ترجمه کتاب غیبت نعمانی

مشخصات کتاب

عنوان و نام پديدآور:کتاب غیبت نعمانی/مولف محمدبن ابراهیم نعماني ؛ مترجم سیداحمد فهری زنجانی.

مشخصات نشر:تهران: دارالکتب الاسلامیة، 1359.

مشخصات ظاهری:399 ص.

وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)

شماره کتابشناسی ملی:5282037

ص: 1

اشاره

ترجمه و متن غیبت نعمانی

تالیف ابن ابی زینب محمدبن ابراهیم بن جعفرالکاتب النعمانی

مترجم محمدجواد غفاری.

ص: 2

مقدمه تحقيق

سخن ناشر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

الحمد للَّه الذى انجز وعده و نصر عبده و اعز جنده و هزم الاحزاب وحده سپاس خداوندى را كه در دومين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى برهبرى زعيم عاليقدر حضرت آية اللَّه العظمى الامام خمينى ما را موفق به نشر اين اثر نفيس فرمود.

اصل عربى اين كتاب از مفاخر آثار شيعه است كه با سعى و كوشش جناب آقاى على اكبر غفارى كه در تصحيح و تعليق آن مبذول داشتند احياء گرديد و در سه سال قبل توسط ايشان منتشر شد و با صلاحديدشان براى استفاده هموطنان جهت ترجمه به حضرت حجة الاسلام آقاى حاج سيد احمد فهرى زنجانى سپرده شد و اينك ترجمه كتاب در دسترس خوانندگان گرامى گذارده مى شود اميد است كه اين اثر مورد قبول حضرت بقية اللَّه الاعظم ارواحنا له الفداء قرار گيرد.

بهمن ماه 1359 ناشر

ص: 3

ترجمه مقدّمه عربى

اشاره

بسمه تعالى

گزيده اى از زندگانى مؤلف

نام او محمّد و نام پدرش ابراهيم كنيه اش ابو عبد اللَّه، و ملقّب بكاتب نعمانى است و به ابن [ابى] زينب نيز معروف است.

وى از بزرگان محدّثين اماميّه در اوائل قرن چهارم است. نويسنده اى است خوش استنباط كه نظرياتش در مسائل اسلامى صائب بوده، و در شناخت رجال حديث و رواياتى كه از آن نقل شده است سهمى بسزا دارد.

علم حديث را از ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب كلينى (رحمه اللَّه) آموخته و سهمى بيشتر از مكتب پر فيضش دريافت داشته و چون كتاب كافى را در نزد كلينى كتابت كرد او را كاتب كلينى گويند و بدين سمت مشهور گشته و در اثر نبوغ علمى و دقت نظر و جديت فراوانى كه در راه تحصيل علم و نشر احاديث از خود نشان ميداد در نزد استادش كلينىّ مزيّتى بزرگ و مقامى برتر داشت، در مجالس درس شيخ شركت ميكرد و در همه اوقات ملازم آن بزرگوار بود. او چون تشنه كامى خشك- لب كه هر گاه به آبى رسد حيات خويش را باز خواهد يافت به چشمه زلال علوم شيخ وارد و از آن سيراب بيرون شد و در اثر كوشش پى گير و بى امانى كه در راه تحصيل علم داشت به مقامى بلند از فهم احاديث و شناخت رجال آن دست يافت تا حدّى كه احاديث صحيح و واقعى را از روايات ساختگى و بى پايه بخوبى باز مى شناخت و آنقدر در اين فنّ كار كرد تا محقّقى كامل گشت.

او از جمله دانشمندانى است كه در تمام سنين جوانى و پيرى در طلب علم

ص: 4

و دانش مسافرتها كردند و روز و شب بر شنيدن و ضبط احاديث مشغول بوده اند.

نخستين بار سفرى به شيراز كرد و در آنجا در سال 313 از عالم جليل ابى القاسم- موسى بن محمّد اشعرىّ- نوه دخترى سعد بن عبد اللَّه- اخذ حديث كرد(1) سپس بسوى بغداد رهسپار گشت و در آنجا از جماعتى از محدّثين مانند احمد بن محمّد بن سعيد «ابن عقده» كوفىّ كه بحق ستاره درخشان آسمان حديث و پير و پرچمدار علم و دانش بود اخذ حديث كرد، و نيز از محمّد بن همّام بن سهيل بسال 327(2) و از ابى علىّ احمد بن محمّد بن يعقوب بن عمّار كوفىّ و سلامة بن محمّد بن اسماعيل ارزنّى و غير ايشان حديث بياموخت چنانچه نامهايشان را در زمره اسامى مشايخش ذكر خواهيم كرد. سپس بسوى شامات سفر كرد و در طبريّه(3)- بلاد اردن- از محمّد بن عبد اللَّه بن معمر طبرانىّ بسال 333 و از ابى الحارث عبد اللَّه بن عبد الملك بن سهل طبرانى(4) استماع حديث كرد و داخل دمشق شد و در آنجا نيز از محمّد بن عثمان بن علّان دهنىّ بغدادى احاديث را ضبط كرد و آنجا را نيز ترك گفته در اواخر عمرش به شهر حلب وارد شد و خداوند بزرگ سايه پر شكوه او را در آنجا گسترد و بر نشر معارف و انديشه هاى اسلامى ياريش فرمود و از باران رحمت خويش سيرابش كرد و جامه زيبندگى و فضل را در برش نمود. و در آن شهر بود كه بدر علومش درخشيد و قدر و قيمتش بالا گرفت و در همان جا كتاب «غيبت»(5) را روايت كرد و بر ابى الحسين محمّد بن على شجاعى قرائت كرد و او را نسبت به نقل

ص: 5


1- (1) رجوع شود به ص 62 اصل كتاب.
2- (2) رجوع شود به ص 37 و 249 كتاب.
3- (3) رجوع شود به ص 39 كتاب.
4- (4) شايد در بغداد از او حديث شنيده باشد رجوع شود به ص 93 كتاب.
5- (5) گويا روايت غيبت در سال 342 بوده چنانچه خواهد آمد.

محتويات كتاب اجازت فرمود:(1) و پيوسته اين مرد بزرگوار در همه حالات و همه مكانها، چه در محل اقامت خويش و چه در سفر مشمول عنايات خاصه الهى بود تا اينكه قضاى الهى سر رسيد و در شهر شام بآغوش رحمت خداوندى پيوست و كبوتر مرگ بر بام او نشست و تراب قبر او را از ديده ها پنهان داشت. اينك ما از خدائى كه نعمت فضل بر او ارزانى داشت خواستاريم كه پيوسته باران رحمت خويش بر او ببارد تا جايى كه او را در غرفه هاى بلند بهشتى در جوار پيامبر بزرگش محمّد (ص) و آل پاكش (ع) سكونت بخشد.

اين بود آنچه كه توانائى يافتيم از حالات و شخصيّت علمى مرحوم نعمانى جمع آورى كنيم.

نوشته هاى سودمند و پر قيمت او:

1- كتاب غيبت كه همين كتابى است كه مورد مطالعه شما خواننده عزيز قرار گرفته و من نمى توانم سخنى گويم كه از اداى حق و بزرگى اين تأليف پر ارج برآيم و نمى دانم به چه عبارتى اهميّت و ارزش آن را باز گو كنم كه اين كتاب در باب موضوع خود بى نظير است. و از هنگام تأليف مورد استفاده دانشمندان اسلامى قرار گرفته است.

2- كتاب الفرائض.

3- كتاب الرّد على الاسماعيلية.

4- كتاب التفسير.

5- كتاب التسلّى(2).

ص: 6


1- (1) ظاهرا وفاتش بعد از سال 342 بوده است.
2- (2) از حديث مفصلى كه در جلد دهم بحار طبع كمپانى در باب تعجيل خداوند در عذاب قاتلين امام حسين (ع) نقل شده بر مى آيد كه كتاب تسلى از نعمانى است.

و بگمان من اين چهار كتاب اخير از جمله كتابهائى است كه دست طغيانگر زمان آنها را از بين برده است. مرحوم شيخ حر عاملى (ره) بنا بر نقل صاحب ذريعة (ره) فرموده: من پاره اى از تفسير او را ديده ام. و شايد مرادش از آن قطعه از تفسير روايات مبسوطه اى است كه مرحوم نعمانى با اسنادش به امام صادق (ع) آنها را روايت كرده و مقدمه تفسير خويش قرار داده است. و اين روايات بصورت جداگانه با خطبه مختصرى تدوين گرديده و به «المحكم و المتشابه» ناميده شده است. و اين كتاب به سيد مرتضى عليه الرحمه منسوب است و اخيرا در ايران چاپ شده است. و همه آن را علامه مجلسى (ره) در كتاب بحار الانوار كتاب القرآن آورده است. (رجوع شود به الذريعه ج 4 ص 318)

اساتيد نعمانى

1- احمد بن محمّد بن سعيد ابو العبّاس كوفى معروف بابن عقده.

2- احمد بن نصر بن هوذة ابو سليمان باهلى.

3- احمد بن محمّد بن يعقوب بن عمّار ابو على كوفى.

4- حسين بن محمّد باورى كه كنيه اش ابو القاسم ميباشد.

5- سلامة بن محمّد بن اسماعيل ارزنى، ساكن بغداد.

6- عبد العزيز بن عبد اللَّه بن يونس موصلى.

7- عبد اللَّه بن عبد الملك بن سهل ابو الحارث طبرانى 8- عبد الواحد بن عبد اللَّه بن يونس برادر عبد العزيز موصلى.

9- على بن احمد بندنيجى.

10- على بن الحسين [مسعودى] كه در قم براى او حديث گفته و گويا لفظ «مسعودى» در نسخه ها زياد شده و ظاهرا منظور على بن الحسين بن بابويه است.

11- محمّد بن الحسن بن محمّد بن جمهور قمى.

12- محمّد بن عبد اللَّه بن جعفر حميرى.

ص: 7

13- محمّد بن عبد اللَّه بن معمر طبرانى.

14- محمّد بن عثمان بن علّان دهنى بغدادى.

15- محمّد بن همّام بن سهيل بن بيزان ابو على كاتب اسكافى متوفى 336.

16- محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى.

17- موسى بن محمّد ابو القاسم قمى.

اينها اسامى كسانى است كه نعمانى كتاب غيبت را از آنان روايت كرده و غير از ابى الحسين محمّد بن على شجاعى كاتب و ابو غالب احمد بن محمّد الزرارى متوفى 368 و ابو الرجاء محمّد بن على بن طايب بلدى(1) كسى را نيافتم كه از او روايت كرده باشد همچنان كه تاريخ وفات و محل قبر او را در شام بنا بر تحقيق كامل بدست نياوردم.

ترجمه از:

حسين استاد ولى

ص: 8


1- طبقات اعلام الشيعة: علماى قرن چهارم ص 230.

مقدمه مؤلف

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

حديث كرد از براى ما شيخ ابو الفرج محمّد فرزند علىّ فرزند يعقوب فرزند ابى قرۀ قنانىّ (1)-خداى رحمتش كند-او گفت:كه حديث كرد از براى ما ابو الحسين محمّد فرزند علىّ بجلّى كاتب-و لفظ از اصل او است (2)و من اين نسخه را كه نوشتم او باصل خود نگاه ميكرد او گفت:حديث كرد از براى ما ابو عبد اللّه محمد فرزند ابراهيم نعمانىّ در حلب (3).

سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است و آن كس را كه بخواهد براه راست رهبرى كند بخاطر آنكه بندگان خود را از نيستى به هستى آورد و با زيباترين صورت آنان را صورتگرى كرد و نعمت هاى ظاهرى و باطنى را كه در طول زمان بشمار نيايد چنانچه خود فرمايد:(اگر نعمت خدا را بشماريد نتوانيد كه به پايانش برسيد) بر آنان فرو ريخت بخاطر آنكه آنان را بسوى خود رهبرى و بدرگاهش رهنمون شد تا بيارى خردهاى پاك و دانش هاى رسا و آفرينش استوار و فطرت صحيح و نقش هاى زيباى طبيعت و نشانه هاى روشن،و دليلهاى آشكار،او را به پروردگارى شناختند و به يكتائيش اقرار نمودند.

آنگاه بهمراه اين همه نعمت ها:برگزيدگان از خلق را بر انگيخت تا پيام او را

ص: 1


1- قنانى با فتحۀ قاف چنانچه در اللّباب ابن اثير است منسوب است به قنان بن سلمة ابن وهب بن عبد اللّه بن ربيعة بن الحارث بن كعب از طائفۀ مذحج و اين شخص را نجاشى عنوان كرده و گفته است كه محمّد بن على بن يعقوب بن اسحاق بن قرّه كنيه اش ابو الفرج قنانى كاتب است او شخصى بود مورد وثوق و از بسيارى از دانشمندان حديث استماع حديث نموده و حديث فراوانى نوشته است.
2- يعنى از روى نسخۀ خود او قراءت ميكرد و من مينوشتم.
3- در نسخه اى چنين است:(حديث كرد مرا محمّد بن علىّ ابو الحسين شجاعى كاتب حفظه اللّه او گفت حديث كرد مرا محمّد بن ابراهيم ابو عبد اللّه نعمانى كه خداى تعالى رحمتش كند در ماه ذى الحجه بسال سيصد و چهل و سه او گفت:)و در بعضى از نسخه ها بجاى ابو الحسين(ابو الحسن)است و شايد اين درست باشد.

بمردم برسانند و بآنان مژدۀ رحمت دهند و آنان را از كيفر كردارها بهراسانند و راهنما و ياد آور و ترساننده و رساننده باشند،گفتارشان از روى علم بود و با روح پاك مؤيّد،و با دليلهاى خود پيروز بودند.اهل باطل را با نشانه هاى الهى مقهور،و افكار خردمندان را با معجزه ها در اختيار خود گرفتند،پيغمبرانى كه از ديگر مردم امتياز داشتند زيرا عزيزان خدا بودند و از عالم غيب آگاه و از قدرت و توان خداوندى برخوردار چنانچه خداى تعالى فرمايد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ[فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (1) »]خدا داناى غيب است و كسى را بر غيب خود آگاه نگرداند مگر فرستاده اى را كه جلب رضايت خداوند كرده باشد(كه خدا براى او از پيش رو و پشت سر نگهبان و مستحفظ ميگمارد) سورة الجنّ:26.

خدا با آنان چنين كرد تا قدرشان در اجتماع،بالا رود و شخصيّت شان چشم گير شود و با فرستادن آنان،مردم را بر خدا حجّتى نماند بلكه حجت خدا بر مردم تمام و رسا گردد.

سپاس،خداوندى را كه با نعمت وجود محمّد(ص)بر ما منّت نهاد،كسى كه پيش از همۀ آفريدگان به پروردگارى او اقرار نمود و سلسلۀ پيامبران پاك خداوند كه با منصب رسالت مرد مرا از كيفر كردارهاى ناپسند بيم ميدادند باو پايان يافت او محبوب ترين دوستان خدا نزد خدا بود و گرامى ترين پيامبران الهى بود و مرتبه اش از همه والاتر و از منزلت ويژه اى برخوردار بود آنچه بهمۀ پيامبران داده يك جا باو داد و چندين برابر بيشتر،در جايگاهى قرارش داد كه برترى اش بر همۀ پيامبران هويدا شد تا آنجا كه در آسمان با همۀ پيامبران نماز بجماعت گذاشت و در جمع شان منصب امامت گرفت و مقامش از همه شريف تر گشت پرچم شفاعت را بدست او سپرد نه بآنان.

او را بآسمان بالا برد تا در ملكوت اعلى هر چه بيشتر سير كند و در جايگاه

ص: 2


1- سوره 72 - آیه 26

مقدّمۀ مؤلّف جبروتش با او سخن گفت آنجا كه از مراتب فرشتگان مقرّب گذشت و مقامات كروبيان و نگهبانان عرش را زير پا گذاشت، كتابى بر او فرو فرستاد كه همۀ كتابهاى پيشينيان را فرا گير بود و بر همۀ دانش هاى فراوانى كه در آنها بود شامل بود و بيشتر چنانچه فرمود« تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (1) »ما قرآن را وسيلۀ بيان هر چيز قرار داديم چيزى در آن فرو گذار نشد.

سپس،خداوند عزّ و جلّ،ما را بوسيلۀ محمّد صلّى اللّه عليه و آله از گمراهى و كورى راهنمون شد و بواسطۀ او ما را از نادانى و نابودى نجات بخشيد و بوسيلۀ او و كتاب روشنگرش كه بهمراه داشت و دينى كه كامل كرد و ولايت پيشوايان پاك و راهبر كه ما را بآنان رهبرى فرمود ما را از هر گونه خود رأيى و خود سرى بى نياز كرد و بوسيلۀ پيغمبر و امامان ما را براه ترقّى انداخت.

درود خدا بر او باد و برادرش امير مؤمنان كه دوّمين او بود در فضيلت و همدست او بود در سختيها و تنگناها و شمشير برّان خدا بر كافران و نادانان و دست احسان و عدالت حق بود كه از آستين او بيرون شده بود كسى كه در هر شرائطى از راهى كه داشت پا نكشيد و در همه جا بهمراه حقّ بود و خزانه دار علم خدا و امانت دار راز حقّ و بر كارهاى پنهان حق آگاهى داشت.

و درود بر امامان پاك از فرزندان او و نيكان و پاكان و نيكوكاران و كان هاى رحمت و جايگاه نعمت و ماه هاى تابان در تاريكيها و نور حق در ميان خلق و درياهاى دانش و دروازۀ شهرستان سلامت كه خداى عزّ و جلّ از مردم خواسته است تا در آن شهر در آيند و مباد كه از شاهراه آن منحرف شوند آنجا كه فرمايد:اى كسانى كه ايمان آورده ايد همگى در سلم داخل شويد و پيرو شيطان مباشيد كه او دشمن آشكار شما است بهترين و شريف ترين و پاك ترين و پر افزايش ترين و تمام ترين و بالاترين و والاترين درود و سلام فراوان خدا بر او باد آنچنانچه خداوند را سزد و محمّد و آل او عليهم السّلام را شايد.

ص: 3


1- سوره 16 - آیه 89

پس از ستايش و درود:از آنجائى كه گروهى را مى بينم كه خود را بمذهب شيعه نسبت ميدهند و به پيامبر خود محمّد و آل او بستگى دارند و امامت را معتقدند امامتى كه خداوند بمقتضاى رحمت خود آن را دين حق و زبان گوياى راستين قرار داده و زينت بخش كسى كه امامت را بپذيرد،و كسى را كه اهل امامت باشد و از حمايت آن بهره مند باشد و سررشتۀ آن را بدست گيرد و نسبت بشروط آن وفادار باشد.

يعنى بر نمازها مواظب بوده و زكاة را بپردازد و در امور خير پيشى گيرد و از كارهاى زشت و ناپسند دورى گزيند و از ديگر آلوده گيها پاك باشد و خدا را بآشكار و نهان در نظر داشته باشد،و دل را بخدا مشغول كند و در فراهم ساختن موجبات قرب الهى جان و تن خويش را برنج افكند چنين كس را امامت،نجات بخش و زيبايى آفرين است.

ولى همين گروه دچار تفرقه گشته و آئين هاى گوناگون گزيده و واجبات الهى را بى اهميّت شمرده و محرمات خدا را سبك انگاشته اند.بعضى ها بيش از اندازه بلند پروازى نموده و پاره اى بيش از حد كوتاه فكرند و در بارۀ امام زمان و ولىّ امر و حجّت پروردگارشان كه خداوندش با علم و احاطه برگزيده است چنانچه ميفرمايد: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ (1) پروردگار تو آنچه را كه ميخواهد مى آفريند و مى گزيند،آنان را حقّ اختيار در كارهايشان نيست (2).

همگى آنان بجز اندكى در شك و ترديد افتاده اند از ناحيۀ آزمايشى كه در زمينۀ غيبت آن حضرت است با اينكه اين غيبت را رسول خدا(ص)از پيش فرموده و امير المؤمنين خبر آن را داده است و در خطبه ها و سخنرانيها كه از آن حضرت نقل شده است از اين گرفتارى سخن گفته است و دانشمندان حديث و روايت اخبار اين غيبت را از فرزندان على و امامان يكى پس از ديگرى نقل نموده اند بطورى كه يكنفر8.

ص: 4


1- سوره 28 - آیه 68
2- القصص:68.

از امامان نيست مگر اينكه در اين باره پيش گوئى كرده و اين پيش آمد را محقّق دانسته و آزمايشى را كه خداى تبارك و تعالى در اين باره دارد توصيف فرموده.

و سبب اين غيبت همانا كارهاى زشت و كردارهاى ناپسند و پيروى هواى نفس و دنياى زود گذر كه بر آخرت جاودانى اش مقدّم داشته اند و دنباله روى خواسته هاى نفس،و حقّ هاى ضايع شده كه باعث جلب خشم خداى عزّ و جلّ است مى باشد.

اين شك و ترديد هم چنان در دلهاى آنان نفوذ ميكند چنانچه امير المؤمنين عليه السّلام در سخنى كه با كميل بن زياد در بارۀ دانش جويان و دانش پژوهان دارد ميفرمايد:يا كسى است كه اهل حقّ را پيروى ميكند ولى بدون آنكه چشم بصيرتى داشته باشد.

و از اين رو با نخستين شبهه اى كه باو روى دهد،شكّ در دل او مى نشيند تا آنكه آنان را بوادى گمراهى و حيرت و كورى و ضلالت ميكشاندو كسى از آنان باقى نمى ماند بجز افراد كم و اندكى كه بر دين خدا ثابت قدم و بريسمان خدا چنگ زده اند و از راه راست منحرف نشده اند و آنان گروهى هستند كه در راه حقّ آنچنان پايدارند كه بادهاى مخالف،آنان را از جايگاه خودشان تكان نميدهد و گرفتاريها بحال آنان زيانى نرساند و سراب هاى فريبا آنان را فريب ندهد.

آنان دين حقّ را نه بخاطر مردم پذيرفته اند تا بخاطر آنان نيز از دين خارج شوند چنانچه در روايتى از ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام بما رسيده كه فرموده است:كسى كه در اين دين بوسيلۀ مردم داخل شود همان مردم او را از دين بيرون ميبرند هم چنان كه در دينش داخل كرده بودند و كسى كه بوسيلۀ كتاب و سنّت دين را پذيرفته باشد كوهها از جايگاه خود حركت كنند ولى او در دين خود هم چنان ثابت و پابرجا ميماند.

و بجان خودم سوگند هر آنكه گم گشته و حيران و سرگردان گرديد و از حقّ

ص: 5

بازگشت و دست بدامن مردم باطل پرست شد آنچه بر سرش آمده از آن بوده است كه كمتر با روايت و علم سر و كار داشته و درك و فهم نداشته است اين تيره روزان اگر بدنبال علم هم رفتند نخواستند كه خود را بزحمت انداخته و از كان هاى خالص علم آن را بدست آورند و بازگو كنند.

گذشته از آنكه اگر هم روايت ميكردند ولى معناى روايت را درك نميكردند مانند آن بود كه روايت نكرده اند چنانچه جعفر بن محمّد عليهما السّلام فرموده است:

قدر و منزلت شيعيان ما را در نزد ما از آنجا بشناسيد كه چقدر از ما روايت كرده اند و چه اندازه از روايات ما فهميده اند زيرا روايت نياز بفهم دارد و اگر يك روايت را بفهمى بهتر است از هزار روايت كه نفهميده بازگو كنى.

و بيشتر آنانى كه بدين مذهب ها گرويده اند چند حالت دارند بعضى از آنان هستند كه بدون تأمّل و دانش پيروى كرده و لذا با كمترين شبهه اى راه را گم كرده و سرگردان مى شود.

و بعضى از آنان هدفش از پيروى دين و مذهب همانا دنيا و متاع دنيوى بوده است و از اين رو همين كه گمراه كنندگان و دنيا پرستان او را بسوى دنيا بكشند او نيز ميل بدنيا نموده و دين را در راه دنيا از دست ميدهد و فريب سخنان دروغ شيطانها را ميخورد كه خداوند در قرآنش آنان را توصيف فرموده آنجا كه فرمايد: شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً (1) شياطين انس و جنّ بمنظور فريب دادن حرفهاى دروغ را بيكديگر ميرسانند (2)و آنكه فريب خورده است همچون تشنه اى است كه نمكزار را از دور آب مى پندارد و برق آن در چشم شخص تشنه هم چون موج آب مينمايد تا آنگاه كه به نزديك آن رسد چيزى نمى يابد چنانچه خداى عزّ و جلّ فرموده است (3).9.

ص: 6


1- سوره 6 - آیه 112
2- النعام:112.
3- النور:39.

و بعضى از آنان خود را باين مذهب آراسته تا ريا ورزد و ظاهر سازى كند و از اين راه برياستى كه عاشق و دلباختۀ آنست برسد بدون آنكه بحقّ بودن آن معتقد باشد و يا خلوصى در كار خود بدست آورد خداوند او را بد منظر و بد حالش كند و عذابش را براى او آماده سازد.

و بعضى از آنان اين مذهب را پذيرفته است ولى در بارۀ صحّت گفتارش ايمانى ضعيف و اراده اى سست دارد و از اين رو همين كه چنين آزمايش كه اولياء خدا پيش از سيصد سال ما را بآن هشدار داده اند پيش مى آيد،متحيّر و سرگردان ميايستد چنانچه خداى تعالى فرمايد: كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ (1) (2):مانند كسى كه آتشى برافروزد و همين كه گرداگرد او را روشن ساخت خداوند نور آنان را بگيرد و آنان را در تاريكيها كه هيچ نه بينند واگذارد چنانچه فرمايد: كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا (3) (4)تا زمانى كه آتش روشنائى مى بخشد در پرتو آن راه مى پيمايند و چون بتاريكى گرايد از راه پيمائى باز ايستند.

كسى كه خداوندش نصيبى از دانش داده باشد و او را بچيزى رسانده باشد كه ديگرى را بآن نرسانده و آنچه را كه به برادران دينى او مشتبه است براى او روشن فرموده و در سرگردانيها آنان را بشاهراه رهبرى فرموده و آنان را از مرتبۀ شك بروشنائى يقين آورده.

من تصميم گرفتم كه قربتا الى اللّه رواياتى را كه از پيشوايان دينى رسيده است از زمان امير المؤمنين(ع)تا آخرين امامى كه از او روايتى در بارۀ غيبت صادر شده نقل كنم و كسى كه خداوند او را از فهم اين غيبت و راه يابى بآنچه از ائمّه عليهم السّلام رسيده است دور داشته است چشم دل او را از فهم حقيقت و درك0.

ص: 7


1- سوره 2 - آیه 17
2- البقرة 17.
3- سوره 2 - آیه 20
4- البقرة 20.

نور اين غيبت كور كرده است روايات صحيحى كه اهل حقّ آنها را نقل كرده اند و بآن روايات معتقد هستند و دليل مؤكّدى است بر وقوع اين غيبت و آنچه را كه اعلام كرده بودند تصديق ميكند.

و هر كس كه خداوند باو صورت انسانى:زيباترين صورت عطا فرموده و گوشهاى دل او را شنوا نموده و ذهن صاف باو بخشيده و فهم باو عنايت فرموده اگر در صحّت رواياتى كه از رهبران پاك رسيده است چه در زمانهاى گذشتۀ دور و چه نزديك از رواياتى كه در بارۀ غيبت رسيده و ميگويد چنين غيبتى پيش خواهد آمد و حتما بايد بشود و آن روايات را ما در اين كتاب يك يك مى آوريم،اگر در اين روايات نيكو تأمّل كند و بقدر كافى فكر خود را بكار اندازد نه آنكه فقطّ بخواند و يا نگاه كند و بدون تأمّل از آن بگذرد و در روايتى كه شبيه بديگرى است دقّت نظر نداشته باشد تا آنكه روشن شود كه زيادتى لفظ در كلام امام بر حسب اختلاف الفاظى كه راويان حديث نقل كرده اند دليل بر زيادتى معنا است.

اگر اين چنين دقت نظر داشته باشد خواهد ديد كه اگر اين غيبت با اين همه رواياتى كه در طول زمان از آن خبر داده اند واقع نميشد دليلى بر بطلان مذهب اماميّه بود ولى خداى تبارك و تعالى هشدارهاى ائمّه را تصديق فرمود و فرمايشات آنان را كه در هر عصر يكى پس از ديگرى فرموده اند تصحيح فرمود و شيعه را ملزم ساخت كه تسليم گردد و تصديق داشته باشد و از عقيدۀ خودشان دست بر ندارند و درست بودن آنچه را كه نقل كرده اند در دلهاى آنان قوّت بخشيد و اولياء خدا نيز شيعيان خود را از اينكه هواى نفس،آنان را منحرف نمايد و يا گرفتاريها دلهاى آنان را مكدّر سازد بيم دادند و آزمايشى كه از ناحيۀ خداوند در مورد خلق هنگام وقوع غيبت با طولانى بودن آن بعمل خواهد آمد،توصيف فرمودند تا هر كه هلاك مى شود از روى بينائى باشد و هر كه زندگى مييابد از روى بينائى باشد زيرا كه از امامان عليهم السّلام روايت شده آنچه كه حديث كرد ما را محمّد بن همّام و او گفت:ما را حديث كرد

ص: 8

حميد بن زياد كوفىّ و او گفت: ما را حديث كرد حسن بن محمّد بن سماعة او گفت:ما را حديث كرد احمد بن الحسن ميثمىّ از مردى از اصحاب ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه او گفت:شنيدم امام صادق مى فرمود:

اين آيه كه در سورۀ حديد است وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ (1) (نباشيد مانند كسانى كه از پيش بآنان كتاب داده شد و روزگار طولانى بر آنان گذشت پس دلهاى شان سخت شد و بيشتر آنان از عقيدۀ خود دست برداشتند) (2)در بارۀ مردم زمان غيبت نازل شده است سپس خداى عزّ و جلّ فرمايد: أَنَّ اللّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (3) :همانا كه خداوند زمين را پس از مرگش زنده مى سازد براستى كه ما آيات را براى شما بيان كرديم شايد بعقل گرائيد،حضرت فرمود:

روزگار در آيه روزگار غيبت است.

و مقصود خداى عزّ و جلّ آنست كه اى امّت محمّد يا اى گروه شيعه مانند كسانى نباشيد كه از پيش به آنان كتاب داده شد و روزگار طولانى بر آنان گذشت پس تأويل اين آيه،در بارۀ مردم زمان غيبت است و روزهاى غيبت،نه غير آنان از مردم زمانهاى ديگر.

و همانا خداوند،شيعه را نهى فرموده از اينكه در بارۀ حجّت خدا شك كنند و يا آنكه گمان كنند كه خداى تعالى بقدر يك چشم بهم زدن زمين را از حجت تهى مى سازد چنانچه امير المؤمنين عليه السّلام در سخنى كه با كميل دارد فرمايد:

(آرى بخدا كه زمين از حجّت خدا تهى نمى ماند يا آشكار و معلوم است و يا ترسان و پوشيده تا آنكه حجّت هاى خدا و دليل هاى روشن گر او باطل نشود)و نهى فرموده شيعه را از اينكه شكّ و ترديد بخود راه دهند و روزگارى بهمين حالشان بگذرد كه دلهايشان سخت خواهد شد.ت.

ص: 9


1- سوره 57 - آیه 16
2- فسق بمعناى بيرون شدن است.
3- سوره 57 - آیه 17

سپس فرمود امام صادق(ع):مگر نشنوى كه خداوند در آيۀ پسين همين آيه ميفرمايد: اِعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (1) :بدانيد كه خداوند،زمين را پس از مرگش زندگى ميبخشد براستى كه ما آيات را براى شما بيان كرديم شايد بعقل گرائيد.

يعنى زمين را با عدل و داد حضرت قائم به هنگام ظهورش زنده مى كند پس از آنكه با ستم پيشوايان گمراهى مرده باشدو تأويل هر يك از اين دو آيه آن ديگرى را تصديق ميكند.

و گذشته از اين مى بايست كه فرمودۀ امامان صلوات اللّه عليهم در بارۀ گرفتارى و زير و رو شدن و غربال گشتن اندكى از افراد كه مورد آزمايش قرار مى گيرند و عقب گرد مى كنند درست در آيد كه ما روايات آنان را در باب(گرفتارى شيعه به آزمايش و تفرقه و غربال)با سندهايش آورده ايم.

در اينجا نيز يك يا دو حديث از همۀ آن روايات نقل مى كنيم تا آنكه كسى نتواند انكار كند كه از اين گروه پيرو هواى نفس و دنيا دار چه پديد آمده است و آن روايتى است كه ما را خبر داد احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ مردى كه در درستى و دانش او بحديث و رجال،كسى از راويان هيچ خدشه اى نكرده است او گويد:

(حديث كرد از براى ما علىّ بن الحسن التيملىّ (2)او گويد حديث كرد از براى من دو برادرم احمد و محمّد فرزندان حسن بن علىّ بن فضّال از پدرشان و او از ثعلبة بن ميمون و او از ابى كهمس و او از عمران بن ميثم و او از مالك بن ضمره و او گويد).

امير المؤمنين بشيعيان خود فرمود:شما در ميان مردم همچون زنبور عسلت.

ص: 10


1- سوره 57 - آیه 17
2- مقصود،علىّ بن حسن بن علىّ بن فضّال است و در پارۀ از نسخه هاى كه علىّ بن الحسين نوشته شده است اشتباه نويسنده است.

در ميان پرندگان باشيد كه همۀ پرندگان او را ضعيف ميپندارند و اگر بدانند كه در اندرون جثّۀ كوچك آن چيست با او چنين رفتار نكنند،شما با مردم بصورت معاشر باشيد ولى بدل و رفتارتان از آنان بر كنار باشيد كه دست آورد هر كس نصيب خودش خواهد گرديد،و هر كس بروز رستاخيز با همان كس خواهد بود كه دوستش مى داشته،هان كه شماها اى گروه شيعه هرگز آنچه را كه دوست مى داريد و ايدۀ شما است نخواهيد ديد تا آنكه از شما يكى به روى ديگرى تف كند و يكى آن ديگرى را دروغگو بخواند و تا آنكه از شما بر اين امر(امر ولايت)پاى بر جا نماند مگر بقدر سرمه اى كه در چشم كشند و يا نمكى كه در خوراك ريزند و پيداست كه آن بسيار اندك است (1)من براى شما در اينجا مثالى بياورم و آن اينكه مردى را گندمى باشد كه آن را بباد داده و غربال نموده و پاكيزه ساخته و در اطاقى ريخته و در آن اطاق را بسته باشد پس از مدتى كه در اطاق را باز كند به بيند كه در ميان آن گندم كرم بهم رسيده است براى بار دوّم گندم را از اطاق بيرون آورده و بباد داده و باز در اطاق بريزد و در اطاق را ببندد پس از گذشت زمانى آن را بيرون آورده و به بيند كه باز كرم در آن افتاده كار گذشته را تكرار كند و چندين بار اين عمل انجام گيرد تا آنكه بسته اى از آن بماند كه ديگر كرم نتواند زيانى بآن برساند شما نيز اين چنين بايد گرفتاريها شما را خالص كند تا آنكه گروهى از شما بجاى بمانند كه گرفتارى نتواند بآنان زيان برساند.

و از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه فرمود بخدا سوگند حتما شماها خالص خواهيد شد بخدا سوگند حتما شماها براست و چپ پراكنده خواهيد شد تا آنكه نماند از شما مگر كسى كه خداوند از او پيمان گرفته باشد و ايمان را در دلد.

ص: 11


1- در بعضى از نسخه ها چنين است(او قال في الزّاد)يعنى يا آنكه فرمود نمكى كه در توشۀ راه بردارند.

او نگاشته باشد و او را با روح خود يارى كرده باشد.

و در روايت ديگر از معصومين عليهم السّلام است كه فرمود:تا آنكه از شما در اين امر نماند مگر كمتر و باز كمتر و آن گروهى كه بر اين امر باقى ميمانند و ثابت قدم و بر حق پاى بر جا هستند همانها هستند كه در حال غيبت مأمور بصيرند از آن جمله آنست كه:

خبر داد بما على بن احمد بندنيجى و او از عبيد اللّه بن موسى علوىّ عباسىّ (1)و او از هارون بن مسلم و او از قاسم بن عروة و او از يزيد بن معاويۀ عجلى:

از امام باقر عليه السّلام رسيده است در معناى آيۀ شريفۀ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (2) فرمود:صبر كنيد بر اداى فرايض و پايدارى كنيد در برابر دشمن و ارتباط داشته باشيد با امام منتظرانو همين گروهند كه امير المؤمنين در بارۀ آنان فرموده است كه در راه هدايت از كمى رهروان وحشت نكنيد،در روايتى كه(با حذف سند از ما):

اصبغ بن نباته گويد شنيدم از امير المؤمنين كه بر منبر كوفه مى فرمود اىت.

ص: 12


1- عبيد اللّه بن موسى علوىّ از اعلامى است كه در اين كتاب فراوان نامش آمده است و در بسيارى از موارد عبد اللّه گفته شده است گويا اين شخص همان عبيد اللّه بن موسى رويانى باشد كه در تهذيب التهذيب ج 7 ص 53 زير عنوان(تمييز)آمده است و گفته است كه كنيه اش ابو تراب است و از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى روايت كرده است و علىّ بن احمد بن نصر بندنيجى از او روايت كرده است...و بعيد نيست كه عبد اللّه بن موسى هاشمى كه در جامع الرواة بعنوان عبد اللّه بن موسى بن عبد اللّه بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام آمده است همين شخص باشد چون باو لقب علوىّ داده است.و خطيب در تاريخ بغداد از مشايخ ابن عقده،عبد اللّه بن موسى هاشمى را گفته است و ابن عقده و على بن احمد بندنيجى در يك طبقه اند بلى در بسيارى از موارد(علوى عباسى)گفته است و گويا عبّاسىّ نسخه بدل علوىّ است و نويسنده هر دو را نوشته است.
2- سوره 3 - آیه 200

مردم،من بوى هدايت را در هرجا كه باشد استشمام ميكنم و آن را بچشم مى بينم اى مردم در جادۀ هدايت،به خاطر كم بودن رونده گان نهراسيد كه مردم بر سر سفره اى گرد آمده اند كه كمتر سير مى شوند و بيشتر از كنار سفره گرسنه بر- مى خيزند و از خدا بايد يارى طلبيد و مردم در رضا و خشم با يك ديگر هدف مشترك پيدا ميكنند.

اى مردم،ناقۀ صالح را يكنفر پى كرد ولى خداوند همۀ آنان را گرفتار عذاب كرد چون همه بكار آن يكنفر راضى بودند بدليل آنكه خداى تعالى فرمايد:

فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطى فَعَقَرَ فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ (1) (2) :آن مردم،رئيس خود را خواندند تا آماده شد و ناقه را پى كرد...و فرمود:« فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّاها وَ لا يَخافُ عُقْباها (3) » (4):ناقه را پى كردند خدا هم آنان را بكيفر كردارشان هلاك كرد و شهرشان را با خاك يكسان كرد و هيچ باك از هلاك آنان نداشت.

هان كه اگر از كسى در بارۀ كشندۀ من پرسش كنند و او چنين پندارد كه كشندۀ من بهره اى از ايمان دارد خود او قاتل من خواهد بود.اى مردم هر آن كس كه در راه باشد سرانجام بآب مى رسد و آن كس كه بيراهه رود در بيابان سرگردان خواهد گرديد،امير المؤمنين اين كلمات بفرمود و سپس از منبر فرود آمد.

و اين كلمات بطريق ديگر نيز بما رسيده است...جز اينكه در آن فرموده است:(در راه هدايت از كمبود اهلش نهراسيد).

و در جمله اى كه امير المؤمنين فرمود:(هر آن كس كه در راه باشد سرانجام بآب مى رسد و آنكه بيراهه مى رود در بيابان سرگردان خواهد ماند)انديشمند را بيانى است شفادهنده و دليل است بر آنكه نبايد نظام ائمّه را از دست داد و هشدارى است كه مبادا در وادى سرگردانى افتد كه اگر كسى از آن نظام عدول كند و از6.

ص: 13


1- سوره 54 - آیه 29
2- القمر 30 و 31.
3- سوره 91 - آیه 14
4- الشمس 14 الى 16.

شاهراه بكنار رود و براست و چپ گرايد و بگفتار بيهودۀ افرادى كه در دينشان گرفتار آمده اند گوش فرا دهد كه گفتار آنان هم چون پنبۀ پراكندۀ در فضا و مانند دورنماى شوره زار است كه هم چون آب مى درخشد چنانچه خداى تعالى ميفرمايد:

الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ (1) (2) مردم گمان ميكنند كه با گفتن جملۀ:«ايمان آورديم»بدون آنكه آزمايش شوند رها ميشوند؟در صورتى كه مسلّم است كه ما كسانى را كه پيش از آنان بودند آزمايش نموديم تا خداوند از راستگويان آگاه شود و دروغگويان را بشناسد.

چنانچه از پيغمبر روايت شده است كه فرمود:مبادا با افرادى كه گرفتارى دينى دارند بحث و گفتگو كنيد زيرا مبتلاى در دين تا مدتش بپايان نرسيده دليل خود را مى گويد و همين كه مدتش به پايان رسيد گناهانش شعله ور شده و يكباره او را مى سوزاند.اين روايت را عبد الواحد(با حذف سند از ما)از امام صادق و او از پيغمبر نقل نموده.

و من در اين كتاب رواياتى را كه بزرگان در بارۀ غيبت و ديگر چيزهائى كه تناسب با غيبت داشت از امير المؤمنين و امامان راستين نقل نموده اند بآن مقدارى كه خداوند،توفيق عنايت فرمود و در نزد من حاضر بود گرد آوردم زيرا همۀ آن رواياتى كه به من رسيده است نه در دسترس من است و نه حافظه ام توانائى ضبط همۀ آنها را دارد و البتّه آنچه ديگران نيز در اين باره روايت نموده اند بمراتب بيشتر از آنست كه من آنها را روايت نموده ام و روايات من نسبت بآنها ناچيز است.

و من اين روايات را به چند باب تقسيم نموده ام كه نخستين باب در ذكر رواياتى است كه در بارۀ نگهدارى سرّ آل محمّد است از نااهل و غير مؤدّب به3.

ص: 14


1- سوره 29 - آیه 1
2- العنكبوت 2 و 3.

آداب اولياء خدا و در بارۀ پنهان داشتن چيزهائى است از دشمنان دين و ناصبى ها و مخالفان و ديگر گروه هائى كه بدعت گذارند و در دين شك و ترديد دارند و گروه معتزله كه فضايل امير المؤمنين را رد ميكنند و تقديم مأموم را بر امام و ناقص را بر تمام بر خلاف فرمودۀ خدا جايز مى دانند كه خداوند مى فرمايد: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (1) (2)(آيا كسى كه راهنما بسوى حق است سزاوارتر است كه از وى پيروى شود يا كسى كه خود گمراه است و نياز براهنمائى دارد شما را چه رسيده است؟چگونه قضاوت ميكنيد؟).

و چنين قضاوت نتيجۀ آنست كه بنظريه هاى گمراه كننده شان و دلهاى كورشان خوش بينند چنانچه خداى تعالى مى فرمايد: فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (3) (4):همانا كورى نه آنست كه ديده ها نبيند بلكه كورى آنست كه دلهائى در سينه هاست نابينا گردد،و چنانچه خداى تعالى فرمايد: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (5) (6):(بگو آيا شما را بياگاهانم كه چه كسانى كردارهاى زيان بارتر دارند؟كسانى كه در مسير زندگى،راهشان گم گشته و چنين مى پندارند كه نيكو كارند).

و كسانى كه فضائل ائمّۀ طاهرين و امامت آنان را انكار ميكنند براى آن عناديكه -از بدبختى-نسبت بأهل بيت پيغمبر«ص»در جانشان نشسته،پس از اتمام حجّت خداى كه فرموده است وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (7) (8):(بريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد).

و حجّت رسول خدا بر آنان تمام است كه در بارۀ عترتش فرموده است كه03

ص: 15


1- سوره 10 - آیه 35
2- يونس 35
3- سوره 22 - آیه 46
4- الحج 46
5- سوره 18 - آیه 103
6- الكهف 104
7- سوره 3 - آیه 103
8- آل عمران 103

آنان راهنمايان و كشتى نجاتند و آنان يكى از دو چيز گرانمايه اند كه خليفه بودن آن دو و دست برنداشتن از آن دو را بر ما اعلام كرده است آنجا كه فرموده است:

(من دو چيز گرانمايه در ميان شما بعنوان جانشين بجاى مى گذارم:كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت منند ريسمانى است ميان شما و خدا كشيده شده است يك طرف آن بدست خدا است و طرف ديگرش بدست شماست تا آن را در دست داريد گمراه نخواهيد شد).

ولى بخذلان خدا گرفتار شدند چون اين اعلام رسول خدا را سبك شمردند و بدست خود كردند آنچه كردند و كورى را بر بينائى و راهيابى مقدم داشتند چنانچه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى (1) (2)امّا ثمود،پس آنان را راهنمائى كرديم ولى آنان كورى را از راهيابى دوست تر داشتند و چنانچه فرمايد: أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْمٍ (3) (4)آيا ديدى آن كس را كه هواى نفس خود را بمعبودى خود گرفت و خداوند،او را دانسته گمراه كرد).

مقصود خداى عزّ و جلّ آنست كه دانسته با حقّ عناد ورزيده و آن را سست گرفت و ردّ كرد،و باطل در كامش لذيذ و در دلش شيرين شد و آن را پذيرفت و خداوند بر مردم كوچكترين ستم روا ندارد ولى مردم بر خودشان ستم مى كنند و عنادورزان با حقّ،كسانى هستند كه با شيعۀ حقّ و دوستان راستان عناد ميورزند و آنچه را كه مؤمنان مورد اعتماد از اهل بيت رسول خدا روايت نموده اند انكار و ردّ مى كنند و بخاطر جهالت و شقاوتى كه دارند بر آنان خرده مى گيرند و آنچه را كه دشمنان اهل بيت روايت كرده اند مى گويند و بر آن عمل ميكنند و خردها و رأى هاى3.

ص: 16


1- سوره 41 - آیه 17
2- فصّلت 17.
3- سوره 45 - آیه 23
4- الجاثية 23.

خود را امام و پيشواى خود كرده اند نه آن كس را كه خداوند از روى علم اختيارش فرموده است چنانچه فرمايد وَ لَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْمٍ عَلَى الْعالَمِينَ (1) (2)(ما آنان را با علم و آگاهى كه داريم بر جهانيان برگزيديم)و بامامت منصوبش كرده و او را برگزيده و بر او راضى شده.

و آنان همان كسانى هستند كه آب شور و تلخ را بر آب شيرين گوارا مقدّم مى دارند.

و بالجمله نخستين باب اين كتاب در حفظ سر آل محمّد است كه محفوظ داشتن دين خدا و پنهان داشتن علم برگزيدگان خدا از دشمنانشان كه كارشان استهزاء و مسخره است به پيش گفتار شدن اولى تر است و دستورى كه در اين باره فرموده اند بامتثال سزاوارتر.

سپس باز پيش از هر چيز رواياتى را آورديم كه روشنگر ريسمان الهى است كه ما مأموريم بآن چنگ بزنيم و از گرد آن پراكنده نشويم آنجا كه فرمايد:

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (3) (4) بريسمان خدا همگى چنگ بزنيد و پراكنده نشويد.و در همين رديف رواياتى كه در بارۀ امامت رسيده است و اينكه امامت،منصبى است از جانب خدا و بگزينش خدا تعيين مى شود چنانچه خداى تبارك و تعالى مى فرمايد: وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ (5) (6)پروردگار تو آنچه را كه مى خواهد مى آفريند و مى گزيند و آنان را(در كارهايشان) اختيارى نيست،و اينكه امامت پيمانى است الهى و امانتى است كه هر امام بايد بامام بعد از خود بسپارد.

سپس رواياتى را كه مى گويد:امامان عليهم السّلام دوازده نفرند و آنچه را68

ص: 17


1- سوره 44 - آیه 32
2- الدّخان 33.
3- سوره 3 - آیه 103
4- آل عمران 103.
5- سوره 28 - آیه 68
6- القصص 68

كه از قرآن و توراة و انجيل بر اين مطلب گواه است آورده ايم.

سپس رواياتى كه از طريق عامّه:(مخالفين و سنيان)رسيده است كه امامان دوازده نفرند.

سپس رواياتى را در بارۀ كسى كه ادّعاى امامت كند و كسى كه امام نباشد ولى خود را امام پندارد و اينكه هر پرچمى كه پيش از قيام حضرت قائم بر افراشته شود از جانب طاغوت است.

[و سپس حديثى را كه از طريق سنّيان در اين باره رسيده است] (1).

سپس آنچه روايت شده است در بارۀ كسى كه نسبت به يكى از امامان شك كند و يا شبى را بصبح آورد كه در آن شب امام خود را نشناخته باشد و يا بامامى كه از جانب خدا نباشد معتقد باشد.

سپس آنچه روايت شده است در بارۀ اينكه خداوند،زمين خود را از حجت تهى نمى سازد.

سپس آنچه روايت شده است كه اگر در روى زمين بجز دو نفر باقى نماند يكى از آن دو حجت خدا خواهد بود.

سپس آنچه روايت شده است در غيبت امام عليه السّلام و آنچه را كه امير- مؤمنان و امامان بعد از او(ع)در بارۀ غيبت فرموده اند و هشدار داده اند.

سپس آنچه روايت شده است در وظيفۀ شيعه در زمينۀ بردبارى و خوددارى و انتظار در حال غيبت.

سپس آنچه روايت شده است در بارۀ جداسازى و پراكنده گى در زمان غيبت كه دامنگير شيعه مى شود تا آنجا كه بجز اندكى بر حقيقت پايدار نمى مانند.

سپس آنچه روايت شده است كه پيش از قيام حضرت قائم عليه السّلام چگونه فشار و سختى روى ميدهد.ت.

ص: 18


1- اين قسمت كه در ميان دو قوس است در اصل نيست و بعدا بآن اضافه شده است.

سپس آنچه روايت شده است در صفت آن حضرت و رفتارش.

سپس آياتى كه از قرآن در بارۀ آن حضرت نازل شده است.

سپس آنچه روايت شده است در بارۀ نشانه هائى كه پيش از ظهور آن حضرت رخ مى دهد و بر قيام آن حضرت و نزديك شدن زمان ظهور دلالت دارد.

سپس رواياتى را كه از تعيين وقت ظهور و يا از نام بردن آن حضرت منع مى كنند.

سپس آنچه را كه امام قائم به هنگام قيامش از دست مردم نادان مى بيند و گرفتار مى شود.

سپس آنچه كه در بارۀ لشكر خشمناك آن حضرت رسيده است كه ياران آن حضرت اند و در شمارۀ آنان.

سپس آنچه در بارۀ سفيانى رسيده است و اينكه او پيش از قيام قائم عليه السّلام بطور حتم بايد خروج كند.

سپس آنچه در بارۀ پرچم رسول خدا رسيده است و اينكه پس از روز جمل كسى آن پرچم را بر نخواهد افراشت مگر حضرت قائم و توصيف پرچم.

سپس آنچه كه در بيان حالات شيعه بهنگام خروج حضرت قائم و پيش از خروج و بعد از خروج رسيده است.

سپس آنچه كه روايت شده است كه حضرت قائم دعوت نوينى را آغاز مى كند و اينكه اسلام سر آغاز،غريب بود و سرانجام نيز همچون آغازش غريب خواهد گرديد.

سپس آنچه روايت شده است در مدت حكومت حضرت قائم عليه السّلام پس از ظهورش.

سپس آنچه روايت شده است در بارۀ اسماعيل بن ابى عبد اللّه و اينكه باطل گرايان-

ص: 19

و كسانى كه از گوش شنوا بهره اى ندارند و از دانش بر كنارند ادعايشان در بارۀ اسماعيل باطل است.

سپس آنچه روايت شده است كه هر كس امام خود را بشناسد پس و پيش افتادن ظهور بحال او زيانى ندارد.و ما از خدا مى خواهيم كه باحترام وجه كريم و شأن عظيمش بر همۀ پاكان و بر گزيدگان از مردم روى زمينش و بر ريسمان محكمش و دست آويز استوارش كه هرگز بريده نشود يعنى محمّد و فرزندان پاكش درود بفرستد و ما را در زندگى دنيا و آخرت در گفتارمان ثابت قدم فرمايد و در زندگى و مرگ و رستاخيز،ما را بر نعمت دين حقّ كه بر ما ارزانى داشته و بر دوستى اهل حق كه آنان را كرامتى مخصوص عنايت فرموده و سفيران ميان خود و مردم قرار داده است پايدار فرمايد و ما را توفيق دهد تا سر تسليم بر آنان فرود آريم و بآنچه دستور داده اند عمل كنيم و از آنچه ما را باز داشته اند باز ايستيم و در هيچ يك از گفتارشان ترديد بخود راه ندهيم و در راستگوئى شان شكّى بدل نياوريم،و ما را از ياران دينش در ركاب ولى خودش و به همراه كسانى كه با دشمن او براستى در جهادند قرار دهد تا بدين وسيله ما را نيز در كنار آنان بنشاند و در باغهاى بهشتى افتخار همسايگى آنان را بما عنايت فرمايد و يك چشم بر هم زدن بى كم و زياد ميان ما و آنان جدائى نيفكند كه اوست خداى بخشنده و نوازنده.

باب 1 - روايات دربارۀ نگهدارى سرّ آل محمّد عليهم السلام از نااهلش

(روايات دربارۀ نگهدارى سرّ آل محمّد عليهم السلام از نااهلش)

(و اينكه نبايد اشاعه يابد و بگوش ديگران برسد)

1-(خبر داد ما را ابو العّباس احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ (1)او

ص: 20


1- ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرّحمن معروف بابن عقده است نجاشى گويد:اين شخص مرديست و از حديث دانان و مشهور بداشتن نيروى حافظه است و در بارۀ حافظۀ او و عظمت حافظه اش حكايات مختلفى نقل شده است او كوفى و زيدى و جارودى بود تا بهمين عقيده از دنيا رفت و اصحاب ما كه از او ياد كرده اند بخاطر آنست كه با آنان آميزش داشت و در كارهاى آنان دخالت مى كرد و منزلتى بزرگ داشت و مورد اطمينان بود و امين بود. خطيب در تاريخش كه بتاريخ بغداد معروف است در ج 5 ص 14 گويد:احمد شخصى پر حفظ و بسيار دانا بود همۀ ترجمه ها و ابواب حديث و مشايخ حديث را گرد آورد و روايت فراوانى كرد و حديثش همه جا را گرفت و حافظان حديث و بزرگان از او روايت كرده اند- تا آنكه گويد:و عقده پدر ابى العبّاس بدان جهت باين لقب ملقّب شد كه تصريف و نحو را نيكو مى دانست و در كوفه بكار ورق نويسى مى پرداخت و آموزگار قرآن و ادبيّات بود. سپس بدو واسطه از ابى على نقار نقل كرده است كه او گفته است دينارى چند از عقده بر خانه ابى ذر خزاز افتاد غربال آورد تا دينارها را بجويد،عقده گويد دينارها جستم و سپس بانديشه فرو رفتم و بخود گفتم مگر در دنيا بجز دينارهاى تو دينار ديگرى نيست؟ پس بغربال زن گفتم مسئوليت اين دينارها بعهدۀ خود تو است و براه افتادم و او را رها كردم، عقده فرزند ابن هشام را آموزش ميداد همين كه كودك بشعور رسيد و دانش آموخت ابن هشام مبلغ قابل توجّهى به نزد او فرستاد او نپذيرفت و پس فرستاد ابن هشام باين گمان كه مبلغ را كم انگاشته و پس فرستاده است دو چندانش كرد عقده گفت:من نه از آن رو كه كم بود پس فرستادم بلكه بخاطر آن بود كه كودك از من خواست تا قرآنش بياموزم و در نتيجه،آموزش نحو و قرآن بهم در آميخت و من حلال نمى دانم كه از او چيزى ستانم گرچه همۀ دنيا را بمن بدهد. و عقده زيدى مسلك بود و پرهيزكار و عبادت پيشه و بخاطر آن عقده اش ناميدند چون علم تصريف را نيكو بخاطر داشت و او بكار كتاب سازى مى پرداخت و خطّى زيبا داشت و فرزندش ابو العبّاس از هر كه در زمان ما بود بهتر حفظ حديث مينمود.سپس مقدارى از آنچه دلالت بر فراوانى حديث او و حفظ او و كتابخانه دارد گفته است تا آنجا كه ميگويد:صورى گفته است كه ابو سعيد مالينى بمن گفت:أبو العبّاس مى خواست از جايى كه بود بجاى ديگر منتقل شود براى حمل كتابهايش افراد اجير كرد و با باربرها شرط كرد كه بهر يك براى هر يك كوله بار يك دانق بدهد اجرت باربرى كتابهايش يك صد درهم شد و كتابهايش ششصد كوله بار شد، و بالجمله ابن عقده بسال 249 متولّد شده و بسال 332 در گذشته است بتاريخ خطيب ج 5 ص 22 و 23 مراجعه شود.

گفت:حديث كرد براى ما قاسم بن محمد بن حازم او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام ناشرى او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جبله از سلاّم بن ابى

ص: 21

عمره از معروف بن خرّبوذ از ابى الطفيل عامر بن واثله (1)او گفت:) امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:مگر دوست داريد كه مردم،خدا و رسول را دروغگو پندارند؟با مردم از آنچه شناسائى دارند سخن بگوئيد و از آنچه انكار ميكنند خوددارى كنيد.

2-(و حديث كرد مرا أبو القاسم حسين بن محمّد باورى (2)او گفت حديث كرد ما را يوسف بن يعقوب مقرى[سقطى]در واسط (3)او گفت حديث كرد مرا خلف بزّار از يزيد بن هارون (4)از حميد طويل كه گفت:شنيدم انس بن مالك گفت:)ت.

ص: 22


1- عامر بن واثله ابو الطّفيل كثانىّ ليثى صحابى است،ابن عدى گويد:او را با رسول خدا صحبتى بوده است و از آن حضرت نزديك به بيست حديث روايت نموده است و در رواياتش اشكالى بنظر نميرسد،و صالح بن احمد از پدرش نقل مى كند كه ابو الطّفيل مكّى مورد اطمينان است.
2- در بعضى از نسخه ها(بارزى)است و در بعضى(بازى)و در نسخه اى هم (باردى)است.
3- يوسف بن يعقوب مقرى واسطى را خطيب در تاريخ اش ج 14 ص 319 عنوان كرده است و از ابن قانع نقل مى كند كه او بسال 314 در واسط درگذشت.
4- يزيد بن هارون كنيه اش ابا خالد سلمى واسطىّ است و يكى از سرشناسان حافظان حديث است كه شهرتى بسزا دارد از دانشمندان سنّى مذهب علم رجال جمعى او را توثيق كرده اند مانند ابن معين و ابى حاتم و ابى زرعة و امثال آنان او از حميد بن ابى حميد طويل روايت ميكند كه حميد را عجلى و ابن خراش و ابن معين و ابو حاتم توثيق كرده اند و خلف بن هشام بزار از يزيد روايت مى كند و دارقطنى در بارۀ خلف گفته است كه مردى بود عابد و فاضل و نسائى نيز او را توثيق كرده است چنانچه در تهذيب ابن حجر آمده است.

(نگهدارى سر آل محمّد«ص»از نااهل) شنيدم رسول خدا مى فرمود:با مردم در بارۀ آنچه قدرت شناخت آن را ندارند سخن نگوئيد مگر دوست داريد كه مردم،خدا و رسول خدا را دروغگو پندارند؟ 3-(و حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را احمد بن يوسف بن يعقوب جعفى ابو الحسن او گفت حديث كرد ما را اسماعيل بن مهران او گفت حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن ابى حمزه از عبد الاعلى ابن اعين او گفت):

امام صادق(ع)مرا فرمود اى عبد الاعلى كشيدن بار ولايت ما نه آنست كه كسى آن را بشناسد و بپذيرد بلكه كشيدن آن آنست كه آن را نگهدارى كند و از نااهلش پوشيده كند،به شيعيان ما سلام ما و رحمت خدا را برسان و بآنان بگو كه امام صادق بشما پيام داد كه:خدا رحمت كند بنده اى را كه به مردم آنچه را كه مى توانند درك كنند اظهار كند و از آنچه انكار ميكنند خوددارى كند و از اين رهگذر دوستى مردم را نسبت بخودش و نسبت بما جلب نمايد.

سپس امام(ع)فرمود كسى كه بما اعلان جنگ مى دهد زحمتش بر ما بيش از آن كس نيست كه سخنى را كه ما دوست نداريم بر زبان مى راند.

4-(و حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را ابو عبد اللّه جعفر بن عبد اللّه از كتابش (1)در ماه رجب سال 208 او گفت:حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن فضّال او گفت حديث كرد مرا صفوان بن يحيى از اسحاق ابن عمّار صير في از عبد الاعلى بن اعين):

از امام صادق عليه السّلام كه فرمود:فقطّ شناختن و دوست داشتن در اين كارت.

ص: 23


1- در اين روايت سقطى هست زيرا احمد بن محمّد بن سعيد بسال 249 متولّد شده است و اصل چنانچه گذشت و نيز خواهد آمد سال 268 است و جعفر بن عبد اللّه بن جعفر محمّدى در روايت مورد وثوق است و در نسخه ها به(محمّد بن عبد اللّه)تصحيف شده است.

كافى نيست تا آنگاه كه آن را از نااهلش پوشيده بدارى و شما را همين قدر بسنده است كه آنچه را كه ما گفته ايم بگوئيد و از آنچه ما لب بسته ايم لب به بنديد كه اگر شما گفته هاى ما را بگوئيد و در ناگفته هاى ما تسليم ما شويد ايمانى همانند ايمان ما خواهيد داشت و خداى تعالى مى فرمايد: فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا (1) (اگر آنان همانند شما ايمان داشته باشند بطور مسلّم راه حقيقى را يافته اند).

علىّ بن الحسين عليهما السّلام مى فرمود:به مردم آنچه را كه مى شناسند بگوئيد و بيش از توانشان بار بر دوش آنان مگذاريد كه بوسيلۀ ما آنان را فريب داده باشيد.

5-(و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلىّ او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن جعفر قرشىّ او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب (2)او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن غياث از عبد الاعلى بن اعين او گفت):

امام صادق فرمود:بزير بار امر ما رفتن نه تنها همين است كه تصديق آن شود و پذيرفته گردد،بلكه يك قسم آن عبارت است از پوشيده داشتن و نگهدارى آن از نااهل،به آنان-يعنى بشيعه-سلام مرا و رحمت خدا را برسان و بآنان بگو امام صادق بشما مى گويد خداوند رحمت كند بنده اى را كه محبّت و علاقۀ مردم را نسبت بمن و نسبت بخودش جذب كند و آنچه را كه با آن آشنا هستند براى آنان باز گو كند و آنچه را كه انكارش كنند مستور بدارد.سپس بمن فرمود:به خدا).

ص: 24


1- سوره 2 - آیه 137
2- در بعضى از نسخه ها چنين است:(و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلى او گفت:حديث كرد از براى ما محمّد بن غياث-تا آخر)و در اين سند سقط هست و عبد الواحد موصلى برادر عبد العزيز است و كنيه اش أبو القاسم است و تلّعكبرى از او بسال 326 حديث شنيده است و گفته است كه اوثقه است(صه).

قسم آنكه با ما آشكار مى جنگد زحمتش بر ما سخت تر از كسى نيست كه آنچه را كه ما خوش نداريم در بارۀ ما سخن گويد و حديث را تا آخر نقل كرده است.

6-(و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:خبر داد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرىّ (1)از محمّد بن عبّاس حسنىّ از حسن بن علىّ بن ابى حمزۀ بطائنىّ از محمّد خزّاز (2)او گفت):

امام صادق عليه السّلام فرمود:كسى كه سخن ما را بزيان ما پخش كند مانند كسى است كه حقّ ما را برخ ما انكار كند.

7-(و بهمين سند از حسن بن علىّ بن ابى حمزه از حسن بن سرى (3)كه گفت):

امام صادق(ع)فرمود:من سخنى با كسى ميگويم و چون او از نزد من بيرون ميرود سخن مرا آنچنان كه از من شنيده است بازگو ميكند و نتيجۀ گفتارش آن باشد كه او را لعنت كنند و از وى دورى جويند.و مقصود آن حضرت آنست كه حديث را با كسى در ميان مى گذارد كه معنايش را نتواند كشيد و شايستگى شنيدن آن را ندارد،و از اين حديث استفاده مى شود كه خواستۀ آن حضرت آنست كه مطالب پوشيدنى ميبايد پوشيده بماند و ظاهر نشود 8-(و به همين سند از حسن بن علىّ بن ابى حمزه از قاسم صيرفىّ (4)از ابن مسكان گفت):شنيدمت.

ص: 25


1- او أبو الحسن احمد بن محمّد بن على بن عمر بن رباح قلاّء سوّاق زهرى است و در نقل حديث مورد وثوق است چنانچه در خلاصه گويد:او از محمّد بن عبّاس بن عيسى روايت مى كند كه خود ثقه و كنيه اش ابو عبد اللّه است و محمّد بن عبّاس از پدرش و حسن بن على بطائنى روايت مى كند(جش)و در نسخه اى(جبلى)نوشته شده است بجاى(حسنى).
2- او محمّد خزّاز كوفى است كه برقى او را در رجالش از اصحاب ابى عبد اللّه ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام شمرده است.
3- او حسن بن سرى كاتب كرخى است خود ثقه است و كتابى دارد(جش).
4- ظاهرا او قاسم بن عبد الرّحمن صيرفى است كه شريك مفضّل بن عمر بوده است.

امام صادق عليه السّلام مى فرمود:گروهى مرا امام و پيشواى خود مى انگارند بخدا قسم كه من پيشواى آنان نيستم خدا لعنتشان كند هر چه كه من پرده پوشى ميكنم آنان پرده اش مى درند من چنين و چنان مى گويم آنان مى گويند:مقصودش چنين و چنان بوده است من پيشواى تنها كسى هستم كه مرا فرمانبردار باشد.

9-(و بهمين سند از حسن،از كرّام خثعمى كه گفت):

امام صادق عليه السّلام فرمود:هان بخدا اگر دهنهاى شما لجام داشت من بهر يك از شما آنچه را كه بسود او بود مى گفتم بخدا قسم اگر مردانى پرهيزكار مى يافتم سخنانى ميگفتم،و از خدا يارى مى جويم،مقصود آن حضرت از پرهيزكاران،كسانى هستند كه تقيّه نموده و از بازگو كردن پرهيز كنند.

10-(و به همين سند از حسن از پدرش،از ابى بصير (1)كه گويد):

امام باقر را شنيدم كه مى فرمود:رازى را خداوند بجبرئيل گفت و جبرئيل آن راز را بمحمّد گفت و محمّد بعلىّ سپرد و علىّ آن را بكسى كه خدا خواست يكى پس از ديگرى،و شما از آن راز در كوچه ها سخن ميگوئيد.

11-[و حديث كرد ما را محمّد بن همّام بن سهيل او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن علاء مذارىّ (2)او گفت:حديث كرد ما را ادريس بن زياد كوفىّ (3)او گفتت.

ص: 26


1- مقصود:يحيى بن قاسم-يا ابى القاسم-اسدى است كه نابينا بود و كنيه اش ابو بصير بود اوثقه بود و آبرومند و بسال 150 در گذشت(جش).
2- محمّد بن همّام بن سهيل بن بيزان ابو على كاتب اسكافىّ يكى از استادان شيعۀ اماميه است و بسيار حديث نقل كرده است بزرگوارى است مورد اعتماد و داراى مقامى ارجمند، شيخ و علاّمه در كتاب رجالشان او را عنوان كرده اند. و خطيب در تاريخ بغداد گويد:ابو على محمّد بن همّام بن سهيل در ماه جمادى الآخرة بسال 332 در گذشت و در(سوق العطش)مسكن داشت و در قبرستان قريش بخاك سپرده شد. پايان،و مذار نام آبادى است در پائين زمين بصره و عبد اللّه علاء مذارى ثقه بود و از سرشناسان اصحاب ما است چنانچه در فهرست نجاشى است.
3- شايد(ادريس بن زياد كفرثوثى)درست تر باشد اوثقه بود و اصحاب امام صادق عليه السّلام را درك كرده و از آنان روايت نموده است چنانچه در(صه)است.

يكى از استادان ما گفت كه):

(مفضّل(دست مرا گرفت)و گفت همان طور كه من دست تو را گرفتم امام صادق دست مرا گرفت و مرا فرمود:اى مفضّل اين كار تنها بگفتار نيست نه بخدا قسم تا آنگاه كه كسى آن را نگهدارى كند آنچنان كه خدا آن را نگهدارى فرموده و آن را شريف شمارد آنچنان كه خدايش شريف دانسته و حقّش را بجا آورد آن چنان كه خداوند دستور فرموده است] (1).

12-(و خبر داد ما را عبد الواحد با سندش از حسن از حفص بن نسيب فرعان) (2)كه گويد:در آن روزها كه غلام حضرت صادق معلّى بن خنيس كشته شده بود بخدمتش رسيدم مرا فرمود اى حفص من بمعلّى چيزهايى گفتم ولى او آنها را پخش كرد و بشمشير گرفتار آمد من باو گفته بودم كه ما را سخنى است كه هر كس آن را بر ما نگهدارى كند خداوندش نگهدارى مى كند و دين و دنياى او را نيز نگهدارى فرمايد و كسى كه آن سخن را بر ما پخش كند خداوند دين و دنيايش را از او مى ستاند.

اى معلّى كسى كه سخن مشكل ما را پنهان نگهدارد خداوند آن را نورى در برابرت.

ص: 27


1- اين حديث در بعضى از نسخه ها نيست و از اين رو آن را در ميان دو قوس نقل كرديم.
2- در رجال كشّىّ(از حفص ابيض تمّار نقل كرده است كه گفت:بمحضر امام صادق عليه السّلام در آن روزها كه معلّى بن خنيس را طلب مى كردند-(و حديث را با اضافه نقل كرده است)و پيدا است كه هر دو خبر،يكى است و در كتابهاى رجال(حفص بن ابيض تمّار -يا نيّار-عنوان شده است و در بعضى از نسخه هاى خطّى(حفص تمّار)است و ظاهرا همان(حفص بن نسيب بن عماره)است كه شيخ در رجالش او را از اصحاب امام صادق(ع) شمرده است.

ديدگان او قرار ميدهد و در ميان مردم عزّت باو ميدهد (1)و كسى كه سخن مشكل ما را پخش كند نميميرد تا آنكه زهر اسلحه باو رسد و يا حيرت زده از دنيا برود(در نسخۀ بحار-(كبلا)گفته است يعنى در زندان و زنجير).

مترجم گويد:ظاهرا مقصود از متحيّر در اين نسخه،حيرانى و سرگردانى در شهرها است يعنى كسى كه اسرار آل محمّد را فاش سازد يا گرفتار دژخيمان حكومت جور شود و اعدامش كنند و يا آنكه بايد فرار نموده و گمنام بميرد.

باب 2 - رواياتى كه در تفسير آيه شريفۀ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا

(رواياتى كه در تفسير آيه شريفۀ وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (2) )(رسيده است).

1-(حديث كرد ما را محمّد بن عبد اللّه بن معمر طبرانىّ در طبريّه سال 333 و اين مرد از هواداران يزيد بن معاويه و ناصبى و دشمن اهل بيت بود (3)او گفت:حديث كرد مرا پدرم و گفت:حديث كرد مرا علىّ بن هاشم و حسين بن سكن (4)آن هر دو گفتند كه حديث كرد ما را عبد الرزاق بن همّام (5)او گفت خبر داد مرا پدرم از مينا غلام عبد

ص: 28


1- در رجال كشّىّ است كه(خداوند نورى در برابر ديدگان او قرار ميدهد و با نيروئى در ميان مردم مجهّزش ميسازد).
2- سوره 3 - آیه 103
3- در بعضى از نسخه ها است كه(يوالى،يعنى:يزيد بن معاويه را دوست ميداشت، و من الثّقات:و از افراد مورد وثوق بود)ولى مسلّما غلط است.
4- علىّ بن هاشم بن بريد بريدى خزاز را ابن معين توثيق نموده و احمد بن حنبل و نسائى گفته اند:بد نيست و ابن حبّان او را جزء موثقين آورده است و گفته است كه در تشيع غلوّ داشت و ابو حاتم گفته است كه:اظهار تشيع ميكرد،چنانچه عسقلانى در تهذيب اش نقل كرده است.و اما حسين بن سكن قرشى اهل بصره بود و در بغداد ساكن شد خطيب در تاريخش ج 8 ص 50 عنوانش كرده و گفته است كه بسال 258 در گذشت.
5- عبد الرزاق بن همّام بن نافع حميرى از افراد مشهور است ابن حجر در تهذيبش ج 6 ص 311 عنوانش كرده و در باره اش سخن بدرازا گفته است و از صورى نقل كرده كه صورى از على بن هاشم و او از عبد الرزاق نقل مى كند كه گفت:از سه نفر حديث نوشته ام و ديگر اهميتى نمى دهم كه از ديگران ننويسم،از ابن شاذكونى كه پر حافظه ترين مردم بود نوشته ام و از ابن معين كه از همه داناتر بعلم رجال بود نوشته ام و از احمد بن حنبل كه از جمله كسانى بود كه نيكو ثبت و ضبط ميكرد نوشته ام و بالجمله عبد الرزاق از پدرش همام روايت كرده است و او از جمله كسانى است كه از مينا بن ابى مينا زهرى خزاز روايت كرده اند و او را ابن حبان از افراد مورد اعتماد شمرده است و ابن عدى گفته است از حديث هايش روشن است كه در تشيع غلو داشت.

الرّحمن بن عوف از جابر بن عبد اللّه انصارىّ،او گفت):

هيئتى از يمن بخدمت رسول خدا آمدند رسول خدا فرمود يمنى ها شتابان آمدند و چون بخدمت آن حضرت رسيدند فرمود:گروهى هستند كه دلهايشان نرم و ايمانشان محكم،و منصور از ميان آنان برخيزد با هفتاد هزار سپاه و جانشين مرا و جانشين وصىّ مرا يارى مى كند بند شمشيرهايشان از چرم مى باشد.

