیز هر کاری که به انجام خود رسیده باشد، جدر بکذا فهو جدیر- یعنی به شایستگی پایان رفت.
در حالت تعجّب و شگفتی می گویند- ما أجدره و- أجدر به- چقدر شایسته و نیکوست.
(بر وزن ما افعل و افعل به- که در ساختن فعل تعجّب بکار می رود).
الجدال یعنی گفتگوی با نزاع و ستیزه و چیرگی بر یکدیگر که اصلش از، جدلت الحبل- یعنی ریسمان و طناب را محکم تاباندم است. جدیل- یعنی طناب موئین تأبیده شده که از همین واژه است.
__________________________________________________
(1) این حدیث در مآخذ دیگر چنین است (اشق ارضک حتّی تبلغ الماء الجدار) یعنی زمین را تا بلندیش و انتهایش آبیاری کن.
ص: 386
جدلت البناء- ساختمان را محکم بنا کردم.
درع مجدوله- زره بافته شده و محکم.
أجدل- باز شکاری و قوی پنجه.
مجدل- قصر و کاخ استوار بنیان.
واژه- (جدال)- که از لفظ جدل- مشتقّ شده گویی که دو نفر بر هم پیچیده اند و هر یکی دیگری را با سخن و رأی خود می پیچاند، و نیز گفته اند که اصل در جدال، زمین زدن و کشتی گرفتن است که یکی دیگری را بر زمین سخت که همان- جداله- است ساقط می کند، خدای تعالی گوید:
(وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ- 125/ نحل) و (الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللَّهِ- 35/ غافر) و (وَ إِنْ جادَلُوکَ فَقُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ- 68/ حجّ) و (قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا- 32/ هود) که- جدلنا- نیز خوانده شده.
(ما ضَرَبُوهُ لَکَ إِلَّا جَدَلًا- 58/ زخرف) و (کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْ ءٍ جَدَلًا- 54/ کهف) و ( (وَ هُمْ یُجادِلُونَ فِی اللَّهِ- 13/ رعد) و (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ- 3/ حجّ) و ( (لا جِدالَ فِی الْحَجِّ- 197/ بقره) و (یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا- 32/ هود). «1».
الجذّ، شکستن چیزی و ریز ریز کردن آن است، به ریزه ها و خردهای طلای شکسته هم جذاذ- گویند، خدای تعالی گوید:
(فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً- 58/ انبیاء) و (عَطاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ- 108/ هود) یعنی بخششی پیوسته و قطع نشده ما علیه جذّه- یعنی لباس کهنه، و پاره ای هم بر تن ندارد.
__________________________________________________
(1) از مجموع آیاتیکه راغب رحمه اللّه از قرآن استشهاد نموده است بر می آید که بر دو نکته تکیه کرده یکی لفظ جدل و جدال و دیگری در- مجادله- که باب مفاعله همان جدل است، مجادله استدلال و بحث و گفتگو یا حجّت، و دلیل آوردن در برابر دلیل و حجّت دیگری است که قرآن روش نیکویی مجادله را به پیامبر اکرم (ص) که قطعا خطاب به عموم مسلمین است امر فرموده که (وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ- 125/ نحل) و کسانی را که بدون استدلال و حجّت و نور و هدایت گفتگو می کنند ملامت کرده که (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ- 8/ حجّ) امّا جدل- که یکی از فنون منطق است اسمی غیر از جدال یعنی کشمکش است، بدیهی است که چنین روشی نمی تواند مورد تصویب دین باشد.
ص: 387
الجذع جمعش جذوع: یعنی تنه درخت خرما و تیر سقف خانه، (فِی جُذُوعِ النَّخْلِ- 71/ طه).
جذعته- آن را چون تنه خرما بریدم.
الجذع من الإبل- شتر پنج ساله.
الجذع من الشّاه- گوسفند یک ساله و به سال دوّم در آمده.
الجذع «1»- یعنی کوتاهی و تازگی دهر و روزگار- که تشبیهی است به کوتاهی زمان آن، مثل عمر کوتاه حیوانات یا جوانی آنها.
الجذوه و الجذوه یعنی باقیمانده آتش بعد از اشتعال، و سوختن چوب و هیزم که جمعش- جذ و جذی- است خدای عزّ و جلّ گوید: (أَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ 29/ قصص).
خلیل ابن احمد گوید: جذا، یجذو، یعنی ثابت ماندن، مثل، جثا یجثو- در لفظ و معنی است جز اینکه در- جذا- ملازمه و درک معنی باقیماندن و ثابت بیشتر و رساتر است.
أجذت الشّجره- درخت، ریشه دار شد، و در حدیث:
(کمثل الأرزه المجذیّه) «2» (مانند صنوبر یا کاج با ریشه است).
__________________________________________________
(1) اهلکهم الازلم الجذع- یعنی تیر روزگار هلاکشان کرد و صلب فی جذع نخله- یعنی به تنه خرما دارش زدند. زمخشری در اساس البلاغه می گوید هر چیز کم سال و کوتاه عمری را نیز- جذع گویند و عبارت الازلم الجذع- یعنی تیر کشیده روزگار، ابن منظور می نویسد چون روزگار پیاپی تجدید و تازه می شود و پیوسته هم چنین است گویی که همیشه جوان و پیر ناشدنی است زیرا جذع یعنی جوان، ورقه بن نوفل در حدیث پیامبر می گوید- یا لیتنی فیها جذع- یعنی ایکاش در ظهور و مبعث پیامبر (ص) جوان بودم، تا بتوانم او را یاری کنم- یا لیتنی اکون شابا حین یظهر نبوتّه حتی ابالغ فی نصرته- یس 8/ 45- اس/ زمخشری. [...]
(2) این حدیث در مآخذ دیگر چنین است (مثل الکافر کمثل الارزه المجدیه علی الارض) که- علی وجه الارض- هم آمده و کامل حدیث چنین است (مثل المؤمن کالخامه من الزّرع تفیئها الرّیح مرّه هناک و مرّه هنا و مثل الکافر کالارزه المجذیه علی وجه الارض حتّی یکون انجافها بمرّه) یعنی مثل پایداری و استواری و استقامت مؤمن همچون دسته های نهال تازه و با طراوت است که بادهائی از اینجا و آنجا بر آن می وزد و آن نهال در جایش ثابت است امّا مثل کافر مثل درخت کاجی است که صورتا ثابت و محکم بنظر می آید امّا با یک باد شدید از جای خود کنده می شود و سقوط می کند.
ص: 388
رجل جاذ- مردی کوتاه دست که گویی دستانش بسته شده و مؤنّث آن امرأه جاذیه است.
الجرح: اثر درد و بیماری در پوست (جراحت و زخم).
جرحه جرحا- که اسمش- جریح و مجروح- است، خدای تعالی گوید (وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ- 45/ مائده) ردکردن شهادت شاهد را هم جرح می گویند که تشبیهی از دردمند شدن و آلوده کردن است.
(جارحه)- سگان و بازان و پرندگان و پرندگان شکاری و جمع آن- جوارح است. این نامگزاری یا بدینجهت است که شکار خود را مجروح می کند و یا از آنجهت که آن را می گیرد، خدای تعالی گوید: (وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبِینَ- 4/ مائده).
(سگان شکاری که آنها را دست آموز می کنید و تعلیم می دهد).
اعضاء شکارکننده و گیرنده حیوانات شکاری مانند (چنگال و منقار، و دندانهای) آنها را نیز جوارح- گویند و تشبیهی است به اینکه با آن اعضاء حیوانات را یا مجروح می کنند یا می گیرند.
(اجتراح)- یعنی انجام گناه و اصلش از جراحه- است چنانکه:
اقتراف- یعنی انجام گناه از- قرف القرحه- یعنی پوست زخم را کند، گرفته شده، خدای تعالی گوید:
(أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئاتِ
- 21/ جاثیه).
(آیا کسانی که زشتی ها را کسب می کنند و گناهان را انجام می دهند- پنداشته اند مانند کسانی هستند که ایمان آورده و عمل صالح انجام می دهند).
الجراد یعنی ملخها که مفردش- جراده- است، خدای تعالی گوید:
(فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ- 133/ اعراف) و (کَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ- 7/ قمر) واژه- جراد- جایز است که اصل و ریشه لغت باشد که یا از فعل:
جرد الأرض- یعنی زمین را پاک کرد، مشتق شده و نیز صحیح است که نامگزاری از جرد الأرض من النّبات- یعنی زمین را از نبات خالی کرد، مشتق
ص: 389
باشد.
أرض مجروده- زمینی که تمام گیاهش خورده شده و خالی از گیاه است.
فرس أجرد- اسب کم مو و برهنه.
ثوب جرد- لباس کهنه و فرسوده که کرک و پشمین ریخته و پوسیده شده، تجرّد عن الثوب- از لباس برهنه شد.
جرّدته عنه- لباس را از تنش در آوردم.
إمرأه حسنه المتجرّد- زنی نیکو پوست.
روایت شده است که (جرّد و القرآن) «1»- یعنی قرآن را با چیزی که منافات با آن دارد در نیامی زید.
إنجرد بنا السّیر- راه بر ما طولانی شد.
جرد الإنسان- از گزیدن ملخها پوست بدنش تاول و مخملک زد.
جرز یعنی زمین بی گیاه، خدا عزّ و جلّ گوید: (صَعِیداً جُرُزاً «2» 8/ کهف) یعنی خاک خالص بدون گیاه.
أرض مجروزه- زمینی که گیاهش چرانیده و خورده شده.
جروز- کسی که بر خوان و سفره زیاد و سریع غذا می خورد در مثل
__________________________________________________
(1) حدیث فوق از ابن مسعود رحمه اللّه نقل شده که گفته است:
(جرّد و القرآن لیربوا فیه صغیرکم و لا ینأی عنه کبیرکم و لا تلبسوا به شیئا لیس منه).
یعنی طوری قرآن را بخوانید و به آن عمل کنید که نوجوانانتان از قرآن تربیت شوند و پند گیرند و بزرگسالانتان از آن دور نشوند و چیزی را که از قرآن نیست با آن در نیامی زند. ابن عیینه می گوید معنایش این است که از سخنان و احادیث اهل کتاب در قرآن وارد نکنید، گویی که تشویقی است بر فراگیری قرآن نه دیگر سخنان منسوب به کتاب خدا زیرا هر چیزی غیر از قرآن از سایر کتب آسمانی که منسوب به آنهاست بر تألیف آن کتابها امین نبوده اند و بنابر نصّ قرآن تحریف شده است. لس- ج 3- ص 117.
(2) اشاره (صَعِیداً جُرُزاً- 8/ کهف) مبنی بر اراده خداوند در خلقت زمین است که می فرماید (إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعِیداً جُرُزاً- 8/ کهف) یعنی هر چه بر زمین است صاف و هموار و بی بناء و بدون گیاه قرار داده ایم که در آیه قبلش فرمود (إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَهً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا- 7/ کهف) یعنی آنچه بر زمین است برای زمین زیبایی و زینتی است تا انسانها با پرداختن به آنها و بهره مندی از آنها ایشان را از بهترین آنها متنعّم سازیم تا کدامیک از ایشان نیکوتر عمل کنند.
ص: 390
می گویند. لا ترضی شانیه الّا بجرزه- یعنی دشمنش راضی نمی شود مگر با قلع و قمع او.
جارز- بیماری که زیاد و بشدّت سرفه می کند یعنی سرفه خشک به تصوّر اینکه اخلاطش کنده شده.
جراز- بریدن با شمشیر.
سیف جراز- شمشیر قاطع و برّنده.
جرع الماء یجرع و جرع تجرّعه- آب را جرعه جرعه و کم کم نوشید خدای عزّ و جلّ گوید: (یَتَجَرَّعُهُ وَ لا یَکادُ یُسِیغُهُ «1»- 17/ ابراهیم).
یعنی: جرعه جرعه می خواهد بنوشد ولی گلوگیر می شود و نمی تواند به راحتی آن را فرو برد.
جرعه آبی که باندازه یک قورت و یک نفس نوشیده شود.
نوق مجاریع- شترانی که در پستانشان بقدر چند جرعه شیر بیشتر نمانده است.
جرع و جرعاء- ریگستانی که گیاهی نمی رویاند گویی که بذر و دانه های غلات را خورده و از بین برده.
یعنی سست و نابود کرد، خدای عزّ و جلّ گوید: (عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ- 109/ توبه) یعنی بر پرتگاهی سست و ریزان و لرزان قرار دارند.
به زمین و مکانی- جرف- گفته می شود که سیلاب آنجا را از پایه خورده و برده است.
جرف الدّهر ماله- روزگار هلاکش کرد و از ریشه برکندش که تشبیهی است به از بین بردن زمین بوسیله سیلاب. (ما: موصوله است).
__________________________________________________
(1) این آبی که نمی تواند بنوشد و در آیه به آن اشاره شده که قبل از این آیه می فرماید: (وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ- 116/ ابراهیم) جبّاران و ستمگران را در قیامت که از عذاب آتش می سوزند آبی چرکین و زردابه که محصول اعمال ستمگرانه دنیائی ایشان است می خورانند- و (خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ- 15/ ابراهیم) که اینان از آلوده بودن و مخلوط با چرک بودن آن نمی توانند آن را فرو برند.
ص: 391
رجل جراف- مرد بسیار نکاح و همسر گیر و مرد أکول و پرخور که همه خوراکیهای سفره را می خورد.
اصل جرم، کندن و چیدن میوه از درخت است.
رجل جارم و قوم جرام- مرد دروگر و مردم درونده و میوه چین یا کسب کنندگان.
ثمر جریم و جرامه- خرمای بد و پست.
مجروم- بزرگ هیکل و ستبر اندام، گویی که ساختمانی است جداگانه و دور افتاده.
أجرم- وقت چیدنش رسید و میوه اش چیده شد مثل:
أثمر و أتمر و ألبن- یعنی میوه دار، و خرما دار، و شیر دار شد.
واژه- جرم- بطور استعاره برای ارتکاب زشتی و انجام و کسب گناه بکار می رود و نیز در بیشتر سخنانشان بآدم زیرک و باهوشی که کارش پسندیده و نیکو است اطلاق شده است که مصدرش- جرم- است، شاعر در وصف عقابی گوید:
«جریمه نامض فی رأس نیق. «1»
که بخاطر شکار پرندگان دیگر و بدست آوردن آنها برای تغذیه بچّه هایش- جرم- نامیده شده یعنی گناهکار، به تصوّر و بخاطر اینکه در عمل شکار و کشتار پرندگان برای جوجگانش مرتکب گناهانی می شود چنانکه گفته اند هیچ صاحب فرزندی و لو اینکه حیوانی وحشی باشد نیست مگر اینکه بخاطر فرزندان و بچّه هاشان به گناه آلوده می شوند.
در معنی- إجرام- خدای عزّ و جلّ گوید: (إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کانُوا مِنَ الَّذِینَ
__________________________________________________
(1) این مصراع از شعری است منسوب به ابو فراس هذلی که چنین است.
جریمه نامض فی رأس نیق تری لعظام ما جمعت صلیبا
عقابی است بلند پرواز که از ستیغ کوه و قلّه بلندش بر می خیزد شکار می کند و جوجه گانش را تغذیه می کند و بقدری غذایشان می دهد که استخوانهای بازمانده شکارش از کوه سرازیر می شود و به صورت پشته ای در می آید. ابن سیده ج 7- المحکم ص 289.
ص: 392
(آمَنُوا یَضْحَکُونَ- 29/ مطفّفین) (کار مجرمین و تبهکاران این است که در دنیا به مؤمنین می خندند) و (فَعَلَیَّ إِجْرامِی- 35/ هود) و (کُلُوا وَ تَمَتَّعُوا قَلِیلًا إِنَّکُمْ مُجْرِمُونَ- 46/ مرسلات) و (إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) و (إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی عَذابِ جَهَنَّمَ خالِدُونَ- 74/ زخرف).
و نیز در واژه- جرم خدای تعالی گوید: (لا یَجْرِمَنَّکُمْ شِقاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ- 89/ هود).
(سخن حضرت شعیب (ع) بمردم خویش است که می گوید ای مردم خلاف کردن و ستیزه جستن با من، شما را بآنگونه جرم و گناهانی وا ندارد که به شما نیز همان سرنوشت قوم نوح برسد- ان یصیبکم مثل ما اصاب قوم نوح و قوم هود و قوم صالح ...).
کسیکه- لا یجرمنّکم- را در آیه فوق با فتحه حرف (ی) می خواند یعنی بدست نیاوردند مثل- بغیته مالا.
و کسیکه- لا یجرمنّکم- را با ضمّه حرف (ی) می خواند، یعنی به شما نرسد و شما را واندارد مثل- أغثته، خدای عزّ و جلّ گوید: (لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلَّا تَعْدِلُوا- 8/ مائده) و (فَعَلَیَّ (إِجْرامِی)- 35/ هود) إجرام با کسره اوّل و مصدر و با فتحه جمع- جرم- است استعاره- جرم- که اصل و ریشه واژه است بریدن است مثل:
جرمت صوف الشّاه- پشم گوسفند را بریدم.
تجرّم اللّیل- شب تمام شد و به پایان رسید.
جرم- در اصل در معنی- مجروم- است یعنی چیزی که دارای جرم و مادّه است مثل:
نقض و نفض که برای منقوض و منفوض بکار می رود یعنی شکسته شد، جرم اسمی است برای جسمی که دارای جرم است.
فلان حسن الجرم- یعنی خوشرنگ که حقیقت این عبارت مثل- فلان حسن السّخاء- است. و امّا اگر در جمله- حسن الجرم- معنی خوش صدا منظور باشد
ص: 393
پس واژه جرم در حقیقت اشاره به محلّ صوت یعنی حنجره است نه خود صدا امّا اگر مقصود توصیف آن شخص به حسن و نیکویی باشد تفسیری از صدا به صفت خوبی شده است، چنانکه می گویی:
فلان طیّب الحلق- یعنی حنجره پاکی دارد که اشاره بهمان صدا است نه خود حلق و حنجره، در سخن خدای عزّ و جلّ ( ( (لا جَرَمَ) 22/ هود) گفته اند حرف (لا) عبارت و کلمه محذوفی را در برمی گیرد، مثل (لا أُقْسِمُ- 1/ قیامه) که موضوعی و محذوفی در پی دارد و در سخن این شاعر:
«لا و أبیک ابنه العامری» (نه خیر و به جان پدرت قسم، دختر عامری است).
و معنی جرم بعد از (لا) یعنی کسب کرد و بدست آورد.
و عبارت بعد از- لا جرم- یعنی (أَنَّ لَهُمُ النَّارَ- 62/ نحل) در محلّ مفعول جمله است گویی که می گوید- او برای خودش آتش عذاب کسب کرد.
جرم و جرم- به معنی لکن- مخصوص همینجا است که بعد از (لا) بکار می رود چنانکه واژه- عمر- که در سوگند- لعمری- یعنی بجان خودم سوگند، گفته می شود واژه عمر بجای عمر بکار رفته و به یک معنی است.
پس بکار گرفتن- لا جرم در آیات قرآن آگاهی و هشداری است بر این معنی که: جرم و گناهی نیست که اگر آتش اعمالشان نصیبشان می شود، زیرا خودشان با اعمالشان و با آنچه که مرتکب شده اند عذاب را کسب کرده اند، و اشاره بهمین معنی است که (وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها- 46/ فصّلت) هر که بد کرد بر خود کرده است.
در معنی- لا جرم- سخنان دیگر نیز گفته شده که بیشتر آنها تحقیقا برگزیده و مورد پسند و پذیرش نیست، و بر این معنی، خدای عزّ و جلّ گوید:
(فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ- 22/ نحل) و (لا جَرَمَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ- 23/ نحل) و (لا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَهِ هُمُ الْخاسِرُونَ- 109/ نمل).
الجری، یعنی که عبور کردن و اصلش مثل سرعت و حرکت آب و هر چیزی که بهمین ترتیب جریان می یابد و می گذرد است صورتهای فعلش، جری،
ص: 394
یجری، جریه و جریا و جریانا- است، در آیه (وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی) (سخن فرعون به ملّت مصر است که می گوید آیا آبهای مصر تحت امر من نیست- 51/ زخرف) و (جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 8/ بینه) و (وَ لِتَجْرِیَ الْفُلْکُ- 36/ روم) و (فِیها عَیْنٌ جارِیَهٌ- 12/ غاشیه) و (إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَهِ- 11/ حاقه) یعنی در آن کشتی که در دریا عبور می کند و جریان می یابد که جمعش جوار است و در آیه (الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ «1»- 24/ الرّحمن) (وَ مِنْ آیاتِهِ الْجَوارِ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 32/ شوری)- للحوصله جریه- یعنی برای چینه دان و معده انسانها جریانی است یا باین اعتبار چنین می گویند که چون محلّ وصول غذا است که غذا بآن جا می رسد با اینکه عصاره غذا از آنجا جریان می یابد.
الإجریّا- یعنی عادت و روشی که وجود انسان بر آن قرار گرفته و جریان دارد.
جریّ- نماینده و رسولی است که امری و کاری را جریان می دهد و أخصّ از واژه های- و کیل و رسول است،- جریت جریا- اسم فاعلش- جاری- است.
در حدیث پیامبر (ص) که: «لا یستجرینّکم الشّیطان».
که اگر در معنی اصلی تعبیر و تفسیر شود یعنی متوجّه باشید که شیطان دنباله روی و فرمان برداری خود را بر شما تحمیل نکند که طاعت او را گردن نهید و نیز حدیث «لا یستجرینّکم الشیطان» یعنی عهده دار شیطنت او نشوید، که همچون او شوید یا رسول و نماینده اش باشید، و این معنی اشاره به آیه ای است که می فرماید
__________________________________________________
(1) آیه (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 24/ الرّحمن) یعنی کشتی هایی که در دریا حرکت می کنند از خداوند است و چون کوهها و علامات دریائی از دور مشخصّند، زیرا اوست که چنین اندیشه خلّاق و سازنده به انسان عطاء کرده و نیز هموست که چنین خوّاصی و طبیعتی در اشیاء مخصوصی که می شود با آنها کشتی ساخت در آنها قرار داده که وزن مخصوصشان از آب کمتر است و بر سطح آب قرار می گیرند پس چون چنین اندیشه ای و چنین طبیعت و سرشت ویژه ای در اشیاء و انسانها از سوی آدمیان قرار نگرفته بلکه از جانب آفریدگار جهان است لذا هر پدیده و حقیقتی که در سرشت و طبیعت جهان و جهانیان است در حقیقت از اوست که به دست ما سپرده شد و مسخّر انسانها گردیده بنابراین (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 24/ الرّحمن) یعنی او راست کشتی های ساخته شده و رونده بر دریاها که چون کوهها با عظمت و مشخّصند.
ص: 395
(فَقاتِلُوا أَوْلِیاءَ الشَّیْطانِ- 76/ نساء) و (إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ- 175/ آل عمران).
جزع یعنی اندوهگین شد، خدای تعالی گوید: (سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهیم) معنی واژه- جزع- رساتر از مفهوم حزن است هر چند که حزن عمومیّت دارد، ولی جزع هم حزنی است که انسان را از چیزی که در صدد آن است باز می دارد و بر می گرداند و او را از آن کار جدا می سازد، و می برد.
اصل جزع- بریدن ریسمان و طناب است از وسط است و فعلش بصورت، جزعته فانجزع است و با تصوّر معنی انقطاع و بریدن در این واژه می گویند:
جزع الوادی لمنقطعه- یعنی پیچش و بریدگی سر پیچ و دره کوه.
و باعتبار رنگی که از رنگهای دیگر جدا می شود، سنگریزه آبی رنگی را که بر لباس بچّه ها می دوزند- جزع- گفته اند و از این معنی عبارت:
لحم مجزّع- یعنی گوشتی که دو رنگ دارد، بطور استعاره بکار رفته است.
مجزّعه- خرمای ناپخته ای که می رسد و نیمی از آن به رطب تبدیل می شود.
جازع- ستون میانی وسط خانه و خیمه است که سر چوبهای سقف را از دو طرف بر آن قرار می دهند، گویی که به تصوّر جزعه- آن است، از نظر تحمّل سنگینی که بر آن وارد می شود یا بخاطر نامیدن تیر چوبی و عمودی وسط خانه و خیمه که برای بریدن طول آن بایستی در وسط قرار گیرد.
نصیب و بهره، جزء الشّی ء- چیزی است که تمام یک شی ء با آن جزء و اجزاء با آن سنجیده می شود، مثل اجزاء کشتی، اجزاء خانه و اجزاء جمله از حساب، خدای تعالی گوید:
(ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً- 260/ بقره) و (لِکُلِّ بابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ- 44/ حجر) یعنی بهره ای و قسمتی، و این همان جزء هر چیزی است.
و در آیه (وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبادِهِ جُزْءاً- 15/ زخرف) که گفته شده- جزء- در این آیه یعنی- إناث- چنانکه می گویند:
أجزأت المرأه- آن زن، دختر زائید.
معنی آیه این است که: آنان برای خداوند تصوّر فرزند آنهم دختر می نمودند.
ص: 396
جزأ الإبل مجزأ و جزءا- آن شتر از خوردن آب امتناع ورزید و تنها به خوردن گیاه اکتفاء کرد، گفته می شود اللّحم السّمین أجزأ من المهزول، گوشت پر چربی جزئی تر و کمتر از گوسفند لاغر است.
جزأه السّکّین- یعنی دسته چوبین کارد به تصوّر اینکه جزئی از آنست.
الجزاء یعنی بی نیازی و کفایت کردن، خدای تعالی گوید: (لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً- 48/ بقره) و (لا یَجْزِی والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِهِ شَیْئاً- 33/ لقمان).
جزاء- چیزی است که در برابر کار خیر، به نیکی، و در برابر کار شر ببدی کفایت و جبران کند، همانطور که می گویند:
جزیته کذا و بکذا- او را آنچنان و با آن چیز کفایت و بی نیازش کردم، خدای تعالی گوید: (وَ ذلِکَ جَزاءُ مَنْ تَزَکَّی- 76/ طه) و (فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنی 88/ کهف) و (وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُها- 40/ شوری) و (وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّهً وَ حَرِیراً- 12/ انسان) و (جَزاؤُکُمْ جَزاءً مَوْفُوراً- 63/ اسراء) و (أُوْلئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَهَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) و (ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 29/ صافّات).
(در آیات فوق معنی دوّم جزاء یعنی پاداش و مقابله بصورت مثل اشاره شده است).
و امّا- (جِزْیَه) «1»- چیزی است که او اهل ذمّه (اهل کتابی که در حکومت
__________________________________________________
(1) جزیه، مالیات سرانه ای است که از غیر مسلمانان بنام (در حمایت بودن و معافیت از سپاهیگری می گرفتند) اقلیّت های مذهبی در سنین معیّنی با شرایط خاصّی بخاطر حفظ جان و مالشان که در پرتو دولت اکثریّت اسلامی هستند می پردازند و از کهنترین زمانها در کشورهای روم- مصر- ایران- چنین مالیاتی برقرار بوده. امّا جزیه اسلامی با پیش از اسلام فرق دارد اوّل اینکه جزیه در چند مورد با مالیات و خراج متفاوت است، 1- مطابق نصّی که در قرآن است- جزیه- گرفته می شد امّا خراج مربوط باجتهاد است، 2- جزیه پس از مسلمان شدن جزیه دهنده، از او ساقط می شد ولی خراج یا مالیات زمین در هر حال باقی بود اگر مسلمانی کسی را امان می داد تمام مردم امنیّت او را رعایت می کردند و در عین حال کسی حقّ کشتن و یا به غنیمت گرفتن اموال یا اسیر کردن افراد- ذمّی- را نداشته است، 3- جزیه در احادیث آمده است در زمان خلافت علی (ع) دهقانی مجوسی، اسلام آورد، علی باو فرمود: «ان قمت فی ارضک رفعنا الجزیه عن رأسک و اخذناها من ارضک» اگر در زمینت بمانی دیگر جزیه نمی دهی
ص: 397
اسلامی زندگی می کنند- اقلیّت های مذهبی) گرفته می شود و این واژه از- اجتزاء- یعنی راضی بودن، گرفته شده، چون آنها در برابر مصون بودن مال و جان و خونشان با رضایت، آن مالیات را می پردازند خدای تعالی گوید: حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ- 29/ توبه).
جازیک فلان- یعنی او ترا کافی است.
جزیته بکذا- و جازیته- که در قرآن- جازی و مجازاه- نیامده است فقط- جزی- در قرآن هست زیرا- جازی، یجازی، مجازاه همان مکافات و برابری است.
مجازاه- یعنی مقابله یک نفر در برابر نفر دیگر.
مکافأه- در معنی مقابله کردن و برابر نمودن نعمتی در برابر همان نعمت که مساوی آن باشد است، امّا نعمت و بخشش خدای تعالی که در معانی بالا ذکر شد، نه مقابله است و نه مکافات و مجازاه، و لذا واژه مکافاه در باره خدای عزّ و جلّ بکار نمی رود و این امر بخوبی روشن است.
خدای تعالی فرماید: وَ لا تَجَسَّسُوا «1»- 12/ حجرات).
__________________________________________________
و مالیات زمین خواهی داد.
خراج/ ابو یوسف ص 71 و 70- تاریخ طبری ج 3 ص 712- آدم متز/ الحضاره ج 1 ص 100 و 99.
(1) این حکم است اخلاقی که در سوره ای بنام حجرات یعنی همانجایی که انسانها به زندگی خصوصی و نه اجتماعی مشغولند آمده است و قبل از آن می فرماید: (ای مؤمنین یکدیگر را مسخره نکنید چه زنان و چه مردان و با کلمات و القاب زشت یکدیگر را خطاب و سرزنش نکنید زیرا حیف است بعد از ایمان بفسق و تبهکاری بگرائید از ظنّ و گمان باطل بپرهیزید و یکدیگر را غیبت و بد گویی نکنید پرهیز کار باشید و از اختلاف نژاد و طبقات دوری کنید. تمام احکام بالا اخلاقی است و ربطی بنظارت عمومی که یکی از ارکان ضمانت اجرائی احکام حکومت اسلامی است ندارد زیرا در حکومه اسلامی همه بایستی بر یکدیگر و امور اجتماعی و سیاسی کشور که سرنوشت همگان به آنها بستگی دارد نظارت داشته باشند تا خطراتی حیات فرد و جامعه را تهدید نکند زیرا در آیات متعدّد گفته است کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ- 110/ آل عمران) اصولا یکی از مزایای جهانشمول و پایدار اسلام همین نظارت همگانی بر یکدیگر است، امر به معروف و نهی از منکر جزء اصول دین و احکام علمی اسلام است و سرّ مصونیّت دادن جامعه اسلامی از خطراتی که ناشی از اعمال خود سرانه و مخاطره انگیز فرد یا گروهها و جماعت است همین اصل است که باید رعایت شود پیامبر (ص) هم بشدّت سفارش کرده
ص: 398
معنی اصلی جسّ- لمس کردن و گرفتن نبض و شناختن تپش آن برای حکم کردن در مورد سلامتی و بیماری است، که این معنی ریشه ای اخصّ از حسّ- است زیرا حسّ- شناسایی از راه ادراک حسّی است ولی جسّ شناختن حال غیر از راه حسی- است از واژه- جس- لفظ جاسوس مشتقّ شده است.
جسد مثل جسم است ولی اخصّ از آن.
خلیل بن احمد رحمه اللّه می گوید: واژه جسد در باره موجودات زمین و امثال آنها غیر از انسان گفته نمی شود. جسد دارای رنگ است و باشیایی که رنگی ندارند مانند- آب- هوا- جسم گفته می شود، خدای عزّ و جلّ گوید: وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأْکُلُونَ الطَّعامَ- 8/ نساء) این آیه قرآن، شاهدی است بر نظر خلیل در باره جسم و جسد.
و گفت: عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 88/ طه) و وَ أَلْقَیْنا عَلی کُرْسِیِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ- 34/ ص) زعفران را باعتبار رنگش- جساد- گویند.
ثوب مجسّد- لباسی است که با زعفران رنگ شده، مجسد- هم لباسی است کهنه و تر و رنگی و چسبیده به تن که بدن را خیس می کند. خون خشک شده را هم- جسد و جاسد می گویند.
جسم چیزی است که دارای درازا و پهنا و ژرفا باشد (طول و عرض و عمق) اجزاء هر جسمی از جسمیّت خارج نمی شود هر چند که تکّه تکّه و جزء جزء شود باز آن جزء ابعاد دارد.
__________________________________________________
که هر کس در هر کجا زندگی می کند بایستی بهمسایگان خود تا چهل خانه توجّه داشته باشد تا در خوبیها با آنها مشارکت و از زشتیها و خطرات آنها را نجات دهد و نگذارد سرنوشت خودش و همسایگانش و جامعه اش با الفاظ فرهنگ استعماری یعنی (بمن چه و بتو چه که شایع بوده است بسر نوشتی ندامتبار مبتلا شوند در حکومت اسلامی همه باید آینه یکدیگر باشند و همگان مسؤلیّت دارند چنانکه فرمود «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته» بنا بر این نظارت عمومی فرد بر فرد و جامعه بر فرد و فرد بر جامعه از اصول کلّی و مسلّم اسلامی است امّا در اخلاقیات و امور خصوصی زندگی یکدیگر هیچکس حقّ دخالت ندارد بلکه در مسائل سرنوشت ساز ضرورت دارد، که همه به یکدیگر پیوسته و از یکدیگر مراقبت نمایند تا سلامت جامعه دستخوش خطرات نگردد، و بیگانگان یا اجنبی پرستان و استعمار دوستان نتوانند در کانون با سعادت جامعه اسلامی رخنه کنند و خطراتی داشته باشند.
ص: 399
خدای تعالی فرماید: وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ- 247/ بقره) و (وَ إِذا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ- 4/ منافقون) مفهوم آیه اخیر این است که به پیامبر (ص) می گوید هر گاه آنها را می بینی اجسامشان تو را به شگفتی نیندازد، که هشدار و تنبیهی است بر اینکه بدان و آگاه باش در وراء اشباح و اجسام بزرگشان معنایی که قابل اعتنا باشد نیست (آنها را بکار نگیرید و از خطراتشان مصون باشید) گفته شده- جسمان- هم یعنی شخص، ولی شخص اگر تجزیه و یا تکّه تکّه شود از شخص بودن خارج می شود در صورتی که جسم چنین نیست.
یعنی قرار داد، جعل، لفظ عامی است در تمامی افعال که از فعل- وضع و سایر واژه ها در این ردیف عام تر است و پنج وجه دارد:
اوّل- اینکه- جعل- مانند صار و طفق- عمل می کند که در این معنی متعدّی نیست و در معنی آغاز کردن است مثل- جعل زید یقول کذا- چنانکه شاعر گوید:
فقد جعلت قلوص بنی سهیل من الأکوار مرتعها قریب
(ماده شتر- جوان بنی سهیل در جایی که چراگاهش نزدیک است می چرد).
دوّم- جعل مانند- أوجد- یعنی ایجاد کرد، که متعدّی به یک مفعول است مثل سخن خدای تعالی: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ- 1/ انعام) و وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ- 78/ نحل) (که در هر دو آیه جعل بصورت فعل متعدّی است و مفعول گرفته).
سوّم- جعل در معنی ایجاد کردن «1» و آفریدن و تکوین چیزی از چیزی مانند
__________________________________________________
(1) فعل- جعل- یجعل، جعلا- که راغب رحمه اللّه در قسمت سوّم معنی آن را ایجاد و آفریدن و تکوین، تفسیر نموده است موضوعی است که قرنها در میان مسلمین بخصوص معتزله و اشاعره مورد بحث و جدال بوده است.
معتزله که متفکّرین و استدلالیّون عقلی تاریخ تفکّر اسلامی هستند، واژه- جعل- را به معنی- خلق- می دانند و در باره قرآن می گفتند «الحمد للّه الذّی خلق القرآن» و قرآن را پدیده و مخلوق و حادث می دانستند، ولی اشاعره می گفتند قرآن قدیم و غیر مخلوق است این مجادله در دوران خلافت معتصم و متوکّل عبّاسی باوج خود رسید و علمای اندیشمند را در باره همین خلق و جعل- قرآن
ص: 400
آیات:
وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً- 72/ نحل) و وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبالِ أَکْناناً- 81/ نحل) و وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیها سُبُلًا- 10/ زخرف).
چهارم- جعل در معنی تغییر و گردیدن بر حالتی غیر از حالتی دیگر مانند:
آیات:
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ فِراشاً- 22/ بقره) و جَعَلَ لَکُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا- 81/ نحل) و وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً- 16/ نوح) و إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا- 3/ زخرف).
پنجم جعل در معنی حکم کردن با چیزی بر چیز دیگر بحقّ یا باطل.
امّا حکم بحقّ مانند آیه إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ- 7/ قصص). و امّا حکم بباطل مانند آیات: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ، وَ الْأَنْعامِ نَصِیباً- 136/ انعام) و وَ یَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ- 57/ نحل) و الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ- 91/ حجر) (کسانیکه قرآن را پاره پاره و افسون قرار دادند).
جعاله «1»- دستگیره یا پارچه ای را که دیگ را با آن بر می دارند.
__________________________________________________
بمحاکمه می کشیدند، داستان (محنه) یکی از تأسف بارترین مسائل و مصیبت های تاریخ اندیشه اسلامی است (مثل عصر حاضر که پیروان مکتبهای غرب و شرق چنین بلوایی را با انکار حقایق مسلم آفرینش در جهان و انسان و قرآن بوجود آوردند).
متوکّل و وزیرش- ابن ابی داود- که بالاخره بدست همان متوکّل خلع ید و تمام اموالش را غصب کرد، طرفداران خلق قرآن یا معتزله را بعد از اظهار عقیده به شلّاق زدن دچار می کردند و معتصم عبّاسی احمد بن حنبل را، که معتقد بقدیم بودن قرآن بود در سن پیری که پس از مدّت کمی هم فوت کرد محاکمه و تبعید و زندانی کردند همه مورّخین خصوصا یعقوبی و مسعودی می نویسند متوکّل بر خلاف پدرانش مأمون، معتصم، و واثق با علویان بشدّت کینه توزی می کرد حتّی دستور داد که آرامگاه مطهّر حضرت امام حسین (ع) را ویران و بآب بستند و شخم زدند امّا شور آفرین ترین زمانها که مردم بطرفداری علویان برخاستند همین زمان بود که دانشمندان از آنچنان مصیبت زده می کردند که در مدّت پانزده سال حکومتش جمع زیادی از اهل علم و ناقلان خبر و حافظان حدیث، فوت و بشهادت رسیدند، قصرهایی ساخت که بنوشته مورخین هزینه یکی از آنها یک ملیون و هفتصد هزار دینار بود مسعود در باره کشته شدن متوکّل می نویسد که رسم این بود وقتی به هنگام مستی می افتاد خادمی که بالای سرش بود او را بلند می کرد و می نویسد در یکی از آن شبها پس از چند ساعتی در حالت مستی بهلاکتش رساندند. ابن خلکان می نویسد کلمه جعل- در نزد اصحاب اعتزال بمعنی خلق است. (مقدّمه الادب/ زمخشری- تاریخ یعقوبی ج 2- مروج الذّهب، دوران متوکّل- ضحی الاسلام/ احمد امین، ج 3).
(1) جعاله- با فتحه جیم بمعنی رشوه است ولی جعاله- با ضمّه جیم و فتحه باین معنی است که
ص: 401
جعل، جعاله و جعیله- مزدی است که در برابر کار کسی قرار می گزارند که معنی آن اعمّ از اجرت و مزد و ثواب است و- جعل- سرگینی خشک و سوسک سیاه است.
یعنی کاسه سفالین که ویژه طعام است و جمعش- جفان- خدای عزّ و جلّ گوید: وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ- 13/ سباء) کاسه هایی بزرگ چون حوضچه ها و آبگیرها، و در حدیث و ائت الجفنه الغرّاء) یعنی طعام زیادی بیاور و بده.
جفنه- چاه کوچک و کم عمق که آنرا به شباهت کاسه و قدح- جفنه- می گویند.
الجفن- غلاف شمشیر و کاسه چشم که جمعش- أجفان است. جفن- درخت انگور یا تاک و به تصوّر اینکه پر از انگور است آنرا- جفن نامیده اند.
جفاء یعنی پوشال و خاشاک، خدای تعالی گوید: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً- 17/ رعد) کف روی آب که چون خاشاک به کرانه رود (و أمّا ما ینفع النّاس فیمکث فی الارض- و آنچه را که برای مردم سودمند است، به استواری و ثابت در زمین می ماند).
جفاء- خاشاک روی آب رود و نهر و کف سطح محتوای دیگ که در کناره های آن جمع می شود.
أجفأت القدر زبدها- یعنی دیگ کف بر سر آورد.
أجفأت الأرض- زمین از بی خبری چون خاشاک شد.
گفته شده که اصل واژه جفا، با (واو) است نه (همزه) و لذا می گویند: جفت القدر و أجفت- در این صورت فعلش- جفوته، أجفوه و جفوه و جفوه و جفاء- است و از اصل لغت عبارت، جفا السّرج عن ظهر الدّابّه- یعنی زین و برگ را از روی حیوان برداشت، اصطلاح شده است.
__________________________________________________
اگر برای کسی رفتن به جبهه جنگ واجب می شد، و نمی توانست برود یا عذری داشت جعاله، یا پولی به جنگجوی دیگر می داد که عوض او بجنگ برود. [...]
.)
ص: 402
الجلاله، بزرگی قدر و ارزش، و جلال- بدون حرف (ه) یعنی در اوج شکوه بودن که در این معنی مخصوص توصیف خدای تعالی است که:
ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ- 27/ الرّحمن) و در غیر خدا بکار نمی رود.
جلیل- یعنی بزرگمقدار و با ارزش و این صفت در باره خداوند یا از جهت آفریدن اشیاء و موجودات با عظمت عالم است که بوجود آفریدگار دلالت دارد، و یا اینکه صفت جلیل- برای خداوند از این رو است که او شکوهمندتر است از اینکه چیزی باو احاطه نماید، و یا اینکه چون خداوند با حواس درک نمی شود، صفت جلیل گاهی برای جسمی بزرگ و متراکم یعنی عظیم و غلیظ بکار می رود و برای دریافت معنی آن لفظ غلیظ را با دقیق و واژه عظیم را با صغیر برابر می گیرند و می گویند جلیل و دقیق و عظیم و صغیر.
برای شتر هم صفت- جلیل و برای گوسفند صفت- دقیق- گفته می شود که نسبت ببزرگی و کوچکی آنهاست ماله جلیل و لا دقیق، نه شتری دارد و نه گوسپندی، ما أجلّنی و لا أدقّنی- یعنی شتر و گوسفندی بمن نبخشید و سپس این صفات مثلی شد در باره هر چیز بزرگ و کوچکی.
واژه- جلاله- به شتر عظیم جثه و بزرگ اندام مخصوص شده است.
الجله- یعنی شتر کلانسال و بزرگ، و هر چیز بزرگی را هم جلل- گویند.
جللت کذا- آنرا فرا گرفتم.
تجللت البقر- گاو بزرگ را گرفتم.
جلل- بمعنی گاو بزرگ، از اضداد است، بنابراین چیز کوچک و حقیر را نیز جلل گویند، و نیز گفته اند- کلّ مصیبه بعده جلل- یعنی هر مصیبتی و مشکلی بعدش گوارایی و سبکی یا عظمتی است.
جلل- یعنی جلد و روپوش کتابها و از اینجهت صحیفه ها و نوشته های مدوّن و جلد شده را- مجلّه «1» نامیده اند.
__________________________________________________
(1) ابن سیده مانند راغب می نویسد- مجله- همان صحیفه و کتاب است که جلد شده، و شعری از نابغه می آورد.
ص: 403
جلجله- صدای زنگ، که این معنی در اصل واژه نیست.
سحاب مجلجل ابرهای پر رعد و برق، امّا سحاب مجلّل- از معنی جلّ و جلال- گرفته شده گویی که آن ابرها ریزش باران و رویش گیاهان زمین را جلال و بزرگی می دهد.
اصل جلب، راندن چیزی است، می گویند: جلبت جلبا- شاعر گوید: «و قد یجلب الشّی ء البعید الجواب» (آبگیر و استخر، هر چیز دوری را بخود می کشاند).
أجلبت علیه- با قهر بانگ بر او زدم، خدای عزّ و جلّ گوید: وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ- 64/ اسراء) (یعنی با سواران و پیادگانت بانگشان زن).
جلب- کاری است که نهی شده در حدیث نبوی است که «لا جلب» «1» که گفته اند نهی نمودن از کار کسی است که برای گرفتن- زکات گوسفندان را از چراگاهشان می آورد تا آنها را شماره کند و زکات بگیرد که پیامبر (ص) از این عمل نهی فرموده است و نیز گفته اند:
جلب- این است که در مسابقات شرطی اسب دوانی «2» نفری که جلوتر از همه
__________________________________________________
ابو عبیده می گوید هر کتابی را عرب- مجله- گوید در حدیث- سوید بن صامت- آمده است که به پیامبر (ص) فرمود تو چه داری، گفت: مجله لقمان- زیرا هر کتابی را اعراب- مجله- می گویند منظور سوید کتابی بود که در آن حکمت لقمانی است، گفته اند مجله ممکن است معرب از عبرانی یا عربی اصیل باشد. (المحکم/ ابن سیده، ج 7 ص 148- لس ج 11- مقاییس اللّغه/ ج 419).
امّا ابن فارس می نویسد نامیدن کتاب به مجله باعتبار عظمت و ارزش علم و قدر و قیمت و جلالت دانش است که از ریشه جلاله- گرفته شده.
و مثله «کلّ مصیبه بعدک جلل» بفتح جیم و لام، ای هین (مجمع البحرین- ج 5/ 340).
(1) تمام حدیث چنین است «لا جلب و لا جنب و لا شغار فی الاسلام» جلب- برگرداندن گوسفندان از چراگاه، جنب- کسیکه گوسفندان را با فریاد و بانگ زدن متعرّض می شود، شغار- اسمی جاهلی بوده که مردی دختر خود را به ازدواج دیگری در می آورد تا خواهر آن مرد را بهمسری خود در آورد و پیامبر (ص) از این اعمال خلاف اخلاق و خلاف انسانیّت نهی فرموده است.
ابن فارس می گوید: مأمور جمع آوری زکات بر سر آبشخور حیوانات می نشست و از آنها نخست خوراکی و غذا طلب می کرد و بعد زکوه می گرفت و پیامبر (ص) این عمل را نهی فرمود. (مجمع البحرین ج 2 ص 24- المحکم ج 7 ص 305- مقاییس اللّغه، ج 1 ص 469- کافی ج 5 ص 360-).
(2) جلب و جلبه- در لغت بمعنی درهم شدن صداهای مردم است اجلبوا علیه- یعنی بر او گرد
ص: 404
بود و یکی دیگر از آنها می آید و می خواهد اسب خود را با بانگ و فریاد و شلّاق جلو بیندازد تا برنده شود پیامبر (ص) در آن حدیث از این عمل نهی فرموده.
جلبه- پوست تازه ای که بعد از بهبودی زخم، روی آن در می آید و زخم را می راند و دور می کند.
جلب- ابر رقیقی که به پوست سپید و نازک روی زخم تشبیه شده است.
(جَلابِیب)- پیراهنها و روپوشهای سر و چهره یا مقنعه مفردش جلباب «1»- است.
خدای تعالی گوید: وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 250/ بقره) واژه جالوت «2»
__________________________________________________
آمدند و بانگش زدند. ابو عبیده می گوید جلب در دو مورد بکار می رود اوّل مسابقات اسب دوانی دوّم بانگ زدن دنبال خیل و ستوران، واژه- لفظ- هم مترادف- جلب است یعنی سر و صدای نامفهوم میدانهای جنگ (فرهنگ مصطلحات تاریخ و جغرافی از مترجم).
(1) به نقل از مجمع البیان ج 8 ص 370 (ابو مسلم اصفهانی صاحب تفسیر مفقوده اش جامع التّأویل لمحکم التّنزیل، جلابیب- را لباس و پیراهن، و روسری بزرگ و آنچه که زن را می پوشاند می داند) و شهید مطهّری در کتاب مسئله حجاب ص 187 می نویسد «به نقل از لسان العرب: جلباب جامه ای است از چهار قد بزرگتر و از عبا کوچکتر، که زن بوسیله آن سر و سینه خود را می پوشاند).
(2) جالوت و طالوت و داود غیر عربی هستند چون معرفه و نیز عجمه یعنی غیر عربیند، الف و لام معرفه و تنوین نمی گیرند و گفته اند عبرانی اند جالوت از عمالقه و از قوم عاد که طالوت و داود بیاری خدا با نیروی کم بر جالوت و پیروان زیادش غلبه کردند- کشاف/ زمخشری، ج 1 ص 249.
ازهری مثل راغب واژه جالوت را در ذیل جلت ذکر کرده و می گوید: جالوت اسم اعجمی، لا ینصرف- خدای گوید: وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ، 251/ بقره). تهذیب اللّغه ج 11 ص 5، شیخ طبرسی نیز همین نظر را اظهار می دارد شیخ طریحی هم در ذیل واژه- طلت- می نویسد: طالوت و جالوت اسمهای اعجمی هستند به دلیل معرفه و عجمه بودنشان. طالوت از فرزندان و تبار یا اسباط- لاوی بن یعقوب نبود ولی خداوند او را برگزید چون آگاه بمصالح جامعه بود و خداوند هم با اینکه او شغلش سقّائی و مستضعف بود او را در دانش و نیروی بدنی نیرومند ساخت و داناترین و شجاعترین افراد بنی اسرائیل در زمان خودش بود. امّا مفسّرین می نویسند بعد از اینکه داود دشمن بنی اسرائیل یعنی جالوت را به قتل رساند طالوت به پیمان خود با داود وفا نکرد فحسده طالوت و اخرجه من مملکته و لم یف له بوعده- یعنی طالوت به داود حسادت ورزید و او را از شهر و دیارش اخراج کرد و به وعده خود وفا نکرد.
طالوت هم کشته شد و خداوند داود را بخاطر اینکه در طاعت و بذل جان در راه خدا دریغ نورزید حکمت و علم و پیامبری و قدرت بخشید. ابن فارس که در باره ریشه های اصلی لغات کتابش را تنظیم کرده است- جلت و جالوت- را نیاورده است.
ولی ابن درید در ذیل عنوان (ما جاء علی فاعول) می نویسد- طالوت و جالوت و صابون عربی نیستند و آن را بکار نبرده اند بر خلاف عاشورا که از قدیم بکار رفته است هر چند که طالوت و جالوت مثل داود در قرآن هست ولی اسامی غیر عربی هستند.
ص: 405
غیر عربی و ریشه ای در زبان عرب ندارد (نظر دقیق راغب از طرف معرب نویسان همگی تأیید شده است).
الجلد، یعنی پوست بدن و جمعش- جلود است، خدای تعالی گوید:
کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَیْرَها- 56/ نساء) و اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ «1» إِلی ذِکْرِ اللَّهِ- 23/ زمر) در این آیه گوید: حَتَّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ- 20/ فصّلت) و وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا- 21/ فصّلت) که گفته شده- جلودی که در این آیه علیه مرتکبین گناه گواهی می دهد اندامهای شهوانی و جنسی است. (جَلَدَهُ:) به بدنش زد مثل:
بطنه و ظهره- یعنی به شکمش و پشتش زد.
ضربه بالجلد- مثل- عصاه- است یعنی او را با عصا زد.
خدای تعالی گوید: فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِینَ جَلْدَهً- 4/ نور) یعنی هشتاد ضربه بر بدن.
جلد- پوست جدا شده از بدن نوزاد شتر است.
جلد جلدا- که اسم فاعلش جلد و جلید است- یعنی نیرومند و قوی که اصلش باز نیرومند شدن پوست گرفته شده.
ماله معقول و لا مجلود- یعنی عقل و نیروی بدنی ندارد.
أرض جلده- تشبیهی است از همان معنی یعنی زمینی که خاکی پر قدرت و بار ده دارد.
__________________________________________________
(مجمع البیان/ 1، 357- مقاییس اللّغه/ 1- مجمع البحرین/ 2، 311- تهذیب اللّغه/ 11، 5- تفسیر کشّاف/ 1، 249- تفسیر کبیر/ 5، 199- المحکم/ 7، 249- جمهره اللّغه/ 3، 390).
(1) آیه 23/ زمر است که می فرماید خداوند نیکوترین سخن را فرو فرستاد و آن نامه ای و کتابی است که محتوایش در نیکویی و راستی و مفهوم آیاتش، دو دو یعنی با بشارت و انذار همانند یکدیگرند که با شنیدن آنها وجود کسانی که مجذوب عظمت پروردگارشان هستند از آیات انذار و سرنوشت بد فرجامان مضطرب و سپس با شنیدن آیات بشارت و یاد خدا دلهاشان آرامش خاطر یا بد و این راهنمونی خداوند مؤمنین و راه یافتگان را به فرجام نیک و بمطلوبشان می رساند و آنان که گمراهی را برگزیدند دیگر برایشان راهنمایی نیست زیرا فرجام ناپسند را خود برگزیده اند.
ص: 406
ناقه جلده- یعنی مادّه شتر قوی.
جلّدت کذا- روپوش و پوستی بر او قرار دادم.
فرس مجلّد- اسبی که از تازیانه خوردن بی تابی نمی کند و تشبیهی است به مردی قوی که از زدن، دردی به او نمی رسد.
جلید- یخ و برف و شبنم که سوزش زیاد و سردی آن تشبیهی است از سختی و صلابت و قدرت.
اصل جلس- یعنی زمین سفت و سخت و- نجد- (یعنی زمین مرتفع و بلند کوهستانی) را هم- جلس- می گویند و بهمین جهت از پیامبر روایت شده که:
«أعطاهم المعادن القبیله غوریّها و جلسها» (پیامبر معادن قبیله ای را چه در دره ها در مرتفعات به آنها بخشید).
جلس- یعنی نشست- و اصلش این است که کسی جای بلندی را برای نشستن در نظر می گیرد سپس می نشیند بعدا هر قعودی و نشستی، و قرار گرفتنی را- جلوس- گفتند، مجلس- هم مکان نشستنی است که بر آن قرار می گیرند، خدای تعالی فرماید:
إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ «1» فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ- 11/ مجادله).
__________________________________________________
(1) آیه 11/ سوره مجادله است که از نام سوره گفتگوهای لفظی و مجادله و استدلال و بحث فهمیده می شود که یکی از آن موارد تشکیل دادن جلسات و نشستن در مجالس در کنار یکدیگر است که غالبا برای ورود و خروج و نشستن بالا و پائین میان انسانها همواره تعارف و بحث و مجادله در می گیرد خصوصا اگر افرادی عالم و غیر عالم وارد شوند و لذا خداوند علیم بهترین رهنمودها را می فرماید: آغاز این آیه چنین است یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ- 11/ مجادله).
ای انسانهای مؤمن هر گاه در مجلسی به شما گفته شود که به دیگران جای دهید فراخ و باز ننشینید بلکه جمعتر نشینید و دیگران را جای دهید و اگر گفته شد برخیزید، برخیزید، زیرا رفعت و بزرگی را خداوند بشما خواهد داد نه مجالس، و عالمان را نیز همچنین درجاتی می دهد، خداوند بکارهاتان آگاه است، دستورات این آیه تنبیهی است بر اینکه آداب حضور و نشستن در مجالس نبایستی از روی بزرگی و رفعت و علم و تفاخر باشد که از روی انسانیت و اخلاق اسلامی باید باشد و همه بایستی برادر وار
ص: 407
اصل- جلو- آشکار شدن و کشف کردن است، أجلیت القوم عن منازلهم فجلوا عنها- یعنی آن عدّه را از منازلشان کوچاندم و آنها نیز بیرون رفته و جلای وطن کردند، جلا- نیز در همان معنی است.
شاعر گوید:
فلمّا جلاها بالأیام تحیّرت ثبات علیها ذلّها و اکتئابها «1»
(همینکه از دود دادن زنبورها را دور کرد از پایداری آنها در سختی ها و مرارت ها به شگفت آمد).
خدای عزّ و جلّ گوید: وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا- 3/ حشر).
(و اگر نه این بود که یهود بنی نضیر که بنابر فرمان خدای بایستی از مدینه دور شوند و فتنه انگیزی نکنند اگر تمکین نمی کردند در دنیا معذّبشان می کرد).
از این واژه اصطلاحات- جلالی خبر، خبر جلیّ قیاس جلّی هست یعنی خبری و قیاسی منتشر شده و پراکنده و روشن، ولی واژه جال در این فعل شنیده نشده.
جلوت العروس جلوه- عروس را بخوبی نگریستم.
جلوت السّیف جلأ- شمشیر را صیقل دادم.
السّماء جلواء- آسمان صاف و روشن.
رجل أجلی- مردی که جلو سرش کم مو است.
(تَجَلَّی)- چیزی که ذاتا روشن است، در آیه وَ النَّهارِ إِذا تَجَلَّی- 2/ اللّیل) و گاهی تجلّی- با امر و فعل است، مثل فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ- 143/ اعراف) و گفته شده، فلان ابن جلا «2» یعنی او مشهور است.
__________________________________________________
در کنار هم بنشینند زیرا تنها خداست که رفعت و درجات علمی علما و سایرین را با آگاهی پاداش می دهد، امروز ما می پنداریم که میز گرد سوغات غربیهاست و حال آنکه آنها سالها است از مآخذ اخلاق و انسانی اسلام بهره گرفته اند.
(1) شعر از ابو ذؤیب- است که زنبوران عسل را وصف می کند. إیام و أیام از آم، یام، ایاما (باب ضرب) است بمعنی دود کردن در کندوها تا زنبورها دور شوند بتوانند عسل را بر دارند که در شعر به آن اشاره شده است.
(2) این عبارت از شعر سحیل بن وثیل- است که (با مصراع بعدش چنین است).
انا ابن جلا و طلّاع الثّنایا متی اضع العامّه تعرفونی
ص: 408
أجلوا عن قتیل إجلاء از او دور شدند و ندانستند که چه کسی او را کشته است.
(زیاد و انبوه) خدای تعالی گوید: وَ تُحِبُّونَ الْمالَ حُبًّا جَمًّا- 20/ فجر) یعنی مال و ثروت را زیاد و بشدّت دوست دارید.
جمّه الماء- یعنی فراوانی آب و آبگیر بزرگی که سیلابها در آن جمع می شود اصل کلمه- جمّ- از جمام- یعنی سکون و اقامت برای استراحت و دور کردن بار سختی هاست.
جمام المکّوک دقیقا- پر شدن پیمانه از آرد بطوریکه سر ریز شود، باعتبار معنی زیادی و کثرت به گروه و جماعتی از مردم که چیزی را مطالبه می کنند و یا در زحمت هستند- جمّه- گویند. و نیز، جمّه- موهای جلو پیشانی و بنا گوش.
جمّه البئر- گودی ته چاه آب که گویی مدّتها آب در آنجا جمع شده.
جمّه یعنی اسب تیز تک که در جایی بسته باشند به شباهت آب راکد و زیاد که در یکجا مانده و جمع شده، الجمّاء الغفیر- جماعات و گروههای مردم.
شاه جمّاء- گوسپند بی شاخ، به این اعتبار که بجای شاخ پیشانیش پر پشم است.
گردنکشی کرد، خدای تعالی گوید: وَ هُمْ یَجْمَحُونَ- 57/ توبه) یعنی شتابان می دوند، اصلش در باره اسب است در وقتی که با دیدن و حرکت و جست و خیزش بر راکبش چیره می شود و عنان را از او بر می گیرد این حالت اسب یعنی نامیدن آن با واژه- جمح و جموح- از معانی- نشاط و مرح- یعنی (اسبان با نشاط و شاد) و رساتر است.
__________________________________________________
(یعنی من شناخته شده هستم و از پیچش کوهها و درّه ها حمله می کنم، و می نگرم اگر عمّامه ام را بردارم مرا می شناسید) در جنگها رسم بوده که دستار بر سر می پیچیدند و در صلح بر می داشتند حجّاج بن یوسف ثقفی ستمگر و خونخوار هنگام ورودش بکوفه با دستارش به منبر می رود و به اشعار سحیل استشهاد می کند تا مردم را مرعوب سازد و پس از آن جنایاتی که در تاریخ نظیر نداشته مرتکب می شود و خودش می گوید می خواهم در خونریزی کسی بر من پیشی نگیرد، لعنه اللّه تعالی علیه. (مروج الذّهب/ مسعودی ج 5، ص 249- لسان العرب/ ابن منظور ج 8. [...]
ص: 409
جماح- گلوله ای که برای پرتاب بر سر نیزه و بجای آن می گذارند که تشبیهی است به گلوله ای که کودکان در بازی پرتاب می کنند.
جمع- یعنی نزدیک نمودن و پیوستن بعض از چیزی به بعض دیگر آن می گویند:
جمعته فاجتمع- (جمعش کردم و جمع شد) خدای عزّ و جلّ گوید:
وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ- 9/ قیامه).
(آیه مبارکه در باره آثار دگرگونی منظومه شمسی در آستانه قیامت است که خورشید و ماه بگونه نخستینشان بر می گردند و جمع می شوند چنانکه در آغاز خلقشان فرمود: کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما- 30/ انبیاء) و آیات وَ جَمَعَ فَأَوْعی 18/ معارج) و جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ- 2/ الهمزه).
(مال و ثروت را جمع کرد و در دفینه ها حفظ کرد که در واقع ملامتی و هشداری است بر مال اندوزی و زر پرستی) و آیات یَجْمَعُ بَیْنَنا رَبُّنا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنا بِالْحَقِّ- 26/ سباء) و (لَمَغْفِرَهٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَهٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ- 57/ آل عمران) (رسیدن به آمرزش و رحمت حقّ از آنچه گرد آوری می کنید بهتر است). و آیات (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ- 88/ اسراء) و فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً- 99/ کهف) و إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِینَ «1»- 140/ نساء) و وَ إِذا کانُوا مَعَهُ عَلی أَمْرٍ جامِعٍ- 62/ نور) یعنی بر کاری بس بزرگ که مردم بر آن جمع می شوند، گویی که همان کار مردم را گرد آورده است.
و آیه ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ- 103/ هود) یعنی در آن هنگامه جمعشان می کنند مثل: آیات یَوْمَ یَجْمَعُکُمْ لِیَوْمِ الْجَمْعِ- 9/ تغابن) که بجای مجموع- واژه های-
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِینَ وَ الْکافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً- 140/ نساء) این آیه اشاره به کسانی است که به حشر و معاد معتقد نیستند هر چند که دسته اوّل آنها یعنی منافقین بظاهر خود را مسلمان بدانند خداوند در این آیه ناباوری آنها را بقیامت و مکافات اعمالشان آگاهی می دهد ولی مؤمنین را بلافاصله چنین معرّفی می کند که می گویند: رَبَّنا إِنَّکَ جامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فِیهِ إِنَّ اللَّهَ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ- 9/ آل عمران).
پروردگار ما، تو جمع کننده همه مردم در هنگامه ای هستی که ریب و ریاء و تردیدی در آن نیست زیرا اللّه خلاف وعده نمی کند.
ص: 410
جمع، جمیع، جماعه- گفته می شود، خدای عزّ و جلّ گوید: وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ- 166/ آل عمران) و وَ إِنْ کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ- 32/ یس).
جمّاع- یعنی مردی که با یکدیگر متفاوتند امّا در یکجا جمعند.
شاعر گوید:
بجمع غیر جمّاع (مردم یکپارچه، که ناهمگونند ولی جمعند).
باب افعال این واژه، مثل- أجمعت کذا- بیشتر از ثلاثی مجرّد آن بامور فکری و نفسانی مربوط می شود، در آیه فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُمْ- 71/ یونس).
شاعر گوید:
هل أغزون یوما و أمری مجمع (آیا روزی خواهند جنگید در حالی که کارم فراهم است).
خدای تعالی گوید: فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ- 64/ طه) و هرگاه گفته شود: أجمع المسلمون «1» علی کذا یعنی آراء و افکارشان بر آن کار یکی است و اتّفاق نظر دارند، نهب مجمع- غنیمتی که با تدبیر و اندیشه بآن می رسند، و سخن خدای عزّ و جلّ که می فرماید: إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ- 173/ آل عمران) گفته شده، یعنی آرائشان را در تدبیر و اندیشه علیه شما جمع کردند و نیز گفته اند، یعنی لشکریانشان را علیه شما جمع کردند.
(جَمِیع)، أجمع و أجمعون، برای تأکید در جمع شدن در کاری بکار می رود امّا-
__________________________________________________
(1) منابع مورد استفاده مجتهدین و فرق اسلامی به تفاوت بر چهار اصل مبتنی است. 1- قرآن 2- سنّت 3- عقل 4- إجماع که این چهار جمعا ویژه فقه جعفری است، صاحب مجمع البحرین به نقل از شیخ طوسی می نویسد: جمهور مسلمین إجماع را دلیل سمعی می دانند نه عقلی، داود که از پیشوایان اصحاب ظاهر است، إجماع صحابه را حجّت می داند امّا مالک اجماع اهل مدینه را و باقی علماء را در هر عصری و زمانی حجّت می دانند ولی امامیّه می گویند «انّ الامّه لا یجوز أن تجتمع علی خطا» و هر عصری از اعصار ناگزیر امامی باید که حافظ شرع باشد و پس از او علمایی که بر مبانی چهار گانه عمل می کنند و احکام مستحدثه یعنی جدید را که مورد ابتلاء و نیاز رو برو شد جامعه است که با استنباط پاسخگو باشند بدیهی است هر کدام از اصول چهار گانه در جای خود از اهمیّت ویژه ای برخوردار است چرا که قرآن مجید، همواره باین چهار رکن یعنی قرآن، سنّت پیامبر (ص) و عقل، و اجماع اشاره می کند. (مجمع البحرین 4/ 317)
ص: 411
أجمعون- معرفت و شناسایی را توصیف می کند و نصب دادن آن بصورت (حال) صحیح نیست، مثل آیات: فَسَجَدَ الْمَلائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ- 30/ حجر) و وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ- 93/ یوسف) (در آیه اوّل- اجمعون- وصف و بدل از- کلّهم- است که در حالت رفع است و در آیه دوّم نیز- اجمعین- وصف و بدل از- باهلکم- است که مجرور به حرف (ب) بر سر- اهلکم- و در حال جرّ است).
امّا واژه جمیع- منصوب به حال است که از نظر معنی برای تأکید بکار می رود، مثل آیات: اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً- 38/ بقره) و فَکِیدُونِی جَمِیعاً- 55/ هود).
نامیدن روز (جمعه) را، به یوم الجمعه برای گرد آمدن و جمع شدن مردم برای نماز در آن روز است، خدای تعالی گوید: إِذا نُودِیَ لِلصَّلاهِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِلی ذِکْرِ اللَّهِ- 9/ جمعه).
مسجد الجامع- واژه جامع، وصف و صفت مسجد نیست بلکه از نظر کار و زمانی که جمع کننده مردم برای نماز است آنرا آنطور نامیده اند.
قدر جماع جامع- یعنی دیگ بزرگ.
استجمع الفرس جریا- آن اسب خود را جمع کرد و بسیار تند و تیز رفت.
معنی جمع شدن هم روشن است یعنی گرد آمدن و فراهم شدن.
ماتت المرأه بجمع- وقتی که زنی در آبستنی می میرد که بتصوّر مردان او با فرزندش بجمع گفته می شود.
هی منه بجمع- یعنی او دوشیزه است و این اصطلاح بخاطر جدا نشدن پرده بکارت از اوست یعنی همان حال طبیعیش باقی است و همراه آن است.
ضربه بجمع کفّه- انگشتانش را جمع و مشت کرد و باو ضربه زد.
أعطاه من الدّارهم جمع الکفّ- با دو دست پرش باو پول داد.
جوامع (مفرد آن- جامعه) یعنی غل و زنجیرهایی که پاها و دستها را می بدند و بهم جمع می کند.
جمال یعنی حسن و زیبایی بسیار و بر دو نوع است:
اوّل- آنگونه زیبائی که ویژه جان و بدن و فعل و کار انسان است.
ص: 412
دوّم- زیبائی در سایر پدیده های عالم غیر از انسان، و بر این وجه از پیامبر (ص) روایت شده است که:
«إنّ اللّه جمیل یحبّ الجمال» که هشدار و آگاهی است بر اینکه خیرات زیاد از خدای افاضه می شود و اللّه کسی را که باین صفت یعنی منشاء خیرات متّصف باشد دوست می دارد، خدای تعالی گوید:
وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ «1»- 6/ نحل).
(جَمِیلٌ)، جمال و جمّال- برای زیادی و مبالغه بکار می رود خدای تعالی فرماید:
فَصَبْرٌ جَمِیلٌ- 18/ یوسف) و فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلًا- 5/ معارج) این فعل بشکل مصادر- مجامله و إجمال- نیز بکار می رود.
جاملت فلانا- یعنی به نیکی با او رفتار کردم.
أجملت فی کذا- در آن کار مدارا و نیکویی کردم.
جمالک: در معنی أجمل- یعنی نیکی کن و باعتبار معنی زیادی و فزونی که در این فعل هست به هر جماعت و گروهی که دارای روابط اجتماعی و پیوستگی
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیات 5 و 6/ نحل، است که نام خود سوره تفکر انگیز، و عبرت زا است می گوید: وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَکُمْ فِیها دِفْ ءٌ، وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْکُلُونَ وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ- 6 و 5/ نحل) سخن در باره 1- زیبائی های طبیعی 2- منافع اجتماعی 3- زیبایی های هنر واقعی است، اوّل از پوست چهار پایان پشم و لباس زیبا و فرشهای رنگین به دست می آید و گر نه انسان از ایجاد آنها ناتوان است و بدون بهره از پشم و چرم حیوانات زندگیش مختل و رو به زوال است.
دوّم- از شیر و گوشتشان می خورند و گر نه از گرسنگی و کمبود آنگونه مواد غذایی بیمار و ناتوان می شوند و از حرکات و رفت و برگشت دسته جمعی گلّه ها در صحرا که زیباترین شکل حیات است متمتّع می شود پس جمالی که در این آیه خداوند به آنها اشاره می کند بر اساس سه نیاز حیات و هستی انسان ها است: 1- پوشاک و رنگ آمیزیهای دلفریب آن 2- زیبایی در مزه های و خواصّ و رنگهای گونه گون غذاها 3- بهره روحی و معنوی از حرکت دستجمعی رفت و برگشت گله ها که هزاران برّه و گوساله ناگهان با هزاران گوسفند و گاو که از چرا برگشته اند در یکدیگر در می آمیزند و هیچ برّه ای و گوساله ای زیر پستان غیر مادر خود شیر نمی خورد و چه زیبائی هنری و طبیعی از این با ارزشتر که خداوند در آیه با واژه های 1- دف (گرما و حرارت طبیعی) 2- منافع و سود سرشار 3- جمال و زیبائی، اشاره می نماید تا تدبّر شود.
ص: 413
هستند- جمله- گفته می شود.
مجمل- هم یعنی حسابی که تفصیل داده نشده و همینطور به سخنی که با شرح و تفصیل بیان نشده- مجمل- گویند، أجملت الحساب، و أجملت فی الکلام- یعنی حساب را خلاصه و سخن را کوتاه و مجمل- گفتم، خدای تعالی گوید:
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ (جُمْلَهً) واحِدَهً- 32/ فرقان) یعنی چرا همه آیات دستجمعی و با هم نازل نمی شود نه آنطوریکه قسمت قسمت و پراکنده می آید.
سخن فقهاء این است که- مجمل- چیزی است که نیاز به شرح و بیان دارد و حدّ و تفسیری در آن نیست و نیز- مجمل- یادآوری و ذکر یکی از حالات بعضی از مردم که با آن هست، هر چیزی بایستی صفتش در نفس خودش بیان شود و روشن باشد تا با آن صفت و ویژگی تمیز داده شود، حقیقت مجمل فراگیری و مشتمل بودن اشیاء زیادی است که خلاصه و از هم تفکیک نشده است.
(جَمَل)- شتری است که دندان نیش و پیشین دهان او در آمده باشد جمعش- جمال، أجمال، جماله است. خدای گوید: حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ- 40/ اعراف) و جِمالاتٌ صفر- 33/ مرسلات).
جمالات- جمع جماله و جماله جمع جمل است که جمالات با ضمّه حرف (ج) نیز خوانده شده و در باره آیه فوق یعنی حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ- 40/ اعراف) گفته شده.
جمل- طناب چند لایه و تابیده شده کشتی است.
الجامل- شترانی که با شتربانشان همراهند مثل- باقر.
اتّخذ الّلیل جملا- استعاره است چنانکه می گویند:
رکب اللّیل- یعنی در شب با شتر و اسب سفر کرد.
نامیدن شتر به جمل اشاره ای است به آیه وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ- 6/ نحل) زیرا شتر را در ردیف زیبائیها و خوبیها برای خویش به حساب می آورند.
اجتمال- از باب افتعال از همین واژه است یعنی چرب کردن با پیه و چربی.
جملت الشّحم- پیه را آب کردم.
ص: 414
الجمیل:- پیه و چربی آب شده، زنی به دختر می گوید تجمّلی و تعفّفی- یعنی آن چربی و باقیمانده شیر را بخور و بنوش.
اصل جن، پوشیده و پنهان بودن چیزی از دسترس حسّ است، جنّه اللّیل و أجنّه و جنّ علیه فجنّه- یعنی شب آن را پوشیده داشت و پنهان کرد.
أجنّه- چیزی بر رویش قرار داد تا پوشیده شود مثل:
قبرته أقبرته- در گورش گذاشتم و سقینه و أسقینه- آبش دادم.
جنّ علیه کذا- او را پوشاند، خدای عزّ و جلّ گوید: فَلَمَّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً «1»- 76/ انعام).
جنان- قلب است زیرا ظاهر نیست و از حواس ظاهر پوشیده و پنهان است.
مجنّ و مجنّه- سپری است که صاحب سپر و جنگجوی را پنهان می دارد، خدای عزّ و جلّ فرماید:
اتَّخَذُوا أَیْمانَهُمْ جُنَّهً- 16/ مجادله).
(سوگندهای خود را سپری برای پوشاندن چهره های غیر ایمانی، و اسلامی خود قرار دادند).
حدیث «الصّوم جنّه» یعنی روزه نگاهدارنده و سپری است برای ایمان و مؤمنین.
(جَنَّه)- هر باغ و بستانی که دارای درختان انبوه است و زمین را می پوشاند، خدای عزّ و جلّ فرماید:
لَقَدْ کانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیَهٌ جَنَّتانِ عَنْ یَمِینٍ وَ شِمالٍ- 15/ سبا) و وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ- 16/ سباء) و وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ- 39/ کهف) درختانی هم که پر شاخ و برگند- جنّه- نامیده اند، و سخن شاعر بر این معنی حمل شده است که: من النّواضح تسقی جنّه سحقا-
__________________________________________________
(1) چون شب بروی در آمد و تاریکیش او را فرا گرفت ستاره ای دید که در ادبیات قرآن و اوج فصاحتش گاهی مضاف حذف می شود مثل- و اسأل القریه که اهل قریه مراد است در آیه فوق هم (تاریکی شب) او را گرفت و پوشاند مراد آیه است که فقط. لیل- یاد آوری شده.
ص: 415
(از شتران آبکشی که باغ دور افتاده و تشنه و پژمرده را آب می دهد).
جنّه- یعنی بهشت یا بصورت تشبیه به باغی که در زمین هست چنان نامیده شده هر چند که میانشان فرقی و تفاوتی است و یا بخاطر پوشیده بودن نعمتهایش از ماست، و در سخن خدای تعالی در آیه زیر بآن اشاره شده است که: (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ «1»- 17/ سجده) ابن عبّاس (رض) گفته است: جنّات که در قرآن به لفظ جمع آمده است از این رواست که هفت جنّت هست:
1- جنّه الفردوس 2- عدن 3- جنّه النّعیم. 4- دار الخلد 5- جنّه المأوی 6- دار السّلام. 7- علّیّین.
(جنین)- هم طفلی است تا زمانی که در رحم مادر هست جمعش- أجنّه خدای تعالی گوید: (وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ- 32/ نجم) که واژه- جنین- بر وزن فعیل در معنی مفعول است و نیز جنین- قبر است که در این صورت- فعیل- در معنی فاعل است.
در باره اطلاق واژه (جنّ)- بموجودات نامرئی دو وجه گفته شده:
اوّل- برای موجودات نامرئی روحانی که از تمام حواسّ ظاهری ما پنهانند، و نقطه مقابلش- إنس است و بر این وجه فرشتگان و شیاطین نیز جزء آنها خواهند بود پس هر فرشته ای پری یا جنّی است و هر پری و جنّی فرشته نیست،
__________________________________________________
(1) آیه 17/ سجده است که اشاره به یکی از نعمتها و پاداش مؤمنان دارد می گوید (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّهِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ- 17/ سجده) یکی از پاداشهایی که مربوط بآخرت است و کیفیّتش برای ما در دنیا و بر حواس ناقص ما پوشیده است روشنایی چشم است که پاداش اعمال نیک این جهان در آن جهان است چون گروهی از حقّ ناسپاسان در دنیا با داشتن چشم و دل و گوش و تمام حجّتها و دلائل باز راه کفران و ستمگری و تبهکاری می پویند در آن جهان ناگزیر نابینا از خاک لحد برمی خیزند و گویا درد و عذاب بزرگی است که می گویند چرا کوریم و حال اینکه در دنیا چشم و دل و گوش داشتیم، پاسخشان این است (مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا- 72/ اسراء) دیده داشتید در نیافتید و حقّ ندیدید گوش داشتید حقّ را نشنیدید و از ستوران گمراه تر بودید، پس روشنایی چشم در آخرت که در آیه اشاره شده بهترین نعمت و وجه تمایز میان مؤمن و کافر است زیرا مؤمنین (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ إِلی رَبِّها ناظِرَهٌ 23/ قیامه) و ناسپاسان از چنین نعمتی محرومند.
ص: 416
ابو صالح «1» گفته است که همه فرشتگان نامرئی اند.
دوّم- گفته اند بلکه جنّها بعضی از نامرئیان و روحانیان هستند زیرا چنان موجوداتی روحی سه گونه اند:
1- گروه اخیار که همان فرشتگانند.
2- گروه اشرار یا شیاطین.
3- گروه اوساط که از دو دسته اخیار و اشرار در میانشان وجود دارد و این دسته های پریان هستند که آیه قرآن بر این معنی دلالت دارد که (قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ ... وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ- 1- 14/ جنّ) (که اشاره به دو دسته بد و خوب پریان است.
(الجنّه)- یعنی جماعت و گروه پریان، خدای تعالی گوید:
(مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ- 6/ النّاس) و (وَ جَعَلُوا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْجِنَّهِ نَسَباً- 1158/ صافّات)- الجنّه- همان جنون و دیوانگی است، خدای تعالی گوید: (ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ «2»- 46/ سباء) یعنی جنون، و جنون حائل و مانع ارتباط عقلانی میان نفس و عقل است.
جنّ فلان- جن زده شد، که فعلش بر وزن- فعل- است مثل وزن و بنای بیماریها و دردها مانند- زکم، لقی، حمّ- یعنی (زکام شد، لقوه گرفت، تب دار شد).
اصیب جنانه- به بیماری قلبی دچار شد و گفته اند وقتی که رابطه میان
__________________________________________________
(1) ابو صالح از بزرگان تابعین و شاگردان ابن عبّاس است و بطوریکه بدر الدّین زر کشی در جلد اوّل البرهان فی علوم القرآن نقل می کند دو تن از علمای بزرگ علم و ادب یعنی ابو محمّد سلیمان بن مهران معروف با عمش و ابو نصر محمّد بن سائت معروف به کلبی از شاگردان ابو صالح بوده و از او حدیث روایت کرده اند و یکی از احادیث او در باره قرآن است که ابو صالح می گوید «انزل القرآن علی سبعه احرف صارفی عجز هوازن فیها خمسه»- برهان ج 1- 283 و 284 و 439.
(2) تمام آیه چنین است (قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَهٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَکُمْ ...- 46/ سبا) بگو شما را بیک چیز اندرز می دهم و آن اینست که برای خدا دو دو یا تک تک قیام کنید و سپس با خود بیندیشید و به یکدیگر باز گوئید که یار و مصاحب شما را بیماری روانی و نامرئی نیست او بر شما بیم دهنده ای بیش نیست، و خداوند در غالب آیات مخالفین حقّ و راستی را نخست به قیام علیه هواهای نفسانی و فساد می خواند و سپس به تفکر و اندیشه دعوت می کند و این دو پایه اساس وصول به حقّ و صراط مستقیم با اندیشه صحیح و گزینش دین حقّ است یکی مبارزه با تباهی و هوسها و شیطنتها.
دوم- اندیشه و تفکّر، تا تفکّر خالی از اغراض بوده و بخاطر یافتن راه حقّ باشد.
ص: 417
کارهای بدنی و عقلی بریده شود می گویند- جنّ عقله- عقل و خردش بیمار است (بیماری روانی).
و بر آن اساس سخن خدای تعالی است که کفّار به پیامبر (ص) گفتند: (مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ- 14/ دخان) یعنی از پریانی که او را می آموزند، با او هستند، و همچنین آیه (أَ إِنَّا لَتارِکُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ- 36/ صافات).
جنّ التّلاع و الآفاق- گیاه بهاره و بیابانی بمقداری آنجا زیاد شد که گویی زمینی مجنون و جنّ زده است، و آیه (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ،- 27/ حجر) اشاره به خلقت و آفرینش نوعی از پریان است.
و آیه (کَأَنَّها جَانٌّ- 10/ نمل) گفته شده اشاره به نوعی از مارهاست.
اصل جنب عضوی از بدن (پهلو) و جمع آن- جنوب- است، خدای تعالی گوید:
(فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ- 35/ توبه).
پیشانیها و پهلوهاشان را با همان زر و سیم اندوخته و مورد پرستش دنیائیشان داغ می کنند).
و آیه (تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ- 16/ سجده).
(شب هنگام برای عبادت، پهلوها را از استراحت دور می کنند و برمی خیزند).
در آیه (قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ- 191/ آل عمران) واژه جنوب بطور استعاره چنانکه عادت اعراب است در باره سایر اعضاء استعاره شده است و مثل- یمین و شمال بکار رفته است.
چنانکه شاعر گوید:
من عن یمینی مرّه و أمامی (گاهی از جانب راستم و گاهی پیشارویم).
جنب الحائط و جانبه- یعنی کنار دیوار و سوی او.
و آیه (وَ الصَّاحِبِ (بِالْجَنْبِ) «1»- 36/ نساء) یعنی با همسفر و نزدیک.
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 36/ نساء است که بهترین تعیین کننده روابط اجتماعی اسلامی انسانهاست می گوید:
ص: 418
و آیه (یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی (جَنْبِ اللَّهِ)- 56/ زمر) یعنی افسوس بر من و بر زیانباری من که از خدا و امر او و حدودی که برای ما معیّن فرمود دوری کردم.
سار جنیبه، جنیبته، جنابیه و جنابیته- یعنی به سویش.
جنیته- به پهلویش زدم مثل- کبدته و فأدته- به کبد و دلش زدم و نیز مربوط به بیماری دل و کبد است یعنی (ذات الجنب- پهلو درد).
جنب- از درد پهلو شکایت کرد مثل- کبد و فئد- از درد کبد و دل شکایت کرد.
از اسم مصدر- الجنب- به دو صورت فعل ساخته شده:
اوّل- در معنی- به طرف او رفتن به جانب و ناحیه او رفتن.
دوّم- در معنی رفتن به کنار کسی و به حضور کسی رفتن.
فعل اوّل مثل- جنبته و أجنبته (به جانب او و حول و حوش او رفتم).
و آیه (وَ الْجارِ الْجُنُبِ- 46/ نساء) یعنی همسایه دورتر و غیر خویشاوند شاعر گوید:
فلا تحرمنّی نائلا عن جنابه «1».
رجل جنب و جانب- مردی که از راه، دور و منحرف می شود، خدای عزّ و جلّ
__________________________________________________
(وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ بِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبی وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ وَ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ مُخْتالًا فَخُوراً- 36/ نساء) خدای را بپرستید و شرک نورزید با پدر و مادر، با خویشاوندان، یتیمان، و مسکینان، همسایه خویشاوند، همسایه دورتر و غیر خویشاوند و همراه در سفر و رهگذران آواره از دیار، خدمتکاران و اسیران با تمام این اقشار رابطه احسان و نیکی داشته باشید زیرا خداوند، خودستا و نازنده و متکبّر به مال را دشمن دارد و سپس در باره بخیلان مال اندوز و کفّار و ریاکاران که قرین و یار شیطانند بحث می کند، براستی که سراسر قرآن- مثانی متشابها- است یعنی اساس و رشد حرکت انسانی را بسوی اللّه از دو محور معیّن می کند 1- پالایش روح از زشتی ها و پیرایش او به نیکی ها، 1- خودداری از هوسها 2- خود سازی با عبادات 1- کفران به طاغوت 2- ایمان به اللّه 1- دوری از ستم 2- به یاری ستمدیده و مظلوم برخاستن 1- دوری از جهالت 2- گرایش به علم و حقیقت. اینها بودند کلید رمز آرامش دل و رشد کامل که مکتبهای غیر الهی از آنها بی بهره اند زیرا تنها (إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ- 45/ عنکبوت) و (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ. 90/ نحل).
(1) شعر بالا مصراعی است از قصیده علقمه بن فحل، شاعر قبل از اسلام که او را با امرء و القیس
ص: 419
فرماید: (إِنْ (تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ- 31/ نساء) و (الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ- 37/ شوری) و (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ- 36/ نحل).
که اجتناب- در آیات فوق عبارتست از ترک کردنشان و دور شدنشان از کبائر و دروغ و طاغوت، و در آیه (فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ «1»- 90/ مائده) واژه- فاجتنبوه- در این آیه یعنی- آن را دور کنید از واژه- اترکوه- یعنی شما او را ترک کنید، در معنی رساتر است.
جنّب بنو فلان- وقتی در شترانشان شیر نیست.
(جنب) فلان خیرا و جنب شرّا- از خیر و شر رانده و دور شده، خدای تعالی در باره آتش عذاب گوید:
(وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَی الَّذِی یُؤْتِی مالَهُ یَتَزَکَّی- 17/ اللّیل).
__________________________________________________
مقایسه کردند و او برتر شناخته شد، می گوید:
1-
و فی کلّ حیّ خبطت بنعمه و حق لشاس من یداک ذنوب 2-
و ما مثله فی النّاس الّا قبیله مساو و لادان لذاک قریب 3-
فلا تحرمنی نائلا عن جنابه فانّی امرو وسط القباب غریب
1- بخشش تو به همه قبائل رسیده است چه رسد به شاس برادرم که او هم بی بهره نشد 2- مانند قوم و قبیله تو در مردم نیست هر چند نزدیک باشد 3- پس مرا نیز که از قبیله ای دور هستم از بخشش و آزادی باز مدار و از دیارم دور مساز.
(1)- قسمتی از آیه 90/ مائده است و مربوط بحکم آیه فوق که چنین است (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ- 90/ مائده) در این آیه شیطان، و عواملی را که افعال شیطانی است مانند خمر و قمار که جامعه را از یاد خدا و نماز باز می دارد و بذر کینه توزی و بغض و دشمنی را در دلها می کارد با فعل- فاجتنبوه یعنی پس دورش کنید و از دایره زندگی او را و آثار شومش را حذف کنید ذکر شده که به گفته مؤلّف محترم واژه- ترک کردن- بکار رفته (یعنی بروش لیبرالیستها که فساد را باقی می گذارند و می گویند دوری کنید). بلکه می فرماید فاجتنبوه- یعنی دور و محوش کنید و امروز جهان غرب و شرق از چنین فساد و تباهیها در اثر وجود خمر و قمار بفریاد آمده اند امّا در حکومت عدل اسلامی با اجرای همین فرمان قرآن یعنی دور کردن میخوارگی و قمار، جان و مال، و ناموس میلیونها انسان مسلمان ایرانی کشور عزیزمان و ارواح میلیونها جوان با استعداد در راه خودکفایی و سازندگی جامعه قرار گرفته چون عوامل شیطانی از میانه مردم رخت بربسته است.
ص: 420
(آتش عذاب را از پرهیزکاری که مال خود را در راه خدا و بخاطر تزکیه بنفس می دهد دور خواهد کرد).
اگر واژه جنب- بدون مفعول بکار رود مثل:
جنب فلان- از خیر دور شد و همینطور در دعای به خیر، و در آیه مبارکه (وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ- 35/ ابراهیم).
(مرا و پسرانم را از پرستش بتها دور دار).
گفته شده- و اجنبنی- از- جنبته عن کذا است- یعنی از آن دورش کردم.
و نیز گفته اند- از جنبت الفرس است- یعنی اسب را به سوی خودم کشاندم.
و در آیه اخیر گویی حضرت ابراهیم (ع) از خداوند می خواهد با الطاف خودش و با وسائل و اسباب خفیّه اش او و تبار و فرزندانش را از شرک و پرستش بتها دور دارد.
الجنب- یعنی فاصله و گشادی میان دو پا، که گویی ترکیب و خلقت او طوری است که یکی از پاها از دیگری دورتر است و آیه (وَ إِنْ کُنْتُمْ (جُنُباً فَاطَّهَّرُوا- 6/ مائده) یعنی اگر جنب شدید و جنابتی در اثر انزال بشما رسید خود را پاکیزه کنید.
افعال واژه جنب- در معنی آیه فوق- جنب و أجتنب و تجنّب- است و چون جنابت سبب دور شدن از نماز و حکم شرعی است- جنابه- یعنی دور کننده نامیده شده.
جنوب- نقطه مقابل- و نامیدن آنجا بجنوب یا به اعتبار این است که جنوب، آمدن از جانب کعبه است و درست هم همین است و یا به اعتبار رفتن از آنجا است و هر دو معنی در معنی جنوب هست.
و از واژه جنوب عبارتهای:
جنبت الرّیح- یعنی باد جنوبی وزید «1».
فاجنبنا- در باد جنوب داخل شدیم.
__________________________________________________
(1) بادهای چهار گاه را 1- باد جنوب 2- باد شمال 3- باد صباح، 4- باد دبور، می نامند و باد سموم- نیز باد گرم و هلاکت زاست که هم در شب و هم در روز می وزد مثل- باد حرور- که در شب
ص: 421
جنبنا- باد جنوبی بما رسید و:
سحابه مجنوبه- باد جنوب بر ابر ورزیده، مشتقّ شده است.
الجناح، بال پرنده است، گفته می شود- جنح الطّائر- یعنی بالش شکست.
خدای تعالی گوید: (وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ- 38/ انعام).
جناحیه- پهلوها و کرانه های هر چیز، یعنی دو بالش و می گویند:
جناحا السّفینه- دو پهلویش.
جناحا الوادی- دو طرف دره کوه.
جناحا الإنسان- دو پهلو و دو طرف بدن.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلی (جَناحِکَ)- 22/ طه) یعنی دستت را به پهلو و بر خویش بگذار. و اضمم إلیک جناحک- یعنی دستت را، زیر بال در پرندگان مثل دست در انسان و چهار پایان است از این روی به بالهای پرنده هم- یداه گویند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ- 24/ اسراء) که بطور استعاره بکار رفته است، یعنی: برای پدر و مادرت بال تواضع و رحمت بگستر و فرو بگذار، زیرا واژه- ذلّ- دو وجه دارد:
اوّل- ذلّی که انسان را کم ارزش می کند و فرو می آورد.
دوّم- ذلّی که انسان را رفعت می دهد و بالا می برد، و آیه (جَناحَ الذُّلِّ مِنَ
__________________________________________________
و روز می وزد، شعراء، بادها را گاهی مورد خطاب قرار داده و پیام رسان خود ساخته اند، چه شعرای عرب و چه شعرای ایرانی، انوری می گوید:
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
فخر رازی گوید:
و ریح الشّمال عساک ان تتحملی خذمی الی الصّدر الامام الافضل
وقفی بوادیه المقدّس و انظری نور الهدی متالفا لا یأتلی
باد یکی از عوامل لطف و نعمت با عذاب و نقمت خداوندی است و ریاح در قرآن بهر دو معنی آمده است. [...]
ص: 422
(الرَّحْمَهِ- 24/ اسراء) یعنی: فروتنی و تواضعی که رفعتش می دهد و ارزش انسان را بالا می برد نه آن تواضعی که از لفظ جناح- در معنی خواری به صورت استعاره بکار می رود گوئی که آدمی در پیشگاه خدای تعالی رفعت می دهد و بزرگی می بخشد و این رفعت و شکوه از عالیترین وسیله دستیابی به رحمت است و یا بهترین رحمت فرزند نسبت به پدر و مادر، و آیه:
(وَ اضْمُمْ إِلَیْکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) یعنی: اگر بیم داری دو دست خویش با خود محکم و پیوسته دار).
جنحت العیر فی سیرها- یعنی شتر شتاب کرد گویی که از دستانش یاری می جوید.
جنح اللّیل- شب سیاهیش را بگسترانید.
الجنح- قسمتی از شب تاریک است، خدای تعالی گوید:
(وَ إِنْ (جَنَحُوا) لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها- 611/ انفال) یعنی اگر به آشتی و صلح مایل شدند پس آشتی کن. چنانکه می گویند: جنحت السّفینه- کشتی بیک پهلو کج شد.
(جناح)- یعنی: اثم و گناه، و چون انسان را از حقّ دور و منحرف می کند- جناح- نامیده شده و سپس هر گناهی را جناح نامیده اند. در سخن خدای تعالی: (لا جُناحَ عَلَیْکُمْ- 235/ بقره) یعنی در غیر مورد گناه (و کارهائی که گناه نیست و مباح است).
جوانح الصّدر- دنده هائی که سر آنها باستخوان وسط سینه و چنبر گردن متّصل است و جلوی ریه ها قرار دارد و مفرد آن- جانحه- است بخاطر اینکه- إنحناء- دارد.
به سپاهی و لشکر- جند گویند.
نامیدن لشکر به جند- باعتبار فشردگی و تراکم قدرت آن است، زیرا- جند- در اصل نام زمین پر سنگلاخ و سخت است سپس به هر مجتمع، و جمعیّت متراکمی- جند گفته اند مانند: الأرواح جنود مجنّده «1».
خدای تعالی گوید: (إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ
- 137/ صافّات) و (إِنَّهُمْ جُنْدٌ
__________________________________________________
(1) یعنی ارواح حقایقی متراکم و نیرومندند و چون کارگزاران و نیرو دهندگان جهانند در واقع
ص: 423
(مُغْرَقُونَ- 24/ دخان) جمع جند- أجناد و جنود است در آیات زیر بصورت جمع آمده:
(وَ جُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ- 95/ شعراء) و (وَ ما یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ إِلَّا هُوَ- 31/ مدثّر) و (اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها- 9/ احزاب) در آیه اخیر جنود- اوّل کفّارند و جنود دوّم که آنها را ندیده اند فرشتگانند.
اصل- الجنف- کجی و انحراف از حقّ و حکم است، پس در آیه (فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً- 182/ بقره) (یعنی کسیکه می ترسد وصیّت کننده از حقّ منحرف شود) در آیه فوق واژه- جنفا- یعنی انحراف آشکار از این جهت در آیه:
(غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ- 3/ مائده) یعنی: متمایل به گناه. (نفی در نفی است).
جنیت الثّمره و اجتنینها و الجنیّ و الجنی- یعنی برگزیدن و گرفتن و چیدن میوه از درخت و برداشتن عسل از کندو.
واژه- الجنّی- بیشتر در مورد چیدن میوه کم و تازه بکار می رود، خدای تعالی می فرماید: (تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا- 25/ مریم) و (وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ- 54/ الرّحمن) (میوه آن باغ در بهشت در دسترس چینندگان است).
أجنی الشّجر- میوه آن درخت رسید.
الأرض کثر جناها- بهره و ثمره آن زمین زیاد شد.
جنی فلان جنایه- یعنی جنایت کرد، که از معنی اصلی واژه استفاده شده است، مثل اجترم- که از واژه- جرم- استعاره شده یعنی (جرم و گناه انجام داد).
الجهد و الجهد یعنی طاقت و نیرو و مشقّت و سختی.
گفته شده- جهد با فتحه حرف (ج) یعنی مشقّت و سختی و با ضمّه حرف
__________________________________________________
سپاهیانی هستند که بیاری مؤمنین می رسند غیر از پیامبران بر کسانی هم که نام اللّه را به حقیقت و با ایمان اداء می کنند و در راهش استقامت می ورزند نازل می شوند و آنها را با آرامش خاطر و اعتماد به وعده های خداوند بشارتشان می دهند، می گوید:
(إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ- 30/ فصلت) امروز نمونه عملی و آشکار این حقایق را از زبان ایثارگران جبهه های حقّ علیه باطل باید شنید.
ص: 424
(ج) یعنی کوشش گسترده و وسیع باندازه طاقت و در این معنی در باره انسان خدای تعالی گوید:
(وَ الَّذِینَ لا یَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ- 79/ توبه) و (وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمانِهِمْ- 109/ انعام) یعنی سوگند خوردند و تأیید نمودند که بیشتر از وسع و نیرویشان بکوشند و مومن شوند.
اجتهاد- یعنی خود را با صرف نیرو و تحمّل بسختی و مشقّت واداشتن.
جهدت رأیی و أجهدته- فکر و اندیشه ام را تفکّر، قدرت بخشیدم.
(جهاد) و مجاهده- پرداختن و صرف نیرو برای دفع دشمن و راندن اوست، جهاد بر سه گونه است:
1- جنگ و مجاهده برای راندن و دفع دشمن آشکار.
2- جهاد با شیطان و اهریمن.
3- جهاد در مجاهده با نفس.
هر سه معنی فوق در سخن خدای تعالی و در آیات زیر آمده است که: (وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ- 78/ حجّ) و (جاهِدُوا بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 41/ توبه) و (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 72/ انفال).
و پیامبر عظیم الشّان اسلام فرمود: «جاهدوا أهواءکم کما تجاهدون أعدائکم».
(با هواهای نفسانیتان همانگونه جهاد کنید که با دشمنانتان).
مجاهده- با دست و زبان هر دو انجام می شود، پیامبر (ص) فرمود: (جاهدوا الکفّار بأیدیکم و ألسنتکم) «1».
جهر یعنی ظهور چیزی بخوبی و زیادی و روشنی در برابر حسن دیدن و
__________________________________________________
(1) از این حدیث پیامبر دستور صریح و شدید تبلیغات علیه دشمنان بخوبی فهمیده می شود یعنی بایستی تمام رسانه های گروهی در حکومت اسلامی با همان تجهیزات و آمادگی که رزمندگان ما در جبهه های جنگ علیه کفّار و متجاوزین نبرد می کنند آنها نیز با زبانها و تبلیغات سمعی و بصری و انتشار سخنرانیها و پخش مطبوعات و مجلّات، نبردی پیوسته و پی گیر با تبلیغات جبهه کفر و الحاد داشته باشند نه اینکه هدف تبلیغات ایجاد و تولید سرگرمی ها و تخدیر مردم باشد و بنام تفنّن و تفریح جامعه را از خطر دشمنان غافل و بی خبر نگهدارند که چنین شیوه ای خواست استعمارگران شرق و غرب است و چنین
ص: 425
شنیدن:
1- ظاهر بودن و ظهور چیزی برای چشم مثل عبارت، رأیته جهارا- بروشنی و بدون مانع او را دیدم، و در آیات:
لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَهً- 55/ بقره) و أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَهً- 153/ نساء).
(این دو آیه نقل قول سخنان بنی اسرائیل به حضرت موسی که می گفتند ما ایمان نمی آوریم تا خدای را بروشنی و عیان ببینیم یا او را بروشنی بر ما بنمایانی).
و از همین معنی است عبارت- جهر البئر و اجتهرها- یعنی آب چاه را ظاهر کرد. گفته می شود. ما فی القوم أحد یجهر عینی- یعنی در آن قوم کسی که چشم گیر و بزرگ باشد نیست.
جوهر- بر وزن فوعل از همین ریشه است، جوهر- چیزی است که اگر باطل و زایل شود محمول آن هم یعنی آنچه که بر جوهر متّکی است باطل می شود، علّت نامیدن جوهر در اشیاء برای ظاهر بودن آن در برابر حاسّه (شعور) است.
2- امّا معنی جهر- یعنی روشن و آشکار بودن برای گوش، و حسّ شنیدن، در آیات:
سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ- 10/ رعد) و وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی 7/ طه) و إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ، وَ یَعْلَمُ ما تَکْتُمُونَ- 110/ نساء) و وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ- 13/ الملک) و وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها «1»- 110/ اسراء)
__________________________________________________
مباد.
(1) فخر رازی صاحب تفسیر کبیر که خود شافعی و متکلّم اصولی است در جلد اوّل تفسیرش پس از شرح مفصّل و جامعیکه در باره جهر- بسم اللّه الرحمن الرّحیم- در نمازها در حدود دویست صفحه بحث می کند نخست با دلایل عقل و تاریخی ثابت می کند که- بسم اللّه الرّحمن الرّحیم- در شمار آیات سوره ها و سوره فاتحه است و سپس نظر شافعی را در باره بلند خواندن «انّ الدّلیل العقلیه موافقه لنا و عمل علیّ بن أبی طالب علیه السّلام معنا و من اتخذ علیّا اماما لدینه فقد استمسک بالعروه الوثقی فی دینه و نفسه» و «و امّا الشّافعی فانّه قال: انّها آیه و یجهر بها» (تفسیر کبیر فخر رازی 1/ 203 و 207 چاپ مصر)، یعنی دلایل عقل بر بلند خواندن- بسم اللّه الرّحمن الرّحیم- در نمازها موافق نظر ماست که می گوئیم بایستی بلند خوانده شود و عمل علیّ بن أبی طالب علیه السّلام نیز با ماست و کسیکه علی را در دین خود امام و پیشوا بگیرد بتحقیق بعروه الوثقی یعنی ریسمان محکم و نجات بخش الهی دست زده است و چنین کسی در دین و نفس خویش استوار و نجات یافته است و شافعی هم گفته است که- بسم اللّه الرّحمن
ص: 426
(یعنی نمازتان باید نه با بانگ بلند و نه چون خاموشان باشد).
و آیه (وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ- 2/ حجرات) گفته می شود: کلام جوهریّ و جهیر: یعنی صدای بلند.
جهیر- کسیکه خوش منظر و زیباست.
جهز یعنی آماده کردن خدای تعالی گوید: فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ- 70/ یوسف).
جهاز- یعنی اسباب و لوازم آماده هر چیز.
تجهیز- برداشتن و آماده کردن وسایل برای (سفر، جنگ، عروسی) و هر کاری.
ضرب البعیر بجهازه- برای گریختن شتر یا ستور و ریختن بار از پشت خود به میان دست و پایش بکار می رود.
جهیزه «1»- زن احمق و نادان. و نیز گرگی هم که بچّه گرگ دیگری را شیر می دهد- جهیزه- گویند.
الجهل یعنی نادانی و بر سه گونه است:
اوّل- خالی بودن نفس و خاطر انسان از علم و دانش که بعضی از متکلّمین یعنی (دانشمندان دینی که از راه حکمت و استدلال عقلی با خصم گفتگو می کنند) معنی اوّلیه جهل را مقتضی و مناسب کارهایی می دانند که با بی نظمی جریان دارد.
__________________________________________________
الرّحیم- خود آیه ای است از سوره های قرآن، و بلند خوانده می شود، سپس فخر رازی در صفحات 198 و 199 می نویسد دلیل دوازدهم این است که معاویه بمدینه وارد شد و با مردم نماز خواند و سوره فاتحه را بدون بسم اللّه الرّحمن الرّحیم قرائت کرد همینکه نماز را تمام کرد مهاجرین و انصار از همه طرف بر او فریاد زدند، آیا فراموش کردی؟! بسم اللّه الرّحمن الرحیم کجا رفت و چه شد؟! ناچار معاویه نمازش را تکرار کرد و بسم اللّه الرّحمن الرّحیم را خواند.
«و هذا الخبر یدلّ علی اجماع الصّحابه رضی اللّه عنهم علی انّه من القرآن و من الفاتحه».
(1) معنی این واژه از ضرب المثل معروفی گرفته شده که گفته اند میان دو گروه قتلی واقع شد و جمعی پا در میانی کردند و مشغول آشتی دادن بودن و طرفین راضی شدند، که ناگهان زنی بنام- جهیزه- فریاد زد قاتل پیدا شد همینکه قاتل را کشتند دیگر صلحی میان دو گروه انجام نشد لذا گفتند:
قطعت جهیزه کلّ خطیب- یعنی جهیزه بعد از صلح و آشتی همه حرفهای مردم را قطع کرد و گفتند احمق من جهیزه (نادان تر از جهیزه) و ضرب المثل شد. (مجمع الامثال جلد اوّل).
ص: 427
دوّم- یعنی اعتقاد و باور داشتن چیزی بر خلاف آنچه که هست.
سوّم- جهل و نادانی یعنی انجام کاری بر خلاف آنچه که باید انجام شود خواه در باره آن اعتقاد درستی داشته باشد یا اعتقادی ناصحیح و فاسد مثل کسیکه عمدا نماز را ترک می کند، و بر این معنی است آیه قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ- 67/ بقره).
(آیا ما را به ریشخند میگیری پاسخ داد، پناه بخدا می برم که از نادانها باشم).
واژه- هزوا- یعنی ریشخند و استهزاء که آن را جهل گفته است.
فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَهٍ- 6/ حجرات) (بررسی و تحقیق کنید تا به کاری جاهلانه دست نیازیده باشید).
(جاهل)- گاهی بصورت ذمّ و ناپسند و ملامت، بیان می شود که بیشتر اینطور است و گاهی هم در معنی و روش ناپسند نیست، مثل آیه یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ- 273/ بقره).
یعنی کسیکه بحال ایشان شناخت و معرفت ندارد و آنها را نمی شناسد بی نیازشان پندارد، چون عفیفند و اینگونه تعبیر از جاهل مربوط بجهالت مذموم و ناپسند نیست.
(مجهل)- کار گمراهی آور، و زمینی بی نشان و بدون علامت برای راهنمایی و نیز مجهل- روشی و خصلتی است که عقیده ای بر خلاف آنچه که حقیقت است نشان می دهد و بانسان تحمیل می کند.
استجهلت الرّیح الغصن- باد شاخه را طوری حرکت داد که گوئی از درخت کنده شده و بر درخت نیست که در این عبارت استعاره ای بسیار نیکو و جالب است.
«1» اسمی است که در باره آتش افروخته عذاب الهی گفته شده اصلش
__________________________________________________
(1) جوهری مانند راغب می نویسد: جهنّم از نامهای آتش است که معرفه و مؤنّث نیست و گفته شده معرب از فارسی است. شیخ طریحی به نقل از مصباح المنیر، جهنّم را از همان معنی پنج حرفی جهنام می داند و سپس می گوید و هو فارسی و معرب، جوالیقی بنقل از ابن انباری و او از قول اکثر نحوییّن
ص: 428
فارسی و معرب است و همان- جهنام- است، خدای بهتر داند و اللّه اعلم.
«1» یعنی گریبان و یقه پیراهن، خدای تعالی گوید:
وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ «2»- 31/ نور).
(یعنی با سرپوش و روسری خویش برو گردن و موی بپوشانند) جیوب جمع
__________________________________________________
می گوید: و هی اعجمیه- که تنوین نمی گیرد و غیر منصرف است و نیز گفته شد جهنّم عربی است، عجّاج گفته است که جهنّم بمعنی چاه عمیق و جهنام است، و همین معنی را ابن منظور نقل می کند، ازهری در تهذیب اللغه پس از ذکر اعجمی بودن آن می نویسد «و قال آخرون جهنّم عربی» و سپس ابن منظور از ابن خالویه نقل می کند- بئر جهنام- یعنی چاه عمیق و نامیدن جهنّم است زیرا جهنام در زبان عرب یعنی- بعیده القعر- و اگر از عبرانی هم باشد زبان عبرانی خواهر زبان عربی است و زبان عربی از نظر زمانی مقدّم بر آن است اعشی از شعرای جاهلی، جهنام را در معنی چاه عمیق بکار برده است.
و ابن برّی شعر اعشی را دلیل بر اعجمی بودن آن می داند ابو علی فارسی هم از قول یونس می نویسد: انّ جهنم اسم عجمیّ. (صح- لس/ ج 12 ص 112- مختار الصّحاح/ محمّد بن ابو بکر رازی- مجمع البحرین/ ج 6 المعرب/ جوالیقی ص 107- تهذیب اللّغه).
(1) جیب در اشعار شعرای فارسی زبان ما زیاد بکار رفته است جامی در باره پیر خار کن که نیایش می کرد می گوید:
خار کن پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت
لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت
کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من
یعنی از سر تا پای وجود خویش می نگرم همه اش عزّت و لطف می بینم. عبارت- سر در جیب تفکّر فرو بردن- در گلستان سعدی و در بیان سایر شعراء زیاد بکار رفته است.
(2) آیه وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ) از سوره مبارکه نور است که در آغازش اشاره با موری می کند که پایه های سعادت خانواده و جامعه بر آنها قرار دارد، تهمت زدن بزنان پاک را بسختی نکوهش کرده و تهمت زنندگان را مستوجب عذابی بزرگ می داند به ویژه کسانی که خوش دارند فحشا را در جامعه گسترش و پراکنده سازند و بزبان پاک بهتان می زنند، سپس بآیه فوق می رسد و ابتداء مردان را دستور عفّت و چشم پوشی و دوری از زشتی و نگاه خیره نکردن به زنان تذکّر می دهد زیرا همواره مردانند که وسیله و آغاز گمراهی و فساد و فریب دادن زنان هستند و لذا قرآن از مردان شروع می کند که قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکی لَهُمْ- 30/ نور) بگو مردان مؤمن که دیده از غیر محرم خویش فرو گیرند و عفّت خویش نگه دارند که بپاکدامنی نزدیکتر است سپس زنان را که بایستی شخصیّت خود را حفظ کنند و همطراز مردان در عفت و پاکدامنی قرار گیرند مخاطب ساخته و می گوید: بزنان مؤمن بگو آنها نیز دیده از غیر محرم خویش بپوشند و خود را از حرام نگهدارند روپوشها بر گریبان و گردن و موی خویش قرار دهند و زینت برای غیر ننمایند تا رستگار شوند.
ص: 429
جیب است.
یعنی کندن حفره و چاله که همان گود کردن زمین برای آبریز است، سپس در کندن هر زمینی بکار می رود، خدای تعالی گوید: وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- 9/ فجر).
(قوم ثمود که برای خانه سازی و شهر سازی دل کوهها را در- وادی القری- می شکافتند و سنگها را می بریدند).
هل عندک جائیه خبر؟؟ آیا خبر مهمّی و از شهرها رسیده ای داری؟
(جواب) الکلام- سخنی است که سویدای دل و خاطر را طیّ می کند و از دهان گوینده به گوش شنونده می رسد.
جواب- سخنی است که آغاز و ابتدای خطاب نیست بلکه به سخنی که قبلا گفته شده برمی گردد، خدای فرماید: وَ ما کانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا- 82/ اعراف).
جواب- در برابر پرسش و سؤال گفته می شود.
پرسش و سؤال نیز دو گونه است:
1- خواستن بحث و سخن و گفتگو مطالبه پاسخ آن سخن.
2- تقاضای بخشش و کمک و پاسخ خواستن آن.
در باره معنی اوّل سؤال، آیات أَجِیبُوا داعِیَ اللَّهِ 31/ احقاف) (یعنی: دعوت کننده بخدای را اجابت کنید) و وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللَّهِ- 32/ احقاف).
در معنی دوّم سؤال، آیه قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُما فَاسْتَقِیما- 89/ یونس) یعنی آنچه که خواستید بشما داده شد. پس استقامت بورزید.
گفته شده: (استجابه) همان- إجابه است و حقیقتش- قصد پاسخ دادن و آمادگی برای جواب است ولی- استجابه- بپاسخ دادن تعبیر شده است که از آماده شدن برای پاسخ خدا نیست، خدای تعالی فرماید:
اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ- 24/ انفال) و ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ- 60/ غافر) و فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی- 186/ بقره) و فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ- 195/ آل عمران) و وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 26/ شوری) و وَ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ- 38/ شوری) و وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی
ص: 430
فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ- 186/ بقره) و فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی- 186/ بقره) و الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ- 172/ آل عمران).
(این آیه شکوه و عظمت معنوی مجروحین و معلولین با ایمان را بیان می کند که اینان با اینکه مجروح و معلول هستند به پروردگار و پیامبر (ص) لبّیک می گویند و دست از ایثار و ایمان خویش نه تنها برنمی دارند که استوارتر می شوند).
خدای تعالی گوید: وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ- 44/ هود) گفته شده جودی نام کوهی میان موصل و جزیره است، یعنی (میان دجله و فرات) که در اصل منسوب است به جود یعنی بخشش مال و علمی که در تصرّف کسی است و آنرا مالک شده است، رجل جواد- مرد بخشنده.
فرس جواد- اسبی که با تمام نیرو و وجودش خویش می دوید گوئی که توان خود را بصاحبش می بخشد جمعش- جیاد است- یعنی اسبان باوفا و خادم، خدای تعالی گوید:
بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ- 31/ ص) (تمام آیه چنین است، إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ- 31/ ص آنگاه که بعد از نیمروز آن اسبان تیزتک و تیز رو را بر او عرضه کردند).
باران زیاد را جود گویند و در باره اسب- جوده- و در مورد مال- جود- بکار می رود. جاد الشّی ء جوده فهو جیّد- یعنی: آن چیز متعالی و نیکو شد.
جیّد- در معنی شکوهمند و عالی همان است که خدای تعالی از معنی و مفهوم آن خبر می دهد که: أَعْطی کُلَّ شَیْ ءٍ، خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی «1»- 50/ طه).
زاری کرد، خدای تعالی گوید: فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ- 53/ نحل) (هر گاه گزندی
__________________________________________________
(1) اشاره بآیه ای است که حضرت موسی در برابر سؤال فرعون که می گوید: فَمَنْ رَبُّکُما یا مُوسی 49/ طه) ای موسی پروردگار تو کیست که مرا بایمان نسبت باو می خوانی پاسخ می دهد که رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی 50/ طه) خدای ما کسی است که آفرینش هر چیزی را چنانکه بایسته و شایسته آن است تماما باو داده است چنانکه- دست را، گیرائی پای را- روائی- زبان را، گویایی- چشم را بینائی- گوش را شنوائی دل و جان را- دانایی- و بالاخره انسان را حسّ دانش دوستی و کنجکاوی عطا فرموده.
ص: 431
بشما می رسد بسوی خدا زاری می کنید، ثمّ اذا مسّکم الضّر الیه تجأرون) و إِذا هُمْ یَجْأَرُونَ- 64/ مؤمنون) و لا تَجْأَرُوا الْیَوْمَ- 65/ مؤمنون).
وقتی بکار می رود که زاری و تضرّع زیاد شود و تشبیهی است به صدای حیوانات دیگر در ناراحتی و در دو الم، مانند آهوان و همانند آنها.
الجار کسی است که نزدیک تو خانه و مسکن دارد و زندگی می کند.
واژه جار- از اسمهائی است که معانی نزدیک بهم دارد زیرا کسی همسایه دیگری نمی شود مگر اینکه آن همسایه برای او مانند برادر و دوست باشد و چون حقّ همسایگی عقلا و شرعا بسیار بزرگ و سنگین می شود.
بهر کسی که حقّش بر دیگران بزرگ است و حقّی پیدا می کند یا حقّ همسایگی غیر خویشاوند را نیز بزرگ می شمارد در آنصورت- جار- اطلاق می شود، خدای تعالی گوید:
وَ الْجارِ ذِی الْقُرْبی وَ الْجارِ الْجُنُبِ- 36/ نساء) (همسایه خویشاوند و غیر خویشاوند).
استجرته فأجارنی- از او مزد یا زینهار و پناه خواستم پناهم داد. و بر این معنی آیات وَ إِنِّی جارٌ لَکُمْ- 48/ انفال) (من پناهتان هستم) و وَ هُوَ یُجِیرُ وَ لا یُجارُ عَلَیْهِ-
__________________________________________________
خدای ما کسی است که برای انسان همسری از نفس و جان او آفریده که همانند وی و همجنس وی و همصدای وی است هر چیزی را در راهی که نهاد حیوانات و سرشت آدمیان است قرار داد تا بداند از دشمن چگونه پرهیزد و بدوستش چگونه پردازد و معاش و غذا از کجا جوید. به گفته صاحب مجمع البحرین تعبیر این آیه همان است که در جای دیگر گفت وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْ ءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً- 2/ فرقان) اوست که همه چیز را آفرید و برای رشد و کمال او همه گونه نیازهای مادّی و معنوی آنها را در دست رس و در راهشان قرار داد، چنانکه در جای دیگر فرمود هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً- 29/ بقره) یعنی او را براه توحیدیش رهنمون شد چون فرعون در برابر این حقایق انکار ناپذیر جهان هستی مبهوت می شود می پرسد تکلیف گذشتگان چیست؟ و احوال پشینیان چگونه است؟
موسی (ع) می گوید: علم و آگاهی آنرا خدا داند زیرا او هیچ چیز را فرو نگزارد و فراموش نکند اعمال گذشتگان در صحیفه کارکردشان ثبت است و به پاداش خویش می رسند، یعنی:
آن صانع لطیف که بر فرش کائنات ترکیب آسمان و زمین استوار کرد
اجزاء خاک مرده بتشریف آفتاب بستان میوه و چمن و لاله زار کرد
بعد از خدای هر چه پرستند هیچ نیست بی دولت آنکه بر همه هیچ اختیار کرد
ص: 432
88/ مؤمنون) (او پناه می دهد و در پناه کسی نیست).
که تحقیقا از واژه- جار- قرب و نزدیکی تصوّر می شود و کسیکه بدیگری نزدیک است او را همسایه اش گویند.
جاره و جاوره و تجاور- نیز بهمان معنی است یعنی همسایه او و یا در مجاورت و پناه او قرار گرفت.
خدای تعالی گوید:
لا یُجاوِرُونَکَ فِیها إِلَّا قَلِیلًا- 60/ احزاب) (تو را جز مدّت کمی همسایه و در پناه نخواهند بود). وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ- 4/ رعد) (و در زمین قسمتهائی بیکدیگر مجاور و نزدیکند). و باعتبار معنی نزدیکی در واژه- جار بکسی هم که از طریق مستقیم و راه عدول می کند و دور می شود می گوید: جار عن الطّریق- سپس این معنی در عدول از حقّ نیز بکار رفته است و از آن واژه (جور) مشتق شده خدای تعالی گوید: وَ مِنْها جائِرٌ- 9/ نحل) یعنی از راه روشن توحید کج و منحرف است.
- عدّه ای گفته اند:- جائر- یعنی عدول کننده و منحرف در باره کسی است که مردم را از التزام و پایبند بودن به آنچه را که شرع امر کرده منع می کند و باز می دارد.
عبور کردن، خدای تعالی گوید: فَلَمَّا جاوَزَهُ هُوَ- 249/ بقره) یعنی: همینکه بر آن نهر بگذشت (مربوط بعبور کردن طالوت و یارانش از نهر است).
و آیه وَ جاوَزْنا بِبَنِی إِسْرائِیلَ الْبَحْرَ- 38/ اعراف) یعنی بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم.
جوز الطّریق- یعنی وسط و میانه راه.
جاز الشّی ء- یعنی آنچیز گذشت، گویی که بآسانی از وسطش گذشته که عبارت از بسهولت و آسانی واردشدن است.
جور السّماء- میانه آسمان.
جوزاء- تصویری است فلکی و بخاطر آن است که آن تصویر فلکی از عرض و میانه آسمان می گذرد که- جوزاء- نامیده شده.
ص: 433
شاه جوزاء- گوسپندی که پشم پشتش سفید رنگ است.
جزت المکان- وارد آنجا شدم.
أجزته- او را جاری کردم و پشت سر گذاشتم.
استجزت فلانا فأجازنی- از او نوشیدنی خواستم مرا سیراب کرد و این معنی بصورت استعاره است زیرا حقیقتش این است که آب را از تو ردّ نکرده و نگذرانده است.
در میانشان رفت و آمد و تردّد کرد و چیزی مطالبه کرد خدای تعالی گوید:
فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ- 5/ اسراء) یعنی برای سرکوبیشان بمیان آنها رفت و آمد کرد که از معنیش با- جاسوا و داسوا- یعنی برای غارت اموال رفتند و لگد کوبشان کردند، یکی است.
الجوس «1»- یعنی مطالبه کردن و کاملا کوشش کردن و جدّیت کردن.
__________________________________________________
(1) معنائیکه راغب رحمه اللّه برای واژه- چاس- نموده است و آن را از ریشه- جوس- می داند نه از- جس- که بمعنای کنجکاوی و لمس کردن است، روشش همانند تفاسیری که برای بقیّه لغات نموده دقّت نظر و عمق اطّلاع او را نشان می دهد یکی از تفاسیر، این دو واژه را از یکی ریشه و یک معنی گرفته و آن کشف الاسرار خواجه عبد اللّه انصاری است که آیه فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ- 5/ اسراء) را تا به جستجو در آیند در سراها، معنی کرده و حال اینکه صاحبان معاجم و قاموس ها بالاتّفاق پس از ذکر آیه فوق آن را- تردّد و ابینها للغاره- یعنی برای غارت بآن جا رفت و آمد کردند معنی کرده اند، مثل ابن سیده- ازهری- ابن منظور و بخصوص ابن فارس در مقیائیس اللّغه، که ابتدإ در یکجا ریشه جسّ- را لغتی جداگانه و به معنی- تعرف الشّیئ بمسّ لطیف- یعنی شناختن چیزی بنرمی و لطف می داند، و سپس می گوید: جاسوس- فاعول من هذا- (ج 1 ص 414) سپس همانند راغب در ذیل واژه- جاس، یجوس، جوسا- می گوید: الجیم و الواو و السّین اصل واحد و هو تخلّل الشّیئ- بنابر این کسانیکه از این دو ریشه و دو اصل بی اطّلاع بوده هر دو واژه را مثل صاحب تفاسیر کشف الاسرار بیک معنی ترجمه کرده شیخ طبرسی هم می نویسد:
الجوس التّخلل فی الدّیار ای بطاهم و یدوسهم- جوس یعنی وارد شدن جایی و آنجا را لگدکوب کردن و سپس می نویسد: بنی اسرائیل دوبار یحیی بن زکریّا که در باره اوّل بدست لشگریان جالوت و سنجاریب و شاهپور ذو الاکتاف و دربار دوّم بدست بخت النّصر مجازات شدند، و تمام آیه چنین است بَعَثْنا عَلَیْکُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ- 5/ اسراء) از بندگان بر شما برانگیختم که قدرت داشتند و لگد کوبتان کردند، [...]
ص: 434
المجوس «1»- که معنی آن معروف است واژه- الجوس- مشتقّ شده است.
__________________________________________________
ابو مسلم اصفهانی تعبیر- عبادا لنا- را یا مؤمنین و یا افرادی که با پیامبر دیگری بچنین امر مأمور شدند می داند.
طریحی نیز می گوید: و قیل الجوس: الدّوس، جوس یعنی پامال کردن و کوبیدن.
شیخ طوسی می نویسد: و جاسوا خلال الدّیار ای تردّدوا و تخلّلوا بین الدّور، قال حسّان:
منا الذّی لاقی بسیف محمد فجاس بنا الاعداء ارض العساکر
معناه تخلّلهم قتلا بسیفه و قیل الجوس طلب الشّی ء باستقصاء، یعنی برای کشتنشان وارد خانهایشان می شدند، حسّان می گوید: از ما کسانی بودند که با شمشیر با دشمنان مقابله می کردند و آنها را می کوبیدند در حالیکه برای کشتن شما بمیان سپاهیان دشمن می رفتند و نیز گفته شد- جوس- پی جویی با دقّت است.
شارح تبیان می نویسد در تفاسیر طبری چاپ اوّل ج 15 ص 21 و تفسیر شوکانی ج 3 ص 202 و قرطبی ج 10 ص 216 شعر حسّان نقل شده.
زمخشری هم در کشّاف می نویسد: الجوس و هو التّردد خلال الدّیار بالفساد الیهم و للتّخریب و الاحراق- جوس یعنی رفت و آمد در شهرها برای ویرانی و سوزاندن و تخریب، اینها عذاب و عقابی بود که بدست بخت النّصر و جالوت و سنجاریب بر آنها وارد شد.
ابن درید هم مثل ابن فارس- جس و جاس- را تحت دو ریشه و دو معنی آورده مثل فیروز آبادی.
ازهری از قول فرّاء می گوید: معنی آیه اینست- که- قتلوکم بین بیوتکم.
(1) واژه مجوس که راغب رحمه اللّه می گوید: معنای آن معروف است از لغات کهن است که از قدیم در زبانهای پارسی و عبرانی و عربی بکار رفته است و در آیه 17/ حجّ آمده است که إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصَّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ- 17/ حج).
مؤمنین به اسلام و کسانی که یهودند و صابئین (پیروان یحیای پیامبر) و ترسایان و گبران و کسانیکه با بت پرستی شرک آورده اند هنگامه قیامت خداوند بر همه چیز گواه و داناست میانشان جداگانه حکم می کند.
تمام لغت نویسان و مفسّرین در ذیل این آیه و واژه- مجس- به دو صورت بحث کرده اند:
اوّل- گروهی که با ذکر چند روایت مجوسیان را همچون معتزله و قدری ها که مبدأ خیر و شرّ را از خدا و انسان می دانند و آیاتی هم از قرآن مؤیّد این اصل دارند مجوس را در آیه قرآن جز و همان کسانی می دانند که به دو مبدأ یزدان و اهریمن و- خیر و شرّ- قائلند.
دوّم- کسانی که مجوسیان را با ذکر چند روایت در ردیف اهل کتاب می شمارند، چون در زمان فتوحات اسلام بنا به روایتی که از پیغمبر نقل شده آنها چون سایر اهل کتاب جزیه پرداخته اند. و در کنف حکومت اسلامی با احترام زندگی کرده اند.
در انجیل متّی و از زبان دانیال پیامبر مجوسیان به حکمت و دانشمندی توصیف شده اند.
.)
ص: 435
الجوع، احساس و دردی که از خالی بودن معده از طعام و یا از گرسنگی به حیوان (ذی حیات و جاندار می رسد).
مجاعه- زمان قحطی.
رجل جائع و جوعان- مردی که زیاد گرسنه است.
(از این واژه در 5 آیه قرآن اشاره شده است: که یکی از آنها آیه 155/ بقره است که در باره انسانهای خود ساخته و وارسته و از آزمایش و مشکلات بیرون
__________________________________________________
صاحب قاموس کتاب مقدّس می نویسد: لفظ مجوس لفظی است کلدانی یا مدّی و مقصود کاهنانی قومند که خادمان دین زرتشت بودند و بواسطه لباس مخصوص و عزلت و گوشه نشینی معروف بوده اند.
کریستن سن در کتاب ایران در عهد ساسانیان می نویسد عدّه ای از مجوسیان بنام هیربد نگهبانان آتشکده بودند که مراسمی هم توسّط آنها انجام می شده است.
امّا از سیاق آیه معلوم می شود که افراد خاصّی نبوده بلکه این اطلاق مانند یهود و نصاری عمومیّت دارد و به امّتی که در ردیف صابئین و یهود و نصاری اشاره شده هستند. امّا از صله- الذّین- که بعد از سه واژه فوق آمده، و می گوید: و الذّین اشرکوا- فهمیده می شود که سه گروه نامبرده قبل از الذّین همه مشرک نبوده اند و در ذیل واژه- صبا- راغب می نویسد- و الصّابئون قوم کانوا علی دین نوح.
از معطوف شدن مجوس و صابئون به یهود و نصاری اهل کتاب بودن آنها هم مسلّم می شود، زیرا در دو آیه (69/ مائده و 62/ بقره) دیگر قرآن هم صابئون به یهود و نصاری معطوف شده است.
کلمات معطوف بهم دارای وجوه مشترکی هستند که اگر این ملّت ها ایمان بخدا و معاد و عمل صالح داشته باشند پاداششان نزد پروردگار خواهد بود و خوف و حزنی بر ایشان نیست.
مسعود در مروج الذّهب می نویسد: اسکندر تمام آثار دینی مجوس را سوزاند و از بین برد و پس از چند قرن موبدها از حافظه خود و دیگران مطالبی نوشتند که دستخوش تغییرات گردید، موضوعی که امروز بسیار مهمّ است این است که هیچ پیامبری خوردن مشروبات و مسکرات را تجویز نکرده عینا مانند قرآن چنانکه در کتاب عهد عتیق و جدید، امثال سلیمان فصل 23- بشدّت خوردن مشروبات و مسکراترا منع کرده و در دو مورد دیگر نیز چنین منعی وجود دارد امّا متأسّفانه امروز با اینکه مضّرات الکل صد در صد از نظر علمی و پزشکی ثابت شده باز در جشن میلاد حضرت مسیح در سراسر دنیا خروارها الکل مصرف می شود و تلفاتی نیز ببار می آورد همینطور در آئین کهن زرتشت که بطور قطع خوردنش ممنوع بوده، این است که قرآن می فرماید: بایستی چنین ملّتهایی ایمان خدا و قیامت و عمل صالح که ترک نوشیدن نوشابه های الکلی و عدم ازدواج با محارم در ردیف آنها است داشته باشند تا باسلام گرویده باشند.
ایران در عهد ساسانیان/ کریستن سن- قاموس کتاب مقدّس/ جیمز هاکس- شرح قاموس اللّغه/ فیروز آبادی- مجمع البحرین/ طریحی- مجمع البیان/ طبرسی- فخر رازی/ تفسیر کبیر- تبیان طوسی.
ص: 436
آمده می فرماید: وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ- که در این آیه بانسهای طراز نوین و پایداری که برای هدف خدائی، و اللّه در برابر تمام مشکلات پایدارند مژده داده شده).
جاء، یجی ء، جیئه، و مجیئا، مثل واژه اتیان- بمعنی آمدن است ولی مفهوم واژه- مجئ اعمّ از- إتیان- است یعنی فراگیرتر است زیرا- إتیان- بآسانی آمدن است و- نیز نوعی آمدن است که با قصد و هدف انجام می شود هر چند که رسیدن بآن هدف میسور و ممکن نگردد.
گفته می شود- جاء- برای آمدن اجسام و معانی هر دو بکار می رود خواه آمدن ذات اجسام و خود آنها باشد یا کار و مفاهیم آنها، نیز جاء در باره هر کسی که قصدش آمدن بمکانی و در زمانی باشد، تمام این معانی در آیات زیر آمده است، خدای عزّ و جلّ گوید:
وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَهِ رَجُلٌ یَسْعی 20/ یس) و وَ لَقَدْ جاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّناتِ- 34/ غافر) و وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِی ءَ بِهِمْ- 77/ هود).
و فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ- 19/ احزاب) و إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ- 49/ یونس) و بَلی قَدْ جاءَتْکَ آیاتِی- 59/ زمر) و فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً- 4/ فرقان) یعنی قصد سخن گفتن نمودند و چون از آن تجاوز کردند واژه- مجی- به کار رفته یعنی سخن ناگفتنی دروغ آوردند همانطور که قصد و هدف نیز در سخن آنها وجود دارد.
خدای تعالی گوید: إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ- 10/ احزاب) و وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا- 22/ فجر) که در آیه اخیر امر خدای منظور است نه ذات خدای و این قول ابن عبّاس (رض) است.
و همچنین آیه فَلَمَّا جاءَهُمُ الْحَقُّ- 76/ یونس) تعبیر همان آیه قبلی یعنی- جاء ربّک- است.
جاء و أجاءه- هر دو بکار می رود، خدای تعالی گوید:
فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلی جِذْعِ النَّخْلَهِ- 48/ قصص) (یعنی: درد زایمان او یعنی (مریم)
ص: 437
را بکنار خرمائی پناه داد و برد)، جاءها- یعنی- ألجأها- که فعل متعدّی از جاء است- چنانکه گویند:
شرّ ما أجاءک إلی مخّه عرقوب «1»- که ضرب المثل است یعنی شرّ و بدیش او را بسوی خرما بنی بی میوه پناه داد.
شاعر گوید: شرّ ما أجاءک الی مخه و الرّجاء (ترس و امید او را فرا گرفت و پناه داد).
جاء بکذا- او را حاضر کرد مثل آیات:
لَوْ لا جاؤُ عَلَیْهِ بِأَرْبَعَهِ شُهَداءَ- 14/ نور) (آوردن چهار گواه و شاهد برای موضع تهمت بر زنان وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ- 22/ نمل) (خبری یقینی برایت از کشور سبا آوردم) و جاء بکذا- معانیش با معانی چیزی که همراه و ملازم اوست و آورده می شود فرق می کند.
جالوت از این واژه است و نام پادشاهی طغیانگر است که حضرت داود (ع) او را تیر انداخت و بقتل رساند و در آیه وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ- 251/ بقره) یاد آوری شده است.
الجوّ یعنی هواء، خدای تعالی گوید: فِی جَوِّ السَّماءِ «2» ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ-
__________________________________________________
(1) در مجمع الامثال این ضرب المثل بصورت (شرّ ما یجیئک الی مخه عرقوب) آمده است یعنی چیزی تو را بآن جا پناه نداد مگر شرّ و بدی، با فقر و تنگدستی زیرا- عرقوب- دره کوفه است که خرما بنی ندارد، کنایه از این است که از شخص لئیم و پست چیزی خواسته نشود و هر کس باو پناه ببرد چیزی عایدش نمی شود و این مثل در باره شخص مسکین و بینوا بکار می رود. مجمع الامثال میدانی، ج 1 ص 358.
(2) تمام آیه چنین است (أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ- 79/ نحل) برای فهم علمی این آیه بایستی بآیه قبل توجّه کرد که در باره خلقت انسان و بودن او در رحم مادر و خارج شدنش در حالیکه هیچ چیز نمی داند و لذا برای مراحل علم و دانش و دانا شدن انسان خداوند چشم و گوش و دل باو داده تا عالم شود و آگاهی یابد، بسا که شکرگزار این چنین نعمتها باشند، سپس با توجّه انسان بچنان آغازی از خلقتش او را باین آیه توجّه می دهد که آیا پرنده را در حالی که در اوج آسمان و جوّ ایستاده است نمی نگرند، و نمی اندیشند که چیزی جز ناموس آفرینش خداوند او را به چنان حالتی نگاه نداشته است چون طبیعتا همه چیز بایستی از هوا به زمین سقوط کند و هر امر استثنائی را خداوند آیه نامیده است و براستی که تفکّر در این آیات برای کسانی که ایمان دارند نشانه هائی
ص: 438
79/ نحل) و اسم- یمامه- هم- جوّ- است، که خدای داناتر است.
(در تأیید سخن راغب رحمه اللّه ابو عبد الله یاقوت حمدی در ج/ 5 معجم البلدان در ذیل یمامه پس از ذکر وجه اشتقاق مختلف می نویسد: کانت تدعی جوّا- ص 442).
(و اللّه اعلم)
__________________________________________________
از وجود خداوند است.
بدیهی است که انسان در زمان نزول این آیات برای فضایی که در اطراف او است نامی جز نام- هوا- نمی شناخت و خداوند واژه (جوّ) را با قدرت و خواصش یاد آوری نموده تا پس از هزاران سال انسان با پیشرفت تکنیک و ابزار فضا پیماها بشکوهمندی نیروی جاذبه و قدرت شگفت جوّ زمین و طبقات او پی ببرد و قوانین سقوط اجسام را در حوزه زمین و مساوی بودن وزن هر موجودی و فشار جوّ در حالت ایستادن را مورد دقّت قرار دهد و آفرینش شگفت آور آفریده ها را از آیه هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً- 29/ بقره). و هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ- 73/ انعام) و أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْ ءٍ- 185/ اعراف) در یابد.
تا انسان با پیروی از این آیات اندیشه خود را از دایره تنگ مادی نگریستن یا پس از درک قوانین جهان در اثر استکبار و غرورش قانون گزار عالم را فراموش نکند زیرا انسان نبوده و ما هم نبوده ایم که جهان با عظمت آفریدگار و جهانیان داشته است.
بگفته مولوی:
پشّه کی داند که این باغ از کی است در بهاران زاد و مرگش دردی است
روزگاران و جهان و پدیده هایش بوده اند که انسان وجود نداشته و قابل ذکر نبوده، پس ای خود محور مغرور بیندیش، ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ- 6- انفطار).
)
ص: 439
الحبّ و الحبّه- یعنی دانه های گندم و جو و غلات دیگر (که مطعومات و غذاها هستند).
الحبّ و الحبّه- با کسره حرف (ح) دانه گلها و ریاحین- خدای تعالی گوید: کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ مِائَهُ حَبَّهٍ- 261/ بقره) و وَ لا حَبَّهٍ فِی ظُلُماتِ الْأَرْضِ- 19/ انعام) و إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوی 95/ انعام) و فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِیدِ- 9/ ق) یعنی گندم هر چیزی که مانند گندم درو می شود.
در حدیث «کما تنبت الحبّه فی حمیل السّیل» «1».
الحبّ- یعنی محبوب و بشدّت دوست داشتنی.
حبب- ردیف ریز داندانها که تشبیهی از دانه های ریز غلّات و سبزیها است.
حباب- حبابهای روی آب در موقع ریزش بارانهای درشت که بهمان دانه های غلّات تشبیه شده است.
حبّه القلب «2»- یعنی (1- نتیجه و ثمره دل و خاطر 2- مرکز و سویدای دل 3- تکّه ای از خون سیاه در وسط قلب 4- جایگاه محبّت و دوستی یا مرکز
__________________________________________________
(1) حدیث فوق تشبیهی از حالت دوزخیان است که در شعله های عذاب چون گیاهان زودرو ظاهر می شوند، تمام حدیث چنین است (فینبتون کما تنبت الحبّه فی حمیل السّیل) یعنی: همانطور که دانه های گیاهان در زمینهای سیلابی پی در پی می رویند و خشک می شوند، دوزخیان نیز چنانند.
حبه- یعنی: دانه های بسیار ریز گیاهان صحرائی- حمیل زمینهای سیل گیر و سیلگاه.
(2) تعبیر و معنی اوّل و سوّم در عبارت فوق از راغب و ابن سیده است تعبیر و معنی دوّم و چهارم از ازهری و ابن منظور که بهر حال تشبیهی از دوزخیان بدانه گیاه است که همواره در رشد و زایش و فرسایش و رویش است.
ص: 440
وجود).
حببت فلانا- گفته اند معنی آن در اصل این است که در مرکز جان، و دلش جای گرفتم و قلب و دلش را شیفته خود کردم، مثل:
شغفته و کبدته و فأدته «1»- (دل و وجودش را تسخیر کردم گوئی که به آنها رسیده ام).
أحببت فلانا- یعنی دلم را جای محبّتش قرار دادم ولی در عرف سخن و گفتگوی متعارف واژه محبوب- بجای کلمه- محبّ- یعنی دوستدار قرار گرفته و همچنین حببت بجای أحببت «2» بکار می رود.
(محبّت:) یعنی خواستن و تمایل بچیزی که می بینی و آن را خیر می پنداری، محبّت بر سه وجه است:
1- محبّت و دوستی برای خرسند شدن و لذّت بردن مثل محبّت مرد نسبت به زن. و در باره خرسند بودن- آیه یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً- 8/ انسان).
(غذای مورد نیاز و محبّت خود را به مسکین می دهند و می خورانند).
2- محبّتی که بر پایه بهره مندی معنوی است، مثل چیزهای سودمند و در معنی آن، آیه:
وَ أُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ- 13/ صف).
3- محبّت برای فضیلت و بزرگی، مثل محبّت دانشمندان و دانش پژوهان برای علم نسبت بیکدیگر.
و چه بسا که محبّت بخواستن و اراده تفسیر شود مانند: فِیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ
__________________________________________________
(1) از واژه های کبد و فؤاد که در مرکز بدن قرار دارند افعالی بصورت کبدته و فأدته- که در متن آمده ساخته می شود که این اسمها در ترکیب با کلمات معانی مختلفی دارند مثل 1- بیمار شدن آن اعضاء 2- بزرگ شدن آن. 3- گرفتن و رسیدن به آنها. 4- تیر زدن و ضربه زدن به آنها.
(2) منظور راغب این است که واژه محبوب- اسم مفعول از ثلاثی مجرّد است، بجای محبّ- یعنی اسم فاعل ثلاثی مزید متداول شده و بجای- احببت- بیشتر حببت- بکار می رود.
ص: 441
یَتَطَهَّرُوا- 108/ توبه) ولی اینطور نیست و چنین تفسیری درست نیست، زیرا چنانکه قبلا گفته شد معنی محبّت از اراده رساتر است و هر محبّتی اراده است و هر اراده و خواستی محبّت نیست، خدای عزّ و جلّ گوید:
إِنِ (اسْتَحَبُّوا) الْکُفْرَ عَلَی الْإِیمانِ- 23/ توبه) یعنی ترجیح دادن و برگزیدن کفر بر ایمان، حقیقت معنی- استحباب- قصد و هدف انسان در چیزی است که او را دوست دارد که در آیه فوق با حرف (علی) متعدّی شده است تا در معنی ترجیح دادن و برگزیدن باشد.
و همینطور آیه وَ أَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا- 17/ فصّلت)- و فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ- 54/ مائده).
پس دوستی و محبّت خداوند تعالی به بندگان همانا بخشایش و نعمت دادن اوست بآنها، و محبّت بنده در باره خداوند خواستن تقرّب و قدر و منزلت داشتن نسبت باوست.
و آیه إِنِّی (أَحْبَبْتُ) حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی- 32/ ص) معنیش این است که من چون فطرتا نیکی و خیر را دوست دارم محبّت خیل «1» و ستوران را بر یاد خدای خویش برگزیدم و آنرا خیر دانستم.
و آیه إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ- 222/ بقره).
یعنی توبه کنندگان و پاک شدگان را ثابت و پایداری دارد و نعمتشان می دهد و این همان دوستی خداوند است.
و آیات لا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ- 276/ بقره) و إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ-
__________________________________________________
(1) یاد آوری- خیل- در معنی آیه فوق که راغب رحمه اللّه به آن اشاره کرده، مربوط بآیه قبل از آن است که چنین است إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِناتُ الْجِیادُ- 31/ ص) همینکه اسبان تیز تک و زیبا را به بسلیمان عرضه کردند و او آنها را پسندید و خوش آمد در برگشتن اسبان از چرا بتماشای آنها مشغول شد و از دیدنشان متمتّع و بهره مند گردید تا اینکه وقت نماز و ذکر خداوند از پاداش رفت ناگهان متوجّه شد و اسبان را پی کرد و حالت انابه و توبه باز یافت سپس گفت عشق و دوستی شدید من و برگزیدن محبّت این ستوران که خیرشان می پنداشتم مرا از یاد حقّ غافل کرد و در آیه بعد می گوید: رَبِّ اغْفِرْ لِی- 35/ ص) مرا در خور آمرزش قرار ده و از غفلتم در گذر.
ص: 442
18/ لقمان) هشدار و تنبیهی است بر اینکه ارتکاب، و انجام گناهان طوری است که با تداوم آنها دیگر توبه و بازگشت از گناهان میسور نیست، آنگاه که ادامه دهنده گناه توبه نمی کند، دیگر مشمول محبّت و لطف خدای که در باره توبه کنندگان و پاکان وعده داده است قرار نمی گیرد و از محبّت خدای محروم می شود، حبّب اللّه إلیّ کذا- یعنی خداوند آن را قرینم گردانید.
خدای تعالی گوید: وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ «1»- 7/ حجرات).
احبّ البعیر- ملازم جایگاه خود شد، گوئی که مکان خود را به خاطر توقفش در آنجا دوست دارد.
حبابک أن تفعل کذا- یعنی نهایت محبّت این است که آن را انجام دهی.
الحبر یعنی اثر نیکو و از این معنی روایت شده است که:
«یخرج من النّار رجل قد ذهب حبره و سبره» یعنی: از آتش عذاب خارج می شود در حالی که نیکوئی و زیبائی چهره اش زایل شده.
و در همین معنی کسیکه نیکوکار است الحبر- نامیده شده.
شاعر محبّر- شاعری که نیکو شعر می سراید.
شعر محبّر- سروده ای زیبا.
ثوب حبیر- جامه نیکو.
أرض محبار- زمینی که بسرعت محصول می دهد و پر بار است.
ابر و باران را نیز حبیر گویند.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ- 7/ حجرات) ولی خداوند ایمان را در دلهاتان آراسته و قرین گردانید و کفر را برایتان ناروا داشت و چنان کسانی رشد یافتگانند، برای فهم بیشتر این آیه بآیات قبلش توجّه می کنیم که پنداشته نشود خداوند عدّه خاصّی را مورد لطف و محبّت قرار می دهد و مؤمنشان می کند، در آیه قبل می گوید: شما همواره اخباری را که می شنوید تحقیق کنید و با دوری از نادانی و پذیرش فرمان رسول به مزایایی می رسید می بینیم که رشد و کمال را در آیه قبل نشان می دهد و پس از خواستن و حرکت او توفیق دهنده است.
ص: 443
حبر فلان- کسیکه آثار جراحت در بدنش باقی است.
(الحبر)- یعنی دانشمند که جمعش أحبار است این نامگزاری برای این است که آثار علمی دانشمندان در دلها و خاطره ها باقی است و آثار و افعال و کردار نیکوشان مورد پیروی و پذیرش قرار می گیرد.
خدای تعالی فرماید: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ «1»- 31/ توبه).
و بر این معنی امیر المؤمنین (رض) در گفتارش اشاره کرده است، و می گوید: (العلماء باقون ما بقی الدّهر، أعیانهم مفقوده و آثارهم فی القلوب موجوده).
(دانشمندان تا روزگار باقی است باقیند هر چند که بدنهاشان در میان نباشد امّا آثارشان در دلها زنده و موجود است).
خدای عزّ و جلّ گوید: فِی رَوْضَهٍ (یُحْبَرُونَ)- 15/ روم).
یعنی: در بستان شاد خرسندند تا اینکه آثار بخشایش الهی، و نعیمشان بر آنها ظاهر شود.
الحبس: یعنی جلوگیری و ممانعت از شتاب و برخاستن، خدای عزّ و
__________________________________________________
(1) واژه أحبار- یعنی علماء یهود و رهبان- علماء نصاری هستند- که در آیه قبل از آیه فوق خداوند می فرماید: یهودیان گفتند عزیز پسر خدا است و نصاری حضرت مسیح را پسر خدا خواندند این سخنان ناروا است و این امّتها احبار و رهبانان را نیز بعد از خداوند اربابان خود قرار دادند و حال اینکه حضرت موسی و حضرت مسیح دستور داده اند که فقط خدای را پرستش کنید لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ- 82/ مائده). یعنی اوست خدای واحد و از باورهای مشرکین منزّه است امّا در آیه 24/ مائده، عدّه ای از احبار و رهبانان را از شمول موضوع فوق استثناء می کند و می گوید آنها مال مردم را به بیهوده و باطل نمی خورند و مانع پرستش خدای نمی شوند.
و در آیه 82/ مائده می گوید: نزدیکترین امّتها بمؤمنین و مسلمانان، نصاری هستند، زیرا که کشیشها و رهبانان خدا پرستانی در میان آنان هستند که متکبّر نیستند بلکه متواضع و خدا پرستند.
ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ- 82/ مائده) که مسلّما چنین افرادی با قبول فصل 23 کتاب امثال سلیمان که شرابخواری را با شدّت قدغن کرده است اینان هرگز از این دستور سرپیچی نمی کنند و به حکمت آن دستورات عمل می کنند.
ازهری از قول لیث می نویسد حبر و حبر بهر دانشمندی اعمّ از مسلمان و ذمّی اگر اهل کتاب باشند اطلاق می شود و در معنی زیبائی و جمال نیز هست، تحبیر- زیبائی خطّ است، تهذیب اللّغه جلد 1 صفحه 34.
ص: 444
جلّ گوید: تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاهِ- 106/ مائده).
(قسمتی از آیه 106/ مائده است در باره آوردن دو شاهد و گواه بر وصیّت کسی که می خواهد از دنیا برود، می گوید اگر در سفر هم بودید آن دو گواه را که نگاهداشته اید برای سوگند و گواهی بر وصیّت بعد از نماز دیگر حاضر آرید).
حبس- آبگیری است که آب را در خود نگهداشته، جمعش أحباس است.
تحبیس- وقف کردن چیزی برای همیشه که در آن صورت می گویند:
حبیس فی سبیل اللّه- یعنی این را در راه خدا برای همیشه وقف کردم که (سود و منافعش در راه خدا صرف شود).
یعنی از بین رفت و تباه شد، خدای تعالی گوید: حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ- 217/ بقره) و وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ- 88/ انعام) و سَیُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ- 32/ محمّد) و لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ- 65/ زمر) و فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ- 19/ احزاب).
حبط العمل- یعنی (تباه شدن کار و نتیجه عمل) که بر چند گونه است.
اوّل- حبط العمل: اعمالیکه صرفا دنیائی است و در قیامت سودی به حال انسان ندارد و نیازی را برنمی آورد چنانکه خداوند در این آیه اشاره به معنی فوق می کند و می گوید: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً- 23/ فرقان) (یعنی، پیشتر از کارهاشان همه را پراکنده می کنیم با توجّه بآیات بعد از 21 تا 25/ فرقان می فهمیم که اشاره آیه به سرکشان و مستکبرینی است که امیدی بلقاء حقّ و قیامت نداشته اند، ستمگری کردند و کارهای ایشان هر چند بظاهر با سخنان انسان گونه بیان شود، از سوی خداوند در قیامت بیهوده و پراکنده می شود).
دوّم- حبط العمل یعنی بیهوده شدن کارهای اخروی که به قصد و توجّه بخدای و وجهه خدایی انجام نداده اند، چنانکه روایت شده است که (أنّه یؤتی یوم القیامه برجل فیقال له بم کان اشتغالک؟
قال: بقرائه القرآن، فیقال له قد کنت تقرأ لیقال هو قاری ء و قد قیل ذلک
ص: 445
، فیؤمر به إلی النّار). «1»
سوّم- حبط العمل- کارها و اعمال صالحه ای که در کنارش زشتیها و سیّئاتی نیز انجام شده و این همان چیزی است که در سبک شدن میزان اعمال در این آیه بآنها اشاره شده است که وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما کانُوا بِآیاتِنا یَظْلِمُونَ- 9/ اعراف).
اصل حبط از- حبط- یعنی پرخوری حیوان از گیاه خشک و باد کردن شکم او است پیامبر (ص) فرمود:
«إنّ ممّا ینبت الرّبیع ما یقتل حبطا «2» أو یلمّ»
__________________________________________________
(1) یعنی هنگامه قیامت کسی و کسانی هستند که بآنها گفته می شود در دنیا به چه کاری اشتغال داشتید می گویند بخواندن قرآن سپس باو گفته می شود تو برای اینکه قاری خطابت کنند می خواندی چنان هم شد آنگاه بسوی آتش جهنّم فرمانش دهند.
باید توجّه داشت که در این حدیث سخن از خواندن و قرائت است آنهم برای اشتغال و گذراندن دنیا و نه تلاوت زیرا چنانکه در ذیل واژه- تلاوت- یاد آوری شده است اگر خواندن قرآن با تدبّر در معنی و پیروی از احکام آن باشد- تلاوت- است و گر نه قرائت با بی توجّهی.
آیات یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ- 11/ طلاق) و وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً- 2/ انفال) و یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ- 121/ بقره) اشاره به همان معنی و مقصود قرآنی است.
پس تلاوت یعنی پیروی از قرآن و افزون شدن ایمان و حقّ تلاوت را اداء کردن و غیر از قرائتی است که تنها با خواندن بآواز و آهنگ انجام می شود و می بینیم که خواننده های بسیار خوش صدائی در دیگر کشورها هستند که تنها بلفظ و آهنگ بسنده کرده اند و هیچگونه اثری در ساختن و برخاستن و قیامی علیه استعمارگران و ابرقدرتها نداشته و ندارند مگر اینکه تلاوت کنند و پیروی از عمل بقرآن، پس هر چیزی که حجاب و مانع حقیقت باشد بناچار بآتش می انجامد چنانکه در حدیث بآن اشاره شده است.
و در حدیثی متواتر و مشهور فرموده است: ربّ قارئ القرآن و القرآن یلعنه، لذا در حدیث فوق بشغل و اشتغال اشاره شده تا قرآن وسیله کسب و اشتغال قرار نگیرد، بلکه خوانده شود، تلاوت شود، یعنی پی گیری و پیروی. [...]
(2) حدیث فوق در مأخذ متعدّدی آمده است و عبارت (یقتل حبطا) یعنی با بیماری و خوردن حبط- شکم حیوانات آماس کرده و می میرند. لغت نویسان حبط را- (حندقوق، حلببه، شنبلیذ و عرفج) دانسته اند سه گیاه اخیر که بهاره است نوعی اسهال سخت و مزمن ایجاد می کند و امّا در باره گیاه حندقوق- که واژه ای آرامی است بنا بنوشته خلف تبریزی- حندقوق- یا اندقوق- دو گونه است، صحرایی آن مثل یونجه، ستوران را بسیار فربه می کند و تلخ و بد بوست که بفارسی سیست نامند امّا- داود انطاکی- می نویسد حندقوق- که در یونان آن را- لوتوس- می گویند گیاهی است برگش زرد و پهن و گلش زرد، نوع صحرائی آن بدبو و سمّ بسیار مهلکی است که در درمان بیماریهای یرقان و استسقاء بکار می رود- روغن بذر و دانه اش در درد مفاصل نیکوست (این است مفهوم علمی حدیث
ص: 446
نام- حارث- را هم حبط گفته اند زیرا با خوردن آن گیاه مسموم شد و اولاد او را نیز حبطات نامیده اند (منظور حارث بن مازن بن مالک است که در سفری مبتلا ببیماری آماس و ورم بدن شد- لس، 9/ 145).
خدای تعالی گوید: وَ السَّماءِ ذاتِ الْحُبُکِ- 7/ زاریات) یعنی آسمانی که دارای راههائی است، و لذا بعضی از مردم برای آسمان راههای محسوسی بوسیله ستارگان و کهکشان تصوّر کرده اند و بعضی دیگر آنرا براههای عقلانی که بوسیله احساس و بصیرت و اندیشه متصوّر است تعبیر کرده اند باین مضمون اشاره خدای تعالی است که:
الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً- 91/ آل عمران) (یعنی کسانی که شب هنگام با همان بصیرت و احساس وقت شناسی از راه بصیرت و نگاه به آسمان برای قیام و عبادت زمان را برمی گزینند).
اصل ریشه حبک- یا از عبارت بعیر محبوک القری- یعنی شتر قوی که بشدّت نشخوار می کند و غذا در دهانش بسرعت می گردد و می جود، است و یا از عبارت احتباک- یعنی محکم دامن بکمر زدن، گرفته شده.
الحبل معروف است (ریسمان و طناب) خدای عزّ و جلّ گوید: فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ- 5/ مسد)، که:
حبل الورید و حبل العاتق- یعنی رگ گردن و وتر گردن بآن تشبیه شده است و همچنین- الحبل المستطیل- جادّه و راه پیوسته شنی.
و برای وصل کردن و پیوستن به هر چیزی که بایستی بآن رسیده شود واژه- حبل- بصورت استعاره بکار رفته است.
چنانکه در آیه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً «1»- 103/ آل عمران).
__________________________________________________
پیامبر (ص)).
(برهان قاطع- مقاییس اللّغه- غرائب اللّغه- معربات جوالیقی 120- تذکره الاولی الالباب ص 133 داود انطاکی).
(1) واژه اعتصام در آیات دیگر قرآن بدون ذکر حبل بکار رفته است در آیات وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء) و فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَهٍ مِنْهُ-
ص: 447
اشاره شده پس- حبل اللّه- همان چیزی از قرآن و عقل و خرد است که به وسیله آن دور شدن از گناهان و وصول بقرب خدای حاصل می شود و یا هر چیز دیگری که اگر بآن تمسّک جستی و از گناهان بازماندی تو را بجوار رحمت حق می رساند پس عهد و پیمان را نیز حبل گویند.
خدای تعالی گوید: ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ أَیْنَ ما ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ- 112/ آل عمران) هر کجا باشند فرمان خواری برایشان جاری است مگر اینکه در پناه و پیمان خدایا در پناه و پیمان مردم قرار گیرند).
در آیه فوق آگاهی و هشداری است که کفّار برای رهایی از ذلّت، و خواری بتوسّل جستن به دو پیمان ناگزیرند.
__________________________________________________
170/ نساء) و وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ- 101/ آل عمران) و وَ اعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ- 78/ حجّ).
اعتصام بخدا در این آیات همان با خدا بودن یعنی با یاد او بودن است که وسیله دور شدن از گناهان و به راه مستقیم هدایت شدن می باشد زیرا واژه- اعتصام از- عصم- یعصم- عصمه- یعنی در گناه نیفتادن، و بازماندن از آن است و نیز اعتصام یعنی پناه بردن و بیاد خدا بودن و ابن منظور حبل را- رباط- یعنی وسیله ارتباط می داند.
شیخ طریحی می نویسد: اعتصام بحبل اللّه- پیروی از قرآن و ترک تفرقه و جدا سری است چنانکه پیامبر (ص) فرموده «القرآن حبل اللّه المتین» واژه حبل بصورت استعاره برای اینست که تمسّک بقرآن سبب نجات از تباهی و هلاکت است همانطور که ریسمان سبب رها شدن و دور شدن از خطر است. و در حدیثی دیگر در وصف قرآن آمده است که «هو حبل ممدود من السّماء الی الارض» یعنی نور هدایت کننده. و اعراب نور ممدود و پیوسته را به حبل و خیط تشبیه می کنند و در حدیثی دیگر «هو حبل اللّه المتین» که در همان معنی نور است، ازهری می گوید: ابو العبّاس مبرّد در حدیثیکه پیامبر (ص) فرموده است:
(اوصیکم بکتاب اللّه و عترتی احدهما اعظم من الآخر و هو کتاب اللّه حبل الممدود من السّماء الی الارض) حبل در این حدیث یعنی نور ممدود و پیوسته، و نیز در معنی پیوستن بکتاب خدای عزّ و جلّ، هر چند که قرآن از زمین تلاوت و نسخه برداری و نوشته می شود امّا از معنی حبل ممدود، در باره کتاب خدا می فهمیم یعنی نوری که هدایت کننده بسوی او است و اعراب نور ممدود و پیوسته را بحبل و خیط یعنی ریسمان تشبیه می کنند خدای گوید: حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ- 187/ بقره) خیط ابیض همان نور صبح است و خیط اسود غیر اوست یعنی سیاهی پس منظور تشخیص سفیدی صبح از سیاهی شبست از این رو بریسمان سیاه و سفید توصیف شده است. (تهذیب اللّغه 5/ 80- لس 111/ 137- مجمع البحرین 5/ 346).
ص: 448
اوّل- عهد و پیمان خدائی که بایستی در آن صورت اهل و پیرو کتابی شوند که از سوی خدا نازل شده است و گر نه در دین او قرار نگرفته اند و تحت حمایت آن نیستند.
دوّم- به عهد و پیمانی از سوی مردم که آنها را یاری می رسانند و بر آنها بذل مال و جان می کنند قرار گیرند.
حباله- تور و دام شکار شکارچی و جمعش حبائل است، روایت شده که:
«النّساء حبائل الشّیطان». «1»
محتبل و حابل- یعنی صیّاد و دام گستر، اصطلاح- وقع حابلهم علی نابلهم «2» نیز بکار رفته است.
الحتم یعنی قضاء مقدّر و تعیین شده.
الحاتم- کلاغ شوم، چنانکه پنداشته اند حتما بانگ و آوازش مایه جدایی است (این واژه یکبار در قرآن آمده است- وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها کانَ عَلی رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا- 71/ مریم- کسی از شما نیست مگر اینکه وارد دوزخ می شود و این
__________________________________________________
(1) اشاره این حدیث بزنان غیر شرعی است زیرا در باره ازدواج، و همسران شرعی در قرآن فرمود:
نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ- 223/ بقره) که واژه نساء- به ضمیر (کم) اضافه شده و همسری را می رساند باین معناست که زنانتان زمینهای کشت و زرع شمایند و حیات بشر بازدواج و همسران بستگی دارد. و اشاره حدیث به زنان غیر شرعی بخوبی روشن است.
ابن منظور می نویسد:- حبائل- یعنی دام شکار، پیامبر (ص) در خطبه حجّه الوداع سفارشاتی در باره زنان دارد که می فرماید: آنها امانتهائی هستند که بایستی در حفظ حرمتشان بکوشید.
(2) این ضرب المثل یعنی: وقوع حابلهم علی نابلهم- در مآخذ دیگر بصورت- ثار حابلهم علی نابلهم نیز آمده است باین معنی است که شوریدن بعضی از مردم بر بعض دیگر را نشان می دهد که پس از آرامش، فراغت در یک جامعه بوجود می آید معنی تحت اللّفظی آن این است که دام گسترشان بر تیراندازشان در افتاد و بخونخواهی برخاست.
حابل- کسی که برای شکار و فریب مرغان و دیگران دام پهن می کند.
نابل- تیراندازی است که از کمانش تیر پرتاب می کند و در حقیقت کنایه از تبهکاری و آشوبگری دو دسته کم و ناچیز از مردم یعنی فریبکاران و فساد انگیزان است که آرامش و سعادت جامعه متحوّل و رو برو شد و آگاهی را ببهانه هائی بهم می زنند.
ص: 449
حکم قطعی الهی است).
حرفی است که حرکت حرف آخر کلمات بعد از آن گاهی مجرور می شود مانند حرف (الی) عمل می کند ولی معنی عبارتی که بعد از- حتّی- می آید در حکم و موضوع کلمات ما قبل- حتّی- داخل می شود و گاهی معطوف بآن و زمانی هم عبارت بعد از- حتّی- آغاز سخن واقع می شود مانند:
أکلت السّمکه حتّی رأسها و رأسها- (ماهی را با سرش خوردم سرش را خوردم، و سر ماهی).
خدای تعالی گوید: لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ- 35/ یوسف) و حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ- 5/ قدر). عمل حتّی بر کلمات بعدش دو قسم است:
اوّل- حتّی بر فعل مضارع داخل می شود و فعل مضارع منصوب یا مرفوع می شود که هر کدام دو وجه دارند، در حالت نصب در معنی (به اینکه)، و دیگری در معنی (تا) و دو وجهی که رفع می دهد یکی این است که قبل از حتّی فعل ماضی باشد، مثل:
مشیت حتّی أدخل البصره- یعنی رفتم تا بشهر بصره داخل شدم.
دوّم- اینستکه کلمه بعد از (حتّی) در معنی حال باشد مانند عبارت مرض حتّی لا یرجون- آنگونه بیمار شد تا ناامید شدند.
در آیه حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ- 214/ بقره) با نصب و رفع (یقول) هر دو خوانده شده که در هر دو صورت بدو وجه حمل و تعبیر شده است.
گفته اند لازم است که معنی عبارت بعد از (حتّی) بر خلاف قبل از آن باشد، مثل این آیه وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِی سَبِیلٍ حَتَّی تَغْتَسِلُوا- 34/ نساء).
(راجع بداخل شدن در مساجد در حال جنب بودن است که نبایستی داخل شد تا اینکه غسل کنند مگر رهگذری که از یک در وارد و از درب دیگر خارج شود).
و نیز گفته اند: ممکن است چنین نباشد یعنی معنی بعد از (حتّی) مخالف معنی قبل از آن نباشد مثل روایتی که نقل شده «إنّ اللّه تعالی لا یملّ حتّی تملّوا»
ص: 450
قصد این روایت این نیست که ملالت را برای خدای تعالی بعد از ملالت آنها اثبات کند.
اصل حجّ قصد زیارت است، شاعر گوید:
یحجّون بیت الزّبرقان المعصفر «1» و در عرف شرع واژه حجّ بقصد زیارت خانه خدای تعالی برای برپا داشتن مناسک و اعمال حجّ مخصوص شده است.
حجّ و حجّ- هر دو گفته شده، حجّ- مصدر است یعنی زیارت کردن و حجّ اسم آن است.
یوم الحجّ الأکبر- روز قربانی و عید اضحی و روز عرفه است، روایت شده که «العمره الحجّ الأصغر» عمره حجّ اصغر است.
(حجّه)- دلالتی است روشن بر اساس راه مستقیم با قصد و هدف مستقیم و چیزیکه بر صحّت و درستی یکی از دو نقیض اقتضاء «2» و حکم می کند.
خدای تعالی گوید: قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ- 149/ انعام) و لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّهٌ إِلَّا الَّذِینَ ظَلَمُوا- 150/ بقره) که در آیه اخیر احتجاج و دلیل آوردن ستمگران را علیه مؤمنین مستثنی از حجّت و دلیل قرار داده است و اشاره است بر اینکه سخن و حجّت آنها اصولا حجّت نیست چنان که شاعر در این معنی می گوید:
__________________________________________________
(1) تمام شعر چنین است:
و اشهد من عرف حلولا کثیره یحجّون سب الزّبرقان المزعفرا
با اختلاف دو کلمه در شعر قبلش چنین است:
الم تعلمی یا امّ عمره اننّی تخاطأنی ریب الزّمان لاکبرا
شعر از مخبل سعدی است روی سخن و خطابش به همسرش ام عمره است که می گوید آیا نمی دانی که تحوّل روزگار مرا بخطاء بزرگی نسبت داد و من گواهی می دهم که قبیله عوف بخانه مرد کوسه و زرد موی، بقصد دیدارش داخل می شدند و بسیار رفت و آمد می کردند.
(مقائیس اللّغه- لس، المحکم- اساس البلاغه).
(2) ابن منظور می نویسد: حجّه: البرهان، و گفته شده حجّه چیزی است که خصم با آن دفع می شود، ازهری می گوید: حجّت ایراد سخن بر وجهی است که بهنگام خصومت با آن پیروزی حاصل می شود جمع حجّه، حجج و حجاج است.
ص: 451
و لا عیب فیهم غیر أنّ سیوفهم بهنّ فلول من قراع الکتائب «1»
(عیبی در ایشان نیست جز اینکه شمشیرهاشان از کوبیدن گروه های جنگی کند است).
و جایز است سخنانی هم که با آنها احتجاج باطل می شود حجّت نامیده شود در این آیه که بآن معنی اشاره می کند (وَ الَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللَّهِ «2» مِنْ بَعْدِ ما اسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ داحِضَهٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 16/ شوری).
داحضه- سخن باطل و تلاش بیهوده لفظی که حجّت نامیده شده است.
و آیه (لا حُجَّهَ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ- 15/ شوری) یعنی آنقدر سخن آشکار است که نیازی بحجّت نیست.
(مُحاجَّهُ)- این است که در خصومت میان دو نفر یا چند نفر هر کس بخواهد حجّت و راه روشن دیگری را رد کند، خدای تعالی گوید:
(وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَ تُحاجُّونِّی فِی اللَّهِ- 80/ انعام) و (فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ- 61/ آل عمران) و (لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْراهِیمَ- 65/ آل عمران) و (ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِیما لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ- 66/ آل عمران).
(فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِیما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ- 66/ آل عمران) و (وَ إِذْ یَتَحاجُّونَ فِی النَّارِ- 47/ غافر).
__________________________________________________
(1) کتائب جمع کتیبه است، خوارزمی بنقل از ابن خالویه می نویسد کمترین تعداد واحد سپاهیان جریده است، سپس، سریه- که 150 الی 400 نفر را شامل است بعد کتیبه- از 400 تا هزار نفر آگاه جیش از هزار تا چهار هزار نفر، فیلق و جحفل نیز همین تعداد است یعنی برابر جیش، خمیس از 4000 تا 12000 نفر و این تعداد سپاهیان و سربازان را جمعا عسکر یا به فارسی لشگر گویند، علّت نامگزاری سپاهیان به کتیبه که از 400 تا 1000 نفر است اینستکه گوئی کتابی است و اوراق و صفحات حروفش بهم پیوسته است واژه کتاب هم از همین کتائب گرفته شده (ثعالبی/ فقه اللّغه ص 329- مبرّد/ کامل، 1/ 95- خوارزمی/ مفاتیح العلوم بنقل از فرهنگ مصطلحات تاریخی و جغرافیائی).
(2) یعنی کسانی که بعد از پذیرش و ایمان و پاسخ دادن به اللّه و پیامبر (ص) از سوی مردم و آنها و پس از اینکه خداوند با نزول آیاتش پیامبر (ص) را تأیید نمود و پاسخ داد آنگروه با سخنان باطل حجّت می آورند در حالی که دلیل و حجّتشان ناچیز و تباه است و سپس در پایان آیه می گوید: (عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ- 15/ شوری).
ص: 452
(که در تمام آیات فوق محاجّه- بدون علم و آگاهی را در چیزی که نمی شناسند و نمی دانند مورد ملامت قرار داده) آزمون و بررسی زخم و جراحت سر نیز- حجّا- نامیده شده، شاعر گوید:
یحجّ مأمومه فی قعرها لجف (زخم مغز سرش را بررسی کرد و در انتهای آن پارگی بود).
الحجب و الحجاب- یعنی باز داشتن و ممانعت از دسترسی و رسیدن به چیزی، گفته می شود: حجبه، حجبا و حجابا، و نیز حجاب یعنی جوف و باطن و آنچه که از دل پوشیده و پنهان است.
خدای تعالی گوید: (وَ بَیْنَهُما حِجابٌ- 4/ اعراف) این حجاب آن نیست که دیده را می پوشاند بلکه مقصود همان چیزی است که مانع رسیدن لذّات بهشتیان بدوزخیان و رسیدن رنجش و آزار دوزخیان به بهشتیان می شود، مثل آیات:
(فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَهُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ «1»- 13/ حدید) و (وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ- 51/ شوری) یعنی از جائیکه شخص مورد خطاب وحی و کسی که باو وحی می رسد او را نمی بیند و آیه (حَتَّی تَوارَتْ بِالْحِجابِ- 32/ ص).
یعنی وقتی که خورشید با پنهان کننده و مانعی از نظر پوشیده می شود.
حاجبان- یعنی دو ابرو در چهره زیرا برای دیدگان همچون نگهبان هستند و از آنها دفاع می کنند.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (یَوْمَ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِینَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِکُمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَهُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ- 13/ حدید) یعنی در آن هنگام که دو رویان و دو چهرگان بمؤمنین می گویند درنگ کنید تا از روشنائی و نور شما خویشتن را بهره مند کنیم پاسخشان می دهند بکارهای گذشتتان باز گردید و بهره گیرید سپس میانشان با رویی و مانعی ایجاد شود که باطن و پیشارویش رحمت و بهشت خداوند است و بیرون آن عذاب و رنج که در آیه قبل فرمود:
در آن هنگامه نور و روشنایی سیمای مؤمنین پیشاپیش ایشان است و پاداششان خلود در بهشت و رحمت حقّ.
ص: 453
حاجب الشّمس- مانعی که در جلوی خورشید مثل نگهبان قرار می گیرد و مانع دیدن آن می شود.
و در آیه (کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ- 15/ مطفّفین) اشاره به منع نور از ایشان است چنانکه گفت (فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ- 13/ حدید) یعنی دیوار و بارویی میانشان زده شد.
الحجر، سنگ یا مادّه سختی که معروف است، جمعش احجار و حجاره.
خدای تعالی گوید: (وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ- 24/ بقره) گفته شده، حجاره- در این آیه، سنگ گوگرد است و بلکه عینا همان سنگ است که بخاطر عظمت و حالت آن آتش که با انسان و سنگ افروخته می شود و بر خلاف آتش دنیاست، زیرا چنانکه گفته شده آتش دنیا امکان ندارد که با سنگ مشتعل شود هر چند که بعد از افروختن در آن مؤثّر باشد و نیز گفته اند منظور از سنگ یا حجاره اشاره به کسانی است که در پذیرش حقّ چون سنگ سخت و حق ناپذیر بوده اند چنانکه در آیه ذیل وصفشان کرده که: (فَهِیَ کَالْحِجارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً- 74/ بقره).
(و اشاره بدلهائی است که از قساوت سخت تر از سنگ اند می گوید (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً- 74/ بقره).
(حَجر) و تحجیر- یعنی سنگ چینی در اطراف یک مکان، که می گویند:
حجرته، حجرا فهو محجور- و حجّرته تحجیرا فهو محجّر (که در ثلاثی مجرّد اسم مفعول- محجور- و در ثلاثی مزیدش- محجّر- است).
مکانی را هم که با سنگ چین احاطه کنند حجر گویند که از همین تعبیر حجر الکعبه است، و همچنین خانه های قوم ثمود هم- حجر- نامیده شده:
خدای تعالی گوید: (کَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ- 80/ حجر) و از واژه- حجر- بخاطر نتیجه و ما حصل آن معنی- باز داشتن و منع تصوّر می شوند چنانکه عقل و خرد را هم- حجر- گفته اند زیرا انسان را از خواهش و هوسهای نفسانی منع می کند و باز می دارد، خدای تعالی گوید:
(هَلْ فِی ذلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ- 5/ فجر). ابو العبّاس مبرّد می گوید به اسب مادینه
ص: 454
بخاطر اینکه بچّه در شکم دارد- حجر- گفته اند.
و هر ممنوعی بخاطر تحریمش حجر است، در آیات، (وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ- 183/ انعام) و (وَ یَقُولُونَ «1» حِجْراً مَحْجُوراً- 22/ فرقان).
فاعل در یقولون- کسی است که با دیدن عذاب می ترسد و هراسناک می شود و می گوید: (حِجْراً مَحْجُوراً- 22/ فرقان) لذا خداوند یاد آوری می کند که کفّار همینکه ملائکه را می بینند بگمان اینکه سودی برای رهائی از عذاب عایدشان می شود می گویند بهشت از ما منع شده است لذا خداوند می گوید:
(وَ جَعَلَ بَیْنَهُما بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً- 53/ فرقان) یعنی بطوری منع شده اند که راهی بر برداشتن و دفع آن مانع نیست.
فلان فی حجر فلان- یعنی او خودش و مالش از اینکه نگذارد دیگران در آن تصرّف کنند در پناه و حمایت فلانی است، جمعش- حجور- است، خدای تعالی گوید:
(وَ رَبائِبُکُمُ اللَّاتِی فِی حُجُورِکُمْ- 23/ نساء) (یعنی دختران همسرتان که از شوهر دیگرشان هستند و در پناه شمایند).
حجر: پیراهن و همچنین- حجر- اسمی است برای هر محفظه، یا
__________________________________________________
(1) در باره فاعل- یقولون- مفسّرین سه نظر اظهار کرده اند، یکی همان است که راغب گفته و زمخشری هم همان نظر را دارد اکنون باید دانست چه کسانی گفته اند- حجرا محجورا- و ضمیر در یقولون- کیست، نظر اوّل این است که کفّار بنا بمفهوم آیه قبل در دنیا از پیغمبر با بزرگمنشی و گردنکشی مطالعه نزول ملائکه بر خویش و دیدن پروردگار می نمودند یعنی (لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَهُ أَوْ نَری رَبَّنا- 21/ فرقان) چرا بر ما ملائکه نازل نمی شود و ما خدای را نمی بینیم، با همین حالت استکبار و غرور هنگامه مرگ و قیامت می رسد از دیدن ملائکه و فرجام ناهنجار خویش می ترسند سخنی که در دیدن دشمنانشان در دنیا می زدند تکرار می کنند و می گویند از ما دور باد بگمان اینکه چنان خواهد شد.
نظر دوّم- اینست که- حجرا محجورا- را فرشتگان می گویند، یعنی آمرزش و بهشت و بشارت از شما دور و بر شما حرام، چون فرشتگان مؤمنین را بشارت می دهند آنها نیز بشارت می خواهند که می گویند امروز بشارت بر شما نیست حجرا محجورا.
نظر سوّم- همینکه کفّار در قیامت عذابی که از آن می ترسیدند، و می بینند و می خواهند پناهی بیابند می گویند، حجرا محجورا- یعنی چیزی که ما را از آن عذاب دور کند، (تبیان، کشّاف، تفسیر کبیر، کشف الاسرار، مجمع البحرین).
ص: 455
صندوقچه ای که اشیاء در آن حفظ می شود.
از واژه حجر- اطراف و گردا گرد هر چیزی نیز متصوّر است.
حجرت عین الفرس- یعنی حلقه چشم آن اسب نشان شده است.
حجّر القمر- اطراف ماه هاله زده است.
حجّوره- پرگار و اسباب بازی بچّه ها که با آن روی زمین دایره می کشند.
محجر العین- نیز در معنی حلقه چشم است.
تحجّر کذا- مثل سنگ سخت شد.
الأحجار- قبیله ای از بنو تمیم- این نامگزاری برای این است که قومی از آنها نامشان جندل، حجر، صخر، بوده (که هر سه واژه بمعنی سنگ است، جندل- تخته سنگهای بزرگ، حجر- سنگ کوچک بنّایی، صخر سنگهای تیز کوهستانی).
الحجز: مانع و حائل بین دو چیز که آنها را از هم دور می کند، می گویند:
حجز بینهما- میانشان فاصله و جدایی انداخت، خدای تعالی گوید: (وَ جَعَلَ بَیْنَ الْبَحْرَیْنِ حاجِزاً- 61/ نمل) نامیدن کشور حجاز باین نام برای اینست که میان شام و صحرا قرار دارد، خدای تعالی گوید: فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ- 47/ حاقّه).
واژه حاجزین- که در این آیه بصورت جمع آمده صفت است برای یکفرد در موضع جمع، و همینطور- حجاز- طنابی است که مچ پای ستوران را با آن می بندند تا حرکت نکند که تصوّر معنی جمع نیز از آن می شود.
احتجز فلان عن کذا و احتجز بإزاره- چادر یا شلوار و دامن بر میان بست و محکم کرد.
حجزه السّراویل- قسمت میانی شلوار و دامن که حدّ فاصل بالا و پایین آن است در اصطلاح می گویند: إن أردتم المحاجزه فقبل المناجزه «1» یعنی باز داشتن و
__________________________________________________
(1) این ضرب المثل در باره بزدلان و ترسوهایی است که از جنگ می گریزند یا کسیکه بعد از شروع جنگ طلب صلح و آشتی می کند، ان اردت المحاجزه فقبل المناجزه- محاجزه- باز داشتن و ممانعت
ص: 456
ممانعت از جنگ با آهستی و مسالمت قبل از جنگ و کشتار، حجازیک- یعنی میانشان فاصله بینداز تا برخوردشان باز داری.
الحدّ: واسطه میان دو چیزی که مانع از اختلاط، و آمیختگی آنها به یکدیگر می شود.
حدّدت کذا- برایش حدّی معیّن و مشخّص قرار دادم.
حدّ الشّی ء- وصف و تعریفی که شامل تمام معنی یک چیز می شود، و تمیز دهنده و جدا کننده آن چیز با غیر آن است.
حدّ الزّنا و حدّ الخمر- تنبیه و تعزیر زنا کار و میخواره و شرابخواره.
علّت نامیدن- حدّ- برای مجازات از این جهت است که حدّ مانعی است برای اینکه نمی گذارد دیگری راه او را برود و آن کارها را انجام دهد.
خدای تعالی می گوید: (تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها- 229/ بقره) و (تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ- 1/ طلاق) و (الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ- 97/ توبه) یعنی احکام خدا و نیز گفته اند، (حدود ما أنزل اللّه)، یعنی حقیقت معانی آنها.
(اعرابی که با شدّت و لجاجت کفر و نفاق می ورزند بایستی هم احکام خدا و معانی آن را که نازل کرده است نفهمند و ندانند).
حدود- در آیات فوق یعنی در احکام الهی و حقایق معانی آنها تمام- حدود- خدا بر چهار وجه است.
1- حدودی که جایز نیست چیزی بر آنها افزوده و نه از آنها کم شود مثل تعداد رکعات در نمازهای واجب.
__________________________________________________
است یعنی چیزی را از خودت و دیگری منع کنی و باز داری مناجزه هم از- نجز- است یعنی فنا و نابودی نجز الشّی ء- یعنی فانی شده مثل فوق از- اکثم بن صیفی- روایت شده یعنی خودت را قبل از برخورد با حریفی که یارایش را نداری نجات ده و مناجزه در جایی بکار می رود که دو مبارز می خواهند یکدیگر را از بین ببرند.
(مجمع الامثال میدانی ج 1 ص 40). [...]
ص: 457
2- حدودی که می شود بر آنها افزود امّا کم کردن از آنها جایز نیست.
3- حدودی که کم کردن از آنها مجاز است، امّا افزودن بر آنها جایز نیست.
خدای تعالی می گوید: (إِنَّ الَّذِینَ (یُحَادُّونَ) اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- 5/ مجادله).
واژه یحادّون- در آیه فوق- یعنی مانع انجام حدود خدا و رسولش می شوند و این ممانعت یا باعتبار جلوگیری از اجر است یا بکار بردن آهن (یعنی- حدود- که کنایه از سلاح و قدرت رزمی است) که معروف است و خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ- 25/ حدید).
حدّدت السّکیّن- لبه کارد را تیز کردم.
أحددته- برایش حدّی قرار دادم، سپس چیزی که خلقت و طبیعتش تیز و با دقّت است و یا اینکه از جهت کار و معنی دقیق و تیزبین است مثل چشم ظاهر و بصیرت و چشم دل گفته می شود.
حدید النّظر- تیز بین.
حدید الفهم- تیز فهم و باریک اندیش.
خدای عزّ و جلّ گوید: (فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ- 22/ ق).
لسان حدید- مثل- لسان صارم و ماض- است یعنی زبانی تیز و قاطع که با تیزی و تندیش همچون شمشیری برّنده و مؤثر است.
خدای تعالی گوید: (سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَهٍ حِدادٍ- 19/ احزاب).
(شما را با زبانهایی قاطع و مؤثر برخورد می کنند).
و با تصوّر معنی- منع و جلوگیری- در واژه- حدید دربان را نیز حدّاد- نامیداند. رجل محدود- یعنی کسی که از رزق و نصیب و بهره مندی منع شده است.
حدب یعنی کوژ پشت و خمیده شده، جایز است که اصل این واژه، از حدب الظّهر یعنی خمیده پشت گردید، باشد.
حدب الرّجل حدبا فهو أحدب و أحددب- یعنی پشتش دو تا شد. ناقه حدباء-
ص: 458
برای شتر تشبیهی از همان معنی است و سپس هر چیزی که از پشت زمین ارتفاع پیدا کرده حدباء نامیده شده.
خدای تعالی گوید: (وَ هُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ- 96/ انبیاء).
(اشاره بجایگاه زندگی- یأجوج و مأجوج- است که در مرتفعات می زیند و در بازگشایی سدّ از بلندیها و تل ها می دوند).
الحدوث، وجود و پیدایش چیزی بعد از اینکه جوهر یا عرضی از آن وجود نداشته (وجودی بی سابقه). و یا إحداث او یعنی ایجاد او و پیدایش او آفریده شدن پدیده ها و مواد عالم تنها از خدای تعالی است.
(مُحْدَث)- چیزی است که نبوده و ایجاد می شود و این ایجاد و پیدایش یا در ذات خود اوست و یا با ایجاد چیزی از طرف کسی که آن را- إحداث می کند مثل اینکه می گوئی: أحدثث ملکا- یعنی ملک و باغی إحداث کردم.
خدای تعالی گوید: (ما یَأْتِیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ- 2/ انبیاء).
(یعنی سخنی جدید مه بر ایشان از پروردگارشان می آید می شنوند و ببازی می گیرند).
بهر چیزی که زمانش نزدیک باشد- محدث- گویند خواه در عمل یا در سخن.
خدای تعالی گوید: (حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً- 70/ کهف).
(لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً- 1/ طلاق).
(حدیث)- هر سخنی که در بیداری یا خواب از راه گوش به انسان می رسد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِیثاً- 3/ تحریم).
(هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْغاشِیَهِ «1» 1/ غاشیه).
__________________________________________________
(1) غاشیه کنایه از قیامت است، زیرا فراگیرنده همه چیز همانطور که در باره شب فرمود (وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها- 4/ الشمس) شبی که تاریکیش فرو می گیرد و می پوشاند و سپس شرح حالات مردم را در آن هنگامه در آیات بعد می دهد که:
ص: 459
(وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ- 101/ یوسف).
یعنی: آنچه که در خواب از رؤیاها برای ایجاد و حادث می شود.
خداوند قرآن را نیز- حدیث- نامیده است، مثل آیات:
(فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ- 34/ طور).
(أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِیثِ تَعْجَبُونَ- 59/ نحم).
(فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً- 78/ نساء).
(این قوم را چه می شود که قرآن را نمی فهمند و درک نمی کنند).
(حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ- 140/ نساء).
(فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ آیاتِهِ یُؤْمِنُونَ- 6/ جاثیه).
(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِیثاً- 87/ نساء).
پیامبر فرموده است: «إن یکن فی هذه الأمّه محدّث فهو عمر».
مقصود چیزی است که از سوی ملاء أعلی بر دلش می رسد.
خدای تعالی گوید: (فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ- 19/ سباء).
حدیث- اخباری که بآنها مثل بزنند و حدیث یعنی میوه تازه رجل حدوث- مرد خوش سخن.
حدث النّساء- هم سخن با زنان که فعلش حادثته و حدّثته و تحادثوا و صار أحدوثه (یعنی با او سخن گفتم و به او حدیث گفتم و گفتگو کردم و افسانه شد).
رجل حدث و حدیث السّنّ- مرد جوانسال و نوجوان- که هر دو بیک معنی است.
حادثه- رویدادی تازه و شگفت که بابلاء و آسیب همراه است جمع آن حوادث است.
حدائق یعنی باغهای تازه ای که سرور انگیز است جمع حدیقه است.
خدای تعالی فرماید: (أَمَّنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا بِهِ حَدائِقَ ذاتَ بَهْجَهٍ- 60/ نمل).
__________________________________________________
(وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَهٌ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَهٌ- 2 و 8/ غاشیه) که در چهره فرو شکسته آرام را در قیامت با دور نمائی محسوس بیان می کند.
ص: 460
مفردش حدیقه است یعنی قسمتی از زمین پر آب که بخاطر شباهت آب داشتن و آب برآمدن از آن به حدقه چشم تشبیه شده است، جمع- حدقه- حداق و أحداق است.
حدّق تحدیقا- یعنی سختی و تندی نظر.
و حدقوا به و أحدقوا- یعنی آن را احاطه کردند که این وصف نیز تشبیهی از دایره شکل بودن حدیقه و حدقه است.
الحذر یعنی دوری کردن و احتراز از چیز ترسناک و هراس آور، می گویند:
حذر حذرا و حذرته- (ترسید و از او ترسیدم).
خدای تعالی گوید: (یَحْذَرُ الْآخِرَهَ- 9/ زمر).
وَ إِنَّا لَجَمِیعٌ حاذِرُونَ- 56/ شعراء) که حاذرون هم خوانده شده.
(وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ- 187/ آل عمران). (خُذُوا حِذْرَکُمْ- 71/ نساء).
(یعنی آنچه را از سلاح که در آن ترساندن دشمن هست بردارید، و برگیرید).
(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ- 4/ منافقون) (دشمنان اند، از ایشان حذر کن).
(إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ- 14/ تغابن).
(بعضی از همسران و اولادانتان دشمنانتان اند، از آنها بر حذر باشید).
حذار- یعنی بر حذر باش مثل- مناع- یعنی مانع شود.
الحراره- (ضدّ برودت) گرماست، که بر دو گونه است:
1- حرارتی که در بدن انسان عارض می شود و بوجود می آید، مثل حرارت شخص تب دار.
می گویند: حرّ یومنا- روزمان گرم شد.
الرّیح یحرّ حرّا و حراره- (باد گرمی است و باد حرارت زا است از باب ضرب و سمع) که در صورت ایجاد حرارت از باد در جسمی آن جسم را، محرور گویند و همینطور حرّ الرّجل- یعنی آن مردم گرم و خشمگین شد.
ص: 461
خدای تعالی گوید: (لا تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا- 81/ توبه) یعنی از گرمی هوا در جنگ مگریزید که آتش جهنّم شدیدتر است.
(حَرُور)- باد گرم، در آیه (وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ- 21/ فاطر). (نه سایه و نه باد و هوای گرم).
استحرّ القیظ- گرمای تابستان شدید شد.
الحرر- یبوست و خشکی که از تشنگی به کبد عارض می شود، حرّه مفرد حرّ است.
اصطلاح- حرّه تحت قرّه «1» از همین واژه است یعنی (در باطن داغ و خشمگین و در ظاهر آرام و خونسرد).
حرّه- سنگی که از شدّت گرمای هوای سیاه شده باشد و در همین معنی بصورت استعاره، استحرّ القتل- یعنی کشتار شدّت گرفت، بکار رفته است.
حرّ العمل- سختی و شدّت گرمای کار، و گفته اند:
إنّما یتولی حارّها من تولّی قارّها- یعنی کسی که سختی آن را تحمّل کرده، سهولت آن را هم عهده دار می شود. (حُرّیه) آزادی، حر و آزاد نقطه مقابل عبد و بنده است می گویند حرّبیّن الحروریه آزادیکه بطور مطلق آزاد است دو گونه است: اوّل- کسیکه حکم چیزی علیه او جریان نیافته است مثل آیه (الْحُرُّ بِالْحُرِّ- 187/ بقره) یعنی حکم غیر از او در باره اش اجرا نشده.
دوّم- بکسی حرّ گویند که اخلاق زشت و ناپسند برای دستیابی باموال دنیوی بر وجود او احاطه نداشته باشد مانند: حرص و آزمندی که نباید به شخص- حرّ- چیره باشد و نیز بایستی بسوی عبودیّت و بندگی اللّه روی آورد که ضدّ صفات قبلی است و همانست که پیامبر (ص) اشاره کرده است که:
__________________________________________________
(1) حرّه از حرارت گرفته شده یعنی حرارت دل و تشنگی، قرّه، یعنی سرما، می گویند: کسر الحّره لمکان القرّه- سختی تشنگی در روز سرد است، حرّه تحت قره- در باره کسی بکار می رود که کینه و خشم خود را پنهان می کند و بصورت ظاهر اخلاص و یگانگی ابزار می نماید، (مجمع الامثال میدانی ج 1 ص 197).
ص: 462
تعس عبد الدّرهم، تعس عبد الدّینار» (نگونسار و هلاک شد بنده درهم و دینار و زر پرست).
شاعر گوید: و رقّ ذوی الأطماع رقّ مخلّد (بندگی آزمندان بندگی جاودانه است).
گفته اند: عبد الشّهوه أذلّ من عبد الرّقّ- بنده شهوت ذلیل تر از بنده بردگی است.
(تَحریر)- آزاد کردن انسان 1- یا از بردگی غیر و یا از بردگی شهوات که ذکر شد.
در معنی اوّل، آیه (فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُؤْمِنَهٍ- 92/ نساء) آزاد کردن بردگان مؤمن.
در معنی دوّم- آیه (نَذَرْتُ لَکَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّراً «1»- 35/ آل عمران).
(مادر مریم می گوید: خداوندا نذر کردم فرزندی که در رحم دارم برایت آزاده ای باشد).
گفته اند: منظور اینست که فرزندش را در راهی قرار دهد که از بهره های دنیوی و شهوات و منابع دنیا که قبلا ذکر شد بهره مند نشود و منظور در این سخن خدای تعالی است که فرمود:
(بَنِینَ وَ حَفَدَهً- 72/ نمل).
یعنی پسران و فرزند زادگان، که او را برای عبادت خدای خالص گرداند.
از همین جهت- شعبی «2» معنی محرّر- را در آیه قبل، با اخلاص معنی
__________________________________________________
(1) ازهری و زجاج می گویند: در بنی اسرائیل رسم بود که فرزند پسر را برای خدمت معابد نذر می کردند و همینکه مادر مریم وضع حمل کرد فرزندش دختر بود با افسردگی گفت (إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثی وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی 35/ آل عمران) یعنی دختر زائیدم و خدای می داند که چه زائیدم، پسر برای خدمت در معابد همانند دختر نیست و خداوند آن را به نیکی پذیرفت و مقامی یافت تا بر آن امر گواه باشد تا همان دختر فرزندی چون عیسی پیامبر اولو العزم داشت و تفاوت تنها در تقوی و علم و ایثار است که گاهی در دختران و زنان بیشتر است.
(2) ابو عمر و عامر بن شراحیل معروف به شعبی و اصلا یمنی است که در کوفه زندگی کرده و یکی از تابعین جلیل القدر است بگفته ابن خلکان، زهری می گوید: دانشمندان چهار نفرند، 1- ابن مسیب در مدینه 2- شعبی در کوفه 3- حسن بصری در بصره 4- و مکحول در شام که در زمان خویش سر آمد
ص: 463
کرده. مجاهد- او را خادم عبادتگاه می داند.
جعفر- معنی- محرّر- را آزاد از امور دنیایی می داند، و همه اینها اشاره بیک معنی است.
حرّرت القوم- قوم را از بندگی و بردگی و حبس رها و آزاد کرده ام.
حرّ الوجه- کسیکه نیاز و حاجت، او را به بردگی نمی کشاند.
حرّ الدّار- وسط خانه و خیر و خوبی آن.
أحرار البقل- تره هایی که ناپخته و با بقیّه سبزیجات خام می خورند.
شاعر گوید: جادت علیه کلّ بکر حرّه «1».
حرّه- در مصراع شعر فوق و عبارت- المرأه بلیله حرّه- همه اینها بصورت استعاره بکار رفته (معنی عبارت این است که می گوید همسر او شب اوّل زفاف موفّق نشد و لذا برای زن شب سپیدی بود و شب زفاف را لیله شیبا- گویند).
(حَرِیر)- پارچه بسیار نازک است، خدای تعالی گوید: (وَ لِباسُهُمْ فِیها حَرِیرٌ-
__________________________________________________
أقران خود بودند، گفته اند شعبی پانصد تن از صحابه پیامبر (ص) را درک کرده و از طرف عبد الملک مروان حامل نامه ای به قیصر روم بوده که از دانش و عملش قیصر روم در شگفت شده و نامه ای رمزی به عبد الملک می نویسد که در آن نوشته است: در شگفتم از قوم که چنین افرادی دارند و دیگری بر آنها حکومت کند که می خواسته حسادت عبد الملک را علیه شعبی برانگیزد.
در کوفه سمت قضاوت داشته و در سال 107 هجری بمرگ ناگهانی وفات کرده، وفیات الاعیان ج 2 ص 222.
(1) مصراع شعر فوق از- عنتره بن شداد- شاعر قبل از اسلام است که می گوید: ابرهای سپید پر باران ریزش کرد و آبگیرها را از آبی چون پول نقره سپید انباشته کرد. عنتره در این شعر مدّور بودن آبگیرها با محتوای آب زلال را بپول نقره سپید تشبیه کرده است و با این عبارات زیبای ادبی می گوید:
همانطور که پول نقره مفید و مورد نیاز است آب زلال آبگیرها هم مایه حیات است، تمام بیت چنین است:
جادت علیها کلّ بکر حره فترکن کلّ قراره کالدرهم
و این بیت یکی از ابیات معلّقه اوست که مطلعش چنین است.
هل غادر الشّعراء من مترنّم ام هل عرفت الدّار بعد توهّم
یعنی آیا شعراء موضوعی را برای شعر باقی گذارده اند و آیا تو چنان جایی را پس از دقّت و تفکّر می شناسی؟ (دیوان عنتره).
ص: 464
23/ حجّ) یعنی لباس بهشتیان.
الحرب یعنی جنگ که معروف است اصل واژه حرب تاراج و غارت و ربودن غنائم در جنگ است، سپس هر تاراجی حرب نامیده شده اشتقاق معنی حرب- یعنی کارزار و روبودن و خشمگین شدن از مصدر الحرب است.
و قد حرب- یعنی او (حریب) یا غارت زده شده.
تحریب- آتش جنگ افروختن است.
رجل محرب- مرد بسیار جنگجوی، گوئی که خود ابزار یا وسیله جنگ است.
حربه- یعنی خنجر، که وسیله ای معروف برای جنگیدن است، و اصلش بر وزن- فعله- از حرب- یا حراب- است.
(مِحْرابُ) المسجد- برای این گویند که 1- جایگاه محاربه و مجاهده با شیطان و هوای نفس است.
2- و نیز گفته اند نامگذاری محراب مسجد برای این است که شایسته است انسان در آنجا از پریشانی خاطر دور و با سرگرمی بامور دنیا در ستیزد.
3- و باز گفته اند- محراب مسجد- بر این اساس است که محراب بیت یا خانه، صدر مجلس و قسمت بالای خانه است، سپس این اصطلاح در باره مسجد بکار رفته و صدر مسجد محراب نامیده شده است.
4- و همچنین گفته اند محراب مسجد برای این گویند که محراب اساس و پایه مسجد است و نامی است که ویژه بالای مجلس است و آنگاه صدر مجلس و بالای خانه را هم محراب نامیده اند که تشبیهی از محراب مسجد است گویی که این معنی صحیح تر است، خدای عزّ و جلّ گوید: (یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ مَحارِیبَ «1» وَ تَماثِیلَ- 13/ سبا).
__________________________________________________
(1) در قرآن، واژه محراب هم بمعنی کوشک و قصر یا اتاق سکونت و هم بمعنی عبادتگاه آمده است، آیه فوق در باره کارگزاران و پریانی است که برای حضرت سلیمان (ع) بناها و عبادتگاه می ساختند که در آنجا محراب ها برای تشویق دیگران به عبارت و تصاویری از فرشتگان و پیامبران می کشیدند که در حالت قیام و رکوع بودند و آن تماثیل- یا مجسّمه ها از شیشه و بلور یا مس و برنج و یا سنگ مرمر بوده. بگفته مفسّرین ساختن تماثیل برای آنها مباح بوده چنانکه حضرت عیسی (ع) از گل کبوتر درست
ص: 465
(حِرْباءُ)- میخ نوک تیزی که به سوسمار پوزه باریک و راه راه که چهار پا دارد و مسموم کننده است، تشبیه شده، چنانکه در سخن معمولیشان می گویند:
ضبّه و کلب- مثل سوسمار زهری و سگ گزنده است که تشبیهی به ضبّ یعنی سوسمار ماده و کلب- یعنی سگ هار و گزنده است.
الحرث یعنی پاشاندن بذر در زمین و آماده کردن زمین برای کشت و زرع، خود زمین و زراعت را هم حرث گویند.
خدای تعالی گوید: (أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ- 22/ قلم).
(پگاهان بر زراعتتان صبح کنید اگر می خواهید درو کنید).
از معنی- حرث- آباد کردن و ساختن نیز که در نتیجه زراعت حاصل می شود، تصوّر شده است، خدای فرماید: (مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَهِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ نَصِیبٍ- 20/ شوری).
در کتاب «مکارم الشّریعه» یاد آور شدم که دنیا برای مردم محلّ کشت و
__________________________________________________
کرد، و باذن خدای در آن دمید تا پرنده ای شد و معجزه او بود، ولی شیخ طریحی می نویسد: کان علی یکسر المحاریب اذا رآها فی المسجد یقول کانّها مذابح الیهود- علی (ع) تصاویر و تماثیل را در مساجد محو می کرد.
و در باره محراب- بمعنی- غرفه و اتاق، آیات 10 و 111/ مریم است، در باره حضرت زکریّا (ع) که می گوید: (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ- 10/ مریم) زکریّا (ع) پس از سه روز، روزه سکوت، بدستور اللّه از کوشک و غرفه اش خارج شد. ابن فارس می نویسد: المحراب و هو صدر المسجد و الجمع محاریب و یقولون الغرفه، محراب را غرفه گویند، چنانکه خدای تعالی فرمود (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ- 10/ مریم) ازهری شعری هم در این معنی محراب بجای اتاق از امرؤ القیس ذکر می کند که:
کغزلان رمل فی محاریب اقوال ... و تمام بیت چنین است:
و ما ذا علیه ان ذکرت اوّانا کغزلان رمل فی محاریب اقوال
یعنی زمانی که ایوان او را یاد کنی مثل فرشهای خط خطی و زیبای اتاقهای رؤسای یمن است.
وضاح یمنی شاعر در معنی اتاق می گوید:
ربّه محراب اذا جئتها لم القها او ارتقی سلّما
یعنی: وقتی که بسوی صاحب آن اتاق می آمدم او را نمی یافتم و از نردبان نیز بالا نمی رفتم. (لس 1/ 35- تهذیب اللّغه 5/ 23- مقائیس 2/ 84- مجمع البحرین 2/ 37- تبیان- تفسیر کبیر- کشّاف- کشف الاسرار، انوار التّنزیل).
ص: 466
زراعت است و خود مردم در دنیا همچون زارع و کشتکار و همچنین کیفیّت زراعتشان را یاد آور شدم.
روایت شده است: «أصدق الأسماء الحارث».
یعنی با حقیقت ترین نامها نام زارع و کشاورز است.
و این معنی بتصوّر مفهوم حاصل کردن و بدست آوردن محصولات از زراعت است.
و نیز روایت شده: «أحرث فی دنیاک لآخرتک» «1».
(در دنیا برای آخرتت زراعت کن).
بنابراین از تصوّر معنی آباد کردن، انجام عمل نیک در دنیا برای آخرت تصوّر دیگری است در معنی واژه- حرث- که آن تصوّر تشویق و وادار نمودن برای عمران و آبادی زمین در اثر زراعت است.
حرثت النّار- آتش را افروختم.
محرث- کفگیری که با آن آتش را بهم می زنند.
احرث القرآن- قرآن را زیاد تلاوت کن.
حرث ناقته- شترش را زیاد راند.
معاویه بانصار گفت: ما فعلت نواضحکم؟ «2» قالوا حرثناها یوم بدر.
__________________________________________________
(1) یکی از لطائف و زیبائیهای معانی ادبی همین تشبیهات است که انسانها را از محسوس بمعقول می رساند و اندیشه آنها را از راه بدیهیّات و آنچه را که عموم مردم می دانند و بهره مند می شوند بسوی حقایق عقلی و فطری توجّه می دهد، حافظ در معنی ادبی دو بیت بالا می گوید:
هر که دانه نفشاند بزمستان در خاک زرد رویی برد از حاصل خود وقت درو
مطلع غزل چنین است:
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
پس در فنون ادبی امر مسلّمی را که همه کس می فهمد و می پذیرد، مقدّمه بهره مندی برای کارهای شایسته عبادی و الهی قرار می دهند.
(2) ابن اثیر در شرح عبارت بالا می گوید: معاویه از شتران آبکش آنها پرسش می کرد می خواست با این سؤال آنها را ملامت کند و بگوید و با کنایه تحقیرشان کند یعنی شما زارع بودید زیرا انصار اهل زراعت و آبیاری با ستوران بودند آنها پاسخ کوبنده شان جنگ بدر را که شکست ابو سفیان بود بیادش آوردند (اساس البلاغه زمخشری 163/ لس 2/ 136).
ص: 467
یعنی: شتران آبکشتان چه کردند؟ گفتند، لاغرشان کردیم.
خدای عزّ و جلّ گوید: (نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ- 223/ بقره).
این آیه بر سبیل تشبیهی است که در باره همسران و زنان که بقاء نوع انسان بآنها بستگی دارد بزراعت که بقاء طبیعت مادی انسان را تأمین می کند بکار رفته.
و آیه (وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ- 205/ بقره) که هر دو واژه (حرث و نسل) یعنی زراعت مادّی و معنوی را در برگرفته است.
اصل حرج و حراج، انباشته شدن و گرد آمدن چیزی است و لذا معنی تنگی و سختی و فشار میان اجزاء آن چیز که متراکم است تصوّر می شود سپس هر سختی و گناه را نیز- حرج- گفته اند.
خدای تعالی گوید: (ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً- 65/ نساء).
(سپس در جانهاشان سختی نیابند).
(وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ- 78/ حجّ).
(برای شما در دین سختی و فشاری قرار نداده است).
و نیز حرج صدره- با کسره حرف (ر) یعنی دشواری و تنگ دلی.
خدای تعالی گوید: (یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً «1»- 125/ انعام).
__________________________________________________
(1) آیه چنین است (وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ- 125/ انعام) و در آیه قبل آن می گوید: (فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ- 124/ انعام) برای رفع اشکال در شرح صدر مؤمنین و ضیق صدر مجرمین از آیات قبل می فهمیم که مجرمین و فریبکاران چون دل و جانشان با جرم و فریب و قساوت و کژی خو گرفته (وَ إِذا جاءَتْهُمْ آیَهٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّی نُؤْتی مِثْلَ ما أُوتِیَ رُسُلُ اللَّهِ- 124/ انعام) ما هرگز ایمان نمی آوریم تا اینکه بما نیز همان دهند که به پیامبر داده شد به پندار باطلشان هر دلی در هر شرایطی شایسته تجلّی هدایت حق است و دلی که با جرم و گناه خو گرفته نه همچون دل کسی است که چهل سال با صداقت و امانت گذرانده آنکه با میخوارگی و هوسناکی و ربا خواری و تبهکاری آینه دل خود را تاریک و سیاه ساخته و در برابر پذیرش حق عناد و بخل می ورزد، برای آموخت سایر علوم و بهره مندی از انوار دانشها آمادگی ذهنی می خواهد چه رسد بدریافت حقایق و راه هدایت، امّا هر که واجد هدایت است خود زمینه آنرا فراهم ساخته خداوند نیز دل و سینه اش را برای پذیرش اسلام باز کند و هر که خواهد که او را بی نصیب از هدایت گرداند دل بر او سخت گرداند، در حدیثی از ابن مسعود روایت شده که در باره شرح
ص: 468
حرجا- یعنی با کفر و بی ایمانیش بدشواری دچار شد زیرا کفر، و ناسپاسی بجان و خاطر انسان آرامش نمی دهد. چون کفر اعتقاد و باوری است بر اساس ظنّ و گمان، لذا گفته می شود: ضیّق بالإسلام (در تنگنایش گذاشت) و اسلام بر او دشوار شد.
چنانکه خدای تعالی گوید: (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره).
(فَلا یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ- 2/ اعراف).
گفته شده فلان یکن- یا نهی است یا دعا و یا حکم و دستور، یعنی (چنان مباش، نباشد و نباید باشد).
مانند آیه (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ- 10/ انشراح).
المنحرج و المنحوب- یعنی کسیکه از اندوه و گناه دور شده است زیرا حوب حرج- اندوه و گناه است.
الحرد یعنی سنخ و باز داشتن از تندی و خشم، خدای عزّ و جلّ گوید:
(وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرِینَ- 25/ قلم) یعنی صبحگاهان خود را برای ممانعت دیگران توانا یافتند.
نزل فلان حریدا- از آمیزش قوم ممانعت نمود.
هو حرید المحلّ- او منزوی است و مکانش جدا است.
حاردت السّنه- سالی که باران و آبش کم است.
حاردت النّاقه- شیر آن شتر کم و منقطع شد.
__________________________________________________
صدر و ضیق صدر از پیامبر (ص) چگونگی آن را پرسید فرمود هدایت نوری است که بر دلها می تابد و پس از آن انشراح صدر و شناخت حقیقت حاصل می شود، باز پرسید نشانه شرح صدر چیست؟ فرمود:
شناخت حقیقت حاصل می شود، باز پرسید نشانه شرح صدر چیست؟ فرمود:
«الانابه الی دار الخلود و التجافی الی دار الغرور و الاستعداد للموت قبل الموت» نشانه باز بودن دل و خاطر همواره بیاد جهان ابدی و قیامت بودن، دل و جان از آلودگی دنیا دور کردن و آمادگی برای مرگ قبل از رسیدن مرگ است.
بدیهی است فراموشی قیامت و پیوسته به دنیا مغرور شدن و از یاد بردن مرگ مقدّمه تنگی و سختی دل و جان است و همین است که در آیه فوق فرمود: (یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً- 125/ انعام).
ص: 469
حرد- یعنی خشمگین شد.
حرّده کذا- آن را کج و منحنی کرد.
بعیر أحرد- ستور و شتری که یک دستش کج است.
حردیّه- اتاقکی و کوخی از نی (آلاچیق).
الحرس و الحرّاس- جمع حارس یعنی نگهبان.
خدای تعالی گوید: (فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِیداً- 8/ جنّ) یعنی: آنجا را مملوّ از نگهبانان سخت کوش یافتیم.
حرز- و حرس- در معنی بهم نزدیکند همانطور که لفظشان به هم نزدیک است ولی- حرز- بیشتر در نگهبانی برای پول و مال بکار می رود، و حرس- بیشتری برای نگهبانی مکانها است.
شاعر گوید:
فبقیت حرسا قبل مجری داحس لو کان للنّفس اللّجوج خلود
(روزگارانی قبل از بیزار شدن از زندگی و تورّم عمر باقی می ماندم اگر که نفس سرکش جاودان می بود).
گفته اند: معنای حرسا- دهر و روزگار است، چنانچه واژه- حرس دلالتش در این شعر فقط معنی دهر- باشد بر آن معنی دلالت نمی کند زیرا ممکن است مصدر بجای حال باشد یعنی در حال نگهبانی عمر و زندگی باقی می ماندم و زندگی را حفظ می کردم در آن صورت دلالت بر دهر و مدّت زندگی می کند نه اینکه از لفظ- حرس باشد. احرس- معنایش محافظت شده و با حراست است مثل سایر کلماتی که بر وزن أفعل ساخته می شود و بر این معنی است: حریسه الجبل- جایی که در کوهستان، شبانه حر است می شود.
ابو عبیده می گوید: حریسه، یعنی نگهبانی شده.
و نیز حریسه- یعنی دزدیده شده، فعلش- حرس- یحرس- حرسا است، که گفته اند لفظی است که معنی حریسه از آن تصوّر می شود، زیرا حریسه- در زبان عرب بمعنای سرقت و دزدیدن هم آمده است.
ص: 470
الحرص: زیاده روی در آزمندی و میل و اراده است خدای عزّ و جلّ گوید:
(إِنْ تَحْرِصْ عَلی هُداهُمْ- 37/ نمل).
یعنی: اگر چه بر هدایتشان میلی و اراده ای افزون داری.
(وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلی حَیاهٍ- 96/ بقره).
آنها را بر زندگی بشدّت حریص می یابی.
(وَ ما أَکْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ- 103/ یوسف).
معنی اصلی واژه حرص از عبارت- حرص القصّار الثوب- یعنی گازر و لباسشوی لباس را با دقّت فشرد، گرفته شده.
حارصه و حریصه- ابری است که با ریزش زیاد بارانش زمین را می شوید.
الحرض یعنی: چیزی که مورد اعتنا نباشد و بحساب نمی آید و خیر هم در آن نیست و لذا بآنچه را که در حال نابودی و هلاکت و تباهی است- حرض- گویند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (حَتَّی تَکُونَ حَرَضاً- 85/ یوسف).
(فرزندان یعقوب باو می گویند تو از فکر یوسف آسوده نمی مانی تا اینکه هلاک شوی).
شاعر گوید: إنّی امروءنا بنی همّ فأحرضنی.
(مردی هستم که اندوه و غم مرا مصیبت زده کرد سپس بهلاکتم می رساند).
الحرضه- کسی است که از پستی و خسّت گوشت حلالی را که باید خریداری کند نمی خورد مگر گوشت شرطی که از راه قمار مفت و مجّانی بدستش برسد.
(تَحْرِیض)- تشویق و برانگیختن بچیزی با خوب جلوه دادن آن، و آسان نمودن زحمات کسب آن، گوئی این واژه در اصل بمعنی- بر طرف کردن تباهی و سختی هاست- مثل:
ص: 471
مرّضته و قدّیته- یعنی بیماری و خاشاک را از تن و چشم او برطرف و دور کردم ولی: أحرضته- یعنی تباهش کردم، مثل- أقذیته- یعنی: خاشاک در چشمش ریختم.
حرف الشّی ء، یعنی لبه و جانب چیزی، جمعش أحرف و حروف- است می گویند:
حرف السّیف- لبه شمشیر.
حرف السّفینه- پهلوی کشتی.
حرف الجبل- لبه و پرتگاه کوه.
حروف الهجاء- حروف دو طرف کلمه.
الحروف العوامل- در علم نحو، حروف قبل و بعد کلماتی است که در جملات بعضی از آن کلمات را به کلمات دیگر ربط می دهد.
ناقه حرف- یعنی شتر لاغر که تشبیهی است بستیغ و لبه نازک کوه یا اینکه تشبیهی است از کوچکی و لاغری به یکی از حروف کلمات الفباء.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلی حَرْفٍ- 11/ حجّ) که تفسیر شده است بعبارت بعدش که می گوید:
(فَإِنْ أَصابَهُ خَیْرٌ ...- 11/ حجّ) و در معنایش می گوید: (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ- 43/ نساء).
یعنی: در یک حالت نبودن (با دیدن خیر شاد شدن و حقّ گفتن و با دیدن سختی رو ترش کردن و از حقّ برگشتن).
انحرف عن کذا و تحرّف و احترف یعنی منحرف شد و از آن عدول کرد.
احتراف- دنبال حرفه و کسب رفتن.
حرفه- مثل- قعده و جلسه- حالت و ملازمت کار و کسب است.
محارف- شخصی که از خیر محروم است و خیر و نیکی از او دور.
(تَحْریفُ) الشّی ء- برگرداندن شکل و حالت چیزی است، مثل:
تحریف القلم- یعنی تراشیدن و تغییر شکل دادن قلم.
ص: 472
تحریف الکلام- سخن را بر یک معنی احتمالی قرار دادن در حالی که دو وجه و دو معنی داشته باشد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ- 46/ نساء).
(مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ- 41/ مائده).
(وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ- 75/ بقره).
(گروهی از ایشان کلام خدا را می شنوند، سپس بعد از دانستن، و تعقّل آن را از موضع حقّش منحرف می کنند).
(الحِرْف)- هر چیز داغ و گزنده، گوئی که از گرمی و شیرینی و مطبوع بودن طعمش برگشته و شور و تلخ شده است.
طعام حرّیف- در همان معنی است، یعنی (خوراک و طعام تند مزه و زبان گز).
از پیامبر (ص) روایت شده که: «نزل القرآن علی سبعه أحرف» که تفسیر تحقیقی آن در رساله ای بنام- فوائد القرآن- ذکر شده است (که متأسّفانه رساله مذکور چاپ نشده و شاید از بین رفته باشد ولی مؤلّف کتاب- هدیه العارفین که متمّم کتاب کشف الظّنون است در ردیف آثار راغب نام این رساله را بنام- رساله فی فوائد القرآن- آورده است).
گفته می شود- أحرق کذا فاحترق- آن را سوزاند سپس سوخته شد.
و حریق- هم همان آتش است.
خدای تعالی گوید: (وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ- 50/ انفال).
(فَأَصابَها إِعْصارٌ فِیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ- 266/ بقره).
(قالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ- 68/ نساء).
(لَنُحَرِّقَنَّهُ- 97/ طه).
که- لنحرقنّه هم خوانده شده یعنی در قرائت آیه با هم خوانده می شود.
حرق الشّی ء: گرم و داغ کردن چیزی بوسیله ای غیر از شعله آتش، مانند:
حرق الثّوب- یعنی گرم شدن جامه و لباس با کوفتن و زدن.
ص: 473
حرق الشّیئ- آن را با سوهان ریز ریز کرد، و از استعاره این معنی عبارت زیر است که:
حرق الناب- یعنی بهم سائیدن دندانهای پیشین دهان از خشم که صدایش شنیده شود.
حرق الشّعر- مویش را که بلند شده بود بریده و کوتاه کرد إحراق- آتش افروختن با شعله و آتش زدن چیزی، و از این معنی اصطلاح زیر استعاره شده است که: أحرقنی بلومه- یعنی بسیار زیاد مرا با سرزنشش اذیّت کرد.
جنبید خدای تعالی گوید: (لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ
«1» 16/ قیامه).
حرکه- نقطه مقابل و ضدّ سکون و آرامش است که بیشتر در باره اجسام بکار می رود و در حقیقت حرکت یعنی جابجائی اجسام و بسا که عبارت تحرّک کذا در باره تغییر حالت چه از نظر زیاد شدن یا کم شدن اجزاء چیزی بکار رود.
حرام یعنی ممنوع بودن از چیزی که یا 1- بتکلیف و قدرت الهی است، یا 2- برای منع قهری و جبری که از نتیجه چیزی حاصل می شود. و یا 3- از جهت منع عقلی یا شرعی و یا 4- از ناحیه کسی است که فرمانش پذیرفته می شود.
خدای تعالی گوید: (وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ- 12/ قصص) که تحریمی است در
__________________________________________________
(1) این آیه مربوط به سوره قیامت است که دو تفسیر در باره آن شده اوّل اینکه مورد خطاب پیامبر (ص) است که لفظ قرآن در آن بکار رفته و حال اینکه هرگز پیامبر (ص) که مظهر خلق عظیم و مورد تمجید الهی است بچنین خطابی یعنی- حرف نزن، دهانت را ببند- مورد خطاب قرار نمی گیرد چون منافات با روش پیامبر دارد، اگر بآیات قبل و بعدش که از سوره قیامت است توجّه شود می بینیم مورد خطاب انسانی است که می خواهد در برابر اجرای عدالت، و صحنه های قیامت همچون روش ناپسند دنیائیش با تکذیب و حاشا کردن خود را تبرئه کند که کارگزاران أعمال باو می گویند- دهانت را ببند و هر چه از اعمالت در نامه عملت ثبت است آنرا بخوان (اقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً- 14/ اسراء) که بایستی از آن پیروی کند (فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ
- 18/ قیامه) چون نامه اعمال و عملکردت را خواندیم آن را بپذیر و گردن بنه. (در مجمع البیان این نظر بطور زیبائی تفسیر شده است ج 10 ص 397). [...]
ص: 474
حوزه تکلیف و اراده حکم الهی.
یعنی: (شیر دیگر دایگان را بر موسی حرام کرده و باز داشته بودیم تا به مادرش برسد).
و آیه (وَ حَرامٌ عَلی قَرْیَهٍ أَهْلَکْناها- 95/ انبیاء) نیز بمعنی اوّل حمل شده است.
(فَإِنَّها مُحَرَّمَهٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَهً- 26/ اعراف).
(چون کردار و رفتار قبلی آنها باعث چهل سال سرگردانی بنی اسرائیل شده است).
که گفته اند حرام و محرومیّت در این آیه نه از جهت تکلیف و مشیّت الهی بلکه از جهت قهر و خشم است. و (إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّهَ- 27/ مائده) در این آیه نیز حرام و ممنوعیّت قهری است.
(زیرا بر اساس شرک آوردن در دنیا نتیجه عملی و قهری آنهاست که از بهشت محروم باشند).
و همچنین (إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرِینَ- 50/ اعراف).
(که تحریمی است قهری و نتیجه کفر ورزیدن آنها است که نوشیدنی و غذای بهشتیان بر دوزخیان حرام است).
(مُحَرَّم)- در شرع مثل تحریم فروختن کالا به کالا، طعام به طعام و اضافه گرفتن.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُساری تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْراجُهُمْ- 85/ بقره).
(یعنی: پیمان داشتید که اگر اسیرانی گرفتید آنها را نفروشید و فدیه نستانید که رها کردن و اخراجشان بر شما ممنوع بود).
در آیه فوق بحکم شرعی اشاره شده است، مثل آیات:
(قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ- 145/ انعام).
(وَ عَلَی الَّذِینَ هادُوا حَرَّمْنا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ- 14/ انعام).
(به کسانی که از دین موسی برگشتند و بغی و ستم کردند خوردن حیوان
ص: 475
که پنجه هاشان شکاف ندارد حرام کردیم).
سوط محرّم- شلّاقی که چرمش دبّاغی و صاف نشده، گویی که هنوز عمل دبّاغی که اقتضای کار چرم است بر او وارد نشده، و در سخن پیامبر (ص) که می فرماید:
«أیّما إهاب دبغ فقد طهر».
هر چرم و پوستی که دبّاغی شود پاک است.
که در معنی این حدیث گفته اند: بلکه محرّم و ممنوع، پوست و چرمی است که نرم نشده باشد، و نامیدن حریم کعبه بواژه حرم- برای تحریم نمودن بیشتر چیزها در آنمکان از سوی خدای تعالی است که در جاهای دیگر حرام نیست و همینطور- الشّهر الحرام- یعنی ماه حرام (که کارهایی در آنماه حرام است و در ماههای دیگر آن کارها حرام نیست) گفته می شود که رجل حرام و حلال و محلّ و محرم (یعنی کسیکه در مکان و زمان حرامی که گفته شد رعایت حلال و حرام آنجا را می کند).
خدای تعالی گوید: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی- 1/ تحریم) «1». یعنی چرا بتحریم آن حکم کردی و هر تحریمی که از جانب خدای تعالی نباشد تحریم
__________________________________________________
(1) بدیهی است بفرمان خداوند در قرآن که (ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا- 7/ حشر) چون پیامبر (ص) در مسائل تبلیغی خارج از وحی سخن نمی گوید و سنّت هایش که جدا از متن قرآن است در اکمال و اتمام و تفسیر عملی قرآن است، پس (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ- 21/ احزاب) و (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی 4/ نجم) و (قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما یُوحی إِلَیَّ مِنْ رَبِّی- 203/ اعراف) تفصیل و جزئیّات احکام عملی و اخلاقی که در قرآن نیست همان است که توسّط پیامبر و عترت و یاران صدیق و پیروان باحسانش بیان شده که بر اساس آنها فقهای واجد شرایط که از طرف امامان همه شرایط در باره آنها بیان شده همواره با حرکت تاریخ و جامعه از حقایق و روح قرآن و سنّتهای پیامبر خاتم (ص) که دین و نعمتی کامل و تمام را برای عموم انسانها بجای گزارده است:
احکام مستحدثه را با توجّه به روح دین، استنباط و حرمت یا حلال بودن آن امور را تعیین می نمایند و گر نه پویائی و رشد متوقّف می شود، استنباط و تفقّه که در قرآن بر گروهی خاصّ واجب شده است برای همین است که با اجتهاد، و ارائه پاسخ به مشکلات و رویدادها اکمال و اتمام دین را بثبوت رساندند.
ص: 476
آن شی ء صحیح نیست.
مثل آیه (وَ أَنْعامٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها- 138/ انعام).
(که مشرکین نشستن بر بعضی از چهار پایان را به غلط حرام می دانستند) و (بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ- 67/ واقعه).
یعنی: از جهت نتیجه رفتار گذشتمان محرومیم.
(لِلسَّائِلِ وَ (الْمَحْرُومِ)- 19/ ذاریات).
کسی که روزی و رزق بر او فراخ نیست. چنانکه بر غیر او هست.
و بعضی گفته اند: منظور از محروم- در این آیه- سگ است و بعضی دیگر توجّه نکرده اند، پاسخشان داده اند که محروم نام سگ است، بدیهی است واژه- محروم- نوعی مثال است بچیزی که محروم است برای اینکه سگ را هم بیشتر مردم محروم می کنند یعنی او را از خوردن محروم می کنند.
محرمه و محرمه- یعنی حرمت و احترام (و هر چیزی که شکستن حدّ آن جایز نیست که جمعش محارم است که از احترام بآنها بایستی حدّ و مرزشان رعایت شود و مورد تجاوز قرار نگیرند).
استحرمت الماعز- بزی که آماده فحل و بارداری است.
قصد کرد و خواست، حری الشّیئ یحری- یعنی آهنگش کرد، و به سویش رفت.
تحرّاه- به همان معنی است یعنی بسوی او قصد کرد و او را مقصد خود قرار داد.
خدای تعالی گوید: (فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً- 14/ جنّ).
(تمام آیه چنین است- فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً، یعنی آنکه اسلام آورد آهنگ رشد و کمال کرد) یا (آنها که اسلام آوردند ...).
حری الشّیئ یحری- یعنی کم و ناقص شد، گوئی که بسوی مقصد ادامه نیافته و ناقص مانده، شاعر گوید: و المرء بعد تمامه یحری
ص: 477
(انسان پس از رویش، فرسایش می یابد و ناقص می شود).
رماه اللّه بأفعی حاربه: «1».
یعنی گروهی که در میانشان مقرّرات سخت و غلیظ باشد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی لِما لَبِثُوا أَمَداً- 12/ کهف) (یعنی اصحاب کهف پس از برخاستن و برانگیخته شدن، کدامیک از دو گروه آنها حساب کردند که چقدر در غار درنگ کرده اند؟).
و در باره حزب الشّیطان، خدای تعالی گوید: (وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ- 22/ احزاب).
أحزاب عبارت از گروههائی بودند که برای جنگ با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گرد آمده بودند.
و امّا آیه (فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ- 65/ مائده) یعنی یاران خدای.
(یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ- 20/ احزاب).
یعنی کمی از جنگ دور می بودند (منافقین می پنداشته اند که سپاهیان دشمن نرفته اند و شکست نخورده اند که اگر باز آیند، منافقین از ترس آنها دوست می دارند و ترجیح می دهند که دور از شهر و در بیابانها می بودند یعنی در میان اعراب بادیه نشین).
و آیه (وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ- 22/ احزاب).
(امّا مؤمنین بر خلاف منافقین، همینکه گروهها و احزاب مخالف را می دیدند می گفتند، هذا ما وعدنا اللّه و رسوله و صدق اللّه و رسوله و ما زادهم الّا (در باره خلقت آسمانها و جهان است که می گوید: در آفرینش خدایت تفاوتی
__________________________________________________
(1) افعی ماری است که نرینه آنرا- افعوان- می گویند- حاریه- هم کسی است که بدنش از زیادی عمر و کهولت کوچک و خم شده یعنی (کوژپشت) معنی ضرب المثل فوق این است (مثل افعی که پیر می شود نمی تواند بگزد و زهری برای گزیدنش نمانده و فوری می میرد، می گوید او را هم خداوند چنان کند) این ضرب المثل در حالت نفرین و بد خواهی بکار می رود (مجمع الامثال میدانی ج 1 ص 319)- زمخشری می گوید: افعی حاریه- یعنی افعی پیر و مسنّ که کوچک می شود که از عبارت حر الشّی ء یعنی ناقص شدن، گرفته شده، (اساس البلاغه زمخشری ص 170).
ص: 478
ایمانا و تصدیقا- این همان وعده راست خدا و رسول اوست بجای ترسیدن، ایمان و تسلیمشان در برابر حقّ افزون می شود).
الحزن و الحزن- زمین سخت و سنگلاخی، و سختی در زمین و نیز خشونت در نفس و آنچه که از غم و اندوه در جان آدمی حاصل می شود، نقطه مقابل و ضدّ آن فرح و شادی است و باعتبار خشونتی که از غم و اندوه حاصل می شود حزن و اندوه انسان را فرا می گیرد، می گویند:
خشنت بصدره إذا حزنته- (وقتی که اندوه او را گرفت، دلش سخت شد).-
فعل این واژه، حزن، حزنته و أحزنته است (محزون شد غمگین می شود و اندوهگینش کردم).
خدای تعالی گوید: (لِکَیْلا تَحْزَنُوا عَلی ما فاتَکُمْ- 153/ آل عمران).
(الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ- 34/ فاطر). (تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً- 92/ توبه).
َّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ
- 86/ یوسف). (وَ لا تَحْزَنُوا- 139/ آل عمران). (وَ لا تَحْزَنْ- 88/ حجر).
این دو عبارت در دو آیه اخیر که بصورت نهی است نه اینستکه از بدست آوردن حزن و اندوه نهی کرده است زیرا غم و اندوه با اختیار بدست نمی آید ولی بصورت- لا تحزنوا- که لفظا نهی است بیان شده است در حقیقت برای آنست که می گوید: از بدست آوردن و عمل بچیزی که نتیجه اش حزن و اندوه است دوری کنید.
و در این معنی شاعر گوید:
من سرّه أن لا یری ما یسوءه فلا یتّخذ شیئا یبالی له فقدا
(کسیکه از ندیدن چیزی که او را بد حال می کند شاد است چیزی را هم که از فقدانش ناراحت می شود اتّخاذ و عمل نمی کند).
و همچنین بر انسان واجب است چیزهائی را که با طبیعت فناپذیر دنیا سرشته شده است بشناسد و آنها را فهم و تصوّر کند تا زمانی که ناگهان به رنج
ص: 479
آنها و فقدانشان دچار می شود بخاطر شناخت و معرفت قبلیش ناراحت نشود و به آنها توجّه نکند و انگشت حسرت به دندان نگیرد.
و نیز بر انسان واجب است که نفس و جان خود را بر تحمّل و فراگیری سختیها و مصیبتهای کوچک بردبار کند تا به پایداری و بردباری در برابر مصیبت بزرگ تحمّل داشته باشد.
الحاسّه- نیروئی است که بوسیله آن أعراض حسّی و ملموس درک می شود، و- حواس- که همان مشاعر و شعور پنجگانه است عبارتند از (چشائی، بویائی، پسایی، شنوایی، بینایی).
گفته می شود حسست و حسیت و أحسست، «1» پس احسست دو گونه است اوّل- مثل- أصبته بحسّی، با حسّم او را دریافتم و باو رسیدم مانند: عنته و رعته- باو توجّه کردم و رعایتش نمودم.
دوّم- مثل- أصبت حاسّته- همچون- کبدته و فأدته- که در بیماری آن اعضاء بکار می رود»
و مصدرش از معنی بیماری و مرگ- (الحس) است که از کشتن و از ریشه برکندن گرفته شده).
و چنین است که می گویند- (حَسَسْتُهُ) یعنی قتلته.
خدای تعالی گوید: (إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ- 152/ آل عمران) یعنی موقعیکه ایشان را باذن او می کشید.
حسیس- یعنی کشته شده.
__________________________________________________
(1) حسّ و حسیس یعنی صدای آرام، حسه حسّا فهو حسیس- و احس الرّجل الشّیئ احساسا- او را شناخت و فهمید که گاهی باب افعال آن احساس با حرف (ب) هم متعدّی می شود و بمعنای درک کردن با شعور، و عقل است و- حسست به- هم که از باب ثلاثی مجرّد امّا متعدّی با حرف (ب) است در همان معنی فهمیدن با درک و اندیشه است و مصدرش- حس- است گاهی هم هر دو باب یعنی (حسّ یحسّ و احسّ یحسّ) که در هر دو اینها حرف (س) با تشدید است بدون تشدید هم بکار می رود مانند حسیت و احست و عبارت احست بالخبر نیز بکار می رود اصل معنی احساس بینش و بصیرت یعنی دریافت با اندیشه و دل، سپس در معنی وجدان و علم هم بکار رفته است.
(2) و چون از بیماری مرگ و کشته شدن حاصل می شود لذا از حسّ به قتل تعبیر شده است و حسسته یعنی قتلته.
ص: 480
جراد محسوس- ملخ پخته شده.
إنحسّت أسنانه- که باب انفعال حس است یعنی دندانهایش کنده شد و ریخت.
حسست- دانستم و فهمیدم، که جز در مورد فهم و درک با حواس ظاهری گفته نمی شود، امّا حسیت، که حرف (س) به حرف (ی) تبدیل شده در همان معنی است ولی (أَحْسَسْتُهُ)- حقیقتش ادراک با هر دو حس یعنی هم با حسّ ظاهر و هم با اندیشه و احساس باطنی است، و أحست، هم مثل همان است که یک (س) آن حذف شده است همچون:
ظلت- (روز را در سایه گذارندم، که یک (ل) آن حذف شده است).
خدای تعالی گوید: (فَلَمَّا أَحَسَّ عِیسی مِنْهُمُ الْکُفْرَ- 152/ آل عمران) تنبّه و آگاهی بر این مطلب است که کفر و ناسپاسی کاملا از آنها ظاهر بطوری که بخوبی حسّ می شد و دیده می شد زیرا حسّ ظاهر برتری بر فهم و احساس درونی دارد.
و همینطور آیه (فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنا إِذا هُمْ مِنْها یَرْکُضُونَ- 12/ نساء).
یعنی با مشاهده عذاب، درد و سختی آن را با احساسشان دانستند).
و آیه (هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ- 98/ مریم).
یعنی آیا با حسّت یکی از ایشان را در می یابی، و از حرکت هم به حسیس و حسّ تعبیر شده است.
خدای تعالی گوید: (لا یَسْمَعُونَ حَسِیسَها- 102/ انبیاء).
صدای آهسته اش را نمی شنوند.
حساس- سوء خلق و خوی زشت که بر بناء زشت که بر بناء و قاعده اوزان بیماریها مثل: زکام و سعال یعنی سرما خوردگی است.
الحساب یعنی بکار بردن عدد که صورت افعالش- حسبت أحسب، حسابا و حسبانا- است.
خدای تعالی گوید: (لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ- 5/ یونس) (جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً
ص: 481
وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً
«1»- 96/ انعام). (واژه جاعل صحیحش جعل است) کسی جز اللّه شماره حساب ماه و خورشید را نداند.
خدای تعالی گوید: (وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ- 4/ کهف) گفته اند:
(حُسْبان)- با ضمّه حرف (ح) آتش و عذاب است که در واقع و حقیقت همان اعمالی است که حساب می شود و بر حسب آن کیفر و فرجام تعلّق می گیرد. و در حدیثی از پیامبر (ص) است که در مورد باد- گفته است:
«اللّهمّ لا تجعلها عذابا و لا حسبانا».
یعنی: الهی باد را عذابی و حسابی برای کیفر قرار مده.
و آیه (فَحاسَبْناها (حِساباً) شَدِیداً «2»- 8/ طلاق).
__________________________________________________
(1) اشاره اعجاز انگیز آیه فوق بیک اصل کلّی نظام منظومه شمسی است یعنی پیدایش شب که آفریننده اش آنرا برای سکون و آرامش موجودات قرار داده است، چنانکه در جای دیگر فرمود: (وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ- 23/ روم) و باز گفت (إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ- 6/ یونس) همه جا شب و روز و تفاوت ساعات و پیاپی آمدن آنها را با زمین و آسمان و خورشید و ماه بخصوص واژه حسبان یعنی حساب و عدد و ارقام مربوط می سازد و براستی برابر شدن ساعات روز و شب در اوّل بهار و پائیز انگیزه ای برای دسترسی بحساب و گردش زمین نبوده است؟ و اگر چنین تعبیری و اشاره ای بحسبان نمی بود باز هم روز و شب از این نظر تفکّر انگیز بود؟
مثلا به گفته قرآن اگر شب سرمدی و دائمی می بود جهان چگونه بود؟ همین واژه حسبان- یعنی بی حساب نبودن وجود نظمی بر پایه حساب و ارقام در جهان، آیاتی توجّه انگیز برای بشر است، پس، ای انسان همه ما در گردونه زمین و زمان و در دل تاریکی و روشنائی بی حساب قرار نگرفته ایم و خود نیز ایجادش نکرده ایم چرا از این حساب و نظم دقیق به وجود حسابگر و ناظم جهان راه نیابیم؟
(2) تمام آیه چنین است (وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَهٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدِیداً وَ عَذَّبْناها عَذاباً نُکْراً- 8/ طلاق) در آیات قبل از این آیه دستور خوشرفتاری و سخت نگرفتن نسبت بهمسران است که می گوید بیکدیگر خسارت و زیان نزنید و با یکدیگر توافق کنید و در صورت امکان بر هم انفاق کنید زیرا هیچ سختی و تنگی معیشتی همیشگی نیست (سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً- 7/ طلاق) و سپس حقایقی تاریخی را ذکر می کند تا بآیه فوق می رسد که ترجمه اش این است: چه بسیار مردمانی و شهرهائی که نافرمانی و سرکشی از فرمان خدای و پیامبرانش کردند سپس در دنیا بسختی در عذابی که نتیجه نافرمانیشان بود، در افتادند و کارهای نارواشان را بسختی حساب خواهیم کرد، سپس می گوید:
(فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ کانَ عاقِبَهُ أَمْرِها خُسْراً- 9/ طلاق) آن عذاب دنیوی و حسابرسی اخروی و فرجام ناهنجار چیزی نیست جز نتیجه و بال کارهائی که خود کرده اند که پایانش خسران و زیان است و به گفته مولوی:
ص: 482
اشاره بمفهوم حدیثی است که روایت شده «من نوقش فی الحساب معذّب».
(آنکه ستیزه کرد و خصومت در حساب ورزید دچار عذاب شد و حساب همان انجام تکالیف و ادای حقّ است).
و آیه اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ- 1/ انبیاء).
مثل آیه (وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ- 47/ انبیاء).
و (وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَهْ «1»- 26/ حاقّه).
و (إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ- 20/ حاقّه).
که حرف (ه) در واژه- حسابیه- برای این است که در قرائت وقف شود، مانند- مالیه و سلطانیه.
و آیه (فَإِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ- 199/ آل عمران).
و (جَزاءً مِنْ رَبِّکَ عَطاءً حِساباً- 36/ نباء) که گفته شده- حسابا- یعنی کافیا.
یعنی: (پاداش بتنهائی حساب نیست بلکه به اندازه کفایت، و حق است).
و این معنی اشاره باین است که می گوید: (وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی 39/ نجم).
و در آیه (یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ- 122/ بقره) (وجوهی، در معنی این آیه
__________________________________________________
آن عملهای چو مار و کژدمت مار و کژدم گردد و گیرد دمت
و در حدیث فوق با اشاره بآیات آن سوره که راغب رحمه اللّه برای تفسیر آن آیه حدیث را آورده است با محتوای آن مناسبت دارد یعنی کسی که در امر همسری یا هر امری از حقّ و حساب که خود می داند حقّست خصومت ورزید، و گردنکشی کرد عاقبتش بعذاب در افتادن است.
(1) در زبان فارسی و حتّی در سایر زبانها حرفی در آخر پاره ای کلمات برای اشباع و روشن ساختن حرکت حرف ما قبل آخر آورده می شود که در فارسی آنرا (هاء غیر ملفوظ) گویند مثل: خانه، آشیانه، یا با کلمات- خان، آشیان در خواندن و در معنی تفاوتش روشن شود، در سوره الحاقّه که آیات فوق با واژه های- حسابیه- ذکر شده، گذشته از همآوائی با آیات قبل که با کلمات زبانیه، طاغیه، باقیه، جاریه ... ختم می شوند از نظر بلاغت و فصاحت کلام ضرورت داشته و حرکت ضمیر (ی) را در آخر کلمات که حرکتش را روشن نمی کنند می اندازند و نمی نویسند، مثل:
عبادی، ربّی- که عباد- رب- می نویسند و در آیات فوق وجود حرف (ه) برای تعلّق صریح داشتن (حسابی) بفاعل جمله که همان گناهکار است در حدّ اعلای بلاغت است.
ص: 483
هست.
اوّل- بغیر حساب، یعنی: خداوند بیشتر از استحقاقش بوی رزق و روزی می بخشد.
دوّم- بغیر حساب، یعنی: باو می بخشد و از او باز پس نمی گیرد.
سوّم- بغیر حساب، یعنی: خداوند آنگونه عطا می کند و به بندگانش از راه لطف می بخشد که حسابش برای بشر ممکن نیست.
چنانکه شاعر گوید: عطایاه یحصی قبل إحصائها القطر (یعنی: اگر قطرات باران قبلا بشمارش و حساب در می آمد بخشش او نیز شمرده خواهد شد).
چهارم- بغیر حساب، یعنی: حساب و اندازه بودن بخشش و رزق خدای تعالی که او بدون مضایقه و سختگیری می بخشد چنانکه در مثل گویند:
حاسبته- یعنی بر او سخت گرفتم و- بغیر محاسبه- یعنی بدون اینکه از پس دادن حسابش بترسد.
پنجم- بغیر حساب، یعنی: بیشتر از آنچه او می پنداشت به او می بخشد.
ششم- بغیر حساب، یعنی: بر اساس شناخت و مصلحتش به او می بخشد نه آنگونه که آنها حساب می کنند و معنی اخیر تنبّه و هشدار می دهد که وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النَّاسُ أُمَّهً واحِدَهً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ «1»- 33/ زخرف).
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 33/ زخرف)، و در معنی آن بایستی آیات قبل را در نظر گرفت که- مترفین جامعه می گویند، چرا بمردانی ثروتمند از ما که از بزرگان هستیم وحی نمی شود گویا می پندارند که رفاه و ثروت همان رحمت، و بخشش الهی است که آنها چنین سخنانی می گویند حال اینکه چنین نیست اگر نه این بود که بایستی در دنیا هم مردم از نظر امور دنیایی، امّتی واحد باشند و هر کس بمقتضای کوشش خویش از متاع دنیا برگیرد و هر کدام بدنیا مغرور شوند و از یاد اللّه روی گردانند، در قیامت به فرجام کارهای ناشایسته دنیائیشان می رسند که (وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ- 35/ زخرف).
بیحساب رزقشان می دادیم پس مصلحت حقّ چنانست که بخشایش و رحمتش نه اینکه دادن متاع دنیا نیست که بعنوان آخرت است و گر نه سقف خانه هاشان را از سیم و زر قرار می داد و هرگز چنان نخواهد کرد، تا نپندارند که انباشتن مواد دنیائی و تصرّف زر و سیم معنیش بخشایش، و رحمت حقّ است بلکه:
ص: 484
هفتم- بغیر حساب، یعنی: خداوند بمؤمنین می بخشد و او را بر آن بخشش در تنگنا و حساب نمی گذارد زیرا که مؤمن از دنیا برنمی گیرد، و سود نمی طلبد مگر باندازه ای که واجب است و در زمانی که واجب است و انفاق نمی کند و نمی بخشد مگر بهمان ترتیب و نفس خویشتن را حسابرسی می کند، پس خداوند بحسابی که بزیان مؤمن باشد محاسبه نمی کند، چنانکه روایت شده است.
«من حاسب نفسه فی الدّنیا لم یحاسبه اللّه یوم القیامه».
یعنی (که کسی در دنیا حسابگر کارهای نفسانی خویش است که مرتکب گناهی نشود در قیامت خداوند باز خواستش نمی کند).
هشتم- بغیر حساب، یعنی: خداوند در قیامت نه اینکه به اندازه استحقاق مؤمنین آنها را گرامی می دارد و با آنها رحمت و بخشش دارد بلکه بیش از آنچه بایست، چنانکه گفت:
(مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَهً- 24/ بقره).
بنابراین وجوه هشتگانه فوق که در بخشایش الهی ذکر شد، مثل این است که می فرماید:
(فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ یُرْزَقُونَ فِیها بِغَیْرِ حِسابٍ- 40/ غافر).
و همچنین آیه (هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ- 39/ ص).
به سلیمان (ع) گفتیم تسخیر ریاح و پریان و پیامبری بخشایش ماست آنرا بیحساب ببخشی یا نگاه داری پایان و فرجام نیک از جانب خدا است).
در اصطلاح گفته می شود:
تصرّف فیه تصرّف من لا یحاسب- یعنی در آنچه که واجب است و آنطور که لازم است و در زمانی که واجب است دریافت و تصرّف کن و همانطور هم ببخش، و کلمات:
الحسیب و المحاسب- کسی است که از تو حسابرسی می کند سپس، این
__________________________________________________
(وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) و اگر چنان بود که مترفین- می پندارند پیامبران و دانایان و پاکان بیش از هر کس دیگر شایسته چنان بهره های دنیائی بودند.
ص: 485
واژه ها بپاداش دهنده ای که با حساب پاداش می دهد تعبیر شده است.
(حَسْب)- در معنی کفایت کردن بکار می رود، مثل:
(حَسْبُنَا اللَّهُ- 173/ آل عمران) یعنی خدای ما را کافی است.
و آیه حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ- 8/ مجادله).
و (وَ کَفی بِاللَّهِ حَسِیباً- 6/ نساء) (یعنی خداوند از جهت بخشایش و پاداش و نگاهبانی، پیامبران و مؤمنین کفایتشان می کند.
و آیه (ما عَلَیْکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ- 52/ انعام).
معنی آیه فوق مانند این آیه: (عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ، إِذَا اهْتَدَیْتُمْ «1»-
__________________________________________________
(1) کسانی که در تاریخ اسلام خود را از مسئولیتهای سیاسی و اجتماعی کنار می کشند و از قرآن مستمسکی برای خود می جویند آیه فوق را که هرگز نباید مجرّد و بدون در نظر گرفتن سایر آیات و مطابق میل و روش تکروی و تکمحوری، باشد معنی می کنند و پیوند اجتماعی اسلامی انسانی را می گسلند و حال اینکه با توجّه به ما قبل و خطابی است مکتبی برای عمل اجتماعی بر اساس ایمان و هشداری به روش دشمنان، بر اینکه هدایت یافتگان بایستی در راهشان پایدار و ثابت قدم باشند و از گمراهی نهراسند، زیرا پس از استقرار حکومت اسلامی در مدینه از همه سوی وسوسه ها آغاز شد و در آیات قبل از این آیه آمده است که (ما عَلَی الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ- 99/ مائده) و همچنین:
(لا یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللَّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ- 100/ مائده) و نیز می گوید: پرسشهایی بیمورد از پیامبر (ص) نکنید که پاسخ آنها شما را اندوهگین کند.
با جمع بندی این آیات می فهمیم که مؤمنین انتظار داشتند تمام مردم بدون استثناء اسلام را گردن نهند و پیامبر (ص) همه مردم را مسلمان کند لذا خداوند می گوید:
پیامبر (ص) ابلاغ می کند شما هم با پیروی از او اسلام را بدیگران تبلیغ کنید و در راهش با ایمانی ثابت تلاش نمائید ولی هر گاه گروهی و افرادی نگرویدند حتّی اگر فراوان هم بودند شما نهراسید که گمراهی آنان کمترین زیانی بفرجام و کارهای شما که حسابش با اللّه است و اگر در وظیفه ابلاغ و امر بمعروف و نهی از منکر و پیگیری در راه حقّ کوتاهی نکنید نمی رسد و در ردیف (إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ- 3/ عصر) خواهید بود که زیانکار نیستید پس نتیجه ایکه چهار اصل، 1- ایمان 2- عمل صالح 3- سفارش دیگران بحقّ 4- سفارش آنها به پایداری و صبر.
یعنی در حقیقت سه وظیفه اجتماعی بر اساس ایمان بطور قطع شما را از ضرر و زیان دیگران که گمراهند دور خواهد کرد و زیانی بشما نخواهد رساند پس (عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ- 105/ مائده) بر شما است وظایف فردی و اجتماعی تان که در آن صورت (لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ- 105/ مائده) گمراهان نمی توانند به شما آسیبی برسانند (إِذَا اهْتَدَیْتُمْ- 105/ مائده) هرگاه به وظیفه اجتماعیتان عمل کنید و راه یافته و
ص: 486
105/ مائده).
و آیه (وَ ما عِلْمِی بِما کانُوا یَعْمَلُونَ إِنْ حِسابُهُمْ إِلَّا عَلی رَبِّی- 113/ شعراء) که گفته شده معنیش این است که تو آنها را بسنده نیستی، بلکه خداوند است که برای آنها کافی و حسابرس و پاداش دهنده است و تو را پاداش (عَطاءً حِساباً- 36/ نباء) هست یعنی کافی و بسنده:
(که قبلش فرمود: انّ للمتّقین مفازا حدائق و اعنابا ... جزاء من ربّک عطاء حسابا).
چنانکه می گویند- حسبی کذا، گفته اند: حساب- همان عمل ایشان است و حسابرسی که پایان و سر انجام اعمال است، حساب نامیده شده و باز گفته اند:
احتسب ابنا له- یعنی مرگ پسر بزرگش را در راه خدا و برای خدا به حساب آورد.
(حِسْبَه)- فعلی است که در پیشگاه خدا بحساب می آید.
خدای تعالی گوید: (الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ- 1/ عنکبوت).
(أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ- 4/ عنکبوت).
(وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ- 42/ ابراهیم).
(فَلا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ- 47/ ابراهیم).
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّهَ- 214/ بقره).
مصدر تمام آنها- حسبان- است، و حسبان- این است که کسی بر یکی از دو نقیض حکم کند بدون اینکه دیگری بخاطرش خطور نماید و یا بآن توجّه کند و به حسابش بیاورد یا اینکه و حسنه ای در پیشگاه خدا برایش باشد.
(زیرا بدون ایمان و عمل صالح و یا با ستمکاریها هیچگونه حسنه ای تصوّر نمی شود).
و نیز (حِسْبان)- با کسره حرف (ح) یعنی فرا گرفتن شکّ و تردید آشکار بر
__________________________________________________
هدایت شده باشید.
ص: 487
انسان که معنی آن بظنّ و گمان نزدیک است ولی- ظنّ و گمان خطور کردن دو نقیض یک شی ء یا پدیده ای یعنی هم حقیقت و هم باطل آن در خاطر در حالیکه یکی از آندو بر دیگری غلبه دارد.
الحسد، آرزو داشتن برای زوال و نیستی نعمت کسی که استحقاق آن نعمت را دارد و بسا که با این آرزو و حسادت عملا هم کوشش در نابودی نعمت او بنماید:
روایت شده است که: «المؤمن یغبط و المنافق یحسد».
یعنی: (مؤمن غبطه می خورد و منافق حسادت می ورزد).
خدای تعالی گوید: (حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ- 109/ بقره). (وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ- 5/ فلق).
یعنی: (یکی از شروری که بایستی از آن بخدا پناه برد، شر حسادت و حاسد است).
الحسر، برهنه کردن و برداشتن پوشش از چیزی که بر آن قرار گرفته، گفته می شود: حسرت عن الزّراع- از آستین و زره برهنه شدم.
حاسر- کسی است که زره ای و خودی، بر تن و سر او نیست.
محسره- یعنی جاروب.
فلان کریم المحسر- کنایه از آگاهی و آزمودگی اوست.
ناقه حسیر- شتری است که نیرو و گوشت او از بین رفته و ضعیف شده.
نوق حسری- همانگونه شتران ضعیف که گفته شد.
الحاسر- کسی که همه قوایش از بین رفته که او را- حاسر و محسور هر دو گویند (هم اسم فاعل و هم اسم مفعول) امّا گفتن- حاسر- به شخص کوفته و خسته و از پا در آمده باین تصوّر است که قوای بدنیش را از دست داده و امّا نامیدن چنین شخص به- محسور- باین تصوّر است که رنج و زحمت، نیرو و توان او را بکلّی از او گرفت.
خدای تعالی گوید: (یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ (حَسِیرٌ)- 4/ ملک).
ص: 488
نمی بینی باز بنگر و دیگر باز بنگر دیدگانت خسته می شود و تفاوتی نمی بینی و از دیدن باز خواهد ایستاد).
حسیر- در آیه گذشته بمعنی حاسر است- یعنی از دیدن باز می ماند یا محسور- یعنی باز مانده شده، که هر دو صحیح است، خدای تعالی گوید: (فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً- 29/ اسراء).
(حَسَره)- که مصدر فعل است، غم و اندوه خوردن بر چیزی است که فوت شده و از دست رفته است و پشیمانی دست می دهد، گوئی آن جهل و نادانی که او را بر ارتکاب آن عمل فوت شده وادار نموده بود از بین رفته است که پشیمان شده است و فهمیده یا اینکه نیرو و قوایش از فرط غم و اندوه تحلیل رفته و یا اینکه مجدّدا آگاهی و هشیاری باو رسیده که می خواهد جبران از دست رفته کند و آن را دوباره تدارک نماید. لذا می گوید (تو در آنصورت یعنی در حالت فراخ دستی بسیار و همه چیز از دست دادن برای نفقه خودت هم نکوهیده خواهی بود، پس- (وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً- 29/ شوری) و حسرت زده بنشینی، زیرا- (إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبِیراً- 30/ اسراء).
خدای تعالی گوید: (لِیَجْعَلَ اللَّهُ ذلِکَ حَسْرَهً فِی قُلُوبِهِمْ- 156/ آل عمران).
(وَ إِنَّهُ لَحَسْرَهٌ عَلَی الْکافِرِینَ- 50/ حاقه).
(یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللَّهِ- 56/ زمر).
(کَذلِکَ یُرِیهِمُ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَیْهِمْ- 167/ بقره).
(یا حَسْرَهً عَلَی الْعِبادِ- 7/ یس).
و در وصف فرشتگان گوید: (لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ لا یَسْتَحْسِرُونَ- 19/ انبیاء).
واژه- یستحسرون- از این که می گوئی- لا یحسرون- بلیغ تر و رساتر است.
الحسم یعنی: قطع کردن و از بین بردن اثر چیزی، می گویند:
قطعه فحسمه- یعنی پیوستگی او را از بین برد و برید، از این رو شمشیر
ص: 489
برنّده هم- حسام- نامیده شده.
حسم الداء- از بین بردن اثر بریدگی و درد با داغ کردن (برای جلوگیری از خونریزی).
حسوم- هر پدیده شوم و بدی است که بچیزی می رسد و اثر وجودی آنرا از بین می برد.
ناله حسوم- حادثه و سرنوشت شومی به او رسید.
خدای تعالی گوید: (ثَمانِیَهَ أَیَّامٍ حُسُوماً «1»- 7/ حاقه) در معنی این آیه گفته اند منظور از، ثمانیه أیّام- یعنی هنگامه ها و حوادثی که از بین برنده آثار ایشان و از بین برنده خبر و تاریخشان بوده.
و نیز گفته اند: حسوما- یعنی قطع کننده عمرشان که البتّه تمام معانی فوق در معنی کلّی و عموم آیه داخل می شود.
الحسن، عبارت است از هر اثر بهجت آفرین و شادی بخش که مورد آرزو باشد و بر سه گونه است:
__________________________________________________
(1) عبارت فوق قسمتی از آیه 7/ حاقه است که تمام آیه چنین است: (وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عاتِیَهٍ سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَهَ أَیَّامٍ حُسُوماً فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَهٍ- 8 و 7 حاقه).
یعنی: و امّا قوم عاد با بادی سخت و طوفانی و هول انگیز هلاک شدند که هفت شب و هشت روز شوم و تباه کننده بر آنها وزید و می دیدی که در عذاب سرنگونند و همانند خرما بنی بی شاخه و برگ بر خاک افکنده شده اند.
خداوند از قوم عاد که الگو و نمونه مردمی عیّاش و مغرور و استهزاء کننده مستضعفین بودند که بر بلندیها و در کوشک و قصرهای چندین طبقه سنگین مرمرین می زیستند بامید اینکه آن سنگها و قصرها آنها را پایدار کند و از مرگشان جلو گیرد، غافل از اینکه نتیجه آنهمه گردنکشی و قدرت نمائی همان بود که با بادی طوفانی از پای در آمدند تا در پهنه تاریخ و بر جبین روزگار عبرتی برای سایرین باشد، که قومی سنگدل و در کاخهای سنگی نشین با بادی نادیدنی بهلاکت رسیدند.
این همان چشمه خورشید جهان افروز است که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان خاک مصر است ولی بر سر فرعون و جنود
ای که در نعمت و نازی بجهان غرّه مباش که محال است در این دایره امکان خلود
از ثری تا به ثریّا به عبودیّت او همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود
ص: 490
اوّل- آنگونه زیبائی و حسنی که مورد پسند عقل و خرد است.
دوّم- زیبائی و حسنی که از جهت هوی و هوس نیکوست.
سوّم- زیبائی و حسنی محسوس که طبیعتا زیبا و خوب است.
(1- زیبائی عقلانی 2- زیبائی هوس پسند 3- زیبائی طبیعی، و حسّی و واقعی).
(الحَسَنَه)- هم بنعمتی که انسان در جان و تن و حالات انسانی خویش آنرا در می یابد و از آن مسرور می شود تعبیر شده است و- سیّئه- ضدّ آن است، این دو لفظ از واژه های مشترکند، مثل کلمه حیوان- که بر انواع گوناگون مانند اسب و انسان و غیره واقع می شود.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَهٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 78/ نساء).
که- حسنه- در این آیه فراخی و فراوانی و پیروزی است.
(وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ- 78/ نساء) و- سیّئه- در این آیه، یعنی قحطی و نومیدی یا کفر و ناسپاسی و سختی.
(فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَهُ قالُوا لَنا هذِهِ- 131/ اعراف).
(ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ- 79/ نساء). یعنی: آنچه را که از ثواب و پاداش بشما می رسد از خدا است.
و آیه (وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ- 79/ نساء) و سیّئه- در این آیه، یعنی عقوبت و سرزنش.
تفاوت میان حسن و حسنه و حسنی- اینست که:
حسن- در اجسام و رویدادهای طبیعی و مادّی است و همچنین حسنه- اگر در حالت وصف باشد، امّا اگر- حسنه- بصورت اسم بکار رود معمولا در باره پدیده ها و رویدادها است ولی- حسنی- فقط در باره رخدادها و أحداث بدون مادّیات و اجسام است.
واژه- حسن- در عرف عموم مردم بیشتر بچیزی که بچشم زیبا باشد گفته می شود.
ص: 491
رجل حسن و حسّان و إمرأه حسناء و حسّانه- در باره مرد و زن نیکو منظر و زیباست.
آنچه را که در قرآن از واژه- حسن- آمده است بیشتر بچیزی که از نظر بصیرت و اندیشه زیباست اطلاق شده، خدای تعالی گوید: (الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ- 18/ زمر).
یعنی: آنچه را که از شک و شبهه دور باشد نیکوتر و أحسن است، و بایستی آن را پیروی کنید چنانکه پیامبر (ص) فرمود: «إذا شککت فی شی ء فدع» «1».
یعنی: اگر در چیزی شکّ کردی بشدّت آنرا رها کن بنابر سخن پیامبر و
__________________________________________________
(1) تفسیر آیه (الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ- 18/ زمر) با حدیثی که راغب رحمه اللّه ذکر کرده است که خود تأیید بر تفاسیری است که در کافی و مجمع البیان آمده است، پاسخی است به گونه- فصل الخطاب بر تلاش آگاهانه یا نابخردانه کسانی که از آغاز انقلاب آیه فوق را دستاویزی برای مطرح کردن و اشاعه و انتشار نظرات شکّاکان و کتابها و جراید شک بر انگیز و عقاید الحادی و لیبرالیستی قرار داده اند، پیامبر می فرماید:
«اذا شککت فی الشّیئ فدع» یعنی آنچه را که شکّ برانگیز است باید رها کرد تا به تبعیّت از آیه از شبهات هر چه بیشتر دور بود. ولی متأسّفانه در این رهگذر و تمرّد از تفسیر صحیح آیه که همان حدیث پیامبر (ص) است هزاران جوان و نوجوان عزیز جامعه ما که غالبا بخاطر جوّ و محیط گذشته کمتر آگاهی مکتبی و اسلامی داشته اند در دام شکّ و تردید نسبت به اسلام و حکومت اسلامی و در ورطه هولناک صیّادان دام گستر و صحنه ساز گرفتار آمدند و چه خونهائی که در اثر تزریق اندیشه های شک برانگیز ریخته نشد! و چه اختلافات و ستمهای فکری و اجتماعی که بر پیکر جامعه خسته و کوفته قرنها تحت ستم و استعمار وارد نساختند و هنوز هم هستند کسانی که با جهل و بی توجهی به قرآن و تفسیر آیات گاه و بیگاه آیه مذکور را مستمسک اعمال و افکار بی در و دربان خویش به نام آزادی و تبعیّت از دموکراسی غرب قرار می دهند، و تنها در اثر غرور و تفسیر به رأی در آیات قرآنی است که از راه سنّت پیامبر (ص) و تفاسیر ائمّه معانی را اخذ نمی کنند مگر نه اینست که پیامبر و یاران با وفا و پیروان باحسان و امامان متخصّصین قرآن و علم دین هستند و هر دانشی را بایستی از اهلش و متخصّص آن آموخت.
قرآن نداء می دهد: (وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِمَّنْ دَعا إِلَی اللَّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ- 33/ فصلت) چه کسی سخنش نیکوتر از سخن کسی است که بخدا دعوت می کند و کارش شایسته است و می گوید: من از مسلمین هستم، پس تمام سخنانی که مربوط به- احسن قول و نیکوترین کلام است اگر در توحید معاد، نبوّت، عدل، امامت و بالاخره اسلام و دین یا حکومت اسلامی ایجاد تردید و دو دلی و شکّ کند شنیدنش، خواندنش، بازگو کردنش، دور شدن از حقّ و گرفتاری در دام شیطان است گفت:
(أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ- [...]
ص: 492
این حدیث همه کتابهائی که شک انگیز و جنبه های مخالف توحید و اسلام دارند و شبهه انگیز هستند بایستی دور انداخت و دنبال نکرد و رها کرد).
و در آیه (قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً- 83/ بقره) حسنا یعنی سخن نیکو، و آیات (وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً- 8/ عنکبوت).
(قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ- 52/ توبه).
(وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ- 50/ مائده).
اگر در باره آیه اخیر گفته شود- أحسن من اللّه حکما- یعنی حکم- خداوند برای کسی که یقین دارد یا ندارد نیکوست، پس چرا خوبی آن را مخصوص کسانیکه یقین دارند نموده است؟ در پاسخ گفته می شود مقصود ظهور و پیدائی حکم خداست و برای اطّلاع یافتن بر آن حسن است و این موضوع نه برای نادانها است بلکه برای پاکانی است که خود را تزکیه نموده اند و بر حکمت خداوند تعالی آگاهی دارند.
گفته شده (احسان) دو گونه است:
اوّل- بخشش و انعام بر غیر و دیگران مثل عبارت- أحسن إلی فلان: باو نیکی کرد.
دوّم- احسان در کار و عمل باین معنی که کسی علم نیکوئی را بیاموزد یا عمل نیکی را انجام دهد و بر این اساس است سخن امیر المؤمنین (ع) که: «النّاس أبناء ما یحسنون».
یعنی مردم بآنچه را که از کارهای شایسته و نیک می آموزند یا بآن عمل می کنند نسبت داده می شوند.
__________________________________________________
153/ انعام).
یعنی: راه پیامبر راه مستقیم است از راه او پیروی کنید و از راههای دیگر پیروی مکنید که شما را از راه حقّ به تفرقه و جدائی می اندازد و سفارشم بر شما همین است که پرهیزکار شوید و باز گفت: (وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا- 34/ اسراء).
به چیزی که علم و آگاهی از آن نداری توجّه مکن و بر آن اصرار مورز زیرا گوش و چشم و دل از آن مسئولند.
ص: 493
خدای تعالی گوید: (الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ- 7/ سجده).
یعنی: (کسیکه آفرینش همه چیز را نیکو کرد و نیکویشان آفرید).
مفهوم إحسان- از انعام و بخشیدن وسیعتر و عمومی تر است.
خدای تعالی گوید: (إِنْ أَحْسَنْتُمْ، أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ- 7/ اسراء).
(إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ «1»- 9/ نحل).
پس- إحسان- بالاتر از- عدل- است، زیرا عدل یعنی انصاف دادن، باین معنی که به چیزی یا حقّی که کم است افزوده می شود و اگر زیاد هست گرفته می شود ولی- إحسان- چیزی است که بیشتر از آنکه لازم است داده می شود و
__________________________________________________
(1) عدل بحق حکم کردن است که گاهی بسود و گاهی بزیان کسی است، ولی هر چه هست عدالت است و عدالت چیزی است که فطرت آدمی اگر با پرده های خود کامگی و غرور پوشیده نشده باشد قابل پذیرش و مورد نیاز همه است و هر کس هر چیزی را به جای خود می خواهد:
مولوی می گوید:
عدل چبود وضع اندر موضعش ظلم چبود وضع در ناموضعش
امّا- احسان- در برگیرنده همه خوبیهاست و همین حالتی است که امروز در چهره تمام ملّت ایران بویژه رزمندگان عزیز ما در برابر دشمنان اسلام و انسانیّت با سیمای روشن دیده می شود و عاشقانه به پیشباز شهادت می روند و در وصیّت هایشان می نویسند، خدای را در جبهه می بینیم، شاید این موضوع عجیب بنظر آید، امّا- ابن منظور- می نویسد: پیامبر (ص) وقتی که جبرئیل از او در باره احسان پرسید پیامبر (ص) احسان را این چنین تفسیر کرد:
که «الاحسان هو ان تعبد اللّه کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک» و هو تأویل قوله تعالی: «انّ اللّه یأمر بالعدل و الاحسان و اراد بالاحسان، الاخلاص و هو شرط فی صحّه الایمان و الاسلام ...».
پیامبر (ص) فرمود: إحسان اینست که خدای را آنچنان بپرستی، که گوئی او را می بینی و اگر او را نمی بینی او ترا می بیند و این همان تأویل آیه است که خداوند می فرماید: او بعدل و احسان فرمان می دهد و احسان همان اخلاص است که شرط درستی ایمان و اسلام با هم است و لذا شهداء در پناه احسان و رضوان خدا هستند، چنانکه فرمود:
(هَلْ جَزاءُ الْإِحْسانِ إِلَّا الْإِحْسانُ- 60/ الرّحمن) مولوی گوید:
محسنان مردند و احسانها بماند ای خنک آنرا که این مرکب براند
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها و ای جانی کو کند مکر و دغا
گفت پیغمبر خنک آن را که او شد ز دنیا ماند از او فعل نکو
مرد محسن لیک احسانش نمرد نزد یزدان دین و احسان نیست خرد
(لسان العرب 13/ 117- دفتر 4/ ص 235). مثنوی مولوی.
ص: 494
کمتر از آنکه بایست گرفته می شود.
بنابراین إحسان بخشایشی است افزونتر و برتر از عدالت، پس قصد و اراده عدالت واجب است. و قصد و اراده إحسان- مستحبّ و اختیاری و لذا خدای تعالی گوید:
(وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
(چه کسی از نظر دین بالاتر و نیکوتر است از کسی که اسلام آورد و روی خود بخدا نمود و إحسان کننده است).
(وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ- 178/ بقره).
و لذا خدای تعالی پاداش و ثواب محسنین را بزرگ گردانید و گفت:
(إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ- 195/ بقره).
(إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ- 13/ مائده).
(ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ- 91/ توبه).
(لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَهٌ- 30/ نحل).
برانگیختن و بیرون آوردن گروه و جماعت از جایگاهشان و روانه کردن آنها از آنجا بسوی جنگ و یا نظیر آن امور و کارها، روایت شده است که:
«النّساء لا یحشرن».
یعنی: زنان برای جنگ خارج نمی شوند (امّا دفاع بر همه واجب است).
واژه حشر در باره انسان و غیر انسان بکار می رود می گویند:
حشرت السّنه مال بنی فلان- یعنی قحطی و خشکسالی مال آنها را از میان برد (بیشتر چهار پایانشان که سرمایه آنهاست هلاک کرد).
واژه حشر جز در باره جماعت و گروه بکار نمی رود.
خدای تعالی گوید: (وَ ابْعَثْ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ- 36/ شعراء) (وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَهً- 19/ ص).
(وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ- 5/ تکویر).
(لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا- 2/ حشر).
ص: 495
(وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ- 17/ نمل).
و در وصف قیامت گوید: (وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ کانُوا لَهُمْ أَعْداءً- 6/ احقاف).
(َیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعاً
- 172/ نساء).
(وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً- 47/ کهف).
و قیامت هم- یوم الحشر و یوم البعث- نامیده شده.
رجل حشر الأذنین- یعنی مردیکه گوشهایش ظریف و تیز است (کنایه از حواس جمعی و شنیدن همه چیز است).
خدای تعالی فرماید: (حَصْحَصَ الْحَقُّ- 51/ یوسف) یعنی حقّ آشکار شد و این معنی بخاطر بر طرف شدن چیزی است که حقّ را پوشانده و بر او چیره بوده، مثل واژه های- کفّ- و کفکف (نگهداشت، باز ایستاد) و- کبّ- کبکب (او را انداخت و بروی در افتاد).
حصّه- آن را برید و قطع کرد، که این قطع کردن و بریدن یا مستقیم است یا در اثر چیز دیگر.
در معنی اوّل، شاعر گوید: قد حصّت البیضه رأسی «1» رجل أحصّ- مردی که قسمتی از موی سرش ریخته است.
إمرأه حصّاء- زنی که مویش ریخته، گفته اند:
__________________________________________________
(1) مصراع فوق از- قیس، است- تمام بیت چنین است:
قد حصت البیضه رأسی فما اطعم نوما غیر تهجاع
یعنی: ریختن و کم شدن مویم سرم را آنچنان سبک و برهنه نموده که شب جز اندکی طعم خواب را نمی چشم.
ابن فارس می گوید: حصّ با حرف (ح) و صاد مکرّر دارای سه معنی است 1- بهره و نصیب 2- آشکار شدن و ثبات چیزی 3- کم شدن و رفتن. احصصت الرّجل- سهمش را باو دادم. حصحص الشّیئ- آن چیز ظاهر و واضح شد. الحصّ و الحصاص- بشدّت دویدن و رفتن. رجل احصّ- مرد کم موی.
سنه حصّاء- سال قطحی و خشکسالی که گیاه و سبزه ای در آنسال نمی روید.
یوم احصّ- روز بسیار سرد و صاف. حصحص- بیان حقّ بعد از کتمان. شعر فوق در اکثر لغت نامه ها و تفاسیر آمده است.
(مقائیس 2/ 12- جمهره- صحح- المحکم- 2/ 345 و تفاسیر متعدّد دیگر).
ص: 496
رجل أحصّ- کسیکه از شومی و بد یمنی او نیکیها و خیرات از مردم قطع شده.
حصّه- بهره و نصیبی از کلّ چیزی که مثل خود نصیب و بهره بکار می رود.
اصل الحصد- دور کردن و چیدن محصول است.
زمن الحصاد و الحصاد- موقع دور کردن- مثل، زمن الجداد و الجداد وقت چیدن خرما از نخل، و خدای تعالی گوید: (وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ- 141/ انعام).
یعنی خوب درو کردن که با پرداختن سهم دیگران به روز خوب برای دور کردن تعبیر شده است. و آیه (حَتَّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ «1»- 24/ یونس).
یعنی: درو کردن در غیر موسم خود که آنها را از بین می برد و بی بهره می سازد.
حصدهم السّیف- واژه درو کردن و بریدن را نیز بطور استعاره برای شمشیر بکار برده اند و می گویند، حصدهم السّیف، شمشیر دروشان کرد، خدای عزّ و جلّ گوید: (مِنْها قائِمٌ وَ حَصِیدٌ- 100/ هود).
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 24/ یونس و تمام آن که مفهوم آیه را روشن می کند چنین است:
(إِنَّما مَثَلُ الْحَیاهِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتَّی إِذا ... کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ.
که دو نکته بسیار مهمّ در آغاز و پایان آیه هست اوّل آنکه حیات دنیا را به آب باران تشبیه نموده که مایه و منشاء تغذیه مردم و چهار پایان است آنجا که این حیات و آثار آن را مردم جاودانه و زوال ناپذیر و بر یک قانون تکراری به حساب می آورند و خود را قادر بر دستیابی و بهره مندی از آن می بینند، که ناگهان فرمان هشدار دهنده الهی سر می رسد و نابهنگام و یا باران می بارد یا بهنگام نمی بارد و کشت و زرع از بین می رود تا اینکه در یک روز و شب یکی از کارگزاران و مأمورین بیدار کننده و کمال دهنده خداوند رخ می نماید و نتیجه حیات خیالی و پنداری بیخبران و مستکبرین را بر باد می دهد بطوریکه در فردای آن شب گویی دیروز هیچ نبوده و این چنین آیات الهی گاهی در قوانین ثابت و گاهی بصورت استثناء و تا زبانه های عبرت سر می رسد تا مردم بیندیشند.
ص: 497
که حصید اشاره به از جای برکنده و نیست شده است.
(ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْقُری نَقُصُّهُ عَلَیْکَ مِنْها قائِمٌ وَ حَصِیدٌ- 100/ هود). از خبرهای شهرهای گذشته است که بر تو می خوانیم پاره ای از آن شهرها باقی و قسمتی دیگر نابود شده است).
تا آنجا که می گوید: (فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا- 45/ انعام).
(یعنی: سپس آن قوم ستمگر بی عقب و أبتر ماندند).
و آیه (وَ حَبَّ الْحَصِیدِ- 9/ ق).
یعنی: دانه هائی که درو می شود و قوت و طعام از آن بدست می آید.
پیامبر (ص) فرمود: «و هل یکبّ النّاس علی مناخرهم فی النّار إلّا حصائد ألسنتهم».
که در این حدیث واژه حصائد بصورت استعاره بکار رفته است.
یعنی. آیا چیز دیگری هست که به روی در آتش اندازد جز محصول و نتایج زبانهای برنّده و نیست کننده شان).
حبل محصد- ریسمان و طناب تافته شده.
درع حصداء- زره محکم بافته و تنگ حلقه.
شجره حصداء- درخت تناور و پر شاخه و برگ، همه این معانی فوق از همان ریشه است.
تحصّد القوم- با یکدیگر تقویت شدند.
الحصر یعنی: در مضیقه و تنگنا قرار دادن.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ احْصُرُوهُمْ- 5/ توبه) یعنی بر آنان سخت گیرید.
و آیه (وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ حَصِیراً- 8/ اسراء) حصیرا- یعنی حبس کننده.
حسن گفته است: معنی- حصیرا- مهادا است، یعنی زمین گود و فراخ.
گویی که با لفظ حصیر- در باره جهنّم مفهوم- الحصیر المرمول یعنی حصیری که از ریگ پوشیده و در زیر آن پنهان شد، فهمیده می شود.- حصیر- را هم برای اینکه تار و پودش در یکدیگر محصور شده است آنچنان گویند.
ص: 498
لبید گوید:
و معالم غلب الرّقاب کانّهم جنّ لدی باب الحصیر قیام «1»
عبارت- لدی باب الحصیر- در شعر لبید یعنی بر درگاه آن صاحب قدرت و از اینجهت او را حصیر یعنی محاصره شده و محبوس نامیده اند، که چنین کس از نظر دیگر مردمان پوشیده است یا برای اینکه دربانان دیگران را از دسترسی باو منع می کنند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً «2»- 39/ آل عمران).
__________________________________________________
(1) شاعر می گوید: بر درگاهش گردنهای ستبر و نگهبانان زورمندی بودند که گویا جنّیانی بودند که در حال قیام و نگهبانی هستند، در دیوان لبید بجای معالم، مقامه- و در شرح آن قماقم- نوشته شد که در تمام لغت نامه ها این اختلاف نقل شده است.
بهر صورت- غلب الرّقاب- بدل از- مقامه و معالم- است و بمعنی گروه و جماعتی است که زندانها را محافظت می کنند. قماقم، هم بهمین معناست.
لبید بن ربیعه به عامری شاعر قبل از اسلام صاحب یکی از معلّقات سبعه از شاعران طبقه سوّم قبل از اسلام است (به گفته ابن سلام جمعی و ابن قتیبه).
با عمر طولانی خود توفیق پذیرش آئین اسلام و درک شرفیابی حضور مبارک پیامبر (ص) را با اقوام خویش حاصل کرد و دیگر بسبک جاهلیّت، شعر نسرود مگر در توصیف دین اسلام.
دکتر احسان عبّاس در مقدمه دیوان لبید می نویسد: وقتی خلیفه دوم به حاکم کوفه نوشت که اشعاری در باره اسلام از شعراء بخواهد، لبید سوره بقره را در صحیفه ای نوشت و در ذیل آن چنین نوشت:
«ابدلنی اللّه هذه فی الاسلام مکان الشّعر».
یعنی: خداوند قرآن را بجای شعر بر من ارزانی داشته است، و مرا اینچنین دگرگون کرده است، از اشعار توحیدیش:
1-
انّما یحفظ التّقی الابرار و الی اللّه یستقرّ القرار 2-
و الی اللّه ترجعون و عند اللّه ورد الامور و الاصدار 3-
کلّ شی ء احصی کتابا و علما و لدیه تجلّت الاسرار
1- قرار گاه ابرار و نیکان پرهیزکار و بازگشتشان بسوی خدا است.
2- آغاز و فرجام کارها و بازگشت بسوی اوست.
3- هر چیزی در کتابی و دانشی حساب شده، و اسرار و پنهانی ها در حضور او آشکار.
(2) تمام آیه چنین است (هُنالِکَ دَعا زَکَرِیَّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِی، مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاءِ فَنادَتْهُ الْمَلائِکَهُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی مُصَدِّقاً بِکَلِمَهٍ مِنَ اللَّهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیًّا مِنَ الصَّالِحِینَ 39/ آل عمران).
ص: 499
حصور- کسی است که با پاک بودن از اثرات غریزه جنسی و دور کردن غلبه شهوت در خویش خواهنده و متمایل بزنان نیست و یا اینکه این حالت از نظر عفّت و پاکدامنی و اجتهاد و زحمت است که معنی قسمت اخیر در آیه روشن است و بهمان جهت استحقاق ستایش و نام- سیّد- یعنی بزرگ را دارد (هر چند که سپس ازدواج کرد).
حصر و إحصار- یعنی محاصره کردن و ممانعت از راه خانه و زندگی.
(إحْصار)- یعنی ممنوع بودن، هم در منع ظاهری، مثل محاصره دشمن و هم منع باطنی، مثل بیماری که انسان را از خوردن بعضی غذاها مانع می شود، امّا:
حصر- گفته نمی شود مگر در ممانعت باطنی، پس سخن خدای تعالی در آیه: (فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ- 196/ بقره) به دو مفهوم و دو امر حمل می شود مثل آیه (لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 273/ بقره) و دیگر در مفهوم آیه (أَوْ جاؤُکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ- 90/ نساء) یعنی با بخل و ترس سینه های ایشان تنگ شد و این حالات به- حصر صدور- تعبیر شده است چنانکه به- ضیق صدر- یعنی تنگی دل نیز تعبیر می شود و نقطه مقابل و ضدّ این حالت به واژه های:
البرّ و السّعه- یعنی نیکی و فراخناکی یا سعه صدر تعبیر شده است.
الحصن- دژ و قلعه، که جمعش- حصون- است.
خدای تعالی گوید: (مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ «1»- 2/ حشر).
__________________________________________________
آنگاه که زکریّا خداوند خویش را خواند و گفت مرا فرزندی و تباری پاک ببخش تو شنونده دعائی، فرشتگان در حالی که زکریا در محراب عبادت نماز می گذاشت آوازش دادند، به یحیی مژده می دهد که گواه بر کلمه خدای خواهد بود و او بزرگواری پاکیزه جان و پیامبری از شایستگان و صالحین است در اینجا هم بخوبی می فهمیم که دعای پاکان با شرایط دعا همراه است، که مستجاب می شود و فرزندش که روح و جانش با عفّت و پاکدامنی خو گرفته و تصدیق کننده اللّه و پروردگار است در ردیف پیامبران و صالحین قرار می گیرد.
توهم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گزارد ترا
(که بیشتر اشاره بنفس امّاره است).
(1) تمام آیه چنین است (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ- 2/ حشر) یعنی: کفّار
ص: 500
و (لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمِیعاً إِلَّا فِی قُریً مُحَصَّنَهٍ- 14/ حشر).
یعنی: همچون دژهای محکم ساخته شده.
تحصّن- قلعه و دژ را مسکن خویش قرار داد، سپس این معنی به هر چیزی که حفظ کننده و نگاهدارنده است اطلاق شده مانند:
درع حصینه- یعنی زره ای محکم و استوار، برای اینکه بدن را از خطر حفظ می کند.
فرس حصان- اسبی که نگاهدارنده سوار خویش و دور کننده او از خطرات است، از این نظر شاعر گوید:
إنّ الحصون الخیل لا مدن القری.
یعنی: ستوران و اسبان قلعه هایند، نه شهرهای روستاها.
و آیه (إِلَّا قَلِیلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ «1»- 48/ یوسف). (راجع به قحط سالی هفت ساله مصر است).
یعنی در آن مکانهای محکم که چون قلعه و دژ است غلّات را حفظ می کنید مگر اندکی از آن را.
__________________________________________________
می پنداشتند دژهاشان آنها را از عذاب الهی دور خواهد کرد تا اینکه حکم خدای آمد و آنها بدست مؤمنین و بدست خود دژها را خراب کردند و فرو گذاشتند.
(1) در نیکوترین داستان، یعنی سوره یوسف، عالیترین و نیکوترین دستور برای امّتی که در حال مبارزه و گذراندن سختیها است بیان شده، در آیه فوق اشاره بهمان آئین زندگی اجتماعی و سیاسی است که می گوید:
اگر می خواهید هفت سال خشکسالی و قحطی را تحمّل کنید از مصرف بکاهید و موادّ غذائی را در جای امن برای چنان ایّامی ذخیره کنید و براستی که گوئی قرآن برای همین ایّام و شاید صدها قرن آینده، بزرگترین راهنمای صحیح اقتصادی و مبارزاتی است تا جهانخواران نتوانند با محاصره اقتصادی ملّتی بپاخاسته را در تنگنا قرار دهند.
بحمد اللّه در همین ایّام دیدیم با پیروی از فرامین اسلام و بیانات مفسّر واقعی قرآن امام امّت، ملّت ما چگونه بتولید خود افزود و عملش چون سرمشق و الگوئی زنده و جاودان از نظر استقامت و شور و شوق ایمانی برای جهانیان در تاریخ ثبت شد.
ص: 501
إمرأه (حَصانٌ) و حاصن- زن پاکدامن و خویشتن دار از پلیدیها، و زشتیها.
جمع- حصان- حصن و جمع حاصن- حواصن- است و حصان: صفتی است برای زنانی که عفیف و پرهیزگارند.
خدای تعالی گوید: (وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها- 12/ مریم)، یعنی: مریم دختر عمران که عفّت و ناموس خویش حفظ کرد).
أحصنت و حصنت- در معنی یکی است، خدای تعالی گوید: (فَإِذا أُحْصِنَّ- 25/ نساء).
یعنی هر گاه همسر برگزینند، أحصنّ- یعنی شوی گزیدند و شوهر کردند.
حصان- همان- محصنه- است یعنی. زن عفیف و پاکدامن که یا بخاطر عفیف بودن و همسر برگزیدن و یا بخاطر موانعی مانند شرافت و آزادگی از خطا، محفوظ است، گفته می شود:
إمرأه محصن و محصن- که اسم فاعل و مفعول هر دو بصورت صفت برای زن بکار رفته است، پس، محصن- بصورت اسم فاعل را باین تصوّر گویند که او خود خویشتن را از محرّمات و زشتیها حفظ می کند، محصن- بصورت اسم مفعول باین جهت است که نگهداریش از غیر او است.
(یعنی: یا از طرف شوهر و یا از طرف والدین و شخصیت خانوادگی مصون از خطا است).
خدای تعالی گوید: (وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَیْرَ مُسافِحاتٍ- 25/ نساء) و بعدش می گوید: (فَإِذا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفاحِشَهٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ ما عَلَی الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ- 25/ نساء).
از این روی می گویند: محصنات یعنی حفظ شده ها و شوهر کرده ها برای اینکه داشتن همسر و وجود او همان چیزی است که آن زنان را از خطاها مصونیت می دهد، واژه- محصنات- با فتحه حرف صاد یعنی زنانی که شوهر دارند و مصونیت و حریّت نسبی و خانوادگی دارند، تجاوز بحرمت چنان زنان، و
ص: 502
شکستن مصونیت ایشان را با واژه حرمت «1» (که در آغاز آیه 22/ نساء) محرمات را معیّن می کند) روشن کرده است، بنابر این بایستی با فتحه حرف صاد باشد یعنی (محصنات) امّا در سایر موارد هم با فتحه و هم با کسره است زیرا زنانی که ازدواج با عدّه ای از آنان حرام است ولی با شرایط غیر خویشاوندی که در قرآن ذکر شده ازدواج می کنند غیر از زنانی هستند که می توانند شوهر کنند و ازدواجشان جایز است، ولی به عللی پاکدامنی و خویشتن داری می ورزند، پس چنین زنان را می توان با- محصنات و محصنات- یعنی با فتحه و کسره حرف صاد دانست و در سایر موارد احتمال هر دو وجه هست.
حصل: بدست آورد، تحصیل- یعنی بیرون آوردن مغز از پوست، مثل بیرون آوردن طلا از سنگ معدن و جدا کردن گندم از کاه.
خدای تعالی گوید: (وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ- 10/ عادیات).
__________________________________________________
(1) آیه ای که آغاز مسئله ازدواج با محارم و غیر محارم که بمحصنات و محصنات- اشاره شده است، می گوید: (ای مؤمنین جایز و حلال نیست که میراث خوار زنان شوهر مرده باشید و آنها را بخاطر تصرّف اموالشان از همسر گزیدن باز دارید مگر اینکه بزشتی گرایند با آنها بخوبی رفتار کنید اگر ایشان را خوش ندارید و کراهت از همسریشان دارید چه بسا چیزی را ناروا و کریه دانید و خداوند در آن کار برایتان خیر فراوان قرار داده است.
هر گاه اراده تبدیل اضطراری همسر داشتید اگر باندازه یک کیسه چرمی پوست گاو، طلا هم باو داده باشید، نباید آنرا بستانید و از ایشان بگیرید و یا بهتان گناه باو نسبت دهید، چگونه آن مال را می خواهید بگیرید و حال اینکه مدّتها همسر بوده و آمیزش داشته اید و آنها با پیمان استوار قبلا همسرتان شده اند، زن پدرتان را بهمسری نگیرید که این کار زنای آشکار و روش نادرست است، (حرّمت علیکم ...
