تصویر امامان شیعه در دایره المعارف اسلام " ترجمه و نقد "

مشخصات كتاب

عنوان و نام پديدآور : تصویر امامان شیعه در دایره المعارف اسلام " ترجمه و نقد "/ زیر نظر محمود تقی زاده داوری.

مشخصات نشر : قم: انتشارات شیعه شناسی ، 1385.

مشخصات ظاهری : 487 ص.

شابک : 52000ریال: 964-96928-1-9

وضعیت فهرست نویسی : فاپا

يادداشت : این کتاب ترجمه و شرح برگزیده مقالات مربوط به چهارده معصوم (ع) از کتاب "...]"The encyclopedia of Islam new edition انسایکلوپیدیا آو ایسلام، نیو ادیشن] می باشد.

یادداشت : کتابنامه.

یادداشت : نمایه.

عنوان دیگر : انسایکلوپیدیا آو ایسلام، نیوادیشن ... .The encyclopedia of Islam, new edition

موضوع : انسایکلوپیدیا آو ایسلام، نیو ادیشنThe encyclopedia of Islam, new edition -- نقد و تفسیر.

موضوع : تمدن اسلامی -- دایره المعارفها.

موضوع : اسلام -- دایره المعارفها.

موضوع : چهارده معصوم -- سرگذشتنامه.

موضوع : کشورهای اسلامی -- دایره المعارفها.

شناسه افزوده : تقی زاده داوری، محمود، 1332 -

رده بندی کنگره : DS35/53/الف80234 1385

رده بندی دیویی : 909/097671

شماره کتابشناسی ملی : م 85-15334

فهرست مندرجات

مقدمه 13

امام على بن ابى طالب عليه السّلام/ 17 على بن ابى طالب [عليه السّلام] 19

دلاوريهاى نظامى على [عليه السّلام] 19

اختلاف على [عليه السّلام] با ابو بكر 20

روابط على [عليه السّلام] با عمر 21

مخالفت على [عليه السّلام] با عثمان 22

انتخاب على [عليه السّلام] و اولين اقدامات او 24

شورش عايشه، طلحه و زبير 26

درگيرى با معاويه 27

انتصاب حكمين (تحكيم) و وظيفه آنان 29

اعتراضات عليه حكميت 29

حكميت (حكومه) 31

جنگ نهروان 32

اجلاس اذرح 32

آخرين سالهاى حيات على [عليه السّلام]، وفات و تدفين او 34

جزئيات شخصى على [عليه السّلام] 35

شخصيت على [عليه السّلام] 36

منابع و مآخذ 39

پژوهش ها 39

تصوير امامان شيعه ،ص:6

نقد و بررسى/ 41 چكيده 43

1. نگاهى كلى به مقاله 44

2. اشكالهاى موردى 46

متألم از چشم درد! 79

بدخلق و تند و مستعد براى

توهين و حمله! 80

منابع و مآخذ 90

امام حسن بن على بن ابى طالب عليهما السّلام/ 95 حسن بن على بن ابى طالب [عليهما السّلام] 97

سالهاى نخست زندگانى حسن [عليه السّلام] 97

خلافت على [عليه السّلام] 99

خلافت حسن [عليه السّلام] 99

شرايط توافقنامه درباره كناره گيرى حسن [عليه السّلام] 102

پس از كناره گيرى حسن [عليه السّلام] از خلافت 105

خصوصيات جسمانى و اخلاقى حسن [عليه السّلام] 106

حسن [عليه السّلام] از ديدگاه شيعيان 107

منابع و مآخذ 109

منابع زندگى نامه اى شيعى 110

نقد و بررسى/ 111 مقدمه 113

بخش اول: ملاحظات كلى 116

شخصيت فردى امام حسن عليه السّلام 116

صلح با معاويه 119

شرايط توافقنامه صلح 126

همسران امام حسن عليه السّلام 133

بخش دوم: ملاحظات جزئى و موردى 137

منابع و مآخذ 142

تصوير امامان شيعه ،ص:7

امام حسين بن على بن ابى طالب عليهما السّلام/ 145 حسين بن على بن ابى طالب [عليهما السّلام] 147

دوران كودكى و جوانى 147

نگرش حسين [عليه السّلام] درباره معاويه 148

خوددارى مجدد حسين [عليه السّلام] از بيعت با يزيد پس از مرگ معاويه، و عواقب آن 149

منابع مربوط به قيام حسين [عليه السّلام] و سرانجام فاجعه آميز او 150

دعوت كوفيان از حسين [عليه السّلام]، [و] مأموريت «مسلم بن عقيل» در كوفه 151

عزيمت حسين [عليه السّلام] به كوفه 152

نبرد كربلا؛ مهم ترين رويدادها 158

رويدادهاى جانبى واقعه كربلا 165

وقايع پس از جنگ 166

افسانه هاى مربوط به حسين [عليه السّلام] 167

معجزات حسين [عليه السّلام] 169

معجزات مربوط به تولد و دوران كودكى حسين [عليه السّلام] 169

معجزات مربوط به وفات او 170

معجزات مربوط به سر بريده 172

مجازات كسانى كه به حسين [عليه السّلام] اهانت كردند و او را مجروح ساختند 172

ويژگيهاى فوق طبيعى حسين [عليه السّلام] كه معجزاتى را سبب شد 173

اسامى و القاب

حسين [عليه السّلام] 174

آياتى از قرآن كه شيعيان آنها را اشاره به حسين [عليه السّلام] مى دانند 175

داورى ها درباره حسين [عليه السّلام] 176

منابع و مآخذ 181

نخستين منابع كهن شيعى 183

منابع جديد شيعى 184

آثار انديشمندان غرب 184

نقد و بررسى/ 185 مقدمه 187

1. نگاهى كلى به مقاله 188

2. موارد نقد 189

منابع و مآخذ 206

تصوير امامان شيعه ،ص:8

امام على بن الحسين زين العابدين عليهما السّلام/ 209 على بن الحسين بن على بن ابى طالب [عليهم السّلام] 211

منابع و مآخذ 217

نقد و بررسى/ 221 1. سرنوشت مادر امام سجاد عليه السّلام 224

2. موضع امام زين العابدين عليه السّلام در برابر امويان و زبيريان 225

3. دوستى امام عليه السّلام با خلفاى مروانى! 226

الف. بى اعتنايى امام سجاد عليه السّلام به عبد الملك 229

ب. نمونه ديگر 230

ج. پاسخ به نامه تحقيرآميز عبد الملك 231

د. پاسخ كوبنده امام در برابر پيشنهاد عبد الملك 231

طرح استقلال اقتصادى امام عليه السّلام 231

4. معتبر نبودن قصيده فرزدق! 232

5. ازدواج سكينه با مصعب بن زبير 233

6. پذيرش اجبارى هديه مختار 235

منابع و مآخذ 236

امام محمد بن على الباقر عليهما السّلام/ 239 محمد بن على ... الباقر [عليهما السّلام] 241

منابع و مآخذ 250

نقد و بررسى/ 253 درآمد 255

1. رئوس كلى 257

2. داده ها و منقولات و استنتاجات 258

3. منابع 279

منابع و مآخذ 282

تصوير امامان شيعه ،ص:9

امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السّلام/ 285 جعفر صادق [عليه السّلام] 287

منابع و مآخذ 291

نقد و بررسى/ 293 1. محتوا 295

2. ساختار 296

3. منابع 296

بررسى محتوايى مدخل 297

منابع و مآخذ 305

امام موسى بن جعفر الكاظم عليهما السّلام/ 307 موسى كاظم [عليه السّلام] 309

منابع و مآخذ 321

نقد و بررسى/ 325 الف) اشكالات ساختارى 327

حيات علمى

و فكرى امام كاظم عليه السّلام 328

شيوه رهبرى امام كاظم عليه السّلام 329

ارتباط با شيعيان 330

امام كاظم عليه السّلام و مبارزه با انحرافات فكرى 331

ب) اشكالات محتوايى 331

1. مفهوم «كاظم» 331

2. شركت امام كاظم عليه السّلام در قيام محمد بن عبد الله 332

3. تعيين اسماعيل بن جعفر به جانشينى امام صادق عليه السّلام 332

4. اقتباس الگوى غيبت آخرين امام از واقفيه توسط شيعه اثنا عشرى 335

5. امام كاظم عليه السّلام و ايفاى نقش در ميان غلات 338

نتيجه گيرى 339

منابع و مآخذ 340

تصوير امامان شيعه ،ص:10

امام على بن موسى الرضا عليهما السّلام/ 343 على الرضا ابو الحسن بن موسى بن جعفر [عليهم السّلام] 345

منابع و مآخذ 348

آثار شيعى 348

نويسندگان معاصر 349

نقد و بررسى/ 351 منابع و مآخذ 365

امام محمد بن على الجواد عليهما السّلام/ 367 محمد بن على الرضا [عليهما السّلام] 369

منابع و مآخذ 372

نقد و بررسى/ 373 چكيده 375

نگاه كلى عليه السّلام 376

ويژگيهاى فردى امام جواد عليه السّلام 377

ازدواج امام جواد عليه السّلام با ام الفضل 382

امامت حضرت جواد عليه السّلام 384

شهادت حضرت جواد عليه السّلام 388

كلمات امام جواد عليه السّلام 390

منابع و مآخذ 392

امام على بن محمد الهادى عليهما السّلام/ 395 عسكرى [امام هادى عليهم السّلام] 397

منابع و مآخذ 399

نقد و بررسى/ 401 بخش اول. بررسى كليت مقاله 403

تصوير امامان شيعه ،ص:11

بخش دوم 405

امامت از ديدگاه شيعه 405

ويژگيهاى اخلاقى امام 406

ساده زيستى امام 408

آگاهى از اسرار 408

احترام به اهل دانش 409

بخشش 410

وضعيت فرهنگى- اجتماعى عصر امام 410

الف) مبارزه فرهنگى با گروههاى منحرف عقيدتى 411

ب) تحرير رساله كلامى 413

ج) مناظره هاى علمى و اعتقادى 414

د) دفع شبهه هاى دينى و پاسخ گويى به مسائل گوناگون 415

ه) تربيت شاگردان و

تقويت دين مداران 417

و. بسترسازى فرهنگ انتظار 418

اوضاع سياسى عصر امام هادى عليه السّلام و مبارزات سياسى آن حضرت 419

الف) اوضاع داخلى دولت عباسى 419

ب) فساد و خوش گذرانى درباريان 420

ج) شكل گيرى جنبشهاى مخالف 420

ه) مبارزات سياسى امام هادى عليه السّلام 421

امام و خلفاى معاصر 423

1. محبوبيت امام در مدينه 424

2. رخدادهاى بين راه 424

3. سفارش اسحاق بن ابراهيم حاكم بغداد به يحيى 425

4. اهانت به امام هادى عليه السّلام هنگام ورود به سامرا 425

اقدامات متوكل 425

امام در زندان متوكل 427

منبع شناسى 427

نتيجه 427

منابع و مآخذ 429

تصوير امامان شيعه ،ص:12

امام حسن بن على العسكرى عليهما السّلام/ 431 حسن عسكرى [عليه السّلام] 433

منابع و مآخذ 435

نقد و بررسى/ 437 منابع و مآخذ 446

امام م ح م د القائم «عجّل الله تعالى فرجه الشريف»/ 449 محمد قائم [عجّل الله تعالى فرجه] 451

منابع و مآخذ 454

نقد و بررسى/ 455 الف) نقدهاى كلى 457

ب) نقدهاى جزئى 462

ج) نقدهاى شكلى 463

منابع و مآخذ 465

نمايه ها/ 467 نمايه اشخاص و اعلام 467

نمايه كتب 483

نمايه اماكن 485

تصوير امامان شيعه ،ص:13

مقدمه

امامت، بى ترديد از مهم ترين و اساسى ترين آموزه هاى مذهب تشيع است. در واقع مى توان ادعا كرد كه يكى از برجسته ترين نقاط تمايز تشيع از ديگر مذاهب اسلامى همين آموزه امامت است. بنابراين براى هر مسلمان شيعى شناخت اين آموزه اساسى يكى از ضروريات به شمار مى آيد.

امامت را مى توان با رويكردها و نگاه هاى گوناگونى مطالعه كرد. محض نمونه هم مى توان تاريخ زندگى و شخصيت هر يك از امامان شيعه را به صورت مستقل كاويد. هم تاريخ آموزه امامت را بررسى كرد، و هم از ديدگاه كلامى آن را كانون مطالعه قرار داد و جايگاه آن را در

كلام و عقايد شيعه تحليل كرد و ....

دائرة المعارف اسلام، چاپ ليدن هلند، يكى از معروف ترين دائرة المعارف هاى انگليسى زبان در زمينه اسلام است كه در مدخل هاى متعددى عقائد و آموزه هاى شيعى، از جمله آموزه امامت و امامان شيعه، را مورد بررسى قرار داده، ولى متأسفانه در ارائه تصويرى جامع و مستند از آن موفق نبوده است. از اين روى، مؤسسه شيعه شناسى در صدد برآمد تا در گام نخست كاستى ها و نقايص اين نوشته ها را مشخص، و سپس آنها را نقادى و تصحيح كند. بدين منظور ابتدا مدخلهاى مرتبط با شيعه و آموزه هاى شيعى از اين دائرة المعارف استخراج و ترجمه شد، و سپس در بوته نقد و بررسى نهاده آمد.

تصوير امامان شيعه ،ص:14

در دسته بندى اين مدخلها، مدخلهاى مربوط به چهارده معصوم عليهم السّلام در قالب يك پروژه تحقيقاتى تعريف شدند كه نقد و بررسى مدخلهاى مربوط به دوازده امام عليهم السّلام در جلد نخست، و نقد و بررسى مدخلهاى مربوط به پيامبر اعظم صلّى اللّه عليه و آله و حضرت صديقه طاهره، فاطمه زهرا عليها السّلام در جلد دوم اين مجموعه ارائه مى شود.

آنچه خوانندگان محترم در پيش روى دارند جلد نخست از اين مجموعه است كه در زمانى نسبتا طولانى آماده شده است. براى آماده سازى اين مجموعه ابتدا مدخلهاى مربوط به دوازده امام شيعه عليهم السّلام از دائرة المعارف اسلام استخراج و به قلم جناب آقاى حسين مسعودى ترجمه شد. سپس ترجمه ابتدايى اين مدخلها براى كسب اطمينان هرچه بيشتر از صحت ترجمه، براى مقابله با متن اصلى در اختيار جناب آقاى هدايت يوسفى قرار گرفت و به لحاظ فنى تأييد شد. بنابراين مى توان به

صورت نسبى ادعا كرد همه مدخلها با دقت بالايى ترجمه و مقابله شده و از اين نظر معتبر و صحيح اند.

در مرحله بعد، تعدادى از محققان ذى صلاح در حوزه تاريخ امامان شيعى عليهم السّلام كار نقد و بررسى مدخلها را بر عهده گرفتند و سپس نقدهاى مزبور توسط اساتيد معتبر و شناخته شده رشته تاريخ تشيع مورد ارزيابى قرار گرفت.

گفتنى است كه در نقد و بررسى اين مدخلها به مواردى از اين دست پرداخته شده است:

1. تحليل كلى مدخل، به منزله يك پژوهش علمى؛

2. نقد و بررسى اطلاعات جزئى ارائه شده در مدخل بر اساس منابع اولى و كهن تاريخى؛

3. نقد و بررسى منابع استفاده شده در نگارش مدخل؛

4. نقد و بررسى تحليلهاى ارائه شده از سوى نويسندگان مدخلها بر اساس شواهد معتبر تاريخى؛

تصوير امامان شيعه ،ص:15

5. پرداختن به نكات و حوادث و جريانهاى مهم و تأثيرگذار امامان دوازده گانه عليهم السّلام كه نويسندگان از آنها غفلت ورزيده اند.

با اين توضيح مشخص مى شود كه رويكرد مؤسسه شيعه شناسى در نقد و بررسى اين مدخلها صرفا ناظر به مطالب ارائه شده نبوده است؛ بلكه مواردى كه شايسته بود در مدخلهاى دائرة المعارف آورده شود اما يادى از آنها به ميان نيامده نيز كانون توجه قرار گرفته است. حتى در برخى موارد به نكاتى اشاره شده است كه آوردن آنها در دائرة المعارف ضرورت نداشته اما بر اتقان و كيفيت يك پژوهش علمى مى افزوده، يا در ارائه تصويرى درست از ائمه عليهم السّلام اهميت داشته است. از اين روى، منظور ما از نقد و بررسى در اين پژوهش، چيزى اعم از نقد، اصلاح و تكميل متعارف بوده است، و نه

صرفا تذكر موارد نادرستى كه در متن مدخل به آنها پرداخته شده است.

از آنجا كه اين كار حاصل تلاش مجموعه اى از دست اندركاران اعم از مترجم، محقق و استاد است، طبيعى است كه هم نوع نگارش افراد و هم رتبه هاى علمى آنان با يكديگر متفاوت باشد و اين نكته موجب اختلاف سطح در نقدها و بررسيها گردد؛ اما مهم اين است كه سعى شده ترجمه و نقد و بررسى علمى تمام مقاله ها، اگر در حد عالى نيستند دست كم متوسط به بالا باشند. با وجود اين، هنوز نمى توان ادعا كرد كه اين كار بى نقص بوده يا نمى توان آن را تكميل كرد و بر غناى آن افزود. بنابراين اميدواريم محققان، انديشمندان و پژوهشگران عرصه مطالعات شيعه شناسى ما را در اين امر يارى كرده، نقايص احتمالى يا نظرات تكميلى خويش را ارائه فرمايند تا انشاء الله در ويرايشها و چاپهاى بعدى مورد توجه قرار گيرند.

اين پروژه تحقيقاتى كارى است گروهى كه مترجم، مقابله گر، ناقد، ارزياب، ويراستار و تعداد ديگرى از محققان در به ثمر رساندن آن ما را يارى داده اند، و

تصوير امامان شيعه ،ص:16

در اين مقام از همكاريهاى مخلصانه آنان تشكر مى كنم؛ به ويژه از همكاران خود در مؤسسه شيعه شناسى آقايان مهندس على تقى زاده، مدير اجرايى مؤسسه، محمد كاظم آزرم و آقاى عليرضا تاجيك كه ويرايش اثر را بر عهده داشته اند.

بار خدايا بر اشرف مخلوقات خود، حضرت ختمى مرتبت، محمد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و خاندان گرامى اش درود بى پايان فرست؛ چشم شيعيان عالم را به ظهور امام منتظر، حضرت ولى عصر (عج) روشن فرما؛ حكومت سراسر عدل ايشان را هرچه سريع تر در سراسر عالم مستقر گردان؛ ما

را از پيروان مخلص آن حضرت قرار بده؛ و اين اثر را از خدمتگزاران مذهب تشيع و جامعه علمى آن بپذير. آمين سيد لطف اللّه جلالى، مدير ترجمه و نقد

احمد بهشتى مهر، مدير پژوهش

5/ 5/ 1385

تصوير امامان شيعه ،ص:17

امام على بن ابيطالب عليه السلام

اشاره

نويسنده: ال. وچپا واليرى)L .Veccia Vaglieri(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:19

[متن ترجمه]

على بن ابى طالب [عليه السّلام]

او پسر عمو و داماد محمد [صلّى اللّه عليه و آله] و خليفه چهارم، و يكى از اولين كسانى بود كه به رسالت محمد [صلّى اللّه عليه و آله] ايمان آورد. اين مسئله كه آيا او دومين مسلمان پس از خديجه [عليها السّلام]، يا سومين مسلمان پس از خديجه [عليها السّلام] و ابو بكر بود، بين شيعه و سنى محل بحث فراوان بوده است. على [عليه السّلام] در آن زمان حداكثر 10 يا 11 ساله بود و پيامبر او را به خانه خود برده بود تا به پدرش ابو طالب كه دچار فقر و تنگدستى شده بود، كمكى كند. يك روايت- كه از چندين لحاظ مورد انتقاد است- بيان مى دارد على [عليه السّلام] در شبى كه پيامبر از مكه به سمت مدينه حركت كرد، به جاى او در رختخواب خوابيد؛ به گونه اى كه توطئه گران هنگام ورود به خانه براى كشتن پيامبر، از اينكه پسر عموى جوانش در آنجا خوابيده، شگفت زده شدند. على [عليه السّلام] پس از آنكه چيزهايى را كه پيامبر به امانت نگاهدارى مى كرد به صاحبانشان بازگرداند، در قبا به پيامبر ملحق شد. چند ماه بعد، او با فاطمه [عليها السّلام] دختر پيامبر ازدواج كرد و حاصل اين ازدواج حسن و حسين [عليهما السّلام] بودند. در زمان حيات فاطمه [عليها السّلام]، على [عليه السّلام] هيچ همسر ديگرى اختيار نكرد.

دلاوريهاى نظامى على [عليه السّلام]

در زمان حيات محمد [صلّى اللّه عليه و آله]، على [عليه السّلام] تقريبا در تمام لشكركشيها شركت جست، كه غالبا علمدار بود، و فقط دو بار در مقام فرمانده، عمل كرد (يك بار سال 6 ق/ 628 م، در فدك، و يك بار سال

10 ق/ 632 م در يمن). او هميشه از خود

تصوير امامان شيعه ،ص:20

شجاعت به خرج مى داد كه بعدها حالتى افسانه اى يافت: در جنگ بدر، او شمار زيادى از قريشيان را از پاى درآورد؛ در جنگ خيبر او درب سنگينى را به جاى سپر به كار برد، و پيروزى مسلمين بر يهوديان مرهون جانفشانيهاى وى بود؛ در جنگ حنين (سال 8 ق/ 630 م) او يكى از كسانى بود كه با پايمردى از پيامبر دفاع كرد.

پس از وفات پيامبر، او به دلايل نامعلومى در هيچ عمليات نظامى شركت نكرد. مى گويند كه عمر قريشيان را از رفتن به ساير ولايات منع كرده بود، اما عثمان همه موانع را از سر راه آنان برداشت. شايد على [عليه السّلام]، خود مايل نبود كه مدينه را ترك كند؛ شايد صرفا وضعيت جسمانى و سلامتى اش به او اجازه جنگيدن نمى داد؛ گرچه در جنگهاى جمل و صفين (36 ق/ 656 م و 37 ق/ 657 م) يعنى هنگامى كه شصت ساله بود، كارهاى بزرگى را به او نسبت مى دهند.

افزون بر اين، على [عليه السّلام] چندين كار ديگر را براى پيامبر انجام مى داد: او يكى از منشيها و كاتبان پيامبر [صلّى اللّه عليه و آله] بود و گاهى مأموريتهايى به او واگذار مى شد كه مى توان نام ديپلماتيك بر آنها نهاد؛ در دو مورد، او مأمور نابودى بتها شد. او دشمنانى را كه پيامبر به مرگ محكومشان كرده بود، به دست خود معدوم ساخت، و به همراه زبير، بر قتل عام بنى قريظه نظارت داشت (سال 5 ق/ 627 م). در سال 9 ق/ 631 م، او در جمع زائران در منى، هفت آيه

اول سوره برائت را قرائت كرد.

اختلاف على [عليه السّلام] با ابو بكر

در خلال انتخاب ابو بكر به جانشينى پيامبر [صلّى اللّه عليه و آله]، على [عليه السّلام] با طلحه و زبير و شمارى ديگر از صحابه در خانه پيامبر باقى ماندند تا مراقب پيكر پيامبر باشند و مقدمات تدفين او را فراهم سازند. به رغم درخواست عباس و نيز- بنابر اقوال- ابو سفيان از على [عليه السّلام]، وى براى نگهداشتن زمام جامعه در دستان بنى هاشم هيچ اقدامى نكرد. كسانى كه ابتدا از پذيرش خلافت ابو بكر سر باز مى زدند، به تدريج

تصوير امامان شيعه ،ص:21

انتخاب او را پذيرفتند؛ اما على [عليه السّلام] تا شش ماه از اين امر امتناع ورزيد. مسئله ارث و ميراث، موقعيت على [عليه السّلام] را پيچيده كرده بود: فاطمه [عليها السّلام] مدعى مالكيت زمينهاى پدرش شده بود، و ابو بكر با اين استدلال كه به گفته محمد [صلّى اللّه عليه و آله]، «پيامبران وارثى ندارند» ادعاى فاطمه [عليها السّلام] را به شدت رد كرده بود. اين مسئله كه على [عليه السّلام] واقعا اميد داشت جانشين پيامبر گردد، مورد ترديد است. اعراب طبق رسوم خود، مردان سالخورده را به رياست خود بر مى گزيدند (در سال 11 ق/ 633 م، على [عليه السّلام] كمى بيش از سى سال سن داشت)، و تمايلى به حكومت موروثى مشروع)legitimism( نداشتند. شيعيان با جعل سخنان خاصى كه گفته مى شود محمد درباره على [عليه السّلام] بيان كرده است يا با تفسير آنها بر اساس اعتقادات خود)Ali Wensinck ,Handbook ,s .v .:.( همواره معتقد بوده اند پيامبر قصد داشت جانشينى خود را به داماد و پسر عمويش واگذار كند. اما به هر حال مسلم است كه

او در آخرين بيمارى خويش، اين خواسته را بيان نكرده است.

روابط على [عليه السّلام] با عمر

به گفته نويسندگان مسلمان، على [عليه السّلام] مشاورى ارزشمند براى خلفاى پيش از خود بود. گرچه احتمال دارد به سبب دانش فوق العاده على [عليه السّلام] از قرآن و سنت، در مسائل شرعى و حقوقى با او مشورت مى كرده اند، اما در اينكه عمر توصيه هاى وى را در مسائل سياسى مى پذيرفته، ترديد وجود دارد. حداقل درباره ديوان معروف، ديدگاه على [عليه السّلام] با ديدگاه خليفه كاملا در تضاد بود؛ زيرا هنگامى كه عمر در اين باره از او نظر خواست، وى توصيه كرد كل عايدات- بدون هيچ گونه ذخيره اى- توزيع شود (بلاذرى، نقل از:Caetani ,Annali ,A .H .40 ,272 (. در زمان حيات عمر (و عثمان)، على [عليه السّلام] هيچ سمتى نداشت- نه نظامى و نه سياسى- بجز نيابت عمر در مدينه در مدت سفر وى به فلسطين و

تصوير امامان شيعه ،ص:22

شام (طبرى، ج 1، ص 2404، 2522). به همين دليل او در جلسه اى كه در جابيه برگزار شد حضور نداشت. فرماندهان نظامى و شخصيتهاى برجسته اى كه به دعوت عمر در اين گردهمايى حاضر شده بودند، مصوبات مهمى را درباره مقررات ناظر به متصرفات و ديوان، تصويب كردند. شاهدى ديگر بر عدم موافقت كامل على [عليه السّلام] با سياستهاى ابو بكر و عمر، در روايات مربوط به شورا موجود است [ر. ك: مدخل:UTHMAN B .AFFAN [. بنابراين روايات، عبد الرحمن بن عوف از على [عليه السّلام] پرسيد آيا علاوه بر متابعت قرآن و سنت، خود را ملزم به پيروى از كار (فعل، سيره) خلفاى پيشين مى كند. على [عليه السّلام] به اين سؤال جوابى سربالا و طفره آميز

داد.

مخالفت على [عليه السّلام] با عثمان

در زمان خلافت عثمان، على [عليه السّلام] به همراه ساير اصحاب (به ويژه طلحه و زبير)، بارها او را به انحراف از قرآن و سنت پيامبر متهم مى ساختند؛ به خصوص در زمينه اجراى حدود [ر. ك: مدخل:Al -HURMUZAN [. على [عليه السّلام] بر وظيفه اجراى شريعت)divine law( اصرار مى ورزيد. او از جمله كسانى بود كه تقاضا داشت حدّ شرعى براى شرب خمر درباره وليد بن عقبه والى كوفه، اجرا شود؛ و طبق برخى روايات، وى به دست خود، وليد را تازيانه زد. همسو با عبد الرحمن بن عوف، او عثمان را به دليل بدعتگذارى در دين سرزنش كرد؛ مثلا اقامه چهار ركعت نماز در عرفات و منى، به جاى دو ركعت (ر. ك:Ali Wensinck ,handbook ,s .v .(. اما در مسائل سياسى نيز، او خود را در عداد مخالفان عثمان قرار داد و آنان، على [عليه السّلام] را- حداقل به لحاظ اخلاقى- پيشواى خود، يا يكى از پيشوايان خود مى دانستند. موارد ذيل، نمونه هايى از اين مسئله به شمار مى آمد:

1) هنگامى كه ابو ذر غفارى- كه عليه اعمال خلاف صاحبان قدرت تبليغ مى كرد-

تصوير امامان شيعه ،ص:23

از مدينه تبعيد شد، به رغم منع عثمان، على [عليه السّلام] به همراه پسرانش به بدرقه ابو ذر رفت، و بدين سان به مشاجره اى خشونت آميز با عثمان دامن زد؛ 2) هنگامى كه شورشيان- كه از مصر به مدينه آمده بودند- مذاكراتى را با عثمان آغاز كردند، على [عليه السّلام] در مقام واسطه آنان، يا يكى از واسطه هايشان، عمل كرد (براى مثال ر. ك: طبرى، ج 1، ص 2969)؛ 3) هنگامى كه بعدا شورشيان به مدينه بازگشتند و بيت عثمان را محاصره

كردند، از على [عليه السّلام] خواستند كه فرماندهى آنان را بر عهده گيرد (طبرى، ج 1، ص 2965). گرچه او خواسته آنان را نپذيرفت، با رفتار خود، موجب دلگرمى شورشيان در طول محاصره بود؛ و دلايلى براى اين سوء ظن به او وجود دارد كه او با تقاضاى شورشيان مبنى بر استعفاى خليفه موافق بود. در عين حال، احتمال هرگونه مشاركت وى در پايان خونين اين درگيرى، منتفى است؛ 4) پس از انتخاب على [عليه السّلام] به خلافت، هواداران او را كسانى تشكيل مى دادند كه بر سر مسائل اقتصادى با حكومت وقت، خصومت داشتند؛ از جمله مالك اشتر، ابن الكوّاء، صعصعه (مسعودى، ج 4، ص 261؛ طبرى، ج 1، ص 2908، 2916). معلوم نيست كه خود على [عليه السّلام] در برابر مطالبات مالى اى كه بر اثر مقاتله مطرح مى شد (توزيع مازاد عايدات، تقسيم اراضى تصرف شده و ...) چه طرح و برنامه اى داشت. تنها اين مورد به ثبت رسيده است كه در آغاز خلافتش، تمام آنچه را در بيت المال مدينه، بصره و كوفه يافت، و تمام ذخاير غذايى موجود در بيت الطعام را تقسيم كرد (همچنين قس.Annali ,40 A .H .,276 -80 (. اين عمل را نبايد صرفا يك حركت عوام فريبانه [از سوى على] دانست؛ بلكه بايد آن را حاصل همان ديدگاهى به شمار آورد كه خودش قبلا براى عمر بيان كرده بود. همچنين مى گويند على [عليه السّلام] قصد داشت زمينهاى سواد (اراضى تصرف شده در عراق) را نيز تقسيم كند؛ اما به دليل ترس از منازعات شرعى و حقوقى، از اين كار منصرف شد (بلاذرى، فتوح، ص 265 و صفحه بعد).

تصوير امامان

شيعه ،ص:24

گذشته از اين، هيچ گفته اى وجود ندارد كه با اتكا به آن، وى را شخصى افراطى بدانيم؛ بلكه برعكس، او مخالف سبئيه، پيروان عبد الله بن سبأ، بود، و هنگامى كه آنان على [عليه السّلام] را بيش از حد و به گونه اى مبالغه آميز مى ستودند، خود از آنان تبرى جست؛ وى به محض آنكه اوضاع اجازه داد، كوشيد تا خود را از گروه نفّار- محاصره كنندگان بيت عثمان و طرفدارانشان- جدا كند (طبرى، ج 1، ص 3163- 3165، 3182). پايبندى بى نهايت على [عليه السّلام] به اسلام، او را وامى داشت تا براى پيشى گرفتن در گروش به اسلام يا انجام خدمات در آغاز اسلام، فضل و برترى مطلق قايل شود؛ و اين ويژگيها را بر ادعاهايى از قبيل شرافت در اصل و نسب يا قدرت سياسى و اجرايى، برترى دهد. على [عليه السّلام] در برخورد با حكومت، همواره به وظيفه اجراى قرآن و پيروى از سنت پيامبر، متوسل مى شد، كه به نظر او مغفول واقع مى شدند. على [عليه السّلام] چه به خاطر همين خط مشى، چه به دليل آنكه براى دفاع از حق خاندان هاشمى در خلافت، مجبور بود با اصلى كه حق خلافت را به كلّ قبيله محمد [صلّى اللّه عليه و آله] تعميم مى داد، مقابله كند، قريش را در مقابل خويش قرار داد؛ هرچند خود نيز از قريش بود. در عوض، حمايت بيشتر انصار و حمايت اعراب غير قريشى- كه از جمله نخستين مؤمنان بودند- و نيز حمايت جنگجويان در ايالات ديگر، و به طور كلى حمايت اقشار محروم و ستم ديده را به دست آورد (آغانى، ج 11، ص 31).

انتخاب على [عليه السّلام] و اولين اقدامات او

هنگامى كه عثمان كشته شد، بنى

اميه از مدينه گريختند و مخالفان، زمام اوضاع را به دست گرفتند. از آنجا كه آنان به على [عليه السّلام] بيش از همه احترام مى گذاشتند، او را براى تصدّى خلافت، دعوت كردند. رواياتى كه به شيوه و شرايط انتخاب او پرداخته اند (تاريخى كه بيشتر مورد توافق است، هجدهم ذى الحجه سال 35 ق/

تصوير امامان شيعه ،ص:25

17 ژوئن 656 م است)، درباره تمايل او به پذيرش خلافت، حاوى مطالب ضد و نقيض اند. از سوى ديگر، هواداران وى (از جمله طلحه و زبير)، آماده اعمال خشونت عليه كسانى بودند كه از پذيرش خلافت وى خوددارى مى ورزيدند. با وجود اين، عده اى تسليم نشدند و مدينه را ترك كردند؛ كسانى مانند عبد الله بن عمر، سعد بن ابى وقاص، مغيرة بن شعبه، محمد بن مسلمه انصارى، و اسامة بن زيد.