عرض كردند يا رسول اللّه وصىّ شما كيست؟فرمود همان كسى كه خداوند بشما دستور داده است كه دست از او بر مداريد و فرموده است(عزّ و جلّ) وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (1) (2)(همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد)عرض كردند يا رسول اللّه براى ما بيان فرمائيد كه اين ريسمان چيست؟فرمود همانست كه خدا فرموده إِلاّ بِحَبْلٍ مِنَ اللّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّاسِ (3) (4)(مگر بريسمانى از خدا و ريسمانى از مردم) ريسمانى كه از طرف خداست كتاب اوست و ريسمانى كه از مردم است وصىّ من است عرض كردند يا رسول اللّه وصىّ شما كيست؟فرمود همان كسى كه خدا در بارۀ او اين آيه فرستاده است: أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ (5) (6)(تا كسى6.

ص: 29


1- سوره 3 - آیه 103
2- آل عمران 103.
3- سوره 3 - آیه 112
4- آل عمران 112.
5- سوره 39 - آیه 56
6- الزمر 56.

بگويد:اى حسرت بر آنچه در جنب خدا كوتاهى نمودم).

عرض كردند يا رسول اللّه مقصود از جنب خدا چيست؟فرمود همانست كه خداوند در باره اش مى فرمايد: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً (1) (2)(روزى كه ستمگر دستهاى خويش را بدندان ميگزد و ميگويد اى كاش راهى با رسول خدا بدست گرفته بودم)او وصىّ منست كه پس از من راه بسوى من،اوست.

عرض كردند يا رسول اللّه بخدائى كه براستى شما را مبعوث كرده است وصىّ خود را بنما كه بسى مشتاق ديدار او شديم.

فرمود:او همانست كه خداوند او را نشانه قرار داده از براى مؤمنان قيافه شناس كه شما اگر بچهرۀ او با ديدۀ صاحبدل بنگريد و يا همچون شاهدى كه گوش فرا دهد باشيد خواهيدش شناخت كه او وصى من است همچنان كه شناخته ايد كه من پيغمبر شما هستم،اكنون بميان صفها برويد و چهره ها بنگريد هر آن كس كه دل هاى شما بسوى او گرائيد همانست زيرا خداى تعالى در قرآنش ميفرمايد: فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ (3) (4)(دلهاى پاره اى از مردم را بسوى آنان گرايش بده)يعنى بسوى اسماعيل و ذريّۀ او.

راوى گويد ابو عامر اشعرىّ برخاست و بميان اشعريان رفت و ابو غرّۀ خولانى به ميان خولانيان و ظبيان،و عثمان بن قيس و عرنۀ دوسى در ميان دوسيان،و لا حق بن علاقه به ميان صفها رفتند و به بررسى چهره ها پرداختند و دست انزع اصلع بطين (5)را گرفتند و گفتند يا رسول اللّه دلهاى ما بسوى اين شخص گرائيده، پيغمبرد.

ص: 30


1- سوره 25 - آیه 27
2- الفرقان:27.
3- سوره 14 - آیه 37
4- ابراهيم:47.
5- انزع كسى را گويند كه دو طرف پيشانى اش بى مو باشد،و اصلع آنكه جلو سر او بى مو باشد،و بطين آنكه شكمش بزرگ باشد.

فرمود شما برگزيدگان خدائيد (1)چون وصىّ رسول خدا را پيش از آنكه بشما معرّفى شود شناختيد حال بگوئيد به بينم از كجا شناختيد كه او همان است؟همگى در حالتى كه با صداى بلند ميگريستند عرض كردند يا رسول اللّه ما بمردم كه نگاه ميكرديم هيچ گرايشى در دلهاى ما بآنها نبود ولى وقتى او را ديديم نخست اضطرابى در دلهاى ما پديد آمد و سپس آرامش يافت و جگرهاى ما بسوخت و اشك از ديدگان ما سرازير شد و سينه هاى ما خنك شد آنچنان كه گوئى او پدر ما و ما فرزندان اوئيم.پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود(تأويل قرآن را بجز خدا و ثابت قدمان در دانش كسى نميداند) شما از آنانيد تا آنجا كه خدا براى شما در ازل نيكو خواسته و شما از آتش بدوريد.

راوى گويد:گروه نام برده در مدينه ماندند تا آنكه در ركاب امير المؤمنين بجنگ جمل و صفّين حاضر شدند و همگى در صفّين كشته شدند،رحمت خدا بر آنان باد و پيغمبر،آنان را مژدۀ بهشت داده بود و آگاهشان فرموده بود كه در ركاب علىّ بن ابى طالب بدرجۀ شهادت خواهند رسيد.

2-(خبر داد ما را محمّد بن همّام بن سهيل،او گفت:حديث كرد ما را ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد حسنىّ (2)او گفت حديث كرد ما را ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق حميرى (3)او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن[ي]زيد بن عبد الرّحمن تيمىّ از حسن بن حسين انصارىّ و او از محمّد بن الحسين و او از پدرش و او از جدّش كه گفت:علىّ بن حسين عليهما السّلام فرمود):ت.

ص: 31


1- در پارۀ از نسخه ها چنين است (انتم بحمد اللّه عرفتم) (يعنى سپاس خدا را كه شما وصى رسول خدا را شناختيد.
2- ظاهرا او جعفر بن محمّد بن جعفر بن الحسن بن جعفر بن الحسن المثنّى است كه از سرشناسان طالبيّين است و در حديث ثقه بود و بسال 380 در ماه ذى القعده بسنّ نود و چند سالگى در گذشت(جش).
3- در بعضى از نسخه ها(خيبرى)است و ظاهرا هر دو درست نيست و(احمرى) درست است و او ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ است او مردى سست ايمان و در مذهبش متهم بود چنانچه در خلاصه است و شيخ هم در فهرست نزديك بهمين را گفته است و اضافه كرده است كه او كتابهائى تصنيف نموده كه دور از استحكام نيست و از جملۀ آنها كتاب:(غيبت)را ذكر كرده است و بايد دانست كه آنچه از تاريخ خطب در ترجمۀ احمد بن نصر بن سعيد نهروانى بدست مى آيد آنست كه يكى از دو نسبت،درست است:يا نهاوندى و يا نهروانى و گويا آنچه كه در تاريخ است تصحيف شده و درست همان نهاوندى است چنانچه در كتابهاى دانشمندان شيعه است.

روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با يارانش در مسجد نشسته بود فرمود:از اين در مردى بهشتى بر شما وارد مى شود و پرسش هائى كه مورد نيازش هست ميكند در اين هنگام مردى بلند قامت كه به مردان قبيله مضر مى نمود بر آمد.

پيش آمد و برسول خدا سلام داد و نشست و عرض كرد يا رسول اللّه من شنيده ام كه خداى عزّ و جلّ در قرآنى كه فرستاده است فرموده است وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (1) »(همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد)آن ريسمانى كه خداوند به ما دستور فرموده تا بآن چنگ بزنيم و از آن پراكنده نشويم چيست؟ رسول خدا اندكى سر بزير انداخت سپس سر برداشت و با دست خود بعلى ابن ابى طالب اشاره كرد و گفت اين است همان ريسمان خدا كه هر كس بآن دست گيرد در دنيايش محفوظ است و در آخرت اش گمراه نيست آن مرد برجست و على عليه السّلام را از پشت سر در آغوش كشيد و همى گفت بريسمان خدا و ريسمان رسول خدا چنگ زدم سپس برخاست و رو برگردانيد و بيرون رفت پس از رفتن او مردى از مردم برخاست و عرض كرد يا رسول اللّه اجازه ميفرمائيد كه باو برسم و از او بخواهم كه براى من از خدا آمرزش بطلبد؟رسول خدا فرمود اگرش بيابى و بخواسته ات موفّق شوى.

راوى گويد آن مرد خود را باو رساند و از او خواست كه برايش از خدا آمرزش بخواهد او گفتش:آيا فهميدى كه رسول خدا بمن چه گفت و من باو چه

ص: 32


1- سوره 3 - آیه 103

گفتم؟گفت:آرى،گفت:اگر دست بهمان ريسمان داشته باشى خداوندت بيامرزد و اگر نه خدايت نيامرزد.

و اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ما را بريسمانى كه خداى عزّ و جلّ دستور فرموده است كه بآن چنگ بزنيم و از گرد آن پراكنده نشويم رهنمون نشده بود براى دشمنان عناد ورز،راه تأويلى باز بود و مى توانستند بكمك تأويل از آن عدول نموده و از راه حسد و عناد و بغير آن كسى كه مقصود خدا بوده و رسول خدا بآن رهنمون شده برگردانند. كن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله در خطبۀ مشهورى كه در حجة الوداع در مسجد خيف ايراد فرمود اعلام كرد كه:

«من پيشرو شما هستم و شما پس از من در كنار حوض بر من وارد خواهيد شد حوضى كه به پهناى فاصله بصرى تا صنعا است و بشمار ستارگان آسمان پياله بر كنار آن چيده شده است،هان كه من دو چيز گرانقدر ميان شما بجاى مى گذارم گرانقدرتر كه قرآن است و گرانبها كه عترت من يعنى اهل بيت منند آن دو،ريسمان خدا هستند كه ميان شما و خدا كشيده شده اند تا بر آن ريسمان چنگ زده ايد هرگز گمراه نخواهيد شد يك سبب از آن بدست خدا است و يك سبب بدست شما(يك طرف آن بدست خدا است و يك طرف آن بدست شما)همانا كه خداى لطيف و آگاه مرا آگاه فرمود كه آن دو از يك ديگر جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند مانند اين دو انگشت من(و دو انگشت سبّابه را بهم پيوست)و نمى گويم مانند اين دو(و انگشت سبّابه را بانگشت وسطى چسباند)كه يكى بر ديگرى زيادت داشته باشد.

اين روايت را بما خبر داد عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلىّ او گفت:خبر داد ما را محمّد بن علىّ بن ابراهيم بن هاشم از پدرش و او از جدّش و او از محمّد بن ابى عمير و او از حمّاد بن عيسى و او از حريز و او از أبى عبد اللّه جعفر ابن محمّد بن علىّ از پدرش و امام باقر از پدرانش و آنان از علىّ عليه السّلام كه فرمود:

ص: 33

رسول خدا خطبه اى خواند-و خطبه اى طولانى نقل مى فرمايد كه همين كلام در آن خطبه است.

و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه از محمّد بن علىّ و او از پدرش و او از جدّش و او از حسن بن محبوب و حسن بن علىّ بن فضّال و آن دو از علىّ بن عقبه و او از ابى عبد اللّه عليه السّلام مثل همين روايت را.

و خبر داد ما را عبد الواحد از محمّد بن علىّ و او پدرش و او از جدّش و او از حسن بن محبوب و او علىّ بن رئاب و او از ابى حمزۀ ثمالىّ و او از ابى جعفر محمّد بن علىّ امام باقر عليهما السّلام مثل همين روايت را.

پس قرآن همراه با عترت است و عترت همراه با قرآن است و آن دو، ريسمان محكم خدا هستند و از يك ديگر جدا نشوند چنانچه رسول خدا فرمود.

و كسى كه خداوند،گوش دل او را باز كرده و در دينش بينائى نيكو باو عطا فرموده از همين جا متوجّه مى شود كه هر كس علم قرآن و تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و حلال و حرام و خاص و عامّش را از غير آنانى بخواهد كه خداوند اطاعتشان را واجب نموده و زمام كار را پس از پيغمبرش بدست آنان سپرده است و پيغمبر نيز بدستور خدا آنان را با قرآن و قرآن را با آنان قرين فرموده نه با غير آنان و خدا دانش خود و احكام دين خود و واجبات و مستحبّاتش را بآن سپرده است بطور مسلّم حيران و گمراه و نابود خواهد شد-و ديگران را نيز بهلاكت خواهد كشيد-.

و عترت عليهم السّلام كسانى هستند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى امّت خود مثال آنان را آورد و فرمود:مثال اهل بيت من در ميان شما هم چون كشتى نوح است كه هر كس آن را سوار شد نجات يافت و هر كس بجاى ماند غرق شد.

و فرمود:مثال اهل بيت من در ميان شما هم چون باب حطّۀ بنى اسرائيل است كه هر كس از آن در داخل شد گناهانش آمرزيده گشت و شايستۀ رحمت و افزونى از

ص: 34

آفريدگار خود گشتچنانچه خداى عزّ و جلّ فرمايد: اُدْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزِيدُ الْمُحْسِنِينَ (1) (2)(از اين در داخل شويد و سجده كنيد و بگوئيد:آمرزش،تا ما خطاهاى شما را بيامرزيم و نيكوكاران را عطاى بيشترى خواهيم داد).

و امير المؤمنين(ع):آن راستگوتر از هر راستگو،در خطبۀ مشهورش كه موافق و مخالف نقلش نموده است فرمود:(هان آن دانشى كه آدم آن را بهمراه خود از آسمان بزمين آورد و همۀ آنچه موجب برترى پيامبران شده تا خاتم پيامبران، يك جا در عترت خاتم پيامبران است پس در كجا سرگردانتان ميكنند؟بلكه كجا مى رويد؟اى كسى كه از نسل كشتى نشستگان هستى مثال آن در ميان شما همينست همان طور كه نجات يافتگان در آن حادثه نجات يافتند در اينجا نيز نجات يافتگان همان طور نجات مى يابند واى بر كسى كه از آنان(يعنى از امامان)باز پس بماند.

و فرمود:همانا كه مثال ما در ميان شما همانند كهف است براى اصحاب كهف و مانند باب حطّه است كه دروازۀ سلامت بود پس همگى از دروازۀ سلامت داخل شويد.

و علىّ عليه السّلام در همين خطبه فرمود:از ياران محمّد آنان كه خاطره نگهدارند(و فراموش كار نيستند)مى دانند كه آن حضرت فرمود:همانا من و اهل خانه ام پاكانيم بر آنان پيش قدم نشويد كه گمراه خواهيد شد و از آنان باز پس نمانيد كه دچار لغزش خواهيد شد و با آنان مخالفت نكنيد كه در نادانى خواهيد ماند و آنان را مياموزيد كه آنان داناتر از شمايند و آنان داناترين مردمند در كودكى و داناترين مردمند در بزرگسالى پس پيرو حقّ و اهل حقّ باشيد در هر جا كه باشد و از باطل و اهل باطل كناره گيريد در هر جا كه باشد.

مردم كسى را كه اين چنين بود و اين گونه ستايش در بارۀ آنان بود و اين8.

ص: 35


1- سوره 2 - آیه 58
2- البقرة 58.

چنين دعوت بسوى آنان شده بود رها كردند و از آنان رو گردان شدند و از آنان بريدند و دستور رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را بمسخره گرفتند و سخنش را بيهوده انگاشتند و آن را كه خداى تعالى فرمانبرى و پرستش و كسب روشنائى از او را بزبان پيغمبر خودش واجب كرده بود و فرموده بود فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (1) (2)(اگر نميدانيد از اهل ذكر بپرسيد)و فرموده بود: أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (3) » (4)(خدا را فرمان بريد و پيغمبر و صاحبان امر را فرمانبريد)بدور انداختند و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رهنمون گشته بود كه نجات در آنست كه دامن او گيريد و بگفتۀ او عمل كنيد و بدستور او تسليم شويد و از او بياموزيد و از نور او روشنى بگيريد ولى اين حقيقت را براى ديگرى ادّعا كردند و از آنان بديگرى رو آوردند و بجاى آنان بديگرى راضى شدند خدا نيز آنان را از دانش دور ساخت و هر كس بر طبق هواى نفس خود تأويلى كرد و گمان كردند كه با عقل ها و قياس ها و رأيهاى خودشان از امامانى كه خداوندشان براى مردم،راهنما تعيين فرموده بى نيازند.

و چون آنان با دستور خدا مخالفت كردند و از آنچه خداوند اختيار كرده بود عدول كردند و از اطاعت خدا و اطاعت كسى كه خداوند اختيارش كرده بود سرباز زدند خدا نيز آنان را بخودشان واگذاشت كه بر طبق اختيار آراء و خردهاى خودشان عمل كنند اين بود كه سرگشته و گمراه شدند چه گمراهى دور و درازى؟هم خود هلاك شدند و هم ديگران را هلاك نمودند آنان در پيشگاه وجدان خود هم چون كسانى هستند كه خداى عزّ و جلّ فرموده است: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (5) » (6)(بگو اى پيغمبر آيا شما را از افرادى كه زيان بارترين كارها را دارند بياگاهانم؟آنان كسانى هستند كه در زندگى3.

ص: 36


1- سوره 21 - آیه 7
2- الأنبياء 7.
3- سوره 4 - آیه 59
4- النساء 60.
5- سوره 18 - آیه 103
6- الكهف 103.

دنيا بيراهه ميروند و چنين مى پندارند كه كار نيك انجام ميدهند).

تو گوئى مردم سخن خدا را نشنيده اند كه در قرآنش گفتار ستمكاران اين امّت را در روز رستاخيز حكايت ميكند هنگامى كه از كردۀ خود نسبت به پيغمبرشان و كتاب پروردگارشان پشيمان مى شوند آنجا كه فرمايد: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً (1) » (2)(روزى كه ستمگر پشت دست هايش را بدندان مى گزد و مى گويد اى كاش بهمراه رسول راهى در پيش ميگرفتم،اى كاش فلانى را دوست خود نميگرفتم).

اين رسول،بجز محمّد صلى اللّه عليه و آله چه كسى ميتواند باشد؟و اين فلانى كه نام زشتش برده نشده و بكنايه گفته شده است و دوستى و همصحبتى و رفاقت او مطرح است و شريك ستم گرديده است كيست؟سپس گويد:« لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي (3) » (4)(همانا كه مرا از ذكر گمراه كرد بعد از آنكه آن بر من عرضه شد)يعنى پس از داخل شدن با سلام و اقرار نمودن بآن.

آيا اين ذكرى كه دوستش او را از آن گمراه كرده پس از آنكه در نزدش بود چيست؟آيا آن ذكر همان قرآن و عترت نيست؟كه مردم دست بدست هم دادند و بر آنان ستم راندند و آن دو را بكنارى گذاشتند و همانا كه خداوند،رسول خود را ذكر ناميده و فرموده است: قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولاً (5) (6)(بتحقيق كه خدا ذكر بر شما فرستاد كه همان رسول است)و فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (7) (8)اگر نمى دانيد از اهل ذكر بپرسيد ذكر در اينجا بجز رسول خدا كيست؟و اهل ذكر بجز اهل بيت پيغمبر كه جايگاه دانش بودند چه كسانى هستند؟7.

ص: 37


1- سوره 25 - آیه 27
2- الفرقان 31 و 32.
3- سوره 25 - آیه 29
4- الفرقان 33.
5- سوره 65 - آیه 10
6- الطلاق 10.
7- سوره 21 - آیه 7
8- الأنبياء 7.

سپس خداى عزّ و جلّ فرمود: وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً (1) (2)(شيطان هميشه موجب خذلان آدمى است)پس هم صحبت و دوستى كه او را در دار دنيا از ذكر گم كرده و در آخرت خوار و زبونش ساخته و دوستى و همصحبتى اش بحال او سودى نداشته تا آنجا كه آن روز هر يك خود را از ديگرى بدور داشته است همانا همان مصاحبت شيطانست،سپس خداى عزّ و جلّ از زبان پيغمبرش صلّى اللّه عليه و آله كه در روز قيامت مى گويد،حكايت ميكند كه: وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (3) (4)(رسول گويد:پروردگارا قوم من اين قرآن را مهجور كردند)يعنى همان قرآنى كه تو دستور فرموده بودى كه آن را با اهل بيت من بدست داشته باشند و از آن دو پراكنده نشوند مهجور ساختند.

مگر اين همه خطاب و اين همه ملامت نه براى مردمى است كه قرآن بر زبان پيغمبر براى آنان و ديگران نازل شده؟آنانى كه افراد اين امّتند و بر عترت پيغمبرشان ستم كردند و كتاب خدا را پشت سر انداختند.كسانى كه پيغمبر بروز رستاخيز گواه خواهد بود كه آنان گفتار او را در بارۀ تمسّك بقرآن و عترت بدور انداختند و از آن دو بكنار رفتند و پيروى از هواى خود نمودند و امر و نهى اين دنيا و رنگ و روى اين زندگى را بر دينشان مقدّم داشتند چون در بارۀ محمّد و آنچه آورده بود شكّ داشتند و بر اهل بيت پيغمبر خدا كه خداوند آنان را برترى عنايت فرموده بود حسد ميورزيدند.

مگر از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله روايت نشده است و كسى از اصحاب حديث انكار آن نتواند و موافق همين آيات است كه فرمود:گروهى از ياران من بروز رستاخيز از راست و چپ من ربوده ميشوند پس من ميگويم پروردگارا اينان هر چه باشند ياران منند پس خطاب ميرسد:اى محمّد تو نميدانى اينان پس از تو0.

ص: 38


1- سوره 25 - آیه 29
2- الفرقان 29.
3- سوره 25 - آیه 30
4- الفرقان 30.

چه كردند؟پس من ميگويم:دور باشند،دور باشند،مرگ بر آنان مرگ بر آنان.

اين روايت را آيۀ قرآن تصديق ميكند و گواه بر آنست كه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً[وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرِينَ (1) ] (2)محمّد رسولى است كه پيش از او پيامبرانى آمده و رفته اند آيا اگر بميرد و يا كشته شود شما عقب گرد خواهيد كرد؟و كسى كه عقب گرد كند خدا را هيچ زيانى نخواهد رسانيد (و خداوند سپاسگزاران را پاداش نيك ميدهد)اين فرمايش خداى عزّ و جلّ بهترين دليل است بر اينكه پس از در گذشت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله گروهى عقب گرد خواهند كرد و آنان همان ها هستند كه با دستور خدا و رسول او صلى اللّه عليه و آله مخالفت كردند و گرفتار شدند كسانى كه خداوند در بارۀ آنان فرمايد: فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (3) (4)(آنان كه از دستور خدا سرپيچى ميكنند بترسند كه گرفتارى سختى دامن گيرشان شود و يا بشكنجۀ دردناكى گرفتار آيند).

آرى عذاب خدا چندين برابر و دورى از رحمت خدا و مرگ بر كسى باد كه بر آل محمّد ستم كرد و آنچه را كه خدا دستور پيوندش را داده بود بريد كسانى كه دستور بدوستى و پيروى آنان داده بود نه ديگران آنجا كه ميفرمايد: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى (5) (6)(بگو اى پيغمبر من بجز دوستى خويشاوندان مزدى از شما نمى طلبم)و ميفرمايد: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (7) (8):(آيا كسى كه راهنماى راه حق باشد سزاوارتر است كه پيروى5.

ص: 39


1- سوره 3 - آیه 144
2- آل عمران 144.
3- سوره 24 - آیه 63
4- النور 63.
5- سوره 42 - آیه 23
6- الشورى 33.
7- سوره 10 - آیه 35
8- يونس 35.

شود يا كسى كه خودش راه را گم كرده و نيازمند براهنما است چه بر سر شما آمده است؟ چگونه قضاوت ميكنيد؟ و در ميان امّت اسلامى كه حيا ميكند و از بهتان مى پرهيزد و از گفتن دروغ ابا دارد و عناد نميورزد اختلافى در اين نيست كه در هر كار پيچيده و مشكلى وصىّ رسول خدا امير المؤمنين عليه السّلام بود كه صحابه را رهبرى ميكرد نه آنان آن حضرت را و تنها او آنان را هدايت ميكرد نه كس ديگر و همه باو نيازمند بودند و او از همۀ آنان بى نياز بود همۀ دانش نزد او بود و كسى او را آموزگار نبود با اين همه،با فاطمه دختر رسول خدا آنچنان رفتار كردند كه او وصيّت كرد كه شبانه بخاك سپرده شود و از امت پدرش بجز كسانى كه خودش نام برد كسى بر او نماز نگذارد.

اگر در اسلام هيچ مصيبتى رخ نداده بود و هيچ ننگ و عارى دامن مسلمانان را آلوده نميكرد و مخالف دين اسلام را هيچ حجّتى نبود مگر آنچه بفاطمه رسيد و باعث شد كه او بهنگام مرگ بر امت پدرش خشمناك گردد و رفتارى كه باوى شد او را واداشت كه وصيت كند يك نفر از آنان بر جنازۀ او نماز نگذارد-تا چه رسد بديگر چيزها-هر آينه همين يك مصيبت و همين يك ننگ،مصيبتى بزرگ و ننگى وحشت آور بود و دل خفتۀ اهل غفلت را بيدار ميكرد،مگر آن كس را كه خداوند مهر غفلت بر دل او زده و او را كور كرده باشد البتّه او بزير بار اين ننگ ميرود و در نظر او اهميتى ندارد و بچيزى نمى انگارد و آزارندۀ فاطمه را پاك دامن پندارد و او را بر فاطمه و شوهرش و فرزندانش برترى دهد و از آنان بزرگترش ميداند و بنظر او رفتارى كه به فاطمه شده است حق بوده و از جملۀ خوبيهاى اوست و با همين كار،برترين امت پس از رسول خدا گرديد. آرى خدا فرمايد فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (1) (2)(كورى آن نيست كه چشمها نابينا شود بلكه كورى46

ص: 40


1- سوره 22 - آیه 46
2- الحج 46

آنست كه دلهائى كه در سينه ها است كور شود)اين كورى در دشمنان آل محمّد و ستمگران بر آنان و طرفداران ستمگران نيز تا روز رستاخيز خواهد بود تا آنكه آن روز كه روز كشف است و خدا ميفرمايد لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ (1) (2)(تو از اين كار در غفلت بودى ما پرده را از چشم تو برداشتيم امروز ديدۀ تو حقيقت بين شده است)و يَوْمَ لا يَنْفَعُ الظّالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ (3) (4)روزى است كه ستمگران را پوزش طلبيد نشان سودى نه بخشد و لعنت گريبان گير آنان است و در جايگاه بدى خواهند بود.

وانگهى شگفت آورتر آنكه اين كر و كوران ادّعا دارند كه كوچك و بزرگ فرائض و ريز و درشت احكام الهى در قرآن نيست و چون همۀ احكام الهى را در قرآن نمى يابند بناچار دست نياز بسوى قياس و اجتهاد در رأى دراز نموده و از روى قياس و رأى حكم مى كنند و بدروغ برسول خدا افتراء مى گويند كه آن حضرت اجتهاد را براى آنان تجويز نموده است و بر طبق ادّعايشان بمعاذ بن حبل (5)اجازه دادهن.

ص: 41


1- سوره 50 - آیه 22
2- ق 23.
3- سوره 40 - آیه 52
4- المؤمن 52.
5- ترمذى و ابو داود از معاذ بن جبل روايت كرده اند كه چون رسول خدا او را بيمن ميفرستاد فرمود:اگر قضاوتى پيش بيايد چگونه حكم خواهى كرد؟عرض كرد بوسيلۀ كتاب خدا حكم ميكنم فرمود:اگر در كتب خدا نيافتى؟عرض كرد بوسيلۀ سنّت پيغمبر خدا فرمود: اگر در سنّت رسول خدا نيافتى؟عرض كرد:بى پروا اجتهاد در رأى خود خواهم كرد. راوى گويد رسول خدا بر سينۀ او زد و فرمود:سپاس خدائى را كه فرستادۀ رسول خدا را بر آنچه خدا بآن راضى است موفّق ساخت و در روايت ديگر است كه رسول خدا به او فرمود:اگر امرى بر تو مشكل شد بپرس و خجالت مكش و مشورت كن.سپس اجتهاد كن كه خداوند اگر صدق در تو بيند تو را موفّق مى كند و اگر امر بر تو مشتبه شد بايست تا آن كه ثابتش كنى يا جريان را براى من بنويس و از هواى نفس دورى كن كه هوا مردم بد عاقبت را بسوى آتش ميكشد و تا ميتوانى با مردم مدارا كن.

است و حال آنكه خدا مى فرمايد: وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (1) (2)ما قرآن را براى تو فرستاديم تا بيانگر همه چيز باشد.

و ميفرمايد ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ (3) (4)ما در قرآن چيزى فرو نگذاشتيم.

و ميفرمايد وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ (5) (6)همه چيز را در پيشواى روشنگر بر شمرديم و ميفرمايد وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ كِتاباً (7) (8)ما همه چيز را بصورت كتاب بر شمرديم.

و ميفرمايد قل إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ (9) (10):بگو كه من بجز آنچه را كه بر من وحى مى شود پيروى نميكنم.

و ميفرمايد: وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ (11) (12)در ميان آنان بآنچه خدا فرو فرستاده است حكم كن پس كسى كه انكار كند و بگويد كه چيزى از امور دنيا و آخرت و احكام دين و واجبات و مستحبّات و همۀ آنچه كه اهل شريعت بآن نيازمندند در قرآن نيست قرآنى كه خدا در باره اش فرموده است تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (13) :(روشنگر هر چيز است)چنين كس سخن خدا را رد كرده است و بر خدا دروغ بسته است و قرآن خدا را تصديق نكرده است.

بجان خودم كه آنان از خود و از جانب پيشوايانشان كه از آنان پيروى ميكنند راست مى گويند كه همه احكام را در قرآن نمى يابند زيرا آنان اهل اين كار نيستند و نه دانش آن بآنان داده شده است و نه خدا و رسولش بهره اى از علم قرآن بآنان داده اند بلكه همۀ دانش مخصوص خاندان رسول است كه خدا علم را بآنان داده9.

ص: 42


1- سوره 16 - آیه 89
2- النحل 89.
3- سوره 6 - آیه 38
4- الانعام 38.
5- سوره 36 - آیه 12
6- يس 12.
7- سوره 78 - آیه 29
8- النبأ 29.
9- سوره 6 - آیه 50
10- الانعام 50.
11- سوره 5 - آیه 49
12- المائده 49.
13- سوره 16 - آیه 89

و ديگران را بآنان رهنمون شده و دستور داده است كه از آنان بپرسيد تا جاى آن را در قرآن بشما نشان دهند قرآنى كه آنان نگهبان و وارث و ترجمان آن هستند.

و اگر آنان دستورى را كه خدا داده بود انجام ميدادند كه ميفرمايد: وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ (1) (2):اگر آن را برسول و صاحبان امرشان بر ميگرداندند آنان كه نيروى استنباط داشتند آن را ميدانستند و آنجا كه ميفرمايد: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (3) (اگر نميدانيد از اهل ذكر بپرسيد)خداوند آنها را بروشنائى هدايت مى رساند و آنچه را كه نميدانستند بآنها مى آموخت و آنها را از قياس و اجتهاد بى نياز مى كرد و اين اختلاف در احكام دينى كه بندگان خدا بآن عمل مى كنند و آنها خود مسبّب اين اختلافند از ميان بر- داشته مى شد.

اينان مدّعى هستند بدروغ-كه پيغمبر خدا آنان را آزاد گذاشته و اجازۀ چنين اختلاف را بآنان داده است با آنكه قرآن از اختلاف منع و از ايجاد آن نهى مى كند زيرا مى فرمايد: وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (4) (5)اگر اين قرآن از نزد غير خدا بود اختلاف فراوانى در آن مى يافتند.و مى فرمايد:

وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ (6) (7) :مانند آنان مباشيد كه پراكنده شدند و پس از دليل هاى روشن باز اختلاف كردند.و مى فرمايد:

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا (8) همگى بريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد.

و آيات خدا در مورد نكوهش اختلاف و پراكندگى بيش از شماره است5.

ص: 43


1- سوره 4 - آیه 83
2- النساء 83.
3- سوره 21 - آیه 7
4- سوره 4 - آیه 82
5- النساء 82.
6- سوره 3 - آیه 105
7- آل عمران 105.
8- سوره 3 - آیه 103

و اختلاف و پراكندگى در دين همان گمراهى است و آنان اين گمراهى را روا ميدانند و مدّعى هستند كه رسول خدا آن را آزاد كرده و اجازه فرموده است و اين دروغى است كه برسول خدا مى بندند زيرا كتاب خداى عزّ و جلّ از آن بيم مى دهد و نهى مى كند و مى فرمايد وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا (1) مانند كسانى مباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند.

ديگر چه بيانى روشنتر از اين بيان و مردم پس از اين روشنگرى و ارشاد چه حجّتى بر خدا دارند؟پناه بخدا مى بريم از گمراهى و از اينكه خداوند در بارۀ دين ما ما را بخودمان و عقلهايمان و اجتهادمان واگذارد و از خداوند ميخواهيم كه ما را بر آنچه بدان رهنمون شده است و دلالت كرده و ارشاد فرموده است از دين خود و دوستى دوستانش و چنگ زدن بدامن آنان و فرا گرفتن از آنان و عمل كردن بدستور آنها و باز شدن از آنچه نهى كرده اند ثابت قدم فرمايد،تا آنكه با همين حال خدا را ملاقات كنيم نه تبديلى كرده باشيم و نه شكّى در دلمان باشد و نه از آنان پيشى گرفته باشيم و نه از آنها باز پس مانده باشيم كه هر كس بر آنان پيشيگيرد از دين بيرون رود و هر كس باز پس ماند غرق شود و هر كس مخالفت با آنان كند نابود گردد و هر كس همراه آنان رود بمقصد نائل آيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين چنين فرموده است.

باب 3 - آنچه در امامت و وصيّت رسيده است

(آنچه در امامت و وصيّت رسيده است)

(و آنكه اين دو از خدا است و باختيار او است و امانتى است)

(كه هر امام بايد بامام بعد از خودش آن را بسپارد)

1-(خبر داد ما را ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد بن عقدۀ كوفىّ او گفت:

ص: 44


1- سوره 3 - آیه 105

(امامت و وصيّت رهبرى باختيار خداست) حديث كرد ما را ابو محمّد عبد اللّه بن احمد بن مستورد اشجعى (1)از كتابش در ماه صفر بسال 266 او گفت حديث كرد ما را ابو جعفر محمّد بن عبيد اللّه حلبىّ (2)او گفت حديث كرد ما را عبد اللّه بن بكير از عمر[و]بن اشعث او گفت):

در خانۀ امام نزديك به بيست نفر بوديم كه در محضرش نشسته بوديم حضرت روى بما كرد و فرمود:شايد بنظر شما چنين برسد كه اين كار«امامت بدست كسى از ما سپرده شده است كه در هر جا كه بخواهد قرارش بدهد بخدا سوگند كه آن سفارشى است كه از جانب خدا برسول خدا شده است در بارۀ افرادى با نامشان يكى پس از ديگرى تا سرانجام بصاحبش برسد.

2-(و خبر داد مرا ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد او گفت حديث كرد مرا احمد بن يوسف بن يعقوب جعفي از كتابش او گفت حديث كرد ما را اسماعيل ابن مهران او گفت:حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن حمزه از پدرش و از وهيب ابن حفص و اينان):

از ابى بصير و او از ابي عبد اللّه امام صادق عليه السّلام در تفسير آيۀ كريمۀ:

إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ (3) (4) (همانا كه خداوند بشما دستور ميدهد كه امانت ها را به اهلش برسانيد و چون مى خواهيد ميان مردم حكم كنيد عادلانه باشد همانا كه خداوند شما را نيكو موعظت مى فرمايد)فرمود:آن امانت يعنى وصيّت كه هر يك از ما بايست بديگرى بسپارد.

3-(و خبر داد ما را على بن احمد بندنيجىّ از عبيد اللّه بن موسى علوىّ كه گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن (5)از اسماعيل بن مهران و او از مفضّل بن صالحت.

ص: 45


1- خطيب در تاريخش او را از استادان و مشايخ ابى العبّاس ابن عقده شمرده است.
2- در بعضى از نسخه ها(محمّد بن عبد اللّه حلبىّ)نوشته شده است و اشتباه است.
3- سوره 4 - آیه 58
4- النساء 58.
5- يعنى ابن فضّال و در بعضى از نسخه ها(علىّ بن الحسين)است چنانچه در كافى است و ظاهرا هر دو تصحيف شده است و بعضى گمان كرده اند كه آنكه در كافى است على بن الحسين مسعودى صاحب مروج الذهب است ولى آنهم اشتباه است.

و او از معاذ بن كثير):

و او از ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه فرمود وصيّت بصورت نوشته اى سر بسته از آسمان بر رسول خدا(ص)فرود آمد و نوشته اى سربسته بجز وصيّت هيچ وقت بر رسول خدا فرود نيامد پس جبرئيل عرض كرد اى محمّد اين وصيّت تو است در ميان امّتت نسبت باهل بيت،رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

اى جبرئيل كدام اهل بيت من؟عرض كرد برگزيدۀ خدا از اهل بيت با فرزندانش تا از تو علم نبوّت را پيش از ابراهيم بارث برد (1)و بر آن وصيّت مهرهايى بود پس على عليه السّلام نخستين مهر را باز كرد و بر آنچه مأمور بود رفتار كرد.

سپس حسن عليه السّلام مهر دوّم را برداشت و بر آنچه مأمور بود رفتار كرد.

سپس حسين عليه السّلام مهر سوّم را باز كرد ديد دستور چنين است كه جنگ كن و بكش و كشته بشو (2)و با گروهى بمنظور شهادت بيرون برو آنان جز با تو شهيد نخواهند شد حسين(ع)هم آنچنان كرد.

سپس وصيّت را بعلىّ بن الحسين سپرد و درگذشت پس علىّ بن الحسين عليه السّلام مهر چهارم را باز كرد ديد دستور آنست كه سر بزير افكن و خاموش بنشين كه چهرۀ علم در پس پرده قرار گرفته است.

سپس آن حضرت وصيّت را بمحمّد بن علىّ عليه السّلام داد او پنجمين مهر را برداشت ديد دستور آنست كه كتاب خدا را تفسير كن و پدرت را تصديق نما و فرزندت را وارث اين علم كن و بكار سازندگى امّت پرداز و سخن حقّ را در حال ترس و ايمنىى»

ص: 46


1- در كافى بجاى«قبل ابراهيم»«كما ورثه ابراهيم»است يعنى همان طور كه ابراهيم آن علم را بارث گذاشت-اگر(ورثه)با تشديد راء خوانده شود و محتمل است مقصود از متن ابراهيم فرزند رسول خدا باشد.
2- در بعضى از نسخه ها«جنگ كن تا آنجا كه كشته شوى»

بگو و بجز خدا از هيچ كس مترس او نيز چنين كرد.

سپس آن وصيّت را بكسى كه پس از خود بود سپرد.

معاذ بن كثير گويد عرض كردم:تو همانى؟فرمود:تو را چه در اين پرسش (1)؟ جز اينكه بروى اى معاذ و آن را از من باز گو كنى؟آرى من همانم و تا دوازده نفر را بنام براى من شمرد سپس خاموش شد عرض كردم:ديگر چه كسى؟فرمود:همين تو را بس.

4-(خبر داد ما را علىّ بن احمد بندنيجىّ از عبيد اللّه بن موسى او گفت حديث كرد ما را محمّد بن احمد قلانسىّ (2)او گفت حديث كرد ما را محمّد بن وليد (3)از يونس بن يعقوب) (4):ر.

ص: 47


1- در كافى بجاى«ما بك في هذا»گفته است«ما بي باس»يعنى من مانعى از پاسخ گوئى تو ندارم جز آنكه...و اين بهتر است و در بعضى از نسخه ها«شأنك في هذا»است.
2- او محمّد بن احمد بن خاقان نهدىّ حمدان قلانسىّ است و نجاشىّ او را ضعيف دانسته و گفته است كه او مضطرب است ولى ابو نضر عيّاشى او را توثيق كرده و گفته است كه او كوفى فقيه و ثقه و نيكو كار است.
3- او محمّد بن وليد خزّاز بجلىّ ابو جعفر كوفىّ است ثقه است و سرشناس و حديثش پاك و بى آلايش چنانچه در(جش)گويد.
4- او يونس بن يعقوب بن قيس ابو علىّ جلاّب بجلىّ دهنىّ كوفىّ مولى نهد است كتاب هائى دارد و خود مورد اعتماد بود و از طرف ابو الحسن(موسى بن جعفر)عليه السّلام وكيل بود و اختصاصى بامام صادق داشت و در زمان امام رضا عليه السّلام در مدينه در گذشت امام رضا حنوط و كفن و همۀ آنچه كه مورد نيازش بود از برايش فرستاد و مولايان خود و موالى پدرش را دستور فرمود تا بر جنازه اش حاضر شوند و محمّد بن حباب را امر فرمود تا بر او نماز بخواند و فرمود:در بقيع گورى براى او بكنيد و اگر اهل مدينه نگذاشتند و گفتند او عراقى است و ما او را در بقيع دفن نمى كنيم بآنان بگوئيد اين مولاى امام صادق است و محلّ سكونتش عراق بود و اگر شما نگذاريد كه او را در بقيع دفن كنيم ما هم از اين پس نخواهيم گذاشت كه شما موالى خود را دفن كنيد پس او در بقيع بخاك سپرده شد. و كشى با سند خود از محمّد بن وليد روايت كرده است كه گفت:پس از دفنش من در كنار قبر بودم كه گورستان بان مرا ديد و گفت:صاحب اين قبر كيست؟كه أبو الحسن علىّ بن موسى عليه السّلام سفارش او را بمن كرد و بمن دستور داد كه تا يكماه يا چهل روز همه روزه قبرش را آب پاشى كنم و هم او بمن گفت كه تابوت رسول خدا نزد من است هر گاه كه كسى از بنى هاشم از دنيا برود آن تابوت بصدا در مى آيد و من بخود مى گويم چه كسى از بنى هاشم مرده است؟تا آنكه بامداد خبردار مى شوم و آن شبى يونس مرده بود تابوت صدا كرد من گفتم از بنى هاشم كسى را نمى شناسم كه بيمار باشد پس چه كسى مرده است؟چون فردا شد آمدند و تابوت را از من گرفتند و گفتند مولاى ابى عبد اللّه كه در عراق ساكن بود مرده است و بالجمله مادرش خواهر معاويه بن عمّار بود و نامش منية دختر عمّار.

از امام صادق(ع)كه فرمود رسول خدا صحيفۀ سر بسته اى را كه دوازده مهر داشت بعلىّ عليه السّلام سپرد و فرمود:نخستين مهر را بشكن و بهر چه در آنست رفتار كن و آن را بحسن بازده تا مهر دوّم را بردارد و بآن عمل كند آنگاه بايد حسن صحيفه را بحسين باز دهد و او سوّمين مهر را بشكند و بآنچه در آنست رفتار كند سپس به يك يك از فرزندان حسين(ع)بايد داده شود.

5-(خبر داد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى از علىّ بن ابراهيم بن هاشم از پدرش و او از حمّاد بن عيسى و او از حريز و او از زراره):

و او از ابى جعفر محمّد بن علىّ عليه السّلام كه زراره گويد از امام باقر(ع) پرسيدم از تفسير آيۀ مباركۀ: إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ (1) :همانا خداوند بشما دستور ميدهد كه امانتها را به اهلش برسانيد و چون ميان مردم قضاوت كنيد عادلانه قضاوت كنيد.

فرمود:خداوند به امامى كه از ما خانواده باشد دستور فرموده كه امامت را بامام بعد از خودش بسپارد و حقّ آن را ندارد كه از وى باز دارد مگر نميشنوى كه ميفرمايد وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ (2) (و چون ميان مردم حكم كنيد عادلانه قضاوت كنيد كه خداوند شما را نيكو موعظت ميفرمايد)آنان

ص: 48


1- سوره 4 - آیه 58
2- سوره 4 - آیه 58

فرمانروايانند مگر نمى بينى كه در اين آيه فرمانروايان را مخاطب ساخته است.

6-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفى او گفت:حديث كرد مرا احمد بن يوسف بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را اسماعيل بن مهران او گفت:

حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن ابى حمزه از پدرش و او از يعقوب بن شعيب):

گفت شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:نه بخدا قسم كه خداوند،اين كار را تا روز رستاخيز بدون زمامدار نخواهد گذاشت.

7-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى علوىّ از علىّ بن ابراهيم از احمد بن محمّد بن خالد برقىّ از اسماعيل بن مهران كه گفت:حديث كرد مرا مفضّل بن صالح ابو جميله از ابى[عبد اللّه]عبد الرّحمن) (1).

از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:خداى جلّ اسمه فرمان هر امامى را و وظيفه اى كه بايد انجام دهد از آسمان فرو ميفرستد و بر آن مهرى نهاده پس امام آن مهر را بر ميدارد و بر آنچه در آن است رفتار ميكند.

اى گروه شيعه اين هشدار است براى افرادى كه خدا را مى پرستند و بيان روشنگرى است مؤمنان را و هر كسى را كه خداى تعالى در بارۀ او ارادۀ خير فرمايد او را از افرادى قرار ميدهد كه امامان راهبر را تصديق نمايد و بآنان تسليم گردد كه خداى تعالى از كرامت خويش بآنان عطا فرموده و آنان را از ميان برگزيدگان خويش بكرامت مخصوص فرموده و خلافت الهى بر همۀ خلق را فقط به آنان عطا فرموده نه بديگراند.

ص: 49


1- كذا و ظاهرا او عبد الرّحمن حجّاج است كه كنيه اش ابو عبد اللّه است و ابو جميله از وى در تهذيب در چند جا روايت كرده است پس اگر آنچه ما در ميان دو قوس گذاشتيم از طرف نويسندگان اضافه شده باشد چنانچه در بعضى از نسخه ها بروى(عبد اللّه)خطّ كشيده شده ظاهرا همان ابو عبد الرّحمن حذّاء خواهد بود ولى من در جايى نديدم كه ابى جميله از او روايتى كرده باشد.

از خلقتش زيرا فرمانبردارى از آنان را فرمانبردارى از خود دانسته كه فرموده است عزّ و جلّ: أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (1) (خدا را فرمانبريد و رسول را و كسانى را فرمان بريد كه صاحبان امر شما هستند).

و فرموده است: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ (2) (3)(آنكه اطاعت رسول خدا كند اطاعت خدا را كرده است)رسول خدا نيز مردم را به امامانى كه از ذريّۀ او بودند دعوت كرد امامانى كه خداوند بفرمانبردارى از آنان امر فرموده بود و خلق را بآنان دلالت و ارشاد كرده بود و دعوت رسول خدا آنجا بود كه فرمود:من دو چيز گرانبها در ميان شما بجاى مى گذارم:كتاب خدا است و عترت من كه اهل بيت منند ريسمانى هستند كه ميان شما و خداى تعالى كشيده شده است تا دست بر اين ريسمان داريد هرگز گمراه نخواهيد شد.

و خداى تعالى در مقام ترغيب مردم باطاعت دستورات پيغمبر و ترساندشان از مخالفت او فرمود: فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (4) (5)(بايد بترسند كسانى كه از دستور او سرپيچى ميكنند كه فتنه اى گريبان گير آنان شود و يا بشكنجۀ دردناكى گرفتار آيند).

و آن هنگام كه رسول خدا مخالفت شد و فرمان او بدور افكنده شد و بر خلاف دستورش در بارۀ عترت رفتار شد و در كارشان استبداد نمودند و بدستور عترت رفتار نكردند و حقّ آنان را انكار نمودند و از سهم الارث آنان جلوگيرى كردند و همگى از راه حسد و ستم و دشمنى عليه آنان همدست شدند بر كسانى كه مخالفت با امر رسول خدا كردند و نسبت بذريّۀ آن حضرت گناهكار شدند(و بر پيروان شان و3.

ص: 50


1- سوره 4 - آیه 59
2- سوره 4 - آیه 80
3- النساء 80.
4- سوره 24 - آیه 63
5- النور 63.

كسانى كه بكارهاى مخالفين راضى بودند)وعده اى كه خداوند بر آنان داده بود محقّق گرديد و فتنۀ در دين را هر چه زودتر بر ايشان پيش آورد كه از ديدن راه راست كور شدند و در احكام و خواسته ها باختلاف افتادند و در رأى ها تشتّت روى داد و كوركورانه راه پيمودند و در قيامت بروز باز خواست نيز شكنجۀ دردناك را براى آنان آماده فرمود.

و ما مى بينيم كه خداوند عزّ و جلّ در صريح قرآن كيفرى را كه بگروهى از مردم داده است بيان فرموده آنجا كه ميفرمايد: فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (1) (2)(نفاق را در دلهاى آنها تا روزى كه خدا را ملاقات كنند جايگزين كرد چون آنچه را كه بخدا وعده داده بودند مخالفت كردند و چون دروغ ميگفتند)مى بينيم كه خداوند،نفاقى را كه در دلهاى آنها بجاى گذاشته بعنوان كيفر و جزاى مخالفت وعدۀ آنها قرار داده بود و آنان را منافق ناميده است آنگاه در قرآنش فرموده است إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ (3) (4)بتحقيق كه منافقين در پست ترين مرتبۀ آتش قرار دارند.

پس هر گاه حال كسى كه مخالفت وعده كند چنين باشد كه كيفرش نفاقى گردد كه او را بدرك اسفل دوزخ بكشاند چگونه خواهد بود حال كسى كه با خداى عزّ و جلّ و پيغمبرش صلى اللّه عليه و آله در بارۀ قرآن و عترت آشكارا مخالفت كند و دستور آنان را رد كند و از فرمانشان سرپيچى كند و با كسى كه خداوند امر كرده است به پيروى آنان و دست بدامن آنان شدن و بهمراه آنان بودن آنجا كه مى فرمايد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقِينَ (5) (6)(اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا بپرهيزيد و با راستگويان باشيد) و آنانند كسانى كه در عهدى كه با خدا داشتند9.

ص: 51


1- سوره 9 - آیه 77
2- التوبة 77.
3- سوره 4 - آیه 145
4- النساء 145.
5- سوره 9 - آیه 119
6- التوبة 119.

راستگو بودند،عهد كرده بودند كه با دشمن خدا بستيزند و جان خود را در راه او و يارى پيغمبرش و سر بلندى دينش بدهند آنجا كه مى فرمايد: رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلاً (1) : (2)

(مردانى هستند كه در آنچه با خدا عهد كرده بودند راست گفتند بعضى از آنان بر سر پيمان رفت و بعضى از آنان بانتظار نشسته ولى هيچ يك عهد خود را تبديل نكردند).

چقدر فاصله است ميان كسى كه در وعدۀ خود با خدا راست گفته و بعهدش وفا كرده و جان خود را براى او از دست داده و در راه جهاد كرده و دينش را سربلند نموده و خدا و رسولش را يارى كرده است و ميان كسى كه با رسول خدا عصيان و مخالفت ورزيده و به عترت او ستم نموده و كارى كرده است كه بدتر از مخالفت وعده است كه نفاق آور بوده و صاحبش را بدرك اسفل دوزخ ميكشاند پناه بخدا مى بريم از آتش.

خدا شما را رحمت كند،اين چنين است حال كسى كه از يكى از امامانى كه خداوندشان اختيار نموده است عدول نمايد و امامتش را انكار كند و ديگرى را بجاى او بپا دارد و حقّ را از براى ديگرى ادعا كند زيرا امر وصيّت و امامت بفرمان الهى است و باختيار او نه بفرمان خلق و اختيارشان پس هر آن كس بجز برگزيدۀ خدا را برگزيند و با امر خداى سبحان مخالفت نمايد بجايگاه ستمگران و منافقان فرو افتد كه جايشان آتش خشم خدا است چنانچه خداى عزّ و جلّ توصيفشان نموده پناه بخدا مى بريم از مخالفت خدا و خشم و شكنجۀ او و از خداوند خواستاريم كه ما را بر آنچه بما عطا فرموده ثابت قدم فرمايد و پس از آنكه برأفت و رحمتش ما را هدايت فرموده دلهاى ما را از حقيقت منحرف و روى گردان نسازد.3.

ص: 52


1- سوره 33 - آیه 23
2- الاحزاب 23.

باب 4 - رواياتى كه مى گويند امامان دوازده نفرند و از طرف خدا برگزيده شده اند

(رواياتى كه مى گويند امامان دوازده نفرند و از طرف خدا برگزيده شده اند)

1-(خبر داد ما را ابو سليمان احمد بن هوذة ابى هراسۀ باهلىّ (1)گفت:

حديث كرد ما را ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ بسال 273 (2)او گفت:حديث كرد ما را ابو محمّد عبد اللّه بن حمّاد انصارىّ بسال 229 او گفت حديث كرد ما را عمرو ابن شمر از مبارك بن فضاله و او از حسن بن ابى الحسن بصرى):

و او خبر را بامام مى رساند كه فرمود:جبرئيل بخدمت پيغمبر آمد و عرض كرد اى محمّد خداى عزّ و جلّ تو را امر مى فرمايد كه فاطمه را بعلىّ برادر خودت همسر سازى رسول خدا كس به نزد علىّ فرستاد و او را گفت:اى علىّ من مى خواهم دخترم فاطمه را كه بانوى زنان جهانيان است و پس از تو از همه نزد من محبوب تر است همسر تو سازم و از شما بوجود خواهد آمد دو سرور جوانان بهشتى و شهيدان بخون آغشته كه پس از من بآنان ستم خواهد شد و نجيبان تابان كه خداوند بوسيلۀ آنان تاريكى ها را از ميان بردارد و حقّ را بآنان زنده سازد و باطل را بآنان بميراند شمارۀ آنان شمارۀ ماههاى سال است و عيسى بن مريم در پشت سر آخرينشان بنماز خواهد ايستاد.

2-(خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلى (3)او گفت حديث

ص: 53


1- او احمد بن نصر بن سعيد باهلىّ معروف به ابن ابى هراسه است در الجامع گويد: تلعكبرىّ در سال 331 از او حديث شنيده است و بسال 333 در روز ترويه در گذشته است و خطيب در ج 5 تاريخش ص 183 گويد ابو سليمان نهروانى معروف است به ابن ابى هراسة و از ابراهيم بن اسحاق احمرى حديث نقل ميكند-شيخى است از شيوخ شيعه.
2- در بعضى از نسخه ها 293 نوشته است و گذشت كه بنا بر آنچه از جامع الرّواة و تاريخ خطيب استفاده مى شود:نهاوند به نهروانى تصحيف شده است و يا بعكس.
3- عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلىّ برادر عبد العزيز و كنيه اش أبو القاسم است او ثقه بود و از تلعكبرىّ بسال 326 روايت ميكند چنانچه در خلاصه است.

كرد ما را محمّد بن جعفر (1)او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن خالد او گفت:حديث كرد ما را ابو هاشم داود بن قاسم جعفرىّ):

از ابى جعفر محمّد بن على (2)عليه السّلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السّلام فرمود:روزى امير المؤمنين(ع)در حالى كه فرزندش حسن را بهمراه داشت و بدست سلمان فارسى تكيه داده بود داخل مسجد الحرام شد و نشست كه ناگاه مردى خوش قيافه و خوش لباس آمد و بامير المؤمنين سلام داد و در مقابلش نشست و عرض كرد يا امير المؤمنين سه پرسش از شما دارم امير المؤمنين فرمود:هر چه ميخواهى بپرس.عرض كرد:آدمى وقتى مى خوابد روحش بكجا مى رود؟و چگونه آدمى چيزى را بياد مى آورد و فراموش ميكند؟و چه مى شود كه فرزند كسى بعموها و دائيها شبيه مى شود؟ امير المؤمنين عليه السّلام روى بحسن(ع)كرد و فرمود:اى ابا محمّد پاسخ اين مرد را بگو.ابو محمّد بآن مرد فرمود:امّا آنچه پرسى كه آدمى وقتى مى خوابد روحش بكجا مى رود؟همانا روح وابستۀ بباد است و باد وابستۀ بهوا است تا هنگامى كه صاحب روح مى خواهد بيدار شود اگر خداوند اجازه بدهد كه آن روح بآن بدن باز گردد آن روح،باد را جذب ميكند و باد هوا را و روح در بدن صاحبش ساكن مى شود و اگر خدا اجازه نفرمود كه آن روح بآن بدن باز گردد هوا باد را جذب ميكند و باد هم روح را ميكشد و روح ببدن صاحبش باز نمى گردد تا بهنگام رستاخيز.م.

ص: 54


1- محمّد بن جعفر قرشى چنانچه مؤلّف در باب(كسى كه مدّعى امامت گردد)تصريح كرده است محمّد بن جعفر اسدى ابو الحسين رزّاز است يكى از ابواب امام(ع)بود و ظاهرا او فرزند جعفر بن محمّد بن عون است چنانچه ميرزا در منهج احتمال داده است.
2- يعنى حضرت جواد عليه السّلام.

و امّا آنچه از ياد آورى و فراموشى پرسيدى همانا قلب آدمى در حقّه اى است و بر سر آن حقّه طبقى نهاده شده است هنگامى كه بر محمّد و آل محمّد درود تمامى فرستاده شود آن طبق از روى آن حقّه برداشته مى شود و دل روشن مى شود و آنچه فراموش شده است بياد آدمى مى آيد و اگر او درود بر محمّد و آل محمّد نفرستاد و يا از درود بر آنان كم كرده و پاره اى را نگفت آن سرپوش بر آن حقّه مى افتد و دل تاريك مى گردد و آدمى باشتباه افتد و آنچه را كه مى داند فراموش ميكند.

و امّا پرسشت از شباهت فرزند به عموها و دائى ها؟مرد،هنگامى كه با همسر خود هم بستر مى شود اگر با دلى آرام و اعصاب راحت و بدن بى اضطراب بهرۀ جنسى برد،نطفۀ او در ميان رحم قرار مى گيرد و نوزاد به پدر و مادر شبيه مى شود و اگر با دلى ناآرام و اعصاب ناراحت و تن پر اضطراب بكار جنسى پرداخت آن نطفه نيز مضطرب مى شود و در حال اضطراب به پاره اى از رگها مى نشيند اگر برگى از رگهاى عموها نشست نوزاد بعموهايش شبيه مى شود و اگر برگى از رگهاى دائيها نشست فرزند بدائى هايش شبيه خواهد شد.

آن مرد گفت شهادت مى دهم بر اينكه معبودى بجز خدا نيست و همواره اين گواهى را مى دادم و شهادت مى دهم كه محمّد فرستادۀ خداست و همواره اين شهادت را مى دادم و بزبان مى آوردم و شهادت مى دهم كه تو-با دست اشاره بامير المؤمنين كرد-جانشين رسول خدائى و بر پا دارندۀ حجّت او و پيش از اين نيز همين را مى گفتم.

و گفت:شهادت مى دهم كه تو-و با دست اشاره بحسن كرد-وصى او هستى و برپا سازندۀ حجّت او و پيش از اين نيز همين را مى گفتم.

و شهادت مى دهم بر حسين بن على كه او وصى اوست و بر پا سازندۀ حجّتش و هميشه سخنم اينست.

و شهادت مى دهم بر علىّ بن الحسين كه كار وصايت حسين با اوست.

ص: 55

و شهادت مى دهم بر محمّد بن على كه كار وصايت على با اوست.

و شهادت مى دهم بر جعفر كه كار وصايت محمّد با اوست.

و شهادت مى دهم بر موسى كه كار وصايت جعفر با اوست.

و شهادت مى دهم بر على كه او ولى موسى است (1)و شهادت مى دهم بر محمّد كه كار وصايت على با او است.

و شهادت مى دهم بر على كه كار وصايت محمّد با اوست.

و شهادت مى دهم بر حسن كه كار وصايت على با اوست.

و شهادت مى دهم بر مردى از فرزندان حسين كه بردن نام و كنيه اش روا نباشد تا آنگاه كه خداوند امر خود را آشكار سازد و زمين را با عدل و داد پر كند همانسان كه با جور و ستم پر شده باشد و سلام بر تو اى امير المؤمنين و رحمت و بركات خدا.سپس برخاست و رفت.

امير المؤمنين عليه السّلام بحسن فرمود:اى ابا محمّد بدنبالش برو و به بين كجا مى رود؟امام حسن گويد بدنبالش بيرون شدم همين كه پاى از مسجد بيرون نهاد نفهميدم بكجا شد بخدمت امير المؤمنين بازگشتم و از جريان آگاهش ساختم فرمود:اى ابا محمّد مى شناسى اش؟گفتم:نه و خدا و رسول خدا و امير المؤمنين بهتر مى دانند فرمود:او خضر عليه السّلام است.

[مترجم گويد:ظاهرا مقصود از وابستگى روح بباد و باد بهوا آنست كه آدمى بواسطۀ نفس كشيدن زنده است كه نفس همان باد است و آن بوسيلۀ هوا انجام مى گيرد و مقصود از اينكه روح باد را جذب ميكند آنست كه شخص خواب رفته بنفس كشيدن خود ادامه مى دهد تا آنگاه كه پس از استراحت كافى بيدار مى شود و اگر اجلش سر آمده باشد هوا باد را جذب ميكند يعنى از نفس كشيدن باز ميماند و ميميرد.

و امّا مسألۀ ياد آمدن پس از فراموشى،آنچه مسلّم است اينكه كدورت خاطر موجب پريشانى آن و عروض نسيان است و چنانچه آدمى بخدا توجّه نمود نور انيّتى).

ص: 56


1- در بعضى از نسخه ها است(كه كار وصايت موسى با او است).

و جمعيّت خاطرى فراهم آيد و در نتيجه،مطلب فراموش شده بياد آيد و ذكر صلوات يكى از مصاديق توجّه بخدا و تحصيل نورانيّت است.

و امّا مسألۀ شباهت را علم امروز نيز اجمالا تأييد ميكند و اينكه آرامش خاطر بهنگام عمل جنسى و يا اضطراب آن اثرهاى متضادّى در انعقاد نطفه و تشكيل ساختمان وجودى طفل دارد].

3-(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از عدّه اى از رجال حديثش و آنان از احمد بن ابى عبد اللّه محمّد بن خالد برقى و او از حسن بن عبّاس بن حريش و او از):

ابى جعفر محمّد بن على عليه السّلام و آن حضرت از پدرانش كه امير المؤمنين عليه السّلام بابن عبّاس فرمود كه همه ساله شب قدر هست و در آن شب كار يك سال و آنچه در آن سال بايد بشود نازل مى شود و براى اين كار پس از رسول خدا فرماندارانى است ابن عبّاس عرض نمود يا امير المؤمنين آنان كيانند؟فرمود من و يازده نفر از نسل من امامانى كه فرشتگان با آنان سخن مى گويند.

4-(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را على بن محمّد از عبد اللّه بن محمّد بن خالد او گفت حديث كرد مرا نصر بن محمّد بن قابوس (1)از منصور بن سندى و او از ابى داود مسترق و او از ثعلبة بن ميمون و او از مالك جهنى و او از حارث بن مغيرة و او از اصبغ بن نباته):

گفت روزى بخدمت امير المؤمنين علىّ عليه السّلام رسيدم ديدم بفكر فرو رفته و بر خاك زمين خطهائى ميكشد گفتم:يا امير المؤمنين از خط كشيدن بر خاك خوشت مى آيد؟فرمود:نه بخدا قسم نه باين كار و نه هرگز يكدم بدنيا ميل كرده ام ولىر)

ص: 57


1- در نسخه هاى موجود اين چنين است،ولى در كافى ج 1 ص 338:(از منذر بن محمّد بن قاموس)است و ظاهرا آنچه در كافى است درست است زيرا در مختار كشّى است. (گفت محمّد بن مسعود-يعنى عيّاشى:حديث كرد ما را عبد اللّه بن محمّد بن خالد او گفت: حديث كرد ما را منذر بن قابوس و اوثقه بود-تا آخر)

فكرم را نوزادى بخود مشغول كرده است كه از نسل من است او همان مهدى است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد همانسان كه از جور و ستم پر شده باشد از براى او روزهاى حيرت و غيبتى است كه گروهى در آن روزها گمراه ميشوند و گروهى ديگر رهنمون شوند.

گفتم يا امير المؤمنين اين حيرت و غيبت تا چه اندازه خواهد بود فرمود:مدّت زمانى.گفتم:اين كار بطور حتم شدنى است؟فرمود:آرى هم چنان كه خود او حتما بايد آفريده شود.گفتم من بآن روز ميرسم؟فرمود:اى اصبغ كجا تو را باين كار دست رسى هست آنان برگزيدگان اين امّتند كه بهمراه نيكوكاران اين عترت خواهند بود عرض كردم:پس از آن چه خواهد شد؟فرمود:آنچه خدا بخواهد كه خدا را اراده ها و نتيجه ها و پايان كارها است.

5-(و حديث كرد مرا موسى بن محمّد قمّى أبو القاسم (1)در شيراز بسال 313 او گفت حديث كرد ما را سد بن عبد اللّه اشعرى از بكر بن صالح و او از عبد الرّحمن سالم و او از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه فرمود:پدرم بجابر بن عبد اللّه انصارىّ فرمود:مرا با تو كارى است هر وقت برايت دشوار نيست ميخواهم تنها با تو باشم و آن را بپرسم جابر عرض نمود هر وقت كه دوست داريد،روزى پدرم با جابر خلوت نمود و باو گفت:اى جابر داستان لوحى كه بدست فاطمه دختر رسول خدا ديدى چه بود؟و مادرم فاطمه از آنچه در آن لوح نوشته شده بود چه گفت؟ جابر عرض كرد:خداى بى انباز را گواه مى گيرم كه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روزى بقصد عرض تهنيت ولادت حسين عليه السّلام بخدمت مادرت فاطمه عليها السّلام رسيدم بدستش صفحۀ سبزى ديدم كه بگمانم از زمرد بودت.

ص: 58


1- او فرزند دختر سعد بن عبد اللّه اشعرى است و در شيراز ساكن بود و نجاشى گويد: او خود ثقه است و از ما است و كتاب الكمال في ابواب الشريعه تأليف او است.

و در آن خطّ سفيدى شبيه بنور آفتاب نوشته شده بود (1)گفتمش:پدرم و مادرم بفدايت اين صفحه چيست؟فرمود صفحه اى است كه خداوند عزّ و جلّ به پيغمبرش هديّه داده است كه نام پدرم و نام شوهرم و نام دو فرزندم و نام جانشينان از فرزندم در آن نوشته شده است و پدرم آن را بعنوان چشم روشنى بمن داده است (2)جابر گفت:مادرت فاطمه آن لوح را بدست من داده و من خواندم و نسخه اى از آن نوشتم،پدرم بجابر فرمود:اى جابر ممكن است آن را بمن نشان دهى؟عرض كرد:آرى،پدرم بهمراه جابر بخانۀ او رفت پدرم صفحۀ پوستى در آورد و گفت:اى جابر تو بنوشتۀ خودت نگاه كن تا من اين نوشته را براى تو بخوانم آنگاه پدرم بر جابر خواند و حتّى يك حرف نسخۀ پدرم با يك حرف نسخۀ جابر مخالف نبود جابر گفت خدا را گواه مى گيرم كه من همين طور ديدم كه در آن لوح نوشته شده بود:

بنام خداوند پر مهر و مهربان،اين نوشته اى از سوى خداى عزيز حكيم به پيغمبرش و نورش و حجابش (3)و سفيرش و راهنمايش اين نوشته را روح الامين ازد.

ص: 59


1- مرحوم فيض(ره)فرمايد:گويا آن صفحۀ سبز از عالم ملكوت از عالم ملكوت برزخى بوده و سبز بودنش كنايه از آنست كه متوسّط ميان نور عالم جبروت و سياهى عالم شهادت است و سفيد بودن نوشته اش براى آنست كه آن از عالم اعلى نورى خالص بوده است(الشافى)و در كافى است: شبيه رنگ آفتاب و در كمال الدّين مانند متن است.
2- در كافى (ليسرّنى بذلك) است بجاى (ليبشّرنى بذلك) و توجيه شده باينكه از اين كلمه استفاده مى شود كه فاطمه(ع)پيش از آنكه لوح بدستش برسد اندوهگين بوده است و روايات ابن الزيّات و ابى خديجه سالم بن مكرم از امام صادق مؤيّد اين معنى است ولى با معنائى كه ما كرديم نيازى باين توجيه نيست.
3- علاّمۀ مجلسىّ فرمايد:به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله حجاب گفته شده است از آن جهت كه آن حضرت واسطۀ ميان خداى سبحان و خلق است يا از آن جهت كه او را دو وجه است وجهى بسوى خدا و وجهى بسوى خلق و گفته شده است كه حجاب،كسى را گويند كه بدون او كسى را دسترسى بپادشاه نباشد.

نزد پروردگار جهانيان فرود آورده است.

اى محمّد نامهاى مرا بزرگ بشمار و نعمت هاى مرا سپاس بگذار و...انكار مكن من همان خدائى هستم كه معبودى بجز من نيست پشت ستمگران را مى شكنم و ستمديدگان را به پيروزى مى رسانم و حاكم روز جزايم و من همان خدائى هستم كه معبودى بجز من نيست هر كس كه بجز فضل مرا اميدوار باشد و يا بجز از دادخواهى من بهراسد (1)او را شكنجه اى دهم كه هيچ يك از جهانيان را چنين شكنجه اى نداده باشم پس تنها مرا بپرست و تنها بمن توكّل كن من پيامبرى نفرستادم كه عمرش پايان پذيرد و مدّتش سرآيد مگر آنكه جانشينى براى او قرار دادم و من تو را بر همۀ پيامبران برترى دادم و جانشينت را از همۀ جانشينان برتر نمودم و تو را بدو شير بچّه ات و دو نواده ات:حسن و حسين سرافراز كردم و حسن را پس از سر رسيد مدّت پدرش كان دانش خودم قرار دادم و حسين را كان وحى خودم كردم و او را با شهادت سربلند نمودم و زندگى اش را بنيك بختى پايان بخشيدم و او برترين جان نثاران راهد.

ص: 60


1- علاّمۀ مجلسىّ فرموده است:گوئى معناى اينكه:هر كس بجز فضل مرا اميدوار باشد-آنست كه آنچه بندگان از خداوند اميد دارند مى بايست از ناحيۀ فضل خدا باشد نه آنكه به جزاى اعمال خود اميدوار باشند زيرا در مقابل عمل هيچ پاداشى را استحقاق ندارند با توجه به نعمتهاى الهى كه هر چند بنده در عمل بكوشد هزار يك نعمتهاى خدا را سپاس نتواند كرد پس آنچه پاداش باو داده شود بفضل الهى است و بمقتضاى وفا بوعده اى كه خداوند فرموده است و آن وعدۀ پاداش نيز از فضل او است و بعضى گمان كرده اند كه مقصود آنست كه كسى بفضل غير خدا اميدوار باشد البته اميد بفضل ديگران از نظر شرع مرجوع است و لكن استحقاق عذاب را موجب نيست علاوه بر اينكه از ظاهر معناى لفظ بدور است.و جملۀ دوم كه ميفرمايد(و يا بجز از دادخواهى من بترسد)نيز مؤيّد احتمال ما است زيرا شكنجه هائى كه بندگان خدا از آن ميترسند شكنجه هائى است كه از روى عدل و داد الهى است و اگر كسى معتقد باشد كه از راه ظلم است چنين كس كافر است و مستحقّ عذاب جاويد.

من است و درجه دارترين شهيدان در نزد من،كلمۀ تامّۀ خود را با او قرار دادم و حجّت كامل را در نزد او گذاشتم.

كيفر و پاداش من بوسيلۀ عترت او است نخستين عترتش علىّ است:سرور عبادت كنندگان و زينت بخش دوستان گذشتۀ من و فرزندش همنام جدّش محمود است نامش محمّد و شكافندۀ علم من و كان حكمت من است.دو دلان در بارۀ جعفر هلاك خواهند شد و آنكه دستور او را رد كند همچون كسى است كه دستور مرا رد كرده باشد سخنى است از من بحقيقت مقرون كه جعفر را جايگاهى عزيز بخشم و خاطرش را در بارۀ شيعيان و دوستانش خرسند گردانم و پس از جعفر فتنه اى خواهد افتاد تاريك كه چشم جايى را نبيند (1)زيرا رشته اى كه من واجبش كرده ام بريده نشود و حجّت من پنهان نماند ساقى بزم ما دوستان ما را جام لبريز دهد آنان ابدال روى زمينند هان كه اگر كسى يك نفر از آنان را انكار كند نعمت مرا انكار كرده است و كسى كه يك آيه از كتابم را تغيير دهد بر من افترا بسته است واى بر حال افترا گويان و انكاركنندگان.

در آن روز كه مدّت بندۀ من موسى:دوستم و برگزيده ام سر آيد كسى كه او را تكذيب كند همچون كسى است كه همۀ دوستانم را تكذيب كرده است او دوست من و يار من است و كسى است كه من بارى بسنگينى بار نبوّت بر دوش او نهم و او راه.

ص: 61


1- فتنۀ تاريك پس از امام صادق عليه السّلام بآن لحاظ است كه تقيّه در زمان موسى ابن جعفر(ع)شديدتر بود و موضوع وصايت آن حضرت مخفى تر و چنانچه در كافى و ديگر كتابهاى متقدمين است خليفۀ وقت بفرماندار مدينه دستور داد كه ببين چنانچه جعفر بن محمّد يك شخص معين را بوصايت تعيين كرده فورا او را بكش و لذا چنانچه در روايت است امام صادق بحسب ظاهر پنج نفر را وصى خود قرار داد:منصور خليفۀ وقت و محمّد بن سليمان فرماندار مدينه و فرزندش عبد اللّه افطح و موسى بن جعفر و همسر حضرت صادق حميده و بخاطر همين فتنه بود جماعتى امامت را در امام صادق متوقف كردند بنام واقفيه و جمعى ديگر در موسى بن جعفر و عده اى بامامت اسماعيل فرزند امام صادق معتقد شدند بنام كيسانيه.

با كشيدن آن بار آزمايش كنم.

و پس از او خليفۀ من علىّ بن موسى الرضا است او را اهريمنى گردن فراز ميكشد و در شهرى كه بندۀ شايستۀ خدا بنام ذو القرنين ساخته است بخاك سپرده شود بهترين خلق من بكنار بدترين خلق من دفن مى شود سخنى است از من بحقّ كه حتما چشم او را با فرزندش محمّد روشن خواهم ساخت او معدن علم من و رازدار من و حجّت من بر خلق من است جايگاهش بهشت و شفاعتش را در بارۀ هفتاد هزار از اهل بيتش كه همگى سزاوار آتش باشند خواهم پذيرفت (1).