مادرانتان- دخترانتان- خواهرانتان- عمّه ها- خاله ها- دختران برادران- دختران خواهران- دایه هائی که شما را شیر داده اند- خواهران ناتنی و همشیرتان- مادران زنانتان- دختر خوانده های شما که از شوهر دیگر زنانتان هستند در صورتی که با مادر آن دختر همسر و همبستر شده باشید- عروسانتان یعنی زنان پسرانی که از خود شما هستند (نه پسر خوانده) و گرفتن دو خواهر با هم برای همسری- زنان شوهر کرده و پاکدامن- که تمام موارد فوق بر شما حرام است). منظور راغب رحمه اللّه علیه، تعمیم حرمت و حرام برای واژه محصنات یعنی زنانی که شوهر کرده و یا می توانند بدیگری شوهر کنند مانند موارد فوق امّا آنکه از شمول این موارد خارج است و عفّت و پرهیزکاری و شوهر برنگزیدن را انتخاب کرده است، با فتحه و کسره حرف صاد یعنی- محصنات و محصنات هر دو صحیح است.
ص: 503
یعنی: در قیامت آنچه را که در دلها بود آشکار و جمع می شود همانطور که مغز از پوست جدا و جمع می شود، یا مانند نتیجه ای که از حساب بدست می آید و ظاهر می گردد، پنهانی دلها هم همینطور روشن می شود.
و گفته اند: حصیل- یعنی پوشیده ها و پنهانیهای دل که مانند تلخ دانه ها و پوست و شلتوک مخلوط برنج است.
حصل الفرس- یعنی آن اسب دلش از خوردن درد گرفت.
حوصله الطّیر- چینه دان پرنده.
الإحصاء، حساب کردن و بدست آوردن چیزی با مقدار، و عدد، می گویند:
أحصیت کذا- که از واژه- حصا- است یعنی آنرا با عدد و ارقام حساب کردم و بدست آوردم، بکار بردن لفظ- حصا- برای اینست که در گذشته به شمارش و حساب کردن ارقام اعتماد می کردند همانطور که ما در حساب کردن به انگشتان دست تکیه می کنیم و اعتماد داریم.
خدای تعالی گوید: (وَ أَحْصی کُلَّ شَیْ ءٍ عَدَداً- 28/ جنّ).
یعنی همه چیز را حاصل کرده و بر آنها احاطه و تسلّط دارد.
پیامبر (ص) فرمود: «من أحصاها دخل الجنّه». «1»
__________________________________________________
(1) تمام حدیث فوق چنین است «انّ للّه تعالی تسعه و تسعین اسما من احصاها دخل الجّنّه» در باره این حدیث وجوهی ذکر شده است.
1- یعنی کسیکه نامهای خدای تعالی را در دل و خاطرش نگهدارد و بیاد داشته باشد.
2- کسیکه نامهای خدای را بیاموزد و بآنها ایمان داشته باشد.
3- کسیکه آن نامها را از قرآن و سنّت استخراج کند.
4- کسیکه بعموم نامهای خدا عمل کند مثلا بداند که خدای سمیع و بصیر است بنابر این چشم و گوش خود را از هر چه که جایز نیست نگه می دارد و همینطور سایر اسماء خدا.
5- و نیز گفته اند یعنی کسیکه در یاد آوری نامهای خدای تعالی معنی آنها بخاطرش خطور می کند و در مفاهیمشان می اندیشد در حالیکه شکوه خداوند را با آن صفات بیاد می آورد و پاکی و قداست آن معانی را بنظر می آورد و با شوق و رغبت و شور و شیفتگی بآنها متمایل و شیفته و مجذوب معانی اسماء خدای می شود پس همه انسانهائی که شرایط مذکور را دارند ببهشت داخل می شوند. (مجمع البیان ج 1 ص 102).
ص: 504
و نیز فرمود: «نفس تنجیها خیر لک من إماره لا تحصیها».
یعنی: اگر نفس و جانت را از عذاب نجات دهی برای تو بهتر از قدرت و حکومتی است که از نظر گسترش نتوانی بآن محیط و مسلّط باشی).
خدای تعالی گوید: (عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ- 20/ مزمّل). «1»
روایت شده است که: «استقیموا و لن تحصوا».
یعنی: (استقامت بورزید و به حقّ قیام کنید و هرگز بهره حاصل و نتایج اعمالتان را پیشاپیش و با شتاب حساب نکنید).
علّت اینکه در این روایت بدست آوردن نتیجه پایداری که در راه حقّ یا حساب کردن آن نتایج مشکل است و بعبارت لن تحصوا- یعنی هرگز حساب نکیند، بیان شده این است که حقّ یکی است و باطل فراوان، بلکه نسبت حقّ بباطل مثل اضافه شدن یک نقطه بسیار نقاط یک دایره است یا تیری است که بسوی هدف انداخته شده باشد که البتّه اصابت تیر سخت است و از این روی از پیامبر (ص) روایت شده است که فرمود:
«شیّبتنی هود و أخواتها» «2».
که سپس از پیامبر (ص) پرسیده شد که چه چیزی از سوره هود تو را پیر
__________________________________________________
(1) خداوند می داند که شما همیشه طاقت و توان نماز شب ندارید، و فرصتش را بدست نمی آورید لذا آنرا مستحبّ گردانید و از شما فرو نهاد، اشاره به آیه مفصّل 20/ مزّمل است که حکم وجوب نماز شب را بخاطر علم کلّی اللّه به انسانها و اینکه دین جهانی است و بر پایه سهولت نهاده شده لذا آن را مستحبّ گردانیده و خود این حقیقت یکی از معجزات انسانشناسی و جامعه شناسی مکتب اسلام است که اگر این آیه نمی بود و حکم وجوب برداشته نمی شد مؤمنین بتصوّر پیروی از عمل پیامبر (ص) یا قبل از این آیه شبها بر می خاستند و اختلالی در امر انجام آن از نظر ساعات و اساس خانواده بوجود می آمد پس هر کلمه و آیه قرآن ناظر باحوال نفسانی و اجتماعی عموم انسانها در طول تاریخ بشری است (عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَیْکُمْ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ- 20/ مزمّل).
(2) در باره حدیث فوق که پیامبر (ص) فرمود که «شیبتنی هود و اخواتها» یعنی سوره هود و سایر سوره هائی که موضوع مورد نظر پیامبر (ص) در آنها ذکر شده است مثل، سوره شوری که آیه (وَ اسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ- 15/ شوری) و در ده سوره دیگر قرآن بهمین ترتیب دستور و فرمان ویژه ای به پیامبر (ص) هست که در پاسخ سؤال کنندگان می فرماید: (فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ- 112/ هود) است که البتّه راغب رحمه اللّه قسمت مهمّ این آیه را ذکر نکرده، تا جایی که اینجانب در مدّت 30 سال [...]
ص: 505
کرده، فرمود آیه (فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ- 112/ هود) اهل لغت و زبان عرب گفته اند عبارت- لن تحصوا- که در روایت قبل از آن بحث شد یعنی ثواب و پاداش استقامت و قیام بحقّ را قبلا حساب نکنید.
(و به گفته علی (ع) نه تاجرانه و نه عبیدانه بلکه با ذوق و شیفتگی حقّ و فرمانش را عمل کنید).
الحضّ یعنی تشویق کردن و واداشتن، مثل واژه حثّ است جز اینکه- حثّ- تشویق به حرکت و سوق دادن است ولی- حضّ- اینطور نیست اصلش از ترغیب در قرار گرفتن بر حضیض خاک و نشیب زمین است. (کنایه از تشویق به عدم استکبار و عدم بالا گزینی است).
خدای تعالی گوید: (وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ- 34/ حاقّه) یعنی: (این ناسپاس و طاغی نه تنها بخدای عظیم ایمان نداشت بلکه بمساکین هم بخشش نمی کرد و دیگران را نیز بر آن کار نیک تشویق نمی نمود).
الحضب یعنی گداختن و افروختن آتش و هر چیزی که آتش را شعله ور سازد، آنرا- محضب: آتشزنه گویند، که عبارت آیه (حَصَبُ جَهَنَّمَ- «1».
__________________________________________________
بحث و درس و تفسیر در علوم قرآن شنیدم اکثر افراد صاحب نظر هم همین قسمت از آیه را بازگو می کنند و آنرا بر پیر شدن پیامبر (ص) حجّت می آوردند ولی برای نخستین بار استاد بزرگ فقه و سیاست و حکمت امام امّت علّت پیر شدن پیامبر (ص) را در یک سخنرانی اشاره فرمودند که: فرمان استقامت و قیام بحقّ نه تنها بخود پیامبر (ص) است بلکه علّت اصلی دنباله آیه یعنی (وَ مَنْ تابَ مَعَکَ- 113/ هود) است یعنی: ای پیامبر (ص) خود و پیروانت بایستی استقامت بورزند که این مسئولیّت سنگین به راستی بس بزرگ است چنانکه اندیشیدن بر آینده امّت او را تا آن حدّ آزرده می ساخت که خداوند باو می گوید:
چرا اینهمه اندوه داری و خودخوری می کنی، (لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ- 3/ شعراء) برای اینکه مؤمن نیستند با اندوه می خواهی خود را هلاک کنی و این آیه بروشنی شدّت علاقه پیامبر (ص) را و حزن و اندوه او را که یکی از عوامل پیری است بیان می کند (فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ- 112/ هود).
(1) تمام آیه چنین است (إِنَّکُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ- 98/ انبیاء) خطاب به ستمگران و جبّاران است می گوید:
براستی و آنچه را که می پرستید مانند (قدرت- جاه- مقام- زر سیم- بت های فکری- شهوات- جهانگشائی- عیش و عشرت) که جز از خداست همه در خور آتش عذاب و فناء در آتش می افکندنی که بعدش می فرماید:
ص: 506
98/ انبیاء) بصورت (حضب جهنّم) نیز خوانده شده.
الحضر- شهر نشینی، نقطه مقابل البدو- یعنی روستا نشینی است.
حضاره و حضاره- سکونت در شهر است مانند: (بداوه- و بداوه- یعنی سکونت و زندگی در روستا و بیابان، سپس واژه حضر- بصورت اسم برای شهادت دادن و حاضر شدن در مکانی یا گواهی دادن انسانی یا چیزی دیگر قرار داده شده و بکار رفته، در آیات (کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ- 180/ بقره).
(وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَهَ- 8/ نساء).
(وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ «1». 128/ نساء).
(عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ- 14/ تکویر).
(وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ- 98/ مؤمنون).
آیه اخیر بصورت کنایه است یعنی بخدا پناه می برم که شیاطین و پریان بر من حاضر و گواه شوند. شخص دیوانه و کسی را که مرگش سر رسیده بطور کنایه محتضر- گویند، و بر این معنی تنبّه می دهد سخن خدای عزّ و جلّ که: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ- 16/ ق).
و آیه (یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیاتِ رَبِّکَ- 158/ انعام).
و آیه (ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً- 30/ آل عمران).
یعنی کارهای گواهی شده و دیده شده ای که در حکم حاضر بودن در حضور اوست.
و نیز آیات (وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَهِ الَّتِی کانَتْ حاضِرَهَ الْبَحْرِ- 163/ اعراف).
__________________________________________________
(أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ- 98/ انبیاء) که خود نیز بر آنها می پیوندید، و می رسید.
(1) قسمتی از آیه 28 نساء است که می گوید: هر گاه زنی از روی گرداندن شوهرش به خویش بیمناک است پاکی و گناهی بر او نیست که آشتی کند و میان خود با خیر و خوبی صلح برقرار کند زیرا (وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ- 128/ نساء) و نیز می توانند از دیگران برای این امر کمک گیرند تا کارشان بجدائی نیانجامد، و اگر دو همسر بیکدیگر نیکی کنید و از خداوند پروا داشته باشید و نیز از جدال و جدائی بپرهیزند (فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً) همانا خداوند بآنچه می کنند آگاه است.
ص: 507
یعنی: نزدیک دریا (از شهری که بر ساحل دریا بود از ایشان پرسش کن که آن شهر چطور شد).
(تِجارَهً حاضِرَهً- 282/ بقره) تجارت و داد و ستد نقدی.
خدای تعالی گوید:
(وَ إِنْ کُلٌّ لَمَّا جَمِیعٌ لَدَیْنا مُحْضَرُونَ- 32/ یس).
(فِی الْعَذابِ مُحْضَرُونَ- 16/ روم).
(شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ- 28/ قمر).
یعنی: یارانش آن را حاضر می کنند.
الحضر- نهیب زدن به اسب است که در آنحال که با بلند کردن دستان اسب، آن را با سرعت می دواند.
أحضر الفرس- اسب دستها را بلند کرد و بسرعت دوید.
استحضرته- اسب را دوانیدم.
حاضرته محاضره و حضارا- از رویاروئی با او به استدلال و محاجّه پرداختم تا هر یک دلایلمان را حاضر کنیم و بنمایانیم و یا از معنی واژه الحضر: دوانیدن اسب، گرفته شده چنانکه می گوئی اسب را دوانیدم (پس محاضره یعنی طرف مقابل را ناچار بحرکت فکری و سخن گفتن تعبیر شده است.
محضر- مصدر فعل- حضرت است یعنی حاضر شدن، و همچنین اسم مکان یعنی جای حضور یافتن.
الحطّ، فرو افتادن چیزی از بلندی است.
حططت الرّحل- بار و باربند و پالان را از مرکب پائین آوردم.
جاریه محطوطه المتنین- دختر کوچک اندام و کوتاه قد.
خدای تعالی گوید: (وَ قُولُوا حِطَّهٌ- 58/ بقره) حطّه- در این آیه واژه ای است که به بنی اسرائیل امر شد در موقع ورود بشهر پس از سالها سرگردانی در بیابان بیان کنند تا آزموده شوند و معنی حطّه (گناهان ما را فرو گزار) است و نیز گفته شده معنی (قُولُوا حِطَّهٌ- 58/ بقره) سخن نیک و صواب بگوئید «1».
__________________________________________________
(1) بنا بقول قرآن، ظالمین و ستمگران و منحرفین قوم بنی اسرائیل بجای باین واژه پر معنی و
.)
ص: 508
(یعنی هیزم و مواد سوختنی از هر چیز) و آیه (انُوا لِجَهَنَّمَ
- 15/ جنّ)، یعنی برای دوزخ مایه لهیب و فروزش آتشند فعلش- حطب، حطبا، احتطبت- است.
حاطب لیل- کسیکه سخنش را با کلمات بد و خوب و زشت و زیبا، اداء می کند، می گویند: کسیکه در شب هیزم جمع می کند نمی بیند که چه چیزی در طناب بارش می نهند. «1»
حطبت لفلان حطبا- برایش کار کردم.
مکان حطیب- یعنی جای پرهیزم و چوب.
ناقه محاطبه- شتری که چوب می خورد.
خدای تعالی گوید: (حَمَّالَهَ الْحَطَبِ- 4/ مسد) کنایه از سخن چینی و فتنه انگیزی است (منظور زن ابو لهب است).
حطب فلان بفلان- در باره او سعایت و سخن چینی کرد.
فلان یوقد بالحطب الجزل- کنایه از همان آتش افروزی است (حطب الجزل- یعنی هیزم بسیار خشک ستبر).
الحطم یعنی شکستن چیزی مثل- هشم- و لغاتی از این قبیل که
__________________________________________________
پر محتوی که سود دنیا و آخرتشان بود کلمه- حنطه شمقایا- را گفتند یعنی گندم خوب و سرخ، که همان رفاه طلبی و شکم بارگی بود بکار بردند، که این آیه قرآن نیز همین معنی را می رساند که (فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ- 162/ اعراف) از این آیه می فهمیم که تمام بنی اسرائیل نافرمانی نکرده و- حنطه- نگفته اند بلکه ستمگران آنان تخلّف و سرکشی کردند معنی هم که راغب رحمه اللّه برای- حطّه- آورده یعنی از گناهان ما در گذر، صحیح تر است زیرا بلافاصله می گوید:
(نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئاتِکُمْ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ- 161/ اعراف) در همان معنی و درست است و آزمایش هم برای جدا شدن ستمگرانشان از مطیعانشان بوده، تا گناهانتان را بیامرزیم و بپاداش اعمال نیکتان بیفزائیم.
(1) مکثا یعنی پر گوی را حاطب لیل گفته اند برای اینکه هیزم چین در تاریکی شب ای بسا مار و عقرب او را بگزد و او مار را در تاریکی شب چوب بیند پر گوی هم بسا که سخنی بگوید که مایه هلاک او شود. (25/ فروق اللّغات).
ص: 509
بمعنی خرد کردن است و سپس واژه حطم- در باره هر چیزی که قدرتش و پشتش شکسته شود بکار رفته است.
خدای تعالی گوید: (لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ- 18/ نمل).
یعنی: (تا سلیمان و سربازانش شما را نشکنند و خرد نکنند، پس در لانه هاتان بروید).
حطمته فانحطم حطما- او را شکستم و بسختی شکسته شد.
سائق حطم- شتر سوار یا شتربانی که از فرط راندن شترش را می شکند و خسته و کوفته می کند.
دوزخ را هم حطمه گویند (زیرا خرد کننده جبّاران و فرعونیان است که در دنیا کسی حریفشان نبوده و نتوانسته اند خردشان کنند سپس عدالت حقّ حکم می کند که در جهانی دیگر و جهنّمی سوزان و خرد کننده هزاران بار شکسته شوند).
خدای تعالی در باره واژه حطمه می گوید: (وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَهُ؟- 5/ همزه).
هر خورنده و پر خوری را هم حطمه گویند که تشبیه است بهمان جحیم یا دوزخ که ستمگر خواره است.
چنانچه شاعر در این معنی گوید: کأنّما فی جوفه تنّور.
(گوئی در اندرونش تنور و آتشدانی است).
درع حطمیّه- اینگونه زره یا منسوب بسازنده و بافنده آن زره است یا کسیکه او را بکار برده، حطیم «1»
__________________________________________________
(1) ابو عبد اللّه یاقوت حموی نظرات مختلف را در باره حطیم اینطور می نویسد «مالک بن انس گفته است حطیم میان درب حرم و مقام ابراهیم است، ابن جریج نیز همین نظر را دارد، ابن درید می گوید: در جاهلیّت در حطیم گرد می آمدند و سوگند می خوردند که هر کس به ندای ستمگر و پیمان گناه پاسخ دهد عقوبت می شود. ابن عبّاس می گوید حطیم دیوار کعبه است، ابو منصور گفته است حجر مکّه را حطیم گفته اند که در زیر ناودان خانه کعبه واقع است. امّا نضر می گوید حطیم همانجاست که ناودان در آنجاست و نامیدن آن مکان به حطیم از این جهت است که خانه کعبه چهار گوش بنا شده و همانطور رها شده است، ابن حبیب می گوید: نامیدن حطیم به محلّی که میان رکن و حجر الاسود تا مقام ابراهیم است برای
ص: 510
و زمزم «1» هم دو مکانند.
(الحُطام)- شکسته و خرد شده از هر چیز خشکی.
خدای عزّ و جلّ گوید: (ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً- 21/ زمر) «2».
الحظّ، یعنی بهره و نصیب معیّن.
فعلش- حظظ و أحظّ فهو محظوظ- در جمع آن- أحاظ و أحظ گفته شده.
__________________________________________________
این بوده که آنجا محلّ تراکم و ازدحام جمعیّت برای دعا است. (معجم البلدان/ یاقوت حموی ج 2 ص 273. شیخ طریحی نیز نظر ابن حبیب را نقل می کند و همینطور نظر ابن درید را. ج 6/ مجمع البحرین).
(1) زمزم چاهی است که بنام چاه اسماعیل در تاریخ قبل از اسلام معروف بوده و برگرداگردش مسافران با نوشیدن آب آن چاه زمزمه هائی می کردند که بهمان نام هست (ابن فارس زمزم را واژه ای عربی می داند که چاهی است در جنوب شرقی کعبه و ژرفایش 45 متر است، آبش را برای تبرک می برند، و سپس در زبان عرب زمزم بمعنی آب فراوان، کم کم نوشیدن، ترنّم و ذکر آرام بکار رفته). ابن هشام بروایتی از علی (ع) نقل می کند که هاتفی بعبد المطّلب در رؤیائی حفر زمزم را که پر شده بود الهام کرد- احفر زمزم انّک ان حفرتها لم تندم- زمزم را حفر کن که پشیمان نخواهی شد. ناصر خسرو می گوید:
این ناخوشخوار همچو خون است و آن خوش عزیز همچو زمزم
حکیم سنائی گوید:
خاک صدرش نظیف چون کعبه آب قدرش لطیف چون زمزم
(سیره ابن هشام/ ج 1 ص 148- مقاییس اللّغه/ ابن فارس ج 3 ص 5 جمهره اللّغه/ ابن درید ج 1 ص 149).
(2) تمام آیه چنین است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابِیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ- 21/ زمر) اشاره آیه بگردش نظام هستی بخش آفرینش در پدیده های محسوس است که تمام انسان ها آن را می بینند و حس می کنند و بایستی این یادآوری یعنی گردش و ریزش باران، و خیزش چشمه ها و رویش گیاهان رنگارنگ، گلها و درختان و سپس فرسایش و زرد شدن و خشکیدن که در تمام این گردش و حرکت جلوه های گونه گون حیات از هر کدام در هر مرحله نوعی سود و بهره عاید انسانها می شود از چشمه سارهای سرمایه حیات، از گیاهان سبز و رنگارنگ غذاها و داروها و تمام نیازهای طبیعی سپس از خشک شدنشان ذخیره غلّات و دانه ها و از تمام اینها سیمای هستی بخش و تجلّی آفریدگار لطیف و آگاه که براستی با تفکّر در آیه فوق روح تشنه آدمی از علم و هنر و آگاهی سیراب می شود و پس از آن می گوید (انّ فی ذلک لذکری لاولی الالباب) براستی که برای هر صاحب خردی اندیشمند یادی و ذکری از جهان دار ازلی و ابدی است (بگفته سعدی:
چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ انگبین از مگس نحل و درّ از دریا بار
)
ص: 511
خدای تعالی گوید: (فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ- 13/ مائده).
یعنی: (بهره خود را از آنچه بأنها یاد آوری شده بود فراموش کردند) (فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ- 11/ نساء).
یعنی: (بهره ذکور از ارث که بعدها متکفّل هزینه عائله و زندگی و فرزند خواهد بود همچون دو دختر است).
الحظر جمع کردن چیزی در انبار (حظیره) و سایبان، یا مکانی سر بسته (آغل).
محظور «1»- منع شده و غیر مشروع (جوهری، حظیره را محلّ نگه داری و پناهگاه شتران و گوسفندان می داند و- حظر- یعنی حجر و ضدّ اباحه، محظور یعنی محروم یا منع شده، صحاح).
محتظر- کسیکه حظیره یعنی آغل را می سازد.
خدای تعالی گوید: (فَکانُوا کَهَشِیمِ الْمُحْتَظِرِ- 31/ قمر) همچون خاشاکی و سایبان ویرانه ای شدند.
جاء فلان بالحظر الرّطب- دروغ ناروا و زشتی مرتکب شد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ تَرَی الْمَلائِکَهَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ- 75/ زمر).
یعنی طواف کنندگان اطراف یا گرداگرد عرش.
و از این معنی سخن پیامبر (ص) است که فرمود (تحفّه الملائکه باجنحتها) «2»
__________________________________________________
(1) گاهی در نوشته ها و گفتگوها واژه محظور با محذور اشتباه می شود و یا هر دو را بیک معنی بکار می برند امّا چنانکه راغب رحمه اللّه نوشته است- محظور یعنی ممنوع و باز داشته شده که آیه (20/ اسراء) نیز گویای همین معنی است که می گوید: (کسیکه آخرت یعنی رضای حقّ می طلبد و مؤمن است، کارش پسندیده و سعیش با سپاس و پاداش است و از بخشایش پروردگار پیوسته بهره مند و بر آنان (ما کانَ عَطاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً- 20/ اسراء) یعنی بخشش پروردگارت باز گرفته و ممنوع بر ایشان نیست که با فعل- ما کان، از محظور بودن، نفی معنی می کند یعنی غیر ممنوع، ولی در آیه 57/ اسراء می فرماید:
(إِنَّ عَذابَ رَبِّکَ کانَ مَحْذُوراً- 57/ اسراء) از عذاب پروردگارت پرهیز و پروا سزاوار است پس- محظور- یعنی ممنوع شده از طرف پیامبر (ص) یا خدایا حکم شرعی و عرفی است ولی- محذور- از ناحیه کسی است که باید انجام دهد و از پیروی چیزی پرهیز کند و بر حذر باشد.
(2) این حدیث در باره کسی است که اهل ذکر است و در مآخذ متعدّد حدیث فوق بنام حدیث اهل
ص: 512
یعنی: با تمام نیروشان طوافش می کنند.
شاعر گوید: له لحظات فی حفافی سریره (او دیدگانی و مراقبینی گرداگرد تختش دارد).
جمع- حفّ- أحفّه- است، خدای عزّ و جلّ فرمود: (وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ- 32/ کهف).
یعنی: (گردا گرد آن دو باغ را از نخل پوشاندیم).
فلان فی حفف من العیش- یعنی در مضیقه و سختی زندگی است که گویی آسایش زندگی از او دوری کرده است بخلاف کسیکه می گوید معنی عبارت بالا این است که زندگی او را احاطه کرده و او در میانه عیش و زندگی است، و از این واژه عبارت، من حفّنا أو رفّنا فلیقتصد یعنی کسیکه سرپرستیمان نمود و زندگیمان را سامان داد.
حفیف الشّجر و الجناح- صدای برگ درخت و بال پرنده.
از اینجهت که گفتن لفظ- حفیف- آهنگ لفظش بازگو کننده و نشانگر همان صدای حرکت برگ درخت و بال پرنده است.
الحفّ «1»- شانه و تیغ جولا یا بافنده پارچه، چون در موقع کار کردن با آن
__________________________________________________
الذّکر معروف است با تفاوتی در عبارات- مثل: فیحفوا بهم باجنحتهم- و- فیحفو باجنحتهم- و الا حفّتهم الملائکه بهر صورت این حدیث با تفاوت الفاظ در یک معنی است و همان است که قرآن فرمود (إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ- 30/ فصلّت) که حدیث نبوی تفسیر همین آیه است که فرشتگان بر چنین کسانی نازل می شوند و طوافشان می کنند و بشارتشان می دهند امّا اهل ذکری که مشمول این حدیث و آیه قرآن هستند از فحوای آیه می فهمیم که تنها ذکر زبانی نیست بلکه گفته است (ثُمَّ اسْتَقامُوا- 30/ فصلّت) که تمام شرایط ذکر است، پس همانطور که علی (ع) در نهج البلاغه ذکر و ایمان را بیان فرمود: 1- اعتقاد و باور قلبی 2- ذکر و بیان زبانی 3- عمل بارکان است، که مقامی بس ارجمند و متعالی است و بحقّ مورد طواف فرشتگان و شایسته چنان منزلتی که امروز تجسّم عملی آن شهداء انقلاب اسلامی ایران در برابر نامردمان است می باشند. [...]
(1) این واژه غریب در مقاییس اللّغه چنین آمده است: الحاء و الفاء که اصل لغت است سه معنی و سه ریشه دارد:
اوّل- نوعی صدا.
ص: 513
ابزار صدای- حفّه- شنیده می شود لذا این نام صدای حرکت کار اوست (اینگونه کلمات را در زبان عرب اسم صوت گویند که در زبان فارسی هم فراوان است).
خدای تعالی گوید: (وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْواجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَهً- 72/ نحل).
جمع- حفده- حافد است یعنی یاران و خدمتکارانی که بی دریغ، و بدون چشم داشت در خدمتند خواه از خویشان یا غیر خویشاوندان.
مفسّرین گفته اند: حفده- در آیه فوق یعنی- أسباط «1» و مانند آنها (فرزندزادگان و دامادها و عروسان) از آنجهت که خدمتشان صادقانه تر است.
شاعر گوید:
حفد الولائد بینهنّ «2».
فلان محفود یعنی او خدمت شده و کسی است که یارانش در خدمت او
__________________________________________________
دوّم- چرخیدن چیزی بر چیزی.
سوّم- سختی و شدّت معیشت. تفسیر این معانی باین ترتیب است که حفیف- صدای وزش باد و بال پرندگان است.
تفسیر معنی دوّم، حف القوم بفلان- یعنی وقتی که او را احاطه کنند و حفاف کلّ شی ء: اطراف هر چیزی است، علی حفف الامر- یعنی سوئی و جانبی از آن، تفسیر معنی سوّم- حفوف و حفف یعنی سختی معیشت. حفت ارضنا وقفت- یعنی سرزمین ما خشکسالی شد، (مقاییس اللّغه ج 2 ص 15)- خلاصه بحث اینست که- حف یحف حفا و حفافا- یعنی چیدن موی سر و ریش، حف یحف حفوا الارض- خشک شدن گیاهان زمین است، و سختی معیشت، اسم این فعل- الحفّ است و جمعش- حفوف- بمعنی توجّه کننده یا سوی و جانب، بنابر این فعل سه مصدر دارد 1- حفیف 2- حفاف 3- حفوف با سه معنی متفاوت. (المصباح المنیر رافعی و الرّائد).
(1) واژه اسباط را ابن اعرابی ویژه اولاد می داند، زمخشری و جوهری ولد الولد- یعنی فرزند فرزند می داند. امّا طریحی می نویسد: الاسباط اولاد الولد، که منظور دختر و پسر هر دو است سپس سبط را بمعنی طایفه و امّت می داند، می گوید: و فی الخبر الحسین سبط من الاسباط ای امّه من الامم الخیر و یحتمل ان یراد بالسّبط، القبیله ای بتشّعب منهما نسله. یعنی امام حسین (ع) سبطی از اسباط پیامبر است، یعنی امّتی از امّت های نیکو و احتمال دارد مراد از سبط قبیله باشد که نسل او از آن منشعب می شود.
(مجمع البحرین ج 5/ ص 251- اساس البلاغه/ زمخشری. صحّ).
(2)
حفد الولائد و استسلمت بانفسهنّ ازمه الاجمال
در کشف الاسرار:
ص: 514
هستند.
حفد- هم دامادها و عروسها هستند.
در دعا می گویند: إلیک نسعی و نحفد- (ای که بسوی طاعت، و بندگیت می شتابیم).
سیف محتفد- شمشیری که بسرعت قطع می کند.
أصمعی «1» گفته است، اصل حفد- پا در جای پای دیگر نهادن و دنبال او رفتن و باو پیوستن است.
خدای تعالی گوید: (وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَهٍ مِنَ النَّارِ- 103/ آل عمران).
یعنی: محلّ کنده شده و گود که آن را- حفیره- نیز گویند.
حفر- خاکی است که از گودی و حفره خارج شده است مثل- نقض یعنی چیزی که شکسته می شود. محفار- محفر- محفره- وسیله حفّاری است (اسم ابزار کندن و حفّاری است که در زبان عرب اسم آلت بر اوزان مفعل، مفعله،
__________________________________________________
حفد الولائد بینهنّ و اسلمت بأکفهنّ ازمه الاجمال
در تفسیر تبیان و لسان العرب- و استمسکت، آمده. در تفسیری طبری هم همینطور، امّا معنی شعر چنین است: دختران جوان و خدمتکاران و یاران صدیقی که همگی با در دست گرفتن دهانه و زمام شتران در اطرافش حلقه زده اند (تتبیان 6/ 406- مجمع البحرین 6/ 373- کشف الاسرار 5/ 415 لس 3/ 153- طبری 14/ 89 و 88).
(1) ابو سعید، عبد الملک اصمعی از دانشمندان بزرگ لغت و نحو در قرن دوّم هجری است که در اخبار و نوادر و داستانهای نمکین عرب و غرائب داستانها، دستی داشته است و بر درگاه رشید و مأمون عبّاسی می رفته است اکثر کتب لغت و تفاسیر نامش را و نظرش را ذکر کرده اند، می گویند خود اصمعی گفته است شانزده هزار ارجوزه (قصّه های پر رجز- شعر و نثر حماسی و نمکین) بیاد داشته.
اسحق موصلی می گوید: دیده نشد که اصمعی مدّعی دانشی باشد و حال اینکه در علوم مخصوص بخود منحصر بفرد بود خودش می گوید در تفسیر کتاب و سنّت دست ندارم. مأمون هم مشکلات علمی و ادبی را بمنزلش می فرستاد تا پاسخ گوید زیرا دیگر پیر و فرتوت شده بود. هارون الرّشید شیطان الشعر، لقبش داده بود، و گهی هم داستانها از خود جعل می کرد بگفته قاضی ابن خلکان تألیفات زیادی داشته از آن جمله:
خلق الانسان- الاجناس- المقصور- الممدود- کتاب صفات- کتاب خیل- کتاب ابل- کتاب وحوش- کتاب فعل و أفعل- کتاب اضداد- کتاب میاه العرب- کتاب الاراجیز- کتاب (ما اتّفق نقطه و اختلاف معناه) وفاتش سال 217 هجری است. (وفیات الاعیان/ ابن خلکان ج 2 ص 349).
ص: 515
مفعال- از همان ریشه ساخته می شود، مثل مبرد (سوهان) مضیاع- مکنسه (جارو)- سمّ اسب یعنی (حافر الفرس) را هم به شباهت اینکه زمین را در موقع دویدن گود می کند- محفار و محفر- گویند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (أَ إِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحافِرَهِ- 10/ نازعات) حافره- در این آیه مثلی است برای کسانیکه برگردانده می شوند. یعنی بهمان جائی که آمده اند، معنی آیه این است، آیا بعد از اینکه مردیم زنده می شویم؟
گفته اند: حافره در آیه زمین است که گور و آرامگاهشان بوده و معنی آیه بنابر این تعبیر چنین است، آیا در حالیکه ما در گورهامان هستیم بدنیا برگردانده می شویم؟ عبارت- فی الحافره- از نظر علمی در معنی حال است.
رجع علی حافرته- و- رجع الشّیخ إلی حافرته- هر دو عبارت یعنی پیر شد، مثل آیه (وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل).
یعنی: (و کسانی از شما بدوران سستی عمر یعنی پیری باز گردانده می شود).
النّقد عند الحافره- در باره متاعی است که نقدی فروخته می شود و اصلش در فروختن اسب است سپس می گویند:
لا یزول حافره- یعنی قیمتش نقدی و یک کلام است.
الحفر- پیله ای که دندانها را از ریشه فاسد می کند و می خورد، فعل این واژه در این معنی، حفر فوه حفرا است، یعنی: (دندانهای بالا، و پائینش ریخت و دهانش گود و بی دندان شد).
احفر المهر- دندانهای بالا و پائین جلوی دهان نوزاد آن حیوان افتاد.
الحفظ گاهی بحالتی از جان و نفس گفته می شود که در آنحالت فهم و درک با آرامش به نفس و جان می رسد و ثابت می ماند و گاهی نیز در معنی قدرت خودداری و ضبط نفس است، نقطه مقابلش- نسیان و فراموشی است، و گاهی- حفظ- در معنی بکار بردن آن نیرو است، چنانکه می گویند: حفظت کذا حفظا- آن را از بر نمودم و در خاطر نگهداشتم سپس، واژه حفظ- در باره غمخواری و عهده دار شدن و نگهداری و رعایت چیزی و کسی بکار رفته است.
ص: 516
خدای تعالی فرماید: (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 12/ یوسف).
(حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ- 238/ بقره).
(وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ- 5/ مؤمنون).
(وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ- 35/ احزاب) کنایه از عفّت و پاکدامنی است.
(حافِظاتٌ لِلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ- 34/ نساء).
یعنی زنان پاکدامن و پرهیزکاری که پیمان همسری و ازدواج را در غیبت شوهرانشان حفظ می کنند و بسبب اینکه خدای تعالی ایشان را از آگاهی دیگران بر احوالشان نگاه می دارد و حفظ می کند، که (بِما حَفِظَ اللَّهُ- 34/ نساء) نیز خوانده شده امّا با منصوب بودن حرف (ه) در اللّه در آن صورت معنی آیه چنین است، یعنی بسبب اینکه اینگونه زنان براستی حقّ خدای تعالی را رعایت می نمایند آنهم نه برای ریاء و تصنّع و خود نمائی (که از روی ایمان و اخلاصشان).
و آیه (فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً- 80/ نساء).
یعنی: حافظ و نگهدارنده.
مثل معنی آیات: (وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبَّارٍ- 45/ ق).
و در آیه (فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً- 64/ یوسف) که- حفظا- هم خوانده شده یعنی خداوند انسان را حفظ کند بهتر است از حفظ کردن غیر او.
و آیه (عِنْدَنا کِتابٌ حَفِیظٌ- 4/ ق) یعنی کتابی حافظ و نگهدارنده اعمالشان، پس حفیظ در آیه یا در معنی حافظ و نگهدار است مثل خدای برایشان حفیظ است یا در معنی محفوظ و نگهداشته شده است که اعمال ثبت شده در آن کتاب از بین نمی رود مثل آیه (عِلْمُها عِنْدَ رَبِّی فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی 52/ طه).
حفاظ- در معنی محافظت است یعنی هر کسی دیگری را حفظ می کند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ یُحافِظُونَ- 9/ مؤمنون).
این آیه آگاهی و هشداری است بر اینکه براستی که نمازگزاران دائمی با مراعات کردن اوقات و ارکان آن و اقامه و برپاداشتن، نماز را با نهایت توانایی و طاقت خویش حفظ می کنند و در حقیقت نماز هم ایشان را از زشتی ها نگه
ص: 517
می دارد چنانکه خدای تعالی تنبّه می دهد که: (إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ- 45/ عنکبوت).
گفته اند: تحفّظ- کم عقلی است، حقیقت اینست که کسی با کمی قوه حافظه خود را برای حفظ کردن بزحمت می اندازد و چون نیروی حافظه یکی از اسباب عقل و خرد است، تحفّظ- را در معنی کم عقلی بکار برده اند تفسیر و معنی آن را چنانکه می بینی گسترش داده اند و گفته شده- تحفّظ- یعنی کم عقلی.
حفیظه- خود داری از خشم و ناروا و خشمی که محافظت بر آن لازم است سپس در باره واژه خشم و غضب هم حفیظه- بکار رفته و گفته شده:
أحفظنی فلان- یعنی او مرا خشمگین نمود.
الإحفاء فی السّؤال- شتاب داشتن در سؤال و پیاپی پرسیدن، الإحفاء فی الإلحاح- پیاپی اصرار و ستیزه کردن.
الإحفاء فی المطالبه- پی در پی خواستن و تقاضا کردن.
الإحفاء فی البحث- پافشاری در بحث و سخن برای شناختن حال چیزی یا کسی.
و بر وجه و معنی اوّل عبارات:
أحفیت السّئوال- و- أحفیت فلانا فی السّئوال (سؤال را پیاپی تکرار کردم، او را سؤال پیچ کردم) است.
خدای تعالی گوید: (إِنْ یَسْئَلْکُمُوها فَیُحْفِکُمْ تَبْخَلُوا- 37/ محمّد).
یعنی: (هر گاه چیزی از شما می خواهد و اصرار می کند شما بخل می ورزید).
اصل این معنی از- أحفیت الدّابه- است یعنی در مهربانی بآن حیوان مبالغه کردم بطوریکه پایش نرم و سمّش سبک است و ستوری است که در اثر مهربانی زیاد همیشه در راه رفتن سبک می رود، می گویند: حفی، حفا و حفوه، و از این فعل عبارات:
أحفیت- یعنی ظاهر موی سبیل (شارب) را تماما چیدم.
ص: 518
(الحَفِیُّ)- بسیار نیکوکار و مهربان و لطیف.
خدای عزّ و جلّ گوید: (إِنَّهُ کانَ بِی حَفِیًّا- 47/ مریم).
یعنی: او بر من بسیار مهربان است.
أحفیت بفلان و تحفّیت به- یعنی: اکرام و احترامش کردم و باو توجّه نمودم.
(الحفیّ)- دانشمند و آگاه بچیزی (این واژه مربوط بآیه 187/ اعراف است که از پیامبر (ص) در باره قیامت می پرسند، کانّک حفی عنها- گویی که تو وقت قیامت را می دانی، خداوند گوید: پاسخشان ده که- علمها عند ربّی، او آگاه بقیامت است).
اصل حقّ مطابقت و یکسانی و هماهنگی و درستی است، مثل مطابقت پایه درب در حالی که در پاشنه خود با استواری و درستی می چرخد. و می گردد.
گفته اند: «حقّ» وجوهی دارد:
اوّل- بمعنی ایجاد کننده ای چیزی را که به سبب حکمتی که مقتضی آن است ایجاد نموده است و لذا در باره خدای تعالی که ایجاد کننده پدیده های عالم بمقتضای حکمت است- حقّ- گویند.
در آیه (ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- 30/ یونس).
یعنی: (سپس ایشان را به اللّه که مولای همیشگی و بحقّشان است باز برند).
کمی دورتر در آیه (32/ یونس) می فرماید: (فَذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمُ الْحَقُّ- 32/ یونس).
و در آیه (فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ- 32/ یونس) یعنی: (براستی بعد از حقّ جز گمراهی چیست که شما را بآن بر می گردانند).
دوّم- حقّ در معنی خود موجود، که آنهم بمقتضای حکمت ایجاد شده، از این روی تمام فعل خدای تعالی را حقّ گویند، در آیات:
(هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً- 5/ یونس) تا آنجا که می فرماید: (ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ- 5/ یونس).
و در باره قیامت فرماید: (یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ، قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ 53/ یونس).
یعنی: (خبر قیامت را از تو می پرسند که آیا راست است بگو سوگند به
ص: 519
پروردگارم که قیامت بر حقّ است).
و آیه (لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ- 146/ بقره).
و خدای عزّ و جلّ گوید: (الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ- 147/ بقره).
(وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ- 149/ بقره).
سوّم- حقّ، بمعنی اعتقاد داشتن و باور داشتن در چیزی است که یا آن باور یا واقعیّت آنچیز و در ذات او مطابقت با حقّ دارد، چنانکه می گوئید اعتقاد او در بعث و پاداش و مکافات و بهشت و دوزخ حقّ است.
خدای تعالی فرماید: (فَهَدَی اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ «1»- 213/ بقره).
چهارم- حقّ یعنی هر کار و سخنی که بر حسب واقع آنطور که واجبست، و باندازه ای که واجب است و در زمانی که واجب است انجام می شود، چنانکه می گوئیم، کار تو حقّ است و سخن تو نیز حقّ.
خدای تعالی گوید: (کَذلِکَ حَقَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ- 33/ یونس).
(حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ- 13/ سجده).
سخن خدای عزّ و جلّ: (وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ- 71/ مؤمنون).
صحیح است که مراد از حقّ در این آیه خدای تعالی باشد و همینطور ممکن است مراد از آن حکمی بنابر اقتضای حکمت باشد که همان حقّی است
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 213/ بقره است که فلسفه وجودی بعثت پیامبران و کتابهای آسمانی را بیان می کند و می گوید: (مردم در باره حق بودن قیامت و حیات دنیا باوری نداشتند و در این باور همسان بودند سپس خداوند پیامبران را برانگیخت و با ایشان کتابهائی بحقّ فرستاد تا محتوای راستین آن کتابها و رسولان در باره قیامت و حیات دنیا حکم کنند سپس بخاطر حسادت و ستم هائی که میانشان بود باورهای مختلف پیدا کردند و آنهائیکه ستمکار، و یاغی و سرکش بودند نخواستند بپذیرند که قیامت و مکافات اعمالشان حقّ است بنابر این خداوند کسانی را که ایمان آوردند و بآنچه که دیگران نگرویده بودند و اختلاف داشتند و بحق هدایت نمود و خداوند کسانی را که بغی و ستم نمی کنند و بحقّ ایمان دارند راه مستقیم را بایشان می نماید.
راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد با نفس خود کند به مراد هوای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه می رود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
ص: 520
که در آیه آمده است.
(أَحْقَقْتُ) کذا- یعنی آنرا از نظر حقّ بودن اثبات کردم یا حقّش را اداء کردم، و یا اینکه چون حقّ بود بحقّ بودنش حکم نمودم.
خدای تعالی گوید: (لِیُحِقَّ الْحَقَّ- 8/ انفال) (برای اینکه حقّ را اثبات کند).
پس اثبات حقّ دو گونه است:
اوّل- با اظهار کردن دلائل و آیات (یعنی آثار حقّ در آفرینش، و پدیده ها).
چنانکه خدای تعالی گوید: (وَ أُولئِکُمْ جَعَلْنا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً مُبِیناً- 91/ نساء) یعنی دلیل قوی و روشن.
معنی- دوّم- اثبات حقّ با کامل نمودن شریعت و گسترش آن در عموم مردم است مثل آیات زیر:
(وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ- 8/ صف).
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ «1»- 33/ توبه).
__________________________________________________
(1) آیه فوق که سه بار در سوره های 33/ توبه، 28/ فاتح، 9/ صفّ، با عبارات (وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ، وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً، وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ) ختم می شود آمده است که در تفسیر آن مفسّرین اکثرا اینطور نظر داده اند که:
خداوند پیامبرش را با هدایت و دین حقّ فرستاده است برای اینکه او را بر همه ادیان غلبه دهد، امّا در این معنی توجیهاتی شده است به این که منظور غلبه با استدلال و برهان است، نه اینکه بر پهنه زمین بعد از قرآن دین دیگری باقی نباشد.
امّا چنانکه در متن مشاهده کردیم راغب رحمه اللّه می گوید: آیه (لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ- 33/ توبه) یعنی با اکمال شریعت و گسترش آن در عموم مردم، پس عبارت فوق تأییدش آیه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ- نِعْمَتِی- 3/ مائده) است، زیرا- اظهار- در آیه ظهور و اتمام چیزی است که پیامبر (ص) با دلائل و حجّت های روشن برای مباهله و اتمام حجّت حاضر شد و اهل کتاب حاضر نشدند و برتری اسلام را عملا پذیرفتند.
در موضوع تحدی هم که قرآن همه علماء و فصحاء و بلغاء را دعوت بآوردن آیه یا ده آیه یا سوره مثل قرآن می کند، هیچکس تاکنون نتوانسته است و در حقیقت از این نظر هم برتری و اتمام و اکمال دین ثابت شده و کسی را یارای هماوردی با قرآن نبوده است هر چند که میلیونها نفر همواره در ادیان دیگر باقیند ولی در عصر حاضر می بینیم که بیش از هر گروه دیگر امم مستضعف که مورد ستم و تبعیض نژادی هستند بآغوش اسلام پناه می برند زیرا اسلام تنها دینی است دست نخورده و بدون تحریف که اساس
ص: 521
و آیه ( (الْحَاقَّهُ) مَا الْحَاقَّهُ- 2 و 1/ حاقّه) که اشاره بقیامت است چنانکه آن را چنین تفسیر کرد و گفت (یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ- 6/ مطفّفین) زیرا در قیامت پاداش و جزاء بحقیقت می پیوندد و اثبات می شود.
گفته می شود: حاققته فحقّقته- یعنی در حقّ با او مخاصمه و استدلال کردم و بر او چیره شدم.
عمر (رض) گفته است (إذا النّساء بلغن نصّ الحقاق، فالعصبه اولی فی ذلک) «1».
(اگر دوشیزگان بحدّی از رشد و بلوغ عقلانی رسیدند که در امور
__________________________________________________
تبعیض نژادی و تفاخر و تکاثر و ستم را از ریشه برمی کند.
در قرن اخیر دانشمند گرانمایه (حاج شیخ جواد بلاغی صاحب تفسیری بنام (الهدی الی دین مصطفی) در کتاب ارزنده اش بنام (الرّحله المدرسیّه) که بفارسی هم بنام مدرسه سیّار ترجمه شده تحت عنوان اخبار پنهان در قرآن می نویسد: خداوند سبحان محمّد (ص) را بامور غیبیّه بزرگی خبر داده و تمامی واقع گردیده است:
اوّل- آیه 95/ حجر که مکّی است و در ابتدای بعثت مردم را به دین مقدّس اسلام دعوت می داشت خداوند هم او را بشارت می داد و فرمود (إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ- 95/ حجر) یعنی استهزاء کنندگان تو را کفایت می کنیم و بر طبق این بشارت او را بشریف ترین کفایت سر افراز فرمود.
دوّم- آیه 9/ صف که آنهم مکّی است (لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ- 9/ صف) او را به بهترین اظهار بر تمامی دین اظهار فرمود. (مدرسه سیّار ج 1 ص 137).
بحث علمی و ادبی و تفسیر بیشتر این آیه که (عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ- 33/ توبه) نه بر تمامی ادیان با قهر و غلبه بلکه بر تمامی دین اسلام با حجّت و دلایل در ذیل واژه- ظهر- ان شاء اللّه خواهد آمد.
(1) روایت فوق را ابن ابی الحدید از علی (ع) در نهج البلاغه چنین نقل می کند «و فی الحدیث له (ع) اذا بلغ النساء نص الحقایق فالعصبه اولی» سپس در شرح آن می نویسد: النّص- بپایان رساندن هر چیز، مثل به انتها رسیدن سیر و حرکت، زیرا در مقصد و پایان سفر، اسب و استر دیگر طاقت رفتن بیشتر ندارند و در عبارت- نصصت الرّجل عن الامر- یعنی آنقدر از او پرسیدم تا ببینم از آن مسئله چه می فهمد، پس- نصّ الحقاق- یعنی رسیدن دوشیزه بادراک و فهم امور، چون در این حالت دختر دوران کودکی را پشت سر گذاشته است و زمانی است که دختر صغیر بحدّ بزرگی و کبیر رسیده است و این سخن علی (ع) از فصیحترین کنایات در این امر است.
و حتّی شگفت انگیز است می گوید: وقتی که دختر بچنان حدّی از ادراک و بلوغ و فهم و رشد رسید مردان محرم او یعنی پدر و برادران و عموهایش برای پاسخ گوئی و حضانت او از مادرش سزاوارترند و همچنین در باره برگزیدن همسر و ازدواج او، کلمه- حقاق- هم یعنی بحث و مجادله منطقی و عقلانی که در انسانهای بالغ و عاقل هست و در بحث می خواهند با استدلال بگویند من از تو بحقّ سزاوارترم.
و نیز گفته اند: نصّ الحقاق- یعنی بلوغ عقلی که همان إدراک است زیرا علی (ع) در بیان فوق حالت و شرایطی را در زنان منظور نموده است، که حقوق و احکام در آن سنّ بر آنها واجب می شود
ص: 522
کوچک هم راه استدلال و جدال در پیش گرفتند پدر و برادران و عموهایشان سزاوارترند که در امور همسر گزینی و در حقوق دیگر همراهی و نظارتشان کنند).
فلان نزق الحقاق یعنی او در امور کوچک هم مجادله می کند.
حقّ در واجب و لازم و جایز بکار برده می شود مثل آیات زیر:
(کانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ
- 47/ روم).
(کَذلِکَ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ- 103/ یونس).
و در سخن خدای تعالی که: ( (حَقِیقٌ) عَلی أَنْ لا أَقُولَ عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ- 105/ اعراف).
گفته اند:- حقیق- معنایش سزاوار و شایسته است که بصورت حقیق علیّ- نیز خوانده شده است، یعنی بر من سزاوار است، که گفته اند یعنی: بر من واجب است.
و آیه (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره).
یعنی: (اگر خواهان اصلاح بودند شوهرانشان برجوع و بازگرداندن ایشان سزاوارترند).
واژه- (حَقِیقَه)- گاهی در مورد چیزیکه دارای وجودی و ثباتی است بکار می رود مثل سخن پیامبر (ص) بحارث که فرمود: (لکلّ حقّ حقیقه فما حقیقه
__________________________________________________
کسیکه- نصّ الحقایق روایت کرده است منظورش از حقایق- جمع- حقیقه- است و معنی فوق از ابو عبیده قاسم بن سلام- است ولی من می گویم- نصّ الحقاق- درست است یعنی رسیدن زن بحدّ ازدواج و تصوّر حقوقی که بر او جایز می باشد، و این تشبیهی است به حقاق شتران یعنی بچهار سالگی داخل شدن که سواری و حمل برمی دارند و بحدّ سیر و حرکت می رسند هر دو وجه بیک معنی است امّا معنی اخیر بروش زبان عرب شبیه تر است از معنی اوّل- (نهج البلاغه صبحی الصّالح ص 5118).
این شرح و معانی را عینا- ابن فارس- و شیخ طریحی تحت عنوان «فی حدیث علی (ع) و ابن منظور در عنوان «و فی حدیث علی کرّم اللّه وجهه» شرح کرده اند که امکان دارد چون موضوع حقوقی و قضائی است و در دوران خلفاء چنانکه عمر (رض) خود گفته است «اقضاکم علی» قاضی ترین فرد علی (ع) بوده است این عبارات را او هم شنیده و نقل کرده. (مقاییس اللّغه ج 2 ص 16- مجمع البحرین ج 4 بص 185- لسان العرب ج 10 ص 53).
ص: 523
إیمانک-» «1».
یعنی: هر حقّی دارای حقیقتی است چه چیزی از حقّ بودن دعوی تو بر ایمان خبر می دهد؟
فلان یحمی حقیقه- یعنی او حقیقتش را و آنچه که شایسته حمایت است
__________________________________________________
(1) ابو جعفر محمّد بن یعقوب اسحق کلینی متوّفی سال 329 ه به نقل از امام صادق (ع) می نویسد: رسول خدا بحارثه بن مالک بن نعمان انصاری فرمود چگونه ای؟
گفت: یا رسول اللّه به درستی و حقّ مؤمنم، پیامبر فرمود: «لکلّ حقّ حقیقه و ما حقیقه ایمانک» یعنی هر حقّی حقیقتی دارد، حقیقت گفتار تو چیست؟
گفت: دلم از دنیا بر کنده شده، شب بیدار و روز گرم را به تشنگی می گذارم (کنایه از روزه بودن است) گویا عرش پروردگار را می بینم که برای رسیدن بحساب بر پا داشته اند، گویا بهشتیان را در حال دیدن یکدیگر و دوزخیان را در حال مویه و زاری کردن می بینم.
پیامبر (ص) فرمود: حارثه بنده ای است که خدا دلش را روشن کرده.
گفت: ای رسول خدا از خدا بخواه که بمن شهادت را در همراهی تو روزیم کند.
فرمود: خدایا شهادت را روزی حارثه کن، پس از چند روزی بجنگی رفت و بعد از کشتن 8 و 9 نفر بشهادت رسید.
کاتب واقدی در طبقات الکبری در شرح حال حارثه می نویسد او از یاران جان فدای پیامبر (ص) بود و خانه اش را پس از ازدواج علی با فاطمه در محلّه نجار مدینه در اختیار آنها گذاشت تا در مجاورت پیامبر باشد.
جلال الدّین محمّد مولوی حدیث فوق و گفتگوی حارثه و پیامبر (ص) را بنام زید که نامی مورد مثل در زبان عربی است چنین بیان می کند و می گوید:
گفت پیغمبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا
گفت عبدا مؤمنا، با اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شگفت
گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
گفت از این ره کوره آوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار
گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان
جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن
هین بگویم یا فرو بندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
گفت پیغمبر که اصحابی نجوم رهروان را شمع و شیطان را رجوم
هیچ ماه و اختری حاجت نبود که بود بر آفتاب حقّ شهود
هر چه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواری است آن جان کندن است
(اصول کافی ج 3 ص 93- مثنوی دفتر اوّل ص 69).
ص: 524
پشتیبانی می کند و حامی حقیقت است و گاهی حقیقت در باره اعتقاد، و ایمان چنانکه قبلا گفته شد بکار می رود و گاهی نیز در گفتار و کردار، چنانکه می گویند: فلان لفعله حقیقه- او در کارش با حقیقت است وقتی که در آن کار ریاء و خود نمائی نباشد.
امّا در باره گفتار با حقیقت مثل- لقومه حقیقه- در وقتی که کسی گفتارش با کم گوئی و زیاد گوئی یا آسان گفتن و سخت گفتن و افزونی همراه نباشد.
نقطه مقابل حقیقت در سخن و ضدّش مجاز گوئی و گشاده گوئی است می گویند:
الدّنیا باطل و الآخره حقیقه- که آگاهی و اشاره ای است بر فانی بودن و زوال پذیری دنیا و بقا و پایداری آخرت.
امّا در عرف و اصطلاحات فقهاء و متکلّمین می گویند: حقیقت لفظی است که در ما وضع له- بکار می رود یعنی آنچه را که در اصل لغت و زبان برای آن واژه وضع شده و در نظر گرفته شده.
الحقّ من الإبل- نوزاد شتری که بسنّ سواری و برداشتن بار رسیده است مؤنّثش حقّه و جمعش حقاق است. أتت النّاقه علی حقّها- یعنی مدّت وضع حملش که از سال قبل آبستن شده رسیده است.
خدای تعالی فرماید: (لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً- 23/ نباء) گفته اند- أحقاب- جمع حقب است. یعنی دهر و روزگار و نیز- حقبه- یعنی هشتاد سال از عمر که جمعش- حقب «1» است- امّا سخن صحیح و درست اینست که- حقبه- مدّت زمانی نامعیّن است.
احتقاب- یعنی بستن بار و بنه و باردان در پشت سوار و راکب، که
__________________________________________________
(1) جوهری می نویسد: حقب با ضمّه حرف (ح) جمعش- حقاب- یعنی 80 سال یا بیشتر. حقبه- با کسره حرف (ح) مفرد حقب یعنی سالهای دراز. حقوب- با ضمّه حرف (ح و ق) جمعش احقاب یعنی روزگاران (صحاح اللغه).
ص: 525
می گویند:
احتقبه و استحقبه: (بارش را بار کرد و بست).
حقب البعیر- بول کردن و إدرار آن شتر در اثر بسته شدن مجراء عبور ادرار با طناب و پالان بند که بند آمده.
الأحقب- الاغ وحشی که زیر شکم یا دو پهلویش سپید باشد، مؤنّث- أحقب- حقباء- است.
در آیه (إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ- 21/ احقاف) (وقتی که در سرزمین احقاف قوم خویش را بیم داد).
أحقاف جمع حقف- یعنی خطّ طولانی از ریگ روان که به چپ، و راست روان است.
ظبی حاقف- آهویی که در ریگستان نشسته و ساکن است.
احقوقف- همانند حرکت ریگهای روان خم شده است و بچپ و راست می رود: شاعر گوید: سماوه الهلال حتّی احقوقفا «1».
حکم اصلش منع و بازداشتن برای اصلاح است (و حکم در اصل منع از ظلم و ستم است- ابن فارس).
حکمه- لگام و دهانه حیوان را نیز، حکمه نامیده اند.
__________________________________________________
(1) شعر از عجاج است که در وصف هلال شب گوید:
تاج طواه الاین مما جفا طیّ اللیالی زلفا فزلفا
سماوه الهلال حتّی احقوقفا (سماوه کالبدر: تمام و قرص کامل ماه) یعنی هلال- همچون دردمند بی آرامی است که ضعف و درد او را بخود پیچانده و خم کرده، گردش و گذشتن شبها نیز کم کم قرص ماه را لاغر و ضعیف کرده، هلال یعنی شکل ماه در شبهای دوّم تا هفتم و از 26 تا پایان ماه که شاعر خمیدگی شکل ماه را در آن شبها به بیماری که از درد خم شده است تشبیه کرده و چه تشبیه ادبی زیبایی که وجه شبه آن برطرف شدن و گذران شب است چنانکه شب بر بیماران سنگین است، و همانطور که درد بر طرف شدنی است هلال هم به بدر رسیدنی است و این پیچش و گردش تا پایان عمر هر کسی همچو بدر و هلال ادامه می یابد بگفته شاعر:
هشدار که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غرّه آید و از غرّه به سلخ [...]
ص: 526
حکمته و حکمت الدّابّه- با لگام حیوان را باز داشتم.
أحکمتها- افسارش زدم، و همینطور در عبارت:
حکمت السّفینه «1» و احکمتها- دستهای او را گرفتم (یا او را در کارش بصیرت و هوشیاری دادم- زمخشری/ اساس البلاغه).
شاعر گوید: أبنی حنیفه أحکموا سفهائکم «2».
و آیات: (أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ- 7/ سجده).
(فَیَنْسَخُ اللَّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیاتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ- 25/ حجّ) (سخنانی که شیطان در دین القاء می کند خداوند آنها را از آیات خویش فرو اندازد و آیات را محکم گرداند که او حکیم و آگاه است).
(الحُکْمُ) بالشّی ء- یعنی در باره آن چیز حکم شود به این که آنچیز آنطور هست یا آنطور نیست خواه دیگری را بآن حکم ملزم کنی یا نکنی در هر دو حال حکم است (حکم مثبت و منفی) یا (امر و نهی).
خدای تعالی گوید: (وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء) و (یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ- 95/ مائده) (دو گواه عادل از خودتان داوری و حکم کنند).
__________________________________________________
(1) در متن کتاب- حکمه السّفینه- نوشته شده که با شعر مورد استناد و مآخذ دیگر- سفیه درست است.
(2) مصراع فوق از- جریر بن عطیه- است و تمام بیت چنین است.
ابنی حنیفه احکموا سفهاءکم انّی اخاف علیکم ان اغضبا
جریر از شعرائی است که همواره با حربه شعر بجنگ همطرازان خود رفته است مانند: اخطل و فرزدق- ولی جریر بر خلاف فرزدق از مروانی ها جایزه می گرفت. این سه شاعر سر آمد شعرای معاصر خویشند جز اینکه فرزدق بخاطر قصیده ای که در مدح امامان و علیّ بن حسین (ع) خطاب به هشام بن عبد الملک سرود به زندان افتاد. شرافت و جوانمردی ادبی و ایمانی او در تاریخ ادب فروزشی و تابشی ویژه یافته است بهر حال جریر در شعر فوق می گوید ای فرزندان حنیفه (مسلمانان با اخلاص) سفیهان و کم خردان خود را از تعرّض بمن باز دارید زیرا می ترسم بر شما عصبانی شوم. مرگش در سال 110 هجری است. مطلع قصیده فرزدق نیز چنین است:
هذا الذّی تعرف البطحاء وطأته و البیت یعرفه و الحلّ و الحرم
که ان شاء اللّه در جای خود اشاره خواهد شد. (شعر جریر در- اساس البلاغه ص 191- لس 3/ 144- مقاییس 2/ 91- المحکم 3/ 37 نقل شده است).
ص: 527
شاعر گوید:
فاحکم کحکم فتاه الحیّ إذ نظرت إلی حمام سراع وارد الثّمد «1»
.ثمد- یعنی آب کم، گفته اند: معنایش این است که حکیم باش.
خدای عزّ و جلّ گوید: (أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّهِ یَبْغُونَ- 50/ مائده) و (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ- 50/ مائده).
حاکم- و (حُکّامٌ)- کسانی که در میان مردم حکم می کنند و فرمان دارند.
خدای تعالی فرماید: (وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکَّامِ- 188/ بقره).
(حَکَم)- کسی است که در کار حکم و فرمان متخصّص باشد و از واژه حاکم- معنیش رساتر و بلیغ تر است.
خدای تعالی فرماید: (أَ فَغَیْرَ اللَّهِ أَبْتَغِی حَکَماً- 114/ انعام) و (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها- 35/ نساء) بچنان کسی هم که در آیه اخیر می فرماید او را- حکم- قرار دهید تا در اختلاف همسران رفع اختلاف کند از این جهت حکم گویند که می تواند حکم بدهد امّا نه حاکم، تا دانسته شود که یکی از شرایط- حکمین- این است که حکم دادن به زیان یا به سود صاحبان دعوا به عهده آنها است بر حسب آنچه را که تصویب می کنند بدون اینکه در تفصیل یا فیصله دعوا به صاحبان دعوا مراجعه نمایند.
واژه حکم در مفرد و جمع هر دو گفته می شود.
تحاکمنا إلی الحاکم- از همان معنی است داوری و دعوی به حاکم و قاضی بردیم.
خدای تعالی فرماید: (یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ- 60/ نساء).
حکّمت فلانا- (دستش را باز گزاردم تا حکم دهد).
خدای تعالی فرماید: (حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ- 65/ نساء (ترجمه تمام آیه
__________________________________________________
(1) شعر از نابغه ذبیانی است، می گوید: همانند آن دختر جوان قبیله که کبوتران سریع السّیر را زمانی که بآبشخور وارد می شوند آنها را می شمارد، و اشتباه هم نمی کند تو هم آنچنان حکم کن و در حکمت دقیق باش و حکیم. (اساس 191- لس 141).
ص: 528
چنین است که می گوید: به پروردگارت سوگند ایمان ندارند مگر اینکه ترا در اختلافشان حکم قرار دهند و سپس نسبت بفرمان و داوریت در دلهای خود سختی و مشکلی نیابند و براستی تسلیم امرت شوند و آنرا گردن نهند- 65/ نساء) اگر گفته شود:
حکم بالباطل- معنیش این است که حکم باطل را اجرا کرد و بجریان انداخت.
(حِکْمَه)- یعنی بحقّ رسیدن با علم و عقل، پس حکمت از خدای تعالی شناسایی اشیاء و ایجاد آنها از سوی اوست بر نهایت استواری، و حکمت از انسان شناختن موجودات و انجام نیکی ها و خیرات است، و این همان چیزی است که قرآن با آن لقمان را توصیف کرده است.
در این سخن خدای عزّ و جلّ که (وَ لَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَهَ- 12/ لقمان) و تمام حکمت را با وصفی که از آنها نموده خبر داده است، اگر در باره خدای تعالی گفته می شود که او- حکیم- است معنایش بر خلاف معنائی است که دیگری با آن وصف می شود، از این روی خدای تعالی گوید: (أَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِینَ- 8/ تین).
و نیز اگر قرآن با واژه حکیم توصیف می شود برای اینست که قرآن در برگیرنده و متضمّن حکمت است مانند آیه (الر- تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکِیمِ- 1/ یونس) و بر این اساس آیه (وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ حِکْمَهٌ بالِغَهٌ- 4/ قمر).
(در آنچه از اخبار نهی شده از آنها بر ایشان آمده است که انجام ندهند حکمتی و سخنی راست و رساست).
گفته اند: حکیم- در معنی- محکم- است مثل آیه (أُحْکِمَتْ آیاتُهُ- 1/ هود) هر دو صحیح است برای اینکه آن آیات دارای حکمی است محکم و مفید، پس هم معنی حکیم و هم محکم در آن هست.
حکم- اعمّ از حکمت است، پس هر حکمتی، حکمی است و هر حکمی حکمت نیست زیرا حکم- داوری بچیزی علیه چیز دیگر است که می گویند: او
ص: 529
آنچنان هست یا آنطور نیست.
پیامبر (ص) فرمود: «إنّ من الشّعر لحکمه» «1» یعنی در شعر قضیّه و موضوعی صادق است.
لبید گوید: إنّ تقوی ربّنا خیر نفل (پروای از پروردگارمان بهترین سود و غنیمت است).
خدای تعالی گوید: (وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا- 12/ مریم) (مربوط به روزه سکوت سه روز زکریا با خداست).
پیامبر (ص) فرمود: «الصّمت حکم و قلیل فاعله».
حکم در این حدیث یعنی حکمت (سکوت حکمتی است و عمل کننده به آن کم اند).
و آیات (وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ- 129/ بقره) و (وَ اذْکُرْنَ ما یُتْلی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَهِ- 34/ احزاب).
گفته اند: حکمه- در اینجا تفسیر قرآن است یعنی آنچه را که قرآن بر آن خبر داده که (إِنَّ اللَّهَ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ 1/ مائده: چیزی را که خداوند می خواهد آن را حکمتی قرار می دهد، و خود تشویقی بر بندگان است تا بر حکم و فرمان خدای خشنود باشند.
ابن عبّاس در باره این سخن خدای که گفته است: (مِنْ آیاتِ اللَّهِ وَ الْحِکْمَهِ- 34/ احزاب) یعنی: علم قرآن و آگاهی بر ناسخ و منسوخ، و محکم و متشابه.
__________________________________________________
(1) این سخن پیامبر (ص) بصورت «انّ من الشعر لحکمه و انّ من البیان لسحرا» نیز روایت شده یعنی در شعر سخنانی سودمند است که انسانرا از جهل و سفاهت باز می دارد و بدیهی است لفظ- من- دلیل بر بعضی از اشعار است نه هر شعری، چنانکه در قرآن هم در سوره شعراء، و شعرائی که از شیاطین تبعیّت می کنند و یا سرگردانی در وادی احساسات و خیال ندارند مستثنی شده اند که فرمود:
(الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِی کُلِّ وادٍ یَهِیمُونَ وَ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ ما لا یَفْعَلُونَ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَکَرُوا اللَّهَ کَثِیراً- 224/ شعراء) و آن استثناء از پیروی شیطان و سرگردانی در وادی خیال و پندار، شرایطش:
1- ایمان بخدا. 2- عمل صالح. 3- زیاد یاد خدا نمودن است.
ص: 530
ابن زید «1» گفته است: یعنی علم و آگاهی بآیات و حکمتهای او است.
سدّی «2» می گوید: حکمت در آیه فوق نبوّت است، و نیز گفته اند منظور فهم حقایق قرآن است و این اشاره به بعضی از آنهائی است که ویژه پیامبران اولی العزم است و سایر پیامبران در این امر پیروانشانند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هادُوا- 44/ مائده).
__________________________________________________
(1) ابن زید معروف بعلیّ بن زید از علمای قرن دوّم معاصر سدی و کلبی و مقاتل- است که اقوالش را سیوطی در اتقان و زرکشی در برهان، در بحث از ناسخ و منسوخ ذکر کرده اند و چنانکه می بینیم راغب هم روایت او را در باره ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه قرآن در ذیل واژه حکم آورده است. ولی متأسّفانه ترجمه او در مآخذی که در دسترس هست یافت نشد.
(2) سدی، اسماعیل بن عبد الرّحمن بن ابی ذؤیب معروف بسدی کبیر که سدی صغیر هم خواهرزاده اوست از علمای قرن اوّل و از تابعین است که بگفته یاقوت حموی تفسیر هم داشته و بنا بنوشته ابو نعیم در تاریخ اصفهان که می نویسد سدی گفته است تفسیرم را از ابن عبّاس گرفته ام که اگر صحیح است همانست که ابن عبّاس گفته و اگر خطا است او گفته است.
و گفته اند سدی از شعبی بقرآن آگاه تر بوده و پدرش از علمای اصفهان بوده که جماعتی از اصحاب پیامبر (ص) را درک کرده و از آن جمله ابو سعید خدری و ابن عمر.
یحیی بن سعید می گوید: نشنیدم که کسی جز بخیر و نیکی از سدی یاد کند و بگفته یاقوت، سدی از نظر احادیث مورد اطمینان و امانت بوده که ثوری و دیگران از او حدیث نقل کرده اند. وفاتش در سال 145 هجری است.
(معجم الادباء 2/ 246- هدیه الاحباب ص 168).
خلاصه ای از واژه حکم در معانی مختلف که در متن آمده است:
حکم، یحکم، حکما و حکومه- داوری کرد، حکومت کرد.
حکم، یحکم، حکما- او را منع کرد، باز داشت، لگام زد.
حکم یحکم حکمه- حکیم شد.
حکّم یحکّم تحکیما فی الامر- او را حکم کرد، حاکم کرد- دستش را در اجرای حکم باز گزارد، در مالش تصرّف کرد، آن را ردّ کرد.
حکیم و حاکم- قاضی، مسئول ورزش، و از اسمای خدای تعالی.
حکم- جمعش احکام- داوری بعدل، تصدّی امور کشور و سیاست، حکمت و دانش.
حکمه- لگام آهنی، پیشانی و جلوی صورت.
حکمه- جمع حکم- فلسفه، علم بحقایق اشیاء، خودداری، و ضبط نفس در موقع خشم، عدالت، سخن گویای با تجربه و حقّ.
حکومه- هیئت حاکمه در کشور.
حکیم- جمع آن حکماء- اهل حکمت، دانشمند، حاکم، و از اسماء خدای تعالی.
ص: 531
(تا اینکه پیامبرانی که هدایت را پذیرفته و تسلیم شده اند بر کسانی که از راه برگشته اند حکم کنند).
واژه- یحکم- در آیه اخیر یا از حکمتی است که ویژه پیامبران است یا از حکم و فرمان.
خدای عزّ و جلّ گوید: (آیاتٌ (مُحْکَماتٌ) هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ- 7/ آل عمران).
پس آیات محکم آنهائی است که شبهه ای در آن ظاهر نیست و بنظر نمی رسد چه از نظر لفظ و چه از نظر معنی.
ولی آیات متشابه انواعی دارد که در ذیل واژه اش ان شاء اللّه یاد آوری می شود، و در حدیث آمده است که: «إنّ الجنّه للمحکّمین» گفته شده اینان یعنی (محکّمین) کسانی هستند که اگر در برگزیدن یا انتخاب راه مسلمان بودن و کشته شدن یا آزاد بودن در حال ارتداد، اختیارشان دهند کشته شدن در حال مسلمانی را ترجیح می دهند تا زنده ماندن با کفر و الحاد را.
و نیز گفته شده- محکّمین- حکیمانی هستند که در حکمت متخصّص اند.
اصل- حلّ- باز کردن گره است و از این معنی سخن خدای عزّ و جلّ است که: (وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی- 27/ طور) (که استعاره برای باز شدن زبان از لکنت و گره در سخن گفتن است).
(حَلَلْتُ)- یعنی فرود آمدم که اصلش از باز کردن بارها در موقع فرود آمدن و منزل گزیدن است، سپس این واژه مخصوص وارد شدن و فرود آمدن شده است و گفته اند:
حلّ حلولا و أحلّه غیره- (وارد شد و دیگری او را وارد کرد).
خدای عزّ و جلّ گوید: (أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دارِهِمْ- 31/ رعد) و (وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ- 28/ ابراهیم).
حلّ الدّین- یعنی پرداخت قرض واجب شد.
الحلّه- مردمیکه در جایی فرود می آیند.
ص: 532
حیّ حلال- قبیله ای که فرود آمدند و منزل گزیدند.
محلّه- جای زندگی و نزول و فرود آمدن.
و از معنی عبارت- حلّ العقده- یعنی گشودن گره، عبارت حلّ الشّی ء حلّا- بصورت استعاره بکار رفته یعنی آنچیز بخوبی باز شد.
خدای تعالی گوید: (وَ کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلالًا طَیِّباً- 88/ مائده) و (هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ- 116/ نحل).
و از معنی- حلول (وارد شدن) عبارت- أحلّت الشّاه- یعنی: شیر در پستان گوسفند وارد شد، مشتقّ شده.
خدای تعالی گوید: (حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ- 196/ بقره) و همچنین:
(أَحَلَّ) اللّه کذا- یعنی خدای آنرا حلال کرد.
در آیات (أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعامُ- 30/ حج).
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللَّاتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمَّاتِکَ- تا آخر آیه- 50/ احزاب).
پس- إحلال الأزواج- یعنی حلال بودن همسران و در وقتی جایز است که ازدواج همسران تحت مقرّرات همسری و پرداخت نفقات و تکفّل آنها باشند.
إحلال بنات العمّ و ما بعدهنّ- (ازدواج دختر عمو و دختر عمه ها و بقیّه) که در آیه فوق اشاره شده و حلال بودن و جایز بودن ازدواج با آنها را معیّن کرده است.
بلغ الأجل محلّه و رجل حلال و (مُحِلٌّ)- یعنی زمان و موقع خروج از احرام و خروج از حرم رسیده است.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا- 2/ مائده) (پس از خروج از احرام، صید کنید).
(وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ- 2/ بلد) یعنی تو در این دیار ساکن و فراغ البال هستی.
(مربوط به فتح مکّه و ورود پیامبر (ص) و مسلمین بآن شهر است).
و سخن خدای عزّ و جلّ: (قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ (تَحِلَّهَ) أَیْمانِکُمْ- 2/ تحریم)
ص: 533
یعنی: خداوند آنچه را که کفّاره و برطرف کردن سوگندهایتان است بیان کرد.
روایت شده است که: «لا یموت للرّجل ثلاثه من الأولاد فتمسّه النّار إلّا قدر تحلّه القسم».
یعنی: باندازه ای که ان شاء اللّه تعالی می گوید:
(هر گاه سه فرزند از مردی بمیرد آتش باو نمی رسد مگر باندازه گفتن ان شاء اللّه تعالی).
و بر این معنی شاعر گوید: وقعهنّ الأرض تحلیل (سکونت و فرودشان در آب سرزمین بسیار اندک بود).
(حلیل) «1»- یعنی همسر یا از این جهت است که هر کدام جامه دیگر می گشایند یا از جهت فرود آمدن بر او یا از این روی که بر او حلال است و لذا به کسی که بر تو وارد می شود- حلیل- می گویند.
حلیله- همسر مرد، جمعش- حلائل.
و آیه (وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ- 23/ نساء) (زنان فرزندانتان که از خود شما هستند «یعنی فرزند خوانده نیستند»).
حلّه- زیر جامه و رو جامه. (إزار- رداء).
إحلیل- محلّ خروج بول (و محلّ خروج شیر از پستان چون بوسیله آن دشواری حلّ می شود).
__________________________________________________
(1) احلیل: مخرج البول و مخرج اللّبن- النّوادر فی اللّغه/ ابو زید انصاری ص 95.
ابن بری هم مثل راغب می گوید: یکی از غلطهای عامیانه همان است که حلیل- را جای- إحلیل- گزارده اند و منظورشان وسیله تناسلی مرد است که غلط است. حلیل یعنی مرد و- حلیله- یعنی زن، که بخاطر حلال بودن بهمدیگر یا نازل شدن آب نطفه و یا وضع همسری است، إمّا إحلیل- همان منفذ خروج بول یا شیر پستان است جمعش- احالیل.
(از کتاب- تکمله اصلاح ما تغلط فیه العامّه، جوالیقی).
.)
ص: 534
الحلف- یعنی عهد و پیمان قومی و مردمی، محالفه، پیمان بستن.
واژه حلف- بصورت مصدر در معنی ثابت ماندن بر عهد و پیمان نیز بکار می رود.
فلان حلف کرم و حلف کرم- یعنی در جوانمردی ثابت و پایدار است، أحلاف جمع حلیف است، یعنی هم پیمانان.
شاعر گوید:
تدارکتما الأحلاف قد ثلّ عرشها «1» اصل- حلف- سوگندی است که با آن سوگند عدّه ای از عدّه دیگر پیمان می گیرند و این معنی بعدا بهر قسمی و سوگندی تعبیر شده است، در آیات:
(وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ- 10/ قلم) یعنی کسیکه زیاد سوگند می خورد.
__________________________________________________
(1) شعر از زهیر بن ابی سلمی شاعر قبل از اسلام عرب است، تمام بیت چنین است:
تدارکتما الاحلاف قد ثل عرشها و ذبیان قد زلّت با قدامها النّعل
دو قبیله- غطفان و ذبیان همواره با هم در جنگ بودند و زهیر که شاعری حکیم و با صداقت و تعقّل بوده سعی در مصالحه دو قبیله نموده است، زهیر، هرم بن سنان و حارث را مدح گفته است او دوستدار حقّ و اللّه بوده و با عفّت کلام شعر سروده در حالی که به بعث و قیامت مؤمن بوده در معلّقه خود در مورد شعر بالا می گوید:
1-
الا ابلغ الاحلاف عنی رساله و ذبیان قل اقسمتم کلّ مقسم 2-
فلا تکتمن اللّه ما فی صدورکم لیخفی و مهما یکتم الله یعلم 3-
یؤخّر و یوضع فی کتاب فتدخر لیوم الحساب او یعجل فینقم
1- به هم پیمانان از طرف من نامه ای برسان و به ذبیان بگو که آیا سوگند مؤکّد ادا نکردید.
2- که نکوشید تا چیزهایی را در دلهاتان پنهان کنید هر چه پوشیده شود خدا می داند.
3- و در کتابی قرار می دهد و برای روز حساب ذخیره می شود و یا اینکه زودتر مکافات می دهد. و در شعر بالا می گوید: شما با هم گرد آمدید و عزّت و شرف هرم بن سنان نیز زایل شد ولی قبیله ذبیان صلح را بهم زد.
دیوان زهیر بن ابی سلمی ص 18 و 109).
ص: 535
و (یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا- 74/ توبه).
و (یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْکُمْ وَ ما هُمْ مِنْکُمْ- 56/ توبه).
و (یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ- 62/ توبه).
شی ء محلف- چیزی که انسان را به سوگند و پیمان می کشاند.
کمیت محلف- اسبی که در اصالت و خوبی و سرخ فامی آن تردید باشد و یکی قسم بخورد که اصیل است و یکی هم سوگند بخورد که خوب و سرخ است.
محالفه- یعنی سوگند خوردن برای یکدیگر و بعدا واژه- محالفه- در معنی ملازمت و پایداری محض قرار گرفته و گفته شده- حلف فلان و حلیفه- هم سوگند و هم پیمان و ملازم او، پیامبر (ص) فرمود: «لا حلف فی الأسلام» «1».
فلان حلیف اللّسان- یعنی او آنقدر بیان و زبانش قاطع است که گوئی کلامش را با سوگند ادا می کند و مطابق نظر طرف حرف می زند، یا اینکه چیزی از سخنش پنهان نیست، و صریح و تند است.
حلیف الفصاحه- یعنی سخنش با فصاحت قرین است.
الحلق یعنی گلو و مجرای غذا و آب، حلقه: گلویش را برید و سپس واژه حلق برای چیدن موی و کندن و بریدن آن به کار رفته و گفته اند: حلق شعره- مویش را چید.
__________________________________________________
(1) اصل- حلف- چنانکه در متن ذکر شده بمعنی سوگند، و همپیمانی و همیاری و انفاق است ولی قبل از اسلام این پیمانها برای جنگ با دیگران و فتنه انگیزی بود چنانکه دو قبیله همپیمان می شدند که علیه قبیله دیگر بجنگند و در غارت اموالشان شریک باشند لذا پیامبر (ص) اینگونه حلف و پیمان زیانمند را در اسلام نهی فرمود و خداوند هم در قرآن یاری و همپیمانی و اتّفاق را بر اساس نیکی و تقوا بنا نهاده نه بر گناه و غارتگری، چنانکه امروز هم ابر قدرتهای استعمارگر چنان پیمانهایی سود طلبانه علیه یکدیگر، و سایر ملّت ها می بندند، ولی قرآن می فرماید:
(تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده) بر اساس نیکی و تقوی پیمان ببندید و بر گناه و دشمنی پیمان نبندید.
حلف الفضول- هم برای یاری کلّ ستمدیدگان بوده نه قومی، و قبیله ای.
ص: 536
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ- 196/ بقره) مربوط به عمره است و نچیدن موی سر پیش از قربانی است.
و آیه (مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ- 27/ فتح).
(از مراسم حجّ است یعنی موی سرهاتان را بچینید و کوتاه کنید).
رأس حلیق- سر اصلاح شده.
لحیه حلیق- ریش چیده شده.
عقری حلقی- در نفرین بکار می رود یعنی بمصیبتی که در آنحال زنان موی خویش می کنند و مویه می کنند برسد.
و نیز گفته اند: عقری حلقی- نفرین است بر اینکه خدای حلقش یعنی صدایش را قطع کند.
محالق- لباسهای خشن و زبری که موی از تن می کند.
حلقه- را هم به شباهت شکل حلق یا گلو نامگزاری کرده اند که آن را- حلقه- هم گویند، یکی از علماء گفته است برای حلقه هیچ معنی بغیر از کسانی که موی خویش می چینند نمی شناسد.
إبل محلّقه- شتری که در گوش یا در رانش نشانه ای دارد.
واژه حلقه- هم به دور زدن و دایره تعبیر شده است و گفته می شود:
حلقه القوم- (یعنی جمع بودن و گرد آمدن مردم).
حلّق الطّائر- پرنده در حال اوج گرفتن و پرواز است.
الحلم یعنی خود داری نفس و طبیعت از هیجان و برآشفتگی و خشم، جمعش- أحلام- است.
خدای تعالی گوید: (أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ- 32/ طور) گفته اند- أحلام- در این آیه یعنی عقلهاشان فرمانشان می دهد، معنی حلم در حقیقت علم و خرد نیست ولی آنرا بعقل تفسیر کرده اند زیرا حلم یکی از اسباب و لوازم عقل است.
فعل این واژه- حلم و حلّمه العقل و تحلّم- است (بردبار شد و عقل و خرد او را بردبار و شکیبا کرد).
ص: 537
أحلمت المرأه- آن زن فرزندانی بردبار زائید.
خدای تعالی گوید: (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ- 75/ هود) یعنی: براستی که ابراهیم شکیبا و بسیار دعا کننده و پیوسته متوجّه به خدا است.
و آیه (فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ- 101/ صافّات): به فرزندی که در او نیروی پایداری و شکیبائی یافت می شود مژده اش دادیم.
و (وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ (الْحُلُمَ)- 59/ نور): زمان بلوغ زیرا در آنحال حلم و شکیبائی سزاوار اوست.
حلم فی نومه یحلم حلما و حلما یا حلما و تحلّم و احتلم و حلمت به فی نومی: همه در معنی خواب دیدن است.
خدای تعالی گوید: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ- 44/ یوسف) (گفتند خوابهای پریشان است).
حلمه- بوزینه بزرگ، زیرا به نظر بردبار و صبور می آید چون زیاد آرام است.
حلمه الثّدی- یعنی پستان بزرگ که تشبیهی از همان- حلمه- یعنی میمون با وقار و بزرگ است.
به دلیل نامیدن پستان به قراد (میمون بزرگ) در شعر شاعر که می گوید:
کأنّ قرادی زوره طبعتهما بطین من الحولان کتّاب أعجمی «1»
حلم الجلد- در وقتی بکار می رود که پوست بدن کنه می زند.
حلمت البعیر- کنه ها را از شتر دور کردم، و می گویند:
حلّمت فلانا- با او مدارا کردم تا سکونت و آرامش یابد، این عبارت از
__________________________________________________
(1) این شعر با اختلاف الفاظ نقل شده است و البتّه واژه اعجمی که در متن آمده درست نیست بلکه- اعجم- باید باشد در مآخذ دیگر چنین است: کان قرادی صدره طبعتهما بطین من الجولان کتاب اعجم یعنی: گوئی که طبیعت و خلقت دو پستان بزرگ سینه اش را که از خاک و گلی شگفت آفریده شده و همچون نویسندگان عجیب دبیران رومی است که در نوشته های عجیبی ظاهر کرده است.
ص: 538
همان معنی ازاله کنه از بدن حیوان، و بهبودی و آرامش دادن به او و رفع ناراحتی و خارش و درد از حیوان، گرفته شده.
الحلّی جمع حلی یعنی زیور آلات، لفظش مثل- ثدی و ثدیّ است.
خدای تعالی گوید: (مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 148/ اعراف) «1».
می گویند: حلی یحلی- یعنی با زیور پیراسته شد.
خدای تعالی گوید: (یُحَلَّوْنَ فِیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ- 31/ کهف) و (وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّهٍ- 21/ نساء) که- الحلیه- نیز گفته شده چنانکه در آیه (أَ وَ مَنْ یُنَشَّؤُا فِی الْحِلْیَهِ- 18/ زخرف) آمده است.
(أساور جمع- اسوار- یعنی دستبندهای نقره ای و طلائی یا دستیاره).
الحمیم: آب داغ و سوزان، خدای تعالی گوید:
(وَ سُقُوا ماءً حَمِیماً- 15/ محمّد) و (إِلَّا حَمِیماً وَ غَسَّاقاً- 25/ نباء) (غسّاق آب کم و بد بو است).
و (وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ- 4/ یونس) (کفّار را جز نوشیدن از آب سوزان نیست).
و (یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ- 19/ حجّ).
و (ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ- 67/ صافّات).
شوب یعنی آب اندک و آمیخته با چیزی یا عصاره و مایع رقیق و کم).
حمّه- آب معدنی گرم و سوزان که از چشمه برآید.
__________________________________________________
(1) قوم موسی در غیاب او به طور رفته بود از ذوب کردن زیور آلات و فلزّات خود جسدی و شکلی از گوساله ساختند که از سوراخ دهان و مخرجش در اثر وزش باد بانگی بر می آمد، که برای هشدار ایشان از جهل و غفلت خداوند می گوید:
(أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لا یُکَلِّمُهُمْ وَ لا یَهْدِیهِمْ سَبِیلًا اتَّخَذُوهُ وَ کانُوا ظالِمِینَ- 148/ اعراف).
یعنی: آیا نمی بینید که گوساله با انسان سخن نمی گوید و به راهی هدایتشان نمی کند ولی چون ستمکار بودند گوساله پرستیدند.
استدلال شگفت انگیز قرآن بر اینکه بت های گوناگون راهی بهدایت نشان نمی دهند و این که آن بتها همیشه در طول تاریخ مورد پرستش ظالمین هستند نشانه ای و دلیلی است بر اینکه مورد پرستش و عشق ستمگران همواره عواملی غیر خدایی است و گوساله وش.
ص: 539
روایت شده است که: «العالم کالحمّه یأتیها البعداء و یزهد فیها القرباء».
یعنی: دانشمند چون آب معدنی است دوران بسراغ می روند و نزدیکان از آن برکنارند.
حمیم- خوی و عرق بدن بشباهت همان آب گرم.
استحمّ الفرس- آن اسب عرق کرد.
حمّام- یا برای اینکه محیطش عرق آور است یا از اینجهت که آب داغ در آنجاست- حمّام- نامیده شده (نام گرمابه در زبان شیرین فارس برای حمّام وجه نامگزاری مناسبی است، مثل خیزابه یعنی جائیکه دریا موج می زند گرما به هم جائی که آب گرم آنجا هست).
استحمّ فلان- یعنی داخل حمام شد.
خدای عزّ و جلّ گوید:
(فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ- 101/ شعراء).
و (وَ لا یَسْئَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً- 10/ معارج).
در این دو آیه- حمیم- یعنی دوست خون گرم و مشفق و مهربان گوئی که از دوستانش بسختی و گرمی حمایت می کند.
حامّته- یعنی نزدیکان و خاصّان او.
الحامّه و العامّه- خویشان و خاصان، در معنی همان جمله ای است که ما گفتیم، بدلیل اینکه به نزدیکان مهربان و با محبّت انسان- حزانته هم گفته می شود، یعنی کسانی که برای غم و اندوه او محزون می شوند و غمخواری می کنند.
احتمّ فلان لفلان- یعنی از او حمایت کرد، که این واژه از واژه- إهتمّ رساتر است، زیرا در- احتمّ- معنی- احتمام- یعنی غمخواری از دوستی و سبب بیداری از غم و اندوه وجود دارد.
أحمّ الشّحم- چربی را آب کرد و مثل آب داغ جوشان شد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ ظِلٍّ مِنْ (یَحْمُومٍ)- 43/ واقعه)- یحموم بر وزن یفعول از
ص: 540
واژه حمیم- است.
گفته اند: سایه ای است از یحموم که اصلش دود بسیار سیاه است، و نامیدن این دود بسیار ساده به- یحموم- یا از این جهت است که حرارتش زیاد است چنانکه خداوند در آیه بعد تفسیرش کرده که (لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ- 44/ واقعه) و یا به این جهت که تصوّر سیاهی و سوختگی چیزی در آن است.
أسود- یا رنگ سیاه را هم- یحموم- گویند که از واژه الحمه، یعنی آتش نیم سوخته و ذغال گرفته شده و در آیه زیر بآن معنی اشاره شده است، که:
(لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ- 16/ زمر).
(سایه هائی از آتش در بالا و پائینشان هست).
مرگ هم به حمام- تعبیر شده است چنانکه می گویند- حمّ کذا- یعنی عمرش پایان یافت و درگذشت.
تب هم بلحاظ اینکه حرارت زیاد در آن هست- حمّی- نامیده شد، در این سخن پیامبر (ص) که:
«الحمّی من قیح جهنّم» یعنی: تب از اثرات چرکین دوزخ است. و یا اینکه واژه حمّی- یا تب، بخاطر این است که عرق گرم یعنی حمیم در بدن پدید می آورد یا اینکه در تب و حمّی نشانه های مرگ وجود دارد چنانکه گفته اند الحمّی برید الموت- تب پیک مرگ است و یا:
الحمّی باب الموت- تب آستانه مرگ است، تب در بدن حیوان- حمام- نامیده شده زیرا گفته اند کمتر حیوانی است که از تب شدید بمرگ نرسد و بهبودی یابد.
حمّم الفرخ- وقتی است که پوست جوجه سیاه است (پر سیاه در آورد).
حمّم وجهه- موی چهره اش سیاه شد که هر دو اصطلاح او واژه- حممه یعنی ذغال نمی سوزد گرفته شده و امّا حمحمت الفرس- اسم صوت برای شیهه اسب است که از ریشه این واژه نیست.
الحمد للّه تعالی- یعنی ثنا و ستایش بر اساس فضیلت و معرفت برای
ص: 541
خدای تعالی است.
واژه- حمد- اخص از- مدح- و از آن والاتر، و از واژه- شکر نیز فراگیرتر است، پس- مدح- در چیزی است که از انسان با اختیار سر می زند و آنچه که از- مدح- و در باره- مدح- گفته شده این است که انسان یا بخاطر بلندی قدّش و زیبائی چهره اش مدح و ستوده می شود، همانطور که به بخشش مال و سخاوت و علمش نیز مدح می شود ولی- حمد- فقط در مورد دوّم یعنی نسبت بآثار علمی و معنوی است نه موارد ظاهری.
شکر هم در مقابل نعمت است پس هر شکری حمدی است و هر حمد و ثنائی شکر نیست و هر حمدی، مدح است و هر مدحی حمد و ثنا نیست.
(مَحْمُود)- یعنی ستایش شده، و صفت- محمّد- هم در وقتی گفته می شود که خصلتهای پسندیده در کسی که مورد ستایش است باشد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ- 73/ هود) که صحیح است حمید- در معنی محمود (اسم مفعول) یعنی ستایش شده و نیز در معنی- حامد- (اسم فاعل) یعنی ستاینده باشد.
حماداک أن تفعل کذا- یعنی اگر آن کار را انجام دهی عاقبت تو محمود و پسندیده است.
و آیه (وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ (أَحْمَدُ)- 6/ صف).
أحمد- در آیه فوق اشاره ای است، هم بنام پیامبر (ص) و هم به فعل پیامبر (ص) یعنی همانطوریکه نامش- احمد- است همانطور هم در اخلاق و احوالاتش (أحمد) یعنی شایسته تر و ستوده تر است، واژه- أحمد- که مخصوص پیامبر (ص) است و در آیه ای که ذکر شد، عیسی (ع) را به او بشارت می دهد، در واقع هشدار تنبیهی است بر اینکه از او و کسانی که قبل از او بودند ستوده تر و (أحمد) است.
خدای تعالی گوید: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ- 29/ فتح) هر چند که لفظ محمّد در اینجا از جهتی اسم علم است برای او ولی در آن اشارتی، به توصیف صفات
ص: 542
پیامبر (ص) است و مخصوص گرداندن او به معانی واژه محمّد یعنی ستوده شده چنانکه قبلا گفتیم مثل آیه ای است که می گوید:
(إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ یَحْیی 7/ مریم) که هم نام آن پیامبر (ص) است و هم اشاره بحیات است چنانکه در باب خودش بیان شده است.
الحمار: حیوانی معروف و جمعش- حمیر، أحمره و حمر است.
خدای تعالی گوید: (وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ- 8/ نحل) جاهل و نادان هم با همین لفظ تعبیر شده است.
در آیات (کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً- 5/ جمعه) و (کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَهٌ «1»- 50/ مدّثر).
حمار قبّان- یعنی کرمی که پاهای زیادی دارد.
الحماران- دو قطعه سنگ بزرگی که آنها را مثل چهار پایه قرار می دهند و بر روی آن کشک خشک می کنند که از حیث شکل شبیه الاغ است.
محمّر- اسبی غیر اصیل که از کودنی به- حمار- تشبیه شده است.
حمره- رنگ سرخ، الأحمر و الأسود- یعنی عجم و عرب، باعتبار اینکه پوستشان غالبا دو رنگ است و بسا که عبارت، حمراء العجان- بیشتر برای سب و دشنام بکار می رود- مجمع البحرین- 3/ 276).
أحمران- گوشت و خمر که هر دو همرنگند.
الموت الأحمر- اصلش در مرگی است که در آنگونه مردن، خون ریخته می شود (مرگ سرخ و شهادت).
سنه حمراء- خشکسالی و قحطی، زیرا جوّ زمین از خشکی هوا سرخ فام
__________________________________________________
(1) اشاره بکسانی است که در آیات قبل از این آیه، خود اقرار می کنند که (لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ وَ لَمْ نَکُ نُطْعِمُ الْمِسْکِینَ وَ کُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِینَ وَ کُنَّا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ- 43- 46/ مدثّر) یعنی از نماز گزاران نبودیم و بیاری مستضعفین و مساکین برای رهائی آنان از ستم اجتماعی اقدام نمی کردیم و همواره با کسانی که توطئه گر بودند و در ایمان و توحید شکّ داشتند همراه می شدیم و روز قیامت و جزا را هم تکذیب می کردیم، پس دو آیه ای که در متن در باره جهّال و نادانان بالفظ- حمار- آمده است رازش این است که چنان کسان از راه انسانیت نیز که غمخواری مسکینان و نماز و توحید و ایمان بمعاد است دوری می گزیدند.
ص: 543
می شود، و همینطور، حمره القیظ- گرمای شدید تابستان که هوا سرخ رنگ است.
وطاءه حمراء- فرش سرخ رنگ تازه- وطاءه دهماء- فرش کمرنگ کهنه.
الحمل معنی واحدی دارد که در اشیاء زیادی لفظش در نظر گرفته شده و در لفظ و فعل با یکدیگر مساویند ولی در مصدرها مختلف.
حمل- بارهای سنگین ظاهری که بر پشت حمل می شود- امّا حمل- بارهائی است که در شکم است مانند فرزند در رحم مادر و بهمین تشبیه وجود آب در ابر و میوه بر درخت را نیز شباهت بارداری زنان حامله- حمل گفته اند.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَهٌ إِلی حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْ ءٌ- 18/ فاطر).
(و اگر کسی را برای برداشتن بار گران گناهان خود بخواند هیچ چیز از آن را بر نگیرند و برندارند).
واژه- حمل در معنی برداشتن بارهای سنگین و برداشتن نامه و همچنین برداشتن بار گناه بکار می رود.
می گویند- حملت الثّقل و الرّساله و الوزر حملا.
خدای تعالی گوید: (وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 13/ عنکبوت).
(بار گناهان خویش و افزون بر آن بار گناهان کسانی را که گمراه کردند نیز برمی دارند بدون اینکه از بار آنان کم شود).
و آیه (وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ ءٍ- 12/ عنکبوت) (از بار خطاهاشان چیزی بر ندارند) و در آیه 92 توبه می گوید:
(وَ لا عَلَی الَّذِینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ) و ایرادی در جهاد نکردن محسنینی که مرکوب خواستند و نداشتی و گریان رفتند نیست.
خدای عزّ و جلّ گوید: (لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ- 25/ نحل).
(مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ- 5/ جمعه).
یعنی: تکلیف می شوند به اینکه آنرا تحمّل کنند و بحقّش قیام کنند امّا
ص: 544
نمی توانند تحمّل کنند، فلم یحملوها.
حمّلته کذا فتحمّله و حمّلت علیه کذا فتحمّله و احتمله و حمله- یعنی: (بارش کردم سپس آنرا تحمّل کرد، و برداشت و بر او تحصیل کردم، تحمّل کرد آنرا، حمل کرد و بر آن صبر کرد و حملش کرد).
خدای تعالی گوید: (فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً- 17/ رعد) سپس سیلاب کفهای جمع شده را بر سطح خود ظاهر کرد و برداشت).
و (حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَهِ- 11/ حاقه) (شما را در کشتی، روانه و حمل کردیم).
و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ- 54/ نور).
(اگر روی برگردانید، بر او همان تکلیفی است که بر وی نهاده شده و همان رنگ است.
و طاعه حمراء- فرش سرخ رنگ تازه- و طاعه دهماء فرش کمرنگ کهنه.
حمل: الحمل معنی واحدی دارد که در اشیاء زیادی لفظش در نظر گرفته شده و در لفظ و فعل با یکدیگر مساویند ولی در مصدرها مختلف.
حمل- بارهای سنگین ظاهری که بر پشت حمل می شود- امّا حمل- بارهایی است که در شکم است مانند فرزند در رحم مادر و به همین تشبیه وجود آب در ابر و میوه بر درخت را نیز شباهت بارداری زنان حامله- حمل گفته اند.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَهٌ إِلی حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْ ءٌ- 18/ فاطر).
(و اگر کسی را برای برداشتن بار گران گناهان خود بخواند هیچ چیز از آن را برنگیرند و برندارند).
واژه- حمل در معنی برداشتن بارهای سنگین و برداشتن نامه و همچنین برداشتن بار گناه به کار می رود.
می گویند- حملت الثّقل و الرّساله و الوزر حملا.
خدای تعالی گوید: (وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ- 13/ عنکبوت).
(بار گناهان خویش و افزون بر آن بار گناهان کسانی را که گمراه کردند نیز برمیدارند بدون اینکه از بار آنان کم شود).
ص: 545
و آیه (وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ ءٍ- 12/ عنکبوت) (از بار خطاهایشان چیزی برندارند) و در آیه 92 توبه می گوید:
(وَ لا عَلَی الَّذِینَ إِذا ما أَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ.
و ایرادی در جهاد نکردن محسنینی که مرکوب خواستند و نداشتی و گریان رفتند نیست.
خدای عزّ و جلّ گوید: (لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ- 25/ نحل) (مَثَلُ الَّذِینَ (حُمِّلُوا) التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ- 5/ جمعه) یعنی: تکلیف می شوند به اینکه آن را تحمّل کنند و به حقّش قیام کنند امّا نمی توانند تحمّل کنند. فلم یحملوها.
حمّلته کذا فتحمّله و حمّلت علیه کذا فتحمّله و احتمله و حمله- یعنی: (بارش کردم سپس آن را تحمّل کرد، و برداشت و بر او تحمیل کردم، تحمّل کرد آن را، حمل کرد و بر آن صبر کرد و حملش کرد).
خدای تعالی گوید: (فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً- 17/ رعد) سپس سیلاب کفهای جمع شده را بر سطح خود ظاهر کرد و برداشت).
و (حَمَلْناکُمْ فِی الْجارِیَهِ- 11/ حاقه) (شما را در کشتی، روانه و حمل کردیم).
و (فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ- 54/ نور).
(اگر روی برگردانید، بر او همان تکلیفی است که بر وی نهاده شده و بر شما نیز همان).
و (وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنا- 286/ بقره) (گر انباری را چنان که بر گذشتگان نهادی بر ما مگذار).
و (رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا بِهِ- 286/ بقره) (چیزی که توانش نداریم بر ما منه).
و (وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ- 13/ قمر) (او را در کشتی که از تخته ها و طنابها و میخها بود برداشتیم و سیر دادیم).
و (ذُرِّیَّهَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً- 3/ اسراء) (تباری با نوح برداشتیم، او بنده سپاسدار بود).
ص: 546
و (حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ)- 14/ حاقه) (و زمین و کوهها برداشته شوند).
(حَمَلَتِ الْمَرْأَهُ)- آن زن باردار شد، و همچنین حملت الشّجره- آن درخت باردار شد.
حمل و أحمال- یعنی بار و بارها، خدای عزّ و جلّ گوید:
و (وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ- 4/ طلاق) (بارداران در زمان معیّن بارشان واگذارند).
(وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثی وَ لا تَضَعُ إِلَّا بِعِلْمِهِ- 11/ فاطر). (هیچ بارداری بارش را ننهد و برنگیرد مگر به علم او).
و (حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِیفاً فَمَرَّتْ بِهِ- 189/ اعراف) (به سبکی باردار شد و با آن گذشت).
و (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً- 15/ احقاف).
یعنی: (مادرش او را بر گرانباری و دشواری برداشت و با همان سختی و دشواری او را بزاد).
و (حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً- 15/ احقاف) (بارداری و از شیر گرفتنش 30 ماه است).
اصل واژه- حمل- برای بار برداشتن بر پشت است، امّا بطور استعاره در بارداری زن حامله نیز به کار رفته است به دلیل اینکه می گویند:
و سقت النّاقه إذا حملت که اصل وسق- حمل بار بر پشت شتر است.
محموله هم بار شتر است که بر او می نهند، مثل- قتوبه (پالان و نمد زین) و رکوبه (مرکب سواری) و حموله (چیزی که بار می شود).
حمل- هم همان- محمول- یا بار است، میش کوچک نوزاد را هم که از راه رفتن ناتوان است- محمول- گویند جمع آن- حملان و احمال است.
محمول- چیزی است که ابر باران زا هم به آن تشبیه شده است.
خدای عزّ و جلّ گوید: ( (فَالْحامِلاتِ) وِقْراً- 2/ ذاریات) (ابرهایی که باران گران می برند).
حمل- ابر پر آب و باران است زیرا حمل کننده آب است، و نیز:
حمیل- آن چیزی است که سیلاب را با خود می برد، شخص غریب را هم به-
ص: 547
حمیل- یعنی چون سیل سرگردان تشبیه کرده اند و به نوزاد در رحم مادر و نیز- حمیل- نماینده و کفیلی است که حامل حقّ است با کسی که حقّ علیه اوست.
میراث الحمیل- یعنی بازمانده و ما ترک کسی که نسبش محقّق، و معلوم نیست.
(حَمَّالَهٌ الْحَطَبِ)- کنایه از سخن چین است.
فلان یحمل الحطب- یعنی او سخن چینی می کند.
الحمی، حرارتی که از اجسام گرم مثل آتش و خورشید، و نیروی حرارتی دیگر در بدن و سایر اجسام تولید می شود.
خدای تعالی گوید: (فی عین حامیه 86/ کهف) یعنی در چشمه آب گرم که- حمئه- هم خوانده شده.
خدای عزّ و جلّ گوید: (یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ- 35/ توبه). (هنگامه ای که با آن زر و سیم های گداخته در آتش جهنّم داغش کنند).
حمی النّهار- روز گرم شد، أحمیت الحدیده إحماء- حدیده آهنگری و زرگری داغ شد.
حمیّا الکأس سورتها و حرارتها یعنی کف بر سر آوردن قدح از شدّت حرارت محتوایش.
قوّه خشم و غضبی هم که طغیان می کند و با حمیّت و غیرت زیاد می شود به- حمیّه- تعبیر شده است، سپس گفته می شود:
حمیت علی فلان- یعنی بر او خشمگین شدم.
خدای تعالی گوید: (حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ- 26/ فتح) و از این معنی به صورت استعاره عبارت:
حمیت المکان حمی- یعنی از آن مکان به خوبی محافظت کردم، به کار رفته است.
روایت شده است که «لا حمی إلّا للّه و رسوله «1»».
__________________________________________________
(1) واژه- حمی- مثل- الی- یعنی غرقگاه و جایی که استفاده از آب و علف زمین آنجا فقط برای
ص: 548
و نیز عبارت- حمیت أنفی محمیه- یعنی با غیرت و تعصّب حمایت کردم تا ننگ و عار دور شود.
حمیت المریض حمیا- مریض را پرهیز دادم.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ لا حامٍ- 103/ مائده) گفته اند- حام شتر فحل و نرینه است که پس از ده بار آبستن نمودن سوار شدن بر آن ممنوع می شود.
أحماء المرأه- حامیان زن که خویشان شوهر اویند و از او حمایت می کنند آنها را- حماها، حموها، حمیها- گویند (در حال نصب و رفع و جرّ).
و در بعضی لغات با همزه اداء می شود، می گویند- حم ء- مثل- کم ء- (ترنجبین).
(حَمْأَهٌ) و حمأ یعنی گل سیاه و بدبو.
خدای تعالی گوید: (مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر).
حمأت البئر گل آن چاه را بیرون آوردم.
__________________________________________________
یک فرد آزاد بوده و دیگران را منع می نمودند و اگر انسان و حیوانی به آنجا وارد می شد از آزار و حمله صاحب زمین در امان نبود این عمل جاهلی و غیر انسانی را پیامبر (ص) به مصداق آیه قرآن که (الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ- 10/ الرّحمن) یعنی زمین برای همه مردم است، و استفاده از آن با شرایط قانون مردمی اسلام است و فرمود: «لا حمی الّا اللّه و رسوله».
و این پاسخ و ردّی است بر اینکه دیگر غرقگاه شخصی و فردی در اسلام نیست چون در جاهلیّت شخصی بزرگ و قدرتمندی زمینی را از بهره مندی دیگران ممنوع می کرد و کسی را شرکت نمی داد و می گفت تا آنجا که صدای سگ من برسد غرقگاه من است لذا به مصداق آن حدیث، زمین به خدا و رسول تعلّق می گیرد تا در حکومت اسلامی نماینده راستین آن رسول آنجا را در راه سودمندی سپاهیان و ستوران لشکر اسلام برای جهاد قرار دهد و در حقیقت بهره مندی از آن مکانها از آن عموم مردم دیار باشد. حدیث فوق در مآخذ متعدّد معتبر فقهی و ادبی و تاریخی اعم از شیعه و سنّی نقل شده است و در شرحش نوشته اند:
الّا ما یحمی لخیل المسلمین و رکّابهم الّتی ترصد للجهاد و الابل الّتی یحمل علیها فی سبیل الله و ابل الزکاه.
(مجمع البحرین 1/ 108- لس به نقل از شافعی 14/ 199- زمخشری/ اساس ص 200- تهذیب اللّغه 5/ 273) [...]
ص: 549
أحمأتها- در آنجا گل ریختم.
آیه اخیر به صورت (فِی عَیْنٍ حَمِئَهٍ 86/ کهف) یعنی چشمه ای که چون باتلاق با گل آمیخته است.
الحنین اشتیاق و آوایی که با نرمی و محبّت همراه باشد، در عبارات:
حنّت المرأه لولدها- زن برای فرزندش ناله سر داد.
حنّت النّاقه لولدها- آن شتر برای دوری از فرزندش ناله کرد، و چون: حنین ناله ای است که با صدا همراه است، لذا واژه- حنین- به خود صدا و ناله تعبیر شده است که آن صدا دلالت بر حنین جدایی، و شفقت است یا اینکه- حنین- را به صورت و شکل، مشتاق و جدا شده و متصوّر کرده اند، از این روی گفته اند:
حنین الجذع آوای نخل و تنه خرما به گاه بریده شدن.
ریح حنون- باد نرم آوا، و دلنواز که به صدا و ناله شتر دور از فرزند تشبیه شده است.
قوس حنّانه- صدای کمال در موقع کشیدن زه.
اصطلاح- ماله حانّه و لا آنّه یعنی نه شتر فربهی دارد و نه گوسفند چاقی، این اصطلاح را برای سر و صدای گوسفندان آورده اند و چون- حنین و ناله با شوق و محبّت همراه است و محبّت و شفقت هم از رحمت و لطف جدا نیست لذا نرمی و رحمت به- حنّان و حنین- تعبیر شده است چنان که در این معنی:
خدای تعالی گوید: (وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا- 13/ مریم).
و عبارت الحنّان المنّان- یعنی بسیار مهربان و نعمت دهنده عبارت:
حنانیک «1» إشفاقا بعد إشفاق
__________________________________________________
(1) این منظور نقل می کند که در حدیث زید بن عمرو بن نفیل آمده است که- حنانیک یا رب- یعنی پروردگارم مرا رحمت آور، رحمتی بعد از رحمتی عبارت حنانیک- از مصادری است که فعلش مثل- لبّیک و سعدیک- متضمّن تکرار است یعنی پیاپی رحمت خواستن.
ابن سیده می نویسد: هر زمان که من مشمول خیر و رحمت حقّ هستم و رحمتش قطع نمی شود همان رحمت پی در پی است و این معنی یعنی پیاپی رحمت خواستن در واژه- حنان- است. سیبویه نیز همین نظر را دارد و ابن اعرابی آن را به رحمتک یا رحمن- معنی کرده. اصمعی هم آن را به تشکر و حمد
ص: 550
- که اگر کلمه- إشفاق- در این عبارت دو بار آمده است مثل تکرار شدن- لبّیک و سعدیک است.
و (یَوْمَ حُنَیْنٍ «1»- 25/ توبه) منسوب بمکان معروفی است.
- خدای گوید: (وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ- 46/ واقعه)- یعنی گناه بزرگی که با تشویق و اصرار دیگری انجام شود.
و لذا سوگند دروغی هم که با علم به دروغ بودن آن انجام می شود و با گناه همراه باشد حنث- نامیده شده، می گویند:
حنث فی یمینه در وقتی که سوگند خورنده به سوگندش وفا نمی کند.
و همچنین بلوغ سنّی را هم که انسان مرتکب کارهایی بر خلاف کارهای قبل از بلوغ خویش می شود- حنث- می نامند و می گویند:
بلغ فلان الحنث- او به سنّ گناه رسید، امّا:
متحنّث- کسی است که از گناه دوری می کند و خواهش نفس خویش را می شکند مثل- متحرّج و متأثّم- یعنی دور شونده از گناه (باب تفعل این واژه ها معنی عکس باب ثلاثی دارد- حرج، اثم، جحد و حنث همگی در باب تفعّل معنی غیر از ثلاثی دارد).
__________________________________________________
و سپاس و دعا تفسیر نموده، پس، حنان- رزق و رحمت و برکت و وقار است. (المحکم 2/ 374- لس 13/ 130).
(1) حنین روزی است که خداوند در قرآن آن را یاد آوری نموده محلّی است نزدیک مکّه.
و گفته اند: درّه ای است در جانب طائف، واقدی گفته است میان حنین و مکّه سه شب راه است و تقریبا ده و چند میل فاصله است.
و شیخ طبرسی در مجمع البیان می نویسد: با اینکه مسلمین تعدادشان کم بود ولی وعده خدایی به آنها رسید و پیروز شدند در حالی که از کثرت سپاهیان کفر بیم داشتند و در شگفت بودند که گروهی از شدّت رعب پشت به کفّار کردند که در آن حالت بر مؤمنین و پیامبر (ص) آرامش حاصل شد و چنان که قرآن می گوید با سپاهیانی که دیده نمی شدند کفّار منهزم شدند.
فتح حنین بعد از فتح مکّه اتّفاق افتاده. پرچمدار جنگ حنین، علیّ بن أبی طالب بوده که پرچم بزرگی در دست داشته که در جنگ با کمال شجاعت ایستادگی کرد تا مسلمین پیروز شدند و عبارتی ادبی که به گفته مفسّرین و ادبای عرب عالیترین تعبیر تشبیهی است در آن جنگ پیامبر (ص) فرموده:
«الآن حمی الوطیس» اکنون کارزار جنگ گرم شد. (معجم البلدان ج 2- مجمع البیان 5/ 17)
.)
ص: 551
خدای تعالی گوید: (لَدَی الْحَناجِرِ کاظِمِینَ- 40/ غافر).
و (بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ- 10/ احزاب).
حناجر- جمع- حنجره- است یعنی سر حلقوم یا بن زبان و میان سرخ گلو است.
خدای تعالی گوید: (أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ- 69/ هود) یعنی گوساله ای که میان دو سنگ داغ، سرخ و کباب شده (مربوط به پذیرایی ابراهیم (ع) از میهمانان پروردگار خویش است که پس از ادای سلام می گوید- (فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ 69/ هود).
گوشت گوساله ای را برای اینکه لزجی و لیزیش برود بر سنگ داغ بریان می کنند و می نهند و لذا می گویند:
حنذت الفرس- که دو سه گشت و دور، اسب را می گردانی سپس بر پشتش نمد زین می نهی و در آفتابش می بندی تا عرق کند و آن اسب را محنوذ و حنیذ گویند.
حنذتنا الشّمس- خورشید ما را خیس عرق کرد و چون- حنذ- به معنی بیرون آمدن تدریجی آب از بدن است لذا می گویند:
أحنذ- یعنی کم کم و قطره قطره به آن نوشابه اضافه کن، مثل قطره قطره خارج شدن عرق از بدن.
حنیذ اسبی است که عرق کرده.
الحنف، برگشتن از گمراهی به استقامت و راه مستقیم.
الجنف- بر خلاف آن است یعنی برگشتن از راه راست به گمراهی.
حنیف- میل کننده به هدایت و راه راست.
خدای عزّ و جلّ گوید: (قانِتاً لِلَّهِ حَنِیفاً- 120/ نحل) و (حَنِیفاً مُسْلِماً- 67/ عمران).
جمع حنیف- حنفاء- است و آیه (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ حُنَفاءَ لِلَّهِ «1» 30 و 31 حج).
تحنّف فلان یعنی قصد و اراده راه راست و حق نمود.
أحنف- هم کسی است که دو پایش نامتعادل است.
حنیف- اعراب قبل از اسلام هر کسی را که زیارت حج می رفت و ختنه می شد
__________________________________________________
(1) شیخ طریحی می نویسد: الحنیف، المسلم، لأنّه یحنف ای تحرّی الدّین المستقیم: حنیف همان
ص: 552
حنیف می نامیدند، یعنی بر دین ابراهیم است.
__________________________________________________
مسلمان است زیرا از بتان دوری کرده و قصد و اراده دین مستقیم نموده، و از همین معنی است که گفته اند: دین محمّد حنیف ای مستقیم لا عوج فیه، یعنی دینی که پیامبر (ص) ابلاغ کرده است پاک، و مستقیم و بدون گمراهی و کجی است.
اعراب به کسی حنیف می گفتند که بر آئین ابراهیم بوده و پیامبر (ص) فرمود:
«بعثت بالحنیفه السّمحه السّهله» یعنی بر دین مستقیمی که از باطل به حقّ می رساند و سماحت و سهولت یعنی گذشت و آسان گیری در آن هست مبعوث شدم.
حنفاء هم مسلمین و مؤمنین هستند که به تمام پیامبران همچون مسلمانان ایمان دارند و از همه ادیان به سوی اسلام می گرائیدند و در حدیث قدسی آمده است که:
«خلقت عبادی حنفاء» یعنی بندگانم را آماده برای پذیرش حقّ آفریدم و این همان معنی «کلّ مولود یولد علی الفطره» است.
ابو جعفر محمّد بن حسن طوسی صاحب تفسیر تبیان می نویسد:
حنیف مسلمانی است که به سوی قبله (بیت الحرام) روی می آورد و (کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً- 67/ عمران).
و گفته اند هر کسی که به امر خدای اسلام می آورد و آن را می پذیرد و در چیز دیگری غیر از اسلام تمایل ندارد حنیف است.
در دایره المعارف اسلامی پس از بحث مفصّل ریشه ای و تاریخی، واژه حنیف چنین نوشته شده: و یمکن ان ترجح ان کلمه حنیف کانت حتّی قبل عهده تدلّ علی القوم الّذین رفضوا النّصرانیّه و الیهودیّه:
یعنی: نظری که ممکن است ترجیح دهیم این است که واژه حنیف در گذشته های دور بر کسانی که نصرانیّت و یهودیّت را ردّ می کردند دلالت می کرده و از آئین اولیّه حنیفیّه که به فطرت نزدیکتر و وسیعتر بوده متأثّر شده اند. ابو الحسن علیّ بن حسین مسعودی صاحب تاریخ مروج الذّهب در کتاب التّنبیه و الاشراف می نویسد قبل از نصرانیّت و دین مسیح صابئین را حنفاء می گفتند و چهل زمامدار داشتند و آنها از رومیان هستند که قبل از ظهور حضرت عیسی بر دین حنیف بودند. «الصّابئون المسمّون بالحنفاء قبل النّصرانیّه» و هذه کلمه سریانیّه عرّبت و انّما هی حنیفوا- یعنی: واژه حنیف سریانی است که معرب شده. اکثر لغت نویسان نیز از قول ابو زید انصاری نقل کرده اند که- الحنیف: المستقیم، و شعر زیر را استشهاد کرده اند:
تعلم ان سیهدیکم الینا طریق لا یجور بکم حنیف
یعنی: بدان که به زودی راه و آئین حنیفی که کجی و ستمی برایتان ندارد شما را به سوی ما هدایت خواهد کرد.
ابن درید می نویسد: ابو حاتم سجستانی از اصمعی پرسید حنیف در جاهلیّت چگونه شناخته می شد پاسخ داد هر که از دین نصاری عدول می کرد او را حنیف- می گفتند.
و بار دیگر گفت: کسی که حجّ کعبه بجا می آورد حنیف بود «کلّ من حجّ البیت و هم حنیف».
ص: 553
أحنف- را به فال نیک مگیرند و نیز هر میل و کجی را به طور استعاره- أحنف- گویند.
الحنک، چانه و زیر زنخ انسان و حیوان.
منقار کلاغ را نیز- حنک- گفته اند برای اینکه منقار در حیوان مثل چانه برای انسان است، در مثل گویند:
أسود مثل حنک الغراب و حلک الغراب- یعنی از منقار و پرهای کلاغ سیاهتر، پس- حنکه منقار سیاه و حلکه- سیاهی پر اوست.
و در آیه (لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلًا- 62/ اسراء) جایز است که این سخن شیطان
__________________________________________________
حدیث مجمع البحرین که ذکر شد در طبقات ابن سعد نیز آمده است امّا با استفاده و الهام از آیات قرآن من جمله آیه 67/ آل عمران در مورد معرّفی دین ابراهیم آمده است که (ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا وَ لکِنْ کانَ حَنِیفاً مُسْلِماً- 67/ آل عمران).
و در آیه 125/ نساء، بهترین دین را ایمان و نیکوکاری و پیروی از کیش حنیف ابراهیم ذکر می کند و به پیامبر (ص) که البته به تبع او که خطاب به سایر پیروان قرآن است می گوید:
دین استوار و حقّ یعنی قیّم و مستقیم این است که (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ- 125/ نساء).
پس اسلام قیّم و مستقیم دینی است که پیروان او از بتها گسسته و به خدا و خلق پیوسته اند که به روش ابراهیم بوده و بر وجود اللّه و حقیقت معاد ایمان قلبی و استدلالی همچون ابراهیم یافته باشند، و ازهری نیز همان نظر راغب رحمه اللّه را از قول اخفش که در متن آمده است یعنی در جاهلیّت هر که ختنه شده بود و حجّ خانه خدا می کرده- حنیف- می نامیدند نوشته و بعد می گوید: اعراب در جاهلیّت فقط دو عمل را از آئین ابراهیم بجای می آوردند.
و از آیه (حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ- 31/ حجّ) فهمیده می شود که حنفاء پیروان حضرت ابراهیم مشرک نبوده اند بلکه بر روش توحیدی ابراهیم بوده و صابئینی که مسعودی نام می برد مربوط به زمان ظهور ابراهیم است که در قرآن هم به آن اشاره شده.
زمخشری هم شعری را که حاوی تمام معانی حنیف است آورده که:
و لکنّا خلقنا اذ خلقنا حنیفا دیننا عن کلّ دین
یعنی همه معانی ذکر شده در بالا.
ابن سیده می گوید: الدّین الحنیف: الاسلام، و الحنفیّه: ملّه الاسلام، یعنی دین حنیف همان اسلام و حنفیّه ملّت اسلام است.
(التّنبیه و الاشراف/ 106 و 6- دایره المعارف/ ج 8 ص 126- مجمع البحرین/ ج 5 ص 41- جمهره اللّغه ج 2 ص 178- لس ج 9 ص 57- تهذیب اللّغه/ ج 5 ص 110- تبیان 1/ 479 و 480- کشّاف/ ج 1 ص 194- المحکم 3/ 291- مقاییس اللّغه 2/ 111- زمخشری/ اساس البلاغه ص 202).
ص: 554
در باره انسانها به این معنی باشد که گفته اند: حنکت الدّابّه- یعنی دهان و گردنش را با لگام و طناب بستم، و این معنی همان است که می گویی- لألجمنّ فلانا و لأرسننّه- که بطور استعاره یعنی فلانی را لگام زدم و دهانش را بستم، باشد و یا اینکه در معنی احتنک الجراد الأرض- یعنی ملخ گیاه زمین را خورد، چون ملخها با دهانشان بر زمین مستولی می شوند و گیاهانش را می خورند و قطع می کنند پس آیه فوق هم به این معنی است که شیطان می گوید بر انسانها مستولی و چیره می شوم «1» مانند استیلای ملخها بر گیاهان و بستن دهانه و گردن حیوانات.
فلان حنّکه الدّهر یعنی روزگار او را با تجربه کرد و آزمود مثل: نجره آن را ساخت تراشید.
فرع سنّه و افترّه- یعنی دندان حیوان را برای آزمایش شماره کرد و بوئید.
اینها از عباراتی است که به صورت استعاره در آزمودن و تجربه بکار می روند.
الحوب یعنی گناه، خدای عزّ و جلّ گوید: (إِنَّهُ کانَ حُوباً کَبِیراً- 2/ نساء)- الحوب- مصدر همان است، روایت شده که «طلاق أمّ أیّوب حوب «2»-».
نامیدن گناه به واژه- حوب- برای راندن و زجر است، چنان که گویند:
حاب حوبا و حوبا و حیابه- که اصل فعلش همان- حوب- است که در موقع راندن شتر با سختی بکار می رود، و عبارت، یتحوّب من کذا: یعنی از آن گناه توبه کرد.
__________________________________________________
(1) فرّاء می گوید: لاستولین علیهم الّا قلیلا- یعنی بر همه شان مسلّط می شوم مگر اندکی، و الّا قلیلا یعنی المعصومین.
بدیهی است به گفته امام صادق (ع) ده بار در روز از خدا طلب راه مستقیم یا ثبات و پایداری در آن راه خواستن، و گفتن- اهدنا الصّراط المستقیم، راز و سرّش همین وساوس دائمی شیطانی است که بایستی گفت: (أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطِینِ وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ- مؤمنون/ 97 و 98) و گر نه دامهایی که هوسها و شیطان نفس در سر راه انسانها می گسترد جز با هوشیاری و یاد خدا و پیوستن به او راه دیگری برای نیفتادن در آن دامها نیست.
(2) این روایت را در باره مادر ایّوب، همسر ابو ایّوب انصاری که از اصحاب فداکار پیامبر (ص) است نقل نموده اند، همسرش زن پاکدامن و مصلح در دین اسلام بوده که به عللی ابو ایّوب می خواسته او را طلاق بدهد و لذا پیامبر (ص) در باره اش می فرماید: طلاق دادن او برای ابو ایّوب دردآور و گناه است.
ص: 555
الحق اللّه به الحوبه «1»- یعنی خدا او را نیازمند ساخت و مسکنتش رساند که حقیقتش نیاز و مسکنتی است که صاحبش را به گناه وا می دارد.
می گوید: بات فلان بحیبه سوء- یعنی شب را به حالت بدی گذراند و نیز:
الحوباء- یعنی نفس، و حقیقتش نفسی است که مرتکب گناه می شود که وصفش را خدای تعالی چنین فرموده:
(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ- یوسف/ 53).
خدای تعالی گوید: (نَسِیا حُوتَهُما- کهف/ 61) (ماهی خویش را فراموش کردند).
(فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ- صافات/ 142) (آن ماهی او را فرو برد و خورد).
حوت- ماهی عظیم و بزرگی است، آیه (إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً- اعراف/ 163) یعنی وقتی که ماهیانشان در شنبه ها بر روی آب روان بودند و می آمدند،
__________________________________________________
(1) عبارت فوق که غیر مستقیم گناه افراد را در اثر مسکنت و نیاز آن هم از جانب خدای و در آن عبارت عامیانه بیان شده، یکی از سخنان بی دلیل و بی اساس جبریّون و اشاعره است که اصرار دارند از انسان سلب اراده کنند نیز ستمگران و گناهکاران را به گونه ای تبرئه و اعمالشان را توجیه نمایند بدون اینکه هزاران استثناء را همانند أبو ذرهای تاریخ در نظر بگیرند که با تمام مسکنت و نیاز شاخص پرهیزکاری و حقّ خواهی بوده اند چنان عقیده ای جبری و بی پایه همواره مناسب حال خلفای جور پیشه و مردان عیّاش و می خواره بوده که شعرایی هم مانند- اخطل و ابو نؤاس با همان مهملات بر خوان جبّاران ریزه خواری می کردند و به حقیقت اگر اشعریها و قدریها در تاریخ اسلام نمی بودند شکوفایی عملی اسلام با حوادثی مانند- محنّه- و بحثهای متعصّبانه ظالم پسند آلوده و متشنّج نمی گشت و ظلم و ستم برای همیشه محکوم می شد و دیگر یزید با استدلال جاهلانه آیات قرآن را به طور مجرّد معنی نمی کرد که خود را محقّ و حسین بن علی (ع) را به مسکنت معرّفی کند. امّا افسوس که همین ضرب المثلها و اصطلاحات عامیانه و احیانا شعارهایی مأیوس کننده و کج اندیشانه که نمونه اش رباعیّات منسوب به خیّام است رواج یافته گر چه آن رباعیّات هم ترجمه بد اندیشیهای بعضی از شعرای بی تقوی است و امروز در کشورهای اسلامی این آواز خوانها و مطرب و میخواره ها و دلقکها و ستمگران به وجود نمی آمدند بلکه به حقیقت توجّه می شد که خدای می گوید:
(وَ ما ظَلَمْناهُمْ وَ لکِنْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ- یونس/ 101) خداوند، به بندگان ستم نمی کند بلکه این مردمند که خود ستمگرند و (إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً و (وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً- کهف/ 49). پس عبارت- الحقّ اللّه به الحوبه- از اساس غلط است.
ص: 556
حیتان- جمع- حوت- است.
حاوتنی فلان- او مرا همچون ماهی در آب، فریب داد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ- ق/ 19) آن همان چیزی است که تو از آن عدول می کردی و می گریختی.
عبارت است از جای نامعلوم و مبهم و با جمله ای که بعدش می آید تشریح می شود و آن را معیّن می کند.
مثل آیات: (وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ- 144/ بقره) یعنی از جائی که بودید.
(وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ- 149/ بقره) از جایی که خارج شدی یا از زمانی که خارج شدی.
الحوذ یعنی رفتن شتربان از پشت سر و دنبال شتران، و راندن آنها با زجر و سختی، گفته اند:
حاذ الإبل یحوذها- یعنی او را بسختی راند و حرکت داد.
در آیه (اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ- 19/ مجادله) یعنی شیطان با استیلاء و چیرگی آنها را راند (قسمتی از آیه این است که می گوید- فانساهم ذکر اللّه- یعنی یاد خدا را برایشان فراموشی داد، اولئک حزب الشّیطان ألا انّ حزب الشّیطان هم الخاسرون، پس چنان کسانی که ذکر خدا را فراموش کرده اند حزب شیطانند و در زیانکاری هستند و نومیدند، شیطان بر آن چیره است و قافله سالارشان) و یا اینکه معنی فوق در آیه (اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ- 19/ مجادله) از عباراتی است که می گویند استحوذ العیر علی الأتان یعنی شتر فحل و نرینه بر پشت مادینه چیره شده، گفته می شود:
واژه- استحاذ- از نظر قیاس صحیح است که از- حاذ، یحوذ، استحاذ- استحوذ باشد، استعاره این واژه در معنی- اقتعده الشّیطان و ارتکبه- است یعنی شیطان او را بر نشاند و از کار انداخت، أحوذیّ- هم یعنی سبک رو و با مهارت که از حوذ- یعنی راندن گرفته شده.
الحور یعنی تردد یا از نظر فکر و اندیشه و یا با لذّات.
ص: 557
خدای عزّ و جلّ گوید:
(إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یَحُورَ- 14/ انشقاق) یعنی او پنداشت که بعد از مرگ برانگیخته و مبعوث نخواهد شد. و هرگز به حیات باز نمی گردد و این معنی مثل مفهوم آیه (زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلی وَ رَبِّی لَتُبْعَثُنَّ- 7/ تغابن).
(کفّار پندارند که هرگز پس از مرگ مبعوث نمی شوند بگو چرا سوگند به پروردگارم که بطور قطع برانگیخته خواهید شد).
حار الماء فی الغدیر- آب در آبگیر و حوض داخل و خارج شد.
حار فی أمره- در کارش متحیّر و سرگردان شد، و از این معنی واژه محور- است.
محور- یعنی چوبی که چرخ چاه بر آن قرار دارد و می چرخد، و از این نظر گفته شده:
سیر السّوانی أبدا لا ینقطع «1» (یعنی سیر و سفر شتر آبکش یا اسب طاحونه هرگز بانتهاء نمی رسد).
محاره الأذن- بن ظاهر و خارج گوش که تشبیهی است به:
محاره الماء- یعنی راه ورود و خروج آب و هوا که از راه دهان و گوش با صدای نفس رفت و آمد دارد.
القوم فی حوار- آن مردم در حال نقصان و رفت و آمدند.
نعوذ باللّه من الحور بعد الکور- از نقصان و دو دلی بعد شروع کار بخدای پناه می بریم یعنی از کم شدن حال و نیروی کار بعد از فزونی و آمادگی، می گویند:
حار بعد ما کان- یعنی بعد از ثابت بودن حیران شد.
__________________________________________________
(1) این ضرب المثل که بصورت (سیر السّوانی سفر لا ینقطع) نیز گفته شده همان اسب طاحونه و شتر طاحونه است که در ادبیّات فارسی بنام، اسب عصّار- معروفست اینست که چشمان حیوان را می بندند و آن را برای گردش سنگ و چرخ روغن کشی از دانه های روغنی مثل کنجد در فضائی به گردش دورانی وا می دارند که از صبح تا شام فقط حیوان یکدایره را برای چرخاندن سنگ آسیا دور می زند همینکه شب چشمش را باز می کنند و می بینند در جای خودش قرار دارد و به مقصد نرسیده.
ص: 558
(مُحاوَرَه) و حوار- ردّ و بدل شدن سخن یا جواب دادن و پاسخ دادن و پاسخ شنیدن است، و از این معنی است مصدر تحاور.
خدای تعالی گوید: (وَ اللَّهُ یَسْمَعُ تَحاوُرَکُما- 1/ مجادله) و عبارت:
کلّمته فما رجع إلی حوار أو حویر أو محوره- با او سخن گفتم پاسخ و جواب سخن را نداد. (برنگرداند).
خدای تعالی گوید: ( (حُورٌ) مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ- 72/ الرّحمن) و (حُورٌ عِینٌ- 22/ واقعه)- حور- جمع- حوراء و أحور است.
الحور- یعنی کم بودن سپیدی چشم نسبت بسیاهی آن (سیاه چشم).
أحورت عینه- برای توجیه نهایت زیبائی و خوبی چشم بکار می رود.
حوّرت الشّیئ- آن چیز را سپید و گرد مدّور کردم و از این جهت نان را- الحوّار- گویند.
(حواریّون): یاران حضرت عیسی بودند که گفته شده گازر یا شکارچی بودند.
قیل: کانوا قصّارین «1» و قیل کانوا صیّادین.
بعضی از علماء گفته اند: علّت نامیدن آنها به (حواریّون) برای این است که حواریون با رسانیدن فوائد دین و علم به نفوس و جانهای مردم آنها را پاک و تطهیر می نمودند و این همان عمل تطهیر است که در آیه (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً- 33/ احزاب) بآن اشاره شده است.
و همچنین گفته اند: که بصورت تشبیه و تمثیل آنها را- قصّارین- یعنی پاک کنندگان جامه ها- نامیده اند و از معنی- قصّار- به جامه شوی تصوّر می شود که قصّار به حقایق کار زیرکانه متداول میان مردم شناخت ویژه ای ندارد و
__________________________________________________
(1) گازر عربی آن قصار و معرّب از فارسی است، غرائب اللّغه 241 یعنی جامه شوی و کسی که لباسها یا فرشهای دیگران را شستشو می کند و مزد می گیرد و امروز هم بصورت لباسشوئی ها و فرش شوئی ها معروفند.
سعدی گوید:
تو پاک باش و مدارای برادر از کس باک زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ
ص: 559
و در باره صفت و کار صیّاد بودن نیز نسبت به حواریون از این جهت است که نفوس و جانهای مردم را از حیرت و سرگردانی به سوی حقّ راهنمائی می کردند.
پیامبر (ص) فرمود: «الزّبیر ابن عمّتی و حواریّ».
و نیز فرمود: «لکلّ نبیّ حواریّ و حواریّ الزّبیر».
که منظور تشبیهی بیاری کردن آنهاست که به- حوار- تشبیه شده است، چنانکه گفت:
(مَنْ أَنْصارِی إِلَی اللَّهِ، قالَ الْحَوارِیُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللَّهِ- 52/ آل عمران).
الحاجه إلی الشّیئ- یعنی نیاز به چیزی با علاقه بآن چیز.
جمع حاجه- حاجات و حوائج- است و فعل آن- حاج، یحوج احتاج است.
خدای تعالی گوید: (إِلَّا حاجَهً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها- 68/ یوسف).
یعنی: (مگر آن نیازی که در دل یعقوب بود، خواست که بر آورده شود).
و آیه (حاجَهً مِمَّا أُوتُوا- 9/ حشر).
حوجاء- یعنی حاجت و نیاز.
حاج- ترنجبین و نوعی گیاه خاردار (جمع حاج- معنی: ترنجبین- حاجه- ولی- حاجّ- در معنی حجّ کننده، جمعش حجّاج حجیج و حجّ- است).
حار، یحار، حیره، اسم فاعلش- حائر و حیران- و فعل دیگر- تحیّر و استحار- است، یعنی افسوس خوردن و دو دل شدن در کار و سرگردانی.
خدای تعالی گوید: (کَالَّذِی اسْتَهْوَتْهُ الشَّیاطِینُ فِی الْأَرْضِ حَیْرانَ- 71/ انعام).
یعنی: (همچون کسی که شیاطین او را در زمین از راه برگرداند تا حیران بماند).
و نیز- حائر- جائیکه آبش فراوان امّا راکد است.
شاعر گوید: و استحار شبابها «1»، یعنی کامل شدن و رسیدن بسنّ بلوغ و
__________________________________________________
(1) نام شاعر ابو دویب است که شعرش در دیوان هذلین آمده می گوید:
ثلاثه احوال فلمّا تجرّمت الینا بسوء و استحار شبابها
ابن منظور- ثلاثه اعوام- ضبط کرده که در همان معنی است یعنی سه سال گذراندم تا بهنگام
ص: 560
جوانی، زیرا در آن حالت طبیعتا تحیر و سرگردانی هست.
حیره «1»- هم مکانی است که می گویند: بخاطر فراوان بودن و جمع بودن آب در آنجا اینطور نامیده شده.
- خدای تعالی گوید: (أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَهٍ «2»- 16/ انفال) یعنی به گروهی روی آورید. اصل واژه- حیّز (واوی) است یعنی حوّز، در معنی بهم پیوستن و ضمیمه شدن جمعی بیکدیگر.
حزت الشّیئ أحوزه حوزا و حمی حوزته- یعنی آنرا جمع کردم، و جمع کرد.
تحوّزت الحیّه و تحیّزت- یعنی آن مار خود را حلقه وار جمع کرد. و چنبره زد.
(از حروف استثناء است) خدای تعالی گوید: (وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ- 31/ یوسف) یعنی دور باد از او. ابو عبیده گفته است حاش منزّه کردن و استثناء نمودن است.
ابو علی فسوی رحمه اللّه گوید: حاش- اسم نیست و فعل است زیرا (حرف جرّ) بر حرف جرّ داخل نمی شود (یعنی- حاش- در آیه بر (ل) حرف جرّ داخل شده) و حرف هم نیست زیرا حرف در موقعی که مضاعف نباشد (یعنی تکرار
__________________________________________________
جرم و گناه یعنی بحدّ نهائی جوانی و بلوغ رسیده بود. (المحکم 3/ 334- مقاییس اللّغه 2/ 123- لس 4/ 234).
(1) شهری است در سه میلی کوفه در جائی که به شهر نجف مشهور است و قصر معروف خورنق در نزدیکی آن است حیره مسکن ملوک عرب در جاهلیّت بوده علّت نامیدن آن مکان باین اسم اینستکه تبّع اکبر همینکه لشکریانش بآن مکان رسید راهنمای لشگر را گم کرد و متحیّر و سرگردان شدند لذا آنجا را حیره گفتند. و هشام بن محمّد گفته است آغاز نزول عرب بسرزمین عراق و سکونتشان در همین حیره و انبار بوده و بگفته یاقوت دانشمندانی معروف و محدثّینی از حیره برخاسته اند. (معجم البلدان 2/ 339). [...]
(2) قسمتی از آیه مربوط بقتال و جنگ است که می گوید: ای مؤمنین اگر هجوم کفّار را دیدید و با آنان برخورد کردید نترسید و بدشمنان پشت نکنید و روی از نبرد برنگردانید مگر برای تأمین ساز و برگ جنگی و پیوستن به یاران مؤمنان و گر نه آنها که پشت بدشمن می کنند گرفتار خشم خدا خواهند شد و بازگشتشان دوزخ است که بد جایگاهی است بدانید که خداوند یارتان است و همانند جنگ بدر در صورت پایداریتان شما را یاری، و دشمن را شکست خواهید داد. (إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ- 16 و 15/ انفال) اللّه شنوایی داناست.
ص: 561
نشود) چیزی از آن کم نمی شود.
امّا در این واژه تو می گویی- حاش و حاشی (و فقط اسماء و افعال هستند که حروفشان کم می شود).
عدّه ای هم واژه حاش را اصل و از ریشه خودش می دانند یعنی از لفظ حوش- بمعنی وحش که همان جانور وحشی است، و از این معنی عبارت:
وحشیّ الکلام- یعنی سخن نامأنوس یا غریب و پیچیده است، و نیز گفته شده- حوش- یعنی پریان مذکّر که عبارت:
وحشه الصّید- یعنی ترس و گریز پائی شکار به آن نسبت داده شده.
أحشته- باطراف شکار رفتی برای این او را بسوی دام برگردانی.
احتوشوه و تحوّشوه- یعنی باطرافش رفت.
حوش- از یک طرف غذا خوردن است، که بعضی واژه- حوش را در این معنی مقلوب- حشی- که از حاشیه- است می دانند.
گفته شده: و ما أحاشی من الأقوام من أحد «1».
یعنی: از هیچیک آن قوم کناره نمی گیرم گویی که می گوید نمی گذارد که کسی مرا از آنها استثناء کند و جدا بداند که نشانه برتری من بر او باشد.
شاعر گوید:
و لا یتحشّی الفحل إن أعرضت به لا یمنع المرباع منه فصیلها «2»
خدای تعالی گوید: (هَلْ مِنْ مَحِیصٍ- 36/ ق) و (ما لَنا مِنْ مَحِیصٍ- 21/ ابراهیم).
__________________________________________________
(1) مصراع فوق از نابغه ذبیانی و مصراع اوّل این است:
و لا اری فاعلا فی النّاس شبّهه یعنی: کسی را در مردم ندیدم که شبیه او باشد، ابو العبّاس مبرّد:
باستثناء همین شعر نابغه لفظ حاشی را فعل می داند و می گوید و گر نه صرف نمی شد و شاعر- احاشی- نمی گفت.
(2) شعر از باهلی است می گوید: اگر شتر فحل را مادینه ها برسد استثناء نمی کند و از رسیدن نوزاد کوچک هم بمادرش مانع نمی شود.
ص: 562
اصل این واژه از- حیص بیص «1» یعنی شدّت و سختی گرفته شده است.
حاص عن الحقّ یحیص- یعنی از حقّ دور و منحرف شد و به سختی و ناروا رسید، و امّا:
از- حوص- یعنی دوختن چرم و پارچه، عبارت:
حصیت عین الصّفر- چشمم را به شاهین دوختم، است.
خونی که در وقت و حالتی مخصوص از رحم خارج می شود.
برای اینکه مصدر اینگونه فعل بر وزن- مفعل می آید مثل معاش و معاد. و محیض هم یعنی وقت و مکان و خروج خون.
شاعر گوید: لا یستطیع بها القراد مقیلا.
یعنی جایی برای قیلوله و خواب نیمروز و استراحت یافت نمی شود. هر چند که گفته اند- مقیل مصدر است، و گفته شده:
ما فی برّک مکیل و مکال- یعنی در گندمت وزن و پیمایش نیست.
الحایط، دیواری که مکانی را محدود و احاطه می کند، احاطه دو وجه دارد:
اوّل- احاطه در اجسام، مثل- أحطت بمکان کذا- آن مکان را احاطه کردم
__________________________________________________
(1) حیص و بیص یکی از دانشمندان قرن 6 هجری است، فقیهی شافعی و ادیبی است شاعر و ماهر در اکثر علوم متداوله زمان خودش، در روضات الجنّات نوشته شده که حیص و بیص از شعرای امامیّه بوده امّا قاضی ابن خلکان او را شافعی می داند در شرح حالش نقل کرده از قول شیخ نصر اللّه بن مجلی که از ثقات اهل سنّت و جماعت است که می گوید:
حضرت علی (ع) را در خواب دیدم و گفتم یا امیر المؤمنین مکّه را فتح می کنید و باز هم طرف ابو سفیان را رعایت کرده خانه اش را جای امن قرار داده اید امّا در روز عاشورا نسبت بفرزندت حسین (ع) چه ها که نکردند آنحضرت باو گفته آیا اشعار- حیص و بیص- را که در این معنی گفته نشنیده ای گفتم نه فرمود آنها را از او استماع کن بیدار شدم بخانه حیص و بیص شتافتم و گفت این اشعار را در همان شب سروده است:
ملکنا فکان العفو مناسجیه فلمّا ملکتم سال بالدّم ابطح
علّت نامیدن او بحیص و بیص اینست که روزی مردمان را در حرکت و اضطراب دید و گفت- ما للنّاس فی حیص و بیص.
یعنی: چه شده که مردم در اضطرابند، و این لقب روی او باقی ماند، نامش سعد بن محمّد بن سعد بن سیفی است وفاتش 574، (ریحانه الادب ج 1 ص 365 و معجم الادبا و 4/ 233 یاقوت).
ص: 563
و پوشاندم، یا احاطه- در معنی حفظ کردن است مثل آیه (إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْ ءٍ مُحِیطٌ- 54/ فصّلت) یعنی حافظ و نگهدارنده از جمع جهات.
و نیز- احاطه- در منع و ممانعت هم بکار می رود مثل آیه (إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِکُمْ- 66/ یوسف) یعنی مگر اینکه شما را مانع شوند.
و آیه (أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ- 81/ بقره) پس این معنی رساترین معنی در استعاره این واژه است زیرا انسان اگر گناهی مرتکب شد و به آن ادامه داد او را بگناهی بزرگتر از گناه قبل است می کشاند و پیوسته گناهانی بزرگتر انجام می دهد تا بر دلش مهر زده شود و پس از آن امکان رهائی و خروج از فرو رفتن بیشتر در گناه برایش فراهم نمی شود.
احتیاط- بکار بردن چیزی است که حفظ و نگهداری در آن هست.
دوّم- احاطه در علم و دانش، مثل آیات (أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ ءٍ عِلْماً- 12/ طلاق).
و (إِنَّ اللَّهَ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ- 120/ آل عمران) و (إِنَّ رَبِّی بِما تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ- 29/ هود).
احاطه علمی به چیزی در این است که تو وجود و جسم و کیفیّت و غرض و مقصود آن چیز و ایجاد آنچه را که با اوست و از اوست بشناسی و بدانی، و اینچنین علم و دانشی نیست مگر برای خدای تعالی:
خدای عزّ و جلّ گوید: (بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ- 39/ یونس) (بلکه چیزی را که با آن احاطه علمی ندارند تکذیب کردند). که در این آیه چنان علمی را از آنها نفی می کند، و باز در آیه دیگر آنکه یار و همراه موسی بود، گفت:
(وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً- 68/ کهف) که تشبیهی و هشداری است بر اینکه صبر و بردباری کامل بعد از احاطه علمی بچیزی واقع می شود و پیش می آید و اینچنین امری دشوار است مگر بفیض الهی.
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ- 22/ یونس) و این احاطه با قدرت و توانائی است و همچنین آیه (وَ أُخْری لَمْ تَقْدِرُوا عَلَیْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها- 21/ فتح) یعنی:
(و آن چیز دیگری که بر آن توانائی نداشتند، خداوند بر آنها احاطه دارد،
ص: 564
اشاره به بیعت با پیامبر (ص) و حمایت خداوند در جنگ بدر است). و بر این اساس آیه (إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ- 84/ هود).
یعنی: (از روزی که عذاب بر شما محیط خواهد بود بیم دارم).
الحیف یعنی انحراف در حکم و امر، و تمایل به یکی از دو سوی، خدای تعالی گوید: (أَمْ یَخافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ- 50/ نور). یعنی: می ترسند که خداوند در حکمش جور و ستم کند، عبارت:
تحیّفت الشّیئ- یعنی از اطرافش او را گرفتم.
خدای تعالی گوید: (وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ- 8/ هود).
یعنی: (آنچه را که استهزاء می کردند بایشان رسید و آنها را در میان گرفت).
و آیه (وَ لا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ- 43/ فاطر) یعنی: حیله گری و خدعه کاری نمی رسد و نازل نمی شود مگر به اهلش.
گفته شده اصل- حاق- حقّ است و مقلوب شده مانند- زلّ و زال، و آیه (فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ- 36/ بقره) که- أزالهما- هم خوانده شده و همینطور- ذمّه و ذامه- که بر همان وزن است یعنی سرزنش کرد.
اصل حول- دگرگونی چیزی و جدا شدن از غیر اوست و به اعتبار تغییر و دگرگونی، در معنی این واژه می گویند:
حال الشّیئ، یحول، حئولا- آن چیز دگرگون شد.
استحال- آماده تغییر شد و باعتبار معنی دوّم یعنی انفصال و جدا شدن، گفته اند:
حال بینی و بینک کذا- آنچنان میان من و تو جدائی افتاد.
خدای تعالی گوید: (وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ- 24/ انفال) اشاره بآن چیزی است که در وصف خدای تعالی گفته شده که، یقلّب القلوب- به این معنی که خداوند در دل انسان چیزی القاء می کند و می رساند که او را از مرادش بسوی چیزی که حکمت اقتضاء دارد معطوف می کند «1» و در این باره گفته اند:
__________________________________________________
(1) بجاست که برای تمام تفسیر جالب و واقعی راغب رحمه اللّه از آیه فوق اشاره ای بکلام گهربار
ص: 565
و در آیه (وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ- 54/ سبا) یعنی میان ایشان و آنچه را که میل داشتند حائل شد.
و بعضی در آیه (یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ- 24/ انفال) که قبلا ذکر شد، گفته اند باین معنی است که خداوند انسان را به پیری و فرتوتی از عمر می رساند و بخودش وا می گذارد تا جائیکه بعد از آموختن علم دیگر چیزی نمی داند و نمی تواند بیاموزد.
حوّلت الشّیئ فتحوّل- یعنی آن را تغییر دادم و دگرگون شد که یا تغییر بالذّات است و یا با حکم و سخن.
احلت علی فلان بالدّین- پرداخت قرضم را بعهده او وا گزاردم.
حوّلت الکتاب- اینست که تو مطالب یک کتاب را به کتابی دیگر منتقل کنی بدون اینکه مطالب کتاب اوّل را از بین برده باشی.
لو کان ذا حیله لتحوّل- یعنی اگر چاره ای و راهی داشت دگرگون می شد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا- 108/ کهف).
یعنی: (در بهشت جاودانند و انتقال و جابجائی نمی خواهند، و نمی جویند).
حولا- در آیه یعنی جابجائی مکانی و تغییر.
(الحَوْل)- یعنی سال، باعتبار اینکه در طلوع کردنها و غروب کردنها خورشید و حرکت آن سال تجرید می گردد و منقلب می شود.
(و این بهترین معنی است که برای نامیدن سال به حول از طرف راغب تعبیر شده است).
__________________________________________________
علی علیه السّلام بشود که (عرفت اللّه سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم- 250: ح- خدای سبحان را با شکستن عزیمت ها و قصدها و گشودن گرهها و شکستن آرزوها شناختم.
چنانکه در تاریخ بودند فرعونها و جبّارانی که شب هنگام در حال مستی و غرور تصمیمات شدید و سختی گرفته اند و پگاهان طوفان حوادث آنها را و تصمیماتشان را دستخوش دگرگونی عبرت انگیزی نموده است چنانکه عمر و لیث صفّاری پس از اینکه دید در اسارت، سگی سطل غذایش را برداشت خندید و گفت: دی وسایل طبعم را دهها شتر حمل می کرد و امروز سگی آنرا بر می دارد.
ص: 566
خدای تعالی گوید: (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ- 233/ بقره).
(مَتاعاً إِلَی الْحَوْلِ غَیْرَ إِخْراجٍ- 240/ بقره) و از این معنی عبارات:
حالت السّنه تحول- یعنی سال گردید و گذشت.
حالت الدّار- یعنی سالها بر خانه گذشت و قدیمی شد.
أحالت و أحولت- تغییر سالیانه به آن دست داده، مثل: أعامت و أشهرت- یعنی سال و ماه بر آن گذشت.
أحال فلان بمکان کذا- یک سال در آنجا اقامت گزید.
حالت النّاقه تحول حیالا- وقتی است که شتر باردار نمی شود و این وضع بخاطر تغییر عادت اوست.
(حال)- آن چیزی است که در انسان و غیر انسان از امور و کارهای متغیّر در نفس و جسم و مال متاع و دستآوردهای او حاصل می شود و به او اختصاص می یابد.
حول- قدرت و نیروئی است که از اصول سه گانه ای که ذکر کردیم یعنی 1- جان 2- تن 3- مال، بدست می آید.
و از این معنی عبارت- لا حول و لا قوّه إلّا باللّه- است (یعنی اساس آفرینش و تمام نیروها که از آن سه اصل است از خداست).
حول الشّیئ- اطراف یا جائی از چیزی که ممکن است آنچیز بسوی آن گردانده شود و برسد.
خدای عزّ و جلّ گوید: (الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ- 7/ غافر).
الحیله و الحویله- یعنی مکر و تزویر در آن چیزی که در پنهانی دل و خاطر برای رسیدن بحالتی یا چیزی در انسان حاصل می شود و بیشتر در چیزی است که در اثر خباثت و پلیدی بکار می رود، گر چه تحقیقا بایستی در آنچه را که حکمتی در آن هست بکار رود، از این جهت در وصف خدای عزّ و جلّ گفته شده:
(وَ هُوَ شَدِیدُ (الْمِحالِ)- 13/ رعد) (یعنی انسان نافرمان و گستاخ.
ص: 567
با احساس ضعف و ناتوانی خویش در برابر پدیده های نیرومند جهان باز هم- یجادلون فی اللّه- با خدای تعالی ستیزه می کنند، در حالی که خداوند مکرشان را به مقتضای حکمت بایشان می نمایاند و بر می گرداند.
هر که استیزه کند بر رو فتد آنچنان کو برنخیزد تا ابد
اشاره است به رسیدن او به سویدای دل مردم و پنهانیشان به آنچه که در آن حکمتی است، بنابراین- محال- بمکر و کید توصیف شده است امّا نه بصورت ناپسند و مذموم زیرا خدای تعالی از فعل قبیح، پاک و منزّه است.
حیله- از حول است ولی حرف (و) آن بحرف (ی) تبدیل شده است چون حرف ما قبلش مکسور است.
و از این معانی عبارت- رجل حول- است یعنی مردی حیله گر و سخت گیر، و امّا محال- چیزی است که حالت دو متناقض در آن جمع شده باشد که البتّه این امر در سخن و لفظ بیان می شود نه در وجود خارجی مثل اینکه گفته شود جسم واحدی در دو مکان با یک حالت در آن واحد وجود دارد.
استحال الشّیئ- یعنی آنچیز ناممکن شد که آن را مستحیل گویند یعنی بصورت محال و ناممکن در آمد.
حولاء- جفت نوزاد و همان مشیمه یا پوستی است که از آب سبز رنگ محتوای رحم پر است و با نوزاد از رحم مادر بیرون می آید.
و لا أفعل کذا ما أرزمت أمّ حائل- حائل:- بچّه شتر مادّه ای است که نرینه بنظر می آید ولی بعد از بدنیا آمدن معلوم می شود مادّه است معنی عبارت بالا این است که: من آن کار را نمی کنم تا وقتی که مادّه شتر ناله کند و معلوم شود در حال زائیدن است.
(یعنی پس از اطمینان آن را انجام خواهم داد، أرزام- ناله کردن و داد زدن).
سقب- بچّه شتر نر در مقابل مادّه.
واژه حال- در لغت برای صفتی است که در موصوف بکار می رود و در
ص: 568
عرف منطقیّون- حال- یعنی کیفیّتی که بسرعت زایل می شود مثل حرارت، و سرما و خشکی و رطوبت که عارضی هستند.
الحین، یعنی وقت رسیدن چیزی و زمان بدست آوردن آن که معنی آن از نظر حدّ زمانی بهم است و در جمله مخصوص مضاف الیه است.
مثل آیه (وَ لاتَ حِینَ مَناصٍ- 3/ ص) (زمان گریختن نیست).
کسی که این واژه را- حین یعنی (أجل) در معنی زمان و مدّت معیّن بخواند چند وجه دارد:
مثل آیه (وَ مَتَّعْناهُمْ إِلی حِینٍ- 98/ یونس) (تا زمانی معیّن بهره مندشان کنیم).
1- واژه حین در معنی هر سال، در آیه (تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها- 25/ ابراهیم).
یعنی: هر سال میوه اش باذن خدای می رسد.
2- حین در معنی ساعت، در آیه (حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ- 17/ روم).
یعنی: (در ساعتی که صبح و شام می کنید خدای را تسبیح گوئید).
3- حین در معنی زمان بطور مطلق، در آیات (هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ- 1/ انسان) و (وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ- 88/ ص) (بطور قطع خبرش را بعد از زمانی خواهید دانست).
واژه- حین- در معنی مطلق زمان بنابر موضوعی و چیزی که بآن زمان تعلّق دارد تفسیر شده است، گفته می شود- عاملته یعنی در زمانهای پیاپی با او معامله کردم.
أحینت بالمکان- زمانی در آنجا اقامت گزیدم.
حان حین کذا- یعنی وقتش فرا رسید.
حیّنت الشّیئ- وقتی برایش معیّن کردم، و گاهی نیز واژه حین به زمان مرگ هم تعبیر شده است.
الحیاه، یعنی زندگی که بر چند وجه بکار رفته است.
اوّل- حیاه- در معنی نیروی رشد دهنده و نموّ دهنده گیاهان و حیوان و
ص: 569
لذا گیاه را حیّ یعنی نمو کننده گویند.
خدای عزّ و جلّ گوید: (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها- 17/ حدید).
و (وَ أَحْیَیْنا بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً- 11/ ق) و (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍّ- 30/ انبیاء).
دوّم- حیاه- در معنی نیروی حسّ کننده و حسّاس، و از همین معنی است که حیوان- در معنی موجودی با حیات و حسّ کننده است.
خدای تعالی گوید: (وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لَا الْأَمْواتُ- 22/ فاطر) (أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً أَحْیاءً وَ أَمْواتاً- 26/ مرسلات).
یعنی: (آیا زمینی را پوشانده و در برگیرنده زندگان و مردگان قرار نداده ایم؟).
و آیه: (إِنَّ الَّذِی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتی إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ- 39/ فصّلت).
عبارت- إنّ الذّی أحیاها- در آیه فوق اشاره ای است به قوّه نامّیه- یعنی رو به رویش.
لمحیی الموتی- هم اشاره به نیروی حسّاسه و درک کننده است.
سوّم- حیاه- در معنی قوّه و نیروی عمل کننده عاقله.
مثل سخن خدای تعالی در آیه (أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ- 122/ انعام).
و سخن شاعر که:
و قد نادیت لو اسمعت حیّا و لکن لا حیاه لمن تنادی
یعنی: (تو اگر زنده شنوا و عاقلی را ندا دهی می شنود- ولی کسانی را که بانگشان داری حیاتی ندارند).
چهارم- حیاه در معنی برطرف شدن غم و اندوه، یعنی: (شکوفایی و شادابی پس از اندوه).
شاعر گوید:
لیس من مات فاستراح بمیت إنّما المیت میّت الأحیاء
یعنی: (کسی که از غم و اندوه خلاص شد و مرد براحتی رسیده، و نمرده است، مرده آنست که از حیات شکوفا و شاداب زندگانی بی بهره است.
ص: 570
و بر این معنی سخن خدای تعالی است که: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 169/ آل عمران).
یعنی: بهره مندند و آنطوریکه از اخبار فراوانی که در باره ارواح شهیدان گفته شده بر می آید شهیدان زنده اند و متمتّع از مزایای حیات.
پنجم- حیاه در معنی حیات جاودان اخروی که با حیات عقلی، و زندگی از روی علم و آگهی دنیا بدست می آید.
خدای تعالی گوید: (اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ- 24/ انفال).
یعنی: (زمانی که شما را بچیزی که حیات زندگی جاویدان در آن هست دعوت می کنند بخدا و رسول پاسخ گوئید).
و آیه (یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی- 24/ فجر) یعنی: ای کاش برای حیات پایدار و اخرویم قبلا کاری می کردم.
مده فرصت از دست گربایدت که گوی سعادت ز میدان بری که فرصت عزیز است چون فوت شد بسی دست حسرت بدندان گزی
ششم- حیاه در معنی حیاتی که خدای تعالی با آن توصیف می شود، زمانی که او را «هو حیّ» می گویند پس برای حیات در این معنی مرگ و موت صحیح نیست و چنان حیاتی جز برای خدا نیست.
حیاه هم- باعتبار دنیا و آخرت، دو گونه است: حیات دنیا و حیات آخرت.
خدای عزّ و جلّ گوید:
(فَأَمَّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا- 38/ نازعات).
و (اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ- 86/ بقره).
و (وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا فِی الْآخِرَهِ إِلَّا مَتاعٌ- 26/ رعد).
یعنی: مال و متاع زوال پذیر و اعراض دنیایی.
و (وَ رَضُوا بِالْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها- 7/ یونس).
و (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلی حَیاهٍ- 96/ بقره) یعنی زندگی دنیا و (وَ إِذْ قالَ
ص: 571
إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی
- 260/ بقره).
یعنی: ابراهیم (ع) از خدا می خواهد، حیات آخرت را که آفات و آلودگیهای دنیایی ندارد و باو نشان دهد.
و آیه (وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ- 179/ بقره).
بوسیله قصاص و مجازات کسی را که در صدد کشتن دیگران بر می آید باز می دارد و از اقدام و ارتکاب بآن عمل بر می گرداند و در این عمل یعنی قصاص، حیات و زندگی مردم تأمین می شود.
خدا عزّ و جلّ گوید: (وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً- 32/ مائده).
یعنی کسیکه نفسی را از هلاک نجات دهد، و بر این معنی آیه دیگر از سخن ابراهیم (ع) با نمرود است که می گوید: ابراهیم گفت: (رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ- 258/ بقره). نمرود هم گفت: (قالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ «1»- 258/ بقره) یعنی من هم عفو می کنم و زنده می ماند.
(حَیَوان)- محلّ قرار و جایگاه حیات که دو گونه است:
اوّل- حیوانی که حسّ می کند و دارای حواسّ است.
دوّم- موجودی که حیات ابدی دارد، و در آیه زیر اینگونه حیات یاد آوری شده است که:
(إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ- 64/ عنکبوت).
و با عبارت- لهی الحیوان- تنبّه و آگاهی می دهد بر اینکه حیات حقیقی و سرمدی و جاوید آن است که فنا و زوال نمی پذیرد و نه اینکه مدّتی باقی و سپس فانی شود.
__________________________________________________
(1) اینگونه روش را در علم منطق، مغالطه می گویند که یک لفظ را از معنی حقیقی خودش منحرف و صورتا در وجهی که تردید برانگیز است بکار برند و دیگران را بوهم و خیال بیندازند. حضرت ابراهیم از حیاتی که همان نمرود هم مسخّر اوست و با تپش قلب و ضربان خونش جبرا بسوی فرسایش و مرگ رانده می شود حرف می زنند و او به پندار خامش محکوم بمرگی را بخشیدن یعنی آفریدن حیات، او ادامه زندگی او را انجام می دهد و نه بخشش حیاتش را که خودش هم محاط در او است بهر حال انسانیت صالح با مغالطه گران ناصالح و عوام فریبان جور پیشه همیشه بر خورد ابراهیم وار داشته، و خواهد داشت.
ص: 572
بعضی از زبانشناسان و لغت دانان گفته اند: الحیوان و الحیاه در یک معنی است.
و نیز گفته شده- حیوان- آن چیزی است که دارای حیات و زندگی است و موتان آن چیزی است که دارای حیات نیست.
(الحَیا)- یعنی باران، زیرا زمین مرده را زنده می کند و اشاره آیه که می گوید (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍّ- 30/ انبیاء) بر همان معنی است.
و (إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلامٍ اسْمُهُ (یَحْیی - 7/ مریم) نامیدن- یحیی- در آیه به فرزند زکریّا (ع) اشاره به این است که- یحیی- را گناهان هلاک نمی کند، چنانکه عدّه زیادی از فرزندان آدم (ع) را گناهان هلاک کرده و می کند و این معنی را در نام یحیی باید در نظر داشت نه مفهومی که فقط آن پیامبر (ع) به نام شناخته شود زیرا چنین مفهومی کم فایده است.
خدای عزّ و جلّ گوید: (یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ یُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ- 19/ روم).
یعنی: انسان را از نطفه خارج می کند، مرغ را از تخم، و گیاه را از زمین، و نطفه را از انسان، در آیات:
(وَ إِذا حُیِّیتُمْ (بِتَحِیَّهٍ) فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها- 86/ نساء).
یعنی: (هر گاه تحیّتتان گفتند و سلامتان کردند به نیکوتر از آن یا همانگونه که می گویند پاسخ دهید).
و آیه (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ- 61/ نور).
تحیّت این است که گفته شود:
حیّاک اللّه- یعنی خداوند حیاتمندت گرداند، باقیت دارد حیاتت دهد که نوعی اخبار است و جمله ای است که بجای دعا قرار گرفته.
حیّا فلان فلانا تحیّه- تحیّت و زنده باش گفتن است، اصل تحیّت از حیات است و سپس آنچنان خواست و مفاهیمی بصورت دعا هم از رسیدن و داشتن حیات و زندگی خارج نیست و یا اینکه خود سبب حیات است چه در دنیا و چه
ص: 573
در آخرت که در این معنی تحیّت و تحیّات گفتن صرفا برای خدا است (التّحیّات للّه).
و آیه (وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ- 49/ بقره) یعنی: زنانتان را باقی می گذاردند و نمی کشتند.
(حَیاء)- خود داری نفس از زشتیها و ترک زشتیهاست، لذا می گویند: حیی- که اسم فاعلش- حیّ- است، استحیا- اسم فاعلش مستحی است.
و نیز گفته شده- یستحی- اسم فاعلش- مستحی- است.
خدای تعالی گوید:
(إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها- 26/ بقره).
(وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ- 53/ احزاب).
روایت شده است که «إنّ اللّه تعالی یستحی من ذی الشّیبه المسلم أن یعذّبه» استحیا در این آیات و روایات خودداری نفس نیست زیرا او منزّه از آن است که چنین وصف شود، بلکه مراد اینست که خداوند تعذیب شان نمی کند و لذا روایت شده است که «إنّ اللّه حیّ» یعنی خداوند، او گذارنده زشتی ها و فاعل نیکی ها است.
الحوایا- جمع حویّه- یعنی روده های حیوان و پارچه و نمدی که کوهان شتر بر آن پوشیده می شود.
حویّه- اصلش از- حویت کذا حیّا و حوایه- است (یعنی آن را پوشاندم).
خدای تعالی گوید: (أَوِ الْحَوایا أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ- 46/ انعام).
یعنی: (یا چربی اطراف روده و یا چربی مغز استخوان که خوردنش بر یهود حلال بوده).
خدای عزّ و جلّ گوید: (فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوی 5/ اعلی).
یعنی: سخت سیاه رنگ که اشاره به- الدّرین یعنی علف ریز خشک و سیاه است مثل سخن این شاعر:
و طال حبس بالدرین الأسود یعنی: مدّت ماندن در آن زمین قحطی زده، طولانی شد.
گفته اند: غثاء أحوی- در آیه تقدیرش (وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعی 5/ اعلی) است،
ص: 574
یعنی آنکه علفهای چراگاه را از زمین بر می آورد آنرا از سبزی به سیاهی می رساند.
و در ترکیب فعلی آن- احووی، احوواء- مثل- ارعوی- است که گفته شده این دو مصدر یعنی- احوواء: سیاهی مایل به سبزی و- ارعوی: باز ایستادن از زشتی، نظیری با این وزن و نمونه ای دیگر در زبان عرب ندارند.
و حوی، حوّه و أحوی و حوی- بکار رفته است.
پایان کتاب الحاء
)
ص: 575
الخبت یعنی زمین سفت و سخت و قابل اطمینان.
أخبت الرّجل قصد رفتن و ماندن آنجا را نمود یا آنجا فرود آمد، مثل: أسهل- یعنی قصد رفتن بزمین نرم و- أنجد قصد رفتن بزمین مرتفع و بلند، سپس مصدر- الإخبات- در معنی نرمخویی و تواضع و فروتنی بکار رفته است.
خدای تعالی گوید: (وَ أَخْبَتُوا إِلی رَبِّهِمْ- 23/ هود) (بپروردگارشان فروتنند).
و آیه: وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ- 34/ حجّ) یعنی فروتنان را مژده ده، و مثل کسانی هستند که در آیه (لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ- 206/ اعراف) بیان شده اند:
و آیه (فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ- 54/ حجّ) یعنی دلهاشان نرم و خاشع شد.
معنی إخبات- در اینجا نزدیک بمعنی- هبوط- است که خدای فرماید:
(وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ «1»- 74/ بقره).
__________________________________________________
(1) اشاره بآیه ای است که در آغاز آیه آنها را از قساوت بسنگهای سخت بلکه سخت تر از آنها تشبیه می کند می گوید پاره ای سنگها هستند که شکافته می شوند و جویهای آب از آنها روان گردد و پاره ای نیز بر طبق سنّت، و ناموس الهی بهامون می افتند و در پایان آیه می فرماید: (وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ- 74/ بقره) یعنی خدا از کردارتان ناآگاه نیست پس بگفته زیبا، و برداشت علمی و قرآنی راغب رحمه اللّه کسانیکه از عبادت و پرستش اللّه روی بر نمی تابند و استکبار نمی ورزند دلهاشان متواضع و خودشان نرمخویند مانند سنگهایی که با حکمت الهی همواره در ذکر و تسبیحند، بگفته مولوی:
جمله ذرّات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نامحرمان ما خامشیم
از جمادی در جهان جان روید غلغل اجزاء عالم بشنوید
تا شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان کی شوید
که غرض تسبیح ظاهر کی بود دعوی دیدن خیال و غی بود
چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی
ص: 576
المخبث و الخبیث، چیزی است که بخاطر زشتی و ناپسندی و مکروه بودنش چنین نامیده شده، خواه کراهت حسّی و ظاهری داشته باشد یا کراهت معنوی و عقلی، و اصلش آنگونه تباهی و زشتی است که مانند رنگ و جرم آهن ظاهر و پیدا است (که موقع گداختن و پتک زدن ناخالصی از آن جدا می شود).
چنانکه شاعر گوید:
سبکناه و نحسبه لجینا فأبدی الکیر عن خبث الحدید
(ذوبش کردیم و پنداشتیم نقره است ولی دم کوره آهنگری و با ذوب کردن، جرم و ناخالصیش را ظاهر کرد).
واژه- خبث- یعنی اعتقاد باطل، سخن دورغ که قبح و زشتی در عمل را درهم بر می گیرد (یعنی پلیدی سخن در اندیشه و عمل).
خدای عزّ و جلّ گوید: (وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ- 157/ اعراف) یعنی: پلیدیها و آنچه را که جنبه ممنوعیّت دارد و موافق خواهش طبع و نفس نیست، و در آیه (وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَهِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ- 74/ انبیاء).
تعمل الخبائث در آیه فوق کنایه از مردانی است که عمل زشت انجام می دادند.
(آیه مربوط به نجات لوط پیامبر (ص) از شهری است که به زشتی ها و تباهی های جنسی آلوده بودند که می فرماید- انّهم کانوا قوم سوء فاسقین گروهی تبهکار و فاسق بودند که از فرمان حقّ سرپیچی کردند).
خدای تعالی گوید: (ما کانَ اللَّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ- 179/ آل عمران).
یعنی: جدا شدن کارهای زشت و خبیث از کارها و اعمال صالح، و جانهای پاک و تزکیه شده از جانهای آلوده و خبیث.
و آیه (وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ- 2/ نساء) یعنی کارهای ناروا و گزینش های بیهوده و باطل از امثال آنها.
و همچنین آیات (الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ- 26/ نور) و (قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ-
ص: 577
100/ مائده) یعنی: کافر و مؤمن و کارهای فاسد و صالح برابر نیستند.
و آیه (وَ مَثَلُ کَلِمَهٍ خَبِیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبِیثَهٍ- 26/ ابراهیم) که اشاره ای است بهر کلمه زشت و کفر و دروغ و فساد و غیر از آنها.
پیامبر فرمود: «المؤمن أطیب من عمله و الکافر أخبث من عمله».
(مؤمن از عمل خویش پاکتر است و کافر از عمل خویش ناپاکتر).
اسم فاعل این واژه- خبیث و مخبث- است یعنی کسی که خباثت می کند.
الخبر، علم و شناخت و اشیاء معلوم از لحاظ آگاهی و با خبر شدن از آنها.
خبرته خبرا و خبره- یعنی خبردار و آگاه شدم.
أخبرت- یعنی آنچه را که از خبر بدستم آمده، دانستم.
خبره- آگاهی و معرفت بباطن امور و کارها.
خبار و خبراء- یعنی زمین نرم که گاهی به زمینهای مشجّر و با درخت نیز گفته می شود.
مخابره- یعنی مزارعه و زمینی که برای کاشتن در برابر گرفتن مقدار معلوم و معیّنی از محصول بکسی داده می شود.
الخبر- توشه دان کوچک که شتر باربر را هم بهمان شباهت، خبر نامیده اند.
آیه (وَ اللَّهُ (خَبِیرٌ) بِما تَعْمَلُونَ- 53/ آل عمران).
خبیر در آیه فوق یعنی عالم و آگاه به کارهاتان، و گفته اند: یعنی عالم بباطن امورتان.
و نیز- خبیر- بمعنی خبر دهنده و آگاه کننده است، مثل آیات:
(فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 105/ مائده).
(وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ- 31/ محمّد).
(قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِکُمْ- 94/ توبه).
یعنی: از احوالاتتان که خداوند ما را از آن آگاه کرده است، با خبر هستیم.
الخبز، یعنی نان که معروف است.
ص: 578
در آیه گوید: (أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً- 36/ یوسف) (بر روی سرم نان حمل می کنم).
خبزه- چونه و خمیری که در تنورهای زمینی قرار می دهند (نان کماج) الخبز- یعنی نان گرفتن و خریدن و تحصیل نان و اختبزت: دستور پختن نان دادی.
خبازه- کار نان پذیری و نان پختن، واژه- خبز در باره راندن و حرکت زیاد، و به خاطر شباهتی که ساربانان و شتر بانان سریع السّیر در حرکت، به نان پزی که در پای تنور مرتّبا می جنبد و حرکت می کند دارند به صورت استعاره در باره آنها نیز بکار رفته است.
الخبط، بیراهه رفتن در شب و زدن بی رویه، مثل دست و پا زدن شتر بر زمین و شاخ و برگ زدن درخت با عصا و چوبدستی.
مخبوط و خبط- در معنی یکی است یعنی، زده شده مثل مضروب و ضرب.
سلطان خبوط- بطور استعاره برای ظلم و ستم زمامدار و صاحب قدرت بکار می رود.
اختباط- یعنی بخشش و نیکی خواستن با إبرام و سختی، مثل مطالبه کردن چیزی با جور و ستم که تشبیهی است از چوبدستی و عصا زدن بدرخت برای ریختن برگ.
خدای تعالی گوید: (یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ- 275/ بقره).
(آیه در باره برخاستن از گور ربا خواران است که می گوید کسانی که ربا می خورند از گور خویش بر نمی خیزند مگر مانند برخاستن دیوانه ای که شیطان با دست و پای خویش او را زده است که تشبیهی است به دیوانگی و خبط دماغ، برای اینکه می گفتند داد و ستد هم مانند رباست). و صحیح است که آیه فوق تشبیهی از چوب زدن بدرخت یا نیکی خواستن و طلب بخشش و احسان باشد.
از پیامبر (ص) روایت شده که فرمود: «اللّهمّ إنّی أعوذ بک أن یتخبّطی الشّیطان من المسّ» «1».
__________________________________________________
(1) یعنی خدایا از شیطان زدگی و وساوس نفسانی به تو پناه می برم که این سخن پیامبر (ص) توجیهی و تفسیری از سوره (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ النَّاسِ، إِلهِ النَّاسِ، مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ، الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ، مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ) است و این حدیث و سوره النّاس خود تذکّری است بهمه انسانهای مؤمن که از مراقبت و هوشیاری وسوسه های شیطانی و انسانی غفلت نورزند و مغرور نشوند.
.)
ص: 579
الخبال، یعنی فسادی که بانسان و موجود زنده می رسد و هیجان و عوارضی مانند دیوانگی و بیماری مؤثّر در عقل و فکر در او بجا می گزارد.
می گویند: خبل، خبل، خبال- یعنی دیوانه شد و همچنین خبله و خبّله- اسم فاعلش خابل و جمع آن خبل است، رجل مخبّل یعنی مردی دیوانه.
خدای تعالی گوید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالًا- 118/ آل عمران).
(ای گسستگان از غیر خدا و پیوستگان به اللّه، از غیر خویش و بیگانه از خویش محرم و دوست برای اسرار خود نگیرید زیرا از فساد و تباهی در کارتان دریغ نخواهند کرد) و آیه (ما زادُوکُمْ إِلَّا خَبالًا- 47/ توبه).
و در حدیث «من شرب الخمر ثلاثا کان حقّا علی اللّه تعالی أن یسقیه من طینه الخبال» «1».
زهیر گوید: هنالک إن یستخبلوا المال یخبلوا «2» یعنی: اگر از ایشان حتّی افساد و تباه کردن چیزی از شترانشان خواسته
__________________________________________________
(1) حدیث فوق با اختلاف چند واژه در مآخذ دیگر چنین است «من شرب الخمر سقاه اللّه من طینه خبال یوم القیامه» کسیکه شرب خمر کند خداوند در قیامت او را از چرکابه های دوزخیان خوراند. در لسان العرب این حدیث با همین عباراتی که در مجمع البحرین است و ذکر شد آمده است، ابن منظور می نویسد: الخبال، عصاره اهل النّار.
ابن الاعرابی: الخبال، السّم القاتل.
و فی الحدیث «من شرب الخمر سقاه اللّه من طینه الخبال یوم القیامه» در تفسیرش آمده است که- خبال- عصاره و چرکابه دوزخیانست. ابن سیده می نویسد: الخبال ما سأل من جلود اهل النّار: خبال یعنی چرکابه بدن دوزخیان و چیزیکه از پوستهاشان در اثر عذاب چرکابه شود. امّا شارح مقاییس اللّغه اینطور نقل می کند که «من اکل الرّبا اطعمه اللّه من طینه الخبال یوم القیامه» که بجای میخواره، ربا خواره را ذکر می کند.
(مقاییس اللّغه 2/ 243- لس 11/ 198- مجمع البحرین 5/ 362- المحکم 5/ 129).
(2) مصراع شعر از زهیر بن ابی سلمی که تمام آن چنین است:
ص: 580
شود تباهش می کنند (و بهر حال ردّ سؤال نمی کنند).
خبت النّار تخبو- یعنی لهیب و شعله آتش فرو نشست و از خاکستر پوششی بر آن قرار گرفت.
اصل- خباء «1»- پرده ای است که چیزی با آن پوشیده شود، غلاف و پوست یا پوست خوشه گندم را نیز- خباء- گویند.
خدای تعالی گوید: (کُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِیراً- 97/ اسراء).
یعنی: (هر گاه آتش فرو نشیند لهیب و شعله اش را فزون کنیم).
در عبارت، یخرج الخب ء: (آن را از پنهانی آشکار می کند).
خب ء- در باره هر چیزیکه پوشیده و پنهان باشد بکار می رود.
جاریه خبأه- دوشیزه خرد سالی که گاهی ظاهر و گاهی پنهان شود.
الخباء- نشانه و علامتی در جای پنهانی.
الختر- یعنی نیرنگ و خدعه ای که انسان در آن قرار می گیرد و می افتد. و بخاطر کوشش در حیله گری ضعیف و زبون می گردد.
خدای تعالی گوید: (کُلُّ خَتَّارٍ کَفُورٍ «2»- 32/ لقمان).
__________________________________________________
هنالک ان یستخبلوا المال یخبلوا و ان یسألوا یعطوا و ان ییسروا یغلوا
یعنی: اگر در آنجا مال و شتری بعاریه خواسته شود دریغ ندارند، و هر گاه چیزی خواسته شود و بخشند و چون طلب بی نیازی شود افراط می کنند.
(مقاییس 2/ 243- المحکم 5/ 129- لس 11/ 819).
(1) خباء در معنی خیمه و خرگاهی که از پشم یا کرک بافته می شود و با دو یا سه ستون برپا می شود. استخباء الخباء- خیمه را بر پاداشت و داخل آن شد جمع خباء و خباء- اخبیه- است (صحاح- مصباح المنیر).
(2) تمام آیه چنین است: وقتی که موجی چون ابرهای تاریک در دریا آنها را در میان گیرد با اخلاص خدا را بکمک می طلبند همینکه نجاتشان دادیم و بخشکی رسیدند گروهی از ایشان که مؤمنند راه انکار در پیش نمی گیرند زیرا آیات خدا را انکار نمی کنند مگر نیرنگ باز ناسپاسی، در ذیل این واژه، در تفاسیر دو حدیث آمده است: اوّل- «ما اختر قوم بالعهد الّا تسلّط علیهم العدّو» هیچ قومی در عهد و پیمان نیرنگ نکرد مگر اینکه دشمن بر ایشان چیره شد. دوّم- «العاقل عقور و الجاهل ختور» یعنی دانا در گذرنده، و بخشنده است ولی نادان نیرنگ باز و فریبکار. (الوسیط ج 1 ص 216- مجمع البحرین 3/ 283- لس 4/ 229). [...]
ص: 581
الختم و الطّبع، یعنی مهر زدن و پایان دادن، که گفته اند بر دو وجه است.
اوّل- در معنی مصدر- ختمت و طبعت- که همان تأثیر گذاشتن بر چیزی است مثل نقش کردن و اثر گزاردن خاتم و طابع یعنی مهر و انگشتری بر چیزی «1» (شبیه امضاء).
دوّم- اثر و نتیجه ای که از مهر زدن و نقش کردن حاصل می شود که گاهی معنی آن گسترش می یابد و در معنی پیمان گرفتن از کسی یا پیمان بستن در چیزی یا منع و بازداشتن از بهره مندی است از چیزی بکار می رود مثل اعتبار مفهومی که با مهر زدن آخر کتابها و فصول آنها برای ممانعت از افزودن بر آنها و داخل شدن چیزی بآنها حاصل می شود، مثل آیات: (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ «2»-
__________________________________________________
(1) انگشتر و انگشتری حلقه هائی است با نگین که در گذشته نام اشخاص و کلماتی بر نگین فلزّی و پهن آن حکّ می کردند و می کندند و با آنها زیر نامه ها و پایان کتابها را مهر می زدند تا بنام و نقش صاحب انگشتر باشد، پیامبر (ص) و امامان (ع) و خلفاء راشدین (رض) هر کدام چنان نقش خاتمی داشته اند و غالبا مفاهیمی متعالی بر آنها نوشتند.
مسعودی در باره خاتم پیامبر (ص) و خلفاء اینطور می نویسد: و اتّخذ رسول اللّه الخاتم فی المحرم و نقش علیه محمّد رسول اللّه و کاتب ملوک، و نفذت کتبه و رسوله الیهم یدعوهم الی الاسلام- (التّنبیه و الاشراف 225 الی 260).
یعنی: پیامبر (ص) خاتم و مهری با نقش (محمّد رسول اللّه) برگزید برای زمامداران معاصر خویش نامه هائی با همان نقش خاتم فرستاد و آنها را باسلام دعوت کرد و سپس می نویسد: مهر ابو بکر (نعم القادر اللّه) و نقش خاتم عمر (کفی بالموت واعظا یا عمر) و نقش خاتم عثمان (آمنتم باللّه عظیم) و نقش خاتم علی (ع) (الملک للّه) و نقش خاتم امام حسن (ع) (الحمد للّه مبید الامم و محی الرّمم) یعنی حمد و ستایش خدائی راست که ملّت ها را پیاپی جانشین یکدیگر می کند و استخوانهای پوسیده را زنده، و نقش مهر عمر بن عبد العزیز (لکلّ عمل ثواب) بوده است. معنی واژه خاتم ما یختم به، است، یعنی چیزی که با آن هر چیزی پایان می پذیرد و ختم می شود و در باره پیامبر اسلام برای پایان پذیرفتن امر نبوّت و پیامبری یعنی اکمال دین و رسالت الهی گفته شد (وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ- 40/ احزاب).
(2) راغب رحمه اللّه برای آیه (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) به چهار واژه مترادف آن بترتیب آیات (طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- أَغْفَلْنا قَلْبَهُ، عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً- قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً اشاره کرده است که لازم است به علل چنین محرومیتی از خود آیات قرآن در باره کفّار اشاره شود که تصوّر و توهّمی از جبر و ظلم و یا سلب تکلیف در باره کفّار بوجود نیاید، بایستی در چنین مواردی بمطالب و آیات قبل و بعد این آیات توجّه داشت.
ص: 582
7/ بقره).
__________________________________________________
مثلا در باره (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) قبلش می گوید (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ- 6/ بقره) پس مسلّم شد که مقدّمه مهر زدن بر دلها از خود آنهاست که با عناد و لجاجت در برابر تمام بشارتها و انذارها و آگاهیها کفر ورزیدند و نخواسته اند حقّ را بپذیرند که نتیجه اش محرومیّت از فهم حقایق و ایمان است.
در باره آیه دوّم- که می گوید: (أَغْفَلْنا قَلْبَهُ- 28/ کهف) قبلش چنین است (وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً- 28/ کهف) یعنی او به دنبال هوای نفسانی خویش است و کار خود را تباه و ضایع کرده پس بی خبری دلش از حقایق، نتیجه دنباله روی از هواهای نفسانی است.
و امّا آیه سوّم (عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً- 25/ انعام) در باره آندسته از اهل کتاب است که خداوند می فرماید: تو را مانند فرزندانشان می شناسند که پیامبر هستی امّا ایمان نمی آورند و ستمکارند (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ- 21/ انعام).
پس علّت اینکه بر دلهاشان پرده ای از عدم فهم حقایق کشید شده نتیجه ستمگری و افترا و دروغ خود آنهاست.
آیه چهارم- (قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً- 13/ مائده) قساوت قلبشان را خداوند با دلیل بیان می کند که (فَبِما نَقْضِهِمْ مِیثاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ، وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ ...- 13/ مائده) در باره عدّه ای از بنی اسرائیل است که می گوید بخاطر اینکه میثاق و پیمان با پیامبرشان را شکستند بچنان سرنوشتی دچار شدند.
و در آیه قبل می گوید: (لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ ... فَمَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ- 12/ مائده) پس می بینیم بعد از نشان دادن همه راهها و اتمام حجّتها و بشارت و انذارها باز کفر می ورزند و نتیجتا راهی بحقّ ندارند و از مزایای ایمان و پاداش و وصول به رضوان خدای محرومشان می کند، پس:
خانه دل نیست جای صحبت اغیار دیو چو بیرون رود فرشته در آید
بگفته مولوی:
گژ روی جفّ القلم کژ آیدت راستی آری سعادت زایدت
چون بد زد دست شد جفّ القلم خورده باده مست شد جفّ القلم
ذرّه ای گر جهد تو افزون شود در ترازوی خدا موزون شود
معنی جفّ القلم کی این بود که جفاها با وفا یکسان شود
بل جفا را هم جفا جفّ القلم و ان وفا را هم وفا جفّ القلم
بنابراین سرشت آینه دل که خدایش آفریده همین است که با پاکی عمل پاک و با آلودگیها ناپاک و چرکین شود و آینه ناصاف صفا نبیند، و خدایش با چنان خواصّی آفریده لذا، شرح صدر دادن او به پیامبران و اولیاء و شهداء و صدّیقین و مردان خدا بعد از پاکی دل و ایمان آنهاست و بستن راه درک و فهم هم بعد از کفران ما، جفّ القلم- از حدیث نبوی است که فرمود: «جفّ القلم و کتب ان لا یستوی الطّاعه و المعصیه، لا یستوی الامانه و السّرقه، جفّ القلم ان لا یستوی الشّکر و الکفران، جفّ القلم انّ اللّه لا یضیع اجر المحسنین».
ص: 583
(وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ- 23/ جاثیه).
گاهی واژه- ختم- در معنی بدست آوردن اثری از چیزی است، باعتبار نقشی و اثری که از ختم یعنی مهر کردن حاصل می شود.
و گاهی هم واژه- ختم- در معنی به پایان رسانیدن چیزی توجیه و بیان می شود، در این معنی گفته اند:
ختمت القرآن- یعنی خواندن قرآن را بپایان رساندم و به آخرش رسیدم.
و در آیات (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) و (قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللَّهُ سَمْعَکُمْ وَ أَبْصارَکُمْ وَ خَتَمَ عَلی قُلُوبِکُمْ- 46/ انعام) که اشاره ای است بجریان عادتی که خداوند انسان را بر آن قرار داده است که هر گاه انسان کارش در اعتقاد باطل و انجام گناهان و محظورات بنهایت رسید و به هیچ روی نگرشی و توجّه ای بحقّ در او نباشد، آن اعتقاد و انجام پیاپی گناهان حالتی را در او بوجود می آورد که دیگر عادت بانجام معاصی و گناهان را نیکو می شمرد گوئی در آن حالات بوضعی کشانده می شود که دل و جانش برای پذیرش حقّ و ایمان بسته و مهر شده است.
و بر این اساس است آیه (أُولئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ، وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ- 108/ نحل).
و نیز در این آیه خدای عزّ و جلّ فرماید: (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا- 28/ کهف).
بکار رفتن- إغفال- بصورت استعاره در همان معنی است که گفته شد و همینطور استعاره- أکنّه در آیه زیر (وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَنْ یَفْقَهُوهُ در آیه (وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَهً- 13/ مائده).
جبّائی می گوید: (خداوند دلهای کفّار را مهر می زند تا دلالتی بر کفر کافران باشد و فرشتگان آنها را بشناسند و برای ایشان چیزی نخواهد نظر جبّائی چیزی
__________________________________________________
قلم تقدیر نوشت که طاعت و معصیت، امانت و خیانت، شکر و کفر برابر نیست و خشک شد قلم که غیر اینها نویسد زیرا خدای پاداش نیکان ضایع نگرداند.
ص: 584
از حقیقت را در بر ندارد زیرا گفته او اگر این نشانه و علامت یا مهر زدن بر دلهای کفّار چیزی محسوس باشد بایستی صاحبان تشریح نیز آنها را درک کنند و آن اثرات محسوس را دریابند و اگر مهر زدن بر دلها امری عقلانی و غیر محسوس باشد پس آگاه شدن فرشتگان بر اعتقادات کافران بی نیاز از استدلال است و به اثر حسّ نیازی نیست.
بعضی از دانشمندان گفته اند مهر زدن بر دل شهادت دادن خدای تعالی است بر اینکه او ایمان نمی آورد.
و آیه (الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی أَفْواهِهِمْ- 65/ یس) یعنی از سخن گفتن بازشان می داریم.
و آیه ( (خاتَمَ النَّبِیِّینَ «1»)- 40/ احزاب) در وصف پیامبر (ص) است زیرا او پیامبری را ختم کرد یعنی با آمدنش آنرا به إتمام رسانید.
و آیه ( (خِتامُهُ) مِسْکٌ- 26/ مطفّفین) گفته اند چیزی است که با آن چیز دیگری مهر می شود و معنایش منقطع شدن و پایان آن است که پایان دهنده نوشیدن چیزی است یعنی تتمّه و باقیمانده اش نیز در پاکی، و خوشبوئی همچون مشک و عبیر است.
سخن کسیکه در معنی آیه (خِتامُهُ مِسْکٌ- 26/ مطفّفین) می گوید: آن نوشیدنی با مشک و عبیر ختم و مهر شده است صحیح نیست زیرا شربت و نوشیدنی
__________________________________________________
(1) ازهری می نویسد: الخاتم بالکسر الفاعل و بالفتح ما یوضع علی الطّینه و الختام الذّی یختم علی الکتاب، یعنی خاتم با کسره حرف (ت) اسم فاعل است یعنی پایان دهنده و با فتحه حرف (ت) چیزی است که بر گل یا طبیعت چیزی می زنند مهر را هم بر پایان کتاب می زنند و چیزی است که با آن مهر کنند.
رافعی در ذیل- طبع و ختم- می نویسد: خاتم با کسره و فتحه حرف (ت) که البتّه با کسره مشهورتر است همان چیزی است که پایان می دهد و با آن چیزی پایان می پذیرد، برای سکّه زدن واژه- طبع- بکار می رود، و می گویند: طبعت الدّراهم- یعنی پولها و درهم ها را سکّه زدم.
ابن سیده هم می نویسد: خاتم القوم آخرهم و خاتم النّبیّین ای آخرهم یعنی ختم کننده هر ملّتی آخر آن ملّت است و ختم کننده پیامبران آخر ایشان که با فتحه حرف (ت) نیز خوانده شده و در یک معنی است، ولی قرائت مشهور با کسره حرف (ت) است.
(مصباح المنیر- تهذیب اللّغه- المحکم- 5/ 96).
ص: 585
بایستی در ذات و مایع خودش معطّر و خشبو باشد پس اگر با مشک یا مادّه خوشبو ختمش کنند و به پایانش رسانند فایده و سودی برای پاکی و خوبی آن نخواهد داشت در وقتی که خود آن نوشیدنی پاک و خوشبو نباشد.
خدای تعالی گوید: (قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ- 4/ بروج).
خدّ و أخدود- گودال چهار گوشه و کندن زمین با عمق، و ژرفناکی است جمع- أخدود- أخادید- و اصلش از- خدّی الإنسان- یعنی دو گونه طرفین صورت انسان که دماغ یا بینی را در میان می گیرد. واژه خدّ بطور استعاره برای زمین و دیگر چیزها بکار می رود مثل استعاره نمودن صورت و چهره برای سایر پدیده ها و اجسام و معانی (صورت زمین، صورت حساب، صورت کائنات).
تخدّد اللّحم- یعنی از بین رفتن گوشت از ظاهر جسم.
خدّدته فتخدّد- لرزان و مضطرب و کم گوشتش کردم و همانطور شد.
الخداع یعنی وارد کردن دیگری به کاری غیر از آنچه او در صدد آن بوده و کاری را با فریب و نیرنگ بر خلاف آنچه که پوشیده داشته آشکار کند.
خدای تعالی گوید: (یُخادِعُونَ اللَّهَ- 9/ بقره) یعنی پیامبر و اولیاء خدا را فریب می دهند. (امّا جز خودشان را فریب نمی دهند).
1- و از آنجائیکه رفتار و معامله و برخورد با پیامبر (ص) مانند معامله با خداوند است، نیرنگ آنها را نیز در باره اولیاء خدا بخود نسبت داده از این روی فرمود:
(إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ- 10/ فتح).
یعنی: (کسانی که با تو پیمان می بندند در حقیقت با خدا پیمان بسته اند).
2- از این جهت کارهای پلید و زشتشان را خدعه و فریب نامیده است تا هشداری و تنبیهی بر عظمت و شکوه پیامبر (ص) و اولیائش باشد ولی سخن لغت شناسان بر اینکه در اضافه شدن- یخادعون- به، اللّه- مضاف حذف شده است و مضاف الیه، بجای مضاف قرار گرفته (منظور این است که بایستی گفته شود کارهای خدعه آمیزشان).
ص: 586
امّا باید دانسته شود که با ذکر مضاف در اینگونه عبارت مقصودی را که از علم و آگاهی بر دو وجهی که قبلا ذکر شد، از آن حاصل نمی شود، یعنی، 1- ناروائی و پلیدی کارشان در قصدی که از مکر و نیرنگ دارند، که می خواهند با فریب دادن پیامبر (ص) خدای را فریب داده باشند.
2- در عبارت- یخادعون اللّه- تنبّه و هشداری است بر اینکه خدعه و فریب آنها نسبت به پیامبر (ص) آنقدر بزرگ است که گوئی چنان رفتار مکر آمیز، خدعه با خداوند است همانطور که در بیعت گفت:
(إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ- 10/ فتح) و (وَ هُوَ خادِعُهُمْ
- 142/ آل عمران) ذکر شده است.
خدع الضّبّ- سوسمار در سوراخش پنهان شد، بکار بردن واژه خدع- در باره سوسمار برای اینست که هر کس در سوراخش دست ببرد مانند عقرب دستش را می گزد از این روی پنداشته اند- عقرب- است تا جائیکه بصورت ضرب المثل گفته اند:
العقرب بوّاب الضّبّ- عقرب دربان و پرده دار سوسمار است و به جهت فریبکاری سوسمار بطور ضرب المثل می گویند: أخدع من ضبّ، یعنی مکّارتر از سوسمار.
طریق خادع و خیدع- یعنی راهی گمراه کننده و بیراهه گوئی که مسافرین و راهروانش را فریب می دهد.
مخدع- خانه ای در خانه دیگر یعنی تو در تو، گوئی که سازنده آنخانه با این عمل خواسته کسیکه قصد رسیدن باو را دارد فریب دهد.
خدع الرّیق- سرابی که با درخشیدنش از دور فریب می دهد در وقتی که آبی در آن نباشد یا کم باشد و از دور دریاچه ای بنظر آید.
أخدعان- یعنی دو رگ حجامت پشت و گردن که گاهی پیدا و زمانی ناپیداست.
خدعته- رگ حجامتش را بریدم، و در حدیث «بین یدی السّاعه سنون
ص: 587
خدّاعه» «1».
یعنی: در آستانه قیامت سالهائی فریبنده است که سالی با خشکی و سالی با فراوانی جلوه می کند.
خدای تعالی گوید: (وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ «2»- 25/ نساء) أخدان جمع- خدن- یعنی یار و مصاحب و همسخن دائمی و بیشتر در باره کسی که برای میل و خواهش نفسانی و شهوانی دوستی می کند بکار می رود.
خدن المرأه و خدینها- یاران آن زن (خدین و خدن هر دو مفرد است).
شاعر گوید: خدین العلی، یعنی دوست بلند مرتبه که استعاره است مثل اینکه می گویی:
یعشق العلی و یشبّب بالنّدی و ینسب بالمکارم:
(بشرافت و بزرگی عشق می ورزد، در سخاوت و بخشش غزل می سراید و به مکارم اخلاق خود را نسبت می دهد).
__________________________________________________
(1) در حدیثی بسیار آموزنده و انسان ساز در ذیل این واژه چنین آمده است که پیامبر (ص) فرمود:
1- «ایّاکم و الخدعه» یعنی از خدعه و مکر بر حذر باشید و دوری کنید.
2- «اعوذ بک من صاحب الخدیعه ان رأی حسنه دفنها و ان رأی سیّئه افشاها» بخداوند از نیرنگ فریبکار پناه می برم زیرا اگر خوبی می بیند پنهان می کند و هر گاه بدی می بیند افشاء می کند.
(مجمع البحرین 4/ 329)
(2) آیه فوق اشاره بدوستانی است که بر اساس لذّت خواهی طرح دوستی می ریزند و در قرآن در آیه، یکی اشاره بمردان است که می گوید:
(وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ- 5/ مائده) یکی هم در باره زنان که (وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ- 25/ نساء) یعنی:
مردان و زنان پاکدامن، و پرهیزکاری که چنان دوستانی هوس باز را در کانون خانوادگی و شرافت خویش راه نمی دهند و بر نمی گزینند، در جاهلیّت چنین رسمی بوده که بنام دوست بودن همواره در حضور و غیاب همسران با یکدیگر آمیزش می نمودند و یکی از علّتهای فساد اخلاق جنسی و کشتن دخترها که ارزش زن را در دنیای جاهلی ناچیز کرده بود، همین شیوه ناپسند و دوستی های غیر انسانی بوده که اسلام بخاطر باز گرداندن شخصیّت واقعی زنان و مصون بودن خانواده ها از جدال و خطرات جدائی و نابسامانی آن را ناروا دانسته و منع نموده است.
صاحب تبیان رحمه اللّه در ذیل آیه فوق می نویسد: «و المخدن هو الصّدیق یکون للمرأه یزنی بها سرّا کذا کان فی الجاهلیّه» یعنی در جاهلیت پنهانی با زنان روابط جنسی می داشتند و اسلام آنرا قدغن کرده. (التّبیان ج 3 ص 170).
ص: 588
خدای تعالی گوید: (وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولًا- 29/ فرقان) یعنی:
ناسودمند و زیاد بی بهره.
خذلان- یاری نرساندن و ترک کمک از کسیکه گمان یاریش می رفت و لذا گفته اند:
خذلت الوحشیّه ولدها- آن حیوان بیابانی بچّه اش را ترک کرد و بی بهره ساخت.
تخاذلت رجلا فلان- آنمرد پاهایش سست و ضعیف شد.
اعشی گوید:
بین مغلوب تلیل خدّه و خذول الرّجل من غیر کسح «1»
رجل خذله- مردی که بسیار بی بهره است و محرومیّت دارد، و شکست خورده است.
خدای تعالی گوید: (فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ- 144/ اعراف).
عبارت- خذوه اصلش از- أخذ است که در ذیل (الف) بیان شده است.
(فَکَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ- 31/ حجّ) گوئی که از آسمان سرنگون شده است.
__________________________________________________
(1) اعشی یا میمون بن قیس شاعری جاهلی است از قبیله بکر بن وائل که بخاطر ضعف دیدگانش اعشی نامیده شده و بکنیه ابو بصیر صدایش می زنند، شاعری مدّاح و شعر را وسیله ارتزاق و کسب معاش قرار می داده و از کرانه های خلیج تا عمّان و یمن و حیره و عربستان و شام و فلسطین را برای مدّاحی زیر پا می نهاد در اشعارش واژه های مختلف بخصوص کلمات فارسی یافت می شود بیت فوق از یکی از قصائد خمریّه- اوست که وصف فلاکت باری از مستان بی خبر از جهان علم و عقل را نشان می دهد می گوید، 1-
فتری الشّرب نشاوی بطحوا مثل ما مدت نصاحات الربح 2-
بین مغلوب تلیل خده و خذول الرّجل من غیر کسح
1- سپس تو شاربین و مستان را می بینی که از مستی بروی زمین افتاده و چون طناب بوزینه ه باین طرف و آن طرف کشانده می شدند.
2- و همچنین در میانشان افراد سر خورده، زمین خورده، بر وی در افتاده و لنگ لنگان روندگانی را که از بیماری لنگ نبودند بلکه از بی خودی.
و چقدر شعر سنائی شاعر عارف ما زیباست آنجا که می گوید:
نکند دانا مستی نخورد عاقل می ننهد مرد خردمند سوی پستی پی
چه خوری چیزی که از خوردن آن چیز ترا نی چنان سرو نماید به نظر سرو و چونی
ص: 589
خدای تعالی گوید: (فَلَمَّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ- 14/ سباء).
(در باره وفات حضرت سلیمان است که روزی در اوج قدرتش بر عصایش تکیه داده بود و در حال خواب جان بجان آفرین تسلیم کرد تا اینکه موریانه ها عصایش می خورند و بروی در می افتد، پریان می فهمند که او مرده است، و اگر پریان غیب می دانستند که هیچکس غیب نمی داند جز باذن او).
و در آیه (فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ- 26/ نحل) پس معنی- خرّ- سقوط و افتادن است که با صدای ریزش و افتادن همراه باشد یعنی: یسمع منه خریر.
خریر- صدای ریزش آب و وزش باد و دیگر چیزهائی است که از بالا به پائین سقوط می کند.
خدای تعالی گوید: (خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ یوسف) بکار بردن خرّوا- دو معنی را با یکدیگر نشان می دهد، سقوط و افتادن با رسیدن صدای آنها با تسبیح همراه است چون بعد از آن می گوید:
(وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ- 15/ سجده) و هشداری است بر اینکه آن صدا، صدای تسبیح بحمد خداوند است نه چیز دیگر.
ویران شد خرب المکان خرابا- آن مکان ویران شد، خرابی ضدّ آبادی و ساختن است.
خدای تعالی گوید: (یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ- 2/ حشر).
یعنی (خانه های خود را بدست خویش و بدست مؤمنین خراب می کنند).
تخریب کرد بدست خویش، برای این بود که خانه ای برای پیامبر و یارانش باقی نماند و گفته اند: با بیرون رفتن از آن خانه ها خرابش می کردند.
خربه- شکافتگی و چاک خوردگی گوش باین تصوّر که گوشش خراب شده است و نیز هر سوراخی و منفذی که مدّور باشد.
رجل أخرب و امرأه خرباء- مثل- أقطع و قطعاء یعنی مرد و زن گوش چاک خورده و سوراخ شده و بر این اساس بریدگی سر ظرف چرمی آب (مشک آب) بآن تشبیه شده و گفته اند:
ص: 590
خربه المزاده- که استعاره ای است از گوش و گوشه آن ظرف چرمی (مزاده، یعنی توشه دان چرمی).
خارب- صفتی است مخصوص شتر دزدها.
شاعر گوید: أبصر خربان فضاء فانکدر یعنی: (به غازهایی که از فضا فرود می آمدند نگریست).
خرج، یخرج، خروجا، از جایش یا حالش بیرون آمد و ظاهر شد، چه آنکه بیرون آمدن از خانه ای یا شهری یا لباسی باشد و خارج شدن از حالت نفسانی باشد و چه در اسباب خارج از حال.
خدای تعالی گوید: (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ- 21/ قصص) و (فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیها فَاخْرُجْ- 13/ اعراف).
و آیه (وَ ما تَخْرُجُ مِنْ ثَمَراتٍ مِنْ أَکْمامِها- 47/ فصّلت) (یعنی آنچه را که بصورت میوه از شکوفه ها بیرون می آید.
و (فَهَلْ إِلی خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ- 12/ غافر) و (یُرِیدُونَ أَنْ یَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِینَ مِنْها- 37/ مائده).
(إخْراج)- (مصدر باب افعال) بیشتر در اجسام گفته می شود، مثل آیات:
(أَنَّکُمْ مُخْرَجُونَ- 35/ مؤمنون) و (کَما أَخْرَجَکَ رَبُّکَ مِنْ بَیْتِکَ بِالْحَقِّ- 5/ انفال).
و (وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ کِتاباً- 17/ اسراء).
و (أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ- 93/ انعام).
و (أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْیَتِکُمْ- 56/ نمل).
گاهی إخراج- در امور تکوینی که پیدایش و والایش آن از فعل خدای تعالی است گفته می شود مثل آیات:
(وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ- 78/ نحل).
و (فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّی- 53/ طه).
و خدای تعالی گوید: (یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 21/ زمر).
(تَخْریج)- هم بیشتر در علوم و صناعات گفته می شود.
ص: 591
خرج و خراج- هم برای چیزهائی است که از زمین و آشیانه حیوانات و مانند آنها بدست می آید.
خدای تعالی گوید: (أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّکَ خَیْرٌ- 71/ مؤمنون).
اضافه شدن واژه- خراج- بخدای تعالی در آیه فوق برای آگاهی دادن باین مطلب است که خداوند کسی است که آنرا الزام و واجب کرده است (یعنی آیا می پندارند که از ایشان هزینه و خرج و مزدی می خواهی در حالیکه رزق و روزی خداوندت به از آنست که می پندارند: (وَ هُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ- 72/ مؤمنون، و باز در همین معنی در آیه دیگر فرمود: (نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ- 31/ اسراء).
واژه خرج- از- خراج- شمولش بیشتر و عمومیّتش فزون تر است.
خرج یا هزینه در برابر دخل قرار داده شده.
خدای تعالی گوید: (فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً- 94/ کهف).
(سخن مردمی است که ذو القرنین را در ساختن سدّ یاری کردند و از او می پرسند که آیا هزینه اش را به تو بدهیم و او پاسخ می دهد (ما مَکَّنِّی فِیهِ رَبِّی خَیْرٌ- 95/ کهف)، آن قدرت و توانایی که اللّه تعالی بمن داده است بهتر از کمک مالی شماست، شما با نیروی بدنی کمک کنید).
یؤدّی خرجه- یعنی هزینه جنسی و سهم قرار دادی خود را پرداخت و همانگونه که مردم خراج خود را به سرپرست و متصدّی خراج می پردازند.
خرج- همچنین در معنی ابر است که جمعش- خروج- یعنی ابرهاست.
الخراج بالضّمان- یعنی چیزی که از مال فروشنده بازاء خسارت در پیمان فروش، خارج و گرفته می شود.
خارجی- کسی است که ذاتا از حالات و موقعیّت های سایر اقرانش خارج می شود که گاهی این کلمه بصورت مدح و زمانی بشکل ذمّ و ناپسند بکار می رود.
بصورت مدح و پسندیده مثل کسیکه به منزلتی برتر از مقام خانوادگی خویش و به کسی که برتر از او بوده برسد و بصورت ذمّ و ناپسند، اطلاق واژه
ص: 592
خارجی- وقتی است که کسی بمنزلتی پائینتر از آنچه که بود و به کسی که پائینتر از او بوده می رسد و بر آن معنی بصورت مدح می گویند:
فلان لیس بإنسان- یعنی: (او برتر از انسان است).
چنانکه شاعر گوید:
فلست بإنسی و لکن کملأک تنزّل من جوّ السّماء یصوب «1»
.یعنی: (تو از انسانها نیستی بلکه فرشته ای که از جوّ متعالی آسمان فرود آمده ای).
و گاهی واژه خارجی بصورت مذموم و ناپسند بکار می رود مانند آیه (إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ- 44/ فرقان).
خرج- دو رنگ مخلوط سیاه و سپید است.
ظلیم أخرج و نعامه خرجاء- یعنی شتر مرغ نرینه و مادینه سیاه و سپید.
أرض مخترجه- زمینی که بخاطر جابجا گیاه داشتن و نداشتن دو رنگ است یعنی سبز و خاکی بنظر می آید.
خوارج- هم بخاطر خروج و بیرون رفتنشان از اطاعت امام آنچنان نامیده شدند.
و الخوارج لکونهم خارجین عن طاعه الإمام «2».
الخرص: بر چیدن و ارزیابی کردن میوه و زراعت.
__________________________________________________
(1) شعر فوق از ابو وجزه- از شعراء قبل از اسلام است که بنا بگفته ابو عبیده ستایشگر نعمان بن منذر بوده و شعر را در مدح او سروده است کسائی گفته است ملائکه از- الوک- یعنی ملاک- است.
(2) واژه شناسان هر کدام خوارج را بنحوی تفسیر کرده اند:
ازهری می گوید: و الخوارج قوم من اهل الاهواء لهم مقاله علی حدّه یعنی: خوارج گروهی از هوی پرستانند که بایستی جداگانه در باره ایشان سخن گفت.
ابن منظور می نویسد: الخوارج طائفه منهم لزمهم هذا الاسم لخروجهم عن النّاس: یعنی خوارج گروهی از حروریه هستند که چنین نامی بخاطر اینکه از میان مردم خارج شدند و بر آنها خروج کردند یافته اند.
صاحب الوسیط می نویسد: الخوارج فرقه من الفرق الاسلامیّه خرجوا علی الامام علی (ع) و خالفوا رأیه.
ص: 593
و- الخرص- یعنی چیدن میوه، مثل- نقض،- خرص بجای چیده شده و محصول هم بکار می رود مثل- نقض بجای منقوض، گفته اند- خرص- همان دروغ گفتن است:
خدای تعالی گوید: (إِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ- 116/ انعام) گفته شده معنایش- یکذبون- است یعنی دروغ می گویند.
و آیه (قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ- 10/ ذاریات) یعنی مرگ و نفرین بر دروغ گویان، حقیقتش این است که هر سخنی از روی گمان و تخمین گفته شده آن را- خرص- می گویند خواه با چیزی مطابقت کند یا مخالفت، از آنجائیکه گوینده اش آن سخن را از روی علم و آگاهی نگفته است و نه بر مبنای غلبه یقین و شنیدن، بلکه بر اساس گمان و تخمین سخن گفته است مثل عمل کسی است که از روی حدس و گمان مقدار میوه ها را بر درخت تخمین می زند پس هر کس چنان سخنانی بر آن طریق بگوید دروغگو است هر چند که سخن او با آنچه که از آن سخن خبر داده مطابقت داشته باشد (یعنی سخنش با محتوای سخن یکی باشد مثل اینکه به پیغمبر (ص) می گفتند شهادت می دهم که تو پیامبر (ص) خدائی این
__________________________________________________
نویسنده الموسوعه العربیّه می نویسد: اوّلین گروهی در اسلام که بر علی (ع) و یارانش خروج کردند و تحکیم را ردّ نمودند همین گروه بودند، که اغلب بدوی بودند و بعدها در برابر امویان و عبّاسیان ایستادند و بدسته هائی تقسیم شدند مهمترینشان- ازارقه- نجدات- اباضیه- صفریّه هستند عمل را جزو ایمان شمردند می گفتند هر که واجبات و فرائض را ترک کند با او بایستی حرب کرد تا برگردد.
مسعودی می نویسد: در زمان عمر بن عبد العزیز عدّه بسیاری از ایشان ناتوان شدند زیرا او را عادل می دانستند گفتند:
فاشهدوا انّک علی الحقّ و انّا برئ ممّن برئ منک: یعنی گواه باشید که تو بر حقّی و هر کسی از تو بری باشد ما هم از او بری هستیم.
شهرستانی در الملل و النّحل می نویسد: کلّ من خرج علی الامام الحقّ الذّی اتّفقت الجماعه علیه یسمّی خارجیا.
یعنی هر کسی که بر امام حقّی که اجماع مسلمین پیرو او هستند خروج کند خارجی نامیده می شود.
(المحکم 5/ 3- تهذیب 4/ 251- الوسیط 1/ 224- مروج الذّهب 3/ 191- موسوعه/ 767- الملل و النّحل 1/ 114).
ص: 594
سخن گر چه با واقع سخن درست است امّا با نیّات و علم واقعی آنها و باطن آنها برابر نبوده پس خرص، و دروغ است).
چنانکه در باره منافقین خدای عزّ و جلّ گوید:
(إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ- 1/ منافقون).
یا اظهار دوستی کردن و تعریف کردن از کسی به منظوری غیر از آنچه که اظهار می شود هر چند که تعریف با واقع برابر باشد).
خدای تعالی گوید: (سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ- 16/ قلم).
یعنی همواره عار و ننگ ملازم و همراه اوست و با اوست به طوری که از او جدا نشود، در اصطلاحی می گویند:
جدعت أنفه- یعنی بینی او بریده شد، خرطوم همان بینی فیل است و بخاطر زشت بودنش خرطوم نامیده شده.
خرق یعنی پاره شدن و بریدن چیزی بر روش فساد، و تباهی و بدون اندیشه و تفکّر.
خدای تعالی گوید: (أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها- 71/ کهف).
(موسی بدوست و همراهش می گوید: تو کشتی را شکستی تا غرقشان کنی کاری خطیر انجام دادی، او در جواب گفت: نگفتم تو با من صبر و شکیبائی نتوانی داشت).
پس- خرق- یعنی شکستن که ضد- خلق- یعنی ایجاد کردن است زیرا- خلق- آفریدن از روی حساب و اندازه و ارزش و مدار است ولی- خرق- بدون اندازه و ارزش یعنی بی رویّه.
خدای تعالی گوید: (وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ- 100/ انعام).
یعنی: از راه و روش بیمورد و بیحساب چنان حکم کردند و به اعتبار معنی بریدن در واژه- خرق می گویند.
خرق الثّوب و خرّقه- یعنی جامه و پارچه را برید و آنرا پاره کرد.
ص: 595
خرق المفاوز- بیابانها را طیّ کرد.
اخترق الرّیح- باد بشدّت وزید و گذشت.
خرق و خریق- بعبور از بیابانهای وسیع بکار می رود یا باعتبار وزش شدید باد زیاد در آنجا و یا باعتبار فلات بودن و گستردگی و پهنائی آن، و همچنین خرق رعد و برقی «1» است که ابرها را دو پاره می کند و گفته شده- خرق- سوراخ بزرگ گوش است.
صبیّ أخرق و امرأه خرقاء- یعنی دختر و زنی که نرمه گوششان شکافته شده.
خدای تعالی گوید: إِنَّکَ (لَنْ تَخْرِقَ) الْأَرْضَ- 37/ اسراء) در این آیه دو سخن است:
اوّل- لن تخرق- در آیه به معنی- لن تقطع- یعنی تو هرگز زمین را نپیموده ای.
دوّم- لن تخرق- در آیه به معنی- لن تثقب- یعنی تو هرگز از این سوی زمین سوراخ نکرده ای که بآن سوی زمین بروی، که باعتبار سوراخ کردن نرمه گوش چنین گفته شده، و باعتبار بی ارزش بودن می گویند:
رجل أخرق و خرق و امرأه خرقاء- یعنی مرد و زن خنگ و نادان در کار.
ریح خرقاء- در باره باد بهمان شباهت خنگی و کودنی در باره بادی است که سخت و همه جانبه می وزد.
روایت شده است که: «ما دخل الخرق فی شی ء إلّا شانه».
یعنی: (جهالت و نادانی در کاری داخل نمی شود مگر اینکه آنرا تباه
__________________________________________________
(1) در حدیثی از علی (ع) آمده است که «البرق مخاریق الملائکه» اراده أنها آله تزجر بها الملائکه السّحاب و سوقه یعنی برق وسیله ای است که فرشتگان یا کارگزاران خدای در طبیعت بوسیله آن ابرها را می رانند.
ابن عبّاس این حدیث را چنین تفسیر نموده که: برق همچون تازیانه ای از نور است که ابرها با آن حرکت می کنند (مجمع البحرین 5/ 154- لسان العرب 10/ 76) و امروز تا اندازه ای وجود نیروهای مختلف در ابرها که با برخوردشان بیکدیگر رعد و برق در آنها تولید می شود، مسلّم است تا آیندگان چه دریابند.
ص: 596
می کند).
مخرقه- خود را برای رسیدن چیزی بنادانی زدن که در این معنی بطور استعاره بکار رفته است.
مخراق- یعنی توپ بازی بچّه ها که با گلوله کردن پارچه و بهم بستن آن برای پرتاب به یکدیگر باین معنی که چیز دیگری در پارچه است، و پرتاب می شود بکار رفته است.
الخزن، نگهداشتن چیزی در گنجینه و خزانه، سپس به هر چیزی که پنهانی، مثل راز و سرّ حفظ و نگهداری می شود تعبیر می شود.
خدای تعالی گوید:
و وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ- 21/ حجر).
وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 7/ منافقون).
که اشاره بقدرت پروردگار تعالی است بر آنچه که را که می خواهد ایجاد کند و بیافریند و یا اشاره بحالتی است که پیامبر (ص) بآن اشاره فرموده که:
«فرغ ربّکم من خلق الخلق و الرّزق و الأجل» یعنی: (پروردگارتان ایجاد و آغاز آفریدن و رزق و مدّت حیات آنها را بپایان رسانده است).
و آیه فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ- 22/ حجر) گفته شده، معنای- خازنین- ثابت قدمان در شکر و سپاسگزاری است، یا اشاره به این آیه است که می فرماید: أَ فَرَأَیْتُمُ الْماءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ ... «1»- 68/ واقعه).
__________________________________________________
(1) چون روش تفسیری راغب رحمه اللّه همان سنت و روش امامان علیهم السّلام و بعضی از صحابه و تابعین رضوان اللّه علیهم است.
گاهی در ذیل یک واژه آیه ای را که واژه را در بر ندارد برای تأیید معنای لغت و آیه مورد بحث ذکر می کند مثلا در آیه فوق که فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ- 22/ حجر) (شما که طبیعت را آبیاری نمی کنید) است برای رساندن مفهوم ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ- 22/ حجر) و اینکه مایه حیاتی درختان و گیاهان که همان آب است از ناحیه فرمان الهی و سنّت او در طبیعت جریان می یابد، آیه دیگری در تأییدش ذکر می کند که مفهوم صحیح آیه را بر خلاف آن چیزی که با کلمه قیل بیان کرده روشن سازد و
ص: 597
(خَزَنَهُ)- جمع خازن- است و در آیه وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها- 71/ زمر) در صفت بهشت و دوزخ است.
و آیه وَ لا أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزائِنُ اللَّهِ- 31/ هود).
یعنی: بشما نمی گویم که مقدورات و امکاناتی که مردم را باز دارد، من دارم، زیرا واژه- خزن- یعنی گنجینه کردن که نوعی از منع و باز داشتن آنها از دیگران است، و گفته اند:
خزائن اللّه- یعنی بخشایش گسترده و جهانشمول خدای، و نیز گفته شده معنایش همان امر- کن- است یعنی باش و ایجاد شو.
(و لذا پیامبر (ص) می گوید: من چنین قدرتهائی ندارم یعنی به چنان بخشایشی و نه چنان فرمانی).
الخزن فی اللّحم- اصلش ذخیره کردن گوشت است که بطور کنایه بکهنه شدن و متعفّن شدن آن گفته شده پس خزن اللّحم و خنز- در اصل یکی است یعنی آن گوشت بد بو و فاسد شد که- خزن و خنز- در یک معنی است.
خزی الرّجل یعنی آن مرد شکسته و فرسوده شد که یا از ناحیه و جان و نفسش و یا از سوی دیگران خوار شده است چیزی که جان و نفس آدمی را بفرسودگی و خواری می کشاند حیاء و شرم زیاد است و مصدر آن- خزایه- است.
رجل خزیان و امرأه خزیی- یعنی مرد و زن بسیار کمرو و شرمگین جمع آن- خزایا- است.
__________________________________________________
می گوید: معنی صحیح اشاره باین آیه است که أَ فَرَأَیْتُمُ الْماءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ- 68/ واقعه) آیا نمی بینید آبی را که می نوشید شما نازل نکردید پس ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ- 22/ حجر).
شما دریاها را نیافریده اید که آب را در آنجا برای خود ذخیره کرده باشید و خورشید را نیافریده اید که آب ذخائر دریاها را بصورت ابر در آورد و در نقاط مختلف فرو ریزاند و شما نیستید که چنان قوانینی در پهنای عالم آفریده باشید شما تنها درک می کنید و بخود می بالید و سر از اطاعت حقّ بر می پیچید زهی غفلت و کور دلی:
اگر باران بکوهستان نبارد بسالی دجله گردد خشک رودی [...]
ص: 598
و در حدیث «اللّهمّ احشرنا غیر خزایا و لا نادمین» (خداوندا ما را نه پشیمان و نه شرمگین محشور فرما).
امّا خواری و سرشکستگی که از سوی دیگران بانسان می رسد نوعی از استخفاف و سبکی است که در این معنی مصدرش- خزی- است.
رجل خزی- یعنی مرد سر شکسته و سبک و خوار شده.
خدای تعالی گوید: ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا- 33/ مائده).
و إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکافِرِینَ- 27/ زمر).
و فَأَذاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْیَ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 26/ زمر).
و لِنُذِیقَهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا- 16/ فصّلت).
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی 134/ طه).
وزن باب افعال از این واژه در هر دو معنی یعنی- خزایه و خزی أخزی یخزی اخزاء- است.
خدای فرماید: یَوْمَ لا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا- 8/ تحریم).
(هنگامه ای که خداوند پیامبر و مؤمنین را خوار و سبک نمی کند).
و عبارت- لا یخزی- نزدیک تر است هر چند که جایز است و می تواند از هر دو مصدر باشد.
و آیه رَبَّنا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ- 192/ آل عمران) که در این آیه از- خزایه- است و می تواند از- خزی- هم باشد و همینطور آیات: مَنْ یَأْتِیهِ عَذابٌ یُخْزِیهِ- 39/ هود).
وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ- 194/ آل عمران) و وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ- 5/ حشر) و وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی- 78/ هود).
و بر اساس آنچه گفتیم معنی فعل- خزی- یعنی خوار شد، در حالتی است که منشاء خواری از خود انسان و نفس انسان باشد مثل- الهون و الذّل- که در اینصورت ناپسند نیست چون دیگری بر او تحمیل نکرده است و هر گاه استخفاف و خواری از سوی دیگر باشد می گویند:
ص: 599
الهون و الهوان و الذّلّ- که در اینصورت ناپسند و مذموم است.
الخسر و الخسران- یعنی کم شدن سرمایه زندگی که بانسان نسبت داده می شود و می گویند:
خسر فلان- یعنی او زیانمند شد و خسارت دید، گاهی خسران و زیان و ضرر، بکار و عمل هم تعلّق می گیرد می گویند:
خسرت تجارته:
آیه تِلْکَ إِذاً کَرَّهٌ خاسِرَهٌ- 12/ نازعات) (یعنی آن عمل بازگشتی است با زیانکاری و خسارت).
و گاهی واژه- خسران- در باره دستاوردهای زندگی مثل مال و مقام دنیائی است که بیشتر هم چنین است، بکار می رود و همینطور در زیانمندی دستاوردهای و نتایجی که از حالات نفسانی حاصل می شود مثل از دست دادن صحّت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب و این قسمت دوّم یعنی زیان نفسانی و روانی همان است که خدای تعالی آن را خسران مبین نامیده است و گوید الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَلا ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ- 15/ زمر).
و وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ- 121/ بقره).
و الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ ... تا أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ- 27/ بقره).
و فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِینَ- 30/ مائده).
و وَ أَقِیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِیزانَ- 9/ الرّحمن).
که در آیه اخیر عبارت- و لا تخسروا المیزان- جایز است اشاره ای باشد به در نظر گرفتن و خواستن عدالت در وزن و ترک ظلم در آن چیزی که بایستی در سنجیدن بدست آید.
و نیز جایز است- و لا تخسروا المیزان- اشاره به عمل کردن و بدست آوردن چیزی باشد که در قیامت مایه خسران نمی شود پس معنی اخیر و آنچه را که در باره آن آیه است در آیه وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ- 9/ اعراف) آمده است که هر دو معنی را شامل می شود، و گر نه خویشتن را خسارت زده اند. و هر خسران و زیانی
ص: 600
که خداوند تعالی در قرآن ذکر کرده است بر همین معنی اخیر است که غیر از زیانهای مالی و دستآوردهای دنیائی، و تجارتی بشری است.
خسوف یعنی ماه گرفتگی و- کسوف- یعنی خورشید گرفتگی.
گفته اند- کسوف- برای ماه و خورشید هر دو بکار می رود و حالتی است که مقداری از نور آنها کم می شود، ولی خسوف وقتی است که همه قرص ماه و خورشید تاریک شود.
خدای تعالی گوید: فَخَسَفْنا بِهِ «1» وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ- 81/ قصص) (که در باره مدفون
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 81/ قصص در باره قارون یعنی نماینده استکبار پیشگان و مال اندوزان و زر پرستان جامعه بشری است که ترجمه آیاتش چنین است: «قارون از خویشان موسی بود و بر آنها ستم کرد و یاغی شد کلید صندوقهای آهنی و زر و سیمش را بسختی برایش حمل می کردند قومش باو گفتند مغرور مباش که خداوند تبهکاران را دوست ندارد بوسیله این ثروت باد آورده افزون از حدّ که از زمین و جهان خدا بتو رسیده سرای آخرت و جهان جاوید فراهم کن بهره خویش نیز بر گیر و بازاء نصیب دنیائیت فساد در زمین راه مینداز (انّ اللّه لا یحبّ المفسدین) پاسخ دادن این مال و سرمایه بهره علم و دانش من است او نمی دانست که قوی تر از او را در گذشته هلاک کردیم، قارون مغرور با تمام تجمّل و زینت و اسکورت خویش در میان مردم ظاهر می شد دنیا دوستان نیز آرزوی ثروت او را می کردند ولی کسانی که دانش حقیقی داشتند بآنها می گفتند وای بر شما کسانیکه از قارونها و بتها گسسته و به اللّه پیوسته اند و بشایستگی عمل می کنند بهره و پاداش خدائیشان نیکوتر است و تنها پایداران و صابرانی بآن می رسند، آنگاه خداوند آیه فوق را بیان می کند که قارون را با خانه اش که مرکز سرمایه تفاخر و زر و سیمش بود در زمین فرو بردیم و در حالی به گور پر غرورش سرنگون شد که هیچکس یاریش نکرد زیرا او از یاری شوندگان نبود».
دو نکته تفسیری علمی و اعجاز قرآن در این داستان وجود دارد:
اوّل- اینکه قارون می گوید: إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدِی- 78/ قصص).
یعنی: در اثر علمی که دارم قارون شدم و ما امروز قدرتهای جهانی را می بینیم که با همان منطق قارونی دنیا خوارند، و بر جهانیان استکبار می ورزند.
دوّم- اینکه سرنوشت محتوم قارونیان تاریخ خواری و بد نامی است و عبارت- به و بداره- یعنی خودش و متعلّقات زندگیش سرنگون شد، دورنمائی است از آینده دنیای قارونیان و گورشان و مژده ای به مستضعفین صالح عالم که جهان از آن ایشان است و لطمه ای از قارونها نخواهند دید.
بگفته سعدی:
بخیل توانگر بدینار و سیم چو ماریست بالای گنجی مقیم
پس از سالها می نماید زرش که لرزد عذابی چنان بر سرش
بسنگ اجل ناگهان بشکنند بآسودگی گنج قسمت کنند
ص: 601
شدن قارون و گنجهای اوست).
و گفت لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا- 82/ قصص) (اگر لطف و منّت خدای بر ما نبود بزمین فرو می رفتیم).
و در حدیثی از پیامبر (ص) آمده است که: (إنّ الشّمس و القمر آیتان من آیات اللّه لا یخسفان لموت أحد و لا لحیاته) «1».
عین خاسفه- وقتی است که حدقه چشم دیده نمی شود که از معنی خسوف
__________________________________________________
تو غافل در اندیشه سود و مال که سرمایه عمر شد پایمال
بکن سرمه غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک
(1) یکی از عالیترین جریان تاریخی و عظمت و شکوه مقام پیامبر (ص) حدیث فوق است که کاملا معروف است، پیامبر (ص) بعد از مرگ فرزندش این حدیث را فرموده و عموم واژه نویسان و مفسّرین آنرا نقل کرده اند که در زمان حیات پیامبر (ص) و همان روزی که فرزندش از دنیا می رود خورشید گرفتگی و کسوفی رخ می دهد.
ابو الحسن علیّ بن حسین مسعودی در کتاب بسیار ذی قیمت (التنّبیه و الاشراف) چنین می نویسد:
فی شهر ربیع الاوّل تو فی ابراهیم بن رسول اللّه (ص) و کان من مولده الی وفاته سنه و عشره اشهر و عشره ایّام و کسفت الشّمس یومئذ، فقال قوم انّما کسفت لموته، فصلّی رسول اللّه (ص) صلاه الکسوف ثمّ قال: ایّها النّاس انّ الشّمس و القمر آیتان من آیات اللّه عزّ و جلّ لا یکسفان لموت احد و لا لحیاته فإذا رأیتم ذلک فافزعوا الی اللّه.
یعنی در ماه ربیع الاوّل ابراهیم فرزند پیامبر (ص) که یک سال و دو ماه و ده روز عمر داشت وفات کرد در آن روز خورشید گرفتگی روی داد مردم گفتند این رویداد در اثر فوت فرزند پیغمبر (ص) است همینکه پیامبر (ص) چنان سخنانی شنید پس از اقامه نماز آیات برخاست و چنین گفت:
ای مردم خورشید و ماه دو آیه از آیات خدای عزّ و جلّ هستند و برای فوت کسی خورشید گرفتگی پیش نمی آید، هر گاه چنین حوادثی دیدید بسوی خدا روی آورید.
به راستی که اگر نبود نشانه ای بر صحّت پیامبری و عظمت و شکوه مقام پیامبر اسلام، این حادثه و سخن پیامبر با مقایسه و روش و سخنان صاحبان مکاتب دیگر همین یک حدیث کافی بود که جهانیان سر تسلیم در پیشگاه مقام نبوّتش بگذارند، آخر مگر نه این است که مکتب های غیر الهی بویژه مکتب مادّی و ماتریالیسم که در زمان ما مسائلی پیش آورده در سرلوحه فلسفه و عمل آنها نوشته است:
«برای رسیدن به هدف هر وسیله مجاز است و هدف وسیله را توجیه می کند.»
آیا این سخن همین نیست که در دنیای شرق و غرب مادی عمل می شود؟ و برای رسیدن بثروت و قدرت به اعمال عوامفریبانه و به هر دما گوژی دست می زنند یعنی دستور می دهند روشهای نامشروع را بکار ببرید و حقیقت را پنهان سازید (سند شماره 8 ذیل کتاب جهان در قرن بیستم ص 222) حالا باید در نظر داشت که اگر پیامبر (ص) از جانب خدای مبعوث نبود و باندازه ذرّه ای سیاستهای دنیا پرستانه و عوامفریبانه پیشروان مکاتب در وجودش و در کارش بود از این حادثه خورشید
ص: 602
نقل شده.
بئر مخسوفه- وقتی است که آب چاه کم یا تمام می شود که باز از همان ماه گرفتگی و خسوف است.
(چون دهانه چاه و چشم هر دو همچون دایره ماه حلقوی و مدّور است).
و چون از ماه گرفتگی تصوّر سستی و ضعیفی می شود لذا- خسف- را بصورت استعاره ذلّت و خواری تعبیر می کنند. و می گویند- تحمّل فلان خسفا یعنی او سستی و خواری را تحمّل کرد و پذیرفت.
خسأت الکلب فخسأ- یعنی سگ را با خواری زدم و راندم.
این فعل در وقتی بکار می رود که بسگ بگوئی- اخسأ- (به فارسی چخ- و منظور راندن اوست).
خدای تعالی در وصف کفّار در دوزخ می کند: (اخْسَؤُا فِیها وَ لا تُکَلِّمُونِ- 108/ مؤمنون).
(همانطوریکه کفّار در دنیا دیگران را با توهین و زجر می رانند و از همه چیز محروم می کنند لذا در قیامت بچنان راندنی عینا جزا داده می شود).
و آیه قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَهً خاسِئِینَ- 166/ اعراف) و عبارت و خسأ البصر- یعنی چشمش از خواری بسته شد.
و آیه خاسِئاً وَ هُوَ حَسِیرٌ- 4/ الملک) یعنی دور و ناامید شد.
خدای تعالی گوید: کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَهٌ- 4/ منافقون) این تشبیه، بخاطر ناچیزی و پریشانی آنها است که سودی و فایده ای جز زیان برای سایرین ندارند.
خشب جمع- خشب- است و از این واژه عبارات زیر:
خشبت السّیف- یعنی شمشیر را صیقل دادم، ساخته شده چون با نوعی چوب شمشیرها را زنگ زدائی و صیقل می داند و آن چوب را هم مصقل- یا
__________________________________________________
گرفتگی و فوت فرزندش چگونه برداشت می کرد در حالیکه مردم هم همان عقیده و باور را داشتند امّا او مردم را بیش از پیش بآیات خدا توجّه می دهد و این نیست مگر اینکه بگوئیم وجود او، عمل او، اندیشه او و سراسر حیات او، لحظه لحظه آیاتی از شکوه و قدرت آفریدگار است و بس.
ص: 603
صیقل دهنده می گویند.
جمل خشیب- شتری که نو سال است و پیرو شکسته نشده که به:
سیف خشیب- یعنی شمشیر تازه صیقلی شده، تشبیه شده است.
تخشّبت الإبل- یعنی چوب را خورد.
جبهه خشباء- چهره ای خشک و بی روح همچون چوب و کسیکه بی آزرم و بی حیاست با آن عبارت تعبیر می شود، همانطور که گاهی چنان چهره ای به سنگ سخت نیز تشبیه شده مثل سخن این شاعر که می گوید:
و الصّخر هش عند وجهک فی الصّلابه:
یعنی سنگ سخت در محکمی و صلابت در مقابل چهره تو نرم است.
مخشوب- در هم آمیخته و مخلوط با چوب که عبارتست از پستی، و ناچیزی.
الخشوع، یعنی تضرّع و زاری، واژه خشوع بیشتر در حالاتی که در اعضاء بدن ظاهر می شود بکار می رود ولی- تضرّع در معنی زاری و فروتنی است و بیشتر در حالتی که در دل و خاطر انسان بوجود می آید بکار می رود لذا در روایت گفته شده: «إذا ضرع القلب خشعت الجوارح».
یعنی: (هر گاه دل متأثّر شود اعضاء بدن فرمانبردار و خاشع می شود).
خدای تعالی گوید: وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً- 109/ اسراء).
و الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ- 2/ مؤمنون). و وَ کانُوا لَنا خاشِعِینَ- 90/ انبیاء). و خَشَعَتِ الْأَصْواتُ- 108/ طه).
(صداها آرام می گیرد و نرم می شود).
و خاشِعَهً أَبْصارُهُمْ- 43/ قلم).
(دیدگانشان فروهشته است نه خیره).
(أَبْصارُها خاشِعَهٌ- 9/ نازعات).
کنایه از همان حالت و فروتنی و آگاهی و بیم داشتن آنهاست چنان که فرمود:
ص: 604
إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا- 4/ واقعه).
و إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 11/ الزّلزال).
و یَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً وَ تَسِیرُ الْجِبالُ سَیْراً- 10/ طور).
(آیات اخیر همگی در صفت اوضاع طبیعت در آستانه قیامه است).
الخشیه، بیمی است که با تعظیم و بزرگداشت چیزی همراه است و بیشتر این حالت از راه علم و آگاهی نسبت بچیزی که از آن خشیت و بیم هست حاصل می شود لذا دانشمندان مخصوص چنان حالتی هستند، که فرمود:
إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ- 28/ فاطر).
و وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعی وَ هُوَ یَخْشی 9/ عبس).
و مَنْ خَشِیَ الرَّحْمنَ- 33/ ق).
و فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما- 80/ کهف).
و فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی- 3/ مائده).
و یَخْشَوْنَ النَّاسَ کَخَشْیَهِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَهً- 77/ نساء).
و فرمود: الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللَّهَ- 39/ احزاب).
و وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ ...- 9/ نساء).
یعنی: تا با درک و فهم از گناهش پروا دارند.
خدای تعالی فرماید: خَشْیَهَ إِمْلاقٍ- 31/ اسراء) یعنی: فرزندانتان را از بیم آنکه نکند به آنها سختی و قحطی برسد نکشید.
و آیه وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ- 11/ یس) بهشت برای کسی است که بمقتضای شناخت او در جانش حالتی از پرهیزکاری و پروا هست.
التّخصیص و الإختصاص و الخصوصیّه و التّخصّص یعنی اختصاص یافتن و مربوط شدن جزئی از چیزی بآنچه که در کلّی با آن چیز همسان نیست و مشارکت ندارد (مثل اختصاص یافتن ابرو به چهره آدمی در حالی که از جنس پوست و گوشت چهره نیست امّا جزئی از چهره است) و این واژه بر خلاف واژه
ص: 605
- عموم و تعمیم و تعمّم- است.
خاصان و ویژه گان انسان نیز کسانی هستند که با نوعی از جوانمردی و بخشش و کرامت بانسان وابسته می شوند.
(خاصّه) ضد عامّه است: خدای تعالی گوید: وَ اتَّقُوا فِتْنَهً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّهً- 25/ انفال) یعنی: بکله آن فتنه عمومیت و فراگیری خواهد داشت و عموم شما را در بر می گیرد.
فعل آن- خصّه بکذا و یخصّه و اختصّه یختصّه است، خدای تعالی فرماید:
یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ- 105/ بقره).
(خصاص) البیت: شکاف و سوراخهای خانه.
خصاصه- یعنی فقر و تنگدستی که تعبیری است از همان شکاف و روزنه خانه و سوراخهای غربال که بسته و مسدود نشده باشد و نیز به یاری و دوستی بی خللی که یافت نمی شود تعبیر شده است.
و آیه وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَهٌ- 9/ حشر).
یعنی: (با اینکه خویشتن بچیزهائی نیاز دارند دیگران را بر خویش مقدّم دارند).
بجای- خصاصه- در آیه ممکن است- خصاص- بگویی باز در یک معنی است.
الخصّ- خانه و اتاقی که از نی یا شاخه درخت ساخته می شود زیرا چنان اتاقی و خانه ای دارای (خصاصه) یعنی سوراخ و منفذ است.
خدای تعالی گوید: وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما- 22/ اعراف) (مربوط به داستان آدم است که پس از آگاهی از برهنگی خویش برگهای درختان را برای پوشش بر خود نهادند).
خصفه- سبد و زنبیل که از برگ خرما بافته شده و از این واژه است.
و نیز- خصفه- جامه ضخیم و پشمی، جمعش- خصف، خصفت النعّل بالمخصف- میخ را با چکش به کفشم کوبیدم.
ص: 606
روایت شده است که «کان النّبیّ صلّی اللّه علیه و سلّم یخصف نعله» یعنی: پیامبر (ص) خود بدست خویش کفشش را می دوخت و میخ بر آن می کوفت.
خصفت الخصفه- برگها را بهم بافتم.
أخصف و خصیف- طعام و غذای دو رنگ و حقیقتش اینست، که مقداری شیر روی خرما ریخته شود و غذا را دو رنگ کند.
الخصم مصدر است، خصمته یعنی با او به خصومت و نزاع برخاستم.
فعل آن- خاصمته و خصمته و مخاصمه و خصاما- است.
خدای تعالی گوید: وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ- 204/ بقره) و هُوَ فِی الْخِصامِ غَیْرُ مُبِینٍ- 18/ زخرف) (یعنی دشمنی پنهانی).
سپس بطرف مخاصمت و دعوا خصم گفته اند که در جمع و مفرد هر دو بکار می رود و شاید تثنیه آنهم بصورت خصمان بکار رود.
اصل- مخاصمه- اینستکه طرفین دعوا با یکدیگر گلاویز شوند، و هر کدام از طرفین گوشه بار و کیسه و متاع دیگری را بگیرد و بکشد.
روایت شده که «نسیته فی خصم فراشی» یعنی: آنرا در گوشه زیر اندازم بجای گذاشتم و فراموش کردم، جمع- خصم- خصوم و أخصام است.
خدای تعالی گوید: خَصْمانِ اخْتَصَمُوا- 19/ حج) یعنی آن دو گروه که نزاع کردند و از این روی، اختصموا- را بصورت جمع بیان کرده فرمود: لا تَخْتَصِمُوا- 28/ ق) و وَ هُمْ فِیها یَخْتَصِمُونَ- 26/ شعراء).
(خصیم)- کسیکه زیاد مخاصمه می کند و در آیه فرمود: فَإِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ- 4/ نحل).
(خَصْم)- هم کسی است که کارش و ویژگیش خصومت است و فرمود: قَوْمٌ خَصِمُونَ- 58/ زخرف) (آیه در باره فرعونیان است که در پرستش فرعون متعصّب بودند و در اثر فسق همواره با پیامبرانی چون حضرت موسی و عیسی (ع) خصومت می ورزیدند که در آیه قبلش فرمود: کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ- 54/ زخرف)-
ص: 607
گوئی که فسق یعنی با ذلّت و خلافکاری غیر خدای پرستیدن است که نتیجه اش خصومت با انبیاء و پاکان است).
«1»: خدای تعالی گوید: فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ- 28/ واقعه).
یعنی شاخه ای یا درختی که خارش بریده و زدوده شده.
گفته می شود- خضدته فانخضد (خارش را زدودم و چنان شد که اسمش مخضود، خضید و خضد- است.
خضد مثل نقض- بجای اسم مفعول یعنی- خضود و منقوض- بکار می رود و از این تعبیر عبارت:
خضد عنق البعیر است- یعنی گردن شتر را شکست که شکستن برای- خضد- بطور استعاره بکار رفته است.
خدای تعالی گوید: فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّهً- 63/ حجّ)- (زمین سبز می شود) و آیه ثِیاباً خُضْراً- 31/ کهف) خضره- جمع- أخضر است و خضره- رنگی است میان سیاه و سپید یعنی سبز پر رنگ که بسیاهی نزدیکتر است و شبیه تر است از اینجهت سیاه را سبز گفته اند و سبز را سیاه چنانکه شاعر گوید:
قد أعسف النّازح المجهود معسفه فی ظلّ أخضر یدعوها مه البوم «2» __________________________________________________
(1) و حدیثی از این واژه روایت شده که قریش و دشمنان پیامبر، و اسلام می پنداشتند چون پیامبر فرزند ذکوری ندارد بنابر این دین اسلام و حکومت اسلامی منقطع خواهد شد که البتّه این طرز تفکّر از همان اساس، و بنای حکومت اریستو کراسی یعنی حکومت اشرافیت که یکی از اصولش اصل توارث در زمامداری است سر چشمه گرفته بود و خداوند اساس حکومت اشرافیت را با نداشتن فرزند ذکور پیامبر بر هم زد و سوره کوثر اشاره به همین مطلب است که انتشار خیر و برکت نبوّت از خاندانت بوسیله فرزندی که زمامدار نخواهد بود و دختر است در جهان گسترده می شود و آنکه چنان طرز فکر اشرافی دارد و می گوید: پس از فوت پیامبر (ص) دینش بر پا نخواهد بود منقطع می شود خود آنها از آثار خیر محرومند هر چند که دهها فرزند و خروارها زر و سیم، یا سرزمینهای و املاک فراوان داشته باشند و گفت:
إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ کوثر) و حدیثی که این آیه و آینده اسلام را روشن می کند اینست که «تقطع به دابرهم و تخضد به شوکتهم».
با اسلام و ادامه اساس اسلام همه نقشه هاشان بر باد رفته، از یاد خیر محروم می شوند و شوکتشان که همان خار وجودیشان است شکسته خواهد شد.
(مجمع البیان- 10/ 550- مجمع البحرین 3/ 43).
(2) شعر فوق از ابو الحرث ملّقب به ذو الرّمه است اشعارش بیشتر در مدح حکّام اموی و وصف و
ص: 608
قسمت سرسبز روستاهای عراق را بخاطر زیادی نخلستانها و باغات که از دور سیاه به نظر می آید- سواد- گفته اند.
خضره- را هم- دهمه- نامیده اند که همان سبز پر رنگ است.
در سخن خدای سبحان که می فرماید: مُدْهامَّتانِ- 65/ الرّحمن) یعنی دو بهشت سر سبز و خرّم (مفردش- مدهامّه از فعل- ادهام یدهام ادهیمام) است، در سخن پیامبر (ص) هست که «إیّاکم و خضراء الدّمن» و خود پیامبر (ص) این سخن را تفسیر فرمود که: «المرأه الحسناء فی منبت السّوء» «1».
مخاضره- داد و ستد در میوه و سبزیجات قبل از چیدن و رسیدن آنها است.
خضره- خرما بنی که خرمایش هنوز زرد نشده می ریزد.
خدای تعالی گوید: فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ- 32/ احزاب) (ترجمه تمام آیه چنین است- اشاره به زنان است که می گوید با ناز و خشوع یعنی با نرمی با
__________________________________________________
غزل است که او را در طبقه- اخطل و فرزدق و جریر بحساب می آورند جز اینکه تقوای اسلامی را رعایت نکرده و شعرش را در خدمت امویان و خمّاران (می خوارگان) قرار داده و از اینجهت دیوانش اوّلین بار در انگلستان توسّط مکارت نی در سال 1919 میلادی چاپ شده در شعر فوق می گوید:
ستمکار بیگانه (در مآخذ دیگر بجای المجهود- واژه- المجهول آمده است) کوشش کرد که در سایه فریبکاری در دوستی و موّدت دیر پای ما با ستمگری اخلال کند که جغد بوم مرگ او را فرا خواند و سرش را طلبید.
(1) در حدیث اوّل بصورت تشبیه فرموده: از سبزه هایی که در اطراف خیمه ها و چادرها که در اثر ریزش نشخوار و مدفوع حیوانات ظاهر می شود و سبزه زاری سطحی است که زرد پژمرده می شود دوری کنید و بعد فرمود یعنی در انتخاب زن و همسر اصالت خانوادگی و اخلاق و خوی نیک را در نظر گیرید نه تنها زیبائی ظاهری را، بدیهی است در سخن نخستین پیامبر (ص) اگر چه تشبیهی عمیق و اجتماعی و ادبی است، امّا با موضوعی دقیق و انسانی به بهترین امر محسوس بیان شده که از جنبه علمی و بهداشتی هم در خور دقّت است زیرا چنان سبزه هایی (دمن) همواره مرکز فضولات دامها و رشد بیماریهاست هر چند که سبزیش زودرس و چشمگیر است ولی پایانش درد آورد و بیماری زاست.
مدهامّه: مرغزار سرسبز و خرّم.
ص: 609
مردان غیر سخن نگوئید تا در دلشان با هوسها بشما طمع نکنند بلکه با آزرم و وقار و پسندیده سخن گوئید- و قلن قولا معروفا، نیکو و متین با همه سخن گوئید).
خضوع- همان- خشوع- است یعنی فرو افتادگی و نرمی که قبلا گفته شد (در واژه خشع).
رجل خضعه- مرد بسیار افتاده و فروتن.
خضعت اللّحم- یعنی گوشت را تکّه تکّه کردم و بریدم.
ظلیم أخضع- شتر مرغ کج گردن.
الخطّ مثل مدّ است یعنی کشیدن و ادامه یافتن، هر چیزی هم که طولی دارد خط گویند.
خطوط انواعی دارد که مهندسین در باره سطح و دایره و منحنی و شکسته و برگشته یا منکسر از آنها یاد می کنند و هر سرزمینی که طولش زیاد است بخط تعبیر می شود مثل خطّ یمن- که نیزه های خطّی آنجا معروف است و هر جائی که انسان آنجا را برای خودش خطّ بکشد و حفر کند، می گویند:
خطّ و خطّه- زمین خشک بی باران است که در میان دو سرزمین پر باران حاصل خیز قرار گرفته، گوئی که در میان آندو زمین مثل خطّی شکسته است و از آن دو جدا است. کتابت و نوشتن هم بخط تعبیر شده است.
خدای تعالی گوید: وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ «1»-
__________________________________________________
(1) عموم مفسّرین از آن جمله شیخ طوسی و فخر رازی در آیه فوق هم نظرند: که هذا القرآن ممّن لم یکتب و لم یقرأ عین المعجزه: این قرآن از کسیکه خط و کتابی قبل از نبوّت و اظهار آن نداشته عین معجزه و معجزه ای است که تاریخ بشر و عموم فصحا و بلغاء در برابرش خضوع نموده و اقرار کرده اند که قرآن برترین بیان و کلام بشری است.
قسمت پایانی آیه فوق بهترین برهان و دلیلی است بر اینکه قرآن بر پیامبر (ص) وحی شده و از سوی خود او نیست که می گوید إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ- 48/ عنکبوت) یعنی اگر غیر از آن بود کجروان و گمراهان و کج اندیشان در وحی بودن قرآن و اینکه از ناحیه خودت نیست در گمان می افتادند و دیگر اینکه بگفته ابن سینا چون پیامبر (ص) صادق مصدّق، یعنی راستگوئی است که معاصرینش بصداقت و راستگوئی و امانت تصدیقش کردند بنابر این همه تردیدها در باره قرآن و محتوای آن از بین می رود و
ص: 610
48/ عنکبوت). یعنی: (تو پیش از این هیچ کتابی یا نامه ای نخوانده ای و با دست خویش هرگز ننوشته ای).
الخطب و المخاطبه و التّخاطب- رویا روی سخن گفتن و رد کردن کلام بیکدیگر، و از این واژه، خطبه- اندرز گفتن، و خطبه (با کسره خ) خواستگاری کردن و نامزد خواستن برای همسری است.
خدای تعالی گوید: وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَهِ النِّساءِ- 235/ بقره).
یعنی (گناهی بر شما نیست که بطور کنایه در باره خواستگاری و همسر گزینی سخن گوئید).
اصل- خطبه- در معنی خواستگاری همان حالتی است که در آن هنگام برای انسان هست، مثل- جلسه و قعده (جلسه- حالت نشستن بعد از بیدار شدن از خواب و بعد از دراز کشیدن، امّا قعده- نشستن بعد از ایستادن است).
از واژه- خطبه- خاطب و خطیب- یعنی گوینده خطبه، ساخته شده.
__________________________________________________
شک و ریبی باقی نمی ماند که قرآن بپیامبر (ص) وحی شده است و قبلا هیچ کتابی را نخوانده و ننوشته، عبارت- متن کتاب- در آیه فوق افاده عموم می کند یعنی تو پیش از این هیچ کتاب و نامه ای را نخوانده ای بلکه هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ- 49/ عنکبوت) آیاتی روشن است و دلهای دانشمندان و علماء آن را درک می کنند لذا عبارت وَ ما یَجْحَدُ بِآیاتِنا إِلَّا الظَّالِمُونَ- 49/ عنکبوت).
در پایان آیه، یعنی تنها ستمکارانند که در اثر شرک و ظلم و کفر قرآن را که بر هم زننده منافع غیر انسانی ایشان است انکار می کنند زیرا اگر ظالمی یا مشرک و کافری قرآن را که وحی است می پذیرفت دیگر ستم پیشه و کافر نیست و اگر غیر این بودی عجیب بود.
بنابر این آنکه ظالم نیست و کسانیکه مثل قبیله أبو ذرها و سلمانها و سایر رهروان عدالتند حقیقتا بر آستان اللّه سر می نهند و اطاعتش را پذیرا می شوند، آیات دیگر که مؤیّد آیه فوق است چنین است:
وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً- 52/ شوری).
إِنَّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ- 163/ نساء).
الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ- 30/ رعد) و الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ هُوَ الْحَقُّ- 31/ فاطر).
وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً- 7/ شوری) و ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ- 44/ آل عمران).
ص: 611
امّا از خطبه (با کسره خ) فقط- خاطب- ساخته شده و فعل در هر دو- خطب- یخطب- است.
(خَطْب) هم بمعنی حادثه و کار بزرگ، است که بگفتگوی زیاد و همه جانبه می انجامد، خدای تعالی گوید:
فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ؟- 95/ طه) و فَما خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ؟- 57/ حجر) فصل الخطاب هم چیزی است که بوسیله آن خطاب و گفتگو فیصله می یابد و پایان می پذیرد.
الخطف و الإختطاف- یعنی ربودن چیزی با شتاب و سرعت، فعلش- خطف یخطف و خطف یخطف است که بهر دو صورت خوانده شده و (از باب تعب و ضرب).
خدای تعالی گوید: إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَهَ- 10/ صافّات) وصف شیاطین است که استراق سمع می کنند.
و فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ- 31/ حج) (یعنی گوئی که از چنگال باز شکاری گریخته، یا باد او را سرنگون کرده) و آیه یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ- 20/ بقره) و یُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ- 67/ عنکبوت) یعنی کشته و غارت می شوند.
الخطّاف- پرستو است که گوئی با سرعت پروازش چیزی را ربوده، و می برد. و همچنین خطّاف- آهن سر کجی است (چنگک) که دلو را از چاه به سرعت بر می کشد و نیز آهنی که محور چرخ چاه روی آن قرار دارد گوئی که آنرا می رباید و جمع می کند. جمع آن خطاطیف است، باز مخطف باز شکاری که بسرعت شکار را می گیرد.
خطیف- با چالاکی و سرعت رفتن، و شتافتن.
أخطف الحشا- مرد میان باریک، مختطفه- مرد لاغر و درون ناپیدا گوئی که وجودش از لاغری ناپیدا است.
الخطأ، برگشتن و انحراف از یک سوی بسوی دیگر است و این عدول و انحراف چند گونه است:
ص: 612
اوّل- اینکه کسی چیزی را بر می گزیند و انجام می دهد، غیر از آنچه که در آغاز اراده اش آنرا نیکو می نمود، و این همان خطای کاملی است که انسان بوسیله آن گناهکار محسوب و بگناه و خطا گرفته می شود، در این حالت می گویند خطئ یخطأ، خطأ و خطأه- خطا و گناه کرد.
خدای تعالی گوید إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبِیراً- 31/ اسراء)- و وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئِینَ- 91/ یوسف).
دوّم- اینکه کسی می خواهد چیزی را انجام دهد که فعلش نیکو است ولی در عمل بر خلاف آن کار از او واقع می شود و از او سر می زند و در این معنی می گویند:
أخطأ، إخطاء فهو مخطئ- یعنی خطا کرد و خطا کار شد، اراده صواب کرد ولی در عمل خطا سرزد. زیرا قصد خوبی داشت و می خواست کاری خوب انجام دهد ولی در عمل خطا کرد، و بر این معنی پیامبر (ص) فرموده است:
«رفع عن أمّتی الخطأ و النّسیان» یعنی: از امّت من مؤاخذه در آنچنان خطا و فراموشی بگناه برداشته شده است.
و باز از پیامبر (ص) فرمود: «من اجتهد فاخطأ فله أجر».
یعنی: (کسی که در راه خیر کوشش می کند امّا بخطا و اشتباه می افتد، پس اجر و پاداش برای اوست).
و در آیه وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ- 92/ نساء).
یعنی: (هر کسی قتل غیر عمد و خطا انجام داد جرمش این است که بنده ای را آزاد کند).
سوّم- اینستکه کسی کاری را که نیکو نیست اراده می کند انجام دهد ولی خلافش از او سر می زند و اتّفاق می افتد اینچنین شخصی اراده خطا کرده ولی عمل مفیدی از او حاصل شده است و بخاطر قصد و نیّتش سرزنش می شود و بر فعل و کارش ستوده نیست و این معنی همان است که شاعر گفته:
ص: 613
اردت
مسائتی فاجرت مسرّتی و قد یحسن الانسان من حیث لا یدری
یعنی (عیبم را خواستی به شادیم انجامید و بتحقیق انسان از آنجا که می داند و نمی فهمد نیکی می کند).
1- خلاصه اینکه اگر کسی چیزی یا کاری را خواست انجام دهد و کار دیگر از او سر زد و اتّفاق افتاد می گویند: أخطأ (خطا و اشتباه کرد و غلط از آب در آمد).
2- اگر همانطور که خواسته بود و اراده کرده بود واقع شد می گویند:
أصاب- یعنی خوب کرد و بنتیجه خوبی رسید.
3- امّا اگر کسی کار خوبی را درست و خوب انجام نداد می گویند: أصاب الخطأ (بخطا و اشتباه رسید).
4- و هر گاه کاری را اراده کرد که خوب انجام دهد ولی درست انجام نداد و ندانست که خطا کرده می گویند:
أخطأ الصّواب (در خوبی و نیکی خطا کرد).
امّا عبارات- أصاب الخطأ- و- أخطا الخطأ- چنانکه می بینی الفاظی مشترکند و در میان معانی گوناگون بیکدیگر دور و نزدیکند.
کسی که قصد حقیقت جویی و پژوهشگری در این امور را دارد بایستی بیشتر در آنها دقّت کند و بیندیشد.
خدای تعالی گوید: وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ- 81/ بقره) خطاها و اشتباهاتش او را احاطه کرده).
واژه های- (خَطِیَئه) و سیّئه- بیکدیگر نزدیکند ولی- خطیئه و سیّئه- بیکدیگر نزدیکند ولی- خطیئه- بیشتر در جایی گفته می شود که خاطی یا انجام دهنده کار خطا مقصودش و هدفش کار خطا نبوده بلکه قصد و اراده او در انجام کار سببی برای بوجود آمدن کار خطا از سوی او شده است مثل کسیکه شکاری را هدف قرار می دهد و تیرش بانسان می خورد یا مسکری که می خورده و جنایتی در حال مستی انجام می دهد.
ص: 614
وسیله و سبب هم دو گونه است:
اوّل- سببی که فعلش و کارش ممنوعیّت دارد مثل خوردن مسکرات و خطائی که در اثر خوردن آن از او سر می زند و بوجود می آید که نتیجه خطا و گناه از او دور نمی شود.
دوّم- سببی که فعلش و کارش ممنوعیّت نداشته مثل تیر انداختن بسوی شکار.
خدای تعالی فرماید: وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ- 5/ احزاب).
یعنی: (برای شما در آنچه که بخطا انجام دهید گناهی نیست مگر آنچه را که دلهاتان قصد و عمد کند و نیّت خطا کاری داشته باشد).
و آیه وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَهً أَوْ إِثْماً
- 112/ نساء) خطیئه در اینجا همان چیزی است که از روی قصد و عمد به آن کار رسیده باشد.
خدای تعالی گوید: وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِینَ إِلَّا ضَلالًا- 24/ نوح) و مِمَّا خَطِیئاتِهِمْ- 25/ نوح).
و إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطایانا- 51/ شعراء).
و وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ- 12/ عنکبوت).
و وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ ءٍ- 12/ عنکبوت).
و وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ- 82/ شعراء) جمع آن خطیئات و خطایا- است.
در این آیه که خدای تعالی گوید: نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ- 58/ بقره) این خطائی است که با قصد انجام شده و- (خاطی)- همان گناهکار عمدی است که قصد گناه کردن داشته، و بر این اساس است آیه:
وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ- 37/ حاقّه).
(این آیه فرجام و سرنوشت همان کسی است که خداوند می گوید: به معاد ناباور بود و مسکینان بی توجّه، لذا خورشش در دوزخ همانهاست که در دنیا به
ص: 615
ستم می خورد و تبدیل به قاذورات می کرد و آنها را در دوزخ می خورد مگر کسیکه در دنیا و در راه حقّ همواره خاطی و خطا کار است).
ذنب- هم (خاطِئَه)- نامیده شده.
در آیه وَ الْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخاطِئَهِ- 9/ حاقّه (یعنی شهرهای قوم لوط که گناهانی بس بزرگ انجام می دادند و خطا کار بودند).
خاطئه- گناهی است بس بزرگ، چنانکه می گویند شعر، شاعری (که صنعت شاعری او از شعرش پیداست و بزرگی آن گناه هم از عمل به گناهش نمودار).
امّا آنچه را که از خطاها مقصود نباشد پیامبر علیه السّلام آن را متجاف عنه- یعنی دور از گناه و خطا یاد نموده است.
و خدای تعالی هم گوید: نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ- 58/ بقره) معنیش همان است که قبلا گفته شد.
خطوت أخطو، گام زدم، و قدم می زنم و می گذرم.
خطوه اسم مرّه است یعنی یک گام و یک قدم (اسم مرّه اسمی است که یکبار عمل کردن چیزی را نشان می دهد مثل- دفعه و جلسه که در فارسی با کلمه یک توجیه می شود مثل یکدفعه، یک جلسه).
خطوه- فاصله میان دو پا یا دو گام.
خدای تعالی گوید: وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ- 168/ بقره) یعنی او را پیروی نکنید مثل آیه وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی 26/ ص) (دنبال هوی و هوس نروید و آن را پی نگیرید).
الخفیف، در برابر- ثقیل- یعنی سبک در برابر سنگین و این معنی:
1- گاهی باعتبار کمی و افزونی در وزن با مقایسه بین دو چیز نسبت به یکدیگر گفته می شود مثل:
درهم خفیف و درهم ثقیل- (پول سبک و پول سنگین).
2- باعتبار کم و زیادی وقت و زمان مثل:
ص: 616
فرس خفیف و فرس ثقیل- در وقتی که در زمان واحد یکی از اسبان بیشتر از دیگری می دود.
3- سبکی و سنگینی چیزی باعتبار گوارا بودن یا ناگوارا بودن چیزی است که در این مورد هر چیزی یا کار شیرین و گوارا- خفیف- می شمرند که واژه خفیف در این مورد مدح است و واژه- ثقیل- برای ناگوار و ناپسند خدای تعالی گوید:
الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْکُمْ- 66/ انفال.) و فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ- 76/ بقره). و حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِیفاً- 189/ اعراف).
که آیه اخیر را من از همین معنی می بینم. (یعنی مدح).
(منظور راغب رحمه اللّه اینست که باردار شدن زن به فرزند اگر چه از نظر حمل و بار وزنی بر او تحمیل می شود ولی چون آبستن شدن با رضای خاطر و همراه با بهره مندی است لذا- خفیفا- نیز در آیه بصورت مدح بکار رفته است و از معنی سوّم خفیف یعنی گوارا بودن است).
4- خفیف در معنی سبکسری و کم خردی است چنانکه- ثقیل- هم در معنی وقار و متانت است پس در این مورد خفیف- ذمّ و ناپسند است و ثقیل- مدح و پسندیدگی.
5- خفیف در اجسامی بکار می رود که شأن آنها اینست که بر اجسامی که از آنها پائین ترند و ثقیلند مثل زمین و آب، برتر باشند (همچون بخار و افعال این واژه- خفّ، یخفّ، خفّا، و خفّه، خففه تخفیفا، و تخفّف تخفّفا و استخففته- است.
کالای سبک را هم- خفیف گویند، همینطور- کلام خفیف یعنی سخنی که بآسانی بر زبان جاری شود.
خدای تعالی گوید: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ «1»- 54/ زخرف).
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِینَ- 54/ زخرف) مربوط بسخن فرعون بعد از گفتگو با موسی (ع) است که بمردم مصر می گوید من از این آدمی که چیزی ندارد برتر و بهترم او حتّی نمی تواند درست سخن بگوید چرا طلا و دستبندهای زرّین ندارد و فرشته هایی که
ص: 617
یعنی: وادارشان کرد تا چون او سبک مغز شوند یا اینکه آنها را در جسم و جان کم نیرو و سبک انگاشته اند و گفته اند: معنای آیه این است که آنها را سبک سر و بی خرد یافت.
خدای تعالی گوید: وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِینُهُ- 9/ اعراف) که اشاره به زیادی اعمال صالح در آیه قبل این و کمی آن در این آیه است. و آیه وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ «1»- 60/ روم) یعنی: به شبه انداختنشان از اعتقادات تو را سست و دور نکند.
خفّوا عن منازلهم- با سبک باری از آنجا کوچ کردند.
الخفّ- یعنی پوشاک و کفش.
خفّ النّعامه و خفّ البعیر- سم شتر مرغ و شتر که تشبیهی است بکفش انسان.
خدای تعالی گوید: یَتَخافَتُونَ بَیْنَهُمْ- 103 طه) (در میان خویش بآرامی سخن می گویند).
و آیه وَ لا تُخافِتْ بِها- 110/ اسراء) (آرام ادا نکن).
المخافته و الخفت- کلام سر بسته گفتن و پوشیده داشتن سخن.
شاعر گوید:
و شتّان بین الجهر و المنطق الخفت (چقدر فاصله است میان سخن آشکار و پوشیده).
الخفض، یعنی پائین آوردن، که نقطه مقابلش، الرّفع، یعنی برافراشتن
__________________________________________________
می گوید دستشان در دست او نیست. فرعون آنمردم را که فاسق بودند سبک شمرد آنها نیز او را گردن نهادند و اطاعت کردند. نکته در خور دقّت در آیه اینست که همواره پرستش فرعونها بر زمینه های فسق و فجور بر جامعه مبتنی است و از این سبب همگی بعذاب و فرجامی عیاشی های خویش مبتلا می شود و با خواری و درد در دریا غرق می شوند در پایان آیه می فرماید سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِینَ- 56/ زخرف) ایشانرا سرگذشتی عبرت آموز و داستانی شایسته توجّه برای آیندگان قرار دادیم.
(1) تمام آیه این است که به پیامبر (ص) می فرماید: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ- 60 روم) پایدار باش که وعده خدا حقّ است و کسانی که ایمان را پی جوئی نمی کنند و یقین ندارند تو را سست و نادان نیابند.
ص: 618
و بلند کردن است، خفض- در معنی آسایش و آرام حرکت کردن هم هست.
آیه وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ- 24/ اسراء) تشویقی است بر نرمخویی و پذیرش و اطاعت، گوئی که معنی مقابل آن در آیه أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ- 31/ نمل) است، یعنی بر من گردن فرازی نکنید.
و در وصف قیامت می گوید: خافِضَهٌ رافِعَهٌ- 3/ واقعه) یعنی گروهی را فرود می آورد و تنزّل می دهد و گروهی را رفعت، واژه- خافضه- در این آیه اشاره ای است به آیه ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ- 5/ تین).
خفی الشّیئ خفیه- آن چیز پنهان شد.
خدای تعالی گوید: ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَهً- 55/ اعراف) (پروردگارتان را در حالت فروتنی و آرامی بخوانید).
خفاء- چیزی که بوسیله آن اشیاء دیگر پوشیده می شود مثل پرده.
خفیته- پنهانی و پوشیدگی آن را بر طرف کردی، در وقتی چنین گفته می شود که چیزی را آشکار کرده ای ولی- أخفیته- آنرا پنهان کردی در وقتی که چیزی را بپوشانی و مخفی کنی نقطه مقابل إخفاء- إبداء و اعلان- است یعنی آشکار و علنی کردن.
خدای تعالی گوید: إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ- 271/ بقره).
(اگر آشکارا بخشش کنید چه نیکوست ولی اگر پوشیده بفقراء بخشش کردید در آنصورت برای شما خیرش بیشتر است).
خدای تعالی فرماید وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ- 1/ ممتحنه) و بَلْ بَدا لَهُمْ ما کانُوا یُخْفُونَ- 28/ انعام).
(اسْتخْفاء)- پوشیده شدن و پنهان گشتن و طلب پنهان کردن.
خدای تعالی گوید: أَلا إِنَّهُمْ؟ یَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِیَسْتَخْفُوا مِنْهُ- 5/ هود) (بدانید آنها آنچه که در دل دارند مخفی می کنند تا در پناه آن پوشیده شوند و ناشناخته بمانند.
ص: 619
خوافی- جمع خافیه- یعنی پرهای زیر بال حیوانات که در نشستن روی زمین و غیر پرواز پوشیده است.
پرهای بلند بال را- قوادم- گویند.
الخلل، شکاف و فاصله میان دو چیز، جمع آن- خلال است مثل:
خلل الدّار- شکاف و روزن خانه.
خلل السّحاب- فاصله ابرها و لابلای آنها که باران از آن می ریزد.
خلل الرّماد- لابلای خاکستر.
خدای تعالی در صفت ابر گوید: فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ- 43/ نور) (بارانها را می بینی که از خلال ابرها فرو می ریزند).
و آیه فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ- 5/ اسراء) (در میان خانه ها برای سرکوبیشان آمد و شد کردند).
شاعر گوید:
أری خلل الرّماد و میض جمر «1» و آیه وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ- 37/ توبه) یعنی در میانتان سخن چینی، و فساد کردند.
خلال- چیزی است که دندانها و دیگر چیزها را با آن پاک و تمیز می کنند.
__________________________________________________
(1) مصراع شعر فوق مربوط به داستان حکومت بنی امیّه است که چون ابو مسلم در خراسان کارش بالا می گیرد و کار نصر بن سیّار حاکم دست نشانده مروان حمار در خراسان رو بضعف می گراید نامه هایی پیاپی بمروان می نویسد و ظهور عبّاسیان را باو اطّلاع می دهد و از وضع ابو مسلم خبر می دهد که ابو مسلم مردم را برای بیعت با ابراهیم بن محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عباس دعوت می کند و ضمن آخرین نامه اش شعر فوق را بدین مضمون می نویسد:
1-
اری بین الرّماد و میض جمر و یوشک ان یکون له ضرام 2-
فانّ النّار بالعودین تذکی و انّ الحرب اولها کلام 3-
فان لم تطفئوها تجن حربا مشمرّه یشیب لها الغلام 4-
اقول من التّعجّب لیت شعری أ ایقاظ امیه ام ینام
1- در میان خاکستر جرقّه های آتشین می بینم و بزودی اخگری فروزان می شود.
2- زیرا آتش با دو چوب افروخته می شود و جنگ هم آغازش حرف است.
3- اگر خاموش نشود بجنگی مبدّل می شود که جوان را پیر می کند.
4- از شگفتی می گویم و نمی دانم امویها بیدارند یا خواب. [...]
ص: 620
خلّ سنّه و خلّ ثوبه بالخلال- دندان و جامه اش را پاک کرد.
خلّ لسان الفصیل بالخلال- زبان بچّه شتر را خلال کرد تا مانع شیر خوردنش شود.
(در وقتی است که پستان مادر را به درد آورده و از شیر جدا می شود).
خلّ الرّمیّه بالسّهم- با یک تیر شکار را زد.
و در حدیث: «خللوا أصابعکم» «1».
الخلل فی الأمر خلل- خلل در این عبارت یعنی سستی در کار که تشبیهی است از فاصله افتادن میان دو چیز.
خلّ لحمه یخلّ خلّا و خلالا- یعنی در بدن حیوان خللی است که در اثر لاغری و ضعیفی بوجود آمده.
شاعر گوید: إنّ جسمی بعد خالی لخلّ.
(شعر از شنفری شاعر جاهلی است که در باره دائی خویش تأبّط شرّا- گفته است یعنی من بعد از دائیم ضعیف شده ام).
الخلّه- راهی ریگزار که بخاطر شنی بودنش عبورش سخت است یا از اینجهت که پا در آن فرو می رود و نیز:
الخلّه- یعنی خمر ترش که ترشیش از سرکه نیست و از نفوذ ترش شدن خودش است.
خلّه- غلاف و نیام شمشیر که آنرا در خود می پوشاند.
__________________________________________________
(1) حدیث نبوی است که تمامش چنین است «خللوا أصابعکم، لا تخللها نار» و در روایت دیگر «خلّلوا بین الاصابع لا یخلّل اللّه بینها بالنّار» و در حدیث دیگر «رحم اللّه المتخلّلین عن امّتی فی الوضوء و الطعام» در هر سه حدیث پیامبر (ص) مردم را به خلال کردن و پاکیزه نمودن دستها و دهان در وضو و غذا خوردن دستور فرموده است تا آلودگی ظاهری نیز بر طرف شود و همراه با ایمان و پاکی باطن سعادت انسانها تأمین شود، گویی که پیامبر (ص) نگرشی بهداشتی به سراسر جهان و آینده انسانها داشته است که این همه سفارش بهداشت نموده که آفات بیماریها و نابسمانانیها بانسانها نرسد و امروز اهمیت بهداشت بیش از علم پزشکی مورد توجّه بشر است.
ص: 621
خلّه- اختلال خاصّ روانی است که یا برای تمایل شدید بچیزی یا نیاز سخت بآن چیز عارض نفس انسان می شود و لذا- خلّه- را به حاجت و نیاز و خوی و عادت تفسیر کرده اند.
(خُلَّه)- یعنی محبّت و دوستی یا از اینجهت که آن حالت در جان نفوذ می کند و یا از اینکه در جان آدمی قرار می گیرد و باقی می ماند و یا اینکه همچون تیری که بهدف می رسد، دوستی هم بجان می رسد و در آن اثر می گذارد و یا اینکه در اثر نیاز شدیدی که با آن هست خلّه نامیده شده می گویند:
خاللته مخالّه و خلالا- که اسم آن- خلیل- است.
خدای تعالی گوید: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلًا- 125/ نساء) گفته اند نامیدن حضرت ابراهیم (ع) به- خلیل- برای این است که در تمام حالات توجه و نیازش بخدا بود، و در این معنی است که بخدا می گوید:
إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ- 24/ قصص) (بهر چه که از خیر بر من دهی و نازل کنی یا فرو فرستی نیازمندم).
و باز در این معنی گفته شده: اللّهمّ أغننی بالافتقار إلیک و لا تفقرنی بالاستغناء عنک.
یعنی: (الهی مرا پیوسته بخودت نیازمند گردان و از خودت بینیازم مگردان).
و گفته اند بلکه واژه- خلیل- در باره حضرت ابراهیم از- خلّه- است که بکار بردن آن مثل بکار بردن محبّت و دوستی در اوست.
ابو القاسم بلخی «1» گفته است- خلیل- از- خلّه- است نه از خلّه- کسی
__________________________________________________
(1) عبد اللّه بن احمد کعبی معروف به ابو القاسم بلخی معتزلی خراسانی دانشمند مشهوری است که با ابو الحسن بن ابی عمرو خیاط از سران معروف معتزله بغدادند، بلخی رئیس طایفه کعبیه است بگفته قاضی ابن خلکان سخنانی در توحید و صفات خدا دارد و در علم کلام صاحب نظر است.
اسماعیل پاشای بغدادی در کتاب هدّیه العارفین و اسماء المؤلفین و آثار المصنفّین- کتابهای زیادی را ببلخی نسبت می دهد از آن جمله کتاب ادب الجدل- اوایل الادله فی اصول الدّین- تفسیر القرآن، التّهذیب فی الجدل- کتاب الاسماء و الاحکام- کتاب الامامه- مفاخر خراسان، و مقالات دیگر.
ص: 622
که آن را با- حبیب- مقایسه کند بخطا رفته است زیرا جایز است که خداوند بنده اش را دوست بدارد زیرا محبّت از ناحیه او ثناست ولی جایز نیست در او تقوا و بی نیازی باشد.
این سخن بلخی اشتباه است زیرا- خلّه- از- تخلّل الودّ نفسه و مخالطته- است یعنی: (جانش با دوستی در آمیخته است).
چنانکه شاعر گوید:
قد تخلّلت مسلک الرّوح منّی و به سمی الخلیل خلیلا
یعنی: (تو همانند روح با من در آمیخته ای بهمین جهت است که دوست خلیل نامیده شده).
و لذا گفته می شود- تمازج روحانا- در روحی که در هم آمیخته و بهم پیوسته اند، و محبّت هم رسیدن به مرکز جان است و اینکه می گویند- حببته یعنی در دل و جانش راه یافتم و باو رسیدم و امّا زمانی که واژه محبّت- در باره خدا بکار می رود منظور فقط بخشایش و احسان اوست.
همینطور واژه- خلّه- اگر بکار بردن حبیب برای خداوند جایز است واژه دیگر یعنی- خلیل و خلّه- هم جایز است ولی اگر مقصود از- حبّ- مرکز دل و مقصود از- خلّه- راه یافتن و نفوذ و آمیختن دو دوست باشد حاشا که برای خدای سبحان بکار رود و چنین مقصودی در باره او قصد شود.
خدای تعالی گوید: لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خُلَّهٌ- 254/ بقره).
یعنی: ممکن نیست در قیامت نیکی یا حسنه ای خرید و یا اینکه حسنه را با موّدت و محبّت بتوان جلب کرده و این همان معنی است که خداوند اشاره فرموده که:
وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی 39/ نجم) و لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خِلالٌ- 31/ ابراهیم).
__________________________________________________
در سال 317 هجری برحمت ایزدی پیوسته است.
(هدیه العارفین 1/ 444- الملل و النّحل 1/ 76- وفیات الاعیان 2/ 248- اعلام زرکلی 2/ 544).
ص: 623
گفته اند: خلال- مصدری است از خاللت «1» و نیز گفته شده خلال جمع- خلّه- است.
و همچنین گفته اند: خلیل و أخلّه و خلال- در همان معنی اوّل یعنی دوست و دوستان است.
الخلود یعنی دور بودن چیزی از برخورد به فساد و باقی ماندن آن چیز بر حالتی که قبلا بر آن حالت بوده است- اعراب چیزی را که فساد و تباهی در آن راه ندارد و بآن نمی رسد با واژه خلود توصیف می کنند مثل نامیدن: أثافی- یعنی سه پایه دیگ و دیگدان که بخاطر مقاوم بودن و نه بخاطر دوام و بقاء آنها را- خوالد- یعنی پایدارها نامیده اند.
فعلش- خلد یخلد خلودا- است یعنی پایدار و جاودانه شد.
خدای تعالی گوید: لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ- 129/ شعراء) و خلد- یعنی جزئی از انسان که همواره بر حالت ثابت خودش باقی می ماند و تا انسان زنده است مثل سایر اجزایش تحلیل نمی رود. (شخصیّت فطری انسانی).
مخلّد- کسی است که مدّت زیادی باقی می ماند.
رجل مخلّد- بکسی گفته می شود که زود پیر نمی شود و پیری از او بتأخیر می افتند.
دابّه مخلّده- حیوانی است که دندانهای ثنایای او نمی افتد تا دندانهای رباعیش در آید «2».
سپس واژه- مخلّده- بطور استعاره در معنی همیشه باقی، و پایدار و
__________________________________________________
(1) پاره ای از افعال دارای چند مصدرند از آن جمله باب مفاعله که مصدر دوّمش بر وزن فعال است مثل- قاتل، یقاتل، مقاتله و قتال و همچنین حساب یحاسب محاسبه و حساب- و همینطور مصدر باب تفعیل مثل فعل یفعل تفعیل و تفعله- مثل- کمل یکمل تکمیل و تکمله- که در زبان فارسی و سواد آموزی قبل از انقلاب باین مصادر آگاهی نداشته اند و پنداشته اند مثلا یا (تق- وی- یت) یاد داد و بدینجهت آموزشیاران را بزحمت و اشتباه دچار می کردند و حال اینکه در اینگونه کلمات حرف (ی) یکی است و اینها مصادر دوّم باب تفعیل- هستند و تلفّظ آنها هم- (تر- ب- یت) و (تق- و- یت) است.
(2) ثنایا دندانهای بالا و پائین جلوی دهان است که دو تا در بالا و دو تا در پائین قرار دارد ولی
ص: 624
جاودانه بکار رفته است.
(الخُلُودُ) فی الجنّه- یعنی باقی بودن اشیاء بر حالتی که بوده اند بدون اینکه فسادی بر آنها عارض شود.
خدای تعالی گوید:
أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 82/ بقره).
و أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 39/ بقره).
و وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها- 93/ نساء).
و یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ- 17/ واقعه).
گفته شده- مخلّدون- یعنی بحالت خویش باقیند بطوریکه حالات گوناگون آنها را فرا نمی گیرد و تغییر حالت نمی دهند و یا اینکه مخلّدون از واژه- خلده- است (خلده- یعنی گوشواره و دستیاره زرّین، پس مخلّدون یعنی با گوشواره و دستیاره مزّین و پیراسته هستند، خلده نوعی از گوشواره است).
(إِخْلادُ) الشّیئ- باقی گذاردن و ثابت کردن چیزی بطوریکه حکم همیشگی بودن و بقاء دائمی بر آن بشود و بر این معنی سخن خدای سبحان است که:
وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ- 176/ اعراف).
یعنی: او بزمین دل بست و متّکی شد بگمان اینکه در زمین جاودان خواهد بود.
الخالص، مثل- صافی یعنی پاک و پالوده، جز اینکه، در جسم خالص یا هر چیزی خالصی، آثار آمیختگی با چیزی که قبلا در آن بوده پیوسته وجود دارد ولی در معنی صافی گفته اند از مشوب بودن با چیز دیگری بکلّی پاک است و اثر آمیختگی در آن نیست.
فعل آن، خلّصته فخلص- است، شاعر گوید:
__________________________________________________
رباعی چهار دندان بالا و پائین است که ما بین ثنایا و انیاب قرار گرفته و در حیوانات در سن 6 سالگی ظاهر می شود.
ص: 625
خلاص الخمر من نسخ الفدام (بی غش بودن خمر رد شدن از دهان بند و پارچه صافی است.
خدای تعالی گوید: وَ قالُوا ما فِی بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَهٌ لِذُکُورِنا- 139/ انعام).
واژه های. خالص و خالصه- مثل وزن- داهیه و راویه یعنی: (مصیبت بزرگ و توشه دان) است.
خدای تعالی گوید: فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا- 80/ یوسف).
یعنی از غیر خویش منفرد و جدا بودند و کفّاره گرفتند.
و در آیات وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ- 139/ بقره).
و إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ- 24/ یوسف).
پس در آیه اخیر اخلاص و پاک دلی مسلمین پاکی اعتقاد آنها از عقاید باطله است، یعنی آنچه را که یهود از تشبیه و نصاری از تثلیث می گفتند، و می خواندند (یهود خدا را بچیزی همانند کردند و نصاری خدا را سه دانستند) و مسلمین از اینگونه عقاید باطله تبری و بیزاری جستند.
خدای تعالی گوید: مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ- 29/ اعراف) و لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَهٍ- 37/ مائده) و آیه أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء) که اشاره بهمان معنی است که گفته شد.
و آیه إِنَّهُ کانَ مُخْلَصاً وَ کانَ رَسُولًا نَبِیًّا- 51/ مریم).
پس حقیقت معنی- إخلاص در پرستش، تبری و دوری از هر چیزی غیر خدای تعالی است.
الخلط- یعنی جمع و فراهم آمدن میان اجزاء دو چیز و سپس بجمع میان دو مایع یا دو جامد یا یکی از آن دو با دیگری مثل آمیختن مایع و جامد تعمیم یافته است. واژه خلط- اعمّ از واژه- مزج- است می گویند: اختلط الشّیئ.
خدای تعالی گوید: فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ- 24/ یونس).
ص: 626
همسایه و شریک را هم- (خَلِیط)- گویند و واژه- خلیطان- در اصول فقه از همین معنی است.
خدای تعالی گوید: وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ- 24/ ص).
یعنی: (بیشترین شرکاء و دوستان یا همسایگان بعضی بر بعضی جور می کنند).
واژه- خلیط- در مفرد و جمع هر دو بکار می رود.
شاعر گوید: بان الخلیط و لم یأووا لمن ترکوا یعنی: (آن شرکاء جدا شدند و بکسانی که ترکشان کردند پناه نبردند).
و آیه (خَلَطُوا) عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً- 102/ توبه).
یعنی: گاهی به کار نیک و گاهی بکار زشت و ناروا پرداختند و این دو را درهم آمیختند.
أخلط فلان فی کلامه- در سخنش خوب و بد و حقّ و باطل را در هم آمیخت.
أخلط الفرس فی جریه- کنایه از کوتاهی کردن است در دویدن است.
الخلع یعنی لباس از تن در آوردن مثل: خلع الإنسان ثوبه و- خلع- در باره اسب، دور کردن پالان و افسار از اوست.