بنابراين معاويه توانست ادعا كند كه انتخاب على [عليه السّلام] بى اعتبار است؛ زيرا به دست يك اقليت صورت گرفته است. على [عليه السّلام] در پاسخ گفت كه انتخاب خليفه، حق همين افراد است (يعنى انصار، مهاجرين، مبارزان جنگ بدر) كه در زمان مناسب خود، در مدينه حضور داشتند. آنچه مسلم است اين است كه على [عليه السّلام] اجازه داد شورشيانى كه دستشان به خون عثمان آلوده بود، نيز در انتخاب او سهيم باشند. اين يك اشتباه بود؛ چرا كه وى را در معرض اتهام همدستى با قاتلان عثمان قرار داد؛ هرچند برخى روايات بيان مى دارند كه وى تلاش بى حاصلى به خرج مى داد تا خود را از شرّ فتنه جو و تفرقه افكن ترين هواداران خود خلاص كند. به رغم اينكه ابن عباس به على [عليه السّلام] توصيه كرد كه محتاطانه حركت نمايد، او

بى درنگ دست به اقداماتى زد كه مخالفان عثمان تقاضا كرده بودند: او فرماندارانى را كه عثمان منصوب كرده بود بر كنار و هر جا كه ممكن بود، افرادى را از گروه خويش جانشين آنان ساخت؛ و مردم را با تقسيم پول راضى كرد و اين كار را به نحوى پسنديده و با رعايت عدل و انصاف انجام داد. در همين اثنا، خبر قتل عثمان و خبر حمايت على [عليه السّلام] از مجرمان در اين واقعه، واكنشهاى شديدى را در مكه، شام و مصر برانگيخت. معاويه كه حاكم شام و پسر عموى عثمان بود، على [عليه السّلام] را به همدستى با قاتلان عثمان متهم ساخت و از بيعت با او خوددارى ورزيد. على [عليه السّلام] عجولانه سپاهى فراهم آورد تا او را وادار به اطاعت كند، اما شورش مهم ديگرى او را وادار ساخت تا عمليات

تصوير امامان شيعه ،ص:26

را در شام به تعويق اندازد؛ درحالى كه معاويه به سهم خود سياست احتياط و انتظار را در پيش گرفت.

شورش عايشه، طلحه و زبير

گرچه عايشه از مخالفان عثمان حمايت مى كرد، در زمان محاصره بيت عثمان، براى زيارت به مكه رفته بود. او در راه بازگشت، از ماجراهاى مدينه باخبر شد و با بهت و ناباورى- به خصوص از شنيدن خبر انتخاب على [عليه السّلام]- به مكه بازگشت و با جديت به تبليغ عليه خليفه جديد پرداخت. چهار ماه بعد، طلحه و زبير نيز به او ملحق شدند، و كمى بعد على [عليه السّلام] مطلع شد كه اين سه تن به همراه صدها سپاهى، از راههاى فرعى عازم عراق شده اند. او فورا در تعقيب آنان به راه افتاد اما نتوانست از ايشان پيشى

گيرد. شورشيان انتظار داشتند كه در عراق نيرو و امكانات مورد نيازشان را بيابند. على [عليه السّلام] كاملا مجبور بود تا آنان را از تصرف اين ايالت باز دارد؛ زيرا شام تنها از معاويه فرمان مى برد؛ مصر گرفتار هرج و مرج بود؛ و از دست دادن عراق به معناى از دست دادن استانهاى شرقى وابسته به آن بود.

اين سه شورشى، مدعى بودند كه حدود مجددا بايد براى همه و به طور يكسان برقرار شود و اصلاح بايد انجام گيرد (طبرى، ج 1، ص 3093، 3131، 3132). از آنجا كه اين رهبران با نفوذ تا حدودى مسئول سرنوشت عثمان بودند، دلايل قيام آنان به خونخواهى عثمان و مقصود آنان از اصلاح مشخص نيست.

ظاهرا انگيزه هاى اجتماعى و اقتصادى- كه منشأ آن، ترس از تأثيرگذارى احتمالى افراطيان بر على [عليه السّلام] بود- تبيين قانع كننده ترى براى عمل آنان و به خصوص براى پيامد ناشى از آن ارائه مى دهد تا احساسات و علايق شخصى.

بدون شك در ميان مخالفان عثمان، افراد ميانه رو خواستار تغيير سياستها بودند اما نه چنان تغيير بنيادينى كه اكنون نشانه هاى آن را مى ديدند.

تصوير امامان شيعه ،ص:27

درحالى كه شورشيان، بصره را اشغال و بسيارى از نفّار را در آنجا قتل عام كردند، على [عليه السّلام] حاميان خويش را به كوفه فرستاد تا مردم آن ديار را به يارى خويش فراخواند، و هنگامى كه نيروى كافى فراهم آورد، عازم بصره شد. از آنجا كه هر دو گروه هدفشان حل مسالمت آميز اين نزاع بود، مذاكره اى براى دستيابى به يك توافق صورت گرفت كه مطابق آن، على [عليه السّلام] بايد خود را از دست نفّار خلاص مى كرد (و در عين حال زندگى آنان

را تضمين مى نمود)، اما اين سرانجامى نبود كه افراطيان گروه على [عليه السّلام] به دنبال آن بودند. آنان جنجالى بر پا كردند كه به جنگ منتهى شد. اين جنگ در وقايع نگارى مسلمين به جنگ جمل معروف شد. (15 جمادى الثانى سال 36 ق/ 9 دسامبر 656 م) [ر. ك: مدخل:

AL- DJAMAL

]. در اين جنگ طلحه و زبير جان خود را از دست دادند، اما عايشه به دستور قاطع على [عليه السّلام]، تحت الحفظ به مدينه بازگشت.

درگيرى با معاويه

اشاره

پس از اين موفقيت، على [عليه السّلام] اميدوار بود كه بيعت حاكم شام را از طريق مذاكراتى با او، به دست آورد؛ اما اين اميدى بيهوده بود. معاويه با استناد به آياتى از قرآن (اسراء (17)، 32/ 35) كه كشتن افراد را ممنوع كرده، مگر اينكه به حق باشد (الا بالحق)، و در عين حال حق خونخواهى از كشته شده به ناحق (مظلوما) را به ولىّ او (يعنى خويشاوند نزديكش) واگذار ساخته است، خواستار تسليم كردن قاتلان عثمان شد. معاويه معتقد بود عثمان به ناحق كشته شده است در نتيجه قصد داشت اين حق اعطا شده از سوى خداوند را استيفا كند. در اين اثنا، او همچنان از بيعت با على [عليه السّلام] خوددارى مى ورزيد. منابع، درباره اينكه على [عليه السّلام] براى ردّ تقاضاى معاويه، به چه نظريه اى قايل بود، بيان روشنى ندارند؛ به استثناى بيان صريحى كه در كتاب وقعة صفّين نوشته نصر بن مزاحم

تصوير امامان شيعه ،ص:28

منقرى (ص 570) آمده است: عثمان به دست مردمى كشته شد كه از اعمال خودسرانه اش به خشم آمده بودند؛ بنابراين نبايد قاتلان او را مشمول قصاص دانست. در واقع اين درگيرى،

ريشه هاى بسيار عميق ترى داشت. مسئله برترى شام يا عراق بود، و همچنين احتمالا دو برداشت متفاوت از خط مشى و سياستى كه بايد در دولت اسلامى دنبال مى شد.

على [عليه السّلام] چون دريافت كه معاويه تسليم نخواهد شد، دست به رفتار تهاجمى زد. دو سپاه، هريك با دهها هزار نيرو، در دشت صفين روياروى هم قرار گرفتند. پس از چند زد و خورد كه با يك آتش بس در محرم سال 37 ق/ ژوئن- جولاى 657 م متوقف شد، و نيز پس از چند مذاكره و صلح، جنگ درگرفت. جنگ به مدت يك هفته بين نيروهاى سواره و پياده ادامه يافت كه نهايتا به درگيرى شديدى در ليلة الهرير (شب هياهو) انجاميد كه مصادف با دهم صفر سال 37 ق/ 28 جولاى 657 م بود. به نظر مى رسيد ستاره اقبال معاويه روى به افول نهاده بود كه عمرو بن عاص به معاويه توصيه كرد تا دستور دهد سربازانش نسخه هاى قرآن را بر فراز نيزه هاى خويش بالا برند. اين حركت كه در تاريخ مسلمين شهرت دارد، به مفهوم تسليم شدن نبود، بلكه معاويه بدين وسيله از جنگجويان خواست كه مسئله را از طريق مشورت با قرآن، حل و فصل كنند. هر دو لشكر كه از نبرد خسته شده بودند (بنابر منابع، شمار كشته شدگان بالغ بر هفتاد هزار يا حتى بيشتر بود)، سلاحهاى خويش را بر زمين نهادند. هواداران على [عليه السّلام] او را وادار ساختند تا حلّ اختلاف را همان گونه كه معاويه پيشنهاد كرده بود، به حكميت واگذارد؛ و نيز او را وادار ساختند تا حكم خويش را از ميان افراد بى طرف برگزيند؛ زيرا كاملا مطمئن بودند كه

حق به جانب خودشان است! قرّاء كه شمار زيادى از آنان در لشكر على [عليه السّلام] حضور داشتند (گرچه شمارى از ايشان در لشكر معاويه نيز بودند)، نقش مهمى در اين تصميم گيريها ايفا كردند.

تصوير امامان شيعه ،ص:29

انتصاب حكمين (تحكيم) و وظيفه آنان

قراردادى در همان صفين تهيه و تنظيم شد (صفر 37 ق/ 657 م) كه بنابر مفاد آن، دو حكم يعنى ابو موسى اشعرى از جانب على [عليه السّلام] و عمرو بن عاص از جانب معاويه، در مكانى ميانه راه شام و عراق و در حضور شاهدانى كه خود آنان بر مى گزيدند، تصميم خويش را اعلام مى كردند. زمانى كه براى اين اجلاس مقرر شده بود، ماه رمضان بود اما حكمين مى توانستند اين تاريخ را جلو بيندازند يا آن را تا پايان سال 37 هجرى به تأخير اندازند. در دو نسخه از اين قرارداد، كه به دست ما رسيده، مشخص نشده است كه حكمين چه نكاتى را بايد بررسى مى كردند؛ تنها اين نكته بيان شده كه آنان مى بايست به قرآن «از اولين تا آخرين سوره آن» رجوع كنند، و هر جا كه دلالتهاى روشنى در كتاب خدا نبود، به سنت پيامبر رجوع كنند، بجز مواردى كه ممكن است باعث اختلاف گردد. ال. وچيا واليرى)L .Veccia Vaglieri( )ر. ك: مقاله ذكر شده در كتابنامه) نشان داده است كه وظيفه حكمين اين بود كه مشخص كنند آيا كارهايى كه عثمان متهم به انجام آن بود، احداث بودند يا نه. منظور از احداث، اعمال خودسرانه اى است كه با شريعت منافات دارند. اگر خليفه گنهكار بود، قتل او مى توانست كارى بر حق و عادلانه محسوب شود؛ اما اگر او خطايى نكرده بود، نتيجه اين

بود كه او نابحق (مظلوما) به قتل رسيده است، و بنابراين ادعاى معاويه در خونخواهى خليفه، ادعايى موجه مى بود. اما ماجرا به اينجا ختم نمى شد؛ چرا كه هرگونه حكمى به نفع معاويه، قطعا براى على [عليه السّلام] به معناى از دست دادن خلافت بود.

اعتراضات عليه حكميت

سپاهيان درحالى كه منتظر صدور حكم بودند به پايگاههاى خويش بازگشتند؛ اما پيش تر در صفين افراد خاصى، به توسل به حكميت اعتراض كرده بودند و شعارشان اين بود كه لا حكم الا للّه؛ «هيچ حكمى جز حكم خداوند نيست».

تصوير امامان شيعه ،ص:30

معناى ضمنى اين جمله اين بود كه رجوع به انسانها براى داورى، مطلقا نادرست است؛ زيرا براى مسئله مورد اختلاف، در آيات 8/ 9 سوره حجرات حكمى وجود دارد كه مى گويد: «اگر دو گروه از مؤمنان با يكديگر نزاع كنند بين آنان آشتى برقرار كنيد؛ اما اگر يكى عليه ديگرى طغيان كند (بغت) پس با آن گروهى كه طغيان كند (الّتى تبغى) بجنگيد تا آن گاه كه به اطاعت از خداوند بازگردد ...».

على [عليه السّلام] در جنگ با مخالفانش به اين آيه استناد كرده بود؛ زيرا به نظر او «گروه طاغى»، ابتدا گروه عايشه، طلحه و زبير، و اكنون گروه معاويه بود. مخالفان به نحوى بسيار منطقى تأكيد مى كردند كه وظيفه على [عليه السّلام] ادامه جنگ با معاويه است، زيرا وضع جديدى به ميان نيامده بود تا وضعيت را تغيير دهد.

هنگام بازگشت به كوفه كسانى كه ابتدا فرياد لا حكم الا للّه سر داده بودند (و به همين دليل المحكّمة الاولى ناميده مى شدند)، بسيارى ديگر از طرفداران على [عليه السّلام] را متقاعد ساختند كه حكميت گناهى در پيشگاه خداوند بوده است چرا

كه داورى انسانها را جايگزين حكم الاهى كرده است. گروهى شامل چند هزار تن اظهار پشيمانى كرده، در حروراء نزديك كوفه توقف نمودند (و به همين سبب آنان را حروريّون ناميدند). خليفه در ديدارى شخصى از اردوگاه آنان موفق شد تمامى مخالفان يا شمارى از آنان را با خود آشتى دهد؛ كه ظاهرا [اين امر] از طريق انجام توافقاتى با ايشان صورت گرفت. اما پس از بازگشت به كوفه، بر بالاى منبر، اخبارى را مبنى بر اينكه وى قصد دارد پيمان صفين را نقض كند، تكذيب كرد. هنگامى كه مشخص شد او ابو موسى را براى تشكيل جلسه با عمرو بن عاص فرستاده، گروهى از مخالفان شامل سه يا چهار هزار نفر مخفيانه كوفه را ترك كردند و صدها تن ديگر نيز از بصره خارج شدند. محل گردهمايى اين مخالفان- كه خوارج ناميده شدند- نهروان بود، [مكانى] در كنار نهرى كه سرچشمه آن با رود دجله يكى بود.

تصوير امامان شيعه ،ص:31

حكميت (حكومة)

معاويه و محافظانش نخستين گروهى بودند كه به محل ملاقات حكمين رسيدند (رمضان سال 37 ق/ فوريه 658 م). على [عليه السّلام] درحالى كه مشكلات ايجاد شده از سوى مخالفان را بهانه قرار مى داد، جز فرستادن ابو موسى و محافظانش و نيز فرستادن پسر عمويش ابن عباس به نمايندگى از خود، كار ديگرى نكرد. درباره مكان و زمان اين ملاقات، در منابع اظهارات مبهم يا ضد و نقيضى به چشم مى خورد. برخى، مكان آن را دومة الجندل (كه اكنون جوف ناميده مى شود)، تقريبا در ميانه راه شام و عراق- همان گونه كه در معاهده قيد شده بود- ذكر مى كنند.

برخى ديگر مكان آن را در ناحيه اذرح

بين معان و پترا «1» دانسته اند. دلايل بسيارى در دست است (ر. ك: مقاله فوق الذكر) كه ملاقات اوليه فقط در حضور شش نفر و در دومة الجندل صورت گرفت و ملاقات ديگرى (ر. ك: بخش ذيل) در اذرح و در ماه شعبان سال 38 هجرى. در ملاقات نخستين، حتما حكمين درباره نتيجه بررسيهايشان به توافقى دست يافته اند: عثمان مرتكب هيچ گونه تخلّفى از مسئوليت خويش نشده است؛ زيرا تنها بر همين اساس مى توان وقايع بعدى را تبيين كرد. متنى در كتاب وقعة صفين (ص 618 و صفحه بعد) توضيح مى دهد كه چرا رأى آنان به شكلى غيرمستقيم براى ما آشكار شده است: از سر احتياط «حكمين در دومة الجندل توافق كردند كه [از رأى خود] چيزى نگويند». هرچند رأى رسما اعلان نشد، مسلما هر دو گروه از آن مطلع گرديدند. شاميان كه احتمالا مشتاقانه در انتظار آن لحظه بودند با معاويه بيعت كردند (ذى القعده سال 37 ق/ آوريل 658 م، طبرى، ج 2، ص 199)، درحالى كه على [عليه السّلام] علنا به هر دو حكم اعتراض، و اعلام كرد كه رأى آنان برخلاف قرآن و سنت است، و

______________________________

(1).petra - شهرى باستانى در جنوب غربى اردن (مترجم).

تصوير امامان شيعه ،ص:32

بنابراين وى ملزم به اطاعت از آن نيست. در نتيجه على [عليه السّلام] نيروهاى خويش را گرد آورد و عازم نبردى ديگر با معاويه شد. پس از رسيدن به شهر انبار، او به سمت نهروان تغيير مسير داد زيرا معتقد بود ابتدا لازم است اين مركز آشوب ويران گردد. در همان ماهى كه على [عليه السّلام] درگير جنگ با خوارج بود، معاويه مصر را تصرف كرد (صفر

سال 38 هجرى).

جنگ نهروان

ابتدا على [عليه السّلام] كوشيد تا مجددا خوارج را به نيروهاى خود ملحق سازد، و به اين منظور اعلام كرد كه بار ديگر با معاويه وارد جنگ خواهد شد، اما اين تلاش وى بى ثمر بود. مخالفان خواستند كه على [عليه السّلام] به عمل كفرآميز خويش اعتراف كند اما وى درخواست آنان را با عصبانيت رد كرد. او پس از اينكه قول داد به كسانى كه تسليم شوند امان دهد- و شمارى نيز تسليم شدند- به شورشيان حمله كرد (9 صفر سال 38 ق/ 17 جولاى 658 م). آنچه روى داد يك قتل عام بود تا يك جنگ، و ظاهرا على [عليه السّلام] اولين كسى بود كه از اين بابت تأسف خورد. اين عمل كه از ديدگاه امروزى محكوم است- زيرا بسيارى از مؤمنان راستين و دينداران نامدار، در اين جنگ جان باختند- براى على [عليه السّلام] عواقب سنگينى در پى داشت؛ موارد ارتداد از دين- كه از پيش آغاز شده بود- افزايش يافت، و او ناچار شد كه جنگ با معاويه را رها كرده، به كوفه بازگردد.

اجلاس اذرح

پس از اين وقايع، اوضاع به كلى تغيير كرد. از آن پس طرفين متخاصم، ديگر يك خليفه (على [عليه السّلام]) و يك والى آشوبگر (معاويه) نبودند، بلكه دو رقيب براى كسب منصب عالى حكومت بودند. درحالى كه معاويه به موفقيت دست يافته

تصوير امامان شيعه ،ص:33

بود، على [عليه السّلام] در ورطه مشكلات گرفتار بود: رأى حكمين وى را در نظر جامعه مسلمين، بى كفايت جلوه داده بود؛ او با پيروى نكردن از تصميم يارانش پس از رضايت از حكميت و با كشتار خوارج، و به طور كلى با سياست متزلزل خويش، بسيارى

از حاميان خويش را از دست داد. وضعيت بدين منوال بود تا آن گاه كه حكمين و بسيارى از اشخاص سرشناس (به استثناى على [عليه السّلام] و ظاهرا نمايندگان وى) در شعبان سال 38 ق/ ژانويه 659 م در اذرح گرد آمدند. اين جلسه را كه تنها حكمين و اشخاص معينى در آن حضور داشتند بايد از جلسه عمومى نهايى، متمايز دانست. در جلسه اول، رأى داوران رسما اعلام شد (منابع متعددى اظهار مى دارند كه ابو موسى، به ظالمانه بودن قتل عثمان اذعان كرد)، و درباره انتخاب خليفه جديد گفت وگو و بررسى صورت گرفت. اطلاعات ارائه شده در منابع، تا حدودى با هم ناسازگارند، به استثناى آنچه در صحنه پايانى رخ داد. جمع بندى اطلاعات، حاكى از آن است كه ابو موسى براى منصب خلافت، عبد الله بن عمر را مطرح ساخت، و عمرو عاص در برابر اين پيشنهاد از حق معاويه دفاع كرد. البته عبد الله بن عمر نيز به سهم خود، به دليل نبود اتحاد و همدلى، از انتخاب خود طرفدارى نكرد. سپس ابو موسى پيشنهاد كرد و عمرو عاص پذيرفت كه هم على [عليه السّلام] و هم معاويه را از منصب خود خلع كنند و انتخاب خليفه را به شورا واگذارند. در گفت وگوهاى عمومى كه بعدا انجام شد، ابو موسى اين توافق را رعايت كرد و احتمالا توصيه هايى را مطرح ساخت و در آنها به پيشنهاد خود درباره عبد الله بن عمر اشاره اى كرد. عمرو عاص به نوبه خود عزل على [عليه السّلام] را اعلام و سپس خلافت معاويه را تأييد كرد. چند تن از مورّخان معاصر، چنين صحنه اى را كاملا نامحتمل مى دانند؛ اما

اين نگرش منفى درباره رواياتى كه صراحت دارند و دراين باره با يكديگر نسبتا سازگارند، ناشى از فهم ناقص وقايع پيشين است، كه پيش تر توضيح آن گذشت. در پرتو درك صحيح اين وقايع،

تصوير امامان شيعه ،ص:34

صحنه پايانى در اذرح، به آسانى قابل پذيرش است. ظاهرا اعلام غير منتظره عمرو عاص پيشنهادى كاملا شخصى از سوى وى بوده است. وى به منزله شخصى با مسئوليت خطير، اعلام چنين پيشنهادى را حق خود- يا حتى وظيفه خود- مى دانست. اما اين اعلام، كه مسلما نقض توافق قبلى بود (زيرا ابو موسى با تندى و غضب در برابر آن واكنش نشان داد)، عموما در اعصار بعد حيله اى خائنانه قلمداد شد، و قطعا عملى عهدشكنانه بود. جالب توجه است كه حتى در جلسه عمومى، هيچ صدايى به حمايت از على [عليه السّلام] برنخاست؛ برخوردى كه پس از اعلام عمرو عاص درگرفت، در واقع واكنشى عليه امويان بود، نه به طرفدارى از على [عليه السّلام]. در هر حال اين اجلاس، نتايجى كاملا منفى در پى داشت، زيرا حاضران بدون آنكه درباره خلافت تصميمى بگيرند، متفرق شدند.

آخرين سالهاى حيات على [عليه السّلام]، وفات و تدفين او

طرفداران پر و پا قرص على [عليه السّلام] همچنان او را خليفه مى دانستند- گرچه شمارشان روزبه روز كاهش مى يافت- و ياران معاويه نيز، معاويه را خليفه مى دانستند. در سال 39 ق/ 659 م، اوضاع همچنان متزلزل بود. على [عليه السّلام] كه [حكومتش] به كوفه محدود شده بود، منفعل باقى ماند؛ حتى هنگامى كه معاويه لشكركشيهاى محدودى به مركز عراق و عربستان انجام داد. در خراسان و در شرق، حكومت اعراب سرنگون شد [ر. ك: مدخل عبد الرحمن بن سمره-ABD AL -RAHMAN B .SAMURA [، اما زياد بن

ابيه، فرماندار على [عليه السّلام]، با مهارت، قيامى را در فارس سركوب كرد. در سال 40 ق/ 660 م، على [عليه السّلام] هيچ اقتدارى در دو شهر مقدس نداشت و نتوانست جلو حمله معاويه را به يمن بگيرد.

سرانجام يكى از خوارج به نام عبد الرحمن بن ملجم مرادى [ر. ك: مدخل ابن ملجم IBN MULDJAM -[ به انتقام خون كشته شدگان نهروان، با شمشيرى زهرآلود

تصوير امامان شيعه ،ص:35

على [عليه السّلام] را در آستانه ورود به مسجد، مضروب ساخت. على [عليه السّلام] دو روز بعد در 62 يا 63 سالگى وفات يافت. طبق يكى از روايات مشكوك، ابن ملجم تنها يكى از اعضاى گروهى متعصب بود كه توطئه كردند تا اسلام را از دست سه تن كه مسئول جنگهاى داخلى شمرده مى شدند نجات دهند، و قرار بود معاويه و عمرو عاص نيز هم زمان به قتل برسند.

مدفن على [عليه السّلام] مخفى نگاه داشته شد، كه ظاهرا از ترس اين بود كه مبادا پيكر او را از خاك بيرون آورند و هتك حرمت كنند. در زمان هارون الرشيد بود كه اعلام كردند قبر على [عليه السّلام] مشخص شده و در چند مايلى كوفه قرار دارد. سپس در آن مكان بارگاهى بنا كردند و شهرى به نام نجف در آنجا پديد آمد كه گورستانهاى بزرگى آن را در بر گرفته اند؛ زيرا شيعيان متقى آرزو دارند كه در نزديكى امامان خود مدفون شوند.

جزئيات شخصى على [عليه السّلام]

از لحاظ شخصى، على [عليه السّلام] را اين گونه توصيف كرده اند: فردى بى مو يا كم مو، مبتلا به التهاب چشم، تنومند، با پاهايى كوتاه و چهارشانه بود؛ بدنى پرمو و ريشى بلند و سفيد داشت كه سينه اش را مى پوشاند. از لحاظ

رفتارى فردى خشن و تندخو، متمايل به توهين به ديگران، و آدمى گوشه گير و منزوى بود. او دو لقب داشت: حيدر، يعنى «شير» و ابو تراب، يعنى «dustman ]- سوپور]»، لقبى كه احتمالا دشمنانش، و براى تحقير، بر وى نهادند، اما بعدها در رويدادهاى جعلى [تاريخ] به مثابه لقبى افتخارآميز تفسير شد (ر. ك:Noldeke in ZDMG ,1898 ,)30 . او چهارده پسر و نوزده دختر از نه زن و چند متعه داشت. از ميان پسرانش تنها سه تن به نامهاى حسن [عليه السّلام]، حسين [عليه السّلام]، و محمد بن حنفيه نقشى تاريخى ايفا كردند و كلا پنج تن از آنان فرزندانى از خود بر جاى گذاشتند. معروف است

تصوير امامان شيعه ،ص:36

كه على [عليه السّلام] دانش عميقى از قرآن داشت و يكى از بهترين «قاريان» قرآن بود (سيوطى، اتقان)Sprenger( ، ص 169، 171. اين گفته كه او نسخه اى اصلاح شده از قرآن گرد آورد، مردود است: ر. ك:Gesch .des Qor .,ii ,8 -11 (. شمار زيادى از سخنان سياسى، خطابه ها، نامه ها و گفته هاى حكيمانه (حكم) به وى نسبت داده اند كه مى توان آنها را در كتابى به نام نهج البلاغه يافت. اين كتاب مجموعه اى است مربوط به قرن 5 [ق]/ 11 [م]، كه به طور پراكنده شامل متون تاريخى قديمى و قطعه هاى ادبى است [ر. ك: مدخل الشريف الرضى-AL -SHARIF AL -RADI [. درباره ديوان (كه احتمالا برخى از اشعار آن معتبر است) و متون نثرى كه منسوب به على [عليه السّلام] است، رجوع شود به Brockelmann ,i ,43 f .,S I ,73 f .. بى شك، استعداد او به منزله سخنورى بليغ، قابل توجه است اما درباره اشعار او،

اين مطلب صدق نمى كند.

) H. Lammens, A propose de Ali ibn Abi Talib, Etudes sur le siecle des Omayyades, 1930, I- II (.

شخصيت على [عليه السّلام]

توضيح دادن شخصيت على [عليه السّلام] مشكل است، زيرا هيچ راهنماى مطمئنى براى اين مورد در كردار و گفتار او، يا در اطلاعات موجود در منابع، يافت نمى شود.

خواست و اراده خود او به اقتضاى رويدادها و با اجبار هوادارانش، بى اثر مى گشت يا تغيير مى يافت. سخنان او به لحاظ صورت و شكل [ظاهرى] مبهم بوده، تشخيص سخنان اصيل او از سخنان جعلى و منتسب به وى كار ساده اى نيست. از آنجا كه تنازعاتى كه وى در آنها درگير بود، قرنها طول كشيد، منابع به شيوه اى مغرضانه بدانها پرداخته، و اگرچه آن قدرها هم كه بيان شده، دچار آرمان گرايى يا خصومت نبوده اند، غالبا در اين زمينه سكوت اختيار نموده اند.

تصوير امامان شيعه ،ص:37

قضاوتهاى خصمانه لامنس)Lammens( به خصوص در دو اثرMo awiaIer ?? وFatima را- كه بعضا با تحميل به متن صورت گرفته است- نبايد پذيرفت.

اظهارات ملايم تر كائتانى)Caetani( ، در عين نشان دادن نقاط ضعف على [عليه السّلام]، به ميزان شايسته اى به فشارى كه اوضاع و شرايط بر على وارد مى ساخت توجه كرده است، اما اين اظهارات نيز در خطوط كلى خود، مبهم باقى مى ماند. نه لامنس و نه كائتانى هيچ كدام، مسئله تعصب دينى على [عليه السّلام] و بازتاب آن را در خط مشى و سياست وى بازگو نكرده اند. در زمينه زهد على [عليه السّلام]، رعايت جدى آداب و شعاير دينى، بى اعتنايى او به مال و دارايى، دل نگرانى و دقت نظر او درباره غنايم و اجراى قصاص، اظهارنظرهاى فراوانى وجود دارد. دليل ندارد كه همه

اين اظهارات را جعلى و مبالغه آميز بدانيم؛ زيرا اين روحيه دينى بر تمام اعمال على [عليه السّلام] حاكم بود. تلاش ما اين نيست كه مشخص كنيم آيا دلبستگى على [عليه السّلام] به اسلام همواره بى شائبه بوده و انگيزه هاى ديگر در آن راه نداشته اما اين جنبه از شخصيت وى را از اين لحاظ كه بيانگر روان شناسى اوست، نبايد ناديده گرفت. او به منزله يك وظيفه، با مسلمانان «گمراه» به جنگ برمى خاست و اين كار را براى «حفظ دين و پيروزى راه راست (الهدى)» انجام مى داد (بلاذرى در)Caetani ,40 A .H .,d ,235 ,d ,etc .. پس از پيروزى در جنگ «جمل» به رغم اعتراضات گروهى از يارانش، وى كوشيد تا رنج و محنت گروه شكست خورده را با جلوگيرى از اسارت زنان و كودكانشان تسكين دهد. پس از پايان جنگ، او تأسف خود را ابراز كرد؛ براى كشته شدگان گريست؛ و بر دشمنان خويش نماز خواند. حتى ابهام در طرز برخورد او با حروريون را مى توان با ترس وى از نافرمانى خدا تبيين كرد؛ گرچه آنان على [عليه السّلام] را متقاعد نمودند كه پذيرش حكميت گناه است، او نقض پيمان صفين را نيز به همان ميزان، گناه مى دانست و در اين دو راهى دشوار، ادامه كار حكميت را برگزيد. نكته كليدى در سيره او

تصوير امامان شيعه ،ص:38

اطاعت از شريعت بود؛ اما در انديشه هاى او نوعى سخت گيرى افراطى وجود داشت و شايد به همين دليل بود كه دشمنانش او را محدود يعنى «كوته بين و متعصب» مى دانستند. او كه در حصار تعبد انعطاف ناپذير خود [به دين] محصور گشته بود، نتوانست خود را با مقتضيات شرايطى وفق دهد كه

با شرايط زمان محمد [صلّى اللّه عليه و آله] بسيار متفاوت بود. بنابراين او فاقد انعطاف سياسى بود، كه [اين انعطاف] از سوى ديگر، يكى از ويژگيهاى برجسته معاويه بود. طرح و برنامه وى نامشخص نبود بلكه آرمان گرايانه بود. احتمالا هنگامى كه او قدرت را به دست آورد، خود متوجه شد كه تحقق چنين آرمانى، غير ممكن است. اين امر در كنار رويدادهاى خارجى، موجب شد كه وى در سالهاى آخر عمر دچار يأس و نااميدى گردد. كائتانى مى گويد هاله اى نيمه الاهى كه به زودى چهره على [عليه السّلام] را فراگرفت، نه تنها ناشى از رابطه وى با پيامبر بود بلكه ناشى از تأثير شخصى وى بر معاصران خود نيز بود. اما كائتانى به خصوصياتى كه به ايجاد شخصيتى اسطوره اى از على [عليه السّلام] انجاميد، اشاره نكرده است. اگر تصديق كنيم على [عليه السّلام] روحيه اى عميقا دينى داشت و با اقتدار خود از يك برنامه اصلاحات اجتماعى و اقتصادى حمايت مى كرد، و در عين حال اين اصلاحات را بر مبنايى دينى استوار مى ساخت، آن گاه ممكن است پاسخ اين سؤال نيز مشخص گردد. [براى اطلاع از عقايد و اسطوره هاى شيعى درباره على [عليه السّلام]، ر. ك: مدخل شيعه-SHI'A [.

تصوير امامان شيعه ،ص:39

منابع و مآخذ

اشاره

منابع عمده تاريخى به همراه بسيارى از متون ديگر ادب، حديث و ديگر آثار، در سالنامه اسلام به قلم كائتانى (كه جلدهاى 9 و 10 (1926) آن به خلافت [حضرت] على [عليه السّلام] اختصاص يافته) ترجمه و يا خلاصه شده اند. اطلاعات بيشترى هم در آثار زير موجود است:

1. محب الدين الطبرى، الرياض الناظره فى مناقب العشره، ج 2، ص 153- 249، قاهره، 1327.