كار فرزندش علىّ را كه دوست من و ياور من و گواه من در ميان خلق من و امين من بر وحى من است به نيك بختى بانجام رسانم و از او بوجود آورم دعوت كنندۀ براه من و خزانه دار دانش من حسن را.

سپس اين را كامل كنم با فرزندش كه رحمت براى جهانيان است كمال موسى و بهاء عيسى و صبر ايّوب را دارد،دوستان من در زمان غيبت او خوار شوند و سرهاشان همچون سرهاى ترك و ديلم بعنوان هديه به نزد اين و آن فرستاده شود،كشته شوند و بآتش سوزانده شوند و همواره ترسناك و هراسان و وحشت زده ميباشند،زمين از خونشان رنگين شود زنانشان در سوك آنان نالان گردند آنانند دوستان حقيقى من و بر من حتم است كه هر گونه كورى و تاريكى را از آنان بردارم (2)و باحترام آنان زلزله ها را برچينم و سختيها و گرفتاريهاى گريبان گير را بردارم بر آنان از پروردگارشان درودها و رحمت باد و آنان اند كه رهنمون شدگانند ابو بصير- راوى حديث-گويد:اگر در تمام عمرت بجز همين يك حديث را نشنيده باشىم.

ص: 62


1- در كافى چنين است:و حجت من بر خلق من هيچ بنده اى باو ايمان نمى آورد مگر آنكه من بهشت را جايگاهش كنم و شفاعتش را در بارۀ هفتاد نفر از اهل بيتش بپذيرم.
2- در كافى و كمال چنين است:بواسطۀ آنان از هر گونه فتنۀ كور و تاريك جلوگيرى ميكنم.

ترا بس است پس آن را از نااهلش محافظت كن.

6-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را يحيى بن زكريّا بن شيبان (1)از كتابش بسال 273 او گفت حديث كرد ما را علىّ بن سيف بن عميرة او گفت:حديث كرد ما را ابان بن عثمان از زراره و او از) ابى جعفر امام باقر عليه السّلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السّلام فرمود رسول خدا فرموده است از اهل بيت من دوازده نفر را فرشته گان خبرگزارى كنند شخصى بنام عبد اللّه بن زيد كه برادر رضاعى علىّ بن الحسين عليه السّلام بود با قيافۀ انكار گفت:سبحان اللّه خبرگزارى فرشتگان؟راوى گويد:امام باقر روى بسوى او كرد و فرمود بخدا قسم كه پسر مادر تو(يعنى علىّ بن الحسين عليهما السّلام) اين چنين بود.

7-(خبر داد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را پدرم و عبد اللّه ابن جعفر حميرى آن دو گفتند حديث كرد ما را احمد بن هلال او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن ابى عمير بسال 204 او گفت:حديث كرد مرا سعيد بن غزوان از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه و آن حضرت از پدرانش عليهم السّلام فرمود:رسول خدا فرموده است كه خداى عزّ و جلّ از هر چيز،چيزى را برگزيد از صفحۀ زمين،مكّه را برگزيد و از مكّه مسجد را برگزيد و از مسجد همان قطعه را برگزيد كه كعبه در آن است و از چهار پايان ماده هاشان را برگزيد و از علف خواران گوسفند را و از روزها جمعه را برگزيد و از ماه ها ماه رمضان را برگزيد و از شبها شب قدر را و از مردم بنى هاشم را برگزيد و من و علىّ را از بنى هاشم برگزيد و از من و علىّ برگزيد حسن و حسين را و از اولادد.

ص: 63


1- نجاشىّ پس از آنكه او را عنوان ميكند گويد:ابو عبد اللّه كندى علاف شيخ مورد وثوق و بسيار راستگو است كه هيچ قابل ايراد نيست او از علىّ بن سيف كه ثقۀ مشهورى است روايت ميكند.

حسين دوازده امام تكميل مى گرداند نهمين آنان باطن آنها است و هم او ظاهر آنان است و او برترين آنان است و او قائم آنان است (1)عبد اللّه بن جعفر در حديث اش اضافه كرده است كه(آنان قرآن را از تحريف تندروها و نسبت هاى باطل گويان و تأويل نادانان محفوظ ميدارند).

(و خبر داد ما را محمّد بن همّام و محمّد بن حسن بن محمّد بن جمهور از حسن ابن محمّد بن جمهور او گفت حديث كرد مرا احمد بن هلال او گفت حديث كرد مرا محمّد بن ابى عمير از سعيد بن عزوان (2):

از ابى عبد اللّه عليه السّلام كه فرمود:رسول خدا فرمود خداى عزّ و جلّ مرا برگزيد تا پايان حديث.

8-و از كتاب سليم بن قيس هلالى (3)(آنچه كه روايت كرده است آن را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده و محمّد ابن همّام بن سهيل و عبد العزيز و عبد الواحد دو فرزند عبد اللّه بن يونس موصلىّ از رجال خودشان و آنان از عبد الرّزاق ابن همّام و او از معمر بن راشد و او از آبان بن ابى عيّاشت.

ص: 64


1- در كمال الدين چنين است:(نهمين آنان قائم شان است و او ظاهر آنان و او باطن آنان است)علاّمۀ مجلسىّ فرموده است:شايد مقصود از ظاهر بودن پيروزى آن حضرت بر دشمنان است و مقصود از باطن بودن غيبت او است.
2- و در كمال الدّين:از سعيد بن غزوان و او از ابى بصير و او از امام صادق روايت كرده است.
3- سليم از ياران علىّ عليه السّلام بود حجّاج بن يوسف او را خواست تا بكشد او فرار كرد و به ابان بن ابى عيّاش پناهنده شد و بهمان حال اختفا نزد او ماند تا مرگش فرا رسيد بهنگام مرگ ابان را گفت تو را بر من حقّى است و من ميخواهم بميرم اى برادر زاده جريان كار پس از رسول خدا چنين و چنان شد و كتابى باو داد.و هيچ كس بجز ابان از سليم روايتى نكرده است چنانچه علاّمۀ عقيقى گفته است.

و او از سليم بن قيس):

و اين روايت را از غير اين سندها خبر داد بما هارون بن محمّد او گفت:

حديث كرد مرا احمد بن عبيد اللّه بن جعفر بن معلّى همدانىّ او گفت:حديث كرد مرا ابو الحسن عمر و بن جامع بن عمرو بن حرب كندىّ (1)او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن مبارك كه شيخ ما بود از اهل كوفه و ثقه بود (2)او گفت حديث كرد ما را عبد الرزاق بن همّام شيخ ما از معمر و او از ابان بن عيّاش و او از سليم بن قيس هلالىّ.

(و ابان گفته است كه او اين روايت را از عمر بن ابى سلمه نيز شنيده است معمر گويد ابو هارون عبدى ياد آور شد كه او نيز اين روايت را از عمر بن سلمه شنيده است و او از سليم)كه هنگامى كه ما در ركاب امير المؤمنين در صفّين بوديم و معاويه ابو الدّرداء و ابو هريره را خواست و پيامى توسّط آنان بامير المؤمنين داد و آنان پيام معاويه را بعلىّ رساندند حضرت فرمود:شما پيامى كه معاويه بوسيلۀ شما داده بود رسانديد حال،گوش بسخن من فرا دهيد و پيام مرا نيز باو برسانيد عرض كردند:بلى.

پس حضرت آن پاسخ طولانى را داد تا سخن رسيد بداستان غدير و نصبد.

ص: 65


1- در بارۀ عبد الرّزاق بن همّام در پيش سخن گفته شد و اما معمر بن راشد ازدى است ولى مولا است،ابن حجر در تقريب عنوانش كرده و صفىّ خزرجىّ در تهذيب الكمال،و گفته اند كه اوثقه و خوش حافظه و صالح و فاضل بوده است و امّا ابان و سليم از مشهورين اند كه ترجمه شان در همۀ كتاب هاى شيعه و عمدۀ كتابهاى عامّه موجود است.
2- عبد اللّه بن مبارك را ابن حجر در تهذيب عنوان كرده است و از جمعى از اعلام نقل كرده است كه گفته اند او عالم،فقيه،عابد،زاهد،شيخ،شجاع،زيرك نگهدار حديث و ثقه بوده است و اين معين گويد:او عالمى بود صحيح الحديث و كتابهائى كه او حديث نموده است بيست هزار و يا بيست و يك هزار بوده است و خطيب درج 10 ص 152 از تاريخش او را عنوان كرده و در شأن او سخن بدرازا گفته است و گفته است كه او عالم ربّانى بود و موصوف بحفظ و زهد ولى عبد الرزّاق را از راويان او ذكر كرده است و شايد عبد الرزّاق ديگرى باشد.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله علىّ را بآمر خداى تعالى:فرمود چون آيۀ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (1) (ولىّ شما فقط خدا است و پيامبرش و كسانى كه ايمان آورده اند و نماز ميخوانند و زكات ميدهند در حالى كه ركوع ميكنند)بر پيغمبر نازل شد مردم گفتند:

يا رسول اللّه آيا اين ولايت نسبت به بعضى از مؤمنين است يا فراگير همه است؟ پس خداوند بر پيامبرش دستور داد كه ولايت آن كس را كه خداوند بولايت او دستور داده است بآنان تعليم دهد و همان طور كه نماز و روزه و حجّشان را تفسير كرده است ولايت را نيز تفسير كند.

علىّ عليه السّلام فرمود پس رسول خدا مرا در غدير خمّ نصب كرد و فرمود:

خداى عزّ و جلّ مأموريّتى مرا داده است كه سينه ام را تنگ ساخت و گمان كردم كه مردم مرا تكذيب خواهند كرد پس خداوند عتابم فرمود كه پيام او را برسانم و گر نه عذابم خواهد كرد سپس دستور داد تا مردم را براى نماز جماعت دعوت كردند و نماز ظهر را با آنان گذاشت پس با صداى بلند فرياد زد اى علىّ بپا خيز سپس فرمود:

اى مردم همانا كه خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنينم و من بآنان از خودشان اولى ترم و بهر كه مولا منم علىّ است مولاى او بار الها دوست بدار آن را كه على را دوست بدارد و دشمن بدار آن را كه علىّ را دشمن بدارد.

پس سلمان فارسىّ برخاست عرض كرد يا رسول اللّه اولويّت در چه؟ (2)فرمود هر كس كه من بجان او اولى تر از خود او هستم على نيز بجان او از خود او اولى تر است،پس خداى عزّ و جلّ اين آيه را فرستاد اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً (3) (امروز دين شما را براى شما كامل گردانيدم و نعمتم را بر شما باتمام رساندم و اسلام را بعنوان دين نمونه براى شما پسنديدم)..

ص: 66


1- سوره 5 - آیه 55
2- در كتاب سليم چنين است:سلمان گفت:يا رسول اللّه ولايتش مانند چه؟پس آن حضرت فرمود:ولايتش مانند ولايت من...
3- سوره 5 - آیه 3

سلمان عرض كرد يا رسول اللّه آيا آيه ها فقطّ در بارۀ علىّ عليه السّلام نازل شده است؟فرمود:بلكه در بارۀ او و جانشينان من تا روز قيامت عرض كرد:يا رسول اللّه آنان را براى من بيان بفرما فرمود:علىّ است كه برادر من و وصىّ من و وارث من و جانشين من در ميان امّت من و ولىّ هر مؤمنى پس از من است و يازده امام از اولاد او هستند كه نخستين آنان فرزندم حسن است سپس فرزندم حسين سپس نه نفر از اولاد حسين يكى پس از ديگرى است آنان با قرآن همراهند و قرآن بهمراه آنان است نه آنان از قرآن جدا شوند و نه قرآن از آنان جدا گردد تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

پس دوازده نفر از ياران بدر برخاستند و گفتند همۀ ما گواهى ميدهيم كه ما اين سخن را بى كم و زياد هم چنان كه فرموديد يا امير المؤمنين از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيديم و بقيۀ ياران بدر كه با على در صفّين بودند گفتند:ما بيشتر آنچه را كه گفتى بياد داريم نه همۀ آن را البتّه اين دوازده نفر برگزيدگان از ما و افراد با فضيلت ما هستند على عليه السّلام فرمود راست ميگوئيد همه كس كه بيك درجه حافظه ندارد بعضى از بعضى ديگر برتر است.

و از آن دوازده نفر چهار نفر برخاستند:ابو الهيثم بن التيّهان بود و ابو ايّوب و عمّار و خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين (1)و گفتند ما گواهى ميدهيم كه ما فرمايشاتن.

ص: 67


1- ابو الهيثم مالك بن التيهان از پيش قدمان در اسلام بود كه بامير المؤمنين عليه السّلام گرويد و از نقبا است در همۀ مشاهد رسول خدا بهمراه آن حضرت بود و در ركاب علىّ عليه السّلام در صفّين بشهادت رسيد. و ابو ايّوب خالد بن زيد انصارىّ خزرجىّ همان كسى است كه رسول خدا هنگامى كه بمدينه تشريف برد بخانۀ او منزل كرد و در غزوۀ بدر و ديگر غزوات پيغمبر حضور داشت و در سرزمين روم سال 52 كه در لشكر اسلام مى جنگيد بشهادت رسيد و در قلعه اى در قسطنطنيه بخاك سپرده شد و مردم روم را اعتقادى باو هست و از مزارش در طلب باران و نمازش بهره مند ميشوند. حارث بن ابى بصير ازدى از ابى صادق روايت كرده است و او از محمّد بن سليمان كه گفت:ابو ايّوب انصارىّ به نزد ما آمد و در زمين ملكى ما فرود آمد تا مركب خود را علوفه دهد ما بنزد او رفتيم و هديّه به نزدش برديم گويد:در كنارش نشستيم و او را گفتيم:اى ابا ايّوب با همين شمشيرى كه دارى بهمراه رسول خدا با مشركين جنگيدى و سپس آمده اى كه با مسلمانان بجنگى؟ گفت:همانا رسول خدا مرا دستور فرمود تا با قاسطين و مارقين و ناكثين بجنگم و من با ناكثين جنگيدم و با قاسطين جنگيدم و بخواست خداوند با مارقين نيز خواهم جنگيد و نميدانم در كجا خواهد بود. و اما عمّار بن ياسر بن عمّار ابو اليقظان آزادشدۀ بنى مخزوم يكى از اصحاب رسول خدا است و جليل القدر است در بدر و أحد و همۀ غزوات حضور داشت و در صفّين در ركاب امير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد و گروه ستمگر لشكر معاويه او را كشت و اما خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين همان كسى است كه رسول خدا گواهى او را بجاى گواهى دو مرد قرار داد با رسول خدا در بدر و احد بود و در صفّين نيز بهمراه امير المؤمنين عليه السّلام بود و پس از شهادت عمّار او شهيد شد درود خدا بروان پاكشان.

آن روز رسول خدا را بخاطر سپرده ايم بخدا قسم كه او بر سر پا ايستاده بود و علىّ عليه السّلام بر كنار او ايستاده بود و آن حضرت ميفرمود:اى مردم،خداوند مرا امر فرموده است كه براى شما امامى نصب كنم كه وصىّ من در ميان شما باشد و پس از من جانشين من در خاندانم و در امّتم باشد و كسى باشد كه خداوند،فرمانبرى او را در قرآن بر همۀ مؤمنين واجب كرده است و بشما در قرآن ولايت او را دستور داده است من عرض كردم پروردگار را از زخم زبان منافقان و تكذيب شان مى ترسم خداوند،مرا عتاب فرمود كه يا دستور را ابلاغ كنم و يا آنكه مرا عقاب خواهد كرد.

اى مردم خداى عزّ و جلّ در قرآنش شما را بنماز امر كرده است و من آن را براى شما بيان كردم و راه و رسم اش را بشما آموختم و بزكات و روزه امر كرده كه براى شما بيان كردم و تفسيرش نمودم و خداوند شما را در قرآنش بولايت امر

ص: 68

كرده است.

اى مردم من شما را گواه ميگيرم كه آن ولايت مخصوص اين شخص است و مخصوص اوصياء من است كه از فرزندان علىّ است نخستين شان فرزندم حسن است و سپس حسين و سپس نه نفر از فرزندان حسين،اينان از قرآن جدا نميشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

اى مردم،من كسى را كه پس از من پناه گاه شما و امام شما و ولىّ شما و راهنماى شما است بشما اعلام كردم و او علىّ بن ابى طالب برادر من است او در ميان شما بمنزلۀ خود من است دين خود را بگردن او اندازيد و در همۀ كارهايتان فرمانبرش باشيد كه همۀ آنچه كه خداى عزّ و جلّ بمن آموخت نزد او است و خدا مرا دستور داد كه من باو بياموزم من اعلام ميكنم كه علم من نزد او است از او بپرسيد و از او و از اوصياء او بياموزيد و به آنان مياموزيد و بر آنان پيش قدم نباشيد و از آنان باز پس نمانيد كه آنان بهمراه حقّ و حقّ با آنان همراه است نه حقّ از آنان دور مى شود و نه آنان از حقّ كناره ميگيرند.

سپس علىّ عليه السّلام بأبي الدرداء و أبى هريره و اطرافيانش فرمود:اى مردم آيا ميدانيد كه خداى تبارك و تعالى در قرآنش اين آيه را فرستاد إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً (1) (اين ارادۀ خدا است كه پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را كاملا پاك و پاكيزه كند).

پس رسول خدا مرا و فاطمه و حسن و حسين را در عبائى گردهم آورد سپس فرمود:بار الها اينان دوستان من و عترت من[و خاندان من]و مخصوصان من و اهل خانۀ منند،پليدى را از آنان بزدا و آنان را كاملا پاكيزه فرما،امّ سلمه عرض كرد:

و من،حضرتش فرمود:تو رو بخير هستى ولى اين آيه،در بارۀ تنها من و برادرم على و دخترم فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين و در بارۀ نه تن از فرزندان حسين نازل شده است بجز ما كسى با ما در اين آيه انباز نيست.

ص: 69


1- سوره 33 - آیه 33

بيشتر آن مردم بر خواستند و گفتند ما گواهى ميدهيم كه امّ سلمه اين حديث را براى ما نقل كرد و ما از رسول خدا پرسيديم آن حضرت نيز هم چنان كه امّ سلمه گفته بود براى ما بيان كرد.

پس علىّ عليه السّلام فرمود:مگر نميدانيد كه خداى عزّ و جلّ در سورۀ حجّ آيه اى فرستاد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ* وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ (1) (اى كسانى كه ايمان آورده ايد ركوع كنيد و سجده كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار نيك انجام دهيد شايد رستگار شويد و در راه خدا آن طور كه بايد و شايد جهاد كنيد،او است كه شما را برگزيده و در دين مشقّتى براى شما قرار نداده،راه و شريعت پدرتان ابراهيم است،خدا شما را در كتاب هاى پيشين و در اين كتاب بنام:(مسلمانان)خواند تا رسول خدا شاهد بر شما باشد و شما شاهدان بر مردم.پس سلمان(خدا از او راضى باد)بهنگام نزول اين آيه برخاست و عرض كرد يا رسول اللّه اينان كه شما بر آنان شاهديد و آنان بر مردم شاهدند و خداوندشان برگزيده و مشقّتى در دين كه شريعت پدرشان ابراهيم است بر ايشان قرار نداده است كيانند؟رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:مقصود خداوند از اينان سيزده نفر انسان است من و برادرم علىّ و يازده تن از فرزندان او عرض كردند آرى خدايا كه ما اين را از رسول خدا شنيديم.

سپس علىّ عليه السّلام فرمود:آيا ميدانيد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى آخرين بار خطبه اى خواند و فرمود:اى مردم من در ميان شما دو چيز بجاى گذاشتم (2)كه تا دست بآنها داريد هرگز گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا و اهل بيت من است همانا كه خداى لطيف و خبير بمن خبر داده است و تأكيد فرموده استه.

ص: 70


1- سوره 22 - آیه 77
2- در بعضى از نسخه ها بجاى(امرين)كلمۀ(ثقلين)است يعنى دو چيز گرانمايه.

كه آن دو هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.همه گفتند آرى خدايا ما همۀ اين ها را از رسول خدا ديديم.

پس دوازده نفر از جمعيّت برخاستند و گفتند:ما گواهيم.آنگاه كه رسول خدا در آخرين روز عمر خود اين خطبه را خواند عمر بن الخطّاب با قيافه اى عصبانى برخاست و گفت يا رسول اللّه اين سفارش را براى همۀ خاندانت ميكنى؟فرمود:

نه،بلكه تنها براى اوصياء خودم از اهل بيتم كه عبارت است از علىّ:برادرم و وزيرم و وارثم و جانشينم در امّتم و ولىّ هر مؤمنى پس از من و او نخستين و بهترين آنها است،و سپس وصىّ بعدى او اين پسرم و بحسن اشاره فرمود و سپس وصىّ او اين پسرم و اشاره بحسين كرده و سپس وصىّ او فرزند بعدى من كه همنام با برادر من است،و سپس وصىّ بعدى او كه همنام با خود من است و سپس هفت نفر از فرزندان او يكى پس از ديگرى تا همگى در كنار حوض بر من وارد شوند اينان شاهدان خدايند در روى زمين و حجّت هاى اويند بر خلق خدا هر كس كه فرمان آنان برد فرمان خداى را برده و هر كس از دستورهاى آنان سرپيچى كند از دستورهاى خدا سرپيچى نموده است.

پس هفتاد نفر از ياران و تقريبا بهمان شماره از مهاجرين برخاستند و گفتند چيز فراموش شده اى را بياد ما آورديد ما نيز گواهى ميدهيم كه اين را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيديم.

پس ابو الدّرداء و ابو هريره باز گشتند و آنچه را كه علىّ عليه السّلام فرموده بود و مردم را بدان گواه گرفته بود و آنچه را كه مردم در پاسخ آن حضرت گفته بودند و گواهى داده بودند همه را براى معاويه گزارش دادند.

9-(و بهمين اسناد از عبد الرّزاق بن همّام كه گفت:حديث كرد ما را معمر بن راشد از ابان بن ابى عيّاش و او از)سليم بن قيس هلالى كه گفت:هنگامى كه در ركاب امير المؤمنين از صفّين باز ميگشتيم علىّ عليه السّلام در نزديكى دير يك

ص: 71

نصرانى فرود آمد كه ناگاه پيرمردى از دير بيرون آمد خوش رو خوش هيكل و خوش سيما كه كتابى بهمراه داشت و بخدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و سلام كرد و سپس گفت:

من از نسل يكى از حوارييّن عيسى بن مريم هستم كه در ميان دوازده نفر حوارى از همه برتر بود و عيسى او را از همه دوست تر ميداشت و بر همه شان مقدّمش ميداشت و عيسى او را وصىّ خود نمود و كتابهاى خويش را بدو سپرد و حكمت خود را بوى آموخت،افراد اين خاندان هميشه بدين عيسى بودند و شريعت او را بدست داشتند نه كافر شدند و نه مرتدّ و نه تغييرى در دين او دادند و آن كتابها كه باملاء عيسى بن مريم و دستخط پدر ما است هم اكنون در نزد من است، هر آنچه مردم پس از عيسى انجام خواهند داد و نام يك يك پادشاهان كه پس از عيسى از ميان مردم به سلطنت ميرسند و اينكه خداى تبارك و تعالى مردى را از عرب از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم خليل الرّحمن از سرزمينى كه تهامه اش گويند از آبادى كه مكّه اش نامند بنام احمد بر مى انگيزد كه دوازده نام دارد و زمان بعثت و محلّ ولادت و هجرتش و كسى كه با او بجنگ برميخيزد و كسى كه او را يارى ميكند و كسى كه با او دشمنى ميكند و چقدر عمر ميكند و چه بر سر امّتش پس از او مى آيد تا آنگاه كه عيسى بن مريم از آسمان فرود آيد همۀ اينها در آن كتاب نوشته شده است.

و در آن كتاب سيزده نفر از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم خليل اللّه كه از بهترين خلق خدا هستند و محبوبترين خلق خدا در نزد خدايند و خداوند ولى و سرپرست دوستان آنان است و دشمن معاندين ايشان و هر كس كه آنان را فرمان برد رهنمون گردد و هر كس سرپيچى كند گمراه خواهد شد،اطاعت آنان اطاعت خدا است و معصيت آنان معصيت خدا،نامهايشان در آن كتاب نوشته شده و نسبتهايشان و اوصافشان و اينكه هر يك از آنان چقدر عمر ميكند يكى پس از ديگرى و چند نفر از آنان دين خود را پوشيده ميدارد و از قوم خود پنهان ميكند و كسى كه از آنان ظهور ميكند و مردم سر بفرمان او نيستند تا اينكه عيسى بن مريم بنزد آخرينشان از آسمان فرود مى آيد

ص: 72

و پشت سر او نماز ميگذارد و ميگويد شما امامانى هستيد كه كسى را نميرسد بر شما پيش قدم گردد پس او پيش ميرود و بر مردم نماز ميگذارد و عيسى در صف پشت سر او مى ايستد.

نخستين شان و بهترين شان و برترين شان كه پاداش او بقدر پاداش همه و بقدر پاداش پيروانشان و هدايت يافتگان بوسيلۀ آنان است،رسول خدا است صلّى اللّه عليه و آله نامش محمّد و عبد اللّه و يس و فتّاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبىّ اللّه و صفىّ اللّه و حبيب اللّه(و در بعضى نسخه ها جنب اللّه)است هر جا كه نام خدا برده شود نام او نيز برده مى شود از گرامى ترين خلق خدا در نزد خدا است و محبوب ترين آنان در پيشگاه او است خداوند بهتر از او و محبوب تر از او در نزد خود نيافريده است نه فرشتۀ مكرّمى و نه پيغمبر مرسلى خدا او را بروز رستاخيز بر عرش خود مى نشاند و شفاعتش را در بارۀ هر كس كه شفاعت كند مى پذيرد قلم تقدير در لوح محفوظ بنام او كه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ (1) است جارى شده و بنام پرچمدار روز رستاخيز بزرگ برادر او و وصىّ او و وزير او و خليفۀ او در امّتش و كسى كه محبوب ترين خلق خدا در نزد خدا پس از پيغمبر است يعنى علىّ پسر عموى پدر و مادرى او ولىّ هر فرد مؤمن پس از او.

و سپس يازده تن از اولاد محمّد و على كه نخستين شان نام دو فرزند هارون:

شبر و شبير را دارند و نه نفر از فرزندان برادر كوچكتر يكى پس از ديگرى است و آخرين شان كسى است كه عيسى بن مريم در پشت سر او نماز ميگذارد.و باقى حديث را كه طولانى است نقل كرده است.

10-(و بهمين اسناد از عبد الرّزّاق و او از معمر و او از ابان و او از سليم بن قيس هلالىّ)كه گفت:

بعلىّ عليه السّلام عرض كردم:من از سلمان و مقداد و ابى ذر چيزهائى از تفسير قرآن و روايت از رسول خدا شنيده ام[بجز آنچه در دست مردم است]و سپس از شما تصديق آنچه را كه از آنان شنيده بودم شنيدم.در دست مردم چيزهاى فراوان از

ص: 73


1- سوره 48 - آیه 29

تفسير قرآن و احاديث رسول خدا ديده ام كه با گفتۀ سلمان و مقداد و ابى ذرّ مخالف است و آنان چنين مى پندارند كه همۀ آنچه در دست مردم است باطل است آيا بنظر شما ممكن است كه آنان(مردم)عمدا برسول خدا دروغ بندند و قرآن را با رأى هاى خودشان تفسير كنند؟ گويد:علىّ عليه السّلام متوجّه من شد و فرمود:اكنون كه پرسيدى پاسخش را نيكو بفهم:در ميان مردم حقّى است و باطلى و راستى و دروغى،و ناسخى و منسوخى،و خاصّى و عامّى،و محكمى و متشابهى (1)و چيزهائى كه براستى از رسول خدا بياد دارند و چيزهائى كه بخيال خودشان گفتۀ رسول خدا است و در زمان خود رسول خدا آنقدر دروغ بآن حضرت بستند كه بپا ايستاد و خطبه خواند و فرمود:

اى مردم دروغ دروغ گويان از زبان من فراوان شده است هر كس كه از روى عمد بر من دروغ بندد جايگاه خود را از آتش آماده به بيند.

و سپس پس از وفات رسول خدا بر آن حضرت دروغ بستند و هر كس كه حديثى بنزد تو آورد جز اين نيست كه يكى از چهار نفر خواهد بود و پنجمى ندارد:

1-مرد منافقى است كه تظاهر بايمان ميكند و با تصنع و ساختگى اسلام را بر زبان دارد،نه از گناه خود دارى ميكند و نه از دروغ عمدى گفتن بر رسول خدا پروائى دارد،و اگر مردم بدانند كه او منافقى است دروغ پرداز،نه از او مى پذيرند و نه تصديقش ميكنند ولى چه كنند؟پيش خود ميگويند اين مرد با پيغمبر هم صحبت بوده و او را ديده و از او حديث شنيده است و باين جهت باطن او را نشناخته حديث را از او دريافت ميكنند و خداوند در قرآن از حال منافقين خبرها داده و توصيفها نموده و فرموده است وَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ (2)د.

ص: 74


1- حقّ و باطل راجع به آراء و اعتقادات است و راست و دروغ نسبت باخبار و محكم آنست كه معناى صريح و روشن داشته باشد و متشابه آنكه چندين معنا داشته باشد و مراد از كلام معيّن و مشخص نباشد.
2- سوره 63 - آیه 4

(هنگامى كه آنان را بينى اندامشان تو را خوش آيد و چون سخن گويند بسخنانشان گوش فرادهى) (1).

سپس همين منافقين پس از رسول خدا ماندند و خود را به پيشوايان ضلالت و داعيان بآتش از رهگذر تزوير و دروغ و بهتان نزديك كردند تا آنجا كه آن پيشوايان،فرمانداريها بدست اين منافقين سپردند و آنان را بر گردن مردم سوار كردند و بدست آنان دنيا را بكام خود كشيدند مردم هم كه هميشه تابع فرمانروايانند و دنيا طلب مگر آن كس كه خداى عزّ و جلّش نگهدارى فرمايد اين يكى از آن چهار نفر بود.

2-مردى كه از رسول خدا چيزى شنيده ولى درست بياد نسپرده است و در آن باشتباه و سهو دچار شده است،نه آنكه از روى عمد دروغ بگويد،پس آنچه را كه از رسول خدا بدست دارد روايت ميكند و ميگويد:من از رسول خدا آن را شنيدم و اگر مردم بدانند كه در اين سخن اشتباه كرده است از او نمى پذيرند خود او هم اگر بداند دچار اشتباه شده است بدورش مى اندازد.

3-سوّمين مرد:از رسول خدا شنيده است كه حضرت بچيزى امر فرمود ولى بى اطّلاع است كه آن حضرت پس از امر،آن چيز را قدغن فرموده است،يا شنيده است كه حضرت چيزى را قدغن فرمود ولى خبر ندارد كه پس از آن بآن چيز امر فرموده است پس منسوخ:(نسخ شده)را بياد دارد ولى ناسخ( نسخ كننده)را بياد ندارد،و اگر بداند كه منسوخ است بدورش مى اندازد،مردم هم اگر بهنگام شنيدن حديث از او بدانند كه منسوخ است بدورش مى اندازند.

4-چهارمين مرد:آنكه نه بخدا دروغ بسته و نه برسول او زيرا دروغ را خوش ندارد و از خدا ميترسد و رسول خدا را بزرگ ميشمارد و سهو هم نكردهجم

ص: 75


1- آيۀ شريفه در تأييد بيان حضرت است در بارۀ منافقين يعنى قيافه هائى جذّاب و سخنانى شيرين دارند و مارهائى هستند خوش خط و خال:مترجم

است بلكه حديث را كاملا بياد سپرده و همان طور كه شنيده است بى كم و زياد نقل ميكند ناسخ و منسوخ را ميداند بناسخ عمل ميكند و منسوخ را بدور مى اندازد و ميداند كه اوامر و نواهى رسول خدا مانند قرآن ناسخ و منسوخ و عامّ و خاصّ و محكم و متشابه دارد گاهى اتّفاق مى افتاد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كلامى ميفرمود كه دو صورت داشت يك معناى عامّ و يك معناى خاصّ مانند قرآن،خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (1) (آنچه را كه پيغمبر براى شما آورد آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت باز ايستيد).

و آن كلام رسول خدا را كسى مى شنيد كه معرفت نداشت[و نمى فهميد] كه مقصود خداى عزّ و جلّ چيست و مقصود پيغمبر خدا چه ميباشد و همۀ اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن چنان نبودند كه اگر چيزى مى پرسيدند پاسخش را ميفهميدند،كسى بود كه مى پرسيد ولى در مقام فهميدن نبود تا آنجا كه دوست داشتند عربى بيابانى و يا رهگذرى بيايد و از رسول خدا سؤالى كند و آنان گوش بدهند (2).

ولى من هر روز در وقت مخصوصى بخدمت رسول خدا ميرسيدم آن حضرت مجلس را خلوت ميكرد فقط من بودم و او و اصحاب رسول خدا ميدانند كه آن حضرتت.

ص: 76


1- سوره 59 - آیه 7
2- مجلسىّ«ره»گويد بدين جهت دوست داشتند كه چون پيغمبر در نظر عرب بيابانى و يا رهگذر،بزرگ نمى نمود لذا آزادانه در مقام فهم سؤال خود بودند و اصحاب نيز از فرصت استفاده ميكردند يا آنكه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله پاسخ را بر طبق فهم آنان ميداد و كاملا توضيح ميداد اصحاب نيز ميفهميدند. مترجم گويد:ظاهرا مقصود حضرت آنست كه اصحاب رسول خدا غالبا در مقام فهم نبودند و فقطّ پرسش را يك نوع وظيفه براى خود ميدانستند و يا عادتى بود در ميانشان و لذا وقتى عربى و يا رهگذرى اين پرسش را مى كرد از آنان اسقاط تكليف ميشد و هم اكنون نيز در ميان جمعى از عوام كه با علماء محشورند چنين عادتى هست.

جز با من با هيچ يك از اصحاب،چنين رفتارى نداشت.گاهى اين خلوت در خانۀ من ميشد كه غالبا رسول خدا بخانۀ من تشريف مى آورد و گاهى هم كه من بيكى از خانه هاى رسول خدا ميرفتم خانه را براى من خلوت ميكرد و زنهايش را بيرون ميكرد و كسى جز من در خدمت آن حضرت نمى ماند ولى وقتى آن حضرت براى خلوت كردن منزل من تشريف مى آورد نه فاطمه بيرون ميرفت و نه هيچ يك از فرزندان من و هر گاه كه من پرسش را آغاز ميكردم آن حضرت مرا پاسخ ميگفت و چون خاموش مى نشستم و پرسشهايم پايان مى يافت آن حضرت خود شروع بسخن ميكرد و دعا ميكرد كه خداوند سخنان او را در ياد من نگهدارد و بمن بفهماند و از وقتى كه پيغمبر در بارۀ من دعا كرده است هيچ را فراموش نكرده ام.

و به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كردم اى پيغمبر خدا از آن دم كه آن دعا در بارۀ من كرده ايد از آنچه مرا آموخته ايد هيچ فراموش نكرده ام پس چرا هنگامى كه املاء ميفرمائيد دستور نوشتن اش را ميدهيد آيا ميترسيد كه باز فراموش كنم؟ فرمود:برادرم،من از آن نمى ترسم كه تو فراموش كنى و يا ندانى زيرا خداوند مرا خبر داده است كه دعاى مرا در بارۀ تو و شريكانت كه پس از تو خواهند بود مستجاب فرموده است و اينكه مينويسى براى شريكانت خواهد ماند.

عرض كردم:يا رسول اللّه شريكان من كيانند؟فرمود:كسانى كه خداوند آنان را با خودش و با من قرين ساخته و فرموده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (1) (اى كسانى كه ايمان آورده ايد فرمان خدا را بريد و فرمان رسول خدا و فرمان صاحبان امر را)و اگر از ستيزه در كارى ميترسيد آن را بخدا و رسول و صاحبان امر برگردانيد.

عرض كردم:اى پيغمبر خدا آنان كيانند؟فرمود:اوصياء تا آنكه در كنار حوض بر من وارد شوند همه شان راهنما و رهبر هستند كسى كه آنان را خوار كند

ص: 77


1- سوره 4 - آیه 59

زيانى بآنان نميرساند آنان با قرآنند و قرآن با آنان است نه آنان از قرآن جدا ميشوند و نه قرآن از آنان جدا مى شود امّت من بوسيلۀ آنان يارى ميشوند و باحترام آنان باران رحمت ميبارد و با دعاهاى با عظمت آنان است كه بلاها از امّت من رفع مى شود.

عرض كردم:يا رسول اللّه نام شان را براى من بفرمائيد فرمود اين پسرم و دستش را بر سر حسن گذاشت و سپس اين پسرم و دستش را بر سر حسين گذاشت سپس فرزند او كه بنام تو است يا على سپس فرزند او محمّد بن علىّ سپس رو بحسين كرد و فرمود:محمّد بن علىّ زمانى متولّد مى شود كه هنوز زنده اى،سلام مرا باو برسان و سپس دوازده امام را تكميل ميكنى.عرض كردم اى پيغمبر خدا نام آنان را براى من بفرما،يك يك نامشان را فرمود كه يكى از آنان اى برادر بنى هلال بخدا قسم مهدى اين امّت است(مهدى امّت محمّد است-خ ل)كه زمين را پر از عدل و داد ميكند همان طور كه پر از ستم و جور شده باشد.

11-(و بهمان اسناد از عبد الرّزّاق كه گفت:حديث كرد ما را معمر بن راشد از ابان بن ابى عيّاش و او از سليم بن قيس)كه:

علىّ عليه السّلام ضمن حديث مفصّلى كه مهاجرين و انصار بمناقب و فضايل خودشان مى باليدند بطلحه فرمود:اى طلحه مگر نبودى هنگامى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله استخوان شانه اى از ما خواست تا چيزى بر آن بنويسد تا امّت پس از او گمراه نشود و اختلاف نكند رفيق تو آن حرف را زد:(كه رسول خدا هذيان ميگويد)پس رسول خدا خشمگين شد و از نوشتن منصرف گرديد؟گفت چرا بودم.فرمود:شما كه بيرون رفتيد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بمن خبر داد كه ميخواست چه بنويسد و مردم را بر آن گواه بگيرد جبرئيل باو خبر داده بود كه خداى تعالى ميدانست كه امّت بزودى اختلاف خواهند كرد و متفرّق خواهند شد پس از بيرون رفتن شما آن حضرت صفحه اى طلبيد و آنچه را كه ميخواست در شانه بنويسد بمن املاء فرمود و سه نفر از آن جمعيّت را گواه گرفت:سلمان فارسى و ابا ذر

ص: 78

و مقداد،و امامان هدايت را كه مؤمنين مأمورند تا روز قيامت از آنان فرمان برند نام برد و نام مرا در آغاز برد و سپس نام اين پسرم حسن را و سپس اين پسرم حسين را و سپس نه نفر از فرزندان اين پسرم حسين اى ابا ذر و تو اى مقداد آيا چنين است؟ آن دو گفتند:گواهى ميدهيم كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله چنين كرد.

طلحه گفت:من از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم در بارۀ ابا ذر فرمود:زمين بر خود برنداشته و آسمان سايه نيفكنده است بصاحب گفتارى كه راستگوتر و نيكوكارتر از ابا ذر باشد و من گواهى ميدهم كه آن دو جز بحق گواهى نميدهند و تو در نزد من از آن دو راستگوتر و نيكوكارتر هستى.

12-(و بهمين سند از عبد الرّزّاق بن همّام و او از معمر بن راشد و او از ابان بن ابى عيّاش و او از سليم بن قيس نقل ميكند كه گفت):

علىّ عليه السّلام فرمود:روزى بر مردى گذشتم-و نام آن مرد را بمن گفت- آن مرد گفت:(محمّد همچون درخت خرمائى است كه در خرابه روييده باشد) بخدمت پيغمبر آمدم و جريان را بعرض رساندم رسول خدا خشمناك شد و با حالت خشم بيرون آمد و بر منبر شد انصار كه خشم رسول خدا را ديدند اسلحۀ جنگ برداشتند رسول خدا فرمود:چرا بعضيها مرا بخويشانم شماتت ميكنند با آنكه از من شنيده اند كه من در بارۀ آنان گفته ام كه خداوند آنان را برترى بخشيده و پليدى را از آنان بويژه برداشته و خداى پاكيزه شان فرموده است و از من نشنيده اند كه من در برترى اهل بيتم و وصيّم چه گفته ام و آنچه را كه موجب كرامت وصيّم نزد خدا و ويژه گى او و برترى او شده است كه پيش از همه اسلام آورده و در راه دين بلاها ديده و خود از خويشان و نزديكان من است و او از من بجاى هرون از موسى است با اين همه هنگامى كه از كنار او ميگذرد چنين مى پندارد كه من همچون نخلى هستم كه در انبار هيزم روئيده ام؟ بهوش باشيد كه خدا،جهان آفرينش را بيافريد و آن را دو دسته كرد و مرا

ص: 79

جزء بهترين آن دو دسته قرار داد پس آن دسته را سه شعبه كرد و مرا در بهترين آن سه شعبه و بهترين قبيله ها قرار داد،سپس آن را بخوانواده ها تقسيم كرد و مرا در بهترين خاندان قرار داد تا آنكه چكيدۀ اهل بيتم و عترتم و فرزندان پدرم من شدم و برادرم علىّ بن ابى طالب،خداوند[سبحان]بر مردم روى زمين نگاهى انداخت و مرا از آنان برگزيد،سپس نگاهى ديگر انداخت پس علىّ را برگزيد كه برادر من و وزير من و وارث من و وصىّ من و خليفۀ من است در امّتم و ولىّ هر مؤمنى است پس از من هر كس او را دوست بدارد خداى را دوست داشته و هر كس او را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است او را دوست نميدارد مگر هر فردى كه مؤمن باشد و او را دشمن نميدارد مگر هر فردى كه كافر باشد،او پس از من ستون زمين است و بند آهنين آن او كلمۀ تقوا است و ريسمان محكم الهى است(مردم ميخواهند كه نور خدا را خاموش كنند ولى خدا نميگذارد مگر آنكه نورش را به پايان برساند)دشمنان خدا ميخواهند كه نور برادر مرا خاموش كنند ولى خدا نميگذارد مگر آنكه نور او را تمام كند اى مردم اين سخن مرا كه گفتم،حاضرين بغائبين برسانند بار الها تو بر آنان گواه باش.

سپس خداوند سوّمين نگاه را انداخت پس اهل بيت مرا برگزيد براى هنگامى كه من از دنيا رفته باشم و آنان برگزيدگان امّت من هستند و پس از درگذشت برادرم يازده امام يكى پس از ديگرى ميباشند هر يك كه از دنيا برود يكى ديگر بر ميخيزد آنان در امّت من همچون ستارگان آسمانند كه چون اخترى پنهان شود اخترى ديگر بر آيد.آنان امامان راهنما و رهبرانند هر آن كس كه با آنان نيرنگ كند زيانى بآنان نرساند و نه آن كس كه بخواهد آنان را خوار كند بلكه زيان نيرنگ و خوار كردنشان بر خودشان باز ميگردد.

آنان حجّت هاى خداوند در روى زمينند و شاهدان خدا در ميان خلقش هر كس آنان را فرمان برد خدا را فرمان برده است و هر كس از آنان سر باز زند از

ص: 80

خدا سرباز زده است آنان با قرآنند و قرآن با آنان است نه قرآن از آنان جدا مى شود و نه آنان از قرآن جدا ميشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند و نخستين امامان علىّ است كه بهترين شان است سپس پسرم حسن،سپس پسرم حسين،سپس نه نفر از فرزندان حسين-و حديث را تا آخر نقل كرده است.

13-(خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلىّ او گفت حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرىّ او گفت حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرى او گفت حديث كرد ما را حسن بن ايّوب (1)از عبد الكريم بن عمرو خثعمى و او از مفضّل بن عمر):

كه گفت بامام صادق عليه السّلام عرض كردم معناى اينكه خدا ميفرمايد:

بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِيراً (2) (فرقان:11)(بلكه ساعت را دروغ پنداشتند و ما آتش فروزان را براى كسى كه ساعت را دروغ پندارد آماده كرده ايم)چيست؟ حضرت بمن فرمود:كه خداوند سال را دوازده ماه آفريد و شب را دوازده ساعت كرد و روز را دوازده ساعت كرد و از ما دوازده نفراند كه با فرشتگان حديث ميكنند و امير المؤمنين يكى از آن ساعت ها است.

14-(و بهمين سند از عبد الكريم بن عمرو و او از ثابت بن شريح و او از ابى بصير نقل ميكند):

كه گفت:شنيدم ابا جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهما السّلام (3)ميفرمود ازت.

ص: 81


1- او حسن بن ايوب بن ابى عقيلة است كه شيخ در فهرست نام او را آورده و گفته است او كتابى دارد بنام النوادر و ما او را با سندهائى-كه ذكر كرده است-از حميد روايت ميكنيم و او از احمد بن علىّ حموى صيدىّ و او از حسن بن ايّوب و گوئى حموى تصحيف حميرى است.
2- سوره 25 - آیه 11
3- در بعضى از نسخه ها است كه شنيدم جعفر بن محمّد ميفرمود.و ثابت بن شريح همان ابو اسماعيل صائغ انبارى ثقه است.

ما دوازده نفر با فرشته سخن ميگويد.

15-(خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت حديث كرد ما را محمّد ابن جعفر قرشىّ او گفت حديث كرد ما را محمّد بن الحسين بن ابى الخطّاب از عمر بن ابان كلبىّ و او از ابن سنان و او از ابى السّائب (1)كه گفت):

فرمود ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام:شب دوازده ساعت است و روز دوازده ساعت و ماه ها دوازده ماهند و امامان دوازده امامند و نقبا دوازده نقيب اند و علىّ عليه السّلام ساعتى از دوازده ساعت است و او است كه خداوند در باره اش ميفرمايد: بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِيراً (2) .

16-(خبر داد ما را علىّ بن الحسين (3)او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن يحيى عطّار در قم او گفت حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازىّ (4)او گفت حديث كرد ما را محمّد بن علىّ كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را ابراهيم بن محمّد بن يوسف او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن عيسى از عبد الرّزّاق و او از زيد شحّام و او از ابى عبد اللّه(امام صادق عليه السّلام)و گفت محمّد بن حسّان رازى كه حديث كرد اين روايت را بما محمّد بن علىّ كوفىّ از محمّد بن سنان و او از زيد شحّام)كه گفت:

بامام صادق عرض كردم حسن برتر است يا حسين؟فرمود:برترى نخستين كس از ما با برترى آخرين كس ما پيوند است و برترى آخرين كس از ما با برترىت.

ص: 82


1- ظاهرا مقصود از ابن سنان(محمّد بن سنان زاهرىّ)است كه در كتابهاى رجال عنوانش كرده اند و مقصود از ابى السّائب(عطاء بن سائب)است كه ظاهرا كنيه اش ابى السائب است و او مردى است از عامّه به تهذيب التهذيب ج 7 ص 203 مراجعه شود و در بعضى از نسخه ها(ابن السّائب)است و در بعضى ديگر(ابى صامت).
2- سوره 25 - آیه 11
3- او علىّ بن الحسين مسعودىّ صاحب تاريخ مروج الذّهب است،يا علىّ بن بابويه.
4- در بعضى از نسخه ها چنين است:(محمّد بن الحسين يا محمّد بن الحسن)و همان كه در متن است درست است.

نخستين از ما پيوستگى دارد (1)و همگى داراى فضيلت اند.

راوى گويد:بآن حضرت عرض كردم فدايت شوم پاسخ مرا بازتر بفرما كه بخدا سوگند از اين پرسش هيچ منظورى بجز راهيابى بحق ندارم.

فرمود:از درختى هستيم كه خداوند ما را از يك گل آفريد برترى ما از جانب خدا است و دانش ما از نزد خدا است مائيم امينان خدا بر خلق اش و دعوت كنندگان بدينش و پرده دار ميان او و خلق اى زيد بيشتر بگويم؟عرض كردم آرى.فرمود:

آفرينش ما يكى است دانش ما يكى است و فضيلت ما يكى است و همگى در نزد خدا يكى ميباشيم عرض كردم:بفرمائيد كه چند نفريد؟فرمود ما دوازده نفريم و از آغاز آفرينش ما در گرداگرد عرش پروردگارمان-اين چنين-بوديم اول ما محمّد است و وسط ما محمّد است و آخر ما محمّد است.

17-(خبر داد ما را علىّ بن الحسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازىّ از محمّد بن علىّ كوفىّ و او از ابراهيم بن محمّد بن يوسف و او از محمّد بن عيسى و او از عبد الرزاق و او از محمّد بن سنان و او از فضيل رسّان و او از ابو حمزۀ ثمالى):

كه گفت:روزى در محضر ابى جعفر محمّد بن علىّ امام باقر عليه السّلام بوديم چون حاضرين پراكنده شدند مرا فرمود:اى ابا حمزه از كارهاى حتمى كه تغيير و تبديلى در نزد خدا نخواهد يافت قيام قائم ما است هر كس در اينكه ميگويم شك كند با حالتى كه كافر است و خدا را انكار دارد خداى سبحان را ملاقات خواهد كرد.

سپس فرمود پدر و مادرم بفداى كسى كه هم نام من و هم كنيۀ با من است (2)ت.

ص: 83


1- در بعضى از نسخه ها چنين است:(و برترى آخرين كس ما مانند برترى نخستين كس از ما است).
2- كنيۀ امام باقر عليه السّلام ابو جعفر است و چنين كنيه اى براى امام زمان نقل نشده است.

هفتمين نفر بعد از من،پدرم بقربانش كه زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد همان طور كه از ستم و جور پر شده باشد.سپس فرمود:اى ابا حمزة كسى كه او را درك كند و تسليم او نشود تسليم محمّد و علىّ هم نشده است و خداوند بهشت را بر او حرام كرده است و جايگاهش آتش است و چه بد است جايگاه ستمكاران.

و سپاس خدا را كه از همۀ اين روايات روشن تر و واضح تر و درخشان تر براى كسى كه خدا راهنمائيش كرده و در بارۀ او احسان فرموده است آيۀ شريفۀ قرآن است كه ميفرمايد: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ (1) (همانا شمارۀ ماهها در نزد خداوند دوازده ماه است در كتاب خدا از روزى كه آسمانها و زمين را خلق كرده است كه چهار عدد از آنها حرام اند و آن دينى كه محكم است همين است بر خود در آنها ستم مكنيد:توبه 36).

و شناختن ماه هاى محرّم و صفر و ربيع و ماههاى بعدى و ماههاى حرام كه رجب و ذى القعدة و ذى الحجة و محرم است كه دين محكم نميتواند باشد زيرا يهود و نصارى و مجوس و ساير اديان و همۀ مردم از موافق و مخالف اين ماهها را مى شناسند و آنها را بنام مى شمارند بلكه آنان امامان اند و بر پا دارندگان دين خدا هستند و محترمترين آنان يكى امير المؤمنين علىّ است كه خداوند نام او را از نام خود:علىّ،مشتقّ كرد هم چنان كه براى رسول خودش صلّى اللّه عليه و آله نامى از نام خود:محمود،مشتقّ كرد و سه نفر ديگر از فرزندان او كه نام هاشان علىّ است يعنى على بن الحسين و علىّ بن موسى و علىّ بن محمّد و احترام اين نام ها از آن رواست كه آنان از نام خدا مشتقّ شده اند.درودهاى خدا بر محمّد و فرزندان او كه بخاطر انتساب باو عزيزاند و محترم.

18-(خبر داد ما را سلامة بن محمّد (2)او گفت:حديث كرد ما را ابو الحسند.

ص: 84


1- سوره 9 - آیه 36
2- سلامة بن محمّد ارزنى ساكن بغداد بود و از مشايخ بسال 328 تلعكبرى از او حديث شنيده است و اجازه اى از او دارد و جمعى از دانشمندان علم رجال او را توثيق كرده اند.

علىّ بن عمر معروف بحاجى (1)او گفت:حديث كرد ما را حمزة بن قاسم علوىّ عبّاسىّ رازىّ (2)او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد حسنىّ او گفت حديث كرد ما را عبيد بن كثير(محمّد بن كثير-خ ل)او گفت:حديث كرد ما را ابو احمد بن موسى اسدىّ از داود رقّى):

كه گفت:در مدينه بخدمت ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليه السّلام رسيدم مرا فرمود:اى داود دير باز است كه نزد ما نيامده اى چرا؟عرض كردم:كارى برايم در كوفه پيش آمده بود.

فرمود:وقتى از كوفه بيرون شدى چه كسى آنجا بود؟عرض كردم:من بفداى شما عموى شما زيد را ديدم كه سوار بر اسبى است و قرآنى(شمشيرى -خ ل)بگردنش انداخته و با صداى بلند فرياد ميكشد:از من به پرسيد پيش از آنكه مرا نيابيد كه در اندرون سينۀ من دانش فراوانى است ناسخ را از منسوخ شناخته ام و مثانى و قرآن عظيم را ميدانم و منم آن نشانه كه ميان خدا و شما هستم.

فرمود:اى داود خود را باين و آن باخته اى سپس صدا زد اى سماعة بن مهران يك ظرف خرماى تازه بيار سماعة ظرفى را كه خرماى تازه در آن بود آورد حضرت يك دانه از آن خرما برداشت و خورد و هسته آن را از دهان خود بيرون آورد و در زمين كاشت فورا زمين شكافته شد و آن از زمين روئيد و طلع داد و خرما شد حضرت دست زد و يك دانه خرماى نارس از خوشۀ خرما برچيد و آن را شكافت و از ميانش پوست نازك و سفيدى بيرون آورد و باز كرد و بدست من داد و فرمود بخوانش،خواندم ديدم در آن دو سطر نوشته شده است:

سطر اوّل«

لا اله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه »و در سطر دوّم

« إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ (3)ت.

ص: 85


1- اين عنوان را در جايى از كتابهاى رجال نديده ام.
2- او از نواده هاى عباس بن على بن ابى طالب است ثقۀ جليل القدرى است از شيعيان و حديث فراوان دارد و او را كتابى است.
3- سوره 9 - آیه 36

اِثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ (1) »امير المؤمنين علىّ ابن ابى طالب،الحسن بن علىّ،الحسين بن علىّ،علىّ ابن الحسين،محمّد بن علىّ،جعفر بن محمّد،موسى بن جعفر،علىّ بن موسى، محمّد بن علىّ،علىّ بن محمّد،الحسن بن علىّ،الخلف الحجّة.

سپس فرمود:اى داود آيا ميدانى اين نوشته بر اين كى نوشته شده است؟ گفتم:خدا و رسولش و شما بهتر ميدانيد.فرمود:دو هزار سال پيش از آنكه آدم آفريده شود.

[مترجم گويد:در سند اين روايت عبيد بن كثير بن عبد الواحد ابو سعيد عامرىّ است كه علاّمه در قسمت دوّم از خلاصه او را عنوان كرده و فرموده است كه اصحاب ما او را قدح نموده اند و در باره اش گفته اند كه آشكارا حديث جعل ميكرد و از دروغ پردازى باكى نداشت و داستانش مشهور است].

19-(خبر داد ما را سلامة بن محمّد او گفت:خبر داد ما را حسن بن علىّ بن مهزيار او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد سيّارىّ از احمد بن هلال و او از اميّة بن ميمون شعيرى و او از زياد قندى)كه گفت:

شنيدم از ابا ابراهيم موسى بن جعفر بن محمّد عليهم السّلام كه ميفرمود:خداى عزّ و جلّ خانه اى از نور بيافريد[خداى عزّ و جلّ را خانه اى است از نور]كه پايه هاى آن را چهار ركن قرار داد[كه بر آن]خانه چهار اسم نوشت]

تبارك و سبحان و الحمد و اللّه سپس از اين چهار چهار ديگر آفريد و از آن چهار،چهار ديگر سپس فرمود جلّ و عزّ« إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً (2) ».

[در پاورقى گويد:مجلسىّ رضوان اللّه عليه در بحار پس از نقل اين خبر در باب نصّ هائى كه در بارۀ ائمّه رسيده است فرموده است اين خبر همانند اخبارى است كه در باب اسماء از كتاب توحيد گذشت و مانند آنها مشكل و پيچيده است و مناسب آن بود كه اين خبر نيز در آنجا گفته آيد ولى جهت آنكه در اينجا آن را آورديم

ص: 86


1- سوره 9 - آیه 36
2- سوره 9 - آیه 36

آنست كه بقرينۀ خبرهاى ديگرى كه در تفسير اين آيه رسيده است ظاهرا مقصود آن بوده كه تطبيق شود بر عدد ائمّه عليهم السّلام در عين حال بطور رمز گفته شده و از متشابهات است كه جز خدا و راسخون در علم معناى آن را كسى نميداند.

و ممكن است بطور احتمال گفته شود كه از اسماء الهى بعضى دلالت بر ذات دارد و بعضى دلالت بر صفات ذات و بعضى دلالت بر تنزيه ذات از نقص دارد و بعضى دلالت بر صفات فعل دارد،پس اللّه دلالت بر ذات دارد و الحمد كه بمعناى ستايش است براى صفات كماليّۀ ذات است و سبحان دلالت بر صفات تنزيهيّه دارد و تبارك كه مشتق از بركت است بمعنى نموّ،دلالت بر صفات فعل دارد يا آنكه بگوئيم:تبارك مشتق از بروك است بمعناى ثبات و دلالت بر صفات دارد و حمد بمعناى ستايش است و چون نعمت هاى اختيارى قابل ستايش است پس حمد دلالت بر صفات فعل دارد.

و از اينها كه گفتيم،چهار اسم منشعب مى شود اسمى كه از اسم ذات منشعب مى شود آنست كه دلالت بر يگانگى ذات ميكند و از اين رو خداوند در سورۀ توحيد پس از اللّه نامى را آورده است كه دلالت بر يگانگى كند و فرموده است قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ (1) و از احد اسم صمد منشعب مى شود زيرا از لوازم يكتائى آنست كه از ما سواى خود بى نياز باشد و ما سواء باو نيازمند باشند،و از اين رو پس از قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ (2) آيۀ دوّم اَللّهُ الصَّمَدُ (3) است.

و امّا صفات ذات اوّلا اسم قدير از آنها منشعب مى شود و چون قدرت كامله، مستلزم علم كامل است از اين رو از قدير اسم عليم انشعاب مييابد و بقيّۀ صفات در حقيقت بهمين صفت باز ميگردند.

و احتمال عكس اين مطلب نيز هست بدين معنى كه قدرت از علم انشعاب يابد دقّت شود و امّا آنچه دلالت بر تنزيه دارد در درجۀ اول،اسم سبوح است كه تنزيه ذات را ميرساند و سپس قدير است كه تنزيه صفات را و امّا صفات فعل در مرحلۀ اول اسم خالق از آنها منشعب مى شود و چون خلق كردن مستلزم روزى دادن و تربيت كردن است اسم:رازق و رب از آن منشعب مى شود.

ص: 87


1- سوره 112 - آیه 1
2- سوره 112 - آیه 1
3- سوره 112 - آیه 2

و از آنجائى كه اين صفات كماليّه باعث بر بعثت انبياء و نصب حجّتهاى خدا است پس خانۀ نور كه همان خانۀ امامت است چنانچه در آيۀ نور بيان شده است بر اين پايه ها استوار است.

يا ميگوئيم:چون خداى تعالى ائمّه را با صفات خودش آراسته و آنان را مظهر آيات جلال خودش فرموده و آنان را اسماء اللّه و كلمات اللّه خوانده پس آنان باخلاق خدائى متخلّق اند و خانۀ نورشان و بيت كمالشان بر اين پايه ها قرار دارد.

و بيش از اين توضيح را چه بسا كه خردها و ذهن ها متحمّل نشود و قلم را ياراى نگارش نباشد.اين بود اجمالى از آنچه در حلّ اين روايت بخاطرم خطور كرد و اللّه ولى التوفيق و الهداية].

20-(خبر داد ما را علىّ بن الحسين از محمّد بن يحيى و او از محمّد بن حسّان رازىّ و او از محمّد بن علىّ و او از محمّد بن سنان و او از داود بن كثير رقّىّ كه گفت:) به ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام عرض كردم:من بفدايت معناى اين آيه چيست؟ اَلسّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ (1) (الواقعه:11).

فرمود:دو هزار سال پيش از آنكه خداوند،خلق را بيافريند در روزى كه خلق را در عالم ميثاق بذر افشانى ميكرد اين سخن را فرمود عرض كردم توضيح بيشترى بفرمائيد.فرمود:خداى عزّ و جلّ هنگامى كه خواست خلق را بيافريند آنان را از گل آفريد سپس آتشى بر افروخت و فرمود بميان آتش برويد نخستين كسى كه بميان آتش رفت محمّد رسول خدا بود و امير المؤمنين و حسن و حسين و نه امام يكى پس از ديگرى سپس شيعيان آنان از آنان پيروى كردند پس بخدا قسم كه سابقون ايشان هستند.

21-(حديث كرد ما را ابو علىّ احمد بن محمّد بن يعقوب بن عمّار كوفىّ (2)ت.

ص: 88


1- سوره 56 - آیه 10
2- ظاهرا او احمد بن محمّد بن عمّار كوفى است كه در فهرست شيخ عنوانش آمده است اوثقه بود و جليل القدر و از پدرش محمّد روايت ميكند و پدرش را نيز در جامع الرواة عنوان كرده است و نجاشى در ترجمۀ قاسم بن هاشم لؤلؤىّ گفته است:خبر داد ما را ابن نوح از ابى الحسن بن داود و او از احمد بن محمّد بن عمّار كه گفت:حديث كرد ما را پدرم كه گفت:حديث كرد ما را قاسم بن هشام لؤلؤىّ بكتاب نوادرش.و نسبت بجد دادن شايع است.

او گفت حديث كرد مرا پدرم او گفت:حديث كرد مرا قاسم بن هشام لؤلؤىّ از حسن بن محبوب و او از ابراهيم كرخىّ (1)كه گفت):

بخدمت ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام رسيدم و در محضرش نشسته بودم كه ناگاه ابو الحسن موسى كه هنوز پسر بچّه اى بود وارد شد من برخاستم و او را بوسيدم و نشستم.

امام صادق عليه السّلام مرا فرمود:اى ابراهيم متوجّه باش كه او صاحب تو است پس از من و بهوش باش كه جمعى در بارۀ او هلاك ميشوند و جمعى ديگر سعادتمند پس خدا لعنت كند كشندۀ او را او عذاب روحى او را چندين برابر كند هان كه خداى تعالى بطور حتم از نسل او بهترين فرد اهل زمين در زمان خود را بيرون خواهد آورد كه همنام جدّش ميباشد و وارث علم و احكام و قضاوت هاى او است و معدن امامت است و سر آمد در حكمت.ستمگر فلان خاندان او را خواهد كشت پس از آنكه بواسطۀ حسدى كه در بارۀ او دارد كارهاى شگفت انگيز كم نظير انجام دهد ولى خداوند كار خود را بپايان ميرساند گرچه مشركان دوست نداشته باشند خداوند از نسل او دوازده امام راهبر را تكميل خواهد كرد امامانى كه بكرامت خود مخصوصشان كرده و در عالم قدس خويش جايگاهشان بخشيده است و كسى كه بانتظار امام دوازدهم باشد[و در برابر او شمشير بدست منتظر فرمان باشد]مانند كسى است كه در پيش روىد.

ص: 89


1- او ابراهيم بن زياد كرخىّ است كه حسن بن محبوب سرّاد از او روايت ميكند و همين روايت دلالت بر آن دارد كه او فردى امامى خالص و خوش عقيده بوده است چنانچه از ذيل خبر استفاده مى شود گر چه هيچ يك از دانشمندان علم رجال در تعريف و يا انتقاد از روى سخنى نگفته اند.

پيغمبر شمشير بدست بگيرد و از وى دفاع كند.

اين هنگام مردى از طرفداران بنى اميّه بمجلس آمد و سخن بريده شد،من پس از آن يازده بار بخدمت آن حضرت مراجعه كردم باشد كه پايان اين سخن را بشنوم نتوانستم،تا آنكه سال دوّم بخدمتش رسيدم او نشسته بود (1)حضرت فرمود:

اى ابراهيم او است كه اندوه شيعۀ خود را پس از تنگنائى شديد و گرفتارى طولانى و ستم و ترس بر طرف ميسازد خوشا بحال كسى كه آن زمان را درك كند اى ابراهيم همين تو را بس است.گويد در آن سفر،ره آوردى كه از اين حديث براى دلم سرور آفرين تر و براى چشمم روشنى بخش تر باشد بهمراه نياوردم.

22-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد از براى ما ابو عبد اللّه حسين بن محمّد كه اين حديث براى او از روى نوشته اى خوانده شده بود و در آن نوشته ابو عبد اللّه گويد حديث كرد از براى ما محمّد بن ابى قيس از جعفر رمانى و او از محمّد بن[ابى]القاسم خواهرزادۀ خالد بن مخلّد قطوانىّ (2)او گفت حديث كرد ما را عبد الوهّاب ثقفى):

از جعفر بن محمّد[از پدرش محمّد بن علىّ]عليهما السّلام كه آن حضرت نگاهى بحمران انداخت و گريست سپس فرمود:

اى حمران شگفتا از مردم كه چسان غافلند يا فراموش كارند و يا خود را بفراموشى زده اند و فرمايش رسول خدا را از ياد برده اند كه بهنگام بيماريش مردم بعيادتش مى آمدند و سلام عرض ميكردند تا آنكه خانه از جمعيت پر شد اين هنگامد.

ص: 90


1- ظاهرا مقصود موسى بن جعفر است.
2- در بعضى از نسخه ها(خالد بن محمّد قطوانى)است ولى غلط است و صحيح همان است كه ما نوشتيم و خالد بن مخلّد در كتابهاى اهل سنت مشهور است و عبد الوهاب ثقفى همان عبد الوهّاب بن عبد المجيد ثقفىّ است كه در تقريب و تهذيب عقلانى عنوان شده است ولى راويان صدر سند را كسى متعرّض نشده است و ناشناسند.

علىّ آمد و سلام كرد و نتوانست راه براى رسيدن به نزد پيغمبر باز كند و حاضرين نيز راه را باز نكردند.

رسول خدا كه اين وضع را مشاهده كرد سر از بالين برداشت و فرمود:اى على بيا بسوى من مردم كه اين عنايت را از رسول خدا ديدند بيكديگر چسبيدند و راه باز كردند تا على از ميان آنان گذشت و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله علىّ را در كنار خودش جاى داد سپس فرمود:اى مردم هنوز كه من زنده ام شما با اهل بيت من اين چنين ميكنيد پس از مرگ من چه خواهيد كرد؟بخدا قسم گامى باهل بيت من نزديك نمى شويد مگر آنكه مرحله اى بخدا نزديك خواهيد شد و گامى از آنان دور نمى شويد و رو بر نمى گردانيد مگر آنكه خداوند از شما رو گردان مى شود.

سپس فرمود:اى مردم بسخنم گوش فرا دهيد همانا رضا و رضوان و بهشت از آن كسى است كه علىّ را دوست بدارد و ولايت او را داشته باشد و بخاطر برترى اش او را و اوصياء مرا كه پس از من خواهند بود امام خود بداند و پروردگار مرا مسلّم است كه دعاى مرا در بارۀ آنان مستجاب فرمايد،آنان دوازده وصى ميباشند هر كس از علىّ[از من]پيروى كند او از من است.من از ابراهيم و ابراهيم از من،و دين من دين او است و دين او دين من،و نسبت او نسبت من است و نسبت من نسبت او و برترى من برترى او است و من از او برترم-نه آنكه بخواهم افتخارى كنم-گفتۀ مرا گفتۀ خدا تصديق ميكند(كه فرمايد) ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (1) آل عمران:34-ذرّيّه اى كه بعضى از آن از بعض ديگر است و خداوند،شنوا و دانا است.

23-(خبر داد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد از براى ما ابو علىّ حسن بن علىّ بن عيسى قوهستانىّ او گفت:حديث كرد از براى ما بدر بن اسحاق ابن بدر انماطىّ در سوق اللّيل مكّه بسال 256 و او پير مردى بود ارزنده و از برادران فاضل ما بود و از اهل قزوين بود او گفت:حديث كرد از براى من پدرم اسحاق بن

ص: 91


1- سوره 3 - آیه 34

بدر او گفت:حديث كرد مرا جدّ من بدر بن عيسى (1)او گفت:) از پدرم عيسى بن موسى كه مرد با هيبتى بود پرسيدم و گفتمش از تابعين كه را ديده اى؟گفت نمى فهمم[بمن]چه ميگوئى ولى در كوفه بودم شنيدم كه در مسجد جامع كوفه شيخى از عبد خير روايت ميكرد كه او گفت شنيدم امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه عليه ميفرمود:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مرا فرمود:اى على امامان بار شد و رهبر و معصوم از فرزندان تو يازده امام است (2)و تو نخستين آنانى و آخرينشان نامش نام من است خروج ميكند و زمين را پر از داد ميكند همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد چه بسا كه كس بنزدش مى آيد و مال هم چنان روى هم انباشته شده است عرض ميكند اى مهدى مرا چيزى عطا فرما و او ميگويد هر چه خواهى برگير.

24-(حديث كرد ما را ابو الحارث عبد اللّه بن عبد الملك بن سهل طبرانىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن مثنّى بغدادىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن اسماعيل رقّى او گفت حديث كرد ما را موسى بن عيسى بن عبد الرّحمن او گفت حديث كرد ما را هشام (3)بن عبد اللّه دستوائىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن محمّد (4)از عمر و بن شمر و او از جابر بن يزيد جعفى و او از):ت.

ص: 92


1- در كتابهاى رجالى كه در دسترس بود نام اين افراد ديده نشد.
2- در بعضى از نسخه ها چنين است:(امامان مرشد راهنما كه حقوقشان غصب مى شود).
3- ظاهرا او همان هشام بن ابى عبد اللّه دستوائى است و نام پدرش سنبز(بر وزن جعفر) است و او مردى است ثقه و نگهدار حديث چنانچه ابن حجر در التقريب گفته است.
4- نام مشتركى است و محققا معلوم نيست كه كيست و در بعضى از نسخه ها(علىّ بن علىّ) است و او يا علىّ بن علىّ ابن نجاد است كه در تقريب عنوان شده است وثقه است و يا على بن على بن رزين برادر دعبل خزاعى است كه در رجال نجاشى و خلاصة الرجال علاّمۀ حلّى عنوان شده است و گمان ميرود كه او علىّ بن حمّاد منقرى كوفى باشد و در نسخه ها تصحيف شده و علىّ ابن محمد و يا علىّ بن علىّ نوشته شده است.

محمّد بن علىّ:امام باقر عليه السّلام و آن حضرت از سالم بن عبد اللّه بن عمر و او از پدرش عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب كه گفت:رسول خدا فرمود خداى عزّ و جلّ شبى كه مرا بمعراج برد بمن وحى كرد اى محمّد از امّتت در زمين چه كسى را بجاى خود گذاشتى-و خدا بهتر آگاه بود-عرض كردم:بار الها برادرم را فرمود:

اى محمّد علىّ بن ابى طالب را؟عرض كردم آرى پروردگارا.فرمود:اى محمّد من توجّه ويژه اى بر زمين نمودم و تو را از زمين بر گزيدم پس هر جا يادى از من بشود از تو هم در رديف من ياد مى شود پس منم محمود و توئى محمّد.

سپس توجّه ديگرى بر زمين كردم و علىّ بن ابى طالب را از زمين برگزيدم پس او را وصى تو قرار دادم تو سر آمد انبيائى و او سر آمد اوصيا است،سپس از نامهاى خودم براى او نامى مشتقّ كردم پس منم اعلى و او است علىّ اى محمّد! من،علىّ و فاطمه و حسن و حسين و امامان را از يك نور آفريدم سپس ولايت آنان را بر فرشتگان پيشنهاد كردم هر كس پذيرفت از نزديكان شد و هر كس انكار ورزيد از كافران گرديد،اى محمّد اگر بنده اى از بندگان من آنقدر مرا بپرستد كه اعضايش از هم بگسلد سپس مرا ملاقات كند در حالى كه ولايت آنان را انكار دارد من او را بآتش مى اندازم.

سپس فرمود:اى محمّد دوست دارى آنان را به بينى؟عرض كردم:آرى، فرمود:پيشتر برو،جلوتر رفتم ديدم علىّ بن ابى طالب و حسن و حسين و علىّ بن الحسين و محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و علىّ بن موسى و محمّد بن علىّ و علىّ بن محمّد و حسن بن علىّ و حجّت قائم را كه همچون اخترى فروزان در ميان آنان بود.

عرض كردم پروردگارا اينان كيانند؟فرمود:اينان امامانند و آنكه ايستاده است كسى است كه حلال مرا حلال ميكند و حرام مرا حرام ميكند و از دشمنان من انتقام ميگيرد،اى محمّد او را دوست بدار كه من دوستش ميدارم و هر كس كه او را

ص: 93

دوست دارد دوست ميدارم.

25-(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ ابن ابراهيم از پدرش و او از ابن ابى عمير و او از سعيد بن غزوان و او از ابى بصير و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام كه فرمود:پس از حسين بن علىّ نه امام خواهد بود و نهمى شان قائم آنان است.

26-(خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از علىّ بن محمّد و او از سهل ابن زياد و او از محمّد بن الحسن بن شمون و او از عبد اللّه بن عبد الرحمن اصمّ و او از كرّام)كه گفت:

در نهان براى خودم سوگند ياد كرده بودم كه تا قائم آل محمّد قيام نكند هرگز بروز غذا نخورم بخدمت امام صادق عليه السّلام رسيدم عرض كردم مردى از شيعيان تو بر خود واجب كرده است كه هرگز بروز غذا نخورد تا قائم آل محمّد قيام كند فرمود:اى كرّام روزه بگير و دو عيد را-فطر و قربان-روزه مگير با سه روز ايّام تشريق (1)و هنگامى كه مسافر هستى همانا آن هنگام كه حسين عليه السّلام كشته شد آسمانها و زمين و هر كه در آنها بود و فرشتگان ناليدند و عرض كردند اى پروردگار ما آيا اجازه ميدهى كه ما اين مردم را هلاك سازيم تا از سر نو مردم ديگرى بر زمين آريم كه اينان حرام تو را حلال كردند و برگزيدۀ تو را كشتند.