خدای تعالی گوید: فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ- 12/ طه) گفته شده منظور همان امر به کفش در آوردن و پا برهنه شدن است که حمل بر ظاهر لفظ شده است.
خداوند به حضرت موسی (ع) دستور داد تا کفش خود را که از پوست الاغ مرده بود از پای در آورد و دور کند.
بعضی از اهل تصوّف گفته اند این امر مثلی است و در حقیقت امر به اقامت و مکان گزیدن و ماندن است همانطور که توبه کسی که می خواهد در حضورت بماند می گویی کفش و جامه ات را در آورد و از اینگونه سخنان.
خلع فلان فلان- معنایش اینست که باو جامه و لباس بخشید از اینجهت برای معنی عطاء و بخشش از لفظ خلع استفاده شده که بمجرّد اداء این لفظ باو
ص: 627
لباس داده می شد.
خلف یعنی پشت، نقطه مقابل- قدّام- یعنی پیشاروی و جلو.
خدای تعالی گوید: یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ- 255/ بقره) و لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- 11/ رعد).
یعنی: (انسان را فرشتگانیست در حضور و غیاب که او را بامر خدا حفاظت می کنند و نگه می دارد و این فرمان خداوند است که آنچه قومی و مردمی دارند تغییر نکند و نگرداند مگر اینکه ایشان متحوّل شوند).
و نیز خدای تعالی گوید: فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً- 92/ یونس).
(خطاب به فرعون است می فرماید: با زره طلائی مخصوصت از آب بیرونت اندازیم تا برای کسانیکه در غرق شدنت شکّ داشتند که خدا نباید بمیرد، و همچنین برای آیندگان آیتی و نشانه ای باشد).
خلف- عکس و ضدّ معنی تقدّم و سلف- است و بکسی که بخاطر کوتاهی و قصور مقام و منزلتش عقب مانده است- خلف- گویند و لذا می گویند خلف- یعنی زشت و تباه.
و نیز کسی را هم که نه بخاطر قصور و کوتاهی از مقامش عقب مانده باز خلف گفته اند.
خدای تعالی گوید: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ «1»- 169/ اعراف).
__________________________________________________
(1) واژه خلف با سکون لام در قرآن دو بار آمده یکی در آیه 169/ اعراف که دنیا دوستان تبار بنی اسرائیل را که از دستورات حضرت موسی (ع) سر پیچی کردند مورد ملامت قرار می دهد، دوّم در آیه 59/ مریم که می گوید: بعد از آنهمه پیامبران که نماز بر پا می داشتند و رضای خدای می خواستند گروهی از پی شان خواهند دید، در دو آیه فوق واژه خلف با سکون لام و بصورت مذموم و ناپسند بکار رفته فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاهَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا- 59/ مریم) پس- خلف- با سکون لام یعنی تباه و زشت و امّا خلف با فتحه لام در خیر و خوبی بکار می رود مثلا می گویند: خلف صدق، خلف سوء یعنی جانشین خوب و بد که در زبان فارسی هم می گویند فلانی ناخلف است یعنی بی خیر، ابن اثیر می گوید: الخلف بالتّحریک فی الخیر و بالتّسکین فی الشّر یعنی با حرکت حروف (خ- ل) در خوبی و با سکون آنها در شرّ و بدی بکار می رود. خلف فرزند صالح و خلف فرزند صالح و بد کردار که-
ص: 628
(اشاره به تبار بنی اسرائیل است که بعد از قشر اوّل جانشین آنها شدند و تورات را از گذشتگان میراث بردند امّا دنیا دوستی را شیوه خود کردند).
در اصطلاح می گویند: سکت ألفا و نطق خلفا «1» یعنی از هزار سخن سکوت کرد و چیزی ناروا اداء کرد، و دربار هر کسی هم که کلامش و سخنش تباه و فاسد است یا روحی تبهکار و فاسد دارد بکار می رود.
تخلّف فلان فلانا- بکسی گفته می شود که از دیگری عقب بیفتد، و پشت سر دیگری بیاید و هر گاه جانشین او بشود مصدرش- خلافه- است با کسره حرف (خ) و (خَلَفَ) خلافه با فتحه حرف (خ) یعنی فاسد شد که اسم فاعلش- خالف- است یعنی پست و احمق، پستی و زشتی هم به خلف تعبیر شده است مثل آیه فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاهَ- 59/ مریم).
خلف- هم به کسی که جای دیگری قرار می گیرد و راه و روش او را سد می کند اطلاق می شود.
(خِلْفَه)- یعنی جانشین یکدیگر شدن.
خدای تعالی گوید: وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَهً- 62/ فرقان).
یعنی: (او کسی است که با ایجاد نظامی در آفرینش از روی حکمت و نظام هستی شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد).
در اصطلاح می گویند: أمرهم خلفه- یعنی کارشان پی در پی و منظّم است.
__________________________________________________
اگر صدق و سوء یا صالح و طالح بکار رود خلف خوب و خلف زشت است. چنانکه راغب رحمه اللّه هم در قسمت اوّل هر دو را در معنی قصور و عدم قصور ذکر کرده است. ابن سیده می گوید لا یکون الخلف الّا من الاخیار و لا یکون خلف الّا من الاشرار.
(اساس البلاغه 247- مصباح المنبر 218/ لس و 85- مقاییس 2/ 210- المحکم 5/ 121).
(1) ابن سکیت رحمه اللّه از قول ابن اعرابی نقل می کند که- خلف- هر سخن ناروا و زشتی است و بهر کار ناپسند دیگر نیز اطلاق می شود چنانکه مردی اعرابی با خویشانش بود صدائی و بادی از اندرونش برخاست و شرمنده شد ناچار به شکمش و پشتش اشاره کرد و گفت:
انّها خلف نطقت خلفا- یا- سکت الفا و نطق خلفا: گناه از من نیست و لذا می گویند: هزار بار ساکت بود و یکبار به خطا صدا داد.
(مصباح المنیر 218- لس 9/ 85- مجمع الامثال 1/ 330).
ص: 629
شاعر گوید: بها العین و الآرام یمشین خلفه «1».
أصابته خلفه- کنایه از درد شکم و شکمروی است (اسهال).
خلف فلان فلانا- بجای او کارگزار شد چه با او و یا بعد از او باشد.
خدای تعالی گوید: وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْکُمْ مَلائِکَهً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ- 60/ زخرف).
(خِلافَه)- یعنی نیابت و جانشینی بجای دیگری که:
1- یا در غیاب و نبودن کسی است.
2- یا بخاطر مرگ کسی است که دیگری جانشین او می شود.
3- یا بعلّت ناتوانی کسی.
4- و یا بخاطر بزرگی و شرافت است که دیگری جانشین او می شود.
و در معنی اخیر خداوند اولیاء خود را در زمین خلافت و نمایندگی می دهد.
خدای تعالی گوید:
هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ- 39/ فاطر).
و وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ- 165/ انعام).
__________________________________________________
(1) شعر از زهیر بن ابی سلمی است که در معلّقه اش می گوید:
1-
بها العین و الآرام یمشین خلفه و احلاءها ینهضن من کلّ مجثم
یعنی: در آن مکان و مرتفعات گاوان وحشی و آهوانی پیاپی در حرکت و نوزادانشان از هر جائی که نشسته اند بر می خیزند.
2-
وقفت بها من بعد عشرین حجّه فلا یا عرفت الدّار بعد توهّم
یعنی: آنجا را پس از بیست سال دوری نمی شناختم تا اینکه با مشقّت و پندار خانه و سرزمین را شناختم.
ابن اعرابی می گوید: خلف- یعنی زمانی پس از زمان دیگر همچنین- کلّ شی ء یجی ء بعد شی ء فهو خلف.
لبید در هجو معاصرینش می گوید:
ذهب الّذین یعاش فی اکنافهم و بقیت فی خلف کجلد الاجرب
یعنی: کسانی که در پناهشان آسایش و زندگی می شد در گذشتند و من در میان خسیسانی ناصالح چون پوست بدن پیسی زده باقی ماندم. (دیوان زهیر و لبید)
ص: 630
و وَ یَسْتَخْلِفُ رَبِّی قَوْماً غَیْرَکُمْ- 57/ هود).
خلائف- جمع خلیفه- است و خلفاء- جمع- خلیف.
خدای تعالی گوید:
یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ- 26/ ص).
و وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ- 73/ یونس).
و وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ- 69/ اعراف).
(اخْتلاف) و مخالفه- باین معنی است که هر کس راه و روشی غیر از راه و روش دیگری در کار یا سخن بر گزینند.
خلاف- فراگیرتر و اعمّ از- ضدّ- است زیرا هر دو ضدّی مختلفند و هر دو چیز مختلفی ضدّ نیستند و هر گاه در میان مردم اختلاف در قول، و سخن باشد در حکم تنازع است و بطور استعاره بجای- منازعه و مجادله که لفظی است- اختلاف- گفته می شود، خدای تعالی گوید:
فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ- 37/ مریم).
و وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ- 118/ هود).
و وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ- 22/ روم).
و عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ- 3/ نباء).
و إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ- 8/ ذاریات).
و مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ- 13/ نحل).
و وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ- 105/ آل عمران).
و فَهَدَی اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ- 213/ بقره).
و وَ ما کانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّهً واحِدَهً فَاخْتَلَفُوا- 19/ یونس).
و وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِی إِسْرائِیلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّی جاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّکَ یَقْضِی بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ- 93/ یونس).
و در باره قیامت گوید: وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ ما کُنْتُمْ، فِیهِ تَخْتَلِفُونَ- 96/ نحل).
لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ- 39/ نحل).
ص: 631
و وَ إِنَّ الَّذِینَ اخْتَلَفُوا فِی الْکِتابِ- 176/ بقره) گفته شده معنایش خلفوا- است مثل واژه های- کسب و اکتسب است.
و نیز گفته اند: باین معنی است که چیزی را بر خلاف آنچه که خدای نازل کرده بود بجای آن قرار دادند.
خدای تعالی گوید: لَاخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعادِ- 42/ انفال).
که در این آیه فعل- اختلاف- یا از خلاف است یا از خلف- (یعنی بر عکس عمل کردن یا خلاف وعده کردن).
و آیات وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْ ءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی اللَّهِ- 10/ شوری) و فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ- 55/ آل عمران).
و إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ- 6/ یونس).
یعنی: آمدن شب و روز بجای یکدیگر و پی در پی بودنشان.
(خُلْف)- یعنی مخالفت در وعده و قرار، گفته می شود- وعدنی فاخلفنی- یعنی وعده کرد و وفا نکرد.
و آیات بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ- 77/ توبه).
و إِنَّ اللَّهَ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ- 9/ آل عمران).
فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی- 86/ طه).
و قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنا- 87/ طه).
أخلفت فلانا- او را خلافکار یافتم.
إخلاف- آب دادن حیوان پی در پی و یکی پس از دیگری است.
أخلف الشّجر- وقتی است که درخت بعد از برگ ریزان مجدّدا سبز شود.
أخلف اللّه علیک- بکسی گفته می شود که مالش از دستش رفته است یعنی خدا عوضت بدهد.
خلف اللّه علیک- برای تو از او جانشین قرار دهد.
و آیه لا یلبثون خلفک- 76/ اسراء) یعنی بعد از تو، که- خلافک هم خوانده شده یعنی مخالفت با تو.
ص: 632
و آیه أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ- 33/ مائده) یعنی: دست چپ و پای راست یا پای چپ و دست راست.
(خَلَّفْتُهُ)- او را پشت سر خود ترک کردم و جا گذاشتم.
در آیه فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ- 81/ توبه) یعنی مخالفین پیامبر (ص).
و آیات وَ عَلَی الثَّلاثَهِ الَّذِینَ خُلِّفُوا- 118/ توبه) و قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ- 16/ فتح).
(خالِف)- عقب مانده ای که یا بخاطر قصور و سستی و یا نقصان و کمبود از دیگران باز مانده و همچون متخلّف است.
و در آیه فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِینَ- 83/ توبه) در همان معنی است.
یعنی: (با کسانی که برای آمدن جنگ کوتاهی کردند و متخلّف شدند همراه باشید که آیه بصورت سرزنش بیان شده است).
(خالِفَه)- ستون نهائی خیمه و چادر که بطور کنایه به زن نیز گفته می شود چون در کوچ کردن از مسافرین عقب می ماند، جمع آن- خوالف- است در آیه رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ- 87/ توبه).
وجدت الحیّ خلوفا- یعنی زنان آن قبیله از مردانشان عقب تر ماندند.
خلف- لبه تیز تبر که بر خلاف لبه کند آنست و همچنین- خلف- یعنی دنده های پشت که تا زیر شکم آمده است.
خلاف- درختی است که ظاهرش بر عکس منظره ای است که از آن تصوّر می شود، و یا بخاطر اینکه منظره اش غیر از حقیقت آن است.
مخلف عامّ- و مخلف عامین- شتران نه (9) ساله که بعد از آن سنّ دیگر اسمی ندارند و همواره- بازل- خوانده می شوند- عمر (رض) گفته است:
«لو لا الخلّیفی لأذنت».
یعنی: اگر خلافتم نبود اذان می گفتم و مؤذّن می شدم.
خلّیف- مصدر- خلف- است.
الخلق، اصلش اندازه گیری و تدبیر و نظم مستقیم و استوار در امور
ص: 633
است واژه خلق در معنی نو آفرینی و ایجاد چیزی بدون اینکه آن چیز سابقه وجودی داشته باشد و ایجادش بدون نمونه داشتن باشد بکار می رود.
خدای فرماید: خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- 73/ انعام).
یعنی: ابداع و ایجادشان نمود که این معنی بنا بدلالت و راهنمائی آیه بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 17/ بقره) است، و همچنین:
واژه- خلق- در معنی پیدایش و ایجاد چیزی بکار می رود، مثل آیات خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَهٍ- 1/ نساء).
و خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍ- 4/ نحل).
خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَهٍ- 12/ مؤمنون).
و وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ- 11/ اعراف).
وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ- 15/ الرّحمن).
آیه اخیر یعنی: (پریان را از شعله ای بی دود آفرید یعنی حرارت).
ولی آفریدن- خلقی- که بمعنی ابداع و نو آفرینی است جز برای خدای تعالی نیست و لذا در باره تفاوت این معنی میان خود و دیگران، فرمود: أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ- 17/ نحل).
یعنی: (آیا آنکه می آفریند همانند کسی است که نمی آفریند و خود آفریده شده است پس آیا متذکّر نمی شوید و بیاد نمی آورید).
امّا آنچیزی که در اثر تغییر دادن چیزی خلق و ظاهر می شود و بوجود می آید خداوند آنرا بصورت خلق برای غیر از خودش در پاره ای حالات قرار داده است مثل داستان حضرت عیسی (ع) آنچنانکه قرآن می گوید:
وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی- 110/ مائده)- خلق- و آفریدن در عموم مردم به دو صورت بکار رفته است:
اوّل- در معنی تدبیر امور و ساختن، چنانکه شاعر گوید:
فلأنت تغری ما خلقت و بع ض القوم یخلق ثمّ لا یغری
(شاعر زهیر بن ابی سلمی است که گوید: تو هر چه می سازی و تدبیر
ص: 634
می کنی ضایع می کنی ولی گروهی از مردم می سازند و ضایع نمی کنند).
دوّم- خلق در معنی دروغ گفتن، در آیه: وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً «1»- 17/ عنکبوت) اگر گفته شود در آیه فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ- 14/ مؤمنون) صحیح است که دلالت بر دیگر مخلوقات غیر از خداوند دارد و با واژه- خلق- وصف شده اند، معنایش اینستکه أَحْسَنُ الْخالِقِینَ- 14/ مؤمنون) یعنی خداوند نیکوترین تدبیر کنندگان و حکم کنندگان است، یا اینکه آیه فوق بنابر تقدیری است که معتقد بودند و می پنداشتند که موجودات غیر از خدا نیز خلق می کنند و ایجاد می کنند پس بنابر آنچیزی است که می پنداشتند گویی که می گوید: حالا فرض کن و حساب کن که آفریننده ها و ایجاد کنندگان دیگر نیز وجود دارند پس بنابر آنچه که اعتقاد دارید خداوند از نظر نو آفرینی نیکوترین آنهاست، چنانکه فرمود:
خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ- 16/ رعد).
وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ- 19/ نساء).
واژه خلق در آیه اخیر اشاره ای است به اخته کردن مردان و حیوانات یا بریدن ریش و از این قبیل چیزها که می پنداشتند آن کارها خلقت جدیدی است و نیز گفته شده: معنای آیه فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ- 119/ نساء) یعنی حکم خدای را تغییر می دادند.
و آیه لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) اشاره ای است به حکم و فرمان خدای که
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: إِنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً- 17/ عنکبوت) سخن حضرت ابراهیم (ع) به بت پرستان عصر خویش است که می گوید آنهائیکه غیر خدا چون بتها را می پرستند، و آنچه را که به دروغ می سازید لا یَمْلِکُونَ لَکُمْ رِزْقاً- 17/ عنکبوت) روزی، و رزقی برای شما ندارند، رزق از خدا جوئید و او را عبادت کنید و سپاسش دارید که بازگشتشان بسوی اوست.
فَابْتَغُوا عِنْدَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْکُرُوا لَهُ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ- 17/ عنکبوت) آیات این سوره تشبیهی است به ناپایدار بودن حیات دنیا بخانه از تار و پود بافته عنکبوت و در آیه فوق ناچیز بودن بتهای خود ساخته انسانها و دور نمایی که از آینده روشن خداپرستان است ارائه می شود که یکی از معجزات و تناسبهای لفظی و معنوی آیات و سوره های قرآن است که زنجیروار با واژه هایی تفکّر انگیز و پر محتوی و شگفت انگیزی بهم مربوط شده اند گویی که تمام سوره ها و آیات قرآن همچون شعاع نورانی خورشید در یک خطّ سیر و امتداد قرار دارند.
ص: 635
مقدّر کرده است.
و نیز گفته اند: لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ- 30/ روم) در حکم نهی است باین معنی که آفرینش خدای را تغییر ندهید.
و آیه وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ- 166/ شعراء) کنایه از وسیله تمتّع در همسران است.
و هر جا که واژه- خلق- در توصیف سخن و کلام بکار رفته است مقصود دروغ گفتن است.
و بر این اساس آیه إِنْ هذا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ- 137/ شعراء).
و آیه ما سَمِعْنا بِهذا فِی الْمِلَّهِ الْآخِرَهِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ «1»- 7/ ص) واژه- خلق- در معنای- مخلوق- یعنی موجود و آفریده هم بکار می رود.
خلق و (خُلْق)- در اصل یکی است مثل- شرب و شرب- و- صرم و صرم (قطع کردن و بریدن) ولی کلمه- خلق- مخصوص اشکال و اجسام و صورتهائی است که با حواس درک می شود و خلق ویژه قوا و سجایائی است که با فطرت و دید دل درک می شود.
خدای تعالی گوید: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ- 4/ قلم) و إِنْ هذا إِلَّا خُلُقُ الْأَوَّلِینَ- 137/ شعراء) که خلق الأوّلین نیز خوانده شده، و (خَلاق)- هم فضائل و بهره هائی است که انسان با اخلاقش کسب می کند.
__________________________________________________
(1) آیه فوق سخن قوم عاد است که به پیامبرشان می گفتند کارهای ما عادات گذشتگان است ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ- 15/ اسراء) ما معذّب نخواهیم شد سپس خداوند خبر از عذابشان می دهد و در سوره احقاف آیه 11 قول کفّار را چنین نقل می کند همینکه بهدایت و رستگاری روی نمی آوردند می گفتند هذا إِفْکٌ قَدِیمٌ- 11/ احقاف) اینگونه اندیشه ها و اطلاق خُلُقُ الْأَوَّلِینَ- 137/ شعراء) و إِفْکٌ قَدِیمٌ- 11/ احقاف) شیوه همیشگی کفّار است و هرگز نباید بتصوّر و اندیشه مسلمین خطور کند چنانکه متأسّفانه در گذشته دور این پندارها گریبانگیر افکار دانشمندان بوده است که وَ إِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذا إِفْکٌ قَدِیمٌ- 11/ احقاف) و این عبارات که سخن کفّار است عینا همین اصطلاحات و واژه هایی است که دشمنان اسلام بمسلمین بپا خاسته امروز با نام ارتجاع و بنیادگرا به دشمنی و تهمت بر خاسته اند و همان کلمات گذشته کفّار به پیامبران (ع) و مؤمنین را امروز هم اینان به مسلمانان انقلابی جهان نسبت می دهند.
ص: 636
خدای تعالی گوید:
وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَهِ مِنْ خَلاقٍ- 200/ بقره).
فلان خلیق بکذا- یعنی او سزاوار آن است گوئی که در آن حالت آفریده شده است مثل اینکه می گوئی:
مجبول علی کذا- یعنی بر آن روش سرشته شده است و فطری اوست یا اینکه از نظر خلقت بسوی آن کشانده می شود.
خلق الثّوب و أخلق- آن جامعه و لباس کهنه شد.
ثوب خلق و مخلق و أخلاق- مثل- حبل أرمام و أرمات، یعنی ریسمانهای بهم بسته شده و تابیده.
از عبارت- خلوقه الثّوب فرسوده شدن جامه، لمس شدن، و پوشیده شدن زیاد آن تصوّر می شود. لذا در باره کوه می گویند:
جبل أخلق و صخره خلقاء- کوه و صخره سائیده و فرسوده شد.
خلقت الثّوب- یعنی لباس را با پوشیدن نرم و آماده کردم.
اخلولق السّحاب- ابر باران ریز شد مثل:
خلیق بکذا- شایسته آن است.
خلوق- هم نوعی از عطر و بوی خوش گیاهی است (زعفران).
الخلاء- مکانی که هیچ پناهگاه و ساختمان و بنایی در آنجا نباشد.
خلوّ- یعنی خالی، که در زمان و مکان هر دو بکار می رود ولی آنچه را که در این واژه تصوّر می شود زمانی است که می گذرد ولی لغت شناسان عبارت:
خلا الزّمان را در معنی وقت گذشت و سپری شد تفسیر کرده اند.
خدای تعالی گوید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ- 144/ آل عمران).
و وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ «1»- 6/ رعد).
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَهِ قَبْلَ الْحَسَنَهِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَهٍ لِلنَّاسِ عَلی ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقابِ- 6/ رعد).
کفّار برای دیدن عذاب قیامت با استهزاء شتاب می طلبند در حالی که پیش از آنها تکذیب کنندگان
ص: 637
تِلْکَ أُمَّهٌ قَدْ خَلَتْ- 134/ بقره).
و قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ- 137/ آل عمران).
و إِلَّا خَلا فِیها نَذِیرٌ- 24/ فاطر).
و مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ- 34/ نور).
و وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ- 119/ آل عمران).
آیه اخیر می گوید: زمانی که دشمنانتان خلوت می کنند از خشم بر شما انگشتان خویش می گزند.
و آیه (یَخْلُ) لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ- 9/ یوسف) یعنی دوستی و محبّت پدرتان و توجّه و روی آوردنش بشما برایتان حاصل می شود.
خلا الإنسان- یعنی خالی و تهی شده.
خلا فلان بفلان- با او خلوت کرد.
(خَلا إِلَیْهِ)- در خلوت بسویش رفت.
خدای تعالی گوید: وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ- 14/ بقره).
خلّیت فلانا- او را در پنهانی و خلوت ترک کردم، سپس بهر ترک کردنی- تخلیه- گفته می شود.
در آیه فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ- 5/ توبه) راهشان را خلوت و ترک کنید).
ناقه- شتری که شیرش دوشیده شده.
إمرأه- خلیّه- زن بی همسر و از شوهر دور شده.
خلیّه- کشتی بدون کشتی بان و رها شده.
خلی- کسیکه از غم و اندوه فارغ و خالی است مثل- مطلّقه، یعنی رها شده.
شاعر گوید: مطلّقه طورا و طورا تراجع (زنی که گاهی رها و گاهی رجوع
__________________________________________________
بسیار بعقوبت و فرجام بدشان رسیدند و در گذشته پروردگارت به کسانیکه بر خویشتن ستم می کنند آمرزنده و سخت عقوبت است (لذو مغفره- برای آنان که توبه کنند و بازگشت بظلم و گناه ننمایند و نیز لشدید العقاب- در باره کسانیکه با استهزاء بسرنوشت ناهنجار خویش ناباورند و آنرا نمی پذیرند). [...]
ص: 638
می شود).
خلاء- گیاهیکه در جائی مانده تا خشک شود.
خلیت الدّابّه- موی حیوان رای چیدم.
سیف یختلی- بصورت استعاره یعنی شمشیری که همیشه می برد و به هر چیزی می خورد ریز ریز می کند.
خدای تعالی گوید: جَعَلْناهُمْ حَصِیداً خامِدِینَ- 15/ انبیاء) کنایه از مرگشان است.
چنانکه گویند: خمدت النّار خمودا- شعله آتش فرو نشست، بطور استعاره می گویند خمدت الحمیّ- تبش قطع شد.
خدای تعالی گوید: فَإِذا هُمْ خامِدُونَ- 29/ یس) ناگهان خاموش و بی جان شوند.
اصل پوشاندن چیزی است، و به هر چیزی که با آن و بوسیله آن پوشانده می شود- خمار- گویند، ولی خمار در سخنان معمولی اسمی است برای روپوشی که زنان سر خود را با آن می پوشانند جمع آن خمر- است. خدای تعالی گوید: وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ- 31/ نور).
یعنی: (روپوش خویش بایستی بر طرفین شانه ها و گریبان خویش قرار دهند).
اختمرت المرأه و تخمّرت- آن زن سر خویش مستور داشت و پوشاند.
روایت شده است که: «خمّروا آنیتکم».
یعنی: (سر ظروف خوراکتان را بپوشانید که دستوری است بهداشتی و سودمند).
أخمرت العجین- خمیر در آن گذاشتم تا تخمیر شود.
خمیره- چیزی است که قبلا تخمیر شده است.
دخل فی خمار النّاس- در ازدحام و جمع مردم داخل شد.
نامیدن- خمر- به نوشیدنی که شکرآور است برای اینستکه در مرکز و
ص: 639
جایگاه خرد انسان پنهان می شود «1» و نظر بعضی از مردم این است که هر مست کننده ای- خمر- است و بعضی هم نظرشان این است که- خمر اسمی است برای چیزی که از انگور و خرما تهیّه می کنند و سکر آور است و این نظر بنابر روایتی از پیامبر (ص) است که فرمودند: «الخمر من هاتین الشّجرتین النّخله و العنبه».
یعنی: (مایع سکر آوری که از عصاره خرما و انگور گرفته می شود).
و عده ای دیگر آن را اسمی برای خمر ناپخته می دانند و سپس مقدار پخته شده ای که نام خمر بر آن نیست گوناگون است.
خمار- بیماری و دردی که از استعمال خمر بانسان عارض می شود که نام- خمار- هم برای آنگونه بیماریها بر وزن اسامی سایر امراض است.- مثل- زکام و سعال (زکام و سرفه).
خمره الطّیب- نوعی خمر.
خامره و خمره- چیزی است که با آن آمیخته شده و ممزوج است و به طور استعاره در اصطلاح می گویند: خامری أمّ عامر «2».
اصل خمس در عدد و ارقام بکار می رود.
__________________________________________________
(1) مرحوم راغب در باره حرام بودن خمر در ذیل واژه- جنب- و در پیرامون آیه فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ- 90/ مائده) با استدلال دقیق علمی می نویسد فَاجْتَنِبُوهُ- 90/ مائده) از- اتر کوه- رساتر است، یعنی خمر را از جامعه خویش دور کنید در ذیل واژه خمر هم می گوید وجه تسمیه اش این است که مرکز عقل و اندیشه را اشغال و آن را تباه می کند.
(2) اصطلاح- خامری ام عامر- از کار کفتار در فریب خوردن و صید شدنش گرفته شده که اصطلاحی است بسیار آموزنده در مسائل اجتماعی و سیاسی و حکومتی و نظامی که پر فایده است.
از علی (ع) روایت شده است که فرمود: «لا اکون مثل الضّبع تسمع اللّدم قتبرز طمعا فی الحیّه حتّی تصاد» یعنی من همانند کفتار نادان نیستم که با صدای افتادن سنگ ریزه ای بتصوّر مار خود را در دام شکارچی می اندازد.
می گویند کفتار از نادانترین حیوانات است وقتی می خواهند او را شکار کنند سنگ کوچکی توی لانه اش می اندازند و او بگمان اینکه حیوانی است و می تواند او را شکار کند بیرون می آید و در دام می افتد و در حال شکار کردنش هم مرتّب می گویند: «ابشری بجراد عظال» یعنی مژده که ملخ ها آمدند، و دست و پای کفتار را با همین فریب و مکر می بندند و شکارش می کنند روایت فوق در نهج البلاغه چنین است:
«و اللّه لا اکون کالضّبع تنام علی طول اللّدم حتّی تصل الیها طالبها ...». شنفرای شاعر جاهلی گوید:
ص: 640
خدای تعالی گوید: وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ- 22/ کهف).
(مربوط به نظرات در باره اصحاب کهف است که می گویند پنج نفر و سگشان ششمینشان).
و آیه فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً- 14/ عنکبوت) (نوح از هزار سال 50 کم در میانشان درنگ کرد).
خمیس- جامه ای است که درازیش پنج ذراع (در حدود 5/ 2 متر) است.
رمح مخموس- نیز همانطور است یعنی نیزه ای که پنج ذراع باشد.
الخمس من أظماء الإبل- (شش روز در میان شتران تشنه را آب دادن).
خمست القوم أخمسهم- پنج یک اموالشان را گرفتم.
خمستهم أخمسهم- پنجمین نفرشان بودم.
خمیس- در ایّام هفته است یعنی پنجشنبه.
خدای تعالی گوید: فِی مَخْمَصَهٍ- 3/ مائده) یعنی در گرسنگی که باعث کوچک شدن و ضعیف شدن شکمشان می شود.
رجل خامص- مردی لاغر اندام.
أختمص القدم- گودی کف پا برای اینکه پوستش ضعیف و نازک است.
الخمط- درختی که خار ندارد که گفته اند همان درخت اراک است (شتران خوردن آنرا دوست دارند).
خمطه الخمر- وقتی است که خمر ترش شده است.
تخمط- خشمگین شد.
تخمّط الفحل- شتر نرینه بانگ زد.
__________________________________________________
فلا تدفنونی ان دفنی محرّم علیکم و لکن خامری ام عامری
یعنی: دفن من بر شما حرام است ولی چون کفتار در دخمه ای بگذارید.
(مجمع الامثال 1/ 238- مقاییس 2/ 217- و به نقل از ذیل مقاییس اغانی 21/ 89- حیوان جاحظ 6/ 450- مخصّص، ابن سیده 13/ 258. الازمنه و الامکنه 1/ 293- نهج البلاغه خطبه 6 ص 53 بکوشش، صبحی صالح).
ص: 641
خدای تعالی گوید: وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَهَ وَ الْخَنازِیرَ- 60/ مائده).
گفته اند مقصود حیوان مخصوصی است و نیز گفته اند: یعنی کسی که اخلاق و کارهایش مشابهت و همسانی با بوزینه دارد نه بکسی که همشکل آنها باشد.
و نیز گفته اند: هر دو مطلب مراد آیه است، روایت شده است که گروهی خلقتا مسخ شده اند و همچنین در میان مردم کسانی هستند و یافت می شوند که اخلاقشان همسان میمونها و خوکها است هر چند که صورتا آدم باشند، که همانطور تعبیر می شوند.
خدای تعالی گوید: مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ- 4/ ناس).
یعنی: شیطانی که بهنگام یاد آوری و ذکر خدا پنهان می شود، یا می گریزد و منقبض می شود.
خدای تعالی گوید: فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ- 15/ تکویر) یعنی به ستارگانی که در روز ناپیدایند و گفته اند زحل و مشتری و مریخ اند زیرا براهشان باز می گردند (اشاره بحرکت دورانی آنهاست).
أخنست عنه حقّه- یعنی حقّش را بتأخیر انداختم.
خدای تعالی گوید: وَ الْمُنْخَنِقَهُ- 3/ مائده)، یعنی حیوانی که در حال خفگی می میرد.
المخنقه- قلّاده و افسار گردن حیوان.
الخیبه- از دست رفتن خواست و آرزو (ناامید شدن).
خدای تعالی گوید: وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ- 15/ ابراهیم).
و وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَری 61/ طه).
و وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس).
(کسیکه نفس و جان خویش بیالود و زیانکار و ناامید شد).
خیره چیزی است که همه کس بآن راغب می شوند مثل عقل عدل- فضل و هر چیز سودمند دیگر، نقطه مقابل خیر، شرّ است، خیر دو گونه است:
اوّل- خیر مطلق یعنی چیزیکه در هر حال و بنظر هر کس پسندیده و
ص: 642
مورد رغبت است مثل توصیفی که پیامبر علیه السلام از بهشت فرمود که «لا خیر بخیر بعده النّار و لا شرّ بشرّ بعده الجنّه» «1».
دوّم خیر و شرّ مقیّد باین معنی است که چیزی برای یکی خیر است و برای دیگری شرّ، مثل مالی که ممکن است برای زید خیر باشد و برای عمرو شر و بدی، از این رو خدای تعالی خیر را با دو امر توصیف کرده است، در جائی می فرماید: إِنْ تَرَکَ خَیْراً- 180/ بقره) و در جای دیگر فرماید أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ- 55/ مؤمنون).
و سخن خدای تعالی در آیه إِنْ تَرَکَ خَیْراً- 180/ بقره) یعنی اگر مالی را به ارث باقی گذاشت.
بعضی از علماء گفته اند: هیچ مالی را خیر نمی گویند مگر اینکه زیاد باشد و از جای پاک و ناآلوده بدست آمده باشد (یعنی مال مشروع، نه هر مال و ثروت ناروائی) چنانکه از علی (ع) روایت شده است که:
یکی از نزدیکان و موالیش گفت یا امیر المؤمنین آیا من هم وصیّت کنم؟
گفت: نه زیرا خدای تعالی گوید:
إِنْ تَرَکَ خَیْراً- 180/ بقره) و تو مال زیادی نداری که وصیّت کنی و بنابر همین معنی است آیه وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ- 8/ عادیات) یعنی مال کثیر و فراوان.
بعضی از دانشمندان می گویند: مال را در اینجا از اینجهت خیر نامیده است تا آگاهی و تنبّهی بر معنی لطیفی باشد یعنی آن کسی بازمانده، و ارثش پاک و
__________________________________________________
(1) یعنی خبری که فرجامش و نتیجه اش آتش و عذاب باشد خیر نیست و شرّ و زیانی هم که نتیجه و فرجامش بهشت باشد شرّ نیست که در این حدیث جاودانه پیامبر ملاک و میزان برایشناخت خیر و شرّ با توجّه بعاقبت و پایان آنها بیان شده و تفسیری است بر آیه ای که می فرماید: کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ- 216/ بقره).
بنابر این سود و نفع آنی و داوری در زمان محدود، خیر و شر را تعیین نمی کند بلکه «ملاک الامر خواتمه» یعنی ملاک هر کاری و هر خیر و شرّی پایان آن است از این روی خداپرستان که بفرجام و عاقبت و عکس العمل کارها معتقدند نیکوترین راه و تمام خیر و نیکی را برگزیده اند و لو اینکه در انجام عبادات و احکام اجتماعی اسلام زحماتی متحمّل شوند.
ص: 643
نیکوست که مجموع مالش از راه پسندیده و روائی فراهم شده باشد و در این معنی خدای فرماید:
قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَیْرٍ فَلِلْوالِدَیْنِ- 215/ بقره).
و وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ- 273/ بقره).
و فَکاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً- 33/ نور).
در مورد این آیه گفته شده مقصود مالی است که از سوی ایشان فراهم آید یعنی اگر دانستید که آزادی بندگان بسود شما و ایشان است و یا فایده و ثواب و پاداش خیر دارد (پس چنان کنید).
خیر و شر از نظر (قواعد ادبی) دو صورت دارد:
اوّل- چنانکه گفته شده هر دو اسم باشند مانند این آیه وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ- 104/ آل عمران).
دوّم- بصورت صفت و در معنی أفعل (صفت تفضیلی) مثل:
آیات نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها- 106/ بقره) (نیکوتر از آن می آوریم) و وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ- 184/ بقره) (و اگر روزه بگیرید برایتان بهتر است).
که در آیه اخیر واژه- خیر- هم ممکن است اسم باشد و هم صفت.
و آیه وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی 197/ بقره) در معنی برتر و بهتر بودن تقوی و پرهیزکاری است.
پس خیر- گاهی نقطه مقابل شرّ و بدی است و گاهی در برابر زیان و ضرر مثل آیات:
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ- 17/ انعام).
(در این آیه خیر در برابر ضرر و زیان آمده است).
و فِیهِنَّ (خَیْراتٌ) حِسانٌ- 70/ الرّحمن) گفته شده اصلش خیرات است- که حرف (ی) در آن مجزوم شده و تخفیف یافته پس- الخیرات من النّساء- یعنی-
ص: 644
الخیّرات من النّساء «1» خیر در مرد و زن مذّکر و مؤنّث هر دو بکار می رود.
رجل خیر و امرأه خیره- (مرد خوبی و زنی خوبی).
هذا خیر الرّجال و هذه خیره النّساء- مقصود این است که در میان مردان و زنان برگزیدگان و پاکانی هستند نه ناپاکان، خیر و نیکی با فضیلت چیزی است که مختص بکار نیک باشد.
ناقه خیار و جمل خیار- (که در نرینه و مادینه شتر- خیار- بکار رفته است).
استخار اللّه العبد فخار له- یعنی از خداوند خواستار خیر شد پس خداوند خیرش داد.
خایرت فلانا کذا- او را به نیکی برگزیدم.
خیره- حالت نیکوئی است که برای شخص خیر خواهنده و انتخاب کننده بدست می آید مثل- قعده و جلسه- برای حالت کسی که از ایستادن می نشیند و یا بعد از خواب می نشیند بکار می رود.
(اخْتیار)- یعنی خیر خواستن و طلب کردن آنچه را که خیر است و نیز انجام خیر و در باره چیزی هم که انسان خیر می بیند و خیر می داند گفته می شود هر چند در واقع خیر نباشد.
خدای تعالی گوید: وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلی عِلْمٍ عَلَی الْعالَمِینَ- 32/ دخان) اگر- اخترناهم- در این آیه اشاره ای به نیکو آفریدن آنها از سوی خدای تعالی باشد صحیح است.
و اگر هم اشاره ای به تقدمشان بر سایرین باشد نیز درست است در عرف و بیان اهل کلام (متکلّفین) واژه- مختار- برای هر فعلی که انسان آن را نه بر سبیل
__________________________________________________
(1) الخیرات من النّساء که تفسیر آیه فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ- 71/ الرّحمن) است- خیرات- با مجزوم بودن حرف (ی) جمع- خیر- یعنی با اخلاق خوب و پاک و- خیرات حسان- یعنی زنان پاک و خوب امّا اگر- الخیّرات من النّساء- با تشدید حرف (ی) تفسیر شود یعنی نیکو کارهائی از زنان.
ص: 645
إکراه بلکه با رغبت و میل انجام می دهد گفته می شود «1».
چنانکه می گویند:
هو مختار فی کذا- منظورشان از این عبارت و اصطلاح آن چیزی نیست که مثلا می گویند:
فلان له اختیار- یعنی فلانی اختیار داشت زیرا- اختیار- در معنی اخیر معنی برگزیدن و گرفتن چیزی است که برگزیننده آنرا خیر می بیند و این غیر از معنی مختار در نظر متکلّمین است.
مختار- بجای اسم فاعل و مفعول هر دو بکار می رود.
خدای تعالی گوید: عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ- 148/ اعراف).
خوار- مخصوص صدای گاو است که بطور استعاره برای صدای شتر هم بکار می رود.
أرض خوّاره- زمین خاکی و نرم.
رمح خوّار- روده حیوان و صدای چهار پایان.
الخوض، با دست آب نوشیدن و در آب در آمدن و عبور کردن در آب و در کارهای دیگر بطور استعاره بکار رفته است بیشترین مواردی که واژه خوض در قرآن وارد شده در باره چیزهائی است که پرداختن بآنها مذّمت شده است، مثل آیات:
وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَیَقُولُنَّ إِنَّما کُنَّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ- 65/ توبه).
یعنی: (اگر از ایشان بپرسی که چرا ناروا گفتید می گویند ما حرف می زدیم و تفریح می کردیم که عمل ایشان مذموم و ناپسند شناخته شده).
و آیات وَ خُضْتُمْ کَالَّذِی خاضُوا- 69/ توبه) و ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ- 91/ انعام).
و وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ-
__________________________________________________
(1) المختار ما یکون فعله بارادته، لا ما یکون ارادته، اسفار، ج 3/ 87- مختار آنچیزی است که کارش با اراده و اختیار و گزینش خودش باشد نه اینکه اراده اش نباشد (به نقل از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ص 295 سید جعفر سجادی).
ص: 646
68/ انعام).
(اگر کسانی را که در آیات ما به سرگرمی و تفریح می پردازند دیدی از آنها روی گردان تا در سخن دیگر وارد شوند).
أخضت دابّتی فی الماء- ستورم را در آب وارد کردم.
تخاوضوا فی الحدیث- به گفتگو پرداختند.
الخیط- یعنی طناب و ریسمان که معروف است جمع آن خیوط فعلش- خطت الثّوب أخیطه خیاطه و خیّطته تخییطا است. یعنی جامه را دوختم.
(خِیاط): سوزن خیّاطی، خدای تعالی گوید: حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ- 40/ اعراف) (که در واژه جمل توضیح داده شده).
و آیه حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ (الْخَیْطُ) الْأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ- 187/ بقره).
یعنی سپیدی روز از سیاهی شب (روشن و متمایز شود).
ولی- (خَیْطَه)- در شعر شاعر که می گوید:
تدلّی علیها بین سبّ و خیطه «1».
که خیطه- بطور استعاره برای میخ و طناب بکار رفته است.
روایت شده است که عدی بن حاتم دو تکّه ریسمان سیاه و سپید جلوی خود گذاشته بود و سحری می خورد و بآنها نگاه می کرد آنقدر بخوردن سحری ادامه داد تا رنگ ریسمانها را از هم تشخیص داد و پیامبر علیه الصّلاه و السّلام را از این کار خبر داد و پیامبر (ص) فرمود: «إنّک لعریض القفا إنّما ذلک بیاض النّهار و سواد اللّیل».
یعنی: (تو کار بیهوده ای را دنبال کردی منظور از آیه آشکار شدن سپیدی
__________________________________________________
(1) شعر از ابی ذؤیب است و تمام بیت چنین است:
تدلّ علیها بین سب و خیطه شدید الوصاه نابل و ابن نابل
اصمعی گفته است- سب- یعنی ریسمان و- خیطه- یعنی میخ.
ابن سیده هم نظر راغب و اصمعی را اظهار نموده یعنی آن تیرانداز ماهر پسر تیرانداز ماهر کوله بارش را که از شاخه های نرم خرما درست شده در میان ریسمان و میخ بر شترش آویخته است که مصراع دوّم بیت در مآخذ ادبی بتفاوت ذکر شده. (مقاییس اللّغه 2/ 234- الحکم 5/ 151).
ص: 647
روز از سیاهی شب است).
خیط الشّیب فی رأسه- یعنی سپیدی موی و پیری بر سرش، چون ریسمان سپید ظاهر شد. (این معنی در قرآن با عبارتی زیبا و شکوهمند در تشبیهی ادبی آمده است که اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً- 4/ مریم یعنی شعله جوانی و دوره پر شوری و حرارت سر فرو نشسته و خاکستر سپید آن حرارت از موهای سر ظاهر شده است، گویی که خود آتشی سپید است).
الخیط- شتر مرغ، جمعش- خیطان- است.
نعامه- خیطاء- یعنی گردن دراز که گوئی گردنش چون طنابی است.
الخوف- یعنی از نشانه ای پیدا و ناپیدار منتظر چیزی مکروه و ناپسند شدن همانطور که- رجاء امیدواری و چشم داشت به چیزی دوست داشتنی است از روی نشانه ای خیالی یا معلوم.
نقطه مقابل- خوف- امن است که در کارهای دنیوی و اخروی هر دو بکار می رود.
خدای تعالی گوید: وَ یَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ یَخافُونَ عَذابَهُ- 57/ اسراء) وَ کَیْفَ أَخافُ ما أَشْرَکْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أَنَّکُمْ أَشْرَکْتُمْ بِاللَّهِ «1»- 81/ انعام).
خدای تعالی گوید: تَتَجافی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً- 16/ سجده).
یعنی: (از استراحتگاه و جای آرام خویش پهلو بر می دارند و خدای خویش را
__________________________________________________
(1) سخن حضرت ابراهیم به نمرودیان است که می گوید چگونه از خدایانتان که شریک گرفته اید بیمناک شوم و حال اینکه شما از اینکه مشرکید نمی ترسید.
و سپس می گوید: کدام گروه شایسته ایمنی خاطر و بیمناک نشدن هستند (استفهام انکاری است) کسانی که ایمان خود را با ظلم و شرک نیامیختند ایمنی از آن ایشان است و ایشانند که به راه راست و هدایت هستند.
وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ- 83 و 81/ انعام).
موحد چون زر ریزی اندر برش اگر تیغ هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس بر این است مبنای توحید و بس
ص: 648
با بیم و امید می خوانند و یاد می کنند).
و آیات وَ إِنْ (خِفْتُمْ) أَلَّا تُقْسِطُوا- 3/ نساء) و وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما-/ 35 نساء).
که عبارت خفتم به عرفتم تفسیر شده است و حقیقت اینستکه می گوید: اگر پس از شناختن آنها بیم آن داشتید که اختلافی میانشان واقع شود، و مراد از (خوف از خدا) نه آنچیزی است که از ترس و بیم در خاطر انسان می گذرد، مثل شعور و فهم ترسیدن از شیر، بلکه مراد خود داری از گناهان و برگزیدن طاعات خداست، لذا گفته شده- (تَخْویف)- از سوی خدای تعالی تشویق به پروا داشتن و دور شدن از گناهان است و کسیکه گناهان را ترک نکرده خائف نیست، خدای تعالی گوید:
ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ- 16/ زمر).
خداوند مردم را از ترساندن شیطان و اهمیّت دادن بترساندن او نهی می کند که نترسند می گوید:
إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ- 175/ آل عمران).
یعنی: از وسوسه های شیطانی فرمان مبرید و باو توجّه نکنید و آنها را پی نگیرید بلکه فرمانبرداریتان برای خدا باشد و توجّه و قصدتان هم به سوی او.
تخوّفناهم- یعنی آنها را مذمّت کرد و عیبشان بر شمرد که اقتضای ترسیدن داشتن نقص و عیب است.
خدای تعالی گوید: وَ إِنِّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائِی «1»- 5/ مریم).
پس بیم و خوف زکریّا از سرنوشت خاندان یعقوب این بود که نکند شریعت را رعایت نکنند و نظام دین را حفظ و نگهداری ننمایند نه اینکه زکریّا می خواست وارثی برای مالش داشته باشد آنطوری که پاره ای از جهّال و نادانها گمان کرده اند.
__________________________________________________
(1) سخن حضرت زکریّاست که چون از نداشتن جانشین برای حفظ شریعت بیم داشت و پیر هم شده بود گفت: پروردگارا استخوانهایم از پیری سست شده و موهای سرم از تابش پیری سفید، همواره تو را خوانم، مرا فرزندی عطا کن که من و خاندان یعقوب را وارث شود- و اجعله ربّ رضیّا- پروردگارم او را پسندیده و شایسته چنان مقامی قرار ده.
ص: 649
دستاوردها و اموال دنیوی برای پیامبران علیهم السّلام و در نظر آنها پست تر از آن است که برای آنها بیمناک شوند.
(خِیفَه)- حالتی است که از خوف بر انسان عارض می شود.
خدای تعالی گوید: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَهً مُوسی قُلْنا لا تَخَفْ- 67/ طه).
یعنی: (موسی (ع) در ضمیرش از تغییر حالت عصای خویش به ترس افتاد، گفتم مترس که تو خود برتری).
و گاهی خیفه- بجای خوف بکار می رود در آیات زیر:
وَ الْمَلائِکَهُ مِنْ خِیفَتِهِ- 13/ رعد) و تَخافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ- 28/ روم)، عبارت، کخیفتکم، در آیه اخیر، یعنی مثل بیم و هراسان از یکدیگر.
مخصوص کردن لفظ خیفه- به نفس و جان که در باره آنها بکار رفته برای توجّه باین امر است که خوف و ترس حالتی بود که از آنها دور نمی شد.
(یعنی: پیوسته در نقص و کمبود عقل و روانی بودند چنانکه در آغاز تفسیر این واژه گفت- ترس نوعی نقص است).
(تَخَوُّف)- ظاهر شدن ترس از انسان، در آیه أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلی تَخَوُّفٍ- 47/ نحل).
(آیا ناباوران به عذاب نمی اندیشند که ناگهان در حالت وحشت، و ترسشان آنها را در میان می گیرد).
الخیال اصلش صورت مجرّد است مثل صورتی که در خواب و آئینه و دل برای انسان بفاصله کمی از دور شدن شی ء محسوس و دیدنی در ذهن متصوّر می شود سپس این معنی در هر امری و شکل مصوّری و در هر صورت دقیقی که مانند خیال جریان می یابد بکار رفته است.
تخییل- هم صورت بندی و تصویر خیالی چیزی در نفس است، و تخیّل تصوّر آن است.
خلت- در معنی- ظننت- یعنی پنداشتم و گمان کردن که باعتبار تصوّر خیال پنداشته شده چنین گفته اند.
خیّلت السّماء- آسمان بارانی بنظر می آید و خیال باریدن دارد.
ص: 650
فلان مخیل بکذا- یعنی او شایسته آن کار است و حقیقتش اینستکه او نمایانگر چنان تصویری خیالی است.
خیلاء- یعنی تکبر که واژه اش از فضیلتی که نفس برای انسان تصوّر می کند و نشان می دهد گرفته شده و از این واژه- خیل- در باره مرکب های سواری است که گفته اند نامیدن آنها به خیل برای این است که هیچکس بر اسبی سوار نمی شود مگر اینکه در نفس خویش نخوت و تکبّر و خیلائی می یابد.
(خَیْل)- در اصل اسم اسبان و سواران هر دو بوده، و بر این اساس خدای تعالی گوید:
وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ «1»- 60/ انفال). واژه خیل- در باره سوار و مرکب هر کدام جداگانه هم بکار رفته است مثل سخنی که از پیامبر (ص) روایت شده است که:
«یا خیل اللّه ارکبی» «2».
و منظور از- خیل- سواران است، یعنی: (ای سپاهیان خدا، سوار شوید) مثل (جند اللّه).
و نیز در سخن دیگر که فرمود: «عفوت لکم عن صدقه الخیل».
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ یَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْ ءٍ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ- 60/ انفال).
یعنی: هر چه می توانید نیروی جنگی و اسبان آماده برای مقابله و بیم دادن دشمنان خدای و دشمنان خویش و آنهائیکه نمی شناسید و خداوند می شناسدشان فراهم سازید هر چه در راه خدا هزینه کنید و فداکاری نمائید، بشما بر می گردد و بپاداشتان وفا می شود و ستم نخواهید شد.
(2) کمال الدّین دمیری در کتاب حیاه الحیوان الکبری می نویسد: کلماتی از پیامبر هست که قبل از گفتن پیامبر (ص) که (یا فرسان خلیل اللّه ارکبی) سابقه ای نداشته و این از نیکوترین مجازات ادبی است مثل کلام خدای تعالی که فرمود: وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ- 64/ اسراء).
جاحظ در کتاب البیان و التّبیین از یونس بن حبیب نقل می کند که گفت از نوآفرینی های زیبای سخن که بما رسیده است و از آن قبلا اطّلاعی نداشتیم همین سخن پیامبر (ص) است.
سپس دمیری با نقل سخن جاحظ می گوید نبایستی هم سخن انسانهای دیگر با سخن پیامبر (ص) مقایسه شود زیرا فصاحت کلام پیامبر (ص) بالاتر از آنستکه با دیگران مقایسه شود. حیاه الحیوان دمیری 1/ 448 و مجمع البحرین 3/ 418).
ص: 651
یعنی: ستوران سواری زکات ندارند.
أخیل- کلاغ زیتونی (زاغی) بخاطر اینکه رنگهای پرش سبز و سرخ و سیاه و سفید است و هر وقتی رنگی از آن بنظر می آید و لذا گفته اند:
کادت براقش کلّ لون لونه یتخیّل (پیوسته آن مرغ سه رنگ کوچک به رنگی تصوّر می شود).
خدای تعالی گوید: وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ- 94/ انعام).
خوّلناکم- یعنی آنچه را که بشما بخشیدم.
یعنی: (آنچه را که به شما بخشیدم ترک کردید و پشت سر نهادید، کنایه از فراموشی نعمتها و بخشایشهای الهی است).
تخویل- در اصل بخشیدن نعمتهای خداوند است یا بخششی که برای کسی نعمتی شود و نیز بخشیدن آنچه را که لازم است آن را تعهّد کند و بپردازد، چنانکه گویند:
فلان حال مال و خایل مال- یعنی او در سرپرستی و تعهّد نسبت بآن مال خوب اقدام می کند و تیماردار خوبیست.
خال- لباسی است بسیار نرم (برد یمانی) که از نرمی تصوّر می شود که پوست حیوانات است و نیز:
خال- نقطه سیاه روی بدن که مخالف رنگ بدن است و عیبی است در بدن.
الخیانه و النّفاق یکی است جز اینکه- خیانه- بیشتر در شکستن پیمان و امانت بکار می رود ولی- نفاق- باعتبار خلاف در دین است سپس این دو معنی در هم تداخل نموده.
پس- خیانه- همین مخالفت با حقّ و پیمان شکنی در پنهانی است نقطه مقابل خیانت، امانت است، گفته می شود- خنت فلانا و خنت أمانه یعنی با او در حقّ مخالفت کردم و در امانتش خیانت نمودم، و بر این اساس خداوند فرمود: لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ «1» 27/ انعام).
و آیه ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ
__________________________________________________
(1) یعنی خدا و رسول را خیانت نکنید که اماناتتان را در آن صورت خیانت کردید زیرا پیروی از
ص: 652
عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما- 10/ تحریم). (اشاره بهمسران حضرت نوح و لوط علیهما السّلام است که سرکشی و نافرمانی از امر آنها کردند و خیانت نمودند).
و آیه وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَهٍ مِنْهُمْ- 13/ مائده) یعنی گروهی خائن از ایشان، و گفته اند مردی خائن، که- رجل خائن و خائنه- هر دو صحیح است مثل داهیه (مصیبت بزرگ) روایه (مشک صحرائی).
و نیز گفته اند: خائنه- در جای مصدر است مثل- قم قائما- که قائما بجای مصدر است.
و آیه یَعْلَمُ خائِنَهَ الْأَعْیُنِ- 19/ غافر) در همان معنی است که گفته شد.
و آیه وَ إِنْ یُرِیدُوا خِیانَتَکَ فَقَدْ خانُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْکَنَ مِنْهُمْ- 71/ انفال).
(و اگر می خواهند با تو کجروی و خیانت کنند قبلا هم بخداوند خیانت ورزیدند و خداوند ترا بر ایشان پیروزی داد، و اللّه علیم حکیم- خدا دانائی حکیم است).
و آیه عَلِمَ اللَّهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَکُمْ- 187/ بقره) عبارت تختانون در این آیه از مصدر- اختیان است، یعنی پیاپی خیانت کردن.
در آیه نگفت- تخونون أنفسکم- زیرا عمل آنها خیانت نبود بلکه اختیان- یعنی پیاپی نادرستی و دغلی کردن بود، زیرا- اختیان- بر انگیخته شدن شهوت و میل پیوسته انسان برای دسترسی بخیانت است. و این معنی همان است که در آیه إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ- 53/ یوسف) از سوی خدای تعالی بآن اشاره شده است.
اصل خواء خالی بودن است، می گویند- خوی بطنه منّ الطّعام یخوی خوی: معده اش از غذا خالی شد. خوی الجوز خوی (گردو پوک شد). تشبیهی است
__________________________________________________
خداوند و پیامبرش متابعت از فطرت و حفظ همان امانتی است که در باره اش فرمود إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، تا آنجا که گفت: وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ- 72/ احزاب) یعنی آدمی با سرشت و نهاد خدائیش حامل امانتی الهی است، نافرمانی و خیانت بخدا و رسول همان خیانت بامانتی است که در وجود انسان هست.
ص: 653
بهمان معنی، خوت الدّار تخوی خواء- خانه بکلّی خالی و ویران شد.
خوی النّجم و أخوی: ستاره غروب کرد در وقتی است که باران می بارد. (هوا صاف است) که باز تشبیهی از خاک بودن است.
أخوی: رساتر از خوی- است چنانکه- أسقی- یعنی آب خوراندن از- سقی یعنی آن دادن بلیغ تر است.
تخویه: تهی کردن و خالی نمودن فاصله میان دو چیز است.
)
ص: 654
الدّبّ و الدّبیب یعنی آرام راه رفتن، که در باره حیوانات و حشرات بیشتر بکار می رود و در حرکت نفوذی آرام آب و رطوبت و نوشیدنی و مانند اینها که حرکتشان را حواس درک نمی کند بکار می رود و همچنین در باره تمام جانداران هر چند که عرف مردم فقط اسب را- دابّه- گویند:
خدای تعالی گوید: وَ اللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّهٍ مِنْ ماءٍ- 45/ نور).
و وَ بَثَّ فِیها مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ- 164/ بقره).
و وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَی اللَّهِ رِزْقُها- 6/ هود).
و وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ- 38/ انعام).
و وَ لَوْ یُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دَابَّهٍ- 45/ فاطر).
ابو عبیده گفته است در آیه اخیر عبارت- ما ترک علی ظهرها من ذابّه مقصود انسان است و دابّه مخصوص باو است.
و در آیه وَ ما مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ- 38/ انعام) همه جانداران را شامل می شود.
و آیه وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَیْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّهً مِنَ الْأَرْضِ تُکَلِّمُهُمْ- 82/ نحل) که گفته شده- دابّه- در این آیه حیوانی است بر خلاف حیواناتی که ما می شناسیم و خروجش مقارن آغاز زمان قیامت است.
و نیز گفته اند مقصود اشراری است که از نظر جهالت و نادانی در حکم حیواناتند.
(دابَّه)- اسم جمع است و برای هر چیزی که به آرامی حرکت می کند مثل- خائنه- که جمع- خائن- است.
ص: 655
و آیه إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ «1»- 22/ انفال) دوابّ در این آیه واژه ای عمومی و فراگیری است در باره تمام حیوانات.
ناقه دبوب- شتری که آرام می رود.
ما بالدّار دبّیّ- هیچ جنبنده در خانه نیست.
أرض مدبوبه- زمین که حشرات و حیوانات و چرنده اش زیاد است.
دبر الشّی ء- یعنی پشت هر چیز، نقطه مقابلش- قبل- است یعنی پیش و پیشاوری و بطور استعاره بدو عضو مخصوص گفته می شود، می گویند- دبر- و- دبر- و جمع آن أدبار- است.
خدای تعالی گوید:
وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ- 16/ انفال) (و کسیکه پشت بدشمن گرداند).
یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ- 50/ انفال) یعنی: پیش و پشت سرشان.
فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ- 15/ انفال) (بدشمن پشت نگردانید) که دستور نهی از گریز از دشمنان است.
(أَدْبارَ) السُّجُودِ- 40/ ق) پایان نمازها، که أدبار النّجوم و إدبار النّجوم- نیز خوانده شده.
پس- إدبار- مصدری است بصورت ظرف زمان (که حرف آخرش مفتوح است) مثل:
مقدم الحاجّ- یعنی ورود حاجی.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است که: وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ، إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ- 21/ و 22/ انفال) یعنی همچون کسانیکه می گویند شنیدیم امّا در حقیقت نمی شنوند مباشید زیرا بدترین جنبده در پیشگاه خدا کسانی هستند که با داشتن گوش شنوا و زبان گویا حقایق را نه می شنوند و نه بیان می کنند در حقیقت تعقّل نمی کنند و نمی اندیشند این آیه در واقع تعبیر دیگری است از آیه ای که می گوید:
لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ، لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ- 179/ اعراف) که گمراهتر از آنها هستند و براستی که غافلانند، یعنی با داشتن دل و جان و گوش و دیده، نمی شنوند و چنین کسانی مثل همه جنبندگان و بلکه گمراهتر از آنان هستند، هر دو آیه مکمّل یکدیگر است. [...]
ص: 656
خفوق النّجم- پنهان شدن و افول ستاره.
و کسیکه- أدبار- را با فتحه حرف اوّل بخواند جمع است و گاهی به اعتبار- دبر- در معنی فعل لازم، فاعل از آن مشتّق می شود و گاهی به اعتبار- دبر- در معنی فعل متعدّی، مفعول از آن مشتقّ می شود.
در وجه اوّل- یعنی فاعل، مثل اینکه می گویند: دبر فلان و أمس- الدّابر (دیروز که گذشت) و آیه وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ- 33/ مدثّر) (که در این دو عبارت و آیه اخیر معنی فعل لازم دارد که معنی آن با فاعل آنها یعنی فلان- امس- و اللّیل- تمام می شود، فلانی پشت کرد- دیروز گذشت شب وقتی که برود).
و باعتبار مفعول چنانکه می گویند:
دبر السّهم الهدف- یعنی تیر به پشت هدف افتاد.
دبر فلان القوم- او پشت سر آن مردم جای گرفت.
خدای تعالی گوید: أَنَّ (دابِرَ) هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ- 66/ حجر) (چون صبح کنند، بنیادشان بریده شده است).
فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا- 45/ انعام) (کسانی که ستم کردند ریشه شان بریده شده است).
دابر- به کسی که دنباله و یا عقب مانده است اطلاق می شود یا به اعتبار عقب ماندگی مکانی یا زمانی و یا از جهت مرتبت و ارزش، أدبر- یعنی روی گرداند.
ولیّ دبره- پشتش را گرداند و پشت نمود.
در آیات: ثُمَّ (أَدْبَرَ) وَ اسْتَکْبَرَ- 23/ مدّثر) (روی بر گرداند و گردن فرازی کرد).
تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّی- 17/ معارج) (دوزخ هر که از ایمان روی گرداند و پشت کرده، می خواند).
پیامبر علیه السّلام فرمود: (لا تقاطعوا و لا تدابروا و کونوا عباد اللّه إخوانا).
یعنی: (از یکدیگر نبرید و روی از هم بر نگردانید بلکه پرستندگان خدا و برادر یکدیگر باشید).
ص: 657
گفته شده- و لا تدابروا- یعنی نبایستی از پشت سر دوستتان او را ببدی نام ببرید (کنایه از غیبت و عیب جوئی نکردن است که مبادا دوستتان تحقیر شود).
استدبار- پایان چیزی را خواستن (عاقبت اندیشی).
تدابر القوم- به یکدیگر پشت کردند و روی از هم گرداندند.
دبار- مصدر- دابرته- است یعنی در نبودش با او دشمنی ورزیدم (دبار- مصدر دوّم- مدابره- است، مثل- قتال- که مصدر دوّم مقاتله است).
(التَّدْبِیر)- اندیشیدن و عاقبت بینی در کارها.
خدای تعالی گوید: فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- 5/ نازعات) یعنی: فرشتگانی که متصدّی تدبیر امورند و نیز، تدبیر- آزاد شدن برده پس از مرگ صاحبش است.
ادبار- هلاکت و مرگی که باعث گسیختگی خویشاوندی است.
دبار: قبل از اسلام چهار شنبه را نیز- دبار- می گفتند چون آن روز را شوم می دانستند.
دبیر- رشته ای و طنابی که در موقع تافتن آن به عقب برده و کشیده می شود نقطه مقابلش- قبیل- است.
قبیل- یعنی جلو بردن ریسمان موقع تاباندن.
رجل مقابل و مدابر- یعنی مرد اصیل و شریف از طرف پدر و مادر و هر دو.
شاه مقابله مدابره- گوسفندی که جلو و عقب گوشش بریده شده.
دابره الطّائر- انگشت عقب پنجه پرنده.
دابره الحافر- فاصله پنجه و ساق ستور.
دبور- بادی که از نقطه مقابل باد صبا می وزد.
دبره- کرد و پشته های زراعت برای آبیاری، جمعش- دبار است.
شاعر گوید:
علی جریه تعلوا الدّبار غروبها «1» دبر- زنبور عسل و زنبور بی عسل و هر گزنده ای که نیشش بر پشتش قرار دارد مفردش- دبره- است.
__________________________________________________
(1) شعر از بشر بن ابی خازم است که تمامش چنین است:
ص: 658
و نیز- دبر- یعنی مال فراوانی که پس از مرگ صاحبش باقی می ماند، دبر- در این معنی تثنیه ندارد و جمع بسته نمی شود.
دبر البعیر دبرا- که اسم فاعلش- أدبر- و دبر- است یعنی به خاطر جراحت پشتش عقب افتاد و تأخیر کرد.
دبره- یعنی إدبار و تیره روزی.
خدای تعالی گوید: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ- 1/ مدّثر) اصلش- متدثّر- است که ادغام شده.
دثر در باب افتعال حرف (ت) بحرف (د) تبدیل و درهم ادغام شده، می شود- ادّثار).
مدّثّر- کسی است که با لباسش خود را بپوشاند، فعلش- دثرته فتدّثّر (پوشاندم او را پس پوشیده شد).
دثار- وسیله پوشش است.
تدثّر الفحل النّاقه- ناگهانی شتر نرینه- مادینه را فرو گرفت.
تدثّر الرّجل الفرس- آن مرد سوار بر اسب شد و بر آن جست.
رجل دثور- مرد گمنام ناپیدا.
سیف داثر- شمشیر صیقلی نشده و زنگ گرفته.
داثر- خانه کهنه و قدیمی که آثار آبادیش از بین رفته و متروک مانده.
فلان دثر مال- یعنی او مالش را خوب حفظ می کند.
الدّحر، یعنی دور کردن و راندن، می گویند:
دحره دحورا- بسختی او را دور کرد.
خدای تعالی گوید: اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً- 18/ اعراف).
__________________________________________________
تحدر ماء البئر عن جرثیّه علی جریه تعلوا الدبار غروبها
یعنی آن چاه از روستای یمنی ریزش کرد با جریانی که کردهای زراعتی را با فرو رفتنش بالا می برد.
ص: 659
(خطاب بابلیس است که خداوند فرمود از آسمانها با خواری دور باش و خارج شو).
و فرمود: فَتُلْقی فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً- 39/ اسراء) و یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جانِبٍ دُحُوراً- 9/ صافّات).
یعنی: (از هر سوی با خواری طرد می شوند).
(پوچ و باطل شد)، خدای تعالی گوید: حُجَّتُهُمْ داحِضَهٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 6/ شوری).
یعنی: (دلیلشان در پیشگاه پروردگارشان باطل و زوال پذیر است).
می گویند: أدحضت فلانا فی حجته فدحض- دلیل و برهانش را باطل کردم و بیهوده شد.
خدای تعالی گوید: وَ یُجادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ- 56/ کهف).
(یعنی: کافران به کژی و دروغ پیکار و مجادله می کنند تا راه باطل خود و ستیزه باطل خود را حقّ جلوه دهند و حقّ را دور کنند).
أدحضت حجّته فدحضت- که اصلش از عبارت دحض الرّجل یعنی کاویدن و کندن با پا و لغزیدن پاست، گرفته شده و معنی عبارت (یعنی- حجتش را باطل کردم و چنان شد) که در وصف مناظره و سخن گفتن رو در روی گفته می شود، مثل عبارت:
نظرا یزیل مواقع الأقدام- (مناظره ای که پافشاریهای نظری، و موقعیّت های کلامی را سست می کند و از بین می برد).
دحضت الشّمس- که برای دور شدن و افول خورشید، بطور استعاره گفته می شود از همان معنی است.
خدای تعالی گوید: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحاها «1»- 30/ نازعات). یعنی: و بعد از
__________________________________________________
(1) عبارت راغب رحمه اللّه در تفسیر- دحو- چنین است- دحاها ای أزالها عن مقرّها- و تفسیر مطابق با واقع است ولی اکثر مفسّرین- دحو را گستردن و پهن کردن تفسیر نموده اند و حال اینکه جابجائی و حرکت زمین که قرآن آنرا با واژه- مهد- بیان کرده بهترین تفسیر- دحاها است که زمین
ص: 660
آن زمین را از جایش دور کرد و جابجا نمود مثل آیه یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ- 14/ مزمّل) (هنگامه ای که زمین، و کوهها می لرزند و جابجا می شوند).
دحا المطر الحصی من وجه الأرض- یعنی باران، ریگها را از سطح زمین روبید و دور کرد.
مرّ الفرس یدحو- دحوا: آن اسب دستانش را روی زمین کشید.
فیدحو ترابها- سپس خاکش را جاروب کرد، و از همین واژه عبارت أدحیّ النّعام- یعنی جای پنهانی تخم گزاران شتر مرغ که بر وزن أفعول از دحوت- است.
دحیه «1»- هم اسم مردی است.
خوار شد، خدای تعالی گوید: وَ هُمْ داخِرُونَ- 48/ نحل) یعنی ذلیلان و
__________________________________________________
همچون گاهواره حرکت و رفت و برگشت دارد. أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً- 6/ نباء) آیا زمین را از نظر کمّی و کیفی و بهره دهی همانند گاهواره قرار ندادیم، و می بینیم که انسانها بر روی زمین همچون کودکان در مهد استراحت می کنند، بهره مند می شوند و رشد می کنند، چقدر تشبیه واقعی و ادبی شکوهمندیست، زیرا در حرکت گاهواره ای است که طفل می خوابد و لذا در ماشین و هر چیز که متحرّک است حالت خواب و استراحت بانسانها دست می دهد چه تعبیری و تشبیهی رساتر و نیکوتر از گاهواره برای زمین می توان بیان کرد جز در کلام خدا.
آیه دوّم هم که راغب شاهد مثال آورده است باز توجّه او بحرکت، و جابجا شدن زمین است زیرا- رجفه- یعنی حرکت سخت و مرجفون- همانهائی هستند که با اخبار ناروا و شایعات مردم را مضطرب و بحرکت در می آورند.
(1) دحیه بن خلیفه کلبی برادر رضاعی پیامبر اکرم (ص) است که بخاطر شباهت چهره و موی صورتش پیامبر او را بسیمای جبرئیل تشبیه نمود، دحیه از زیباترین مردان معاصر خویش بوده و یکی از اصحاب مشهور پیامبر است که از طرف پیامبر (ص) بسفیری کشور روم و بردن نامه پیامبر (ص) به قیصر معروف شد در فتح شام و جنگ یرموک شرکت داشته پیامبر (ص) در باره اش فرموده است «اشبه من رایت بجبرائیل دحیه الکلبی» عین نامه ای که پیامبر (ص) بوسیله دحیه بقیصر نوشته چنین است:
از پیامبر (ص) خدا به هرقل بزرگ روم، سلام بر آن کس که پیرو هدایت حقّ باشد. و امّا بعد، من تو را باسلام دعوت می کنم اسلام بیاور تا آسوده شوی، اسلام بیاور که خداوند دو پاداش بتو می دهد و اگر روی بر تابی گناه مردم کشورت بگردن توست، ای اهل کتاب بیائید به سخنی که میان ما و شما یکی است اعتراف کنیم و آن اینکه جز خدای یگانه را نپرستیم و چیزی را در خدائی با او شریک نگردانیم برخی از ما برخی دیگر را ارباب نگیریم اگر از این معین روی برتافتید گواه باشید که مسلمانیم. (الطّبقات الکبری 4/ 250- الموسوعه 785- مجمع البحرین 1/ 136).
ص: 661
خواران.
گفته می شود- أدخرته فدخر- یعنی خوارش کردم و ذلیل شد و بر این اساس، خدای تعالی گوید:
إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ- 60/ غافر). یعنی:
(مستکبرین و گردنکشان از پرستش خدا بزودی با ذلّت و خواری بجهنّم در آیند).
امّا- یدّخر- که اصلش- یدتخر- است از این باب نیست.
الدّخول، نقطه مقابل- خروج- است که در زمان و مکان و کارها بکار می رود مثل دخل مکان کذا- خدای تعالی گوید:
و ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْیَهَ- 58/ بقره).
و ادْخُلُوا الْجَنَّهَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 32/ نمل).
و ادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها- 27/ زمر).
و وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ- 22/ مجادله).
و یُدْخِلُ مَنْ یَشاءُ فِی رَحْمَتِهِ- 8/ شوری).
و وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی (مُدْخَلَ) صِدْقٍ- 80/ اسراء).
پس مدخل- (جای در آمدن) از- دخل، یدخل- و مدخل (جای وارد کردن) از- أدخل- یدخل- است.
و آیات: لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا یَرْضَوْنَهُ- 59/ حج) و مُدْخَلًا کَرِیماً- 31/ نساء) با دو وجه خوانده شده:
1- ابو علی فسوی می گوید: کسی که مدخلا را با فتحه حرف (م) بخواند گوئی اشاره باین است که آنها قصد رفتن آنجا را می نمایند و این گروه همانها هستند که خداوند می گوید:
الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلی وُجُوهِهِمْ إِلی جَهَنَّمَ- 34/ فرقان).
یعنی: (کسانی که دستجمعی بر رویها و چهره یشان بسوی جهنّم محشور می شوند) و همینطور آیه: إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ وَ السَّلاسِلُ «1»- 71/ غافر).
__________________________________________________
(1) اشاره به کسانی است که خداوند در باره ایشان می فرماید: آیا کسانی را که با آیات خدا در
ص: 662
2- و کسیکه در آیه فوق مُدْخَلًا کَرِیماً- 31/ نساء) با ضمّه حرف (م) بخواند مثل معنی آیه:
لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا یَرْضَوْنَهُ- 59/ حجّ) هستند (در جایی که خشنودشان می کند واردشان می سازیم).
(أدَّخَلَ)- در داخل شدن کوشش کرد (از مصدر- ادّخال- یعنی سعی در داخل شدن).
خدای تعالی گوید: لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلًا- 57/ توبه) (اگر پناهگاه یا جائیکه بسختی داخل شدند می یافتند).
(الدّخَل)- کنایه از فساد و دشمنی درونی و پنهانی است مثل: الدّغل یعنی فریبکاری و یا اینکه- الدّخل- کنایه از خواندن باصل و نسب غیر واقعی و غیر خویشاوندی است، فعلش- دخل دخلا- است.
خدای تعالی گوید: تَتَّخِذُونَ أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ- 92/ نحل).
(سوگندهاتان را وسیله دغلکاری یا بالیدن باصل و نسب قرار می دهید).
دخل فلان فهو مدخول- کنایه از کودنی و بلاهت در عقل، و فساد در اصل و نسب است.
شجره مدخوله- درخت غیر پیوندی و خود روی.
(الدّخالَ) فی الإبل- شتری که آب خورده و مجدّدا برای همراهی با شتر دیگر در آبشخور می رود.
__________________________________________________
ستیزند می بینی که چسان با گردنکشی روی از حقّ بر می تابند اینان کسانی هستند که- کَذَّبُوا بِالْکِتابِ وَ بِما أَرْسَلْنا بِهِ رُسُلَنا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ- 70/ غافر قرآن و کتب پیامبران پیشین را دروغ پنداشتند بزودی خواهند دانست که چگونه فرجامی دارند.
آنگاه که ناگهان بر گردنهای مستکبرانه شان غل و زنجیرها خواهد بود و بسوی فرجام ناهنجارشان که آبی و آتشی سوزان است کشانده می شوند و بدوزخ در افتند سپس بایشان می گویند: معبودان و بت هاتان که می پرستید کجا هستند، می گویند همه نابود شدند- قالوا ضلّوا عنّا.
بگفته مولوی:
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخی است هم
ص: 663
الدّخل- پرنده کوچکی که در شاخه های متراکم درختان می نشیند.
الدّوخلّه- زنبیلی که از برگ خرما می سازند (الدّوخلّه).
دخل بامرأته- کنایه از رسیدن بهمبستری با همسرانت.
خدای تعالی گوید: مِنْ نِسائِکُمُ اللَّاتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلا جُناحَ عَلَیْکُمْ- 23/ نساء).
دخان مثل- عثان- دود و غباری است که با لهیب و شعله همراه باشد.
خدای تعالی گوید: ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ- 11/ فصّلت) یعنی آسمان در آغاز خلقتش چون دود و شعله بود.
اشاره ای است به این که منسجم نبوده و برایش تدبیر و امری نشده بود.
دخنت النّار تدخن- دود آن آتش زیاد شد.
دخنه- هم از همان واژه و معنی است ولی بیشتر بدودی که بوی خوش دارد، معروف است.
دخن الطّبیخ- بوی دود خوراک را فاسد کرد و مزه اش را تغییر داد و نیز رنگی هم از دود تصوّر شده است و گفته می شود: شاه دخناء- گوسفند دودی رنگ.
ذات دخنه- رنگ دود دارد.
لیله دخنانه- شب تار و دودی رنگ.
و چون اذیّت و آزار هم از دود تصوّر شده و می گویند: دخن الخلق- یعنی بد اخلاق و با آزار و اذیّت.
هدنه علی دخن «1»- یعنی آرامشی بر فساد و بی پایگی (صلح متزلزل).
__________________________________________________
(1) هدنه- یعنی آرامش و نرمی و صلح، مهادنه- هم آشتی و صلح است زیرا یکی از طرفین گذشت و نرمخویی می کنند. طهوی می گوید: و لا یرعون اکناف الهوینا- اذا خلوّ و لا ارض الهدون، یعنی وقتی بسرزمینی وارد می شوند جوانب آرامش و آشتی را مراعات نمی کنند. ضرب المثل فوق در باره صلحی است که پایه و اساس درستی ندارد و بر فساد نهاده شد. (میدانی مجمع الامثال 2/ 383).
ص: 664
خدای تعالی گوید: وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَیْهِمْ مِدْراراً- 6/ انعام) و یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً- 52/ هود).
مدرار- اصلش از- الدّر و الدّرّه- است یعنی شیر مایع که بطور استعاره برای ریزش و برکت باران بکار می رود و همچنین برای أسماء و صفات شتر شیرده.
للّه درّه- یعنی کار نیک و خیرش برای خداست و خدایش خیر و عمل نیک دهد.
(عبارت للّه درّه- بصورت مدح و ستایش بکار می رود و نقطه مقابلش- لا درّ درّه- یعنی خیرش بریده باد و زیاد مباد).
(درّ درّک- خیرت فزون باد.
للسّوق درّه- یعنی کار بازار رونق دارد و بطور استعاره بکار رفته است.
در مثل می گویند- سبقت درّته غراره «1»- مثل- سبق سیله مطره (خسارت و سیلابش از باران و سودش بیشتر است).
از واژه- درّ- عبارت- استدرّت المعزی- مشتقّ شده یعنی آن بز طلب نرینه کرد زیرا پس از رسیدن به فحل باردار می شود و سپس می زاید و بعد از زایمان- درّت- شیرش زیاد می شود، پس مصدر- استدرار- که از- درّ- مشتّق شده بطور کنایه است یعنی نرینه خواست.
الدّرجه، در معنی جاه و منزلت است امّا می گویند:
للمنزله درجه- جاه و منزلت را درجه ای است در وقتی که از این معنی رفعت و بالا رفتن در نظر گرفته شود نه اینکه بر یک حالت ساده ادامه داشته باشد، مثل پلّه نردبان و پشت بام (که بالاتر از قسمت های دیگر است).
__________________________________________________
(1) غرار کم شیری است، و درّ- فراوانی شیر، ضرب المثل فوق یعنی تهدیدش از کارش بیشتر است یا شرّ و فسادش از خیرش فزونتر.
(میدانی، مجمع الامثال 1/ 336).
ص: 665
همینطور- درجه- به جاهمندی و منزلت رفیع معنوی تعبیر شده است.
خدای تعالی گوید: وَ لِلرِّجالِ عَلَیْهِنَّ دَرَجَهٌ «1»- 228/ بقره). که توجّه دادن بمنزلت
__________________________________________________
(1) راغب رحمه اللّه با بینش اصولی و تفسیری که داشته است، برای معنی- درجه- از آیه الرِّجالُ قَوَّامُونَ- 34/ نساء) تأیید آورده است برای رفع ابهامی که شاید در اذهان باشد که مردان تفوّق حکومتی در خانواده بر زنان دارند، لازم است برای رفع این باهام و اشکال مفصّلا و عمیقا بحث شود.
ابن منظور در لسان العرب با اشاره باشعار و نظرات لغت شناسان و با استناد بآیات قرآن چنین می نویسد:
فقالوا: و قد یجی ء القیام بمعنی المحافظه و الاصلاح و منه قوله تعالی الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ- 34/ النّساء).
و قوله تعالی: إِلَّا ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِماً- 75/ آل عمران) ای ملازمه محافظا و یجی ء القیام بمعنی الوقوف و الثبات (لس 12/ 497).
قوّام، صیغه مبالغه فی قائم یقال هو قوّام علی اهله: دائم القیام بشئونهم و السّهر علی مصالحهم الجمع قوامون (معجم الفاظ القرآن الکریم 2/ 449) ای یرعون و تقومون بمصالحهنّ: کونوا قوّامین بالقسط مواظبین علی اقامه العدل فی جمیع الامور مجتهدین فیه کلّ الاجتهاد.
خود راغب هم در ذیل واژه قیام می نویسد: و قیام الشّیئ هو المراعاه للشّی ء و الحفظ له. اینک ترجمه عبارات فوق:
گفته اند قیام- بمعنی نگهداری و اصلاح و خیر است چنانکه خدای تعالی فرموده است: مردان اصلاح کنندگان و یاوران و نگهدارندگان زنانند.
و یا فرمود: تا زمانی که بر آن کار قیام کننده ای و یعنی ملازم و همراه، و محافظ باشی و واژه قیام بمعنای آگاهی و پایداری نیز هست.
قوّام صیغه مبالغه در قائم است گفته می شود: هو قوّام علی اهله، یعنی همیشه بشئون خانوادگی محافظت می کند و بر مصالح و خیر زن و فرزند هشیار و بیدار است جمعش قوّامون است. (معجم الفاظ) یعنی مراعات حال زنان می کنند و بمصالح و خیرشان اقدام می نمایند، آیه کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ- 135/ نساء) نیز یعنی کسانیکه بر اقامه عدل در جمیع امور مواظبت می کنند و با تمام نیرو تلاش می کوشند.
راغب رحمه اللّه می نویسد قیام بر چیزی مراعات کردن حال آن چیز و محافظت بر آن است. و در آیه 135/ نساء می فرماید: کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ و در آیه دیگر کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ- 8/ مائده).
صاحب مجمع البیان هم می نویسد: قوّامین ای دائمین علی قیام بالعدل و معناه و لتکن عادتکم القیام بالعدل فی القول و الفعل.
یعنی قوّامین کسانی هستند که پیوسته بر عدل استوارند و عادتشان در گفتار و کردار اقامه عدل است.
قوّام هم صیغه مبالغه برای زیادتی است، آنگاه در خود آیه هم قیام مردان در امور خانواده، محافظت و ادامه وظیفه همسری است و اگر مردان ارث بیشتری می برند برای اینستکه عهده دار هزینه
ص: 666
مردان و سیاست و تنظیم امور زندگی و مانند آنها است که در آیه الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ- 34/ نساء) بآن اشاره شده است (یعنی مردان یاوران و نگهدارندگان و قیام کنندگان بر اصلاح امور خانواده که مرد با توانائی جسمی بیشتر حفظ کردن و یار و یاور بودن، و نگهداری کانون خانواده بعهده اوست).
و آیات لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 4/ انفال) و هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ- 163/ آل عمران) یعنی دارای چنان درجاتی در پیشگاه خدا هستند (اشاره به زنان و مردان مؤمن است که بهنگام یاد خدا دلهاشان، با شنیدن آیات خدا نرم و روشن می شود و ایمانشان فزونتر و بر خدای بیشتر توکّل می کنند، بر پا دارنده نماز و بخشندگان مالند و همینها مؤمنین واقعی و حقیقیند و لهم درجات عند اللّه- در پیشگاه پروردگارشان جاهمند، و عزیزند.
آیه دوّم 163/ آل عمران) است که می گوید: کسانیکه برای خشنودی خدا عمل می کنند همچون کسانی هستند که همواره از خدای پروا دارند و در پیشگاهش درجاتی دارند).
درجات النّجوم- منازل فلکی ستارگان (که تشبیهی است از نظر عظمت و
__________________________________________________
زندگی و متکفّل زن، و فرزندان هستند و توانائی بیشترشان در کارها و حفاظت امور زندگی برای این است که عهده دار کارهائی هستند که بایستی انجام دهند پیامبر (ص) فضیلتها و برتری معنوی زنان را عبارت «الجنّه تحت اقدام الامّهات» یعنی بهشت زیر قدمهای پر محبّت و وظیفه شناس مادران است بیان داشته و برای مردان چنین فضیلتی نیست.
از طرفی دستور قرآن است که در امور و مشکلات خانواده با همسران شور و مشاوره کنند.
شیخ طریحی در مجمع البحرین تعبیر علمی جالبی دارد می نویسد: خداوند نفرموده (فضّلهم علیهنّ من الرّجال) زیرا بسیار زنان هستند که از بسیاری از مردان با فضیلت تر و برترند پس اگر در مردان وظایفی که: خداوند برای آنها مانند:
1- عهده دار بودن و حفظ همسری. 2- اصلاح امور زندگی. 3- تعهّد هزینه زندگی. 4- تکلّف امور تربیتی. 5- هم نظری و مشورت با همسر در مشکلات. 6- رعایت عدالت. 7- تنظیم امور زندگی خانواده و دفاع مشترک. 8- تیمار داری و غمخواری که لازمه حسن تدبیر است. 9- بکار بردن نیروی خویش در عبادات و کارها. 10- پرداخت مهرّیه و مالی که تعهّد کرده است. 11- مراعات حال همسران در انجام حالات ویژه او. 12- و بالاخره فرمانروای مطلق نبودن. و تمام این امور در معنی آیه قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ- 34/ نساء) نهفته است.
ص: 667
شکوه آنها).
مدرجه- جای بالا رفتن از راهای کوهستانی.
فلان یتدرّج فی کذا- کم کم بالا می رود.
درج الشّیخ و الصّبیّ درجانا- یعنی مثل بالا رفتن از نردبان آن، پیر مرد و کودک آرام راه می روند.
الدّرج- بستن و چیدن جامه و لباس و نامه.
درج- پیچیده شده.
الدّرج- بطور استعاره برای مرگ و مردن بکار می رود مثل واژه الطّیّ که در همان معنی است یعنی پیچیده شدن عمر.
طوته المنیّه- مرگ او را درهم پیچید.
دبّ و درج- یعنی کسیکه زنده است و راه می رود و نیز کسیکه می میرد و همه چیزش درهم می پیچد.
خدای تعالی گوید: (سَنَسْتَدْرِجُهُمْ) مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ- 182/ اعراف).
یعنی: (از جائی که نمی دانند آنها را درهم می پیچیم و بمرگ می رسانیم) گفته اند: یعنی مثل کتاب بسته می شوند که عبارتست از بی خبر گزاردن، و غفلت آنهاست مثل آیه وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا- 28/ کهف).
الدّرج- سبدی که چیزی در آن می نهند.
الدّرجه- پارچه ای که در رحم شتر مادینه می گذارند.
گفته اند- سنستدرجهم- در آیه قبل یعنی آنها را بتدریج و کم کم می گیریم (به فرجامشان و عذابشان می رسانیم) که در حقیقت نزدیک نمودن تدریجی ایشان بچیزی است، مثل بالا رفتن و پائین آمدن از پلّه ها و مکانها که با آرامی و تدریجا انجام می شود.
الدّرّاج- مرغ و پرنده رنگین که با وقار و آرامی راه می رود.
(کهنه شد)، درس الدّار- یعنی اثری از خانه باقی است چون باقی ماندن اثر چیزی بعد از آبادی در حکم پاک شدن و از بین رفتن خود آن چیز
ص: 668
است تا اثرش باقی بماند از اینجهت دروس- به پاک شدن و محو شدن تفسیر شده است و همچنین:
درس الکتاب و درست العلم- یعنی اثر آنرا دریافتم و حفظ نمودم (اثرش در صفحه ذهن باقی است همانطور که آثار بناهای ویران در سطح زمین باقی است).
و چون باقی ماندن چیزی در ذهن با پی در پی خواندن امکان دارد لذا خواندن مداوم به واژه- درس- یعنی خواندن تعبیر شده است.
خدای تعالی گوید: وَ دَرَسُوا ما فِیهِ- 169/ اعراف).
و بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ- 79/ آل عمران).
و وَ ما آتَیْناهُمْ مِنْ کُتُبٍ یَدْرُسُونَها- 44/ سباء).
(که در هر سه عبارت- درسوا- تدرسون- یدرسون- از خواندن مداوم و اثر چیزی را در ذهن قرار دادن است).
و در آیه وَ لِیَقُولُوا دَرَسْتَ- 105/ انعام) که- دارست هم خوانده شده یعنی می گویند: باهل کتاب پیوسته ای. (کنایه از اینکه این سخنان را از آنها اخذ کرده ای لذا برای ردّ گفتارشان خداوند در این آیه می گوید:
(آیات را از نظر لفظی گونه گون می گردانیم و بر تو نازل می کنیم تا حقیقت قرآن را برای کسانی که دانا هستند بیان کنیم و بدانند، و بطلان سخن دشمنان را نیز روشن سازیم).
در باره آیه وَ دَرَسُوا ما فِیهِ- 169/ اعراف) گفته شده یعنی فقط خواندند ولی عمل بآنها را ترک کردند چنانکه می گویند:
درس القوم المکان- یعنی اثر آنجا را از بین بردند و فرسوده کردند.
درست المرأه- کنایه از عادت ماهیانه زنانگی است (حائض شد).
درس البعیر- اثر پیسی در بدن شتر باقی است.
الدّرک- مثل- الدّرج- یعنی حرکت و راه رفتن تدریجی ولی- درج- باعتبار صعود و بالا رفتن بکار می رود و- درک- باعتبار فرود آمدن
ص: 669
و سرنگون شدن لذا می گویند:
درجات الجنّه و درکات النّار- و بتصوّر فرو افتادن در آتش آنجا- هاویه- نامیده شده یعنی جایی که در آنجا سقوط رخ می دهد.
خدای تعالی گوید: إِنَّ الْمُنافِقِینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ- 125/ نساء) الدّرک- ژرفترین گودی کف دریاست.
(دَرَک)- طنابی است که طناب دیگر را بآن گره می زنند تا بآب برسند و نیز درک در اثر سقوط قیمت جنس و خرید و فروش بانسان می رسد.
خدای تعالی گوید: لا تَخافُ دَرَکاً وَ لا تَخْشی 77/ طه) و (از عواقب فرو افتادن نه بترس و نه بیم داشته باش).
(أدْرَکَ)- بپایان آن رسید.
أدرک الصّبیّ- بپایان دوران کودکی و آغاز سنّ بلوغ رسید.
در آیات حَتَّی إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ- 90/ یونس).
(مربوط به غرق شدن فرعون است که با دیدن خطر مرگ و رسیدن به غرق شدن گفت بخدای موسی و بنی اسرائیل ایمان آوردم).
و لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ- 103/ انعام).
کسانی از علماء هستند که- لا تدرکه الأبصار- را به چشم ظاهری که عضو بدن است حمل کرده اند یعنی: چشمهای ظاهری خدا را نمی بینند و بعض دیگر- أبصار- را بر بصیرت و دید دل حمل کرده اند و گفته اند:
سخنی که از ابو بکر (رض) روایت شده است باین معنی آگاهی می دهد که گفته است «یا من غایه معرفه القصور عن معرفته إذ کان غایه معرفته تعالی أن تعرف الأشیاء فتعلم أنه لیس بشی ء منها و لا بمثلها بل هو موجد کلّ ما أدرکته».
یعنی: (ای کسی که نهایت شناختش اقرار به قصور از شناسائی او است زیرا نهایت معرفت بخدای تعالی این است که اشیاء را بشناسی، و بدانی که وجود اشیاء از خود آنها نیست و نه از چیزی دیگری مانند آنها بلکه خداوند ایجاد کننده هر چیزی است که تو او را در می یابی).
ص: 670
واژه- (تَدارُک)- بیشتر در فریادرسی و یاری خواستن و نعمت است مثل:
آیه لَوْ لا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَهٌ مِنْ رَبِّهِ- 49/ قلم) (اگر نه این بود که نعمت خدای باو رسید).
و آیه حَتَّی إِذَا ادَّارَکُوا فِیها جَمِیعاً- 38/ اعراف) یعنی (هر یکی بدیگری، و همه بهم پیوسته اند).
و بَلِ ادَّارَکَ عِلْمُهُمْ فِی الْآخِرَهِ- 66/ نمل) یعنی: مگر علمشان در باره آخرت کامل است و بآن رسیده است.
(درک- بباب افتعال که می رود حرف (ت) افتعال به حرف (د) تبدیل و در آن ادغام شده و بصورت- ادّراک- در می آید).
مثل آیه حَتَّی إِذَا ادَّارَکُوا- 38/ اعراف) و از همین وزن آیه اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ- 38/ توبه) و اطَّیَّرْنا بِکَ- 47/ نمل). که آیه اوّل- بل أدراک علمهم فی الآخره- هم خوانده شده.
حسن، گفته است معنایش این است که امر آخرت را نفهمیدند، و نسبت بآن- جهل- داشتند حقیقتش اینست که علم و آگاهیشان نسبت بدرک و فهم آخرت بانتها رسید و آن را نفهمیدند.
و نیز گفته اند: معنیش اینست که در آخرت علمشان آنرا درک خواهد کرد یعنی زمانی که آن را در آخرت یافتند و رسیدند، زیرا هر چه ما در دنیا نسبت بآن گمان می بریم در آخرت یقینی می شود و بیقین می رسد.
«1» واحد پول نقره، خدای تعالی گفت: وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَهٍ
__________________________________________________
(1) درهم یکی از پولهای نقره ای رایج میان مسلمانان بوده که در ایران سکّه می زدند خصوصا در نیشابور که معروف بوده هر ده درهم هفت مثقال وزن داشته امّا- دینار- در روم مسکوک می شد.
دینار از طلا است، در یک سمت درهمها صورت ملکی بود که در زیر تختش جمله فارسی (پاک بخور) نوشته شده است.
عزّ الدّوله دیلمی و برادرانش نخستین کسانی بودند که نامشان با خلفاء بر سکّه های درهم و دینار نوشته می شد و از سال 334 هجری به بعد بقیّه زمامداران ایران از آنها پیروی می کردند.
(رسائل/ جاحظ 2/ 279- فتوح البلدان/ بلاذری 371- صبح الاعشی/ قلقشندی 1/ 416).
ص: 671
- 20/ یوسف) درهم نقره ای است مسکوک که در داد و ستد با آن معامله می شود.
(فهمید)- الدّرایه- شناختی که با نوعی از فریب حاصل شده است.
افعال آن- دریته و دریت به دریه، و، ادّریت- است مثل فطنت و شعرت یعنی فهمیدم و دریافتم.
شاعر گوید:
و ماذا یدّری الشّعه الراء منّی و قد جاوزت رأس الأربعین
(شعر از سحیم است می گوید: شعراء چه چیزی را از من پنهان می دارند و فریبم می دهند در حالیکه چهل سال ام را گذارنده ام).
الدّریه- حلقه فلزّی که برای علامت و نشان به نیزه می بستند و نیز الدّریه- شتری که شکارچی آنرا می بندد و در پشت آن پنهان می شود همینکه شکار بطرف آن شتر می آید او را با تیر می زند.
مدری، شاخ گوسفند که وسیله دفاع از اوست، و از این معنی است:
خدای تعالی گوید: لا تَدْرِی لَعَلَّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أَمْراً-/ طلاق) (چه می دانی بسا که خداوند بعد از آن امری ایجاد کند.
و وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ- 111/ انبیاء).
و ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ- 52/ شوری).
1- هر کجا در قرآن عبارت- و ما أدراک- آمده است در پی آن معنیش بیان شده است مثل آیات زیر:
وَ ما أَدْراکَ ما هِیَهْ نارٌ حامِیَهٌ- 10/ قارعه).
و وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَهُ الْقَدْرِ لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ- 2/ قدر).
وَ ما أَدْراکَ مَا الْحَاقَّهُ- 3/ حاقّه).
و ثُمَّ ما أَدْراکَ ما یَوْمُ الدِّینِ- 17/ انفطار).
قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لا أَدْراکُمْ بِهِ- 16 یونس) (بگو اگر خدا می خواست آیات را بر شما نمی خواندم و شما را بر آن آگاه نمی کردم).
می گویند- دریت- یعنی فهمیدم و دریافتم، در آیه اخیر عبارت- و لا
ص: 672
أدرکم- از همین- دریت- است که اگر از- درات- می بود بایستی و لا أدراتکموه- باشد.
2- و هر جائی که عبارت- و ما یدریک- در قرآن ذکر شد توضیحی در پی آن نیست مثل آیات:
وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی- 3/ عبس) و وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَهَ قَرِیبٌ- 17/ شوری).
ولی واژه- درایه- در باره خدای تعالی بکار می رود.
شاعر گوید: لا همّ لا أدری و أنت الدّاری «1».
و این مصراع یکی از سخنان سخت و با تکلّف کلام عرب است.
الدّرء- متمایل شدن بیک جانب، می گویند:
قوّیت درأه و درأت عنه- میزان و مستقیمش کردم.
فلان ذو تدرّی- یعنی او، در دفع دشمنانش قوی و نیرومند است.
دارأته- دفعش کردم و راندمش، خدای تعالی گوید:
وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَهِ السَّیِّئَهَ- 22/ رعد) (بدی را با خوبی دفع می کنند).
وَ یَدْرَؤُا عَنْهَا الْعَذابَ- 8/ نور) (عذاب را از او دور می کنند).
در حدیث «ادرءوا الحدود بالشّبهات» هشداری است، برای خواستن و یافتن چاره ای و راهی برای دفع حدود «2».
(یعنی وقتی در اجرای حدّی و امری تردیدی پیش آمد دست از آن حدّ
__________________________________________________
(1) این مصراع با مصراع دوّم چنین است:
لا همّ لا ادری و انت الدّاری کلّ امرئ منک علی مقدار
باکی نیست، من نمی دانم ولی تو خود دانا و آگاهی که هر کسی باندازه قدر و ارزشش بتو نزدیک است.
(صحاح اللّغه/ جوهری).
(2) در کتاب من لا یحضره الفقیه، و کافی و همچنین مآخذ دیگر چنین آمده است که: «ادرءوا الحدود بالشّبهات» ای ادفعوها و مثله قوله (ع)، «لا یقطع صلاه المسلم شی ء و لکن ادرأوا ما استطعتم) یعنی حدود را با شبهات (یعنی کارهائی که در آنها حکم بصواب و خطا نکنند) یعنی دفع کنید، و همانند این حدیثی است که می فرماید: نماز مسلمان را چیزی قطع نمی کند ولی (اگر موضوعی پیش آید) تا آنجا که می توانید برای اینکه نمازتان قطع نشود دفعش کنید، (من لا یحضره الفقیه 4/ 53 کافی 3/ 365 بنقل از- [...]
ص: 673
بر دارید- إلّا فی حدّ من حدود اللّه- مگر در حدود خدای).
خدای تعالی گوید: قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِکُمُ الْمَوْتَ- 168/ آل عمران) یعنی: (بگو اگر راست می گوئید و می توانید مرگ راز خویش برانید و دور کنید).
و آیه (فَادَّارَأْتُمْ) فِیها- 72/ بقره) (در آن کار یکدیگر را می راندید و کشمکش می نمودید).
فعل- أدارأتم بر وزن افّاعلتم اصلش تدارأتم بوده (تفاعلتم) از باب تفاعل که برای تخفیف در لفظ، حرف (ت) به (دال) تبدیل و ساکن شده سپس (دو حرف هم جنس دال) در هم ادغام شد، و برای اجتناب از- (ابتدا بساکن بودن کلمه) الف وصل بر سر آن در آمده و- أفاعلتم یا- أدّارأتم شده است (که در آیه فوق آمده مانند- ادّارکوا- و اثّاقلتم).
بعضی از ادباء گفته اند- أدّارأتم بر وزن افتعلتم است و از وجوهی این سخن غلط است.
اوّل- أدّارأتم (با تشدید دال) هشت حرف و- افتعلتم یا أدرأتم هفت حرف
__________________________________________________
مجمع البحرین 1// 136)- ابن منظور در ذیل حدیث فوق می نویسد: لسان العرب 1/ 72، انّ رسول اللّه (ص) کان یصلّی فجاءت بهمه تمرّ بین یدیه فما زال یدارئها- ای یدافعها- پیامبر (ص) نماز می خواند و نوزاد گوسپندی پیشاوری و در حضورش آمد پیوسته آنرا دور می کرد، یعنی آن را دفع می کرد، نتیجه اینکه برای احتراز از خطا و گناه یا دوری از ترس عبادت می توان با کارهائی که گناه و صوابی ندارد آن حدود را چاره کرد.
بحثی که راغب در ذیل آیه فَادَّارَأْتُمْ فِیها- 72/ بقره) و در باره بابهای افتعال و تفاعل نموده بطور خلاصه اینست: که هر گاه فاء الفعل باب تفاعل- یکی از یازده حرف (ت- ث- د- ذ- ز- س- ش- ص- ض- ط- ظ) باشد جائز است که حرف (ت) باب تفاعل را از جنس فاء الفعل- کرده ساکن کنند، در فاء الفعل ادغام نمایند و در اوّلش همزه وصل در آورند مثل- درا- که در تفاعل- تدرأ و سپس ادّارأ می شود، و ثقل- تثاقل و سپس اثّاقل- باب افتعال هم اگر فاء الفعل ثلاثی (ص- ض- ط- ظ) باشد حرف (ت) در همه آنها به (ط) تبدیل می شود، مثل- (صلح- اصطلح). (ضرب- اضطرب)- (ظلم- اضطلم)- (طلع اطّلع) و اگر حرف اوّل ثلاثی- (د- ذ- ز-) باشد در باب افتعال به (دال) عوض می شود، مثل:
زجر- ازدجر و ازدجار- در ایدرأ که می شود- ادّراء- یا ادّرأتم و بگفته راغب باب تفاعل است و- ادّرأتم.
ص: 674
است.
دوّم- حرفی که بعد از الف وصل می آید حرف (ت) پس آنرا (دال) قرار داده.
سوّم- حرفی که بعد از حرف دوّم در- أدّارأتم- می آید- (دال) است آنرا (ت) قرار داده.
چهارم- فعل صحیح العین در باب- افتعال- حرف بعد از (ت) آن بایستی متحرّک باشد و این جا ساکن قرارش داده.
پنجم- در- أدّارأت- که در اصل (تدارأت) بوده حرف زائدی داخل شده و در افتعلت چنین نیست و آن زائد داخل نمی شود.
ششم- حرف (الف) را بجای (ع) نهاده در حالیکه (ع) نیست و (الف) است.
هفتم- قبل و بعد (عین الفعل) در افتعل دو حرف و در- أدّارأتم بعدش سه حرف هست.
الدّس: آمیختن و داخل نمودن چیزی است در چیز دیگر با گونه ای اکراه، می گویند:
دسسته فدسّ- (با اکراه و بی میلی آنرا در آمیختم و آمیخته شد).
دس البعیر بالهناء- (قطران و داروی گری به آن شتر مالیده شد) و گفته شده، لیس الهناء بالدّسّ «1»- (به قسمت هائی از بدن روغن زدن کاری است ناقص و
__________________________________________________
(1) اصطلاح فوق بصورت- لیس الهن بالدّس- نیز ضبط شده هناء با فتحه و کسره حرف اوّل یعنی قطران و داروی ضدّ عفونی سیاه رنگی که در زخمها بکار می برند.
و- هن ء- مصدر آن اسم است، یعنی روغن مالی تمام بدن، ولی دسّ- مالیدن آن روغن به گودی های کشاله ران و زیر بغل است، ضرب المثل فوق در باره کسی بکار می رود که در طلب چیزی کوشش لازم را انجام نمی دهد و در کسب و کار کوتاهی می کند، یعنی تنها بزیر بغل روغن زدن مطلوب حاصل نمی شود، و در راه طلب بایستی کاملا کوشید- (مجمع الامثال 2/ 186) میدانی- آیه ای که راغب رحمه اللّه در متن در ذیل واژه- دسّ- می آورد آیه وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس) است که با آیه قبلش قابل توجّه است و آینده دو دسته از انسانها را منعکس می سازد، می گوید- قد افلح من زکّاها- و قد خاب من دسّاها- یعنی کسیکه نفس و جان خویش تزکیه کرد و با گناهان آئینه دلش را تاریک ننمود
ص: 675
بیهوده.
خدای تعالی گوید: أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ «1»- 59/ نحل).
(به سختی بیرون انداخت و دور کرد).
خدای تعالی گوید: وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ- 13/ قمر).
دسر- یعنی میخ و مفردش- دسار- است اصل- الدّسر- بیرون راندن با فشار و سختی است.
دسره بالرّمح- با نیزه دورش کرد.
رجل مدسر- مثل- رجل مطعن- است یعنی مردی نیزه افکن و تیر انداز.
روایت شده است: «لیس فی العنبر زکاه، إنّما هو شی ء دسره البحر» «2».
یعنی: (در عنبر زکات و مالیات شرعی نیست زیرا عنبر چیزی است که
__________________________________________________
رستگار شد، و آنکه خود را در میان پاکان قرار داد و با فریبکاری گناهانش را مخفی نمود ناامید و ناموفّق شد.
پنهان داشتن فجور و گناهان دسیسه است که مایه فریب دیگران است و قرآن با دورنمای آینده چنین کسان آنها را هشدار می دهد، ثعلب می گوید از ابن اعرابی در باره آیه فوق پرسیدم گفت: من دسّ نفسه مع الصّالحین و لیس هو منهم- فرّاء- می گوید: یعنی کسیکه نفس خویش بترک انفاق و بترک طاعت و عبادت وادار می کند (مجمع البحرین 5/ 70- لسان العرب- 6/ 82).
(1) تمام آیه چنین است: وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ یَتَواری مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ أَلا ساءَ ما یَحْکُمُونَ- 58/ نحل) این آیه همان حمایت اسلام از زنان در مقابل افکار غلط جاهلی بعضی از مردم است و نیز همان روح پر شکوه رفع تبعیضات نژادی است که اسلام بشدّت برای اصلاح اندیشه و باورهای مردم این آیات را به همه انسانها ابلاغ می کند، می گوید که همینکه یکی از آنها را بشارت زائیده شدن دختر دهند چهره اش تیره و بر افروخته و غمزده می شود و می خواهد از میان مردم پنهان شود اگر هم فرزند دخترش را با خواری نگهدارد یا در خاک پنهانش کند آگاه باشید که قضاوت و داوری بدی می کنند.
(2) داود انطاکی می نویسد: عنبر مادّه روغنی غلیظی است که از چشمه هائی در قعر دریا خارج می شود و بر سطح آب دریا قرار می گیرد همینکه باد می وزد در اثر حرکت آب به ساحل می رسد انباشته می شود، مادّه ای معطّر و به رنگ زرد و بنفش است خالص آن مثل سقز جویده می شود بیشتر در دریای عمّان بدست می آید و نیز نام ماهی بزرگی است که از پوستش سپر می سازند به زعفران هم عنبر می گویند، عنبر مقوی قلب و مغز است.
ابن سیده هم همینطور شرح می دهد، قطعات بزرگ عنبر به وزن هزار مثقال است.
ماوردی با تبعیت از حدیث پیامبر (ص) می نویسد: «لا زکاه فی العنبر و المسک» یعنی عنبر و
ص: 676
دریا او را پس می زند و بیرون می اندازد).
خدای تعالی گوید: وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها- 10/ شمس).
(هر کسی جان خویش آلوده کرد زیانکار شد).
یعنی: دسّسها فی المعاصی- نفس را در گناهان آلوده کرد، که در- دسّس- یک حرف (س) به حرف (ی) عوض شده و- دسّی- شده است مثل- تظنّیت که اصلش- تظنّنت- بوده یعنی بگمان افتادم (تظنّی و تظنّن- هر دو صحیح است).
الدّعّ، بسختی راندن و دفع کردن و اصلش از این عبارت است که به شخص لغزیده و زمین خورده و افتاده می گویند:
دع دع- یعنی برخیز و دور شو، مثل- لعا- که در همان معنی است.
خدای تعالی گوید: یَوْمَ یُدَعُّونَ إِلی نارِ جَهَنَّمَ دَعًّا- 13/ طور) (هنگامه ای که بسوی آتش جهنّمشان برانند).
و آیه فَذلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ- 2/ ماعون) (همان است، که یتیمان را طرد می کرد).
شاعر گوید: دعّ الوصیّ علی قفاء یتیمه ...
(اندرز و سفارش در باره یتیمش را طرد و فراموش کرد).
الدّعاء- مثل- النّداء- یعنی کسی را بانگ زدن و خواندن جز اینکه نداء را در بانگ زدن بدون اضافه کردن اسم آن شخص بکار می برند مثل- أیا- یعنی آهای.
ولی دعاء- بانگ زدن و خواندنی است که پیوسته با اسم طرف- همراه است مثل- یا فلان.
__________________________________________________
مشک زکاه ندارد. ولی قاضی ابو یوسف در کتاب خراج می نویسد عنبر خمس دارد، زکاه ندارد چون از معدنیات نیست که زکات داشته باشد.
(حیاه الحیوان 2/ 81- تذکره اولی الالباب/ داود انطاکی 1/ 240- المحکم 2/ 328- احکام السّلطانیّه 15).
ص: 677
و گاهی این دو واژه بجای یکدیگر بکار می روند.
خدای تعالی گوید: کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً- 171/ بقره) (همچون کسی که به ناشنوا با بانگ زدن چه با نام او و چه بی نام صدا می زند).
دعاء- در معنی نام نهادن روی فرزند و نامیدن هم بکار می رود مثل:
دعوت ابنی زیدا- اسم فرزندم را زید گزاردم.
خدای تعالی گوید: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً- 63/ نور).
(همانطور که خودتان در میان خویش یکدیگر را صدا می زنید پیامبر (ص) را آنطور صدا نزنید).
که تشویقی بر تعظیم و بزرگداشت پیامبر (ص) است و اینجا روی سخن با کسی است که می گوید: یا محمّد که (او را مثل افراد عادی صدا می زند).
(دَعَوْتُهُ)- از او خواستم و طلب کمک نمودم.
خدای تعالی گوید: قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ- 68/ بقره) یعنی: از پروردگارت پرسش کن و بخواه.
و آیه قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتاکُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَهُ أَ غَیْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ- 40/ انعام).
هشدار بر این امر است که وقتی بشما سختی می رسد از دیگری پناه و فریاد رسی جز او نمی خواهید.
در آیات: وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً- 56/ اعراف).
و وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ- 23/ بقره).
و وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِیباً إِلَیْهِ- 8/ زمر).
و وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ- 12/ یونس).
و وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُکَ وَ لا یَضُرُّکَ- 106/ یونس).
و آیه لا تَدْعُوا الْیَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً کَثِیراً- 14/ فرقان) یعنی در آن هنگامه یکبار- وا حسرتا نگوئید بلکه زیاد بگوئید.
ثبور- اینستکه کسی می گوید: ای وای بر من- افسوس بر من- و از این
ص: 678
قبیل الفاظ ندامت زا و تأسّف بار معنیش اینستکه بر شما غم و اندوه فراوانی رسیده است و آیه ادْعُ لَنا رَبَّکَ- 68/ بقره) یعنی از او سؤال کن الدّعاء إلی الشّی ء- تمایل و ترغیب بسوی آن چیز است مثل آیه:
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ- 33/ یوسف).
(سخن حضرت یوسف (ع) است که در برابر تقاضای ارتکاب گناه می گوید: ای پروردگارم زندان برای من خوشتر از این چیزی است که مرا به آن می خوانند).
و آیه وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ- 25/ یونس) (خداوند بسرای سلامت دعوت می کند.
و آیه یا قَوْمِ ما لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجاهِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النَّارِ، تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللَّهِ وَ أُشْرِکَ بِهِ- 41/ غافر).
(مؤمنین که در دربار فرعون بموسی گرویده بود به فرعونیان گفت چرا شما را بسوی نجات دعوت می کنم و شما مرا به جهنّم می خوانید که بخدا کافر بشوم و باو شرک ورزم).
و آیه لا جَرَمَ أَنَّما تَدْعُونَنِی إِلَیْهِ لَیْسَ لَهُ دَعْوَهٌ- 43/ غافر).
یعنی: (ناگزیر آنچه که مرا بسوی آن می خوانید در این دنیا و آخرت ارزش دعوت ندارد، بازگشت ما بسوی خداست). یعنی بتها و فرعونها رفعت و ارزشی ندارند.
دعوه «1»- اختصاص بادّعای خویشاوندی و نسب دارد و اصلش حالتی است
__________________________________________________
(1) این واژه که راغب رحمه اللّه آن را در معنی ادّعای نسب، و خویشاوندی می داند با کسره و فتحه حرف (د) در دو معنی است. ازهری می گوید: با کسره حرف (د) یعنی فرزندی را که از پدر دیگری است به خود نسبت دهی و او را چون فرزند خود بدانی که او را- دعّنی- می گویند که هم فاعل است و هم مفعول که آن پدر ادّعائی و نیز آن فرزند را شامل می شود. کسائی می گوید: فی القوم دعوه- با کسره حرف (د) یعنی در آن قوم خیشاوندی و فامیلی است- و دعوه- با فتحه حرف (د) بمهمانی خواندن و دعوت کردن است.
دعوت النّاس- آنها را به میهمانی خواندم که بیایند و غذا بخورند این نظر بیشتر لغت شناسان
ص: 679
که بر انسان غلبه دارد مثل: حالت نشستن (که نشستن برای انسان حالتی طبیعی و از او جدا نشدنی است چه در حالت برخاستن از خواب که می خواهد بنشیند و چه در حالت ایستادن، پس نشستن جزء طبیعت آدمی است).
دع داعی اللّبن «1»- مقداری از شیر را در پستان بگذار و آنرا ندوش تا مجدّدا شیرش افزون شود (چون مقدار شیری که دوشیده نمی شود باعث جمع شدن مجدّد شیر در پستان می شود گوئی که آن باقیمانده بقیّه را به خود می خواند و لذا- داعی و داعیه- خوانده می شود).
(ادّعاء)- اینست که کسی چیزی را از خودش بداند.
الدّعاء فی الحرب- نام و نسب خود را در میدان جنگ گفتن (در جنگهای گذشته که تن به تن بود دلاوران با خواندن رجز خود را معرّفی می کردند).
خدای تعالی گوید: وَ لَکُمْ فِیها ما تَدَّعُونَ نُزُلًا
- 31/ فصّلت). یعنی: آنچه را که می خواهید.
(الدَّعْوی - ادّعاء- خدای تعالی گوید: فَما کانَ دَعْواهُمْ إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا- 5/ اعراف) «2».
(بقیّه آیه چنین است- الا ان قالوا انّا کنّا ظالمین- همین که بلا و عذاب
__________________________________________________
است مگر بعضی از آنان که عکس این می گویند یعنی دعوت با فتحه حرف (د) برای منسوب کردن دیگری بخود و- دعوه با کسره حرف (د) برای مهمانی. ازهری می گوید: الدّعی المنسوب الی غیر ابیه (مصباح 1/ 236- تهذیب 2/ 234).
(1) داعی اللّبن- اینستکه می گوید چیزیکه سبب نزول و ریزش بقیّه شیر در پستان می شود رها کن و آنرا ندوش زیرا وقتی که دوشنده آنمقدار را ندوشد و گذاشت تا بچه آن حیوان زیر پستان مادرش برود و شیر بخورد مادر او از شیر خوردن بچّه اش لذّت می برد و همین حالت شادی او باعث افزون شدن مجدّد شیر در پستان است. (تهذیب اللّغه).
(2) ابن منظور بنقل از ابو اسحق صابی در تفسیر آیه أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ- 186/ بقره) می نویسد دعا و خواندن خدای تعالی سه گونه است:
اوّل- دعا در توحید و ثنای برای او مثل اینکه می گوئی- یا لا اله الّا انت- و همینطور- ربّنا لک الحمد- که با گفتن این عبارات خدای را ابتداء با- یا- و ربّنا- دعوت کرده ای آنگاه توحید و ثنایش می آوری مثل آیه وَ قالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی- 60/ غافر) که عبادت نوعی دعاست و در این آیه- ادعونی- را عباده تفسیر نموده اند.
ص: 680
بایشان می رسد ادّعاشان جز این نبود که می گفتند ما ستمگر بودیم).
الدّفع: ردّ کردن و دور کردن، ولی اگر با حرف (الی) متعدّی شود در معنی دادن و رساندن است.
خدای تعالی گوید: فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ- 6/ نساء).
و اگر با حرف (عن) متعدّی شود در معنی- حمایه- است مثل آیات: إِنَّ اللَّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا- 38/ حجّ).
ولی در آیات وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ- 251/ بقره).
و لَیْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ- 2/ معارج). دافع در این آیات یعنی- حامی و یاور.
المدفع- چیزی که هر یک بدیگری ردّ می کنند (مدفع و مدافع در ادبیات امروز عرب در معنی ارّابه جنگی بکار می رود و- مدفعیه الرّشاشه- یعنی مسلسل).
الدّفعه- ریزش ناگهانی یکبارگی باران.
الدّفاع من السّیل- جاری شدن سیل.
(جهید) خدای تعالی گوید: ماءٍ دافِقٍ- 6/ طارق)- یعنی آبی بسرعت رونده و جهنده.
در این واژه بطور استعاره می گویند:
جاءوا دفقه- بسرعت آمدند.
__________________________________________________
دوّم- در معنی خواستن و پرستش کردن و طلب کردن بخشش، و رحمت از اوست مثل اینکه می گویی- اللّهمّ اغفر لنا.
سوّم- دعا برای بهره مند شدن از دنیا چنانکه می گوئی- اللّهمّ ارزقنی مالا و ولدا- که این هر سه یعنی: 1- دعا برای توحید و ثناء 2- برای بخشش و رحمت معنوی 3- برای بهره مادّی و دنیوی، دعا نامیده می شود زیرا انسان در هر سه مورد با گفتن- یا اللّه- یا ربّ- یا رحمن سخن خود را آغاز می کند و از این روی آنرا دعا گویند. در حدیثی از پیامبر (ص) هست که: فرمود: بیشتر دعاء من و دعاء انبیاء در عرفات- لا اله الّا اللّه- وحده لا شریک له له الملک و له الحمد و هو علی کلّ شی ء قدیر است.
تهلیل، تحمید، و تمجید هم دعاست ولی ازهری دعا را رغبت و میل بسوی خدای تعالی می داند الدّعاء الرّغبه الی اللّه عزّ و جلّ (لس 14/ 257) مجمع البحرین 1/ 141- تهذیب اللّغه 2/ 235).
ص: 681
بعیر أدفق- شتر تیز تک و تند رو.
مشی الدّفقیّ- در راه رفتن می پرد و می جهد مثل آبی که از جائی بیرون می جهد.
مشوا دفقا- نیز در همان معنی است یعنی: (با جهیدن رفتن).
(برای توضیح علمی و دقیق آغاز پیدایش انسان از نطفه و خروجش از رحم و باز گشتن به آن ذیل واژه- ترب- رجوع شود).
الدّف: گرمای شدید، نقطه مقابل- البرد- یعنی- سرمای شدید است خدای تعالی گوید:
لَکُمْ فِیها دِفْ ءٌ وَ مَنافِعُ- 5/ نحل) یعنی چیزی که گرم می کند. (پس واژه- دف ء- برای هر چیزی است که گرما تولید می کند چنانکه خدای فرماید: از گوشت و شیر حیوانات گرمای طبیعی و زندگی ایجاد می شود، مدفاء بر وزن- مفعل- یعنی بخاری و منبع حرارتی).
رجل دفان و امرأه دفأی- یعنی مرد و زنی که جامه گرم و پشمین پوشیده اند.
بیت دفی ء- خانه گرم.
الدّکّ: زمین نرم و صاف، فعلش دکّه، دکّا- است.
خدای تعالی گوید: وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ فَدُکَّتا دَکَّهً واحِدَهً- 14/ حاقّه).
یعنی: (کوهها و زمین از جایشان بر داشته شده و به یکدیگر زده شدند که خرد و صاف و همواره می شوند- معجم القرآن الکریم/ 4171).
و آیه کَلَّا إِذا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا- 21/ فجر) کوهها بصورت خاک نرم در آید.
خدای تعالی گوید: فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا «1»- 143/ اعراف).
__________________________________________________
(1) ریز ریز شدن و خرد شدن ناگهانی کوه دلیل و برهانی بسیار عالی و در خور توجّه بر حرکت سریع زمین و کوهاست که خداوند آنرا برای موسی (ع) بیان می کند که علّتی بر هرگز ندیدن خداست او از خدائی که با او تکلّم می کند و وحی می رساند می خواهد که خودش را به او بنمایاند آنهم با نظر کردن و دیدن چشم ظاهری یعنی تقاضای دیدن حقیقت کلّ عالم و هستی و حیات که امری ناممکن است. به موسی وحی می شود بکوه بنگر اگر در جای خودش قرار گرفت مرا هم خواهی دید و چون با امر و فرمان خدای که راغب هم در ذیل واژه- جلو- گفته است ناگهان کوه بیک چشم بهم زدن، و طرفه
ص: 682
واژه- دکّان «1»- نیز از همین ریشه است.
الدّکداک- ریگ نرم و شن و ماسه.
أرض دکّاء- دشت و زمین هموار جمعش- الدّکّ- است.
ناقه دکّاء- شتر بی کوهان که تشبیهی است بزمین صاف و هموار.
الدّلاله، یعنی آنچه را که بوسیله آن شناسائی چیزی حاصل می شود دلالت الفاظ بر معنی و دلالت اشارات و رمزها و نوشته ها و پیمانها در حساب.
__________________________________________________
العین فرو می ریزد و ریز ریز می شود و موسی چون سابقه ذهنی از وحی خداوند را که دیدن خود را تعلیق بمحال یعنی دیدن حرکت سریع زمین و کوه کرده بود بیاد می آورد و صحنه ریزش ناگهانی کوه را می بیند و از خشیت و شکوه موضوع به روی در می آید و بیهوش می شود پس از رفع بیهوشی می گوید: خدایا از سخنم و تقاضایم توبه کردم و من نخستین مؤمنم.
در این آیات با صراحت و روشنی حرکت بسیار سریع و غیر قابل تصوّر رؤیت زمین با عبارت فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکانَهُ- 143/ اعراف) یعنی شرط تعلیق بمحال رؤیت خداوند اثبات می شود و اگر انسان می توانست از زمین جدا شود و تمام کره زمین را با تمام عظمتش که معلّق در هواست و بسرعت حرکت می کند ببیند همانند خرد شدن کوه در نظر موسی همه انسانها مدهوش می شدند همانگونه که در داخل قطار سریع السّیر بمحض نگاه کردن بحرکت معکوس زمین اطراف و نزدیک قطار چشم خیره می شود و پس از اندکی مدّت حالت سر گیجه باو دست می دهد و ادامه آن ناممکن است دیدن حرکت زمین هم با آن سرعت و عظمت بیهوشی انسانها می انجامد و شاید تفسیر آیه لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ- 21/ حشر) نیز همین باشد که قرآن حامل جلوه ای و اشاراتی از ملکوت و تجلّی خداست که اگر بر کوههای سخت و سهمگین آن ملکوت تجلّی کند در برابرش خرد و نرم می شود.
(1) دکّه سکّو و جای بلند و مرتفعی است که برای نشستن می سازند و معرّب از فارسی است. دکّان که معروف است از همین واژه است. در عربی وقتی درخت خرمائی کج می شود زیرش دکانی می سازند تا بیشتر کج نشود.
فارابی هم در معنی- طلل- می نویسد: طلل چیزی است که از خرابه های خانه ها مثل دکان باقی می ماند.
صاحب غرائب اللّغه، دکان را معرب از فارسی می داند. نویسندگان المعجم الوسیط- دکان- را معرب و در ذیل واژه- دکن- یعنی انباشته متاع روی هم آورده اند که جمع آن- دکاکین- است.
رافعی از قول سیبویه و اخفش نقل می کند که حرف (ن) در دکان زاید است. چنانکه واژه- سلطان- حرف نونش زیادی است.
امّا رافعی- دکان- را به معنی حانوت- و از همان- دکن یعنی انباشتن می داند.
(غرائب اللّغه/ 228- مصباح 1/ 239- الوسیط 1/ 291). [...]
ص: 683
فرق نمی کند که کسی این عمل یعنی دلالت بر چیزی را منظور و هدف قرار دهد یا قرار ندهد مثل اینکه حرکت انسانی را می بیند و می داند که او زنده است.
خدای تعالی گوید: ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّهُ الْأَرْضِ- 14/ سباء).
(در باره تکیه دادن حضرت سلیمان به عصای خویش است که بعد از مدّتی موریانه (دابه الأرض) آن عصا را خورد و سلیمان بزمین افتاد که فهمیدند وفات کرده است این رویداد دلالتی است که قصد موریانه نبوده است ولی رخ داده و واقع شده).
دلاله- مصدر است مثل- کنایه و إماره.
الدّال- کسی یا چیزی است که از او دلالت حاصل می شود و بدست می آید.
الدّلیل- صیغه مبالغه است مثل- علیم و قدیر- از- عالم و قادر سپس الدّالّ و الدّلیل- هر دو دلالت نامیده شده اند مثل نامیدن چیزی بمصدر آن چیزی (مثل بجای عادل- در ادبیات گاهی به عدل و بجای عالم علم و بجای عاقل، عقل بکار برده اند یعنی او خود همه- عدل، علم و عقل است).
دلوت الدّلو- آوند و دلو را در چاه رها کردم.
أدلیتها- فرستادم، نیز هست، نظر دوّم از ابو منصور در کتاب (الشامل) است.
خدای تعالی گوید: فَأَدْلی دَلْوَهُ- 29/ یوسف).
واژه- دلو- بطور استعاره برای رسیدن به چیزی نیز بکار رفته است شاعر گوید:
و لیس الرّزق عن طلب حثیث و لکن ألق دلوک فی الدّلاء «1»
(رزق و روزی آن نیست که بسرعت و شتاب بخواهی ولی وسیله تلاش و
__________________________________________________
(1) زمخشری گوید: الق دلوک فی الدلاء- تشویقی است بر اکتساب و بدست آوردن رزق.
می گوید رزق و روزی با آرزو نیست ولی با اکتساب آن و تلاش در راه آن است (اساس البلاغه 281).
ص: 684
روزیت را در وسایل دیگران قرار ده).
و همچنین وسیله ای و کسی که دلو پر از آب می کند- مائح- نامیده اند شاعر گوید:
ولی مائح لم یورد النّاس قبله معلّ و أشطان الطّوی کثیر
(وسیله ای و کسی برای پر کردن دلو آبم دارم که با سرعت و شتاب با ریسمانهای بلندش بسرعت بآب می رسد و کسی قبل از آن نمی تواند وارد آب شود).
خدای تعالی گوید: وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکَّامِ- 188/ بقره) «1».
(تَدَلّی)- پائین رفتن و به پائین فرستادن است.
خدای تعالی گوید: ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی- 8/ نجم) (پس نزدیک شد و پائین آمد).
یعنی: جبرئیل به پیامبر خدا (ص) نزدیک شد و واژه- تدلی- مثلی است برای قرب و نزدیکی و تأییدی بر- دنا- یعنی نزدیک شد).
دلوک الشّمس- متمایل شدن خورشید بغروب است.
خدای تعالی گوید: أَقِمِ الصَّلاهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ- 88/ اسراء).
یعنی: (از زوال نیمروز و غروب خورشید که وقت نمازهای ظهر و عصر است بعدش می فرماید- إلی غسق اللّیل- یعنی نمازهای مغرب و عشاء و پایان آیه- قرآن الفجر- یعنی نماز صبح پس از آیه اوقات نمازهای پنجگانه را در بر
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَی الْحُکَّامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ- 188/ بقره) یعنی: اموال یکدیگر را بناشایست و باطل در میان خویش مخورید و آن را بصورت رشوه فرادست ظالمان نگذارید که بوسیله آن رشوه بخواهید قسمتی از مال مردم را با گناه و تبهکاری بخورید در حالیکه می دانید بر خلاف عمل می کنید صاحب تبیان می گوید: مال باطل یا از راه ظلم و خیانت و دزدی و غصب است و یا از طریق قمار و لهو و لعب و مانند آنها که هر دو وجه درست است. قال ابو جعفر یعنی بالیمین الکاذبه یقطعون بها الاموال، یعنی مال باطل چیزی است که با سوگند دروغ بدست می آید حضرت صادق نیز گفته است خداوند می دانست که در امّت اسلام حاکمانی خواهند بود که بر خلاف حقّ حکومت می کنند لذا مؤمنین را از تن دادن بحکومتشان نهی کرده است و مردم هم می دانند که بحقّ حکم نمی کنند کسانی را هم که بوسیله مال باطل خود را بآنها نزدیک می کنند نهی کرده است. (تبیان 2/ 138- کشف الاسرار 1/ 513).
ص: 685
می گیرد). می گویند:
دلکت الشّمس- یعنی خورشید (روز را به شب رساندم.
دلکت الشّیئ فی الرّاحه- آن را در راحتی و آسایش به پایان بردم.
دالکت الرّجل- بتأخیرش انداختم.
الدّلوک- بوی خوش بتن مالیدن.
الدّلیک «1» خوراکی مخلوط از خرما و کره.
آیه: فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ- 14/ شمس) یعنی هلاک، و نابودشان کرد.
گفته شد- دمدمه- اسم صوت برای زلزله است و از این معنی عبارت دمدم فلان فی کلامه- یعنی (در سخنش لرزش و لغزشی هست).
دممت الثّوب- جامه را رنگ زدم.
الدّمام- رنگی که بجامه آغشته می شود.
بعیر مدموم بالشّحم- شتر پر چربی و پیه.
الدّامّاء و الدّممه- سوراخ و لانه موش صحرائی، الدّاماء- بدون حرکت و تشدید میم و الدّیمومه- یعنی دشت و بیابان.
یعنی خون که اصلش- دمی- است.
خدای تعالی گوید: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ- 3/ مائده) جمع دم- دماء است، و آیه لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ- 84/ بقره) (به ستمگری و ناحقّ خون یکدیگر نریزید).
__________________________________________________
(1) ابن منظور می نویسد: الدّلیک طعام یتّخذ من الزبد و اللّبن شبه الثّرید- یعنی خوراکی از شیر و کره مثل- ترید و آبگوشت.
ولی جوهری که بزبان فارسی و اصطلاحات آن مسلّط بوده می نویسد:
الدّلیک اظنّه الذّی یقال له بالفارسی چنگال خست یعنی گمان کنم الدّلیک- خوراکی از کره یا شیر کره (که البتّه نظر راغب صحیح تر است) همانست که بفارسی چنگال خواست گویند که منظور جوهری او چنگال پنجه است. و راغب که می گوید: مخلوطی از خرما و کره درست است که بایستی با دست خورد. خلف تبریزی می گوید:
خوراک خرما و کره را بفارسی چنگال گویند. (صحاح- برهان قاطع- لس)
ص: 686
دمیت الجراحه- زخم خونی شد.
فرس مدمیّ- اسب سرخ موی که رنگش چون خون است.
الدّمیه صورت عروسک زیبا.
شجّه دامیه- درد خونین که مولود جراحت است.
در آیات فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِیراً- 36/ فرقان).
و ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِینَ- 172/ شعراء) نگونسار، و هلاکشان کردیم.
و وَ دَمَّرْنا ما کانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ- 137/ اعراف) آنچه فرعون و فرعونیان ساخته بودند و بناهائی که بالا برده بودند.
(آسمانخراشها و چند اشکوبه ها) ویران کردیم.
تدمیر- یعنی فرا رسیدن و داخل شدن مرگ و هلاکت بر چیزی، می گویند:
ما بالدّار تدمری- کسی داخل خانه نیست.
خدای تعالی گوید: دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ- 10/ محمّد) که مفعول- دمّر- حذف شده است. «1».
خدای تعالی گوید: تَوَلَّوْا وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً- 92/ توبه) در حالی برگشتند که چشمانشان از اندوه پر از اشک بود پس- دمع- اسمی است از آنچه که از چشم جاری می شود.
فعلش- دمعت العین (چشم گریان شد) و دو مصدرش- دمعا و دمعانا- است.
خدای تعالی گوید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ- 18/ انبیاء) یعنی
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لِلْکافِرِینَ أَمْثالُها- 10/ محمّد) آیا در زمین سیر نکرده اند تا ببینند که پایان و فرجام کافرینی که قبل از ایشان بودند چگونه بود و خداوند همه چیزشان را که مایه تکاثر تفاخر و کفر، و ستمشان بود با عذاب بر سرشان ویران کرد و از این سرنوشتها برای ناسپاسان فراوان است.
ص: 687
دماغش را می شکند. «1»
حجّه دامغه- برهان و دلیل حقّ و پیروز.
دامغه- خرما بن یا پاجوشی که از ریشه درخت می روید و اگر قطعش نکنند نخل را فاسد نموده و می خشکاند.
دامغه- آهنی که به پشت پالان شتر می بندند همه این معانی استعاره از معنی شکستن دماغ است.
خدای تعالی گوید: مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینارٍ- 75/ آل عمران). (سخن در باره امانت است، می گوید: کسانی از اهل کتاب هستند اگر در مال زیاد امینشان بدانی آن را با حفظ امانت بر می گرداند ولی کسانی هستند که اگر بر یک دینار امینشان بدانی آنرا بر نمی گردانند مگر با مطالبه و اصرار زیاد).
اصل دینار «2»- دنّار- است که یک حرف (ن) به حرف (ی) تبدیل شده است و گفته اند اصلش فارسی و بمعنی- دین آر- یعنی شریعت آوردنده است.
__________________________________________________
(1) دماغ با کسره حرف (د) کنایه از مرکز افکار بیهوده و باطل است و در آیه فوق برتری آیات و اندیشه های حقّ بر باطل بطور کنایه بیان شده و بطور مجاز می گویند- دمغ الحقّ الباطل- در وقتی که حقّ بر باطل پیروز می شود و بر او برتری می یابد چنانکه خدای فرماید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ- 118/ انبیاء) یعنی حقّ بر باطل چیره شد یا- ابطله و اهدره- باطلش کرد و از بینش برد.
(اساس 283- معجم الالفاظ 1/ 420- المعجم الوسیط 1/ 296).
(2) در باره معرب بودن دینار که راغب رحمه اللّه می گوید، دو نظر هست یکی اینکه از- دین آر- فارسی است دیگر اینکه- از دینار یوس- لاتین و یونانی اخذ شده. نخستین دینار اسلامی مربوط بزمان عبد الملک اموی است که صورت او در آن نقش شده بود از قرنهای سوّم و چهارم در نیشابور و سایر شهرهای ایران دینار طلا مسکوک می شد بگفته ناصر خسرو سه دینار مغربی برابر سه دینار و نیم نیشابوری است. در زمان رکن الدّوله دیلمی (قرن چهارم) در ایران سکّه ای زدند که بیشتر آن از مسّ بود که مرکز مسکوکات هم شهر نیشابور بود. ازهری می گوید: دینار، دیباج و قیراط از اصل عرب نیستند امّا از قدیم اعراب با این کلمات تکلّم می کردند. ثعالبی آنها را مشترک میان زبان فارسی و عربی می داند.
سیوطی هم می گوید: بدون شک و شبهه دینار معرّب است به دلیل جمع و تصغیر آن یعنی دنانیر و دنیر- وزن مشهور دینار 24 قیراط و هر قیراط برابر وزن 3 حبّه جو است پس وزن یک دینار 27 حبّه جو.
ولی رافعی در مصباح المنیر 5/ 71 حبّه جو می داند که برابر یک دانگ بوده. اگر گفته شود یک دانگ هشت حبّه و 1/ 5 حبه است پس دینار 7/ 4 و 68 حبّه جو است و دینار همان مثقال است (سفرنامه/ ناصر خسرو 118- تهذیب اللّغه- المزهر سیوطی 388- فقه اللّغه 452- چهار مقاله عروضی 103- معجم الفاظ 1/ 420).
ص: 688
الدّنوّ- یعنی نزدیکی که یا با لذّات و جسمانی است یا با حکم و علم، این واژه برای نزدیکی مکانی و زمانی و منزلت و مقام نیز بکار می رود.
خدای تعالی گوید: وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِیَهٌ- 99/ انعام).
یعنی: (و از نخل و گل آن خوشه های متراکم و آویخته در اثر نزول باران و ناموس آفرینش بوجود می آید).
و ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی- 8/ نجم) در این آیه- دنا- نزدیکی با لذّات نیست بلکه حکمی است و گاهی أدنی بمعنی کوچکتر در برابر- أکبر یعنی بزرگتر تعبیر می شود مثل آیه: وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ «1»- 7/ مجادله).
و گاهی- أدنی- بمعنی بیشتر در مقابل بهتر بکار رفته است مثل أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ- 61/ بقره).
و در زمانی- دنیا بمعنی اوّل در مقابل آخرت است مثل: آیه خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهَ- 11/ حج).
و آیه وَ آتَیْناهُ فِی الدُّنْیا حَسَنَهً وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ- 122/ نحل).
و گاهی- دنیا، در معنی نزدیکتر در برابر دورتر است مثل آیه:
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَهِ الدُّنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی 42/ انفال).
یعنی: (زمانی که شما به کرانه نزدیکتر درّه بودید و آنها در گوشه دورتر آن). جمع دنیا- الدّنی است مثل- کبری و کبر و صغری و صغر است.
خدای تعالی گوید: ذلِکَ أَدْنی أَنْ یَأْتُوا بِالشَّهادَهِ- 108/ مائده).
یعنی: آن کار برای آنها شایسته تر و نزدیکتر است که در اقامه شهادت طالب عدالت باشند و بر این وجه: آیات:
__________________________________________________
(1) واژه- أدنی- در قرآن در برابر بزرگتر، بیشتر، و بهتر بکار رفته است در متن کتاب گویا نسخه بردار اشتباهی- أکبر- را- اکثر- نوشته است. زیرا آیه فوق شاهد مثال برای کمتر یا بیشتر است نه کوچکتر و بزرگتر هر سه مورد چنین است:
1- کمتر در برابر بیشتر، آیه وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ- 7/ مجادله).
2- کمتر در برابر بزرگتر، آیه وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ- 21/ سجده).
3- کمتر در برابر بهتر، آیه هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ- 61/ بقره).
ص: 689
ذلِکَ أَدْنی أَنْ تَقَرَّ أَعْیُنُهُنَّ- 51/ احزاب) (آن کار برای شادمانی و روشنی دیدگانشان شایسته تر است).
لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ- 220/ بقره) تا دریابنده حالاتی که در حیات دنیا و حیات آخرت هست، باشید.
دنیت بین الأمرین و أدنین أحدهما من الآخر- یعنی: (آن دو چیز را با نزدیک نمودن یکی بدیگری بهم نزدیک کردم).
خدای تعالی گوید: یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ- 159/ احزاب) و (و روپوشهایشان را بر خویش بپیچند).
أدنت الفرس- زائیدن آن اسب نزدیک شد.
دنی- صفت آشکار و روشن شخص پست و بی ارزش است و برابرش السّنی یعنی با ارزش قرار دارد می گویند:
دنی- یعنی کاملا پست و فرومایه، روایت شده است: «إذا أکلتم فدنوا» «1» که از واژه- دون- است نه از واژه- دنا و دنی- یعنی: در غذا خوردن از هر چه که دم دستتان هست بخورید.
الدّهر در اصل اسمی است برای عمر جهان از آغاز وجود، و پیدایش آن تا پایانش و بر این وجه خدای تعالی گوید: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ- 1/ انسان).
یعنی: (آیا زمانی از عمر جهان نگذشته است که انسان وجود نداشته و چیز
__________________________________________________
(1) چنانکه می بینیم در دنیائی که علم و دانش چراغش سو سو می زد و ستم و ستمگری سایه شومش را بر سر انسانهای ضعیف گسترده بود پیامبر اسلام (ص) با پرچم توحید و شریعتی که سراسرش راه رستگاری و رهائی از همه پلیدیهاست دنیا را نوید شکوفائی علم و ادب و سعادت داد، حدیث فوق که آداب غذا خوردن دستجمعی را چه در خانواده و چه در جامعه با چه تعبیر ادبی نیکوئی بیان کرده و می گوید: از هر چه که نزدیک تو است بخور و دست خود را به غذای دیگران دراز نکن تا تجاوزگر نباشی و دیگران را نیز باین اصل تربیتی آشنا کنی، آیا چنین پیامبر و شریعتی که حتّی از جزئی ترین امور تربیتی انسانها را بی خبر نگذاشته نبایستی انسانهای مغرور و خود محور کنی هر چه بیشتر باین گنجینه علم و ادب او یعنی احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روی آورند؟
ص: 690
قابل ذکر نبوده).
سپس هر مدّت زیادی بدهر تعبیر شده.
مفهوم- دهر- بر خلاف زمان است زیرا واژه- زمان- بر مدّت کم و زیاد هر دو واقع می شود.
دهر فلان- یعنی مدّت زندگیش.
و بطور استعاره برای خوی و عادت ثابت و حیات انسان هم بکار می رود، می گویند:
ما دهری بکذا- چنین عادتی ندارم.
خلیل بن احمد (رحمه اللّه) می گوید:
دهر فلانا نائبه دهرا- سختی زیادی باو رسید. که دهر در عبارت مصدر است دهدره دهدره- روزگار سخت.
از سخن پیامبر (ص) است که فرمود: «لا تسبّوا الدّهر فإنّ اللّه هو الدّهر».
که گفته شده معنایش این است که: خداوند فاعل چیزهائی است از خیر و شرّ و شادی و مصیبت که به- دهر- اضافه می شود. «1»
پس هر گاه آنچه را که معتقدید فاعل آن است سبّ کردید تحقیقات او را سبّ
__________________________________________________
(1) این حدیث شریف یکی از روشهای فکری غلط و داوریهای کوتاه بینانه انسانها را تصحیح می کند زیرا روال برخی از انسانها بر این بوده، و هست که برای تبرئه خود از گناهان و تبهکاریها همواره در صدد بیان علتی و سببی در خارج از وجود خویش هستند از این روی می بینیم ناصر خسرو قبادیانی که خود چهارده سال در کوههای یمگان تبعید بوده در هزار سال قبل فریاد بر می آورد که:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را
بری دان ز افعال چرخ برین را نشاید ز دانش نکوهش بری را
تو چون خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مربی بری را
که ترجمه حدیث فوق و تأییدی است بر نظر راغب رحمه اللّه که می گوید: «تعالی عن ذلک».
یعنی: خداوند بالاتر و متعالی است از اینکه چنان باشد، روش حکّام جور و ستم و بزهکاران و عیاشان و می خواران در طول تاریخ بشر همواره بر این بوده که با استکبار تمام پای دهر و خالق دهر را در
ص: 691
کرده اید و خدای متعالی از آن است.
بعضی از علماء گفته اند معنی در دهر دوّم در حدیث فوق غیر از دهر اوّل در حدیث است و دوّمی مصدر است بمعنای فاعل و معنایش این است که خداوند- داهر- یعنی تدبیر کننده و نظم و آرایش و هنر و فیض رساننده بهر چیزی است که حادث می شود.
ولی معنی اوّل روشن تر است که می گوید: اگر آنچه را که معتقدید خداوند فاعل چیزهائی است که بدهر اضافه می شود سبّ کردید خداوند را که متعالی از آن است سبّ نموده اید.
خدای تعالی از مشرکین عرب خبر می دهد که گفتند: ما هِیَ إِلَّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلَّا الدَّهْرُ- 24/ جاثیه) گفته اند مقصود از دهر در این آیه زمان
__________________________________________________
افعال خویش بمیان بکشند و شریک جرمی بسازند و او را مسئول بدانند لذا پیامبر (ص) می فرماید:
دهر- راهم خدائی است منزّه و پاک از عیب و ظلم که او را ناسزا می گوئید بلکه به گفته مولوی:
آن خطا دین ز ضعف عقل او است عقل کل مغز است و عقل جزوء پوست
خویش را تأویل کن نه اخبار را خار را بر کن تو، نی گلزار را
پس خداوند فاعل ایجاد جهان و آفرینش است، و انسان فاعل عبادات و گناهان می گوید: فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً- 3/ انسان) ما انسان را شنوا و بینا قرار دادیم بعضی شاکرند و سپاسگزار و بعضی ناسپاس.
پس حدیث فوق یکی از انگیزه های تربیتی و باطل کننده افکار مستکبران است که در اثر اعتقاد بجبر روزگار و جبر تاریخ بوجود می آید و در نتیجه افراد را در میان دو ضدّ سر گردان می کند یکی نسبت دادن همه اصالت ها بخود، و اندیشه خود. دوّم- نسبت دادن تمام ستمهای طبقاتی و تاریخی بدهر و روزگار و فاقد اراده نمودن انسانها و آنها را محکوم جبر نمودن.
بگفته مولوی:
اینکه گوئی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم
اگر اختیار نیست پس در نظر گرفتن تاکتیک ها و موقعیّت های مختلف چه معنی دارد. اصولا چرا دهر و روزگار تمام مفاخر رشد و کمال را در حیات گرگها، و میمونها و خرسها که سراسر نیاز و ضرورت است بوجود نیاورده این چه دهری است که مظاهرش را خداوند مسخّر ما کرده است و چنین هم هست پس لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری 39/ نجم) علل و عوامل- موفقّیت و شکست یا رشد و گمراهی خارج از اراده انسان نیست در جهان امروز هر نوع اندیشه و طرز تفکّری که انسانها را مانند شریعت اسلام به تلاش، و سعی و کوشش در زندگی و برشد معنوی و فکری وادارد با سنت همیشه جاودان دهر و هستی همگام است.
ص: 692
است.
خداوند تعالی گوید: وَ کَأْساً دِهاقاً- 34/ نباء) یعنی: پر و لبریز، می گویند:
أدهقت الکأس فدهق- کاسه را پر کردم و پر شد.
دهق لی من المال دهقه- مال زیادی بمن بخشید مثل- قبض قبضه.
الدّهمه، تاریکی شب، رنگ سایه اسب هم به- دهمه- تعبیر شده است و همچنین رنگ درختان بسیار انبوه و سبزه زارهای معمولی چون هر دو برنگ سبز نزدیکند.
خدای تعالی گوید: مُدْهامَّتانِ- 64/ الرّحمن) که وزن فعلشان مفعال- است و از- ادهام، ادهیماما- گرفته شده.
شاعر در وصف شب گوید:
فی ظلّ أخضر یدعوها مه البوم ...
(که در ذیل واژه- خضر- بیت کامل این شعر ترجمه شده است).
خدای تعالی گوید: تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ- 20/ مؤمنون) جمع دهن- أدهان- است.
فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهانِ «1»- 37/ رحمن) گفته شده- دهان در اینجا ته مانده روغن است.
مدهن- ظرف روغن، و این واژه یکی از لغاتی است که برای ابزارها بر وزن- مفعل- بکار رفته بمکانی هم که آب کمی در آنجا راکد شده باشد مدهن- می گویند که تشبیهی است از ظرف و کوزه روغن.
دهین- مادّه شتر کم شیر که از لفظ دهن- استعاره شده است و بر وزن
__________________________________________________
(1) آیه فوق اشاره به آغاز معاد و حوادث آستانه قیامت است که می گوید: فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّماءُ فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهانِ- 37/ الرّحمن) که با دو تشبیه ادبی زیبا بکار رفته، یکی تشبیهی از طوفانی شدن و بهم خوردن و شکافته شدن آسمان که بباز شدن رنگ گل سرخ که چشم را خیره می کند و دیگری بسرخ شدن زیاد روغن که همراه با رسوبات و نوعی غلظت و مواد خارجی توأم است و به ته مانده پر محتوی و پر مواد روغن. گویا در آسمان پس از تاریک شدن خورشید و بهم خوردن ستارگان و منظومه شمسی چنان حالتی سرخ فام و وحشت زا و پر از مواد منفجره ستارگان است که طوفانی سهمگین است.
ص: 693
فعیل بمعنی فاعل است یعنی آنقدر کم شیر می دهد که با آن شیر می شود بدنش را چرب کرد.
و نیز گفته شده- دهین- بمعنی مفعول است یعنی گویی که آن شتر با شیر چرب شده کنایه از کمی شیر «1» او است.
معنی دوّم- دهین- بمفهوم آن نزدیکتر است چون حرف (ه) ضمیر در آن داخل نشده است.
(یعنی ضمیر مؤنّث ناقه در حال فاعل بودن در آن نیست).
دهن المطر الأرض- باران زمین را مرطوب کرد مثل روغنی که بموی سر می مالند.
(کنایه از کمی باران است یعنی فقط زمین را تر کرده نه سیراب).
دهنه بالعصا- کنایه از زدن بطور شوخی و ریشخند است، مثل عبارت:
مسحته بالسّیف- یعنی با شمشیر مسح و لمسش کردم.
حیّیته بالرّمح- با نیزه زنده اش کردم. (که این دو عبارت هم به طور ریشخند گفته می شود).
(إِدْهان)- در اصل مثل- تدهین- یعنی روغن مالیدن است، ولی در معنی مدارا و نرمخوئی و سخت نگرفتن بکار رفته است، دور کردن کنه و انگل پوستی از شتر و راحت نمودن آن که عبارت از همان تدهین باشد در اثر مالیدن قطران و روغن است.
خدای تعالی گوید: أَ فَبِهذَا الْحَدِیثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ- 81/ واقعه) (آیا این گفتار و سخن را سبک می شمارید).
شاعر گوید:
الحزم و القوّه خیر من ال إدهان و القلّه و الهاع __________________________________________________
(1) در زبان فارسی هم اینگونه استعاره ها بکار می رود چنانکه می گوئیم آنقدر آب نبود که گلویی تر کنیم یا لبش را هم تر نکرد یا روغنش آنقدر کم بود که انگشتان را هم چرب نمی کرد و همه این استعاره ها اشاره به ناچیز بودن آب و روغن است.
ص: 694
یعنی (دور اندیشی و نیرومندی بهتر است از سستی و ضعف و مدارا و سازش).
داهنت فلانا مداهنه- (او را فریفتم).
خدای تعالی گوید: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ «1»- 9/ قلم).
الدّأب: پیوسته رفتن و پیوسته راندن.
داب فی السّیر دأبا- سخت راند و در رفتن سختی دید.
خدای تعالی گوید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ «2»- 33/ ابراهیم).
یعنی: (خورشید و ماه را که پیوسته در حرکتند بخدمت شما گذاشته است).
الدّأب- خوی و عادت در حالی که همیشگی باشد.
خدای تعالی گوید: کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ «3»- 11/ آل عمران).
یعنی: بر عادتی بودند که پیوسته استمرار داشته.
داود اسمی غیر عربی است (در ذیل جلت و جالوت بیان شده است).
الدّار یعنی جای فرود آمدن و سکنی گزیدن باعتبار اینکه اطرافش و
__________________________________________________
(1) یعنی دوست دارند تو نرمی کنی و آنها هم نرمی کنند یعنی از قاطعیّت در پرستش خدا کوتاه بیایی، قبلش می گوید: فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ- 8/ قلم) تکذیب کنندگان را پیروی مکن بعدش هم گوید:
وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَهِینٍ- 10/ قلم) مطیع هر سوگند خورنده خوار و زبون نباش.
(2) یکی از دلایل قطعی حرکت ماه و خورشید همین آیه است، که حرکتشان پیوسته و دائمی است و لغت نامه ها آن را- السّوق الشّدید- یعنی حرکت سخت و شدید و با عبارت- مستمرّین فی الحرکه- یعنی پیوسته در حرکتند، تعبیر نموده اند و در باره زمین هم فرموده الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ مَهْداً 10/ زخرف) که برای هر فردی حرکت دورانی و رفت و برگشت گاهواره محسوس و بدیهی است.
بخصوص که حرکتش مقدّمه آسایش و رشد و استراحت انسانهاست و عینا در گاهواره چنین حالتی بهترین تشبیهی است برای تأثیر حرکت زمین در موجودات و بعدا گستردگی و رام بودن زمین هم صفت دیگر از آن است که همین گستردگی حیات و زندگی را بر روی آن ممکن می سازد. واژه- أرض- در حالت اضافه بمعنی قسمتی از سرزمین و جای سکونت است مثل:
(ارضنا و ارضکم- یعنی سرزمین ما و سرزمین شما- معجم الالفاظ 1/ 393- لس). [...]
(3)- ازهری گوید: نظری که من دارم و البتّه خدا بر آن امر داناتر و آگاهتر است این استکه- دأب- در این آیه یعنی کوشش و سعی مخالفین اسلام در کفر و تظاهر علیه پیامبر (ص) همانطور که فرعونیان با اصرار در کفر و پرستش فرعون علیه موسی (ع) عمل می کردند. (تهذیب- لس).
ص: 695
دورش با دیوار احاطه شده آنرا- دارو- داره- گفته اند جمع آن- دیار- است.
شهر و بیابان و ناحیه هم- دار- نامیده شده و- دنیا- همچنان که هست و (می گردد) دار- نامیده شده-.
الدّار الدّنیا و الدّار الآخره- اشاره به دو اقامتگاه و زیستگاه در آفرینش یعنی حیات و قیام در دنیا و آخرت است که آنها را دار دنیا و دار آخرت یعنی خانه دنیا و خانه آخرت گویند.
خدای تعالی گوید: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 127/ انعام) یعنی بهشت.
دوزخ هم دار البوار- نامیده شده.
خدای تعالی گوید: قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَهُ- 94/ بقره) و أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیارِهِمْ- 243/ بقره).
و وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا- 246/ بقره).
و سَأُرِیکُمْ دارَ الْفاسِقِینَ- 145/ اعراف).
یعنی دوزخ و جهنّم. ما بها دیّار- هیچکس در خانه نیست، و هیچ ساکنی.
دیّار- بر وزن- فیعال- است، که اگر بر وزن- فعّال- باشد دوّار یعنی (گردنده) است مثل قوّال و جوّاز (پر حرف و پر تحرّک).
(دائِرَه)- هم عبارتست از خط محیطی.
فعلش- دار- یدور، دورانا- است سپس در باره محادثه، و گفتگوی جمعی بطور استعاره بکار می رود (که سخن در میانشان دور می زند).
الدّوّاری- روزگاری که بر انسان احاطه دارد زیرا بر انسان محیط است.
شاعر گوید: و الدّهر بالإنسان دوّاریّ (روزگار بر انسان گردنده و محیط است).
دوره و دائره- در چیزهای ناپسند و مکروه بکار می رود.
دوله- در مورد چیزهائی پسندیده و دوست داشتنی است.
نَخْشی أَنْ تُصِیبَنا دائِرَهٌ- 52/ مائده) (بیم داریم که مکروهی و ناپسندی بما
ص: 696
برسد).
الدّوّار- بتی است که در اطرافش طواف می کردند.
الّداریّ- با حرف (یاء) نسبت، منسوب به- الدّار- اسمی است مخصوص- عطّار- یا عطر فروش مثل یافتن رویگر، و صیقل کار به آهنگر.
پیامبر (ص) فرموده است: «مثل الجلیس الصّالح کمثل الدّاری «1» داری: کسی است که ملازم خانه و خانه نشین است.
خدای تعالی گوید: وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ- 98/ توبه).
و عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ- 98/ توبه).
یعنی بدیها و سختیها بر آنها احاطه دارد مثل دائره و محیطی که محتوای خود را بر می گیرد که به هیچ روی راهی برای گریز و رهائیشان نیست.
و آیه إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجارَهً حاضِرَهً (تُدِیرُونَها) بَیْنَکُمْ- 282/ بقره).
یعنی: داد و ستدی که بدون تأخیر وقت دست بدست متاع را مبادله می کنند (اشاره به معاملات نقدی است که مدّت دار نیست و حضورا می خرند و می فروشند).
الدّوله و الدّوله- در معنی یکی است یعنی مال و مقام.
دوله- در مال و نقدینه و- دوله- در جنگ و جاه و مقام بکار می رود.
گفته اند- دوله- همان چیزی است که عینا گرفته می شود (نقدینه و متاع جنسی و مادّی) و دوله- مصدر آنست.
خدای تعالی گوید: کَیْ لا یَکُونَ دُولَهً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ- 7/ حشر).
تا اینکه مال و ثروت در میان اغنیاء و مال اندوزانتان دست بدست گشتی نباشد.
__________________________________________________
(1) یعنی همنشین و دوست صالح و شایسته مانند عطر فروش و عطّار است که در غیاب او هم از برکت وجودش همواره معطّری، که بوی خوش عطر تشبیهی است بآموختن رفتار نیکو و باورهای درست از دوست صالح که گفتند:
همنشین تو از تو به باید تا ترا عقل و دین بیفزاید
ص: 697
تداول القوم کذا- یعنی آنرا بخاطر دست بدست گشتن می گرفتند.
داول اللّه کذا بینهم- خداوند در میانشان دست به دست گردانید.
خدای تعالی گوید: وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ «1» 140/ آل عمران).
الدّؤلول- مصیبت بزرگ که جمعش- الدّآلیل و الدّؤلات است.
اصل دوام، سکون و آرامش است.
دام الماء- آب ساکن شد و از جریان ایستاد، از بول کردن در آب ساکن نهی شده است «2».
أدمت القدر و دوّمتها- جوشش محتوای دیک را با ریختن آب در آن از غلیان انداختم.
دام الشّیئ- وقتی است که زمان بر چیزی می گذرد.
خدای تعالی گوید: وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ- 117/ مائده).
و إِلَّا ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِماً- 15/ آل عمران).
و لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِیها- 24/ مائده).
__________________________________________________
(1) یعنی بهره های حیات را در میانشان می گردانیم که گاهی برای اینها و زمانی برای آنها باشد و تمام آیه چنین است وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ، وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ- 140 و 139/ آل عمران) آیه مربوط بجنگ احد است که گروهی از مسلمین بخاطر نافرمانی از تاکتیک های جنگی پیامبر (ص) شکست موضعی خوردند و برای ترغیب آنان به تعقیب کفّار نازل شده است، دستوری عمومی و همیشگی است زیرا با رسیدن خبر تعقیب مسلمین، کفّار از حمله مجدد مرعوب شدند و گریختند. می فرماید: سست و محزون نشوید شما اگر مؤمن باشید بخاطر ایمانتان برترید اگر جراحتی بر داشتید و زیانی دیدید دشمنان شما هم مثل شما مجروح و زیان دیده اند بدانید که حوادث روزگار همواره بر یک منوال نیست آنرا دست بدست می گردانیم. رویدادهای تلخ برای اینست که صابرین و مؤمنین حقیقی از مدّعیان دروغین که اظهار ایمان می کنند باز شناخته و شما آهن آبدیده شوید و از شما کسانی شاهد و شهید بر آنها باشد و خداوند کفّار و ستمگران را دوست نمی دارد.
(2) حدیث فوق که یکی از عالیترین دستورات بهداشتی و تربیتی است چنین است «لا یبولنّ احدکم فی الماء الدّائم» که با حرف (ن) تأکید برای اهمیّت آن بیان شده یعنی نبایستی هیچیک از شما در آب ساکن بول کند این حدیث در اکثر تفاسیر و لغت نامه ها ذکر شده.
ص: 698
(تا زمانی که آنها در آنجا هستند هرگز داخل آن نمی شویم).
فعلش دمت- تدام و دمت تدوم- است: (از- دام- یدوم، دوما و دواما، و دیمومه یعنی ثابت شد و از- دام یدوم- ساخته شده).
مثل- متّ، تموت، و دوّمت الشّمس فی کبد السّماء (خورشید از وسط آسمان برگشت و دور زد).
شاعر گوید:
و الشّمس حیری لها فی الجوّ تدویم «1».
دوّم الطیر فی الهواء- پرنده در هوا صاف ایستاد و اوج گرفت.
استدمت الأمر- در آن کار درنگ کردم.
للظّل الدّوم- سایه همیشگی است.
الدّیمه- بارانی که چند روز ادامه دارد.
(وام و بدهی) دنت الرّجل- از او وام گرفتم.
ادنته- با وام دادن او را وامدار و مقروض کردم.
ابو عبیده می گوید: دنته یعنی باو وام دادم نه از او وام گرفته «2».
و دنته- یعنی از او وام گرفتم.
__________________________________________________
(1) مصراع شعر فوق از- ذو الرّمه- است که در وصف ملخ می گوید:
معروریا رمض الرّضراض یرکضه و الشّمس خیری لها فی الجوّ تدویم
معرور- شتر تب زده و بیمار، الرّمض- شدّت گرما. یرکضه- با پا او را می زند که حرکت کند و برمی خیزد. و الشّمس خیری- خورشید که با حرکت از وسط آسمان شدّت گرمایش کم می شود. تدویم- دور زدن و برگشتن، می گوید آن ملخ مثل شتر پر گوشت سنگینی که بیمار است و گرمای شدید ریک ها او را می پراند و می دواند ملخ هم بر می جست، خورشید هم با زیبائی خویش از وسط آسمان متمایل بزوال می شد.
(2) ابن قتیبه می گوید: دان- فعل لازم است و برای کسی که قرض می گیرد بکار می رود (هم نظر با راغب).
ابن سکیت هم همین نظر را دارد. دان الرّجل اذا استقرض فهو دائن- یعنی قرض گرفت و قرضدار شد.
ازهری بنقل از ثعلب می گوید: پس- مدین و مدیون- نباید گفت زیرا اسم مفعول از فعل لازم ساخته نمی شود و از فعل متعدّی است و این فعل در معنی قرض گرفتن، لازم است.
ادنته و دانیته- متعدّی است یعنی او را مدیون کردم و وام دادم.
ص: 699
شاعر گوید:
ندین و یقضی الله عنّا و قدیری مصارع قوم لا یدینون ضیّعا
(وام می گیریم و خدای وام ما را اداء می کند براستی مردم بی نیاز از وام، یعنی مالدارانی را در آوردگاهشان دیدیم که شکست خورده بودند وامی هم نداشتند و همگی با سر و پشت بخاک افتادند و از بین رفتند).
أدنت- مثل- دنت- است یعنی وام گرفتم و نیز أدنت یعنی أقرضت- بوام دادم.
(تَدایُنُ) و مداینه- پرداخت بدهی است.
خدای تعالی گوید: إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی- 282/ بقره).
یعنی: (وقتی بیکدیگر برای زمان معیّنی قرض می دهند).
و آیه مِنْ بَعْدِ وَصِیَّهٍ یُوصِی بِها أَوْ دَیْنٍ- 11/ نساء).
(الدِّین)- پرستش و پاداش و بطور استعاره در باره شریعت بکار می برد.
دین- مثل- ملّت- است ولی آنرا باعتبار پرستش و اطاعت از شریعت دین می گویند.
خدای تعالی گوید: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ- 19/ آل عمران).
و وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
یعنی طاعت و پرستش و آیه وَ أَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ- 146/ نساء).
خدای تعالی گوید: یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ- 171/ نساء). که تشویقی است بر پیروی نمودن دین پیامبر اسلام (ص) که میانه و گزیده ادیان است، چنانکه فرمود:
__________________________________________________
ابو زید انصاری، ابن سکیت و ابن قتیبه و ثعلب و گروهی دیگر آن را هم لازم و هم متعدّی می دانند.
دنته- هم مثل- ادنته- متعدّی است یعنی باو وام دادم، اسم فاعلش- دائن و اسم مفعولش- مدیون است پس- داین- در فعل لازم قرض دار و در متعدّی وام دهنده است.
ابن قطاع هم می گوید: دنته- یعنی- اقرضته (به او وام دادم) و- استقرضت (از او وام خواستم). (مصباح المنیر رافعی).
ص: 700
وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً- 143/ بقره).
در لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ- 256/ بقره).
گفته اند: یعنی در طاعت و پرستش که در حقیقت جز با اخلاص، و پاکدلی ممکن نیست و در اخلاص هیچگاه اکراه و بی میلی نیست.
و گفته اند: آیه لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ- 256/ بقره). مخصوص به اهل کتاب است که در حال پرداخت جزیه در کمال رغبت هستند و اکراهی ندارند.
و آیه أَ فَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ- 83/ آل عمران) یعنی اسلام، (آیا غیر از اسلام شریعتی را می خواهید).
بنابر آیه ای که گفت: وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ- 58/ آل عمران) و بر این اساس آیه هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ- 33/ توبه) است و آیه وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ- 29/ توبه).
و وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ- 125/ نساء).
و آیه فَلَوْ لا إِنْ کُنْتُمْ غَیْرَ مَدِینِینَ «1»- 86/ واقعه) یعنی بدون پاداش و جزاء. المدین و المدینه: خدمتکار مرد و زن.
ابو زید انصاری می گوید: دین فلان یدان وقتی گفته می شود که عمل مکروه و ناپسندی بر او تحمیل شود. و نیز گفته اند: معنی فوق در باره خدمتگذار از- دنته- است یعنی در برابر خدمتش پاداش به او دادم بعضی هم نام شهر مدینه را از این باب می دانند.
دون بکسی گفته می شود که از کاری یا چیزی قاصر باشد و باز بماند.
بعضی گفته واژه- دون- مقلوب و برگشته شده لفظی- دنو- است یعنی پائین.
الادون، الدنی- حقیر و پست تر.
خدای تعالی گوید: لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ- 118/ آل عمران).
__________________________________________________
(1) معنی این آیه با ربط دادن به دو و سه آیه قبل از آن روشن می شود در باره کسانی است که بآنها می گوید: اگر موضوع قیامت را سبک می انگارید و روشتان تکذیب آن است پس چرا وقتی که جان محتضر یا در حال مرگی به گلویش می رسد و او را با ترس و خیرگی می نگرید اگر قیامت و روز جزاء را باور ندارید و راست می گوئید چرا مشرف بمرگ و محتضر را باز نمی گردانید؟!
ص: 701
یعنی: از کسانی که در دیانت در حدّ و منزلت شما نیستند همراز خویش نگیرید، و گفته اند- در خویشاوندی.
و آیه وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ- 48/ نساء) یعنی اگر کمتر از آن باشد.
و- مادون ذلک- در آیه فوق یعنی سوای آن باشد که هر دو معنی ملازم یکدیگرند.
و آیه أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 116/ مائده).
در این آیه عبارت- اتّخذونی وامی الهین- مقول قول جمله است یعنی آیا تو بمردم چنین جمله ای را گفته ای، و گفته شده عبارت اتّخذونی وامی الهین- یعنی غیر خدا را خدا بدانند.
واژه- الهین- یعنی آن دو را وسیله رسیدن بخدا بدانند و بخدا برسند.
و در آیات لَیْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِیٌّ وَ لا شَفِیعٌ- 51/ انعام).
و وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ- 107/ بقره).
یعنی: کسی که ما دون امر خدا آنها را دوست بدارد، و سرپرستی کند ندارند.
و آیه قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَنْفَعُنا وَ لا یَضُرُّنا- 71/ انعام)- مثل آیه فوق است. واژه- دون- با تلفّظ- دون- با فتحه حرف (د) نیز خوانده شده.
دونک کذا- یعنی آنرا بگیر و دریافت کن.
قتیبی می گوید: دان یدون دونا مصدر آن با فتحه حرف (د). یعنی ضعیف شده است.
پایان جلد اوّل
ص: 702
سرشناسه : راغب اصفهانی، حسین بن محمد، - 502ق.، قرن ، .
عنوان قراردادی : المفردات فی غریب القرآن .فارسی
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ القرآن / مولف ابوالقاسم حسین بن محمدبن فضل معروف به راغب اصفهانی؛ ترجمه و تحقیق همراه با تفسیر لغوی و ادبی قرآن از غلامرضا خسروی حسینی.
مشخصات نشر : تهران: المکتبه المرتضویه لاحیاء آثارالجعفریه ، 1383.
مشخصات ظاهری : 3ج.
شابک : دوره: 964-92839-8-6 ؛ ج. 1: 964-90464-0-1 ؛ ج. 2: 964-92839-7-8 ؛ 24000 ریال: چاپ چهارم 978-964-9046-40-1 : ؛ 240000 ریال: ج.2، چاپ چهارم 978-964-9283-97-8: ؛ 240000 ریال: ج.3، چاپ چهارم 978-964-9049-40-0 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : ج. 1(چاپ سوم:1383).
یادداشت : ج.1-3 ( چاپ چهارم: 1387 ).
یادداشت : عنوان دیگر: ترجمه کتاب المفردات فی غریب القرآن.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. الف- دال.-- ج.2. ذال- غین.-- ج.3. فاء- یاء.
عنوان دیگر : ترجمه کتاب المفردات فی غریب القرآن.
موضوع : قرآن -- مسائل لغوی
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها
موضوع : قرآن -- کشف الآیات
موضوع : قرآن -- واژه نامه ها -- فارسی
شناسه افزوده : خسروی حسینی، غلامرضا، مترجم
رده بندی کنگره : BP82/3/ر2م 7041 1383
رده بندی دیویی : 297/13فا
شماره کتابشناسی ملی : م 83-31974
ص: 1
ص: 2
ص: 3
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ و به نستعین
الذّباب به مگس و زنبوران و حشرات دیگر گفته می شود. زنبوران با عسل و بی عسل را هم نیز- ذباب- گویند.
چنانکه شاعر گوید:
فهذا أوان العرض حیّ ذبابه زنابیره و الأزرق المتلّمش
یعنی: زمانی است که مگسهایش ظاهر و زنده اند و همچنین زنبورهایش و چشم کبودان بسیار خورنده خدای تعالی گوید: وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً- 73 حجّ یعنی: اگر مگسها چیزی از خوراکشان را بردارند و ببرند به برگرداندن آن قادر نیستند ذباب العین: مردمک چشم، این تشبیه یا به تصوّر شکل آن به مگس است یا بخاطر اینکه نور چشم هم تا فاصله زیادی مثل پرواز مگس نفوذ دارد.
ذباب السیف: لبه تیز شمشیر که تشبیهی است از اذیّت کردن مگس و نیش زدن آن.
فلان ذباب: در وقتی گفته می شود که کسی مثل مگس اذیّتش زیاد است.
ذبّبت عن فلان: زنبور و مگسی را از او دور کردم.
ص: 4
المذبّه: مگس زن، و بعدا واژه- ذبّ- بطور استعار برای هر گونه راندن و دفع کردن بکار رفته است و گفته شده: ذببت عن فلان: یعنی او را دفع کردم و از او راندم.
ذبّ البعیر: وقتی است که مگسی در بینی شتر داخل شده است و از نظر لفظ بر اوزان مبتلا شدن به بیماریهاست مثل زکم.
بعیر مذبوب: شتری که از مگس بیمار شده. ذبّ جسمه: مثل مگس لاغر شد، یا مثل:
ذباب السّیف: که تشبیهی است به تیزی و نازکی لبه شمشیر.
(الْذَبْذَبَه:) اسم صوت برای حرکت چیزی است که آویخته شده و سپس این معنی برای هر اضطراب و جنبشی بطور استعاره بکار رفته، مثل آیه مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ- 143/ نساء یعنی: لرزان و بی ثبات که گاهی بسوی مؤمنین و زمانی به سوی کافرین میل می کنند.
شاعر گوید: تری کلّ ملک دونها یتذبذب. یعنی: هر ملکی از هیبت او می لرزد و می ترسد ذبّبنا إبلنا: شترمان را کاملا و با ترس و لرز آب دادیم.
شاعر گوید: یذبّب ورد علی إثره «1».
اصل ذبح بریدن گلوی حیوانات است، و- ذبح- در معنی- مذبوح- نیز هست.
خدای تعالی گوید: وَ فَدَیْناهُ بِذِبْحٍ، عَظِیمٍ- 107/ صافّات إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً- 67/ بقره
__________________________________________________
(1) شعر از عنتره است و بیتش چنین است:
یذیب ورد علی اثره و ادرکنه وقع مردی خشب
چون شتر مضطرب و با عجله و شتاب به دنبالش می دوید منظور ورد بن خابس اسدی است، ذیل واژه- ذبب- مقائیس اللّغه و جوان خشمگین به او اصابت می کرد.
ص: 5
ذبحت الفاره: شکم اش را پاره کردم که تشبیهی است از ذبح حیوان، و همچنین عبارت:
ذبح الدّنّ: سر خمره و کوزه را باز کردم.
خدای تعالی گوید: یُذَبِّحُونَ أَبْناءَکُمْ- 49/ بقره یعنی عدّه زیادی از شما را پی در پی می کشتند.
سعد الذّابح «1»: نام ستاره ای است.
مذابح: گودیهائی که در سیلگاه بوجود می آید
اصل ادّخار، اذتخار است می گویند: ذخرته و ادّخرته، در وقتی این واژه بکار می رود که چیزی را برای آینده ات پس انداز کنی.
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده است که: «کان لا یدّخر شیئا لغد» «2»
__________________________________________________
(1) سعد الذّابح- سعد السّعود- سعد بلع- سعد الاخبیه- نام چهار ستاره ای از منازل قمر است که در برج- جدی و دلو- مثل چهار پایه دیگ در آسمان دیده می شوند به گفته فیروزآبادی- سعد الذّابح- دو ستاره روشن است میان آن دو ستاره مقدار نیم متر است و در پیش سینه یکی از آنها ستاره کوچکی است که از نزدیکی به او گویا که او را ذبح می کند. قاموس اللّغه/ فیروزآبادی
(2) یعنی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چیزی برای فردایش پس انداز نمی کرد از این حدیث شریف بخوبی شخصیّت دنیایی و جهانی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله روشن می شود البتّه با مقایسه با کاخ نشینان، قارونیان و دنیا خواران جهان کنونی که حساب ثروت و مالشان از اندازه بیرون است.
در کتاب الطّبقات الکبری کاتب واقدی می نویسد: حارث ابن خشن برادر جویریه همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خبر داد که- و اللّه ما ترک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عند موته درهما و لا دینارا و لا عبدا و لا امه و لا شاه و لا بعیرا و لا شیئا الا بغلته البیضاء و سلاحه.
این حدیث را از علی بن حسین علیه السّلام نیز روایت کرده اند، و همچنین از ابن عبّاس که می گوید پیامبر خدا از دنیا رفت در حالیکه نه دیناری و نه درهمی نه برده ای و نه کنیزی نه گوسفندی و نه شتری و نه چیزی به غیر از استر سواریش و سلاحش چیزی از او باقی نماند حتّی زره او نزد کسی به 30 پیمانه جو گرو بود، آری به همین جهت است که پس از 14 قرن ملّت های مستضعف جهان به روش پیامبری او تأسّی می جویند و از
ص: 6
المذاخر: امعاء و احشاء درونی انسان که مرکز طعام است- معده و روده ها شاعر گوید:
فلما سقیناها العکیس تملّأت مذاخرها و امتدرشحا وریدها
یعنی: همینکه شتر بسته شده را سیراب کردیم معده اش پر شد و از رگهایش عرق بدنش ترشّح می کرد الإذخر: گیاهی بسیار خوشبو نام فارسی آن- کوم- است. برهان قاطع.
الذرّیّه، خدای تعالی گوید: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی- 124/ بقره و از تبار و فرزندانم.
و در آیات: وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّهً مُسْلِمَهً لَکَ- 128/ بقره إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ- 40/ نساء گفته شده- در- اصلش با حرف همزه است و در باب خودش بعدا متذکّر می شویم. در ذرو.
الذّراع عضو معروف بدن از قوزک آرنج تا سر انگشت میانی یا به اندازه شش مشت بسته در کنار هم ذراع- در معنی- مذروع- یعنی چیزی که با دست اندازه گیری شده هم هست.
__________________________________________________
هیچگونه فداکاری در راه دین اسلام دریغ نمی ورزند.
فدک را هم که خداوند به او بخشیده بود در حیاتش بحضرت فاطمه واگذار نمود که پس از غصبش بعدها عمر بن عبد العزیز در سال 101 ه- آنرا از دولت های اموی و مروانی پس گرفت و به فرزندان فاطمه علیها السّلام واگذار کرد.
ازهری می نویسد: فذکر علی انّ النّبی صلّی اللّه علیه و آله کان جعلها فی حیاته لفاطمه رضی اللّه عنهما. طریحی می گوید:
چون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام بدون کمک دیگران فدک خیبر را فتح کرده بودند- و لم یکن معهما احد فزال عنها حکم الفی ء و لزمها اسم الانفال: فدک در حکم انفال به حساب می آید. مروج الذّهب/ 3- الطّبقات الکبری 2/ 318 و 314- تهذیب 10/ 124- مجمع البحرین 5/ 283
ص: 7
خدای تعالی گوید: فِی سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ- 32/ حاقّه ذراع: در باره اندازه گیری پارچه و زمین هم بکار می رود.
ذراع الأسد «1»: ستاره ای است که با تشبیه بدست حیوان- اینطور نامیده شده.
ذراع العامل: نوک نیزه.
هذا علی حبل ذراعک: یعنی این در سر پنجه تو است مثل اینست که بگوئی هو فی کفّک: او در چنگ تو است.
ضاق بکذا ذرعی: دستم تنگ است.
ذرعته: به آرنجش زدم.
ذرعت: دستم را دراز کردم، و در همین معنی می گویند:
ذرع البعیر فی سیره: یعنی دستش را کشید.
فرس ذریع و ذروع: اسبی که فاصله گامهایش زیاد است.
مذرّع: سپید دست و سفید آرنج.
زق ذراع: یعنی مشک بزرگ و کوچک که از پوست گاو دبّاغی شده درست می شود، اگر آن پوست با دست و پا باشد آن را مشک بزرگ و گر نه کوچک گویند.
ذرعه القی ء «2»: استفراغ به دهانش رسید و حالت قی به او دست داد.
__________________________________________________
(1) این واحد طول ذراع الاسد همان اندازه ثابتی است که در عصر مأمون خلیفه عبّاسی برای اندازه گیری پارچه ها، مساحت بناها و حجم صخره ها بکار می رفته و برابر طول 24 انگشت در کنار هم است که در حدود 50 سانتی متر است.
واحد میل هم برای دریاها برابر چهار هزار از همین ذراع معیّن می شد ذراع اسد با اندازه ثابت کنونی برابر 70 سانتی متر است این اصطلاح از واحد نظری و ثابت فاصله ستاره شعرای یمانی اخذ شده است.
ابو ریحان می نویسد: ذراع اسد فاصله ثابت دو ستاره است که همواره بقدر ذراعی نمایان است، یکی از آنها شعرای عمیصا یا شعرای شامی است و نزد اعراب به نام ذراع مبسوط معروف است. مروج الذّهب 1/ 181- المنجد- آثار الباقیه عن القرون الخالیه 406- قاموس اللّغه- تهذیب اللّغه 2/ 71
(2) در حدیثی آمده است که اگر کسی را حالت تهوّع دست داد و استفراغ به دهانش رسید روزه اش قضاء ندارد «من ذرعه القی ء فلا قضاء علیه» یعنی اگر تهوّع بر او غلبه کند و اختیار از او سلب شود روزه اش قضاء ندارد. [...]
ص: 8
تذرّعت المرأه الخوص: آن زن شاخه های خرما را شکست و کوچک کرد تا حصیر ببافد.
تذرّع فی کلامه: بسرعت سخن گفت و پر چانگی کرد که تشبیهی است به استفراغ به دهان آوردن مثل عبارت سفسف فی کلامه- که اصلش نامنظّم و سریع سخن گفتن است و از، سفیف الخوص: یعنی بسرعت بافتن بوریا و زنبیل و حصیر گرفته شد.
الذّرء: یعنی عینیّت بخشیدن خدای تعالی به آنچه را که آفرینششان را مقدّم داشته است اظهار اللّه تعالی ما أبداه گفته می شود:
ذرأ اللّه الخلق: یعنی ظاهر موجودات و جرم و جسمشان «1» را ایجاد کرد.
خدای تعالی گوید: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ «2» 179/ اعراف و آیه وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِیباً 136/ انعام یعنی: برای خدا هم نصیبی از آنچه را که او از زراعت و چهار پایان برای شما موجودیت داده است قرار دادند و آیه وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ- 11/ شوری آیه تَذْرُوهُ الرِّیاحُ- 45/ کهف نیز
__________________________________________________
و در حدیثی دیگر «لیس فی القی ء وضوء» است در مجمع البحرین حدیث فوق چنین است «من ذرعه القی ء و هو صائم فلا شی ء علیه و من تقیا فعلیه اعاده» کسی که تهوّع بر او غلبه کرد و روزه بود روزه اش قضاء ندارد امّا اگر خودش بعمد قی کند و با انگشت زدن حالت تهوّع پیدا کرد روزه اش اعاده دارد.
الوسیط 1/ 310- مجمع البحرین 1/ 354 به نقل از استبصار 1/ 83
(1) عبارت راغب رحمه اللّه برای معنی- ذرأ اللّه الخلق- به صورت- اوجد اشخاصهم هست، شخص و اشخاص هم در لغت هر جسمی است که ظهور و بروز داشته باشد و بیشتر به انسان اطلاق می شود، پس معنی عبارت به آفرینش انسان برمی گردد یعنی خداوند جسم و بدن انسان و خلق را عینیّت بخشید.
(2) زیان کنندگانی هستند، که بعدش می گوید دلها و چشمها و گوشها دارند ولی فهم نکردند گوئی که برای دوزخ آفریده شده اند.
ص: 9
خوانده شده. که در قرآن تذروه الرّیاح بدون همزه است.
الذّرأه: سپیدی موی سر و سپیدی نمک. می گویند- ملح ذر آنیّ نمک سپید.
رجل اذرأ و امرأه ذرآء- مردی و زنی سپید موی.
ذرئ شعره: مویش سپید شد.
ذروه السّنام و ذرآء: سر کوهان شتر و بالای او.
و از این واژه است عبارت- انا فی ذراک: یعنی من در حضور و کنف حمایت تو مقامم رفیع است.
المذروان: دو طرف برجسته پشت.
ذرته الرّیح تذروه و تذریه: باد او را بالا برد و پراکند.
خدای تعالی گوید: وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً- 1/ ذاریات تَذْرُوهُ الرِّیاحُ- 45/ کهف یعنی: سوگند به بادهایی که بذرافشانی و لقاح درختان را در همه جا انجام می دهند (الذرّیّه:) اصلش فرزندان صغیر و کوچک است هر چند که در عرف سخن به فرزندان بزرگ و کوچک هر دو با هم گفته می شود- ذرّیّه- در مفرد و جمع بکار می رود و اصلش در معنی جمع است.
خدای تعالی گوید: ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ- 34/ آل عمران ذُرِّیَّهَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ،- 3/ اسراء وَ آیَهٌ لَهُمْ أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ- 41/ یس إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی- 214/ بقره در واژه- ذرّیّه- سه قول هست:
اوّل- گفته اند این واژه از- ذرأ اللّه الخلق است پس حرف همزه حذف شده مثل- رویّه و بریّه.
دوّم- اینکه اصلش- ذرویّه- است.
سوّم- اینکه بر وزن فعلیّه- از- الذّرّ- مثل- قمریه- است.
ص: 10
ابو القاسم بلخی گوید: وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ- 179/ اعراف از این سخن که می گویند- ذریت الحنطه- گرفته شده یعنی گندم را خرد کردم که این سخن درست نیست و اعتباری ندارد زیرا اصلش مهموز است.
یعنی: ذرأنا لجهنّم- از- ذرو- نیست چنانکه بلخی گفته است بلکه از ذرأ است چنانکه راغب آن را در واژه- ذرأ- بیان کرده.
مذعنین- 49/ نور فرمانبرداران و مطیعان. ناقه مذعان: شتر رام. از این واژه یکبار و یک آیه در قرآن آمده است که می فرماید: وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ- 49/ نور یعنی: اگر اسلام و حقّ به سودشان باشد به سرعت بسویش می آیند و گردن می نهند و پذیرا می شوند امّا در آیه بعد می فرماید: همینکه ایشان دعوت به حکومت حقّ می شوند روی می گردانند در حالیکه گروهی از آنها بدروغ می گویند ما بخدا و رسول ایمان داریم.
چانه و زنخدان خدای تعالی گوید: وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ- یَبْکُونَ- 109/ اسراء سر به زیر می اندازند و می گریند مفرد- اذقان- ذقن- است.
ذقنته: به چانه اش زدم. ناقه ذقون: شتر رام و سر بزیر که در راه رفتن از حرکت گردن و چانه اش کمک می گیرد.
دلو ذقون: دلو و آوند ضخیم و کج، که تشبیهی است به حالت کجی گردن.
الذّکر: یادآوری است. گاهی چیزی به یاد می آید و مراد از آن حالتی است در نفس که بوسیله آن انسان چیزی را که معرفت و شناخت آن را قبلا حاصل کرده است
ص: 11
حفظ می کند. باز اندیشی ذکر و یادآوری مانند حفظ کردن است جز اینکه واژه حفظ به اعتبار بدست آوردن و دریافتن چیزی گفته می شود ولی ذکر به اعتبار حضور در ذهن و بخاطر آوردن آن است، گاهی نیز ذکر را برای حضور در دل و سخن هر دو بکار می برند از این جهت گفته می شود که ذکر دو گونه است: یکی قلبی و دیگری زبانی هر یک از این یادآوریها هم دو نوع است:
اوّل- یاد و ذکری که بعد از فراموشی است.
دوّم- ذکری که پس از فراموشی نیست بلکه برای ادامه حفظ کردن و بخاطر سپردن است.
و لذا هر سخنی را- ذکر- گویند، و از نوع اوّل که نمونه های ذکر زبانی است.
خدای تعالی گوید: لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ کِتاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ- 10/ انبیاء و وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ أَنْزَلْناهُ- 50/ انبیاء هذا ذِکْرُ مَنْ مَعِیَ وَ ذِکْرُ مَنْ قَبْلِی- 24/ انبیاء أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنا- 8/ ص یعنی قرآن. و ص وَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ- 1/ ص و وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ- 44/ زخرف یعنی شرافتی برای خودت و قومت و فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ- 7/ انبیاء یعنی کتاب های دینی گذشته.
و آیه قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا- 10/ طلاق گفته اند واژه ذکر در این آیه وصفی است در باره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چنانکه کلمه هم وصفی است برای حضرت عیسی از این جهت در کتابهای دینی قبل از قرآن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با واژه ذکر بشارت داده شده.
در آیه قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا- 10/ طلاق واژه- رسولا بدل از واژه- ذکر- است و نیز گفته شده- رسولا- با گفتن- ذکرا- که در حال نصب است منصوب شده است. گوئی که گفته است:
قد انزلنا إلیکم کتابا ذکرا رسولا یتلوا- که رسولا و ذکرا بدل از کتابا هستند و منصوبند
ص: 12
مثل آیه أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَهٍ یَتِیماً- 14/ بلد که یتیما به خاطر- اطعام- منصوب شده است یعنی طعام دادن یتیمی را در روزگار قحطی و سختی نوع دوّم- ذکر و یادآوری بعد از فراموشی است در آیه فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ- 63/ کهف که در باره ذکر زبانی و قلبی با هم است.
خدای تعالی گوید: فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ آباءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً 200/ بقره همانطوری که پدرانتان را بخاطر می آورید و یاد می کنید خدای را بیاد آرید و آیه فَاذْکُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْکُرُوهُ کَما هَداکُمْ- 98/ بقره در مشعر الحرام خدای را بیاد آرید همانطوریکه شما را هدایت کرده است و وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ- 105/ انبیاء یعنی: بعد از کتاب قبلی «1».
و آیه: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً- 1/ انسان یعنی: انسان به ذات خویش چیز موجودی نبود و هر چند که در علم خدای تعالی موجود بوده «2».
أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ- 67/ مریم آیا انکار کننده قیامت و بعث،
__________________________________________________
(1) تمام آیه فوق چنین است وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ 105/ انبیاء خداوند در قرآن مژده می دهد که آینده زمین بدست خدا پرستان صالح و شایسته خواهد بود و قبل از آن می گوید: در زبور هم این اصل را بعد از ذکر کتاب نوشته ایم که با تفحّص این حقیقت اصل فوق از کتاب مقدّس و مزامیر داود عینا نقل می شود «بسبب شریران خویشتن را مشوّش مساز زیرا که مثل علف بزودی بریده می شوند و مثل علف سبز پژمرده خواهند شد ... زیرا که شریران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمین خواهند بود و امّا حلیمان وارث زمین خواهند شد و از فراوانی سلامتی متلذّذ می شوند و امّا صالحان را خداوند تأیید می کند و خداوند روزهای کاملان را می داند و میراث ایشان خواهد بود تا ابد الآباد و امّا نسل شریر منقطع خواهد شد، صالحان وارث زمین خواهند بود و در زمین تا به ابد سکونت خواهند نمود، دهان صالح حکمت را بیان می کند، امّا خطاکاران جمیعا هلاک گردند و نژاد صالحان از خداوند است.
مزمور 37- زبور داود- ص 856 کتاب مقدّس عهد عتیق و جدید و اینست معنی آیاتیکه در تأیید اصول غیر تحریفی کتب آسمانی در قرآن با عبارات مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ- 97/ بقره آمده است، یعنی قسمتی از محتوای کتب مقدّس را قرآن تأیید می کند امّا نه موضوعات تحریف شده را.
(2) تفسیر روشن تر آیه فوق در آیه دیگری است که می گوید: أَ وَ لا یَذْکُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ یَکُ شَیْئاً- 67/ مریم چنانکه حضرت صادق علیه السّلام فرماید: یعنی کان الانسان مقدرا غیر مذکورا- انسان تعیّن وجودی
ص: 13
خلقت اوّلیه خود را بیاد نمی آورد تا برای پذیرفتن به بازگشتن در قیامت استدلالی باشد؟
همینطور آیات: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّهٍ- 79/ یس وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ- 27/ روم آیه وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ- 45/ عنکبوت یعنی: یاد خداوند برای بنده اش بزرگتر از ذکر بنده برای اوست و این آیه تشویقی است بر ذکر و یادآوری زیاد خدای تعالی «1».
(الذّکری:) یعنی ذکر زیاد که از واژه- ذکر- رساتر و بلیغ تر است خدای تعالی گوید: رَحْمَهً مِنَّا وَ ذِکْری لِأُولِی الْأَلْبابِ- 43/ ص و وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ- 55/ ذاریات و در آیات فراوان دیگر.
(التّذکره:) یعنی آنچه را که بوسیله آن چیزی به یاد می آید و از دلالت و امارت یعنی
__________________________________________________
محسوسی که قابل ذکر انسان بودن در زمین و در میان موجودات باشد نداشته و قبل از آفرینش محسوس او از خاک یا نطفه چیزی نبوده که قابل ذکر باشد و بنا بگفته شیخ طریحی- و لم یکن تقدیر ایضا، ای نقشه موجودا فی اللّوح المحفوظ- در لوح محفوظ هم حکم و تقدیرش یا نقش وجودیش موجود نبوده است.
(1) جلال الدّین مولوی گوید:
ذکر آرد فکر را در اهتزاز ذکر را خورشید این افسرده ساز
اینقدر گفتیم باقی فکر کن فکر اگر جامد بود رو ذکر کن
آنچنانکه غوک اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران برست
می کند زنبور بر بالا طواف چون برآرد سر ندارندش معاف
آب ذکر اللّه و زنبور این زمان هست یاد آن فلانه آن فلان
دم بخور در آب ذکر و صبر کن تا رهی از فکر و سودای کهن
فکر کن تا وا رهی از فکر خود ذکر کن تا فرد گردی از جسد
ذکر گو تا فکر رو بالا کند ذکر گفتن، فکر را والا کند
ذکر حقّ پاکست و چون پاکی رسید رخت بر بندد برون آید پلید
چون در آید نام پاک اندر دهان نی پلیدی ماند و نی آن دهان
لا جرم هر ذرّه زود آرد خوشی نیستشان از یاد کردن سرکشی
نام او را می شنو بی امتحان از زبان جمله ذرّات جهان
لب لباب مثنوی ص 347
ص: 14
دلیل و نشانه، عمومی تر و فراگیرتر است.
خدای تعالی گوید:
فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَهِ مُعْرِضِینَ- 49/ مدثّر و کَلَّا إِنَّها تَذْکِرَهٌ- 54/ مدثّر یعنی قرآن. و- (ذکرته) کذا: بیادش آوردم.
چنانکه خدای تعالی گوید: وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ- 5/ ابراهیم و فَتُذَکِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری 282/ بقره گفته اند معنایش تکرار و اعاده یادآوری او است و نیز گفته اند: در موضوع حکم و نوشته آن را یادآوری کنید. «1»
بعضی از دانشمندان در فرق میان دو آیه ای که ذیلا نقل می شود آیه فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ- 152/ بقره اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ- 49/ بقره گفته اند روی سخن در- فَاذْکُرُونِی یعنی مرا یاد آورید اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که فضیلت و قدرت در معرفت و شناخت خدای تعالی برای ایشان با حضور داشتن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حاصل شده بود و خداوند فرمانشان می دهد که او را بدون واسطه یاد کنند.
و در آیه اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ- 40/ بقره روی سخن با بنی اسرائیل است که خداوند را جز با نعمتهایش نشناخته اند و به ایشان می گوید که با بصیرت کامل نعمتش را که بوسیله آنها به شناسایی خدای می رسند ببینند و دریابند.
(الذّکر)- نقطه مقابل- الأنثی- است، خدای تعالی گوید از زبان مریم می گوید وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثی 36/ آل عمران آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ- 143/ انعام جمع ذکر- ذکور و ذکران- است.
خدای تعالی گوید: ذُکْراناً وَ إِناثاً- 5/ شوری ذکّر بطور کنایه در معنی عضو مخصوص است.
__________________________________________________
(1) عبارت فوق قسمتی از آیه 282 بقره در باره وام دادن است که می گوید اگر یکی از آن دو شاهد که گواه بوده اند موضوع وام را فراموش کرد دیگری بیادش بیاورد، و یا در سند یادآوری شود.
ص: 15
مذکر: زنی که فرزند پسر زائیده.
مذکار: زنی که عادتا پسر می زاید.
ناقه مذکرّه: مادینه شتر درشت اندام که به شتر نرینه شبیه است.
سیف ذو ذکر: شمشیری که آبدیده و تیز است که تشبیهی است به برّندگی و قدرت کاری آن.
مذکّر: شمشیری است که بهمان درشتی تشبیه شده است.
ذکور البقل: سبزی خودرو و پر بار.
ذکت النّار تذکو: آتش روشن و افروخته شد.
ذکّیتها تذکیه: آن را افروختم.
ذکاء: اسمی است برای خورشید.
ابن ذکاء: یعنی صبح و پگاهان، برای اینکه گاهی صبح، فرزند خورشید تصوّر می شود چون مولود و نتیجه طلوع آن است و لذا صبح را- ابن ذکاء- نامیده اند و گاهی صبح مانند پرده دار و پیشقراول خورشید تصوّر می شود از این جهت آن را- حاجب الشّمس- نامند.
ذکاء: سرعت درک و تیز فهمی است چنانکه می گویند:
فلان هو شعله نار: یعنی او مانند فروزشی و اخگری از آتش است.
ذکّیت الشّاه: گوسفند را ذبح کردم.
حقیقت- تذکیه: خارج کردن حرارت طبیعی و غریزی از مذبوح است. ولی واژه- تذکیه- در شرع، باطل کردن و هدر دادن حیات به هر وجهی از وجوه است.
سلب حیات و زندگی از موجود جاندار و بر این اشتیاق یعنی بیرون کردن حرارت غریزی از موجود جاندار، واژه های- خامد و هامد یعنی سرد شده در میّت و- هامده- یعنی سرد و خاموش در باره آتش و- هامده- در مرد او، آن معنی را روشن می کند
ص: 16
و بر آن دلالت دارد.
ذکّی الرّجل: در مورد انسان وقتی گفته می شود که انسان پیر می شود و بخاطر تجربه ها و سختیهایش در زندگی آزموده شده و از هوش دقیقی بهره مند است از این جهت هر پیری- مذکّی- نامیده نمی شود مگر زمانی که دارای تجارب و تمرینات فکری باشد.
و در ضرب المثل فارسی می گویند: او دنیا دیده و کارآزموده است، و به گفته سعدی:
به کارهای گران مرد کار دیده فرست که شیر شرزه برآرد به زیر خم کمند
و چون اینگونه تجربه ها و کارآزمودگیها کمتر در کسی غیر از پیران یافت می شود لذا واژه- ذکاء- در باره آنان بکار می رود و همچنین در باره هر چیز دیر پای و گرامی و نجیب، و از ستوران و شتران هم برگزیده و کلانسال آنها، و در این معنی گویند: جری المذکّیات غلاب «1».
الذّلّ: زبونی و خواری که در اثر فشار و ناچاری رخ می دهد- افعالش- ذلّ، یذلّ، ذلّا- است و امّا- الذّل- حالتی است بعد از دشواری و سختی و نقطه مقابل صعوبت است و همچنین الذّلّ- یعنی چموشی و توسنی است بدون فشار و زجر، می گویند: ذلّ، یذلّ، ذلّا، خدای تعالی گوید:
__________________________________________________
(1) در ضرب المثل- جری المذکّیات غلاب- مذکیه: شتر یا ستوری است که از کامل شدن دندانهایش یک سال یا دو سال گذشته و- غلاب- مصدر دوّم باب مفاعله از- مغالبه- به معنی چیره شدن و پیروز شدن است گویی که می گوید: آن اسب با قوّت و نیرویش پس از چند سال عمر، بر اسبان دیگر چیره شده بطوریکه دویدن مجدّدش از بار اوّلش بهتر و بار سوّم از بار دوّم بهتر، پس دویدن و رفتنش- همواره با پیروزی و بردن مسابقه همراه است. این ضرب المثل در باره کسی بکار می رود که در مسابقات فضیلت و رقابت ها برافزایش برتری می جوید و بصورت- جری المذکیات غلاء- هم آمده است یعنی مثل جوانسال نمی دود. مجمع الامثال 1/ 158- مقائیس اللّغه 2/ 357
ص: 17
وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ- 24/ اسراء یعنی: همچون کسی که مقهور آنهاست باش «1».
که جَناحَ الذُّلِّ- 24/ اسراء هم خوانده شده یعنی با پدر و مادر نرمخویی کن و فرمانبرشان باش.
مگر در مسائلی که ایمانی است و بخواهند فرزندان را به شرک بکشانند که می گوید: وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً- 15/ لقمان یعنی: اگر خواستند تو را از خدای و حقیقت دین دور کنند مپذیر امّا سخنان نیکو به آنها بگوی گفته می شود- الذّلّ و القلّ و (الذّله) و القله: آرامش و بزرگی، پستی و کاستی.
خدای تعالی گوید: تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ- 27/ یونس یعنی پستی و زبونی بر آنها مستولی شد.
وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ الْمَسْکَنَهُ- 61/ بقره و سَیَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّهٌ- 152/ اعراف (ذلّت:) الدّابه و هی ذلول: آن حیوان بعد از توسنی و سرکشی رام شد و دیگر سواریش سخت نیست.
خدای تعالی گوید: لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ- 71/ بقره اشاره به گاوی است که زمین را شخم می زند و می افشاند در آیه می گوید چنین گاوی نباشد اگر- ذلّ- یعنی زبون ساختن و خوار کردن نفس از ناحیه خود انسان بر نفس سرکشش باشد پسندیده است مثل آیه: أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ «2»- 123/ آل عمران
__________________________________________________
(1) اشاره ای تربیتی و روانی به حرمت داشتن و پاس زحمات پدر و مادر است که فرزندان بایستی همچون پدران و مادران خود با رحمت و محبّت با آنها رفتار کنند که گفته اند:
هر که کمتر شنید حرف پدر روزگارش زیاده پند دهد
هر که را روزگار پند نداد تیغ زهر آب داده پند دهد
(2) اشاره به یکی از آیاتی است که در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از آینده اسلام و مسلمین خبر می دهد در
ص: 18
و آیات وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّهٌ- 123/ آل عمران فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا- 69/ نحل یعنی: رهسپار راههای پروردگارت باش «1».
خدای تعالی گوید: وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِیلًا- 14/ انسان یعنی آسان شده است.
منظور از آسان بودن، چیدن میوه های بهشتی است که کاملا در دسترس بهشتیان است می گویند: الأمور تجری علی إذلالها: یعنی کارها بر راه و روش خود جریان می یابد.
__________________________________________________
حقیقت از حکومت جمهوری اسلامی کنونی و ملّت ایران می گوید: مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَی الْکافِرِینَ یُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 123/ آل عمران ای مؤمنین زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هر که از شما از دین خویش مرتد شود در آینده خداوند قومی را می آورد که دوستشان دارد و آنها نیز خدای را دوست دارند رفتارشان در میان خویش و با مؤمنین با نرمخوئی و تواضع و با کفّار سرکش و گردنفرازانه است، در راه خدا کارزار کنند و از سرزنش و ملامت دیگران نهراسند و این لطف و کرم خداست.
و ما در جهان امروز می بینیم پس از 14 قرن پرچم اللّه و اسلام از ایران اسلامی برافراشته می شود و بطور قطع و یقین آن قوم همین ملّت اسلامی است، که آثارش را هر اندیشمند و با وجدانی درمی یابد چون در تفسیر این آیه نوشته اند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در پاسخ اصحاب که پرسیدند این قوم کیانند دست بر شانه سلمان نهاد و فرمود از تبار و قوم این مرد.
(1) عبارتی از آیه 69/ نحل، مربوط به وحی نمودن خداوند به زنبور عسل است که این پرنده کوچک مفید را با آئین وحیش در طریقه بهره مندی و ساختن کند و در کوهها و درختان و راههای مختلف رفتن به دنبال گلها و غذاهای نیکو فرمان می دهد و سپس بهترین شربت گوارا و مفید را برای بشر تهیّه می کند تا براستی شفابخش مردم باشد.
آغاز آیه چنین است وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ- 68/ نحل انسانها را هشدار می دهد که راه پروردگار و وحی الهی همچون راه زنبور عسل جاودانه و با مهارت و با قوانین دقیق اجتماعی تنظیم می یابد، و سپس نتیجه و ثمره پیروزی از وحی، شهد شیرین بی نظیر برای خود و دیگران است.
و در پایان آیه می گوید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ- 69 نحل براستی که تفکّر برای همه انسانها در باره موجودات عالم میسور است و علم و عمل لازم ندارد.
و لذا فرمود:- یتفکّرون- و به گفته سعدی:
چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ انگبین از مگس نحل درّ از دریا بار
ص: 19
سرزنش و ملامت می گویند: ذمّته، أذمّه، ذمّا- که اسم آن، مذموم و ذمیم- است.
یعنی ملامت و سرزنش شده خدای تعالی گوید: مَذْمُوماً مَدْحُوراً- 18/ اسراء صورتهای فعل این واژه بصورت- ذمّته، أذمّه- با تبدیل یک میم در اصل لغت به حرف ت نیز ساخته شده.
الذّمام، الذّمه و المذمّه: یعنی عهد و پیمانی که اگر آنرا ضایع کنند مذمّت می شوند.
لی مذمّه فلا تهتکها: راز و عهدی دارم آن را افشاء مکن و مشکاف.
أذهب مذمّتهم بشی ء: یعنی از روی عهد و پیمان چیزی از مالشان به آنها ببخش.
أذمّ بکذا: عهدش را شکست و بی وفایی نمود.
رجل مذمّ: مرد بی حرکت و بی فعالیّت.
بئر ذمّه: چاه کم آب، شاعر گوید:
و تری الذّمیم علی مراسنهم یوم الهیاج کمازن النّمل
در جنگ و کارزار دانه های ریز گرد و غبار را مانند تخم مورچگان بر روی بینی شان می بینی، کنایه از گرم بودن میدان جنگ در اثر دویدن اسبها و نشستن ذرّات خال بر بینی عرق کرده جنگ جویان است الذّمیم: در شعر فوق یعنی مثل دانه های کوچک.
ذنب الدّابه و غیرها: یعنی ذم حیوان، که معروف است.
و هر چیز خوار و عقب مانده ای هم با واژه- ذنب- تعبیر شده است، می گویند:
هم أذناب القوم: آنها دنباله روان مردمند کنایه از کم مایگی عقل و خرد است مذانب التلّاع: بطور استعاره یعنی آبراهه های کوهستانی که در اثر ریزش سیل به وجود می آید.
ص: 20
المذنب: خرماهائی که بر خرما بن رسیده و پخته شده.
(الذّنوب): اسب دم بلند و دلو و سطلی هم که دسته بلند دارد.
واژه- ذنب- بطور استعاره برای بهره و نصیب بکار رفته است مثل سجل- یعنی قسمت و بهره.
خدای تعالی گوید: فَإِنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ 59/ ذاریات یعنی: ستمکاران را همچون پیروانشان بهره و نصیبی از عذاب است.
الذّنب: در اصل بدست گرفتن دنباله و دم چیزی است.
ذنبته: به دمش زدم و آنرا گرفتم.
(ذنب:) بطور استعاره در هر کاری که عاقبتش ناروا و ناگوار است و به اعتبار دنباله چیزی بکار رفته است از این روی واژه- ذنب- باعتبار نتیجه ای که از گناه حاصل می شود، بد فرجامی و تنبیه و سیاست نامیده شده، جمع ذنب- ذنوب- است.
خدای تعالی گوید: فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ- 11/ آل عمران و فَکُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ- 40/ عنکبوت و وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ؟- 135/ آل عمران و همینطور آیات دیگر غیر از اینها.
الذّهب: یعنی طلا که معروف است و بسا که- ذهبه به براده و ریزه های طلا گفته شود که اخصّ از- ذهب- است رجل ذهب: کسیکه از دیدن معدن طلا مدهوش و سراسیمه شده. شی ء مذهب: هر چیز زر اندود.
کمیت مذهّب: اسبی که زردی رنگش از سرخیش بیشتر است، گوئی که زر اندود است.
ذهاب: رفتن، ذهب بالشّی ء و أذهبه: او را برد که فعل بردن و رفتن در اجسام و در معانی هر دو بکار می رود.
ص: 21
خدای تعالی گوید: وَ قالَ إِنِّی ذاهِبٌ إِلی رَبِّی- 99/ صافّات یعنی: رونده بسوی پروردگارم هستم.
فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ «1»- 74/ هود فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ- 8/ فاطر کنایه ای از مرگ است خود را برای آنها تلف مکن و مکش یعنی: نفس و جانت با حسرت و افسوس بر کفّار که چرا ایمان ندارند از دست نرود و به هلاکت نرسد و آیات: إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ- 19/ ابراهیم و وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ 34/ فاطر و إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ 33/ احزاب و وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَیْتُمُوهُنَّ- 19/ نساء یعنی: زنانی که می خواهید طلاقشان بدهید ناراحت نکنید که بدان وسیله بخواهید مقداری از مهریّه یا اموال آنها را که به آنها بخشیده اید به چیزی از آن دست یابید.
و آیه وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ- 46/ انفال ای مؤمنین در میان خود با یکدیگر جدال و کشمکش نکنید که در نتیجه، نیروهاتان از دست برود و کم قدرت شوید و آیات: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ- 17/ بقره و وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ- 20/ بقره و لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی- 10/ هود «2»
__________________________________________________
(1) همین که بیم و شگفتی از ابراهیم برطرف شد یعنی پس از اینکه دید فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط بسوی گوشت پخته ای که برایشان آورده بود دست دراز نمی کنند و نمی خورند- اوجس منهم خیفه- در دلش بیمناک شد و پس از شنیدن ماجرای آنها شگفتی او برطرف شد. [...]
(2) تمام آیه چنین است لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ- 10/ هود با توجّه به آیات قبل از این آیه روی سخن با نوع انسان است که می گوید: وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَهً- 9/ هود اشاره به یکی از طبیعت های نفسانی انسان است که بایستی با تمرین در عبادات و ایمان، آن را برطرف کرد یعنی حالت سبکسری و ضعف روانی و کم ظرفیّتی، می گوید همینکه رحمتی از جانب ما به انسان می رسد و سپس سلب می شود کفران پیشه و نا امید می شود و هر گاه بعد از سختی و محنت او را نعمتی دهیم می گوید:
بدیها از من برطرف شده است و با سرمستی و فرحناکی فخر فروشی می کند مگر کسانی که صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَ أَجْرٌ کَبِیرٌ- 11/ هود- کسانی که صبر و شکیبائی می ورزند و پس از رسیدن به
.)
ص: 22
خدای تعالی گوید: یَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ کُلُّ مُرْضِعَهٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ
«1»- 2/ حج ذهول: کاری است که میراثش و نتیجه اش اندوه و فراموشی است، افعال آن- ذهل عن کذا و أذهله کذا است: یعنی از او غفلت کرد و او را فراموش نمود.
الذّوق: وجود طعم و چشیدن مزه غذا با دهان است و اصلش در چیزی است که خوردن و بهره او کم است نه زیاد.
و اگر خوردن از چیزی زیاد باشد آن را- آکل- گویند.
واژه- ذوق- یعنی چشیدن و خوردن، در قرآن برای عذاب اختیار شده است، هر چند که در عرف و تکلّم معمولی ذوق را در چیزی اندک بکار می برند امّا برای چشیدن زیاد هم مناسب و شایسته است.
خداوند واژه- ذوق- را در قرآن با این ویژگی یاد می کند، تا معانی هر دو امر یعنی رحمت و عذاب را شامل شود ولی بکار بردنش در عذاب بیشتر است، مانند آیات زیر:
لِیَذُوقُوا الْعَذابَ- 56/ نساء و وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ- 20/ سجده
__________________________________________________
نعمات الهی کارهای شایسته می کنند که آمرزش و پاداش بزرگ دارند.
(1) آیه فوق دوّمین آیه از سوره حجّ است که سر آغاز قیامت رای برای انسانها پیش پیش بازگو می کند تا از غفلت و خودکامگی بدر آیند: یا أَیُّهَا النَّاسُ ... 10/ حجّ هان ای مردم پروردگارتان را پروا کنید و اندیشمند باشید زیرا زلزله ای که آغاز قیامت است بسی هول انگیز است، آن هنگام را اگر ببینی خواهید دید که چگونه مادران شیرده از شیرخواره مستان غافل می شوند و زنان باردار بار خویش ساقط کنند مردمان را همانند مستان سرگشته می بینی امّا مست نیستند بلکه عذاب و رویداد سخت و سهمگین است و به گفته مولوی:
هنوزت اجل دست هوشت نبست برآور به درگاه داور دو دست
تو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان زیر چوب
چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز همسایگانست و خویش
بترس از گناهان خویش این نفس که روز قیامت نترسی ز کس
ص: 23
فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ- 106/ آل عمران ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ- 49/ دخان إِنَّکُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِیمِ- 38/ صافّات ذلِکُمْ فَذُوقُوهُ- 14/ انفال وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ- 21/ سجده امّا بکار بردن واژه- ذوق در رحمت مانند آیات:
وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَهً- 9/ هود و وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ- 10/ هود و گاهی به آزمون و امتحان تعبیر شده است، گفته می شود.
(أذقته) کذا فذاق: او را آزمودم و امتحان شد فلان ذاق کذا و أنا أکلته: یعنی بالاتر از آگاهی و خبر او آزمودمش او چشنده بود و من خورنده یا او اندک مایه بود و من بیشتر آگاه شده و آیه فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ- 112/ نحل بکار بردن واژه خوردن یا چشیدن ذوق که با کلمه لباس در این آیه آمده برای اینست که از ذاق، تجربه و آزمایش ارائه شده است.
و در آیه اخیر اشاره شده است یعنی در موقعیّتی واقع شده که طعم قحطی و بیم خوف را چشیده است تا از ستمگری و کفر دست بردارند، و واژه لباس بطور استعاره برای اینست که سراپای زندگیشان را گرسنگی و ترس مانند لباس فرا گرفت و پوشاند در آیه فوق هر دو کلام، گرسنگی و ترس مقدّر شده است، گوئی که گفته شده:
أذاقها طعم الجوع و الخوف و ألبسها لباسهما: طعم گرسنگی و ترس را به آنها چشانید و لباس ترس و گرسنگی را بر آنها پوشانید خدای تعالی گوید: وَ إِنَّا إِذا (أَذَقْنَا) الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَهً- 48/ شوری واژه- إذاقه- در رحمت بکار رفته است و نقطه مقابل این معنی مصیبت رساندن است چنانکه می فرماید: وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ- 78/ نساء آگاهی و تنبیهی است بر اینکه انسان با کمترین نعمتی که به او عطاء می شود سرکشی می کند و استکبار و غرور می ورزد و اشاره به آیه ای است که می فرماید: کَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی 6/ علق
ص: 24
اصولا انسان همینکه خود را بی نیاز دید سرکشی می کند.
ذو، دو وجه دارد:
اوّل- اینکه به وسیله- ذو- هر گونه اسمی از اجناس و انواع توصیف می شود و بوسیله- ذو- وصف و توصیف آن نامها بدست می آید- ذو- به اسم ظاهر نه مضمر اضافه می شود، تثنیه و جمع دارد و برای وصف اسم مؤنّث- ذات- و در تثنیه مؤنّث- ذواتا- و در جمع مؤنّث- ذوات- گفته می شود که هر کدام از آنها جز در حالت مضاف بکار نمی رود.
خدای تعالی گوید: وَ لکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ- 251/ بقره ذُو مِرَّهٍ فَاسْتَوی 6/ نجم و وَ ذِی الْقُرْبی 83/ بقره وَ یُؤْتِ کُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ- 3/ هود ذَوِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی 177/ بقره إِنَّهُ عَلِیمٌ (بِذاتِ) الصُّدُورِ- 43/ انفال و آیه نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ- 18/ کهف مربوط به خواب طولانی اصحاب کهف در غار است که می فرماید: آنها را به سوی شمال و جنوب می گرداندیم و آیه تَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ- 7/ انفال دوست داشتید و می خواستید آنهائی که قدرت نداشتند برای شما باشند و نصیبتان شوند یعنی با کمک به کسانی که نیرومند نیستند- بجنگید ولی خداوند می خواست با کلماتش حقّ را استقرار دهد و بنیاد کافران براندازد و آیه ذَواتا أَفْنانٍ- 48/ الرّحمن در وصف درختان و باغات بهشتی است پژوهشگران و اصحاب معانی حکمای الهی واژه- ذات- را بطور استعاره در باره عین هر چیز بکار برده اند، چه جوهر باشد یا عرض، و آن را بصورت مفرد با مضاف بر ضمیر و همچنین با ال استعمال می کنند و ذات را همچون نفس به جای نفس بکار می برند، چنانکه می گویند: ذات او- نفس او- خود او ذاته، نفسه، خاصّته این معانی از کلام عرب نیست.
ص: 25
یعنی حکمای الهی و فیلسوفان اسلامی چنین تعابیری را برای بکار بردن ذات که ذکر شد از مذاهب غیر عرب گرفته اند، از فلسفه های یونان و روم و ایران و هند و مصر و غیره دوّم- اینکه ذو «1»- در زبان قبیله طیّ مثل- الّذی- است، و در حالات رفع فاعلی و نصب مفعولی و جرّ مضاف الیه قرار گرفته.
ذو- ذا- ذی، مثل- هو ذو الرّحمه و- یا ذا النّعماء و الجود، و بذی العرش العظیم و در جمع و تأنیث هم همان لفظ مفرد بکار می رود مثل:
و بئری ذو حفرت و ذو طویت: یعنی چاهی که حفرش کردم و سنگهایش را درآوردم. که واژه- ذو- در این عبارات بجای الّتی بکار رفته است.
و امّا- ذا- در- (هذا)- که اسم اشاره است، اشاره به چیز محسوس یا معقول است که در حالت تأنیث ذه، ذی، تا است چنانکه می گویند هذه، هذی، هاتا که فقط هاتا- تثنیه دارد می گویند هاتان، یا، هاتین خدای تعالی گوید: أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی کَرَّمْتَ عَلَیَّ- 62/ اسراء هذا ما تُوعَدُونَ- 53/ ص هذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تَسْتَعْجِلُونَ 14/ ذاریات إِنْ هذانِ لَساحِرانِ- 63/ طه و دیگر آیات ...
مثل: هذِهِ النَّارُ الَّتِی کُنْتُمْ بِها تُکَذِّبُونَ- 14/ طور هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِی یُکَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ- 43/ طور و برای اشاره به شخص یا مقامی و منزلتی که دور است- (ذاک و ذلک)- بکار
__________________________________________________
(1) ابو العبّاس مبرّد می گوید: اذوأ- در جاهلیّت زیاد بودند از قبیل ذو نواس- ذو القرنین- ذو یزن بعد از اسلام هم عدّه زیادی همچون ذو الرای- ذو السّیفین- ذو العین- ذو الیمینین بوده اند و غیر یمنی ها به این صفات متّصف نیستند. الکامل/ مبرّد 400 ازهری از قول لیث گوید: ذو- اسم ناقص است و تفسیرش صاحب و مالک است مثل- ذو مال- یعنی صاحب مال.
جمع ذو- ذوو است مثل اولوا. معنی ذات بینکم- یعنی پیوند حقیقی شما و معنی اللّهمّ اصلح ذات البین- یعنی خداوندا چیزی را که باعث اجتماع، و اتّحاد مسلمین است نیکو گردان.
ذات الشّی ء: حقیقت و ویژگی آن شی ء. ابن انباری گوید: در آیه إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ- 43/ انفال معنایش، حقیقت و سویدای دلها است. کذا- هم مثل عبارات بموضع کذا و قال کذا- اسم مبهمی است برای مکان و کلام و زمان.
ص: 26
می رود.
خدای تعالی گوید: الم، ذلِکَ الْکِتابُ- 1/ بقره ذلِکَ مِنْ آیاتِ اللَّهِ- 26/ اعراف ذلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُری 131/ انعام و آیات دیگر ...
(ما ذا)- هم در سخنشان به دو وجه است:
اوّل- اینکه ما با ذا بصورت اسمی واحد باشد.
دوّم- اینکه در این ترکیب ذابه منزله الّذی باشد موصول در حالت اوّل- مثل، عمّا ذا تسأل از چه چیز می پرسی و حرف الف از آن حذف نمی شود زیرا ما در واقع در اینجا مای استفهامیّه نیست بلکه با ترکیب ذا بصورت اسمی واحد در آمده است و بر این معنی شاعر گوید:
دعی ما ذا علمت سأتقیه یعنی: آنچه را که می دانی واگذار که بزودی حفظش خواهم کرد یعنی: چیزی که آموخته ای واگذار.
خدای تعالی گوید: وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ- 218/ بقره پس کسی که قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره را که بعد از آیه فوق آمده است با فتحه حرف و بخواند ما ذا را در آیه بمنزله اسم واحد قرار داده است گویی که می پرسد- أیّ شی ء ینفقون: یعنی چه چیزی انفاق کنند.
امّا کسی که قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره را با ضمّه حرف و بخواند پس حرف ذا در ما ذا بمنزله الّذی است و ما هم استفهامی و پرسشی است یعنی- ما الّذی ینفقون: یعنی آنکه باید انفاق کند کیست و چه کسی است؟
و بر این اساس آیه ما ذا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ؟ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ- 24/ نحل است که- اساطیر- هم در حالت نصب و هم در حالت رفع هست.
ص: 27
الذّیب حیوانی است معروف (گرگ) و اصلش با همزه است (ذئب) خدای تعالی گوید: (فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ- 17/ یوسف).
أرض مذابه: سرزمینی که در آنجا گرگ فراوان است.
ذئب فلان: گرگ به گلّه اش زد.
ذئب: از بد جنسی و خباثت چون گرگ شد.
تذأبت الرّیح: باد همچون گرگ از هر جانب می وزد و می آید.
تذأبت للنّاقه: بر وزن تفاعلت در وقتی است که خود را شبیه گرگ در آورده ای تا شتر مادینه از ترس برای بچّه اش ناله سر دهد و او را بطلبد.
الذّئبه: نمد زین و قسمت زیرین کوهان شتر که شبیه گرگ است ..
(راندن، دور کردن، دفاع نمودن).
ذدته عن کذا- أذوده (از او دورش کردم و او را دور کنیم).
خدای تعالی گوید: (وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودانِ- 23/ قصص) که در حالت ممانعت بودند و آنها را جدا و دور می کردند.
(راجع به دختران شعیب است که موسی می بیند دو دختر چوپان گوسفندان خود را برای عدم ایجاد زحمت نسبت به گلّه های گوسفندان دیگران و تداخل آنها به یکدیگر گوسفندان خود را از شریک شدن به آنها بازمی داشتند و از ترس زورمندان آنها را از آبشخور دور می کردند).
الذّود من الإبل «1»: ده شتر یا گروه شتران (الذّود من الابل یعنی از 3 تا 10 اشتر-
__________________________________________________
(1) اصطلاح و ضرب المثل معروفی است که می گویند: الذّود الی الذّود ابل.
ص: 28
مجمع البحرین 4/ 46).
خدای تعالی گوید: (اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً- 118/ اعراف) یعنی: ملامت شده و مذموم.
صورتهای فعلش- ذمته، أذیمه، ذیما و ذممته، أذمّه، ذمّا و ذأمته، ذأما- است.
__________________________________________________
ابن اعرابی می گوید: ذود- به مفرد اطلاق نمی شود و جمع ذود- اذواد- است و اسم مؤنّثی است که بر تعداد کمی از شتران اطلاق می شود یعنی از 3 تا 10 و 20 و 30 نه بیشتر این ضرب المثل برای تقویت نیروی اجتماعی است یعنی جمع اندک ها با یکدیگر که گروه کثیری را تشکیل می دهند.
و در حدیثی هم آمده است که «لیس فی اقل من خمس ذود صدقه» مجمع الامثال 1/ 277.
سعدی هم در تأثیر اجتماعی این ضرب المثل می گوید:
پشه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست
مورچگان را چو بود اتّفاق شیر ژیان را بدرانند پوست
)
ص: 29
الرّب: در اصل به معنی تربیت و پرورش است یعنی ایجاد کردن حالتی پس از حالتی دیگر در چیزی تا به حدّ نهائی و تمام و کمال آن برسد.
می گویند- ربّه و ربّاه و ربّبه: او را تربیت کرد و پرورشش داد.
لان یربّنی رجل من قریش احبّ الیّ من ان یربّنی رجل من هوازن: گفته شده اگر مردمی از قریش (تبار و نیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مرا تربیت کند خوشتر دارم از اینکه مردمی از هوازن مرا پرورش دهند.
پس- الرّب- مصدر است که بطور استعاره بجای فاعل بکار رفته است.
(هوازن- قبیله ای است از یمن که جزء یکی از مخالیف یمن است و هوزن نام پرنده ای است. معجم البلدان 5/ 420).
الرّب: بطور مطلق جز برای خدای تعالی گفته نمی شود که او متکفّل مصالح موجودات و آفریده هاست.
مثل اینکه خدای تعالی گوید: (بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ- 15/ سبأ) و بر این معنی گوید: (وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَهَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً- 10/ آل عمران) یعنی آلهه ای، می پنداشتند که فرشتگان و پیامبران، باریتعالی و پروردگار و مسبّب اسبابند (ایجاد کننده پدیده ها) و نیز آنها عهده دار مصالح بندگانند.
واژه- ربّ- در حالت اضافه به خداوند و غیر از او بکار می رود، در آیات:
ص: 30
(رَبِّ الْعالَمِینَ- 2/ فاتحه) و (رَبُّکُمْ وَ رَبُّ آبائِکُمُ الْأَوَّلِینَ- 26/ شعراء).
و همینطور در معنی صاحب چیزی می گویند: ربّ الدّار و ربّ الفرس.
و بر این اساس سخن خدای تعالی است که: (اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ- 42/ یوسف) و (ارْجِعْ إِلی رَبِّکَ- 50/ یوسف) و (قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ- 23/ یوسف) که گفته شده قصدش و توجّه اش از- ربّی- خدای تعالی است.
و نیز گفته اند: مقصودش ملکی است که او را سرپرستی کرده که البتّه نظر اوّل به سخن او شایسته تر است.
گفته شده- (ربّانی)- منسوب به- ربّان- است. یعنی: (دانشمند و راسخ در علم و دین و عارف به اللّه).
لفظ- فعلان- از فعل- است، مثل- عطشان و سکران و کمتر از- فعل- ساخته می شود. فقط نعشان از نعس آمده است.
و نیز گفته اند: ربّانی- منسوب به واژه ربّ- است که مصدر است پس- ربّانی- در این معنی، یعنی منسوب به مصدر، کسی است که علم و دانش را تکامل می بخشد، مثل حکیم، و یا منسوب به خود اوست که در این صورت ربّانی- یعنی کسی که نفس خویشتن با علم پرورش می دهد که البتّه هر دو معنی (پرورش و رشد علم یا پرورش خویش با علم) تحقیقا ملازم یکدیگر است زیرا کسی که نفس و جان خویش را با علم تربیت می کند در واقع علم و دانش را رشد داده است و کسی که در راه تکامل علم و دانش کوشید خویشتن را با آن تربیت کرده است.
و نیز گفته شده- ربّانی- با (یاء نسبت) منصوب به- ربّ- یعنی خدای تعالی است، پس- ربّانی- در این معنی مثل- الهی است (منسوب به اللّه) و اضافه شدن حرف (ن) در- ربّانی- مثل اضافه شدن حرف (ن) در- لحیانی- و جسمانی- است (که منسوب به- لحیه و جسم- است).
ص: 31
علی رضی اللّه عنه، گفته است: «أنا ربّانی هذه الأمّه» «1» جمع آن- ربّانیون- است. خدای تعالی گوید: (لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ- 63/ مائده) و (کُونُوا رَبَّانِیِّینَ- 79/ آل عمران) گفته شده- ربّانی- لفظی است در اصل سریانی، چون تازه و بی سابقه است و در کلامشان از این واژه کم و اندک یافت می شود. «2»
در آیه ( (ربّیّون) کثیر- 146/ آل عمران) واژه ربّی مثل ربّانی و ربوبیّه- مصدر است که
__________________________________________________
(1) سخن علی علیه السّلام را راغب رحمه اللّه در معنی چهارم- ربانی- یعنی کسی که صفاتش منسوب به خدای تعالی است.
ذکر می کند که ابن ابی الحدید معنی فوق را با لفظش در خطبه شماره 107 تحت عنوان پیشامدها و حوادث ناگوار آینده آورده و اینطور است:
علی علیه السّلام می فرماید: این تذهب بکم المذاهب و تتیه بکم الغیاهب تخطئکم الکواذب و من این تؤتون و انی تؤفکون فکلّ اجل کتاب و لکلّ غیبه ایاب فاسمعوا من ربانیکم و احضروه قلوبکم و استیقظوا ان هتف بکم: این راه ها شما را به کجا می برد و تاریکیها چگونه حیرانتان می سازد و دروغها چسان شما را می فریبد و از کجا شما را می آورند و چطور سرگردان می شوید هر مدّتی را سرنوشتی و پایانی و هر غایبی را بازآمدنی است پس، از عالم الهی و ربّانی خویش بشنوید و دلهاتان را برای پذیرش حقّ حاضر کنید و چون شما را بانک برزند بیدار شوید.
بعدا- ابن ابی الحدید در ذیل این خطبه می نویسد: «الرّبانی الّذی امرهم بالاستماع منه انّما یعنی به نفسه علیه السّلام و یقال رجال ربّانی ای متأله، عارف بالرّب سبحانه و فی وصف الحسن، لأمیر المؤمنین علیه السّلام و کان و اللّه ربانی هذه الامّه و ذا فضلها و ذا قربتها و ذا سابقتها: یعنی: واژه- ربانی- که به شنیدن سخن او فرمانشان می دهد خود علی علیه السّلام است می گویند: رجل ربّانی: کسیکه بخدا پیوسته و عارف الهی بپروردگار سبحان است و در وصفی که حسن بن علی در باره امیر المؤمنین علیه السّلام نموده آمده است که بخدا سوگند او ربّانی این امّت و صاحب فضل و قرابت و سابقه آن بود». ج 2/ 712.
پس حدیث فوق بصورت «کان ربانی هذه الامّه» صحیح است که راغب مفهوم و معنای آن را ذکر کرده.
(2) ترکیب واژه- ربّانی- چهار بار در قرآن آمده است آیات 63 و 46/ مائده و 146 و 79/ آل عمران.
جوالیقی از قول ابو عبیده می نویسد که او می گوید این کلمه عربی نیست عبرانی یا سریانی است از این روی ابو عبیده هم پنداشته که قبل از اسلام اعراب به این واژه آشنائی نداشته اند سپس می گوید: امّا ابو عبیده گفته است فقهاء و دانشمندان اسلامی با این کلمه آشنا بوده و هستند، از مردی که عالم به کتابهای دینی است شنیدم که می گوید: الرّبانیون: علمائی هستند که به حلال و حرام و امر و نهی شریعت آگاه و عالمند.
ابن منظور می نویسد: الرّبانی کسی است که خدای را می پرستد اضافه شدن حرف (ن) برای مبالغه در نسبت است یعنی به شدّت پرستنده خدای است.
سیبویه می گوید (الف و نون) در- ربّانی- برای مخصوص گردانیدن علم خدا شناسی است نه چیز دیگری گوئی که معنایش- صاحب علم الرّب دون غیره من العلوم- است.
ابن فارس هم آن را العارف بالرّب- معنی نموده.
شیخ طریحی می گوید: ربّانیون کسانی هستند که در علم و عمل کاملند، ابو الحسن احمد بن عیسی
ص: 32
در وصف خدای عزّ و جلّ گفته می شود- الرّبابه- هم که مصدر است در باره غیر خدا بکار می رود.
جمع ربّ- (ارباب)- است، خدای تعالی گوید: (أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ- 39/ یوسف) و حقّ نیست که واژه ربّ جمع بسته شود زیرا اطلاق آن جز خدای تعالی را در برنمی گیرد امّا در آیه فوق اگر بصورت جمع آمده است بنابر اعتقاد و سخن کفار است نه اینکه واقعا در نفس خویش و بالذّات چنین باشد در سخنان معمولی هم واژه ربّ جز در باره خدای گفته نمی شود.
جمع ربّ- اربّه و ربوب- است یعنی جماعات و گروهها.
شاعر گوید:
کانت أربّتهم حفرا و غرّهم عقد الجوار و کانوا معشرا غدرا
(شعر از ابو ذویب است می گوید تنها وسیله اجتماع و جمعشان پیمان همسایگی و چاهی است که برای آب گردش جمع می شوند و گر نه مردمی حیله گر و غدّارند).
دیگری گوید:
و کنت امرا أفضت إلیک ربابتی و قبلک ربّنی فضعت ربوب __________________________________________________
گفته است فقهاء را ربّانیون می گویند زیرا علم و دانش را رشد و تکامل می بخشند یعنی علم را ارزنده و ثابت می دارند.
زمخشری در کشّاف می گوید: الرّبانی شدید التّمسک بدین اللّه تعالی و طاعته: یعنی ربّانی کسی است که به دین خدای و طاعت او به سختی پایبند و متمسّک است. فیروزآبادی می گوید: الرّبانی المتأله العارف باللّه تعالی. شیخ طبرسی هم می گوید: الّذی یرد امر النّاس بتدبیره و اصلاحه: ربّانی کسی است که کار مردم را با تدبیر و اصلاح خویش رشد و پرورش می دهد. شارح المعرب جوالیقی می نویسد: چگونه می توان با چنین وصف و شرح و معنایی باز هم واژه ربّانی را ترجمه از غیر عربی بدانیم برای ربّ هم چهار معنی گفته اند: 1- مالک 2 خالق 3- صاحب 4- مصلح.
امّا بصورت غیر مضاف واژه ربّ فقط به خدای تعالی اطلاق می شود و با (ال) هم مخصوص نام خدای تعالی است و به ندرت در شعر بطور مطلق و بدون اضافه در غیر خدا بکار رفته است و نیز به کسی که در پژوهشهای علمی قصدش و خواستش خدای تعالی است و خداجو است- ربّانی- گفته اند- (یقال لرئیس الملّاحین ربّانی) یعنی ناخدای کشتی را هم ربّانی- گویند. (قاموس اللّغه- مجمع البحرین 2/ 65- لس 1/ 399 الی 408- المعرب جوالیقی 161- مقائیس 2/ 382- صحاح- ازهری 15/ 176- مصباح المنیر رافعی).
ص: 33
(خطاب شاعر که علقمه بن فحل است به حارث غسانی است که او را مدح کرده و در دیوانش شعر فوق چنین است:
انت امروا افضت الیک ربابتی و قبلک ربتنی فضعت ربوب
یعنی: (تو کسی هستی که قوم من به تو رسیده اند و قبلا هم تو شاخص ملوک و مردم بودی).
ربابه: پیمان دوستی با دیگران و همچنین تیردان و جعبه تیر.
الرّابّ و (الرّابّه): پدر و مادری که متکفّل تربیت فرزند همسران قبلی خود هستند و این چنین فرزندانی را هم- ربیب و ربیبه- گویند.
خدای تعالی گوید: (وَ رَبائِبُکُمُ اللَّاتِی فِی حُجُورِکُمْ- 22/ نساء) فرزندان شوهران یا فرزندان زنان قبلی تان که تحت سرپرستی شما هستند.
ربّیت الأدیم: چرم را روغن مالیدم.
ربّیت الدّواء: دارو را با عسل آمیختم.
سقاء مربوب: مشک شیر و آب برای کودک یا اسب.
شاعر گوید:
فکونی له کالسّمن ربّت له الأدم .
یعنی: (برای آن فرزند و تربیتش همچون روغنی باش که چرم را نرم و اشباع می کند).
(الرباب): ابر، بخاطر اینکه با بارانش گیاه را رشد می دهد لذا- مطر را هم- درّ- نامیده اند، یعنی ریزش و فراوانی باران، ابر- هم به شتر مادینه باردار تشبیه شده است.
أربّت السّحابه: ابرها بهم پیوسته شده که در حقیقت منظور ریزش باران و تربیت گیاهان است که معنی دوام و ثبات هم در آن تصوّر می شود چنانکه می گویند:
أربّ فلان بمکان کذا: که ثبات و اقامت او به ابرهای بهم پیوسته تشبیه شده است.
(ربّ): هم برای چیزی که مستقّلا زمانی بعد از زمان دیگر وجود دارد بکار می رود.
مثل آیه: (رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا «1»- 2/ حجر) ..
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است (الر، تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ رُبَما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کانُوا مُسْلِمِینَ- 2/ حجر).
)
ص: 34
الرّبح، فزون شدن و بدست آمدن مبلغ اضافی در داد و ستد. سپس معنی- ربح- گسترش یافته و به بهره و ثمره ای که از کار و عمل به انسان برمی گردد اطلاق شده است.
گاهی سود و ربح به صاحب مال نسبت داده می شود و گاهی به خود مال و متاع مورد معامله مانند آیه: (فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ- 16/ بقره).
شاعر گوید:
قروا أضیافهم ربحا ببح (مهمانان خویش را و خیل و ستورانشان را با قرعه و تقسیم پذیرائی کردند).
الرّبح: پرنده، و نیز درخت، ولی به نظر من ربح- اسمی است برای آنچه که از سود بدست می آید مثل النّقص- یعنی کمی و کاستی (که نقطه مقابل- ربح- است).
بح: در مصراع شعر فوق اسمی است برای تیرهائی که با آنها به صورت قرعه چیزی را تقسیم می کردند، و معنی مصراع بالا این است: که مهمانان خود را پذیرائی می نمودند و در عوض حمد و سپاسگزاری مهمانان که بزرگترین سود است به آنها می رسید، چنانکه شاعر گوید:
__________________________________________________
این آیه یکی از تجلیّات فطرت خدایی بشر را در وجود کسانی که راه کفر پیموده اند نشان می دهد زیرا همانها هم با دیدن آیات الهی و قرآنی روشنگر و بیان کننده حقایق بحکم فطرت و سرشت خدائی آرزوی مسلمان شدن می نمایند ولی دنیاپرستی و لذّت خواهی مانع تصمیم و اراده قاطع آنهاست. سپس می گوید:
بگزارشان بخورند و از لذّات بهره ور شوند و آرزوها سرگرمشان کند بزودی خواهند فهمید که در اشتباهند، هیچ شهر و مردمی هلاک نشده اند مگر بعد از اینکه کتاب معلومی و آیات هدایت کننده ای داشته اند و هیچ امّتی بپایان دوره حیات خویش نمی رسد مگر اینکه اجلشان بدون تأخیر به آنها می رسد.
چنانکه می بینیم در آیات فوق هلاکت ها و سعادتها و عذاب ها نتیجه پاسخ ندادن و پاسخ دادن به سرشت و فطرت الهی و پی گیری راه حق و یا توجّه نکردن به لذّات و دنیا پرستی است.
ص: 35
فأوسعنی حمدا و أوسعته قری و أرخص بحمد کان کاسبه الأکل
یعنی: (من او را به خوبی و فراخی پذیرائی کردم و او مرا بسیار سپاس گفت، چقدر حمد و سپاس فراوان و ارزان است که نتیجه خوردن باشد و از خوردن بدست آید).
التّربّص: درنگ کردن و انتظار داشتن با مال و متاع که به قصد گرانی یا ارزانی آن متاع باشد، یا کاری که از بین رفتن و یا رسیدن به آن مورد انتظار باشد.
می گویند- تربّصت لکذا- چشم براهش بودم.
ولی ربصه بکذا و تربّص: انتظاری دارم و بایستی درنگ کنم.
خدای تعالی گوید: (وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ- 228/ بقره) و (قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِینَ- 31/ طور).
و آیه: (قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِکُمْ- 52/ توبه).
یعنی: (بگو غیر از این است که یکی از دو فرجام نیک را برای ما انتظار دارید ما هم منتظر عواقب کارتان هستیم).
ربط الفرس: بستن اسب در جایی که نگهداری و حفظ شود، و از این واژه است عبارت:
رباط الجیش: باقی ماندن و پیوستن سپاه، کمینگاه و استراحتگاه سربازان (چاپارخانه و قراولگاه).
رباط: مکانی که مخصوص اقامت نگهبانان است.
الرّباط: مصدر است که افعال آن- ربطت و رابطت و مرابطه- است مثل- محافظه.
ص: 36
خدای تعالی گوید: (وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ- 60/ انفال).
یعنی: (پاسگاههائی برای سپاهیان و ستوران آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خویش را بیم دهید).
و آیه: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا- 200/ آل عمران) پس- مرابطه- دو گونه است:
اوّل- مرابطه- یا مراقبت و پاس دادن در سر حدّات و مرزهای بلاد مسلمین که مثل مرابطه نفس و حفظ جان آدمی از بدن خویش است و مثل این است که کسی در سر حدّ و مرزی ساکن شده است و مراقبت و نگهداری آنجا به او واگذار شده پس نیاز دارد که مرز را با نگهبانی و رعایت کامل بدون غفلت حفظ کند و این عمل مثل جهاد و مجاهده است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «من الرّباط انتظار الصّلوه بعد الصّلاه».
(یعنی: یکی از پاسداری و مراقبت ها انتظار و یاد اقامه نماز بعد از نماز است تا مرز نفس از وسوسه های شیطانی و شهوات سدّ شود و این حدیث تفسیری از حالات مراقبین عبادات است که می فرماید: (الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ- 23/ معارج)، و این جهاد اکبر است زیرا جلوگیری از نفوذ بزرگترین دشمنان انسان یعنی وسوسه های شیطانی است).
دوّم- فلان (رابط) الجأش: این عبارت در وقتی بکار می رود که قلب انسان قوی و نیرومند باشد.
خدای تعالی گوید: (وَ رَبَطْنا عَلی قُلُوبِهِمْ- 14/ کهف).
(در باره اصحاب کهف است که می فرماید: دلهاشان را قوی کرده بودیم و چون برخاستند- و قالوا ربّنا رب السّموات و الارض لن ندعو من دونه الها: پروردگار ما ربّ آسمانها و زمین است و هرگز جز او خدائی را نمی خواهیم).
و آیات: (لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلی قَلْبِها- 10/ قصص) و (وَ لِیَرْبِطَ عَلی قُلُوبِکُمْ- 11/ انفال).
(خداوند شما را جنگ بدر مدد رسانید تا از وساوس شیطانی مصون مانده و
ص: 37
دلهاتان را قوی گرداند).
و این معنی اشاره ای است به آیه: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدادُوا إِیماناً- 4/ فتح).
و در آیه (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ- 22/ مجادله) بکار بردن قلوب در این آیه افئده و دل آنها نیست چنانکه گفت:
(أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- 43/ ابراهیم) (دلهای ستمکاران هوی و باطل است).
با توجّه به این معانی است که می گوید: فلان رابط الجأش: او قوی دل است.
(پس فؤاد و افئده- مرکز امیال و خواهشهای نفسانی است که می گوئیم دلش خواست و دلش می خواهد ولی قلب همان مرکزی است در وجود انسان که اندیشه و احساس و عاطفه به او بستگی دارد).
أربعه و أربعون: (چهل و چهار) و ربع و رباع همه از یک ریشه اند خدای تعالی گوید: (ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ- 22/ کهف) و (أَرْبَعِینَ سَنَهً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ- 26/ مائده). (آیه اخیر در باره چهل سال سرگردانی بنی اسرائیل است).
و آیات: (أَرْبَعِینَ لَیْلَهً- 51/ بقره) و (وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْتُمْ- 12/ نساء) و (مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- 3/ نساء).
ربعت القوم أربعهم: چهارمین نفرشان بودم و یا یک چهارم مالشان را گرفتم.
ربعت الحبل: طناب را چهار تا کردم.
الرّبع: آب دادن شتران چهار روز در میان و نیز تبی که سه روز در میان عارض بیمار می شود.
أربع إبله: شترانش را به آبشخور نوبتی برد.
رجل مربوع و مربع: مردی که چهار روز در میان تب نوبه دارد.
الاربعاء: چهارمین روز هفته از روز یکشنبه.
ص: 38
الرّبیع: یکی از چهار فصل سال (بهار).
ربع فلان و آر تبع: در فصل بهار اقامت گزید و باقی ماند، سپس این معنی به هر اقامت و منزل گزینی و یا هر وقت که اقامت کنند و به هر منزل که در آنجا ساکن شوند تعمیم یافته و- ربع- نامیده شده هر چند که در اصل ویژه اقامت در فصل- ربیع- است.
الرّبع و الرّبعی: هر چیزی که در بهار بدست می آید و حاصل آن فصل است، و چون فصل بهار بهترین و شایسته ترین هنگام ولادتست بطور استعاره در باره هر فرزند و مولودی که از پدر و مادر جوان حاصل می شود، می گویند:
أفلح من کان ربعیّون: کسی که نوزاد بهاری دارد رستگار است.
مرباع: هم چیزی است که در بهار حاصل شده است.
غیث مربع: باران بهاری.
ربع الحجر و الحمل: چهار گوشه سنگ و بار را گرفت.
مربع: چوب چهار گوش که با گرفتن چهار طرف آن، بار را بر ستوران نهند (مثل برانکارد).
ربیعه: سنگی است چهارگوش.
اربع علی ضلعک: (خود را از کاری که نتوانی نگهدار، یعنی چهار زانو بنشین) جایز است که معنی این عبارت، ساکن باش یا با توانت سکنی گزین باشد و یا اینکه به معنی، سنگ چهارگوش را با تمام توانت بردار.
المرباع: بهره یک چهارمی که سرپرستان از گوسفندان می گیرند، چنانکه می گویند:
ربعت القوم: یعنی به چهار قسمت تقسیمشان کردم، و چهار یک بهره را از آنها گرفتم.
الرّباعه: بطور استعاره از معنی فوق در باره همان ریاست است که به اعتبار اینکه چهار یک سهم شان را می گیرد از این روی می گویند:
ص: 39
لا یقیم رباعه القوم غیر فلان: (غیر از فلانی ریاست مردم را کسی بر پا و استوار نمی دارد).
الرّبیعه: طبله عطاری به اعتبار چهار پایه داشتن یا چهار طبقه بودن آن است.
الرّباعیتان: چهار دندان رباعی که دو به دو در بالا و پائین دهان قرار دارد.
یربوع: موشی است که در زمین چهار راه باز می کند.
ارض مربعه: سرزمینی که موش فراوان دارد همانطوری که- مضبّه- یعنی سرزمینی که سوسمار زیاد دارد.
ربوه، ربوه، ربوه، رباوه (سرزمین بلند و مرتفع) خدای تعالی گوید: (إِلی رَبْوَهٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ- 50/ مؤمنون) (به سرزمین مرتفعی که آب جاری داشت).
ابو الحسن می گوید: الرّبوه- با فتحه حرف (ر) نیکوتر است زیرا می گویند: ربی و ربا فلان: یعنی او به فلاتی رسید.
ربوه- را- رابیه- نیز گویند گویی که خودش مکانی بلند یافته و از این معنی می گویند:
(ربا:) افزون شد و فراتر رفت.
خدای تعالی گوید: (فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ- 5/ حج).
و آیه (فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً- 17/ رعد) (پس سیلاب کفی برآمده برداشت) و (فَأَخَذَهُمْ أَخْذَهً رابِیَهً- 10/ حاقّه) (عذابی مافوقشان در برشان گرفت).
اربی علیه: بر او اشراف و احاطه یافت.
ربیت الولد فربا: فرزند را تربیت کردم و رشد کرد، که از همین واژه است، و گفته اند اصلش از مضاعف یعنی (ربّ) است که یک حرف آن برای تخفیف در لفظ به حرف (ی) تبدیل شده مثل تظنّنت- که- تظنّیت شده است.
(الرّبا:) یعنی افزونی بر سرمایه، ولی واژه- ربا- در شرع مخصوص به افزون شدن
ص: 40
سرمایه با غیر از سود شرعی است و به اعتبار این افزونی و زیادی خدای تعالی گوید:
(وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ- 39/ روم).
یعنی: (آنچه را که به- ربا- می دهید تا از مال مردم مالتان بیشتر شود در پیشگاه خدا افزون نمی شود بلکه در آنچه را که زکات می دهید و خشنودی خدا می جوئید از فزونی یافتگان هستید).
و در آیه دیگر تنبّه و هشدار می دهد که: (یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ- 276/ بقره).
یعنی: (خداوند ربا را می کاهد و از برکت می اندازد و محو می کند ولی صدقات و بخشایش را با برکت فزونی می دهد) زیادی و فزونی معقول با واژه برکه- که از- ربا- بالاتر و فزونتر است تعبیر شده چنانکه در مقابل آیه (وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً ... 39/ روم) می گوید:
(وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاهٍ تُرِیدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ- 39/ روم).
أربیّتان: دو قسمت گوشت بن ران در قسمت میانی (کشاله ران) آن است که بالا می آید.
الرّبو: نفس عمیق و بلند که به تصوّر بالا آمدن سینه اینچنین نامیده شده و لذا می گویند:
هو یتنفّس الصّعداء: او نفس بلند و عمیقی می کشد و امّا:
الرّبیئه: با حرف همزه به معنی طلایه و پیشقراول از این باب نیست.
الرّتع: اصلش چریدن و خوردن در حیوانات است.
افعالش- رتع، یرتع، رتوعا و رتاعا و رتعا- است.
خدای تعالی از قول برادران یوسف می گوید: (یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ- 12/ یوسف). این واژه بطور استعاره برای انسان در وقتی که منظور زیاد خوردن باشد بکار رفته است، و
ص: 41
بصورت تشبیه شاعر گوید: و إذا یخلو له لحمی رتع ...
یعنی: (وقتی که برایش خلوت می کنند گوشتم خورده می شود).
در باره چهارپایان- راتع و رتاع- و در باره انسان، راتعون می گویند.
الرّتق: پیوسته بودن و بهم برآمدن دو چیز چه از نظر خلقت و طبیعت یا از نظر کار و صنعت، خدای تعالی گوید: (کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما- 30/ انبیاء).
یعنی: (آسمانها و زمین در آغاز آفرینش بهم پیوسته بودند، سپس آنها را آفرینشی جداگانه ساختیم و بسطشان دادیم).
الرّتقاء: دوشیزه ای که پیوسته باکره است.
فلان راتق و فاتق فی کذا: او در آن کار هم گره زننده و هم گره گشا است (هم پیمان دار و هم پیمان شکن).
الرّتل: درستی و آراستگی چیزی بر نظم و استواری آن.
رجل رتل الاسنان: مردی که دندانهای سپید و منظّمی دارد.
التّرتیل: ادای کلمات از دهان، به آسانی و استواری و محکمی خدای تعالی گوید: (وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا- 4/ مزّمل) و (وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا- 32/ فرقان) یعنی:
(به آسانی و محکمی قرآن را تلاوت کنید و کلماتش را اداء نمائید).
الرّجّ: حرکت و جنبش دادن و لرزندان چیزی.
فعلش- رجّه، فارتجّ- است.
ص: 42
خدای تعالی گوید: (إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا- 4/ واقعه) که مثل (إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 1/ زلزال) است.
الرّجرجه: اضطراب و بی تابی.
کتیبه رجراجه: لشگر و سپاهی که از کثرت انبوه موج می زند.
جاریه رجراجه: زنی که از فربهی، گوشت بدنش در راه رفتن حرکت دارد.
ارتجّ فی کلامه: در سخنش اضطراب و لرزش بود.
الرجرجه: آبی کم و راکد که با جزئی حرکتی گل آلود می شود.
اصل رجز- حرکت و اضطراب است و از این معنی است عبارت:
رجز البعیر، رجزا فهو أرجز و ناقه رجزاء یعنی شتری که فاصله گامهایش از شدّت ضعف کوتاه است.
رجز، در شعر آنست که کلماتش از کلمات شعری کمتر و کوتاهتر است و به همین شباهت یعنی نزدیک بودن جملاتش رجز نامیده شده یا به تصوّر اینکه در موقع خواندن آن، زبان لرزش و تحرّک دارد و به این چنین شعری- ارجوزه و اراجیز- گفته می شود.
رجز فلان و ارتجز- او رجز خواند.
و خواننده- رجز- را- راجز-، رجّاز، رجّازه- گویند.
در آیه: (عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِیمٌ- 5/ سباء) معنی واژه- رجز، عذابی مثل زلزله است.
و در آیه: (إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَهِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ- 34/ عنکبوت) یعنی عذابی آسمانی.
و در آیه: (وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ- 5/ مدّثر) گفته اند- رجز- بتی است، و نیز گفته اند کنایه از گناه است که به نتیجه و فرجامش اینطور نامیده شده است مثل نامیدن رطوبت به چربی (چون چربی هم آغشته و مرطوب می کند).
ص: 43
خدای تعالی گوید: (وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطانِ- 11/ انفال). شیطان عبارت است از شهوت، چنانکه در باب خودش بیان شده است (ذیل واژه شطن).
(ترجمه: اگر چنین ناموس و فرمان الهی یعنی (ریزش بارانها) در طبیعت نبود و یا کم می بود پلیدیها برطرف نمی شد و پاکیها رخ نمی داد پس او با آب ما را پاک می کند و از رجز و پلیدیها دور).
و گفته اند بلکه مراد از- رجز الشّیطان- آن چیزی از کفر و بهتان و فساد است که شیطان انسانها را به سوی آن فرا می خواند.
الرّجازه: خورجین و عبائی است که سنگهائی در میان آن می گذراند و به طرف مقابل کجاوه که کج شده می آویزند تا بار و محموله متعادل شود و نامیدن این ظرف یا خورجین به- الرّجازه- به تصوّر حرکتی است که در راه رفتن ستور دارد.
الرّجس: چیز پلید و آلوده.
می گویند- رجل رجس و رجال أرجاس: مرد و مردانی آلوده و پلید.
خدای تعالی گوید: (رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ- 90/ مائده) رجس چهار وجه دارد:
1- یا چیزی که طبیعتا ناپاک و پلید است.
2- یا چیزی که عقلا ناپاک و پلید است.
3- یا چیزی که شرعا ناپاک و پلید است.
4- و یا از هر سه جهتی که ذکر شده پلید است.
مثل میته- یعنی مردار، زیرا مردار از دیدگاه عقل و طبع و شرع پلید و ترک شده است.
ص: 44
رجس «1»- از جهت شرع خمر و قمار است که گفته شده از نظر عقل و خرد هم رجس و پلید است.
و این معنی را خداوند در آیه: (وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما- 219/ بقره) آگاهی و هشدار می دهد زیرا هر چیزی که گناهش بر سودش بیشتر و برتر است عقل و خرد دوری از آن را حکم می دهد و اقتضای عقلی دارد و چون شرک و کفر از دیدگاه عقل زشت ترین چیزهاست لذا کافرین را در ردیف رجس قرار داده است.
__________________________________________________
(1) ابن فارس، معنی اوّلیه رجس را اختلاط و درهم آمیختگی و معنی دوّم آنرا پلیدی می داند که آن را هم بخاطر آمیزش پاکی و ناپاکی که از پلیدی ظاهر با وسوسه های شیطانی حاصل می شود می داند.
زمخشری هم عینا همین نظر را ارائه می دهد و می نویسد- و النّاس فی مرجوسه ای فی اختلاط و من المجاز الرّجس: یعنی معنی اصل رجس- آمیزش و معنی مجاز آن عذاب است زیرا عذاب جزاء آن چیزی است که نام رجس بطور استعاره به آن داده شده، معانی منظّم رجس بر اساس آیات قرآن به شرح زیر است که برای اتمام مطالب متن ذکر می شود:
اوّل- رجس در معنی لعنت و عذاب: (کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ- 125/ انعام)، یعنی لعنت در دنیا و عذاب در آخرت.
دوّم- رجس در معنی کفر و عذاب: (فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ- 125/ توبه).
یعنی کفری بر کفرشان یا عذابی بر عذابشان افزوده می شود آغاز آیه چنین است (وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ- 125/ توبه) پس چنان فرجام عذابی نتیجه دلهای بیمار خودشان است که بعدش می فرماید (وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ- 125/ توبه) می میرند در حالیکه کافرند (با اسم فاعل که معنی اختیار و پیوستگی را می رساند).
سوّم- رجس در معنی شطرنج و غناء: (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ- 30/ حج) یعنی دوری از شطرنج و آیه (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حجّ) که گفته شده- غناء- است.
چهارم- رجس در معنی پلیدی (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ- 90/ مائده) رجس- با کسره حرف (ر) یعنی ناپاکی.
فرّاء می گوید: رجس- در آیه (کَذلِکَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ- 125/ انعام) یعنی عقاب و غضب.
بعضی از دانشمندان گفته اند واژه- رجس- در لغت به معنی پلیدی و ناپاکی است که اعمّ از نجاست است ولی شیخ طوسی در تهذیب می گوید: رجس- بدون خلاف همان نجس است.
پنجم- رجس- به معنی زشتی و گناه: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ- 33/ احزاب) و گفته اند- رجس- یعنی شک.
ششم- رجس در معنی وسوسه های اهریمنی و شیطانی، در حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که: «اعوذ بک من الرّجس النّجس».
یعنی: پلیدی و گناهی که بکار ناروا و حرام و لعنت تعبیر شده است و رجس با فتحه حرف (ر) حرکت و غرّش رعد. (مقائیس اللّغه 2/ 490- اساس البلاغه 155- لس 6/ 95- مجمع البحرین 4/ 74- المصباح المنیر).
ص: 45
خدای تعالی گوید: (وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ- 125/ توبه).
(وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ- 100/ یونس).
گفته اند- رجس- هر چیز بدبو و ناخوشایند است.
و نیز گفته اند- رجس- عذاب است همانطور که خداوند فرمود:
(إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ- 28/ توبه) و (أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ- 145/ انعام).
رجس در اینجا یعنی در باره گوشت خوک که از جهت منع شرعی است.
و نیز گفته اند- رجس و رجز: یعنی صدای سهمگین و سخت (مثل صدای رعد).
بعیر رجّاس: شتر سخت آوای.
غمام راجس رجّاس: ابری که غرش رعد و برقش سهمگین است.
الرّجوع یعنی بازگشت به هر آنچه که آغاز و شروع از آن جا بوده، یا اندیشیدن در آغاز و ابتدای چیزی، به جزئی از اجزاء یا فعلی از افعال آن چه رجوع و بازگشت مکانی یا کاری یا زبانی «1».
پس رجوع- همان بازگشتن است ولی- رجع- بازگرداندن و تکرار کردن است (لازم و متعدّی).
رجعه: هم در طلاق بکار می رود و هم در بازگشت به دنیا پس از مرگ.
__________________________________________________
(1) برای توضیح بیشتر بیان علمی و فلسفی راغب باید گفت که رجوع یا بازگشتن سه گونه است:
الف- بازگشت علمی به کاری از نقطه آغاز تا نقطه بازگشت.
ب- رجوع زمانی یعنی حرکت فکر از زمان حال به زمان آغاز مورد بازگشت.
ج- بازگشت مکانی یعنی بهمان نقطه کار یا حرکت آغاز شده.
که در تعریف تفکّر و اندیشه هم همین اصل ثابت است یعنی حرکت از محسوس به معقول و برگشتن از معقول به محسوس و در نتیجه حکم نمودن.
ص: 46
می گویند:
فلان یؤمن بالرّجعه: (او به رجعت باور دارد).
رجاع: مخصوص بازگشت پرنده بعد از دوری و هجرت آن است.
از واژه رجوع- آیات: (لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَهِ- 8/ منافقون) و (فَلَمَّا رَجَعُوا إِلی أَبِیهِمْ- 63/ یوسف) (وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسی إِلی قَوْمِهِ 150/ اعراف) و (وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا «1»- 28/ نور).
رجعت عن کذا رجعا: از آن بازگشتم و منصرف شدم.
رجعت الجواب: پاسخ را برگرداندم، مثل آیات:
(فَإِنْ رَجَعَکَ اللَّهُ إِلی طائِفَهٍ مِنْهُمْ- 83/ توبه) و (إِلَی اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ- 48/ مائده).
(إِنَّ إِلی رَبِّکَ الرُّجْعی
- 8/ علق) و (ثُمَّ إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ- 60/ انعام) و صحیح است که- مرجعکم- از- رجوع «2» باشد (یعنی از بازگشتن نه از بازگرداندن).
مثل آیه: (ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره).
و اگر هم از- رجع- باشد درست است مانند آیه (ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره) که مثل آیه: (وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ- 281/ بقره) که هم با فتحه حرف (ت) و هم با
__________________________________________________
(1) آیه ای است در نهایت اوج و عظمت اخلاق اسلامی که کمال ظرفیّت و جنبه روحی انسانها را تعلیم می دهد، می گوید: هر گاه به دیدن کسی رفتید و او در خانه نبود و یا بود و به شما گفت فعلا از پذیرائی معذورم با نهایت ادب و محبّت و بدون رنجش برگردید که این حالت برای شما بهتر و پاکیزه تر است و خدا به اعمالتان دانا است، در قسمت اوّل آیه می گوید جز خانه های خودتان به خانه های دیگران داخل نشوید تا آشنائی دهید و بر آنها سلام کنید که این عمل برایتان بهتر است و اگر کسی در آن خانه نبود وارد آنجا نشوید تا اجازت دهند و به خانه های غیر مسکونی اگر متاعی و مالی در آنجا داشتید گناهی بر شما نیست که داخل شوید امّا بدانید که خداوند آنچه را که آشکار یا پنهان می کنید می داند.
و این مسئله مهمّ و دقیق را خداوند برای استحکام اساس روابط صحیح اجتماعی و خانوادگی بیان می کند تا سلامتی جامعه مصون باشد و بنیان روابط خانوادگی دستخوش هوسها و بی تربیتی ها نگردد. [...]
(2) راغب رحمه اللّه- رجوع- را فعل لازم یعنی بازگشتن و- رجع- را متعدّی یعنی بازگرداندن می داند که در لغت نامه ها معتبر هر دو مصدر را هم لازم و هم متعدّی نوشته اند.
رافعی می نویسد: رجع من سفره و عن الامر، یرجع، رجعا، و رجوعا و رجعی و مرجعا.
ابن سیده نیز همنظر رافعی است می نویسد: رجع رجعا رجوعا رجعی رجعانا مرجعه.
ص: 47
ضمّه خوانده شده «1».
و آیه: (لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ- 72/ آل عمران) یعنی از گناه بازمی گردند.
و آیه: (وَ حَرامٌ عَلی قَرْیَهٍ أَهْلَکْناها أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ- 95/ انبیاء).
یعنی: برایشان حرام کردیم که توبه کنند و از گناه برگردند، که این آیه هشدار و تنبیهی است بر اینکه بعد از مرگ دیگر توبه ای نیست چنانکه فرمود: (قِیلَ ارْجِعُوا وَراءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً- 13/ حدید) و (بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ- 35/ نمل) پس یا از- رجوع- به معنی برگشتن است و یا از رجع الجواب- یعنی برگرداندن پاسخ، مثل آیات: (یَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ الْقَوْلَ- 31/ سباء) (سخن را به یکدیگر برمی گردانند).
(ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ما ذا یَرْجِعُونَ- 28/ نمل) که در همان معنی بازگرداندن جواب و پاسخ گفتن است نه چیز دیگر.
و همینطور آیه (فَناظِرَهٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ- 35/ نمل) و (وَ السَّماءِ ذاتِ (الرَّجْعِ)- 11/ طارق) یعنی باران.
نامیده شدن باران به- رجع- به جهت رد کردن هوای بارانی است و آنچه را که از آب در بر دارد و گرفته است به زمین رد می کند و برمی گرداند.
آبگیر و غدیر را هم- رجع- نامیده اند که این نام یا برای آب بارانی است که در آن هست و یا برای اینکه حرکت موج و آبش در همان آبگیر محدود است و رفت و برگشت دارد. «2»
لیس لکلامه (مَرجُوعُ:) یعنی پاسخی در سخن او نیست.
__________________________________________________
یعنی: انصراف و بازگشت. (المصباح- المحکم 1/ 191).
(1) رجع: استخر یا محبس الماء- همان آبگیر مصنوعی است که می سازند و آب را در آن ذخیره می کند و نگهمیدارند امّا- غدیر- قسمتی از گودی طبیعی زمین است که در اثر سیلابها بوجود آمده و آب باران در آن جمع می شود، در باره نامیده شدن باران به- رجع- گفته اند برای این است که باران آسمان بارها و پیاپی می بارد و مجدّدا یا در زمین فرو می رود و یا بخار می شود مجدّدا برمی گردد.
ثعلب گوید: نامیدن باران به- رجع- بخاطر اینست که همه ساله آسمان باران را به زمین برمی گرداند و می باراند.
(2) لحیانی می گوید: چون باران بازگردنده است- رجع- نامیده شده.
ص: 48
دابه لها مرجوع: حیوانی که بعد از خرید و بکار گرفتن آن برگرداندن و فروختنش به صاحب اصلی ممکن است.
ناقه راجع- شتری که فحل و نرینه نمی پذیرد و ردّ می کند.
ارجع یده الی سیفه: دستش را برای کشیدن شمشیر برگرداند.
ارتجاع «1»: استرداد، یعنی طلب رد کردن و بازگرداندن (و بحال اوّل بازگشتن).
__________________________________________________
فرّاء می گوید: آسمان در ابتداء شروع می کند به باریدن و سپس هر سال بهمین حالت برمی گردد.
دیگری گفته است: (وَ السَّماءِ ذاتِ الرَّجْعِ- 11/ طارق) یا- ذات المطر- برای اینکه می آید و برمی گردد و این کار تکرار می شود.
(1) در هر عصر و زمانی از تاریخ انسانها اصطلاحات و واژه هایی بیش از بقیّه کلمات مورد توجّه و بهره برداری معنوی یا مادّی یا تبلیغاتی قرار می گیرد که پاره ای از آنها به حقّ و پاره ای با روش سوفسطائی و مغالطه گرانه بکار می رود به این معنی که کسی خود مشمول چنان واژه ای است امّا آن را به دیگری نسبت می دهد مثلا در دوره های تاریخی که بر بشر گذشته است هیچکس شک ندارد که روزگاری بشر اوّلیه بعد از تشکیل روستاها نخستین کارهایشان را اشتراکی و دستجمعی انجام می دادند و همواره اقامت و کوچشان و جنگ و صلحشان با پیمانهای دستجمعی انجام می گرفته امّا چون اندیشه و تفکّرشان با تهیّه ابزارهای تولید و با تکامل بخشیدن به وسایل زندگی تجلّی یافت به تدریج تمدّن و شخصیّت های فکری و صلاحیت افراد بروز نمود و با مبعوث شدن پیامبران برای ارائه راه صحیح حیات و سعادت فرد و جامعه به پایه ای از شکوه و عظمت رسید که امروز می بینیم محصول آن ها در صورتی که از روش پیامبران و مکمّل آنها که اسلام است پیروی شود چه دنیائی از عدل و قسط و شرافت و پاکدامنی برای انسانها حاصل می شود.
امّا کسانی که معتقد به لیبرالیسم یعنی آزادی بی بند و بار (دوران غارنشینی) در اقتصاد و شهوت و خیانت هستند و کسانی که نقطه مقابل آنها قرار دارند یعنی معتقد به سلب کمترین حدّ آزادی در شخصیت و اندیشه و عمل برای انسانها هستند و در حقیقت هر دو مکتب می خواهند بشریت را به دوران فردیت گرایی مطلق و یا اشتراک مطلق که دو دوره متمایز غارنشینی و کمون اوّلیه است برگردانند و به روشنی ارتجاعی بودن و بازگشت به حالات نخستین انسانها یعنی شبیه و همانند شدن با حیوانات را تجویز می کنند.
سخن گروه اوّل- خودکامگی، تجاوز، شهوترانی آزاد، می خوارگی و چپاول اموال مستضعفین است.
و کار گروه دوّم- بی حقّی، و سلب شخصیّت و قربانی کردن فطرت خداجویانه انسانهاست، با اینکه هر دو سیستم فکری و اجتماعی مذکور در غرقاب و امواج ارتجاع دست و پا می زنند ولی با روشی مغالطه گرانه خدا پرستان را که معتقد به رشد و تکامل انسانها از صفر تا بی نهایت هستند و حفظ حقوق مساوی فردی، اصالت شخصیّت فردی، اصالت حقّ و عدالت و قسط در جامعه سر لوحه برنامه هاشان قرار دارد، متأسّفانه آن دو گروه به حقّ ارتجاعی، مغرضانه بر چسب ارتجاع به معتقدین رشد و حرکت انسانها می زنند به گفته آن دانشمند غربی که گفت: ای آزادی چه جنایتها که بنام تو مرتکب نمی شوند. باید گفت ای حقوق بشر و ای انسانیّت و ای ارتجاع چه سوء برداشت ها و مغالطه گریها که به نام تو تبلیغ نمی کنند، پس ارتجاع آن سیستم
ص: 49
ارتجع إبلا: وقتی است که کسی نرینه بفروشد و مادینه بخرد و معنی برگرداندن در آن معتبر و مقدر است اگر چه در خریدن عین آن را به دست نیاورده است.
استرجع فلان: او- انّا للّه و انّا الیه راجعون- گفت (استرجاع یعنی گفتن- انّا للّه و انّا الیه راجعون).
ترجیع: رد کردن پیوسته و پیاپی صدا با آواز موزون در تلاوت و غناء و آواز است.
و همچنین تکرار سخن بطوریکه هر بار صدا بلندتر می شود مثل- ترجیع در اذان که به همین ترتیب ادا می شود (آغاز کلمات در اذان، صدا کوتاه است و بعد با لحن موزون و بلند و کشیده اداء می شود).
رجیع: کنایه از شکمروی و مدفوع و سرگین است که برای انسان، و حیوان باعث اذیّت است که از رجوع- گرفته شده و به معنی فاعل است یا از- رجع- که در آن صورت به معنی مفعول است (چنانکه گفتیم راغب رحمه اللّه- رجع- را متعدّی دانسته است).
جبّه رجیع: جامه و لباس کهنه و وصله دار که دوباره پوشیده می شود و- رجیع- از ستور و حیوان، آن است که همواره آن را از سفری به سفر دیگر ببری، مؤنث آن رجیعه- است ولی- دابّه رجیع- می گویند نه- دابّه رجیعه.
رجع سفر: کنایه از دور شدن و بازنشستن از مسافرت و خستگی است.
الرّجیع من الکلام: سخنی که به گوینده اش برمی گردد یا تکرار می شود.
الرّجف: اضطراب و حرکت سخت و شدید.
__________________________________________________
و مکتبی است که می خواهد و اصرار دارد دوران اوّلیه بشر را پس از قرنها که بر تکاملش گذشته تجویز و تجدید کند امّا آئین تکامل بخش خدائی و پیامبرش می گوید: (وَ ما أَهْدِیکُمْ إِلَّا سَبِیلَ الرَّشادِ- 29/ غافر) یعنی ما شما را به راه رشد و حیات و کمال هدایت می کنیم نه راهی دیگر و خداپرستان نیز همواره می گویند (وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً- 10/ کهف) پروردگارا ما رای در کارمان رو به رشد قرار ده و راهش رای برایمان آماده کن.
ص: 50
می گویند- رجفت الارض و البحر: زمین و دریا طوفانی شد و به لرزش درآمد.
بحر رجّاف: دریای خروشان و پرخیزش.
خدای تعالی گوید: (یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ- 6/ نازعات) و (یَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ- 14/ مزمّل) (فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ- 78/ اعراف) یعنی: زلزله فروگرفتشان.
الارجاف: فتنه انگیزی و ایجاد اضطراب یا با کار و یا با سخن و شایعه.
خدای تعالی گوید: (وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَهِ- 60/ احزاب).
(تمام آیه چنین است: (لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِی الْمَدِینَهِ لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ- 60/ احزاب) اگر دورویان و کسانی که در قلوبشان بیماری است و شایعه پراکنان آرام نگیرند و بس نکنند ترا بر آنها می گماریم، آنان طرد شدگانند).
أراجیف: سخنان آشوبگرانه و فتنه انگیزانه و دروغ و بی اصل و اساس که در پندار نهفته باشد.
الرّجل، یعنی مرد، و ویژه جنس نرینه و مذکر از مردم است.
خدای تعالی گوید: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا- 9/ انعام).
رجله: به زنی می گویند که در بعضی حالات به مردان شباهت دارد.
شاعر گوید: لم ینالوا حرمه الرّجله.
یعنی: (حرمت زن مرد گونه را در نیافتند و به آن نرسیده اند).
رجل بین الرّجوله و الرّجولیّه: مردی که مردانگی و جوانمردیش روشن است.
در آیات: (وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَهِ رَجُلٌ یَسْعی 20/ قصص) و (قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ- 28/ غافر) به چنین مردی واژه مردانگی و دلیری شایسته تر است.
(منظور همان مرد با شهامت درگاه فرعون است که به تنهایی از موسی علیه السّلام حمایت کرد.)
صفات- الرّجولیّه و الجلاده: به معنی دلیری و شرافت و مردانگی است.
ص: 51
در آیه: (أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ- 28/ غافر) (آیا جوانمردی که می گوید پروردگار من اللّه است می کشید).
فلان ارجل الرّجلین: او قویترین آن مردم است.
(رِجل:) یعنی پا که عضو مخصوص بیشتر حیوانات است.
خدای تعالی گوید: (وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ- 6/ مائده).
یعنی: (قسمتی از سرتان را مسح کنید و پاهایتان را نیز، که جزئیات آن را فقها و مجتهدین از سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و روایات استنباط کرده و در رساله ها و تفاسیر بیان نموده اند).
از واژه رجل- یعنی پا، کلمات زیر مشتق می شود:
رجل و راجل: کسی که با پا و پیاده راه می رود.
رجل بیّن الرّجله: مردی که مردمی بودن او و خوشرفتاریش آشکار است.
جمع راجل- رجّاله و رجل- است، مثل- رکب و راکب:- سوارگان و سوار و همچنین مثل رکاب- جمع راکب.
رجل راجل: مردی که در راه رفتن قوی است جمعش- رجال- است.
مثل آیه: (فَرِجالًا أَوْ رُکْباناً- 239/ بقره) (اشاره به پیادگان و سوارگانی است که به حجّ می روند).
و همچنین- رجیل و رجله و حرّه رجلاء: زن و مردی که در سختیها پایدار و ثابت قدمند و با تمام صعوبت و سختی پای می فشارند و استوار می مانند.
ارجل: اسبی که سفیدی در پایش هست.
رجل ارجل: مردی بزرگ پای.
رجلت الشّاه: گوسفند را با پای آویختم.
واژه- رجل- بطور استعاره در باره ملخ های زیاد و مدّت زمان زندگی انسان بکار می رود.
کان ذلک علی رجل فلان: تحت سرپرستی و پیمان و حیات او است، مثل:
ص: 52
علی رأس فلان: یعنی بر سر او و سرپرست اوست.
رجله: راه سیلابی است، نامگذاری نام سیلاب به- رجله- مثل نامگذاری- مذانب- است.
(یعنی راههائی که بعد از هر سیلابی بوجود می آید و در دنبال آنست، که در ذیل واژه- ذنب- آمده است).
رجله: راه طی شده و رفته، و نیز:
رجله: خرفه، یعنی گیاهی که پس از سیلابها در زمین های مرطوب آن می روید نام عربی آن- بقله الحمقاء- است (یعنی سبزی نادان که در زیر دست و پا و همه جا سبز می شود).
ارتجل الکلام: بدون تدبّر و اندیشه سخن گفت.
ارتجل الفرس فی عدوه: آن اسب در دویدنش، گاهی راهوار و گاهی آرام رفت.
ترجّل الرجل: از ستورش پائین آمد و پیاده شد.
ترجل فی البئر: وارد چاه شد، که تشبیهی از پائین آمدن از اسب است.
ترجّل النّهار: خورشید از دیوارها افول کرد، گوئی که پائین رفته است.
رجّل شعره: مویش را رها کرد و فروهشت، گویی که می خواهد آن را تا پایش برساند.
مرجل: دیگ غذا بر اجاق.
ارجلت الفصیل: نوزاد را با مادرش روانه کردم، گوئی که با این عمل برای او پایی قرار دادم.
الرّجام: سنگ، و- رجم: سنگ انداختن،- رجم فهو مرجوم- سنگسار شد.
خدای تعالی گوید: (لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ یا نُوحُ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِینَ- 116/ شعراء) (اگر دست برنداری) یعنی: از کشته شدگان، بصورت بدترین مرگ (خواهی بود).
ص: 53
دشمنان فساد آلودِ معاصر نوح پیامبر علیه السلام به او می گویند: اگر دست برنداری از سنگسار شدگان خواهی بود).
و آیات: (وَ لَوْ لا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ- 91/ هود) و (إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ- 20/ کهف).
اگر بر شما چیره شوند سنگسارتان خواهند کرد.
واژه- (رجم)- یعنی سنگ انداختن بطور استعاره در باره گمان بد بردن به کسی یا توهّم و پندار و یا ناسزاگوئی و طرد کردن بکار رفته است.
خدای تعالی گوید: (رَجْماً بِالْغَیْبِ- 22/ کهف).
(به نادیده ها و پوشیده از دیدشان گمان غلط می برند و پندار بافی می کنند و می گویند اصحاب کهف چند و چندین نفر بودند).
شاعر گوید: و ما هو عنها بالحدیث المرجّم «1».
خدای تعالی گوید: (لَأَرْجُمَنَّکَ وَ اهْجُرْنِی مَلِیًّا- 46/ مریم) در باره تو چیزی می گویم که آن را زشت خواهید شمرد.
و آیه (الشَّیْطانِ (الرَّجِیمِ)- 36/ آل عمران): رانده شده از خیرات و طرد شده از مقامات گروهی بالاتر از خود و فرشتگان.
خدای تعالی گوید: (فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ- 98/ نحل) و (فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ- 34/ حجر).
و در باره ستارگان فروزانی که در جوّ زمین با حرکت تند دیده می شود، می گوید:
__________________________________________________
(1) مصراع شعر از زهیر بن ابی سلمی است در معلّقه اش در باره جنگ، می گوید:
و ما الحرب الّا ما علمتم و ذقتم و ما هو عنها بالحدیث مرجّم
جنگ چیزی نیست جز آنچه را دانستید و طعمش را چشیدید و این موضوع تازه و پنداری نیست که حقیقتش را در نیابید و نفهمید و بلکه محسوس، و چشیدنی است و نتایج گرانبارش را در خواهید یافت، این بیت را بعد از بیتی که در باره آگاه بودن خدا به نیات و دلهای مردم است گفته، می گوید: و مهما یکتم اللّه یعلم:
هر چه پنهان باشد خدا می داند.
ص: 54
( (رُجُوماً) لِلشَّیاطِینِ- 5/ ملک) (که آن ستارگان را در علم کیهان شناسی شهاب ثاقب نامیده اند و چه نامیدن دقیقی که بعد از قرنها معلوم شده علّت فروزششان برای نفوذ کردن و وارد شدن و سوراخ کردن در جوّ زمین است).
رجمه و رجمه: سنگ های قبر، و بعدا به خود قبر تعبیر شده، جمع آن- رجام و رجم- است.
رجعت القبر: سنگ بر قبر نهادم، در حدیثی هست که: «لا ترجعوا قبری».
مراجعه: به سختی ناسزا گفتن، که استعاره ای از سنگ اندازی و دشنام دادن است.
ترجمان «1»: بر وزن، تفعلان- یعنی تند زبانی و مؤثّر سخن گفتن.
رجا البئر و السّماء و غیرها: لبه چاه و کرانه آسمان و غیر از اینها.
جمع آن- ارجاء- است یعنی کرانه ها و نواحی.
خدای تعالی گوید: (وَ الْمَلَکُ عَلی أَرْجائِها- 17/ حاقه).
(الرّجاء:) گمان و پنداری که اقتضای رسیدن به شادی در آن هست. (امیدواری).
خدای تعالی گوید: (ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً «2»- 13/ نوح)- گفته اند معنی آن- ما لکم لا تخافون- است.
شاعر گوید:
__________________________________________________
(1) زبانی را به زبان دیگر برگرداندن که آن را معرّب از آرامی یا فارسی می دانند. ترجمان و ترجمان با فتحه و ضمّه حرف (ت) یعنی تفسیر کننده که با حرف (ت) اصلی است. قد ترجم کلامه: او سخنش را به زبان دیگر برگرداند و تفسیر کرد جمعش تراجم است (لس 12/ 229) واژه ترجمه و تراجم در زبان امروز به معنی شرح حال است کتاب تراجم: کتابهای شرح حال.
(2) آیه فوق قسمتی از سخن نوح پیامبر علیه السّلام به قوم نافرمان خویش است که می فرماید: خدائی که در زمین و جهان این همه نعمتها را برایتان آفریده چرا نافرمانی و ناسپاسی او می کنید شما را با فرزندان و اموال یاری رساند، برای شما باغات و بهشت ها و جویبارها پدید آورده و گونه گونتان آفریده تا رشد یابید پس چه شده است شما را که در برابر شکوه آفریده ها خدای را پروا ندارید.
ص: 55
اذا لسعته النّحل لم یرج لسعها و حالفها فی بیت نوب عوامل
(یعنی: وقتی که زنبوران عسل او را نیش زدند از نیش آنها نترسید، و پاهایش او را در کندوی زنبوران نگهداشته و ملازم کرده است).
توجیه این واژه (رجاء- یرجو) اینست که خوف و رجاء یابیم و امید هر دو در معنی ملازم یکدیگرند.
خدای تعالی گوید: (وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ- 104/ نساء) و (وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ- 106/ توبه).
ارجت النّاقه: زائیدن و بهره مندی از شتر مادینه نزدیک است- حقیقت معنی آن است که ناقه در خاطر صاحبش امیدواری به نزدیکی زائیدن را قرار داده بود.
ارجوان: رنگ ارغوانی که از دیدن آن فرح و سرور و امیدواری دست می دهد.
الرّحب: فراخی جا و مکان، و از این واژه است:
رحبه المسجد: یعنی فضای باز مسجد.
رحبت الدّار: خانه باز و وسیع شد.
و بطور استعاره در باره قسمت میان تهی معده بکار می رود، رحب البطن: یعنی فراخ باطن و شکم بزرگ.
و همینطور به فراخی سینه- رحب الصّدر گویند،- چنانکه- ضیق- برای تنگی سینه بطور استعاره بکار می رود.
خدای تعالی فرماید: (وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ- 25/ توبه).
(اشاره به جنگ حنین است که می فرماید: از نفرات خویش به شگفت آمده بودید، حادثه ای رخ داد و زمین با همه فراخی بر شما تنگ شد و به دشمن پشت کردید).
فلان رحیب الفناء: در باره کسی است که دوستان زیادی در کنار او هستند و آنها را
ص: 56
در برگرفته است.
(مرحبا) و اهلا: به مکان فراخ و راحتی رسیده ای.
خدای تعالی گوید: (لا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صالُوا النَّارِ- 59/ ص).
(آسایش و فراخ برایشان مباد که بسوی آتش روانند) (قالُوا بَلْ أَنْتُمْ لا مَرْحَباً بِکُمْ- 60/ ص) (گفته اند فراخی و آسایششان مباد).
(نوشید).
خدای تعالی گوید: (یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ- 25/ مطفّفین).
(ابرار و نیکان از نوشیدنی نانوشیده و مهر شده ای نوشیده می شوند که آغاز و پایانش مشک آمیز و پاکیزه است و در نوشیدنی بهشتی (لا فِیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ- 46/ صافّات) نه پلیدی در آن هست و نه مستی): خمر بی زیان بهشتی.
الرّحل: آنچه را که برای حمل بار و سوار شدن، بر شتر می نهند، که گاهی این واژه یعنی رحل- به خود شتر و گاهی بر محموله او در محلّ فرود تعبیر می شود جمع آن- رحال- است.
آیه: (وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ- 62/ یوسف).
(رحله:) کوچ کردن، خدای گوید: (رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ- 2/ قریش) (اشاره به ییلاق و قشلاق کردن قریش است).
ارحلت البعیر: بار بر شتر نهادم.
ارحل البعیر: آن شتر چاق و فربه شد، بطوریکه گویی رحلی، یا باری بر کوهانش دارد.
رحلته: شبانه او را از جایش دور کردم و به سفر بردم.
راحله: شتری که برای کوچ کردن مناسب است.
راحله: در سفر او را یاری کرد.
ص: 57
مرحّل: جامه و گلیمی که تصویر شتر و کاروان در حال کوچ بر آن نقش شده است.
الرّحم: مشیمه و بچّه دان زن.
امرأه رحوم: زنی که از درد مشیمه ناراحت است و شکایت دارد.
واژه- رحم- بطور استعاره در باره خویشاوندی و نزدیکی کسانیکه قرابت نسبی ندارند و از یک رحم نیستند نیز بکار رفته است می گویند- رحم و رحم.
خدای تعالی گوید: (وَ أَقْرَبَ رُحْماً- 81/ کهف).
(رَحمَه:) نرمی و نرمخویی است که نیکی کردن بطرف مقابل را اقتضاء می کند که گاهی در باره مهربانی و نرمدلی بطور مجرّد و گاهی در معنی احسان و نیکی کردن که مجرّدا ز رقّت است بکار می رود مثل- رحم اللّه فلانا- خدا او را مورد احسان و رحمت قرار دهد (که غالبا بصورت دعاست) و هر گاه خدای باری با این واژه توصیف شود چیزی جز احسان مجرّد و بدون رقّت و رحمدلی نیست و از این معنی روایت شده است که:
«انّ الرّحمه من اللّه انعام و افضال و من الادمیّین رقّه و تعطّف» (رحمت از سوی خداوند نعمت دادن و بخشایش دادن است و از آدمیان شفقت و مهربانیست).
و هم بر این معنی است سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حال یادآوری از پروردگارش که می فرماید:
«انّه لمّا خلق الرّحم قال له انا الرّحمن و انت الرّحم شققت اسمک من اسمی فمن وصلک وصلته و من قطعک بتتّه».
(در وقت آفرینش رحم فرمود من رحمانم و تو- رحم- نامت را از اسم مشتقّ نمودم، هر که تو را پیوسته باشد او را پیوسته دارم و کسی که قطع رحم کند پیوندش
ص: 58
قطع کنم).
و این همان معنی است که قبلا گفته شد، به اینکه رحمت دو معنی در بر دارد یکی رقّت و نرمدلی و دیگری احسان و بخشش، خداوند در سرشت و فطرت مردم، مهربانی و رقّت را تمرکز داده و خود را با احسان، آنچنانکه لفظ رحم، از رحمت و بخشش است و معنایش از احسان و بخشایش، که در خدای تعالی است و در معنی آن موجود گردیده، پس معنی رحم و رحم با لفظشان هم تناسب و همسانی یافته است و همینطور رحمن و رحیم- مثل ندمان و ندیم (همنشین و همدم).
واژه- (رحمن)- جز برای خدای تعالی به دیگران اطلاق نمی شود همانطور که معنی آن در باره دیگری صحیح نیست زیرا او کسی است که- شعاع رحمتش همه چیز را فرا گرفته و بر همه گسترش یافته ولی واژه- رحیم در غیر- اللّه بکار می رود، او خداوندیست که رحمتش فزونی یافته.
خدای تعالی گوید: (إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ- 173/ بقره).
و در وصف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفته است: (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ). (براستی پیامبری از خودتان آمد که سختی و رنجتان بر او ناگوار و بشدّت خواهان ایمان شماست به مؤمنین هم مهربان و رحیم است).
گفته شده خدای تعالی- رحمن دنیا و رحیم آخرت- است از این روی که احسان و بخشش او در دنیا مؤمن و کافر را شامل می شود و فرا می گیرد و در آخرت ویژه مؤمنین است و بر این معنی گفت:
(وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ- 156/ اعراف) که آگاهی و تنبیهی است بر اینکه شمول عام رحمت در دنیا بر مؤمنین و کافرین و در آخرت ویژه مؤمنین و پرهیزکاران است (فساکتبها- یعنی حکم و فرمان پیوسته الهی در دنیا و آخرت).