2. نصر

بن مزاحم المنقرى، وقعة صفّين، چاپ عبد السلام محمد هارون، قاهره، 1365، (چاپ سنگى، تهران، 1301، و تلخيص چاپ بيروت، 1340، در رتبه بسيار پايينى قرار دارند.)

پژوهش ها

3. طه حسين، الفتنة الكبرى، ج 2، (على)، (كه به برخى از نظرات اشاره مى كند)، قاهره، 1954.

تصوير امامان شيعه ،ص:41

نقد و بررسى

اشاره

محمد رضا هدايت پناه

تصوير امامان شيعه ،ص:43

نقد و بررسى

چكيده

نوشتار حاضر، نقد مقاله «على بن ابى طالب»، نوشته وچيا واليرى، در دايرة المعارف اسلام است. چهره اى كه اين مقاله از على عليه السّلام ترسيم كرده، غير واقعى و تحريف شده است. مؤلف، در تمام مقاله، درباره شخصيت سياسى مذهبى على عليه السّلام بر سه محور اساسى تأكيد و توجه كرده است:

الف) على عليه السّلام و خلفا؛ ب) على عليه السّلام و مواجهه با مخالفان؛ ج) على عليه السّلام و كفايت لازم سياسى و اجتماعى براى حل مشكلات حكومت.

در قسمت اول، نويسنده مى كوشد تا سياست على عليه السّلام را در مواجهه با خلفا، كاملا خصمانه نشان دهد؛ به گونه اى كه خواننده تصور مى كند على عليه السّلام كارى جز مانع تراشى و منازعه با خلفا نداشته، و به هنگام شورش بر عثمان، نه تنها از شورشيان حمايت كرده، بلكه رهبرى آنان را نيز بر عهده داشته است. بر اين اساس، مؤلف، او را به دليل پذيرش خلافت از طرف اين گروه، تخطئه كرده است.

در قسمت دوم، سياست على عليه السّلام را در مواجهه با مخالفان حكومتش سياستى

تصوير امامان شيعه ،ص:44

خشن، افراطى و برآمده از خصوصيات اخلاقى او نشان داده است. از سوى ديگر، كوشيده است تا مطالبات دشمنان او را تا حد ممكن بر حق جلوه دهد.

در بخش سوم، نويسنده به مناسبتهاى مختلف نشان داده كه على عليه السّلام كفايت لازم سياسى را براى اداره حكومت و حل مشكلات نداشته است؛ به گونه اى كه خود، پيوسته از تصميمات و اقداماتش پشيمان مى شده است.

با توجه به اين موارد، در نقد اين مقاله كوشيده ايم تا با استناد به منابع معتبر تاريخى شيعى و

سنى، برداشتهاى غيرواقعى نويسنده را آشكار سازيم و چهره واقعى على عليه السّلام را بنمايانيم.

1. نگاهى كلى به مقاله

الف) مؤلف به جاى اينكه از موضع مستشرقى بى طرف افكار و انديشه هاى امير مؤمنان على عليه السّلام و وقايع مربوط به او را بررسى كند، از جايگاه يك سنى متعصب سخن گفته است، و در حقيقت امام على عليه السّلام را سوژه اى براى تبليغ عليه شيعه قرار داده است.

ب) مؤلف جز در چند مورد، براى مطالب و ادعاهاى خود هيچ گونه مدرك و منبعى ارائه نداده است. مقاله وى انباشته از ادعاها و مطالب سست، بى پايه، و گاه مغرضانه اى است كه بى شك اگر مى خواست آنها را به منابع تاريخى مستند سازد، نمى توانست چنين مقاله اى را عرضه كند. فهرست كردن چند منبع تاريخى عمومى در آخر مقاله كارى است فريبنده و البته بى حاصل، و هر كس مى تواند با اين شيوه صدها مقاله پر از ادعاهاى عجيب و غريب بنويسد.

قطعا اين گونه قلم فرسايى ها، نزد اهل فن ارزش و اعتبار علمى ندارد، و تنها انگيزه ما بر نقد آن، جايگاه خاص اين دايرة المعارف در كشورهاى مختلف، به ويژه كشورهاى غير اسلامى است. مطالعه اين مقاله، در ذهن كسانى كه با

تصوير امامان شيعه ،ص:45

درخشنده ترين چهره اسلام، يعنى على عليه السّلام، آشنايى ندارند، ممكن است تصويرى غير واقعى و نامطلوب از اسلام، و به ويژه از شيعه، ايجاد كند.

ج) مقاله انباشته از مطالب ضد و نقيضى است كه از غرض ورزى مؤلف يا دست كم ناآشنايى وى با شخصيت والاى امير مؤمنان على عليه السّلام برمى خيزد؛ مثلا وى از سويى مى گويد: «تقسيم همه بيت المال را ميان مردم نبايد عملى عوام فريبانه تلقى كرد» «1» و از سوى ديگر

مى گويد: «على با تقسيم و توزيع پول و راضى كردن توده مردم، عدالتى عوام پسند برقرار ساخت»؛ «2» يا «هيچ گفته اى نيست كه ما را به افراطى دانستن او (على) مجاز دارد» «3» و در چند صفحه بعد، مدعى افراطگرايى دينى على عليه السّلام شده است؛ «4» در جايى مدعى است «على عليه السّلام نتوانست خود را با ضروريات و مقتضيات وفق دهد، و از اين روى، فاقد نرمى و انعطاف پذيرى سياسى بود» «5» و در جاى ديگر مى گويد: «او مى خواست زمينهاى مفتوح العنوة عراق را تقسيم كند، ولى به سبب ترس از مشاجرات حقوقى از اين كار خوددارى ورزيد». «6»

د) چهره اى كه از امام على عليه السّلام ترسيم شده، غيرواقعى و تحريف شده است. از نظر مؤلف، وى انسانى است فاقد تدبير سياسى، درمانده، و ناتوان از تصميم گيرى صحيح براى رفع مشكلات و اختلافات داخلى حكومت و ....

اينها نمونه هايى است كه بر فضاى مقاله حاكم است. مؤلف بدون ريشه يابى مشكلات دوران حكومت امام على عليه السّلام، از جمله فرهنگ فاسدى كه در نتيجه

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382.

(2).Ibid .p .383 .

(3).Ibid .p .382 .

(4).Ibid .p .385 .

(5).Ibid .

(6).Ibid .p .382 .

تصوير امامان شيعه ،ص:46

سياستهاى خلفاى پيشين در جامعه ريشه دوانده بود- مانند دنياگرايى مردم به تبع از بزرگان، احياى سنتهاى جاهلى و تعصبات قبيله اى و قومى، و دور شدن آنان از سيره و سنت نبوى- على عليه السّلام و شخصيت او را مسبّب تمام مشكلات دانسته است؛ شخصيتى كه به اقرار خود وى توصيفش مشكل است و براى شناخت او راهنما و منبع معتبرى در دست نيست. «1»

ه) مؤلف

اصلا از منابع شيعه استفاده نكرده است، كه اين امر افزون بر يك سونگرى وى، مؤيد سخن «ادوارد براون» است كه مى گويد:

هنوز در هيچ يك از زبانهاى اروپايى، تأليف مشروح و كافى و موثقى درباره مذهب شيعه نداريم. با اين وصف، همواره درباره شيعه نظر داده شده است، و مسائل ابطال شده اى مانند مسئله عبد اللّه بن سبا را همواره به رخ كشيده اند. «2»

2. اشكالهاى موردى

اشاره

افزون بر چهار مشكل پيشين، اين مقاله اشكالهاى محتوايى و تاريخى متعددى دارد كه اكنون به اين موارد مى پردازم:

مؤلف در سطرهاى نخستين اين مقاله درباره صحت حديث «ليلة المبيت» ترديد روا داشته و آن را روايتى قابل نقد دانسته است. «3»

______________________________

(1).Ibid .p .385 .

(2). گرچه اين سخن به هشتاد سال پيش باز مى گردد، و از آن زمان تاكنون تحقيقات جديدى در حوزه انديشه هاى شيعه صورت گرفته است، به اين لحاظ كه اصولا تشيع در جهان غرب چندان مطرح نبوده و منابع مهمى ترجمه نشده است، هنوز مستشرقان با منابع، افكار و انديشه هاى شيعه به قدر لازم آشنايى ندارند، «نقد مدخل تاريخ شرق اسلامى، ژان سواژه، ترجمه نوش آفرين انصارى، مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1366 ش»، آينه پژوهش، سال دوم، شماره دوم (مرداد و شهريور 1370)، پاورقى 12، به نقل از:

يادنامه علامه امينى، ص 504- 505.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 381. تصوير امامان شيعه ،ص:47

جانفشانى على عليه السّلام در آن شب خطرخيز و داوطلب شدن او براى خوابيدن در بستر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، يكى از افتخارات حضرت به شمار مى رود، و از جمله رواياتى است كه مورخان بر سر آن اتفاق نظر دارند، و آيه

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ «1» نيز در همين باره نازل شد. «2» روشن نيست ترديد مؤلف در اين باره چه دليلى داشته است.

مؤلف با نام گذارى جنگ خيبر به «جنگ فدك» (6 ق، 628 م) گستره اطلاعات تاريخى خود را آشكار ساخته است؛ حال آنكه هيچ مورخى از جنگ خيبر به جنگ فدك ياد نكرده است. «3»

او با بيانى احساسى، مجازات يهوديان بنى قريظه را به دست على عليه السّلام بيان كرده است. «4»

محققى بى طرف نمى تواند چنين تعبيرهايى به كار برد. مؤلف- چنان كه اشاره خواهد شد- پيوسته مى كوشد تا چهره اى خشن و غيرواقعى از على عليه السّلام به دست دهد، و در اينجا نيز بدون كوچك ترين اشاره اى به جرم يهوديان بنى قريظه، احساسات خواننده، به ويژه يهوديان را بر ضد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام و به طور كلى مسلمانان برانگيخته است؛ درحالى كه بنابر نقل منابع تاريخى، يهوديان بنى قريظه به خيانت خود اعتراف كردند و با حكم ساختن سعد بن معاذ، حكم تورات درباره آنان اجرا شد. «5»

______________________________

(1). بقره (2)، 207.

(2). محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن، ج 2، ص 183؛ فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 535؛ محمد بن عمر، التفسير الكبير، ج 5، ص 204؛ محمد بن احمد قرطبى، الجامع لأحكام القرآن، ج 3، ص 16.

(3). محمد بن عمر واقدى، المغازى، ج 2، ص 633؛ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 106؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 1، ص 443.

(4).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p.

381.

. (5). عبد الملك بن هشام، سيره ابن هشام، ج 2، ص 249؛ نيز، ر. ك: سيد على ميرشريفى، «غزوه بنى قريظه»، نور علم، شماره 1، دى ماه 1364.

تصوير امامان شيعه ،ص:48

از جمله ادعاهاى خاص اين مقاله، همراهى طلحه و زبير در مراسم كفن و دفن پيامبر است. «1»

بنابر نقل اغلب مورخان، در مراسم غسل و كفن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، على عليه السّلام به همراه عباس بن عبد المطلب و فضل و قثم، پسران عباس، و شقران غلام رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و اسامة بن زيد حضور داشته اند و از طلحه و زبير در اين مراسم نامى به ميان نيامده است. «2»

مؤلف ادعا مى كند:

به رغم درخواست ابن عباس، و بنا به نقلى ابو سفيان، [على عليه السّلام] براى آنكه هاشميان زمام امور را به دست گيرند، هيچ تلاشى نكرد. «3»

درباره اين مدعا بايد گفت اولا، عباس بن عبد المطلب صحيح است؛ ثانيا، خود مؤلف مى گويد: «على مخالفت خود را تا شش ماه ادامه داد» «4» و با اين وصف، ادعاى بى اعتنايى امام عليه السّلام به اين امر، يك تناقض گويى به شمار مى آيد. افزون بر اين، على عليه السّلام در همان روزهاى نخست، وقتى خالد بن سعيد و جماعتى ديگر نزد او آمدند و براى بيعت اعلام آمادگى كردند، به آنان فرمود: برويد و فردا صبح با سرهاى تراشيده نزد من بياييد. ولى فرداى آن روز جز دو سه نفر كسى حاضر نشد. «5» همچنين على عليه السّلام حضرت فاطمه عليها السّلام را در خانه هاى انصار برد، و فاطمه عليها السّلام آنان را به يارى على عليه السّلام فراخواند، ولى

انصار گفتند: اگر زودتر آمده بودى با على بيعت مى كرديم، اما اكنون نمى توانيم بيعت خود را بشكنيم. «6»

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 381.

(2). شمس الدين شامى، سبل الهدى و الرشاد، ج 12، ص 321- 325.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 381.

(4).Ibid .

(5). احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 126.

(6). ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج 1، ص 12.

تصوير امامان شيعه ،ص:49

اقدام ديگر على عليه السّلام تحصن در خانه فاطمه عليها السّلام به همراه گروهى از بنى هاشم و شمارى از مهاجران و انصار بود. اين تحصن چنان براى ابو بكر خطرناك بود كه خانه فاطمه عليها السّلام را «بيت حرب» ناميد. «1» براى شكستن اين تحصن، به آن خانه هجوم بردند و تهديد كردند كه اگر على به همراه يارانش از اين كار دست برندارند و از خانه بيرون نيايند، خانه را آتش خواهند زد. «2»

على عليه السّلام نيز هنگامى كه اين اقدامات را بى نتيجه ديد و دريافت كه اگر بر خواسته بر حق خود اصرار ورزد، ميان امت تفرقه خواهد افتاد، و از طرفى ماجراى پيامبران دروغين و ارتداد برخى از قبايل رخ داد، ديگر بر ضد خلفا اقدامى نكرد، و تا جايى كه ممكن بود از همكارى با آنان به صلاح اسلام و مسلمين دريغ نورزيد. على عليه السّلام بارها در سخنان خود به اين موضوع اشاره كرده است. «3»

نكته ديگر نيز اينكه، پشتيبانى ابو سفيان از على عليه السّلام به هيچ روى، جنبه مذهبى نداشته و تنها براساس تعصبات قومى و قبيله اى بوده است. اين مطلب، از اشعارى

كه وى در اين زمينه سروده، كاملا آشكار است. «4» از اين روى، على عليه السّلام به درخواست او پاسخ مثبت نداد و با بيان اينكه «تو قصدى جز فتنه انگيزى ندارى و پيوسته مايه شر و عصيانگرى بر ضد اسلام بوده اى»، نيت او را آشكار ساخت. «5»

______________________________

(1). همان، ج 1، ص 18؛ محمد بن احمد ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 3، ص 109.

(2). محمد بن عبد الكريم شهرستانى، الملل و النحل، ص 59؛ احمد بن محمد ابن عبد ربّه اندلسى، العقد الفريد، ج 4، ص 259- 260؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56 و ج 6، ص 48؛ حسن ابن يوسف (علامه حلى)، نهج الحق و كشف الصدق، ص 271.

(3). محمد بن حسين (سيد رضى)، نهج البلاغه، نامه 62.

(4). ترجمه اشعار چنين است:

اى بنى هاشم! چنان نباشيد كه مردم و به ويژه تيم بن مرّه يا عدى در شما طمع كنند.

زيرا زمامدارى جز در ميان شما و به دست شما نيست و جز على شايستگى آن را ندارد.

اى ابا الحسن! با دستى كاردان و نيرومند خلافت را قبضه كن؛ چه، تو بر آنچه اميد مى رود نيرومند و توانايى. البته حق مردى كه قصّى پشتيبان اوست، پامال شدنى نيست و تنها قصّى مردى از نسل غالب است. (احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، ج 1، ص 526).

(5). على بن ابى كرم (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 189.

تصوير امامان شيعه ،ص:50

در بخشى ديگر از مقاله، مؤلف برخلاف اخبار تاريخى ادعا مى كند اينكه على عليه السّلام واقعا در پى جانشينى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوده، مشكوك است. «1»

اين

ادعا به معناى نفى نزاع تاريخى ميان تشيع و تسنن بر سر خلافت است، و با توجه به فراوانى اخبار تاريخى در اين زمينه، آنچنان بى پايه است كه اگر به مؤلف با حسن ظن بنگريم، بايد بگوييم ادعاى وى از سر ناآشنايى وى با تاريخ اسلام بوده است.

اگر على عليه السّلام چنين قصدى نداشته است، پس موضع گيريهاى او در برابر خليفه اول و دوم و سوم چه دليلى مى تواند داشته باشد؟! اخبار و شواهدى كه مدعاى مؤلف را كاملا رد مى كند بسيار زياد است و ما در اين مختصر تنها به چند نمونه از آنها اشاره مى كنيم:

1. على عليه السّلام در خطبه شقشقيه مى فرمايد:

اما و اللّه لقد تقمّصها فلان [در برخى منابع ابن ابى قحافه] و إنّه ليعلم انّ محلّى منها محلّ القطب من الرّحا ...؛ «2» آگاه باشيد، به خدا سوگند كه فلانى [پسر ابى قحافه (ابو بكر)] جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مى دانست موقعيت من نسبت به خلافت، مانند موقعيت محور به سنگ آسياست ...؛

2. وقتى از او خواستند با ابو بكر بيعت كند، فرمود:

سزاوار است شما با من بيعت كنيد. من بر شما همان گونه احتجاج مى كنم كه شما بر انصار احتجاج كرديد. اى گروه مهاجر؛ ما اهل بيت پيامبر هستيم ... آيا قارى قرآن و فقيه در دين و عالم به سنت از ميان ما نيست؟ «3»

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382.

(2). نهج البلاغه، خطبه 3.

(3). ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج 1، ص 11؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 12.

تصوير امامان شيعه ،ص:51

3. عزم على عليه السّلام براى

گرفتن خلافت چنان استوار بود كه به حريص بودن بر آن متهم شد؛ «1»

4. ابن ابى الحديد به نقل از كتاب تاريخ بغداد اثر «احمد بن ابى طاهر طيفور» به طور مستند از قول ابن عباس مى گويد:

در آغاز خلافت عمر پيش او رفتم. مشغول خوردن خرما بود و مرا نيز دعوت به خوردن كرد، و سپس از من پرسيد: عبد الله از كجا مى آيى؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسر عمويت در چه حالى است؟

من گمان كردم مقصودش عبد الله بن جعفر است؛ اما او گفت مقصودش بزرگ اهل بيت [على عليه السّلام] است. من گفتم: مشغول آبيارى نخلهاى بنى فلان بود و در همان حال قرآن مى خواند.

پرسيد: آيا هنوز درباره خلافت انديشه اى در سر دارد؟ گفتم: آرى.

گفت: آيا بر اين باور است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را منصوب كرده است؟ گفتم: آرى، و افزون بر اين، من از پدرم عباس در اين باره پرسيدم و او نيز تأييد كرد. عمر گفت: آرى، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره وى مطلبى گفت كه حجت نتواند بود. آن حضرت در هنگام بيمارى تصميم داشت به نام او تصريح كند، اما من از اين كار ممانعت كردم. «2»

نويسنده مقاله براى كامل كردن مدعاى پيشين خود، شيعه را به جعل و تأويل احاديثى درباره انتصاب على عليه السّلام از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى جانشينى خود متهم ساخته است. «3»

اولا، همچنان كه در ابتداى سخن گفتيم مؤلف از موضع يك سنى، و نه يك

______________________________

(1). ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، الغارات، ج 1، ص 308.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج

12، ص 21.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382 تصوير امامان شيعه ،ص:52

مستشرق بى طرف، سخن گفته است. ثانيا، مؤلف روشن نساخته كه شيعه كدام حديث را جعل يا تأويل كرده و به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده است. آيا مراد او حديث «انذار» بوده كه محدثان اهل سنت آن را به طرق گوناگون در مجامع حديثى خود آورده اند «1» و به صحت آن اقرار داده اند، «2» يا حديث «غدير خم» كه تواتر آن نزد تمام محدثان ثابت شده است؟

اين سخن مؤلف، فاقد ارزش علمى است و مى توان گفت وى با اين ادعا صرفا در پى تبليغاتى سوء بر ضد شيعه برآمده است.

براى اينكه اين مطلب روشن شود تنها به حديث غدير خم كه يكى از اصلى ترين ادلّه شيعه بر امامت على عليه السّلام است از منظر علماى اهل سنت اشاره مى كنيم.

حديث غدير به طرق گوناگون به ويژه در منابع مكتوب قرن دوم و سوم هجرى مانند مسند احمد حنبل، السنة ابن ابى عاصم و المصنف ابن ابى شيبه روايت شده است.

روايات اين واقعه را حدود يكصد نفر از صحابيان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گزارش داده اند، و تنها طبرى حديث غدير را از 75 طريق نقل كرده و به صحت آن اعتراف داده است.

طرق پرشمار اين حديث، ذهبى را، كه ميانه خوبى با انديشه هاى شيعى

______________________________

(1). احمد بن شعيب نسائى، خصائص امير المؤمنين عليه السّلام، ص 99- 100؛ السنن الكبرى، ج 5، ص 125- 126؛ محمد بن جرير طبرى، تهذيب الآثار؛ مسند على عليه السّلام، ص 62- 63؛ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 319- 322؛ جامع

البيان فى تفسير القرآن، ج 19، ص 74- 75؛ على بن حسن ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 42، ص 46- 50؛ محمد بن الواحد ضياء الدين مقدسى، الاحاديث المختارة، ج 2، ص 71- 72؛ يوسف بن عبد الرحمن مزّى، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، ج 9، ص 146- 147؛ على بن حسام الدين متقى هندى، كنز العمال، ج 13، ص 174- 175؛ على بن عمر دار قطنى، العلل الواردة فى الاحاديث النبوية، ج 3، ص 75- 77.

(2). محمد بن جرير طبرى، تهذيب الآثار؛ على بن ابى بكر هيثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 8، ص 532؛ احمد بن حنبل شيبانى، فضايل الصحابة، ج 2، ص 712- 713؛ الاحاديث المختارة، ج 2، ص 71؛ محمد بن يوسف گنجى شافعى، كفايت الطالب فى مناقب آل ابى طالب، ص 64.

تصوير امامان شيعه ،ص:53

ندارد، به تعجب وا داشته است و او خود، آن را از 35 صحابى نقل كرده و به صحت و تواتر آن اعتراف داده است. «1»

از آنجا كه اين مختصر مجال بحث گسترده در اين زمينه نيست، تنها به كتابهاى مستقلى اشاره مى كنيم كه برخى از علماى اهل سنت درباره حديث غدير نوشته و روايات آن را گرد آورده اند، «2» تا معلوم گردد آيا شيعه حديثى را به دروغ به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده است يا خير:

1. فقيه، مفسر، محدث و مورخ مشهور، ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (م 310 ق):

وى در رد سخن ابو بكر بن ابى داوود سجستانى «3» كتاب الولايه «4» را نوشت، و حديث غدير را از 75 صحابى نقل، و خود به صحت

و تواتر آن اعتراف كرد. «5»

اين كتاب بسيار مهم آنچنان خشم حنابله متعصب بغداد را برانگيخت كه او را به تشيع و رفض و حتى الحاد متهم كردند. «6»

2. ابو الحسن دار قطنى على بن عمر (م 385 ق)، عالم برجسته اهل سنت كه

______________________________

(1). ر. ك: محمد بن احمد ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 302؛ محمد بن احمد ذهبى، رسالة طرق حديث من كنت مولاه فعلى مولاه.

(2). براى اطلاع بيشتر، ر. ك: سيد عبد العزيز طباطبايى، الغدير فى التراث الاسلامى؛ محمد بن جرير طبرى، كتاب فضايل على بن ابى طالب و كتاب الولاية؛ محمد بن احمد ذهبى، رسالة طرق حديث من كنت مولاه فعلى مولاه؛ اطلاعاتى كه در اين زمينه ارائه خواهيم داد برگرفته از كتاب الغدير فى التراث الاسلامى است.

(3). وى پسر ابو داوود سجستانى، مؤلف سنن مشهور و از جمله صحاح اهل سنت است. ابو بكر سجستانى به ناصبى گرى چنان متهم بود كه پدرش درباره اش مى گفت: «ابنى كذاب». ر. ك: تاريخ الاسلام، ص 518.

(4). از اين كتاب با عنوان الرد على الحرقوصية، و رسالة فى طرق حديث غدير، نيز ياد كرده اند. براى اطلاع بيشتر، ر. ك: رسول جعفريان، كتاب فضايل على بن ابى طالب و كتاب الولاية، ص 10- 12.

(5). محمد بن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام، ص 238؛ شمس الدين محمّد ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 202؛ ياقوت حموى، معجم الادباء، ج 18، ص 80، 84- 85؛ على بن حسن بن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 52، ص 198؛ احمد بن على بن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 5، ص 100.

(6). ابو على مسكويه رازى، تجارب الامم، ج 5، ص 142؛

عبد الرحمن بن على ابن جوزى، المنتظم، ج 13، ص 217؛ على بن ابى كرم (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 134.

تصوير امامان شيعه ،ص:54

خطيب بغدادى او را «فريد عصره» و «امام وقته» و «امير المؤمنين فى الحديث» خوانده است: «1» گنجى شافعى نوشته كه دارقطنى طرق حديث غدير را در يك رساله مستقل جمع آورده است. «2»

3. حاكم نيشابورى، ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه (م 405 ق) محدث مشهور اهل سنت و مؤلف كتاب ارزشمند المستدرك على الصحيحين: وى رساله اى در طرق حديث غدير نگاشته است.

4. ابو سعيد مسعود بن ناصر سجستانى (م 477 ق) از علما و حافظان و محدثان بزرگ سنى مذهب خراسان: كتاب وى در اين باره الدراية فى حديث الولاية نام دارد.

5. ابو القاسم حسكانى عبيد اللّه بن احمد از علماى حنفى مذهب قرن پنجم و مؤلف كتاب مشهور شواهد التنزيل: وى تصريح مى كند كه تمام روايات غدير را در رساله مستقلى گردآورى و تأليف كرده است. نام اين اثر دعاء الهداة الى أداء حق الموالاة بوده است.

6. حافظ، محدث و مورخ بزرگ اهل سنت ابن عساكر دمشقى، على بن حسن (م 571): وى در بخش ترجمه امير المؤمنين عليه السّلام از تاريخ دمشق تا آنجا كه توانسته، طرق اين حديث را گرد آورده است. شمار اين روايات به نود مى رسد. «3»

7. حافظ عراقى، زين الدين عبد الرحيم بن حسين شافعى (م 725 ق): رساله وى طرق حديث من كنت مولاه نام دارد.

8. ذهبى، محمد بن احمد (م 748 ق)، حافظ، فقيه، محدث و مورخ مشهور و بزرگ اهل سنت: كتاب مستقل وى در اين باره رسالة

طرق حديث من كنت مولاه

______________________________

(1). احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 12، ص 34، 36.

(2). محمد بن يوسف گنجى شافعى، كفاية الطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السّلام، ص 60.

(3). على بن الحسن بن عساكر، ترجمة الامام على بن ابى طالب من تاريخ دمشق، ج 2، ص 5- 90.

روايت 503 تا 593. محقق محترم، منابع هريك از اين احاديث را در پاورقى بيان كرده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:55

فهذا على مولاه نام دارد. وى در اين كتاب، حديث غدير را از 35 صحابى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده، و به صحت و تواتر آن اعتراف داده است. «1»

9. حافظ بزرگ و مورخ مشهور ابن كثير دمشقى (م 774 ق): وى با بيان حوادث سال دهم هجرت و نيز برشمردن فضايل على عليه السّلام، در ضمن حوادث سال چهلم هجرت برخى از طرق حديث غدير را نقل كرده است. «2»

بدين ترتيب، ادعاى مؤلف، تهمتى بيش نبوده، فاقد ارزش علمى است، و مى توان گفت وى كوشيده تا با اين ادعا بر ضد شيعه تبليغات كند.

نويسنده براى متهم كردن على عليه السّلام در ماجراى قتل عثمان، آن حضرت را با عباراتى، در رديف طلحه و زبير، و جزو شورشيان قرار داده است. «3»

قرار دادن نام على عليه السّلام در كنار طلحه و زبير، به منزله دو نفر از رهبران شورش بر ضد عثمان، تلاشى است براى سهيم كردن على عليه السّلام در ماجراى عثمان؛ موضوعى كه منابع تاريخى كاملا خلاف آن را تأييد مى كند.

افزون بر اين، دلايل و شواهد پرشمارى حكايت از آن دارند كه اعتراض طلحه و زبير به علت

زير پا گذاشته شدن احكام قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نبوده، بلكه آنان مقاصد دنياطلبانه اى داشته اند. «4»

در ادامه، نويسنده پاى را فراتر نهاده، صريحا امام را نه تنها به همكارى با شورشيان بر ضد عثمان متهم مى كند، بلكه او را رهبر، يا يكى از رهبران آنان معرفى مى كند. «5»

اينكه على عليه السّلام از برخى اعمال عثمان رضايت نداشته، صحيح است؛ اما

______________________________

(1). اين كتاب با تحقيقات ارزشمند مرحوم استاد سيد عبد العزيز طباطبائى، به چاپ رسيده است.

(2). اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهاية، ج 5، ص 183- 189 و ج 7، ص 359- 363.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382.

(4). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 6، ص 125.

(5).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382. تصوير امامان شيعه ،ص:56

معرفى على عليه السّلام نه به منزله يك منتقد، بلكه به منزله رهبر يا يكى از رهبران مخالفان، تهمتى است كه دشمنان، به ويژه بنى اميه به آن دامن مى زدند.

كلمات و نامه هاى على عليه السّلام، سخنان اصحاب و حتى دشمنان آن حضرت، كه هرگونه شركت او را در قتل عثمان رد مى كند، در منابع تاريخى فراوان است. «1» او نه تنها اقدامى انجام نداد كه باعث تحريك شورشيان بر ضد عثمان شود، بلكه در حد توان خويش در خاموش كردن فتنه كوشيد، تا آنجا كه مروان معترف بود هيچ كس به پايه على عليه السّلام به عثمان يارى نرساند. «2» زهرى نيز گفته مروان را تأييد كرده است. «3»

زمانى كه طلحه و زبير آب را به روى عثمان بستند، على عليه السّلام

با زحمت فراوان توانست آب به او برساند، «4» و حسن و حسين عليهما السّلام را براى دفاع از خانه او فرستاد و آن دو، در اين ماجرا به شدت زخمى شدند. «5» به نظر مى رسد حتى طرح مالك اشتر با امّ حبيبه براى نجات عثمان «6»- با توجه به رابطه مالك با على عليه السّلام- از نقشه هاى امير مؤمنان بوده است.

______________________________

(1). براى نمونه، ر. ك: عمر بن شبّه، تاريخ المدينة المنورة؛ عبد اللّه بن محمد، المصنف، ج 8، ص 684؛ نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 29 و 58 و 82- 83؛ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 69؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 464؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 6، ص 170؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 1، ص 531 و 538 و 541؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 86؛ عبد الملك بن حسين، سمط النجوم.

(2). عبد الملك بن حسين، سمط النجوم، ج 2، ص 413؛ على بن حسن بن هبة الله ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 3، ص 127؛ محمد بن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام: عهد الخلفاء، ص 460- 461؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 230.

(3). عبد اللّه بن محمد، المصنف، ج 8، ص 693.

(4). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 398؛ عمر بن شبّه، تاريخ المدينة، ج 4، ص 1303؛ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 344؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 5، ص 68- 69؛ الأمامة و السياسة، ج 1، ص 41؛ احمد بن اعثم كوفى،

الفتوح، ج 2، ص 219؛ نعمان بن محمد، شرح الأخبار، ج 2، ص 78؛ احمد بن عبد اللّه، محب الدين طبرى، رياض النضرة، ج 3، ص 87؛ اسماعيل بن كثير، البداية و النهاية، ج 7، ص 187؛ محمد بن احمد ذهبى، تاريخ الاسلام: عهد الخلفاء، ص 459؛ عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 166.

(5). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 419؛ عبد اللّه بن محمد، المصنف، ج 8، ص 691.

(6). عبد اللّه بن محمد، المصنف، ج 8، ص 693.

تصوير امامان شيعه ،ص:57

اين كمكها تا بدان پايه بود كه على عليه السّلام مى فرمود: به خدا سوگند، آن قدر او را يارى رساندم كه ترسيدم گنهكار شوم. «1»

ابن ابى الحديد در اين باره مى گويد: به خدا سوگند، اگر جعفر بن ابى طالب محاصره شده بود، على عليه السّلام همان قدر در آن راه مى كوشيد كه براى عثمان انجام داد. «2»

با توجه به اين مطالب، چگونه معقول است چنين شخصى، از رهبران شورش بر ضد عثمان باشد. شاهدى كه مؤلف مطرح كرده، غيرواقعى است؛ زيرا سخنان على عليه السّلام با ابو ذر در ميان جمع خصوصى بوده است. «3» بروز خشونتى كه مؤلف از آن ياد كرده، به سبب آن بود كه مروان نمى خواست على عليه السّلام ابو ذر را مشايعت كند. از اين روى، على عليه السّلام تازيانه اى به صورت اسب مروان زد، و چون مروان نزد عثمان شكايت كرد، على عليه السّلام حاضر شد تازيانه اى به مركب او زده شود، «4» و اين نهايت خويشتندارى على عليه السّلام را در بروز هرگونه خشونتى بر ضد عثمان ثابت مى كند.

مؤلف در ادامه مى گويد: «دلايلى

در دست است كه اين شبهه را دامن مى زند كه او در تقاضاى استعفاى خليفه، با شورشيان هم نوا بود». «5»

اين سخن نيز تهمتى بيش نيست و مؤلف هيچ دليل قابل قبولى بر مدعاى خويش ارائه نداده است. سفارش على عليه السّلام به عثمان اين بود كه به تعهدات خود در قبال شورشيان عمل كند و از كارهايى كه موجب نارضايتى و خشم مردم شده است دست بشويد. عثمان نيز يك بار در مسجد چنين كرد، ولى چون به خانه بازگشت، مروان او را از كار خود پشيمان ساخت، و اين موجب اوج گيرى شورش عليه او شد. «6»

______________________________

(1). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 296؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 410.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 67.