خداوند براى آنان وحى فرستاد:اى فرشتگان من واى آسمان و زمين من آرام بگيريد،سپس پرده اى از پرده ها را بر افكند پشت آن پرده محمّد صلّى اللّه عليه و آله بود با دوازده وصيّش پس دست فلانى را از ميان آنان برگرفت و فرمود اى فرشتگان من واى آسمانها و زمين من بوسيلۀ اين،داد اين را خواهم گرفت ايند.

ص: 94


1- ايام تشريق روزهاى 12 و 13 و 14 از هر ماه را گويند و مقصود در اين روايت روزهاى مزبور در ماه ذى حجّه است براى كسى كه در منى باشد.

را سه بار گفت و در روايت غير كلينّى چنين است:(بوسيلۀ اين داد آنان را خواهم گرفت هر چند پس از گذشت زمانى باشد).

[مترجم گويد:ظاهر روايت آنست كه حضرت صادق انعقاد سوگند را امضا فرموده است و او را راهنمائى فرموده باينكه اكنون كه بايد هرگز بروزها غذا نخورى پس روزه بگير كه ثوابى هم برده باشى مگر در آن موارد كه روزه در آنها بحسب اين روايت جايز نيست.

و يا آنكه مقصود راوى از غذا نخوردن روزه گرفتن بوده است و حضرت فرموده كه نسبت باين روزها سوگند منعقد نميشود،و امّا ذكر داستان كشته شدن سيّد الشّهداء عليه السّلام براى فهماندن اين مطلب است كه قائم عليه السّلام باين زوديها قيام نخواهد كرد زيرا در روايت كلينىّ چون بايد دوازده امام يكى پس از ديگرى بيايد تا نوبت بدوازدهمى برسد.

و امّا در روايت غير كلينىّ علاوه بر آن،جملۀ(و لو بعد حين)هستو گرفتن دست امام دوازدهم يا كنايه از نشان دادن آن حضرت است و يا كنايه از تأييد خداى تعالى است آن حضرت را و يا آنكه اسناد مجازى است و مقصود آنست كه جبرئيل يا فرشتۀ ديگر و يا رسول خدا مثلا بامر حقّ تعالى دست آن حضرت را گرفت].

27-(خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ ابن ابراهيم بن هاشم از پدرش و او از ابن ابى عمير و او از ابن اذينه و او از ابان بن ابى عيّاش و او از سليم بن قيس هلالى كه گفت):

از عبد اللّه بن جعفر طيّار شنيدم كه ميگفت:من و حسن و حسين و عبد اللّه بن عبّاس و عمر بن امّ سلمه (1)و اسامة بن زيد نزد معاويه بوديم مرا با معاويه سخنىت.

ص: 95


1- بعضى از اعلام گفته است كه چون عمر بن ابى سلمه در صفّين كشته شده است پس مقصود از ربودن در نزد معاويه زمان يكى از خلفاء ثلاثه بوده است ولى ايشان عمر بن ابى سلمة ابن عبد اللّه بن اسد بن هلال بن عبد اللّه بن مخزوم قرشىّ مدنىّ را كه ربيب رسول خدا بود و در سال 2 هجرى متولّد و بسال 83 وفات كرده است بعمر بن ابى سلمة بن عبد الرّحمن بن عوف زهرى كه در صفين كشته شد اشتباه كرده است.

بميان آمد بمعاويه گفتم:از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدم كه ميفرمود:من بمؤمنين از خود آنان اوليترم و سپس برادر من علىّ بن ابى طالب بر مؤمنان از خودشان اولى تر است و چون على شهيد شود حسن بن علىّ مؤمنان را از خودشان اوليتر است سپس فرزندم حسين پس از حسن بمؤمنين اولى تر از خودشان ميباشد و چون حسين شهيد گردد فرزندش علىّ بن الحسين مؤمنين را از خودشان اولى تر است و تو يا علىّ او را درك ميكنى سپس فرزندش محمّد بن علىّ مؤمنين را از خودشان اولى تر است و تو اى حسين او را درك ميكنى سپس باقيماندۀ دوازده امام[نه نفر] از فرزندان حسين.

عبد اللّه بن جعفر گويد:من حسن و حسين و عبد اللّه بن عبّاس و عمر بن امّ سلمه و اسامة بن زيد را باين سخن گواه گرفتم و همگى گواهى دادند.

سليم گويد:من همين جريان را از سلمان فارسىّ و مقداد و ابو ذرّ شنيدم و آنان گفتند كه اين سخن را رسول خدا فرموده است.

[مصحّح گويد:امام علىّ بن الحسين بهنگام شهادت امير المؤمنين دو ساله بود زيرا تولّد آن حضرت بسال 38 بوده و شهادت امير المؤمنين بسال 40 و كلينىّ گويد كه ولادت امام باقر عليه السّلام بسال 57 بوده و بنا بر اين آن حضرت در عاشورا كه سال 61 بود تقريبا 4 ساله بوده است].

28-(محمّد بن عبد اللّه بن جعفر حميرى از پدرش نقل ميكند كه او گفت:

حديث كرد از براى ما محمّد بن عيسى بن عبيد بن يقطين از نضر بن سويد و او از يحيى حلبىّ و او از علىّ بن ابى حمزة)كه گفت:

با ابو بصير بودم و غلام ابى جعفر:امام باقر نيز بهمراه ما بود كه گفت:از ابا جعفر عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود:دوازده نفر از ما با فرشتگان سخن ميگويند

ص: 96

و هفتمين نفر پس از من فرزندم قائم است.ابو بصير برخاست و گفت من گواهى ميدهم كه چهار سال پيش اين سخن را از امام باقر شنيدم.

ابو الحسن شجاعى رحمه اللّه گويد:ابو عبد اللّه پس از آنكه از تأليف كتاب فارغ شده بود و من آن را استنساخ كرده بودم اين دو حديث را پيوست):

29-(خبر داد ما را ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن مفضّل بن ابراهيم بن قيس بن رمّانۀ اشعرىّ (1)از كتاب خودش او گفت:حديث كرد ما را ابراهيم بن مهزم او گفت:حديث كرد ما را خاقان بن سليمان خزّاز از ابراهيم بن ابى يحيى مدنىّ (2)و او از ابى هارون عبدى و او از عمر بن ابى سلمه ربيب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و از ابى الطّفيل عامر بن واثله)كه آن دو گفتند:

هنگامى كه ابو بكر جان سپرد ما در نماز بر جنازه اش بوديم و بر گرد عمر پس از آنكه بيعت شده بود نشسته بوديم در اين اثنا جوانى يهودى از يهودان مدينه آمد و پدرش در مدينه دانشمند يهود بود و چنين مى پنداشتند كه از فرزندان هارون است بعمر سلام كرد و گفت:اى امير المؤمنين كدام يك از شما بكتابتان[و سنّتد.

ص: 97


1- نجاشى اين شخص را در فهرست عنوان كرده و گفته است:اوثقه و از آن گروه از اصحاب ما است كه اهل كوفه بودند كتابى دارد كه احمد بن محمّد بن سعيد از آن روايت ميكند و نيز كتاب مجالس الائمّه از او است.
2- در كتابهاى رجال از عامّه و خاصّه عنوانى بنام خاقان بن سليمان و نه ابراهيم بن ابى يحيى وجود ندارد و اين خبر را صدوق و كلينىّ با دو سند ديگر در كمال و كافى نقل كرده اند در اولى(ابراهيم بن يحيى اسلمى مدينى)است و در دومى(از ابراهيم و او از ابى يحيى) است و احتمال ميرود كه خاقان از جعفر تصحيف شده باشد و اگر چنين باشد ظاهرا مى بايست ضبعى باشد.

پيغمبرتان]داناتر هستيد عمر گفت:اين،و اشارة بعلىّ بن ابى طالب كرد و گفت:

اين از همۀ ما بكتاب ما و سنّت پيغمبر ما داناتر است.

جوان رو بعلىّ كرد و گفت:تو اين چنينى؟فرمود:آرى،هر آنچه نيازمندى بپرس گفت:من از تو سه پرسش ميكنم و سه پرسش و يكى،فرمود:چرا نميگوئى هفت پرسش ميكنم؟جوان گفت:نه ولى در بارۀ سه چيز از تو مى پرسم اگر پاسخ آن سه را درست دادى سه ديگر را از تو مى پرسم و اگر پاسخ آنها را نيز درست دادى يك پرسش ديگر ميكنم و اگر سه پرسش نخستين را پاسخ نگفتى لب از سخن مى بندم و هيچ پرسشى نخواهم كرد.علىّ عليه السّلام باو گفت:اى يهودى اگر پاسخت را درست و صحيح گفتم آيا تو قدرت تشخيص آن دارى كه بفهمى من درست گفته ام يا نادرست؟عرض كرد:آرى.علىّ عليه السّلام فرمود:

تو را بخدا اگر پرسش تو را درست پاسخ دادم حتما مسلمان خواهى شد و دست از يهودى بودن خواهى برداشت؟گفت:خدا ميان من و تو كه اگر پاسخ مرا درست دادى حتما مسلمان شوم و يهودى بودن را رها كنم،فرمود:پس سؤال مورد نيازت را بكن،عرض كرد:

بگو بدانم نخستين سنگى كه بر روى زمين گذاشته شد كدام سنگ است و نخستين درختى كه از زمين روئيد كدام است و نخستين چشمه اى كه از زمين جوشيد كدام است؟ فرمود:اى يهودى اما نخستين سنگ كه بر روى زمين گذاشته شد يهوديان ميگويند همان سنگى است كه در بيت المقدس است و دروغ ميگويند،بلكه نخستين سنگ،حجر الاسود است كه از براى آدم از بهشت فرود آمد و آدم آن را بر ركن نهاد و مؤمنين دست بر آن ميمالند تا عهد و پيمانى كه با خدا دارند بعنوان وفاى بر عهد تجديد كرده باشند.

و امّا پرسش تو از نخستين درختى كه بر روى زمين روئيد يهود ميگويند كه

ص: 98

درخت زيتون است و دروغ ميگويند بلكه آن درخت خرماى عجوه است كه آدم آن را با نخل نر از بهشت آورد (1)پس خرما اصلش از عجوه است.

و امّا چشمه،يهود ميگويند كه همان چشمه اى است كه زير سنگ بيت المقدس است دروغ ميگويند بلكه نخستين چشمه سرچشمۀ آب حيات است كه هر مرده اى در آن آب فرو برده شود زنده مى شود و آن همان چشمه است كه موسى ماهى شور خود را در كنار آن فراموش كرد و چون آن آب بماهى رسيد زنده شد و راه دريا پيش گرفت موسى و جوانى كه بهمراهش بود بدنبال آن رفتند تا بخضر رسيدند جوان گفت گواهى ميدهم كه راست گفتى و درست اينك كتابى نزد من است كه از پدرانم بمن بارث رسيده است و اين كتاب باملاء موسى است و دستخط هارون و همۀ اين هفت چيز در آن نوشته شده است بخدا اگر باقيماندۀ هفت چيز را هم درست گفتى دين خودم را رها ميكنم و از دين تو پيروى ميكنم.علىّ عليه السّلام فرمود:بپرس.

گفت:بگو بدانم اين امّت پس از پيامبرشان چند نفر پيشوا و رهبر دارند پيشوايانى كه اگر كسى بخواهد آنان را زبون كند بر آنان زيانى نرسد؟و بگو بدانم جايگاه محمّد در بهشت چه جايگاهى است؟و چند نفر با محمّد هم درجه هستند؟ علىّ عليه السّلام فرمود:اى يهودى،اين امّت دوازده امام رهبر دارد كه همگى راهنمايند و رهبر و هر كس بخواهد آنان را زبون سازد هيچ زيانى بآنان نرسد و جايگاه محمّد صلى اللّه عليه و آله در بهترين درجات بهشت عدن است و نزديك ترين درجات به پيشگاه الهى و شريف ترين منازل است و امّا آنكه با محمّد صلى اللّه عليه و آله همدرجه است همانا دوازده امامان رهبر ميباشند.

يهودى گفت:باز گواهى ميدهم كه راست گفتى و درست،و اگر آن يك پرسشت.

ص: 99


1- چنانچه ميدانيم درخت خرما نر و ماده دارد و تا تلقيح انجام نگيرد درخت ماده بارور نميشود،و در كمال الدين است كه درخت خرما اصلش از عجوه است.

را نيز مانند اين شش سؤال درست گفتى همين الآن بدست تو مسلمان ميشوم و يهودى بودن را رها ميكنم.فرمودش:بپرس،گفت:بگو بدانم جانشين محمّد چقدر پس از او زنده ميماند و آيا خودش ميميرد يا كشته مى شود؟ فرمود:سى سال پس از او زنده ميماند و دست بمحاسن شريفش گرفت و با اشاره بسر مبارك اش فرمود اين اش از اين اش رنگين مى شود جوان گفت:گواهى ميدهم كه معبودى بجز خداى يكتا نيست و محمّد فرستادۀ خدا است و توئى جانشين رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در ميان امّت هر كس از تو جلو بيفتد بدروغ است سپس از مجلس بيرون رفت.

30-(و خبر داد ما را ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را حميد بن زياد از كتاب خود و من بر او قرائت نمودم او گفت:حديث كرد مرا جعفر بن اسماعيل منقرى (1)از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از اسماعيل ابن علىّ بصرىّ (2)و او از ابى ايّوب مؤدّب كه به تربيت بعضى از فرزندان جعفر بن محمّد عليهما السّلام گماشته شده بود از پدرش)[او گفت]كه گفت:

چون رسول خدا (3)از دنيا رفت مردى از فرزندان داود كه بر دين يهود بود بمدينه آمد ديد كوچه هاى مدينه خلوت است از بعض اهل مدينه پرسيد چه شده است؟گفته شد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از دنيا رحلت فرموده است داودىد.

ص: 100


1- علاّمه او را در قسم دوّم از خلاصه بعنوان جعفر بن اسماعيل مقرى ياد كرده و گفته است كه او كوفى است و حميد بن زياد و ابن رباح از او روايت ميكنند و ابن غضائرى گفته است:كه او غالى و دروغ گو بود و نجاشى عنوانش كرده و گويد او را كتابى است بنام: (النوادر)و رشتۀ خود را باو ذكر كرده و آنجا(منقرى)است.
2- شايد او همان ابو علىّ و يا ابو عبد اللّه بصرىّ باشد كه در جامع الرّواة عنوان شده است و در بعضى از نسخه ها علىّ بن اسماعيل است و ظاهرا او ابو الحسن ميثمىّ باشد كه كتابى در امامت دارد و او نخستين كسى است كه در بارۀ امامت طبق مذهب اماميّه سخن گفته است.
3- اين خبر مقطوع است و سندى بمعصوم ندارد.

گفت:هان كه امروز همان كسى كه در كتاب ما بود از دنيا رفته است[هان كه او بروزى كه در كتاب ما بود از دنيا رفته است]سپس گفت:مردم كجايند؟گفته شد در مسجد.

بمسجد آمد ديد ابو بكر و عمر و عثمان و عبد الرّحمن بن عوف و ابو عبيدۀ جرّاح و مردم مسجد را پر كرده اند گفت:مرا راه دهيد تا بمسجد در آيم و مرا بجانشين پيغمبرتان برسانيد،او را بابى بكر رساندند باو گفت:من از فرزندان داودم و بر دين يهود آمده ام كه چهار حرف بپرسم اگر خبر از آنها دادى اسلام خواهم آورد او را گفتند اندكى منتظر باش.

آنگاه امير المؤمنين از يكى از درهاى مسجد تشريف آورد او را گفتند:بنزد اين جوان برو،برخاست و بخدمتش آمد همين كه به نزدش رسيد عرض كرد:تو علىّ بن ابى طالبى؟علىّ عليه السّلام فرمود:تو فلان فرزند فلان فرزند داودى؟ عرض كرد:آرى.پس علىّ عليه السّلام دست او را گرفت و بنزد ابى بكرش آورد، يهودى بآن حضرت عرض كرد:من از اينان چهار حرف برسيدم مرا بتو راهنمائى كردند كه از تو بپرسم.فرمود:بپرس.گفت:شبى كه پيغمبر شما بمعراج رفت و از نزد پروردگارش باز گشت نخستين حرفى كه خدا با او آن سخن گفت چه بود؟ و آن فرشته اى كه از پيغمبرتان جلوگيرى كرد و بر او سلام نكرد كدام فرشته بود؟ و آن چهار نفرى كه مالك طبق آتش را از روى آنان برداشت و با پيغمبر شما سخن گفتند كيانند؟و بگو بدانم كه منبر پيغمبر شما در كجاى بهشت است؟ علىّ عليه السّلام فرمود:نخستين سخنى كه خداوند با پيغمبر ما گفت آن بود كه فرمود: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ (1) (رسول بر آنچه از طرف پروردگارش باو فرود آمده بود ايمان آورد،البقره:285) گفت:مقصودم اين نبود.فرمود:پس فرمايش رسول خدا: وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ (2) (مؤمنان نيز همگى ايمان بخدا آوردند).

ص: 101


1- سوره 2 - آیه 285
2- سوره 2 - آیه 285

گفت:اين نيز نخواستم.فرمود:بگذار اين كار پوشيده بماند گفت بايد بگوئى مگر تو همو نيستى؟فرمود:اكنون كه دست بردار نيستى،پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنگاه كه از نزد پروردگارش باز گشت و حجابها براى او برداشته ميشد پيش از آنكه بجايگاه جبرئيل برسد فرشته اى آوازش داد كه اى احمد.فرمود:

بلى.عرض كرد:خدا تو را سلام ميرساند و تو را ميفرمايد:بسيّدى كه ولىّ است از ما سلام برسان.رسول خدا فرمود:سيّدى كه ولىّ باشد كيست؟فرشته گفت:علىّ ابن ابى طالب است.

يهودى گفت:بخدا راست گفتى و من همين را در كتاب پدرم ديده ام.پس علىّ عليه السّلام فرمود:امّا فرشته اى كه از رسول خدا جلوگيرى كرد ملك الموت بود كه از نزد ستمگرى از اهل دنيا مى آمد كه سخن بزرگى بر زبان رانده بود و خدا را خشمناك ساخته بود از اين جهت ملك الموت رسول خدا را نشناخته جلوگيرى كرد جبرئيل گفت:اى ملك الموت اين رسول خدا احمد است كه حبيب خدا است صلى اللّه عليه و آله ملك الموت باز گشت و خود را برسول اللّه چسباند و پوزش طلبيد و عرض كرد:يا رسول اللّه من نزد پادشاه ستمگرى رفته بودم كه سخن بزرگى بر زبان آورده بود و من غضبناك شده بودم و شما را نشناختم.رسول خدا عذرش را پذيرفت.

و امّا آن چهار نفرى كه مالك سرپوشى از آتش را از روى آنان برداشت، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر مالك گذر كرد و مالك از روزى كه خدايش آفريده است نخنديده جبرئيل او را گفت:اى مالك اين،پيامبر رحمت:محمّد است مالك لبخندى بر روى پيغمبر زد و بجز او بروى هيچ كس لبخند نزده است رسول خدا صلى اللّه عليه و آله جبرئيل را گفت دستور بده كه مالك طبقى از آتش را بردارد مالك طبق برداشت قابيل و نمرود و فرعون و هامان بودند گفتند اى محمّد از پروردگارت بخواه كه ما را بدار دنيا باز گرداند تا كار شايسته انجام دهيم كه جبرئيل خشمگين شد

ص: 102

و بيكى از پرهاى بال خويش اشاره كرد تا طبق آتش را بر روى آنان برگردانيد.

و امّا منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله،پس جايگاه رسول خدا بهشت عدن است و آن بهشتى است كه خدايش با دست قدرت خود آفريده و دوازده تن وصىّ بهمراه پيغمبر در آن بهشت خواهند بود و بر فراز آن قبّه اى است كه قبّۀ رضوانش گويند و بر فراز قبّۀ رضوان درجه اى است كه وسيله اش گويند و در بهشت درجه اى نيست كه آن را ماند و آن درجه منبر پيغمبر است.

يهودى گفت:بخدا قسم كه در كتاب پدرم داود همين است كه پدران من يكى پس از ديگرى بارث برده اند تا بدست من رسيده است پس من گواهى ميدهم كه معبودى بجز خداى يكتا نيست و محمّد صلى اللّه عليه و آله رسول او است و همان است كه موسى مژدۀ او را داد و گواهى ميدهم كه تو دانشمند اين امّت و وصى رسول خدائى.راوى گويد:پس علىّ عليه السّلام احكام دين را باو آموخت.

اى گروه شيعيان خدا شما را رحمت كند نيكو بيانديشيد كه در بارۀ دوازده امام و برترى آنان و شماره شان كتاب خداى عزّ و جلّ فرموده و از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين و ائمّه عليهم السّلام يكى پس از ديگرى از طريق رجال شيعه كه همه مورد اعتماد در نزد امامان بوده اند چه رسيده است به بينيد كه چگونه اين روايات بامامان متّصل است و بطور متواتر بما رسيده است كه اگر نيكو تأمّل شود دلها از كورى نجات يابد و از دل كسى كه خدا در باره اش خير خواسته و به پيمودن راه حقّ موفّق اش داشته و با شنيدن مزخرفات افرادى كه آب را گل آلود ميكنند و براى مردم دام فتنه مى گذارند شيطان را بر جان او راهى نداده است شكّ و ترديد برداشته مى شود.

و در ميان همۀ علماى شيعه و آنانى كه راويان حديث از امامان عليهم السّلام بوده اند هيچ اختلافى نيست در اينكه كتاب سليم بن قيس هلالى يكى از بزرگترين اصولى است كه اهل علم از حاملان حديث اهل بيت روايت كرده اند و از قديمى

ص: 103

ترين اصول است زيرا همۀ آنچه در اين اصل است از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام و مقداد و سلمان فارسى و ابو ذر و مانند اينان از افرادى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام را ديده اند و از آن دو بزرگوار حديث شنيده اند ميباشند.

و اين كتاب يكى از اصولى است كه مرجع شيعه است و مورد اعتماد او و ما پاره اى از محتويات اين كتاب و ديگر كتابها را كه دلالت بر اوصاف رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و دوازده امام دارد و مكرّر شمارۀ آنان را بيان نموده و فرموده است كه امامان از اولاد حسين نه نفراند كه نهمين آنان قائم آنان استو ظاهر آنان است و باطن آنان است و او برترين آنان است،ذكر كرديم تا همۀ عذرها بريده شود و هر گونه شبهه اى برداشته شود و همۀ دعواهاى باطل گويان و مزخرفات بدعت گذاران و گمراه ساختن اشتباه كاران از ميان برود و دليلى باشد بر درستى كار اين عدّه از امامان.

و اين چنين دليل براى هيچ يك از اهل دعواهاى نادرست كه خود را بشيعه مى بندند و شيعه از آنان بدور است فراهم نميشود كه بر صحّت دعواشان و عقيده شان اين چنين دليلى بياورند،و در هيچ يك از كتابهاى اصل كه مرجع شيعه است و نه در روايات صحيح دليلى براى دعواى خودشان ندارند و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است. (1)

از اين گذشته ما در كتاب هاى حديث سنّيان از چند طريق روايت داريم كه امامان دوازده گانه را ذكر كرده اند و ما آن روايات را در اين باب بهمان طور كه بما رسيده است نقل ميكنيم تا حجّت بر مخالفين و شك آوران مؤكّدتر شود با توجّه باينكه اعتماد ما فقط بروايات شيعه است،باشد كه مضمون همۀ[اين باب از]د.

ص: 104


1- در نسخۀ عربى ما طبع مكتبة الصدوق در اين جا فصلى و عنوانى اضافه شده است و در پاورقى نيز اشاره شده است:كه در نسخۀ اصل نبوده ولى بنظر ما ضرورتى نداشت و حذف شد.

اين كتاب بگوش پاره اى از مردم كه خرد و تميز دارند برسد و او حقّ را بشناسد و بدان عمل نمايد از جملۀ آن روايات:

31-(آنست كه محمّد بن عثمان بن علاّن دهنىّ بغدادىّ در دمشق روايت كرده است و گفته:حديث كرد ما را ابو بكر بن ابى خيثمه (1)او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن جعد او گفت:حديث كرد ما را زهير بن معاويه (2)از زياد بن خيثمه و او از اسود بن سعيد همدانىّ (3)او گفت):

شنيدم كه جابر بن سمره مى گفت:شنيدم كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:پس از من دوازده جانشين است كه همگى از قريشند راوى گويد:چون رسول خدا بخانه اش باز گشت و قريشيان بخدمتش رسيدند و عرض كردند:سپس چه روى خواهد داد؟فرمود سپس آشوب خواهد شد.

32-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان،او گفت:حديث كرد ما را ابن ابى خيثمه، او گفت:حديث كرد مرا علىّ بن جعد،او گفت:حديث كرد ما را زهير بن معاويه ازت.

ص: 105


1- او ابو بكر بن زهير بن حرب است كه نسائى از او روايت ميكند و او از پدرش زهير و ظاهرا نامش احمد است ولى باين نام در كتاب هاى ترجمه عنوانش را نيافتيم.
2- علىّ بن جعد بن عبيد جوهرى بغدادى در نزد نسائى راستگو است و در نزد جوزجانى توثيق شده است و در نزد ابن معين ثقه است بسال 136 متولد و بسال 230 از دنيا رفته است و زهير بن معاوية بن خديج ابو خيثمۀ كوفى يكى از اعلام حافظين حديث است چنانچه در خلاصۀ تذهيب تهذيب الكمال است و ثقۀ پر حافظه است چنانچه در تقريب است بسال 173 از دنيا رفته است و زياد بن خيثمۀ جعفى را در تقريب گفته است كه از اهل كوفه است و ثقه است.
3- اسود بن سعيد همدانى كوفى را ابن حجر گفته است ثقه است و حديث را بياد مى سپارد و جابر بن سمره-با سين مفتوح و ميم مضموم-ابن جنادۀ سوائى-بضم سين- خود صحابى است و پدرش نيز صحابى بوده است بكوفه مسكن گزيد و همان جا بدرود زندگى گفت و ذهبى در كاشف گفته است كه بسال 72 از دنيا رفت.

زياد بن علاقه و سماك بن حرب و حصين بن عبد الرّحمن (1)و همگى اينان از جابر بن سمره)كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

(پس از من دوازده جانشين خواهد بود)سپس چيزى فرمود كه من نفهميدم، بعضى از حاضرين گفت:من از مردم پرسيدم گفتند:فرمود:(همگى آنان از قريشند).

33-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان او گفت:حديث كرد ما را احمد (2)او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن عمر او گفت:حديث كرد ما را سليمان اعمش او گفت حديث كرد ما را ابن عون (3)از شعبى و او از جابر بن سمره)كه گفت:د.

ص: 106


1- زياد بن علاقۀ ثعلبى كنيه اش ابو مالك كوفى است بسال 125 مرده است ابن معين ثقه اش دانسته و سماك بن حرب بن اوس ابو المغيرۀ كوفى يكى از اعلام تابعين است ابو حاتم و ابن معين توثيقش نموده اند چنانچه در خلاصۀ تذهيب الكمال است و اما حصين بن عبد الرحمن:او ابو الهذيل سلمى كوفى عموزادۀ منصور بن معتمر است كه بيشتر دانشمندان فن او را توثيق كرده اند.
2- ظاهرا او همان ابن ابى خيثمه است كه گذشت و از عبيد اللّه بن عمر قواريرى ابو سعيد بصرى روايت ميكند و او را ابن معين توثيق كرده است و در ماه ذى الحجة 235 وفات كرد چنانچه در تذهيب و كاشف است و در بعضى از نسخه ها-عبد اللّه بن عمر است-كه گويا غلط نوشته شده.
3- مقصود از او عبد اللّه بن عون خزاز بصرى است كه كنيه اش نيز ابو عون است و يكى از اعلام است چنانچه در تذهيب است و گفته است كه ابن مهدى گويد:در عراق كسى از ابن عون داناتر بسنت نيست و روح بن عباده گويد:من از او پركارتر در عبادت نديدم،بسال 151 وفات كرد و سليمان بن مهران اعمش از او روايت ميكند و چنانچه عجلى گويد اوثقه و نگهدار حديث است و ابن حجر گويد:او حافظ عارف بقرائت و با ورع و تقوى است.و سليمان بن احمر- و يا سليمان بن احمد كه در بعضى از نسخه ها است از اشتباهات نويسندگان است و امّا شعبى، او عامل بن شراحيل حميرى ابو عمرو كوفىّ است كه از پيشوايان معروف است و مكحول گفته است:كه من فقيه تر از او را نديدم و در تقريب گويد:ابو عمر وثقه و مشهور و فقيه است پس از سال يك صد وفات نموده و در حدود هشتاد سال از عمرش گذشته بود.

گفته شده است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله فرمود:(همواره اهل اين دين بر كسانى كه بآنان ستيزه كنند يارى خواهند شد تا دوازده خليفه-مردم بر ميخواستند و مى نشستند-پيغمبر كلمه اى فرمود كه من نفهميدمش بپدرم و يا كس ديگر گفتم:

چه فرمود؟گفت:فرمود:همگى آنان از قريشند.

34-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان او گفت:حديث كرد ما را احمد بن ابى خيثمه او گفت:حديث كرد مرا يحيى بن معين او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه ابن صالح او گفت:حديث كرد ما را ليث بن سعد (1)از خالد بن يزيد و او از سعيد بن ابى هلال و او از ربيعة بن سيف (2)كه گفت):د.

ص: 107


1- يحيى بن معين ابو زكريّا بغدادىّ است كه خزرجىّ انصارىّ او را در التهذيب عنوان نموده و گفته است او حافظ و امام و شناخته شده است و ابن حجر در التقريب عنوانش كرده و گفته است او پيشواى جرح و تعديل است و در مدينه بسال 233 وفات نمود و عبد اللّه بن صالح ابو صالح مصرى نويسندۀ ليث بن سعد بود. ابو حاتم گفته است:از ابو الاسود نضر بن عبد الجبّار و سعيد بن عفير شنيدم كه عبد اللّه كاتب ليث را مى ستودند.و نيز گفته است:از عبد الملك بن شعيب بن ليث شنيدم كه ميگفت:ابو- صالح ثقة است و مأمون و ليث بن سعد بن عبد الرحمن فهمى بزرگ آنان و پيشواشان دانشمند مصر و فقيه و رئيس مصر است و ابن بكير گفته است كه او از مالك فقيه تر بود و يحيى بن معين و ديگران توثيقش كرده اند،او از خالد بن يزيد جمحى ابى عبد الرحيم روايت ميكند و او فقيه دانشمندى بود كه ابن حبّان در رديف افراد مورد اعتمادش آورده است،و ابو زرعه و نسائى گفته اند كه اوثقه بود بسال 139 بنا بر آنچه در تهذيب التهذيب است وفات نموده است.
2- سعيد بن ابى هلال ليثى ابو العلاء مصرى ساكن مدينه بود و گفته اند كه زادگاهش مدينه بوده و بسيار راستگو بوده است و در التهذيب و تذهيب گفته است كه او موثق است و ربيعة ابن سيف بن ماتع معافرى اسكندرانى را ابن حجر گفته است كه بسيار راستگو است و نسائى گفته است:او عيبى ندارد.

در نزد شفى بن اصبحىّ (1)بوديم كه گفت:شنيدم از عبد اللّه بن عمرو ميگفت:

شنيدم كه رسول خدا ميفرمود:پس از من دوازده خليفه خواهد بود.

35-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان،او گفت حديث كرد از براى ما احمد، او گفت:حديث كرد ما را عفّان و يحيى بن اسحاق سالحينىّ (2)آن دو گفتند حديث كرد ما را حمّاد بن سلمه،او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن عثمان از ابى الطّفيل (3)ت.

ص: 108


1- شفّا بن ماتع اصبحىّ كنيه اش ابو عثمان و يا ابو سهل است عجلى گفته است:چنانچه در التهذيب است او تابعى ثقه است از عبد اللّه بن عمر و بن العاص بن وائل روايت ميكند كه در باره اش گفته شده است:او يكى از صحابۀ پيشين است و بسيار روايت نقل كرده است و يكى از آن افرادى است كه نامشان عبد اللّه و خود از فقها بوده اند و اشتباه نويسندگان است كه در بعضى از نسخه ها (سيف الاصبحى)نوشته اند و فرزندش عمران بن شفّا اصبحىّ كوفىّ است كه از اصحاب امام صادق عليه السّلام است و علىّ بن حسن طاطرىّ از او روايت ميكند چنانچه در فهرست نجاشى است.
2- عفّان فرزند مسلم بن عبد اللّه است و كنيه اش ابو عثمان بصرىّ است و بنا بر آنچه عجلى گفته است ثقه و نگهدار حديث است و يحيى بن اسحاق سالحينىّ-يا سيلحينىّ بنا بر آنچه در التقريب ضبط كرده است كنيه اش ابو زكريّا است و او شيخى صالح و ثقه و راستگو است چنانچه از احمد بن حنبل نقل شده است از حمّاد بن سلمة بن دينار كه يكى از ابدالش شمرده اند روايت ميكند و ابن معين او را توثيق نموده و اهل علم بر عدالت و امانتش اجماع دارند.
3- عبد اللّه بن عثمان بن خيثم ابو عثمان مكى هم پيمان بنى زهره است ابن معين گفته است كه اوثقه و حجّت است و ابن سعد گويد:در آخر خلافت ابى العبّاس يا اوّل خلافت ابى جعفر منصور وفات كرده است وثقه بود و از ابو طفيل عامر بن واثله روايت ميكند كه در باب اوّل يادش كرديم و گفتيم كه او در روايت مورد قبول است و روايت ميكند از عبد اللّه بن عمرو بن العاص كه ترجمه اش گذشت.

او گفت:عبد اللّه بن عمرو بمن گفت:اى ابا طفيل از فرزندان كعب بن لؤىّ دوازده نفر بشمار و سپس كشت و كشتار مى شود (1).

36-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان او گفت:حديث كرد ما را مقدمى (2)از عاصم بن عمر بن علىّ بن مقدام او گفت:حديث كرد ما را پدرم از فطر بن خليفه و او از ابو خالد والبىّ (3)او گفت:حديث كرد ما را جابر بن سمره)او گفت:ت.

ص: 109


1- خطيب اين خبر را در مجلّد 6 تاريخ ص 263 با اسنادش از عبد اللّه بن عثمان بن خيثم و او از ابى الطّفيل و او از عبد اللّه بن عمرو بن العاص و او از پيغمبر(ص)اين چنين نقل ميكند گويد:رسول خدا فرمود:آنگاه كه دوازده نفر از اولاد كعب بن لؤى بسلطنت برسند كشت و كشتار خواهد شد و در مجمع الزّوائد ج 5 ص 190 نيز مانند او نقل ميكند و گويد:طبرانى اين خبر را در الاوسط نقل كرده و در نهاية الاثيرية است:در حديث عبد اللّه بن عمرو آمده است كه(دوازده نفر از فرزندان كعب بن لؤى بشمار سپس كشت و كشتار خواهد شد...)
2- مقصود از مقدّمى محمّد بن ابى بكر بن علىّ بن عطاء بن مقدم است كنيه اش ابو عبد اللّه بصرى است ابو زرعه و يحيى بن معين توثيقش نموده اند و بيشتر از عمويش عمر بن علىّ مقدمى روايت ميكند و شايد در سند روايت سقطى باشد كه او از عاصم بن عمر كه پسر عمويش ميباشد نقل ميكند و عاصم از پدرش چنانچه در بعضى از نسخه ها چنين است:(مقدمى از عاصم بن عمر و او از عمر بن علىّ بن مقدام). و شيخ كه اين روايت را از مؤلّف در كتاب الغيبة نقل كرده است چنين است:(از مقدمى كه گفت:حديث كرد مرا عاصم بن علىّ بن مقدام ابو يونس)و بالجمله عمر بن علىّ بن مقدام ثقفى مقدّمى بنا بر آنچه جزرى در تذهيب گفته است همان ابو حفص بصرى است ابن سعد گويد:اوثقه است ولى تدليس ميكند و عفّان گفته است:تا او نگويد:(حديث كرد ما را) من از او سخنى را بعنوان روايت نمى پذيرم،فرزندش عاصم گفته است كه پدرم بسال 190 وفات كرد و در بعضى از نسخه ها است(از علىّ بن مقدام ابو يونس)و در بعض ديگر(ابو قريش)است.
3- فطر بن خليفۀ قرشى ابو بكر حنّاط كوفى است ابن حجر در التهذيب عنوانش كرده و گفته است كه عجلى گويد:او از اهل كوفه است و ثقه است و حديث اش نيكو است و كمى از تشيّع در او بوده است و ابو حاتم گويد:حديث اش شايسته است و ابو خالد والبيّ كوفى نامش هرمز است و هرم نيز گفته شده است ابو حاتم گفته است حديث او شايسته است و ابن حبّان او را در شمار اشخاص مورد اعتماد آورده است و ابن سعد جزء طبقۀ اوّل از اهل كوفه اش دانسته چنانچه در تهذيب التهذيب است.

شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:همواره اين كار پيروز خواهد بود و آن كس كه به ستيزه با آن برخيزد زيانى نرساندش تا آنگاه كه دوازده خليفه كه همگى از قريشند پديد آيند.

37-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جعفر رقىّ او گفت:حديث كرد ما را عيسى بن يونس (1)از مجالد بن سعيد و او از شعبى (2)و او از مسروق)كه گفت:

در نزد ابن مسعود بوديم كه مردى باو گفت:آيا پيغمبرتان بشما خبر داده است كه پس از او چند نفر خليفه خواهد بود؟گفت:آرى و كسى پيش از تو از من اين پرسش را نكرده است با اينكه تو از همۀ اين مردم كم سال ترى،ت.

ص: 110


1- عبد اللّه بن جعفر بن غيلان رقّىّ كنيه اش ابا عبد الرّحمن است ابن حجر گويد:كه ابو حاتم و ابن معين گفته اند كه اوثقة است و عيسى بن يونس بن ابى اسحاق سبيعى كنيه اش ابو عمرو است و جمعى از اعلام او را توثيق كرده اند بسال 187 و يا 190 وفات كرده است.
2- مجالد بن سعيد ابو عمرو و ابو سعيد كوفى نيز گفته مى شود در باره اش اختلاف كرده اند بعضى ضعيفش خوانده اند و جمعى گفته اند:قوى نيست و التهذيب و التهذيب در جايى از نسائى توثيقش را نقل كرده و در جاى ديگر گفته است:قوى نيست،و ابن عدى گفته است كه او را از شعبى و او از جابر حديثهائى شايسته است و مسروق فرزند اجدع بن مالك همدانى ابو عايشۀ كوفىّ است ابن معين گفته است:كه او ثقة است و از چون اوئى نبايد جويا شد،نقل از التهذيب،و شعبى همان عامر بن شراحيل است كه از پيش بيان حالش گذشت.

شنيدم كه او صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:(پس از من بشمارۀ نقيبان موسى عليه السّلام خواهد بود).

38-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان او گفت:حديث كرد ما را احمد بن ابى خيثمه او گفت حديث كرد ما را فضل بن دكين (1)او گفت:حديث كرد ما را فطر او گفت:حديث كرد ما را ابو خالد والبيّ)او گفت:

شنيدم جابر بن سمرۀ سوائى ميگفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:

هر كس كه با اين دين ستيزد نتواند زيانى بآن برساند تا آنكه دوازده خليفه كه همگى از قريش خواهند بود بگذرند.

و روايات در اين معنى(از طريق سنّيان)بسيار است (2)كه دلالت دارد بر اينكه مقصود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آن بوده است كه دوازده نفر را تعيين فرموده باشد كه خليفۀ آن حضرت خواهند بود.

و اينكه آن حضرت در پايان حديث اوّل فرمود:(سپس آشوب مى شود)بهترين دليل است بر آنچه در روايات پى در پى رسيده است كه پس از وقوع غيبت و يا رفتن قائم(ع)پنجاه سال آشوب بر پا خواهد بود و شاهد است بر اينكه مقصود رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از دوازده نفر بجز دوازده امام كه خليفۀ آن حضرت بودند نيستد.

ص: 111


1- فضل بن دكين كوفى و نام دكين،عمرو بن حمّاد بن زهير تيمى است با كنيه اش مشهور است در التهذيب گويد:او حافظ است و سرشناس و از احمد بن حنبل نقل كرده كه گفته است اوثقه است و بيدار و عارف و بسال 219 از دنيا رفت و ابن حجر گفته است ثقه است و نگهدار حديث و مقصود از فطر،فطر بن خليفه است.
2- بصحيح مسلم كتاب الامارة ح 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 و صحيح بخارى كتاب الاحكام و سنن ترمذى كتاب الفتن و مسند احمد ج 1 ص 398 و 406 و ج 5 ص 86 و 90 و 93 و 98 و 99 و 101 و 106 و 107 مراجعه شود. توجّه:ترجمۀ اين اشخاص از مصادر سنيان نقل شد تا بيشتر قابل استدلال باشد.

زيرا حكومتهايى كه پس از آن حضرت تشكيل شده است از زمان امير المؤمنين تا بامروز بيش از دوازده و دوازده است پس معناى گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در بارۀ دوازده نفر همان تصريح كردن بدوازده امام است كه جانشين اويند و همراه باقر آنند و قرآن همراه با آنان است و از يك ديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر آن حضرت وارد شوند.خدا را شكر آنچنان شكرى كه مناسب نعمتهاى اوست و ويرا هميشه سپاس كه بما طهارت نسب ارزانى داشت و بنور خويش ما را هدايت فرمود.

و براى اينكه در اين باب باذن خداى تعالى دلالت بيشتر و برهان فزونتر داشته باشد و بر هر مخالف كه عناد ورزد و شك و ترديد داشته باشد حجّت مؤكّدتر گردد ما آنچه را كه در توراة و غيره از دوازده امام عليهم السّلام گفته شده است در اينجا ذكر ميكنيم تا خوانندۀ اين كتاب بداند كه حقيقت هر چند بيشتر شرح داده شود پرتواش تابنده تر و چراغش روشنتر و روشنائى اش خيره كننده تر خواهد گرديد.

از جمله چيزهائى كه در توراة دلالت بر امامان دوازده گانه ميكند آنكه:

در سفر اول توراة از داستان اسماعيل پس از تمام شدن داستان ساره و آنچه خداوند، بابراهيم در بارۀ ساره و فرزندش خطاب فرموده بود خداى عزّ و جلّ ميفرمايد:(من دعاى تو را در بارۀ اسماعيل مستجاب كردم و شنيدم كه تو در بارۀ او دعا كردى تا بركت يابد و من جدا و جدا باو فزونى خواهم بخشيد و در آيندۀ نزديكى دوازده بزرگوار از او متولد خواهد شد كه من آنان را امامان قرار خواهم داد مانند قبيلۀ بزرگى) و عبد الحليم بن حسن سمرىّ رحمه اللّه از براى من خواند آنچه را كه مردى از يهود در ارّجان (1)كه او را حسن بن سليمان ميگفتند و از دانشمندان يهود بود نامهاى امامان و شماره شان را براى او املاء كرده بود و او بلفظ عربى نوشته بود و از جمله چيزهائى كه خواند آن بود كه از فرزندان اسماعيل-كه در توراةصد

ص: 112


1- ارجان با تشديد راء شهرى است بزرگ و پر خير كه درخت خرما فراوان دارد و نزديك دريا و از استان فارس است:المراصد

اشموعيل است-شخصى بنام(مامد) (1)يعنى محمّد صلى اللّه عليه و آله مبعوث مى شود كه خودش سرور و آقا مى شود و از فرزندانش دوازده مرد،امامان و سرورانى بوجود مى آيند كه پيشواى مردم خواهند بود و نامهايشان عبارت است از(تقوبيت، قيذوا،ذبيرا،مفسورا،مسموعا،دوموه،مثبو،هذار،يثمو،بطور،نوقس، قيدموا (2).ر.

ص: 113


1- در بعضى از نسخه ها(مابد)است.
2- اين نامها در نسخه ها باختلاف ثبت شده است،در بعضى چنين است:(بوقيث، قيذورا،ذبير،مقشون،مسموعا،ذوموه،مشتو،هذار،ثيمو،بطون،يوقش،فتدموا)و در بعضى چنين است:(بقونيث،قيدووا،رئين،ميسور،سموعا،دوموه،شتيو،هذار،يثمو، بطور،توقش،قيدموا). مترجم گويد:علاّمۀ مجلسىّ رضوان اللّه عليه روايتى را در بحار از سالم بن عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب نقل ميكند كه او ضمن روايت مفصّلى اين نام ها را از كعب الاحبار و او از تورات نقل كرده. و سپس از ابو عامر هشام دستوانى نقل ميكند كه ميگويد:يك نفر يهودى را بنام عثوا ابن ارسوا كه دانشمند يهود بود در حيره ديدم و اين نام ها را براى او خواندم و از معناى اين نامها پرسيدمش گفت اين اوصاف را از كجا شناختى؟گفتم:آنها نامها هستند.گفت:نه، نام نيست بلكه اوصاف مردمانى است بزبان عبرى صحيح كه در تورات هست و اگر معناى آنها را از غير من بپرسى يا كور خواهد بود و يا خود را بكورى خواهد زد. گفتم چرا؟گفت:اما كورى براى آنكه نميداند و اما خود را بكورى زدن بجهت آنكه عليه دين خودش يارى نكرده و اظهار اطلاعى ننموده باشد و من كه باين صفت ها اعتراف كردم براى آنست كه خودم از فرزندان هارون بن عمرانم و ايمان بمحمد صلّى اللّه عليه و آله دارم و ايمانم را از نزديك ترين افرادم از يهود پنهان داشته ام و اسلام خود را بر آنان اظهار ننموده ام. و از تو كه بگذرد بهيچ كس اظهار نخواهم كرد تا بميرم. گفتم:براى چه؟گفت:براى آنكه من در نوشته هاى پدران گذشته ام كه از اولاد هارون اند ديده ام كه ما بايد باين پيغمبر كه نامش محمّد است بظاهر ايمان نياوريم بلكه در باطن باو ايمان آوريم تا آنگاه كه مهدى قائم از اولاد او ظاهر شود پس هر كس از ما كه او را درك كند بايد ايمان بياورد و آخرين اين اوصاف صفت او است. گفتم بچه توصيف شده است؟گفت باينكه بر همۀ اديان پيروز مى شود و مسيح به نزد او مى آيد و دين او را مى پذيرد و بهمراه او خواهد بود. گفتم پس اين صفت ها را براى من بيان كن تا بدانم.گفت:آرى نيكو حفظ كن و از ديگران محفوظ بدار مگر از اهلش و از محلّش ان شاء اللّه:اما(تقوبيت)يعنى نخستين از اوصياء و وصى آخرين پيامبر و اما(قيذوا)يعنى دومين وصى و نخستين از عترت برگزيده و اما(دبيرا) يعنى دومين از عترت و سيد الشهداء و اما(مفسورا)يعنى سرور بندگان خدا پرست و اما(مسموعا) يعنى وارث علم اولين و آخرين و اما(دوموه)يعنى بزرگوارى كه از خدا سخن ميگويد و راست ميگويد و اما(مثبو)يعنى بهترين فردى كه در زندان ستمگران زندانى شده است و اما (هذار)يعنى كسى كه بحقش اعتراف كنند ولى حقش را باو ندهند و او را از وطنش بيرون كنند و اما(يثمو)يعنى كسى كه عمرش كوتاه ولى آثارش دامنه دار باشد و اما(بطور)يعنى چهارمين كسى كه باين اسم ناميده شده است و اما(نوقس)يعنى هم نام عمويش و اما(قيدموا)يعنى كسى كه از دسترس پدر و مادرش رفته باشد و بامر خدا و علم او از ديده ها پنهان باشد و بحكم او قيام كند،پايان نقل از مجلسىّ،و او از كتاب مقتضب الاثر.

و از اين يهودى پرسيده شد كه اين نامها در كدامين سوره است؟گفت:

در مشلى سليمان يعنى در داستان سليمان و نيز از همان نوشته خواند.

ولى اشمئول سماعسحوا وهنى بيرحى ابيوا بما بدسم عى شور تسليم بوليد و شيسوا الغوى كوذول. (1)ى.

ص: 114


1- آنچه دانشمند محترم آقاى حاج شيخ محمود حلبىّ دامت بركاته از نسخۀ توراة استنساخ نموده و ترجمه اش را نيز نوشته است چنين است:و ليشمعيل شمعتيخا هنّيى برختى اوتو و هيفرتى اوتو و هيريتى أتو بمئدمئد شنيم عاسار نسيئيم يولد ونتتيو لغوى غادل:و در بارۀ اسماعيل شنيدم(سخن و درخواست)ترا اينكه من بركت ميدهم او را و بارور ميكنم او را و نمو زيادى ميدهم او را به(مئد مئد)زياد زياد دوازده انسان ميزايد و ميدهم باو امّت و(جماعت) بزرگى.

او گفت كه معناى اين كلام آنست كه از نسل اسماعيل فرزند با بركتى بيرون مى آيد كه درود من بر او باد و رحمت من بر او باد كه از فرزندانش دوازده نفر متولد ميشوند مقامى بلند و رتبتى بزرگ دارند و نام اين مرد بلند مى شود و بزرگ ميگردد و آوازه اش بالا ميگيرد.و او اين كلام را تفسيرش را بر موسى بن عمران بن زكريّاى يهودى خواند و او گفت:صحيح است و اسحق بن ابراهيم بن بختويۀ يهودى عسوى نيز همين را گفت و سليمان بن داود نوبنجانى نيز همين را گفت.

ديگر پس از گواهى كتاب خداى عزّ و جلّ و روايت شيعه از پيغمبر و امامانش و روايت سنّيان بطريق هاى خودشان از رجال خودشان و گواهى كتابهاى پيش از قرآن و گواهى اهل آن كتابها بصحّت و درستى موضوع امامان دوازده گانه چه حجّتى آوردنش واجب آيد و چه برهانى اظهارش لازم گردد و چه حقّى گردنگير شود از براى كسى كه در جستجوى حقيقت و طالب آن باشد و يا عناد ورزد و انكار كند همين قدر كافى است و قانع كننده است و معتبر و دليل و برهان است براى كسى كه خداوند او را بنور خودش راهنمائى كرده و بدينى كه مورد رضاى او است و دوستانش را با آن دين عزيز نموده و بر دشمنانش حرام كرده است زيرا آنان با كسى كه خدايش برگزيده بود دشمنى كردند و هر يك هواى نفس خويش را مقدّم داشت و عقل خود را پيشوا و راهبر و مرشد خود قرار دادند.

امامان راهبر را كه خداوند آنان را در قرآن براى پيغمبرش ياد كرده و فرموده است: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (1) (الرعد:7)تو فقط ترساننده اى و براى هر قومى راهنمائى است.يعنى در هر زمانى امامى هست كه خداوند بوسيلۀ او كسى را راهنمائى ميكند كه پيروى از او كند و باو اقتداء نمايد نه بمخالفش و بكسى كه او را

ص: 115


1- سوره 13 - آیه 7

انكار كرده است و بر عقل و رأى و قياس خويش اعتماد كرده است كه چنين كس را خداوند بر خودش وامى گذارد زيرا كه هواى نفس خويش را مقدّم داشت.

خداوند،ما را آن چنان كند كه بر هر چه رضاى او در آنست عمل كنيم و بدامن حجّت هاى او دست بزنيم و از آنان پيروى كنيم و بگفتۀ آنان تسليم باشيم و در هر كارى بآنان مراجعه كنيم و از رهگذر آنان احكام را استنباط كنيم و از آنان بگيريم و با آنان محشور شويم و آنجا كه آنان هستند باشيم كه او است خداى جواد و كريم.

39-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرّحمن ابن عقده او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن سالم بن عبد الرّحمن ازدىّ در ماه شوّال سال 281 او گفت:

حديث كرد ما را عثمان بن سعيد طويل از احمد بن سير (1)و او از موسى بن بكر واسطى و او از فضيل (2)و او):

از ابى عبد اللّه عليه السّلام كه آن حضرت در معنى آيۀ شريفۀ: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (3) فرمود:هر امامى راهنماى اجتماعى است كه در ميان آنان زندگى ميكند.

40-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرّحمن ابن عقده او گفت:

حديث كر ما را محمّد بن سالم بن عبد الرّحمن ازدى در شوّال سال 261 (4)او گفت:د.

ص: 116


1- در نسخه ها چنين نوشته شده است ولى غلط است و صحيحش يا نضر بن سويد است و يا حنان بن سدير كه هر دو در طريق اين روايت واقع شده اند به بصائر الدرجات ب 3 و كافى ج 1 ص 192 و تفسير عياشى ذيل آيه مراجعه شود.
2- يعنى فضيل بن يسار نهدى.
3- سوره 13 - آیه 7
4- در نسخه ها چنين نوشته شده است و گويا غلط باشد و صحيحش(سال 81 است) چنانچه در سند پيش بود زيرا اين عقده بنا بر آنچه خطيب در تاريخش نوشته است شب نيمۀ ماه محرم سال 249 متولّد شده است و بسال 61 دوازده ساله بوده است و غالبا اين حدّ از سنّ استعداد تحمّل حديث را ندارد و در اواخر اين كتاب كه رواياتى را كه در بارۀ اسماعيل رسيده بيان ميكند روايت ابن عقده از جعفر بن عبد اللّه محمّدى در سال 268 خواهد آمد.

حديث كرد ما را علىّ بن حسن بن رباط از منصور بن حازم و او از عبد الرّحيم قصير و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام در معناى آيۀ شريفۀ: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ (1) فرمود:منذر رسول خدا است،و هادى على است،بخدا قسم اين سمت از دست ما بيرون نشده است و همواره در ميان ما خواهد بود تا روز رستاخيز.

باب 5 - رواياتى كه در بارۀ مدّعى امامت و كسى كه گمان ميكند امام است

(رواياتى كه در بارۀ مدّعى امامت و كسى كه گمان ميكند امام است)

(و در حقيقت امام نيست رسيده است)

(و روايات در اينكه هر پرچمى كه پيش از قيام حضرت قائم)

(بر افراشته شود پرچمدارش طاغوت است)

1-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را حميد بن زياد او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن اسماعيل منقرى او گفت:

خبر داد مرا شيخى در مصر كه حسين بن احمد منقرى اش ميگفتند از يونس بن ظبيان كه او گفت:) امام صادق در معنى آيۀ شريفۀ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ[أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ (2) ](در روز رستاخيز خواهى ديد كسانى كه بر خدا دروغ بستند چهره هاشان سياه شده است مگر نه جايگاه گردنكشان دوزخ است؟) (3)فرمود:كسى كه پندارد امام است و در حقيقت امام نباشد.

[مترجم گويد:مضمون آيه عامّ است و روايت باصطلاح علاّمۀ طباطبائى صاحب تفسير الميزان-از باب جرى است و تعيين مصداق كرده است].

2-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را

ص: 117


1- سوره 13 - آیه 7
2- سوره 39 - آیه 60
3- زمر:60.

مفضّل بن ابراهيم اشعرىّ او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن عبد اللّه بن زراره از مرزبان قمى و او از عمران اشعرى و او):

از جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه فرمود:خداى تعالى بروز رستاخيز سه نفر را نگاه نميكند و آنان را پاك نميسازد و عذابى دردناك براى آنان آماده است:كسى كه پندارد امام است و امام نباشد و كسى كه امام بحق را پندارد كه امام نيست در حالى كه او امام است و كسى كه پندارد اين دو نفر بهره اى از اسلام دارند.

3-(و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از حسين بن محمّد و او از معلّى بن محمّد و او از ابى داود مسترق و او از علىّ بن ميمون صائغ و او از ابن ابى يعفور كه گفت:) شنيدم ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:خداى تعالى بروز رستاخيز با سه نفر نه حرف ميزند و نه آنان را پاك ميكند و براى آنان عذاب دردناكى آماده است:كسى كه مدّعى امامت از طرف خدا باشد كه آن را نداشته باشد،و كسى كه انكار كند امامى را كه از طرف خدا است،و كسى كه پندارد اين دو نفر سهمى از اسلام دارند.

4-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را ابو محمّد قاسم بن محمّد بن حسن بن حازم او گفت:حديث كرد ما را عيسى بن هشام او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جبله از حكم بن ايمن و او از محمّد بن تمام) كه گفت:

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام را عرض كردم:فلانى بحضرتت سلام ميرساند و عرض ميكند كه ضامن شويد باينكه از براى من شفاعت كنيد.فرمود:آيا از دوستان ما است؟عرض كردم آرى،فرمود:كار او از اين برتر است.گويد:گفتم:

او مردى است دوستدار على ولى اوصياء بعد از او را نمى شناسد.فرمود:گمراه است گفتم بهمۀ امامان اقرار كرده ولى آخرين امام را انكار كرده است.فرمود:او مانند كسى است كه بعيسى اقرار كند و محمّد صلّى اللّه عليه و آله را انكار كند،يا

ص: 118

بمحمّد صلى اللّه عليه و آله اقرار كند و عيسى را انكار نمايد. (1)پناه بخدا مى بريم از اينكه حجّتى از حجّت هاى خدا را انكار كنيم.

كسى كه اين روايت را ميخواند و اين نوشته بدست او ميرسد مبادا كه امامى از امامان را انكار كند و يا در حالتى قرار بگيرد كه مانند كسى باشد كه نبوّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و يا عيسى را انكار كرده و خود را هلاك سازد.

5-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن بن فضّال از كتاب خودش و گفت:حديث كرد ما را عبّاس بن عامر بن رباح ثقفى از ابى المغرا (2)و او از ابى سلاّم و او از سورة بن كليب و او از):

ابى جعفر محمّد بن على الباقر عليهما السّلام كه آن حضرت در معنى آيۀ شريفۀ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ (3) (روز رستاخيز خواهى ديد كه چهرۀ كسانى كه دروغ بر خدا بسته اند سياه شده است مگر نه اين است كه جايگاه متكبّران دوزخ است؟)فرمود كسى كه پندارد امام است و امام نباشد.

عرض كردم:اگر چه علوىّ و فاطمىّ نسب باشد؟فرمود:هر چند كه علوىّ و فاطمىّ نسب باشد.

6-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را قاسم بن محمّد بن حسن بن حازم او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام ناشرى او گفت:

حديث كرد ما را عبد اللّه بن جبله از عمران بن قطر (4)و او از زيد شحّام كه گفت:)ت.

ص: 119


1- ظاهرا از جملۀ پناه بخدا مى بريم تا پايان،كلام مؤلّف است.
2- مقصود حميد بن المثنى عجلى صيرفى است و او ثقه است صدوق و نجاشى و علاّمه رحمهم اللّه توثيقش نموده اند و ابو سلام در بعضى از نسخه ها(ابى سالم)است ولى در كافى نيز همانند متن است.
3- سوره 39 - آیه 60
4- عمران بن قطر را نجاشى عنوان كرده و گفته است او كتاب خودش را از امام صادق روايت كرده است.

از ابى عبد اللّه عليه السّلام پرسيدم:آيا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله امامان عليهم السّلام را مى شناخت؟فرمود:نوح آنان را مى شناخت و گواه اين سخن فرمودۀ خداى عزّ و جلّ است:

شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسى (1) :(خداوند،دينى براى شما تشريع كرده است كه سفارش آن را به نوح كرد و همان كه ما بتو وحى كرديم و آنچه ابراهيم و موسى و عيسى را بآن سفارش كرديم)فرمود دينى براى شما اى گروه شيعه تشريع كرده است كه نوح را بآن سفارش كرده.

7-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را قاسم بن محمّد بن حسن بن حازم او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام از عبد اللّه بن جبله و او از ابى خالد مكفوف (2)از بعضى از اصحاب خود كه او گفت:) امام صادق عليه السّلام فرمود:كسى كه در پنهان مدّعى اين كار است:شايسته است كه در آشكار نيز برهانش را بياورد.گفتم:آن برهانى كه بايد در آشكار بياورد چيست؟فرمود:حلال خدا را حلال بداند و حرام خدا را حرام بداند و ظاهرى داشته باشد كه باطنش را تصديق كند.

[مترجم گويد:ظاهرا اين روايت مناسبتى با اين باب ندارد زيرا مقصود از ادّعاى مدّعى،ادّعاى تشيّع است نه ادّعاى امامت چنانچه از ذيل روايت پيدا است].

8-(و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس موصلىّ او گفت:حديثت.

ص: 120


1- سوره 42 - آیه 13
2- نامش را باين عنوان در كتابهاى رجال نيافتم و ظاهرا بقرينۀ اينكه:از بعضى از اصحابش روايت ميكند او را كتابى و اصلى بوده است و مكفوف بمعنى نابينا است و در فهرست شيخ-رحمه اللّه-بعنوان عمرو بن خالد الاعشى-آمده است و گفته است كه او را كتابى است سپس طريق خود را باو نقل كرده است و سيد تفرشى در(الكنى)گفته است ابو خالد كنيۀ چند نفر است كه از جملۀ آنها همين عمرو بن خالد است.

كرد مرا محمّد بن جعفر قرشىّ معروف به رزّاز كوفىّ (1)او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب از محمّد بن سنان و او از ابى سلاّم و او از سورة بن كليب و او از):

ابى جعفر باقر عليه السّلام كه آن حضرت در معنى آيۀ شريفۀ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ (2) فرمود:كسى كه بگويد:من امام هستم و در واقع امام نباشد.گفتم:اگر چه علوىّ فاطمىّ نسب باشد؟ فرمود:اگر چه علوىّ فاطمىّ باشد.گفتم:اگر چه از فرزندان علىّ بن ابى طالب عليه السّلام باشد؟فرمود:هر چند از فرزندان علىّ بن ابى طالب باشد.

و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد و او از محمّد بن سنان او از ابى سلاّم او از سورة بن كليب و او از ابى جعفر عليه السّلام مانند همين روايت را:(روايت هشتم) [مترجم گويد:شايد سؤال دوّم بآن جهت باشد كه مدّعيانى از فرزندان علىّ بن ابى طالب-غير سادات-بوده است و سائل منظورش آنان بوده و احتمال ميرود كه منظور سائل از سؤال دوّم رفع اين توهّم باشد كه مقصود از علوى و فاطمى نه شيعيان و منسوبين بعلىّ و فاطمه است بلكه مقصود اولاد صلبى ايشان است].

9-(و خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن عبّاس بن عيسى حسينىّ از حسن بن علىّ بن ابى حمزه و او از پدرش و او از مالك بن اعين جهنى و او از):

ابى جعفر باقر عليه السّلام كه فرمود:هر پرچمى كه پيش از پرچم حضرت قائم برافراشته شود پرچمدارش طاغوت و بنا حقّ است.

10-(و خبر داد ما را عبد الواحد از ابن رباح او گفت:حديث كرد ما رات.

ص: 121


1- در باب چهارم در ذيل خبر دوم يادش كرديم و گفتيم كه مقصود از او ابو الحسين اسدى است.
2- سوره 39 - آیه 60

احمد بن على حميرى او گفت:حديث كرد مرا حسن بن ايّوب از عبد الكريم بن عمرو خثعمى و او از ابان و او از فضيل (1)كه گفت:) امام باقر(و يا امام صادق)عليه السّلام فرمود:هر كس كه مقام ما را-يعنى امامت را-ادّعا كند او كافر است يا فرمود مشرك است (2).

11-(و خبر داد ما را علىّ بن الحسين،او گفت حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار در قم او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى (3)او گفت:

حديث كر ما را محمّد بن علىّ كوفىّ از علىّ بن الحسين و او از ابن مسكان و او از مالك بن اعين جهنى كه گفت):

شنيدم ابو جعفر امام باقر عليه السّلام ميفرمود:هر پرچمى كه پيش از قيام قائم برافراشته شود صاحبش طاغوت است.

12-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد بندنيجىّ از عبيد اللّه بن موسى علوىّ و او از علىّ بن ابراهيم بن هاشم و او از پدرش و او از عبد اللّه بن مغيره و او از عبد اللّه بن مسكان و او از مالك بن اعين جهنى كه گفت شنيدم):

ابو جعفر امام باقر عليه السّلام ميفرمود:هر پرچمى كه پيش از قيام قائم برافراشته شود يا فرمود-بيرون آيد-صاحبش طاغوت است.

13-(و خبر داد ما را على بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از احمد بن محمّد بن خالد و او از علىّ بن حكم و او از ابان بن عثمان و او از فضيل بن يسار كه گفت شنيدم):م.

ص: 122


1- در بعضى از نسخه ها چنين است:(از ابى الفضل كه گفت:ابو جعفر عليه السّلام فرمود)
2- در بعضى از نسخه ها چنين است(و كسى كه مقامى را كه اهلش نيست ادّعا كند-يعنى امامت را-.
3- در بعضى از نسخه ها(محمّد بن الحسن الرّازى)و در بعضى ديگر محمّد بن الحسين رازى است و پيش از اين در باره اش سخن گفتيم.

ابا عبد اللّه جعفر بن محمّد عليه السّلام ميفرمود:كسى كه بدعوت مردم برخيزد و در ميان مردم برتر از او بوده باشد پس او گمراه است و بدعت گذار (1)[و كسى كه ادّعا كند كه از جانب خداوند،امام است و امام نباشد پس او كافر است].

اكنون اى كاش ميدانستم حال كسى را كه بامامت كسى معتقد باشد كه نه از جانب خداوند بامامت معرّفى شده و نه نصّى در باره اش رسيده و نه در خود او شايستگى امامت هست و نه موقعيّتى براى امامت دارد چگونه خواهد بود؟ پس از آنكه فرموده اند-عليهم السّلام-:به سه نفر خداوند نگاه نميكند و آن سه نفر عبارتند از كسى كه ادّعاى امامت كند و امام نباشد و كسى كه امام بحقّ را انكار كند و كسى كه پندارد كه اين دو را از اسلام بهره اى است.

و پس از آنكه ائمّۀ دين در بارۀ كسى كه اين مقام و مرتبه را ادّعا كند و كسى كه آن را در بارۀ ديگرى ادّعا كند فرموده اند كافر است و مشرك.

پناه بخدا مى بريم از اينكه يكى از اين دو نفر باشيم و پناه بخدا ميبريم از كورى،ولى مردم هر آنچه بر سرشان آمده از آنست كه از پاكان و رهبران اهل بيت كمتر روايت شنيده اند از خداى عزّ و جلّ ميخواهيم كه فضل خود را بر ما افزون گرداند و موادّ احسان و علم خودش را از ما قطع نكند.

و ما نيز همان طور كه خداوند پيغمبرش را در قرآنش ادب آموخته عرض ميكنيم:پروردگارا با رحمت و احسانت دانش ما را افزون فرما،و آنچه را كه بر ما منّت نهاده اى بر قرار و پايدار فرما،و آن را وديعه و عاريه قرار مده.ت.

ص: 123


1- در بحار اين خبر را تا اينجا گفته است و باقيمانده در حاشيۀ بعضى از نسخه ها نوشته شده است.

باب 6 - حديث هائى كه از طريق سنّيان روايت شده است

(حديث هائى كه از طريق سنّيان روايت شده است) (1)

آنچه از عبد اللّه بن مسعود روايت شده 1-(خبر داد ما را محمّد بن عثمان دهنىّ او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جعفر رقىّ او گفت:حديث كرد ما را عيسى بن يونس از مجالد بن سعيد و او از شعبى و او از مسروق كه گفت:) نزد عبد اللّه بن مسعود بوديم كه مردى باو گفت:آيا پيغمبر شما بشما گفته است كه جانشينان پس از او چند نفراند؟گفت:آرى و كسى پيش از تو از من اين پرسش را نكرده بود با اينكه تو از همۀ اين مردم كم سنّ و سالترى،شنيدم پيغمبر ميفرمود،پس از من بشمار نقيبان موسى عليه السّلام بوجود خواهد آمد (2)2-(و همين روايت را عدّه اى از عثمان بن ابى شيبة (3)و عبد اللّه بن عمر بن سعيد اشجّ و ابى كريب و محمود بن غيلان و علىّ بن محمّد و ابراهيم بن سعيد روايت كرده اند و همگى اينان گفته اند (4)كه حديث كرد ما را ابو اسامه از مجالد

ص: 124


1- اين باب با رواياتش در بعضى از نسخه ها نيست گويا پس از تأليف كتاب مؤلف اين باب را املاء نموده و نوشته شده است و باين جهت ما همگى اين باب را در ميان پرانتز نقل كرديم.
2- اين خبر در باب پيش گذشت.
3- او عثمان بن محمّد بن ابراهيم بن ابى شيبۀ كوفىّ است كه ابن حبان از ثقاتش شمرده است.
4- مقصود عبد اللّه بن عمر بن سعيد ابا سعيد اشج است و ابن حجر او را بعنوان عبد اللّه ابن سعيد اشج عنوان كرده و گفته است:از اهل كوفه و ثقه است بسال 257 وفات كرد و مقصود از ابى كريب محمّد بن علاء بن كريب همدانى است كه در التهذيب عنوانش كرده و گفته است:او از اهل كوفه و حافظ حديث و يكى از نگهداران حديث كه در عين حال حديث فراوان دارد ميباشد. و مقصود از محمود بن غيلان:ابا احمد المروزىّ عدوىّ و وابستۀ آنان است و ثقۀ حافظ حديث بود و بسال 239 وفات كرده است چنانچه در التهذيب است و مقصود از علىّ بن محمّد:علىّ بن محمّد طنافسىّ كوفىّ است و او نيز راستگو و ثقه است. و ممكن است كه مقصود از او علىّ بن محمّد هاشمىّ كوفىّ وشّاء باشد كه ابن حبّان در ثقاتش ياد كرده و هر دو در يك طبقه هستند و از راويان حمّاد بن زيد ابى اسامه ميباشند. و مقصود از ابراهيم بن سعيد:ابا اسحاق جوهرىّ طبرىّ است و او چنانچه خطيب گفته است حافظ حديث و ثقه و ثبت است و اما ابو اسامه:عبارت است از حمّاد بن اسامة بن زيد قرشىّ(مولاهم)كه با كنيه اش شهرت يافته و چنانچه در التقريب گفته ثقه و ثبت است و در التقريب وفاتش را بسال 201 در سن هشتاد سالگى ذكر كرده است،و عجلىّ و احمد او را توثيق كرده اند و مجالد و شعبى و مسروق را در پيش گفتيم.

و او از شعبى و او از مسروق)كه گفت:

مردى بنزد عبد اللّه بن مسعود آمد و گفت:(عين روايت سابق بى كم و زياد.) 3-(ابو كريب و ابو سعيد (1)هر دو گفتند كه حديث كرد ما را ابو اسامه او گفت:حديث كرد ما را اشعث (2)از عامر و او از عمويش و او از مسروق كه گفت:) در نزد عبد اللّه بن مسعود نشسته بوديم و قرآن خواندن مى آموختيم مردى گفت اى ابا عبد الرحمن آيا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيديد كه اين امّت چند نفر خليفه[پس از او]خواهد داشت؟گفت از هنگامى كه بعراق آمده ام كسىد.

ص: 125


1- ابو كريب كنيۀ محمّد بن علاء است و ابو سعيد كنيۀ محمود بن غيلان چنانچه در پيش گفتيم.
2- در نسخه چنين نوشته شده است و او اشعث بن سوّار كندىّ نجّار كوفىّ وابستۀ ثقيف صاحب التوابيت(صندوق ساز)و او در نزد بيشتر اهل فن ضعيف است و مقصود از عامر،عامر شعبى است و مقصود از عمويش قيس بن عبد و ترجمه اش را در جايى نديده ام و در خبرى كه پس از اين خواهد آمد و در بعضى از نسخه ها(قيس بن عبيد)است چنانچه اشاره خواهيم كرد.

از من اين پرسش را نكرده است.آرى از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله پرسيديم فرمود:دوازده نفر بشمارۀ نقيبان بنى اسرائيل (1).

4-(عثمان بن ابى شيبة و ابى احمد و يوسف بن موسى قطّان و سفيان بن وكيع (2)گفتند حديث كرد ما را جرير (3)از اشعث بن سوّار و او از عامر:شعبى و او از عمويش قيس بن عبد (4)كه گفت:) عربى بيابانىّ بنزد عبد اللّه بن مسعود آمد در حالى كه اصحاب او در نزدش بودند گفت:عبد اللّه بن مسعود ميان شما است؟عبد اللّه را نشان دادند،عبد اللّه گفت:ويرا يافتى چه ميخواهى؟گفت:ميخواهم از چيزى بپرسم كه اگر مورد سؤال مرا از رسول خدا شنيده اى ما را نيز آگاه كن،آيا پيغمبر شما بشما فرمود كه پس از او چند نفر جانشين وى خواهد بود؟گفت:از هنگامى كه بعراق آمده امت.

ص: 126


1- اين خبر را احمد در مسند خود ج 1 ص 398 آورده است و در سند او جمله(از عمويش)نيست و در پايانش چنين است:فرمود(بشمارۀ نقيبان بنى اسرائيل).
2- مقصود از ابى احمد:محمود بن غيلان مروزىّ است كه از پيش گذشت و اما يوسف بن موسى:همان ابو يعقوب قطّان كوفىّ است خطيب در ج 14 ص 304 تاريخش گويد:اصل او از اهواز بود و در رى بازرگانى داشت سپس در بغداد ساكن شد و در آنجا از جرير بن عبد الحميد حديث نقل كرد-تا آنكه گويد:جمعى از پيشوايان او را ثقه خوانده اند و ابن حبّان از ثقاتش دانسته...و اما سفيان بن وكيع حديث اش ضعيف است و جمعى او را تضعيف كرده اند و گفته اند:ثقه نيست.
3- او جرير بن عبد الحميد بن قرط ضبّى ابو عبد اللّه رازىّ است او ثقه اى بود كه از جاهاى دور به نزدش مى آمدند و از ابن عمّار موصلىّ نقل شده است كه گفته است او حجّت بود و كتابهايش همگى صحيح است و از نسائى و عجلى نقل شده است كه او ثقه است و بسال 188 وفات يافته است.
4- در يك نسخه(قيس بن عبيد)است.