ص: 59
الرّخاء: آرامش و نرمی، چنانکه گویند: شی ء رخو: چیز نرمی است.
فعلش- رخی، یرخی- است، خدای تعالی گوید:
(فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ- 36/ ص) (پس باد را رام او کردیم که به فرمانش هر جا می خواست به آرامی جریان می یافت) از معنی فوق- أرخیت السّتر- است یعنی پرده را آویختم. و از این عبارت ارخاء سرحان- استعاره شده است یعنی آرام دویدن گرگ.
ابو ذؤیب می گوید: و هی رخو تمزع، یعنی: (ماده گرگ سست می رود امّا حیله می کند). یعنی مثل باد نرم و آرام می رود.
فرس مرخاء: اسبی دونده از میان ستوران تیز تک که وسیع تر می دود.
أرخیته: به نرمی او را فرو گذاردم و رها کردم.
الرّد: برگرداندن چیزی یا به ذات خود یا به حالتی از حالاتش می گویند: رددته فارتدّ.
خدای تعالی گوید: (وَ لا یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ- 147/ انعام).
(سختی و صلابتش از گروه مجرمین و تبهکاران برگردانده نمی شود) و در معنی- برگرداندن به ذات- در آیه: (وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ «1»- 28/ انعام).
و در آیات: (ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّهَ- 6/ اسراء) و (رُدُّوها عَلَیَّ- 33/ ص) (فَرَدَدْناهُ إِلی أُمِّهِ- 13/ قصص) و (یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ- 27/ انعام) معنی دوّم- ردّ- یعنی برگرداندن بحالتی
__________________________________________________
(1) پایان آیه- و انّهم لکاذبون- است یعنی هر گاه بازگشت داده نمی شوند، به همان چیزی که منعشان کرده اند مجدّدا بازمی گردند زیرا دروغ گو هستند و می گویند جز زندگی دنیا چیزی نیست و پس از مرگ زنده نمی شویم آیه اخیر علّت ایمان ظاهری و دروغیشان را روشن می کند، یعنی: چون قیامت یعنی روز مجازات را باور ندارند اظهار همدلی، و ایمانشان از راه خدعه و دروغ است.
ص: 60
از حالات قبلی، مثل آیات:
(یَرُدُّوکُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ- 149/ آل عمران) (بر همین حال گذشتشان بازتان می گردانند) و (وَ إِنْ یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ- 107/ یونس).
(اگر خیرت را بخواهد و به خیرت برگرداند هیچ کس بازدارنده فضل او نیست) یعنی: هیچ دور کننده و بازدارنده ای برای فضل او از تو نیست و بر این معنی آیه (عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ- 76/ هود) است و در معنی دوّم واژه- ردّ- یعنی بازگرداندن به حالتی از حالات به سوی خدای تعالی آیه: (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً «1»- 36/ کهف).
و آیه (ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ- 94/ توبه) و (ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- 62/ انعام) پس ردّ- مثل- رجع- یعنی بازگرداندن است در آیه: (ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ- 28/ بقره).
کسانی از علماء در باره- ردّ- در آیه اخیر دو سخن گفته اند:
اوّل- برگرداندن آنها یعنی مردمان بطوری که در آیه: (مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ- 55/ طه) اشاره شده است: (شما را از زمین آفریدیم و در آن بازتان می گردانیم).
دوّم- بازگرداندنشان به جایی که در آیه: (وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَهً أُخْری 55/ طه) به
__________________________________________________
(1) اگر آیات قبلش دانسته نشود معنی این قسمت از آیه ابهام خواهد داشت چون مربوط به سخنان کسانی است که در دنیا با فراخی مال و استکبار و آسایش زندگی می کنند و می پندارند که مشمول رحمت خدایند و می گویند: (وَ لَئِنْ رُدِدْتُ ... 36/ کهف) اگر بسوی خدا هم بازگردانده شویم خیر و برکتی همچون دنیا خواهیم یافت ولی در آیه قبل می گوید (وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا رَجُلَیْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ- 35/ کهف) در باره کسانی است که می پندارند فراخی دنیا بدون ایمان به اللّه و ایمان به قیامت است، و بعد از مرگ هم سعادتمندند، خداوند دو مرد را ذکر می کند که یکی از آنها دو باغ و زمین زراعتی دارد و به دیگری که کمتر دارد فخر می فروشد و استکبار می ورزد که آسایش دنیائی من پس از مرگ هم ادامه خواهد داشت با کبر و غرور و ستمگری به باغهایش وارد می شد و می گفت که گمان نکنم، این همه نعمتم تباه و نابود شود و رستاخیزی برپا شود اگر قیامتی باشد آنجا هم برایم بهتر از این خواهد بود امّا دوست مستضعفش به او می گفت اگر من به مال و زمین از تو کمترم هرگز یاد خدا را فراموش نمی کنم باشد که پروردگارم بهتر از نعمت تو بمن ببخشد و اموال توی ستمگر با صاعقه ای نابود شود.
ص: 61
آن اشاره شده است (یعنی به زندگی اخروی و جاودانه ابدی) این نظری است در باره آن دو حالتی که در آن لفظ ردّ بطور عموم وجود دارد و داخل است.
خدای تعالی گوید: (فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْواهِهِمْ- 9/ ابراهیم).
یعنی: از شدّت خشم و غیظ انگشتان خویش گزیدند و نیز گفته شده یعنی قصد سکوت کردند و با دست به دهان خویش اشاره نمودند، و همچنین گفته اند دستان خویش در دهان انبیاء برگرداندند و ساکتشان کردند، بکار بردن واژه- ردّ- در این مورد آگاهی و تنبیهی است بر اینکه چندین بار آن کار را انجام دادند.
و آیه: (لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفَّاراً- 109/ بقره) یعنی پس از اینکه از کفر دوری کرده اید دوباره شما را به آن حالت بازگردانند، و بر این معنی است آیه:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا فَرِیقاً مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ یَرُدُّوکُمْ بَعْدَ إِیمانِکُمْ کافِرِینَ- 100/ آل عمران).
(ای از بت ها گسستگان و به اللّه پیوستگان اگر گروهی از اهل کتاب را اطاعت کنید شما را بعد از ایمانتان به کفر برمی گردانند).
(ارتداد) و ردّه: بازگشتن به راهی است که از آنجا آمده است، ولی- ردّه- ویژه برگشتن به کفر است و- ارتداد- هم در این معنی و هم در غیر این معنی بکار می رود، آیات:
(إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ- 25/ محمّد) و (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ- 54/ مائده) که در معنی برگشتن از اسلام به کفر است و همچنین آیه:
(وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ- 217/ بقره) خدای تعالی گوید: (فَارْتَدَّا عَلی آثارِهِما قَصَصاً- 64/ کهف) و (إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی- 25/ کهف) و (نُرَدُّ عَلی أَعْقابِنا- 71/ انعام) و آیه (وَ لا تَرْتَدُّوا عَلی أَدْبارِکُمْ- 21/ مائده).
یعنی: زمانی که کاری را تحقیق کردید و خیر و نیکی آن را شناختید دیگر از آن بازنگردید.
ص: 62
و آیه: (فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً- 96/ یوسف) یعنی: بینائیش به او بازگشت و بینا شد.
رددت الحکم فی کذا إلی فلان: حکم و کار را به او واگذار کردم.
خدای تعالی گوید: (وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ- 83/ نساء).
(فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ «1»- 59/ نساء) گفته می شود- رادّه فی کلامه: یعنی او را در سخنش باز گرداند. در خبر گفته
__________________________________________________
(1) تمام آیه فوق که روشنگر و راهگشای مشکلات و اختلافات اجتماعی و حکومتی و فکری جامعه اسلامی است و با توجّه به آیه قبلش چنین است: (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً (58) یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ، وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلًا- 59/ نساء).
یعنی: خداوند فرمانتان می دهد که امانات را به صاحبانشان ادا کنید و برگردانید (حقوق مردم را) و هر گاه در میان مردم داوری و حکومت کردید به عدالت حکم کنید و این اندرز نیکوئی برای شماست براستی که خداوند شنوا و بیناست (چیزی از گفتار و کردارتان بر او پوشیده نیست) تفسیر آیه دوّم را عینا از تبیان شیخ طوسی نقل می کنیم: و خطاب به مؤمنین است که به اطاعت خدای و پیامبرش و اولی الامرشان فرمانشان می دهد، طاعت: یعنی فرمان پذیری، پس طاعت خدا یعنی پذیرفتن اوامر او باز ایستادن از نواهی او، طاعت رسول هم فرمان پذیری از اوامر اوست که همان طاعت خداست زیرا خدای تعالی دستور اطاعت از رسول خود را داده، پس کسیکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را اطاعت کرده خدای را اطاعت کرده چنانکه گفت: (مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء).
امّا شناختن پیامبر که آیا همانست یا نیست به شناختن نبوّت و پیامبری بستگی دارد و اینهم بعد از شناختن خداوند کامل و تمام می شود یکی از این دو شناخت همان دیگری نیست (بلکه متمّم یکدیگرند) اطاعت پیامبر در حیاتش و بعد از وفاتش واجب است زیرا بعد از وفاتش هم پیروی سنّتش لازم است زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همه مکلّفین را تا روز قیامت به رسالتش دعوت کرده است زیرا او پیامبر جمیع مردمان است:
(إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً- 158/ اعراف) و امّا در باره (اولی الامر) مفسّرین دو تأویل دارند:
اوّل- روایتی از ابن عبّاس و ابو هریره و میمون بن مهران و سدی و جبائی که گفته اند (اولی الامر) یعنی امراء و حکّام (و به استناد همین روایت و مشابه آن در 14 قرن بعضی از مسلمین هر امیر و حاکمی و لو فاسق را اولی الامر دانسته اند مثل- یزید بن ولید بن عبد الملک و حجّاج بن یوسف ... که می خوارگی و هرزه گی و ستمگریشان در تمام تواریخ ذکر شده).
دوّم- به نقل از جابر بن عبد اللّه و همچنین در روایتی دیگر از ابن عبّاس و مجاهد و حسن و عطاء و ابو الولید که گفته اند (اولی الامر) یعنی علماء و دانشمندان (نه امراء و حکّام).
ص: 63
شده که: «البیّعان یترادّان» یعنی: هر یک از متعاملین هر چه گرفته اند می توانند به یکدیگر برگردانند.
ردّه الإبل: رفت و برگشت شتران بسوی آبشخور.
اردّت النّاقه: نیز در همام معنی است.
استردّ المتاع: متاع را خواست که برگرداند.
__________________________________________________
اصحاب ما از ابو جعفر و ابو عبد اللّه علیه السّلام روایت کرده اند که (اولی الامر) امامانی از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله هستند. که خدای تعالی اطاعت از آنها را به طور مطلق واجب کرده است همانطور که اطاعت پیامبرش و خود را واجب گردانیده، بدیهی است کسانی که اطاعتشان در طول اطاعت خدا و پیامبر است و امرشان به سرنوشت دنیا و آخرت فرد و جامعه و عموم مسلمین بستگی دارد و بایستی عدل و قسط و حکم خدای را اجراء کنند نمی توانند افراد قدرتمندی که نسبت به معارف دین و شریعت ناآگاهند باشند و با پیامبر سنخیّت شخصیّتی و ایمانی نداشته اند باشند و این موقعیّت در علماء و امراء حاصل نشده است، پس وجوب اطاعت پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در کسانی است که دلایلی بر طهارت و عصمت آنها وجود داشته باشد. (تفسیر تبیان 3/ 256).
و چون حیات امامان علیهم السّلام محدود بوده برای ایجاد حکومت عدل اسلامی و جهانی شرایطی را برای (اولی الامر) بعد از خویش ذکر کرده اند که:
«من کان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلّدوه».
شرایط (اولی الامر) پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان علیهم السّلام در فقهی است که:
1- خویشتن دار. 2- حافظ دین و نگهدارنده آن. 3- مخالف با هوای نفسانی خویش. 4- فرمانبردار مولا و پروردگار خویش.
باشد که بر عموم مردم پیروی از چنین (اولی الامر) یا فقیه اعلم، و اتقی و مدیر و مدبّر و شجاع و با ستم سازش ناپذیر و آگاه به مصالح حکومت دینی واجب است چنین شخصیّتی در ارجاع حکم و داوری اطاعتش لازم است و از آیات متعدّد قرآن بخوبی در باره عدم اطاعت از نادانان، هواپرستان، ستمگران، عوام فریبان و کسانی که به غیر از خدا متکی اند به شدّت تأکید شده است از آن جمله آیات:
(وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا- 113/ هود) و (فَلا تُطِعِ الْکافِرِینَ- 52/ فرقان) و (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ- 48/ مائده) (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ- 168/ بقره) و (اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها- 17/ زمر). و (وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ- 30/ حج) و (وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا- 150/ انعام) و (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی 26/ ص).
و در باره پیروی کردن از سایر سیستم ها و مکتب ها با صراحت گفته است: (وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ- 153/ انعام).
یعنی: هرگز از راههای مختلف که غیر از راه دین است پیروی نکنید زیرا از راه مستقیم خدایی دور می شوید.
تذکّر: کلمه- عوام- که در حدیث فوق آمده به معنی عموم مردم است (قاموس فیروزآبادی و نهج البلاغه 432). [...]
.)
ص: 64
الرّدف: پیرو و دنباله رو.
ترادف: پشت سر هم و پیاپی. و نیز- ردف- پشت و عقب.
رادف: تأخیر کننده و پس رو.
مردف: شتاب گر و پیشتازی که دیگران رای پشت سر می گذارد.
خدای تعالی گوید: (فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُرْدِفِینَ- 9/ انفال).
(خداوند با یاری رساندن هزار فرشته پیاپی خواستتان را اجابت کرد).
ابو عبیده می گوید: مردفین یعنی، سپس آمدگان، در آنصورت ردف و اردف- را به یک معنی قرار داده و گفت: اذا الجوزاء اردفت الثّریّا (یعنی ستاره جوزاء پس از پروین در آمد).
غیر از- ابو عبیده- دیگری گفته است معنای- مردفین- در آیه فوق یعنی دیگر فرشتگان بنابراین، یکونون ممدّین بألفین من الملائکه: بایستی دو هزار فرشته یاری کرده باشند.
معنی دیگر: مردفین- اینست که گفته اند مقصود پیشقراولان سپاه است.
که در دلهای دشمنان رعب و وحشت می انداختند و نیز گفته شده- مردفین- همان- مرتدفین- است که حرف (ت) در حرف (د) ادغام شده و حرکت حرف (ت) به حرف (د) درآمده.
در سوره آل عمران فرمود: (أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُنْزَلِینَ. بَلی إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَهِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَهِ مُسَوِّمِینَ- 124/ آل عمران).
(آیا هرگز کافیتان نبود که پروردگارتان با سه هزار ملائکه یاریتان می کند آری اگر پایدار باشید و پرهیزکار، و دشمنان به شما بتازند و سر رسند پروردگارتان با پنج هزار فرشته مشخّص یاریتان می کند).
ص: 65
اردفته: او را بر پشت اسب بار کردم.
رداف: مرکب سواری.
دابّه لا ترادف و لا تردف: حیوانی است که از پی نمی آید و سواری نمی دهد.
جاء واحد فأردفه آخر: یکی آمد و دیگری در پی آن.
ارداف الملوک: کسانی که جانشینشان می شوند.
الرّدم: بستن سوراخ و منفذ با سنگ، خدای تعالی گوید: (أَجْعَلْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ رَدْماً- 95/ کهف).
الرّدم: در معنی اسم مفعول (مردوم: سنگچین شده) است که مردم گفته شده.
شاعر گوید:
هل غادر الشّعراء من متردّم «1» .
اردمت علی الحمّی: تب بر او مسلّط شده.
سحاب مردم ابرهائی پر آب و ثابت
الرّدء: کسی که دیگری را برای یاری کردن به او دنبال می کند.
خدای تعالی گوید: (فَأَرْسِلْهُ مَعِی رِدْءاً یُصَدِّقُنِی- 34/ قصص) (او را با من بفرست که یاری و تصدیقم بکند) فعلش ارداه است.
ردی ء: هم در اصل مثل همین واژه است ولی در باره کسی که از دیگران عقب می ماند و صفت مذمومی است، شناخته شده، می گویند:
__________________________________________________
(1) مصراع دوّمش چنین است-
ام هل عرفت الدّار بعد توهم از عنتره بن شدّاد یکی از صاحبان معلّقات است می گوید آیا شعراء جای رفیعی را در شعر باقی گذارده اند و سپس بخودش می گوید آیا تو هم بعد از مدّت زمان دوری آنجا را می شناسی؟)
ص: 66
ردأ الشّی ء رداءه: که اسمش- ردی ء- است (یعنی ناروا و زشت و ناپسند).
الرّدی: هلاکت و مرگ.
(تردّی:) رو برو شدن با مرگ.
خدای تعالی گوید: (وَ ما یُغْنِی عَنْهُ مالُهُ إِذا تَرَدَّی- 11/ اللیل) (همینکه با مرگ رو برو شود مالش او را از هلاکت دور و بی نیاز نخواهد کرد). و آیات: (وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدی 16/ طه) و (تَاللَّهِ إِنْ کِدْتَ لَتُرْدِینِ «1»- 56/ صافّات).
مراده: سنگ سختی که سنگهای دیگر را با آن می شکنند و خرد می کنند.
الرّذل و الرّذال: یعنی چیزی که بخاطر ناروایی و زشتی اش مورد رغبت و میل نیست.
خدای تعالی گوید: (وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل).
(و بعضی از شما به عمر طولانی که به آن رغبتی ندارید می رسید).
آیات: (إِلَّا الَّذِینَ هُمْ أَراذِلُنا بادِیَ الرَّأْیِ- 27/ هود) و (قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَکَ وَ اتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ- 111/ شعراء).
(سخن مخالفین انبیاء به اطرافیان ایشان است که مخالفین به آنها رغبتی نداشتند و با این واژه یعنی اراذل بیان شده است نه اینکه در حقیقت چنان باشند).
(1) اصلش لتردین- است این آیه سخن یکی از دو دوست دنیایی است که به قیامت معتقد بوده و دوست دیگرش در دنیا به او می گفت: (أَ إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ- 47/ واقعه) آیا پس از مردن و خاک و استخوان شدن مبعوث می شویم. در آیه فوق که در متن آمده دوست خوب به یار ناباور و انکار کننده اش از بهشت سر می کشد و او را در دوزخ می بیند به او می گوید سوگند بخدا نزدیک بود مرا هم بهلاکت بیندازی و به معاد و قیامت ناباورم کنی.
ص: 67
الرّزق: بخشش مدام و پیوسته است که گاهی دنیوی و زمانی اخروی است و گاهی نصیب و بهره را هم- رزق- گویند و همچنین به چیزی که به معده می رسد و با آن تغذیه می شود.
رزق الجند: جیره و حقوق سربازان.
رزقت علما: از نظر دانش بهره مند شدم.
در آیه: (وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ- 10/ منافقون) یعنی از مال و مقام و دانش. و همچنین در آیات: (وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ- 3/ بقره) و (کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ- 57/ بقره) و (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ- 82/ واقعه) یعنی بهره خویش را از نعمت الهی تنها به دروغ گویی و تکذیب نمودن قرار داده اند.
و در آیه: (وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ- 22/ ذاریات) گفته اند بارانی است که حیات جانداران بسته به آن است و نیز گفته اند معنیش مثل آیه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً- 18/ مؤمنون) است. و باز گفته شده آیه: (وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ- 22/ ذاریات) هشداری و تنبیهی است بر بهره های مقدر، و طبیعی و الهی.
و آیه: (فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ- 19/ کهف) به طعامی که با آن تغذیه می شوید.
و آیه (وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ رِزْقاً لِلْعِبادِ- 10/ ق).
یعنی: (نتیجه ریزش بارانها نخلهای بلندیست که میوه هایش متراکم و برای بندگان خدا بهره و نصیب است).
گفته اند مقصود از رزق غذاهاست و ممکن است بر عموم خوراکیها، نوشیدنیها، و هر چه که به صورت ابزار بکار می رود و تمام چیزهایی که از سرزمینی بدست می آید و خداوند همه آنها را نتیجه آب و باران که از آسمان نازل می کند مقدر فرموده است، اطلاق می شود.
و نیز گفته اند- رزقا للعباد- در باره پاداش اخروی است.
و آیه: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ- 169/ آل عمران). خداوند نعمتهای اخروی را بر آنها عنایت و افاضه می کند، مثل:
ص: 68
آیه: (وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیها بُکْرَهً وَ عَشِیًّا- 62/ 4) (صبحگاهان و شامگاهان در آنجا نصیبی و رزقی دارند).
و آیه (إِنَّ اللَّهَ هُوَ (الرَّزَّاقُ) ذُو الْقُوَّهِ- 58/ ذاریات) بر عموم رزق حمل شده است. رازق:
به آفریننده رزق و بخشنده و مسبّب آن نیز اطلاق می شود.
ولی- رزّاق- جز در باره خدای تعالی گفته می شود و آیه: (وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرازِقِینَ- 20/ حجر).
یعنی: معیشت را برای شما در دنیا سببی و وسیله ای در رزقش قرار داده است و گر نه برای شما راهی در آن نبود.
و آیه: (وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّماواتِ، وَ الْأَرْضِ شَیْئاً وَ لا یَسْتَطِیعُونَ- 73/ نحل).
بت ها و مورد پرستش آنها به هیچوجه سببی و علّتی برای رزق نیستند و سببی از اسباب آن هم نمی توانند باشند.
ارتزق الجند: سربازان جیره و رزق خویش گرفتند.
الرّزقه: یکبار بخشیدن جیره و رزق (مثل مهمانی و رسوم جشنها، و اعیاد).
اصحاب الرس- گفته شده- رسّ- درّه ای است.
شاعر گوید: و هنّ لوادی الرّسّ کالیدّ للفم «1» اصل- رسّ- اثر کمی است که در چیزی موجود باشد.
__________________________________________________
(1) شاعر زهیر بن ابی سلّمی است، می گوید:
بکرن بکورا و استحرن بسحره و هن و وادی کالید فی الفم
یعنی پگاهان و سحرگاهان به درّه رسیدند و مثل داخل شدن دست در دهان به آنجا وارد شدند و جلوتر نرفتند، همانطور که دست از جلوی دهان بیشتر داخل نمی شود.
وادی- در زبان فارسی بجای دشت و بیابان بکار می رود و در زبان عربی- وادی- یعنی درّه یا
ص: 69
سمعت رسّا من خبر: یعنی نشانه کمی از خبر را شنیدم.
رسّ الحدیث فی نفسی: یادآوری و اثر سخن در خاطر من.
وجد رسّا من حمّی: اثر تب را فهمید.
رسّ المیّت: مرده دفن شد و بعد از دفن خاطره ای از او باقی است.
رسوخ الشّی ء: یعنی ثابت شدن و استوار ماندن آن چیز در نهایت پایداری.
رسخ الغدیر: آب برکه و آبگیر فرو رفت و کم شد.
رسخ تحت الارض: در زمین نفوذ کرد و فرو رفت.
الرّاسخ فی العلم: همانهائی هستند که خدای تعالی اینچنین وصفشان کرده که می فرماید:
(الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا- 15/ حجرات).
(راسخین در علم کسانی هستند که به خدا و پیامبرش آنچنان ایمانی دارند که گرفتار شک و ریب نمی شوند).
و نیز فرمود: (و لکن الرّاسخون فی العلم منهم»
- 162/ نساء) (بحث بی نظیر این مطلب در ذیل واژه- شبه بطور کامل آمده است).
__________________________________________________
فاصله میان دو کوه و دو پشته.
رس- چاهی است که مخصوص قوم ثمود بوده که در دیار اطراف آن چاه زندگی می کردند، پیامبر خود را تکذیب نمودند و او را در آن چاه انداختند و از بین بردند و در قرآن بنام- اصحاب الرّس- معرّفی شدند.
(1) قسمتی از آیه 162/ نساء، است که راسخون در علم اهل کتاب و مؤمنین یا کسانی که در علم دین با پژوهشگری حقیقی و ثابت قدمند معرّفی می کند که: (لکِنِ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ الْمُقِیمِینَ الصَّلاهَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ أُولئِکَ سَنُؤْتِیهِمْ أَجْراً عَظِیماً).
ولی راسخین در علم از ایشان (اهل کتاب) و از مؤمنین کسانی هستند که به آنچه بر تو وحی و نازل شده ایمان می آورند آنها بر پایدارندگان نماز و دهندگان زکاتند در حالیکه به خدا و روز جزا مؤمنند و آنها را پاداش عظیمی خواهیم داد.
ص: 70
__________________________________________________
جوهری می نویسد: هر ثابت و پایداری راسخ است. (صح) ابن فارس می گوید: هر راسخی ثابت و پایدار است و- رسخ- در لغت اصلی است که بر پایداری و ثبات دلالت کند (مقائیس/ 2/- 65) شیخ طریحی می گوید: «رسخ یرسخ رسوخا اذا ثبت فی موضعه و فی الحدیث الرّاسخون فی العلم امیر المؤمنین و الائمّه من بعده» مجمع البحرین 2/ 331.
ابو عبیده از قول مجاهد نقل می کند و می گوید: شما قرآن رای می آموزید و می گوئید- آمنّا به- اگر برای راسخین در علم بهره ای از متشابهات قرآن نبود جز اینکه بگویند- آمنّا به کلّ من عند ربّنا- دیگر فضیلتی بر آموزندگان قرآن ندارند حتّی بر جهّال مسلمین نیز فضیلتی نخواهند داشت زیرا همگی می گویند- آمنّا به- و سپس می نویسد:
و لسنا ممّن یزعم انّ المتشابه فی القرآن لا یعلمه الرّاسخون فی العلم و هذا غلط من متأولیه علی اللّغه و المعنی.
یعنی: ما از کسانی نیستیم که می پندارند- راسخین در علم متشابهات قرآن رای نمی دانند و چنان بر سخنی از نظر کسانی که بر تأویل لغت و معنی آگاهی دارند غلط است زیرا خداوند هیچ چیز از قرآن رای نازل نکرده است مگر اینکه به بندگانش سودی برساند، آیا جایز است بگوئیم پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله متشابهات قرآن را نمی دانست اگر جایز است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله متشابهات رای بداند جایز است که ربانیّون از صحابه او نیز- راسخون در علم- باشند و متشابهات رای بدانند و به راستی که علی علیه السّلام تفسیر قرآن رای به دیگران تعلیم فرمود و برای ابن عبّاس دعا کرد که:
«اللّهم علّمه التّأویل و فقّهه فی الدّین» (تأویل مشکل القرآن صفحه 72).
راغب رحمه اللّه- هم در ذیل واژه- شبه می نویسد: الفاظ غریبه قرآن و تأویل احکام متشابه آن را راسخین در علم می دانند و می گوید:
معرفت آنها ویژه بعضی از راسخین است که به حقیقت آنها آگاهی دارند و پس از تقسیم بندی متشابهات می گوید: نوع سوّم از آنها همانهائی هستند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حدیثی در باره علی (رض) به آن اشاره کرده است که «اللّهمّ فقّهه فی الدّین علمه التّأویل».
و در باره ابن عبّاس (رض) هم مثل همین سخن رای فرموده است.
علی علیه السّلام در نهج البلاغه در خطبه 90 که کسی در باره شناخت خدا از او سؤال می کند می گوید: «فانظر ایّها السّائل فما ذلک القرآن ...» ای پرسش کننده در هر فرصتی از صفات خداوند که قرآن تو رای به آن راهنما نموده بنگر و آن رای پیروی کن و از نور هدایتش بهره گیر ولی هر صفاتی که شیطان تو رای می آموزد و در کتاب خدا و سنّت و روش پیامبر و ائمّه هدی اثر از آن نیست دانستن آن رای به خدای سبحان واگذار و بدانکه راسخین و پایداران در علم و دانش کسانی هستند که به آنچه غیب و پوشیده است اقرار دارند و خود رای بی نیاز از فرو رفتن در کنه آنها می دانند خداوند هم اقرارشان رای در احاطه نداشتن به پوشیده ها و غیب ستوده است (مثل زمان قیامت و ذات خداوند) و چیزی که بحث در آنها رای امر نکرده است رسوخ و استواری در علم نامیده است پس تو نیز به آنچه که قرآن کریم هدایتت می کند اکتفا کن و عظمت و بزرگی خداوند سبحان را به اندازه عقل خود نسنج که تباه خواهی شد و اگر عقلها بسیار کنجکاوی کنند تا به کنه ذاتش غیر از صفاتش پی ببرند ولی کارشان از روی اخلاص باشد به این حقیقت یعنی عجز خود اعتراف می کنند.
.)
ص: 71
اصل- رسل- برانگیخته شدن به آرامی و نرمی است.
ناقه رسله: شتری که آرام راه می رود.
__________________________________________________
و در خطبه 144 که توضیحی دیگر بر حدیثی که ذکر شد می باشد و تمام مفسّرین بزرگ بدون استثناء آن رای نقل کرده اند می فرماید: کجا هستند کسانی غیر از ما که گمان می کنند راسخ در علمند ادّعاشان دروغ و ستم است زیرا رفعنا اللّه و وضعهم و ادخلنا و اخرجهم ... فضیلت و رفعت و دخول ایمان ما از سوی خداست و خروج و واماندگی و فروگذاری آنها هم بخاطر نپذیرفتن حقّ از سوی اوست- بنا یستعطی الهدی و یستجلی العمی- بوسیله راه ما هدایت از گمراهی و بینائی از نابینائی در دین مشخّص می شود.
ابن منظور می گوید: همانگونه که جوهر بر صفحه کتاب ثبت و ثابت می شود علم هم در قلب راسخین، استوار و ثبت می گردد- و الرّاسخون فی العلم فی کتاب اللّه: المدارسون.
ابن اعرابی هم می گوید: هم الحفاظ المذاکرون: پس کسانی که پیوسته قرآن رای علما و عملا یاد می کنند و نگهدارنده آنند راسخ در علمند، مسروق می گوید: به مدینه وارد شدم و زید بن ثابت رای راسخ در علم یافتم (لس 3/ 18).
ابن سیده و رافعی هم می گویند: به کسی راسخ در علم گفته می شود که سر آمد دیگران، و علمش فزون تر از سایرین باشد. (المحکم 5/ 47- المصباح المنیر 1/ 274).
زمخشری هم راسخون رای به- الّا اللّه- عطف نموده و می نویسد آیه: (وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) ای لا یهتدی الّتی تأویله الّذی یجب ان یحمل علیه الّا اللّه و عباده الّذین راسخوا فی العلم. یعنی:
جز خداوند و بندگان مؤمن او که در علم راسخ و ثابت قدمند بحقّ تأویل متشابهات قرآن که بر آن حمل می شود راه نمی یابند و کسانی که در- الّا اللّه- وقف می کنند متشابهاتی رای که تأویلش رای کسی جز خدا نمی داند مثل تعداد نگهبانان دوزخ و غیر از آن رای به آن مربوط می دانند ولی- الاوّل هو الوجه: یعنی نظر و سخن اوّل موجّه است.
و گفته اند- کلام و سخنی آغازین در موضع حال برای راسخین و مؤمنین است یعنی آنگونه عالمان به تأویل همواره و در هر حال می گویند: (آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا- 7/ آل عمران). (کشّاف 1/ 338) صاحب تبیان هم بعد از بحث مفصّل در باره محکمات و متشابهات می نویسد:
وجه اوّل- کسانی که در- الّا اللّه وقف کرده اند می گویند تأویل تمام متشابهات را خدا می داند و از میان آنها تأویل قسمتی را هم مردم می دانند و تأویل در گفتار اینان- تأویل- یعنی تدبیر و تقدیر و رسیدن به خیر است.
وجه دوّم- همان است که ابن عبّاس و مجاهد و ربیع، گفته اند که راسخون در علم تأویل متشابهات را می دانند و می گویند- آمنّا به- چنانکه شاعر گوید:
و الرّیح تبکی شجوه و البرق یلمع فی الغمامه
یعنی: برق هم در میان ابر می درخشد و می گرید. (تبیان 2/ 400) بقیّه لغت نویسان- تأویل- را هم- مطاوعه تأویل معنی کرده اند تأویل الکلام اوّله اوّل الکلام تأوله.
ص: 72
ابل مراسیل- شتری که به سهولت برانگیخته می شود، و از این واژه: عبارت- الرّسول المنبعث- است (پیامبر مبعوث و برانگیخته شده). که گاهی معنی رفق و مدارا از آن تصوّر می شود می گویند:
علی رسلک: در وقتی که کسی را به مهربانی و آرامش امر کنی بکار می رود و گاهی فقط در معنی برانگیخته شدن است و واژه- رسول- از آن مشتقّ شده است و گاهی در باره رسالت و رساندن و تبلیغ زبان بکار می رود.
چنانکه شاعر گوید: ألا ابلغ أبا حفص رسولا (پیغام را به ابا حفص برسان).
و گاهی رسالت، با زبان و کتاب و نوشتن است، واژه رسول در مفرد و جمع هر دو بکار می رود.
خدای تعالی گوید: (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ- 128/ توبه) و در معنی جمع مانند، آیه: (ُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِینَ
- 16/ شعرا) شاعر گوید:
الکنی و خیر الرّسو ل اعلمهم بنواحی الخبر
یعنی: (رسالت مرا که بهترین رسول هستم برسان که به همه جوانب خبر آگاهترشان هستم).
جمع- رسول- (رسل)- است و گاهی مراد از- رسل اللّه فرشتگان هستند و گاهی پیامبران.
در باره فرشتگان آیات: (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ- 40/ حاقّه) و (إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ- 81/ هود) (وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِی ءَ بِهِمْ- 77/ هود) و (وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری 29/ هود) (وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- 1/ مرسلات) و (بَلی وَ رُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ- 80/ زخرف).
و امّا واژه- (رَسُول)- در باره پیامبران آیات: (وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ- 144/ آل عمران).
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ- 67/ مائده) و (وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلَّا مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ- 48/ انعام)
ص: 73
واژه مرسلین- در این آیه بر- ملائکه و آدمیان- هر دو تعبیر شده است و در آیه:
(یا أَیُّهَا الرُّسُلُ «1») گفته شده مقصود پیامبران و یاران پاک و خالص آنهاست که چون در همه حال مطیعان و پیوستگان راستین او هستند آنها را نیز- رسل- نامیده است مثل واژه مهلّب و اولاد او که آنها را- مهالبه- نامیده اند.
(ارسال:) فرستادن و رسالت یافتن که در باره انسان و اشیاء در حالت پسندیده و ناپسند هر دو بکار می رود که گاهی یا با تسخیر و جبری است مانند- ارسال با دو باران در آیه: (وَ أَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَیْهِمْ مِدْراراً- 6/ انعام).
و یا- ارسال- گاهی در باره گروهی که دارای اختیار هستند.
خدای تعالی گوید: (وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَهً- 61/ انعام).
(فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ «2»- 53/ شعراء).
اینگونه ارسال- در معنی واگذاری و رها کردن و ترک ممانعت است، مثل آیه:
__________________________________________________
(1) ابو عبیده در تفسیر آیه فوق 51/ مؤمنون می نویسد: یرید النّبی صلّی اللّه علیه وحده: یعنی خداوند از کلمه رسل- پیامبر به تنهائی را اراده کرده است. (تأویل مشکل القرآن 280).
صاحب تبیان همه اقوال را اینطور ذکر می کند که: قال قوم هذا خطاب لعیسی ...- بعضی گفته اند مورد خطاب و روی سخن عیسی علیه السّلام است چون قبل از این آیه از او سخن گفته است گویا که می گوید: یا عیسی کلوا من الطّیبات. دیگران گفته اند خطاب مخصوص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که به لفظ جمع مخاطب شده است چنانکه گاهی به یک فرد گفته می شود:
ایّها القوم کفّوا عنها: ای مردم از ما دست بدارید. گروهی گفته اند چون قبل از این آیه در باره بعضی از پیامبران سخن رفته است گویی که می گوید به آن پیامبران گفتیم- یا ایّها الرسل کلوا من الطیّبات ای فرشتگان از پاکیزه ها بخورید. (تبیان 7/ 331).
ولی نظر منتخب راغب رحمه اللّه با آیات دیگر قرآن مطابقت دارد. زیرا پیامبران و مؤمنین را در آیات دیگر بطور عموم به چنین امری معیّن کرده است و می گوید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ 172/ بقره) و (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ- 87/ مائده) و در باره کرامت بنی آدم نیز می گوید:
(و رزقناهم من الطّیبات- 16 جاثیه) بنابراین کسانیکه مؤمن حقیقی اند و پیرو پیامبر از پاکیزه ها می خورند و به فرمان خداوند از ناپاکیها مثل خمر، قمار، ظلم و دروغ و هر پلیدی دیگر اجتناب می کنند و از همه پاکیها بهره و نصیب خویش برمی گیرند.
(2) ارسل، یرسل، ارسالا در معانی زیر بکار رفته است: 1- برانگیختن و آزاد و رها کردن. 2- فرستادن
ص: 74
(أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّیاطِینَ عَلَی الْکافِرِینَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا- 83/ مریم).
یعنی: (آیا نمی دانی که شیاطین را بر کافرین واگذاردیم و آنها را به سختی مضطرب و هیجان زده می کنند) و گاهی ارسال- نقطه مقابل امساک- است، خدای تعالی گوید:
(ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ- 2/ فاطر).
(خداوند هر چه را از رحمت و بخشایش برای مردم می گشاید و روا می دارد هیچکس مانع و بازدارنده آنها نیست و هر چه را روا ندارد و نگشاید کسی غیر از خدای بر آن توانا و رساننده آنها نیست.)
الرّسل من الإبل و الغنم: گلّه های رها شده در چراگاه.
__________________________________________________
و برانگیختن با تکلیف و فرمان پذیری و انقیاد که در موجودات غیر عاقل در کارهای زشت و زیانبار بکار می رود.
3- بعث و فرستادن موجودات عاقل در امور دنیایی.
4- ارسال و فرستادن عاقل در امور دینی و این قسمت اخیر بیشتر از سه موارد دیگر در قرآن کریم ذکر شده است معانی فوق با توجّه به موضوع مورد بحث فهمیده می شود.
5- استرسال یعنی رها کردن و نستردن موی سر و صورت و یال و دم علی رسلک: آرام باش. التّرسل فی الکلام: وقار در سخن همراه با صدای آرام. مرسل: پر شیر.
ابن انباری می گوید: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه: اعلام می دارم و بیان می کنم که محمّد رسول اللّه، و پیرو اخباری است که از خداوند دریافته و بر آنها مبعوث شده است.
اخفش می گوید: پیامبر را از اینجهت رسول گویند که او- ذو رساله- یعنی صاحب رسالت است.
رسول و رسوله- اسمی از مصدر- ارسال- است در آیه: (َّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِینَ- 16/ شعراء) که سخن موسی و هارون است اگر به صیغه تثنیه- رسولا- یعنی ما دو فرستاده هستیم گفته نشده برای این است که وزن فعول و فعیل مذکّر و مؤنّث و مفرد و جمع در آنها یکی است و بکار بردن رسول- در تثنیه و جمع جایز است. ارسال- هم یعنی گروههای پیاپی- و- ارسال کلام: سخنی که بدون تقیید و تکلّف اداء شود.
تراسل النّاس فی الغناء: سرودی که یکی آغاز می کند دیگران آهنگش را ادامه می دهند.
ترسل: در قرائت، خواندن بدون شتاب و عجله است. رسل و رسله: مدارا و نرمخویی است.
حدیث مرسل: حدیثی است که اسناد آن بصاحبش متّصل نباشد یا اسنادش حذف شده باشد.
مرسلات: در قرآن به سه معنی 1- بادها 2- فرشتگان 3- اسبان جنگی. مرسله: گردن بندی که از مهره ها باشد (لس 11/ 283- مصباح 1/ 274- صح- اساس 162- تهذیب اللغه 12/ 392- مجمع البحرین 5/ 382).
ص: 75
جاءوا أرسالا: پی در پی آمدند.
الرّسل: شیر زیادی که پی در پی از پستان دوشیده می شود.
رسا الشی ء یرسو: آن چیز ثابت و پا بر جا شد.
أرساه: او را ثابت و محکم کرد.
آیه: (وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ- 13/ سباء) (دیگ های بزرگ و سنگین، و ثابت).
و آیه: (رَواسِیَ شامِخاتٍ- 27/ مرسلات) کوههای سربرافراشته و استوار.
آیه: (وَ الْجِبالَ أَرْساها- 31/ نازعات) که اشاره به معنی آیه: (وَ الْجِبالَ أَوْتاداً- 7/ نباء) است. (یعنی: کوههائی چون میخ ها محکم و فرو کوفته).
شاعر گوید: و لا جبال إذا لم ترس اوتاد.
یعنی: (کوههائی که چون میخ ها ثابت نباشند و ریزش کنند کوه نیستند).
ألقت السّحابه مراسیها: ابرها پیوسته و با ثبات و پی در پی بارید مثل: ألقت طنبها:
ریشه هایش را افکند و رها کرد.
خدای تعالی گوید: (ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها «1»- 41/ هود). مجراها و مرساها- در آیه از- اجریت اجراء و ارسیت ارساء- است.
(مرسی)- در معنی مصدر- اسم مکان- اسم زمان- اسم مفعول- است که-
__________________________________________________
(1) ازهری از قول ابو اسحاق می نویسد کسی که- مجراها و مرساها- می خواند یعنی روان کردن و نگهداشتن کشتی ها از خدای تعالی است. و کسی که- مجریها و مرسیها- می خواند یعنی خدای تعالی است که با قوانین خلقتش کشتی ها را روان می سازد و نگهمیدارد. و کسی که- مجراها و مرساها- می خواند معنی آن روان شدن و بازماندن کشتی هاست.
(تهذیب اللّغه 13/ 56) آیه فوق سخن حضرت نوح است در وقتی که آغاز طوفان است و کشتی را آماده کرده به اصحابش می گوید: (ارکبوا فیها بسم اللّه مجراها و مرساها انّ ربی لغفور رحیم و هی تجری بهم فی موج کالجبال- 41/ هود) را در موج و خیزش همانند کوه ها روان می ساخت و چنانکه لغت نویسان نوشته اند واژه های- مرسی- و مجری- در حکم مصدر اسم مکان، (لنگرگاه) اسم زمان حرکت، و اسم مفعول است.
ص: 76
مجریها و مرسیها- نیز خوانده شده.
در آیه: (یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ أَیَّانَ مُرْساها- 187/ اعراف) یعنی زمان ثبوت و وقوع قیامت.
رسوت بین القوم: برای صلح و آشتی در میانشان باقی ماندم.
الرّشد: راهیابی و ثبات در حقّ که در برابر- غیّ- یعنی گمراهی است. واژه- رشد- مثل واژه هدایه- بکار می رود.
می گویند: رشد، یرشد، و رشد، یرشد.
در آیات: (لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ- 186/ بقره) و (قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ- 256/ بقره).
خدای تعالی گوید: (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً- 6/ نساء) و (وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ- 51/ انبیاء).
ولی در دو آیه اخیر میان رشدی که یتیمان به آن می رسند و رشدی که در آیه دوّم ذکر شده و خداوند آن را به حضرت ابراهیم علیه السّلام عطا کرده است، فرق زیادی هست.
فرمود: (هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً- 66/ کهف) آیا می توانیم همراهت بیایم و بر آنچه از رشد و کمال آموخته ای مرا بیاموزی؟).
و آیه: (لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً- 24/ کهف).
عدّه ای از- علماء- گفته اند- الرّشد اخصّ از- الرّشد- است زیرا- رشد- در امور دنیوی و اخروی است و- رشد- در امور اخروی است نه در چیز دیگر.
راشد و رشید- در هر دو مصدر بکار می رود.
خدای تعالی گوید: (أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ- 7/ حجرات) و (وَ ما أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِیدٍ- 97/ هود) ..
)
ص: 77
خدای تعالی گوید: (کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ- 4/ صف) یعنی: استوار و محکم، گوئی که با سرب و قلع ساخته شده.
رصصته و رصّصته: محکمش کردم.
تراصّوا فی الصّلاه: در صف نماز متراکم شدند و بسختی به هم پیوستند (دوش به دوش و صف به صف).
ترصیص المرأه: نگهداشتن و بستن روسری و نقاب بر سر.
مصدر- ترصیص- از- ترصّص- بلیغ تر و رساتر است.
(که در- ترصیص- فعل متعدّی است و با اختیار انجام می شود ولی در- ترصّص- این چنین نیست).
الرّصد، آمادگی برای مراقبت و دیده بانی است.
فعلش- رصد له و ترصّد و ارصدته له- است.
خدای تعالی گوید: (وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ «1»- 107/ توبه).
خدای عزّ و جل ق گوید: (إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ- 14/ فجر) هشداری است بر اینکه هرگز بر ایشان گریز گاهی و پناگاهی نیست. (زیرا پهنه جهان در حکومت خداوند است- وسع کرسیّه السّموات و الارض- قدرت آفرینش او تمام هستی یعنی آسمانها و زمین را فرا گرفته).
برای راصد- بصورت- مفرد و- راصدین- بصورت جمع هر دو- رصد- گفته می شود و همچنین برای مرصود- چه مفرد و چه جمع.
خدای تعالی می گوید: (یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً- 27/ جنّ) که احتمال همه آنها را دارد (یعنی هم اسم فاعل و مفعول چه مفرد و چه جمع) (المَرصَد)- اسم مکان است یعنی رصدگاه، خدای تعالی گوید: (وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ- 5/ توبه).
__________________________________________________
(1) گویی که قرن 1400 سال پیش صحنه های مبارزات امروز مسلمین با کفّار رای تجسّم بخشیده است
ص: 78
مرصاد- هم مثل- مرصد- است ولی- مرصاد- جای انتظار با- ترصّد- یعنی چشم داشتن است.
خدای تعالی گوید: (إِنَّ جَهَنَّمَ کانَتْ مِرْصاداً- 21/ نباء) تنبیه است بر اینکه گذرگاه مردم بر جهنّم است و بر این معنی آیه: (وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وارِدُها- 71/ مریم) است.
رضع المولود، برضع و رضع، یرضع رضاعا و رضاعه: کودک را شیر داد و شیر می دهد. و بطور استعاره شخص تنگ نظر و فرومایه را- راضع- می گویند یعنی کسی که تنگ نظریش به نهایت رسیده هر چند که در اصل به کسی که گوسفندان خود را در شب می دوشد تا صدای دوشیدنش شنیده نشود اطلاق شده، پس هر گاه در این معنی باشد و به این تعبیر شناخته شود می گویند: رضع فلان- مثل- لؤم: فرومایه شد.
راضعتین: دندانهای ثنایا، زیرا کودک در شیر خوردن برای گرفتن و فشار دادن پستان مادر از آنها کمک می گیرد.
خدای تعالی گوید: (وَ الْوالِداتُ یُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَیْنِ کامِلَیْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ یُتِمَّ الرَّضاعَهَ- 233/ بقره).
__________________________________________________
که درست سنگرهای فرهنگی و عملی و جنگی و اقتصادی رای برای پیشبرد اهداف مستضعفین خدا پرست یاد آوری می کند تا بی خبری و غفلت و غرق شدن در رفاه و تفریح آنها رای از رسالت جهانیشان باز ندارد بهمین جهت است که قرآن کلماتش، آیاتش سوره ها و تمام محتوایش آئین نجات بخش و جاودانه است، گویی که تمام ابعاد زمانی و مکانی انسانهای وارسته و مؤمن رای در نظر گرفته است.
و یکی از اصطلاحات تاریخی کشورهای اسلامی واژه رصد خانه بوده که در دوران بربریت اروپا مسلمانان، عالی ترین رصدخانه ها و عملی ترین روشها رای در اثر داشتن دانشمندان بی نظیری مانند خواجه نصیر الدّین طوسی (رصدخانه مراغه) و ابو ریحان بیرونی داشته اند تا جائی که مغولهای خونخوار رای در توجّه به جنبه های علمی، به تسلیم و اسلام وا داشتند.
ص: 79
(فَإِنْ أَرْضَعْنَ لَکُمْ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ- 6/ طلاق) فلان أخو فلان من الرّضاعه: برادر شیری و رضاعی که از یک پستان شیر خورده اند هر چند که از پدر و مادر دیگری باشند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «یحرم من الرّضاع ما یحرم من النّسب» «1» خدای تعالی فرماید: (وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَکُمْ- 233/ بقره).
یعنی: اگر خواستید فرزندانتان را زنان دیگر در مقابل پرداخت وجه شیر دهند مزدی که قرار گذارده اید به شایستگی بدهید که گناهی بر شما نیست از خدا پروا کنید و بدانید که به کارهاتان بینا و آگاه است.
می گویند- رضی، یرضی، رضا: (خشنود شد) که اسم آن- مرضیّ و مرضوّ- است.
رضا العبد عن اللّه: بنده از اجرای قضاء و حکم خدا اکراه ندارد و به آن خشنود است.
رضا اللّه عن العبد: یعنی خشنودی خدا از بنده، در این است که می بیند امرش را بکار می برد، امر به معروف می کند و از نهی و نهی می کند و باز می دارد، خدای تعالی گوید:
(رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ 119/ مائده) و (لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ 18/ فتح) (وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً 3/ مائده) (أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ 38/ توبه) و
__________________________________________________
(1) هر چه رای که از هم نسب بودن در میان برادران و خواهران حرام است حکم آن در میان برادران و خواهران رضاعی و همشیر نیز حرام است. این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عظمت و ارزشمندی نقش مادران شیر ده و نیز اثر عامل شیر و تأثیر نهادن آن در همسان نمودن جسم و روح کودک رای نشان می دهد که در امور روانشناسی و تربیت و رشد کودک بایستی مسئله ای قابل توجّه باشد. [...]
ص: 80
(یُرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبی قُلُوبُهُمْ 8/ توبه) یعنی: چگونه مشرکین عهد و پیمان نگه می دارند و حال اینکه اگر بر شما پیروز شوند هیچ چیز را رعایت نمی کنند با دهانشان و شعارشان و الفاظ فریبنده شان دیگران را خشنود می کنند در حالیکه دلهاشان از آن سخنان ابا دارند زیرا بیشترشان فاسق و عصیانگرند).
خدای عزّ و جلّ گوید: (لا یَحْزَنَّ وَ یَرْضَیْنَ بِما آتَیْتَهُنَّ کُلُّهُنَّ- 51/ احزاب).
(یعنی: البتّه نبایستی محزون شوند بلکه از رفتاری که با همگی شان می کنی خشنود باشند).
(رضوان:) خشنودی زیاد، و چون بزرگترین رضا، خشنودی خدای تعالی است واژه رضوان- در قرآن به هر چه که از اوست اختصاص یافته است.
خدای تعالی گوید: (وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوها ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلَّا ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّهِ «1»- 27/ حدید) و (یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً- 29/ فتح) و (یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَهٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ- 21/ توبه) و (إِذا تَراضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ- 232/ بقره) یعنی: هر کدام از آنها رضایت دوستش را ظاهر کرد و او را با نکوکاری خشنود نمود.
الرّطب: تری و رطوبت، نقطه مقابل- یابس: خشکی.
__________________________________________________
(1) این آیه بعد از آیه ای است که یکی از علل ارسال پیامبران و کتاب و میزان را اشاره می کند و اجرای قسط و تعادل ثروت و ایجاد عدل در میان انسانهاست، سپس به شدّت خشونتی را که از بکار بردن فلزّات بخصوص آهن حاصل می شود و منافع سرشاری برای انسانها دارد بحث می کند تا معلوم شود کدامیک از انسانها با سود و زیان آهن دین خدای را در آینده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را که ندیده اند یاری می کنند و او توانا و نیرومند است. می گوید بعد از نوح و ابراهیم که در تبار و پیروانشان بسیاری هدایت یافته و بعضی عصیانگر شده اند پیامبران بسیاری آمدند تا اینکه عیسی علیه السّلام را با انجیل مبعوث کردیم و در دل کسانی که پیرو او بودند رأفت و رحمت نهادیم امّا آنها رهبانیت را که ما بر آنها مقرّر نکرده بودیم بدعت نهادند گرچه کارشان جز برای رضای خدا نبود امّا چنانکه شایسته است آن را رعایت نکردند، و مؤمنینشان را پاداش دادیم و بسیاری از آنها عصیان ورزیدند.
ص: 81
خدای تعالی گوید: (وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ- 59/ انعام).
رطب: مخصوص خرمای تازه و نرم است، خدای تعالی گوید: (وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَهِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا- 25/ مریم).
یعنی: (شاخه نخل را حرکت بده تا خرمای تازه بر تو فرو ریزد).
ارطب النّخل- مثل- اتمر و اجنی- است (خرمای رسیده، و چیده شده).
رطبت الفرس و رطّبته: اسب را خرما خوراندم.
رطب الفرس: آن اسب خرما خورد.
رطب الرّجل رطبا: وقتی است که کسی سخن درست و نادرست می گوید که تشبیهی است به خوردن خرمای خشک و تر.
رطیب: عبارتست از نرمی.
الرّعب: بریده شدن از بسیاری ترس و خوف در دل.
فعلش، رعبته، فرعب، رعبا و هو رعب- یعنی به سختی ترساندش و ترسید.
ترعابه: مرد بسیار ترسو و گریزان و جدا شده، خدای تعالی گوید:
(وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ- 26/ احزاب) و (سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ- 151/ آل عمران) (وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً- 18/ کهف).
و به تصوّر رسیدن ترس در سراسر وجود و پر شدن از خوف، گفته می شود:
رعبت الحوض: حوض را پر کردم.
و- سیل راعب: سیلی که درّه را پر می کند و به اعتبار معنی قطع و بریدن بوسیله ترس می گویند:
رعبت السّنام: کوهان شتر را بریدم.
جاریه رعبوبه: دوشیزه فربه و بالا بلند، جمع آن- رعابیب- است.
ص: 82
الرّعد: غرّش و صدای ابرها.
روایت شده- رعد «1»- فرشته ای است که ابرها را می راند.
می گویند: رعدت السّماء و برقت و ارعدت و أبرقت- و نیز رعد و برق کنایه از ترساندن است.
صلف تحت راعده: لاف و گزافی در لوای سر و صدای زیاد و در باره کسی بکار می رود که می گوید و تحقیق نمی کند.
رعدید: ترسوی لرزان و مضطرب.
ارعدت فرائصه خوفا: بند بندش از ترس می لرزید.
الرّعی: در اصل نگهداشتن حیوان است یا با غذایی که جانش را حفظ کند یا با دور کردن دشمن از او.
می گویند: رعیته: حفظش کردم.
أرعیته: گذاشتم تا بچرد و چراندمش.
الرّعی: علف و خوراک حیوان.
مرعی: چراگاه.
خدای تعالی گوید: (کُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعامَکُمْ- 54/ طه).
__________________________________________________
(1) بدیهی است سراسر جهان، پهنه کارگزاران الهی است که مجریان نوامیس و قوانین خلل ناپذیر آفرینش اند و تمام عرصه گیتی حتّی به اندازه یک اتم خالی از این حقیقت نیست و به گفته آن دانشمند علوم تجربی: در عالم خلاء وجود ندارد. بنابراین فرشتگان همان کارگزاران الهی اند هر چند که از دیده محدود و ناقص ما پوشیده باشند چنانکه در جو زمین و هر متر مکعّب از هوا شاید میلیونها موجود جاندار وجود دارد که جز با چشم مسلّح دیده نمی شوند، دیدن کارگزاران الهی نیز با دید دل دریافته می شوند و باور داشتن بوجود آنها همان ایمان به غیب است یعنی ایمان به حقایقی که توان دید محدود ما یارای دیدن آنها را نداشته باشد، مثل روح که مورد قبول تمام علماء الهی و غیر الهی است- و از آثار آن شناخته می شود.
ص: 83
(أَخْرَجَ مِنْها ماءَها وَ مَرْعاها- 31/ نازعات) و (وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعی 4/ اعلی).
رعی و رعاء: در باره حفظ و نگهداری و سیاست و کشورداری است.
خدای تعالی گوید: (فَما رَعَوْها حَقَّ رِعایَتِها- 27/ حدید) یعنی حقّ حفاظت و سرپرستی بجای نیاوردند.
راعی: هر سیاستمدار و سرپرستی یا برای نفس خویش یا برای دیگران.
روایت شده که: «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیّته «1»» شاعر گوید: و لا المرعیّ ه فی الاقوام کالرّاعی
__________________________________________________
(1) حدیث هماره جاویدان پیامبر اسلام که تفسیر آیات متعدّدی از قرآن است یکی از بزرگترین مزایا و ضمانت اجرایی انسانی و همگانی مکتب اسلام است زیرا اسلام بر خلاف سایر مکاتب و ادیان که برای پیاده کردن عدل و قسط و قانون فقط یک ضمانت اجرائی آن هم قدرت دیکتاتوری و خشونت قانونی دارند بر عکس در اسلام سه ضمانت اجرا یا سه رکن اساسی در حکومت اسلامی هست:
اوّل- ایجاد ایمان و رشد تربیت فطری و وجدانی انسانها با مبانی:
1- گسترش علم و دانش.
2- توجّه و اهتمام به امر ازدواج و تربیت کودک از شیرخوارگی تا رشد، و والایش او.
3- تقویت روحیه برادری در میان پیروان خویش.
4- ایجاد روحیه نیک اندیشی و حسن نظر به جهان و جامعه انسانی با ایجاد ایمان به جهان پس از مرگ و هنگامه داوری در پیشگاه اللّه.
5- تقویت روحیه حمایت از مستضعفین از هر رنگ و نژاد.
6- تشویق به مسابقات در نیکی ها و تعاون و همیاری که بر این اساس گرامی ترین انسانها را علماء- شهداء و پرهیزکاران می داند و این اصول را وظیفه حتمی فرد و دولت می شمارد.
دوّم- ضمانت اجرایی مکتب اسلام که سایر مکتب ها فاقد آن هستند نظارت همگانی و دادن مسئولیّت به عموم افراد در کار یکدیگر است، در کار حکومت نظارت در اجرای کار قانونی با گزینش انسانهای عالم و پرهیزکاری که بدون هوی و هوس و بدون روحیه عوامفریبی؟؟؟؟ گردد، بدون حب دنیا و جاه طلبی، امّا با داشتن روحیّه ایثار، شجاعت و فداکاری باشند انجام می دهد زیرا قرآن می گوید: (کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ- 104/ آل عمران) اینطور نیست که مثل کشورهای غربی و شرقی و جهان کنونی عدّه ای را بنام نماینده برگزینند و دیگر به دنبال کار خود بروند و سپس چنانکه در جهان معاصر خویش می بینیم در همه سیستم ها فقط یک نفر و یک جوّ و گروه حاکم است ولی در اسلام اکثریّت واقعی حاکم است چنانکه در زمان حاضر و حکومت اسلامی می بینیم که همه جا خود مردم دخالت دارند امّا اقلیّت های دینی هم با حقّ نظارت در مسئولیّت، و سرنوشت کشور دخالت دارند و اصولا شور و مشاوره از ارکان عملی حکومت اسلامی در تمام شئون، از کانون خانواده تا خانواده بزرگ یعنی جامعه هست و این اصل
ص: 84
یعنی: (شخصی بی مسئولیّت و بی تفاوت در میان جامعه هرگز همانند فرد مسئول نیست).
جمع راعی- رعاء و رعاه- است.
مراعاه الانسان للامر: مراقبت و نگهداری در کار است که چگونه و چه چیز از آن بدست می آید و به چه چیزی منتهی می شود از این معنی است عبارت:
راعیت النّجوم: (ستارگان را نظاره و مراقبت کردم).
ارعیته سمعی: به حرف او گوش دادم و خود را متوجّه سخنش کردم.
خدای تعالی گوید: (لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا «1»- 104/ بقره) ارعنی سمعک: به من گوش دار و متوجّه من باش.
ارع علی کذا- او را باقی نگهدار و به او مهربانی کن (که با حرف (علی) متعدّی شده است) و حقیقتش، یعنی او را با علم و اطّلاع رعایت و مهربانی کن.
__________________________________________________
مقدّس در فرهنگ و قاموس غرب و شرق سابقه ندارد و در قرن 19 و 20 از اسلام گرفته اند (زبان های مختلف را مطالعه کنید، تا حقیقت روشن شود).
و لذا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حدیث فوق فرمود: همه شما سرپرستید و مسئول و همه در سرنوشت جامعه شریک و بالاخره:
سوّمین: ضمانت اجرا حفظ و حرمت اجرای قانون الهی است که اساس قوانین اجتماعی جامعه مسلمین است و تا آنجا مقدّس است که از قدیمترین ایّام، مسلمین به قرآن سوگند می خورند و بعدها اروپائیان همین سوگند خوردن را هم از مسلمین گرفته اند چون در اسلام قرآن و سنّت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله از وحی جدا نیست و احترامش بر عهده همه است و لذا پیروی از قانون را همانند سایر واجبات می دانند.
(1) راعنا- در اصل لغت یعنی ما را ملاحظه کن و صبر کن زیرا پیامبر همین که آیات را تلاوت می فرمود یهودیان این عبارت را که در عبرانی به معنی- سب و سخریه- است بکار می بردند و خداوند آنها را از گفتن آن نهی نمود که به جای آن- انظرنا- بگویند.
لذا فرمود: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا- 104/ بقره) چون واژه- راعنا- از کلمات متشابه و دارای ایهام و دو معنی مختلف بود مؤمنین آن را در معنی اصلی آن یعنی صبر کن تا بنویسیم، و حفظ کنیم بکار می بردند امّا مورد سوء استفاده دیگران قرار گرفت و لذا نهی شد.
ابن سیده می گوید: به نظر من در زبان یهود این واژه- راعنا- است که به همین صیغه است و معنی سست بودن و احمق را دارد.
ص: 85
خدای تعالی گوید: (لا تَقُولُوا راعِنا- 104/ بقره) و (وَ راعِنا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی الدِّینِ- 46/ نساء).
سخنی بود که بطور نیشخند به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می گفتند و قصدشان سست کردن و فریب بود که بطور ایهام می خواستند بگویند که ما می گوئیم ما را ملاحظه کن.
از واژه- رعن الرّجل یرعن رعنا- که اسمش- رعن و ارعن و امرأه رعناء است:
احمق و گول شد، یعنی مرد و زن احمقی هستند، علّت نامیدن به این صفت به خاطر کژی و انحراف از عقل است که تشبیهی به- رعن- یعنی ستیغ کوه است که غالبا متمایل و جلو آمده و غیر مستقیم است.
شاعر گوید:
لو لا ابن عتبه عمرو و الرّجاء له ما کانت البصره الرّعناء لی وطنا «1»
که وصف بصره با واژه- رعناء «2»- یا به نسبت معیشت و شادمانی در آنجا است و یا نسبت به قریه و روستا سنجیده شده و تشبیهی است از بصره به زن رعناء و یا به خاطر دگرگونی و تغییرات هوای آنجا.
__________________________________________________
(1) شعر از فرزدق است که در مآخذ دیگر چنین است:
لو لا ابو مالک المرجو نائله ما کانت البصره الرّعناء لی وطنا
یعنی: اگر امیدواری به بخشش ابو مالک یا ابن عتبه نبود این شهر بصره که هوایش و موقعیّتش متغیّر و غیر طبیعی است وطن من نمی بود.
(2) واژه- رعناء- در ادبیّات فارسی بیشتر با عبارات- رعنا قد- و یا- گل رعنا- در معانی زیبا و متکبّر و خرامان و چالاک و لطیف بکار رفته است و آوای حروف و ادای کلمه هم همین معانی را تداعی می کند ولی در زبان عرب این واژه با همزه آخر یعنی (رعناء) در معنی گول و سست و احمق و پیش آمده و عظیم و فربه و متمایل به سقوط بکار می رود که البتّه از یک جهت و از یک نظر معانی فارسی و عربی آن به هم نزدیک می نماید و آن هم بی اعتنائی در آن معانی است چه در زیبائی که در معرض تلف و تباهی است و چه در معنی قلّه کوه و عظیم و فربه که توهّم افتادن و تلف شدن در آن نیز وجود دارد. گویی که در هر دو معنی سکونت و آرامش متصوّر نیست بلکه انحراف متصوّر است.
ص: 86
اصل رغبت فراخی و گنجایش در چیزی است.
رغب الشّی ء: آن چیز وسیع و گسترده شد.
حوض رغیب: آبگیر و حوض بزرگ.
فلان رغیب الجوف: او فراخ بطن است.
فرس رغیب العدو: اسبی که با گامهای فراخ و بلند می دود.
الرّغبه و الرّغب و الرّغبی: وسعت و توانایی در اراده و خواست.
خدای تعالی گوید: (وَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً «1»- 90/ انبیاء).
زمانی که گفته شود- رغب فیه و رغب الیه: علاقه و تمایل شدید را در آن اقتضاء میکند.
خدای تعالی گوید: (إِنَّا إِلَی اللَّهِ راغِبُونَ- 95/ توبه).
ولی اگر گفته شود- رغب عنه- دوری و بی میلی نسبت به چیزی را می رساند، مثل آیه:
(وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّهِ إِبْراهِیمَ- 130/ بقره)
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه ای است در باره زکریّای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که می گوید (و زَکَرِیَّا إِذْ نادی رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً ... 89/ انبیاء) یعنی: زکریّا را یادآوری کن زمانی که پروردگار خویش را ندا کرد و گفت پروردگارم مرا بی فرزند و تنها مگذار که تو از همه بازماندگان بهتری اجابتش کردیم و یحیی را به او دادیم و همسرش را شایسته گردانیدیم زیرا زکریّا و همسرش (کانُوا یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ وَ یَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً وَ کانُوا لَنا خاشِعِینَ- 90/ انبیاء).
گویی که خداوند می خواهد انسانها را آگاهی دهد به اینکه علّت اجابت و خواست و آرزوی زکریّا و همسرش این بود که همواره به کارهای نیکو می شتافتند و در همان حال مغرور نبود و باز هم با شتاب در نیکی ها خدای را با بیم و امید می خواندند و از او با کمال خشوع و ادب و متانت تقاضا می نمودند تمام آیات و کلمات و سوره های قرآن این چنین درسی آموزنده و اجتماعی و تربیتی برای انسانهاست تا نپندارند که فرجام و پاداش و هدایت مبتنی بر زمینه های قبلی نیستند و یا اینکه در پیشگاه کردگار همچون جامعه پر تبعیض بشر رابطه جای ضابطه است بلکه بر عکس در پهنه گیتی و آفرینش الهی هر چیز با مقدّمه قبلی و با اختیار و گزینش و قدم نهادن، در نیکی هاست.
ص: 87
(و کسی که از کیش و شریعت ابراهیم رو گرداند کسی نیست مگر آنکه نفس خود به جهالت و نادانی متمایل کرده باشد).
و آیه (أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِی- 46/ مریم) (آیا از- آلهه- و مورد پرستش من روی گردان هستی).
و- الرّغیبه: بخشش بسیار، نامیدن بخشش فراوان به- رغیبه یا از جهت پسندیدگی و تمایل و رغبتی است که در این واژه وجود دارد و در آن صورت از- رغبه- مشتق شده است و یا به خاطر فراوانی و فراخی آن بخشش است که از معنی اصل لغت یعنی وسعت مشتقّ شده است.
شاعر گوید: یعطی الرغائب من یشاء و یمنع (با فراوانی و فراخی به هر که می خواهد می بخشد و منع می کند).
«1» عیش رغد و رغید: زندگی پاکیزه و فراخ.
خدای تعالی گوید: (وَ کُلا مِنْها رَغَداً- 35/ بقره) و (یَأْتِیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ- 112/ نحل).
ارغد القوم: آن مردم به زندگی پر نعمت و وسیعی رسیدند.
ارغد ماشیته: ستورانش را رها کرد و به آسانی آنها را چرانید.
أرغد- دو وجه دارد: 1- از باب جدب و اجدب: خشکسالی شد (به صورت لازم) 2- از باب- دخل و ادخل- داخل کردن فراخی معیشت و فراوانی رزق در زندگی
__________________________________________________
(1) ابن فارس می نویسد: «الرّاء و الغین و الدّال» یعنی: رغد دو اصل است یکی به معنی زندگی پاکیزه و دیگری بر خلاف آن یعنی- مرغاد- که همان ضعف و سستی و ناتوانی جسمی است- و مرغاد کسی است که نظر و رأی درستی ندارد و نمی داند چه بگوید. (مقائیس اللّغه 2/ 417).
و نیز مرغاد- یعنی کسی که خشمگین شده و رنگش تغییر کرده و از شدّت خشم پاسخت نمی دهد و یا بیماری او را ناتوان ساخته و نیز- مرغاد- مرد برخاسته از خواب و کسل. (لس 3/ 181- تهذیب اللّغه 8/ 17).
ص: 88
دیگری (به صورت متعدّی) المرغاد من اللّبن: شیر آمیخته با آرد که دلالت بر کثرت و فراوانی و فراخی معیشت دارد.
الرّغام: خاک نرم.
رغم انف فلان رغما: به خاک افتاد (یعنی بینی او به خاک مالیده شد).
ارغمه غیره: دیگری او را به خاک انداخت و از این معنی به خشم و سخط نیز تعبیر شده است.
شاعر گوید:
اذا رغمت تلک الأنوف لم ارضها و لم اطلب العتبی و لکن أزیدها
(معنی این بیت در ذیل واژه انف- قبلا آمده و در آنجا به جای- رغمت- غضبت- ذکر شده که هر دو به یک معنی است).
نقطه مقابل اسخاط و ارغام یعنی به خشم آوردن- ارضاء- یعنی خشنود کردن و بخشیدن چیزی است که دلالت بر ایجاد خشم داشته و لذا گفته می شود:
ارغم اللّه انفه و ارغمه: خدا او را به سخط آورد و بینیش را به خاک مالید.
راغمه: خشمگینش کرد و به خاکش مالید و در باره دو نفر، به این معنی است که هر یک بکوشد دیگری را بکوبد و به خاک بمالد و سپس از این معنی مصدر- مراغمه- در باره نزاع و کشمکش طرفین استعاره شده است.
خدای تعالی گوید: (یَجِدْ فِی الْأَرْضِ (مُراغَماً) کَثِیراً «1» 100/ نساء)
__________________________________________________
(1) آیات قبل از آن هم مربوط به هجرت است که زنان و مردان و کودکان مستضعف را از آن مستثنی می کند زیرا چاره ای دیگر از ماندن در مسکن خویش ندارند و راهی دیگر نیافته اند سپس آیه فوق است که می گوید کسی که در راه خدا هجرت کند ناگزیر در پهنه زمین از همان راه و روشهای ناروائی که باعث مهاجرتش شده بود در همه جا خواهد دید و خشمگین خواهد شد امّا فراخی زمین خدا و راه سلامت هم فراوان می بیند. پس در مقابل روشهای غیر دینی ذلّت بار که مردم را به خاک و خواری و مذلّت می کشاند و
ص: 89
یعنی: روشها و مذاهبی در زمین می یابید که مردمان آنها را دنبال می کنند و لذا هر گاه منکری و ناروائی ببینند از دیدن آن ناگزیر خشمگین می شوند چنانکه می گویی- رغمت الیه: بر او خشمگین شدم.
رفیف الشّجر: گستردگی و پخش شدن شاخه های درخت.
رفّ الطّیر: پرنده ها بالهایشان را باز کردند. (طیر جمع طائر است و گاهی در معنی مفرد هم هست).
رفّ الطّائر یرفّ و رفّ فرخه یرفّه: در وقتی است که پرنده با مهربانی برای جوجه هایش بال می گسترد.
واژه- الرّف- برای هر سرپرستی و رئوفی استعاره شده است.
می گویند: ما لفلان حافّ و لا رافّ: چیزی که او را پیرایش کند یا آرایش دهد ندارد یعنی نه مال زایل شدنی دارد و نه چیزی که او را بسنده، و احاطه کند، گفته می شود:
من حفّنا او رفّنا فلیقتصد «1».
الرّفرف: برگهای گسترده و پراکنده، خدای تعالی گوید: (عَلی رَفْرَفٍ خُضْرٍ- 76/
__________________________________________________
همچنین در برابر دیدن مردمانی که یا ستمگرند و یا ستم پذیر راههای وسیع دیگری که او را به خدا متوجّه می کند و می رساند نیز می یابد.
یافتن چنین راههایی همان است که خود خواسته زیرا می گوید: (وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِیماً- 100/ نساء) کسی که هجرتش صرفا به سوی خدا، و پیامبرش باشد و او را مرگ دریابد پاداش او با خداوند است او آمرزنده، و بخشایش گر است.
رغم انفی لامر اللّه: مطیع امر خدایم، خلیل بن احمد گوید: الرّغم کاری است که انسان با کراهت انجام می دهد.
علی رغمه: بر خلاف پسند او و بر خلاف میل مخالف او. در لغت نامه ها- مراغم- یعنی جای فراخ و پر اضطراب، راه و روش و گریزگاه- جای هجرت و سیر در زمین.
(1) حفّنا- از حفّ المراه است: آن زن موی صورتش را چید.
رفّنا- هم از- رف الغزال ثمر الاراک: آهو میوه درخت اراک را خورد گرفته شده.
معنی ضرب المثل فوق این است که می گوید: کسی که در باره ما مبالغه می کند یا ما را خوب جلوه می دهد بایستی میانه رو باشد.
ص: 90
الرّحمن) که نوعی از جامه سبز شبیه به باغ سبز است گفته اند- رفرف- گوشه ای از خیمه و چادر است که بدون میخ و طناب بر زمین قرار گرفته.
از- حسن- نقل شده است که گفته است- رفرف- همان بهشتی، و بالش است.
رفت الشیی ء ارفته رفتا: خاک و خاشاکش کردم.
رفات و فتات: کاه ریزه های خرد شده و پراکنده شده و مانند آن. خدای تعالی گوید: (وَ قالُوا أَ إِذا کُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً- 49/ اسراء)- به طور استعاره- رفات- ریسمان پاره پاره شده است.
الرّفث: سخنی است که ذکرش متضمّن آغاز- مغازله- در باره آمیزش و تمتّع از همسری است طوری که آشکارا و با صراحت گفتن آن زشت و شرم انگیز است و به طور کنایه در باره مزاوجت و همبستری با همسران بکار می رود، در آیه: (أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَهَ الصِّیامِ الرَّفَثُ إِلی نِسائِکُمْ- 187/ بقره)
__________________________________________________
ابو عبید می گوید: یعنی حقگو باشد و گفته اند- من حفّنا- یعنی کسی که با ما مهربانی و یاری می کند و- رفّنا- کسی که بر ما احاطه دارد و این اصطلاح از زنی است که قومی او رای دوست داشتند اتّفاقا روزی بر شتر مرغ بزرگی می گذرد که به صمغ غلیظ درختی چسبیده بود جامه اش رای بر سر او می اندازد و او رای به درخت می بندد سپس به سوی آن مردم می رود تا بیایند و شتر مرغ رای برایش بگیرند و به آنها می گوید:
من کان یحفنا او یرفنا فلیترک: کسی از آنها به کمکش نمی رود و همین که خود برمی گردد می بیند شتر مرغ با جامه گریخته.
این ضرب المثل رای برای کسی می زنند که مهربانی و کار آسان فریبش دهد و به نامطمئن اعتماد کند (مجمع الامثال 2/ 320- اساس البلاغه 171).
ازهری از قول ابو علی می نویسد: یحفنا و یرفنا- کسی که ما رای طواف می کند و تزیین می نماید (تهذیب 15/ 170) ابن درید می گوید: رفّ یعنی بوسید و در حدیثی از پیامبر آمده است که «انّی لارفها و انا صائم» یعنی در حال روزه زن رای نمی بوسم. الرّف- یعنی گله بزرگ شتر، رففت الرّجل- به او نیکی کردم و از امثال معروف- من حفنا اورفنا فلیتزل است و- رف- هم در اتاقها معروف است (جمهره اللّغه 1/ 85- 3/ 149).
ص: 91
جایز بودن آمیزش و تمتّع از همسران در شب های صیام، توجّه و هشداری است بر تمتّع خواستن از آنها و مکالمه و مغازله با ایشان در آن امر.
این واژه با حرف (الی) متعدّی شده است که دربرگیرنده و شامل همان معنی باشد یعنی (تمتّع) ولی در آیه: (فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ- 197/ بقره).
تمام آیه چنین است: (فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِی الْحَجِّ- 197/ بقره).
یعنی: هر که در ماههای حجّ ملتزم آن شود آمیزش و تمتّع از زنان، و زشتکاری و مجادله و ستیز در حجّ نیست) نهی نمودن و امر به خودداری از- رفث- احتمال دارد که نهی از تمتّع و مقاربت با آنان باشد یا اینکه نهی از سخن گفتن و مغازله برای تمتّع آنان زیرا این امور هم به گونه ای سوق دهنده به آن عمل است ولی معنی اوّل یعنی نهی از تمتّع و آمیزش صحیح تر است برای اینکه از ابن عبّاس روایت شده است که در حال احرام و طواف شعر زیر را سروده است:
فهنّ یمشین بنا همیسا ان تصدق الطّیرننک لمیسا «1»
فعلش- رفث- ارفث- فرفث- یعنی انجام داد و عمل کرد.
__________________________________________________
(1) در اکثر تفاسیر و لغت نامه ها این روایت و شعر فوق از ابن عبّاس نقل شده که در حالت محرم بودن در باره زنان سخنانی که به هنگام آمیزش و نکاح از سر شوخی گفته می شود بیان کرده و می گفت آنها به آرامی بر ما می گذرند اگر آن کارها مهر و صداقشان باشد برخوردمان همان تمتّع است و ما از ملامست آنها بهره مند می شویم.
سپس باو می گویند آیا در حالت احرام از این قبیل سخنان می گوئی؟ پاسخ می دهد که- رفث- آمیزش و مخاطب ساختن در آن سخنان مستقیما با زبان است پس رفثی که خداوند نهی فرموده است نکاح و تمتّع از آنها است ولی اگر مغازله و سخنانی از آن قبیل گفته می شود که زنی نشنود در حکم آیه داخل نیست و شامل آن نمی شود (یعنی من پیش خود چنان می گفتم).
ازهری می نویسد: رفث یعنی آمیزش و تمتّع و اصلش سخن زشت و آشکار و صریح است.
زجاج می گوید: این واژه جامع تمام خواست های مرد از اهل و همسر خویش است و در باره آیه (فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ- 197/ بقره) می گوید همبستری و سخنانی که اسباب و مقدّمه آن عمل شود بایستی در حج [...]
ص: 92
ارفث: ازدواج کرد و تمتّع برگرفت که معانی هر دو فعل متلازم و در یکدیگر داخل شده و لذا هر یک به جای دیگری بکار می رود.
الرّفد: یاری کردن و بخشش نمودن، رفد- مصدر است و- مرفد چیزی است که طعام مهمانی در آن گذاشته می شود و لذا به- قدح- تفسیر رفدته: یاریش نمودم و طعامش دادم.
خدای تعالی گوید: (بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ- 99/ هود) (دوزخ بد جای ورود و پذیرائی است).
ارفدته: بخششی برایش قرار دادم که به تدریج دریافت کند.
__________________________________________________
نباشد (تهذیب- 15/ 77).
شیخ طریحی که با راغب رحمه اللّه هم نظر است می نویسد: و الا صح انّه الجماع: قبل از اسلام در شبهای صیام خوردن و نوشیندن و تمتّع از همسران تا خوابشان نمی برد یعنی قبل از خواب مباح بوده ولی هر گاه به خواب می رفتند بر آنان حرام می شد.
سپس آیه (فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ- 187/ بقره) آن مشکل را برطرف نمود که پیش از سحر یا قبل از خواب و بعد از خواب آن شرط برداشته شد (مجمع البحرین- 2/ 255).
در معجم الفاظ نوشته شده: الرّفث در آیه یعنی الفحش فی القول (1/ 509).
زمخشری می نویسد: رفث فی کلامه: چیزی است که در باره امر نکاح است و بایستی به کنایه بیان شود و بر سه معنی است:
1- تمتّع 2- سخن گفتن با مغازله.
3- اشاره با چشم. (اساس البلاغه- 169) ابن منظور از قول ثعلب می گوید: در حجّ چیدن ناخن و ستردن مو زیر بغل و زهار که محلّ پلیدی است اگر انجام شود رفث نیست بلکه الرّفث: التّعرض بالنّکاح که کنایه از نکاح و تمتّع است.
دیگری گفته است- الرّفث- کلمه جامع و فراگیری است که همه خواست های مرد از همسر را در برمی گیرد (لس 2/ 152) الرّفث: النّکاح و در آیه: (أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَهَ الصِّیامِ الرَّفَثُ- 187/ بقره) مراد- تمتّع- است (مصباح 1/ 281).
الرّفث: سخنانی است که از اظهارش شرم کنند و آزرم نمایند و اصلش نکاح است و چیزی است که صراحتش نیکو نیست و شایسته است کنایه از قول و عمل باشد (مقائیس اللّغه/ ابن فارس 2/ 421).
ص: 93
پس- رفده- و ارفده- مثل- سقاه و اسقاه- است (یعنی آب دادن و آب خوراندن).
رفد فلان فهو مرفد: به طور استعاره در باره کسی که مقامی، و ریاستی به او داده شده بکار می رود.
رفود: شتری که از زیادی شیرش قدح را پر می کند- رفود- در معنی فاعل است و مرافید: شتران و گوسفندانی که پیوسته در تابستان و زمستان شیر می دهند.
شاعر گوید:
فاطعمت العراق و رافدیه فزاریّا احد ید القمیص «1»
ترافدوا: یکدیگر را یاری کردند.
رفاده: یاری نمودن حجّاج بیت اللّه است که قبیله قریش قبل از اسلام هر کدام سهمی به صورت تعاون می دادند و آن را به افرادی که نیازمند بودند اختصاص داده و آنها را پذیرائی می کردند.
(1) شعر از فرزدق است که در مآخذ دیگر مختلف ذکر شده در- لسان العرب: بعثت الی العراق- و در مقائیس اللّغه و الکامل مبرّد ص 479- بعثت علی العراق- در حیوان جاحظ 5/ 197 و 6/ 51- و معارف ابن قتیبه ص 979- و الشّعر و الشّعراء- هم آمده است.
یعنی: به عراق و دو رودخانه دجله و فراتش که میزبان واردین هستند و همه را اطعام می کنند فزاری را فرستاده ای که قطع کننده دست سپید و بی گناه است و تبهکاری خیانت پیشه است.
در حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره آغاز و آستانه قیامت آمده است که «من اقتراب السّاعه ان یکون الفی ء رفدا» یعنی در آستانه فیامه «فی ء» و خراج که متعلّق به عموم مسلمین است در مورد خودش به کار نمی رود، بلکه به صورت عطاء و بخشش در می آید، و با استحقاق تقسیم نمی شود و به گروه خاصّ تعلّق می گیرد.
رافد- جانشین زمامدار که در غیابش انجام وظیفه می کند.
ابو زید انصاری می گوید: رفدت علی البعیر: وسایل مهمانی را بر شتر نهادم. جوهری می گوید: مرفد- قدح بزرگی است که با محتوایش- مهمانی می کنند. کسانی هم- رفد و مرفد- را همان قدح شیر می داند.
زجاج می گوید: رفدته چیزی است که کمک چیز دیگر قرار دهی و از آن یاری جویی- رفد- هم گروهی از مردم است. (صح- لس مقائیس- النّوادر فی اللّغه).
ص: 94
الرّفع: برداشتن، و گاهی در باره احساس است که آنها را از جایشان برمی داری در آیات: (وَ رَفَعْنا فَوْقَکُمُ الطُّورَ- 63/ بقره) و (اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها «1»-
__________________________________________________
(1) از آیه فوق و عبارت (بغیر عمد ترونها) دانسته می شود، که نیرویی غیر محسوس در برپا داشتن و جریان آسمانها و کرات مؤثّر است که از نوع نیروهای مادّی و محسوس نیست زیرا نفی عامل محسوس، اثبات عامل دیگری است که غیر محسوس است.
در آیه هم می گوید: اللّه کسی است که آسمانها را بغیر از ستونهای بسیار زیادی که شما ببینید و محسوس نیستند بر پا داشته است هر چند که شما در نیابید- ترونها صفت عمد است پس- بغیر عمد مرنیه- یعنی برای آسمانها ستونهایی هست که بدون ستونهای دیدنی است یعنی آسمانها عواملی غیر محسوس و نگهدارنده دارند که کارگزاران آفرینشند.
فخر رازی پس از بحث مفصّلی می گوید: نظری که از همه نیکوتر است، اینکه آسمانها به قدرت خدای تعالی برقرارند و- عمدها هو قدره اللّه تعالی فنتج ان یقال انّه رفع السّماء بغیر عمد ترونهای ای لها عمد فی الحقیقه الا ان تلک العمد هی قدره اللّه تعالی و حفظه و تدبیره و ابقائه ایّاها فی الجوّ العالی و انّهم لا یرون ذلک التّدبیر و لا یعرفون کیفیّه ذلک الامساک.
یعنی: نتیجه اینکه گفته شود آسمانها را در حقیقت با ستونهائی برافراشته هر چند که شما آنها را نبینی و آن قدرت خداوندیست و حفظ و تدبیر او که آنها را در جو با عظمت جهان باقی و بر پا داشته و ایشان، آن تدبیر را نمی بینند و کیفیّت نگهداشتن آن را هم نمی شناسند (تفسیر کبیر- 18/ 222) چهار صد سال قبل از نیوتن.
ابو عبد اللّه یاقوت حموی می نویسد: انّ الارض مدوّره کتدویر الکره موضوعه فی جوف الفلک: زمین همچون گویی می چرخد و در وسط فلک قرار گرفته است.
و سپس در باره نیروی نگهدارنده زمین در فضا و اجسام بر روی آن می نویسد: لأنّ الارض بمنزله حجر المغناطیس الّذی یجتذب الحدید و ما فیها الحیوان و غیره بمنزله الحدید.
زمین مثل آهن ربا که آهن را جذب می کند زمین هم نیروی جاذبه دارد و جانداران را همچون آهن به خود جذب می کند.
ابن برده دانشمند گرانقدر مسلمان سیاه پوست در قرن هفتم هجری یعنی 700 سال قبل و 400 سال قبل از گالیله- کپرنیک- نیوتن، عامل نگهدارنده زمین و کرات را در میان فضا نیروی غیر محسوس و نامرئی که خداوند در طبیعتشان نهاده می داند.
و بعد می گوید: و اجزاء الفلک تجذبها من کلّ وجه فلذلک لا تمیل الی ناحیه من الفلک دون ناحیه لان قوّه الاجزاء متکافئه: همه اجزاء فلک یعنی آسمانها، زمین را از همه طرف جذب می کنند و لذا می بینیم که تمایل به یک سوی ندارد زیرا نیروی جاذبه جهان و آسمانها از همه سوی به طور مساوی بر زمین وارد می شود.
سپس می گوید: لأنّ فی طبع الفلک ان تجتذب الارض- زیرا در سرشت و خلقت آسمان نیروی جذب کننده نهاده شده که زمین را جذب می کند و می گرداند.
نتیجه اینکه آیه می فرماید: اللّه کسی است که آسمانها را با عواملی به غیر از ستونهایی که شما آنها را نمی بینید بر پا داشته است و اگر آن عوامل کارگزار آفرینش در کار نبود می گفت: هو الّذی رفع السّموات و
ص: 95
2/ رعد).
و گاهی واژه- رفع- در ساختن و بنا کردن در وقتی که آن را برپا می داری و می سازی، بکار می رود مثل آیه: (وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهِیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ- 127/ بقره).
و گاهی در یادآوری و ذکر زمانی است که آن را فراگیر و جاری می سازی مثل آیه: (وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ- 4/ انشراح).
و زمانی- رفع- در جاه و منزلت است وقتی که ارزشمند، و شرافتمندش می کنی مثل آیات زیر:
(وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ- 32/ زخرف) و (نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ- 83/ انعام) و (رَفِیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ).
خدای تعالی می گوید: (بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَیْهِ- 158/ نساء) (در باره حضرت عیسی است که می پنداشتند کشته شده) که احتمال برداشتن او به آسمان و یا رفعت دادن از نظر شرافت و بزرگی مقام می باشد.
و آیات: (خافِضَهٌ رافِعَهٌ- 3/ واقعه) و (وَ إِلَی السَّماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ- 18/ غاشیه) که رفعت و بر پا داشتن آسمان، اشاره به دو معنی است:
1- از جهت بلندی مکان و موقعیّت مادّی.
2- از جهت ویژگی فضیلت و شرف و مقام آسمان.
و در آیه: (وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَهٍ- 34/ واقعه) یعنی شریف و با ارزش. و همچنین آیات: (فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَهٍ مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ- 14/ عبس) و (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ- 36/ نور).
یعنی: خانه هائی که شریف و متعالی اند، مثل آیه: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ- 33/ احزاب) است، گفته می شود:
__________________________________________________
الارض، و دیگر نامی از بغیر عمد ترونها- برده نمی شد. نتیجه علمی دوّم که از آیه فهمیده می شود مسطّح نبودن کرات و آسمانها است، زیرا هر ستونی برای نگهداشتن چیزی بایستی بجایی تکیه داشته باشد تا سطحی و جسمی را از سقوط حفظ کند، آسمانها که فاقد ستون محسوسند بناچار معلّقند و غیر مسطّح چنانکه می بینیم که سقوط نمی کنند. (معجم البلدان ج 1/ 16 یاقوت حموی).
ص: 96
رفع البعیر فی سیره: آن شتر به سختی و سرعت دوید.
رفعته انا: او را بلند کردم و راندم.
مرفوع السّیر: تیزتک و سخت رو. (مرفوع در باره ستوران، نوعی دویدن سریع است که دستها را با سختی بلند می کنند و می دوند- (مصباح و مقائیس).
رفع فلان علی فلان کذا: چیزی که پوشیده بود پخش و پراکنده کرد.
الرّفاعه: چیزی که زنان بر پشت می بندند و بر آمده می شود.
الرّقّه مثل الدّقه:- است ولی- دقّه- در وقتی گفته می شود که مراعات همه جوانب کار بشود و- رقّه- به اعتبار عمق و ژرفی آن است پس وقتی واژه- رقّه- در باره جسمی بکار رود، نقطه مقابلش صفاقه: سختی و زمختی است مثل:
ثوب رقیق و ثوب صفیق: جامه نرم و جامه خشن.
و هر گاه- رقیق- در باره جان و نفس باشد نقطه مقابلش جفوه و قسوه است یعنی سخت دل، چنانکه می گویند:
فلان رقیق القلب: یعنی او نرمدل است و عکسش- قاسی القلب- است.
الرّقّ- چیزی است مثل کاغذ که بر آن می نویسند، خدای تعالی گوید: (فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ- 3/ طور).
و نیز- رقّ- یعنی لاک پشت نر و باخه.
و الرّقّ: برده داشتن و رقیق: برده و بنده، که جمع آن ارقّاء- است.
استرقّ فلان فلانا: او را برده و بنده کرد.
رقراق: رقیق بودن نوشیدنی و شربت.
رقراقه: زلال و کمرنگ.
الرّقّه: زمینی که اطرافش را آب فرا گرفته و به علّت رطوبتش نرم است.
أعن صبوح ترقّق «1»؟: یعنی آیا از نوشیدنی چاشت و صبحانه به نرمی سخن
__________________________________________________
(1) این ضرب المثل به صورت- عن صبوح ترقق- در مآخذ دیگر ذکر شده فقط زمخشری و راغب رحمه
ص: 97
می گویی؟.
الرّقبه: اسم عضو معروف بدن (گردن) سپس به تمام تن تعبیر شده است و در عُرِف سخن آن را برای بردگان بکار برده اند چنانکه از واژه های رأس و ظهر (سر و پشت) هم به مرکوب- تعبیر کرده اند و می گویند:
فلان یربط کذا راسا و کذا ظهرا «1» (او آن تعداد- رأس و ظهر (ستوران را) نگه می دارد و در جایگاهشان می بندد کنایه از اغنام و حلال گوشتها و مرکبهای سواری است).
خدای تعالی گوید: (وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ مُؤْمِنَهٍ- 96/ نساء) و (وَ فِی الرِّقابِ «2»- 177/ بقره).
__________________________________________________
اللّه به صورت جمله پرسشی که صحیح آن است ذکر کرده اند. اصلش این است که مردی به نام- جابان- شبانگاه قومی می شود و او را کاملا از غذا و نوشیدنی اشباع می کند پس از نوشیدن، به نرمی می گوید اگر چاشت هم همین گونه سیرم کنید چگونه مسافرتم را ادامه دهم، میزبان به او می گوید: حالا که شب است با این نرمی از صبح سخن می گوئی کنایه از اینکه تو دلت می خواهد صبح هم بهتر از این پذیرائی شوی ولی به روی خودت نمی آوری و نیّتت را به صورت سؤال آن هم با نرمی بیان می کنی زیرا همیشه- الکنایه ابلغ من التّصریح- (مجمع الامثال 2/ 21- اساس البلاغه 173- لس 10/ 125).
این ضرب المثل در باره کسی بکار می رود که دلش چیزی را می خواهد و با زبان چیز دیگر می گوید.
(1) در زبان فارسی همچنین تعبیراتی هست مثلا برای شتر- نفر و برای گوسفند و گاو- رأس- بکار می برند- صد نفر شتر- هزار رأس گاو و گوسفند و برای نسل انسانها واژه پشت مثل- چهار پشت- ده پشت، هزار پشت آدم، از واژه گردن هم عبارات گردن ها را به اطاعت آورد، و گردنکشان نظم یعنی شعرای نامدار، گرد نفر از یعنی مغرور و متکبّر.
سعدی می گوید: تواضع ز گردانفرازان نکوست.
(2) دو فرمان مهمّی است که از سوی اللّه برای آزادی بردگان و راه به سوی آزادیشان صادر شده است یکی آیه 177/ بقره است.
دیگری آیه 60/ توبه است که با شکوهترین مواد جهان شمول قانون اساسی اسلام است، آنهم در دنیائی که پس از بیست قرن تمدّن، و تکامل ابزار تولید هنوز در جهان غرب یا به اصطلاح متمدّن گردن انسانها و
ص: 98
یعنی بنده ای که می خواهد بهای خود را بپردازد تا آزاد شود اینان از کسانی
__________________________________________________
اندیشه شان در زیر بار بردگی و اسارت شهوات و هوسهای برتری جویی و قدرت طلبی کاپیتالیزم و سرمایه داری از یک طرف و از سوی دیگر اندیشه ها و گردنهای فکری میلیونها انسان که سلب تفکّر آزاد و یک بعدی و محدود نمودن مستضعفان جهان، که فریادشان آوای هابیلیان و بردگان شکنجه قرون را در زیر ضربات تازیانه بازگو می کنند در جهانی که هنوز انسانهای سیاه و سپید را به جان هم می اندازند و جدا از هم می دانند، ثروتهای سرشار کشورشان را در قارّه های آفریقا و آسیا غارت می کنند می بینیم که از تبعیض نژادی حمایت می شود و در راه مکتب ها و آرمانهای برتری جویانه به نام امپریالیزم و نازیزم و صهیونیزم و سوسیالیزم و ...
میلیاردها انسان قربانی می شوند و آن اصول غیر انسانی را با قدرت و شدّت تبلیغ و تقویت می کنند یعنی همان مکتب هائی که محتوایش انسانها را سرمست غرور برتری جویی و بی اعتقادی به هستی بخش جهان و آینده انسان می نماید و حیوانی زیستی، با تمام تبلیغاتش ارائه می شود در میان این غوغا و هرج و مرج و جنایتها تنها اسلام و آئین رهائی بخش اوست، که چهارده قرن است بانگ برمی دارد و یکی از مصارف و پرداخت مالیات اسلامی را برای آزاد کردن برده ها و گردن ها از یوغ ستم استعمار برقرار می سازد اینک ترجمه آیات فوق:
آیه 177/ بقره: نیکی آن نیست که صورتهای خود را به سوی مشرق و مغرب کنید بلکه نکوکاران آن کسی است که به خدا و روز جزا- فرشتگان- کتابهای آسمانی- و پیامبران ایمان دارد و از دست رنج خویش که آن را دوست دارد به خویشان- یتیمان- تنگدستان- در راه مانده ها- خواهندگان نیازمند و در راه آزادگی بردگان بدهند، و نماز کنند و زکات دهند و به پیمان خویش وفا دارند و در سختی و بیماری و میدان جنگ پایداران، آری همین کسانند که راستگویان و پرهیزکارانند.
آیه 60/ توبه: زکات (مالیات اسلامی) فقط از آن:
1- تنگدستان 2- مسکینان 3- کسانی که در کار اجرای زکاتند.
4- کسانی که کافرند ولی توجّه و تمایل آنها به جهاد و اسلام در برنامه حکومت اسلامی است.
5- یا کسانی از مسلمین که در عقیده ضعیفند و بایستی مؤمنشان کرد.
6- و بالاخره آزادی بردگان.
7- و کسانی که قدرت پرداخت قرض خود ندارند.
8- و مصرف در راه خدا.
9- کمک به درماندگان از دیار خویش، اینها واجباتی از سوی فرمان الهی است و او علیم و حکیم است.
حکم صرف هزینه زکات در راه آزادی بردگان را همه رساله ها نوشته اند ولی حکم قاطع امام خمینی در تحریر الوسیله که شامل مطلق بردگان پیمانی و اجباری می شود چنین است: که در ذیل قسمت پنجم تفسیر (فی الرّقاب) می نویسند: بل مطلق عتق العبد سواء وجد مستحقّ للزّکاه ام لا فهذا الصّنف عام المطلق عتق رقبه: آزادی بردگان به طور مطلق در باره همه بردگان است که عمومیّت دارد و به مطلق آزادی آنها تعلّق می گیرد، در بردگان پیمانی ناتوانی هم شرط آنهاست.
ص: 99
هستند که بایستی مقداری از زکات در راه آزادیشان صرف و هزینه شود.
رقبته: به گردنش زدم.
رقبته: حفظش کردم.
(رقیب:) نگهبان، و این معنی یا به خاطر مراعات کردن و حفظ نمودن شخص مورد نگهداری است و یا به خاطر این است که- رقیب- برای مراقبت گردن می کشد و سرش را بالا نگه می دارد.
خدای تعالی گوید: (وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَکُمْ رَقِیبٌ- 93/ هود).
(سخن حضرت شعیب به قوم نافرمان خویش است که به آنها می گوید از سرنوشت قوم عاد و ثمود و هود عبرت گیرید آنها باز لجاجت می کنند، سپس شعیب می گوید: بنابراین منتظر عذاب و فرجام کارتان باشید من هم با شما منتظر می مانم).
در آیات: (إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ- 18/ ق) و (لا یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لا ذِمَّهً- 10/ توبه) (در باره مؤمنین پیمان خویش رعایت نمی کنند) مرقب: پاسگاه و مکان مرتفعی که نگهبان بر آن اشراف دارد، و همچنین- امین و مسئول کسانی که با قرعه و شرط تیراندازی می کنند و سرپرست کسانی که با تیراندازی شرطی قمار می بازند و می خورند و می نوشند و نیز رقیب- سومین تیری است که پرتاب می کنند.
(ترقّب:) با احتیاط نگهبانی و دور اندیشی کرد مثل آیه: (فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ- 21/ قصص).
رقوب: زنی که به خاطر داشتن فرزندان زیاد منتظر مردن نوزادان خویش است و نیز- شتری که به انتظار سیراب شدن شتر دیگر می ایستد تا نوبتش برسد.
__________________________________________________
فخر رازی می نویسد: در چهار گروه فوق حرف (ل) هست مثل للفقراء و للمساکین- ولی در قسمت پنجم (و فی الرّقاب) آمده یعنی سهمشان در راه آزادی آنها صرف شود نه اینکه به خودشان داده شود بلکه در راه آزادی بردگان جهان شناخته و ناشناخته بایستی هزینه شود. فیوضع نصیبهم فی تخلیص رقبتهم عن الرّق (تفسیر کبیر- 16/ 112).
ص: 100
ارقبت فلانا هذه الدّار: این است که خانه ای به کسی ببخشی که تا پایان عمرش و مرگش از آن خانه استفاده کند گویی که آن خانه مرگش را انتظار می کشد و این چنین بخشش را- رقبی و عمری- گویند.
الرّقاد: خواب اندک و خوش، می گویند: رقد رقودا- که اسم فاعلش- راقد- و جمعش- رقود است.
خدای تعالی گوید: (وَ هُمْ رُقُودٌ- 18/ کهف) (مربوط به خواب اصحاب کهف است که می گوید: تحسبهم ایقاظا و هم رقود.
یعنی آنچنان بودند که بیدارشان می پنداشتی و حال آنکه خفتگان بودند.
و به این خاطر با واژه- رقود- توصیفشان کرده است که از زیادی و طول خوابشان به حالت مرگ به نظر می آمدند زیرا در باره آنها اعتقاد داشتند که مرده اند و این چنین خوابی، با مرگ کمی فاصله دارد.
و آیه: (یا وَیْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا- 52/ یس) (ای وای چه کسانی از خوابگاهمان ما را برانگیخت).
ارقد الظّلیم: شتر مرغ به سرعت برخاست گویی که خواب را از خودش رانده است.
الرّقم: خط پر رنگ، و نیز گفته اند: الرّقم: نقطه گذاری کتاب و نوشته.
خدای تعالی گوید: (کِتابٌ مَرْقُومٌ- 9/ مطفّفین) بر دو وجهی است که در بالا گفته شد.
فلان یرقم فی الماء: (او بر آب رقم می زند و می نویسد) این مثل در باره کسی گفته می شود که در کارها مهارت و استادی دارد و حاذق است.
ص: 101
و در باره اصحاب الرّقیم «1»- دو نظر هست:
1- نام مکانی است.
2- منسوب به سنگی است که نامشان بر آن حک شده است.
رقمتا الحمار: اثر و نشانه ای که بر دستان الاغ و اسب داغ می کردند و می نهادند.
ارض مرقومه: زمینی که مثل خطوط کتاب به ردیف سبزی دارد. (سبزیکاری خطی و کَردی).
الرّقمیّات: تیرهایی که منسوب به قسمتی از شهر مدینه منوّره است. (و در آن بخش از شهر مدینه آن تیرها را می ساختند).
رقیت فی الدّرج و السّلم: از پلّه ها و نردبان بالا رفتم.
ارتقیت: نیز در همان معنی است که ذکر شد.
خدای تعالی گوید: (فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبابِ- 10/ ص) (با سبب ها و وسایلی بالا روید).
ارق علی ضلعک: هر چقدر می توانی و نیرو داری بالا برو.
رقیت من الرقیه: از سحر و افسون دور شدم (رقیه- کنایه از افسون کردن است فعلش- رقی، یرقی، رقیا- اسمش- رقیّا و اسم مرّه اش- رقیه- جمعش- رقی- است ولی- رقی یرقی رقیّا و ارتقاء و ارقاء و ترقی- یعنی صعود و بالا رفتن).
کیف رقیک و رقیتک- اولی مصدر است و دوّمی اسم است. (افسون و صعودت
__________________________________________________
(1) یاقوت می گوید: از طرف شام محلّی است به نام- رقیم که بعضی پنداشته اند اصحاب کهف در آنجا بوده اند ولی صحیح نیست، در کشورهای روم بودند.
فرّاء می گوید: آیه (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً- 9/ کهف) لوح سربی بوده که نام انساب و اسماء و دینشان را بر آن نوشته بودند و نیز گفته شده: رقیم- اسم قریه ای است که در آنجا ساکن بودند و اسم کوهی است که غار اصحاب کهف است عکرمه از ابن عبّاس نقل کرده است که گفته: ما ادری ما الرّقیم، اکتاب ام بنیان یعنی ندانستم که رقیم نوشته ای و لوحی بوده یا ستون و بنیانی.
ص: 102
چگونه است؟).
خدای تعالی گوید: (لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ- 93/ اسراء) (در باره معراج یا اسراء پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که مخالفین آن می گویند باور نداریم تا اینکه از آنجا کتابی برای ما بیاوری که آن را بخوانیم).
و آیه: (وَ قِیلَ مَنْ (راقٍ)
- 27/ قیامه) چه کسی پناهش می دهد و با افسون نجاتش می دهد که تنبیهی است بر اینکه کسی او را حمایت نخواهد کرد و این معنی اشاره ای است که شاعر گفته است:
و اذا المنیّه انشبت اظفارها الفیت کلّ تمیمه لا تنفع «1»
(زمانی که مرگ چنگال خود را به انسان فرو می برد آنگاه در می یابی که دعاء چشم زخم به او سودی نمی دهد).
ابن عبّاس می گوید: معنای آیه: (وَ قِیلَ مَنْ راقٍ
- 27/ قیامه) یعنی چه کسانی روح ترا می گیرند آیا فرشتگان رحمتند یا فرشتگان عذاب؟
(التّرقوه): استخوان چنبره گردن که جلوی گلو و بالای سینه است و جائی که نفس در آن بالا می آید (به خاطر نرمی و خمیدگیش) (کَلَّا إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ- 26/ قیامه).
__________________________________________________
(1) این تشبیهات زیبا در قصیده عینیّه معروف ابو ذؤیب هذلی است.
تمیمه: یعنی مهره ها و دعایی که به گردن و بازوی نوزادان زیبا می بندند که به پندار خود از زهر چشم دیگران مصون بماند مطلع قصیده چنین است:
امن المنون و ریبها تتوجّع و الدهر لیس بمتعب من یجزع!؟
آیا از مرگ و روزگار ناله سر می دهی ولی دهر روزگار دلش نرم نیست و کسی را که زاری می کند خشنود نمی سازد.
ابو ذؤیب هفت پسر داشت که از بیماری طاعون در مصر می میرند و طفل کوچکی برایش می ماند که مرتّبا با مادرش گریه می کردند و این قصیده پند آموز را خطاب به آنها سروده می گوید:
فالعین بعدهم کان حداقها کحلت بشوک فهی عور تدمع
و لقد اری انّ البکاء سفاهه و لسوف یولع بالبکاء من یفجع
گوی که حدقه چشم را با خار بیابان سرمه کشیده اند که از شدّت سوزش درد مرتّب اشک می ریزد. به راستی که من گریه را سفاهت و نادانی می دانم ولی به زودی کسی که مصیبت زده شود به گریه حریص خواهد شد.
ص: 103
الرّکوب: در اصل یعنی سوار شدن انسان بر پشت حیوان که در سوار شدن بر کشتی هم بکار می رود.
(و در عرف امروز سوار شدن در ماشین و فضا پیما همین واژه است و- رکاب:
مسافرین).
راکب: در عرف سخن ویژه کسی است که بر بارگی و پشت ستور می نشیند جمع آن- رکب، رکبان و رکوب- است.
خدای تعالی گوید: (وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوها وَ زِینَهً- 8/ نحل) و (فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ- 65/ عنکبوت) و آیه: (الرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنْکُمْ- 42/ انفال) (و سواران کاروان دور از شما بودند) و (فَرِجالًا أَوْ رُکْباناً «1»- 239/ بقره).
ارکب المهر: هنگام سواری اسب جوان نزدیک شد. (وقت سواریش رسید).
مرکبّ: مخصوص کسی است که اسب دیگری را سوار می شود و نیز کسی که در سواری ناتوان است و خوب سواری نمی داند.
(متراکب:) رویهم سوار شده و انباشته شده.
خدای تعالی گوید: (فَأَخْرَجْنا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَراکِباً- 99/ انعام) (قسمتی از آیه 99/ انعام است و اشاره به یکی از پدیده های حیاتبخش اللّه است که می فرماید:
اوست که از آسمانها باران فرو ریزاند و در اثر ریزش باران همه روئیدنی ها را از زمین
__________________________________________________
(1) یعنی پیادگان یا سواران، قسمتی از آیه ای است که مربوط به اقامه نمازها و محافظت بر ادای آنهاست به خصوص نماز ظهر که می فرماید: (حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاهِ الْوُسْطی ...).
همه نمازها و نماز میانه روز را مواظبت کنید و بر ادای آنها اهتمام بورزید، برای خدا مطیعانه قیام کنید و بر پا خیزید.
هر گاه در ادای نماز به صورت معمول بیم داشتید و در سفر بودید در حالی که حرکت می کنید و پیاده و سواره هستید نماز خوف یعنی در حال حرکت بخوانید و چون ایمن شدید خدای را یاد کنید و نماز از همانطور که یادتان داده است و نمی دانستید به جای آرید.
ص: 104
خارج می کنیم، از جمله خوشه گندم است که دانه هایش به طور منظّم بر روی هم قرار دارد).
رکبه: زانو.
رکبته: به زانویش زدم مثل- فادته و راسته و همچنین رکبته یعنی با زانویم به او زدم مثل یدیته و عنته یعنی با دستم و چشمم.
رکب- به طور کنایه به جای مطیّه و قعیده- بکار می رود یعنی نشیمنگاه یا بُنِ رانِ مرد و زن که بر پشت مرکب قرار می گیرد.
رکد الماء و الرّیح: آب باران و باد ساکن و آرام شد و همینطور در باره کشتی.
خدای تعالی گوید: (وَ مِنْ آیاتِهِ الْجَوارِ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 32/ شوری) و (إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَواکِدَ عَلی ظَهْرِهِ «1»- 33/ شوری).
جفنه رکود: کاسه و قدح پر.
الرّکز: بانگ و صدای آرام.
خدای تعالی گوید: (هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِکْزاً- 98/ مریم).
یعنی: (آیا وجود کسی از ایشان را حس می کنی یا صدای آرامی از ایشان
__________________________________________________
(1) قبل از آن می گوید (و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم ...) هر مصیبتی و عقوبتی که به شما رسید نتیجه کارهائی است که خود کرده اید و دستهاتان انجام داده است (یَد در قرآن به معنی قدرت و نیروی کار انسانی است) و بسیاری را خداوند می بخشد شما در هر کجای زمین باشید آن نیستید که بتوانید از او پیشی گیرید و غیر از اللّه یاری و فریاد رسی برایتان نیست یکی از آیات خداوند همین کشتی هائی است که چون کوهها بر آب روانند و اگر بخواهد آنها را ساکن گرداند و در آنها بای شکیبایان نشانه هائی است از نیروی لا یزال الهی. [...]
ص: 105
می شنوی؟).
رکزت کذا: به آرامی دفنش کردم.
رکاز: دفینه و مال پنهان شده که یا کسی آن را در خاک نهاده مثل گنج و یا مانند معادن در اثر آفرینش و خلقت الهی در خاک قرار گرفته که هر دو قسمت مشمول دفینه و گنجینه اند و حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرموده است:
«و فی الرّکاز الخمس» که به هر دو گنج تفسیر شده است.
رکز رمحه: نیزه اش را در زمین فرو برد و بر آن تکیه داد.
مرکز الجند: پادگان سربازان و جائی که نیزه هایشان (سلاحها) را در آنجا نگاه می دارند (انبار مهمّات و اسلحه خانه).
الرّکس: وارونه شدن هر چیز به طوری که سر به جای پا و پا به جای سر قرار گیرد یا برگشتن اوّل چیزی به آخرش، می گویند- ارکسته فرکس: نگونسازش کردم و چنان شد.
ارتکس فی امره: بهمان کارش بازگشت.
خدای تعالی گوید: (وَ اللَّهُ أَرْکَسَهُمْ بِما کَسَبُوا- 88/ نساء)- یعنی آنها را به کفرشان بازگرداند.
الرّکض: دواندن و لگد زدن و پای جنبانیدن، وقتی این فعل از سوار باشد او دواننده مرکوب است.
مثل- رکضت الفرس: اسب را دواندم.
و هر گاه فعل- رکض- به پیاده نسبت داده شود قدم زدن و پای گذاردن بر زمین است.
ص: 106
مثل آیات: (ارْکُضْ بِرِجْلِکَ- 42/ ص) و (لا تَرْکُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلی ما أُتْرِفْتُمْ فِیهِ- 13/ انبیاء) که نهی از فرار کردن است (اشاره به موقعی است که عذاب می رسد و عیاشان و تفریح پرستان از ترس می گریزند فرمان می رسد مگر یزید به همان لذّتها و عیّاشی های خانه هاتان برگردید بسا که سراغتان را می گیرند.
الرّکوع: خم شدن، که گاهی در شکل خم شدن مخصوص و رکوع در نمازها همانطور که هست اطلاق می شود.
و گاهی- رکوع- در تواضع و فروتنی بکار می رود یا تواضع در عبادت و یا در غیر آن، مثل آیات:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا- 77/ حجّ) و (وَ ارْکَعُوا مَعَ الرَّاکِعِینَ- 43/ بقره) (وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ- 125/ بقره) و (الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ- 112/ توبه).
شاعر گوید:
أخبّر اخبار القرون الّتی مضت ادبّ کانّی کلّما قمت راکع «1»
سحاب مرکوم: ابرهای متراکم و انبوه.
__________________________________________________
(1) شعر از قصیده لبید است که سراسرش آداب تهذیب نفس و پاکی جان است که با آیه (فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ- 2/ حشر) که در باره تاریخ و سرگذشت ملّتهاست مطابقت دارد مطلعش چنین است:
بلینا و ما تبلی النّجوم الطّوالع و تبقی الجبال بعدنا و المصانع
و ما النّاس الا کالدّیار و اهلها بها یوم حلّوها و غدوا بلاقع
و ما البرّ الّا مضمرات من التّقی و ما المال الّا معمرات ودائع
الیست و رائی ان تراخت منیتی لزوم العصاتحنی علیها الاصابع
اخبر اخبار القرون الّتی مضت ادب کانی کلّما قمت راکب
یعنی: 1- فرسوده شدیم و ستارگان طلوع کننده فرسوده نمی شوند، کوهها و قصرها و آبگیرها بعد از ما پایدار و باقی اند.
2- مردمان همچون دیار و شهرها هستند که در عین زنده بودن ناگهان می میرند و شهرها هم پس از آبادانی ویران می شوند.
ص: 107
الرّکام: آنچه که بر روی هم انباشته باشد.
خدای تعالی گوید: (ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاماً- 43/ نور).
ریگها و سربازان هم که در یک جا انبوه و جمعند با واژه- رکام توصیف می شوند.
مرتکم الطّریق: راه و جاده اصلی که خاک و گلش در اثر عبور و مرور کوبیده شده (جاده شوسه یا شسته).
رکن الشّی ء: پهلو و جانب هر چیز که بر آن تکیه می شود و به طور استعاره برای قدرت و نیرو بکار می رود.
خدای تعالی گوید: (لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّهً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ- 80/ هود).
(اگر نیروئی علیه شما می داشتم و یا به قدرتی سخت متکی بودم از او یاری می جستم).
رکنت الی فلان ارکن: با فتحه حرف (ک) (یعنی- رکن، یرکن- به او اعتماد و تکیه کردم بر وزن- فعلت و افعل، چون- رکن، از غیر حروف حلقی است در ماضی و مضارع فتحه عین الفعل شاذ و اندک است. مقائیس اللّغه و مصباح و صحیح آن رکن- یرکن- رکن یرکن است.
خدای تعالی گوید: (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا- 113/ هود) (بر ستمکاران اعتماد
__________________________________________________
3- نیکی ها جز آنچه از روی پرهیزکاری باشد نیست، و مال و ثروت هم جز امانتی گذرا نیست مگر آنچه در زندگی صرف شود.
4- آیا جز اینست که اگر مرگم تأخیر شود الزاما با دستهایم بر عصا تکیه می دهم و به آنها مشتاق می شود.
5- در آن صورت از اخبار قرون گذشته خبر می دهم، خمیده حرکت می کنم هر گاه برخیزم دو تا و خمیده هستم.
ص: 108
نکنید و آنها را دوستان و یاران خود مگیرید.)
ناقه مرکّنه الضّرع: شتری که پستانش چند مجرا دارد و بزرگش می کند.
مرکن: پیاله و حوضچه پای درختان.
ارکان العبادات: آنچه که در عبادات پایه و اساس هستند و اگر ترک شوند عبادات باطل می شود.
الرّمّ: اصلاح چیزی که کهنه و فرسوده شده.
الرّمّه: نامی است ویژه استخوان پوسیده.
خدای تعالی فرماید: (مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ- 78/ یس) و (ما تَذَرُ مِنْ شَیْ ءٍ أَتَتْ عَلَیْهِ إِلَّا جَعَلَتْهُ کَالرَّمِیمِ- 42/ ذاریات) (آیه در باره باد هلاکت کننده قوم عاد است که بر چیزی نمی گذشت مگر اینکه آن را چون خاشاک و استخوان پوسیده خرد می کرد).
الرّمّه: نامی است ویژه ریسمان پوسیده.
الرّمّ: ریزه های کاه و چوب (خاک ارّه).
رمّمت المنزل: خانه را از ریزش و خراب شدن مرمّت و حفظ کردم مثل- تفقّدت:
سرپرستی کردم.
ادفعه الیه برمّته «1»: مثل معروفی است.
ارمام: سکوت و آرامش.
ارمّت عظامه: استخوانهایش پوسیده و پوک شد به طوری که اگر در آن دمیده شود صدایی شنیده نمی شود.
__________________________________________________
(1) ضرب المثل فوق در باره کسی است که چیزی می فروشد و از آن متاع هیچ چیز کم نمی گذارد و از خریدار وجه اضافی نمی گیرد، مردی شتری فروخت و در گردنش طنابی بود به او گفتند شتر را با طنابش به او بده یعنی همه لوازم او را در مثل فارسی هم می گوئیم خر با پالانش و در دنیائی امروز که به جای اسب و استر و شتر، ماشین و موتور است بایستی گفت ماشین را با تمام لوازمش بده.
ص: 109
ترمرم القوم: وقتی است که دهانهایشان را در حرف زدن حرکت دهند ولی چیزی از سخنانشان فهمیده نشود و با صراحت سخن نگویند.
(ترمرم مثل- تزمزم و زمزمه) است.
رمّان: بر وزن فعلان یعنی انار، که معروف است.
خدای تعالی گوید: (تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِماحُکُمْ- 94/ مائده)- (دستها و نیزه هاتان به آن می رسد و آن را می گیرد).
رمحه: با نیزه او را زد.
رمحته الدّابه: حیوان او را زد، که تشبیهی است به همان نیزه زدن.
السّماک الرّامح: ستاره ای است در برج اسد که ستاره ای مثل نیزه در پیش روی دارد. (و دیگر ستاره ای است در همان برج که آن را السماک الاعزل- گویند).
اخذت الابل رماحها: وقتی است که شتر به خاطر خوبیش نمی گذارد نحرش کنند. اخذت البهمی رمحها. بهمی گیاهی است خاردار که خارش مانع چیدن و چریدنش می شود.
می گویند- رماد و رمد و ارمد و ارمداء: (خاکستر) «1» خدای تعالی گوید: (کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ- 18/ ابراهیم) (مثل خاکستری است که به سختی باد بر آن بوزد).
__________________________________________________
(1) واژه های (همد- خمد- رمد) در باره فرسوده شدن لباس و خاموش شدن آتش است.
همدت النّار: حرارت آتش از بین رفت. همدت الرّیح: باد آرام شد.
خمدت النّار: آتش خاموش شد. رمدت النّار: آتش خاکستر شد. نار هامده- مثل- نار خامده- است.
رمد- هم به معنی چشم درد است. (مصباح المنیر/ رافعی)
ص: 110
رمدت النّار: آتش خاکستر شد. واژه- رمد- به هلاکت و نابودی تعبیر شده است همانطور که به همود- یعنی مرگ نیز تعبیر شده.
رمد الماء: آب شور و بد مزه شد. (گوئی از بدمزگی خاکستر در آن هست). ارمد:
خاکستری رنگ و هر چه که به رنگ خاکستر باشد.
رمد: مگس. الرّماد: سال هلاکت ستوران و مردم (به این تشبیه که همه جانداران چون خاکستر بی حرارت و بی جان می شوند).
الرّمز: اشاره با لب و دهان و صدای آرام و اشاره با ابرو و لذا هر سخنی که مثل اشاره باشد به- رمز- تعبیر شده است چنانکه شکایت به- غمز- تعبیر شده.
خدای تعالی گوید: (قالَ آیَتُکَ أَلَّا تُکَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَهَ أَیَّامٍ إِلَّا رَمْزاً- 41/ آل عمران).
ما ارمازّ: به رمز هم سخن نه گفته است.
کتیبه رمّازه: سپاهیانی که از زیادیشان رمز و اشاره ای شنیده می شود.
شهر رمضان:- که از- رمض- یعنی شدّت گرمای خورشید گرفته شده.
ارمضته فرمض: ریگهای داغ او را سوزانده و همان شدّت گرمی خورشید است.
ارض رمضه: زمینی تفتیده و داغ.
رمضت الغنم: گوسفندان در گرما چریدند و کبدهاشان مجروح شد.
فلان یترمّض الظّباء: آهو را در گرما و ریگستان داغ دنبال می کند.
الرّمی: در اجسام مثل تیر و سنگ بکار می رود.
مانند آیه: (ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی 17/ انفال)
ص: 111
و در گفتگو واژه- رمی- کنایه از بدگویی و دشنام و تهمت است مثل آیات زیر:
(وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْواجَهُمْ- 6/ نور) و (یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ- 4/ نور) ارمی فلان علی مائه: به طور استعاره، یعنی زیادتر از سایرین تیر انداخت.
خرج یترّمی: به هدف تیر انداخت و به او رسید.
الرّهبه و الرّهب: ترس و خوف با دور اندیشی و احتیاط و اضطراب، در آیات: (لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَهً- 13/ حشر) و (جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) که- الرّهب- هم خوانده شده یعنی بیم و ترس.
(تمام آیه چنین است- لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَهً فِی صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ- 13/ حشر- شما در دلهایشان از خدا پر مهابت ترید زیرا ایمان به خدا ندارند و نمی فهمند و از شما بیمناک می شوند).
مقاتل «1» می گوید: الرّهب یعنی آستین، چنانکه روزی به صحرا رفتم تا تفسیر درست رهب- را از عربهای اصیل بدانم داشتم غذا می خوردم که عربی گفت: گفت
__________________________________________________
(1) ابو الحسن بن مقاتل بن سلیمان شیرازی خراسانی، قاری و مفسّر و محدّث که به- ابو الحسن- نیز معروف است از بزرگان علماء تفسیر، و از اصحاب امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام بوده و گفتارش در تمام تفاسیر نقل شده است. شافعی می گوید مردم در تفسیر عیال مقاتل هستند.
از منصور دوانیقی خلیفه عبّاسی نقل شده است که مگسی او را آزار می رساند و نمی توانستند دورش کنند مرتّب بر صورتش می نشست سپس گفت ببینید از دانشمندان چه کسی حاضر است گفتند مقاتل بن سلیمان گفت او را بیاورید، همین که آمد پرسید آیا می دانی خداوند چرا مگس را خلق کرده؟ قال نعم: لیذّل الجبابره: گفت آری برای اینکه ستمگران و جور پیشگان را از مگس عاجز کند سپس منصور ساکت شد. و چون در نقل احادیث جسور بود و کمتر تقیّه می نمود مخالفینش او را متّهم می ساختند.
ابن خلکان می نویسد: مقاتل تفسیر مشهوری دارد و از مجاهد و عطاء و ابو اسحاق و ضحّاک و محمّد بن مسلم زهری حدیث را اخذ کرده است. و کان من العلماء الاجلّاء- مقاتل از بزرگان علماء و دانشمندان بوده از آثارش التّفسیر الکبیر- الجوابات فی القرآن- متشابه القرآن- النّاسخ و المنسوخ- نوادر التّفسیر وفاتش 150 هجری قمری است. (وفیات الاعیان/ ابن خلکان 4/ 341).
ص: 112
ای بنده خدا به من هم چیزی بده دستم را از غذا پر کردم که به او بدهم گفت- ههنا فی رهبی- یعنی اینجا در آستینم بریز.
معنی اوّل- رهب- در آیه: (جَناحَکَ مِنَ الرَّهْبِ- 32/ قصص) صحیح تر است.
آیات: (رَغَباً وَ رَهَباً- 90/ انبیاء) و (تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ- 60/ انفال) و (وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ- 116/ اعراف) یعنی به ترس و بیم وادارشان کرده.
و آیه: (وَ إِیَّایَ فَارْهَبُونِ- 40/ بقره) یعنی ترسیدند.
الرّهب: در معنی به عبادت پرداختن، همان بکار بردن- رهبه است.
(رهبانیّه:) زیاده روی در تحمّل عبادات از فرط بیم و خوف.
و آیه: (وَ رَهْبانِیَّهً ابْتَدَعُوها- 27/ حدید) رهبان- هم بصورت جمع و مفرد بکار می رود.
آنکه رهبان را مفرد بداند به- رهابین- جمع می بندد ولی واژه رهابنه در معنی جمع باشد شایسته تر است.
ارهاب: ترسیدن شتران که از- ارهبت- است.
الرّهب من الابل- از همین معنی- ارهاب- است.
عرب می گوید: رهبوت خیر من رحموت: (بیم داشتن و در صدد چاره بودن بهتر از مورد رحم قرار گرفتن و خوار شدن است).
الرّهط: گروه و جمعیّتی که از ده نفر کمتر باشد و گفته اند تا چهل نفر را- رهط- گویند.
آیات: (تِسْعَهُ رَهْطٍ یُفْسِدُونَ- 48/ نمل) و (وَ لَوْ لا رَهْطُکَ لَرَجَمْناکَ- 91/ هود) و (یا قَوْمِ أَ رَهْطِی «1»- 92/ هود).
__________________________________________________
(1) آیات 91 و 92/ سوره هود است که قوم نافرمان شعیب به او می گویند اگر به خاطر خویشاوندانت
ص: 113
الرّهطاء: سوراخی از سوراخهای موش صحرایی که آن را- رهطه نیز گویند.
شاعر گوید: أجعلک رهطا علی حیّض.
یعنی: (آیا ترا کهنه زنان دشتان و بی نماز قرار داده است).
گفته اند- رهط- جرم و پوست پاره ای است که حایض یا دشتان بکار می برد.
در اصطلاح می گویند- هو أذلّ من الرّهط- او از کهنه حائض هم خوارتر است.
رهقه الأمر: او را با قهر و خشم فرا گرفت و پوشاند.
فعلش- رهقته و أرهقته است مثل- ردفته و اردفته و بعثته و ابتعثته در آیه: (وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ- 27/ یونس) یعنی خواری و زبونی آنها را فرا گرفت.
و آیه: (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً- 17/ مدّثر) (بزودی او را به سختی فراگیریم).
ارهقت الصَّلاه: نماز را به تأخیر انداختم به طوری که وقت نماز دیگر فرا رسید.
الرّهن- چیزی است که در گرو وام و دین قرار می گیرد.
الرّهان- هم در همان معنی است ولی- رهان- چیزی است که برای شرطبندی در میان می گذارند.
رهن و رهان- هر دو مصدرند مثل- رهنت الرّهن و راهنته رهانا اسمش- رهین و مرهون- است.
(یعنی گروی) در جمع رهن واژه های- رهان- رهن، رهون نیز بکار می رود.
__________________________________________________
نبود تو را سنگسار می کردیم که پیش ما عزیز نیستی، شعیب در پاسخشان می گوید آیا خویشان من از خداوند عزیزترند که او را فراموش کرده و پشت سر گذاشته اید بدانید که پروردگار من به اعمالی که مرتکب می شوید آگاه است و احاطه دارد (إِنَّ رَبِّی بِما تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ- 92/ هود).
ص: 114
آیه: (فرهن مقبوضه- 283/ بقره) که- فرهان نیز خوانده شده.
گفته اند در آیه: (کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ (رَهِینَهٌ)- 38/ مدّثر) واژه- رهین- فعیل به معنی فاعل است پس رهینه- در این آیه یعنی پایدار و ثابت و بر پای دارنده کارهای خویش، و نیز در معنی مفعول هم گفته شده یعنی هر کسی در گرو پاداش همان کاری که کرده است قرار می گیرد و چون از واژه- رهن- و گروی معنی ضبط و نگهداشتن تصوّر می شود و لذا رهینه به طور استعاره برای حبس و نگهداری هر چیزی بکار می رود، پس (بِما کَسَبَتْ رَهِینَهٌ- 38/ مدثر) یعنی هر کسی در حبسی و ضبط چیزی است که کسب کرده.
رهنت فلانا: او را پا برجا کردم.
رهنت عنده: نزدش گرو گذاردم.
ارتهنت: گروی گرفتم.
ارهنت فی السّلعه: قیمت متاع را گرو گرفتم و حقیقت آن این است، متاعی را که قیمتش معیّن شده در گرو نگهداری، تا تمام قیمت آن را دریافت کنی.
«1» آیه: (وَ اتْرُکِ الْبَحْرَ رَهْواً- 24/ دخان) یعنی دریا را ساکن واگذار که (إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ- از پی تو آنها سپاهیانی غرق شدگانند).
گفته اند- رهوا- در این آیه یعنی فراخی و گشادی راه دریا و این درست است- رهاء- دشت و بیابان مرتفع و صاف که از همین واژه است.
رهو: آبگیر عمیقی که آب در آن جمع باشد.
__________________________________________________
(1) واژه- رهو- از اضداد است یعنی زمین مرتفع و گود یا آرامش و اضطراب و با تنگی و وسعت که این معانی در اشعار شعراء بکار رفته است.
رهوه: کوه بسیار بلند، عیش راه: زندگی آرام.
ص: 115
می گویند: لا شفاعه فی رهو: در آبگیر هیچ خرید و فروشی نیست (آبگیرها خرید و فروش شدنی نیستند).
مردی عرب به شتر فالجش نگاه کرد و گفت- رهو بین سنامین- (همچون گودی میان دو کوهان است).
رابنی کذا و ارابنی: (مرا به تردید و دو دلی انداخت و مرا ناخوش آمد) پس- ریب- این است که تو در باره کاری یا موضعی چیزی رای بپنداری سپس حقیقت آن روشن شود.
خدای تعالی گوید: (یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ- 5/ حجّ) و (فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا- 23/ بقره) تنبیهی و هشداری است بر اینکه تردیدی در باره آن نیست.
و آیه: (رَیْبَ الْمَنُونِ- 30/ طور) یعنی مرگ و مردن نه از این جهت که در بودنش و وجودش تردید هست، ریب- نامیده است، بلکه از این جهت که زمان مرگ و رسیدن مرگ مورد توهّم و شکّ است و آن را- ریب نامیده پس انسان پیوسته در باره زمان رسیدن مرگ در دو دلی و شک است نه از جهت وجود مرگ، بر این اساس شاعر گوید:
النّاس قد علموا ان لا بقاء لهم لو انّهم عملوا مقدار ما علموا
(مردم می دانند که همیشه زیستن و بقائی در دنیا برایشان نیست ای کاش به اندازه ای که دانسته اند عمل می کردند) مثل معنی این شعر امن المنون و ریبها تتوجّع؟
یعنی: (آیا از مرگ و تردید در زمان وقوعش دردمند می شوی) خدای تعالی گوید: (لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ- 110/ هود) و (مُعْتَدٍ مُرِیبٍ- 25/ ق) (یعنی ستمگر و ناباور). (ارتیاب)- مثل- ارابه- است یعنی شکّ و پندار ناپایدار داشتن، در آیات:
(أَمِ ارْتابُوا أَمْ یَخافُونَ- 50/ نور) و (تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ- 14/ حدید) که ارتیاب و بد گمانی
ص: 116
را از مؤمنین نفی می کند. می گوید: (وَ لا یَرْتابَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ- 31/ مدثر) و (ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا- 15/ حجرات).
در مثل می گویند: دع ما یریبک الی ما لا یریبک.
(از آنچه که تو را به بدگمانی می اندازد در گذر و به آنچه بدگمانست نمی کند روی آور) «1».
ریب الدّهر: تغییرات و دگرگونیهای روزگار، به خاطر اینکه چون برای دهر و روزگار مکر و فریب پنداشته اند آن را- ریب- گفته اند.
(الرّیبَه:) دو دلی که اسمی است از ریب.
خدای تعالی گوید: (بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ- 110/ توبه) یعنی شک و ریب که بر دغلکاری و نقص ایمانشان دلالت می کند.
__________________________________________________
(1) لغت نامه ها و تفاسیر عبارت فوق را به صورت حدیثی مشهور ذکر کرده اند.
ابن منظور می نویسد: در حدیث «دع ما یریبک الی ما لا یریبک» با فتحه حرف (ی) نیز خوانده شده.
طریحی نیز همین نظر را دارد و می گوید بیشتر با فتحه خوانده شده معنی حدیث این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می فرماید هر کاری و هر اندیشه ای که گمان انگیز است و در آن دو دلی و شک و ریب باشد رها کن و به سوی اندیشه و کاری که شک و گمان ایجاد نمی کند توجّه کن که خلاصه اش- دع ذاک الی ذاک است یعنی چیزی را که با بعد منفی ترا به تردید می اندازد به چیزی که یقین آور است تبدیل کن.
در عصر ما محتوای این حدیث که رهائی بخش انسانها از منفی بافی هاست به ویژه برای جوانان بسیار آموزنده و با اهمیّت است تا در معرض اندیشه های شک برانگیز و منفی بافی نسبت به آغاز و پائین جهان رها نشده و به سوی اندیشه ای که او را آرامش می بخشد روی آورد.
نسلی که هر روز باید با ایمان و یقین در راه نجات مستضعفین از یوغ ستمگران با اعتقاد مثبت به روز جزاء مصمّم تر باشد و قیام کند متأسفانه، در معرض دیدگاههای محدود و ناقص و تردیدآور منفی با تبلیغات جهان سرمایه داری و مادی واقع شده است، گویی که پیامبر اسلام علیه السّلام دیدگاهش در عصر ما تجلّی یافته و بایستی با تبعیّت از حدیث نجاتبخش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از گمان ها و بدگمانی ها به یقین داشتن نسبت به آغاز، و پایان جهان خود را با ایمان به اللّه و جاودانه بودن روح و هستی سوق داد حدیث فوق تفسیر کننده آیه دوّم سوره بقره است که قرآن را- لا ریب فیه- 2/ بقره) معرّفی می کند و همین طور آیه: (الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ... 18/ زمر) یعنی نیکوترین سخن قرآن است که سراسر اثبات حقایق و امیدوار کننده انسانها به جهان پاداش و یادآور حکومت حقّه مستضعفین صالح و مؤمن جهانی است مآخذ دیگر حدیث فوق عبارتند از: تهذیب اللّغه 15/ 254- لسان العرب واژه ریب- در مجمع البحرین.
ص: 117
الرّوح و الرّوح- در اصل یکی است ولی- روح- اسمی برای دم و نفس است.
شاعر در وصف آتش می گوید:
فقلت له ارفعها الیک و احیها بروحک و اجعلها لها فیئه قدرا «1»
زیرا دمیدن و نفس هم قسمتی از روح است مانند نامیدن- نوع- به اسم جنس مثل نامیدن انسان به حیوان لذا- روح- اسمی است برای نفس یا جزئی که بوسیله آن حیات و جنبش و تحرّک حاصل می شود و نیز به همان چیزی است که سودها و منفعت ها رای جلب و زیان و ضررها رای دفع می کند اطلاق شده است و همین است که در آیات:
(یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی- 15/ اسراء) و (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی- 29/ حجر) بیان شده است، اضافه شدن روح- به خداوند اضافه ملکی است و تخصیصی است که باعث شکوهمندی، و شرافت روح است، مثل آیات:
(طَهِّرا بَیْتِیَ- 26/ حج) و (یا عِبادِیَ
- 56/ عنکبوت) (که بیت- و- عباد- به ضمیر (ی) که ضمیر اللّه- است اضافه شده یعنی خانه من را پاک گردان- و ای بندگان من).
فرشتگان والا و ارزشمند- ارواح- نامیده شده اند مثل آیات: (یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَهُ صَفًّا- 38/ نباء) و (تَعْرُجُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ 4/ معارج) و (نَزَلَ بِهِ (الرُّوحُ الْأَمِینُ)- 193/ شعراء) که- جبرئیل- روح الامین- روح القدس نامیده شده در آیات:
(قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ- 102/ نحل) و (وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ 87/ بقره) (پس روح القدس
__________________________________________________
(1) شعر از ذی الرمه- است، می گوید: به او گفتم آتش را با نفست مشتعل و زنده کن و فروزش آن را با دمیدنت از سوی خویش برای آن بخششی والا قرار ده. ازهری با استشهاد به شعر فوق می گوید: روح با ضمّه حرف (ر) در زبان عرب یعنی نفخ و دمیدن برای اینکه دمیدن از- روح است و موجود زنده نفس دارد. احیها بروحک: یعنی با نفخ و دمیدنت، همین نظر را ابن منظور نیز آورده است. (تهذیب اللّغه 2/ 225 لسان 2/ 426- اساس البلاغه 183).
ص: 118
و روح الامین در قرآن صفت جبرئیل است) و حضرت عیسی علیه السّلام نیز روح- نامیده شده در آیه: (وَ رُوحٌ مِنْهُ 171/ نساء، 49/ آل عمران) این نامگذاری برای توانائی در زنده کردن مردگان برای او بوده (باذن اللّه).
قرآن- نیز- روح- نامیده شده در آیه: (وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا- 52/ شوری) زیرا قرآن سببی است برای حیات اخروی که در آیه: (وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ- 62/ عنکبوت) توصیف شده است.
روح- در معنی تنفّس نیز هست- اراح الإنسان- وقتی است که انسان نفس می کشد و دم برمی آورد.
آیه: (فَرَوْحٌ وَ (رَیْحانٌ)- 89/ واقعه) ریحان چیزی است که بوئی خوش دارد و نیز گفته اند- ریحان- گفته اند در آیه (وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ- 12/ الرّحمن).
به عربی اصیل گفتند: الی این؟ به کجا می روی؟
پاسخ داد: اطلب من ریحان اللّه، یعنی رزق خدا می جویم، و اصلش همان است که گفتیم.
روایت شده است که: (الولد من ریحان اللّه) فرزند از- رزق- خداوند نیست.
چنانکه شاعر گوید:
یا حبّذ ریح الولد ریح الخزامی فی البلد
(چه نیکوست بوی خوش فرزند و بوی خوش گل خیری صحرایی در شهر و دیار).
یا برای اینکه فرزند رزقی است از سوی خدای تعالی- (ریح)- نیز معروف است و همان هوای متحرّک است. در عموم آیاتی که خدای تعالی ارسال باد را مفرد ذکر می کند در معنی عذاب است هر جائی که ریح- با لفظ جمع (ریاح) آمده است به معنی رحمت الهی است، به صورت مفرد مثل: (إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً- 19/ قمر) و (فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً- 16/ فصّلت) (َثَلِ رِیحٍ فِیها صِرٌّ
- 117/ آل عمران) و (اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ- 18/ ابراهیم).
ص: 119
و در صورت جمع که به معنی رحمت است مثل آیات:
(وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ- 22/ حجر) و (أَنْ یُرْسِلَ الرِّیاحَ مُبَشِّراتٍ 46/ روم) و (یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً- 57/ اعراف).
و امّا در آیه: (یُرْسِلُ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً- 48/ روم) معنی آشکارتر و روشن تر آن رحمت است که به لفظ جمع هم خوانده شده و صحیح تر است.
واژه- ریح- به صورت استعاره برای قدرت و غله هم بکار رفته است مثل آیه:
(وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ- 46/ انفال).
اروح الماء: بوی آب تغییر کرد که مخصوص بوی بد آب است.
ریح الغدیر یراح: برکه و آبگیر بوی بد گرفت.
اراحوا: آسایش یافتند و یا به شادمانی شب کردند.
دهن مروّح: روغن خوش بوی.
روایت شده است که (لم یروح رائحه الجنّه) یعنی بوی بهشت را نیافته.
مروحه: گذرگاه باد.
مروحه: باد بزن و وسیله ای که باد با آن تولید می شود.
رائحه: وزش هوا و بوی خوش.
راح فلان الی اهله: به دو معنی است:
1- او به سرعت و مثل باد بسوی خانواده اش آمد.
2- یا با برگشتن بسوی خانواده اش از آسایش و مسّرت بهره مند شد.
الرّاحه: مشتّق از- روح- است یعنی آسایش، چنانکه می گویند:
افعل ذلک فی سراح و رواح: آن را به آسانی انجام ده.
المراوحه فی العمل: یکبار این عمل می کند و یکبار دیگری (از باب مفاعله است یعنی کار طرفین).
الرّواح: به طور استعاره برای استراحت در نیمروز که انسان آسایش دارد بکار می رود و از همین معنی می گویند:
ص: 120
ارحنا ابلنا: شترانمان را در نیمروز استراحت دادیم.
ارحت الیه حقّه: از همان استراحت دادن شتران استعاره شده است یعنی حقّش را به او پرداختم و آسوده خیالش کردم.
مراح: جائی است که شتران شب در آنجا بسر می برند (آرامشگاه شتران در شب).
تروّح الشّجر و راح یراح: درخت دوباره شکوفه برآورد و چون از واژه روح، وسعت و فراخی تصوّر می شود لذا گفته اند:
قصعه روحاء: یعنی قدحی بزرگ.
و آیه: (لا تَیْأَسُوا مِنْ (رَوْحِ اللَّهِ)- 87/ یوسف) یعنی از رحمت و گشایش دادن خدای تعالی مأیوس نشوید و این خود قسمتی از- روح- یعنی رزق و بخشایش است.
الرّود: رفت و آمد با مدارا در طلب چیزی.
می گویند- راد و ارتاد- و همینطور- رائد- یعنی جوینده گیاه و علوفه.
راد الابل فی طلب الکلاء: (شتران را به طلب علوفه فرستاد). و به اعتبار معنی رفق و مدارا در این واژه می گویند.
رادت الابل فی مشیها ترود رودانا: (شتران به آرامی رفتند) و از این معنی واژه مرود- ساخته شده یعنی: (میل سرمه و آهن حلقه ای شکل و چرخ آهنین و دلو که همواره در رفت و آمدند).
ارود، یرود، اروادا: مدارا و مهربانی کرد و از همین معنی واژه روید- یعنی آرام، مشتقّ شده، مثل:
رویدک الشّعر یغبّ: (شعرت را مخوان و بگذار بماند تا وقتی که کم و کاستی آن بر خودت روشن شود) (ارادَه)- از- راد، یرود- است یعنی وقتی که کسی در طلب چیزی سعی و کوشش کند- اراده- در اصل- قدرت و نیروی است که از شهوت و نیاز و
ص: 121
آرزو ترکیب شده- اراده اسمی است برای تمایل نفس به چیزی که حکم و فرمان انجام دادن و یا انجام ندادن در آن چیز باشد و اینکه سزاوار است انجام بشود یا نشود (تا اراده آزاد و خواست نفسانی یکی از آن دو امر را برگزیند) سپس اینگونه اراده، و خواست نفسانی در باره اصل چیزی، گاهی میل و کشمکش در مبدأ و آغاز آن چیز است و گاهی در نتیجه حکم و دستور آن چیز که جایز و شایسته است و انجام گیرد یا نگیرد.
اگر واژه- اراده- در خدای تعالی بکار رود مراد حکم و نتیجه و پایان آن است نه تمایل و خواست نفسانی به مبدأ و آغاز چیزی که او متعالی است از معنی دل بستن و تمایل. هر گاه گفته شود: اراد اللّه بکذا یعنی خداوند در آن حکم کرد که آنطور هست و آنطور نیست مثل آیه:
(إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَهً «1»- 17/ احزاب) گاهی منظور از یادآوری اراده، امر است چنانکه می گوئی:
ارید منک: به آن کار امرت می کنم.
مثل آیه: (یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ- 185/ بقره) (قسمتی از آیه روزه است که می فرماید: اگر مریض و مسافر بودید روزهای دیگر روزه بگیرید که این امر خدای تعالی امر در سهولت برای شماست نه امر در سختی.
گاهی واژه- اراده- ذکر می شود و مراد قصد و هدف است مثل آیه:
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیات مربوط به جنگ است که می گوید: (قُلْ لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ ... 16/ احزاب) بگو اگر از کشته شدن و مرگ می گریزید فرار کردن سودتان ندهد و در آن صورت هم جز مدّت اندکی، از حیات بهره مند نخواهید شد، چه کسی شما را در قبال امر و اراده خدا اگر برایتان محنت یا رحمتی بخواهد نگه می دارد؟ و همانها برای خود جزا و یاوری نخواهند داشت، از آیه فوق می فهمیم که شهادت و کشته شدن در راه خدای تعالی امری است اختیاری و پذیرفتنی، نه حتمی و قطعی که مشمول اجل حتمی باشد چون می گوید اگر هم شهادت را برنگزینید و بگریزید، مگر نه این است که بالاخره مدّت کمی تا سر رسید اجلتان زنده اید پس گزینش راه شهادت امری است اختیاری و شهید خود انتخاب می کند و برمی گزیند که در نتیجه برای ابد در پیشگاه خدا جاودان و مرزوق است.
ص: 122
(لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً- 83/ قصص).
یعنی: (حیات اخروی را برای کسانی قرار می دهیم که قصد برتری جویی و فساد در زمین نداشته و پایان و فرجام کار از آن پرهیزکار است)، نه می خواهند چنان باشند و نه قصد آن را دارند.
اراده- در انسان بر حسب نیروی حسّی و جبری و فطری است همانطور که بر اساس نیروی اختیاری نیز هست از این روی در جماد، و حیوان هر دو بکار می رود مثل:
آیه: (جِداراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ- 77/ کهف) (دیواری که می خواست فرو ریزد و خراب شود) و می گویند- فرسی ترید التّبن: اسبم کاه و علوفه می خواهد.
(مُراوَدَه:) یا اینکه جدال در امر و فرمان است یعنی تو چیزی را امر می کنی غیر از آن چیزی که دیگری امر می کند و یا- مراوده- نزاع در خواستن و طلب کردن است یعنی تو چیزی را می خواهی و می طلبی و دیگری چیز دیگر را.
راودت فلانا عن کذا- در همان دو معنی است مثل آیات:
(هِیَ راوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی- 26/ یوسف) و (تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ 30/ یوسف) یعنی او را از رأیش برمی گرداند.
و بر این اساس است آیات: (وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ- 32/ یوسف) و (سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ- 61/ یوسف) یعنی: (به زودی پدرش را از او بازمی گردانیم).
الرّأس: سر، که عضو معروفی است جمع آن- رءوس.
آیات: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً- 4/ مریم) و (وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ- 196/ بقره) و با واژه رأس- از- رئیس- تعبیر می شود. (رأس القوم: رئیس و سرپرست قوم).
اراس: بزرگ سر.
شاه رأساء: سر گوسفند سیاه شد.
ص: 123
ریاس السّیف: دسته و قبضه شمشیر.
پر پرنده.
از میان پرهای بدنش، واژه- ریش- ویژه بال اوست و به خاطر اینکه پر برای پرنده مثل لباس و جامه برای انسان است لذا واژه- ریش- برای لباس استعاره شده است، خدای تعالی گوید: (وَ رِیشاً وَ لِباسُ التَّقْوی 26/ اعراف) می گویند- اعطاه إبلا بریشها: شتر را با همه ساز و برگش به او بخشید.
رشت السّهم أریشه ریشا: که اسم فاعلش- مریش- است یعنی: به تیر پیکان پر نصب کردم، و برای اصلاح کارها به طور استعاره می گویند:
رشت فلانا فارتاش: یاریش کردم، حالش خوب شد.
شاعر گوید:
فرشنی بحال طالما قد بریتنی فخیر الموالی من یریش و لا یبری «1»
رمح راش: نیزه تو خالی، که به تصوّر تو خالی بودن پر چنین گفته اند.
الرّوض: سبزه زار زیبا و برکه یا آب زیاد جمع شده در یک جا (مثل نی زارها و مرغزارها). آیه: (فِی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ- 15/ روم).
(تمام آیه چنین است: فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَهُمْ فِی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ- 15/ روم) آنان که از پرستش غیر خدا گسسته و به پرستش اللّه پیوسته اند و کارهای
__________________________________________________
(1) شعر از سوید انصاری است می گوید: پس از مدّت طولانی که رنجورم نمودی اکنون یاریم کن زیرا بهتر دوستان کسی است که دوستش را رحمت آرد نه زحمت یار شاطرش باشد نه بار خاطر و به گفته معلّم اخلاق سعدی:
دوست نبود آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
ص: 124
صالح می کند در باغی خرّم و سرسبز و شادمانه درآیند).
و به اعتبار معنی آب فراوان در واژه- روض- می گویند: اراض الوادی و استراض:
آب درّه فراوان شد.
اراضهم: سیرابشان کرد.
الرّیاضه: بکار بردن و واداشتن نفس در زحمت، برای اینکه رام و آرام شود و از این معنی عبارت: رضت الدّابّه- است یعنی: (حیوان را رام کردم) می گویند:
افعل کذا ما دامت النّفس مستراضه: آن طور کار کن تا وقتی که نفس برای ریاضت قابل و ارزشمند باشد و یا معنایش این است که آنچنان بکوش تا نفس ظرفیت و گنجایش داشته باشد. که از معنی روض و اراضه است.
اراضه: شایسته و پاکیزه شدن (و همچنین- اراضه- سیراب شدن و شیر روی شیر ریختن).
در آیه: (فِی رَوْضَهٍ یُحْبَرُونَ- 15/ روم) عبارت از باغ بهشتی و زیبائیها و جای شادی و آرامش است.
آیه: (فِی رَوْضاتِ الْجَنَّاتِ- 22/ شوری) اشاره به چیزهائی است که از نظر ظاهر برای مؤمنین در آخرت آماده شده است.
و نیز گفته اند: روضات الجنّات- اشاره به شایسته گردانیدن- ایشان از علوم و اخلاقی است که هر کس واجد آنها باشد قلبش پاکیزه و طیب است.
الرّیع جای بلندی است که از دور نمایان باشد، مفردش- ریعه است.
خدای تعالی می گوید: (أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً- 128/ شعراء) یعنی در هر جای رفیع و بلند. (آیا در هر مکان مرتفعی قصری و نشانه ای می سازند).
ریع البئر: سنگ چینی که اطراف چاه بنا شده و بلند است.
ریعان کلّ شی ء: آغاز هر چیز که از آن ظاهر می شود. و به طور استعاره به زیادتی
ص: 125
و دستآوردها- ریع- گفته می شود. تریّع السّحاب: ابرها جمع شدند.
الرّوع: نفس و خاطر انسان و قلب و دل.
در حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که «انّ روح القدس نفث فی روعی» یعنی: جبرئیل به خاطرم آورد و به جانم رساند و القاء کرد.
الرّوع: به شگفت آمدن و نیز ترسیدن و ترساندن و هر چیزی که مایه شگفتی و ترس شود.
خدای تعالی گوید: (فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ- 74/ هود) می گویند: رعته و روعته- او را بیم دادم و شگفت آوردم.
ریع فلان: ترسید.
ناقه روعاء: شتر ترسو.
اروع: کسی است که از زیبائیش به شگفت آید و گوئی که دیگران را آگاه می کند و توجّه می دهد.
چنانکه شاعر گوید: یهولک أن تلقاه فی الصّدر محفلا.
یعنی: (اگر در صدر مجلس او را ببینی به شگفت می آیی).
روغ:.
تمایل به راه حیله گری و چاره جوئی.
از این معنی- راغ الثّعلب یروغ روغانا- است یعنی روباه به سختی حیله کرد.
طریق رائغ: راه غیر مستقیم و گمراه کننده، گویی که انسان را فریب می دهد.
راوغ فلان فلانا و راغ فلان الی فلان: برای حیله و چاره جوئی در کاری به سوی او میل نمود.
ص: 126
در آیات: (فَراغَ إِلی أَهْلِهِ- 91/ صافّات) و (فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ- 93/ صافّات).
یعنی: متمایل شد و حقیقت معنی آن طلب کردن با نوعی مکر و حیله است و با حرف (علی) بیان شده است، تا هشداری بر معنی غلبه و استیلاء باشد.
الرّأفه: مهربانی و رحمت.
قد رءوف فهو رءوف و رءوف: مهربانی کرد و او مهربان است مثل- یقظ و حذر- (بیدار و دوراندیش و محتاط).
خدای تعالی گوید: (لا تَأْخُذْکُمْ بِهِما رَأْفَهٌ فِی دِینِ اللَّهِ- 2/ نور) (اشاره به اجرای حدود و قصاص الهی است، در باره مجرمین قطعی که می گوید:
به خاطر سلامت جامعه نسبت به اجرای خدا رأفت نگیرید).
آیه: (الم، غُلِبَتِ الرُّومُ «1»- 2/ روم) که گاهی به نسلی و نژادی معروف و گاهی به جمع و گروه رومی اطلاق می شود مثل واژه- عجم (واژه عجم نیز در معنی غیر عربها و همچنین ایرانیها بکار می رود).
__________________________________________________
(1) ابو عبد اللّه یاقوت حموی نظر ازهری و جوهری را در نژاد رومی که آنها را منسوب به عیصو بن اسحق ابراهیم می دانند تأیید می کند و می نویسد: همانطور که می گویند زنگی و زنگ رومی و روم- هم همین طور است رومی ها بودند که در بلاد وسیعی زندگی می کردند و کشور روم به آنها منسوب است و سپس شعر جریر را که با نسبت دادن خود به ایران و روم بر یمنی ها فخر می کند، می آورد.
ابونا ابو اسحق یجمع بیننا و قد کان مهدیا نبیّا مطهّرا
و یعقوب منّا زاده اللّه حکمه و کان ابن یعقوب امینا مصوّرا
1- پدر ما پدر اسحق است که ما را مجتمع کرده است و پیامبری هدایت گر و پاک بود.
2- یعقوب علیه السّلام از ماست که خداوند حکمتش را افزود و پسر یعقوب امینی واقعی بود. (معجم البلدان 3/ 98).
ص: 127
الرّین: چرک و زندگی که بر روی چیزی (یا صفحه) با ارزشی می نشیند و آن را فرا می گیرد و می پوشاند. آیه: (بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ- 14/ مطفّفین) یعنی: گناه و ستمگری بر صفحه دلهایشان رسید و نشست و مثل جرمی سیاه بر آنها چیره گردید به طوری که شناختن و معرفت نیکی از شر و بدی بر آنها پوشیده شد.
شاعر گوید: اذا ران النّعاس بهم.
یعنی: وقتی که خواب و پینکی بر آنها غلبه کرد.
رین علی قلبه: تاریکی بر دلش چیره شد.
رأی: که حرف دوّم یا عین الفعل آن همزه و حرف سوّم یا لام الفعل آن حرف (ی) است چنانکه می گویند- رؤیه: دیدن، و شاعر حرف (ی) را مقلوب کرده و می گوید:
و کلّ خلیل رأنی فهو قائل من اجلک هذا هامه الیوم اوغد «1»
و از فعل مضارعش حرف همزه حذف شده است می گویند: تری و یری و نری:
(می بینی- می بیند- می بینیم) در آیه: (فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً- 26/ مریم).
__________________________________________________
(1) شعر از- کثیر عزّه- است که شاعری است در غزلسرائی به روش ابن ابی ربیعه وطنش مدینه را بسیار دوست می داشته ولی طبع شعر خود را در خدمت مدیحه سرایی عبد الملک و کسب روزی نهاده، در عین حال طرفدار مذهب حقّ و عدل بوده، در باره بهترین دوست می گوید:
خیر اخوانک المشاکه فی الامر و ابن الشّریک فی الامر اینا
الّذی ان حضرت سرک فی الحیّ و ان غبت کان اذنا عینا
1- بهترین دوست تو، کسی است که در کارت و مشکلت شریک باشد ولی چنین کسی کجاست؟! 2- او کسی است که در حضورت و در مجمع شادت کند و در نبودن، و غیبتت گوش و چشم تو باشد.
و در شعر فوق می گوید: هر دوستی که مرا دید می گفت به خاطر توست این بزرگی امروز و فردا. [...]
ص: 128
(مربوط به تولّد حضرت عیسی علیه السلام خطاب به مریم است که می گوید اگر کسی را از آدمیان دیدی بگو من برای خدا روزه سکوت گرفته ام که امروز با هیچ انسانی سخن نگویم).
و آیه: (أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلَّانا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ- 29/ فصّلت).
(کفّار با دیدن عذاب می گویند: خدایا کسانی از جنّ و انس که ما را گمراه کردند به ما بنمایان تا زیر لگدهامان خردشان کنیم) ارنا- نیز خوانده شده.
(رُؤیَه:) دیدن و ادراک چیزی است که دیدنی و قابل دیدن باشد دیدن بنا به نیروی نفسانی انواعی دارد.
اوّل- دیدن و ادراک با حواس ظاهر و آنچه را که بر این اساس باشد مثل:
آیه: (لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ- 7/ تکاثر) (دوزخ را به طور قطع خواهید دید و آنگاه به دیده یقین هم آن را خواهید دید).
و آیه: (وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ تَرَی الَّذِینَ کَذَبُوا عَلَی اللَّهِ- 60/ زمر) (تو در قیامت کسانی که بر خدا تکذیب کردند خواهی دید).
و آیه: (فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ- 105/ توبه) (بزودی اعمالتان را خداوند خواهد دید). هر چند که دیدن خدای تعالی که در این آیه اشاره شده است به صورت دیدن حواس جریان یافته و بیان شده است امّا- حاسّه و حواس- بر خدای تعالی صحیح نیست، او متعالی از آن است.
و آیه: (إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ «1»- 27/ اعراف)
__________________________________________________
(1) آیه در باره ابلیس و ابلیسیان است که خدا انسان را هشدار می دهد که: (یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ ... - 27/ اعراف) هان ای فرزندان آدم، شیطان فریبتان ندهد چنانکه پدر و مادرتان را برهنه کرده بود تا عورتشان را در نظرشان ظاهر کند از بهشت بیرون کرد، او و قبیله اش را از جائی که شما آنها را نمی بیند، شیطان را دوستان و یاوران کسانی قرار دادیم که به اللّه ایمان ندارند و هر گاه کارهای زشت می کنند می گویند پدرانمان هم چنان کرده اند و خدا ما را فرمان داده است، ای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به آنها بگو که: (إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ ... 28/ اعراف) خداوند به زشتی امر نمی کند، چرا چیزهایی که نمی دانید در باره خدا می گوئید بگو خدای من به اجرای قسط و انصاف و عبادات و خواندن او و خالص گردانیدن دین
ص: 129
دوّم- دیدن با وهم و تخیّل مثل- اری انّ زیدا منطلق: خیال می کنم که زید رفته باشد، مثل آیه: (وَ لَوْ تَری إِذْ یَتَوَفَّی الَّذِینَ کَفَرُوا- 50/ انفال).
سوّم- دیدن با تفکّر و اندیشه، مثل آیه: (إِنِّی أَری ما لا تَرَوْنَ- 48/ انفال).
چهارم- دیدن و ادراک با عقل و خرد و بر این معنی آیه: (ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی 11/ نجم) و همین طور آیه: (وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَهً أُخْری 13/ نجم) نیز حمل و تعبیر شده است.
(قلب او آنچه را که دید دروغ ندانست چرا با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره آنچه که می بیند ستیزه می کنید او بار دیگر نیز فرشته را دید).
فعل رأی، اگر متعدّی به دو مفعول شود اقتضای معنی علم و دانش دارد مثل آیات (وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ- 6/ سباء) و (إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ 39/ کهف) (اگر علم داری که من از تو کمترم) (ارَایتَ)- مثل- اخبرنی است یعنی به من بگو و خبر ده که گاهی ضمیر (که) به آخر آن افزوده می شود و حرف (ت) در حالت تثنیه و جمع و تأنیث به حال خود باقی است فقط ضمیر (که) تغییر می کند.
مثل آیات: (أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذِی- 62/ اسراء) و (قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ- 40/ انعام).
اما در آیات: (أَ رَأَیْتَ الَّذِی یَنْهی 9/ علق) و (قُلْ أَ رَأَیْتُمْ ما تَدْعُونَ- 4/ احقاف) و (قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ 71/ قصص) و (قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کانَ- 52/ فصّلت) و (أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنا- 63/ کهف).
همه این آیات در معنی آگاهی و هشدار است (آیا نیستید، آیا نمی دانی- آیا نمی دانید).
(الرّأی:) باور و اعتقاد نفسانی در باره دو امر نقیض که قبول یکی از آنها در ظنّ و گمان غلبه دارد و بر این معنی است آیه: (یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ- 13/ آل عمران) یعنی:
بنا به حکم مشاهده و دیدن، چنان می پنداشتید که هر دو گروه (مؤمن و کافر) همانند و در سخن می گوئی:
__________________________________________________
فرمان می دهد.
ص: 130
فعل ذلک رأی عینی: او آن را در جلوی چشمم انجام داد و یا راءه عینی.
رویّه و ترویه: اندیشیدن و تفکّر در چیزی و برگرداندن تصوّر آن چیز به میان خاطرات نفسانی است برای کسب نظر و اندیشه صحیح.
مروّی و مرتئی: متفکّر و اندیشمند (اسم فاعل از (رویّه و ترویه از باب- تفعیل و تفعله است) و اگر- رأیت- با حرف (الی) متعدّی شود در حکم و در معنی نظری با ارزش و اعتبار است.
در آیات: (أَ لَمْ تَرَ إِلی رَبِّکَ- 45/ فرقان) و (بِما أَراکَ اللَّهُ- 105/ نساء) یعنی: به آنچه که تو را می آموزد.
الرّایه: پرچم و علامتی که برای دیدن از دور افراشته و نصب شده است.
مع فلان رئی ء من الجنّ: (چنان می نماید که با او اثری و علامتی از جنون است).
ارات النّاقه فهی مرأ: وقتی است که شتر مادینه علائم آبستنی را ظاهر کند به طوری که صدق نوزادش دانسته شود.
(الرّؤیا:) آنچه که در خواب دیده می شود- رؤیا- بر وزن فعلی- است که همزه آن تخفیف داده شده و با حرف (و) گفته می شود.
روایت شده است که «لم یبق من مبشّرات النّبوّه الّا الرّؤیا» یعنی: (به غیر از رؤیا چیزی از مژده دهندگان به غیب نمانده است و به گفته سعدی در تفسیر همین حدیث می گوید:
نگر خواب را بیهده ننگری یکی بهره دانش ز پیغمبری
و فرمود (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ- 27/ فتح) و (ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ- 60/ اسراء) و در آیه: (فَلَمَّا (تَراءَا) الْجَمْعانِ- 61/ شعراء).
یعنی: همین که رو در رو و نزدیک به هم شدند، به طوری که هر یک از آنها در موقعیّتی قرار گرفتند که دیگری را می دیدند و در همین معنی است- لا یترأی نارهما- و- منازلهم رئاء: خانه هاشان مقابل هم بود.
فعل ذلک رئاء النّاس: آن کار را برای نمایاندن به دیگران و دنباله روی مردم
ص: 131
انجام داد.
مرآه: آینه و چیزی که صورت اشیاء در آن دیده شود، بر وزن- مفعله از رایت است- مثل- مصحف از صحفت- جمع مرآه- مرائی است.
الرّئه: محلّ تنفّس و عضو ظاهر و گسترده از قلب و جمعش از لفظش رؤون- است.
ابو زید میگوید:
حفظنا همو حتّی اتی الغیظ منهمو قلوبا و اکبادا لهم و رئینا «1»
رئته: به ریه اش زدم.
__________________________________________________
(1) شعر از اسود بن یعفر، شاعر قبل از اسلام و از شعراء بخشنده و بزرگوار بوده که اشعاری زیبا و ادبی سروده است به خصوص قصیده دالیّه او که اشعاری عبرت انگیز دارد، می گوید:
نام الخلی و ما احس رقادی و انهموا محتضر لدی و سادی
من غیر ما سقم و لکن شفنی هم اراه قد اصاب فوادی
این الّذین بنو او طال بناءهم و تمتّعوا بالاهل و الا ولادی
فاذا النعیم و کلّ ما یلهی به یومه یصیر الی بلی و نفاد
1- بی غمی در من نیست و خوابیدن و استراحت و خوابم را حس نمی کنم، غم و اندوه بربالینم حاضر است.
2- بدون اینکه دردی داشته باشم ولی اندوهی که به دلم رسیده است مرا رنجور و ناتوان ساخته.
3- آنهائی که بناهای عظیم و مرتفع ساختند کجایند، همانها که از همسر و فرزندان خویش بهره می گرفتند.
4- ناگهان روزی نعمتها و هر چه را که از آنها لذّت می بردند به تباهی و نابودی تبدیل شد.
امّا شعری که راغب رحمه اللّه از قول ابو زید انصاری نقل نموده، در کتابش (النّوادر فی اللّغه) ضمن چهار بیت چنین است:
تحیه من لا قاطع حبل و اصل و لا صارم قبل الفراق قرینا
فغظناهم حتّی اتی الغیظ منهم قلوبا و اکبادا لهم و رئینا
1- درود از کسی که قبل از جدائی و فراق، گسلاننده و قطع کننده پیوند دوستی است که پیوسته به دوست است نیست.
2- و ما آنها را آنطور به خشم آوردیم که خشمشان به دلها و جگرها و ریه ها رسید.
و در متن حفظنا نوشته شده که غلط است.
ص: 132
می گوئی- ماء رواء و روی یعنی آب فراوان و گوارا.
روی- بر وزن- عدی و سوی- است.
شاعر گوید:
من شک فی فلج فهذا فلج ماء رواء و طریق نهج
یعنی: (آنکه در پیروزی تردید کرد اینک این پیروزی است که همواره چون آبی گوارا و راه روشن است).
و آیه: (هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْیاً «1»- 74/ مریم).
کسی که واژه- رئیا- در آیه فوق را بدون همزه بخواند از- روی- است که معنی- ریّان- و زیبائی است و اگر با همزه بخواند یعنی کسی که اثری از زیبائی و خوبی در او هست و گفته شده معنی اوّل یعنی بدون همزه مراد آیه است.
الرّی: اسمی است برای طراوت و حسنی که از چیزی ظاهر می شود.
الرّواء: هم از همان معنی است و گفته اند- رواء- مقلوب از رایت است. ابو علی فسوی (منسوب به فساء در استان فارس) (شرح حالش قبلا نوشته شده) می گوید:
المروءه: از عبارتی است که می گویند- حسن فی مرآه العین: (در آئینه چشم زیباست) ولی این سخن اشتقاق غلطی است زیرا حرف (م) در- مرآه- اصلی نیست و زائده است و از- رویّه- گرفته شده، و- مرؤه بر وزن- فعوله- حرف (م) آن اصلی است.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (کَمْ أَهْلَکْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثاثاً وَ رِءْیاً- 74/ مریم) چه بسیار نسلها که پیش از ایشان فساد کردند و هلاکشان کردیم که از نظر اسباب زندگی و قدرت و منظر از آنها بهتر بودند و سپس گوید:
همین که آیات روشن خدای بر کفّار ستمگر خوانده شود می گویند: کدام گروه مکانشان و مجالسشان آراسته تر است و نتیجه این استکبار و غرور هلاکتی است که گفته شد.
ص: 133
انت بمرای «1» و مسمع: تو نزدیک هستی و- عبارت- انت منّی مرای و مسمع- با حذف حرف (ب) از سر- مرای- باز در همان معنی است مرأی: دیدار، بر وزن- مفعل- از رایت- است.
__________________________________________________
(1) مرای: بر وزن- معنا- یعنی دیدار. رجل حسن المرای: مرد خوش دیدار.
و- هو منّی مرای و مسمع: او مقابل و رو بروی من است و در جائی است که او را می بینم و سخنش را می شنوم که- مرای و مسمع- هم می شود، و خلاصه اش چنانکه راغب گفته یعنی او به من نزدیک است.
)
ص: 134
(کف روی آب و کف شیر و فلزّات)- الزّبد- زبد الماء: کف روی آب.
ازبد: کف برآورد.
خدای تعالی گوید: (فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً «1»- 17/ رعد).
الزّبد: کره و سر شیر که بخاطر شباهت رنگ آن به کف روی سیلاب، از آن واژه مشتق شده است.
زبدته زبدا: مال و هدیه زیادی (همچون سر شیر) به او دادم و یا اینکه به او کره دادم و خوراندم.
الزّباد: غنچه و شکوفه سپید درختان به شباهت سپیدی کف (به شباهت بر سر بودن شکوفه ها چون بر سر بودن کف بر آب).
__________________________________________________
(1) حقّ و باطل و ایمان و کفر را با عالیترین تشبیه ادبی و معنوی بیان کرده، نفوذ و بقاء آب باران در زمین و رویاندن گیاهان را به حقّ و ایمان، و کفی که بر روی سیلابها در کرانه ها قرار می گیرد و با نسیمی نابود می شود به باطل و کفر مثل می زند یعنی با اینکه کف ها دیدنی نیست امّا باقی و پایدار، و حیاتبخشند کف و کفک ها با بادی و حرکتی نابود می شوند و آن آب ها در شکل حیات موجودات باقیند.
و به راستی تشبیهی برای حقّ و باطل از این زیباتر امکان دارد؟
در آیات: (وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ- 17/ رعد).
هر چه برای مردم سودمند است مانند آثار مردانی چون پیامبران صلّی اللّه علیه و آله و اولیاء آنها بر جبین صفحات افق با نیکنامی ثبت و باقی است و آثار ستمگران با ننگ همراه و ناپایدار.
ص: 135
الزّبره: تکّه بزرگی از آهن، جمع آن- زبر- خدای تعالی گوید: (آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ- 96/ کهف) گفته اند- الزّبره من الشّعر- که جمعش- زبر- است یعنی دسته موی (یال شیر نر و هر حیوان نرینه ای) که بطور استعاره به هر چیز جدا شده هم گفته می شود.
در آیه: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً- 53/ مؤمنون) یعنی از یکدیگر بریدند و گروهها و احزاب مختلفی شدند.
زبرت الکتاب: نامه و کتاب را با خط درشت نوشتم.
(زبور:) هم، هر کتابی است که خطّش و نوشته اش درشت باشد و نام- زبور- ویژه کتابی است که بر داود علیه السلام نازل شده است، در آیات: (وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً- 55/ اسراء) و (وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ- 105/ انبیاء) که با ضمّه حرف (ز) یعنی (زبور) هم خوانده شده، در آن صورت (زبور) جمع- زبور- خواهد بود، چنانکه جمع ظریف- ظروف است و یا اینکه- زبور- جمع- زبر- با کسره حرف (ز) است و- زبر- مصدری است که جمعش- زبر- و هر نوشته ای مثل کتاب را به آن نامیدند و سپس به- زبر- جمع بسته شده مثل کتب که جمع- کتاب- است.
گفته شده بلکه- زبور- هر کتابی است از میان کتب الهی که آگاهی بر آن مشکل باشد، در آیات:
(وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ- 196/ شعراء) و (وَ الزُّبُرِ وَ الْکِتابِ الْمُنِیرِ- 184/ آل عمران) و (أَمْ لَکُمْ بَراءَهٌ فِی الزُّبُرِ- 43/ قمر).
عدّه ای از علماء گفته اند: زبور «1» اسمی است برای کتابی که محتوایش به
__________________________________________________
(1) زبور اسمی است غیر عربی و عبری به معنی مطلق کتاب و کتاب داود نبی علیه السلام.
مسعودی می نویسد: خداوند زبور را به زبان عبری در 150 سوره بر داود علیه السلام وحی کرد که سه قسمت
ص: 136
حکمت های عقلانی محصور باشد بدون اینکه احکام شرعی داشته باشد (مثل صحیفه سجّادیه منسوب به امام علی بن حسین علیه السلام که چون احکام شرعی در آن نیست آن را- زبور آل محمّد- نامیده اند). ولی:
واژه کتاب (قرآن) به آن چیزی گفته می شود که متضمّن و در برگیرنده احکام شرعی و حکمت های عقلی باشد و چیزی که بر این معنی دلالت می کند اینست که زبور داود علیه السلام هیچ چیز از احکام را در بر ندارد.
زئبر الثوب: خز و پرز و ضخامت جامه و لباس که معروف است (و نیز کیسه ضخیم پارچه ای بنام پلنگ پوش یا لباس نمدین که از پشم شتر درست می کنند).
ازبر: هر چیز ضخیم و پر پشت و با یال و کوپال و از این معنی عبارت هاج زبرؤه: در باره کسی است که خشمگین می شود.
الزّجاج: سنگی است (آبگینه، بلور و شیشه) مفردش- زجاجه- است.
در آیه: (فِی زُجاجَهٍ الزُّجاجَهُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ- 35/ نور).
__________________________________________________
بود. یک سوّم آن در باره سرگذشت او در آینده، و بدیهائی که می باید از- بخت النّصر- ببیند. و یک سوّم در باره سختی هائی که از مردم آشور به او می رسد. و یک سوّم دیگر هم پند و ترغیب و تمجید و تهدید، هیچگونه امر و نهی و سخن از حرام و حلال در آن نیست. (مروج الذّهب 1/ 108).
جیمز هاکس می گوید: حیات روحانی داود نبی در زبور نبشته شده امّا از پنج کتاب مزامیر فقط 37 فصل آن به داود منسوب است و بقیّه را مؤلّفان بعدی نوشته اند. (قاموس کتاب مقدّس ص 799).
حبیشی تفلیسی می نویسد: زبور در قرآن با پنج وجه و یازده معنی آمده است:
1- پندهای پیشینیان در کتابها (جاؤُ بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْکِتابِ الْمُنِیرِ- 184/ آل عمران) 2- به معنی مطلق کتابها: (وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ- 196/ شعراء) 3- کتاب مخصوص داود: (وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً- 163/ نساء) 4- به معنی نقش ثابت و محفوظ: (وَ کُلُّ شَیْ ءٍ فَعَلُوهُ فِی الزُّبُرِ- 52/ قمر).
5- قطعه ها و پاره ها: (فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً- 53/ مؤمنون) (وجوه قرآن- 121 و معجم الفاظ القرآن الکریم).
ص: 137
الزّجّ: آهن بن نیزه و پیکان، جمعش- زجاج- است.
زججت الرّجل: او را با نیزه زدم.
ازججت الرّمح: بن نیزه را آهن زدم.
ازججته: آهن نیزه را بر کندم.
الزّجج: باریکی و کشیدگی ابروان که تشبیهی است به آهن تیز نیزه.
ظلیم ازجّ و نعامه زجّاء: شتر مرغی نرینه و مادینه بلند پای.
الزّجر: راندن با بانگ و صدا.
گفته می شود: زجرته فانزجر: راندمش پس رانده شد.
در آیه: (فَإِنَّما هِیَ زَجْرَهٌ واحِدَهٌ- 19/ صافات) (یکبار بانگی و راندنی سخت بیش نیست). سپس واژه- زجر- گاهی در مطلق طرد کردن و راندن و گاهی در بانگ و صدا، بکار رفته است.
در آیه: (فَالزَّاجِراتِ زَجْراً- 2/ صافّات) یعنی: فرشتگانی که ابرها را به سختی برانگیزانند و روان سازند. در آیه: (ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ- 4/ قمر) منع و طرد از انجام گناهان در آن اخبار هست.
(تمام آیه چنین است- وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ ما فِیهِ مُزْدَجَرٌ- 4/ قمر- از اخبار گذشتگان حقایقی و چیزهائی بر ایشان آمده است که توجّه و عبرت به آنها مانع انجام گناهان می شود و مایه منع و جلوگیری در آن اخبار هست).
و در آیه: (وَ ازْدُجِرَ- 9/ قمر) یعنی: مطرود و دور شد، بکار بردن واژه- زجر- در اینباره برای بانگ و فریادشان بر سر کس است که گفتند مطرود است مثل اینکه گفته می شود- اعزب و تنحّ و وراک: یعنی دور مشو و برخیز و برگرد.
(واژه- و ازدجر- از آیه 9/ قمر است که سراسر سوره قمر بازگو کننده ستیزه جوئیها و گستاخی نامردمان و نافرمانان نسبت به پیامبران علیه السّلام است می گوید:
ص: 138
(کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ- 9/ قمر).
یعنی: قوم نوح او را تکذیب کردند و نوح بنده ما را تکذیب نموده اند، به او گفتند: مجنون است و مطرود و طرد شده).
التّزجیه: دفع کردن و بر انگیختن به آرامی چیزی است تا حرکت کند مثل راندن قطار شتران و راندن باد، ابرها را، در آیات: (یُزْجِی سَحاباً- 43/ نور) و (یُزْجِی لَکُمُ الْفُلْکَ- 66/ اسراء) و از این معنی است عبارت:
رجل مزجا: مردی ناقص و ضعیف و متّکی به غیر (که بایستی دیگری او را حرکت دهد و بکار وادارد).
ازجیت ردی ء التّمر فزجا: خرماهای بد و خراب را دور و جدا کردم و بطور استعاره می گویند:
زجا الخراج یزجو: خراج و مالیات داده شده.
شاعر گوید: و حاجه غیر مزجاه عن الحاج یعنی: نیازی کم، که مختصری از نیازهای کلّی است و بخاطر کم اعتنائی به آن بر آوردنش سهل است.
(بضاعه مزجاه: چیزی اندک و ناقابل).
آیه: (فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ- 185/ آل عمران) یعنی از جایگاهش دور شود. (تمام آیه چنین است: کلّ نفس ذائقه الموت و انّما توفون اجورکم یوم القیامه فمن زحزح عن النّار و ادخل الجنّه فقد فاز و ما الحیاه الدّنیا الّا متاع الغرور- یعنی: هر نفس چشنده مرگ است و به پاداششان در قیامت وفا خواهد شد، پس کسی که از آتش عذاب دور شد و به رضوان خدای در آمد به راستی که رستگار است
ص: 139
و زندگی دنیا جز متاع غرور و نخوت نیست).
اصل زحف: خزیدن و راه رفتن با کشاندن پاهاست، مثل حرکت کودک قبل از براه افتادن و رفتن شتر وقتی که خسته شده و سمّش را روی زمین می کشد و همچنین سربازان انبوه و متراکمی که از زیادی نفراتشان نمی توانند خوب حرکت کنند (و یا سینه خیز رفتن آنها).
خدای تعالی گوید: (إِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً- 15/ انفال) (هر گاه کفّار را انبوه دیدید از آنها روی بر می گردانید و پشت به دشمنان نکنید) زاحف: تیری است که به غیر هدف می نشیند.
الزّخرف: زینت و آرایشی زرین و طلائی، و از این معنی طلا را هم- زخرف- گفته اند.
آیه: (أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها- 24/ یونس) (زمین زینت خود برگرفت).
آیه: (بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ- 93/ اسراء) خانه ای زرّین و تزیین شده. (وَ زُخْرُفاً- 35/ زخرف) و (زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً «1»- 112/ انعام) یعنی سخنان و گفتاری آراسته که غرور انگیز است.
__________________________________________________
(1) اشاره به گفتار و کردار مشرکین است یعنی هر گاه بر گروه مشرک و کافر، فرشتگان هم نازل کنیم و حتّی مردگان زنده شوند و با آنان سخن گویند و تمام شرایط را نزدشان فراهم آریم مؤمن نخواهند شد مگر اینکه خدا بخواهد و قهرا مؤمن شوند بدینگونه هر پیامبری را دشمنی از دیو سیرتان آدمی و پری نهاده ایم که غرور و خود برتری و گفتار ظاهر فریب و آراسته به یکدیگر و به دیگران القاء می کنند و باز هم اگر پروردگارت قهرا می خواست چنین نمی کردند پس آنها را با چیزهائی که با آنان متّکی هستند واگذار.
از این آیات بخوبی دانسته می شود که در راه گزینش و پذیرفتن حق هیچگونه قهر و جبری نیست بلکه خداوند تمام آیات را برای رهیابی و رشد انسانها بیان می کند تا گول سخنان ظاهر فریب و زر اندود و شیرین کلمات کفّار و مشرکین را نخورند که آن سخنان همان وحی شیاطین و دیو سیرتان به یکدیگر است اگر حقّ در
ص: 140
الزّرابی- جمع- زرب- نوعی لباس نیکو و آراسته که منسوب به جائی است و بصورت تشبیه و استعاره، در آیه: (وَ زَرابِیُّ مَبْثُوثَهٌ «1»- 16/ غاشیه) یعنی: زیر اندازهای زیبا و گسترده و پهن شده.
زرب و زریبه: رمه گاه و جای گوسفندان و نیز زیر انداز تیر انداز.
الزّرع: رویاندن، و حقیقت آن مربوط به امور الهی است نه بشری.
در آیه: (أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ- 64/ واقعه) که شیار کردن، کشت کردن، آماده کردن زمین را و بذر افشاندن را به انسانها نسبت داده است (کشت، داشت، برداشت). و لذا- زرع- یعنی رویانیدن را از قدرت و توان آنها نفی نموده است و بخودش نسبت داده است.
و هر گاه- زرع- به بنده نسبت داده شود برای این است که او فاعل اسبابی
__________________________________________________
لباس حقّ و با بیان حقّ اداء شود آوای فطرت و ایمان زاست و نیازی به ظاهرسازی و طلا کاری سخنان نیست.
(1) زرابی- را عدّه کمی از لغت نویسان به بالش و متّکا معنی کردند که به قرینه صفت- مبثوثه- که بعد از زرابی- آمده است و به معنی پهن و گسترده شده است می فهمیم که معنی- زرابی- فرش و زیر انداز است در حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است «محادثه العالم علی المزابل خیر من محادثه الجاهل علی الزّرابی» یعنی همصحبتی و گفتگو نمودن با عالم بر خاک و خاشاک نیکوتر است از همصحبتی جاهل بر فرش های زیبا.
در این حدیث شریف تقدیر و تشویق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را بر شکوهمندی مقام علم و عالم بخوبی در می یابیم و نیز بی اعتبار دانستن نادانی و جهل را هر چند که بر فرش های زیبا و ثروت و سرمایه باشد.
ازهری می گوید: زرابی- همان فرش و زیر انداز است (بسط، و طنافس) فرّاء نیز همین را می گوید: و از قول ابن زرین نقل می کند که: زرابی در اصل گیاهان و سبزه هائی است که به رنگهای زرد و سرخ و سبز به نظر می آید و چون در فرشها هم همین رنگها دیده می شوند لذا آنها را به شباهت همان گیاهان رنگین- زرابی- گفته اند مثل عبقری- در باره لباس و فرش (کافی 1/ 39- مجمع البحرین 2/ 78- تهذیب اللّغه 13/ 199).
ص: 141
است که سبب روئیدن می شود، چنانکه می گوئی- انبتّ کذا- در وقتی که تو سبب رشد گیاه هستی (با آبیاری، کود دادن و سرپرستی) زرع- در اصل مصدر است که به- مزروع- تعبیر شده است- آیات:
(فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً- 27/ سجده) و (وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ- 26/ دخان) و عبارت- زرع اللّه ولدک: تشبیهی است چنانکه می گوئی- انبته اللّه- خدا رویاندش و رشدش داد.
مزرع: زراعتکار، کشتکار و کشاورز.
ازدرع النّبات: گیاه بارور شد.
الزّرقه: بعضی رنگها میان سیاه و سپید (رنگ کبود).
زرقت عینه زرقه و زرقانا: چشمش کبود شد.
خدای تعالی گوید: (زُرْقاً یَتَخافَتُونَ- 102/ طه) یعنی: دیدگانشان کور است و نوری ندارد.
و- الزّرق- پرنده ای است (باز سپید شکاری که کبود چشمست) زرق الطّائر یزرق و زرقه بالمزراق: پرنده را تیر زد (مزراق: نیزه کوتاه- قاموس اللّغه و مجمع البحرین).
زریت علیه: او را عیبجویی کردم.
ازریت به: آهنگش نمودم، و همچنین- ازدریت- که اصلش بر وزن- افتعلت- است.
آیه: (تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ- 31/ هود) یعنی: دیدگانتان کوچکشان شمرد. در واقع- تزدریهم اعینکم- است. یعنی: آنها را چشمانتان کوچک شمردند و خوارشان شمردند.
ص: 142
الزّعاق «1»: آب: بسیار شور و تلخ (شورا به و نمکزار).
طعام مزعوق: غذائی که از شوری زیاد مثل آب شور شده.
زعق به: با فریادش او را ترساند.
فانزعق: ترسید. الزّعق: پر سر و صدا و صدای زیاد. الزّعّاق: فریاد زن و نعره زن.
الزّعم، حکایت از سخنی است که در مظان و معرض دروغ و باطل باشد (دروغ پنداری و دروغ گفتاری) و از این روی در قرآن همه جا از واژه- زعم- به صورت مذمّت نسبت به گویندگانش آمده است.
مثل آیات: (زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا- 7/ تغابن) و (ْ زَعَمْتُمْ
- 48/ کهف) (کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ- 22/ انعام) و (زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ- 65/ اسراء) تضمین و تعهّد شفاهی و سرپرستی و ریاست را- (زعامت)- و سرپرستی و رئیس را هم- زعیم- گفته اند چون اعتقاد داشتند به اینکه قول و سخن آنها یعنی تکفّل زبانی
__________________________________________________
(1) جار اللّه زمخشری در ذیل این واژه می نویسد: و یروی لعلی بن أبی طالب رضی اللّه تعالی عنه یوم حنین:
دونکها مترعه دهاقا کاسا زعاقا مزجت زعاقا
از علی (ع) روایت شده که در جنگ حنین که پس از فتح مکّه اتّفاق افتاد. در باره حنین چنین سروده است: در پائین تو نهری خروشان هست امّا آبش مانند کاسه ای از زهر و آمیخته با تلخابه است، این شعر را ابن منظور- کاسا زعاقا- که در همان معنی است روایت کرده: در جنگ حنین مسلمانان از زیادی سپاهیان خود در شگفت شدند که خدای می فرماید: (إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ- 45/ توبه) زیادی و انبوهی شما را متعجب نمود.
یاقوت حموی می نویسد: حنین درّه ای در مقابل طائف و در صد میلی مکّه است. شاعری تعداد لشگریان اسلام را در آن جنگ، هشتاد هزار نفر تخمین زده می گوید:
اذا ما لقینا جند آل محمّد ثمانین الفا و استمدوا بخندقا
یعنی: همینکه سربازان آل محمّد را برخورد کردیم هشتاد هزار نفر بودند که با دویدن امداد و یاری می شدند.
(اساس البلاغه 194- لس 10/ 141- معجم البلدان 2/ 313)
ص: 143
و ریا همواره در مظان دروغگوئیست.
در آیات: (وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ- 72/ یوسف) و (أَیُّهُمْ بِذلِکَ زَعِیمٌ- 40/ قلم) که معنی- زعیم- در این آیات یا از- زعامت- تعهّد، و کفالت است و یا از- زعم «1»- به معنی گفتن.
__________________________________________________
(1) ابن بری می گوید واژه- زعم- در کلام عرب بر چهار وجه است:
1- پذیرفتن کفالت و ضمانت.
2- گفتن.
3- وعده.
4- ظنّ و گمان، و از- ابن خالویه- نقل می کند که- زعم- همواره در موارد مذمّت بکار می رود تا جائی که بعضی از مفسّرین در ذیل آیاتی که زعم در آنها بکار رفته، گفته اند اصل زعم- یعنی کذب و دروغ، در اشعار شعراء هم به همین معانی است.
زمخشری می گوید: اکثر ما یستعمل فی الباطل: زعم بیشتر در سخن باطل و ناپایدار بکار می رود.
طریحی نیز- زعم- را در وجوه: 1- قول و سخن 2- ظنّ و اعتماد در باطل و یا حقّ، می داند و حدیثی را نقل می کند که (کلّ زعم فی القرآن کذب) یعنی: همه جا در قرآن واژه- زعم- به معنی کذب و دروغ است.
ازهری می گوید: بیشتر چیزی که در باره معنی- زعم- است این است که- زعم- یعنی چیزی که مورد شکّ و تردید باشد و در آن تحقیق بعمل نیامده باشد.
مرزوقی می گوید: بیشتر چیزی که در آن شک و ریب و بطلان باشد زعم است.
ابن سیده هم با استشهاد به آیات قرآن کریم- زعم- را قول و گمان و دروغ دانسته است و در باره زعامت می نویسد:
الزّعامه: السّیاده و الرّیاسه و السّلاح و قیل الدّرع او الدّروع و زعامه المال افضله و اکثره عن المیراث: یعنی:
زعامت در معنی سلاح و ریاست یا بزرگی و زره است و زعامت مال و سرمایه هم یعنی فزونی و زیادتی مال میراث است. ابن منظور نیز عینا همین نظر را آورده و می گوید: فسّره ابن الاعرابی فقال الزّعامه الدّرع و الرّیاسه و الشّرف: زعامت یعنی زره و سرپرستی و شرف.
صاحب مصباح المنیر می گوید: و فی الزّعم ثلاث لغات (با فتحه و ضمّه و کسره- ن) و الزّعم یطلق علی القول و علی الظّن و علی الاعتقاد: یعنی: زعم- بر سخن و گمان و اعتقاد هر سه اطلاق می شود.
ابن قوطیه می گوید: زعم، زعما قال خبرا لا یدری احقّ هو ام باطل: زعم- گفتن چیزی است که دانسته نمی شود حقّ است یا با باطل. عبد اللّه بن مقفع این واژه را در ترجمه کلیله و دمنه از فارسی قدیم به زبان عربی بکار برده است و اکثر داستانهایش با عبارت- زعموا ان اسدا- زعموا ان تاجرا- زعموا ان غدیرا- و در سراسر کتاب، قصّه ها با همین عبارت شروع شده است و مترجم فاضل و ارجمند کلیله و دمنه یعنی نصر اللّه ابو المعالی آن کلمات را به معنی آورده اند- ترجمه کرده است که به راستی معانی مختلف زعم را که بزرگان واژه شناسی گفته اند در بردارد.
ابن فارس می گوید: اصل زعم- سخنی است بدون صحّت و راستی و بدون یقین، و اصل دیگر تکفّل و قبول سرپرستی است. ازهری از قول لیث نقل می کند که می گوید: اگر بگویند- ذکر فلان کذا- یعنی یقینا و
ص: 144
زفّ الاءبل، یزفّ، زفّا و زفیفا: آن شتر به شتاب رفت.
ازفّها: آن را دوانید.
آیه: (إِلَیْهِ یَزِفُّونَ- 94/ صافّات) یعنی با شتاب به سویش آمدند و- یزفّون- یعنی یارانشان را بر دویدن سریع وادار می کنند.
اصل- زفیف- وزیدن باد و دویدن سریع شتر مرغ است که راه رفتن را با دویدن مخلوط می کند.
زفزف النعام: شتر مرغ سرعت گرفت و به طور استعاره می گویند:
زفّ العروس: به سوی شویش و همسرش رفت و استعاره ای که اقتضای معنی سرعت را در این عبارت دارد نه به خاطر تند رفتن اوست بلکه از شادی و سبکبال رفتن به سوی شوهر است.
در آیه: (لَهُمْ فِیها زَفِیرٌ- 106/ هود)- زفیر- یعنی رفت و آمد نفس به طوری که دنده ها بالا و پائین بیاید.
ازدفر فلان کذا: با تحمّل و سختی آن را انجام داد به طوری که نفسش تند شد و به نفس زدن افتاد.
زوافر: زنانی که مشک آب حمل می کنند.
__________________________________________________
حقّا- چنان گفت امّا اگر در سخنی شک باشد و ندانند که دروغ یا باطل است می گویند- زعم فلان. (تهذیب اللّغه 2/ 156- مقائس 3/ 10- مصباح 1/ 306- مجمع البحرین 6/ 78- اساس البلاغه 192 لس 12/ 266- المحکم 1/ 334- کلیله و دمنه عربی و ترجمه فارسی- با شرح مرحوم قریب). [.....]
ص: 145
در آیه: (إِنَّ شَجَرَهَ الزَّقُّومِ- 43/ دخان) زقّوم- عبارت از طعام و غذای ناگوار در آتش دوزخ است.
زقم فلان و تزقّم: به طور استعاره یعنی چیز پلیدی و زشتی را بلعید و خورد.
اصل زکاه- رشد و فزونی است که از برکت دادن خدای تعالی حاصل می شود و در امور دنیوی و اخروی هر دو در نظر گرفته می شود، می گویند:
زکا الزّرع یزکو: وقتی است که از کشت و زراعت فزونی و برکت حاصل شود.
در آیه: (أَیُّها أَزْکی طَعاماً- 19/ کهف) اشاره به چیزی است که حلال است و فرجامش ناگوار نیست و نیز (زکاه)- در باره چیزی است که: انسان از حقّ خدای برای مسکینان و فقرا کنار می گذارد و از مالش خارج می کند و نامیدن چنان مالی به زکاه برای امیدوار بودن در برکت و فزونی در زکات دادن است یا برای تزکیه نفس یعنی والایش دادن نفس با خیرات و برکات و یا نامیدن آن مال به زکات برای همه موارد فوق است زیرا هر دو خیر و نیکی در آن موجود است (هم فزونی و برکت مال و والایش و رشد نفس) (سعدی گوید:
زکات مال بدر کن که فضله رز را چو باغبان ببرد بیشتر دهد انگور
) خداوند همواره- زکاه- را با- صلاه- در قرآن قرین نموده است می گوید:
(وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ- 43/ بقره) با- زکاه- و تزکیه نفس و پاکیزه داشتن آن، انسان در دنیا شایسته و مستحقّ اوصاف پسندیده می شود و در آخرت هم در خور پاداش و ثواب است.
این گونه شایستگی را انسان با پیگیری و خواستن چیزی که پاکیش در آن است بدست می آورد که گاهی تزکیه از ناحیه بنده است، برای این که آن را کسب می کند و
ص: 146
به آن می رسد مثل آیه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها- 9/ شمس) (کسی که تزکیه نفس کرد رستگار شد).
و گاهی چون خداوند در حقیقت منشاء و فاعل آن هاست تزکیه به خدای تعالی نسبت داده می شود مثل آیه:
(بَلِ اللَّهُ یُزَکِّی مَنْ یَشاءُ «1»- 49/ نساء).
__________________________________________________
(1) چون انسان با تزکیه نفس و پاکی جان خویش با قدرت و اراده و خودداری از زشتی ها و تمایل به نیکیها در دنیا و آخرت استحقاق اوصاف نیک و پاداش می یابد. بنابراین و در حقیقت آفریدگار و خالق است که نیروی اراده را در انسان قرار داده و راه تزکیه را هم توسط پیامبرانش به انسان نشان داده است و گر نه همان بودیم که فرشتگان در آغاز خلقتمان گفتند (أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ- 30/ بقره) آیا کسی که فساد می کند، و خون می ریزد در زمین قرار می دهی؟
انسان بدون هدایت انبیاء و بدون اینکه خداوند راهنمائیش کند حیوانی و ددی و درنده خوی بیش نیست و در طول تاریخ همانهائی که انکار شریعت و پیامبران و مبدأ و معاد می کنند می خواهند این چنین تحقیر و ستمی بر انسان روا دارند و آدمیزادگان را محکوم جبر جهان- جبر محیط- جبر تاریخ و همانند حیوانات وحشی قرار دهند و انسانها را از اراده خدادادی که برمی گزیند، پی می گیرد، می آفریند، و والایش می یابد و افزون بر آن را هم خداوند و آئین متعالیش توسط پیامبران برایش حاصل می کنند با مغالطه کاری محروم قلمداد کنند.
زهی تصور باطل، زهی خیال محال، و به گفته مولوی:
1-
در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید 2-
یک گروه را جمله عقل و علم وجود او فرشته است و نداند جز سجود 3-
نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق، زنده از عشق خدا 4-
یک گروه دیگر از دانش تهی همچون حیوان از علف در فربهی 5-
او نبیند جز که اصطبل و علف از سعادت غافلست و از شرف 6-
این سوم هست آدمی زاد و بشر از فرشته نیمی و نیمی ز خر 7-
نیم خر خود مایل سفلی بود نیم دیگر مایل علوی بود 8-
عقل اگر غالب شود پس شد فزون از ملائک این بشر در آزمون 9-
شهوت ار غالب شود پس کمترست از بهائم این بشر زان کابتر است 10-
این بشر هم ز امتحان قسمت شدند آدمی شکلند و سه امّت شدند 11-
یک گره مستغرق مطلق شده همچو عیسی با ملک ملحق شده 12-
قسم دیگر با خران ملحق شده خشم محض و شهوت مطلق شده 13-
پس در این ترکیب، حیوان لطیف آفرید و کرد با دانش الیف
(دفتر چهارم مثنوی معنوی- ص 240)
ص: 147
و گاهی تزکیه انسانها به پیامبر که واسطه ای در وصول آن به ایشان است، نسبت داده شده مثل آیات:
(تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها- 103/ توبه) و (یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِنا وَ یُزَکِّیکُمْ- 151/ بقره) و گاه نیز تزکیه به عبارتی که وسیله آن است منسوب شده.
(انجام تمام عبادات و رعایت کردن دستورات پیامبر (ص) همان است که نتیجه اش تزکیه است و عمل به آنها انسانها را از آلودگی به شهوات و نفس امّاره باز می دارد و رعایت مسایل اخلاقی نیز بر آن تزکیه می افزاید لذا خداوند می گوید: (ذلِکَ أَزْکی لَهُمْ- 20/ نور) و (هُوَ أَزْکی لَکُمْ- 28/ نور) یعنی: آن اعمال تزکیه کننده هستند و همین طور آیه: (إِنَّ الصَّلاهَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ- 45/ عنکبوت) یعنی: نماز از آلودگی نفس جلو می گیرد و در نتیجه تزکیه می کند.) مثل آیات:
(وَ حَناناً «1» مِنْ لَدُنَّا وَ زَکاهً- 13/ مریم) و (لِأَهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیًّا
- 89/ مریم). یعنی: با خلقت و آفرینش تزکیه شده است.
و این در همان راهی است که از برگزیدن انسانها ذکر کردیم و آن اینست که بعضی از بندگانش را پاکیزه اخلاق و عالم قرار داده است نه با تعلیم و تمرین بلکه به وسیله توفیق الهی همان طور که تمام پیامبران و رسولان چنان هستند، جایز است که معنی دو آیه فوق یعنی مزکّی بودن در آغاز خلقت برای آن چیزی باشد که وقوع آن از ناحیه آنها در آینده است نه در حال، و معنی آن- سیتزکّی- است (یعنی به زودی
__________________________________________________
ای عزیز، تو مکتب ها را با انسانیت انسان و دین و شریعت را با پرورش تن و روح آدمی مقایسه کن و بکوش تا محتوای اندیشه ات با گفته پیامبران تطبیق نماید و از شهوت، خشم، حرص و ددمنشی و زر پرستی و ماده گرایی به حقیقت متوجّه شوی چرا که (الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ- 128/ اعراف).
(1) قسمتی از آیه 14/ مریم است که با آیات قبلش چنین است: (یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَکاهً وَ کانَ تَقِیًّا وَ بَرًّا بِوالِدَیْهِ وَ لَمْ یَکُنْ جَبَّاراً عَصِیًّا) هان ای یحیی کتاب را با قدرت و استواری بگیر، در طفولیّت او را مردانگی و والایش دادیم و نیز مهربانی و پاکیزگی و او پرهیزگار بود با پدر و مادرش هم نیکوکار بود، نافرمان و ستمگر نبود، به هنگام تولّد و روزی که می میرد و روزی که برانگیخته می شود اسلام بر او بود (یعنی ایمنی خاطر).
ص: 148
تزکیه خواهند شد).
و آیه: (وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاهِ فاعِلُونَ- 4/ مؤمنون).
یعنی: اینگونه عبادات را که بایستی انجام دهند، انجام می دهند و خداوند تزکیه شان می کند و خود خویشتن پاکیزه گردانند که هر دو معنی- یکی است.
در آیه اخیر واژه- للزّکاه «1»- برای فاعلون، مفعول نیست بلکه حرف (ل) بر سر
__________________________________________________
(1) این واژه با معانی مختلفش به طور خلاصه از مآخذ مهم دیگر و معانی که راغب رحمه اللّه آورده به شرح زیر است:
زکا، یزکو، زکاء (بدون تشدید حرف کاف که فعل لازم است) یعنی:
1- نموّ کرد و فزون شد. 2- پاکیزه و اصلاح شد و افعل تفضیلش- ازکی- است.
زکّا، یزکّی، تزکیه (با تشدید حرف کاف که فعل متعدّی است) یعنی:
1- پاکش کرد و اصلاحش نمود. 2- مدحش کرد و آن را ستود و به پاکی نسبتش داد.
پس این فعل در حالت اثبات و امر متعدّی است و به معنی اصلاح کردن و پاکیزه کن هست. ولی به صورت نهی و مضارع اخباری در مدح، و خود بزرگ بینی، ستایش نفس و به پاکی نسبت دادن خویش است که بسیار ناپسند است. مثل آیات: (فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ- 32/ نجم) و (أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ- 49/ نساء) (معجم الفاظ القرآن الکریم و خلاصه متن راغب) زکّی و تزکّی: پاک شدن از گناهان با عمل صالح. و زکوه طهارت و پاکی است که در زکات مال بکار می رود. زیرا پرداخت آن مال را که احتمال گناه و حرام در آن هست و حقّ خداوند تعالی که همان حق مستضعفین جامعه است پرداخت نشده پاک می کند، برکتش می دهد و از آفات مصونش می دارد.
زاکیه: نفس و جانی است که هرگز گناه نکرده و به گناه آلوده نشده ولی- زکیّه- نفسی است که گناه کرده و توبه نموده.
و در آیه: (غُلاماً زَکِیًّا- 18/ مریم) فرزندی که از گناه پاک و در کارهای نیک رو به کمال است و آیه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها- 9/ شمس). یعنی: پیروز و ظفرمند است کسی که با عمل صالح، نفس خویش پاک کرد. (تفسیر غریب القرآن ص 34/ طریحی).
جمیل بن دراج از ابی عبد اللّه (ع) در باره آیه (فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی- 22/ نجم) سؤال می کند می فرماید:
هو قول الانسان: صلّیت البارحه و صمت امس و نحو هذا: یعنی در آیه نهی از این است که انسان بگوید دیشب نماز خواندم و دیروز روزه بودم و از این قبیل سخنان.
واژه- زکوه- در قرآن و سنّت تکرار شده است یا مصدر- زکّی، یزکّی است یعنی رشد کرد و برکت یافت و یا از مصدر- زکا، یزکو- است یعنی پاک شدن، زکات مال پاکی مال است و زکات فطره پاکی بدن است.
(مجمع البحرین 1/ 204).
ابن منظور و ابن سیده در حدیثی از علی (ع) نقل می کنند که: و فی حدیث علی رضی اللّه عنه و کرّم اللّه
ص: 149
- زکاه- برای علّت و قصد و هدف است (یعنی: به خاطر اطاعت امر خدای تعالی و رسیدن به تزکیه نفسانی زکات می پردازند).
(تزکیه) کردن انسان، خویشتن و نفس خویش را دو گونه است:
اوّل- با تزکیه عملی که پسندیده است مثل آیه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها- 9/ شمس) که اشاره شده است و همینطور آیه: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی- 14/ اعلی).
دوّم- تزکیه زبانی با سخن گفتن، مثل اینکه شاهدی و گواهی غیر خود را توصیف کند و پاک بداند و این تزکیه زبانی یعنی مدح دیگری مذموم و ناپسند است و در آیه: (فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ- 32/ نجم) نهی از چنین تزکیه ای است (که انسان با زبان و سخن خود را و دیگری را مدح کند و به طهارت و تزکیه نسبت دهد). که این نهی در آیه تأدیب و تربیتی است برای زشت بودن خود ستایی و اینکه انسان نفس خویش را بستاید که عقلا و شرعا ناپسند است و لذا به حکیمی گفته شد چه چیزی است که اگر حقّ هم باشد ناپسند است و نیکو نیست پاسخ داد- مدح الرّجل نفسه: یعنی حقّی که
__________________________________________________
وجهه: المال تنفصه النّفقه و العلم یزکو علی الانفاق: یعنی: خرج و هزینه زندگی از مال می کاهد و کم می کند ولی علم و دانش با انفاق و به دیگران رساندن و یاد دادن افزون می شود و رشد علمی حاصل می شود واژه- زکاه- در حدیث فوق به طور استعاره بکار رفته است هر چند که علم ماده و جرم نیست.
ابن منظور می گوید: اصل زکوه در لغت به معانی: 1- طهارت و پاکی 2- نمو و رشد 3- برکت و فزونی از سوی خدا 4- مدح و ستایش و همه این معانی در قرآن و حدیث آمده است.
و فی حدیث باقر (ع) انّه قال زکاه الارض یبسها یرید طهارتها من النّجاسه کالبول و الشّباهه فان یجف و یذهب اثره:
زکات زمین خشک شدن آن است که منظور پاکی زمین از نجاست و ادرار و امثال آن است که خشک شود و آثار آنها در زمین زایل شود. (لس 3/ 358- المحکم 7/ 94) ازهری می نویسد: در آیه: (وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاهِ فاعِلُونَ- 4/ مؤمنون) یعنی کسانی که انجام دهنده کار نیکند. ابن انباری می گوید: در آیه: (وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَکاهً- 12/ مریم) معنایش اینستکه عطا کردن چنان فرزندی شایسته به آنها به خاطر رحمت و بخشایش به پدر و مادرش و تزکیه برای او بوده. فرّاء- هم می گوید: زکاه- در این آیه یعنی صلاح، و شایستگی، و عبارت- هذا الامر لا یزکو بفلان: این کار شایسته او نیست. (تهذیب 10/ 320) صاحب مصباح المنیر می گوید: لفظ زکوه- اگر به مال نسبت داده شود واجب است این حرف (ه) حذف و حرف (و) آن به الف قلب شود. زیرا گفته می شود زکوی- که منسوب به آن است و همیشه صفت نسبی به اصل لغت برمی گردد ولی- زکاتیه- عوامانه است و صحیح- زکویه- است (1/ 308).
ص: 150
ناپسند است ستودن انسان است، خویشتن را.
الزّلّه: در اصل یعنی بدون قصد و هدف پای نهادن و گام برداشتن، می گویند:
زلّت رجل تزلّ: (گامی و قدمی لغزید).
و زلّه: لغزشگاه و نیز گناه بدون قصد و غیر عمد که تشبیهی به لغزیدن پا است.
خدای تعالی گوید: (فَإِنْ زَلَلْتُمْ- 209/ بقره) و (فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ- 36/ بقره).
و (- استزلّه)- وقتی است که قصد لغزش او را دارد. (یعنی به خطایش افکند) در آیه:
(إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ- 155/ آل عمران) شیطان آنها را می کشاند تا بلغزند و به خطا بیفتند، زیرا اگر انسان در خطا و گناه کوچک خود را آزاد نگهدارد انجام آنها در نظرش آسان می نماید و آن گناهان کوچک راهی می شوند برای نفوذ شیطان در نفس و جان.
سخن پیامبر علیه السّلام که می فرماید: (من أزلّت الیه نعمه فلیشکرها).
کسی که نعمتی به او می رسد بدون اینکه قصدی در رسیدن و بدست آوردن آن نعمت را داشته باشد (بایستی نسبت به همین نعمت ناخواسته هم سپاسگزار باشد) که تنبیهی و هشداری است بر اینکه اگر شکر و سپاس در برابر دریافت چنان نعمتی لازم باشد پس در مقابل رسیدن به نعمتهایی که خود می خواهد و می رسد شکر و سپاس چگونه باید باشد؟
(تزلزل:) اضطراب و نگرانی.
تکرار شدن حرف (ز) و (ل) در این واژه تکرار معنی لغزیدن و در آن حالت را می دهد (هیجان و اضطراب پیاپی).
در آیات: (إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها- 1/ زلزله) و (إِنَّ زَلْزَلَهَ السَّاعَهِ شَیْ ءٌ عَظِیمٌ- 1/ حجّ) و آیه (وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیداً- 11/ احزاب) یعنی: از رعب و ترس بر خود لرزیدند ..
)
ص: 151
الزّلفه: مقام و منزلت و بهره مندی.
در آیه: (فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَهً- 27/ الملک) گفته اند معنایش، یعنی: همینکه مقام مؤمنین را می بینند که از عذاب محرومند و عذاب به آنها نمی رسد.
(در دو آیه قبل از آیه فوق می گوید: کفّار می گویند که اگر راستگو هستید این وعده عذاب کی می رسد. بگو علم آن نزد خداست و من بیم دهنده ای روشنم و چون عذاب را نزدیک بینند که به مؤمنین نمی رسد، چهره های کفّار از ترس درهم می رود و به آنها گفته می شود این همان است که می خواستید).
و نیز گفته اند استعمال واژه- زلفه- در مقام عذاب مثل بکار بردن واژه- بشاره- و الفاظی مانند آنهاست.
(زلف:) ساعاتی و مواقعی از شب، در آیه: (وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ- 114/ هود).
(در حدیثی از حضرت باقر (ع) است که: (و زلفا من اللّیل) در آیه: نماز عشا است.
مجمع البحرین 5/ 67).
شاعر گوید: طیّ اللّیالی زلفا فزلفا «1» ...
یعنی: گذراندن و طیّ کردن اوقات پیاپی شب ها به تدریج.
(الزّلفی:) منزلت و بهره مندی.
خدای تعالی گوید: (إِلَّا لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللَّهِ زُلْفی- 3/ زمر).
(معنی تمام آیه این است: کسانی که غیر از خدا، دوستان و اولیائی اتّخاذ کرده اند.
می گویند عبادتشان نمی کنیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک کنند ولی خدای
__________________________________________________
(1) رجزی است از عجاج- که در وصف مسافرت شبانه می گوید:
ناج طواه اللّیل ممّا و جفا طیّ اللّیالی زلفا فزلفا
سماوه الهلال حتّی احقوقفا
یعنی آن شتر در حالت بی تابی با طپش در رفتن گذرانیده و نجات دهنده سوار است و شب را همانند ماه بدر که بتدریج و در طول شب ها می رسد او هم ساعات شب را در هم می نوردد و کم می کند.
ص: 152
میانشان حکم می کند و دروغ گویان کفر پیشه را هدایت نمی کند).
مزالف: نردبان.
و (ازلفته): مقامی برایش قرار دادم. و در آیه: (وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِینَ- 64/ شعراء).
(قسمتی از آیه 64/ شعراء است که در باره غرق شدن فرعونیان است می گوید: و دیگران را به آنجا یعنی گذرگاه آبی که بنی اسرائیل عبور کردند فرعونیان را نیز نزدیک کردیم و- انجینا موسی و من معه اجمعین ثمّ اغرقنا الآخرین- یعنی موسی و همراهانش را نجات دادیم و دیگران را غرق کردیم).
و همینطور در آیه: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّهُ لِلْمُتَّقِینَ- 90/ شعراء) نزدیک شدن بهشت به پارسایان و پرهیزکاران است.
لیله المزدلفه: شبهایی به این نام مخصوص شده است برای نزدیکی حاجیان به منی بعد از روان شدن مردم به طور پراکنده از عرفات به سوی منی (که خداوند می فرماید: اذا افضتم من عرفات: وقتی که از عرفات متفرّق و روان شدید و حرکت کردید) و در حدیثی آمده است که ( (ازدلفو الی اللّه برکعتین)) «1»
__________________________________________________
(1) این حدیث در مآخذ دیگر بصورت (فاذا زالت الشّمس فازدلف الی اللّه برکعتین) هست یعنی پس از گذشتن خورشید با دو رکعت نماز خود را مقرب خدا گردان، خطاب حدیث به مصعب بن عمیر در مدینه است که می گوید: (فاذا زالت الشّمس فازدلف الی اللّه برکعتین و اخطب فیها) و نیز آمده است که ازدلاف: تقدّم و پیشی گرفتن است- ازدلف القوم: وقتی است که گروه بر سایرین پیشی گرفته اند و همچنین- ازدلاف یعنی گرد آمدن مردم.
در حدیثی آمده است که مشعر الحرام را از این جهت- مزدلفه- گفتند که جبریل در عرفات به ابراهیم (ع) گفت: یا ابراهیم- ازدلف الی المشعر الحرام- و سپس در تسمیه مکان به فعل آنجا را- مزدلفه- گفته اند.
ابن منظور می نویسد: و فی حدیث باقر علیه السّلام (مالک من عیشک الّا لذّه یزدلف بک الی حمامک).
یعنی: هیچ لذّتی از زندگیت برای تو نیست مگر این که تو را به مرگت نزدیک می کند.
ابن بری می گوید: الزّلفه، سه چیز است: 1- آبگیر 2- باغ 3- آینه.
ازهری می گوید: اصل الزلفی فی کلام العرب: القربی، یعنی: اصل زلفی در سخن عرب تقرّب و نزدیکی است.
خدای تعالی گوید: (وَ أَقِمِ الصَّلاهَ طَرَفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ- 11/ هود).
یعنی: قبل از طلوع و پس از غروب آفتاب و نماز صبح و مغرب و عشا.
ص: 153
الزّلق و الزّلل در معنی به هم نزدیکند، آیه: (صَعِیداً زَلَقاً- 40/ کهف) یعنی زمینی که گیاه در آن نیست (زمین بی گیاه) مثل آیه: (فَتَرَکَهُ صَلْداً- 264/ بقره) (زمین سفت و سخت بی گیاه) و- مزلق- جای سنگی و سخت.
آیه: (لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ «1»- 51/ قلم) مثل سخن این شاعر است که می گوید:
نظرا یزیل مواضع الاقدام ...
یعنی: (با نگریستن و نظری که قدمگاهها را از جای خود دور می کند و بر می گرداند).
می گویند- زلقه و ازلقه فزلق: لغزاندش پس لغزید.
یونس می گوید: واژه الزّلق والاء زلاق: جز در قرآن شنیده نشده است.
و از أبیّ بن کعب روایت شده است که آیه: (وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الْآخَرِینَ- 64/ شعراء) را- ازلقنا- خوانده است یعنی هلاکشان کردیم.
__________________________________________________
زجاج می گوید: تأویل آیه: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّهُ لِلْمُتَّقِینَ- 90/ شعراء) یعنی داخل شدن متّقین به بهشت که دیدگانشان به سوی آن نزدیک شد.
(مجمع البحرین 5/ 68- لسان العرب 9/ 139- مقائیس اللّغه 3/ 21- تهذیب اللّغه 13/ 214).
(1) قسمتی از آیه: (وَ إِنْ یَکادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ- 51/ قلم). که مفهوم درست آیه با تقدّم و تأخر کلمات به خوبی روشن می شود و در دو سه آیه قبل از آیه فوق به پیغمبر (ص) می گوید: در حکم و فرمان پروردگارت پایدار و استوار باش یعنی: اگر مخالفین تو را مجنون و سخنانت را شعر گونه و اساطیر الاوّلین خطاب کردند هرگز نگران مباش آنها پیوسته می خواهند با این جملات و تلقینات تو را نگران و از ثبات در راه بلغزانند، چون زلق در اصل و ریشه لغت- لغزیدن- است و کسی که تحت تأثیر تلقینات و لاطائلات دیگران قرار می گیرد مسلّما در راهش استواری و اثبات ندارد، لذا به پیامبر (ص) می گوید:
اگر آنها می خواهند تو را از موضع قاطعت بلغزانند هرگز چنان مباد، زیرا باثبات و پایداری حقایق که ذکری است برای جهانیان، در حال و آینده، دین حق و آیات قرآن از اثر نخواهد افتاد زیرا:
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 9/ حجر)
تا قیامت زنده اش داریم ما تو مترس از نسخ دین ای مصطفی
ص: 154
در آیه: (وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّهِ زُمَراً- 73/ زمر).
یعنی: (پرهیزکاران را گروه گروه به سوی بهشت روان سازند).
زمر جمع- زمره- است یعنی جمع و گروه کم و از این معنی: شاه زمره: گوسفند کم مو، است.
و- رجل زمر: مرد کم مروّت و ناجوانمرد.
و- زمرت النّعامه تزمر زمارا: (شتر مرغ به سختی رم کرد).
و این معنی- الزّمر و الزمّاره- که کنایه از خود سر و فاجر و بدکاره است، مشتق شده.
آیه: (یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ- 1/ مزمّل) یعنی: ای کسی که در جامه ات پوشیده شده ای، و به طور استعاره کنایه از کسی است که در کارش کوتاهی و غفلت نموده که تعریضی نسبت به اوست.
الزّمیل: ضعیف و ناتوان.
مادر تأبّط شرّا (شاعر معروف قبل از اسلام) گفته است: لیس بزمیل شروب للغیل «1».
(1) تأبّط شرّا- که اسمش جابر بن سفیان فهمی است یکی از عیّاران شب رو و شعرا پیشتاز جاهلی است نام تأبّط شرّا را مادرش بر او نهاده. روزی از منزل بیرون رفته و شمشیرش زیر بغلش بود کسی احوالش را از مادرش پرسید گفت (لا ادری تأبّط شرّا و خرج) نمی دانم شرّ زیر بغل داشت و خارج شد و تمام عبارت فوق هم چنین است:
وا ابناء وا ابن السّبیل، لیس بزمیل شروب للغیل یضرب بالذیل کمقرب الخیل: وای بر کسی که فرزند راه و سفر است او ضعیف نیست که شیر زن باردار خورده باشد همچون اسب اصیل بکنار صاحبش برمی آید (لس 11/ 311).
ص: 155
الزّنیم و المزنّم: مردی از قومی نیست و ناکس است و در میان آن قوم انگل و زاید است که تشبیهی است به دو پاره معلّق و شکافته شده گوش گوسفند که از طرفین سرش آویخته شده و یا به حلقه ای که به گردنش آویزان است.
خدای تعالی گوید: (عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ «1»- 13/ قلم).
العبد زلمه و زنمه: او خود را به قومی منسوب می کند در صورتی که از آنها نیست و اجنبی است.
چنانکه شاعر گوید:
فانت زنیم نیط فی آل هاشم کما نیط خلل الرّاکب القدح الفرد
(تو غریبه و ناکسی، هر چند که خود را در خاندان هاشم چسبانده و منسوب کنی، تو مثل آویختگی پیکان بی نوک یا کاسه ای کوچک در پشت زین سوار هستی).
الزّنا: مقاربت نامشروع و بدون عقد شرعی که لفظش با الف مقصوره است.
(یعنی: همزه ندارد، چنانکه می گویند: زنی، یزنی- و اسم فاعلش- زان- و جمعش- زناه- مثل قاض و قضاه) ولی اگر ممدود و چهار حرفی باشد بهتر است مصدر دوّم باب مفاعله یعنی فعال باشد مثل زناه که صفت نسبی آن را- زنوی- گویند و عبارت فلان لزنیه و زنیه (با کسره و فتحه حرف اوّل است).
خدای تعالی گوید: (الزَّانِی لا یَنْکِحُ إِلَّا زانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَ الزَّانِیَهُ لا یَنْکِحُها إِلَّا زانٍ- 3/ نور) و (الزَّانِیَهُ وَ الزَّانِی- 2/ نور).
__________________________________________________
(1) مربوط به آیات سوره قلم است که حالت سرمایه گزاران بیگانه و قوم و قبیله پرستان استعمارگر را این چنین یاد می کند:
تکذیب کنندگان را اطاعت مکن، آنها می خواهند تو نرمی کنی تا نرمی کنند دروغ می گویند مطیع هر سوگند خورنده فرومایه مشو، اینان عیب جو و سخن چینند و مانع خیر و ستمکار و تجاوزگرند و بعد از همه اینها اجنبی و ناکس و بی حیایند هر چند که صاحب مال و سرمایه و تبار باشند.
ص: 156
و عبارت- زنأ فی الجبل- با حرف همزه زنأ و زنؤا یعنی از کوه بالا رفت.
الزّناء- کسی است که ادرارش و بولش بند آمده، که در حدیثی از نماز خواندن مردی که بولش بند آمده باشد نهی شده است.
الزّهید: چیز کم و اندک.
و- الزّاهد فی الشّی ء: کسی که از چیزی روی گردان و بی میل باشد و به اندک آن خشنود.
الرّاضی منه بالزّهید: خشنود به کم.
در آیه: (وَ کانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ- 20/ یوسف).
__________________________________________________
(1) چون واژه زهد حتّی قرنها قبل از اسلام و در مذاهب روح گرایانه مفصل مورد توجّه بوده و بعد از اسلام هم چنانکه سیره و اصحاب صفّه و بعدها سیره ائمّه اطهار (ع) به طور صحیح قرار گرفته، لازم است آن را از زبان امیر المؤمنین (ع) نقل کنیم تا متن راغب رحمه اللّه هر چند بیشتر مورد استفاده قرار گیرد:
(نهج البلاغه/ صبحی صالح- خطبه 81 ص 106):
ایّها النّاس، الزّهاده قصر الامل، و الشّکر عند النّعم، و التورع عند المحارم، فان عزب ذلک عنکم فلا یغلب الحرام صبرکم و لا تنسوا عند النّعم شکرکم فقد اعذر اللّه الیکم بحجج مسفره ظاهره و کتب بارزه العذر واضحه:
ای مردم زهد ورزیدن، کوتاه نمودن آرزوها، و سپاسگزاری در برابر نعمت های خداست و خودداری هوسها از محارم، اگر این حالت در شما بود عمل حرام بر صبر شما غلبه نمی کند و شکرگزاری در برابر نعمت ها را از یاد شما نمی برد خداوند عذر شما را با دلایل آشکار و گناههای روشن و عذر آشکار بیان کرده است.
(خطبه 113 ص 168):
انّ الزّاهدین فی الدّنیا تبکی قلوبهم و ان ضحکوا یشتد حزنهم و ان فرحوا و یکثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما رزقوا.
زهد پیشگان در دنیا دلهاشان در حال خندیدن می گرید و اگر سرمست و فرحناک شدند حزنشان شدید می شود، هر گاه از آنچه که روزی داده شده اند به دیگران خودداری کنند جانشان گناه آلوده می شود.
(حکم 439 ص 553):
الزّهد کلّه بین کلمتین من القرآن: قال اللّه سبحانه: (لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ، وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ).
زهد به طور کلّی در میان دو کلمه از قرآن قرار دارد، چنانکه حقّ سبحانه فرموده: تا اینکه بر آنچه از دست داده اید متأثّر و اندوهگین نشوید و آنچه داده می شوید سرمست نگردید.
ص: 157
(مربوط به کاروانیانی است که حضرت یوسف (ع) را از چاه در آوردند، و شروه بثمن بخس دراهم معدوده و کانوا فیه من الزّاهدین: او را به بها اندک و درمهای چند فروختند در حالی که به آن بی اعتنا بودند).
زهقت نفسه: از غم و اندوه آن چیز خارج شد.
خدای تعالی گوید: (وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ «1»- 55/ توبه).
زیت: زیتون و زیتونه:- مثل- شجر و شجره.
خدای تعالی گوید (زَیْتُونَهٍ لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ- 35/ نور) زیت عصاره و جوهر زیتون است: (یَکادُ زَیْتُها یُضِی ءُ- 35/ نور).
زات طعامه: در غذایش زیتون ریخت، مثل سمنه: در آن روغن ریخت.
زات رأسه: سرش را زیتون مالید، مثل- دهنه به- که در همان معنی است یعنی چرب کردن سر.
اذدات: یعنی ادّهن: روغن مالید (بحث تاریخی و جغرافیائی این واژه در ذیل واژه
__________________________________________________
(1) آیه: (وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ- 55/ توبه) یعنی: جانهاشان در حالیکه کافرند از جسمشان خارج می شود.
و- زهق الباطل: باطل نابود شد و از بین رفت که حق بیاید و بر باطل غلبه کند و پیشی گیرد که در حقیقت باطل زایل شدنی است.
زهی الشّی ء: آن چیز تلف شد، ولی- ازهاق- از باب افعال یعنی پر شدن مثل ازهقت الأنا: ظرف را پر کردم.
ازهری از قول لیث نقل می کند که- الزّهق- گودالی است که حیوانات در آن می افتند و هلاک می شوند.
ابن قتیبه از قول ابن عبّاس به روایت کلبی نقل می کند که در آیه: (إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِها فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرُونَ- 55/ توبه) خداوند به پیامبر (ص) می فرماید (فَلا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما- 55/ توبه).
یعنی: هزاران سرمایه و تبارشان یا گروه و قبیله شاه در دنیا تو را به شگفتی نیندازد، خداوند می خواهد با همان ها در آخرت عذابشان کند.
(تهذیب اللّغه- 5/ 392- تأویل مشکل القرآن 160- مجمع البحرین 5/ 179- مصباح المنیر 1/ 313).
ص: 158
تین آمده است).
زوج به هر یک از دو همسر مرد و زن (نرینه و مادینه) و در حیوانات که با هم جفت هستند و آمیزش جنسی نموده اند، گفته می شود و همچنین به هر دو جفتی، چه در مزاوجت و یا در غیر آن، مثل جفت کفش و نعلین و نیز به هر دو چیزی که با یکدیگر شبیه یا همانند باشند، خواه شباهتی یکسان و یا ناهمسان باشد باز هم آنها را- زوج- گویند.
خدای تعالی گوید: (فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی- 39/ قیامه) و (وَ زَوْجُکَ الْجَنَّهَ- 35/ بقره) ولی واژه- زوجه- ناپسند است و بکار نمی رود (در قرآن نیامده است، می گویند زوج المرئه: شوهر آن زن و زوجه الرّجل: زن آن مرد) جمعش زوجات است.
شاعر گوید:
فبکا بناتی شجوهنّ و زوجتی
. یعنی: (همسرم و دخترانم از غم و اندوهشان گریستند).
جمع زوج- (ازواج)- است. در آیه: (هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ- 56/ یس) و (احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ- 22/ صافّات).
ازواجهم- یعنی یاران و کسانی که در کردار و رفتار از ستمگران پیروی می کردند (که در دوزخ هم با هم قرینند).
و آیه: (إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ- 88/ حجر) یعنی: کسانی که همسان و همگنان و اقران آنهایند.
و آیات: (سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ- 36/ یس) و (وَ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ- 49/ ذاریات) آگاهی و هشداری بر این امر است که اشیاء تمامشان از جوهر و عرض، مادّه و صورت ترکیب شده اند و این که هر چیز ساخته شده و مصنوع از قاعده ترکیب عاری و مستثنی نیست.
ص: 159
هر مصنوعی به ناچار، اقتضاء صانعی و سازنده ای دارد و این امر خود تنبیهی است برای این که خدای تعالی فرد است (چون از حکم مصنوع خارج است- کان اللّه و لم یکن معه شی ء- به حکم آیه قرآن که هو الاوّل و همچنین- لیس کمثله شی- یعنی ذات باریتعالی از حکم و قانون اشیاء که مرکّبند خارج است.
و آیه: (خَلَقْنا (زَوْجَیْنِ)- 49/ ذاریات) این آیه روشن کرده است که هر چه در عالم است، زوج است از جهت این که برای آن چیز، یا ضدّی یا چیزی شبیه به آن، یا چیزی در ترکیب آن هست و بلکه به هیچ وجه از ترکیب و مرکّب بودن جدا نیست. در آیه اخیر: زوجین رای از این جهت بیان کرد تا تنبیهی و هشداری باشد بر این که: شی، هر چند ضد و مثل و شبیهی نداشته باشد امّا از ترکیب جوهر و عرض ناگزیر و جدا نشدنی است و آن زوجین است.
در آیه: (أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّی- 53/ طه) یعنی: انواعی از گیاهان همسان و شبیه و همجنس.
آیه: (مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ- 7/ شعراء) و (ثَمانِیَهَ أَزْواجٍ- 43/ انعام) یعنی: اصناف و گونه هایی.
و آیه: (وَ کُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَهً- 7/ واقعه) (1- اصحاب المیمنه 20 اصحاب المشئمه 30 السّابقون السّابقون، یعنی یاران دست راستی و دوستان دست چپی و پیشی گیرندگان به ایمان- اولئک المقرّبون- و همین گروه سوّم هستند که مقرّب پیشگاه الهی اند، دست راست و دست چپ کنایه از انحراف و تمایل از خط مستقیم به غیر خطّ مستقیم است).
و این یاران سه گانه کسانی هستند که بعدا تفسیرشان کرده است که: (وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ- 7/ تکویر) گفته اند معنای این آیه اینست که هر دنباله رو و پیروی به جلوداران خویش در بهشت و دوزخ نزدیک می شوند مثل: (احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ- 22/ صافّات) گفته شده یعنی ارواح با اجسادشان قرین می شوند بر حسب آنچه که در سخن خدای تعالی است و در یکی از دو تفسیر آیه: (یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ
ص: 160
ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً
- 27/ فجر) آگاهی و خبر داده است یعنی به صاحبت برگرد.
و نیز گفته اند: نفوس و ارواح- با اعمالشان قرین می شوند، چنان که در آیه:
(یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ- 30/ آل عمران).
و در آیه: (وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ- 54/ دخان) یعنی با آنها قرینشان کردیم.
در قرآن آن طوری که در عرف می گویند زوّجته امرأه و زوّجناهم حورا نیامده است چنانکه در سخن معمولی زوجته امرأه گفته می شود. تا آگاهی و تنبیهی بر این امر باشد که قرین شدن با حور عین بر حسب امور متعارفی که از نکاح در میان مردم هست، نیست.
الزّیاده: نمو و افزایش یعنی افزودن و ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگری در همان حالی که هست، می گویند:
زدته فازداد: افزودمش و افزون شد.
و آیه: (وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعِیرٍ- 65/ یوسف) مثل عبارت- ازددت فضلا- یعنی از نظر فضل و زیادی رشد کردم، است. و این معنی از باب (سَفِهَ نَفْسَهُ- 130/ بقره) است یعنی خویشتن را نادان و تباه کرد، و اینگونه زیادی و افزونی ناپسند و مذموم است، مثل اضافه و افزونی بر احتیاج و بسندگی است، همچون انگشت ششم در دستهای انسان و انگشت اضافی در پای چهارپایان و زیادتی در کبد که قطعه گوشت معلّق و آویخته ای است و تصور می شود که نیازی به آن نیست (مثل روده کور که گلبول سفید تولید می کند و در بیماری آن را جراحی می کنند) زیرا آن پاره گوشت اضافی در حیوانات حلال گوشت خوراکی نیست.
ولی در باره زیادتی و افزونی پسندیده، مثل آیه (لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَهٌ «1»- 26/ یونس). از طرق مختلف روایت شده است که این زیادتی و افزونی پاداش نیکوکاری
__________________________________________________
(1) تمام آیه که پاداش نیکوکاران است چنین است: (لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَهٌ وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّهٌ، أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 29/ یونس). برای کسانی که نکوکارند همان پاداش و افزون بر آن را دارند سختی و زبونی چهره هاشان را فرا نمی گیرد و آنها بهشتیانند و در آنجا جاودانند. [.....]
ص: 161
و توجّه داشتن و به وجهه خدایی است که اشاره به بخشایش نعمت و حالاتی است که تصور آن در دنیا ممکن نیست. و آیه: (وَ زادَهُ بَسْطَهً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ- 247/ بقره).
یعنی: آن اندازه از دانش و قدرت بدنی که به مردم همعصرش بخشیده است فزون تر و بیشتر عطا کرد.
و آیه: (وَ یَزِیدُ اللَّهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً- 76/ مریم) (خداوند به کسانی که خود هدایت یافته اند، هدایتی افزون دهد).
و امّا در باره زیادی و افزونی مذموم و ناپسند، در آیات: (وَ ما یَزِیدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً- 41/ اسراء) و (زِدْناهُمْ عَذاباً فَوْقَ الْعَذابِ- 88/ نحل) و (فَما تَزِیدُونَنِی غَیْرَ تَخْسِیرٍ- 63/ هود) (پس نمی فزایند مرا مگر زیانکاری).
و امّا در آیه: فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- 10/ بقره) زیاد شدن مرض نفاق در آیه اخیر، همان است که سرشت آدمی بر آن نهاده شده که هر گاه به کاری خیر یا شر، دست می یازد و در آن فرو می رود و مرتکب آن عمل می شود در انجامش توانا می شود و پی در پی آن حالتش افزون تر.
و آیه: (هَلْ مِنْ مَزِیدٍ- 30/ ق) جایز است که استدعا و تقاضا برای زیادی باشد و نیز جایز است که آگاهی بر این امر باشد که دوزخ انباشته شده و به چیزی که در آیه (لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النَّاسِ- 119/ هود) ذکر کرده حاصل کرده باشد، می گویند:
زدته و زاد هو و (ازداد): آن را زیاد کردم و افزون شد.
آیه: (وَ ازْدَادُوا تِسْعاً- 25/ کهف) (مربوط به خوابیدن اصحاب کهف است که فرمود نه سال بر سیصد سال افزودند).
و آیه: (ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً- 90/ آل عمران) و (وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ- 8/ رعد).
ص: 162
یعنی: (و آنچه رحمها از بار هر باروری و از بارداری می کاهد و می افزاید) شر زائد و زید هر دو به کار می رود، یعنی: (فتنه ای افزون شده).
شاعر گوید:
و انتموا معشر زید علی مائه فأجمعوا امرکم کیدا فکیدونی
(شعر از ذو الاصبع است می گوید: شما مردمی هستید که از صد بیشترید، تمام کید و مکرتان را فراهم کنید و در باره من به کار گیرید).
(الزّاد): توشه و چیزی که اضافه بر نیاز است و برای وقت دیگری ذخیره شود.
و- التَّزوّد: بر گرفتن توشه و زاد، خدای تعالی گوید: (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی- 197/ بقره).
المزود: توشه دادن و جای غذا.
المزاده: آب دان و جای آب.
الزّور: قسمت بالای سینه، (جای بهم پیوستگی استخوانهای سینه و میانه آنها).
زرت فلانا: او را سینه به سینه ملاقات کردم یا- قصدت زوره- مثل عبارت:
وجهته: با او رو برو شدیم (چهره به چهره اصطلاحی است که در زبان فارسی و برخورد و دیدار حضوری بکار می رود، یعنی رو در روی).
رجل زائر و قوم زور: (مردی و قومی زیارت کننده) مثل سافر و سفر.
و هر گاه گفته شود- رجل زور- مصدری است به صورت صفت مثل ضیف یعنی:
مهمان.
و- الزّور- کج روی و عدول از حقّ، لغتی است در واژه زور.
الازور: کسی که استخوان سینه اش برآمده و کج است (کوژ سینه).
در آیه: (تَتَزاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ- 17/ کهف) (در باره غار اصحاب کهف است که می فرماید چون خورشید طلوع می کند نورش از غارشان به طرف راست متمایل شود) که
ص: 163
- تزاور- به تخفیف حرف (ز) و تشدید آن هر دو خوانده شده و همینطور تزوّر.
ابو الحسن می گوید: تزوّر در اینجا معنی ندارد زیرا- ازورار- یعنی گرفتن و درهم رفتن، می گویند:
تزاور عنه و ازور عنه و رجل أزور و قوم زوّر و بئر زوراء: (از آن برگشت و عدول کرد- مرد کوژ سینه و سینه برآمده- مردی که زائر را گرامی می دارند چاهی که کندنش کجکی انجام شده).
دروغ- را هم- (زُور)- گفته اند که از جهت حقیقت و اصلیش منحرف شده است.
(ظُلْماً وَ زُوراً- 4/ فرقان) (از نظر ستمگری و دروغگویی است)، و همچنین: در آیات (قَوْلَ الزُّورِ- 30/ حج) و (لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ- 72/ فرقان).
بت- هم- زور- نامیده شده، برای اینکه بت پرستی و بت، دروغین است و انحرافی است از حقّ به سوی باطل و از حقیقت خالی.
چنانکه شاعر گوید: جاءوا بزور بینهم و جئنا بالأمم «1».
__________________________________________________
(1) این مصراع از نظر متن و وزن شعری چنانکه در کتاب آمده غلط است. ابن بری از قول ابو عبیده نقل می کند که مصراع فوق از- یحیی بن منصور- است که ما قبلش چنین است:
1-
کانت تمیم معشرا ذوی کرم 2- غلصمه من الغلاصیم العظم 3-
ماجینوا و ماتولوا من امم 4- قد قابلوا لو ینفخون فی فهم 5-
جاءوا بزوریهم و جئنا بالاصم 6- شیخ لنا کاللّیث من باقی ارم 7-
شیخ لنا معاود ضرب البهم
اصم- یعنی عمرو بن قیس که رئیس قبیله بکر بن وائل بوده بزوریهم که در متن به غلط- بزور بینهم آمده- بزوریهم- یعنی دو شتر بچّه ای که به جای بت آورده بودند و می گفتند از جنگ نمی گریزم مگر این که این دو شتر بچّه که بت ماست بگریزند، و شاعر این موضوع را عیبشان دانسته و به صورت طنز هجوشان کرده، قبیله تمیم شکست خورد و فاتحین یکی از دو بچّه شتر را ذبح کردند.
1- تمیم قوم با سخاوت بودند 2- مهتری از مهتران و بزرگان 3- نترسیده اند و از مردمان روی برنمی گردانند 4- با دشمن رو در روی مقابله اگر بادشان کنند و فریادشان زنند.
5- آنها با دو بچّه شتر آمده اند و ما با رئیسمان اصم 6- بزرگ ما چون شیر از بر پا دارندگان پرچم
ص: 164
الزّیغ: انحراف از راستی و درستی، به کژی و نادرستی.
التّزایغ: انحراف و تمایل.
رجل زائغ: مرد کج رو و کج اندیش.
قوم زاغه و زائغون: گروه منحرف و متمایل از حقّ به باطل.
زاغت الشّمس: خورشید از وسط آسمان متمایل شد.
زاغ البصر: در آیه: (وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ- 10/ 1 احزاب) صحیح است که اشاره ای باشد به خوف و بیم که از جنگ در دل آنها داخل می شود به طوری که چشمانشان تار و سیاه می شود و نیز صحیح است که اشاره ای به این آیه باشد که می فرماید: (یَرَوْنَهُمْ مِثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ- 13/ آل عمران).
(که آنها را یعنی سپاه کفّار را با چشم دو برابر تعداد خود می دیدند).
آیه: (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی- 17/ نجم) (چشم خیره نگشت و شگفت زده و منحرف نشد).
آیه: (مِنْ بَعْدِ ما کادَ یَزِیغُ- 117/ توبه) (اشاره به دوران عسرت و سختی پیامبر (ع) و مهاجرین و انصار است که می فرماید: در آن آزمایش نزدیک بود، دلهای بعضی از ایشان دگرگون و منحرف شود ولی پیامبر (ص) را پیروی کردند و خداوند توبه شان را پذیرفت که- إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِیمٌ- 117/ توبه).
و در آیه: (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ «1»- 5/ صف) همین که از پایداری و استقامت در
__________________________________________________
جنگ آمده.
7- و بزرگی از ما و دلاوری که زننده مردان جنگی است.
آن جنگ را در تاریخ عرب- یوم الزّورین- نامیده اند (لسان العرب 4/ 338- صحاح اللّغه).
(1) بعضی از آیات قرآن میزانی و ملاکی برای حلّ مشکلات فکری و عملی بشر در تمام زمان ها بدست می دهد و حقّ هم همین است مگر نه اینست که قرآن برای همیشه تاریخ بشر را راهنماست. مثلا در آیه خمر و قمار می فرماید هر چند سود مادّی و تجاری یا غیر از آن برای شما دارد ولی گناه بزرگی، و نتایج سوئی هم در آن هست به طوری که گناه و عواقب زشت خمر و قمار از سودش بیشتر است، پس بایستی در تمام
ص: 165
راه حقّ دور و منحرف شدند، خداوند به همان سرنوشت دچارشان کرد (که خداوند عصیان پیشگان را هدایت نمی کند: وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ- 108/ مائده).
زال الشّی ء یزول زوالا: آن چیز از راه خود جدا شد و از آن برگشت.
ازلته و زوَّلته: هر دو گفته می شود، یعنی: دورش کردم، در آیات: (أَنْ تَزُولا- 41/ فاطر) و (وَ لَئِنْ زالَتا- 41/ فاطر) و (لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ- 46/ ابراهیم).
زوال: در چیزی که قبلا ثابت بوده، به کار می رود و اگر گفته شود پس چرا
__________________________________________________
مواردی که این چنین سود مادی در برابر گناه اجتماعی و فردی قرار می گیرد جانب ترک سود و منفعت را بگیرید و آن عواقب سوء را از زندگی خویش دور کنید یعنی در هر امر محتملی که دو جنبه دارد، همین ملاک و حکم کلّی را در نظر بگیرید.
در آیه فوق هم که در متن آمده با توجّه به چند آیه قبل از آن که آغاز سوره صفّ است میزانی و ملاکی برای تمام مواردی است که مثل گمراهی و هدایت- عزّت و ذلّت- حکمت و بسط رزق- برکت و فضیلت و رحمه نصرت و یاری- عذاب و غفران- و آمرزش- و بالاخره تزکیه و اصلاح که خداوند به خود نسبت می دهد، بعد از زمینه ای است که انسان ها در خویش به وجود می آورند و آنها را با گزینش و اراده آغاز می کنند.
می فرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ- 2 و 1/ صفّ).
پس ایمان بایستی با عمل به آن توأم باشد و گر نه با حرف و گفتن و خود را مؤمن دانستن بدون عمل به ارکان، گناه است، زیرا او کسانی را دوست می دارد که در راهش همچون بنیانی پولادین و استوار بایستند و نبرد کنند.
سپس می گوید: موسی به قوم خویش گفت: شما که می دانید من پیامبرم چرا آزارم می دهید و اذیّتم می کنید (فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ- 5/ صف) چون انحراف یافتند خداوند دلهاشان را از حقیقت دور کرد خداوند عصیان پیشگان از حقّ را هدایت نمی کند.
بنابراین همان هائی که پیامبری موسی را قبول داشتند و همان ها که ایمان آورده بودند، چون پایداری نورزیدند و سر بر خط فرمان حقّ و اللّه ننهادند و دلهای خویش از راه حق به شهوت، فسق و فجور، استکبار دنیا پرستی و ظلم و ستم توجّه دادند، نتیجه وضعی و عملی چنین انحرافات همان است که گفت: (اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ- 108/ مائده) و (وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاءُ- 27/ ابراهیم) نتیجه این که مشیت حقّ و خواست و اراده او در اموری که ذکر شد بعد از فراهم نمودن مقدّمات و زمینه آنها از طرف خود انسانهاست.
ص: 166
می گویند: زوال الشّمس و معلوم است که از جهتی برای خورشید ثباتی نیست.
در پاسخ گفته شده: این جمله را در باره خورشید، بنابر اعتقادشان گفته اند که در نیمروز خورشید در وسط آسمان ثباتی دارد و لذا گفته اند: قام قائم الظّهیره و سار النهار، یعنی: (سر ظهر شد و خورشید در نصف النهار یا نیم روز قرار گرفت و روز گشت).
و- زاله یزیله زیلا- چنانکه شاعر گوید: زال زوالها.
یعنی: حرکتش (حیات و ثباتش) را خداوند از میان برد.
الزّوال: تصرّف و دگرگونی است و گفته شده معنی عبارت فوق مثل این است که می گویند:
اسکت اللّه نامته: خداوند او را بمیراند، (نامه یعنی جنبش و حس و حیات).
شاعر گوید: اذا ما رأتنا منها زویلها.
یعنی: (زمانی که ما را دید، از ترس از جای رفت و پریشان شد).
در این مصراع کسی که- زال- را متعدّی می داند، می گوید: زوالها منسوب بر مصدر بودن است (یعنی حرکتش و جنبشش).
(تَزَیّلُوا:) پراکنده شدند.
در آیه: (فَزَیَّلْنا بَیْنَهُمْ- 28/ یونس) که بر زیادتی و بسیاری دلالت دارد، در نظر کسی که- زلت- را متعدّی بداند مثل- مزته و میّزته- (جدایش کردم و از میان همه تمیزش دادم و شناختمش) است، این که می گویند: (ما زال) و لا یزال که مخصوص جملات و عبارات است مثل کان در رفع اسم جمله و نصب خبر عمل می کند و اصلش (یائی) است (یعنی زال یزیل) چنانکه می گویند:
زیّلت- که معنایش مثل معنی- ما برحت- یعنی پیوسته و دائم بودم، است و بر این معنی آیه:
(وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِینَ- 118/ هود) (همواره پراکنده و مختلفند) و در آیات:
ص: 167
(لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ «1»- 110/ توبه) و (لا یَزالُ الَّذِینَ کَفَرُوا- 31/ رعد) و (فَما زِلْتُمْ فِی شَکٍّ- 34/ غافر).
صحیح نیست که گفته شود، ما زال زید الّا منطلقا چنان که می گویند ما کان زید الّامنطلقا زیرا زال حکم نفی را دارد و نقطه مقابل ثبات است و حروف (ما) و (لا) نیز در حکم منفی است. پس در- ما زال- نفی در نفی یا جمع دو منفی حکم اثبات و مثبت را دارد. بنابراین:
ما زال در معنی- کان- و در معنی اثبات عمل می کند، همان طور که گفته نمی شود کان زید الا منطلقا. عبارت- ما زال زید الّا منطلقا- هم درست نیست و گفته نمی شود.
الزّینه الحقیقه: زینت اصلی و راستین یا آن چیزی است که انسان را در هیچ یک از حالاتش نه در دنیا و نه در آخرت آلوده و ناپاک نمی سازد.
(یعنی آراستگی ظاهری، باطنی، دنیوی، اخروی، فکری، اخلاقی، ایمانی، عملی و بالاخره زینت حقیقی یعنی به سوی کمال رفتن و در جهت کمال مطلق بودن در همه ابعاد وجودی).
و امّا آنچه را که انسان را در حالتی غیر از حالتی دیگر زینت دهد و آراسته دارد از یک جهت در همان معنی شین «2» یا (زشتی) است.
__________________________________________________
(1) در باره پایه ها و بنیان به ظاهر محکم مسجد ضرار است که گروهی دو چهره برای انحراف مسلمانان در مدینه ساختند، خداوند به پیامبر (ص) می گوید: همان مسجدی که بنیانش بر تقوی نهاده شده، شایسته تر است که در آن بایستی و نماز اقامه کنی، زیرا در آنجا مردانی هستند که دوست دارند پاکیزه باشند و خداوند پاکیزگان و پاکیزه خویان را دوست می دارد.
بنیان مسجد ضرار بر پرتگاهی سست و فرو ریختن در آتش دوزخ است (وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ- 109/ توبه).
و سپس می گوید: (لا یَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ- 110/ توبه) اساسی که نهاده اند و بنیانی که ساخته اند پیوسته مایه تردید و اضطراب دلهای آنهاست تا دلهاشان پاره پاره شود، خداوند دانا و حکیم است.
(2) و در روایتی از امامان (ع) آمده است که خطاب به آیندگان، و منسوبین به خاندان اهل بیت و فرموده اند: (کونوا لنا زینا و لا تکونوا لنا شینا) در کردار و گفتار و اندیشه تان طوری باشید که برای ما آراستگی
ص: 168
ولی زینت در کوتاه سخن بر سه گونه است:
1- زینت و آرایش نفسانی مانند علم و اعتقادات نیکو (باورهای درست).
2- زینت بدنی مثل نیرومندی و بلندی قامت.
3- زینت خارجی یعنی به وسیله چیزی جدا از انسان مثل مال و مقام.
پس آیه (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ- 7/ حجرات) (ایمان را محبوبتان گردانید و آن را در دلهاتان بیاراست و امّا نافرمانی و عصیان را در نظر شما و برای شما مکروه کرد که خودتان رشد یافته و راهیافتگانید) این قسمت در آیه آراستگی و زینت نفسانی است.
و در آیه: (مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ- 32/ اعراف) به زینت و آرایش مادّی حمل شده است برای این که روایت شده گروهی خانه خدا را برهنه طواف همی کردند و با آیه فوق از این عمل نهی شده اند.
بعضی گفته اند بلکه زینتی که در آیه فوق یاد شده است اشاره به کرامتی است که در آیه: (إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ- 13/ حجرات) آمده است و بر این معنی شاعر گفته است:
و زیته المرء حسن الأدب: آرایش مرد، ادب و رفتار نیکوی اوست.
در آیه: (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ- 79/ قصص) اشاره به زینت دنیایی از مال و متاع و جاه است.
زانه کذا و (زَیّنَهُ) وقتی گفته می شود که کسی نیکی در گفتار و کردارش را آشکار کند، خدای تعالی تزیین را:
1- در مواضعی به خود نسبت داده است.
2- و در جاهائی به شیطان.
3- و در بعضی اوقات بدون این که فاعل آن نام برده شود، ذکر شده است.
__________________________________________________
آرید، و نباشید از کسانی که در خور ملامتند و برای ما وسیله مذمّت شوید.
ص: 169
امّا قسمت اوّل که به خود نسبت دادهاست مثل گفتگو در ایمان است، که می گوید: (وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ- 7/ حجرات) و نیز در باره کفر می گوید: (زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ- 4/ نمل) و (زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّهٍ عَمَلَهُمْ- 108/ انعام) قسمت دوّم- یعنی منسوب بودن به شیطان آیه: (إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ- 48/ انفال) و (لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ- 39/ حجر) که در این آیه مفعول ذکر شده است زیرا معنی آن فهمیده می شود (اشاره به مواردی است که در نظر انسان جاذب و زیباست و همین جذّابیت و کشش آدمی را از حقایق دور می کند) (زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ- 14/ آل عمران) و (زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ- 3/ توبه).
و (زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا الْحَیاهُ الدُّنْیا- 212/ بقره) و (زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَکاؤُهُمْ- 137/ انعام) تقدیرش این است که شرکائشان کشتن اولادشان را بر ایشان آراسته و نکو شمرده است.
در آیات: (زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ- 12/ فصّلت) و (إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَهٍ الْکَواکِبِ- 6/ صافات).
و در آیه: (وَ زَیَّنَّاها لِلنَّاظِرِینَ- 16/ حجر) اشاره به ستارگان آسمان است که با دیده و چشم درک می شوند و آنها را عموم مردم از خاص و عام می شناسند و می فهمند و همچنین اشاره به زینت معقول و خردپسندی است که ویژه شناسایی و معرفت خاصّان است و همان احکام سیر و گردش حرکت ستارگان است.
زینت دادن خدای برای اشیاء و پدیده های عالم گاهی ابداع و آفرینش بی سابقه آنها از نظر آراسته بودنشان است و هم چنین با ایجاد و موجودیت دادن به آنها (یعنی در این که به همان حالت که هستند آراسته اند و زیبا و هم در اینکه آفرینش آنها خود از ارزشمندی و آراستگی برای آنهاست). و تزیین دادن مردم به چیزی، عبارت از زر اندود کردن و نقش و نگار نمودن یا با زبان و سخن که همان مدح و ستایش چیزی با چیزهایی است که یادش می کنند تا از آنچه که هست برتر شود و رفعت یابد.
)
ص: 170
السّبب: ریسمانی و طنابی است که با آن از درخت خرما بالا می روند و جمع آن- اسباب- است.
خدای تعالی گوید: (فَلْیَرْتَقُوا فِی الْأَسْبابِ- 10 ص) که اشاره به معنی آیه: (أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ- 38/ طور)، یعنی: (آیا نردبانی دارند که بر آن به آسمان بالا می روند و گفتارها می شنوند؟).
هر چیزی که وسیله رسیدن به چیزی دیگر باشد- سبب نامیده می شود.
در آیه: (وَ آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ سَبَباً فَأَتْبَعَ سَبَباً- 84/ کهف) (او را از هر چیزی سببی دادیم و او آن را دنبال و پیروی کرد).
و معنایش این است که خدای تعالی او را از هر چیزی، شناختی و وسیله ای داده بود که به آنها پیوسته شود و برسد، سپس یکی از آن اسباب ها را پی گرفت و بر آن مبنا، خدای گوید:
(لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ أَسْبابَ السَّماواتِ- 36/ غافر) «1» یعنی بسا که وسیله ها و اسبابی که در آسمان به وجود می آید و حادث می شود
__________________________________________________
(1) ازهری در ذیل آیه: (وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ- 166/ بقره) می نویسد: ابن عبّاس می گوید: اسباب- در
ص: 171
بشناسیم.
(سخن فرعون است که می گوید: و به آنها دسترسی یابم و به وسیله آنها به آنچه را که موسی مدّعی آنست شناسایی حاصل کنم).
سبب: دستار و عمّامه و مقنعه و دستار بلند که در بلندی تشبیهی است به
__________________________________________________
این آیه یعنی پیوند دوستی و محبّت در دنیا است.
ابو زید انصاری معنی منازل را هم به معنی که ابن عبّاس گفته است می افزاید و در آیات: (لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ- 36/ غافر) و (أَسْبابَ السَّماواتِ- 37/ غافر).
می گوید: اسباب در این آیات یعنی راههای نفوذی به آسمانها. ابو عبیده هم می گوید: سبب هر ریسمانی است که از بالا به پائین آویخته شود. (تهذیب اللّغه- 12/ 314).
الدّهر سبابون: روزگار متغیر و دگرگونه است. سبنسب و سباسب: بیابانهای دور و کویری است.
احادیث بسیار ارزشمندی در ذیل این واژه در مآخذ متعدّدی نثل شده است (و فی الحدیث ابی اللّه ان یجری الاشیاء الّا بالاسباب فجعل لکلّ شی ء سببا و لکلّ سببا شرحا علما و لکلّ شرحا علما و لکل علما بابا ناطقا و قیل فی تفسیره الشّی ء: دخول الجنّه و السّبب الطّاعه و الشّرح، الشّریعه و العلم، رسول اللّه و بابا امام من ائمّه الهدی).
یعنی: خدای تعالی پدیده ها و اشیاء عالم را بدون اسباب جاری نساخته پس برای هر چیزی سببی و برای هر سببی شرحی و برای هر شرحی علمی و برای هر علم و دانشی با بی یا راهی گویا یا ناطق قرار داده است.
در تفسیر این حدیث گفته شده- شی ء- یعنی به بهشت در آمدن و یا هر چیزی که انسان را به سعادت دو جهانی می رساند. سبب یعنی طاعت و بندگی خدا، شرح: دین و شریعت، علم: پیامبر خدای، بابا: امامی هدایتگر (کافی 1/ 183- مجمع البحرین 2/ 80) در حدیثی دیگر در مورد فرزند و پدر هست که: (لا تمشین امام ابیک و لا یجلس قبله و لا تدعه باسمه و لا تستسب له) یعنی پیشاپیش پدرت راه مرو و قبل از او منشین و پدرت را با اسمش صدا مزن و او را ناسزا مگو.
تفسیر ناسزا گفتن این است که به پدر و مادر دیگری دشنام دهی و او را هم پدر تو را ناسزا گوید:
ابن اثیر می گوید: در حدیثی دیگر آمده است که: (انّ من اکبر الکبائر ان تسبّ الرّجل والدیه قیل و کیف یسبّ والدیه؟ قال یسبّ ابا الرّجل فسبّ اباه و یسبّ امّه فیسبّ امّه).
یعنی: از گناهان بزرگ این است که کسی پدر خود را ناسزا گوید گفته شد چه طور کسی به پدر خود ناسزا گوید؟ فرمود: فرزندی یا کسی پدر و مادر دیگری را دشنام دهد و او هم همینکار را بکند.
و در حدیثی دیگر آمده است: (سبّ المسلم فسوق و قتله کفر) یعنی فحش دادن مسلمان فسق است و کشتن او کفر. و در حدیثی دیگر (المیراث من جهه السّبب) مثل همسری و نکاح نه از جهت دوستی و خویشاوندی.
سب: پارچه و سبوت: پارچه های نازک، سبائب: پارچه کتانی و در حدیثی دیگر: (لیس فی السّبوب زکاه) پارچه های کتانی که در غیر تجارت باشد زکات ندارد. (لسان العرب 1/ 456- مجمع البحرین 2/ 80).
ص: 172
ریسمان (یعنی معنی اصلی واژه) و همین طور راه روشن و فراخ نیز با واژه- سبب- توصیف شده است. مثل تشبیه نمودن راه روشن گاهی به ریسمان و گاهی به جامه بریده شده و محدود (چون هر راهی را نیز پایانی است).
(السّب:) ناسزا و دشنام دردناک و زشت، در آیه: (وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ- 108/ انعام)، سبب کردن مشرکین نسبت به خداوند نه از این جهت است که با صراحت ناسزا می گویند بلکه به طریقی به یادآوری نام خدای پردازند که او را با آنچه که سزاوار او نیست، در میان خود بیان می کنند و در آن سخنان ناروا آنقدر لجاجت و گستاخی می ورزند که کار به مجادله می کشد و در ذکر خدا به نسبت هایی ناروا می رسند، که خدای تعالی از آنها منزّه است.
شاعر گوید:
فما کان ذنب بنی مالک بأن سبّ منهم غلاما فسب
بابیض ذی شطب قاطع یقدّ العظام و یبری القصب «1»
و بر این معنی شاعر دیگر آگاهی داده است که:
و نشتم بالافعال لا بالتّکلّم یعنی: (ما با عمل سبب و شتم می کنیم نه با سخن گفتن).
السّب: ناسزاگوئی، شاعر گوید: (عبد الرّحمن حسان):
لا تسبّنّی فلست بسبّی انّ سبّی من الرّجال الکریم
__________________________________________________
(1) غالب اشعاری که در متن کتاب آمده است در متون دیگر، با روایات و کلمات و اعرابی دیگر نوشته شده، شعر فوق مربوط به نبرد کردن و هجو نمودن پدر فرزدق و سحیم بن وسیل در پی کردن عرقوب یعنی پشت پنجه شتران خویش است، که پرد فرزدق را به بخل نسبت داد و او را هم عرقوب صد شتر را پی کرد و صحیح شعر فوق چنین است:
1-
فما کان ذنب بنی مالک بان سبب منهم غلام فسب 2-
بابیض ذی شطب باتر یقظ العظام و یبری العصب
1- گناه قبیله بنی مالک نبود، جز اینکه به نوجوانی از ایشان ناسزا گفته شد و آنهم همچنان کرد.
2- امّا با شمشیری تیز و برّنده که استخوانها را دو نیم می کرد و عصب را حسّاس و تیز.
شعر از ذو الخرق الطّهوی است شمشیر را هم- اسباب العراقیب به این جهت گویند که شتر را به سرعت پی می کنند (تهذیب اللّغه 12/ 313- لس 1/ 455).
ص: 173
(مرا سخت دشنام مده، تو ناسزا گوی من نیستی زیرا ناسزا گوئی من از مردان بخشنده است).
السّبّه: آنچه که مورد سبّ و دشنام قرار می گیرد و به طور کنایه یعنی: پشت و دبر، این چنین نامگذاری مثل- سبّه- در معنی- سوأه- یعنی عورت و عمل زشت زناست.
السّبّابه- انگشت کناری، انگشت ابهام و از داخل دست، انگشت دوّم سبّابه است که در موقع دشنام دادن با آن انگشت به طرف مقابل اشاره می شود مثل نامیدن همان انگشت به- مسبّحه- برای اینکه در موقع تسبیح گفتن حرکت دارد.
اصل سبت یعنی قطع کردن و بریدن و از این معنی است عبارت- سبت السّیر- یعنی راه و مسیر را طیّ کرد.
سبت شعره: مویش را چید.
سبت انفه: بینی اش را بر کند.
گفته اند: نامیدن یوم السّبت (روز شنبه) برای این است که خدای تعالی در روز یکشنبه آفرینش آسمانها و زمین را آغاز کرده و پس از شش دوران (ستّه ایّام) چنانکه در قرآن یاد کرده است در روز شنبه بعد آن را قطع کرد (این مطالب را مرحوم مؤلّف، با واژه قیل یعنی گفته شد در مورد عقاید یهود که در آیات دیگر قرآن آمده است نقل می کند و گر نه کلّ یوم هو فی شان: آفرینش خدای، تداوم دارد). از این روی آخرین روز، یعنی شنبه- یوم السّبت- نامیده شد.
سبت فلان: روز شنبه بازگشت.
و آیه: (یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً- 163/ اعراف) گفته شده یعنی روز پایان کار.
و آیه: (یَوْمَ لا یَسْبِتُونَ- 163/ اعراف) روزی که کار را تمام نمی کنند و یا روزی که در شنبه نبودند، که هر دو اشاره به یک معنی است و آیه: (إِنَّما جُعِلَ السَّبْتُ- 124/ نحل)
ص: 174
یعنی دست کشیدن از کار در آن روز. و آیه: (وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً- 9/ نبا) یعنی: خواب را وسیله قطع و تعطیلی کارتان قرار دادیم و این معنی در آیه: (لِتَسْکُنُوا فِیهِ- 67/ یونس) تا در شب بیارامید و آرامش گیرید آمده است.
السّبح: گذشتن با شتاب در آب و هوا است.
سبح سبحا و سباحه: سیر کرد و گذشت.
و این معنی برای عبور سریع ستارگان در فضا استعاره شده است، مثل: (وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ «1»- 33/ انبیاء) و نیز برای دویدن اسب، در آیه: (وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً- 3/ نازعات).
__________________________________________________
(1) در سوره یس بعد از ذکر زمین و آنچه در اوست و بعد از ذکر آفتاب و ماه و منازل آسمانی می فرماید: (وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ- 40/ یس) یعنی هر یک در مداری و دایره ای به سرعت سیر می کنند.
از این آیه لطایفی استفاده می شود از جمله این که اجرام آسمانی مطابق گفتار متأخّرین در فلک می گردند، بر خلاف پندار پیشینیان که اجرام علوی را مانند میخ در پیکر افلاک کوبیده و ثابت می دانستند و انتقال آنها را از جای خود ممتنع می شمردند، فقط حرکتشان را به تبعیّت حرکت افلاک پنداشته اند و مطابق تعبیر فخر رازی: (آنچه ظاهر قرآن دلالت دارد این است که خود افلاک بر جای خود ایستاده و ستارگان در آن گردش می کنند، چنانکه ماهی در آب) و دیگر حرکت زمین است، زیرا پیش از این آیه از زمین و آنچه در اوست یاد نموده و بعد لفظ- کلّ- را به طور نکره آورده تا ماه و خورشید و زمین و ستارگان همه را در برگیرد. تقدیر آیه: 1- آنکه هر یک از آنها و همه آنچه که یاد شد، در فلکی شنا می کنند و به سرعت می گردند. 2- آنکه هر چیزی مطلقا در فلک شنا می کند و از جمله معانی- کلّ- در آیه- زمین- است.
(الهیئه و الاسلام/ 152 و 153).
ولی خوشبختانه جغرافی دانان اسلامی، به ویژه ابو عبد اللّه یاقوت حموی در کتاب گران قدر و بی نظیرش معجم البلدان می نویسد:
انّ الّذی یری من دوران الکواکب انّما هو دور الارض لا دور الفلک: یعنی: اینکه به نظر ما می آید که خورشید و ماه و ستارگان همه در اطراف زمین می گردند چنین نیست بلکه این زمین است که می گردد نه فلک.
و باز می گوید: انّ الارض مدوره کتدویر الکره.
زمین مسطّح نیست، کروی است و همانند کره حرکت می کند. بنابراین علماء اسلام پیشتازان تئوریها و آثار علمی و عمل تمام علوم هستند از (پزشکی، جراحی، طبیعی، تاریخی، جغرافی، ستاره شناسی، جامعه شناسی، حقیقت شناسی). (معجم البلدان 1/ 16 و 17).
ص: 175
و در مورد با سرعت و شتاب رفتن در کار، آیه: (إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلًا- 7/ مزّمل).
(تسبیح) منزّه دانستن و تنزیه خدای تعالی است و اصلش عبور و گذشتن با شتاب در پرستش و عبادت خداوند است، تسبیح برای کار خیر نیز هست همان طور که برای دور کردن شر و بدی، چنانکه گفته می شود:
ابعده اللّه: خدا دورش گرداند.
واژه تسبیح: به طور کلّی در عبادات چه زبانی، چه عملی و چه در نیّت، به کار می رود. در آیه: (فَلَوْ لا أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ- 43/ صافّات) که گفته اند او از نمازگزاران بود ولی شایسته تر است که به هر سه قسمت (گفتن، عمل و نیّت) از عبادات حمل شود.
در آیات: (وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ- 30/ بقره) و (سَبِّحْ بِالْعَشِیِّ- 41/ آل عمران) و (فَسَبِّحْهُ وَ أَدْبارَ السُّجُودِ- 40/ ق).
و در آیه: (لَوْ لا تُسَبِّحُونَ- 28/ قلم) یعنی: چرا عبادتش نمی کنید و سپاسش نمی گزارید که آن را بر استثناء حمل کرده اند و استثناء این است که می گویند: ان شاء اللّه.
و بر این معنی آیه: (إِذْ أَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحِینَ وَ لا یَسْتَثْنُونَ- 17/ قلم) دلالت دارد.
و آیه: (تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ- 44/ اسراء) مثل آیه: (وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً- 15/ رعد).
و (وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ- 49/ نحل) که اقتضاء دارد تسبیحی بر اساس حقیقت و سجودی بر ایشان بر وجهی باشد که ما آن را در نمی یابیم و تفقّه نمی کنیم و بر آن آگاهی نداریم به دلالت (وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ- 44/ اسراء) و دلالت (وَ مَنْ فِیهِنَّ- 44/ اسراء) بعد از ذکر آسمانها و زمین (که موصل- من- به گفته راغب برای
ص: 176
ناطقین است). صحیح نیست که تقدیر آیه فوق یعنی: (یسبّح له السماوات- 44/ اسراء) و (یسجد له من فی الارض- 49/ نحل) باشد زیرا این امر از چیزهایی است که ما آن را می فهمیم و تفقّه می کنیم و محال است که آن معنی تقدیر آیات فوق باشد و سپس عبارت (وَ مَنْ فِیهِنَّ- 44/ اسراء) به آن عطف شود زیرا- من- ضمیر برای موجود صاحب اختیار است.
اشیاء همگیشان تسبیح او می کنند ولی بعضی در سجود مسخر او هستند و بی اختیار ساجدند و بعضی با اختیار، خلافی نیست در اینکه آسمانها و زمین و جانداران قهرا و طبیعتا تسبیح می کنند به طوری که حالاتشان دلالت بر حکمت خدای تعالی دارد، بحث و اختلاف در تسبیح گفتن آسمانها و زمین است این اختیاری است و قهری و طبیعی و بنابر دلالتی که از آیه ذکر کردیم اقتضای همان را دارد (یعنی- و من فیهنّ- تسبیح و سجود بشر است که آن را می فهمیم).
(سُبحان) در اصل مصدر است، مثل- غفران- در آیات: (فَسُبْحانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ- 17/ روم) و (سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا- 32/ بقره). و سخن شاعر که می گوید:
سبحان من علقمه الفاجر «1» گفته اند تقدیرش- سبحان علقمه- به صورت تنفر و استهزاء است به همین جهت حرف (من) را به آن افزوده که به معنی اصلی- علقمه- آن را برگرداند (علقمه یعنی حنظل تلخ).
و نیز گفته اند: مقصودش- سبحان اللّه من اجل علقمه- است که مضاف الیه آن در
__________________________________________________
(1) مصراع دیگر شعر که از- اعشی- است چنین است:
اقول لما جاءنی فخره سبحان من علقمه الفاجر
یعنی: همینکه سخن فخر و افتخارش به من آمد، گفتم خداوند منزّه است از تسبیح گفتن علقمه فاجر یعنی حنظل تلخ است.
حنظل تلخ: کنایه از علقمه بن فحل شاعر جاهلی است که با- امروء القیس- مقایسه شده و اعشی او را با حنظل و با صفت فاجر یعنی بدکار مقایسه کرده و او را نیشخند و استهزاء می گیرد و با بیزای فخر او را یاد می کند.
ص: 177
شعر حذف شده است.
السبوح القدّوس: از نامهای خدای تعالی است و در کلامشان وزن فعول جز این دو اسم نیست ولی با فتحه حرف اوّل مثل کلّوب و سمّور هست.
السّبحه- تسبیح و نیز- سبحه- مهره هایی که با آن تسبیح می کنند.
در آیه: (إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً- 7/ مزّمل) یعنی وسعت در کار و تصرف در امور سبخ اللّه عنه الحمیّ: خدا تب را از او سلب گردانید، در آیه سبخا با سکون حرف- ب- هم خوانده شد.
تسبّخ: آرام گرفت و آرمید و سبک شد.
تسبیخ: پرهای پرنده و پنبه زده شده و از این قبیل موادی که سبک وزنند نه زیاد سنگینی دارند و نه متراکمند.
اصل سبط، انبساط یا گستردگی و گشادگی است.
می گویند: شعر سبط و سبط: موی فروهشته و آزاد و بلند.
افعالش- سبط، سبوطا و سباطه و سباطا است.
امرأه سبطه الخلقه و رجل سبط الکفّین: زن نیکو قامت و نرمخو و مرد دست باز که به جود و بخشش نیز تعبیر شده است.
السّبط: فرزند فرزند (نوه) گویی که امتداد شاخه های وجودی آدمی است.
در آیه: (وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ- 136/ بقره) یعنی قبیله ها که هر قبیله ای از نسل و تبار مردی است، در آیه: (أَسْباطاً أُمَماً «1»- 160/ اعراف) (اسباطی و گروه های).
__________________________________________________
(1) ابو منصور ازهر می نویسد: و اخبرنی المنذر ری عن ابن العباس انّه قال: الحسن و الحسین سبطا النّبی صلّی اللّه
ص: 178
ساباط: راه عبور و راه گذر میان دو خانه که مسقف است (دالان).
اخذت فلانا سباط: تبی طولانی گرفت.
السّباطه خیر من قمامه: (خاکدانی از خاکروبه بهتر است).
سبطت النّاقه ولدها: شتر مادینه نوزادش را انداخت.
اصل- سبع- عدد است یعنی (هفت) در آیات (سَبْعَ سَماواتٍ- 29/ بقره) و (سَبْعاً شِداداً- 12/ نباء) یعنی آسمانهای هفتگانه.
و آیات: (سَبْعَ سُنْبُلاتٍ- 43/ یوسف) و (سَبْعَ لَیالٍ- 7/ حاقّه) و (سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ- 22/ کهف) و (سَبْعُونَ ذِراعاً- 32/ حاقّه) و (سَبْعِینَ مَرَّهً- 80/ توبه).
و در آیه (سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی- 87/ حجر) گفته شده سوره حمد است زیرا هفت آیه است.
و السّبع الطّوال: از سوره بقره تا اعراف (با سوره حمد و اعراف جمعا هفت سوره است).
سوره های قرآن- مثانی- نامیده شده برای اینکه قصص یا (بازگو کردن تاریخ امّت های گذشته) در آنها تکرار شده، از این واژه سبع، سبیع، سبع است یعنی: به نوبت آب دادن شتران هفت روز یکبار.
هفته را هم- اسبوع- گویند، جمعش اسابیع.
__________________________________________________
علیه و آله و سلم أی هما طائفتان منه، قطعتان منه، یعنی: می گوید- منذری از ابن عبّاس به من خبر داد که حسن و حسین دو سبط نبی (ص) هستند یعنی دو طایفه ای از پیامبر (ص) و یا دو پاره ای از وجود او (تهذیب 12/ 342).
جار اللّه زمخشری می گوید: الحسن و الحسین سبطا رسول اللّه صلّی اللّه تعالی علیه و سلّم. (اساس البلاغه- 200).
اشاره ای که ازهری به معنی- سبطا- یعنی دو طایفه و امّت می کند نظرش به کثرتی است که خداوند از نسل حضرت فاطمه علیها السّلام در سوره کوثر وعده داده است ک: (إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ ... إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ). [.....]
ص: 179
سبعت القوم: هفتمین آنها شدم و یا اینکه هفت یک مال شان را گرفتم.
سبع: حیوان درنده، که معروف است، علّت نامگزاریش به این واژه برای تمام بودن قدرت اوست، زیرا عدد هفت در ارقام، عدد تام نامیده شده.
هذلّی گوید: کانّه عبد لآل ابی ربیعه مسبع «1».
یعنی: گرگی در گوسفندانش افتاده و گفته اند یعنی حیوانی بیابانی که بیکاره رها شده و با فتحه حرف (ب) هم آمده است و به طور کنایه یعنی کسی که پدرش شناخته نشده و (دعی) است.
سبع فلان فلانا: غیبتش کرد و مثل درندگان گوشتش را خورد.
مسبع: زیستگاه وحشیان و درندگان.
درع سابغ: زره گشاد و کامل.
خدای تعالی گوید: (أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ- 11/ سبأ).
(زره های بلند و کامل بساز) و از این واژه به طور استعاره إسباغ الوضوء: کامل کردن وضو است.
اسباغ النّعم: فراوان بخشیدن نعمت.
و آیه: (وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ- 20/ لقمان) (بخشایش خویش بر آنها فراوان کرد).
__________________________________________________
(1) شعر از ابو ذویب است که خروجش را توصیف می کند، می گوید:
صحبت الشّوارق لا یزال کانه عبد لآل ابی ربیعه مسبع
در این شعر چوپان وحشت زده ای را که گرگی به گله اش زده به گورخر وحشی که می دود و نفس می زند تشبیه کرده، یعنی: سعد بن بکر که از گله داران بزرگی بود و همسایه ابو ذویب، در شعر فوق او را هجو کرده.
صحبت الشّوارق: چیزی که با صدای بلند نعره می زند.
ص: 180
اصل- سبق- پیشی گرفتن در حرکت است، مثل آیه (فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً- 4/ نازعات).
استباق: مسابقه دادن و پیشی گرفتن بر یکدیگر است مثل آیات: (إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ- 17/ یوسف) و (وَ اسْتَبَقَا الْبابَ- 25/ یوسف) سپس معنایش فراگیرتر و متعدّی در پیشی جستن بر دیگری شده).
آیات: (ما سَبَقُونا إِلَیْهِ- 11/ احقاف) و (سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ- 29/ یونس) یعنی جریان یافت و پیشی گرفت.
واژه السّبق برای برتری و فضیلت و ابراز شخصیّت بر دیگران نیز استعاره شده است.
در آیه: (وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ- 10/ واقعه) یعنی: کسانی که با اعمال صالحه به سوی ثواب خدا و رضوان و بهشت او بر دیگران سبقت گرفته اند، در معنی آیه: (وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ- 144/ آل عمران).
و همچنین آیات: (وَ هُمْ لَها سابِقُونَ- 61/ مؤمنون) و (وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ- 60/ واقعه) یعنی در تقدیر پیشی نمی گیرند.
و آیات: (وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا- 59/ انفال) و (وَ ما کانُوا سابِقِینَ- 39/ عنکبوت) آگاهی و هشداری بر این امر است که بر او (موسی) پیشی نجستند «1».
السّبیل: راهی است نرم که سهل گذر و هموار باشد، جمعش سبل است، در آیات
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (وَ قارُونَ وَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مُوسی بِالْبَیِّناتِ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ما کانُوا سابِقِینَ- 39/ عنکبوت).
یعنی: هارون و فرعون و هامان، نمایندگان زرپرستان و فرعونیان و بت پرستان بودند.
موسی با دلائل روشن بر ایشان آمد ولی آنان استکبار ورزیدند و بر تقدیر و سرنوشت شومشان پیشی گرفتند.
ص: 181
(وَ أَنْهاراً وَ سُبُلًا- 15/ نحل) و (وَ جَعَلَ لَکُمْ فِیها سُبُلًا- 10/ زخرف).
و آیه: (لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ- 37/ زخرف) که منظور در این آیه راه حقّ است زیرا اسم جنس اگر مقیّد نباشد به آن معنی که حقّ آنست مخصوص می شود و بر این معنی آیه:
(ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ- 20/ عبس) (آنگاه راه حقّ بر او آسان کرد).
رونده راه را- سابل- گویند، مثل شعر، شاعر، جمع سابل سابله است یعنی روندگان.
ابن السّبیل: مسافری دور از خانمان و منزل، منسوب شدن او به راه، برای راه رفتن پیوسته اوست که در یک جا ثابت و ساکن نیست.
واژه- سبیل- برای هر چیزی که به وسیله آن به چیز دیگری، چه خیر باشد یا شر، رسیده می شود به کار می رود.
در آیات: (ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ- 125/ نحل) و (قُلْ هذِهِ سَبِیلِی- 108/ یوسف) در این دو آیه راه یکی است. ولی در آیه اوّلی- سبیل- به تبلیغ کننده اضافه شده است و دوّمی را به راهرو، و سالک، و در آیات (قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 169/ آل عمران) و (إِلَّا سَبِیلَ الرَّشادِ- 29/ غافر) (لِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ- 55/ انعام) و (فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ- 69/ نحل).
سبیل: به راه مستقیم و اقامه شده با دلیل تعبیر شده است، مثل آیات:
(قُلْ هذِهِ سَبِیلِی- 108/ یوسف) و (سُبُلَ السَّلامِ- 16/ مائده) یعنی راه بهشت.
(ما عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیلٍ- 91/ توبه) و (فَأُولئِکَ ما عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ- 41/ شوری) (إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ- 42/ شوری) و (إِلی ذِی الْعَرْشِ سَبِیلًا- 42/ اسراء).
گفته می شود أسبل السّتر و الذّیل: دامان و پرده را رها کرد، و آویخت.
فرس مسبل الذّنب: اسبی دم آویخته.
سبل المطر و اسبل: باران فرو ریخت.
باران را تا وقتی که می بارد و در هوا ریزش دارد- سبل- گویند.
سبله: مخصوص سبیل مرد است که بر لب بالای آدمی است و به پائین آویخته
ص: 182
می شود.
(سُنبُلَه)- جمعش سنبل: خوشه گندم و زراعت، در آیات: (سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَهٍ- 261/ بقره) و (سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ- 43/ یوسف).
و أسبل الزّرع: گیاه خوشه دار شد، مثل أحصد و أجنی (درو کرد و چید).
مسبل: نام تیر پنجم در شرطبندی تیر اندازی.
در آیه (وَ جِئْتُکَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ یَقِینٍ- 22/ نمل).
سبأ «1» اسم شهر و ناحیه ای است که مردمش پراکنده شده اند از این روی می گویند:
ذهبوا أیادی سبأ- به صورت ضرب المثل یعنی همانند مردمان سبأ، اهل این محل نیز از هر سوی متفرق و پراکنده شدند.
سبأت الخمر: خمر را خریدم.
و سابیاء: بچه دان و مشیمه زن.
آیه: (فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ- 54/ اعراف) و (سِتِّینَ مِسْکِیناً- 4/ مجادله) (شصت بینوا) که اصلش- سدس- است و ان شاء اللّه در جای خود ذکر می شود.
ستر: السّتر، پوشاندن چیزی است.
__________________________________________________
(1) سرزمینی که در قرآن به نام سبأ و یک سوره قرآن هم به همین نام است مربوط به سرزمینی است در یمن که شهر بزرگش- مأرب- بوده و فاصله آنجا تا صنعا 3 روز راه بوده که تمدّنی بسیار شکوفا داشته اند.
و حادثه سیل عرم باعث ویرانی و تفرقه اهالی آنجا شده که از راههای مختلف دریا و خشکی خود را به مکانهای دیگر رساندند از این روی در عربها سرگذشت قوم سبأ ضرب المثل در آمده که گفته اند:
ذهب القوم ایدی سبأ ...
الید: طریف و راه. (معجم البلدان 3/ 181).
ص: 183
السّتر و السّتره: آنچه را که با آن پوشانده می شود (وسیله پوشش).
آیات: (لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً- 90/ کهف) و (حِجاباً مَسْتُوراً- 45/ اسراء).
استتار: پوشیده و پنهان شدن، و در آیه: (وَ ما کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ- 22/ فصّلت).
السّجود اصلش، آرامش و فروتنی و اطاعت است، که عبارت از فروتنی برای عبادت خدای و پرستش او، قرار داده شده.
سجود- واژه عام و فراگیری است که در انسان ها و حیوانات، و جمادات به طور عموم هست و بر دو نوع است:
1- سجودی با اختیار، این سجود اختیاری نیست مگر برای انسان که به وسیله آن استحقاق و شایستگی ثواب و پاداش می یابد مثل آیه: (فَاسْجُدُوا لِلَّهِ وَ اعْبُدُوا- 62/ نجم) یعنی: برای اللّه فروتنی کنید.
2- سجودی که قهری و طبیعی است که هم برای انسان و هم برای حیوانات هست و بر این معنی آیه:
(وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 15/ رعد).
(یعنی: هر که در آسمانها و زمین است خواسته و ناخواسته خدای را سجده کند، در انسان، طبیعت مادّی و قهرا ساجد است و طبیعت ارادی از روی رغبت و میل یا ساجد است یا گستاخ و نافرمان).
و آیه: (یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ- 48/ نحل) «1» و این سجودی است
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلی ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْ ءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ- 48/ نحل) آیا آن چیزهائی که خدای آفریده است نمی بینید که سایه هایش از راست و چپ می آید و با تمکین و فروتنی خدای را سجده می کنند.
2- ازهری می نویسد: فانّ اهل اللّغه و اکثر اهل التّفسیر قالوا، ان النجم کلّ ما نبت علی وجه الارض ممّا لیس له
ص: 184
طبیعی و قهری و دلالتی است آرام و گویا و آگاهی دهنده بر اینکه مخلوق و آفریده است و این موجود آفریده کردگار حکیم است (این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار) و آیه: (وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ دابَّهٍ وَ الْمَلائِکَهُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ- 49/ نحل) این آیه در برگیرنده و شامل دو نوع از سجود یعنی سجود قهری و اختیاری است.
و آیه: (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدانِ- 6/ رحمن) که به صورت تسخیری و قهری است یعنی: (گیاهان با ساقه خزنده و ساقه دار).
و آیه: (اسْجُدُوا لِآدَمَ- 34/ بقره) گفته شده، امر شدند به اینکه آدم را قبله خویش گیرند و یا امر شدند به اینکه برای او و قیام به مصالح او و فرزندانش منقاد و کارساز و فروتن باشند (چنین که می بینیم این طور نیز هست).
و آیه: (ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً- 58/ بقره) یعنی: به صورت مطیع و رام وارد شدید.
در شریعت و دین، سجود به یکی از ارکان نماز مخصوص شده است و آن طور که در سجده قران و سجده شکر عمل می شود، خود نماز هم به سجود تعبیر شده چنانکه در آیه:
(وَ أَدْبارَ السُّجُودِ- 40/ ق) یعنی: ادبار الصّلاه که بعد از سایر نمازها است.
نماز ظهر هم- سبحه الضّحی و سجود الضّحی- نامیده شده.
در معنی آیه: (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ- 130/ طه) گفته اند نماز اراده شده و مقصود نماز
__________________________________________________
ساق و معنی سجودهما دوران الظّل معهما:
یعنی: بنا به گفته واژه شناسان و بیشتر مفسرین گفته اند النجم هر گیاهی است که بر سطح زمین می روید و ساقه عمودی چون درخت ندارد و معنی سجود- نجم و شجر- که در آیه آمده است، گردش سایه است که بیان کننده آفرینش وجودی آنهاست و به گفته فیروزآبادی نجم یعنی گیاه و چیزی که برمی آید به غیر ساق.
ابو اسحاق می گوید: و یقال لکلّ ما طلع نجم: یعنی- نجم- به هر چیزی گفته می شود که طلوع می کند و یا از زمین سر برمی آورد (قاموس اللّغه- تهذیب اللّغه 11/ 128).
ص: 185
است.
(مَسجِد «1»:) هم به اعتبار سجود یعنی جای نماز گزاردن است.
و آیه: (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- 18/ جنّ) گفته شده مقصود زمین است به طوری که در خبر روایت شده است زمین همه اش مسجد و طهور (یعنی جای نماز و پاک) قرار داده شده، و نیز گفته شده- مساجد- قسمت هائی از بدن انسان که در حال سجده بر زمین قرار می گیرد مثل: 1- پیشانی. 2- بینی. 3- دو کف. 4- دو زانو. 5- دو پای (هفت موضع واجب و بینی هم مستحبّ است).
و آیه: (أَلَّا یَسْجُدُوا لِلَّهِ- 25/ نمل) یعنی ای مردم برای خدا سجده کنید.
و آیه: (وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ یوسف) در حال فروتنی به سجده در آمدند.
و گفته اند- سجود- در آن وقت به طریق قهری کاری ساده و آسان بوده، چنانکه شاعر گوید:
وافی بها کدراهم الأسجاد ...
مقصود شاعر از- دراهم الأسجاد- سکّه هائی بوده که عکس ملک در حالیکه برایش سجده کرده اند بر آن نقش شده بود.
__________________________________________________
(1) مبرّد از ابن اعرابی نقل می کند که- مسجد- با فتحه حرف (ج) محراب خانه ها و محلّ نماز گزاران دسته جمعی است، جمع مسجد به کسره حرف (ج) و فتحه آن، مساجد است.
فرّاء می گوید: (وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ- 18/ جن) مقصود اینست که و ان السّجود للّه یعنی سجده هاتان برای خدا باشد.
زجاج می گوید: یکی از سنّت های مردمان گذشته این بوده که: بزرگداشت کسی را با سجده کردن تعبیر می نمودند و (خَرُّوا لَهُ سُجَّداً- 100/ یوسف). یعنی: برای خدا سجده کنید. امّا در امّت محمّد (ص) از سجده کردن برای غیر خدا نهی شده است.
سجود مخلوقات و پدیده های جهان غیر جاندار که در قرآن آمده است. طاعته لما سخر له پرستش اوست به آنچه را که برایش تسخیر شده است و تسبیح آنها از قبیل کوهها و پرنده ها و چهار پایان ما را ملزم به ایمان به آن تسبیح می کند و اعتراف به نارسایی فهم ما از آن (گوئی که می گویند):
(ما سمیعیم و بصیریم و هشم با شما نامحرمان ما خامُشیم
)
ص: 186
السجر: افروختن آتش است.
سجرت التّنّور: تنور را افروختم و گرم کردم و بر این معنی است آیه: (وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ- 6/ طور).
شاعر گوید:
اذا ساء طالع مسجوره تری حولها النّبع و السّمسما
یعنی: (وقتی ضعیف می شود با اشتعال افروخته و ظاهر می گردد و تو در اطرافش چوبهای آتشزنه و گیاه خشک می بینی).