(3). احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 2، ص 158- 159؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 6، ص 168.

(4). همان.

(5).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382.

(6). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 394- 399؛ نهج البلاغه، خطبه 164 و نامه 28.

تصوير امامان شيعه ،ص:58

نويسنده در بخش ديگرى از مقاله خود برنامه هاى اقتصادى امير مؤمنان عليه السّلام را در مواجهه با درخواستهاى مالى پرشمار رزمندگان، از جمله تقسيم زمينهاى مفتوح العنوة ناشناخته دانسته است. «1»

على عليه السّلام سياست اقتصادى خود را بارها به روشنى تبيين كرده و جاى تعجب است كه مؤلف در اين باره اظهار بى اطلاعى مى كند. با نگاهى گذرا به سخنان على عليه السّلام، سياست اقتصادى او را در چند جمله مى توان خلاصه كرد:

الف) امتيازى در كار نيست و

بيت المال به طور مساوى تقسيم خواهد شد، و وى كسى را بر ديگرى برترى نخواهد داد؛

ب) با كسانى كه به اموال بيت المال كوچك ترين تعرضى كرده باشند به شدت برخورد خواهد شد، هرچند اگر آن اشخاص دو فرزندش حسن و حسين عليهما السّلام باشند، و اگر اين اموال در كابين همسران يا خريد كنيزان صرف شده باشد آنها را باز پس خواهد گرفت؛

ج) غنايم مجاهدان (فى ء) مخصوص آنان است و ديگران را در آن حقى نيست، و اين اموال به طور مساوى ميان ايشان تقسيم خواهد شد. چنانچه شخصيتهاى حقيقى يا حقوقى از اين اموال كه در آنها حقى نداشته اند، براى خود يا اقوام و خويشان خود سهمى برداشته باشند، آنها را بازپس خواهد گرفت؛

د) اموالى كه در زمان خلفاى پيشين به ناحق بذل و بخشش شده است، باز پس گرفته خواهد شد.

اين سياستها را مى توانيم از خطبه ها، نامه ها و كلمات على عليه السّلام به دست آوريم. «2»

نويسنده به نحوى زيركانه، عدم تبعيت معاويه از على عليه السّلام را، با اين اتهام كه انتخاب حضرت از سوى اقليت صورت گرفته، موجه دانسته است. «3»

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382.

(2). نهج البلاغه، خطبه 41، 76، 124، 221، 229 و نامه هاى 20، 43.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 382- 3. تصوير امامان شيعه ،ص:59

انتخاب على عليه السّلام به اجماع مسلمانان بوده است؛ چرا كه نمايندگان و بزرگان آنان از مصر و عراق و حجاز در آن اجتماع حضور داشتند و با آزادى كامل، و حتى به اصرار زياد، با على عليه السّلام بيعت كردند. «1» افزون بر

توده مردم و بزرگان تابعين، بسيارى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با على عليه السّلام بيعت كردند؛ كسانى همچون عمار بن ياسر، جابر بن عبد اللّه انصارى، حصين بن حارث بن عبد المطلب (مجاهد بدرى)، طفيل بن حارث (مجاهد بدرى)، ابو عياش زرقى (از مجاهدان احد)، ابو سعيد خدرى، ابو ايوب انصارى، خزيمة بن ثابت (ذو الشهادتين)، زيد بن ارقم، ابو الهيثم بن تيّهان، يزيد بن نويره (رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بهشت را براى او تضمين كرد)، عبادة بن صامت، مسطح بن اثاثه، براء بن عازب، سهل بن حنيف، عثمان بن حنيف، هاشم بن عتبه، عمرو بن حمق خزاعى (به بركت دعاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تا پايان عمر، جوانى خود را از دست نداد)، قيس بن سعد بن عباده، و نيز تمام بنى هاشم. «2»

على عليه السّلام نيز در نامه اى، براى معاويه نوشت همان كسانى با او بيعت كردند كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند. «3»

روايات ديگرى نيز مبنى بر بيعت اهل حرمين و عامه مسلمانان گزارش شده است كه مى تواند مؤيد اين مطلب باشد. «4»

با توجه به مطالب ياد شده، بيعت نكردن شمارى اندك در مقابل اكثريت قاطع صحابه و تابعين- و نه اقليت كه مؤلف مدعى است- ديگر جايى براى اين سخن باقى نمى گذارد كه «معاويه مى توانست اين انتخاب را غير معتبر بداند». «5»

______________________________

(1). نهج البلاغه، نامه 54 و خطبه 137 و 229.

(2). محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الجمل، افزون بر اسامى مزبور، شيخ مفيد فهرستى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و تابعان

را ارائه كرده است.

(3). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 29.

(4). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 8، 9، 11.

(5).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 383. تصوير امامان شيعه ،ص:60

مؤلف مدعى است طرفداران على عليه السّلام آماده بودند در برابر آنانى كه از بيعت با وى سرباز مى زدند، خشونت بورزند. «1»

شايد اين ادعا برگرفته از سخن طلحه و زبير و نيز روايت واقدى در اين زمينه باشد، اما به هر روى از چند نظر قابل تأمل است:

1. على عليه السّلام مى فرمود: «من هيچ كس را براى بيعت با خود مجبور نخواهم كرد و بيعت بايد با رضايت مردم باشد». اين فرموده امام عليه السّلام، و نيز هجوم گسترده مردم براى بيعت با ايشان، با ادعاى اعمال خشونت تناقض دارد. «2» على عليه السّلام براى آنكه اين آزادى را اثبات كند، اعلام داشت بيعت با او مخفى نخواهد بود، و در مسجد برگزار خواهد شد. «3»

2. اگر اكراهى در كار بود چرا امام كسانى از جمله سعد بن ابى وقاص و اسامة بن زيد را كه بيعت نكردند، آزاد گذاشت؟! «4» هيچ شاهدى در دست نيست كه طرفداران على عليه السّلام اندك تعرضى به آنان كرده باشند. مروان نيز پس از جنگ جمل به على عليه السّلام اعلام داشت كه با او بيعت نخواهد كرد، مگر اينكه او را مجبور سازد. على عليه السّلام فرمود: من تو را مجبور نخواهم كرد. «5» طلحه و زبير نيز اگر در گفته خود صادق بودند، «6» مى توانستند بيعت نكنند. على عليه السّلام طلحه و زبير را به اين نكته رهنمون

ساخت كه اگر چنين است، چرا سعد بن ابى وقاص

______________________________

(1).Ibid ,p .382 .

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 11، ص 9.

(3). محمد ابو الفضل ابراهيم و على محمد البجاوى، ايام العرب فى الاسلام، ص 329؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 7 و 11.

(4). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 3، ص 9.

(5). همان، ص 58.

(6). البته اخبار و شواهد فراوانى وجود دارد كه آنان در گفته خود صادق نبودند و به علت مسائل سياسى اين ادعا را مطرح مى كردند؛ چنان كه على عليه السّلام و مالك اشتر و ديگران به اين مطلب تصريح كرده اند. ر. ك: عبد اللّه بن محمد، المصنف، ج 8، ص 693؛ ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج 1، ص 75؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 2، ص 271.

تصوير امامان شيعه ،ص:61

و ابن عمر و محمد بن مسلمه را مجبور نكرده است؟! «1» بناى امام بر اين بود كه مردم را به كارى كه نمى خواستند مجبور نسازد. «2»

3. ادعاى اين افراد و شهادت آنان بر ضد على عليه السّلام و طرفدارانش پذيرفتنى نيست؛ چرا كه گذشته از طلحه و زبير، واقدى عثمانى مذهب است و چنان كه در جاى خود ثابت شده است، شهادت خصم پذيرفته نيست؛ از همين روى، اگر از سوى جوزجانى در جهت تضعيف شيعه چيزى نقل شود مردود است؛ چرا كه وى ناصبى مذهب بوده است. «3»

نويسنده مدعى است، حضرت پس از شورش بر ضد عثمان، نمى بايست حكومت را مى پذيرفت؛ چرا كه با اين عمل، خود را در معرض اتهام همدستى با شورشيان قرار داد. «4»

در پاسخ بايد گفت، على عليه السّلام

خود را نامزد خلافت نكرد، بلكه مردم با اصرار زياد با او بيعت كردند. «5» على عليه السّلام بارها در سخنانش به اين نكته تصريح كرده است. «6» ايشان از مردم خواست تا او را رها سازند و در پى ديگرى روند: «7» به خدا قسم من به خلافت و ولايت تمايلى نداشتم، ولى اين شما بوديد كه مرا بدان دعوت كرديد. «8»

______________________________

(1). ابن قتيبه دينورى، الأمامة و السياسة، ج 1، ص 75. حتى بنابر روايتى على عليه السّلام در نامه اى كه به عثمان بن حنيف نوشته بود، اعلام داشت اگر آن دو مدعى اند كه به زور بيعت كرده اند مى توانند خود را از اين بيعت خلع كنند، ولى آنان چيز ديگرى در نظر دارند. ر. ك: على بن ابى كرم (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 215.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 220.

(3). احمد بن محمد بن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 1، ص 23- 24؛ احمد بن محمد بن حجر عسقلانى، فتح البارى، ص 388.

(4).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 383.

(5). تاريخ الطبرى، ج 3، ص 455- 456؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 3، ص 8؛ على ابن ابى كرم (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 81؛ الأمامة و السياسة، ج 1، ص 46.

(6). نهج البلاغه، كلام 54 و خطبه 229، 137.

(7). همان، خطبه 92.

(8). همان، خطبه 205.

تصوير امامان شيعه ،ص:62

نكته ديگر اينكه، پذيرش خلافت در آن اوضاع از دو منظر قابل بررسى است: از سويى بنابر نظريه شيعه، على عليه السّلام از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و

آله به خلافت منصوب شده بود، و اين انتصاب به اختيار و دلخواه على عليه السّلام نبود تا بتواند آن را رد كند. بر اساس اين ديدگاه، چه مردم با وى بيعت مى كردند و چه نمى كردند، او جانشين و خليفه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود. گرچه مردم 25 سال او را كنار گذاشته بودند، ولى اكنون كه به او رجوع، و اعلام آمادگى كرده بودند، جايز نبود كه وضعيت فعليت يافته آن منصب الاهى را ناديده بگيرد و از پذيرش آن سر باز زند. به همين دليل، على عليه السّلام براى پذيرش خلافت فرمود:

لو لا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود النّاصر ... لألقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكأس اوّلها؛ «اگر نه اين بود كه جمعيت بسيارى گرداگردم را گرفته و به ياريم قيام كرده اند و از اين جهت حجت تمام شده است ... مهار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرف نظر مى نمودم». «1»

اما بنابر نظريه اهل سنت، گرچه براى على عليه السّلام، كه اهل حل و عقد او را براى خلافت انتخاب كرده بودند، جايز بود اين مسئوليت را نپذيرد- چون خلافت عقدى طرفينى است و اجبارى در قبول آن نيست- «2» نپذيرفتن چنين مسئوليتى براى پرهيز از متهم شدن در قتل، پذيرفتنى نيست. تمام كسانى كه عثمان را رها ساخته، از او دفاع نكرده بودند، از جمله سعد بن ابى وقاص و تمام قاعدين، در معرض چنين اتهامى بودند. «3» از سويى، طلحه و زبير كه از اعضاى شوراى شش

______________________________

(1). همان، خطبه 3.

(2). على بن محمد ماوردى، الاحكام السلطانية، ص 7.

(3). مؤيد اين مطلب، گزارشى است

كه نصر بن مزاحم نقل كرده است. در اين گزارش آمده است:

«عبد اللّه بن عمر و سعد بن ابى وقاص به همراه چند نفر ديگر كه عثمان را يارى نكرده بودند، نزد على عليه السّلام آمدند و سهم خود را از بيت المال درخواست كردند. على عليه السّلام به سعد گفت: چرا ما را در

تصوير امامان شيعه ،ص:63

نفره بودند، بيشتر در معرض اتهام و بلكه شريك جرم بودند. بنابراين بايد نتيجه اين مى شد كه اهل حل و عقد اختيار امت را رها مى كردند و جامعه دچار هرج و مرج مى گشت. افزون بر اين، اگر قرار باشد صرفا به اين دليل كه كسى مورد اتهام قرار گيرد از بار مسئوليت شانه خالى كند، هيچ كس نبايد مسئوليتى را بپذيرد؛ زيرا دشمنان براى كنار گذاشتن رقيب خود به هر بهانه اى دست خواهند يازيد.

تمام اين بحثها بر فرض به ناحق كشته شدن عثمان مبتنى است كه خود فرضيه اى درخور تأمل است؛ زيرا در اين ماجرا بسيارى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به نوعى شركت داشته اند.

از جمله موضوعاتى كه در اين مقاله بسيار جلب نظر مى كند و نويسنده با عبارات مختلف و زيركانه اى كوشيده است آن را به خواننده القا كند، خشونت طلبى على عليه السّلام در برابر مخالفان و تندروى توأم با بى منطقى است، و از سويى كوچك جلوه دادن اعمال مجرمانه مخالفان و بر حق دانستن مطالبات آنان؛ چنان كه درباره جنگ جمل مى گويد:

هدف دو حزب، پايان دادن مسالمت آميز جنگ بود؛ ولى على مرعوب اطرافيان افراطى خود بود. از اين روى، هرچند با اصحاب جمل به توافق رسيده بود، آنان وى را به جنگ واداشتند. «1»

______________________________

صفين

و جمل يارى نكردى؟ سعد گفت: چون عثمان كشته شد، و ما نمى دانستيم كه خون او حلال بود يا حرام .... على عليه السّلام فرمود: آيا مى دانيد خداوند شما را به امر به معروف و نهى از منكر فرمان داده و فرموده است: و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فأصلحوا بينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى أمر اللّه. سعد گفت: اى على، شمشيرى به من ده كه كافر را از مؤمن بشناسد. من مى ترسم كه مؤمنى را بكشم و وارد جهنم شوم. على عليه السّلام فرمود: آيا شما نمى دانستيد كه عثمان امامى بود كه شما بر اساس اطاعت محض با او بيعت كرديد؟ پس اگر او نيكوكار بود چرا او را خوار كرديد و يارى اش نكرديد؟ و اگر زشتكار بود چرا با او نجنگيديد؟! بنابراين اگر عثمان در آن اعمال خود به راه صواب رفته بود پس شما به امام خود ستم كرديد، و اگر گنهكار بود پس به كسانى كه امر به معروف كردند ستم كرده ايد ...». (نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 551- 552).

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 383. تصوير امامان شيعه ،ص:64

در نقد اين سخن بايد گفت اولا، مذاكره و توافقى در منابع كه على عليه السّلام بر اساس آن موظف به عدم تعرض به فراريان باشد، به چشم نمى خورد.

ثانيا، اينكه هر دو حزب خواهان پايان دادن مسالمت آميز به جنگ بودند، درباره حزب على عليه السّلام درست است، اما درباره حزب بصره خير. مؤلف دليلى ارائه نمى دهد كه نشان دهد سپاه بصره قدمى در اين راه برداشته باشد. بلكه

به عكس، اين سپاه جمل بود كه براى تحريك عواطف مردم، همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را همراه خود آورد و درباره همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، خلاف نص صريح قرآن عمل كرد. «1» آنان براى عايشه، كه در منطقه حوأب تصميم گرفته بود بازگردد پنجاه نفر را حاضر كردند و به دروغ شهادت دادند كه آنجا حوأب نيست. «2» آنان در بدو ورود به بصره، به درخواست نمايندگان عثمان بن حنيف مبنى بر خاموش كردن فتنه و پرهيز از ريختن خون مسلمين توجهى نكردند. «3» سپاهيان جمل توافق خود را با عثمان بن حنيف زير پا گذاشتند و شبانه به دار الاماره و بيت المال يورش بردند و هفتاد نفر را گردن زدند و حاكم آن را دستگير كرده، موهاى سر و صورت او را به گونه اى بسيار فجيع كندند. عايشه حتى دستور داد او را بكشند و تنها از ترس برادرش سهل بن حنيف، كه حاكم مدينه بود، از اين تصميم صرف نظر كرد و او را به زندان انداخت، و پس از مدتى، از بصره اخراج كرد. «4»

امير مؤمنان عليه السّلام، زيد بن صوحان و ابن عباس را نزد آنان فرستاد و طلحه و زبير را درباره قتل عامهايى كه در بصره مرتكب شده بودند ملامت كرد و از ادامه

______________________________

(1). «و قرن فى بيوتكنّ؛ در خانه هايتان بنشينيد و آرام گيريد» (احزاب، 33).

(2). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 3، ص 24.

(3). محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الجمل، ص 273- 274؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 480.

(4). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج

3، ص 26؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، ص 484- 486؛ احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 181؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 319- 321. تصوير امامان شيعه 65 2. اشكالهاى موردى ..... ص : 46

تصوير امامان شيعه ،ص:65

خونريزى بر حذر داشت و قرآن را ميان خود و آنان حكم قرار داد؛ ولى آنان به اين درخواستها كوچك ترين توجهى نكردند. «1»

على عليه السّلام براى خاموش كردن اين فتنه، يكى از ياران خود را فرستاد تا اندرز دهد؛ ولى هنگامى كه اين جوان در مقابل سپاه جمل قرار گرفت و آنان را به قرآن فراخواند، در برابر مادرش، كه در سپاه على عليه السّلام حضور داشت، دو دست او را قطع، و او را تيرباران كردند. «2» على عليه السّلام و يارانش در مقابل اين همه قتل و جنايت سپاه جمل، خويشتندارى كردند، و تنها وقتى تمام راههاى مسالمت آميز را بسته ديدند، به خاموش كردن فتنه پرداختند.

با اين همه، على عليه السّلام بر اساس دستور اسلام به سپاه خود دستور داد تا فراريان و مجروحان را نكشند و به زنان هيچ تعرضى روا ندارند و كشته ها را مثله نكنند.

در تاريخ آورده اند على عليه السّلام مشغول نصيحت سپاه خود بود كه سپاه جمل به آنان تيراندازى كردند و چند نفر از ايشان در برابر ديدگان على عليه السّلام به خاك افتادند.

حضرت فرمود: خدايا، تو شاهد باش. در اين هنگام عبد الله بن بديل در برابر امام عليه السّلام حاضر شد و در حالى كه جسد برادرش عبد الرحمن را بر دست داشت، گفت: اى امير مؤمنان، تا كى بايد

منتظر كشته شدن عزيزانمان باشيم؟ اگر منظور شما از اين تأمل، اتمام حجت بر آنها بود، به خدا قسم انجام شده است. «3»

مؤلف درباره وظيفه حكمين مى گويد: آنان براى تعيين به حق يا به ناحق كشته شدن عثمان گرد هم آمدند، تا در صورت دوم، اعلام كنند كه معاويه در تقاضاى حق قصاص عثمان ذى حق بوده است. «4»

______________________________

(1). على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 361؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 2، ص 306؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 317، 336 و 338.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 112؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 3، ص 36- 37.

(3). محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الجمل، ص 342، 542؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 111.

(4).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 384. تصوير امامان شيعه ،ص:66

درباره موضوع انتخاب حكمين، ميان پژوهشگران بحثهاى فراوانى در گرفته است. اما به هر روى، اين نكته از نظر فقهى و حقوقى كاملا مسلم است كه معاويه به هيچ وجه در ادعاى خود ذى حق نبوده است؛ زيرا وى بر اساس كدام معيار و حكم شرعى، خود را ولىّ دم عثمان مى دانست؟ در فقه، ولىّ دم مقتول، كه حق عفو يا قصاص دارد، خانواده يا وارثان اند، «1» و در هر دو صورت، معاويه از اين دايره بيرون است. او نه از خانواده عثمان است و نه از وارثان او؛ و تا فرزندان عثمان وجود داشتند كسى چنين حقى نداشت. نويسنده، خود بر آن است كه فقط اولياى دم مى توانند تقاضاى

قصاص كنند. «2» بر اين اساس، حق مزبور از كجا براى معاويه ثابت شده بود؟ اگر فرض كنيم حكمين به اين نتيجه رسيده بودند كه عثمان به ناحق كشته شده است، اولياى دم بايد نزد حاكم اقامه دعوا كنند، نه معاويه. اگر بر اساس ادعاى بى اساس معاويه، على عليه السّلام حاكم مشروع و قانونى نبود تا نزد او اقامه دعوا كنند، همان گونه كه امام عليه السّلام مى فرمايد، حق انتخاب خليفه- گذشته از نظريه شيعه در اين زمينه كه به نص عقيده دارند و در انتخاب امام رأى مردم را معتبر نمى دانند- چه بر اساس شورا و چه رأى عموم، در دست اهل حل و عقد، يا مهاجرين و انصار است؛ «3» چنان كه خلفا اين گونه انتخاب شدند. امام على عليه السّلام به معاويه فرمود: «همان كسانى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، با من نيز بيعت كرده اند». «4»

آيا مى توان پذيرفت خلافت امام على عليه السّلام كه تمام بزرگان مهاجر و انصار با او بيعت كرده بودند نامشروع و غيرقانونى بوده باشد، درحالى كه ابو بكر با رأى دو

______________________________

(1). قرطبى، محمد بن رشد، بداية المجتهد و نهاية المقتصد، ج 2، ص 402.

(2).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 383.

(3). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 13، ص 35 و ج 3، ص 75. اين مطلب را ابن عباس و ديگران تأييد كرده اند. ر. ك: ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 8، ص 66؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 3، ص 9.

(4). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 29.

تصوير امامان شيعه ،ص:67

يا سه نفر انتخاب

شده بود، و عمر تنها با وصايت ابو بكر، و عثمان با رأى شوراى شش نفره؟ و بااين حال، چگونه معاويه حاكميت بر شام را براى خود قانونى مى دانست؟

نويسنده درخواست خوارج را براى از سرگيرى جنگ با معاويه پس از قبول حكميت، كاملا منطقى شمرده است؛ درخواستى كه بر آيه نهم سوره حجرات «1» مبتنى و مستند خود على عليه السّلام در جنگ با اصحاب جمل و معاويه بوده است؛ زيرا واقعه جديدى روى نداده بود تا موضوع تغيير يابد. «2»

اما به سختى مى توان پذيرفت نويسنده از حوادث مختلفى كه اوضاع سياسى را براى امام كاملا تغيير داده بود، اطلاع نداشته است. «3»

على عليه السّلام در ابتداى جنگ صفين افزون بر پيامها و پيكهاى پرشمارى كه به شام فرستاد، معاويه را به حكميت قرآن فراخواند، ولى وى به اين پيشنهاد وقعى ننهاد و تنها زمانى كه شكست او قطعى شده بود، حكميت قرآن را مطرح كرد، و على عليه السّلام نيز بر اثر فشار سپاه خود به ناچار آن را پذيرفت. سفيان بن ثور (نقيق) مى گفت: ما ابتدا اهل شام را به قرآن دعوت كرديم و چون نپذيرفتند جنگ با آنان حلال شد، و اكنون آنان ما را به قرآن دعوت مى كنند و اگر ما رد كنيم، جنگ آنان با ما حلال خواهد شد. حتى اصحاب و قاريان قرآن دور ايشان را گرفتند و گفتند:

اگر مالك اشتر دست از جنگ نكشد، تو را نيز همانند عثمان خواهيم كشت. «4»

______________________________

(1). وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي ءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ

أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ؛ «و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند، ميان آن دو اصلاح دهيد و اگر (باز) يكى از آن دو بر ديگرى تعدى كرد، با آن (طايفه) كه تعدى مى كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر بازگشت، ميان آنها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد كه خدا دادگران را دوست مى دارد» (حجرات، 9).

(2).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 384.

(3).Ibid .

(4). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 490- 491؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 3، ص 312.

تصوير امامان شيعه ،ص:68

بنابراين چگونه سخن مخالفان كاملا منطقى بود، درحالى كه خودشان على عليه السّلام را به قتل تهديد، و به پذيرش حكميت مجبور كردند؟ آنان حتى امام را مجبور ساختند كه دشمن خود، ابو موسى اشعرى را حكم خويش معرفى كند.

اشعث نيز به امام گفت كه ديگر حتى يك يمنى نيز تير نخواهد انداخت. «1» از طرفى برخى فرماندهان سپاه على عليه السّلام، از جمله خالد بن معمر سدوسى، به خاطر وعده هاى مخفيانه معاويه، دست از جنگ كشيدند. «2»

بر اين اساس، اوضاع سپاه على عليه السّلام چنان ناآرام شده بود كه اگر ايشان به جنگ ادامه مى داد، احتمال قتل او بدون هيچ نتيجه اى، بسيار زياد بود، و در آن صورت، امام على عليه السّلام را چهره اى مخالف قرآن، و معاويه را چهره اى مدافع قرآن معرفى مى كردند. در اين موقعيت، تنها اميد على عليه السّلام، اجراى حكم الاهى و دستورهاى قرآن توسط دو حكم بود، و حضرت يقين داشت كه اگر بنابر قرآن حكم مى كردند، به حقانيت او و ابطال مدعاى معاويه رأى مى دادند.

تعبيرهاى

ديگر نويسنده نيز از تبليغات مسموم بر ضد آن حضرت نشان دارد؛ مثلا درباره اعتراض امام به حكم حكمين، بدون اشاره به مفاد صلحنامه، مى گويد: «... على آشكارا به هر دو حكم اعتراض كرد و مدعى بود حكم آنان بر خلاف قرآن و سنت است، و بنابراين اجبارى به تسليم در برابر آن ندارد». «3»

بهتر بود مؤلف ابتدا به شرطهاى مندرج در صلحنامه اشاره مى كرد، مبنى بر اينكه اگر حكمين بر اساس قرآن و سنت حكم نكردند حكم آنان ارزش و اعتبارى نخواهد داشت و جنگ بر حالت سابق خود باقى خواهد بود. «4» در اين

______________________________

(1). احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 3، ص 307.

(2). احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 188؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 2، ص 51؛ نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 485؛ ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ص 116.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 384.

(4). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 505؛ احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 195.

تصوير امامان شيعه ،ص:69

صورت خواننده از دلايل واقعى تسليم نشدن على عليه السّلام به حكم آن دو آگاه مى شد؛ اما وى با تبيين ناقص اين گزارش، امام على عليه السّلام را انسانى لجوج و بى منطق نمايانده است.

پيش از اين گذشت كه اگر حكمين بر اساس قرآن و فقه اسلامى حكم مى كردند، آشكار مى شد كه معاويه، به اين دليل كه از اولياى دم به شمار نمى آيد، در دعواى خود ذى حق نبود؛ اما حكمين از موضوع خلافت، و عزل و نصب خليفه سخن گفتند، و اين، انحراف از موضوع اصلى بود كه

معاويه بر سر آن با امام به جنگ و ستيز برخاسته بود. افزون بر اين، ميان خود حكمين نيز بر سر نتيجه نشستها و توافقهاى خويش اختلاف افتاد و از نظر حقوقى نيز مفاد قرارداد آن دو، نافذ نبود.

نويسنده درباره برخورد على عليه السّلام با خوارج، بدون اشاره به مداراى امام با آنان و دعوت ايشان به گفت وگو، مى نويسد على عليه السّلام با عصبانيت درخواست خوارج- يعنى اعتراف به كفر- را رد كرد. وى با عبارتى ترحم انگيز، جنگ نهروان را به يك قتل عام تشبيه كرده است؛ قتل عامى كه خود على عليه السّلام نيز از آن ابراز تأسف كرد. «1»

استفاده از اين تعابير براى نشان دادن چهره اى جنگ طلب و بى منطق از امام عليه السّلام است، درحالى كه ابتدا رفتار امام عليه السّلام با ايشان كاملا مسالمت آميز بود.

براى نمونه، آنان در مسجد با آزادى كامل، هرچه مى خواستند- كه اغلب توهين و اهانت به امام بود- گفتند؛ چنان كه روزى حضرت مشغول نماز بود و يكى از آنان با قرائت آيه وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ، «2» به كنايه على عليه السّلام را كافر خواند، ولى حضرت متعرض او

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 384.

(2). «بر تو و بر رسولان پيش از تو چنين وحى شده كه اگر به خدا شرك ورزى عملت را نابود مى گرداند و سخت از زيانكاران خواهى بود» (الزمر، 65).

تصوير امامان شيعه ،ص:70

نشد. به راستى كدام يك از پادشاهان دنيا را مى شناسيد كه دشمنانش در مركز حكومت و در برابر وى با آزادى كامل، وى را به

بدترين وجه متهم سازند، اما دستور دهد كه كوچك ترين تعرضى در حق آنان صورت نگيرد.

رئيس نيروهاى انتظامى بارها از حضرت اجازه خواست تا آنان را دستگير و مجازات كند، ولى على عليه السّلام بر اين بود كه تا آنان به فساد و خونريزى دست نيازيده اند متعرضشان نشود. «1» على عليه السّلام حتى دستور داد مانع ورود خوارج به مساجد، كه محل اجتماع عبادى و سياسى مسلمانان بود، نشوند؛ هرچند آنان آن مكان مقدس را محل تبليغ بر ضد امام كرده بودند. همچنين امر كرد كه سهم آنان از بيت المال قطع نشود و آنان در امنيت كامل باشند. «2»

«ابن قتيبه دينورى» از علماى اهل سنت در قرن سوم هجرى (متوفاى 282 ق) گزارش مفصلى درباره روز نهروان و پيش از درگيرى نقل كرده و مى گويد:

على عليه السّلام در آن روز پيش از درگيرى آنان را نصيحت كرد و فرمود: چون حكمين بر اساس قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قضاوت و حكم نكردند، حكمشان ارزشى ندارد و آنان بر همان موقعيت نخست پيش از حكميت اند، ولى خوارج لجاجت ورزيدند و گفتند: بايد به جرم و كفر خود اعتراف كنى. على عليه السّلام از آنان خواست تا يك نفر را كه مورد اطمينانشان است به نمايندگى نزد وى بفرستند تا با هم گفت وگو كنند. خوارج، عبد الله بن كواء را انتخاب كردند و او با حضرت به گفت وگو نشست. در اين گفت وگوى طولانى على عليه السّلام از آيات قرآن و سيره نبوى براى ابن كواء دليل آورد و او نيز تمام آنها را پذيرفت و به حضرت عرض كرد: تو يك سر سخن

به حقيقت گفتى، اما با قبول حكميت كافر شدى، و ابو موسى نيز كافر شد. على عليه السّلام فرمود: واى بر تو، ابو موسى چه زمانى كافر شد؟ آن هنگام كه

______________________________

(1). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 2، ص 359.

(2). ابو على مسكويه رازى، تجارب الامم، ج 1، ص 372.

تصوير امامان شيعه ،ص:71

من او را فرستادم يا زمانى كه حكم كرد؟ جواب داد: زمانى كه حكم كرد. حضرت فرمود: پس اعتراف مى كنى كه وقتى او را فرستادم مسلمان بود، ولى بنابر گفته خودت، وقتى حكم كرد كافر شد. حال چه مى گويى اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله يكى از مسلمانان را براى دعوت كفار به پرستش خداوند بفرستد، ولى او برخلاف دستور، آنان را به غير خدا دعوت كند؟ آيا در اين باره بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ايرادى وارد است؟ ابن كواء گفت: خير. حضرت فرمود: واى بر تو، پس اگر ابو موسى گمراه شده است، گناه و تقصير من چيست؟ آيا به اين علت كه ابو موسى گمراه شده، جايز است شما شمشير به دست گيريد و به جان مردم بيفتيد؟!

سخن كه به اينجا رسيد و ابن كواء پاسخى براى آن حضرت نداشت، بزرگان خوارج به ابن كواء گفتند: بازگرد و گفت وگو با اين مرد را رها كن.

ابن قتيبه مى گويد: وى بازگشت و آن جماعت همچنان بر طغيان و گم راهى خود اصرار ورزيدند. «1»

در پى همين سخنان و نيز احتجاجاتى كه ابن عباس با آنان داشت، نزديك به هشت هزار تن از لشكر خوارج جدا شدند، «2» و آن گاه كه جنگ آغاز مى شد، «فروة بن نوفل اشجعى» با

پانصد نفر از يارانش كناره گيرى كرد و به «بندينجين» رفت تا ببيند حق با كيست، «3» و گروهى ديگر نيز از صفوف لشكر خوارج خارج شدند و خود را به كوفه رساندند. هزار نفر ديگر نيز زير پرچم امان پناه آوردند. «4» به اين ترتيب، شمار خوارج به كمتر از چهار هزار تن رسيد، و از اين روى، گفته اند شمار آنان 2800 نفر بوده است. «5»

______________________________

(1). احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 208- 209.

(2). عبد الرحمن بن على بن جوزى، المنتظم، ج 5، ص 134؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 64.

(3). احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 210؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 64؛ عبد الرحمن بن على ابن جوزى، المنتظم، ج 5، ص 134.

(4). همان.

(5). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:72

على عليه السّلام پس از پيروزى در جنگ، فرمان داد زخميها را به خانواده هايشان برسانند و اموال آنان را، غير از اسلحه و اسب، به ورثه كشتگان بازگردانند. «1»

نكته بسيار مهم اينكه، على عليه السّلام خاموش كردن فتنه ناكثين (سپاه جمل) و قاسطين (سپاه شام) و مارقين (خوارج) را به دستورى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از پيش به او ابلاغ كرده بود، انجام داد. روايات پرشمارى در كتب شيعه و سنى در اين باره به چشم مى خورد. «2» به همين دليل ابن حزم از جنگ نهروان و سركوب خوارج به دست على عليه السّلام به فتح بزرگ ياد كرده و آن را در شمار فتوحات برشمرده است. وى مى گويد: چرا اين فتح بزرگ نباشد، درحالى كه مردم از قتل و غارت و وحشتى

كه اين گروه در جامعه پديد آورده بودند، نجات يافتند؛ چرا اين فتح نباشد درحالى كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به جنگ با اين گروه دستور داده بود. «3»

بر اين اساس على عليه السّلام هيچ گاه از اقدامات خود پشيمان نشد. چرا بايد على عليه السّلام از اقدام خود پشيمان شده باشد درحالى كه خوارج جماعتى ياغى و مقدس مآب بودند كه از اسلام تنها اذكارى را از بر كرده، و امنيت جامعه را به خطر انداخته بودند؛ چنان كه به زن باردار نيز رحم نكردند و به گونه اى فجيع شكم او را دريدند و فرزند او را نيز به همراه مادرش كشتند؟

مؤلف مى كوشد با عبارات خود، عواطف خواننده را تحريك، و او را وادارد تا امام عليه السّلام را محكوم كند؛ درحالى كه ناراحتى حضرت براى انحراف آنان بود، نه اينكه از عمل خود پشيمان شده باشد. تعبير امام عليه السّلام اين است كه «چشم فتنه را

______________________________

(1). احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 211.