كسى اين پرسش را از من نكرده است آرى،فرمود:جانشينان[پس از من]دوازده جانشينند بشمارۀ نقيبان بنى اسرائيل (1).

5-(و از مسدّد بن مستورد (2)روايت شده كه گفت:حديث كرد مرا حمّاد بن زيد از مجالد و او از مسروق):

[كه گفت:]پس از مغرب بود كه ما نزد عبد اللّه بن مسعود نشسته بوديم و او قرآن مى آموخت مردى از او پرسيد و گفت:اى ابا عبد الرّحمن آيا از پيغمبر پرسيدى كه اين امّت چند جانشين دارد؟گفت:از هنگامى كه بعراق آمده ام كسى از من چنين سؤالى نكرده است.آرى،فرمود:جانشينان[پس از من]شما را دوازده نفرند بشمارۀ نقيبان بنى اسرائيل.

آنچه از انس بن مالك روايت شده است (3):

6-آنست كه روايت كرده آن را عبد السّلام بن هاشم بزّار (4)او گفت:ت.

ص: 127


1- در روايات اين باب مكرر گفته شده است كه خلفاء پيغمبر بشمارۀ نقيبان بنى اسرائيل و يا نقيبان موسى است مقصود آنست كه شماره شان دوازده است زيرا خداى تعالى ميفرمايد: وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً و نقيب بمعناى امير و سيد و شاهد است.
2- او مسدّد بن مسرهد بن مسربل بن مستورد اسدى بصرى است كنيه اش ابو الحسن و ثقه و حافظ بوده است چنانچه در التقريب است.
3- او انس بن مالك بن نضر انصارىّ خزرجىّ خدمتكار رسول خدا است بسال 102 وفات كرده است و سال 93 نيز گفته شده است و هنگام مرگ متجاوز از صد سال داشت چنانچه در التقريب است.
4- تا بامروز بچنين عنوانى برخورد نكرده ام و ممكن است كه تصحيف عبد السّلام بن عاصم جعفى باشد كه روايت اش مورد قبول است و احتمال ميرود كه عبد السّلام بن ابى حازم بصرى باشد زيرا بيشتر كسانى كه از يزيد رقاشى حديث نقل كرده اند محدّثين بصره اند و يزيد ابن ابان رقاشى افسانه گو بود و از نظر نقل مورد اعتماد نيست ولى خودش آدم نيكى بود و معروف بود به ابى عمرو بصرى زاهد خبرهائى در زمينۀ موعظه و ترس از خدا و گريه كردن نقل كرده است كه ضعيف اند و اما كسى كه از او روايت ميكند يعنى عبد اللّه بن ابى اميّه ظاهرا همان عبد اللّه بن سليمان بن جنادة بن ابى اميّه است و ابن حبان او را از ثقات شمرده است.

حديث كرد از براى ما عبد اللّه بن ابى اميّه وابسته به بنى مجاشع از يزيد رقاشىّ و او از انس بن مالك كه گفت:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اين كار همواره بپا خواهد بود تا پايان دوازده نفر بپا دارنده از قريش.سپس حديث را تا پايان نقل كرده است (1).

آنچه جابر بن سمره سوائى: خواهرزادۀ سعد بن ابى وقّاص روايت كرده است (2)بعد از آنچه در اصل است 7-(عمرو بن خالد بن فرّوخ حرّانىّ (3)گويد:حديث كرد ما را زهير بن معاويه او گفت:حديث كرد ما را زياد بن خيثمه از اسود بن سعيد همدانىّ و او از جابر بن سمره كه گفت:) رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:كار اين امّت هميشه مستقيم و بر دشمنش پيروز خواهد بود تا دوازده جانشين بگذرد كه همگى از قريش باشند.و چون آن حضرت بخانه اش بازگشت هيئت هاى قريش آمدند و عرض كردند:سپس چهب.

ص: 128


1- ساروى اين خبر را با سند خودش از عبد اللّه بن ابى اميّه و او از رقاشى روايت كرده و در پايانش اضافه كرده:(هنگامى كه اينان درگذشتند زمين اهل خودش را فرو خواهد برد) و ابو علىّ طبرسىّ نيز در اعلام الورى همين طور روايت كرده است.
2- ترجمۀ جابر بن سمره در پيش ص 105 گذشت و ابن حزم در الجمهرة ص 273 گفته كه(ما در جابر بن سمره خواهر پدر و مادرى عتبة بن ابى وقّاص و خواهر پدرى سعد بن ابى وقّاص است).
3- عمرو بن خالد ابو الحسن حرّانى جزرى در مصر سكونت داشت.عجلى گفته است: حافظ حديث وثقه است و ابو حاتم گفته است:بسيار راستگو است.نقل از التهذيب.

مى شود؟فرمود:كشتار.

و گويد:حديث كرد ما را زهير بن معاويه او گفت:حديث كرد ما را زياد بن خيثمه از ابن جريج (1)از اسود بن سعيد همدانى و او از جابر بن سمره كه گفت:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود-و حديث را عينا نقل كرده است.

8-(عثمان بن ابى شيبة (2)گفت:حديث كرد مرا جرير از حصين بن عبد الرّحمن و او از جابر بن سمرة كه گفت:) شنيدم رسول خدا ميفرمود:پس از من دوازده امير بپا خواهد خاست سپس چيزى گفت كه من نشنيدم از مردم پرسيدم و از پدرم كه نزديك تر از من بآن حضرت بود پرسيدم.گفت حضرت فرمود:همگى از قريش خواهند بود.

9-(عثمان بن ابى شيبة گفت:حديث كرد ما را حاتم بن اسماعيل از مهاجر بن مسمار (3)از عامر بن سعد كه گفت:) بتوسّط غلامم بجابر بن سمره نوشتم كه چيزى را بمن باز گو كه خودت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيده باشى.بمن نوشت:عصر همان جمعه اىت.

ص: 129


1- او عبد الملك بن عبد العزيز بن جريج است ابن حجر گويد او فردى است با فضيلت و مورد اعتماد.
2- در حديث شمارۀ 2 از اين باب گفته شد.
3- حاتم بن اسماعيل ابو اسماعيل مدنىّ حارثىّ،ابن سعد گويد:او اصلش از كوفه بود ولى بمدينه منتقل شد و در همان جا مسكن گزيد و بسال 186 وفات كرد و ثقه و امين بود، و حديث فراوان نقل كرده از مهاجر بن مسمار زهرى وابستۀ قبيلۀ سعد روايت ميكند و او از اهل مدينه است و ابن حبّان در ثقاتش شمرده و از عامر بن سعد بن ابى وقاص زهرى مدنى روايت ميكند،ابن سعد در طبقاتش گفته كه اوثقه بود و حديث فراوان نقل كرده است و ابن حبان او را در جملۀ ثقات آورده است.

كه اسلمى سنگ سار شد (1)از رسول خدا شنيدم كه ميفرمود اين دين هميشه بر پا خواهد بود تا روز قيامت و دوازده خليفه براى مردم خواهد بود كه همگى از قريشند و حديث را تا آخر ذكر كرده است (2)و از عبّاد بن يعقوب (3)نقل است كه گفت:حديث كرد ما را حاتم بن اسماعيل با سند خودش مانند همين روايت را.

و از محمّد بن عبد اللّه بن عبد الحكم نقل شده كه گفت:حديث كرد ما را ابن ابى فديك از ابن ابى ذئب (4)از مهاجر بن مسمار با سند خودش مانند همينت.

ص: 130


1- او ما عز بن مالك اسلمى است و داستانش چنانچه در اسد الغابة و صحيح مسلم و ديگر كتابها نوشته شده چنين است كه از ابو سعيد خدرى نقل شده كه گفته است:ما عز بن مالك بخدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد و عرض كرد:من كار زشتى انجام داده ام حدّ شرعى را بر من جارى فرما،رسول خدا(ص)چندين بار او را رد كرد سپس از مردم قبيله اش پرسيد: آيا اين مرد ديوانه است؟عرض كردند:ما اثرى از ديوانگى در او نديده ايم.پس رسول خدا دستور سنگسار كردنش را صادر فرمود پس او را به بقيع غرقد آوردند و سنگسارش كردند. گويد:سپس رسول خدا(ص)عصر همان روز براى خطابه بپا ايستاد و خطابه خواند و فرمود تا آخر آنچه فرمود
2- باقيماندۀ خبر چنانچه در چند مورد از مسند احمد و صحيح مسلم در كتاب الاماره است چنين است:گروه اندكى از مسلمانان كاخ سفيد خاندان كسرى يا فرزندان كسرى را فتح ميكنند و شنيدم ميفرمود:پيش از روز رستاخيز دروغگويانى خواهند بود،از آنان بدور باشيد و شنيدم آن حضرت ميفرمود:من پيشرو شما هستم بحوض كوثر.
3- عباد بن يعقوب اسدى رواجنى را ابن حجر در تهذيبش گفته است كه ابن خزيمة گويد او در حديث مورد اعتماد است ولى در دينش مورد اتّهام و گفته است كه ابن عدى گويد: عباد در شيعه گرى غلوّ كرده است.
4- در التقريب گويد:محمّد بن عبد اللّه بن عبد الحكم ابو عبد اللّه بصرى فقيه است و مورد اعتماد و محمّد بن اسماعيل بن مسلم بن ابى فديك بسيار راستگو است و محمّد بن عبد الرّحمن كه كنيه اش ابن ابى ذئب است مورد اعتماد و فقيه و با فضيلت است.

حديث را.

10-(و از غندر و او از شعبه (1)روايت ميكند كه گفت:حديث كرد ما را ابو عوانة (2)از عبد الملك بن عمير و او از جابر بن سمره كه گفت):

شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:همواره اين دين مستقيم خواهد بود تا دوازده خليفه بپا خيزند و سپس كلمه اى گفت كه من نفهميدمش و از پدرم پرسيدم گفت:همگى از قريش باشند.

11-(و از ابراهيم[بن محمّد]بن مالك بن زيد (3)نقل است كه گفت:حديث كرد ما را از ياد بن علاقه او گفت:حديث كرد ما را جابر بن سمرۀ سوائى كه او گفت:) با پدرم نزد رسول خدا بودم فرمود:پس از من دوازده امير خواهد بود سپس صدايش را پنهان كرد از پدرم پرسيدم گفت:فرمود:همگى از قريش خواهند بود 12-(و[از]خلف بن وليد لؤلؤىّ (4)از اسرائيل و او از سماك نقل ميكند كه گفت:شنيدم جابر بن سمره ميگفت:)ت.

ص: 131


1- غندر همان محمّد بن جعفر مدنىّ بصرىّ است در التهذيب گويد:او مورد اعتماد و راستگو و درست نويس است و از شعبة بن حجّاج بن ورد عتكى ابى بسطام واسطىّ بصرىّ كه ثقه و حافظ و استوار بود روايت ميكند و در التهذيب است كه ثورى گويد:او امير المؤمنين در حديث است.
2- ابو عوانة:وضّاح بن عبد اللّه يشكرى بزاز است و بكنيه اش معروف است التقريب گويد:اوثقة و نگهدار حديث بود.
3- در خصال و بحار نيز چنين است.و من باين عنوان در كتابهاى رجال كسى را نديده ام.
4- اينجا و در خصال نيز چنين است،او خلف بن وليد جوهرىّ ابو الوليد بغدادىّ است خطيب در مجلد 8 تاريخش ص 320 او را عنوان كرده و گفته است كه ابن معين او را توثيق نموده است از اسرائيل بن يونس بن ابى اسحاق ابى يوسف كوفى روايت ميكند ابن حجر در تهذيبش گويد:كه ابو حاتم گفته است:كه اوثقه و بسيار راستگو است.

شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:پس از من دوازده امير خواهد بود سپس كلمه اى فرمود كه من نفهميدم از مردم پرسيدم كه حضرت چه فرمود؟ گفتند:فرمود:همگى از قريشند.

[مترجم گويد:در اين روايت ترديدى از راوى هست كه رسول خدا فرمود:

(يقوم بعده -يا-

من بعده) و هر دو بيك معنا است].

13-(و از حديث خلف بن هشام بزّار (1)است كه گفت:حديث كرد ما را حمّاد بن زيد از مجالد بن سعيد و او از شعبى و او از جابر بن سمرۀ سوائى كه گفت):

رسول خدا در عرفه خطبه اى از براى ما خواند و فرمود:اين دين همواره نيرومند و عزيز است و بر دشمنش پيروز و از هيچ كس كه از اين دين جدا شود و يا مخالفت با آن كند زيانى بدين نرسد،تا آنگاه كه دوازده نفر زمامدار شوند گويد:

مردم صحبت ميكردند و من ديگر نفهميدم،بپدرم گفتم:پدر،رسول خدا كه فرمود:

(همگى)بعد چه فرمود؟گفت:فرمود:همگى از قريش اند.

و از حديث نفيلىّ[حرانىّ] (2)است كه گفت:حديث كرد ما را از زهير بن معاويه او گفت حديث كرد ما را اسود بن سعيد همدانى از جابر بن سمرة كه گفت:

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هميشه كار اين امّت مستقيم و بر دشمنش پيروز خواهد بود تا دوازده خليفه كه همگى از قريشند بگذرند و چون آن حضرت بخانه اش باز گشت هيئت هاى قريش بخدمتش رسيدند و عرض كردند سپس چه مى شود؟فرمود كشتار (3).م.

ص: 132


1- خلف بن هشام بن ثعلب بزّار(آخرش راه است)ابو محمّد مقرى بغدادى است و يكى از اعلام است كه ابن معين و نسائى توثيقش كرده اند چنانچه در خلاصۀ تذهيب الكمال است و حمّاد بن زيد همان ابو اسمامة است كه در پيش گفتيم.
2- او عبد اللّه بن محمّد بن علىّ بن نفيل است كه ثقه و حافظ است.
3- چون اين خبر بشماره 7 ذكر شده بود از اين رو در اينجا بدون شماره آورديم.

14-(و از حديث علىّ بن جعد است كه گفت:حديث كرد ما را زهير،از زياد بن علاقه،و سماك و حصين و همۀ اينان از جابر بن سمرة)كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:

پس از من دوازده امير خواهد بود و در روايت حصين(دوازده خليفه)سپس چيزى فرمود كه من آن را نفهميدم و بعضى از اينان در حديث اش گفته:كه(از پدرم پرسيدم)و بعضى ديگر گفته كه(از مردم پرسيدم)گفتند:فرمود:همگى از قريشند.

(و[از]عمرو بن خالد حرّانىّ روايت است كه گفت:حديث كرد ما را زهير بن معاويه او گفت:حديث كرد ما را زياد بن خيثمه از اسود بن سعيد همدانى و او از جابر بن سمره كه گفت):

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:هميشه كار اين امّت مستقيم و بر دشمنش پيروز خواهد بود تا از آنان دوازده خليفه بگذرد (1).

15-(و از حديث معمّر بن سليمان (2)است كه گفت:شنيدم اسماعيل بن ابى خالد (3)را كه[روايت ميكرد]از مجالد و او از شعبىّ و او از جابر بن سمره):

و او از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه فرمود:همواره اين دين پيروز خواهد بود و آن كس كه با آن ستيزد زيانى بدين نرساند تا دوازده خليفه بگذرند سپس كلمه اى فرمود كه من نفهميدم بپدرم گفتم:چه فرمود؟گفت:فرمود(همگى از قريش خواهند بود).ب)

ص: 133


1- همين خبر با اضافه اى بشمارۀ 7 قبلا ذكر شد لذا بدون شماره در اينجا نقل كرديم.
2- معمّر-با تشديد ميم-ابن سليمان نخعىّ ابو عبد اللّه كوفى است كه مورد اعتماد و فاضل است(التقريب)و بعيد نيست كه او معتمر بن سليمان تيمىّ بصرى باشد كه او نيز ثقه است.
3- اسماعيل بن ابى خالد احمسىّ است كه وابستۀ بآنان است احمد بن حنبل گفته است او از همۀ مردم در حديث صحيح تر است و عجلى گفته:كوفى تابعى ثقة است و او آسيابان بود و ابو حاتم گفته:من كسى را از اصحاب شعبى بر او مقدّم نميدارم(تهذيب التهذيب)

16-(و از يزيد بن سنان (1)و عثمان بن ابى شيبه روايت است كه گفتند:

حديث كرد ما را موسى بن اسماعيل او گفت:حديث كرد ما را حمّاد بن سلمه از سماك بن حرب و او از جابر بن سمره كه گفت):

شنيدم پيغمبر صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:اين اسلام هميشه عزيز خواهد بود تا دوازده خليفه،سپس كلمه اى فرمود كه من نفهميدم بپدرم گفتم:چه فرمود؟ گفت:فرمود(همگى آنان از قريش خواهند بود).

17-(و از حديث يزيد بن سنان است كه گفت:حديث كرد ما را ابو الرّبيع زهرانىّ (2)او گفت:حديث كرد ما را حمّاد بن زيد،او گفت:حديث كرد ما را مجالد بن سعيد از شعبى از جابر بن سمره كه گفت):

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله براى ما خطبه خواند و شنيدم كه آن حضرت ميفرمود:اين كار هميشه عزيز و بلند پايه خواهد بود و بر ستيزه جويانش پيروز خواهد گشت تا آنگاه كه دوازده نفر مالك شوند همگى آنان سپس مردم هياهو كردند و سخن گفتند و من نفهميدم كه آن حضرت پس از كلمۀ(همگى آنان)چه فرمود بپدرم گفتم:پدر جان بعد از كلمۀ(همگى آنان)چه فرمود؟گفت:فرمود(همگى آنان از قريش خواهند بود).

18-(و از حديث يزيد بن سنان است كه گفت:حديث كرد ما را عبد الحميدد.

ص: 134


1- يزيد بن سنان بن يزيد قزّاز بصرىّ كنيه اش ابو خالد است و در مصر اقامت داشت نسائى گفته:اوثقه است و ابن حبان در جملۀ ثقاتش آورده و ابن يونس گفته است:كه بعنوان بازرگان بمصر آمد و در آنجا حديث نوشت و حديث گفت و در روز اول جمادى الاولى سال 264 وفات كرد و ثقۀ بزرگوارى بود.
2- ابو الرّبيع زهرانى،او سليمان بن داود عتكىّ بصرىّ كه در بغداد اقامت داشت ميباشد ثقه بود و حمّاد بن زيد همان ابو اسامه است كه قبلا گفته شد.

ابن موسى او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن عمرو (1)از عبد الملك بن عمير و او از جابر بن سمره كه گفت):

با پدرم بخدمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله رسيدم پس شنيدم كه ميفرمود:

اين امّت جاودانه اين دين را از دست نخواهند داد تا آنكه دوازده زمامدار و دوازده خليفه بپا خيزند گويد:كلمه اى را آهسته فرمود و پدرم از من نزديكتر بود چون بيرون شدم گفتم:آنچه آهسته فرمود چه بود؟گفت:فرمود:(همگى آنان از قريشند).

19-(و از حديث يزيد بن سنان است كه گفت:حديث كرد ما را حسن بن عمر بن شقيق (2)او گفت:حديث كرد ما را جرير بن عبد الحميد از حصين بن عبد الرّحمن و او از جابر بن سمره كه گفت):

شنيدم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ميفرمود:پس از من دوازده زمامدار قيام ميكند سپس چيزى فرمود كه من نشنيدم گويد:از مردم پرسيدم و از پدرم كه نزديكتر از من بود پرسيدم گفت:فرمود(همگى آنان از قريش ميباشند).

20-(و از ابن ابى فديك روايت است كه گفت:حديث كرد مرا ابن ابى ذئب، از مهاجرين مسمار و او از عامر بن سعد كه عامر كسى را نزد ابن سمره فرستاد كه آنچه را كه خودت از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيده اى براى ما بازگو كن گفت):

شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:اين دين هميشه بر پا استت.

ص: 135


1- او عبيد اللّه بن عمرو بن وليد اسدىّ وابستۀ بآنان و وارد بر آنان بود ابن معين و نسائى توثيقش نموده و عنوان عبد الحميد را كه از او روايت ميكند در جايى نديده ام و باحتمال قوى تصحيف شده است.
2- حسن بن عمر بن شقيق ابو علىّ بصرىّ بلخىّ است،عسقلانىّ گفته است او در رى ساكن شد و تجارت بلخ داشت از اين جهت به بلخى معروف شد بخارى و ابو حاتم گويند:او بسيار راستگو است و ابو زرعه گفته است:او عيبى ندارد و ابن حبّان در شمار موثقان اش آورده است.

تا آنگاه كه از قريش دوازده نفر خليفه بشوند (1).

آنچه كه ابو جحيفة روايت كرده است (2)21-(و از عثمان بن ابى شيبه روايت است كه گفت:حديث كرد ما را سهل ابن حمّاد ابو عتّاب دلاّل (3)او گفت:حديث كرد ما را يونس بن ابى يعفور (4)او گفت:

حديث كرد ما را عون بن ابى جحيفه از پدرش كه گفت):

در محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بودم كه آن حضرت خطبه ميخواند و عمويم در برابر آن حضرت نشسته بود پس رسول خدا(ص)فرمود:هميشه كار امّت من شايسته است تا آنكه دوازده خليفه بگذرد كه همگى از قريش باشند.

(آنچه سمرة بن جندب روايت كرده است) عبد الوهّاب بن عبد المجيد (5)روايت كرده از داود و او از پدرش و او از شعبىد.

ص: 136


1- در صحيح مسلم است(كه اين دين هميشه بر پا خواهد بود تا آنگاه كه رستاخيز برپا شود يا بر شما دوازده نفر خليفه شوند،تا آخر).
2- ابو جحيفه نامش وهب بن عبد اللّه سوائى است و منسوب است به سواءة بن عامر ابن صعصعه و ابن حجر گفته است:كه باو وهب الخير گفته مى شود ابن سعد در طبقات گويد: كه پيش از سن بلوغ بخدمت پيغمبر رسيد و در الحلية گويد كه ابو جحيفه از افراد پليس حكومت علىّ عليه السّلام بود و كارمند...
3- سهل بن حمّاد دلال،ابو عتاب بصرى مردى راستگو است و ابن حبّان در جملۀ ثقاتش شمرده است.
4- او يونس بن وقدان ابى يعفور عبدىّ كوفىّ است كه در نزد جمعى ضعيف است و بنا بنقل التهذيب ابو حاتم گفته است كه او صدوق بود از عون بن ابى جحيفه كه در نزد ابى حاتم و نسائى و ابن معين ثقه است روايت ميكند.
5- عبد الوهاب بن عبد المجيد ابو محمّد ثقفىّ بصرىّ ثقه است سه سال پيش از مرگش تغيير حال داد و از داود بن ابى هند ابى بكر و يا ابى محمّد بصرى كه ثقۀ محكمى است روايت ميكند و او از پدرش ابى هند كه نامش دينار است روايت ميكند.

و او از سمرة بن جندب (1)و او از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله مانند روايتى را كه از انس بن مالك در آغاز اين باب نقل كرديم و عبد السّلام بن هاشم بزّار روايت كرده بود.

(آنچه عبد اللّه بن عمرو عاص روايت كرده است) 22-(و از حديث سويد بن سعيد است كه گفت:حديث كرد ما را معتمر بن سليمان (2)از هشام و او از ابن سيرين و او از ابى الخير (3)و او از عبد اللّه بن عمرو...) بناچار (4)در كتاب خداى عزّ و جلّ نهفته است كه دوازده نفر بر مردم حكومت خواهند كرد.

23-(محمّد بن عثمان دهنىّ گفت:حديث كرد ما را ابن ابى خيثمه او گفت:

حديث كرد ما را يحيى بن معين او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن صالح،او گفت:حديث كرد ما را ليث بن سعد از خالد بن يزيد و او از سعيد بن ابى هلال و اوت.

ص: 137


1- سمرة بن جندب هم پيمان انصار و از اصحاب رسول خدا است و بسال 58 در بصره وفات كرده است.
2- سويد بن سعيد ابو محمّد حدثانىّ هروىّ انبارىّ مردى بود صالح و راستگو ولى در حافظه اش اضطرابى بود،برذعى گويد:ابا زرعه را ديدم كه در بارۀ وى بدگوئى ميكرد باو گفتم:حال او در نظر تو چگونه است؟گفت:اما كتابهايش همگى صحيح است و من از اصول او پيروى ميكنم و از كتابهايش رونويس ميكنم و اما اگر از حفظ حديثى بگويد،نه، و معتمر بن سليمان تيمىّ ابو محمّد بصرىّ كه لقبش طفيل است خود ثقة و از هشام بن حسّان ازدىّ قردوسى ابى عبد اللّه بصرى كه ثقه است روايت ميكند چنانچه در التقريب و التهذيب است.
3- او مرثد بن عبد اللّه يزنى مصرىّ فقيه است و گفته شده كه او در زمان خود مفتى اهل مصر بود و جمعى از رجاليّين توثيقش كرده اند و محمّد بن سيرين كه ثقه و امام وقت خودش بود از او روايت ميكند.
4- در نسخه ها بدون فاصله نوشته شده و بجاى(لا جرم)كه ما(بناچار)ترجمه كرده ايم (لاحدهم)است.

از ربيعة بن سيف كه گفت:)در نزد شفّا اصبحىّ بوديم كه گفت:شنيدم عبد اللّه بن عمرو ميگفت:شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود:بدنبال من دوازده خليفه خواهد بود (1).

24-(و از ابن ابى خيثمه روايت است كه گفت:حديث كرد ما را عفّان و يحيى بن اسحاق سيلحينىّ او گفت:حديث كرد ما را حمّاد بن سلمه او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن عثمان از ابى الطّفيل او گفت:) عبد اللّه بن عمرو گفت:اى ابا طفيل از فرزندان كعب بن لؤىّ دوازده نفر بشمار و سپس زد و خورد خونينى خواهد شد (2).

در اين معنى از طريق سنّيان روايات فراوان رسيده كه همگى دلالت دارد بر اينكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله ميفرمود كه جانشينان او دوازده نفراند.

باب 7 - روايات در بارۀ كسى كه در يكى از امامان شكّ كند و يا شبى بر او

(روايات در بارۀ كسى كه در يكى از امامان شكّ كند و يا شبى بر او)

(بگذرد كه در آن شب امام خودش را نشناسد و يا آنكه دينى)

(را براى خدا بپذيرد بدون آنكه امامى از طرف خدا داشته باشد)

1-(حديث كرد ما را احمد بن نصر بن هوذۀ باهلىّ او گفت:حديث كرد ما را ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ در نهاوند سال دويست و هفتاد و سه او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن حمّاد انصارىّ بسال دويست و بيست و نه او گفت:حديث كرد ما را يحيى بن عبد اللّه (3)او گفت):

كه ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام بمن فرمود:اى يحيى بن عبد اللّه كسى كه شبى بر او بگذرد كه امام خود را در آن شب نشناسد بمرگ جاهليّت مى ميرد.

ص: 138


1- در باب پيشين ص 108 گذشت.
2- در باب پيشين ص 108 گذشت.
3- مقصود يحيى بن عبد اللّه محض صاحب ديلم است.

2-(حديث كرد ما را ابو العبّاس احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن مفضّل بن ابراهيم اشعرى و سعدان بن اسحاق بن سعيد و احمد بن حسين بن عبد الملك (1)و محمّد بن احمد بن حسن قطوانىّ (2)اينان همگى گفتند:حديث كرد ما را حسن بن محبوب زرّاد از علىّ بن رئاب و او از محمّد بن مسلم ثقفى كه گفت):

شنيدم ابا جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهما السّلام ميفرمود:كسى كه براى خدا عبادتى،انجام دهد كه جان خودش را در آن عبادت برنج اندازد ولى امامى براى او از جانب خدا نباشد كوشش او پذيرفته نميشود و خودش گمراه و سرگردان خواهد بود و خداوند عمل هاى او را نمى پسندد و او مانند گوسفندى است از چهارپايان كه چوپان خود و يا گلّۀ خود را گم كرده باشد و گم گشته در رفت و آمد باشد و همۀ روز را سرگردان بماند،چون شب فرا رسد رمه اى را با چوپانش به بيند بآن رمه به پيوندد و فريفتۀ آن شود،شب را با آن رمه در جايگاهش بماند چون صبح شود و چوپان گلّۀ خود را بصحرا برد به بيند كه آن چوپان و آن رمه از آن او نيست پس حيران و سرگردان بجستجوى چوپان و رمۀ خودش ميپردازد دوباره چشمش برمه اى[ديگر]با چوپانى مى افتد بسوى آن رمه ميشتابد و فريفتۀ آن مى- شود چوپان آن رمه بگوسفند نهيب ميزند كه اى گوسفند گم گشتۀ سرگردان برو بچوپان و گلّۀ خودت برس كه تو گم گشته و حيرانى و چوپان و رمۀ خودت رات.

ص: 139


1- سعدان بن اسحاق را باين عنوان در جايى نديدم و احمد بن حسين بن عبد الملك در كتب رجال ما بعنوان احمد بن الحسين بن عبد الملك ابو جعفر اودى يا-ازدى-عنوان شده است كه از اهل كوفه و ثقة است و از مراجع روايت است بفهرست شيخ و رجال نجاشى مراجعه شود.
2- در تاريخ بغداد او را از مشايخ ابن عقده شمرده است ولى من بترجمۀ او بر نخورده ام و در كفاية الاثر ص 14 در يكى از سندهايش محمّد بن احمد صفوانىّ است.

گم كرده اى.

آن حيوان،وحشت زده و متحيّر و سرگردان ميماند نه چوپانى كه او را بچراگاهش رهبرى كند و يا بجايگاهش برگرداند در همين حيرانى و سرگردانى بناگاه گرگى گم شدۀ خودش را بدست مى آورد و آن حيوان را ميخورد.

اى پسر مسلم بخدا قسم كسى كه از اين امّت امامى از طرف خداى عزّ و جلّ نداشته باشد حالش اين چنين است صبح ميكند در حالى كه گم گشته و حيران و گمراه است اگر بهمين حال بميرد بمرگ كفر و نفاق مرده است.

و بدان اى محمّد كه امامان بحقّ و پيروانشان كسانى هستند كه بر دين خدايند و امامان جور از دين خدا و حقيقت بر كناراند هم خودشان گمراهند و هم ديگران را گمراه ميكنند و كارهائى كه انجام ميدهند همچون خاكسترى است بروزى كه تند باد از هر طرف ميوزد دستخوش گردباد گردد آنان را از دست رنج هاى خويش هيچ دستگيرشان نشود و اين است همان گمراهى دور و دراز-در نسخۀ ديگر:اين است همان زيان آشكار.

(و حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از محمّد بن احمد ابن قلانسىّ و او از اسماعيل بن مهران و او از احمد بن محمّد و او از عبد اللّه بن بكير و جميل بن درّاج و هر دو از محمّد بن مسلم و او از ابى جعفر عليه السّلام عين همين روايت را با الفاظش).

3-(با سند اوّلى از ابن محبوب و او از ابى ايّوب خزّاز و او از محمّد بن مسلم و او):

از ابى جعفر عليه السّلام روايت كرده است كه گفت بآن حضرت:(امام باقر) عرض كردم كسى كه از شما خاندان امامى را انكار كند حالش چگونه خواهد بود؟ فرمود:كسى كه امامى را كه از جانب خدا است انكار كند و از او و از دين او دورى

ص: 140

گزيند كافر است و مرتدّ از دين اسلام است زيرا امام از جانب خدا است و دين او [از]دين خدا است و كسى كه از دين خدا دورى جويد ريختن خونش در آن حال روا است مگر آنكه باز گردد و يا از آنچه گفته است بخدا توبه كند.

[مترجم گويد:ترديد امام عليه السّلام در رجوع و يا توبه با آنكه هر دو بيك معنا است ظاهرا از آن جهت است كه اولى يعنى رجوع و باز گشت نسبت بانكار كه امرى است قلبى و درونى يعنى در دل بامامت آن امام اعتقاد پيدا كند و دوّمى يعنى توبه بخدا از آنچه گفته است نسبت بدورى گزيدن از امام است كه بزبان در ميان اجتماع از امام عليه السّلام دورى جسته و اظهار تبرّى نموده است.و بعبارت روشنتر اگر حقيقتا اعتقاد بامام ندارد بايد از عقيده اش باز گردد و اگر معتقد است ولى بزبان تبرّى كرده و امامت امام را رد كرده است بايد از گفته اش توبه نمايد و گر نه خونش حرام است].

4-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را يحيى بن زكريّا بن شيبان بسال 273 او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن سيف بن عميره او گفت:

حديث كرد ما را ابان بن عثمان از حمران بن اعين كه گفت):

از ابا عبد اللّه عليه السّلام امامان را پرسيدم فرمود:كسى كه يكى از امامان زنده را انكار كند همۀ امامانى را كه از دنيا رفته اند انكار كرده است.

5-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از حسين بن محمّد و او از معلى و او از ابن جمهور و او از صفوان و او از ابن مسكان كه گفت):

از شيخ (1)عليه السّلام در بارۀ امامان پرسيدم فرمود:كسى كه يكى از امامانت.

ص: 141


1- مقصود از شيخ در اين روايت امام صادق است چنانچه در كمال الدّين و در بعضى از نسخه هاى اين كتاب تصريح بآن حضرت شده است و احتمال ميرود كه مقصود از شيخ در روايت امام موسى بن جعفر عليه السّلام باشد چنانچه علاّمۀ مجلسىّ(ره)استظهار فرموده و راوى از ترس حكومت وقت كه جلب شود تصريح بنام آن حضرت نكرده است و در بعضى از نسخه ها كلمۀ «عليه السّلام»نيست.

زنده را انكار كند همۀ امامانى را كه از دنيا رفته اند انكار كرده است.

6-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن (1)از كتاب خودش او گفت:حديث كرد ما را عبّاس بن عامر از عبد الملك بن عتبة و او از معاوية بن وهب او گفت:) شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:رسول خدا فرموده است هر كس امام خود را ناشناخته بميرد بمرگ جاهليّت مرده است.

[مترجم گويد:جملۀ«مرگ جاهليّت»در احاديث متعدّدى تكرار شده است و مقصود آنست كه مردم دوران جاهليّت پيش از اسلام كه با ملكات خبيثه از كفر و نفاق و شرك و كبر و جهل بخدا و رسول مى مردند.كسى كه امام خود را و يا امام زمان خود را(چنانچه در بعضى از روايات است)نشناسد حالش،بهنگام مردن مانند مردم دوران جاهليّت خواهد بود].

7-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد مرا عدّه اى از اصحاب ما از احمد بن محمّد و او از ابن ابى نصر و او از):

ابى الحسن عليه السّلام كه آن حضرت در معنى آيۀ شريفۀ: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللّهِ (2) (كيست گمراه تر از كسى كه پيرو هواى خود باشد بدون آنكه از خدا براى او هدايتى بوده باشد)القصص(50)فرمود:كسى كه دينش را از رأيش گرفته باشد بدون آنكه امامى از ائمّۀ هدى در آن دخالت داشته باشد.

8-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى از محمّد بن حسين و او از محمّد بن سنان و او از بعضى از رجال خود) (3)و او از ابى عبد اللّه عليه السّلام كه فرمود:كسى كه با امامى كه امامتش از جانب خدا است امامى را كه امامتش از جانب خدا نيست شريك كند او مشرك است.ت.

ص: 142


1- او علىّ بن حسن بن فضّال معروف است.
2- سوره 28 - آیه 50
3- در كافى بجاى(بعضى از رجال خود)طلحة بن زيد است.

9-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد و او از محمّد بن اسماعيل و او از منصور بن يونس و او از محمّد بن مسلم كه گفت):

بابى عبد اللّه عليه السّلام عرض كردم:مردى بمن گفت:تو آخرين امام را بشناس و اگر نخستين امام را نشناسى زيانى بحال تو نخواهد داشت.گويد:فرمود خدا آن مرد را لعنت كند كه من او را نشناخته دشمنش ميدارم مگر آخر جز با اوّل شناخته شده است؟ 10-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را جمعى از اصحاب ما از احمد بن محمّد و او از حسين بن سعيد و او از ابى وهب و او از محمّد بن منصور كه گفت):

از آن حضرت-يعنى ابى عبد اللّه عليه السّلام-پرسيدم از قول خداى عزّ و جلّ: وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (1) (2)(هنگامى كه كار زشتى انجام ميدهند ميگويند پدرانمان را بر اين كار يافتيم و خدا ما را بآن امر كرده است بگو همانا خدا بكار زشت دستور نميدهد آيا چيزى را كه نميدانيد بر خدا ميگوئيد؟) گويد:حضرت فرمود:آيا يك نفر ديده اى كه چنين پندارد كه خدا بزنا و شرابخوارى و يا از اين گونه محرّمات دستور داده باشد؟عرض كردم:نه،فرمود:

پس اين كار زشتى كه آنان مدّعى هستند كه خدا آنان را دستور داده است چيست؟ گفتم:خدا و وليّش داناترند.فرمود:اين آيه در بارۀ دوستان امامان جور است كه مدّعى بودند خداوند بآنان دستور فرموده است كه افرادى را امام خود كنند كه در حقيقت خداوند چنين دستورى نفرموده بود و خداوند،اين سخن را بر آنان بازگو ميكند و خبر ميدهد كه آنان دروغ بر خدا بسته اند و اين كار آنان را كار زشت:7.

ص: 143


1- سوره 7 - آیه 28
2- الاعراف 27.

(فاحشه)ناميده است.

11-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را جمعى از اصحاب ما از احمد بن محمّد و او از حسين بن سعيد و او از ابى وهب و او از محمّد بن منصور كه گفت):

بندۀ صالحى (1) را كه سلام خدا بر او باد از معناى آيۀ شريفه كه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ (2) (3)(پروردگار من كارهاى زشت را چه آنچه آشكار مى شود و چه آنچه به پنهانى انجام ميگيرد حرام فرموده است)پرسيدم فرمود:قرآن را ظاهرى است و باطنى (4)همۀ آنچه را كه خداوند در قرآن حرام كرده است ظاهرش همان است كه هست و حرام است و باطن آن حرام ها، امامان جوراند و هر آنچه را كه خداوند در قرآن حلال كرده ظاهرش همان است كه حلال فرموده و باطن آن حلال ها امامان بحق ميباشند. (5)

12-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد بن عيسى و او از ابن محبوب و او از عمرو بن ثابت و او از جابر كه گفت):

از ابى جعفر عليه السّلام معناى آيۀ شريفه كه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ (6) بقره 160(از مردم افرادى هستند كه غير خدا از براى خود دوستانى گرفته اند و آنان را همچون خدا دوست ميدارند).

پرسيدم فرمود:آنان بخدا قسم دوستان فلانى و فلانى هستند كه آنان را امام خود گرفتند نه امامى كه خداوند براى مردم امامش قرار داده بود و بهمين جهت فرمود: وَ لَوْ يَرَى الَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اللّهَ شَدِيدُ (7)ث.

ص: 144


1- ظاهرا مقصود موسى بن جعفر است.
2- سوره 7 - آیه 33
3- الاعراف 31.
4- در كافى چنين است:قرآن را پشتى هست و اندرونى: ظهر و بطن .
5- كافى ج 1 ص 374 با اختلافى در پايان حديث.
6- سوره 2 - آیه 165
7- سوره 2 - آیه 165

اَلْعَذابِ* إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ* وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنّا كَذلِكَ يُرِيهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النّارِ (1) البقره 161-163(اگر به بينى كسانى را كه ستم كردند هنگامى كه عذاب را مى بينند آنان متوجه ميشوند كه همۀ قدرت بدست خدا است و خداوند عذابش سخت است هنگامى كه پيروى شده گان از پيروان بيزارى ميجويند و عذاب را مى بينند و رشتۀ اسباب آنان گسيخته مى شود و پيروان ميگويند اى كاش ما را بازگشتى بود تا ما نيز از آنان بيزارى مى جستيم چنانچه آنان از ما بيزارى جستند اين چنين خداوند،كردارشان را بآنان نشان ميدهد كه همه براى آنان حسرتها است و از آتش بيرون شدنى نيستند).

سپس امام باقر عليه السّلام فرمود آنان اى جابر بخدا سوگند امامان ظلمند و پيروان آنان (2).

13-(و بهمين سند از ابن محبوب و او از هشام بن سالم و او از حبيب سجستانى و او از):

ابى جعفر عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود:خداى عزّ و جلّ فرموده است:هر يك از افراد رعيّت اسلامى را كه بولايت امام ستمگرى معتقد باشد كه از طرف خدا منصوب نشده باشد بطور حتم عذاب خواهم كرد گرچه آن فرد از رعيّت در كارهايش نيكوكار و با تقوى باشد و هر يك از افراد رعيّت اسلامى كه بولايت هر امام عادلى كه از طرف خدا است معتقد باشد بطور حتم عفواش خواهم كرد گر چه آن رعيّت در كارهايش ستمگر و گناهكار باشد (3).

14-(و بهمين سند از ابن محبوب و از عبد العزيز عبدىّ و او از عبد اللّه بن ابىى.

ص: 145


1- سوره 2 - آیه 165
2- در كافى ج 1 ص 374 چنين است: (ائمة الظلمة و اشياعهم) يعنى امامان ستمكارانند و پيروان آنان.
3- در كافى (في انفسها) است يعنى بخود ستم كرده باشد نه بديگرى.

يعفور روايت ميكند)كه گفت:

به ابى عبد اللّه عليه السّلام عرض كردم:من با مردم آميزش دارم و بسى در شگفتم از جمعى كه تولّى شما را ندارند و تولّى فلانى و فلانى را دارند داراى امانت و راستى و وفايند و از جمعى كه تولّى شما را دارند ولى نه امانتى دارند و نه وفائى و نه راستى.

گويد:امام صادق راست نشست و با قيافه اى كه گوئى خشمگين بود روى بمن كرد و سپس فرمود:كسى كه معتقد بولايت امام ستمگرى باشد كه از جانب خدا نيست چنين كس اصلا دين ندارد و بر كسى كه معتقد بولايت امام عادلى باشد كه از طرف خدا است ملامتى متوجّه نخواهد بود.

(با تعجّب)گفتم:آنان اصلا دين ندارند؟و اينان را ملامتى متوجّه نيست؟ فرمود:آرى آنان دين ندارند و اينان را ملامتى متوجّه نيست.سپس فرمود:مگر نميشنوى كه خداوند چه ميفرمايد: اَللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ (1) (خداوند بر كسانى كه ايمان آورده اند ولايت دارد و آنان را از تاريكيها بسوى روشنائى ميكشد)يعنى از تاريكيهاى گناهان بنور توبه و آمرزش براى آنكه ولايت هر امام عادلى را كه از طرف خدا است دارند سپس خداوند فرمايد: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ (2) (و كسانى كه كافر شده اند طغيانگران بر آنان ولايت دارند و آنان را از روشنائى بسوى تاريكيها بيرون ميكشند) كافر چه روشنائى دارد تا از آن بيرون كشيده شود؟تنها مقصود از اين آيه آنست كه آنان در روشنائى اسلام بودند ولى هنگامى كه ولايت هر امام ستمگرى را كه از جانب خدا نبودند پذيرفتند با پذيرش ولايت آنان از نور اسلام بيرون شدند و بسوى تاريكيهاى كفر گرائيدند پس خداوند از براى آنان واجب كرد كه دوش بدوش كفّار در آتش باشند از اين رو فرمود: أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ (3) آنان اهل آتشند و جاويد در آتش خواهند بود.

15-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از علىّ بن محمّد و او از ابن جمهور

ص: 146


1- سوره 2 - آیه 257
2- سوره 2 - آیه 257
3- سوره 2 - آیه 257

و او از پدرش و او از صفوان و او از ابن مسكان و او از عبد اللّه بن سنان و او از):

ابى عبد اللّه عليه السّلام كه فرمود:خداوند شرم نميكند از اينكه امّتى را كه معتقد بامامى است كه از طرف خدا نيست عذاب كند هر چند آن امّت در كردارش نيكو كار و با تقوى باشد و خداوند شرم دارد از اينكه امّتى را كه بامام منصوب از جانب خدا معتقد است عذاب كند هر چند آن امّت در كارهايش ستمكار و بد كردار باشد.

16-(خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد ابن محمّد بن رباح او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرىّ او گفت حديث كرد مرا حسن بن ايّوب از عبد الكريم بن عمرو خثعمىّ و او از عبد اللّه بن ابى يعفور كه گفت):

به ابى عبد اللّه عليه السّلام عرض كردم مردى كه ولايت شما را قبول دارد و از دشمن شما بيزارى ميجويد و حلال شما را حلال و حرام شما را حرام ميداند و مى- پندارد كه كار در ميان شما است و از شما بديگران بيرون نشده است ولى ميگويد كه آنان(يعنى امامان)در ميان خودشان اختلاف دارند و هر گاه كه همگى بر يك نفر گرد آمدند و گفتند امام اين است ما هم ميگوئيم:امام همين است.حضرت فرمود:اگر با چنين عقيده بميرد بمرگ جاهليّت مرده است.

17-(خبر داد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن جعفر قرشىّ او گفت حديث كرد ما را ابو جعفر همدانىّ او گفت:حديث كرد مرا موسى بن سعدان از محمّد بن سنان[و او از عمّار بن مروان]و او از سماعة بن مهران كه گفت):

بابى عبد اللّه عليه السّلام عرض كردم مردى است ولايت علىّ را دارد و از دشمنش بيزار است و هر چه علىّ عليه السّلام ميگويد او نيز ميگويد جز آنكه ميگويد امامان پيشوا در ميان خودشان اختلاف دارند و من نميدانم كدامشان امام است؟هر گاه

ص: 147

بر يك نفر اجتماع كردند من نيز آن وقت بگفتۀ آن يك نفر عمل ميكنم ولى من از پيش ميدانستم كه امر امامت در ميان آنان است.

فرمود:اگر با اين عقيده بميرد بمرگ جاهليّت از دنيا رفته است.سپس فرمود:

قرآن را تأويلى است كه همچون شب و روز در جريان است و مانند خورشيد و ماه در جريان است كه هر وقت تأويل چيزى از قرآن فرا رسد وقوع مى يابد پس بعضى از آن تأويلات فرا رسيده است و بعضى نرسيده است.

[شرح مجلسىّ رحمه اللّه ميفرمايد:شايد معناى روايت چنين باشد كه آنچه ما از بطون قرآن و تأويلاتش ميدانيم بايد هر يك از آنها بوقت خودش واقع شود و از جملۀ تأويلات آنكه مردم بر گرد يك امام در زمان امام قائم جمع ميشوند و هنوز وقت آن نرسيده است يا آنكه معنا چنين است:كه قرآن دلالت دارد بر اينكه هيچ زمانى از امام خالى نميشود و چاره اى نيست كه بايد چنين باشد پس بعضى از امامان در گذشته است و بعضى ديگر پس از اين خواهد آمد-پايان نقل از مجلسىّ.

مترجم گويد:هر دو توجيه مرحوم مجلسىّ از روايت شريفه بسيار بعيد و غير مناسب است و آنچه بنظر اين ناچيز ميرسد و اللّه اعلم آنست كه مقصود حضرت از اينكه فرمود هر كس باين عقيده بميرد مرگش مرگ جاهليّت است،آنست كه منصب امامت منصبى نيست كه با اجماع و اختيار تعيين شود هر چند اجماع كنندگان و اختياركنندگان از خاندان هاشم و يا بنى فاطمه باشند و اگر كسى معتقد باشد كه بايد بنى هاشم و يا اولاد پيغمبر جمع شوند و يكى را و لو از ميان خودشان انتخاب كنند براى امامت اين عقيده با عقيدۀ ديگران كه امامشان منتخب از تيم وعدى است هيچ فرق ندارد بلكه بايد معتقد بود كه امامان افرادى معيّن و مشخّص هستند كه از طرف خداوند منصوب بامامت ميباشند خواه خاندان بنى هاشم امامت آنان را به پذيرند خواه نه پذيرند.

ص: 148

بنا بر اين ظاهرا مقصود از تأويل قرآن در ذيل اين مطلب عقيده اى،تأويل آيۀ شريفۀ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ (1) است كه بائمّۀ اثنى عشر تأويل شده است،همان طور كه دوازده ماه قمرى ماههاى معيّن و مشخّصى ميباشند از روزى كه خداوند آسمان و زمين را آفريده است يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ (2) و فرا رسيدن آن ماه ها مرهون گذشت زمان و جريان شب و روز و جريان ماه و خورشيد است كه از گذشت شب و روز و تقابل ماه و خورشيد ماه هاى عربى بوجود مى آيد و بتدريج هم وجود مييابد و ماههاى معيّنى هم هستند مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ (3) .

هم چنين تأويل آيۀ شريفه نيز كه امامان دوازده گانه ميباشند افراد معيّنى هستند كه با گذشت زمان و بتدريج بوجود مى آيند و در اوان صدور روايت شريفه بعضى از آنان بوجود آمده و بعضى ديگر بعدها بايد بوجود بيايد].

18-(و خبر داد ما را سلامة بن محمّد او گفت حديث كرد ما را احمد بن داود او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن الحسين بن بابويه او گفت:حديث كرد ما را اسعد ابن عبد اللّه از محمّد بن الحسين بن ابى الخطّاب و او از مفضّل بن زائده و او از مفضّل ابن عمر كه گفت):

ابو عبد اللّه عليه السّلام فرمود:كسى كه دينى در پيشگاه خدا داشته باشد و آن را از دانشمند راستگوئى نشنيده باشد خداوند او را دچار سرگردانى ميكند تا آنجا خسته و ناراحت شود و كسى كه مدّعى باشد كه از غير آن درى كه خداوند آن در را براى مردم گشوده است گوش بسخنى داده است پس او مشرك است و آن در گشوده شده از جانب خداوند است كه امين است و سرّ نهفتۀ الهى باو سپرده شده است.

(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از بعضى رجالش و او از عبد العظيم ابن عبد اللّه حسنىّ و او از مالك بن عامر و او از مفضّل بن زائده و او از مفضّل بن عمر كه گفت):

ابو عبد اللّه عليه السّلام فرمود:هر كس كه دينى داشته باشد بدون آنكه از

ص: 149


1- سوره 9 - آیه 36
2- سوره 9 - آیه 36
3- سوره 9 - آیه 36

راستگوئى شنيده باشد،و مانند روايت پيشين را نقل كرده است.

19-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را يحيى ابن زكريّا شيبان در شعبان بسال 273 او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن سيف بن عميره از پدرش و او از حمران بن اعين كه او گفت):

بحضرت ابى عبد اللّه عليه السّلام شرح حال مردى را گفتم كه ولايت امير- المؤمنين را دارد و از دشمنش بيزارى ميجويد و هر چه را كه امير المؤمنين ميگويد او نيز ميگويد جز آنكه ميگويد:آنان كه امامان پيشوا هستند در ميان خود اختلاف دارند و من نميدانم كداميك از آنان امام است هر آنگاه كه بر يك مرد اجتماع كردند ما هم بگفتۀ او عمل ميكنيم و من شناخته ام كه كار امامت در ميان آنان است -خداوند همه شان را رحمت كند-فرمود:اگر باين عقيده از دنيا برود بمرگ جاهليّت مرده است.

(و از علىّ بن سيف و او از برادرش حسين و او از معاذ بن مسلم و او از ابى عبد اللّه عليه السّلام مانند همين روايت نقل شده است).

خردمندان و معتقدين بولايت ائمّۀ از اهل بيت عليهم السّلام در اين روايات كه از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و حضرت ابى جعفر امام باقر و امام صادق عليهما السّلام نقل شده نيكو بينديشند كه اين روايات در بارۀ كسى است كه در يكى از ائمّه عليهم السّلام شكّ كند و يا شبى بر او بگذرد كه در آن شب امام خود را نشناخته باشد كه آن حضرات چنين كس را بكفر و نفاق و شرك نسبت داده اند و اينكه اگر با اين عقيده بميرد بمرگ جاهليّت مرده است پناه بخدا مى بريم از چنين مرگ و بينديشند در اينكه فرموده اند هر كس يك نفر از امامان زنده را انكار كند در حقيقت همه امامانى را كه از دنيا درگذشته اند انكار كرده است پس بايد هر كس به بيند كه بچه كس اقتدا ميكند و باطلها و بيهوده ها او را گمراه نكند و او را از راه حقّ بسوى هوا نكشاند كه هر كس هوا او را بدنبال خود بكشاند سرنگون مى شود و

ص: 150

آنچنان مى شكند كه جبران پذير نباشد.

و بايد هر كس بداند كه در دين خود از چه كسى تقليد ميكند و چه كس واسطۀ ميان او و آفريننده اش شده است كه آن واسطه يكى بيش نيست و ديگران شيطانهائى هستند باطل گو و فريبا و گرفتاركننده چنانچه خداى عزّ و جلّ فرموده است: شَياطِينَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً (1) (الانعام:112) (شيطانهاى انسى و جنّى بمنظور فريب دادن حرف بيهوده را يكى بديگرى ميرساند)خداوند ما را با حسان خود در پناهش گيرد از اينكه از حق بسوى ديگرى ميل كنيم و از راه هدايت باز مانيم و در گردابهاى گمراهى و هلاكت غرق شويم كه او همواره بمؤمنين مهربان بوده است.

باب 8 - رواياتى كه مي گويند:خداوند زمين را بدون حجّت نمي گذارد

(رواياتى كه ميگويند:خداوند زمين را بدون حجّت نمي گذارد)

1-از آن جمله روايتى است مشهور از كلام امير المؤمنين علىّ عليه السّلام بكميل بن زياد نخعىّ كه ميگويد:امير المؤمنين عليه السّلام دست مرا گرفت و بجبّان(گورستان)بيرونم برد چون بصحرا رسيديم آه سردى بر آورد سپس فرمود-آنگاه كميل كلام طولانى امير المؤمنين را نقل ميكند تا ميرسد بفرمايش آن حضرت كه در پايان سخن فرموده است:خدايا چرا،و زمين از حجّتى كه با دليل و برهانش براى خدا قيام كرده باشد خالى نمى ماند و آن حجّت يا ظاهر معلوم است و يا ترسان پنهان تا مگر حجّت هاى خدا و دليلهاى روشن اش باطل نشود.

اينكه امير المؤمنين عليه السّلام در گفتار خودش ميفرمايد(يا ظاهر معلوم است)مگر نه اين است كه مقصودش آنست:(كه شخص آن حجّت جايگاهش معلوم باشد)و مراد آن حضرت از اينكه ميفرمايد(يا ترسان پنهان است)آنست كه شخص آن حجّت غايب و جايگاهش نامعلوم باشد؟و اللّه المستعان.

ص: 151


1- سوره 6 - آیه 112

2-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن مفضّل و سعدان بن اسحاق و احمد بن حسين بن عبد الملك و محمّد بن احمد قطوانى.اينان گفتند:حديث كرد ما را حسن بن محبوب از هشام بن سالم و او از ابى حمزۀ ثمالى و او از ابى اسحاق سبيعى)كه گفت:

از فردى مورد اطمينان كه از ياران امير المؤمنين بود شنيدم ميگفت:امير المؤمنين در خطبۀ مفصّلى كه در كوفه خواند و آن خطبه را نقل كرده است فرمود:

بار الها ناچار بايد در روى زمين حجّت هائى بر مردم داشته باشى حجّتى پس از حجّتى كه مردم را بدين تو رهبرى كنند و دانستنيهاى تو را بآنان بياموزند تا پيروان اولياى تو پراكنده نشوند و آن حجّت يا آشكار است ولى مردم فرمانش را نمى برند و يا پوشيده است كه با حال ترس بانتظار دستور تو است،اگر در دوران حكومت باطل در حالى كه حجّتهاى الهى بحال سكون و آرامش اند شخص آنان از مردم پنهان شود دانشهائى كه از آنان در ميان مردم پخش است هرگز پنهان نخواهد ماند و ادبهائى كه آنان آموخته اند در دلهاى مؤمنين ثابت و پابرجا است و مؤمنين بآن آداب رفتار ميكنند.

اينان با آنچه مكذّبين از آن وحشت دارند و تجاوزكاران(يا نازپروردها) زير بار آن نميروند مأنوسند بخدا سوگند(اين سخنى دانشى)است كه مفت و مجّانى در اختيار شما نهاده شده،امّا اى كاش شنونده اى بود كه با گوش خرد آن را مى شنيد و مى شناخت و ميپذيرفت و آن را بكار مى بست يعنى مطابقش عمل مينمود،و در راهش گام بر ميداشت و بالنّتيجه رستگار ميگشت و نجات مييافت،آنگاه(امام)فرمود:اكنون اين چنين شنوند كيست،و بدين سبب است كه دانش پنهان مى شود،زيرا افرادى كه نگهدارنده آن باشند و بهمان نحوى كه از أهلش آموخته اند بديگران برسانند يافت نميشوند سپس پس از كلام مفصّلى در همين خطبه فرمود:بار الها من ميدانم كه دانش بتمام معنى پنهان نميشود و ريشه هايش بريده نميگردد زيرا تو زمين را از

ص: 152

حجّتى براى مخلوقات خالى نميگذارى و آن حجّت يا آشكار است و فرمانروا و يا ترسان و پوشيده كه فرمانش نبرند تا مگر حجّت تو باطل نگردد و دوستانت پس از آنكه آنان را راهنمائى فرموده اى گمراه نشوند،سپس خطبه را تا پايان رساند.

(و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ ابن محمّد از سهل بن زياد و حديث كرد ما را محمّد بن يحيى و ديگرى از احمد بن محمّد او گفت:و حديث كرد ما را على بن ابراهيم از پدرش و اينان از حسن بن محبوب و او از هشام بن سالم و او از ابى حمزۀ ثمالى و او از ابى اسحاق سبيعىّ و او از يكى از اصحاب امير المؤمنين كه مورد اعتماد بود كه گفت):

امير المؤمنين عليه السّلام اين سخنرانى را بر منبر كوفه ايراد كرد و او بهنگام سخنرانى آن را بخاطر سپرد:بار الها...و همين خطبه را نقل كرده است (1).

3-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ ابن ابراهيم بن هاشم از پدرش و او از ابن ابى عمير و او از منصور بن يونس و سعدان ابن مسلم و آنان از اسحاق بن عمّار و او از):

امام صادق عليه السّلام كه گفت:شنيدم آن حضرت ميفرمود:همانا زمين خالى نمى ماند مگر آنكه دانشمندى(امامى:كافى)در آن هست تا اگر مؤمنين چيزى افزودند بازشان گرداند و اگر چيزى كاستند آن را از بر ايشان تمام سازد.

4-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد و او از علىّ بن حكم و او از ربيع بن محمّد مسلىّ و او از عبد اللّه بن سليمان عامرى و او):

از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:همواره در روى زمين،خداى را حجّتى بوده است كه حلال و حرام را بشناساند و مردم را براه خدا9.

ص: 153


1- كلينىّ اين روايت را در قسمت اصول بطور اختصار نقل كرده است در ج 1 ص 178 و بطور مفصّل در ص 335 و 339.

دعوت كند.

5-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از بعضى از رجالش و او از احمد بن مهران و او از محمّد بن علىّ و او از حسين بن ابى العلاء و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام گويد:آن حضرت را عرض كردم:زمين بدون امام باقى ميماند؟فرمود:نه.

6-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از علىّ بن ابراهيم و او از محمّد بن عيسى و او از يونس و او از ابن مسكان و او از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق) (1)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:همانا خداوند زمين را بدون دانشمند رها نميكند و اگر اين نبود حق از باطل شناخته نميشد.

7-(و از على بن ابراهيم و او از محمّد بن عيسى و او از محمّد بن فضيل و او از ابى حمزۀ ثمالى و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:بخدا قسم كه خداوند از روزى كه آدم را قبض روح كرده است زمين خود را رها نكرده است مگر آنكه در آن امامى بوده است كه بوسيلۀ او بخدا راهنمائى ميشده و او حجّت خدا بوده بر بندگانش و زمين بدون امام باقى نمى ماند تا مگر حجّت خدا باشد بر بندگانش.

8-(و بهمين سند از ابى حمزه نقل ميكند كه گفت):

به أبى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام عرض كردم:آيا زمين بدون امام باقى ميماند؟فرمود:اگر زمين بدون امام بماند فرو ميرود.

9-(و بهمين سند از محمّد بن فضيل):

و او از امام رضا عليه السّلام نقل ميكند گويد:بآن حضرت عرض كردم:آيا زمين بى امام باقى ميماند؟فرمود:نه،از ابى عبد اللّه عليه السّلام بما روايت رسيدهد.

ص: 154


1- در كافى ج 1 ص 178 روايت را ابى بصير از يكى از دو امام(حضرت باقر و حضرت صادق)نقل ميكند.

است كه زمين بى امام باقى نمى ماند مگر آنكه خداوند بر اهل زمين خشم كند يا فرموده باشد:-بر بندگان خشم كند-فرمود:باقى نمى ماند[زمين بدون امام و اگر باقى بماند]فرو ميرود (1).

10-(محمّد بن يعقوب كلينىّ از علىّ بن ابراهيم و او از محمّد بن عيسى و او از ابى عبد اللّه مؤمن و او از ابى هراسه و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:اگر امام يك ساعت از زمين برداشته شود زمين اهلش را فرو ميبرد و اهل خود را همچون درياى خروشان بجوش و خروش در مى آورد (2).

11-(محمّد بن يعقوب از حسين بن محمّد و او از معلىّ بن محمّد و او از وشّاء كه گفت):

از امام رضا عليه السّلام پرسيدم:آيا زمين بى امام ميماند؟فرمود:نه،عرض كردم:بما روايت رسيده است كه آن بدون امام نمى ماند مگر آنكه خداى عزّ و جلّ بر بندگانش خشم كند؟فرمود:نمى ماند و هنگامى كه بى امام باشد فرو ميرود.

[مترجم گويد:موضوع فرو رفتن زمين هنگامى كه بدون امام باشد باين نحو توجيه شده است كه چون خداوند آدمى را مختار و مكلّف آفريده است و لازمۀ تكليف آنست كه حجّت بر مردم تمام باشد و تماميّت حجّت با قرآن بتنهائى صورت نپذيرد زيرا مضامينش متحمّل معانى متعدّد بوده و وجوه مختلفه اى دارد،بلكه ميبايد قرآن بعترت پيوندد تا حجّت كامل بر مردم باشد چنانچه در روايت رسول خدا است

لن يفترقا حتى يردا على الحوض يعنى قرآن و عترت هرگز از يك ديگر جدا نشوند تا آنكه در كنار حوض بر من وارد شوند.بنا بر اين اگر فرض شود كه روزى حجّتد.

ص: 155


1- آنچه ميان پرانتز نقل شده در كافى نيست.
2- در كافى چنين است:زمين اهلش را بجوش و خروش در مى آورد همچون دريائى كه اهلش را بجوش و خروش درمى آورد.

از ميان مردم برداشته شود معنايش برداشتن تكليف از مردم است و معناى برداشته شدن تكليف آنست كه خداوند انقراض نسل بشر را اراده كرده است و اين توجيه گرچه از نظر عامۀ مردم قابل قبول است ولى با شناختى عميقتر توان گفت كه مقصود آنست كه بيمن وجود امام و ولى كامل است كه مردم روى زمين از نعمت حيات و ديگر نعمت هاى الهى بهره مند ميشوند و مثل اولياء خدا در ميان مردم مثل گلهاى بوستان است كه هزاران بوتۀ گياه ببركت آنها آبيارى ميشوند و همچون كوههاى با عظمت اند كه موجب استقرار زمين هستند و جعلنا اَلْجِبالَ أَوْتاداً (1) و در روايت 10 نيز بهمين معنا اشاره شده است].

باب 9 - رواياتى كه ميگويد:اگر بر روى زمين بيش از دو نفر نمانده

(رواياتى كه ميگويد:اگر بر روى زمين بيش از دو نفر نمانده)

(باشد يكى از آن دو حجّت خواهد بود)

1-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن جعفر قرشىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن سنان از ابى عماره حمزة بن طيّار او گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:اگر در روى زمين بجز دو نفر باقى نماند دوّمين از آن دو حجّت خواهد بود.

2-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينى از جمعى از رجالش و احمد ابن ادريس و محمّد بن يحيى همگى از احمد بن محمّد و او از محمّد بن عيسى بن عبيد و او از محمّد بن سنان و او از ابى عماره حمزة بن طيّار):

و او از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:اگر بر روى زمين دو نفر بماند يكى از آن دو بر رفيقش حجّت خواهد بود،محمّد بن يعقوب از محمّد بن حسن و او از سهل بن زياد و او از محمّد بن عيسى مانند همين روايت را نقل ميكند.

ص: 156


1- سوره 78 - آیه 7

(چنانچه روى زمين دو تن باشند يكى بايد امام باشد) 3-(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از كسى كه نامش را برد و او از حسن بن موسى خشّاب و او از جعفر بن محمّد و او از كرّام كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:اگر همۀ مردم دو نفر باشند يكى از آن دو نفر امام خواهد بود.و فرمود:آخرين كس كه مى ميرد امام است تا كسى بر خدا دليل نياورد كه خدا او را واگذاشته بدون آنكه حجّتى از طرف خدا بر او قرار داده باشد.

4-(محمّد بن يعقوب از جمعى از رجالش و آنان از احمد بن محمّد برقىّ و او از علىّ بن اسماعيل و او از محمّد بن سنان و او از حمزة بن طيّار روايت ميكند كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:اگر در روى زمين بجز دو نفر باقى نماند يكى از آن دو نفر حجّت است يا-دوّمى حجّت است-ترديد از احمد بن محمّد است.

5-(محمّد بن يعقوب از احمد بن محمّد و او از محمّد بن حسن و او از نهدىّ و او از پدرش و او از يونس بن يعقوب و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام روايت ميكند كه شنيد آن حضرت ميفرمايد اگر در زمين بجز دو نفر نباشد يكى از آن دو نفر امام خواهد بود.

[شرح:نظير اين روايات از طريق سنّيان نيز رسيده است مانند روايتى كه مسلم از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله نقل ميكند كه فرمود:هميشه اين كار در قريش خواهد بود مادامى كه از مردم دو نفر باقيمانده باشد.

مجلسىّ فرمايد:همان طور كه مردم در يك امر اجتماعى كه در نظامشان و معاش شان دخالت دارد نيازمند بحجّت هستند هم چنين در يك امر فردى نيز كه در شناخت مبدء و معاد و عبادات مدخليّت دارد نيازمند بحجّت هستند و بنا بر اين هنگامى حجّت بر مردم تمام مى شود كه يكى از آن دو نفر حجّت باشد و فرمانبرى ديگرى

ص: 157

از او واجب،پايان نقل از مجلسىّ.

مترجم گويد:لازمۀ توجيهى كه مجلسىّ فرموده است آنست كه از براى مردم در زندگى فردى و وظيفۀ دينيشان دستور العمل لازم است و اين معنى اعمّ از وجود امام است چنانچه معلوم است بنا بر اين مقصود از اين گونه روايات بيان مشيّت الهى است در امر امامت،و اللّه العالم].

باب 10 - آنچه در بارۀ غايب شدن امام منتظر امام دوازدهم رسيده است و اينكه مولاى ما

(آنچه در بارۀ غايب شدن امام منتظر امام دوازدهم رسيده است و اينكه مولاى ما)

(امير المؤمنين و امامان بعد از او عليهم السّلام بياد آن حضرت بوده اند و مردم را)

(بغايب شدن آن حضرت هشدار داده اند)

1-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك،او گفت:حديث كرد ما را اسحاق بن سنان،او گفت:حديث كرد ما را عبيد بن خارجه از علىّ بن عثمان و او از فرات بن احنف و او از):

ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد و آن حضرت از پدرانش عليهم السّلام:فرمود:

در دوران امير المؤمنين آب فرات طغيان كرد،امير المؤمنين و دو فرزندش حسن و حسين سوار شدند و چون بطايفۀ ثقيف گذر كردند آنان گفتند كه علىّ عليه السّلام آمده است كه آب را برگرداند،علىّ عليه السّلام فرمود:هان بخدا قسم كه من خودم و اين دو فرزندم بطور مسلّم كشته خواهيم شد و حتما خداوند مردى را از اولاد من در آخر الزّمان بخون خواهى ما بر ميانگيزد و او حتما از آنان پنهان خواهد شد تا گمراهان مشخّص شوند،تا آنجا كه يك فرد نادان خواهد گفت:خدا را در آل محمّد نيازى نيست.

2-(خبر داد ما را محمّد بن همام و محمّد بن حسن بن محمّد بن جمهور هر دو از حسن بن محمّد جمهور او گفت:حديث كرد ما را پدرم از بعض رجال

ص: 158

خود و او از مفضّل بن عمر او گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:اگر يك خبر را خوب درك كنى بهتر از ده خبر است كه باز گوى آن ها باشى همانا هر حقى حقيقتى دارد و هر صوابى را نورى هست.سپس فرمود:بخدا قسم كه ما مرد شيعى خودمان را بشمار فقيه و چيز فهم نمى آوريم تا آنكه با او برمز و كنايه حرف بزنيم و او معناى رمز و كنايۀ ما را بفهمد كه امير المؤمنين بر منبر كوفه فرمود:در پشت سر شما فتنه هائى است تاريك و كورى آفرين و بى نور و از آن فتنه ها بجز(نومه) (1)نجات نمى يابد.

عرض شد يا امير المؤمنين(نومه)چيست؟فرمود:كسى كه مردم را بشناسد ولى مردم او را نشناسند و بدانيد كه زمين از حجّت خدا خالى نمى ماند ولى خداوند بزودى مردم را بخاطر ستم و تعدّى و اسراف بر خودشان از ديدار او كور خواهد كرد و اگر زمين يك ساعت از حجّت خدا خالى بماند اهل خود را فرو مى برد،ولى آن حجّت خدا مردم را مى شناسد و مردم او را نمى شناسند همان طور كه يوسف مردم را مى شناخت ولى آنان او را نمى شناختند سپس اين آيه را تلاوت فرمود يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (2) ،يس:30):چه حسرتى بندگان را كه هيچ فرستاده براى آنان نيامد مگر آنكه او را مسخره ميكردند.

3-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ او گفت:حديثد.

ص: 159


1- در النهايه:مادۀ(نوم)گويد:در حديث علىّ عليه السّلام است كه آن حضرت بياد آخر زمان و فتنه هايش افتاد سپس فرمود:بهترين اهل آن زمان هر مؤمنى است كه نومه باشد بر وزن همزه يعنى كسى كه بيادش نباشند و اعتنايش نكنند و گفته شده كه معنايش كسى است كه در اجتماع بد و بدان را نشناسد و گفته شده كه نومه(با حركت واو)بمعناى پر خواب است و اما آنچه بمعناى از ياد رفته در اجتماع است آن(نومه)با سكون واو است و از قبيل اول است حديث ابن عبّاس كه بعلىّ عليه السّلام عرض كرد:نومه چيست؟فرمود:كسى كه بهنگام فتنه خاموش است و چيزى از او بروز نكند.
2- سوره 36 - آیه 30

كرد ما را احمد بن محمّد دينورىّ،او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن كوفىّ از عميره دختر اوس او گفت:حديث كرد مرا جدّم حصين بن عبد الرحمن (1)از پدرش و او از جدّش عمرو بن سعد و او از):

امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام كه آن حضرت روزى بحذيفه بن يمان فرمود:اى حذيفه بمردم آنچه را كه نمى دانند:(نمى فهمند)مگو كه طغيان ميكنند و كافر ميشوند كه پاره اى از دانش ها سخت است و بارى است سنگين كه اگر بر كوههايش نهى از كشيدن آن ناتوانند همانا بهمين زودى دانش با اهل بيت انكار خواهد شد و باطلش خواهند پنداشت و بازگويانش كشته خواهند شد و با كسى كه دانش ما را بخواند بد رفتارى خواهد شد از راه ظلم و حسد بر آنچه خداوند بعترت وصى يعنى وصى پيغمبر تفضّل فرموده است.

اى فرزند يمان همانا كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله آب دهان خود را بدهان من انداخت و دست اش را بر سينۀ من كشيد و عرض كرد بار الها خليفۀ مرا و وصى مرا و پرداخت كنندۀ قرض مرا و بجا رسانندۀ وعده و امانت مرا و ولىّ مرا و ياور مرا عليه دشمن تو و دشمن من،و زدايندۀ غبار اندوه از چهرۀ مرا عطا فرما آنچه را كه بآدم عطا فرموده اى از دانش و آنچه را كه بنوح عطا فرموده اى از برد بارى و آنچه را كه بابراهيم داده اى از اولاد پاك و بزرگوارى و آنچه را كه عطا فرموده اى بايّوب از شكيبائى در بلا و گرفتارى و آنچه را كه عطا فرموده اى بداود از پايدارى در نبرد با همگنان و آنچه را كه عطا فرموده اى بسليمان از فهم.

بار الها چيزى از دنيا را از ديدگاه على پنهان مدار تا همۀ دنيا را در پيش ديدگان او مانند سفرۀ كوچكى كه در جلوش گسترده باشد قرار دهى. بار الها دليرى موسىت.

ص: 160


1- در بعضى از نسخه ها چنين است:(از غمره دختر اوس كه گفت:حديث كرد مرا جدم حصين از عبد الرّحمن و او از پدرش-تا آخر)و روشن نشد كه نام اين زن غمره است يا عميرة ولى ظاهرا جدّش همان حصين بن عبد الرحمن بن عمرو بن سعد بن معاذ اشهلى است كه در التقريب و التهذيب عنوان شده است.

را باو عطا كن و در نسل او قرار بده كسى را كه شبيه عيسى عليه السّلام باشد.بار الها تو خليفۀ منى بر او و بر عترت و ذريّۀ[پاك]و پاكيزه اش،عترتى كه تو از آنان پليدى [و نجاست]را برده اى و بر خورد شياطين را از آنان برگردانده اى.بار الها اگر قريش در بارۀ او ستم كند و ديگرى را بر او مقدّم بدارد او را بمنزلۀ هارون از موسى قرار بده هنگامى كه موسى[از نزد هارون]غايب گشت.