و آیه: (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ «1»- 6/ تکویر) یعنی دریاها همچون آتش افروخته می شود، این معنی از حسن است و نیز گفته شده است آب آنها کم می شود و کم شدن آب به خاطر فروزش آتش است که در آنها هست.
(ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ- 72/ غافر) مثل آیه: (وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ- 24/ بقره) است (یعنی آتشی که آتش زنه آن سنگ و مردم است و آنان به پاداش آتش افروزی دنیائیشان در آنجا افروخته می شوند و به گفته مولوی:
آتشی اینجا که بر دلها زدی مایه نار جهنّم آمدی
سجرت النّاقه: استعاره از هیجان شتر در دویدن است مثل: اشتعلت النّاقه.
السّجیر: کسیکه در محبّت با دوستش گرم و با حرارت است مثل فلان محرق فی مودّه یعنی: (او در آتش دوستی سوخته و مشتعل است) شاعر گوید: سجراء نفسی غیر جمع اشابه (فروزش جانم آنچنان است که موهایم سپید شده و پیرم).
__________________________________________________
(1) فرّاء می گوید: در سخن خدای عزّ و جل (وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ- 10/ طور) و (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ- 6/ تکویر) علی بن أبی طالب (رض) می گوید: مسجور بالنّار ای مملؤ یعنی صفت مسجور برای دریاها پر بودن از آتش است و مسجور در کلام عرب همان، پر شده است. سجرت الاناء: ظرف را پر کردم. و باز فرّاء می گوید: (وَ إِذَا الْبِحارُ سُجِّرَتْ 6/ تکویر) یعنی دریاها همه به صورت دریائی واحد در می آیند. (تهذیب اللّغه 10/ 576).
ص: 187
السّجل: سطل و دلو بزرگ.
سجلت الماء فانسجل: آب را در در دلو ریختم و پر شد.
أسجلته: دلوی یا نصیبی به او دادم و به طور استعاره در معنی بخشش فراوان، به کار می رود.
مساجله: با سطل آب دادن که در مورد مسابقه و جنگ نیز بکار رفته است.
شاعر گوید، من یساجلنی یساجل ماجدا ...
یعنی: (کسی که با من برابری و نبرد می کند با شخص بزرگی نبرد نموده است).
السّجّیل: آمیخته ای از سنگ و گل و اصل آن چنانکه گفته شده فارسی است که معرّب شده «1» در آیه (حِجارَهً مِنْ سِجِّیلٍ- 82/ هود). و سجلّ: لوحه سنگی و گلی که بر آن می نوشتند و سپس به هر چیزی که در آن نوشته شود سجل گفته اند.
خدای تعالی گوید: (کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ- 104/ انبیاء). یعنی مثل پیچاندن آن که برای نگهداری و حفظ نوشته ها، نوشته و کتاب را می پیچد.
__________________________________________________
(1) واژه های- سجیل و سجل- که در قرآن آمده است، تفسیرش را (سنگ و گل) به هم فشرده می دانند.
ازهری می گوید:
( (قال اهل اللّغه، هذا فارسی معرب خداوند چنین تفسیر صحیحی را با معنی فارسی آن در سوره الذّاریات به روشنی بیان داشته که: (لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَهً مِنْ طِینٍ- 33/ الذّاریات) این آیه برای اعراب با روشنی تمام معنی سجیل را بیان داشته، از امام محمد بن علی الباقر (ع) نقل شده که مسجله احسان نمودن بدون شرط است و- سجل- نیز همان کتاب و سنّت و نوشته است که نیکوترین دلیلش آیات 7 و 8/ مطفّفین است (کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ) بنابراین- سجیل- و سجین و سجل- سنگ نبشته (لوحه) و فرمانی است قطعی ... و هذا احسن ما مرّ فیها عندی. یعنی تفسیری است که (تهذیب اللّغه 10/ 4/ 58) به نظر من از تمام تفاسیری که گذشته نیکوتر است.
ابن خالویه می نویسد: السّجیل، الشّدید و قیل حجر و طین و الاصل سنگ و گل معرب (اعراب ثلاثین سوره ص 94).
به گفته سیوطی- سجیل- به نقل از فارابی و او از مجاهد، قال سجیل بالفارسی اولها حجاره و آخرها طین.
(اتقان جلد 2).
ص: 188
السّجن: حبس شدن در زندان.
آیه: (رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ- 33/ یوسف) که واژه سجن با فتحه و کسره حرف (س) هر دو خوانده شده.
و آیات: (لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ- 35/ یوسف) و (وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ- 36/ یوسف) و- (السّجّین)- نامی است برای دوزخ در مقابل علّیین (که نامی است برای بهشت).
در علّیین حرفی زاید است تا آگاهی بر زیادتی معنای آن باشد.
و گفته اند- سجّین- اسمی است برای زمین هفتم.
و در آیه: (لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ- 7 و 8/ مطفّفین) گفته شده هر چیزی را که خداوند آن را در قرآن با عبارت (وَ ما أَدْراکَ- 8/ مطفّفین) یاد نموده آن را تفسیر نموده و هر چه را که با عبارت (وَ ما یُدْرِیکَ- 63/ احزاب) بیان شده بدون تفسیر و ناگفته گزارده است در اینجا در باره سجّین گفته است (وَ ما أَدْراکَ- 8/ مطفّفین) همان طور که در باره علّیّین می گوید: (وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ- 19/ مطفّفین) و سپس کتاب را تفسیر نموده نه خود واژه سجّین و علّیّین را که در این قسمت لطیفه ای است و جای بحث آن کتابهائی است که ان شاء اللّه در پی این کتاب خواهد آمد.
خدای تعالی گوید: (وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی- 2/ ضحی) یعنی آرام یافت و اشاره ای است به عبارت هدأت الأرجل (یعنی پاها ساکت شد که در حقیقت انسان است که آرامش می یابد و پاهایش به تبع او آرام می گیرد پس انسانها هستند که در شب آرامش می یابند و این فعل به لیل تخصیص یافته).
عین ساجیه: چشم فروهشته و آرام.
سجی البحر سجوا: امواج دریا آرام گرفت، و از این معنی به طور استعاره ...
تسجیه المیّت: پوشاندن میت با پارچه است.
ص: 189
اصل سحب کشیدن است مثل کشیدن دامن بر خاک و کشیدن انسان با صورت به زمین.
و از این واژه- واژه سحاب است یعنی ابرها، یا برای اینست که باد آن را می کشاند. یا آب، و یا کشیده شدن خودش در حال گذشتن، خدای تعالی گوید:
(یَوْمَ یُسْحَبُونَ فِی النَّارِ عَلی وُجُوهِهِمْ- 48/ قمر) و (یُسْحَبُونَ فِی الْحَمِیمِ- 71/ غافر) می گویند: فلان یستحبّ علی فلان: بر او گستاخی می کند مثل: ینجر وقتی که زیاده روی و تجرّی و گستاخی می کند.
(سَحاب:) ابرهائی است که آب و باران داشته یا نداشته باشد، و لذا می گویند:
سحاب جهام: ابرهای بی آب.
خدای تعالی گوید: (أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُزْجِی سَحاباً- 43/ نور) و (حَتَّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً- 57/ اعراف) و (وَ یُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ- 12/ رعد).
که لفظ- سحاب- ذکر می شود و مراد از آن به طور تشبیه سایه، و سیاهی است.
خدای تعالی گوید: (أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ «1»- 4/ نور).
__________________________________________________
(1) قرآن کتاب آسمانی همواره حقایق معنوی به خصوص سرنوشت انسانها را با تشبیهاتی زیبا و ادبی آنچنان بیان می کند، که هر شنونده ای را که از اندیشه سالم و سلامتی جان و روح بی بهره نباشد توجّه می کند و همین یک تشبیه کافی است که او را از خواب غفلت بیدار و در مسیر رشد و سعادت قرار دهد در آیه فوق که دوّمین تشبیه از سرنوشت خدا ناباوران و کفّار است می گوید:
اعمال و کردار کفّار یا همچون تاریکها و ظلمتهائی است در دریای ژرف و سهمگین که تصور شود موجی آن را فرا گرفته و باری آن موجی دیگر و روی این امواج خروشان ابری است و این تاریکیها و ظلمت های طوفانی آنچنان رویهم متراکم است که: (إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ- 40/ نور) در دل آن ظلمت ها حتّی اگر کافر دست خویش برآرد، آن را نمی بیند و کسی را که خداوند نوری قرار نداد او را نور و روشنایی نیست.
و در آیه قبل می گوید: (وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً-
ص: 190
السّحت: پوستی است که از چیزی بر کنده شود.
خدای تعالی گوید: (فَیُسْحِتَکُمْ بِعَذابٍ- 61/ طه) که- فیسحتکم- نیز خوانده شده (یعنی عذابی ریشه بر انداز هلاکتان می کند) فعلش- سحته و أسحته- است و از این فعل- المسّحت- مشتق شده، برای محظور و گناهی که صاحبش را عار و ننگ ملازم و همراه می شود گوئی که دینش و جوانمردیش را از ریشه برکنده و از بین برده و نابود کرده.
خدای تعالی گوید: (أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ- 42/ مائده) یعنی بسیار خورندگان حرام و چیزهائی هستند که دینشان را از بین می برد.
__________________________________________________
39/ نور).
یا اینکه اعمال و کارهای کفّار همچون سرابی است بس دور افتاده که تشنگان آن را آب پندارند همینکه نزدیک می شوند چیزی نمی یابند.
آیا براستی این دو تشبیه از شخصیّت وجودی و پر طمطراق کفّار، با فلسفه های پوچ و دروغینشان نشان نمی دهد که کردارشان با ناشناختن حقیقت انسانیت و سر در گمی در راه آرزوهای زر پرستانه و حیوان زیستی آنقدر از خویش غافلند که حتّی سر انگشتان خویش را با چنان ظرافتی و حقیقتی که آفریده شده است نمی شناسند و نمی دانند که در پوست سر انگشتانش بزرگترین شاهکار خلقت به کار رفته است.
تاریک دلان سنگ اندیش و ماده پرست نمی توانند دریابند که آیا از این زیباتر و با حقیقت تر تشبیهی برای اعمال کفّار می توان یافت، که انسانهای کور دل و تاریک بین و از خدا گسسته و به بت ها پیوسته عظمت سر انگشتان خود را نیز نمی بینند چه رسد به اینکه در میان ظلمات (شهوت، حسادت، زرپرستی، می خوارگی، شکمبارگی، بت سازی، محدود دانستن جهان به همین ظواهر، نا امیدی و دلهره از آینده، باور نداشتن به جهان عدل گسترانه اللّه) و ده ها پرده غفلت و نادانی بتوانند حقیقت وجودی خویش دریابند.
کافر، در امواج ژرف فتنه ها و هوسها محتضرانه دست و پا می زند و کوشش دارد همچون غریقی به هر چه دسترسی پیدا کرد در آن گرداب فنا و لجنزارش دست بزند.
و این نیست مگر اطاعات از اهریمن نفس که:
(إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ، إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی- 53/ یوسف).
به گفته مولوی:
کاری کنیم ورنه خجالت بر آورد روزی که رخت جان به سرای دگر بریم
ص: 191
پیامبر علیه السّلام فرمود: (کلّ لحم نبت من سحت فالنّار اولی به) یعنی: (هر گوشتی که از گناه و لذّات حرام در بدن روئیده و افزوده شود آتش عذاب برایش شایسته تر است).
رشوه: هم- سحت- نامیده شده، روایت شده که: حجامتگری و رگزنی گناه است نه از جهت شریعت که از جهت جوانمردی، مگر نمی بینی که پیامبر علیه السّلام (برای تقویت روح جوانمردیش) دستور داده است که شتران آبکش را علوفه دهد و بندگان را اطعام کند. (نه حجامتگری).
السّحر: ریه و شش و کنار خشک نای گلو.
انتفخ سحره: از حدّش تجاوز کرد و ترسید و بد دلی کرد.
بعیر سحر: شتری با ریه و گلوی بزرگ.
السّحاره: آنچه که از نای و گلوی شتر در موقع ذبح کردن جدا می شود- سحاره- بر وزن و معنی- نفایه و سقاطه- یعنی دور و ساقط شده.
گفته اند واژه- سحر- یعنی گلو درد، از این ریشه مشتق شده ولی- سحر- در معانی مختلف آمده است:
اوّل- خدعه و فریب، و همچنین پندارهائی که حقیقت ندارد، مثل شعبده بازی که دیدگاههای بینندگان را با تردستی و از آنچه که می کند برمی گرداند و همین طور- سحر- یعنی، کاری که سخن چین می کند که با سخنان مزخرف و ظاهر فریبش باز دارنده گوشها از شنیدن حقّ است.
چنانکه خدای تعالی در این باره می گوید: (سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ، وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ- 116/ اعراف).
(در باره ساحران دربار فرعون است که می گوید: (قالَ أَلْقُوا فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ).
ص: 192
(یعنی: همینکه القاء سحر و شعبده کردند، دیدگان مردم را سحر زده نمودند و آنها را ترساندند، که سحری بزرگ آورده بودند).
و آیه: (یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ- 66/ طه) (از سحرشان چنان پنداشت که ریسمانها و عصاهاشان حرکت می کند) و به همین نظر موسی (ع) را- ساحر- نامیده اند و گفته اند:
(یا أَیُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّکَ- 49/ زخرف).
دوّم- سحر در معنی یاری و معاونت شیطان به گونه تقرّب جستن و نزدیکی به او.
چنانکه خدای تعالی گوید: (هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ تَنَزَّلُ عَلی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ- 221/ شعراء) «1».
(تنزّل در اصل- تتنزل- است که به قاعده تتابع دو حرف (ت) در فعل مضارع تخفیفا- تنزّل- گفته می شود مثل- تتصدّق- تصدّق و از این قبیل افعال).
و بر این معنی سخن خدای تعالی است که: (وَ لکِنَّ الشَّیاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ- 102/ بقره).
یعنی: (ولی شیاطین کفر ورزیدند و به مردم جادو می آموزند چنانکه روشهائی
__________________________________________________
(1) آیه 221/ شعراء اشاره ای به جهان چند بعدی وجود روانی انسانها دارد که بکارگیری آن ابعاد و نیروها در راه نادرست و کجروشانه، انسان فرشته خوی، به صورت دیو سیرتی گمراه کننده و آشوبگر در می آید در آیه می گوید: آیا آگاهتان کنم و خبرتان بدهم که شیاطین بر چه کسانی مسلّطند و شیطنت در اعماق جان چه آدمیانی جای می گیرد؟ بر تمام دروغ گویان گناه پیشه که:
(یُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَکْثَرُهُمْ کاذِبُونَ- 223/ شعراء) شنیده های دروغ خود را به دیگران القاء می کنند و بیشتران کاذبند و همچنین شاعرانی که پیروانشان گمراهانند.
مگر نمی بینی که اینگونه شعراء در هر وادی سرگردانند چیزهائی می گویند و می سرایند که به آن عمل نمی کنند مگر شاعرانی که ایمان آورده اند، و با کارهای شایسته خدای را بسیار یاد کرده اند و بعد از ستم هائی که از آنها دیده اید جبران کنند و یاریتان نمایند و دادتان بستانند به زودی کسانی که ستم کرده اند خواهند دانست که به کجا باز می کردند و بازگشت می کنند. در سوره شعراء پرده از چهره پاک خردمندان خدا پرستان، راستگویان و همچنین پرده از پندارها و تخیّلات ظاهر فریب دروغ بافان و سرگردانان در وادی دروغ و تباهی برمی دارد.
ص: 193
ناصحیح و شیطانی است).
سوّم- سحر در معنای چیزی است که مرتاضین به سویش می روند و در این مورد- سحر- اسمی و افسونی است برای فعلی که می پندارند در اثر تداوم و نیروی آن صورتها و طبیعت ها دگرگون می شود مثلا انسان را الاغی می کند در صورتی که از نظر محقّقین و کسانی که با پژوهش از شستن و خالص کردن خاک معدن زر بدست می آورند، هیچ حقیقتی برای عمل فوق و پندارهای آنچنانی قائل نیستند. و گاهی از- سحر- جنبه شگفتی و خوبیش تصوّر می شود وی می گویند: (انّ من البیان لسحرا) «1».
گاهی در- السّحر- وجه ظرافت و دقّت کارش تصوّر می شود تا جائیکه پزشکشان گفته اند:
الطّبیعیه ساحره: طبیعت سحر کننده است و غذا را هم سحر نامیده اند از جهت اینکه تأثیرش دقیق و لطیف می شود.
(یعنی غذای مادّی با دقّت و لطافت خاصّی که از حکمت بالغه آفریدگار است به نیروهای روانی تبدیل می شود، به گفته مولوی:
آن خورد گردد همه نور احد وین خورد گردد همه حرص و حسد
گوید: (بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ- 15/ حجر) یعنی با سحر و افسون از معرفت و
__________________________________________________
(1) حدیث فوق در بیشتر مآخذ مهمّ تفسیری و لغوی ذکر شده، شأن نزولش اینستکه سرپرست دو طایفه به نامهای- عمرو بن اهتم و زبرقان- به حضور پیامبر (ص) رسیدند و ایشان از- عمرو- در باره زبرقان پرسید گفت: کسی است که همه مطیع اویند، سخت برخورد است و سدّ و مانعی برای قدرت دیگران است.
زبرقان گفت: ای رسول خدا او بیشتر از این، در باره من می داند ولی بر من حسد می برد.
دوباره عمرو گفت: به خدا سوگند که او کم مروّت، تنگ چشم، خسیس، نادان زاده و پست نسب است.
ای پیامبر خدا (ص) به خدا سوگند بار اوّل در معرّفی او دروغ نگفتم همینکه خشمگین شدم بدتر از آنچه دریافته بودم، گفتم: و اللّه یا رسول اللّه ما کذبت الاولی و لقد صدقت فی الآخر و لکنّی رجل رضیت، فقلت احسن ما علمت و سخطت، فقلت اقبح ما وجدت فقال علیه الصّلاه و السّلام: (ان من البیان لسحرا). یعنی بعضی از سخنان کار سحر و افسون می کند و باطل را در لباس حقّ عرضه می کند، چون کار سحر در گوش و نظر دیگران با سرعت، و حدّت انجام می شود و دل هم به سرعت می پذیرد مثال فوق بیشتر در نیکویی سخن و بیان دلایل روشن به کار می رود (مجمع الامثال 1/ 7- المحکم 3/ 103).
ص: 194
شناختمان برگشته ایم.
و در آیه: (إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِینَ- 153/ شعراء) گفته شده، یعنی از کسانی هستی که غذای سحرآمیز برایت قرار داده اند، اشاره به این معنی است که تو محتاج غذائی، مثل سخنی که در باره پیامبر (ص) می گفتند: (ما لِهذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ- 7/ فرقان) یعنی او بشری است مثل ما چنانکه گفت: (ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا- 154/ شعراء).
و نیز گفته اند معنی: (مِنَ الْمُسَحَّرِینَ- 153/ شعراء) اینستکه از کسانی است که سحر و افسون برایش نهاده اند که به وسیله ظرافت و دقّت آن به سحر، باین چیزهائی که می آورد و ادّعا می کند می رسد و معنی آیه فوق بر آن دو وجه حمل شده است.
خدای تعالی گوید: (إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً- 47/ اسراء).
و آیه: (فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّی لَأَظُنُّکَ یا مُوسی مَسْحُوراً- 101/ اسراء) (فرعون به موسی (ع) گفت گمان کنم تو سحر و افسون شده ای).
بنابراین معنی دوّم، دلالت سخن خدای تعالی از زبان آن قوم است که گفته اند:
(إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ- 110/ مائده) (این نیست مگر افسونی آشکار).
و آیات: (وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ- 116/ اعراف) و (أَ سِحْرٌ هذا وَ لا یُفْلِحُ السَّاحِرُونَ- 77/ یونس) و (فَجُمِعَ السَّحَرَهُ لِمِیقاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ- 38/ شعراء) و (فَأُلْقِیَ السَّحَرَهُ «1»- 70/ طه).
__________________________________________________
(1) اشاره ای بیدار کننده و تازیانه ای بر گرده کسانی است که علم و دانش را در خدمت قدرتها یا شهوات و یا اغراض مادّی قرار می دهند ساحران دربار فرعون با اینکه اسیر و اجیر و برده فرعون بودند و علمشان در خدمت فرعون بود و خود فرعون تهدید شدیدی نسبت به آنها برای برتری بر موسی نموده بود ولی چون به راستی عالم و دانشمند و پی جوی حقیقت بودند با دیدن آیه الهی و معجزه موسی (ع) که از همان سنخ دانش آنها بود ولی مافوق بودن و الهی بودنش بر آنها ثابت شد، بدون ترس از فرعون و آن جلّاد ستمگر حقّ را برگزیدند و در همان دربار گفتند: (آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسی- 70/ طه) که ناگهان خشم ددمنشانه فرعون مشتعل شد و گفت بدون اجازه من به موسی ایمان آورده اید، نکند موسی استاد بزرگ شماست. دستور می دهم دستها و پاهایتان را ببرند و بدارتان بیاویزند.
گفتند: هرگز ما تحت تأثیر بیم و خوفت قرار نمی گیریم برای ما بیّناتی از آنکه ما را بر سرشت اللّه آفرید روشن شد. لکن آنچه می خواهی تو تنها در همین حیات دنیا می توانی حاکم باشی (إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِیَغْفِرَ لَنا خَطایانا وَ ما أَکْرَهْتَنا عَلَیْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَیْرٌ وَ أَبْقی- 73/ طه).
ص: 195
سحر و سحره: با فتحه اوّل و دوّم، آمیخته بودن تاریکی آخر شب به روشنائی روز است (تاریک و روشن یا گرگ و میش بودن هوا).
سحر را به صورت اسم برای همان زمان به کار برده اند، گفته می شود لقیته باعلی السّحرین «1»: او را پیشتر از دو سحر دیدم.
مسحر: کسی که برای مسافرت، وقت سحر خارج می شود.
سحور: غذائی که در سحر و سحری خورده می شود.
تسحّر: سحری خوردن.
السّحق: کوبیدن و خرد کردن که بیشتر در کوبیدن داروها به کار می رود (در قدیم بیشتر کیمیاگران یا اساتید شیمی اسلامی چنان اصطلاحی به کار برده اند) می گویند- سحقته فانسحق- در باره جامه و لباس وقتی که کهنه می شود، می گویند:
أسحق: آن جامه و لباس کهنه شد. و السّحق: لباس فرسوده، و از این واژه است عبارت- اسحق الضّرع: پستانش بی شیر شد. و صحیح است که واژه- اسحاق- از این واژه باشد که منصرف می شود (جرّ و تنوین می گیرد).
ابعده اللّه و أسحقه: خدای او را دور و خرد گرداند.
سحقه: او را فرسوده کرد.
خدای تعالی گوید: (فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ- 11/ ملک) یعنی: دوزخیان را از
__________________________________________________
ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا ما را بیامرزد و از گناهان گذشته و آنچه تو ما را با اکراه بر آن وارد کردی درگذرد و خداوند به راستی نیکوتر و پایدارتر است. [.....]
(1) ازهری در باره اصطلاح فوق از قول لیث می گوید: السّحر- آخر اللّیل تقول لقیته سحره یا هذا، و سحره بالتّنوین و لقیته بالسّحر الاعلی و لقیته باعلی السّحرین.
که عجاج در شعرش به کار برده، منظور از- اعلی السّحرین نخستین تنفّس و تجلّی صبح است که به صبح کاذب نزدیک است و بعد از او صبح صادق است.
عبارت فوق یعنی: او را بیشتر از اوقات صبح صادق و کاذب ملاقات کردم. (تهذیب- 4/ 293).
ص: 196
رحمت حقّ دور باش باد.
و آیه: (أَوْ تَهْوِی بِهِ الرِّیحُ فِی مَکانٍ سَحِیقٍ- 31/ حجّ).
دم منسحق و سحوق: خون روان و جاری که به صورت استعاره به کار رفته مثل مزرور (مرد با نفوذ که حکم و امرش جاری است).
خدای تعالی گوید: (فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ- 39/ طه).
(در باره به آب افکندن حضرت موسی (ع) است که خداوند به مادرش وحی می کند به آبش بیفکن. دریا او را به ساحل می افکند).
ساحل: کرانه دریا، (شاطی البحر).
ساحل- اصلش از سحل الحدید: آهن را برّاده کرد و سمباده کشید، گرفته شده، گفته اند: ساحل اصلش- مسحولا- است که به لفظ فاعل آمده است مثل هم ناصب:
غمی جانکاه و پر رنج و گفته اند اطلاق واژه ساحل برای کرانه دریا شاید از این جهت است که تصور می شود آب را می پراکند و دریا را تنگ و محدود می کند.
سحاله: براده آهن.
سحیل و سحالی: آوا و بانگ الاغ، گویی که صدایش شبیه صدای سوهان کشیدن بر آهن است.
مسحل اللّسان: بلند آواز، گویی که بانگ بلند الاغ از آن تصور می شود یعنی از جهت بلند بودن صدای او نه از این جهت که صدایش نازیبا و گوش خراش باشد چنانکه خدای تعالی گوید: (إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ- 19/ لقمان).
مسحلتان: طنابهای دو طرف لگام ستور.
التّسخیر: حرکت دادن و رانده قهری به سوی هدفی معیّن، خدای تعالی گوید:
(وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ- 13 جاثیه) و (وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ- 33/ ابراهیم)
ص: 197
و (وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ- 33/ ابراهیم و (وَ سَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ- 32/ ابراهیم) مثل آیات: (سَخَّرْناها لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ- 36/ حجّ) و (سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا- 13/ زخرف) مسخّر: آماده کننده برای کار و تقدیر کننده.
(سُخرِیّ:) کسی است که قهرا به کاری واداشته می شود و با داشتن اراده رام و تسخیر است.
در آیه: (لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا- 32/ زخرف).
سخرت منه و استسخرته للهزء: او را به استهزاء و سخریّه گرفتم.
خدای تعالی گوید: (إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْکُمْ کَما تَسْخَرُونَ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ- 38/ هود).
(سخن حضرت نوح (ع) به قوم سبکسر و بی ایمان خویش است که در موقع ساختن کشتی در خشکی نابخردانه استهزایش می کردند پاسخشان می دهد به زودی خواهید دانست و ما نیز شما را در آن روز استهزاء می کنیم).
و آیه: (بَلْ عَجِبْتَ وَ یَسْخَرُونَ- 12/ صافات) گفته می شود:
(سُخَرَه): استهزاء کننده.
سخره: استهزاء شده.
سخریّه و سخریّه: استهزاء کردن.
در آیه: (فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِیًّا- 110/ مؤمنون) آنها را مسخّر کردید و به استهزاء گرفتید، که- سخریّا- با کسره حرف (س) نیز خوانده شده، و به دو صورت توجیه شده است:
اوّل- بر معنی تسخیر، یعنی بیگاری و قهرا به سوی هدفی راندن و به کاری تحمیل کردن.
دوّم- بر معنی سخریّه: استهزاء کردن، خدای تعالی گوید:
ص: 198
(وَ قالُوا ما لَنا لا نَری رِجالًا کُنَّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ أَتَّخَذْناهُمْ سِخْرِیًّا- 62/ ص) (سخن ملالت بار و رنج آور دوزخیان است که می گویند چرا مردانی را که در دنیا آنها را شریر و بد به حساب می آوریم و قهرا به کارشان می گرفتیم، در دوزخ نیستند) این معنی به وجه اوّل برمی گردد و دلالت بر وجه دوّم یعنی تمسخر و استهزاء، آیه سوره بعدی است که می گوید: (وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ- 110/ مؤمنون).
یعنی: (اینان که امروز در بهشتند و رستگارند کسانی هستند که شما در دنیا به آنها می خندیدید).
و السّخط: خشم شدیدی که مقتضی عقوبت و بد فرجامی است. در آیه:
(إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ- 58/ توبه) و این- سخط- از سوی خدای تعالی نزول و فرستادن عقوبت است.
خدای تعالی گوید: (ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ- 28/ محمّد) یعنی: (عذابشان به خاطر این است که گناهان و آنچه را که عقوبت خدای در پی دارد پیروی کردند).
آیات: (أَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ- 80/ مائده) و (کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ «1»- 162/ آل عمران).
السّد و السدّ: که گفته اند هر دو یکی است و نیز گفته شده- سدّ- با ضمّه حرف (س) دیوار و مانعی است طبیعی ولی- سدّ- با فتحه حرف (س) مانعی است ساختگی و
__________________________________________________
(1) با روش مقایسه ای که یکی از امور ادبی و تربیتی قرآن است در آیه فوق هم با همان روش فرجام نیک و بد، دو گروه را یادآوری می کند می گوید (أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ- 162/ آل عمران) آیا کسی که خشنودی خدا را پیروی می کند با کسی که همدوش و قرین خشم خداست و جایگاهش جهنّم است و چه بد سر انجامی است، یکسانند آنها در پیشگاه خدای درجاتی دارند (وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ- 163/ آل عمران) و خداوند به کارهائی که می کند آگاه است.
ص: 199
مصنوع. اصل- سدّ- مصدر است.
سد- به موانع تشبیه شده است مثل: (وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا- 9/ یس) که سدّا با ضمه حرف (س) هم خوانده شده.
السّدّه- مثل- ظلّه- سایبانی است که بر درگاه خانه برای حفاظت از باران ساخته می شود (قرنیز و سر درب طاقی یا مسطح خانه ها) و- سدّه- به خود درب تعبیر شده است، چنانکه فقیری که برایش درب باز نمی شود می گویند- سده السّلطان.
سداد و سدد- استقامت و پایداری است.
سداد- چیزی است که سوراخ و یا مرز یک کشور را با آن می بندند.
و نیز- سداد- به طور استعاره چیزی است که مانع فقر باشد، و نیازمندی را رفع کند.
السّدر (درخت کنار) درختی است که کمتر نیاز خوراک را برمی آورد (بر و برگ و ساقه و ریشه اش خوراکی نیست).
خدای تعالی گوید: (وَ أَثْلٍ وَ شَیْ ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِیلٍ- 16/ سباء) یعنی: (و از درخت شورگز و اندکی درخت سدر یا کنار) چوب و شاخه سدر بی خار است و خمیده می شود و از آن سایبان درست می شود از این روی- سدر- مثلی است برای سایبان بهشت، و نعمتهایش، خدای تعالی می گوید: (فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ- 28/ واقعه).
و به خاطر زیادی سایه اش، می فرماید: (إِذْ یَغْشَی السِّدْرَهَ ما یَغْشی- 16/ نجم). اشاره به مکانی است که پیامبر (ص) در آنجا به افاضات و بخشایش الهی و نعمتهای جسمانی مخصوص بوده و نیز گفته اند- سدر- درختی است که در زیر آن با پیامبر (ص) بیعت شد و سپس خدای تعالی آرامش خاطر و سکینه بر مؤمنین نازل کرد.
سدر: یعنی حیرانی چشم و دیده آدمی.
ص: 200
سادر: شخص متحیّر و سرگردان.
سدر شعره: مویش را فرو هشت که گفته اند- سدر- در اینجا مقلوب- دسر- (یعنی دفع کردن و راندن) است.
السّدس: یک جزء از شش جزء (یک ششم) خدای تعالی گوید (فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ- 11/ نساء).
السّدس فی الاظماء: آب دادن شش روز در میان شتران تشنه است.
(ست:) شش، اصلش- سدس- است.
سد ست القوم: ششمین آنها شدم و یک ششم اموالشان را گرفتم.
جاء سادسا و ساتا و سادیا: هر سه به یک معنی است یعنی ششمی آمد.
خدای تعالی گوید: (وَ لا خَمْسَهٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ- 8/ مجادله) و (وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ- 22/ کهف) گفته می شود لا افعل کذا سدیس عجیش: ابدا آن کار را انجام نمی دهم.
سدوس: رداء و طیلسان یا سرانداز.
سندس: دیبای «1» نازک و سبز.
__________________________________________________
(1) دیبا یکی از جامه ها و پارچه های بسیار گرانقدر است که در میان مسلمانان از قدیم به خصوص در ایران مثل خز و سندس معروف بوده و با همین نام ایرانیش به کار رفته است: دیبای زربفت بر برد یمانی ترجیح داشته از این روی دستبافته های ایرانیان در همه کشورهای اسلامی شهرتی به سزا داشته. ابن درید می گوید: اصله فارسی معرب: جامه ای است که تار و پودش از ابریشم باشد: ابن جنّی حدیثی را از پیامبر (ص) در باره دیبا نقل می کند که فرمود (و هی الثّیاب المتّخذ من الابریشم) بنابراین سندس: دیبای نازک و ظریف زربفت و ابریشمین است و- استبرق- دیبای ضخیم (المعرب جوالیقی 140/ لسان العرب 2/ 263) (مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ- 31/ کهف و 53) (دخان) و (سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ- 21/ انسان) استبرق اصلش استروه
ص: 201
و- استبرق: دیبای ضخیم.
الاسرار، یعنی پنهان داشتن، نقطه مقابل اعلان: آشکار کردن.
خدای تعالی گوید: (سِرًّا وَ عَلانِیَهً- 274/ بقره) و (یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ- 77/ بقره).
و آیه: (وَ أَسِرُّوا قَوْلَکُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ- 13/ ملک) (سخنان را پنهان کنید یا آشکارا) واژه- سرّ- در مخفی کردن مواد محسوس و مادّیّات یا معانی، هر دو به کار می رود.
و- السّرّ: سخن پوشیده و پنهان در دل، خدای تعالی گوید: (یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی- 7/ طه) و (أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ- 78/ توبه).
(سارّه:) سفارشش کرد که پنهانش دارد.
تسارّ القوم: آن قوم پنهانی با هم سخن گفتند.
در آیه: (وَ أَسَرُّوا النَّدامَهَ- 54/ یونس) یعنی: پشیمانی را کتمان داشتند، گفته شده اظهارش کردند به دلالت آیه: (یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا- 27/ انعام).
(در آن آیه ندامت و پشیمانی اظهار شده است که وای بر ما کاش ما را به دنیا باز می گرداندند و دیگر آیات خدای را تکذیب نمی کردیم) که این طور نیست زیرا پشیمانی و ندامتی که پنهانش داشته اند و در آیه (وَ أَسَرُّوا النَّدامَهَ- 54/ یونس) گفته شده، اشاره به آن چیزی که اظهار کرده اند نیست که در آیه: (یا لَیْتَنا نُرَدُّ وَ لا نُکَذِّبَ بِآیاتِ رَبِّنا- 27/ انعام) آمده است.
اسررت الی فلان حدیثا: سخن را پنهانی به او رساندم.
در آیات: (وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ- 3/ تحریم) و (تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ- 1/ ممتحنه) یعنی به محبّتی که در دل نسبت به آنها دارند آگاه شان نموده اند و این معنی به- یظهرون- یعنی
__________________________________________________
یعنی جامه حریر نرم مثل دیبا است (جمهره اللّغه 2/ 5 ز 2 ابن درید)
ص: 202
دوستی را بر آنان آشکار می کنند تفسیر شده است و این معنی صحیح است زیرا- اسرار- سر گفتن به غیر اقتضاء، آشکار کردن آن است برای کسیکه راز به او می رسد هر چند که معنی صحیح- سرّ- اینستکه کسی آن را از غیر خویش پنهان دارد پس وقتی می گویند- اسررت الی فلان- از جهتی پنهان داشتن و از جهتی دیگر اظهار کردن آن را، اقتضاء می کند و بر این اساس، آیه: (وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً- 9/ نوح) است.
سرّ- به طور کنایه یعنی نکاح، به جهت این که پوشیده و مخفی از نظرها انجام می شود (نکاح دو معنی حقیقی و مجازی دارد:
1- عقد ازدواج و همسری که آشکار است.
2- مقاربت که مخفی و پوشیده از انظار دیگران است).
سرّ: به طور استعاره در مورد خالص و پاک بودن چیزی به کار می رود مثل عبارت: هو من سرّ قومه: او از پاکان قوم خویش است.
سرّ الوادی و سرارته: جای خوش آب و هوای دره کوهستان.
سرّه البطن «1»- نافی که نوزاد بعد از بریدن نافش باقی می ماند و در قسمت پوست شکم پوشیده می شود.
سرّ و سرر: آنچه که از چیزی قطع می شود.
أسرّه الرّاحه: خطوط میانی کف دست.
أساریر الجبهه: خطوط پیشانی.
سرار: روزی که در آخر ماه، قمر پوشیده است و دیده نمی شود.
(سُرُور:) شادمانی و آنچه که از شادی در خاطر پوشیده است (شادی تازه روئی و شادمانی).
خدای تعالی گوید: (وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَهً وَ سُرُوراً- 11/ انشقاق) (یعنی تازه روئی و
__________________________________________________
(1) سرّ- در معنی وسط دره است که محلّی است گود و آب در آنجا جمع می شود که از نظرها پنهان است و بهترین محلّ کوهستان است. و وسط هر چیزی را- سرّه- گویند (مصباح المنیر- لس).
ص: 203
شادمانی).
و آیه: (تَسُرُّ النَّاظِرِینَ- 69/ بقره) (بینندگان را شادمان می دارد) و در باره بهشتیان می گوید: (یَنْقَلِبُ إِلی أَهْلِهِ مَسْرُوراً- 9/ انشقاق).
آگاهی بر این امر است که سرور در آخرت، ضدّ سرور دنیائی است «1».
(سَریر:) «2» چیزی است که شادمانه بر آن می نشینند (تخت) زیرا سریر برای منعمین است و جمع آن اسرّه و سرر است، خدای تعالی گوید (مُتَّکِئِینَ عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَهٍ- 20/ طور).
و (فِیها سُرُرٌ مَرْفُوعَهٌ- 13/ غاشیه) و (وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ- 34/ زخرف).
سریر المیّت: تابوت، تشبیه ظاهری به تخت است که به خاطر فال نیک زدن برای
__________________________________________________
(1) آیه فوق را که مؤلّف محترم رحمه اللّه برای معنی سرور در آخرت ذکر کرده و دو معنی متضادّ در حالات بهشتیان و دوزخیان در ذیل آن بیان می کند. با توجّه به آیه بعد که می گوید: (إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یَحُورَ- 14/ انشقاق) دلالت دارد بر اینکه منظور بازگو کردن حال غرورانگیز و سرور دوزخیان در دنیاست نه در آخرت، که می گوید: (إِنَّهُ کانَ فِی أَهْلِهِ مَسْرُوراً- 13/ انشقاق) که بیان حال دنیائی است یعنی او در میان خانواده اش شادمان بود و می پنداشت که به سوی خدا و آخرت باز نمی گردد، و باز در آیه بعد می گوید (بَلی إِنَّ رَبَّهُ کانَ بِهِ بَصِیراً- 15/ انشقاق) آری خداوند به حال او آگاه بود بنابراین با توجّه به واژه های (ینقلب الی اهله) در باره بهشتیان و (انّه کان فی) در باره دوزخیان دانسته می شود که واژه- سرور- اخبار از حال آنهاست که نیکان با مسرّتند و تبهکاران در دنیا نیز چنان بودند که گمان سرور دائمی داشتند و به دنیای مجازات و پاداش ناباور می پنداشتند که به دوزخ نمی رسند و قبل از این آیه می گوید: وَ یَصْلی سَعِیراً- 12/ انشقاق) به دوزخ می رسند و در چند آیه بعد می گوید: (فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ- 25/ انشقاق) آنهائی که سرور دنیائی داشتند و گمان می کردند دائمی است و کفر ورزیدند بشارتشان به عذابی دردناک ده، مگر کسانی که با ایمان اعمال صالح انجام داده اند که پاداشی بی منّت دارند. آیات اوّل الگوی ایمان و کفر و آیات بعد گروه کفّار و مؤمنین را مطرح می کند و مسرور بودن آخرت و دنیایی نیکان و بدان را توجیه.
(2) حمزه اصفهانی می نویسد- سریر- عربی نیست اسمی است فارسی یعنی تخت کوچک، از این واژه در قرآن شش مورد و همگی به صورت جمع به کار رفته معانی بسیار زیبا و شایسته (سرر متقابلین- مصفوفه- موصوفه- مرفوعه) در سوره های (حجر- صافات- طور- واقعه- غاشیه- زخرف) در کتاب لسان التّنزیل که در قرن چهارم تألیف شده معنی سریر تخت و عرش ترجمه شده. ولی فخر رازی می گوید: لفظ سریر فیه حروف السّرور بخلاف تخت.
و ابن منظور می گوید: سریر جای نشستن تشریفاتی یا خوابگاه است چنانکه سریر العیش: زندگی آرام و شادی بخش (تاریخ سنی 51- تفسیر کبیر- 28/ 249).
ص: 204
شادی روح میّت چنین گفته اند که میّت با رجوع به جوار و پیشگاه خدای تعالی به شادی می رسد و به خاطر خلاصی او از زندان دنیائیش که پیامبر (ص) به آن اشاره فرموده که (الدّنیا سجن المؤمن).
یعنی: (دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است).
السّرب: رفتن در گودیها و شیب ها، و نیز سرب جای فرود و سراشیبی. خدای تعالی گوید:
(فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَباً- 61/ کهف) (راه خویش در دریا پی گرفت). می گویند سرب، سربا و سروبا مثل مرّ، مرّا و مرورا یعنی گذر کرد.
انسرب، انسرابا- در معنی سرب است ولی در سرب تصوّر فاعل از فعل رفتن است امّا در انسرب تصوّر انفعال آن فعل یا به نشیب افتادن است.
سرب الدّمع: اشک روان شد.
انسربت الحیّه: آب از مشک ریخت.
ماء سرب و سرب: آبی که قطره قطره از مشک می چکد.
(سارِب:) رونده، در هر راهی که باشد، خدای تعالی گوید:
(وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ- 10/ رعد) (کسی که در شب پنهان است و در روز مسافر و رونده است).
سرب جمع سارب است مثل رکب جمع راکب.
این واژه در باره شتران هم به کار می رود، می گویند: زعرت سربه یعنی شترانش کم شد.
هو آمن فی سربه: او در نفس و جانش ایمن است و فارغ البال، که گفته اند یعنی در میان خانواده و همسرش ایمن است و- سرب- در این معنی کنایه است.
اذهبی فلا أنده سربک: کنایه از طلاق است یعنی برو و او را به خانواده ات میفزای،
ص: 205
ولی معنایش اینستکه شترت را که به گلّه اش می رود برنمی گردانم. (نده، ینده، ندها الابل شتران را راند که در جاهلیّت به معنی طلاق دادن بوده- صحاح).
سربه: قسمتی از شتران از ده تا بیست.
مسربه: موهای ریز فرو هشته از سینه به پائین.
(سَراب:) درخشش، که در بیابان مثل آب از دور نمایان است که در دیدگاه بیننده، آب روان تصوّر می شود و واژه- سراب- در باره چیزی است که حقیقتی از آب ندارد مقابل واژه شراب برای نوشیدنی در چیزی که حقیقتی از آب را در بر دارد، خدای تعالی گوید:
(کَسَرابٍ بِقِیعَهٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً- 39/ نور) (همچون سراب دوری که تشنگان آبش پندارند) و (سُیِّرَتِ الْجِبالُ فَکانَتْ سَراباً- 20/ نباء) (کوهها ریزان و روان شوند).
السّربال: پیراهن بلند از هر جنسی که باشد، در آیات:
(سَرابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ «1»- 50/ ابراهیم).
__________________________________________________
(1) آیه 81/ نمل است که نعمتهای ریشه ای و واقعی رفاهی را برای انسانی که بانسان و فراموشی انس دارد و نعمتهای الهی را از یاد می برد یادآوری می کند که: شما بر اساس نظام فطری و فکری که خداوند در وجودتان نهاده با ساختن خانه ها آنها را محلّ آسایشتان قرار داده نه تنها خانه های ثابت بلکه از پوست حیوانات و شاخه های درختان نیز سر پناهی قابل حمل و نقل و سبک برایتان فراهم آورد که اگر حیوانات دست آموز نبودند نه تنها از پوست و گوشت که از پشم و شیر و بقیّه مواهبشان، بشر بی بهره بود، سپس گوید- از کرک و پشم و موهای آنها تا مدّتی معیّن برایتان وسیله اثاث و کالا قرار داد برای شما در طبیعت از مواد سنگی و خاکی آن وسیله ساختمان و سایبان و همچنین از مواد طبیعت غیر از چهارپایان موادی برای لباستان فراهم کرد که از گرما و از آزار و سختی نسبت به یکدیگر حفظتان می کند و سپس می گوید: (کَذلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ- 81/ نحل) یعنی بدینگونه نعمت خویش بر شما تمام می کند، بسا که مسلمان و تسلیم امر او شوید، سپس می فرماید: ناسپاسان (یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَها وَ أَکْثَرُهُمُ الْکافِرُونَ- 83/ نحل) نه اینست که تشخیص نعمت های خدای و عجز و زبونی خویش نمی دهند بلکه می شناسند و انکار می کنند و بیشترشان کافر و ناسپاسند.
ص: 206
و- سَرابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ- 81/ نحل).
یعنی: بخاطر داشتن پوشش و پیراهن از دردسرهای زشت به یکدیگر حفظتان کند و در امانتان نگهدارد.
السّراج: هر چیزی که با فتیله و روغن روشن می شود (اشاره به فتیله و روغن است که در تمام عناصر روشن کننده وجود دارد که یکی مایع سوختی و دیگری وسیله سوختن و نشان نور و روشنائی است) و سپس به هر چیز روشن کننده و نورانی- سراج- گفته اند، در آیات:
(وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً- 16/ نوح) و (سِراجاً وَهَّاجاً- 13/ نباء) یعنی خورشید. و اسرجت السّراج: چراغ را روشن کردم.
سرّجت کذا: آن را در زیبائی چون چراغ ساختم، شاعر گوید:
و فاحما و مرسنا مسرّجا
(شعر از عجّاج است که می گوید شمشیر تیز و صیقلی یافته مثل بینی نازک و ظریف حسّاس و تیز است).
السّرح: درختی که میوه دارد، مفردش- سرحه- است.
سرّحت الابل اصلش چرانیدن به برگ و میوه و درخت است سپس به فرستادن گلّه ها به چراگاه به کار رفته است. خدای تعالی گوید:
(وَ لَکُمْ فِیها جَمالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ- 6/ نحل).
سارح: گلّه بان و چراننده.
سرح: جمع است مثل واژه شرب.
(تسریح:) طلاق دادن، در آیات: (أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ- 229/ بقره) (یا به نیکی طلاق
ص: 207
دهید).
و (وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلًا «1»- 49/ احزاب) که به طور استعاره از همان- تسریح- است.
واژه های- تسریح و طلاق- هر دو استعاره از همان معنی به خوبی رفتار کردن و اطلاق یعنی به حال خود گذاردن است.
از واژه- سرح- معنی گذرنده و رونده تعبیر شده است می گویند: ناقه سرح: به سرعت و آسانی حرکت می کند.
و منسرح: نوعی از موی فروهشته و بلند بدن عریان که لفظش از آن واژه استعار شده است (چون باب انفعال از- سرح- در معنی درخت با میوه یا چریدن و رها کردن نیست بلکه برهنه شدن و موی رها کردن و بر پشت خوابیدن است پس لفظش استعاره شده نه معنی آن).
الرد: بافتن با حلقه و مهره و آنچه که درشت و خشن بافته می شود مثل بافتن زره و دوختن پوست و چرم، و به طور استعاره در تنظیم نمودن آهن به کار می رود، چنانکه در آیه: (وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ- 11/ سباء) (دستور زره سازی به داود نبی (ع) است که
__________________________________________________
(1) یعنی با کمال خوبی و محبّت طلاق دهید، قابل توجّه است که قرآن در مورد طلاق بر واژه های (احسان- جمیل- معروف- مودّت- رحمت) تکیه می کند که در امور همسری و خانوادگی بایستی بر همین اساس باشد زیرا پی ریزی و زیر بنای وجود انسان همین معانی است نه اینکه بر روش حیوان زیستی و اقتصاد و سود طلبی که صاحبان مکاتب غیر الهی بر آن تکیه می کنند و سرمایه حیات فردی، خانوادگی و اجتماعی را بر تضادّ و اختلاف و سود پرستی می پندارند. ولی قرآن در باره روابط خانوادگی می گوید: (وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً- 21/ روم) یعنی رابطه ازدواج و همسری شما را بر پایه محبّت و رحمت قرار داده ایم و بایستی زندگی خانوادگی طوری باشد که با همسرانتان سکینه و آرامش یابید نه تضادّ و ستیزه و جدال و اگر در صورت اضطرار و استثناء و به خاطر عواملی ایجاب کرد جدا شوند بایستی با تمام احسان و جمال و نیکی انجام دهید.
ص: 208
می گوید: بایستی اندازه و نظم در کارت باشد نه اینکه مفتول ها و سوزن ها و سوراخهای زره نامرتب و ناموزن باشد).
سرد و زرد- هر دو در این معنی گفته می شود.
السّراد و الرّراد- مثل سراط و صراط و زراط است که هر سه در مورد راه به کار می رود.
السّرادق «1»: خیمه بزرگ و سراپرده که فارسی و معرّب است زیرا هیچ اسم مفردی در کلام عرب وجود ندارد که حرف سوّمش الف باشد و بعد از الف دو حرف دیگر آمده باشد.
خدای تعالی گوید: (أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها- 29/ کهف).
اگر می گویند- بیت مسردق- خانه ای که به شکل سراپرده ساخته شده.
(1) استدلال جالبی که راغب رحمه اللّه بر فارسی بودن سرادق و اینکه در زبان عرب کلمه ای مفرد این چنین نیست نشانه تبحّر و تسلّط کامل او به زبان عرب است، جوهری می نویسد: چیزی است مثل سایبان که بر روی خانه ها می کشند تا مانع گرما و باران باشد. صاحب غرائب اللّغه می نویسد خیمه ها و دیوارهای حفاظتی را هم- سرادق- گفته اند این اصطلاح فارسی است (صحح- غرائب اللّغه 332).
جوالیقی فارسی سرادق را- سرایدار- می داند ولی در معنی آن اشتباه کرده و می گوید و هو الدّهلیز (المعرب) و ابن درید هم فعلی از سرادق را به کار برده و می گوید سردق البیت: خانه را محصور کرد.
در ادبیّات فارسی هم اصطلاح- سرادق- همچون زبان عربی به همان معنا باقی بوده، سعدی می گوید:
بر آستان عبادت وقوف کن سعدی که و هم منقطع است از سرادقات جلال
سنایی گوید:
برای جلوه گری از سرادق عرشی کند منور مغرب به روی خوب هلا
ل به هر تقدیر واژه- سرادق- که از ریشه های (سرادک- سر اطاق- سراده) معرّب شده همان سراپرده و خیمه و خرگاه و یا سر پناه است که دینوری آن را مرکز ستاد فرماندهی در جنگها می داند. که پشت جبهه بر پا می شده (اخبار الطّوال 112- دیوان سنایی 249- سعدی 196).
ص: 209
السّراط: راهی هموار و آسان گذر، اصلش از- سرطت الطّعام و زردته- است یعنی غذا را به راحتی بلعیدم (ناجویده خوردن غذا).
گفته شده راه سهل العبور را به این تصوّر- سراط- گفته اند که سالک و رهروش آن را به سرعت طی می کند گویی که مثل بلعیدن سریع غذا است و با اینکه راه، رهرو خود را می بلعد و فرو می برد (به سرعت از چشم دورش می کند) مگر نمی بینی گفته اند- قتل ارضا عالمها و قتلت ارض جاهلها: (که دانا و آگاه به سر زمین است راه را در می نوردد، گویی که آن را می کشد ولی مرد جاهل و ناآگاه به سر زمین، راه و سر زمین او را می کشد و در آن هلاک می شود) این دو نظر را ابو تمام در شعرش آورده است:
دعته الفیا فی بعد ما کان حقبه دعاها اذا ما المزن ینهلّ ساکبه «1»
(بعد از اینکه باران بند آمده بود، بیابانها او را می راندند که باران شدید ریزش داشت او در بیابان می راند).
السّرعه: نقطه مقابل کندی و آرامی است واژه سرعت در اجسام، و افعال هر دو به کار می رود. می گویند- سرع فهو سریع: تند رفت و با سرعت است.
و اسرع فهو مسرع: به سرعت راند و چالاک و شتابنده است.
و اسرعوا: دارای شتربانی شتابنده اند، که مثل واژه های- ابلدوا و سارعوا و تسارعوا- است (یعنی کندی کردند- شتاب کردند- و به سوی چیزی شتافتند)
__________________________________________________
(1) شعر فوق از حبیب بن اوس معروف به ابو تمام از قبیله طی است، که پدرش چنانکه گویند نصرانی بود پس از تشرّف به اسلام نام فرزندش را حبیب گزارد که در زمان خویش در شعر و ادب یگانه بود با حسن اسلوب و زیبایی شعر کتاب حماسه او دلیلی بر فزونی فضیلت او دارد، می گویند ابو تمام 1400 ارجوزه شعری غیر از قصاید حفظ بوده، بیتی از قصیده (بانیّه) او چنین است:
و من ذا الّذی ترضی سجایاه کلّها کفی المرء نبلا ان تعد معایب
یعنی: چه کسی یافت می شود که همه سجایای او، خشنود کند برای انسان همین بس که معایبش کم و اندک باشند. ولادتش 190 هجری، و وفاتش 231 (وفیات اعیان- 1/ 323).
ص: 210
خدای تعالی گوید:
(وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- 133/ آل عمران) و (وَ یُسارِعُونَ فِی الْخَیْراتِ- 114/ آل عمران).
و (یَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِراعاً- 44/ ق) (هنگامه ای که برای خروج شان، زمین به سرعت شکافته شود و آنها به آسانی از دل زمین برخیزند و محصورشان کنیم).
و آیه: (یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً- 43/ معارج).
سرعان القوم: طلیعه و پیشاپیش قوم و نیز گفته اند- سرعان- یعنی سرعت.
و سریع الخیر کسی است که چیزی را قبل از وقت آن می بخشد و این واژه مبنی از سرع است (یعنی همواره حرکت حرف آخرش مبنی بر فتحه است) مثل وشکان «1» از- وشک- و عجلان از عجل. که هر دو واژه در معنی سرعان یعنی شتاب و سرعت است).
خدای تعالی گوید: (إِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ- 199/ آل عمران) و (سَرِیعُ الْعِقابِ- 165/ انعام) که تنبّه و آگاهی بر معنی آیه: (إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ- 82/ یس).
السّرف: تجاوز کردن و در گذشتن از حدّ در هر کاری که انسان آن را انجام می دهد هر چند که در مورد انفاق یعنی بخشش (که به کار رفتنش نهی شده) مشهورتر است.
خدای تعالی گوید: (وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا- 67/ فرقان) (کسانی که به گاه انفاق و بخشش زیاده روی و تنگ نظری نکردند) و آیه: (وَ لا تَأْکُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً-
__________________________________________________
(1) مصدر این فعل با سه حرکت حرف اوّل (وَشکا- وُشکا- وشاکه- وشکانا) است. و شک الامر: آن کار نزدیک شد. ولی وشکان- وشکا- وشکان- هم درست است و به کار بردن این فعل به معنی نزدیکی وقوع فعل جمله است که آن را (از افعال مقاربه می دانند) و مضارع آن بیشتر از ماضی به کار می رود یعنی- یوشک، نه- اوشک و وشک- استعمال اسم فاعل آن کم است.
ص: 211
6/ نساء) (اموال یتیمان را قبل از رشدشان با اسراف و پیش خوری تباه نکنید و نخورید) واژه- سرف- گاهی به اعتبار قدر و اندازه و گاهی به اعتبار کیفیّت است.
و لذا- سفیان- «1» گفته است (هر چه را که در راه غیر خدا انفاق کنی آن کار اسراف است هر چند که کم باشد).
خدای تعالی گوید: (وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ- 141/ انعام) و (وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحابُ النَّارِ- 43/ غافر) یعنی کسانی که در کارهاشان از حدّ آن تجاوز می کنند.
در آیه: (إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ «2» کَذَّابٌ- 28/ غافر) خداوند قوم لوط را برای اینکه وضع نطفه آدمی را در بذر افشانی (تولید نسل) بر روشی که خداوند در آیه:
(نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ- 223/ بقره) همسران را برای آن مخصوص گردانیده است آن قوم از
__________________________________________________
(1) سفیان ثوری ملقّب به ابو عبد اللّه در علم حدیث و علوم دیگر سر آمد بوده و مردمان معاصرش بر دینداری و پارسایی و زهد و ثقه بودنش همنظرند و می گویند شیخ ابو القاسم جنید بر روش او بوده، سفیان بن عیینه می گوید: مردی را داناتر به حلال و حرام از سفیان ثوری ندیدم، مسعودی در مروج الذهب از شهامت و شجاعت و صراحت لهجه او در حضور مهدی خلیفه عبّاسی یاد می کند و می گوید در موقع ورود به صدارت عمومی سلام می کرد و نام مهدی را به نام خلافت نمی برد در یک گفتگو همینکه تقوا و قدرت نفسانیش به ثبوت رسید و وزیر مهدی خواست او را گردن زند، مهدی نگذاشت و حکم قضاوت کوفه را برای او نوشتند فاخذه و خرج و رمی به فی دجله و هرب: حکم قضاوت مهدی عبّاسی را به دجله انداخت و گریخت به هر حال سفیان ثوری یکی از بزرگان و حافظین دین بوده و تولدش در 96 هجری و وفاتش در سال 161 هجری بوده (وفیات الاعیان 2/ 127).
(2) خداوند قوم لوط را که الگو و نمونه فساد اخلاق جنسی بودند با واژه- مسرفین- معرفی می کند و ما امروز پس از چندین هزار سال می بینیم، کشورهای به اصطلاح پیشرفته به آن عمل ننگین طوری آلوده اند که به خاطر دنباله روی از اقوام فاسد گذشته چه رسمی و چه غیر رسمی با خون ریزی و فساد و آنچنان تباهی ها خو گرفته اند که در حیوانات دست آموز و درندگان و چرندگان هم اینچنین انحرافی وجود ندارد.
اینان در غرقاب لجن زار غرایز دست و پا می زنند و بی شرمانه آن را قانونی هم می کنند.
آیا، معنای درست ارتجاع در باره آنها صدق نمی کند که با وقاحت، پاکان و مصلحین پهنه زمین یعنی: مؤمنین و پارسایان را که از این انحرافات دورند بنیادگرا و ارتجاعی می دانند با برتری قدرت مادّی، جهانیان را از رابطه صحیح با آفریدگار عالم و جهان بازپسین دور می کند و شب و روز لذّت پرستی و شهوات را تبلیغ می کنند باز هم مدّعی تمدّن و پیشرفت بودن هستند، زهی شرم و بی حیائی. [.....]
ص: 212
از این اصل الهی تجاوز کردند از این جهت آنها مسرفین نامیده شدند.
و در آیه: (یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ- 53/ زمر) این آیه اسراف در مال و غیر آن را در بر می گیرد.
و در باره قصاص فرمود: (فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ- 33/ اسراء) اسراف و زیاده روی در قصاص اینستکه آنکه قاتل نیست، کشته شود و این عمل یا با عدول از کشتن قاتل به کسی که برتر از اوست انجام می گرفت و یا به تجاوز نمودن از کشتن قاتل به غیر از او که قاتل نبود و چنانکه در جاهلیّت، عرب اینطور عمل می کرد. اینکه می گویند- مررت بکم فسرفتکم- بر شما گذشتم و شما را نشناختم بر این معنی است که طوری بر آنها گذشته است که حقّش نبوده و نمی بایستی آنطور بگذرد و لذا آنها را نشناخته است و این عمل عبور غیر حقّ با واژه- سرف- تفسیر شده است.
سرفه: کرم ابریشم که زیاد برگ می خورد، علّت نامیدنش به سرفه به تصوّر معنی اسراف از عمل اوست در باره اش می گویند سرفت الشّجره درخت به زیادی کرم، خورده شد.
السّرقه (دزدی) یا گرفتن و برداشتن چیزی در خفا و پنهانی، که نبایستی برداشته شود، زیرا از آن او نیست، سرقت در عرف شرع دزدی و برداشتن چیزی است از جای معیّن و به اندازه معیّن، خدای تعالی گوید: (وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَهُ- 38/ مائده).
و آیه: (قالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ- 77/ یوسف) (در باره تهمت زدن برادران نابخرد و حسود حضرت یوسف به برادر کوچکترشان است) و گفت: (أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ- 70/ یوسف) و (إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ- 81/ یوسف) و- (استرق) السّمع- وقتی است که کسی دزدانه به سخن کسی گوش فرا دهد و بشنود.
خدای تعالی گوید: (إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ- 18/ حجر).
ص: 213
سرق و سرقه «1»: حریر سفید
السّرمد: پیوسته و دائم. خدای تعالی گوید: (قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللَّهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً «2»- 71/ قصص) و (عَلَیْکُمُ النَّهارَ سَرْمَداً- 72/ قصص).
(1) واژه- سرق و سرقه- را عموم واژه شناسان و لغت نویسان از ابو عبیده نقل کرده اند که گفته است (هو بالفارسیه سره- ای جید) یعنی سرق همان حریر فارسی است و اصلش- سره- است یعنی خوب و نیکو مثل نوزاد گوسفند که در عربی، برق و فارسی آن- بره- است و استبرق که فارسی اش ستبره یعنی دیبای ضخیم و یلمق یعنی قبا فارسی یلمه است) ابو عبیده خود در کتاب مجاز القرآن می نویسد (قرآن به زبان عربی فضیح و روشن نازل شده است و کسی که می پندارد در آن غیر عربی هم هست سخن عظیم و بزرگی گفته، تحقیقا چنین است که گاهی لفظی موافق لفظی دیگر و نزدیک به آن است، معانیشان هم یکی است یکی در عربی و دیگری در فارسی یا زبان دیگر، از این قبیل کلمات مثل استبرق در عربی یعنی پارچه دیبای ضخیم و در فارسی- ستبره- است و گَوز به معنی گردو، در فارسی که در عربی- جوز- است و نظیر این واژه ها سجیل هم به معنی شدید است نه از سنگ و گل) طریحی- ستبرق- را دیبای ضخیم و سندس را دیبای نازک می داند.
(تفسیر غریب القرآن/ طریحی 408- مجاز القرآن 1/ 18 تهذیب اللّغه 8/ 401- المحکم 6/ 141- معجم البلدان 3/ 215).
(2) تمام آیه چنین است: بگو آیا نمی بینید که اگر خداوند شب را تا قیامت بر شما دائمی کند چه کسی غیر از خدای یکتا برای شما روشنائی روز را می آورد. آیا نمی شنوید؟ و همچنین اگر روز را پیوسته و دائمی کند چه کسی غیر از خدای یکتا شبی را که در آن آرامش می یابید برایتان می آورد. آیا نمی بینید. عبارت (أَ فَلا تَسْمَعُونَ- 71/ قصص) در باره روز شدن شب و (أَ فَلا تُبْصِرُونَ- 72/ قصص) برای شب شدن روز است که در پایان دو آیه نقل شده است نکات بسیار شکوهمند علمی و محسوس است که خداوند به تناسب موضوع در این دو مورد بیان می کند. چون پس از گذشتن ساعات شب در سحرگاه و صبحگاه زمزمه ها و صدای موجودات طبیعت از پهنه زمین در فضا طنین می افکند، و آدمیان را برای فعالیّت مجدّد بیدار می کند و گوش قبل از چشم و دیده به کار می افتد لذا عبارت- افلا تسمعون- بیان شده و در باره سپری شدن ساعات روز که انسانها از کار خسته و کوفته هستند و نیاز به استراحت مجدّد دارند چشمشان تاریک شدن را می بیند عبارت- افلا تبصرون- را اشاره می کند، و همین واژه های پایان آیات، خلاصه ای معنوی و علمی از خود آیات است که براستی انگیزه اندیشه هاست و سپس می گوید (وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ- 73/ قصص) ای انسانها همین روز و شب که برای شما در اثر تکرار شدنشان امری عادی است یکی از آثار رحمت اوست که با حساب منظّم و ناموسی که در طبیعت آفریده در شب آرامش می یابید و در روز از نعمات فضل او بهره مند می شوید و در پایان این آیه- لعلّکم تشکرون- یادآوری شده یعنی سپاس گوش و چشم و بهره مندی از نعمتهایش.
ص: 214
السّری: یعنی سیر و حرکت شبانه، می گویند سری و أسری: شب رفت و حرکت کرد.
خدای تعالی گوید: (فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ- 81/ هود) و (سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا- 1/ اسراء) (در باره سیر شبانه و معراج پیامبر است).
گفته شده- اسری- از لفظ سری، نیست بلکه از سراه است یعنی: سرزمین وسیع و گسترده که اصلش واوی است (از سری، یسروا، سروا و سراوه یعنی بالا رفت) شاعر گوید: بسر و حمیر ابوال البغال به (به سرزمین حمیر که آبشخور و سراب ستوران در آن هست) پس، اسری مثل اجبل و اتهم است.
(اسری: در آن سرزمین وسیع رفت. اجبل: به کوهستان رفت. اتهم: به زمین تهامه و دشت رفت) پس آیه: (سُبْحانَ الَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ- 1/ اسراء) یعنی او را در فراخنای زمین مرتفعی برد.
و سراه کلّ شی ء: بالا و بلندی هر چیز است. و از این معنی عبارت سراه النّهار است یعنی بلندترین فاصله آفتاب و ارتفاع روز.
و آیه: (قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ (سَرِیًّا)- 24/ مریم) واژه- سریّا- یعنی نهری که آبش روان و جاری است و گفته اند بلکه از- سرو- یعنی رفعت و بلندی است، چنانکه می گویند.
رجل سرو: جوانمردی بلند مرتبه، و نیز گفته اند- سریّا- در آیه فوق اشاره به وجود حضرت عیسی و ویژگیهائی از رفعت و بزرگی اوست (که در تحت و سرپرستی مادری چون مریم عذرا بوده).
سروت الثّوب: جامه را از تن درآوردم.
سروت الجلّ عن الفرس: روی انداز اسب را از پشتش برگرفتم.
رجل سریّ: مردی عریان که گویی لباس از تن برگرفته، نقطه مقابل متدثّر و متزمّل و زمیل است یعنی جامه بر خود پیچیده.
در آیه: (وَ (أَسَرُّوهُ) بِضاعَهً- 19/ یوسف) پیش خود تخمین زدند که از فروش او بضاعتی حاصل کنند. (مربوط به کاروانی است که حضرت یوسف را از چاه درآورده
ص: 215
و به خیال فروشش افتادند).
ساریه «1»: هم سه معنی دارد 1- قومی که شبانه سفر می کنند 2- ابرهائی که به سرعت می گذرند 3- استوانه و عمود.
السّطح: بام خانه.
سطحت البیت: پشت بام خانه را ساختم.
سطحت المکان: آنجا را چون بام هموار کردم، و آیه: (وَ إِلَی الْأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ- 20/ غاشیه).
انسطح الرّجل: بر پشت دراز کشید و خوابید. و گفته شده نام. سطیح کاهن: «2» برای این بوده که زمانهای زیادی بر پشت بر زمین قرار داشته که چنین نامیده شده.
مسطح: عمود خیمه و سایبان که بر روی آن چادر گسترانند.
__________________________________________________
(1) ساریه: جمعش- سواری- است یعنی دکل های بزرگ و بلند کشتی و ستون های مرمرین بناها، ساریه، در لغت شبر و باران و اصطلاحا به ستونهایی که از سنگ و آجر و مرمر در بناهای تاریخی قدیم می سازند گفته می شود (رحله ابن بطوطه- 10/ 148- جمهره اللّغه).
ولی- سریه- که جمعش- سرایا- است پیشقراولان سپاه، و دسته هایی از 5 تا 300 نفری است در مثل می گویند خیر السّرایا اربعمائه رجل: بهترین دسته های سربازان چهار صد نفری است (فقه اللّغه 329- مروج الذّهب 2/ 243).
(2) سطیح کاهن مردی از- بنی ذئب- بوده که قبل از اسلام کهانت می کرده و از آینده چیزهائی می گفته، چون مفصلهای بدنش استحکام نداشته، همواره در حال دراز کش بوده و خودش نمی توانست برخیزد که گفته اند سرش استخوان محکم داشت و 150 سال هم عمر نموده، اخبار خواب دیدن موبدان و کسری را در باره رخدادهای اجتماعی و طبیعی مقارن ولادت پیامبر (ص) که به وقوع پیوست به خواهر زاده خودش که از طرف کسری برای تعبیر خوابش آمده بود می گوید: قل ما هو آت آت: یعنی هر چه که بیاید می آید. ازهری در ذیل داستان سطیح کاهن می نویسد: به خواهر زاده اش گفت وقتی تلاوت و خواندن زیاد شد صاحب قدرت و بخشش مبعوث شود سپس ازهری می نویسد: و هذا الحدیث فیه ذکر آیه من آیات نبوه سیّدنا محمّد (ص) قبل مبعثه و هو حدیث حسن غریب: یعنی این سخن سطیح کاهن ذکر و نشانه ای از نشانه های سیّد ما پیامبر (ص) قبل از بعثت اوست و حدیثی است نیکو و شگفت انگیز (لس 2/ 482 تهذیب 4/ 276).
ص: 216
سطحت الثّریده فی القصعه: نان و ترید را در کاسه نهادم.
السّطر و السطر: هر خط از نوشتن.
و السّطر من الشّجر: ردیف درختان غرس شده.
و النّطر من القوم: ردیف وصف ایستاده مردم.
سطّر فلان کذا: آن را سطر نوشت.
خدای تعالی گوید: (ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ- 1/ قلم) و (وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ- 2/ طور) و آیه: (کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً- 58/ اسراء) یعنی ثابت و محفوظ شده در آن کتاب جمع سطر- أسطر، سطور و أسطار- است، شاعر گوید:
إنّی و اسطار سطرن لنا سطرا ...
(من و خطوطی که سطر سطر بر ایمان نوشته شده).
و امّا در مورد آیه ( (اساطیر) الأوّلین) ابو العبّاس مبرّد می گوید: اساطیر جمع- اسطوره- است مثل- ارجوحه و اراجیح- (طناب تاب بازی کردن کودکان) و اثفیّه و أثافی (سه پایه زیر دیگ) و- احدوثه و أحادیث (سخن جدید و بازگو شده).
خدای تعالی گوید: (وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ- 24/ نحل) یعنی بنا بر آنچه می پنداشتند آن آیات چیزی است که آن را به دروغ و باطل نوشته اند. مثل گفتارشان در این آیه: (أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَهً وَ أَصِیلًا- 5/ فرقان) (اساطیری است که نوشته شده و صبح و شام بر او املاء می شود).
خدای تعالی گوید: (فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ (بِمُصَیْطِرٍ) «1»- 22/ غاشیه) و
__________________________________________________
(1) متأسفانه آیه فوق هم مثل آیات دیگر قرآن مورد سوء استفاده قرار گرفته و هرگز نخواسته اند در معانی آن همانند راغب رحمه اللّه دقیق شوند و یا با آیات دیگر قرآن و احادیثی که در این زمینه هست مطابقت دهند غالبا لیبرال مآب ها و آنهائی که قرآن رای با عینک غرب گرایانه و اندیشه هایی که آبشخورش مرعوب و مجذوب شدن به ظواهر تمدّن خالی از اصول اخلاقی غرب است، سر چشمه می گیرد، اینان استدلالی
ص: 217
(أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ- 37/ طور).
پس اینکه می گویند: تسیطیر فلان علی کذا و سیطر علیه: در وقتی است که کسی بر چیزی مثل اقدام و تسلّط بر خط و نوشتن محافظت، و اشراف داشته باشد، می گوید: تو بر آنها حافظ و قائم بر آنها نیستی. به کار بردن- مسیطر- در آیه فوق مثل:
1- به بکار بردن واژه- قائم- در آیه ای است که می گوید: (أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلی کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ- 33/ رعد).
__________________________________________________
آزاد منشانه برای تبعیّت نکردن از متخصّصین واقعی مکتب الهی می نمایند این آیات را با آب و تاب در سخنرانی ها و کتاب هاشان بیان می کنند و می گویند آقا مگر نمی بینی که خداوند به پیغمبر گفته است (لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ- 22/ غاشیه) پس به کسی ربطی ندارد که ما چه می کنیم و چه هستیم ما مطلقا آزادیم و هر طور می خواهیم با سلیقه و برداشت خود عمل می کنیم و حال اینکه هر آیه ای از قرآن پیوسته به آیاتی است که در معنی به آن ربط دارد و در همان حدود بایستی فهمیده و بیان شود.
در حکومت الهی و جامعه مسلمین همه ما نسبت به هم مسئولیم مگر امر به معروف و نهی از کفر و منکر را قرآن دستور نداده است، مگر اجرای آیه امر به معروف از پیامبر (ص) شروع نمی شود و حکم آن تمام مردم را شامل نمی شود پس پیامبر (ص) و سرپرست جامعه مسلمین و همه مؤمنین حقّ تذکر و امر و نهی را با شرایطش نسبت به هم دارند.
قرآن سرپرستی و ولایت را در امور قضایی، اجرایی و سیاسی، نخست به عهده پیامبر (ص) گذارده که می گوید: (فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً- 65/ نساء) به خدا سوگند که ایمان ندارند و مؤمن نیستند مگر اینکه تو را در آنچه که مایه اختلافشان هست حاکم و داور کنند و سپس بعد از رأی و نظرت در دلهای خویش ملالی نیابند و بی چون و چرا گردن نهند و بپذیرند.
عبارت- فی ما شجر بینهم- در آیه اخیر، تمام اموری را که به حکومت و داوری نیاز دارد اعمّ از امور سیاسی و قضائی و اجرایی به عهده پیامبر (ص) و قرآن و سنّت و اولیاء دین قرار داده است زیرا می گوید:
(أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ- 95/ نساء) یعنی عموم مردم در حکومت اسلامی بایستی فرامین خدا و رسول را با اطاعت از حاکمانی که از خود مسلمین یعنی مؤمن، صالح، متّقی، عالم، شاهد، مدیر، بشیر، مدبّر، نذیر، حافظ دین، مخالف هوای نفس و مطیع محض خدا هستند بگیرند و بپذیرند نه از الگوهای غیر از اینها و نه از مدعیّان دروغین و بازمی گوید: (یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً- 45/ احزاب) و در آیه دیگر خطاب به عموم مسلمین می گوید: (وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً- 143/ بقره) یعنی پیامبر (ص) با سخن و عمل بر شما مراقب است همانگونه که مسلمین بر یکدیگر شاهدان و مراقبانند، پس (لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ- 22/ غاشیه) در همان معنی که مؤلّف محترم در متن به اشاره بیان کرده یعنی فقط خداوند است که می داند هر کسی چه می کند و از حال او آگاه است و این ربطی به مسئولیّت و ولایت و مراقبت و نظارت همگانی ندارد و بدیهی است که حافظ و قائم به حیات هر کسی خداست.
ص: 218
یعنی: (آیا کسی که قائم و حافظ بر نفس است که می داند چه چیزی کسب کرده است با دیگران همانند است).
2- مسیطر- در معنی حفیظ و نگهبان مثل آیه: (وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ- 104/ انعام) است که گفته اند معنایش (لست علیهم بحفیظ) است یعنی: (تو حافظ و نگهبانشان نیستی).
3- مسیطر- مثل نویسنده و کاتب است، در آیه (وَ رُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ- 80/ زخرف) این نوشتن و کتابت همانستکه در آیه (أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ ذلِکَ فِی کِتابٍ إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ- 70/ حج) ذکر شده است.
یعنی: (آیا نمی دانی که خداوند هر چه که در آسمانها و زمین است می داند و در آن کتاب ثبت است و بر خدا سهل و آسان است).
السّطوه: دلیری و حمله نمودن با بلند کردن دست (برای زدن) می گویند: سطا به: (به او گستاخی و دلیری کرد).
خدای تعالی گوید: (یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا «1»- 72/ حج). سطا اصلش از- سطا الفرس علی الرّمکه یسطو- است در وقتی که اسب برای مادینه دو دست بالا می برد، چه در حال هیجان یا خیز برداشتن بر آن.
سطا الرّاعی: چوپان، نوزاد مرده را از شکم مادرش خارج کرد.
به طور استعاره به طغیان آب هم- سطوه- گویند- سطا الماء- آب طغیان کرد و بالا آمد.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است که می گوید: (وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ یَکادُونَ ...
وقتی آیات روشن ما برای ایشان تلاوت می شود در چهره کسانی که کفر ورزید اثر انکار را می شناسی، و در می یابی و نزدیک است بر روی کسانی که آیات ما را تلاوت می کنند دست بگشایند، بگو آیا از چیزی به بدتر از این حالتان خبرتان دهم آن آتش عذابی است که به کافران وعده داده شده و بد فرجامی است.
.)
ص: 219
السّعد و السّعاده: یاری کردن در کارهای خدایی و الهی است برای رسیدن به خیر و نیکی، نقطه مقابلش- شقاوت- است.
می گویند: سعد و أسعده اللّه: خداوند به نیکیش رسانید و یاریش کرد.
رجل سعید: مرد نیک فرجام.
قوم سعداء: ملّتی سعادتمند و به خیر و نیکی الهی رسیده.
گفته شده- اعظم السّعادات الجنّه: بزرگترین سعادتها بهشت و رضوان خداست، از این روی خدای تعالی گوید: (وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّهِ- 108/ هود) (و امّا کسانی که سعادتمندند در بهشتند) و گفت: (فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَ سَعِیدٌ- 105/ هود) (اشاره به دو گروه سعادتمند و بد سرشت در قیامت است).
مساعده: یاری نمودن در چیزی است که گمان سعادت در آن هست.
لبیک و سعدیک: خداوند پی در پی سعادتت دهد یا پیاپی یاریت نماید که معنی اوّل مناسب است.
و اسعاد: یاری نمودن در گریه و نوحه است (که این کار در شریعت نهی شده است از پیامبر (ص) روایت شده که فرمود: (لا اسعاد فی الإسلام).
تأویلش اینستکه در جاهلیّت، زنان وقتی که مصیبتی به یکی از آنها می رسد به کسان او تعزیت می گفتند و همسایگان و خویشاوندان دورش جمع می شدند و در گریه و زاری او را مساعدت و یاری می کردند و همگی با هم در اوقات معیّن ضجّه و شیون می کردند و این کار ادامه داشت، و پیامبر (ص) از اینگونه اسعاد و یاری در اسلام نهی فرموده است، چون پیامبر (ص) نظر به شخصیّت رو برشد زنان و مسلمین داشته که بیش از حد اظهار عجز و زاری ننمایند- تهذیب اللّغه 2/ 70).
استسعدته: از او کمک خواستم.
اسعدنی: یاریم کرد.
ص: 220
ساعد «1»: بازو، به تصوّر یاری کردن و بازو گرفتن است که اینطور نامیده شده.
دو بال پرندگان هم- ساعدین- نامیده شده، مثل- یدین: دو دست.
سعدان: گیاهی است که خوردنش ستور را فربه و شیرش را زیاد می کند (خوشترین و بهترین علف برای ستوران و گوسفندان است) از این روی در مثل می گویند:
مرعی و لا کالسّعدان: (چراگاهی است امّا نه همچون مرتعی از شیرین گیاه و سعدان نیز در باره مردمان قانع که به کم می سازند به کار می رود).
سعدانه: 1- کبوتر 2- گره بند کفش 3- سپیدی سینه شتر.
سعود الکواکب هم معروف است (ستاره های دهگانه که هر کدام از آنها را ستاره سعد گویند و- سعدین- هم دو ستاره زهری و مشتری از آنها است. قرآن سعدین نزدیک شدن آن دو ستاره به هم است).
السّعر: لهیب و فروزش آتش.
سعرتها و سعّرتها و اسعرتها: آتش را افروختم.
مسعر: هیزم و چوبی که با آن آتش افروزند.
استعر الحرب: آتش جنگ افروخته شد مثل اشتعل.
استعر اللّصوص: دزدان به حرکت در آمدند، گویی که مشتعل شدند. ناقه مسعوره:
یعنی شتری برانگیخته و هیجان زده، مثل الفاظ موقده و مهیّجه یعنی مشتعل شدن و هیجان زده.
__________________________________________________
(1) رافعی می نویسد: و السّاعد من الانسان ما بین المرفق و الکف یسمّی ساعدا لأنّه یساعد الکف فی بطشها و عملها:
ساعد در انسان عضوی است از مرفق تا کف دست و چون در موقع حمله کردن به دشمن ساعد کف دست را یاری می کند، ساعد، نامیده شده و نیز السّاعد هو العضد و الجمع سواعد: ساعد همان عضد و بازو است و جمعش- سواعد- است.
ص: 221
(السّعار): حرکت آتش.
سعر الرّجل: گرما زده شده.
خدای تعالی گوید: (وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً- 10/ نساء) و (وَ إِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ- 12/ تکویر) که سعّرت بدون تشدید حرف (ع) هم خوانده شده.
و آیه: (عَذابِ السَّعِیرِ- 4/ حج) که فعیل در معنی مفعول است. (عذاب شعله ور و افروخته است) و آیه: (إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) (مجرمین در دنیا در گمراهی و در آخرت در عذابند).
السّعر فی السّوق: یعنی فزونی نرخ امتعه بازار که تشبیهی به بالا رفتن شعله آتش است (تورّم).
السّعی: تند راه رفتن که از دویدن آرام تر است و به طور استعاره در جدیّت و کوشش در کار، به کار می رود، چه کار خیر و چه کار شرّ خدای تعالی در هر دو معنی و در آیات زیر گوید:
(وَ سَعی فِی خَرابِها- 114/ بقره) و (نُورُهُمْ یَسْعی بَیْنَ أَیْدِیهِمْ- 8/ تحریم) و (وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً- 33/ مائده) (وَ إِذا تَوَلَّی سَعی فِی الْأَرْضِ- 205/ بقره) و (وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری- 40/ نجم) و (إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّی- 4/ اللّیل) و (وَ سَعی لَها سَعْیَها- 19/ اسراء).
و (کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً- 19/ اسراء) و (فَلا کُفْرانَ لِسَعْیِهِ- 94/ انبیاء) و البتّه به کار بردن بیشتر واژه- سعی- در کارهای پسندیده است، شاعر گوید:
ان اجز علقمه بن سعد سعیه لا اجزه ببلاء یوم واحد
یعنی: (اگر جزای کوشش علقمه را ادا کنم یک روز هم پاداش بدی و سختی به او نمی دهم).
خدای تعالی گوید: (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ- 102/ صافّات) یعنی به آنچه که در طلبش
ص: 222
بود، رسید و دریافت.
واژه- السّعی- مخصوص راه رفتن میان صفا و مروه است (دو کوه نزدیک مکّه).
سعایه: 1- سخن چینی 2- گرفتن زکات 3- تعهد گرفتن برده برای آزادی خویش.
مساعاه: فجور و خلاف عفّت.
مسعاه: کوشش در طلب مجد و شرف.
خدای تعالی گوید: (وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیاتِنا مُعاجِزِینَ- 51/ حج).
یعنی: کوشیدند در آیاتی که نازل کرده ایم با چیرگی خود عجز و فتوری در آنها ظاهر کنند.
خدای تعالی گوید: (أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَهٍ «1»- 14/ بلد) که از- سغب- یعنی
__________________________________________________
(1) آیه فوق بهترین مشخّصه انسانهایی است که خداوند در باره آنها می فرماید: ای انسان ما تو را در رنج آفریدیم، نطفه ای با نهایت ضعف در جهان تاریک عاجز و ناتوان بودی که در آنجا چشم و زبان و گوش برای بهره مندی صحیح از دنیا در تو آفریدیم پس چگونه با غرورت گمان می کنی که کسی بر تو غلبه ندارد. آگاه باش که مال و سرمایه برای این است که به سپاس تندرستی و داشتن چشم و گوش و زبان و با ارائه فطری راههای حقّ و باطل را حقّ برگزینی، بنده آزاد کنی، در روز گرسنگی و سختی در راه اطعام گرسنگان کوشش کنی، یتیم و مسکین را نوازش کنی و سپس سفارش در پایداری در این راهها و سفارش به مرحمت و احسان بنمائی تا از اصحاب المیمنه یعنی سعادتمندان واقعی باشی. علی (ع) هم در خطبه شقشقیه در تأیید همین سوره و مفاهیم متعالی آیات آن می گوید:
اما و الّذی فلق الحبّه، و برء النّسمه، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجّه بوجود النّاصر، و ما اخذ اللّه علی العلماء ان یقاروا علی کظّه ظالم، و لا سغب مظلوم، لالقیت حبلها علی غاربها و سقیت آخرها، بکأس اولها، و لألفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطه عنز.
یعنی: آگاه باشید، سوگند به خدائی که میانه دانه و حبّه را شکافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمی شدند آن جمعیّت بسیار و یاری نمی دادند که حجّت تمام شود و نبود عهدی که خدای تعالی از علماء و دانایان گرفته تا راضی نشوند، بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهانش می انداختم و آب می دادم، آخر خلافت را با کاسه اوّل آن، و فهمیدید که این دنیای شما نزد من خوارتر است از عطسه بز مادّه. (خطبه شماره 3/ ص 50 نهج البلاغه).
ص: 223
گرسنگی با درد و رنج و یا گرسنگی با عطش و تشنگی و رنج گرفته شده.
سغب سغبا و سغوبا: که اسمش.- ساغب و سغبان- است، مثل عطشان (سغبان یعنی گرسنه و عطشان یعنی تشنه).
السّفر: برداشتن پرده است، که به اجسام و اعیان مخصوص می شود. مثل- سفر العمامه عن الرّاس: دستار و عمّامه از سر برداشت.
و سفر الخمار عن الوجه: روپوش از چهره برگرفت.
سفر البیت: پاک کردن خانه با جاروب (مکنس یا مسفر).
مسفر یا مکنس: جاروب و تمیز کردن خانه یا روبیدن.
سفیر: گرد و خاکی که با جاروب پاک می شود.
(اسفار:) به رنگ اختصاص دارد مثل آیه: (وَ الصُّبْحِ إِذا أَسْفَرَ- 34/ مدثّر) یعنی رنگ صبح روشن و آشکار می شود.
و مثل آیه: (وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌ- 38/ عبس) (چهره هایی که در آن روز، روشن است و می درخشد).
اسفروا بالصّبح تؤجروا: (که در فارسی می گوئیم سحر خیز باش، تا کامروا باشی) از این معنی است که می گویند- اسفرت: در صبح داخل شدم مثل- أصبحت: داخل صبح شدم و صبح کردم.
(سَفَرَ) الرّجل فهو سافر: آن مرد سفر کرد و مسافر است، جمع آن سفر یعنی مسافرین، مثل رکب یعنی سواران.
سافر- که از باب مفاعله است به اعتبار اینستکه انسان از مکانی دور شود و بگذرد و مکان هم از او دور شود و از این لفظ واژه- سفره- برای غذای سفر است که در آن قرار می گیرد، مشتقّ شده است، خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ- 43/ نساء).
ص: 224
(سِفر)- کتابی است که از حقایق پرده برمی دارد و آنها را آشکار می کند جمعش- اسفار- است.
خدای تعالی گوید: (کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً- 5/ جمعه) لفظ اسفار در این آیه تنبیهی و هشداری است بر اینکه هر چند تورات محتوای آن را تصدیق کند (که آن کتاب به راستی تورات است) ولی شخص جاهل و نادان به فهم درست آنها نزدیک نیست مثل حماری که حامل آنهاست.
و آیه: (بِأَیْدِی (سَفَرَهٍ) کِرامٍ بَرَرَهٍ- 15/ عبس) همان فرشتگانی هستند که با صفت (کِراماً کاتِبِینَ- 11/ انفطار) توصیف شده اند سفره جمع سافر است مثل کاتب و کتبه.
(سَفِیر)- فرستاده و رسول از میان قوم و ملّت که با سفارت خود و رابطه با سایر ملّت ها انزوا و انقطاع قومش را نسبت به دیگران برطرف می کند.
سفیر- بر وزن فعیل در معنی فاعل است.
سفاره- یعنی رسالت و پیام و پیامبری، پس رسول و ملائکه و کتب برای اینست که اشتباهات مردم را از قوم خود برطرف می کند و در معنی مشترکند.
سفیر- گرد و خاک، در معنی مفعول است.
و سفّار- در سخن این شاعر که گوید:
و ما السّفار قبح السّفار گفته شده- سفّار حدیده ای است که در بینی شتر قرار می دهند که در این معنی اگر دلیلی غیر از این شعر نمی بود احتمال داشت که اسفار در این شعر مصدر دوّم مسافره باشد.
السّفع: گرفتن موی سیاه پیشانی اسب (کاکل اسب)، خدای تعالی گوید: (لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَهِ- 15/ علق).
و به اعتبار معنی سیاهی در این واژه، سه پایه دیگ را که سیاه است- سفع-
ص: 225
گویند.
و به سفعه غضب: یعنی افروختگی و سیاهی خشم در اوست، به اعتبار اینستکه رنگی دود مانند (سرخ و سیاه) بر چهره کسی که خشمگین است، ظاهر می شود.
شاهین یا باز شکاری را هم- اسفع- گویند چون سیاهی از او نمایان است.
امرأه سفعاء اللّون: زنی سیاه چهره.
السّفک فی الدّم: ریختن خون.
خدای تعالی گوید: (وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ- 30/ بقره) واژه سفک در معنی مواد آب شده و مذاب و در اشک نیز به کار می رود.
السّفل: پائین و نقطه مقابل- علو- یعنی بالا است (رفعت و خواری معنوی) فعلش- سفل، یسفل- اسمش- سافل- است.
خدای تعالی گوید: (فَجَعَلْنا عالِیَها سافِلَها- 74/ حجر).
و- أسفل- نقطه مقابل- اعلی- است، در آیه (وَ الرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنْکُمْ- 42/ انفال).
یعنی: (سواران و کاروانیان پائین و دورتر از شمایند).
(سَفُل:) به پستی فرو افتاد، خدای تعالی گوید: (ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِینَ «1»- 5/ تین) و (وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی- 40/ توبه) (که هر دو آیه اخیر تأیید معنای آیه قبل است) واژه- اسفل- گاهی هم با واژه بالا و فوق مکانی برابر می شود: در آیه:
__________________________________________________
(1) اشاره به درجات روحی مادون انسانیت کسانی است که به اللّه و پیامبران (ع) و در حقیقت آغاز و انجام جهان ایمان ندارند و نه کارهای شایسته و صالح انجام می دهند، خداوند می گوید: ما انسان رای در نیکوترین وجود و ارزش انسانی آفریدیم ولی او رای به خاطر زشتی کردارش به درجات سفلگان بازگردانیم.
ص: 226
(إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ- 10/ احزاب).
سفاله الرّیح: جهت پائین و آغاز وزش باد.
و علاوه الرّیح: عکس آن است یعنی به سویی که باد می وزد، و جریان دارد.
السّفله من النّاس: از فرومایگان مردم، مانند، دون و پست.
امرهم فی سفال: (کارشان در رکود و پستی است).
السّفن: تراشیدن پوست و ظاهر چیزی، مثل تراشیدن چوب و چرم و پوست.
سفن الرّیح التّراب عن الأرض: باد خاک را از سطح زمین بر کند.
شاعر گوید: فجاء خفیّا یسفن الأرض صدره.
یعنی: به آرامی وزید و سینه اش زمین را تراشید.
السّفن لفظا مثل- النّقض- است، یعنی آنچه که تراشیده شده. واژه- سفن- به چرم دسته شمشیر و آهنی که چیزی را می تراشد نیز اطلاق شده و به اعتبار شکافتن و تراشیدن که در معنی- سفن- است، کشتی را نیز سفینه نامیده اند که سینه آب دریا را می شکافد. خدای تعالی گوید: (أَمَّا السَّفِینَهُ- 79/ کهف) سپس معنی این واژه تعمیم یافته و هر مرکوب خوشخرام و راهواری را هم سفینه گفته اند.
السّفه: خفّت و سبکی در بدن، و از این معنی است که می گویند:
زمام سفیه: دهانه و مهار لرزان. «1»
و- ثوب سفیه: لباس بد بافت.
__________________________________________________
(1) عبارت متن یعنی (زمام سفیه) بصورت (ناقه سفیه الزّمام) نیز آمده است یعنی شتری که دهانه اش به گردنش آویخته شده و به آرامی حرکت می کند و در واقع سبک رو است و از باب (تفعّل) این واژه عبارت
ص: 227
این واژه در سبکسری و ناآرامی نفس که نتیجه کمبود عقل و خرد است در کارهای دنیوی و اخروی هر دو بکار می رود. پس گفته شده (سَفِهَ نَفْسَهُ- 130/ بقره) (جانش را بی خرد کرد) اصلش- سفه نفسه یعنی جانش بی خرد شده است که فعل- سفه- از فاعل که نفس است برگشته، مثل بطر معیشته: یعنی زندگی خویش تباه و بیهوده کرد یا بیهوده و تباه شد.
در باره سفاهت دنیایی، آیه: (وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ- 5/ نساء) (اموال خویش به کم خردان ندهید).
و در باره سفاهت اخروی می گوید: (وَ أَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفِیهُنا عَلَی اللَّهِ شَطَطاً- 4/ جنّ) یعنی: (به راستی که کم خرد و سفیه ما، در باره خداوند سخنان ناحق و بیهوده گفت) و این سفاهت در دین است، و آیه (أَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ- 13/ بقره).
تنبّه و آگاهی می دهد که کسانی که مؤمنین را سفیه نامیده اند، خود کم خردان و سفیهانند.
و بر این معنی آیه: (سَیَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلَّاهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتِی کانُوا عَلَیْها- 142/ بقره) یعنی: (کم خردان از مردم، خواهند گفت چه چیز آنها را از قبله ای که بر آن بودند تغییر داد، بگو مغرب و مشرق از آن خداست).
سقر: از- سقرته الشّمس: خورشید او را گداخت، گرفته شده که: صقرته- هم گفته
__________________________________________________
(تسفهت الرّیح الغصون) ساخته شده یعنی باد شاخه های درخت را بگونه ای حرکت داد که برگهایش ریخته شد و درخت را سبک کرد.
و به گفته ازهری (رجل سافه و ساهف) یعنی مردی که به سختی تشنه کام است و (سفه حلمه و رایه و نفسه) یعنی عقل و رای و جان خویش را بی خرد و سبک گردانید. (تهذیب اللّغه- لسان العرب ج 13-).
ابن اثیر می نویسد- سفه فلان رایه- به کسی گفته می شود که بی اراده و ناپایدار باشد و نیز- سفیه- یعنی جاهل و- سفه الحقّ- سبک شمردن حقّ است- (نهایه ج 2 ص 377).
ص: 228
شده، یعنی سوزاندنش و ذوبش کرد.
سقر- اسم علم است برای جهنّم و دوزخ در آیات «1»:
(ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ- 42/ مدثّر) و (ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ- 48/ قمر) (برخورد و تماس با جهنّم را بچشید. که قبل از این آیه فرعونیان و مجرمین و گناهکاران جامعه را معرّفی می کند که به چنین سرنوشتی دچار خواهند شد، می گوید: إِنَّ الْمُجْرِمِینَ فِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ- 47/ قمر) از آنجایی که دوزخ و سقر در اصل اقتضاء سوزاندن دارد، خبر می دهد که:
(وَ ما أَدْراکَ ما سَقَرُ لا تُبْقِی وَ لا تَذَرُ لَوَّاحَهٌ لِلْبَشَرِ- 27/ مدّثر) (چه دانی که- سقر- چیست، چیزی است که نه باقی می گذارد و نه رها می کند، پوست ها و بشره ها را می سوزاند) و این صفت برای دوزخ غیر از آن چیزی است که ما از حالات- سقر- یعنی سوختن در دنیا می شناسیم.
السّقوط: افتادن و افکنده شدن چیزی یا از مکان بلند به مکان پائین مثل افتادن انسان از بام.
خدای تعالی گوید: (أَلا فِی الْفِتْنَهِ سَقَطُوا- 49/ توبه) (بدانید که در فتنه و گناه افتادند) و- سقوط منتصب القامه: خمیدگی و دو تا شدن کسی که پیر شده است و قامتی افراشته داشته است.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ یَرَوْا کِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً «2»- 44/ طور) و (فَأَسْقِطْ عَلَیْنا کِسَفاً مِنَ السَّماءِ- 187/ شعراء).
__________________________________________________
(1) سقر: و هو اسم عجمی علم لنار الآخره: سقر اسمی است غیر عربی که به صورت اسمی معیّن و علم برای آتش آخرت بکار رفته است. (النّهایه ابن اثیر ج 2 ص 377).
(2) اشاره به آغاز و آستانه قیامت است می گوید: (اگر پاره ای از آسمان رای در حال سقوط ببینند می گویند: ابری است متراکم، بگذارشان تا هنگامی که از ترس حادثه آن روز مدهوش شوند و ببینند روزی که حیله و مکرشان دیگر به حالشان سودی ندارد و نه یار و یاوری خواهند داشت. [.....]
ص: 229
(سخن کفّار و ستمگران است که با غرور می گویند بر سر ما آسمان را فرود آر و ساقط کن).
سقط و سقاط: هر چیز بی ارزشی که کم به حساب می آید و از این معنی است عبارت: رجل ساقط: کسی که از نظر شخصیّت بی مقدار و پست است.
در- أسقطه کذا و اسقطت المرأه- دو معنی فوق که گفته شد یعنی (سقوط و پستی با هم در هر دو عبارت معتبر است یعنی: 1- سقوط از بلندی 2- پستی و فرومایگی.
ولی عبارت، أسقطت المرأه: گفته نمی شود مگر در باره زنی که بچّه اش را قبل از تولّد طبیعی اش سقط کند و بیندازد و به آن بچّه هم- سقط گویند.
و عبارت- سقط الزّند «1»: یعنی: اخگر جهنده به شباهت همان بچّه سقط شده است که چنین نامیده شده.
خدای تعالی گوید: (وَ لَمَّا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ- 149/ اعراف)- یعنی: همینکه پشیمان شدند. و ( (تُساقِطْ) عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیًّا- 25/ مریم) یعنی تا نخل بر تو خرمای تازه فرو ریزد که- تساقط- با تخفیف حرف (ت) تتساقط بوده که یک حرف (ت) حذف شده و هر گاه تساقط خوانده شود بر وزن تفاعل- مطاوعه فاعل است که متعدّی شده چنانکه وزن تفعّل- متعدّی می شود، مثل تجرّعه.
آیه فوق بصورت: (یسّاقط علیک) هم خوانده شده، یعنی (خرما بن برایت رطب فرو ریزاند).
__________________________________________________
(1) سقط الزّند همان کتاب معروف ابو العلی معرّی است که سه دانشمند معروف- تبریزی- بطلمیوسی- خوارزمی- بر آن شرح نوشته اند و در چهار مجلّد چاپ شده گوئی مثل کودکی سقط شده و ناقص است که کمبود دارد و بایستی با شرح مفصّل و تأویلات تفسیر شود.
ص: 230
سقف البیت (بام خانه) جمعش- سقف- است.
آسمان را هم سقف قرار داده است در آیات:
(وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ- 5/ طور) و (وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً- 32/ انبیاء) و (لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّهٍ- 33/ زخرف).
سقیفه: هر جایی که بامی و سقفی داشته باشد مثل درگاهی، یا طاقنما و بام خانه.
سقف: خط درازی که انحناء و خمیدگی داشته باشد که تشبیهی به همان نام طاق گونه خانه است.
السّقم و السّم: اختصاص به بیماری جسمی و بدنی دارد ولی بیماری و مرض گاهی در بدن است و گاهی در نفس و جان مثل آیات:
(فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ- 10/ بقره) و (إِنِّی سَقِیمٌ- 89/ صافّات).
پس واژه بیماری بطور کنایه یا اشاره به بیماری گذشته، آینده و یا به اندک بیماری است که اکنون در کسی موجود است اطلاق می شود، زیرا انسان پیوسته از تباهی و خللی که وجود او را فرا می گیرد جدا نیست هر چند که آن را خود احساس نکند.
مکان سقیم: در وقتی است که در جائی خوفی و ترسی باشد.
السّقی و السّقیا: آنچه که می نوشد به او می دهد، ولی- اسقاء- اینست که نوشیدنی را در اختیارش بگذارد و او هر طور خواست مصرف کند پس اسقاء- از- سقی- رساتر و بلیغ تر است زیرا- اسقاء- یعنی چیزی که از آن نوشیده می شود و می نوشد در اختیارش قرار دهی چنانکه می گوئی أسقیته نهرا: او را از نهر آب دادم.
ص: 231
خدای تعالی گوید: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً «1»- 21/ انسان) و (وَ سُقُوا ماءً حَمِیماً- 15/ محمّد) و (وَ الَّذِی هُوَ یُطْعِمُنِی وَ یَسْقِینِ- 79/ شعراء). و در معنی اسقاء می گوید: (وَ أَسْقَیْناکُمْ ماءً فُراتاً- 27/ مرسلات) (و آبی گوارا، شما را نوشانیدیم و بشما دادیم).
و (فَأَسْقَیْناکُمُوهُ- 22/ حجر) (آن را آبشخورتان قرار دادیم).
و آیه: (نُسْقِیکُمْ مِمَّا فِی بُطُونِها- 21/ مؤمنون) که با فتحه و ضمّه حرف اوّل (حرف نون) هر دو هست. نصیب و بهره از آب و نوشیدنی را هم- سقی- گفته اند.
ولی- سقی- زمینی است که آبیاری می شود چون سقی و سقی هر دو مفعولند مثل- نقض- بجای- منقوض.
(استِسقاء:) آب خواستن و طلب نصیب و سهم، آب خدای تعالی گوید: (وَ إِذِ اسْتَسْقی مُوسی- 60/ بقره).
(سِقاء): مشک و ظرف آب.
أسقیتک جلدا: پوست و چرمی به تو دادم که مشک درست کنی.
خدای تعالی گوید: (جَعَلَ السِّقایَهَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ- 70/ یوسف)- سقایه- همان- صاع و صواع- یعنی پیمانه ملک بوده بخاطر اینکه با آن آب داده می شود سقایه و یا بخاطر اینکه با آن وزن و پیمانه می کردند- صواع- نامیده شد.
آیه (وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ- 31/ واقعه) یعنی آب ریخته شده.
فرس سکب الجری: اسب تیزرو و فراخ گام.
سکبته فانسکب: آن را ریختم و جاری ساختم سپس جاری شد.
__________________________________________________
(1) چون واژه شراب- در زبان عربی به معنی هر نوع نوشیدنی است. لذا خداوند برای رفع ابهام آن را با صفت طهورا- یعنی پاک نه آلوده و حرام بیان نموده تا از نوشیدنی نوع پلید و حرام آن- مشخّص باشد که متأسّفانه بعدها از واژه شراب همان خمر و می که حرام است تصوّر شده است.
ص: 232
دمع ساکب: اشک ریزان به تصوّر اینکه خود اشک ریخته می شود که بصورت- ساکب- بر وزن اسم فاعل گفته شده، دمع منسکب هم درست است (اشک ریخته شده).
ثوب سکب: لباس بسیار نازک و ظریف که بخاطر ظرافتش، گویی که همانند آب جاری و روان است. (و هذا امر سکب: این کار لازمی است.).
السّکوت: ویژه سخن نگفتن و حرف نزدن، است.
رجل سکّیت و ساکوت: مردی که بیشتر سکوت می کند و حرف نمی زند.
السّکته و السّکات: چیزیست از بیماری که انسان را فرا می گیرد و به او می رسد و از تکلّم باز می ایستد.
سکت: مخصوص آرامش جان در بی نیازی از سخن گفتن است.
السّکتات فی الصّلاه: سکوت در حال آغاز و فراغت از نماز است.
سکیت: اسبی که در مسابقه سوارکاری، آخر از همه می آید.
و چون سکوت- نوعی از سکون و آرامش است لذا برای- سکون استعاره شده است، چنانکه در آیه: (وَ لَمَّا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ- 154/ اعراف) (همینکه خشم موسی فرو نشست) آمده است.
السّکر: حالتی است که میان انسان و عقل او عارض می شود و قرار می گیرد.
واژه سکر- بیشتر در باره- مسکر- بکار می رود و گاهی نیز این حالت از خشم و عشق عارض می شود و انسان را فرو می گیرد، از این روی شاعر گوید:
سکران، سکر هوی و سکر مدام
یعنی: (مستی دو گونه است، مستی هوی و هوس و مستی نوشیدنی حرام) از این واژه عبارت- سکرات الموت- است، خدای تعالی گوید: (وَ جاءَتْ سَکْرَهُ الْمَوْتِ- 19/ ق).
ص: 233
(سَکَر)- اسمی است برای هر چیزی که سکر آور و مست کننده است، خدای تعالی گوید:
(تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً «1»- 67/ نحل).
و- (سَکر)- یعنی بند آوردن و بسته شدن مجرای آب و این تعبیر به اعتبار همان
__________________________________________________
(1) اشاره به آیه ایست که می گوید: خداوند از آسمان باران فرو فرستاد و زمینها را بعد از خشکی و مرگشان زنده کرد و حیات بخشید و در این امر برای کسانی که از آنچه در شکمهاشان در میان سرگین و خون آنهاست، شیر خالص و گوارا برای نوشندگان فراهم آورد و دیگر اینکه از میوه نخلها و تاک ها شما خمر مسکر و رزق نیکو می گیرید که این امر برای کسانی که عاقلند آیت و نشانه ای است. خداوند در این آیه صفت- حسنا- یعنی نیکو را برای رزق انسان و چیزی که بر او حلال است توصیف می کند ولی- سکر- را بدون صفت نیکو می آورد و سپس فهم و درک این نکته را به عقلا و خردمندان وامی گذارد تا عبرت گیرند و عبرت آموزند و چیزی که زایل کننده عقل است و بیماری زاست تا عبرت گیرند و عبرت آموزند و چیزی که زایل کننده عقل است و بیماری زاست از خود دور کنند بعد به عسل که نوعی نوشیدنی پاک و شفابخش است، اشاره می کند تا انسانها باز هم با تعقّل و برگزیدن پاکیزه ها و شفا بخش ها از مواد طبیعت چیزی را که موجب زیان و خسران عقل و اندیشه و نتیجه اش پلیدی اخلاق و روح است ننوشند چنانکه همه انبیاء نوشیدن مسکرات را نهی کرده اند آیه را با عبارت (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ- 11/ نحل) پایان می دهد تا بدانیم و تمام انسانها در پهنه تاریخ بدانند که در اسلام همه چیز و همه جا با علم و قلم آغاز و با عقل و تفکّر به کمال می رسد و سر انجامش بهشت موعود است و در آیه دیگر می گوید (إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ- 72/ حجر) یعنی آنها در نتیجه غفلت و سرمستی همواره متحیّر و سرگردانند، متأسّفانه بعد از انقلاب اسلامی که می خوارگی تعطیل شده است شاعرکی تقواستیز و هوسناک اصرار دارد که دامن قدسی و پاک جامعه را دوباره با رواج دادن اصطلاحات قلندرهای می پرست بنام شعر و شطحیّات رواج دهد.
رافعی می نویسد: و (سکره الشّراب ازال عقله و یروی ما اسکر کثیره و قلیله حرام): یعنی شراب او را مست کرد و عقل و خردش را از بین برد، و روایت شده است هر چیزی که زیادش مست کند اندک آنهم حرام است و در حدیثی دیگر هست «کلّ مسکر حرام» هر مست کننده ای حرام است (مصباح المنیر- 1/ 340) در آیه (تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً- 67/ نحل) شما از خرما و انگور خمر تهیّه می کنید و این آیه قبل از تحریم خمر است زیرا دیگر مسلمانان پس از حرمت خمر، آن را نساختند و تهیّه نکردند و فی الحدیث: «حرمت الخمر بعینها و السّکر من کلّ شراب» یعنی خود خمر و هر خمری که از هر نوشیدنی باشد حرام شده است (لس 4/ 374- تفسیر غریب القرآن/ طریحی 248- معانی القرآن/ فراج 2 ص 109) در حدیث ابی واثل آمده است که مردی به بیماری گرمازدگی مبتلا شد و برایش سکر یعنی خمر و عصاره انگور فرستاده شد، پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بعد از اطّلاع فرمود: «انّ اللّه لم یجعل شفائکم فی ما حرم علیکم» خداوند بهبودی و شفای شما را در چیزهایی که حرام کرده است قرار نداده است (لس 4/ 374- نهایه ج 2 ص 383) ابن منصور ازهری، مستی و هوشیاری را در برابر هم قرار داده می نویسد- ذهب بین الصّحوه و السّکر: یعنی او میان عقل و بی عقلی و مستی و بیهوشی قرار گرفت.
و- السّکر- خود- خمر- است که از خرما و گیاهی مخصوص می گرفتند پیامبر فرمود: «حرمت الخمر
ص: 234
حالتی است که در میان انسان و عقلش سدّ می شود و نیز- سکر- همان سد و بند است. (یعنی انسان میان خود و آب حیاتبخش عقلش سد ایجاد کرده است).
خدای تعالی گوید: (إِنَّما سُکِّرَتْ أَبْصارُنا «1»- 15/ حجر) که گفتند ندیدن و بسته شدن چشمان یا از سد شدن جلوی دیدگان است یا از سکر و مدهوشی.
لیله ساکره: شبی ساکن و آرام که به اعتبار مستی و بی حال شدن در حال مدهوشی است (بادی نمی وزد).
السّکون: ایستادن و ثابت شدن چیزی بعد از حرکت است و در ساکن شدن و منزل گزیدن نیز بکار می رود- مثل- سکن فلان مکان کذا: یعنی: منزل گزید. مسکن:
اسم مکان است، یعنی جای سکونت، جمعش- مساکن- است.
خدای تعالی گوید: (لا یُری إِلَّا مَساکِنُهُمْ- 25/ احقاف) (اشاره به آثار و باقیمانده های دیار گذشتگان است).
و (وَ لَهُ ما سَکَنَ فِی اللَّیْلِ وَ النَّهارِ- 13/ انعام) (هر چه در شب و روز آرام و قرار گرفته از اوست و او شنوا و داناست).
و آیه: (لِتَسْکُنُوا فِیهِ- 67/ یونس) در معنی اوّل می گویند- سکنته و در معنی دوّم می گویند- اسکنته: سکنایش دادم. مثل آیه: (رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی- 37/ ابراهیم) و
__________________________________________________
بعینها و السّکر من کلّ شراب» یعنی خمر و هر نوشیدنی مست کننده ای حرام است (نهایه 2/ 383).
فخر رازی به نقل از ابو مسلم اصفهانی حدیثی عقل می کند که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «کلّ مسکر خمر و کلّ خمر حرام و من شرب الخمر فی الدّنیا و لم یتب منها لم یشربها فی الآخره» یعنی هر مست کننده ای خمر است و هر خمری حرام و کسی که در دنیا خمر بنوشد و از آن توبه نکند در آخرت از نوشیدنی پاک بهشتی محروم است (تفسیر کبیر- 4/ 146).
(1) اشاره به حالت لجاج و خودسری استهزاء کنندگان به مؤمنین و خودفریفتگانی است که خداوند در باره شان می گوید: اگر اینان به آسمان هم راهی برایشان باز کنیم و بر آن بالا روند، شکوه آفرینش و حقایق را نیز مشاهده کنند باز می گویند چشمان ما بسته شده و گیج هستیم (بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ- 15/ حجر).
ص: 235
(أَسْکِنُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ سَکَنْتُمْ مِنْ وُجْدِکُمْ- 6/ طلاق) (زمانی که همسرانتان را طلاق دادید در آنجا که خود سکونت دارید بقدر توانتان آنها را نیز سکونت دهید و زبانشان نرسانید که بخواهید بر آنها سخت گیرید).
و آیه (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ- 18/ مؤمنون) آگاهی و تنبیهی است از اینکه او بر ایجادش و قدرت بر فنایش تواناست.
(السّکن): آرامش یافتن و هر چیزی که موجب آرامش است، خدای تعالی گوید:
(وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً- 80/ نحل) و (إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ- 103/ توبه) و (وَ جَعَلَ اللَّیْلَ سَکَناً- 96/ انعام).
و نیز- سکن- در معنی آتشی است که بوسیله آن آرامش می یابند و گرم می شوند و در اطرافش استراحت می کنند.
سکنی: خانه و جایی است که در آنجا بدون اجرت و کرایه، سکونت می یابند.
السّکن: ساکنین خانه، مثل سفر: مسافرین.
و گفته شده جمع ساکن- سکّان- است و معنی سکّان السّفینه برای اینست که کشتی را از حرکت باز می دارد و آرام می کند.
سکّین: یعنی چاقو، چون حرکت حیوان را از بین می برد و آن را بی تحرّک و ساکن می کند، چنین نامیده شده، خدای تعالی گوید: (أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ- 4/ فتح) گفته شده:
واژه (سَکِینَه) در این آیه، فرشته ای است که دلهای مؤمنین را تسکین می دهد و ایمنیشان می دهد، چنانکه از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده است «انّ السّکینه لتنطق علی لسان عمر» و نیز گفته شده واژه- سکینه- در آیه فوق همان عقل است (و در روایت همان سکون- نهایه 2/ 386) و- له سکینه- وقتی است که کسی از تمایل به شهوات باز ایستد و آرام گیرد و بر این معنی آیه: (وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ- 28/ رعد) دلالت دارد، و گفته اند- السّکینه و السّکن- در معنی یکی است، و آن از بین رفتن رعب و ترس است و بر این معنی است آیه: (أَنْ یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ- 248/ بقره) آنطوری که
ص: 236
ذکر شده است در میان تابوت چیزی بوده مثل سَرِ گربه ولی من آن را سخن صحیح نمی بینم «1».
(مِسکِین:) کسی است که هیچ چیز نداشته باشد و از واژه- فقر- رساتر و بلیغ تر است و در آیه: (أَمَّا السَّفِینَهُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ- 79/ کهف) علت- مساکین- نامیدن صاحبان کشتی یا بعد از بین رفتن کشتی شان بوده و با به خاطر اینکه کشتی آنها در کنار مسکنتشان قابل توجّه نبوده و به حساب نمی آمده.
و آیه: (وَ ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ الْمَسْکَنَهُ- 61/ بقره).
که در میان یکی از دو سخن و دو معنی سخن صحیح تر اینستکه حرف (م) در مسکنه زاید است «2».
__________________________________________________
(1) در بعضی از تفاسیر و لغت نامه ها، این معنی که راغب آن را ردّ می کند و غیر معقول می داند به صورتی دیگر آمده است، طبرسی ضمن نقل مطالب فوق می نویسد: التّابوت: صندوق التوراه و از علی (ع) نقل می کند: نسیم و بادی از بهشت از آن می وزیده که مایه آرامش و پیروزیشان می شد (ج 1 ص 135) و اشاره ای که راغب آن را صحیح نمی داند در تفسیر آیه فوق ذکر کرده اند ابن اثیر می نویسد: (و قیل فی تفسیرها انّها حیوان کوجه الانسان، و قیل هو صوره کالهرّه کانت معهم فی جیوشهم) که چیزی است ناصحیح.
(2) اینکه راغب رحمه اللّه می گوید حرف (م) در واژه- مسکنه- زائد است اشاره به نظراتی است که در باره این کلمه گفته شده- لیث می گوید: (مسکنه مصدر فعل مسکین است وقتی که فعلی از آن مشتق شود می گویند تمسکن الرّجل یعنی او به فقر اخلاقی و معنوی و مادی دچار شد، و- اسکنه اللّه- یعنی خداوند او را مسکین کرده ولی ثعلب می گوید: اسکن الرّجل و سکن هر دو به معنی مسکین شده است و تمسکن وقتی به کار می رود که کسی برای خداوند خاضع شود.
سیبویه می گوید هر حرف (م) که در اوّل واژه ای باشد زیادی است و اضافه شده است مگر حرف (م) در- معزی- و- معدّ- و (م) منجنیق و ما حج- و مهد- که اینها اصلی است.
ازهری می نویسد نظر سیبویه در صورتی صحیح است که آن کلمه بر وزن مفعل یا مفعل یا مفعیل باشد امّا اگر بر وزن فعل یا فعال باشد حرف (م) در آنها اصلی است مثل- مسهد و مهاد و المرد- و آنچه را که شبیه این جملات باشد.
پس نظر راغب اینست که حرف (م) در مسکنه زائد است که در آن صورت- سکنه- است و به معنی خانه بدوشی است نه خواری که مترادف ذلّت است و نه فقیر بودن که در ثروت و اقتصاد همواره آزمند بوده اند. آیه مورد بحث یعنی (ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ وَ الْمَسْکَنَهُ- بقره که در آیه 112 آل عمران) به صورت ضربت علیکم الذّله این ما تقفو الّا بحبل من اللّه و حبل من النّاس و باء و أ بغضب من اللّه و ضربت علیهم المسکنه ... ذکر شده خود یکی از
ص: 237
سلّ الشّی ء من الشّی ء: کشیدن و بیرون آوردن چیزی از چیز دیگر مثل کشیدن شمشیر از غلاف. و مثل سلّ الشّی ء من البیت، بیرون بردن چیزی از خانه به صورت سرقت و دزدی.
سلّ الولد من الأب: بیرون آمدن فرزند از پدر (نسل) چنانکه فرزند را هم- سلیل- گویند.
خدای تعالی گوید: (یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذاً «1»- 63/ نور) و (مِنْ سُلالَهٍ مِنْ طِینٍ- 12/ مؤمنون) یعنی از فشرده و خلاصه ای که از زمین گرفته می شود.
گفته شده واژه- سلاله- در آیه اخیر کنایه از- نطفه- است که تصور خلاصه و
__________________________________________________
معجزات تاریخی و پیشگویی بزرگ قرآن در باره گروهی عصیانگر و تجاوزگر از بنی اسرائیل است که خداوند در باره شان می گوید (بِأَنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ) محکومیّت ذلّت و خواری تاریخی و بی خانمانی و خشم خدا بر آنان نتیجه عصیان، کفران، کشتن پیامبران و تجاوزگری آنان است و بعد می فرماید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ.
یعنی: قوم یهود و نصاری و پیروان حضرت یحیی هرگاه به خداوند و روز بازپسین ایمان آورند و عمل نیک انجام دهند بیم و اندوهی بر آنان نیست و اجرشان در پیشگاه خداوند محفوظ است. و به صورت استثناء که همان معجزه قرآن است و در آیه 112 آل عمران هم می گوید- مگر اینکه یا به ایمان حقیقی خدائی متوسّل شوند و یا اینکه در پناه دیگران در آیند که در آن صورت راهی برایش میسور است.
الا بحبل من اللّه و حبل من النّاس ... در مورد معنی سکنه و سکنات، ابن اثیر می نویسد: پس از فتح مکّه پیامبر به مسلمین فرمود: (استقرّوا علی سکناتکم فقد انقطعت الهجره- یعنی: پس از پایان یافتن هجرت و خانه بدوشی اینک بر مواضع خویش استقرار یابید و منزل گزینید) در مورد ضربت علیه یا علیهم ابن منظور در باره اصحاب کهف می نویسد: (فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ) کنایه از خواب آنهاست که صدا و حس را از آنها پوشیده داشت گوئی که- قد ضرب علیها حجاب.
یعنی: بر گوش اصحاب کهف در غار پرده ای قرار گرفته بود، و لذا این فعل در آیه 112 آل عمران دو بار، آنهم با فاصله، یکی بر سر- ذلّه- و در جای دیگر با مسکنه آمده است که افاده دو معنی 1- محکومیّت به خواری و 2- منع از استقرار که همان آوارگی تاریخی ایشان است باشد.
(لسان العرب ج 1/ 550- تبیان ج 1/ 278. تهذیب اللّغه 10/ 66- کشاف 1/ 145 النّهایه ج 2/ 386/ ابن اثیر).
(1) تمام آیه چنین است: (قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذاً) خداوند از شما کسانی را که خود را برای نرفتن به جنگ، پنهانی بیرون می کشند می شناسد و به آنها آگاه است.
ص: 238
عصاره بودن آن از چیزهایی است که نطفه از آنها حاصل می شود.
السّل: نوعی بیماری است که انسان را ضعیف و گوشت بدنش را از بین می برد.
أسلّه اللّه- جمله دعائیّه است و در سخن پیامبر (ص) آمده است که فرموده: (لا اسلال و لا اغلال) «1».
(تَسَلسَلَ) الشّی ء: آن چیز لرزان و متحرک شد، گویی که معنی متردّد بودن و حیرانی از لفظش تصوّر می شود. پس لفظ- تسلسل- مفهومش اضطراب است که در شی ء حکایت از برگشتن لفظش به معنای آن است.
سلسله: زنجیر، که از همین واژه است. خدای تعالی گوید:
(فِی سِلْسِلَهٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً- 32/ حامه) و (سَلاسِلَ وَ أَغْلالًا وَ سَعِیراً- 4/ انسان) و (وَ السَّلاسِلُ یُسْحَبُونَ- 71/ غافر) (وقتی که زنجیرها به گردن دارند، کشیده شوند).
روایت شده است: (یا عجبا لقوم یقادون الی الجنّه بالسّلال) «2» ماء سلسل: آبی که در ظرف و محلّش حرکت می کند تا صاف شود شاعر گوید:
أشهی الیّ من الرّحیق السّلسل
. «3»
و ( (سَلْسَبِیلًا)- 18/ انسان) یعنی روان و لذیذ و گوارا که در نوشیدن زود گذر است.
__________________________________________________
(1) لا اسلال و لا اغلال عبارتی از نامه ای است که در صلح حدیبیّه به دستور پیامبر (ص) نوشته شده و با اهالی مکّه صلح کردند. ابن فارس می نویسد: الاغلال: الخیانه و- الاسلال: السّرفه: یعنی: خیانت و دزدی در محتوای پیمان نامه نیست و نباید باشد، جوهری می گوید: اسلال در معنی رشوه است و ابو عمر می گوید: اسلال دزدی پنهانی است، ابن سیده هم اسلال را رشوه و سرقت باهم می داند (مقائیس اللّغه 3/ 58- لس 11/ 342).
(2) حدیث فوق در مآخذ دیگر به صورت (عجب ربّک من اقوام یقادون الی الجنّه بالسّلاسل) شگفتا از مردمانی که مسئولیّت اعمال نیک را با اکراه می پذیرند و به سوی بهشت کشانده می شوند، در این حدیث شگفتی از این است که کار نیکشان پاداش دارد ولی چه بهتر که آنها را خود برمی گزیدند و با رغبت انجام می دادند تا بهشت به سوی آنها بیاید که فرمود: (وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّهُ لِلْمُتَّقِینَ- 90/ شعراء) پرهیزکاران را بهشت فراز آید و با نزدیک شدن دعوتشان می نماید.
(3) شاعر ابو کبیر است که یاد جوانی را بر نوشیدنی سکرآور ترجیح می دهد تمام بیت چنین است.
ام لا سبیل الی الشّباب و ذکره اشهی الی من الرّحیق السّلسل
یعنی آیا راهی به سوی جوانی و یاد جوانی نیست که برای من خاطره انگیزتر و محبوبتر از می گوارا است.
ص: 239
و نیز گفته شده- سلسبیل- نام چشمه ای است در بهشت.
و بعضی از دانشمندان گفته اند این واژه مرکب از دو واژه- سل و سبیلا- است مثل حوقله و بسمله و مانند اینها (حوقله: مخفّف لا حول و لا قوه الّا باللّه و بسمله- مخفّف بسم اللّه الرّحمن الرّحیم) و همچنین گفته اند- سلسبیل- اسمی است که برای هر چشمه ای که جریان آبش سریع است. «1» و اسله اللّسان: کناره نازک زبان.
السّلب چیزی را با زور از دیگری گرفتن و برکندن.
خدای تعالی گوید: (وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ «2»- 73/ حج) السّلیب:
مردی که متاعش گرفته شده و همچنین شتری که نوزادش گرفته شده.
سلب همان مسلوب است و به پوست کنده شده از درخت هم سلب گویند.
سلب در شعر شاعر که می گوید: فی السّلب السّود و فی الأمساح.
یعنی: در لباسها و در پوستهای سیاه که گفته اند همان جامه سیاهی است که مصیبت دیده ها می پوشند، گویی که آن لباس به خاطر اینکه لباسهای قبلی را دور کرده- سُلُب- نامیده شده.
تسلّبت المرأه: مثل- أحدّت المرأه- است یعنی آن زن در سوگ شوهرش سیاه
__________________________________________________
(1) ابن منظور می نویسد: قال ابو جعفر محمّد بن علی (ع) (معناها (سلسبیل) لینه فیما بین الحنجره و الحلق و اما من فسره- سل- ربّک سبیلا الی هذه العین و هو خطاء غیر جائز) یعنی حضرت باقر (ع) گفته است:
سلسبیل گذشت آب آن چشمه از میان دستگاه گوارش به طور ملایم، و گوارائی است و کسی که- سلسبیل- را به معنی (از پروردگارت راهی به سوی این چشمه سؤال کن) تفسیر کرده است به خطا رفته و جایز نیست (لسان العرب 11/ 344).
(2) اگر مگس ها چیزی از خوراکشان بگیرد نمی توانند آن را از آنها بازپس گیرند، این آیه از آیات اعجاز آمیز تربیتی و هشدار دهنده قرآن است که انسانهای مغرور و مستکبر و فریفته شده به قدرت زور و سرمایه را که داعیه فرعونیت دارند و خود را از هر چیز و هر کس برتر می دارند هشدار می دهد و بانگ می زند که ای غافلان مغرور، شما آنقدر ناتوانید و عاجز، که اگر مگسان ذره ای از غذایتان را با خرطومشان و پاهایشان بردارند و پرواز کنند، نمی توانید آن ذره را از آنها بازپس گیرید. [.....]
ص: 240
پوشید.
اسالیب: فنون گوناگون.
السّلاح: هر چیزی که با آن مبارزه و جنگ می شود، جمعش أسلحه است. خدای تعالی گوید: (وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ- 102/ نساء) یعنی تمام وسایل جنگیشان.
اسلیح: گیاهی است که از خوردنش شتران چاق و فربه شوند گویی که با خوردن آن گیاه یعنی (اسلیح) و قوی شدن، سلاح برگرفته و نمیگذارد آنها را نحر کنند و بکشند، اشاره ای است به آنچه که شاعر گوید:
ازمان لم تأخذ علیّ سلاحها ابلی بجلّتها و لا ابکارها
یعنی: (مدّتهاست که نه شتران بزرگسال و نه جوانسال به طور کلّی برای من سلاحشان را برنداشته اند و چاق نشده اند).
سلاح: سرگین است، که شتران از گیاه اسلیح دفع می کنند و به طور کنایه در باره هر پلیدی به کار رفته است تا اینکه در باره زاغ و کلاغ هم گفته شده: مدفوعش سلاح اوست (زمخشری می نویسد: اسلح من حباری: از کلاغ زیرک تر و قویتر، اساس البلاغه/ 216).
السّلخ: کندن پوست حیوان است، می گویند: سلخته فانسلخ.
و به طور استعاره در باره کندن زره می گویند- سلخت درعه- زره اش را درآوردم و برکندم.
سلخ الشّهر و انسلخ: ماه به پایان رسید و آخر شد، خدای تعالی گوید: (فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ- 5/ توبه) (زمانی که ماههای حرام به پایان رسید، یعنی ماههایی که جنگ در آنها حرام است).
ص: 241
و (نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ- 37/ یس) یعنی روز را از شب جدا می کنیم و در پایان تاریکی و استراحت در شب روز را برای فعالیت تان با ایجاد قانون نظم طبیعی جدا می کنیم و بعدش اشاره به حرکت خورشید می کند.
اسود سالخ: مار سیاهی که هر سال پوست می اندازد و پوستش را از تنش دور می کند.
نخله مسلاخ: خرما بنی که خرمای سبز و نارسش ریخته می شود.
السّلاطه: توانایی و قدرت از روی قهر.
سلّطته فتسلّط: چیرگیش دادم پس مسلط شد.
خدای تعالی گوید: (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُمْ- 90/ نساء) و (وَ لکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ- 6/ حشر) (ولی خداوند پیامبرانش را بر هر که خواهد پیروز گرداند و تسلّط دهد).
و از این معنی است واژه (- سلطان-) «1» که به خاطر سلطه اش و غلبه با زور و قهرش
__________________________________________________
(1) از واژه فوق 38 بار در قرآن آمده است، 24 بار به معانی (حجّت- دلیل- برهان) و 13 بار به معانی (قهر و غلبه- قدرت) که بیشتر قدرت روحی و معنوی منظور است (26/ ابراهیم- 24/ حجر- 101/ نحل- 67/ اسراء- 20/ سباء) این واژه و معنای آن از زبان سریانی به معنی نیرو و قدرت گرفته شده، در احادیث این واژه مشتق از سلیط: روغن زیتون، دانسته شده. تا قرن چهارم تمام کتابها و تألیفات همان معانی قرآن را از واژه- سلطان- فهمیده اند (البلدان/ یعقوبی- فتوح مصر/ ابن عبد الحکم- ابن حوقل ص 143/ صوره الارض). در اواخر قرن چهارم خلفائی مانند (قادر و موفّق) و مردانی چون- یعقوب لیث- به این لقب ذکر شده اند (طبری 3/ 426- و 2/ 997- مسعودی 8/ 284 و 287 و 196). چنانکه می بینیم در این تألیفات از (قرن چهارم هجری) به بعد خلفاء بعد از مقتدر را با این لقب نام می برند.
ابن خلدون برای جعفر برمکی چنین لقبی ذکر کرده و همینطور در باره آل بویه.
پس واژه سلطان در معنی حاکم و زمامدار مستحدث است و ریشه ای در دین به معنی ملک ندارد ابن اثیر می نویسد: محمود غزنوی از قادر خلیفه عبّاسی چنین لقبی را گرفته است، ابو الفضل بیهقی و حمد اللّه مستوفی در تاریخ گزیده می نویسند: یمین الدّوله از- القادر- لقب خواست، چون ولایت نیمروز بگرفت و در هندوستان چندین ولایت و شهر تا سومنات برفت سمرقند و خوارزم را بگشود، ری و اصفهان و همدان
ص: 242
این طور نامیده شده.
__________________________________________________
بگرفت و طبرستان در طاعت آورد، رسولی به خلیفه فرستاد با تحفه ها و خدمتها و از وی القاب خواست او اجابت نکرد و گویند ده بار رسول فرستاد، سود نداشت، سپس نوشت، بنده چندین فتح های بلاد کرده است به نام تو شمشیر می زنم خاقان سمرقند را سه لقب بود که از مطیعان من است و من بنده را یک لقب با چندین خدمت و هواخواهی، جواب آمد که لقب تشریفی باشد مرد را و تو خود شریفی و معروف امّا خاقان کم دانش است حاجتش برآوردیم (بیهقی 1/ 176- تاریخ گزیده 389 و 402).
ابن منظور می نویسد: حرف نون در سلطان زائد است زیرا اصلش از سلیط است و لذا باب رباعی یعنی سلطن و سلطنه در عربی اصلی ندارد. بدیهی است این لقب یعنی سلطان از قرن چهارم و آن هم با التماس، و خواهش یمین الدّوله محمود بوده است. و محمود غزنوی همان کسی است که هزاران کتاب فلسفه و علم را در شهر ری سوزاند و علما را به دار آویخت.
ازهری از زجّاج و عکرمه و ابن عبّاس نقل می کند که: کلّ سلطان فی القرآن فهو حجّه- یعنی این واژه در قرآن به معنی دلیل و برهان است نه لقب شخص معیّنی (لسان العرب- 7) این واژه در ترکی هم به کار رفته و از عهد مغول به بعد صوفیّه به این نام خوانده می شدند، مثل سلطان العاشقین و سلطان العلماء (چلبی 3/ 267 و 468) چنانکه راغب رحمه اللّه در معنی آن نوشته است، و سلطه را با قهر و زور دانسته یعنی از سلاطه، به معنی قهر و زور.
از قرن چهارم به بعد چنانکه تاریخ گواهی می دهد از این واژه که در معنی دلیل و برهان و سلطه معنوی و الهی است سوء استفاده شده و جنبه های مادّی به خود گرفته تا جائی که مترادف خوف و رعب و فساد و وحشت گردیده، همانند واژه هایی که در قرآن مترادف همین معانی است، مثل (فرعون، ملک، نمرود و شدّاد) و چون چنین روشی با فطرت انسانی سازش نداشته، شعرا و ادبای بزرگمقدار ما هرگز فرعون ها را نستوده اند و گمنامی را بر بدنامی ترجیح داده اند، عطّار نیشابوری گوید:
به عمر خویش مدح کس نگفتم دری از بهر دنیا من نسفتم
ناصر خسرو گوید:
من آنم که در پای خوکان نریزم مرین قیمتی لفظ درّ دری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی یکی نیز بگزیده خنیاگری را
که آواز خوانی و مطربی و نوازندگی را در ردیف مدّاحی جبّاران تاریخ و فرعونها قرار داده است.
ابو العبّاس احمد ابن علی قلقشندی در کتاب چهارده جلدی (صبح الاعشی فی صناعه الانشاء) می نویسد:
(آگاه باش که در میان نویسندگان و نمایندگان ملوک در باره لقب سلطان جلال الدّوله سلجوقی در سال 429 هجری و در میان علما و فقها نزاعی واقع شد، و آن طور که ابن اثیر در تاریخش به نام (الکامل) حکایت کرده است چنین است، که جلال الدّوله از خلیفه عباسی (القائم بامر اللّه) درخواست کرد که او را با عبارت ملک الملوک یا شاه شاهان خطاب کند، خلیفه هم از این کار خودداری کرد، لذا جلال الدّوله از فقها فتوی خواست، چند نفر قاضی به نام های قاضی ابو طالب طبری و ابو عبد اللّه صمیری و ابن بیضاوی و ابو القاسم کرخی اجازه دادند، ولی رئیس دیوان داوری و قاضی القضاه ابو الحسن ماوردی فتوی نداد، لذا میان او و آن چند نفر گفتگوها و مشاجراتی در مورد لقب ملک الملوک برای جلال الدّوله درگرفت و ماوردی خود از نزدیکان و خاصّان جلال الدّوله بود و هر روز به درگاهش رفت و آمد داشت امّا همین که چنین فتوائی مخالفت آمیز داد با جلال الدّوله قطع رابطه کرد. و در خانه خود از ترس منزوی شد تا اینکه ماه رمضان گذشت و عید
ص: 243
مثل آیه: (وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً- 33/ اسراء) (ترجمه تمام آیه چنین است، هر که مظلوم کشته شد سرپرست و ولی او را بر احقاق حقّش تسلّط و قدرت داده ایم ولی در کشتن و قصاص مظلوم زیاده روی نکنید). و آیه: (إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ- 99/ نحل).
یعنی: (شیطان و اهریمن بر کسانی که ایمان آورده اند، و به پروردگارشان توکل می کنند، تسلّطی ندارد) و آیه: (إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ- 100/ نحل) (تسلّط شیطان تنها بر کسانی است که او را دوست دارند و به کارهای شیطانی او روی می آورند و نیز کسانی که به خدا شرک می ورزند) و (لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ- 33/ الرّحمن) (جز به وسیله نیرو و قدرتمندی به فضا نخواهید شد).
که بیشتر به هر قدرتمندی که با قهر و زور بر دیگران چیره می شود- سلطان- گفته می شود حجّت و دلیل هم- سلطان- نامیده شده به خاطر اینکه ناگهان بر دلها و اندیشه ها می رسد ولی بیشتر تسلّط و رسیدن دلیل و برهان بر دلهای دانشمندان مؤمن و حکمای مؤمن است.
__________________________________________________
قربان رسید جلال الدّوله با ارسال پیام از ماوردی خواست تا پیش او حاضر شود و او را در حالیکه بیم ناک بود وارد کردند، سپس جلال الدّوله به او گفت هر کسی می داند که تو از بیشتر فقها از نظر جاه و مال و تقرّب به ما نزدیکتری و در این فتوی که با میل و هوس من با آن لقب مخالفت کردی، موفقیّت و مقام تو در دین و علم برای من مسلّم و روشن شد و به پاداش این عمل و اثبات اکرام و احترام بیشتر من نسبت به تو اینست که همیشه به تنهایی بر درگاه من وارد شوی و اجازه ورود سایرین نیز به عهده تو است تا محقّقا و به راستی ثابت شود که من به فتوی تو که دوست داری عمل می کنم.
ماوردی هم از اینکه فتوایش قبول شد تشکر کرد و تمام کسانی را که برای خدمتش حاضر شده بودند دستور بازگشت داد) سپس قلقشندی می نویسد پیامبر از این گونه القاب نهی فرموده است زیرا- لا ملک الا ملاک الّا اللّه- جز خدای متعال دیگر کسان شایسته چنین لقبی نیستند. (صبح الاعشی ج 2 ص 16- الکامل فی التاریخ ج 8 ص 16) و گفته حکیم نظامی گنجوی باید گفت:
خدایا جهان پادشاهی تراست ز ما خدمت آید خدائی تراست
پناه بلندی و پستی تویی همه نیستند آنچه هستی تویی
توئی کاسمان را برافراختی زمین را گذرگاه او ساختی
نبود آفرینش تو بودی خدای نباشد همی هم تو باشی بجای
همه زیر دستیم و فرمان پذیر توئی باوری ده توئی دستگیر
ص: 244
خدای تعالی گوید: (الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ- 35/ غافر). (که در این آیه به ستیزه گران و مجادله کنندگان بی دلیل و برهان اشاره شده).
و (فَأْتُونا بِسُلْطانٍ مُبِینٍ- 10/ ابراهیم) و (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسی بِآیاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِینٍ- 96/ هود). و (أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبِیناً- 144/ نساء) و (هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ- 29/ حاقّه) که در آیه اخیر احتمال هر دو معنی سلطان می رود (یعنی 1- قهر و تسلّط 2- دلیل و برهان).
السّلیط: به زبان یمنی ها یعنی روغن زیتون.
سلاطه اللّسان: تسلّط و قدرت بر زبان آوری که بیشتر به صورت مذموم و ناپسند به کار می رود. می گویند: امرأه سلیطه: زن بد زبان.
و سنابک سلطان: کلاه خودها و شمشیرهائی که محکم و بلندند.
السّلف: پیشرو و طلایه دار و پیشی گیرنده، خدای تعالی گوید: (فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِینَ- 56/ زخرف) (آنها را پیشرو و نمونه ای برای دیگران قرار دادیم یعنی پیشی گیرنده و عبرت آور).
و آیه: (فَلَهُ ما سَلَفَ «1»- 275/ بقره) یعنی: از گناهی که قبلا مرتکب شده، دور می شود.
__________________________________________________
(1) عبارت (فله ما سلف) قسمتی از آیه 275/ بقره است که مفهوم این عبارت با تمام آیه به خوبی روشن می شود. می گوید- رباخواران از گورشان برنمی خیزند مگر مانند کسانی که دیوانه اند و شیطان آنها را مجنون و آشفته نموده، زیرا اینان کسب حلال و معامله را با رباخواری برابر می دانستند ولی خداوند داد و ستد را حلال و ربا را حرام کرده است (فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَهٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَی اللَّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 275/ بقره).
یعنی: آنکه از پروردگارش پند پذیرد و از رباخواری باز ایستد گذشته او و کار او در گذشته با خداست و هر که تکرار کند و به رباخواری بازگردد از دوزخیان است و در آنجا جاودان.
لذا مؤلّف محترم راغب رحمه اللّه می گوید- الّا- در آیه 22/ سوره نساء برای گذشته آنهاست نه اینکه زنان پدرانشان را که به نکاح درآورده اند نگهدارند.
ص: 245
و همچنین آیه: (إِلَّا ما قَدْ سَلَفَ- 22/ نساء) یعنی: آنچه را که قبلا از کارهاتان انجام داده اید و این معنی همان دور شدن از آن است پس استثناء از گناه است نه از فعل و مجاز دانستن آن و لفلان سلف کریم: یعنی پدرانی که در گذشته و در بزرگواری پیشرو بوده اند جمعش أسلاف و سلوف است.
سالفه: قسمت پهن گردن که به شانه متصل است.
سلف: پیش پرداخت برای خرید و فروش و آنچه که داد و ستد می شود.
السّالفه و السّلاف: پیشتازان جنگی و چاوشان کاروانیان.
سلافه الخمر: تفاله باقیمانده از عصاره خمر.
سلفه: آنچه که قبل از طعام در مهمانی برای مهمانان آورده می شود لذا می گویند.
سلّفوا ضیفکم و لهنوه: مهمانتان را ناشتائی و پیشکش دهید. (پذیرائی قبل از اطعام و غذا).
السّلق: گستاخی و چیرگی قهری یا با دست یا با زبان! «1».
و عبارت التّسلّق علی الحائط: از دیوار بالا رفتن، از همین واژه است. آیه: (سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَهٍ حِدادٍ- 19/ احزاب) (با زبانهای زهر آگین و تیز بر شما تاختند و چیره شدند).
سلق امرأته: وقتی است که کسی با زنش همبستر شود، مسیلمه (کذّاب) به همسرش گفت: اگر خواهی به روش انسانی و گر نه حیوانی با چهار دست و پا «2».
السّلق: اینستکه یکی از دسته های جوال و کیسه بار در قسمت دیگر آن داخل
__________________________________________________
(1) در حدیثی از پیامبر (ص) آمده است که (لیس منّا من سلق او حلق) یعنی زنان مسلمان و مردان مسلمان نبایستی در مصیبت ها ناله و شیون سر دهند و نباید به صورت خود بزنند و زنان نبایستی با شیون موی خود برکنند و بر سر و صورت خود بزنند (تهذیب اللّغه 8/ 402- لسان العرب 10/ 60).
(2) اشاره مؤلّف رحمه اللّه به روش ننگینی که حتّی حیوانات هم به آن آلوده نیستند می باشد و مسیلمه کذّاب یعنی همان کسی که ادّعای پیامبری داشت، شیوه فساد آلوده و تبهکارانه اقوام به هلاکت رسیده و
ص: 246
شود.
السّلیقه: نان نازک (لواش) جمعش- سلائق و همچنین- سلیقه طبیعت و سرشت گوناگون آدمی.
السّلق: سرزمین قابل اطمینان.
السّلوک: نفوذ و داخل شدن در راه و در گذشتن از آن.
سلکت الطّریق و سلکت کذا فی طریقه: (راه را طی کردم و در راهش آنگونه وارد شدم) خدای تعالی گوید: (لِتَسْلُکُوا مِنْها سُبُلًا فِجاجاً- 20/ نوح) (تا راههای فراخ و گسترده آن را طی کنید و راهسپر آن باشید).
و (فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًا- 69/ نحل) (سپس راههای پروردگار را به فرمانبری طی کن) و (یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ- 27/ جنّ) و (وَ سَلَکَ لَکُمْ فِیها سُبُلًا- 53/ طه) «1».
و از معنی دوم این واژه راهروی و راه پیمودن فطری و معنوی یا اعتقادی است در آیات:
(ما سَلَکَکُمْ فِی سَقَرَ- 42/ مدّثر) و (کَذلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ- 12/ حجر)
__________________________________________________
بدفرجام قوم لوط و نوح را ترویج نموده است و در متن با عفّت کلام یادآوری شده است.
(1) اشاره به یکی از نشانه های وجود خداوند در حیات انسان ها است و آنها: 1- راههای زندگی در زمین 2- و حس راهیابی در فطرت آدمی است، که اگر راههائی باشد امّا درک و فهم یافتن آن راهها نباشد انسان کور است و نابینا و زندگی او با رنجی و محرومیّتی بس گرانبار سپری می شود، این دو نعمت هم مانند سایر نعمت ها برای ما انسانها عادی شده است، ارزش آن را در نمی یابیم و لذا خداوند آن را توسط پیامبران به ما یادآوری می کند تا وجود خداوند و لطف پروردگار عالم را در جهان خارج و بر سطح زمین با عینیّت آن و در جهان فطرت با توجّه به بفهمیم، و سپاسش گوئیم، پس اوست که برای ما در زمین و دریا و فضا راههائی ایجاد نموده و در فطرتمان نیز تشخیص راه از چاه و هدایت از گمراهی را نهاده است به گفته سعدی:
راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه می رود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
ص: 247
و (کَذلِکَ سَلَکْناهُ- 200/ شعراء).
و (فَاسْلُکْ فِیها- 27/ مؤمنون) «1» و (یَسْلُکْهُ عَذاباً- 17/ جن) بعضی گفته اند: سلکت فلانا طریقا: (سلک با دو مفعول ذکر می شود یعنی او را راهی نمایاندم و در آن راه وارد کردم) پس در آیه اخیر عذابا مفعول دوّم است (1- او را 2- عذاب).
و نیز گفته شده- عذابا مصدری است برای فعل محذوف، گویی که نعذّبه به عذابا است.
سلکه: یعنی نیزه راست و مستقیم در مقابل صورتت و نیز کارد و همچنین بچه کبک مادینه که نرینه آن- سلک- است.
السّلم و السّلامه: از بیماری ظاهری و باطنی مصون بودن، خدای تعالی گوید:
(بِقَلْبٍ سَلِیمٍ- 89/ شعراء) یعنی: دل و اندیشه ای که از دغل و نادرستی عاری باشد و این سلامتی باطنی است.
و گفت: (مُسَلَّمَهٌ لا شِیَهَ فِیها- 71/ بقره) (سالم است و نشانه ای و عیبی در آن نیست) این آیه اشاره به سلامتی ظاهری است. افعالش سلم، یسلم، سلامه و سلاما است.
سلّمه اللّه: (جمله دعائیّه است یعنی خدا در امان و سلامتش دارد).
خدای تعالی گوید: (وَ لکِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ- 43/ انفال) (ولی خدای از پاشیدگی در امان و سلامتتان داشت).
و آیه: (ادْخُلُوها (بِسَلامٍ) آمِنِینَ- 46/ حجر) یعنی با سلامتی و ایمنی. و همینطور آیه:
(اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا- 48/ هود) (اشاره به وارد شدن حضرت نوح (ع) به خشکی است به او
__________________________________________________
(1) در مآخذ و لغتنامه ها- سلکی- به معنی فوق ذکر شده.
ص: 248
می گوید، با سلام و برکتهای ما بر تو و بر امّت هایی که با تواند به خشکی در آی).
ولی سلامت حقیقی جز در بهشت نیست، زیرا در آنجا بقا هست بدون فنا و نیستی- بی نیازی هست بدون فقر و نیازمندی، عزّت هست بدون ذلّت و خواری- و صحّت هست بدون بیماری.
چنانکه خدای تعالی گوید: (لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 127/ انعام) یعنی سلامت کامل و مطلق.
و (وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلی دارِ السَّلامِ- 25/ یونس) و (یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ- 16/ مائده) که جایز است معنی واژه سلام در آیات فوق همگی از سلامت باشد.
گفته شده واژه سلام، اسمی است از اسماء خدای تعالی و همچنین گفته شده در آیات:
(لَهُمْ دارُ السَّلامِ- 127/ انعام) و (السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ- 23/ حشر) چون آفات و عیوبی که به آفریده ها می رسد به خدای تعالی نمی رسد با واژه- سلام- توصیف شده است.
و آیات: (سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ- 58/ یس) و (سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ- 24/ رعد) و (سَلامٌ عَلی إِلْ یاسِینَ- 130/ صافّات) همه این سلام ها از ناحیه مردم با گفتن و زبان و بیان است ولی- سلام- از سوی خدای تعالی با فعل، یعنی اعطاء و بخشایش در آنهایی است که قبلا گفته شد و هر آنچه که از سلامتی و نعمت در بهشت هست.
و آیه: (وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً- 63/ فرقان) یعنی ما از شما سلامتی می خواهیم و اینکه واژه- سلاما- منصوب است به خاطر اضمار فعل (خواستن) است.
و نیز گفته اند معنای- قالوا سلاما- یعنی سخنی و گفتاری راست و درست، و از این روی- سلاما- صفتی است برای مصدر محذوف.
(یعنی- نطلب منکم قولا سلیما و سدیدا- یا- نطلب سدادا من القول- خدای تعالی گوید: (إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً، قالَ سَلامٌ- 25/ ذاریات).
سلام- دوّم در آیه اخیر از این جهت مرفوع شده است که حالت رفع در دعا
ص: 249
بلیغ تر و رساتر است، گویی که او در مورد ادب و آئینی که مأمور به آن است به روش نیکوتری پاسخ داده که در آیه: (وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّهٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها- 86/ نساء) به آن اشاره شده است و با گفتن سلام آن معنی را قصد نموده (یعنی وقتی شما را تحیّت یا درود و سلام گفتند به وجهی نیکوتر از آن تحیّت گوئید و پاسخ دهید) و کسی که واژه- سلام- را در آیه مورد بحث- سلم- خوانده است برای این بوده که- سلام- هرگز در حکم صلح و تسلیم نیست، ابراهیم (ع) همینکه آنها را یعنی: (فرشتگان عذاب قوم لوط را) دید ابتدا بیمی در دل خود احساس کرد همینکه آنها را در حال اظهار صلح و تسلیم دید تصور کرد آنها با او از در صلح درآمده و تسلیم او هستند سپس در پاسخشان اظهار- سلم و تسلیم- نمود تا گواه بر این باشد که از جهت من هم همان چیزی هست که از سوی شما برای من حاصل شده و فهمیده می شود.
و آیه: (لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً إِلَّا قِیلًا سَلاماً سَلاماً- 26/ واقعه) یعنی: (بهشتیان در آنجا بیهوده نمی شنوند و گناهی نمی بینند جز آنکه آنجا همواره سلامتی و ایمنی است) که گفته می شود واژه- سلام- برای آنها (بهشتیان) تنها با گفتن نیست بلکه با کردار و گفتار هر دو هست و بر این اساس خدای تعالی گوید: (فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ- 91/ واقعه) و (وَ قُلْ سَلامٌ «1»- 89/ زخرف). و این گفتن سلام در ظاهر اینست که بر ایشان سلام کن ولی در حقیقت تقاضایی از خدا برای سلامت ماندن و ایمن بودن از آنهاست، و آیات:
(سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ- 79/ صافات) و (سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ- 120/ صافات) و (سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ- 109/ صافات) همه این سلام ها بر پیامبران (ع) گواه بر این امر است که خداوند ایشان را آن گونه قرار داده که بر ایشان دعا و ثنا گفته است.
__________________________________________________
(1) مربوط به آیه ای است که پیامبر (ص) می گوید: پروردگارم این قوم گروهی هستند که ایمان نمی آورند. خداوند می گوید: (فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ- 89/ زخرف) تو از نادانیشان چشم بپوش و با گفتن سلام، و از خدا سلامتی و ایمنی ایشان را درخواست کن که به زودی خواهند دانست حقیقت چیست.
ص: 250
و در آیه: (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً (فَسَلِّمُوا) عَلی أَنْفُسِکُمْ- 61/ نور) یعنی: بعضی از شما بر بعضی دیگرتان بایستی سلام کند.
سلام و سلم و سلم: در معنی صلح و آشتی است.
در آیه: (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً- 94/ نساء) گفته اند این آیه در باره کسیکه بعد از اقرارش به اسلام و تقاضایش به صلح کشته شده، نازل شده است. (نه سلام کنندگان ستیزه خوی و کینه توز).
و آیات: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً- 208/ بقره) و (وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ- 61/ انفال) که للسّلم با فتحه حرف (س) نیز خوانده شده.
و آیات: (وَ أَلْقَوْا إِلَی اللَّهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ- 87/ نحل) و (یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ- 43/ قلم) یعنی در حالیکه متواضع و فرمانبری دارند. و آیه (وَ رَجُلًا سَلَماً لِرَجُلٍ- 29/ زمر) (و مردی که تسلیم مرد دیگری است) که سلما و سلما نیز خوانده شده یعنی در حال صلح، و آشتی است که هر دو مصدرند و مانند- حسن و نکد- صفت نیستند. چنانکه می گویند- سلم سلما و سلما و ربح، ربحا و ربحا که هر کدام دو مصدر دارند.
گفته اند السّلم در معنی صلح اسمی است در برابر حرب.
و (- الاسلام-) یعنی دخول در صلح و خیر، به این معنی که هر یک از آنها طوری در صلح و دوستی اند که هر کدام می خواهند درد و رنج و دوستش و معاشرش به او برسد و همچنین اسلام مصدری است در عبارت، اسلمت الشی ء الی فلان وقتی که چیزی را برای او خارج کنی و از این معنی واژه- سلم- در خرید و فروش به کار می رود.
اسلام- در شرع دو گونه است:
اوّل- اسلامی که مادون ایمان است و همان اقرار به زبان است و با آن اقرار، خون اقرار کننده ریخته نمی شود چه اعتقاد با آن ثابت شود یا نشود (و بدیهی است به شرط عدم ارتکاب جرم و گناه).
و در آیه: (قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا، قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا- 14/ حجرات) همان
ص: 251
معنی مقصود است.
دوّم- اسلامی که بالاتر از ایمان است یعنی با اعتراف زبانی اعتقاد به قلب و دل و وفای به عمل و طاعت و فرمانبرداری برای خدای تعالی در آنچه که حکم و تقدیر نموده است، همراه باشد «1» چنانکه در باره حضرت ابراهیم (ع) یادآوری شده است که:
__________________________________________________
(1) نوع دوّم اسلام که راغب آن را بالاتر از ایمان می داند اشاره به ایمانی است که در نظر فرقه ها و مکتب های مختلف با معانی گونه گون تفسیر و توجیه شده است و آن توجیهات نتیجه شرایطی بوده که در اثر دوری و نزدیکی به خلفا و شاهان داشته اند، و این تقسیم بندی را از تفسیر کبیر فخر رازی که خود وابسته به دربار غوریان و خوارزمشاهیان می خواره بوده و بالاخره آن شاهان در اثر بی سیاستی و عیّاشی و دائم الخمر بودن تمام فرهنگ و تمدّن اسلامی و ایرانی را که نمونه اش دانشگاههای نیشابور، و اصفهان بوده در دام مغولان گرفتا و ملّت را در لبه تیغ خونخوارانه آنها قرار دادند، یادآوری می شود فخر رازی می نویسد:
(اختلف اهل القبله فی مسمی الایمان فی عرف الشّرع و یجمعهم فرق اربع) یعنی اهل قبله در مصداق مؤمن و ایمان در عرف شرع اختلاف کرده اند که آنها را چهار دسته جمع نموده اند:
اوّل- الّذین قالوا الایمان لا فعال القلوب و الجوارح و الاقرار باللّسان و هم المعتزله، الخوارج و الزّیدیّه و اهل الحدیث، یعنی: اوّل کسانی که گفته اند ایمان اقرار به دل، عمل به ارکان و اقرار به زبانست و آنها معتزله و خوارج و زیدیّه و اهل حدیث هستند (بدیهی آقای فخر رازی نخوانده بود که در نهج البلاغه نوشته شده- و سئل عن الایمان فقال: الایمان معرفه بالقلب، و اقرار باللّسان و عمل بالارکان، ص 58 حکم 227 نهج البلاغه دکتر صبحی صالح و ابن ابی الحدید در ذیل آن می گوید: عمل به ارکان داخل در ایمان است- اعنی فعل الواجبات (ج 5/ 22- شرح نهج البلاغه).
دوّم- کسانی که ایمان را قلبی و زبانی با هم می دانند- قالوا انّ الایمان اقرار باللّسان و معرفه بالقلب- و هو قول ابی حنیفه و عامه الفقها و ابی الحسن الاشعری.
سوّم- کسانی که ایمان را فقط قلبی و اعتقادی بدون عمل و بیان می دانند، و هو قول جهم من صفوان.
چهارم- کسانی که می گویند ایمان فقط اقرار به زبان است، و هو قول غیلان دمشقی و رقاشی و زعموا انّ المنافق مؤمن الظّاهر کافر السّیره فهذا مجموع اقوال النّاس فی مسمّی الایمان، این بود سخنان مردم در مصداق بیان.
سپس فخر رازی می نویسد: و الّذی نذهب الیه انّ الایمان عباره عن التّصدیق بالقلب (التّفسیر الکبیر فخر رازی- جلد دوّم ص 25 به بعد).
لذا راغب با توجّه به تمام این سخنان می نویسد اسلام برتر از اینهاست و همان ایمان کامل با سه شرط است. و هو ان یکون مع الاعتراف، اعتقاد بالقلب و دفاع بالفعل و استسلام للّه فی جمیع ما قضی و قدّر- و این همان مفهومی است که از زبان تمام پیامبران از آدم تا ابراهیم و نوح و موسی و عیسی، و محمّد (ص) علیهم السّلام در قرآن بیان شده که می گویند: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ) و خطاب به کسانی که ایمان رای از سه رکن اصلیش جدا می دانند می گوید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا- آل عمران) و لذا آنها که در صدد تبرئه ستمکاران و مجرمین بوده اند، با وابسته شدن به آنها این چنین در ایمان که چهار صد بار در قرآن با عمل صالح و نیکوکاری همراه است تردید حاصل کردند.
ص: 252
(إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ- 131/ بقره) و (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ- 19/ آل عمران) و (تَوَفَّنِی مُسْلِماً- 101/ یوسف) یعنی: مرا از کسانی قرار ده که برای رضای تو فرمانبردارند و نیز جایز است که معنیش این باشد که مرا از بندگی و اسارت شیطان در امان نگهدار، آنچنان که شیطان گفت و استثناء کرد:
(لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ- 40/ حجر) و (إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ- 81/ نحل) یعنی: کسانی که فرمانبردار و مطیع حقّند و به آن اقرار دارند.
و (یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا- 44/ مائده) یعنی پیامبرانی که اولی العزم نیستند مطیع و فرمانبردار پیامبران اولی العزمی که به امر خدا هدایت شده اند و شریعت هایی آورده اند شده اند.
(السّلّم:) یعنی نردبان که به وسیله آن به مکانهای مرتفع می رسند و امید سلامتی در آن می رود، سپس این واژه، اسمی شده است برای هر وسیله ای که به چیزی رفیع و بلند برساند، مثل واژه سبب.
خدای تعالی گوید: (أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ یَسْتَمِعُونَ فِیهِ- 38/ طور) و (أَوْ سُلَّماً فِی السَّماءِ- 35/ انعام) شاعر گوید: و لو نال اسباب السّماء بسلّم. (هر چند که با نردبان و وسایل آسمان را بدست آورد). «1»
__________________________________________________
(1) شعر از زهیر بن ابی سلمی است می گوید:
و من هاب اسباب المنایا ینلنه و ان یرق اسباب السماء بسلّم
یعنی: کسیکه از جنگ و اموری که به مرگ ها منتهی می شود ترسید مرگها او را فرا می گیرند هر چند که با وسایل آسمان رو بالا روند و بزرگی و شکوهی داشته باشند.
2-
و من یجعل المعروف فی غیر اهله یکن حمده ذمّا علیه و یندم
و کسیکه نیکی و خوبی را در جای خودش به کار نبرد و به غیر اهلش خوبی کند به جای ستایش و حمد مذمّت می بیند و پشیمان می شود.
3-
و من یغترب یحسب عدوا صدیقه و من لا یکرم نفسه لا یکرم
و کسیکه در غربت است دشمن را دوست خود می پندارد زیرا که او را نیازموده و کسیکه خود را با عزّت نفس و کرامت گرامی نداشت دیگران گرامیش نمی دارند.
ص: 253
السّلم و السّلام: درختی است بسیار بزرگ، گویی که این نامگذاری بر آن درخت بنا بر اعتقادشان است که: درخت تناور از آفات، و گزند مصون است.
و السّلام: جنگ سخت.
خدای تعالی گوید: (وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی- 57/ بقره) اصلش چیزی است که انسان را تسلّی می بخشد. و لغات- السّلوان و تسلّی- از همین معنی است یعنی: (دارو وسیله بی غمی و مهره افسونگری و خرسندی) گفته شده- سلوی- پرنده ای است مثل:
سمانی (بلدرچین و تیهو).
ابن عبّاس، گفته است، المن: الّذی یسقط من السّماء و السّلوی طائر، یعنی المنّ از آسمان فرو می ریزد و سلوی مرغی است.
بعضی از علماء گفته اند، اشاره ابن عبّاس به- رزق- است مثل گوشتها و گیاهان که خدای تعالی بندگانش را با آنان روزی می دهد و در آیه فوق مثالی از آنها را آورده است. (در حقیقت در اثر بارانی که از آسمان نازل می شود تولید می شوند).
اصل- سلوی- از تسلّی و آرامش دادن است.
سلّیت عن کذا و سلوت عنه تسلّیت: وقتی گفته می شود، که محبّت آن چیز از تو برطرف شده است. گفته شده- السّلوان- آن چیزی است که تسلّی بخش است و برای رهائی از شیفتگی و علاقه شدید، مهره های سنگی مخصوص را می سائیدند و سائیده اش را با آب مخلوط کرده می خوردند لذا اسم آن را، سلوان یعنی تسلّی بخش نهاده اند.
__________________________________________________
(دیوان زهیر بن ابی سلمی معلقه)
ص: 254
السّمّ و السّمّ: روزنه و هر سوراخ ریز و تنگی، مثل سوراخ سوزن و سوراخ بینی و گوش. جمعش- سموم- است خدای تعالی گوید: (حَتَّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ- 40/ اعراف).
و سمّه: یعنی در آن داخل شد و از این معنی واژه- السّامّه- است و در باره کسانی به کار می رود که آنها را- دخلل- می گویند که در اعماق کارها و رازها داخل می شوند و نفوذ می کنند.
و السّمّ القاتل: مصدری است در معنی اسم فاعل و نامیدن آن مادّه کشنده به سمّ برای اینستکه تأثیر ظریف و نرمش در ریشه ها و اعماق بدن انسان داخل می شود.
(السّمُوم:) باد داغ و گرم استوائی که چون سم تأثیر کشنده دارد، از زبان گناهکاران، خدای تعالی گوید: (وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ- 27/ طور) (ما را از عذاب کشنده نگهدار) و (فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ- 42/ واقعه) و (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ- 27/ حجر).
السّامد: باطل گرائی که سر بالا دارد و گردنفرازی کند و این معنی از اینستکه می گویند: سمد البعیر فی سیره: شتر در حرکتش سر بالا برد، آیه (وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ «1»- 61/ نجم).
سمّد راسه و سبّد: موی سرش را از بن چید.
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیاتش در باره مشرکین مغرور چنین است می گوید: قوم نوح از اینان ستمکارتر بوده اند شهرهاشان واژگون است و به سرنوشت کردار بدشان رسیدند مگر از این سخن، تعجّب می کنید که می خندید و به پایان نکبت بار خود نمی نگرید و با غفلت و غرور گردنفرازی می کنید. [.....]
ص: 255
السّمره: (گندمگون و رنگ خاکستری) یکی از رنگهای ترکیب شده از سیاه و سپید.
و- سمراء- از همین معنی گندمگون بودن در مورد گندم کنایه شده است.
السّمار: شیر رقیقی که رنگش تغییر کرده.
و السّمره: درختی که به خاطر شباهت رنگش به گندمگونی این طور نامیده شده و السّمر: سیاهی شب.
و عبارت- لا آتیک السّمر و القمر «1»- از همین معنی است یعنی چه شب تاریک و چه مهتابی، نمی آیم. و نیز- سمر- داستانهایی است که در شب گفته می شود.
سمر فلان: شب هنگام سخن گفت.
و عبارت لا آتیک ما سمر ابنا سمیر «2»: هرگز نمی آیم چه روز و چه شب.
و آیه: (مُسْتَکْبِرِینَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ- 67/ مؤمنون).
یعنی: (در حالیکه از شنیدن آیات حقّ استکبار می ورزیدند داستان سرایی می کردند و هذیان می گفتند) گفته شده- سامرا- در آیه اخیر معنی آن- سمّارا- است یعنی داستانسرایان، که مفرد به جای جمع در آیه آمده است و نیز گفته اند- السّامر- همان شب تاریک است.
سامر و سمّار و سمره و سامرون: نیز گفته شده.
سمرت الشّی ء: آن را محکم کرد. (از باب، نصر و ضرب)
__________________________________________________
(1) اصمعی در باره ضرب المثل فوق می گوید: سمر در نظر اعراب یعنی تاریکی و در اصل این بوده که در شبهای تار گردهم جمع می شدند و در تاریکی افسانه می گفتند، سپس در اثر کثرت استعمال ظلمت و تاریکی را هم سمر نامیده اند.
(2) ابنا سمیر: یعنی روز و شب، و در عبارت لا آتیک ما سمرا بنا سمیر: هرگز نمی آیم چه روز و چه شب و سمیر: کنایه از خود روزگار و زمانه هم هست. ابنا سمیر: فرزندان روزگار کنایه از همان شب و روز است.
(مجمع الامثال/ میدانی 2/ 228)
ص: 256
ابل مسمره: شتری واگذاشته شده.
السّامری: منسوب به مردی است.
السّمع: حسّ شنوائی در گوش که صداها را درک می کند، فعل آن هم سمع یعنی شنیدن، است سمع، سمعا که گاهی واژه سمع در چهار مورد به کار می رود:
1- به خود گوش نیز تعبیر می شود، مثل آیه: (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ- 7/ بقره).
2- گاهی واژه سمع به فعل شنیدن، مثل سماع تعبیر شده در آیات:
(إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ- 212/ شعراء) (آنها از شنیدن حقّ بی نصیبند). و (أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ «1»- 37/ ق).
3- و زمانی واژه سمع، همان فهم و ادراک است.
4- و گاهی نیز سمع: طاعت و فرمانبری حقّ.
می گوئی اسمع ما اقول لک: آنچه را گفتم بفهم.
و همچنین لم تسمع ما قلت: آنچه گفتم نفهمیده ای. که مقصود لم تفهم است در دو عبارت اخیر، مقصود از- سمع- درک و فهم است.
خدای تعالی گوید: (وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا، لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا- 31/ انفال) (زمانی که آیات ما بر ایشان خوانده می شود می گویند شنیدیم و اگر بخواهیم ما هم مثل آنها می گوئیم) و آیه: (سَمِعْنا وَ عَصَیْنا- 93/ بقره) و شنیدیم و نافرمانی کردیم و به کار نبستیم.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ- 37/ ق) در تاریخ عبرت زای گذشتگان برای کسی که دل دارد و با حضور قلب گوش فرا می دهد و در حال شهود و آگاهی است یادآوری و ذکری سودمند است.
ص: 257
و همچنین آیه: (سَمِعْنا وَ أَطَعْنا- 285/ بقره) یعنی شنیدیم و فرمانبرداری نمودیم.
و آیه: (وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ- 21/ انفال) که جایز است معنای سمعنا فهمیدیم باشد و آنها نمی فهمیدند و یا اینکه معنایش، فهمیدیم باشد امّا به موجب آن عمل نمی کردند و زمانی که به مقتضای آنچه را که می گفتند، شنیدیم و فهمیدیم عمل نمی کنند، در واقع در حکم اینستکه چیزی را نشنیده باشند، سپس خدای تعالی گوید:
(وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا- 23/ انفال) یعنی اگر خداوند چیزی در آنها می دانست قدرت فهمشان می داد به این معنی که برای آنها نیرویی قرار می داد که با آن بفهمند.
و در معنی آیه: (وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ- 46/ نساء) دو وجه گفته می شود:
1- درخواست ناشنوائی و نااستواری در رای برای او (برای پیامبر) 2- دعا و درخواست مستقیم در حقّ او.
معنی اوّل مثل اسمعک اللّه است: خداوند ناشنوایت کند.
معنی دوّم اینکه، گفته شود- اسمعت فلانا- زمانی است که او را ناسزا بگوئی و این عبارت در ناسزا گفتن معمول است.
روایت شده است که اهل کتاب آیه فوق را به پیامبر (ص) می گفتند با این توهّم و ایهام که او را تعظیم می کنند و بزرگ می دارند و در حقّش دعا می کنند و حال اینکه آن را علیه او می گفتند.
و خداوند در هر موضعی از قرآن واژه سمع: شنیدن، را در باره مؤمنین اثبات نموده و آن را از کافرین نهی می کند، یا تشویق بر بکار بردن نیروی شنوایی است و یا قصد و هدف تصوّر در معنی شنیدن، و اندیشیدن در آن است: مثل آیات: (أَمْ لَهُمْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها- 195/ اعراف) و (صُمٌّ بُکْمٌ- 18/ بقره) و (وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً- 25/ انعام) و هر گاه خدای تعالی را با کلمه- سمع- توصیف کنی (سمیع- سامع- 9 مقصود علم و آگاهی خداوند به مسموعات و پاداش به آنهاست مثل آیات: (قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُکَ
ص: 258
فِی زَوْجِها
- 1/ مجادله) و (لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِینَ قالُوا- 181/ آل عمران) و (إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ- 80/ نمل) یعنی تو آنها را نمی فهمانی زیرا به خاطر کارهای زشتشان و از دست دادن نیروی عاقله ای که ویژه زندگانی مختصّ به انسانیت است، مانند مردگانند.
و آیه: (أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ- 26/ کهف) (ترجمه تمام آیه: بگو خداوند بهتر می داند که اصحاب کهف چه مدّت در غار بوده اند، غیب دانستن آسمان و زمین ویژه اوست چه بیناست و چه شنواست خدای تعالی) یعنی در باره آن امر خدای تعالی که آگاه بر شگفتی های حکمت خویش است، می گوید: و خبر می دهد و در این آیه نگفته است ما ابصره و ما اسمعه «1».
و بنا بر آنچه قبلا ذکر شد، خدای تعالی جز در آنچه که علم و آگاهی به مسموعات و
__________________________________________________
(1) در زبان عرب افعالی برای تعجّب داشتن و در شگفت شدن از چیزی به کار می رود که در واقع نمایاندن خوبیها و بزرگ داشتن آن ها یا بدی چیزی است، بطوریکه آن دو صفت جالب توجّه و شگفت آور است. اوّل به صورت الفاظی که از قرینه کلام فهمیده می شود مثل: سبحان الله و کیف تکفرون بالله که حالت شگفتی و تعجّب از کفر ورزیدن مردمی است که هیچ بوده اند و خدای آنها را حیات داده و باز کافرند و مثل عبارت: للّه درّه فارسا براستی خداوند چنین دلاور و شجاعی را افزون کند.
دوّم- افعال تعجّب به صورت فعل تعجّب که بر دو قسم است:
1- از هر صفتی به صورت- افعل به- ساخته می شود، مثل اقبح بالجهل: نادانی چقدر زشت و ناپسند است.
و احسن بالعلم: دانش چقدر خوب و زیباست. هر چند که اینگونه فعل تعجّب به صورت امر است ولی در حقیقت فعل ماضی است و آن صفات مورد شگفتی و تعجّب مثل همان حسن و قبح در خود علم و جهل وجود دارد. و در باره خداوند که در متن کتاب و قرآن به صورت ابصر به و اسمع آمده است مراد و مقصود علم ذاتی خداوند به مسموعات و پاداش آنهاست اینگونه افعال تعجّب از افعال ثلاثی مجرّد که (مثبت- معلوم- تام- متصرف) که قابل تفضیل و برتری دادن باشد، ساخته می شود و هر گاه بخواهیم تعجّب را شدّت بخشیم واژه های- اکثر و اشدّ- یا- اطول- و از این قبیل واژه ها را با مصدر آن فعل به کار می بریم مثل- ما اشدّ ایمانه- چقدر ایمانش قوی است. و عبارت ما اکثر علمه: چقدر علمش زیاد است.
2- فعل تعجّب به صورت- ما افعل- مثل- ما ابصره و ما اسمعه- که در متن کتاب و در قرآن آمده است و یا عبارت ما اجمل الفضیله: فضیلت چقدر زیبا است. و ما اقبح الرّذیله: رذالت و پستی چقدر ناپسند است که اینگونه افعال تعجّب، چون صفات کسی است و جدا از اشیاء تصوّر می شود یا جداگانه وجود دارد، اطلاقش در باره خدای تعالی صحیح نیست و چیزی هم که مورد تعجّب قرار می گیرد، بایستی معرفه و نکره معروف و
ص: 259
پاداش به آنهاست به مفهومی دیگری که در مورد واژه- سمع- هست، توصیف نمی شود.
و در صفت کفّار می گوید: (أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنا- 38/ مریم) معنایش اینستکه آنها در آن روز (روز بعث و قیامت) چیزی که امروز به خاطر ستمکاری به نفس خویش و ترک نظر و اندیشه در حقایق برایشان پوشیده بود و به آن راه نیافتند چه خوب می شنوند و چه خوب می بینند.
و گفت: (خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّهٍ وَ اسْمَعُوا- 93/ بقره) (آنچه را به شما دادیم بگیرید و بشنوید، گفتند شنیدیم و کار نبستیم) و (سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ- 41/ مائده) یعنی سخنانی را که از تو می شنوند نه برای ایمان و تصدیق است بلکه به خاطر اینکه آنها را تکذیب کنند و دروغ پندارند.
و آیه: (سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ «1»- 41/ مائده) یعنی به خاطر موقعیت دیگران سخن آنها را می شنوند.
استماع همان- اصغاء- است مثل آیات:
(نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ- 47/ اسراء) و (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ- 25/ انعام) و (وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ- 42/ یونس) و (وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنادِ الْمُنادِ- 41/ ق) و (أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ- 31/ یونس) یعنی کیست که ایجاد کننده گوشها، و دیدگان آنها و عهده دار حفظ و تداوم خلقتشان است.
مسمع و مسمع: سوراخ گوش و دسته دلو آب که به آن تشبیه شده است.
__________________________________________________
مخصوص باشد تا فایده مطلوب حاصل شود، مثل ما احسن رجلا یفعل الخیر: چقدر مرد نیکوکار، زیباست، که واژه- رجلا- هر چند نکره است ولی با فعل (خیر) مخصوص و معین شده است.
(1) آیه ای است در باره غمگین نشدن پیامبر (ص) از مخالفین می گوید ای پیامبر (ص) کسانی که به کفر روی می آورند، تو را غمگین و محزون نسازد، همانهائی که به زبان اظهار ایمان می کنند و در دل مؤمن نیستند.
و کسانی از یهود که به دروغ ها و اکاذیب و سخن دیگران گوش فرا می دهند.
(سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ، سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ- 40/ مائده).
ص: 260
السّمک: سقف بلند خانه.
سمکه: آن را بالا برد و برافراشت.
آیه: (رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) یعنی: سقف رفیع آسمان را برافراشت و آن را استوار ساخت.
شاعر گوید: انّ الّذی سمک السّماء مکانها «1».
و در بعضی دعاها آمده است که: یا بارئ السّموات و المسموکات «2» ای کسی که
__________________________________________________
(1) مصراع فوق از قصیده فرزدق است و در دیوانش به صورت زیر آمده است:
انّ الذی سمک السّماء بنی لنا بیتا دعائمه اعز و اطول
یعنی: براستی خداوندی که آسمان را برافراشت برای ما خانه ای ساخت که ستون ها و پایه هایش بسی بلندتر و ارزشمندتر است. که قصد فرزدق از واژه- بیتا- کعبه و بیتی است که در قرآن، گفت: (أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ- 96/ آل عمران) یعنی: نخستین خانه پرستش خدای و کعبه مسلمین. شیخ طبرسی در ذیل آیه: (رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) می نویسد: فسوّاها: بلا شقوق و لا فطورا و لا تفاوه و قیل سواها احکمها یعنی آسمانها را که در آیه قبل نام برده و می گوید: (أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) خطاب به فرعون است که می گوید: آیا آفرینش مجدّد تو و تدبیر کار تو بعد از مرگ مشکل تر است یا آسمانی که با این عظمت مدبّرانه با قدرت اللّه بنا شده است آنهم با چنین عظمت و رفعت و استواری که بی نظمی و نابرابری و جدایی در آن نیست، شب را تاریک و روز را روشن قرار داد و پس از آن زمین را با گسترش و وسعتش به وجود آورد و آب و چراگاه و کوهها و وسایل زندگی و چارپایان در آن آفرید و ایجاد کرد بدانید با همین دلایل محسوس، قیامت هم آمدنی و شدنی است و انسان کوشش را که در دنیا نموده، نیک یا بد همه را به یاد خواهد آورد و به پاداشش می رسد: (فَأَمَّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوی- 37 الی 41/ نازعات) پس هر کس طاغی شده و حیات دنیا را برگزید دوزخ جای او است و کسیکه از عقوبت بیم داشت و خود را از هوی و هوس نگهداشت بهشت جای او است.
(2) روایتی که مؤلّف (ره) نقل نموده در مآخذ دیگر و نهج البلاغه آمده است، ابن منظور آن را با دو وجه ذکر می کند و فی الحدیث انّ علی رضوان اللّه علیه انّه کان یقول فی دعائه اللّهم ربّ المسمکات السّبع و ربّ المدحیات السّبع: یعنی حضرت علی علیه السّلام در دعایش می گفت الهی تو پروردگار برافراشته های هفتگانه و گردنده های هفتگانه ای. و قول علی رضی اللّه عنه صواب مسمکات که علی (ع) در دعایش گفته صحیح است.
و در حدیثی دیگر گفته است: اللّهم باری المسموکات السّبع و ربّ المدحوات. و مسموکات: در سخن علی (ع) همان آسمانها است.
و باز از علی رضی اللّه روایت شده که او می گفت سمک اللّه السّماء سمکا رفعها: یعنی خداوند آسمان را
ص: 261
ایجاد کننده آسمانهای رفیع و شکوهمند هستی.
سنام سامک: کوهان بلند.
السّماک: آنچه که خانه را با آن برپا می داری.
السّماک: ستاره ای است (سمکان، دو ستاره در پای تصویر شیر در آسمان تصور شده).
سمک: ماهی:.
السّمن: فربهی، نقطه مقابل هزال: لاغری است.
سمین و سمان: فربه و چاق.
آیه: (أَفْتِنا فِی سَبْعِ بَقَراتٍ- 46/ یوسف) (ما را در باره هفت گاو فربه آگاهی ده).
اسمنته و سمّنته: آن را قوی و چاق کردم.
آیه: (لا یُسْمِنُ وَ لا یُغْنِی مِنْ جُوعٍ- 7/ غاشیه) (نه فربه می کند و نه دفع گرسنگی) و اسمنته: آن را در حال فربهی خریدم یا بخشیدم.
استسمنته: فربهش ساختم.
السّمنه: داروی چاقی.
السّمن: روغن، چون مولد چاقی و از جنس آن است.
السّمانی: بلدرچین (که آن را- قتیل الرّعد- هم می گویند، زیرا از غرّش رعد می میرد).
__________________________________________________
مرتفع و بلند برافراشت (لس- 10/ 444).
ابن سیده نیز پس از ذکر حدیث می نویسد: المسمکات و المدحیات فی قول علی صواب (6/ 456). ابو منصور ازهری حدیث دوّم را که (یا باری السّموات) است از قول علی (ع) ذکر می کند. (تهذیب 10/ 84).
ص: 262
سماء کلّ شی ء: فوق و بالای هر چیز، شاعر در وصف اسب گفته است
و احمر کالدّیباج امّا سماؤه فریّا و امّا ارضه، فمحول
یعنی: (اسبی است چون دیبا امّا پشتش و فوقش مرطوب و زیرش خشک است).
بعضی گفته اند: هر بالایی به نسبت پائینش- سماء- است و به نسبت مافوق و بالاترش- ارض. به استثناء بلند آسمان مرتفع که آسمانی است بدون زمین (منظور سراسر جهان است).
و آیه: (اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ- 12/ طلاق) بر آن معنی حمل شده است.
یعنی: (آسمانها بگونه خود هفتگانه، و زمین هم همانندش هست که خداوند آنها را آفریده است) و باران هم چون از آسمانها خارج می شود- سماء- نامیده می شود و به همان اعتبار است که گفته شده (برتر و بالاتر از سطح زمین است). گیاه- را هم یا به اعتبار اینکه از بارانی که- سماء- نامیده شده سیراب می شود و بهم می رسد به اسم- سماء- نامیدند و یا به اعتبار اینکه درختان و گیاهان از زمین بالاتر قرار می گیرند.
واژه- السّماء- در برابر واژه- ارض- مؤنّث است، مذکّر هم می شود که در جمع و مفرد هر دو بکار می رود، مثل آیه: (ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ- 29/ بقره) (آنگاه تدبیر آسمانها فرمود و برابر، و استوارشان داشت) سماء- بصورت- سماوات- هم جمع بسته می شود، آیات: (خَلْقِ السَّماواتِ- 164/ بقره) و (قُلْ مَنْ رَبُّ السَّماواتِ- 16/ رعد) ولی در آیه: (السَّماءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ- 18/ مزمّل) بصورت مذکّر ذکر شده.
و آیات: (إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ- 1/ انشقاق) و (إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ- 1/ انفطار) مؤنّث بیان شده، توجیه و جهتش اینست که واژه- سماء- مثل واژه- نخل- در شجر است و کار بردش مثل اسم جنس است که مذکر و مؤنّث دارد و بالفظ مفرد و جمع هر دو بیان می شود ولی سمائی که نام باران است همیشه مذکّر است و بصورت- اسمیه- یعنی باران ها جمع بسته شده.
ص: 263
سماوه- شخص متعالی و بلند مرتبه، شاعر گوید: سماوه الهلال حتّی احقوقفا «1».
و- سمالی: برخاست و بالا رفت.
و- سما الفحل: آن فحل بر مادینه جهید.
(اسم)- هر چیزی است که ذات اشیاء با آن شناخته می شود و اصلش سمو- است به دلالت واژه های اسماء و سمّی، و اصلش- السّموّ- است یعنی چیزی که بوسیله آن مسمّی (یعنی کسی یا چیزی که نام بر آن نهاده شد). یادآوری و بلند آوازه و شناخته می شود.
در آیات: (بِسْمِ اللَّهِ- 1/ فاتحه) و (ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها- 41/ هود). (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- 1/ فاتحه) و (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ- 31/ بقره) اسماء در این آیه یعنی الفاظ و معانی چه مفرداتش و چه ترکیب شده ها، یا اسماء ترکیبی آنها، بیان و توضیح این مطلب این است که اسم دو گونه بکار می رود:
اوّل- بنابر وضع اصطلاحی آن اسم بر چیزی که آن اسم از آن چیز خبر دهنده است مثل- رجل و فرس.
دوّم- بنابر وضع اوّلیه هر چیز که در باره انواع سه گانه آن:
1- خبر دهنده از چیزی 2- فعل یا خبر از چیزی، 3- حرف که رابطه میان آنها و مسمّی است، مراد و مقصود آیه فوق همین است زیرا آدم علیه السّلام همینکه اسم را آموخت و دانست، فعل و حرف را نیز آموخت و انسان وقتی که اسمی بر او عرضه می شود عارف و شناسا به مسمّی آن اسم نمی شود مگر اینکه ذات آن اسم را هم بشناسد.
مگر نمی بینی اگر ما اساس اشیاء را به زبان هندی یا رومی بدانیم ولی صورتی که آن اسماء به آنها تعلّق می گیرد نشناسیم تنها با شناسائی اسماء مجرّده از سوی خود و اگر هم آن اشیاء را دیده باشیم باز هم- مسمیّات- را نشناخته ایم بلکه ما عارف به اصوات مجرّده بوده ایم.
__________________________________________________
(1) این مصراع در جای دیگر با سایر ابیات ترجمه شده است.
ص: 264
پس ثابت شد که معرفت اسماء بدست نمی آید مگر به معرفت مسمّای آن اسماء و دریافت صورتش در دل و خاطر انسان.
لذا وقتی که مراد از آیه: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها- 31/ بقره) انواع سه گانه کلام و صورتهای مسمّاها در ذاتشان باشد و در آیه: (ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها- 40/ یوسف) می گوید اسمائی که ذکر می کنید- مسمّیات- ندارند و نامهای بدون مسمّی هستند، زیرا حقیقتی که در باره بت ها اعتقاد دارید بنابر همان اسمائی است که در آنها وجود ندارد.
و آیه: (وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ- 23/ رعد) یعنی بت ها را نام ببرید و در این آیه مراد آن نیست که- اسماء- آنها را مثل- لات و عزّی- نام ببرید بلکه مراد اظهار و بیان تحقیق در چیزی است که آن را- اله- می خوانید تا معلوم شود که آیا معانی این اسماء در بت ها یافت می شود یا نه، و لذا بعد از آن می گوید:
(أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا یَعْلَمُ فِی الْأَرْضِ أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ- 33/ رعد) (آیا می خواهید خدای را از چیزهایی که در زمین نمی شناسیدشان، و حقیقتی ندارند و یا از سخنی که ظاهر و آشکار است خبر دهید؟) و آیه: (تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ- 78/ الرّحمن).
یعنی: برکت و نعمتی که اگر در نظر گرفته شود صفاتش سرشار و ریزان است، مثل صفات: کریم- علیم- باری- رحمن- رحیم و آیات: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی- 1/ اعلی) و (وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی- 180/ اعراف) و (اسْمُهُ یَحْیی لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیًّا- 7/ مریم) و (لَیُسَمُّونَ الْمَلائِکَهَ تَسْمِیَهَ الْأُنْثی- 27/ نجم) آیه اخیر یعنی: می گویند فرشتگان دختران خدایند.
و آیه: (هَلْ تَعْلَمُ لَهُ (سَمِیًّا)- 65/ مریم) نظیری و همسانی برایش می دانی و می شناسی که استحقاق اسمش را داشته باشد) و یا چیزی که تحقیقا شایسته و در خور صفتش باشد.
در آیه اخیر مقصود- هل تجد من یتسمّی باسمه: یعنی آیا کسی که همنام او باشد می یابی، زیرا زیادند اسمهای خداوند که بر غیر او اطلاق می شود و لکن معنای آن اسم
ص: 265
وقتی در باره خداوند بکار می رود همان معنایی نیست که در باره غیر خداوند بکار می رود.
السّنّ (دندان) که معروف است، جمعش- اسنان- در آیه (وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ- 45/ مائده).
و- سانّ البعیر النّاقه: شتر نرینه، مادینه را گاز گرفت.
السّنون: دارویی که دندانها با آن معالجه می شود.
سنّ الحدید: ذوب شدن و تیز شدن آهن.
المسنّ: وسیله تیز کردن.
السّنان: نوک نیزه و تیر، مخصوص چیزی است که در سر نیزه با آن ترکیب می شود.
سننت البعیر: شتر را با کم دادن علف بعد از فربهی لاغر کردم که تشبیهی به صیقل دادن و تیز کردن آهن است، و به اعتبار جاری شدن آهن مذاب می گویند:
سننت الماء: آب را جاری ساختم یا به جریان انداختم.
تنحّ عن سنن الطریق: از راههای مستقیم آن دور شد.
(سُنَنِهِ) و سننه: راه و روش های آن، پس- سنن- جمع- سنّه است. و- سنّه الوجه:
طریقت و روش آن.
و- سنّه النّبیّ: راه و روش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که آن را برمی گزیند و مقصد خویش قرار می دهد.
و- سنّه اللّه تعالی: به دو صورت گفته شده، یکی برای روش حکمت خدایی و دیگر روش طاعت و بندگی به او.
مثل آیات: (سُنَّهَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّهِ اللَّهِ تَبْدِیلًا- 23/ فتح). و (وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا- 43/ فاطر).
که آگاهی و هشداری است بر اینکه فروع ادیان و شرایع هر چند که صورتشان
ص: 266
مختلف باشد هدف و غرض، اراده شده و مقصود از آنها مختلف و گونه گون نیست و تبدیل هم نمی گردد و آن همان پاکیزه نمودن نفس و آماده ساختنش برای رسیدن به ثواب و پاداش خدای تعالی و جوار رحمت اوست.
و در آیه: (مِنْ حَمَإٍ (مَسْنُونٍ)- 26/ حجر) گفته اند یعنی تغییر کننده. و آیه: (لَمْ یَتَسَنَّهْ «1»- 259/ بقره) معنایش- لم یتغیّر- است یعنی تغییر نکرده و حرف (ه) در آخر آن برای وقف است.
آیه: (وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِیمٍ- 27/ مطفّفین) گفته اند- تسنیم- چشمه ای است در بهشت که بسیار با شکوه و ارزشمند است و معنی آن به معنی آیه: (عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ- 28/ مطفّفین) تفسیر شده است.
السّنا: نور و روشنایی پراکنده شده.
السّناء: رفعت و بزرگی.
السّانیه: شتر آبکش- دلو بزرگ- و ابرهای پر باران که به وسیله آن ها همه چیز آب داده می شود. و بخاطر ارزشمندی و رفعتشان- سانیه- نامیده شده و آیه: (
__________________________________________________
(1) عبارت- لم یتسنّه- در آیه، که اصلا- یتسنّ- است یعنی تغییر نکرده. حرف (ه) در اصل فعل نیست و ضمیر هم نیست، به گفته مؤلّف رحمه اللّه- الهاء للاستراحه: حرف (ه) در آخر کلمه برای وقف است ولی زمخشری می گوید: و الهاء اصلیّه اوهاء سکت: حرف (ه) یا اصلی است یا برای جدا کردن و فاصله آن کلمه با کلمه بعدی است، اشتقاقش از- سنه- یعنی سال است که حرف آخرش (ه) است، معنیش این است که به مرور زمان و گذشت سالها تغییر نکرده و نیز گفته اند اصلش- یسنن- از (حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر) است که حرف (ن) به حرف علّه زاید نباشد، بلکه از- سنه- گرفته شده باشد و معنیش این است که سالها بر آن اثر نگذشته و بحال اوّلش باقی است گویی که صد سالی که قرآن بیان داشته بر او نگذشته، به قرائت عبد اللّه- لم یتسن- است (کشّاف زمخشری 1/ 307).
ص: 267
یَکادُ سَنا بَرْقِهِ «1»- 43/ نور).
و- سنت النّاقه تسنو: شتر آبکش، زمین را آب داد.
السّنه- در اصلش دو نظر هست، اوّل اینکه- سنهه- باشد چنانکه می گویند:
سانهت فلانا: همه ساله با او داد و ستد کردم، و همینطور- سنیهه- یعنی سالیانه. که گفته اند (لَمْ یَتَسَنَّهْ- 259/ بقره) از همین ریشه است یعنی با گذشت سالها بر او، تغییر نکرده و تازگیش از بین نرفته.
دوّم- اینکه از- سنه- واوی است، چنانکه جمعش- سنوات است و فعلش- سانیت- و حرف (ه) برای وقف است مثل- کتابیه و حسابیه. و در آیات:
(أَرْبَعِینَ سَنَهً/- 15/ 1 احقاف) و (سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً- 47/ یوسف) و (ثَلاثَ مِائَهٍ سِنِینَ- 25/ کهف) و (وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ- 130/ اعراف).
که در آیه اخیر واژه- سنین- عبارت از خشکسالی و قحطی است و بیشتر کاربرد واژه- سنه- در سالی است که در آن خشکسالی و قحطی باشد نه هر سالی.
می گویند: اسنت القوم: یعنی قحطی زده شدند.
شاعر گوید: لها أرج ما حولها غیر مسنت.
یعنی: (آشوب و سر و صدایی دارد و در اطرافش غیر از سال قحطی و گرسنگی چیزی نیست).
و دیگری گوید: فلیست بسنهاء و لا رجبیّه
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (یکاد سنا برقه یذهب بالابصار): نزدیک است که تابش برقش دیدگان را ببرد و خیره کند.
ص: 268
(یعنی نه سال سختی است و نَه سال پرباری. رجبیّه- درختی است که از پرباری ستونی زیرش می گذارند تا شاخه هایش شکسته نشود).
چنانکه می بینی- سنهاء- با حرف (ه) که در اصل واژه است بکار رفته. دیگری می گوید: ما کان ازمان الهزال و السّنی (یعنی زمانهای لاغری و قحطی نبود). واژه- السّنی- مرخّم نیست بلکه جمع- فعله بر وزن- فعول- است مثل مائه و مئین و مؤن که حرف (فاعل الفعل) آن مکسور شده مثل عصیّ، و- سنی که بخاطر وزن قافیه بدون تشدید آورده است. و در آیه: (لا تَأْخُذُهُ (سِنَهٌ) وَ لا نَوْمٌ- 255/ بقره).
سنه: چرت و پینکی، از ریشه- و سن- است نه از، سنه.
السّاهره: سطح و رویه زمین، فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَهِ- 14/ نازعات) و یا سرزمین قیامت که هر دو معنی گفته شده ولی حقیقتش زمینی است که گام نهادن و رفت و آمد بر آن زیاد است گویی که بدان خاطر- ساهره «1»- یعنی بیدار، نامیده شده و اشاره ای از این معنی در سخن شاعر است که می گوید: تحرّک یقظان التّراب و نائمه.
یعنی: (خاک بیدار و خفته را به جنبش درمی آورد).
الأسهران: دو رگ در بینی، است.
__________________________________________________
(1) ابن فارس سخن لطیفی در این مورد دارد و می گوید «زمینی را که پیوسته و شب و روز در رویاندن گیاهان است و گویی خواب ندارد و همیشه بیدار است ساهره نامیده اند و بعد به هر سرزمینی ساهره گفته اند و همچنین به زمینی که پیوسته آب جاری دارد و شب و روز آب در آن جریان دارد.
ساهور هم که از همین واژه است اسمی است برای ماه، زیرا- یسبّح فی الفلک دائما، لیلا و نهارا- و چون ماه شب و روز و پیوسته در گردش و حرکت دایره ای در مدار خویش است و لحظه ای سکون ندارد- ساهور- یعنی همیشه بیدار نامیده اند. (مقائیس اللّغه ج 3 ص 109).
ابن اثیر می نویسد: در حدیثی از پیامبر هست که «خیر المال عین ساهره لعین نائمه» یعنی: بهترین ثروت و سرمایه چشمه ای است که پیوسته آبش جاری است در حالیکه صاحبش شب در خواب است، و آب روان و جاریش را در حکم بیداری او قرار داده (النّهایه ج 2 ص 428)
ص: 269
السَّهل: زمین هموار و مسطّح، نقطه مقابلش الحزن: زمین سنگلاخ و مرغزار است در آیه: (مِنْ سُهُولِها قُصُوراً «1»- 74/ اعراف).
اسهل: به زمین هموار رسید.
رجل سهلی: مردی دشتی و بیابانی.
نهر سهل: جوی آبی که در دشت جاری است.
رجل سهل الخلق: مردی نرمخوی، و حزن الخلق- درشتخوی و خشن. سهیل- نام ستاره ای است (که سحرگاهان در آخر فصل گرما برمی آید و در زمان از سال میوه ها می رسند و پخته می شوند).
السّهم: (تیر) چیزی است که پرتاب می شود و نیز آنچه را که برای تیر پرتاب های شرطی زده می شود. و مانند آنها. در آیه: (فَساهَمَ فَکانَ مِنَ الْمُدْحَضِینَ
- 141/ صافات).
(آیه در باره حضرت یونس علیه السّلام است که در کشتی پر از مسافر وارد شد سپس قرعه زدند و او از پرتاب شدگان در آب شد).
استهموا: قرعه زدند.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلاءَ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ- 74/ اعراف).
سخن حضرت صالح به قوم خویش، بعد از هلاکت و سرنگونی قوم ستمگر و عیّاش، عاد است که می گوید:
ای مردم خدای را پرستش کنید که جز او معبودی و آفریدگاری نیست، ناقه ای که می بینید، نشانه ای است از پروردگارتان، او را واگذارید تا در سرزمین خدا بچرد آزارش نرسانید که عذابی دردناک شما را فرا خواهد گرفت.
خداوند شما را بعد از قوم عاد جانشین گردانید، و در این سرزمین هموار سکناتان داد که در دشتهایش کاخ ها می سازید و از کوه ها خانه می تراشید، نعمتها و بخششهای خدای را به یاد آرید و با گردنکشی و گستاخی در زمین فساد نکنید. [.....]
ص: 270
برد مسهّم: پارچه برد یمانی که نقش تیر بر آن باشد.
سهم وجهه: چهره اش دگرگون شد.
السّهام: دردی است که روی و چهره از آن تغییر می کند (سوختن از گرما و گرما زدگی).
السّهو: خطا از روی غفلت و نادانی، که بر دو گونه است: اوّل- سهو و خطایی که انگیزه ها و کشش هایش از انسانیت انسان نباشد مثل دیوانه ای که انسانی را ناسزا می گوید:
دوّم- سهو و خطایی که انگیزه ایجاد آن از اراده خود اوست، مثل کسی که شرب خمر می کند و سپس کار منکر و ناروایی از او سر می زند هر چند که قصد آن کار نکرده باشد.
سهو کننده و خطا کار یا غفلت زده اوّل که دیوانه است قابل بخشش است و از او درمی گذرند ولی دوّمی یعنی خطا کار می خواره به جرم گناهش مجازات می شود و بر اساس معنی دوّم مذموم دانستن آن از سوی خدای تعالی است، در آیات:
(فِی غَمْرَهٍ ساهُونَ- 11/ ذاریات) (در ورطه ای غافل، و بی خبرند).
(عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ- 5/ ماعون) (آیه چنین است، ویل للمطفّفین الّذینهم عن صلاتهم ساهون: وای بر نماز گزارانی که از نمازشان غافلند).
السّائبه (در آیه- ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِیرَهٍ وَ لا سائِبَهٍ وَ لا وَصِیلَهٍ وَ لا حامٍ «1»- 103/ مائده)
__________________________________________________
(1) در مورد آیه (ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِیرَهٍ وَ لا سائِبَهٍ وَ لا وَصِیلَهٍ وَ لا حامٍ- 103/ مائده) که این اصطلاحات در آن بکار رفته است شیخ طوسی می نویسد: این آیه از دلایل روشنی است بر بطلان مذهب مجبره (جبری مسلکان)
ص: 271
شتری است که در چراگاه به حال خود رها می شود و از آب و علف دورش نمی کنند و این در صورتی است که پنج بار زائیده باشد.
و- انسابت الحیّه انسیابا: مار بسرعت خزید.
السائبه: بنده ای است که آزاد می شود ولی آزادی و توان قدرتش باز هم در اختیار آزاد کننده اش باشد و مال و میراثش و رابطه اش را هر طور و هر کجا می خواهد قرار می دهد و این همان چیزی است که در شرع از آن نهی شده است.
السیب: بخشش، و نیز- السیب: راه و مجرای آب و اصلش از- سیبته فساب- گرفته شده، یعنی به جریانش انداختم و جاری شد.
__________________________________________________
که می گویند: خدای تعالی آفریننده کفر و گناهان و بت پرستی و سایر قبایح است. ولی خداوند در این آیه این نظر را نفی می کند از اینکه او جاعل- بحیره- سائبه- وصیله- حام- باشد و آنها می پندارند که خداوند جاعل و خالق صفات و نامگذاری آنهاست و این سخن نسبت به خدای تعالی تکذیبی و جسارتی بر اوست، سپس می گوید: آنها به این سخنانشان کفر ورزیدند و افتراء زدند به اینکه چیزی را به خداوند نسبت دادند که از فعل او نیست و این موضوعی روشن است و اشکالی در آن نیست و معنی آیه اینست: خداوند چیزهایی از این قبیل که قبل از اسلام حرام می کردند، حرام نکرده است و امر به آن هم ننموده:
1- بحیره شتری بود که پنج بار می زائید و آخرینش شتر نر بود، و گوشش را شکاف می دادند و رهایش می کردند و خوردن گوشتش را حرام می دانستند، سوار بر آن نمی شدند و بار بر آن نمی نهادند حتّی اگر علیل یا درمانده ای از راهی هم به آن شتر می رسید سوارش نمی شد.
2- سائبه: وقتی کسی برای وارد شدن کسی از سفر یا بیماری و از این قبیل چیزها نذری می کرد می گفت: شترم- سائبه- است و آن را رها می کرد و یا اگر بنده ای آزاد می شد او را بدان حمایت و میراث و پیوند در دوستی رها می کردند و او را نیز- سائبه- می گفتند.
3- وصیله: مادّه گوسفندی بود که نوزاد دو قلویش را اوّل ماده بعد نر می زائید آن را هم رها می کردند و یا اینکه برای بت هاشان ذبحش می کردند و اگر نوزاد اوّل نر و دوّم مادّه بود ذبحش نمی کردند.
4- حام- شتر نرینه ای بود که سوارش نمی شدند و اگر ده بار می زائید می گفتند پشت او بیمه شده است و نباید باری بر آن نهند و رهایش می کردند (تبیان/ شیخ طوسی- 4/ 106).
5- و در آیه بعد سخن دروغین آنها را که چنین مسائلی را از سوی خدای می دانستند رد می کند و می گوید: (یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الْکَذِبَ وَ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ- 103/ مائده).
نکته ای که قابل ذکر است اینست که در سراسر قرآن عبارت- اکثر هم لا یعقلون- و مشابه آن عبارت، هرگز در باره مسلمانان بیان نشده، زیرا همواره خداپرستی و اسلام و ایمان لازمه اش اندیشه و تعقّل و عمل و هدایت یافتگی است تمام آیات (اکثرهم لا یعقلون) در قرآن در باره غیر مسلمین است.
ص: 272
الساحه: میدان و مکان وسیع، و از این معنی است- ساحه الدّار: فضاء منزل، در آیه:
(فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ- 177/ صافات).
السائح: آبی که دائما در میدانی جاری است.
ساح فلان فی الارض: او مثل گذشتن و جریان آب، در زمین شتافت.
آیه: (فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَهَ أَشْهُرٍ- 2/ توبه) (چهار ماه در این سرزمین بگردید).
رجل سائح فی الارض و سیاح «1»: مردی است سیّاح و جهانگرد.
و در آیه: ( (السَّائِحُونَ)- 112/ توبه) یعنی روزه داران، و (سائِحاتٍ- 5/ تحریم) یعنی زنان روزه دار. بعضی گفته اند- صوم- دو گونه است:
اوّل- صوم و روزه حقیقی و آن نخوردن غذا و ترک همبستری در روز با همسران است.
دوّم- صوم و روزه حکمی، و آن نگهداشتن اعضاء و جوارح از گناهان است مثل:
گوش و چشم و زبان. پس- سائح: کسی است که این روزه دوّم را بجا می آورد با روزه اوّل- و نیز گفته شده- سائحون: همان کسانی هستند که مقتضای مفهوم آیه:
__________________________________________________
(1) در حدیثی آمده است- لا سیاحه فی الاسلام- یعنی بریدن و دور شدن از جامعه و ترک نمودن نماز جمعه و جماعات کار خلافی است که از- سیح- است یعنی آبی که می رود و می گذرد و همچنین- لا سیاحه فی الاسلام- به معنی افساد و شرّ آفرینی است که در اسلام چنین اعمالی نیست (النّهایه 2/ 432).
علی علیه السّلام در صفات و نشانه های هر مؤمنی می گوید: اولئک مصابیح الهدی و اعلام السری، لیسوا بالمساییح و لا المذاییع البذر اولئک یفتح اللّه لهم ابواب الجنّه و یکشف عنهم ضراء نقمته.
یعنی: آنان مشعل های فروزان هدایت و نشانه های راهروی در تاریکی ها بسوی نورند، آنان فسادانگیز و نمّام و سخن چین نیستند، اشاعه دهنده فحشاء و زشتی ها نیستند که با شایعه پراکنی در میان مردم بذر فتنه و فساد بیفشانند، بی خردی و بیهوده گویی ها رای رواج نمی دهند. و از این روی خداوند بر این گونه کسان که راهنمای نیکی ها و دور از فسادند درهای بهشت به رویشان می گشاید و سختیها و زیان های عقوبت و بدفرجامی رای از ایشان بر می دارد و دور می کند. (نهج البلاغه خطبه 102 شرح ابن ابی الحدید ج 2 ص 655) (النّهایه 2/ 432 ابن اثیر) و مقائیس اللّغه ج 3/ 120 ابن فارس.
در این خطبه مساییح جمع مسیاح از ساح یسیح است در همان معنای سخن چینان و شر و فساد آفرینان جوامع بشری است.
ص: 273
(أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها- 46/ حجّ) «1» را می طلبند و پی می گیرند.
السواد: رنگی که نقطه مقابل سپید است (سیاهی).
اسودّ و اسواد: سیاه شد.
آیه: (یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ- 106/ آل عمران) (روزی که چهره هائی سپید و شاد و چهره هایی تار و ناشاد می شود) پس سپید شدن چهره ها عبارتست از مسرّت و شادی و سیاهی آنها عبارت از اندوه و بد حالی است مثل آیه: (وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ- 58/ نحل).
(همینکه بشارتشان دهند که همسرشان دختر زائید چهره شان در حالیکه خشمگینند سیاه می شود و خشم فرو می برند) که بعضی سیاه شدن و سپید شدن صورت ها را بر محسوس و ظاهر معنی آن حمل کرده اند ولی نظر اوّل شایسته تر است زیرا سیاه و سپید شدن پوست صورت در دنیا هم می شود و آیه فوق مربوط به آخرت است.
و بر اساس معنی مسرّت و شادی و یا سپیدی چهره و عکس آن می گوید:
(وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناضِرَهٌ- 22/ قیامه) و (وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ باسِرَهٌ- 24/ قیامه)
__________________________________________________
(1) آیا در زمین سیر نکرده اند تا دلهایی اندیشمند و گوشهائی درک کننده داشته باشند، بدیهی است عقل و شنیدن ظاهری مراد آیه نیست بلکه منظور عبرت گیری و دریافتن حقیقت حیات است، تا نپندارند که نعمات الهی در زمین بی جهت در اختیار آنهاست و فرجام ندارند، که به گفته سعدی:
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست دگران در شکم مادر و پشت پدرند
آنکه پا از سر نخوت ننهادی بر خاک عاقبت خاک شد و خلق بر او می گذرند
تا تطاول نپسندی و تکبّر نکنی که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
سعدیا مرد نکو نام نمی رد هرگز مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند
ص: 274
و (وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَهٌ تَرْهَقُها قَتَرَهٌ- 40/ عبس) و (وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ- 27/ یونس) و (کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِماً- 27/ یونس) و بر این مثال روایت شده است که: «انّ المؤمنین یحشرون غرّا محجّلین من آثار الوضوء».
(مؤمنینی که از بت ها گسسته و به حق پیوسته اند در قیامت با آثاری از شادی و سپیدی چهره در دستها و صورتشان که نتیجه وضوء است محشور می شوند).
سواد: به کسی که از دور دیده می شود، تعبیر می شود- سواد العین- سیاهی و مردمک چشم. می گویند- لا یفارق سوادی و سواده: تعبیر می شود (که بر راه مستقیم باشند. النّهایه).
و- (السّیّد): سرپرست جمعیّت زیاد، و بهمین جهت می گویند:
سیّد القوم: بزرگ و سرپرست قوم و مردمی فراوان و زیاد، از اینرو واژه سید به جماعت منسوب می شود و نمی گویند سید الثوب و سید الفرس: (پس واژه سید در مورد جامه و غیر انسان بکار نمی رود).
ساد القوم یسودهم: بر آن قوم سیادت و سرپرستی نمود، و چون شرط سرپرستی در جماعت و ملّت تهذیب نفس است به هر کس که در نفس خویش فضیلت و شخصیّت نفسانی دارد- سیّد- گفته اند.
و بر این معنی آیه: (وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً- 39/ آل عمران) و (وَ أَلْفَیا سَیِّدَها- 25/ یوسف) است (یعنی شوهرش را) همسر و شوی زن هم به خاطر سیاست و تدبیر در همسریش- سیّد- نامیده شده (و هم چنین زن را سیّده گویند بخاطر سرپرستی خانواده و فرزندانش) و آیه: (رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا- 67/ احزاب) یعنی از والیان و سیاستمدارانمان پیروی کردیم «1».
__________________________________________________
(1) ابن اثیر می نویسد: «مردی بر پیامبر وارد شد و گفت- انت سید قریش- فقال السید اللّه یعنی فقط
ص: 275
السیر: گذشتن و سیر کردن در زمین.
رجل سائر و سیار: مردی سیر کننده.
السیاره: گروه و جماعت، خدای تعالی گوید: (وَ جاءَتْ سَیَّارَهٌ- 19/ یوسف) افعال این واژه، 1- سرت: گردش کردم و گذشتم 2- سرت بفلان- 3- سرته، 4- سیرته.
(1- رفتم 2- فلانی را بردم 3- بردمش 4- زیاد گردشش دادم و گرداندمش، این فعل بدون حرف جارّه، هم لازم است و هم متعدّی).
در معنی اوّل یعنی (لازم) آیه: (أَ فَلَمْ یَسِیرُوا- 109/ یوسف) و (قُلْ سِیرُوا- 11/ انعام) و (سِیرُوا فِیها لَیالِیَ- 18/ سباء) و در معنی دوّم (متعدّی با حرف جرّ) آیه: (سارَ بِأَهْلِهِ- 29/ قصص).
امّا قسمت سوّم، یعنی- سرته (متعدّی بدون حرف جرّ) در قرآن نیامده است.
و در قسمت چهارم، آیه: (وَ سُیِّرَتِ الْجِبالُ- 20/ نباء) و (هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 22/ یونس) است.
امّا در مورد آیه: (سِیرُوا فِی الْأَرْضِ- 11/ انعام) گفته شده تشویقی است بر سیر و سیاحت در زمین با جسم و بدن و نیز گفته شده تشویقی است بر جولان و حرکت
__________________________________________________
خداوند است که شایسته سیادت است». گویی پیامبر دوست نداشت که رو در روی و در حضورش او را مدح کنند و او- فروتنی را دوست می داشت.
و در حدیثی دیگر فرموده است مرا همانگونه که خداوند با واژه های نبی و رسول نامیده است بنامید- و لا تسمونی سیدا کما تسمون رؤساءکم فانّی است کأحدکم ممّن یسودکم فی اسباب الدّنیا- مرا همچون رؤسای دنیای خویش ننامید زیرا من در اسباب دنیاوی همانند رؤساتان که بر شما سیادت دارند نیستم. (النّهایه ج 2 ص 417) در این حدیث و احادیث دیگر که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله واژه سید را در مورد فرزندانش بکار برده معنای صحیح بزرگواری و سیادت و سروری معنوی و دینی بخوبی دانسته می شود و او در جهات دیگر که همان سرپرستی امور حکومتی و سیادت واقعی است با واژه- ولی- نام برده شده که گفت (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا ...) یعنی پیامبر در آن امور همانند خداوند به شما ولایت دارد و مولای تان است به گفته مولوی:
کیست مولی آنکه آزادت کند بند رقّیّت ز پایت بر کند
زین سبب پیغمبر با اجتهاد نام خود و آن علی مولا نهاد
ص: 276
فکری و دریافت حالات دگرگون شده اقوام و زمین، چنانکه در خبری در وصف اولیاء روایت شده است:
«ابدانهم فی الارض سائره و قلوبهم فی الملکوت جائله» (بدن های اولیاء در زندگی و زمین سیر کننده است ولی دلهاشان در ملکوت در حال طواف است). و بعضی مفهوم این روایت رای به کوشش در عبادتی که به وسیله آن انسان به ثواب و پاداش می رسد حمل کرده اند و سخن پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله که فرمود: «سافروا تغنموا» یعنی سفر کنید تا غنیمت یابید و بهره مند شوید، به همین معنی تعبیر شده است (یعنی به معنی کوشش در عبادت).
(تیسیر:) هم بر دو گونه است:
اوّل- حرکت با فرمان و اختیار و اراده از سوی سیر کننده مثل: (هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ «1»- 22/ یونس).
دوّم- حرکت قهری با تسخیر مثل تسخیر کوهها در آیات: (وَ إِذَا الْجِبالُ سُیِّرَتْ- 3/ تکویر) و (سُیِّرَتِ الْجِبالُ- 20/ نباء).
(سیره:) حالتی و روشی است که انسان و سایر جانداران نهادشان و وجودشان بر آن قرار دارد، خواه غریزی و خواه اکتسابی چنانکه گفته می شود: فلانی سیره و روشی نیکو و قبیح دارد.
و آیه: (سَنُعِیدُها سِیرَتَهَا الْأُولی- 21/ طه) یعنی حالتی که بر آن حالت بوده که همان چوب بودن آنست (در باره عصای حضرت موسی علیه السّلام است بعد از اعجازش در
__________________________________________________
(1) صاحب مجمع البیان در باره آیه فوق که راغب رحمه اللّه آن را سیر و حرکت اختیاری و ارادی بشر در زمین به فرمان خدای می داند، می نویسد سیر دادن خداوند انسان را در زمین به اینست که او را توانایی داده و برای حرکت و مسافرتش در خشکی و دریا، ابزار و وسایلی آفریده و آماده نموده است مثل دست آموز شدن حیوانات سواری و ایجاد قوانینی در ابزارهایی که از آنها کشتی ساخته می شود و در جهات مختلف دریاها که وسایل سیر و حرکت انسانها است.»
(مجمع البیان 5/ 100)
ص: 277
حرکت کردن، که می گوید: نترس طبیعت و نهاد اوّلش را به آن باز می گردانیم).
السور: جهیدن و چیره شدن با برتری است، این واژه در خشم و خمر نیز بکار می رود. می گویند: سوره الغضب: چیرگی و شدّت خشم و غضب بر انسان. و- سوره الشّراب: غلبه و تأثیر خمر در عقل و دماغ.
ساورنی فلان: بر من جست و سرم را گرفت.
فلان سوار: بسیار جهنده و حمله کننده است.
(اسوار:) «1» از- اساوره الفرس- است یعنی سرداران سپاه ایران که بیشترین کار برد این واژه در مورد تیراندازان است که گفته شده از زبان فارسی معرّب شده است و سوار المرأه- هم به معنی دست بند و دستیاره زنان است اصلش دستوار- است و هر چه که بوده باشد- اسوار را بکار برده اند، هر چه باشد اعراب این واژه ها را بکار برده اند.
و از این واژه عبارت- سورت الجاریه: (دوشیزه را دستیاره دادم) است و- جاریه مسوره و مخلخله: دوشیزه ای که دستیاره در دست و خلخال در پای دارد.
در آیات: (أَسْوِرَهٌ مِنْ ذَهَبٍ- 53/ زخرف) و (أَساوِرَ مِنْ فِضَّهٍ- 21/ انسان) (دستبند و دستیاره هایی از طلا و نقره که- اسوره و اساور جمع آن است).
بکار بردن واژه- اسوره- در آیه فوق و مخصوص گرداندن آن با فعل (القی) و استعمال- أساور- در نقره و تخصیص آن با فعل (حُلُّوا- 21/ انسان) نکات مفیدی است
__________________________________________________
(1) همانطور که راغب رحمه اللّه می گوید: واژه- اسوار- ریشه در زبان فارسی دارد. خلف تبریزی می نویسد: اسوار- بر وزن- رهوار- به معنی سواره است در مقابل پیاده و به زبان گیلانی، جمعی باشند از لشگریان که حدّ اقل تیری و چماقی همراه دارند که بدان جنگ کنند و بر کلاه خود یکدیگر زنند، آن نوع چوب را هم- اسواری- گویند (برهان قاطع) اسوار- یعنی پیشوای ایرانیان قدیم که مخفّف- اسب سوار- است (غرائب اللّغه 216).
بنابر این- اساوره- همان حماه العرب- یعنی قوی ترین- دلاوران و پیشتازان جنگی هستند که پیروزی در جنگ به تدبیر ایشان بستگی دارد. (لس 1/ 149)
ص: 278
که بحث آن به غیر این کتاب اختصاص می یابد «1».
(السّوره:) مقام و منزلت رفیع، شاعر گوید:
الم تر انّ اللّه اعطاک سوره تری کلّ ملک دونها یتذبذب
(آیا نمی بینی که خدای، رفعتی به تو داده است و هر ملکی مادون این مقام سرگردان و مضطرب است).
سور المدینه: دیوارهای شهر که آن را کاملا دربرمی گیرد و احاطه می کند. و- سوره القرآن: تشبیهی است یا به همان- سور- و دیوار شهر که قرآن هم مانند احاطه و فراگیری دیوار به شهر محاط به سورهاست یا اینکه مثل منازل قمر، هر- سوره- در قرآن منزلتی و جایگاهی دارد. و کسی که- سوره- را- سوره (با مجزوم نمودن حرف واو) بگوید در آنصورت از- اسارت- است یعنی تتمّه ای از آن را باقی گذاردم، گویی که هر سوره قرآن قطعه ای و جزئی از کلّ سوره ها و تمام قرآن است.
و آیه: (سُورَهٌ أَنْزَلْناها- 1/ نور) یعنی قسمتی از احکام و حکمتها.
أسأرت فی القدح: بقیّه اش را در قدح گذاردم.
شاعر گوید: لا بالحصور و لا فیها بسأر- که واژه- بسأر- در این مصراع- سوار-
__________________________________________________
(1) نظر مؤلّف محترم از (القی) در تمام آیه اوّل مربوط به سخن فرعون است که می گوید: (یا قَوْمِ أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلا تُبْصِرُونَ؟ أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لا یَکادُ یُبِینُ فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَهٌ مِنْ ذَهَبٍ ...- 53 و 54/ زخرف) فرعون که حقّ را در داشتن مادّیّات و انباشتن طلا و قدرت و غلبه و تسلّط بر نهرها می داند به طرفداران خود می گوید: آیا این من نیستم که همه این وسایل رفاهی را دارم، آیا نمی بینید، و آیا من از موسی که خوار و ذلیل است و درست نمی گوید برتر و بهتر نیستم و اگر او حقّ است چرا برایش دستیاره های طلا نیفکنده اند و فرشتگان دوش به دوش او همراهش نیستند؟ فرعون می خواهد بگوید اینها که من دارم بخشایشی است که به من داده شده و موهبتی است که نتیجه جبری لیاقت و حق بودن من است و گر نه چرا به موسی داده نشده و او مستضعف است.
در جای دیگر هم می گوید: مگر نمی بینید لباس او هم جامه ای نمدین و چوپانی است نه لباس اشرافی و فرعونی.
امّا واژه (حلّوا) در باره بهشتیان اشاره به جامه های زیبا و زیور داشتن است که میزبانشان و بخشایشگرشان پروردگارشان است و نتیجه اعمال نیک دنیائیشان ثمرات جهان بازپسین است.
ص: 279
هم روایت شده است که از همان معنی- سوره- یعنی خشم و غضب است (نه با تنگدلی، و نه در آن خشم و غضبی است).
السّوط (تازیانه) یعنی پوست و چرمی نازک و بهم تابیده و بافته شده که با آن کسی را می زنند و اصل- سوط- آمیختن بعضی از چیزی با بعض دیگر آن است.
سطته و سوطته: آن ها را بهم آمیختم و بافتم.
پس تازیانه از این جهت- سوط- نامیده شده که رشته های چرمش به یکدیگر و بهم تابیده شده.
آیه: (فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ- 13/ فجر) تشبیه به عذابی است که در دنیا با تازیانه انجام می شود و گفته شده اشاره به انواع عذابهایی است که با هم آمیخته است.
و در آیه (حَمِیماً وَ غَسَّاقاً «1»- 25/ نباء) هم به آن معنی اشاره شده است.
السّاعه: جزئی است از اجزاء زمان که به قیامت تعبیر شده است در آیات: (اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ- 1/ قمر) و (یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ- 117/ اعراف) و (وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ- 24/ لقمان).
قیامت هم بخاطر سرعت حسابرسی اعمال با واژه- ساعه- که بسرعت در گذر است تشبیه شده، چنانکه گفت: (وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحاسِبِینَ- 62/ انعام) و یا آنچه که در آیات:
(کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَها لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) و (لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا ساعَهً مِنْ نَهارٍ- 35/ احقاف) و (وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ- 12/ روم) که قیامت را با آن سرعت در گذران زمان
__________________________________________________
(1) ترجمه آیه چنین است: دوزخ کمینگاهی است که سر انجام طاغیان و سرکشان از فرمان الهی است و مدّت زیادی در آنجا درنگ خواهند کرد، خنکی و نوشیدنی جز آب جوشان و آمیخته و چرکین نچشند و این پاداش و فرجام اعمال آنهاست که از حسابش و سر انجامش باک نداشتند و آیات الهی را لجوجانه و گستاخانه تکذیب نموده و دروغ می پنداشتند.
ص: 280
خبر داده است و خود قیامت هم به- ساعه- تشبیه شده است پس معنی اوّل آن قیامت است و معنی دوّم آن کمی از زمان «1».
گفته اند ساعاتی که همان قیامت است، سه قسمت است:
1- السّاعه الکبری: که همان برانگیخته شدن مردم برای محاسبه است و همانست که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در سخنش به آن اشاره کرده است که:
«لا تقوم السّاعه حتّی یظهر الفحش و التفحّش و حتّی یعبد الدّرهم و الدّینار» یعنی:
(قیامت برپا نمی شود و زمانش سر نمی رسد تا اینکه زشتیها و گناهان بسیار قبیح از حد درگذرد و بیهوده گوئیها ظاهر شود، و تا اینکه درهم و دینار یا زر و سیم چون بت ها پرستیده شود و معبود مردم قرار گیرد) و غیر از اینها، اموری را ذکر کرده که در زمان خودش و بعدش واقع نشده (تا زمان حیات مؤلّف رحمه اللّه- قرن 5 ه).
2- السّاعه الوسطی: مرگ و مردن مردمان یک قرن، و زمان واحد آنطوری که روایت شده است، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عبد اللّه ابن انیس را دید و گفت «ان یطل عمر هذا الغلام لم یمت حتی تقوم السّاعه» یعنی: (اگر عمر و مدّت زندگی این پسر به درازا کشد نمی میرد تا اینکه مردمان هم عصرش بمی رند) گفته شده عبد اللّه بن انیس، آخرین فردی از صحابه بود که مرد و وفات کرد.
3- السّاعه الصّغری: که همان مرگ هر انسانی است، پس- ساعه- یا قیامت هر فردی مرگ او است و همانست که در آیه زیر به آن اشاره شده است که آیه: (قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّهِ حَتَّی إِذا جاءَتْهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً- 31/ انعام) و معلوم است که این حسرت و افسوس هنگام مردن به انسان می رسد و سراسر وجود او را فرا می گیرد چنانکه گفت: (وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ ...- 10/ منافقون) و
__________________________________________________
(1) زجاج می گوید: «معنی السّاعه فی کل القرآن، الوقت الّذی تقوم فیه القیامه» یعنی: در تمام قرآن- ساعه به معنی زمانی است که قیامت برپا می شود و اشاره به این است که چنان حادثه عظیمی در آن رخ می دهد پس بخاطر اندک زمانی که چنان حادثه عظیمی در آن رخ می دهد آن را- ساعه- نامیده است و اللّه اعلم.
(معانی القرآن- فرّاء- النّهایه- ابن اثیر)
ص: 281
همینطور آیه: (قُلْ أَ رَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتاکُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَهُ «1»- 40/ انعام) روایت شده است که هر گاه باد و طوفان شدیدی می وزید رنگ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تغییر می کرد و می گفت:
«تخوّفت السّاعه و قال: ما امدّ طرفی و لا اغضّها الّا و اظنّ انّ الساعه قد قامت» یعنی:
(دیدگانم را باز نمی کنم و آن را بر هم نمی گذارم مگر اینکه می پندارم مرگ فرا رسیده است).
می گویند- عاملته مساوعه: ساعتی با او داد و ستد کردم مثل معاومه: معامله سالیانه و- مشاهره: داد و ستد ماهیانه.
و- جاءنا بعد سوع من اللّیل: در ساعات اوّل شب پیش ما آمد.
و- سواع: بعد از این.
و از معنی- ساعه- اهمال یعنی سستی و رها کردن، تصور شده است. گفته می شود: اسعت الإبل أسیعها و هو ضائع سائع: شتر را مهمل و بیهوده واگذاردم.
و- سواع: نام بتی است، در آیه: (وَدًّا وَ لا سُواعاً- 23/ نوح) (نام دو بت در جاهلیّت است).
نوشیدن و قورت دادن نوشیدنی آسان شد.
اساغه کذا: پایان یافت و کامل شد.
آیه: (سائِغاً لِلشَّارِبِینَ- 62/ نحل) (اشاره به آفرینش شیر در وجود پستانداران است که می گوید: یکی از آثار نعمت های خدا بر شما شیر است که بر نوشندگانش گوارا است).
__________________________________________________
(1) بگو اگر چیزی فهمیده اید و راست می گوئید آیا اگر عذاب خدای بر شما بیاید یا اینکه مرگتان فرا رسد مگر جز خدای را به کمک می خوانید؟ بلکه او را می خوانید و اوست که خواست شما را اگر بخواهد برآورده می کند و شما در آن هنگام غیر خدای را که می پرستیدید فراموش خواهید کرد.
ص: 282
و (وَ لا یَکادُ یُسِیغُهُ- 17/ ابراهیم) (به زحمت می خورد و نوشیدن و فرو بردنش را نمی تواند زیرا از هر سوی مرگ او را می گیرد امّا مردنی نیست).
سوّغته مالا: مالی به او بخشیدم.
واژه- تسویغ- استعاره از همان معنی است.
فلان سوغ اخیه: وقتی است که یکی از دو نوزاد پشت سر اولی به سرعت زائیده شود (دوقلوها) که تشبیهی از راحتی و به سرعت نوشیدن است (سوغ: همزاد، که مذکّر و مؤنّث در آن یکسان است).
سوف حرفی است مخصوص افعال مضارع برای انجام فعل در آینده که از زمان حال جدایش می کند، مثل آیات:
(سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی- 98/ یوسف) و (فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ- 135/ انعام) یعنی: آنچه که در طلبش هستید و می طلبید به زودی خواهید دانست هر چند که در وقت حاضر بدست آید ولی ناچار برای بعد است.
واژه- سوف- اقتضاء معنی به تأخیر انداختن و درنگ نمودن در کار را دارد.
تسویف- هم به اعتبار سخن وعده دهنده است که می گوید: سوف افعل کذا- و از آن مشتقّ شده است.
السّوف: بوی خاک و بول.
مسافه: بیابانی است که راهیاب با بوئیدن خاک، آنجا را و راه صحیح را تشخیص می دهد (چون با بوئیدن خاک می فهمد که چهارپایان از آنجا عبور کرده اند یا نه).
و سپس در اثر کثرت استعمال، فاصله و دوری راه را هم به همان اعتبار- مسافه- گفته اند.
شاعر گوید: اذا الدّلیل استاف اخلاق الطّرق.
ص: 283
(وقتی که راهیاب و راهنمای کاروانیان، قدیم یا جدید بودن راهها را تشخیص می دهد).
السّواف: بیماری شتران که آنها را به هلاکت می رساند، وجه تسمیه این یا از آن جهت است که مرگ را نزدیک می بیند و حس می کند و می بوید یا مرگ او را درک می کند و می بوید و یا اینکه از آن بیماری بزودی خواهد مرد.
سوق الابل: کشاندن یا راندن شتران.
می گویند- سقته فانساق: راندمش و کشاندمش.
السّیّقه: شتر رانده شده.
و- سقت المهر الی المرأه: در وقتی است که کابین زن، شتر باشد که می گویند آن را بسویش راندم و بردم.
و آیه: (إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ- 30/ واقعه) مثل معنی آیه (وَ أَنَّ إِلی رَبِّکَ الْمُنْتَهی- 42/ نجم) است. یعنی: هنگامه ای که به سوی پروردگارت می روی.
و آیه: (سائِقٌ وَ شَهِیدٌ- 21/ ق) یعنی: فرشته ای که او را می برد و دیگر فرشته بر آن گواه است، که گفته اند معنی آن مثل آیه: (کَأَنَّما یُساقُونَ إِلَی الْمَوْتِ- 6/ انفال) است یعنی، گویی که به سوی مرگ رانده می شوند. و (وَ الْتَفَّتِ (السَّاقُ) بِالسَّاقِ- 29/ قیامه) گفته اند مقصود بهم خوردن یا در وقت خروج روح از بدن است و یا اینکه منظور بهم چسبیدن پاها در کفن است یا اینکه منظور اینست که دو ساق پایش بعد از مردن و بعد از اینکه در زندگی او را برمی داشتند و حمل می کردند، دیگر او را حمل نمی کنند.
و نیز گفته شده- التفاف یا بهم پیوستن دو ساق در آیه اخیر برخورد سختی ها به سختی ها است (که همان عواقب یا عقبه پی در پی پس از مرگ است).
و معنی آیه: (یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ- 42/ قلم) مثل اینست که می گویند کشفت الحرب عن ساقها: کارزار سخت شد و قدرتش را ظاهر کرد، که رهایی از آن مشکل است.
ص: 284
بعضی گفته اند، آیه: (یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ ساقٍ- 42/ قلم) اشاره ای به شدّت و سختی است و به این معنی است که نوزاد در شکم مادرش می میرد و کمک کننده در زائیدن، دستش را در رحم حیوان می کند و با کشیدن پای نوزاد، مرده آن را بیرون می آورد و این همان معنی- الکشف عن الساق است که سپس در باره هر کار مصیبت بار و سختی بکار رفته.
و آیه: (فَاسْتَوی عَلی (سُوقِهِ)- 29/ فتح) که گفته شده- سوق- جمع- ساق- است مثل- لابه و لوب- و- قاره و قور. (شتران سیاه و سنگهای سیاه).
و بر این اساس، آیه: (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 33/ ص) (شروع کرد به دست زدن پاها و گردن ها).
رجل اسوق و امرأه سوقاء: مرد و زنی که پاهای بزرگ پیدا و نمایان دارند. (السّوق:) بازار و جائیکه در آنجا متاع داد و ستد می شود «1» در آیه: (قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْواقِ- 7/ فرقان) (یعنی: گفتند این چه پیامبری است که غذا می خورد و در بازارها راه می رود، به پندار باطلشان نبایستی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از جنس آنها باشد).
و- السّویق: نوشیدنی، چونکه بدون جویدن در حلق فرو می رود.
السّؤل: حاجت و نیازی که نفس آدمی بر آن حریص است.
__________________________________________________
(1) وجه تسمیه سوق با توجّه به ریشه این واژه بخاطر اینست که متاع و اموال برای داد و ستد به بازار آورده و برده می شود و در حدیثی در باره راه رفتن پیامبر با اصحابش آمده است که- کان یسوق اصحابه- یعنی:
- اصحاب خویش را بخاطر تواضع و فروتنی پیش می داشت و بر خود مقدّم می داشت بدیهی است این حالت در زمانی بوده که استقرار حکومت اسلامی، و یکپارچگی یارانش مسلّم بوده و گر نه در مواقع ضروری و وجود مخاطرات به فرمان خدای، علی علیه السّلام را هم بجای خویش قرار می داد و در جنگها اصحابش او را در چادر فرماندهی و در پشت جبهه قرار می دادند و خودشان پیش قراولان نبرد بودند و در تمام جنگها شرکت مستقیم داشتند.
ص: 285
در آیه گفت: (قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی- 36/ طه) و آن چیزی بود که موسی علیه السّلام می خواست، مثل اینکه می گفت: (رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی- 25/ طه). التّسویل: جلوه دادن چیزهایی که نفس بر آنها حریص است و تصویر نمودن قبح و زشتی برای او به صورت حسن و خوبی است در آیات:
(بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً- 18/ یوسف) و (الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ- 25/ محمّد).
بعضی از ادباء گفته اند- سألت هذیل رسول اللّه فاحشه: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چیز ناروایی که بصورت خوب و نیکو بود، طلب کردند.
چنانکه عدّه ای از ادباء گفته اند- سالت- در این عبارت از- سأل- یعنی پرسیدن نیست و معنی سؤل- نزدیک به معنی واژه- امنیّه یعنی آرزو است، ولی- امنیّه- در چیزی است که انسان آنرا اندیشه می کند و در باره اش تفکّر می نماید، ولی- سؤل- در چیزی است که مطالبه می شود، گویی که- سؤل- بعد از امنیّه و آرزوست.
سال الشّی ء یسیل: آن چیز روان و جاری شد.
أسلته أنا: جریانش انداختم.
در آیه: گفت: (وَ أَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ- 12/ سباء) یعنی مس را برایش ذوب کردیم.
اساله: در حقیقت حالتی است در مس که بعد از گداختن و ذوب شدن بدست می آید.
(السّیل)- اصلش مصدر است و سپس برای آب فراوانی است که به سرعت به سویت می آید و بارانش به تو نرسیده. واژه- سیل- بصورت اسم قرار گرفته. در آیات:
(فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً- 17/ رعد) (سیلاب کفی فراوان برداشت) و (سَیْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء).
السّیلان: امتداد آهن و دنباله شمشیر و مانند آن از دسته شمشیر است که در قبضه آن و داخل غلاف قرار گرفته است.
ص: 286
السّؤال طلب شناختن، یا چیزی که انسان را به معرفت و شناخت می رساند یا خواستن مال و آنچه که به مال می رساند، پس طلب معرفت و شناخت، پاسخش بر عهده زبان است، و دستی که بجای زبان می نویسد یا اشاره می کند ولی- استدعاء مال جوابش به عهده دست است و زبان بجای دست است یا با وعده دادن یا ردّ سؤال. اگر بگوئید چگونه صحیح است به اینکه گفته شود- سؤال- برای معرفت و شناخت است و حال اینکه معلوم است که خدای تعالی از بندگانش سؤال می کند، مثل آیه: (إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ- 110/ مائده) پاسخ این است که آن سؤال برای آگاه نمودن خود مردم، و سرزنش ایشان بوده نه برای آگاه شدن خدای تعالی، زیرا او- علّام الغیوب- یعنی آگاه بر راز پنهانی ها و ناپیداهاست بنابر این از اینکه معنی سؤال برای شناخت و معرفت باشد، خارج نمی شود.
سؤال- در معنی فهمیدن و شناختن، گاهی خبر داشتن است و زمانی به منظور سرزنش، مثل: آیه: (وَ إِذَا الْمَوْؤُدَهُ سُئِلَتْ- 8/ تکویر) که برای شناساندن و معرّفی مسئول (در سقط جنین یا گذشتن از نوزادان به هر تقدیر است).
وقتی سؤال برای تعریف و آگاهی باشد به مفعول دوّم متعدّی می شود که گاهی فعل به خودی خود و گاهی با حروف جارّه متعدّی است، چنانکه می گویی- سألته کذا و سألته عن کذا و بکذا- که متعدّی با حرف (عن) بیشتر است، در آیات: (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ- 85/ اسراء). (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ- 83/ کهف) (یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْأَنْفالِ- 1/ انفال) و (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ- 1/ معارج) (إِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی- 186/ بقره).
ولی اگر- سؤال- برای درخواست مال باشد آن فعل یا بنفسه و یا با حرف (من) متعدّی می شود، مثل آیات:
(وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ- 53/ احزاب) و (وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا- 10/ ممتحنه) و (وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ- 32/ نساء). فقیری که چیزی می خواهد و تقاضا می کند به- سائل- تعبیر می شود.
ص: 287
مثل آیات: (وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ- 10/ ضحی) و (لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ- 11/ ذاریات).
السّوم: اصلش به سرعت رفتن در طلب چیزی است و لفظی است مرکّب از دو معنی رفتن، و جستن چیزی است. در معنی رفتن، عبارت- سامت الإبل فهی سائمه:
(رفت که بچرد و او رونده است) و در معنی ابتغاء و جستن، سمت کذا: (جستجو کردم)، چنانکه گفت:
(یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذابِ- 49/ بقره) (عذاب بدی را بر شما تکلیف می نمودند که فرزندانتان را می کشتند و زنانتان را وا می گذاشتند) و همچنین از واژه- سام- عبارت، سیم فلان الخسف «1» فهو یسام الخسف- است یعنی (خوار شد و خوار می شود).
سوم- هم در خرید و فروش و داد و ستد بکار می رود. «2»
__________________________________________________
(1) عبارت و ضرب المثل- سیم الخسف- و- یسام الخسف در حدیثی از علی علیه السّلام نقل شده است که فرموده «من ترک الجهاد البسه اللّه الّذله و سیم الخسف» «یعنی کسیکه جهاد را واگذارد و از آن روی گرداند خداوند جامه ذلّت و لباس خواری بر او پوشاند و به ناچار تحمّل شکست و خواری را خواهند نمود».
واژه- خسف که در ردیف حرف- خ- در جلد اوّل ذکر شده بصورت استعاره یعنی سستی و خفّت و خواری- و سیم الخسف همان عبارت- تحمل فلان خسفا- است، یعنی: ننگ مشقّت و ذلّت را برای خود خرید و تحمّل کرد.
و نیز- سام- یعنی مرگ، که گفته اند- لکلّ داء دواء الّا السّام- هر دردی دوائی دارد مگر مرگ که بی درمان است حدیث فوق در نهج البلاغه چنین است «امّا بعد فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّه ... فمن ترکه رغبه عنه، البسه اللّه ثوب الّذل و شمله البلاء ... و سیم الخسف» (خطبه 27- النّهایه ج 2/ 426- ابن اثیر- لسان العرب 9/ 68 ابن منظور- مجمع البحرین 5/ 48 طریحی) که در تمام واژه نامه های فوق بصورت ذکر شده آمده است. [.....]
(2) یعنی عرضه کردن متاع یا خریدن آن به کمتر یا بیشتر از آنچه خریدار یا فروشنده دیگری همان را عرضه کرده است و لذا در حدیثی آمده است که: «لا یسوم احدکم علی سوم اخیه» نباید هیچیک از شما از روی حسادت و رقابت در خرید و فروش، روی دست برادرش برود که اجناس را گران کنند و نیز در حدیثی دیگر هست که فرمود:
پگاهان که هوا کاملا روشن نشده، معامله نکنید زیرا احتمال غبن و مغبون شدن هست و در آن اوقات از ذکر و عبادت خداوند بازمی مانند.
ص: 288
گفته شده- صاحب السّلعه أحقّ بالسّوم: صاحب متاع برای خرید و فروش آن متاع سزاوارتر است.
سمت الابل فی المرعی: برای چریدن رهایش کردم (که به باب افعال و تفعیل، متعدّی می شود) می گویند- اسمتها و سوّمتها: (نیز در همان معنی- سمتها- است).
و آیه: (وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ «1»- 10/ نحل).
السّیماء و السّیمیاء: علامت و نشان.
شاعر گوید: له سیمیاء لا تشق علی البصر.
یعنی: (نشانه ای از زیبایی بر چهره دارد که دیدنش بر چشم شادی آور است و مشکل نیست).
خدای تعالی گوید: (سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ- 29/ فتح).
سوّمته: نشانش کردم و علامتش گذاردم.
(مُسَوّمِینَ:) علامت دارها.
مسوّمین: علامت گذاران (در قدیم با داغ کردن و مهر، دامها و بردگان را نشان می کردند) که یا خودشان یا ستورانشان یا فرستاده هاشان را علامت گذاری می کردند.
__________________________________________________
(1) اشاره به یکی از نعمت های با شکوه الهی است که می گوید: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ- 10/ نحل) او کسی است که باران را از آسمان فرو ریزاند و نازل می کند که هم نوشیدنی شماست و هم گیاهان و درختانی از آن تولید می شود که چهارپایانتان را در آن می چرانید. هر کجا در قرآن، واژه- شراب- بکار رفته مطلق آب و نوشیدنی پاک و طبیعی و بدون زیان است، و هر کجا از- خمر و مسکر دنیایی نام می برد که دست ساخته خود بشر و چیزی زیانبار است آن را با واژه های (رجس و عملی شیطانی) که عامل دشمنی و عواقب سوء و بی خردی است به آن اشاره می کند.
در روایتی به سند صحیح آمده است که: «انّ اللّه لم یحرم الخمر لا سمها و لکن حرمها لعاقبتها فما کان عاقبه الخمر فهو خمر» (کافی 6/ 412) یعنی: خداوند خمر را به خاطر اسمش حرام نکرده بلکه بخاطر عواقب و زیانمندی و نتیجه ای که برای فرد و خانواده و جامعه از آن حاصل می شود آن را حرام نموده است، پس هر چیزی که زیانباری و عواقب خمر را داشته باشد، حرام است.
ص: 289
از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره ستوران جنگی روایت شده است که:
«تسوّموا فانّ الملائکه قد تسوّمت» یعنی: (علامت بگذارید، زیرا فرشتگان در جنگ بدر، مرکبهاشان را علامت گذاردند).
السّآمه: ملامت و دلتنگی از چیزی که مدّتش و زمانش طولانی شده خواه کار باشد و خواه تأثیر پذیری از چیزی یا کاری، آیه: (وَ هُمْ لا یَسْأَمُونَ- 38/ فصّلت) (اشاره به کسانی است که در پیشگاه خدای از تسبیح نمودن پیوسته او، ملول و خسته نمی شوند).
و آیه: (لا یَسْأَمُ الْإِنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَیْرِ- 49/ فصّلت) (فطرت آدمی طوری است که از طلب خیر خسته و ملول نمی شود ولی چون بدی به او رسد ناامید و مأیوس می شود).
شاعر گوید:
سئمت تکالیف الحیاه و من یعش ثمانین حولا لا أبالک یسأم «1»
(یعنی: از سختی های روزگار خسته و ملولم، کسی که هشتاد سال زندگی می کند خسته می شود).
طور سیناء: کوه معروفی است، در آیه: (تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْناءَ- 20/ مؤمنون) که با فتحه و کسره حرف (س) هر دو خوانده شده حرف الف در سیناء- که مفتوح است جز
__________________________________________________
(1) عبارت- لا أبالک- ناسزا و سرزنش کامل است ولی- لا امّ لک- یعنی مادرت آزاده نبوده ناسزای درستی است زیرا در نظر اعراب کنیزان و فرزندانشان ناستوده بودند و اسلام این عادت زشت را هم عملا و حکما مردود دانست.
(مجمع الامثال 2/ 242 میدانی)
ص: 290
برای تأنیث نیست، زیرا در کلام عرب، وزن- فعلال- نیست مگر در مضاعف، مثل قلقال و زلزال «1» که حرف (ق) در قلقال و حرف (ز) در زلزال، مضاعف یعنی دو تاست) و در واژه- سیناء- صحیح است که الفش، مثل الف در واژه های علباء و حرباء، یا اینکه الف الحاق مثل الف در واژه- سرواح- باشد و نیز گفته شده- طور سنین- حرف (س) از حروف معجم است.
المساواه: برابری با در نظر گرفتن ذرع و وزن و پیمایش، و در هر سه مورد زیر بکار می رود.
1- به اعتبار اندازه گرفتن، وزن کردن و پیمانه و حجم (طول و وزن و حجم) می گویند: هذا ثوب مساو لذاک الثّوب: این پارچه با آن پارچه مساوی و برابر است.
و هذا الدّرهم مساو لذلک الدّرهم: این پول برابر آن پول است.
2- واژه- مساواه- در معنی برابری به اعتبار کیفیّت، مثل: هذا السّواد مساو لذلک السّواد: این سیاهی برابر آن سیاهی است هر چند که تحقیق در معنی سیاهی به اعتبار مکان و موقعیّت آن سیاهی باز می گردد، بدون توجّه به ذات آن.
3- و گاهی به اعتبار گونه ای برابر است که در آنجا، واژه- عدل- بکار می رود.
شاعر گوید:
ابینا فلا نعطی السّواء عدوّنا
یعنی: (ما دشمنان همسان خویش را بطور عادلانه نمی بخشیم و از آن کار خودداری کرده ایم). استوی دو وجه دارد:
__________________________________________________
(1) قلقال و زلزال هر دو به معنی جنبش و حرکت صحیح است علباء: رگ گردن. حرباء: بوقلمون، و گل آفتاب گردان، میخ های زره، زمین سخت، برآمدگی مهره پشت، آفتاب پرست. و- سرواح- ستوران و درختان بزرگ.
(برهان زرکشی- صحاح- قاموس المحیط)
ص: 291
اوّل- دو فاعل یا بیشتر به آن اسناد داده می شود مثل- استوی زید و عمرو فی کذا: زید و عمر در آن برابر شدند.
در آیه: (لا یَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ- 19/ توبه) (ترجمه تمام آیه: می گوید آیا آب دادن به حاجیان و عمارت مسجد الحرام را با کسی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدای جهاد کرده، یکی می دانید؟! آنان در پیشگاه خدا برابر نیستند).
دوّم- برابری و استوی در ذات شی ء و اعتدال و استقرار آن مثل آیات: (ذُو مِرَّهٍ فَاسْتَوی- 6/ نجم) (نیرومندی، که فرود آمد و استقرار یافت) (فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ- 28/ مؤمنون) (همینکه در کشتی قرار گرفتی و به حال اعتدال درآمدی بگو سپاس آن خدایی را که ما را از ستمگران رهائی بخشید).
و (لِتَسْتَوُوا عَلی ظُهُورِهِ- 13/ زخرف) (تا بر پشت کشتی استقرار یابند و مقتدرانه قرار گیرند(فَاسْتَوی) عَلی سُوقِهِ- 29/ فتح) (بر ساقهای او قرار گرفت و معتدل شد).
استوی فلان علی عمالته: بر مزدش و اجرت عادلانه اش دست یافت.
استوی امر فلان: کارش سامان یافت و منظّم شد.
هر گاه این واژه با حرف (علی) متعدّی شود، در معنی- استیلاء و اقتدار است، مثل آیه: (الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی- 5/ طه) یعنی مستولی شد، و نیز گفته شده معنایش اینست که آنچه در آسمان و زمین هست (معنی عرش تمام جهان است، وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ- 255/ بقره) تماما بر اراده او و با تعدیل و تسویه نمودن آن ها از سوی خدای تعالی، مستقرّ و معتدل گردید، مثل آیه: (ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ- 29/ بقره).
یعنی: (آنگاه به آسمان پرداخت و آن را به هفت آسمان استوار داشت و برپا ساخت).
و نیز گفته شده، معنای (عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی- 5/ طه) این است که هر چیزی نسبت به او برابر است و هیچ چیز وجود ندارد که از چیز دیگری به او نزدیکتر باشد، زیرا خدای تعالی مانند اجسامی که در مکانی غیر از مکان دیگر تحوّل می یابند و می گردند نیست.
ص: 292
و هر گاه استوی- با حرف (الی) متعدّی شود، اقتضاء معنی پایان رساندن دارد یا چیزی به ذات خود به پایان و کمالش می رسد یا با حکم و تدبیر.
در معنی دوّم، مثل آیه: (ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ- 11/ فصّلت).
(آنگاه آسمانی که چون دود بود با امر و اراده اش به نهایت ذات و کمال خود رسید).
(تَسویَه) الشّی ء: معتدل و برابر نمودن چیزی است یا در رفعت شکوه یا در پستی و خواری.
و آیه: (الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ- 7/ انفطار) یعنی خلقت ترا به اقتضاء حکمت قرار داد و آفرید.
و (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها «1»- 7/ شمس) (اشاره به نیروهایی است در نفس و جان آدمی که
__________________________________________________
(1) در آیه: (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- 7/ شمس) اشاره ای علمی و تربیتی و اجتماعی وجود دارد که همه آنها در مفهوم والای (ما) موصوله در آیه اخیر نهفته است. نخست اینکه خداوند به آنچه را که نفس را استوار و معتدل می کند و از انحرافش جلو می گیرد، سوگند می خورد و این خود عظمت موضوع را می رساند، مثل سوگندهای دیگر قرآن، اکنون باید دید چه عواملی در تسویه نفس مؤثّر است و این توجّه به محتوای (ما) در آیه مسئله بعدی است که بایستی به راستی قابل سوگند باشد و ارزش وجودی داشته باشد که از این قرار است:
1- پاکی و پاکدامنی پدر و مادر که در ایجاد نطفه ای سالم و تن و جانی منظّم و سلامت مؤثّرند.
2- محیط خانواده و رعایت نمودن امور تربیتی از سوی افراد خانواده بخصوص نزدیکان و خویشان انسان.
3- محیط جامعه و جوّ سالم حکومتی همانکه در شرایط انقلابی امروز جامعه اسلامی ایران آنرا به خوبی می بینیم که چگونه نفس و جان مردم ما بخصوص جوانان در پایداری و استقامت در ارزشها و دوری از زشتیها و همچنین تمایل به ایثار و خدمت و جانفشانی در راه سعادت جامعه قرار گرفته اند.
4- تعلیم و تربیت از دامن مادر تا مدرسه و دانشگاه.
5- کتابها و مسائل مورد اندیشه و تصمیم گیری در مسیر تکاملی انسان 6- دوستان و یاران از آغاز تا پایان عمر.
7- استاد و معلّم، که نقش اینها پیش از موارد قبلی می تواند در فلاح و رستگاری که در آیه بعد به آن اشاره می کند و می گوید: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها) مؤثّر باشد.
نکته ای که بایستی به آن توجّه داشت واژه (من) یعنی کسیکه، در همین آیه است که می گوید تنها عوامل هفتگانه فوق یا بیشتر برای اصلاح و تعالی و تسویه نفس آدمی یا انحراف آن کافی نیست بلکه این خود
ص: 293
آنها را اساس ارزش دهندگی به نفس و از انحراف دور نمودن نفس قرار داده است که فعل و کار انسان به آنها نسبت داده می شود و در جای دیگر این کتاب هم یادآوری شده است به اینکه فعل و عمل همانطور که به فاعل نسبت داده می شود صحیح است که به ابزار و وسیله و سایر چیزهایی که در عمل به آن نیاز هست منسوب شود مثل- سیف قاطع- و این وجه شایسته تر است، از سخن گوینده ای که می گوید: مقصود از حرف (ما) در آیه: (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- 7/ شمس) خدای تعالی است. پس حرف (ما) به خدای تعالی تعبیر نمی شود زیرا که (ما) موضوعی است برای اسم جنس (تعیین آنچه را که در حرف (ما) به نظر بیاید) که در اعتدال نفس مؤثّر است و نیز هر آنچه که صحیح است، صحیح است هر چند به گوشی وارد نشده و نرسیده باشد.
و امّا آیه: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی- 2/ اعلی).
فعل- تسویه- در این آیه به خدای تعالی منسوب است (زیرا آفریدن و ایجاد از نیست به هست از اوست) و همچنین آیات: (فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی- 29/ فجر) و (رَفَعَ سَمْکَها فَسَوَّاها- 28/ نازعات) پس تسویه- و استوار داشتن متعادل آسمان، دربرگیرنده اساس و استواری آن است که در آیه: (إِنَّا زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَهٍ الْکَواکِبِ- 6/ صافّات) آن را یادآوری نموده است.
(سَوِیّ:) به چیزی که در مقدار و کیفیّت از افراط و تفریط، مصون است گفته
__________________________________________________
انسان است که تصمیم می گیرد لذا (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها بجای موصول (ما) غیر ذی روح، (من) یعنی کسیکه، بکار رفته است- یعنی کسیکه با توجّه به عوامل مذکور خودش خود را اصلاح نکند و نخواهد که جانی متعالی داشته باشد، بقیّه عوامل بی اثر است و یکی از مسائل مهم تربیتی که اسلام بر آن تکیه دارد همین تحقیق و پذیرش و تمکین و تصمیم گیری است حتّی انسان می تواند بر عوامل هفتگانه فوق هم اگر هم منفی باشد مسلّط شود و راهی خلاف آن جهات در پیش گیرد، چنانکه در خانه فرعون آسیه و در خانه یزید و معاویه پسر یزید یا وجود پیامبران در محیطهای ناسالم و عمر بن عبد العزیز که با تذکّر استادش آنچنان تحوّلی چون نوری در تاریکی در تاریخ اسلام بوجود آوردند، پس انسان می تواند محیط ساز- شرایط- و سازنده تاریخ باشد. و در آیه: (فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها) منشاء الهام همان (ما) موصول و محتوای آن است که هم می تواند در نفس، تقوی ایجاد کند و هم فجور.
ص: 294
می شود.
خدای تعالی گوید: (ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیًّا- 10/ مریم) و (مَنْ أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِیِّ- 135/ طه).
و- رجل سویّ: مردی که خوی و خلقتش متعادل و از افراط و تفریط مصون است.
و آیه: (عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ- 4/ قیامه) گفته اند مقصود این است که دستهای انسان را مثل کف پا و سمّ شتران که انگشت ندارند و باز و بسته می شود، قرار می دهیم و یا اینکه همه انگشتان را اندازه ای معیّن قرار دهیم که سودی بهم ندارند و برای حکمتی انگشتان را در اندازه و شکل ظاهری متفاوت و ناهمسان قرار داده، چون همکاری انگشتان بر بستن و گرفتن دست است که چنان هم هستند.
(اعجاز این آیه و سازمان خلقتی سر انگشتان که پس از چهارده قرن با علم انگشت نگاری به اثبات رسیده و فلسفه و حکمت اشاره به سر انگشت، در ذیل واژه- بن- قبلا آمده، مراجعه شود).
و آیه: (فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها- 14/ شمس) یعنی سرزمین و بلادشان با خاک یکسان شد، مثل آیه: (خاوِیَهٌ عَلی عُرُوشِها- 259/ بقره).
و گفته اند- سوّی بلادهم بهم: سرزمین و بلادشان را با آنها با خاک یکسان و ویران کرد، مثل آیه: (لَوْ تُسَوَّی بِهِمُ الْأَرْضُ- 42/ نساء) «1».
و این آیه اشاره ای است به آنچه که کفّار در آیه زیر می گویند: (یَقُولُ الْکافِرُ یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً
- 40/ نباء).
مکان سوی و (سَواءُ): جای وسط و میانه، که:
سواء، سوی و سوی- نیز گفته می شود یعنی جایی که دو طرفش برابر باشد و
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است (یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّی آرزو دارند که کاش با زمین یکسان شوند یعنی خاک می بودند.
ص: 295
اینچنین معنی بصورت صفت و ظرف مکان، هر دو بکار می رود و اصل آن مصدر است.
و گفت: (فِی سَواءِ الْجَحِیمِ- 55/ صافّات) و (سَواءَ السَّبِیلِ- 108/ بقره) و (فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ- 58/ انفال) یعنی عدالت در داوری و حکم، و همینطور آیات:
(إِلی کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ- 64/ آل عمران) و (سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ- 6/ بقره) (سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ- 6/ منافقون) و (سَواءٌ عَلَیْنا أَ جَزِعْنا أَمْ صَبَرْنا- 21/ ابراهیم) یعنی: هر دو امر جزع کردن یا پایداری مساوی است و سودی بحال ما ندارد. و (سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ- 25/ حجّ) (اشاره به شرایط و احکام مسجد الحرام است که می گوید: برای ساکنین آنجا و مسافرین به آنجا یکسان و برابر است و هیچکس حقّ ممانعت دیگران را برای زیارت آنجا ندارد).
سوی و سواء- به معنی (غیر) بکار می رود، شاعر گوید:
فلم یبق منها سوی هامد
یعنی: (چیزی از آنها غیر از خشکیده و پوسیده خاموش باقی نماند) و دیگری گوید: و ما قصدت من اهلها لسوائکا یعنی: (از اهل آنجا به غیر از تو کسی آن را قصد نکرده است).
عندی رجل سواک: غیر از تو و به جای تو، کسی نزد من نیست.
و- (السّیّ:) مساوی و یکسان، مثل- عدل و معادل- و- قتل و مقاتل.
می گویی: سیّان زید و عمرو: زید و عمرو مساوی و برابرند، جمع- سیّ- اسواء است مثل- نقض و انقاض.
قوم اسواء و مستوون: مردمی یکسانند.
مساواه: در چیزهای با ارزشی که معمول و متعارف است، می گویند: هذ الثّوب
ص: 296
یساوی کذا: این جامه مساوی دیگری است و اصلش از- ساواه فی القدر یعنی در مقدار و اندازه مساویند، گرفته شده.
آیه: (حَتَّی إِذا ساوی بَیْنَ الصَّدَفَیْنِ- 96/ کهف) (تا میان دو دیوار برابر و یکنواخت شد).
السّوء: هر چیزی که انسان را از امور دنیوی یا اخروی و حالات نفسانی و بدنی و همچنین بخاطر از دست رفتن مال و جاه و از دست رفتن دوست اندوهگین و غمین سازد. آیه: (بَیْضاءَ مِنْ غَیْرِ سُوءٍ- 22/ طه) یعنی: بدون اینکه آفتی در آن باشد، که به بیماری برص تفسیر شده است و آن آفاتی است که بدست می رسد.
و گفت: (إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکافِرِینَ- 27/ نمل) (به راستی که خواری و اندوه در آن روز، کفّار را فرا می گیرد) سوأی: به هر چیزی که قبیح و زشت است تعبیر می شود که با واژه- حسنی- مقابل شده است.
در آیات: (ثُمَّ کانَ عاقِبَهَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای- 10/ روم) و (لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی- 26/ یونس) و- (سَیّئَه): عمل زشتی است که نقطه مقابل حسنه است.
(بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً- 81/ بقره) و (لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَهِ- 46/ نمل) و (یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ- 114/ هود) و (ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ- 79/ نساء).
و (فَأَصابَهُمْ سَیِّئاتُ ما عَمِلُوا- 34/ نحل) و (ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَهَ- 96/ مؤمنون).
و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «یا انس أتبع السیّئه بالحسنه تمحها» یعنی: (ای انس خوبی را پس از بدی دنبال کن تا بدی را محو کنی). حسنه و سیّئه بر دو گونه است:
اوّل- حسنه و سیّئه یا (خوبی و بدی) بر حسب اعتبار عقل و شرع، چنانکه در آیه: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَهِ فَلا یُجْزی إِلَّا مِثْلَها- 160/ انعام)
ص: 297
مذکور شده.
دوّم- حسنه و سیّئه (خوبی و بدی) به اعتبار طبع و سرشت و این همان خوبی و بدی است که طبیعت آن را سبک و سنگین می انگارد.
مثل آیه: (فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَهُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسی وَ مَنْ مَعَهُ- 131/ اعراف).
(همینکه خوبی و حسنه به آنها می رسد می گویند از خود ماست و اگر بدی به آنها برسد می گویند از موسی و یاران اوست).
و آیه: (ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَهِ الْحَسَنَهَ- 95/ اعراف) و (إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکافِرِینَ- 27/ نحل).
می گویند: ساءنی کذا و سوءتنی: بمن بدی کرد و مرا غمگین کردی.
(اسَأتَ) الی فلان: به او بدی کردی.
و آیات: (سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا- 27/ ملک) و (لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ- 7/ اسراء) و (مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) یعنی زشتی (کسی که کار قبیح و گناهی انجام دهد با همان عمل، سزایش می دهند) و (زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ- 37/ توبه) و (عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ- 98/ توبه) یعنی آنچه را که در پایان و عاقبت، آنها را غمگین خواهد کرد.
و همچنین آیات: (وَ ساءَتْ مَصِیراً- 97/ نساء) و (ساءَتْ مُسْتَقَرًّا- 62/ فرقان).
و امّا آیه: (فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِینَ- 177/ صافّات) (و چون عذاب بر ساحتشان و دیارشان فرود آید چه بد است صبح گاه کسانی که بیمشان می دادند و حقّ را نمی پذیرفتند).
و (ساءَ ما یَعْمَلُونَ- 66/ مائده) و (ساءَ مَثَلًا- 177/ اعراف) واژه- ساء- در این دو آیه اخیر همان- بئس است- یعنی: چه بد عاقبتی است کاری که می کنند.
و (یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ- 2/ ممتحنه) (دستها و زبانهاشان به بدی بسوی شما دراز و چیره شد).
ص: 298
و آیه: (سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا- 27/ ملک).
واژه- (سُوء) (زشتی و بدی) از این جهت به چهره ها نسبت داده شده که همواره اثر سرور و غم در چهره ظاهر می شود. و آیه: (سِی ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً «1»- 77/ هود) حلّ بهم ما یسوءهم: چیزی که به سختی دچارشان می کرد به آنها رسید و آنها را فرا گرفت. و آیات: (سُوءُ الْحِسابِ- 18/ رعد) و (وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ- 25/ رعد) یعنی حساب اعمال و جایگاه دشوار و ناگوار.
واژه- (سَواه)- برای عورت و جثّه کنایه شده است. گفت (کَیْفَ یُوارِی سَوْأَهَ أَخِیهِ- 31/ اعراف) (فَأُوارِیَ سَوْأَهَ أَخِی- 31/ مائده) (یُوارِی سَوْآتِکُمْ- 26/ اعراف) (بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما- 22/ اعراف) (لِیُبْدِیَ لَهُما ما وُورِیَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما- 20/ اعراف) (شیطان وسوسه شان کرد تا آنچه از عوراتشان پوشیده بود آشکار کنند).
__________________________________________________
(1) همینکه فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط بر پیامبرشان وارد شدند از ورودشان غمگین و دلتنگ شد که نشانه عجز بر دفع و چاره جوئی گناهان مکروه قوم است و- رحب الذراع- در باره کسی است که توانائی دارد.
.)
ص: 299
الشّبه و الشّبه و الشّبیه: حقیقت معنی آن در همسانی و مشابهت از جهت کیفیّت است. مثلا در رنگ و مزه، و همچنین برابری و همسانی در عدالت و در ستم.
(شُبهه:) آن است که چیزی از دیگری که میانشان همسانی و شباهت است، تمیز داده نشود، یا از جهت جسم یا کیفیّت و معنی.
آیه: (وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً- 25/ بقره) یعنی بعضی از آن ها به بعضی دیگر، از نظر رنگ و مزه و حقیقت شبیه است که گفته اند همانندی در کمال و خوبی است (اشاره به نعمات بهشتی است) که (مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشابِهٍ- 99/ انعام) نیز خوانده شده، و همچنین گفته شده همه آن نعمت های بهشتی به یکدیگر شبیه است که البتّه هر دو معنی فوق بهم نزدیک است.
و آیه: (إِنَّ الْبَقَرَ (تَشابَهَ) عَلَیْنا- 70/ بقره) که بصورت ماضی بیان شده و لفظش مذکّر است و- تشابه- به معنی- تتشابه علینا- است و یک حرف (ت) آن حذف و ادغام شده.
(اکثرا برای تخفیف افعال در مضارع و وزن تفاعل شکل مضارع آن با حذف (ت) به صورت ماضی بکار می رود.
و (تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ- 118/ بقره).
یعنی: (در گمراهی و جهالت دلهاشان یکسان است).
ص: 300
و در آیه: (أُخَرُ (مُتَشابِهاتٌ)- 7/ آل عمران).
آیات متشابه در قرآن آیاتی است که تفسیر آنها بخاطر مشابهت با آیات غیر از آنها اشکال یافته یا از جهت لفظ و یا از حیث معنی.
فقهاء گفته اند: متشابه چیزی است که ظاهرش از مرادش خبر نمی دهد.
حقیقت اینست که آیات قرآنی به اعتبار بعضی نسبت به بعض دیگر سه گونه است:
1- محکم علی الاطلاق (آیاتی که بطور مطلق، محکمند).
2- متشابه علی الاطلاق (آیاتی که بطور مطلق، متشابه اند).
3- آیاتی که از وجهی متشابه و از وجهی محکمند.
متشابه نیز بطور کلّی سه گونه است:
1- متشابه، فقط از جهت لفظ.
2- متشابه، فقط از جهت معنی.
3- متشابه، از جهت لفظ و معنی هر دو.
ولی- متشابه از حیث لفظ، خود دو نوع است:
1- متشابهی که به الفاظ مفرد برمی گردد یا از نظر غرائب واژه های آن لفظ. مثل:
الأبّ، یزفّون- و یا از نظر مشارکت لفظی، مثل ید- عین.
2- متشابهی که به کلام مرکّب برمی گردد، و خود سه گونه است:
1- نوعی از متشابه بنابر کوتاهی کلام، مثل:
(وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ- 3/ نساء).
2- نوعی که برای بسط سخن، متشابه است، مثل:
(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ- 11/ شوری).
زیرا اگر گفته شود- لیس مثله شی ء- برای شنونده روشنتر است.
3- نوعی متشابه از نظر نظم کلام، مثل:
(أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً- نه- عوجا قیّما و
ص: 301
(وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ ... لَوْ تَزَیَّلُوا- 25/ فتح).
(آیه اخیر در باره کارزار و عذاب کفّار است) دوّم- متشابه از جهت معنی و اوصاف خدای تعالی و اوصاف روز بازپسین و قیامت که اینگونه صفات برای ما متصوّر نیست زیرا چیزی را تا احساس نکنیم و از جنس محسوسات نباشد، صورت آنها در نفوس ما حاصل نمی شود.
سوّم- متشابه از جهت لفظ و معنی که بر پنج قسم است:
1- از نظر کمیّت، مثل عموم و خصوص.
در آیه: (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ- 5/ توبه).
2- از نظر کیفیّت، مثل: واجب و مستحب.
در آیه: (فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ- 3/ نساء).
3- از جهت زمان، مثل: ناسخ و منسوخ.
در آیه: (اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ- 102/ آل عمران).
4- از جهت مکان و اموری که در آن موقعیّت ها، آیات نازل شده است، مثل:
(وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها- 189/ بقره).
(إِنَّمَا النَّسِی ءُ زِیادَهٌ فِی الْکُفْرِ- 37/ بقره).
زیرا تا کسی به عادات عرب در جاهلیّت آشنا نباشد و آنها را نداند معرفت و شناخت این آیات برایش مشکل و متعذّر است.
5- از جهت شرایطی که فعل و کار با آنها، یا بطور صحیح یا فاسد انجام می شود مثل: شرایط نماز و نکاح.
اینها بود که بطور مجمل گفته شد و هر گاه کاملا تصوّر شود، دانسته می شود که تمام آنچه را که مفسّرین در تفسیر متشابهات ذکر کرده اند خارج از این تقسیمات نیست مثل سخن کسی که گفت: متشابه (الم- بقره) است. و سخن قتاده، که می گوید:
آیات محکم ناسخ است و متشابه منسوخ
ص: 302
و سخن اصمّ «1»- که می گوید: محکم آیه ای است که بر تأویلش اجماع نظر باشد و متشابه، آن چیزی است که اختلاف نظر در آن هست آنگاه تمام آیات متشابه هم خود بر سه گونه است:
1- آیاتی که راهی برای آگاهی بر زمان وقوع آن نیست، مثل:
زمان قیامت و خروج دابّه الأرض (که آثاری از آستانه قیامت است) و اینکه آن حیوان چگونه است.
2- آیاتی که برای انسان راهی بسوی شناسایی آنها وجود دارد، مثل: الفاظ، غریب و احکام مشکل و مبهم.
3- نوعی از متشابه که معنی آن در میان دو امر واقع شده و متردد بین الامرین است و جایز است که معرفت و شناسایی به حقیقت آن مخصوص شناسایی و معرفت راسخین در علم باشد و برای غیر از آنها پوشیده است و این همان است که مورد اشاره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره علی رضی اللّه عنه است که فرمود:
«اللّهمّ فقّهه فی الدّین و علّمه التأویل» و در باره ابن عبّاس هم سخنی مثل این گفته شده:
هر گاه این جمله را شناختی، دانسته می شود که وقف نمودن بر (وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ- 7/ آل عمران) و وصل آن با (وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ- 7/ آل عمران) هر دو جایز است.
زیرا برای هر یک از آنها یعنی (وقف و وصل) بر حسب آنچه که بطور تفصیل گفته شده،
__________________________________________________
(1) ابو عبد الرّحمن حاتم بن عنوان بلخی معروف به- اصم- که از بزرگان اصحاب معرفت و عرفان است، کلمات ظریفه ای از او به یادگار مانده است، وفاتش در سال 237 هجری است.
وجه لقب اصم (ناشنوا) نسبت به او از اینجهت بوده که روزی کسی از او سؤالی می کند و ناگهان صدائی و بادی از آن مرد خارج شد و خجل گشت، ابو عبد الرّحمن برای اینکه خجالت او را برطرف کند به او گفت: بلند صحبت کن تا من بشنوم. و از این جمله انسانی وانمود کرد که (کر) است و سؤال کننده خوشحال شد.
سعدی هم در گلستان اصم بودن او را باور ندارد.
سعدی می گوید:
که حاتم اصم بود باور مکن
(هدیه الاحباب 113- ریحانه الادب 1/ 86)
ص: 303
وجهی هست. «1»
و آیه: (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً- 23/ زمر).
یعنی: آنچه که بعضی از آن در احکام و حکمت و استواری نظم شبیه بعض دیگر است.
و آیه: (وَ لکِنْ (شُبِّهَ) لَهُمْ- 157/ نساء).
یعنی برای آنها همانند و نمونه ای مجسّم شد. بطوریکه پنداشتند خود اوست (در باره بدار آویختن و مصلوب نمودن کسی است که شبیه حضرت عیسی علیه السّلام بود).
شبه: نوعی از سنگهای معدنی است که رنگش به رنگ طلا شبیه است.
__________________________________________________
(1) ارزش وجوهی و روشی که راغب رحمه اللّه در تشریح متشابهات بکار برده است موقعی بهتر فهمیده می شود که تمام تفاسیر و واژه نامه ها در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد که در آنصورت ارزش و اهمیّت کار علمی و بی نظیر راغب بخوبی روشن می شود، ابن فارس که خود پیشوای ریشه شناسان در واژه ها است می نویسد «و المتشابهات من الامور المشکلات».
یعنی: درک و فهم معنی متشابهات و دریافت ریشه آن از کارهای مشکل و سخت است. که فیروزآبادی آنرا- مشتبهات و مشبّهات- دانسته است. ابو منصور ازهری پس از استناد عبارتی که راغب می گوید: «سخن کسی که گفت متشابه- الم و بقیّه فواتح سور است- کسی را ابن عبّاس، معرّفی می کند و سپس می گوید اگر این سخن صحیحا از ابن عبّاس باشد تفسیری قطعی است ولی اخبارشناسان این استناد را ضعیف می دانند، ولی- فرّاء این روایت را نقل کرده و می گوید ابن عبّاس گفته است- محکمات- آیاتی است که نسخ نشده، و متشابهات آیاتی است که نسخ شده پس ازهری بدون اینکه نظر خود را بیان کند می نویسد: و هذا قول کثیر من اهل العلم، و اللّه اعلم- ابن اثیر می گوید: در وصف قرآن روایت شده است که- آمنوا بمتشابهه و اعملوا بمحکمه- یعنی به متشابهات قرآن ایمان آورید و به محکماتش عمل کنید (که در این جامیان امور نظری و ایدئولوژیکی یعنی آیات اعتقادی و آیاتی که بایستی مورد عمل قرار گیرد تفاوت معیّن شده است).
سپس می نویسد: المتشابه، ما لم یتلقّ معناه من لفظه- متشابه چیزی است که از لفظش معنایش دریافت نمی شود و دو گونه است، آیات متشابهی که اگر به آیات محکم رد شود معنایش شناخته می شود و آیات متشابهی که- ما لا سبیل الی معرفه حقیقته- که راهی به شناخت حقیقت آن نیست.
(مقاییس 3/ 243- تهذیب 6/ 90- النّهایه 2/ 242- قاموس فیروزآبادی- معانی القرآن و تفاسیر: تبیان- مجمع البیان، التّفسیر الکبیر فخر رازی- کشّاف- کشف الاسرار ...)
و پس از توضیح و تفسیر و طبقه بندی معانی متشابهات که در متن کتاب از سوی راغب رحمه اللّه بیان شده عاشقان تحقیق و تفسیر قرآن را در این مورد دیگر نیازی به بررسی نیست.
ص: 304
الشّتّ: پراکنده شدن افراد یک جامعه، می گویند:
شتّ جمعهم شتّا و شتاتا: جمعشان پراکنده شد.
جاءوا اشتاتا: پراکنده و نامنظّم آمدند.
و آیات: (یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً- 6/ زلزله).
(مِنْ نَباتٍ شَتَّی- 53/ طه).
یعنی: انواع گوناگون گیاهان.
و آیه: (وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی- 14/ حشر).
یعنی: دلهاشان به خلاف کسانی است که در آیه: (وَ لکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ- 63/ انفال) توصیفشان کرده.
شتّان: اسم فعل است، مثل: و شکان، می گویند:
شتّان ما هما و شتّان ما بینهما: در وقتی است که التیام و پیوند از میانشان برخاسته است یعنی (چه بسیار فرق است میانشان).
آیه: (رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ- 2/ قریش).
(اشاره به کوچ کردن زمستانی و تابستانی است).
شتی و أشتی- و همچنین صاف و أصاف: (زمستان کرد، تابستان کرد). المشتی و المشتاه: برای زمان و محلّ کوچ کردن بکار می رود.
شاعر گوید: نحن فی المشتاه ندعوا الجفلی «1».
__________________________________________________
(1) شعر از طرفه بن عبد شاعر قبل از اسلام است که در مورد سخاوت و کرم خانواده و قبیله خود می گوید:
ص: 305
الشّجر: گیاهی است که ساقه داشته باشد.
شجره و شجر- مثل- ثمره و ثمر.
در آیات: (إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ- 18/ فتح) (أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها- 72/ واقعه) (وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ- 6/ الرّحمن) (مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ- 52/ واقعه) (إِنَّ شَجَرَهَ الزَّقُّومِ- 43/ دخان) (که هم مؤنّث و هم مذکّر، بکار رفته است.)
واد شجیر: درّه ای پر درخت.
هذا الوادی أشجر من ذلک: این درّه از آن دیگری، سرسبزتر است. الشّجار و (المُشاجَرَه) و التّشاجر: مجادله و نزاع کردن، مثل آیه: (فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ- 65/ نساء).
شجرنی عنه: مرا از آن کار با مجادله بازگرداند.
در حدیث: «فان اشتجروا فالسّلطان ولیّ من لا ولیّ له» یعنی: (هر گاه منازعه کردند پس برتری و تسلّط یاور کسی است که سرپرستی و یاوری ندارد).
الشّجار: چوب هودج و کجاوه (وسیله ای دکّه مانند با سایبانی که بر پشت ستوران می نهادند و در مسافرت، زنان یا کودکان و پیران، و بیماران را در آن می نشاندند، امروز هم در هندوستان مرسوم است).
مشجر: چیزی است که لباس بر آن می اندازند.
شجره بالرّمح: او را با نیزه زد، بطوریکه نیزه را در بدنش باقی گذارد.
__________________________________________________
نحن فی المشتاه ندعوا الجفلی لا تری الادب فینا ینقتر
ما در سرمای سخت زمستان هم میزبان جماعت هستیم و تو میزبانی که عدّه کمی را کند نخواهی دید.
ص: 306
الشّحّ: بخلی که با حرص توأم باشد، بطوریکه عادت شود.
در آیه: (وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ- 128/ نساء) (اشاره به تنگ نظری در نفسهاست که می گوید: و ان تحسنوا و تتّقوا فانّ اللّه کان بما تعملون خبیرا- که اگر نیکی کنید و پرهیزگار باشید خدا به آنچه می کنید آگاه است). و آیه: (وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ- 9/ حشر).
(بعدش اینست که می گوید: اولئک هم المفلحون- کسیکه خود را از بخل نگهمیدارد، آنها خود از رستگارانند).
رجل شحیح و قوم أشحّه: مردی و گروهی تنگ نظر.
آیه: (أَشِحَّهً عَلَی الْخَیْرِ- 19/ احزاب) یعنی: (بر کار خیر بخیل است).
و آیه: (أَشِحَّهً عَلَیْکُمْ- 19/ احزاب) یعنی: بر شما بخل می ورزند.
خطیب شحشح: سخنوری بلیغ و ماهر (که پیاپی سخن می گوید، و ادامه می دهد) یا خطبه اش را ادامه می دهد مثل:
شحشح البعیر فی هدیره: آن شتر بانگش را برمی گرداند و تکرار می کند و ادامه می دهد.
آیه: (حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُما- 146) یعنی: (پیه و چربی گاو و گوسفند را بر آنها حرام کردیم).
شحمه الاذن «1»: نرمه که گوشواره بر آن آویزان می شود بتصوّر اینکه بصورت دنبه و
__________________________________________________
(1) ابن واضح یعقوبی در کتاب گرانقدرش در بخش شمایل رسول خدا، می نویسد: لا یجاوز شعره شحمه اذنه: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مویش بر نرمه گوشش نمی رسید و موی سرش نه زیاد و نه کم بود و نه آن را می تافت، رنگی
ص: 307
پیه است.
شحمه الأرض: قارچ و کرمهای سپید زمین.
رجل مشحّم: مردی که زیاد چربی دارد (تاجر روغن و پیه) شحم: دوستدار چربی.
شاحم: کسی که یارانش او را غذا می دهند.
شحیم: فربه و پرچربی.
آیه: (فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ- 119/ شعراء) یعنی: در کشتی پر و انباشته شده.
شحناء: دشمنی و عداوتی که سراسر جان را فرا گرفته باشد.
عدوّ مشاحن: دشمنی که روح فردی دارد (تکرویا اندیوید آلیست) أشحن للبکاء: جانش سرشار از اندوه و اشک شد.
الشّخص: سیاهی انسانی ایستاده که از دور دیده می شود.
شخص من بلده: از شهرش رفت.
شخص سهمه: تیرش را به بالای هدف پرتاب کرد.
__________________________________________________
روشن و به سرخی آمیخته داشت. (تاریخ یعقوبی- 1/ 512) بر خلاف روشی که فرهنگ استعماری و دستگاههای استعماری جهانگردانی و الگوهایی با موی سر زیاد برای ملّتهای مسلمان صادر می کردند و متأسّفانه تقلید کورکورانه باعث می شد که موی سرها از پشت سر و از روی گوش هم بگذرد، گویی که اینان در صدها قرن قبل و در غارها زندگی می کنند، ولی می بینیم که شیوه پیامبر اسلام آنچنان است که روایت شده.
امید است آنهایی که با تافتن گیسوان و موی روی گوش و پشت سر خود عمل خویش را با عکس هایی که به دروغ به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمّه نسبت داده اند، مقایسه نکنند و از روش صحیح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پیروی نمایند. [.....]
ص: 308
شخص بصره: چشم انداخت و نگریست.
أشخصه صاحبه: دوستش غیبتش کرد.
آیه: (تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ- 42/ ابراهیم) یعنی: (روزی که دیدگان خیره شود).
و آیه: (شاخِصَهٌ أَبْصارُ الَّذِینَ 97/ انبیاء) یعنی: پلک هاشان بهم نمی خورد.
(تمام آیه چنین است- وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذا هِیَ شاخِصَهٌ أَبْصارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یا وَیْلَنا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذا بَلْ کُنَّا ظالِمِینَ- آنگاه که وعده حقّ نزدیک شود چشمان کسانی که کفر ورزیده اند از ترس خیره شود و با ندامت می گویند: وای بر ما که از این امر غافل بودیم و بلکه ستمگر بودیم).
الشّدّ: محکم بستن.
گفته می شود- شددت الشّی ء: آن را محکم بستم.
آیات: (وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- 28/ انسان).
(آیه چنین است- نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ- ایشان را آفریدیم و سرشت و ترکیبشان را استوار و محکم ساختیم).
و (فَشُدُّوا الْوَثاقَ- 4/ محمّد) یعنی: (بندها محکم کنید).
(الشّدّه:) در محکم بستن و نیز در باره بدن و قوای نفسانی، و عذاب بکار می رود.
و گفت: (وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّهً- 44/ فاطر) (از حیث نیرو از ایشان سخت تر بودند) و آیه: (عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی- 5/ نجم) یعنی: جبرئیل علیه السّلام.
و آیات: (غِلاظٌ شِدادٌ- 6/ تحریم) (بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ- 14/ حشر) (فِی الْعَذابِ الشَّدِیدِ- 26/ ق) یعنی هولناک، و سهمگین.
ص: 309
(شَدِید) و متشدّد: بخیل، در آیه: (وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ- 8/ عادیات) یعنی: (او در نیکی سختگیر و بخیل است) پس جایز است که واژه- شدید- در آیه اخیر به معنی مفعول باشد گویی که سخت و تنگ نظر شده است، چنانکه می گویند- غلّ- از معنی جدا شدن و دور بودن و به این طریق:
آیه: (وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَهٌ، غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ- 64/ مائده) یعنی: [یهود گفتند دست خداوند (قدرت او) از کار آفرینش دور و جدا شده و جهان به خود رهاست، دستان و قدرت ایشان از آفرینش- (حقایق جهان) دور و جدا است].
و نیز جایز است- شدید- در اینجا بمعنی فاعل باشد، پس- متشدّد در معنی بخیل مثل اینستکه کیسه پولش سخت و تنگ شده.
و آیه: (حَتَّی إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَهً- 15/ احقاف) هشدار و آگاهی است بر اینکه انسان همینکه به آن سنین (چهل یا سن کمال) برسد، خوی و اخلاقی که سرشتش بر آن نهاده شده بعد از آن سن به تدریج و پیوسته از او زایل می شود و این موضوع را شاعر چه زیبا سروده و هشدار داده است که:
1-
اذا المرء وافی الاربعین و لم یکن له دون ما یهوی حیاء و لا ستر 2-
فدعه و لا تنفس علیه الّذی مضی و ان جرّ اسباب الحیاه له العمر
1- زمانی که انسان به چهل سالگی رسید و غیر از هوی و هوس و آرزوها عفّت و حیائی نداشت.
2- رهایش کن و بر عمری که از او گذشته رشک مبر، هر چند آن عمر متاع دنیا را برایش به آسانی بکشد و همراهش کند).
شدّ فلان (و اشتَدّ:) دوید و سرعت گرفت، و جایز است که از عبارت- شدّ خزامه للعدو- باشد، یعنی: (تنگ اسبش را برای رفتن به سوی دشمن محکم کرد).
چنانکه می گویند: ألقی ثیابه: جامه اش را بسوی دشمن افکند، و یا اینکه- شدّ فلان- از معنی- اشتدّت الرّیح: باد بشدّت وزید، باشد
ص: 310
که در آیه: (اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ- 18/ ابراهیم) ذکر شده است.
الشّرّ: چیزی است که همه از او روی برمی تابند، چنانکه خیر چیزی است که همه به او متمایلند.
در آیات: (شَرٌّ مَکاناً- 77/ یوسف) (إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ- 22/ انفال).
تحقیق در معنی- شرّ- با تحقیق در واژه- خیر- قبلا گفته شده (در حرف خ ذیل واژه خیر) و همچنین انواع خیر و شرّ را.
رجل شریر و شریر: مرد شرور و فتنه انگیز.
قوم اشرار: مردمی فتنه انگیز.
اشررته: او را به شرّ و بدی نسبت دادم.
گفته اند- اشررت کذا- مثل- اظهرته- است، یعنی آشکارش کردم. بنا به گفته شاعر:
اذا قیل أیّ النّاس شرّ قبیله أشرّت کلیب بالأکفّ الأصابعا
(هر گاه گفته شود کدام مردم از قبیله و قومی شریرترند. قوم کلیب با کف دستان و انگشتان ظاهر می شود).
اگر در اینجا نبود مگر همین یک بیت شعر، احتمال داشت که چون اشاره به سر انگشتان نموده است دستان و انگشتان را به شر و بدی نسبت داده باشد و از- أشررته- باشد وقتی که او را به شرّ و بدی نسبت دهی. (الشّرّ:) با ضمّه حرف (ش) مخصوص عیب و ناپسند و مکروه است.
(شرّه شرّا: او را عیب کرد و ناروا گفت) شرار النّار: فروزش و شعله آتش که زبانه می کشد، علّت تسمیه شعله آتش به شرار برای این اعتقاد است که از آتش، شرّ و بدی تصوّر می کردند.
ص: 311
که در آیه: (تَرْمِی بِشَرَرٍ کَالْقَصْرِ «1»- 32/ مرسلات) بکار رفته است.
الشّرب: نوشیدن هر مایعی است، خواه آب یا غیر از آن.
خدای تعالی در صفت اهل بهشت گوید: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً- 21/ انسان).
و در صفت دوزخیان گوید: (لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ- 70/ انعام) جمعش- أشربه- است.
شربته شربا و شربا: آن را نوشیدم.
و گفت: (فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی ... فَشَرِبُوا مِنْهُ «2»- 249/ بقره): و گفت (فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِیمِ- 55/ واقعه).
یعنی: (و همچون شتران عطشان می نوشند) (الشّرب:) بهره و نصیبی از آب (جرعه ای).
و آیه: (هذِهِ ناقَهٌ لَها شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ- 155/ شعراء) (اشاره به ناقه صالح است که می گوید او سهمی از آب دارد و شما هم روز معیّنی، سهمی و بهره ای، آیه بعدی هم در همین مورد است می گوید) (کُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ- 28/ قمر).
__________________________________________________
(1) یعنی دوزخ در آن روز چون کوشک های بلند می کشد، و شعله می افکند، که در این آیه شعله و لهیب بلند آتش دوزخ را به بلندی کوشک ها و قصرهای دنیایی تشبیه نموده تا نوعی رابطه میان مستکبرین دنیایی با کوشک های مرتفعشان و فرجام کارشان همسان باشد، در دنیا قصرهای مرتفع و سایبانها می ساختند، و طبیعی است که در لذّت ها، و نعمت ها و آنچنان سرمستی و سر خوشی ها نمی توانستند از حال بی نوایان و ستمکشان آگاه باشند، در آیات بعد این سوره اشاره به جدا شدن پاکان و پلیدان در قیامت است، می گوید:
پس پرهیزکاران در سایه حقیقی قرار می گیرند نه سایه ای که نمودار شعله های سوزنده آتش است بلکه در سایه ای آرامش دهنده و در چشمه سارهایی که امواج و نسیم آنها مسرّت بخش است و بعد می گوید: گواراتان باد، این پاداش نکوکاری و پرهیزکاری شماست.
(2) اشاره به سخن طالوت است که سربازان خود را بفرمان خدای در مورد نوشیدن زیاد و بی موقع آب از نهر آزمایش می کند که جز عدّه کمی بقیّه بیش از حدّ معمول و مقرّر آب می خورند.
ص: 312
(مَشرَب:) مصدر است و اسم زمان و مکان از شرب.
در آیه: (قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ- 60/ بقره) الشّریب: نوشنده و همچنین آب قابل نوشیدن.
شارب: مویی که در روی لب بالای دهان است و همچنین رگی که توی حلق و گلو است، جمع آن- شوارب- است به تصوّر اینکه هم آن رگ و هم سبیل و موی لب بالا نوشنده آبند.