(2). سعد بن عبد اللّه اشعرى قمى، المقالات و الفرق، به كوشش محمد جواد مشكور، ص 11؛ حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعة، ص 14؛ محمد بن عبد الله نيشابورى، المستدرك، ج 3، ص 139؛ احمد ابن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 187؛ يوسف بن عبد اللّه، الاستيعاب، ج 3، ص 53؛ على بن ابى الكرم (ابن اثير)، اسد الغابة، ج 4، ص 33؛ على بن ابى بكر هيثمى، مجمع الزوائد، ج 5، ص 186؛ محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الجمل، ص 50.

(3). جمل فتوح الاسلام، رسائل ابن حزم، ص 125.

تصوير امامان شيعه ،ص:73

درآوردم». حقيقت آن است كه اين

شيوه تاريخ نويسى چيزى جز دروغ پردازى و تحريف تاريخ نيست؛ چه، مؤلف از ابتدا تا انتها مى كوشد كه از درخشنده ترين شخصيتهاى اسلام چهره اى غيرواقعى ترسيم كند.

نويسنده معتقد است كه حضرت پس از جنگ نهروان از لشكركشى بر ضد معاويه منصرف شد. «1»

انصراف على عليه السّلام از لشكركشى بر معاويه پس از جنگ نهروان، كاملا بر خلاف حقايق تاريخ است. شواهد فراوانى در دست است كه على عليه السّلام در پايان حكومت خود و اندكى پيش از شهادتش براى مقابله با معاويه سپاهى چهل هزار نفرى آماده كرد، و همين سپاه بود كه بلافاصله پس از به خلافت رسيدن فرزندش امام حسن عليه السّلام به سوى شام به راه افتاد. اگر امام على عليه السّلام از لشكركشى به سوى معاويه صرف نظر كرده بود، چرا چهار هزار نفر در نخيله به رهبرى امام حسين عليه السّلام گرد آورده بود؟ «2» اين ادعاى مؤلف شايد برگرفته از خبر دروغى باشد كه در تاريخ طبرى «3» نقل شده است. بنابراين گزارش، على عليه السّلام در اواخر عمر خود با معاويه صلح كرد، و قرار شد شام براى معاويه، و عراق براى على عليه السّلام باشد.

چنين موضوع بسيار مهمى نبايد تنها از طريق طبرى نقل شده باشد. البته چنين پيشنهادى از طرف معاويه داده شد، اما على عليه السّلام به شدت آن را رد كرد و فرمود:

«من چيزى را كه ديروز از تو منع كردم امروز به تو نخواهم بخشيد». «4»

از جمله مسائل ديگرى كه نويسنده مى خواهد بر آن تأكيد ورزد، و در حقيقت برگرفته از تبليغات امويان و مورخان همسوى آنان است، عاجز نشان دادن

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B.

ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; p. 384.

(2). ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، الغارات، ص 438- 440؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ص 479؛ محمد بن مكرم بن منظور، مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 99.

(3). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 107.

(4). نهج البلاغة، كلام 17؛ احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 3، ص 286- 287.

تصوير امامان شيعه ،ص:74

على عليه السّلام از اداره حكومت و ناتوانى در مملكت دارى است. از اين روى، مؤلف درباره اوضاع حكومت على عليه السّلام مى گويد:

درحالى كه معاويه سرزمينهايى را به دست آورده بود، على [عليه السّلام] در باتلاقى از مشكلات دست وپا مى زد. او در اذهان جامعه اسلامى، با حكم حكمها سلب صلاحيت شده بود و با امتناع از قبول خواسته هوادارانش و ... در كل، با خط مشى دودلانه خود، بسيارى از آنان را از دست داده بود .... گفتنى است حتى در اجتماع نهايى نيز هيچ صدايى به نفع على بلند نشد، و همهمه اى كه در پى اعلام عمرو عاص بالا گرفت، واكنشى بر ضد امويان بود، نه در طرفدارى از على [عليه السّلام]. «1»

سياست حكومتى على عليه السّلام كاملا روشن، و بدون كمترين دودلى و ترديدى بوده است، و مؤلف نمى تواند كوچك ترين دليلى اقامه كند كه ترديد امام عليه السّلام را در تصميمات و اصول خويش برساند.

مؤلف مى نويسد: «على [عليه السّلام] در باتلاقى از مشكلات دست و پا مى زد». اگر هدف او اين است كه حكومت على عليه السّلام با مشكلات زيادى روبه رو بوده، امرى كاملا بديهى است؛ ولى بيان اين مطلب با اين ادبيات شايسته نيست، و اگر هدف او اين است كه على عليه

السّلام نمى توانست در برابر مشكلات تصميم درستى بگيرد و عاجزانه در اين باتلاق دست و پا مى زد، مرتكب قضاوت غيركارشناسانه اى شده است؛ زيرا اولا، مشكلات موجود را عواملى پديد مى آورد كه بيش از دو دهه در جامعه نهادينه شده بود، و حكومت على عليه السّلام به منزله حكومتى اصلاحگر روى كار آمده بود، و انتظار اصلاح اين جامعه، كه امام مشكلات آن را به روز بعثت

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P 384- 385 تصوير امامان شيعه ،ص:75

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تشبيه كرده بود «1» و ريشه كنى آن عوامل در مدتى نزديك به چهار سال، انتظارى غيرمنصفانه است؛ آن هم با كارشكنيها و دشمنيهاى امويان؛

ثانيا، على عليه السّلام براى حل اين مشكلات برنامه و طرحى داشت، و در همان روزهاى نخست خلافت خود، آنها را به اطلاع مردم رساند و در همان لحظه نخست كسانى كه منافع به ناحق آنان در خطر افتاده بود بهتر از هركسى پيام على عليه السّلام را دريافت كردند؛ «2» اما انجام اين برنامه ها همراهى مردم و بزرگان قوم را مى طلبيد، ولى متأسفانه اين كار صورت نگرفت. بديهى است اگر مردم اطاعت و تمكين نكنند نتيجه عملى فعاليتهاى رهبرى كه برنامه اصلاحى نداشته باشد يا داشته باشد يكسان خواهد بود؛ گرچه آن كه داراى برنامه است معذور خواهد بود و امير مؤمنان عليه السّلام نيز با اين كلام كوتاه كه لا رأى لمن لا يطاع «3» و أفسدتم رأيى بالعصيان و الخذلان «4» به اين واقعيت اشاره كرده است.

امير مؤمنان عليه السّلام از زر و زور و تزوير، يعنى راهى كه سياستمدارانى مانند معاويه براى

پيشبرد اهداف خود و به اطاعت درآوردن مردم از آن بهره بردند، استفاده نكرد؛ زيرا اتخاذ اين سياست به معناى نفى خود على عليه السّلام و در تضاد با تفكر دينى و اصلاح گرايانه اوست، و محال است اين دو در وجود على عليه السّلام جمع شود؛ چرا كه اگر بخواهيم امير مؤمنان عليه السّلام را با اوصافى چون انسان الاهى و كامل و عدالت خواه و هدايتگر جامعه به سوى خير و سعادت تعريف كنيم، چگونه اين

______________________________

(1). نهج البلاغه (صبحى صالح)، ص 57.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج 7، ص 37- 40.

(3). تدبيرى نيست براى آنكه اطاعت نشود. (نهج البلاغه، خطبه 27، ص 70).

(4). نهج البلاغه، (صبحى صالح)، خطبه 27، ص 71. تدبير مرا با نافرمانى و تنها گذاشتنم از بين برديد.

با اين حال، شواهد فراوانى وجود دارد كه على عليه السّلام توانست در ابعاد مختلف حكومتى و دينى تأثير قابل توجهى بر جامعه بگذارد و هدفها و برنامه هاى خود را تا حد قابل توجهى اجرا كند؛ به طورى كه به جرئت مى توان گفت حكومت چهار ساله وى پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يكى از بهترين حكومتهاى دينى و الگويى منحصر به فرد براى ديگر حكومتهاى دينى است كه مى خواهند برنامه هاى عاليه اسلام را در جامعه بشرى اجرا كنند.

تصوير امامان شيعه ،ص:76

انسان مى تواند خواهان زر و زور و تزوير باشد. چنين كسى اگر خواهان پيشبرد حكومت خود از چنين راههايى باشد بايد تعريف ديگرى براى او به دست داد.

در اين صورت چگونه مى توانيم عدالت خواهى و سعادت جامعه را از چنين انسانى طلب كنيم؟ اين حقيقتى است كه على عليه السّلام خود بدان اشاره

فرموده اند: لو لا الدّين و التّقى لكنت أدهى العرب؛ «1» «اگر دين و تقوا نبود، همانا من زيرك ترين عرب بودم»؛ و لم يكن اللّه ليرانى أتّخذ المضلّين عضدا. «2» حضرت همچنين فرمودند: «مرا فرمان مى دهيد كه پيروزى را بجويم به ستم كردن درباره آن كه والى اويم؟! به خدا كه نپذيرم تا جهان سر آيد و ستاره اى در آسمان پى ستاره اى بر آيد». «3» و يا اينكه «شما با زبان منطق اصلاح پذير نيستيد. تنها چيزى كه مى تواند شما را به راه اصلاح آورد شمشير و زور است؛ ولى بدانيد من براى اصلاح شما خودم را دچار فساد نمى كنم». «4»

مؤلف مدعى است امام عليه السّلام با حكم حكمها در نظر مردم سلب صلاحيت شده بود. ما پيش از اين درباره مفاد قرارداد صلح و غيرقانونى بودن حكم حكمها به قدر كافى توضيح داديم، و در اين مقام فقط اشاره مى كنيم كه اگر مراد ايشان مردم شام اند، آنان از پيش، هواخواه معاويه بودند و على عليه السّلام را قبول نداشتند؛ و نيز اگر مراد وى، مردم عراق باشند، ادعايى است بدون دليل. اعتراض و خشم مردم عراق و بزرگان اصحاب امير المؤمنين عليه السّلام از جمله شريح بن هانى، ابن عباس، مالك اشتر، سعيد بن قيس همدانى، و بسيارى ديگر از مردم به حكم حكمين، به ويژه حيله گرى عمرو عاص، گواه صادقى است بر اينكه آنان كاملا از

______________________________

(1). نهج البلاغه، كلام 200. در جاى ديگر مى فرمايد: لو لا كراهية الغدر لكنت من أدهى الناس. (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 211).

(2). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 52.

(3). نهج البلاغه، خطبه 126.

(4). نهج البلاغه،

خطبه 69.

تصوير امامان شيعه ،ص:77

على عليه السّلام دفاع كردند و هيچ گونه ارزش و اعتبارى براى رأى بى حاصل حكمين قايل نبودند. براى مثال وقتى نمايندگان امام به كوفه آمدند و على عليه السّلام و مردم را از آنچه گذشت با خبر ساختند، سعيد بن قيس به ابو موسى اشعرى گفت:

به خدا سوگند، اگر بر راه هدايت نيز اتفاق مى كرديد، بر ما چيزى بيش از آنكه اكنون برآنيم، نمى افزوديد؛ از اين روى، گمراهى شما الزام آور نيست. شما در پايان به همان (اختلافى) رسيديد كه در آغاز داشتيد، و من امروز در هوادارى على عليه السّلام چنانم كه همگى ديروز چنان بوديم. «1»

يا در اشعار كردوس بن هانى پس از اعلام نتيجه حكم حكمين آمده است:

رضينا بحكم الله لا حكم غيره و بالله ربّا و النبى و بالذّكر

و بالأصلع الهادى علىّ امامنارضينا بذاك الشيخ فى العسر و اليسر

رضينا به حيّا و ميّتا و انّه امام هدى فى الحكم و النهى و الأمر

و ما لابن هند بيعة فى رقابناو ما بيننا غير المثقّفة السّمر «2»

______________________________

(1). احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 202؛ نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 547.

(2). «ما فقط به حكم خدا رضا داده ايم و جز او را حكمى نباشد، و به خداوند، پروردگار خويش و پيامبر و به نام خدا رضا داديم».

و بدان راهنماى بلند پيشانى، على پيشواى خود، بدان پير راستى، در سختى و آسايش رضا داديم.

بدو رضايت داديم، چه بميريم و چه بمانيم، و به راستى او در امر و نهى و حكمرانى ما را امام و پيشواى رهنماست.

پسر هند را بر گردن ما بيعتى نيست و در ميان ما جز نيزه و سنان

به كار نيايد. (نصر بن مزاحم منقرى، پيكار صفين، ترجمه پرويز اتابكى، ص 759؛ نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 548).

تصوير امامان شيعه ،ص:78

يكى ديگر از ياران على عليه السّلام در سروده خود چنين گفته است:

أنت الامام الذى نرجوا بطاعته يوم النشور من الرحمن رضوانا

نفسى الفداء لخير الناس كلّهم بعد النبىّ علىّ الخير مولانا

أخى النبى و مولى المؤمنين معا واوّل الناس تصديقا و ايمانا «1» نويسنده در ادامه، در تحليلهاى شخصى خود، حكومت حضرت را ضعيف و غيرفعال معرفى مى كند؛ حكومتى كه محدود به كوفه بوده، از حكمرانى بر خراسان و شرق و مكه و مدينه و يمن هيچ بهره اى نداشته است. «2»

اين ادعاها غيرواقعى است. محض نمونه وقتى معاويه، عبد الله بن عامر حضرمى را، كه عثمانى مذهب بود، به سوى بصره فرستاد، على عليه السّلام اعين بن نضبيعه مجاشعى را براى سركوب او فرستاد، ولى او را به طور ناگهانى كشتند؛ و بار ديگر آن حضرت جارية بن قدامه را فرستاد، و او توانست عبد الله بن عامر را سركوب كند. جاريه عبد الله را كشت و خانه اش را آتش زد. «3» همچنين در ماجراى يمن، على عليه السّلام جارية بن قدامه را فرستاد، ولى بسر توانست بگريزد، «4» و عبيد الله كه از سوى على عليه السّلام حاكم يمن شده بود، به آنجا بازگشت. ولايت مكه در دست

______________________________

(1). تو آن امامى هستى كه با پيروى از او به رضايت خدا در روز رستاخيز اميدواريم.

جانم فداى على كه بهترين مردم و بهترين پيشوا پس از پيامبر است.

او، هم برادر رسول خداست، و هم پيشواى مؤمنان و نخستين تصديق كننده و ايمان آورنده است (احمد بن اعثم

كوفى، الفتوح، ج 4، ص 36).

(2).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385.

(3). خليفة بن خياط، تاريخ خليفه، ص 148.

(4). همان، ص 150.

تصوير امامان شيعه ،ص:79

قثم بن عباس بود؛ «1» و بر مدينه نيز سهل بن حنيف، و سپس تمام بن عباس و ابو ايوب انصارى و نماينده او تا هنگام شهادت حضرت ولايت داشتند. «2»

خليفة بن خياط نام تمام كارگزاران، قضات، فرماندهان نيروهاى انتظامى، نويسندگان و ديگر مسئولان مملكتى را تا آخرين لحظات عمر شريف امير مؤمنان عليه السّلام ثبت و ضبط كرده است. «3»

نويسنده به خصوصيات شخصى امام عليه السّلام چنين اشاره كرده است: «على به لحاظ شخصى، با سرى كم مو، متألم از چشم درد، قوى بنيه، كوتاه قد، چهار شانه، با بدنى پرمو و ريش سفيد و بلندى كه تا سينه اش امتداد داشت، تصوير شده است.

در معاشرت بدخلق و تند، غيراجتماعى و مستعد براى توهين و حمله بود». «4»

نويسنده، اگر تا اينجا تعصب و كينه خود را در قبال امير مؤمنان عليه السّلام با مبهم نويسى و استفاده از الفاظ دو پهلو پنهان داشته بود، در اين مقام، قلم را رها كرده و درباره آن حضرت توصيفاتى- يا بهتر بگوييم، توهينهايى- را مطرح ساخته كه تنها از شخصى عصبى انتظار مى رود.

متألم از چشم درد!

فقط در جنگ خيبر بود كه امام على عليه السّلام به درد چشم مبتلا شد، و چنان نبود كه اين درد مدام او را بيازارد. وقتى مسلمانان در جنگ خيبر نتوانستند قلعه هاى يهود را فتح كنند، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حديث معروف «رايت» را درباره على عليه السّلام فرمود و دستور داد على عليه السّلام

را، كه در آن هنگام به درد چشم مبتلا شده بود، بياورند.

على عليه السّلام چون نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد، ايشان از آب دهان مباركش به چشمان على عليه السّلام

______________________________

(1). همان، ص 150- 151.

(2). همان، ص 152.

(3). همان، ص 151- 152.

(4).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385. تصوير امامان شيعه ،ص:80

كشيد، و چشمان امام عليه السّلام چنان بهبود يافت كه فرمود: «پس از آن ديگر به چشم درد مبتلا نشدم». «1»

بدخلق و تند و مستعد براى توهين و حمله!

على عليه السّلام كسى بود كه عمرو بن عبدود به صورت مباركش آب دهان انداخت و به او ناسزا گفت، اما او خشم خود را فروخورد و چون آرام شد، سر از تن او جدا كرد. «2»

على عليه السّلام كسى بود كه به دشمن خود، معاويه نيز توهين نكرد، و در جنگ صفين حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى را از ناسزاگويى به معاويه منع كرد. «3»

على عليه السّلام كسى بود كه ابن كواء در نماز جماعت براى توهين به او اين آيه را خواند: وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ، «4» و جوابى كه از اين حاكم قدرتمند در مقر خلافتش و در حضور انبوهى از يارانش شنيد نه شمشير بود و نه زندان و نه اعدام؛ بلكه تنها جواب اين بود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ. «5»

على عليه السّلام كسى بود كه تصميم داشت اگر زنده بماند قاتل خود را ببخشد. «6»

على عليه السّلام كسى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره

اخلاق و صبر و شكيبايى وى

______________________________

(1). محمد بن عمر واقدى، المغازى، ج 2، ص 654.

(2). محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 115.

(3). نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص 103.

(4). «بر تو و بر رسولان پيش از تو چنين وحى شده كه اگر به خدا شرك ورزى، عملت را نابود مى گرداند، و سخت از زيانكاران خواهى بود» (زمر، 65).

(5). «پس صبر پيشه كن كه همانا وعده پروردگارت حتمى است و مراقب باش تا كسانى كه ايمان و يقين ندارند تو را به خفت و سبكى نكشانند» (روم، 60).

(6). على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 424.

تصوير امامان شيعه ،ص:81

مى فرمايد: على خير امّتى، اعلمهم علما و افضلهم حلما، «1» يا لو كان الحلم رجلا لكان عليا. «2» ابن عباس نيز در وصف على عليه السّلام مى گويد: كان و اللّه مملوّا حلما و علما. «3»

پس از شهادت على عليه السّلام يكى از ياران نزديكش به نام ضرار بن حمزه نزد معاويه رفت. معاويه از او خواست تا على را وصف كند. ضرار گفت: مرا از اين كار معاف دار. معاويه اصرار ورزيد، و سرانجام ضرار در كلماتى طولانى حضرت را توصيف كرد. وى در بخشى از سخنان خود گفت: «به خدا، حكمت از رفتارش نمودار بود. غذاى سخت مى خورد و لباس كوتاه مى پوشيد. وقتى او را دعوت مى كرديم مى پذيرفت، و وقتى از او تقاضا مى كرديم بخشش مى كرد. به خدا، با آنكه نزديك ما بود، از هيبتش، با او سخن نمى گفتيم، و از عظمتى كه در دلهاى ما داشت با وى آغاز سخن نمى كرديم. وقتى لبخند مى زد دندانهايش چون مرواريد

مرتب نمودار مى شد. مردم ديندار را بزرگ مى داشت، و با مسكينان مهربان بود، و به هنگام سختى، يتيمان، خويشاوندان و مسكينان بى چيز را اطعام مى كرد.

برهنه را مى پوشاند و مظلوم را يارى مى كرد ...». «4»

همچنين او را اين گونه وصف كرده اند: «على كوتاه قد و فربه بود؛ با چشمانى درشت و سياه. چهره اش گويى به ماه تمام مى مانست؛ بزرگ شكم، با مويى گسترده پهن بر سينه اى فراخ، درشت مشت، ستبر اندام. گويى گردنش همچون ابريقى سيمين بود. موى پيش سرش ريخته بود و جز اندكى موى در پشت سر نداشت .... رنگش به گندمگونى مى زد؛ بينى او كوتاه و خرد بود». «5»

مؤلف حتى لقب «حيدر» و كنيه افتخارآميز «ابو تراب» را براى على عليه السّلام،

______________________________

(1). احمد بن عبد اللّه بن حنبل، مسند، ج 5، ص 26.

(2). موفق بن احمد، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 60.

(3). عمرو بن بحر جاحظ، البيان و التبيين، ج 3، ص 177.

(4). على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ترجمه ابو القاسم پاينده، ج 2، ص 780- 781 با اندكى دخل و تصرف.

(5). نصر بن مزاحم منقرى، پيكار صفين، ص 318- 319.

تصوير امامان شيعه ،ص:82

برگرفته از توهين دشمنانش دانسته كه بعدها با حوادث جعلى به معانى افتخارآميز تفسير شدند.

القاب حيدر و ابو تراب نيز، برخلاف ادعاى مؤلف، با حوادث جعلى به معانى افتخارآميز تفسير نشده اند. مورخان گفته اند وقتى على عليه السّلام با مرحب خيبرى وارد كارزار شد، در مقابل رجزخوانى وى، چنين سرود:

أنا الّذى سمّتنى امّى حيدرةضرغام آجام و ليث قسورة «من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) ناميده است. من مرد دلاور و شير بيشه ها هستم».

زمانى كه على عليه السّلام به

دنيا آمد مادرش او را حيدر ناميد، اما پدرش وقتى نوزاد را ديد او را على نام گذاشت». «1»

درباره كنيه ابو تراب بايد گفت اين لقب از بهترين القابى بود كه على عليه السّلام با آن خشنود و شادمان مى گشت. «2» در اين باره از عمار بن ياسر روايتى نقل شده است:

من و على بن ابى طالب در جنگ عشيره با هم بوديم. هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در آنجا فرود آمد و موضع گرفت، گروهى از طايفه بنى مدلج را ديديم كه در چشمه و نخلستان خود مشغول كار بودند.

على بن ابى طالب به من گفت: بيا نزد اين قوم برويم و ببينيم چگونه كار مى كنند.

گفتم: اگر بخواهى مى رويم.

پس نزد آنان رفتيم و ساعتى كارهايشان را تماشا كرديم و آن گاه كه خوابمان گرفت، در بين نخلهاى كوچك روى خاكهاى نرم

______________________________

(1). على بن ابراهيم حلبى، السيرة الحلبية، ج 2، ص 738.

(2). «ابو تراب افتخار امير المؤمنين» وقف ميراث جاويدان، سال سوم، پاييز و زمستان 1374، شماره 11- 12، به نقل از: تهذيب الأسماء و اللغات، ج 1، ص 344؛ ذخاير العقبى، ص 57؛ الأئمة الاثنى عشر، ص 47؛ محاضرة الأوائل، ص 81؛ مؤمن بن حسن شبلنجى، نور الابصار، ص 163.

تصوير امامان شيعه ،ص:83

خوابيديم. به خدا سوگند كسى ما را بيدار نكرد جز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله. ما از خواب بيدار شديم درحالى كه خاك آلود بوديم.

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چون على بن ابى طالب را خاك آلود ديد به او گفت: ما لك يا ابا تراب؟ «اى ابو تراب تو را چه شده، (كه چنين خاك آلود شده اى)؟» سپس فرمود:

آيا شما را آگاه كنم از دو نفر كه بدبخت ترين مردم اند؟ گفتيم: آرى، اى رسول خدا. فرمود: يكى مردك سرخ روى قوم ثمود كه ناقه صالح را پى كرد، و ديگر آن كه به اينجاى تو ضربت مى زند (و دستش را بر پيشانى على گذاشت)؛ و آن گاه محاسن على را گرفت و گفت: تا اينكه اين از خون آن تر شود. «1»

در روايات ديگرى آمده است رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اين كنيه را در هنگام پيمان برادرى ميان خود و على عليه السّلام به كار برده است. «2»

اين روايات را اهل سنت به طرق صحيح نقل كرده اند و از سوى شيعه نه جعلى صورت گرفته و نه تأويلى. در حقيقت بنى اميه بودند كه براى محو فضايل اهل بيت عليهم السّلام اين حديث را بر ساختند كه در ماجراى نزاع بين امام و حضرت فاطمه عليها السّلام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كنيه على عليه السّلام را ابو تراب خواند، «3» و مسلما مؤلف تحت تأثير

______________________________

(1). همان، به نقل از عبد الملك بن هشام، سيره ابن هشام، ج 2، ص 249؛ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 10؛ احمد بن عبد اللّه بن حنبل، مسند، ج 4، ص 263؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الأشراف، ج 1، ص 89؛ احمد بن شعيب نسائى، خصائص امير المؤمنين عليه السّلام، ص 280، و ....

(2). محمد بن يوسف گنجى شافعى، كفاية الطالب، ص 192- 193؛ ابراهيم بن محمد جوينى، فرائد السمطين، ج 1، ص 117؛ احمد بن محمد ابو حنبل شيبانى، فضايل الصحابة، ج 2، ص 656؛ احمد بن على، مسند ابى يعلى، ج

1، ص 271؛ محمد بن مكرم بن منظور، مختصر تاريخ دمشق، ج 42، ص 18، 54- 55.

(3). «ابو تراب افتخار امير المؤمنين عليه السّلام» وقف ميراث جاويدان، به نقل از: محمد بن اسماعيل، صحيح بخارى، ج 1، ص 114؛ مسلم بن حجاج نيشابورى، صحيح مسلم، ج 4، ص 1874- 1875؛ عبد الرحمن بن ابى بكر سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 167.

تصوير امامان شيعه ،ص:84

اين گونه روايات، مى گويد كه بعدها با حوادث جعلى به معانى افتخارآميز تفسير شدند؛ درحالى كه جنگ عشيره و پيمان برادرى ميان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام پيش از ازدواج او با فاطمه عليها السّلام رخ داده است.

مؤلف در جاى ديگر حضرت را در برابر فشار اطرافيان بى اراده و سست معرفى مى كند. «1»

اگر هدف مؤلف اين است كه على عليه السّلام متناسب با وضعيتهاى مختلفى كه پيش مى آمد تصميم مى گرفت، سخن درستى است. اما اگر هدف وى آن است كه على عليه السّلام توان و كفايت سياسى لازم را براى اداره حكومت نداشته است، بايد گفت اين ادعا نشان مى دهد كه وى كوچك ترين شناختى از على عليه السّلام ندارد؛ زيرا اين توصيف سزاوار انسانهاى بى اراده، فاقد هدف و انديشه، بى بهره از سياست، و ناتوان از اداره حكومت است. آيا مؤلف تصور كرده است على عليه السّلام همانند سياست مداران بى اراده اى است كه اطرافيان بر اساس منافع حزبى، برنامه هايشان را بر آنان ديكته مى كنند و آنان چاره اى جز اجراى فرمان ندارند؟!

على عليه السّلام با فشار كدام يك از اطرافيان خود حاضر شد معاويه را حتى براى يك لحظه بر حكومت شام باقى گذارد؟! يا در تقسيم بيت المال مساوات را رعايت نكند

و به كسى اندك امتيازى دهد؟! يا در شوراى خلافت تسليم سنت شيخين شود و دوازده سال خود را از خلافت محروم سازد؟! يا مانع رفتن طلحه و زبير به مكه شود با اينكه به يقين مى دانست آنان قصد توطئه و نه زيارت دارند؟! يا براى جلب حمايت كدام يك از اشراف يا رؤساى كدام قبايل حاضر شد به آنان امتياز و رشوه دهد و ...؟!

على عليه السّلام در هيچ يك از اين امور سازش نكرد و به سبب همين برنامه هاى اصولى- كه برگرفته از قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود- بسيارى از ياران و اشراف و

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385. تصوير امامان شيعه ،ص:85

بزرگان را از دست داد و در بيشتر اين موارد، از طرف اطرافيان زير فشار قرار گرفت و كسانى چون ابن عباس خواهان تعديل در سياست آن حضرت شدند.

اين فشارها به حدى بود كه على عليه السّلام در نامه اى به برادر خود عقيل، از آن، به اجتماع عرب بر جنگ و دشمنى با خود تعبير كرده است. «1»

نويسنده بدون هيچ گونه شناختى از كلام حضرت، آن را ساختگى مى خواند:

«خطابه هاى او فاقد هرگونه شكل و فرم خاصى هستند؛ از اين روى به آسانى نمى توان اصيل و ساختگى آنها را از هم تمييز داد». «2»

سبك شناسى گرچه براى شناخت «اصيل» از «ساختگى»، شيوه مناسبى است، اما تنها راه نيست. راههاى ديگرى چون محتواى متن يا نقل در منابع مختلف نيز در شناخت اصيل از ساختگى به كار مى آيد. سخنان و خطابه هاى على عليه السّلام از نظر سبك، محتوا و نقل از طريق محدثان، مورخان و

ادباى بزرگ، سه ويژگى دارد كه مى تواند اصيل بودن آنها را نشان دهد:

الف) سبك و فرم: تفاوتى كه خطابه ها و كلمات على عليه السّلام با ادباى ديگر، از جمله عبد الحميد كاتب و ابن نباته دارد، آن است كه على عليه السّلام معمولا سخنان خود را در قالب مبتدا و خبر، بدون اينكه جملات معترضه ميان آنها فاصله انداخته باشد، بيان مى كند؛ مانند الحلم عشيرة، يا: ارسله بالضّياء، و قدّمه فى الاصطفاء فرتق به المفاتق، و ساور به المغالب. «3» يا «فاراد قومنا قتل نبينا، و احتياج اصلنا، و همّوا بنا الهموم، و فعلوا بنا الأفاعيل و منعونا العذب، و أحلسونا الخوف، «4» و يا: دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة، لا تدوم احوالها، و لا يسلم نزّالها، احوال مختلفة و نارات متصرّفة، العيش فيها مذموم، و الامان

______________________________

(1). ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى، الغارات، ج 2، ص 431.

(2).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385.

(3). نهج البلاغه، خطبه 211.

(4). همان، نامه 9.

تصوير امامان شيعه ،ص:86

فيها معدوم، و .... «1» عبد الحميد كاتب معمولا ميان مبتدا و خبر با جملات معترضه فاصله مى اندازد، مانند «فانّ اللّه- عزّ و جلّ- جعل النّاس، بعد الأنبياء و المرسلين- صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين- و من الملائكة المكرّمين، اصنافا» و يا مانند اين عبارت: «فانّ الكاتب يحتاج من نفسه- و يحتاج منه صاحبه الّذى يثق به فى مهمّات اموره- ان يكون حليما فى موضع الحلم».

ب) معانى: خطابه ها و كلمات على عليه السّلام در باب خداشناسى، انسان شناسى و ...

چنان معانى عميق و ژرفى دارند كه حكما و متكلمان بزرگ اسلامى را به تعجب و تأمل واداشته اند؛

به گونه اى كه درباره سخنان او گفته اند: «دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق». «2»

ج) نقل خطابه ها در منابع: يكى از راههاى شناخت خطابه ها و كلمات اصيل على عليه السّلام، معرفى محدثان و مورخان بسيارى است كه پيش از سيد رضى خطبه ها، كلمات و نامه هاى على عليه السّلام را نقل كرده اند. براى اين منظور از ديرباز محققان و انديشمندانى چند به اين كار پرداخته و اين منابع را شناسانده اند.

براى نمونه مى توان از تأليفات زير نام برد:

نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغة، تأليف محمد باقر محمودى؛

مصادر نهج البلاغه، تأليف عبد اللّه نعمت؛

مصادر نهج البلاغة و أسانيده، تأليف عبد الزهرا حسينى؛

روشهاى تحقيق در اسناد و مدارك نهج البلاغه، تأليف محمد دشتى.

نويسنده در تأييد اين ادعاى خود كه امير مؤمنان عليه السّلام ثبات فكرى و سياست لازم را نداشت، و از اين روى، در حوادث مختلف- مانند آنچه درباره خوارج گذشت- از كرده هاى خود پشيمان مى شد در ادامه مى گويد: على عليه السّلام از كرده خود در

______________________________

(1). همان، خطبه 223.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 24.

تصوير امامان شيعه ،ص:87

جنگ جمل پشيمان شد و براى تسكين آلام جنگ، مانع به اسارت بردن زنان و كودكان شد و براى مردگان آنان گريست و حتى دشمنان خود را دعا كرد. «1»

نويسنده احكام اسلام را نمى شناسد؛ زيرا دليل منع اسارت زنان و كودكان، تخفيف و تسكين پريشانى ناشى از شكست دشمن در جنگ جمل نبوده است؛ بلكه على عليه السّلام حكم اسلام را درباره آنان اجرا كرد؛ زيرا آنان مسلمان بودند، و فقط كشتن كسانى مجاز بود كه دست به اسلحه برده، مسلمانان ديگر را كشته و در حكم «بغاة» بودند.