سپس مرا فرمود:اى علىّ چقدر در ميان فرزندان با فضيلت تو-[چقدر از فرزندان با فضيلت تو]باشند كه كشته شوند و مردم هم چنان ايستاده و بى تفاوت تماشا كنند زشت باد امّتى كه به بيند فرزندان پيغمبرش بستم كشته ميشوند و آنان بى تفاوت باشند[كمك نكنند]همانا كشنده و كسى كه دستور كشتن بدهد و كسى كه به بيند و بى تفاوت باشد همگى در گناه و لعنت برابر و شريكند.

اى پسر يمان،قريش نسبت به بيعت علىّ و ولايت او سينه هايشان گشوده نگردد و دلهايشان راضى نشود و زبانشان روان نگردد مگر از روى بى ميلى و كورى و زبونى.

اى پسر يمان،بزودى قريش علىّ را بيعت ميكند و سپس بيعت را ميشكند و با او بجنگ و ستيز بر ميخيزد و نسبت هاى بزرگ باو ميدهد و پس از علىّ زمام كار را حسن بدست ميگيرد و بيعت او هم شكسته مى شود سپس حسين بولايت ميرسد و امّت جدش او را ميكشند.

اى لعنت بر امّتى كه پسر دختر پيغمبر خودش را بكشد و چنين امّتى عزيز مباد،و لعنت بر پيشاهنگش،و بر كسى كه كارهاى فاسق امّت را ترتيب ميدهد.

سوگند بآن كه جان على در دست اوست اين امّت پس از آنكه فرزندم حسين كشته شود همواره در گمراهى و ستم و كجروى و تعدّى و اختلاف در دين و تغيير و تبديل احكام خدا كه در قرآن است و در ظاهر نمودن بدعتها و باطل ساختن سنّت ها و اختلال و قياس هاى شبهه ناك (1)و ترك دستورات صريح قرآن خواهند بود تا آنكهك.

ص: 161


1- در بعضى از نسخه ها(و احتيال و قياس مشتبه)است يعنى:حيله و قياس شبهه ناك.

از اسلام بيرون روند و در كورى و سرگردانى و گمراهى داخل شوند.

اى بنى اميّه تو را چه شده است؟اى بنى اميه هرگز هدايت نشوى.اى بنى عبّاس تو را چه شده است؟اى مرگ بر تو كه در ميان بنى اميّه بجز ستمگر نيست، و در ميان بنى عبّاس بجز متجاوزى كه با گناهان بر خدا تمرّد كند كسى نيست كشندگان فرزندان منند و پرده دران حرمت من،پس هميشه اين امّت را ستمكاران تشكيل خواهند داد كه بر حرام دنيا همچون سگان با يك ديگر بستيزند و در درياهاى هلاكت ها و گودالهاى خون فرو خواهند رفت تا آنگاه كه غايب شونده از فرزندان من از چشم مردم پنهان گشته و مردم بجوش و خروش افتادند كه آيا او در دسترس نيست؟يا آنكه كشته شده است؟يا آنكه از دنيا رفته است؟ در اين هنگام چهرۀ فتنه نمودار شود و بلا فرود آيد و آتش جنگ قبيله اى زبانه كشد مردم در دينشان تند روى كنند و همگى يك صدا شوند بر اينكه حجّت از ميان رفته و امامت باطل شده است و در آن سال حاجيان چه شيعۀ علىّ و چه ناصبى بدان منظور بحجّ روند كه از يادگار گذشتگان خبرى بگيرند ولى نه اثرى از او مى بينند و نه خبرى و بازمانده اى از او مى شناسند.

چون چنين شود شيعۀ علىّ از دشمنان خود فحش ها ميشنود و بدكاران و تبهكاران در گفت و شنودى كه با شيعيان دارند پيروز ميشوند تا آنجا كه امّت،حيران و سرگردان و وحشت زده مى شود و اين سخن بر سر زبانها فراوان گفته مى شود:كه حجّت از ميان رفت و امامت باطل شد.ولى به پروردگار علىّ سوگند كه همان وقت حجّت امّت بر پا است و در كوچه هايش رفت و آمد ميكند و بخانه ها و كاخهايش داخل مى شود و در خاور و باختر بگردش است سخن مردم را ميشنود و بر جماعت شان سلام ميكند مى بيند و ديده نمى شود تا وقت و وعده اش فرا رسد و منادى از آسمان ندا دهد (هان كه امروز روز شادى فرزندان و شيعيان علىّ است).

و در اين حديث عجائبى است و شواهدى بر حقّانيت آنچه اماميّه بآن معتقد

ص: 162

و متديّن است و سپاس خداى را،از جملۀ آنها اينكه فرموده است:تا آنگاه كه غايب شونده از فرزندانم از چشم مردم پنهان گشته)آيا اين،اشاره بهمين غيبت نيست؟ و بر صحّت گفتار كسى كه اعتراف بر غيبت دارد و بامامت صاحب غيبت متديّن است گواه نيست؟سپس فرموده است:(و مردم بجوش و خروش افتند كه آيا او در دسترس آنان نيست يا آنكه كشته شده است و يا آنكه از دنيا رفته است و همگى ميگويند كه حجّت از ميان رفت و امامت باطل شد).

آيا اين فرمايش با همان كه الان همۀ مردم بر آنند و گفتار اماميّه را در بارۀ وجود صاحب غيبت(امام زمان)تكذيب ميكنند موافق نيست؟در صورتى كه وجود آن حضرت محقق است گرچه ما او را نه بينيم و ديگر آنكه فرموده است:(حاجيان آن سال براى جستجو ميروند)و همين كار را كردند ولى اثرى از او نديدند.

و فرموده است:(اين هنگام دشمنان شيعه بشيعه ناسزا گويند و اشرار و فاسقان در گفت و شنودشان بر شيعه پيروز ميشوند)يعنى در گفت و شنود ظاهرى كه ميگويند:

پس امام شما كجا است؟بما نشانش دهيد،و ناسزاشان گويند و بخاطر اينكه شيعيان بوجود امامى معتقدند كه از ديدۀ جهان پنهان است و دشمنانشان را بشخصى كه غايب است حواله ميدهند شيعيان را بنقص و ناتوانى و نادانى نسبت ميدهند و همين نسبت است كه فحش و ناسزا بآنان است پس شيعيان بحسب ظاهر در نزد اهل غفلت و كوردلان پاسخى ندارند و همين فرمايش امير المؤمنين در اينجا گواه است كه شيعيان راست ميگويند و مخالفين شان در جهل و عناد باحقّ اند.

سپس آن حضرت به پروردگار خود سوگند ياد كرده و فرموده است:(به پروردگار علىّ قسم كه همانوقت حجّت خدا در زمين بر پا است و در كوچه ها در رفت و آمد است بخانه ها و كاخهايش داخل مى شود و در خاور و باختر گردش ميكند سخن مردم را ميشنود و بر جماعتشان سلام ميكند او مى بيند ولى ديده نميشود).

آيا اين پيش گوئى موجب آن نيست كه شكّ در بارۀ امام عليه السّلام از ميان

ص: 163

برود و باعث آن گردد كه ما معتقد شويم بر وجود او و بصحّت آنچه در حديث پيش از اين حديث ثابت شد كه فرمود:(بطور مسلّم زمين از حجّت خدا خالى نمى ماند ولى خداوند،مردم را بخاطر ستم و جورشان و بواسطۀ اسراف بر خودشان از ديدار او كور ميكند).

سپس يوسف را بعنوان مثال ذكر كرد كه امام عليه السّلام عينا و شخصا وجود دارد ولى در آن زمان مى بيند و ديده نميشود چنانچه امير المؤمنين فرمود كه تا روز و وقت وعده و نداى منادى از آسمان برسد بار الها تو را ستايش و سپاس ميكنيم بر نعمتهائى كه از شماره بيرون است و بر منّت هائى كه قابل جبران نيست و از تو ميخواهيم كه ما را با رحمت خود بر اين هدايتى كه در اختيار ما گذاشته اى ثابت- قدم بدارى.

4-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را احمد ابن محمّد دينورىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن كوفىّ (1)او گفت:حديث كرد ما را عميره دختر اوس (2)او گفت:حديث كرد مرا جدّم حصين بن عبد الرّحمن از عبد اللّه بن ضمره (3)و او از كعب الاحبار (4)كه گفت:

چون روز رستاخيز شود مردم بر چهار صنف بمحشر مى آيند:صنفى سواره و صنفى پياده و صنفى وارونه و سر بزير و صنفى در حالى كه بصورت هاشان افتاده اندب)

ص: 164


1- ظاهرا او همان ابن فضّال تيملى معروف باشد.
2- در بعضى از نسخه ها(غمرة دختر اوس)است و هيچ كدام از اين دو نام را در جايى نديده ام.
3- عبد اللّه بن ضمرۀ سلولى مردى است ثقه و در التقريب است كه عجلى او را توثيق كرده است.
4- كعب الاحبار بن ماتع حميرى است كه كنيه اش ابا اسحاق است و نيز ثقه است (التقريب)

و كر و لال و كور و ديوانه وار نه كسى با آنان سخنى گويد و نه اجازه بآنان داده مى شود كه عذر كردارهايشان را بخواهند آنان كسانى هستند كه آتش چهره هاى آنان را كباب ميكند و آنان در آتش زشت رويانند.

بكعب گفته شد:اى كعب آنان كه بصورت هايشان افتاده اند و در چنان حالند كيانند؟كعب گفت:آنان در گمراهى و ارتداد و پيمان شكنى بوده اند،چه بد چيزى كه براى خودشان از پيش فرستادند،هنگامى كه خدا را ملاقات كنند در حالى كه با خليفه شان و وصى پيغمبرشان و دانشمندشان و آقاشان و برترشان جنگ كرده اند،و با كسى كه آن روز پرچمدار است و صاحب حوض است و مايۀ اميد و اميد بخش در آن جهان است،و نشانه اى كه هرگز گم نام نمى ماند،و راه روشنى كه هر كس از آن راه بكنار رفت هلاك شد و در آتش سرنگون گرديد،به پروردگار كعب سوگند كه اين شخص همان علىّ است كه از همه دانشمندتر و در اسلام از همه پيش قدم تر (1)و در حلم و بردبارى از همه بيشتر است.

شگفت كعب از آن كس است كه غير علىّ را بر علىّ مقدّم شمرد.(بارى) و از نسل(اين)عليست ان مهدى قائمى كه زمين را بزمين ديگرى مبدّل سازد، و عيسى بن مريم بوجود او بانصاراى روم احتجاج كند،آرى قائم مهدى از نسل علىّ است و از حيث خلقت و اخلاق و قيافه و هيبت شبيه ترين مردم است بعيسى خداوند آنچه را كه بهمۀ انبياء عطا فرموده است باو عطا فرمايد و بيشتر و برتر،همانا از براى قائم كه از فرزندان علىّ است غيبتى است مانند غيبت يوسف و بازگشتى است همچون بازگشت عيسى بن مريم و پس از آنكه مدّتى غايب شد ظاهر مى شود در وقتى كه ستارۀ سرخ طلوع كرده و زوراء كه شهر«رى»است ويران شده و مزورة كه بغداد است فرو رفته و سفيانى خروج نموده و جنگ ميان اولاد عباس و جوانان ارمنيّةت.

ص: 165


1- تقدّم اسلام علىّ(ع)مورد قبول همۀ مورّخين است جز اينكه بعضى از مغرضين و يا نادانان گفته اند كه چون سنّ آن حضرت كم بود اسلامش قابل توجّه نيست.

و آذربايجان درگرفته باشد و آن جنگى است كه هزاران هزار كشته دارد هر كسى دست بر قبضۀ شمشير جواهر نشان دارد پرچم هاى سياه بر او در اهتزاز است آن همان جنك است كه با مرگ سرخ و طاعون خطرناك آميخته است.

5-(و بهمين سند از حصين بن عبد الرّحمن و او از پدرش و او از جدّش عمرو ابن سعد (1)روايت كرده است كه گفت):

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:رستاخيز بپا نميشود تا چشم دنيا از حدقه بيرون آيد و در آسمان سرخى مخصوصى پديد گردد و آن رمزى است از اشك حاملين عرش كه بر اهل زمين ميگريند تا آنكه در ميان مردم جمعى بهم رسند كه از دين نصيبى ندارند براى فرزند من دعوت ميكنند،و در حقيقت از فرزند من بيزارند اينان جمعى هستند پست فطرت و بى نصيب كه بر اشرار مسلّطند و فتنه انگيز ستمگران و مرگ آفرين حكمرانان،آنان در شهر كوفه پديد آيند،در پيشاپيش آنان مردى باشد سياه چهره و سياه دل و بى دين و بى نصيب و بى اصل و نسب و پست فطرت و بدخو كه در دامن مادران نابكار بزرگ شده و از بدترين نسل ها است كه خدا باران خود را از آنان دريغ دارد.

اين پيش آمد بسالى است كه غيبت كبرى فرزند غايبم اعلام مى شود (2)صاحبى.

ص: 166


1- گذشت كه او عمرو بن سعد بن معاذ اشهلى است و چون در نسخۀ علاّمۀ مجلسىّ بغلط عمر بن سعد نوشته شده بود شارح خبر گمان كرده است كه او عمر بن سعد بن ابى وقّاص است و از اين رو گفته است(كه اين خبر با آنكه تصحيف شده و الفاظش نيز بغلط ضبط شده است و سندش به بدترين خلق خدا عمر بن سعد ميرسد با اين همه آن را از آن جهت نقل كردم كه از امام قائم خبر ميدهد تا معلوم شود كه دوست و دشمن بر وجود آن حضرت متفقند)با اينكه عمر بن سعد در آن روز طفل نابالغى بوده و لياقت چنين خطاب را نداشته و لذا گاهى كه امير المؤمنين در دوران خلافتش كه بمناسبتى از او نام برده است از او تعبير به(جرو يعنى توله سگ)فرموده است.
2- عبارت روايت (في سنة اظهار غيبة المتغيّب من ولدى) است كه بغيبت كبرى ترجمه شد و اين معنا را از هيئت متغيّب استفاده كرديم كه بجاى آن غيبة الغائب من ولدى نفرموده است و كثرة المبانى تدلّ على كثرة المعانى.

پرچم سرخ و بيرق سبز است وه كه چه روزى است مر نوميدان را آن روز ميان اين دو شهر«انبار»و«هيت».آن روز روز مصيبت بزرگ براى كردها و خوارج (1)خواهد بود،روز ويرانى كاخ فرعونها و جايگاه ستمگران و فرمانداران ظالم است،و روز خرابى ما در شهرها و همرديف شهر عاد(يا شهر ننگ)است و اى عمر بن سعد اين شهر بپروردگار علىّ سوگند شهر بغداد خواهد بود.

اى لعنت خدا بر گنهكاران از بنى اميه و بنى عبّاس خائنانى كه پاكان از فرزندان مرا مى كشند و حق مرا كه بر آنان دارم ملاحظه نمى كنند و در آنچه بحريم من روا ميدارند از خدا نميترسند،همانا روزى در انتظار بنى عبّاس است بسيار سخت كه در آن روز همچون زن باردار فرياد بر آرند واى بحال شيعۀ اولاد عباس از جنگى كه در فاصلۀ نهاوند و دينور روى ميدهد و آن جنگ فقراء شيعۀ علىّ است كه به پيش آهنگى مردى از همدان خواهد بود همنام با پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و داراى اخلاق معتدل و خوش خلق و خوش رنگ صداى ترس آورى دارد،و مژگانهايش دراز،و گردنش بلند،و ميانۀ زلفش از هم باز،و دندانهاى پيشين با فاصله،سوار بر اسبش هم چون ماه شب چهارده كه در تاريكى ميدرخشد همراه با جمعيتى كه بهترين جمعيتها باشند،كه پناه بدين برده اند،و بآن تقرّب بخدا جسته اند و متديّن بآن دين گشته اند، آنان قهرمانانى هستند از عرب كه خود را آن روز بآن جنگ سخت و شكست دهنده ميرسانند و با دشمنان ميجنگند آن روز براى دشمن روز مصيبت و بيچاره گى است.

در اين دو حديث از غيبت و صاحب غيبت بمقدار كافى ياد شده است و از براى كسى كه جوياى حقيقت باشد شفا بخش و بر اهل انكار و عناد حجّت را تمامد.

ص: 167


1- عبارت متن(شراة)است و از آنرو بخوارج ترجمه شد كه آنان چنين مى پندارند كه جان خود را برضاى خدا فروخته اند.

كرده است و در حديث دوّم بجمعيّتى اشاره شده است كه از پيش چنين جمعيّتى شناخته نشده و فقط بسال تقريبى 260 و همان حدود بر انگيخته خواهد شد چنانچه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:بساليكه غيبت كبرى بمردم اعلام خواهد شد و همان طور شد كه امير المؤمنين توصيف كرد و خصوصيات آن گروه و صفت كسى كه پرچمش را بدست ميگيرد بيان فرمود.

اگر هوشمند اهل دلى(چنانچه خداى تعالى فرموده است أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ (1) :(يا گوش فرا دهد در حالى كه شاهد باشد)در اين اشاره،تأمل كند نيازى به تصريح نخواهد داشت از خداى رحيم خواستاريم كه با رحمت خودش بما توفيق وصول بحقيقت را عنايت فرمايد.

6-(خبر داد ما را سلامة بن محمّد او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن داود او گفت:حديث كرد ما را احمد بن حسن از عمران بن حجّاج و او از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از محمّد بن ابى عمير و او از محمّد بن اسحاق و او از اسيد بن ثعلبه و او از امّ هانى كه گفت):

ابى جعفر محمّد بن على امام باقر عليه السّلام را عرض كردم معناى آيۀ شريفۀ:

فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ (2) (پس قسم نميخورم بچيزهائى كه خود را بتأخير مياندازند) چيست؟فرمود:اى امّ هانى مقصود امامى است كه خود را از مردم كنار ميكشد تا مردم ندانند او كجا است بسال 260 (3)سپس همچون ستاره اى كه در شب تار فروزان است نمايان گردد اگر آن زمان را درك كنى چشمت روشن خواهد شد.

مترجم گويد:خنّس جمع خانس است از خنس بمعناى تأخير و دور افتادن است و مقصود از آن در آيۀ شريفه ستارگانند كه بروز ديده نميشوند و بشب هويدا و نمايانند و در اين روايت به امامى كه از مردم دور باشد و غايب شود تفسير شده است و جمع بودنش يا باعتبار همۀ اوصيا است و يا آنكه از باب تعظيم است و يا آنكهت.

ص: 168


1- سوره 50 - آیه 37
2- سوره 81 - آیه 15
3- سال وفات امام حسن عسكرى است.

امام عليه السّلام تشبيه كرده است امام غايب را بستارگان كه بنا بر اين معنى تشبيه است نه تفسير.

(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب از علىّ بن محمّد و او از جعفر بن محمّد و او از موسى بن جعفر بغدادىّ و او از وهب بن شاذان و او از حسن بن ابى الربيع همدانىّ كه گفت:حديث كرد ما را محمّد بن اسحاق از اسيد بن ثعلبه و او از امّ هانى)مانند همين روايت را نقل كرده است فقطّ بجاى كلمۀ(كالشّهاب الواقد)كلمۀ(كالشهاب يتوقد)است يعنى ستاره در شب تاريك ميدرخشد.

7-(محمّد بن يعقوب از جمعى از رجالش روايت ميكند و آنان از سعد بن عبد اللّه و او از احمد بن حسن و او از عمر بن يزيد و او از حسن بن ابى ربيع همدانىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن اسحاق از اسيد بن ثعلبه و او از امّ هانى كه گفت):

ابى جعفر محمّد بن علىّ امام باقر را ملاقات كردم و از آن حضرت معناى اين آيه را پرسيدم: فَلا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ اَلْجَوارِ الْكُنَّسِ (1) يعنى پس سوگند ياد نميكنم بچيزهائى كه بتأخير مى افتد و سيّاراتى كه پنهان مى شود،فرمود:امامى است كه خود را در زمان خودش بكنار ميكشد هنگامى كه مردم را اطلاعى از او بدست نباشد بسال 260 سپس همچون ستارۀ فروزان در شب تار نمايان مى شود اگر آن روزگار را درك كردى چشمت روشن خواهد شد.

8-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را احمد بن مابنداذ (2)او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن مالك (3)او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن سنان از كاهلىّ (4)ت.

ص: 169


1- سوره 81 - آیه 15
2- در بعضى از نسخه ها(محمّد بن مابندار)است.
3- گويا او ابو جعفر بن محمّد بن مالك باشد.و در بعضى از نسخه ها بجاى محمّد بن مالك(احمد بن هلال)است.
4- مقصود عبد اللّه بن يحيى كاهلى است چنانچه در كافى در كتاب ايمان و كفر باب التراحم و التعاطف تصريح كرده است.

و او از):

ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه فرمود:با همديگر پيوند و نيكوكارى و مهربانى داشته باشيد سوگند بخدائى كه دانه را شكافت و آدميزاد را آفريد روزى فرا رسد كه يكنفر از شما نتواند محلّى بيابد كه دينارى و يا درهمى از مال خودش در آنجا مصرف كند-يعنى در زمان ظهور امام قائم محلّى يافت نميشود كه مصرف پول باشد چون همگى مردم از فضل خدا و فضل ولى او بى نياز ميشوند-، عرض كردم كى چنين خواهد شد؟فرمود:هنگامى كه امام خودتان را از دست بدهيد و بهمين حال بمانيد تا آنگاه كه بر شما نمايان شود همچون خورشيد كه سر برزند در حالى كه در كمال يأس و نوميدى بوده باشيد پس مبادا شكّ و ترديدى داشته باشيد و شكّ را از خود دور سازيد،من شما را بر حذر داشتم پس شما نيز بر حذر باشيد،و من از خداوند توفيق و ارشاد شما را خواستارم.

بيننده راست كه در اين نهى از شكّ در صحّت غيبت غائب عليه السّلام و صحّت ظهورش نيكو بنگرد و در اينكه پس از نهى از شكّ در غيبت ميفرمايد «من شما را بر حذر داشتم پس بر حذر باشيد»يعنى از شكّ،پناه بخدا ميبريم از شكّ و ريب و از پيمودن راهى كه بهلاكت ميكشاند و از خدا ميخواهيم كه بمنّت و قدرتش ما را در راه هدايت و پيمودن بهترين راه ثابت قدم فرمايد راهى كه ما را بهمراه برگزيدگان از نيكانش بكرامت ميرساند.

[مصحّح گويد:از جملۀ:يعنى در زمان ظهور...تا بى نياز ميشوند گفتۀ مؤلّف است و اينكه مؤلّف فرموده است از فضل خدا بى نياز ميشوند معنايش روشن است.

و امّا معناى اينكه از فضل وليّش بى نياز شوند آنست كه در اثر تربيت آن حضرت آنچنان اصول عدالت اجتماعى رعايت مى شود كه در آمد سرانه بالا ميرود و همۀ افراد اجتماع از مواهب اوّليۀ زندگى برخوردار ميشوند و مستمند و بيچاره اى يافت نميشود كه براى رفع نياز او پولى خرج شود.

ص: 170

در اينجا ذكر روايتى مناسب است كه كراجكىّ در كنز الفوائد آورده است و آن اينكه:ابو حنيفه با امام صادق عليه السّلام غذائى خورد،و چون امام دست از غذا كشيد فرمود

الحمد للّه ربّ العالمين بار الها اين نعمت از تو و از رسول تو است.ابو حنيفه عرض كرد:با خدا شريك قرار دادى؟حضرت فرمود:واى بر تو خدا در قرآن ميفرمايد وَ ما نَقَمُوا إِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ (1) يعنى (آنان اعتراضى جز اين نداشتند كه خدا و رسولش آنان را از فضل خود بى نياز كرده بودند)و در جاى ديگر ميفرمايد وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ (2) يعنى(اگر آنان بآنچه خدا و رسول بآنان داده است راضى ميبودند و ميگفتند خدا ما را بس است بزودى خدا و رسولش از فضل خود بما خواهند داد)ابو حنيفه گفت:بخدا قسم گوئى من اين دو آيه را از قرآن هرگز نخوانده بودم و نشنيده بودم مگر همين الآن] 9-(خبر داد ما را عبد اللّه بن يونس او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرىّ از احمد بن علىّ حميرى و او از حسن بن ايّوب و او از عبد الكريم بن عمر و خثعمى و او از محمّد بن عصام او گفت:حديث كرد مرا مفضّل بن عمر گفت):

در محضر ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام بودم و كس ديگر نيز با من بود بما فرمود:مبادا مشهور كنيد-يعنى نام قائم عليه السّلام را-و بنظر من مخاطب آن حضرت ديگرى بود نه من.

پس فرمود:اى ابا عبد اللّه مبادا مشهور كنيد بخدا سوگند بطور حتم مدّت زمانى غايب خواهد شد و نامش از زبانها خواهد افتاد تا آنجا كه گفته شود مرد؟ يا هلاك شد؟آيا كدام بيابان را پيمود؟و ديدگان مؤمنين بر فراقش اشكها خواهد ريخت،و مردم همچون كشتى كه در دست امواج خروشان دريا زير و رو مى شود زير و رو خواهند شد تا آنكه نجات نيابد مگر آن كسى كه خداوند پيمان از او گرفته و ايمان را در دل او نوشته و او را بواسطۀ روحى كه از جانب خدا است تأييد كرده

ص: 171


1- سوره 9 - آیه 74
2- سوره 9 - آیه 59

باشد و بطور حتم بايد دوازده پرچم نامعلوم برافراشته شود كه شناخته نشود كداميك از كدام است.

مفضّل گويد:من گريستم،بمن فرمود چرا گريستى؟عرض كردم:من بفدايت چگونه نگريم و شما ميفرمائيد دوازده پرچم نامعلوم برافراشته شود كه مشخّص نيست كداميك از كدام است.گويد:آن حضرت به شكافى كه در ديوار خانه بود و آفتاب از آنجا بمجلس اش مى تابيد نگاه كرد و فرمود:اين آفتاب است كه ميتابد؟ عرض كردم آرى فرمود:بخدا قسم كه امر ما از اين آفتاب،تابنده تر و روشن تر است.

[شرح:اينكه حضرت(ع)فرمود(شناخته نشود كداميك از كدام است) ظاهرا معنايش آن نيست كه حقّ از باطل شناخته نميشود يعنى حقّى در ميان آنها هست ولى تميزى از باطل ندارد بلكه معنايش آن است كه در بطلان،هيچ كدام از همديگر امتياز ندارند و همگى مانند هم باطلند نظير روايتى كه مفيد«ره»در ارشادش از ابى خديجه سالم بن مكرم و او از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:

لا يخرج القائم حتى يخرج اثنا عشر من بنى هاشم كلهم يدعو الى نفسه امام قائم خروج نميكند تا آنكه دوازده نفر از بنى هاشم خروج كنند كه همگى دعوت بخويشتن كنند].

10-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك و عبد اللّه بن جعفر حميرىّ هر دو گفتند:حديث كرد ما را محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب و محمّد بن عيسى و عبد اللّه بن عامر قصبانىّ همگى از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از محمّد بن مساور و او از مفضّل بن عمر جعفى كه گفت):

شنيدم شيخ-يعنى ابا عبد اللّه-عليه السّلام ميفرمود:مبادا مشهور كنيد، بخدا قسم حتما مدّتى از روزگارتان را پنهان خواهد بود و از يادها خواهد رفت تا آنكه گفته شود:او مرد؟هلاك شد؟كدام بيابان را پيمود و چشمهاى مؤمنين بر او اشكها خواهد ريخت و همچون زير و رو شدن كشتى در ميان امواج دريا زير و رو خواهند شد و نجات نخواهد يافت مگر آن كس كه خداوند از او پيمان گرفته باشد

ص: 172

و ايمان را در دلش نوشته و او را بروحى كه از جانب او است تأييد كرده باشد و حتما دوازده پرچم نامعلوم برافراشته شود كه مشخّص نباشد كدام از كدام است.

گويد:من گريستم و سپس عرض كردم:ما چه بكنيم؟فرمود:اى ابا عبد اللّه و سپس بآفتابى كه بسكّوى خانه تابيده بود نگاه كرد و فرمود:اين آفتاب را مى بينى؟ عرض كردم:آرى،فرمود امر ما از اين آفتاب روشن تر است.

(محمّد بن يعقوب كلينىّ از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد و او از عبد الكريم و او از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از محمّد بن مساور و او از مفضّل ابن عمر نقل ميكند):

مانند همين روايت را جز آنكه ميگويد:(و حتما سالها از روزگار شما را پنهان خواهد بود).

خداوند شما را بيش از پيش هدايت فرمايد نمى بينيد اين نهى از افشاء نمودن نام امام غائب را كه فرموده است:(مبادا مشهور كنيد)و اينكه فرموده است:(حتما مدّتى از روزگار شما را غايب خواهد بود)و از يادها خواهد رفت تا آنكه گفته شود مرد؟هلاك شد؟كدام بيابان را پيمود؟و چشمهاى مؤمنين بر او اشك ريز خواهد گرديد و همچون كشتى در امواج دريا زير و زبر خواهند شد.

مقصود آن حضرت از اين سخن ها گرفتاريهاى گمراه كنندۀ هولناكى است كه براى شيعه رخ ميدهد و مذهب هاى باطلى كه از شيعه جدا مى شود و موجب تحيّر و سرگردانى است و پرچمهاى نامعلوم كه برافراشته مى شود يعنى از مدّعيان امامت كه از اولاد ابى طالب در هر زمانى خروج ميكنند و بدنبال رياست هستند.

و اينكه فرمود(پرچم مشتبه)از آن جهت است كه پرچم از آن كسى خواهد بود كه از اين خاندان است از كسانى كه مدّعى امامت گردد و امام نباشد و چون باين خاندان نسبت دارد امر بر مردم مشتبه مى شود و ضعيفان از شيعه و غير شيعه گمان ميكنند كه آنان بر حقّند زيرا از خاندان حقّ و صدق اند در صورتى كه چنين

ص: 173

نيست زيرا خداى عزّ و جلّ اين امر را(كه جان عدّه اى از آنان كه امام نيستند و هيچ گونه صلاحيّت امامت هم ندارند ولى از اهل بيتند و در اينكه بدنبال مقام امامتند بى شكّ، گنهكارند.و جان عدّه اى از پيروان شان كه بگمان و فريب بدنبال آنان افتاده اند در اين راه از دست خواهد رفت)در انحصار صاحب حقّ و معدن صدق قرار داده است و همان كسى كه خداوند او را براى همين كار قرار داده و هيچ كس را در اين كار شريك او نكرده و جز او كسى را از اهل عالم نرسد كه ادّعاى اين امر كند و يا اينكه فتنه ها رخ ميدهد و مذاهب گوناگون بهم ميرسد و دلها متزلزل مى شود و سخن مختلف و رأيها پراكنده مى شود و منحرفين،از راه راست منحرف ميشوند ولى خداوند مؤمنين را بر نظام امامت و حقيقت امر و نگهدارى آن ثابت قدم نگاه ميدارد و فريب درخشندگى سراب و برقهاى فريبا را نمى خورند و با گمان هاى دروغين همراهى نميكنند تا آنگاه كه بدون تبديل و تغيير بصاحب امر عليه السّلام به پيوندند و افرادى كه پيش از ظهور از دنيا ميروند بدون آنكه شكّ و ترديدى داشته باشند وفات ميكنند و مقام و منزلت هر كس بفراخور حالش باو داده مى شود و در دنيا و آخرت در مرتبۀ خودش قرار ميگيرد.از خداوند جلّ اسمه خواستاريم كه بما پايدارى عنايت فرمايد و دانش ما را روز افزون گرداند كه او بخشنده ترين عطاكنندگان و بزرگوارترين سؤال شده گان است.

(فصل) 11-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ-رحمه اللّه-از علىّ بن محمّد و او از حسن بن عيسى بن محمّد بن علىّ بن جعفر و او از پدرش و او از جدّش و او از علىّ بن جعفر و او از برادرش):

موسى بن جعفر عليه السّلام كه فرمود:هنگامى كه پنجمين فرزند از هفتمين گم شود خدا را خدا را در دينتان كه مبادا شما را از دين بيرون برند كه صاحب اين امر را بناچار غيبتى خواهد بود تا آنجا كه از افرادى كه معتقد باين امراند از اعتقاد باز گردند

ص: 174

و اين غيبت فقط آزمايشى است از جانب خداوند كه خلق را بدان مى آزمايد و اگر پدران و نياكان شما دينى را درست تر از اين دين ميدانستند از آن دين پيروى مى كردند.

عرض كردم:اى آقاى من پنجمين از اولاد هفتمين كيست؟فرمود:پسرك من خردهاى شما از دريافت اين مطلب كوچكتر است و برداشت اين معنا به پندارهاى شما نمى گنجد ولى اگر زنده مانديد آن روز را خواهيد ديد.

12-(خبر داد ما را ابو سليمان احمد بن هوذۀ باهلىّ او گفت:حديث كرد ما را ابراهيم بن اسحاق نهاوندى بسال 273 او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن حمّاد انصارى بسال 229 از ابى الجارود و او از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه آن حضرت مرا فرمود:اى ابا الجارود هنگامى كه فلك آنقدر بچرخد كه بگويند:مرد؟يا هلاك شد؟و كدام بيابان را پيمود؟ و آنكه در جستجوى او است گويد كى چنين خواهد شد و حال آنكه استخوانهايش نيز پوسيد در اين هنگام باميد او باشيد و چون شنيديد كه ظهور كرده است خود را بر روى يخ كشان كشان هم كه شده است بخدمتش برسانيد.

13-(خبر داد ما را محمّد بن همّام-رحمه اللّه-او گفت:حديث كرد ما را حميد بن زياد از حسن بن محمّد بن سماعه و او از احمد بن حسن ميثمىّ و او از زائدة بن قدامة و او از بعضى از رجالش و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:حضرت قائم وقتى قيام ميكند مردم ميگويند چطور ممكن است؟و حال آنكه استخوانهايش هم پوسيده است.

14-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح الزّهرى از احمد بن علىّ حميرى و او از حسن بن ايّوب و او از عبد الكريم بن عمرو او از محمّد بن فضيل و او از حمّاد بن عبد الكريم جلاّب) كه گفت:

در محضر ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام سخن از حضرت قائم بميان

ص: 175

آمد فرمود:هنگامى كه آن حضرت قيام ميكند مردم ميگويند اين چگونه شدنى است و حال آنكه چندان و چندان سال است كه استخوانهايش پوسيده شده است.

15-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد بندنيجىّ او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى علوىّ عبّاسىّ از موسى بن سلاّم و او از احمد بن محمّد بن ابى نصر و او از عبد الرّحمن و او از خشّاب (1)و او از):

ابى عبد اللّه عليه السّلام و آن حضرت از پدرانش عليهم السّلام كه فرمود:رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:اهل بيت من هم چون ستارگان آسمانند كه چون ستاره اى فرو نشيند ستاره اى ديگر بر آيد تا آنجا كه چون ستاره اى طلوع كند و شما آن را با ديدگانتان ديديد و انگشت نمايش ساختيد فرشتۀ مرگ بيايد و او را ببرد و سپس شما در اين حال مدّت زمانى خواهيد ماند و فرزندان عبد المطّلب همگى يكسان خواهند گرديد كه معلوم نشود كدام از كدام است در اين هنگام ستارۀ شما نمايان شود پس خدا را سپاس گوئيد و او را بپذيريد.

16-(و خبر داد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد مرا جعفر بن محمّد ابن مالك و عبد اللّه بن جعفر حميرى آن دو گفتند:حديث كرد ما را محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب و محمّد بن عيسى و عبد اللّه بن عامر قصبانى همگى از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از خشّاب و او از معروف بن خربوذ و او از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه گفت شنيدم آن حضرت ميفرمود:رسول خدا فرموده است:اهل بيت من در اين امّت همچون ستارگان آسمانند كه چون ستاره اى فرو نشيند ستاره اى ديگر بر آيد تا آنگاه كه شما چشمها را بسوى ستاره اى كه سر زده است بدوزيد و انگشت نمايش كنيد فرشتۀ مرگ بيايد و او را ببرد و سپس مدّتى از روزگارتان اين چنين بمانيد كه ندانيد كدام از كدام است و همۀ فرزندانت.

ص: 176


1- از عبد الرّحمن مقصود:عبد الرّحمن بن ابى نجران است و از خشّاب مقصود:حجاج خشّاب است چنانچه در كمال الدّين بهر دو تصريح كرده است.

عبد المطّلب در اين باره يكسان شوند شما در چنين حالى باشيد كه ناگاه خداوند ستارۀ شما را بر آرد پس خدا را سپاس كنيد و امام را پذيرا شويد.

17-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را على بن ابراهيم بن هاشم از پدرش و او از حنان بن سدير و او از معروف بن خربوذ و او از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه فرمود:ما همچون ستارگان آسمانيم كه چون ستاره اى فرو نشيند ستاره اى بر آيد تا آنگاه كه با انگشت نشان دهيد و با ابروان اشاره كنيد خداوند ستارۀ شما را از شما پنهان كند و فرزندان عبد المطّلب يكسان شوند و شناخته نشود كدام از كدام است پس هر گاه ستارۀ شما بر آمد پروردگار خود را ستايش كنيد.

[مترجم گويد:مقصود از يكسان شدن فرزندان عبد المطّلب آنست كه مدّعيان مهدويّت و امامت كه از فرزندان عبد المطّلبند همگى يكسان ميشوند و هيچ كدام براى مدّعاى خود دليلى نتوانند آورد].

18-(حديث كرد ما را علىّ بن الحسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن يحيى (1)او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى از محمّد بن علىّ كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را عيسى بن عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن علىّ بن ابى طالب از پدرش و او از جدش و او از پدرش):

امير المؤمنين عليه السّلام كه فرمود:صاحب اين امر از فرزندان من همان است كه در باره اش گفته خواهد شد:مرد؟يا هلاك شد؟نه بلكه در كدام بيابان پا نهاد 19-(و بهمين سند از محمّد بن علىّ كوفىّ روايت است كه گفت:حديثم.

ص: 177


1- علىّ بن الحسين همان مسعودىّ معروف و يا علىّ بن بابويه است ظاهرا و محمّد بن يحيى همان محمّد بن يحيى عطّار قمّى است كه مشهور است و محمّد بن حسّان رازىّ عبارت است از ابو جعفر زينبى و يا زينى و محمّد بن علىّ كوفىّ يعنى ابو سمينۀ صيرفىّ كه در رجال عنوان شده است و او كتاب عيسى بن عبد اللّه بن محمّد هاشمى را روايت ميكند و او از پدرش عبد اللّه ابن محمّد و او از جد پدرش عمر بن على و او از امير المؤمنين عليه السّلام.

كرد ما را يونس بن يعقوب از مفضّل بن عمر كه گفت):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام را عرض كردم:نشانۀ قائم چيست؟ فرمود:هنگامى كه گردون آنقدر بگردد كه بگويند:مرد؟يا هلاك شد؟در كدام بيابان پا نهاد؟عرض كردم:فدايت شوم سپس چه مى شود؟فرمود:ظهور نميكند مگر با شمشير.

20-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را حميد بن زياد كوفى او گفت:حديث كرد ما را حسن بن محمّد بن سماعه از احمد بن حسن ميثمى و او از زائدة بن قدامه و او از عبد الكريم كه گفت):

در محضر ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام سخن از حضرت قائم بميان آمد فرمود:كى اين خواهد شد و حال آنكه چرخ گردون آنقدر نگرديده است كه گفته شود:مرد يا هلاك شد،كدام بيابان را پيمود؟عرض كردم چرخيدن گردون چيست؟فرمود اختلاف شيعه ميان خودشان.

[مترجم گويد:چرخيدن گردون كنايه از گذشت زمان است و آنچه در اين روايت معنى شده لازمۀ آن روزگار است كه حضرت تعبير بلازم فرموده است].

از مؤلّف:اين حديث ها احوالات گروه هائى را بيان ميكند كه انتساب بشيعه دارند و با جمعيّت اندكى كه بر امامت فرزند حسن بن علىّ عليهما السّلام پايدارند مخالفند زيرا اكثريّت آنان در بارۀ اين بازمانده عليه السّلام ميگويند:كجا است؟ و كى اين شدنى است؟و تا كى پنهان خواهد بود؟و اين تا كى ميتواند زنده بماند؟ در حالى كه آن حضرت هم اكنون هشتاد و چند سال دارد و بعضى از آنان معتقدند كه او مرده است و بعضى از آنان ولادتش را انكار نميكند و اصل وجودش را منكر است و كسيرا كه وجود او را تصديق ميكند بمسخره ميگيرد و بعضى از آنان اين مدّت را بعيد ميشمارد و اين زمان را طولانى مى انگارد و معتقد نيست كه خداوند در محيط قدرت و نفوذ سلطنت و قاطعيّت امر و تدبيرش ميتواند عمر ولىّ خود را بقدر برترين

ص: 178

مدّت عمرى كه بيكى از معاصرين و غير معاصرين داده طولانى سازد و پس از گذشت چنان زمان و بلكه بيشتر از آن ظاهر شود.

و ما از اهل زمان خود را فراوان ديديم كه صد سال و بيشتر عمر كرده است و هنوز با تمام نيرو و كمال عقل است،پس چگونه انكار ميكند كه خداوند حجّتش را بيش از اين عمر بدهد،و اين خود يكى از بزرگترين نشانه هاى قدرت الهى باشد كه از ميان همۀ اهل عصر تنها در حجّت خدا وجود داشته باشد زيرا او بزرگترين حجّت خدا است كه دين خدا را بر همۀ اديان پيروز خواهد كرد و بوسيلۀ او پليديها و ناپاكيها را شستشو خواهد داد.

گوئى در همين قرآن داستان ولادت موسى را نخوانده است كه چه بر سر زنان و كودكان آمد و آنان را كشته و سر بريدند تا آنكه گروه بسيارى از بين رفت مگر نگذارند قضاى الهى و امر حتمى خدا واقع شود ولى خداوند على رغم دشمنانش موسى را بوجود آورد و همان كس را كه بدنبال او در جستجو بود و كودكان را بخاطر او مى كشت و سر ميبريد سرپرست و تربيت دهندۀ او ساخت كه داستان بزرگ شدن موسى و بحدّ بلوغ رسيدن و فرار كردنش را كه چندين سال طول كشيد خداوند در قرآن بيان ميفرمايد تا هنگامى كه خداوند اجازۀ ظهورش را داده بود فرا رسيد و سنّت خدا كه از پيش نيز چنين بوده و تبديل بآن راه ندارد ظاهر گرديد.

اى صاحبان بصيرت عبرت بگيريد،و اى شيعيان نيكوكار بر آنچه خداوند شما را بر آن دلالت فرموده و بآن راهنمائى كرده است پابرجا باشيد و خدا را بر اين نعمت كه بشما ارزانى داشته و تنها شما را از آن بهره مند ساخته سپاسگزار باشيد كه خداوند سزاوار ستايش و سپاس است.

(فصل) 1-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را قاسم ابن محمّد بن حسن بن حازم،او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام ناشرىّ از

ص: 179

عبد اللّه بن جبله و او از فضيل[صائغ]و او از محمّد بن مسلم ثقفىّ و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود هنگامى كه مردم امام را گم كنند سالها خواهند ماند كه نفهمند كدام از كدام است سپس خداى عزّ و جلّ صاحب شان را براى آنان ظاهر كند.

2-(و بهمين سند از عبد اللّه بن جبله روايت ميكند و او از علىّ بن حارث ابن مغيره و او از پدرش كه گفت):

بامام صادق عرض كردم:آيا دوران فترتى پيش مى آيد كه مسلمانان در آن دوران امام خود را نشناسند؟فرمود:چنين گفته مى شود،عرض كردم پس ما چه بكنيم؟ فرمود:چون اين چنين شود امر نخستين را از دست مدهيد تا پايانش براى شما روشن شود.[شرح:«امر نخستين»يعنى قرآن و عترت.

و مترجم گويد:معناى اين حديث از تأمّل در حديث ذيل معلوم مى شود].

3-(و بهمين سند از عبد اللّه بن جبلة و او از محمّد بن منصور صيقل و او از پدرش منصور نقل ميكند كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:هر گاه صبح و شام كردى و امامى را از آل محمّد در آن وقت نديدى همان كس را كه دوست ميداشتى دوست بدار و همان را كه دشمن ميداشتى دشمن بدار و با هر كس كه پيوند ولايت داشتى داشته باش و صبح و شام منتظر فرج باش.

(و خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد و او از ابن فضّال و او از حسن بن علىّ عطّار و او از جعفر بن محمّد و او از منصور و او از كسى كه نامش را گفت و او از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام مانند همين حديث را) (1).

4-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بنث.

ص: 180


1- كافى ج 1 ص 342 با اختلافى در لفظ حديث.

جعفر حميرى از محمّد بن عيسى و حسن بن ظريف و آن دو از حمّاد بن عيسى و او از عبد اللّه بن سنان كه گفت):

من و پدرم بمحضر ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام رسيديم فرمود:

چگونه خواهيد بود اگر در حالى قرار گيريد كه در آن حال نه رهبرى را به بينيد،و نه نشانۀ چشم گيرى بدست باشد،از اين حيرت نجات نيابد مگر آن كس كه مانند گرفتار غرقاب دست بدعا بردارد.پدرم گفت:اين بخدا قسم بلائى است پس ما در آن هنگام چكار كنيم فدايت شوم؟فرمود:چون چنين شود-و شخص تو هرگز بآن روز نخواهى رسيد-همان عقيده اى را كه داريد از دست مدهيد تا وضع براى شما روشن شود.

5-(و به همين سند از محمّد بن عيسى و او از حسن بن ظريف و او از حارث ابن مغيرۀ نضرى و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام روايت ميكند كه گفت:بآن حضرت عرض كردم:بما روايت شده است كه صاحب اين امر روزگارى در دسترس مردم نخواهد بود در چنين وضعى ما چه بكنيم؟فرمود:همان امر اوّل را كه بر آن هستيد از دست مدهيد تا كار براى شما روشن شود.

6-(محمّد بن همّام با سند خودش حديث را به ابان بن تغلب ميرساند كه):

از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام نقل ميكند كه فرمود:روزگارى بر مردم بيايد كه(سبطه)بر آنان دست دهد و علم در آن هنگام جمع شود همچون مار كه در سوراخش جمع مى شود مردم در چنين حالى كه هستند بناگاه ستاره اى بر آنان طلوع كند عرض كردم:(سبطه)چيست؟فرمود:فترت:(سستى)عرض كردم ما در اين ميان چه بكنيم؟فرمود:بر همان اعتقاد كه اكنون هستيد باشيد تا آن هنگام كه خداوند براى شما ستارۀ شما را بر آورد.

7-(بهمين سند از ابان بن تغلب و او از):

ص: 181

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام نقل ميكند كه فرمود:چگونه خواهيد بود هنگامى كه(سبطه)ميان دو مسجد رو دهد (1)پس علم در آنجا جمع شود همان طور كه مار در سوراخش جمع مى شود و شيعه با همديگر اختلاف كنند و يك ديگر را دروغگو بنامند و بروى يك ديگر آب دهن بيندازند.

عرض كردم:در چنين اوضاعى ديگر خيرى وجود نخواهد داشت فرمود:

همۀ خيرها در آن وقت است و سه بار اين جمله را تكرار فرمود و مقصودش آن بود كه فرج نزديك خواهد بود.

(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ-رحمه اللّه-از جمعى از رجالش و آنان از احمد بن محمّد و او از حسن بن علىّ وشّاء و او از علىّ بن حسن (2)و او از ابان بن تغلب كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:چگونه خواهيد بود هنگامى كه (بطشه)واقع شود و باقى روايت را عينا مانند روايت(6)نقل كرده است.

توضيح:بطشه بمعناى گرفتار شدن به چنگال زورگو است.

8-(حديث كرد ما را احمد بن هوذۀ باهلىّ ابو سليمان او گفت:حديث كرد ما را ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن حمّاد انصارىّ از ابان بن تغلب):

و او از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:اى ابان جهان را(سبطه)فرا خواهد گرفت و دانش در ميان دو مسجد جمع خواهد شد همان طور كه مار در سوراخش جمع مى شود.ت.

ص: 182


1- ظاهرا مقصود از دو مسجد،مسجد الحرام و مسجد النّبىّ باشد و محتمل است كه مقصود مسجد كوفه و مسجد سهله بوده باشد.
2- او علىّ بن حسن طاطرىّ واقفىّ است و موثّق است چنانچه در مرآة گفته است و در بعضى از نسخه ها علىّ بن الحسين نوشته شده است.

عرض كردم:(سبطه)چيست؟فرمود:اندكى سستى،و مردم كه در چنين وضعى باشند بناگاه ستاره شان بر آنان طلوع كند.عرض كردم:فدايت شوم پس ما چه بكنيم و در اين فاصله چطور خواهد شد؟فرمود بر همان كه بر آن هستيد باشيد تا خداوند صاحبش را برساند.

[مترجم گويد:احتمال هست كه در اين روايت كلمۀ(كونوا على)ساقط شده باشد يعنى بر همان كه معتقديد باشيد و محتمل است جملۀ«ما انتم عليه»...پاسخ «كيف يكون»...باشد نه پاسخ«كيف نصنع»و بنا بر اين سقطى در روايت نيست و معناى روايت آنست كه در اين فاصله تكليف تازه اى از طرف خدا براى شما نمى آيد بلكه همان است كه بر آن بوده ايد تا صاحبش بيايد و سبط بمعناى ترس است، اسبط يعنى از ترس خاموش شد،و اسبط بالارض يعنى در اثر كتك خوردن بزمين چسبيد و بر زمين دراز كشيد.

و زمان فترت دورانى است كه چراغ هدايت انبيا در آن دوران خاموش باشد و پيغمبرى از طرف خداوند مبعوث نباشد.بنا بر اين سبطه را كه امام بمعناى فترت معنا فرموده ظاهرا تعبير بلازم باشد يعنى از ترس و وحشت و اختناق كه در اثر ترك شدن دستورات دين است گريبان گير مردم مى شود.

و در روايت 8 كه فرمود:سبطه يعنى كمتر از فترت شايد باين عنايت باشد كه در دوران فترت پيغمبرى از طرف خداوند وجود ندارد و اما در دورانى كه مقصود آن حضرت است امام هست ولى ديده نميشود و از انظار پنهان است.

و بنا بر اين محتمل است كه(يارز العلم)را كه بمعناى جمع شدن ترجمه كرديم مقصود آن باشد كه علم دامن خود را جمع ميكند و كنايه از كمبود علم باشد چون عالم بعلم دين در ميان مردم نيست نه آنكه بمعناى گرد آمدن و اجتماع علم باشد كه كنايه از فراوانى علم است و مؤلّف را توجيه ديگرى است كه خواهد آمد.

پايان كلام مترجم].

ص: 183

اين روايات كه بطور متواتر رسيده است گواهند بر درستى غيبت و پنهان شدن دانش و مراد از دانش همان حجّت عالم است و اين روايات مشتمل است بر بيان وظيفۀ شيعه در بارۀ امامان كه بايد بر همان عقيده اى كه بوده اند باشند و متزلزل نشوند و جابجا نگردند بلكه پابرجا باشند و حالشان دگرگون نشود و چشم بانتظار باشند تا آنچه بر آنان وعده داده شده برسد و آنان در اينكه حجّتشان را و امام زمانشان را در دوران غيبت نمى بينند معذورند و پيش از ظهور در هر عصر و زمانى بر آنان تنگ آيد شخص امام و نام و نسب اش را نتوانند بشناسند و جستجو از امام و كشف صاحب غيبت و بدنبال نام و محلّ سكونت و محلّ غيبت او بودن و يا اشاره بذكر او كردن بر آنان قدغن باشد تا چه رسد بر آنكه بخواهند عيانا او را به بينند.

و روايت بما فرموده است كه نامش را بلند نگوئيد و بر آنچه هستيد پابرجا باشيد و مبادا شكّ بخود راه دهيد ولى نادانى كه از اين گونه روايات كه از امامان راستگو در بارۀ غيبت و صاحب غيبت بما رسيده است بى خبراند در پى آنند كه بشخص آن حضرت راهنمائى شوند و جايگاهش را بدانند و پيش نهاد ميكنند كه ما آن حضرت را بآنان نشان دهيم و غيبت اش را منكراند زيرا آنان از علم بر كنارند ولى اهل معرفت بآنچه مأمورند تسليم و در مقام امتثال آن هستند و بر آنچه مأمور بصبراند شكيبايند و دانش و فهمى كه دارند آنان را در جايگاه رضايتمندى از خدا و تصديق اولياء خدا و امتثال امرشان و بازماندن از آنچه نهى كرده اند قرار داده است.

و از آنچه خدا در قرآنش ترسانده ميترسند يعنى مخالفت رسول خدا(ص) و امامانى كه در وجوب اطاعت بجاى پيغمبرند كه فرموده است فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (1) (كسانى كه مخالفت امر او را ميكنند بايد بترسند كه بگرفتارى دچار شوند و يا آنكه شكنجۀ دردناكى گريبان گير آنان بشود-نور:63)و فرموده است أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ (2) (خدا را اطاعت كنيد و پيغمبر را و بصاحبان امرتان فرمان بردار باشيد-نساء:57)

ص: 184


1- سوره 24 - آیه 63
2- سوره 4 - آیه 59

و فرموده است وَ أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (1) (خدا را اطاعت كنيد و پيغمبر را فرمان بريد و بترسيد و اگر سرباز زنيد آنچه بر عهدۀ رسول ما است آن است كه بطور آشكار پيام ما را برساند-مائده:92).

و حديث چهارم از اين فصل در حديث عبد اللّه بن سنان كه فرمود:چگونه خواهد بود هنگامى كه در حالى قرار گيريد كه نه امام هدايتى را به بيند و نه نشان روشن گرى را مشاهده كنيد دلالت بر همين دارد كه روى داده است و شاهد است بر آنچه واقع شد كه سفيران آن حضرت كه واسطۀ ميان او و شيعه بودند از دنيا رفتند و نظام شان گسيخته شد زيرا در زمان غيبت،اگر سفيران ميان امام و شيعه باشند اين خود گونه اى از علم بامام است ولى چون گرفتارى خلق بنهايت رسيد اين نشانه ها نيز برداشته شد و بچشم نميخورد تا آنكه صاحب حق عليه السّلام ظهور كند و همان حيرت و سرگردانى كه گفته شده بود و اولياء خدا بما اعلام كرده بودند واقع شد و كار غيبت دوّم كه شرح و تأويلش در حديثهاى بعد از اين فصل خواهد آمد درست شد از خداوند ميخواهيم كه بينائى و راهيابى ما را بيشتر كند و بخاطر رحمتش ما را بآنچه او را از ما خشنود ميسازد موفّق فرمايد.

(فصل) 1-(خبر داد ما را محمّد بن همّام از بعضى از رجالش و او از احمد بن محمّد ابن خالد و او از پدرش و او از مردى و آن مرد از مفضّل بن عمر و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:نزديكترين حالات اين گروه بخدا و خشنودترين وقتى كه خدا از آنان خواهد بود هنگامى است كه حجّت خدا را از دست بدهند و او در پس پردۀ غيبت باشد و براى آنان ظاهر نگردد و جايگاهش را ندانند و با اين حال علم و يقين داشته باشند كه حجّت خدا و پيمان الهى باطل

ص: 185


1- سوره 5 - آیه 92

نميشود در آن هنگام هر صبح و شام بانتظار فرج باشيد كه سخت ترين خشم خدا بر دشمنانش هنگامى است كه حجّت او را از دست ميدهند و براى آنان ظاهر نمى شود و خداى عزّ و جلّ ميداند كه دوستانش در شكّ و ترديد نمى افتند و اگر خدا ميدانست كه آنان بشكّ مى افتند حجّت خود را يك چشم بهمزدن غايب نميكرد ولى اين غيبت پيش نخواهد آمد مگر بخاطر بدان از مردم. (1)

2-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم بن هاشم،از پدرش،و او از محمّد بن خالد و او از كسى كه حديث اش كرد،و او از مفضّل بن عمر،كلينىّ گويد:و حديث كرد ما را محمّد بن يحيى از عبد اللّه ابن محمّد بن عيسى و او از پدرش و او از بعضى رجال خود و او از مفضّل بن عمرو او از):

ابى عبد اللّه عليه السّلام(امام صادق)كه آن حضرت فرمود:نزديكترين حالتى كه بندگان نسبت بخداى تعالى دارند و خشنود ترين هنگامى كه خدا از آنان است هنگامى است كه حجّت خداى عزّ و جلّ را از دست بدهند و براى آنان ظاهر نگردد و جايگاهش را ندانند و در عين حال اعتقاد داشته باشند كه نه حجّت خدا جل ذكره باطل مى شود و نه پيمانش.در چنين وقت هر بامداد و شبانگاه بانتظار فرج باشيد كه سخت ترين خشم خدا بدشمنانش هنگامى است كه حجّت او را گم كنند و براى آنان هويدا نباشد و خدا ميداند كه دوستانش شكّ نميكنند و اگر ميدانست كه آنان بشكّ مى افتند حجّت خويش را يك چشم بهم زدن غايب نميكرد ولى اين غيبت پيش نمى آيد مگر از ناحيۀ بدان از مردم.

اين ستايش امام صادق است دوستان خود را در حال غيبت و ميفرمايد:

آن هنگام خداوند از آنان خوشنودتر است كه حجّت خدا را از دست بدهند و حجّت اش را از ديدگاه آنان به پشت پرده برده باشد و آنان با اين حال اعتقاد داشتهد.

ص: 186


1- مجلسىّ(ره)را در جملۀ آخر روايت توجيهى است كه با توجّه بترجمه اى كه ما كرديم نيازى بآن نيست بمتن عربى مراجعه شود.

باشند كه حجّت خدا باطل نشده است و آنان را توصيف فرموده كه آنان شكّ نميكنند و اگر خدا بداند كه آنان شكّ ميكنند يك چشم بهم زدن حجّت خود را غايب نميكند-سپاس خدائى را كه ما را از آن جمله قرار داد كه يقين دارند و شكّ و ترديد بخود راه نميدهند و از جادۀ روشن براه هاى[گرفتارى و]گمراهى كه بهلاكت و كورى ميكشاند منحرف نميشوند سپاسى كه حقّ اش ادا شود.

3-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن مفضّل و سعدان بن اسحاق بن سعيد و احمد بن الحسين (1)و محمّد بن احمد بن الحسن قطوانىّ همگى روايت كردند از حسن بن محبوب و او از هشام بن سالم جواليقىّ و او از يزيد كناسىّ)كه گفت:

شنيدم ابا جعفر امام باقر عليه السّلام ميفرمود:صاحب اين امر شباهتى بيوسف دارد (2)فرزند كنيز سياه چهره است و خداوند كارش را در يك شب اصلاح خواهد فرمود. (3)

4-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى علوىّ از احمد بن الحسين (4)و او از احمد بن هلال و او از عبد الرّحمن بن ابى نجران و او از فضالة بن ايّوب و او از سدير صيرفىّ)كه گفت:

شنيدم ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام ميفرمود:صاحب اين امر را شباهتىت.

ص: 187


1- مقصود ابى عبد اللّه قرشىّ است كه شرحش خواهد آمد.
2- در پاره اى از احاديث بجاى(شباهت)كلمۀ(سنت)است يعنى روش.
3- در كمال الدّين چنين است:(همانا در قائم 4 روشى از يوسف است)و علاّمۀ مجلسىّ فرموده است:اينكه امام فرموده:(فرزند كنيز سياه چهره)با بسيارى از روايات كه مادر آن حضرت را توصيف فرموده است مخالف است مگر آنكه بگوئيم مقصود اين روايت يكى از مادر بزرگ هاى آن حضرت است و يا آنكه مقصود از مادر،دايۀ آن حضرت باشد.
4- مقصود احمد بن حسين بن سعيد بن عثمان ابا عبد اللّه قرشىّ است.

بيوسف است. (1)عرض كردم:گوئى ما را از غيبت و يا حيرتى آگاه ميفرمائيد؟فرمود:

اين مردم ملعون خنزيرنما چرا اين سخن را نمى پذيرند؟برادران يوسف خردمندانى بودند چيز فهم و نواده ها و فرزندان پيامبران بودند بر يوسف وارد شدند و با او سخن گفتند و با هم گفتگو كردند و با او سودا نمودند،رفت و آمد داشتند،برادرانش بودند و او برادر اينان بود با اين همه تا او خود را نشناساند نشناختند و وقتى گفت:

من يوسفم شناختند پس اين امّت حيران و سرگردان چرا باور ندارند كه خداى عزّ و جلّ در وقتى از اوقات بخواهد حجّت خود را از آنان پوشيده بدارد يوسف پادشاه مصر بود و فاصلۀ ميان او و پدرش هيجده روز راه بود اگر خدا ميخواست جايگاه او را به پدرش معلوم كند ميتوانست،بخدا قسم هنگامى كه مژدۀ يوسف رسيد يعقوب و فرزندانش از راه بيابان نه روزه بمصر رسيدند.

پس اين امّت چرا باور ندارند كه خداوند،همان كارى كه با يوسف كرد با حجّت خود بكند و صاحب مظلوم شما كه حقّش را انكار ميكنند يعنى صاحب اين امر در ميان آنان رفت و آمد داشته باشد و در بازارهاشان راه برود و پا روى فرشهايشان بگذارد و آنان او را نشناسند تا آنگاه كه خدا اجازه فرمايد تا او خود را بشناساند چنانچه بيوسف اجازه داد هنگامى كه برادرانش گفتند آيا تو همان يوسفى؟گفت:

من يوسفم.

(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم از محمّد بن الحسين و او از ابى نجران و او از فضالة بن ايّوب و او از سدير صيرفىّ كه گفت:شنيدم امام صادق عليه السّلام ميفرمود:و مانند همين حديث را نقل كرده است).

[مترجم گويد:ظاهرا مقصود آنست كه فاصلۀ ميان يوسف و پدرش هيجده روز راه بود اگر بطور عادى و از جادّۀ عمومى راه پيمائى شود و گر نه هنگامى كهت.

ص: 188


1- در بعضى از نسخه ها بجاى(شباهت)كلمۀ(سنت)بمعنى روش است.

يعقوب و فرزندانش بديدار يوسف مى شتافتند همين مسافت را نه روزه پيمودند پس در حقيقت نه روز راه بوده و رويدادهاى شهرى كه با شهر ديگر اين مقدار فاصله داشته باشد بحسب عادت از نظر اهالى آن شهر مخفى نماند ولى با اين همه كنعانيان از حال يوسف بى اطلاع بودند.و بعبارت ديگر،امام ميفرمايد:اگر خدا ميخواست يعقوب از جايگاه يوسف آگاه شود حتّى بحسب اسباب ظاهرى هم براى يعقوب آسان بود كه با اين فاصلۀ كم ميان او و فرزندش از حال او آگاه شود].

5-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از عبد اللّه بن جبله و او از[حسن بن]علىّ بن ابى حمزه و او از ابى بصير):

كه گفت شنيدم ابى جعفر امام باقر عليه السّلام ميفرمود:صاحب اين امر را از چهار پيغمبر روشهائى است-روشى از موسى و روشى از عيسى و روشى از يوسف و روشى از محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين (1)عرض كردم:روش موسى چيست؟ فرمود:ترسان و نگران است.

عرض كردم:روش عيسى چيست؟فرمود:همان كه در بارۀ عيسى گفته شد در بارۀ او نيز گفته مى شود.

گفتم:روش يوسف چيست؟فرمود:زندان و غايب شدن.

گفتم:روش محمّد صلى اللّه عليه و آله چيست؟فرمود:چون قيام كند هم چون رسول خدا رفتار خواهد كرد بجز آنكه آثار محمّد را بيان ميكند و هشت ماه شمشير بر دوش كشت و كشتار خواهد كرد تا آنكه خداوند رضايت بدهد.عرض كردم رضايت خدا را از كجا ميداند؟فرمود:خداوند بدلش رحم مياندازد.

اى صاحبان ديدگانى كه با نور هدايت بينا است و دلهائى كه از كورىت.

ص: 189


1- در بيشتر نسخه ها در اين مورد و موارد آينده بجاى كلمۀ(سنّت)بمعناى روش كلمۀ (شبه)نوشته شده است و هر دو تعبير صحيح است گرچه مصنف در ذيل حديث 12 از فصل آينده كلمۀ سنّت را انتخاب كرده است.

بسلامت اند و با ايمان و روشنائى منوّرند از فرمايش اين دو امام:حضرت باقر و صادق عليهما السّلام كه در بارۀ غيبت و روشهائى كه از پيامبران در حضرت قائم است از پنهان بودن و ترس و اينكه او فرزند كنيزى سياه چهره است و خداوند،كار او را در يك شب اصلاح ميكند عبرت بگيرند و نيكو تأمل كنيد كه اگر تأمّل كنيد همۀ باطلها و گمراهيها كه بدعت گذاران گذاشته اند فرو ميريزد بدعت گذارانى كه خداوند شيرينى ايمان و دانش را بآنان نچشانده و آنان را از ايمان تهى و از دانش بر كنار كرده است و بايد اين طايفۀ اندك و ناچيز خدا را سپاس شايسته كنند كه منّت بر آنان نهاده و آنان را بر نظام امامت پابرجا فرموده است.

و اينان از آن راه باز نماندند چنانچه عدّه فراوانى باز ماندند با آنكه اعتقاد به امامت دارند ولى براست و چپ گرائيده اند و شيطان بر آنان مسلّط شده و جلو دار آنان گشته بهر رنگى آنان را فرو ميبرد و برنگ ديگر در مى آورد تا آنكه آنان را بهر گونه هلاكت وارد سازد و از هر هدايتى باز دارد و ايمان را بر آنان ناخوش آيند كند و گمراهى را در نظرشان آرايش دهد و گفتار هر كس را كه بعقل خود و بر طبق قياس رفتار كند در دل او جلوه گر سازد و حقّ را و عقيدۀ بر اطاعت كسى را كه خداوند اطاعتش را واجب كرده است در نزد او وحشتناك كند چنان كه خداى تعالى در محكم كتابش از قول شيطان ملعون نقل ميكند كه گفت:(بعزّتت سوگند كه حتما همۀ آنان را گمراه خواهم كرد مگر بندگان مخلصت را)،و باز خداى تعالى نقل ميفرمايد:

(حتما آنان را گمراه خواهم كرد و وعده ها بآنان خواهم داد و بر سر راه مستقيمت كه آنان را است خواهم نشست):مگر نه اين است كه امير المؤمنين در خطبه اش ميفرمايد:(من ريسمان محكم الهى هستم و من صراط مستقيم و پس از پيغمبر راستگو و امين.حجّت خدا بر همۀ مردم منم):سپس خداوند از گمانى كه ابليس داشت حكايت ميكند و ميفرمايد:(بتحقيق كه گمان ابليس در بارۀ آنان درست در آمد و از او پيروى كردند مگر گروهى از مؤمنين-سبأ:20).

ص: 190

خدا شما را رحمت كند از خواب غفلت بيدار شويد و از بيخودى هوا بخود آئيد و آنچه راستگويان فرموده اند از ياد شما نرود باينكه كلمات آنان را با گوش شنوا نشنويد و با دل با فكر و عقل عبرت گير و با تدبّر در گفته هايشان ننگريد،خداوند راهيابى شما را نيكوتر فرمايد و ميان شما و شيطان ملعون مانع و حايل شود.

شما در رديف كسانى كه در آيۀ شريفه استثناء شده اند قرار نگيريد،آنجا كه ميفرمايد:(تو را بر بندگان من سلطنتى نيست مگر آنكه گمراه باشد و از تو پيروى كند)و در رديف افرادى كه در گفتار شيطان لعين استثنا شده اند قرار بگيريد آنجا كه گفت«همه را گمراه خواهم كرد مگر بندگان مخلصت را»و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است.

6-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام-رحمه اللّه-او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:حديث كرد ما را عبّاد بن يعقوب از يحيى ابن يعلى (1)و او از زراره كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه امام صادق عليه السّلام ميفرمود امام قائم را پيش از آنكه قيام كند غيبتى است عرض كردم:چرا؟فرمود ميترسد-و با دست خود بشكمش اشاره كرد-سپس فرمود:اى زرارة او است كسى كه بانتظارش خواهند بود و او است همان كس كه در ولادتش شكّ خواهند كرد بعضى خواهند گفت پدرش مرد در حالى كه جانشينى نداشت و بعضى خواهند گفت مادرش بدو حامل است و بعضى خواهند گفت غائب است و بعضى خواهند گفت:چند سال(دو سال:نسخه)پيش از وفات پدرش بدنيا آمده است و بانتظارش هستيم فقط خداوند دوست دارد كه دلهاى شيعه را آزمايش كند اين هنگام است اى زرارة كه باطل گرايان بشكّ مى افتند.

زراره گويد:عرض كردم:فدايت شوم اگر بآن دوران رسيدم چه بكنم؟ت.

ص: 191


1- عبّاد بن يعقوب همان است كه در رجال بعنوان رواجنى است و كتاب اخبار المهدىّ از او است و يحيى بن يعلى همان است كه در تهذيب التهذيب بعنوان اسلمى گفته شده است.

فرمود:اى زراره هر گاه بآن دوران رسيدى بايد اين دعا را بخوانى

«اللّهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيّك،اللهم عرفنى رسولك فانك ان لم تعرفنى رسولك لم اعرف حجتك،اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى» .

سپس فرمود:اى زرارة ناچار بايد پسر بچّه اى در مدينه كشته شود.عرض كردم:فدايت شوم اين همان نيست كه سپاهيان سفيانى ميكشندش؟فرمود:نه.ولى او را سپاه بنى فلان ميكشد،او خروج ميكند تا بمدينه داخل مى شود و مردم نميدانند بچه منظورى داخل شده است پس آن پسر بچّه را ميگيرد و ميكشد همين كه او را از روى ستم و تعدّى كشت ديگر خدا مهلتشان ندهد و در اين هنگام است كه اميد فرج ميرود.

(محمّد بن يعقوب كلينىّ رحمه اللّه گويد:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم بن هاشم و او از حسن بن موسى خشّاب و او از عبد اللّه بن موسى و او از عبد اللّه بن بكير و او از زراره كه گفت:شنيدم امام صادق ميفرمود:و حديث را نقل كرده است):

(و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از حسين بن احمد (1)و او از احمد بن هلال كه گفت:حديث كرد ما را عثمان بن عيسى از خالد بن نجيح و او از زرارة بن اعين كه گفت:ابو عبد اللّه فرمود):و اين حديث و همين دعا را عينا نقل كرده است و احمد ابن هلال گفت:من اين حديث را پنجاه و شش سال است كه شنيده ام. (2)

7-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام با سندى كه داشت از عبد اللّه بن عطاء مكّى او گفت):

به ابى جعفر امام باقر عليه السّلام عرض كردم شما در عراق شيعۀ فراوان داريدت.

ص: 192


1- در كافى چنين است و ظاهرا صحيحش:(حسين بن محمّد بن عامر)باشد.
2- احمد بن هلال عبرتائى بسال 180 متولّد و بسال 267 وفات كرده است و تقريبا پنجاه سال پيش از ولادت حضرت قائم اين حديث را شنيده است.

و بخدا قسم در خاندان شما كسى بمانند شما نيست چرا خروج نميكنيد؟ فرمود:اى عبد اللّه بن عطاء گوش بسخنان احمقان داده اى؟آرى بخدا قسم كه من صاحب شما نيستم.عرض كردم:پس صاحب ما كيست؟فرمود:به بينيد هر كس كه ولادتش از مردم غايب باشد صاحب شما او است همانا هر كس از ما كه انگشت نما و زبان زد مردم باشد دق مرگ مى شود و يا بمرگ طبيعى از دنيا ميرود.

[شرح:عبارت روايت چنين است:

«انّه ليس منا احد يشار اليه بالأصابع و يمضغ بالالسن الامات غيظا او حتف انفه» و مجلسىّ فرمايد:محتمل است كه اين ترديد از راوى باشد و يا آنكه فقطّ تغيير در عبارت باشد،يعنى اگر خواستى چنين بگو و اگر خواستى چنان ولى آن طور كه ما ترجمه كرديم و ظاهرش نيز همين است هيچ يك از دو توجيه ضرورت ندارد مخصوصا توجيه دوّم كه بى وجه است و ظاهرا در حديث تصحيفى رخ داده باشد و صحيحش حديث هشتم است كه خواهد آمد].

(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را حسين بن محمّد و غير او از جعفر بن محمّد و او از علىّ بن عبّاس بن عامر و او از موسى بن هلال كندىّ و او از عبد اللّه بن عطاء مكىّ و او از ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام و همين حديث را نقل كرده است).

8-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى علوىّ او گفت:

حديث كرد مرا محمّد بن احمد قلانسىّ در مكّه بسال 267 او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن الحسن از عبّاس بن عامر و او از موسى بن هلال و او از عبد اللّه بن عطاء مكّى)كه گفت:

از واسط بقصد حجّ بيرون شدم و بخدمت ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام رسيدم از من وضع مردم و نرخ ها را پرسيد عرض كرم:مردم را در حالى گذاشتم كه همه گردنهاشان بسوى شما كشيده شده است اگر خروج كنيد همۀ مردم پيرو شما خواهند بود.فرمود:اى پسر عطا گوش بسخنان احمقان داده اى؟

ص: 193

نه بخدا قسم من صاحب شما نيستم هيچ مردى از ما انگشت نما نشود و ابروها بسوى او كشيده نشود مگر آنكه كشته مى شود يا بمرگ طبيعى از دنيا ميرود.عرض كردم:چطور بمرگ طبيعى ميميرد؟فرمود:در رختخواب خود دق مرگ مى شود تا آنكه خداوند تعالى كسى را برانگيزد كه ولادتش را متوجّه نشوند.گفتم:آنكه متوجّه ولادتش نشوند كيست؟فرمود:هر آن كس كه مردم نميدانند زائيده شده است يا نه همان صاحب شما است.