هذلیّ، در باره گورخر می گوید:
صخب الشّوارب لا یزال کأنه «1» و آیه: ( (وَ أُشْرِبُوا) فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ- 93/ بقره).
یعنی: (محبّت گوساله در دلشان استوار شده بود).
گفته اند معنی آیه از سخنی است که می گویند:
أشربته البعیر: طناب را به گردنش محکم بستم، شاعر گوید:
فأشربتها الأقران حتّی و قصتها بقرح و قد ألقین کلّ جنین «2»
معنی آیه فوق در مورد دلبستگی و شیفتگی زیاد آنها به گوساله، مثل اینست که دلهاشان سخت با طناب به آن بسته شده.
بعضی از علماء گفته اند معنایش اینست که محبّت او به دلهاشان تعلّق گرفته و بسته شده (یعنی خود گوساله پرستی نه آن گوساله بخصوص) و این معنی از عادات آنهاست یعنی وقتی که آمیخته شدن حبّ و بغض را در جان و نفس آدمی می خواهند
__________________________________________________
(1) بانگ و آوای گورخران در حال خوردن آب پیوسته ادامه داشت و مصراع بعدش چنین است:
عبد لآل ابی ربیعه مسبع گویی که بنده ای از خاندان ابی ربیعه است که خوی بد او را فرا گرفته است و نعره می زند.
(2) شعر فوق در مآخذ دیگر که از ثعلب روایت شده الفاظش مختلف است و چنین است:
فاشربتها الاقران حتّی انختها بقرح و قد القین کلّ جنین
که معنی آن مثل- اشربت ابلک- است و- اشربتها الا قران یعنی همواره برای هر شتر مادینه ای شتر فحلی قرار دادم و بهم نزدیک کردم و هر یک جنینی و نوزادی افکندند.
ص: 313
تعبیر کنند، اسمی از- شراب را بطور- استعاره بکار می برند، زیرا واژه- شراب یا نوشیدنی بخاطر نافذ بودن و اثر کردن در بدن رساتر و بلیغ تر است، چنانکه شاعر گوید:
تغلغل حیث لم یبلغ شراب و لا حزن و لم یبلغ سرور
یعنی: (بطوری نفوذ کرد که اندوه و شادی و نوشیدنی به آن حد از تأثیر و نفوذ نرسیده است). و هر گاه بگویند- گوساله دوستی- به این حدّ از مبالغه نیست، باید دانست که یادآوری و ذکر- عجل- یعنی: گوساله در آیه اخیر، آگاهی بر این امر است که آنها از شیفتگی بیش از حدّشان به او، صورت گوساله در دلهاشان محو نمی شد.
در مثالی می گویند:
اشربتنی ما لم أشرب: چیزی را که انجام نداده ام بر من ادّعاء کردی.
اصل شرح: پهن و باز کردن گوشت و امثال آن است.
می گویند- شرحت اللّحم و شرّحته: (گوشت را باز و گسترده کردم).
و از این واژه عبارت- شرح الصّدر- است یعنی باز شدن سینه و فراخی آن توسّط نور الهی و آرامشی از سوی خدا و سروری از او بر دل.
در آیات: (رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی- 25/ طه) (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ- 1/ شرح) (أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ- 22/ زمر) و همچنین عبارت: شرح المشکل من الکلام یعنی بسط سخن، و بیان معانی آن که پوشیده است.
شرد البعیر: شتر رمید و گریخت.
ص: 314
شرّدت فلانا فی البلاد و شرّدت به: نسبت به او رفتاری نمودم و عیبش برملاء کردم که دیگران از کار و کردارش دوری کنند و عبرت گیرند- مثل اینکه می گویند:
نکّلت به: برای عبرت دیگران عقوبتش کردم و عبرتش گردانیدم.
در آیه گفت: (فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ- 57/ انفال).
یعنی: برای کسانی که پس از آنها می آیند و با تو برخورد می کنند عبرتشان گردان «1».
فلان طرید شرید: او رانده شده و طرد شده است.
الشّرذمه: جمعیّت و گروهی پراکنده و بریده از یکدیگر.
در آیه: (لَشِرْذِمَهٌ قَلِیلُونَ- 54/ شعراء) و این معنی از عبارتی است که می گویند: ثوب شراذم: جامه و لباس پاره پاره شده.
الشّرط: هر حکم معلومی که بکاری تعلّق می گیرد و انجامش حتمی است و واقع می شود و این کار مثل علامتی برای آن حکم و شرط است.
شریط: ریسمان تابیده شده. (در زبان عربی امروز- شریط یعنی نوار ضبط صورت و نوار فیلم).
شرائط: پیمان ها و شراطها.
اشترطت کذا: شرط کردم و پیمان بستم.
__________________________________________________
(1) ابن فارس می نویسد: معنی آیه اینستکه هر گاه گناهکاری مرتکب گناهی شد و به سزای گناهش رسید و عقوبت شد، دیگران با دیدن عقوبت و مجازات او، از آن گناه دوری می کنند چون می ترسند به همان سرنوشت دچار شوند، پس:
یشرد عن الذنب و ینکل: از گناه می گریزند و برمی گردند و اللّه اعلم. (مقابیس اللّغه- 3/ 270)
ص: 315
شرط: علامت و نشانه.
أشراط السّاعه: نشانه های قیامت.
در آیه: (فَقَدْ جاءَ أَشْراطُها- 18/ محمّد) شرط: پیشتازان و چاوشان یا شحنگان و مأموران نظم جامعه (شرطه اللّه: یاران و انصار خدای) و چون دارای علامات و نشانه هایی هستند اینطور نامیده شده اند تا با آن علامت شناخته شوند. (اشراط القوم: نجبای قوم) و همچنین- اشراط الابل: شترانی که بر گردنشان علامت هست. أشرط نفسه للهلکه: وقتی است که کسی عملی انجام دهد که نشانه مرگ و هلاکت است یا شرط مردن و هلاکت در آن باشد.
الشّرع: راه روشن و واضح.
شرعت له طریقا: راهی برایش باز کردم.
الشّرع: مصدر است، بعدا بصورت اسم برای راه، بکار رفته که آن را- شرع و شرع و شریعه- گفته اند، سپس برای راه خدایی و الهی استعاره شده است.
در آیه: (شِرْعَهً وَ مِنْهاجاً- 48/ مائده) شرع اشاره به دو امر است:
اوّل- در معنی سرشت و نهاد و آنچه را که خدای تعالی انسان را بر آن آفریده و مسخّر گردانیده و آن راهی است که آن را اراده و قصد کرده است و نتیجتا به مصلحت بندگان و آبادانی بلاد بازمی گردد همانست که در آیه زیر به آن اشاره شده است که:
(وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا «1»- 32/ زخرف).
__________________________________________________
(1) آیات قرآنی حتّی اگر کاملا مجرّد و هر کدام به تنهایی مورد نظر و اندیشه قرار گیرد، بخوبی فهمیده می شود که مربوط به کدام سوره است و این خود یکی از معجزات قرآن کریم است، آیه فوق در باره درجات مختلف دنیایی افراد در زندگیست، مربوط به سوره زخرف یعنی مال و متاعی که زر اندوز است و نقش و نگار ظاهری شده است و حال اینکه در واقع چنان نیست و چیزی گذرا و پوچ و فریبنده است، چنانکه- زخرف القول: سخنی دروغین و به ظاهر شیرین است.
ص: 316
دوّم- شرع یعنی آنچه را که خداوند از دین برای انسان مقدّر کرده است و او را با اختیار در برگزیدن آن و هدف قرار دادن آن امر فرموده و از آنچه که شریعت های گوناگون در آن اختلاف کرده اند و نیز آنچه را که نسخ و جابجایی، آن را پیش می آورد، آیه زیر بر این معنی دلالت دارد که: (ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَرِیعَهٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها- 18/ جاثیه) یعنی: (آنگاه تو را بر شریعتی از امر و دین قرار دادیم پس آن را- پیروی کن و هوسهای کسانی را که ناآگاهند و نمی دانند، پیروی مکن).
ابن عبّاس گفته است: الشّرعه: ما ورد به القرآن، و المنهاج: ما ورد به السّنّه:
__________________________________________________
این آیه بدنبال سخن حضرت ابراهیم علیه السّلام است که می گوید: من از بت هایی که می پرستید بیزار و متنفّرم و بعد خداوند در باره روش او می گوید ابراهیم یکتاپرستی را در تبار خویش، همچون سخنی و کلامی پایدار باقی گرداند تا شاید مشرکان به حقّ پرستی بازگردند، آنگاه آینده دیگری را به یاد پیروان ابراهیم و سایر هدایت یافتگان می آورد تا از دیدن زخارف، و تجمّلات و زر زیورهای مشرکین ملول نشوند، می گوید: (إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَهُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ- 35/ زخرف).
اینها متاع فریبنده و ناپایدار و پوچ دنیاست ولی فرجام کار و سرای دیگری ویژه پرهیزکاران است و در قسمت پایان آیه ای که در متن آمده است، می گوید: (وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ- 32/ زخرف).
واژه- یجمعون- قابل توجّه است یعنی دنیا پرستان و زرخواران هستند که مال اندوزی نموده و جمع می کنند نه اعطاء و بخشش الهی، اگر زورمندان با انحراف از فطرت خدائیشان که بایستی در تزکیه و رشد و کمال آفریده شده خود بکار برند بر عکس در جهت انحرافی و استثمار و استعمار دیگران بکار می برند سر انجامشان جز نکبت و ندامت چیزی نیست و پایان کار پرهیزکاران رحمت پروردگار است که نیکوتر از متاعی است که زرپرستان جمع می کنند و در آخر می گوید: کسی که از ذکر خدای رحمان اعراض می کند یار و قرینش را اهریمنی که گمراهشان می کند قرار دادیم و چه گمراهی و زیانی از این بدتر که کسی تمام همّتش دنیا و متاع دنیا باشد و فساد خود را صلاح پندارد (وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً- 104/ کهف).
زمخشری در این باره می نویسد: اگر بگویی معیشتی که میان بندگانش تقسیم می کند هر آن چیزی است که منافع و سود تولید می کند و با آن زندگی می کنند. بعضی با حلال و بعضی با حرام، پس خدای تعالی، حلال و حرام هر دو را تقسیم می کند پاسخ می گوئیم که خدای تعالی تهیّه و تحصیل وسایل زندگی خوردنی و نوشیدنی و هر چیزی که مصالح آنها را سود می رساند اجازه داده است ولی با او شرط نموده و مکلّفش کرده از همان راهی و شرعی که معیّن کرده آنها را بدست آورد که اگر آنچنان بود رزق حلال تحصیل کرده و آن را رزق خدایی نامیده است.
و اگر کسب حرام نموده و از غیر راه الهی حرکت کرده آن را رزق خدای که از راه ناروا و ستمگری کسب کرده اند می نامند، خدای تعالی تقسیم کننده وسایل معیشت و منافع آنهاست ولی بندگان آنها را بصورت حرام و حلال بدست می آورند. (کشّاف 4/ 249)
ص: 317
یعنی: (شرعه: راه و پیروی کردن از قرآن و منهاج: راه و پیگیری سنّت است).
و آیه: (شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ- 13/ شوری) اشاره به اصولی است که تمام کیش ها و آئین ها در آن مساویند و نسخ در آن صحیح نیست مثل معرفت و شناخت خدای تعالی، مانند آنچه که آیه:
(وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ- 136/ نساء). به آن دلالت دارد.
عدّه ای از علماء گفته اند- شریعت از اینجهت اینچنین نامیده شده که تشبیهی است به- شریعه الماء: یعنی هر کسی به راستی راهی راست و مستقیم به آب و آبشخور پیدا کند به حقیقت سیراب و پاکیزه می شود و منظور از سیراب شدن یا- الرّی- چیزی است که حکماء گفته اند:
«کنت أشرب فلا أروی فلمّا عرفت اللّه تعالی رویت بلا شرب» (نوشیدم، سیراب نمی شدم، همینکه خدای تعالی را شناختم- بدون نوشیدن سیراب شدم) و منظور از پاکیزه شدن یا تطهیر آن چیزی است که خدای تعالی گوید:
(إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً- 33/ احزاب) و در آیه: (إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ (شُرَّعاً)- 163/ احزاب) شرّعا- جمع- شارع- است.
(ماهی ها گروه گروه روز شنبه شان به سویشان می آمدند).
شارعه الطّریق: جمعش- شوارع- است (یعنی گذرگاه ها، و خیابانها).
أشرعت الرّمح: نیزه رای به سویش مستقیم گرفتم.
شرعته فهو مشروع: به طریق شرع انجامش دادم و شرعی است.
شرعت السفینه: بادبان کشتی رای برافراشتم تا حرکتش دهد و به یک سوی هدایتش کند.
هم فی هذا الأمر شرع: آنها در این کار یکسانند یعنی با هم شروع می کنند، شرعک من رجل زید: این اندازه کافی است که زید رای طلب کنی یعنی او کسی است که در کارش تو رای وارد می کند یا تو او رای در کارت وارد می کنی.
ص: 318
الشّرع: نامی است مخصوص تارهای عود.
شرقت الشّمس شروقا: خورشید طلوع کرد.
گفته شد- لا أفعل ذلک ما ذرّ شارق: تا خورشید بر نیاید آن رای انجام نمی دهم.
أشرقت: تابید و درخشید.
آیه: (بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ- 18/ جنّ) یعنی زمان تابش و طلوع خورشید. (المَشرِق) و المغرب- اگر بطور مفرد گفته شوند اشاره به دو ناحیه شرق و غرب است ولی اگر به لفظ تثنیه (مشرقین و مغربین) گفته شوند- اشاره به طلوع و غروب آفتاب در زمستان و تابستان است (یعنی: دو ناحیه مختلف که در صبح تابستانی و صبح زمستانی خورشید از آنجا دیده می شود و سر می زند که دو نقطه متفاوت است چه در مغرب و چه در مشرق)- و هر گاه به لفظ جمع گفته شوند (مشارق و مغارب) به اعتبار طلوع کردن هر روز و غروب کردن آن در همان روز است یا به مطلع و مغرب هر فصل.
در آیات: (رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ- 28/ شعراء) (رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ- 17/ الرّحمن) (بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ»
- 40/ معارج) و آیه: (مَکاناً (شَرْقِیًّا)
- 16/ مریم) یعنی: از ناحیه شرق، یا آفتابگاه. مشرقه: جایی که
__________________________________________________
(1) نکته ای که در آیات فوق شایسته دقّت و تحقیق است اینست که در همه آیات خلقت و آفرینش جهان مشرقی که روز، نتیجه آن است قبلا آمده چون اساس آفرینش بر نور و روز و روشنایی است و ظلمت و تاریکی عرضی و فرعی است، آغاز خلقت را هم خداوند در قرآن با واژه های- یوم و ایّام آگاهی می دهد.
جالب تر آنکه ظلمت و ظلمات را هم راه و مکان طاغوت، و طاغوتیان معرّفی می کند مثل آیه: (وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ- 257/ بقره) پس نور و روشنی در مکتب اسلام و قرآن امری بنیانی و اساسی و منشاء هدایت است لذا قرآن از مشرق آغاز می کند و- اللّه- را نوری هستی بخش که (اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ 35/ نور) پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هم نور است و چراغ، قرآن و کتب تحریف نشده آسمانی هم نور
ص: 319
مقابل مشرق و تابش خورشید است.
شرّقت اللّحم: گوشت را در مشرقه گستردم (تا در اثر تابش شدید آفتاب خشک و برشته شود و این کار مردم استوایی و گرمسیری است).
مشرّق: نمازگاه عید که نماز عید را هنگام طلوع آفتاب در آنجا اقامه می کنند.
شرقت الشّمس شرقا: در غروب خورشید زرد و سرخ فام شد.
احمر شارق: رنگی بشدّت سرخ فام.
اشرق الثّوب بالصّبغ: جامه را با رنگ قرمز کرد.
لحم شرق: گوشت سرخی که چربی در آن نباشد.
الشّرکه و المشارکه: آمیزش در ملک (ما یملک و آنچه که در تصرّف کسی باشد) گفته شده- شرکت و مشارکت آنست که چیزی برای دو نفر و بیشتر چه از نظر عین و مال و چه از نظر معنی وجود داشته باشد، مثل مشارکت انسان و اسب در حیوانات و مشارکت اسب در سرخی و سیاهی رنگ.
افعالش- شرکته، شارکته، تشارکوا و اشترکوا و أشرکته فی کذا است (شریکش شدم- با او همکاری کردم، شرکت کردند- هماهنگ شدند- در آن کار او را شریک کردم).
و همچنین در آیه: (وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی- 32/ طه) و در حدیث: «اللّهمّ أشرکنا فی دعاء الصّالحین» یعنی: (خدایا ما را با صالحین، همسخن، همزبان، همدعاء و همقول گردان).
روایت شده است که خدای تعالی به پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«انّی شرّفتک و فضّلتک علی جمیع خلقی و اشرکتک فی أمری»
__________________________________________________
معرّفی می شوند خورشید را هم مقدّم بر قمر نام می برد.
ص: 320
یعنی طوری قرارت دادم که تو با یاد من یادآوری می شوی و اطاعت تو را با اطاعت خودم قرین کردم، مثل آیه: (أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ- 59/ نساء).
و در آیه: (فِی الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ- 33/ صافّات)، جمیع شریک- (شرکاء)- است.
و آیات: (وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ- 111/ اسراء) (شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ- 29/ زمر) (یعنی: شریکانی که با هم کشمکش می کند).
(شُرَکاءُ شَرَعُوا لَهُمْ- 21/ شوری) (أَیْنَ شُرَکائِیَ- 27/ بخل) (شرک) انسان در دین دو گونه است:
اوّل- الشّرک العظیم: و آن اثبات شریک برای خدای تعالی است مثل عبارت:
أشرک فلان باللّه: و این معنی، بزرگترین کفر است.
در آیات: (إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ- 48/ نساء) (وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِیداً- 116/ نساء) (مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّهَ- 72/ مائده) (یُبایِعْنَکَ عَلی أَنْ لا یُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَیْئاً- 12/ ممتحنه) یعنی: (با تو پیمان می بندیم و بیعت می کنیم بر اینکه چیزی را با خدای شریک نگیریم).
(سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکْنا- 148/ انعام) «1».
دوّم- الشّرک الصّغیر: یعنی مراعات کردن غیر خدا با او در بعضی امور مثل
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: کسانی که به خداوند شرک ورزیدند و مشرکند بزودی خواهند گفت:
اگر خدا می خواست نه ما و نه پدرانمان شرک نمی ورزیدیم و چیزی را حرام نمی کردیم؟ کسانی که پیش از آنها بوده اند نیز چنین می گفتند و پیامبران را تکذیب می کردند تا اینکه سختی فرجامشان را چشیدند، به آنها بگو مگو شما علم و دانشی دارید که آن را برای ما آشکار کنید ولی (إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَخْرُصُونَ قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّهُ الْبالِغَهُ- 148/ انعام).
ص: 321
ریاکاری و دوروئی و نفاق که در آیات:
(شُرَکاءَ فِیما آتاهُما فَتَعالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ- 190/ اعراف) (وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ- 106/ یوسف) که در این آیات به این گونه شرک اشاره شده است.
بعضی گفته اند معنی (إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ- 106/ یوسف) در آیه اخیر یعنی در شرک دنیایی یا دامهایی که در آن می افتند و در آن قرار می گیرند، و گفته اند از همین معنی سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که: «الشّرک فی هذه الامّه أخفی من دبیب النّمل علی الصّفا».
(شرک در این امّت ناپیداتر و پوشیده تر از حرکت مورچه بر سنگ صاف و سیاه
__________________________________________________
خداوند با آیه فوق پاسخ همه اینگونه عقاید را می دهد و می گوید: شما جز ظنّ و گمان چیزی را پیروی نمی کنید و جز دروغ و گمان چیزی نمی گوئید بگو دلیل و حجّت گویا و رسا از سوی خداست و اگر می خواست شما را یکسره- هدایت می کرد نه مشرک و گمراه، و سپس اینگونه سخنان جبرگونه را که گناهی و شرکی، خویشتن خواسته و خود برگزیده است، بحساب خدا می گزارند و اینان بشر را در طول تاریخ گرفتار اینگونه افکار پوچ و بی اساس نموده اند مانند سروده ها و اشعار منسوب به خیام و یا یاوه گوئیهای سایر جبری مسلکان، که همواره خواسته اند تلاش و فعالیّت های مثبت مردم را که در پناه اراده و تصمیم گیری انجام می دهند بسوی منفی بافی و جبریّت بکشانند بنابر این می فهمیم که هیچگونه جبری، خواه فکری یا اقتصادی یا جبر علمی برای گزیدن راه هدایت و شرک وجود ندارد بلکه اگر اساس آفرینش بر جبر بود خداوند همه را جبرا هدایت می کرد ولی حقّ اینست که می گوید:
(أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَیْنِ وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ- 9/ بلد) آیا دو چشم و زبان را برای دیدن و گفتن در فطرت انسان قرار ندادیم و آیا نه اینست که هر دو راه را به او نمایاندیم. و بگفته شیخ سعدی علیه الرّحمه:
ای روبهک چرا ننشستی بجای خویش با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
دشمن به دشمن آن پسندد که بی خرد با نفس خود کند به مراد هوای خویش
از دست دیگری چه شکایت کند کسی سیلی بدست خویش زده بر قفای خویش
دزد از جفای شحنه چه بیداد می کشد کو گردنش نمی زند الّا جفای خویش
گر هر دو دیده هیچ نه بیند باتّفاق بهتر ز دیده ای که نه بیند خطای خویش
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه می رود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
(و ان لیس للإنسان الّا ما سعی و ان سعیه سوف یری)
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ص: 322
است). لفظ شرک از الفاظ و واژه های مشترکه است.
در آیه: (وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَداً- 110/ کهف) که بر هر دو وجه یعنی شرک بزرگ و کوچک حمل شده است.
و آیه: (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ- 5/ توبه) بیشتر فقهاء- شرک- در این آیه را بر تمام کفّار حمل کرده اند، بنا به آیه: (و قالت الیهود عزیز ابن اللّه- 30/ توبه). و نیز گفته شده- مشرکین- در این آیه استثناء اهل کتاب و کسانی غیر از آنها است، بنابر آیه: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصَّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا- 17/ حجّ). که مشرکین را از یهود و نصاری و مجوس جدا کرده است.
الشراء و البیع: در معنی ملازم هم هستند پس مشتری و خریدار قیمت جنس را می پردازد و چیز با ارزش و قیمتی دریافت می کند، فروشنده هم چیز با ارزشی را می دهد و قیمت آن را هم می گیرد در صورتی که خرید و فروش با پول و متاع باشد ولی اگر خرید و فروش کالا به کالا باشد صحیح است که هر کدام از طرفین داد و ستد را هم خریدار و هم فروشنده تصوّر کنیم.
و از اینجهت- لفظ- بیع- معنی فروختن، و شراء یعنی خریدن، هر کدام بجای دیگری بکار می رود. و- شریت- در معنی- بعت- بیشتر و- ابتعت- بجای- اشتریت- بیشتر است.
خدای تعالی گوید: (وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ- 20/ یوسف) یعنی او را فروختند. و همچنین آیه: (یَشْرُونَ الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ- 74/ نساء) و جایز است که واژه های شراء و اشتراء- در آنچه را که با چیزی حاصل می شود و بدست می آید باشد مثل:
(إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ- 77/ آل عمران)
ص: 323
(لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ- 199/ آل عمران) (اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا- 86/ بقره) (اشْتَرَوُا الضَّلالَهَ- 16/ بقره) ولی در آیه: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ- 111/ توبه) یعنی آنچه را که خداوند مشتری آن است که در آیه بعد مفهوم آن یادآوری شده است که: (یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ «1»- 111/ توبه).
خوارج هم شراه- نامیده شده اند، این معنی را از آیه زیر تأویل کرده اند که: (وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- 207/ بقره). (همانطوری که در هر عصری افراد و گروههایی یک یا چند آیه قرآن را پیوسته به سود خویش تأویل می کنند و چه ستمی از این نارواتر که خود را و افکار خود را مقدّم بر حقّ بدانیم).
پس معنی یشری در آیه فوق- یعنی- یبیع- و همچون معنی آیه: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَری- 111/ توبه).
الشّطط: دوری بسیار و افراط در آن.
شطّت الدّار و أشطّ: آن خانه بسیار دور شد، که این واژه، هم در دوری مکان و هم در دوری معنوی و دوری از حکم و دستور، در رفتن و دور شدن و خواستن و یافتن بکار می رود، شاعر گوید:
شطّ المزار بجذوی و انتهی الأمل
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: خدا از مؤمنین جانها و مالهاشان را که در راه او از دست می دهند با دادن پاداش و ثواب می خرد، و بهشت جایگاه آنهاست، اینان با جان و مال خویش در راه خدا کارزار و قتال می کنند، می کشند و کشته می شوند وعده خدای که در تورات و انجیل و قرآن در باره آنان آمده است حقّ است و چه کسی نسبت به عهد خویش باوفاتر از خدای تعالی است با ایثار جان و مال خویش در راه او بشارتتان باد و شادمان باشید که این رستگاری و کامیابی بزرگی است.
ص: 324
که در شعر فوق، واژه- شطط- به جور تعبیر شده است «1» یعنی: (آرزو به پایان رسید و هنوز زیارتگاه دور است) ستم و ظلم هم به- شطط- تعبیر شده است.
در آیه گفت: (لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً- 14/ کهف) یعنی سخنی دور از حقّ. شطّ النّهر:
جایی از کرانه نهر که از عمق آب آن دور است.
شطر الشّی ء: نصف و میانه آن.
در آیه (فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ- 144/ بقره) یعنی به سویش و به جهتش، و مثل آیه: (فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ- 144/ بقره) شاطرته شطارا: به دو بخش تقسیمش کردم.
شطر بصره: وقتی است که کسی به تو و به سوی دیگری نظر کند.
حلب فلان الدّهر أشطره «2»: اصلش در شتر مادّه است که دو پستانش را می دوشند و
__________________________________________________
(1) ریشه این واژه را ابن فارس از دو معنی: 1- دور شدن و دوری و 2- انحراف از حکم حقّ می داند که راغب آن را به جور و ستم که در حقیقت همان انحراف از حقّ و عدالت است تعبیر نموده و سپس ابن فارس آیه ای که در متن مفردات نیامده ذکر می کند که «فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ- 22 ص».
سخن آن دو برادری است که به داود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می گویند ما دو تن خصم و طرف دعوای یکدیگریم که بر هم ستم کرده ایم میان ما به حقّ حکم کن و با هیچیک جور و طرفداری مکن و ما را به راه راست دلالت فرما».
که از این آیه معنی و کاربرد واژه- شط و اشطّ که همان ستم و جور در داوری حکم است دانسته می شود.
ابن اثیر می نویسد: انّک لشاطی ای لظالم لی- که- شاطی- اسم فاعل شطط است و همان جور و ظلم و دوری از حقّ است.
(النّهایه- 2/ 475- مقاییس 3/ 166)
(2) عبارت و ضرب المثل فوق در اصل همین است که راغب ذکر کرده یعنی حوادث روزگار را از خیر و شرّ و سختی و آسایش آزموده است، گویا سعدی هم از این ضرب المثل ملهم شده است که: [.....]
ص: 325
دو پستان دیگرش را نمی دوشند.
ناقه شطور: شتری که هر بار دو پستان او را می دوشند یا دو پستانش خشک می شود.
شاه شطور: گوسفندی که یک پستانش از دیگری بزرگتر است.
شطر: یک ناحیه و قسمتی از آن را فرا گرفت.
شاطر- هم به- بعید- یعنی دور شونده تعبیر می شود، جمع آن- شطر- است مثل:
أشاقک بین الخلیط الشّطر یعنی: (دور افتاده ها ترا مشتاق وصال دوست نمودند).
الشّاطر- همچنین، کسی است که از روی خیانت از حقّ دور می شود جمعش- شطّار- است.
در- الشّیطان، حرف (ن) اصلی است و از- شطن- یعنی دور شدن است.
(الشّیطان: دور شده از رحمت حقّ) و از این معنی است عبارت:
بئرشطون: چاه ژرفناک و بسیار عمیق.
شطنت الدّار: خانه دور شد.
غربه شطون: غربتی بس دور.
و نیز گفته اند حرف (ن) در شیطان زیادی است و ریشه آن- شاط یشیط-
__________________________________________________
بکارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه برآرد به زیر خم کمند
اشطر النّاقه: تشبیهی است از دوشیدن شتران پر شیر و کم شیر، و کنایه از این است که همه چیز را از مادر دهر چشیده و دوشیده است. و هذا مثل فی الرّجل الّذی مارس الامور و ذاق احوال الدّهر. سپس میدانی می نویسد:
یضرب فیمن جرّب الدّهر. (در مورد کسی است که روزگار را آزموده است).
(اساس البلاغه و مقامات زمخشری 165- مجمع الامثال/ میدانی 1/ 195).
ص: 326
یعنی از خشم سوخت، گرفته شده، پس شیطان- مخلوطی است از آتش.
آیه (وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ- 15/ الرّحمن) بر این معنی دلالت دارد و از این معنی و ریشه واژه شیطان همانست که از شدّت نیروی غضب و حمیت «1» غلط و ناپسندش به آن اختصاص یافت و از سجده به آدم بازماند و خودداری کرد.
ابو عبیده گفته است شیطان اسمی است برای هر فرد پلید و بدخوی از جنّ و انس و حیوانات.
که در آیات: (شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ- 112/ انعام) (إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ- 121/ انعام) (وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ- 14/ بقره) یعنی: با یارانشان از جنّ و انس ذکر شده است.
و در آیه: (کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ- 65/ صافّات) گفته شده یعنی گویی که ماری سبک اندام است و یا مقصود پلیدان از پریان است که بخاطر زشتی تصوّرش، به آن تشبیه شده است.
و آیه: (وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ- 102/ بقره) (و آنچه را که شیطان تلاوت کرد پیروی نمودند که منظور شیطان سیرتان است)
__________________________________________________
(1) برای شاهد مثال فوق در واژه شیطان به سخنی که خود شیطان از روی حمیت و برتری نژادی بیان می کند اشاره می شود که می گوید:
(قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ- 12/ اعراف) دوّمین معنی که راغب با واژه- قیل- در باره ریشه شیطان که- شاط- یشیط- یعنی از غضب سوختن آورده است و سخن علی علیه السّلام از نهج البلاغه آن معنی را تأیید می کند و در ذیل آیه می گوید:
(فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ- 11/ اعراف) یعنی:
«اغترته الحمیه و غلبت علیه الشقوه و تعزز بخلقه النّار و استوهن خلق الصلصال» یعنی: همه فرشتگان آدم را سجده کردند جز شیطان که حمیّت جاهلانه و غرور و نخوت او را فرا گرفت و شقاوت و بدبختی بر وی غلبه کرد و تکبّر ورزید و از جهت اینکه از آتش آفریده شده، بزرگنمایی کرد و خود را برتر دانست و آدم را که از پاره گل خشکی بوجود آمده است خوار و کوچک شمرد و اساس خلقت او را با استکبار سبک انگاشت.
(نهج البلاغه- خطبه اوّل)
ص: 327
که همان مریدان جنّ هستند و همچنین صحیح است که منظور مریدان و پیروان انسانهای شیطان سیرت باشد.
شاعر گوید: لو انّ شیطان الذّئاب العسّل عسّل:- جمع- عاسل- کسی است که در دویدنش هیجان زده و مضطرب است که این حالت ویژه گرگان گرسنه است، دیگری گوید:
ما لیله الفقیر الّا شیطان (شب فقیر و بینوا چیزی نیست مگر شبی با اضطراب) و هر خوی زشت و ناپسندی هم در انسان خوی شیطانی نامیده شده پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «الحسد شیطان و الغضب شیطان».
یعنی: (رشک و خشم هر کدام شیطانی هستند).
شاطئ الوادی: کناره یا کرانه درّه، در آیه: (نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ- 30/ قصص).
شاطأت فلانا: تا کنار درّه همراهش رفتم.
شطء الزّرع: سنبله و خوشه های گیاه که از آن خارج می شود.
تضرّع فی شاطئیه: در دو کنارش و دو جانبش شاخه زد، جمعش- اشطاء- است.
خدای تعالی گوید: (کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ- 29/ فتح) (جوانه ها و خوشه هایش را خارج کرد) که- شطاه- نیز خوانده شده، مثل: الشّمع و الشّمع و النّهر و النّهر- که هر دو بکار رفته است.
الشّعب: قبیله ای که از طایفه ای بزرگ و واحد یا (حیّ واحد) جدا و منشعب می شود جمعش- شعوب- است، در آیه: (شُعُوباً وَ قَبائِلَ- 13 حجرات) الشّعب من
ص: 328
الوادی: حدّ فاصل میان دو کوه یا درّه ای که از یک طرف مرتفع و جانب دیگر کوههایی پراکنده و کم ارتفاع باشد پس زمانی که از جانبی که ارتفاعات متفرّق هست به شعب نگاه کنی در پندارت یک کوه ولی پراکنده می بینی و زمانی که از سوی نقطه مقابل بنگری به پندارت دو کوه است که با هم جمع شده است و لذا گفته شده:
شعبت- وقتی است که جمع کنی و همچنین- شعبت- وقتی است که جدا کنی.
شعیب که یا تصغیر- شعب است. یعنی قبیله کوچک و یا تصغیر- شعب- به معنی درّه کوچک است.
و- شعیب- توشه دان کهنه و همیان غذا که دوخته شده باشد.
و آیه: (إِلی ظِلٍّ ذِی ثَلاثِ شُعَبٍ- 30/ مرسلات) (سایه ای که سه شاخه است). که معنی و تفسیر آن به بعد از این کتاب اختصاص می یابد.
الشّعر: یعنی موی، که معروف است، جمعش- اشعار.
در آیه: (وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها- 80/ نحل) (از پشم ها و کرک ها و موی ها برای شما و برای مدّتی پوشش ها و کالاهای زندگی قرار داد.)
شعرت: به مویی رسیدیم که از این معنی- شعرت کذا- استعاره شده است یعنی آنطور علم و دانش فرا گرفتم که در دقّت مثل بموی رسیدن است. شاعر- هم به خاطر دقّت شناخت و تیزهوشی، آنچنان نامیده شده. پس- (شِعر)- در اصل اسمی است برای علم و دانش دقیق، چنانکه در سخنان می گویند: لیت شعری: ای کاش دقیقا می دانستم.
و در تعارفات معمولی واژه شعر نامی است برای هر سخن موزون و با قافیه ای، و نیز- شاعر- کسی است که به آن صنعت اختصاص یافته باشد، و سخن خدای تعالی در آیه زیر که حکایتی است از سخن کفّار:
ص: 329
(بَلِ افْتَراهُ، بَلْ هُوَ شاعِرٌ- 5/ انبیاء) (لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ- 36/ صافات) (شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ «1»- 30/ طور) بیشتر مفسّرین آیه اخیر را به این معنی حمل کرده اند، که کفّار تهمتش می زدند که شعر منظوم و با قافیه ای آورده است تا جائیکه آنچه را که در قرآن از هر لفظی که شبیه موزون است تأویل به شعر کردند از آن قبیل آیات: (وَ جِفانٍ کَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِیاتٍ- 63/ سباء) (تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ- 1/ مسد) ولی بعضی از پژوهشگران و دانش یافتگان، گفته اند در آنچه را که تهمت می زدند آن مقصود و تعبیر فوق را قصد نکرده اند بلکه این است که ظاهر کلام قرآن بر اسلوب شعری نیست.
انّه لیس علی أسالیب الشّعر «2» و این معنی حتّی بر عامّه مردم از عجم و عرب که فصیح هم نیستند پوشیده
__________________________________________________
(1) آیه چنین است: (أَمْ یَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَیْبَ الْمَنُونِ) مشرکین می گویند پیامبر شاعری است و منتظر مرگ و رویدادهای زندگی نسبت به او هستیم، بگو منتظر بمانید من نیز با شما منتظر خواهم بود.
(2) هر چند بحث مستدلّ و دقیق، مؤلّف در باره شعر نبودن و موزون نیفتادن آیات قرآن در بحور شعری کاملا آموزنده و شایسته عبرت است امّا متأسّفانه همان سخنان کفّار را در زمان ما هم برخی ژولیده موی و روی، و بی خبران از قرآن که در وادی القائات شیاطین سخت گرفتارند و مشمول استثناء قرآن نشده و هرگز یاد خدا را در اشعارشان فراوان و نام موزون افتادن و تطابق بحور شعری را بر آیات قرآن نسبت می دهند، معلوم نیست کسی که می نویسد: «برخاستم و قرآن را آوردم» آیا نخوانده است که قرآن در سوره یس با صراحت می گوید:
(وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ- 69/ یس) ما او را شعر نیاموخته ایم و شایسته او هم نیست بلکه قرآن ذکری ظاهر و آشکار کننده است.
یکی از جسارتها و خود بزرگ بینی ها این است که قرآن را با اندیشه های دیگران یا خود ساخته ها، مطابقت دهیم، قرآن میزان همه چیز است نه بحور شعری که با تمام کوشش و تو سر خود زدنها دست آخر نتوانیم حتّی یک آیه قرآن را بدون تصرّف و اختصار در حروف و اعراب مثال بیاوریم، جای اندوه و تأسّف است که چنین تقلّاهائی در یادنامه علّامه گرانقدر و سترگ مرحوم آیه اللّه امینی چاپ شود، چرا باید فقط با
ص: 330
نیست چه رسد از نظر بلغاء و ادباء عرب، آنها پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به دروغ گفتن نسبت می دادند شعر هم به دروغ تعبیر شده است و شاعر به دروغگویی، تا جائیکه قرآن در وصف عموم شعراء می گوید:
(وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ- 24/ شعراء) تا آخر سوره.
و از آنجائیکه شعر جایگاه دروغگویی است، گفته شده «أحسن الشّعر اکذبه» بهترین شعر دروغین ترین آنهاست.
بعضی از حکماء گفته اند:
«لم یر متدیّن صادق اللّهجه مغلقا فی شعره» یعنی: هیچ متدیّن راستگویی و صادق اللّهجه ای دیده نشده است که در شعرش سر آمد باشد.
(مَشاعِر:) حواس و مدرکات، در آیه (وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ- 55/ زمر) (و شما با حواسّ درست درک نمی کنید و درست در نمی یابید).
__________________________________________________
صورتها دلخوش باشیم به گفته راغب: انّه لیس علی اسالیب الشّعر و لا یخفی ذلک علی الاغتنام، فضلا عن بلغاء العرب باید گفت شما هر چه هستید بهتر است بکوشید محتوای فکری و سخنان موزون خود را به قرآن تصدیق می کند، آیا شعر کسی را که سخن یزید شرابخواره و ستمگر را مطلع غزلش می سازد و با صراحت می گوید: الا یا ایّها السّاقی ادر کاسا و ناولها- و باز می گوید: هات الصّبوح هیوا یا ایّها السّکاری- و در تمام اشعارش اگر سه و چهار بار نام از قرآن برده، هزار بار شراب ناب طلبیده و مست خراباتی شده و با حسرتی کافرگونه می گوید:
جبین و چهره حافظ خدا جدا نکند ز خاک بارگه کبریای شاه شجاع
به گفته مرحوم اقبال آشتیانی جلّادانی را که حتّی چشمان برادر و پدر و فرزند خویش از حدقه درمی آورند و از کشته ها پشته می ساختند اینچنین می ستاید و بعد برای عوامفریبی گفته است:
به قرآنی که اندر سینه داری.
آیا حافظ قرآن است و قرآن در اشعارش موزون افتاده، راستی که جای تأسّف است چرا استعدادها در راه انحراف افکار و قلمها در خدمت پوچی اندیشه ها و صفحات کتابها با لاطائلاتی بی پایه باید پر شود امید است شعرای ما قرآن را منشاء الهام و احساس خویش قرار دهند (همچون مولوی نابغه بزرگ و اشعار پند آموز و اجتماعی و انسانی سعدی و سنایی) و در آثار و اشعارشان تجلیّاتی از سازندگی و رشد انسانها به سوی اللّه باشد و قلمشان در خدمت مستضعفان صالح نه مستکبران می خواره و هرزه گردد و استعمارگر قرار گیرد.
یعنی قرآن بر اسلوب های شعر نیست این حقیقت بر عامّه مردم پوشیده نیست چه رسد به دانایان و بلیغان.
ص: 331
هر چند در بسیاری از آیاتی که در آنها عبارت- لا یشعرون، و لا یعقلون- آمده است گفته اند آن معنی جایز نشده است زیرا بسیاری از چیزهایی که محسوس نمی باشند، معقول می باشد.
(مَشاعِرُ الَحَجّ): نشانه های آشکار حجّ است که شناختن آنها برای حواس آشکار و روشن است، مفردش- مشعر- است.
شعائر الحجّ: مفردش- شعیره، در آیات: (ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ- 32/ حجّ) و (عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ- 198/ بقره).
و در آیه: (لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ «1»- 2/ مائده) یعنی آنچه که به خانه خدا اهداء می شود حلال می شمارید. وجه تسمیه آنها به شعائر از این جهت است که با علامت ها نشان می شوند یعنی دانسته می شوند که با کارد یا وسیله آهنی که می شناسند، خونشان ریخته می شود.
(شعار:) لباس و جامه ای که روی پوست بدن قرار می گیرد و با موهای بدن تماس دارد. «2» و نیز شعار چیزی است که در جنگها بوسیله آنها جنگجویان خود را
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است که می گوید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْیَ وَ لَا الْقَلائِدَ ...).
شمایی که ایمان آورده اید مراسم حجّ و ماه حرام و قربانی هایی که با گردن بند یا علامتی نشاندار هستند و نیز رهروان بیت اللّه که فروتنی نموده و خشنودی پروردگارشان رای می جویند حرمت دارید.
زجاج می گوید: شعائر اللّه یعنی متعبدات اللّه الّتی اشعر اللّه ای جعلها اعلاما لنا و هی کلّ ما کان موقف او مسعی او ذبح: یعنی: از شعائر اللّه که به وسیله آن خداوند پرستش می شود همانهاست که خداوند آنها رای برای ما مشخّص و معیّن کرده است و آن تمام کارهایی است که در موقف و مسعی و قربانی انجام می شود و در آیه فوق هم- هدی- و- قلائد- همان شتران نشان دار است که هدیه و ذبح می شوند.
و نیز شعائر اللّه مناسک حجّ است که نباید ترک شود، و تحریم آنها جایز و حلال شمرده شود.
(2) واژه شعار بطور استعاره در معنی افراد نزدیک و خاصان انسان بکار می رود، در مورد انصار حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است که به آنها گفته شده. «انتم الشّعار و النّاس الدّثار- یعنی شما گروه انصار از یاران خاص و دیگر مردم همچون جامه پوشند که آنها هم نقش در حفاظت و یاری اسلام دارند. (النّهایه 2/ 480 ابن اثیر) اصطلاح دیگر این واژه عبارت- لیت شعری- است یعنی ایکاش- می دانستم که اصلش از معنی
ص: 332
می شناسانند یعنی اعلام می دارند.
اشعر الحبّ: محبّت و دوستی او رای پوشاند و فرا گرفت، مثل- البسه- یعنی لباسش پوشاند.
اشعر: بلند موی و فروهشته موی و نیز موهائی که در اطراف سم اسبان می روید.
داهیه شعرا: مصیبت و بلای بدی که از مردم یا از گزندگان، و حیوانات به انسان می رسد، مثل اینکه می گویند- داهیه و براء- که در همان معنی است یعنی بد آوردن.
شعراء: مگس ها و پشه هائی که در موهای سگان یافت می شود.
شعیر: جو.
(شِعری:) ستاره ای است و تخصیصش در آیه: (وَ أَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْری- 49/ نجم) است، چون آن ستاره معبود قومی بود. (معنی آیه این است که خداوند، پروردگار شعری است و شعری خود موجود و مخلوقی است).
آیه: (شعفها- 30/ یوسف) از عبارت- شعفه القلب- یعنی: سر قلب، گرفته شده.
شعفه الجبل: ستیغ و سر کوه.
فلان مشعوف بکذا: او به شدّت دوستدار آن است، گویی که محبّت او سراسر قلبش را پوشانده «1».
__________________________________________________
زیرکی و دراست است، شاعر هم از همین معنی است که تا زیرکی چیزهائی را که برای دیگران پوشیده است در می یابد، عنتره بن شدّاد شاعر سیاه پوست جاهلی می گوید:
ام غادر الشّعراء من متردم ام هل عرفت الدّار بعد توهّم
آیا شعراء چیزی از سرودن باقی گذارده اند که من بسرایم، و آیا خانه یاری را بعد از کوچ صاحبانش می شناسی که به شعر و پندار شاعرانه درنیامده باشد؟
(1) و آیه: (قَدْ شَغَفَها حُبًّا- 30/ یوسف) بصورت (قد شعفها حبّا) نیز خوانده شده یعنی: دوستی و شیفتگی قلبش را فراگرفته.
ص: 333
الشّعل: لهیب و زبانه آتش.
شعله من النّار: شعله ای از آتش.
اشعلتها: آن را مشتعل کردم، ابو زید (منظور ابو زید انصاری مؤلّف النّوادر فی اللّغه- است) گفتن- شعلتها- را هم به جای- اشعلتها- جایز دانسته است.
الشّعیله: فتیله چراغ، وقتی که روشن است.
گفته می شود: بیاض یشتعل: سپیدی می درخشد و شعله می کشد.
در آیه: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً- 4/ مریم) که تشبیهی است از جهت رنگ به درخشش آتش.
اشتعل فلان غضبا: از غضب شعله ور شد که تشبیهی است به حرکت و زبانه کشیدن آتش و از همین معنی است عبارت:
اشعلت الخیل فی الغاره: ستوران را در حمله و غارت به هیجان و حرکت درآوردم، مثل- اوقدتها: آتش را افروختم و- هیّجتها: به هیجانش آوردم و اضرمتها:
قطعش کردم.
آیه (شَغَفَها حُبًّا- 30/ یوسف) یعنی دوستی به ته دلش یا سویدا و ژرفنای دل و خاطرش رسید. این سخن از حسن است و گفته اند شغف یعنی وسط دل که سخن ابو علی است و هر دو معنی بهم نزدیک است.
الشّغل و الشّغل: حالت و عارضه ای که انسان را از دیگر چیزها غافل می سازد و فراموش می دهد (نقطه مقابل آن فراغت است که همه چیز به یاد می آید). در آیه گفت: (فِی شُغُلٍ فاکِهُونَ- 55/ یس) بهشتیان در سرگرمی ها شیرین کامند).
ص: 334
که (شغل) با ضمّه حرف اوّل و دوّم هر دو خوانده شده.
شغل: سرگرم شد، که بصورت- أشغل گفته نمی شود بلکه می گویند شغل شاغل.
(جمع شغل- اشغال- است و این واژه در سرگرمی زیاد بکار می رود).
الشّفع: پیوستن و ضمیمه شدن چیزی است به همانند خود که به جای- مشفوع- شفع- گفته می شود.
در آیه: (الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ- 3/ فجر) گفته شده- شفع- یعنی: مخلوقات و آفریده ها چون پدیده هائی ترکیب شده و مرکب هستند، چنانکه گفت: (وَ مِنْ کُلِّ شَیْ ءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ- 49/ ذاریات).
و- وتر- همان خدای تعالی است چون از هر جهت وحدت دارد و- احد- است. و نیز گفته شده- الشّفع- روز عید قربان است چون روز دیگری که- الوتر- یا روز عرفه است به دنبال آن می آید، یا اینکه الشّفع فرزند آدم و- الوتر- خود آدم ابو البشر، زیرا از پدری تولد نشده.
(الشّفاعه:) پیوستن به دیگری برای اینکه یار و یاور اوست و درخواست کننده از او- بیشتر کاربرد شفاعت یعنی پیوستن و انضمام به کسی که از نظر حرمت و مقام بالاتر از کسی است که مادون اوست که مورد شفاعت قرار می گیرد و از این معنی شفاعت در قیامت است.
در آیه: (لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَهَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً «1»- 87/ مریم) و آیه: (لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً- 26/ نجم) یعنی: شفاعتشان از چیزی بی نیازتان نکند. (لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ- 109/ طه).
__________________________________________________
(1) جز کسی که از خدای رحمن عهدی دارد، دیگری دارای شفاعت نیست و آیه: (لا تَنْفَعُ الشَّفاعَهُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ- 109/ طه) شفاعت در پیشگاه او سود ندهد مگر از کسی که اجازه شفاعت بدو دهد.
ص: 335
و (وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضی- 23/ انبیاء) یعنی: شفاعت نمی کنند مگر از کسی که خداوند راضی باشد و (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَهُ الشَّافِعِینَ- 48/ مدّثر) یعنی شفاعتشان نمی کنند.
در آیات: (وَ لا یَمْلِکُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَهَ- 86/ زخرف) (مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ- 18/ غافر) (نه از دوستی و نه از شفاعت کننده ای) و در آیات: (مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَهً حَسَنَهً- 85/ نساء) (وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَهً سَیِّئَهً- 85/ نساء) یعنی: کسی که به شخصی غیر از خویش پیوسته می شود و در کار خیر و کار شرّ یاوریش می کند و همسنگ و شفیعش می شود و در سود و زیانش شرکت دارد، توانش می بخشد و معاونتش نماید، گفته شده شفاعت در دو آیه اخیر (یعنی شفاعت خیر و شرّ) به این معنی است که انسانی برای دیگری راه خیر یا راه شرّی را باز و روشن می کند و او آن را پیروی می نماید، گویی که آن انسان همراه اوست و به او پیوسته است چنانکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«من سنّ سنّه حسنه فله اجرها و أجر من عمل بها و من سنّ سنّه سیّئه فعلیه وزرها و وزر من عمل بها».
یعنی: گناه خودش و گناه کسی که به آن سنّت و روش بد، عمل کرده است (بر عهده سنّت گذار و بدعت گذار بد است).
و آیه: (ما مِنْ شَفِیعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ- 3/ یونس).
یعنی خدای تعالی است که تدبیر امر می کند، و در حلّ و فصل امور، دوّمی و ثانی برای او نیست مگر اینکه به فرشتگان مدبّر و مقسّم (کارگزاران جهان آفرینش) اجازه دهد و آنها آنچه را که اجازه یافته اند انجام دهند، انجام می دهند.
استشفعت بفلان علی فلان: از او برای دیگری شفاعت خواستم.
فتشفّع لی: شفاعتم کرد.
شفّعه: شفاعتش را پاسخ داد، در این باره سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که: «القرآن شافع
ص: 336
مشفّع» یعنی: قرآن شفاعت کننده و شفاعت پذیر است.
(الشّفعه:) یعنی طلب حقّ، شرکت در چیزی که داد و ستد شده باشد تا شریکش آن را بما یملک خویش ضمیمه کند و از معنی- شفع- است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«اذا وقعت الحدود فلا شفعه» یعنی: (هر گاه حدود و مقرّرات وقوع یافت و انجام شد دیگر شفعه ای در آن باره نیست) «1».
الشّفق: درهم بودن روشنائی روز به تاریکی شب در وقوع غروب خورشید.
گفت: (فَلا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ- 13/ انشقاق).
(اشفاق:) توجّه و عنایتی که با خوف و بیم همراه باشد زیرا- مشفق- کسی است که مورد عنایت و توجّه خود را دوست می دارد و از آنچه را که به او می رسد و اصابت می کند بیمناک است.
در آیه: (وَ هُمْ مِنَ السَّاعَهِ مُشْفِقُونَ- 49/ انبیاء) (از قیامت هراس ناک اند).
و اگر با حرف جرّ (من) متعدّی شود معنی خوف و ترس در آن آشکارتر است مثل آیه فوق.
و اگر با (فی) متعدّی شود معنی توجّه و عنایت در آن روشن تر است- مثل آیه:
(إِنَّا کُنَّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ- 26/ طور) یعنی: (ما قبلا در میان قوممان کاملا به حقّ عنایت داشتیم).
و آیات: (مُشْفِقُونَ مِنْها- 18/ شوری)
__________________________________________________
(1) شفعه در هر چیزی است که تقسیم نشده باشد- ابن اثیر 2/ 485- النّهایه.
ص: 337
(مُشْفِقِینَ مِمَّا کَسَبُوا- 22/ شوری) (از چیزهایی که بدست آورده، و انجام داده اند هراسناکند).
(أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا- 13/ مجادله) (آیا می ترسید که صدقه را پیش اندازید).
شفا البئر و غیرها: دهانه چاه و لبه هر چیز.
و برای نزدیک شدن به هلاکت، به این واژه مثل می زنند در آیه:
(عَلی شَفا جُرُفٍ «1»- 109/ توبه) و آیه: (عَلی شَفا حُفْرَهٍ «2»- 103/ آل عمران) أشفی فلان علی الهلاک: در آستانه مرگ رسید، و بطور استعاره از این معنی عبارت:
ما بقی من کذا الّا شفی: اندکی از آن مثل دهانه چاه، چیز دیگری نمانده. تثنیه این واژه- شفا و شفوان- است جمعش- أشفاه- یعنی دهانه ها.
(الشّفاءُ) من المرض: رسیدن و آمدن بهبودی و سلامتی است، و بعدا واژه- شفاء- اسمی برای بهبودی یافتن، شده است.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ.
آیا کسیکه بنای زندگی خویش بر پرهیزکاری و خشنودی خدای نهاده بهتر است یا کسیکه بنای حیات خویش را با ظلم و ستم و کفر ورزیدن به اللّه بر لب پرتگاهی و سیلگاهی ریزان قرار داده که ناچار فرو ریختنی است و با همان خود ساخته هایش در آتش دوزخ سقوط می کند و خدای قوم ستمکار را هدایت نمی کند.
(2) در این آیه هم زندگی با کفر و شرک و می خوارگی و تفرقه و کینه، و دشمنی را به ایستادن بر لبه چاه آتش تشبیه نموده، در مقابل محبّت و الفتی که خداوند بعد از نزول قرآن و پیامبر در دلهای مؤمنین بوجود آورده، یادآوری می نماید. و به گفته ابن فارس معنی ریشه ای- شفی یا شفا- اشراف داشتن یا نزدیک بودن به چیزی است- اشفی علی الشیی ء- بر آن چیز اشراف یافت- شفا یافتن از بیماری هم بخاطر اینست که بیمار با غلبه و تسلّط بر بیماری بر آن اشراف می یابد.
استشفی فلان- وقتی است که کسی طلب شفا و بهبودی کند. (مقاییس 3/ 199)
ص: 338
در توصیف عسل می گوید: (فِیهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ- 69/ نحل) و آیات: (هُدیً وَ شِفاءٌ- 44/ فصّلت) و (وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ- 57/ یونس) (اشاره به محتوای قرآن است که داروی شفابخش بیماریهای دل و روان انسانهاست). و (وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ «1»- 14/ توبه).
الشّقّ: شکافتگی که در چیزی واقع می شود.
شققته بنصفین: دو نیمش کردم.
آیه: (ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا- 26/ عبس) (اشاره به شکافته شدن زمین سخت و سربرآوردن گیاه نرم از روزنه های دقیق زمین است).
و آیه: (یَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ- 44/ ق) (در باره بیرون آمدن انسانها از دل زمین و شکافته شدن زمین در آستانه قیامت است، که در اصل- تتشقّق- بوده).
و آیات: (وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ- 16/ حاقّه) (إِذَا السَّماءُ انْشَقَّتْ- 1/ انشقاق) (وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ- 1/ قمر) گفته اند اشاره به انشقاق قمر در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است و نیز گفته شده، شکافتگی و دو نیمه شدن ماه، آثاری است که در آستانه قیامت در ماه رخ می دهد و گفته شده معنایش- وضح الأمر: است یعنی امر آشکار شد.
__________________________________________________
(1) قسمتی از آیه 14/ سوره توبه است که می گوید: (قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ ...) با پیمان شکنان (ناکثین) و کسانیکه به دین شما طعنه می زنند و ائمّه کفر هستند کارزار کنید تا خداوند با دستهای شما عذابشان کند و خوارشان سازد، و شما را بر آنها پیروز گرداند و سینه های گروهی را که مؤمنند ولی از نصرت خدای در تردیدند آرامششان دهد. [.....]
ص: 339
الشّقّه: تکّه ای است که جدا شده مثل نصف یا نیمه چیزی و در این معنی گفته شده:
طار فلان من الغضب شقاقا و طارت منهم شقه- معنی این دو عبارت همان- قطع غضبا- است یعنی از شدّت خشم بریده شد و ترکید یا از جا در رفت (از کوره در رفتن یعنی مثل جرقّه هایی که از کوره های آهنگری می جهد او نیز از خشم و غضب از جا پرید).
(الشّقّ:) سختی و مشقّت و شکستگی است که به جان و تن آن می رسد، مثل واژه- انکسار- یعنی شکستی که به نفس و جان آدم می رسد که بطور استعاره بکار می رود.
آیه: (إِلَّا بِشِقِّ الْأَنْفُسِ- 7/ نحل) (مگر با مشقّت و سختی جانها) (الشّقّه:) جایی که در رسیدن به آن جا، سختی به تو می رسد.
و در آیه گفت: (بَعُدَتْ عَلَیْهِمُ الشُّقَّهُ- 42/ توبه) سختی برایشان دور است.
(الشّقّاق:) مخالفت و ناهمگونی است، یعنی تو در جهتی غیر از جهت دوستت هستی و یا از شقّ العصا: یعنی کسی که میان تو و خودش جدائی و مخالفت ایجاد کرده، گرفته شده.
و آیه: (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما- 35/ نساء) (اشاره به اختلاف میان همسران است که می گوید اگر از جدائیشان بیمناکید).
و آیه: (فَإِنَّما هُمْ فِی شِقاقٍ- 137/ بقره) یعنی در مخالفت و ستیزه جویی هستند.
و آیات: (لا یَجْرِمَنَّکُمْ شِقاقِی- 89/ هود) و (لَفِی شِقاقٍ بَعِیدٍ- 176/ بقره) و می گوید: (مَنْ یُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
- 13/ انفال) یعنی او در جهتی و راهی غیر از جهت اولیاء خدا قرار گرفته مثل آیه: (مَنْ یُحادِدِ اللَّهَ- 63/ توبه) است.
یعنی: (و کسی که با خدا مخالفت کند و در سوی غیر خدایی قرار گیرد) و آیه: (مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ- 115/ نساء) (کسی است که رسول را مخالفت کند و خودسری نماید).
ص: 340
می گویند: المال بینهما شقّ الشّعره و شقّ الإبلمه: آن مال در میانشان به تساوی و مناصفه تقسیم شده است.
شقّ نفسی و شقیق نفسی: با من آنطور است که گویی نیمه تن و جان من است، از بس که به یکدیگر شباهت داریم (گویی یک روحیم در دو بدن).
و- شقائق النّعمان: گیاهی معروف است (لاله کوهی که از سرخی به شقیقه یعنی سرخی برق، تشبیه شده، نعمان- هم همان نعمان منذر است که خلوتگاهی در صحرا داشت و در آنجا لاله کوهی فراوان بود شعرای عرب در وصف شقایق نعمان اشعار زیادی سروده اند).
شقیقه الرّمل: ریگهائی که از هم جدا شوند (و یا شکاف میان دو کوه که گیاه در آنجا می روید).
شقشقه «1»: پاره گوشتی مانند ریه و شش که از دهان شتر موقع بانگ و فریاد بیرون می آید.
بیده شقوق: در دستش ترکیدگی و شکافتگی هست.
بحافر الدّابّه شقاق: در سم اسب شکافی هست.
فرس أشقّ: اسبی که به یک طرف می لنگد و کجکی راه می رود.
شقّه: در اصل تکّه و نصف پارچه است هر چند که خود جامه هم- شقّه نامیده شده، گویی که در آن پارگی هست.
الشّقاوه: (سختی و بد حالی است) نقطه مقابل سعادت: (آسایش و خوشحالی).
افعالش- شقی یشقی، شقوه و شقاوه و شقاء- است (که سه مصدر دارد). و
__________________________________________________
(1) علی علیه السّلام سخنان سوزناک و مؤثّر را به- شقشقه- تشبیه کرده و خطبه شقشقیّه آن معروف است که ابن عبّاس ادامه آن را از امیر المؤمنین طلب کرد و علی علیه السّلام فرمود: شقشقه ای بود که ناگهان جست و در جای خود قرار گرفت. و بگونه استعاره حالت خاصّی بوده که از علی علیه السّلام بهنگام ادای آن خطبه دیده شده.
ص: 341
(شِقْوَتُنا- 106/ مؤمنون) در آیه بصورت- شقاوتنا- خوانده شده.
پس- شقوه- مثل- ردّه- است و- شقاوه- از جهت اضافه مثل- سعاده- است، همانگونه که واژه- سعاده- در اصل دو گونه است: سعادت اخروی و سعادت دنیوی و سپس سعادت دنیوی هم سه قسم است:
1- نفسانی 2- بدنی 3- خارجی «1» و همینطور شقاوت هم همان تقسیمات را دارد و در مورد شقاوت اخروی می گوید: (فَلا یَضِلُّ وَ لا یَشْقی- 123/ طه) (نه گمراه می شود و نه بد عاقبت) و آیه: (غَلَبَتْ عَلَیْنا شِقْوَتُنا- 106/ مؤمنون) که- شقاوتنا- هم خوانده شده.
و در مورد شقاوت دنیایی، آیه: (فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقی- 117/ طه) (و شما را از بهشت بیرون نکند که در سختی بیفتید و بد حال شوید) بعضی از علماء در آیه اخیر گفته اند واژه- شقاء- بجای- تعب- یعنی سختی و گرفتاری است مثل: شقیت فی کذا: (در آن کار به رنج و سختی افتادم). ولی، هر شقاوتی تعب و سختی است و هر سختی و رنجی شقاوت نیست پس رنج و تعب فراگیرتر و اعمّ از شقاوت است.
الشّکّ: تعادل و تساوی جهت رجحان دو نقیض در نظر انسان برای برگزیدن یکی از آن دو است به این معنی که گاهی دو نشانه مساوی و برابر برای پذیرفتن یکی از دو نقیض وجود دارد، (که برگزیدن یکی بر دیگری سخت است) یا برای اینکه نشانه ای در آنها برای ترجیح دادن و قبول یکی بر دیگری وجود ندارد. (گاهی وجود
__________________________________________________
(1) نیکبختی و سعادت یا بدبختی و شقاوت یا 1- نفسانی است یا 2- جسمانی و یا 3- خارجی (آنچه در بیرون از انسان بنحوی در ارتباط با سعادت و شقاوت است و همان نحوه استفاده و برخورداری از اشیاء و امور بیرونی که یا به سعادت رهنمون می شود و یا به شقاوت منجرّ می گردد).
ص: 342
شکّ بسبب بودن دو نشانه متساوی در دو نقیض است و یا بسبب عدم نشانه در آن دو).
چه بسا که شکّ نمودن در چیزی به این صورت باشد که- آیا فلان چیز موجود است یا غیر موجود؟ و یا شکّ در جنس آن باشد یعنی شکّ شود که آن چیز از چه جنسی است (جنس منطقی یا چگونگی، آن) یا در باره بعضی از صفات چیزی و یا شکّ در هدف و مقصودی است که آن چیز برای آن هدف و مقصود ایجاد شده است.
شکّ- خود نوعی از جهل و ندانستن است و اخصّ از- جهل- است، زیرا جهل و نادانی مستقیما نتیجه عدم دانش در باره دو نقیض است پس هر شکی، جهل است و هر جهلی، شک نیست. در آیات:
(فِی شَکٍّ مُرِیبٍ- 54/ سباء) (بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ یَلْعَبُونَ- 9/ دخان) (فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ- 94/ یونس) که اشتقاق آن یا از- شککت الشّی ء- هست، چنانکه شاعر گوید:
و سککت بالرّمح الأصمّ ثیابه لیس الکریم علی القنا بمحرّم
(زره و جامه او را با نیزه ای سخت پاره کردم، شخص کریم و جوانمرد بر اصابت سر نیزه بر خویش محروم نیست).
پس- شکّ- شکاف در چیزی است و از آن جهت که رأی و نظری ثابت، که بشود بر آن اعتماد کرد و پایدار ماند در آن استقرار ندارد چنین گفته اند و نیز صحیح است که واژه (شکّ) از معنی چسبیدن باز و به پهلو استعاره شده باشد به این معنی که دو نقیض شک برانگیز طوری به یکدیگر چسبیده و نزدیکند که راهی برای فهم و نظر و نفوذ در آنها نیست و به این معنی است سخن کسانی که می گویند:
التبس الأمر و اختلط و أشکل- و همانند این عبارات، یعنی آن امر درهم آمیخته و مشکل و شبهه انگیز است.
الشّکّه: سلاحی است که بوسیله آن چیزها از هم جدا می شود (سر از بدن-
ص: 343
دست از بدن- و جان از بدن).
الشّکر: به یاد آوردن و تصوّر نعمت و اظهار آن نعمت است.
گفته شده- شکر- مقلوب از- کشر- است یعنی کشف و آشکار نمودن، نقطه مقابل شکر، کفر یعنی فراموشی نعمت و پوشیده داشتن آن است.
دابّه شکور: ستوری است که از فربهی به خوردن علف کم بسنده می کند و صاحبش او را دوست دارد، گفته شده اصلش از عبارت- عین شکری یعنی چشم پر، گرفته شده، پس واژه- شکر- بر این اساس، پر بودن خاطر از یاد نعمت دهنده است، شکر سه گونه است:
1- شکر قلبی و آن تصوّر نعمت است.
2- شکر زبانی یعنی ثنا و ستایش بر نعمت دهنده.
3- شکر سایر اعضاء بدن یعنی پاداش نعمت دادن به اندازه استحقاق و شایستگی اش.
آیه: (اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً- 13/ سباء) که گفته اند واژه- شکرا در آیه اخیر، نصبش برای تمیز است یعنی از نظر سپاسگزاری، و معنایش اینست که- اعملوا ما تعملونه شکرا للَّه یعنی: آنطور که آل داود خدای را سپاس می گزارند، شما نیز همانگونه شکر کنید.
و نیز گفته شده- شکرا- در آیه اخیر مفعول است، چون می گوید عمل کنید و نمی گوید: شکر کنید تا آگاهی و هشداری بر لزوم انواع سه گانه شکر (قلبی- زبانی- و سایر اعضاء) باشد.
در آیات: (أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ- 14/ لقمان) (وَ سَنَجْزِی الشَّاکِرِینَ- 145/ آل عمران) (وَ مَنْ شَکَرَ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ- 40/ نمل)
ص: 344
و در آیه: (وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ- 12/ سباء) گواه بر این است که وفای به ادای شکر خدای، مشکل است و لذا جز برای دو تن از اولیاءاش ثنای شکر ننموده است:
1- در باره ابراهیم علیه السّلام می گوید: (شاکِراً لِأَنْعُمِهِ- 121/ نحل) 2- و در باره نوح علیه السّلام (إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً- 3/ اسراء).
و آنگاه که خداوند با واژه- شکر- توصیف شده است، می گوید:
(وَ اللَّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ- 17/ تغابن مقصود انعام و بخشایش او بر بندگان و پاداش او به اقامه عبادت آنهاست.
ناقه شکره: شتری که پستانش پر از شیر است.
هو أشکر من بروق «1»: بروق گیاهی است که در کمترین باران و رطوبت سرسبز می شود (این ضرب المثل در باره کسی است که کمترین محبّت را هم سپاس می گوید یعنی او از چنان گیاه یا چنان آدمی هم شکرگزارتر است) الشّکر: کنایه از- نکاح- است.
گفته اند- ان سألتک ثمن شکرها- و شبرک أنشأت تظلّها: اگر مهر خویش مطالبه کند او را در سایه خویش گرفته ای که کنایه از همسر دائمی است. الشّکیر: نهال پاجوش کوچک درختان.
شکرت الشّجره: شاخه هایش زیاد شد.
الشّکس: بدخوی و بد اخلاق.
و در آیه: (شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ- 29/ زمر) یعنی بخاطر بد اخلاقی همواره در مشاجره و ستیزه اند.
__________________________________________________
(1) بروقه گیاهی است که بدون ریزش باران بر آن سبز و خرّم می شود و در سایه ابرها رشد می کند (ج 1 مجمع الامثال).
ص: 345
المشاکله: همانند و همگونی در صورت و هیئت ظاهر و ناهمگونی در جنسیت و شباهت در کیفیّت (تخالف و ناهمگونی در جنسیت نسبت به یک نوع خاص که هر دو معنی از نظر ضدّیت و مخالفت در همانندی است).
و آیه: (وَ آخَرُ مِنْ شَکْلِهِ أَزْواجٌ- 58/ ص) یعنی آن دیگری که در هیئت و انجام کار مثل اوست. گفته شده- شکل- حالتی از وقار و آرامش در اخلاق و ظاهر آدمی است و در حقیقت انسی و الفتی است که در راه و روش میان دو همسر و همانند وجود دارد، از این روی می گویند: النّاس أشکال و ألّاف: مردمان همانند هم و خوپذیر از یکدیگرند.
اصل- مشاکله:- از- شکل- یعنی بستن ستور است، چنانکه می گویند:
شکلت الدّابّه: حیوان را بستم.
الشّکال: یعنی پای بند ستور و حیوان، و از این معنی عبارت- شکلت الکتاب استعاره شده است- مثل- قیّدته- یعنی آن را بستم.
دابّه بها شکال: ستوری که یک دست و یک پای او را با شکال بسته اند آیه: (قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلی (شاکِلَتِهِ)- 84/ اسراء) یعنی هر کسی بر نهاد و سرشتی که او را مقیّد کرده، عمل می کند زیرا قدرت طینت و سرشت بر انسان غالب و قاهر است، چنانکه در کتاب (الذّریعه الی مکارم الشّریعه) آن رای بیان کرده ام و آنطور که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرموده است:
«کلّ میسّر لما خلق له» «1» الأشکله: نیازی که انسان رای پایبند و مقیّد می کند. واژه- اشکال هم که در کارها
__________________________________________________
(1) هر کسی بر نهاد و فطرتی که برایش خلق شده است رام و نرم است مولوی در مثنوی با الهام از این حدیث گوید:
مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر طینت خود می تند
که البتّه سرشت و طبیعت یکی از عوامل و انگیزه کارها است و سایر انگیزه ها و تحوّلات فعل در کار
ص: 346
بکار می رود. بطور استعاره مانند واژه- اشتباه است- که از- شبه- استعاره شده است.
الشّکو، الشّکایه و الشّکاه و الشّکوی: اظهار اندوه و در میان نهادن آن با دیگری است، شکوت و أشکیت: شکوه و گله کردم.
آیه: (َّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللَّهِ
- 86/ یوسف) یعنی (اندوه و حزنم را به خدا اظهار می کنم).
و آیه: (وَ تَشْتَکِی إِلَی اللَّهِ- 1/ مجادله) نیز در همان معنی است.
أشکاه: او را به شکایت آورد، مثل- أمرضه: بیمارش کرد.
گفته شده- أشکاه: یعنی شکایت و گله اش را برطرف کرد.
روایت شده است: «شکونا الی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و سلّم حرّ الرّمضاء فی جباهنا و أکفّنا فلم یشکنا» (از اثرات داغی ریگها در پیشانی، و دستهامان به پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله شکوه بردیم، گله ما را پذیرفت و رد نکرد و تسکینمان داد). اصل- شکو- باز کردن ظرف آب و نشان دادن محتوای آنست و این واژه یعنی- شکوه- ظرف کوچک آب است و از عبارتی است که می گویند بثثت له ما فی وعائی و نفضت ما فی جرابی یعنی: (هر چه در ظرفم بود عرضه کردم و آنچه در کیسه و همیانم بود بیرون ریختم).
عبارت اخیر در وقتی بکار می رود که هر چه در قلب و دلت هست اظهار کنی.
__________________________________________________
انسانها عبارتند از- سرشت- توارث- علم و تجربه، عامل تربیت و محیط- احساسات و عواطف- عقل و خرد (خواه اکتسابی یا ذاتی) عقیده ها و ایمان که نقشی بسیار قوی در رشد افراد و جامعه دارد و اساسش همان فطرت خداجوئی و کمال یابی است.
ص: 347
(مِشکاه): ظرفی است بدون روزن، در آیه: (کَمِشْکاهٍ فِیها مِصْباحٌ- 35/ نور) مشکاه مثل قلب است و مصباح نور خدا در آن.
الشّماته: سرزنش و شاد شدن از بلیّه و گرفتاری کسی که با دیگری یا با تو دشمنی می کند.
شمت به فهو شامت: از مصیبتش شاد شد و از غمش شادمان.
اشمت اللَّه به العدوّ: (جمله دعائیّه است، یعنی خداوند، دشمن شادش کند).
در آیه: (فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ «1»- 150/ اعراف).
تشمیت: دعا کردن و گفتن، خدا مشمول رحمتت کند، به عطسه کننده است یعنی (یرحمکم اللَّه) گفتن، گویی که آن دعاء برطرف کردن شماتت دشمنان از اوست، مثل- تمریض- دراز بین بردن بیماری و بیمار داری، شاعر گوید: فبات له طوع الشّوامت یعنی: آنچه را که از شادی دیگران در غم او و در سرزنش به او بود منقطع شد و از بین رفت.
گفته شده مقصود از- شوامت- قبضه های شمشیر است ولی دلیلی بر این معنی در این بیت نیست.
آیه: (رَواسِیَ شامِخاتٍ- 27/ مرسلات) یعنی کوههای سربرافراشته و بلند. شمخ
__________________________________________________
(1) سخن هارون به موسی علیه السّلام است که بعد از گوساله پرستی قوم، موی سر هارون را از خشم گرفته بود و می کشید هارون گفت پسر مادرم این گروه زبونم کردند نزدیک بود مرا بکشند شادمانی دشمنان را با این عملت بر من نپسند.
ص: 348
بأنفه: عبارت از تکبّر و گردنفرازیست.
آیه: (اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ «1»- 45/ زمر) یعنی رمیده شد.
الشّمس: قرص خورشید و همچنین نوری که از آن منتشر می شود آیات: (وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها- 38/ یس) (و خورشید به قرارگاهش روان است).
(الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ- 5/ الرّحمن) (خورشید و ماه نظم و حسابی دارند). شمس یومنا و أشمس: روزمان آفتابی شد.
شمس فلان شماسا: او چموشی و ضدّیت کرد و آرامش نیافت که تشبیهی است از عدم استقرار «2» و حرکت خورشید.
الشّمال: نقطه مقابل جنوب و دست راست است.
و آیه: (عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ- 17/ ق) (از چپ و راست نشسته اند).
شمال: کیسه پارچه ای است که پستان شتر تیزرو و مادینه را هم شمال می گویند، در آن قرار می دهند و این امر مثل نامیدن قسمتی از جامه لباس است به نام آن عضوی که در آن لباس قرار دارد و آن را می پوشاند مثل: نامیدن آستین پیراهن به- ید- و نامیدن جلو و عقب پیراهن به- صدر ظهر- و دو قسمت پائین شلوار که پاها را می پوشاند- رجلین گویند و امثال اینها.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است (وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ) همینکه خدای یگانه ذکر می شود کسانیکه به قیامت باور ندارند، دلهاشان رمیده می شود و چون بت ها رای یاد کنند شاد می شوند، این آیه میزان و ملاک خوبی برای ایمان و کفر و آثار روانی و ظاهری چهره انسانهاست.
(2) شموس یا چموش که فارسی آن است ...
ص: 349
(الاءِشتِمال) بالثّوب: پارچه و جامه ای که انسان به خود می پیچد و آن رای از سمت راست بدنش می افکند، در حدیثی است که:
«نهی عن اشتمال الصّماء» (نهی از این معنی است که پارچه ای رای از طرف راستش به شانه و دست چپش بیندازد و سپس آن رای از پشتش به شانه و دست راستش برگرداند و خود رای آنچنان بپوشاند که هر دو دستش بسته شود).
الشّمله و المشمل: عبائی است که بدن رای می پوشاند، که استغاره از- اشتمال- در همان معنی فوق است. و عبارت- شملهم الأمر- یعنی سختی کار آنها رای پیچاند، در همان معنی است.
سپس بصورت مثل می گویند:
شملت الشّاه: گوسفند رای با پارچه ای پوشاندم.
خلق و خوی رای هم- شمال- گفته اند زیرا مثل پارچه ای فراگیر طبیعت انسان را فرا می گیرد و می پوشاند.
الشّمول: یعنی خمر، برای اینکه عقل رای پنهان می دارد و می پوشاند نامیدن- خمر- به شمول که پوشاننده عقل است مثل نام خود- خمر به همین واژه است چون- خمر- استتار کننده و خامر و پوشاننده است. (در ذیل واژه- خمر- کاملا بحث شده است).
(شمال:) بادی است که از جانب شمال کعبه می وزد، شمأل و شامل هم گفته شده.
أشمل الرّجل من الشّمال- مثل- أجنب من الجنوب- است یعنی از طرف باد شمال یا جنوب درآمده.
بطور کنایه شمشیر رای هم- مشمل- گویند چنانکه آن رای به کنایه- رداء- هم گفته اند.
جاء مشتملا بسیفه- مثل- مرتدیا و متدرّعا- است یعنی مسلّح به شمشیر آمد، و رداء و زره اش رای بر تن داشت.
ص: 350
ناقه شمله و شملال: شتر تندرو که مثل وزش باد شمال سریع است.
شاعر گوید:
و لتعرفنّ خلائقا مشموله و لتندمنّ و لات ساعه مندم
گفته شده مقصود طبیعتهای پاکی است که گویی باد شمال بر آن وزیده و سرد و پاکیزه شده است (برودت و پاکی دو چیز مطلوب مردمان گرمسیری است که مورد محبّت خود رای به آنها تشبیه می کنند).
شنئته: از جهت بغض و کینه او رای پلید شمردم، و از این معنی اصطلاح- أزدشنوءه: مشتقّ شده است (از دو طایفه ای از یمنی ها هستند که همه انصار رای از تبار آنها می دانند که از آلایش دور بوده اند، آنها را- ازد السّراه- یا- ازد عمان- هم گفته اند و در فصاحت و سخنوری بعد از قبیله بنی اسد قرار دارند).
آیه: (شَنَآنُ قَوْمٍ- 8/ مائده) یعنی از بغض و کینه شان نهراسید که- شنان- هم خوانده شده و هر کسی آن را- شنان- یعنی با- تخفیف حرف (ن) بخواند مقصود بغض کینه قبیله ای و قومی است و اگر بدون تخفیف بخوانند در آنصورت مصدر است.
و آیه: (إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ- 3/ کوثر) از همانست یعنی بدخواه و کینه توز نسبت به تو بی تبار و بی دنباله است نه تو.
الشّهاب: شعله و روشنایی از آتشی افروخته، از همان شعله ای که در جوّ و هوا رخ می دهد.
مثل آیات: (فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ- 10/ صافّات) (شِهابٌ مُبِینٌ- 18/ حجر)
ص: 351
(شِهاباً رَصَداً- 9/ جنّ) الشّهبه: سپیدی آمیخته به سیاهی است که تشبیهی است به شعله آمیخته با دود و از این معنی عبارت:
کتبه شهباء: است یعنی سیاهی مردم و سپیدی شمشیر. (صحنه و دورنمای جنگ تن به تن).
(کتیبه: دسته ای انبوه از سپاهیان جمعش- کتائب- است).
الشّهود و الشّهاده: حاضر بودن و گواه بودن یا با مشاهده چشم و یا با اندیشه و بصیرت. واژه- شهاده- در معنی حضور بصورت مفرد بکار می رود، مثل آیه: (عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ- 73/ انعام).
ولی بکار بردن واژه- شهود- یعنی حضور یافتن، بطور مجرّد- شایسته تر است و- شهاده «1»- با مشاهده شایسته تر.
مشهد: محضر و جای حضور.
مشهد: زنی که همسرش پیش او حاضر است (و مغیب عکس آن است یعنی زنی که شوهرش غایب است).
جمع مشهد- مشاهد- است و- مشاهد الحجّ: مواقف و مکانهای وقوف در مکّه شریف که فرشتگان و پاکان از مردم در آنجا حضور بهم می رسانند.
و گفته اند- مشاهد الحجّ- جایگاههای انجام عبادات و مناسک حجّ است.
در آیات: (لِیَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ- 28/ حجّ)
__________________________________________________
(1) آیه چنین است که می گوید: (بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ ...)
ستمکاران را چه مکافات بدی خواهد بود آفرینش آسمان و زمین با آگاهی و حضور آنها انجام نشده و نه از آفرینش خودشان آگاهی دارند.
ص: 352
(وَ لْیَشْهَدْ عَذابَهُما- 20/ نور) و در آیه: (ما شَهِدْنا مَهْلِکَ أَهْلِهِ- 49/ نمل) یعنی نبودیم.
و آیه: (وَ الَّذِینَ لا یَشْهَدُونَ الزُّورَ- 72/ فرقان) یعنی با جانها و همّت ها و اراده هاشان برای شهادت زور و دروغ گفتن حاضر نمی شوند.
(الشّهاده:) سخن گفتن، که از روی علم و آگاهی که از مشاهده و بصیرت یا دیدن با حواس و چشم حاصل شده است صادر شود.
در آیه: (أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ- 19/ زخرف) یعنی آیا با چشم خویش دیده اند، سپس می گوید:
(سَتُکْتَبُ شَهادَتُهُمْ- 19/ زخرف) یعنی: گواهیشان نوشته می شود تا تنبیه و آگاهی بر این امر باشد که شهادت از شهود است.
و آیه: (ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ- 51/ کهف) یعنی آنها را از کسانی که با اندیشه و بصیرت از آفرینش آسمانها اطّلاع داشته باشند قرار نداده ام.
و آیه: (عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَهِ- 73/ انعام) یعنی: خداوند آنچه را که از حواسّ مردم و بصیرتشان پوشیده است و نیز آنچه را که به وسیله حواسّ و بصیرت بر آنها آگاهی می یابند، خداوند بر تمام آنها عالم و آگاه است.
شهدت- دو گونه است:
اوّل- در حکم- علمت یعنی دانستم، لفظش یا گفتنش بجای- شهاده- است، می گویند- أشهد بکذا- و نه می گویند- اعلم بکذا- زیرا از شاهد فقط دانستن را قبول نمی کنند و راضی نمی شوند که بگوید- اعلم بکذا بلکه نیاز است که- اشهد بکذا- بگوید. (یعنی شاهد بوده ام) دوّم- شهدت- در حکم سوگند، می گویند:
أشهد باللّه انّ زیدا منطلق- که سوگند به خداوند برای رفتن، و رهایی زید است.
بعضی از علماء می گویند اگر گفت- أشهد- و نگفته است- باللّه- باز هم سوگند است، و مثل- علمت- در حکم- شهدت- در قسم است که بجای سوگند
ص: 353
پاسخ داده شده.
مثل سخن این شاعر: و لقد علمت لتأتینّ منیّتی.
یعنی: (به تحقیق دانستم که حتما مرگم می رسد).
شاهد و شهید و (شهداء)- هر سه در یک معنی گفته می شود.
در آیات: (وَ لا یَأْبَ الشُّهَداءُ- 282/ بقره) (از شهادت دادن دریغ نورزند).
(وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِیدَیْنِ- 282/ بقره) شهدت کذا: حضور یافتم و بر آن شهادت دادم.
آیه: (شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ- 20/ فصّلت) (گوشهاشان علیه آنها گواهی می دهد).
گاهی از معنی واژه- شهاده- به حکم و داوری تعبیر می شود مثل:
(وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها- 26/ یوسف) (اشاره به داوری نمودن کسی است که می گوید: اگر پیراهن یوسف از جلو یا عقب پاره باشد چنین و چنان است که- شهد- در اینجا یعنی: داوری کرد). و همچنین واژه- شهاده- در معنی اقرار، در آیه:
(وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ شُهَداءُ إِلَّا أَنْفُسُهُمْ فَشَهادَهُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهاداتٍ بِاللَّهِ- 6/ نور) (مربوط به همسرانی است که به یکدیگر نسبت زنا دهند و در آیه می گوید: اگر گواهانی جز خودشان نداشتند پس اقرار هر یک از ایشان اینست که چهار بار به خدای سوگند یاد کند که او را راستگوست) این امر در آیه شهادت بر نفس خویش است.
و آیه: (وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا- 81/ یوسف) یعنی خبری نداریم مگر آنچه آموختیم.
خدای تعالی گوید: (شاهِدِینَ عَلی أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ- 7/ توبه) یعنی: (علیه خویش و اثبات کفر خویش گواهانند) یعنی اقرار کنندگان و آیات:
(لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا- 21/ فصّلت) (سخن مجرمین و مشرکین به اعضاء خودشان در قیامت است).
(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ- 18/ آل عمران) شهادت خداوند به وحدانیتش ایجاد و آفریدن جهان آفرینش است و آنچه را که در عالم و در نفس ما
ص: 354
هست دلالت بر وحدانیتش دارد چنانکه شاعر گوید:
ففی کلّ شی ء له آیه تدلّ علی أنّه واحد «1»
بعضی از حکماء گفته اند خدای تعالی در آیه فوق که بر خود شهادت می دهد،
__________________________________________________
(1) شعر توحیدی فوق از اسماعیل ابن قاسم معروف به ابو العتاهیّه است که مردی کوزه فروش بوده و در بازارهای کوفه حرکت می کرد و شعرهای آموزنده می سرود تولّدش در سال 130 ه یعنی مقارن سقوط مروانی ها و ظهور بنی عبّاس است، مهدی خلیفه عبّاسی ابو العتاهیّه را به زندان انداخت.
او را اشعر النّاس زمان خودش می گفتند و اغلب اشعارش در زهدیات و مذمّت دنیا و فانی بودن آن و یاد مرگ و اخلاق و پند و نصیحت است. نوادر بسیاری از او بجای مانده است. و از طرف هارون هم به زندان افتاد بیت فوق از یک قطعه شعر اوست که در اثبات توحید و غرور مستکبران سروده است می گوید:
1-
الا انّنا کلّنا بائد و آی بنی آدم خالد 2- و بدءهم کان من ربّهم
و کلّ الی ربّه عائد 3- فیا عجبا کیف یعصی الا به ام کیف یجحده جاحد 4- و للّه فی کلّ تحریکه
و فی کل تسکینه شاهد 5- و فی کل شی ء له آیه تدلّ علی انّه واحد
1- آگاه باش که همه ما از بین رونده ایم، راستی کدام انسان جاودانه است؟
2- آفرینش همه از پروردگارشان است و همگی بسوی او باز گردنده ایم.
3- شگفتا، انکار کننده چگونه انکار تربیت کننده و آفریننده خود می نماید.
4- و حال اینکه برای اثبات وجود او همه گردنده ها و ساکن ها گواهند.
5- آری همه چیز برای او نشانه ای است، که یکی هست و هیچ نیست جز او، وحده لا اله الّا هو.
ابو العتاهیه از نظر شعری خوش طبعترین معاصرینش بوده، او با ایمان به خدای تعالی و حدوث عالم و در باره معاد و بهشت و دوزخ اشعاری دارد، اوّلین کسی است که در باب وعظ، راه زهد از دنیا را برای شعراء بازگو کرد و آنها را از غرور بر حذر داشت، از مدح خلفاء روی برگرداند و به پارسائی پرداخت و هارون الرّشید هم او را به زندان انداخت و تا زمان وفاتش (219 ه در بغداد) غزل سرود و در زندان خطاب به هارون نوشت:
1-
الی دیّان یوم الدّین نمضی و عند اللّه تجتمع الخصوم 2-
تموت غدا و انت قرین عین من الغفلات فی لجج تعوم 3-
تنام و لم تنم عنک المنایا تنبه للمنیه یا نؤؤم 4-
سل الایّام عن امم تقضت ستخبرک المعالم و الرّسوم
1- در روز جزا و پاداش، همه به سوی خدای می رویم و خصومتگران در پیشگاهش مجتمع می شوند.
2- تو فردا می میری ولی چشمانت هنوز باز است و از بی خبریها در گردابی کور گرفتاری.
3- می خوابی و مرگها از تو نمی خوابند، ای خواب آلوده، از مرگ عبرت بگیر.
4- اخبار گذشتگان را از روزگاران بپرس تا از آثار و نشانه های گذشتگان بتو خبر دهند.
ص: 355
شهادتش به این است که هر چیزی را آنگونه گویا و ناطق کرده است که به شهادت او تسبیح گوی و ناطقند، و شهادت ملائکه، اظهار کردن کاری است که به انجام آن امور مأمور هستند و این امر مدلول آیه: (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً- 5/ نازعات) است.
و شهادت- أولو العلم- آگاهی و اطّلاع دانشمندان به حکم و تقدیر الهی است و اقرارشان به آنها، و این شهادت ویژه اهل علم است و امّا نادانان از آن مفاهیم دورند.
و در باره کفّار گفت: (ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ- 51/ کهف) و لذا خبر داد که: (إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ- 28/ فاطر) اینان هستند که معنی آن در آیه زیر معیّن شده اند که: (وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ- 69/ نساء).
واژه- الشّهید- به شاهد و مشهد چیزی هم معنی شده است.
در آیه: (سائِقٌ وَ شَهِیدٌ- 21/ ق) یعنی کسی که له و علیه او گواهی داده است. و همچنین آیه: (فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً- 41/ نساء) (چگونه است وقتی که از هر امّتی گواهی می آوریم و تو را نیز بر اینان شاهد گیریم، یعنی بر آنچه را که با دلهاشان درک کرده اند، گواهی می دهند علیه کسانی که در باره شان گفته شده).
آیه: (أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ- 37/ ق) یعنی آنچه را که شنیده اند گواهی می دهند علیه کسی که در باره شان می گوید: (أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ «1»- 44/ فصّلت).
و در آیه: (أَقِمِ الصَّلاهَ ... تا ... مَشْهُوداً- 78/ اسراء) یعنی نمازگزار صبحگاهی شفاء و رحمت و توفیق و آرامشهایی در خویش مشاهده می کند و همچنین حالات و روحیّاتی که در آیه: (وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤْمِنِینَ- 23/ بقره) یادآوری شده است.
و آیه: (وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ- 75/ قصص) به تمام آنچه را که اقتضای معنی شهادت
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفاءٌ وَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولئِکَ یُنادَوْنَ ...)- یعنی بگو قرآن برای کسانی که ایمان دارند هدایت و شفاست و کسانی که ایمان ندارند در گوشهاشان سنگینی است و از دریافت قرآن بی بصیرت و کور، گویی که آنها رای از جایی دور ندا می دهند و نمی شنوند.
ص: 356
دارد، تفسیر شده است.
ابن عبّاس می گوید معنایش- اعوانکم- است یعنی یارانتان رای به گواهی بخوانید.
مجاهد می گوید: یعنی کسانی رای بخوانید که به سود شما شهادت دهند بعضی دیگر گفته اند- شهداءکم- در آیه فوق یعنی کسانی که حضورشان مورد توجّه و عنایت باشد و از کسانی که در شعر زیر گفته شده نباشند چنانکه در باره شان گفته اند:
مخلفون و یقضی اللّه أمرهمو و هم بغیب و فی عمیاء ما شعروا
(مخالفین هستند که خداوند در باره شان حکم می کند و آنها در دوری از حقّ و کوردلی هستند و نفهمیدند).
و بر این وجوه آیه زیر حمل شده است:
(وَ نَزَعْنا مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً- 7/ عادیات) (و از هر امّتی گواهی بیاوریم) و آیات: (وَ إِنَّهُ عَلی ذلِکَ لَشَهِیدٌ- 53/ فصّلت) (أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ- 79/ نساء) (وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً- 16/ غافر) شهید در آیه اخیر اشاره به مفهوم آیه: (لا یَخْفی عَلَی اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ ءٌ- 7/ طه) است، یعنی: (هیچ چیز از ایشان بر خدای پوشیده نیست) و (یَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی- 30/ فصّلت) و از این قبیل آیاتی که از آن مفاهیم خبر می دهد.
(الشّهید-) کسی است که در حال نزع است و نامیدن او به- شهید برای حضور فرشتگان بر بالین اوست، که اشاره ای است به آیه: (تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلَّا تَخافُوا ...-
19/ حدید).
(فرشتگان بهنگام شهادت بر آنها فرود آیند و به آنها می گویند نترسید و اندوهبار نباشید که بهشت مژدگانی شما است).
و گفت: (وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ- 169/ آل عمران).
(شهیدان در پیشگاه خداوندند و پاداششان از آن ایشان است).
ص: 357
یا اینست که- شهید و شهداء- در حالت شهادت تمام آنچه را که از نعمت ها برای آنها آماده است مشاهده می کنند یا بخاطر اینست که ارواح شان در پیشگاه خدای حاضر می شوند و گواه بر آنها هستند «1» چنانکه گفت: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً- 19/ حدید) و بر این معنی آیات زیر دلالت دارد که: (وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 3/ بروج).
(شاهِدٍ وَ (مَشْهُودٍ)- 3/ بروج) گفته اند- مشهود- روز جمعه و روز عرفه و روز قیامت است و شاهد در آیه اخیر هر کسی است که در آن روز حاضر می شود.
و نیز گفته شده (یَوْمٌ مَشْهُودٌ- 103/ هود) یعنی روزی که مشاهده می شود و خبر از وقوع حتمی قیامت آن روز است.
التشهد: گفتن- اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه- است و در عرف سخن تشهّد اسمی است برای تحیّاتی که در نمازها خوانده شده و برای ذکری است که در آنها خوانده می شود.
__________________________________________________
(1) نام شهید و شهادت در احادیث هم همانند قرآن تکرار شده است که معانی آنها بقرار زیر است:
1- شهید در اصل کسی است که در راه خدا و با مجاهدت در راه او کشته می شود.
2- اطلاق نام شهید به چنان کسی بخاطر اینست که خداوند، و فرشتگان بهنگام شهادت به بهشتی بودن او گواهی می دهند.
3- بخاطر اینکه شهید زنده است و نمرده است گوئی که شاهد است و می بیند یعنی همیشه حاضر است.
4- برای اینکه فرشتگان رحمت به گاه شهادت بر او شاهدند و حاضرند.
5- یا برای قیام او در راه شهادت و گواهی بر حقّ در امر خدای است که در آن راه سر باخته و کشته شده است.
6- و نیز گفته شده اطلاق واژه شهید به چنان کسی برای اینست که شهید، شکوه و کرامتی را که خداوند در شهادت قرار داده است مشاهده می کند.
7- نام شهید برای بخاک افتادن او است زیرا یکی از نامهای زمین مشاهده است. (النّهایه 2/ 513 مقاییس اللّغه 3/ 321) بدیهی است این معانی از سه معنی است که راغب رحمه اللّه ذکر کرده است.
.)
ص: 358
الشّهر: مدّت معیّنی است «1» از هلال تا هلالی دیگر یا به اعتبار جزئی از دوازده جزء سال و دوران خورشید از نقطه ای تا همان نقطه.
در آیات:
(شَهْرُ رَمَضانَ- 185/ بقره) (فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ- 185/ بقره) (الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ- 197/ بقره) (إِنَّ عِدَّهَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً- 36/ توبه).
(فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَهَ أَشْهُرٍ- 2/ توبه)، یعنی: (چهار ماه در این سرزمین بگردید و بدانید که فرار از حکم خدای نتوانید، که او خود خوار کننده کافران است).
مشاهره: داد و ستد کردن به مدّت ماهیانه مثل- مسانهه- یعنی معامله سالیانه از سنه و- میاومه- معامله روزانه و یومیّه.
أشهرت بالمکان: یک ماه در آنجا اقامت کردم.
شهر فلان و اشتهر: سرشناس و مشهور شد.
شهره: در کار خیر و شر، هر دو بکار می رود «2».
الشّهیق: برگرداندن و بیرون دادن تنفّس عمیق و طولانی و- زفیر- نفس عمیق کشیدن، در آیات: (لَهُمْ فِیها زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ- 106/ هود)
__________________________________________________
(1) شهر به فارسی ماه و یا سی روز از سال است یا از آغاز روایت ماه در آسمان که هلال نامیده می شود و با یک دوازدهم ماههای سال شمسی است.
(2) به گفته ابن اثیر در حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است که «من لیس ثوب شهره البسه اللّه ثوب مذله یوم القیامه». که هر دو معنی شهرت یعنی شهرت در کار خیر و کار بد را شامل می شود. و بصورت استعاره بکار رفته. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می گوید: کسیکه جامه شهرت در برکند و کارهایش برای شهرت در جامعه باشد نه برای تکلیف و رضای خدا و از حالت اخلاص دور شود خداوند در قیامت جامه خواری بر او می پوشاند این فرجام نتیجه آن آغاز و انجام است.
(2/ 515- النّهایه) [.....]
ص: 359
(سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً- 12/ فرقان) خدای تعالی گوید: (سَمِعُوا، لَها شَهِیقاً- 7/ ملک) اصلش از جبل شاهق است- یعنی کوه بسیار بلند و مرتفع (که از زمین برآمده و خارج شده مثل خارج شدن تنفّس از بدن).
اصل- الشّهوه- خواهش و دلبستگی نفس به چیزی است، که می خواهی و اراده کرده ای و این خواهش و تمایل در دنیا دو گونه است:
1- تمایل کاذب 2- تمایل صادق. میل و خواهش صادق آن چیزی است که اگر برآورده نشود کار بدن بدون آن مختلّ می شود مثل تمایل به طعام در موقع گرسنگی.
و امّا تمایل و شهوت دروغ یا کاذب چیزیست که بدون آن، کار بدن مختل نمی شود.
(مثل میل به غذای بهتر بعد از سیر شدن و استراحت طلبی بیش از حدّ که نوعی هوس نفسانی است که می خواهد بیشتر استراحت کند و اگر این خواستها انجام نشود کار بدن مختل نمی شود).
هر مورد تمایل و خواستی نیز شهوت نامیده شده و همچنین نیرویی هم که هوس می کند و تمایل می یابد شهوت است.
آیه: (زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ- 14/ آل عمران) احتمال دارد که اشاره به هر دو معنی درست و نادرست یعنی (تمایل صادق و کاذب) باشد.
و آیه: (اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ «1»- 59/ مریم) اشاره به تمایلات، و خواهشهای کاذب نفسانی
__________________________________________________
(1) آیه اینست: (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاهَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غَیًّا) گروهی که نماز را ضایع می کنند و در نتیجه پیروی از هوسها و شهوات نفسانی گرفتار گمراهی و سرگشتگی می شوند جانشین بدی برای آنها شدند پیامبر فرموده است: «ان اخوف ما اخاف علیکم الرّیاء و الشّهوه الخفیه» یعنی بیمناک ترین چیزی که بر شما بیم دارم ریا- و شهوت پنهانی است.
ص: 360
و هوسهائی است که نیازی به آنها نیست و کار بدن هم بدون آنها مختلّ نمی شود.
در صفت بهشت می گوید: (وَ لَکُمْ فِیها ما تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ
- 31/ فصّلت) (در بهشت آنچه را که بخواهید و طلب کنید دارید) (فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ- 102/ فصّلت) مرد هوسناک را هم- رجل شهوان و شهوانیّ- گویند.
شی ء شهیّ: هر چیز هوس انگیز.
الشّوب یعنی آمیزش و آمیختگی.
در آیه: (لَشَوْباً مِنْ حَمِیمٍ- 67/ صافّات) (دوزخیان را آمیخته ای از آب سوزان و چرکابه است).
عسل هم- شوب- نامیده شده یا از این جهت که برای شربت ها با مایعات ممزوج می شود و یا از اینکه با موم مخلوط است.
ما عنده شوب و لا روب «1»: شیر و عسلی ندارد.
__________________________________________________
ابو منصور ازهری در ذیل این حدیث می گوید بایستی واژه- شهوت- منصوب خوانده شود و حرف (و) به معنی (مع) است گوئی که پیامبر فرموده است چیزی که بر شما بیشتر بیم دارم ریاکاری یا پنهان کاری در شهوت و گناهان است که خود را به ترک گناهان نشان می دهد در حالیکه آنها را در دلش مخفی و پنهان می دارد. در مورد ریاء- گفته اند ریاء عمل و کاری است که پیدا و ظاهر است و شهوت پنهانی هم دوست داشتن آگاهی مردم بر عمل است. (تهذیب اللّغه النّهایه- لسان)
(1) این ضرب المثل در مورد کسی است که از عیب و نقص بری باشد و در خرید و فروش هم در مورد بی عیب بودن اجناس گفته می شود.
ابن اعرابی می گوید: الشّوب یعنی مشوب و درهم آمیخته و روب- همان- رایب- یعنی شیر با آب آمیخته است چون این هر دو آمیختگی نقص و عیب است و لذا به کسی که بدون عیب است می گویند- ما عنده شوب و لا روب.
(مجمع الامثال 2/ 291)
.)
ص: 361
الشّیب و المشیب: سپیدی موی.
آیه: (وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً- 4/ مریم) یعنی موی سرم سپید شده است. لیله شیباء و لیله حرّه: شب زفاف و شب غیر زفاف.
به کسی که بزرگسال و سال دیده است، گفته می شود و در میان ما کسی که علمش افزون است به شیخ تعبیر می شود زیرا یکی از شئونات شخص کلانسال و شیخ اینست که معمولا معارف و تجربه هایش زیاد می شود.
در مثل می گویند: شیخ بین الشّیخوخه و الشّیخ و التّشییخ (با سه مصدر) یعنی بزرگسالی که آثار پیری در او پیداست.
در آیه: (هذا بَعْلِی شَیْخاً- 72/ هود) (این شوی من پیر است، سخن زن ابراهیم علیه السّلام است که می گوید چگونه فرزنددار می شوم).
و آیه (وَ أَبُونا شَیْخٌ کَبِیرٌ- 23/ قصص) (پدرمان پیر مرد بزرگسالی است).
آیه: (وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ- 45/ حجّ) (کاخ محکم و با گچ سپید کاری شده).
گفته اند، یعنی کاخی بلند و مرتفع که به همان معنی اوّل برمی گردد.
شیّد قواعده: پایه هایش را محکم ساخت، گویی که آن را با آهک و گچ ساخته است.
إشاده: بانگ برداشتن و فریاد کردن است.
الشّوار: لوازم و اسباب ظاهری خانه و بطور کنایه عورت و هر متاع، و اسبابی
ص: 362
است.
شوّرت به: کاری کردم که شرمگین شد گویی که عورتش را ظاهر کرد.
شرت العسل و أشرته: عسل را از موم جدا کردم. شاعر گوید: و حدیث مثل ماذی مشار (سخنی که گویی از خوبی و شیرینی با عسل همراه است) شرت الدّابّه: ستور را به دویدن واداشتم که تشبیهی به همان ظاهر کردن است.
خطب مشوار: سخنانی پر لغزش و دروغ.
(تَشاوُر) و مشاوره و مشوره: نظر خواهی با مراجعه بعضی به بعض دیگر است و این معنی از عبارت- شرت العسل- است، وقتی که عسل را از جایش بیرون می آوری، رای و نظر را هم از شخص طرف مشورت بیرون می آوری.
در آیه: (وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ- 159/ آل عمران) (شوری)- کاری است که در آن نظرخواهی می شود در آیه: (وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ- 38/ شوری) نیز در همان معنی است.
الشّیطان، قبلا گفته شده (ذیل واژه شطن).
الشّوظ: شعله ای که دود ندارد.
آیه: (شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ- 35/ الرّحمن) یعنی:
(مانند خورشید و شعله الکتریسیته و آتش هایی از این قبیل که بی دودند و قرآن به آن اشاره کرده است).
الشّیاع: گسترش یافتن و تقویت نمودن.
شاع الخبر: آن خبر پخش شد و قوّت گرفت.
ص: 363
شاع القوم: آن قوم زیاد و پراکنده شدند.
شیّعت النّار بالحطب: آتش را با هیزم زیاد کردم و افروختم.
الشّیعه: گروهی و کسانی هستند که انسان با آنها توانا و نیرومند می شود و دیگران هم از او منتشر و گسترده می شوند.
(واژه- شیعه- برای تثنیه و مفرد و مذکّر و جمع به همین صورت بکار می رود). و از این معنی است واژه- مشیع- یعنی شجاع و دلیر.
شیعه و شیع و أشیاع- هر سه به یک معنی است.
در آیات: (وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْراهِیمَ «1»- 83/ صافّات) (هذا مِنْ شِیعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ- 15/ قصص) (این از پیروان او و این از دشمنان اوست).
(وَ جَعَلَ أَهْلَها شِیَعاً- 4/ قصص) (در باره فرعون است که با علوّ و برتری جویی در زمین، اهل زمین را دسته دسته کرد تا حکومت کنند).
و آیات: (فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ- 10/ حجر) (وَ لَقَدْ أَهْلَکْنا أَشْیاعَکُمْ- 51/ قمر) که در همان معنی است.
__________________________________________________
(1) مربوط به حضرت نوح است، یعنی ابراهیم از شیعیان و پیروان نوح است و پیامبر اسلام هم به نصّ (وَ اتَّبَعَ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً- 125/ نساء) شیعه ابراهیم است و تمام مسلمانان هم شیعه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هستند و به راستی اگر این نامگذاری الهی و قرآنی با حفظ مفاهیم آن تعمیم یابد دیگر چه اختلافی خواهد بود جز اینکه دشمنان اسلام از حمیّت های غلط سوء استفاده نموده و در میان مسلمین بذر اختلاف و مشاجرات اسمی و لفظی افشاندند، امروز بایستی کلیّه علمای مسلمین در تمام کشورها به مردم بفهمانند که نام یک فرد مسلمان واقعی به نصّ قرآن- شیعه- است و شیعه نام تمام مسلمانانی است که پیرو حقیقی پیامبرند و به سنّت های او عمل می کنند چنانکه گفت: (سُنَّهَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلًا- 77/ اسراء) بنابر این تمام پیروان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امامان که علمشان مستقیما از پیامبر است و آن را بدون استاد و معلّم، دریافته اند و عمل می کنند، شیعیان پیامبر هستند و لذا امّت اسلامی افتخار می کند که یک پیامبر، یک کتاب، یک قبله، یک سنّت و یک نام برای همه مسلمین هست و با مؤمن بودن به آن در اصول همه برادرند.
ص: 364
الشّوک: خار گیاهان و هر چه که نوکش بسیار تیز و سخت باشد.
سلاح و شدّت و سختی هم به- شوک و شکه- تعبیر شده است.
آیه: (غَیْرَ ذاتِ الشَّوْکَهِ- 7/ انفال) (یعنی بدون نیرو و قدرت).
نیش عقرب هم به همان تشبیه- شوک- نامیده شده.
شجره، شاکه و شائکه: درخت پر خار.
شاکنی الشّوک: خار به بدنم خلید.
شوک الفرخ: پرهائی مثل خار بر تن جوجه روئیده.
شوک ثدی المرأه: سر پستانش برآمده و نمایان شده.
شوّک البعیر: دندانهایش مثل خار، بلند و تیز شد.
الشّأن: حال و کاری که اتّفاق می افتد و رخ می دهد و اصلاح می شود. واژه- شأن- در این معنی جز در مورد حالات و کارهای بزرگ بکار نمی رود. آیه: (کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ- 29/ الرّحمن) (یعنی خداوند همواره در کار ایجاد و آفرینش و رزّاقیّت است) شأن الرّأس- که جمعش- شؤون- است یعنی پیوستگی میان استخوانهای سر که قوام و پایداری انسان به آنها بستگی دارد. (یعنی استخوانهای سر و صورت که در طرفین سر قرار دارد).
شویت اللّحم و اشتویته: گوشت را پختم و سرخ کردم (یَشْوِی الْوُجُوهَ- 29/ کهف).
یعنی آتش دوزخ رویها را سرخ می کند.
شاعر گوید: فاشتوی لیله ریح و اجتمل.
یعنی: (در شب خوش بادی، گوشت و پیه را گداخت).
ص: 365
و- الشّوی: اطراف هر چیزی است مثل دست و پای آدمی.
رماه فأشواه: به دست و پایش تیر زد.
آیه: (نَزَّاعَهً لِلشَّوی- 16/ معارج) (عذابی است که برکننده پوست است) شوی:
کاری که سخت و گرانبار نباشد، زیرا- شوی- عضوی از بدن است که اگر مجروح یا بیمار شد و یا چیزی به آن اصابت کرد مرگ آور نیست.
الشّاه: یعنی گوسفند، که گفته اند اصلش- شایهه- است به دلالت سخنشان در جمع و تصغیر این کلمه که- شیاه و شویهه است.
الشّی ء: چیزی است که شناخته می شود و از آن آگاهی و خبر می دهند. (معیّن و معلوم است) و در نظر بیشتر متکلّمین واژه- شی ء- زمانی که در باره خدای تعالی و غیر از او بکار می رود اسمی است که معنی مشترکی دارد و بر پدیده های موجود و معدوم هر دو واقع می شود.
بعضی از آنان نیز نظرشان اینست که «شی ء- عبارت از پدیده های موجود است و اصلش مصدر- شاء- یعنی خواستن است و هر گاه خدای تعالی با آن وصف شود معنایش- شاء- است یعنی (خواهنده).
و هر گاه غیر از خدای با آن وصف شود معنایش- مشی ء است- یعنی خواسته شده و در معنی دوّم یعنی مفعولی آیه: (قُلِ اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ- 16/ رعد) است.
پس عبارت- کلّ شی ء- بدون استثناء عموم را در بر می گیرد «1» زیرا شی ء در اینجا
__________________________________________________
(1) اشاره راغب- سخن کسانی است که با عبارت- و عند بعضهم- آنرا بازگو می کنند و همان نظری است که از سوی جبریّون و اشاعره در طول تاریخ اظهار شده که افعال بندگان را هم- شی ء- به حساب می آورند یعنی کارهای انجام شده ای است که از سوی خداوند در معنی- خواستن او بیان شده.
و حال اینکه خداوند- احسن الخالقین- است و از نیکو جز نیکوی نشاید- و واژه خلق به نصّ آیات قرآنی به غیر خداوند هم اطلاق شده است:
ص: 366
مصدری است در معنی مفعول.
و در آیه: (قُلْ أَیُّ شَیْ ءٍ أَکْبَرُ شَهادَهً- 19/ انعام) (بگو گواهی چه چیزی بزرگتر و برتر است).
شی ء- به معنی فاعل است مثل آیه: (فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ- 14/ مؤمنون).
واژه (مشیئه)- در نظر بیشتر متکلّمین مثل اراده است و در نظر بعضی دیگر (مشیئه) در اصل ایجاد کردن چیزی و اصابت چیزی است هر چند که در سخن و تعارفات معمولی به جای اراده بکار می رود.
پس مشیت از سوی خدای تعالی ایجاد و آفریدن است و مشیت از جانب مردم رسیدن به چیزی است.
المشیئه من اللّه- اقتضاء وجود و پیدایش چیزی دارد، از این جهت گفته شده:
ما شاء اللّه کان: آنچه نخواسته نمی شود، ولی اراده از سوی او به ناچار، وجود مورد اراده و مراد را اقتضاء نمی کند. مگر نمی بینی که گفت:
__________________________________________________
1- در مورد حضرت عیسی که از گل پرنده ای ساخت و خلق کرد می گوید: (وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ- 110/ مائده) 2- در مورد دروغ گفتن و افک و بهتان می گوید- (وَ تَخْلُقُونَ إِفْکاً- 17/ عنکبوت) یعنی شما دروغ می سازید. پس سازنده دروغ- همان خالق دروغ است. نتیجه اینکه کلّ جهان آفریده او است و انسانها با اختیاری که او به آنها داده است خالق اعمال و افعال و همچنین انتخاب کنندگان و سازندگان اشیاء سودمند و زیانمند و حتّی خالق اندیشه ها و نیّات نیک و بد خویشند و بر اساس همین انتخاب است که پاداش و عقاب چه در دنیا و چه در آخرت در قرآن تعیین شده و هر کسی در برابر آنچه را که نیّت و عمل می کند و با اراده و اختیار کسب می کند مسؤول است چنانکه گفت (فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ- فرجام آنچه را که کسب کرده و انجام داده اید بچشید. 39/ اعراف) و باز گفت: (هَلْ تُجْزَوْنَ إِلَّا بِما کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ- 62/ یونس) یعنی: آیا به غیر از آنچه را که انجام داده اید پاداش داده می شوید.
به گفته مولوی:
آن عمل های چو مار و کژدمت مار و کژدم گردد و گیرد دمت
از ستم آتش تو بر دلها زدی مایه نار جهنّم آمدی
چون ز دستت ظلم بر مظلوم رفت آن درختی گشت از آن زقّوم رست
آتشت اینجا چو مردم سوز بود آنچه از وی زاد مردافروز بود
ص: 367
(یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ- 185/ بقره) (خدای برای شما سهولت و آسایش می خواهد و نه سختی) و گفت: (وَ مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و خداوند برای بندگان ظلم و ستم نمی خواهد، معلوم است که عسر و سختی و ستمدیدگی در چیزهایی است که در میان مردم بدست می آید و حاصل می شود.
گفته اند: یکی از فرقهای میان اراده و مشیّت، این است که اراده انسان نخست قبل از اینکه اراده خدای بر آن پیشی گیرد حاصل می شود مثلا انسان می خواهد که نمیرد و خدای از آن ابا می کند ولی مشیّت انسان انجام نمی شود مگر بعد از مشیّت خدای.
چنانکه گفت ما تشاءون الّا ان یشاء اللّه.
در مورد این آیه: (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ- 30/ انسان) روایت شده است وقتی آیه: (لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ- 28/ تکویر) «1» نازل شد، در وقت نزول این آیه کفّار گفتند: الأمر الینا إن شئنا استقمنا و ان شئنا لم نستقم. (یعنی پس کار به ما واگذار شده است اگر خواستیم به راه راست می رویم و اگر خواستیم نمی رویم و مستقیم نمی شویم) سپس خدای تعالی در دنبال آن آیه 30 سوره انسان یعنی (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ) نازل فرمود «2».
بعضی نیز گفته اند:
اگر نه اینست که تمام امور بطور کلّی موقوف بر مشیّت خدای تعالی است و افعال ما به مشیّت او پیوسته و مربوط است و موقوف بر آن است مردم در کارها و گفتارشان
__________________________________________________
(1) یعنی به کجا می روید این قرآن جز یادآوری و تذکاری و برای جهانیان نیست برای کسانی که می خواهند بر راه راست و استوار و مستقیم باشند.
(2) آیه- (وَ ما تَشاؤُنَ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ- 30/ انسان) با عبارت ربّ العالمین ختم می شود، یعنی او که پروردگار جهانیان است و بیرون آورنده مؤمنین از تاریکیها به نور است، و از سوی دیگر به- ما فی الصّدور- یعنی نیّات و سویدای دلها خبیر و آگاه و علیم است مشیّتش تابع خواست های انحرافی و باطل شما نیست، بلکه مشیّت شما زمانی محقّق می شود که او بخواهد و در مسیر خواست و مشیّت اللّه- قرار گیرد.
ص: 368
عبارت استثناء یعنی- ان شاء اللّه- را در همه امور و کارهامان مربوط به آن نمی دانستند.
مثل آیات: (سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ- 102/ صافّات).
و (سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً- 69/ کهف).
و (یَأْتِیکُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شاءَ- 33/ هود) و (ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ- 99/ یوسف).
و (قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ- 188/ اعراف).
و (ما یَکُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِیها إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا- 189/ اعراف).
و (وَ لا تَقُولَنَّ لِشَیْ ءٍ إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ- 24/ کهف) «1».
این واژه اصلش- و شیه- است که در حرف واو آمده است.
__________________________________________________
(1) مسلّما مشیّت اوست که شرط کامل کننده و به نتیجه رساننده تمام امور است چنانکه مؤلّف بزرگوار در ذیل واژه- هدی- چهارمین مرحله هدایت را که همان وصول به مطلوب است با دلایلی بی نظیر و با ذکر نود و پنج آیه ای که بیانگر هدایت در معانی مختلف است توضیح داده است و کاری که بعد از امامان علیهم السّلام هیچ مفسّری از عهده رفع اشکال آن برنیامده است بخوبی ادا کرده- روانش در رضوان حق جاودانه و شادکامه باد.
)
ص: 369
صبّ الماء: ریختن آب از بالا به پائین.
افعال این واژه- صبّه فانصبّ و صببته فتصبّب است.
خدای تعالی گوید: (أَنَّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا- 25/ عبس) (آب باران را فرو ریزاندیم).
(فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ «1»- 13/ فجر).
(یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمِیمُ- 19/ حجّ) (و از بالای سرشان آب جوشان ریزند).
صبا الی کذا صبابه: جانش با محبّت به او متمایل شد، که اسم فاعلش- صبّ- است. چنانکه گفته می شود- فلان صبّ کذا: او دوستدار آن است.
صبّه: مثل- صرمه- آب باران ریز و نرم است.
صبیب یا مصبوب: اسم مفعول آن است یعنی آب باران و عصاره و خون ریخته شده.
__________________________________________________
(1) فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذابٍ- یعنی پروردگارت تازیانه عذاب را بر آنها فرود آورد- در مورد فرعونیان و قوم عاد و ثمود است که قبل از این آیه می گوید- فاکثروا فیها الفساد- یعنی آن مردم در زمین و شهرها و کشورها ظلم و طغیان کردند و بسیار فساد برانگیختند تا اینکه بازگشت و عکس العمل فسادشان تازیانه عذاب الهی شد. بگفته مولوی:
کج روی جفّ القلم کج آیدت راستی آری سعادت زایدت
و از واژه- صبّ- که برای عذاب بکار رفته و در اصل ریختن از بالا به پائین است نوعی سقوط معنوی یا دور شدن از رحمت حقّ که شدیدترین عذابها است به خوبی فهمیده می شود.
ص: 370
صبابه و صبّه: مانده و باقیمانده آب و شیر در ظرف است.
تصاببت الاناء: تتمّه آب و شیر را از ظرف خوردم.
تصبصب: باقیمانده اش از بین رفت.
الصّبح و الصّباح: اوّل روز، و زمانی است که به خاطر وجود تیغ آفتاب و آغاز نور خورشید، افق سرخ رنگ است، در آیات: (أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ- 80/ هود) مربوط به صبحگاهی است که قوم لوط به عذاب کردارشان گرفتار شدند و (فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِینَ- 177/ صافات). یعنی: (در وقت رسیدن عذاب، چقدر صبح بیمدادگان هراسناک و بد است).
التصبّح: خواب بامدادی.
الصبوح: نوشیدن صبحگاهی.
صبحته: او را پگاهان نوشاندم.
الصبحان: مرد زیبا روی و صبح نوشنده.
المصطبح: نوشنده و افروخته شده.
(المصباح:) چراغ و کاسه بزرگ و نیز شتری که تا صبح نشود برنمی خیزد و ظرفی که چراغ در آن می گذارند.
در آیه: (مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاهٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَهٍ- 25/ نور) (مثل نور خدایی، همچون ظرفی است که در آن چراغی است و آن چراغ در شیشه ای است).
سراج: را هم که همان چراغ است مصباح گفته اند.
صباح: شعله چراغ.
(مصابیح:) انوار و نشانه های ستارگان.
آیه: (وَ لَقَدْ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ- 5/ ملک) (آسمان دنیا را با انوار ستارگان زینت دادیم).
ص: 371
صبحتهم ماء کذا: پگاهان آن آب را برای آنها آوردم.
الصّبح: شدّت سرخی در موی سر، که تشبیهی است به صبح و صباح. صبح فلان:
روشن و متجلّی شد کنایه از زیبائی و به جهت و خوشروئی است.
الصّبر: خویشتن داری در سختی و تنگی.
صبرت الدّابّه: ستور را نگهداشتم و حبس کردم بدون علوفه و خوراک.
صبرت فلانا: او را جا گذاشتم و راه خروج نداشت.
الصبر: شکیبائی و خودداری نفس بر آنچه را که عقل و شرع حکم می کند و آن را می طلبد یا آنچه را که عقل و شرع، خودداری نفس از آن را اقتضاء می کند، پس صبر و شکیبائی لفظ عامی است و چه بسا بر حسب اختلاف مورد، اسامی مختلفی داشته باشد:
1- اگر صبر و شکیبائی نفس برای مصیبتی باشد واژه- صبر بکار می رود نه چیز دیگر و ضدّش جزع و بی تابی است.
2- اگر صبر در جنگ و محاربه باشد، شجاعت و پایداری نامیده می شود که ضدش ترس و جبن است.
3- هر گاه صبر در کاری ملال آور و دلتنگ کننده باشد- ظرفیّت داشتن و دلدار بودن- نامیده می شود که ضدّش کم ظرفیّتی و ضجر و دلتنگی است.
4- و زمانی که صبر در خودداری از کلام و سخن گفتن باشد کتمان نامیده می شود و ضدّش فاش کردن سخن و ناآرامی است.
خدای تعالی تمام معانی فوق را- صبر- نامیده است، و در آیات زیر به آن آگاهی داده است که:
(وَ الصَّابِرِینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ- 177/ بقره) (وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ- 35/ حجّ)
ص: 372
(وَ الصَّابِرِینَ وَ الصَّابِراتِ- 35/ احزاب) روزه هم- صبر- نامیده شده. برای اینکه روزه نوعی خویشتن داری و خودداری است.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «صیام شهر الصّبر و ثلاثه ایّام فی کلّ شهر یذهب و حر الصّدر».
(روزه ماه رمضان و سه روز در هر ماه حقد و کینه دل را از بین می برد).
و آیه: (فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَی النَّارِ- 175/ بقره)، ابو عبیده در باره آیه اخیر می گوید:
واژه ای است در معنی جرأت و جسارت، او به سخن عربی بدوی و اصیل استدلال نموده است که به خصمش گفت ما اصبرک علی اللّه: (یعنی وقتی که تو جرأت به ارتکاب آن کار داری، چقدر صبرت بر عذاب خدا زیاد است.
و بر این اساس سخن کسی است که می گوید: ما ابقاهم علی النّار چقدر بر آتش عذاب پایدارشان کرد، و همچنین سخن کسی است که می گوید: ما اعملهم بعمل اهل النّار: چقدر عملشان به عمل دوزخیان شبیه است. و این در حالی است که کسی به صبر توصیف شود و به اعتبار بیننده، در حقیقت صبر و شکیبائی نداشته باشد و بکار بردن فعل تعجّب و شگفتی در آیه فوق به اعتبار خلق و مخلوق است نه به اعتبار خالق.
خدای تعالی گوید: (اصْبِرُوا وَ صابِرُوا- 200/ آل عمران) یعنی نفس خویشتن بر عبادت شکیبا دارید و با هوسهاتان مبارزه کنید.
و آیه: (وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ- 65/ مریم) یعنی با کوششت بردباری را در عبادت خدای تحمّل کن.
و آیه: (أُوْلئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَهَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) یعنی پاداششان به خاطر صبری است که برای رسیدن به خشنودی خدا متحمّل شده اند.
و آیه: (فَصَبْرٌ جَمِیلٌ- 18/ یوسف) معنایش. امر و تشویق بر آن است. «1»
(صبور:) کسی است که بر شکیبائی، قادر و توانا است.
صبّار: وقتی گفته می شود که نوعی سختی و مجاهدت در کار باشد.
__________________________________________________
(1) فصبر جمیل- سخن حضرت یعقوب به برادران حضرت یوسف است که می گوید: نفس شما کار زشت
ص: 373
در آیه: (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ- 5/ ابراهیم) انتظار به صبر تعبیر شده است، زیرا انتظار از صبر و بردباری تفکیک ناپذیر است، بلکه انتظار خود نوعی صبر است.
آیه: (فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ- 48/ قلم) یعنی منتظر حکم خدای، به سود خود و علیه کافرین باش.
الصّبغ: رنگ کردن است، فعلش- صبغت.
الصّبغ: یعنی- مصبوغ- رنگ شده.
در آیه: (صِبْغَهَ اللَّهِ- 138/ بقره) اشاره به چیزی است که خدای تعالی از عقل و خرد یا شعور تمیز دهنده که متفاوت از حیوانات است مثل فطرت در انسانها ایجاد کرده است.
وقتی که نصاری صاحب فرزند می شوند بعد از هفت روز او را در آبی غسل تعمید می دهند و فرو می برند و گمان می کنند آن کار صبغه ای است. «1» از این روی خدای تعالی فرمود: (وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَهً- 38/ بقره) و آیه: (وَ صِبْغٍ لِلْآکِلِینَ-
__________________________________________________
و قبیح را که به دروغ پیراهن خونی یوسف را آورده اید و می گوئید او را گرگ خورده است مطلبی است که من در این مصیبت صبر جمیل خواهم داشت و خداوند است که مرا یاری می کند- و اللّه المستعان.
(1) در آیه می گوید: پاک کردن خداوند انسان را به وسیله ایمان، نیکوتر است یعنی او بندگان را با ایمان از آثار شرک و کفر پاک می کند و صبغه همان رنگ ایمان است و- نحن له عابدون- که تتمّه آیه است یعنی ما عبادت کننده او هستیم.- صبغه اللّه- در آیه فوق بدل از- ملّه ابراهیم- است که در آیه قبل قوم یهود و نصاری در آن موضوع بحث و جدال می نمودند و لذا آیه فوق می گوید: کیش ابراهیم نیکوتر است.
جیمز هاکس می نویسد: این عمل یعنی غسل تعمید یکی از قواعد دینیّه است که قبل از ظهور مسیح معروف بوده و این کار در عهد جدید مثل فریضه ختنه در عهد عتیق است ولی خود مسیح ففی نفسه کسیرا غسل نداده است، در باره آن در میان مسیحیان اختلاف هست بعضی می گویند حکماء باید بدن کودک را در آب فرو برند و جمعی می گویند: اطفال را جایز نیست و بسیاری از مسیحیان برآنند که تنها پاشیدن آب کفایت می نماید و این کار را علامت طهارت از نجاست و ناپاکی و گناه است، لکن باید دانست که غسل تعمید فی حدّ ذاته سبب ولادت ثانی و طهارت نخواهد شد (قاموس کتاب مقدّس).
ص: 374
20/ مؤمنون) (خورش و چاشنی خوراک برای خورندگان است) یعنی عصاره هائی که از میوه ها بدست می آورند برای آنان چون نان خورش است مثل اینکه می گویند- اصبغت بالخلّ: با سرکه چاشنی اش زدم.
الصّبیّ: کودکی که به سنّ بلوغ نرسیده. رجل مصب: مردی که دو کودک دارد.
خدای تعالی گوید: (قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا- 29/ مریم) (چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن گوئیم).
صبا فلان یصبو، صبوا و صبوه. متمایل و آرزومند شد و کودکانه عمل کرد. آیه:
(أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ- 32/ یوسف).
(سخن حضرت یوسف است که می گوید: خداوندا زندان برای من نیکوتر و خوشتر است از گناهی که مرا به آن می خوانند، اگر مکر و نیرنگشان را از من دور نکنی و رحمت تو نباشد بناچار از جاهلین می شوم).
أصبانی فصبوت: مرا متمایل کرد و مشتاق شدم.
الصّبا: بادی که از شرق به سوی قبله می وزد.
صابیت السّیف: شمشیر را وارونه در غلاف نهادم.
(صابی سیفه: جعله فی غمد- مقلوبا- تهذیب اللّغه- لسان- العرب). صابیت الرّمح:
نیزه را متمایل و آماده پرتاب کردم.
(الصّابِئون:) قومی که بر دین نوح بودند و به هر کسی که از دینی خارج و به دین دیگری می گرود «1». صابی- گفته شده و این معنی از سخنی است که می گویند:
__________________________________________________
(1) زمخشری می نویسد: صابئین از صبا است و به کسی گفته می شود که از دینی خارج و به آئین و دین دیگری متمایل شود و بگرود. صابئین در تاریخ قومی بودند که از دین یهود و نصرانیّت خارج شدند و ملائکه را پرستش نمودند (کشّاف ج 1/ 146) ابن اثیر و فخر رازی نوشته اند عربها پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را صابی می گفتند زیرا به پندار آنان دینی را اظهار نموده که بر خلاف ادیان آنها بوده و کانت العرب تسمّی النّبی صلّی اللّه علیه و آله الصّابی، لأنّه خرج [.....]
ص: 375
صبأ ناب البعیر: وقتی است که دندان شتر، نیش زده و ظاهر شد. کسی که- صابئین- را- صابین- بخواند، حرف همزه را انداخته است، مثل آیه:
(لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ- 37/ حاقّه) که همان- خاطئون- یعنی خطاکاران است.
و نیز گفته شده بلکه واژه- صابئون- از صبا، یصبو- است (با تخفیف همزه).
در آیات: (وَ الصَّابِئِینَ وَ النَّصاری- 69/ بقره) (وَ النَّصاری وَ الصَّابِئِینَ- 62/ بقره).
الصّاحب: ملازم و همراه، چه انسانی باشد یا حیوانی یا مکانی یا زمانی. و فرقی نیست که مصاحبت، و همراهی جسمانی و با بدن باشد که اصل همین است ولی بیشتر مصاحبت با توجّه و عنایت و همّت است، و بر این اساس شاعر گوید:
لئن غبت عن عینی لما غبت عن قلبی
(اگر از چشمم غایب شدی از دلم غایب نشده ای).
واژه مصاحبت و همراهی در عرف بکار نمی رود مگر در باره کسی که همراهی و
__________________________________________________
من دین قریش الی دین الاسلام- (النّهایه ج 3/ 3- تفسیر کبیر 3/ 105).
صاحب مجمع البیان با نقل قولهای مختلف در این باره می نویسد: قتاده می گوید- صابئین- قومی معروف و شناخته شده هستند و دینی مخصوص به خود دارند و یکی از ویژگیهای آنها این است که ستارگان را پرستش می کنند و بزرگ می شمارند و به صانع عالم و خداوند اقرار دارند همچنین به معاد و به بعضی از پیامبران.
سدّی می گوید: صابئین طایفه ای از اهل کتابند که زبور داود را می خوانند.
خلیل می گوید: دین آنها شبیه به دین نصاری است و خود می گویند که ما بر آئین نوح هستیم. ابن زید می گوید: اینان دارای یکی از ادیان جزیره موصل هستند که عبارت- لا اله الّا اللّه- را قبول دارند.
گروهی دیگر گفته اند: اینان از اهل کتابند و فقها گرفتن جزیه را از آنها اجازه داده اند.
سپس شیخ طبرسی می نویسد- و عندنا لا یجوز ذلک لانّهم لیسوا باهل کتاب- یعنی چون صابئین اهل کتاب نیستند جزیه از آنها جائز نیست.
(ج 1/ 126 مجمع البیان)
ص: 376
ملازمت او زیاد باشد.
به مالک و دارنده چیزی و همچنین در مورد کسی که تصرّف در چیزی را مالک می شود (یعنی حقّ تصرّف و ملکیّت دارد) صاحب گویند.
آیه: (إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ- 40/ توبه).
وقتی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در غار به همراهش (ابو بکر) گفت: مترس، و اندوهگین مباش، خدا با ماست).
و آیه: (قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ- 37/ کهف) (در حالی که با همراهش گفتگو می کرد) (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ- 9/ کهف) (آیا می پنداری که فقط وجود اصحاب کهف و رقیم از شگفتیهای آیات ماست).
و آیات: (أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 41/ اعراف) بهشتیان و ملازمان بهشت در آنجا جاودانند).
(أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 37/ یونس).
(مِنْ أَصْحابِ السَّعِیرِ- 6/ فاطر) و امّا آیه: (وَ ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلَّا مَلائِکَهً- 31/ مدّثّر) یعنی کارگزاران امر دوزخ نه عذاب شوندگان، چنانکه گفته شده گاهی واژه صاحب- به آنچه را که سرپرستیش می کنند، اضافه می شود، مثل: صاحب الجیش، و گاهی به خود سرپرست و رئیس، مثل: صاحب الأمیر.
المصاحبه و الاصطحاب: از معنی واژه- اجتماع- بلیغ تر و رساتر است، زیرا- مصاحبه- اقتضاء طولانی بودن زمان یاری و همراهی را دارد، پس هر مصاحبتی اجتماع و جمع بودن است و هر اجتماعی مصاحبت نیست، در آیات: (وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ- 48/ قلم).
(ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّهٍ- 46/ سباء).
(از حالات بیماری روانی در صاحبتان که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است اثری نیست). در آیه اخیر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از آن جهت همراه و مصاحب آنها نامیده شده که تنبّه و آگاهیشان دهد
ص: 377
به اینکه شما با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مصاحبت کرده اید، او را آزموده اید و او را شناخته اید چه از نظر ظاهر و چه از نظر باطن و در او هیچگونه تباهی اعضاء و دیوانگی نیافته اید.
و همچنین آیه: (وَ ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ- 22/ تکویر).
(الاصحاب) للشّی ء: مطیع و منقاد بودن به چیزی است و اصلش این است که یار و همراه او شده است.
اصحب فلان: وقتی است که کسی پسرش بزرگ شده و مصاحبت و یاور اوست.
اصحب فلان فلانا: همنشین و همراه او شد.
و آیه: (وَ لا هُمْ مِنَّا یُصْحَبُونَ- 43/ انبیاء) یعنی از جانب ما با چیزی که آرامش و مدارا و آسایش برای آنها باشد یاری نمی شوند و از این قبیل است، همان چیزهائی که خداوند اولیاء خود را با آنها یاری می کند.
ادیم مصحب: زیر اندازی که تازه و پر موست و موهایش از آن کنده، نشده.
الصّحیفه: هر چیز باز شده و گسترده، مثل: صحیفه الوجه: روی باز و گشاد.
صحیفه- کاغذی یا هر چیزی که بر آن نوشته می شود، جمعش صحف و صحائف- است.
در آیات: (صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی- 19/ اعلی) (یَتْلُوا صُحُفاً مُطَهَّرَهً فِیها کُتُبٌ قَیِّمَهٌ- 2/ بینه) گفته اند مراد قرآن است و اگر به صورت جمع یعنی- صحف- ذکر شده، به خاطر این است که قسمتهای زیادی از کتابهای پیشینیان را دربردارد.
مصحف: آن چیزی است که جمع کننده و در برگیرنده- صحف و نوشته هاست جمعش مصاحف.
تصحیف: خواندن مصحف و روایت کردن آن است با اشتباه حروف به صورتی غیر از آنچه که هست.
ص: 378
الصّحفه: قدح و کاسه پهن و بزرگ (مثل قصعه که معرّب کاسه است) و جمعش صحاف است- النّهایه ج 2).
الصّاخّه: صدا و بانگ شدید از چیزی که به صدا درآمده و دارای نطق است.
افعالش- صخّ، یصخّ صخّا- و اسم فاعلش- صاخّ- است.
آیه: (فَإِذا جاءَتِ الصَّاخَّهُ- 33/ عبس) عبارت از قیامت است، بر حسب اشاره ای که در آیه: (یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ- 73/ انعام) آمده است و فعل- أصاخ یصیخ، اصخاخا- مقلوب آن است.
الصّخر: سنگ سخت، در آیات: (فَتَکُنْ فِی صَخْرَهٍ- 16/ لقمان) (وَ ثَمُودَ الَّذِینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- 9/ فجر).
(و قوم ثمود یعنی همان کسانی که با وسایل و ابزارها کوههای سخت را می بریدند و از آنها قصر و خانه می ساختند. به چه سرنوشت شومی دچار شدند).
الصّدود و الصّدّ: انصراف قطعی و روی گرداندن و خودداری از چیزی، مثل آیه:
(یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً- 61/ نساء) و گاهی به معنی منع کردن و برگرداندن است.
مثل آیات: (وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ- 24/ نمل) (شیطان کارهاشان را در نظرشان آراست و سپس از راه حق بازشان داشت).
(وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ- 47/ انفال) (قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ- 217/ بقره).
(بگو جنگ در ماه حرام گناه بزرگی است و بازداشتنی از راه خداست).
ص: 379
(وَ لا یَصُدُّنَّکَ عَنْ آیاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَیْکَ- 87/ قصص) و از این قبیل آیات.
فعلش- صدّ یصدّ، صدودا- و صدّ یصدّ صدّا، است (با دو مصدر- صدّا و صدودا).
الصّدّ من الجبل: ابرهائی که چون کوه بلند است و کوه را فرا می گیرد و از نظر دور می دارد.
(صدید:) مادّه چرکینی است که بین پوست و گوشت قرار دارد و به صورت چرک است برای خوراک دوزخیان، در آیه: وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ- 16/ ابراهیم).
الصّدر: سینه، که عضوی است از بدن، در آیه: (رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی- 25/ طه) جمعش- صدور- است در آیات: (وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدُورِ «1»- 10/ عادیات) (وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ- 46/ حجّ) ولی دلهائی که در سینه هاست کور می شوند.
واژه- صدر- بعدا به طور استعاره برای پیش و جلوی هر چیزی بکار رفته است، مثل: صدر القناه: نوک سر نیزه.
صدر المجلس: جلوی مجلس (که در فارسی بالای مجلس را صدر مجلس- گویند).
صدر الکتاب- پیشگفتار کتاب. صدر الکلام- سر آغاز سخن.
صدره: به جلویش رسید یا آن را قصد کرد، مثل- ظهره و کتفه (به پشتش و شانه اش رسید).
رجل مصدور: کسانی که از درد سینه شکایت می کند.
__________________________________________________
(1) اشاره به قیامت است که می گوید انسان نسبت به پروردگارش لجوج و ناسپاس است و خودش بر این امر گواه است که گردنکشی می کند این انسان به دوستی مال دنیا سخت و حریص است، آیا نمی داند وقتی که خفتگان در قبرها برخیزند و پراکنده شوند در آن هنگام آنچه در سینه هاست است روشن شود و حاصل آید.
ص: 380
و اگر با حرف (عن) متعدّی شود معنی انصراف و برگشتن دارد مثلا می گویی:
صدرت الابل عن الماء صدرا: شتر از آب برگشت، در آیه (یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتاً- 6/ زلزله).
مصدر: در حقیقت برگشتن از آب و جای برگشتن و زمان برگشتن را گویند، و نیز مصدر- در سخن متعارف علمای نحو لفظی است که فعل ماضی و مستقبل، از آن در نظر گرفته می شود.
الصّدار: جامه ای است که سینه با آن پوشیده می شود (سینه بند) که بر وزن و معنی- دثار- و لباس است، و آن را- صدره- هم می گویند و صدره- نشانه و داغی است که بر سینه شتر قرار می گیرد.
صدّر الفرس: اسبی است که با سینه اش به سوی سابق «1» (که اسب پرنده است) بعضی از حکماء گفته اند، آنجائی که خدای تعالی در قرآن از قلب نام برده است اشاره به عقل و علم است، مثل آیه: (إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ- 37/ ق).
__________________________________________________
(1) از اواخر قرن اوّل هجری مسابقات سوارکاری را اعراب از ایرانیان آموختند تا جائی که دهها اسب زبده با نامهای مشخّص تربیت و برای چنان مسابقاتی آماده می کردند، نام این مسابقات- حلبه- بوده و در سال چندین بار برگزار می شد و برای اسبان برنده، یکم تا دهم، نامهائی به شرح زیر انتخاب کرده بودند:
اسب اوّل- سابق: سبقت گیرنده بر سایرین.
اسب دوّم- مصلّی: زیرا سر اسب دوّم تا نیمه پشت اسب اوّل رسید و آن را صلا گویند، که راغب آن را- جاء سابقا بصدره- معنی کرده یعنی با سینه به اسب اوّل رسیده است.
اسب سوّم- مسلّی: تسلّی دهنده سوارکار.
اسب چهارم- تالی: از پی آمده.
اسب پنجم- عاطف: با عطوفت.
اسب ششم- مرتاح: اسبی که به راحتی انس دارد.
اسب هفتم- مومل: اسبی که آرزوی شرکت در مسابقه در آن هست (امید پیروزی دارد).
اسب هشتم- حظی: اسبی که بهره ای از مسابقه دارد.
اسب نهم- لطیم: اسبی که سیلی خورده است تا سرعت گرفته.
اسب دهم- فشکل: اسب کوچک اندامی که خود را به کارهای بزرگ می زند. (اصطلاح فسقلی در فارسی از همین کلمه است). (لس 11/ 520 (مروج الذّهب/ مسعودی 6/ 12).
ص: 381
و هر جا که از صدر- نامبرده، اشاره به سینه و سایر نیروهای شهوانی و خشم و هوی و هوس و مانند آنهاست. آیه: (رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی- 25/ طه) تقاضائی است از خدای برای به صلاح آوردن قوای او و همچنین آیه: (وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ- 14/ توبه) اشاره به شفا یافتن آنهاست.
و آیه: (فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ «1» 46/ حجّ) یعنی عقلهای ضعیفی که در میان سایر قوای بدنی است، و هدایتگر نیست. (و اللّه اعلم بذلک).
الصّدع: شکاف و شکستگی در اجسام سخت، مثل شیشه آهن و مانند آنها.
صدعته فانصدع و صدّعته فتصدّع: شکستن و شکسته شد.
آیه: (یَوْمَئِذٍ یَصَّدَّعُونَ- 43/ روم): (روزی که جدا می شوند).
و از این معنی است- صدع الامر: جدایش کرد که استعاره شده است. و آیه:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ «2»- 94/ حجر).
و نیز- (صُداع)- به طور استعاره، سر درد شدید است که شبیه به ترکیدگی و شکافته شدن سر است، که از شدّت درد آنچنان حسّ می شود.
آیه: (لا یُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ- 19/ واقعه).
(از نوشیدن نوشیدنیهای بهشتی نه به سر درد دچار می شوند و نه عقل خویش از
__________________________________________________
(1) می گوید: (أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی ...) چرا در زمین سیر نمی کنند تا دلهایی داشته باشند که به آنها بفهمند و درک کنند و گوشهائی که با آنها بشنوند پس موضوع این است که دیدگان ظاهر کور نمی شود بلکه دلهائی که در سینه ها و مرکز وجود است، کور و لا یشعر می شود.
(2) تمام آیه چنین است: (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ) از مشرکین روی برگردان و آنچه را که دستور داری جدا و آشکار کن.
ص: 382
دست دهند) و از این معنی است:
صدیع: طلوع فجر.
صدعت الفلاه: بیابان را پیمودم و قطع طریق کردم.
تصدّع القوم: آن مردم پراکنده شدند.
صدف عنه: به سختی از او روی گرداند. مثل- صدف- یعنی کجی در پاهای شتر که یا از سختی است، مثل: صدف الجبل- یعنی لبه پرتگاه کوه و یا از صدفی که از دریا خارج می شود.
و آیه: (فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ صَدَفَ عَنْها- 157/ انعام) (چه کسی ستم پیشه تر از کسی است که آیات خدا را تکذیب می کند و از آنها روی می گرداند). و آیه:
(سَنَجْزِی الَّذِینَ یَصْدِفُونَ ...- بِما کانُوا یَصْدِفُونَ- 157/ انعام).
الصّدق و الکذب: راست و دروغ، اصلشان در قول و سخن است چه ماضی و چه حال و مستقبل، چه وعده راست و دروغ باشد و یا غیر از اینها.
مقصود از معنی اوّل- فقط در سخن گفتن است و در سخن گفتن هم جز در خبر صدق و کذب در سایر موارد و اقسام سخن نیست، از این جهت گفت:
(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِیلًا «1»- 122/ نساء).
(وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِیثاً- 87/ نساء)
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: آنها که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند بزودی به بهشتهایی واردشان خواهیم کرد که جویبارها در آن روان است، و همواره در آنجا جاودانند و این وعده خداست کیست که سخن او از خدا راست تر باشد.
ص: 383
(إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ- 54/ مریم) واژه- صدق- و کذب به صورت عرض در انواع دیگر کلام، مثل استفهام و امر و دعاء نیز هست همچون سخن گوینده ای که سؤال می کند أ زید فی الدّار؟- که در ضمن این پرسش خبر می دهد که به حال زید جاهل است و از او چیزی نمی داند (و گر نه صفتی از صفات زید را در جمله اش ذکر می کرد). و همچنین وقتی بگوید- واسنی- یعنی با من به یاری و غمخواری رفتار کن که در ضمن این جمله هم گفته است که او محتاج به یاری و مساوات است و اگر بگوید- لا تؤذ: اذیت نکن، در ضمن این جمله هم اذیّت او را خبر می دهد.
الصدّق: مطابقت قول با نیّت و ضمیر و یا چیزی است که از آن خبر داده شده است و این هر دو با هم است یعنی (صدق نیّت- و صدق مورد خبر) و هر گاه یکی از این دو شرط نباشد و جدا شود آن سخن به تمامه صدق نیست بلکه یا به صدق توصیف نمی شود و یا گاهی به سخن راست، و زمانی به سخن دروغ وصف می شود و یا بنابر دو نظر مختلف، مثل سخن کافری که از روی بی اعتقادی بگوید: محمّد رسول اللّه- در این مورد اگر گفته شود این جمله راست است صحیح است برای اینکه از چیزی که درست و راست است خبر داده شده.
و همچنین صحیح است که گفته شود آن سخن دروغ است برای اینکه قول آن کافر در آن جمله درست با ضمیرش مخالفت دارد و بنابر وجه دوّم خدای تعالی در سوره منافقین سخن آنهائی را که می گویند: (نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ ...- 1/ منافقون) دروغ دانسته است.
(صدّیق:) کسی است که صدق و راستی از او زیاد سر زده است، و گفته شده به چنان شخصی از آن جهت- صدّیق- گویند که هرگز دروغ نمی گوید و نیز- صدّیق- کسی است که چون عادت به راستگویی دارد دروغی از او سر نمی زند و همچنین گفته اند بلکه- صدّیق- به کسی گفته می شود که با قول و اعتقادش چیزی را به راستی می گوید و صدق خود را با عملش و کردارش ثابت و محقّق می دارد، در آیات: (وَ اذْکُرْ
ص: 384
فِی الْکِتابِ إِبْراهِیمَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقاً نَبِیًّا
- 41/ مریم) (وَ أُمُّهُ صِدِّیقَهٌ- 75/ مائده).
و گفت: (مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ- 69/ نساء)، پس- صدّیقین- کسانی هستند که در فضیلت مادون پیامبرانند و در کتاب: (الدّریعه الی مکارم الشّریعه) آن را بیان داشته ام.
گاهی صدق و کذب در چیزی است که در اعتقاد ثابت است و از آن نتیجه می شود مثل:
صدق ظنّی: گمانم درست است.
کذب ظنّی: پندارم دروغ است.
واژه صدق و کذب در کار اعضاء بدن نیز بکار می رود، چنانکه گفته می شود صدق فی القتال: وقتی که کسی حقّ جنگ را به جا می آورد و آنچه را که شایسته است و آن طور که واجب است کارزار می کند.
کذب فی القتال: وقتی است که بر خلاف معنی فوق عمل کند (وقتی که در کارزار بی کفایتی کند).
در آیه گفت: (رِجالٌ (صَدَقُوا) ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ- 23/ احزاب) یعنی با کارهایی که آشکار کردند وفای به عهد و پیمان را به اثبات رساندند و آن را محقّق نمودند.
و آیه: (لِیَسْئَلَ الصَّادِقِینَ عَنْ صِدْقِهِمْ- 18/ احزاب) یعنی از کسانی که صدق در گفتارشان هست از صدق کردارشان می پرسد که آگاهی و تنبیهی بر این امر است که اعتراف زبانی به حقّ بدون گزینش آن و بدون نیّت و قصد حقّ، کافی نیست و سخن خدای تعالی:
که: (لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ- 27/ فتح).
(خداوند رؤیای صادق پیامبر خویش را به حقّ و راستی ثابت کرد) پس این مطلب، صدق در فعل است که همان تحقّق یافتن و انجام شدن است یعنی خداوند رؤیای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را محقّق نمود و به انجام رساند.
و بر این اساس آیه: (وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ- 33/ زمر) یعنی آنچه را به
ص: 385
زبان بیان کرده و در عمل آن را قصد کرده بود به انجام رسانید و محقّق داشت.
و هر کاری که از نظر ظاهر و باطن خوب و بدون نقص باشد به صدق تعبیر می شود و آن فعلی که با آن وصف می شود به صدق اضافه می گردد، مثل (فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ «1»- 2/ یونس) (أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ «2»- 80/ اسرا) (وَ اجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ «3»- 84/ شعراء) آیه اخیر درخواست و سؤالی از سوی ابراهیم علیه السّلام است که می خواهد خدای تعالی او را صالح و شایسته گرداند به طوری که وقتی آیندگان بعد از او ثنا و ستایشش می کنند آن ثنا و ستایش دروغ نباشد، بلکه آنگونه باشد که شاعر می گوید:
اذا نحن اثنینا علیک بصالح فأنت الّذی نثنی و فوق الذی نثنی
(آنگاه که ما بر تو به نیکی و شایستگی ثنا و ستایش می کنیم، تو همان کسی هستی که در حال ثنا و گفته ما برتر از آن هستی که ثنایت می کنیم).
فعل- (صدق)- به دو مفعول متعدی می شود مثل: (وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ «4»-
__________________________________________________
(1) آیه چنین است (وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ ...) و کسانی را که ایمان آورده اند مژده و نویدشان ده که در پیشگاه پروردگارشان پایگاه صدق و نیکی دارند.
(2) خطاب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است که می گوید: بگو پروردگارا مرا در جایگاه صدق و راستی درآور و از همان جایگاه برونم آر و از سوی خویش توان، و دلیلی پیروزمند برایم مقرّر فرما.
(3) یکی از درخواستهای حضرت ابراهیم علیه السّلام از اللّه است که می گوید پروردگارا در میان آیندگان برایم نیکنامی و سخن نیک قرار ده (تاریخی که به نیکی یاد شوم).
(4) مولوی در صدق و کذب می گوید:
دل بیارامد ز گفتار صواب همچنانکه تشنه آرامد ز آب
صدق، بیداری هر حس می شود جنس ها را ذوق مونس می شود
دل نیارامد ز گفتار دروغ آب روغن هیچ نفروزد فروغ
در حدیث صدق آرام دل است راستی ها دانه دام دل است
رنگ صدق و رنگ تقوا و یقین تا ابد باقی بود بر متّقین
ص: 386
152/ آل عمران).
(خداوند وعده اش را با شما راست و درست گردانید).
صدقت فلانا: او را به راستگوئی نسبت دادم.
اصدقته: راستگویش یافتم، گفته شده هر دو عبارت اخیر به یک معنی است و به جای هم بکار می روند.
در آیات: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ- 101/ بقره) (وَ قَفَّیْنا عَلی آثارِهِمْ بِعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ- 46/ مائده) (سپس بر اثر ایشان، عیسی بن مریم را آوردی که تصدیق کننده تورات بود که پیش از او نازل شده بود).
(تصدیق:) در هر چیزی که در آن تحقیق و پژوهش شده باشد، بکار می رود، می گویند: صدّقنی فعله و کتابه: کار و نوشته اش مرا تصدیق کرد.
آیات: (وَ لَمَّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ «1»- 89/ بقره) (نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ- 3/ آل عمران).
(وَ هذا کِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِیًّا- 12/ احقاف) یعنی تصدیق کننده کتابهائی است که پیشتر آمده است. و واژه- لسانا- در آیه اخیر به خاطر (حال) بودن منصوب است، در مثل می گویند:
صدّقنی سنّ بکره: (به هر چه در دل داشت مرا آگاه کرد) «2».
مثل فوق را برای کسانی می زنند که در سخنشان صادقند و اصل مثل این است که در موقع فروختن شتر (یا هر متاع دیگر) سنّ حقیقی شتر جوانش را به مشتری
__________________________________________________
(1) و چون کتابی از سوی خدا بر ایشان می آمد که تصدیق کننده کتابشان (تورات) بود که قبلا با آن بر کافران پیروز می شدند و وقتی آنچه را که می شناختند (مشخصّات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که در تورات معرّفی شده بود) بر ایشان آمد انکارش کردند.
(2) ابن اثیر عبارت فوق را به صورت- و فی حدیث علی رضی اللّه عنه «صدقنی سنّ بکره» بیان کرده و می گوید این حدیث که از علی علیه السّلام روایت شده است مثلی است برای کسی که در خبر دادنش و سخنش صادق است. (النّهایه- 3/ 19).
ص: 387
بگوید یا جنس متاع را.
(صداقه:) درستی عقیده در دوستی است که مخصوص انسان است نه غیر از انسان.
در آیه: (فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ- (10/ شعراء) (نه شفیعانی داریم و نه دوستانی حقیقی) و این اشاره به آیه ای است که می گوید: (الْأَخِلَّاءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِینَ- 67/ زخرف) (جز دوستان پرهیزگار بقیّه دوستان دنیائی در آن روز دشمن یکدیگرند). (صدقه:) چیزی است که انسان به قصد قربت از مالش خارج می کند مثل زکات ولی- صدقه- در اصل در امر مستحبّ، و زکات و برای امر واجب گفته می شود و گاهی که صدقه دهنده قصدش صدق در کردارش باشد زکات و امر واجب هم- صدقه- نامیده می شود.
گفت: (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً- 103/ توبه) (إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ- 60/ توبه) در دادن زکاه گفته می شود- صدّق و تصدّق.
در آیات: (فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی- 31/ قیامه) (نه بخشش کرد و زکات داد و نه نماز گزارد).
(إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ- 88/ یوسف) (خداوند زکات دهندگان و بخشندگان را پاداش می دهد).
(إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ- 18/ مائده) و آیات فراوان دیگر. هر گاه انسان چیزی از حقّش را درگذرد، می گویند: (تصدّق به)، مثل آیه: (وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ کَفَّارَهٌ لَهُ- 45/ مائده) (زخم ها و جراحات را قصاص باید و هر که از حق خویش درگذرد در حکم کفّاره ای از گناهان اوست).
یعنی کسی که از قصاص صرف نظر و دوری کند.
و آیه: (وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلی مَیْسَرَهٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ- 28/ بقره) (در باره وامدار و مقروض است که می گوید اگر در سختی و تنگی معیشت بود مهلتی باید به او
ص: 388
داد تا به فراخی مال برسد و هر گاه از او صرف نظر کنید و در گذرید مثل اجرای صدقه و بخشش است) و بر این اساس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وارد شده است که: «ما تاکله العافیه فهو صدقه».
(هر آنچه را که رزق خواهند می خورد همان بخشش است) و بر این معنی آیه: (وَ دِیَهٌ مُسَلَّمَهٌ إِلی أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ یَصَّدَّقُوا- 92/ نساء) (و خونبهائی که به کسان مقتول داده می شود مگر اینکه ببخشند و درگذرند) که بخشیدن و در گذشتن آن را صدقه گفته است.
و آیات: (فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَهً- 12/ مجادله).
(أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ- 13/ مجادله) زیرا امر شده بودند به اینکه هر کس با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نجوا کند صدقه و بخششی که مقدارش معیّن نشده بود، بپردازند. «1»
__________________________________________________
(1) جار اللّه زمخشری در ذیل آیات فوق می نویسد: روایت شده است که مردم برای نجوا با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را خسته و آزرده می کردند که آیات فوق نازل شد و دستور داده شد به اینکه هر کس مشتاق واقعی نجوا با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است نخست چیزی را مال خویش به مستضعفین صدقه دهد و ببخشد تا صدق نیّاتشان روشن شود.
از علی رضی اللّه عنه نقل شده که در کتاب خدا، آیه ای است که هیچکس غیر از من، و چه قبل و چه بعد از من به آن عمل نکرد و آن همین آیه است که دیناری داشتم و به تدریج صدقه دادم و با پیامبر صحبت کردم و ده بار موفّق به این کار شدم. و از عبد اللّه بن عمر نقل می کند که گفت برای علی علیه السّلام سه کار واقع شد که برای دیگری واقع نشد:
1- تزویج فاطمه علیها السّلام دخت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.
2- بودن پرچم در روز خیبر بدست او.
3- آیه نجوا. و حکم این آیه با آیه (أَ أَشْفَقْتُمْ ...- 13/ مجادله) که در بالا ذکر شد منسوخ شد تا به جای آن، نماز برپای دارند و زکات بدهند و از خدای و رسول اطاعت بنمایند زیرا- و انّه خبیر بما تعملون (کشّاف 4/ 494) شیخ طبرسی می گوید: قال المفسّرون فلمّا نهوا عن المناجاه حتّی یتصدقوا ظنّ کثیر من النّاس فکفّوا عن المسأله و لم یناجه احد الّا علی بن ابی طالب علی، ما مضی ذکره: یعنی همه مفسّرین گفته اند همین که از نجوا با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قبل از صدقه دادن نهی شدند عدّه ای از مردم از دادن صدقه خسّت ورزیدند جز علی بن أبی طالب که قبلا ذکر شد و آیه 13/ مجادله در حقیقت توبیخی بود بر آنها که چرا صدقه را ترک کردند و عیان داشتن را بهانه قرار
ص: 389
و آیه: (رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ «1»- 10/ منافقین) که واژه- اصّدّق- در آیه اخیر یا از- صدق است یا از- صدقه.
(صداق) المراه و صداقها و صدقتها: کابین و مهریّه زن است که به او داده می شود.
اصدقتها: مهریّه اش را دادم.
آیه: (وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَهً- 4/ نساء) (کابین و مهریه زنان را که می خواهید بدهید با طیب نفس بپردازید).
الصّدی: برگشتن صدا است، و آن صدایی است که از هر کجا بانگ زده شود و مانعی نباشد به تو بازمی گردد.
تصدیه: هر صدایی که مثل انعکاس صوت است در اینکه غنایی یا آوازی در آن نباشد.
آیه: (وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلَّا مُکاءً وَ تَصْدِیَهً «2»- 35/ انفال) یعنی آوازی مثل
__________________________________________________
دادند و سپس دستورات بعدی داده شد. (مجمع البیان 9/ 253).
و از همین روی مولوی در مثنوی اخلاص در عمل را ویژه علی علیه السّلام می داند و می گوید:
از علی آموز اخلاص عمل شیر حقّ را دان منزّه از دغل
[.....]
(1) سخن دنیاپرستانی است که اموال و اولادشان آنها را ازدیاد خدا بازمی دارد، می گوید: چنان نباشد و گر نه به هنگام مرگ می گوئید پروردگار را مرگ ما را تا مدّتی بتأخیر بینداز تا اموال سرگرم کننده خویش را ببخشیم و صدقه دهیم و از صالحین باشیم.
(2) آیه فوق در باره روش ناپسند کفّار است که به جای عبادت و نماز و ذکر خدا و تکبیر که مسلمین انجام می دادند، کفّار کف می زدند و سوت می کشیدند تا در کار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مسلمانان خدشه ای ایجاد کنند و آنگونه رفتار ناپسند یعنی کف زدن و سوت کشیدن را هم به پندار خود دعا می دانستند، لذا خداوند می فرماید:
دعا کردن آنها در پیشگاه کعبه به غیر از سوت کشیدن و کف زدن چیز دیگری نبود، پس: (فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ- 35/ انفال) آن عذاب را به سزای آنگونه کردار ناپسند خویش که کفر می ورزیدند بچشید.
تصدیه: دست به هم زدن و سر و صدا ایجاد کردن است. هو ان یضرب باحدی یدیه علی الآخر و یخرج بینهما صوت و هو التّصفیق: تصدیقه این است که یک دست به دیگری زده می شود و صدایی از آن برمی آید که همان تصفیق و کف زدن است (مصباح المنیر- اساس البلاغه- مجمع البحرین). و این روش جاهلی را خود باختگان به غرب، و غرب پرستان پس از مشروطیّت در ایران رواج دادند تا به جای تکبیر و صلوات و درود به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با تقلید
ص: 390
بانگ صدی از خود سر می دادند و بانگ می زدند. (با سوت زدن و کف زدن شادی می کردند تا مانع شنیدن قرآن شوند).
مکاء: پرنده ای است کوچک که صدایش مانند سوت زدن است.
التّصدّی: این است که چیزی از مقابل پیش آید مثل انعکاس صدا یعنی صدایی از کوه برمی گردد و منعکس می شود، در آیه گفت: (أَمَّا مَنِ اسْتَغْنی فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّی- 6/ عبس).
الصّدی: بوم و جغد نر و مغز سر، زیرا دماغ یا مغز سر تصوّر کننده صورت صوت است و لذا- هامّه- نامیده شده (یعنی جغد یا بوم و سر هر حیوانی و سرپرست هر قوم).
أصمّ اللّه صداه: درخواست و دعایی است برای کر و کنگ شدن، او (یا نفرینی برای مردن او که دیگر صدایی از او برنیاید) و معنی عبارت این است که خدا صدایی برایش قرار ندهد، تا دیگر انعکاس صدایی هم که به او برمی گردد نداشته باشد.
تشنگی را هم- صدی- گویند.
رجل صدیان و امرأه صدیاء و صادیه: مرد و زنی عطشناک و تشنه.
الاصرار: پا فشاری و سرسختی در گناه و خودداری در دل کندن از گناهان.
اصلش از الصّرّ: به سختی بستن، است.
الصّرّه: کیسه ای که پول در آن می نهند و سرش را محکم می بندند.
__________________________________________________
کورکورانه از غرب فرنگی مآب شده باشند که بحمد اللّه و با توفیق الهی امروز جامعه ما به فطرت الهی خویش بازگشته و با شکوه اندیشه اسلامی می رود تا به کلّی آثار فرهنگ استعماری را با تمام عوارضش مدفون کند هر چند که لیبرالها و مخالفین حکومت اسلامی در دوران انقلاب اصرار داشتند باز همان کف زدنها شایع شود با اینکه ادّعای اسلامیت دارند و سالهای زیاد در حدود یک ربع قرن خود را اسلام شناس معرّفی کردند و با مخالفتشان در برابر توده های میلیونی مسلمان و خط پویای اجتهاد جهالت خود را نسبت به قرآن و آیاتی که کردار کفّار و مؤمنین را مشخّص و متمایز می دارد نمایان ساختند زهی تأسف و حسرت!
ص: 391
الصّرار: پستان بند مادّه شتر تا اینکه بی موقع شیرش را ندوشند.
در آیات: (وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا «1»- 135/ آل عمران).
(ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً- 8/ جاثیه).
(وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً «2»- 7/ نوح).
(وَ کانُوا یُصِرُّونَ عَلَی الْحِنْثِ الْعَظِیمِ «3»- 46/ واقعه) اصرار: هر تصمیم و قصدی که بر آن پافشاری شود، می گویند:
هذا منّی صرّی و أصرّی و صرّی و أصرّی و صرّی و صرّی: این امر قصد من و کوشش و اصرار من است.
الصّروره: مرد و زنی که حجّ نکرده باشند و همچنین آنها که قصد ازدواج ندارند. «4»
آیه: (رِیحاً (صَرْصَراً)- 16/ فصّلت) لفظش از- الصّرّ- است که به معنی باد سرد و سخت است زیرا در باد سرد انقباض و بستگی هست.
(الصّرّه:) جماعتی که به یکدیگر می پیوندند، گویی که به معنی- صروا است. یعنی در ظرفی جمع شده اند و از همان معنی- صرّه- به معنی کیسه پول اخذ شده است.
و آیه: (فَأَقْبَلَتِ امْرَأَتُهُ فِی صَرَّهٍ- 29/ ذاریات). گفته شده- صرّه- در این آیه یعنی
__________________________________________________
(1) اشاره به صفات نیکوکاران است، می گوید خداوند، نکوکاران را دوست می دارد همانهایی که چون ناروایی از ایشان سر زد و یا به خویشتن ستم نمودند خدا را به یاد می آوردند و برای گناهان خودشان آمرزش می طلبند به غیر از خدا چه کسی آمرزنده گناهان است و بر آنچه از گناهان آگاهانه کردند اصرار نمی ورزند.
(2) با گردنکشی و استکبار بر گناهان اصرار می ورزند، اشاره به کسانی است که نقطه مقابل نیکوکارانند که قبلا ذکر شده.
(3) مترفین و عیّاشان، بر باطل و سوگندی بزرگ پافشاری می کنند و می گویند آیا اگر ما مردیم و خاک و استخوان شدیم چگونه ما و پدرانمان زنده می شویم، بگو پیشینیان و شما و آیندگان همگی بنا بر وعده خدا روزی معیّن جمع و زنده می شوید.
(4) در معنی صروره- حدیثی روایت شده است که- لا صروره فی الاسلام- یعنی شایسته نیست که احدی بگوید من، ازدواج نمی کنم زیرا این روش از اخلاق مؤمنین به خدا و رسول او نیست و کار رهبانها و تارک دنیاهاست. (مقاییس 3/ 284- النّهایه 3/ 22)
ص: 392
صیحه و فریاد، (همسرش فریاد کنان به سویش آمد).
الصّرح: خانه ای بلند و آراسته که به اعتبار واژه صرح: پاک بودن از آلودگی یا خالص بودن، آن طور نامیده شده.
در آیات: (ْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوارِیرَ
- 44/ نمل) (فضایی و مکانی که به پاکی از آینه ها و شیشه ها ساخته شده) (لَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ
- 44/ نمل) (به او گفته شد، داخل قصر شو).
بیّن الصّراحه و الصّروحه: روشن و بدون آمیختگی.
صریح الحقّ: حقّ روشن و بدون شبهه و آزاد از درهم بودن، و مخلوط بودن با باطل.
صرّح فلان بما فی نفسه: هر چه در دل داشت بیان کرد.
عاد تعریضک تصریحا: کنایه گفتنت به صراحت گفتن برگشت.
جاء صراحا: آشکارا آمد.
الصّرف: برگرداندن چیزی از حالتی به حالت دیگر، یا تبدیل کردنش به غیر از خودش.
صرفته فانصرف: برگرداندمش و برگشت.
در آیات: (ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ- 152/ آل عمران).
(أَلا یَوْمَ یَأْتِیهِمْ لَیْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ- 8/ هود).
(آگاه باشید روزی که عذاب بر شما بیاید، گشتن و دور شدن آن میسر و ممکن نیست).
(ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ- 127/ توبه)
ص: 393
(آیه اخیر ممکن است درخواستی علیه آنها باشد و یا اینکه اشاره به کاری است که انجام می دادند و نتیجه اش به آنها بازمی گردد و آیه (فَما تَسْتَطِیعُونَ صَرْفاً وَ لا نَصْراً- 19/ فرقان).
(روزی که نه توان دور کردن عذاب از خویشتن دارند و نه قدرت یاری کردن یکدیگر را).
یعنی قدرت ندارند که عذاب را از خودشان برگردانند و یا خودشان را از عذاب دور کنند.
گفته شده معنی آن این است که کاری را با تغییر دادن از حالتی به حالت دیگر برگردانند و از این معنی اصطلاح معروفی است که می گویند:
لا یقبل منه صرف و لا عدل: نه توبه و نه فدیه از او پذیرفته نیست.
و آیه: (وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ- 29/ احقاف) یعنی آنها را برای استماع از تو بسویت توجّه دادیم.
(تصریف)- مثل صرف است مگر در تکثیر و فزونی.
بیشتر چیزی که در صرف یا برگرداندن چیزی گفته می شود دگرگونی حال از امری دیگر است.
تصریف الرّیاح: برگرداندن باد از حالتی به حالتی.
و آیه: (وَ صَرَّفْنَا الْآیاتِ- 27/ احقاف).
(آیات را گونه گون و آشکارا بیان کردیم شاید از گستاخی و انکار بازگردند) و آیه: (وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ- 113/ طه) «1» از این واژه است عبارات زیر:
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً):
این کتاب را قرآنی عربی نازل کردیم و در آن بیم ها و عیدها با اسلوبهای مختلف و گوناگون گرداندیم که پرهیزکار شوند و یادآوری و تذکاری بر ایشان بوجود آید.
ص: 394
تصریف الکلام: آراستن سخن «1».
تصریف الدّراهم: صرف کردن پول یا فروختن و مبادله آن.
تصریف النّاب: صدای دندان، مثل- لنا به صریف: دندانش صدا می کند.
الصّریف اللّبن: شیری که سرشیرش جدا شده.
رجل صیرف و صیرفیّ و صرّاف: مردی که پولها را تعویض و مبادله می کند.
عنز صارف: مادّه بزی که فحل می طلبد.
الصّرف: رنگ قرمز خالص، و به هر چیز خالص و پالوده ای- صرف گفته می شود، گویی که هر چیز آلوده ای از آن دور شده است.
صرفان: مس، گویی که از طلا و نقره شدن برگشته است.
الصّرم: جدایی و بریدگی.
الصّریمه: استوار نمودن و استحکام بخشیدن کار.
صریم: قسمتی از زمین که از ریگستان جدا شده.
در آیه: (فَأَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ- 20/ قلم) گفته شده یعنی در حالی صبح کردند که درختان باغشان بریده شده بود یعنی بر و بار آنها چیده شده بود. و نیز گفته شده
__________________________________________________
(1) صرف الکلام یا تصریف الکلام: به معنی آراستن سخن برای این است که کلام را با افزونی و توضیح بیشتر به گوشها خوشایندتر و بیشتر قابل درک می شود و به آن توجّه می نمایند گویی که با زینت آراسته و زیبا شده است. و به گفته ابن اثیر در ذیل حدیث «من طلب صرف الحدیث یبتغی به اقبال وجوه النّاس الیه» مقصود افزونی و زیادتی در سخن تا جایی است که به تکلّف نیانجامد و به قدر نیاز بیان شود و هر گاه به صورت ریا و ساختگی ادا شود یا با دروغ آمیخته گردد سخن و کلامی کراهت بار و زشت است در آن صورت می گویند- فلان لا یحسن صرف الکلام- او نیکو سخن نمی گوید.
(النّهایه 3/ 24- مقاییس 3/ مجمع البحرین- لسان- تهذیب اللّغه- المحکم). پس به گفته شاعر پارسی گوی:
کم گوی و گزیده گوی چون در وز معنی آن جهان شود پر
لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد
ص: 395
باغشان مثل شب، سیاه شده بود چون شب را- صریم- یعنی سیاه می گویند پس معنی آیه این است که درختان و باغ در اثر احتراق و سوختن همچون شب سیاه بود.
و آیه: (إِذْ أَقْسَمُوا (لَیَصْرِمُنَّها) مُصْبِحِینَ- 17/ قلم).
یعنی: آنها را بچینند و بدست آورند (سوگند خوردند همین که صبح کردند میوه های باغ را بچینند).
و آیه: (فَتَنادَوْا مُصْبِحِینَ أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ (صارِمِینَ)- 21/ قلم) (همین که صبح کردند یکدیگر رای ندا دادند که برای چیدن میوه ها به سوی باغتان بروید).
الصّارم: قاطع و برنده (کنایه از شمشیر که در اشعار بکار رفته).
ناقه مصرومه: شتری است که گوئی پستانش رای بریده اند تا شیر ندهد و قوی شود.
تصرّمت السّنه: سال تمام شد و به پایان رسید.
انصرم الشّی ء: بریده شد.
اصرم: حالش بد شد.
الصّراط: راه مستقیم. «1»
گفت: (وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً- 153/ انعام) که آن را- سراط- هم گفته اند و
__________________________________________________
(1) برای راه واژه های متعدّدی چه به صورت مفرد و چه به صورت جمع در قرآن و در زبان عربی وجود دارد مانند سبیل و سبل- طریق و طرق- منهاج و مناهج- مورد و موارد- مسلک و مسالک- معبر و معابر- مذهب و مذاهب- شرع و شوارع.
تنها واژه ای که در این معنی مفرد است و جمع ندارد- صراط است که اگر با صفتی یا اضافه ای بکار نرود در معنی ملازم بودن راه خیر است و سی و چند بار در قرآن ذکر شده، 34 بار با صفت مستقیم و عزیز و حمید و انعمت علیهم توصیف شده است تنها یک بار با واژه جحیم.
از جمع معانی آیات می فهمیم- صراط- یک راه بیش نیست که یا پایانش خیر است و مستقیما به رضوان خدای می رسد و یا راه مستقیمی است که به سوی دوزخ راهبری می کند، راه مستقیم هم همان است
ص: 396
شرحش گذشت (به واژه- سراط- در حرف سین مراجعه نمائید).
صطر و سطر- در یک معنی است. (خط و کتابت، یا نوشتن و در اصل ردیف کردن و پیچیدن است).
__________________________________________________
که انحرافی و اعوجاجی یا کژی در آن نباشد بر خلاف راههای انحرافی، که فلسفه جمع دانستن کلماتشان همان انحرافات و هوسهای شیطانی یا مادّی است که گوناگون است و لذا در قرآن می گوید: (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ- 208/ بقره) و همچنین می گوید: (وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ 153/ انعام) یعنی راههای گوناگون را دنبال نکنید و تنها به صراط مستقیم و راه حقّ بپیوندید.
طریحی می نویسد: صراط مستقیم یعنی راه روشن که همان دین اسلام است، اگر دین، صراط نامیده شده به خاطر این است که به بهشت منتهی می شود همانگونه که صراط و راه مستقیم رونده اش را به مقصد و هدف می رساند (تفسیر غریب القرآن/ 348).
ابو عبیده می گوید: الصّراط: المنهاج الواضح: یعنی راه روشن که تاریکی در آن نیست و همان راه نورانی اللّه است (مجاز القرآن/ 241) ابن منظور: به نقل از ازهری می گوید: یعقوب آن را با حرف (س) می داند که به خاطر قریب المخرج بودن (ص- ط) حرف (س) به (ص) تبدیل شده، (لسان العرب 7/ 340).
بهترین توجیه و تفسیر را نویسندگان کتاب معجم الفاظ القرآن الکریم نموده اند می نویسند: صراط راهی است که انحراف ندارد و به خیر می رساند مگر اینکه با صفتی دیگر وصف شود و همانطور که پیشینیان گفته اند واژه- الصراط- از لاتینی یا رومی، مستقیما و یا به واسطه زبانی دیگر معرّب شده است (ج 2/ 69).
ابن درید: این واژه را اصیل دانسته و با سین بودن آن را برتر می داند (جمهره اللّغه- 2/ 330 و 552).
در آیات 150 تا 152 سوره انعام بهترین مفهوم و محتوای صراط مستقیم ذکر شده است، می گوید:
1- به خدا شرک نورزید.
2- با پدر و مادر نیکی کنید.
3- فرزندان خویش را از بیم فقر مکشید.
4- به کارهای زشت چه آشکار و چه پنهان نزدیک نشوید.
5- قتل و کشتن را جز به حقّ انجام ندهید.
6- به مال یتیم دست میازید جز به طریقی که حقّ است.
7- پیمانه و وزن را به انصاف و حقّ تمام دهید.
8- هر کس به قدر وسعش مکلّف است.
9- در سخن گفتن و حکم داوری دادگر باشید هر چند که علیه خود و خویشانتان باشد.
10- به عهد و پیمان خدای وفا کنید: (أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ- 153/ انعام) این است راه مستقیم من، آن را پی گیرید.
ص: 397
در آیه: (أَمْ هُمُ الْمُصَیْطِرُونَ- 37/ طور) مصیطر- در آیه بر وزن- مفعیل- از واژه- صطر- است. (آیا خزائن پروردگارت نزد آنهاست و بر آنها چیره هستند).
التّسطیر: نوشتن، آیه فوق اگر از این معنی باشد یعنی آیا ایشان متصدّیان و نویسندگان کتاب و تقدیر الهی قبل از اینکه آفریده شود هستند که به مفهوم آیات:
(إِنَّ ذلِکَ فِی کِتابٍ- 70/ حجّ) (إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ- 70/ حجّ) (فِی إِمامٍ مُبِینٍ- 12/ یس) اشاره دارد.
آیه: (لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ- 22/ غاشیه) یعنی بر آنها سلطه نداری و متولّیشان نیستی به اینکه بر ایشان بنویسی و آنچه را که خودشان مسئولش هستند برای آنها نگاهداری و استوار داری.
سیطرت و بیطرت: چیره شدم و بیطاری نمودم (دامپزشکی) این دو واژه در بنای لفظی، سوّمی ندارد. که قبلا در حرف- س- شرحش گذشت.
الصّرع: افکندن و بر زمین انداختن (و نیز بیماری رعشه آور).
صرعته صرعا: او را به سختی به زمین انداختم.
الصّرعه: حالت صرع و غش و رعشه.
الصّراعه: فنّ کشتی گیری.
رجل صریع: مردی که به زمین افکنده شده.
قوم صرعی: مردمی که از پای افتاده و ناتوانند، در آیه:
(فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعی «1»- 7/ حاقّه)
__________________________________________________
(1) اشاره به هلاکت قوم عاد است که به خاطر فساد و ستمشان در زمین می گوید با طوفانهای سخت و هفت روزه چنان از پای درآمدند که اگر می دیدی مردمانی زمین خورده بودند که مانند درختان قطع شده
ص: 398
هما صرعان: مثل قرتان، آنها در دو حالتند یکی می آید، یکی می رود. مصراعان: دو لنگه در خانه که در مصراع است و در شعر هم (یک بیت) تشبیهی از همین واژه است «1».
الصّعود: به جای بلند رفتن.
صعود و حدور: جای فراز و جای فرود، که در واقع یکی هستند، اختلافشان به اعتبار کسی است که بر آنهایی گذرد هر گاه گذرنده ای رو به فراز و بالا رفت، جای آن را- صعود- گویند و اگر به پائین و نشیب گذر کرد جای رفتن آن را- حدور- نامند (مکانها هم نسبی هستند).
(الصّعد) و الصّعید و الصّعود: در اصل به یک معنی هستند ولی واژه های- صعود و صعد- به فرجام و عاقبت دشوار و سخت گفته شده و به طور استعاره برای هر سختی بکار می رود.
آیه: (وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذاباً صَعَداً- 17/ جنّ) یعنی عذابی دردناک و سخت.
و آیه: (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً- 17/ مدثّر) یعنی عاقبتی دشوار و دردناک.
(الصّعید:) سطح و رویه زمین.
آیه: (فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً- 43/ نساء) (بر خاک زمین پاک تیمّم کنید) بعضی گفته اند- الصّعید- گرد و غباری است که از زمین برخیزد و لذا تیمّم کننده ناچار است آن را مسح کند.
__________________________________________________
خودشان و بناهای استوارشان واژگونه و نگونسار بود.
(1) مصراع مفرد است، یعنی نیمه یک بیت شعر که دو مصراعش یک بیت شعر است و به تصوّر اینکه مصراع جمع است نبایستی مصرع گفته شود چون واژه مصراع مفرد است. [.....]
ص: 399
و آیه: (کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ- 125/ انعام) یعنی- یتصعّد: بالا می رود.
و امّا واژه- (اصعاد)- خارج شدن و دور شدن در زمین است چه در حال بالا رفتن و چه در حال پائین آمدن و اصلش از صعود است یعنی رفتن به مکانهای بلند و مرتفع مثل خارج شدن از بصره به نجد و به سوی حجاز (نجد: سرزمین کوهستانی و مرتفعات حجاز است) سپس- اصعاد- در مطلق دور شدن بکار می رود، هر چند اعتبار صعود و بالا رفتن در آن نباشد مثل اینکه می گویند تعال (بیا) که در اصل خواندن به سوی بالا و بالا رفتن است که به صورت فعل امر برای آمدن در آمده چه آمدن به بالا و چه پائین.
آیه: (إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ- 153/ آل عمران) که گفته شده مقصود از (اذ تصعدون) در آیه اخیر، دور شدن در زمین نیست بلکه اشاره به علوّ ایشان در هدف و قصدی است که به سویش آمدند، مثل اینکه می گویی: ابعدت فی کذا- یعنی در آن کار از هر مقام و محلّ بلندی بالا رفتم، گویی که در آیه اخیر گفته است وقتی که از جهت احساس ترس و توانایی بر فرار کردن، دور شدید.
واژه- (صعود)- به طور استعاره برای آنچه که بنده را به خدا می رساند بکار رفته است، همانطور که واژه- نزول- برای چیزی است که از خدای به بنده می رسد، خدای سبحان گوید:
(إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ- 10/ فاطر) (سخنان پاک به سوی او می رود) (یَسْلُکْهُ عَذاباً صَعَداً- 17 جنّ) یعنی عذابی سخت و مشقّت زا).
تصعّدنی کذا: بر من سخت و گران است.
عمر گفته است: ما تصعّدنی امر ما تصعّدتنی خطبه النّکاح (هیچ کاری مثل خطبه نکاح مرا به سختی نینداخت).
الصّعر: کژی گردن (یا کجی در چیز دیگر).
ص: 400
تصعیر: گردن و صورت گرداندن (از روی کبر و غرور).
و آیه: (وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاسِ- 18/ لقمان) (روی خویش از مردم مگردان). به هر سختی و دشواری- مصعر- گفته می شود.
الظّلیم اصعر خلقه: شتر مرغ خلقتا گردن فراز و کژ گردن است.
الصّاعقه و الصّاقعه: از نظر لفظ و معنی به هم نزدیکند و همان غرش سهمگین و بزرگ است، جز اینکه- صقع- صدا در اجسام زمینی و- صعق- صدا در اجسام آسمانی است.
بعضی از واژه شناسان، گفته اند: واژه- صاعقه- سه وجه دارد:
1- مرگ، مثل آیات: (فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ- 86/ زمر) (فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَهُ- 153/ نساء).
2- عذاب، مثل آیه: (أَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَهً مِثْلَ صاعِقَهِ عادٍ وَ ثَمُودَ- 13/ فصّلت).
3- آتش، مثل آیه: (وَ یُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَیُصِیبُ بِها مَنْ یَشاءُ- 13 رعد) آنچه را که ذکر شد در واقع نتایجی است که از صاعقه حاصل می شود زیرا صاعقه صدای سهمگین و شدید از آسمان است و سپس از او فقط آتش و عذاب و مرگ نتیجه می شود و در واقع یک چیز است و این نتایج از تأثیرات آن است.
الصّغر و الکبر: از اسامی متضادّی است که با در نظر گرفتن بعضی به بعض دیگر بکار می رود گفته می شود (اموری است نسبی نه مطلق) مثلا چیزی در کنار چیز دیگر کوچک است و در جنب چیز دیگر بزرگ.
صغیر و کبیر: گاهی به اعتبار زمان است، مثلا می گویند: فلان صغیر و فلان کبیر- وقتی که سنّ یکی به اعتبار سنّ دیگری کمتر از او باشد و گاهی کوچکی و بزرگی به
ص: 401
اعتبار جسم است و زمانی هم به اعتبار قدر و منزلت. در آیات:
(وَ کُلُّ صَغِیرٍ وَ کَبِیرٍ مُسْتَطَرٌ- 53/ قمر) (لا یُغادِرُ صَغِیرَهً وَ لا کَبِیرَهً إِلَّا أَحْصاها- 49/ کهف) (لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرَ»
61/ یونس) در همه آیات فوق صغیر و کبیر به قدر و ارزش خیر و شرّ و به اعتبار یکدیگر ذکر شده.
صغر صغرا: کوچکی در برابر بزرگی است.
صغر صغرا و صغارا: کوچک شدن و خواری در برابر عزّت است.
(صاغر:) کسی است که به منزلتی ناچیز و پست و دون، خشنود است در آیه: (حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ- 29/ توبه).
(تا اینکه به دست خویش در حالی که حقیرند، جزیه دهند).
__________________________________________________
(1) در قرآن مجید شش بار از ذرّه یعنی کوچکترین حدّی که بشر از اجسام یا به طور مجاز از کارها دارد اشاره شده است. امّا جالب این است که در دو آیه یکی همین آیه ای که در متن آمده خداوند به کوچک تر از ذرّه اشاره نموده است و یکی هم در سوره سباء آیه سوّم- می گوید- لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ- سخن هر چه باشد خداوند انسانها را به اجسامی از ذرّه کوچکتر توجّه می دهد و حال اینکه تا قرن بیستم آخرین حدّ تصوّر بشر از اجسام ذرّات فرضی اتمی بوده که با شکستن اتم وجود الکترون ها یعنی کوچکتر از ذرّات برای بشر مسلّم و ثابت شد. هر چند شعرای متفکّر و ژرف نگر ما به تبعیّت و الهام از آیات و احادیث در اشعارشان به مرکزیتی همانند خورشید در دل ذرّات با صراحت اشاره نموده اند. هاتف اصفهانی می گوید:
چشم دل باز کن که جائی بینی آنچه نادیدنی است آن بینی
دل هر ذرّه ای که بشکافی آفتابیش در میان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان تا به عین الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الّا هو
تو کم از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
به هر حال آفریدگار جهان در آیات قرآن مسائل تفکر انگیز و عبرت آفرینی را برای خردمندان نه کالانعام، با صراحت اشاره نموده است.
ص: 402
الصّغو: کژی.
صغت النّجوم و الشّمس صغوا: ستارگان و خورشید به جانب مغرب گردیدند.
صغیت الاناء: ظرف را برای ریختن آبش کج کردم.
اصغیته و اصغیت الی فلان: با سر و گوش به سویش کچ شدم.
آیه: (وَ لِتَصْغی إِلَیْهِ أَفْئِدَهُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ- 113/ انعام) (تا دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند از شنیدن گفتار آراسته شیطان منحرف و متمایل به کژی شود).
صغوت الیه أصغو أصغی صغوا و صغیا (واوی و یائی، صغی یصغو صغوا و- صغی یصغی صغیّا) حکایت شده است، صغیت اصغی و اصغیت اصغی- هم هست.
صاغیه الرّجل: کسانی که به او راغبند و تمایل دارند.
فلان مصغی اناءه: تیره روز است و بی بهره، که به طور کنایه در هلاکت و مرگ بکار می رود.
عینه صغواء الی کذا: چشمش کج بین و احول است.
الصّغی: کژی در گردن و چشم.
صف این است که تو چیزی را بر یک خط مساوی قرار دهی مثل صفّ مردم و درختان و مانند اینها.
ابو عبیده- چنانکه گفته است، آن را به معنی- صافّ- می داند. خدای تعالی گوید: (إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا- 4/ صفّ) (ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا- 64/ طه).
در این آیه احتمال می رود که مصدر باشد یا به معنی- صافّین- یعنی صف زدگان و در حال صف.
(سخن فرعون به ساحران است چون تحت تأثیر پیامبری موسی علیه السّلام قرار گرفتند
ص: 403
و در راه باطل متزلزل شدند لذا به آنها می گوید نیز نگاه تان را فراهم کنید و به صف بیائید).
و آیات:
(وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ- 165/ صافّات) (وَ الصَّافَّاتِ صَفًّا- 1/ صافّات) مقصود ملائکه است.
و آیات: (وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا- 22/ فجر) (تأویل آیه در ذیل- جاء- آمده است).
(وَ الطَّیْرُ صَافَّاتٍ- 41/ نور) (فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْها صَوافَّ- 36/ حجّ).
یعنی: نام خدای را در حالی که ایستاده اید یاد کنید و به زبان آرید.
صففت کذا: آنها را به صف کردم.
و آیه: (عَلی سُرُرٍ مَصْفُوفَهٍ- 20/ طور) بر تخت هایی آراسته و ردیف شده.
صففت اللّحم: گوشت را تکّه تکّه و منظّم چیدم.
الصّفیف: گوشت چیده شده (گوشت آماده برای کباب).
(صفصف:) زمین هموار و مسطّح، گویی که صفی واحد است.
در آیه گفت: (فَیَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً لا تَری فِیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً- 106/ طه) (اگر در باره سرنوشت زمین در آستانه قیامت سؤال کنند بگو زمین را چنان هموار سازد که کجی و برجستگی در آن نمی بینی).
الصّفّه: ایوان و طارمی ساختمانها.
صفّه السّرج: برآمدگی زین ستور که تشبیهی به همان بلندی ایوان است.
صفوف: شتر مادّه پر شیر که کاسه ها برای شیرش به صف می شود یا اینکه پاهایش در موقع دوشیدن منظّم قرار می گیرد.
صفصاف: درخت بید.
ص: 404
صفح الشّی ء: پهنا و کناره هر چیز که مثل رخسار و صورت است. صفحه السّیف:
پهنای شمشیر.
صفحه الحجر: روی و سطح سنگ.
(الصّفح:) در گذشتن و نکوهش نکردن که از معنی- عفو- رساتر است و لذا گفت:
(فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ- 109/ بقره) (ببخشید و درگذرید تا حکم حقّ برسد).
گاهی انسان می بخشد و عفو می کند ولی در نمی گذرد، گفت:
(فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ- 89/ زخرف) (فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ- 85/ حجر) (به نیکوئی درگذر) (أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً- 5/ زخرف) یعنی: آیا ما ذکر و یادآوری را برای اینکه شما قومی افراط کار و مسرف هستید از شما باز می داریم.
(صفحت عنه:) یا از او چشم پوشی کردم و از گناهش درگذشتم یا او را رو در روی دیدم و از او دوری کردم یا از صفحه کتابی که گناهش را در آن ثبت کرده بودم در گذشته و به صفحات دیگر پرداختم، و از همین معنی است که می گویند:
تصفّحت الکتاب: کتاب را صفحه صفحه، ورق زدم.
و آیه: (إِنَّ السَّاعَهَ لَآتِیَهٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ- 85/ حجر) که در این آیه امری است به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که از ناسپاسی کسی که چنان است در گذرد و آن را تخفیف دهد.
چنانکه گفت: (وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ- 127/ نحل) (اندوهگین مباش و از نیرنگی که می کنند تنگدل مشو که خداوند یار کسانی است که پرهیزکاری کردند و کسانی که نیکوکارند).
مصافحه: دست به هم دادن و رساندن کف دستها به هم.
ص: 405
الصّفد و الصّفاد- که جمعش- اصفاد- است یعنی: زنجیرها. خدای تعالی گفت:
(مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ- 49/ ابراهیم) الصّفد: عطیّه و بخشش به اعتبار اینکه گفته شده:
انا مغلول ایادیک: من اسیر و زنجیر شده نعمت ها و جوانمردیهای تو هستم، و امثال این عبارات از الفاظی که از آنها در این مورد وارد شده.
الصّفره: رنگ زرد که یکی از رنگهاست میان سیاه و سپید و به سیاهی نزدیکتر است. لذا رنگ زرد به سیاهی تعبیر شده است. حسن گفته است در آیه: (بَقَرَهٌ صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها- 69/ بقره) صفراء در آیه اخیر یعنی سیاه ولی بعضی گفته اند در مورد سیاهی فاقع- یعنی خالص و یکدست نمی گویند بلکه- حالکه- یعنی سخت سیاه و هولناک می گویند.
در آیات: (ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا- 21/ زمر) «1».
(کَأَنَّهُ جِمالَتٌ صُفْرٌ- 33/ مرسلات) (گوئی شتران زردفامند) صفر- جمع- اصفر- است و گفته اند مقصود از- صفر- در آیه اخیر مس زرد است که از معادن استخراج می شود و از این واژه است صفر یعنی مس و- صفار- یعنی چو خشک شده و پژمرده «2».
صفیر: صوت و صدایی که از چیزی شنیده می شود.
صفر الاناء: صدای ظرف، وقتی که خالیست که به جهت خالی بودنش بکار رفته و متعارف شده.
__________________________________________________
(1) سپس آن گیاهان بهاری سبز را در تابستان زرد و خشک می بینی که خرد می شوند تا برای جانداران و شما وسیله ادامه حیات باشند- انّ فی ذلک لذکری لا ولی الالباب- یعنی دیدن این گردش طبیعت و فراهم شدن وسایل ادامه حیات برای خردمندان پندی و یادی است.
(2) ابن فارس برای واژه صفر- شش معنی ذکر کرده است 1- زرد رنگ 2- هر چیز توخالی یا (صفر) 3 سنگی از سنگها: مس 4- صدا و صوت 5- زمان 6- گیاه و معنی پنجم که زمان است همان ماه صفر است.
ص: 406
خالی بودن معده و عروق از غذا هم- صفر- نامیده شده وقتی عروقی که از کبد به معده امتداد دارد غذایی نیاید و انسان گرسنه باشد اجزاء معده را به خود جذب می کند و می مکد. لذا جهّال و عربهای نادان معتقد بودند که ماری در معده است که بعضی از اجزاء پهلوها را می گزد و دل درد ایجاد می کند تا اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن را نفی کرده و فرمود:
«لا صفر» یعنی چنین چیزی که معتقد هستید که در معده ماری باشد نیست «1» و بر این اساس شاعر گوید: و لا یعضّ علی شر سوفه الصّفر (اجزاء اندرونش را گزیده ای نمی گزد).
و برای تهی بودن خانه ها از زاد و غذا یکی از ماهها- صفر- نامیده شده که در آن ماه به زعمشان فتنه و گرسنگی هست.
الصّفریّ: نوزاد گوسفندی که سحرگاهان یا در ماه صفر زائیده شده.
الصّفن: جمع کردن میان دو چیز و پیوستن بعضی از آن به بعض دیگر.
صفن الفرس قوائمه: اسب پاهایش را به هم چسباند.
در آیات: (الصَّافِناتُ الْجِیادُ- 31/ ص) (اسبان با نشاط، و تیز تک که در دویدن پاها را به هم نزدیک می کنند).
(فَاذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْها صَوافَّ- 36/ حجّ) (در حالی که به پای ایستاده اید خدای را یاد کنید).
صافن: رگی است در میانه پشت که رگ قلب را پیوسته و جمع می کند.
صفن: پوست خصیه (پوست بیضه).
__________________________________________________
(1) تمام سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در برطرف نمودن باورهای جاهلانه از مردم چنین است «لا عروی و لا هامّه و لا صفر» یعنی تصوّر اینکه از سر مردگان بومی یا جغدی خارج می شود و گزیدگی معده توسّط مار، باطل است.
ص: 407
اصل صفاء: پاک بودن چیزی است از آلودگی. و از این معنی است واژه- صفا- یعنی سنگ صاف در آیه: (إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَهَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ- 158/ بقره) که- صفا- اسمی است برای مکانی مخصوص.
(اصطفاء:) گرفتن و برگزیدن پاکی چیزی، همانطور که اختیار، گزینش در خیر و نیکی است و واژه اجتباء- گرفتن مالیات از جاهای مختلف.
اصطفاء اللّه بعض عباده: ممکن است به معنی آفرینش باشد که خدای تعالی بعضی از بندگانش را پاک و خالص از آلودگیهای که در غیر از آن هست آفریده و یا این است که آفرینش آنها به مقتضای حکم و اختیار اوست هر چند که این معنی از معنی اوّل، خالی و جدا نیست.
خدای تعالی گوید: (اللَّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَهِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ 75/ حجّ) (خدای از فرشتگان و مردم رسولانی برمی گزیند).
(إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً- 33/ آل عمران).
(اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ- 42/ آل عمران).
(فرشتگان به مادر عیسی گفتند ای مریم خداوند تو را برگزید و پاک کرد و بر زنان زمان برتری داد). (اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النَّاسِ- 144/ اعراف) (وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیارِ- 47/ ص) «1».
اصطفیت کذا علی کذا: آن را بر دیگری برگزیدم و اختیار کردم.
در آیات: (أَصْطَفَی الْبَناتِ عَلَی الْبَنِینَ- 157/ صافّات).
(وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذِینَ اصْطَفی- 59/ نمل)
__________________________________________________
(1) این آیه از سوره صلّی اللّه علیه و آله است و چکیده سخنانی است در باره پیامبرانی مثل داود- سلیمان- ایّوب- ابراهیم- اسحق- یعقوب که می گوید: چون از نیکان و دارای بصیرت بودند و همواره با پایداری در مشکلات بازگردنده به خدای بودند نزد ما نیکان و برگزیدگان هستند.
ص: 408
(ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا- 32/ فاطر) «1» (الصّفیّ) و الصّفیّه: چیزی است که رئیس برای خویش برمی گزیند.
__________________________________________________
(1) آیه فوق از سوره فاطر یا ملائکه است و یکی از آیاتی است که در آن زمان آینده برگزیدگان و امّت اسلام بیان شده و با صفاتی که ذکر کرده یکی از پیشگوئیهای شکوهمند قرآن و معجزات آن است که در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را مثل آیه: (وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ- 9/ حجر) یعنی ما قرآن را نازل کردیم و حافظ آن نیز هستیم خبر می دهد آیه فوق هم تأکیدی بر همان معنی است و امروز بعد از 14 قرن حقایقش به اثبات رسیده و با توجّه به آیه قبلش چنین است:
آنچه که از این کتاب به تو وحی کردیم حقّی است و تصدیق کننده کتب پیشین، خداوند به کار بندگانش آگاه و بصیر است، سپس این کتاب را به کسانی از بندگانمان که آنها را برگزیده ایم که تفسیر آیه:
(کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ- 110/ آل عمران) است، به میراث می دهیم (ماضی های محقّق الوقوع در معنی مضارع است مثل افعالی که در وصف قیامت و آینده است) و از آن بندگان برگزیده (امّت اسلام) بعضی به نفس خویش ستم می کنند و بعضی معتدلند و بعضی دیگر به اذن خدای پیشی گیرنده در کارهای نیک و خیرات و شایسته اند، و فضیلت بزرگ نیز همین است که به بهشت های جاوید با آراستگی داخل می شوند حال باید دید مفسّرین در این باره چه می گویند:
جار اللّه زمخشری می نویسد: اگر بگویی معنی (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ 32/ فاطر) چیست، می گویم دو وجه دارد:
اوّل- اینکه خداوند می گوید: ما قرآن را به تو وحی کردیم و سپس حکم به رساندن بعد از تو نمودیم.
دوّم- یا اینکه گفت: ما قرآن را به بعد از تو به بندگانمان می رسانیم چنانکه بلافاصله خبر می دهد آنها کسانی هستند که از بندگانمان برگزیده و آنها امّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از صحابه و تابعین و پیروان بعد از آنها تا روز قیامت، هستند زیرا آنها را بر سایر امّت ها برگزیده است و امّت وسط قرارشان داده تا بر سایر مردم گواهانی باشند و آنها را با منسوب نمودن به افضل پیامبران و افضل کتب کرامت داده است سپس این امّت را به سه دسته تقسیم نموده: 1- فمنهم ظالم لنفسه 2- و منهم مقتصد 3- و منهم سابق بالخیرات. (کشّاف 1/ 312).
شیخ طبرسی به نقل از ابو مسلم اصفهانی می نویسد: مقصود علم انبیاء و پیامبران است که به پیروانشان به ارث می دهد و گر نه انبیاء کتابها به ارث نمی گزارند.
ابن عبّاس می گوید: آنها امّت محمّدند که میراث بر محتوای تمام کتب پیامبرانند، و در حدیثی آمده است که: «العلماء ورثه الانبیاء».
و نزدیکترین سخن به حقّ این است که امامان معصوم وارثان علم پیامبرند (که نزد کسی تحصیل علم نکرده و به شاگردی نرفته اند) و متعهّدان نگهداری قرآن و بیان حقایق آن و عارفان به دقایق و جلالت قدر آن هستند و سپس مربوط بودن وراثت کتاب به دیگر بندگان است که از آنها گروهی ستم کننده به نفس خویش و دسته ای معتدل و عدّه ای پیشی گیرنده به نیکی ها هستند.
بیشتر مفسّرین ضمیر- عبادنا- را به بندگان برگزیده برمی گردانند و می گویند همه آن سه گروه نجات یافتگانند، حدیثی از- ابو درداء- نقل شده که گفت شنیدم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفت: سابقین به خیرات بدون حساب به بهشت در آیند، معتدلین، حساب آسانی پس می دهند و ظالمین به نفس خویش در مقامی حبس و سپس به
ص: 409
شاعر گوید: لک المرباع منها و الصّفایا.
(تو مادّه شتران زاینده و برگزیده ها را داری).
و نیز- صفیّه- مادّه شتر پر شیر و خرمابنی که بارش زیاد است.
اصفت الدّجاجه: وقتی که مرغ از تخم می رود گویی که از تخم پاک و صاف شده است.
اصفی الشّاعر: زمانی است که شاعر نمی سراید و شعر از او قطع شده که تشبیهی به همان تخم نگذاردن مرغ است، چنانکه گویند- اصفی الحافر وقتی که پای ستور به سنگ سختی می رسد و آن را از فرو رفتن و کندن بازمی دارد- مثل- اکدی و احجر: به سختی افتاد و سخت سنگی شد.
(صفوان:) مثل صفا است، مفردش- صفواته (سنگ نرم و صاف).
آیه: (صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ- 264/ بقره) سنگ صافی که بر آن خاک باشد. یوم
__________________________________________________
بهشت در آیند و همین ها هستند که در آیه بعد می گویند- الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ- و از عایشه روایت شده است که: قالت السّابق: الّذی اسلم قبل الهجره و المقصد الّذی اسلم بعد الهجره و الظّالم: نحن.
یعنی: سابقین بالخیرات کسانی هستند که قبل از هجرت اسلام آوردند و مقتصدین، بعد از هجرت و ظالمین ما هستیم.
میسر بن عبد العزیز از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که گفت: ظالم بر نفس خویش از ما آن کسی است که حقّ امام را نشناسند و مقتصد از ما عارف و شناسای حقّ امام و پیشی گیرنده به خیرات است و همه اینها آمرزیده هستند. (مجمع البیان 8/ 408).
شیخ طوسی می گوید: معنی ارث: گرداندن و رساندن حکم به کسی است، چنانکه خدای تعالی می گوید: (تِلْکُمُ الْجَنَّهُ أُورِثْتُمُوها بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ- 43/ اعراف) آن بهشتی است که به پاداش اعمال شایسته ای که انجام داده اید به آن رسیده اید و به میراث برده اید، معانی دیگری نیز گفته شده و صحیح ترین آنها این است که:
انّ اللّه تعالی اورث علم الکتاب الّذی هو القرآن للّذین اصفاهم و اجتباهم و اختارهم علی جمیع الخلق من الانبیاء و المعصومین و الائمّه المنتجبین الّذین لا یجوز علیهم الخطاء و لا الفعل القبیح لا صغیرا و لا کبیرا: خدای تعالی قرآن رای به کسانی در میان مخلوقات از بندگانش که سزاوار آنند رسانید و اینان انبیاء معصومین و امامان برگزیده هستند که خطا بر آنها جایز نیست و نه فعل قبیحی کوچک یا بزرگ زیرا کسی که خدای برگزیند ظالم بر نفس خویش نیست.
(تبیان- 8/ 346)
ص: 410
صفوان: روزی صاف و بسیار سرد و آفتابی.
اصل- صلصال- بر آمدن صداست از چیزی خشک و از این معنی است که گفته شده:
صلّ المسمار: میخ آهنی صدا داد.
صلصال: گل خشک، در آیات:
(مِنْ صَلْصالٍ کَالْفَخَّارِ- 14/ الرّحمن) (ایشان را از گل خشک چون سفال آفرید).
(مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ- 26/ حجر) (از گلی خشک از لجنی متعفّن) الصّلصله: ته مانده آب که چون کم است و در ظرف با حرکت دادن صدا می کند، اینطور نامیده شده.
صلصال: گل متعفّن، مثل:
صلّ اللحم: گوشت فاسد و متعفّن شد، گفته شده اصلش- صلّال- است که یکی از حروف (ل) آن به (ص) تبدیل شده.
(أ ئذا صللنا) یعنی آیا وقتی متعفّن و متغیّر شدیم؟ که از همان عبارت- صلّ اللّحم-.
الصّلب: سخت و به اعتبار همین سختی و شدّت، پشت انسان و حیوان نیز صلب نامیده شده. آیه: (یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ- 7/ طارق).
(انسان پس از مراحل جنینی از میان پشت سخت و استخوانهای نرم سینه خارج می شود- برای توضیح بیشتر پیرامون این آیه به ذیل واژه- ترب- مراجعه شود).
و آیه: (وَ حَلائِلُ أَبْنائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلابِکُمْ- 23/ نساء).
(همسران پسرانی که از صلب شما هستند یعنی عروسانتان بر شما حرام است)
ص: 411
این آیه هشداری است به اینکه فرزند جزئی از پدر است و بر این مثال سخن این شاعر است که خبر می دهد:
و انّما اولادنا بیننا اکبادنا تمشی علی الأرض
(به راستی که فرزندانمان در میانمان جگر گوشه های ما هستند که بر زمین راه می روند) شاعری گوید:
فی صلب مثل العنان المؤدم
[در صلب و پشتی است مثل دهانه ای که بر پشت اسب نهاده شده، کنایه از نجابت و رام بودن اسب است که به صاحبش الفت دارد و افسارش را بر پشتش می نهند و او خود به مقصد می رساند.]
الصّلب و الاصطلاب: بیرون آوردن مغز و چربی از استخوان.
(الصّلب:) آویختن انسان برای کشتن و به پشت بستن اوست.
شدّ صلبه علی خشب: بستن پشت کسی بر چوبه دار است که گفته اند از همان عبارت صلب الودک یا مغز استخوان درآوردن است (که مصلوب هم روحش از تنش بیرون می رود).
در آیات: (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ- 157/ نساء) (وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ- 49/ شعراء) «1» (وَ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ- 71/ طه) «2» (أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا- 33/ مائده) (مجازات کسانی که در حرث و نسل و زمین فساد می کنند و دیگران را می کشند).
__________________________________________________
(1) هر دو آیه مربوط به تهدید فرعون به ساحران دربار خویش است که در مقابل معجزه حضرت موسی ساحران به خداوند ایمان آوردند و فرعون با خشم به آنها می گوید همه شماها را به دار می آویزم و این خوی همه فراعنه تاریخ است که تسلیم عقل و استدلال و ایمان نمی شوند و فرعونیت بر آنها غالب است.
(2) هر دو آیه مربوط به تهدید فرعون به ساحران دربار خویش است که در مقابل معجزه حضرت موسی ساحران به خداوند ایمان آوردند و فرعون با خشم به آنها می گوید همه شماها را به دار می آویزم و این خوی همه فراعنه تاریخ است که تسلیم عقل و استدلال و ایمان نمی شوند و فرعونیت بر آنها غالب است.
ص: 412
(الصّلیب:) اصلش چوبی است که در آن دار می زنند و می آویزند و نیز صلیبی که نصاری به آن تقرّب می جویند و به شکل چوبی که می پندارند عیسی علیه السلام بر آن آویخته شده.
ثوب مصلّب: لباسی که علامتهای صلیب بر آن است.
الصّالب: تبی که گوئی پشت را از شدّت درد می شکند یا تبی که مغز استخوان آدم را خارج می کند (از شدّت درد انسان استخوان را پوک تصوّر می کند). صلّبت السّنان:
سر نیزه را تیز کردم.
صلبیّه: سنگ سمباده و تیز کن.
نقطه مقابل فساد و تباهی است و بیشتر کاربردشان در افعال و کارهاست. در قرآن واژه- صلاح- گاهی در مقابل فساد و زمانی در مقابل زشتی و بدی آمده است.
در آیات: (خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً- 102/ توبه) (عمل صالح در برابر عمل ناصالح قرار گرفته یعنی آنها را با هم درآمیختند). (وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها- 56/ اعراف) (وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 82/ بقره).
(صُلح-) در موارد زیادی مخصوص از بین رفتن نفرت و کینه از میان مردم است.
گفته می شود- اصطلحوا و تصالحوا: صلح کردند و کینه شان از میان رفت. در آیات:
(أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُما صُلْحاً- 128/ نساء) (وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ- 128/ نساء) (وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا- 129/ نساء) (فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما- 9/ حجرات) (فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ- 10/ حجرات)
ص: 413
گاهی اصلاح نمودن خدای تعالی انسان را از نظر شایسته آفریدن اوست و گاهی به از بین بردن فساد و تباهی از او بعد از آفرینش، و زمانی اصلاح از سوی خدا برای انسان به حکم و دستوری است که برای اصلاح او داده است و آیات:
(وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ- 2/ محمّد) (یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ- 71/ حجرات) (وَ أَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی- 15/ احقاف) (إِنَّ اللَّهَ لا یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ- 81/ یونس) یعنی: تبهکاران و فسادانگیزان که در کارشان با خدای ضدّیت و مخالفت می کنند. زیرا آنها فساد می کنند و خدای تعالی در تمام افعالش قصد صلاح دارد پس بناچار عمل آنها را اصلاح نمی کند.
(صالِح)- اسمی است برای پیامبری علیه السّلام.
گفت: (یا صالِحُ قَدْ کُنْتَ فِینا مَرْجُوًّا- 62/ هود) (قوم بت پرست صالح به او گفتند، ای صالح ما نسبت به تو امیدها داشتیم).
خدای تعالی گوید: (فَتَرَکَهُ صَلْداً- 264/ بقره) یعنی سنگی سخت که چیزی را نمی رویاند.
و از این معنی- صلد- یعنی سری که موی نمی رویاند، تعبیر شده است. ناقه صلود و مصلاد: شتر کم شیر.
فرس صلود: اسبی که عرق نمی کند.
صلد الزّند: سنگ آتش زنه ای که جرقّه خارج نمی کند.
الصّلی- در مورد افروختن آتش است.
ص: 414
صلی بالنّار و بکذا: به آتشی گرفتار شد و با آن سوخت.
صلیت الشّاه: گوسپند را بریان کردم.
مصلیّه: گوسپندی بریان شده، در آیات:
(اصْلَوْهَا الْیَوْمَ- 64/ یس) «1» (یَصْلَی النَّارَ الْکُبْری- 12/ اعلی) (تَصْلی ناراً حامِیَهً- 4/ غاشیه) (وَ یَصْلی سَعِیراً- 12/ انشقاق) (سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً- 10/ نساء) که- سیصلون- با فتحه و ضمّه حرف (ی) هر دو خوانده شده. و آیات:
(حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَها- 8/ مجادله) (سَأُصْلِیهِ سَقَرَ- 26/ مدّثر) (تَصْلِیَهُ جَحِیمٍ- 94/ واقعه) (لا یَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَی الَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلَّی- 15/ اللّیل).
که گفته شده معنایش این است که وارد دوزخ نمی شود و به آن مبتلا نمی شود مگر کسی که آن را تکذیب کرده و از حقّ روی برگردانده.
خلیل گفته است: صلی الکافر النّار: کافر آتش دوزخ را شدیدتر و رنج آورتر می کند.
آیه: (یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِیرُ- 8/ مجادله) (به دوزخ می رسد و چه بد رسیدنی و بدفرجامی است).
گفته شده- صلی النّار: داخل آتش شد.
(اصلاها:) دیگری را داخل کرد. در آیات (فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً- 30/ نساء) (ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلی بِها (صِلِیًّا)- 70/ مریم)
__________________________________________________
(1) آیه چنین است- اصْلَوْهَا الْیَوْمَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ- به سزای کفر و ناسپاسی تان به دوزخ می رسید.
ص: 415
(به کسانی که به خاطر سزای اعمالشان به رسیدن دوزخ سزاوارترند آگاه تریم) گفته شده- صلی- جمع- صال- است یعنی آنکه می رسد الصّلاء: سوزاندن و سرخ کردن.
ولی در- (الصّلاه)- نظر واژه شناسان این است که- صلاه- دعا و تبریک و تمجید است.
صلّیت علیه: بر او دعا کردم و او را به پاکی ستودم و با بزرگی یاد کردم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «اذا دعی احدکم الی طعام فلیجب و ان کان صائما فلیصلّ» (وقتی یکی از شما به مهمانی دعوت شوید پاسخ مثبت دهید، و بروید و اگر روزه هم بودید بر آنها دعا کنید و نیّت خیر آنها را به پاکی بستائید) یعنی: بایستی میزبان را دعا کنید.
و آیات: (وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ- 103/ توبه) (بر آنان دعا کن که دعای تو بر ایشان آرامش است) (یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ- 56/ احزاب) درودها و صلوات پیامبر و درود خداوند بر مسلمین در حقیقت تزکیه و پاک نمودن ایشان است.
و آیه: (أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ- 157/ بقره) صلوات و رحمت از پروردگارشان به انسانهای شکیبا و بردبار در سختیها است و از فرشتگان طلب آمرزش آنها بر انسانهاست.
(صلوات و درود خدایِ تعالی همان رحمت اوست، مقاییس اللّغه) چنانکه از مردم هم همین دعا و استغفار ادا می شود.
در آیه: (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ «1»- 56/ احزاب).
__________________________________________________
(1) ابن اثیر می نویسد: معنی سخن ما که می گوئیم- اللّهم صلّ علی محمّد- این است که از خداوند می خواهیم که نام پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را در دنیا با برترین یاد و ذکر شکوهمند و بزرگ گرداند و دعوت پیامبر را ظاهر و یاری نماید، شریعت و دین او را پایدار و جاودانه سازد، و در آخرت شفاعتش را در امّتش برقرار و پاداش و ثواب پیامبری و رسالتش را افزون و مضاعف دارد. (النّهایه ج 2/ 50).
سپس ابن اثیر از قول خطّابی نقل می کند که: اطلاق صلوات بر غیر نبی جایز نیست یعنی همان عبارتی
ص: 416
صلاه: یعنی نماز، که یکی از عبادات مخصوص است، اصلش دعاست و وجه نامگذاری آن عبادت به- صلاه- مثل نامیدن چیزی به اسم بعض از محتوای آن است که آن را در برمی گیرد.
صلاه: از عبادتی است که شریعت از آن تفکیک ناپذیر است هر چند که صورتا بر حسب شرع و شرعی دیگر گونه گون باشد و لذا گفت: (إِنَّ الصَّلاهَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً- 103/ نساء).
عدّه ای از علماء گفته اند اصل صلاه از- صلاء- است و معنی صلّی الرّجل یعنی او با این عبادت از نفس و جان خویش- صلاء- را که همان آتش افروخته خدایی است دور و برطرف کرد.
بناء لفظی- صلّی- مثل بناء- مرّض- در معنی دور کردن بیماری است. جای عبادت هم- صلاه- نامیده شده و لذا کنیسه ها یعنی (عبادتگاههای یهود) صلوات نامیده شده مثل آیه: (لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ- 40/ حجّ) «1».
هر جایی که خدای تعالی با واژه- صلاه- ستایش شود یا بر آن ستایش تشویق
__________________________________________________
که در بالا نقل نموده- اللّهم صلّ علی محمّد- و می گوید: فلا یقال- لغیره- اکنون باید پرسید مگر ما به پیروی از دستور و کلام و سنّت الهی- صلوات نمی فرستیم و می بینیم که خداوند در آیه 15/ سوره بقره همانطور که او و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند می گوید: «شما را به سختی ها، مانند ترس و گرسنگی و کمبود اموال و از دست رفتن خویشان و نفوس و آفات و زراعت می آزمائیم و بشارت و مژده آسایش بر صابرین است آنان که چون بر حوادث سخت و ناگواری در راه خدا دچار شوند پایداری پیشه کنند و گویند ما به فرمان خدا آمده و به سوی او بازمی گردیم- این گروهند که بر ایشان از پروردگارشان صلوات و درودها، و رحمت خاص هست و اینان هدایت یافتگانند». پس چگونه ما مجاز نیستیم به چنان انسانهائی که الگوی متعالی آنها خاندان و اهل بیت و آل پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله هستند درود بفرستیم آری عزیزان و برادرانی که در طول تاریخ چنین کم توجّهی و اختلافاتی دشمنانه دامن زده اند بر خلاف سخن خطابی و سایرین و به پیروی از اللَّه باید همواره بگویند: اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد صلّی اللَّه علیه و آله، و به راستی بر کسانی که چنین صلوات و درودی بر پیامبر و خاندان او می فرستند درود باد. (آیات 155 تا 157 سوره بقره و 56/ احزاب).
(1) می گوید خداوند از کسانی که ایمان آورده اند دفاع می کند، او خیانتکاران کفر پیشه را دوست ندارد، کسانی که ستمدیده هستند می توانند کارزار کنند و خداوند بر یاری نمودن آنها تواناست اینان همان مردمی هستند که از دیارشان رانده شدند، چون می گفتند پروردگار ما اللَّه است ولی کارزار آنها بدون شکّ در ستمدیدگیشان از این جهت است که اگر خداوند بعضی مردم را به بعضی دیگر دفع و چاره نمی کرد، دیرها،
ص: 417
شد با لفظ- اقامه- یاد شده است مثل آیات:
(وَ الْمُقِیمِینَ الصَّلاهَ- 162/ نساء) (وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ- 43/ بقره) (وَ أَقامُوا الصَّلاهَ- 277/ بقره) امّا لفظ مصلّین- گفته نشده است مگر در باره منافقین، مثل آیات: (فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ- 5/ ماعون) (وَ لا یَأْتُونَ الصَّلاهَ إِلَّا وَ هُمْ کُسالی- 54/ توبه) لفظ- اقامه- که در نماز مخصوص شده هشداری است بر اینکه مقصود از نماز وفا نمودن و به جای آوردن حقوق و شرایط نماز است نه فقط انجام صورت ظاهری آن، و لذا روایت شده که:
(انّ المصلّین کثیر و المقیمین لها قلیل) (نمازگزاران بسیارند و اقامه کنندگان نماز اندکند) و آیه: (لَمْ نَکُ مِنَ الْمُصَلِّینَ- 43/ مدّثر) یعنی از پیروان پیامبران نبودیم. «1»
(فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی- 31/ قیامت) آگاهی بر این امر است که او از نمازگزاران نبوده یعنی ظاهر نماز را به جای می آورده حتّی افزون از کسی که نماز را اقامه می کند و برپا می دارد.
(وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلَّا مُکاءً وَ تَصْدِیَهً- 35/ انفال).
__________________________________________________
کلیساها، و کنیسه ها و مساجدی که در آنها ذکر خدا بسیار می شود ویران می شدند.
از این آیه فلسفه دفاع و کارزار و علّت و نتیجه ای که باید از آن برای جامعه حاصل شود به خوبی فهمیده می شود که فلسفه کارزار دفاع از ستمدیده است آن هم برای اینکه ستمدیده ها خدا پرستند و می گویند: پروردگار ما خداست و به این امید و هدف که عبادتگاهها برقرار بماند، کارزار می شود نه برای بقاء کاخهای ستم و نه قدرتهای فرعونی که چند صباحی بیشتر ستم کنند. [.....]
(1) یعنی از پیروان پیامبران که بایستی اقامه نماز کنند، نبودم و این سخنی است که دوزخیان در ورود به دوزخ در پاسخ سؤالی که از آنها می شود، آیا در دنیا بشارت و انذاری نداشتید، و آیه فوق را پاسخ می دهند که چرا ما از نمازگزاران نبودیم و در راه رفع استضعاف مساکین نکوشیدیم.
ص: 418
نامیدن صلاه مخالفین و مشرکین به- مکاء و تصدیه- (کف زدن و سوت زدن) تنبیهی است بر بیهودگی و ابطال کار آنها یعنی به فعلشان در آن باره اعتنایی نمی شود و به حساب نمی آید بلکه آنها در آن حالت مثل پرندگانی هستند که سوت می کشند و صدا می کنند (یا بال به هم می زنند).
فایده تکرار- صلاه- در سوره مؤمنون که می گویند:
(قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ ... 2- 1/ مؤمنون) و تا جائی که گفت: (وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ- 9/ مؤمنون) موضوعی است که بعد از این کتاب ان شاء الله آن را ذکر خواهیم کرد «1».
__________________________________________________
(1) هزاران افسوس که وعده های مؤلّف محترم نه تنها بدست ما نرسیده بلکه شاید کتاب مفردات آخرین اثر او بوده و همانطور که در مقدّمه وعده کتاب- مترادفات- را داده است در هیچ مآخذی نامی از آن کتابها وجود ندارد.
خدایش با انبیاء و اولیاء و صدّیقین محشور گرداند که باز موفّق بوده و چنین اثری که اکنون در دست است برای جامعه مسلمین باقی گزارده که در نوع خود از نظر تفسیر موضوعی و غرائب لغات از خود قرآن و یا احادیث و بیانات ائمه علیهم السّلام خواننده را کاملا مستغنی از دهها تفسیر می کند در اشاره ای که در بالا نموده و از تکرار و اصرار تداوم و حفظ نمازها یاد کرده سه وجه به نظر می رسد:
1- اقامه نمازی اثر بخش و سودمند که در همه عمر آدمی پیوست اقامه شود حتّی در بیماری و جنگ یا تنگدستی و فراخ دستی یا در دیدن مصائب و آسایش بهر صورت اقامه نماز تعطیل بردار نیست.
2- از جهت روح و اثرات نماز که نماز ذکری دائمی است و ذکر و نیایشی از اللَّه است که ذرّه ذرّه وجود جهان همواره به آن مشغولند و حمد و تسبیح می کنند پس چگونه ممکن است انسانی که خدای را شناخته و در راهش و به یادش سیر می کند و همه جا جلوه دوست و آفریدگار را به هر شکل و تقدیر در می یابد، از یادش و نمازش و راز و نیازش بریده شود و چون به فرموده پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نماز معراج مؤمن است پس عروجش نه توقّف دارد و نه پایانی و چون نماز بازدارنده از فحشاء و زشتی ها و منکرات است و لحظات زندگی با وسوسه های نفس توأم است پس همانطور که حضرت صادق فرمود (اهدنا) یعنی (ثبتنا) ما از خدا می خواهیم که ما را در نمازش و صراط مستقیمش پایدار بدارد زیرا شرّ وسواس که در سینه های مردم به آراستن و زینت دادن هوسها مشغول است جز با پناه بردن دائمی با خدا و اقامه نماز و راز و نیازش راهی نیست زیرا تنها نماز است که ملجاء و پناه ما از آن وساوس دائمی است.
3- اینکه به گفته سعدی- در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شکری واجب است:
از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدر آید
.)
ص: 419
الصّمم: کری و از بین رفتن حسّ شنوایی و کسی که حق را نمی شنود و نمی پذیرد با این واژه توصیف می شود، در آیات:
(صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ- 18/ بقره) (در پذیرفتن حقّ، کران، گنگان، و کورانند) (صُمًّا وَ عُمْیاناً- 73/ فرقان) «1».
(وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ هَلْ یَسْتَوِیانِ- 24/ هود).
(آیا کسی که نمی شنود با کسی که بصیرت دارد و می شنود مساویست)؟
(وَ حَسِبُوا أَلَّا تَکُونَ فِتْنَهٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا- 71/ مائده) «2».
هر چیزی که صدایی نداشته باشد به ناشنوا تشبیه شده است و لذا گفته شد:
صمّت حصاه بدم: خون آنقدر زیاد شد که اگر سنگی در آن بیندازند صدایی و حرکتی از آن برنمی خیزد.
ضربه صمّاء: ضربتی هلاک کننده (که گویی صدایی دیگر از طرف برنیاید) صمّه: دلیری که چون قوی است صدای ضربه زدن به خود را احساس نمی کند.
__________________________________________________
چون نماز سپاس حقّ و ستایش او در برابر نعمت های کران ناپیدای او است پس می گوییم: (صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ- 7/ حمد) تمام نفسهای ما بایستی در صلاه و نماز بر او باشد، و می بینیم در سوره مؤمنون همانطور که راغب اشاره کرد تکرار نماز با- یحافظون- و در سوره معارج به (الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ- 23/ معارج) اشاره شده اینجاست که عجز و ناتوانی بنده در برابر نعمت های خدای ظاهر می شود و از قصور خود به حالت استغفار درمی آید و چون حضرت سجّاد و سایر اولیاء و عرفاء با توجّه و زاری می گویند: نه اینکه سیاست نتوانیم، که زبانمان از ثنایت الکن است و از تصور آن گنگ و ناتوان.
(1) قسمتی از آیه ای است در سوره فرقان که جهان فراخنای اندیشه رشد یا بنده عباد الرّحمن را وصف می کند و می گوید: وَ الَّذِینَ إِذا ذُکِّرُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمًّا وَ عُمْیاناً: بندگان خدای رحمن کسانی هستند که هر گاه آیات خدا بر آنها یادآوری شود کر و کور بر آن نیفتند بلکه با تفکّری که در آنها می کنند از شکوه و عظمت آن آیات سرسری نمی گذرند.
(2) در باره اسرائیلیان است که پیاپی پیامبران را تکذیب می کردند و می کشتند، پنداشتند که کارشان فتنه ای نیست، از دیدن حقایق کر و کور شدند سپس توبه کردند و خداوند توبه شان را پذیرفت مجدّدا بیشتران بهمان اعمال فتنه انگیز گذشته بازگشتند و از دریافت حقّ کر و کور شدند (وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما یَعْمَلُونَ).
ص: 420
صممت القاروره: دهانه و سر شیشه را بستم که تشبیهی به شخص ناشنوا است، گویی که گوشش بسته شده.
صمّ فی الأمر: کار را انجام داد بدون اینکه به کسی که او را از آن کار منع می کند و باز می دارد توجّه کند، گویی که ناشنوا است.
الصّمان: زمین بسیار سخت.
اشتمال الصّماء: آنچه را که چیزی از آن ظاهر نمی شود (یعنی تکه پارچه ای بر بدن پوشیده شود و همه جای بدن را بپوشاند).
الصّمد: بزرگواری، که در کارها به او توجّه می شود و به سوی او قصد می شود.
صمد صمده: در حالی که به او اعتماد داشت قصد او کرد و به او توجّه کرد.
گفته شده- صمد- چیزی است که تو خالی نباشد و آنچه تو خالی نباشد دو چیز است: اوّل- چیزی که مادون انسان باشد، مثل: جمادات.
دوّم- آنچه از انسان برتر و متعالی تر باشد، مثل خدای باری و فرشتگان. و مقصود از آیه: (اللَّهُ الصَّمَدُ- 1- اخلاص) آگاه و هشداری است که خدای باری بر خلاف کسی است که برایش الوهیّت قائلند و اثبات می کنند، و مثل این معنی را در آیه:
(وَ أُمُّهُ صِدِّیقَهٌ کانا یَأْکُلانِ الطَّعامَ- 75/ مائده) اشاره نموده است «1»
__________________________________________________
(1) می گوید: مسیح بن مریم پیامبری است که قبل از او نیز پیامبرانی بوده اند و مادرش بانویی صدّیقه و پارسا و هر دو غذا می خوردند ببین چگونه نشانه ها و آیات را برای آنها روشن می کنیم و باز بنگر چگونه از حقّ روی گردان و سرگردانند- و اللَّه جلّ ثنائه الصّمد لانه یصمد الیه عباده بالدّعاء و الطلب- و خدایی که ستایش او بسی متعالی است صمد است زیرا بندگانش و آفریدگانش با نیاتش و دعاء به او روی می آورند و توجّه می کنند- و این معنی اصلی واژه صمد است، و صمد یکی از اسماء خدای تعالی است، او جاودانه باقی است و متعالی بودن یا سیادت به او پایان می پذیرد.
(مقاییس 3/ 309- النّهایه 3/ 50- لسان العرب مجمع البحرین)
.)
ص: 421
الصّومعه: هر ساختمانی که سرش بلند و باریک و بهم برآمده باشد، جمعش- صومع- است.
آیه: (لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ- 40/ حجّ) (در ذیل واژه- صلا- تفسیر شده است).
الاصمع: کسی که گوشش به سرش چسبیده است (ریزگوش).
قلب اصمع: دلی که هوی و هوس و دلیر، گویی بر خلاف کسی است که خدای تعالی گوید: (وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ- 43/ ابراهیم) دلهاشان آرزوها و هوی و هوسهای آنهاست.
الصّمعاء: سنبله و خوشه جو، قبل از اینکه باز شده باشد.
کلاب صمع الکعوب: سگهایی که پنجه هاشان از هم باز نیست.
الصّنع: کاری را به شایستگی انجام دادن، پس هر صنعی کاری است ولی هر کاری صنع نیست (مگر اینکه درست انجام شود) این واژه آنطور به فعل انسان نسبت داده شده به حیوانات و جمادات نسبت داده نمی شود، در آیات:
(صُنْعَ اللَّهِ الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ- 88/ نمل) «1» (یَصْنَعُ الْفُلْکَ- 38/ هود) (وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ- 37/ هود) (أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً- 104/ کهف) «2» (صَنْعَهَ لَبُوسٍ لَکُمْ- 80/ انبیاء) «3» (تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ- 129/ شعراء) «4»
__________________________________________________
(1) تمام آیه این چنین است: کوهها را می بینی و می پنداری بی حرکتند و حال اینکه چون ابر حرکت و جنبش دارند و می روند و این صنع خدای یگانه است که همه چیز را استوار و به کمال آفریده و او از اعمالتان آگاه است.
(2) آیا زیانکارترین انسانها را به شما خبر دهم که کیانند، همانهایی هستند که تمام همّت و کوشششان در حیات مادی و دنیایی تلف می شود و در آن غرق شده اند و در عین حال گمان می کنند که کار خوبی می کنند همینها هستند که آیات پروردگارشان را و قیامت را انکار کرده اند و اعمالشان هدر شود و روز قیامت میزانی برای اعمالشان برپا می داریم.
(3) اشاره به صفت پارچه بافی است که فقط انسان چنین است و نه هیچ حیوانی دیگر.
(4) و آبگیرها و مکانهائی خوب برای خود می سازید تا شاید در دنیا جاودانه شوند اشاره به قوم نگونسار و خوشگذران عاد است.
ص: 422
(ما کانُوا یَصْنَعُونَ- 63/ هود) (حَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها- 16/ هود) «1» (تَلْقَفْ ما صَنَعُوا- إِنَّما صَنَعُوا- 69/ طه) (وَ اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ- 45/ عنکبوت) صنع: مردی که حاذق و نیک پیشه است و خوب کار می کند.
صناع: زنی که نیکو، کار می کند و ماهر است.
صنیعه: کاری نیکو و ابتکاری.
فرس صنیع: اسبی که نیکوپرستی و تیمار شده است.
از مکانهای شریف هم به- (مَصانِع)- تعبیر شده است و گفت: (وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ- 129/ شعراء).
مصابعه: کنایه از رشوه است.
(اصطِناع:) زیاده روی در بهبود و اصلاح چیزی است، در آیات:
(وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی- 41/ طه) (وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی- 39/ طه) (هر دو آیه اخیر در باره تربیت موسی از سوی خدا است و تأویلش این است که مؤلّف محترم آورده است).
این آیات اشاره ای است به آنچه را که بعضی از حکماء گفته اند که:
«انّ اللّه تعالی اذا أحبّ عبدا تفقّده کما یتفقّد الصّدیق صدیقه».
(خدای تعالی هر گاه بنده ای را دوست داشت او را مورد تفقّد و رحمت قرار می دهد همانطوری که دوستی نسبت به دوستی دیگر تفقّد دارد).
الصّنم: (تندیس و بت) مجسّمه ای که از نقره یا مس و چوب ساخته می شد و آن را
__________________________________________________
(1) که باز اشاره به همان الگوهای بشریت مادّی و ستم پیشه است که می گوید هر چه ساختید و پنداشتید که نیکو است از بین رفت و تلف شد.
ص: 423
برای تقرّب به خدای تعالی پرستش می کردند، جمعش- اصنام- است.
خدای تعالی گوید: (أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَهً- 74/ انعام) (آیا بت ها را خدا گرفته اید؟).
(لَأَکِیدَنَّ أَصْنامَکُمْ- 57/ انبیاء) (سخن ابراهیم به بت پرستان است که می گوید: بخدا سوگند اگر پس از اینکه روی برگردانید و بروید در کار آنها حیله ای خواهم کرد).
بعضی از حکماء گفته اند: «کلّ ما عبد من دون اللّه بل کلّ ما یشغل عن اللّه تعالی یقال له صنم».
(هر چیزی که غیر از خدا پرستیده شود و نیز هر چیزی که انسان را از خدای تعالی غافل کند و مشغول دارد به آن بت گفته می شود.) «1»
و بر همین وجه ابراهیم صلوات اللّه علیه، گفت: (اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ- 35/ ابراهیم).
(پروردگارا من و فرزندانم را از اینکه بتان را بپرستیم دور و برکنار دار).
و معلوم است که ابراهیم با تحقیقی که در شناسایی خدای تعالی و آگاهی بر حکمت او دارد از کسانی نبود که بیم داشته باشد، از اینکه دوباره به پرستش آن بت ها
__________________________________________________
(1) حکیم مجدود بن آدم سنائی این معنی را چه نیکو سروده است می گوید:
هر چه بینی جز هوای آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز آن خدا بت بود در هم شکن
هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید مرد سوز و مرد باید گام زن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد درر بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن
عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن
قرنها باید که تا از پشت آدم نطفه ای بو الوفای کرد گردد یا اویسی در قرن
نفس تو جویای کفر است و خرد جویای دین گر بقا خواهی به دین آری ار فنا خواهی بتن
چون برون رفت از تو حرص آنگه درآید در تو دین چون در آمد در تو دین آنگه برون شد اهرمن
باش تا از پیش دلها پرده بردارد خدای تا جهانی بو الحسن بینی بمعنی بو الحزن
گرد قرآن گرد، زیرا هر که در قرآن رسید آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن
ص: 424
که آنها می پرستیدند برگردد، گویی که گفته است: پروردگارا مرا از هر چیزی که از توجّه بتو باز دارد و منصرف کند دور گردان.
الصّنو: شاخه و پا جوشی که از ریشه درخت خارج می شود، گفته شده: هما صنوا نخله: آن دو پا جوشی و دو نهال از خرما بنی است.
صنو ابیه: از ریشه پدرش است، تثنیه و جمعش صنوان است.
گفت: (صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ- 4/ رعد) (در حالیکه از یک ریشته و غیر از یک ریشه هستند در زمین برایتان قرار داده).
الصّهر: داماد و خانواده زن که آنها را- اصهار- گویند و این نظر خلیل است.
ابن اعرابی گفته است: الاصهار حرمت جستن و در پناه بودن به وسیله همسایگی یا نسبت یا ازدواج است.
رجل مصهر: وقتی است که مردی محرمیّتی از آنچه قبلا گفته شد داشته باشد.
آیه: (فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً- 54/ فرقان)»
.(الصّهر:) گداختن و آب کردن چربی، در آیه: (یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ- 20/ حجّ) «2» الصّهاره: آنچه که ذوب شده است.
__________________________________________________
(1) تمام این چنین است: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً ... او خدایی است که از آب بشری آفرید و او را نژادی و پیوندی قرار داد و پروردگارت توانا است، یعنی مردانی و زنان که نسل و تباری مستقیم دارند و همچنین پیوند خانواده ها نسبت به یکدیگر.
(2) مربوط به گونه ای عذاب دوزخیان است که می گوید: نه تنها از خارج بلکه از درون بدن و جانشان نیز گداخته می شوند و به سزای دلهائی است، که در دنیا سوزاندند و بگفته مولوی:
این همه آتش که بر دلها زدی مایه نار جهنّم آمدی
آن سخن های چو مار و کژدمت مار و کژدم گردد و گیرد دمت
[.....]
ص: 425
عربی گفت: لاصهرنّک بیمینی مرّه: یکباره ذوبت می کنم و می گدازمت.
الصّواب (نیک و پسندیده) که به دو صورت گفته می شود:
اوّل- به اعتبار اینکه چیزی بنا به اقتضاء حکم عدل و شرع ذاتا و نفسا- پسندیده و مورد رضایت باشد مثل اینکه می گویی:
تحرّی العدل صواب و الکرم صواب: عدل گزینی و عدالتخواهی نیکو است و جوانمردی و کرم هم نیکوست.
دوّم- بکار بردن واژه صواب به اعتبار قصد کننده که در وقتی که هدف و مقصود خود را به موجب قصدی که می کند درک کرده باشد که در آن حال می گویند:
اصاب کذا: آنچه را که در طلبش بود یافت و به او رسید و مثل:
اصابه السّهم: تیر به او رسید و اصابت کرد، که این معنی خود اقسامی دارد:
1- اینکه چیزی را قصد می کند قصدش هم نیکوست و آن را هم انجام می دهد و این صواب تام و کامل است که انسان با عمل به آن موجب ستایش قرار می گیرد.
2- اینکه چیزی را قصد می کند که انجامش نیکوست و غیر از آن کار از او حاصل می شود و بخاطر اندیشیدن بعد از اجتهاد در آن عمل که تصوّر کرده کار صوابی و نیکویی است،- مصیب- است. و این همان مراد سخن پیامبر علیه السّلام است که فرمود:
«کلّ مجتهد مصیب» و روایت شده است: «المجتهد مصیب و ان اخطأ فهذا له اجر».
چنانکه روایت شده است: «من اجتهد فاصاب فله اجران و من اجتهد فاخطأ فله اجر» (کسی که اجتهاد کند و به ثواب و نتیجه نیکی برسد دو پاداش دارد و کسی که اجتهاد کند و سپس به خطا برسد یک پاداش برای اوست).
3- به این معنی است که کسی قصد خوبی و کار خوب می کند و در اثر رویدادی
ص: 426
که خارج از قصد او است از کارش خطایی حاصل می شود مثل کسی که قصد تیر زدن به شکاری دارد و به انسانی اصابت می کند از این عمل معذور است.
4- کسی که فعل قبیحی را قصد می کند ولی از او خلاف آنچه که قصد کرده بود واقع می شود در آن حال می گویند: اصاب الّذی قصده: در قصدش خطا کرد و به هدفش هم رسید و آن را یافت.
الصّوب: همان اصابت و رسیدن است، می گویند:
صابه و أصابه. و صوب: برای ریزش باران هر وقت که باندازه ای که سودمند باشد ببارد، بکار می رود. و در آیه:
(نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ- 11/ زخرف) باندازه باران اشاره کرده است شاعر گوید:
فسقی دیارک غیر مفسدها صوب الرّبیع و دیمه تهمی
(خدای دیار و شهرت را با بارانی که زیانمند نباشد سیراب کند، با بارانی بهاری و آبی روان و جاری).
(الصّیّب:) ابری که ویژه باران مفید و سودمند است، بر وزن- فیعل از (صاب، یصوب) است.
شاعر گوید: فکانّما صابت علیه سحابه (گویی که ابری بهاری و سودمند بر آن باریده) و آیه: (أَوْ کَصَیِّبٍ- 19/ بقره) ابری است با باران نامیدن باران به- صیّب- مثل نامیدن باران به- سحاب- است.
(اصابَ) السّهم: وقتی است که تیر به خوبی به هدف می رسد.
مصیبه: اصلش در تیر انداختن است، سپس مخصوص سختی، و دشواری شده است، مثل آیات:
(أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَهٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْها- 165/ آل عمران) (چرا وقتی مصیبتی به شما رسید که محقّقا دو برابر آن را بر دیگران رسانده بود، گفتید این مصیبت از کجا بما رسید؟).
ص: 427
(فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَهٌ- 62/ نساء) (وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ- 166/ آل عمران) (آنچه که در روز جنگ و بر خورد دو گروه به شما رسید به اذن خدا بود تا مؤمنان و نیز دورویان را معلوم دارد).
(وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَهٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ- 30/ شوری) «1» اصاب: در باره خیر و شرّ هر دو آمده است، در آیات:
(إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَهٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَهٌ- 50/ توبه) (اگر ترا رویدادی نیکو برسد غمگینشان می کند و اگر حادثه ای بد به تو برسد شادمان شوند).
(وَ لَئِنْ أَصابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ- 73/ نساء) فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشاءُ- 23/ نور) «2» (فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ- 48/ روم) (همینکه باران رحمت فرو می بارد، شادمان می شوند).
بعضی گفته اند: معنی- اصابه- در خیر و نیکی، به اعتبار همان صوب یعنی باران است و معنی- اصابه- در شرّ و بدی به اعتبار اصابه السّهم یعنی: به هدف اصابت کردن تیر است که هر دو معنی به یک اصل برمی گردد.
__________________________________________________
(1) آنچه را که از مصیبت به شما رسید نتیجه کارهایی است که بدست خویش کرده اید و بسیاری از آنها را عفو می کند. در این آیه با توجّه به آیات قبل آن، مصیبتهایی است که نتیجه گردنکشی کفّار از اعمال نیک است که بغی و نافرمانی می کنند و می خواهند بگویند مصیبتها همه اش از سوی خداست و خداوند در این آیه و در بسیاری آیات دیگر، می گوید: مصیبتها نتیجه عمل کفر آمیز خود شما است و گر نه آن کارها را نهی نمی کرد.
(2) در باره ریزش باران و تگرگ و برف است که می گوید: بی حساب نمی بارند بلکه به مقتضای حکمت به هر که خواهد رساند و یا نرساند.
اشاره به- (إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ- 34/ لقمان) است که ناموس و فلسفه ادامه حیات را که آفریده است او می داند نه پشه ای که شش ماه در باغی می آید و می رود.
ص: 428
الصّوت: هوایی است که از فشردن و بهم خوردن دو جسم بدست می آید و بر دو گونه است:
1- صدای مجرّد از دمیدن در چیزی مثل صدای ممتد و پیوسته.
2- دمیدن با صدایی مخصوص.
موجوداتی هم که دمنده هستند و صدا برمی آورند، دو نوعند:
اوّل- دمیدن غیر اختیاری، آنطور که در جمادات و حیوانات است دوّم- دمیدن اختیاری، چنانکه از انسان سر می زند.
صدا و آوازی هم که از انسان برمی آید دو قسم است:
1- نوعی با دست، مثل صدای عود و هر چه که از آن نوع باشد.
2- و نوعی هم با دهان.
صدای خارج شده از دهان هم دو گونه است:
1- یا صدا از نطق و سخن است.
2- یا غیر نطق، مثل صدای نی، و صدای با نطق و کلام از انسان هم یا کلمات مفرد است و یا مرکّب مثل یکی از انواع سخن، در آیات:
(وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً- 108/ طه) (در قیامت صداها برای خدای رحمن خاشع شود و جز صدای آرامی نشنوی).
(إِنَّ أَنْکَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ- 19/ لقمان) (لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ- 2/ حجرات) تخصیص واژه صوت به فعل نهی که در آیه اخیر آمده از این جهت است که صوت و صدا اعمّ از نطق و کلام است و جاری است که نهی مخصوص بازداشتن از صدای بلند باشد زیرا چیزی که مکروه و ناپسند است این است که بانگ و صداشان را برتر از صدای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بردارند نه نهی از بلند سخن گفتن.
ص: 429
رجل صیّت: مرد سخت آواز و بلند آواز.
صائت: فریاد زدن.
الصّیت: مخصوص یاد خیر و نام نیکی است که شهرت دارد هر چند که در اصل به معنی پخش صدا است.
(انصات:) گوش فرا دادن و شنیدن و سخن نگفتن در آن هنگام است.
آیه: (وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا- 204/ اعراف) (آنگاه که قرآن خوانده شود گوش فرا دهید و آن را با حرف نزدن بشنوید) بعضی گفته اند: منظور پاسخ دادن است که این معنی درست نیست زیرا اجابت و پاسخ دادن بعد از شنیدن است و اگر اجابت در انصات بکار رفته باشد پس تشویقی است بر شنیدن که بخاطر قدرت و امکان داشتن در پاسخ است.
الصّیحه: بانگ برداشتن، در آیات:
(إِنْ کانَتْ إِلَّا صَیْحَهً واحِدَهً- 29/ یس) (آغاز قیامت جز بانگی یکباره نیست). (یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَهَ بِالْحَقِّ- 42/ ق).
(روزی که بانگ و صیحه قیامت را می شنوند و آن روز، روز خروج از قبر است) یعنی دمیدن در صور و اصلش شکستن صداست، چنانکه اگر می گویند:
انصاح الخشب او الثّوب: در وقتی است که چوب یا پارچه شکسته و پاره می شود، و صدایی از آن شنیده می شود و همینطور از عبارت- صیح الثّوب: (صدای بریدن پارچه و جامه).
می گویند: بارض فلان شجر قد صاح: در زمین فلانی درختی است که سر بر افراشته و بلند شد. که بلندیش برای بیننده بر وجود آن درخت دلالت دارد و مثل دلالت فریاد کننده بر وجود خویش.
و هر گاه صدا ترس آور باشد به، فزع تعبیر می شود، در آیه:
ص: 430
(فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُشْرِقِینَ- 73/ حجر) (پگاهان که صبح کردند صیحه عذاب فرو گرفتشان و دیار قوم لوط را که تمامی به فساد آلود شده بودند نگونسار کردیم).
صائحه: بانگ نوحه سرا.
ما ینتظر الّا مثل صیحه الحبلی: چیزی را جز شرّی که به زودی به ایشان می رسد انتظار نمی برند.
صیحانی: نوعی خرماست (خرمای شهر مقدّس مدینه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله) الصّید: شکار.
مصدر- صاد، یصید است یعنی دست یافتن و- تصرّف آنچه را که وصولش ناممکن بوده و در شرع به معنی شکار و دست یابی به حیواناتی است که از آن کسی نباشد و نیز گرفتن و صید از هر چیزی که حرام باشد.
خود شکار و وسیله شکار هم- صید- نامیده شده.
آیه: (أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ- 96/ مائده) یعنی صید کردن آنچه را که در دریا است.
و امّا آیه: (لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ- 95/ مائده) (که در باره نهی از شکار در حال احرام و محرم بودن است).
و آیات: (إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا- 2/ مائده) (غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ- 1/ مائده) آنطور که فقهاء گفته اند شکار در آن موقع و مکانها، ویژه حیواناتی است که گوشتشان خورده می شود به دلالت آنچه که روایت شده است:
«خمسه یقتلهنّ المحرم فی الحلّ و الحرم: الحیّه و العقرب و الفأره و الذّئب و الکلب العقور».
(پنج حیوان است که زائرین بیت اللَّه در حال احرام یا غیر احرام آنها را می کشند): (1- مار 2- عقرب 3- موش صحرایی 4- گرگ 5- سگ گزنده).
ص: 431
الاصید: کسی که کج گردن است و این واژه برای هر متکبّری مثل شده است.
صیدان: دیگ های سنگی است- و سود من الصّیدان فیها مذانب دیگهای سیاه سنگی که در آنها کفگیرهاست. که آن را صاد نیز گویند چنانکه شاعر گوید: رأیت قدور الصّاد حول بیوتنا (دیگهای سنگی را در اطراف خانه هامان دیدم) در باره آیه: ( (ص) وَ الْقُرْآنِ- 1/ ص) گفته شده یا از همان حروف الفباء است و یا به این معنی است که با قبول و پذیرش، آن را دریافت کرد و از عبارت صادیت کذا است.
و اللَّه اعلم.
الصّوره: آن چیزی است که اجسام و اعیان با آن نقش بندی و شکل بندی می شود و با آن شکل از هم متمایز می گردند که دو گونه است:
اوّل- صورت محسوس: که خاصّ و عام، آن را درک می کنند و بلکه همه انسانها و بیشتر حیوانات، مثل صوت انسان، اسب، الاغ با دیدن و رو برو شدن به آنها.
دوّم- صورت معقول: که آن را خواصّ از مردم غیر از عوام درک می کنند مثل صورتی که ویژه انسان است از عقل و اندیشه و معانی و به وسیله آنها چیزی به چیز دیگر مخصوص و ممتاز شده است.
به این دو صورت که ذکر شد (محسوس و معقول) خدای تعالی اشاره کرده است که:
(ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ- 11/ اعراف) (وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ- 64/ غافر) (فِی أَیِّ صُورَهٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ- 8/ انفطار) (یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحامِ- 6/ آل عمران) پیامبر علیه السّلام فرمود: «انّ اللَّه خلق آدم علی صورته» (خداوند آدم را به صورتش
ص: 432
آفرید) پس صورتی که مقصود بوده و اراده کرده چیزی است که انسان به آن مخصوص شده است، یعنی از نظر شکل و هیئتی که یا با چشم دیده می شود و یا با بصیرت یا چشم دل یا هر دو و به وسیله آن صورت او را بر بسیاری از آفریده هایش تفضیل داده است.
اضافه شدن صورت در حدیث فوق به خدای سبحان بر سبیل- ملک است نه بر سبیل بعض یا جزء یا تشبیه که او متعالی از اینهاست و این اضافه در حدیث بخاطر شرافتی است که برای انسان هست، مثل عبارات- بیت اللَّه- و- ناقه اللَّه- و مانند اینها.
در آیات: (وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی- 29/ حجر) (وَ یَوْمَ یُنْفَخُ فِی (الصُّورِ)- 73/ انعام) گفته شده که- صور- چیزی مانند شاخ حیوان است که در آن دمیده می شود و خداوند سبحان آن را سببی برای بازگشت صورتها و ارواح به اجسامشان قرار داده است.
در خبر روایت شده است که: «انّ الصّور فیه صوره النّاس کلّهم».
(صور، چیزی است که صورت تمام مردم در آن نقش بسته است که جنبه کلیّت دارد).
و آیه: (فَخُذْ أَرْبَعَهً مِنَ الطَّیْرِ (فَصُرْهُنَّ)- 260/ بقره) یعنی آنها رای به خود توجّه و میل ده و بگردان، که از واژه- صور- یعنی میل و کژی است. و نیز گفته شده آنها رای صورت و تکّه تکّه کن که- صرهنّ- هم خوانده شده که از دو واژه- صرته و صرته- است و بعضی گفته اند صرهنّ- یعنی بانگ بر آنها زن.
خلیل می گوید: گفته اند- عصفور صوّار- گنجشکی است که اگر صدایش کنی می آید و اجابت می کند.
أبو بکر نقّاش «1» می گوید: (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) خوانده شده با ضمّه (ص) و تشدید (ر) و از- الصّرّ- یعنی بستن است.
__________________________________________________
(1) محمّد بن حسن بن محمّد بن زیاد، معروف به ابو بکر نقّاش دانشمندی آگاه به قرآن و تفسیر بوده و
ص: 433
و همچنین (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) از- صریر- یعنی صدا و معنایش این است که آنها را صدا بزن.
الصّوار: گلّه گوسپندان، به اعتبار قطع و بریدن مثل- الصّرمه- یعنی گلّه و گروه و سایر اسم جمع ها که در این موارد در نظر گرفته می شوند و معنی قطع دارند یعنی بریده و جدا شده.
الصّیر: دو نیمه کردن و بریدن و کج کردن و گرویدن است و از همین معنی (فَصُرْهُنَّ- 260/ بقره) با کسره حذف (ص) خوانده شده و از عبارت- صار الی کذا- اخذ شده یعنی به آنجا رسید و یا از صیر الباب: فاصله و شکاف درب، که در حرکت و جابجایی و بستن درب از آنجا می نگرند.
و گفت: (وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ- 18/ مائده) (بازگشت به سوی اوست) و- صار- عبارت از دگرگونی از حالی به حال دیگر است.
آیه: (صُواعَ الْمَلِکِ- 72/ یوسف) (ظرف آبخوری، و پیمانه ای است که آن را-
__________________________________________________
در تفسیر هم کتابی داشته که آن را خودش (شفاء الصّدر) نام نهاده و کتابهای بسیاری دیگر از قبلی (الاشاره فی غریب القرآن) و (الموضع فی القرآن و معانیه) و (المناسک) و (ذمّ الحسد) و (دلائل النّبوه) و (ارم ذات العماد) و سه معجم بنامهای (اوسط- اصغر- کبیر) در اسمهای قرآن و قرائات مختلفه آن و کتب دیگر، در شرق و غرب کشورهای اسلامی مسافرت کرده و در کوفه و بصره و مکّه و مصر و شام و موصل و جبال و خراسان و ما وراء النّهر از استادان استماع حدیث نموده و از گروه زیادی از بزرگان اهل علم روایت کرده است.
تولّدش در 265 ه- و وفاتش در 351 ه ق، خدایش رحمت کند نقّاش منسوب به کسی است که دیوارها و سقف اطاقها را نقّاشی می کرده و ایشان در اوایل زندگیش نقّاش بوده و به همین شهرت معروف شده (ابن خلکان 3/ 426)
ص: 434
صاع- گویند. مذکّر و مؤنّث در آن یکسان است، خدای تعالی گوید:
(نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ- 72/ یوسف) سپس گفت: (ثُمَّ اسْتَخْرَجَها- 76/ یوسف) که ضمیر (ها) برای صواع مؤنّث آمده است).
وزن کردن هم به همین واژه تعبیر می شود، در سخن پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله که فرمود: «صاع من برّ او صاع من شعیر».
(وزنی از گندم یا وزنی از جو- این حدیث مربوط به فطریّه است که در مآخذ دیگر- اوصاع من قمح- هم روایت شده).
گفته شده- صاع- دل زمین است، شاعر گوید:
ذکروا بکفّی لاعب فی صاع
گفته شده بلکه- صاع- در این شعر چوگان است که در توپ بازی به گوی می زنند. (یعنی چوب چوگان را که در دو کف دست چوگان باز است یاد نمودند).
تصوّع النّبت: گیاه گسترده شده.
تصوّع الشّعر: موی پراکنده شده.
الکمّی یصوع أقرانه: پهلوان مرد، رقیبانش را متفرّق کرد.
در آیه: (صُواعَ الْمَلِکِ- 72/ یوسف) بصورت (صوغ الملک) هم خوانده شده که در این صورت معنی عبارت:
مصوغا من الذّهب است یعنی ظرفی که مطلّا و زرنگار است.
خدای تعالی گوید: (وَ مِنْ أَصْوافِها وَ أَوْبارِها وَ أَشْعارِها أَثاثاً وَ مَتاعاً إِلی حِینٍ- 180/ نحل).
ص: 435
(از پشم ها و کرکها و مویهای حیوانات برای مدّتی پوشاک و وسایل زندگی تهیّه می کنید).
اخذ بصوفه قفاه: موی پشت سرش را گرفت.
کبش صاف و اصوف و صائف: گوسفند و قوچ پر پشم.
الصّوفه: گروهی که در کعبه خدمت می کنند، گفته شده همچون موی و پشمی که به پوست متّصل و در آمیخته است آنها نیز با کعبه در آمیخته، و پیوسته در خدمت کعبه هستند لذا- صوفه- نامیده شدند.
صوفان: گیاهی که مثل انجیر کال پرز دارد.
در باره- صوفی- گفته شده منسوب به جامه پشمینی است که در بردارد و یا منسوب به- صوفه- یعنی همانها که در کعبه خدمت می کنند، و بخاطر اشتغالشان به عبادت در کعبه صوفی نامیده شدند و یا منسوب به صوفان یعنی همان گیاه کالی که پرز دارد زیرا- صوفی ها- در خوراکشان میانه روی دارند و به کم بسنده می کنند همانطور که گیاه و انجیر کال که پرز دارد کمتر در غذا مورد نیاز است.
الصّیف: تابستان، در آیه (رِحْلَهَ الشِّتاءِ وَ الصَّیْفِ- 2/ قریش) (یعنی کوچ کردن زمستانی و تابستانی یا ییلاق و قشلاق).
باران تابستانی هم- صیف- نامیده شده همانگونه که باران بهاری را هم- ربیع- گویند.
صافوا: به فصل تابستان رسیدند.
أصافوا: به تابستان داخل شدند.
الصّوم: در اصل خودداری از کار است خواه خوردن، گفتن یا راه رفتن باشد از
ص: 436
این روی- صائم- اسبی است که از رفتن و علف خوردن بازمی ایستد.
شاعر گوید: خیل صیام و اخری غیر صائمه.
(ستورانی که بی حرکت و بی غذا هستند و دیگر ستوران آنطور نیستند) صوم: بادی که راکد و ایستاده است (که در فارسی می گوئیم باد نمی آید و هوا صاف است).
و همچنین نیمروز و سر ظهر که به تصوّر ایستادن خورشید در میان آسمان- صوم- نامیده شده و لذا گفته اند- قام قائم الظّهیره: سر ظهر شد و نیمروز شده است.
مصام الفرس و مصامته: جایگاه و طویله اسب (اصطبل اسبان) و نوشیدن و همبستری است که خودداری از این امور از وقتی است که در پایان شب، سپیدی روز از سیاهی شب مشخّص شود.
آیه: (إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً- 26/ مریم) گفته شده مقصود خودداری از سخن گفتن است بدلالت آیه: (فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا- 26/ مریم) (امروز هرگز با انسانی سخن نمی گویم).
آیه: (مِنْ صَیاصِیهِمْ- 26/ احزاب) یعنی قلعه ها و دژهاشان صیصه: هر چیزی که در آن متحصّن شوند و پناه گیرند و از این نظریه شاخ گاو هم- صیصه- گفته شده (زیرا شاخ وسیله حفاظت و دفاع گاو از خط است).
و خار پای خروس (سیخک) که با آن جنگ می کند نیز- صیصه- نامیده شده.
و اللَّه اعلم.
)
ص: 437
آیه: (وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً- 1/ عادیات) «1» ضبح: صدای نفس های اسب است که تشبیهی است به- ضبّاح یعنی صدای روباه.
ضبح: سبک دو و سبک خیز و نیز در معنی خود دویدن هم بکار می رود. گفته شده: ضبح- مثل- ضبع- است یعنی دویدن اسب با کشیدن کامل دست ها و پاها به جلو (آنگونه دویدن را تقریب- گویند که در فارسی که چهار نعل دویدن، معروف است). که اسبان در دویدن دو پا را در همانجای دو دست می گذارند.
گفته اند اصل- ضبح- سوزاندن چوب است که دویدن اسب به آن تشبیه شده، همانطور که حرکت سریع و زیاد آن را به آتش تشبیه نمودند.
الضّحک: باز شدن و شادابی چهره و ظاهر شدن دندانها از سرور و شادی روح، و
__________________________________________________
(1) گفته اند- عادیات- همان ستوران جنگی هستند که با نفس های سریع و تند در حرکتند از علی علیه السّلام نقل شده است که «العادیات شترانی بودند که در جنگ بدر سواران را یاری کردند و در آن جنگ شرکت داشتند»، (الدر المنثور/ سیوطی 6/ 383- مجمع البحرین/ طریحی- 1/ 284).
ص: 438
چون در خندیدن دندانها ظاهر می شود، لذا دندانهای پیشین، ضواحک نامیده شده.
الضّحک: برای ریشخند کردن و سخریّه استعاره شده است.
ضحکت منه: از او خنده ام گرفت و به او خندیدم.
رجل ضحکه: مردی که به مردم زیاد می خندد.
(ضُحکَه:) مورد ریشخند و خنده مردم، در آیات:
(وَ کُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَکُونَ- 110/ مؤمنون). «1»
(إِذا هُمْ مِنْها یَضْحَکُونَ- 47/ زخرف) (تَعْجَبُونَ وَ تَضْحَکُونَ- 60 نجم) واژه- ضحک- در سرور و شادمانی بطور مجرّد نیز بکار می رود (بدون خندیدن) در آیات:
(مُسْفِرَهٌ ضاحِکَهٌ- 39/ عبس) «2» (فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلًا- 82/ توبه) «3» (فَتَبَسَّمَ ضاحِکاً- 19/ نمل) (لبخندی زد و خندان شد) شاعر گوید:
یضحک الضّبع لقتلی هذیل و تری الذئب لها تستهلّ
(گفتار به کشته های قوم هذیل می خندد و گرگ را می بینی که برای خوردن لاشه ها به آنها نزدیک شده است).
(ضَحک:) گاهی برای حالت تعجّب بکار می رود، و از این معنی است که- خنده- را مخصوص انسان دانستند و آن حالت در غیر انسان در سایر حیوانات یافت نمی شود
__________________________________________________
(1) شرح حال دوزخیان در دنیاست که به خدا پرستان می خندید و بعد در دوزخ می گویند: ربّنا غلبت علینا شقوتنا و کنّا قوما ضالّین: پروردگارا بدبختی و تیره روزی در دنیا بر ما چیره شده بود و ما گروهی گمراه بودیم.
(2) چهره هایی در آن روز شادمان و مسرور است.
(3) منافقین و دو رویان برای اینکه به جهاد نرفته بودند شاد بودند و می خندیدند و نیز کراهت داشتند که با مال و جان خویش در راه خدا جهاد کنند، آیه می گوید: بایستی به سزای اعمالشان کم بخندند و به فرجام بد خویش زیاد گریه کنند.
ص: 439
(فقط انسان ضاحک است) و در همین معنی گفت: (وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی- 43/ نجم) «1».
و در آیه: (وَ امْرَأَتُهُ قائِمَهٌ فَضَحِکَتْ- 71/ هود) (همسر ابراهیم ایستاده و شادمان بود و فرشتگان او را به اسحق و پس از او به یعقوب بشارت دادند) خنده همسر ابراهیم از شگفتی و تعجّب بود به دلالت آیه: (أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 73/ هود) (به او گفتند: آیا از امر خدا در شگفتی) و دلالت دیگر بر این سخن خود اوست که گفت: (أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ- 72/ هود) (آیا من که پیرم فرزندی خواهم داشت) تا کلمه (عَجِیبٌ- 72/ هود) در آیه که موضوع را روشن می کند یعنی شگفتی زاست. ولی سخن کسی که گفته است معنی آن- حاضت است تفسیر آن نیست چون گفت:
(فَضَحِکَتْ- 71/ هود) بعضی از مفسّرین تصوّر کرده و گفته اند که- ضحکت- به معنی- حاضت- است و- ضحکت- را برای بیان شادی حال او ذکر کرده است که خدای تعالی آن را نشانه ای به مژده و بشارت فرزند قرار داد، و در همان وقت عادت ماهیانه یافت و دشتان و حائض شد تا نشانه ای بر این باشد که باردار شدن او دور از حقّ و منکر نیست زیرا مادامی که زن چنان حالتی دارد باردار می شود. و شاعر در وصف باغ و گلستانی می گوید:
یضاحک الشّمس منها کوکب شرق (ستاره ای فروزنده که از خورشید نور می گیرد) که درخشیدن ستاره را به خندیدن و شاد بودن تشبیه کرده است و لذا برق جهنده هم- ضاحک- نامیده شده و همچنین سنگی که برق می زند و رطبی که به پختگی می رسد و آماده چیدن است.
طریق ضحوک: راه روشن.
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه: آن خدایی است که سر انجام کارها بسوی اوست و به هر کس پاداش کامل سعیش را می دهد، آنها را می خنداند و می گریاند، می میراند و زنده می کند.
ص: 440
ضحک الغدیر: آبگیر و برکه از پری و سر ریز بودن می درخشد، و می خندد.
الضّحی: گسترش نور خورشید در نیمروز و ادامه یافتن روز و آن زمان یعنی نیمروز به همان جهت- ضحی- نامیده شده- در آیات گفت:
(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها- 1/ شمس) (إِلَّا عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) «1» (وَ الضُّحی وَ اللَّیْلِ- 1/ ضحی) «2» (وَ أَخْرَجَ ضُحاها- 29/ نازعات) «3» (وَ أَنْ یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًی- 59/ طه).
(اینکه مردم در نیمروز فراهم آیند و جمع شوند). (ضَحَی،) یضحی در تابش آفتاب قرار گرفت.
و گفت: (وَ أَنَّکَ لا تَظْمَؤُا فِیها وَ لا تَضْحی- 119/ طه) یعنی تو از گرمای خورشید مصون هستی و تشنه نمی شوی.
ضحی: ناهار خورد، مثل- تغدّی: ناشتایی خورد.
ضحاء و غداء: غذای ظهر و چاشتگاهی است.
ضاحیه کلّ شی ء: قسمتی و ناحیه ای از هر چیزی که روشن و آشکار است.
ضواحی: کرانه های روشن آسمان.
__________________________________________________
(1) مربوط به دوران و مدّت برزخ است، در باره کسانی که به قیامت معتقد بوده اند، می گوید: چون قیامت را می بینند، گویی که جز شبی یا روزی در برزخ نگذارنده اند.
(2) سوگند به روز روشن و شب تار، خداوند به تمام حقایقی که در پهنه آفرینش نقش حیاتی دارند و مورد مشاهده است سوگند یاد می کند، و سوگند همان گواه بودن، و مورد سوگند شکوه و عظمت آن را بخوبی روشن می کند.
(3) آیا خلقت شما مشکلتر است یا آسمانی که ساخته و آفریده است، و سقفش را بالا برده و پرداخته شبش را تار و روزش را روشن نموده است.
ص: 441
لیله اضحیانه: شبی چون روز روشن.
اضحیه: گوسپند قربانی عید اضحی «1» جمعش- اضاحی- است که: ضحیّه: ضحایا، و اضحاه و اضحی- نیز گفته شده، اینگونه نامگزاری برای آن روز یعنی (عید قربان) در شرع برای سخنی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«من ذبح قبل صلاتنا هذه فلیعد» (کسی که قبل از نماز ما، قربانی کرد بایستی اعاده کند).
گروهی در باره- ضد- گفته اند: ضدّین- آن دو چیزی است که از یک جنس باشند و یکی از آن دو دیگری را در اوصاف مخصوصش نفی می کند و میان آن دو ضد مثل سیاه و سپید و خیر و شرّ دوری و فاصله زیادی هست.
و هر گاه از جنس واحدی نباشند آنها را دو ضد نمی گویند، مثل: شیرینی و حرکت، گفته اند- ضد یکی از دو مقابل است زیرا دو شی ء متقابل در ذات دو چیز مختلف و گوناگون هستند و هر یک رویا روی دیگری است و در چیز واحدی و زمان
__________________________________________________
(1) نامیدن قربانی به- اضحیه- همین معنی را می رساند که بایستی بعد از نماز عید ذبح شود یعنی زمانی که آفتاب گسترده شده.
ابو زید انصاری می گوید- وقتی که راهی ظاهر و روشن شود می گویند- ضحا الطّریق- یضحو، ضحوا- و این معنی غیر از تضحیه یعنی مدارا کردن است که بعدا برای قربانی کردن و فداکاری استعاره شده است.
ضحیت عن الامر- وقتی است که رفاقت و مدارا شود. (النّوادر فی اللّغه، مقاییس اللّغه).
امّا ابن اثیر ریشه لغت را این طور بیان می کند که: اصل این است که اعراب بیشتر شب ها مسافرت می کنند و همین که به مکانی و منزلی می رسند که سرسبز و گیاه است یکی از آنها می گوید- الا ضحّوا رویدا؟
یعنی با شتران مدارا نمی کنید و نمی ایستید تا آنها چرا کنند- حتّی تتضحی- یعنی از این چراگاه بچرند- سپس واژه- تضحیه- بجای رفق و مدارا استعاره شده است. آنگاه معنایش گسترش بیشتری یافته و به هر خورنده ای در روز گفته اند- هو یتضحی- او چاشت می خورد چنانکه یتغدی و یتعشی یعنی او ناهار می خورد. (ابن اثیر 3/ 76/ النّهایه)
ص: 442
واحد با هم جمع نمی شوند و اینها چهار چیزند 1 دو ضد، مثل، سیاه و سپید.
2- دو متناقض، مثل: ضعف یعنی دو برابر و نصف نیمه از هر چیز 3- وجود و عدم، مثل: دیدن و ندیدن (بینائی و نابینائی).
4- موجبه و سالبه در اخبار، مثل: کلّ انسان ههنا و لیس کلّ انسان ههنا: انسانی همینجا هست و انسانی همینجا نیست.
(انسانهایی اینجا هستند و نیستند) بیشتر متکلّمین و اهل لغت همه موارد چهارگانه فوق را از ضدّها و تضادّها قرار داده اند و می گویند: اجتماع دو ضدّ در جای واحد صحیح نیست و گفته شده خدای تعالی «لا ندّ له و لا ضدّ» زیرا- ندّ- اشتراک در جوهر است و- ضدّ- چیزی است که دو چیز متنافی را که از جنس واحدی هستند از یکدیگر متمایز می کند و خدای تعالی منزّه است از اینکه جوهر باشد بنابراین «لا ضدّ له و لا ندّ».
در آیه: (وَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا- 82/ مریم) یعنی نفی کنندگان آنها هستند. «1».
الضّرّ: بد حالی، که یا در جان کسی است بخاطر کمی دانش و فضل و عفّت و یا در بدنش در اثر کمبود و بیماری عضوی یا نداشتن عضوی و یا در حالتی ظاهری که از کمی مال و جاه حاصل می شود، در آیه: (فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ- 84/ انبیاء) احتمال هر سه زیان و ضرری که ذکر شده هست.
و در آیه: (وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ- 12/ یونس).
__________________________________________________
(1) غیر خدا را پرستیدند تا بت ها و طاغوتها مایه بزرگی آنها شود امّا غیر خدایان و معبودان آنها خود با دیدن سختی و عذاب نسبت به پرستندگان خویش اظهار کفر و بیزاری می کنند و حتّی در قیامت با آنها ضد فراعنه و سران گروههای کفر و ستم که در دنیا مورد پیروی و حتّی مورد پرستش دگماتیست ها یا جز میّون غیر خدا پرستان بوده اند در آنجا از طرفداران دنیائی خویش بیزاری می جویند. [.....]
ص: 443
(فَلَمَّا کَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا إِلی ضُرٍّ مَسَّهُ- 12/ یونس) (همین که ضرر و محنتش را از او برداشتم چنان در می گذرد که گویی ما را در سختی ای که به او رسیده بود به کمک نخواسته بود).
(ضرّه ضرّا «1»: گزند و ضرر را به سوی او جلب کرد و کشاند.
در آیه: (لَنْ یَضُرُّوکُمْ إِلَّا أَذیً- 111/ آل عمران) «2» در این آیه مؤمنین را بر کمی زیان و ضرر که از جانب دشمنانشان می رسد آگاه می دهد و آنها را ضرری که به ایشان خواهد رسید تأمین و اعتماد خاطر می دهد مثل، آیات:
(لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً- 102/ آل عمران) «3» (وَ لَیْسَ بِضارِّهِمْ شَیْئاً- 10/ مجادله) (وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ- 102/ بقره) (وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ- 102/ بقره) (چیزهایی آموختند که زیانشان می رساند و سودشان نمی دهد).
خدای تعالی گوید: (یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُ وَ ما لا یَنْفَعُهُ- 12/ حجّ) (چیزی را غیر از خدای می خواند و پرستش می کند که سودی و زیانی برایش ندارد).
__________________________________________________
(1) ضرّ- با فتحه اوّل مصدر است یعنی زیان دیدن. اضرّ به متعدّی است و با ضمّه (ض) یعنی فقر و فاقه و بدحالی است، ثلاثی آن هم بدون حرف (ب) و با حرف (ب) متعدّی می شود، مثل ضرّه و ضرّ به آزار و ضرر و زیانش رسانید، مثل: اضرّ و أضر به: زیانش زد.
ازهری گوید: هر چه که از تنگدستی و سختی و سوء حال در بدن باشد ضرّ- با ضمّه اوّل است و هر چه ضدّ سود و منفعت باشد- ضرّ- با فتحه حرف اوّل است و در قرآن (مَسَّنِیَ الضُّرُّ- 83/ انبیاء) یعنی بیماری به من رسیده است، و بهر کمبودی در اجسام واژه- ضرر- اطلاق می شود.
ضرورت- اسمی از اضطرار و ناچاری یا نیاز است.
(مصباح المنیر 2/ 6- تهذیب اللّغه)
(2) کسانی که از دین خارج و فاسقند هرگز شما را زیانی و آزار و اذیّتی زیاد نخواهند رساند و اگر با شما بجنگند به شما پشت می کنند و می گریزند.
(3) تمام آیه چنین است: اگر شما پایدار باشید و پرهیزکاری پیشه کنید از کید و مکرشان زیانی به شما نمی رسد که خداوند به آنچه می کنید محیط است.
ص: 444
(یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ- 13/ حجّ) (چیزی را می خواند و به کمک می طلبد که ضررش از سودش نزدیکتر است) پس در آیه اوّل که می گوید: (یَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا یَضُرُّهُ وَ ما لا یَنْفَعُهُ- 13/ حجّ) اشاره به ضرر واقعی است که هر دو با قصد و اراده حاصل می شود و لذا هشدار می دهد، چون بت ها جمادند بنابر این پرستش آنها سود و زیانی نمی آورد.
و در آیه دوّم که با (یَدْعُوا لَمَنْ- 13/ حجّ) آغاز شده چیزی را که از یاری خواستن از غیر خدا و از عبادتش زائیده می شود می خواند نه آنچه را که از قصد و هدف اوست.
(ضَرّا:) سختی و بدحالی، نقطه مقابل- سرّاء و نعماء- یعنی فراخی و خوشحالی است.
ضرّ: نقطه مقابل و سود است، گفت: (وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ- 10/ هود). (هر گاه پس از محنتی، نعمتی به او بدهیم، و بچشانیم می گوید بدیها از من برطرف شد یا با تکبّر شادمان می شود و به دیگران فخر می فروشد).
و آیه: (لا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً- 3/ فرقان) (آنهایی که پرستش می کنید و بت های شمایند برای خودشان نیز نفع و ضرری واجد نیستند و نمی توانند زیانها را از خود دور کنند و سودی را مالک شوند).
رجل ضریر: کنایه از نداشتن بینائی است.
ضریر الوادی: ساحلی که آب آن را زیان رسانده است.
الضّرر: المضارّ: گزندی و کمی و سختی است.
(ضاررته:) زیانش رساندم، در آیه گفت: (وَ لا تُضآرُّوهُنَّ- 6/ طلاق) (همسرانی را که طلاق می دهید زیان می رسانید و به آنها سخت مگیرید) و آیه: (لا یُضَارَّ کاتِبٌ وَ لا شَهِیدٌ «1»- 282/ بقره) (مربوط به مقرّرات وام و قرض است که می گوید نویسنده و گواه در آن وام
__________________________________________________
(1) چنانکه در زیرنویسی صفحه قبل در ذیل آیه 233 بقره و حدیث مربوط به آن دیدیم، یکی از
ص: 445
نبایستی ضرری و زیانی ببیند) که جایز است این زیان و ضرر بفاعل اسناد داده شود گویی که می گوید:
لا یضارر: (گواه نباید کتمان حقّ کند و زیان برساند) و یا اینکه مفعول باشد یعنی:
لا یضارر: (زیان نبیند) نه اینکه بخاطر درخواست گواهی و شهادتش از کار و معاشش باز داشته شود.
آیه: (لا تُضَارَّ والِدَهٌ بِوَلَدِها- 233/ بقره) «1» و اگر در آیه اخیر- تضارّ- با مرفوع بودن حرف (ر) خوانده شود پس لفظش
__________________________________________________
ستمهای اقتصادی و اخلاقی غیر انسانی که همواره در جامعه بشر وجود داشته و دارد برداشت غلط و سوء استفاده از حقوق تملّک و مالکیّت با عنوان مسلّط بودن بر اموال و املاک شخصی است و حتّی بنام حقّ فرزند بر مادر یا مادر بر فرزند در امر شیر دادن این سوء استفاده و سوء برداشت ها از حقّ انجام می شود، لذا مکتب اسلام که تمام کننده آئین های الهی و تنظیم کننده حقوق انسانها و اجرای عدالت است با آیه 233/ بقره و سپس حدیث معروف- لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام- یا- قضی رسول اللَّه بالشّفعه بین الشّرکاء فی الارضین و المساکین و قال لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام- یکی از اصول فراگیر و عدالت گستر اسلام را که در کتب فقهی از اصول مهمّه مورد بحث و عمل حکومت اسلامی است، بشدّت با روح تعدّی و ستم پیشگی و خودخواهی افراد که بنام مالکیّت سلب- حقوق انسان از دیگران می کنند برخورد کرده است.
ابن اثیر در تفسیر این حدیث چنین گوید: «- الضرّ- یا زیان- ضدّ سود و منفعت است پس معنی- لا ضرر- این است که هیچکس نبایستی بدیگری زیان و ضرر برساند یا چیزی از حقّ او- کم گذارد و معنی- ضرار- این است اگر کسی که زیان و ضرر به او رسیده زیانی رساند در برابر آن چیزی بر عهده اش نیست- ضرر- فعل واحدی است که از فردی سر می زند ولی ضرار فعلی است دو جانبه، ضرر- آغاز فعل است و ضرار- جزاء و پاداش بر آن زیان است (النّهایه 3/ 81 و لس 4/ 103) و در واقع حدیث پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله که از سوی امامان بازگو و تفسیر شده است همان حقّ دفاعی است که در اسلام معیّن شده است تا سوّمین ضمانت اجرای قوانین اسلام که همان دفاع شخصی و نظارت عمومی بر حقوق آنها است بخوبی تأمین شود.
(1) در باره شیر دادن نوزاد از سوی مادران است که می گوید (لا تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها و لا یضارّ والده) هیچکس بیش از توانش بکاری وادار نمی شود و هیچ مادری به سبب شیر دادن کودکش نبایستی زیان ببیند.
در حدیثی از حضرت صادق علیه السّلام آمده است که: «لا تضارّ بالصّبی و لا یضارّ بامّه فی رضاعه و لیس لها ان تأخذ فی رضاعه فوق حولین کاملین» یعنی در شیر دادن نبایستی نه مادر یا کودک زیان برسد و نبایستی بیشتر مجبور به شیر دادن شود.
این حدیث و آیه، اوج شکوه و حفظ حقوق انسانها و بشریت را نشان می دهد. در این حدیث شریف نکات روانی، تربیتی اخلاقی، اجتماعی نهفته است چنانکه در علم پزشکی با ثبات رسیده بیش از دو سال شیر دادن به بچّه اثرات ضعف عقلی و روانی در کودک بوجود می آورد و از نظر رعایت حال مادر در خور توجّه
ص: 446
خبری است، و معنایش حالت امر است و هر گاه حرف (ر) با فتحه خوانده شود امری است.
در آیه: ( (ضِراراً) لِتَعْتَدُوا- 231/ بقره) (مربوط به آیه طلاق است که می گوید یا به شایستگی نگاهشان دارید و یا به شایستگی رها کنید و برای ضرر زدن به آنها نگاهشان مدارید که ستم کنید و هر که چنان کند به خود ستم کرده است و آیات و احکام خدا را سبک مینگارید).
الضّرّه: اصلش بر وزن- فعله- است یعنی آنکه ضرر می بیند، هر یک از دو همسر یک مرد هم- ضرّه- نامیده شده، بنابر اعتقادشان، وجود هر یک از دو زن به زن دیگر زیان می رساند و از همین نظر پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود:
«لا تسأل المرأه طلاق اختها لتکفی ما فی صحفتها».
(زن از همسرش طلاق خواهرش (زن دیگر مرد) را نخواهد و مطالبه نکند، به این آرزو که آنچه در قدح دارد بیشتر شود و او را کفایت کند و خیال کندن سهم او از معیشت بیشتر می شود).
(الضّراء:) جمع میان دو زن و ازدواج میان آنهاست در شرایط نیاز.
رجل مضرّ: مردی که دو همسر یا بیشتر دارد.
امرأه مضرّ: زنی که همسر مردی زن دار می شود.
(اضرار:) «1» وادار شدن انسان بر چیزی که زیانش می رساند و در گفتگوی معمولی
__________________________________________________
است.
(تفسیر برهان 1/ 224)
(1) در حدیث شفیعه از پیامبر روایت شده است که: «قضی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله بالشّفعه بین الشّرکاء فی الارضین و المساکین و قال لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» یعنی هیچ برادری و شریکی نبایستی باعث زیان و ضرر برادر و شریکش باشد و از حقّش چیزی کم کند- ضرار- این است که بر ضرر او عمل کند.
در ذیل این حدیث داستان سمره و درخت خرمای او نمونه خوبی است که به عنوان مالکیّت و دارا بودن چیزی در ملک کسی حقّ زیان و تجاوز یا مزاحمت او را ندارد و این امر در دنیای ما حقوقی را که در میان کارگران و کارفرمایان یا دو شریک در ملک وجود دارد بخوبی توجیه می کند که اگر باعث زیان و ضرر یکدیگر شوند حقّ آنان یا با فروش و واگذاری به طرف مقابل و یا با سلب حقّ او دفع ضرر از دیگری می شود.
ص: 447
- اضرار- وادار شدن انسان بر کاری است که آن را ناخوش می دارد که خود بر دو قسم است:
اوّل- اضرار و زیان دیدن به سبب امری خارجی، مثل کسی که تهدید و زده می شود و برای اینکه رام شود تحت فشار قرار می گیرد که آن کار بر او بار شود، چنانکه گفت:
(ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ- 126/ بقره) «1» (ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلی عَذابٍ غَلِیظٍ- 24/ لقمان) دوّم- زیان دیدن یا اضرار به سببی درونی که از نفس انسان است، یا بوسیله فشار و نیرویی است که امکان نابودی و اتلاف برای دفع و چاره جویی آن نیرو به او دست نمی دهد مثل کسی که مقهور شهوت یا خمر یا قمار است و بر او غلبه دارد و یا با فشار نیروی زیانمندی که چاره ای و راهی برای دفع آن برایش فراهم می شود مثل کسیکه گرسنگی او را به سختی می افکند. و به خوردن گوشت مردار ناچار می شود و بر این معنی گفت:
(أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ- 62/ نمل) (فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ- 173/ بقره) (فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ- 3/ مائده) که در تمام موارد فوق آن حالت عمومیّت را دارد چنانکه گفته می شود ضروری سه گونه است:
1- ناچاری و الزامی که به طریق زور و جبر است نه به اختیار، مثل درختی که
__________________________________________________
(مجمع البحرین 3/ 374) ضرر: زیان زدن در مقابل سود بردن و ضرار- زیان زدن بدون سود بردن (النّهایه- 3/ 81)
(1) درخواست حضرت ابراهیم در باره آینده کعبه است که می گوید پروردگارا این خانه را شهری امن قرار ده و از مردم آنجا هر کس که بخدای و روز جزا ایمان بیاورد از ثمرات و بهره ها روزیشان ده، خداوند گفت کسیکه کفر پیشه کند، بهره کمی در دنیا به او خواهیم داد و سپس او را به سوی عذاب آتش بکشانیم.
ص: 448
باد شدیدی آن را به حرکت در می آورد و ضرورتا یا جبرا متحرّک است 2- نیاز و الزامی که وجودش بدست نمی آید مگر به صورت ضروری مثل غذای ضروری در حفظ بدن برای انسان.
3- (ضروری) در چیزی گفته می شود که خلافش ممکن نیست مثل اینکه گفته شود: جسمی واحد در دو مکان و در یک حالت وجود دارد که صحیح نیست (زیرا جسم واحد در یک حالت فقط در یک مکان امکان وجود دارد، خلافش صحیح نیست که در دو مکان باشد).
الضّرّه: بن انگشتان و پستان و نیز چربی و دنبه گوسفندان که از پشتش آویخته است.
علیه السّلام.
زدن دو چیز به یکدیگر، و به تصوّر اختلاف ضرب (نوع زدن) در تفسیرش اختلاف هست مثل زدن چیزی با دست و عصا و شمشیر و مانند آنها.
در آیه: (فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ- 12/ انفال) (چون پروردگارت به فرشتگان وحی کرد که با شما هستم، مؤمنان را پایداری دهید که در دل کافران رعب می افکند و روی گردنها و انگشتانشان بزنید). و آیات:
(فَضَرْبَ الرِّقابِ- 4/ محمّد) (فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها
- 73/ بقره) (أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ- 160/ اعراف) (فَراغَ عَلَیْهِمْ ضَرْباً بِالْیَمِینِ- 93/ صافّات) «1» (یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ- 50/ انفال)
__________________________________________________
(1) مربوط به بت شکنی حضرت ابراهیم است که نهانی بسوی بتهایشان می رود و به آنها می گوید چرا چیزی نمی خورید چه شده است که سخن نمی گوئید و در آن حال ضربتی سخت به آنها می زند.
ص: 449
ضرب الارض بالمطر: زده شدن و ضربه دیدن زمین با باران.
ضرب الدّراهم: سکّه زدن، هر دو مطلب فوق به اعتبار همان چکش زدن است که: طبع الدّراهم نیز به اعتبار تأثیر سکّه ای که در آن هست و مثل مهر است اینطور گفته شده. «1»
و از همین معنی، سرشت و نهاد به آن تشبیه شده است که آن را سجیّه یا طبیعه گفته اند (گویی که بر آدمی مهر خورده است).
(الضّربُ فِی الأرض): رفتن و گشتن در زمین که همان زدن زمین با پاها است.
گفت: (وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِی الْأَرْضِ- 101/ نساء) (هر گاه در زمین سفر کردید). (وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِی الْأَرْضِ- 156/ آل عمران) (لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ- 273/ بقره). «2»
و از این آیه: (فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ- 77/ طه).
(خطاب به موسی است که می گوید راهی در دریا برای آنها بگشای) ضرب الفحل النّاقه: (فحل ناقه را برای لقاح زد) «3» تشبیهی است به چکش زدن مثل- ضرب الخیمه- یعنی کوبیدن میخهای چادر
__________________________________________________
(1) سکّه، فلزّی است منقوش که پولها را با آن نقش می کنند و نیز وسیله فلزّی کاوش زمین (1/ 424)
(2) انفاق از آن کسانی است که فقیر و ناتوانند و در راه خدا از کار مانده اند و کوچ کردن و رفتن در زمین را هم قادر نیستند و جاهلان و نادانان آنها را بی نیاز می پندارند و چون مردمانی با عفّت هستند، ای پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله تو آنها را با چهره های عفیفشان می شناسی و آنچنان کسان هرگز از مردم با اصرار چیزی نمی خواهند.
(3) از عبارتی که راغب رحمه اللَّه نقل می کند حقیقتی که میان روش حیوانات و انسان هست روشن می شود و آن حقیقت این است که انسانها در کار ازدواج و توالد و تناسل اساس عملشان بر مهربانی و محبّت و مودّت است ولی در تمام حیوانات این حالت بصورت (جدال- زدن- تفرّق- سر و صدای زیاد) انجام می شود مثل حیوانات دست آموز از قبیل: (خروس و مرغان، گربه ها، گنجشک ها و غیره) و همچنین حیوانات وحشی، و خود این موضوع بهترین گواهی است بر خلقت جداگانه انسان که در آیه 21/ روم، اشاره کرده و می گوید:
(وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ). [.....]
ص: 450
با چکش. و ( (ضُرِبَتْ) عَلَیْهِمُ الذِّلَّهُ- 61/ بقره) و همینطور آیه: (ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الْمَسْکَنَهُ- 112/ آل عمران) (عدم تمرکز و سکونت یا سرگردانی آنها را فرا گرفته است) گوئی که همچون کوبیدن میخهای خیمه، خواری و ذلّت آنها را می کوبد و فرا گرفته) و از این معنی بطور استعاره آمده است که (فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً- 11/ کهف) (سالهای محدودی آنها را از شنیدن بازداشتیم و خواباندیم) (فَضُرِبَ بَیْنَهُمْ بِسُورٍ- 13/ حدید) (بین آنها دیواری حائل و زده شد). و عبارت- ضرب العود و النّای و البوق: دمیدن با نفسهاست (در عود، نی و شیپور) ضرب اللّبن: «1» آمیختن شیری به شیر دیگر.