از اين روى، على عليه السّلام دستور داد به زخميها آسيبى نرسانند و وقتى عده اى بر اسير كردن زنان و غارت اموال آنان اصرار ورزيدند، حضرت حكم اسلام در باب بغاة را براى آنان بيان كرد. اگر على عليه السّلام اندوهگين شد، به علت اصرار بى جاى آنان بر اسير كردن زنان بود. حضرت به آنان فرمود: حال كه بر اسيرى زنان اصرار داريد، چه كسى حاضر است عايشه، همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را به كنيزى ببرد؟

آنان چون اين مطلب را شنيدند ديگر چيزى نگفتند. مؤلف با اين جمله كه «براى مردگان گريست و حتى دشمنانش را دعا كرد»، قصد دارد بگويد على عليه السّلام از كرده خود در جنگ با اصحاب جمل پشيمان و اندوهگين شده است. ولى اين، اشتباه و تحريف حقايق تاريخى است. على عليه السّلام بالاى سر برخى كشتگان جمل، مانند عبد الرحمن بن عتاب، اظهار اندوه كرد؛ زيرا شايسته نمى ديد برخى از كشته شدگان، در چنين جنگى شركت كنند، و در برابر او دست به شمشير برند.

اين پشيمانى، كه مؤلف مى كوشد به خواننده القا كند، نتيجه تبليغات سوء بنى اميه است. آنان خواسته اند جنگهاى على عليه السّلام را در نظر مسلمانان غيرشرعى و بيهوده بنمايانند. درحالى كه على عليه السّلام، چنان كه از خطبه اش در بصره و نيز از نامه هايش

______________________________

(1).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385. تصوير امامان شيعه ،ص:88

پس از جنگ جمل برمى آيد، با قاطعيت از موضع خود دفاع كرده و به ظالم بودن طرف مقابل خود تصريح فرموده است. «1»

همچنين نويسنده براى اثبات نادرستى سياستهاى على عليه السّلام مى گويد آن حضرت، به گناه بودن

حكميت متقاعد شد.

مدركهاى پرشمارى در منابع تاريخى، گواهى مى دهند كه على عليه السّلام در برابر خواسته نابحق خوارج، يعنى گناه شمردن موضوع حكميت، تسليم نشد. كدام عقل سليمى مى پذيرد كه امام عليه السّلام، از يك سوى، حكميت را گناه شمرده، و از سوى ديگر، با خوارج جنگيده باشد؟! امام على عليه السّلام در برابر خواسته خوارج فرمود:

أبعد ايمانى باللّه و جهادى مع رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله اشهد على نفسى بالكفر؟ لقد ظللت اذا و ما انا من المهتدين؛ «2» «آيا پس از ايمان آوردنم به خدا و جهادم همراه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، بر كفر خود شهادت دهم؟! در اين صورت به گم راهى رفته ام و از هدايت شدگان نيستم».

نويسنده در ادامه حضرت را به ناتوانى در درك مقتضيات زمان متهم مى سازد:

«سخت گيرى افراطى، بر عقايد وى تسلط داشت، و شايد به همين علت بود كه دشمنانش او را تنگ نظر توصيف مى كردند. او به دليل آنكه به شدت دنباله رو [سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله] بود، نتوانست خود را با مقتضيات موقعيتى كه بسيار متفاوت با زمان محمد صلّى اللّه عليه و آله بود، سازگار كند». «3»

كسانى كه امام على عليه السّلام را، به اين دلايل، تنگ نظر مى خوانند، اساسا به هيچ سلسله اصولى عقيده ندارند، و از همين روى، به هركسى كه همانند انسانهاى

______________________________

(1). على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 371.

(2). نهج البلاغه، خطبه 58؛ احمد بن داوود دينورى، الاخبار الطوال، ص 208.

(3).

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 385. تصوير امامان شيعه ،ص:89

هرهرى مذهب، بر اساس منافع خويش، هر لحظه به سويى ميل

نكند، اتهام تنگ نظرى و «دگم انديشى» و «سنت گرايى» مى زنند. بر اساس اين تفكر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز- العياذ بالله- تنگ نظر بوده است؛ زيرا هرگز با كفار قريش سر سازش نداشت. براى مثال، در سال نهم هجرت، نمايندگان قبايل از اطراف براى پذيرش اسلام به مدينه مى آمدند. از آن جمله، نمايندگان قبايل ثقيف حضور پيامبر گرامى شرف ياب شدند و گفتند كه حاضرند اسلام را بپذيرند اما شروطى دارند (مثلا اينكه نماز نخوانند، و عمل منافى عفت، ربا، شراب خوارى و بت پرستى تا سه سال برايشان جايز باشد)؛ اما حضرت نپذيرفتند. پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله حتى با خواسته آنان، كه حاضر شدند مدت جواز بت پرستى را به يك ماه كاهش دهند، موافقت نفرمودند. «1»

على عليه السّلام نيز به پيروى از سيره و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نمى توانست براى بقا و ادامه حكومت خود، از اصول دست بردارد؛ زيرا- برخلاف معاويه- دين را نه براى حكومت، كه حكومت را براى اجراى دين مى خواست. بى ترديد اين به معناى درك نكردن مقتضيات زمان نيست؛ زيرا على عليه السّلام آنجا كه پاى فراروى از اصول در ميان نبوده است، با توجه به اوضاع پديد آمده، از برخى تصميمات خود صرف نظر كرده است. عزل نكردن ابو موسى اشعرى در مرحله اول، عزل قيس ابن سعد بن عباده از حكومت مصر، جلوگيرى نكردن از خواندن نماز طراويح و ... نمونه هايى هستند كه انعطاف پذيرى سياسى على عليه السّلام و توجه او را به مقتضيات زمان اثبات مى كنند.

______________________________

(1). عبد الملك بن هشام، سيره ابن هشام، ج 4، ص 184- 185؛ محمد بن عمر واقدى، المغازى، ج

1، ص 962- 968؛ احمد بن على مقريزى، امتاع الاسماع، ج 2، ص 86- 87.

تصوير امامان شيعه ،ص:90

منابع و مآخذ

اشاره

1. ابن ابى الحديد، عبد الحميد بن محمد، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، اسماعيليان، قم.

2. ابن ابى شيبة، عبد اللّه بن محمد، المصنف، تحقيق سعيد محمد اللحام، دار الفكر، بيروت، 1409 ق.

3. ابن اثير، على بن ابى الكرم، اسد الغابة، دار احياء التراث العربى، بيروت.

4. ابن اثير، على بن ابى الكرم، الكامل فى التاريخ، تحقيق ابو الفداء عبد اللّه بن القاضى، دار الكتب العلمية، بيروت، 1407 ق.

5. ابن اثير، على بن ابى الكرم، الكامل فى التاريخ، دار صادر، بيروت، 1399 ق.

6. ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، دار الكتب العلمية، بيروت، 1406 ق.

7. ابن جوزى، عبد الرحمن بن على، المنتظم فى تاريخ الملوك و الأمم، تحقيق محمد عبد القادر عطاء و مصطفى عبد القادر عطاء، دار الكتب العلمية، بيروت، 1412 ق.

8. ابن حجر، احمد بن على، لسان الميزان، تحقيق محمد عبد الرحمن المرعشلى، دار احياء التراث العربى و مؤسسة التاريخ العربى، بيروت، 1418 ق.

9. ابن حجر، احمد بن على، لسان الميزان، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت، 1406 ق.

10. ابن حجر، احمد بن على، فتح البارى، تحقيق عبد العزيز بن عبد الله و محمد فؤاد عبد الباقى، چاپ دوم، دار الكتب العلمية، بيروت، 1418 ق.

11. ابن حنبل شيبانى، احمد بن محمد، فضايل الصحابة، تحقيق وصى الله بن محمد عباس، دار العلم، مكه، 1403 ق.

12. ابن حنبل شيبانى، احمد بن محمد، مسند احمد بن حنبل، دار الفكر، بيروت.

13. ابن شبّة، عمر، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق محمد فهيم شلتوت، دار الفكر، قم، 1410 ق.

14. ابن شهر آشوب، محمد بن

على، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف التجاعى، دار الاضواء، بيروت، 1412 ق؛

15. ابن عبد البر، يوسف بن عبد اللّه، الاستيعاب فى أسماء الأصحاب، دار صادر، بيروت.

16. ابن عبد ربّه اندلسى، احمد بن محمد، العقد الفريد، تحقيق احمد امين و ديگران، دار الكتاب العربى، بيروت، 1403 ق.

17. ابن عساكر، على بن الحسن، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، دار الفكر، بيروت، 1417 ق.

18. ابن عساكر، على بن الحسن، تاريخ مدينة دمشق (ترجمة الامام امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام)، تحقيق محمد باقر محمودى، مؤسسة المحمودى، بيروت،

تصوير امامان شيعه ،ص:91

1398 ق.

19. ابن قتيبه دينورى، عبد اللّه بن مسلم، الامامة و السياسة، منشورات رضى و منشورات زاهدى، قم، 1363 ش.

20. ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، تحقيق احمد ابو ملحم و على نجيب عطوى، دار الكتب العلمية و دار الفكر، بيروت، 1412 ق.

21. ابن منظور، محمد بن مكرم، مختصر تاريخ دمشق، دار الفكر، دمشق، 1404 ق.

22. ابن نعمان (شيخ مفيد)، محمد بن محمد، الجمل و النصرة لسيد العترة فى حرب البصرة، تحقيق سيد على مير شريفى، مكتب الاعلام الاسلامى، قم، 1413 ق.

23. ابن هشام، عبد الملك، السيرة النبوية، مطبعة مصطفى البانى، مصر، 1355 ق، انتشارات ايران، 1363 ش.

24. ابن هلال ثقفى كوفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث، انجمن آثار ملى، تهران، 1355.

25. ابو حنيفه دينورى، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، منشورات الرضى، قم، 1409 ق.

26. ابو يعلى موصلى، احمد بن على، مسند ابى يعلى الموصلى، تحقيق عبد القادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، 1418 ق.

27. اشعرى قمى، سعد بن عبد اللّه، المقالات و الفرق، به كوشش محمد

جواد مشكور، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، 1360 ش.

28. بخارى، محمد بن اسماعيل، صحيح بخارى، بيروت، دار التعلم، 1987 م.

29. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق محمد باقر محمودى، مؤسسة الأعلمى، بيروت، 1394 ق.

30. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار، چاپ اول، دار الفكر، بيروت، 1417 ق.

31. جاحظ، عمرو بن بحر، البيان و التبيين، تحقيق على ابو ملحم، دار مكتبة الهلال، بيروت، 1408 ق.

32. جوينى، ابراهيم بن محمد، فرائد السمطين فى فضايل المرتضى و البتول و السبطين و الأئمة عليهم السلام، تحقيق محمد باقر محمودى، مؤسسة المحمودى، بيروت، 1398 ق.

33. حاكم نيشابورى، محمد بن عبد اللّه، المستدرك على الصحيحين، دار المعرفة، بيروت، 1418 ق.

34. حلبى، على بن ابراهيم، السيرة الحلبية، دار المعرفة، بيروت.

35. حموى، ياقوت، معجم الادباء، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1408 ق.

تصوير امامان شيعه ،ص:92

36. خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد، دار الكتب العلمية بيروت.

37. خليفة بن خياط، تاريخ خليفة بن خياط، تحقيق سهيل زكار، دار الفكر، بيروت، 1414 ق.

38. خوارزمى، موفق بن احمد، مقتل خوارزمى، مكتبة المفيد، قم.

39. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر كاظم موسوى بحنوردى، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى، تهران، 1369 ش.

40. دار قطنى، على بن عمر، العلل الواردة فى الاحاديث النبوية، تحقيق محفوظ الرحمن ابن اللّه السلفى، دار الطيبة، الطبعة الاولى، مكه.

41. ذهبى، محمد بن احمد، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمرى، دار الكتاب العربى، بيروت، 1407 ق.

42. ذهبى، محمد بن احمد، تذكرة الحفاظ، تحقيق شيخ زكريا عميرات، دار الكتب العلمية، بيروت، 1419 ق.

43. ذهبى، محمد بن احمد، رسالة طرق حديث من كنت مولاه فهذا على

مولاه، تحقيق سيد عبد العزيز طباطبائى، انتشارات دليل، قم، 1379 ش.

44. ذهبى، محمد بن احمد، ميزان الاعتدال، تحقيق على محمد البجاوى، دار الفكر، بيروت.

45. سبط ابن جوزى، يوسف بن قزغلى، تذكرة الخواص، مكتبة نينوى الحديثة، تهران.

46. سواژه، ژان، مدخل تاريخ شرق اسلامى، ترجمه نوش آفرين انصارى (محقق)، مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1366 ش.

47. سيد رضى، محمد بن حسين، نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، مركز البحوث الاسلامية، قم، 1395 ق.

48. سيوطى، عبد الرحمن بن ابى بكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق رحاب خضر عكاوى، مؤسسة عز الدين، بيروت، 1412 ق.

49. شمس الدين شامى، سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و على محمد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، 1414 ق.

50. شهرستانى، محمد بن عبد الكريم، الملل و النحل، تحقيق محمد بن فتح الله مازندرانى، منشورات شريف الرضى، قم.

51. ضياء الدين مقدسى، محمد بن الواحد، الاحاديث المختارة، تحقيق عبد الملك بن عبد الله دهيشى، مكتبة النهضة الحديثة، مكه، 1410 ق.

52. طباطبايى، سيد عبد العزيز، الغدير فى التراث الاسلامى، دار المؤرخ العربى، بيروت، 1414 ق.

53. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تحقيق سيد هاشم رسولى محلاتى و سيد فضل اللّه يزدى طباطبايى، دار المعرفة، بيروت، 1408 ق.

تصوير امامان شيعه ،ص:93

54. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، دار سويدان، بيروت.

55. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى، بيروت.

56. طبرى، محمد بن جرير، تهذيب الآثار، تحقيق محمود محمد شاكر، مطبعة المدنى، قاهره.

57. طبرى، محمد بن جرير، جامع البيان فى تفسير القرآن، دار المعرفة، بيروت، 1403 ق.

58. طبرى، محمد بن جرير، كتاب فضايل على بن ابى طالب و كتاب الولاية،

به كوشش رسول جعفريان، انتشارات دليل، قم، 1379 ش.

59. طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن، دار احياء التراث العربى، بيروت.

60. عبد الملك بن حسين، سمط النجوم العوالى فى أنباء الأوائل التوالى، مطبعة السلفية و مكتبتها، قاهره، 1380 ق.

61. علامه حلى، حسن بن يوسف، نهج الحق و كشف الصدق، تحقيق شيخ عين الله حسنى ارموى، منشورات دار الهجرة، قم، 1414 ق.

62. فخر رازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير، دار احياء التراث العربى، بيروت.

63. قاضى ابو حنيفة، نعمان بن محمد، شرح الاخبار فى فضايل الأئمة الأطهار، تحقيق السيد محمد الحسينى الجلالى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1412 ق.

64. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحكام القرآن، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408 ق.

65. قرطبى، محمد بن احمد، بداية المجتهد و نهاية المقتصد، دار المعرفة، بيروت، 1409 ق.

66. گنجى شافعى، محمد بن يوسف، كفاية الطالب فى مناقب على بن ابى طالب عليه السّلام، تحقيق محمد هادى امينى، دار احياء تراث اهل البيت عليهم السّلام، تهران، 1404 ق.

67. ماوردى، على بن محمد، الأحكام السلطانية، مكتبة الاعلام الاسلامى، قم، 1406 ق.

68. متقى هندى، على بن حسام الدين، كنز العمال، تحقيق شيخ بكرى حيّانى و شيخ صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1405 ق.

69. محب الدين طبرى، احمد بن عبد اللّه، رياض النضرة فى مناقب العشرة المبشرين بالجنة، دار الندوة الجديدة، بيروت، 1408 ق.

70. محمد ابو الفضل ابراهيم و على محمد البجاوى، ايام العرب فى الاسلام، مكتبة العصرية، بيروت.

71. مزّى، يوسف بن عبد الرحمن، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال، تحقيق بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1403- 1404 ق.

72. مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، ترجمه ابو القاسم پاينده، تهران، 1369 ش.

73. مسعودى،

على بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، مؤسسة دار الهجرة، قم، 1409 ق.

تصوير امامان شيعه ،ص:94

74. مسكويه رازى، ابو على، تجارب الامم، تحقيق دكتر ابو القاسم امامى، سروش، تهران، 1377 ش.

75. مسلم بن حجاج نيشابورى، صحيح مسلم، بيروت، دار الفكر.

76. مقريزى، احمد بن على، امتاع الاسماع، تحقيق محمد عبد الحميد النميسى، دار الكتب العلمية، بيروت، 1420 ق.

77. منقرى، نصر بن مزاحم، پيكار صفين، ترجمه پرويز اتابكى، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران.

78. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، منشورات مكتبة آيت اللّه العظمى مرعشى، قم، 1403 ق.

79. نسائى، احمد بن شعيب، السنن الكبرى، تحقيق عبد الغفار سليمان البندارى و سيد كسروى حسن، دار الكتب العلمية، بيروت، 1411 ق.

80. نسائى، احمد بن شعيب، خصائص امير المؤمنين عليه السّلام، تحقيق سيد جعفر الحسينى، دار الثقلين، قم، 1419 ق.

81. نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعة، دار الأضواء، بيروت، 1404 ق.

82. واقدى، محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، دار الفكر، بيروت.

83. واقدى، محمد بن عمر، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، نشر دانش اسلامى، قم، 1405 ق.

84. هيثمى، على بن ابى بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، دار الكتاب العربى، بيروت، 1402 ق.

85. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمد ابراهيم آيتى، بنگاه ترجمه و نشر تهران.

86. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت.

87.

The Encyclopedia of Islam, Prepared by a Number of leading orientalists, Leiden, E. J. BRILL. 1986.

88.

Vaglieri, L. Veccia, Ali B. ABITALIB; The Encyclopedia of Islam; P. 382.

مجلات

89. آينه پژوهش، «فرهنگ اسلامى و خاورشناسان»، سال چهارم، شماره دوم (مرداد- شهريور)، و شماره سوم (مهر- آبان).

90. نور علم، شماره 1، دى

ماه 1364 ش.

91. وقف ميراث جاويدان، ابو تراب افتخار امير المؤمنين عليه السّلام، سيد على مير شريفى، سال سوم، پاييز و زمستان 1374، شماره 11- 12.

تصوير امامان شيعه ،ص:95

امام حسن بن على بن ابيطالب عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ال. وچيا واليرى)L .Veccia Vaglieri(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:97

[متن ترجمه]

حسن بن على بن ابى طالب [عليهما السّلام]

او پسر على [عليه السّلام] و فاطمه [عليها السّلام]، و مدّعى خلافت بود، تا اينكه به نفع معاوية بن ابى سفيان از ادعاى خود صرف نظر كرد. او از نظر شيعيان امام دوم است.

سالهاى نخست زندگانى حسن [عليه السّلام]

او در سال سوم هجرى قمرى/ 624- 625 م متولد شد (مشخص نيست كه ماه و زمان تولد او نيمه رمضان است يا خير؟) و پيامبر [صلّى اللّه عليه و آله] او را حسن ناميد؛ در حالى كه پدرش مى خواست او را حرب بنامد. او تنها هفت سال با پيامبر زيست؛ با اين حال بعدها مى توانست بعضى از گفته ها و اعمال پيامبر را به خاطر بياورد (مانند اينكه پيامبر خرمايى را از روى مقدارى خرماى صدقه اى برداشته و در دهان گذاشته بود، اما آن را دوباره سر جايش گذاشت زيرا مايل نبود چيزى از صدقه بخورد). روايات- از جمله رواياتى در مجموعه هاى سنى- شواهدى بر محبت پيامبر به نوه هايش نقل مى كنند. اين شواهد نه تنها شامل تعابيرى است كه مى گويند پيامبر درباره نوه هايش به كار برده، بلكه دربرگيرنده حكايات جذابى است كه محبت پيامبر را در حق آنان بيان مى دارد (مثلا پيامبر در جريان يكى از خطابه هايش از منبر پايين آمد تا حسن [عليه السّلام] را كه پايش به لبه لباسش گير كرده و

تصوير امامان شيعه ،ص:98

روى زمين افتاده بود از زمين بلند كند. او مى گفت: «آه، كه اموال و كودكانتان، مايه فريب شمايند». محمد [صلّى اللّه عليه و آله] در حال نماز اجازه مى داد نوه هايش بر پشت او سوار شوند، و نمازش را به همين دليل طولانى مى كرد؛ و مواردى ديگر).

نمونه اى ديگر كه براى شيعيان اهميت بيشترى دارد- چرا كه

از آن استنباطهايى مى كنند- تعابير خاصى است كه به پيامبر نسبت داده اند (مثلا اينكه «آنان (حسن و حسين [عليهما السّلام]) سرور جوانان اهل بهشت خواهند بود»؛ حديثى كه مروان بن حكم صحّت آن را زير سؤال برد. ر. ك: ابن ابى الحديد، ج 4، ص 5) و مهم تر از همه اينكه پيامبر، آن دو را همراه پدر و مادرشان زير عباى خود قرار داد و اعلام كرد كه آنان اهل بيت بوده، از هرگونه پليدى مبرّايند [ر. ك: مدخل اهل الكساء-AHL AL -KISA ، و فاطمه-FATIMA [. پس از وفات پدر بزرگشان (كه مدت كوتاهى پس از آن، وفات مادرشان نيز رخ داد)، حسن [عليه السّلام] و برادرش، هيچ نقشى در وقايع مهم خلافت ابو بكر، عمر، و عثمان ايفا نكردند. به گفته يكى از منابع، آنان مطيع پدرشان بودند. در واقع، حتى اگر در برخى از ابراز مخالفتهاى پدرشان عليه عثمان، او را همراهى مى كردند، باز هم نقشى كاملا منفعل و غيرفعال داشتند. (در هر حال، آنان هنوز خيلى جوان بودند.) نام ايشان در واقعه محاصره «بيت عثمان» ذكر شده است [ر. ك:

مدخل عثمان-UTHMAN [ زيرا بنابر چندين روايت، على [عليه السّلام] آنان را فرستاد تا براى خليفه- كه از شدت عطش به حال مرگ افتاده بود- آب ببرند؛ و هنگامى كه خطر از ناحيه محاصره كنندگان بالا گرفت، به آنان امر فرمود كه از خليفه دفاع كنند. هنگامى كه حسن [عليه السّلام] وارد خانه شد، عثمان به قتل رسيده بود؛ اما او شاهد بود كه محمد بن ابى بكر در قتل عثمان دست داشته است و به همين دليل، از آن پس او را

فاسق خطاب مى كردند (ابن سعد، ج 3، فصل 1، ص 58).

تصوير امامان شيعه ،ص:99

خلافت على [عليه السّلام]

هنگامى كه على [عليه السّلام] به خلافت رسيد و طلحه، زبير و عايشه شورش كردند، حسن [عليه السّلام] به اتفاق عمار بن ياسر به كوفه فرستاده شد تا اهالى آن ديار را ترغيب كند كه جانب پدرش را بگيرند و براى او نيروى كمكى بفرستند [ر. ك: مدخل الجمل-AL -DJAMAL [. بعدها در زمان درگيرى با معاويه، حسن [عليه السّلام] در جنگ صفين شركت جست.

خلافت حسن [عليه السّلام]

پس از قتل على [عليه السّلام]، عبيد الله بن عباس مردم را دعوت كرد تا حسن [عليه السّلام] را به خلافت برگزينند (زيرا على [عليه السّلام] جرئت نكرده بود درباره جانشينى، توصيه اى بنمايد)، و حسن [عليه السّلام] سخنانى ايراد كرد كه در بسيارى از متون نقل شده و در آن سخنان، فضايل خاندان و پدرش را و نهايتا فضايل خويش را با تأكيد بر اينكه با پيامبر در صميميت زيسته است، ستود. قيس بن سعد بن عباده انصارى اولين كسى بود كه با حسن [عليه السّلام] بيعت كرد، اما كوشيد تا شروطى را مطرح سازد مبنى بر اينكه بيعت بايد «مبتنى بر كتاب خدا، سنّت پيامبر و جنگ (قتال) عليه كسانى باشد كه حرام [خدا] را حلال كرده اند (محلّون)»؛ اما حسن [عليه السّلام] موفق شد كه از اين تعهد احتراز كند و گفت كه شرط آخر در همان مورد اول گنجانده شده است (طبرى، ج 2، ص 1). به گفته بلاذرى، حاضران سوگند خوردند با كسانى كه در مقابل حسن [عليه السّلام] به جنگ بايستند، بجنگند، و با كسانى كه با او سازش كنند از در صلح و آشتى در آيند. اين عبارت، جماعت را متعجب ساخت. اگر حسن [عليه

السّلام] از صلح و آشتى سخن مى گفت، آيا به اين علت بود كه مايل بود با معاويه صلح كند؟

حسن [عليه السّلام] مى توانست بر چهل هزار طرفدار سابق على [عليه السّلام] تكيه كند، يا به اين دليل كه آنان سرسختانه به اعتقادات سياسى خويش پايبند بودند، يا به علت

تصوير امامان شيعه ،ص:100

اينكه از انتقامجويى معاويه مى هراسيدند. وجود چنين هراسى را مى توان از اين واقعيت حدس زد كه معاويه بى درنگ به تمام كسانى كه از او امان مى خواستند، امان مى داد، و هنگام ورود به عراق، همين سياست را با موفقيت دنبال كرد. با توجه به شيوه وقايع نگاران عرب باستان، مشكل مى توان تمام وقايع ناظر به درگيرى بين حسن [عليه السّلام] و معاويه را از نظر ترتيب زمانى دقيقا روشن ساخت. به هر روى آشكار است كه معاويه بلافاصله تصميم خويش را مبنى بر نپذيرفتن انتخاب حسن [عليه السّلام] به خلافت، در سخنرانيها يا نامه هايى به وى اعلام كرد. او به سرعت آماده نبرد شد و فرماندهان خويش را از شام، فلسطين و اردن فراخواند.

در آغاز، نامه هايى مزيّن به آيات قرآن بين حسن [عليه السّلام] و معاويه، و بين عبيد الله بن عباس (برخى منابع او را عبد الله بن عباس يا صرفا ابن عباس ناميده اند) و معاويه ردّ و بدل شد. اين نامه ها درباره جاسوسانى بود كه معاويه به كوفه و بصره فرستاده بود (اغانى، ج 18، ص 162 و غيره). مكاتبات، مدتى در قالب بحث و جدل ادامه يافت و به بحث درباره مسائل ديرينه باز مى گشت- كه (حداقل اگر نامه هايى كه ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل ذكر كرده است، اصيل و معتبر باشند) قضيه

را جالب تر مى سازد. هنگامى كه مقاصد جنگ طلبانه معاويه روشن تر شد (او تا موصل پيش رفته بود اما در عين حال احتمالا از طريق نامه، پيشنهاداتى براى حل اختلاف ارائه مى داد)، حسن [عليه السّلام] مجبور شد خود را براى نبرد آماده سازد. ابتدا طرفدارانش به تقاضاى كمك او پاسخى ندادند؛ اما هنگامى كه عدى بن حاتم با اصرار آنان را به كمك فراخواند، براى اين كار اقدام كردند.

براى جلوگيرى از پيشروى معاويه، حسن [عليه السّلام] گروهى از طلايه داران را شامل دوازده هزار نفر به فرماندهى عبيد الله بن عباس به سوى معاويه فرستاد و به عبيد الله دستور داد كه از قيس بن سعد و سعيد بن قيس همدانى به منزله مشاور استفاده كند. شايد هدف حسن [عليه السّلام] اين بود كه «قيس» را كه نماينده گروهى بود

تصوير امامان شيعه ،ص:101

كه تا پاى جان آماده جنگيدن بودند، از مواضع خود دور سازد؛ زيرا حسن [عليه السّلام] از پيش تصميم گرفته بود كه با دشمن مذاكره كند؛ يا لااقل اين نظرى است كه طبرى (ج 1، ص 1 و صفحات بعد) صريحا مطرح ساخته است. آن گاه حسن [عليه السّلام] نيز شروع به پيشروى كرد (2 يا 3 ماه پس از انتخابش به خلافت). او در ساباط مدائن توقف كرد و سخنانى گفت كه باعث ناراحتى يارانش شد. آنان احتمالا به دليل سخنانى كه او بيان كرده بود يا به دليل كندى پيشروى او، از پيش، به وى بدگمان شده بودند. او بيان داشت كه هيچ گونه احساس كينه و عداوتى درباره يك مسلمان در دل ندارد، و صلح و سازشى كه يارانش از آن امتناع مى ورزند بهتر از

دو دستگى و انشعابى است كه خواستار آن اند (مثلا ر. ك: دينورى، ص 230).

سربازان حسن [عليه السّلام] نمى دانستند كه آيا او واقعا مى خواهد با معاويه صلح كند يا خير. واكنش آنان خشونت آميز بود: گروهى- كه از قرار معلوم كسانى بودند كه بسيار مصمم بودند سياست على [عليه السّلام] را ادامه دهند- خيمه او را غارت كرده، فرش زير پايش را ربودند و رداى ابريشمى روى دوش او را تقريبا تكه تكه كردند. حسن [عليه السّلام] ياران باوفايش را از خاندان ربيعه و همدان به كمك طلبيد و از دست اين افراطيان نجات يافت. [او] سوار بر اسبى شد و از آنجا دور گشت.

هنگامى كه حسن [عليه السّلام] به ساباط مظلم رسيد، شخصى به نام جرّاح بن سنان اسدى- كه اعتقادات خارجى داشت- درحالى كه فرياد مى زد (تو نيز مانند پدرت كافر شده اى) با فروكردن خنجرى در پايش، او را مجروح ساخت. حسن [عليه السّلام] را با خونريزى شديدى كه داشت به مدائن بردند و در خانه حاكم آنجا از او مراقبت كردند. پس از آن، خبر حمله به حسن [عليه السّلام] در همه جا منتشر شد. انتشار اين خبر كه عمدا معاويه به آن دامن زد، موجب فرار لشكريان حسن [عليه السّلام] گرديد. معاويه تا اخنونيّه پيشروى كرد و با سپاهيان عبيد الله كه در مسكن اردو زده بودند، رو در رو شد. در همين زمان، طلايه داران سپاه معاويه نزديك مدائن رسيدند. در همين

تصوير امامان شيعه ،ص:102

جا بود كه مذاكرات به نتيجه موفقيت آميزى رسيد؛ مذاكراتى كه احتمالا از مدتى قبل، به رغم مخالفت حسين [عليه السّلام] آغاز شده بود، و ميان نمايندگان دو جناح ادامه يافته بود. لشكريان

حسن [عليه السّلام] تمايلى به جنگيدن نداشتند و هر روز، شمار فزاينده اى از اهل عراق به معاويه مى پيوستند.

شرايط توافقنامه درباره كناره گيرى حسن [عليه السّلام]

درباره شرايط توافقنامه، روايات گوناگونى در منابع وجود دارد كه اصلاح و سازگار كردن آنها غير ممكن است. طبق برخى روايات، معاويه به حسن [عليه السّلام] اختيار تام داد (اما [مشخص نيست] در چه زمينه اى؟)، و حسن [عليه السّلام] بعدها تأسف مى خورد كه چرا حق المصالحه بيشترى درخواست نكرده است.

حق المصالحه عبارت بود از يك ميليون درهم (مستمرى سالانه [؟] علاوه بر مبلغ پنج ميليون كه بايد از خزانه كوفه برداشت مى شد [؟]) و نيز درآمد حاصل از ناحيه اى در ايران (داراب جرد [؟] فسا [؟] اهواز [؟])، كه حسن [عليه السّلام] هرگز قادر نبود اين درآمد را جمع آورى كند؛ زيرا مردم بصره با وى خصومت داشته، معتقد بودند كه ناحيه مزبور، از توابع آنان است. برخى روايات، شرايط ديگرى را نيز مى افزايند كه سوء ظن مى رود بعدها در اين قرارداد گنجانده شده اند تا انتقادات وارد بر حسن [عليه السّلام] را كاهش داده، نشان دهند وى با مشكلات خاص و بزرگى روبه رو و بر ديدگاه خويش پابرجا بوده است. شرايط مزبور از اين قرارند: 1) پس از مرگ معاويه، قدرت به حسن [عليه السّلام] باز گردد (اما ايده از پيش تعيين كردن جانشين هنوز بروز و ظهور نيافته بود، و مى دانيم كه بعدها معاويه با چه مشكلاتى مواجه شد تا بتواند اين ايده را به جامعه مسلمين بقبولاند. از يكى از نامه هاى معاويه اين امر استنباط مى شود كه وى مسئله مزبور را در آينده ممكن دانست، اما از جانب خود تعهدى به گردن نگرفت)؛ 2) بنابر يكى

ديگر از منابع، معاويه

تصوير امامان شيعه ،ص:103

متعهد شد كه براى خود جانشينى تعيين نكند، و انتخاب جانشين را به يك شورا واگذارد (اما در اين صورت معاويه در فكر جانشينى پسرش نبود و نمى توانست باشد)؛ 3) همچنين معاويه قول داد كه از «كتاب خدا، سنّت پيامبر و سيره خلفاى عادل و صالح پيروى كند» (اما چنين شرطى- در مفهومى كه پيروان على [عليه السّلام] براى آن قايل بودند- مستلزم محكوميت سياست عثمان بود. آيا معاويه مى توانست چنين شرطى را بپذيرد؟)؛ 4) عفو عمومى داده شود؛ 5) دو ميليون درهم به حسين [عليه السّلام] پرداخت شود (آيا اين شرط نيز اضافه گرديده تا نشان دهد كه حسن [عليه السّلام] به فكر برادرش بوده است؟)؛ 6) درباره پرداخت مستمريها (عطاء) و پاداشها، بنى هاشم (علويان و عباسيان) بر بنى عبد شمس (امويان) حق تقدم داشته باشند (آيا اين شرط، شرطى پذيرفتنى است؟).