9-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را عدّه اى از اصحاب ما از سعد بن عبد اللّه و او از ايّوب بن نوح)كه گفت:

بابى الحسن امام رضا عليه السّلام عرض كردم:ما اميدواريم كه شما صاحب اين امر باشيد و خداوند آن را بى زحمت و بدون شمشير بسوى شما براند كه هم اكنون بيعت براى شما انجام گرفته است و سكّه بنام شما زده شده است.فرمود:

هر يك از ما كه نامه ها باو نوشته شود و انگشت نما گردد و پرسشها از او كنند و اموال بسوى او فرستند يا غفلتا كشته مى شود و يا در رختخواب جان مى سپارد تا آنگاه كه خداوند براى اين امر جوانى را از خاندان ما بر انگيزاند كه زادگاهش و پرورشگاهش پنهان باشد ولى اصل وجودش(نسبش:نسخۀ كافى)پنهان نباشد.

10-(و حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:حديث كرد ما را عبّاد بن يعقوب از يحيى بن يعلى و او از ابى مريم انصارىّ و او از عبد اللّه بن عطاء كه گفت):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام را عرض كردم:از امام قائم مرا خبر ده.

فرمود:بخدا قسم او نه منم و نه آن كس كه شما گردنها بسوى او ميكشيد،زادگاه او شناخته نشود.عرض كردم:رفتارش چگونه خواهد بود؟فرمود:همان رفتار كه رسول خدا داشت.

11-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن

ص: 194

جعفر حميرى از محمّد بن عيسى و او از صالح بن محمّد و او از يمان تمّار كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:صاحب اين امر را غيبتى است كه هر كس در آن دوران دين خود را در دست داشته باشد مانند كسى است كه بخواهد با كشيدن كف دست بر شاخۀ قتاد خارهايش را بكند.سپس اندكى سر بزير افكند سپس فرمود:همانا صاحب اين امر را غيبتى است بنده بايد از خدا بپرهيزد و دينش را محكم نگه دارد.

(و حديث كرد مرا محمّد بن يعقوب كلينىّ از محمّد بن يحيى و حسن بن محمّد و آن دو از جعفر بن محمّد كوفىّ و او از حسن بن محمّد صيرفىّ و او از صالح بن خالد و او از يمان تمّار كه گفت در محضر ابى عبد اللّه عليه السّلام نشسته بوديم كه فرمود از براى صاحب اين امر غيبتى است....و بقيۀ روايت را نقل كرده است).

صاحب اين غيبت و كسى كه همۀ مردم بجز اندكى در ولادت و در سنّ او شكّ داشته باشند و كسى كه از نظر بيشتر مردم پنهان باشد و تصديق بامر او نداشته باشند و بوجودش ايمان نياورند بجز امام منتظر عليه السّلام چه كسى ميتواند باشد؟ و مگر اين همان نيست كه امامان راستگو عليهم السّلام كسيرا كه بر امر ثابت قدم باشد و در حال غيبتش معتقد بولادتش باشد با آنكه مردم از گرد او پراكنده شوند و از او نااميد شوند و كسى را كه معتقد بامامتش باشد بمسخره گيرند و او را بناتوانى نسبت دهند ولى آنان همچنان جازم و حقّ جو باشند و فرداى قيامت آنان دشمنانشان را بمسخره گيرند،امامان چنين كس را تشبيه كرده اند بكسى كه بخواهد خارهاى شاخۀ قتاد را با كشيدن كف دست بر آن از شاخه بر كند و در نهايت سختى صبر و تحمّل داشته باشد.

و آن همين گروه اندكى است كه جدايند از گروه بسيارى كه مدّعى شيعه گرى هستند و هواهاى نفس،آنان را پراكنده ساخته و دلهايشان از تحمّل حقّ و از شكيبائى بر تلخى آن بتنگ آمده و از تصديق بوجود امامى كه شخصش را نمى بينند و غيبتش

ص: 195

طولانى شده وحشت دارند در صورتى كه اگر كسى بقول امير المؤمنين علىّ عليه السّلام عمل بكند كه فرمود:(از راه هدايت بواسطۀ اندك بودن راهروانش وحشت نكنيد) همين غيبت را تصديق نموده و معتقد بر آن گشته و ايستادگى بر آن خواهد نمود و بآنچه از نادانان كر و لال و كور و دور از علم و دانش ميشنود اهميتى نخواهد داد از خدا ميخواهيم كه بر ما احسان كند و ما را بر حقّ ثابت قدم فرمايد و نيروئى در نگهدارى آن بما عنايت فرمايد.

(فصل) 1-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن تيملى از عمر بن عثمان و او از حسن بن محبوب و او از اسحاق ابن عمّار صيرفىّ كه گفت):

شنيدم ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:قائم را دو غيبت است يكى از آن دو غيبتى است دراز مدّت و ديگرى كوتاه در غيبت نخستين خواصّ از شيعه از جايگاهش آگاهند و در غيبت دوّم بجز خواصّ از نوكران آن حضرت(كه در دين او هستند)كسى از جايگاهش آگاه نباشد.

2-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از محمّد بن حسين و او از حسن بن محبوب و او از اسحاق بن عمّار كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:قائم را دو غيبت است يكى از آن دو كوتاه است و ديگرى دراز مدّت در غيبت نخستين بجز خواصّ شيعه كسى جايگاهش را نميداند و در غيبت ديگر بجز خواصّ از نو كرانش(كه در دين او باشند) كسى را از جايگاه او اطّلاعى نباشد.

[شرح:روايت دوّم را مؤلّف از محمّد بن يعقوب صاحب كافى نقل كرده است ولى همين روايت كلمۀ(كه در دين او باشند)را ندارد و دو غيبتى كه در اين

ص: 196

روايات گفته شده است اوّلى عبارت است از غيبتى كه از هنگام وفات پدر بزرگوارش پيش آمد و تا زمان وفات ابى حسن علىّ بن محمّد سمرى چهارمين سفير آن حضرت بطول انجاميد و وفات امام حسن عسكرى در نهم ربيع الاول بسال 260 و وفات سمرى 15 شعبان بسال 329 بود و بنا بر اين نخستين غيبت كه آن را غيبت صغرى نامند تقريبا هفتاد سال بطول انجاميده است و سپس غيبت دوّم كه غيبت كبرايش گويند پيش آمد.

و چهار نايب آن حضرت در زمان غيبت صغرى كه سفراى آن حضرت بودند بترتيب عبارتند از:اول ابو عمر عثمان بن سعيد عمرى،دوم فرزندش ابو جعفر محمّد ابن عثمان،و سوم ابو القاسم حسين بن روح،و چهارم ابو الحسن محمّد بن علىّ سمرى].

3-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت حديث كرد ما را علىّ بن الحسن او گفت:حديث كرد ما را عبد الرحمن بن ابى نجران از علىّ بن مهزيار (1)و او از حمّاد بن عيسى و او از ابراهيم بن عمر يمانى كه گفت):

شنيدم ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام ميفرمود:صاحب اين امر را دو غيبت است و شنيدم كه ميفرمود:قائم قيام نميكند در حالى كه بيعتى از كسى بر گردن او باشد.

4-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن يحيى از احمد بن محمّد و او از حسين بن سعيد و او از ابن ابى عمير و او از هشام بن سالم و او از):

ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام فرمود:قائم قيام ميكند در حالى كه كسى را در گردن او نه عقدى باشد و نه عهدى و نه بيعتى...

ص: 197


1- سند اين روايت مضطرب است و اشكال دارد زيرا علىّ بن حسن تيملى از علىّ بن مهزيار متأخّر است ولى ابن ابى نجران از ابن مهزيار متقدّم است گوئى در سند تصحيفى شده است و صحيحش چنين باشد:(حديث كرد ما را عبد الرحمن بن ابى نجران و علىّ بن مهزيار از...

[شرح:علاّمۀ مجلسىّ فرمايد:عهد و عقد و بيعت در معنى بهم نزديكند و گوئى هر يكى ديگرى را تاكيد ميكند و احتمال ميرود كه مقصود از عهد وعده هائى باشد كه خلفاى جور بائمه عليهم السّلام ميدادند كه آنان را رعايت كنند و يا مقصود از عهد سفارش باشد كه(عهد اليه)هنگامى گويند كه سفارش در بارۀ او كرده باشد و يا مقصود از عهد،وليعهد شدن باشد چنانچه براى امام رضا عليه السّلام پيش آمد و مقصود از عقد قرارداد صلح و آتش بس باشد چنانچه ميان امام حسن عليه السّلام و معاويه واقع شد و مقصود از بيعت اقرار نمودن بخلافت ديگرى است كه با دست دادن انجام ميگيرد چنانچه معروف است.

و گوئى اين روايات بپاره اى از علل و فوائد غيبت اشاره ميكند چنانچه صدوق عليه الرّحمة با سند خود از ابى بصير روايت كرده است كه امام صادق فرمود:

ولادت صاحب اين امر از نظر مردم پنهان مى شود بخاطر آنكه بهنگام خروج،بيعت هيچ كس بر گردن او نباشد و خداوند كار او را در يك شب اصلاح ميفرمايد].

5-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را قاسم بن محمّد بن حسن بن حازم از كتاب خودش او گفت:حديث كرد ما را عبيس ابن هشام از عبد اللّه بن جبله و او از ابراهيم بن مستنير و او از مفضّل بن عمر جعفى):

و او از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:صاحب اين امر را دو غيبت است كه يكى از آن دو آنقدر بدرازا ميكشد كه بعضى ميگويند مرد و بعضى ميگويند كشته شد و بعضى ميگويند:رفت پس بجز اندكى از اصحاب او كسى بر امر او باقى نميماند و از جايگاهش هيچ كس را از دوست و بيگانه اطلاعى نباشد مگر همان نوكرى كه بكارهاى آن حضرت ميرسد.

و اگر در باب غيبت بجز همين يك حديث نقل نشده بود براى كسى كه تأمّل در آن كند كافى بود.

6-(و بهمين سند از عبد اللّه بن جبله نقل شده و او از سلمة بن جناح و او از

ص: 198

حازم بن حبيب):

كه گفت:بخدمت ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام رسيدم عرض كردم:

خداوند احوال شما را اصلاح فرمايد پدر و مادر من از دنيا رفته اند و حجّ بجا نياورده اند و خداوند روزى عنايت فرموده و احسان كرده است در بارۀ نيابت حجّ از طرف آنان چه ميفرمائيد؟فرمود:بكن كه حجّ باو ميرسد.

سپس فرمود:اى حازم از براى صاحب اين امر دو غيبت است كه در دوّمى ظهور ميكند،پس اگر كسى بيايد و بتو بگويد كه دستش را از خاك قبر او تكان داده است تصديقش مكن.

[شرح:كنايه از مرگ آن حضرت است يعنى اگر كسى بتو بگويد كه من با دست خودم او را بقبر گذاشتم و خاك بر او ريختم باور مكن].

(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد ابن محمّد بن رباح زهرىّ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرىّ از حسن بن ايّوب و او از عبد الكريم بن عمرو و او از ابى حنيفۀ سايق (1)و او از حازم ابن حبيب)كه گفت:

بحضرت ابى عبد اللّه عليه السّلام عرض كردم:پدرم مرده است و او مردى بود از عجم و من ميخواهم از عوض او حجّ كنم و براى او صدقه بدهم نظر شما در اين باره چيست؟فرمود:بكن كه باو خواهد رسيد سپس بمن فرمود:اىد.

ص: 199


1- او سعيد بن بيان و كنيه اش ابو حنيفه و لقبش سايق الحاج است زيرا از كوفه حاجيان را بهمراه خود بمكّه ميبرد و از وليد بن صبيح روايت شده است كه او گفت بامام صادق عليه السّلام عرض كردم كه ابى حنيفه هلال ذى الحجّه را در قادسيّه ديده و عرفه را با ما بود فرمود عباداتش درست نيست،نجاشى او را عنوان كرده و گفته است كه ابو حنيفۀ سائق الحاج همدانىّ ثقة است و از امام صادق روايت كرده است و او را كتابى است كه عده اى از اصحاب ما آن را روايت كرده اند.

حازم صاحب اين امر را دو غيبت است و دنبالۀ حديث مانند حديث سابق است.

7-(احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده گفت:حديث كرد ما را محمّد بن مفضّل بن ابراهيم بن قيس و سعدان بن اسحاق بن سعيد و احمد بن حسين بن عبد الملك و محمّد بن احمد بن حسن قطوانىّ همگى گفتند:حديث كرد ما را حسن بن محبوب از ابراهيم[بن زياد]خارقىّ و او از ابى بصير كه گفت):

بابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام عرض كردم:ابو جعفر(امام باقر) عليه السّلام ميفرمود قائم آل محمّد را دو غيبت است كه يكى از ديگرى طولانى تر است.فرمود:آرى و اين كار نخواهد شد تا آنكه بنى فلان شمشير بروى همديگر بكشند و حلقۀ جنگ تنگ تر شود و سفيانى ظاهر شود و گرفتارى بشدّت برسد مردم را مرگى و كشتارى فرا گيرد كه بحرم خدا و حرم رسولش صلّى اللّه عليه و آله پناه برند.

8-(عبد الواحد بن عبد اللّه گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرىّ او گفت:حديث كرد ما را حسن بن ايّوب از عبد الكريم بن عمرو و او از علاء بن رزين و او از محمّد بن مسلم ثقفى):

و او از امام باقر ابى جعفر عليه السّلام كه شنيده است آن حضرت فرموده همانا قائم را دو غيبت است كه در يكى از آن دو گفته مى شود:او مرد و معلوم نيست در كدام بيان قدم نهاد.

9-(محمّد بن يعقوب گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى و احمد بن ادريس از حسن بن علىّ كوفىّ و او از علىّ بن حسّان و او از عبد الرّحمن بن كثير و او از مفضّل بن عمر كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:صاحب اين امر را دو غيبت است كه در يكى از آن دو بسوى خانواده اش باز ميگردد و در ديگرى گفته مى شود هلاك شد،در كدام بيابان پا نهاد.گفتم:چون چنين شود چه بكنيم؟فرمود:

ص: 200

اگر ادّعاكننده اى ادعا كرد از او آن مطالب بزرگ را بپرسيد كه مانند او پاسخ آنها را تواند داد (1).

[شرح:در كافى چنين است:هر گاه ادّعاكننده اى مدّعى امامت شد از او چيزهائى بپرسيد كه مانند او پاسخ آنها را تواند داد و مقصود از(مانند او)يعنى كسى كه ادّعاى امامت كند و در ادّعايش صادق باشد،پايان شرح].

اين گونه حديث ها كه ميگويند:قائم را دو غيبت است حديثهائى است كه بحمد اللّه در نزد ما بصحّت پيوسته است و خداوند،گفتار امامان عليهم السّلام را روشن فرموده و دليل و برهان راستگوئى شان را در همين روايات ظاهر ساخته است.

اما غيبت اوّلى همان غيبت است كه در آن سفيرانى ميان امام و مردم بودند كه از جانب آن حضرت منصوب شده بودند و آشكارا شخصا و عينا وجود داشتند و مطالب مبهم و حكمهاى مشكل و پاسخ هر پرسش پيچيده و مشكل با دست آنان از سوى آن حضرت بيرون مى آمد و اين همان غيبت كوتاه مدّت بود و روزگارش گذشت و زمانش سپرى شد (2).

و دوّمين غيبت همان است كه سفيران و واسطه ها از ميان برداشته شدند بجهت كارى كه خداى تعالى خواسته بود و بخاطر تدبيرى كه خداوند در ميان مردم بكار برد تا مدّعيان اين امر از يك ديگر جدا شوند و آزمايش بعمل آيد و زير و رو و غربال و تصفيه شوند چنانچه خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ (3) آل عمران 178-179:د.

ص: 201


1- در كافى ج 1 ص 34 در اين روايت ميفرمايد صاحب اين امر را دو غيبت است يكى از آن دو چنين است كه از آن غيبت بسوى خانواده اش باز ميگردد،مترجم گويد:ظاهرا مقصود آنست كه با خانواده اش رفت و آمد دارد نه آنكه خبرش بآنان ميرسد چنانچه احتمال داده شده است.
2- از اين جمله استفاده مى شود كه تأليف اين كتاب پس از وفات علىّ بن محمّد سمرىّ بوده است كه بسال 329 ماه شعبان اتّفاق افتاد.
3- سوره 3 - آیه 179

(خدا افراديرا كه بر طريقۀ شما ايمان دارند فرو نميگذارد تا آنكه ناپاك را از پاك جدا كند و خداوند شما را از غيب آگاه نسازد)و اكنون همان زمان است كه فرا رسيده است.

خداوند،ما را از ثابت قدمان بر حقّ قرار دهد و از افرادى باشيم كه در غربال گرفتارى از غربال بيرون نشويم و اين است معنى آنچه ميگوئيم آن حضرت را دو غيبت است و ما هم اكنون در دوّمين غيبت هستيم از خداوند ميخواهيم كه فرج دوستان خود را از آن غيبت نزديك فرمايد و ما را در جايگاه برگزيدگانش و در رديف اشخاصى كه از برگزيدگانش پيروى ميكنند و از افراد برگزيده اى كه از آنان راضى است و آنان را براى يارى دينش و خليفه اش انتخاب فرموده است قرار دهد كه او است ولى احسان و او است جواد منّان.

10-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را قاسم ابن محمّد بن حسن[بن حازم]او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام از عبد اللّه ابن جبلة و او از احمد بن حارث (1)و او از مفضّل بن عمر و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:همانا صاحب اين امر را غيبتى است كه در آن غيبت ميگويد: فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ (2) الشّعراء:21(چون از شما بيمناك بودم فرار كردم پس پروردگار من بمن حكومت را ارزانى داشت و رسالتى بعهدۀ من واگذار كرد).

11-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:

حديث كرد مرا حسن بن محمّد بن سماعه و او از احمد بن حارث انما طىّ از مفضّل ابن عمر و او از):ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:حضرت قائم وقتى قيام كند فرمايد:(چون از شما بيمناك بودم گريختم).

12-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس او گفت:حديثد.

ص: 202


1- او همان انما طىّ واقفىّ است و كتابى نيز دارد.
2- سوره 26 - آیه 21

كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح او گفت:حديث كرد مرا احمد بن علىّ حميرىّ از حسن بن ايّوب و او از عبد الكريم بن عمرو خثعمىّ و او از احمد بن حارث و او از مفضّل بن عمر كه گفت):

شنيدم آن حضرت ميفرمود:(مقصودش امام صادق بود)كه ابو جعفر محمّد ابن علىّ امام باقر عليه السّلام فرمود:هنگامى كه قائم عليه السّلام قيام كند فرمايد:

چون از شما بيمناك بودم گريختم پس پروردگار من بمن حكومت ارزانى داشت و رسالتى بعهدۀ من واگذار كرد.

اين حديث ها مصداق همان است كه فرمود در او شيوه اى از موسى است كه او بيمناك و نگران بود.

13-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:حديث كرد مرا حسن بن محمّد صيرفىّ (1)او گفت حديث كرد مرا يحيى بن مثنّى عطار از عبد اللّه بن بكير و او از عبيد بن زرارة و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:مردم امامى را از دست خواهند داد كه در موسم حجّ حاضر مى شود او آنان را بيند ولى آنان او را نبينند.

14-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن يحيى و او از جعفر بن محمّد و او از اسحاق بن محمّد و او از يحيى بن مثنّى و او از عبد اللّه بن بكير و او از عبيد بن زراره كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:مردم امامشان را از دست خواهند داد و او در مواسم حجّ حاضر مى شود و آنان را مى بيند ولى آنان او را نمى بينند.

15-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد ابن محمّد بن رباح او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرى از حسن و او از عبد الكريم بن عمرو و او از ابن بكير و او از يحيى بن مثنّى و او از زرارة كه گفت):ت.

ص: 203


1- در كمال الدين چنين است ولى در كافى(اسحاق بن محمّد صيرفى)است.

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:همانا قائم را دو گونه غيبت است كه در يكى از آن دو باز ميگردد و[در]ديگرى معلوم نشود كه در كجا است در موسم هاى حجّ حاضر مى شود و مردم را مى بيند ولى مردم او را نمى بينند.

16-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از حسين بن محمّد و او از جعفر بن محمّد و او از قاسم بن اسماعيل و او از يحيى بن مثنى و او از عبد اللّه بن بكير و او از عبيد بن زراره و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:قائم را دو گونه غيبت است كه در يكى از آن دو در موسم هاى حجّ حاضر مى شود و مردم را مى بيند ولى مردم او را در موسم نمى بينند (1).

17-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام-رحمه اللّه-او گفت:حديث كرد ما را احمد بن مابنداذ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن هلال از موسى بن قاسم ابن معاويۀ بجلىّ و او از علىّ بن جعفر):

و او از برادرش موسى بن جعفر عليه السّلام،علىّ بن جعفر گويد:بآن حضرت عرض كردم:تأويل اين آيه چيست؟ قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِماءٍ مَعِينٍ (2) الملك:30(بگو اگر ديديد كه چشمۀ آب شما فرو رفت چه كسى آب گوارا خواهد رساند)؟فرمود:هر گاه امامتان را از دست داديد چه كسى براى شما امامى از نو خواهد آورد.

(و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از علىّ بن محمّد و او از سهل بن زياد آدمىّ و او از موسى بن قاسم بن معاويۀ بجلىّ و او از علىّ بن جعفر و او از برادرش موسى بن جعفر عليه السّلام كه گفت):

بآن حضرت عرض كردم تأويل اين آيه چيست؟و بقيۀ روايت مانند روايت 17 است جز آنكه فرمود:هر گاه امامى از شما پنهان شود چه كسى براى شما امامد.

ص: 204


1- در كافى كلمۀ(فيه)را كه بمعناى(در موسم)ترجمه شد ندارد.
2- سوره 67 - آیه 30

نوى خواهد آورد.

18-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد بندنيجىّ از عبيد اللّه بن موسى علوىّ عبّاسىّ و او از محمّد بن احمد قلانسىّ و او از ايّوب بن نوح و او از صفوان بن يحيى و او از عبد اللّه بن بكير و او از زراره كه گفت):

شنيدم ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام ميفرمود:همانا قائم را غيبتى است كه خاندان او انكارش ميكنند عرض كردم:چرا؟فرمود:ميترسد و با دست خود اشاره بشكمش كرد.

[شرح:خاندانش انكار ميكنند يعنى خود آن حضرت را و يا ولادتش را انكار ميكنند از ترس اينكه مبادا او را بكشند].

19-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى علوىّ و او از احمد ابن حسن (1)و او از پدرش و او از ابن بكير و او از زرارة و او از عبد الملك بن اعين كه گفت):

شنيدم ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام ميفرمود:قائم را پيش از آنكه قيام كند غيبتى است عرض كردم چرا؟فرمود:ميترسد-و با دست خود اشاره بشكمش كرد- يعنى از كشته شدن ميترسد.

20-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را علىّ ابن حسن تيملى از عبّاس بن عامر بن رباح و او از ابن بكير و او از زرارة كه گفت):

شنيدم ابا جعفر امام باقر عليه السّلام ميفرمود:از براى آن پسر پيش از آنكه قيام كند غيبتى است و او همان است كه ميراثش مطالبه مى شود،عرض كردم:چرا (غايب مى شود)فرمود ميترسد و با دست خود اشاره بشكمش كرد يعنى از كشته شدن.د.

ص: 205


1- ظاهرا او احمد بن حسن بن علىّ بن فضّال است كه كنيه اش ابى عبد اللّه و يا ابى الحسين است فطحىّ مذهب و موثّق است و در بعضى از نسخه ها(احمد بن الحسين)است و او ظاهرا(احمد بن الحسين بن سعيد قرشىّ)باشد.

[شرح:ظاهرا مقصود آنست كه آن حضرت خودش ميراثش را مطالبه ميكند].

21-(و حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را ابو محمّد عبد اللّه بن مستورد اشجعىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن عبيد اللّه ابو جعفر حلبىّ او گفت حديث كرد ما را عبد اللّه بن بكير از زراره كه گفت):

شنيدم ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:همانا قائم را پيش از قيامش غيبتى است،عرض كردم:چرا؟فرمود:ميترسد،و با دستش اشاره بشكمش كرد-يعنى از كشته شدن.

(خبر داد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ از محمّد بن يحيى و او از جعفر بن محمّد و او از حسن بن معاويه و او از عبد اللّه بن جبله و او از عبد اللّه بن بكير و او از زراره كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه امام صادق ميفرمود:و حديث سابق را عينا نقل كرده است.

[شرح:شيخ در كتاب غيبتش فرموده است پنهان شدن آن حضرت هيچ جهتى ندارد بجز آنكه بر جان خودش ميترسد كه مبادا كشته شود و اگر جهتى غير از اين داشت جايز نبود كه پنهان شود بلكه ميبايست سختى ها و آزارها را متحمّل ميشد كه درجات امامان و همچنين پيامبران عليهم السّلام با تحمّل سختيهاى بزرگ در راه خدا بالا ميرود.

اشكال:خداوند چرا مانع از كشته شدن آن حضرت نميشود و ميان او و كسى كه ميخواهد او را بكشد مانع ايجاد نميكند؟ جواب:اگر مقصود آنست كه خداوند مردم را از كشتن آن حضرت منع كند بطورى كه منافات با تكليف نداشته باشد يعنى مردم را از مخالفت با آن حضرت نهى كند و پيروى او را واجب سازد همۀ اينها را كه خداوند تعالى انجام داده است.

و اگر مقصود آنست كه حقيقتا ميان آن حضرت و دشمنانش حائل شود اين

ص: 206

چنين مانع شدن با تكليف منافات دارد و نقض غرض لازم مى آيد زيرا غرض از تكليف آنست كه مكلّف مستحقّ پاداش گردد و اين چنين حائل شدن با آن استحقاق منافات دارد و چه بسا كه در چنين منع كه بزور انجام ميگيرد خلق را مفسده اى باشد كه خداى را نشايد چنان كند.

مترجم گويد:اگر بگوئيم يك راه ايجاد مانع ميان آن حضرت و كسى كه ميخواهد او را بكشد همين است كه او را از نظرها مخفى گرداند ديگر نيازى بتوجيه شيخ قدّس سرّه نخواهد بود].

22-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام از جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:

حديث كرد مرا احمد بن ميثم از عبيد اللّه بن موسى (1)و او از عبد الاعلى بن حصين ثعلبىّ و او از پدرش كه گفت):

در حجّ و يا عمره اى بخدمت ابا جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام رسيدم و عرض كردم:سنّم بالا رفته و استخوانم فرسوده شده است و نميدانم كه آيا ديدار شما نصيبم خواهد شد يا نه؟مرا وصيّتى بكنيد و بفرمائيد كه فرج كى است؟ فرمود:آن آوارۀ رانده شده تك و تنها و جدا از خاندانش كه خون پدرش باز گرفته نشده است و كنيۀ عمويش را دارد او است صاحب پرچمها و نامش نام پيغمبرى است،د.

ص: 207


1- احمد بن ميثم از ثقات كوفيان و از فقهاء آنان است و ظاهرا عبيد اللّه بن موسى همان عيسى كوفىّ باشد و عبد الاعلى بن حصين تغلبى يا ثعلبى را در جايى نيافتم فقط در انساب سمعانى عبد الاعلى بن عامر ثعلبى است كه به ثعلبيّه كه يكى از منزلگاه هاى حاجيان در بيابان است منسوب است،و او را در التقريب عنوان كرده و گفته است كه راستگو است. و حصين بن عامر در الجامع عنوان شده است و گفته است كه كنيه اش ابا الهيثم كلبى كوفى است و او را از اصحاب امام صادق شمرده است و باحتمال بعيد شايد او همان عبد الاعلى بن حصين بن عامر باشد.

عرض كردم:دوباره بفرمائيد.پس آن حضرت كتاب چرمين و يا صفحه اى خواست و در آن براى من نوشت.

23-(و حديث كرد از براى ما احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را ابو عبد اللّه يحيى بن زكريا ابن شيبان از كتابش گفت:حديث كرد ما را يونس بن كليب او گفت:حديث كرد ما را معاوية بن هشام از صباح او گفت:حديث كرد ما را سالم اشل از حصين تغلبىّ كه گفت):

حضرت ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام را ملاقات كردم آنگاه مانند حديث پيش را نقل كرده بجز آنكه گويد:سپس كه آن حضرت از سخنش فارغ شد نگاهى بمن كرد و فرمود:بياد گرفتى[يا]برايت بنويسم؟عرض كردم:

ميل شما است پس تكّه اى از چرم يا صفحه اى بخواست و آن را براى من نوشت و بمن داد و حصين آن نوشته را براى ما بيرون آورد و خواند و سپس گفت:اين نوشتۀ امام باقر است.

[شرح از مجلسىّ:مقصود از پدرى كه خونش باز خواست نشده است يا امام حسن عسكرىّ است و يا امام حسين و يا جنس پدر كه شامل همۀ امامان است و اينكه فرمود كنيۀ عمويش را دارد شايد كنيۀ يكى از عموهاى آن حضرت أبو القاسم بوده است و يا يكى از كنيه هاى آن حضرت ابو جعفر و يا ابو الحسن و يا ابو محمّد است و احتمال هست كه مقصود از(المكنّى بعمه)آن باشد كه بخاطر عمويش جعفر.

يعنى از ترس او نام او بطور صريح برده نميشود و يا بكنايه گفته مى شود و نامش نام پيغمبرى است،يعنى پيغمبر ما و اين تعبير يا از راه تقيّه است و يا از آن روى كه از بردن نام آن حضرت نهى شده است].

24-(و حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد مرا جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:حديث كرد مرا عبّاد بن يعقوب او گفت:حديث كرد مرا حسن بن حمّاد طائى از ابى الجارود و او از):

ص: 208

ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام كه فرمود:صاحب اين امر همان كسى است كه رانده شدۀ آواره است(در بعضى از نسخه ها رانده شدۀ تنها ضبط شده است)و خون پدرش باز خواست نشده و كنيۀ عمويش را دارد و از خانواده اش تك افتاده و نامش نام پيغمبرى است.

25-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را حميد بن زياد كه از كتابش براى او قرائت كرده بود او گفت:حديث كرد ما را حسن ابن محمّد حضرمى او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد عليهما السّلام):

(و از يونس بن يعقوب و او از سالم مكّى و او از ابى الطفيل گويد (1)عامر بن واثلة مرا گفت):

آن كس كه شما بدنبالش در جستجوئيد و بآرزويش هستيد فقط از مكّه خروج ميكند و از مكّه خروج نميكند تا آنكه آنچه را كه دوست دارد به بيند هر چند كه كارش بآنجا انجامد كه از شاخه هاى درخت تغذيه نمايد.

چه كارى روشنتر و كدام راه بازتر از راهى است كه امامان عليهم السّلام در بارۀ اين غيبت راهنمائى كرده اند و جلو پاى شيعيانشان گذاشته اند تا با حالت تسليم و بدون اعتراض و اشكال و بدون شك و ترديد آن راه را به پيمايند؟و آيا با اين بيان كه در امر غيبت شده است باز روا است كه شكّى واقع شود؟و روشن تر از اين در واضح بودن حقّ از براى صاحب غيبت و شيعيانش چيست؟ 26-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را احمد بن ما بنداذ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن هلال او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ قيسى از ابى الهيثم ميثمىّ): (2)ت.

ص: 209


1- يعنى سالم مكّى گويد عامر بن واثله ابو الطفيل مرا گفت.
2- من باين نام بر خورد نكرده ام و شايد ابراهيم بن شعيب ميثمىّ باشد كه ابراهيم بواسطۀ شباهت در نوشتن بابى الهيثم اشتباها ابى الهيثم نوشته شده است.

از ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه فرمود:هنگامى كه سه نام بدنبال هم آمد:محمّد و علىّ و حسن چهارمى شان قائمشان خواهد بود(و در بعضى از نسخه ها چنين است:چهارمى شان همان قائم است).

27-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جعفر حميرى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن عيسى بن عبيد از محمّد بن ابى يعقوب بلخىّ كه گفت):

ابا الحسن امام رضا عليه السّلام ميفرمود:شما بزودى گرفتار خواهيد شد بچيزى كه سختر و بزرگتر است،به بچّه اى كه هنوز در شكم مادر باشد و به بچّه اى شير خوار گرفتار خواهيد شد تا آنجا كه گفته شود،غايب شد و مرد و ميگويند:ديگر امامى وجود ندارد،در صورتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله غايب شد و غايب شد و غايب شد و اين هم من كه بمرگ خودم از دنيا خواهم رفت.

[شرح:شايد مقصود آن باشد كه براى رسول خدا غيبت هاى متعدّدى بود مانند غيبتش در كوه حرا و شعب ابى طالب و غار تا آنكه بمدينه وارد شدند و ممكن است كه بقرينۀ مقام فاعل فعل ها حذف شده باشد و مقصود بعضى از انبياء سلف باشد و شايد حضرت اسم آنان را فرموده ولى راوى بمنظور اختصار نقل نكرده است].

28-(و حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را احمد بن مابنداذ و عبد اللّه بن جعفر حميرىّ آن دو گفتند:حديث كرد ما را احمد بن هلال او گفت:حديث كرد ما را حسن بن محبوب زرّاد او گفت):

امام رضا عليه السّلام مرا فرمود:اى حسن در آيندۀ نزديكى گرفتارى بى پايان و وحشتزايى روى خواهد داد كه همۀ دوستيها و صميميّتها از ميان برود و در روايتى است كه(همۀ دوستيها و صميميّتها ساقط شود)و اين بهنگامى است كه شيعيان سوّمين فرزند مرا از دست بدهند كه اهل زمين و آسمان برفتن او اندوهگين خواهند شد چه بسيار مرد و زن مؤمن كه به از دست دادن او اسفناك و اندوهناك و حيران و

ص: 210

غمگين خواهند بود.

سپس سربزير افكند آنگاه سر برداشت و فرمود:پدر و مادرم بفداى همنام جدّم و كسى كه شبيه من و شبيه موسى بن عمران است نور افكن هائى كه از شعاع نورانيّت عالم قدس روشنى ميگيرد در گريبان دارد تو گوئى او را مى بينم هنگامى كه مردم در نهايت نوميدى هستند كه آوازى بگوششان ميرسد كه دور و نزديك يكسان ميشنوند و آن آواز براى مؤمنين رحمت و براى كافران عذاب است.

عرض كردم:پدرم و مادرم بفدايت آن آواز چه خواهد بود؟فرمود:در ماه رجب سه آواز بر آيد نخستين آواز:(هان كه لعنت خدا بر ستمكاران)و دوّمين آواز (اى گروه مؤمنان گرفتارى هولناك فرا رسيد)و در آواز سوّم دستى را(و در بيشتر نسخه ها:پيكرى را)در پيشاپيش آفتاب مى بينند كه آواز ميدهد:(كه خداوند بمنظور برانداختن ستمگران،فلانى را برانگيخت)اين هنگام است كه گشايشى براى مؤمنان دست دهد و خداوند سينه هاى آنان را شفا بخشد و عقده هاى دلشان بر طرف ميگردد.

[شرح از مجلسىّ:شايد معناى

(عليه جيوب النور) آن باشد كه گريبانهاى نورانى افراد از مؤمنين كامل و فرشتگان مقرّب و ارواح مرسلين از اندوه غيبت آن حضرت و حيران ماندن مردم در بارۀ آن حضرت شعله ور مى شود و اين بخاطر نور ايمانى است كه براى آنان از آفتاب هاى عوالم قدس ميتابد.

و احتمال ميرود كه مقصود از گريبانهاى نور،گريبانهاى منسوب بنور باشد يعنى گريبانهائى كه انوار فيض خداى تعالى از آن ميتابد و حاصل سخن آنكه بر قامت آن حضرت صلوات اللّه عليه لباسهاى قدسى و خلعت هاى ربّانى پوشانيده شده كه از گريبان آن جامه ها انوار فضل و هدايت خداى تعالى فروزان است.

و مؤيّد اين معنى روايت ديگرى است از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه فرمود:

(جلابيب النور) جلابيب جمع جلباب بمعنى جامه اى است كه سرا پاى بدن را بپوشاند.

ص: 211

و احتمال ميرود كه(على)در(عليه)تعليليّه باشد،يعنى ببركت هدايت و فيض آن حضرت از گريبانهاى اشخاصى كه پذيراى انوار قدسند،علوم و معارف ربّانى ساطع و درخشان است.پايان نقل از مجلسىّ.

مترجم گويد:وجهى براى اين توجيهات نيست پس از آنكه امام رضا(ع) آن حضرت را بموسى بن عمران تشبيه فرموده است و بدنبال تشبيه وجه شبه را بيان فرموده يعنى همان طور كه موسى بن عمران را جيب نور بود و بمضمون« أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ (1) »بآن حضرت همين كرامت از طرف خداوند تعالى اعطا شده است].

29-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن احمد مدينىّ (2)او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن اسباط از محمّد بن سنان و او از داود بن كثير رقّى كه گفت):

بابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام عرض كردم:من بفدايت اين امر آنقدر بدرازا كشيد كه دلها تنگ شد و ما دقّ مرگ شديم.فرمود:اين كار در آخرين مرحلۀ نااميدى و سخت ترين مرتبۀ غم و اندوه انجام خواهد گرفت آواز دهنده اى از آسمان بنام امام قائم و نام پدرش آواز خواهد داد عرض كردم:فدايت شوم نامش چيست؟ فرمود:نام پيامبرى است و نام پدرش نام وصيّى.

[شرح:تصريح نكردن بنام آن حضرت شايد بآن جهت است كه در ميان مردم شهرت نيابد].

30-(و حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن علىّ تيملىّ از محمّد بن اسماعيل بن بزيع و حديث كرد مرا بيش از يكنفر از منصور بن يونس بزرج (3)از اسماعيل بن جابر و او از):ت.

ص: 212


1- سوره 27 - آیه 12
2- در بعضى از نسخه ها(مداثنىّ)است.
3- منصور بن يونس قرشىّ وابستۀ آنان است و باو بزرج گفته مى شود كوفى و ثقه است.

ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام كه فرمود:صاحب اين امر را در يكى از اين دره ها غيبتى است-و با دست بسمت ذى طوى اشاره كرد-تا آنكه اندكى پيش از خروجش خدمتكار مخصوصش مى آيد و بعضى از ياران آن حضرت را ملاقات ميكند و ميگويد:شما در اينجا چند نفريد؟ميگويند:نزديك بچهل نفر مرد.ميگويد:اگر صاحب خود را به بيند چگونه خواهيد بود؟ميگويند:بخدا قسم اگر دستور دهد كه كوه ها را از جا بكنيم خواهيم كند.سپس سال بعد بنزد آنان مى آيد و ميگويد:ده نفر از بزرگان و نيكان خود را تعيين كنيد آنان تعيين ميكنند پس او با آنان براه مى افتد تا آنكه بخدمت صاحبشان ميرسند و براى فردا شب بآنان وعده ميدهد.

سپس امام باقر عليه السّلام فرمود:بخدا قسم گوئى او را مى بينم كه پشت خود را بحجر تكيه داده و خدا را بحقّ خودش قسم ميدهد،و سپس ميگويد:اى مردم هر كس با من در بارۀ خدا بحث و شنود بكند من از همۀ مردم بخدا سزاوارترم،اى مردم هر كس با من در بارۀ آدم بحث كند من سزاوارتر از همه بآدمم،اى مردم هر كس با من در بارۀ نوح محاجه كند من سزاوارترين مردم بنوحم،اى مردم هر كس با من در بارۀ ابراهيم محاجّه كند من سزاوارترين مردم بابراهيم هستم،اى مردم هر كس با من در بارۀ موسى محاجّه كند من اوليتر مردم بموسى هستم،اى مردم هر كس با من در بارۀ عيسى محاجه كند من اوليتر مردم بعيسى هستم،اى مردم هر كس با من در بارۀ محمّد بحث كند من سزاوارترين مردم بمحمّد هستم،اى مردم هر كس بامن در بارۀ كتاب خدا بحث كند من سزاوارترين مردم بكتاب خدا هستم.

سپس بمقام تشريف ميبرد و دو ركعت نماز در نزد مقام ميگذارد و خدا را بحق خودش سوگند ميدهد.

سپس امام باقر عليه السّلام فرمود:او است بخدا قسم همان مضطرى كه خدا در باره اش ميفرمايد:«آيا كيست آنكه پاسخ مضطرّ را بدهد و بدى را از ميان بردارد و شما را جانشينان روى زمين قرار دهد»(النّمل:62)اين آيه در بارۀ او و براى او

ص: 213

نازل شده است.

31-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى علوىّ او گفت:

حديث كرد ما را محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب از محمّد بن سنان و او از ابى الجارود كه گفت):

شنيدم ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام ميفرمود:آنان و تو براى هميشه اين چنين خواهيد بود تا آنكه خداوند از براى اين امر كسيرا برانگيزاند كه ندانند آفريده شده بود يا نه.

32-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد مرا جعفر بن محمّد بن مالك از محمّد بن حسين بن ابى الخطّاب.و حديث كرده بود مرا عبد اللّه ابن جعفر حميرى از احمد بن محمّد بن عيسى و آن دو گفتند:حديث كرد ما را محمّد بن سنان از ابى الجارود و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام كه فرمود:همواره بسوى يكى از ما گردنها را خواهيد كشيد و خواهيد گفت كه او همين است ولى خداوند او را از ميان خواهد برد تا آنگاه كه خداوند از براى اين امر كسى را بر انگيزاند كه ندانيد زائيده شده بود يا نه و آفريده شده بود يا نه.

33-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از محمّد بن احمد قلانسى و او از محمّد بن علىّ و او از محمّد بن سنان و او از ابى الجارود كه گفت):

شنيدم ابا جعفر(امام باقر) (1)ميفرمود:همواره چشمهاى شما نگران مردى است كه ميگوئيد او همين است،مگر آنكه از ميان برود تا آنكه خداوند كسى را بر- ميانگيزاند كه نفهميد تا آن وقت آفريده شده است يا نه.

34-(حديث كرد ما را علىّ بن الحسين (2)او گفت:حديث كرد ما را محمّدق.

ص: 214


1- در بعضى از نسخه ها ابا عبد اللّه(امام صادق)است.
2- او علىّ بن الحسين مسعودى صاحب مروج الذّهب است.يا علىّ بن بابويه صدوق.

ابن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن علىّ (1)از محمّد بن سنان و او از مردى كه):

از امام باقر نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:هميشه اين چنين بمانيد و روزگار بهمين نحو خواهد ماند تا آنكه خداوند از براى اين كار مردى را بر انگيزاند كه نفهميد آفريده شده است يا هنوز آفريده نشده است.

اى گروه شيعه اى كه خداى تعالايش نيروى تميز و تأمّل و تدبّر كافى در سخنان ائمّه عنايت فرموده است،آيا در اين حديث ها بيان آشكار و نور درخشان نيست؟ آيا در ميان امامان گذشته يكنفر هست كه در ولادت او شكّ شود و در بود و نبودش اختلاف گردد و گروهى از امت در غيبتش باو معتقد شوند و در دوران غيبت او فتنه ها در دين روى دهد و افرادى در بارۀ او متحيّر شوند و امام صادق عليه السّلام صراحتا باو راهنمائى كرده باشد كه بفرمايد هر گاه سه نام بدنبال هم آمد(محمّد و علىّ و حسن)چهارمى شان قائم آنان خواهد بود؟ آيا كسى هست بجز اين امامى كه كمال دين بوسيلۀ او و بدست او نهاده شده است و گزينش و آزمايش و تميز خلق باو و غيبت او شود و خاصّ و خالص صافى از شيعيان كه بر ولايت او هستند بدست آيد از اين رهگذر كه بر نظام او ايستادگى كنند و بامامتش اقرار نمايند و حق بودن او را و وجود او را و اينكه زمين از او خالى نمى ماند هر چند شخص او غايب باشد از براى خودشان دين الهى بدانند تا بآنچه رسول خدا و امير المؤمنين و امامان عليهم السّلام فرموده اند و پس از غيبت و نااميدى از او قيامش را با شمشير بشارت داده اند تصديق و ايمان و يقين داشته باشد.

پس هر كس كه بيان مى طلبد بيان را از گفتار يكايك ائمه عليهم السّلام بخواهد تا او را بر افزايش در بيانى كه برهان از آن بدست مى آيد يارى كند.خداوند،د.

ص: 215


1- او ابو سمينۀ كوفى است در بعضى از نسخه ها(محمّد بن الحسين)نوشته شده است و ظاهرا اشتباه باشد.

ما را و همۀ برادران ما را از اهل پذيرش و اقرار قرار دهد و ما را از اهل انكار قرار ندهد و بصيرت و يقين و ثبات ما را بر حقّ و تمسّك بآن را بيشتر فرمايد كه او است تنها توفيق دهنده و راهنماى حقّ و يارى دهنده (1).

35-(خبر داد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد ابن مالك او گفت:حديث كرد ما را عبّاد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را يحيى بن سالم):

از ابى جعفر امام باقر عليه السّلام كه فرمود:صاحب اين امر از همۀ ما در سن كمتر و در شخصيّت خاموش تر است گفتم:اين كى خواهد شد؟فرمود:

هنگامى كه خبرگزاريها بيعت آن جوان را منتشر سازند در اين وقت هر صاحب قدرتى پرچمى بر افرازد پس منتظر فرج باشيد.

در امامان راستين گذشته و امامانى كه بناحقّ دعوى امامت كرده اند كسى كه در كودكى يتيم شده باشد بجز اين امام كسى نيست امامى كه خداوند امامت و علم را باو عطا فرموده همچنان كه بعيسى بن مريم و يحيى بن زكريّا كتاب و نبوّت و علم و حكمت را در كودكى عطا فرمود.

و دليل بر اين سخن فرمايش امام صادق عليه السّلام است كه فرمود او را بچهار پيغمبر شباهت است يكى از آنان عيسى بن مريم است زيرا باو حكم و نبوّت و علم در كودكى عطا شد و باين نيز در كودكى امامت داده شد.

و اينكه فرموده اند اين امر در كوچكترين ما از نظر سن و خاموشترين ما از نظر شخصيّت خواهد بود دليل و شاهدى است بر اينكه همان او است زيرا در ائمۀ طاهرين و در غير ائمه از مدّعيان دعاوى باطل كسى نيست كه امر امامت در سنّ آن حضرت باو داده شده باشد زيرا همۀ آنان كه امامت بآنان رسيده است از امامان).

ص: 216


1- در بعضى از نسخه ها چنين است(كه او است تنها توفيق دهندۀ بر حقّ و حقيقت بوسيلۀ رحمتش).

راستين و افرادى كه براى آنان ادّعاى امامت شده است از نظر سن از آن حضرت بزرگتر بوده اند.سپاس خدائى را كه بوسيلۀ كلماتش احقاق حقّ ميكند و دنبالۀ كافران را قطع ميكند.

36-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را احمد بن مابنداذ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن هلال از اميّة بن علىّ قيسىّ (1)او گفت):

بابى جعفر محمّد بن علىّ الرّضا عليهما السّلام(امام جواد)عرض كردم جانشين تو پس از تو كيست؟فرمود:فرزندم علىّ و دو فرزندان على،سپس اندكى سربزير افكند آنگاه سر برداشت سپس فرمود:همانا حيرتى پيش خواهد آمد.

عرض كردم:چون چنين شود بكجا بايد روى آورد؟آن حضرت اندكى خاموش ماند و سپس فرمود:هيچ جا،و سه بار اين كلمه را تكرار كرد،من سؤالم را ديگر باره پرسيدم فرمود:بمدينه گفتم كداميك از مدينه ها(يعنى شهرها)فرمود:

همين مدينۀ خودمان مگر مدينه اى بجز اين هست؟ احمد بن هلال گويد:محمّد بن اسماعيل بن بزيع بمن گفت من بودم كه اميّة بن علىّ قيسىّ از امام جواد ميپرسيد و آن حضرت بهمين پاسخ پاسخش داد.

(و حديث كرد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى از احمد بن حسين (2)و او از احمد بن هلال و او از اميّة بن علىّ قيسىّ)مانند همين روايت را.

37-(حديث كرد ما را محمّد بن همام او گفت:حديث كرد مرا ابو عبد اللّه محمّد بن عصام او گفت حديث كرد ما را ابو سعيد سهل بن زياد آدمىّ او گفت حديثد.

ص: 217


1- اميّة بن على قيسى ضعيف است و اصحاب ما او را ضعيف شمرده اند ولى ضعف او زيانى نميرساند چون همين روايت از ابن بزيع كه ثقة است نقل خواهد شد.
2- ظاهرا او احمد بن حسين بن سعيد قرشىّ است و در بعضى از نسخه ها احمد بن حسن است كه احتمال ميرود احمد بن حسن بن علىّ بن فضال باشد.

كرد ما را عبد العظيم بن عبد اللّه حسنىّ):

از ابى جعفر محمّد بن علىّ الرّضا(امام جواد)عليهما السّلام كه او شنيده است كه آن حضرت ميفرموده:زمانى كه فرزندم علىّ بميرد چراغ ديگرى پس از او نمايان مى شود و سپس پنهان ميگردد،پس واى بر كسى كه شكّ نمايد و خوشا بغريبى كه دين خود را برداشته و فرار كند،سپس بدنبال اين پنهان شدن پيش آمدهائى روى دهد كه بر پيشانى ها نقش پيرى نشيند و كوههاى سخت و سنگين از جاى كنده شود.

[شرح:كنده شدن كوهها يا كنايه از عظمت حادثه است و يا اشاره به سست شدن ايمان هاى استوار مردم].

از مؤلّف:كدام حيرانى از اين حيرت بالاتر است كه مردم بسيار و گروه فراوانى از زير بار اين امر بدر رفته اند و بجز اندكى بر آن باقى نمانده زيرا مردم بشكّ افتاده اند و يقينشان ضعيف گشته و كمتر كسى است كه ثابت قدم مانده باشد بر گرفتارى سختى كه از براى افراد مخلص و بردبار و ثابت قدم و راسخين در علم آل محمّد پيش آمده است آنانى كه همين حديثها را روايت كرده اند و بمقصود ائمّه در اين روايات آشنا هستند و معناهائى را كه اشاره فرموده اند درك ميكنند كسانى كه خداوند،نعمت ثبات قدم بآنان ارزانى داشته و آنان را با يقين سرافراز فرموده است و سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است.

38-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى از احمد بن ادريس (1)و او از محمّد بن احمد و او از جعفر بن قاسم و او از محمّد بن وليد خزّار و او از وليد بن عقبة و او از حارث بن زياد و او از شعيب و او از ابى حمزه كه گفت):د.

ص: 218


1- اينجا چنين است ولى در كافى(محمّد بن يحيى)نيست و همو درست است زيرا محمّد بن يحيى از احمد بن ادريس روايت نميكند.

بخدمت ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام رسيدم عرض كردم:صاحب اين امر شمائيد؟فرمود:نه.عرض كردم:پس فرزندت؟فرمود:نه.عرض كردم:

پس فرزند فرزندت؟فرمود:نه.عرض كردم:پس كيست؟فرمود:كسى كه آن را (يعنى زمين را)پر از عدل ميكند هم چنان كه از ستم و تعدّى پر شده باشد او در زمان فترت امامان تشريف مى آورد هم چنان كه پيغمبر در دوران فترت پيامبران برانگيخته شد (1).

[شرح:دوران فترت دورانى است كه پيامبران خدا از دنيا رفته باشند و جانشينان آنان نيز در دسترس مردم نباشند و خلاصه چراغ دعوت انبياء خاموش باشد بنا بر اين،معناى دوران فترت امامان نيز واضح و روشن است].

39-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن محمّد از بعضى از رجال خود و او از ايّوب بن نوح و او از):

ابى الحسن سوّم(حضرت هادى) (2)نقل ميكند كه آن حضرت فرمود:هنگامى كه علم شما از ميان شما برداشته شود منتظر فرج از زير قدمهايتان باشيد.

[شرح:علم را اگر با دو حركت بخوانيم بمعناى نشانه است كه كنايه از امام است كه راهنماى بحقّ است و اگر با سكون بخوانيم بمعناى دانش است و كنايه از آنكه دانشمندان از ميان شما ميروند و مردم در ضلالت و جهالت ميمانند و انتظار فرج از زير قدمها كنايه از نزديك بودن آن است.

و مجلسىّ فرمايد:«كه معناى روايت آن است كه ناچار شما بايد بانتظار فرج باشيد هر چند دور باشد و يا آنكه مقصود از فرج،احدى الحسنيين است» مترجم گويد:ظاهرا مراد ايشان از احدى الحسنين آنست كه يا حقيقتا فرج حاصل مى شود و يا آنكه به ثواب انتظار فرج نائل خواهد شد].

40-(محمّد بن يعقوب گفت:حديث كرد ما را ابو علىّ اشعرىّ از محمّد بنت.

ص: 219


1- در كافى كلمۀ(يأتى)يعنى تشريف مى آورد نيست.
2- در بعضى از نسخه ها(ابى الحسن الرّضا عليه السّلام)است.

حسّان و او از محمّد بن علىّ و او از عبد اللّه بن قاسم و او از مفضّل بن عمر):

و او از ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه از آن حضرت پرسش شد از معناى آيۀ شريفه فَإِذا نُقِرَ فِي النّاقُورِ (1) (زمانى كه بصور دميده شود)فرمود:همانا از ما امامى در پشت پرده خواهد بود و آنگاه كه خداوند عز ذكره بخواهد كه امر او را اظهار كند در دل او نكته و اثرى ظاهر مى شود پس او نمايان گشته و بامر خدا قيام ميكند [شرح:ناقور بر وزن فاعول از نقر است بمعناى بصدا در آوردن.علاّمۀ مجلسىّ فرمايد:خداوند دل امام را بصور تشبيه فرموده و آنچه در آن القاء و الهام مى شود بدميدن در صور تشبيه كرده است(و نكت)اثرى است كه در زمين بواسطۀ كشيدن چوب و مانند آن پيدا مى شود].

41-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را عدّه اى از اصحاب ما از احمد بن محمّد و او از حسن بن علىّ و شاء و او از علىّ بن ابى حمزه[او از ابى بصير]و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:صاحب اين امر را بناچار غيبتى است و در غيبتش بناچار عزلتى و طيبة چه منزلگاه خوبى است و بخاطر سى نفر وحشتى آنجا نيست.

[شرح از مجلسىّ:طيبة نام مدينۀ طيّبة است و از اين روايت استفاده مى شود كه آن حضرت را غالبا در مدينه و اطراف آن منزل و مأوا است يا هميشه و يا در غيبت صغرى و بعضى ها احتمال داده اند كه طيبه نام محلّ مخصوصى است كه آن حضرت با يارانش آنجا تشريف دارند ولى شاهدى بر اين مطلب نيست.

و مؤيّد احتمال اوّل روايتى است كه كافى از ابى هاشم جعفرى نقل ميكند كه در ضمن حديثى گويد بابى محمّد(امام حسن عسكرىّ)عليه السّلام عرض كردم:

اگر براى شما پيش آمدى شد او را در كجا جويا شوم؟فرمود:در مدينه و اينكه فرمود:

«و ما بثلاثين من وحشة» يعنى سى نفر از نو كران و خاصان آن حضرت كه

ص: 220


1- سوره 74 - آیه 8

هستند چون با يك ديگر مأنوسند وحشتى ندارند.

و احتمال هست كه(با)بمعناى(مع)باشد،يعنى آن حضرت بهمراه سى نفر كه در اطرافش هستند وحشت نميكند.

سپس علاّمۀ مجلسىّ فرموده كه بعضى ها گفته اند كه اين روايت مخصوص زمان غيبت صغرى است.و در غيبت شيخ است كه:

«لا بد في عزلته من قوة» يعنى در دوران عزلت آن حضرت را بايد نيرو و مددى بوده باشد].

42-(خبر داد ما را محمّد بن يعقوب از عدّه اى از رجال خودش و آنان از احمد بن محمّد و او از علىّ بن حكم و او از ابى ايّوب خزّاز و او از محمّد بن مسلم كه گفت):

شنيدم ابا عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام ميفرمود:اگر از صاحب شما خبر رسيد كه غايب شده است غيبت را انكار نكنيد.

(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم ابن هاشم از محمّد بن ابى عمير و او از ابى ايّوب خزّاز و او از محمّد بن مسلم)مانند همين روايت را.

43-(حديث كرد ما را علىّ بن حسين[مسعودى]او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسان رازى از محمّد بن علىّ كوفى و او از حسن بن محبوب و او از عبد اللّه بن جبلة و او از علىّ بن ابى حمزه و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:اگر قائم قيام كند مردم بانكارش برخيزند زيرا او بقيافۀ جوانى رشيد بسوى آنان باز ميگردد و كسى در عقيدۀ باو ثابت نمى ماند مگر آن كس كه خداوند در عالم ذرّ نخستين پيمان از او گرفته باشد.

و در غير اين روايت است كه آن حضرت فرمود:از بزرگترين گرفتاريها آنست

ص: 221

كه صاحبشان بقيافۀ جوان بر آنان خروج ميكند در صورتى كه آنان چنين مى پندارند كه بايد پير مرد فرتوتى باشد.

[شرح:در روايت كلمۀ

(شابّ موفق) است و مجلسىّ فرموده است مقصود از موفق يعنى جوانى كه اعضايش و اخلاقش در كمال اعتدال باشد يا آنكه كنايه از آنست كه آن حضرت مانند اواسط دوران جوانى بلكه پايان جوانى مينمايد و اين گونه جوان را موفق گويند براى آنكه جوان در اين سالها بتحصيل كمالات موفّق مى شود].

44-(محمّد بن همّام گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:

حديث كرد مرا عمر بن طرخان او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن اسماعيل از علىّ ابن عمر بن علىّ بن حسين عليهما السّلام و او از):

ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام كه آن حضرت فرمود:از فرزندان من آنكه قائم است باندازۀ عمر حضرت خليل كه يك صد و بيست سال است عمر ميكند و تا اين مقدار قابل درك است سپس غيبتى در دهر(بروزگار دراز)خواهد نمود و بقيافۀ جوان رشيد سى و دو ساله ظهور ميكند تا آنجا كه گروهى از مردم از اعتقاد باو باز ميگردند،و او زمين را پر از عدل و داد ميكند همان طور كه از ستم و تجاوز پر شده باشد.

[مترجم گويد:روايت باين نحو كه ما ترجمه كرديم معنائى صحيح دارد و نيازى نيست بآن كه گوئيم در روايت تقديم و تأخيرى از ناحيۀ راوى و يا كاتب شده است چنانچه بعضى از محقّقين فرموده است كه جملۀ

(حتى يرجع عنه طائفة من الناس) بدنبال

(يغيب غيبة في الدهر) بوده است زيرا بنا بر آنچه ما معنى كرديم علّت بازگشت مردم از آن حضرت همين است كه او را پس از سالهاى دراز بصورت جوان مشاهده ميكنند چنانچه در روايت پيش نيز اشاره شد كه يكى از بزرگترين ابتلائات و آزمايش مردم ظهور آن حضرت بقيافۀ شابّ موفق است].

ص: 222

در اين فرمايش ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام موجب اعتبار و وسيلۀ باز داشت از كورى و شكّ و ريب هست و هشدارى است از براى سهوكننده و غافل و راهنمائى براى سرسخت هاى حيران.

آيا آنچه از مقدار عمر و حالى كه قائم عليه السّلام بهنگام ظهورش در آن حال خواهد بود بيان شده كه بصورت جوانى ظهور خواهد كرد براى صاحبان خرد كفايت نميكند و براى خردمند بينا سزاوار نيست كه اين مدت بنظرش طولانى بيايد و در امر الهى پيش از رسيدن وقتش و سررسيد روزهايش شتاب كنند و در وقتى كه ذكر شده و فرموده اند كه آن حضرت پس از پايان آن مدّت ظهور ميكند تغييرى ندهد (1)زيرا آنچه از ايشان عليهم السّلام در بارۀ وقت روايت شده است از آن جهت است كه شيعه را آرامشى باشد (2)و امر را در نظر شيعه نزديك نشان دهند زيرا خودشان فرموده اند كه ما وقت تعيين نميكنيم و هر كس كه از ما وقتى را روايت كند او را تصديق نكنيد و نترسيد از اينكه او را تكذيب كنيد و بگفتارش عمل نكنيد.

و وظيفه مؤمنين آنست كه بهر آنچه از ناحيۀ امامان رسيده تسليم باشند كه آنان بهتر ميدانند كه چه فرموده اند زيرا كسى كه تسليم بامر آنان شد و يقين كرد كه حقّ همانست سعادتمند خواهد شد و دينش سالم خواهد ماند و كسى كه با آنان معارضه كند و شكّ نمايد و مخالفت كند و بر خداى تعالى از پيش خود نسبتى دهد و اختيار كند،جز آنكه ازد.

ص: 223


1- در ترجمه اى كه شد بناچار محلّ(واو)را در جملۀ(بلا تغيير و لذكر الوقت)تغيير داديم و جمله را باين صورت ترجمه كرديم(و بلا تغيير لذكر الوقت)كه بجز اين طريق معناى صحيحى بنظر مترجم نرسيد و چنانچه فضلاء از خوانندگان معناى صحيحى براى عبارت چاپ شده در متن عربى ص 190 سطر 5 داشتند ما را اصرارى در تغيير عبارت كتاب نيست.
2- توجيهى كه مؤلّف الكتاب براى خبر كرده است درست نيست زيرا در هيچ خبرى بطور صريح تعيين وقت نشده است تا با اخبار عدم توقيت معارض شود و نيازى بچنين توجيه پيدا شود.

نسبتى كه بخدايتعالى از پيش خود داده جلوگيرى شود و اختيارش از بين برود و بمراد و خواستۀ دلش نرسد و بآنچه كه دوست دارد نرسد (1)و بر حيرت و گمراهى و شكّ و حيرت و سرسختى و انتقال از مذهب بمذهب ديگر و از گفتارى بگفتار ديگر گرفتار شود نتيجه اى نداشته و سرانجام كارش بزيانكارى خواهد كشيد.

و همانا امامى كه در نزد خداى عزّ و جلّ چنين منزلتى دارد كه بوسيلۀ او انتقام خودش و دينش و اوليائش را ميگيرد و وعده اى كه برسولش داده تا دينش را بر همۀ اديان پيروز گرداند هر چند مشركان را خوش نيايد و تا آنكه بر روى زمين بجز دين خالص او نباشد بوسيلۀ او و بدست او انجام گيرد چنين امامى سزاوار است كه مردم جاهل مقام و منزلت او را ادّعا نكنند و كسى از مردم با ادّعا نمودن اين مقام از براى غير آن حضرت خود را گمراه نكند،و با اقتداء بغير آن حضرت خود را هلاك نكند كه خود را بمهلكه انداخته و بآتش وارد نموده است.پناه بخدا ميبريم از آن و از او ميخواهيم كه با رحمت خود ما را از عذاب آتش رهائى بخشد.

45-(حديث كرد ما را علىّ بن حسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن علىّ كوفىّ از ابراهيم بن هاشم و او از حمّاد بن عيسى و او از ابراهيم ابن عمر يمانى و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود قائم قيام ميكند در حالى كه بگردنش از هيچ كس بيعتى نباشد.

46-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن يحيى از احمد بن محمّد و او از حسين بن سعيد و او از ابن ابى عمير و او از هشام بن سالم و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:قائم قيام ميكند در حالى كهد)

ص: 224


1- در بعضى از نسخه ها است(و صاحبش را نه بيند)

هيچ كس را بگردن او نه عقدى است و نه پيمانى و نه بيعتى.

(فصل) از جمله چيزهائى كه موضوع غيبت را تأكيد ميكند و گواهى است بر حقانيّت و وجود آن و بر حيرتى كه بمردم در آن غيبت دست ميدهد و بر آنكه غيبت يك نوع ابتلا است كه بناچار بايد رخ دهد و كسى از آن نجات نمى يابد مگر آنكه بر سختى ابتلاء ثابت قدم باشد رواياتى است كه از امير المؤمنين عليه السّلام در اين باره رسيده است بدين قرار:

1-(حديث كرد ما را باين حديث علىّ بن الحسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى از محمّد ابن علىّ كوفى و او از محمّد بن سنان و او از ابى الجارود و او از مزاحم عبدىّ و او از عكرمة بن صعصعة و او از پدرش كه گفت):

علىّ عليه السّلام ميفرمود اين شيعه همواره همچون گلۀ بز خواهند بود كه براى ستمگر زورگو بى تفاوت است كه دست روى كداميك ميگذارد(همچون قصّاب در انتخاب بز از گله براى سر بريدن)نه جايگاه بلندى خواهند داشت كه بآن پناهنده شوند و نه پشتيبانى كه در كارهاشان بآن دلگرم باشند.

2-(و خبر داد ما را علىّ بن الحسين با سند خودش از محمّد بن سنان و او از ابى الجارود كه گفت:حديث كرد ما را ابو بدر از عليم و او از سلمان فارسىّ- خداى تعالى رحمتش كند-كه او گفت):

مؤمنين همواره همچون بزهاى يك نواخت باشند كه ستمگر زورگو را بى تفاوت است كه دست اش را بر كدامين نهد نه در ميانشان جايگاه بلندى است كه بآن پناهنده شوند و نه پشتيبانى كه كارشان را بدلگرمى آن انجام دهند.

3-(و بهمين سند از ابى الجارود روايت است و او از عبد اللّه شاعر يعنى

ص: 225

ابن عقبه (1)روايت ميكند كه گفت):

شنيدم علىّ عليه السّلام ميفرمود گوئى شما را مينگرم كه همچون شترى كه بدنبال چراگاه ميگردد در گردش هستيد و نخواهيدش يافت اى گروه شيعه.

4-(و بهمين سند از ابن سنان و او از يحيى بن المثنى[عطّار]و او از عبد اللّه بن بكير و روايت كرده آن را حكم (2)از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:چگونه خواهيد بود هنگامى كه بالا برويد و كسى را نيابيد و باز پس آئيد و كسى را نيابيد؟ 5-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را محمّد ابن جعفر قرشىّ او گفت حديث كرد مرا محمّد بن الحسين بن ابى الخطّاب او گفت حديث كرد مرا محمّد بن سنان از ابى الجارود و او از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه از آن حضرت شنيده است كه ميفرموده است آنقدر بايد بانتظار باشيد تا همچون رمۀ بزهاى وحشت زده شويد كه قصّاب را تفاوت نكند كه دست بر روى كداميك بگذارد نه جايگاه بلندى داشته باشيد تا بدان پناهنده شويد و نه پشتيبانى كه كارهايتان را بدلگرمى آن انجام دهيد.

آيا اين حديث ها-خدا شما را رحمت كند-بجز آنست كه دلالت دارد بر غايب شدن صاحب حقّ و او است همان جايگاه بلندى كه شيعه بآن پناهنده مى شود و سپس دلالت دارد بر غايب شدن سببى كه براى آن حضرت نصب شده بود تا ميان او و شيعيانش واسطه باشد و هم او است آن پشتيبانى كه شيعيان در كارهاشان باو دلگرم بودند كه در حال غيبت كارهاى شيعيان را بامامشان ميرساندند،امامى كه همان جايگاه بلند پايۀ شيعيان است و هنگامى كه اين سبب نيز برداشته شد همچون بزهاى يك نواخت شدند و تا آن واسطه ها بودند باعث رسيدن پيام و راهنمائى تدبيرد.

ص: 226


1- در بعضى از نسخه ها چنين است(يعنى ابن ابى عقب)
2- شايد بجاى(رواه الحكم عن ابى جعفر)رفعه الى ابى جعفر)صحيح باشد.

كافى بودند تا آنكه خداوند تدبير خود را جارى ساخت و تقديرات خويش را عملى كرد كه در اين زمانى كه ما هستيم با آنكه امام غايب است آن وسايل نيز برداشته شده است تا آن كس كه خالص شدنى است خالص شود و آن كس كه هلاك شدنى است بهلاكت رسد و آنكه نجات يافتنى است نجات يابد بوسيلۀ ثابت بودن در حقّ و بيرون راندن شكّ و ترديد از دل خود و يقين داشتن بآنچه از ائمّه عليهم السّلام رسيده است و فرموده اند كه بناچار بايد اين اندوه پيش بيايد و سپس هر وقت كه خدا بخواهد بر كنار شود نه هر وقت كه مردم بخواهند و آنان پيشنهاد كنند.

خداوند،ما و شما را اى گروه شيعۀ مؤمنين كه بريسمان خدا دست داريد و دستور او را گردن نهاده ايد از آنان قرار دهد كه از فتنۀ غيبت نجات يافته اند غيبتى كه هر كس امامى اختيار كرد و باختيار پروردگارش راضى نشد و در تدبير خداى سبحان شتابزدگى نشان داد و آنچنان كه مأمور بود صبر نكرد هلاك گرديد،خداوند ما و شما را از گمراهى پس از راهيابى در امان دارد كه او است خداى ولىّ توانا.

اين بود پايان آنچه از روايات غيبت در نزد من حاضر بود و اين اندكى است از روايات بسيارى كه مردم روايت كرده اند و در نزدشان محفوظ است و خدا است ولىّ توفيق.

باب 11 - رواياتى كه شيعه را دستور ميدهد كه بردبار و خود دار باشد و بانتظار

(رواياتى كه شيعه را دستور ميدهد كه بردبار و خود دار باشد و بانتظار)

(فرج باشد و نسبت بامر خداوند و تدبير او شتابزدگى نكند)

1-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقدۀ كوفىّ او گفت:

حديث كرد ما را احمد بن يوسف بن يعقوب جعفى أبو الحسن او گفت:حديث كرد ما را اسماعيل بن مهران او گفت:حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن ابى حمزه از پدرش و وهيب بن حفص و آنان از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:پدرم مرا فرمود بناچار در آذربايجان آتشى روشن شود كه هيچ چيز در مقابلش نتواند ايستاد و چون چنين شود

ص: 227

خانه نشين باشيد و تا ما در خانه نشسته ايم شما نيز بنشينيد و چون متحرّك ما حركت كرد بسوى او روانه شويد هر چند با دست و سر زانو باشد،بخدا قسم گوئى مى بينمش كه در ميان ركن و مقام از مردم بكتاب نوى بيعت ميگيرد و بر عرب سنگين خواهد آمد و فرمود واى بر حال ستمگران عرب از شرّى كه نزديك شده است.

2-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد از بعضى از رجالش و او از علىّ بن عمارۀ كنانى (1)او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن سنان از ابى الجارود و او از) ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام،گويد امام باقر را عرض كردم مرا وصيّتى بفرمائيد فرمود وصيّت ميكنم كه تقوى داشته باشى و خانه نشين باشى و در اجتماع اين مردم شركت نكنى و مبادا با افرادى كه از خاندان ما خروج ميكنند همگام باشى كه آنان نه چيزى دارند و نه بچيزى ميرسند و بدان كه بنى اميه را حكومتى است كه مردم نميتوانند آن را از دست آنان بگيرند و اهل حق را دولتى است كه وقتى فرا رسيد خداوند زمامش را بدست هر كس از ما اهل بيت كه بخواهد مى سپارد پس هر كس از شماها كه بآن دولت رسد با ما در مقام بلند بهشتى خواهد بود و اگر پيش از رسيدن بآن دولت از دنيا برود خداوند از براى او نيكى خواهد خواست.

و بدان كه هيچ جمعيّتى بمنظور بر طرف كردن ستم و يا عزيز نمودن دينى قيام نميكند مگر آنكه مرگ و گرفتارى دامن گيرشان شود تا آنگاه كه جمعيّتى قيام كنند كه در بدر با رسول خدا بودند كه كشتگانشان بخاك سپرده نشود و بخاك افتاده شان برداشته نشود و زخمى هاشان درمان نگردد عرض كردم آنان كيانند؟فرمود:فرشتگان.

[شرح از مجلسىّ ره(كشتگانشان)يعنى كسانى را كه فرشتگان بكشند دفن نميشوند و زخمهاشان درمان پذير نيست].

3-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را علىّ حسن تيملىّ او گفت:حديث كرد ما را حسن و محمّد فرزندان علىّ بن يوسف ازت.

ص: 228


1- اينجا چنين است و شايد او همان بكرى باشد كه در الجامع عنوان شده است.

پدرشان و او از احمد بن علىّ حلبىّ و او از صالح بن ابى الاسود و او از ابى الجارود كه گفت:شنيدم ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام فرمود:از ما اهل بيت كس نيست كه بمنظور بر طرف كردن ستم و يا دعوت به حق قيام كند مگر آنكه...مانند خبر پيش 4-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام و محمّد بن الحسن بن محمّد بن جمهور اينان از حسن بن محمّد بن جمهور و او از پدرش و او از سماعة بن مهران و او از ابى الجارود و او از قاسم بن وليد همدانى و او از حارث اعور همدانى كه گفت):

امير المؤمنين عليه السّلام بر فراز منبر فرمود:هنگامى كه خاطب هلاك شود، و صاحب زمان رو گردان شود،و دلهائى باقى بماند كه زير و رو گردد پاره اى از آنها دلهائى باشند پر خير و پر بركت و پاره اى ديگر بى خير و بركت،آرزومندان هلاك شوند و پراكنده شوندگان پراكنده شوند و مؤمنين باقى بمانند و چه اندك،سيصد و اندى خواهند بود و گروهى بهمراه آنان خواهند جنگيد كه بهمراه رسول خدا بروز بدر جنگيدند نه كشته شوند و نه بميرند.

امير المؤمنين عليه السّلام كه فرموده است:(صاحب عصر)مقصودش صاحب همين زمان است كه بتدبير الهى كه واقع شده است از ديده هاى اين مردم نهان است سپس فرمود:دلهائى باقى ميماند كه بعضى(مخصب:پر بركت)و بعضى(مجدب:

بى خير و بركت)اند اين دلها دلهاى شيعيان است كه در اين غيبت و حيرت زيرورو ميشوند پاره اى از آنها بر حقّ ثابت ميماند كه مخصب است و بعضى از حقّ بگمراهى و سخن هاى باطل ميگرايد:مجدب است.