(ضرب المثل:) از همان عبارت- ضرب الدّراهم است یعنی یاد کردن اثر چیزی که در غیر آن چیز ظاهر شود، در آیات گفت:
(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا- 32/ کهف) (ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِکُمْ- 28/ روم) (وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ- 58/ روم)
__________________________________________________
پس در مسأله غرایز و توالد و تناسل نیز فرق وجود انسان بر سایر حیوانات بخوبی دانسته می شود و بیان مدّعیان برآمدن انسان از حیوانات بکلّی پوچ و بیهوده می نماید زیرا در حیوانات نه شعوری و نه حتّی مودّتی در چنین حالاتی دیده می شود بلکه بر عکس آن هست.
در کلام پیامبر عظیم الشّأن اسلام هست که فرموده: هرگز همانند حیوانات با همسرانتان رفتار نکنید بلکه با مقدّماتی از گفتار و مزاح عملتان را توأم نمائید.
(1) در حدیثی از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آمده است که: «ضربوا کتاب اللَّه بعضه ببعض» یعنی آیات کتاب خدای در هم آمیخته است و میان محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و مطلق و مقیّد و مجمل و مبیّن- جدایی نیست و واژه- ضربوا- در این حدیث از عبارت- ضربت اللبن بعضه ببعض یعنی شیر را در هم آمیختم و بهم زدم گرفته شده است. (مجمع البحرین- 24/ ابراهیم) و از علی علیه السّلام نقل شده است که فرمود: «و لقد ضربت انف هذا الامر و عینه و قلبت ظهره و بطنه» یعنی زمامداری و حکومت را با شناخت و معرفت کامل تحقیق کردم و پشت و روی کار را سنجیدم زیرا هم پژوهشگری برای شناخت و معرفت چیزی عادتا امعان نظر می کند تا حقیقت آن را دریابد.
(خطبه 43/ صبحی الصّالح در باره آماده نمودن یارانش برای جنگ با معاویه).
ص: 451
(وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلًا- 57/ زخرف) (ما ضَرَبُوهُ لَکَ إِلَّا جَدَلًا- 58/ زخرف) (آن مثلی که زدند و گفتند که خدایان ما بهترند یا او، جز برای جدل و ستیزه نبود زیرا آنها گروهی ستیزه جویند) و (وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاهِ الدُّنْیا- 45/ کهف).
(أَ فَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً- 5/ زخرف) (آیا چون گروهی اسراف کارید ما یادآوری و تذکار را از شما باز داریم و در گذریم).
(مُضارَبَه:) نوعی از تجارت است.
مضرّبه: لباس دوخته شده با دوخت و خطوط زیاد.
تضریب: برانگیختن و تشویق، گویی که تشویقی است بر سفر دور و دراز در زمین.
اضطراب: زیاد این طرف و آن طرف در زمین راه رفتن که از همان الضّرب فی الأرض است.
استضراب النّاقه: فحل و گشن خواستن شتر مادینه.
الضّرع: پستان شتر، گوسفند و غیر از آنها.
اضرعت الشّاه: شیر گوسفند بخاطر نزدیکی زائیدنش در پستانش رسید، مثل:
اتمر و البن: خرما و شیرش رسید و زیاد شد.
شاه ضریع: گوسفند بزرگ پستان.
و امّا آیه: (لَیْسَ لَهُمْ طَعامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِیعٍ- 6/ غاشیه).
گفته شده- ضریع- گیاه تلخ خشک است یا گیاهی سرخ رنگ بدبو (که شتران آن را نمی خورند) و آن را در دریا می اندازند، هر چه که باشد- ضریع- در آیه اخیر اشاره به چیزی زشت و منکر است.
ص: 452
ضرع الیهم: نوزاد حیوان پستان مادرش را گرفت، و از این معنی گفته شده:
ضرع الرّجل ضراعه: خوار و زبون شد.
اسم فاعل از این فعل- ضارع و ضرع- است.
(تَضَرّع:) اظهار زاری و زبونی کردن، در آیات گفت:
(تَضَرُّعاً وَ خُفْیَهً- 63/ انعام) (لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ- 24/ انعام) (لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ- 94/ اعراف) همان- یتضرّعون است که ادغام شده.
(فَلَوْ لا إِذْ جاءَهُمْ بَأْسُنا تَضَرَّعُوا- 43/ انعام «1» (مُضارَعَه:) اصلش همسانی در خواری و زبونی است، سپس مخصوص مشارکت شده است و از این معنی نحویّون لفظ مضارع را استفاده نموده اند «2».
الضّعف: نقطه مقابل قوّت و نیرو است.
و قد ضعف فهو ضعیف: ناتوان شد و ناتوان است.
آیه: (ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ- 73/ حجّ) «3» ضعف در حال و بدن و حالت بکار می رود، گفته شده: ضعف و ضعف دو واژه اند.
__________________________________________________
(1) آنگاه که آیات خداوند و آنچه را که بر آنها خوانده می شود فراموش کردند ناگهان عذاب سخت ما به آنها می رسد بزاری در می آیند ولی اینان همان کسانیند که دلهاشان با قساوت و سنگدلی خو گرفته و شیطان آنچه را که می کنند برای آنها آراسته و زینت می دهد که ناگهان به سزای کردار شیطان گونه شان مبتلا می شوند- 43 و 44/ انعام.
(2) فعل مضارع فعلی است که دلالت بر انجام کاری در زمان حال و آینده دارد که گفته اند وجه تسمیه آن این است که با اسم فاعل در حرکات و عدد حروف و صفت نکره مشابه است و چون با فعل ماضی هر دو از مصدر مشتقّ شده اند مضارع نامیده شده اند.
(3) تمام آیه این چنین است: ای مردم برای شما مثلی زده می شود به آن گوش فرا دهید کسانی و چیزهائی که غیر از خدا می خوانید مگس را هم نیافریدند هر چند که همه با هم مجتمع شوند، بت ها، طاغوت ها و مورد پرستش ها آنقدر ضعیف و ناتوانند که اگر مگسی چیزی از غذاشان را بردارد و بخورد
ص: 453
در آیه: (وَ عَلِمَ أَنَّ فِیکُمْ ضَعْفاً- 66/ انفال).
و (وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ- 5/ قصص) خلیل رحمه اللّه گفته است: الضّعف با ضمّه حرف (ض) ناتوانی بدنی است و- الضعف- با فتحه حرف (ض) نارسایی در عقل و رأی است، و از این معنی است:
آیه: (فَإِنْ کانَ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً- 282/ بقره) «1» جمع ضعیف- ضعاف و (ضُعَفاء)- است، خدای تعالی گوید:
لَیْسَ عَلَی الضُّعَفاءِ- 91/ توبه) «2» (اسْتَضَعَفْتُهُ:) ناتوانش یافتم.
و در آیه: (وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ- 57/ نساء) «3» و در آیات:
(قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ- 97/ نساء) «4»
__________________________________________________
توانایی گرفتن آن را از مگس ندارند به راستی که چون ناتوان طالبانی و چه ناتوان مطلوبی.
(1) در باره شهادت نوشتن در قرض دادن است می گوید: اگر کسی که حقّ با اوست نادان و در رأی ناتوان است و املاء کردن نمی داند سرپرست وی بعدالت املاء کند و دو مرد در این امر گواه گیرید.
(2) اشاره به گسیل داشتن مسلمانان به جنگ است که عدّه ای با بهانه های دروغین می خواستند به جنگ نروند که خداوند در آیه فوق آنهایی که ضعیف و بیمار و تنگدستند و نمی توانند هزینه جنگ یا شمشیر و زره ای فراهم کنند استثناء می کند که گناهی برایشان نیست در صورتی که پند خدای و رسول و نیکان را که در راه خدایند بپذیرند- و اللّه غفور رحیم: خدای آمرزنده و بخشایشگر است.
(3) این آیه تأکید صریح و روشنی و حتّی تهدیدی است برای کسانی که می توانند در راه خدا با دنیا پرستان که حیات آخرت را به دنیا می فروشند مبارزه کنند که می گوید: شما را چه شده است که در راه خدا و رهایی مستضعفین از مرد و زن و کودک یعنی کسانی که خدا پرستند و از خدا و ولیّ و رهبری نصرت و پیروزی می طلبند آنها را یاری نمی کنید و برای نجاتشان نمی کوشید. در حدیثی از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آمده است که فرمود: «انّ اللّه لیبغض المؤمن الضّعیف» یعنی خداوند ایمان ضعیف را دوست ندارد که ضعف ایمان به سستی در امور و عبادات می انجامد.
و در حدیثی دیگر آمده است که فرمود: «اتّقوا اللّه فی الضّعفین». یعنی در باره یتیمان و زنان، تقوا پیشه کنید و از خدای پروا داشته باشید که حقّشان ضایع نشود، این حدیث مؤیّد خطبه حجّه الوداع و سفارش پیامبر عزیز اسلام در باره دو گروه یتیمان و زنان است که متأسّفانه در جامعه به اصطلاح متمدّن و غرب و شرق شخصیّت زنان با ابزار تولید و کیفیّت تولید کرد آنان سنجیده می شود و اسلام این امر جاهلی را بشدّت محکوم می کند. (مجمع البحرین 5/ 86)
(4) تمام آیه چنین است: کسانی را که فرشتگان قبض روح می کنند و آنها ستمگر به خویش بوده اند
ص: 454
(إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی- 150/ اعراف) (سخن هارون برادر موسی است که نتوانست از گوساله پرستی آنها جلوگیری کند و می گوید: مرا استضعاف کردند) واژه- استضعاف- نقطه مقابلش- استکبار- است در آیه:
(قالَ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا- 33/ سباء) خدای تعالی گوید: (اللَّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّهً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّهٍ ضَعْفاً- 54/ روم).
دوّمین واژه- ضعف- در آیه اخیر غیر از مفهوم ضعف اوّلی و سوّمی است، اینکه می گوید: (خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ- 54/ روم) یعنی از نطفه یا از خاک. ضعف دوّم در آیه، ضعف موجود در جنین و طفل است.
ضعف سوّم در آیه، ضعفی است که بعد از سنین پیری حاصل می شود که آن را با (أَرْذَلِ الْعُمُرِ- 70/ نحل) اشاره کرده است.
امّا دو قوّتی که در آیه هست اولی همان چیزی است که به کودک تحرّک و هدایت و طلب کردن شیر و غذا و قدرت دفع اذیّت از نفس خویش با گریه کردن قرار داده است.
دوّمین واژه قوّه- در آیه همان است که بعد از بلوغ برای انسان حاصل می شود و دلالت دارد بر اینکه هر یک از واژه های ضعف اشاره ای است به حالتی غیر از حالت اوّلی.
دلالت این است که، ذکر و یادآوری آن واژه بصورت نکره است، زیرا هر اسم نکره ای اگر اعاده و تکرار شد و همان معنی اوّل در تکرار آن منظور باشد بار دوّم
__________________________________________________
فرشتگان به آنها می گویند در چه موقعیّتی بودید می گویند ما در زمین مستضعفین بودیم، می گویند آیا زمین خدا وسیع نبود که در آن مهاجرت کنید پس جایگاهشان دوزخ است که بد بازگشتنی است.
ص: 455
معرفه می شود. «1»
مثل اینکه می گویی: رایت رجلا، قال لی الرّجل کذا: مردی را دیدم و آن مرد
__________________________________________________
(1) آیه: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً- 5 و 6/ شرح) و آیه: 54/ روم که قبلا نوشته شده و سه بار واژه- ضعف- و دو بار واژه- قوّه- بصورت نکره آمده و مؤلّف محترم (ره) معانی مختلف آنها را با توجّه به متعلّقات قبلیشان تفسیر نموده یکی از نکات دقیق علمی است. قاعده فهم آن این است که اگر متعلّق کلمه ای که تکرار شده یک چیز باشد مثل- العسر- در آیه، مقصود دو- یسر- یعنی دو آسایش است چون- یسر- دوّم هم نکره است و متعلّق آن که- العسر- است تکرار شد، هر گاه متعلّق کلمه ای که بصورت نکره تکرار شده است دو چیز باشد مثل آیه: (وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ وَ هُوَ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ 840 زخرف) که- فی السّماء و فی الارض- دو چیز است بنابراین- اله که با تنوین تمکین تکرار شده یک حقیقت و اشاره به یک مفهوم است، یعنی او خدای یگانه ای است که در آسمان- اله- است و در زمین هم- اله است در دریاها- اله- است و در صحراها هم- اله- است.
و این نکته دقیق علمی و رفع مشکل لفظی و مفهومی از حضرت صادق علیه السّلام در پاسخ ابو شاکر دیصانی به هشام بن حکم است که شرحش در مقدّمه کتاب آمده است و آیه فوق بسط معبودیّت خدای را اشاره می کند. (کافی اواخر- باب التّوحید) فی الارض، هم صله الّذی است یعنی خداوند در آسمان و زمین و در تمام جهان همان اله است که معبود است، اشتباه دیصانی منش ها این است که برای فهم قرآن به جمیع آیات قرآن احاطه کلّی و موضوعی ندارند و از قواعد و اصولی که بایستی از خود قرآن استدلال و درک شود بی اطّلاعند.
ابو محمّد عبد اللّه معروف به ابن هشام در کتاب معنی اللّبیب پس از اینکه برای تنوین پنج مورد ذکر می کند می نویسد:
ابن خبّاز در شرح- جز ولیّه- گفته است: انّ اقسام التّنوین عشره و سپس ده نوع تنوین او را بدین ترتیب ذکر می کند.
1- تنوین تمکین، متعلّق به اسم معرب منصرف.
2- تنوین مقابله، بجای نون جمع در جمع مؤنّث سالم.
3- تنوین عوض، از حرف اصلی مثل (جوار) که (جواری) بوده.
4- تنوین تفخیم در اسم علم مثل بمحمّد و علی.
5- تنوین مصدری که نوعیّت را می رساند مثل ضربه ضربا.
6- تنوین نکره در اسامی نامشخّص.
7- تنوین وحدت مثل آیه: (أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ).
8- تنوین ترنّم، که به قافیه های شعری به جای اطلاق در می آید (ا- و- ی) در قافیه اشعار حروفی را اطلاق گویند که غیر از حرف اصلی کلمه است.
9- تنوین ضرورت که به کلمات غیر منصرف ملحق می شود.
10- تنوین در منادای مضموم مثل: سلام اللّه یا مطر علیها و لیس علیک یا مطر السّلام (مغنی اللّبیب- 343).
ص: 456
آنچنان بمن گفت (که- رجل- در دو عبارت یک فرد است بار اوّل نکره و بار دوّم معرفه آمده چون منظور همان مرد بوده).
و هر گاه واژه- رجل- دربار دوّم هم بصورت نکره ذکر شود مقصود غیر از اوّل اراده شده (مثل عبارت- رأیت رجلا فقال لی رجل) مقصود از رجل دوّم همان مرد اوّل نیست از این روی ابن عبّاس در آیه: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً- 5 و 6/ شرح) گفته است: لن یغلب عسر یسرین: یعنی: هرگز یک سختی بر دو آسانی و سهولت غالب نمی شود. (هر دو عسر- در آیه چون معرفه است به یک معنی و یکبار است ولی- یسر- چون نکره است دوّمی غیر از اوّلی و دو آسایش در برابر یک سختی است).
و آیه: (وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِیفاً- 28/ نساء) پس ناتوانی و ضعف انسان همان نیازهایی است که موجودات برتر یا فرشتگان آن نیازها را ندارند و از آنها بی نیازند.
در آیه: (إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً- 76/ نساء) کید و مکر شیطان برای کسانی ضعیف است که از خدا پرستان و عباد اللّه هستند که در آیه: (إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ- 42/ حجر) از آنها سخن گفته است (به حقیقت که برای تو تسلّط و چیرگی بر بندگان من نیست) واژه- (ضِعف)- از الفاظی است که مفاهیمی نزدیک بهم دارد که وجود هر معنی، معنی دیگری را نیز اقتضاء می کند مثل واژه های نصف و زوج که ترکیبی متساوی در مقدار است و مخصوص عدد و ارقام.
پس اگر گفته شود- اضعفت الشّی ء و ضعّفته و ضاعفته: یعنی مثل آن را به او ضمیمه کردم پس افزون شد.
بعضی گفته اند- ضاعفت- از- ضعّفت- بلیغ تر و رساتر است و لذا بیشترشان آیات: (یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ- 30/ احزاب) یعنی: (ای زنان پیامبر هر یک از شما اگر کار زشت مسلمی را انجام دهد عذابش دو برابر افزون شود).
ص: 457
و آیه: (وَ إِنْ تَکُ حَسَنَهً یُضاعِفْها- 40/ نساء) خوانده اند. «1»
و گفت: (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها- 160/ انعام) «2» بنابر حکم دو آیه اخیر اقتضاء می کند که- مضاعفه- در معنی ده برابر امثال خودش باشد.
ضعفته- (بدون تشدید حرف- ع) ضعفا- اسمش مضعوف است یعنی سست و ناتوان، پس- ضعف- مصدری است و ضعف با کسره حرف (ض) اسمی است مثل- شی ء و شی ء یعنی (خواستن از- شاء- یشاء و مورد خواست).
پس ضعف الشّی ء- چیزی است که دو برابرش می کند و هر گاه- ضعف- به عدد و رقم اضافه شود خود همان عدد و رقم و برابر آن را افزون بر آن اقتضاء می کند، مثل:
ضعف العشره و ضعف المائه- که بدون خلاف، اولی در معنی بیست و دوّمی دویست است.
و بر این اساس شاعر گوید:
جزیتک ضعف الودّ لمّا اشتکیته و ما ان جزاک الضّعف من احد قبلی «3»
(همینکه از دوستی گله مند شدی دو برابر آن محبّت کردم و مکافات دادم و قبل از من هیچ احدی آنطور محبّت نکرده و پاداشش نداده است)
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّهٍ وَ إِنْ تَکُ ... خداوند به اندازه ذرّه ای ستم نمی کند اگر ذرّه ای عمل نیک باشد آن را دو چندان می کند و از سوی خویش پاداش بزرگی به شما می دهد.
(2) این آیه یکی از آیات با شکوه قرآن است که الطاف و بخشایش خدای تعالی را نسبت به اعمال بندگان بیان می کند، می گوید: هر کس کار نیک بیاورد و انجام دهد ده برابر آن را خواهد داشت و پاداش دارد ولی هر کس کار بدی انجام دهد و بیاورد، جز بهمان اندازه و برابر همان کار سزایش ندهند و ستمشان نمی کنند. [.....]
(3) شعر از ابو ذؤیب است که اصمعی آن را این چنین نقل کرده است
جزیتک ضعف الود لما استبنته و ما ان جزاک الضّعف من احد قبلی
که روایت راغب صحیحتر بنظر می آید، چون- لما استبنته- یعنی همینکه آشکارش کردم ولی گله مند شدن و علّت دو برابر نمودن دوستی رساتر است.
ص: 458
اگر گفته شود- (اعطه ضعفی واحد: (دو برابر واحد و آن یکی را به او ببخش) یعنی: یک به اضافه دو برابر که اقتضاء مقدار سه دارد زیرا واحد با دو واحد دیگر که با او جمع می شود نتیجه اش سه واحد است و این نتیجه در صوتی است که ضعف آن بر آن اضافه شود امّا اگر اضافه نشود می گویی ضعفین- یعنی در حکم دو چیز است که یکی از آن، بر دیگری جمع شده است پس حکم دو «1» دارد زیرا یکی از آنها بر دیگری افزوده شده و از دو واحد بیرون نمی شود بر خلاف آنچه را که اضافه بر دو- یا- ضعفان- است که به واحد افزوده شده و سه چیز می شود، مانند- ضعفی الواحد.
در آیات: (فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ- 37/ سباء) (لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَهً- 130/ آل عمران) که گفته شده تکرار لفظ را برای تأکید آورده است و لذا گفته شده- بسا که- مضاعفه- از- ضعف- باشد نه از ضعف. در آیه زیر مقصود و معنی آنچه را که ضعف می دانند همان ضعف یا نقص است.
مثل: (وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ- 39/ روم) و (یَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ- 276/ بقره) و این معنی را شاعر گفته است که می گوید:
(زیاده شیب و هی نقص زیادتی (فزونی پیری همان کم شدن زیادتی من است) و در آیه: (فَآتِهِمْ عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النَّارِ- 38/ اعراف) «2»- از خداوند تقاضا می کنند که
__________________________________________________
(1) قبل از این آیه می گوید: حقّ خویشاوندان و مسکین و در راه مانده را به پردازید و بدهید و این امر برای کسانی که ایمان دارند عبرت هاست، و سپس می گوید آنچه را که به ربا می دهید تا از اموال مردم افزون بر آن بیابید بخاطر رضای خدا می دهید آنهاست که افزون یافتگانند، قبل و بعد آیه فوق بخوبی نشان می داد که تناسبی میان پایمال کردن حقوق خویشان و مسکینان و سپس پرداخت نکردن مالیات اسلامی هست که سرمایه های رباخواران را به وجود آورده است و آنهم مولود ایمان نداشتن و خوشنودی خدا نطلبیدن و در زمره رستگاران نبودن است.
(2) عذابی بیش از آتش به ایشان برسان، این تقاضا در قیامت از سوی دنباله روان و امّت هایی است که
ص: 459
بخاطر گمراه بودن آنها با عذابی، و با عذابی دیگر بخاطر گمراه نمودن دیگران معذّب شوند و چنانکه اشاره کرده است که (لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَهً یَوْمَ الْقِیامَهِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ- 25/ نحل) (پیشوایان ستم پیشه و بی ایمان در قیامت نتیجه گناهان و اعمال خود را بطور کامل به اضافه گیاهان کسانی که گمراه کرده اند برمی دارد).
و آیه: (لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لکِنْ لا تَعْلَمُونَ- 38/ اعراف) هر عذابی که برای شما هست برای هر یک از شما فزونی عذاب است و نمی دانید، گفته معنی آیه این است که برای هر یک از شما دنباله روان کفر و سردمداران کفر دو برابر عذابی است که دیگری می بیند زیرا عذاب، ظاهری و باطنی دارد و هر یک از آنها عذاب ظاهری دیگری را درک می کند و عذاب باطنی او را نمی بیند و می اندیشد برای او عذاب باطنی نیست.
الضغث: دسته گیاه خوشبو یا خارها یا شاخه ها جمعش اضغاث- است.
گفت: (وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً- 44/ ص) و به این واژه، خوابهای آشفته و آمیخته ای که حقایقش روشن نمی شود تشبیه شده است.
آیه: (قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ- 44/ یوسف) گفته اند خوابهای پریشان و قسمتی از خوابهای آشفته و درهم است.
الضّغن و الضّغن- با کسره و فتحه حرف (ض) کینه شدید و سخت است جمعش- اضغان.
__________________________________________________
در دنیا از مستکبرین بی ایمان پیروی کردند که از خدای می خواهند عذاب پیشوایان کفر و استکبار را که گمراهشان کرده اند دو چندان کند، می گوید:
عذاب همه شما دو چندان است و شما نمی دانید.
ص: 460
آیه: (أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغانَهُمْ- 29/ محمّد) (آیا کسانیکه بیماری حقد و کینه در دلشان هست پنداشته اند که هرگز خداوند آنها را آشکار نخواهد کرد).
ناقه، هم به این واژه تشبیه شده است.
و گفته اند- ذات ضغن- کینه دار است.
قناه ضغنه: سر نیزه کج.
اضغان: چپ و راست جامه بخود پیچیدن، یا زره و غیره از آن بخود بستن.
الضّلال: عدول و انحراف از راه مستقیم، نقطه مقابلش هدایه- است. خدای تعالی گوید: (فَمَنِ اهْتَدی فَإِنَّما یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها- 108/ یونس).
(پس کسیکه هدایت یافت به سود خویش هدایت می یابد و کسیکه گمراه شد بر زیان خویش گمراه می شود). واژه- ضلال- برای هر عدول و انحرافی از راه مستقیم خواه عمدی یا سهوی و کم یا زیاد گفته می شود. پس صراط مستقیمی که مورد رضا و خشنودی است جدّا مشکل است.
پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «استقیموا و لن تحصوا» «1» (در راه راست پایداری کنید و استقامت بورزید و هرگز آن را حساب نکنید و مشمارید).
بعضی از حکماء گفته اند: ما از جهتی در راه صوابیم و از وجوه بسیاری گمراهیم زیرا استقامت و صواب، در حکم شخص تیرانداز است که به هدف می زند هر تیری که به اطراف هدف زده شود همه اش گمراهی و جدا از هدف است. و همانطور که گفتیم از بعضی صالحان و پاکان روایت شده است که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را در خواب دید و گفت یا
__________________________________________________
(1) تمام حدیث چنین است: استقیموا و لن تحصوا، و اعلموا ان خیر أعمالکم الصّلاه یعنی: در نماز و هر عمل خیری آنگونه پایدار باشید تا اینکه نلغزید و منحرف نشوید (النّهایه 1/ 398)
ص: 461
رسول اللّه روایت شده است که گفته ای: «1» «شیّبتنی سوره هود و اخواتها، فما الّذی شیّبک منها؟ فقال: قوله (فاستقم کما امرت) پس هر گاه ضلال- ترک نمودن طریق مستقیم عمدا یا سهوا کم یا زیاد باشد در آن صورت صحیح است که لفظ (ضلال) از کسیکه خطائی از او سر می زند به کار رود از این روی به پیامبران و بکفّار نیز نسبت داده شده است هر چند که میان این دو ضلال فاصله دو رو زیادی بوده، مگر نمی بینی که در باره پیامبرش صلّی اللَّه علیه و آله فرمود:
(وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی- 7/ ضحی) یعنی قبلا به آنچه را که از نبوّت و پیامبری به تو رسیده است آگاه و راه یافته به آن نبودی.
و اولاد یعقوب به پدرشان گفتند: (إِنَّکَ لَفِی ضَلالِکَ الْقَدِیمِ- 95/ یوسف). و باز به ملک مصر گفتند: (إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ- 8/ یوسف). که اشاره به شیفتگی و علاقه یعقوب به یوسف و اشتیاقش به اوست و همچنین آیه: (قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ- 30/ یوسف) «2» و از قول موسی گفت:
(وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّینَ- 20/ شعراء) که تنبیهی و هشداری است، در کار سهو و غفلتی از
__________________________________________________
(1) یعنی سوره هود و همانند آن مرا پیر کرد، پرسید آنکه تو را از آن سوره پیر کرده است کدام است؟
پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: (فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ- 112/ هود) امر خدای تعالی که فرمود: همانگونه که امر شده ای پایدار باش و استقامت بورز، که در احادیث (وَ مَنْ تابَ مَعَکَ- 112/ هود) یعنی و دیگرانی که پیروان تو هستند نیز بایستی استقامت بورزند، تتمّه حدیث است که پیامبر را نگران و اندوهگین می نموده و گر نه او خود مظهر استقامت و پایداری بوده (که امام خمینی هم همین نظر را دارند).
واقدی از ابن عبّاس نقل می کند که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: (شیّبتنی هود و الواقعه و المرسلات و عمّ یتسائلون و اذا الشّمس کوّرت و اقتربت السّاعه و ما فعل بالامم قبل) سوره های (11/ 56- 77- 78- 81- 54) که مسئولیّت پایداری ملّت اسلام با او بوده پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را پیش از موعد پیری فرسوده ساخته و خودش می گوید:
بر امم گذشته چنین نبوده برای توضیح بیشتر به ذیل واژه- حصا- مراجعه شود.
(الطّبقات الکبری/ کاتب واقدی 1/ 435)
(2) سه آیه اخیر نقل قول برادران حسود و گمراه یوسف نسبت به حضرت یعقوب است که چون او را در راه باطل خود نمی بینند او را نسبت به نظر و راه خود در بیراهه و گمراه معرّفی می کنند.
ص: 462
سوی موسی.
و آیه: (أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما- 282/ بقره) یعنی فراموش می کند. و این فراموشی از نسیانی است که موضوعا از طبیعت در نهاد انسان هست ضلال از وجهی دیگر سه گونه است:
1- ضلال یا بیراهه بودن در علوم نظری مثل ضلالت در معرفت خدای و وحدانیّت او و در شناخت پیامبری و مانند اینها که در آیه: (وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِیداً- 136/ نساء) به آن معنی اشاره شده است.
2- ضلالی که در علوم عملی است مثل معرفت احکام شرعی که همان عبادات است.
3- ضلال بعید یا انحراف و گمراهی دور از صراط مستقیم و اشاره ای است به آنچه که کفر است مثل آنچه که در آیه قبل گفته شده که:
(وَ مَنْ یَکْفُرْ بِاللَّهِ- 136/ نساء) (إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلالًا بَعِیداً- 167/ نساء).
(بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ- 8/ سباء) «1» یعنی در عقوبت و گمراهی دور، و بر این معنی آیات:
(إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ- 9/ الملک) (قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ- 77/ مائده) «2» (أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ- 10/ سجده) «3» در آیه اخیر- ضللنا- کنایه از مرگ و استحاله و دگرگون شدن بدن است. و
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: بلکه کسانی که به آخرت ایمان ندارند در عذاب و ضلالت دورند.
(2) بگو ای اهل کتاب در دین خویش علو مکنید و سخن بنا حقّ مگوئید هوسهای گروهی را که پیش از این به گمراهی افتادند و بسیاری را هلاک و گمراه کرده اند و از راه مستقیم دورند پیروی مکنید.
(3) ناسپاسان می گویند آیا وقتی که ما در زمین گم می شویم دوباره خلقت تازه ای خواهیم داشت اینها به لقاء و پیشگاه پروردگار خویش کافرند.
ص: 463
آیه: (وَ لَا الضَّالِّینَ- 7/ فاتحه) گفته شده مقصود از- ضالّین نصاری است.
و آیه: (فِی کِتابٍ لا یَضِلُّ رَبِّی وَ لا یَنْسی- 52/ طه) یعنی از پروردگار دور نمی شود و پروردگارم نیز از آن غافل نمی شود یعنی وانمی گذارد، و فراموش نمی کند.
و آیه: (کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ- 2/ فیل) یعنی در باطل و گمراهی خودشان. «1» (اضلال-) دو گونه است:
اوّل آنکه سبب آن، ضلال و گم شدن باشد که خود دو وجه دارد:
1- یا اینکه چیزی از تو دور و گم شود، مثل: اینکه می گویی: اضللت البعیر: شتر را گم کردم. و از من دور شد.
2- و یا اینکه به ضلال و دور شدنش حکم کنی و ضلال در این دو امر سبب- اضلال- است.
دوّم- اینکه اضلال- سبب- ضلال- و دور شدن شود به این معنی که امر باطل برای انسان زینت داده شود تا به گمراهی بیفتد مثل مفهوم آیات:
(لَهَمَّتْ طائِفَهٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ
- 113/ نساء) (وَ ما یُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ- 69/ آل عمران) یعنی کارهایی را دنبال می کنید که بوسیله آن کارها ترا گمراه کنند، پس، از کارشان چیزی عایدشان نمی شود مگر چیزی که گمراهی خودشان در آن هست. و از قول شیطان می گوید:
(وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ- 119/ نساء) «2» و در باره شیطان گفت:
(وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْکُمْ جِبِلًّا کَثِیراً- 62/ یس) «3»
__________________________________________________
(1) در باره اصحاب فیل است که می فرماید: آیا نمی دانی که پروردگارت با اصحاب فیل چگونه عمل کرد آیا کید و نیرنگشان را در باطل و گمراهی قرار نداد.
(2) قطعا گمراهشان می کنیم و به آرزوهاشان درمی افکنیم.
(3) شیطان از شما نسل ها و خلقهای زیادی را گمراه کرد، آیا نمی باید تعقّل می کردید.
ص: 464
(وَ یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِیداً- 60/ نساء) (وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ- 26/ ص) «1» العاده طبع ثان: عادت طبیعت دوّم آدمی است، و این نیرو در انسان فعل الهی است و چون چنین است (که در غیر اینجا یاد شده است ذیل واژه- طبع) هر چیزی که سبب وقوع فعلی باشد نسبت دادن آن فعل به آن چیز صحیح است، و نیز صحیح است که ضلال بنده از این وجه به خدا منسوب شود، پس گفته می شود- اضلّ اللَّه نه به وجهی است که نادانها تصوّر می کنند، و چنانکه گفتیم نه تنها اضلال کافر و فاسد و غیر از مؤمنین را منسوب به نفس خودشان قرار داده بلکه اضلال مؤمنین را هم از خودش نفی کرد، در آیات زیر گفت:
(ما کانَ اللَّهُ لِیُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ- 115/ توبه) (فَلَنْ یُضِلَّ أَعْمالَهُمْ سَیَهْدِیهِمْ- 4/ محمّد) و در مورد کافر و فاسد گفت:
(فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ- 8/ محمّد) (وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ- 26/ بقره) (کَذلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ الْکافِرِینَ- 74/ غافر) (وَ یُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ- 27/ ابراهیم) و بر همین مثال برگرداندن دلهاست که گفت:
(وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ- 110/ انعام) (دلها و دیدگانشان را منقلب می کنیم چنانکه نخستین بار ایمان نیاوردند در طغیانشان رهایشان می کنیم که کور دل بمانند).
__________________________________________________
(1) در این آیه به روشنی عامل مهمّ و انگیزه گمراهی و دور شدن از راه خدای را که همان هوی و هوس است بیان می کند که انسانها عملا در دوران حیات چنان گمراهی ها و عواقب آنها را بخوبی می بینند. [.....]
ص: 465
و همچنین- عبارت- الختم علی القلب: مهر بر دل زدن در آیه (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره).
و زیادی مرض و بیماری دل، در آیه: (فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً- 10/ بقره).
الضّمّ: جمع کردن میان دو چیز و بیشتر است، گفت:
(وَ اضْمُمْ یَدَکَ إِلی جَناحِکَ- 22/ طه) اضمامه: گروهی از مردم، یا مقداری کتاب یا دسته هایی از گل و گیاه یا مانند اینها است.
اسد ضمضم و ضماضم: شیر خشمگین و فریاد زن.
یضمّ الشّی ء الی نفسه: یعنی آن چیز را بخود اختصاص می دهد، و گفته اند معنی آن این است که- او گرد آوردنده خلق است.
فرس سبّاق الاضامیم: وقتی است که اسبی بر گروهی از اسبان دیگر ناگهان پیشی گیرد.
الضّامر من الفرس: اسب کم گوشت و لاغر اندام که لاغریش در اثر کارهای زیاد است نه لاغری طبیعی، در آیه گفت:
(وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ- 27/ حجّ) افعال این واژه- ضمر ضمورا و اضطمر فهو مضطمر است: لاغر اندام شد.
ضمّرته انا: لاغرش کردم.
ص: 466
مضمار: «1» محلّ اسب دوانی و جای تمرین دادن اسبها.
ضمیر: چیزی است که قلب و خاطر آن را در برگرفته و در نگهداری و وقوفش دقّت می کند.
نیروی حافظه هم به همین جهت- ضمیر- نامیده شده که نگه دارنده خاطره هاست.
در آیه گفت: (وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ- 24/ تکویر) «2» یعنی پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله بخیل و تنگ نظر نیست.
الضّنّه: بخل نمودن به چیزی با ارزش، از این روی گفته شده:
علق مضنّه مضنّه: چیز قیمتی و نفیسی است که مورد بخل است.
فلان ضنّی بین اصحابی: او در میان یارانم با ارزش است که به او بخل می ورزم؟ «3» ضننت بالشّی ء ضنّا و ضنانه- که ضننت- هم گفته شده یعنی به آن چیز بخل
__________________________________________________
(1) در نهج البلاغه از علی علیه السّلام در خطبه ای که به گفته ابن ابی الحدید خطبه شارح نهج البلاغه یازده هشدار و تنبیه در آن هست چنین آمده است: «ألا و انّ الیوم المضمار و غدا السّباق و سبقه الجنّه».
یعنی آگاه باشید که امروز یعنی حیات دنیا روز عمل است و فردا که حیات آخرت است هدف و مقصد مسابقه و رستگاری است که بهشت نقطه پایانی مسابقه و حرکت و سفر است. در کلام امیر المؤمنین علیه السّلام مضمار، و سباق بصورت استعاره بکار رفته است، که- مضمار- اسم مکانی است که ستوران سوارکاری در آنجا بدنشان ساخته و پرداخته می شود تا زیاد فربه نشوند و بتوانند در مسابقات شرکت کنند. که علی علیه السّلام چنین واژه مناسبی را برای حیات دنیا که نه جای پروریدن تن و نه جای رفاه و عیّاشی، و خوشگذرانی است استعاره نموده و این کلمه خود هشداری است بر دنیا خواران و دنیا پرستان. (نهج البلاغه صبحی الصّالح خطبه 28/ 71).
(2) ضنین- در آیه فوق به معنی بخیل است بنا به گفته شیخ طریحی به نقل از مجمع البیان:
علماء بصره و ابن کثیر و کسائی- بظین- خوانده دلیل اینکه ضنین با حرف (ظ) است از عبارتی است که می گویند- ظننت ای اتّهمت به این معنی که پیامبر نسبت به آنچه را که از جانب خدا و وحی می گوید اتّهام و دروغ بر خود نمی بندد.
و اگر با حرف (ض) یعنی- بضنین- خوانده شود یعنی پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله همچون کاهن ها و علماء معروف بشری نیست که هر چه می داند همه را به دیگران نگوید و نرساند بلکه تمام وحی را بدون یک حرف کم و زیاد با شرح صدر ابلاغ می کند.
(3) و حدیثی در صفات مؤمن آمده است که مؤمن در دوستی نسبت به احدی شتاب نمی ورزد برای
ص: 467
ورزیدم.
آیه: (مَعِیشَهً ضَنْکاً- 124/ طه) یعنی زندگی مشکل و سخت. «1» ضنک عیشه:
زندگیش سخت شد.
امرأه ضناک: زن درشت اندام.
الضّناک: زکام و سرماخوردگی.
مضنوک: شخص سرما خورده.
آیه: (یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا- 3/ توبه) در سخن گفتن با کفّار همسانی و همزبانی می کنند، گفته شده اصلش با همزه است که آنطور هم خوانده شده.
ضهیاء: زنی که دشتان و حائض نمی شود، جمعش- ضهی- است.
الضیر: همان مضرّت و زیان است، فعلش ضارّه و ضرّه است- در آیه گفت:
__________________________________________________
اینکه برادران صدیق و با وفا همواره کم اند و از سخنان علی علیه السّلام بعد از داستان تحکیم این است که فرمود:
«حتّی ارتاب النّاصح بنصحه و ضنّ الزّند بقدحه» یعنی طوری شد که اندرزگو و نصیحت کننده شکّ و ریب در سخنش می داشت و آتشزنه هم از روشن کردن آتش بخل می کرد. (مجمع البحرین 6/ 276/ مجمع البیان 10/ 445).
(1) شیخ طریحی در ذیل واژه- ضنک در آیه: (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَهً ضَنْکاً- 124/ طه) می نویسد، یعنی کسی که از دین، روی گرداند، آزمندی شدید و حرص دنیا بر او چیره می شود، بطوریکه دستش از بخشش و انفاق بسته می شود و بخل می ورزد، لذا دنیا بر او تنگ و سخت گشته و نفس لوّامه و ملامتگر، جهان را بر او تیره و تار می کند و در قیامت با کوری و یا نابینائی از هدایت و حجّت و دلیل محشور می شود که بدترین کوری است، و در دعا آمده است که: «اللّهمّ اجعل لی من کلّ ضنک مخرجا» یعنی: خدایا از هر سختی مرا در امان نگهدار و بیرون آر. (مجمع البحرین 5/ 281).
ص: 468
(لا ضَیْرَ إِنَّا إِلی رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ- شعراء/ 50) و (لا یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً) پاسخ ساحران بفرعون است که می گویند ما از کشته شدن بدست تو زیانی نمی بینیم زیرا بسوی خدایمان باز می گردیم.
آیه: (تِلْکَ إِذاً قِسْمَهٌ ضِیزی- 22/ نجم) یعنی بخشش ناقص و نارسا اصلش بر وزن (فعلی) است که بخاطر حرف (ی) حرف (ض) که قبل از آن است مکسور شده و گفته اند وزن- فعلی- در کلامشان نیست. «1».
ضاع الشّی ء یضیع ضیاعا: آن چیز تباه شد. اضعته و ضیّعته: تباهش کردم. در آیات: (أَنِّی لا أُضِیعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْکُمْ 195/ آل عمران) (إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا 30/ کهف) (وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ 142/ بقره) (لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ- 120/ توبه).
(تمام آیات فوق مربوط به این است که خداوند اعمال و پاداش نیکوکاران و انسانهای مؤمن را تباه و ضایع نمی کند).
ضیعه الرّجل: اموال غیر منقول که آن را سرپرستی نکنند از بین می رود و ضایع می شود، جمعش- ضیاع- است.
تضیّع الرّیح: بادی است که هر گاه بوزد آنچه را که بر آن می وزد ضایع می کند. «2»
__________________________________________________
(1) در سراسر کتاب عبارت (قال بعضهم ... یا فی کلامهم ...) زیاد به چشم می خورد شاید تصوّر شود منظور راغب اعراب است ولی قصد ایشان از ضمیر (هم) کسانی است که شاعر، نویسنده، خطیب و خلاصه صاحب نظر و عالم در واژه شناسی و علوم زبان عرب هستند.
(2) در حدیثی از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آمده است که: «بین ذلک رسول اللَّه للنّاس فضیّعوه» یعنی: پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله
ص: 469
اصل ضیف- کجی و انحنا است (کمان گونه) ضفت الی کذا و اضفت کذا الی کذا: به آن متمایل شدم و آن را به سویش میل دادم.
ضافت الشّمس للغروب و تضیّفت: خورشید در حالت گشتن و غروب کردن است.
ضاف السّهم عن الهدف و تضیّف: تیر از هدف منحرف شد.
ضیف- یا مهمان، کسی است که به تو متوجّه می شود و روی می کند و بر تو فرود می آید.
واژه- ضیافه- معمولا در باره مهمانی است. اصل ضیف مصدر است لذا در مفرد و جمع مساوی است و بیشتر در گفتگو جمع بسته می شود و می گویند: اضیاف و ضیوف و ضیفان: مهمانان.
در آیات: (ضَیْفِ إِبْراهِیمَ- 51/ حجر) (وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی- 78/ هود) (إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفِی- 68/ حجر) گفته می شود: استضفت فلانا فاضافنی: از او یاری و پناه خواستم و انجام داد. و قد ضفته ضیفا فأنا ضائف و ضیف: او را مهمان کردم.
اضافه: در کلام نحویّون در اسم مجرور به کار می رود که اسمی قبل از آن و به آن منضّم شود و در سخن بعضی از آنها- اضافه- در چیزی است که کلمه دیگر در آخر
__________________________________________________
برای مردم آن را بیان کرد و سپس مردم آن را میراندند و کم توجّهی به آن نمودند.
و در حدیثی دیگر «نهی عن اضاعه المال» که گفته شده مقصود این است که حیوانات را از بین نبرند و به آنها نیکی کنند و نیز گفته شده مقصود این است که در حرام و معاصی و آنچه را که خدای تعالی دوست نمی دارد انفاق و صرف نشود.
و نیز گفته اند: نهی از اسراف و تبذیر است هر چند که در کار و مال مباح باشد.
(مجمع البحرین 4/ 367)
ص: 470
آن ثابت باشد مثل: اب- ابن- اخ- صدیق (ابو الحسن- اخ الکرام- ابن الجواد- صدیق علی) این اسامی را اسامی متضایفه یعنی نزدیک به هم گویند.
(که یا از ریشه میل و یا از ریشه ضیف و برهم وارد شدن است، پس کلمات- ابن- اخ- اب- صدیق و امثال اینها، لازم الاضافه یا متضایفه هستند).
الضّیق: تنگی و سختی، نقطه مقابل- سعه- یعنی فراخی است که- ضیق- با فتحه حرف (ض) هم گفته می شود.
ضیقه: در فقر و بی نوایی و بخل و اندوه و مانند اینها به کار می رود.
گفت: (وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً- 77/ هود) یعنی از آنها عاجز شد.
و آیه: (وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ- 12/ هود) یعنی سینه ات بوسیله آن گرفته و تنگ شد.
و آیه: (وَ یَضِیقُ صَدْرِی- 13/ شعراء) یعنی دلم تنگ می شود.
و آیه: (ضَیِّقاً حَرَجاً- 125/ انعام) یعنی به سختی گرفته می شود «1» (وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ- 118/ توبه) (وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ- 127/ نحل) «2» (واژه ضیق- در سه آیه اخیر عبارت از حزن و اندوه است).
و آیه: (وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ- 6/ طلاق) اشاره به عدم سختگیری در هزینه
__________________________________________________
(1) تمام آیه و ترجمه اش چنین است: (فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ ...) آنرا که خدا می خواهد هدایت کند سینه اش را برای اسلام باز می کند و کسی را که می خواهد گمراه کند سینه اش را تنگ و کوچک می کند گوئیکه در آسمان صعود می کند، خداوند، اینطور پلیدی را بر کسانی که ایمان نمی آورند می نهد. نکته ای ظریف و علمی در عبارت- کانّما یصعّد فی السّماء- هست یعنی کسانی که حالت خفگی و تنگی نفس برای آنها در فضاء بالای جوّ حاصل می شود و گمراهی و کوتاه فکری را به چنان آدمی و حالتی تشبیه کرده است و به راستی جهان پهناور بر کسی که به آینده و سرنوشت امیدوار نیست و بلکه بیم و وحشت دارد آنچنان تنگ است.
(2) از کید و نیرنگشان، که می کنند دلتنگ و رنجیده مباش.
ص: 471
و نفقه زندگی در باره همسران یا تنگ دل ننمودن آنهاست که هر دو معنی را در بر دارد.
(زنانی را که طلاق داده اید در سختی هزینه زندگی و سختی خاطر قرار ندهید).
در معنی فقر می گویند: ضاق و اضاق فهو مضیق: فقر شد و او بینوا است، بکار بردن این واژه در فقر مثل بکار بردن- وسع- در ضدّ آن است.
الضّأن: میش یا گوسپند مادینه، در آیه گفت: (مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ- 43/ انعام).
اضأن الرّجل: وقتی است که میش او زیاد شده است. مفرد ضأن- ضائنه- است.
الضّوء: چیزی است که از اجسام نورانی پخش می شود. «1»
ضاءت النّار و اضاءت: آتش افروخته شد.
اضاءها غیرها: چیزی غیر از آتش، آن را افروخت.
و در آیات: (فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ- 17/ بقره) (کُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِیهِ- 20/ بقره) (یَکادُ زَیْتُها یُضِی ءُ- 35/ نور) (یَأْتِیکُمْ بِضِیاءٍ- 71/ قصص) کتابهای هدایت کننده خداوند هم ضیاء نامیده شده، مثل آیه: (وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً- 48/ انبیاء) (به موسی و هارون، فرقان و ذکر و نوری دادیم، فرقان و ضیاء و ذکر، هر سه صفاتی از تورات است).
__________________________________________________
(1) فرق میان (ضیاء) و (نور) این است که (ضیاء) تابش و نوری است در ذات چیزی و (نور) تابش و نوری است که از چیز دیگری گرفته می شود، مانند نور ماه که از ضیاء خورشید است.
.)
ص: 472
الطّبع، این است که چیزی به صورتی و پیکری و شکلی در آید، مثل شکل سکّه و پول که اعمّ از واژه- ختم (مهر) و اخصّ از واژه- نقش است.
(ختم- یعنی مهر زدن، چون زایل شدنی و متغیّر است پس مهر و یا ختم مثل نقش پول و سکّه نیست که قرنها باقی بماند، امّا نقش روی سکّه بجای مهر هم بکار می رود، نقش یا صورت بندی به نقش روی سکّه هم اطلاق می شود، امّا پول و سکّه، نقش و نقّاشی را دربرنمی گیرد، پس واژه طبع اخصّ از- نقش و اعمّ از- ختم- است).
طابع و خاتم- آن چیزی است که بوسیله آن چیزی طبع و مهر می شود طابع- اسم فاعل آن است و نیز- طابع- یعنی وسیله سکّه زدن مثل نامیدن فعل به اسم ابزار و آلت، همچون سیف قاطع که (شمشیر در واقع ابزار بریدن است نه فاعل آن ولی بصورت اسم فاعل بکار رفته است).
در آیات: (فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ- 3/ منافقون) (کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی قُلُوبِ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ- 59/ روم) (کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ- 74/ یونس) که در آیه: (خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 7/ بقره) بحث آن گذشت، (ذیل واژه ختم). و به همین اعتبار مهر شدن دلها با طبع و طبیعت که همان سجیّت یا سرشت آدمی است
ص: 473
بیان شده است که یا از جهت جان و نفس است، به هر صورتی که باشد و یا از حیث خلقت و آفرینش و یا از نظر عادت که البته نامیدن سرشت و نهاد به طبیعت از جهت خلقتی که در آن نقش بسته است مفهومی برتر و بیشتر از نقش عادت دارد و لذا گفته شده و تأبی الطّباع علی النّاقل: (سرشت ها مانع تحوّل و تأثیر تغییر دهنده می شوند). «1»
طبیعه النّار و طبیعه الدّواء: آن چیزی است که خداوند مزاج آنها را بر آن نهاده است.
طبع السّیف: رنگ و ریم و چرک شمشیر.
__________________________________________________
(1) در باره طبیعت یا سرشت آدمی متغیّر هست یا نیست نظراتی گفته شده، مثلا سعدی می گوید:
مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار
باطلست آنکه مدّعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار
اشاره سعدی به شعر سنایی است که می گوید:
عالمت غافلست و تو غافل خفته را خفته کی کند بیدار
بنابر این از نظر امور تربیتی حلّ این مشکل در خور دقّت است، راغب در ذیل واژه- ختم می گوید نقش یا سرشت از سه جهت حاصل می شود:
1- از نظر آثار نفسانی، مثل: حقد، حسد، عاطفه، محبّت، خشم، غضب و غیره که هر انسانی را به گونه ای و نقشی نشان می دهد.
2- عادت، که در اثر تعلیم و تربیت و محیط و شرایط در انسان بوجود می آید که خود نوعی نقش آفرینی در انسان است.
3- طبیعت و شکل اصیل و مهمّ در هر فرد که بطور جداگانه از طریق توارث، شیر مادر، صفات و اخلاق و اندیشه های پدر و مادر مطابق اصل ژنتیک در آدمی نقشی بوجود می آورد که از دو نقش اوّل اثرش بیشتر است گاهی خود این نقش آن دو طبیعت دیگر را تحت الشّعاع قرار می دهد، لذا پیامبر فرمود: «کلّ مولود یولد علی الفطره ثمّ ابواه یهودانه و یمجّسانه و ینصّرانه».
یعنی: این پدر و مادر هستند که می توانند در نقش فطرت آدمی که همه بر خدا پرستی آفریده شده اند اثر بگذارد و تعیین کننده باشد که البتّه تا وضع بخصوص و حالات ویژه ای این اثر، مؤثّر است و گر نه همان فطرت خدائی با کمک اندیشه و برخورد و تصمیم به حالت اوّل برمی گردد و در انسان جز چهره خدایی که همان نقش خلقت است چیزی رخ نمی نماید. رمز مسلمان شدن و بحقّ گرویدن انسان ها در طول تاریخ همین است که می بینیم میلیونها انسان آفریقائی خود را از قید و بند تبلیغات مسیونرهای آمریکائی و اروپایی که میلیاردها دلار در آنجا با تأسیس بیمارستان و کمک های دیگر خرج می کنند، خود را رها نموده و به اسلام می گروند.
ص: 474
رجل طبع: (مرد دون همّت و فرو مایه و زشت خوی) که عدّه ای آیات: (طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ- 93/ توبه) و (کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ- 74/ یونس) را بر آن معنی حمل کردند، یعنی پست و فرومایه اش کرد. «1»
مثل آیات: (بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ- 14/ مطفّفین) «2».
(أُولئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ- 41/ مائده) (این دو رویان که با زبان اظهار ایمان می کنند همان کسانی هستند که بخاطر نفاقشان خداوند نخواست که دلهاشان را پاک کند، در دنیا خواری، و در آخرت عذاب عظیمی دارند).
طبعت المکیال: وقتی است که پیمانه را پر و سر ریز کنی و این معنی برای این است که پر بودن ظرف نشانه ممانعت افزودن بیشتر بر آن است.
الطّبع: مطبوع و پر شده، شاعر می گوید:
کزوایا الطّبع همّت بالوجل «3»
__________________________________________________
(1) آیه 74/ یونس که علّت فرومایگی و مهر شدن دلهاشان از سوی خدا را نتیجه و معلول نافرمانی و تجاوز و ستمگری آنها از حقّ معرّفی می کند می گوید: (عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِینَ- 74/ یونس) یعنی دلهای دنیاپرستان و کسانی که پیامبران و روز جزا را بخاطر اصرار در تجاوز و ظلمشان انکار می کنند را خداوند مهر می زند و معلول همان تجاوز و در گذشتن از حدّ در ستمگری است و همین است که در قیامت و سر آغاز جز او مکافات با عجز و لابه می گویند: (لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحِینَ- 10/ منافقین) یعنی اگر تا مدّتی مرگم را به تأخیر بیندازی از صالحین می شوم و این همان اقراری است بر مقدّمه مهر زدن خدای بر دلهاشان.
(2) ترجمه آیه قبل آن چنین است: روز جزا را جز ستمگر گناهکار تکذیب نمی کند همین که آیات ما را بر او بخوانند می گوید: اساطیر اوّلین است، اصولا آنچه را که می کنند و می اندیشند زنگار دلهاشان شده است (کَلَّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ- 14/ مطفّفین). [.....]
(3) شعر از لبید بن ربیعه که در تمام نسخه های مفردات غلط ضبط شده، یعنی- کروایا- را کزوایا- و- وحل- را- و جل- نوشته اند که اشتباه ناسخ است، تمام بیت چنین است:
فتولوا فاترا مشیهم کروایا الطّبع همت بالوجل
ص: 475
المطابقه: از اسمهایی است که در نزدیک نمودن یا برابری روی چیزی که باندازه اوست قرار دهی و از این معنی است عبارت:
طابقت النّعل- یعنی نعل را چسباندم و کوبیدم، شاعر گوید:
اذا لا و ذا الظّلّ القصیر بخفّه و کان طباق الخفّ او قلّ زائدا
(وقتی پنجه های کوچک شتر با سمش پوشیده می شود با قرار گرفتن سم و دست و پایش بجای یکدیگر زیادتر می دود).
سپس واژه (طباق)- گاهی در چیزی که بر دیگری منطبق است بکار می رود و گاهی در برابر با چیز دیگر، مثل سایر چیزهایی که برای دو معنی وضع شده اند و سپس در یک معنی غیر از معنی دیگر بکار می روند، مثل واژه های- کأس و راویه- یعنی کاسه و ظرف آب و مانند اینها (که هر کدام به ضرورت بجای دیگری بکار می روند).
در آیه: (الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً- 3/ ملک) یعنی بعضی بالای بعض دیگر قرار دارد.
و آیه: (لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ (طَبَقٍ)- 19/ انشقاق) یعنی از منزلی به منزلی دیگر بالا می رود، و این اشاره ای است بحالت انسان در ترقّی و در حالات مختلف در دنیا، مثل اشاره ای که در آیه: (خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ- 11/ فاطر) شده است.
و همچنین اشاره ای به حالات مختلف در آخرت ارزنده شدن و برانگیخته شدن و برخاستن برای (حساب) و عبور از صراط تا زمان معیّن در سرای دنیا و سرای آخرت است.
__________________________________________________
شارحین دیوان لبید می نویسد شاعر گروهی را وصف می کند که در حضور نعمان بن منذر در خصومت و مجادله شکست خورده اند و در حالی بازمی گردند که گویی از جهت خواری و مذلّت به سنگینی گام برمی دارند، و آنها را بشتران آبکشی که مشک های سنگین پر از آب بر پشت دارند و در زمینی که پر گل و لای است و پاهایشان در آن فرو می رود با سنگینی و آرامی می گذرند به روایا: یعنی شتران آبکش تشبیه کرده است وحل: گل و لای رقیق، فاتر: سست (دیوان/ 196)
ص: 476
(هم فی) امّ طبق: به گروهی که با یکدیگر هماهنگی و موافقت دارند گفته می شود.
النّاس طبقات: مردم گونه گونند.
طابقته علی کذا: بر آن امر مطابقتش دادم. تطابقوا: هماهنگی کردند. اطبقوا علیه:
بر آن امر اجتماع کردند، و از این معنی است عبارت: جواب یطابق السّؤال: پاسخی که با پرسش مطابقت می کند.
المطابقه فی المشی: مثل راه رفتن، کسی که بر پایش غل و زنجیر است و دو پایش تطابق دارد.
طبق: چیزی است که میوه هایی در آن قرار می دهند و بر سر می نهند و همچنین به هر کدام از مهره های پشت (ستون فقرات) هم- طبق، گویند چون روی هم قرار گرفته اند.
طبّقته بالسّیف: به اعتبار نعل زدن است یعنی او را با شمشیر زدم.
طبق اللّیل و النّهار: ساعات پیاپی شب و روز.
اطبقت علیه الباب: درب را برویش بستم.
رجل عیایاء طباقاء: مرد گنگی که سخن گفتن بر او سخت و ناگوار است که در معنی عبارت اطبقت الباب است.
فحل طباقاء: شتری که از جهیدن بر ناقه عاجز است.
وافق شنّ طبقه: دو قبیله شن و طبقه، با هم توافق کردند، بنت الطّبق بمصیبت تعبیر شده (زیرا فراگیر است و عدّه ای را در بر می گیرد). (النّهایه- 3/ 115).
طحو مثل- دهو- است یعنی گستردن چیزی و بردن آن در آیه گفت: (وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها- 6/ شمس). «1»
شاعر گوید: طحا بک قلب فی الحسان طروب- (طحا در این مصراع یعنی رفت) (دلی با تو همراه است و رفته است که در خوبی و حسن طرب ناک است) ..
__________________________________________________
(1) می گوید: (وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها ...) سوگند به خورشید و تابش آن و ماه وقتی که از
)
ص: 477
الطّرح: افکندن چیزی و دور کردن آن است.
طروح: مکان دور.
رأیته من طرح: او را از دور دیدم.
الطّرح: چیزی که به خاطر بی توجّهی به آن، دور افکنده شده.
در آیه: (اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً- 9/ یوسف).
(سخن برادران حسود و دروغگوی حضرت یوسف است که می گویند یا یوسف را بکشید و یا بر زمینش برافکنید).
الطّرد: بر کندن و دور کردن چیزی به طریق سبک انگاشتن آن چیز. طردته: او را بر کندم و دور کردم، خدای تعالی گوید:
(وَ یا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اللَّهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ- 30/ هود) «1» (وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ- 52/ انعام) (وَ ما أَنَا بِطارِدِ الْمُؤْمِنِینَ- 114/ شعراء)
__________________________________________________
پی خورشید برمی آید و سوگند به روز هنگامیکه زمین را روشن کرده است و به شب وقتی که تاریکیش فرا گیرد و به آسمان و آنچه را که بنایش کرده و به زمین و آنچه را که آن را می برد و می گستراند و سوگند به جان و نفس آدمی و آنچه را که او را قابلیّت وجود داده است و همان عوامل راه تقوا و گناه و فجور را به او الهام می کند که هر کس تزکیه نفس نمود رستگار شد و هر که جان را آلوده کرد زیانکار است. خداوند در این سوگندهای با شکوه از پدیده های محسوس آفرینش مثل خورشید، ماه، روز و شب، آسمان و زمین، نفس و عوامل رشد و تباهی آن حقیقتی را بیان می دارد و تأکید می کند به اینکه رستگاری و زیانکاری بدست خود آدمی است و واژه (من) افاده عموم از زن و مرد و پیر و جوان دارد که می توانند یا رستگار یا زیانکار باشند.
(1) سخن حضرت نوح به مخالفین خویش است که می گوید: من برای پیامبری خود از شما مزدی نمی خواهم و کسانی را که ایمان آورده اند از خود طرد نمی کنم، آنها پروردگار خویش را ملاقات می کنند شما مردمی جهالت پیشه اید.
اگر آنها را طرد کنم چه کسی مرا در قبال وظیفه خدایم یاوریم می کند چرا عبرت نمی گیرید.
ص: 478
(فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظَّالِمِینَ- 52/ انعام) اطرده السّلطان و طرده: وقتی است که او را از شهرش اخراج کرده است و دستور داده از جای زندگیش طرد و رانده می شود.
شکارهایی هم که گریخته اند- طردا و طریده- نامیده شده- یعنی رانده شده اند.
مطارده الاقران: دفع کردن دوستان یکدیگر را.
مطرد: نیزه کوچک یا وسیله ای که با آن شکار می کنند یا شکار را می رانند.
اطّراد الشّی ء: هماهنگی و متابعت اجزاء چیزی از یکدیگر.
طرف الشّی ء: کنار و پهلوی هر چیز که در اجسام یا اوقات و غیر از آنها بکار می رود.
در آیات زیر گفت: (فَسَبِّحْ وَ أَطْرافَ النَّهارِ- 130/ طه) (أَقِمِ الصَّلاهَ طَرَفَیِ النَّهارِ- 114/ هود) (اشاره هر دو آیه اخیر به اوقات نماز صبح و مغرب است).
هو کریم الطّرفین: بطور استعاره یعنی او از جهت پدر و مادری بزرگوار است، که گفته شده کریم الطّرفین- اشاره به عفّت بیان و عفّت در عورت است.
(طرف) العین: پلک چشم، و نیز حرکت دادن پلک ها، که به نظر کردن نیز تعبیر شده است زیرا نظر کردن لازمه اش پلک بهم زدن است.
و آیه: (قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ- 40/ نمل) (قبل از اینکه چشم بر هم نهی یا نظرت به خودت برگردد). و آیه (فِیهِنَّ قاصِراتُ الطَّرْفِ- 56/ الرّحمن) عبارت از چشم به زیر انداختن آنها بخاطر عفّت و سرشان است، یعنی: (بخاطر عفّتشان پاکیزه چشمند که اشاره به همسران بهشتی است) طرف فلان: چشمش درد گرفت.
و آیه: (لِیَقْطَعَ (طَرَفاً)- 127/ آل عمران) مخصوص نمودن واژه- قطع- برای کنار و
ص: 479
جانب چیزی از این جهت است که کم شدن و نقصان اطراف چیزی برای این است که به خاطر آن نقص به سستی یا از میان رفتن آن چیز می انجامد، و لذا گفت:
(نَنْقُصُها مِنْ أَطْرافِها- 41/ رعد) «1» (الطّراف:) خیمه و خرگاه چرمین که اطرافش بریده می شود (عشایر بجای شاخه های درخت از اینگونه خیمه های چرمین می سازند).
مطرف: چادر خز بافت.
مطرف: هر چیز تازه که حاشیه داشته باشد (ملیله و ریشه دادن به پرده و پارچه ها). اطرفت مالا: مال و متاع تازه ای خریدم.
ناقه طرفه و مستطرفه: شتری که مثل ستوران، اطراف چراگاه را می چرد طریف: چیزی که آن را تازه بدست می آورند و از این معنی است عبارات:
مال طریف: مال جدید و تازه و رجل طریف: است مردی که بر یک همسر ثابت نمی ماند.
الطّرف: اسب اصیل و نجیب که بخاطر نژادش از زیبائیش کاسته نمی شود، پس- اطرف- در اصل معنی- مطروف- است یعنی همان که منظور نظر است، مثل- نقص- در معنی- منقوص، و از این نظر در چیزی که زیباست و چشم و نظر به آن جلب می شود، می گویند:
هو قید النّواظر: یعنی چیزیکه زیبا و نیکوست تا جائیکه دیده را در خود نگه می دارد.
__________________________________________________
(1) اشاره قرآن در اینجا به ناقص شدن یا تحلیل رفتن پوسته اطراف زمین است که مورد اعتماد و اتّکال دنیاپرستان است می گوید اینان و پدرانشان را برای مدّتی در زمین برخوردار کردیم تا عمرشان دراز شد و غافل شدند امّا مگر نمی بینند که زمین را از اطرافش نقصان می دهیم، پس چگونه ایشان می توانند بر این امر چیره شوند، یعنی از چیزی جلوگیرند که امری طبیعی و در فرمان خدای است که روزی خورشید و زمین درهم نوردیده می شود.
ص: 480
الطّریق: راهی که با پا پیموده و زده می شود.
گفت: (طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ- 77/ طه) و از این معنی واژه- طریق- برای هر روشی که انسان در کاری خوب یا ناپسند در پیش می گیرد استعاره شده است، در آیه گفت:
(وَ یَذْهَبا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلی- 63/ طه) (آئین و روش نیکوی شما را از بین می برند) طریقه من النّخل: ردیف طولانی درختان خرما است که تشبیهی است به ادامه یافتن راه. الطّرق- در اصل مثل- الضّرب- است یعنی زدن، جز اینکه اخصّ از- ضرب- است، زیرا الطّرق- نوعی زدن و ضربه وارد کردن بر چیزی است، مثل زدن آهن با مطرقه (پتک) و این معنی در- طرق- مثل- ضرب، گسترش می یابد و از این معنی عبارت: طرق الحصی: با سنگ فال گرفتن در کهانت و فالگیری استعاره شده است. طرق الدّواب الماء بالأرجل حتّی تکدّره: بهم زدن ستوران آب را با پاها تا اینکه گل آلودش کنند.
طرق: آبی که ستوران در آن رفته اند.
طرق الخوافی: پرهای بال مرغ که بعضی روی بعضی قرار می گیرد.
(طارق:) رونده راه، و در سخنان متعارف به کسی که شب می آید و وارد می شود- طارق- گویند.
طارقت النّعل و طرقتها: نعل را کوبیدم و بهم دوختم و به شباهت کوبیدن نعل گفته شده: طارق بین الدّرعین: دو زره را روی هم پوشید و بهم زد. طرق اهله طروقا:
شب بر خانواده اش وارد شد و ستاره هم به- طارق- تعبیر شده است. زیرا در شب ظاهر می شود، گفت:
(وَ السَّماءِ وَ الطَّارِقِ- 1/ طارق) شاعر گوید: نحن بنات طارق (ما دختران شبیم) یعنی: (1- شبرویم و به شب سر
ص: 481
می رسیم 2- و شبانه بر دشمن شبیخون می زنیم، 3- و یا چون ستاره بلند مرتبه ایم.)
حوادثی هم که در شب رخ می دهد به- طوارق- تعبیر شده است طرق فلان: شب قصدش کردند، شاعر گوید:
کانّی انا المطروق دونک بالّذی طرقت به دونی و عینی تهمل
(مثل اینکه من مانند تو، به نسبت کسی که به وسیله او زده شده ای ضعیفم و چشم پر از اشک). و به اعتبار زدن در معنی- طرق- گفته می شود: طرق الفحل النّاقه:
شتر فحل مادینه را کوفت و زد.
اطرقتها و استطرقت فلانا فحلا: از او فحل خواستم مثل اینکه می گوئی ضربها الفحل و اضربتها و استضربته فحلا- است. شتر مادیه را طروقه گویند، واژه طروقه- برای زن هم کنایه شده است.
اطرق فلان: چشم به زیر انداخت، گویی که دیدگانش را به زیر دوخته است مثل زدن چیزی با چکش که بهم متّصل می شود و به اعتبار معنی واژه- طریق- آنطور گفته شده.
جاءت الابل مطاریق: شتران بر یک راه آمدند.
تطرّق الی کذا- مثل- توسّل- است یعنی به آن توسل جست و دست یازید.
طرّقت له: راهی برایش قرار دادم. جمع طریق، طرق است و جمع طریقه- (طرایق.)
گفت: (کُنَّا طَرائِقَ قِدَداً- 11/ جنّ) اشاره به اختلاف آنها در درجاتشان است مثل آیه: (هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ- 163/ آل عمران).
طبقات آسمان را هم- طرائق- گفته اند، خدای تعالی گوید:
(وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِقَ- 17/ مؤمنون) رجل مطروق: کسیکه در او ضعف و سستی هست، و این معنی از سخنی است که می گویند: هو مطروق: حادثه ای ناگوار به او رسیده و او را سست کرده یا برای اینکه زده و کوفته شده است. مثل مقروع: کوبیده شده و یا مثل- مدوخ: مرد شتابکار و یا از عبارت:
ص: 482
ناقه مطروقه- است که در سستی به آن تشبیه شده است.
در آیه گفت: (لَحْماً طَرِیًّا- 14/ نحل) یعنی: گوشت تازه، که از- طراء و طراوه- است.
فعلش- طرّیت کذا فطری- است یعنی تر و تازه اش کردم.
المطرّاه من الثّیاب: جامه و لباس مرطوب یا تازه.
اطراء: مدح و ستایش که تکرار می شود.
طرأ: با حرف همزه یعنی طلوع کرد و نمایان شد.
این واژه دو حرف است که در سخنشان طس نیامده است «1» واژه- طسّ- با تشدید حرف (س) و- طسوس- جمع- طسّ- است که اصلی ندارد. «2».
الطّعم: خوردن غذا است، و هر چیزی که از آن می خورند طعم و طعام- نامیده می شود.
در آیه گفت: (وَ طَعامُهُ مَتاعاً لَکُمْ- مائده) «3».
__________________________________________________
(1) این واژه یکبار آن هم در سر آغاز سوره نمل آمده است، می گوید: (طس، تِلْکَ آیاتُ الْقُرْآنِ وَ کِتابٍ مُبِینٍ- 1/ نمل) بگفته شیخ طوسی و عدّه ای از مفسّرین- طس- اسمی از اسماء قرآن است که بلا فاصله بعد کلماتی این چنین که فواتح سور نامیده می شوند آیات بعدشان اشاراتی به کتاب و یا قرآن دارد و بگفته ابو مسلم اصفهانی و به نقل قول از تاریخ قرآن ابو عبد اللّه زنجانی، اینها اشاره به همان حروف الفباء است که قرآن با آنها بیان شده است. (تبیان 8- تاریخ قرآن 36)
(2) ابن فارسی می گوید- طس- واژه ای است در معنی طست یا طشت. (مقاییس اللّغه)
(3) اشاره به صید دریائی است که می گوید: برای شما شکار و غذایش حلال است (أُحِلَّ لَکُمْ صَیْدُ الْبَحْرِ وَ طَعامُهُ- 96/ مائده).
ص: 483
گفته اند واژه- طعام- مطابق روایت ابو سعید «1» از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به گندم و حبوبات اختصاص دارد که در مورد فطریّه به آنها امر کرده است فرموده است:
«صاعا من طعام و صاعا من شعیر» «پیمانه ای از گندم و پیمانه ای از جو» در آیه: (وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ- 36/ حاقّه) (در باره غذای دوزخیان است که می گوید غذاشان نیست مگر چرکابه ای).
و آیه: (طَعاماً ذا غُصَّهٍ- 13/ مزمّل) (غذایی دردانگیز و گلوگیر).
و آیه: (طَعامُ الْأَثِیمِ- 44/ دخان) (میوه درخت زقّوم است که غذایی است برای گناهکاران).
و آیه: (وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ- 34/ حاقّه) یعنی بر اطعام طعام در باره مسکین تشویق نمی کند. و آیه: (فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا- 53/ احزاب). «2»
و گفت: (لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جُناحٌ فِیما طَعِمُوا- 93/ مائده). «3»
__________________________________________________
(1) ابو سعید، سعید بن مالک خدری خزرجی انصاری، یکی از بزرگان صحابه حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السّلام که از نجباء و پاکان و علماء و فقهای سابقین و اوّلین می باشد، او در سنّ 13 سالگی در جنگ احد حاضر ولی به جهت کمی سنّش از طرف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ممنوع الحرب شد، سپس در خندق و یازده جنگ دیگر در رکاب مبارک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حاضر بود، اخبار بسیاری در مدح او وارد شده است 1170 حدیث شریف از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت کرده، پدرش مالک از شهداء بدر بود ... نام او- ذو الشّهادتین- است و روایت شده است: انّه لم یکن من احد حدث الصّحابه افقه من ابی سعید یعنی هیچیک از جوانترین اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فقیه تر از ابو سعید نبوده اند ابن قتیبه نام او را در کتاب الامامه و السّیاسه- در واقعه حرّه- نقل کرده است که گروهی از اهل شام به خانه اش وارد شدند و او را با ضربات زیادی به حال مرگ رساندند، شهادت ابو سعید در سال 83 ه یا 74 ه- و به گفته بعضی در سال 64 ه بوده.
(هدیه الاحباب 21 و 156- تاریخ بغداد جلد اوّل- معارف ابن قتیبه 116- ریحانه الادب 5/ 85).
(2) اشاره به گونه ای از دستورات اخلاقی و اجتماعی ارزشمند اسلامی است، می گوید: اگر در خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به غذا دعوت شدید پس از صرف غذا دیگر برای گفتگو و سرگرمی منشینید که این رفتار، پیامبر را می آزارد چون او از شما شرم دارد که بگوید منشینید ولی خداوند از گفتن حقّ شرم ندارد که بگوید چنین کاری درست نیست، (وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ- 53/ احزاب) بدیهی است چنین آیاتی انسان ساز و اخلاقی درسی همگانی، و انسانی است که شأن نزولش در آن مورد بوده مثل دستورات بسیاری دیگر که از جهتی دستوری همیشگی و اخلاقی است، چه در خانه پیامبر یا امامان و سایرین.
(3) آیه فوق موضوعی و حکمی رای مطرح می کند که در جامعه اسلامی انقلابی امروز کشور عزیز ما نیز
ص: 484
گفته می شود: طعمت که در آب و شربت خوردن هم بکار می رود، مثل آیه:
__________________________________________________
بشدّت مطرح است و آن این است که آیا افرادی که در گذشته گناهانی از قبیل می خوارگی و قمار و پرستش بت هایی که از شدّت عشق آنها در پایشان قربانی هم می کردند و نیز مرتکب شرط بندیهای قمار گونه شده اند.
که بعد از ظهور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اسلام آورده اند موقعیّتشان در جامعه اسلامی چگونه باید باشد، می فرماید:
(کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته نمودند در باره آنچه که در گذشته از حرام خورده اند گناهی بر آنها نیست بشرط اینکه پیوسته پرهیزکار و با ایمان باشند و کارهای شایسته انجام دهند و باز در پرهیزکاری و ایمان پایدار باشند و باز هم پرهیزکاری پیشه کنند و کارهای نیکو انجام دهند با شرایط فوق، خدای نیکوکاران رای دوست می دارد).
در این آیه چهار بار تأکید شده است که اگر این چنین افراد واجد شرایط زیر شوند یعنی:
1- آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ. (ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند).
2- إِذا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (و باز اگر پرهیزکار شوند و ایمان و عمل شایسته داشتند).
3- ثُمَّ اتَّقَوْا وَ آمَنُوا. (و سپس باز هم پارسا باشند و ایمان آورند).
4- ثُمَّ اتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا (آنگاه پرهیزکار شدند و نیکوکردار).
باشند بدیهی است این تأکیدات پیاپی بر روی عبارات ایمان و تقوا و عمل نیک و شایسته دائمی و پی در پی شرط آن است، نه اینکه فرصت طلبانه و با حفظ ظاهر باشد، تا جامعه اسلامی ملاک و میزان را بر ایمان و عمل و تقوا و نیکوکاری در افراد قرار دهد و به ظاهر داوری نشود تا لطمه ای که جامعه اسلامی امروز ما از این ناحیه خورده است و چه سهمگین هم بوده دیگر دچار نشود.
کمتر آیه ای در قرآن این چنین تأکیداتی در چهار بار آن هم بر روی ایمان و تقوا و عمل صالح دارد و نیز در پایان آیه به چنان کسان امیدواری می دهد که اگر به راستی مؤمن و نکوکار و با تقوا باشند (وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ- 93/ مائده) که باز می بینیم بر روی عمل نیک تکیه شده نه فقط لفظ و ظاهر.
تاریخ اسلام گواه صدمات و لطمات بزرگی از سوی همینها است که آنها را خوشباورانه بکارهای حسّاس گمارده یعنی کسانی که قبلا بت ها پرستیده و سالها گناهان و می خوارگی هایی انجام داده بودند و دیدیم که چگونه مسیر صحیح و تکامل اسلام را از هدف منحرف کردند و یکی از علل آن همه خونریزیها و برادر کشی ها در حکومت های اموی و مروانی و عبّاسی همین جهت بوده که امثال ابو موسی اشعری یا عمرو عاص، زیاد بن ابیه و پسرش عبید اللّه زیاد در پست های کلیدی و حسّاس فرمانداریها قرار می گرفتند و جوانان مؤمن و صدیق و بردگان خالص و خادمی همچون زطیّ ها که همگی برده و سیاه پوست ولی صدیق و امین بودند و از طرف علی علیه السّلام به خاطر ایمان و عمل نیکشان به خزانه داری بصره و کوفه مشغول بودند به دست همان ها به شهادت می رسند صفحات تاریخ ملالت بار و دردانگیز بشریت بویژه تاریخ اسلام سرشار از همین جریانات است که نوخاستگان، نومسلمانان که عمری در تباهی بسر برده و همچنین نواندیشان خود را داغ تر از خادمین جازده و قلمداد نموده و با چهره هایی فریبنده امّا در بن دندانشان کیسه های زهر نهفته گهگاه و شاید پیوسته چشمان صالحان را پر از اشک، دلهای مستضعفین، و بردگان را پر درد و سینه های سوزناک
ص: 485
(فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی- 249/ بقره).
(در باره آزمودن سربازان طالوت است که چون در سرعت و حرکت بودند به آنها گفت جز کف دستی از آب نهر که به آن می رسیم ننوشید کسی که بنوشد از من نیست و کسی که ننوشد از من است اگر بقدر یک کف دست) بعضی گفته اند چون گفته است: (وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ- 249/ بقره) یعنی واژه- طعم- را برای آب خوردن بکار برده محقّقا تنبیهی و هشداری است تا مانعی باشد بر خوردن آب مگر کف دستی آنهم با غذا همانطور که ممنوعیّت بر نوشیدن زیاد آب است مگر به کفی و جرعه ای که چون با چیزی که جویده می شود همراه باشد آب هم با آن غذا خورده می شود.
و هر کلمه دیگر بجای (لَمْ یَطْعَمْهُ- 249/ بقره) می گفت، مثلا: (و من لم یشربه) می گفت، اقتضاء داشت که اجازه خوردن آب بهر مقدار با غذا مجاز باشد ولی همین که گفت: (وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ- 249/ بقره) روشن نمود به اینکه خوردن آب در هر حال جایز نبوده مگر باندازه ای که استثناء شده و همان یکبار خوردن و برداشتن آن با دست است.
و سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره آب چاه زمزم که فرمود:
__________________________________________________
شیفتگان راستین حقّ و عدالت را به هیجان آوردند (اخبار الطّوال- مروج الذّهب- کامل ابن اثیر- تاریخ طبری) و لذا امیر المؤمنین علیه السّلام در نامه معروفش به مالک اشتر می نویسد: انّ شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیرا و من شرکهم فی الانام و لا یکوننّ لکم بطانه فانّهم اعوان الائمه و اخوان الظّلمه ...
یعنی بدترین وزیران تو کسانی هستند که پیش از تو وزیر اشرار بودند و کسانی که در گناهان شرکت داشته اند البتّه نبایستی چنین کسانی محرم راز تو (و کیل، وزیر، مدیر، فرمان دار، فرمانده، مشاور، خزانه دار استاندار ...) باشند زیرا آنان یاوران گناهکاران و برادران ستمکاران بوده اند و تو می دانی نیکوترین را از میان کسانی که هرگز ستمگر را بر ستمش و گناهکار را بر گناهش یاری نکرده اند برگزینی اینان هزینه شان بر تو سبک تر و یاریشان بر تو نیکوتر و محبّت و عاطفه شان بر تو بیشتر و انس و الفتشان به دیگران کمتر است پس این چنین کسان را محرم خویش و مشاور و یار خویش گردان و بایستی برگزیده ترین ایشان نزد تو وزیری باشد که سخن تلخ حق بیشتر گوید و کمتر ترا در گفتار و کرداری که خداوند برای دوستانش نمی پسندد بستاید.
(نهج البلاغه 427- نامه به مالک اشتر) [.....]
ص: 486
«انّه طعام طعم و شفاء سقم» آگاهی و خبری از آب زمزم است که بر خلاف سایر آب ها، آب زمزم سیراب و اشباع می کند. (بسیاری از آب ها به خاطر داشتن املاح مختلف بر انسان ناگوار است و عطش زاست یا در بدن مواد رسوبی زاید بخصوص در کلیه ها ایجاد می کند که در نتیجه چنان آبهایی کمتر نوشیده می شود ولی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می فرماید: آب زمزم دارای خواصّ طبیعی و تقویتی برای بدن است که گویی انسان ها را با املاح معدنی سودمندش تغذیه می کند).
(استطعمه) فاطعمه: از او غذا خواست و غذایش داد.
در آیه: (اسْتَطْعَما أَهْلَها- 77/ کهف) (موسی و همراهش از اهل آن قریه غذا خواستند).
و آیه: (وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ- 36/ حجّ) (از گوشت قربانی بقناعت پیشه و نیازمند بدهید).
و آیات: (وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ- 8/ انسان). «1» (أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یَشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ- 47/ یس) «2» (الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ- 4/ قریش) (وَ هُوَ یُطْعِمُ وَ لا یُطْعَمُ- 14/ انعام)
__________________________________________________
(1) اشاره به قسمتی از آیه ای است که می گوید: (ابرار و نیکان از کاسه هایی که از شربت بهشتی سپید گونه چون کافور است می نوشید آبش از چشمه ای است که بندگان خدای از آن می نوشند و آن را روان می سازند کنایه از ممانعت ننمودن به دیگران است یعنی ایثار دارند و بخیل نیستند سپس می گوید: نکوکاران به نذر خود وفا می کنند و پایبندند و از هنگامه ای که گرفتار آن قطعی است بیم دارند و غذایی را که خود دوست دارند، و نیازمند آنند یا به خاطر دوستی خدای به مستمند و یتیم و اسیر می دهند و می گویند ما شما را فقط برای رضای خدا اطعام می کنیم و از شما پاداش و سپاسی نمی خواهم.
زمخشری می نویسد: ابن عبّاس می گوید شأن نزول آیه در مورد بیمار شدن حسن و حسین علیهما السّلام است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با عدّه ای به عیادشان رفت و گفتند: یا ابا الحسن لو نذرت علی ولدک فتذر علی و فاطمه و فضّه. شیخ طوسی هم می نویسد: و قدروت الخاصّه و العامّه انّ هذه الآیات نزلت فی علیّ و فاطمه و الحسن و الحسین، یعنی: از طریق اهل تسنّن و تشیّع روایت شده است که این آیات در باره علی و فاطمه و حسن و حسین نازل شده است و اگر بگویند چگونه با لفظ ابرار بصورت جمع آمده است برای این است که هزاران هزار انسان در طول تاریخ اسلام روش اهل بیت را تأسی نموده اند و مشمول آن هستند که در اکثر آیات چنین است. (کشّاف 4/ 270- تبیان 10/ 205- فخر رازی 30/ 244).
(2) سخن کفّار است که در جواب اینکه به آنها می گویند از نعمتهای خدای که نصیبتان شده است
ص: 487
(اشاره به آفریننده آسمان و زمین است که می گوید: او موجودات را اطعام می کند و نیازی به خوراک ندارد).
(وَ ما أُرِیدُ أَنْ یُطْعِمُونِ- 57/ ذاریات) پیامبر علیه السّلام فرمود: (اذا استطعمکم الامام فاطعموه».
یعنی هر گاه امام از روی رأفت و مهربانی از شما یاری خواست و کاری به شما تفویض نمود به او بپیوندید و او رای یاری رسانید.
رجل طاعم: مرد نیکوحال.
مطعم: نیکبخت و با روزی.
مطعام: کسی که دیگران رای زیاد اطعام می کند.
مطعم: خوش خوراک و پرخور.
طعمه: غذا و آنچه خورده می شود.
الطّعن: نیزه زدن یا شاخ زدن و هر چیزی که از این نوع زدن باشد. تطاعنوا و اطّعنوا: یکدیگر رای با نیزه زدند.
این واژه برای، طعنه زدن و غیبت کردن و ناسزاگویی هم استعاره شده است، در آیات: (وَ طَعْناً فِی الدِّینِ- 46/ نساء)
__________________________________________________
انفاق کنید پاسخ می دهند آیا به کسانی که اگر خدا می خواست به آنها غذا می داد، غذا دهیم؟ بدیهی است که این آیه نمودار یک جریان فکری کفر پیشگان است که می پندارند سرمایه و زر و سیم که از راه استثمار دیگران و حقوق ضعفاء انباشته کرده اند مزیّتی برای آنها است و به دیگران هم اگر خدا می خواست عطاء می کرد، اینگونه سخنان یاوه و پوچ همواره از سوی مستکبرین اظهار می شود و براستی چه گمراهی فکری بالاتر از این که نمی دانند حقوق دیگران را پایمال نموده و آبادی کاخشان بگفته امیر المؤمنین علیه السلام از ویرانی کوخ نشینان است که فرمود (فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ- 19/ ذاریات) و همین حقوق ربوده شده سائل و محروم است که آنها را آنچنان نموده است نه چیز دیگر.
ص: 488
(وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ- 12/ توبه) «1» که هر دو آیه در همین معنی اخیر است (یعنی استعاره از نیزه زدن)
فعل این واژه- طغوت و طغیت طغوانا و طغیانا- است، یعنی: گستاخی و گردنکشی کرد.
اطغاه کذا: او را به طغیان واداشت.
طغیان: زیاده روی و نافرمانی و سرپیچی از حقّ است، در آیات:
(إِنَّهُ طَغی- 26/ طه) «2» (إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی- 6/ علق) «3» (قالا رَبَّنا إِنَّنا نَخافُ أَنْ یَفْرُطَ عَلَیْنا أَوْ أَنْ یَطْغی- 45/ طه) «4» (وَ لا تَطْغَوْا فِیهِ فَیَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبِی- 81/ طه) «5» خدای تعالی گوید: (فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً- 80/ کهف) «6» (فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ- 15/ بقره) «7» (إِلَّا طُغْیاناً کَبِیراً- 60/ اسراء)
__________________________________________________
(1) ابن اثیر و ابن فارس در تفسیر این حدیث می نویسند منظور این است که اگر امام و پیش نماز در خواندن و قرائت زبانش بند آمد یا نتوانست کلمات را درست ادا کند بر کسانی که پشت سر او هستند لازم است او را یاری نموده و کلمات صحیح را بگوش او برسانند و تفهیم کنند. گویی که کلمات را مانند غذا در دهان او می رسانند. (النّهایه 3/ 127- مقاییس اللّغه 3/ 411- لسان العرب ج 12) راغب واژه- ارتیاح- را در تفسیر حدیث ذکر کرده که به معنی راحت و شادمانی است و دیگران- ارتج علیه- نوشته اند یعنی ادا نکردن سخن، و باز- راغب- استفتاح را- استخلاف معنی کرده و دیگران همان استفتاح دانسته اند.
(2) در باره فرعون است که می گوید: او در گستاخی زیاده روی نموده تا جائیکه ادّعای خدایی کرد.
(3) محقّقا اگر انسان خود رای بی نیاز دید گستاخی و نافرمانی می کند.
(4) سخن موسی و هارون با خداوند است که می گویند: پروردگار ما بیم داریم از اینکه در اذیّت ما زیاده روی کنند و یا اینکه طغیانشان فزونی گیرد.
(5) خطاب به قوم بنی اسرائیل است که با بهانه گیری از حضرت موسی (منّ و سلوی) خواستند و پس از دریافت (منّ و سلوی) خداوند از جهت تربیت نفسانی به آنها می گوید: از چیزهای پاکیزه که روزیتان کرده ایم بخورید و زیاده روی مکنید که خشم من به شما می رسد.
(6) بیم داشتیم که آنها را به طغیان و کفر دچار کند.
(7) کسانی که گمراهی را به هدایت خریدند، کارشان باستهزاء نمودن مؤمنین می انجامد و خداوند برای یاری مؤمنین آن گمراهان را در طغیانشان می کشاند تا کور دل بمانند.
ص: 489
(وَ إِنَّ لِلطَّاغِینَ لَشَرَّ مَآبٍ- 55/ ص) «1» (قالَ قَرِینُهُ رَبَّنا ما أَطْغَیْتُهُ- 27/ ق) «2» (الطّغوی:) اسم از- طغی و طغیان- است یعنی گردنکشی، و گستاخی از حقّ، و گفت: (کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها- 11/ شمس) «3»- مفهوم این آیه آگاهی بر این امر است که وقتی آنها را از عقوبت طغیانشان بیمشان می دادند تصدیق و باور نمی کردند. و آیه:
(هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغی- 52/ نجم) تنبیهی است بر اینکه نافرمانی از حقّ و طغیان، انسان را خلاص نمی کند و از فرجام کارش او را رهائی نمی بخشد و قوم نوح نافرمانتر و گستاختر از آنها بودند و هلاک شدند.
و گفت: (إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ- 11/ حاقه) که واژه- طغیان- بطور استعاره برای افزونی و تجاوز از حدّ آب آورده شده.
و آیه: (فَأُهْلِکُوا بِالطَّاغِیَهِ- 5/ حاقّه) اشاره به طوفانی است که در آیه: (إِنَّا لَمَّا طَغَی الْماءُ- 11/ حاقّه) از آن معنی تعبیر شده است. «4»
(الطّاغوت:) عبارت از هر تجاوزگر و سخت ستم پیشه ای و هر معبودی است که
__________________________________________________
(1) براستی که برای نافرمانان از حقّ و گستاخان بدترین بازگشت و مکافات هست.
(2) دوست و یار کسی که در دنیا بت پرستی می کرد و ستمگر و بی ایمان بود، در قیامت می گوید پروردگارا من او را گمراه نکردم خودش کژ اندیش و گمراه بود، بدیهی است یاران غیر الهی و دنیایی بهنگام سختی یکدیگر را طرد و متّهم می کنند بر خلاف یاران ایمانی که همواره نورشان یکدیگر را یاری و جذب می کند.
(3) قوم ثمود بخاطر گستاخیشان، قیامت و پیامبران را دروغ پنداشتند و به سر انجامش مبتلا شدند.
(4) یعنی همین که آب بالا آمد که بصورتی محسوس و ادبی (طاغیه) نامیده شده تا دیگر بهانه ای برای گستاخان نباشد و بفهمند که بالاخره آب مایه حیات است و سبب هلاکت هم می شود، مولوی گوید:
آب اندر زیر کشتی پشتی است آب در کشتی هلاک کشتی است
تشبیه شکوهمند طغیان آب به قوم ستمگر از این جهت شایسته دقّت است که طغیان آب دائمی نیست و بالاخره فروکش خواهد شد، بلکه گستاخی خان تاریخ هم روزی بناچار به سرنوشت فرو افتادن آب دچار می شوند که می بینیم شده اند. مولویه زیا سروده:
نردبان خلق این ما و من است عاقبت زین نردبان افتادن است
[.....]
ص: 490
غیر از خدای پرستیده می شود و در مفرد و جمع هر دو بکار می رود، در آیات:
(فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ- 256/ بقره) (وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ- 17/ زمر) (أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ- 257/ بقره) (یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ- 60/ نساء) «1»- طاغوت- در آیه اخیر عبارت از هر نافرمانی و تجاوزگری است، چنانکه شرح حال آن گذشت.
افسونگری، جادوگر و هر دیو سرکشی و هر کسی که بازدارنده، و منحرف کننده دیگران از راه خیر باشد- طاغوت- است.
وزن لفظی واژه- طاغوت- فعلوت، مثل- جبروت و ملکوت- است و اصلش- طغووت بوده ولی لام الفعل آن بجای عین الفعل قلب و سپس تبدیل به الف شده است مثل صاعقه و صاقعه.
الطّفیف الشّی ء: کم و اندک از همه چیزی.
طفافه: هر چیز زائد بر پیمانه که به حساب نمی آید.
طفّف الکیل: از پرداخت و ادای وزن و پیمانه ای که باید بدهد قسمتی را کم گزار.
در آیه گفت: (وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ- 1/ مطفّفین).
__________________________________________________
هر که بالاتر رود ابله تر است کاستخوان او بتر خواهد شکست
شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم این از گفتگو
(1) قسمتی از آیه 60/ نساء است که افشاء کننده باطن و چهره کسانی است که خداوند در باره شان قبلا گفت: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ ... 59/ نساء) یعنی شما که ایمان آورده اید (خدای را) فرمان ببرید و همچنین فرمان پیامبر و کارداران مؤمنی که از خودتان باشند و چون در چیزی اختلاف کردید اگر به خدا و معاد ایمان دارید داوری به او و پیامبرش ارجاع کنید (کتاب و سنّت و عترت رسول) که برایتان بهتر و سر انجامش نیکوتر است، سپس می گوید مگر نمی بینی کسانی را که گمان می کنند به کتاب خدا و کتب گذشته ایمان دارند ولی داوری و کار خویش به طاغوت و کارگزاران طاغوت می برند و حال اینکه دستور یافته اند که به ستمگر و طغیانگر کفر بورزند امّا: (یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِیداً- 60/ نساء) شیطان می خواهد به گمراهی بیشتر و دورتری آنها را فرو اندازد.
ص: 491
(وای بر کسانی که چون از مردم پیمانه می گیرند حقّ خویش را تمام می ستانند ولی چون به مردم پیمانه یا وزنی می دهند از آن می کاهند و کم می کنند، آیا گمان نمی کنند که در روزی بس بزرگ برای مؤاخذه و حساب مبعوث و زنده می شوند).
طفق یفعل کذا- مانند- اخذ یفعل کذا- است (اینگونه افعال را، افعال شروع می نامند). یعنی کار را آغاز کرد.
واژه- طفق: بصورت مثبت بکار می رود بدون حرف نفی، مثلا- ما طفق گفته نمی شود. در آیات: (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 23/ ص) (شروع کرد به دست مالید به پاها و گردنهای اسبان) (وَ طَفِقا یَخْصِفانِ- 22/ اعراف) (شروع به چیدن کردند).
الطّفل: کودک تا وقتی که نرم استخوان است که بر جمع کودکان هم اطلاق می شود، مثل آیات:
(ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا- 67/ غافر) مفرد در معنی جمع آمده است.
(أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا- 31/ نور) (یا کودکانی که بر عورت زنان آگاه نیستند، عبارت فوق قسمتی از آیه ای است که ظاهر بودن زینت زنان را از عدّه ای که محرم اند استثناء می کند از آن جمله کودکان خردسال).
واژه- طفل- بر (اطفال) جمع بسته می شود، در آیه، (وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ- 59/ نور).
و به اعتبار معنی نرمی و خشن نبودن در مفهوم واژه- طفل- می گویند: امرأه طفله:
زنی ملایم و نرمخوی، فعلش- طفلت، طفوله و طفاله- است. (مطفل:) مادّه آهویی که نوزادش همراش باشد.
طفلت الشّمس: آفتاب برآمد و غروب کرد که در این دو حالت تابش و روشنائیش کم است و ضعیف و نورش زمین را روشن نمی کند، شاعر گوید:
ص: 492
(و علی الأرض غیابات الطّفل) (و بر سطح زمین روشنائیهائی کم و بسیار دوری هست) و امّا یطفّل تطفیل- وقتی گفته می شود که کسی به غذایی که دعوت نشده است بیاید که از عبارت: طفل النّهار: آغاز و پایان روز، گرفته شده که هنگام آمدن آن شخص در آن زمانهاست یعنی بیموقع است و نیز گفته شده- تطفیل- از عمل طفیلی گرفته شده و- طفیل العرائس- مرد معروفی بود که در دعوتها و عروسی ها ناخوانده حاضر می شده و او را طفیلی نامیده اند. (سورچران).
الطّلل: ریزترین باران و آن چیزی را که اثر کمی دارد.
در آیه: (فَإِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ- 265/ بقره) «1» طلّ الارض: زمین نمناک و بی رنگ شد.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبِیتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصابَها وابِلٌ ...) در آیات قبل سخن از انفاق و بخشش مال در راه خداست که نخست آن را به بذری، و دانه ای مثل می زنند که هفتصد دانه از آن روئیده می شود و خداوند آن انفاق را هر چند کم و اندک باشد مثل آن دانه گندم پاداش مضاعف می دهد و آنان که می بخشند و بخشش خود را با آزار و منّت توأم نمی کنند پاداششان نزد خدا و این چنین کسانی بیم و حزنی ندارند.
سپس بنابر قانون عدالت گستر خویش می گوید کسانی که چیزی برای بخشیدن ندارند سخن خوب و گذشت آنها نسبت به دیگران بهتر از صدقه و بخشش است که اذیّت در پی دارد (چنان کسان ریا کارند انفاق می کنند شما که ایمان آوردید بخشش های خود را با منّت و اذیّت باطل نکنید، یعنی همچون کسی که به خداوند و روز جزا ایمان ندارند و برای ریا کاری انفاق می کند، مثل او همچون سنگی است که خاکی بر روی آن باشد رگباری بر آن می بارد و خاک را می شوید ریا کاران نیز از کارشان ثمره ای نمی برند و خدا کافران را هدایت نمی کند ولی کسانی که برای خشنودی خدای انفاق می کنند کارشان مثل دانه ای است بر خاکی مرتفع که رگباری بر آن می بارد و دو برابر بهره می دهد و اگر باران تند هم نبارد باران ریزی بر آن می بارد و خداوند به پایداری و ثبات دلهایشان و اعمالشان آگاه است. چون هدف قرآن نشان دادن راه سعادت و انسان کامل شدن است همواره با تمثیلات عینی و محسوس انسانها را و مؤمنین به اللّه و معاد را به روش با صداقت و حقیقت پیامبران و اولیاء توجّه می دهد تا بدانند در پیشگاه او سره از ناسره، مؤمن از منافق، حقّ از باطل، ایمان از ریاء- جدا شدنی است و باز شناخته می شوند (و اللّه بما تعملون بصیر) او بر هر چیزی از پیدا و نهان آگاه
ص: 493
طلّ دم فلان: خونش بهدر رفت، در وقتی است که توجّه به آن کم است و اثرش قطع می شود گویی که خون و اثر خونش، باران ریز و اندکی است. و چون مناسبتی میان خانه و آثار باقی مانده آن هست لذا اثر خانه، و همچنین به کالبد شخص که از دور دیده می شود- طلل- گویند.
اطلّ فلان: به بالا برآمد و نزدیک شد.
طفئت النّار: آتش خاموش شد. اطفأتها- آتش را خاموش کردم. اطفأتها:
خاموش کردم، در آیات:
(یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ- 32/ توبه) (یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ- 8/ صف) فرمان میان این دو مورد در دو آیه اخیر این است که آیه اوّل یعنی قصد خاموش کردن نور خدا را دارند و در آیه دوّم عبارت (لِیُطْفِؤُا- 8/ صف) یعنی قصد کاری می کنند که به وسیله آن کار به خاموش کردن نور خدا برسند «1».
الطّلب: جستجو از وجود چیزی، خواه طلب از جسم و عین چیزی باشد و خواه طلب از معنی و مفهوم آن، در آیات:
(فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً- 41/ کهف) (و هرگز قادر به جستجوی آن نباشید).
__________________________________________________
است و به گفته سعدی:
بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان بنزدش یکی است
.(1) آیه اوّل مربوط به بعضی از اهل کتاب است که مستقیما در صدد خاموش کردن نور خدا با عقاید باطل برآمدند و آیه دوّم در باره ستمگران و ظالمان است که به اسلام دعوت می شوند و به خدا دروغ می بندند، یعنی کارهای خود رای از سوی خدا می دانند تا بدین وسیله غیر مستقیم نور خدا رای که همان افکار واقعی و الهی است با عقاید جبری خویش خاموش کنند و هر دو آیه با عبارت (و لو کره الکافرون) پایان یافته یعنی هر دو دسته کافر و ناسپاسند.
ص: 494
(ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ- 73/ حجّ) (چه ناچیز و زبون است آنکه خواهنده است و آنچه که در طلبش می روند).
اطلبت فلانا: نیازش را برآوردم و یا او را به خواستن نیازمند کردم (از اضداد است). اطلب الکلاء: وقتی است که سبزه و گیاه دور باشد به طوری که نیاز هست که جستجو شود.
طالوت اسمی است غیر عربی (تحقیق در این کلمه و جالوت به زیر نویسی واژه- جلت- رجوع شود).
الطّلح: درختی است- مفردش- طلحه- است، در آیه گفت: (وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ- 29/ واقعه). (درخت موز با شکوفه و یا خرما بن ردیف شده). ابل طلاحیّ: منسوب به همان (طلح) و طلیح: لاغر و خسته. ناقه طلیح اسفار: شتری که از رنج سفرها مانده و کوفته شده.
الطّلاح: تباهی و فساد، که از همان واژه است و نقطه مقابلش- صلاح است یعنی شایستگی. «1»
__________________________________________________
(1) حافظ گوید:
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
خانه دل نیست جای صحبت اغیار دیو چو بیرون رود فرشته درآید
بر در ارباب بی مروّت دنیا چند نشینی که خواجه کی بدر آید
بدیهی است در شعر فوق صبر و ظفر که با هم بکار رفته مقصود پایداری و استقامت است که به پیروزی می انجامد نه قبول ستم و زبونی و خواری بنام صبر.
ص: 495
طلع الشّمس طلوعا و مطلعا، در آیات: (وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ- 30/ طه) (حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ- 5/ قدر(مطلع:) جای طلوع است، در آیه: (حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ- 90/ کهف) «1».
و از این معنی بصورت استعاره، عبارت:
طلع علینا فلان و اطّلع- بکار می رود یعنی او متوجّه ما شد و اطّلاع یافت در آیات:
(قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ- 45/ صافّات) (فَاطَّلَعَ- 55/ صافّات) (فَأَطَّلِعَ إِلی إِلهِ مُوسی- 37/ غافر) «2» (أَطَّلَعَ الْغَیْبَ- 78/ مریم)
__________________________________________________
(1) اشاره به حرکت ذو القرنین به سوی مشرقی است که او آنجا را جایگاه طلوع خورشید می پنداشت و سپس به آنجا حرکت کرد و دریافت که آنجا جای طلوع نیست بلکه جایی است که خورشید بر مردمی می تابد، از این مفهوم عالی قرآن دانسته می شود هر مشرقی که پنداشته شود آنجای جای طلوع است سرزمینی است یا اقیانوسی با مردمی که در آنجا زندگی می کنند و این همان کروی بودن زمین است که خداوند با عبارت (وَجَدَها- 90/ کهف) آن را اشاره می کند.
روش قرآن و کتاب الهی در مفاهیم کلّی و علمی این است که با کلمه ای و عبارتی آن مفاهیم را اشاره می کند مثلا هر جا مفهوم و محتوای آیه موضوعی علمی است با عبارت (للعالمین یا یعملون) و هر کجا موضوعی است محسوس که لازمه اش تفکّر است (یتفکّرون) و هر جا که پای اندیشه و عقل و خرد در میان است با عبارت (یعقلون) آیه را پایان می دهد و در آیه فوق (وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ- 90/ کهف) با شکوهترین عبارتی است در باره اینکه محلّ طلوع خورشید را جایی نپنداریم بلکه مکانی بدانیم که آنجا هم جایگاه، و طلوعی برای خورشید است و حال اینکه اینگونه انسانهای مغرور و غافل اگر کمترین توجّهی به طپش قلب و بهم خوردن پلک ها و باز و بسته شدن ریه خویش و حتّی نگاهی به سر انگشتان عبرت انگیز خویش بنمایند می فهمند که خود بخود چنین دستگاه با عظمت سرهم بندی نشده بلکه این تجلی «اللّه» است که در سراسر وجود و پهنه جهان با عظمت با نظم و ترتیب خاصّی گسترده است و باید گفت: حضوری گر همی خواهی از او غائب مشو حافظ- و یا-
بی دلی در احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
و این ندای جهانی قرآن است که می گوید: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ- 16/ ق)
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
(2) سخن ابلهانه فرعون است که می پندارد بایستی از نردبان بالا برود تا بر خدای موسی آگاه شود که در عصر ما هم منکر خدائی که در آسمان پیما نشسته بود سخن فرعون را تکرار کرد و طولی نکشید که دست
ص: 496
(لَعَلِّی أَطَّلِعُ إِلی إِلهِ مُوسی- 38/ قصص) استطلعت رأیه: نظرش را خواستم.
اطلعتک علی کذا: تو را بر آن آگاه کردم.
طلعت عنه: از او غائب شدم.
الطّلاع: آنچه که خورشید بر آن می تابد و انسان بر آن مطّلع می شود.
طلیعه الجیش: نخستین چیزی از سپاه و لشکر که ظاهر می شود.
(پیشقراولان یا طلایه داران). امرأه طلعه قنعه: زنی که سر خویش گاهی ظاهر می کند و گاهی می پوشاند.
و به تشبیه طلوع کردن و ظاهر شدن خورشید، گفته می شود:
(طلع) النّخل: آنچه که از خرما بن برمی آید و ظاهر می شود (شکوفه ها) و آیه: (لَها طَلْعٌ نَضِیدٌ- 10/ ق) (درختانی ردیف شده دارد) و آیه: (طَلْعُها کَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّیاطِینِ- 65/ صافّات) یعنی آنچه که از آن ظاهر می شود. و آیه: (وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِیمٌ- 148/ شعراء).
(نخلستانهایی که شکوفه ها دارند). اطلعت النّخل: نخل شکوفه بر آورد. قوس طلاع الکفّ: کمانی که کف دست را پر می کند و کاملا در دست قبضه می شود
اصل- طلاق- رهایی و خالی شدن از پیوند و عهد و پیمان است، گفته می شود:
اطلقت البعیر من عقاله: شتر را از پا بندش باز و رها کردم.
طلّقته و هو طالق بلاقید: او را بدون قید و بند رها کردم، و از این معنی عبارت:
طلّقت المرأه: زن را طلاق دادم استعاره شده است، مثل- خلّیتها- راهش را باز گزاردم، و آن زن را هم- طالق گویند یعنی باز شده از قید و بند نکاح، در آیات:
(فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ- 1/ طلاق)
__________________________________________________
اجل او را بسوی خدای کشاند تا بفهمد و بر وجود هستی بخش جهان اطّلاع یابد.
ص: 497
(الطَّلاقُ مَرَّتانِ- 229/ بقره) (وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ- 228/ بقره) مفهوم این آیه برای طلاق رجعی و غیر رجعی عمومیّت دارد.
و آیه: (وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ- 228/ بقره) که مخصوص باز گرداندن همسر و رجوع او است. و آیه (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ- 230/ بقره) یعنی بعد از جدا شدن.
و آیه: (فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یَتَراجَعا- 230/ بقره) یعنی همسر دوّم. (انطلق) فلان: وقتی است که کسی از دنبال برود و بگذرد خدای تعالی گوید: (فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخافَتُونَ- 23/ قلم) (رفتند و آهسته با نجوا به یکدیگر سخن می گفتند) (انْطَلِقُوا إِلی ما کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ- 29/ مرسلات) (اکنون به سوی چیزی که تکذیب می کردید روان شوید و بروید).
و به- حلال- هم- (طلق)- گفته شده یعنی مطلق و آزاد است و ممنوعیتی برایش نیست.
عدا الفرس طلقا او طلقین: اسب آزادانه دوید، که این عبارت به اعتبار باز بودن جلوی راهش است.
مطلق: در احکام شرعی چیزی است که استثناء بر آن وارد نمی شود. طلق یده و اطلقها: عبارت از وجود و بخشش است. طلق الوجه و طلیق الوجه: وقتی است که ترشروی نباشد.
طلّق السّلیم: درد، مار گزیده را رها کرد و آن درد از او برطرف شد. «1»
شاعر گوید: تطلّقه طورا و طورا تراجع. (گاهی رهایش می کرد، و زمانی بر می گشت).
__________________________________________________
(1) عبارت- طلّق السّلیم- در نسخه های متعدّد مفردات- طلّق السّلیم- با فتحه حرف (ط) نوشته شده که صحیحش را فیروزآبادی می گوید طلّق السّلیم بالضّم ای رجعت الیه نفسه و سکن وجعه: یعنی حیات دوباره یافت و دردش ساکت و آرام شد.
ص: 498
لیله طلقه: شبی است معتدل برای واگذاشتن ستوران برای آب خوردن. اطلقها:
آزادش کرد.
الطّمّ: دریای پر آب و موّاج. له الطّمّ و الرّمّ: او خشک و تر و آب و خاک یا مال فراوان دارد.
طمح علیّ کذا: بر آن غلبه کرد و سر آمد، قیامت هم به همین جهت- طامّه- نامیده شده در آیه گفت: (فَإِذا جاءَتِ الطَّامَّهُ الْکُبْری- 34/ نازعات) «1» (وقتی که آن حادثه فراگیر بزرگ سر می رسد، و می دانیم که در قرآن افعال محقّق الوقوع چون وقوعشان قطعیّت دارد بصورت ماضی بیان می شود زیرا شدنی هستند).
الطّمث: خون حیض و دوشیزگی.
طامث: حائض و دشتان. طمث المرأه: وقتی است که زن زفاف کند، در آیه گفت:
__________________________________________________
(1) صاحب کشف الاسرار می نویسد: الطّامّه الکبری- بانگ، و صیحه ای است که هر چیزی را فرا می گیرد و سپس برانگیختن و حساب و کتاب واقع می شود. حسن و زجاج می گویند: خداوند قیامت را رویداد بزرگ نامیده است زیرا از تمام امور و حوادث سهمگین تر است.
الطّمّ: دریای خروشانی است که هر چیزی را در خود غرق می کند و عبد الملک مروان خلیفه اموی از (ابو حازم زاهد) پرسید: فردا حال و کار ما چون خواهد بود، گفت: اگر قرآن می خوانی قرآن ترا جواب می گوید گفت کجا، گفت: (فَأَمَّا مَنْ طَغی وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی- 39/ نازعات) کسی که نسبت به خدای گستاخی می کند و زندگی دنیا را بر آخرت برمی گزیند دوزخ جایگاه اوست و کسی که از مقام پروردگارش بیم داشت و خویشتن از هوی و هوس تهی کرد بهشت جایگاه اوست، در دنیا هر نفسی را آتشی است که آن را آتش شهوت گویند و در عقبی آتشی است که آن را آتش عقوبت نامند هر که امروز به آتش شهوت سوخته شد فردا به آب رحمت و نور معرفت آتش عقوبت را بنشاند.
(ج 10 ص 376- خواجه عبد اللّه انصاری هروی) گویا ستمگران تاریخ همواره از فردای خویش بیمناکند و در اضطراب که از أبو حازم ها وسیله آرامش می طلبند ولی آنها هم با صراحت حقایقی را به آنها می گویند.
ص: 499
(لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانٌّ- 56/ الرّحمن) (اشاره به یکی از نعمتهای پاک بهشتی است که می گوید در آنجا همسران پاک چشم و دیده فروهشته و پاکیزگانی هستند که قبل از ایشان، هیچ انسانی آنها را دست نیازیده اند). و بطور استعاره می گویند:
ما طمث هذه الرّوضه احد قبلنا: این گلستان و سر چشمه را پیش از ما کسی دست نزده است و نیالوده ما طمث النّاقه جمل: هیچ شتر فحلی ناقه را لقاح نکرده است.
الطّمس: از بین بردن و محو کردن اثر است.
آیه (فَإِذَا النُّجُومُ طُمِسَتْ- 8/ مرسلات) (آنگاه که ستارگان اثرشان محو شود). و آیه (رَبَّنَا اطْمِسْ عَلی أَمْوالِهِمْ- 88/ یونس) یعنی اموال و ثروتشان را از حالت سودمند اوّلیه اش زایل کن. «1»
و در آیه: (وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ- 66/ یس) یعنی تور و ظاهر چشمانشان را از بین می بریم همانطور که اثر چیزی از بین می رود. و آیه: (مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً- 47/ نساء).
از علماء کسانی گفته اند مقصود از زایل شدن چهره ها که در آیه اخیر اشاره شده است حالت دنیائی است به این معنی که در صورتهاشان موها روئیده شود و چهره شان همچون سگ و میمون پشمالو شود و کسانی هم گفته اند این موضوعی است در آخرت بنا به اشاره ای که گفت:
(وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ- 10/ انشقاق) یعنی چشمانشان پشت سرشان قرار گیرد. و نیز گفته اند: معنی آیه: (نَطْمِسَ وُجُوهاً- 47/ نساء) این است که از هدایت به گمراهی بازشان می گرداند، مثل آیه: (وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ- 23/
__________________________________________________
(1) تقاضای حضرت موسی از خداوند است که می گوید پروردگارا فرعون با زینت ها و اموال و ثروتی که دارد مردم را از راه تو گمراه می کند اموالش را از صورت اوّلیه اش که سودمند است محو و نابود گردان.
ص: 500
جاثیه). و همچنین گفته شده مقصود از (وجوه) در آیه (47/ نساء) بزرگان و رؤساءست و معنایش این است که رؤساشان را دنباله رو قرار می دهیم و این بزرگترین سبب هلاکت و سرگردانی است. «1».
الطّمع: تمایل نفس به چیزی از روی آرزوی شدید و آزمندی است. افعال آن- طمعت- اطمع طمعا طماعیه- و اسم فاعلش- طمع و طامع- است. آیه: (إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنا رَبُّنا- 51/ شعراء) «2» و آیه: (أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ- 75/ بقره) (آیا می خواهید و طمع دارید که به شما بگروند؟) و آیه: (خَوْفاً وَ طَمَعاً- 56/ اعراف) «3» و چون طمع ورزیدن، بیشتر بخاطر میل و هوای درونی است گفته شده: الطّمع طبع: طمع طبیعی است.
الطّمع یدنّس الاهاب: (طمع چهره آدمی را آلوده و چرکین می کند).
الطّمأنینه و الاطمینان: آرامش خاطر بعد از بیتابی و اضطراب است. در آیات:
__________________________________________________
(1) آیه فوق خطاب به قوم یهود است که می گوید: شما که کتاب آسمانی تان داده اند به قرآن که نازل کرده ایم و مصدّق تورات شماست ایمان آرید و بگروید قبل از اینکه چهره هایی رای محو و کارشان رای وارونه کنیم یا به نفرین دچار شوند و به گفته مفسّرین پس از این آیه عدّه ای از جمله عبد اللّه سلام و کعب احبار به اسلام گرویدند تا مسخ نشوند- (کشف الاسرار خواجه عبد اللّه انصاری).
(2) سخن ساحران دربار فرعون است که بدون توجّه به تهدیدات فرعون به خداوند و پیامبری موسی علیه السّلام ایمان آوردند و همینکه فرعون گفت: دستها و پاهایتان رای از چپ و راست قطع می کنم و همگیتان رای به دار می آویزم، می گویند (لا ضَیْرَ إِنَّا إِلی رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ- 50/ شعراء) مهمّ نیست و با کمان نیست زیرا ما بسوی پروردگارمان باز می گردیم و آرزومندیم که از گناهان گذشته ما در گذرد و ما امروز نخستین مؤمنین به اللّه هستیم. [.....]
(3) ترجمه تمام آیه چنین است: که می گوید پس از اصلاح زمین در آن فساد و تبهکاری نکنید و خدای را با بیم و امید بخوانید که رحمت او به نیکوکاران نزدیک است این آیه بعد از آیاتی است که از تسخیر و نظم خلقت و حرکات منظّم ماه و خورشید گفتگو می کند تا انسان همان فرامین خدا و پیامبر را از نظم جهان نیز دریابد.
ص: 501
(وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکُمْ- 10/ انفال) (وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی- 260/ انفال) (یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ- 27/ فجر) و این همان نفسی است که: (امّاره بالسّوء) یعنی امر کننده به زشتی بازنمی گردد.
خدای تعالی گوید: (أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ- 28/ رعد) که آگاهی و هشداری است بر اینکه با معرفت خدای تعالی و افزونی از عبادت اوست که اطمینان خاطر و آرامش نفس و جان حاصل می شود و همان است که در آیه: (وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی- 260/ بقره) خواسته شده است «1» و در آیات: (وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ- 160/ نحل) «2» (فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ- 103/ نساء)
__________________________________________________
(1) این تفسیر که در مورد توجّه راغب رحمه اللّه است از سخن حضرت ابراهیم و موضوعی است شایسته دقّت، چرا که ابراهیم خلیل الرّحمن و بت شکن اگر دلش به ایمان مطمئنّ نبود و قلبی استوار در راه توحید نمی داشت آنچنان اعمالی را یک تنه در برابر تمام بت پرستان عصر خویش انجام نمی داد و همین که از خداوند زنده کردن مردگان را می خواهد و مورد خطاب قرار می گیرد که مگر ایمان نیاورده ای؟ پاسخ می دهد چرا ایمان دارم ولی توفیق معرفتی و عبادتی فزونتر را آرزومندم تا بیش از پیش از آن راه آرامش خاطرم افزون شود. پس راهی برای وصل به چنان سعادت و سرنوشتی و یقینی فزونتر به معاد، بطوری که کاملا مورد قبول دل و فطرت باشد جز از راه شناسایی خدای و پرستش و عبادت دائم میسور نیست چنانکه آخرین شرط در باره رستگاران و انسان را عبادت دائمی قرار داد و فرمود: (إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً إِلَّا الْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلاتِهِمْ دائِمُونَ وَ الَّذِینَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ وَ الَّذِینَ یُصَدِّقُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ ...- 19- 26/ معارج): انسان حریص و آزمند، آفریده شده همینکه بدی به او می رسد جزع و بی تابی می کند و همینکه مالی و خیری به او می رسد بخل و تکبّر می ورزد مگر نماز گزاران و همانها که پیوسته و دائم نماز گزارند و در اموالشان حقّ سائل و محروم معیّن است و روز جزا را تصدیق می کنند و باور می دارند پس برای اعتقاد یقین به معاد به غیر از توجّه به زنده شدن طبیعت بعد از هر خزان راهی دیگر هست و آن معرفت روز افزون در باره خدای و عبادت بسیار است.
(2) از این آیه اساس و پایه ایمان که همان راسخ بودن در آن است بخوبی فهمیده می شود که اگر همچون عمّار یاسر و بلال که الگو و مورد شأن نزول این آیه هستند سراسر وجودشان از ایمان به اللّه سرشار باشد ولی با اکراه و اجبار به گفتن کلمه ای وادار شوند از ردیف دروغگویان که در آیه قبل ذکر شده خارج هستند می گوید دروغگویان کسانی هستند که به آیات خدای ایمان نیاوردند و آنها دروغگو هستند ولی کسانی هستند که به آیات خدای ایمان نیاورداند و آنها دروغگو هستند ولی کسی که بعد از ایمان به خدای با
ص: 502
(وَ رَضُوا بِالْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها- 7/ یونس) واژه- اطمأنّ و تطامن در معنی و لفظ نزدیکند.
گفته می شود: (طهرت المرأه طهرا و طهاره و طهرت: پاک شد، بر وزن (حسن و ضرب) که البتّه با فتحه حرف (ه-) به قیاس نزدیکتر است و معنی آن بر خلاف (طمث) است.
طاهره و طاهر- مثل (قائمه و قائم) و (قاعده و قاعد) است یعنی (پاک- برخاسته- نشسته).
طهارت دو گونه است: 1- طهارت جسم 2- طهارت نفس، که عموم آیات قرآن بر این دو معنی حمل شده است.
می گویند: طهّرته فطهر و تطهّر و (اطّهّر): پاکش کردم و پاکیزه شد، اسم فاعلش- طاهر و متطهر- است.
در آیه: (وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا- 6/ مائده) یعنی آب بکار مبرید یا چیزی که جای آن باشد (غسل یا تیمّم).
و آیه: (لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّی یَطْهُرْنَ- 222/ بقره) (فَإِذا تَطَهَّرْنَ- 222/ بقره) دو لفظ (حتّی یطهرن و- تطهّرن) دلالت دارد بر اینکه نزدیکی و همبستری به همسران جایز نیست مگر بعد از طهارت و تطهیر شدنشان.
__________________________________________________
اکراه چیزی گوید ولی دلش آرمیده به ایمان بادش دروغگو نیست و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در باره عمّار در این مورد فرمود: «انّ عمّارا مولی ایمانا من قرنه الی قدمه و اختلط الایمان بلحمه و دمه» سراسر وجود عمّار از فرق سر تا پای سرشار از ایمان است و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است، یاسر و سمیّه پدر و مادرش نخستین شهداء اسلام در آن شکنجه ها و آزمایشها بودند.
ص: 503
قرائت کسی که (حَتَّی یَطْهُرْنَ- 222/ بقره) خوانده است تأکید بر آن است یعنی تا اینکه طهارت را که همان غسل است بجای آورده باشند.
و آیه: (وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ- 222/ بقره) یعنی ترک کنندگان گناه و عمل کنندگان به نیکی و صلاح. و در این باره گفت:
(رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا- 108/ توبه) (أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ- 82/ اعراف) «1» و آیه: (وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ- 108/ توبه) یعنی پاکی نفس، و پاکیزه خوئی. و آیه: (وَ مُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا- 55/ آل عمران)، یعنی تو را از میان ایشان خارج می کنم و منزّه ات می دارم از اینکه فعل آنها را مرتکب شوی، و بر این معنی است آیات:
وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً- 33/ احزاب) (وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ- 42/ آل عمران) (ذلِکُمْ أَزْکی لَکُمْ وَ أَطْهَرُ- 232/ بقره) (أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ- 79/ احزاب) «2» و آیه: (لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ- 79/ واقعه) یعنی به حقایق معرفت قرآن نمی رسد و دست نمی یازد مگر کسی که نفس خویش پاکیزه گرداند و از آلوده شدن به فساد نگه دارد.
و آیه: (إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ- 82/ اعراف) این سخن را قوم پلید لوط به صورت طنز و نیشخند گفتند چون قبلا به آنها گفته بود: (هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ- 78/ هود) زنان برای شما پاک ترند.
و سخن خدای تعالی که: (لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَهٌ- 25/ بقره) یعنی پاکیزه از
__________________________________________________
(1) این آیه پاسخ قوم تبهکار و پلید لوط پیامبر است که به یکدیگر می گویند: لوط و پیروانش را که مردمی پاکیزه خوی هستند از شهر خویش بیرون کنید.
(2) یعنی رعایت امور اخلاق اسلامی و فرامین قرآنی برای جانها، و دلهاتان خوبتر و پاکیزه تر است.
ص: 504
پلیدیهای دنیا و نجاسات آن و گفته شده پاکیزه از اخلاق زشت به دلالت آیه: (عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه) و همچنین به دلیل وصف قرآن که در باره اش گفت: (مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ- 14/ عبس) «1».
و آیه: (وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ- 4/ مدّثر) گفته شده معنایش- نفسک- است که از معایب پاکش کنی.
و در آیات: (وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ- 26/ حج) (وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ- 125/ بقره) که تشویقی است بر تطهیر کعبه از پلیدیها و بت ها. بعضی گفته اند این آیه ترغیبی است بر تطهیر قلب برای داخل شدن سکینه و آرامش که در آیه: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ- 4/ فتح) ذکر شده است. (طهور:) مصدر است چنانکه «سیبویه» «2» حکایت کرده که می گویند: تطهّرت طهورا و توضّأت وضوءا: (به پاکی
__________________________________________________
(1) ترجمه آیاتش چنین است: این قرآن تذکار و یادآورنده ای است پس هر که می خواهد آن را یاد می کند که در صحیفه و نوشته هایی ارزشمند و والا و پاکیزه است و نویسندگانی بزرگوار و نیکوکردار.
(2) ابو بشر عمرو بن عثمان بن قنبر مشهور به سیبویه است که گویند همواره از او بوی خوش استشمام می شد و ابن خالویه چنین عقیده در باره کلمه سیبویه داشته. از اهالی بیضاء فارس است که در سال 161 هجری یا به گفته مرزبانی 180 هجری وفات یافته است و عمرش 40 و چند سال ولی در عمر کوتاهش اثر جاودانی به نام (الکتاب) در نحو از خود به یادگار گذاشت که همه دانشمندان از آن بهره مند شدند، آرامگاهش در شیراز است که سه بیت شعر زیبا بر آن حکّ شده است:
1-
ذهب الاحبّه بعد طول تزاور و نای المزار فاسلموک و اقشعوا 2-
ترکوک اوحش ما تکون بقفره لم یؤنسوک و کربه لم یدفعوا 3-
و قضی القضاء و صرت صاحب حفره عنک الا حبّه اعرضوا و تصدّعوا
که به گذاردن روزگار و از دست دادن دوستان که در آرامگاهشان آنها را وداع می کنند اشاره نموده است که بعد از حکم الهی بجای دوستان یا آرامگاه هم می شوم و دوستان از من دور می شوند و اعراض می کنند.
استادش خلیل بن احمد و یونس بن حبیب بوده است. ابو عبیده می گوید: پس از مرگ سیبویه به یونس بن حبیب گفته شد که سیبویه هزار صفحه از علم خلیل به نام خود نوشته است، یونس می گوید: از کجا این همه را از او شنیده است، کتابش را برایم بیاورید، همین که آن را مطالعه کرد و همه مطالبی که از خلیل نقل شده دید، گفت براستی که سیبویه هر چه از خلیل نقل کرده درست است همانطور که هر چه از من نقل
ص: 505
طهارت نمودم، و وضوئی گرفتم). پس- طهور- اسم مصدری است بر وزن- فعول- مثل وقدت وقودا: (آتش را به سختی مشتعل کردم).
و نیز- طهور- اسمی است غیر مصدر مثل- فطور- که اسمی است برای آن چیزی که با آن افطار می شود و روزه می گشایند و مانند آن، مثل: وجور و سعوط و ذرور: (دوای دهان و حلق- داروی بینی- عطر و بوئیدنی خوش). واژه- طهور- (چنانکه گفته شد اسم مصدر است) و گاهی صفت است مثل- رسول- و صفاتی مانند اینها، و بر این معنی است آیه: (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً- 21/ انسان) آگاهی و تنبیهی است بر اینکه آن نوشید (که خداوند به- ابراری- که در سوره انسان ذکر کرده می نوشاند) بر خلاف چیزی است که در آیه: (وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ- 16/ ابراهیم) ذکر کرده است. و در آیه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً- 48/ فرقان) اصحاب شافعی رضی اللّه عنه گفته اند- طهور- در آیه اخیر به معنی مطهّر- است (یعنی از آسمان آبی پاک کننده فرو فرستادیم) و این معنی از نظر لفظ صحیح نیست زیرا وزن فعول به
__________________________________________________
کرده درست است. صاعد اندلسی می گوید: من کتابی را نمی شناسم در علمی از علوم قدیم و جدید که شامل آن علم باشد با احاطه با جزاء آن غیر از سه کتاب، اوّل: مجسطی بطلمیوسی در علم کیهان شناسی. دوّم:
کتاب ارسطو در علم منطق. و سوّم: کتاب سیبویه بصری نحوی، که هر یک از این سه کتاب همه چیز را بحث کرده اند.
همین که کسی کتاب سیبویه را بر مبرّد خواند، گفت: تو بر دریای بزرگی راه می پیمائی. ابن النطاح می گوید: در حضور خلیل بن احمد بودم همین که سیبویه وارد شد خلیل گفت: مرحبا و آفرین به دوستی که از دیدارش ملول نمی شویم. دیگری می گوید به کتاب سیبویه نگاه کردم و آن را رساتر و بلیغ تر از سخنش یافتم. داستان مناظر سیبویه را با کسائی که به دربار خلفای عبّاسی منسوب بود شنیدنی است برای اینکه در یک مسئله نحوی که به نام (زنبوریّه) معروف است سیبویه گفت «فاذا هو هی» ولی کسائی با او مخالفت کرد تا اینکه عربی بدوی را با رشوه آوردند که بنفع کسائی نظر بدهد و چنین هم شد ولی صفحات تاریخ ادب نام سیبویه را در آن داستان و بعد از آن به نیکی یاد نموده است. ابو طیب لغوی می گوید: ثعلب گفت روزی که فرّاء از دنیا رفت کتاب سیبویه زیر سرش بود. (معجم الادباء/ 816) روزی جاحظ گفت: مردم در نحو کتابی مثل کتاب سیبویه ننوشته اند و بقیّه کتابهای در برابر کتاب او در حکم عیال و خاندان او هستند و چون خواستم به عبد الملک زیارت وزیر معتصم چیزی هدیه کنم، چیزی بهتر از کتاب سیبویه نیافتم که از ورثه فرّاء آن رای خریده بودم. ابو زید انصاری می گوید سیبویه در سنّ جوانی به درس می آمدم و شنیدم که می گفت از هر کسی که به او اعتماد داری برایم حدیث بگو. (وفیات الاعیان 3/ 134).
ص: 506
معنی فاعل از أفعل و فعل- (باب افعال و تفعیل) ساخته نمی شود و از- فعل- بنا می شود.
و نیز گفته شده (ماء طهورا) در آیه اخیر از جهت معنی اقتضای تطهیر و پاک کننده دارد، و آن به این معنی است که- طاهر- یعنی پاک کننده دو گونه است:
اوّل- اینکه صفت پاکی و طهارت آن رای متعدّی نمی کند مثل طهارت لباسی که طاهر است بدون اینکه بتوان آن را- مطهّر- دانست.
دوّم- اینکه صفت طهارت چیزی رای متعدّی یعنی پاک کننده غیر از خودش قرار می دهد و خدای تعالی آن رای با واژه- طهور- وصف کرده است تا شناختی و هشداری بر این معنی باشد.
طاب الشّی ء یطیب طیبا: آن چیز به خوبی پاک شد که آن را- طیّب- یعنی پاک می گویند.
و در آیات: (فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ- 3/ نساء) (فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ- 4/ نساء) اصل طیّب- چیزی است که برای حواسّ لذّت آور است و نفس و جان آدمی از آن لذّت می برد. الطّعام الطّیّب: در شرع، چیزی است که آن خوردگی و طعام پاک دارای شرایطی باشد. از این قرار:
1- بصورت مجاز تهیّه شده باشد و خوردنش جائز باشد.
2- به اندازه ای که جایز است صرف و تناول شود یا تهیّه شود.
3- و از جائی که جائز است، بدست می آید و هر گاه چنین باشد آن چیز طیّب و پاک است چه دنیائی و چه اخروی و آن چیز ناگوار نیست و گر نه چیزی هر چند که در دنیا پاک باشد و از آن سه مجرا بدست نیاید در آخرت و پایانش هم پاک نیست.
(یعنی چیزی پاک که به اندازه مجاز بدست نیامده و از جائی هم که مجاز نیست
ص: 507
حاصل شده است هر چند چیز پاکی باشد از نظر اسلام و عاقبت آن پاک نمی تواند باشد).
و بر این اساس فرمود: (کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ- 57/ بقره) (فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلالًا طَیِّباً- 88/ مائده) (لا تُحَرِّمُوا طَیِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَکُمْ- 87/ مائده)»
(کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً- 51/ مؤمنون) و این همان مقصود و مراد آیه: (وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ- 32/ اعراف) است. (که می گوید با عمل صالح و شایسته رزق و طیّبات خویش بدست آرید و بخورید نه از راه و اعمال ناروا و غیر صالح) و آیه: (الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ- 5/ مائده) که گفته شده مقصود از آن- ذبائح- است.
(حیوانات حلال گوشت با ذبح شرعی) و آیه: (وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ 26/ انفال) اشاره به غنیمت هاست. و نیز انسان طیّب کسی است که از پلیدی جهل و فسق و فجور و اعمال زشت و قبیح خالی و دور باشد و با زیور عمل و ایمان و اعمال نیک آراسته باشد.
و در آیه: (الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَهُ طَیِّبِینَ- 32/ نحل) همان انسانهای طیّب را قصد و
__________________________________________________
(1) آیه خطاب به مؤمنین است می گوید: چیزهای پاکی که خدای برایتان حلال کرده است حرام نکنید یعنی نابجا بدست نیاورید و بیش از اندازه نیاز حاصل نکنید و به دنبالش می گوید: (وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ- 87/ مائده) با تعدّی و زیاده روی طیّبات و آنچه را که خداوند حلال کرده است حرام نکنید، از این آیه به روشنی می فهمیم که بدست آوردن متاع هلال و هر چیزی که خداوند برای بهره مندی زندگی انسان پاک گردانیده اگر بیش از نیاز جمع شود و برای بدست آوردن آن تجاوز و تعدّی از حدّ شود و از جای ناروایی حاصل شود مثل این است که حرامی بدست آمده سپس می گوید: از آنچه که خداوند روزیتان کرده بصورت حلال و جایز بخورید و از خداوندی که به او ایمان دارید پروا کنید.
بدیهی است اگر این دستور بزرگ اجتماعی و اقتصادی و الهی در میان مسلمین پیاده شود و فرمانش بر روحشان سیطره داشته باشد سنگچینی و پایه های بهشت موعود از همین دنیا نهاده می شود زیرا دیگر در میان بشر حلالی با تجاوز حرام نمی شود و همه نعمات الهی عادلانه به همه می رسد زیرا گفت: بیش از اندازه نیاز حرام است و دیگر تعدّی و تجاوز معنی نخواهد داشت.
ص: 508
اشاره کرده است (یعنی در حالی که طیّب و پاکند فرشتگان آنها را از دنیا می برند و می میرانند).
و آیات: (طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ- 73/ زمر) «1» (هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّهً طَیِّبَهً- 38/ آل عمران) و آیه: (لِیَمِیزَ اللَّهُ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ- 37/ انفال) یعنی اعمال سوء با اعمال صالح.
و آیه: (وَ الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ- 26/ نور) هشداری است بر اینکه اعمال پاک از پاکان است، چنانکه روایت شده است:
«المؤمن اطیب من عمله و الکافر اخبث من عمله» (مؤمن پاکتر از عمل خویش و کافر ناپاکتر از عمل خویش است) و آیه: (وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ- 2/ نساء) یعنی کارهای زشت را عوض اعمال خوب و صالح نگیرید و بر این اساس آیات:
(ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ- 24/ ابراهیم) (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ- 10/ فاطر) و آیه: (وَ مَساکِنَ طَیِّبَهً- 72/ توبه) یعنی مکانهای پاکیزه و پاک و لذّت بخش. و آیه (بَلْدَهٌ طَیِّبَهٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ- 15/ سباء) که گفته شده اشاره به بهشت و جوار ربّ العزّه- است. و امّا آیه: (وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ- 58/ اعراف) اشاره به سرزمین پاک است. و آیه: (صَعِیداً طَیِّباً- 43/ نساء) یعنی خاکی که نجاست با آن نباشد.
استنجاء: (طهارت با سنگ و کلوخ) که- استطابه هم نامیده شده زیرا مفهوم پاک کنندگی و ازاله پلیدی در آن هست. «2»
اطیبان: خوردن و نکاح. (که با شرایطش دو چیز پاک و حلال و جایز است) طعام
__________________________________________________
(1) پرهیزکاران گروه گروه به بهشت می رسند و درهای آن بر ایشان گشوده می شود و کارگزاران بهشت به آنها می گویند: (سَلامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِینَ- 73/ زمر).
درود و سلام بر شما، شاد و پاکیزه باشید و جاودانه به بهشت در آئید.
(2) ابن فارس در ذیل این واژه حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آورده است که: «نهی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله ان یستطیب
ص: 509
مطیبه للنّفس: غذایی که نفس و جان را خوش آید.
طاب: عطر و بوی خوش و بهترین از هر چیز دو نیز- طاب- نوعی خرماست و شهر مدینه الرّسول را هم- طیّبه- گفته اند. «1»
و در آیه: ( (طُوبی) لَهُمْ- 29/ رعد) گفته اند: نام درختی است در بهشت و نیز گفته شده اشاره ای است به همه آنچه در بهشت پاک و پسندیده هست از بقای بدون فنا و نیستی، و قربت بدون زوال و بی نیازی بدون فقر و نیازمندی.
طوار الدّار و طواره: ادامه و امتداد بنا و ساختمان (دیوار و حدّ بنا) عدا فلان طوره:
از حدّش تجاوز کرد.
و لا أطور به: به سویش نزدیک نمی شوم.
__________________________________________________
الرّجل بیمینه».
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله طهارت یعنی (ازاله پلیدی بول و غائط) را با دست راست نهی نموده است. (مقائیس اللّغه- 3/ 435)
(1) نام قدیمی شهر مدینه یا طیّبه، یثرب بود که چون یثرب و تترب و یثریب به معنی فساد و سرزنش و نکوهش است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این نام را برای آنجا مکروه دانسته و آن را طیّبه یا طابه یعنی پاک و پاکیزه نامید که به معنی طاهر یعنی پاک از شرک و فساد است. (طبری/ تاریخ- النّهایه) از این جهت سفارش شده است که در نامگذاری نوزادان و کودکان از نامهائی که تداعی ناخوشایند و پوچ و بی معنی می کند پرهیز شود و از نامهائی که مفاهیمی متعالی و انسانی و زیبا دارد انتخاب شود تا کودک در بزرگی از نام خود احساس ناراحتی و اندوه نکند که متأسّفانه یکی از روشهای ناپسند استعمارگران در استعمار فرهنگی ملّت ها همین تغییر نامها است چه برای اشخاص و چه برای مکانها و مؤسّسات، و درست بر خلاف آنچه که پیامبر اسلام می خواهد عمل کردند یعنی نامهای پر معنی و نیکو را به نامهای بی هویّت عوض کردند چنانکه دیدیم نام وزارت معارف که مفهومی علمی و فلسفی و الهی داشت ابتداء به وزارت فرهنگ و سپس همین واژه فرهنگ را هم بخاطر محتوا و مفهومش به وزارت آموزش و پرورش تغییر دادند، و به همین قیاس نام افراد ملّت ما را از الگوهای مبارزاتی و دینی و فرهنگی مثل- علی و حسین و ابو ذر و احمد و زینب و فاطمه به نامهای فری و ماری و ژوری و ژیلا برگرداندند تا در نامها هم ملّت ما احساس پوچی کنند، و سپس منابع خدادادی سرشار کشورمان را به راحتی از چنگ مردمی پوچ گرا و پوچ اندیش به غارت ببرند.
لذا می بینیم پیامبر گرامی ما به نام و نامگزاری آنگونه اهمیّت قائل است. [.....]
ص: 510
فعل کذا طورا بعد طور: آن را در زمانهای پی در پی انجام داد.
و آیه (وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْواراً- 14/ نوح) گفته شده اشاره به آیه: (خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلًا- 67/ غافر) است و همچنین اشاره به آیه: (وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوانِکُمْ- 22/ روم) یعنی در خلق و خلق اسم کوهی مخصوص است و یا اسم هر کوهی و نیز گفته شده- (طُور)- کوهی است محیط به زمین.
در آیات:
(وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ- 1/ طور) (وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ- 46/ قصص) (وَ طُورِ سِینِینَ- 2/ تین) (وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ- 52/ مریم) (وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ- 154/ نساء) اشاره به همان معنی است.
الطّائر: هر حیوانی که بال داشته باشد و در هوا پرواز کند جمع طائر- طیر- است مثل راکب و رکب، طار، یطیر، طیرانا پرواز کرد (وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ- 38/ انعام) «1» (وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَهً- 19/ ص) «2» (وَ الطَّیْرُ صَافَّاتٍ- 41/ نور)
__________________________________________________
(1) در حدیثی از ابو ذر آمده است که گفته است ترکنا رسول اللّه و ما طائر یطیر بجناحیه الا عندنا منه علم- یعنی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در حالی از دست دادیم و رحلت فرمود که دین و شریعت را بطور کامل و رسا بر ایمان بیان کرده بود که نیازمند به آئینی و دینی دیگر نبودیم تا جائیکه هیچگونه مشکلی باقی نمانده بود- واژه طیر در این حدیث مثلی است بر اینکه پیامبر چیزی را ترک نکرد مگر اینکه آن را بیان کرده بود حتّی بیان احکام در مورد پرندگان و حلال و حرام آنها را که چگونه ذبح شوند و شخصی که در حالت احرام است اگر خواست فدیه ای بدهد چگونه است و از قبیل جزئیّات. (النّهایه- 3/ 151)
(2) در باره اعجاز صوتی حضرت داود نبی علیه السّلام است که به هنگام خواندن مزامیر خویش خداوند
ص: 511
(وَ حُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّیْرِ- 17/ نمل) (وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ- 20/ نمل) (تطیّر) فلان و اطّیّر: اصلش فال زدن به پرندگان است، سپس در باره هر چیزی که با آن فال نیک یا فال بد بزنند بکار می رود (تفاؤل و تشاؤم).
و در آیه: (إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ- 18/ یس) (ما در باره شما فال بد می زنیم) از این جهت گفته شده فال خوب یا فال بد از تست لا طیر الّا طیرک و هیچ کاری و تفاؤلی نیست مگر از خودت و آیه: (أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ- 131/ اعراف) یعنی شومی آنها و آنچه را که نتیجه زشت کاری و سوء عمل آنها است در پیشگاه خدای تعالی است.
و بر این اساس آیات: (قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ قالَ طائِرُکُمْ عِنْدَ اللَّهِ- 47/ نمل) (قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ- 19/ یس) (وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ- 13/ اسراء) در آیه اخیر یعنی عمل او که از خیر و شرّ از او سرزده است.
تطایروا: وقتی است که سرعت گیرند یا پراکنده نشوند.
شاعر گوید: طاروا الیه زرافات و وحدانا (حیوانات بصورت دستجمعی و تک تک با سرعت بسویش پریدند).
فجر (مستطیر:) طلوع فجر صادق که بخوبی روشن است.
و گفت: (وَ یَخافُونَ یَوْماً کانَ شَرُّهُ مُسْتَطِیراً- 7/ انسان) یعنی: از هنگامه ای می هراسند که شرّش روشن است.
(غبار مستطار): گرد و غبار پراکنده و افشانده که از نظر ساختمان لفظی میان (مستطیر) و (مستطار) اختلاف است، فجر و طلوع صبح بصورت فاعل تصوّر شده و گفته اند- فجر مستطیر- و غبار بصورت مفعول، که گفته شده- مستطار.
فرس مطار: اسبی تند رو و- مطار- در باره آهن یعنی: پراکنده شده و در مورد دل
__________________________________________________
می گوید: کوهها را مسخّر کردیم بطوری که در پگاه و شامگاه از کوهستان زمزمه داودی بر می خاست و پرندگان گروه گروه به سویش فراهم می آمدند.
ص: 512
یعنی شکسته. خذ ما طار من شعر رأسک: موهای بلند سرت را بگیر یا کوتاه کن.
(الطّوع: انقیاد و فرمانبری، نقطه مقابلش- کره: نافرمانی، است. در آیات:
(ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً- 11/ فصّلت) (وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً- 83/ آل عمران) (طوعا- در باره موجوداتی است که با اختیار و اراده راه حقّ می گزینند و- کره- موجوداتی که به ناچار چنان هستند.
(طاعه)- مثل- طوع- است ولی- طاعه- بیشتر در فرمانبرداری با رأی و اختیار است در آنچه را که امر شده است و دعا کردن و خواندن خدای به بزرگی در آنچه که منظور شده است (معنی دقیق طاعت همان به بزرگی یاد کردن خدای و تسبیح و تنزیه اوست).
در آیات: (وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ- 81/ نساء) (طاعَهٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ- 21/ محمّد) یعنی اطاعت کنید و بپذیرید می گویند: طاع له یطوع و اطاعه یطیعه: او را فرمان برد و گردن نهاد و گفت: (أَطِیعُوا الرَّسُولَ- 59/ نساء) (مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ- 80/ نساء) (وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ- 1/ احزاب) و در صفت جبرئیل علیه السّلام، می گوید: (مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ- 21/ تکویر) (تطوّع:) در اصل پذیرفتن و فرمانبری و طاعت است و- تطوّع- در سخن معمولی به معنی پرداختن چیزی است که لازم و واجب نباشد مثل تنفّل: نماز نافله بجای آوردن، و اضافه بر امور واجب کاری را انجام دادن.
گفت: (فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ- 184/ بقره) که (و من یطّوّع خیرا) هم خوانده شده. (کسی که بیش از واجباتش بندگی حقّ کند برایش بهتر است). (استطاعه)- باب استفعال از- طوع است یعنی توانائی، و آن چیزی است که وجود حالات فعل رای به
ص: 513
وقوع می رساند و فعل و کار هم از استطاعت و توانائی صادر می شود و در نظر محقّقین، یا پژوهشگران استطاعه اسمی است برای معانی و مفاهیمی که انسان به وسیله آن اراده خود رای از ایجاد فعل ممکن می سازد و بر آنچه می خواهد قادر می شود که بر چهار اصل استوار است:
1- زیر ساز و سرنوشت مخصوص در انسان، برای فاعل و انجام دهنده کار 2- تصوّر و در نظر گرفتن فعل و کاری که بایستی انجام شود.
3- مادّه و جسمی که تأثیرش رای بپذیرد.
4- وجود ابزار و آلتی که اگر فعل با ابزار انجام شود، مثل نویسندگی زیرا نویسندگی به چهار اصلی که ذکر شد برای ایجاد دو انجام نویسندگی نیازمند است، و از این روی می گویند:
فلان غیر مستطیع للکتابه: او واجد شرایط نویسندگی نیست، و استطاعتش رای ندارد و این در وقتی گفته می شود که یکی از آن چهار اصل رای فاقد باشد یا بیشتر از یکی را.
نقطه مقابل و ضدّ استطاعه- عجز- است و این است که کسی یکی از آن چهار شرط رای نیابد و یا بیشتر از یکی رای و هر گاه تمام این چهار اصل رای یافت او مستطیع مطلق است و اگر فاقد آنها بود عاجز مطلق یا بکلّی ناتوان و هرگاه بعضی از آنها را واجد باشد از جهتی مستطیع و از جهتی عاجز است که اگر چنان کسی به- عجر- توصیف شود شایسته تر است.
استطاعه- اخصّ از قدرت است، در آیات:
(لا یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ- 43/ انبیاء) (فَمَا اسْتَطاعُوا مِنْ قِیامٍ- 45/ ذاریات) (مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلًا- 97/ آل عمران) در باره کسانی است که در حال استطاعت به زیارت کعبه می روند) چنین کسی نیازمند چهار شرطی است که ذکر شده و سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: «الاستطاعه، الزّاد و الرّاحله». که این حدیث بیانی است از وسیله ای که حتما برای سفر حجّ لازم است که آنها را مخصوصا بدون دیگر شرایط ذکر کرده است زیرا وجود آن چهار شرط عقلا
ص: 514
معلوم است و اقتضای شرع هم، چنین است که تکلیف بدون دیگر شرایط صحیح نیست.
و در آیه: (لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَکُمْ- 42/ توبه) اشاره به- استطاعه در این آیه به نبودن وسیله مادّی و مالی و قصد است که اشاره شده:
و همچنین آیات: (وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلًا- 25/ نساء) (لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَهً- 98/ نساء) گفته می شود: فلان لا یستطیع کذا- یعنی بخاطر عدم تمرین و نیروی بدنی انجام آن کار برای او سخت است و این معنی برمی گیرد به عدم وسیله و قصد تصوّر آن، که تکلیف با وجود آن وسیله صحیح است و انسان با واجد بودن آن معذور نمی شود و بر این وجه است آیه:
(لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً- 67/ کهف) (تو با من توان پایداری نتوانی داشت) (ما کانُوا یَسْتَطِیعُونَ السَّمْعَ وَ ما کانُوا یُبْصِرُونَ- 20/ هود) (نه توانایی شنیدن دارند و نه دیدن).
و گفت: وَ کانُوا لا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً- 101/ کهف) و آیه زیر هم به همین معنی حمل شده است که: (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا- 129/ نساء) و آیه: (هَلْ یَسْتَطِیعُ رَبُّکَ أَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا- 112/ مائده) گفته شده آیه اخیر که بازگو کننده سخن حواریّون به حضرت عیسی است قبل از آن زمانی بوده که معرفتشان بر «اللّه» افزون و قوی شود و نیز گفته شده منظورشان از اینکه گفته اند: آیا پروردگار ما می تواند بر ما مائده آسمانی نازل کند؟ قصد و منظورشان قدرت خدای نبوده بلکه مقصودشان این بوده که آیا حکمت خدای چنین اقتضایی دارد؟
گفته شده- یستطیع و (یطیع) (باب استفعال و افعال) به یک معنی است و معنایش- هل یجیب؟ است یعنی آیا اجابت می کند مثل آیه:
(ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لا شَفِیعٍ یُطاعُ- 18/ غافر) یعنی ستمگران در قیامت دوست و شفیعی که اجابتشان کند نخواهند داشت.
یطاع- یعنی یجاب، در آیه قبل که سخن حواریّون است به صورت (هَلْ یَسْتَطِیعُ
ص: 515
رَبُّکَ
- 112/ مائده) هم خوانده شده، یعنی: (سؤال ربّک)- به این معنی که آیا پروردگارت می خواهد مائده نازل کند مثل اینکه می گویی: هل تستطیع الأمیر ان یفعل کذا: آیا امیر می خواهد که چنان کند و آیه: (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ- 30/ مائده) مثل عبارت:
اسمحت له قرینته و انقادت له و سوّلت است، یعنی همنشین او رام و مطیعش شد و با آراستن کارها بر او اغوایش کرد. طوّعت- از- اطاعت رساتر است. طوّعت له نفسه- مقابل عبارت- تأبّت عن کذا نفسه است یعنی نفسش از آن کار إبا نمود و دور کرد.
(تطوّع) کذا: با میل و رغبت آن را تحمّل کرد، در آیه:
(وَ مَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلِیمٌ- 158/ بقره) (کسی که با میل و رغبت نیکی را پذیرفت و انجام داد همانا خداوند آگاه و پاسدار اوست) «1» و آیه: (الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ- 79/ توبه) «2».
گفته شده: طاعت و تطوّعت- به یک معنی است مثل- استطاع و اسطاع. گفت:
(فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً- 97/ کهف) (اشاره به قومی است که در کنار سدّ ذو القرنین بوده اند که می گوید بعدا نتوانستند بر آن بالا روند و نیز نتوانستند آن را سوراخ کنند و نقب بزنند).
الطّوف: راه رفتن به اطراف و دور چیزی است، و از این معنی واژه- طائف-
__________________________________________________
(1) پاس داشتن به سه معنی است: 1- حرمت داشتن، 2- حفظ و نگه داشتن، 3- افزایش نعمت که خداوند کسانی را که اضافه بر واجبات تکالیفی بیش از وسع خود انجام می دهند مشمول سه اصل فوق می کند.
(2) کسانی که مؤمنین مشتاق بکار خیر و داوطلبان نکوکاری، و ایثارگرائی که بیش از استطاعت خویش صدقه می دهند، عیب جوئی کند خداوند استهزاء آنها را به خودشان بازمی گرداند (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ- 79/ توبه) عذابی دردناک خواهند داشت.
ص: 516
است در باره کسی که برای حفاظت خانه ها، آنها را گشت می زند.
فعلش- طاف به یطوف- است، در آیات:
(یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ- 17/ واقعه) (فَلا جُناحَ عَلَیْهِ أَنْ یَطَّوَّفَ بِهِما- 158/ بقره) (هر کس حجّ و زیارت کعبه کند یا حجّ عمره می گذارد باکی بر او نیست و رواست که صفا و مروه را نیز با دور زدن انجام دهد) و از این واژه بصورت استعاره عبارت است: الطّائف من الجنّ: گروهی از پریان گردنده.
الطّائف من الخیال: پندار و خیال محیط بر وجود.
الطّائف من الحادثه: رویداد فراگیر، و غیر از اینهاست.
در آیه گفت: (إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ- 201/ اعراف) «1».
طائف من الشّیطان- در آیه همان وسوسه های شیطانی است که بر انسان احاطه می کند و می خواهد او را در دام بیندازد که- طیف- نیز خوانده شده و همان خیال چیزی و صورتی است که در خواب یا بیداری بر انسان ظاهر می شود و از این جهت خیال را- طیف- گفته اند.
در آیه گفت: (فَطافَ عَلَیْها طائِفٌ- 19/ قلم) کنایه و تعریضی است از مصیبتی که به آنها رسیده. «2»
و آیه: (أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ- 125/ بقره) یعنی برای آنها که قصد کعبه کرده و آنها را طواف می کنند. واژه طوّافون- در آیه: ( (طَوَّافُونَ) عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلی بَعْضٍ- 58/ نور) عبارت از خدمتگزاران است، پیامبر علیه السّلام در باره گربه فرموده است.
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ- 201/ اعراف).
(2) آیه اخیر مربوط به سرگذشت باغداری بود که نمی خواست سهم فقرا را بپردازد و با اطمینان کامل به خود وعده داد که فردا میوه ها را می چینم و هیچ یادی از خدا نکرد و استثنائی قائل نشد لذا برای عبرت چنین کسان خداوند آن باغ و محصولش را با بلیّه ای نابود کرد تا درسی برای دیگران باشد.
ص: 517
«انّها من الطّوافین علیکم و الطّوافات» «1» یعنی: گربه از حیواناتی است که گشت می زند و در اطرافتان می گردد.
(الطّائفه) من النّاس: گروهی از مردم.
الطّائفه من الشّی ء: مقداری از آن چیز.
و در آیه: (فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ- 122/ توبه) «2». بعضی گفته اند این دستور نخست بر گروهی و طایفه ای از مکانی واقع می شود و سپس افزون
__________________________________________________
(1) این حدیث معنی عمیقتری دارد و آن این است که پیامبر می فرماید: گربه حیوانی است دوره گرد که امید وفا و دست آموزی چون اسب و سگ در باره او نیست و حیوانی که ثباتی ندارد و دوره گرد است همان حالت بر وجودش غلبه دارد و نمی توان او را اهلی نمود و لذا بخاطر وحشی بودن از خوردن گوشت و خرید و فروشش نهی شده است، همواره می گردد و در جای معیّن ثابت نیست و نیز- حرّه- در معنی ترشروئی و کراهیت، که در چهره کسی ظاهر می شود و همچنین صدای معروف سگ. (لس 5/ 260- الرّائد)
(2) یکی از آیاتی که در قرآن بصورت امر و دستور و تشویق برای کسب علم و دین هست و شکوهمندی مکتب اسلام را اثبات می کند، آیه 122/ توبه است که می گوید: (ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ) چون مهاجرت دست جمعی مردم برای طلب علم ناصحیح و ناممکن است لذا می گوید حال که همه نمی توانید چرا از هر فرقه و دسته ای طایفه و گروهی حرکت نمی کنند تا در دین دانش آموزند و فقیه شوند و در بازگشت قوم خود رای اندرز دهند و بسا که از زشتی ها بر حذر شوند.
صاحب کشّاف می نویسد: اگر رفتن همه مردم برای فرا گرفتن علم و دانش در دین ایجاد مفسده ای نکند بر همه واجب است زیرا فرمود: «طلب العلم فریضه علی کلّ مسلم و مسلمه» و اگر رفتن دستجمعی برای تفقیه دانش آموزی در دین امکان نداشته باشد از هر گروه زیادی گروه کمی بایستی اقدام و رنج تحصیل علم را به خود هموار نمایند تا بتوانند دیگران رای ارشاد کننده اینکه هدفشان اغراض پست و ناچیز دنیایی باشد و یا اینکه پس از فراگیری و فقاهت در لباس و مرکب و زندگی، به ستمگران تشابه جویند و نزدیک شوند و نه برای حسادت بلکه برای همان هدفی که قرآن می گوید باشند.
صاحب تبیان در روایتی از امام محمّد باقر علیه السّلام نقل می کند که گفته است زمانی که مهاجرت مردم از نقاط مختلف به سوی مدینه و بهره مندی از پیامبر بسیار فزونی گرفت خداوند ایشان رای امر کرد که گروهی از ایشان کوچ کنند و بقیّه برای تفقّه باقی بمانند و کار غزاهم به تناوب انجام شود.
سپس از قول واقدی نقل می کند که عدّه ای از اخیار و نیکان مسلمین برای ارشاد اقوامشان به روستاها رفتند که ناگهان دورویان و دو چهرگان تأخیر آنها رای بخاطر شرکت نکردن در جنگ تبوک دانستند و لذا آیه 16/ شوری نازل شد که تأخیر آنها بخاطر ایمان آنها و اجابت دعوت مؤمنین است. (تبیان 5/ 323- کشّاف 2/ 323)
ص: 518
شده و بیشتر افراد رای در بر می گیرد.
و بر این معنی است: (وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ- 9/ حجرات) (إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ- 122/ آل عمران) که اگر از واژه- طائفه- اراده مفهوم جمع شود مفردش- طائف- است و اگر مقصود از آن واحد باشد بطور کنایه واحد است و صحیح است که لفظش جمع باشد و نیز صحیح است مثل واژه های راویه (شتر آبکش) و علامه و مانند آنها باشد که صورتا مفرد و در معنی جمعند.
(طُوفان:) هر حادثه ای است که بر انسان محیط شود و فراگیرد و بر این معنی آیه:
(فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الطُّوفانَ- 133/ اعراف) است.
لفظ طوفان- در عرف آبی است که از زیادی به نهایت می رسد و چون حادثه ای که به قوم نوح رسید از آب بود، خدای تعالی گفت: (فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ- 14/ عنکبوت) پس لفظ طوفان به سیلان و خیزش فراگیر آب اطلاق شده است.
طائف القوس: خانه کمان و قبضه آن.
طوف: پلیدی و غائط.
اصل- طوق- چیزی است که بر گردن قرار داده می شود که یا طبیعی است مثل طوق کبوتر و یا ساختگی و دست ساز است، مثل حلقه طلا و نقره و سپس به صورت فعل در آمده و گفته می شود طوّفته کذا- قلّدته- یعنی به گردنش قلّاده و طوقی آویختم.
در آیه: (سَیُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ- 80/ آل عمران) «1» افکنده شدن بخل چون طوق به
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: کسانی که خداوند از فضل و کرمش به آنها داده و بخل می ورزند گمان نکنند و نپندارند که بخل و خست برای آنها خیر است بلکه بخل و نظر تنگی بر ایشان شرّ و ذلّت است و روز
ص: 519
گردن بخیلان به صورت تشبیه است، همانطور که از بخل چون طوق به گردن بخیلان بصورت تشبیه است، همانطور که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در خبری روایت شده است که: «یأتی احدکم یوم القیامه شجاع اقرع له زبیبتان فیطوّق به فیقول انا الزّکاه الّتی منعتنی» (یعنی کسی از شما در قیامت، دلیری است که می آید در حالی که دو حبّه کشمش یا خرما انجیر بر او کوبنده تر است و به سختی در گردنش به صورت طوقی قرار می گیرد و به او می گوید من همان زکاتی هستم که مرا از پرداخت آن منع می کردی).
(الطّاقه:) اسمی است برای نیرو و توانایی که انسان با آن بسختی می تواند کاری را انجام دهد و تشبیهی است به طوق و حلقه ای که بچیزی محیط است. و آیه: (وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا بِهِ- 286/ بقره) یعنی آنچه را که کارش و اراده انجامش بر ما سخت است از ما بردار، معنی آیه این نیست که بگوید چیزی را که قدرت انجامش را نداریم بر ما تحمیل نکن زیرا خدای تعالی آنچه را که بر انسان برداشتن و انجامش سخت است دستور می دهد چنانکه گفت: «1» (وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ- 157/ اعراف) (وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ 2/ شرح) یعنی: عبادات سختی که ترک آنها و زر و گناهی بود از تو سبک گردانیم و بر این معنی آیه: (قالُوا لا طاقَهَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ- 249/ بقره) که نفی طاقه از نفی قدرت تعبیر می شود. و آیه: (وَ عَلَی الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَهٌ طَعامُ مِسْکِینٍ- 184/ بقره) ظاهرش این است که، حکم اقتضاء می کند به اینکه کسی که طاقت و توانایی بر دادن فدیه برای روزه ای که خورده یا نخورده دارد، او را ملزم می کند ولی نظر اجماع بر این است که دادن فدیه در صورت قدرت داشتن الزام ندارد مگر با شرطی دیگر (یعنی یا بیمار و یا مسافر باشد نه اینکه هر کس توانست قدیه بدهد روزه نگیرد). آیه اخیر (عَلَی الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ- 184/ بقره) نیز روایت شده یعنی دستورشان می دهد و وادار می شوند که
__________________________________________________
قیامت طوق گردنشان خواهد شد میراث آسمانی و زمین از خداوند است و خداوند از کارشان آگاه است.
(1) کار دشوار و سخت نه کاری که فوق طاقت است.
ص: 520
فدیه را به گردن بگیرند.
الطّول و القصر (بلندی و کوتاهی) آنطور که گفته شده، از نامهایی است که در کنار هم هستند و در اعیان و اعراض (خود شی ء و عوارض آن) مثل زمان و غیر از آن بکار می رود. و در آیه: (فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ- 16/ حدید) (همچون کسانی از اهل کتاب نباشید که مدّت زندگیشان طولانی شد و دلهاشان سخت و بسیاری از آنها عصیان پیشه اند) و در آیه: (إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلًا- 7/ مزّمل) می گویند- طویل و طوال (دراز) و عریض و عراض: (پهناور) که جمع آن طوال است و طیال- نیز گفته شده، و به اعتبار معنی طول به ریسمانی که بر گردن ستور رها شده- طول- گویند.
طوّل فرسک: افسار اسبت را رها کن. طوال الدّهر: مدّت طولانی دهر و روزگار.
(تطاول) فلان: با گردنفرازی اظهار فضل و فزونی کرد.
در آیه: (فَتَطاوَلَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ- 45/ قصص) (عمر و روزگارشان به دراز کشید و فزونی یافت) (طول)- به فضل و برتری و نعمت، مخصوص شده است. و آیه: (شَدِیدِ الْعِقابِ ذِی الطَّوْلِ- 3/ غافر) (کسی از شما که از نظر توان و قدرت نمی تواند) کنایه از چیزی است که به مهریّه و نفقه برمی گردد.
طالوت: اسم غیر عربی و علم است.
الطّین: گل، که همان آب و خاک مخلوط است هر چند آب آن هم از بین برود باز گل نامیده می شود.
ص: 521
گفت: (مِنْ طِینٍ لازِبٍ- 11/ صافّات) «1» از گلی چسبنده. فعلش طنت کذا و طیّنته- است یعنی گل اندودش کردم. و آیات: (وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ- 12/ اعراف) «2» (فَأَوْقِدْ لِی یا هامانُ عَلَی الطِّینِ- 38/ قصص) «3».
طوبت الشّی ء طیّا: آن را در هم، پیچیدم، مثل پیچیدن و بستن نامه و طومار و بر این اساس آیه: (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ- 104/ انبیاء) «4».
طویت الفلاه: بیابان را درهم نوردیدم.
گذشت عمر هم به- طی ء- تعبیر می شود، می گویند:
طوی اللّه عمره: (عمر و زندگیش را خدای درهم پیچید).
شاعر گوید: طوتک خطوب دهرک بعد نشر (حوادث عمر و روزگارت ترا بعد از زندگی در هم پیچاند و به مرگت رساند). گفته شده آیه: (وَ السَّماواتُ (مَطْوِیَّاتٌ) بِیَمِینِهِ- 67/ زمر) که اگر از معنی درهم پیچاندن یا بستن و یا از معنی دوّم پایان دادن عمر باشد، هر دو صحیح است، و معنیش همان- مهلکات یعنی نیست و نابود شده هاست.
و آیه: (إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ (طُویً)- 12/ طه) گفته شده اسم آن درّه ای است که به موسی در آنجا وحی شد و جریان وحی در آنجا برایش حاصل شده است.
و نیز گفته شده- طوی- در آیه فوق اشاره به حالتی است که در طریق گزینش
__________________________________________________
(1) همین که سوره ای از قرآن نازل شود که بگوید ایمان بیاورید و با پیامبر به جهاد بروید کسانی که صاحب نعمت و مکنت هستند از تو می خواهند که به جهاد نیایند.
(2) سخن نژاد پرستانه و برتری جویانه شیطان است که می گوید من را از آتش آفریده ای و آدم را از خاک، چگونه بر او سجده کنم. این الگو و نمونه استکبار در تمام زمانها وجود دارد که همواره قدرتمندان خود را از دیگران، نژادی برتر می دانند و دیگران را خوارتر که دست پر قدرت روزگار و فرمان اللّه ناگهان در همان چاه ژرفنای غرور سرنگونشان می سازد. [.....]
(3) سخن فرعون است بر برادرش که می گوید: ای هامان برای من بر گل آتشی بر افروز یعنی گل را پخته کن و با آجر بنایی مرتفع بساز تا بر آن بالا روم و از خدای موسی مطّلع شوم.
(4) سجل همان طومار نبشته است، می گوید: روزی که آسمان را چون طومار کاغذ و کتاب درهم پیچیم و ببندیم، این آیه و آیات مشابه دیگر برهانی بر پایان یافتن دوران آسمان و زمین است.
ص: 522
حضرت موسی و آزمایش او حاصل شده است گویی مسافت دوری است که اگر با کوشش خودش می خواست آن را بپیماید برایش دور می بود و لذا آن راه برای او درهم پیچیده و کوتاه شد.
و در آیه: (إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً- 12/ طه) گفته شده- طوی اسم زمینی است که بعضی آن را منصرف و بعضی غیر منصرف نموده اند و با اینکه مصدر- طوبت- استکه حرف اوّلش مفتوح است و منصرف می شود و نیز مکسور هم می شود مثل- ثنی و ثنی- و معنایش این است که او را دوبار ندا دادم.
)
ص: 523
ظعن، یظعن ظعنا- وقتی است که کسی کوچ می کند و می رود. (شب روی)، در آیه گفت: (یَوْمَ ظَعْنِکُمْ- 80/ نحل) الظّعینه: هودج یا تخت روانی که بانویی در آن باشد و بطور کنایه زن را هر چند که در هودج نباشد ظعینه گفته اند. «1».
الظّفر: ناخن در انسان و غیر انسان، در آیه گفت:
(کُلَّ ذِی ظُفُرٍ- 146/ انعام) یعنی دارای چنگال.
سلاح- هم به شباهت چنگال پرندگان به- ظفر- تعبیر می شود، زیرا چنگال هم برای پرنده درّ حکم همان سلاح است.
__________________________________________________
(1) شعرای بزرگ عرب این واژه را بسیار در قصایدشان بکار برده اند امّا باید دانست که غزلیاتشان همواره در وصف همسر و نامزدشان بوده جز یک شاعر که او را به بدنامی برده اند بقیّه شعراء این عفّت اخلاقی را حفظ کرده اند مثلا امراء القیس بهترین قصیده اش در گفتگو با دختر دایی و دختر عمویش بوده است و در آخر (کتاب الالف) از شعر حاتم طایی که خطاب به زنش بوده یاد نمودیم. بگفته ابن اثیر در حدیثی از سعید بن جبیر نقل شده است لیس فی جمل ظعینه صدقه- یعنی در شتری که مخصوص مسافرت و کوچ کردن است زکاتی نیست. (النّهایه- 3/ 157)
ص: 524
فلان کلیل الظّفر: او سست و زبون است.
ظفره: چنگ و ناخن خود را در او فرو برد.
اظفر: بلند ناخن.
ظفره: ناخنک و گوشه چشم، که دیدگان را می پوشاند و زحمت می دهد و در سختی تشبیهی است به ناخن. ظفرت عینه: چشمش گوشه درآورد.
(ظفر:) پیروزی و رستگاری، و اصلش از- ظفره علیه- است، یعنی چنگالش را در او فرو برد بر او چیره شد، در آیه گفت:
(مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ- 24/ فتح) (پس از اینکه شما را بر ایشان پیروزی داد).
الظّلّ: سایه و تاریکی، ضدّ روشنایی که اعمّ از واژه- فی ء- و فراگیرتر از آن است. (فی ء: سایه آفتاب از ظهر تا غروب و- ظلّ- سایه از پگاه تا شامگاه). گفته می شود. ظلّ اللّیل و ظلّ الجنّه سایه و تاریکی شب و سایه بهشت. بهر کجایی که نور خورشید نمی رسد ظلّ و سایه گفته می شود، ولی- فی ء- جز از زوال خورشید به بعد گفته نمی شود (از نیمروز ببعد تا شامگاه) از واژه- ظلّ- به عزّت و مناعت طبع و فراخی زندگی نیز تعبیر می شود، در آیه گفت: (إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی ظِلالٍ- 41/ مرسلات) یعنی در عزّت و مناعت.
و آیه: (أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها- 35/ رعد) (خوردن در آن بهشت و آسایش آن دائمی است).
و آیه: (هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فِی ظِلالٍ- 56/ یس) ظلّلنی الشّجر و اظلّنی: آن درخت بر من سایه انداخت.
و گفت: (وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ- 57/ بقره) (خطاب به بنی اسرائیل است که می گوید در آن بیابان سوزان ابرها بر شما سایه انداختند).
اظلّنی فلان: مرا حفظ و پاسداری کرد و مرا در سایه عزّت و بزرگواری خود قرار
ص: 525
داد و در پناه گرفت. و آیه: (یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ- 48/ نحل) یعنی ایجاد نمودن و آفرینش سایه وجودی پدیده ها که دلالت بر یگانگیش دارد و از حکمتش خبر می دهد. «1»
و در آیه: (وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ ... تا ... وَ ظِلالُهُمْ- 15/ رعد) حسن گفته است: سایه تو خدای را سجده می کند و امّا تو کفر می ورزی (سایه وجودی پدیده ها، خواه ناخواه تابعی از وجود آنها است که تکوینا در همان طریقی عمل می کنند که خداوند آنها را آفریده و انحراف از آن سرشت و نهاد طبیعی ندارند ولی خود انسان با اختیار و اراده ای که دارد و بایستی با انتخاب راه و عبادت خدای را سجده کند گستاخی می ورزد).
__________________________________________________
(1) سایه وجود پدیده های عالم که همگی از یک سنّت پیروی می کنند و تسلیم فرمان الهی هستند یکی از دلایل بزرگ توحید و یگانگی آفریدگار جهان است مانند سنت زایش- رویش- فرسایش و والایش و هم چنین قانون جهان شمول حرکت که سایه اش سراسر عالم وجود را فرا گرفته در آیه فوق بخوبی بیان شده است که سپس می گوید- همه با کمال تسلیم و فروتنی به سجده خداوند مشغولند و هر چه در آسمانها و زمین هست از جنبندگان و فرشتگان همه بدون استکبار و تکبّر در راه کمال وجود آن بر آن سرشته، و آفریده شده اند به سجده حقّ مشغولند و بگفته سعدی
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
و یا
تسبیح گوی او نه بنی آدمند و بس هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
و بگفته مولوی:
چون سبح کرده ای هر چیز را ذات بی تمیز و با تمییز را
هر یکی تسبیح بر نوع دگر گوید او از حال آن، این بی خبر
آدمی منکر ز تسبیح جماد و ان جماد اندر عبادت اوستاد
و باز در مورد راز سایه های موجودات و پدیده ها که همان حقیقت وجودی آنها است می گوید:
جزء عقل این از آن عقل کل است جنبش اینسایه زان شاخ گل است
سایه اش فانی شود آخر در او پس بداند سرّ میل و جستجو
پس سایه ها که نمایانگر هویّت اشیاء است روزی در حقیقت کلی مانند قطرات آب به دریای حقیقت می رسند و آنگاه- (و یبقی وجه ربّک ذو الجلال و الاکرام) و در حدیثی آمده است که- کافر به غیر خدا سجده می کند و سایه اش خدای را سجده می نماید- و این اشاره به همان اختیار و انتخاب انسان در راه کفر است، در حالیکه حقیقت وجودیش گویای توحید و آفریدگار است.
ص: 526
ظلّ، (ظلیل:) بخشنده و فیض رساننده.
و آیه (وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِیلًا- 57/ نساء) کنایه از حیات و زندگی تازه و آرام است.
الظّله: ابری که باد گرم و سموم در پی دارد.
در آیات: (کَأَنَّهُ ظُلَّهٌ- 171/ اعراف) (عَذابُ یَوْمِ الظُّلَّهِ- 189/ شعراء) أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ فِی ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ- 210/ بقره) یعنی: عذابی که به ایشان می رسد. ظلل جمع (ظُلّه) است مثل غرفه و غرف و قربه و قرب. عبارت- فی ظلل- در آیه اخیر- فی ضلال هم خوانده شده که یا جمع- ظلّه- است مثل غلبه و غلاب (چهره و دست) و حفره و حفار (سوراخ و منفذ) و یا جمع- ظلّ- است مثل آیه: (یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ- 48/ نحل).
بعضی از زبانشان گفته اند هر شاخصی- ظلّی- است و بر این معنی شعر شاعر بر آن دلالت دارد که می گوید: لمّا نزلنا رفعنا ظلّ اخبیه (همین که فرود آمدیم عمود خیمه ها را برافراشتیم) البتّه سایه را که همان- فی- است نصب نمی کنند و برپا نمی دارند بلکه خیمه ها و چادرها را بر پا می دارند، شاعر دیگری می گوید:
یتبع أفیاء الظّلال عشیّه (شامگاهان سایه هایی که بالا آمده اند دنبال می کنند) یعنی سایه هایی که بالا بر آمده اند، و در این مصراع دلالتی نیست زیرا- رفعنا ظلّ اخبیه- در مصراع قبل معنیش برپا داشتن چادرهاست، گویی که بناچار سایه را بلند کرده است.
و در- افیاء الظّلال- ظلال عام است و به هر سایه ای اطلاق می شود ولی- فی- خاصّ است و آنجا که می گوید: افیاء الظّلال اضافه جنسیت است که چیزی به جنس خودش اضافه شود و- (ظُلّه)- هم چیزی است مقل صفّه. «1» که آیه: (وَ إِذا غَشِیَهُمْ مَوْجٌ کَالظُّلَلِ- 32/ لقمان)
__________________________________________________
(1) صفّه: قسمتی از بناء خانه و مسجد است که سقفی دارد و فضای وسیعی، و در حدیث یادآوری اهل
ص: 527
یعنی: پاره های ابر سیاه، که بر آن معنی حمل کرده اند.
و در آیه: (لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ- 16/ زمر) که واژه- ظلّ- برای هر پوشاننده و ساتری پسندیده و ناپسند گفته می شود.
امّا ساتر و پوشاننده پسندیده، مثل آیات: (وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ- 21/ فاطر) (دانِیَهً عَلَیْهِمْ ظِلالُها- 14/ انسان) (میوه هایی که نزدیکند و سایه هاشان آنها را فرا گرفته).
و امّا نوع ناپسند- ظلّ، در آیات:
(وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ- 43/ واقعه) (إِلی ظِلٍّ ذِی ثَلاثِ شُعَبٍ- 30/ مرسلات) ظلّ- در آیه اخیر، مثل- ظلّه- است بنابر آیه ای که می گوید: (ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ- 16/ زمر). و آیه: (لا ظَلِیلٍ- 31/ مرسلات)- ظلیل، چیزی است که فایده سایه را ندارد تا نگاهدارنده حرارت و آتش باشد در مورد پیامبر صلّی الله علیه و آله روایت شده است که:
«انّ النّبیّ صلّی الله علیه و آله کان اذا مشی لم یکن له ظلّ» و این سخن را تأویلی است که در جای دیگر باید ذکر شود. «1»
__________________________________________________
صفه آمده است که آنها فقراء مهاجرین بودند و هیچیک از آنان منزلی که در آن سکونت کنند نداشتند و به مکانهایی که سایبانی داشته در مسجد مدینه سکنی می گزیدند و اینان چنان مشهور و پارسا بودند که پیامبر صلّی الله علیه و آله در فقدان یکی از آنها با تأثّر می فرماید:
«مات رجل من اهل صفّه» هو موضع مظلل من المسجد کان یأوی الیه المساکین: طاقنما و ایوانی از مسجد بوده که مسکینان به آنجا پناه می بردند.
صفه البیان: ایوان و سایبانی از خانه. جمع صفّه- صفت است و به گفته یاقوت در قسمت جلوی مسجد صفّه ساخته می شده. (لس 9/ 195- مجمع البلدان 3/ 414)
(1) با توجّه به آیات اخیری که راغب در معنی- ظلّ- آورده است حدیث مورد نظر در باره «کان اذا مشی لم یکن له ظلّ» کنایه از شخصیّت وجودی پیامبر صلّی الله علیه و آله است که ظلّی که در معنی رنج و عذاب است از او به نسبت سایرین دیده نمی شده، زیرا او را خداوند به صفت (خُلُقٍ عَظِیمٍ- 4/ قلم) وصف کرده است پس- ظلّ- کنایه از نداشتن عذاب و رنج برای سایرین بوده و واژه مشی به طور کنایه به معنی روش و منش است.
ص: 528
الظّلمه: نبودن نور و تاریکی است. جمعش- ظلمات- است.
در آیات: (أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ- 40/ نور) (یا تاریکی هائی در دریای هول انگیز و ژرف) (ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ- 40/ نور) خدای تعالی گوید: (أَمَّنْ یَهْدِیکُمْ فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 63/ نمل) (وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ- 1/ انعام).
واژه- ظلمه- به جهل و نادانی و شرک و فسق تعبیر می شود همانطور که واژه نور به ضدّ آنها یعنی علم و (خدا پرستی و پاکدامنی) تعبیر شده است. خدای تعالی گوید:
(یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ- 257/ بقره) (أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ- 5/ ابراهیم) «1» (فَنادی فِی الظُّلُماتِ- 87/ انبیاء) (کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ- 87/ انبیاء) (کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ- 122/ انعام) (کَمَنْ هُوَ أَعْمی- 19/ رعد) است و در سوره انعام آیه:
(وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا صُمٌّ وَ بُکْمٌ فِی الظُّلُماتِ- 39/ انعام) پس عبارت (فِی الظُّلُماتِ- 39/ انعام) در این آیه موضوعی است بجای کوری که گفت: (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ- 18/ بقره) در آیه: (ظُلُماتٍ ثَلاثٍ- 6/ زمر) یعنی بطن و رحم و بچّه دان مادر (بطن، رحم، مشیمه).
__________________________________________________
(1) خطاب به حضرت موسی است که می گوید: آیات خود را به موسی فرستادیم به اینکه قومت را از تاریکی ها به نور ببر و ایّام خدا را یادآوریشان کن که در اینها نشانیهایی برای هر پایدار و سپاسگزاری است، یعنی: همان روز خروج و نجات قوم موسی از فرعون «یوم اللّه» معرّفی شده که در اسلام «ایّام اللّه» با همین محتوی وجود دارد مانند:
تولّد، هجرت، و بعثت پیامبر صلّی الله علیه و آله و روز فتح مکّه و روزهای سرنوشت ساز مثبت دیگر و در انقلاب اسلامی ایران 17 شهریورها (جمعه سیاه) و ...
ص: 529
(اظلم) فلان: به تاریکی رسید، و گفت: (فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ- 37/ یس) ظلم: در نظر زبانشناسان و بیشتر دانشمندان عبارتست از «وضع الشّی ء فی غیر موضعه المختص به» قرار گرفتن چیزی در غیر از جایی که مخصوص به اوست یا به نقصان و کمی و یا به زیادتی و فزونی و یا به عدول، و انحراف از زمان و مکان آن، و لذا گفته می شود.
ظلمت السّقاء: در وقتی که شیر بی موقع از شتر مادینه دوشیده می شود و آن هم- ظلیم- نامیده می شود.
ظلمت الأرض: زمین را حفر کردم و جای حفر کردن نبود و آن زمین را هم- مظلومه- گویند خاکی هم که از آنجا بیرون آورده اند- ظلیم گویند (ظلم:) در تجاوز از حقّی است که در حکم نقطه محیط دایره است و در تجاوز کم یا زیاد هم گفته می شود از این روی ظلم، در گناه بزرگ و کوچک هر دو بکار می رود، به آدم در حال تعدّی و تجاوزش ظالم گفته شده و در باره ابلیس هم ظالم هر چند که میان این دو ظلم یعنی ظلم آدم و ظلم ابلیس فرق زیادی است، بعضی از حکماء گفته اند «ظلم» بر سه گونه است:
اوّل- ظلم میان انسان و خدای تعالی و بزرگترین آن کفر و شرک و نفاق است و لذا گفت: (إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ- 13/ لقمان) و مقصود همان است که در آیات: (أَلا لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمِینَ- 18/ هود) (وَ الظَّالِمِینَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً- 31/ انسان) و در آیات زیاد دیگر آمده است و گفت:
(فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَبَ عَلَی اللَّهِ- 32/ زمر) (وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً- 21/ انعام) دوّم ظلمی که میان انسان و مردم است که در آیه: (وَ جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ- 40/ شوری) «1» به آن اشاره شده تا آنجا که می گوید: (إِنَّهُ لا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ- 40/ شوری).
(إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ- 42/ شوری)
__________________________________________________
(1) تمام موضوع چنین است: سزای هر بدی، بدی ای همانند آن است و هر که ببخشد و اصلاح کند پاداشش با خدای تعالی است که خدا ظالمین را دوست ندارد و هر کس بعد از ستمدیدن انتقام گیرد راه تعرّض در او نیست بلکه راه تعرّض بر کسانی است که بر دیگران و مردم ستم می کنند و راهی جز ستم در پیش نمی گیرند که عذابی دردناک خواهند داشت.
ص: 530
(وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً- 33/ اسراء).
سوّم- ظلم میان انسان و نفس خویش که در آیه: (فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ- 32/ فاطر) به آن مقصود اشاره شده و در آیات:
(َمْتُ نَفْسِی
- 44/ نمل) (إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ- 64/ نساء) و آیه: (فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ- 35/ بقره) یعنی از ظالمین و ستم کنندگان به نفس خویش می شوید. و آیه: (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ- 231/ بقره).
تمام این سه گونه «ظلم» که ذکر شد در حقیقت «ظلم به نفس» است زیرا در همان آغاز که کسی همّت به ظلم می گمارد یعنی: (شرک و کفر و نفاق ورزیدن یا به حقّ مردم تجاوز کردن و یا در همسری با همسر ستم کردن) انسان به خودش ستم می کند پس ظالم آغاز کننده ستم از نفس خویش است و لذا خدای تعالی در موارد زیاد دیگر گفت:
(ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ
- 33/ نحل) (وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ- 57/ بقره) «1» و در آیه: (وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ- 82/ انعام) گفته شده- ظلم در این آیه همان شرک است به دلالت اینکه وقتی این آیه نازل شده بر اصحاب پیامبر علیه السّلام سخت و گران آمد و به آنها گفت آیا آیه (إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ- 13/ لقمان) را نمی بینید. «2»
__________________________________________________
(1) اشاره به رفتار با همسران است که برای شخصیّت دادن به انسانها چه زن و چه مرد می فرماید: نکند همسرانتان را اگر مدّتشان رسید به نیّت زیان رساندن یا تعدّی به آنها نگه داریشان کنید و کسی که چنین کند در حقیقت به نفس خویش ستم کرده است که این مطلب یگانگی دو همسر را از نظر انسان بودن مطرح کرده است و در پایان آیه می گوید: بدانید که خدا بر هر چیزی آگاه و علیم است.
(2) یعنی شما که به راستی ایمان دارید هرگز ایمانتان را به شرک در نمی آمیزید و آلوده نمی کنید.
ص: 531
و آیه: وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئاً 33/ کهف) یعنی چیزی از آن کم نشده است. و آیه: (وَ لَوْ أَنَّ لِلَّذِینَ ظَلَمُوا ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً- 47/ زمر) معانی هر سه ظلمی را که گفته شد. «1» در بر می گیرد یعنی هر کسی که ظلمی در دنیا نموده است در قیامت دوست می دارد و حاضر است هر چه در دنیا از ستمگری بدست آورده است و حتّی دو برابر آن را فدیه بدهد تا از عذابش خلاص شود.
و آیه: (هُمْ أَظْلَمَ وَ أَطْغی- 25/ نجم) تنبیهی و هشداری است بر اینکه ظلم و ستم انسان را از عقوبتش بی نیاز نمی کند و پاداشی ندارد، و رهائیش نمی دهد بلکه به مرگ می رساند به دلالت سرنوشت قوم نوح. و آیه (وَ مَا اللَّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ- 31/ غافر) و در جای دیگر آیه: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ- 29/ ق) که در آیه اوّل با واژه- عباد- تخصیص به اراده دارد و دیگری با لفظ- ظلّام- اختصاص به عبید که تفسیرش به بعد از این کتاب مخصوص می شود.
الظّلیم: شتر مرغ نر، نامیدن ظلیم بنابر اعتقاد آنهاست، یعنی (اعراب) که آن را مظلوم می دانند و این معنی در شعری است که شاعر به آن اشاره کرده:
فصرت کالهیق عدا یبتغی قرنا فلم یرجع باذنین
(همچون شتر مرغ نر شدم جز اینکه شاخی می خواستم و با دو گوشم بر نگشت). الظّلم: آب دندان، خلیل گفته است: لقیته ادنی ظلم یا ذی ظلمه: اوّل چیزی که
__________________________________________________
(1) علی علیه السّلام در نهج البلاغه ظلم و عدل را اینگونه بیان می کند که العدل یضع الامور مواضعها، و انّ الظّلم ثلاثه: فظلم لا یغفر، و ظلم لا یترک و ظلم مغفور. و جلال الدّین مولوی این معانی را عارفانه چنین سروده است:
ظلم چبود وضع غیر موضعش هین مکن در غیر موضع ضایعش
عدل چبود آب ده اشجار را ظلم چبود آبدادن خار را
عدل وضع نعمتی بر موضعش نی بهر بیخی که باشد آبکش
ظلم چبود وضع در ناموضعی که نباشد جز بلا را منبعی
(دفتر پنجم 297)
ص: 532
چشم تو را به خود متوجّه کند در او نبود (کنایه از گیرایی و جذّابیت سخن است) از این واژه فعلی مشتقّ نمی شود و- لقیته ادنی ظلم- آنچنان است که گفته شد.
الظّم ء: حالتی است در فاصله دو نوبت آب خوردن (عطش و تشنگی).
ظماء: عطشی است که از آن حالت عارض می شود. فعلش- ظمئ یظمأ- اسم فاعلش- ظمآن- است.
گفت: (لا تَظْمَؤُا فِیها وَ لا تَضْحی- 119/ طه) (خطاب به حضرت آدم است که خداوند به او می گوید تو در بهشت نه تشنه می شوی و نه برهنه و نه گرسنه و نه گرما زده).
و آیه: (یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّی إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً- 39/ نور) «1».
الظّنّ: اسمی است برای آنچه که از نشانه و امارتی حاصل می شود، و هر گاه آن نشانه قوی شود ظنّ و گمان به علم منتهی می شود. و هر گاه نشانه و امارت را به راستی و جدّی ضعیف شود از توهّم تجاوز نمی کند و هر گاه نشانه های ظنّ قوی یا به تصوّر قوی بودن باشد با آن- انّ و ان (مشدّده و مخفّفه) بکار می رود، یعنی (تحقیقا و براستی چنان است) که با (انّ و ان) برای تأکید بکار می رود.
و اگر ظنّ و گمان ضعیف باشد با (انّ و ان) که مخصوص سخن و عمل منفی و معدوم است بکار می رود مثل آیات: (الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ- 46/ بقره)
__________________________________________________
(1) اشاره به اعمال کسانی است که کفر می ورزند، می گوید کارهایشان همچون سرابی است که تشنگان او رای از دور آبی می پندارند و همینکه به آن می رسند چیزی از آب نمی یابند بلکه خدای رای می بینند که حساب اعمال نارواشان رای می دهد، این آیه در عصر ما بخوبی مطرح است که گروهی با شعار و ایجاد آرزوهای سرابگونه افراد رای می فریبند و صفحات تاریخ نمودار کاملی از حالات نکبت بار و باژگونه آنهاست.
ص: 533
(قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللَّهِ- 249/ بقره).
امّا ظنّ و گمانی که از یقین است، آیه: (وَ ظَنَّ أَنَّهُ الْفِراقُ- 28/ قیامه) است. و آیه:
(أَ لا یَظُنُّ أُولئِکَ- 4/ مطفّفین) که نهایت ذمّ و سرزنش در باره آنهاست و معنایش این است که آیا ظنّ و گمانی هم از ایشان در باره آن ندارند تنبیهی است بر اینکه نشانه های برانگیخته شدن پس از مرگ و بعث ظاهر و روشن است. «1»
و آیه: (وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها- 24/ یونس) هشداری است بر اینکه آنها از شدّت آزمندی و غرور و آرزوهایشان خود را در حکم عالمان می پنداشتند. «2»
و آیه: (وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنَّاهُ- 24/ ص)، ظنّ در آیه اخیر علم است یعنی داود دانست که اینجا ابتلاء و آزمایشی است، مثل آیات:
(وَ فَتَنَّاکَ فُتُوناً- 40/ طه) (وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ- 87/ انبیاء) که گفته شده شایسته تر این است که ظنّ در این آیه از ظنّی که توهّم است باشد (ظنّ یا نشانه های ضعیف) یعنی او پنداشت و توهّم کرد به اینکه بر او سختی روا نمی داریم.
__________________________________________________
(1) مربوط به آیه 4/ مطفّفین است که از حقّ مردم به هر شکل و تحت هر عنوان کم می کنند و می کاهند، خداوند می گوید: اینان مگر نمی دانند و گمان نمی برند که در هنگامه ای بس بزرگ برای سنجش اعمال و حساب مبعوث و زنده می شوند آن روزی که همه مردم برای پروردگار جهانیان از خاک برمی خیزند، نامه بدکاران و نامه ابرار و نیکان را بدستشان می دهند، بدکاران یعنی همانها که متعدّی و گناهکار بودند و در مقابل آنها مقرّبین، و پارسایان با چهره هایی شادان ظاهر می شوند همه می دیدند که چگونه دست مکافات و میزان در میان تمام بشر جریان دارد و در برابر چشمانشان طبیعت و خاک مرده در بهاران زنده می شوند و سر از خاک برمی آورند چه دلیلی روشن تر از حیات مجدّد طبیعت بر حیات مجدّد انسان و بعث و نشر او هست. [.....]
(2) اشاره به آیه 24/ یونس است که می گوید: مثل زندگانی دنیا همچون آبی است که از آسمان فرو ریزد و با گیاهان زمین در آمیزد همان گیاهانی که خوراک انسان و حیوانات است روئیده می شود تا اینکه زمین سرسبز و خرّم و مزیّن و آراسته می شود، در آنحال صاحبان زمین و باغات گمان می کنند و می پندارند که طبیعت و گیاهان همواره آنچنان زیبا و از آن ایشان است، بناگاه در شب و روزی فرمان الهی می رسد و از ریشه آنها را برمی اندازد، گویی که روز قبل اصلا چنین چیزی نبوده سپس می گوید: (کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ 24/ یونس) این چنین نشانه ها و آثار قدرت حقّ که دلیلی بر بعث و حیات مجدّد انسانهاست به تفصیل بیان می شود تا مردمان با تفکّر حقیقت را دریابند.
ص: 534
و در آیه: (وَ اسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَیْنا لا یُرْجَعُونَ- 39/ قصص) ظنّ در اینجا که با انّ بکار رفته است که در معنی علم و دانستن بکار می رود، آگاهی و خبر است بر اینکه آنها اعتقاد به عدم رجعت بسوی خدا را بصورت اعتقادی قطعی و یقینی بکار بردند هر چند که آن باور و اعتقاد درست و محقّق نباشد.
و آیه: (یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّهِ- 154/ آل عمران) گمان می کردند که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در آنچه را که به ایشان خبر داده است راست نگفته است همچون گمان جاهلیّت، این آیه تنبیهی و هشداری است بر این که گروه منافقین در آن جنگ که چنان پندارهای جاهلی داشتند، در جانب کفّار بودند. و آیه: (وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ- 2/ حشر) یعنی آنچنان اعتقاد داشتند که دژها و کاخ ها و قلعه هاشان مانعی برای آنهاست و آنها را در امان نگه می دارد که ظنّشان در حکم یقینشان بود و بر این معنی است آیات:
(وَ لکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لا یَعْلَمُ کَثِیراً مِمَّا تَعْمَلُونَ- 22/ فصّلت) (وَ ذلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ- 23/ فصّلت) (الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ- 6/ فتح) این آیه با آیه قبلش تفسیر می شود که می گوید: (بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ- 12/ فتح) «1».
(إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا- 32/ جاثیه) ظنّ و گمان در بسیاری از کارها ناپسند و مذموم است لذا گفت:
(وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا- 36/ یونس)
__________________________________________________
(1) آیات 10 و 11/ فتح است که حال مشرکین و منافقین را بیان می دارد که از قبل وعده فتح را باور نمی داشتند و گمان هم نمی کردند که پیامبر و یارانش هرگز به مکّه بازگردند و این گمان در دلهاشان آراسته شده بود لذا خداوند می گوید: (وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً- 12/ فتح) شما گمان بد بردید و قومی هلاکت زده اید.
و آیه: (کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً- 11/ فتح) خداوند به اعمالی که می کنید بخوبی آگاه است.
ص: 535
(إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً- 36/ یونس) (وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا کَما ظَنَنْتُمْ- 7/ جنّ) عبارت (بضنین) در آیه بصورت (وَ ما هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِینٍ- 24/ تکویر) هم نیز خوانده شده یعنی در بیان وحی و غیب، بر شما نه بخیل است و نه اینکه مورد افتراء و تهمت است.
الظّهر: پشت، که عضوی است از بدن، جمعش ظهور در آیات: (وَ أَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ- 10/ انشقاق) (مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ- 72/ اعراف) (أَنْقَضَ ظَهْرَکَ- 3/ شرح) ظهر- در آیه اخیر استعاره و تشبیهی است برای گناهان یا باری که حاملش را به مشقّت می اندازد. واژه- ظهر- برای رویه زمین هم استعاره شده است گفته می شود:
ظهر الأرض و بطنها.
خدای تعالی گوید: (ما تَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دَابَّهٍ- 45/ فاطر) (رجل مظهّر: مردی قوی پشت و با یال و کوپال.
ظهر: از درد پشت شکایت کرد. مرکوب سواری و باری هم به ظهر- تعبیر می شود و نیز بطور استعاره کسی که با داشتن مرکوب نیرومند می شود. بعیر ظهیر: شتر قوی و آماده برای نیاز سواری و باربری.
(ظِهرِیّ:) چیزی که فراموش می کنی و پشت گوش می اندازی، گفت: (وَراءَکُمْ ظِهْرِیًّا- 29/ هود). (ظَهَرَ عَلَیهِ:) بر او غلبه کرد و پیروز شد و گفت: (إِنَّهُمْ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ- 20/ کهف) (اگر بر شما چیره شوند).
(ظاهَرتُهُ:) او را یاری کردم، گفت: (وَ ظاهَرُوا عَلی إِخْراجِکُمْ- 9/ ممتحنه): (برای بیرون کردنتان همه پشت بهم دادند).
ص: 536
و آیه (وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ- 4/ تحریم) «1» یعنی اگر با هم همدست شوید. و آیه: (تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 85/ بقره) که تظاهرا هم خوانده شده (و با گناه و دشمنی علیه آنها همدستی می کنید).
و آیات: (الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ- 26/ احزاب) (وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِیرٍ- 22/ سباء) یعنی یار و یاور.
(فَلا تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکافِرِینَ- 86/ قصص): (هرگز پشتیبان و قرین کفّار نباش) (وَ الْمَلائِکَهُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهِیرٌ- 4/ تحریم).
و آیه: (وَ کانَ الْکافِرُ عَلی رَبِّهِ ظَهِیراً- 55/ فرقان) یعنی کافر پشتیبان شیطان و علیه رحمان است. ابو عبیده گفته است- ظهیر- در این آیه همان کسی است که یاری شده یعنی- مظهور به- که بر پروردگارش بی توجّه است. مثل چیزی که تو پشت سر می اندازی و متوجّه اش نیستی چنانکه می گویی: ظهرت بکذا: آن را جا گذاشتم و متوجّه اش نبودم (ظِهار)، این است که مردی به همسرش می گوید: انت علیّ کظهر امّی (تو دیگر بر من همپشت مادرم هستی، کنایه از اینکه بعد از ادای این عبارت دیگر همسر او نیست).
ظاهر من امرأته: چنان سوگندی نسبت به همسرش ادا کرد (که بر او حرام شود و رسمی جاهلی بوده که اسلام آن را در همین آیات مطرود می داند خدای تعالی گوید: (وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ- 3/ مجادله) که یظاهرون یعنی یتظاهرون- نیز خوانده شده (یعنی کسانی که نسبت به همسرانشان همانگونه سوگند می خورند) که ادغام شده و بصورت یظّهّرون- در آمده.
__________________________________________________
(1) اشاره به داستان دو همسر پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله است که در سوره تحریم بیان کرده و می گوید: اگر علیه پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله با هم همدست شوید بدانید که خداوند و فرشتگان و صالحان از مؤمنین پشتیبان و یاور او هستند و از طریق خاصّ و عامّ روایت شده که مراد از صالح المؤمنین امیر المؤمنین علیه السّلام است. اسماء بنت عمیس گفت: شنیدم که پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله هم این چنین نقل کرده است. (مجمع البیان 10/ 316- تفسیر غریب القرآن/ طریحی 290).
ص: 537
(ظَهَرَ الشّی ء): اصلش این است که چیزی از ظاهر زمین بدست آید و پنهان نباشد و واژه- بطن- چیزی که آشکارا و با چشم یا عقل احساس شود بکار رفته است، واژه ظهر سپس به هر چیزی که دیده و درک شود بکار می رود در آیات (أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسادَ 26/ غافر) (ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ 151/ انعام) (إِلَّا مِراءً ظاهِراً- 22/ کهف) «1» (یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاهِ الدُّنْیا- 7/ روم) آیه اخیر یعنی امور دنیایی را بدون امور اخروی می دانند و می فهمند العلم الظّاهر و الباطن: گاهی اشاره به معارف ارزشمند و علوم غیبی است و گاهی اشاره به علوم دنیایی و علوم اخروی است در آیه: (باطِنُهُ فِیهِ الرَّحْمَهُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ- 13/ حدید). «2»
و آیه: (ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ- 41/ روم) یعنی فساد شیوع یافت و زیاد شد. و آیه: (نِعَمَهُ ظاهِرَهً وَ باطِنَهً- 20/ لقمان) مقصود از نعمت ظاهر، چیزهایی است که به آنها آگهی داریم و واقفیم، امّا نعمت باطنی آن چیزیهائی است که شناخته ایم و در آیه: (وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللَّهِ لا تُحْصُوها- 34/ ابراهیم) به آنها اشاره شده است.
و آیه: (قُریً ظاهِرَهً- 18/ سباء) که به ظاهر آن حمل شده است و گفته شده این
__________________________________________________
(1) این مردم که همان ناباوران به اللَّه و قیامت هستند تنها ظاهری از دنیا را دیده اند و از آخرت غافلند، گویی که از ظواهر پدیده ها در گذشتن و باطن عالم و جهان را دیدن مساوی با یافتن آخرت است، و در دنیایی امروز ما ماتریالیست ها یا کسانی که به اصالت مادّه در جهان قائلند و مردمی ظاهر نگر و یک بعدی و کوتاه بین هستند بخاطر اکتفاء کردن به همین ظواهر زندگی از دیدن و حقایق جهان ناآگاه و غافلند و حال اینکه همه دگرگونی ها و پدیده ها ریشه در باطن دارند و در انسان هم اراده و روح و علم و ایمان است که تعیین کننده و زیر بنای حیات اوست.
(2) آیه 13/ حدید است که می گوید: هنگامه ای که دو رویان به کسانی که مؤمنند می گویند صبر کنید تا ما هم از نور وجودتان بهره مند شویم به آنها گفته می شود به پشت سر خویش برگردید که چگونه خود را در ظلمت و تاریکی نفاق گرفتار کرده اید که ناگهان دیواری و حائلی میانشان برآرند که دری دارد که داخلش رحمت و بیرون آن عذابی سرشار است.
ص: 538
عبارت مثلی است برای دگرگونیها و حالاتی که ان شاء اللَّه به بعد از این کتاب اختصاص می یابد. «1»
و آیه: (فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً- 26/ جنّ) کسی بر آن مطّلع نیست. و آیه: (لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ- 33/ توبه) «2» و صحیح است که- ظهره- از نمایان شدن و سر آمدن باشد
__________________________________________________
(1) موضوعی که راغب اصفهانی رحمه اللَّه آن را به بعد موکول کرده مربوط به تمدّن قوم سباء و نابودی آن تمدّن های بزرگ در اثر کفران و ستمکاری است که آثار باقیمانده آن را خداوند برای عبرت کفر پیشگان یادآوری می کند و می گوید آثار ظاهری شان دلالت بر گذشته آنها دارد.
(2) حقیقت این است که در تفسیر آیات قرآن هرگز نبایستی بدون توجّه به آیات قبل و بعد هر آیه چه در آن سوره ای که آن آیه ذکر شده و چه مفاهیم آن آیه در سایر سوره ها بطور مجرّد تفسیر نمود، بلکه آیات قرآن همچون دانه های زنجیر بهم پیوسته است، در آیه فوق با توجّه به آیات قبل و بعد آن می فهمیم که خداوند به پیامبرش وعده می دهد که نمی گزارد مشرکین، کفّار، یهود و نصاری، دین اسلام را که همان نور خداست و دین حقّ است خاموش کنند بلکه: (إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ- 32/ توبه) یعنی جز اینکه خداوند آن را تمام خواهد کرد و دین خدا چه از نظر حکم و چه از نظر پیاده شدن و عمل به آن بوقوع خواهد پیوست و این خود یکی از مغیبات قرآن است.
امّا اتمام و اکمال دین که همان: (عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ- 33/ توبه) است در آخرین آیه ای که بر پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نازل شد، فرمود: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً- 3/ مائده) و باز فرمود: (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا- 3/ مائده) پس تا نزول تمامی آیات قرآن خداوند بر تمام دین و نور خود، پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را با دلایل، و براهین و بیّنات حمایت و غلبه داده است.
دیگر اینکه «دین» یکی بیش نیست و در قرآن هم واژه دین به لفظ جمع نیامده است بدیهی است با اکمال آیات قرآنی و نزول آن پیوستگی سلسله انبیاء که همگی رسالت ابلاغ دین خدا را داشته اند بصورت حکم و قانون به اتمام رسیده.
امّا از جهت عملی و اینکه بر پهنه زمین جز اسلام دینی و پرچمی و حکومتی نباشد همین است که از حضرت باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود: «ذلک یکون عند خروج المهدی من آل محمّد فلا یبقی احد الا اغرّ بالإسلام».
سدی و کلبی می گویند: لا یبقی دین الّا ظهر علیه الاسلام و سیکون ذلک. و از پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله روایت شده است که فرمود: «لا یبقی علی ظهر الارض بیت مدر و لا وبر الا ادخله اللَّه کلمه الاسلام امّا بعزّ عزیز و امّا بذلّ ذلیل ...» یعنی بر پشت و پهنه زمین خانه ای در شهرها و روستاها (مدر- وبر) باقی نمی ماند مگر اینکه خداوند کلمه اسلام را یا با عزّت و یا با تمکین قهری بر آنان داخل می کند که گفته شده ضمیر (ه) در (لیظهره- 33/ توبه) به پیامبر برمی گردد یعنی خداوند تمامی دین را که از زبان سایر انبیاء و نیز او بیان شده او را آگاه می کند تا اینکه چیزی بر او پوشیده نماند.
(مجمع البیان 5/ 25/- سه حدیث فوق از این مآخذ است).
ص: 539
و یا از معاونت و یاوری و پیروزی، یعنی بر تمامی دین پیروزیش می دهد و بر این اساس می گوید: (إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ- 20/ کهف) (اگر بر شما پیروز شوند سنگسارتان می کنند) (یا قَوْمِ لَکُمُ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ظاهِرِینَ فِی الْأَرْضِ- 29/ غافر) (فَمَا اسْطاعُوا أَنْ یَظْهَرُوهُ- 97/ کهف) صلاه الظّهر: نماز ظهر، که معروف است. ظهیره: نیم روز.
اظهر فلان: به نیمروز رسید، بر وزن- اصبح و امسی: (به صبح و شب رسید و صبح و شب کرد) خدای تعالی گوید: (وَ لَهُ الْحَمْدُ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ عَشِیًّا وَ حِینَ تُظْهِرُونَ- 18/ روم) (در آسمانها و زمین و شبانگاه و وقتی به نیمروز می رسید خدای را حمد و ستایش کنید، قبل از این آیه می گوید: فَسُبْحانَ اللَّهِ حِینَ تُمْسُونَ وَ حِینَ تُصْبِحُونَ: وقتی که شب می کنید و نیز پگاهان خدای را تسبیح کنید).
)
ص: 540
عبودیّه یعنی اظهار فروتنی و طاعت و فرمانبرداری (از حقّ) واژه- عباده- از- عبودیّه- بلیغ تر است، زیرا عبادت نهایت فروتنی و طاعت است، لذا استحقاق و شایستگی پرستش را ندارد مگر کسیکه نهایت کمال و فضیلت از اوست و او خدای تعالی است و لذا گفت: (أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ- 40/ یوسف) (عبادت) دو گونه است: 1- عبادت قهری و بدون اختیار. و همانست که در واژه- سجود- یادآوری کردیم.
2- عبادت با اختیار، که ویژه صاحبان نطق و سخن است که مأمور به آن هستند مثل مفهوم آیات:
(اعْبُدُوا رَبَّکُمُ- 21/ بقره) پروردگارتان را پرستش کنید.
(وَ اعْبُدُوا اللَّهَ- 36/ نساء) خدایرا بپرستید.
ولی ( «عبد») یابنده پرستش کننده خدای چنانکه گفته اند بر چهار قسم است: اوّل- عبد و بنده ای که به حکم شرع، انسانی است که خریدنش یا برای آزادی (چنانکه در ذیل واژه- زکاه- ذکر شد یکی از مصارف مالیات اسلامی آزاد کردن و خریدن بردگان برای آزادی آنهاست تا از دست استثمارگران رها شوند) و یا فروختنش برای آزاد کردن صحیح است، مثل آیات:
(الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ- 178/ بقره)
ص: 541
(عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ- 75/ نحل) (که اشاره به همانگونه بندگان است که توانایی بر چیزی ندارند، و اسلام با سهمی از مصرف درآمد زکات آنها را آزاد می کند.
دوّم- عبد و بنده ای که با ایجاد و آفریده شدنشان بنده خدایند که جز از سوی خدا نیست و همانست که در آیه:
(إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً- 93/ مریم) (در آسمانها و زمین کسی نیست مگر اینکه به سوی خدای رحمن به بندگی آمدنی هستند).
سوّم- عبد بودن با عبادت و خدمت که مردمان در اینگونه عبد بودن دو قسمند: 1- عبدی که عبادتش برای خدا مخلصانه و خالص است و مقصود آیات:
(ذُرِّیَّهَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً- 3/ اسراء) (نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ- 1/ فرقان) (عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ- 1/ کهف) (إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ- 42/ حجر) (کُونُوا عِباداً لِی- 79/ آل عمران) (إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ- 40/ حجر) (وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَیْبِ- 61/ مریم) (وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً- 63/ فرقان) (أَنْ أَسْرِ بِعِبادِی لیلا- 77/ طه) (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا- 65/ کهف) همانگونه بندگی و پرستش است. 2- عبد و بنده دنیا و اعراض دنیا که پیوسته در خدمت دنیا و غرق در دنیا است «1» و همان است که در حدیثی دربارشان فرمود:
__________________________________________________
(1) و این بندگان دنیا همان نوع چهارمی است که قبلا بیان شد.
ص: 542
«تعس عبد الدّرهم، تعس عبد الدّینار» یعنی: (بندگان درهم و دینار نگونسار و هلاکت بارند).
و بر این اساس اگر گفته شود هر انسانی بنده و عبد خدای نیست صحیح است، عبد در این مفهوم به معنی عابد- است ولی مفهوم- عبد- رساتر و بلیغ تر از- عابد- است. تمام مردم- عباد اللّه هستند بلکه اشیاء هم همگی اینچنینند ولی بعضی بدون اختیار و قهرا و بعضی دیگر با اختیار.
جمع عبدی که به معنی برده است و به بردگی درآمده- (عَبید)- است و گفته شده- عبّد- است و- عباد- جمع عبدی است که بمعنی عابد- است، پس عبید هر گاه به خدا اضافه شود اعمّ از- عباد است و لذا گفت: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ- 29/ ق) «1».
طریق معبّد: راهی هموار که در اثر کثرت برای راه رفتن آماده است بعیر معبّد: شتری که
__________________________________________________
(1) در قرآن لفظ عبید بیشتر در باره کفّار و مغرورین به دنیا و سرمایه های دنیایی اطلاق شده است که در حقیقت بردگان واقعی آنهایند الف- آیه 182/ آل عمران، به اغنیای کفر پیشه و مغروری که پیامبران را می کشتند، در قیامت می گویند (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) یعنی شما بردگان و اسیرانی بودید و خدای در پاداشتان ستمی روا نمی دارد بلکه شما رای با اموال سرشارتان و حیات دنیائیتان آزمود تا بدانید که: (وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ).
ب- آیه 51/ انفال، که باز روی سخن به کوردلان دو چهره مغرور است می گوید در موقع جان دادن به آنها می گویند (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ) عذاب ستمگری و غرور خویش بچشید (ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) فرجام نکبت بار شما نتیجه اعمالی است که از پیش انجام داده اید و گر نه شما بردگان و اسیران غرور نفس بودید، و کمترین بیعدالتی در باره شما نمی شود. و سه آیه دیگر بترتیب:
ج- آیه 10/ حجّ- کسانی که در دنیا با غرور علمی و خود رای عالم دانستن و مکتب خود رای علمی معرّفی کردن باعث گمراهی دیگران می شوند مخاطب ساخته می گوید: (نُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَذابَ الْحَرِیقِ ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ یَداکَ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) در قیامت او رای عذاب آتش می چشانیم بخاطر کارهائی که از پیش نموده و مردم رای گمراه نموده اینان خدای رای با حرف عبادت می کردند و در باره خدای مجادله شان بدون علم و هدایت و بدون کتابی روشنگر است تا مردم رای از طریق مستقیم منحرف کنند.
د- آیه 46/ فصّلت، می گوید: کسی که عمل نیک انجام دهد نتیجه اش برای خودش است و کسیکه عمل سوء انجام می دهد بداند که خداوند کمترین ستمی در باره او روا نمی دارد، در این آیه هم نفس پرستان با واژه عبید- معرّفی شده اند زیرا با سوء عمل و اسارت هوای نفس برده ای بیش نبوده اند.
ه- آیه 29/ ق می گوید کفّاریکه با ستمگری و سرکشی از خیر و نیکی جلوگیری می کردند. بت ها و
ص: 543
برای قطران مالیدن به بدنش رام است.
(عَبّدتُ) فلانا: وقتی است که او رای مطیع و رام کنی و عبد خود گیری خدای موسی به فرعون است که می گوید: تو بنی اسرائیل رای بنده و برده خویش گرفته ای).
العبث: اینستکه کسی کارش رای با بازی درآمیزد. (هزل و جد یا بازی و کار جدّی را بهم آمیختن) و این معنی از سخنی است که می گویند: عبثت الأقط: کشک و دوغ را درهم آمیختم.
العبث: غذایی که با چیزی مخلوط باشد.
عوبثانیّ: خوراکی که مخلوطی از خرما و روغن و نان جو و گندم- باشد، گفت:
(أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ- 128/ شعراء) (آیا بناهایی بر بلندیها می سازید تا مردم را بازی گیرید). عبث: به هر چیزی گفته می شود که غرض و مقصود درستی و صحیحی نداشته باشد، در آیه گفت: (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً- 115/ مؤمنون). (آیا گمان کرده اید و پیش خود حساب نموده اید که شما را بدون قصد و غایت آفریده ایم).
اصل واژه- عبر- گذشتن و رفتن از حالی به حالی است، امّا کلمه- عبور- مخصوص گذشتن از آب است یا با شناوری، در کشتی یا بر پل و یا بر مرکب سواری.
و از این واژه عبارت- عبر النّهر است یعنی کرانه و ساحل جوی، آنجائیکه یا از آن
__________________________________________________
چیزهایی غیر از خدای می پرستند و به اسارت آنها در آمده که در عذاب شدیدی دچار می شوند اینان در قیامت می خواهند گمراهی خود را به گردن دوستانشان بیندازند، در باره اینان هم می گوید: (وَ ما أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ) نتیجه اینکه عبید و بردگان حقیقی دنیایی در قرآن اسیران و پرستنده مال و ثروت، غرور علمی و بت پرستی ها هستند که در پایان می گوید بدانید کمترین بی حسابی در حقّتان نخواهد شد.
ص: 544
می گذرند یا بسویش می روند. عبر العین: برای اشک ریختن از چشم است و همچنین- عبره مثل- دمعه بمعنی اشک که از آن مشتقّ شده است.
عابر سبیل: خدای تعالی گوید: (إِلَّا عابِرِی سَبِیلٍ- 43/ نساء) (مربوط به کسانی است که غسل نکرده اند و بناچار از مسجدی که دو درب دارد می گذرند و عبور می کنند که این حالت استثناء شده است و غیر از این استثناء کسانی نبایستی در مسجد توقّف کنند و داخل شوند).
ناقه عبر اسفار: مادینه شتری که همواره در سفر است و قوی است.
عبر القوم: وقتی است که قومی از دنیا بروند گویی که از پل دنیا گذشتند عباره: مخصوص کلام و سخنی است که هوا را از زبان گوینده به گوش شنونده عبور می دهد و می رساند.
(اعتِبار) و عبره: حالتی است که انسان را از معرفت و شناخت چیزی که دیده شده به چیزی که در گذشته رخ داده و دیده نشده می رساند. در آیات گفت: (إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَهً- 13/ آل عمران) (فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ- 2/ حشر) واژه- (تَعبِیر)- هم مخصوص تعبیر خواب است (توجیه نمودن خوابها) که از ظاهر خواب به باطن آن می رود. مثل آیه:
(إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیا تَعْبُرُونَ- 43/ یوسف) یعنی: (اگر تعبیر خواب می دانید و می توانید) که اخصّ از واژه تأویل- است زیرا- تأویل- در باره خواب و غیر خواب گفته می شود.
الشّعری العبور: ستاره ای که بعد از ستاره جوزا طلوع می کند و چون جزء سیّارات و عبور کننده هاست اینطور نامیده شده.
عبریّ: گیاهی که بر گذرگاه نهر و کنار جوی می روید (و غالبا به سدر یا کنّار و عنّاب و خرما بن گفته می شود). شطّ معبر: نهری که چنان گیاهانی در ساحلش دارد.
ص: 545
العبوس: ترشرویی و درهم شدن چهره که در اثر تنگدلی و گرفتگی خاطر است.
گفت: (عَبَسَ وَ تَوَلَّی- 1/ عبس) (ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ- 22/ مدثّر) و از این واژه عبارت- یوم عبوس- است یعنی روز سخت و غم افزا.
گفت: (یَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِیراً- 10/ انسان) (روزی گرفته و سخت و سیاه و سهمگین) و به این اعتبار- عبس یعنی سرگین خشک شده بر موهای دم حیوانات، عبس الوسخ علی وجهه: ریم و چرک بر صورتش خشکید.
گفته شده- عبقر- جایی و مکانی از پریان است که هر چیز نادر و کم نظیری از انسان و حیوان و لباس به آنجا نسبت داده می شود، و از این روی در باره عمر گفته شده:
«لم ار عبقریّا مثله» هیچ عبقری مثل عمر دیده نشده، در آیه گفت (وَ عَبْقَرِیٍّ حِسانٍ- 76/ رحمن) نوعی از فرش است که گفته اند خدای تعالی آن را نمونه ای و مثلی برای فرش های بهشتی قرار داده است.
ما عباءت به: توجّه ای به او نکردم، اصلش از- عب- یعنی سنگین، است گویی که در عبارت- ما عبأت به- گفته است وزن و اندازه و سنگینی در آن نمی بینم.
آیه: (قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی- 77/ فرقان) (بگو اگر دعاتان نبود پروردگارم به شما نیازی نمی داشت) که گفته شده اصلش از- عبأت الطّیب- است گویی که گفته شده اگر دعاها و تقاضاهایتان نبود باقیتان
ص: 546
نمی گزارد (کنایه از اینکه آن دعاها همچون بوی خوش باقی است).
عبأت الجیش و عبّأته: سپاه را آماده کردم.
عبأه الجاهلیّه: آنگونه حمیّت جاهلی که در آیه: (فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّهَ، حَمِیَّهَ الْجاهِلِیَّهِ- 26/ فتح) یادآوری شده است یعنی آن حمیت در دلهاشان پنهان شده بود.
هر مکانی که برای ساکنش و نازلش سخت و مصیبت زا آستانه درب. و همچنین بطور کنایه به زن- عتبه- گفته شده، از حضرت ابراهیم (ع) روایت شده است که به زن اسماعیل گفت: به همسرت بگو- غیّر عتبه بابک: آستانه در خانه ات را عوض کن (کنایه از همسر است) و بطور استعاره- عتب و معتبه- خشونتی است که انسان نسبت به غیر در نفس خویش می یابد و اصلش از- العتب- است، و بر حسب آن گفته شده:
خشنت بصدر فلان و وجدت فی صدره غلظه: در دلش خشم و خشونتی یافتم.
حمل فلان علی عتبه سعبه: او به حالتی سخت و ناگوار وادار شد مثل سخن شاعر که گفت:
و حملناهم علی صعبه زو زاء یعلونها بغیر و طاء
(و آنها را بر سختی ای سریع وادار نمودیم و به سهولت بر آن فائق آمدند). اعتبت فلانا:
خشمی که از او در دل بود برایش آشکار کردم، و همچنین: اعتبت فلانا: خشمگینش کردم.
(اعتَبتُهُ:) خشمش را از او برطرف کردم، مثل- اشکیته: گله اش را برطرف کردم اشکیته از اضداد است هم برطرف کردن گله مندی و هم افزودن گله مندی است.)
و در آیه گفت: (فَما هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ- 24/ فصّلت) از کسانی نیستند که دردشان برطرف و خشنود شوند.
(استعتاب:) اینستکه کسی از انسانی بخواهد در درد و سختی او را یاری کند تا مشکلش رفع شود.
استعتب فلان: عذر و بخشش خواست و گفت: (وَ لا هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ- 84/ نحل). لک
ص: 547
العتبی: از بین رفتن چیزی است که بخاطر آن درد و سختی رسیده یا احساس خشنودی.
بینهم اعتوبه: میانشان چیزی است که بوسیله آن یکدیگر را به خشم می آورند.
عتب عتبا: وقتی است که کسی با یک پا راه می رود همچون کسی که یک پا یک پا از نردبانی بالا می رود.
العتاد: پس انداز کردن چیزی قبل از نیاز به آن، مثل: اعداد: آماده کردن. عتید:
آماده کننده و آماده شده گفت:
(هذا ما لَدَیَّ عَتِیدٌ- 23/ ق) (رَقِیبٌ عَتِیدٌ- 18/ ق) یعنی: اعمال بندگان حساب شده است. و آیه (أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً- 18/ نساء) گفته شده- اعتدنا- وزن افعلنا از عتاد- است و یا اینکه اصلش از- اعددنا- است که یکی از حروف (د) آن به حروف (ت) تبدیل شده است.
فرس عتید و عتد: اسب آماده به سواری و دویدن.
عتود: بزغاله، جمعش- اعتده و عدّان: بصورت ادغام حرف (ت) در (د) یعنی:
(بزغاله ها و نوزادان بز).
العتیق: چیزی که از نظر زمانی یا مکانی یا رتبه و ارزش، کهن و قدیمی باشد از این جهت به قدیم- عتیق- گفته شده و همچنین به شخص جوانمرد و با کرم و به کسی که از رقیّت و بندگی آزاد شود خدای تعالی گوید: (وَ لْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ- 29/ حجّ) گفته شده خداوند کعبه از این جهت با واژه- عتیق- وصف نموده که پیوسته از اینکه جبّاران و ستمگران کوچکش بشمارند آزاد و متعالی است.
ص: 548
عاتقان: طریق گردن که میان دو شانه قرار دارد چون از سایر اعضاء بدن بالاتر است و نیز- عاتق- دختر جوان و کنیزکی که از شوهرش جدا و دور شده و در خانه پدر و مادرش مانده.
عتق الفرس: اسبی که در مسابقه اش پیشی گرفته.
عتق منّی یمین: از من پیشی گرفت، شاعر گوید:
علیّ الیّه عتقت قدیما و لیس لها و ان طلبت مرام
(شعر از اوس بن حجر است می گوید: بر عهده من سوگندی پیشین هست و بر او چنین سوگندی نیست هر چند که قصد کند و بخواهد).
العتل: گرفتن ارکان و سر چیزی و به قهر کشیدن آن، مثل عبارت: عتل البعیر:
بسختی کشیدن شتر، در آیه گفت:
(فَاعْتِلُوهُ إِلی سَواءِ الْجَحِیمِ- 47/ دخان) «1» عتلّ: جفا کار و گردنکش و پرخوری که دیگران را از نعمات الهی بازمی دارد و هر چیزی را با قهر و زور به سوی خویش می کشد، در آیه گفت (عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ- 13/ قلم) «2»
__________________________________________________
(1) در باره سر انجام و عذاب فرعون یعنی الگو و سمبل مستکبرین و قدرتمندانی است که نه تنها خدای و معاد را باور نداشتند بلکه با هزاران طناب اسارت به وسیله شهوات نفسانی در زنجیرند، بندگان خدا را دسته دسته نموده تا بر آنها با خشنودی تمام خدایی کنند لذا می گوید: میوه درخت زقّوم خوراک همان فرعون تبهکار است او را بگیرید و به خشم و قهر همانند عمل دنیائیش بدوزخش بکشانید، از عذاب آب جوشان بر سرش بریزید اکنون بچش که تو همان عزیز و کریم و قدرتمندی، کنایه از اینکه همان هائی که بر اندیشه و جان مردم مستضعف در دنیا با قدرت خویش تحمیل می کنند و بصورت عذابی بر سرش ریخته می شود.
(2) اشاره به کسی است که: 1- الگوی عیب خوئی 2- سخن چینی 3- مانع خیر و نیکی به دیگران.
4- ستمگر و گناهکار، و با همه اینها، 5- بی حیا و پر رو 6- بدجنس و نااهل است، 7- مال اندوز و 8-
.)
ص: 549
العتو: سستی در طاعت، فعلش: عتا، یعتو، عتوّا و عتیّا است، در آیات: (وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً- 21/ فرقان) (فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ- 44/ ذاریات) (عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها- 8/ طلاق) (بَلْ لَجُّوا فِی» عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ- 21/ ملک) «1» (مِنَ الْکِبَرِ عِتِیًّا- 8/ مریم) یعنی حالتی که راهی برای اصلاح و مداوای آن نیست. گفته شده- عتاء- یعنی ریاضت و تمرین و حالتی در سختی که شاعر به آن اشاره کرده است و می گوید:
و من العتاء ریاضه الهرم یعنی: (و از رنج و زحمت و ریاضت، پیری و فرسودگی است).
و سخن خدای تعالی که می گوید: (أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمنِ (عِتِیًّا)- 69/ مریم) گفته شده عتیّ- در اینجا مصدر است یعنی هر کدام که از سخت بودن و سرکشی بر خدای رحمان گستاختر بوده اند) و نیز گفته شده- عتیّ- جمع- عات- است یعنی در گذرنده از حقّ و نیز به معنی- عاتی: بی رحم و لجوج.
عثر الرّجل یعثر عثارا و عثورا: وقتی است که کسی سقوط کند و بیفتد و معنی آن، کسی را که ناخواسته بر کاری اطّلاع می یابد شامل می شود، خدای تعالی گوید:
(فَإِنْ عُثِرَ عَلی أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً- 107/ مائده) اگر اطّلاع حاصل شد و معلوم شد که آنها استحقاق گناهی دارند) عثرت علی کذا: بر آن
__________________________________________________
صاحب فرزندان زیاد می داند.
(1) مستکبران و مغروران با گستاخی و طغیان و نفور پافشاری می کنند. [.....]
ص: 550
آگاه شدم.
گفت: (وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ- 21/ کهف) یعنی بدون اینکه طلب کنیم و بخواهیم بر آنها آگاه شدیم.
العیث و العثیّ: در معنی بهم نزدیکند، مثل: جذب و جبذ (یعنی جذب کرد) جز اینکه- عیث- بیشتر در فسادی که با حسّ درک می شود بکار می رود. ولی- عثیّ- در چیزی که از نظر حکم و دستور، فسادش درک و فهمیده می شود، افعالش، عثی، یعثی- عثیّا- است و بر این اساس آیه: (وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ- 60/ بقره) است. «1» و همچنین- عثا، یعثو، عثوّا.
اعثی: رنگی است متمایل به سیاهی و همچنین- اعثی: کسی که سخت گول و احمق است.
العجب و التّعجب: حالتی است که در موقع ندانستن و جهل به چیزی به انسان دست می دهد، لذا بعضی از حکماء گفته اند: «العجب ما لا یعرف سببه» یعنی: عجب و شگفتی چیزی است که سبب آن شناخته نشود. از این روی واژه- عجب- بر خدای صحیح نیست، زیرا او- علّام الغیوب- است و هیچ پوشیده و پنهانی از او مخفی نیست، فعل این واژه- عجبت عجبا- است.
به چیزی هم که همانندش شناخته نشده- عجیب- می گویند در آیه گفت:
__________________________________________________
(1) آیه در باره بنی اسرائیل است که بعد از یادآوری تمام الطاف و یاریهائی که خداوند بعد از خارج شدن از مصر به آنها نموده، می فرماید:
بخورید و بیاشامید و در زمین به تبهکاری و فساد دست نزنید.
ص: 551
(أَ کانَ لِلنَّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنا- 2/ یونس) «1».
آگاهی و هشداری است بر اینکه اینها همانند امر وحی را قبل از آن شناخته اند و می دانند. و در آیات: (بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ- 2/ ق) (وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ- 5/ رعد) «2».
و آیه: (کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً- 9/ کهف) یعنی این امر زیاد شگفت انگیز نیست بلکه در امور الهی و خدایی چیزهایی هست که عظیم تر و تعجّب آورتر از آن است (اشاره آیه به داستان کهف و رقیم است که می گوید: مگر چنین پنداشته ای که از آیات ما فقط اصحاب کهف و رقیم بوده است).
و آیه: (قُرْآناً عَجَباً- 1/ جنّ) یعنی نظیرش شناخته نشده است، و همچنین سبب آن، واژه- عجب- گاهی بصورت استعاره در معنی مونق- یعنی چیزی پسندیده و خوشایند است. گفته می شود- اعجبنی کذا: مرا خوش آمد و به شگفت آورد، در آیات
__________________________________________________
(1) آیا برای مردم شگفت آور است که به مردی از ایشان وحی کردیم که مردم را از پایان و فرجام بدیهاشان بیم ده و به آنها که ایمان آورده اند بشارت و نوید ده که در پیشگاه پروردگارشان پیشداشت و سابقه صدقی خواهند داشت.
(2) اشاره به پدیده ای عبرت انگیز و شگفت آور در روند طبیعت است که به حکم و فرمان «اللّه» تمام گیاهان و درختان از آب و خاک می رویند و هر گیاهی و هر میوه ای طعمی و هر گلی بویی و هر سبزه ای طراوتی دیگر دارد خداوند می گوید: مگر نمی بینید از یک مادّه و یک اصل خوراکیهای متنوّع و رنگارنگ بدست می آورید چرا تعقّل نمی کنید (إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ- یَعْقِلُونَ) زیرا دریافت چنان واقعیّت هایی دیگر اندیشه و فکر و عمل نمی خواهد بلکه امری معقول و محسوس است، سپس می گوید: در حقایق جهان و طبیعت برای آنها که پیرو عقلند عبرتها و نشانه هاست (وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا کُنَّا تُراباً أَ إِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ- 5/ رعد) یعنی: اگر تو در شگفت هستی سخن اینان تعجّب انگیز است که می گویند اگر خاک شویم خلق جدیدی خواهیم داشت، اینان کسانی هستند که در اثر کفر ورزیدنشان در گردن زنجیرهای اسارت غرور و استکبار و الحاد دارند زیرا اگر اندکی تعقّل کنند می بینند که چگونه هر سال درختان و گیاهان و گلها و میوه های رنگارنگ چون اصل وجود حیاتشان در خاک باقی است مجدّدا زنده می شوند و انسان هم در اثر باقی بودن روح او مجددا به هیئتی که خدا می خواهد زنده می شود، به گفته مولوی:
هر نفس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نو نو می رسد مستمرّی می نماید در جسد
پس ترا هل لحظه مرگ و رجعتی است مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
ص: 552
زیر گفت:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ- 204/ بقره) (وَ لا تُعْجِبْکَ أَمْوالُهُمْ- 55/ توبه) (وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ- 25/ توبه) (أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَباتُهُ- 20/ حدید) و آیه:
(بَلْ (عَجِبْتَ) وَ یَسْخَرُونَ- 12/ صافّات) یعنی از انکارشان در باره بعث و قیامت متعجّب شدی برای اینکه شناخت و معرفت تو در باره قیامت بشدّت با تحقیق همراه است و برایت محقّق است و چون آنها جاهلند استهزاء می کنند.
گفته شده- عجبت من انکارهم الوحی: از اینکه وحی را انکار می کنند به شگفت آمده ای و بعضی (بَلْ عَجِبْتَ- 12/ صافّات) با ضمّه حرف (ت) خوانده اند که این چنین نیست زیرا در آن صورت و در حقیقت تعجّب و شگفت زندگی به نفس خودش نیست بلکه معنایش این است که او از آنچه در حضورش گفته می شود می گوید- عجبت- یا اینکه- عجبت- در معنی انکرت- به طور استعاره بکار رفته است یعنی گفتار آنها را انکار می کنم.
مثل آیات: (أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 73/ هود) (إِنَّ هذا لَشَیْ ءٌ عُجابٌ- 5/ ص) معجب: در باره کسی است که خودش را پسندیده است.
العجب من کلّ دابّه: قسمت زیرین انتهای دم چهارپایان.
عجز الانسان: پشت انسان، که پشت هر چیزی غیر انسان هم به آن تشبیه شده است، در آیه گفت: (کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ- 20/ قمر) (گویی که تنه نخلهائی هستند
ص: 553
که از بیخ و بن برکنده شده، اشاره به تمدّن اقوامی است که در اثر فساد، نابود شده و بهلاکت رسیده اند).
عجز- اصلش درنگ کردن و تأخیر از چیزی است که حصول و درکش در ذیل واژه- دبر- یادآوری شد. واژه عجز- در سخن معمولی اسمی است برای کوتاهی کردن از انجام کار و نقطه مقابل قدرت و توانایی است گفت: (أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ- 31/ مائده) (سخن یکی از پسران آدم است پس از اینکه دید کلاغ زمین را گود می کند، می گوید: آیا من از این کلاغ ناتوانترم؟!).
(اعجزت فلانا و عجّزته و عاجزته: او را ناتوان ساختم، در آیات:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ- 2/ توبه) (وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ- 22/ عنکبوت) (وَ الَّذِینَ سَعَوْا فِی آیاتِنا مُعاجِزِینَ- 51/ حجّ) که- معجّزین- هم خوانده شده، پس- معاجزین- یعنی کسانی که می پندارند و می اندیشند که ما را ناتوان می کنند، زیرا چنین حساب کرده اند که بعث و نشوری برای آنها، که پاداش و مجازاتشان دهد نیست و این معنی: در آیه:
(أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ أَنْ یَسْبِقُونا- 4/ عنکبوت) هست ولی- اگر- معجزّین- خوانده شود، یعنی کسانی را که پیرو پیامبر (ص) هستند به عجز نسبت می دهند، مثل واژه های- جهّلته و فسّقته: یعنی به نادانی و فسق نسبتش دادم.
و نیز گفته شده معنی- معاجزین- مثبّطین است یعنی مردم را از پیامبر (ص) مانع می شوند و باز می دارند، چنانکه در آیه: (الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ- 45/ اعراف) اشاره شده است.
(عَجُوز:) پیر و ناتوان، بخاطر عجز و ناتوانیش در بیشتر کارها در آیات:
(إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغابِرِینَ- 171/ شعراء) (أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ- 135/ صافّات)
ص: 554
گفت: (سَبْعٌ عِجافٌ- 43/ یوسف) جمع- اعجف و می گویند: نصل اعجف دقیق: سر نیزه ای که از نازکی و تیزی ناپیدا است (و از کوچکی و ضعیفی به چشم نمی آید) اعجف الرّجل: چهار پایانش لاغر شدند. عجفت نفسی عن الطّعام و عن فلان: خودم را از خوردن طعام بخاطر دیگری بازداشتم و امساک کردم و از او زشتی باو نیز.
العجله: خواستن و قصد چیزی قبل از مدّتش، که از مقتضیات میل و شهوت است (شتاب زدگی) و از این جهت در همه جای قرآن- عجله- مذموم و ناپسند شده است تا جائیکه گفته شده- العجله من الشّیطان- در آیات:
(سَأُرِیکُمْ آیاتِی فَلا تَسْتَعْجِلُونِ- 37/ انبیاء) «1» (وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ- 114/ طه) (وَ ما أَعْجَلَکَ عَنْ قَوْمِکَ- 83/ طه) (وَ عَجِلْتُ إِلَیْکَ- 84/ طه) و در آیه اخیر یادآوری می کند که هر چند شتابزدگی او مذموم است امّا چیزیکه آن را بشتاب و عجله واداشته است کاری و امری پسندیده است و آن طلب خشنودی خدای تعالی است. «2»
در آیات: أَتی أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ- 1/ نحل) (وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَهِ: 6/ رعد) «3» (لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَهِ قَبْلَ الْحَسَنَهِ- 46/ نحل)
__________________________________________________
(1) ترجمه: بزودی آیات خویش را به شما نشان خواهیم داد با شتاب مطالبه نکنید.
(2) آیه در باره حضرت موسی است که در آیه قبل از آن که در بالا ذکر شده، پرسیده می شود: چرا با شتاب از قومت پیش افتادی؟ موسی می گوید آیها در پی من هستند و من برای طلب رضا و خشنودی تو با شتاب آمدم.
(3) دو آیه اخیر در باره قیامت است که می گوید: امر خدا آمدنی است و شتاب آن را نخواهید، آیه دوّم
ص: 555
(وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذابِ 47/ حجّ) (وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَیْرِ- 11/ یونس) (اگر همانطوریکه خداوند با شتاب خیر و نیکی را به مردم می دهد شرّ و بدی را به آنها می داد مدّت حیاتشان بسرعت سر می رسید).
و در آیه: (خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ (عَجَلٍ)- 37/ انبیاء) بعضی گفته اند من عجل- من حمأ- است یعنی: از گل سیاه بد بو و این سخن صحیح نیست بلکه (مِنْ عَجَلٍ- 37/ انبیاء) تنبیهی است بر اینکه انسان از حالت عجله و شتاب عاری نیست و این یکی از خویهای اخلاقی است که بر نفس او ترکیب شده است و بر این اساس گفت:
(وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا- 11/ اسراء) «1» و آیه: (مَنْ کانَ یُرِیدُ (الْعاجِلَهَ) عَجَّلْنا لَهُ فِیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُرِیدُ- 18/ اسراء) یعنی اعراض دنیایی را به کسانی که بخواهیم می بخشیم و آن را به او واگذار می کنیم. «2»
و آیات: (عَجِّلْ لَنا قِطَّنا- 16/ ص) «3»
__________________________________________________
هم، حالات غرور آمیز و مستکبرانه کفّار را نشان می دهد با گستاخی وقوع عذاب را پیش از رحمت طلب می کنند و حال اینکه قبل از آنها امّت و نمونه هایی بودند که عذاب و هلاکت آنها را فرا گرفته (وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَهٍ لِلنَّاسِ عَلی- ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقابِ) براستی که پروردگارت در باره ظلم و ستم مردم نسبت به خویش صاحب مغفرت و آمرزش است و هم او سخت مجازات است و این تفسیر آیه ای است که می گوید:
(وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ ءٍ- 156/ اعراف).
(1) می گوید انسان همانطور که با شتاب نیکی را می خواهد بدی را هم که عذاب است مغرورانه طلب می کند و انسان همواره شتابگر است سپس اشاره به ساعات و دقایق روز و شب می کند و می گوید: برای اینکه شماره حساب و عدد سالها را بدانید هر چیزی را به تفصیل و جدا جدا بیان کردیم و سرنوشت هر انسانی را به عهده خودش گذاشتیم و سر انجام کار هر کسی چه بخواهد و چه نخواهد به او می رسد، اشاره به ساعات روز و شب است که با تأنی و درنگ می گذرد و برای این است که انسان را از آن حالت شتابزدگی تنبّه می دهد و این رابطه اخلاقی و تربیتی، علمی و تاریخی و دینی همه سوره های قرآن است که بایستی آنها را دریافت.
(2) و سپس نتیجه کارشان این است، دوزخی را که مذموم است نصیبش کنیم و کسانی که آخرت می خواهند و در آنراه کوشش خویش بکار می برند و مؤمنند پاداش کوشش آنها برآورده می شود، چه گروه اوّل و چه گروه دوّم هر دو را از عطایای پروردگارت کمک و بخششی می دهیم زیرا عطای پروردگار تو منع شدنی نیست.
(3) تمام آیه چنین است: (وَ قالُوا رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسابِ) تکذیب کنندگانی که همچون
ص: 556
(فَعَجَّلَ لَکُمْ هذِهِ- 20/ فتح) عجاله: شیر دادن ناشتائی و سوغات و هدیه است که زود خورده می شود. عجلتهم و لهنتهم: به سرعت ناشتائیشان دادم.
عجله: آفتابه و ابریق کوچکی که در موقع نیاز به سرعت حاضر می شود.
عجله: چرخ چاه چوبی که دلو آبکش بر آن قرار دارد و آنچه که برای سرعت و مرور و حرکت بر دو گاو بسته می شود.
(عِجل:) گوساله، به تصوّر شتابی که در راه رفتن و حرکت سریع دارد و وقتی گاو شد آرام حرکت می کند، در آیه گفت: (عِجْلًا جَسَداً- 148/ اعراف) (پیکری و جسدی از گوساله که با سیم و زرهای فراوان اسرائیلیان به دست سامری ساخته شد).
بقره معجّل: مادّه گاوی که همراه گوساله اش باشد.
العجمه: (گنگی و لکنت زبان) که نقطه مقابل روشن گویی است. اعجام: ابهام و درهم و برهم گفتن.
استعجمت الدّار: وقتی است که همه اهل خانه دور و جدا شوند و کسی دیگر در خانه باقی نماند که پاسخ روشنی بدهد و لذا بعضی از اعراب گفته اند:
خرجت عن بلاد تنطق: کنایه از آبادانی آنجا و وجود ساکنین در آنجاست. عجم- نقطه مقابل- عرب است (غیر عرب) و- عجمیّ- منسوب به آنهاست. اعجم- کسی است که در زبانش لکنت و گنگی باشد چه از عربی یا غیر عربی، به اعتبار کمی
__________________________________________________
اقوام نوح، عاد، فرعون، ثمود، لوط و اصحاب ایکه هستند با یک صیحه به سرنوشت گستاخیشان رسیدند می گویند پروردگارا پیش از روز رستاخیز نامه ها را بیاور، ای پیامبر بر آنچه می گویند پایدار باش و بنده ما داود را یاد کن که بنده ای بازگشت کننده به خدا بود.
ص: 557
فهمشان از عجم (زبان غیر عربی) و به- بهیمه (جاندار بی تمیز) عجما گفته شده و اعجمی منسوب به آن است. و در آیه: (وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلی بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ- 198/ شعراء) بنا بر حذف دو حرف (ی) در آن کلمه.
و آیات: (وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ- 44/ فصّلت) «1» (ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ- 44/ فصّلت).
(یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ- 103/ نحل) «2».
بهیمه- یا جاندار بی تمیز و غیر عاقل از این جهت- عجماء- نامیده شده که با لفظ و عبارت و نطق مثل ناطق و گوینده از خودش خیر نمی دهد و بیان نمی کند.
نماز ظهر را هم- عجماء- گفته اند یعنی قرائت در آن آشکار و جهر نیست.
جرح العجماء: زخم و جراحتی که در آن قصاص نباشد.
اعجمت الکلام: سخن را گنگ و نامفهوم ادا کردم، نقطه مقابل آن اعربت- است یعنی سخن را روشن اداء کردم.
اعجمت الکتابه: نامفهوم بودن نوشته را با نقطه گذاری بر طرف کردم مثل- اشکیته: گله و شکوا را برطرف کردم.
حروف المعجم: از خلیل روایت شده است که (حروف معجم) حروف مقطّعه است زیرا گنگ است. بعضی از دانشمندان گفته اند که معنی- اعجمیّه- این است که حروف مجرّد و غیر متّصل مانند حروفی که متّصل می شوند دلالت بر آن ندارد. باب معجم: در بسته.
عجم: هسته های خرما یا انگور، مفردش- عجمه- است یا از این نظر که در مغز، خرما یا انگور قرار دارند و یا از این جهت که در موقع مکیدن خرما پیدا نیست یا از
__________________________________________________
(1) اگر قرآن را نامفهوم و گنگ قرار می دادیم می گفتند چرا آیاتش به تفصیل بیان نشده.
(2) یعنی زبان کسی را که با آن اشاره می کنند و می گویند قرآن را آن بشر تعلیمت می دهد زبانش غیر عربی است و زبان قرآن عربی فصیح و روشن است (اشاره به سلمان فارسی است).
ص: 558
اینکه هسته خرما در حالی که خرما در دهان داخل می شود و آن را زیر دندان می گذارند اوّل هسته زیر دندان نیست.
العجم: گاز زدن به هسته خرما.
فلان صلب المعجم: او سخت آزموده و کم نظیر است.
العدد: رقمها و یکی های ترکیب شده، گفته اند: عدد، ترکیب- آحاد است که هر دو عبارت یکی است چه آحاد مرکّب و چه ترکیب آحاد. در آیه: (عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ- 5/ یونس) (عدد و شماره سالها و حساب) خدای تعالی گوید: (فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً- 11/ کهف) ذکر و یادآوری سالهای خواب اصحاب کهف در غار با عدد، آگاهی دادن بر کثرت و زیادی خواب آنهاست.
(العَدّ:) ضمیمه کردن بعضی اعداد به بعض دیگر، خدای تعالی گوید (لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا- 94/ مریم) (فَسْئَلِ الْعادِّینَ- 113/ مؤمنون) یعنی حسابدانان و شمارشگران. و آیات:
(کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ- 112/ مومنون) سؤال کن و بگو به شماره سالها چه مدّت در زمین بوده اید).
(وَ إِنَّ یَوْماً عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَهٍ مِمَّا تَعُدُّونَ- 47/ حجّ) (یوم در پیشگاه پروردگارت همچون هزار سال است که شما آنرا شماره می کنید) معنی- عدّ- از آنچه که گفته شد بر وجوهی دیگر هم تعمیم یافته است. شی ء معدود و محصور: در مورد چیز کم و اندک گفته می شود در برابر چیزی که از کثرت و فزونی به حساب و شماره در نمی آید، مثل عبارت بغیر حساب- که در قرآن به آن اشاره شده است. (به ذیل واژه حسب مراجعه شود). و بر این اساس آیه: (إِلَّا أَیَّاماً مَعْدُودَهً- 80/ بقره) مگر روزهایی کم و اندک زیر (بنی اسرائیل بعد از پرستش گوساله) می گفتند ما به تعداد روزهای کمی که گوساله را پرستیده ایم عذاب می شویم و عکس این نیز گفته
ص: 559
می شود مثل: جیش عدید: لشگری زیاد.
انّهم لذو عدد: یعنی آنها در موقعیّتی هستند که از نظرت کثرت، واجب است بحساب بیایند.
در باره چیز کم می گویند: هو شی ء غیر معدود: چیز کمی است.
در آیه: (فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً- 11/ کهف) دو امر محتمل است: 1- از عبارتی که می گویند: هذا غیر معتدّ به. امری حساب نشدنی. 2- و یا از عبارت- و له (عُدّه)- مشتقّ شده باشد یعنی چیز زیادی دارد که در باره مال و سلاح و غیر آن بحساب می آید و قابل توجّه است. گفت: (لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّهً- 46/ توبه) (برایش مال و سلاح فراوانی تهیّه کرده بودند).
ماء عدّ: آب چشمه ای که قطع نمی شود و جاری است.
(عِدّه:) چیزی است که شمرده شده و کم و اندک است (قابل شمارش) و آیه: (وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ- 31/ مدثر) یعنی: عددشان.
و آیه: (فَعِدَّهٌ مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ- 184/ بقره) روزهایی دیگر غیر از زمان ماه رمضان که از او فوت شده و روزه اش بر عهده اوست و آیه: (إِنَّ عِدَّهَ الشُّهُورِ- 36/ توبه).
العدّه: عدّه زن و آن روزهایی است که اگر پایان پذیرفت همبستری و تزوّج با او جایز است.
در آیات: (فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّهٍ تَعْتَدُّونَها- 49/ احزاب) «1» (فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ- 1/ طلاق) (وَ أَحْصُوا الْعِدَّهَ- 1/ طلاق)
__________________________________________________
(1) کسانی که ایمان آورده اید اگر زنان مؤمنی به همسری برگزینید و قبل از دست زدن و همبستری با آنها طلاقشان دادید، دیگر عدّه ای بر عهده آنها ندارید که عدّه نگهدارید. [.....]
ص: 560
(اعداد)- از واژه عدّ «1» مثل- اسقاء از سقی- است و اگر گفته شود:
اعددت هذا لک: آن را آنطور که تو حساب کرده ای برایت قرار دادم و آماده کردم که بنابر نیازت آن را دریافت کنی. در آیات:
(وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ- 60/ انفال) «2» (أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ- 24/ بقره) (وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ- 89/ توبه) (أُولئِکَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً- 18/ نساء) (وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ کَذَّبَ- 11/ فرقان) (وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً- 31/ یوسف) (برایشان تکیه گاهی و محلّی آماده کرد.) گفته شده- اعتدت- بدون تشدید حرف (د) و اعتدّت با تشدید حرف (د) است.
و آیه: ( (فَعِدَّهٌ) مِنْ أَیَّامٍ أُخَرَ- 184/ بقره) روزهایی که از او فوت شده است. و آیه: (وَ لِتُکْمِلُوا الْعِدَّهَ- 185/ بقره) یعنی عدّه ماه.
__________________________________________________
(1) صاحب مقائیس اللّغه می نویسد: اصل و ریشه واژه- عدّ شمردن است و اعداد: تهیّه کردن، و از این دو اصل، فروعی بشرح زیر مشتقّ می شود العدّ: شمردن چیزی. عددت الشّی ء: آن را شمردم. الشی ء معدود:
چیزی کم و شمرده شده. عدید: کثرت و زیادی. فلان فی عداد الصّالحین: او از شمار صالحین است.
عدد: مقداری که شمرده می شود. ما اکثر عدید بنی فلان و عددها: چقدر تعداد و نفرات آنها زیاد است. یتعادون و یتعدّون: بیشتر از آن می شوند.
عدّه: پس انداز برای آینده. اعددته و اعدّه: آماده اش کردم استعددت و تعدّدت له: برایش آماده کردم. عدّه: از- عدّ- یعنی روزها و ماهها و گروه معیّن. عدّ: آبگیر- جمعش- اعداد- زیرا آبی کمه پیوسته جریان دارد مثل چیزی است که همیشه آماده است.
ماء عدّ: آب جاری و فراوان. ابو حاتم سجستانی می گوید: عدّ یعنی آب زمینی، و چشمه و چاه و کرغ:
آب آسمان و باران. عداد:- هیجان و درد گزیدگی و این نظر از خلیل بن احمد است چون درد مار گزیده هر سال در آن روز تکرار می شود و همان- معاد- است. عداد الملدوغ: درد ساعت به ساعت مار گزیده. این اعرابی می گوید: عداد روزی است که بخشش می کنند که سالیانه تکرار می شود، از این معنی پیامبر (ص) فرمود: «ما زالت اکله خیبر تعاودنی فهذا اوان قطعت ابهری» عدّان: زمان معدود و محدود، عداد: جمع شدن مردم و دادن هزینه نفر به نفر به مردم (مقائیس اللّغه 4/ 32- ابن فارس)
(2) برای مقابله با دشمنان خدا و دشمنان خودتان تا می توانید نیرو و سلاح آماده کنید.
ص: 561
و در آیه: (وَ اذْکُرُوا اللَّهَ فِی أَیَّامٍ مَعْدُوداتٍ- 203/ بقره) سه روز بعد از عید قربان است و به نظر بعضی از فقهاء- معلومات- دهم ذیحجّه است و معدودات روز عید قربان و دو روز بعد از آن، بنابراین روز عید قربان از معلومات و (معدودات) هر دو است.
عداد: وقتی است که برای برگشتن درد و بیماری بحساب می آید پیامبر علیه الصّلاه و السّلام فرمود: «ما زالت اکله خیبر تعاودنی».
(در جنگ خیبر به پیامبر لقمه ای زهر آلود خورانیده بودند و لذا می فرماید پیوسته اثر آن عود می کند. معاوده و عداد- هر دو، مصدر باب مفاعله است) عدّان الشّی ء: زمان آن چیز.
عدس دانه ای است معروف و شناخته شده، در آیه گفت: (وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها- 61/ بقره) «1» عدسه: جوشهای ریز پوست بدن که به شکل عدس است (زگیل یا میخچه و یا به زبان اهالی غرب کشور- بالوک).
عدس: راندن ستوران و استر.
عدس فی الأرض: در زمین سفر کرد و رفت.
عدوس: زن دلیر و شجاع.
__________________________________________________
(1) عدس و پیاز چیزهایی است که بنی اسرائیل در برابر نعمتهای متعالی پروردگار از او می خواستند یعنی بهانه عدس و پیاز و سیر و خیار می کردند و چشمشان آزاد شدن از اسارت را نمی دید و تنها برای خوراکیها و مادّیات ارزش قائل بودند.
.)
ص: 562
العداله و المعادله: لفظی است که در حکم و معنی مساوات است و به اعتبار نزدیک بودن معنی عدل به مساوات، در آن مورد هم بکار می رود. عدل و عدل- در معنی بهم نزدیکند ولی- عدل در چیزهایی است که با بصیرت و آگاهی درک می شود و بکار می رود. مثل احکام و بر این اساس آیه:- أَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیاماً- 95/ مائده) است.
ولی واژه های- عدل و عدیل- در چیزهایی است که با حواس درک می شوند مثل: اوزان، اعداد و پیمانه ها.
پس (عَدل)- تقسیط بر اساس راستی و کمال است از این روی روایت شده است که: «بالعدل قامت السّموات و الارض».
آگاهی و خبری است بر اینکه هر گاه رکنی از ارکان چهارگانه در عالم افزون بر دیگری یا کم از دیگری می بود جهان بنابر مقتضای حکمت انتظام نمی داشت. «1»
عدل دو گونه است: 1- عدل مطلق: عدلی که عقل و خرد بر خوبی آن حکم
__________________________________________________
(1) ارکان چهارگانه در عالم بنابر نظر علماء پیشین که در یونانی (اسطقسات) گفته می شده عبارت از چهار عنصر (آب- خاک- باد- آتش) بوده و نیز اجرام آسمانی و اصل و مادّه هر چیز یا طبایع چهارگانه که (حرارت، برودت، یبوست، رطوبت) است و هر یک از فلاسفه یونانی یکی از این عناصر و طبایع را اصل وجود عالم می دانستند، مثل طالس ملطی که رطوبت و آب را اصل مادّه المواد عالم می دانست.
دیمقراطیس ذرّات اتم را (که در قرن بیستم با شکسته شدن اتم، بقاء انرژی نه مادّه به ثبوت رسید).
هراکلیوس حرارت و آتش را. انکسیمانوس هوا را اصل می دانست. فیثاغورث عدد را و بالاخره انکسیماندرس شاگرد طالس معتقد بود که اصل موجودات چیزی است غیر متعیّن (بدون جسم مادّی) و غیر متشکّل و بی پایان و بی آغاز، بی انجام و جاوید و جامع خشکی و تری و گرمی و سردی. سعدی هم حیات و سلامتی را مرهون نظم و همسانی و تعادل چهار طبیعت فوق در آدمی می داند و می گوید:
چهار طبع مخالف سرکش چند روزی بودند با هم خوش
چون یکی زین چهار شد غالب جان شیرین برآید از قالب
پس عدل تنظیم مواد مورد نیاز وجودی هر موجود بنابر مقتضای حکمت است چنانکه گفت: (فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی- 29/ حجر) یعنی پس از تنظیم شخصیت وجودیش و قابلیتش روح خدایی در او دمیده شده که مراحل وصول به تسویه وجودی هم در آیات مختلف بیان شده است و لذا می بینیم اساس حیات آدمی (آب- خاک- نور- نفخه روح الهی)- است.
ص: 563
می کند و در هیچ زمانی منسوخ نشده است و هیچ زمان و به هیچ وجه چنان عدلی به اعتداء و زیاده روی و ستم وصف نشده است، مثل احسان و نیکی کردن به کسی که به تو نیکی کرده است و خودداری از اذیّت به کسی که از اذیّت و آزار نسبت به تو خودداری کرده است.
2- عدلی که وجودش در شریعت به عدالت شناخته می شود و ممکن است در بعضی اوقات منسوخ شود مثل قصاص و دیه جنایات و اصل مال مرتد، و لذا گفت:
(فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ- 194/ بقره) «1» و گفت: (جَزاءُ سَیِّئَهٍ سَیِّئَهٌ مِثْلُها- 40/ شوری) که قصاص و جزاء متقابل در دو آیه فوق نخست اعتداء و سپس- سیّئه- نامیده شده و این موضوع همان معنی آیه: (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ- 90/ نحل) است. «2» پس عدل- مساوات و پاداش و مکافات است یعنی (برابر عمل نمودن و برابر پاداش و تلافی کردن) اگر خیر و نیک بود پس عدالتش همان تلافی به خیر و نیکی است و اگر شرّ و بدی بود عدلش همان شرّ و بدی است و- احسان- این است که در برابر خیر و نیکی، پاداشی بیشتر از آن داده شود و شرّ و بدی را کمتر از آن تلافی کنند.
رجل عدل: مردی عادل.
رجال عدل: مردانی عادل، که در جمع و مفرد هر دو عدل گفته می شود، شاعر
__________________________________________________
(1) هر که از دشمنان در جنگ بر شما تعدّی کرد به همان اندازه بر او تعدّی کنید و از عقوبت خدا پروا نمائید که خدا با پرهیزکاران است و در آیه قبلش می گوید: اگر با شما کارزار کردند بکشیدشان که سزای کافران چنین است و هر گاه باز ایستادند خدا آمرزنده و رحیم است، با آنها کارزار کنید تا فتنه از میان برداشته شود و دین برای خدا باشد و اگر از جنگیدن با شما باز ایستادند تجاوز و تعدّی جز بر ستمکاران روا نیست.
(2) امیر المؤمنین (ع) در نهج البلاغه آیه فوق را اینگونه تفسیر می فرماید: العدل: الانصاف، و الاحسان:
التّفضل، که در متن هم به همین ترتیب واژه های عدل و احسان بیان شده است. عدل: خیر را به اندازه خیر و احسان افزون بر خیر و نیکی نمودن و کمتر از بدی بدی کردن است. (نهج البلاغه صبحی صالح 231 ص 509)
ص: 564
گفت: فهم رضا و هم عدل: (مردانی عادل و خشنودند).
اصل عادل- مصدر است مثل آیه: (وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ- 2/ طلاق) یعنی دارای عدالت.
و آیات: (وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ- 15/ شوری) (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ- 129/ نساء) اشاره به چیزی از میل و کجی است که سرشت انسان بر آن نهاده شده، پس هرگز انسان قادر به مساوات در محبّت میان همسران نیست و نه می تواند محبّت را به تساوی در میانشان برقرار کند (و لذا فرمود فواحده کنید). و آیه: (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَهً- 3/ نساء) اشاره به عدالتی است که همان نفقه و بخشش زندگی است و گفت:
(وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا- 8/ مائده) (أَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیاماً- 95/ مائده) یعنی آنچه را از غذا و طعام که معادل قضای روزه است. پس اعتبار معنی مساوات در غذا- عدل گفته می شود و اینکه گفته اند: «لا یقبل منه صرف و لا عدل».
گفته شده عدل در اینجا کنایه از فریضه است و حقیقتش آن چیزی است که قبلا گفته شده. صرف: نافله است یعنی زیادی و فزونی، بنابراین (صرف و عدل) مثل (عدل و احسان) است یعنی برابری و افزونی، و معنی حدیث فوق این است که از او پذیرفته نمی شود یعنی چیزی برایش نیست و ندارد. «1» (نه توبه و نه فدیه، از او پذیرفته نیست).
و آیه: (بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ- 1/ انعام) یعنی برای خدای، عدیل و مانندی قرار می دهند که مثل آیه: (هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ- 100/ نحل) است و گفته اند، یعنی افعال خداوند را از او
__________________________________________________
(1) ابو عبید می گوید گفته شده- صرف همان نافله است و (عدل) فریضه، که به گفته راغب مثل عدل و احسان است که اجرای عدالت واجب، و رعایت احسان نوعی فضیلت و از عدل برتر است که در حکم همان نوافل و مستحبّات است.
صرف الحدیث- این است که سخن را برای اینکه دلهای مردم بیشتر به آن بگرود و مایل شود افزون کنی پس صرف کلام یعنی زیادتی سخن و افزون نمودن آن. (تهذیب اللّغه- 2/ 355)
ص: 565
منصرف و آن را به غیر خدا نسبت می دهند (همچون پندار و فرضیه باطلی که وجود جهان را با این همه نظم و حکمت و ترتیب از مادّه می دانند) یا اینکه- یعدلون بعبادتهم عنه تعالی عبادتشان را که بایستی برای خدا باشد از او منصرف و متوجّه به غیر می کنند.
و آیه: (بَلْ هُمْ قَوْمٌ یَعْدِلُونَ- 60/ نحل) که اگر از معانی فوق باشد صحیح است، و نیز اگر از عبارتی که می گویند: عدل عن الحقّ «1» در وقتی که با جور و ستم از حقّ عدول
__________________________________________________
(1) به گفته ابن فارس (ع- د- ل) دو اصل و دو ریشه صحیح دارد ولی معانی آنها در برابر هم، مثل دو متضادّ قرار دارد 1- عدل: در معنی دلالت و برابری 2- دلالت بر انحراف و کژی.
اصل اوّل- العدل من النّاس: شخصی است که روش مستقیم او مورد خشنودی مردم است جمعش- عدول- است و عدل: حکم دادن به برابری است، فرّاء می گوید: واژه عدل با فتحه حرف (ع) برابری دو چیز است که از دو جنس باشند و با کسره حرف (ع) یعنی عدل: برابر شدن دو چیز همجنس است، در آیه: (أَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیاماً- 95/ مائده) در اصطلاح نحو خروج کلمه از صیغه اصلی است. شاهد عدل و عادل- کسی است که از انجام گناهان بزرگ پروا دارد و بر گناهان کوچک اصرار نمی ورزد و از کارها و کردارهای پست و ناپسند مثل چیز خوردن در راه و معبر مردم و بول کردن در راههای خودداری می کند. چیزی اگر مساوی چیز دیگر باشد آن را- عدل- آن می گویند و آیه: (بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ 1/ انعام) یعنی مشرکین از پروردگارشان دور می شوند گویی که چیز دیگری با خدا برابر گرفته اند. عدل: از همین معنی، قیمت و ارزش چیزی است و فدیه در برابر آن. عدل: ضدّ جور و ستم است. عدل فی رعیّته: در میان ملّتش عدالت کرد. یوم معتدل: روزی که گرما و سرما برابر است (نه زیاد گرم و نه زیاد سرد) عدلته حتّی اعتدل: او را مستقیم و برابر کردم.
اصل دوّم- عدل در معنی اعوجاج و انحراف. عدل و انعدل: کج شد. عدولیّه: کشتی که مسافر بارش با ظرفیتش میزان و برابر است. سعید بن جبیر می گوید: انّ العدل علی اربعه انحاء: عدل بر چهار روش است:
1- عدل در حکم و داوری، خدای تعالی گفت: (وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ- 58/ نساء) اگر در میان مردم داوری و حکومت کردی به عدالت حکم کن.
2- عدل در گفتار و سخن، خدای تعالی گفت: (وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا 152/ انعام) اگر سخن گفتید عادلانه گوئید.
3- عدل در معنی فدیه در آیه: (لا یُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ- 123/ بقره).
4- عدل در شرک ورزیدن بخدای تعالی، گفت: (ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ- 1/ انعام) یعنی شرک می ورزند. تعدیل الشیی ء من غیر جنسه حتّی تجعله له مثلا: ارزش نهادن و استوار داشتن چیزی بچیزی دیگر که از جنس هم نباشد تا اینکه مثل هم نشوند، در حدیثی از علی (ع) آمده است که فرمود: «کذب العادلون یک اذا شبّهوک باصنامهم» دروغ گفته اند کسانی که تو را با بت هایشان برابر داشتند. (نهج البلاغه خطبه 91، اشباح ص 126- لسان العرب 1/ 436- تهذیب اللّغه 2/ 218- مقائیس اللّغه 4/ 247- المحکم 2/ 13).
ص: 566
کرده است، هم باشد صحیح است. (عبارت اخیر قسمتی از آیه ای است که روشنگر روحیه پلید و تبهکار قوم لوط است که به عذاب دچار شدند).
ایّام معتدلات: روزهایی که بخاطر اعتدالشان پاکیزه و طیّبند.
عادل بین الأمرین: وقتی است که کسی درد و کار می نگرد که کدامیک ارجحیّت و برتری دارند.
عادل الأمر: در آن کار درمانده شد و با رأی و نظرش به یکی از طرفین آن کار عمل نمی کند.
وضع علی یدی عدل «1»- مثلی است مشهور.
آیه: (جَنَّاتِ عَدْنٍ- 72/ توبه) یعنی بهشت استقرار و آرامش و ثبات.
عدن بمکان کذا: در آنجا استقرار یافت و از این معنی واژه- معدن است که محلّ استقرار جواهرات و سنگهای قیمتی است، پیامبر علیه الصّلاه و السّلام فرمود: «المعدن جبار» معدن رایگان است.
العدو: تجاوز و درگذشتن از حدّ است که با التیام منافات دارد یعنی با بهبودی بخشیدن و سازگاری دادن میان دو چیز تفاوت دارد، واژه عدو:
__________________________________________________
(1)- ضرب المثل فوق در باره شخصی است به نام عدل بن جزین سعد که قبل از اسلام سردار سپاه و پلیس- تبّع- بوده و هر گاه- تبّع می خواست کسی را بکشد بدست او می سپرد و او نیز او را می کشت و از چنگالش خلاصی ممکن نبود لذا مردم در باره اش گفتند: وضع علی یدی عدل- یعنی گرفتار در دست عدل بن جز است- که خلاصی برایش نیست.
واژه- عدل- در این ضرب المثل ابهام دارد از این جهت در باره کسی که از حیاتش مأیوس شود بکار می رود. (تهذیب اللّغه 2/ 218- المحکم 2/ 13- لسان العرب 11/ 436).
ص: 567
1- گاهی به اعتبار (قلب و دل) است که آن را- العداوه و المعاداه می گویند یعنی: (کینه توزی و دشمنی در دل پنهان داشتن.
2- و زمانی به اعتبار (راه رفتن) گفته می شود- العدو: دویدن و هروله 3- گاهی باعتبار کوتاهی نمودن از عدالت و افساد در معامله گویند له العدوان و العدو: در معامله بی عدالتی و ظلم و خصومت دارد- گفت: (فَیَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ- 108/ انعام). (بدون آگاهی و علم و از روی جهالت خدای را خصمانه و ظالمانه سبّ می کند).
4- و گاهی به اعتبار مکانهای آرمیدن و قرار گرفتن است، گفته می شود: له العدواء: ناآرام و نامطمئنّ است.
مکان ذو عدواء: جائیکه اجزایش با هم متناسب و قابل استقرار نیست. در باره معنی معادات و دشمنی و کینه پنهانی در دل گفته می شود:
رجل عدوّ و قوم عدوّ: مرد و قومی کینه توز (که مثل واژه- عدل در جمع و مفرد یکی است) در آیه گفت: (بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ- 36/ بقره)- (در باره آغاز حیات بشر در زمین است که می گوید بعضی از شما با بعض دیگر دشمن خواهید بود) جمع آن- عدی و اعداء- است گفت: (وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ- 19/ فصّلت).
عدوّ دو گونه است: 1- عداوت بقصد دشمنی و خصومت مثل آیات:
(فَإِنْ کانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ- 92/ نساء) (جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِینَ- 31/ فرقان) «1» و دشمنی از دیگری و از غیر
__________________________________________________
(1) اشاره به دشمنان در آیه، ستمگرانی هستند که در آیات قبل می گوید: آن هنگامی که ستمگر دستهای خویش می گزد و می گوید: ای کاش طریقه و روش پیامبر را برمی گزیدم و ای کاش فلانی را که گمراهم کرد به دوستی انتخاب نمی کردم مرا از راه قرآن گمراه و دور کرد و شیطان مایه خذلان و خواری آدمی است آنگاه پیامبر (ص) می گوید پروردگارا قوم من این قرآن را مهجور گزارده اند و این چنین است که برای هر پیامبری دشمنانی از مجرمین و گناهکاران ستمگر قرار داده ایم و پروردگارت از نظر هدایت و یاری برای پیامبر و مؤمنین کافی است.
ص: 568
جنس خود در آیه: (عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ- 112/ انعام).
2- دشمنی و عداوتی که از روی قصد نباشد بلکه حالتی به او دست می دهد که اذیّت می شود همانگونه که از دشمنان مورد اذیّت و آزار قرار می گیرد، مثل آیه: (فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِی إِلَّا رَبَّ الْعالَمِینَ- 77/ شعراء) «1».
و آیه ای در باره اولاد که می گوید: (عَدُوًّا لَکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ- 14/ تغابن) «2» و از معنی- عدو- یعنی دویدن، می گویند:
فعادی عداء بین ثور و نعجه: (میان میش و گاو بسختی دوید). یعنی یکی از آنها بدنبال دیگر دوید.
تعادت المواشی: بعضی از چهارپایان بدنبال بعضی دیگر دویدند. رایت عداء القوم:
کسانی که جزء رجّاله ها و مردمان فرومایه بشمار می روند. (اعتِداء:) تجاوز کردن از حقّ، گفت:
(وَ لا تُمْسِکُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا- 231/ بقره) «3» (وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ- 14/ نساء) (اعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی السَّبْتِ- 65/ بقره) تعدّی و نافرمانی یهودیان در روز شنبه برای این بود که راهی برای حلال شمردن صید ماهیان اتّخاذ کرده بودند و آنها را می گرفتند.
گفت: (تِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَعْتَدُوها- 129/ بقره) (فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ- 7/ مؤمنون)
__________________________________________________
(1) سخن حضرت ابراهیم است به بت پرستان که می گوید آنها، یعنی بت ها دشمنند بجز پروردگار عالمیان که مرا آفریده و هم او هدایتم می کند آبم می دهد و در بیماری شفایم می بخشد یعنی هر چند که بت ها جمادند و قصد دشمنی ندارند ولی پرستش آنها حالتی است که دشمنی ایجاد می کند.
(2) تمام آیه چنین است می گوید: بعضی از زنان و فرزندانتان بدون قصد و هدف شما را اذیّت می کنند و دشمن می شوند از آنها بر حذر باشید و اگر از آنها در گذرید و چشم پوشی کنید و آنها را ببخشید خداوند آمرزنده و رحیم است.
(3) همسران مطلّقه را برای زیان رساندن به آنها نگه مدارید که به آنها ستم کنید.
ص: 569
(فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ- 178/ بقره) (بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ- 166/ شعراء) یعنی معتدون و تجاوزگران یا معادون او متجاوزون الطّور- (کسانی که پا ز گلیم خویش درازتر می کنند و متعدّیند).
عدا طوره: از حدّ خویش تجاوز کرد. و آیه: (وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ- 190/ بقره).
گفت: (فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ- 194/ بقره) یعنی به اندازه دشمنی او به او مقابله کنید و به اندازه تجاوزش، تجاوز کنید نه از دشمنی و عدوان که آغاز نمودن به آن منع شده است. و آیه (تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- که به طریق مجازات و تلافی است و با کسی که آن را آغاز کرده صحیح است که انجام شود، آیه: (فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَی الظَّالِمِینَ- 193/ بقره) است (جز بر ستمگران عدوانی نیست یعنی به جز بر ستمگر عدوان جایز نیست).
و آیه: (وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ، عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ ناراً- 30/ نساء) «1» و آیه (فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ (لا عادٍ)- 173/ بقره).
یعنی بدون اینکه خواستار طعامی و خوردنی لذّت بخش باشد و نیز بدون اینکه از حدود سدّ جوع و رفع گرسنگی تجاوز کند، که گفته اند معنی آیه فوق: «غیر باغ علی الامام و لا عاد فی المعصیه طریق المخبتین»، است. یعنی بدون اینکه بر امام نافرمانی شود و نه اینکه عصیانگر در راهی باشد، بلکه راه فروتنان را دنبال کند.
عدا طوره: از حدّش گذشت و تجاوز کرد و به دیگری ستم کرد و از این معنی است عبارت: التّعدّی فی الفعل- متعدّی در فعل، که در نحو عبارتست از رسیدن و تجاوز معنی فعل از فاعل به مفعول.
__________________________________________________
(1) در باره بنا حقّ خوردن اموال دیگران است مگر اینکه از راه معامله ای که به رضایت طرفین باشد انجام شود سپس می گوید: هر که از روی ستم و تعدّی چنین کند بزودی او را به عذابی الیم و دردناک می رسانیم. [.....]
ص: 570
(ما عدا) کذا: در مورد استثناء بکار می رود، در آیه: (إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَهِ الدُّنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَهِ الْقُصْوی- 42/ انفال) یعنی کنار و جانبی دور، و در گذشته از قرب و نزدیکی.
ماء عذب: آبی پاک و خنک.
در آیه گفت: (هذا عَذْبٌ فُراتٌ- 53/ فرقان).
اعذب القوم: آبشخور و آبشان شیرین و پاکیزه شد.
(عَذاب:) گرسنگی سخت و شدید. عذّبه تعذیبا: حبسش را در عذاب زیاد کرد، گفت: (لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِیداً- 21/ نمل).
(وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ- 33/ انفال):
به عذابی که آنها را از ریشه براندازد و نابود کند گرفتارشان نمی کند یعنی (آنگاه که تو در میان ایشان هستی خدا عذابشان نمی کند و زمانی هم که در حال استغفار و طلب آمرزشند عذابشان نمی کنند). و آیه: (وَ ما لَهُمْ أَلَّا یُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ- 34/ انفال) یعنی با شمشیر عذابشان نمی کند (عذاب دنیائی) و در آیات: (وَ ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ- 15/ اسراء) (وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ- 138/ شعراء) (وَ لَهُمْ عَذابٌ واصِبٌ- 9/ صافّات) «1» (وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ- 10/ بقره) (وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ- 50/ حجر) در اصل معنی- عذاب- اختلاف شده است، بعضی گفته اند معنی آن از عبارتی است که می گویند: عذب الرّجل: در وقتی که کسی خور و خواب را ترک کند و او را- عاذب و عذوب- گویند.
__________________________________________________
(1) در باره شیاطین است که عذابی پیوسته و دائمی است.
ص: 571
پس- تعذیب- در اصل وادار نمودن انسانی است به این که گرسنگی بکشد و بیدار باشد.
و نیز گفته شده: اصلش از- عذب- (شیرینی و گوارائی) است پس عذّبته- گوارایی و شیرینی حیاتش را از او دور کردم که بر وزن- مرّضته و قذّیته: (بیمارش کردم و در چشمش خاشاک ریختم). و نیز گفته شده اصل- تعذیب- زیاد زدن با سر تازیانه است.
بعضی از واژه شناسان گفته اند: تعذیب- همان زدن است و یا از عبارت- ماء عذب- است وقتی که در آب، خاک و گل و لای باشد پس عذّبته- به معنی اخیر مثل عبارت:
کدّرت عیشه و زلّقت حیاته- است یعنی زندگیش را تار و حیاتش را بی ثبات و لغزان نمودم. عذبه السّوط و اللّسان و الشّجر: لبه و تیزی تازیانه و زبان و اطراف شاخه های درخت.
العذر: تقاضا و خواست انسان از چیزیکه بوسیله آن گناهانش را محو کند، می گویند: عذر و عذر- که سه گونه است: 1- یا این است که می گوید: آن کار را نکردم.
2- یا اینکه به این خاطر چنان کردم، و سپس چیزی را بیان می کند که از گنهکار بودن خارجش کند.
3- و یا می گوید آن کار را انجام دادم و دیگر تکرار نمی کنم و از این قبیل سخنان. و این سه قسم عذرخواهی همان توبه است پس هر توبه ای عذری است و هر عذری توبه نیست.
(اعتَذَرتُ الَیه:) برایش عذر آوردم. عذرته: عذرش را پذیرفتم گفت:
(یَعْتَذِرُونَ إِلَیْکُمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا- 94/ توبه)
ص: 572
(مُعذِر:) کسی است که برای خود عذری می بیند و بهانه ای دارد امّا در حقیقت عذری ندارد. و گفت: (وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ- 90/ توبه) که- معذرون- هم خوانده شده یعنی کسانی که عذر و بهانه می آورند، ابن عبّاس گفته است- لعن اللَّه المعذّرین و رحم المعذّرین: خداوند عذر و بهانه آوردن را از رحمتش دور کند و آنان که معذورند رحمت نماید.
و آیه: (قالُوا (مَعْذِرَهً) إِلی رَبِّکُمْ- 164/ اعراف) معذره- مصدر- عذرت- است، گویی که می گوید: از او می خواهم که مرا معذور دارد.
اعذر: چیزیکه معذورش کرد ارائه داد.
بعضی از علماء گفته اند اصل عذر- عذره- است که چیزی نجس است و از این معنی- قلفه- را عذر نامیده اند (قلفه پوستی است که در موقع ختنه کردن جدا کنند) می گویند: عذرت الصّبیّ: در وقتی که او را از نجاست پاک کنی، و همچنین:
عذرت فلانا: با عفو کردن و بخشیدن گناهش پلیدی و نجاست را از او زایل کردم مثل عفرت له: گناهش را پوشاندم و افشاء نکردم.
عذره: پوست ختنه و پرده بکارت که تشبیهی به قلفه ای است که گفته شد. فقیل عذرتها ای افتضضتها: (به زفافش رسیدم).
و نیز- عذره: درد گلوی کودک. عذر الصّبیّ: کودک به گلو درد مبتلا شد، شاعر گفت: غمز الطّبیب نغانغ المعذور. (دست گذاردن طبیب به حلقوم مبتلا به گلو درد).
اعتذرت المیاه: آب ها قطع شد. اعتذرت المنازل: خانه ها، کهن و قدیمی شدند که تشبیهی است به عذر خواهنده ای که بخاطر آشکار بودن عذرش، گناهش پوشیده و محو می شود.
عاذره: زنی که بعد از دشتان و حائض و تطهیر مجدّدا دشتان می شود العذوّر: بد اخلاق، به اعتبار- عذره یعنی پلیدی و نجاست.
اصل- عذره: در گاه و گرداگرد خانه و خرابه و مزبله است که بخاطر اینکه
ص: 573
فضولات در آنجا ریخته می شود به این اسم نامیده شده.
گفت: (أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ- 36/ حجّ) (نیازمند و سائل را اطعام کنید). معترّ:
کسی که سؤال می کند می گویند- عرّه یعرّه: اندوهگین و نیازمندش کرد.
اعتررت بک حاجتی: نیازمندی او را بتو نمایاندم.
(عَرّ) و عرّ: پیسی و گری که بر پوست بدن عارض می شود و از این معنی به هر زیان و مضرّتی- معرّه- گفته شد و تشبیهی است به- عرّ- که همان بیماری پیسی پوشیده است، در آیه گفت:
(فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّهٌ بِغَیْرِ عِلْمٍ- 25/ فتح) (که از سوی ایشان زیان و زحمتی ندانسته، و بدون اینکه بفهمند به شما می رسد). عرار: حکایت صدای وزش باد است.
عارّ الظّلیم: شتر مرغ بانگ برآورد.
عرعر: سرو کوهی و درختی است که بخاطر حرکت برگهایش این چنین نامیده شده. عرعار: نوعی بازی که این واژه حکایت صوت آن بازی است.
العرب: فرزند اسماعیل (ع) و جمع آن در اصل اعراب است سپس این لفظ اسمی برای ساکنین بادیه ها و دشت ها شده است، و در آیات:
(قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا- 14/ حجرات) (الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً- 97/ توبه) (وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ- 99/ توبه) «1» برای جمع اعراب- اعاریب- گفته شده، شاعر گوید:
اعاریب ذوو فخر بافک و السنه لطاف فی المقال
__________________________________________________
(1) این سه آیه روشنگر اقشار مختلف بادیه نشینان است که همانند سایر مردم و شهرنشینان گروهی
ص: 574
یعنی: (اعرابی که با دروغ و زبانهای چرب و نرم صاحب افتخارند) اعرابیّ: در عرف و سخن معمولی اسمی است منسوب به بادیه نشینان.
العربیّ: فصیح و با فصاحت.
اعراب: درست و آشکار سخن گفتن، می گویند: اعرب عن نفسه: بروشنی از خود سخن گفت، و در حدیث:
«الثّیب تعرب عن نفسها» «1» (زن بی شوی حال خود را روشن بیان می کند).
__________________________________________________
اسلام آوردند، عدّه ای سخت کفر پیشه، و گروهی نیز براستی مؤمن به خدا و معاد و انفاق کننده در راه خدای برای تقرّب به او، که سپس در آیه گفت: اینان آنچه را خرج می کنند مایه تقرّب به خدای و خواست پیامبر می دانند بدانید که همان انفاقها برای ایشان مایه تقرّب است- (سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ- 99/ توبه) خداوند آنها را در رحمت خویش داخل کند.
(1) حدیث فوق به الفاظ مختلف ذکر شده «الثّیب یعرب عنها لسانها یعنی زبان زن بی همسر بروشنی از او سخن می گوید» و همچنین بصورت «الثّیب احقّ بنفسها من ولیّها و البکر یستأذنها ابوها فی نفسها و اذنها صماتها» یعنی زنی که شوهر داشته و اکنون بی همسر است در کار خود برای اختیار همسر بر ولی خویش مقدّم است و دوشیزه پدرش در باره کارش از او اجازه می گیرد و اجازه دختر سکوت اوست در مقائیس اللّغه- تستأمر فی نفسها- ذکر شده یعنی پدر با دختر مشورت می کند. ازهری می گوید: اعراب و تعریب معنایشان یکی است و همان آشکارا و روشن گفتن است.
اعرب عنه لسانه و عرّب: با فصاحت و روشنی از خود سخن گفت. اعرب عن الرّجل: آشکارش کرد.
عرّب عنه: با دلیل سخن گفت. در حدیث تیمی آمده است که: «کانوا یستحبّون یلقّنوا الصّبّی، حین یعرب ان یقول لا اله الّا اللَّه سبع مرّات» یعنی دوست داشتند و مستحبّ می دانند وقتی کودکانشان به روشن سخن آغاز می کند هفت بار به او بگویند که عبارت- لا اله الّا اللَّه- را بگوید.
اعرب عمّا فی ضمیرک: هر چه در دل داری بیان کن. ابو زید انصاری می گوید: اعرب الاعجمیّ اعرابا و تعرّب تعرّبا و استعرب استعرابا همه اینها در باره فرد بالغ است که با فصاحت سخن می گوید ولی در باره کودک می گویند- افصح الصّبی: در وقتی است که آنچه می گوید می فهمی.
جوهری می نویسد: معرب: کسی است که به تفصیل و روشنی سخن گوید و- اعرب کلامه: وقتی است که در کلماتش از نظر اعراب خطائی نباشد.
عرّب علیه: گفتار و کردارش را زشت شمرد و نیز عبارت عرّب علیه: او را از زشتی منع کرد.
ابن فارس می گوید: (ع- ب- ر) سه ریشه دارد:
1- الابانه و الافصاح به روشنی و وضوح سخن گفتن و ظاهر کردن.
2- النّشاط و طیب النّفس شادمانی و سرور نفسانی.
3- فساد فی الجسم او عضو بیماری بدنی.
ص: 575
اعراب الکلام: واضح و روشن کردن و فصاحت سخن.
واژه اعراب در سخن علماء نحو به حرکات و سکون که در آخر کلمات هست و تغییر می کند گفته می شود. (العَرَبِیّ:) سخن فصیح و روشن، در آیات: (قُرْآناً عَرَبِیًّا- 2/ یوسف) (بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ- 195/ شعراء) (فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا- 3/ فصّلت) یعنی: حکمی و دستور واضع و روشن.
ما بالدّار غریب: هیچ احدی و کسی که تکلّم کند در خانه نیست.
امرأه (عَرُوبَه:) زنی که روشنگر و اظهار کننده عفّت خود و محبّت همسر خویش است. «1» جمعش- عرب- است، گفت: (عُرُباً أَتْراباً- 37/ واقعه). عرّبت علیه: وقتی است که به روشنی و آشکارا سخنی را رد کنی و پاسخ گویی و در حدیثی هست که: (عرّبوا علی الإمام».
یعنی: (امام را با صراحت اجابت کنید و پاسخ گوئید) المعرب: کسی که اسب اصیل عربی خوبی دارد مثل- مجرب: صاحب جرب و پیسی دار. در آیه: (حُکْماً (عَرَبِیًّا)- 37/ رعد) گفته شده یعنی آنچنان قرآنی که واضح و آشکار است که حقّ را پایدار و مستقرّ و باطل را پوچ و بیهوده می کند.
گفته شده معنیش شریف و کریم است از سخنی که می گویند:
عرب اتراب: پاکیزه خوی و با کرامت و شرافت، و یا اینکه وصف قرآن به عربیّا-
__________________________________________________
(تهذیب اللّغه- النّوادر فی اللّغه- صحاح جوهری- لس 1/ 590 مقائیس 4/ 300) (النّهایه 3/ 1) ابن اثیر.
(1) روبه- شاعر معروف، زنان عفیف را این چنین وصف می کند که: جمعن العفاف عند الغرباء و الاعراب عند الازواج یعنی در حضور بیگانگان عفّت و پاکدامنی خویش نگه می دارند و در حضور شوهران و همسران خود محبّت و خوشروئی دارند و به گفته- ابن فارس- این معنی ریشه دوم اعراب است که آن را با مثال- المرأه العروب: زن پاکیزه خوی و خندان، نقل می کنند. (مقائیس اللّغه- 4/ 300).
ص: 576
در آیه اخیر مثل وصف آن به واژه کریم است که بصورت (کِتابٌ کَرِیمٌ- 29/ نمل) ذکر شده و یا معنی آن همان معرب- است از عبارت «عرّبوا علی الامام». پس معنی آیه:
(حُکْماً عَرَبِیًّا- 37/ رعد) این می شود که قرآن در احکامی که در آن هست به روشنی نسخ کننده است (جانشین و پاسخ احکام منسوخه گذشته).
و باز گفته شده معنیش این است که این قرآن منسوب به پیامبر عربی (فصیح گوی و روشن سخن است) چون اسم منسوب به آن- عربیّ- است، پس لفظش مثل لفظی است که به آن منسوب شده باشد و در مورد- یعرب گفته شده اوّلین کسی که زبان سریانی را به عربی نقل و ترجمه کرده است که به اسم فعلش نامیده شده.
العروج: رفتن در حال صعود است، در آیات:
(تَعْرُجُ الْمَلائِکَهُ وَ الرُّوحُ- 4/ معارج) (فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ- 14/ حجر) (مَعارِج)- مثل- مصاعد: (جاهای صعود و بالا رفتن است).
در آیه گفت: (ذِی الْمَعارِجِ- 3/ معارج) (از طرف خدایی که صاحب جایگاه های شکوهمند و متعالی است.)
لیله المعراج: بخاطر اوج گرفتن دعا در آن شب چنین نامیده شده که اشاره به آیه: (إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ- 10/ فاطر) (یعنی سخنان پاک و متعالی بسوی حق می روند).
(عَرَجَ)، عروجا و عرجانا: مثل کسی که صعود می کند و یک پا یک پا و آرام بالا می رود، یعنی او هم آنچنان رفت مثل صعود کننده از نردبان- چنانکه می گویند:
درج: از نردبان پا به پا و بآرامی بالا می رفت.
عرج: طبیعتش لنگیدن است.
عرجاء: کفتار، چون در طبیعتش لنگیدن است و می لنگد.
ص: 577
تعارج: مثل- تضالع- است یعنی لنگان می رفت و از این معنی به طور استعاره گفته شده: عرّج قلیلا عن مدی غلوائکا.
(زمان جوانیت را که به سرعت و با غرور می گذرد حفظ کن و غنیمت شمار) یعنی: از گذشتن سریع و دشوارش، حفظش کن.
عرج: گله بزرگ شتران، گویی که از کثرت و فزونی صعود کرده.
در آیه: (حَتَّی عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ- 39/ یس) همچون شاخه های بهم پیچیده. (یعنی مثل شکل قمر در پایان ماه و یا چون شاخه نازک خشک شده، یا مرغی که سر در بال پنهان کرده).