معاويه در مدت اقامتش در اخنونيّه كه رو در روى طلايه داران سپاه حسن [عليه السّلام] قرار داشت، به عبيد الله بن عباس خبر داد كه حسن [عليه السّلام] خواستار صلح است؛ اما عبيد الله حرف او را باور نكرد. سپس معاويه از طريق طرف سومى، به طور سرّى با عبيد الله مذاكره كرد و به او پيشنهاد داد كه اگر به معاويه ملحق شود، يك ميليون درهم به او خواهد پرداخت؛ و عبيد الله بدون اطلاع لشكريانش اين كار را انجام داد. اين پناهندگى، به ايجاد انشعاب و دو دستگى در ميان طلايه داران سپاه [امام حسن] انجاميد. ظاهرا هشت هزار نفر، همان راه فرمانده خويش را رفتند. قيس بن سعد فرماندهى چهار هزار نفر را كه با

وى باقى مانده بودند، بر عهده گرفت و از آنان خواست تا ميان اطاعت از امامى گمراه (معاويه) يا جنگ به فرماندهى رهبرى كه امام نيست- يعنى خود قيس- يكى را انتخاب كنند. (خطابه اى از او به اشكال گوناگون روايت شده است). ظاهرا سربازان ترجيح دادند كه بجنگند، اما به زودى اوضاع تغيير كرد و در نتيجه قيس پذيرفت كه سلاح خويش را بر زمين گذارد. معاويه از مسكن به كوفه رفت.

تصوير امامان شيعه ،ص:104

حسن [عليه السّلام] دوباره به او پيوست و رسما در مسجد اعلام كرد كه از خلافت كناره گرفته است.

كناره گيرى حسن [عليه السّلام] طبيعتا واكنشهاى خاصى برانگيخت: حجر بن عدى به او گفت ترجيح مى داد كه پيش از آن روز خبر مرگش را شنيده بود. همين شخص يا يكى ديگر از هواداران، حسن [عليه السّلام] را متهم كرد كه مسلمين را خوار ساخته است. سايرين به او پيشنهاد دادند كه در تصميم خود تجديد نظر كند. چند سال بعد، شيعيان گرد هم آمدند و ناخشنودى خود را از اينكه حسن [عليه السّلام] تقاضاى ضمانت كافى نكرده است، ابراز داشتند؛ چرا كه تعهد كتبى از معاويه نگرفته كه پس از مرگش خلافت را به حسن [عليه السّلام] واگذارد. معاويه اقدامات گوناگونى به عمل آورد تا از شورشهاى آتى جلوگيرى كند: او برخى قبايل را كه از ياران صديق علويان بودند از كوفه نقل مكان داد، و به جاى آنان قبايل ديگرى را از شام، بصره و بين النهرين به كوفه آورد (طبرى، ج 1، ص 1920).

چه انگيزه هايى باعث شد كه حسن [عليه السّلام] از خلافت انصراف دهد؟ مى توان مواردى را كه در منابع

بيان شده پذيرفت- مثلا علاقه به صلح و آرامش، بى ميلى به سياست و منازعات مربوط به آن، تمايل به اجتناب از خونريزى گسترده- اما احتمالا او مى دانست كه هدف و آرمانش از دست رفته است. اگر صحت داشته باشد كه على [عليه السّلام] عادت داشت خزانه دولتى را (چنان كه مى گويند «هر هفته») خالى كرده، موجودى آن را تقسيم كند، در نتيجه قاعدتا حسن [عليه السّلام] با كمبود مالى مواجه بوده است. افزون بر اين، در آخرين سالهاى خلافت پدرش، موارد پناهندگى [به معاويه] فراوان بود و حتى در زمان خلافت خود او نيز، اين موارد افزايش يافته بود. بنابراين او نمى توانست به سربازانى متّكى باشد كه تمايل چندانى به جنگيدن نداشتند. پيامدهاى كناره گيرى حسن [عليه السّلام] از خلافت، براى علويان- كه بعدها ادعاى حكومت كردند- بسيار سنگين بود. در مباحث جدلى

تصوير امامان شيعه ،ص:105

عليه علويان، اين استدلال مطرح مى شد كه آنان به سبب كناره گيرى حسن [عليه السّلام]، تمام حق خود را از دست دادند؛ و ردّ اين استدلال كار آسانى نبود. متن يك حديث (بخارى، ج 2، ص 169؛ همو، ترجمه فرانسوى، ص 238 و صفحه بعد) مدعى است كه عدم مقاومت حسن [عليه السّلام] يك فضيلت بزرگ براى اوست:

مى گويند پيامبر فرمود: «اين فرزند من، پيشوايى است كه روزى خداوند به واسطه او، دو گروه بزرگ از مسلمين را با هم متحد خواهد ساخت».

پس از كناره گيرى حسن [عليه السّلام] از خلافت

حسن [عليه السّلام] در راه بازگشت به مدينه و در ناحيه قادسيه نامه اى از معاويه دريافت كرد كه از او مى خواست در عملياتى عليه يكى از خوارج به نام ابن حنساء طايى- كه به تازگى شورش كرده بود- شركت جويد. وى

در جواب معاويه نوشت كه من جنگ با تو را ترك كرده ام تا صلح و آرامش را به مردم بازگردانم، و در كنار تو نخواهم جنگيد. حسن [عليه السّلام] پس از استقرار در مدينه- حداقل در ظاهر- در آرامش زيست، و در سياست دخالت نكرد. او همچون گذشته، بارها همسران خويش را طلاق داد و مجددا ازدواج كرد؛ به گونه اى كه لقب مطلاق يعنى طلاق دهنده به خود گرفت. وى شصت، هفتاد، يا نود زن «1» و نيز سيصد يا چهارصد متعه «2» داشت. اما اين زندگى توأم با لذايذ شهوى، ظاهرا سرزنش چندانى را در پى نداشت. در سال 49 ق/ 669- 670 م، (تاريخهاى ديگرى نيز ذكر شده اند:

48، 50، 58، 59) وى به علت يك بيمارى نسبتا طولانى يا مسموميت در گذشت. بسيارى از منابع، مسموم كردن او را به يكى از همسرانش به نام جعده بنت اشعث نسبت مى دهند. مى گويند معاويه، اين زن را با وعده پول فراوان و

______________________________

(1).Wieves

(2).Concubines

تصوير امامان شيعه ،ص:106

ازدواج با يزيد تطميع كرد. اما بايد خاطرنشان ساخت كه حسن [عليه السّلام] به هيچ وجه مايل نبود سوءظنهاى خويش را براى برادرش حسين [عليه السّلام] بازگو كند؛ زيرا مى ترسيد انتقام مرگ او، از شخص بى گناهى گرفته شود. شيعيان، فرمانده يمنى اشعث را شخصى خائن و مزدور معاويه مى دانستند، و كاملا امكان پذير است كه نفرت او از حسن [عليه السّلام] به دخترش (جعده) نيز منتقل شده باشد. حسن [عليه السّلام] ابراز تمايل كرده بود كه در كنار جدّش پيامبر دفن شود، اما مروان بن حكم و عايشه با يكديگر توافق كردند تا مانع شوند كه حسين [عليه السّلام] اين

خواسته او را برآورده سازد (طبق روايتى ديگر، عايشه رضايت داد، اما مروان لجاجت كرد. اسد الغابه، ص 14 و صفحه بعد). آنان در شرف درگيرى مسلحانه بودند، اما حسن [عليه السّلام] گفته بود كه در صورت مخالفت، او را در بقيع دفن كنند، و ابو هريره، حسين [عليه السّلام] را متقاعد ساخت كه بهترين كار اين است كه همين راه حل را برگزينند. از آنجا كه ما، نه تاريخ دقيق «توافق براى كناره گيرى» و نه تاريخ «مراسم رسمى در كوفه»، هيچ كدام را نمى دانيم، نمى توان مدت خلافت حسن [عليه السّلام] را تعيين كرد. منابع تاريخى نيز با همين مشكل مواجه اند و مدت زمانهاى مختلفى را بيان مى دارند (پنج ماه و ده روز، شش ماه و چند روز، هشت ماه و ده روز).

خصوصيات جسمانى و اخلاقى حسن [عليه السّلام]

اين نوه پيامبر شبيه ترين فرد به وى بود. به گفته ابو الفرج اصفهانى، او در گفتار دچار نقصى بود كه از يكى از عموهايش به ارث برده بود. گاهى مى گويند او خطيب خوبى بود (و تعدادى از خطابه هاى او نقل گرديده اند). مى گويند او حاكمى نرم خو بود كه هرگز آرامش و متانت خويش را از دست نمى داد (حليم بود)؛ شخصى سخاوتمند، و باتقوا بود (به سبب همين تقوا، بارها با پاى پياده به زيارت مكه رفت). اما اطلاعات ما درباره او به همين جا ختم مى شود، و نكته جالب

تصوير امامان شيعه ،ص:107

توجه اين است كه مطلبى در ستايش از هوش، مهارت يا شجاعت او بيان نشده است. او شخصيتى بود كه در پرتو نورى بازتابيده مى درخشيد؛ نورى كه از پدر بزرگ و والدينش ساطع مى شد.

حسن [عليه السّلام] از ديدگاه شيعيان

تمام شيعيان از هر دسته و گروهى، حسن [عليه السّلام] را دومين امام خويش دانسته و مى دانند. آنان همواره بر اين باور بوده اند كه پدرش او را براى جانشينى خود در مقام حاكم مؤمنين تعيين كرد. امتيازات ويژه اى كه شيعيان به منزله امام به او نسبت مى دهند، همانند امتيازاتى است كه براى ساير امامان سلسله مورد قبول خويش قايل اند (اختلاف فرقه هاى شيعى، در سلسله امامان، با يكى از امامان بعدى آغاز مى شود)؛ از اين روى، مسائل ناظر به عصمت و مصونيت از اشتباه و خطا و غيره به شخص حسن [عليه السّلام] باز نمى گردد. بنابراين كناره گيرى حسن [عليه السّلام] از خلافت- كه در زمان خود آماج انتقاد بسيارى از يارانش بود- مقام امامت او را بى اعتبار نساخت. اقدام او، به منزله عملى كه ناشى از دورى پرهيزكارانه وى از مسائل دنيوى بوده،

توجيه مى گردد. متون شيعى، خلأ فقدان ويژگيهاى خارق العاده در وجود حسن [عليه السّلام] را با رواياتى از معجزات او، جبران كرده اند.

موارد ذيل از جمله اين معجزات هستند: 1) او هنگام تولدش، خدا را سپاس گفت و [آياتى] از قرآن را تلاوت كرد؛ 2) جبرئيل گهواره او را تكان مى داد؛ 3) هنگامى كه او و برادرش دور از خانه به خواب رفته بودند، فرشته اى آنان را محافظت مى كرد؛ 4) درحالى كه هنوز كودكى بيش نبود، درخت نخلى را صدا زد و آن درخت مانند فرزندى كه به سوى پدرش بيايد، سوى او آمد؛ 5) او در كودكى، از سنگ ريزه اى عسل بيرون آورد و پيامبر تعجبى از خود نشان نداد؛ 6) او كارى كرد كه نخلى قديمى محصول دهد؛ 7) او حرم مكه را به سوى آسمان

تصوير امامان شيعه ،ص:108

بالا برد؛ 8) او خانه هاى مدينه را به لرزه درآورد؛ 9) او در آسمان پرواز كرد، ناپديد شد و بعد از سه روز بازگشت؛ 10) او مكانى را كه خود و ساير مسلمانان در آن حضور داشتند به مكه منتقل ساخت؛ به گونه اى كه حاضران مى توانستند زائران را در حال انجام عمره ببينند و سپس به سرعت آن را به مكان اوليه اش بازگرداند؛ 11) او از خداوند خواست كه طعامى براى هفتاد نفر از همسفرانش بفرستد؛ درهاى آسمان گشوده شد و فرشتگان با جامها و مشربه ها و خوانهايى آماده، به همراه طعامى فرود آمدند كه نه تنها براى تمام همراهانش كافى بود، بلكه مقدار آن [با خوردن] كاهش نمى يافت؛ 12) هنگامى كه دوستانش در جست وجوى آب بودند، او از زمين آب جوشاند؛ 13) او ستارگان را از آسمان

فرود آورد و سپس آنها را به جاى خود بازگرداند؛ 14) او مرده اى را زنده ساخت؛ و مواردى ديگر. دونالدسون)Donaldson( پس از مراجعه به منابعى كه با منابع ما متفاوت اند، روايات ديگرى را نيز به طور خلاصه ذكر كرده است؛ اما اشتباه او در اينجاست كه مى گويد شمار معجزات حسن [عليه السّلام] به شانزده مورد، منحصر مى گردد. شيعيان همچنين معتقدند كه معاويه هفتاد بار كوشيد تا حسن [عليه السّلام] را مسموم سازد اما موفق به كشتن وى نشد؛ زيرا او با رفتن به مرقد پيامبر، خود را مداوا كرد. همچنين مى گويند امويان، پيش از تدفين پيكر حسن [عليه السّلام]، هفتاد تير بر آن افكندند (دونالدسون). ديگر اينكه حسن [عليه السّلام] به منزله عضوى از گروه مقدس (شامل پيامبر، على [عليه السّلام]، فاطمه [عليها السّلام]، حسن و حسين [عليهما السّلام]) در امتيازات ويژه آنان سهيم بود. اين امتيازات عبارت اند از: خلقت آنان به شكل صورى از نور، هزاران سال پيش از خلقت جهان؛ فرستادن نور آنان به صلب آدم و از آن پس به صلب و رحم اجداد اين پنج تن. حسن [عليه السّلام] يكى از شخصيتهاى اصلى در نمايشهاى مذهبى ايران (تعزيه) است.

تصوير امامان شيعه ،ص:109

منابع و مآخذ

اشاره

1. ابن سعد، الطبقات الكبرى، به نظارت اچ. زاخاو)H .Sachau( و ديگران، ليدن 1905- 40، ج 1، ف 2، ص 33، 106، ج 3، ف 1، ص 20، 24، 49، 58، 152، ج 4، ف 1، ص 43، ج 5، ص 11 و صفحه بعد، 24، 294، ج 6، ص 34 و صفحه بعد، 118، 184.

2. ابن حبيب، محبّر، ص 18، 19، 46، 57، 66، 293، حيدر آباد، 1361 ق/

1942 م.

3. بلاذرى، انساب، ج 1، چاپ حميد اللّه، ص 400، 404 و صفحه بعد، 578، قاهره، 1959 (نسخه خطى پاريس، ص 578 پشت، 606 پشت).

4. دينورى، الاخبار الطوال، ص 230- 232.

5. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، به نظارت م. ج. د خويه)M .J .De Goeje( و ديگران ليدن 1879- 1901، ج 1، فهرست؛ ج 2، ص 1- 9، 199، 1679 و فهرست؛ ج 3، ص 2323- 2325 و فهرست.

6. عقد، ج 1، ص 194؛ ج 3، ص 124 و صفحه بعد (در كتاب العسجدة الثانيه)، قاهره، 1928.

7. مسعودى، مروج الذهب، زير نظر س. باربى ير د مينارد و. پاوت دكورتايل)C .Barbier de Meynard et Pavet de Courteille( پاريس، 1861- 1877، فهرست.

8. همو، كتاب التنبيه و الاشراف. زير نظر م. ج. د خويه)M .J .De Goeje( ، ليدن، 1894BGA( جلد 8)، درBGA ، ج 8، ص 300 و صفحه بعد، و فهرست.

9. ابو الفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، به نظارت سكر)Sakr( ، ص 46- 77 و فهرست، قاهره، 1368 ق/ 1949 م.

10. همو، اغانى 1 يا 2 يا 3، بولاق 1285؛ 2 قاهره 1323؛ 3 قاهره 1345، فهرست.

11. ابن عبد البر، استيعاب، ص 142- 146.

12. ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 4، ص 199- 228، دمشق، 1332.

13. ياقوت، معجم البلدان، زير نظر ف. ووستنفلت)F .Wu ?stenfeld( ، لايپزيگ، 1866- 1873، ج 2، ص 3، 295؛ ج 4، ص 1039.

14. ابن اثير، كتاب الكامل، زير نظر س. ج. تورنبرگ)C .J .Turnberg( ، ليدن، 1851- 1879، فهرست.

15. همو، اسد، ج 2، ص 9- 15.

16. بياسى، الاعلام بالحروف فى صدر الاسلام، ص 30 روى صفحه- 34 پشت، نسخه خطى، پاريس.

تصوير

امامان شيعه ،ص:110

17. ابن كثير، بدايه، ج 8، ص 9- 14.

18. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 101- 104؛ ج 3، ص 292، 434؛ ج 4، ص 20- 24.

19. ابن خلدون، كتاب العبر و ديوان المبتدأ و الخبر و غيره، بولاق، 1284، ج 2، ضميمه، ص 186- 188.

20. ابن حجر، تحجيب، ج 2، ص 259- 301، ش 528.

21. همو، اصابه، ج 1، ص 673- 679، ش 1711، كلكته، 1856- 1893.

22. ديار بكرى، تاريخ الخميس، ج 2، ص 319، 323- 325، 326- 328، قاهره، 1302.

23. حلبى، السيرة الحلبيه، ج 3، ص 614 و صفحه بعد، اسكندريه، 1280.

24. درباره احاديث ر. ك:Wensinck ,Handbook ,s .v .Hasan ديگر نقل قولها در:

L. Caetani, Chronographia, s. a. 49 H, p. 539.

و در توضيحات لامنس آمده است (ر. ك: موارد زير).

25.Abu'l -Faradj )Bar -Hebraeus( ,Mukhtasar al -duwal ,185 -7 .

26.Bibliotheca geographorum arabicorum .

27.

Der Tod des Husein ben'Ali und die Rache, U? bersetzt von F. Wu? stenfeld, Go? ttingen 1883) Abh. d. K. Gesellsch. d. Wiss., xxx (, 1- 6.

28.Ya'kubi ,Historiae ,ii ,254 -6 and index .

منابع زندگى نامه اى شيعى:

29. ابن رستم الطبرى، دلايل الامامة، ص 59- 70، نجف، 1369 ق/ 1949 م.

30. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3 (سال 1375)، ص 170- 205، نجف، 1376 ق/ 1956 م.

31. حسين بن عبد الوهاب، عيون المعجزات، ص 52- 59، نجف، 1950.

32. درباره ديگر منابع شيعى، ر. ك: كتابنامه مدخل الحسين بن على بن ابى طالب.

33. محسن الامين العاملى، اعيان الشيعه، ج 2، ص 3- 108، بيروت، 1367 ق/ 1948 م.

34. نويسندگان غربى (با قطع نظر از تاريخهاى كلى درباره

خلافت [امام] حسن [عليه السّلام]):

35.Dwight M .Donaldson ,The Shi'ite Religion ,London 1933 ,6678 .

36.

H. Lammens, E? tudes sur le regne du Calife Omaiyade Mo'a? wia l? er.

37.

Leipzig 1908, 147- 9) Me'langes de la Faculte' Orientale de l'Universite'St. Joseph de Bayrouth, ii, 39- 41 (.

تصوير امامان شيعه ،ص:111

نقد و بررسى

اشاره

محمد رضا هدايت پناه

تصوير امامان شيعه ،ص:113

نقد و بررسى

مقدمه

اخبار و روايات مربوط به امام حسن مجتبى عليه السّلام در منابع تاريخى از دو سوى آماج تحريف و دست اندازى دشمنان واقع شده است: از يك سوى، به دليل رويارويى با امويان، آن حضرت پيوسته كانون بغض و كينه آنان، به ويژه مروانيان، بوده است. پس از تحميل صلح بر حضرت عليه السّلام و كنار رفتن از صحنه قدرت، امويان خود را در عرصه سياست بى رقيب ديدند و كوشيدند به انحاى گوناگون تبليغات وسيعى بر ضد آن حضرت به راه اندازند تا در صحنه معنوى و مذهبى نيز وى را از چشم مردم بيندازند.

از سوى ديگر، پس از پيروزى عباسيان و ظهور جنبشهاى سادات حسنى بر ضد آنان، كه خلافت عباسى را از شرق تا غرب فراگرفته بود، عباسيان نيز همانند امويان براى تضعيف سادات حسنى تيغ تبليغات خود را متوجه جد بزرگشان امام حسن مجتبى عليه السّلام ساختند. بدين سان حجم عظيمى از روايات و اخبار ساختگى كه در جامعه پراكنده شده بود، به منابع تاريخى و حديثى راه يافت، و اينك

تصوير امامان شيعه ،ص:114

شاهديم كه همين مطالب در تحليل زندگى سياسى امام مجتبى عليه السّلام، مورد استناد برخى محققان و مستشرقان مغرض قرار مى گيرد. از جمله مستشرقانى كه مقالات مختلف، البته با كاستيها و نواقص بسيار، درباره اهل بيت عليهم السّلام نوشته است ال.

وچيا واليرى است. مدخل «حسن بن على عليهما السّلام» مقاله دومى است كه او درباره امامان معصوم شيعه عليهم السّلام نگاشته است.

براى بهتر پى بردن به جهت گيرى واليرى در اين مقاله، بايسته است- هرچند به صورت كلى و اجمالى- انديشه هاى غالب خاورشناسان را درباره

شخصيت امام حسن عليه السّلام از نظر بگذرانيم.

يكى از اين مستشرقان «لامنس» است كه در دشمنى با اسلام و كينه توزى در حق بزرگان و رهبران آن، و نيز تحريف حقايق تاريخى در خدمت صهيونيسم و مسيحيت جهانى، شهرت دارد. نوشته هاى لامنس در موضوعات اسلامى سرشار از دروغ و بهتان درباره اسلام و رهبران آن است. او در كتاب خود، فاطمه و دختران محمد، مى نويسد:

با امام حسن [عليه السّلام] پس از كشته شدن پدرش بيعت كردند و يارانش كوشيدند او را به ادامه نبرد با اهل شام قانع سازند. اين پافشارى آنان خشم امام حسن عافيت طلب را برانگيخت. او جز به تفاهم با معاويه، نمى انديشيد .... او از همان هنگام تنها در اين انديشه بود كه با امويها به توافقى دست يابد، و معاويه نيز در ازاى دست كشيدن وى از خلافت، به خود امام واگذارد تا شرايطش را تعيين كند. امام حسن [عليه السّلام]، تنها به يك ميليون درهمى كه با عنوان خرج زندگى برادرش امام حسين [عليه السّلام] درخواست كرده بود بسنده نكرد، و براى خود پنج ميليون درهم ديگر، و نيز يك آبادى در فارس، خواست. ولى از اينكه درخواستهاى خود را دو چندان

تصوير امامان شيعه ،ص:115

نكرده بود، اظهار پشيمانى كرد، و در حالى عراق را ترك گفت كه سرزنش مردم عراق را براى خود خريده بود. «1»

«بروكلمان» نيز مى نويسد: امام حسن [عليه السّلام] مرد رزم نبود؛ زيرا از اينكه با لشكريانش به دشمن حمله كند، خوددارى ورزيد. «2» «هوكلى» نيز مى نويسد: امام حسن عليه السّلام به دليل تمايلى كه به صلح داشت مرد لايقى براى اين كار نبود، و «ساكيس» نيز در

بيان افراطى خود، امام حسن عليه السّلام را سزاوار فرزندى على عليه السّلام ندانسته است؛ چرا كه به زعم باطل اين مستشرق، امام حسن عليه السّلام تنها در انديشه هوسرانيهاى خود بود. «3» تحليل «دونالدسون» از روايات چنين است كه امام حسن عليه السّلام توان معنوى و عقلى لازم را براى رهبرى موفقيت آميز مردمش نداشت. «4» «فليپ حتى» همين سخنان را تكرار مى كند و خلافت امام حسن عليه السّلام را هرچند به انتخاب مردم و شرعى مى داند، مى نويسد: او بيشتر نه به حكومت و اداره كشور، بلكه به عياشى و خوش گذرانى تمايل داشت! «5»

آنچه «ال. وچيا واليرى» در اين مقاله نوشته نيز دقيقا روگرفتى از مطالب و افكار همين مستشرقان است. با صرف نظر از اهداف و افكار اين مستشرقان، به نظر ما نه تنها نمى توان بر اين نوشته ها نام تحقيقات تاريخى نهاد، حتى نمى توان اين مطالب را رونويسى صحيح تاريخ ناميد؛ زيرا دست كم دهها گزارش ديگر، مخالف با اين مطالب در منابع وجود دارد؛ ولى اين افراد بدون پاسخ به آن گزارشها، تنها به گزينشهاى دلخواه خويش بسنده كرده اند.

در اين مقام، نواقص و كاستيهاى مقاله او را در دو بخش كلى و جزئى برمى رسيم.

______________________________

(1). هاشم معروف حسنى، الائمه الاثنى، ج 1، ص 542.

(2). احمد محمود صبحى، نظرية الامامة لدى الشيعة الاثنى عشرية، ص 324.

(3). همان.

(4). هاشم معروف حسنى، الائمه الاثنى، ج 1، ص 542.

(5). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:116

بخش اول: ملاحظات كلى

اشاره

نويسنده بر چند موضوع مهم در زندگى امام مجتبى عليه السّلام تأكيد ورزيده است. اين موضوعات عبارت اند از: «شخصيت فردى امام حسن عليه السّلام»؛ «صلح با معاويه»؛ «شرايط صلح»؛ «همسران امام حسن عليه السّلام».

شخصيت فردى امام حسن عليه السّلام

نويسنده امام مجتبى عليه السّلام را شخصيتى فاقد شجاعت لازم و هوش سياسى معرفى مى كند؛ فردى با روحيه اى مسالمت آميز و مخالف هرگونه تنش و منازعه با دشمنان كه از امور طبيعى و بديهى مسئوليتهاى اجتماعى همچون منصب خلافت است. وى به طور كلى امام را شخصيتى فردگرا معرفى كرده است؛ آنجا كه در بيان سبب ناراحتى يارانش از سخنان صلح آميز امام مى گويد: «او (امام حسن عليه السّلام) بيان داشت كه هيچ گونه احساس كينه و عداوتى در قبال يك مسلمان را در سر نمى پروراند». «1» يا آنجا كه مى گويد: «مى گويند او حاكمى نرمخو بود كه هرگز آرامش و متانت خويش را از دست نمى داد .... نكته جالب اينكه مطلبى در ستايش از هوش، مهارت يا شجاعت او بيان نشده است.» «2» همچنين وى در تبيين علل انصراف امام از خلافت بر «بى ميلى حضرت به سياست و منازعات مربوط به آن» تأكيد ورزيده است. «3»

درباره فردگرايى و انزواطلبى امام كه به يقين از ماجراى صلح وى با معاويه متأثر است، حتى خود كسانى كه چنين نظرى درباره امام حسن عليه السّلام دارند، مطالبى نقل مى كنند كه به هيچ روى با شخصيتى انزواطلب سازگار نيست. اگر امام چنين مى بود از ابتدا وارد جريانات سياسى و حكومتى نمى شد و همانند عبد الله بن

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 101 از همين كتاب.

(2). همان، ص 106 و 107.

(3). همان، ص 104.

تصوير امامان شيعه ،ص:117

عمر و بسيارى از قاعدين، خود

را از صحنه سياست دور نگاه مى داشت؛ نه اينكه بنابر برخى گزارشها، در فتوحات و نيز حوادث سخت و پرآشوب دوران خليفه سوم و نيز جنگهاى جمل و صفين و نهروان حضورى فعال داشته باشد. بداهت بطلان اين اوصاف درباره امام حسن عليه السّلام توضيح بيش از اين را نمى طلبد.

اينكه حضرت عليه السّلام كينه و دشمنى هيچ مسلمانى را در دل نداشته است- بر فرض صحت اين گزارش- به طور كلى سخنى صحيح است؛ اما نه درباره كسى چون معاويه؛ زيرا آن حضرت در خطبه اى كه پس از صلح در كوفه ايراد كرد معاويه را لعن و نفرين فرمود؛ «1» چنان كه امير مؤمنان عليه السّلام در دعاى نمازهاى پنج گانه، معاويه و تنى چند از امويان را لعن مى فرمود. البته كينه و دشمنى آن حضرت با معاويه و امويان، كينه اى شخصى نبود، و از دين خواهى ايشان برمى خاست. برائت امام حسن عليه السّلام از دشمنان دين، بدان روى بود كه آنان را مانع اصلى رسيدن مردم و جامعه به صلاح و هدايت و سعادت مى ديد.

ترديد در باب شجاعت و هوشمندى امام عليه السّلام، حتى اگر از منظرى بى طرفانه بدان بنگريم، پندارى باطل است؛ چرا كه از نظر قانون وراثت، بايد گفت نه پدر امام و نه مادرش عليهم السّلام هيچ كدام جز به شيردلى شهره نبوده اند. براى مثال، شجاعت پدر آن حضرت، يعنى على عليه السّلام، در ميان تمام عرب مثال زدنى بوده است. مادرش فاطمه زهرا عليها السّلام نيز فرزند انسان قوى دلى بود كه به تعبير امير مؤمنان عليه السّلام در ميدان جنگ نزديك ترين فرد به دشمن بوده است، و هرگاه آتش جنگ شعله مى كشيد به پيامبر

صلّى اللّه عليه و آله پناه مى بردند. «2» قيام سادات حسنى و شجاعتهاى آنان نيز كه در تاريخ ثبت و ضبط شده است، شاهدى بر ميراث دارى آنان از جدّشان امام حسن عليه السّلام است.

______________________________

(1). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 46.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 279 و ج 19، ص 116.

تصوير امامان شيعه ،ص:118

در روايات تاريخى نيز نقل شده است كه امير مؤمنان عليه السّلام به دليل بى پروايى امام حسن عليه السّلام در جنگ او را از رفتن به ميدان بازداشت. «1»

انكار هوشمندى و ذكاوت امام مجتبى عليه السّلام نيز با صرف نظر از اينكه ادعاى بدون دليلى است قاعدتا يا بايد از راه وراثت ثابت شود، كه چنين موضوعى با نظر به نسب و پدر و مادر امام مجتبى عليه السّلام منتفى است، و برعكس، آنان در حد كمال از هوش و ذكاوت بهره مند بوده اند، يا از سخنان و گفتار است، كه خطبه ها و سخنان امام مجتبى عليه السّلام در كتب حديثى و تاريخى، خلاف نظر نويسنده را ثابت مى كند؛ محض نمونه بنابر روايتى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، امام حسن عليه السّلام، عقل مجسم توصيف شده است: لو كان العقل رجلا لكان الحسن. «2» امام حسن عليه السّلام، از نظر حافظه نيز بسيار قوى بود؛ چنان كه سخنان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كه در كودكى شنيده بود براى مردم باز مى گفت. «3»

همچنين از راه اعمال و رفتار مى توان به فقدان هوش و ذكاوت در كسى پى برد، كه نويسنده هيچ مطلب يا گزارشى در اين زمينه ارائه نداده است. به نظر مى رسد تنها

چيزى كه نويسنده را به چنين ادعاى سست و بى دليلى سوق داده است، نگاه ظاهرى و سطحى به ماجراى صلح بوده باشد؛ اما به عكس، صلح با معاويه و اتخاذ اين سياست در آن برهه، از كمال ذكاوت و هوشمندى سياسى آن حضرت حكايت دارد؛ امرى كه بزرگان اصحاب از درك عمق آن عاجز بودند و تنها هنگامى به حكمت آن پى بردند كه يك دهه گذشت و خيانتهاى اشراف آشكار گشت.

نويسنده به لكنت زبان امام حسن عليه السّلام اشاره كرده است. هرچند در روايات به اين نكته اشاره شده است، با توجه به گزارشهاى تاريخى به نظر مى رسد اين موضوع نيز نسبت ناروايى بيش نيست.

______________________________

(1). نهج البلاغه، ترجمه شهيدى، خطبه 207، ص 240.

(2). ابراهيم بن محمد جوينى، فرائد السمطين، ج 2، ص 68.

(3). باقر شريف القرشى، حياة الامام الحسن بن على عليه السّلام، ج 1، ص 62.

تصوير امامان شيعه ،ص:119

اولا در پاره اى از اين روايات، سلمان فارسى علت اين امر را ميراث برى امام مجتبى عليه السّلام از يكى از عموهايش، يعنى حضرت موسى عليه السّلام، دانسته است! «1»

اين موضوع از چند نظر قابل نقد است: اول، از جهت سند. برخى از اين روايات از طريق واقدى نقل شده است كه علماى اهل سنت او را تضعيف كرده اند؛ «2» ديگر اينكه علت بروز اين نقيصه قابل قبول نيست؛ زيرا بر فرض كه بپذيريم مراد حضرت موسى عليه السّلام از «و احلل عقدة من لسانى» لكنت زبان بوده است و نه فصاحت و بلاغت، «3» اين لكنت ژنتيكى نبوده است؛ زيرا بنابر برخى روايات، زبان حضرت موسى عليه السّلام در كودكى مى سوزد و ايشان را دچار

اين عارضه مى سازد. «4» از سوى ديگر، چنين صفاتى ارثى نيستند. اما بر فرض كه اين عارضه ژنتيكى هم بوده باشد، باز از نظر علم ژنتيك قابل انتقال نيست؛ زيرا آنچه قابل انتقال است از سوى جد (يعنى حضرت ابراهيم عليه السّلام) امكان دارد، نه عموزادگان. «5»

صلح با معاويه
اشاره

از مهم ترين مباحث مطرح در اين مقاله صلح امام حسن عليه السّلام با معاويه است. آنچه در ترسيم چهره سياسى امام مجتبى عليه السّلام پيوسته چهره مى نمايد جهت گيرى نويسنده در اين باره است. او تحت تأثير اخبار دروغ و با ارائه گزارشى بسيار

______________________________

(1). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 31.

(2). بخارى، كتاب الضعفاء الصغير، ص 109؛ ابن حبان، كتاب المجروحين، ج 2، ص 290؛ عقيلى، كتاب الضعفاء الكبير، ج 4، ص 108؛ نسائى، كتاب الضعفاء و المتروكين، ص 217؛ ابن عدى، الكامل فى ضعفاء الرجال، ج 7، ص 481.