سپس فرمود آنان كه آرزو دارند هلاك ميشوند و در مقام نكوهش آنان است آنان كسانى هستند كه در امر الهى شتابزدگى ميكنند و در مقام تسليم نيستند و زمان غيبت بنظرشان طولانى مى آيد و پيش از آنكه فرجى به بينند ميميرند.آنگاه خداوند از اهل صبر و تسليم افراديرا كه ميخواهد نگهدارى كند نگاه ميدارد تا آنكه بمرتبۀ لايق خودش برساند و آنان افرادى هستند كه براستى ايمان دارند و در ايمانشان اخلاص ميورزند و افراد اندكى ميباشند كه آن حضرت شماره شان را سيصد و يا بيشتر

ص: 229

فرموده اند افرادى كه بواسطۀ نيروى ايمانشان و درستى يقينشان خداوند اهليّت بآنان عطا فرموده است تا وليّش را يارى كنند و با دشمنش بستيزند.

و آنان همچنان كه در روايت آمده است پس از آنكه حضرتش در كاخ حكومت جاى گرفت و پايان جنگ اعلام شد از طرف آن حضرت نمايندگان و فرمانداران روى زمين خواهند بود پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود جمعى با آنان جهاد ميكنند كه با رسول خدا روز بدر جهاد كردند كه نه كشته ميشوند و نه ميميرند.

مقصود حضرت آنست كه خداوند اين سيصد و چند نفر ياران خالص حضرت قائم را بوسيله فرشتگان روز بدر يارى ميفرمايد و آنان جزء نيروى جنگى آن حضرت خواهند بود.خداوند ما را از كسانى قرار دهد كه اهليّت يارى دينش را در ركاب وليّش باو عطا فرموده باشد و در اين باره آنچنان كه او را سزاست با ما رفتار فرمايد.

5-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را حميد ابن زياد كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن صباح بن ضحّاك از جعفر بن محمّد ابن سماعه و او از سيف تمّار و او از ابى مرهف كه گفت):

ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام فرمود:محاضير:(اسب هاى تندرو) هلاك شدند،گفتم:محاضير چيست؟فرمود كسانى كه شتابزدگى ميكنند و مقربين نجات يافتند و قلعه بر فراز پايه هاى همچون ميخ خود ثابت و پا بر جا است كنج خانه هاى خود را از دست مدهيد كه غبار فتنه بر زيان كسى است كه فتنه را بر انگيزاند(بمثال فارسى دودش بچشم خودش ميرود)و آنان در بارۀ شما توطئه اى را اراده نميكنند مگر آنكه خداوند مشغوليّتى بر ايشان پيش مى آورد بجز آن كس كه خود متعرّض آنان شود.

[شرح از مجلسىّ:مقربين(بكسر راء)كسانى هستند كه ميگويند فرج نزديك است و اميد نزديك بودن آن را دارند و يا آنكه دعا براى نزديكى فرج ميكنند و يا آنكه مقربين را بفتح را بخوانيم يعنى كسانى كه صبر كردند و بواسطۀ صبر مقرب درگاه الهى شدند.پايان نقل از مجلسىّ«ره».و در بعضى از نسخه ها بجاى مقرّبون

ص: 230

كلمه(مقرّون)است يعنى كسانى كه اقرار بوجود آن حضرت دارند و نيز در بعضى از نسخه ها بجاى

الا من تعرض لهم جملۀ

(لأمر يعرض لهم) است يعنى بواسطۀ پيش آمدى كه از براى آنان مى شود خداوند آنان را از شما مشغول ميسازد].

6-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد مرا يحيى بن زكريّا بن شيبان او گفت:حديث كرد ما را يوسف بن كليب مسعودىّ او گفت:حديث كرد ما را حكم بن سليمان از محمّد بن كثير و او از ابى بكر حضرمىّ كه گفت):

من و ابان بخدمت ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام رسيديم و اين بهنگامى بود كه پرچم هاى سياه در خراسان ظاهر شده بود عرض كرديم نظر شما چيست؟ فرمود:در خانۀ خودتان بنشينيد هر وقت ديديد كه ما بگرد مردى گرد آمديم آن وقت با اسلحه بيارى ما قيام كنيد.

7-(و حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك فزارىّ او گفت:حديث كرد مرا محمّد بن احمد از علىّ بن اسباط و او از بعضى از اصحابش و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:زبانهاى خود را نگهداريد و در خانه هاى خود بنشينيد باشد كه هرگز كارى دامنگير خصوص شما نشود بلكه همگانى باشد و همواره(زيديّه)سپر بلاى شما خواهند بود.

[شرح:در بعضى از نسخه ها چنين است

«و يصيب الغلمة و لا تزال وقاء لكم» كه بجاى كلمۀ(العامة)كلمۀ(الغلمة)است بدون كلمۀ زيديّه.بنا بر اين معناى جمله چنين خواهد شد كه گرفتارى دامنگير جوانان خواهد شد و آنان سپر بلاى شما خواهند گرديد].

8-(و حديث كرد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن

ص: 231

موسى علوىّ از محمّد بن موسى و او از احمد بن ابى احمد (1)و او از محمّد بن علىّ و او از علىّ بن حسّان و او از عبد الرّحمن بن كثير كه گفت):

روزى در محضر ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام بودم و مهزم اسدىّ نيز افتخار حضور داشت عرض كرد خدا مرا فداى شما گرداند اين كار[كه شما بانتظارش هستيد]كى خواهد شد؟كه[برما]بدرازا كشيد.فرمود:[اى مهزم]آرزومندان دروغ گفتند و شتابكنندگان هلاك شدند و تسليم شدگان نجات يافتند و بسوى ما باز خواهند گشت.

9-(علىّ بن احمد از عبد اللّه بن موسى علوىّ نقل ميكند كه گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن از علىّ بن حسّان و او از عبد الرّحمن بن كثير و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت در تفسير آيۀ شريفۀ« أَتى أَمْرُ اللّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ (2) »:امر خدا فرا رسيد در شتابش نباشيد،فرمود:امر خدا همان امر ما است كه خداى عزّ و جلّ امر فرموده است كه در آن باره شتاب نشود تا آنكه خداوند او را بسه لشكر يارى فرمايد:فرشتگان و مؤمنين و رعب و خروج آن حضرت عليه السّلام مانند خروج رسول اللّه است آنجا كه خداوند ميفرمايد:همچنان كه پروردگارت تو را از خانه ات بحقّ و راستى بيرون آورد.

10-(خبر داد ما را محمّد بن همّام و محمّد بن حسن بن محمّد بن جمهور اينان از حسن بن محمّد بن جمهور و او از پدرش و او از سماعة بن مهران و او از صالح بن ميثم و يحيى بن سابق (3)و آنان از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه فرمود:كسانى كه همچون محاضيراند هلاك شدند و مقرّبان نجات يافتند و پناهگاه بر پايه هاى محكم خود استوار است همانا كه پس از اندوه گشايش عجيبى خواهد شد.).

ص: 232


1- او شايد احمد بن ابى احمد ورّاق جرجانى باشد كه خواهد آمد.
2- سوره 16 - آیه 1
3- در بعضى از نسخه ها چنين است(صالح بن نبط و بكر بن مثنّى).

[بشرح مجلسىّ(ره)در روايت 5 مراجعه شود].

11-(و حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را احمد بن يوسف بن يعقوب الجعفىّ او گفت:حديث كرد ما را اسماعيل بن مهران او گفت:حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن ابى حمزه از حكم بن ايمن و او از ضريس كناسى و او از ابى خالد كابلى كه گفت):

علىّ بن الحسين عليه السّلام فرمود:دوست ميداشتم كه در گفتار آزاد بودم و با مردم سه كلمه حرف ميزدم و سپس خدا در بارۀ من هر چه ميخواست ميكرد ولى عهدى است با خدا بسته ايم كه صبر كنيم آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود:

وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ (1) (خبرش را پس از گذشت زمانى خواهيد دانست)و سپس اين آيه را نيز تلاوت فرمود: وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ (2) (و حتما بر شما از زخم زبان آنان كه پيش از شما كتاب آسمانى بر آنان نازل شد و از آنان كه شرك ورزيدند آزار فراوان خواهد رسيد و اگر صبر كنيد و پرهيزگار باشيد سبب نيرو و قوّت اراده در كارها است).

12-(علىّ بن احمد گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى علوىّ از علىّ ابن ابراهيم بن هاشم و او از علىّ بن اسماعيل و او از حمّاد بن عيسى و او از ابراهيم ابن عمر يمانىّ و او از ابى الطّفيل و او از):

ابى جعفر محمّد بن علىّ و آن حضرت از پدرش علىّ بن الحسين عليهم السّلام نقل ميفرمايد كه ابن عباس كس بنزد آن حضرت فرستاد و معناى اين آيه را پرسيد يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (3) (اى اهل ايمان در كار دين پايدار باشيد و يك ديگر را بپايدارى سفارش كنيد و مراقب باشيد)-علىّ بن الحسين عليه السّلام خشمناك شد و پرسش كننده را فرمود:دوست ميداشتم آن كسى كه تو را اين مأموريّت داده خودش رويا روى از من ميپرسيد.

ص: 233


1- سوره 38 - آیه 88
2- سوره 3 - آیه 186
3- سوره 3 - آیه 200

سپس فرمود:اين آيه در باره پدر من و در بارۀ ما نازل شده است و هنوز وقت آن مراقبت و مرزبانى كه مأمور آن هستيم نرسيده است و در آيندۀ نزديك ذرّيه اى از نسل ما كه وظيفۀ آن را بعهده خواهند داشت بوجود خواهد آمد.

سپس فرمود:هان كه در صلب او-يعنى ابن عبّاس-امانتى نهاده شده است كه براى آتش دوزخ آفريده شده اند،و بزودى گروههائى را از دين دسته دسته بيرون خواهند نمود و روى زمين با خونهاى جوجه گانى از جوجه گان آل محمّد رنگين خواهد شد جوجه گانى كه زودرس و نابهنگام قيام خواهند كرد و بخواستۀ خودشان نخواهند رسيد ولى افراد با ايمان مراقب بوده و صبر نموده و يك ديگر را بصبر سفارش كنند تا خداوند حكم فرمايد و او است بهترين حاكمان.

13-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از هارون بن مسلم و او از قاسم بن عروة و او از بريد بن معاويه عجلى و او از):

ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام كه آن حضرت در معناى آيۀ شريفۀ اِصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا (1) فرمود:صبر كنيد بر اداى واجبات و پايدارى كنيد با دشمنان و مراقب امامتان[كه بانتظارش هستيد]باشيد.

14-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن محمّد بن مالك او گفت:حديث كرد مرا احمد بن علىّ جعفى از محمّد بن مثنّى حضرمى و او از پدرش و او از عثمان بن زيد (2)و او از جابر و او از):

ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:خروج قائم ما اهل بيت مانند خروج رسول اللّه است و كسى كه از ما اهل بيت پيش از قيام قائم خروج كند مانند جوجه اى است كه به پرد و از آشيانه خود بيرون افتد و دست خوش بازيچۀ كودكان شود.

15-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد از عبيد اللّه بن موسى و او از احمد بنت.

ص: 234


1- سوره 3 - آیه 200
2- عثمان بن زيد بن عدى جهنى از اصحاب امام صادق عليه السّلام است.

الحسين (1)و او از علىّ بن عقبه و او از موسى بن اكيل نميرى و او از علاء بن سيابة و او از):

ابى عبد اللّه جعفر بن محمّد(امام صادق)عليهما السّلام كه آن حضرت فرمود:

هر كس از شما كه بانتظار اين امر بميرد مانند كسى است كه در خيمۀ ويژۀ امام قائم باشد.

16-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را احمد بن يوسف بن يعقوب جعفى ابو الحسن او گفت:حديث كرد ما را اسماعيل بن مهران او گفت:حديث كرد ما را حسن بن علىّ بن ابى حمزه از پدرش و وهيب بن حفص و آنان از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه امام صادق عليه السّلام كه آن حضرت روزى فرمود:آيا شما را خبر ندهم از چيزى كه خداوند هيچ عملى را از بندگان بدون آن نمى پذيرد؟ عرض كردم چرا بفرمائيد.فرمود:گواهى دادن بر اينكه معبودى بجز اللّه نيست،و اينكه محمّد صلّى اللّه عليه و آله بندۀ او و فرستادۀ او است،و اقرار نمودن بهر آنچه خداوند بآن امر فرموده است،و دوستى از براى ما،و بيزارى از دشمنان ما -يعنى ما امامان بخصوص-و تسليم شدن بآنان و پرهيز و كوشش و اطمينان داشتن، و چشم براه قائم بودن،سپس فرمود:ما را دولتى در پيش است كه هر وقت خدا بخواهد آن را پيش خواهد آورد سپس فرمود:هر كس كه از بودن اش در شمار ياران امام قائم شادمان است بايد بانتظار باشد و با همين حال انتظار به پرهيز و اخلاق نيكو رفتار كند پس اگر اجلش فرا رسيد و امام قائم پس از مرگ او قيام كرد پاداش او همانند پاداش كسى است كه امام قائم را درك كرده باشد پس كوشا باشيد و بانتظار بنشينيد گوارا باد بر شما اى گروهى كه مشمول رحمت خدائيد.د.

ص: 235


1- ظاهرا او احمد بن الحسين بن سعيد بن عثمان ابو عبد اللّه قرشى است،و در بعضى از نسخه ها احمد بن الحسن است كه گوئى احمد بن الحسن بن علىّ بن فضّال باشد.

17-(علىّ بن احمد نقل ميكند از عبيد اللّه بن موسى علوىّ و او از محمّد ابن الحسين و او از محمّد بن سنان و او از عمّار بن مروان و او از منخّل بن جميل و او از جابر بن يزيد و او از):

ابى جعفر امام باقر عليه السّلام كه فرمود:تا آسمان و زمين ساكن است شما نيز ساكن باشيد-يعنى بر كسى خروج نكنيد زيرا كار شما نه كارى است كه به پنهانى انجام گيرد بلكه آن نشانه اى است از ناحيه خداى عزّ و جلّ و از ناحيۀ مردم نيست،هان كه آن از آفتاب روشن تر است و بر هيچ نيكو كار و بد كارى پنهان نخواهد ماند آيا صبح را ميشناسيد؟اين كار شما همانند صبحگاه است كه پنهان ماندن در آن نخواهد بود.

خدا شما را رحمت كند كه به بينيد باين گونه از ادب كردن كه امامان(ع) فرموده اند و بنگريد بدستورشان و رسم خودشان در صبر و خوددارى و انتظار فرج و اينكه فرموده اند تندروها و شتابزدگان هلاك خواهند شد و آرزوكنندگان دروغ ميگويند و تسليم شدگان را به نجات توصيف كرده اند و صابران و ثابت قدمان را ستوده اند و آنان را در ثابت بودن بقلعه اى كه بر پايه هاى خود استوار است تشبيه نموده اند پس ادب را از ادب آموزى آنان فرا گيريد،خدا شما را رحمت كند و او امرشان را امتثال كنيد و بفرمانهايشان تسليم شويد و از رويّۀ آنان مگذريد و از كسانى نباشيد كه هواى نفس و شتابزدگى آنان را هلاك كرد و حرص آنان را از راه يابى و راه روشن باز گردانيد.

خداوند ما و شما را به منّت و احسانش بر آن موفّق بدارد كه از فتنه بسلامت باشيم و ما و شما را بر جادۀ نيك بينى ثابت قدم بدارد و ما و شما را به پيمودن راه راستى كه برضايش ميانجامد و نتيجه اش جايگزين شدن در بهشت اش با برگزيدگان و خالصان اش ميباشد وادارد.

ص: 236

باب 12 - آنچه بشيعه ميرسد از آزمايش و پراكندگى و اختلاف در

(آنچه بشيعه ميرسد از آزمايش و پراكندگى و اختلاف در)

(زمان غيبت تا آنجا كه كسى حقيقتا باقى نمى ماند بجز همان)

(اندكى كه امامان توصيفشان فرموده اند)

1-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم از پدرش و او از ابن محبوب و او از يعقوب سرّاج و علىّ بن رئاب و آنان از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:پس از آنكه عثمان كشته شد و بامير المؤمنين عليه السّلام بيعت شد آن حضرت بر فراز منبر تشريف برد و خطبه اى خواند كه امام صادق عليه السّلام آن خطبه را بيان فرمود و حضرت امير عليه السّلام در آن خطبه ميفرمايد:هان كه گرفتارى شما بگرفتارى همان روز كه خداوند پيغمبرش را برانگيخت بازگشت نموده است.سوگند بآن كه او را بحق برانگيخت حتما بايد گرفتار وسوسه شويد و غربال گرديد تا آنكه زيرورو شويد و بالا و پائين گرديد و حتما بايد افرادى كه كوتاه آمده اند پيشى گيرند و آنانى كه پيشى گرفته اند كوتاه بيايند.بخدا قسم هيچ نشانه اى را پنهان نكرده ام و هيچ دروغى را نگفته ام و مرا از اين مقام و چنين روز آگاهى بود.

[شرح:اينكه فرمود«گرفتارى شما...»يعنى همان طور كه رسول خدا در زمانى مبعوث شد كه مردم با باطل انس داشتند و حق در ميان آنان مهجور بود و بت پرستى رواج داشت اكنون نيز كه مردم بقهقرا بازگشته اند و همان عادات و رسوم در ميانشان رواج يافته و لذا وقتى علىّ عليه السلام بحكومت رسيد مردم طاقت و تحمل آن را نياوردند و آتش جنگ و مخالفت از هر طرف زبانه كشيد همچون زمانى كه رسول خدا مبعوث شد و مشركين بجنگ با آن حضرت برخاستند].

2-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب كلينىّ او گفت:حديث كرد مرا جمعى

ص: 237

از اصحاب ما از احمد بن محمّد و او از معمر بن خلاّد كه گفت):

شنيدم ابو الحسن(امام رضا)عليه السّلام ميفرمود: الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ (1) (آيا مردم چنين پنداشتند كه تنها باينكه گفتند ما ايمان آورده ايم رها ميشوند و بر اين دعوى هيچ آزمايش نخواهند شد؟)سپس مرا فرمود:فتنه چيست؟عرض كردم:فدايت شوم بنظر ما فتنه عبارت است از گرفتارى در دين.فرمود:گرفتار ميشوند همان طور كه طلا(در بوته)آزمايش مى شود سپس فرمود:خالص ميشوند همان طور كه طلا خالص مى شود.

3-(حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن ابراهيم از محمّد بن عيسى و او از يونس و او از سليمان بن صالح و او حديث را رساند):

به ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليهما السّلام كه فرمود:از اين سخن شما دلهاى مردان نامى رم ميكند بنا بر اين،اندكى از سخن خود را در اختيار آنان قرار دهيد هر كس كه بآن اقرار نمود افزونش دهيد و هر كس كه انكار ورزيد رهايش كنيد همانا بناچار بايد فتنه اى روى آورد كه همۀ دوستان و نزديكان در آن فتنه از پا در آيند تا آنجا كه افراد موشكاف نيز در آن فتنه از پا در آيند تا بجا نماند مگر ما و شيعيان ما.

4-(حديث كرد از براى ما ابو سليمان احمد بن هوذۀ باهلى او گفت:حديث كرد از براى ما ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ بسال دويست و هفتاد و سه او گفت حديث كرد از براى ما عبد اللّه بن حمّاد بسال دويست و بيست و نه از مردى و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه يكى از ياران آن حضرت بخدمتش رسيد و عرض كرد من بفدايت بخدا قسم كه من تو را دوست ميدارم و دوستان تو را نيز دوست ميدارم اى آقاى من چقدر شيعۀ شما فراوان شده است.حضرت او را

ص: 238


1- سوره 29 - آیه 1

فرمود بگو چقدراند؟گفت:بسيار.فرمود:شماره شان را ميدانى؟عرض كرد:

بيش از شماره است.امام صادق عليه السّلام فرمود:اگر آن شماره اى كه توصيف شده است:سيصد و ده و اندى تكميل شود خواستۀ شما انجام خواهد گرفت ولى شيعۀ ما كسى است كه صدايش از بنا گوشش تجاوز نكند و عقده هاى درونى اش از پيكرش بيرون نيفتد و آشكارا مدح ما را نكند و با دشمنان ما ستيزه جو نباشد و با كسى كه از ما عيبجوئى ميكند همنشين نگردد و با كسى كه بدگوئى از ما ميكند هم صحبت نشود و دشمن ما را دوست ندارد و دوست ما را دشمن ندارد.

عرض كردم:پس من با اين گروه مختلف شيعه اى كه ادعاى شيعه گرى دارند چه كنم؟فرمود:مشخّص ميشوند و از همديگر جدا ميشوند و تبديل مى يابند ساليانى بر آنان روى آورد كه فانيشان كند و شمشيرى از نيام بر آيد كه آنان را بكشد و اختلافى در ميانشان افتد كه پراكنده شان كند و در بعضى از نسخه ها(يبيدهم)است يعنى نابودشان كند شيعۀ ما تنها كسى است كه همچون سگان پارس نكند و همچون كلاغان طمع نورزد و اگر از گرسنگى بميرد گدائى نكند.

عرض كردم:فدايت شوم اشخاصيرا كه اين چنيند از كجا بجويم؟فرمود:

آنان را در كنار و گوشه هاى زمين جستجو كن آنان كسانى هستند كه زندگى سبكى دارند و خانه بدوشانى هستند كه اگر حاضر باشند شناخته نشوند و اگر غايب گردند كسى متوجّه آنان نشود و اگر بيمار شوند عيادت كن ندارند و اگر خواستگارى كنند كسى شان بهمسرى نميگزيند و اگر بميرند بر جنازه شان كسى حاضر نشود،آنان كسانى هستند كه در مالشان با همديگر مواسات كنند و در قبرهاشان با يك ديگر ديد و بازديد دارند و خواسته هاشان مختلف نيست هر چند از شهرهاى مختلف باشند.

5-(حديث كرد ما را محمّد بن همّام و گفت:حديث كرد ما را احمد بن زياد كوفىّ او گفت:حديث كرد ما را حسن بن محمّد بن سماعه او گفت:حديث كرد ما را احمد بن حسن ميثمىّ از علىّ بن منصور و او از ابراهيم بن مهزم اسدىّ او از

ص: 239

پدرش مهزم و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام مانند حديث 4 را جز آنكه در آن روايت افزوده است كه:و هر گاه مؤمنى را به بينند اكرامش كنند و هر گاه منافقى را ببينند از او دورى جويند و بهنگام مرگ بيتابى نكنند و در قبرهاشان با يك ديگر ديد و بازديد دارند سپس باقيماندۀ حديث را تا آخر نقل كرده است.

6-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد و گفت كه حديث كرد مرا احمد ابن يوسف جعفى ابو الحسن از كتاب خودش و گفت:حديث كرد ما را اسماعيل ابن مهران از حسن بن علىّ بن ابى حمزه و او از پدرش و وهيب[بن حفص]و آنان از ابى بصير و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:از عرب بهمراه قائم عليه السلام اندكى خواهد بود.بآن حضرت عرض شد از عرب افرادى كه اين امر را توصيف ميكنند(يعنى معتقد بامامت و غيبت هستند)فراوانند.فرمود:بناچار بايد مردم پاك شوند و جدا شوند و غربال گردند و خلق فراوانى از غربال بدر خواهند رفت.

7-(و خبر داد ما را علىّ بن الحسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن علىّ كوفىّ از حسن بن محبوب زرّاد و او از ابى المغرا و او از عبد اللّه ابن ابى يعفور كه او شنيده است از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه ميفرموده است واى بر حال طغيانگران عرب از شرّى كه نزديك شده است(كافى:از امرى كه نزديك شده است)عرض كردم:

فدايت شوم،همراه با قائم از عرب چقدر خواهد بود؟فرمود:چيز اندكى عرض كردم:بخدا قسم افراد بسيارى اين امر را توصيف ميكنند(يعنى معتقد بامامت و يا غيبت امام غايب هستند)فرمود:بناچار بايد مردم پاك شوند و تميز يابند و غربال

ص: 240

شوند و خلق فراوانى از غربال بدر خواهند رفت.

[شرح:مقصود آنست كه همان طور كه حبوبات بوسيلۀ غربال بوجارى ميشوند و حبوبات سالم در غربال ميماند و فاسدها و خس و خاشاك از غربال بيرون ميريزند مردم نيز همانند آنها از غربال امتحان بيرون ميريزند و باقى نمى ماند مگر افراد با ايمان].

(و همين روايت را با همين لفظ حديث كرد از براى ما محمّد بن يعقوب كلينىّ از محمّد بن يحيى و حسن بن محمّد و آنان از جعفر بن محمّد و او از قاسم بن اسماعيل انبارىّ و او از حسن بن علىّ (1)و او از ابى المغرا و او از ابن ابى يعفور كه گفت):

شنيدم از امام صادق-و حديث را تا آخر نقل كرده است.

8-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد و گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى علوىّ عباسىّ از احمد بن محمّد و او از حسن بن علىّ بن زياد (2)و او از علىّ ابن ابى حمزه و او از ابى بصير كه گفت):

شنيدم حضرت ابى جعفر محمّد بن علىّ(امام باقر)عليه السّلام ميفرمود:

بخدا قسم حتما بايد تميز يابيد بخدا قسم حتما بايد پاك شويد بخدا قسم حتما بايد غربال شويد همان طور كه گندم را از زؤان (3)غربال ميكنند.

9-(خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد و گفت:حديث كرد ما را قاسم ابن محمّد بن حسن بن حازم او گفت:حديث كرد ما را عبيس بن هشام از عبد اللّه بن جبلهر.

ص: 241


1- ظاهرا او حسن بن علىّ بن فضّال تيملى است و در كافى كه حسين بن علىّ نوشته است تصحيف شده است.
2- او حسن بن علىّ وشّاء معروف است كه احمد بن محمّد بن عيسى اشعرىّ از او روايت ميكند و هر دو از بزرگان شيعه هستند و بنا بر اين آنچه در بعضى از نسخه ها و در بحار است كه محمّد بن احمد و يا حسين بن علىّ بن زياد نوشته شده است تصحيف شده است.
3- زؤان:دانه اى است كه غالبا با خوشۀ گندم ميرويد و مانند گندم است ولى از آن كوچكتر است و خواب آور.

و او از مسكين رحّال و او از علىّ بن ابى المغيره و او از عميره دختر نفيل كه گفت):

شنيدم حسين بن علىّ(عليهما السّلام)ميفرمود[و در بعضى از نسخه ها حسن ابن علىّ است]:كارى كه شما بانتظارش هستيد نخواهد شد تا آنكه شما از يك ديگر بيزارى جوئيد و يكى بر رخ ديگرى آب دهن بيندازد و بعضى گواهى بر كفر ديگرى دهد و يكى آن ديگر را لعن كند.عرض كردم:در چنين دوران خيرى وجود ندارد؟ حسين عليه السّلام فرمود:همۀ خير در آن روزگار است كه قائم ما قيام ميكند و همۀ اينها را از ميان برميدارد.

10-(خبر داد ما را علىّ بن احمد و گفت:خبر داد ما را عبيد اللّه بن موسى علوىّ از حسن بن علىّ و او از عبد اللّه بن جبله و او از بعضى از رجال حديثش و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:اين كار نخواهد شد تا آنگاه كه بعضى از شما بر رخ بعضى ديگر تف كند،و تا آنگاه كه بعضى از شما بعضى ديگر را لعن كند،و تا آنگاه كه بعضى از شما بعضى ديگر را دروغگويان و دروغ پردازان بنامند.

11-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن تيملى او گفت:حديث كرد ما را محمّد و احمد فرزندان حسن (1)از پدرشان و او از ثعلبة بن ميمون و او از ابى كهمس و او از عمران بن ميثم و او از مالك ابن ضمره كه گفت):

امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:اى مالك بن ضمره چگونه خواهى بود هنگامى كه شيعه،اين چنين(و انگشتهايش را در ميان يك ديگر كرد و درهم و برهم نمود)با هم اختلاف كنند.عرض كردم:يا امير المؤمنين در چنين هنگام خيرى وجود نخواهد داشت.فرمود:اى مالك همۀ خير در آن هنگام است زيرا كه قائمم.

ص: 242


1- محمّد و احمد فرزندان حسن بن علىّ بن فضّالند كه برادرشان علىّ بن حسن از آن دو روايت ميكند و ما در مقدمه از آنان ياد كرديم.

ما قيام ميكند و هفتاد نفر را كه بر خدا و رسول دروغ مى بسته اند پيش ميكشد و ميكشد سپس خداوند همۀ آنان را بر محور يك امر گرد مى آورد.

12-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد او گفت:خبر داد ما را عبيد اللّه بن موسى علوى از علىّ بن اسماعيل اشعرىّ و او از حمّاد بن عيسى و او از ابراهيم بن عمر يمانىّ و او از مردى و آن مرد از):

ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:اى شيعۀ آل محمّد حتما بايد پاك شويد همچون سرمه كه در چشم (1)پاك مى شود كه آدمى داخل شدن سرمه را بچشمش ميفهمد ولى نميفهمد كى از چشم او بيرون ميرود و اين چنين خواهد شد كه مردى صبح كند در حالى كه بر جادّۀ امامت ما است و شب ميكند در حالى كه از راه بدر شده است و شب ميكند در حالى كه بر جادّۀ امر ما است و صبح ميكند در حالى كه از راه بدر شده است.

13-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد او گفت:خبر داد ما را عبيد اللّه بن موسى از مردى (2)و او از عبّاس بن عامر و او از ربيع بن محمّد مسلىّ (3)-از قبيلۀ بنى مسليه- و او از مهزم بن ابى بردۀ اسدىّ و ديگران و آنان از):ت.

ص: 243


1- در غيبت شيخ بجاى (لتمحصن يا شيعة آل محمّد تمحيص الكحل في العين)لتمخضن يا شيعة آل محمّد كمخيض الكحل في العين) است و مخض اللّبن بمعناى گرفتن كره از شير است.
2- شايد آن مرد،ايّوب بن نوح بن دراج باشد كه ثقة است زيرا شيخ اين روايت را از ايّوب بن نوح و او از عبّاس بن عامر روايت ميكند.
3- مسلى بضم ميم و سكون سين و آخرش لام است در اللّباب گويد:اين نسبت به مسلية بن عامر بن عمرو بن غلة بن خلد بن مالك بن ادد،داده مى شود و مالك همان مذحج است و مسليه قبيلۀ بزرگى از مذحج است و مسليه بكوفه وارد شدند و در محلّه اى منزل كردند و آن محلّه بآنان منتسب گرديد و جمعى ديگر كه از اين قبيله نيستند نيز باين محلّه نسبت داده ميشوند و اينكه تصريح كرده است كه راوى از بنى مسليه است براى آنست كه گمان نشود او از اهل كوفه است.

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:بخدا قسم همچون شيشه بايد بشكنيد،و همانا شيشه را كه بخواهند بحالت اوّل بازگردانند بر ميگردد بخدا قسم همچون سفال بايد شكسته شويد،و سفال كه شكسته شود ديگر بحالت اوّل باز نميگردد و بخدا قسم بايد غربال شويد(و)بخدا قسم بايد از يك ديگر تميز يابيد(و) بخدا قسم بايد پاك شويد تا آنكه بجز اندكى از شما باقى نماند و در اين موقع آن حضرت كف دست خود را(بعنوان بى اعتنائى بمردم)برگرداند.

اى گروه شيعه اين حديث ها را كه از امير المؤمنين و امامان(ع)پس از او رسيده است روشنگرائى كنيد و از آنچه شما را بر حذر داشته اند بر حذر باشيد و در آنچه از آنان رسيده است نيكو بينديشيد و فكرى در آنها بكنيد كه بهره مند شويد كه از اين گفتار رساتر در مقام ترساندن گفتارى نتواند بود كه فرمودند(همانا مرد صبح ميكند در جادۀ امر ما و شب ميكند در حالى كه از آن شريعت بيرون شده است و شب ميكند بر شريعت امر ما ولى صبح ميكند در حالى كه از آن بدر رفته است)آيا اين گفتار دليل بر آن نيست كه افرادى از نظام امامت بدر ميروند و آنچه را كه در بارۀ امامت معتقد بودند رها ميكنند تا مگر راه روشنتر شود.

و اينكه فرمود:بخدا قسم بايد همچون شيشه شكسته شويد و همانا شيشه را اگر بخواهند بحالت نخست برگردانند برمى گردد بخدا قسم بايد همچون سفال شكسته شويد كه سفال شكسته مى شود و ديگر بحالت نخست باز نميگردد مثلى است براى كسى كه بر مذهب اماميّه بوده باشد و بواسطۀ گرفتارى كه پيش مى آيد از آن مذهب بمذهب ديگر عدول ميكند سپس بواسطۀ نظر رحمت الهى سعادت گريبانش را ميگيرد و تاريكى راهى كه در آن است و صفاى راهى كه از آن پا كشيده است برايش معلوم مى شود و پيش از مرگ بتوبه و بازگشت بسوى حقّ ميشتابد و خداوند نيز توبۀ او را مى پذيرد و بحالت نخستين كه در هدايت بود بازش ميگرداند همچون شيشه كه پس از شكسته شدن دوباره(بواسطۀ ذوب كردن)بحالت اول باز ميگردد.

ص: 244

و مثلى است براى كسى كه معتقد بر امامت باشد و از اين اعتقاد دست بردارد و كارش به بدبختى انجامد و در حالى كه بر همان مذهب باطل است و توبه نكرده است و بحقّ بازگشت ننموده مرگ گريبانش گيرد مثل چنين شخصى مثل همان سفال است كه شكسته مى شود و بحال اول باز نميگردد زيرا نه پس از مرگ توبه اى هست و نه در حال جان دادن،از خداوند ميخواهيم كه ما را در آنچه بما منّت نهاده ثابت قدم فرمايد و احسانش را بر ما فزونتر گرداند كه ما براى اوئيم و از اوئيم.

14-(خبر داد ما را علىّ بن احمد و گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن موسى از احمد بن ابى احمد (1)و او از ابراهيم ابن هلال كه گفت):

به ابى الحسن(امام رضا)عليه السّلام عرض كردم:فدايت شوم پدرم بانتظار اين كار مرد،و من نيز بسنّى رسيده ام كه مى بينى،بميرم و از چيزى خبرم ندهى؟فرمود:

اى ابا اسحاق،تو نيز شتاب ميكنى؟عرض كردم:آرى بخدا قسم شتابزده هستم و چرا نباشم و مى بينى كه سنّم بكجا رسيده است.فرمود:بخدا قسم اى ابو اسحاق اين كار نميشود تا آنكه تميز يابيد و پاك شويد و تا آنكه نماند از شما مگر اندكى سپس كف دست خود را(بعلامت بى اعتنائى)برگرداند.

15-(و خبر داد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد ما را عبيد اللّه بن موسى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسن از صفوان بن يحيى كه گفت):

ابو الحسن(امام رضا)عليه السّلام فرمود:بخدا قسم آنچه كه چشم براه آن داريد انجام نپذيرد تا آنكه پاك شويد و تميز يابيد و تا آنكه نماند از شما مگر كمترت.

ص: 245


1- در بعضى از نسخه ها(موسى بن احمد)است و شايد آنچه در متن است درست باشد و مقصود از او محمّد بن موسى بن عيسى ابو جعفر همدانى است و اما احمد بن ابى احمد پس او احمد ابن ابى احمد وراق جرجانى است چنانچه مؤلّف در باب علائم ظهور در روايت شماره 38 تصريح باو نموده است.

و باز كمتر.

16-(و خبر داد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را ابو عبد اللّه جعفر بن عبد اللّه محمّدى از كتابش بسال دويست و شصت و هشت،او گفت حديث كرد ما را محمّد بن منصور صيقل از پدرش كه گفت):

بخدمت حضرت ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام رسيدم و گروهى در محضرش بودند ما با همديگر بصحبت پرداخته بوديم و آن حضرت نيز رو به بعضى از ياران داشت كه ناگاه روى بما كرد و فرمود:شما در بارۀ چه چيز سخن ميگوئيد؟ هرگز،هرگز،آنچه بدان گردن كشيده ايد انجام نخواهد گرفت تا آنكه پاك شويد، و آنچه بدان گردن كشيده ايد نخواهد شد تا تميز نيابيد،و آنچه بدان گردن كشيده ايد نشدنى است تا غربال شويد،و آنچه بر آن گردن كشيده ايد نخواهد شد مگر پس از نوميدى،و آنچه بر آن گردن كشيده ايد انجام نخواهد گرفت تا آن كس كه بدبخت است ببدبختى برسد و آنكه خوشبخت است سعادتمند گردد.

(و حديث كرد ما را محمّد بن يعقوب از محمّد بن حسن و علىّ بن محمّد و آنان از سهل بن زياد و او از محمّد بن سنان و او از محمّد بن منصور صيقل و او از پدرش كه گفت):

من و حارث بن مغيره و گروهى از آشنايان در محضر حضرت ابى جعفر(امام باقر)عليه السّلام بوديم و آن حضرت گفتگوى ما را ميشنيد[در كافى است كه حضرت صادق گفتگوى ما را ميشنيد]آنگاه خبر را تا آخر نقل كرده است جز آنكه در هر بار ميفرمود:(نه بخدا قسم آنچه كه بآن چشم دوخته ايد نخواهد شد)و جمله را با قيد سوگند ادا ميفرمود.

17-(خبر داد ما را ابو سليمان احمد بن هوذة بن ابى هراسه باهلىّ او گفت:

حديث كرد ما را ابراهيم بن اسحاق نهاوندىّ او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن حمّاد انصارى از صباح مزنى و او از حارث بن حصيره و او از اصبغ بن نباته و او از):

ص: 246

امير المؤمنين عليه السّلام كه آن حضرت فرمود:همچون زنبور عسل در ميان پرنده ها باشيد كه همۀ پرندگان آن را ناتوان انگارند و اگر بدانند كه چه بركتى در اندرون او است با او چنين رفتار نكنند،با مردم بزبان ها و پيكرهايتان بياميزيد و بدلها و كردارها از آنان كناره گيريد.

سوگند بكسى كه جان من بدست او است آنچه را كه دوست ميداريد نخواهيد ديد تا آنكه بعضى از شماها بصورت ديگرى تف بيندازد و تا آنكه بعضى از شما بعضى ديگر را دروغگو و دروغ پرداز بنامد و تا آنكه نماند از شما-يا آنكه فرمود:از شيعۀ من-مگر مانند سرمۀ در چشم و نمك در غذا،و الآن براى شما مثلى مى آورم و آن اينكه مردى را گندمى باشد كه آن را پاك و پاكيزه كرده و در خانه اى بريزد و مدّتى گندم در آن خانه بماند و پس از گذشت زمانى كه از آن بازديد كند به بيند كه كرم بآن افتاده پس آن گندم را بيرون آورد و تميز و پاكش كند و سپس باندرون اطاق ريزد و تا مدّتى در آن اطاق بماند سپس كه از گندم باز ديد كند ببيند باز تعدادى كرم در ميان گندم است پس آن را بيرون آورده و تميز و پاكش كند و باطلاق باز گرداند و همين طور اين كار تكرار شود تا آنكه يك دسته از آن بماند مانند گندمهاى كميابى كه كرم نتواند بآن زيان برساند و شما نيز اين چنين از هم تميز خواهيد يافت تا آنگاه كه از شما نماند مگر جمعيّتى كه گرفتارى نتواند هيچ زيانى بآنان برساند.

(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد او گفت:حديث كرد ما را علىّ بن حسن تيملىّ او گفت:حديث كردند ما را محمّد و احمد فرزندان حسن از پدرشان و او از ثعلبة بن ميمون و او از ابى كهمس و شخص ديگر و حديث را بامير المؤمنين رسانده و همين حديث را نقل ميكند و اين حديث در اوّل اين كتاب گفته شد).

18-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه بن يونس او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرى كوفى او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن عبّاس

ص: 247

ابن عيسى حسنىّ (1)از حسن بن علىّ بطائنىّ و او از پدرش و او از ابى بصير كه گفت):

(امام باقر)ابو جعفر محمّد بن علىّ عليه السّلام فرمود:مثل شيعۀ ما مثال خانه ئى است كه در آن گندم ريخته شده باشد و بآن كرم بيفتد سپس پاكش كنند و باز كرم بآن بيفتد،و باز پاكش كنند تا آن مقدار از آن بماند كه ديگر كرمك بآن آسيب نتواند برساند،و همچنين شيعيان ما تميز مى يابند و پاك ميشوند تا آنكه گروهى از آنان باقى ميماند كه گرفتارى آنان را آسيب نرساند.

19-(حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن سعيد ابن عقده او گفت:حديث كرد ما را جعفر بن عبد اللّه محمّدى او گفت:حديث كرد مرا شريف بن سابق تفليسىّ) از جعفر بن محمّد و آن حضرت از پدرش عليهما السّلام كه فرمود:مؤمنان گرفتار خواهند شد و سپس خداوند آنان را در گرفتارى از هم جدا ميسازد،همانا خداوند مؤمنين را از گرفتارى دنيا و تلخى هاى آن در امان نگذاشته بلكه آنان را از كورى و بدبختى در عالم آخرت در امان نگهداشته است.سپس فرمود:كه علىّ بن الحسين كشته گانش را رويهم ميگذاشت و سپس ميفرمود كشتگان ما همچون كشتگان پيامبران ميباشند.

[شرح:ظاهرا مقصود كشتگان روز عاشورا است].

20-(حديث كرد ما را علىّ بن الحسين او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن يحيى عطّار او گفت:حديث كرد ما را محمّد بن حسّان رازى از محمّد بن علىّ كوفىّ و او از حسن بن محبوب كه گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن جبلة از علىّ بن ابى حمزه و او از):

ابى عبد اللّه(امام صادق)عليه السّلام كه فرمود:اگر قائم قيام كند مردم بانكارش برخيزند زيرا او باز ميگردد در حالى كه جوانى است ميان سال و بجز مؤمنى كه خداوندت.

ص: 248


1- در بيشتر نسخه ها چنين است ولى در پاره اى از نسخه ها(حسينى)و در بعضى(جنبى) نوشته شده است.

در عالم ذرّ نخستين از او پيمان گرفته باشد ثابت قدم نخواهد ماند.

و در اين حديث عبرتى است براى كسى كه عبرت پذير باشد و ياد آورى است براى آن كس كه ياد بگيرد و در مقام بينش باشد و آن اينكه فرمود:(بر آنان ظاهر مى شود بصورت جوانى ميان سال و ثابت قدم نميماند بر آن مگر مؤمنى كه خداوند در عالم ذرّ نخستين پيمان از او گرفته باشد)آيا اين فرمايش جز اين را ميگويد كه مردم اين مدت از عمر را بعيد ميشمارند و زمان ظهور در نظرشان بدرازا ميكشد و دير پائيدن آن حضرت را انكار ميكنند و از او نااميد ميشوند و براست و چپ پر و بال ميزنند چنانچه خبر داده اند كه مذهب هاى مختلف آنان را از هم پراكنده ميكند و راههاى گوناگون گرفتارى براى آنان پديد مى آيد و از سخن گرفتاران كه همچون سراب ميدرخشد گول ميخورند و هنگامى كه پس از گذشت عمرى كه در آن مدت بايد پيرى و خميدگى پشت و ناتوانى بر او چيره شود او بصورت جوانى ميان سال ظاهر گردد،هر كس كه در دلش بيمارى باشد انكارش كند،و آن كس كه خداوندش در روز ازل براى او نيكى خواسته است و توفيقش بخشيده،و آگاهى از حال آن حضرت را از پيش باو داده و اين روايات را از زبان امامان راستگو بدست او رسانده و او هم تصديق كرده و عمل بآنها نموده است و از پيش ميدانسته كه امر خدا و تدبير خدا چگونه خواهد بود پس بدون آنكه شكّ و ترديدى داشته باشد و يا متحيّر و سرگردان باشد و يا گول مزخرفات شيطان و پيروانش را بخورد هم چنان ثابت قدم بر عقيدۀ خود باقى ميماند.

و سپاس خدائى را كه ما را از كسانى قرار داده كه احسانشان فرموده و نعمت بر آنان ارزانى داشته و دانش هائى در دسترس آنان قرار داده كه در دسترس ديگران قرار نداده كه اين خود منّتى است لازم و موهبتى است مخصوص سپاسى كه شايستۀ نعمتهايش باشد و حقّ خداونديش را ادا كند.

ص: 249

باب 13 - رواياتى كه در صفت و رفتار و كار آن حضرت رسيده است

اشاره

(رواياتى كه در صفت و رفتار و كار آن حضرت رسيده است)

(و آنچه از قرآن در بارۀ آن حضرت نازل شده است)

وصف رفتار و كردار آن حضرت

1-(حديث كرد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد مرا عبيد اللّه بن موسى علوىّ از ابى محمّد موسى بن هارون بن عيسى معبدى (1)او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن مسلمة بن قعنب او گفت:حديث كرد ما را سليمان بن بلال (2)او گفت):

حديث كرد ما را جعفر بن محمّد عليهما السّلام از پدرش و او از جدّش و او از حسين بن علىّ عليهم السّلام كه آن حضرت فرمود:مردى بخدمت امير المؤمنين(ع) رسيد و بآن حضرت عرض كرد:يا امير المؤمنين ما را از اين مهدى خودتان آگاه كنيد فرمود:آنگاه كه رفتنى ها بروند و منقرض شوند و مؤمنين اندك شوند و آشوبگران از ميان بروند[در بعضى از نسخه ها بجاى(المجلبون)(المخبتون)است يعنى خضوع كنندگان]پس همان جا و همان جا است.

عرض كردم:يا امير المؤمنين اين مرد از كدام طايفه است؟فرمود:از بنى هاشم،از برترين نژاد عرب،و از دريائى كه از هر سو آبها بر آن سرازير است، و اما نگاهى كه پناهگاه پناهندگان است (3)و كان صفا است آنگاه كه همه بى صفا شوند

ص: 250


1- در بحار(عبدىّ)نوشته است و من بچنين كس برخورد نكرده ام و شايد موسى بن هارون بن بشير قيسى ابو محمّد كوفىّ بردى باشد كه در تهذيب التهذيب عنوان شده است.
2- سليمان بن بلال تيمىّ كه كنيه اش ابو محمّد است وابستۀ بآنان است.و در التقريب ابن حجر است كه عبد اللّه بن مسلمة بن قعنب ابو عبد الرّحمن حارثىّ بصرىّ ثقة از او روايت ميكند و آنچه در بعضى از نسخه ها سليمان بن هلال نوشته شده اشتباه از نويسندۀ نسخه است.
3- در بحار بجاى(مخفر)كه بمعناى پناهگاه است(مجفو)نوشته و مجلسى فرموده است كه معنايش آنست كه چون بيايد مردم اطاعتش نكنند و جفايش كنند.ولى گفته شده اين معنا درست نيست زيرا روايت در مقام مدح آن حضرت است.

هنگامى كه مرگ شبيخون زند او را ترسى در دل نباشد و چون مرگ چهرۀ خود را نشان دهد او ضعف و ناتوانى از خود نشان ندهد،و در ميدان نبرد و كشتى قهرمانان عقب نشينى نكند،دامن همّت بكمر زده باشد و پر جمعيّت و پيروز و شير بيشۀ شجاعت باشد كه ريشۀ ستمگران را از جاى بر كند پشتوانه اى باشد مردانه و شمشيرى از شمشيرهاى خدا،سالار و پر خير و بزرگ شدۀ خاندان جلالت و شرف ريشۀ مجد و بزرگواريش در اصيل ترين ريشه ها باشد پس تو را هيچ موجب انصرافى-آن كس كه بسوى هر فتنه اى شتابان بگريزد،آن كس كه اگر سخن بگويد بدترين سخنگو است و اگر خاموش نشيند خباثت ها و فسادها در اندرون دارد-از بيعتش منصرف نكند.

سپس بتوصيف مهدىّ عليه السّلام بر گشت و فرمود:آستانه اش از همۀ شما گشاده تر و دانشش از همۀ شما بيشتر و بخويشان از همۀ شماها پيوند آميزتر بار الها با بر انگيختن او غم و اندوه را از ميان بردار و بواسطۀ او پراكندگى امت را جمع فرما پس اگر خداوند براى تو خير اراده فرمود تصميم بگير و اگر موفق شدى كه بخدمتش برسى از او بهيچ كس انعطاف مپذير و اگر بسويش راه يافتى از او مگذر پس از اين سخنها با دست بسينه اش اشاره فرمود و آهى سرد كشيد و فرمود:وه كه چه مشتاق بديدارش هستم.

2-(خبر داد ما را علىّ بن احمد او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن موسى علوى از بعضى از رجال حديثش و او از ابراهيم بن حكم بن ظهير (1)و او از اسماعيل ابن عيّاش و او از اعمش و او از ابى وائل كه گفت):

امير المؤمنين عليه السّلام نگاهى بحسين كرد و فرمود:اين پسر من آقا است همچنان كه رسول خدايش آقا ناميده است و بروزى خداوند از نسل او مردى را همنام پيغمبر شما بيرون مى آورد كه در صورت و سيرت مانند او است بهنگام غفلتت.

ص: 251


1- او ابراهيم بن حكم بن ظهير فزارىّ ابو اسحاق است كه در فهرست شيخ و رجال نجاشىّ معنون است و آنچه در نسخه ها نوشته شده بنام(ابراهيم بن حسين و او از ظهير)غلط است.

مردم و مرگ حقيقت و ظهور ستم خروج ميكند بخدا قسم اگر خروج نكند گردنش را از پيكرش جدا سازند (1)با خروج او اهل آسمانها و ساكنين شان خرسند خواهند شد او مردى است پيشانى بلند و دماغ باريك كه وسط دماغش اندكى برآمده گى دارد شكمش با ضخامت و رانهايش پهن و در ران راستش خالى است دندانهاى جلو از همديگر باز و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد همان طور كه پر از ستم و جور شده باشد.

3-(حديث كرد ما را ابو سليمان احمد بن هوذة او گفت:حديث كرد ما را عبد اللّه بن بكير از حمران بن اعين او گفت):

بحضرت ابى جعفر(امام باقر)عليه السلام عرض كردم:فدايت شوم من بمدينة رسيدم هميانى بميان داشتم كه هزار دينار در آن بود و من با خدا عهد كرده ام كه آن هزار دينار را يك دينار يك دينار در خانۀ شما انفاق كنم يا آنكه پرسش مرا پاسخ گوئى.فرمود:اى حمران بپرس كه پاسخ خواهى شنيد و دينارهايت را انفاق مكن.عرض كردم:شما را بحق خويشاوندى كه با رسول خدا داريد سوگند كه شما صاحب اين امر و قائم بامر هستيد؟فرمود:نه.عرض كردم:پدر و مادرم بفدايت پس او كيست؟فرمود:او شخصى است سرخ و سفيد چشمانش گود و فرو رفته، برجسته پيشانى و شانه پهن و بر سرش سبوسه و بر صورتش اثرى است،خداوند رحمت كند موسى را (2).ت.

ص: 252


1- در اين نسخه چنين است و شايد تحريف شده باشد و اصلش چنين باشد (لو يخرج قبل لضربت عنقه) يعنى اگر پيش از وقت خروج كند گردنش را از پيكرش جدا سازند.
2- علاّمۀ مجلسىّ فرمايد:شايد معنايش اين باشد كه پاره اى از مردم گمان ميكنند كه موسى بن جعفر عليه السّلام قائم است ولى نه چنين است و يا اينكه آن حضرت فرموده است (رحم اللّه فلانا) چنانچه خواهد آمد يعنى خداوند فلانى را رحمت كند و واقفيّه آن كلمه را بموسى تعبير كرده اند. و من ميگويم:بعيد نيست كه مقصود موسى بن عمران باشد و چون آن حضرت در پاره اى از اوصاف مذكور با موسى بن عمران شريك بوده چنين فرموده اند و خدا دانا است.

4-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد ابن محمّد بن رباح زهرىّ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرىّ او گفت:

حديث كرد مرا حسن بن ايّوب از عبد الكريم بن عمرو خثعمىّ و او از اسحاق بن جرير و او از حجر بن زائده (1)و او از حمران بن اعين كه گفت):

از ابا جعفر(امام باقر)عليه السّلام پرسيدم،و عرض كردم:قائم تو هستى؟ فرمود:من فرزند رسول خدايم و من خونخواهى ميكنم و آنچه خدا بخواهد انجام ميدهم باز سؤالم را تكرار كردم.فرمود:ميدانم فكرت بكجا رفته است صاحب تو شكمش پهن است و علاوه بر سرش سبوسه است و فرزند زيبا رويان است (يعنى زيبائى را از پدرانش بارث برده است)خداوند فلانى را رحمت كند.

5-(حديث كرد ما را عبد الواحد بن عبد اللّه او گفت:حديث كرد ما را احمد بن محمّد بن رباح زهرىّ او گفت:حديث كرد ما را احمد بن علىّ حميرىّ او گفت:حديث كرد ما را حسن بن ايّوب از عبد الكريم بن عمرو خثعمىّ او گفت:

حديث كرد مرا محمّد بن عصام او گفت:حديث كرد مرا وهيب بن حفص از ابى بصير كه گفت):

حضرت ابو جعفر(امام باقر)عليه السّلام يا ابو عبد اللّه(امام صادق)عليه- السّلام فرمود(ترديد از ابن عصام است)اى ابا محمّد قائم را دو نشانه است (2)خالى در سر و بيمارى سبوسه در سرش باشد و خالى در ميان دو كتف از طرف چپ زير كتف چپ ورقى است همچون ورق آس.ت.

ص: 253


1- در بعضى از نسخه ها(محمّد بن زرارة)است و گوئى غلط است.
2- گوئى جملۀ(دو نشانه است)يا زيادى نوشته شده است و يا(علامات:نشانه ها) بوده است كه سهوا(علامتان)نوشته شده است.

[6-(خبر داد ما را محمّد بن يعقوب او گفت:حديث كرد ما را أبو القاسم بن علاء همدانىّ[حديث را رسانده به] (1)عبد العزيز بن مسلم كه او گفت):

در خدمت[مولايمان]امام رضا در مرو بوديم نخستين روزها كه بمرو رسيده بوديم ما و اصحاب ما در روز جمعه در مسجد جامع گرد هم آمديم و سخن از امامت بميان آوردند و از اختلاف فراوانى كه در آن شده ياد كردند،من بخدمت آقايم [رضا]رسيدم و حضرتش را از سخنهائى كه گفته بودند آگاه نمودم.حضرت لبخندى زد و فرمود:اى عبد العزيز مردم ندانسته گول رأى هاى خود را خوردند،همانا خداى تبارك اسمه پيامبرش را قبض روح نكرد تا آنكه دين او را كامل فرمود و قرآنى بر او فرو فرستاد كه تفصيل هر چيزى در آن بود و در آن قرآن حلال و حرام و حدود و احكام و همۀ آنچه را كه مردم نيازمندش بودند بطور كامل بيان كرد،و فرمود « ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ» (2) (در قرآن چيزى فرو گذار نكرديم)و در حجّة الوداع كه در آخر عمرش بود آيۀ« اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً (3) مائده:5»(امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمت خودم را براى شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد)را فرو فرستاد و موضوع امامت بستگى بتماميّت دين دارد و پيغمبر از دنيا نرفت تا آنكه براى امّتش دانستنيهاى دين را بيان كرد و راهشان را روشن فرمود و آنان را بر دين حقّ بجاى گذاشت (4)و علىّ را بر ايشان راهنما و پيشوا بپاداشت و هيچ از نيازمنديهاى امت نگذاشت مگر آنكه بيان كرد پس كسى كه گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده است كتابد.

ص: 254


1- راوى ميان ابو القاسم و عبد العزيز برادر عبد العزيز قاسم بن مسلم است چنانچه در كمال الدين است و اين خبر و خبر بعد از اين در پاره اى از نسخه ها نيست ولى علامۀ مجلسى در مرآة اشاره فرموده است كه اين دو خبر در غيبت نعمانى گفته شده است.
2- سوره 6 - آیه 38
3- سوره 5 - آیه 3
4- كافى: (و تركهم على قصد سبيل الحقّ) آنان را در حالى گذاشت كه طريق درست و راه حقّ داشتند.

خدا را رد كرده و كافر است[بقرآن].

آيا قدر امامت و جايگاهش را از امت ميشناسند تا آنان در اختيار امام مجاز باشند همانا امامت قدرش بالاتر و شأنش بزرگتر و جايگاهش بلندتر و محيطش منيع تر و غوطه ور شدن در آن دوردست تر از آن است كه مردم بتوانند با عقلهايشان بآن برسند و يا با رأيهايشان بآن دست يابند يا باختيار خودشان امامى بپاسازند.

امامت همان است كه خداوند،ابراهيم خليل را پس از نبوّت و خلّت با سوّمين رتبه مخصوصش فرمود و فضيلتى بود كه با آن مشرفش كرد و در قرآنش بدان اشاره نموده و فرمود:« إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً (1) -بقره 124»(من تو را براى مردم امام قرار خواهم داد)،خليل از مسرّتى كه باو دست داد عرض كرد:از ذريۀ من نيز امام قرار بده و خدا فرمود: لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ (2) عهد من در دسترس ستمكاران قرار نميگيرد.اين آيه امامت هر ستمگرى را باطل كرد[تا روز قيامت] (3)و در افراد برگزيده قرار گرفت.

سپس خداوند كرامت ديگرى باو داد كه امامت را در ذرّيّۀ او كه برگزيدگان و پاكان بودند قرار داد و فرمود: وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِينَ (4) (و باو(ابراهيم)اسحاق و فرزندزاده اش يعقوب را عطا كرديم و همه را صالح و شايسته گردانيديم و آنان را امامان قرار داديم تا مردم را بامر ما رهبرى كنند و هر كار نيكو را از انواع عبادات و خيرات و بخصوص اقامۀ نماز و اداى زكاة را بآنان وحى كرديم و آنان نيز بعبادت ما پرداختند).

پس امامت همواره در ذرّيۀ او بود كه قرنهاى متوالى از يكى بديگرى بارث ميرسيد تا آنكه پيغمبر اسلام صلى اللّه عليه و آله آن را بارث برد (5)و خداى عزّ و جلّد.

ص: 255


1- سوره 2 - آیه 124
2- سوره 2 - آیه 124
3- ما بين دو قوس در هيچ نسخه بجز در كافى نيست.
4- سوره 21 - آیه 72
5- در كافى چنين است: حتى ورثها اللّه تعالى النبى(ص) تا آنكه خداوند آن را به پيغمبر اسلام بارث داد.

فرمود: إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ (1) :آل عمران 68(از مردم بابراهيم اوليتر كسانى هستند كه از او پيروى كنند و اين پيامبر و كسانى كه اهل ايمانند و خدا دوستدار مؤمنان است).

پس امامت مخصوص پيغمبر گرديد و پيغمبر بامر خدا برسم همۀ فرائض الهى قلادۀ امامت را بگردن علىّ عليه السّلام انداخت پس امامت در برگزيدگان ذرّيۀ او قرار گرفت كسانى كه خداوند بآنان دانش و ايمان عطا كرد آنجا كه فرمود: وَ قالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللّهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ (2) -روم 56(و آنان كه بمقام علم و ايمان رسيده اند(بآن فرقۀ بدكار)گويند شما تا روز قيامت كه هم امروز است در عالم علم خدا مهلت يافتيد)پس امامت تنها در فرزندان علىّ است تا روز قيامت زيرا پس از محمّد صلى اللّه عليه و آله پيغمبرى نخواهد بود پس اين نادانان كجا ميتوانند(امامرا)برگزينند.

همانا امامت مرتبۀ انبيا وارث اوصيا است همانا امامت خلافت خدا و خلافت رسول خدا است و مقام امير المؤمنين و ارثيۀ حسن و حسين است همانا امامت سر رشتۀ امور دين و نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزّت مؤمنين است همانا امامت اساس اسلامى است كه همواره در نمو است و بلندترين شاخۀ درخت اسلام است[تمام بودن نماز و زكاة و روزه و حجّ و جهاد و پخش در آمد و صدقه ها]و امضاء حدود و احكام و جلوگيرى سرحدّات و كرانه هاى كشور اسلامى همگى بوسيلۀ امام است.

امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام ميكند و حدود الهى را بر پا ميسازد و از دين خدا دفاع ميكند و براه خدا با حكمت و موعظۀ نيكو دعوت ميكند و دليلى است رسا امام همانند خورشيد تابان است كه جهان را با نور خود جلوۀ خاصى مى بخشد و در افقى قرار دارد كه دست ها و ديده ها را بدان راه نيست.

امام در شدّت تاريكيها و در دل شهرها و بيابانهاى بى آب و علف و در امواج

ص: 256


1- سوره 3 - آیه 68
2- سوره 30 - آیه 56

خروشان درياها ماهى است تابان (1)و چراغى است پر نور و نورى است درخشان و ستاره اى است راهنما امام آب خوشگوار بر لب تشنگان است و نورى است راهنما و نجات بخش از هلاكت امام همچون آتشى است كه بر قلّه ها روشن كنند تا سرمازدگان از گرماى آن بهره مند شوند و راهنمائى است در هلاكت گاهها كه هر كس از او جدا شود بهلاكت خواهد رسيد.

امام يعنى ابر بارنده و باران تند و درشت و آفتاب نور افشان و آسمان سايه افكن و زمين پهناور و چشمۀ پرجوش و آبگير پر از آب و گلستان پر از گل و ريحان.

امام يعنى دلارام رفيق و پدر مهربان و شفيق و برادر تنى،و مادر نيكو كار نسبت بكودكش و پناهگاه بندگان در مصيبت هاى بزرگ.

امام يعنى امين خدا در ميان خلقش و حجّت او بر بندگانش و خليفه اش در شهرهايش و دعوت كنندۀ بسوى خدا و دفاع كننده بسوى خدا و دفاع كننده از حريم هاى خداوندى.

امام،يعنى پاكيزه از گناهان و دور از عيبها و داراى دانش مخصوص و متّصف به بردبارى و وسيلۀ نظام يافتن دين و عزت مسلمين و خشم منافقين و هلاكت كافرين.

امام يعنى يگانۀ دوران كه هيچ كس هم افق شدن با او نتواند و هيچ دانشمندى بهمگامى با او نرسد و عوضى از براى او يافت نشود و مثل و مانندى براى او نباشد برترى مخصوصى دارد بدون آنكه بدنبالش رفته باشد و يا در مقام كسبش بوده باشد بلكه اين ويژه گى از جانب خداى برترى بخش و بخشاينده باو عنايت شده است.

پس كيست كه بتواند بشناسائى امام برسد يا امكان گزينش امام را داشته باشد هرگز،هرگز،عقلها در باره اش گم و افكار گمراه و مغزها حيران و ديده ها خيره و بزرگان در برابرش كوچك و حكيمان حيرانند و بردباران داراى قصورند و خطيبان زبان بسته و خردمندان در بارۀ او نادانند و شاعران لالند و ادبا ناتوانند و بليغاند.

ص: 257


1- در بعضى از نسخه ها بجاى (البدر المنير) نوشته شده است (النذير البشير) و شايد بعلت تشابه خطّى اشتباه شده باشد.

درمانده اند كه شأنى از شئون امام و يا فضيلتى از فضايل او را بيان كنند و بناتوانى و تقصير خودشان معترفند.

و چگونه ميتوان همۀ اوصاف امام را گفتن،و كاملا توصيفش نمودن،و يا چيزى از امر امامت را فهميدن و يا كسى را بقائم مقامى او يافتن كه همچون او بى نياز گرداند؟ نه،چگونه و كجا ممكن است و حال آنكه او همچون ستاره از دسترس دست اندازها و توصيف توصيف كنندگان بدور است اين كجا و اختيار كجا؟اين كجا و خردها كجا؟كجا مانند اين يافت شود؟ شما گمان ميكنيد كه چنين چيزى در غير آل رسول محمّد صلى اللّه عليه و آله يافت مى شود؟بخدا قسم كه بر خودشان دروغ گفته اند و سخنان باطل بآرزوهاى دروغينشان كشانده است پس بجايگاه بلند و دشوار و لغزنده اى بر آمده اند كه پاهاشان لغزيده و بگودال خواهند افتاد،اينان خواستند با خردهاى حيران و سرگردان و ناقص خود و با رأيهاى گمراه كننده شان امام بسازند و جز دورى از ساحت امام نيفزودند براستى كه كار مشكلى را در نظر گرفتند و بهتان بر زبان راندند و بگمراهى دور و درازى گرفتار آمدند و در حيرت و سرگردانى افتادند كه امام را با آنكه بچشم ميديدند رها كردند و شيطان كارهاشان را برايشان آرايش داد و آنان را از راه باز داشت و با آنكه راه را ميديدند (1)از آنچه خدا اختيار كرده بود و رسول خدا و اهل بيتش اختيار كرده بودند باختيارى كه خود كرده بودند رو آوردند و حال آنكه قرآن فريادشان ميزند كه وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحانَ اللّهِ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ (2) -القصص 68«آفرينش هر آنچه بخواهد و بخواهد و اختيار مخصوص پروردگار تو است و براى آنان حقّ اختيار نيست خداوند منزه و برتر است از آنچه براى او شريك ميسازند).د.

ص: 258


1- احتمال ميرود كه (ما كانوا مستبصرين) باشد يعنى ديدۀ بينا نداشتند و كلمۀ(ما) ساقط شده باشد.
2- سوره 28 - آیه 68

و خداى عزّ و جلّ ميفرمايد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ (1) -الاحزاب 36(هيچ مرد و زن با ايمان را در موردى كه خدا و رسول دستور داده است حقّ اختيار در كارشان نيست).

و فرمود: ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ، أَمْ لَكُمْ كِتابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ، إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَما تَخَيَّرُونَ، أَمْ لَكُمْ أَيْمانٌ عَلَيْنا بالِغَةٌ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَما تَحْكُمُونَ، سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذلِكَ زَعِيمٌ، أَمْ لَهُمْ شُرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكائِهِمْ إِنْ كانُوا صادِقِينَ (2) -القلم 36 تا 42» (شما را چه شده است چگونه حكم ميكنيد؟يا كتابى مر شمار است كه از آن درس فرا ميگيريد و آنچه اختيار ميكنيد در آن كتاب است؟يا آنكه شما را بر ما پيمانهائى است كه دامنه اش تا روز قيامت كشيده شده است همۀ قضاوتهائى كه ميكنيد بسود خود شما است(نه قضاوتهاى واقعى)از اينان بپرس كه ضامن اجراى اين قضاوتها كداميك از آنان است و يا آنكه شريكانى براى ضمانت اجرا دارند پس شريكانشان را نشان دهند اگر راست ميگويند).

و فرمود: أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها (3) -محمّد:24(مگر قرآن را نيكو نمى انديشند يا آنكه بر دلها قفلها زده شده است يا آنكه خداوند بر دلهاى آنان مهر زده است و ديگر نمى فهمند يا آنكه بزبان ميگويند شنيديم ولى گوش فرا نميدهند).

همانا بدترين جنبنده ها در نزد خدا افراد بى عقلى هستند كه از شنيدن حق كر و از گفتن حقّ لالند و اگر خداوند ميدانست كه خيرى در آنان هست آنان را شنوا ميكرد ولى اگر شنوا هم ميكرد(چون خيرى در وجود آنان نبود)آنان با حالت اعراض پشت بحق ميكردند (4)يا آنكه گفتند شنيديم و نافرمانى كرديم (5)بلكه آن3.

ص: 259


1- سوره 33 - آیه 36
2- سوره 68 - آیه 36
3- سوره 47 - آیه 24
4- قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ، إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ (الانفال:21 تا 23)
5- قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا ،البقرة:93.

فضلى است از طرف خدا كه بهر كس كه بخواهد عنايت ميكند و خداوند داراى فضل بزرگ است.

پس آنان چگونه ميتوانند امامرا بگزينند؟و حال آنكه امام دانشمندى است كه نادانى باو راه ندارد و شبانى است كه ضعف و سستى باو دست ندهد كان قد است و طهارت و عبادات و زهدورزيدن و دانش و پرستش است پيغمبر را دعوتى خاص در بارۀ او بود و از نسل پاكيزۀ بتول اند نه در نسبشان جاى خرده گيرى هست و نه آبرومندى تواند همطراز او شود در خاندان از قريش است و از رتبۀ بلند هاشم و عترت رسول خدا و پسنديده از جانب خداى عزّ و جلّ است،باعث شرافت شرافتمندان است و شاخه اى از شجرۀ عبد مناف علمش همواره در فزونى باشد و بردباريش در حد كمال آمادۀ منصب امامت بود و آگاه بر سياست،پيرويش واجب و بامر خداى عزّ و جلّ بر پا و بندگان خدا را پند آموز و دين خدا را نگهدار است.

همانا پيامبران و امامان(صلوات اللّه عليهم)را خداوند توفيق عنايت ميفرمايد و از دانش و حكمت نهانيش بآنان ميدهد آنچه را كه بديگران نداده است پس دانششان بالاتر از دانش اهل زمان مى شود،چنانچه در آيۀ شريفه است أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (1) -يونس 36 (آيا آنكه بسوى حق رهبرى ميكند سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كسى كه راه را نمييابد مگر آنكه راهنمائيش كنند؟شما را چه شده است چگونه قضاوت ميكنيد)و در آيۀ شريفه است وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً (2) -البقرة 269 (آن كس كه حكمت باو داده شود خير فراوانى باو داده شده است).

و در بارۀ طالوت فرمايد: إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (3) -البقره:247(همانا خداوند او را بر شما برگزيد و دانش و نيروى بدنى او را افزونى داد و خداوند ملك خود را بهر كس كه بخواهد ميدهد).

ص: 260


1- سوره 10 - آیه 35
2- سوره 2 - آیه 269
3- سوره 2 - آیه 247

و خداوند افزونى بخش و دانا است و به پيغمبرش فرمود: أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (1) -النساء:113 (2)(خداوند كتاب و حكمت بر تو نازل كرد و آنچه را كه تو نميدانستى بتو آموخت) و اين نشانۀ آنست كه فضل خداوند در بارۀ تو بزرگ بوده است.

و در بارۀ امامان از اهل بيت و عترت و ذرّيّۀ پيغمبرش صلوات اللّه عليهم اجمعين فرمود: أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (3) النساء:آيۀ 53 و 54(4)(آيا بر مردم در آنچه خداوندشان از فضل خود بآنان داده حسد ميورزند؟بتحقيق كه ما فرزندان ابراهيم را كتاب و حكمت داديم و بآنان ملك با عظمتى عطا كرديم پس پاره اى از آنان باو ايمان آوردند و بعضى از آنان از پيشرفت او جلوگيرى كردند و دوزخ براى سوزاندن كافى است).

و چون خداوند بنده اى را براى كارهاى بندگانش برگزيند سينه اش را بهمين منظور گشاده ميكند و بر دلش چشمه هاى حكمت مى سپارد و دانش را آنچنان الهامش ميكند كه در هيچ پاسخگوئى برنج نيفتد و در جواب گوئى از حقّ و حقيقت منحرف نشود او هميشه معصوم است و مؤيد و موفق و مسدّد و از خطاها و لغزش ها و سقوطها در امان است و اين ويژه گى را خدا باو عنايت فرموده تا بر بندگانش حجت و بر خلقش گواه باشد و اين فضل الهى است كه بهر كس بخواهد ميدهد و خدا داراى فضلى است بزرگ.

پس آيا بر چنين امرى آنان را توانائى هست كه برگزينند؟و يا اگر برگزيدند برگزيده شان داراى اين اوصاف باشد تا او را پيشوا كنند؟ سوگند بخانۀ.خدا كه از حقّ تعدّى كردند،و كتاب خدا را پشت سر انداختند

ص: 261


1- سوره 4 - آیه 113
2- آيۀ شريفه: أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ ...است و تغيير يا از امام است بعنوان نقل بمعنى و يا سهوى است از راوى.
3- سوره 4 - آیه 54
4- آيۀ شريفه: أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ ...است و تغيير يا از امام است بعنوان نقل بمعنى و يا سهوى است از راوى.

آنچنان كه گوئى نميدانند در حالى كه راهنمائى و شفا در كتاب خدا بود و آنان او را بدور انداختند و از هواهاى خويش پيروى كردند از اين رو خداوندشان سرزنش كرد و گنه كارشان خواند و از برايشان هلاكت خواست و فرمود: وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً 1مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ (1) -قصص:50(كيست گمراه تر از كسى كه هواى خود را كه از سوى خدا راهنمائى نشود پيروى كند؟همانا خداوند مردم ستمكار را راهنمائى نميكند)و فرمود: فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ (2) -محمّد:8 (مرگ بر آنان و بگمراهى انداخت اعمال آنان را)و فرمود: كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ (3) -غافر:35(گناه بزرگى است نزد خدا و نزد آنان كه ايمان آورده اند،اين چنين خداوند هر دلى را كه سركش و زورگو باشد مهر مي كند).

7-(و (4)از محمّد بن يحيى و او از احمد بن محمّد بن عيسى و او از حسن بن محبوب و او از اسحاق بن غالب و او از):

ابى عبد اللّه[جعفر بن محمّد]عليهما السّلام نقل ميكند كه آن حضرت در ضمن خطبه اى كه حالات ائمّه و اوصاف آنان را بيان ميفرمود:[فرمود]همانا خداوند تعالى بواسطۀ امامان هدايت كه از خاندان پيغمبرش بود دينش را واضح و آشكار فرمود و از راه روشن خود بوسيلۀ آنان پرده برداشت و از درون چشمه هاى علمش درى بر آنان باز كرد پس هر كس از امت محمّد صلى اللّه عليه و آله كه حق واجب امام خودش را بشناسد مزۀ شيرينى امامش را خواهد يافت و برترى و زيبائى اسلامش را خواهد فهميد،زيرا خداى تعالى امامرا نشانه اى از براى خلقش نصب كرده و او را بر فرمانبران خود حجت قرار داده و تاج و قار بر سرش نهاده و از نور جباريت خودت.

ص: 262


1- سوره 28 - آیه 50
2- سوره 47 - آیه