العرش: در اصل چیزی است که سرش پوشیده و سقف دارد، جمع آن- عروش.
گفت: (وَ هِیَ خاوِیَهٌ عَلی عُرُوشِها- 259/ بقره). (سقف هایش و سپس دیوارهایش بر روی آن فرود آمد) و از این معنی عبارت: عرشت الکرم- است یعنی برای تاک و درخت انگور داربست ساختم.
عرّشته: شکلی سقف مانند برایش قرار دادم که آن را- معرّش گویند.
در آیات: (مَعْرُوشاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ- 141/ انعام) (وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ- 68/ نحل) (وَ ما کانُوا یَعْرِشُونَ- 137/ اعراف) ابو عبیده: گفته است- یعرشون در آیه اخیر- یبنون- است. یعنی: آنچه می سازد و بنا می کنید. اعترش العنب: تاک را بر دار بست بالا برد.
(العَرش:) چیزی است مثل هودج و تخت روان برای زن که شبیه دار بست تاک است. عرّشت البئر: برای چاه سایبان و عریش ساختم. جایگاه زمامدار هم اعتبار اینکه
ص: 578
بر بلندی قرار دارد- عرش- نامیده شده، در آیات: (وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ- 100/ یوسف) «1» (أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها- 41/ نمل) «2» (أَ هکَذا عَرْشُکِ- 42/ نمل) واژه- عرش- برای بزرگی و قدرت و کشور داری هم کنایه شده است: فلان ثلّ عرشه: عزّت و قدرتش از دست رفت و هلاک شده.
روایت شده که عمر (رض) را در خواب دیدند و به او گفته شد پروردگارت با تو چه کار کرد؟ گفت: اگر رحمتش بمن نمی رسد هلاک شده بودم.
«و روی انّ عمر رضی اللَّه عنه رؤی فی المنام، فقیل: ما فعل بک ربّک؟ فقال: لو لا ان تدارکنی برحمته لثلّ عرشی».
عرش اللَّه: چیزی است که در حقیقت بشر آن را نمی شناسد و نمی داند مگر بوسیله اسم آن و این چنین نیست که اوهام و خیالات عامّه مردم به آن توجّه کرده و پنداشته اند، زیرا اگر آنچنان باشد بایستی عرش حامل خدای، که متعالی از آن است باشد نه محمول.
خدای تعالی گوید: (إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ- 41/ فاطر) «3».
قومی گفته اند- عرش همان فلک الأعلی «4» است و کرسی فلک ستارگان و به
__________________________________________________
(1) یوسف پدر و خاله اش را بر تخت نشاند. (الکاشف 84/ 35)
(2) گفت: تختش را برایش ناآشنا کنید، ببینیم آیا می فهمد و راه می یابد یا نه.
(3) خداوند نگه دارنده آسمانها و زمین است از اینکه بیفتند و نابود شوند و اگر چنان شوند هیچ احدی جز او نگهدار آنها نیست (إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً) که خداوند بردبار و آمرزنده است.
(4) (ف- ل- ک) اصل صحیحی که دلالت بر دور زدن و گشتن دایره ای در چیزی است مثل:
فلکه المغزل: دور زدن دوک و چرخ پشم ریسی است و از این قیاس عبارت فلک السّماء- است و نیز فلک یعنی هر قطعه زمینی مرتفع و دایره شکل و مدار ستارگان و چرخ و سپهر و گردون و موج دریا. (مقائیس اللّغه- 4/ 450). واژه فلک دو بار در قرآن آمده است، و در آیه: (کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ- 33/ انبیاء- 4-/ یس)
ص: 579
روایتی که از رسول اللَّه (ص) رسیده است استدلال کرده اند که فرمود «ما السّموات السّبع و الارضون السّبع فی جنب الکرسیّ الّا کحلقه ملقاه فی ارض فلاه) «1».
(آسمانها و زمین هفتگانه در جنب کرسی نیستند مگر مانند حلقه ای که در صحرایی فراخ و وسیع افتاده باشد).
کرسی هم در برابر عرش آنچنان است.
در آیه: (وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ- 7/ هود) گاهی مبنی بر این است که عرش از آغاز ایجاد و پیدایشش بر آب برآمده است، و در آیات:
(ذُو الْعَرْشِ الْمَجِیدُ- 15/ بروج) (رَفِیعُ الدَّرَجاتِ ذُو الْعَرْشِ- 15/ غافر)
__________________________________________________
ماه و زمین و خورشید در مدار خود شناورند و دور می زنند که یکی از دلایل روشن حرکت زمین و ماه و خورشید است. فلک در اصطلاح کیهان شناسان عبارت است از مدارهای تصوّری ستارگان، زیرا هر جسم آسمانی در این فضای بیکران در مدار معیّنی حرکت می کند که با مدار جرم مقابل خود مخالف است و این گردش با نظم مخصوص است که ناموس جاذبیّت یا قدرت و امر الهی تنظیمش نموده چنان که علی (ع) در وصف آسمانها می فرماید: «و وشج بینها و بین ازواجها» وشج: نزدیکی و الفت. ازواج: امثال و همانندها، مراد آن است که خداوند رابطه و پیوند مناسبی میان ستارگان آسمانی ایجاد کرده تا نظامشان استوار بماند. ابن اثیر در نهایه- می گوید فلک مجرای گردش ستارگان است. فیروز آبادی می نویسد: مجرای ستارگان و چون در آیه قرآن فلک با تنوین نکره ذکر شده مشعر بر وحدت است یعنی هر یک از آنها در یک فلک نه فلک های متعدّد می گردند و در سوره نازعات گفت: (وَ السَّابِحاتِ سَبْحاً 3/ نازعات) سوگند به شنا کنندگان در آسمانها که مطابق تفسیر گروهی از مفسّرین کنایه از ستارگان است.
ابن منظور می گوید: در حدیثی آمده است که: الفلک دوران السّماء و هو اسم لدوران فاصله: یعنی فلک گردش آسمان و مخصوص گردش دورانی است. (اسلام و هیئت 150- صحاح اللّغه- قاموس المحیط مقاییس اللّغه- 4/ 452- لس 10/ 478- اساس البلاغه 347).
(1) از مفهوم علمی حدیث می فهمیم که آسمانهای هفتگانه و زمینها جزء بسیار ناچیزی از تمام آسمانها در جهان پهناور در آفرینش است که پیامبر (ص) آن را در برابر همه کیهان بحلقه ای که در بیابان بسیار وسیعی افتاده تشبیه فرمود، عظمت جهان و اینکه آسمانها ویژه همین زمین ما نیست بخوبی از حدیث دانسته می شود و با الهام از این حدیث است که شاعر زمین را در جنب آسمانها و گردون به دانه خشخاش تشبیه کرده می گوید:
زمین در جنب این نه طاق اعلی چو خشخاش است اندر قعر دریا
تو پنداری بر این خشخاش چندی سزد کز بر بروت خود بخندی
ص: 580
آیه اخیر، یعنی خداوندی که بلند مرتبه و صاحب عرش و هر چیزی است که در حکم آن باشد که گفته شده اشاره ای است به شکوهمندی و قدرت او نه اینکه اشاره به جایی برای او باشد که او از این متعالی است.
العرض: پهنا، نقطه مقابل طول یاد راز است- اصلش این است که- عرض- در باره اجسام گفته می شود و سپس در غیر جسم نیز بکار می رود چنانکه گفت:
(فَذُو دُعاءٍ عَرِیضٍ- 51/ فصّلت) «1» واژه- (عَرض)- مخصوص کنار و جانب چیزی است، در عبارات: عرض الشّی ء:
عرض و پهنایش ظاهر شد.
عرضت العود علی الاناء: چوب را بر کنار ظرف به پهنا قرار دادم اعترض الشّی ء فی حلقه: در گلویش گیر کرد.
اعترض الفرس فی مشیه: آن اسب در رفتنش چموشی و توسنی کرد فیه عرضیّه: توسنی کردن و با سختی رفتن.
عرضت الشّی ء علی البیع و علی فلان و لفلان: آن چیز را برای فروش بر او عرضه کردم، مثل آیات:
(ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَهِ- 31/ بقره) (عُرِضُوا عَلی رَبِّکَ صَفًّا
- 48/ کهف) «2» (إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ- 72/ احزاب) (وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ لِلْکافِرِینَ عَرْضاً- 100/ کهف) «3»
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: چون به انسان نعمتی دهیم با گردنفرازی و غرور از حقّ روی می گرداند و همینکه بدی به او می رسد به زاری و دعای مفصّل می پردازد.
(2) با نظم و ترتیب به پروردگارت عرضه شوند. [.....]
(3) دوزخ را در آن هنگامه به کفّار می نمایانیم.
ص: 581
(وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ- 20/ احقاف) «1» عرضت الجند: سپاه را سان دیدم.
(العارِض:) کسی که چهره خود آشکار کند و گاهی این واژه مخصوص پیدا شدن ابر در آسمان است مثل آیه: (هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا- 24/ احقاف) «2» و به چیزی و حالتی که از بیماری به انسان عارض می شود، می گویند:
به عارض من سقم: آثاری و نشانه هایی از بیماری در او نمایان، و آشکار است و گاهی به چهره و گونه، عارض- گویند مثل- اخذ من عارضیه دو طرف رخسارش را فرا گرفت و گاهی در مورد دندان ها بکار می رود مثل:
العوارض للثّنایا: دندانهایی که در خندیدن نمایان می شود.
فلان شدید العارضه: کنایه از خوش زبانی و شیرین سخنی است.
بعیر عروض: شتری که از گرسنگی و بی علفی با دو طرف دهانش خار می خورد.
(عُرضَه:) آهنگ و قدرت آنچه را که برای برخورد با چیزی آماده و ظاهر می شود، در آیه گفت:
(وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَهً لِأَیْمانِکُمْ- 224/ بقره) «3» بعیر عرضه للسّفر: شتری که آماده برای مسافرت است.
(اعرَضَ:) جانب خویش ظاهر کرد، و اگر گفته شود:
اعرض لی کذا: چهره خویش آشکار کرد و دسترسی به او ممکن شد اعرض عنّی: به روشنی روی از من برگرداند، در آیات:
__________________________________________________
(1) و کفّار نیز بر آتش عذاب کردارشان عرضه و نمایان شوند.
(2) تمام آیه چنین است: همین که آغاز عذاب بصورت ابری که بسویشان می آید دیدند، گفتند ابری است که برمی بارد.
(3) نام خدای را در سوگندهایتان بگونه قدرتی و حائلی برای کارهاتان که نیکی نکنید و پرهیزکاری و اصلاح نداشته باشید بکار نبرید و آن را پوششی بر کردارتان قرار ندهید (و اللّه واسع علیم) بدانید که خداوند آگاه و شنوا است.
ص: 582
(ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْها- 22/ سجده) (فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ- 63/ نساء) (وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ- 199/ اعراف) (وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی- 124/ طه) (وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ- 32/ انبیاء) و چه بسا که حرف (عن) حذف شود مثل آیات:
(إِذا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ) «1» (ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ) «2» و (فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ) «3» (وَ جَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ- 133/ آل عمران) گفته شده همان عرض و پهنایی است که نقطه مقابل طول و دراز است چنین تصوّری از وجوه مختلفی است:
1- یا اینکه می خواهد بگوید عرض بهشت در جهان و نشأه آخرت مثل فراخنا و پهنای آسمانهای دنیا و نشأه اوّل است چنانکه گفت:
(یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ- 48/ ابراهیم).
2- و یا اینکه آسمانها و زمین در آخرت بزرگتر از چیزی که اکنون هست می باشد و حصولش ناممکن نیست، روایت شده است که شخصی یهودی از عمر (رض) در باره این آیه پرسید و گفت: فاین النّار؟ پس آتش و عذاب کجاست، عمر پاسخ داد: وقتی که شب فرا می رسد روز کجاست.
3- گفته شده واژه- عرضها- در آیه: (32/ آل عمران) وسعت و بزرگی بهشت است نه از جهت مساحت بلکه از جهت گسترش مسرّت و شادمانی در آن، چنانکه در ضدّ آن معنی می گویند:
الدّنیا علی فلان حلقه خاتم و کفّه حابل (دنیا بر او از نظر اندوه و سختی و تنگی حال همچون حلقه انگشتری است و همچون کفه دام که محدود است.) و مثل عبارت- سعه هذه الدّار کسعه الأرض:
فضای وسیع این خانه مثل زمین بزرگ است.
__________________________________________________
(1). 48 نور
(2). 23 آل عمران
(3). 16/ سباء
ص: 583
گفته شده- عرض- در اینجا از عبارت عرض البیع- گرفته شده چنانکه می گویند: بیع کذا بعرض: در وقتی که چیزی به متاعی فروخته می گویی:
عرض هذا الثّوب کذا و کذا: عرض این جامه چنین و چنان است یعنی عوض آن.
عرض: هر چیزی است که ثباتی نداشته باشد و متکلّمین آن را به طور استعاره در باره چیزی که جز با جوهر یا اصل هر چیز ثباتی ندارد بکار برده اند مثل: رنگ و طعم.
الدّنیا (عَرَض) حاضر: هشداری است بر اینکه دنیا پایدار نیست و ثباتی ندارد، خدای تعالی گوید:
(تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا وَ اللَّهُ یُرِیدُ الْآخِرَهَ- 67/ انفال) «1» (یَأْخُذُونَ عَرَضَ هذَا الْأَدْنی- 169/ اعراف) (وَ إِنْ یَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ- 169/ اعراف) و آیه: (لَوْ کانَ عَرَضاً قَرِیباً- 42/ توبه) یعنی: مطلبی سهل و آسان و باطنی. گفت: (وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَهِ النِّساءِ- 235/ بقره) (اگر در امر همسر گزینی و خطبه نکاح یعنی عقد همسری به کنایه چیزی بگوئید گناهی بر شما نیست) مثل اینکه به همسرش بگوید: انت جمیله و مرغوب فیک: تو زیبا هستی و مورد آرزوئی، و از این قبیل سخنان.
__________________________________________________
(1) خطاب به کسی است که در جنگ ها به غنائم توجّه دارد می گوید شما متاع زود گذر و بی ثبات دنیا می خواهید و خدای آخرت را که جاودانه است برایتان اراده می کند و خداوند عزیز و حکیم است کنایه از اینکه دنیا و متاع آن را هدف قرار دادن در حقیقت هدفی پست و دور از حکمت است. در حدیثی آمده است که- لیس الغنی عن کثره العرض انّما الغنی غنی النّفس. یعنی: تکاثر و افزونی متاع و سرمایه دنیا بی نیازی نیست بلکه بی نیازی عزّت نفس و بی نیازی روحی و نفسانی است روستاهای اطراف حجاز و مکّه و مدینه و یمن را هم- عروض می گویند چنانکه در حدیث عاشورا آمده است که- فامر ان یوزنوا اهل العروض- فرمان داد تا روستانشینان را نیز آگاه کنند و بسیج شوند.
(النّهایه 3/ 214 ابن اثیر- لسان العرب- تهذیب اللّغه).
.)
ص: 584
المعرفه و العرفان: درک کردن و دریافتن چیزی است از روی اثر آن با اندیشه و تدبّر که اخصّ از علم است و واژه- انکار- نقطه مقابل و ضدّ آن است می گویند:
فلان یعرف اللّه- و نمی گویند: یعلم اللّه- تا متعدّی بیک مفعول باشد زیرا معرفت بشر از خدای تعالی تدبّر در آثار او بدون ادراک ذات اوست و می گویند: اللّه یعلم کذا- و نمی گویند: یعرف کذا- زیرا معرفت در علم قاصری که با تفکّر بدست می آید بکار می رود، اصلش از- عرفت- است یعنی به بوی آن رسیدم (نه خود آن) و یا از عبارت: اصبت عرفه: به گونه و رخسارش رسیدم (عرف: بوی خوش و گونه و رخسار). و می گویند:
عرفت کذا: آن را شناختم، خدای تعالی گوید:
(فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا- 89/ بقره) (فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ- 58/ یوسف) (فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ- 30/ محمّد) (یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ- 146/ بقره) «1» انکار، ضدّ معرفت و علم است و- جهل- ضدّ علم، در آیه:
__________________________________________________
(1) یکی از مهمترین دلایل پیشبرد اهداف پیامبران در رسالتشان همین نکته ای است که در آیه فوق به آن اشاره شده است که می گوید: اهل کتاب و معاصرین پیامبر (ص) او را همانند فرزندان خویش می شناسند و معرفت به حالش دارند و چون پیامبران با صفاتی متعالی و انسانی متّصف بوده اند کلامشان و رسالتشان مورد تأیید قرار گرفته و از این جهت است که امیر المؤمنین علی (ع) می فرماید:
«انظر الی من قال و لا تنظر الی ما قال» شناسایی شخصیّت ها که داعیه هدایت و نجات انسانها از ستم ها و بت ها دارند مقدم بر توجّه کردن به سخنان یا شعارهاست زیرا حق و باطل همواره از نظر سخن یکسانند بخصوص در جامعه امروزی بشری که داعیه های حمایت از حقوق انسانها و بسط عدالت از حلقوم کسانی که شناخته و ناشناخته هستند بگوش بشر می رسد و کلام مولی الموحّدین علی (ع) در چنین دورانی و روزی شکوه و عظمت خود را نشان می دهد تا حقّ از باطل، دوست از دشمن، مؤمن از ریاکار و منافق باز شناخته شود و گر نه شعار شیطان و استدلال او در تاریخ چندان بی پایه نیست بلکه بسیار هم فریبنده است.
ص: 585
(یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَها- 83/ نحل).
واژه- عارف- در عرف سخن مردم، مخصوص به معرفت خدای و ملکوت و شکوه او و شناخت و معامله نیکوی خدای تعالی با بندگان است.
می گویند: (عَرّفهُ کذا:) آن را شناساند و اظهار کرد، در آیه:
(عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ- 3/ تحریم) (پاره ای را شناساند و اظهار داشت و از بعض دیگر اعراض کرد).
تعارفوا: بعضی، بعض دیگر را شناختند، در آیات:
(لِتَعارَفُوا- 13/ حجرات) (یَتَعارَفُونَ بَیْنَهُمْ- 45/ یونس) (عَرّفَه:) خوشبویش کرد، در باره بهشت گفت: (عَرَّفَها لَهُمْ- 6/ محمّد) یعنی بهشت را برای آنها طیّب و خوشبو قرار داد.
گفته شده- عرّفها لهم- به این است که آنجا را برایشان وصف کرد و به سوی بهشت تشویقشان نمود و هدایتشان کرد. و آیه: (فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ (عَرَفاتٍ)- 198/ بقره)، عرفات اسمی است برای مکان و بقعه مخصوص، گفته اند: وجه تسمیه آن بر این است
__________________________________________________
امّا حقّ گویان که در رأس آنها پیامبران و اولیاء و امامان قرار دارند وجودشان، افکارشان و صفاتشان و بالآخره همه چیزشان برای معاصرین آنها معلوم و مشخّص بوده و از این روی پیامبر اسلام (ص) از نظر اخلاق و عمل، صدیق و امین و عظیم معرّفی شده تا جائیکه ابن سینا دانشمند جهان اسلام و جهان انسانیّت در باره معاد و پذیرش آن، می گوید: چون صادق مصدّق گفته است از جان و دل می پذیریم یعنی معاد بر اساس وحی و قرآن از زبان شخصیّتی بیان شده که معاصرینش او رای به راستگویی تصدیق کرده اند.
کلام ابن سینا خود تأییدی بر تفسیر آیه فوق است و میزان، و ملاکی برای انتخاب راه و افراد، تا در لبه پرتگاه سقوط ایمانی و فکری قرار نگیریم و با چشم باز نخست به افکار و اعمال و کردار هر گوینده در گذشته و حال بنگریم همانطور که «امام خمینی» در پذیرش افراد و واگذاری مسؤلیّت ها به آنها چنان توصیه ای کرده اند که سابقه افراد در گذشته و حال رای نخست در نظر بگیرند و از این روی آیه:
(یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ- 146/ بقره) پیامی است جاودانه و جهانی که در گزینش پیامبر و امام و پیشوا همواره انسانها را از لغزشهای یقینی، و اجتماعی دور می دارد.
ص: 586
که در آنجا میان آدم و حوّا معرفت و شناخت واقع شد و بلکه جهت حصول شناسایی و معرفت به خدای تعالی است از سوی بندگان به وسیله عبادات و ادعیه.
(مَعرُوف:) اسمی است برای هر کاری که با عقل و شریعت نیکو شناخته شده منکر: چیزی است که به زشتی شناخته شده، در آیات:
(یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ- 104/ آل عمران) (وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ- 17/ لقمان) (وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفاً- 32/ احزاب) و لذا واژه- معروف (خوب و نیکو) برای میانه روی در بخشش وجود بکار می رود زیرا از نظر شریعت و عقول نیکو شمرده می شود، مثل آیه:
(وَ مَنْ کانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ- 6/ نساء) «1».
و آیه: (لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ- 114/ نساء) «2» و آیه: (لِلْمُطَلَّقاتِ مَتاعٌ بِالْمَعْرُوفِ- 241/ بقره) یعنی به احسان و اقتصاد یا میانه روی. و آیات: (فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ 2/ طلاق) (قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَهٌ خَیْرٌ مِنْ صَدَقَهٍ- 263/ بقره) یعنی: پاسخ نیکو دادن و دعای خیر از صدقه بهتر است (از صدقه ای که اذیّتی در پی داشته باشد). (عُرف:) نیکویی و احسانی که شناخته شده، و در
__________________________________________________
(1) اشاره آیه به یکی از عالیترین اصول انسانیّت و کرامت و شرف آدمی است که در حال فقر و مسکنت گوهر وجود خویش را آلوده نکند بلکه با میانه روی و به خوبی عمل کردن حیثیّت خویش نگه دارد، شاعر گوید:
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که بر زانو زنی دست تغابن
(2) چنانکه در آیه قبل اشاره شده معنی آیه اخیر یکی از حکمتهای بزرگ اخلاقی و اجتماعی و ادبی اسلام است می گوید: در بسیاری نجواها و سخنان در گوشی آنها خیر و نیکی نیست مگر کسی که با سخن آرام دیگری را به بخشش یا کار نیک یا اصلاح بین مردم تذکّر دهد که از هر گونه خودپسندی، و خیر و نیکی را برای خوشنودی خدای بگویند و عمل کند نه هواهای نفسانی (فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً- 114/ نساء) بزودی پاداش بزرگ خداوند به چنان کسان خواهد رسید پس- نجوا- در موارد فوق ضروری، و استثناء از نجوای شیطانی است که فرمود: (إِنَّمَا النَّجْوی مِنَ الشَّیْطانِ- 10/ مجادله) تمام استثناءهای قرآن در واقع شکوه و عظمت علمی، و حکمی اخلاقی است.
ص: 587
آیه:
(وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ- 199/ اعراف) «1».
عرف الفرس و الدّیک: کاکل اسب و خروس.
جاء القطا عرفا: مرغان سنگ خواره پیاپی آمدند، در آیه:
(وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفاً- 1/ مرسلات).
عرّاف: مثل کاهن است جز اینکه- عرّاف از احوالات آینده خبر می دهد و- کاهن- از اخبار گذشته می گوید.
عریف: کسی است که مردم را خوب می شناسد و معرّفی می کند، شاعر گفت:
بعثوا الیّ عریفهم یتوسّم (عریف و مردم شناس خود را به سویم فرستادند که به فراست همه را می دانست و نشان می داد).
عرف فلان عرافه: وقتی است که کسی به چیزی اختصاص پیدا کند و لذا- عریف یعنی بزرگ و سرشناس شاعر گوید:
بل کلّ قوم و ان عزّوا و ان کثروا عریفهم بأثافی الشّرّ مرجوم
(هر قومی هر چند بزرگ و ریشه دار زیاد باشند سرپرستشان در شرّ و بدی که سپر بلاست گرفتار است). یوم عرفه: روزی است که در عرفات وقوف می شود. و در آیه: (وَ عَلَی ( (الْأَعْرافِ) رِجالٌ- 46/ اعراف) اعراف: دیوار و حائلی است میان بهشت و دوزخ.
(اعتِراف:) اقرار کردن، و اصلش اظهار شناخت گناه است که ضدّش- جحود- یا انکار می باشد.
در آیات:
__________________________________________________
(1) در باره مشرکین و کفّار است که می گوید: هر گاه به هدایت دعوتشان کنی نمی شنوند و نمی نگرند و حقیقت این است که نمی بینند سپس می گوید: (خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ- 199/ اعراف) به نیکی از آنها درگذر و به خوبی امر کن و از نادانان روی بگردان.
ص: 588
(فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ- 11/ ملک) (فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا- 11/ غافر).
العرامه: زشت خویی و سخت گیری در اخلاقیات و اظهار کردن بدخلقی در عمل.
عرم فلان: سخت بد خو شد. عارم و عرم: زشت خوی.
عرام الجیش: فزونی و صلابت لشگر.
در آیه: (سَیْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء) «1» گفته شده مقصود- سیل الامر العرم- است یعنی طوفان و سیلی که کارش و اثرش بسیار ناگوار و سخت بود و نیز گفته اند- عرم- سد آبی است، و همچنین- عرم موشهای نرینه صحرایی، چون آن موشها در آن سدّ نقب زدند و سوراخش کردند و لذا سیل جاری شد و نام سد به آن منسوب شده است.
عری من ثوبه یعری: از جامه اش برهنه و عریان شد. عار و عریان: شخص برهنه.
در آیه گفت: (إِنَّ لَکَ أَلَّا تَجُوعَ فِیها وَ لا تَعْری- 118/ طه) (خطاب به آدم است که می گوید برای تو این نعمت هست که در بهشت نه
__________________________________________________
(1) یاقوت حموی می گوید: عرم با فتحه اوّل و کسره دوّم که در آیه قرآن هم به آن اشاره شده است که:
(فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ سَیْلَ الْعَرِمِ- 16/ سباء) بگفته ابو عبیده: عرم جمع- عرمه است که همان سکر و مسنّاه (سدّهای خاکی و سنگی است) و به وسیله آنها آبها را سد می کنند گفته شده- عرم- نام دره ای است که از آنجا سیل مخصوص عرم سد را سوراخ کردند و نیز عرم- به معنی باران شدید. و همچنین- عرم اسم درهای که از- ینبع- (در قسمت شمالی کوه رضوی قرار دارد) جاری می شود برای کسی که از مدینه به سوی دریا برود که هفت منزل است. و نیز گفته شده- ینبع- دژی که نخلستانها و آبها و کشتزارهای فراوان داشته و همان جایی است که علیّ بن أبی طالب (ع) وقوف کرده است، و فرزندش را بر آنجا گمارده. ابن درید می گوید: ینبع- میان مکّه و مدینه است و از جعفر بن محمّد الصّادق (ع) نقل شده است که پیامبر (ص) آنجا را به صورت اقطاع به علی (ع) داد. (معجم البلدان- 5/ 450). [.....]
ص: 589
گرسنه می شوی نه برهنه).
هو عروّ عر من الذنب او از گناه عاری است.
اخذه عرواء: لرزشی که از برهنه بودن او را فرا گرفت.
معاری الأنسان: اعضائی که در انسان خود بخود پیدا است، مثل صورت و دست و پا. فلان حسن المعری: او خوشروی و خوش ظاهر است مثل عبارت: حسن المحسر و المجرّد: خوش سیرت و خوش باطن (عَراء:) صحرا و مکانی باز که پوششی ندارد، گفت:
(فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِیمٌ- 145/ صافات) (یونس را به صحرا افکندیم در حالیکه بیمار بود) عرا: (مقصور و بدون همزه آخر): جای و ناحیه.
عراه و (اعتَراهُ:) قصد او کرد و او را فرا گرفت.
در آیه گفت: (إِلَّا اعْتَراکَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ- 45/ هود) (سخن قوم هود است که باو می گویند: جز این نمی گوئیم که بعضی از خدایان ما قصد تو کرده و آسیبی به تو رسانده اند).
(عُروَه:) قسمتی و ناحیه ای از چیزی است که با دست گرفته می شود، در آیه گفت:
(فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی- 256/ بقره) «1» که به روش تمثیل بیان شده. و همچنین- عروه- درختی است که شتران از زمستان تا بهار چون سبز است آن را می چرند که- علقه- هم گفته می شود عریّ و عریّه: باد سردی که بشدّت می وزد.
النّخله العریّه: آنچه که از خرما بن در وقت فروش جدا شود، و میوه اش را به او می بخشد که بتواند در موقع نیاز آن را بفروشد و بهره ای ببرد. یا اینکه- عریّه- درخت خرمایی است که در وسط نخلستان دیگری قرار دارد و صاحبش متأذّی
__________________________________________________
(1) ترجمه تمام آیه چنین است: کسیکه بطاغوت ها و طغیانگران نسبت به فرمان خدای کافر شود و بخدای ایمان آورد به دستاویز محکمی که گسستنی نیست دست یازیده و چنگ زده و خدا شنوا و داناست.
ص: 590
می شود لذا آزاد است که آن را با میوه درختان دیگر معاوضه کند جمعش- عرایا- است.
پیامبر (ص) عرایا- را اجازه فروش داده است:
«رخّص رسول اللّه (ص)، فی بیع العرایا».
العزّه: حالتی است که در انسان که مانع شکست او و اینکه یعنی زمین سخت، گرفته شده، در آیه گفت: (أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعاً- 139/ نساء) «1».
تعزّز اللّحم: گوشت به دشواری حاصل شد و کمیاب شد، گویی که در بیابانی ناهموار و غیر قابل چرا و بدون گیاه و علف که دسترسی به مرتع میسور نیست گرفته شده چنانکه می گویند:
تظلّف: در چراگاهی خوب و نرم چرید.
(عَزیز:) کسی است که در اثر نیرومندی، امرش غالب و جاری است و مقهور نمی شود، در آیات:
(إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ- 26/ عنکبوت) (یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا- 88/ یوسف) «2» (وَ لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ- 8/ منافقون)
__________________________________________________
(1) خطاب به منافقین است، می گوید، (بَشِّرِ الْمُنافِقِینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ ...) دورویان را نوید ده که عذابی دردناک دارند اینان همان کسانی هستند که کافران را بجای مؤمنان به دوستی و رهبری برمی گزینند و می پندارند، که از کافران عزّت و بزرگی بدست می آورند و حال اینکه به حقّ و راستی که عزّت یکسره از خداوند است.
(2) همینکه برادران یوسف بر او که عزیز مصر شده بود وارد شدند گفتند ما و خاندان ما زیان دیده ایم و متاعی ناچیز آورده ایم به ما پیمانه تمام ده و بر ما بخشش کن که خدای بخشش گران را پاداش می دهد، یوسف گفت: می دانید با برادرتان یوسف وقتی که جاهل بودید چه کرده اید گفتند آیا براستی تو یوسف، گفت من یوسفم و این برادر من است که خداوند بر ما نعمت ارزانی داشت و کسی که پرهیزکاری و پایداری پیشه
ص: 591
(سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّهِ- 180/ صافّات) چنانکه می دانی و می بینی گاهی با واژه- عزّه- مدح می شود و زمانی- عزّه- بصورت ذمّ و سرزنش بکار می رود مثل عزّت کفّار، در آیه:
(بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّهٍ وَ شِقاقٍ- 2/ ص) و از آن روی که عزّت خدای و پیامبر و مؤمنین دائمی و باقی است لذا همان، عزّت حقیقی است. و عزّتی که برای کافران هست- تعزّز- است نه عزّت، که در حقیقت خواری و ذلّت است، چنانکه پیامبر (که درود و سلام خدا بر او باد) فرمود:
«کلّ عزّ لیس باللّه فهو ذلّ» (هر عزّتی که از خدا نیست خواری است).
و بر این اساس آیه: (وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَهً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا- 81/ مریم) تا بوسیله آن از عذاب دور شوند و عذابی به آنها نرسد: (غیر خدای را به خدایی اتّخاذ کردند تا برایشان عزّتی باشد). و گفت (مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّهَ فَلِلَّهِ الْعِزَّهُ: جَمِیعاً- 10/ فاطر).
معنایش این است که اگر کسی عزّت بخواهد که عزیز شود نیاز دارد آن را از خدای تعالی که همه عزّتها از اوست حاصل کند.
گاهی واژه عزّه بصورت استعاره در حمیّت و خود بزرگ بینی که ناپسند و مذموم است بکار می رود و همانست که در آیه: (أَخَذَتْهُ الْعِزَّهُ بِالْإِثْمِ- 206/ بقره) اشاره شده است (یعنی حمیّت و خودخواهی، او را به گناه کشانید) و نیز گفت: (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) «1».
می گویند: عزّ علیّ کذا: بر من ناگوار و سخت شد.
__________________________________________________
کند خداوند، پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کند.
(1) در آیه فوق عزّت و ذلّت در برابر یکدیگر قرار گرفته است، و همانطور که مؤلّف محترم رحمه اللّه قبلا گفت: عزیز کسی است که در اثر نیرومندی، امرش جاری و غالب باشد و مقهور نیست، پس عزّت و ذلّتی که از متاع و جاه و مقام دنیوی تصوّر می شود عزّت واقعی نیست زیرا جز انبیاء و مؤمنین که عزّت حقیقی دارند و هرگز مقهور نمی شوند دیگران روزی بناچار مقهور حقّ و قویتر از خود و مغلوب می شوند، چون عزّت و ذلّت کاذب و مذموم را عزّت حقیقی پنداشته اند از این جهت است که در آیه گفت: (بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّهٍ وَ شِقاقٍ- 2/ ص) لذا پس از آیه ای که در باره غرور کافران در دنیا گفتگو می کند می گوید:
ص: 592
در آیه گفت: (عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ- 128/ توبه) یعنی سخت است (دشواریهای شما بر
__________________________________________________
(فَکَیْفَ إِذا جَمَعْناهُمْ لِیَوْمٍ لا رَیْبَ فِیهِ وَ وُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ- 25 و 26/ آل عمران) به روشنی می گوید در برابر غرور و حمیّت دنیایی کفّار بگو، و ملک و قدرت و عزّت حقیقی از خدای تعالی است در روزی که ریبی در آن نیست و جمعشان می کنیم، به کسانی که در دنیا مؤمن بوده اند عزّت و ملک داده می شود، زیرا خیر یکسره به دست اوست. و بگو: (إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ- 26/ آل عمران).
پروردگارا همانگونه که شب را به روز و روز را به شب داخل می کنی و بر هم می افزایی زنده را از مرده و مرده را از زنده پدید می آوری، هر که را بخواهی بیحساب روزی می دهی.
متأسّفانه گروهی که تفسیر آیات قرآنی را بطور مجرّد و جدا جدا می فهمند از رابطه آیات و قبل و بعد آن که گاهی دهها آیه فاصله مبتدا و خبر آن است غافل بوده اند و آیه: (قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ ... تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ 26/ آل عمران) را در معنی ملک و عزّت و ذلّت کاذب و غیر ثابت دنیایی تفسیر کرده اند بدیهی است آیه ای که یزید بن معاویه و ولید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک به آن استشهاد می نمایند بهتر از این نمی شود که دیگران هم به تبعیّت از آنها یا ناآگاهانه به چنین کفری دامن بزنند و با صراحت در (فرائد، و قوامیس، و تفاسیر) خود آن را توجیه کنند و حال آنکه روح قرآن و روح اسلام با چنان ستمهایی آنهم با افاضه از حقّ به کثیف ترین و ننگین ترین افراد تاریخ منافات دارد بایستی همواره اصولی که قرآن بر آن وضع شده است مانند توحید، عدل، قسط، رشد، هدایت، فلاح، تقوی، علم، حکمت، که آرایش جانهاست در نظر گرفت نه اینکه خدای را با تفسیرهای غلط و نارسای خود سبب و علّت ظلم پروری و ستم گستری و جنایات و نارواها معرّفی کنیم.
شیخ طوسی- در تفسیر تبیان در ذیل این آیه می نویسد: قال البلخی و الجبائی لا یجوز ان یعطی اللّه الملک للفاسق لأنّه تملیک الامر العظیم من السّیاسه و التّدبیر مع اکمال الکثیر لقوله: (لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ- 124/ بقره) و الملک من اعظم العهود.
بلخی و جبائی می گویند: جایز نیست که خدای، ملک را به فاسق عطا کند زیرا چنین ملکداری از نظر سیاست و تدبیر امور کاری بس عظیم و بزرگ است و خداوند فرمود: (عهد من یعنی پیشوایی و ملک به ستمگران نمی رسد) و ملک از بزرگترین عهدها است.
و بلخی از این آیه استدلال می کند که عزّت و ملک از امام معصوم است که در باطنش کفر و فسقی وجود ندارد (تبیان- 2/ 430).
شیخ طبرسی نیز عینا پس از استدلال به عبارت (لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ) می گوید: کافران و فاسقین هر چند که بر دیگران غلبه کنند و ملکی بدست آرند، آن ملکی نیست که خدای تعالی عطاء می کند چگونه ممکن است چنان ملکی از بخشش خدای باشد و حال اینکه دستور داده است دستش را از آن کوتاه کنید و ملکش را از بین ببرید، پس (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) یعنی با ایمان و طاعت و (تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) یعنی کفر و معاصی. پس مؤمن با تعظیمش به خدای و ثنای بر خدا عزیز می شود و کافر با کفران و اسارت طاغوت خوار و ذلیل و گفته شده پیامبر و یاران او عزیزانند و ابو جهل و ابو جهلیان ذلیلان و خوار شدگان.
و نیز گفته اند: (تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران) من اولیائک به انواع العزّه فی الدّنیا و الدّین و: (تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ- 26/ آل عمران)
ص: 593
او گران و سنگین است از بس دوستدار مؤمنین است). (عَزّهُ کذا:) بر او چیره شد.
می گویند: من عزّ بزّ: هر که غالب آمد برد. «1»
و در آیه: (وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ- 23/ ص) بر من چیره شده. «2»
گفته اند معنایش این است که می گوید برادرم در گفتگو و مخاصمت از من قویتر است.
عزّ المطر الأرض: باران زمین را فرا گرفت.
شاه عزوز: میشی که شیرش کم شده.
عزّ الشّی ء: آن چیز کم و نادر شد، به اعتبار اینکه می گویند:
کلّ موجود مملول و کلّ مفقود مطلوب (هر چیزی که هست، کم تقاضا است و مورد توجّه نیست و هر چیزی که مفقود است و نیست، پسندیده و مورد تقاضاست).
و آیه: (إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ- 41/ فصّلت) کتابی است که دریافت آن و نظیرش مشکل
__________________________________________________
من اعدائک فی الدّنیا و الآخره. زیرا خدای تعالی اولیاء و دوستان خویش را ذلیل نمی کند هر چند که از نظر مادّی به ابتلائات دنیایی مبتلا باشند زیرا اینها به طریق اذلال و خواری نیست بلکه برای اینست که در آخرت بر دیگران کرامتشان بخشد (مجمع البیان- 1/ 428).
(1) ضرب المثل فوق که در بیشتر لغت نامه ها و تفاسیر ذکر شده، نخستین بار مردی از قبیله طی ء اسمش جابر بن رألان است اظهار کرده، داستان این است که جابر با دو دوست دیگرش به سفر رفت تا اینکه به حومه حیره رسید اتّفاقا آن روز ملک حیره، منذر بن ماء سماء- بود و آن روز، روز قرق کردن و خلوت برای شکارش بود (در جاهلیّت) و به آن هر کس در راهش برخورد می کرد به قتل می رساند، اتّفاقا به جابر و دوستش برخورد کرد و نگبانانش آنها را گرفتند، منذر گفت: اکنون که سه نفرید و عذری هم دارید قرعه بنام هر کسی در آمد او آزاد است و دو نفر دیگر کشته می شوند قرعه بنام جابر در آمد و آزاد شد و همین که دو دستش را دست بسته می برند فریاد زد «من عزّ بزّ» کسی بر دیگران چیره و غالب شد همه چیز را برد و این مثل شد.
(مجمع الامثال میدانی 2/ 307- اساس البلاغه 301- مقائیس اللّغه- 4/ 39).
(2) مربوط به سخن یکی از دو مدّعی است که داوری به حضرت داود بردند آن که میشی بیش نداشت گفت: برادر من می گوید آن میشت را بایستی بمن بدهی و او در سخن گفتن و استدلال بر من غلبه کرده است.
ص: 594
است.
(عُزّی:) بتی است، در آیه: (أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّی- 19/ نجم) استعزّ بفلان: وقتی است که کسی در اثر بیماری یا مرگ مغلوب شود (و غرور و خودخواهیش از بین برود).
العازب: کسی که بخاطر یافتن چراگاه و گیاه از نظر خانواده اش دور شده. عزب یعزب و یعزب: دور و غائب شد، در آیات: (لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّهٍ- 3/ سباء) «1» رجل عزب و امرأه عزیه: مرد و زن جوان و همسر ناگزیده و مجرّد.
عزب عنه حلمه: خوابش از او دور شد (خوابش پرید).
قوم معزّبون: گروهی که شتران خویش از دست داده اند.
عزب طهرها: وقیت است که شوهرش از او دور شده، روایت شده است: «من قرأ
__________________________________________________
(1) این دو آیه که در سوره های یونس و سباء آمده است به یکی از حقایق با شکوه حیات علمی در آینده اشاره کرده از گذشته های دور انسان برای ریزترین اشیائی که با چشمش دیده می شد نام ذرّه را انتخاب کرده تا جائیکه یکی از فلاسفه یونان، جهان را مجموعه ای از ذرّات تجزیه نشدنی معرّفی کرده است در زبان حکماء و شعراء هم کوچکترین شی ء قابل رؤیت ذرّه است، خداوند در دو آیه فوق عمل انسانها را به ذرّاتی که در آسمانها از نظر و پیشگاه خداوند پنهان نخواهد ماند تشبیه می کند و بعد می فرماید: حتّی نه کوچکتر از ذرّه و نه بزرگتر (لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرُ- 3/ سباء) تا بشر متوجّه شود که موجودات و پدیده هائی در جهان، کوچکتر از ذرّه ای که آخرین حدّ دید اوست وجود دارد تا بیندیشد، و پی گیری کند و پس از قرنها به دنیایی کوچکتر از ذرّات یعنی موجودات ذرّه بینی و فتونها متوجّه شود، نه اینکه انسان دایره فکر خود را به ذرّه محدود کند و از پژوهش باز بماند، زیرا قرآن کتاب تکامل بخش اندیشه انسانی است شعرای اسلامی نیز به حقایقی از درون ذرّات خبر داده اند و با تشبیهی عارفانه انسانها را به کاوش و تلاش فکری وا داشتند، هاتف اصفهانی می گوید چشم
دل هر ذرّه ای که بشکافی آفتابیش در میان بینی
دیگری می گوید:
تو کم از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان
پس قرآن از جهت علمی آگاهی دهنده و اشاره کننده به حقایقی است که بشریت در حال عادی متوجّه آنها نیست و قرآن نخستین انگیزه علوم در تاریخ جهان است.
ص: 595
القرآن فی اربعین یوما فقد عزب». یعنی عهدش در ختم قرآن از او فاصله گرفته:
(مدّتش طولانی شده).
(زمخشری- عزّب- نوشته و می گوید: ختم قرآن در مدّت 40 روز طوری است که یاد و ذکر اوایل قرآن را دور کرده است یعنی بهتر است 30 جزء در 30 روز ختم شود. اساس البلاغه 301).
التّعزیر: یاری کردن با تعظیم و بزرگداشت، در آیات: (وَ تُعَزِّرُوهُ- 9/ فتح) «1» (وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ- 12/ مائده) «2» تعزیر: نوعی از تنبیه و زدن بدون حدّ است و این معنی بهمان معنی اوّل بر می گردد زیرا تعزیر و تنبیه گناهکار تأدیبی است، و تأدیب نوعی یاری کردن است.
در معنی اوّل- یاری کردن برای از بین بردن چیزی است که از آن زیان می بیند (یعنی نتیجه ای اخروی و دنیائی کار زشت). و در معنی دوّم- هم نوعی یاری کردن است امّا برای از بین بردن چیزی که زیانش می رساند (تکرار گناه) و بر این وجه پیامبر (ص) فرمود: «انصر اخاک ظالما او مظلوما» (برادرت را چه ظالم و چه مظلوم یاری کن).
پرسیدند در حال مظلومیّت یاریش می کنم ولی در ظالم بودنش چگونه او را یاری کنم فرمود: او را از ظلم کردن بازدار و منع کن.
__________________________________________________
(1) مربوط به آیه ای از سوره فتح است که می گوید: (إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُعَزِّرُوهُ وَ تُوَقِّرُوهُ وَ تُسَبِّحُوهُ بُکْرَهً وَ أَصِیلًا- 8 و 9/ فتح) ما تو را گواه و بشارت و بیم دهنده بر مردم فرستادیم برای اینکه به خدای و پیامبرش ایمان بیاورید او را تأیید و یاری کنید و بزرگش شمارید بامدادان و شامگاهان خدای را تسبیح گوئید.
(2) مربوط به وظائف و صفات نقباء یا رهبران مذهبی بنی اسرائیل است که می گوید از آنها 12 نماینده برانگیختیم که اگر نماز بپا داشتید و زکات دادید و به رسولانم گرویدید و یاریشان کردید و خدای را وام نیکو (وام بدون ربا) دادید گناهانتان را می پوشانیم.
ص: 596
(عُزَیر)- در آیه: (وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ- 30/ توبه) اسم پیامبری است.
اعتزال: دور کردن چیزی و دور شدن از چیزی است (متعدّی و لازم) چه از نظر عمل یا بیزاری فکری یا روحی یا غیر اینها چه با بدن و جسم یا با قلب و دل.
می گویند: عزلته و اعتزلته و تعزّلته فاعتزل: دورش کردم سپس دور شد.
در آیات:
(وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ- 16/ کهف) «1» (فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقاتِلُوکُمْ- 90/ نساء) «2» (وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ- 48/ مریم) «3» (فَاعْتَزِلُوا النِّساءَ- 222/ بقره) «4» شاعر گوید: یا بنت عاتکه الّتی اتعزّل.»
و در آیه: (إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ- 212/ شعراء) یعنی بعد از آنکه می توانستند و
__________________________________________________
(1) در باره اصحاب کهف است که از مشرکین و بتهای معاصرین خود که غیر از اللّه می پرستیدند کناره گیری کرده بودند و خداوند آنها را به غار هدایت کرد.
(2) اگر کفّار از شما کناره گرفتند و با شما نجنگیدند و اظهار اطاعت کردند خداوند راهی برای جنگ با آنها برایتان قرار نداده است. [.....]
(3) سخن حضرت ابراهیم به آزر و بت پرستان است می گوید از شما و هر آنچه غیر خدا می پرستید دوری می گزینم.
(4) وقتی که همسرانتان حائضند از آنها کناره گیرید تا پاک شوند.
(5) مصراع فوق از شعر اخوص است کلمه- بنت غلط است و صحیح آن- بیت- است که در متون دیگر آمده و چنین است:
یا بیت عاتکه الّذی اتعزل حذر العدا و به الفؤاد موکلّ
انی لا منحک الصّدور و انّنی قسما ابیک مع الصّدود لا میل
این شعر را- اخوص- در مدح عمر بن عبد العزیز سروده می گوید: ای خانه عاتکه که از ترس دشمنان از تو دوری می گزینم ولی دل بتو پیوسته است، من روی برگرداندن از تو را به تو وامی گذارم و سوگند می خورم که با وجود اعراض و دوری به تو متمایلم. جدّا خوص که نامش- حمی الدّیر- است یکی از یاران
ص: 597
امکان داشتند که به حقّ گوش فرا دهند از آن محروم شدند اعزل: کسی که نیزه و سلاح همراهش نیست و نیز حیوان کج دم، و ابرهای خشک و بی آب.
سماک الاعزل: ستاره ای که تصوّر شده است نقطه مقابل- سماک الرّامح- است که پنداشته اند ستاره ای با- سماک الرّامح- بصورت نیزه هست.
العزم و العزیمه: تصمیم و پیمان قلبی بر انجام و گذراندن کار. عزمت الأمر: آهنگ آن کار نمودم.
عزمت علیه: بسویش رفتم و قصدش نمودم.
اعتزمت: قصد کردم، در آیات:
(فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ- 159/ آل عمران) «1» (وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَهَ النِّکاحِ- 235/ بقره) «2» (وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ- 227/ بقره) (إِنَّ ذلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ- 43/ شوری) (وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً- 115/ طه) «3» یعنی: بر آنچه را که امر شده بود محافظت نکرد و بر آن قیام ننمود.
__________________________________________________
پیامبر (ص) بوده که روزی گرفتار مشرکین می شود و قبل از جنگ با آنها دست دعا برمی دارد و می گوید:
اللّهمّ احفظ جثّتی من المشرکین: خدایا بدن مرا از مشرکین حفظ کن، همینکه کشته می شود و مشرکین می خواهند او را مثله کنند زنبوران زیادی گرداگرد بدنش جمع می شوند و از او در مقابل مشرکین حمایت می کنند تا اینکه شب هنگام سیل خروشانی جاری می شود و جثّه او را با خود می برد و فردا- فلم یر المشرکون جثّتی- مشرکین جسم او را نمی یابند. (امالی المرتضی 1/ 135- لس 11/ 440)
(1) همینکه تصمیم گرفتی بر خدای توکّل کن.
(2) تا مدّت معیّن و مقرّر همسران پایان نیافته قصد بستن عقد و همسری نکنید.
(3) در باره آدم علیه السّلام است که می گوید: آدم عهد و پیمان خویش فراموش کرد.
ص: 598
عزیمه: همان- تعویذ یعنی پناه جستن است، گویی که با واژه شیطان پیمان بسته ای که اراده خود را در وجود تو انجام دهد و تو نیز افسونگر شوی، جمعش- عزائم- است.
عزین: گروههایی در حال پراکندگی و هزیمت، مفردش عزه- و اصلش- عزوته فاعتزی- است یعنی او را بخود نسبت دادم و منتسب شد.
گویی که- عزین- گروهی هستند که بعضی از آنها به بعض دیگر یا در ولادت یا در حمایت قومی به یکدیگر منسوبند، از این معنی مصدر- اعتزاء در جنگ است که دلاوری می گوید: من فلان پسر فلان و دوست فلانی هستم، روایت شده است: «من تعزّی بعزاء الجاهلیّه فأعضّوه بهن أبیه» (هر کس به گذشتگان و پدر و جدّ فخر کند که روشی جاهلی است کارش را قبیح بشمارید که به پدر خویش ستم کرده است).
عزین: از- عزا عزاء- که اسم فاعلش- عز- است در وقتی است که کسی پایداری می ورزد و تأسّی می جوید، گویی که- عزین- اسمی است برای گروهی که بعضی از آنها به بعض دیگرشان تأسّی می جویند و کار آنها را دنبال می کنند.
آیه: (وَ اللَّیْلِ إِذا عَسْعَسَ- 17/ تکویر) یعنی شب روی آورد و برگشت، این واژه در آغاز و پایان شب بکار می رود: عسعسه و عسأس: اندک تاریکی که در دو طرف شب هست. عسّ و عسس: گردیدن در شب و پراکنده نمودن مردمان ناپاک و دزدان رجل عسّاس و عاسّ: شب گرد، جمعش- عسس- است، در مثل می گویند: کلب عسّ خیر من اسد ربض.
(سگی که به طلب شکار می گردد و یاری می رساند یعنی سگ گلّه بهتر از شیر خوابیده است).
ص: 599
عسوس: زنی که برای کار زشت در شب پروایی ندارد.
عسّ: قدح بزرگ، جمعش- عساس- است
العُسر: سختی معیشت، نقطه مقابل آن- یسر است خدای تعالی گفت: (فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً- 5 و 6/ شرح) «1».
(عُسرَه:) سختی و تنگ دلی از نداشتن مال، در آیات:
(فی» ساعَهِ الْعُسْرَهِ- 117/ توبه) (وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ- 280/ بقره) «2» اعسر فلان: مثل واژه اضاق است- یعنی در مضیقه و تنگدستی افتاد.
تعاسر القوم: دشواری خواستن در کار برای یکدیگر.
آیه: (وَ إِنْ تَعاسَرْتُمْ فَسَتُرْضِعُ لَهُ أُخْری- 6/ طلاق) «3».
(یَوم عَسِیر:) روزی که کار در آن مشکل می شود، گفت:
(وَ کانَ یَوْماً عَلَی الْکافِرِینَ عَسِیراً- 26/ فرقان) «4» (یَوْمٌ عَسِیرٌ عَلَی الْکافِرِینَ غَیْرُ یَسِیرٍ- 10 و 9/ مدثّر) عسّرنی الرّجل: به هنگام سختی چیزی از من خواست.
العسل: لعاب و بزاق، یا آب دهان زنبور عسل، گفت (مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی- 15/
__________________________________________________
(1) برای توضیح بیشتر پیرامون این آیه به ذیل واژه- ضعف مراجعه نمائید.
(2) اگر بدهکار و وامدار در تنگدستی بود تا گشایش کارش بایستی به او مهلت داده شود.
(3) و اگر همسرانی یعنی شوی و زن در باره شیر دادن کودک سختی کردند دیگری عهده دار شیر دادن کودک خواهد شد.
(4) روزی که بر کفّار ناگوار و دشوار خواهد بود.
ص: 600
محمّد).
عسیله: کنایه از همبستری با همسر است، پیامبر (ص) فرمود:
«حتّی تذوقی عسیلته و یذوق عسیلتک» (این حدیث در باره وقوع و صحّت ازدواج است که آن را با بهره مندی و همبستری زن و مرد از یکدیگر دانند).
عسلان: حرکت دادن نیزه و حرکت اعضاء بدن در وقت دویدن که بیشتر در باره گرگ بکار می رود، (در مثل می گویند) مرّ یعسل و ینسل در حالیکه با شتاب می دوید عبور کرد.
عسی: طمع ورزید و امیدوار شد، بیشتر مفّسرین واژه های- لعلّ و عسی- را در قرآن به معنی لازم (که به معنی حتمی و وجوب است) تفسیر کرده اند و گفته اند:
عسی: در معنی طمع و رجاء از خدای تعالی صحیح نیست و در این سخن و تفسیر، کوتاهی نظر وجود دارد زیرا خدای تعالی هر گاه این واژه را ذکر می کند برای این است که انسان از او امیدوار باشد.
نه اینکه خدای تعالی امیدوار می شود، پس آیه:
(عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ- 129/ اعراف) یعنی در کار زار امیدوار باشید (که خداوند دشمنانتان را هلاک کند).
(فَعَسَی اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ- 52/ مائده) «1» (عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ- 5/ تحریم) «2» (وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ- 216/ بقره) «3»
__________________________________________________
(1) به آوردن پیروزی از سوی خدای تعالی امیدوار باشید.
(2) تمام آیه چنین است: (عَسی رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَکُنَّ أَنْ یُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ ...) هر گاه شما را که علیه او همدستی کرده اید طلاق دهد بپروردگارش امیدوار است، که از شما نیکوتر، مؤمن تر، مطیع تر، توبه کننده تر و همسرانی بهتر به او عوض دهد.
(3) امید است که چیزی را بد بدانید و برایتان خیر باشد. [.....]
ص: 601
(فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ- 22/ محمّد) «1» (هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ- 246/ بقره) (فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً- 19/ نساء).
معسیان: شتری که شیرش قطع شده و امید دارند که مجدّدا شیر در پستانش برگردد. عسی الشّی ء، یعسو: وقتی است که چیزی سخت و ناهموار باشد. عسی اللّیل یعسو: شب تاریک شد.
العشره و العشر و العشرون و العشیر و العشر: معروف است، یعنی: (ده- یک دهم- بیست- جزئی از ده- دهمین روز نوبت آب دادن).
خدای تعالی گفت: (تِلْکَ عَشَرَهٌ کامِلَهٌ- 196/ بقره) (عِشْرُونَ صابِرُونَ- 65/ انفال) «2» (تِسْعَهَ عَشَرَ- 30/ مدثّر) عشرتهم اعشرهم یا (عشره القوم اعشرهم): دهمین نفرشان شدم.
عشرهم: یک دهم مالشان را گرفت.
عشرتهم: مالشان را ده قسمت کردم در وقتی است که نه (9) قسمت را ده (10) قسمت کنی. (مِعشارُ) الشّی ء: یک دهم آن چیز، خدای تعالی گوید: (وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَیْناهُمْ- 45/ سباء) (به یک دهم آنچه را که آنها داشتند اینان نرسیدند).
ناقه عشراء: شتری که ده ماه از بارداریش گذشته، جمع آن- (عِشارُ) است، در آیه:
(وَ إِذَا الْعِشارُ عُطِّلَتْ- 4/ تکویر).
__________________________________________________
(1) آیا امید داشتید که روزی برگردید.
(2) هر گاه در جنگ بیست دلاور مؤمن پایدار و مقاوم باشید بر دویست تن از کفّار غالب و پیروز می شوید.
ص: 602
جاءوا عشاری: ده نفر ده نفر آمدند.
عشاریّ: چیزی که طولش ده زراع باشد. عشر: دهمین روز آب دادن. ابل عواشر:
دهمین روز به آبشخور رفت.
قدح اعشار: کاسه شکسته، اصلش این است که ده تکّه شده و بطور استعاره شاعر در این معنی گفته است:
بسهمیک فی اعشار قلب مقتّل «1» العشور فی المصاحف
نشانه و علامت ده آیه در قرآن.
تعشیر: بانگ الاغ، بخاطر اینکه ده بار تکرار می شود.
(عَشِیرَه:) خاندان مرد که بوسیله او آن خانواده تکثیر پیدا می کند یعنی بمنزله عدد کامل که همان عدد ده (10) است آنها نیز بطور کامل اهل و خانواده او می شوند، خدای تعالی گوید: (وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ- 24/ توبه) سپس واژه- عشیره- بصورت اسمی برای گروهی از نزدیکان مردی که به وسیله او زیاد می شوند در آمده است.
(عاشَرتُهُ:) در داماد شدن برای او مثل عدد ده کامل شدم.
و آیه: (عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ- 19/ نساء) (با همسرانتان به نیکی معاشرت و آمیزش کنید). عشیر: معاشر و همنشین چه نزدیک باشد چه دور.
العشیّ: از زوال خورشید تا صبح (شب)، در آیه:
__________________________________________________
(1) مصراع فوق از معلّقه امروء القیس، می گوید:
و ان تک قد سائک متّی خلیفه فسلّی ثیابی من ثیابک تنسل
و ما ذرقت عیناک الا لتضربی بسهمیک فی اعشار قلب مقتّل
خطاب به همسرش می گوید هر گاه روشی و اخلاقی از من تو را ناخوشایند است جامه مرا از جامه ات دور کن تا جدا شوی، دیدگان تو اشک آلوده نیست و اشک نریخت مگر اینکه دل شکسته و کشته شده و ضعیفی را مجروح کنی.
ص: 603
(إِلَّا عَشِیَّهً أَوْ ضُحاها- 46/ نازعات) (عِشاء:) از نماز مغرب تا نماز بعد (یک سوّم ساعات اوّل شب از غروب خورشید به بعد- جوهری به نقل از خلیل بن احمد).
عشا: بدون همزه، زمان نماز مغرب و عشاء.
عشا: سیاهی و تاریکی که در چشم عارض می شود، می گویند.
رجل اعشی و امرأه عشواء: مرد و زن شب کور که فقط اشیاء را در روز می بینند یخبط خبط عشواء: (مثل شب کور بدون رؤیت در تاریکی راه می رود و به زمین می خورد یا اشتباه می کند).
عشوت النّار: شب به سوی آتش رفتم.
عشوه و عشوه: آتشی که در شب از دور ظاهر می شود مثل: شعله و آذرخش، (عَشِیَ) عن کذا: مثل- عمی عنه- یعنی او را ندید، و از دیدنش عاجز شد یا بسویش راه نیافت.
در آیه گفت: (وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ- 36/ زخرف) «1» عواشی: شترانی که شب می چرند، مفردش- عاشیه- است و از این معنی می گویند: العاشیه تهیّج الآبیه: شتر خوش خوراکی که شتر دیگری را به چرا وامیدارد.
عشاء: غذای شب، و با کسره حرف اوّل نماز شب.
عشیت و عشّیته: شام خوردم و شامش دادم، می گویند:
عش و لا تغترّ: زندگی کن ولی به بقیّه زندگی و عمر مغرور نباش.
العصب: پیوندهای مفاصل. لحم عصب: گوشت پر رگ و پیه. معصوب: کسی که
__________________________________________________
(1) کسی که از یاد خدای رحمن دور شود و به او راه نیابد شیطان را یارش گردانم و او را گمراه کند و پندارد هدایت شده است که گمراهی ثانوی معلول دور شدن از ذکر خدا است.
ص: 604
با عصبی که از حیوان جدا شده بسته شود، سپس به هر چیز بسته شده- عصب می گویند مثل عبارت: لاعصّبنّکم عصب السّلمه «1».
یعنی (شما را چون بسته خار و گیاه بهم می بندم و می زنم).
فلان شدید العصب و معصوب الخلق: او طبیعت و عضلاتش پیچیده و استوار است.
یوم (عَصِیب:) روزی دشوار و سخت که اگر به معنی فاعل باشد صحیح است یا به
__________________________________________________
(1) عبارت فوق از خطبه معروف حجّاج حاکم خونریز و دست نشانده عبد الملک مروان خلیفه اموی است که در تاریخ اسلام خشونت بارترین دوران حکومت عراق است. جاحظ و ابو العبّاس مبرّد هر دو نوشته اند: تؤزّی گفت روزی در مسجد جامع کوفه نشسته بودیم و اهل کوفه آن روزگار شاد بودند که اگر مردی از خانه خارج می شد ده و بیست تن از دوستانش همراه او بودند که ناگهان در آن اوضاع و احوال حجّاج بن یوسف به عنوان امیر و والی به عراق آمد و در آغاز ورودش یکسره به مسجد رفت در حالیکه دستار بر سر و روی پیچیده، شمشیر آویخته و کمان بر دوش حمایل کرده بود همینکه بر منبر آمد یک ساعت سکوت کرد بطوری که مردم به یکدیگر می گفتند رو سیاه باد چهره بنی امیّه که این چنین افرادی بر عراق می گمارند و چند نفر از خوارج سنگ ریزه به طرفش می انداختند همینکه دیدگان عموم را بخود متوجّه دید دستار از سر و روی برداشت و گفت من قهّاری هستم که از بالا می نگرم. ای کوفیان می بینم که سرهاتان برای گردن زدن رسیده است و من همان گردن زنم و خونتان را به سر و رویتان جاری می کنم، من کسی هستم که برگزیده خلیفه هستم، ای اهل عراق و اهل شقاق و نفاق و ای زشت خویان من انجیر نرم نیستم که در دست شما فشرده شوم آنچنان شما را می بندم و می زنم، همچون بوته های خار و به هر چه می گویم وفا می کنم از این دسته بازی و قیل و قال برحذر باشید.
سپس حجّاج بار عام می دهد تا آنها را بعد از ترساندن تطمیع کند که نخستین قربانیان او همان کسانی بودند که به سویش سنگ پرتاب می کردند و خود کوفیان آنها را لو دادند. (البیان و التّبیین 2/ 309- الکامل مبرّد 1/ 381- مقائیس اللّغه 4/ 338 و سایر مآخذ تاریخی و لغوی).
با کمال تأسف همواره در تاریخ دو خطّ خونین به موازات یکدیگر جریان داشته یکی از ناحیه دیکتاتورها و جلّادان و خون خواران که روش خونخواری شان برای ساختن کاخها بوده مثل حجّاج که به گفته مسعودی و یعقوبی، قصری مرمرین با هزینه هنگفت در کوفه ساخت و از بس از مردم مالیات گرفت که عبد الملک مروان او را از فشار بیشتر بر مردم بر حذر داشت.
خط دوّم- خطی است که پیامبران و اولیاء و پاکان با ستمگران و استثمارگران در تاریخ ثبت کرده اند که به هنگام وفاتشان درهم و دیناری و کمترین سرمایه ای از خود بجای نگذاشته اند.
گروه اول به بهانه آرامش دادن خفقان و دیکتاتوری ایجاد می کنند و دسته دوم با دادن آزادی اندیشه و شرافت و عدالت و شخصیّت به بشر در راه ساختن بهشت زندگیند.
(طبقات الکبری- 3/ 305 تا 320 کاتب واقدی)
ص: 605
معنی مفعول یعنی روزی که آغاز و پایانش بهم برآمده، مثل:
یوم ککفّه حابل و حلقه خاتم: روزی که چون دام صیّاد و حلقه انگشتری سخت و بهم برآمده است.
(عُصبَه:) گروهی بهم پیوسته و یاور یکدیگر. «1»
خدای تعالی گوید: (لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَهِ- 76/ قصص) «2» (وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ- 8/ یوسف) «3» اعصوصب القوم: آن قوم فراهم آمدند و جمع شدند.
عصبوا به امرا: کار بر او مشکل شد.
عصب الرّیق بفمه: آب در دهانش خشک شد مثل کسی که بسته شده باشد.
عصب: نوعی پارچه و برد یمانی که نقش و نگار بر آن بافته شده عصابه: دستار و عمّامه که بر سر می بندند.
اعتصب: دستار بر سرپیچید، مثل تعمّم: عمّامه بست.
معصوب: شتری که تا او را نبندند شیر نمی دهد.
عصیب: جنینی که در رحم حیوان است نامیدنش به این است که در آنجا بسته
__________________________________________________
(1) در متون کهن لغوی، حدیثی شگفت انگیز که نسبت به وقوع آن معجزه ای بس بزرگ است ذکر شده و فحول لغت نویسان یعنی ابو منصور ازهری، علی بن اسماعیل بن سیده، ابن منظور اندلسی در کتب (تهذیب اللّغه- محکم- لسان العرب) آن را که بطور یقین و قاطع با روحیّه سرشار از ایثار و شهامت و قدرت رهبر و امّت انقلابی اسلامی مطابقت دارد و نوید تسلّط مکتبی بر شرق و غرب زمین را می دهد نوشته اند: حدیث این است:
«یخرج فی آخر الرّمان رجل یسمّی امیر العصب، اصحابه محسّرون محقّرون، مقصون عن ابواب السّلطان و مجالس الملوک، یأتونه من کلّ اوب کانّهم قزع الخریف یورّثهم اللّه مشارق الأرض و مغاربها» یعنی: در آخر زمان شخصیّتی که او را رهبری قاطع که جمع کننده گروههای مستضعف دنیا است ظاهر می شود و یارانش کسانی هستند که از درگاه ملوک و قدرت های زمان دوری گزیده و کوچک شمرده شده اند زیرا روی به آنها نیاورده و اینان از همه اطراف به سویش روی می آورند، گویی که ابرهای پر خیر و برکت و باران ریز و پر سر و صدای پائیزی هستند و خداوند مشارق و مغارب زمین را بآنها ارث می دهد و وامی گذارد.
(2) برای عدّه ای حمل کلیدهای خزائن قارون مشکل بود.
(3) همسخن و همپشت و یار یکدیگر.
ص: 606
شده.
العصر، مصدر- عصرت- است (یعنی فشردن).
معصور: فشرده شده. عصاره: تفاله و شیره و چیزی که فشرده شده، در آیات: (إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً- 36/ یوسف) (وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ- 49/ یوسف) «1» یعنی: در آنسال به خیر و نیکی می رسند که- یعصرون- هم خوانده شده یعنی برای آنها بارندگی می شود.
اعتصرت من کذا: آن را مثل عصاره، با زحمت اخذ کردم و گرفتم، شاعر گوید:
و انّما العیش بربّانه و انت من أفتانه معتصر «2»
و در آیه: (وَ أَنْزَلْنا مِنَ (الْمُعْصِراتِ) ماءً ثَجَّاجاً- 14/ نباء) یعنی: ابرهایی پر باران و باران ریز که گفته شده ابرهایی است که به وسیله- (اعصار)- یعنی گرد بادهای تند و غبارانگیز می آیند و می بارند گفت: (فَأَصابَها إِعْصارٌ-
__________________________________________________
(1) مربوط به خوابی است که حضرت یوسف (ع) آن را تأویل می کند و می گوید پس از هفت سال قحطی، سالی پر برکت می آید که در آن سال مردم به هم یاری می رسانند و خیر می بینند.
(2) شعر از خلف بن احمر است می گوید: براستی که تو، به آغاز و پایان زندگی رسیدی و از حالات مختلفش و تنوّعش بهره بردی.
المعتصر: الّذی یصیب من الشی ء و یأخذ منه: کسی که چیزی را می گیرد و به آن می رسد، ابن فارس برای واژه عصر سه ریشه ذکر می کند الف- دهر و روزگار ب- فشار دادن چیزی تا دوشیده شود ج- پیوسته شدن به چیزی و گرفتن آن.
نامیدن- صلاه العصر هم بخاطر این است که از نماز ظهر به تأخیر می افتد گویی که فشرده ظهر است، سپس می نویسد: در حدیثی روایت شده است که: «انّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال لرجل حافظ علی العصرین قال الرّجل و ما کانت من لغتنا، فقلت و ما العصران، قال: صلاه قبل طلوع الشّمس و صلاه قبل غروبها» یرید صلاه الصّبح و صلاه العصر. رسول خدا (ص) به مردی گفت عصرین را حفظ کن، آن مرد گفت:
در زبان ما چنین اصطلاحی نیست من به پیامبر (ص) گفتم عصران چیست گفت: نماز قبل از طلوع خورشید و نماز قبل از غروب خورشید که همان نماز صبح و عصر می باشد. (مقائیس اللّغه- 4/ 360).
ص: 607
266/ بقره) یعنی گردبادی سخت به آن وزید. اعتصار: فشرده شدن چیزی یا با آب یا بخودی خود. «1»
(عصر:) ملجأ و پناه. عصر و عصر: دهر و روزگاران، جمعش عصور، گفت: (وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ- 1/ عصر) «2» عصر: ساعات آخر روز. صلاه العصر: نماز عصر.
عصران: ناهار و شام، و یا شب و روز مثل- قمرین: ماه و خورشید.
معصر: زنی که برای نخستین بار دشتان و یا حائض و یا به دوران جوانی داخل می شود.
العصف و العصیفه: چیزی است که از زراعت بعد از درو کردن و برداشت باقی می ماند (کاه و ته مانده- محصول) و به شاخه های شکسته شده و خشک شده گیاهان هم عصف می گویند، در آیات:
(وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّیْحانُ- 12/ رحمن) «3» (کَعَصْفٍ مَأْکُولٍ- 5/ فیل) (رِیحٌ عاصِفٌ- 22/ یونس) عاصفه و معصفه: باد شکننده و خرد کننده و طوفان زا که اشیاء را مثل کاه می کشد و خرد می کند.
__________________________________________________
(1) اعتصار در کتب لغت به معنای زیر است: 1- فشار دادن 2- بخشش و نیکی 3- قضاء حاجت. 4-
تاوان گرفتن 5- ممانعت از نکاح 6- پناه گرفتن، عصاره و معتصر هم- مثلی است برای خیر و عطاء.
انّه لکریم العصاره و کریم المعتصر: جوانمردی است دانا و بخشنده (اساس البلاغه- 304- شرح قاموس فیروزآبادی صحاح جوهری- لسان العرب 4/ 578- مقائیس اللّغه 4/ 342).
(2) روزگاران گواه است که انسان در زیانکاری است مگر کسانی که ایمان آوردند و عمل شایسته انجام دادند و دیگران را بحقّ و پایداری سفارش می کنند
(3) بذر و دانه ساقه دار و کاه دار و گیاه سبز.
ص: 608
عصفت بهم الرّیح: تشبیهی به همان معنی است سعنی تند باد حوادث قدرتشان را در هم شکست و هلاک شدند. «1».
العصم: امساک یا نگه داشتن و حفظ کردن.
اعتصام: در آویختن و دست یازیدن، گفت:
(لا عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ- 43/ هود) یعنی چیزی نیست که از امر خدای مانع شود و خودداری کند. کسی که می گوید: معنای لا عاصم- لا معصوم است مقصودش این نیست که- عاصم به معنی معصوم است، بلکه آگاهی و خبری بر آن معنی است که مقصود و مورد نظر است زیرا عاصم و معصوم در معنی متلازمند، بدین معنی که مقصود هر کدام از آنها حاصل شود مقصود دیگری نیز با آن بدست آمده، در آیه گفت: (ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ عاصِمٍ- 27/ یونس) «2».
(اعتصام:) تمسّک و دست آویز چیزی است، در آیات:
(وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً- 103/ آل عمران) (وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ- 101/ آل عمران) «3» (استعصام:) استمساک، گویی که چیزی را طلب می کند که او را از گناه ورزیدن و
__________________________________________________
(1) عدی بن حاتم می گوید:
ثمّ اصحّوا عصف الدّهر بهم و کذلک الدّهر حال بعد حال
سپس در حالیکه به نیمروز زندگی رسیدند. حوادث روزگار سخت آنها را فرا گرفت، طبیعت و دهر اینچنین است که یکنواخت نیست و متغیّر است. اساس البلاغه- 303). [.....]
(2) تمام آیه چنین است: (وَ الَّذِینَ کَسَبُوا السَّیِّئاتِ جَزاءُ سَیِّئَهٍ بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّهٌ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ... کسانی که بدیها را کسب کرده اند جزاء آنها مثل آن بدیهاست و خواری و زبونی آنها را فرا می گیرد و از سوی خدای نگهداری ندارند.
(3) (وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ) کسی به به خدای متمسّک شود به راهی مستقیم هدایت شده است که تمسّک به خدای همان ذکر و یاد و عمل به حکم است چنانکه گفت: (فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی- 256/ بقره) آنها که به طاغوت کفر می ورزند و بخدای
ص: 609
ارتکاب زشتی ها نگه دارد و حفظ کند، گفت: (فَاسْتَعْصَمَ- 32/ یوسف) چیزی را خواست و به چیزی پناه برد که او را از گناه حفظ کند و در آیه: (وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ- 10/ ممتحنه) «1» عصام: دسته کوزه و ظرف که با دست گرفته شود.
عصمه الانبیاء: حفظ کردن خدای انبیاء را بصورتهای زیر:
اوّل- عصمت انبیاء به آنچه را که از جهت صفا و پاکی گوهر مخصوصشان گردانیده.
دوّم- به فضائل جسمی و نفسانی.
سوّم- به نصرت و پیروزی و ثبات قدمشان.
چهارم- به وارد کردن آرامش بر آنها و حفظ دلهاشان از دغدغه و عدم سکینه.
پنجم- به توفیقی که تأئیدشان نموده و شایسته شان داشته، خدای تعالی گوید:
(وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ- 67/ مائده) (خدای تو را از گزند مردم حفظ می کند و در امان می دارد) عصمه: چیزی است شبیه دستیاره و دستبند.
معصم: مچ دست و جای دستیاره و سپیدی مچ دست و سر شانه ستور که تشبیهی است به دستبند سیمین و نقره گون مثل تسمیه و نامیدن سپیدی پاها به- تحجیل- و از این معنی می گویند:
غراب اعصم: کلاغی که در پایش پر سپید هست.
العصا: اصلش واوی است (عصا یعصو) زیرا تثنیه آن- عصوان- است جمع
__________________________________________________
ایمان می آورند تحقیقا به ریسمان محکمی دست یازیده اند (بعد از مسلمان شدن).
(1) میان شما و زنان کافر نبایستی پیمان و علقه همسری باشد و شما به آنها اعتباری مگزارید.
ص: 610
عصا را- عصیّ- می گویند.
عصوته: او را با عصا زدم.
عصیت بالسّیف: با شمشیر زدم، در آیات:
(أَلْقِ عَصاکَ- 117/ اعراف) (قالَ هِیَ عَصایَ- 18/ طه) (فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیَّهُمْ- 44/ شعراء) «1».
القی فلان عصاه: اقامت گزید و فرود آمد، و این معنی به تصوّر حال کسی است که از سفر باز می گردد شاعر گوید: فالقت عصاها و استقرّت بها النّوی «2». عصی، (عصیانا:) وقتی است که کسی از اطاعت و فرمانبری خارج شود و اصلش این است که با داشتن عصایش قوی شود گفت:
(وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ- 121/ طه) (وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ- 14/ نساء) (آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ- 91/ یونس) «3» در باره کسی که از جماعت و جمعیّت جدا می شود. می گویند: شقّ العصا «4»
__________________________________________________
(1) طنابها و عصاشان را افکندند.
(2) تمام شعر که از عبد ربّه سلمی است چنین است که می گوید:
فالقت عصاها و استقرّت بها النّوی کما قرّ عینا بالایاب المسافر
فرود آمدن و آن جایگاه با او استقرار یافت همانطور که با آمدن مسافر دیدگان روشن می شود.
(3) خطاب به فرعون است که با دیدن صحنه سهمگین غرق شدن، و منظره هلاکت بار پایان عمر می گوید: به خدایی که جز او خدایی نیست ایمان آوردم همان خدای بنی اسرائیل و من اکنون از مسلمین هستم، که خداوند به او می گوید اکنون چنین می گویی و در گذشته آنچنان نافرمان و از مفسدین بودی تو را با همان زره نیم تنه طلائی مخصوصت پس از غرق شدن به روی آب می اندازیم تا برای آیندگان و بیشتر مردمانی که از آیات ما غافلند نشانه ای باشد.
(4) واژه- عصا و عصوی: دو ریشه متباین و مختلف دارد، یکی دلالت بر تجمّع و فراهم آمدن، دیگری دلالت بر جدایی، عصا، هم در معنی اوّل است برای اینکه با دست و سر انگشتان جمع می شود، سپس با
.)
ص: 611
العضّ: گزیدن و جویدن با دندانها، گفت:
(عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ- 119/ آل عمران) «1» و آیه: (وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ- 27/ فرقان) که عبارت از پشیمانی است و مردم عادتا در موقع دیدن مکافات عمل خویش نادم می شوند دست به دندان می گزند و چنین عمل می کنند.
عضّ: نواله یا خوراک خمیر شده شتران.
عضاض: مصدر دوّم- معاضّه- است یعنی گاز گرفتن یکدیگر.
رجل معضّ: کسی که در کارش مبالغه و سختگیری می کند گویی که آن را محکم گاز گرفته است این واژه گاهی در مدح و زمانی در ذمّ و سرزنش بر حسب چیزی که بر آن مبالغه می شود بکار می رود.
هو عضّ سفر: او در سفر ورزیده است.
__________________________________________________
مقایسه این معنی به جماعت هم- عصا- گفته شده و عصا- یعنی جماعت مسلمین پس کسی که با امّت اسلام مخالفت می کند می گویند: فقد شقّ عصا المسلمین امّت اسلامی را متفرّق نمود و به تفرقه انداخت، که هر گاه چنین کسی کشته شود می گویند: هو قتیل العصا: یعنی کشته تفرقه اندازی است. لا عقل له و لا قود فیه:
که در آن صورت نه دیه دارد نه قصاص.
اصل دوّم- عصیان و معصیت است اسم فاعلش- عاص و جمع آن عصاه و عاصون (مقائیس اللّغه- 4/ 334).
(1) تمام آیه چنین است (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَهً مِنْ دُونِکُمْ لا یَأْلُونَکُمْ خَبالًا وَدُّوا ما عَنِتُّمْ ...
وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ- 119، 118/ آل عمران) ای کسانی که ایمان آورده اید از غیر خویش همراز و محرم نگیرید زیرا در فساد و تباهی شما دریغ نمی ورزند و کوتاهی نمی کنند آنها رنج، و اذیّت شما را دوست دارند، دشمنیشان از گفتارشان آشکار است و از آنچه از کینه توزی در دل دارند سخت تر است اگر تعقّل می کنید این آیات را برای شما بیان کردیم شما آنها را دوست دارید و آنها در حضورتان می گویند:
گرویده ایم ولی همین که با یارانشان و همکیشان خویش خلوت می کنند از خشم و کینه بر شما سر انگشتان خود می گزند بگو از خشم بمیرند که خدای از ضمایر دلها آگاه است. این آیات بیانگر راه سیاست داخلی و خارجی، و حکومت اسلامی است که به فرمان خدای با تعقّل و دور اندیشی از خوشباوری و ساده اندیشی پرهیز کنند و در امور مهمّ کشوری بغیر از همروشان و گروه مؤمنین به دیگران اعتماد نکنند.
ص: 612
هو عضّ فی الخصومه: در خصومت بد خواست (و یا در دعوا چیره دست و سخنور است) زمن عضوض: خشکسالی و قحطی.
تعضوض: نوعی خرما که جویدنش سخت است.
العضد: عضو میان آرنج و شانه (بازو).
عضدته: به بازویش زدم، و بطور استعاره می گویند:
عضدت الشّجر بالمعضد: درخت را با تیر یا داس زدم و بریدم.
جمل عاضد: شتری که ناقه را با زدن دست می خواباند.
عضدته: بازویش گرفتم و تقویتش نمودم.
عضد: بطور استعاره برای یاری کننده بکار می رود مثل واژه- ید (که به معنی دست است ولی برای یاری و نیرو بطور استعاره بکار می رود.)
و آیه: (وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً- 51/ کهف) (گمراهان را به یاری نگرفتم).
رجل اعضد: مرد ضعیف بازو.
عضد: از درد بازو شکوه کرد و این دردی است که به بازو می رسد.
معضّد: کسی که در بازویش نشانه و نقش و نگار هست.
عضاد: بازو بند. معضد: زیور دست و بازو.
اعضاد: دیواره حوض که تشبیهی است به بازوی انسان.
العضله: گوشت سخت و سختی که در عصب هست.
رجل عضل: مرد عضلانی و نیرومند.
عضلته: از خوردن گوشت عضله حیوان منعش کردم و بر او سخت گرفتم، مثل
ص: 613
واژه- عصیته- و سپس معنی این واژه برای هر ممانعت شدیدی بکار رفته است و جایز شده، در آیه گفت:
(فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْواجَهُنَّ- 232/ بقره) (بر آنها سخت مگیرید و از نکاح با همسرانشان منعشان نکنید) گفته شده این آیه خطاب به زن و مرد (همسران) یا هر دو و یا خطاب به اولیاء آنهاست.
عضّلت الدّجاجه ببیضها: مرغ برای تخم گزاردن به سختی افتاد.
عضّل المرأه بولدها: وقتی است که نوزادش به سختی زائیده شود که تشبیهی به همان تخم گزاردن مرغ است، شاعر گوید:
تری الارض منّا بالفضاء مریضه معضّله منّا بجمع عرمرم
(آن سرزمین را می بینی که فضایش بر ما تنگ و بیمارگونه است از بس که سپاهیان ما فراوانند و لشکریان ما بسیار).
داء عضال: درد سخت و بی علاج. عضله: مصیبت بزرگ و ناگوار.
(امر معضل: کاری است که اصلاحش و انجامش بسیار سخت است).
آیه: (جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ- 91/ حجر) یعنی قرآن را جزء جزء و قسمت قسمت کردند پس یا گفته اند کهانت است و یا گفته اند اساطیر الاوّلین است و از این قبیل سخنانی که قرآن را با آنها توصیف می کردند. و نیز گفته شده معنای- عضین- در آیه فوق آن چیزی است که خدای تعالی می گوید:
(أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ- 85/ بقره) «1» و بر خلاف سخن کسی است که در باره قرآن می گوید: و تؤمنون بالکتاب کلّه-
__________________________________________________
(1) ملامت و سرزنشی که در این آیه هست راهی درست و صحیح را برای بهره مندی و تفسیر قرآن
ص: 614
119/ آل عمران).
عضون جمع است مثل: ثبون و ظبون- جمع ثبه و ظبه (ثبه: وسط حوض یا گروه دلاوران، ظبه: لبه تیز شمشیر). و از این اصل- عضو و عضو است. تعضیه: تجزیه و جدا کردن اجزاء.
عضیّته: جدایش کردم.
کسائی «1» می گوید: این واژه یا از- عضو- است و یا از- عضه- که درخت
__________________________________________________
نشان می دهد، در عصر نزول قرآن، یهود و نصاری و افرادی دیگر هر آیه از قرآن را که به سودشان بود می پذیرفتند و از بقیّه آیات که روشنگر کارهای خلاف آنها بود صرف نظر می کردند در حقیقت قرآن را پاره پاره و از هم جدا قرار می دادند، این روش ناپسند و مغرضانه را در زمان ما هم عدّه ای چاه طلب، کفر آشنا، غرب و شرق زده جاهل به قرآن و اسلام عمل می کند، و گاهی نه تنها آیاتی را عنوان کرده و از بقیّه آیات چشم می پوشند بلکه همانند یزید میخواره و عیّاش از یک آیه قسمتی را مغلطه آمیز دست آویز ساخته و گروهی را به انحراف و بحث و جدل می کشانند، مثلا در آیاتی از سوره- زمر- بندگان پرهیزگار را خداوند با اوصافی معرّفی می کند که از جمله صفاتشان- دوری جستن از پرستش طاغوت و پیوستگی به یاد و ذکر خدا است، و سپس می گوید اینگونه بندگان و خدا پرستان سخن حقّ را که همین قرآن است می شنوند و در مورد عمل نیکوترین وجوه را برمی گزینند و پی می گیرند اینان را خداوند به لطف خود هدایت فرموده و براستی اینان خردمندانند- و اگر به آیاتی که واژه- قول- را معیّن کرده توجّه نشود یا ناآگاه باشیم نمی توانیم قرآن را در کلّ بفهمیم و بناچار مشمول همان ملامت خدایی هستیم لذا می بینیم از امام صادق تفسیر همین آیه را می پرسند و ایشان می فرماید: و من احسن من اللَّه قولا- نیکوترین قول و سخن کلام خدا است و گزینش آن با علم و تقوی از پیامبر نقل می کند که فرموده است- ما شککت فدع یعنی سخنان غیر قرآن کن. امّا با کمال تأسّف دیدیم که از این آیات فقط همان قسمت میانی آن را بر آرم روزنامه ای چاپ می کردند و چه بسیار جوانان نا آشنا به مکتب و اسلام و قرآن را در دام مکتب های غیر الهی و چاههای ژرفناک غرور و انحراف سرنگون کردند و در پیشگاه خدای مسئول و گر نه نوجوانان و جوانان تشنه حقیقت و عدالت جامعه ما راهی غیر از اسلام و قرآن نمی خواهند، و بگفته سنائی:
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد که دار الملک ایمان را مجرّد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا
پس لازمه فراگیری فهم قرآن نخست تقوی است که گفت- اتّقوا اللَّه و یعلمکم اللَّه- با تقوی باشید تا از تعلیم خدایی بهره گیرید و سپس تفسیر قرآن با قرآن، با احادیث قطعی- و بالاخره خود را در دام سخنان تردید آمیز شرق و غرب زده ها نینداختن.
(1) یکی از قراء سبعه و پیشوای علم نحو و لغت است که دستی در سرودن شعر نداشته تا اینکه در باره اش گفته اند در دانشمندان عرب نادانتر از کسائی به علم شعر نیست و معلّم امین پسر هارون الرّشید بوده و او را ادبیّات آموخته. با سیبویه مجالس و مناظراتی داشته، کسائی از ابو بکر نقّاش روایت کرده است و فرّاء
ص: 615
خاردار معروفی است. و اصل- عضه «1»- در واژه- عضهه است (درخت خارداری است که از خوردنش حیوانات بیمار می شوند) چنانکه در تصغیر آن می گویند: عضیهه و عضوه- که در واژه- عضوان- است روایت شده است: «لا تعضیه فی المیراث».
میراث و ما ترک متوفّی را طوری تقسیم نکنید که برای ورثه زیان داشته باشد مثل شمشیری که دو تکه اش کنند که هیچ بکار نیاید و مانند اینها.
العطف: در چیزی گفته می شود که یکطرف آن به طرف دیگرش تا خورده و خم شود مثل خم شدن و تا کردن زیر انداز و بالش و دولا کردن طناب و ریسمان و از این معنی به عبا و روپوش لباس که تا می شود- عطاف- گویند.
عطفا الانسان: دو پهلوی انسان از سر تا کناره های ران و پاها که در موقع خوابیدن بر زمین قرار می گیرد.
ثنی عطفه: وقتی است که کسی روی خود برگرداند و دور شود، مثل آیه: (نَأی بِجانِبِهِ- 83/ اسراء).
مثل: صعّر بخدّه: روی برگرداند و از این قبیل که اگر با حرف (علی) متعدّی شود به معنی شفقت و رغبت و تمایل است، می گویند:
__________________________________________________
و ابو عبید، قاسم بن سلام از کسائی روایت کرده اند در سال (189 ه) در شهر ری وفات کرده ولی گفته شده کسائی در طوس فوت کرده، در مرگش هارون الرّشید گفته است: با مرگ کسائی فقه و زبان ادبی در ری مدفون شد و علّت نامیدنش به کسائی از این است که به کوفه وارد شد، حمزه گفت چه کسی قرآن را می خواند گفتند صاحب کساء و از آن به بعد اسم کسائی روی آن باقی ماند. از آثار او: کتاب الردّ علی الثّعلب کتاب الرّد علی الجاحظ فی الحیوان- کتاب الرّد علی ابی حنیفه دینوری کتاب الردّ علی ابن السّکیت فی اصلاح المنطق. (معجم الادباء 5/ 203 و فیات الاعیان 2/ 457). [.....]
(1) از پیامبر (ص) روایت شده است: «الا أنبّئکم ما العضه؟ قالوا بلی رسول اللَّه، قال: هی نمیمه» یعنی پیامبر (ص) فرمود: سخن چینی و نمیمه است و در حدیثی دیگر از ابن مسعود هست که پیامبر (ص) بپرهیزید آیا می دانید عضه چیست همان سخن چینی است. ابو عبید هم می گوید: کسائی گفته است: العضه: الکذب و جمعه عضون (تهذیب اللّغه 1/ 130)
ص: 616
عطف علیه: به او توجّه کرد.
ثناه عاطفه رحم: عطوفت رحم و خویشاوندی او را دو برابر و تقویت کرد. ظبیه عاطفه علی ولدها: مادّه آهویی که بنوزادش توجّه می کند.
ناقه عطوف علی بوّها: مادّه شتری که به بچّه اش مهربان است و اگر واژه عطف با (عن) متعدّی شود ضدّ معنی تمایل و عطوفت است مثل عبارت عطفت عن فلان: از او دوری گزیدم و بی توجّهی نمودم.
العطل: فقدان و از دست دادن کار و زیور و زینت.
عطلت المرأه فهی عطل و عاطل: زنی که بدون پیرایه و زیور باشد و از این معنی است عبارت: قوس عطل: کمانی که زه ندارد عطیّته من الحلّی و من العمل: از زیور و کار، دور و بیکارش کردم.
تعطّل: بیکار و بی زیور شد. گفت: (وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ- 45/ حجّ) چاهی که رها شده و خشک است.
معطّل: در باره کسی گفته می شود که به پندارش جهان را خالی و فارغ از صانعی که آن را استحکام بخشیده و آراسته است می داند (که در تاریخ عقاید همان- معطّله- هستند و بگفته قرآن یهود و بنی اسرائیل چنین هستند) عطّل الدّار عن ساکنها: خانه را از ساکنینش خالی کرد.
عطّل الإبل عن راعیها: شتران را از شتربانشان دور کرد.
العطو: گرفتن و به یکدیگر بخشیدن، معاطاه هم در- همین معنی است. اعطاء:
بخشش، در آیه: (حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ- 29/ توبه).
عطاء و عطیّه: مخصوص جایزه دادن است، گفت: (هذا عَطاؤُنا- 39/ ص) یعنی
ص: 617
بخشد به آنکه می خواهد.
آیه: (فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها- 58/ توبه) (اگر عطایشان دهند از آن خشنودند و اگر ندهند خشمگین می شوند).
اعطی البعیر: شتر رام و مطیع شد و اصلش این است که سر خود به دست صاحبش می دهد و خودداری نمی کند.
ظبی عطو و عاط: آهویی که سرش را برای خوردن برگ ها بالا می برد.
العظم: استخوان، جمعش- عظام، گفت:
(عِظاماً- 49/ اسراء) (فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً- 14/ مؤمنون) که در هر دو آیه- عظما- هم خوانده شده.
عظمه الذّراع: دست و آرنج قوی و زمخت عظم الرّحل: چوب پهن کوتاه که روی رحل و تنگ ستوران بکار می برند. (عَظُمَ) الشّی ءُ: اصلش این است که اسکلت و استخوانش بزرگ شد سپس برای هر چیز بزرگی واژه- عظمه- که در حکم بزرگی محسوس یا معقول و جسمی و معنوی است استعاره شده است، در آیات:
(عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ- 15/ انعام) (قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ- 67/ ص) (عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ- 2/ نباء) (مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ- 31/ زخرف) پس واژه- عظیم- هر گاه در اجسام بکار رود اصلش این است که بزرگ بودن در اجزاء بهم پیوسته آن است و در بزرگی اجزاء جدا شده از جدائی از هم است نیز عظیم می گویند مثل عبارات:
جیش عظیم و مال عظیم: که در همان معنی کثیر و فراوان است.
ص: 618
عظیمه: حادثه بزرگ، اعظامه و عظامه: چیزی است شبیه بالش که زنان بر پشت می بندند.
العفّه: حاصل شدن حالتی برای نفس و جان آدمی که به وسیله آن از غلبه و تسلّط شهوت جلوگیری می شود.
متعفّف: کسی است که چنان حالتی از عفّت را در اثر تمرین و زحمت حاصل می کند و اصلش بسنده کردن در گرفتن چیز اندک است که در حکم ته مانده شیر در پستان است.
عفّه: ته مانده چیزی است و یا در حکم- عفعف- یعنی میوه درخت پر خار اراک است. استعفاف: طلب عفّت و پاکدامنی و باز ایستادن از حرام است، در آیات:
(وَ مَنْ کانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ- 6/ نساء) «1» (وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً- 33/ نور) «2».
در آیه: (قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ- 39/ نمل) «3» العفریت من الجنّ: همان موجود پلید و خبیث است که برای انسان مثل واژه
__________________________________________________
(1) کسانی که نیازمند نیستند در اموال یتیمان پاکدامنی بورزند.
(2) کسانی که چاره ای به نکاح ندارند بایستی عفّت بورزند و پارسایی پیشه کنند که خداوند از فضل خویش بی نیازشان می سازد، این آیه بعد از آیه ای است که به مردان و زنان مؤمن دستور چشم پاکی و خود پوشی از غیر محرم می دهد، بخصوص برای زنان که با نشان دادن زینت و بدن خود امکان انحراف دیگران ایجاد می کنند و سپس می گوید: همگیبسوی خدا باز گردید، ای مؤمنین، بسا که رستگار شوید سپس در باره ازدواج میان صالحین و بردگان و کنیزان که آزادی آنها منوط به یاری و کمک مادّی آنهاست اشاره می کند و کسانی را که راهی برای ازدواج ندارند به فضل و رحمت خود امیدوارشان می سازد و می گوید: اگر عفّت و پاک دامنی بورزید خداوند بینیازتان خواهد ساخت.
(3) (ع- ف- ر) اصل صحیحی است که معانی گوناگون دارد: 1- رنگ خاکی 2- گیاهی است 3- شدّت و قوّت 4- زمان 5- چیزی از طبیعت حیوان. ابو عبیده می گوید: عفروا: بذر در خاک افشاندند عفار:
ص: 619
شیطان، استعاره شده. عفریت نفریت: ظالم و ستمکار ابن قتیبه گفته است: عفریت: کسی است که تمام اندام و استوار خلقت است و اصلش از- عفر- یعنی خاک است.
عافره: با او کشتی گرفت و به خاک انداختش.
رجل عفر: مثل- شرّ و شمر- یعنی پلید و ناپاک.
لیث عفرین: حیوانی است شبیه آفتاب پرست که مزاحم سواره ها می شود. عفریه الدّیک: پرهای سر خروس (کاکل).
عفریه الحباری: پرهای سر اردک وحشی.
العفو: قصد گرفتن چیزی نمودن.
عفاه و اعتفاه: قصد گرفتن هر چه که پیش اوست نمود.
عفت الرّیح الدّار: باد به آثار آن خانه وزید، و به همین نظر شاعر گوید: (اخذ البلی آیاتها) فرسودگی آثار آنجا را فرا گرفت.
عفت الدّار: گویی که محو شدن و فرسودگی به آن خانه رسیده و روی آورده. عفا النّبت و الشّجر: یعنی گیاه و درخت رو به رشد هستند، مثل اخذ النّبت فی الزّیاده: یعنی
__________________________________________________
درختی که چوبش آتشزنه است و خوب می سوزد. رجل عفیر: مرد خبیث و شیطان صفت. لیث عفرین:
حیوانی است که زمین را گود می کند و در آن می خوابد همین که برمی خیزد گرد و خاک بلند می شود.
خلیل بن احمد می گوید: مرد پنجاه ساله کامل را- لیث عفرین گویند و نیز گفته اند: دهساله الک دولک بازی می کند، بیست ساله توجّه به غریزه دارد، 30 ساله کوشاتر از سایرین است 40 ساله در حمله کردن قوی است 50 ساله مرد کامل یا- لیث عفرین- است 60 ساله برای دوستانش همنشین خوبی است 70 ساله در داوری و حکم از همه برتر است 80 ساله حسابگر سریع و خوبی است، 90 ساله یکی از ناتوانان است 100 ساله نه زن است نه مرد. لقیته عن عفر: بعد از یک ماه او را دیدم. عفریه: موی جلوی سر. (مقائیس اللّغه/ ابن فارس 4/ 68)
ص: 620
شروع به رشد کرده.
عفوت عنه: قصد از بین بردن گناهش نمودم که از انجام آن برگردد در این عبارت مفعول در حقیقت حذف شده است و حرف (عن) متعلّق به مضمر است پس- عفو: دور شدن از گناه است.
گفت: (فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ- 40/ شوری) (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوی- 237/ بقره) (ثُمَّ عَفَوْنا عَنْکُمْ- 52/ بقره) (إِنْ نَعْفُ عَنْ طائِفَهٍ مِنْکُمْ- 66/ توبه) (فَاعْفُ عَنْهُمْ- 195/ آل عمران) (خُذِ الْعَفْوَ- 199/ اعراف) یعنی آن چیزی که خواستن، و گرفتنش آسان است. «1» گفته شده معنایش گرفتن بخششها و زیادی نفقه از مردم است.
و آیه: (وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ- 219/ بقره) یعنی: چیزی که انفاقش آسان است. در عبارت- اعطی عفوا- عفو مصدری- است در موضع حال یعنی در حالی بخشید و عطا کرد که خود قصد دریافت کردن مال را داشت و خواهنده آن بود، اشاره
__________________________________________________
(1) «عفو» نقطه مقابل- جحد- است، آیه یعنی بر آنها (آسان گیر) و به (نیکی امر کن) و از (جاهلان اعراض کن). امیر المؤمنین علی (ع) مکارم اخلاق را ده خصلت می داند که با سه قسمت آیه فوق تطابق دارد مکارم الاخلاق عشر خصال: (الحیا- الحلم- الصّبر) و (السّخا- اداء الامانه- الصّدق- الشّجاعه) و التّواضع- الشّکر- الغیره).
زمخشری در تفسیر این آیه می نویسد: و عن جعفر الصّادق (ع): امر اللَّه نبیّه علیه الصّلاه و السّلام بمکارم الاخلاق و لیس فی القرآن آیه اجمع المکارم الاخلاق منها: از امام جعفر صادق روایت شده است که خداوند پیامبرش (ص) را به مکارم اخلاق فرمان داد و در قرآن آیه ای جامعتر از این آیه در مکارم اخلاق نیست، شاعری گوید:
خذی العفو منّی تستدیمی مودّتی و لا تنطقی فی سورتی حین اغضب
بر من آسان گیر تا دوستیم را ادامه داده باشی و در وقت خشمگینی من در باره شدّتم با من صحبت مکن. (کشّاف 2/ 190)
ص: 621
به نوعی از معنی است که بسیار بدیع و جالب بحساب آمده و این همان سخن شاعر است که گفت کانّک تعطیه الّذی انت سائله (گویی چیزی را می بخشی که خود خواهنده آن هستی).
در دعاء که می گویند: اسألک العفو «1» و العافیه- یعنی ترک عقوبت و سلامت از تو درخواست می کنم.
و در توصیف خدای تعالی گوید: (إِنَّ اللَّهَ کانَ عَفُوًّا غَفُوراً- 43/ نساء) و در سخن پیامبر (ص) که فرمود: «و ما اکلت العافیه فصدقه» «2» یعنی: خواهندگان و جویندگان رزق از پرنده و حیوان وحشی، و انسان. اعفیت کذا: آن را واگذاشتم نابخورد و زیاد شود، و از این معنی گفته شده: اعفوا اللّحی: ریش را واگذاشت تا بلند شود.
العفاء: زیاد شدن پر و کرک.
__________________________________________________
(1) (ع- ف- و) دو ریشه اصلی دارد یکی در گذشتن و ترک چیزی، دوّم- خواستن.
الف- عفو- از جانب خداوند، عقوبت نکردن است، اعفاه اللّه و عافاه اللّه: او را عافیتش داد و از زشتی دورش کرد. استعفاء: طلب کناره گیری از کار. عفاوه: غذایی که هدیه می دهند، سر گل غذا.
عافی: ته مانده خوراک در دیگ. عفو: جایی که کسی در آنجا قدم نگذاشته. ارض عفو: زمین بایر. عفا:
کهنه و فرسوده شده علیه العفا: خاک بر روی او نشست. عفوت الدّار: خانه فرسوده شد بخاطر اینکه گرد و خاک سالها و زمانها بر آن نشسته و آن خاک ترک شده است. عفو و عفو و عفیّ و عفّی: نوزاد الاغ. عفا:
فزونی کرک و موی بر بدن، عفاء: پر زیاد. عفاء: ابر متراکم و سیاه. عفوته و عفیته و عفا: که اسم فاعلش- عاف- است یعنی زیادش نمودم و زیاد شد.
حتّی عفوا: که در قرآن آمده یعنی تا اینکه زیاد شدند، از آیه 95 اعراف است که می گوید: (ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَهِ الْحَسَنَهَ حَتَّی عَفَوْا ...) سپس بدی را برای آنها بخوبی بدل کردیم تا اینکه فزونی گرفتند و قدرت بیشتری یافتند و از پایان نافرمانی غافل ماندند و ناگهان در غفلتشان آنها را فرو گرفتیم. عفا الماء: آب زیاد و زلال.
(2) عافیه: همه موجوداتی که خواهان رزقند و روزی می خورند، مثل پرندگان و حیوانات وحشی و انسان، پیامبر (ص) می فرماید از هر چیزی که اینان می خورند بخششی است، تمام حدیث فوق چنین است:
«من احیی ارضا میته فهی له و ما اکلت العافیه منها فهی له صدقه» یعنی: کسی که زمین را احیاء کنند آن زمین از آن- اوست، و هر چه را که از محصول آن زمین پرنده و چرنده و انسان می خورد برای صاحب زمین صدقه ای است.
ص: 622
العافی: آنچه را که عاریت گیرنده دیگ از آتش و طعام در دیکش برمی گرداند.
العقب: پشت پا که- عقب- هم گفته شده، جمعش اعقاب است، روایت شده است که: «ویل للاعقاب من النّار» «1» چه دردمند است پیامدهای آتش عذاب).
عقب: در باره فرزند و فرزند فرزند، استعاره شده است خدای تعالی می گوید: (وَ جَعَلَها کَلِمَهً باقِیَهً فِی عَقِبِهِ- 28/ زخرف) «2».
عقب الشّهر: پایان ماه. جاء فی عقب الشّهر: آخر ماه آمد.
جاء فی عقبه: وقتی است که چیزی از او باقی مانده باشد.
رجع علی عقبه: وقتی است که به عقب برگردد.
انقلب علی عقبیه: مثل عبارت- رجع علی حافرته- است یعنی عقب گرد کرده و مثل آیه: (فَارْتَدَّا عَلی آثارِهِما قَصَصاً- 64/ کهف).
(حضرت موسی و همراهش بر نشانه هاشان با پی جویی بازگشتند) رجع عوده علی بدئه: به آغاز راه و اوّلش بازگشت، آیات:
(وَ نُرَدُّ عَلی أَعْقابِنا- 71/ انعام) «3» (انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ- 144/ آل عمران) (وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ- 144/ آل عمران) (نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ- 48/ انفال)
__________________________________________________
(1) رافعی و ابن اثیر می گویند: ویل للاعقاب من النّار: یعنی وای بر کسی که در وضوء گرفتن شستن پشت پاهایش را ترک کند و نشوید. (المصباح المنیر 2/ 80) (امالی الکعبین- پشت پا نیست دو طرف پا است) (النّهایه 3/ 269).
(2) در باره حضرت ابراهیم (ع) است که می گوید: ابراهیم (ع) یگانه پرستی و توحید را در تبار خویش کلمه ای پایدار و ثابت گردانید شاید مشرکان از سرکشان برگردند.
(3) آیا بعد از اینکه خداوند بوسیله پیامبر (ص) هدایتمان نمود به عقب برگردیم و مشرک شویم؟!.
ص: 623
(فَکُنْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ تَنْکِصُونَ- 66/ مؤمنون) «1» عقبه: مثل واژه های- دبره و قفاه- است یعنی پشت سرشان آمد. عقب و (عُقبی:) هر دو واژه اختصاص به ثواب پاداش خیر و نیکو دارد، مثل آیات:
(خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً- 44/ کهف) (أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدَّارِ- 22/ رعد) ولی واژه- (عاقِبَه)- اگر بدون اضافه باشد مخصوص ثواب است مثل آیه: (الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ- 128/ اعراف).
امّا واژه- عاقبه- در حال اضافه شدن، در عقوبت و مجازات بکار می رود، مثل آیه: (ثُمَّ کانَ عاقِبَهَ الَّذِینَ أَساؤُا- 10 روم).
و سخن خدای تعالی که: (فَکانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النَّارِ- 17/ حشر) و این معنی در واژه- عاقبه- اگر بصورت استعاره و نقطه مقابلش و ضدّش نباشد نیز صحیح است مثل آیه:
(فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ- 21/ آل عمران) یعنی- عاقبه استعاره از- عذاب الیم باشد (پاداش ستمگران یعنی ابلیس و کسی که از روشهای شیطانی پیروی می کند این است که سر انجامش جاودانگی در دوزخ است). (عُقُوبَه)، معاقبه و عقاب: هر سه ویژه عذاب است، در آیات (فَحَقَّ عِقابِ- 14/ ص) (شَدِیدُ الْعِقابِ- 196/ بقره) (وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ- 126/ نحل) «2» (وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ- 60/ حجّ)
__________________________________________________
(1) همینکه عیّاشان و مترفین را به عذاب کردارشان فرو گیریم آنوقت عجز و زاری می کنند، زاری نکنید شما همانهایی هستید که وقتی آیات ما بر شما خوانده می شد چهره هاتان را به عقب برمی گرداندید و از پذیرش حقّ تکبّر می ورزیدید و پنهانی هذیان و یاوه می گفتید.
(2) هر گاه عقوبت کردید بهمان اندازه که عقوبت دیده اید باشد و اگر بردباری کردید این روش برای
ص: 624
(هر کس بایستی باندازه ای که عقوبت شده است عقوبت کند ولی اگر بر او ستم کنند خداوند او را بر ظالم پیروزیش دهد).
(تَعقِیب:) آوردن چیزی از پی دیگری.
عقّب الفرس فی عدوه: آن است از دویدنش عقب ماند.
در آیه: (لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ- 11/ رعد) فرشتگانی او را در حالی که نگهدارش هستند دنبال می کنند.
و در آیه: (لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ- 41/ رعد) «1» یعنی هیچکس او را تعقیب نمی کند و از فعلش پی جوئی نمی کند، این معنی از عبارتی است که می گویند:
عقّب الحاکم علی حکم من قبله: در وقتی که حاکم از حکم قبلی پیروی کند، شاعر گوید: و ما بعد حکم اللّه تعقیب (بعد از حکم و فرمان خدای پیروی کردن از حکم غیر جایز نیست) جایز است که معنی فوق نهی مردم از خوض و فرو رفتن در گفتگو از حکم و
__________________________________________________
صابران نیکوتر است. [.....]
(1) دو آیه اخیر تعدیل کننده روحیّه تجاوزگری و کینه توزی گروهی از انسان نماهاست که یکی را، ده تلافی می کنند تا حسّ آزمندی و خوی تجاوز طلبی شان ارضاء شود به راستی که اینان به گفته ابو العلای معرّی از ددان و گرگان دژخیم ترند و اسلام برای جلوگیری از این روحیّه پلید شیطانی است که همواره دستور معامله بمثل قصاص در حدود قتل و جرح می دهد و زیاده روی را به هر صورت که باشد محکوم می کند و برای متجاوز از حدود، مجازات ها تعیین نموده و لذا می بینیم در همانجا هم که کسی زیان دیده است در تلافی کردن و جبران نمودن موضع عفو و صبر و غفران را پیش می کشد و می گوید: (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوی- 637/ بقره) بدیهی است این امر در مسائل فردی است نه در احکام اجتماعی که حیات جامعه به آن بستگی دارد متأسفانه در جهان مادیگرانه و خشونت و ارعاب امروز، غرب و شرق دچار چنین سادیسم خونریزانه هستند (ولی اعراب چون به بالین پیامبر (ص) آمدند و علی (ع) را در آنجا یافتند تعدّی ننمودند) و متمدّنین دروغین برای مسلمین صدور مکتبهای مادیّشان را سوغات آورده و نمونه های آن را در بمبارانهای شیمیائی که موی بر بدن هر بیننده و انسانی راست می کند و دل را جریحه دار، گهگاه شاهدیم.
امید است با الهام از دستورات عدالت گستر اسلام که روح تعدّی و تجاوز را به هر شکل آن محکوم می کند روزی فرا رسد که در میان کشورهای اسلامی چنان آثار شومی از غرب و شرق وجود نداشته باشد که گفت: (اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی- 237/ بقره).
ص: 625
حکمت خدای در وقتی که بر آنها پوشیده است باشد حکم این موضوع مثل نهی از خوض کردن در اسرار (قدر) است.
آیه: (وَلَّی مُدْبِراً وَ لَمْ یُعَقِّبْ- 10/ نمل) به پشت سرش توجّه نکرده است. اعتقاب: در آمدن چیزی از پی چیز دیگر مثل از پی هم در آمدن شب و روز.
عقبه: دو ترکه بر پشت ستور سوار شدن.
عقبه الطّائر: بالا و پائین رفتن پرنده.
(اعقَبَهُ) کذا: آن را جانشین و وصیّ خود گردانید، در آیه گفت: (فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً- 77/ توبه) «1».
شاعر گفت: له طائف من جنّه غیر معقب جنّه: حالتی است از بیهوشی که هشیاری در پی ندارد.
فلان لم یعقب: بدون فرزند است و فرزنددار نشده است.
اعقاب الرّجل: فرزندان مرد. لغت شناسان گفته اند در معنی اعقاب- فرزند دختر (نوه دختری) داخل نمی شود زیرا دختر نسب و تباری را در پی ندارد ولی هر گاه مرد ذرّیه ای داشته باشد اولاد دختر (نوه دختری) در معنی آن داخل می شود. «2»
امرأه معتاب: زنی که یکبار پسر می زاید. و یک بار دختر.
عقبت الرّمح: سر نیزه را با نی محکم کردم، مثل- عصبته: با زه بستمش. عقبه: راه دشتوار در کوهستان، جمع آن- عقب و عقاب است. عقاب: چون سوی شکار بسرت
__________________________________________________
(1) بعد از اینکه پیمان بستند که اگر از فضل و کرم خدا بهره مند شوند انفاق کنند و به دیگران ببخشند و از صالحین باشند ولی بعد بخل ورزیده و روی گردانیدند، نفاق و دو رویی به دلهاشان رسید و آنها را فرا گرفت.
(2) نظر صائب راغب رحمه اللّه نظری است که بیشتر مفسّرین پژوهشگر با توجّه به آیات دیگر قرآن که از ذرّیه بحث کرده است فرزند دختر را هم- ذرّیه- می دانند. ذرّیه: نسل انسان چه از فرزند پسر و چه از فرزند دختر و یا چه دختر و چه پسر. الذّرّیه: تقع علی الآباء، و الابناء و الاولاد و النّساء در آیه: (أَنَّا حَمَلْنا ذُرِّیَّتَهُمْ فِی الْفُلْکِ الْمَشْحُونِ- 41/ یس) ولی ازهری و طریحی پدران و فرزندان و فرزندان آنان را ذرّیه می دانند و همسر را ذرّیه نمی دانند. (غریب القرآن 28/ لس 14/ 281).
ص: 626
می رود چنین نامیده شده، پرچم هم در صورت و شکل، به- عقاب- تعبیر شده است مثل نام پرچم جنگی پیامبر (ص) و نیز سنگ دو طرف چاه و بند گوشواره.
یعقوب: کبک نر، چون با جست و خیز می دود (مثل دویدن زاغ و کلاغ).
العقد: گره زدن و جمع کردن اطراف و سر و ته چیزی، که در اجسام سفت و سخت بکار می رود، مثل گره زدن طناب و بهم پیوستن اجزاء بنا و ساختمان، سپس بطور استعاره در معانی و مفاهیم نیز بکار رفته است، مثل: عقد البیع: پیمان خرید و فروش بستن و هر عهد و پیمانی غیر از آن.
عاقدته و عقدته و تعاقدنا و عقدت یمینه: (با او معاهده و پیمان بستم- او را گره زدم- پیمان بستیم- سوگندش را پذیرفتم).
آیه: (عاقدت ایمانکم) که بصورت (عَقَدَتْ أَیْمانُکُمْ- 33/ نساء) هم خوانده شده. و آیه: (بِما عَقَّدْتُمُ الْأَیْمانَ- 98/ مائده) که بصورت (بِما عَقَّدْتُمُ الْأَیْمانَ- 98/ مائده) بدون تشدید حرف (ق) هم خوانده شده: سوگندهائی است که بقصد و هدف انجام داده اید).
لفلان عقیده: او را عقیده و آئینی است.
عقد: قلّاده و گردنبند. عقد: مصدری است که بصورت اسم بکار رفته و جمع بسته می شود، مثل آیه: (أَوْفُوا بِالْعُقُودِ- 1/ مائده).
(عُقدَه): اسمی است برای عقد و نکاح یا سوگند و غیر اینها و آیه: (وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَهَ النِّکاحِ- 235/ بقره) «1».
(عُقِدَ) لسانه: زبانش بند آمده و لکنتی در زبانش و گرفتگی در سخنش هست، در آیات: (وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی- 27/ طه) «2»
__________________________________________________
(1) قصد بستن عقد زناشوئی تا مدّت مقرّر که نوشته شده مکنید تا مدّت بسر رسد می دانید که خدا به آنچه در دلهاتان است آگاهی دارد.
(2) گره از زبانم بگشای
ص: 627
(النَّفَّاثاتِ فِی الْعُقَدِ- 4/ فلق) «1» (عُقَد): جمع عقده است و چیزی است که زن افسونگر آن را می بندد و اصلش از- عزیمه- است یعنی نیرنگ و افسون یا تصمیم و قصد. و لذا می گویند: لها عزیمه:
همانطور که می گویند- لها عقده- یعنی افسون شده است. ساحر را- هم معقد- گویند.
له عقده ملک: قصد حکومت دارد.
ناقه عاقده و عاقد: ناقه ای که دم خود را برای لقاح گره می کند که نشانه آبستنی است. تیس و کلب اعقد: آهوی نر و سگی که دمش پیجان است. تعاقدت الکلاب: سگان زیر یکدیگر رفتند.
عقر الحوض و عقر الدّار و غیرهما: اصل و پایه حوض یا وسط خانه و غیر از آنها.
له عقر: اساس و بنیانی دارد گفته شده: «ما غزی قوم فی عقر دارهم قطّ الّا ذلّوا» «2».
للعصر عقره: آن قصری بنای بلند و مرکزی دارد.
__________________________________________________
(1) و از شرّ آنهایی که با افسون و نیرنگ زبانها را بند می آورند.
(2) عبارت فوق از یکی از خطبات مشهور نهج البلاغه است که آغازش چنین است «و امّا بعد فانّ الجهاد باب من ابواب الجنّه فتحه اللّه لخاصّه اولیاء ... فو اللّه ما غزی قوم فی عقر دارهم قطّ الّا ذلّوا ...» این خطبه بعد از شنیدن خبر حمله ناجوانمردانه سپاه معاویه به شهر انبار و قتل حسّان بن حسّان فرماندار شهر انبار است که امیر المؤمنین (ع) با حالتی افسرده، و خشمگین خطبه فوق را پس از حمد و ثنای بر خدای و درود بر پیامبرش القاء می کند، می گوید: بدانید که جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را برای اولیاء مخصوصش گشوده است، جهاد لباس تقواست و زره استوار و محکم خدایی است و سپر اطمینان بخش، هر که جهاد را با بی رغبتی به آن ترک کند خداوند لباس ذلّت بر آن پوشاند و بلا یا او را فرا گیرد ... سوگند بخدا هیچ قومی و ملّتی در خانه خویش هرگز نجنگیدند مگر آنکه ذلیل و خوار شدند. کنایه از اینکه نباید نشست و میدان به دشمن داد تا داخل خانه ما شوند بلکه همواره باید حالت جهاد و آمادگی با حفظ مرزها از ورود دشمن توأم باشد. (الکامل/ مبرّد 1/ 21 نهج البلاغه/ الصّبحی الصّالح 69/ شرح ابن ابی الحدید 1/ 330).
ص: 628
عقرته: به ریشه اش زدم، مثل- رأسته: به سرش زدم و از این معنی است عبارت:
عقرت النّخل: خرما بن را از ریشه بریدم.
عقرت ظهر البعیر فانعقر: پشت شتر را زخم کرد و مجروح شد.
گفت: (فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ- 65/ هود) «1» (فَتَعاطی فَعَقَرَ- 29/ قمر) «2».
و از این معنی عبارت: سرج معقر: زین و برگی که پشت ستور را مجروح کند، استعاره شده است. کلب عقور: سگ گزنده.
رجل (عاقِر) و امرأه: مرد و زن عقیم و نازا گویی که نطفه را ضایع می کنند و از بین می برند. (عاقر: در صفت مرد و زن یکی است.) در آیات:
(وَ کانَتِ امْرَأَتِی عاقِراً- 5/ مریم).
(امْرَأَتِی عاقِرٌ: 4/ آل عمران). «3»
قد عقرت: آن زن نازا شد و دیگر زائید. عقر: آخرین فرزند.
بیضه العقر: آخرین تخمی که مرغ می گزارد.
عقار: خمر و می: برای اینکه وجودش عقل را می کشد و زائل می کند.
معاقره: خمر خواری و نیز- عقر: قسمتی از گله جمع شده گوسفندان که تشبیهی است به کوشک.
رفع فلان عقیرته: صدایش را بلند کرد و به زاری بانگ برداشت این معنی برای این است که روایت شده مردی پایش قطع شد و صدای ضجّه و زاری بلند کرد و سپس واژه- عقر- بطور استعاره در هر صدای بلند بکار می رود. عقاقیر: دواهای در هم آمیخته، مفردش- عقار.
__________________________________________________
(1) شتر صالح را کشتند و گفت در خانه هاتان از آن بهره گیرید.
(2) شتر را بنا حقّ گرفت و کشت.
(3) سخن حضرت زکریّا در دعای با خداست می گوید: همسرم نازا است موی سرم از پیری سپید شده و از وارثانم بیم دارم مرا فرزندی عطا کن.
ص: 629
العقل: به نیرویی که آماده برای پذیرش علم است گفته می شود نیز به علم و دانشی که با آن، نیروی باطنی انسان از آن سود می برد «عقل» گفته می شود. از این روی امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرموده است.
العقل عقلان مطبوع و مسموع
و لا ینفع مسموع اذا لم یک مطبوع
کما لا ینفع ضوء الشّمس و ضوء العین ممنوع
(عقل دو گونه است، عقل طبیعی و فطری، و عقل اکتسابی از مسموعات، هر گاه عقل فطری در انسان نباشد عقل اکتسابی و شنیده ها سود نمی دهد چنانکه نور خورشید به چشمی که نور ندارد بهره نمی دهد). «1»
پیامبر (ص) به عقل فطری این چنین اشاره کرده است که:
«ما خلق اللّه خلقا اکرم علیه من العقل» (خداوند هیچ آفریده ای را گرامی تر از عقل نیافریده). و در باره عقل مسموع و اکتسابی پیامبر (ص) اشاره کرده است که:
«ما کسب احد شیئا افضل من عقل یهدیه الی هدی او یردّه عن ردی».
(هیچ احدی چیزی را با فضیلت تر از عقلی که او را به سوی خوبی هداست می کند و از بدی برمی گرداند کسب نکرده است).
__________________________________________________
(1) در نهج البلاغه (حکمت 338) روایت فوق چنین آمده است «و قال علیه السّلام، العلم علمان مطبوع و مسموع و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع» ولی چون خداوند در باره انسان می فرماید شما از رحم مادرانتان خارج می شوید در حالی که:
(وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ- 78/ نحل) از مفهوم این آیه به نظر می رسد که روایت راغب که آنرا- العقل عقلان- ذکر کرده است- صحیحتر باشد زیرا- علم مطبوع- هم بایستی مبتنی بر- عقل مطبوع- باشد و گر نه علم چه مطبوع و چه مسموع بدون زیر ساز عقلی بی اساس است و در حدیثی هم آمده که پیامبر (ص) فرمود: عقل چیزی است که با آن خدای پرستش می شود و سعادت رضوان کسب می شود.
ص: 630
این عقل همان معنی و مقصودی است که خداوند در آیه: (وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ- 43/ عنکبوت). آن را بیان داشته و هر جائی در قرآن که خداوند در آنجا کفّار را به عدم عقل مذمّت کرده اشاره به عقل اکتسابی و «عقل دوّم» است نه «عقل اوّل» مثل آیه:
(وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ- 171/ بقره) تا آنجا که می گوید: (صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ- 171/ بقره) و مانند این آیات: و هر جائی که بخاطر عدم عقل فطری تکلیف از بنده برداشته شده اشاره به عقل اوّل و فطری است.
اصل- عقل- بند کردن و باز ایستادن است، مثل: عقل البعیر بالعقال: بستن شتر با پایبند.
عقل الدّواء البطن: بند آوردن دارو معده را از شکمروی.
عقلت المرأه شعرها: آن زن موی خویش را شانه کرد و گره زد.
عقل لسانه: زبانش را نگه داشت و از سخن گفتن خودداری کرد و از این جهت دژ و قلعه و زندان را- معقل- گفته اند، جمعش- معاقل است، و به اعتبار عبارت- عقل البعیر- می گویند:
عقلت المقتول: دیه مقتول را دادم، که گفته اند اصلش این است که شتری در پیشگاه ولی دم (سرپرست مقتول) بسته شود و نیز گفته شده، بلکه در معنی جلوگیری از خون آن شتر است که ریخته نشود و سپس دیه و خونبهای هر چیزی را (عقل) و کسانی که ملزم به پرداخت آن هستند (عاقله) نامیده شده. عقلت عنه: دیه را عوض او و به نیابت از او پرداختم.
دیه معقله علی قومه: دیه و تاوان غیر او به عهده قوم اوست.
اعتقله بالشّغزبیّه: با فن کشتی گیری او را بست و بر زمین زد.
اعتقل رمحه: نیزه را میان رکاب و پا نهاد گفته شده- عقال، زکات سالیانه است، بنا به گفته ابو بکر (رض) که: لو منعونی عقالا لقاتلتهم یعنی اگر زکات را از من باز دارند و ندهند با آنها می جنگم، و همچنین بنابر سخنی که می گویند: اخذ النّقد و لم یأخذ
ص: 631
العقال: نقدینه را گرفت، و زکات را نگرفته است که کنایه از شتر و آن چیزی است که با آن بسته می شود.
و یا اینکه- عقال- در عبارت فوق کنایه از مصدر است زیرا می گویند عقلته، عقلا و عقالا- همانطور که می گویند: کتبت کتابا، مکتوب، کتاب نامیده می شود همچنانکه معقول را- عقال- گویند.
عقیله: زنی است که مهتر و گرامی قوم باشد و نیز- عقیله- مروارید و غیر از اینها که کم نظیرند و بخوبی حفظ و نگهداری می شوند مثل:
علق مضنّه: چیز گرانمایه ای که بخاطر دلبستگی به آن مورد بخل است. معقل:
کوهستان یا دژی که در آنجا زندانی می شود.
عقال: پا دردی که در ساق پای شتران عارض می شود.
العقل: بهم خوردن پاها در حالت بیماری پا.
اصل- عقم- خشکی و یبوستی است که مانع از پذیرش اثر است. عقمت مفاصله: مفصلهایش خشک شد.
ذاء عقام: دردی که بهبودی نمی یابد.
عقیم: زنی نازا که نطفه نمی پذیرد، می گویند: عقمت المرأه و الرّحم آن زن و رحمش عقیم شد.
گفت: (فَصَکَّتْ وَجْهَها وَ قالَتْ عَجُوزٌ عَقِیمٌ- 29/ ذاریات) «1» (به چهره خود سیلی زد و گفت پیر زنی نازایم)
__________________________________________________
(1) واژه- صکت که در قرآن آمده است به معنی سیلی زدن یا چک زدن با دو معنی امروزی آن که 1- سیلی زدن 2- چک و سفته است از قدیمترین ایّام یعنی قبل از اسلام در زبان عربی بکار می رفته و معروف بوده.
ابن منظور اندلسی در کتاب معروف لسان العرب می نویسد: «الصّک فارسی معربّ» امرا و حکّام برای
ص: 632
ریح عقیم: اگر به معنی اسم فاعل باشد صحیح است یعنی بادی که ابری و درختی را لقاح نمی کند و اگر هم به معنی مفعول باشد درست است مثل عبارت:
عجوز عقیم: پیر زنی که اثر خیر نمی پذیرد در وقتی که چیزی در او اثر نکند و متأثّر از چیزی نشود بناچار باری نمی دهد و تأثیری نمی گزارد، خدای تعالی گوید: (إِذْ أَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الرِّیحَ الْعَقِیمَ- 41/ ذاریات) (وقتی که آن باد خشک کننده را بر قوم عاد که فساد می کردند فرستادیم) یوم عقیم: روزی که فرحی و سروری در آن نیست (محنت زا).
العکوف: روی آوردن بر چیزی و ثبات بر آن بصورت بزرگداشت و تعظیم آن.
اعتکاف: در شرع، به قصد قربت و عبادت در مسجد ماندن است.
عکفته علی کذا: بر آن کار حبسش کردم، و لذا در آیات زیر گفت:
(سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْبادِ- 25/ حجّ) «1» (الْعاکِفِینَ- 25/ بقره) (فَنَظَلُّ لَها عاکِفِینَ- 71/ شعراء)
__________________________________________________
جیره غیر نقدی چک هائی می نوشتند و مردم هم قبل از نقد کردن آنها را می فروختند. گر چه فقها، خرید و فروش چکها را نهی کرده اند زیرا فروشی است که پولش دریافت نشده. امّا عملا چکها خرید و فروش می شده (لسان العرب ج 10- تهذیب اللّغه)- جمهره ابن درید صحاح اللّغه جوهری) ناصر خسرو هم در کتاب سفر نامه اش در وصف شهر اصفهان و قاهره از صرّافان و چک ها نام می برد. (ص 71 و 72).
در معنی سیلی زدن هم بحتری شاعر عرب می گوید:
صککت علی سلیمان بن وهب ابا حسن بدیوان البرید
بر صورت سلیمان بن وهب در وزارت پیک و برید (پست و تلگراف امروزی) سیلی زدم، که متأسّفانه غرب پرستان تصوّر می کنند واژه- چک- و یا نظامات اداری و فرهنگی امروز ما همه اش از غرب است و حال اینکه از تحقیقات بعضی خاورشناسان و خود ما بخوبی می فهمیم که تمام علوم و نظام اداری و اجتماعی و سیاسی امروز کشورهای اسلامی ریشه فرهنگ کهن خود ما دارد نه آبشخوری از غرب و شرق (فرهنگ مصطلحات تاریخی و جغرافیائی 331 از مترجم).
(1) در کعبه ساکنین و بادیه نشینان برابرند یعنی آنجا را برای آسایش و زندگی هر دو نگه داشته اند و قرار داده اند. [.....]
ص: 633
(یَعْکُفُونَ عَلی أَصْنامٍ لَهُمْ- 138/ اعراف) «1» (ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً- 97/ طه) (وَ أَنْتُمْ عاکِفُونَ فِی الْمَساجِدِ- 187/ بقره) و آیه: (وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً- 25/ فتح) یعنی حیوانی که برای قربانی نگهداری و بسته شده. «2»
العلق: دست آویختن و تشبّث نمودن به چیزی است علق الصّید فی الحباله: شکار در دام افتاد.
اعلق الصّائد: وقتی است که شکار در دام صیّاد گرفتار شود.
معلق و معلاق: قلّاب و چنگک و دام که چیزی به آن آویخته می شود. علاقه السّوط: دسته حلقوی تازیانه.
علق القربه: دسته مشک.
علق البکره: آلات چرخ چاه که به آن متّصل می شود.
علقه: آویختن و آنچه را بدان چنگ زدند.
علق دم فلان بزید: وقتی است که زید قاتل اوست.
علق: کرمی که در حلق و گلوی حیوان می چسبد.
علق: خون بسته شده علقه: نطفه یا چیزی که فرزند از آن موجود می شود، در آیات:
(خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ- 2/ علق)
__________________________________________________
(1) ملازم و متوجّه بت های خویشند.
(2) ترجمه تمام آیه چنین است آنها کسانی بودند کفر ورزیدند و شما را با قربانیهاتان که برای رسیدن به قربانگاه نگه داشته شده بود از مسجد الحرام مانع می شدند.
ص: 634
(وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ- 12/ مؤمنون) تا آنجا که می گوید:
(فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً- 14/ مؤمنون) علق: چیز گرانقیمت و نفیسی که صاحبش بر آن تعلّق پیدا می کند و آن را از خود دور می نماید.
علیق: کیسه چرمی و پوزه بند ستوران.
علیقه: ستوری که با غیر صاحبش برای حمل بار فرستاده می شود و کار دشوار می شود، شاعر گوید:
ارسلها علیقه و قد علم انّ العلیقات یلاقین الرّقم
(ستور باربر را برای حمل بار فرستاد و می دانست که چنان ستورانی به بلا و سختی برخورد می کنند). علوق: ناقه ای که بنوزادش مهربان و همراه است و نیز- علوق: مرگ.
علقی: درختی است که از آن جاروب می سازند.
علقت المرأه: زن باردار شد.
رجل معلاق: مردی سخت خصومت که به هر دلیلی به خصمش درآویزد.
ادراک حقیقت چیزی است و بر دو گونه است:
1- ادراک ذات شی ء.
2- حکم کردن بر وجود چیزی با وجود چیز دیگر که برایش ثابت و موجود است یا نفی چیزی که از او دور و منفی است. پس علم در نوع اوّل متعدّی به یک مفعول است، مثل آیه: (لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ یَعْلَمُهُمْ- 60/ انفال) (شما به آنها آگاه نیستید، خدا به آنها آگاه است).
و علم در معنی دوّم متعدّی به دو مفعول است، مثل آیات:
(فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ- 10/ ممتحنه) (هر گاه آنها را زنان مؤمنه ای یافتید) یَوْمَ
ص: 635
یَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ ...
تا ... لا عِلْمَ لَنا- 109/ مائده) اشاره به این است که عقولشان خطا کرد و ندانسته اند (که مریم پاسخشان را داده و رسالتشان را اجابت کرده اند و چگونه اجابت نموده اند) و علم از جهتی دیگر بر دو گونه است:
1- علم نظری.
2- علم عملی.
علم نظری: چیزی است که وقتی دانسته باشد با دانستن بیشتر کامل می شود مثل علم بموجودات عالم.
علم عملی: دانشی است که تمام نمی شود مگر اینکه به آن علم عمل شود مثل علم به عبادات. «1»
و از جهتی دیگر هم علم دو گونه است:
1- علم عقلی. (علمی که با اندیشه و عقل دانسته می شود) 2- علم سمعی. (علمی که صرفا از شنیده ها و مسموعات است) (اعلَمتُهُ) و علّمته: در اصل یکی است جز اینکه تعلیم به آنچه را که زیاد تکرار می شود اختصاص دارد تا جائی که اثری از آن در نفس آموزنده حاصل شود، ولی
__________________________________________________
(1) در مورد علم عملی یا دانشی که با عمل به آن، جان و روان انسان کمال می یابد، شعرا و علمای اخلاق و جامعه شناسان و فلاسفه همواره اظهار نظر کرده اند، و در گذشته دور هم- حکمت را فلاسفه به دو قسمت حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم نموده اند امّا تأکید و سفارشی که در قرآن مجید و احادیث شده است موضوعی است که کامل بودن، و تمام بودن آن را بخوبی نشان می دهد و اصولا علم بدون عمل را گناه بزرگی می شمارد، سعدی با الهام از آیه- لم تقولون ما لا تفعلون می گوید:
بار درخت علم ندانم جز علم با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
علم آدمیّت است و جوانمردی و ادب ور نه ددی بصورت انسان مصوّری
و بدیهی است به علمی عمل باید کرد که در راه تکامل و سعادت و بهروزی انسانها و جامعه باشد نه چون عالمان و علومی که در چنگال خونخواران و ابر قدرتهای جهان امروز بصورت بمب های اتمی و شیمیائی و هزاران نوع ابزار مرگبار در آمده است، زیرا علم و عمل را برای آزمندی و برتری طلبی می آموزند و بگفته سنائی: دزدانی هستند که گزیده ترین متاع آدمیان، یعنی هستی و جانشان را فدای شهوات خود می کنند.
می گویند:
چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب چو دزدی
با چراغ آید گزیده تر برد کالا
ص: 636
اعلام مخصوص خبر دادن سریع و تند است.
بعضی از علماء گفته اند: تعلیم- آگاهی دادن و تنبیه یا هشداری به نفس آدمی است برای تصوّر معانی: و تعلّم: آگاهی و تنبّه نفس برای تصوّر چیزی است که می آموزد و چه بسا وقتی تکرار در آن باشد در معنی- اعلام- بکار رود، مثل آیه:
(أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِینِکُمْ- 16/ حجرات) (آیا با اظهار پیاپی دیانت خود، می خواهید خدا را آگاه سازید و خبر دهید) و از- تعلیم- مثل آیات:
(الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ- 2/ رحمن) (عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- 4/ علق) (وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا- 91/ انعام) (عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیْرِ- 16/ نمل) (یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ- 129/ بقره) و مثل آیه: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها- 31/ بقره) پس تعلیم دادن اسماء به آدم این است که خداوند نیرویی برایش قرار داد که بوسیله آن نیرو سخن گفت و اسامی اشیاء را وضع کرد. «1»
و این حالت در جان و خاطر اوست مثل قرار دادن نیروئی در حیوانات که هر کدام از آنها کاری را پی می گیرند و انجام می دهند، و صدایی از خود برمی آورند.
در آیه: (وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً- 65/ کهف) موسی به او گفت:
__________________________________________________
(1) یکی از نکات بسیار در خور دقّت مؤلّف کتاب مفردات، راغب رحمه اللّه تعالی، همین است که برای آدم خصوصیّتی غیر از آنچه فلاسفه در باره او گفته اند بیان می کند و آن نیروی نامگذاری در آدمیان است که از آغاز خلقت برای تمام پدیده های عالم از خرد و کلان، مادّی، و معنوی، اخلاقی و فکری، سیاسی و اجتماعی نامگذاری کرده.
و نیز برای دست افزارها و ساخته های خویش و اصولا حالت نامگذاری و وضع اسامی برای موجوداتی که اطراف انسان هست یکی از امتیازات انسان بر تمام موجودات حتّی بر فرشتگان است.
ص: 637
(هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً- 66/ کهف) (آیا ترا پیروی کنم تا از علمی که آموخته شده ای مرا راه رشد بیاموزی؟). گفته شده، مقصودش علم خاصّی است که ببشر پوشیده است و تا زمانی که خداوند آن را روشن و بیان نکرده است آن را ناشناخته و منکر می دانند به دلالت چیزی که موسی از همراهش که او را پیروی می کرد مشاهده نمود و آن را منکر و ناشناخته دانست تا اینکه سببش را برای او بیان کرد، و گفته اند یا بر اساس این علم است که گفت: (قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ- 40/ نمل) یعنی علم مخصوصی.
خدای تعالی گوید: (وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ- 11/ مجادله) پس آگاهی و هشداری است از خدای تعالی بر: 1- تفاوت درجات علوم و 2- تفاوت صاحبان علم.
و امّا آیه: (وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ- 76/ یوسف) واژه- (عَلیم)- در این آیه اگر اشاره به انسانی برتر از انسان دیگر باشد صحیح است و تخصیص واژه- علیم- به چنان شخصی برای مبالغه است که تنبیهی است بر اینکه او به نسبت اولی- علیم- است هر چند که به نسبت کسیکه از او بالاتر است آنچنان علیم نباشد.
و نیز جایز است به اینکه- علیم- در آیه اخیر عبارت از خدای تعالی باشد هر چند که از نظر لفظ نکره و نامعیّن باشد زیرا در حقیقت آنکه به واژه- علیم- توصیف شده است همان خدای تعالی است.
پس آیه: (وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ- 76/ یوسف) اشاره به علیم بودن خداوند بر جماعت بطور کلّی است نه بر هر فردی جداگانه، ولی بر اساس معنی، در کلّ ذی علم- گفته شده برتری هر انسانی بر انسان دیگر اشاره به هر فردی جداگانه است.
و در آیه: ( (عَلَّامُ) الْغُیُوبِ- 109/ مائده) اشاره ای است بر اینکه هیچ پوشیده و پنهانی بر او مخفی و پوشیده نیست.
و در آیه: (عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ- 26/ جنّ)
ص: 638
اشاره ای است بر اینکه خداوند تعالی را علمی است که آن را مخصوص اولیاء خویش می گرداند. و واژه- عالم- در این آیه اخیر که در توصیف خدای آمده است یعنی کسی که چیزی بر او پوشیده نمی ماند چنانکه گفت: (لا تَخْفی مِنْکُمْ خافِیَهٌ- 18/ حاقّه) و این چنین توصیفی جز در باره خدای تعالی در مورد دیگران و بشر صحیح نیست. (عَلَم:) اثر و نشانه ای است که به وسیله آن چیزی فهمیده می شود مثل عبارات: علم الطّریق:
نشانه راه. علم الجیش: پرچم سپاه و لشگر از این جهت کوه هم- علم- نامیده شده (که از دور مشخّص است) جمع علم- اعلام- است. آیه: (عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ- 61/ زخرف) بصورت (او انّه لعلم للسّاعه) هم خوانده شده، در آیات:
(وَ مِنْ آیاتِهِ الْجَوارِ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 32/ شوری) «1» (وَ لَهُ الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلامِ- 24/ رحمن).
علم: شکافتگی لب بالا و علامت پارچه است، می گویند: فلان علم- او مشهور است به پرچم سیاهی که بلند است تشبیه شده است.
اعلمت کذا: برایش علامتی نهادم.
معالم الطّریق و الدّین: آثار و نشانه های راه و شریعت، مفردش معلم- است. فلان معلم للخیر: او شاخص و نمودار نیکی است.
علّام: حنّاء که از همان معنی است (رنگی مشخّص بر سر و دست یعنی خضاب).
(عالم:) اسمی است برای فلک یا هر چه را که از جواهر و اعراض (اصول ثابت اشیاء و ظواهر متغیّر آن) در آن قرار دارد.
واژه- عالم- در اصل اسمی است برای آنچه که به وسیله آن نشان کرده
__________________________________________________
(1) خدای را در وجود کشتیها که در دریا از دور چون علمی هستند نشانه هاست. که در سوره- الرّحمن- هم به قدرت و سنّت آفرینی خداوند در اشیاء عالم اشاره کرده است که از آن جمله خواصّ اشیائی است که انسانها از آنها کشتی و سایر وسایل می سازند.
ص: 639
می شود مثل: مهر و خاتم و برای هر چیزی که با آنها طبع و ختم می شود (نشاندار و مهر شده) و بنای لفظش چون آلت است بر این صیغه آلت نهاده شده پس عالم و جهان، ابزار و آلتی است در دلالت بر ایجاد کننده و صانعش، از این جهت خدای تعالی ما را در معرفت، و شناسایی یگانگی و وحدانیتش توجّه می دهد و می گوید:
(أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ- 185/ اعراف) (آیا به ملکوت آسمانها و زمین نظر نکرده اند و چرا نمی اندیشند که شاید اجلشان نزدیک شده باشد). و امّا جمع- عالم- این است که هر نوعی از این قبیل باشد- عالم- نامیده می شود، پس می گویند: عالم الانسان و عالم الماء و عالم النّار: (جهان و مجموعه انسان- مجموعه آب و آتش) و همچنین روایت شده است که: «انّ للّه بضعه عشر الف عالم».
(خدای را چندین ده هزار عالم هست).
و امّا جمع لفظی- عالم جمع سالم آن (با- ون، ین- جمع بسته می شود:
عالمون، عالمین). برای اینکه همه مردم در مفهوم آن قرار دارند و انسان هر گاه دیگری را در لفظ با خود شرکت دهد حکمش بر آن غالب است (قانون تغلیب یعنی چون در لفظ- عالم- مفهوم انسان هم قرار دارند لذا در جمع- عالمون و عالمین- گفته می شود یعنی جمع سالم). و نیز گفته شده مقصود از جمع بسته شدن واژه عالم به جمع سالم این است که انواع خلائق، فرشتگان، جنّ و انس را بدون سایر مخلوقات و پدیده ها شامل می شود معنی اخیر از ابن عبّاس روایت شده ولی جعفر ابن محمّد الصّادق (ع) فرموده است:
«مقصود مردمند که هر یک از آنها را عالمی قرار داده است و گفت: عالم دو گونه است: العالم الکبیر: که همان فلک و محتوای آن است.
العالم الصّغیر: که همان انسان است زیرا انسان بر هیئت و شکل عالم آفریده شده،
ص: 640
و به تحقیق خدای تعالی هر آنچه را که در «عالم کبیر» موجود است در او ایجاد کرد. «1»
خدای تعالی گوید: (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ- 2/ فاتحه) (أَنِّی فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمِینَ- 47/ بقره) گفته شده منظور برتری عالم زمان خودشان بوده و یا فضلای زمانشان را اراده کرده است یعنی آنهائی که هر کدامشان در حکم کلّ عالمند و خداوند از کلّ عالم فضیلت را به آنها عطاء کرده و تمکّنشان داده و نامیدن آنها با صفت: (فَضَّلْتُکُمْ عَلَی الْعالَمِینَ- 47/ بقره) مثل نامیدن حضرت ابراهیم علیه السّلام با واژه- امّه- است چنانکه گفت:
(إِنَّ إِبْراهِیمَ کانَ أُمَّهً- 120/ نحل) (أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ- 70/ حجر) «2».
العلانیه: آشکار، که نقطه مقابل سرّ و پوشیده است، و بیشتر در معانی غیر از اجسام بکار می رود، می گویند:
علن کذا و اعلنته أنا: آشکار شد و من آشکارش کردم.
__________________________________________________
(1) و این همان معنی و مفهوم است که در بیتی منسوب به امیر المؤمنین علی (ع) روایت شده است که در مورد تفسیر این آیه خطاب به انسان فرمود: أ تزعم انّک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر تو پنداری همین جرم صغیری- جهانی در نهادت هست پنهان رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی در آغاز تفسیر دعای سحر ص 15 می فرماید (بدانکه انسان تنها موجودی است که جامع همه مراتب عینی و مثالی و حسّی است و تمام عوالم غیب و شهادت و هر چه در آنهاست در وجود انسان پیچیده و نهان است چنانکه خدای تعالی می فرماید: (وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها- 31/ بقره).»
داود بن محمود قیصری در شرح قیصری چاپ هند 1300 ه ص 24 می نویسد: انسان کامل جامع کتابهاست چه وی نسخه عالم کبیر است.
عزیز الدّین نسقی در کتاب (الانسان الکامل) عالم کبیر و عالم صغیر را چنین ترسیم می کند: خداوند چون موجودات را بیافرید عالمش نام کرد از جهت آنکه موجودات علامتند بر وجود او و بر وجود علم و اراده و قدرت او ... موجودات از وجهی علامت است و از وجهی نامه. از این وجه که علامت است عالمش نام کرد و از این وجه که نامه است کتابش نام نهاد، آنگاه فرمود هر که این کتاب را بخواند مرا علم و اراده و قدرت مرا بشناسد. (رساله نوین جلد 4 ص 65).
(2) آیا ترا از دیگر کسان نهی نکرده ایم.
ص: 641
و در آیه: (أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً- 9/ نوح) یعنی به حقّ دعوتشان کردم «1».
و گفت: (ما تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَ ما یُعْلِنُونَ- 74/ نمل «2» علوان الکتاب: (دیباچه و عنوان کتاب) اگر از واژه- علن- باشد صحیح است به اعتبار ظاهر شدن معنی که در آن هست نه بخاطر ظاهر شدن ذات کتاب ..
العلو: بالا، نقطه مقابل و ضدّ واژه- سفل- است. علویّ و سفلیّ: صفتی منسوب به آنهاست (بالایی و پائینی یا زبرین و زیرین). علوّ: بر افراشتگی و بلند شدن.
علا، یعلو، علوا: اسمش عال- است (یعنی برآمده).
علی، یعلی علا: اسمش علیّ- است. (علی- یکی از اسماء حسنای خدای تعالی است و نیز به معنی شریف و بلند مرتبه و سخت است). علی: با فتحه حرف (ی) بیشتر در باره اجسام و مکانهاست در آیه گفت: (عالِیَهُمْ ثِیابُ سُندُسٍ- 21/ انسان).
و نیز گفته شده- علا- در مذّمت و ستایش هر دو گفته می شود، امّا علی جز در چیزی که ستوده و پسندیده است گفته نمی شود.
در آیات: (إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْأَرْضِ- 4/ قصص) (لَعالٍ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِینَ- 83/ یونس) (فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً عالِینَ- 46/ مؤمنون)
__________________________________________________
(1) سخن حضرت نوح است که می گوید: خداوند امن قومم را شب و روز دعوت کردم و آنها در نهان و آشکار استکبار ورزیدند و انگشتان خویش در گوشهاشان نهادند و جامه بر سر کشیدند که حقّ نشنوند سپس دعوتم را علنی و نهان کردم و به آنها گفتم از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزنده است.
(2) پروردگارت آنچه را که سینه های کفّار پنهان می دارند و آنچه را که آشکار می کنند می داند هیچ نهان و نهفته ای در آسمان و زمین نیست مگر اینکه نامه ای روشن و آشکار است.
ص: 642
و از ابلیس گفت: (أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِینَ- 75/ ص) «1» و در آیات: (لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ- 83/ قصص) «2» (وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ- 91/ مؤمنون) (لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیراً- 4/ اسراء) (وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا- 14/ نمل) (آیات فوق از واژه- علی- یعلو- است و با صفات استکبار و ظلم مترادف و بصورت مذمّت یاد شده است). و امّا (عَلِیّ)- همان بلند مرتبه و رفیع القدر است از- علی، یعلی. «3»
و هر گاه خدای تعالی با این واژه توصیف شود، مثل آیات:
(هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ- 62/ حجّ) «4» (إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیًّا کَبِیراً- 34/ نساء)
__________________________________________________
(1) بزرگی کردی یا از برترین خویان هستی.
(2) تمام آیه چنین است: (تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً- 83/ قصص) آن جهان باز پسین و دار آخرت را برای کسانی که در زمین استکبار و بزرگی نمی ورزند و فساد نمی کنند قرار دادیم.
(3) (ع، ل) و حرف معتل خواه واوی باشد مثل- علا، یعلو- و خواه یائی مثل- علی یعلی- هر دو یک ریشه اند و دلالت بر- سموّ و ارتفاع- دارد. خلیل بن احمد می گوید: اصل بنای واژه- علوّ است امّا- علاء- رفعت است و- علوّ- عظمت و تکبّر. علا الملک فی الارض آن ملک در زمین تکبّر و گردانفرازی کرد. علا یعلو: در مورد تکبر و بلندی و علی یعلی- در مورد شرف و رفعت است. معلّاه: کسب شرف و بزرگی جمعش معالی است. فلان من علیه النّاس: او از اهل شرف است علا الفرس: سوار بر اسب شد. اعلی عن الفرس: از اسب بزیر آمد. عالیه تهامه و منسوب به آنرا- عالی- گویند. علیه: اطاق و اشکوبه. ابو زید می گوید: جئت من علیک: ای من عندک یعنی از نزد تو آمدم. علیان صدای بلند. علوان الکتاب و عنوان الکتاب: هر دو صحیح است هر چند که از اصطلاحات مولّدین یا نوخاستگان بعد از قرنهای دوّم و سوّم است، عنوان از (عن) و علوان- از (علو) است و خلیل می گوید: علی بر وزن فعیل و نسبت به آن را- علوی گویند. ما انت الاعلی علی و اروع: یعنی تو در فراخی و شکوه زندگی هستی. (محکم- مقائیس- لسان العرب تهذیب اللّغه- صبح- المصباح المنیر).
(4) با کمال تأسّف قرنهاست که قاریان قرآن در کشورهای مختلف پس از قرائتی از قرآن عبارت (صدق اللّه العلّی العظیم) که همان نصّ قرآن است (و العلی العظیم) دو صفت شکوهمند اللّه است و پس از (اللّه) بیان می شود، می بینیم قاریانی مشهور در بعضی از کشورها واژه- علی- را به تصوّر اینکه اسم علی (ع) است نمی گویند و به گفتن (صدق اللّه العظیم) که عبارتی ناقص و نارساست و خدای را تنها با واژه- عظیم- ذکر می کنند ختم می کنند. و امروز جای آن دارد که قاریان سراسر کشورهای اسلامی این نقیصه را
ص: 643
معنایش این است که خداوند برتر از آن است که توصیف وصف کنندگان بلکه علم عارفین به او محیط شود و او را فرا گیرد.
و بنابر این گفته می شود- تعالی، مثل آیه: (تَعالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ- 63/ نمل) در این آیه تخصیص لفظ- تفاعل یعنی تعالی در مورد خداوند برای مبالغه آن مفهوم، از او است نه بر روش تکلیف آن طوری که از بشر وجود پیدا می کند. خدای عزّ و جل گوید:
(تَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً- 43/ اسراء). واژه- علوّ- در این آیه مصدر- تعالی نیست مثل واژه- نباتا- که در آیه: (أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً- 17/ نوح) آمده است زیرا- نباتا- در اینجا مصدر است و همچنین تبتیل- در آیه (وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا- 8/ مزمّل) مصدر است.
(اعلی:) شریف تر و برتر، گفت: (أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی- 24/ نازعات).
استعلاء: طلب علوّ و بزرگی مذموم و ناپسند، گاهی- استعلاء در معنی- علاء- یعنی رفعت و شکوهمندی است، در آیه گفت: (وَ قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلی- 64/ طه) که احتمال هر دو در آن است. «1»
و امّا در آیه: (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی- 1/ اعلی) خداوند برتر از این است که چیزی با او مقایسه شود و یا اینکه به اعتبار و نظر داشتن به غیر خدا، خدای منظور شود. و آیه: (وَ السَّماواتِ الْعُلی- 4/ طه) که جمع مؤنّث اعلی است و معنی آن اشرف و افضل است یعنی برتر و شریف تر به نسبت این عالم، چنانکه گفت: (أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها- 27/ نازعات)
__________________________________________________
برطرف کنند و پس از تلاوت آیاتی از قرآن همین عبارت قرآنی (صدق اللّه العلّی العظیم) را درک کنند. در آیه و لا یؤده حفظهما و هو العلّی العظیم). بخوبی بیان شده است. [.....]
(1) آیه اخیر در باره سخن ساحران دربار فرعون است که به یکدیگر می گویند: هر که برتر شود درستکار است و همینها بودند که با پذیرش این اصل و دیدن معجزه حضرت موسی که برتر از سحر آنان بود به سجده حق در آمدند و گفتند: (آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسی- 70/ طه) و همگی با تمام تهدیداتی که از طرف فرعون می شد بحق پیوستند و رستگار شدند پس واژه استعلاء- در آیه، بمعنی برتری مذموم و محمود یا پسندیده، و ناپسندیده هر دو است یعنی چه ساحران برتر شوند و یا موسی که اولی مذموم و دوّمی محمود است.
ص: 644
و در آیه: (لَفِی (عِلِّیِّینَ)- 18/ مطفّفین) گفته شده- علّیّین- اسم شریف ترین باغات بهشتی است چنانکه- سجّین- نام بدترین آتشهای عذاب است. و نیز گفته اند شاید در حقیقت- علّیّین- نام بهشتیان باشد که این معنی در زبان عربی نزدیکتر است زیرا- علّیّین- به صورت جمعی است (جمع سالم) که ویژه انسانها و ناطقین است مفردش علیّ- مثل بطّیخ (کدو و خیار و خربزه و مانند آنهاست).
و معنای آیه: (لَفِی عِلِّیِّینَ- 18/ مطفّفین) این است که ابرار و نیکان در زمره آنها هستند مثل مفهوم آیه: (فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ ...- 69/ نساء) و به اعتبار علوّ و بلندی برای مکان مرتفع و مشرف و برای شرف و بزرگی معنوی- علیاء- گفته می شود.
علیّه- تصغیر- عالیه- است که در سخن معمولی اسمی است برای اشکوبه و اتاق در طبقات بالا.
تعالی النّهار: روز بالا آمد. عالیه: سر نیزه بدون نیزه، جمعش عول. عالیه المدینه:
آستانه و بلندی شهر مدینه.
بعث الی اهل العوالی: به سوی مردمان حومه حجاز فرستاده شد.
علوّی: منسوب به- عالیه- است که به حومه حجاز منسوب است.
علاه:
سندان آهنی یا سنگی.
العلّیّه: اتاق طبقه دوّم و اشکوب جمع آن- علالی- بر وزن فعالیل- است.
علیان: شتر تنومند.
علاوه الشّی ء: بالای آن چیز، از این جهت به سر و گردن هم علاوه گفته شده و نیز علاوه: سرباز. علاوه الرّیح و سفالته: قسمت بالایی وزش باد سخت و پائین آن (که بیشتر در موقع شکار که باد و نسیم بوی را با خود از بالا به پائین می برد بکار می رود که شکار با استشمام بوی انسان که بر او می وزد می گریزد). معلّی: هفتمین تیر شرط بندی که مهمترین آن است. اعل عنّی: بالا برو.
ص: 645
در واژه- (تَعالَ)- گفته شده اصلش این است که انسانی را به جایی بلند دعوت کنی سپس برای دعوت کردن به هر مکانی بکار می رود.
بعضی گفته اند: اصل- تعال- از علوّ یا بزرگی مقام است و با گفتن تعال- گویی که تو کسی را به چیزی که رفعت در آن هست دعوت می کنی مثل اینکه می گوئی:
افعل کذا غیر صاغر: که نوعی بزرگداشت در سخن است. یعنی آن را بدون احساس خواری و کوچکی انجام ده و بر این اساس گفت:
(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا- 61/ آل عمران) (تَعالَوْا إِلی کَلِمَهٍ- 64/ آل عمران) (تَعالَوْا إِلی ما أَنْزَلَ اللَّهُ- 61/ نساء) (أَلَّا تَعْلُوا عَلَیَّ- 31/ نمل) (تَعالَوْا أَتْلُ- 151/ انعام) تعلّی: صعود کرد و به بلندی رفت، می گویند: علّیته فتعلّی: صعودش دادم و بالا رفت.
(عَلی:) حرف جرّ است که گاهی در موضع اسم قرار می گیرد، چنانکه می گویند:
عدت من علیه: بامداد از روی او گذشت.
العمّ: عمو یا برادر پدر.
عمّه: خواهر پدر، گفت: (أَوْ بُیُوتِ أَعْمامِکُمْ أَوْ بُیُوتِ عَمَّاتِکُمْ- 61/ نور). رجل معمّ مخول: مردی که عموها و دائی های کریم و خوب دارد. استعمّ عمّا و تعمّمه: او را عموی خود گرفت، و اصلش از- عموم- استکه همان شمول و فراگیری است و به اعتبار کثرت و زیادی عموها آنطور گفته شده. عمّهم بکذا عمّا و عموما: آنها را عمومیّت داد و آنها را فرا گرفت.
ص: 646
لفظ عامّه «1» هم به خاطر زیادی مردم و عمومیّتشان در شهرها و بلاد اینطور نامیده شده و باعتبار فراگیری و شمول واژه- مشور- هم یعنی پارچه بلند رنگی نیز- عمامه- نامیده شده.
تعمّم: مثل- تقنّع و نقمّص و عمّمته- است (مقنعه بست پیراهن پوشید- دستارش بستم) که- عمامه- کنایه از سیادت و بزرگی است. «2»
شاه معمّمه: گوسپندی سر سفید مثل- مقنّعه و مخمّره: کسیکه روپوش و جامه بر سر انداخته. شاعر گوید:
یا عامر بن مالک یا عمّا افنیت عمّا و جیزت عمّا
یعنی: ای عموی عامر بن مالک بخشش و عطاء را از گروهی سلب کردی و به گروهی دیگر بخشیدی.
در آیه: ( (عَمَّ) یَتَساءَلُونَ- 1/ نباء) یعنی (عن ما) از چه چیز که لفظ مرکّب عمّ در این آیه از واژه نیست.
العمد: قصد کردن به چیزی و استناد نمودن به آن.
__________________________________________________
(1) عامّه: نقطه مقابل خاصّه و جمعش عوام است و در این معنی است دعاء «نتوب الیک من عوام خطایانا» یعنی خداوندا از زیادی و فزونی گناهانمان به تو بازگشت می کنیم. (مجمع البحرین- 6/ 124).
(2) عمامه از پوشش های سر است جمعش- عمائم. اعراب به شخصی که سیادت و بزرگی می یابد می گویند: قد عمّم: به تحقیق بزرگوار شد و عمامه به سرش بسته شد زیرا عمامه همسان افسر است. و کانوا اذا سوّدوا رجلا عمّموه عمامه: هر گاه شخصی را به سیادت و بزرگی برگزیدند عمّامه ای بر سرش می نهند.
معمّم: سیّد بزرگی که مردم کارهاشان را از او پیروی و تقلید می کنند- السّید، الّذی یقلّده القوم امورهم و یلجأ الیه عوامهم: عموم و اکثریت مردم به او ملتجی می شوند و او پناه و ملجاء مردم است ابو ذؤیب هذلی می گوید: و من خیر جمع النّاشی المعمّم خیر و زند و ری یعنی یکی از بهترین صفتهایی که سید و رهبر ملّت در خویشتن فراهم آورده است بزرگواری و خیر فراگیر است. عمّ و عامّه: جمعیّت و خلق کثیر. شی ء عمیم: هر چیز تمام و کامل و زیاد و نیز- عمیم- بلند قامت یا درخت بلند.
(تهذیب اللّغه 1/ 120- لسان العرب 12/ 424- مقائیس اللّغه 4/ 17).
ص: 647
عماد: آنچه که به او اعتماد می شود. گفت: (إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- 7/ فجر) یعنی چیزی که مورد اعتمادشان بود و به آن، امید بسته بودند. عمّدت الشّی ء: وقتی است که چیزی را استوار و سر پا داری.
عمّدت الحائط: مثل همان است یعنی دیوار را محکم و بر پا داشتم.
(عَمُود:) چوبی است که خیمه و چادر بر آن تکیه دارد، جمعش- عمد عمد- است. در آیه گفت: (فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَهٍ- 9/ همزه) «1» که بصورت (فی عمد) نیز خوانده شده.
و آیه: (بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها- 2/ رعد) (برای توجّه به نکات علمی این آیه به ذیل واژه- رفع- مراجعه شود.) و همچنین- عمود- چیزی است از آهن یا چوب که انسان در دست می گیرد در حالیکه بر آن تکیه می دهد.
عمود الصّبح: آغاز روشنایی صبح که شعاعش به عمود تشبیه شده است عمد و (تَعَمّد): در سخن معمولی نقطه مقابل- سهو است عمد، همان مقصود با نیّت است، در آیات:
(وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً- 93/ نساء)
__________________________________________________
(1) مربوط به سوره همزّه است که می گوید: هلاکت باد بر هر کسی که به پاکان و مؤمنین طعنه می زند همانکس که زر پرست است و مالی فراهم کرده و از افزونی و زیادتی آنرا شمارش می کند تصوّر می کند و می پندارد که مالش او را جاودانه خواهد کرد هرگز چنین نیست بلکه او را در عذابی درهم کوبنده، می افکنند تو چه می دانی که آن عذاب چیست آتش افروخته خداست آتشی که بر دلها زبانه می کشد و آنها را می سوزاند و بر آنها پیوسته است در ستونهایی کشیده شده.
این سوره از سرنوشت شوم مال اندوزان و زرپرستانی که در دنیا تمام همّت و کارشان جمع مال است و از هر راه که باشد مال بدست می آورند، از خوردن حرام و شبهه ناک هم پرهیزی ندارند و پیوسته در چنگال آز و جمع مال گرفتار و با استکبار و غرور به دشمنی با مؤمنین بر می خیزند و هر کدام چون فرعونی به تصوّر و داعیه جاودانگی در لجنزار غرق می شوند و یا همچون قارون قرن فساد و هلاکت، زیرا ثروت اندوزی راه دین را و دنیا پرستی، یاری مؤمنین را بر ایشان سدّ کرده چنانکه گفت:
(إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی- 7/ علق) اینان چون دیگران را به چشم حقارت می نگرند در آتش عذاب آنچنان کوبیده می شوند و به مکافات دلهایی که در دنیا از محرومیّت سوخته و آنها با انباشتن حقوق محرومین عیّاشی و هرزگی می کنند آتش عذاب جاودانه از دلهاشان زبانه می کشد، به گفته مولوی:
آتشی اینجا که بر دلها زدی مایه نار جهنّم آمدی
ص: 648
(وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ- 5/ احزاب) فلان رفیع العماد: هنگامی که به او اعتماد شود و با ارزش و رفیع است.
(عُمدَه): هر چیزی از مال و غیر از مال که مورد اعتماد شود، جمعش- عمد- است، در آیه: (فِی عَمَدٍ مُمَدَّدَهٍ- 9/ همزه) که بصورت (فی عمد) نیز خوانده شده.
عمید: شخص بزرگی که مردم به او اعتماد می کنند و نیز- عمید، دلی که حزن و اندوه، آن را فرا گرفته و بیماری، که مبتلا به درد می شود.
عمد: از حزن و اندوه یا خشم و بیماری دردمند شد.
عمد البعیر: شتر از درد زخم پشتش رنجور شد.
المعاره: آبادانی، نقیض آن خرابی است.
عمر ارضه یعمرها عماره: زمینش را بخوبی آباد کرد، در آیه گفت:
(وَ عِمارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ- 19/ توبه).
(وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها- 9/ روم) «1» (وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ- 4/ طور) اعمرته الارض و (استَعمَرتُهُ:) وقتی است که زمین را آباد کنی و عمران را به او برسانی، گفت: (وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها- 61/ هود) (در آنجا آبادانی را به شما واگذار کرد).
عمر و عمر: اسمی است برای موقع سلامتی بدن بوسیله حیات و زندگی که غیر از مفهوم بقاست اگر گفته شود- طال عمره: به وجهی معنایش سلامتی بدن است و اگر گفته شود- طال بقاؤه- اقتضاء آن معنی را ندارد یعنی (معنی سلامتی) زیرا- بقاء- ضدّ فناء- است و برای فضیلت و برتری بقاء بر عمر، خدای تعالی با واژه- باقی- توصیف شده است و کمتر با- عمر- وصف شده.
__________________________________________________
(1) امّت های گذشته زمین را بیشتر از این ها آباد کردند.
ص: 649
(تَعمِیر:) بخشیدن عمر با عمل یا سخن به طریق درخواست و تقاضاست در آیات:
(أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ- 37/ فاطر) «1» (وَ ما یُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا یُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ- 11/ فاطر) «2» (وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ- 96/ بقره) «3» (حَتَّی طالَ عَلَیْهِمُ الْعُمُرُ- 44/ انبیاء) (وَ لَبِثْتَ فِینا مِنْ عُمُرِکَ سِنِینَ- 18/ شعراء) «4» (عُمُر) و عمر: در معنی یکی است ولی سوگند خوردن با واژه- عمر اختصاص یافته، مثل آیه: (لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ- 72/ حجر) «5» عمّرک اللّه: یعنی از خدای عمرت را درخواست کردم، که در سوگند و دعا واژه- عمر- مخصوص چیزی است که در آن قصد سوگند شده باشد.
اعتمار و عمره: دیدار و زیارتی که استحکام دوستی در آن هست و در شریعت- اعتمار و عمره- برای هدف مخصوصی است.
و در آیه: (إِنَّما (یَعْمُرُ) مَساجِدَ اللَّهِ- 18/ توبه) یا همان- عماره و آبادانی و حفظ بناست و یا از- عمره ای که به معنی زیارت است و یا از عبارتی است که می گویند- عمرت بمکان کذا: در آنجا اقامت گزیدم برای اینکه- عمرت المکان و عمرت بالمکان- یکی است.
عماره: اخصّ از قبیله است و اسمی است برای جمعیّتی که آبادانی مکان بوسیله
__________________________________________________
(1) آیا آنقدر عمرتان ندادیم که در آن عمر متذکّر شوید و پند گیرید.
(2) زندگانی و عمر هیچ با عمری افزون نشود و از عمر او کم نشود مگر اینکه در نوشته ای و حکمی ثبت است.
(3) از مشرکین کسانی هستند که دوست دارند هزار سال عمر کنند ولی اگر عمر دراز هم بکنند او را از عذاب دور نمی کند و خدای به آنچه می کنند بصیر است.
(4) سالهائی از عمرت در آنجا درنگ کردی.
(5) بجان خودت سوگند که مجرمین و پلیدان آلوده به فساد اخلاقی (قوم لوط) در گمراهیشان سرمست و سرگردان بودند.
ص: 650
آنهاست، شاعر گوید: لکلّ أناس من معدّ عماره (از هر مردمی از قبیله معدّ گروهی و جمعیّتی هست) (عَمار:) چیزی است که رئیس بر سر می نهد که نشانه برقرار بودن و حفظ ریاست اوست که یا شاخه گلی خوشبو است یا عمامه و دستار.
اگر ریحان یا گلی که بر کلاه رئیس می نهند- عمار- نامیده شده استعاره از آن (واژه عماره و آبادانی) و به اعتبار آن است.
معمر: مسکن و جای زندگی تا زمانی که بوسیله ساکنین آنجا آباد باشد. عرمرمه:
یارانی که مکانی دلالت بر آبادانی و تصاحب آنها را دارد که آن مکان در اختیار آنهاست و بوسیله صاحبانش آباد شد.
عمری: در بخشودن، این است که چیزی را برای کسی در مدّت عمر خود یا عمر او قرار دهی و وقف کنی مثل: رقبی: (دادن خانه یا زمینی به کسیکه تا پایان عمرش از آن بهره مند شود و بعد از مرگش به دیگری برسد.) در اختصاص لفظ عمری- در معنی بخشش، هشداری است بر اینکه آن چیز عاریه است و جاودانه نیست.
عمر: گوشتی که میان دندان و بن دندان قرار می گیرد، جمعش- عمور. گفتار را هم- أمّ عامر- گویند. افلاس و ورشکستگی را هم- ابو عمره- نامند (ابو عمره- به تصوّر اعراب، مردمی شوم در جاهلیّت بوده که به هر جا وارد می شدند جنگ و مصیبت به آنها می رسید).
در آیه: (مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ- 27/ حجّ) یعنی ژرفناک اصل- عمق- دوری و به پائین رفتن است.
بئر عمیق و معیق: وقتی است که عمق چاه زیاد و ته آن دور باشد.
ص: 651
العمل: هر فعلی و کاری که با قصد، از جاندار سر بزند که در معنی، اخصّ از- فعل- است زیرا- فعل- به حیواناتی که کاری از آنها بدون قصد سر می زند نسبت داده می شود که به جمادات نیز منسوب می شود ولی واژه- عمل- کمتر چنین مفهومی دارد واژه- عمل- در حیوانات بکار نرفته است مگر در عبارتی که می گویند:
البقر العوامل: گاوان شخم زن و گاهی واژه- عمل- در کارهای صالح و ناصالح هر دو بکار می رود، در آیات: (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ- 227/ بقره).
(وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ- 124/ نساء) (مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ- 123/ نساء) (وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ- 11/ تحریم) و همانند این آیات: (إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ- 46/ هود). (لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ- 18/ نساء). و امّا در آیه: (وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها- 60/ توبه) «1» منظور کسانی هستند که سرپرست زکاتند.
عماله: حقوق آنهاست (حقوق کارگزاران زکات).
عامل الرّمح:
بن نیزه و یعمله: مشتقّ از- عمل- است (یوم الیعمله: یکی از ایّام تاریخی اعراب جاهلی است.).
العمه: دو دلی و تردید داشتن در کار، از روی تحیّر و سرگردانی. عمه فهو عمه و عامه: سرگردان و متحیّر، جمعش- عمّه- است، در آیات:
(فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ- 15/ بقره) (فَهُمْ یَعْمَهُونَ- 4/ نمل)
__________________________________________________
(1) در باره کارگزاران جمع آوری زکات و مالیات اسلامی.
ص: 652
(زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ- 4/ نمل). «1».
العمی: در مورد از دست دادن چشم و بصیرت یعنی چشم باطنی هر دو گفته می شود اولی را- اعمی- یعنی نابینای ظاهری و دوّمی را- اعمی و عم- گویند. در معنی اوّل، آیه: (أَنْ جاءَهُ الْأَعْمی- 2/ عبس). و در معنی دوّم نه تنها در مذّمت عدم بصیرت یا- عمی- در قرآن آمده است، مثل آیات:
(صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ- 18/ بقره) (فَعَمُوا وَ صَمُّوا- 71/ مائده).
بلکه در جنب عدم بصیرت، نابینائی ظاهری را کوری بحساب نیاورده است تا آنجا که گفت: (فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ- 46/ حجّ) «2» و آیه: (الَّذِینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطاءٍ عَنْ ذِکْرِی «- 101/ کهف) بر همان اساس است. «3» و گفت: (لَیْسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ- 61/ نور) جمع اعمی- عمی و عمیان- است، در آیات:
(بُکْمٌ عُمْیٌ- 18/ بقره) (صُمًّا وَ عُمْیاناً- 73/ فرقان) و آیه: (وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَهِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلًا- 72/ اسراء) اعمی- در اوّل آیه اخیر اسم فاعل است و اعمی- دوّم گفته شده مثل همان است.
و نیز گفته شده- اعمی- دوّم در آخرت از (افعل تفضیل) است یعنی نابینایی معنوی آخرت از نابینایی و عدم بصیرت در دنیا برتر است زیرا آنگونه ندیدن از فقدان
__________________________________________________
(1) آیه چنین است: (إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ زَیَّنَّا ...) کسانی که به آخرت ایمان نمی آورند کارهایشان را به نظرشان می آرائیم که در کور دل و سرگردانی بمانند.
(2) زیرا دیدگان کور نمی شود ولی دلهایی که در سینه ها است از تعقّل در آثار گذشتگان و عبرت گرفتن از آنها کور می شود.
(3) تمام آیه چنین است: (الَّذِینَ کانَتْ أَعْیُنُهُمْ فِی غِطاءٍ عَنْ ذِکْرِی وَ کانُوا لا یَسْتَطِیعُونَ سَمْعاً) در این آیه ندیدن با نشنیدن توجیه شده، یعنی کسانی که دیدگانشان در پرده بوده و از یادآوری حقّ طوری هستند که قدرت شنیدن او را ندارند، و آیه اخیر اشاره به همان بصیرت یا دیدن، و شنیدن باطنی است. [.....]
ص: 653
بصیرت است.
و نیز صحیح است در مورد آن گفته شود از- ما افعله (فعل تعجّب) است که همان- افعل من کذا- است.
بعضی از علماء قسمت اوّل آیه: (مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی- 72/ اسراء) را به کوری دل حمل کرده اند و دوّمی را در کوری ظاهر.
ابو عمرو بن علاء: بر این نظر رفته است و- اعمی- اوّل را به کوری دل برگردانده است و در اعمی- دوّم اماله یا برگرداندن را برای اینکه اسم است ترک کرده که اسم از اماله بعید است.
خدای تعالی گوید: (وَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ- 44/ فصّلت) «1» (وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی- 44/ فصّلت) (إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً عَمِینَ- 64/ فصّلت) (وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ أَعْمی- 124/ طه) (وَ نَحْشُرُهُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ عَلی وُجُوهِهِمْ عُمْیاً وَ بُکْماً وَ صُمًّا- 97/ اسراء) که احتمال هر دو معنی یعنی نابینائی چشم و عدم بصیرت هر دو هست.
(عَمِیَ عَلَیهِ:) اشتباه کرد تا جائیکه نسبت به او مثل نابینا شد، در آیات:
(فَعَمِیَتْ عَلَیْهِمُ الْأَنْباءُ یَوْمَئِذٍ- 66/ قصص) «2» (آتانِی رَحْمَهً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ- 28/ هود) عماء ابرها و همچنین- عماء: جهالت و نادانی. در باره عمی- به معنی جهالت بعضی از علماء در روایتی که از پیامبر (ص) رسیده است که: «قیل: أین کان ربّنا قبل ان خلق السّماء و الارض؟ قل: فی عماء تحته عماء و فوقه عماء» یعنی پروردگار ما قبل از آفریدن آسمان و زمین کجا بوده، گفته اند: عماء- در این حدیث اشاره به همان حالتی است که بر شما پوشیده است و آگاهی بر آنها ممکن نیست.
__________________________________________________
(1) کسانی که ایمان نمی آورند در گوشهاشان از شنیدن حقّ سنگینی است.
(2) در قیامت اخبار مکافات و عذابشان بر آنها پوشیده می شود، و پرسشی از آنها نمی شود.
ص: 654
عمیّه: نادانی و جهل.
معامی: زمینهایی که بایر و بدون سکنه مانده است که اثری از آبادی در آن نباشد.
عن یعنی (از) مقتضی معنی در گذشتن و جدا شدن از چیزی است که لفظ- عن- به آن اضافه شده است مثلا می گویی: حدّثتک عن فلان: از او برایت سخن گفتم.
اطعمته عن جوع: از گرسنگی غذایش دادم.
ابو محمّد بصری- گفته است: حرف (عن) از (علی) بیشتر و فراگیرتر بکار می رود «1» زیرا (عن) در جهات ششگانه (بالا- پائین- عقب- جلو- چپ- راست) بکار می رود و از این رو (عن) در موقعیّت (علی) واقع شده است و در شعر این شاعر که:
اذا رضیت علیّ بنو قشیر (وقتی که بنو قشیر از من راضی شوند و درگذرند).
ابو محمّد بصری گفته: حرف- عن- از علی بیشتر و فراگیرتر است زیرا- عن- در جهات شش گانه هم بکار می رود و در موقعیّت- علی- است شاعر می گوید:
اذا رضیت علیّ بنو قشیر (زمانی که بنو قشیر از من راضی شوند) بنابر این اگر بگویی- اطعمته علی جوع و کسوته علی عری- نیز صحیح است یعنی از گرسنگی غذایش
__________________________________________________
(1) ابو محمّد بصری که نظر او را راغب حجّت دانسته از دانشمندان نحوی قرون اوّلیه هجری است.
بدر الدّین زرکشی هم در کتاب (البرهان فی علوم القرآن) ذیل (عن) همین مطلبی را که در مفردات آمده از قول ابو محمّد بصری نقل می کند، فقط تفاوتهایی در عبارت دارد می گوید:
«و لو قلت اطعمته من جوع و کسوته علی عری لم یصح: اگر بگویی او را از گرسنگی سیر کردم و از برهنگی لباسش پوشاندم صحیح نیست» ولی راغب رحمه اللّه می نویسد: و لو قلت اطعمته علی جوع و کسوته علی عری لصحّ- که در هر دو قسمت (علی) در معنی (عن) و من است که در قرآن هم در سوره قریش آمده است در آیه: (الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ 4/ قریش) پس بنا بر نظر ابو محمّد بصری هر کجا بجای (من) و (عن) حرف (علی) باشد بایستی به (از) تفسیر کرد. ابن سکّیت هم همین نظر را دارد می نویسد تکون (عن) بمعنی (علی) ذو الاصبع العدوانی، می گوید: لا افضلت فی حسب عنّی: تو در حسب بر من فضیلتی نیافتی (لس 13/ 296)- البرهان 4/ 286)
ص: 655
دادم و از برهنگی لباسش پوشاندم.
العنب: میوه تاک یا انگور و همچنین به خود درخت تاک هم گفته می شود، مفردش- عنبه- جمعش اعناب است در آیات:
(وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ- 67/ نحل) (جَنَّهٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ- 91/ اسراء) (وَ جَنَّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ- 99/ انعام) (حَدائِقَ وَ أَعْناباً- 32/ نباء) (وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیْتُوناً- 28/ عبس) (جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ- 32/ کهف) عنبه: آبله و دانه های ریز به شکل هسته انگور که بر پوست بدن برمی آید و ظاهر می شود:.
معانته- مثل- معانده- به معنی دشمنی و عناد است ولی- معانته- بلیغ تر و رساتر است، چون- معانته عناد و معانده ای است که در مفهومش مرگ و هلاکت هم هست از این روی گفته می شود: عنت فلان: وقتی که کسی در کاری که از آن بیم تلف شدن هست قرار می گیرد. می گویند: عنت، یعنت، عنتا- در آیات:
(لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ- 25/ نساء) (وَدُّوا ما عَنِتُّمْ- 118/ آل عمران)
ص: 656
(عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ- 128/ توبه) «1» و آیه: (عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ- 17/ طه) یعنی چهره ها برای خدای زنده و بی همتا خاضع شده.
اعنته عیره: دیگری او را به دشواری افکند، در آیه: (وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَعْنَتَکُمْ- 220/ بقره). وقتی که به استخوان شکسته بند شده ای دردی برسد و آن را دوباره بشکند، می گویند: اعنته.
عند- لفظی است که برای قرب و نزدیکی وضع شده، مثل اینکه می گویند: عندی کذا. و زمانی برای مقام و منزلت و بر این معنی است آیات:
(بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ- 169/ آل عمران) (إِنَّ الَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ- 206/ اعراف) (فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ- 38/ فصّلت) (رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّهِ- 11/ تحریم).
و بر این اساس گفته شده: الملائکه المقرّبون عند اللّه: فرشتگان مقرّب پیشگاه خدایند. «2»
در آیات: (وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقی- 60/ قصص) (وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَهِ- 34/ لقمان) (وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ- 43/ رعد) یعنی در حکم و فرمان او (فَأُولئِکَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْکاذِبُونَ- 13/ نور) و آیه: (وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِیمٌ- 15/ نور) «3» و در آیه: (إِنْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ- 32/ انفال) معنیش- فی حکمه-
__________________________________________________
(1) بر پیامبر (ص) بیم و هلاکت شما ناگوار و سنگین است.
(2) و در همه آیات فوق برای- عند اللّه- عبارت پیشگاه خدای که وسعت معنیش جهانگیر است بهتر است تا عبارات: نزد خدا- حضور خدا- پیش خدا- و از این قبیل، پیشگاه خدا برای معنی عند اللّه مترادف وجه اللّه است که گفت: (فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ- 115/ بقره) و بگفته امام خمینی- ما همه در پیشگاه خدا هستیم یعنی برای او حاضریم و نزدیک.
(3) دو آیه اخیر اشاره به یکی از موارد اخلاقی اجتماعی انسانهاست، و همان افک و تهمت است که در نظر گروهی که عادتشان شده، ساده است ولی از نظر عواقب آن و گسیختگی شیرازه روابط خانوادگی و اجتماعی افک را که سبک می انگارند در پیشگاه خدا بسیار بزرگ است.
ص: 657
است. «1» (عَنِید:) خود محور و خود پسند.
معاند: خود بزرگ بین، در آیات: (کُلَّ کَفَّارٍ عَنِیدٍ- 24/ ق) (إِنَّهُ کانَ لِآیاتِنا عَنِیداً- 16/ مدّثر) (او در برابر آیات ما مستکبر و خود بزرگ بین است). «2»
گفته شده- عنود- هم مثل- عنید است ولی میان آنها تفاوتی است، زیرا- عنید- کسی است که مخالفت و عناد می ورزد ولی عنود- کسی است که از قصد و هدف سرپیچی می کند، چنانکه می گویند- بعیر عنود: شتر چموش- و ندّ می گویند- بعیر عنید.
امّا- عنّد، عاند- است، جمع عنود- عنده- است و جمع عنید عند. بعضی از علماء گفته اند: عنود- همان عدول کننده از راه راست است امّا- عنود- نتیجه حاصل از عدول کننده از راه محسوس است.
عنید: عدول کننده از راه در حکم و فرمان. عند عن الطّریق: از راه منحرف شد.
عاند: همراهی کرد و همچنین- عاند: جدا شد، و هر دو از- عند- است ولی به دو اعتبار و دو نظر مختلف، مثل واژه بین در پیوستن و دور شدن، به دو اعتبار و دو نظر مختلف.
العنق: گردن، که عضوی از بدن است جمعش- اعناق در آیات:
__________________________________________________
(1) یعنی اگر قرآن و آیات آن به حقّ از حکم و فرمان تو است.
(2) دو آیه اخیر فرجام و سرنوشت نکبت بار الگوهای فرعونیّت و ستمگری و فریبکاری است که می گوید به جهنّم افکنده می شوند و دوزخ سرنوشت چنان کسانی است که برای خدا شریک قرار دادند و با گستاخی و عناد از پذیرش حقّ خودداری کردند.
ص: 658
(کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ- 13/ اسرا) (مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناقِ- 33/ ص) (إِذِ الْأَغْلالُ فِی أَعْناقِهِمْ- 71/ غافر) و در آیه: (فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ- 12/ انفال) یعنی سرهاشان.
رجل اعنق: گردن دراز. امرأه عنقاء: زن گردن دراز.
کلب اعنق: سگی که در گردنش سپیدی است. اعنقته کذا: بگردنش نهادم و بطور استعاره از این واژه می گویند: اعتنق الامر: کار را گردن گرفت و پذیرفت.
اعناق: اشراف و بزرگان ملّت، و لذا گفت: (فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِینَ- 4/ شعراء) «1» تعنّق الارنب: آن خرگوش گردن خود را بلند کرد. عناق: بز ماده (عنز).
عنقاء مغرب: «2» گفته شده پرنده ای است خیالی که وجود خارجی در جهان ندارد.
__________________________________________________
(1) آیه فوق روشنگر عدم قهر و عدم جبر تکوینی و تشریعی است که می گوید تو ای پیامبر (ص) شاید خود را تلف کنی که چرا آنها مؤمن نمی شوند، اگر می خواستیم از آسمان بر آنها نشانه ای نازل می کردیم که گردنها یعنی اشرافشان در مقابلش خاضع و تسلیم شوند ولی هیچ سخن و پند تازه ای از سوی خدای رحمن بر ایشان نمی آید مگر اینکه از آن روی می گردانند و با سرسختی به تکذیبشان پرداخته اند.
(2) علیّ بن حسین مسعودی می نویسد: مردم از این حیوان سخن بسیار می گویند و تصویرش را در حمّام ها و جاهای دیگر می کشند، امّا کسی یافت نمی شود که بگوید عنقاء را دیده ام و شاید اسمی بی مسمّی باشد (مروج الذّهب- 1/ 436) در اصطلاح تاریخی آن را بصورت (عنقاء مغرب) نام می برند کنایه از کارهای بسیار شگفت و غیر عادی، در اصطلاح صوفیّه به معنی هیولی است که دیده نمی شود، انسان کامل را نیز که کمیاب است- عنقاء- گویند. کلمه- مغرب- بر چیزهای یافت نشدنی، و معدوم گفته می شود.
این حیوان جزء داستانهای اساطیری مصریان قدیم است که گفته اند پانصد سال عمر می کند و دست آخر خود را می سوزاند و از خاکسترش عنقاء دیگری به وجود می آید در عقیده مصریان- عنقاء- رمز رستاخیز، و جاودانگی است که در نزد مسیحیان و بت پرستان اهمیّت داشته است شعرای عرب آن را به کار برده اند و هم چون مثل سایر در اذهان باقی است حافظ گوید:
برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقاء را بلند است آشیانه
من به سر منزل عنقاء نه به خود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
ارسطو می گوید: عنقای مغرب همانند پرنده شکاری است که به آسانی دیده نمی شود و در کوهستانهای بسیار مرتفع زندگی می کند شباهت زیادی به انسان و سایر پرندگان دارد زیرا صورتش همچون آدمی است و به خاطر بلندی گردنش آن را به این نام نامیده اند.
(تهانوی/ کشّاف- موسوعه 1241- برهان قاطع- حیاه الحیوان/ دمیری 2/ 162).
ص: 659
آیه: (وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ- 111/ طه) یعنی در قیامت چهره ها تسلیم و متواضع حقّ می شود.
عنیته بکذا: او را به زحمت انداختم.
عنی: به زحمت افتاد و اسیر شد و از این معنی اسیر را- عانی گویند پیامبر (ص) فرمود: «استوصوا بالنّساء خیرا فانّهنّ عندکم عوان» «1».
عنی بحاجته: به نیازش توجّه کرد و گرفتارش شد و اسمش- معنیّ یعنی سرگرم و گرفتار. و نیز گفته شده- عنی- اسمش- عان- است واژه- یغنیه- در آیه بصورت: (لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ- 37/ عبس) آمده یعنی در آستانه هول انگیز رستاخیز و فریاد عظیم هر کس از برادر، پدر و مادر، همسر و فرزندانش می گریزد و در آن هنگامه هر کس از نظر اعمال کاری دارد که به آن می پردازد.
عنیّه: چیزی است که به شتری که بیماری پوستی دارد می مالند، در امثال می گویند: عنیّه تشفی الجرب معنی هم «2» اظهار کردن آن چیزی است که لفظ در بردارد،
__________________________________________________
(1) برای همسرانتان خیر بخواهید و با آنها به نیکی عمل کنید، که پیوسته بشما هستند و برای شما همسرانی آزموده و متواضعند، حدیث بسیار ارزشمند اجتماعی فوق با عباراتی دیگر هم نقل شده است، یعقوبی می نویسد رسول خدا در سال ده هجری پس از انجام حجّه الوداع ضمن خطبه ای فرمود: «النّاس فی الاسلام سواء لا فضل لعربیّ علی عجمیّ و لا لعجمی علی عربیّ الا بتقوی اللّه- تا آنجا که گفت- اوصیکم بالنّساء خیرا فانّما هنّ عوار عندکم» یعنی مردم در اسلام برابرند عربی را بر عجمی و عجمی را بر عربی جز به تقوی و پروا از گناهان و اطاعت از خدای برتری نیست شما را به نیکی با همسرانتان وصیت و سفارش می کنم چه آنان را بشما سپرده اند. (تاریخ یعقوبی 1/ 506) ابن منظور می گویند: و فی الحدیث اتّقوا اللّه فی النّساء فانهنّ عندکم عوار: در باره رفتار با زنانتان از خدای پروا کنید زیرا آنها پیوسته در بند شما هستند. (لسان العرب- 15/ 102)
(2) ضرب المثل فوق در باره مرد نیکو رأی و درست اندیشه ای بکار می رود که از رأی و نظرش آنچه را که مصیبت آور است برطرف می شود و با فکرش دیگران خیر و شفا می یابند. عنیه: اگر از عنی- باشد یعنی حیوان بیمار با مالیدن آن دارو بدنش ناراحت می شود و اگر از- تعنّی است- یعنی با مالیدن دارو رنج و رحمت از او دور شده و بهبودی می یابد، مثل:
ص: 660
و متضمّن آن است که از عبارت: عنت الارض بالنّبات آن زمین گیاه را بخوبی رشد داد، گرفته شده و همینطور از عبارت:
عنت القریه: مشک، آب درونش را ظاهر کرد، گرفته شده.
و از این واژه عبارت: عنوان الکتاب است، در سخن کسی که آن را از عنی- بداند مفهوم واژه- معنی به مفهوم واژه تفسیر نزدیک است. هر چند که میانشان فرق است. «1».
العهد: حفظ و نگه داشتن چیزی و مراعات نمودن آن که مراعات آن لازم است، در آیه گفت: (أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًا- 34/ اسراء) به حفظ سوگند وفادار باشید.
و گفت: (لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ- 124/ بقره) عهدم را برای کسی که ستمگر و ظالم است قرار نمی دهم (همین آیه دلالت کافی، بر این دارد که ستمگران هرگز جاه و مقامشان از سوی خدا نیست. و نبایستی آنها را اولی الامر و واجب الاطاعه دانست).
در آیه گفت: (وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ 111/ توبه) (عَهِدَ) فلان الی فلان یعهد: با او پیمان بست و بحفظ و نگهداری پیمان سفارش نمود، در آیات:
__________________________________________________
فرّدته: یعنی کنه را از او دور کردم.
(به نقل از ابو عبیده 4/ 140/ مقائیس اللّغه- مجمع الامثال 18/ محکم 2/ 263- صحاح اللّغه- 6/ 244).
(1) ازهری از احمد بن یحیی روایت کرده که: المعنی و التّفسیر، و التّأویل واحد. (لمس 15/ 106) ولی راغب رحمه اللّه و ابو هلال العسکری چنین توجیهاتی را در مترادفات نمی پذیرند بلکه برای هر واژه معنای دقیق و لطیفی ارائه می دهند.
ابو هلال عسکری می گوید: فرق میان تأویل و تفسیر این است که تفسیر از کلمات جمله خبر می دهد و تأویل از خود جمله. و گفته شده تفسیر بیان تک واژه هایی است که ظاهر تنزیل و قرآن با آن تنظیم شده است، و تأویل خبر دادن از مقصود و غرض گوینده یا کلام و جمله است و نیز تأویل استخراج معنی کلام نه بر ظاهرش بلکه بر وجهی که احتمال مجاز یا حقیقت در آن می رود و لذا می گویند: تأویل المتشابه.
و نظر راغب هم در معنی تفسیر در ذیل واژه- شبه- بصورت بی نظیری ذکر شده است. (الفروق فی اللّغه- 48) [.....]
ص: 661
(وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ- 115/ طه) (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ- 60/ یس) (الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ عَهِدَ إِلَیْنا- 183/ آل عمران) «1» (وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ- 125/ بقره).
عهد اللّه: سه مورد و سه مفهوم دارد: 1- آگاهی به چیزی است که خداوند در عقول ما آن را ثابت می دارد.
2- و گاهی به چیزی است که در قرآن و سنّت پیامبرش ما را به آن امر کرده است.
3- و زمانی عهد خدا به چیزی است که ملتزم آن هستیم ولی در اصول شریعت الزامی نیست مثل: نذر کردن و هر چیزی که در حکم نذر باشد. «2»
بر این اساس گفت: (وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ- 75/ توبه) «3» (أَ وَ کُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِیقٌ مِنْهُمْ- 100/ بقره) (وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ- 15/ احزاب)
__________________________________________________
(1) اشاره به گزافه گوئیهای بنی اسرائیل است که با تمام جنایت هاشان که انبیاء را بغیر حقّ می کشتند با تکبّر می گویند: (إِنَّ اللَّهَ فَقِیرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِیاءُ- 181/ آل عمران) که خدای می فرماید: فرجامتان این است که به شما می گویند: (ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ- 81/ آل عمران) عذاب سوزنده افعال و گفتارتان را بچشید و خداوند (لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ- 182/ آل عمران) او برای بندگانش ظلّام و ستم کننده نیست. بلکه نتیجه کارهای ناروای خود شماست، شما گفتید خداوند بر ما پیمان بسته که به رسولی پس از موسی ایمان نیاوریم تا اینکه یک قربانی که در آتش سوخته شود برای ما بیاورد بگو شما رسولان گذشته را که با دلایل آمدند کشتید، ای پیامبر اگر تو را تکذیب می کنند پیامبران گذشته را که با بیّنات و کتاب روشن و حکمت آمدند تکذیب کردند بنی اسرائیل بدانند که هر نفس چشنده مرگ است و پاداششان داده می شود، پس کسیکه از آتش دور و به بهشت داخل شد رستگار است (وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) ثروتهای شما که خود را اغنیاء می دانید و تمام حیات زندگی، دنیا جز ابزاری و اثاثی برای غرور و گستاخی نیست.
(2) سه مفهومی که از- عهد اللّه- نام برده شده توجیه آیه: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ- 60/ یس) و آیه: (وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ- 172/ اعراف) است که این عهد یا فطری یا شرعی و یا قرار دادی بین بنده و خداست.
(3) اشاره به نوع سوّم عهد است.
ص: 662
معاهد: در عرف شریعت ویژه کسانی از کفّار است که در ذمّه و پیمان و پناه مسلمین داخل می شوند و همینطور- ذو العهد- و پیامبر (ص) فرمود:
«لا یقتل مؤمن بکافر و لا ذو عهد فی عهده» «1» (هیچ مؤمنی به جای کافری کشته نمی شود و همچنین هیچ پناه یافته ای در عهد و ذمّه اش). به اعتبار معنی حفظ در واژه عهد و پیمان به وثیقه ای که میان دو نفر بسته می شود نیز- عهد- گویند، و اینکه این امر را- عهده- می گویند برای این است که امر شده که از او وثیقه گرفته شود و بخاطر لطفی که در باران هست و گویی که در بهار متعهّدانه می بارد باران را نیز- عهد و عهاد- گفته اند.
روضه معهوده: باغی که باران بهاری به آن می رسد.
العهن: پشم رنگی، گفت: (کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ- 5/ قارعه) «2» تخصیص واژه- عهن- به پشم بخاطر رنگی است که در آن هست چنانکه یادآوری شده که: (فَکانَتْ وَرْدَهً کَالدِّهانِ- 37/ رحمن) (آسمان در آستانه رستاخیز که شکافته می شود رنگش چون زیتون یا فرش قرمز است).
رمی بالکلام علی عواهنه: سخن را از روی اندیشه و فکر ادا نکرد و این همان است که می گویند: اورد کلامه غیر مفسّر: سخنش را مبهم و غیر روشن اداء کرد.
__________________________________________________
(1) طریحی در شرح این حدیث در باره- ذو عهد- می نویسد یعنی هیچ ذمّی در عهد و ذمّه اش کشته نمی شود و همچنین مشرکی که امان بخواهد و در دار السّلام داخل شود. حدیث دیگر از پیامبر (ص) آورده است که: «لم یبعثنی بان اظلم معاهدا و لا غیره» پیامبر (ص) فرمود: خدا مرا مبعوث نکرد که به معاهدین و نه دیگر از آنها ستم کنم و عبارت- و لا غیره- منظور کفّاری است که پیمان ترک مخاصمه برای مدّتی بسته اند، (مجمع- البحرین- 3/ 114).
(2) عهن: وجه شبه دوم در آیه: فوق پراکنده بودن اجزاء پشم است که در قیامت آسمانها و زمین و کوهها و دریاها چون ذرّات پشم زده شده پراکنده می شوند. (مجمع البحرین- 6/ 286).
ص: 663
العیب و العاب: کاری است که چیزی بوسیله آن معیوب شود یا جایی که دارای کاستی و نقص است.
عبته: آن را عیبناک و معیوب ساختم، 1- یا با کار و عمل، مثل آیه: (فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها- 79/ کهف).
2- و یا با سخن در وقتی که کسی را سرزنش کنی مثل اینکه بگویی: عبت فلانا:
او را مذمّت کردم. العیبه: جامه دادن و هر چه که در آن چیزی پنهان شود و از این معنی است سخن پیامبر علیه السّلام: (الانصار کرشی و عیبتی) «1» (انصار و گروه یارانم موضع راز من هستند).
العوج: کج شدن از حالت استواری و بر پا بودن.
عجت البعیر بزمامه: شتر را با دهانه اش برگرداندم.
فلان ما یعوج عن شی ء یهمّ به: او از چیزی که به آن توجّه می کند، و اهمیّت می دهد برنمی گردد.
عوج: با فتحه حرف (ع) کژی در چیزی که به آسانی با چشم دیده می شود مثل چوب شاخص و علامت و دیوار و مانند اینها (که کجی آنها به آسانی با یک نگاه دانسته می شود). عوج: با کسره حرف (ع) در چیزی گفته می شود که کژی آن با بصیرت و اندیشه درک شود مثل ناهمواری که در زمینی صاف باشد و یا ناصافی که فرقش که با بصیرت و فکر شناخته می شود و همچنین کژی در دین و رأی و نظر و زندگی (که شناسائیش با اندیشه است) در آیات:
__________________________________________________
(1) این حدیث بصورت «الانصار کرشی و عیبه علمی» نقل شده است یعنی انصار نگهدار دانش و علمند که بطور استعاره بیان شده است. (مجمع البحرین- 2/ 103)
ص: 664
(قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ- 28/ زمر) «1» (وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً- 1/ کهف) (الَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً- 45/ اعراف) «2» اعوج: کنایه از بد خو و بد اخلاق است. اعوجیّه: منسوب به اعوج است که اسم اسبی معروف در جاهلیّت است و (می گویند: اسبی با آن شهرت و کثرت نسل در عرب نبوده).
العود: بازگشتن به چیزی بعد از انصراف از آن که این انصراف یا دور شدن از ذات چیزی است یا انصراف از سخن و یا از قصد و عزیمت، در آیات:
(رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْها فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ- 107/ مؤمنون «3» (وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ- 28/ انعام) «4» (وَ مَنْ عادَ فَیَنْتَقِمُ اللَّهُ مِنْهُ- 95/ مائده) (وَ هُوَ الَّذِی یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ- 11/ روم) «5»
__________________________________________________
(1) قرآنی است به زبان عربی بدون انحراف و کژی در معانی آن، و هر گاه دلی بیمار و با زیغ همراه باشد مانند معاندین، مسلّما ریب، و تردید در خود را در آینه قرآن می بینند و به آن نسبت می دهند به گفته مولوی
خویش را تأویل کن نه اخبار را خار را بر کن تو نی گلزار را
(2) دور باش خدا بر ستمگران باد، همان کسانیکه مردم را از راه خدای باز می دارند و می خواهند دین را از مسیرش منحرف کنند و خودشان آخرت را انکار نمایند.
(3) سخن دوزخیان ستم پیشه است که می گویند پروردگارا ما را از این مکان بیرون بر پس اگر به کارهای ناروای گذشته مان بازگشتیم ما ستمگریم.
(4) و هر گاه از عذاب بارشان گردانند مجدّدا به همان کارهایی که نهی شده بودند برمی گردند.
(5) او کسی است که آفرینش را آغاز می کند و سپس آنرا اعاده می دهد و باز می آورد.
ص: 665
(وَ مَنْ عادَ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ- 275/ بقره) «1» (وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا- 8/ اسراء) «2» (وَ إِنْ تَعُودُوا نَعُدْ- 19/ انفال) «3» (أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا- 88/ اعراف) «4» (فَإِنْ عُدْنا فَإِنَّا ظالِمُونَ- 107/ مؤمنون) «5» (إِنْ عُدْنا فِی مِلَّتِکُمْ- 89/ اعراف) «6» (وَ ما یَکُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِیها- 89/ اعراف) (وَ الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا- 3/ مجادله) در نظر اهل ظاهر آیه: (ثُمَّ یَعُودُونَ- 3/ مجادله) این است که کسی به همسرش سوگند- ظهار- را دو باره تکرار کند و در آن صورت کفّاره آن سوگند بر او لازم می شود زیرا عبارت: (ثُمَّ یَعُودُونَ- مجادله) مثل آیه: (فَإِنْ فاؤُ- 226/ بقره) «7» است.
و در نظر ابو حنیفه: عود در ظهار این است که کسی با همسرش بعد از گفتن سوگند ظهار مقاربت و همبستری کند. و در نظر شافعی آیه: (ثُمَّ یَعُودُونَ- 3/ مجادله) یعنی همسرش را بعد از وقوع ظهار و سوگند خوردن در مدّتی که می توانست در آن مدّت او را طلاق دهند نگه داشته و انجام نداده است. بعضی از متأخرین گفته اند:
مظاهره- همان سوگند است، مثل اینکه گفته شود: امرأتی علیّ کظهر امّی ان فعلت کذا:
__________________________________________________
(1) هر کس بعد از حرام شدن ربا مجدّدا به آن باز گردد و ربا خواری را تکرار کند آنها دوزخیانند و در آتش عذاب جاودانند.
(2) خطاب به بنی اسرائیل است می گوید بعد از رحمت خدا و فضل او اگر دوباره بهمان فساد برگردید ما نیز فضل خود را از شما بازگردانیم و جهنّمرا جایگاه کافرین کرده ایم.
(3) خطاب به کفّار در جنگ بدر است، می گوید: اگر بهمان حالت جنگی برگردید ما نیز برمی گردیم، مؤمنین را یاری می کنیم هر چند که شما بسیار باشید فزونی عدّه بی نیازتان نمی کند (انّ اللّه مع المؤمنین) [.....]
(4) خطاب قوم شعیب به شعیب نبی (ع) است می گویند: شما را از دیار خویش بیرون می کنیم یا به آئین و روش ما بازگردید شعیب گفت هر چند که ما از آئین شما نفرت داشته باشیم؟
(5) سخن دوزخیان است که می گویند پروردگارا ما را از عذاب بیرون آر اگر به کارهای گذشتمان بر گشتیم ستمکاریم.
(6) سخن شعیب است به قوم گمراهش که می گوید اگر پس از اینکه خدا ما را از کیش شما نجات داد، بدان بازگردیم بخدا افتراء زده ایم.
(7) پس اگر از سوگندی که خورده اند بازگشتند.
ص: 666
(اگر فلان کار را انجام دادم همسرم بر من حرام شود). پس هر گاه آن را انجام داد و به سوگندش وفا نکرد کفّاره سوگندی که خداوند در این مورد بیان کرده است بر او لازم می شود.
و در آیه: (ثُمَّ یَعُودُونَ لِما قالُوا- 3/ مجادله) «1» به فعلی که بر آن سوگند خوردند که انجام نمی دهد حمل می شود مثل اینکه گویی- فلان حلف ثمّ عاد: در وقتی که آنچه را که برایش سوگند خورده انجام دهد.
اخفش «2» می گوید: عبارت: (لِما قالُوا- 3/ مجادله) در آیه فوق به عبارت (فَتَحْرِیرُ رَقَبَهٍ- 3/ مجادله) که در پایان آمده است مربوط می شود و این معنی، قول اخیر را تقویت می کند، گفت لازم بودن این کفّاره در وقتی است که به سوگند وفا نکند مثل
__________________________________________________
(1) در آیه فوق- ظهار و مظاهره- که هر دو مصدر باب مفاعله هستند به سنّتی جاهلی اشاره شده است که در موقع اختلاف با همسران خویش، جمله ای بصورت صیغه طلاق مثل: انت علیّ کظهر امّی، یعنی تو بر من مثل پشت مادرم هستی کنایه از اینکه از آن به بعد بر من حرامی ادا می کردند به خیال اینکه او را جدا کرده و طلاق داده اند و قرآن برای بطلان این عبارت و این عمل در آیه دوّم سوره مجادله می فرماید: (الَّذِینَ یُظاهِرُونَ مِنْکُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ- 2/ مجادله) کسانی که در باره زنان خویش ظهار را به زبان می آورند زنانشان مادران آنها نمی شوند و مادرانشان جز آنها را زائیده اند نیستند و این ظهار سنّتی دروغ و ناروا است و سپس آیه فوق را بیان می کند، کسانی با گفتن آن عبارت از زنان خویش جدا می شوند و سپس به گفته خود و آنچه گفته اند باز می گردند پیش از آنکه با زنانشان تماس حاصل کنند بایستی کفّاره بدهند (وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ) خدای از کارهایی که می کنید آگاه است.
(2) اخفش به سه نفر از دانشمندان علم نحو اطلاق می شود:
1- ابو الخطاب عبد الحمید استاد سیبویه و ابو عبید، معروف باخفش اکبر 2- ابو الحسن سعید بن مسعده مجاشعی شاگرد خلیل و سیبویه.
3- ابو الحسن علی بن سلیمان شاگرد سیبویه و اخفش، ولی بیشتر اخفش، اخفش اوسط است نامش سعید بن مسعده معروف به ابو الحسن اخفش، ساکن بصره و نحو را بر سیبویه خوانده است در حالیکه از او مسن تر بود مذهبش معتزلی و از کلبی و نخعی حدیث نقل کرده است. ابو حاتم سجستانی از اخفش روایت کرده مدّتی در بغداد ساکن شد و کتبی تألیف کرد همین که سیبویه و کسائی با هم مناظره کردند به اهواز رفت در معانی قرآن کتابی نوشته است همانطور که- فرّاء- چنین کتابی نوشته. در پنهانی کتاب سیبویه را بر کسائی خوانده و 70 دینار به او داده و مبرّد از حال او می گوید او در کلام جدل داناترین بود، آثارش کتاب الاوساط فی النّحو- معانی القرآن- المقائیس فی النّحو- الاشتقاق- العروض- الاصوات، در سال 251 ه ق وفات نمود (بغیه الوعاه 1/ 590).
ص: 667
لزوم کفّاره بیان کننده در سوگند به خدای و وفا نکردن به آن است که در آیه:
(فَکَفَّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَهِ مَساکِینَ 89/ مائده) بیان شده.
(اعادَه) الشّی ء: مثل اعاده سخن و غیر آن است یعنی تکرار آن چیز در آیات:
(سَنُعِیدُها سِیرَتَهَا الْأُولی- 21/ طه) (أَوْ یُعِیدُوکُمْ فِی مِلَّتِهِمْ- 20/ کهف) «1» عاده: اسمی است برای تکرار کار و حالت انفعالی تا اینکه انجام آن فعل و انفعال بر انسان آسان می شود و مثل طبیعت و سرشت در می آید از این رو گفته شده: العاده طبیعه ثانیه.
(عِید:) چیزی است که هر بار پس از بار دیگر برمی گردد دو عید در شریعت اختصاص به عید فطر و عید قربان دارد «2» و چون روز عید در شریعت برای سرور و شادی قرار داده شده، چنانکه پیامبر (ص) خبر داد: «ایّام اکل و شرب و بعال» (ایّام عید، ایّام خوردن و نوشیدن و شوی و همسر گزینی و سرور و مزاح با همسران است) لذا نام عید برای هر روزی که مسرّت در آن باشد بکار می رود و بر این اساس سخن خدای تعالی است که:
(أَنْزِلْ عَلَیْنا مائِدَهً مِنَ السَّماءِ تَکُونُ لَنا عِیداً- 114/ مائده) «3» و نیز- عید- هر حالتی است از (اندوه و غم و اندیشه) که به انسان بازمی گردد
__________________________________________________
(1) سخن اصحاب کهف بعد از برخاستن از خواب است که می گویند یکی را برای خرید غذا به شهر بفرستیم و دقّت کنید کسی از کار ما آگاه نشود که اگر مردم شهر به ما دست یابند یا سنگسارمان می کنند یا به کیش و آئین خویش اعاده تان می دهند.
(2) در حدیثی آمده است «انّما جعل یوم الفطر العید لیکون للمسلمین مجتمعا تجتمعون فیه فیحمدون اللّه علی ما منّ علیهم و لأنّه اوّل یوم من السنّه یحلّ فیه الاکل و الشّرب».
یعنی: روز فطر، عید قرار داده شده تا برای مسلمین مرکز اجتماعی باشد که در آن روز گرد هم آیند سپس حمد خدای را برای نعمتی که بر ایشان ارزانی داشته بجای آیند زیرا روز اوّل سال است که در آن خوردن و نوشیدن حلال است. و در خبر دیگر آمده است: «الزموا التّقوی، و استعیدوها» یعنی پارسایی را ملازمت کنید تا برای شما عادت شود.
(3) تقاضای حضرت عیسی (ع) از خدای است که می گوید پروردگارا از آسمان مائده ای بر ما نازل فرما
ص: 668
و انسان را فرا می گیرد.
عائده: هر سودی که از چیزی به انسان عاید شود و برسد.
(مَعاد:) در معنی بازگشتن است و همچنین زمانی که در آن بازمی گردند و نیز برای مکانی است که به آنجا بازمی گردند (معاد هم اسم مصدر است و هم اسم زمان و مکان).
خدای تعالی گفت: (إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ 85/ قصص) گفته شده مقصود مکّه است و صحیح آن چیزی است که امیر المؤمنین علی (ع) به آن اشاره کرده است و ابن عبّاس آن را ذکر نموده به اینکه معاد در آیه اخیر اشاره به بهشتی است که خداوند بنی آدم را بالقوّه در آن بهشت آفریده است و در تبار و نسل او هم بالقوّه چنین حالتی هست «1» و آن معنی آشکار شده است آنجایی که گفت:
(وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ ...- 127/ اعراف) (عَود:) شتر بزرگسال به اعتبار بازگشتنش به کار و حرکت یا بازگشتن و رسیدن به سالهای زیاد عمر پشت سر هم، در صورت اوّل به معنی فاعل است و در وجه دوّم به معنی مفعول و نیز- عود- راه قدیمی که مسافرت و سفر به آن راه برمی گردد و اعاده می شود و یکی از معانی عود عیادت بیمار است. عیدیّه: شتری که به نرینه ای منسوب است که آن را- عید- گویند. عود- گفته شده در اصل چوبی است که چون از درخت بریده شود خوشبو و معطّر است و به ظرف آتشی هم که برای مهمان آماده می کنند و همچنین برای بخور دادن در آن آتش واژه عود اختصاص یافته است.
(عوذ:) العوذ: پناه بردن بغیر و پیوسته شدن به او، می گویند عاذ فلان بفلان: او به فلانی پناه
__________________________________________________
که برای حاضرین و آیندگان ما عید و آیه ای از تو باشد.
(1) چنانکه در خلقت آدم هم فرمود: (اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّهَ 35/ بقره) که اگر بنی آدم یا انسان تخطّی از فرمان خدا نکند همواره در بهشت فطری است مگر اینکه آدم نافرمان و تابع هوس شود که بناچار از بهشت فطرت رانده می شود.
ص: 669
برد، و از این معنی است آیات:
(أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلِینَ- 67/ بقره) (وَ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ- 20/ دخان) «1» (قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ- 18/ فلق) (إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ
- 18/ مریم) اعذته باللّه اعیذه: او را به خداوند پناه می دهم، گفت:
(إِنِّی أُعِیذُها بِکَ- 36/ آل عمران) «2» و آیه: ( (مَعاذَ اللَّهِ) 23/ یوسف) «3» یعنی به خدا ملتجی می شویم و به او پناه می بریم و از او یاری می خواهیم که آن کار را انجام دهیم و از انجام آن بدی و زشتی دوری می جوئیم.
عوذه: افسون و چیزی است که به آن پناه می برند و از این معنی تمیمه و رقیه (دعای باز و بند کودکان) را- عوذه- گفته اند، عوّذه- وقتی است که او را حفظ کند.
عائذ: هر مادر که طفلی بدنیا می آورد و تا هفت روز او را عائذ- می نامند (پناه دهنده کودک).
__________________________________________________
(1) سخن حضرت موسی به فرعون و فرعونیان است که می گوید با اینکه دلیلی روشن برای هدایت شما آورده ام اگر سنگسارم کنید، دلیلی روشن برای هدایت شما آورده ام و اگر سنگسارم کنید به پروردگارم و پروردگار شما پناه می برم.
(2) سخن زن عمران یا مادر مریم است که پس از تولّد مریم (س) می گوید خداوندا او را مریم نامیدم و از شرّ شیطان او را و ذرّیه اش را در پناه تو قرار می دهم و به تو می سپارم.
(3) صاحب مجمع البحرین حدیث را در ذیل واژه- عوذ- چنین نقل می کند که «نعوذ بک من الفقر» یعنی از اینکه نیازمند مردم شویم بتو پناه می بریم، و از کسالت یعنی انگیخته نشدن نفس برای کار نیک، و از عجز یعنی نداشتن توانایی، و از پیری برای اینکه دوران سست ترین سالهای زندگی است، و از اختلال عقل و حواس، و از عجز در بسیاری عبادت، و از ترس برای اینکه مانع می شود که بر عاصیان و گناهکاران سخت بگیریم، و از کبر و خود بینی برای اینکه به غیر تعظیم کنیم. کبر- با سکون حرف (ب) یعنی بزرگداشتن و با فتحه حرف (ب) کبر یعنی پیری است که در همه موارد فوق عبارت: اعوذ بک من الکسل من العجز من الهرم و من اختلال العقل من الجبن و من الکبر- بیان شده است، و چه نیاتی و تلقینی متعالی و شکوهمند از جهت روان انسانی است. [.....]
ص: 670
العوره: عورت انسان یا شرمگاه که کنایه ای است از عار و نیز- عوره- چیزی است که از آشکار شدنش عار یا مذمّت به انسان می رسد و لذا زن- عوره- نامیده شده.
عوراء: از این معنی است یعنی کلمه زشت و کار قبیح.
عورت عینه عورا و عارت عینه عورا: بینایی یک چشمش از بین رفته است عوّرتها: نابینایش کردم و از این معنی عبارت: عوّرت البئر: چاه را با خاک پر کردم تا آبش خشک شود، استعاره شده است.
اعور: کلاغ، بخاطر تیز بینی او، که این معنی عکس و خلاف معنی اوّل واژه است، شاعر گوید: و صحاح العیون یدعون عورا (چشمهای سالم را نابینا می نامند) یا (بر عکس نهند نام زنگی کافور) (عَوار) و عوره: پاره بودن چیزی مثل پارچه و شکاف و رخنه در دیوار خانه و مانند اینها، خدای تعالی گفت: (إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَهٌ وَ ما هِیَ بِعَوْرَهٍ 13/ احزاب) یعنی خانه هامان خلل برداشته و کسی که بخواهد به آنها دست یابد ممکن است. «1»
فلان یحفظ عورته: یعنی سستی و خلل عورت خود را حفظ می کند و می پوشاند، گفت: (ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ- 58/ نور) یعنی نیمروز و آخر شب و بعد از نماز عشاء (در این سه وقت بدون اجازه و سر نزده نباید به استراحتگاه همسران، پدر و مادر، فرزند و همسرش یا دختر و همسرش و غیره وارد شد.) (الَّذِینَ لَمْ یَظْهَرُوا عَلی عَوْراتِ النِّساءِ 31/ نور) یعنی کسانی که به سنّ بلوغ نرسیده اند.
سهم عائر: تیری که معلوم نیست از کجا می آید.
__________________________________________________
(1) سخن کسانی است که برای رفتن به جنگ بهانه می آوردند، که خانه های ما نامطمئن است در حالیکه چنین نبوده.
ص: 671
(لفلان عائره عین من المال: آنقدر مال و ثروت دارد که چشم را خیره می کند.
معاوره: در معنی استعاره است.
عاریّه: بر وزن فعلیّه از همان معنی است یعنی به عاریت گرفتن و لذا گفته می شود: تعاوره العواری: چیزی عاریه به او رسید، بعضی گفته اند تعاوره عواری:- از- عار- است، زیرا به عاریت دادن ملامت بار است سرزنش ببار می آورد. چنانکه در مثل آمده است: «قیل للعاریّه أین تذهبین فقالت: اجلب الی اهلی مذمّه و عارا» «1».
به عاریّه گفتند کجا می روی، گفت: به جایی که عار و سرزنش برای صاحبم جلب کنم، گفته شده این درست نیست از جهت اینکه اشتقاق عاریّه از- عار، یعور- است (واوی است) به دلیل- تعاورنا- ولی واژه- عار- معنی مذمّت (یایی است) چنانکه می گویند:
عیّرته بکذا: سرزنشش کردم.
العیر القوم: کسانی که بارهای خواربار و غذا همراه دارند (کاروانهای مواد غذایی) که اسمی است برای پیادگان و ستورانی که حمل کننده خوار و بارند هر چند که در مورد هر کدام جداگانه به کار می رود، در آیات:
(وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ- 94/ یوسف) (همینکه کاروان جدا شد) (أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ- 70 یوسف) (الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها- 82/ یوسف) عیر: گور خر، و نیز- عیر- برآمدگی پشت پای و مردمک چشم، و بن غضروف
__________________________________________________
(1) ضرب المثل «عاریّه اکتسب اهلها ذمّا» چیز عاریه ای که برای صاحبش مذمّت حاصل می کند در باره شخص ناسپاس می گویند که در برابر نیکی نیکوکار او را مذمّت هم می کند در اصل چنین بوده که عدّه ای چیزی را به عاریه گرفتند سپس در موقع بازگرداندن آن از آن چیز عیبجویی و مذمّت هم کردند. (مجمع الامثال- 2/ 31)
ص: 672
گوش، و هر چه بر روی آب از کف و خاشاک هست، و برجستگی میان پیکان هر چند که بکار بردن همه این معانی در آن واژه صحیح است ولی در مناسب بعضی از آنها نسبت به بعض دیگر اشکال هست.
عیار: اندازه گرفتن پیمانه و میزان، و از این معنی است:
عیّرت الدّنانیر: دینارها را ناقص و عیب دار کردم.
عیّرته: از عار و ننگ مذمّتش کردم. تعایر بنو فلان: گفته شده معنیش این است که عیب یکدیگر برشمردیم.
تعاطوا العیاره: کار سخت و دشوار در رهایی و نجات یافتن.
عارت الدّابّه تعیر: وقتی است که ستور و حیوان فرار کند.
فلان عیّار: او گریز پا و دوره گرد و بیکاره است.
عیسی اسم علم است و اگر عربی شمرده شود امکان دارد از عبارتی باشد که می گویند: بعیر اعیس و فاقه عیساء: جمعش- عیس است- یعنی شتری سپید که تیرگی مویش سپیدی بدنش را فرا می گیرد، یا از عیس بمعنی نطفه است. می گویند:
عاسها یعیسها: باردارش کرد.
العیش: زندگی مخصوص جاندار که اخصّ از واژه- حیات- است زیرا حیات در باره خدای تعالی، و فرشته و موجود جاندار هم گفته می شود.
واژه- معیشه- برای چیزی است که با آن زندگی می شود و از- عیش مشتقّ شده، در آیات:
(نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا 32/ زخرف) (مَعِیشَهً ضَنْکاً- 124/ طه)
ص: 673
(لَکُمْ فِیها مَعایِشَ- 10/ اعراف) (وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ- 10/ اعراف) و در باره بهشتیان گفت: (فَهُوَ فِی عِیشَهٍ راضِیَهٍ- 7/ قارعه) پیامبر علیه السّلام فرمود: «لا عیش الّا عیش الآخره» «1».
العائق: باز دارنده از هر چیزی که اراده خیر در آن می شود و از این معنی است عبارت: عوائق الدّهر: موانع روزگار و بازدارنده ها از زندگی.
عاقه و عوّقه و اعتاقه: او را منع کرد و بازداشت، در آیه (قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ- 18/ احزاب) «2» یعنی کسانی که از راه خیر مانع می شوند و دیگران را بازمی دارند.
رجل عوق و عوقه: مردی که مردم را از خیر و نیکی مانع می شود.
یعوق: نام بتی است.
عاله و غاله: در معنی بهم نزدیکند- عول- در چیزی است که هلاک می کند و نیز- عول- در چیزی که سنگینی می کند، می گویند: ما عالک فهو عائل لی: هر چیزی که تو را سنگین کند برای هم دشوار است و از این معنی است- عول- بیش از نصف گرفتن، خدای تعالی گوید: (ذلِکَ أَدْنی أَلَّا تَعُولُوا- 3/ نساء) «3» عالت الفریضه: زیاده بر نصّ، فریضه انجام داد. «4»
__________________________________________________
(1) در حدیثی دیگر آمده است «لا خیر فی العیش الّا لرجلین: رجل یزداد کلّ یوم خیرا و رجل یتدارک منیه بالتّوبه» زندگی حقیق برای دو شخص صادق است 1- کسیکه هر روز خیری افزون انجام می دهد 2- کسیکه با توبه مرگ را تدارک می بیند و آماده می شود.
(2) مربوط به کسانی است که دیگران را از رفتن به جنگ مانع می شدند و آنها را مأیوس می کردند.
(3) اگر بترسید که در میان همسرانتان عدالت کنید فقط یک زن داشته باشید و این عمل برای این که ظلم و زیاده روی نکنید بهتر است.
(4) عالت الفریضه: حساب افزون شد و بالا رفت. (المحکم/ ابن سیده 2/ 258).
ص: 674
تعویل: اعتماد و اتّکال نمودن به دیگری در هر چیزی که دشوار و سنگین است و از این معنی واژه عول- است یعنی کار ناهنجار.
ویله و عوله: وای و شیون بر او.
عیال: مفردش عیل- است یعنی چیزی سنگین.
عاله: سنگینی و فشار زندگی را تحمّل کرد و از این معنی است سخن پیامبر (ص) که: أبدأ بنفسک ثمّ بمن تعول» «1».
اعال: اهل و عیالش زیاد شد.
آیه: (وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَهً- 28/ توبه) اگر از فقر می ترسید عال الرّجل: وقتی است که فقیر و بینوا شود.
عال، یعیل، عیله: اسمش- عائل- است یعنی درویش و نیازمند شد و امّا- اعال- وقتی است که خانواده کسی و یاران و فرزندانش زیاد شود (از عال- یعول- واوی است). و آیه: (وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنی- 8/ ضحی) یعنی فقر نفس را از تو دور کرد و برای تو بزرگترین توانگری، و بی نیازی و غنی را قرار داد و از همین معنی است که پیامبر علیه السّلام فرمود:
«الغنی، غنی النّفس» (توانگری و بی نیازی حقیقی بی نیاز بودن نفس و جان از غیر خدا است، و این
__________________________________________________
(1) تمام حدیث فوق چنین است: «ابدأ بنفسک فتصدّق علیها فانّ فضّل شی ء فلاهک فان فضل شی ء عن اهلک فلذی قرابتک فهکذا ابدا عن تعول» هزینه و بخشش را از خویش آغاز کن و صرف کن اگر فزون آمد به کسان خود اگر از آن هم فزونتر بود به خویشاوندانت و همچنین به کسیکه به او اعتماد داری، و از عیال خویش آغاز کن.
ص: 675
حدیث شریف تفسیر آیه اخیر است که راغب رحمه اللّه آن را بیان داشته است).
ما عال مقتصد: میانه رو، محتاج و نیازمند دیگران نمی شود. گفته شده معنی آیه:
(وَ وَجَدَکَ عائِلًا فَأَغْنی- 8/ ضحی) این است که خداوند ترا محتاج رحمت و آمرزش خویش یافت و با مغفرتش از ناروای گذشته و آینده در باره تو ترا با اتمام نعمت خویش بی نیاز ساخت (به راهی راهبریت نمود و پیروزی ارجمندی به تو ارزانی داشت و ینصرک اللّه نصرا عزیزا).
العام: مثل واژه- سنه- است یعنی سال، ولی واژه (سنه) بیشتر در سالی که در آن سال قحطی و سختی است بکار می رود و لذا از- جدب- یعنی قحطی به- سنه- تعبیر می شود و واژه- عام- در سالی ایست که فراوانی و آسایش در آن است (و فراوانی و نعمت عمومیّت دارد). در آیات:
(عامٌ فِیهِ یُغاثُ النَّاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ- 49/ یوسف) «1» (فَلَبِثَ فِیهِمْ أَلْفَ سَنَهٍ إِلَّا خَمْسِینَ عاماً- 14/ عنکبوت) «2» در آیه اخیر نام بردن واژه- سنه- که مستثنی منه است و سپس مستثنی به واژه عام- برای پنجاه سالی که استثناء شده است لطیفه ای است که جای بحث اش ان شاء اللّه بعد از این کتاب. «3»
عوم: شناوری است، گفته شده سال را از این جهت- عام- گویند که خورشید
__________________________________________________
(1) تعبیر خوابی است که حضرت یوسف نمود، می گوید «سپس بعد از آن سال پر نعمت می آید که مردم یاری می شوند و از سختی نجات می یابند».
(2) مربوط به رسالت حضرت نوح است که می گوید 950 سال در میانشان درنگ نمود.
(3) خداوند پس از بیان حال کفّار و اینکه هرگز رها شده بخود نیستند در سختی و آزمونها قرار می گیرند برای تسلّی خاطر پیامبر (ص) و مؤمنین داستان حضرت نوح و زمانی طولانی را که آن پیامبر (ع) با دیدن سختی ها و نارواها از قومش یعنی 950 سال تحمّل مشکلات نمودن آن حالت را با واژه سنه- که روشنگر سختی و مشکلات است یادآوری می کند تا پیامبر و یارانش در طول تاریخ چه در صدر اسلام و چه
ص: 676
در تمام بروجش در حرکت و شناوری است و بر معنی شناوری در واژه- عوم- آیه:
(وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ- 40/ یس) دلالت می کند.
العون: همان یاری و پشتیبانی است یعنی- معاونه و مظاهره (که هر دو مصدر در همان معنی همیاری است) می گویند که فلان عونی: معین و یاور من است.
اعنته: یاریش کردم، در آیات: (فَأَعِینُونِی بِقُوَّهٍ- 95) «1» (وَ أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ- 4/ فرقان).
(تَعاوُن): همکاری و همیاری است، گفت: (تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده) «2».
(استِعانَه:) یاری خواستن. گفت: (اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ- 45/ بقره) «3».
(عَوان:) میانسال، که بطور کنایه به زن سالمند به اعتبار سخن شاعر که می گوید:
__________________________________________________
قرون بعد در ایمان و عمل و اقامه احکام اسلام هر چه فزونتر در ایمان قوی و راسختر و در عمل استوارتر و در جهاد و تلاش قیام کننده تر امّا از جنبه لفظی و ادبی تکرار ننمودن- سنه- از بلاغت قرآنی است مگر اینکه تکرار لفظ برای بزرگی مقصود و منظور از سوی گوینده باشد (کشّاف 3/ 436).
(1) مرا با نیرو یاری دهید.
(2) یعنی در نیکی و تقوی یکدیگر را یاری رسانید و در گناه و ستمگری یکدیگر را یاری و کمک ندهید. واژه تعاون که در هزار و چهار صد سال قبل با این شرایط عالی انسانی ذکر شده، امری است بنیانی و زیر بنای امور اجتماعی حکومت اسلامی، و واژه ای است مکتبی، که در فرهنگ گذشته اروپائیان چنین واژه ای با چنین قدمت تاریخی سابقه ندارد و همانند واژه های (حزب- شوری- نفی تکاثر- نفی استثمار- رشد و کمال) ویژه مکتب اسلام است که بعد از قرنها فرنگیان آنرا از متون اسلامی استفاده کرده و به کشورهای اسلامی با طمطراق سوغات آوردند و به گفته صاحب بن عبّاد بایستی بگوئیم: هذه بضاعتنا ردّت الینا: اینها همه سرمایه های معنوی و سیاسی و اجتماعی خود ماست که بر ما برگشته است، متأسّفانه اساس تعاون و پیمانهای دوستی و همیاری که امروز میان دولت ها هست برای غلبه بر سایرین و اعمال ستمگرانه و بهره کشی از مستضعفین جهان است و لذا قرآن مسلمانان را از ورود به چنان تعاون و همپیمائی با ستمگران و گناهکاران که نتیجه اش خونریزی به غیر حقّ و چیرگی بر ضعفاست بر حذر می دارد و با اعجازی لفظی و ادبی پس از جنبه مثبت آن می گوید: (وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ- 2/ مائده).
(3) از روزه و نماز و پایداری در راه انجام آنها یاری جوئید، یعنی نیرومندی در اراده و قدرت روحی که [.....]
ص: 677
فان اتوک فقالوا انها نصف فانّ امثل نصفیها الّذی ذهبا
(همین که به سوی تو آمدند گفتند زنی است میانسال و پیر که به راستی نیمی از عمرش که گذشته است بیشتر است).
و گفت: (عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ- 68/ بقره). «1»
عوان: بطور استعاره برای جنگی که تکرار شده و در آن پیش دستی شده بکار می رود. عوانه: نخل کهن. عانه: گله گورخر، جمعش- عانات و عون- است.
عانه الرّجل: موی زهار یا موی شرمگاه، تصغیر عانه- عوینه- است.
العین: چشم، در آیات:
(وَ الْعَیْنَ بِالْعَیْنِ- 45/ مائده) (لَطَمَسْنا عَلی أَعْیُنِهِمْ- 66/ یس) (وَ أَعْیُنُهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ- 92/ توبه) «2» (قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَکَ- 9/ قصص) (کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها- 40/ طه) می گویند- عین- در معنی جاسوس- و مراقب و ناظر به چیزی است فلان بعینی: او را نگه می دارم و سرپرستی می کنم مثل اینکه می گوئی: هو بمرأی
__________________________________________________
لازمه حیات سعادتمندانه و موّفق است با یاری جستن از صبر و صلاه میسور است و الصّوم: عون علی العفّه روزه گرفتن برای عفّت و پاکدامنی یار و یاوری است. (اساس البلاغه- 317).
(1) یکی از نشانه های گاوی است که مورد سؤال بنی اسرائیل بود، می گوید نه پیر باشد و نه جوان بلکه میانسال.
(2) در باره آن عدّه از مؤمنین صدیق مسکین است که به حضور پیامبر آمدند و برای رفتن به جبهه جنگ مرکب سواری خواستند و پیامبر (ص) گفت چیزی ندارم به شما بدهم در حالیکه از اندوه دیدگانشان پر از اشک بود رفتند که چیزی برای خرج کردن در جبهه جنگ نداشتند اینچنین یاران و مؤمنین دین خدای را چون کوهی استوار پاس داشتند و یاری نمودند.
ص: 678
منّی و مسمع: او در جلوی دیدگان من است، می بینمش و سخنش را می شنوم که کنایه از حفظ و حراست او از سوی تو است، در آیات:
(فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا- 48/ طور) (تَجْرِی بِأَعْیُنِنا- 14/ قمر) (وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا- 37/ هود) یعنی در جائیکه می بینم و حفظ می کنیم. و آیه:
(لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی- 39/ طه) یعنی با نگهبانی، و نگه داری من. عین اللّه علیک: در رعایت و حفظ خدای باشید (جمله دعائیّه است) و گفته اند معنی این عبارت دعائیّه این است که، تو خود او را با سپاهیانی که حفظش می کنند نگهدار. جمع عین- اعین و عیون- است در آیات:
(وَ لا أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ- 31/ هود) «1» (رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیَّاتِنا قُرَّهَ أَعْیُنٍ- 74/ فرقان) «2» واژه- عین- برای معانی گوناگون با دیدگاههای مختلف، از چشم که عضوی از بدن است استعاره می شود و نیز برای سوراخ و روزنه مشک آب و توشه دان که تشبیهی است به چشم و ریزش آب از آن.
سقاء عیّن و معین: مشتق از- عین- است در وقتی که آب از مشک جاری می شود. عیّن قربتک: چیزی در مشک بریز تا اثر دوخت و منفذ آن را مسدود کند.
تجسّس کننده را هم- عین- گویند که تشبیهی است در نظر کردن و نگریستن با چشم، مثل اینکه زن را عورت و مرکوب را- ظهر- می نامند، مثلا می گویند: اما
__________________________________________________
(1) سخن نوح پیامبر است که بقوم نافرمانش می گوید من نمی گویم خزائن نزد من است یا من غیب می دانم و یا فرشته ام، و نیز نمی گویم به کسانی که در چشم شما خوار می نمایند خداوند به آنها خیر نمی دهد خدای بهتر می داند در دلهاشان چیست.
(2) دعا و تقاضای عباد الرّحمن یا برترین انسانها، و پرستندگان خدای رحمن است که پس از انجام و ایجاد تمام شرایط اخلاقی و اجتماعی و سیاسی در خود در پایان می گویند: پروردگارا از همسران، و تبار ما نور چشمانی قرار ده و ما را پیشوای متّقین گردان.
ص: 679
مالک زنی و مرکوبی است هر چند که مقصود، آن عضو (پشت اسب و عورت) نباشد.
طلا- را هم عین گویند، چون بهترین فلز است به چشم تشبیه شده است همانطور که چشم برترین و بهترین عضو بدن است.
اعیان القوم: افاضل و برترینهای ملّت.
اعیان الاخوه: پسرانی که از یک پدر و مادرند. بعضی گفته اند هر گاه واژه عین در معنی ذات شی ء بکار رود می گویند:
کلّ ماله عین: تمام دارائیش نقدینه است، مثل بکار بردن- رقبه در باره بردگان و نامیدن زن به عورت، از آن جهت که مقصود از آن همان است که گفته می شود. منبع و چشمه آب را هم- عین- گویند که تشبیهی است به آبی که در چشم است و از عبارت: عین الماء: چشمه آب اصطلاح ماء معین: آب گوارای جاری که برای بیننده ظاهر و روشن است عیّن: سؤال کننده و پرسش گر، در آیات:
(عَیْناً فِیها تُسَمَّی سَلْسَبِیلًا- 18/ انسان) «1» (فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً- 12/ قمر) (فِیهِما عَیْنانِ تَجْرِیانِ- 50/ رحمن) (ْنانِ نَضَّاخَتانِ
- 66/ رحمن) «2» (وَ أَسَلْنا لَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ- 12/ سباء) «3» (فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ- 57/ 45/ حجر) (مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ- 57/ شعراء) (فِی جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ- 25/ دخان)
__________________________________________________
(1) اشاره به چشمه ای است در بهشت که سلسبیل نامیده می شود.
(2) دو چشمه جوشان.
(3) برای سلیمان چشمه ای از مس روان ساختیم.
ص: 680
عنت الرّجل: به چشمش زدم مثل واژه های- رأسته و فأدته: (به سرش زدم- به دلش زدم). عنته: با چشم زدمش مثل- سفته: با شمشیر زدمش، عبارت زدن با چشم گاهی مقصود عضوی است که زده شده مثل- رأسته و فأدته (به سر و دلش زدم) و گاهی مقصود عضوی است که حالت و وسیله زدن است و در حکم- سفته و رمحته است (با شمشیر و سر نیزه زدمش) و بر دو معنی فوق عبارت- یدیت- است در وقتی که به دستش بزنی یا با دستت او را بزنی.
عنت البئر: به چشمه و مجرای آب چاه رسیدم، در آیه گفت: (إِلی رَبْوَهٍ ذاتِ قَرارٍ وَ (مَعِینٍ)- 50/ مؤمنون) (اشاره به قرارگاه مرتفع امن با آب گوارایی است که حضرت عیسی و مادرش را خداوند در آن مکان ایمنی داد) در آیه: (فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ- 30/ ملک) گفته شده حرف (م) در (معین) اصلی است و از- معنت است. واژه عین بطور استعاره در کجی و انحراف میزان و وسیله سنجش هم بکار می رود، گاو وحشی را بخاطر زیبائیش- اعین و عیناء- گویند جمعش- عین- است که زن هم به آن تشبیه شده، در آیات:
(قاصِراتُ الطَّرْفِ عِینٌ- 48/ صافّات) (وَ حُورٌ عِینٌ- 22/ واقعه).
الاعیاء: عجز و ناتوانی است که از راه رفتن زیاد به بدن می رسد.
العیّ: عجزی که از عهده دار شدن کار و سخن به انسان دست می دهد، در آیات:
(أَ فَعَیِینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ- 15/ ق) «1» (وَ لَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ- 33/ احقاف) «2»
__________________________________________________
(1) باغات و چشمه سارها و کشتزارها که اشاره به نعمت های آماده برای انسانهاست تا در آنها تفکّر و اندیشه کنند و بر سر سفره ای اینچنین پر نعمت، میزبان خویش را بشناسند و سپاس گویند.
(2) آیا از خلقت نخستین این اقوام گستاخ و کفر پیشه مثل: (عاد- ثمود- قوم نوح- فرعون) عاجزیم که اینان از خلقت جدید بعد از مرگ در شبهه هستند.
ص: 681
و از این معنی است عبارت: عیّ فی منطقه عیّا فهو عیی: از سخن گفتن درست عاجز است.
رجل عیایاء طباقاء: وقتی است که از کار و سخن درمانده شود.
داء عیاء: درد بی درمان که دوایی ندارد.
و اللّه اعلم پایان کتاب العین (در آستانه اذان مغرب).
)
ص: 682
الغابر: درنگ کننده بعد از گذشتن آن چیزی که با او بوده، در آیه: (إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغابِرِینَ- 171/ شعراء) «1» یعنی در میان کسانی که عمرشان طولانی شده بود و نیز گفته شده آن پیر زن در میان کسانی باقیماند که با لوط پیامبر (ع) از شهر بیرون نرفته بودند در میان کسانی که بعد از اتمام حجّت پیامبرشان در عذاب ماندند، در آیات:
(إِلَّا امْرَأَتَکَ کانَتْ مِنَ الْغابِرِینَ- 33/ عنکبوت) (قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِینَ- 60/ حجر) (هر دو آیه اخیر در باره همسر لوط پیامبر (ع) است که در عذاب باقی ماند) غبره:
تتمّه و باقیمانده شیر در پستان، جمعش- اغبار است. غبر: حائض و دشتان شدن، و نیز- غبر: شب.
غبار: باقیمانده از خاکی به هوا برخاسته است که وزن لفظی آن بر مبنای دخان و عثار و مانند اینهاست (دود و خاک) که اثرشان باقی می ماند. غبر الغبار: گرد و غبار برخاست، گذرنده و باقیمانده را نیز غابر- گویند، اگر این دو معنی برای- غابر-
__________________________________________________
(1) پیامبر قوم لوط و کسانش را از عذاب نجات دادیم مگر پیر زنی که از باقیماندگان در میان فاسقین بود.
ص: 683
صحیح باشد گذرنده، و ماضی را به تصوّر دور شدن و گذشتن غبارش از سطح زمین- غابر- گویند و به باقیمانده هم به تصوّر باقیماندن غبار بعد از گل و خاک- غابر- گفته اند.
از واژه- غبار- (غَبَرَه)- مشتق شده است یعنی اثر غبار گونه ای که در چیزی به رنگ دود و غبار باقی می ماند، در آیه گفت: (وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْها غَبَرَهٌ- 40/ عبس) «1» کنایه از دگرگونی و تغییر چهره ها در اثر غم و اندوه است، مثل آیه: (ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا- 58/ نحل) «2».
غبر، غبره و اغبرّ، اغبارّ: تیره و تار و گرد آلود شد، طرفه بن عبد می گوید: رایت بنی غبراء لا ینکروننی. «3»
بنی غبراء: فرزندان بیابان و خاک نشینان (چون از بینوایی و فقر روی بر خاک می نهند و می خوابند، آنها را یاران و فرزندان خاک نامیده اند) مثل عبارت- بنو السّبیل: راهگردانان و بی خانمانها.
داهیه غبراء: رویداد تاریک و اندوهبار که یا از عبارت- غبر الشّی ء وقع فی الغبار- است که گویی که مصیبت و حادث چهره انسان را تغییر داده است و یا- از غبر- یعنی باقیمانده است و لذا- داهیه غبراء- به معنی بلای سخت و حادثه و رویدادی است پایدار که اثرش باقی است و یا از- غبره اللّون- است، پس آن مثل عبارتی است که می گویند:
داهیه زبّاء: بلای سخت و دشوار و یا از- غبره اللّبن- است یعنی ته مانده شیر در
__________________________________________________
(1) بعضی چهره ها در آن روز روشن است و چهره هایی که بر آنها تیرگی و تاریکی هست.
(2) اشاره به یکی از روحیّات غلط جاهلیّت عرب قبل از اسلام است می گوید: هر گاه بشارت نوزاد دختر به او دهند چهره اش تار و اندوهگین می شود.
(3) مصراع فوق از معلقه طرفه بن عبد شاعر قبل از اسلام است می گوید:
رایت بنی غبراء لا ینکروننی و لا اهل هذاک الطّراف الممّدد
وقتی از قبیله ام جدا شدم دیدم فقراء و مساکین مرا می شناسند و انکارم نمی کنند همچنین صاحبان خیمه و خرگاه هایی که با طنابها برپا داشته شده نیز بمصاحبت من علاقه مندند. [.....]
ص: 684
پستان، پس تمام معانی فوق در عبارت- داهیه غبراء هست و نیز بلا و مصیبتی است که وقتی می گذرد اثری از آن باقی است و یا از عبارت- عرق غبر- است یعنی رگی که بعد از بسته شدن خونش مجدّدا خونش روان می شود و باز پی در پی باز و شکسته می شود.
غبر العرق: رگ باز شد.
غبیراء: گیاهی است معروف (درخت سنجد) که میوه اش بر همان شکل و رنگ برگ درخت است. (درخت سنجد برگش و میوه اش و ساقه اش گرد آلود و خاکستری رنگ است).
غبیراء: میوه درخت سنجد.
الغبن: یعنی در معامله ای که میان تو و دیگری هست با نوعی نهانکاری او را مغبون و زیانمند سازی که اگر این مغبون شدن در مال باشد، می گویند: غبن فلان- و اگر زیان و ضرر در رأی و نظر باشد، می گویند: غبن (با کسره حرف- ب).
غبنت کذا غبنا: وقتی است که چیزی را فراموش کنی و آن را نوعی غبن و زیان و ضرر بدانی.
(یَومُ التّغابُن:) روز قیامت، برای اینکه در قیامت زیانمندیها و غبن در خرید و فروشهائی که آیات زیر به آن اشاره می کند آشکار می شود که چون مؤمن بوده اند به رضای خدا می رسند.
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ- 207/ بقره) (إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ...- 111/ توبه) و از آیه: (الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا- 77/ آل عمران) «1» دانسته
__________________________________________________
(1) کسانی که پیمان خدای و سوگندهای خویش را به بهائی ناچیز و اندک می فروشند در آخرت
ص: 685
می شود که آنها در آنچه را که از فروش و دریافت و سود بطور کلّی از دست داده اند مغبون و زیانمند شده اند. از بعضی دانشمندان در باره (یَوْمُ التَّغابُنِ- 9/ تغابن) سؤال شد، گفت: در قیامت چیزهایی بر خلاف اندازه گیری و حساب دنیائیشان بر آنها آشکار می شود. بعضی مفسّرین گفته اند: اصل- غبن- پوشاندن و مخفی نمودن چیزی است و- غبن- با فتحه حروف (غ) و (ب) جایی است که چیزی در آنجا پنهان می شود مثل زیر بغل و بن ران، در این شعر:
و لم أر مثل الفتیان فی غبن الرّأی ینسی عواقبها
(مانند جوانان در ضعف خود که عواقب کار بر آنها فراموش می شود دیده نشده است). و هر بن مفصلی از اعضاء بدن که دو تا و بسته می شود مثل کشاله ران و زیر بغل و آرنج که استتار و پوشیده است مغابن نامیده شده. زنان را هم- طیّبه المغابن- گفته اند (پوشیده های پاک و طیّب).
الغثاء: کف و پوسته و رویه هر چیز مایع.
غثاء السّیل و القدر: کف روی سیل و کف سر دیگ و چیزی است که بالا می آید و همچنین- غثاء- کاه و گیاه خشکی که پراکنده می شود.
زبد القدر: کف بر آمده از دیگ جوشان و پر که به صورت ضرب المثل در چیزی که ضایع می شود و چون کف از بین می رود و به آن اعتنایی نمی شود بکار می رود. غثا الوادی غثوا: رودخانه کف برآورد.
غثت نفسه تغثی غثیانا: پلید و ناپاک شد. «1»
__________________________________________________
نصیبی ندارند خداوند با آنها سخن نمی گوید به آنها نمی نگرد پاکشان نمی کند و عذابی دردناک دارند.
(1) در دو آیه از قرآن مجید واژه- غثاء- بکار رفته است:
الف- آیه 5/ اعلی که می گوید: (وَ الَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعی فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوی) او خدایی است که در پهنه
ص: 686
الغدر: اخلال در چیزی و ترک عهد و پیمان نیز گفته می شود و از این معنی است واژه غادر- جمعش- غدره- یعنی رونده و ترک کننده. غدّار: زیاد مکر و غدر کننده.
اغدر و غدیر: «1» آبی که سیلابها در گودیها بجا می گذارند و به آنجاها می رسد،
__________________________________________________
زمین مراتع و چراگاههای سبز و خرّم برای بشر و بهره مندی او از آنها را بیرون و پدید می آورد، و سپس همچون خاشاکی پراکنده می گرداند.
ب- آیه 41/ مؤمنون، در باره سرنوشت نکبت با رقوم نوح است که به حیات دنیا آنچنان دلبسته بودند که آخرت را تکذیب می کردند و می گفتند نوح هم مثل ما بشری است که می خورد و می نوشد ما فرمانش نمی بریم، که خداوند می فرماید: اینان سرنوشتشان آنچنان است که صیحه ای ناگهانی با حقّ، آنها را فرو می گیرد: (فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ) آن گروه ستمگر را بخاطر ستمگریشان چون خاشاک و غباری پراکنده می کنیم و دور باش از رحمت خدا بر قوم ستمگر باد، سپس بعد از آنها قرنهایی، و مردمانی ایجاد کردیم.
(1) واژه- غدیر- در تاریخ شکوهمند اسلام کاملا مشخّص است، زیرا پیامبر (ص) در چنان مکانی و قبل از پراکنده شدن مؤمنین در آخرین حجّ معروف به حجّه الوداع در روز هیجدهم ذیحجّه امیر المؤمنین علی (ع) را به مردم با عباراتی مخصوص معرّفی کرد. ابو حامد غزّالی در کتاب (سر العالمین) صفحه 20 تا 22 عینا چنین نوشته است: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لعلی یوم الغدیر «من کنت مولیه فعلیّ مولاه» فقال عمر بن الخطّاب بخ بخ یا ابا الحسن لقد اصبحت مولای و مولی کلّ مؤمن و مومنه و هذا رضی و تسلیم و ولایه و تحکیم. یعنی پیامبر (ص) در روز عید غدیر گفت: کسی را که من مولای او هستم علی نیز مولای اوست و عمر بن خطّاب گفت: یا ابا الحسن بر تو مبارک باد و مبارک باد که تحقیقا مولای من و مولای هر مرد مؤمن و زن مؤمن شوی، و معنی مولای- رضایت، تسلیم، و ولایت و تحکیم است. (مجمع البحرین 3/ 420).
و جلال الدّین مولوی در کتاب مثنوی داستان غدیر، امامت و مولا بودن او را این طور می سراید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد نام خود و ان علی مولا نهاد
گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عمّ من علی مولای اوست
کیست مولا آنکه آزادت کند بند رقّیت ز پایت بر کند
چون به آزادی نبوّت هادی است مؤمنین را ز انبیاء آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سرو و سوسن آزادی کنید
بی زبان گویند سرو و سبزه زار شکر آب و شکر عدل نو بهار
(دفتر ششم مثنوی 419) و می بینیم که مولوی دو معنی سیاسی و رهبری معنوی را هر دو با هم از آثار عید غدیر و انتخاب علی (ع) به ولایت و امامت می داند و هدایت و آزادی از اسارتها را مربوط به همین امر می داند که با نبوّت مقایسه کرده و آن را استمرار نبوّت می داند.
ص: 687
جمعش- غدر و غدران است.
استغدر الغدیر: آب در برکه جمع شد.
غدیره: مویی که فرو هشته و رها می شود تا بلند شود، جمعش غدائر غادره:
ترکش کرد، در آیات:
(لا یُغادِرُ صَغِیرَهً وَ لا کَبِیرَهً إِلَّا أَحْصاها- 49/ کهف) «1» (فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً- 47/ کهف). «2»
غدرت الشّاه: گوسپند عقب ماند.
هی غدره: او باز مانده است.
غدر: سوراخ و شکاف در و دیوار برای نگاه کردن درون آن که مخصوص دیدن لقاح ستوران است و از این معنی می گویند:
ما اثبت غدر هذا الفرس: چه با ثبات است عمل این اسب و سپس این معنی و لفظ مثلی شده است برای کسی که پایدار و با ثبات است، و می گویند: ما اثبت غدره: در مردی و جوانمردی چقدر استوار و ثابت است.
گفت: (لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً- 16/ جنّ) یعنی آبی زیاد و فراوان، از این معنی عبارت غدقت عینه تغدق- است چشمانش پر اشک شد.
غیداق: در چیزی گفته می شود که قدرت مردی و دویدن و سخن گفتن در او زیاد باشد.
__________________________________________________
(1) نامه اعمال را پیش آرند و مجرمین از دیدن محتوای آن هراسان می شوند و می گویند: وای بر ما این نامه چیست که گناه کوچک و بزرگ را وانگذاشته مگر اینکه آن را به حساب آورده.
(2) همه آنها را محشور کنیم و یکی از آنها را ترک نکنیم و وانگذاریم.
ص: 688
الغدوه و الغداه: اوّل روز، که در قرآن واژه غدوّ با- آصال- یعنی اوّل شب برابر آمده است، مثل آیه: (بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ- 205/ اعراف).
غداه- با- عشیّ- برابر است، در آیات: یعنی (پگاهان، و شامگاهان) (بِالْغَداهِ وَ الْعَشِیِّ- 52/ انعام).
(غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ- 12/ سباء) «1» غادیه: ابرهایی که صبحگاهان ظاهر می شود.
(غَداء:) غذای چاشتگاه یا صبحانه.
غدوت اغدو: ناشتاهی خوردم، گفت: (أَنِ اغْدُوا عَلی حَرْثِکُمْ- 22/ قلم) (صبحگاهان به زراعتتان بروید) (غَد:) فردا یا روزی که پس از امروز در آن هستی، در آیه: (سَیَعْلَمُونَ غَداً- 26/ قمر) یعنی فردا خواهید دانست، و مانند اینها.
غررت فلانا: از غفلت و بی خبریش سود بردم و به آنچه که از او می خواستم نائل شدم.
غره: غفلت و بی خبری در بیداری است.
غرار: بی خبری در خواب سبک و اصل آن از- غرّ- یعنی اثر روشن و ظاهر از چیزی است، و از این معنی است:
غرّه الفرس: سپیدی پیشانی اسب.
غرار السّیف: تیزی شمشیر. غرّ الثّوب: اثر چاک خوردگی جامه و تا خوردگی آن.
اطوه علی غرّه: بر خط و پارگیش آن پارچه را تا کن.
__________________________________________________
(1) مربوط به مسخّر بودن باد بحکم حضرت سلیمان (ع) است که می گوید رفتن و وزیدن آن در صبحگاه یک ماه و رفتن و وزیدن در شامگاه یک ماه بود.
ص: 689
(غرّه کذا) غروا: گویی که او را مغرور کرد و وجود او را غرور فرا گرفته و پیچیده است، در آیات:
(ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ- 6/ انفطار) «1» (لا یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی الْبِلادِ- 196/ آل عمران) «2» (وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلَّا غُرُوراً- 64/ اسراء) «3» (بَلْ إِنْ یَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلَّا غُرُوراً- 40/ فاطر) «4» (یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً- 112/ انعام) (وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ- 185/ آل عمران) «5» (وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیاهُ الدُّنْیا- 35/ جاثیه) وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ- 33/ لقمان) (ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً- 12/ احزاب) 6 (غَرُور:) هر چیزی از مال و جاه و شهوت و شیطان که انسان را فریب دهد و مغرور کند و- غرور- در این آیه به شیطان تفسیر شده است زیرا گفته شده: «الدّنیا تغرّ و تضرّ و تمرّ» (دنیا فریفته می کند زیان می زند و در می گذرد).
(غَرَر:) به معنی خطر است، از- غرّ- که در حدیثی از فروختن غرر نهی شده
__________________________________________________
(1) خطاب به انسان است پس از اشاره به حوادث سهمگین آستانه قیامت می گوید: ای انسان چه چیزی تو را به پروردگار کریم و ارجمندت مغرور کرده است، همان خدایی که تو را آفریده و موزون و متناسب آفرید.
(2) رفت و آمد کفّار در شهرها نبایستی مرا تحت تأثیر قرار دهد و ترا بفریبد آنان بهره ای ناچیز و اندک از زندگی دارند آنگاه جایگاهشان جهنّم است (فبئس المهاد) چه جایگاه بدی است.
(3) شیطان جز به غرور و فریب وعده شان نمی دهد.
(4) دیوان و دیو سیرتان در راه دشمنی با پیامبران سخن غرور آمیز و ظاهر فریب به یکدیگر القاء می کنند.
(5) زندگی دنیا چیزی نیست مگر متاع فریفتن و غرور.
6- آنگاه که در جنگ احزاب منافقین و کسانی که در دلهاشان مرض و بیماری بود می گفتند خدا و پیامبرش جز غرور بما وعده ای ندادند.
ص: 690
است. «1» غریر: اخلاق نیکو باعتبار اینکه روشن و مشخّص است. فلان ادبر غریره و اقبل هریره: «2» (حسن خلقش از او دور شد و بد خلق و کج خوی شد).
فلان اغرّ: او در کرم و بخشندگی مشهور است به اعتبار همان سپیدی پیشانی و مشخّص بودن.
غرر: سه شب اوّل هر ماه که هلال چون سپیدی پیشانی اسب است.
غرار السّیف: تیزی شمشیر. غرار: شیر اندک.
غارت النّاقه: شیر آن شتر کم شد بعد از اینکه گمان کرد شیری در آن نبود گویی که صاحبش را فریب داده است. «3»
__________________________________________________
(1) حدیثی است که در متون مختلف چنین نقل شده است که: «نهی رسول اللّه (ص) عن بیع الغرر و هو مثل السّمک فی الماء و الطّیر فی الهواء» پیامبر از خرید و فروش آنچه در خطر است مثل ماهیان در دریا و مرغان در هوا نهی فرموده است زیرا دسترسی به آنها نامیسور و با خطر و زحمت و مشقّت همراه است و اینگونه معاملات ناقص است و «لا یتمّ البیع فیه ابدا» هرگز خرید و فروش در آن تمام نیست. غرر: در معانی مختلف آمده است: 1- برده، 2- شبی که هلال دیده می شود، 3- روشنی و طلوع هلال 4- دندان سپید پیشین 5- متاع و جنس خوب.
غریر من القوم: شرافتمند، بخشنده و کریم، پیشانی و هر چیزی از نور و طلوع صبح که سپیدیش ظاهر می شود. غرّه: برج بلندی در مدینه که مناره مسجد قبا بوده و متعلّق به فرزندان عمر و بن عوف. (ترتیب القاموس 3/ 380 لس 5/ 15- مقائیس اللّغه 4/ 381- مجمع البحرین 3/ 423). [.....]
(2) هریر: بد اخلاقی و زشتخویی و همچنین زوزه سگ از سرما اقبل هریره: بد اخلاق شد. لیله الهریر:
شبی معروف در جنگ صفّین که جنگی در آن شب میان سپاهیان امیر المؤمنین (ع) و معاویه رخ داد. یوم الهریر: روز مخصوص در میان عرب که جنگ مهمّی در آن واقع شده.
(3) در حدیثی آمده است که: «المؤمن غرّ کریم و الکافر خبّ لئیم» یعنی مؤمن حیله گر نیست و دارای کرم و حسن خلق است. و کافر حیله گر و مفسد است. و در خبری آمده است که: «کان صلّی اللّه علیه و آله یغرّ علیّا بالعلم» یعنی همانطور که پرنده نوزاد خود را غذا می دهد پیامبر نیز علم و دانش را به علی ذرّه ذرّه و لحظه لحظه آموخت و در وصف علی علیه السّلام آمده است که: «قائد الغرّ المحجّلین» علی پیشوای پاکیزگان و سپید چهره گانی است که سپیدی رویشان از نور ایمان راستی و وضو است و در حدیثی از علی (ع) است که فرمود: «من یطع اللّه یغرّه کما یغرّ الغراب فرخه» کسی که مطیع خدای بود خداوند او را رشد و کمال می دهد همانگونه که کلاغ و پرنده جوجه خود را رشد و پرورش می دهد (مجمع البحرین 3/ 424 لسان العرب 5/ 13).
ص: 691
الغرب: پنهان شدن و غروب خورشید.
غربت تغرب غربا و غروبا: خورشید غروب کرد.
مغرب الشّمس و مغیربانها: جای فرو شدن و افول آفتاب، در آیات:
(رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ- 28/ شعراء) (رَبُّ الْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَیْنِ- 17/ الرّحمن) (بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ- 40/ معارج) و در باره تثنیه و جمع آوردن آنها در قرآن قبلا سخن گفته شده (در ذیل واژه- شرق- بصورتی که با نظریه کروی بودن و گردش زمین مطابقت دارد نوشته شده است).
و در آیات: (لا شَرْقِیَّهٍ وَ لا غَرْبِیَّهٍ- 35/ نور) (حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ- 86/ کهف) «1» غریب هر شخص دور، و نیز هر چیزی که در میان جنس خود بی نظیر باشد، از این روی سخن پیامبر علیه السّلام است که فرمود: «بدأ الاسلام غریبا و سیعود کما بدأ» «2» گفته شد: «العلماء غرباء» چون دانشمندان تعدادشان در میان جهّال به نسبت نادانها کم و اندک است و نظیرشان نیز کم است.
(غُراب): کلاغ، به خاطر اینکه در رفتن دور پرواز است، در آیه:
__________________________________________________
(1) ذو القرنین به همان نقطه ای که می پنداشت محلّ فرود خورشید است رسید، و باز دید خورشید در نقطه ای دیگر غروب می کند.
(2) یعنی اسلام در آغاز ظهورش کم نظیر و بی مانند بود، در آینده هم به همان گونه که شروع شد باز می گردد و بی نظیر می شود که خوشبختانه تجلّی اسلام راستین از ایران اسلامی امروز به خوبی در سراسر جهان و در میان مستضعفین به نام دین و شریعتی کم نظیر مشهود است که از نظر حمایت از آنها و رهائیشان از سلطه ستمگران دینی است بی نظیر.
ص: 692
(فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یَبْحَثُ- 31/ مائده)»
.(غارِبُ) السّنام: بلندی کوهان شتر که از دسترس دور است.
غرب السّیف: تیزی شمشیر که با ضربه خود حریف را از صحنه نبرد دور می کند، مصدری است در معنی فاعل، تیزی زبان و سخن نیز به تیزی شمشیر تشبیه شده است مثل تشبیه نمودن زبان به شمشیر می گویند:
فلان غرب اللّسان: او تند زبان است.
دلو چاه هم به تصوّر دور شدنش به قعر چاه- غرب نامیده شده اغرب السّاقی: دلو را گرفت. و نیز- غرب- زر و طلا، چون در میان فلزّات زمینی دیگر بی نظیر است.
سهم غرب: تیری که معلوم نمی شود چه کسی آن را پرتاب کرده است.
نظر غرب: نگاهی بودن قصد. غرب: درختی که میوه نمی دهد و برای دور بودنش از میوه آنطور نامیده شده.
عنقاء مغرب: وصفش به این نام برای این است که می گویند پرنده ای بوده که دختری را گرفته سپس او را ربوده و گریخته است که بصورت (عنقاء مغرب) در حالت اضافه هر دو گفته می شود (برای توضیح بیشتر پیرامون این اصطلاح از مآخذ دیگر به ذیل واژه- عنق- رجوع شود).
غرابان: قسمت گودی کناره های دم اسب.
مغرب: سپید مژگان، گویی که در سپیدی مژگانش مردمک چشمش دور شده است. (غَرابِیبُ) سود: جمع غریب است که به کلاغ سیاه تشبیه شده است مثل: اسود کحلک الغراب: بسیار سیاه مثل رنگ تیره کلاغ. «2» (غربیب: انگور سیاه).
__________________________________________________
(1) مربوط به کلاغی است که پیشا روی پسر ناخلف آدم زمین را کاوش می کرد.
(2) غراب- با ضمّه حرف. (غ) مفرد- غربان- است و- الغراب الاعصم کلاغی است که یا بالها و یا پر سینه اش سپید است. ضرب المثلی در کلام عرب است که می گویند: اعزّ من الغراب الاعصم. یعنی کم نظیر و عزیزتر از کلاغ پر سپید. در خبر آمده است «مثل المرأه الصّالحه فی النّساء کمثل الغراب الاعصم فی مائه غرب، قیل: یا رسول اللّه و ما الغراب الاعصم؟ قال: الّذی احد رجلین بیضاء: پیامبر (ص) فرمود: مثل زن
ص: 693
الغرض: هدفی که مقصود از تیر انداختن است، سپس بصورت اسمی برای هر غایت و هدفی که برای رسیدن به آن تلاش می شود بکار می رود، جمعش- اغراض- است، پس- غرض دو گونه است: 1- غرض ناقص: یعنی هدفی که بعد از رسیدن به آن، هدفی و چیز دیگری مورد اشتیاق قرار می گیرد مثل آسایش و ریاست و مانند اینها که از اهداف و اغراض مردم است.
2- غرض تامّ: هدف و غرضی که بعد از آن چیز دیگری مورد اشتیاق نیست مثل بهشت. «1».
الغرف: برداشتن و گرفتن چیزی است، و می گویند غرفت الماء و المرق: آب و آش را گرفتم و برای خوردن برداشتم. غرفه: چیزی که با کف دست برداشته می شود، و نیز- غرفه یکبار برداشتن چیزی است (اسم مرّه است).
مغرفه: پیمانه و ظرف آبخوری یا ملاقه آش خوری (کفگیر و ملاقه) در آیه:
__________________________________________________
صالحه و شایسته در میان زنان مثل کلاغ سپید است که یک در صد یافت نمی شود گفته شد ای پیامبر خدا- غراب اعصم چیست؟ فرمود: آنکه یکپایش سپید است. حدیث شریف نشانگر این است که زن صالحه ارزشمند و وجودی است کم نظیر که خوشبختانه در زمان ما بیشتر زنان جامعه ما بخاطر روی آوردن به اسلام و انقلاب و فداکاری و ایثارگری که در دامنشان پسران، و دخترانی کم نظیر تربیت می شوند بوجود می آیند (مجمع البحرین 2/ 132) (و غرابیب سود/ 27 فاطر) اشاره به یکی از میوه های سیاه رنگین است که از خاک و باران بی رنگ پیدا می شود)
(1) از واژه غرض بصورت مفرد و جمع و مشتقّاتش نیامده است، در حدیثی آمده که: «انّ اللّه جعل ولیّه غرضا لعدّوه» اولیاء خدا همواره هدف دشمنان خدایند و پهنه تاریخ بشر از زمانی که بنی اسرائیل و اقوام دیگر پیامبران و صالحین رای می کشتند و چه بعد از ظهور اسلام اولیاء و امامان معصوم سلام اللّه علیهم اجمعین و صالحین از مؤمنین همواره هدف تیر زهرآگین بنی امیّه و سایر خلفاء جور و ستم قرار گرفتند حتّی دانشمندانی هم که تازه مسلمان شده بودند مثل ابن مقفّع بدست منصور خلیفه عبّاسی و یا ابو مسلم خراسانی که با شمشیرش حکومت عبّاسیان رای استوار داشت مورد هدف همان جبّاران و دشمنان خدای بودند.
ص: 694
(إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَهً بِیَدِهِ- 249/ بقره) (مگر کسانی که یک مشت آب بردارند و بنوشند) و بطور استعاره می گویند:
غرفت غرف الفرس: در وقتی است که اسب را با موی پیشانیش بکشی و مویش را بچینی. غرفت الشّجره: درخت را بریدم.
غرف: درخت معروفی است (درختی که با پوست آن و پودرش چرم ها را دبّاغی می کنند) غرفت الإبل: از خوردن برگ آن درخت بیمار شد و ناله کرد غرفه: طبقه و اشکوبه بالای بنا، منازل بهشتی هم- غرفه- نامیده شده، در آیات: (أُوْلئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَهَ بِما صَبَرُوا- 75/ فرقان) «1».
(لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّهِ غُرَفاً- 58/ عنکبوت) (وَ هُمْ فِی الْغُرُفاتِ آمِنُونَ- 37/ سباء).
الغرق: فرو رفتن در آب و غرق شدن در بلا و مصیبت.
غرق فلان یغرق غرقا: غرق شد و در آب فرو رفت.
اغرقه: غرقش کرد، در آیه: (حَتَّی إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ- 90/ یونس) «2» فلان غرق فی نعمه فلان: تشبیهی به همان، در میان گرفتن و غرق بودن است (غرق نعمت فلانی است) در آیات:
(وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ- 50/ بقره) (فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِیعاً- 103/ اسراء)
__________________________________________________
(1) کسانی که ایمان آورده اند و عمل صالح نموده در منازل بهشتی ایمنند و پاداششان دو چندان است.
(2) مربوط به غرق شدن فرعون در دریاست که با دیدن چهره سهمگین مرگ و رسیدن به آن می گوید: حالا می پذیرم و ایمان می آورم که خدایی جز خدایی که موسی و فرزندان اسرائیل به او گرویده اند نیست (و انا من المسلمین) من از تسلیم شدگانم. این آیه اشاره دقیق به تجلّی فطرت در آدمی است، هر چند که سالها پرده غرور و غفلت بر آن پوشیده شود که به هنگام سختی ظاهر می شود.
ص: 695
(ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ- 66/ شعراء) (ثُمَّ أَغْرَقْنا بَعْدُ الْباقِینَ- 120/ شعراء) (وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ- 43/ یس) (أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً- 25/ نوح) (فَکانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ- 43/ هود).
الغرم: ضرر و زیانی که به انسان در مالش به او می رسد بدون اینکه خیانت و جنایتی از او سر زده باشد، گفته می شود، غرم کذا غرما و مغرما و اغرم فلان غرامه: زیان و غرامتی به او رسید در آیات:
(إِنَّا لَمُغْرَمُونَ- 66/ واقعه) «1» (فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ- 40/ طور) «2» (یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً- 98/ توبه) «3» (غَرِیم:) به کسی که وام و قرضی دارد، یا از کسی وامی طلب دارد گفته می شود، در آیه: (وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ- 60/ توبه) «4» (غَرام:) چیزی است از مصیبت و سختی که به انسان می رسد، در آیه:
(إِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً- 65/ فرقان) مغرم بالنّساء: با زنان همچون وامدار و وامگیرنده ملازم و پیوسته است.
__________________________________________________
(1) همین که آفتی برای تنبّه و بیداری در دست آورده ها و محصول آن به شما برسد می گوئید ما محروم و زیانمند شدیم.
(2) آیا از این قوم گستاخ مزدی خواسته ای که برایشان سنگین است.
(3) از کوتاه بینی، انفاق را غرامت و تاوان تصوّر می کنند.
(4) اشاره به یکی از مصارف زکات است می گوید، وامداران و در راه ماندگان مشمول گرفتن زکاتند و فریضه ای است از سوی خدا که خداوند علیم و خبیر است. [.....]
ص: 696
حسن گفته است: کلّ غریم مفارق غریمه الّا النّار- گفته شده معنایش این است که، آتش شیفته هلاک اوست (یعنی هر وام دهنده ای و وام گیرنده ای روزی از بدهکار یا طلبکارش با تسویه حساب دور می شود مگر آتش عذاب).
(غرا:) غری بکذا: پیوسته و شیفته آن شد و اصلش از- غراء: مواد چسبنده، مثل سریشم است. اغریت فلانا بکذا- مثل عبارت- الهجت به- است یعنی مشتاقش کردم، در آیات:
(فَأَغْرَیْنا بَیْنَهُمُ الْعَداوَهَ وَ الْبَغْضاءَ- 14/ مائده) (لَنُغْرِیَنَّکَ بِهِمْ- 60/ احزاب) «1» در آیه: (وَ لا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها- 92/ نحل) «2».
غزلت غزلها: آن را رشته کرد. غزال: نوزاد آهو.
غزاله: قرص خورشید. غزل و مغازله: با شفقت و شگفتی نگریستن به همسر، گویی که مادر آهو به نوزادش می نگرد.
غزل الکلب غزلا: این است که سگی به آهوی برسد و او را بگیرد امّا بعد از رسیدن از او غافل شود و آهو بگریزد.
الغزو: بیرون رفتن برای جنگ با دشمن غزا، یغزوا، غزوا: برای جنگ بیرون
__________________________________________________
(1) هر گاه دو چهرگان و منافقین به عداوتشان پایان ندهند ترا فرمان دهیم تا با آنان کاری انجام دهی که ناچار از ترک «مدینه» شوند.
(2) از کسانی که رشته ها و بافته های خویش پاره پاره می کنند و آنها را پنبه می کنند نباشید که کنایه از پیمان شکنی و به هدر دادن کارهای گذشته است.
ص: 697
رفت. غاز: جنگجو، جمعش غزاه و غزّ- در آیه: (أَوْ کانُوا غُزًّی- 156/ آل عمران) «1».
غسق اللّیل: شدّت تاریکی شب، در آیه: (إِلی غَسَقِ اللَّیْلِ- 78/ اسراء) در آیه: (وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ- 3/ فلق) که عبارت از مصیبت و بلایی است که در شب می رسد که مثل طارق است (طارق: کسی که شب سر می رسد و شبیخون می زند).
و گفته اند- غاسق- قرص ماه است وقتی که کسوف رخ می دهد و تاریک می شود. غسّاق: چیزی است که از پوست دوزخیان قطره قطره می ریزد گفت (إِلَّا حَمِیماً وَ غَسَّاقاً- 25/ نباء).
غسلت الشّی ء غسلا: آب بر آن ریختم و پلیدی و چرکش را از او زدودم. غسل:
اسم است ولی- غسل- با کسره حرف (غ) چیزی است که با آن شستشو می کنند، در آیه:
(فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ ...- 6/ مائده) اغتسال: شستشوی بدن، در آیه: (حَتَّی تَغْتَسِلُوا- 43/ نساء) (مُغتَسَل:) جایی که در آنجا شستشو می شود و نیز آبی که با آن می شویند در آیه:
(هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ- 42/ ص) (این آبی خنک، و شستشو دهنده و نوشیدنی است).
__________________________________________________
(1) تمام آیه چنین است: (ای کسانی که ایمان آورده اید از کسانی مباشید که کفر ورزیده اند و به برادران خود که برای جنگیدن خارج شده بودند می گفتند اگر پیش ما بودید نمی مردید و کشته نمی شدید و خداوند این گفتارشان را در دلهاشان حسرت و ندامتی قرار داد و خداوند است که زنده می کند و می میراند و به آنچه می کند آگاه و بصیر است و اگر در راه خدا کشته شدید یا مردید برای شما آمرزشی از سوی خدا و رحمت خیری از اوست در روزی که همه جمع می شوید.
ص: 698
(غسلین: چرکابه بدنهای کفّار در آتش، در آیه: (وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ- 36/ حاقه) «1».
غشیه، غشاوه و غشاء: او را با چیزی همراه و ملازم کرد تا او را فرا گرفت و پوشاند. غشاوه: پیوسته یا چیزیکه با آن پوشیده می شود، در آیات: (وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَهً- 32/ لقمان) (فَغَشِیَهُمْ مِنَ الْیَمِّ ما غَشِیَهُمْ- 78/ طه) «2» (وَ تَغْشی وُجُوهَهُمُ النَّارُ- 50/ ابراهیم) «3» (إِذْ یَغْشَی السِّدْرَهَ ما یَغْشی- 16/ نجم) «4» (وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی- 1/ لیل) «5» (إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعاسَ- 11/ انفال) 6 (غَشَیتُ) موضع کذا: به آنجا آمدم که کنایه از مقاربت است. می گویند غشّاها و تغشّاها: با او در آمیخت، در آیه: (فَلَمَّا تَغَشَّاها حَمَلَتْ- 189/ اعراف) و همچنین واژه-
__________________________________________________
(1) دوزخیان همانگونه که در دنیا از عصاره وجودی و دسترنج ضعفاء که با عرق جبین بدست آورده اند تغذیه می کنند مکافاتشان همسان همان است که در دوزخ جز از چرکابه های بدن خویش و دیگران غذا ندارند.
(2) فرعون و لشگریان از پی موسی سر رسیدند و از آب دریا آن چنان فرو گرفته شدند که همگیشان را غرق نموده و پوشاند.
(3) آتش عذاب چهره هاشان را فرو گرفت.
(4) چیزی که درخت سدر را پوشانده و فرا گرفته بود.
(5) سوگند به شب، و شب گواه است که تاریکیش همه چیز را فرو می گیرد و همه جا را می پوشاند.
6- ترجمه تمام این چنین است: موقعی که در آن کارزار که از خداوند یاری خواستید و با فرشتگان یاریتان کرد خواب را بر شما مسلّط کرد تا امنیّت خاطری از سوی خدا برای شما باشد و از آسمان بارانی بر شما فرو فرستاد که پاکتان کند و آلودگی شیطانی را از شما دور کند دلهاتان را امیدوار و گامهاتان را استوار دارد.
ص: 699
غشیان و (غاشِیَه:) آنچه که چیزی را می پوشاند «1» مثل: غاشیه السّرج: زین پوش، در آیه: (أَنْ تَأْتِیَهُمْ غاشِیَهٌ- 107/ یوسف) دشواری و سختی که آنها را فرو می گیرد و می پوشاند، گفته شده در اصل سخن پسندیده است و لفظش اینجا استعاره شده است.
مثل آیات: (لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ- 41/ اعراف) «2» (هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْغاشِیَهِ- 1/ غاشیه) «3». کنایه از قیامت است و جمعش- غواش.
(غُشِیَ) علی فلان: وقتی است که او را بلیّه و مصیبتی که فهمش را پوشانده و مستور کرده رسیده است. در آیات:
(کَالَّذِی یُغْشی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ- 19/ احزاب) (نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ- 20/ محمّد) (فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ- 9/ یس) (وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَهٌ- 7/ بقره) (کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ- 27/ یونس) (وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ- 7/ نوح) یعنی لباس خود را مثل پوششی بر گوشهای خود قرار می دادند، که عبارت از خودداری از شنیدن است. گفته شده: (استغشوا ثیابهم) در آیه اخیر کنایه از دویدن و گریختن از شنیدن آیات وحی و حقّ است، مثل عبارت شمّر ذیلا: دامن به کمر بست.
القی ثوبه: جامه خویش فرو افکند.
__________________________________________________
(1) در باره حضرت آدم (ع) است که می گوید: او خدایی است که شما را از نفس واحد آفرید و همسر او را از او قرار داد تا با او آرامش و سکونت یابد و چون با او در آمیخت باری سبک برداشت و بر او مدّتی گذشت چون بارش سنگین شد از خدای و پروردگارشان خواستند که اگر فرزندی شایسته بما دهی سپاسگزار خواهیم بود.
(2) دوزخیان را در جهنّم جایگاهی است و از روی سرشان عذابی فرا گیرنده است. واژه- مهاد- یعنی گاهواره و جای آسایش و رشد کودک، و در آیه اخیر بطور استعاره بکار رفته.
(3) آیا قصّه و داستان عذاب فرا گیرنده به تو رسیده است.
ص: 700
می گویند: غشّیته سوطا او سیفا: با تازیانه و شمشیر، او را فرو گرفتم و زدم مثل- کسوته و عمّمته: لباسش پوشاندم و دستارش بستم.
الغصّه: غم و دردی که گلوگیر می شود و راه گلو و حلق تنگ و گرفته می شود، در آیه گفت: (وَ طَعاماً ذا غُصَّهٍ- 13/ مزمّل).
الغضّ: نقصان از دیدن و صدا و آنچه که در ظرفی است یا (خیره نگاه نکردن و صدای آرام و ملایم برآوردن از حلقوم (و از ظرف). غضّ و اغضّ: دیده فرو هشت و آرام صدا کرد، در آیات:
(قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ- 30/ نور) (وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ- 31/ نور) «1» (وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِکَ- 19/ لقمان) «2» شاعر گوید:
فغضّ الطّرف انّک من نمیر
. «3»
غضّ طرفک: چشمت را پائین بینداز، که از نظر تحقیر چنان گفته است (غضّ الطّرف: بطور نیشخند و استهزاء است).
__________________________________________________
(1) دو آیه اخیر مربوط به عفّت و چشم پاکی یا چشم پوشی از نامحرمان است، نخست بمردان خطاب می کند و سپس به زنان، زیرا خطر عزّت نفس و عفّت و حیا در آغاز کردن و نگریستن بغیر بیشتر است و لذا مردان را که بیشتر بلغزش نزدیکند و اکثر از آنها آغاز می شود اوّل مورد خطاب قرار داده است.
(2) یکی از دستورات اخلاقی لقمان حکیم بفرزند خویش است که می گوید صدایت را آرام و ملایم کن و بانگ برمدار.
(3) مصراع فوق از جریر است، می گوید:
فغض الطرف انّک من نمیر فلا کعبا بلغت و لا کلابا
دیده فرو نه که تو نه از قبیله نمیر هستی و نه با قبائل کعب و کلاب رسیده و منسوبی. [.....]
ص: 701
غضضت السّقاء: محتوای ظرف آب را کم کردم.
غضّ: هر چیز تازه ای که مدّتش و درنگش طولانی نبوده.
الغضب: هیجان و جوشش خون قلب برای انتقام، پیامبر علیه السّلام فرموده:
«اتّقوا الغضب فانّه جمره توقد فی قلب ابن آدم الم تروا الی انتفاخ اوداجه و حمره عینیه» (از عصبانیت و خشم دوری کنید زیرا خشم اخگری است که در قلب فرزند آدم افروخته می شود، آیا تند شدن و برآمدگی رگهای گردن و سرخ شدن چشمانش را ندیده ای و ندانسته ای). در آیات:
(فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلی غَضَبٍ- 90/ بقره) (وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبِی- 81/ طه) (غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ- 6/ فتح) (غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ- 7/ فاتحه) در مورد این آیه گفته شده آنها یهودند.
غضبه: مثل ضجره- است یعنی اندوه و ملالت.
غضوب: بسیار خشمگین، مار و شتر بی قرار و هیجان زده هم با واژه غضوب- وصف می شود. فلان غضبه: او تند خو و زود خشم است.
گفته شده اگر بگویند- غضبت لفلان: وقتی است که از کسی که زنده است خشمگین باشی ولی عبارت- غضبت به: وقتی است که او مرده باشد.
در آیه: (أَغْطَشَ لَیْلَها- 29/ نازعات) شبش را ظلمانی و تاریک کرد و اصلش از اغطش- است یعنی کسی که در چشم و بینائیش ضعف است و از این معنی است عبارت: فلاه غطشی: بیابانی که در آن برای راهنمایی و عبور راه مستقیم و درستی نیست.
ص: 702
تغاطش: خود را از چیزی به کوری زدن (باب تفاعل- غالبا چنین معنایی دارد مثل تمارض- تشاکل- تجاهل).
پوسته و طبقه ای که بر چیزی قرار می گیرد همانطور که غشاء- چیزی است از جامه و مانند آن که روی چیزی قرار داده می شود.
غطاء: بطور استعاره برای نادانی بکار می رود، آیه: (فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ- 22/ ق) «1».
الغفر: بیم و ترس و آنچه که انسان را از پلیدی و آلودگی مصون می دارد و از این معنی گفته می شود: اغفر ثوبک فی الوعاء: لباست را در ظرف شستشو کن تا ریم و چرکش دور شود.
اصبغ ثوبک: جامه ات را رنگین کن (تا چرکتاب شود زیرا رنگ کردن لباس پوشاننده تر از ناتمیزی آن است.)
غفران و مغفره: از سوی خدای این است که بنده را از اینکه عذاب به او برسد مصون می دارد، در آیات:
(غُفْرانَکَ رَبَّنا- 285/ بقره) (مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّکُمْ- 133/ آل عمران) (وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ- 135/ آل عمران) «2» (غَفَرَ لَهُ:) وقتی است که در ظاهر از او درگذرد هر چند که در باطن بر او اعتمادی
__________________________________________________
(1) خطاب به انسان است می گوید تو از وقوع قیامت در بی خبری بودی امروز غفلت را از تو برطرف کردیم و اکنون دیده ات تیز بین است که همه چیز را بخوبی درمی یابی و می بینی.
(2) چه کسی جز خدای گناهتان را می پوشاند.
ص: 703
نکرده و از او در نگذشته است مثل آیه: (قُلْ لِلَّذِینَ آمَنُوا یَغْفِرُوا لِلَّذِینَ لا یَرْجُونَ أَیَّامَ اللَّهِ- 14/ جاثیه) «1».
(استِغفار:) طلب غفران نمودن با زبان و عمل. در آیه: (اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفَّاراً- 10/ نوح) در آیه اخیر امر نشده اند به اینکه غفران و طلب در گذشتن از گناهان را فقط با زبان بخواهند بلکه با زبان و فعل هر دو، گفته اند: استغفار زبانی بدون فعل و عمل و کار، روش دروغگویان است و معنی آیه فوق این است که می گوید: (ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ- 60/ غافر) (این آیه بیان کننده مفهوم آیه بالا است یعنی از خدای طلب آمرزش بخواهیم.) و آیه:
(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ- 80/ توبه) (وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا- 7/ غافر) (غافِر) و غفور: هر دو در توصیف خدای تعالی است، مثل آیات:
(غافِرِ الذَّنْبِ- 3/ غافر) (إِنَّهُ غَفُورٌ شَکُورٌ- 30/ فاطر) (هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ- 107/ یونس) غفیره «2» همان غفران است و از این واژه آیات:
__________________________________________________
(1) این آیه قبل از آیه قتال نازل شده است می گوید: به مؤمنین بگو از کسانی که امیدوار به ایّام اللّه (فرمانهای الهی) نیستند در گذرند تا هر قومی به آنچه کرده اند برسند (من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها ثمّ الی ربّکم ترجعون) هر کس عمل شایسته ای انجام دهد برای خودش می کند و هر که بدی کند بر زیان خود اوست سپس به پیشگاه پروردگارتان باز می گردید.
(2) غفیره به دو معنی آمده است: 1- غفران و آمرزش 2- فراوانی و کثرت. طریحی حدیثی را از علی (ع) نقل می کند که گفته است «فان اصاب احدکم غفیره فی رزق او عمرا و ولدا و غیر ذلک فلا یکون ذلک له فتنه و یفضی به الی الحسد» و همین مفهوم در نهج البلاغه به صورت زیر نقل شده (خطبه 23) فان احدکم لاخیه غفیره فی اهل او مال او نفس فلا تکوننّ له فتنه، انّ المال و البنین حرث الدّنیا و العمل الصّالح حرث الآخره و قد یجمعها اللّه تعال لا قوام، یعنی هر گاه یکی از شما در برادرش، اهل و عیال و یا رزق یا عمر یا فرزند و غیر از اینها زیاد دید، بداند که برای او فتنه و ابتلائی نیست و نباید به او حسادت بورزد زیرا مال و فرزندان زراعت دنیاست و عمل صالح زراعت آخرت و راستی که خداوند این دو را برای افرادی یا اقوامی فراهم می آورد (خطبه 23/ ص 64- مجمع البحرین 3/ 43)
ص: 704
(اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ- 41/ ابراهیم) (أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی- 82/ شعراء) (وَ اغْفِرْ لَنا- 286/ بقره) اغفروا هذا الامر بغفرته: یعنی آنگونه که واجب است و بایستی پوشیده شود او را مستور دار.
مغفر: کلاه خود که سر را می پوشاند.
غفاره: پارچه و نمد زین الاغ است که از رسیدن چربی سرش ببدنش او را حفظ می کند (وقتی که بخاطر گری سر حیوانی را قطران می مالند).
تکّه چرمی هم که جای حرکت زه کمان را می پوشاند نیز- غفاره- گویند و همچنین ابرهای متراکم و رویهم.
الغفله: سهو و لغزشی که انسان را بخاطر کمی مراقبت و کمی هشیاری و بیداری فرا می گیرد، می گویند: غفل فهو غافل، در آیات:
(لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هذا- 22/ ق) (وَ هُمْ فِی غَفْلَهٍ مُعْرِضُونَ- 1/ انبیاء) (وَ دَخَلَ الْمَدِینَهَ عَلی حِینِ غَفْلَهٍ مِنْ أَهْلِها- 15/ قصص) «1» (وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلُونَ- 5/ احقاف) (لَمِنَ الْغافِلِینَ- 3/ یوسف) (هُمُ الْغافِلُونَ- 179/ اعراف) (بِغافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ- 144/ بقره) (لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ- 102/ نساء) «2» (فَهُمْ غافِلُونَ- 6/ یس) (عَنْها غافِلِینَ- 136/ اعراف) ارض غفل: زمین هموار، که بلندی ندارد.
__________________________________________________
(1) مربوط به حضرت موسی است می گوید زمانی که بحدّ رشد و کمال رسید ناشناخته و دور از چشم ساکنان شهر وارد آنجا شد.
(2) هشداری است به مؤمنین و مسلمانان در زمان صلح و جنگ هر دو، که هرگز نباید از نیرومندی و قدرت و سلاح خویش از دشمن غافل باشند.
ص: 705
رجل غفل: مرد بی تجربه و ناآزموده.
(اغفالُ الکِتابِ:) کتاب و نوشته ای را بدون نقطه گزاری ترک کردن، در آیه: (مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا- 28/ کهف) یعنی دل او را بدون اینکه ایمانی در آن ثبت شود واگذاردیم.
و در باره ثبت بودن ایمان در دلها گفت: (أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ- 22/ مجادله). و گفته شده معنای آیه: (مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا- 28/ کهف) «1» این است که او را از حقایق غافل نمودیم.
الغلل: اصلش زره یا پارچه بر چیزی پوشیدن، و در میان گرفتن آن شی ء است و از این معنی است- الغلل: آب جاری در میان درختان که آن را- غیل- هم می گویند.
انغلّ فیما بین الشّجر: داخل درختان شد، پس- غلّ- یا زنجیر مخصوص، چیزی است که با آن بسته می شود و اعضاء بدن در میانشان قرار می گیرد، جمعش- اغلال- است.
غلّ فلان: با زنجیر بسته شد،