(3). ر. ك: راغب اصفهانى، ص 450.

(4). مجاهد، تفسير مجاهد، ج 1، ص 395؛ طبرى، جامع البيان، ج 16، ص 199؛ شيخ طوسى، التبيان، ج 7، ص 150؛ ابن جوزى، زاد المسير، ج 5، ص 196؛ طبرسى، مجمع البيان، ج 7، ص 18؛ ابن كثير، تفسير ابن كثير، ج 3، ص 400.

(5). براى اطلاع از اين موضوع، ر. ك: گروه مؤلفان، روان شناسى رشد، ص 181- 210 (فصل پنجم:

پايه هاى زيستى رشد)؛ ال. سى. وان، وراثت و نژاد و جامعه، ص 56- 89 (بحث روش وراثت).

تصوير امامان شيعه ،ص:120

ناقص و نامنظم و غيرمنطقى از رويدادهايى كه امام مجتبى عليه السّلام را به قبول صلح با معاويه و كناره گيرى از خلافت ناچار ساخت، خواننده را به اين نتيجه گيرى سوق مى دهد كه اولا، پذيرش صلح

آزادانه و از سر اختيار و خواست امام صورت گرفته است، نه چيز ديگر؛ ثانيا، چنين شخصى نه تنها قابليت عهده گيرى منصب خلافت را نداشته است، حتى براى رهبرى گروهى اندك نيز فاقد صلاحيت سياسى لازم بوده است؛ زيرا وى از نظر روحيات فردى، شخصيتى بود كه اوصافش گذشت، و از نظر سياسى نيز نتوانست از نيروى عظيمى كه در اختيار داشت به درستى بهره گيرد، و در نتيجه به صلحى تن داد كه يا به دليل روحيات شخصى، خود، آن را طلب مى كرد، و يا بر اثر سوء مديريت و شناخت ناكافى نيروهايش نتوانست بر دشمن چيره شود. وى حتى در قرارداد صلح نيز درخواستها و اختيارات لازم را نگنجاند و امتيازات لازم را از معاويه نگرفت، و از همين روى پيوسته تأسف مى خورد!

اين موضع گيرى در گزارش حوادث پيش از صلح، و تحليل آن، به گونه هاى مختلفى بيان شده است كه هركدام قابل تأمل و نقد است. اينك به اين موارد اشاره مى شود:

1. نويسنده به دليل گزارش نادرست و غيرمنطقى حوادث پيش از صلح، گرفتار آشفتگى در بيان حوادث و نيز تناقض گويى در گزارشهاى ناظر به درگيرى نظامى امام مجتبى عليه السّلام با معاويه شده، و از همين روى، بدون تبيين درست و منطقى زمينه ها و علل پذيرش صلح، يك باره خواننده را به نقطه پايان رسانده است. وى در همان ابتدا، پس از بيان رد شدن درخواست قيس از امام مبنى بر شرط جنگ در كنار عمل به كتاب و سنت در شروط بيعت، از خطبه امام و شرايط بيعت، از جمله صلح و آشتى با دشمن، سخن گفته است. او مى پرسد:

آيا اين سخنان، كه

جماعت را متعجب كرد، دليل تمايل امام به

تصوير امامان شيعه ،ص:121

صلح با معاويه نيست، درحالى كه امام حسن عليه السّلام چهل هزار نفر از كسانى را در اختيار داشت كه در اعتقادات خود راسخ بودند؟ «1»

به اين ترتيب، عملا زمينه ناموجه خواندن صلح را در خواننده فراهم ساخته است. وى در كنار طرح پرسش فوق، به ترس سپاهيان امام از معاويه اشاره مى كند، كه اين امر، با توصيف آنان به «راسخ بودن در اعتقادات سياسى شان» تناقض دارد. ولى به هر روى، او اين شبهه را در دل خواننده پديد مى آورد كه چرا و به چه دليل بايد اين سپاه از معاويه بهراسد و از او امان بخواهد؟ آيا آنان در همان ابتداى امر از معاويه امان خواسته اند؟ اگر چنين بوده است، چرا رهبر آنان از همان ابتدا اقدام به لشكركشى كرده است؟

بديهى است كه اين نحوه پرداختن به اين ماجرا، جز به محكوم كردن استراتژى سياسى- نظامى امام و ناموجه خواندن صلح با معاويه نمى انجامد، و حال آن كه:

اولا، بيعت بر اساس كتاب و سنت صورت گرفته و به دليل اينكه همه چيز در اين دو جمع مى شود، امام عليه السّلام شرط جنگ را كه از سوى قيس مطرح شد، بيهوده دانسته، آن را رد كرد. بنابراين، گزارش بلاذرى كه مردم سوگند خوردند تا در جنگ و صلح او را همراهى كنند با گزارش بالا سازگارى ندارد. بر فرض صحت گزارش مزبور نيز، مردم از اين سخن متعجب نشدند؛ بلكه عده اى- كه احتمالا از خوارج بودند- گفتند: «اين سخن را نگفت مگر [به اين دليل] كه هواى صلح با معاويه را در سر دارد». «2» نويسنده دقيقا

همين سخن را در قالب سؤال و شبهه مطرح كرده و نشان داده كه چگونه تحت تأثير سخن اين گروه واقع شده است.

اما حقيقت اين است كه دليل طرح اين موضوع از سوى امام مجتبى عليه السّلام، يعنى بيعت گرفتن از مردم، (آنچنان كه بلاذرى مى گويد) بر اساس چنين شرطى

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 99 از همين كتاب.

(2). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 279.

تصوير امامان شيعه ،ص:122

(پذيرش جنگ و صلح)، اين گمان خوارج، يا اين شبهه نويسنده نبوده است؛ بلكه امام مجتبى عليه السّلام مى خواست اين بار هرگونه بهانه اى را از دست مردم، و به ويژه خوارج، بگيرد، تا در حساس ترين موقعيت، حوادثى چون وقايع صفين تكرار نشود؛ امرى كه سرانجام باز هم از سوى خوارج تكرار شد و امام را، همانند امير مؤمنان عليه السّلام به دليل پذيرش صلح تحميلى تكفير كردند و بر او خنجر زدند؛

ثانيا، گزارشات تاريخى گواه آن است كه امام حسن عليه السّلام، هرچند در ابتدا از معاويه خواست تا بيعت او را بپذيرد و در صلح درآيد و خون مسلمانان را نريزد، پس از اينكه نامه ها و نصيحتهايش اثرى نبخشيد و پاسخهاى معاويه نشان از سركشى داشت، و نيز مشاهده كرد كه وى جاسوسان خود را به بصره و كوفه فرستاده است، براى سركوب او برخاست و مردم را به جهاد با معاويه فراخواند؛ «1»

ثالثا، سخنرانى امام مجتبى عليه السّلام، كه سبب تعجب و بدگمانى عده اى شد، به نخستين روزهاى خلافت او باز نمى گردد؛ بلكه چنان كه خود نويسنده در ادامه اشاره كرده اين سخنرانى به ساباط مدائن مربوط است. هرچند اصل اين سخنرانى نيز، خود، جاى تأمل

و كاوش دارد؛

رابعا، نويسنده شاهد و دليلى براى اين مدعا نمى آورد كه نيروى چهل هزار نفرى امام حسن عليه السّلام به اعتقادات سياسى خويش سرسختانه پايبند بوده باشند، تا بتواند تمايل امام را به صلح با معاويه بى وجه بخواند. در عوض، خود بارها اين مطلب را- حتى پس از چند كلمه- نقض كرده و دلايلى بر بى ثباتى و بلكه خيانت آنان مطرح ساخته است؛ مانند پاسخ ندادن كوفيان پس از دعوت امام به جهاد با معاويه، و نامه نگارى سران قبايل با معاويه براى امان گرفتن.

شمار لشكر امام نيز قابل قبول نيست؛ زيرا چنانچه چهل هزار نفر حاضر به

______________________________

(1). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 33.

تصوير امامان شيعه ،ص:123

نبرد بودند هنگامى كه امام آنان را به جهاد با معاويه فراخواند به پا مى خاستند، درحالى كه به نوشته اغلب مورخان حتى يك نفر نداى امام را پاسخ نداد. اين رقم، برگرفته از گزارشى است كه مى گويد در آخرين لحظات خلافت على عليه السّلام، چهل هزار نفر براى نبرد با معاويه آماده شده بودند، و تصور شده كه همين تعداد نيز در ركاب امام حسن عليه السّلام حاضر بوده اند. حال آنكه اصل خبر دروغ است؛ زيرا راوى آن ابن شهاب زهرى است كه در ادامه به او خواهيم پرداخت. جعل چنين آمارى با توجه به آنكه فرماندهى اين تعداد را قيس بن سعد بن عباده بر عهده داشته، بدان جهت است كه راوى اصرار دارد سياست امام حسن عليه السّلام و قيس را دوگانه نشان دهد. وى حتى تصريح مى كند كه امام مجتبى عليه السّلام برخلاف قيس، خواهان صلح با معاويه و كسب امتياز از او براى خود بوده

است. از همين روى، با آنكه مورخانى مانند ابو الفرج، شمار افراد را همان دوازده هزار نفر دانسته اند، نويسنده تحت تأثير گزارشات دروغين، پيوسته بر اساس اين روايات همان اهداف اخبار ساختگى را پى مى جويد.

2. نويسنده اعزام قيس بن سعد بن عباده را به همراه عبيد الله بن عباس، در مقام مشاور نظامى او، در جهت تصميم از پيش گرفته امام حسن عليه السّلام بر صلح با معاويه مى شمارد و مى گويد: امام خواسته است قيس را كه نماينده گروهى جان بر كف بود از مواضع خود دور سازد. اين تحليل، بسيار بدبينانه و خلاف واقع، و درست برعكس تحليل نويسنده، يا تحليلى است كه وى به طبرى نسبت داده است. اين، همان جهت گيرى كلى نويسنده در اين مقاله است كه مى خواهد عامل اصلى صلح را تصميم شخصى امام حسن عليه السّلام و نه عوامل بيرونى معرفى كند.

چنان كه باز در همين باره و بدون هيچ مقدمه اى بيان مى دارد كه امام در ساباط مدائن نيز سخنانى گفت كه موجب ناراحتى يارانش شد.

نمى توان از نويسنده انتظار داشت كه از نگاه يك شيعه و حتى يك مسلمان به

تصوير امامان شيعه ،ص:124

حوادث خلافت امام حسن عليه السّلام بنگرد، اما او مى بايست از منظر محققى آزاد و بى طرف مسائل را تحليل مى كرد؛ زيرا اولا، چنانچه خيانت عبيد الله و سپاه هشت هزار نفرى او را در نظر مى گرفت و انصاف مى داد، نه تنها چنين تحليلى ارائه نمى كرد يا تحليل طبرى را به نقد مى كشيد؛ بلكه به هوش و درايت سياسى امام اعتراف مى داد و نتيجه مى گرفت كه اعزام قيس با توجه به حساسيت موقعيت، براى مراقبت كامل از اوضاع ضرورت داشته است؛

زيرا با شناختى كه از او داشت به صداقت و سرسختى و راسخ بودن وى در دفاع از امام و وفادارى به او اطمينان كامل داشت. اين تحليل نه تنها مخالف نظر نويسنده است، كه نشان دهنده عزم امام مجتبى عليه السّلام بر جهاد با معاويه و رسيدن به هدفى است كه پدر بزرگوارش على عليه السّلام در پى آن بود.

ثانيا، طبرى چنين نظرى بيان نكرده است. اين تحليل، روايتى است كه طبرى نقل كرده و چنانچه نويسنده محترم به سند روايت طبرى توجه مى كرد، در مى يافت كه اين خبر دروغ محض يا دست كم غيرقابل اعتماد است، و حتى بر اساس اصول حديث اهل سنت پذيرفتى نيست؛ زيرا راوى اين خبر ابن شهاب زهرى است، «1» كه به دشمنى اهل بيت عليهم السّلام و دوستى و پيوند با امويان مشهور است. چنين رواياتى به اين دليل كه راوى در جعل آنها انگيزه دارد، از نظر اصول حديث پذيرفته نيست.

سخنرانى امام در ساباط مدائن نيز كه نويسنده بدان اشاره كرده است، هرچند شيخ مفيد و برخى ديگر از منابع تاريخى آن را نقل كرده اند، صحيح به نظر نمى آيد؛ زيرا لشكرى كه ابتدا با ترغيبها و سخنرانيهاى امام حسن عليه السّلام و عدى بن حاتم براى جنگ با معاويه بيرون آمده، بيش از هر چيز نيازمند اميد به پيروزى

______________________________

(1). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 158.

تصوير امامان شيعه ،ص:125

است، نه سخنانى كه بوى يأس و تسليم دهد. اين سخنرانى به هيچ وجه با آن همه ترغيبها سازش ندارد.

بر فرض صحت اين خبر باز بيان نويسنده محترم ناقص است؛ زيرا همان منابع از جمله شيخ مفيد

تصريح مى كنند كه انگيزه اصلى امام حسن عليه السّلام از ايراد چنين سخنانى امتحان ياران خود و آشكار ساختن نيتهاى واقعى آنان بوده است.

با توجه به اين مطالب، به نظر مى رسد مطالبى در اين گزارشها از قلم افتاده است. يعقوبى اين افتادگى را بيان كرده است. وى مى نويسد:

وقتى امام حسن عليه السّلام به ساباط مدائن وارد شد، معاويه گروهى را به رياست مغيره بن شعبه براى پيشنهاد صلح به سوى امام روانه كرد.

آنان وقتى از نزد امام بيرون آمدند، براى تحريك خوارج و ايجاد اختلاف در سپاه، به گونه اى كه مردم بشنوند، گفتند: خدا به وسيله فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خون مردم را حفظ كرد و فتنه را آرام ساخت، و او صلح را پذيرفت.

يعقوبى مى گويد: با اين سخن سپاه مضطرب شد و مردم در راستگويى آنان ترديد نكردند، و در نتيجه به بار و بنه امام حمله ور شدند. «1»

به اين ترتيب آشكار مى شود كه بدگمانى آنان به امام، و در پى آن، حمله به وى متأثر از شايعات و توطئه معاويه بوده است؛ ولى نويسنده گزارشات مربوط به اعزام نمايندگان معاويه را پس از ماجراى حمله به امام آورده است. او در اينجا نيز تحت تأثير اخبار ساختگى، مى نويسد: مذاكرات ميان امام و معاويه به نتيجه رسيد؛ مذاكراتى كه از پيش، به رغم مخالفت امام حسين عليه السّلام، آغاز شده بود. «2»

با صرف نظر از اينكه مذاكرات پيشين كجا صورت گرفته و چه كسى چنين

______________________________

(1). احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 215.

(2). ترجمه مدخل، ص 102 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:126

مطلبى را گفته است، اين گونه تاريخ نويسى را بايد رونويسى

تاريخى ناميد، نه تحقيق تاريخى. حتى اين نوشته را نمى توان رونويسى تاريخى ناميد؛ زيرا اگر نويسنده به اخبار ديگر نيز نظرى مى انداخت، دست كم در كنار اين مطلب بيان مى داشت كه اخبار ديگر نيز گوياى همراهى و موافقت امام حسين عليه السّلام با سياستهاى برادر خود بوده است. «1»

شرايط توافقنامه صلح

همان گونه كه نويسنده نتوانسته بود در بخش حوادث پيش از صلح، اخبار ساختگى را از اخبار صحيح تمييز و تشخيص دهد، در اين بخش نيز تأثيرپذيرى نويسنده از اخبار ساختگى كاملا نمايان است. او به گونه اى به شرايط صلح پرداخته كه تنها چيزى كه امام حسن عليه السّلام را به صلح واداشته، نه مشكلاتى بوده كه او را به اينجا كشانده، بلكه تنها دستيابى به درآمدى براى خود بوده، و با وجود اين، باز هم مغبون شده، و پشيمان بوده كه چرا امتيازهاى بيشترى از معاويه نگرفته است. از اين روى، تنها چيزى را كه به عنوان شرايط صلح مطرح كرده، و ظاهرا ايرادى نگرفته است، موضوع يك ميليون درهم مستمرى براى خود و پنج ميليون خراجى است كه بايد از خزانه كوفه برداشته مى شد.

نويسنده براى اينكه پنداشته هاى خود را توجيه كند، شرايط مهمى را كه در منابع تاريخى براى صلحنامه نقل شده است، بر ساخته كسانى مى شمارد كه كوشيده اند انتقادات وارد بر امام حسن عليه السّلام را كاهش داده، نشان دهند وى با مشكلات خاص و بزرگى روبه رو بوده و بر ديدگاه خويش (حق خلافت براى خود و جنگ با معاويه) پابرجا بوده است. «2»

______________________________

(1). در نقد مدخل امام حسين عليه السّلام از همين نويسنده، به اين موضوع پرداخته مى شود.

(2). ترجمه مدخل، ص 102 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه 127 شرايط توافقنامه صلح ..... ص : 126

تصوير امامان شيعه ،ص:127

اين مطالب نشان مى دهند كه چگونه نويسنده مى كوشد تا پذيرش صلح را خواسته نخستين و حقيقى امام حسن عليه السّلام جلوه دهد؛ درحالى كه مطالبى كه خود او درباره فرار فرماندهان و اشراف به سوى معاويه و امان گرفتن از او و تأثيرپذيرى سپاه از شايعات جاسوسان معاويه و جدايى خوارج از امام و قصد ترور آن حضرت مطرح مى كند خط بطلانى است بر جهت گيريها و تصورات او.

نويسنده مدعى است امام به اين دليل كه امتيازات بيشترى در صلحنامه قيد نكرده بود تأسف مى خورده است. اولا، نويسنده هيچ منبع و مأخذ تاريخى براى اين مدعاى خود مطرح نكرده است؛ ثانيا، تأسف در صورتى جاى داشت كه طرف مقابل به اجراى شرايط پايبند بوده باشد؛ اما وقتى معاويه هنگام ورود به كوفه اعلان مى كند كه تمام صلحنامه زير پاى من است، چنين تأسفى معنا ندارد؛ ثالثا، نويسنده با پيش فرض ساختگى بودن گزارشهاى ناظر به شرايطى كه مورخان به منزله مفاد صلحنامه مطرح ساخته اند چنين ادعايى كرده است، در حالى كه كوچك ترين دليلى بر صدق اين مدعاى خود ارائه نداده است.

از جمله شرطهاى صلحنامه، كه نويسنده مدعى ساختگى بودن آن است موضوع تكليف خلافت پس از معاويه است: معاويه بايد قدرت را پس از مرگ خويش به امام حسن عليه السّلام بازگرداند. دليل نويسنده بر جعلى خواندن اين شرط آن است كه ايده جانشينى تا آن زمان هنوز مطرح نشده بود، و به همين دليل معاويه با مشكلاتى مواجه بود تا بتواند اين ايده را به جامعه مسلمين بقبولاند. از همين روى، معاويه از جانب خود

تعهدى به گردن نگرفت. «1»

در اين باره نخستين مطلبى كه بايد روشن شود اين است كه چنين شرطى را مورخان نقل كرده اند، «2» و حتى ابن عبد البر اجمال بر وجود چنين شرطى را مدعى

______________________________

(1). همان.

(2). احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 4، ص 158، احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 286؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 21؛ ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 1، ص 438، 439.

تصوير امامان شيعه ،ص:128

شده است. «1» ثانيا، حتى اگر امام حسن عليه السّلام چنين شرطى را مطرح نكرده باشد، تصريح شده كه عبد الله بن نوفل يا خود معاويه آن را مطرح ساخته است، كه اين امر خود مخالف نظر نويسنده است، كه گويا مى خواهد بگويد شيعيان براى كاهش انتقادات بر امام حسن عليه السّلام چنين شرطى را مطرح كرده اند.

ثانيا، گويا موضوع براى نويسنده كاملا خلط شده است؛ چرا كه ايده تعيين جانشين، پيش از امام حسن عليه السّلام سابقه داشته است. ابو بكر، عمر را پيش از مرگش جانشين خود اعلام كرد؛ عمر تعيين خليفه پس از خود را به شوراى شش نفرى واگذار كرد؛ امام على عليه السّلام فرزند خود را جانشين خود معرفى كرد. (موضوعى كه بدان اشاره خواهد شد) مشكل معاويه، جا انداختن اين ايده ميان مسلمانان نبوده است؛ بلكه برعكس تصور نويسنده، كه اين شرط را ساختگى دانسته، دليل به شهادت رساندن امام به دستور معاويه و با مباشرت جعده همسر امام، همين شرط بوده است؛ زيرا تا امام زنده بود، معاويه نمى توانست خلافت پس از خود را به پسرش يزيد انتقال دهد. در مرحله بعد، مشكل معاويه

شخص يزيد بود كه مردى فاسق و شرابخوار بود و با وجود بزرگان بنى هاشم از جمله امام حسين عليه السّلام و ديگران طرح جانشينى يزيد طرحى بسيار مضحك مى نمود. آنچه تا آن زمان سابقه نداشته و نويسنده درباره آن خلط كرده است، در حقيقت تبديل خلافت به امپراتورى قيصرى و كسرايى بود. معاويه مى خواست خلافت را به صورت انحصارى و موروثى درآورد، و بدون اينكه فرزندش شرايط لازم را داشته باشد، و نيز بدون رضايت مردم و به هر شكل ممكن او را بر كرسى خلافت بنشاند. اين ايده اى بود كه در جامعه مسلمانان سابقه نداشت.

نويسنده نقل ديگرى را كه براى تعيين خلافت يعنى به صورت شورايى ميان

______________________________

(1). ابن عبد البر، الاستيعاب، ج 1، ص 439.

تصوير امامان شيعه ،ص:129

مسلمانان كه در برخى منابع از مفاد صلحنامه نقل شده، «1» با اين نكته رد كرده است كه معاويه در فكر جانشينى پسرش نبود و نمى توانست هم باشد. «2»

نويسنده يا معاويه را نشناخته و يا بنا را بر اجتهادات بى دليل خود گذاشته است؛ زيرا آنان كه با معاويه و حزب اموى اندكى آشنايى دارند مى دانند امويان حكومت را از آن خود مى دانستند. ابو سفيان پس از به خلافت رسيدن عثمان در انجمن امويان، كه عثمان نيز در آن حاضر بود، گفت: ديگر نگذارند اين گوى خلافت از دستان آنان خارج شود. «3» معاويه نيز در وصيت خود به فرزندش هدف اصلى خود را آشكار ساخت: او نوشته بود تمام گردن كشان عرب را براى پذيرش خلافت او به زير انداخته است. «4» معاويه بيست سال كوشيد تا حكومت را براى خود و خاندانش مستقر كند.

امام حسن عليه

السّلام- كه نويسنده مى گويد از هوش بهره اى نداشته- با شناخت كامل معاويه و امويان، به خوبى مى دانست كه بيست سال ديگر، معاويه پس از خود پسر شرابخوارش را بر گرده مسلمانان سوار خواهد كرد، و بايستى سندى در تاريخ بر جاى مى گذاشت تا خيانت چنين كسى كه خود را حاكم و خليفه مسلمانان مى دانست، براى آيندگان آشكار شود. اتفاقا با توجه به گرايش سياسى- مذهبى مردم، واگذارى خلافت به شورا آسان ترين راهى بود كه امام حسن عليه السّلام مى توانست به مدد آن بهانه را از دست معاويه بگيرد.

شرط ديگرى كه نويسنده آن را ساختگى دانسته است، موضوع عمل به كتاب و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سيره خلفاى صالح است. بر اساس تصور نويسنده به اين دليل كه نكته اخير اين شرط محكوم كردن سيره عثمان است، معاويه نمى توانسته آن را بپذيرد. «5»

______________________________

(1). احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 4، ص 159.

(2). ترجمه مدخل، ص 103 از همين كتاب.

(3). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 238.

(4). همان، ج 8، ص 151؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 53.

(5). ترجمه مدخل، ص 103 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:130

معاويه با توجه به اوضاعى كه براى امام و سپاه عراق پيش آمده بود، مى توانست با اندكى فشار نظامى، امام حسن عليه السّلام را شكست دهد و عراق را تصرف كند؛ اما او مى خواست با صلحنامه و شرطهايى به حكومت خود وجهه قانونى بخشد. پس چرا شرايطى را كه مى داند بدانها عمل نخواهد كرد نپذيرد؟! او با وجود تلاشهاى طولانى براى دستيابى به خلافت، شرط واگذارى خلافت پس از

خود را به شورا پذيرفته بود، و حتى در مرحله نخست، برگه سفيد امضا شده اى را براى امام فرستاد تا هر شرطى را كه مى خواهد تعيين كند. «1» بر اين اساس، چه مانعى دارد كه يكى از مواد صلحنامه، عمل به سيره خلفاى صالح باشد؟! معاويه مى توانست بر اساس عدم تصريح به اين خليفه صالح، به زعم خود عثمان را مصداق اين ماده بداند، هرچند عراقيها چنين تصورى نداشته باشند.

تشكيك ديگر و البته بسيار مبهم نويسنده، درباره مفاد صلحنامه به پرداخت دو ميليون درهم به امام حسين عليه السّلام باز مى گردد، كه وى مدعى است اين ماده بدان سبب ساخته شده كه نشان دهد امام حسن عليه السّلام به فكر برادرش بوده است!

روشن نيست كه هدف نويسنده از اين نقد چيست. اگر هدف وى اين است كه امام حسن عليه السّلام به دليل مخالفت امام حسين عليه السّلام با صلح خواسته او را با پرداخت اين وجه آرام و متقاعد سازد، بسيار به خطا رفته است. (چنان كه اين موضوع در بخش نقد مدخل امام حسين عليه السّلام توضيح داده خواهد شد.) برخى محققان اساسا شرط پرداخت مالى چه به امام حسن عليه السّلام و چه به طور كلى به بنى هاشم و حق تقدم آنان بر بنى اميه، را رد كرده اند؛ اما نه بدان دليل كه نويسنده مطرح كرده است، بلكه به اين دليل كه اولا، به سبب جهت گيرى سياسى اين شرط است كه مى خواهند بگويند صلح امام حسن عليه السّلام براى كسب امور دنيوى بوده است؛ ثانيا، گزارشهاى تاريخى ديگر تصريح مى كند كه طرح اين شرط از سوى عبد الله بن

______________________________

(1). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب

الاشراف، ج 3، ص 286.

تصوير امامان شيعه ،ص:131

نوفل بوده و وقتى امام حسن عليه السّلام اين موضوع را شنيد فرمود: معاويه نمى تواند در بيت المال مسلمين تعهدى را براى من بپذيرد. شاهد اينكه چنين شرطى در ميان نبوده، آنكه سليمان بن صرد خزاعى در اعتراض به امام گفت چرا سهمى براى خود در عطا قرار نداده است. «1»

نويسنده پس از موضوع انعقاد قرارداد صلح، ماجراى توطئه معاويه براى خريدن عبيد الله بن عباس، و خيانت وى و پناهنده شدن هشت هزار نيروى تحت امر او به معاويه را مطرح كرده است. «2»

نويسنده با نوشتن ترتيب حوادث بدين گونه، در حقيقت همان فضايى را ترسيم كرده كه معاويه به مدد شايعات توانست براى فروپاشى سپاه امام پديد آورد. اين شايعات به صورت روايت تاريخى در منابع منعكس شده است.

بيان حوادث بدين ترتيب، به معناى خواستن صلح از سوى امام است بدون اينكه از سوى نيروهاى او مشكلى پيش آمده باشد؛ زيرا حتى اگر عبيد الله بن عباس و نيروهاى او پناهنده شده اند اولا، در اصل پذيرش صلح تأثيرى نداشته است، و ثانيا، مسبب اصلى اين واقعه همان صلح زودهنگام بوده است.

خيانت عبيد الله و نيروهاى او پيش از انعقاد صلح صورت گرفته است.

بلاذرى مى نويسد:

وقتى معاويه در اخنونيه برابر نيروهاى عبيد الله اردو زد، عبد الرحمن بن سمره را دو بار نزد عبيد الله فرستاد كه به او بگويد امام حسن عليه السّلام با او صلح كرده است، و سرانجام توانست وى را بفريبد. اين، فريبى بيش نبود؛ زيرا اگر موضوع خيانت عبيد الله پس از معاهده صلح رخ داده باشد، ديگر جلب نظر عبيد الله از سوى

معاويه وجهى نداشت.

______________________________

(1). رسول جعفريان، تاريخ خلفا، ص 382.

(2). ترجمه مدخل، ص 103 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:132

بر اساس نقل ابو الفرج اصفهانى و بلاذرى معاويه پس از خيانت عبيد الله و نيروهايش، و پس از آنكه نتوانست قيس بن سعد را نيز بفريبد، هيئتى به سوى امام حسن عليه السّلام فرستاد تا پيشنهاد صلح را بپذيرد. «1» اين موضوع كاملا آشكار مى سازد كه معاويه تنها براى فريب عبيد الله چنين دروغى گفته و اين امر به همين گونه در منابع تاريخى راه يافته است.

قيس پس از فرار و خيانت اين نيروها به امام حسن نامه نوشت و موضوع را با ايشان در ميان گذاشت. امام حسن عليه السّلام نيز در سخنرانى خود كه پس از آن با معاويه صلح كرد به مردم خبر داد كه سپاه او به وى خيانت كرده و به معاويه پناهنده شده است. «2»

نويسنده، به انجمن شيعيان اشاره مى كند كه پس از گذشت چند سال از صلح، ناخشنودى خود را از امام به دليل عدم دريافت تعهد كتبى از معاويه ابراز كردند؛ تعهدى كه بنابر آن خلافت را پس از مرگش به امام حسن عليه السّلام واگذار مى كرد.

پيش تر به استناد منابع تاريخى بيان شد كه موضوع واگذارى خلافت به شورا يا به امام حسن، در صلحنامه آمده است. بنابراين چنين گزارشى درست نيست.

برعكس، بنابر روايت دينورى، شيعيان پس از چند سال به خطاى خود و صحت سياست امام مجتبى عليه السّلام درباره صلح اعتراف كردند. «3»

آخرين موضوعى كه نويسنده درباره صلح مطرح كرده، عوامل پذيرش صلح است.

اما در اينجا نيز بر اساس همان تبليغات و شايعات عصر امام كه

در منابع تاريخى راه يافته و نويسنده از آنها تأثير پذيرفته است، نخستين و مهم ترين انگيزه و عامل، علاقه امام به صلح و آرامش و بى ميلى به سياست و منازعات مربوط به آن دانسته شده است.

توضيح در اين باره و بطلان نظريه نويسنده در قسمت اول بيان شد.

______________________________

(1). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 284- 285؛ ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 42- 43.

(2). احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج 4، ص 157.

(3). ابو حنيفه دينورى، الاخبار الطوال.

تصوير امامان شيعه ،ص:133

همسران امام حسن عليه السّلام

يكى از اتهامات بزرگى كه امويان و عباسيان با هدف خدشه دار كردن چهره سياسى و مذهبى امام مطرح ساختند موضوع همسران امام حسن عليه السّلام و طلاقهاى پيوسته آنان است. اين اتهامات به وسيله شايعات، و با كمك مورخان همسو با امويان و عباسيان، آن قدر در جامعه پراكنده شده بود كه برخى از منابع شيعه را نيز تحت تأثير قرار داده است.

بر اين اساس، طبيعى است مستشرقى چون واليرى، كه ديدگاهى كاملا عادى و بلكه متأثر از منابع اهل سنت دارد، اتهامات مورخان اموى و عباسى را تكرار كند. او مى گويد: امام پس از صلح، زندگى توأم با لذايذ شهوى داشته و بارها همسران خويش را طلاق داده و دوباره ازدواج كرده است؛ به گونه اى كه «مطلاق» خوانده مى شده است. نويسنده شمار زنان امام را شصت، هفتاد يا نود همسر دايمى و سيصد يا چهار صد همسر متعه دانسته است!

اين اتهام نيز از جمله شايعات پرشمارى است كه امويان و عباسيان برساخته اند، و در منابع اهل سنت و حتى پاره اى منابع شيعى راه يافته است.

در اين باره بايد به منشأ اين تهمت

و منابع مربوط به آن پرداخت.

الف) منشأ اين اتهام: هم امويان و مورخان همسوى با آنان، هم عباسيان، بانيان اصلى اين اتهام اند. بنابر نقل طبرى و مسعودى، نخستين بار منصور عباسى براى تحقير سادات حسنى اين تهمت را در ميان مردم شايع ساخت. وى پس از دستگيرى عبد الله بن حسن، در برابر انبوه مردم سخنرانى كرد و پس از دشنامها و بدگوييها و تهمتهاى بسيار در حق امام على عليه السّلام و امام حسن عليه السّلام، به واگذارى خلافت از سوى امام مجتبى عليه السّلام به معاويه اشاره كرد و گفت: به خدا سوگند كه او مرد نبود. وقتى اموال به او عرضه شد آنها را پذيرفت. معاويه با نيرنگ به او وعده داد كه وليعهدش مى كند، و بدين ترتيب او را بركنار ساخت

تصوير امامان شيعه ،ص:134

و همه چيز وى را گرفت و همه كارها را به او واگذارد و به زنان روى آورد. او امروز با يكى ازدواج مى كرد و فردا ديگرى را طلاق مى داد و همچنان بدين كار مشغول بود تا اين كه در بسترش مرد. «1»

ب) منابع اين اتهام: شمار همسران و موضوع طلاق آنان در منابع اهل سنت، و پس از آن در برخى منابع شيعه به سه منبع تاريخى باز مى گردد:

1. ابو الحسن مدائنى (م 225) كه شمار همسران امام حسن عليه السّلام را هفتاد زن دانسته است. «2»

اولا، مدائنى در بصره رشد كرده و با توجه به شهرت اين شهر به گرايش عثمانى، وى در معرض چنين اتهامى است. همچنين ابن عدى او را در نقل حديث ضعيف دانسته است. «3» مسلم از نقل روايات مدائنى در صحيح خود،

امتناع كرده است. «4» وى از موالى سمرة بن جندب است كه دشمن اهل بيت عليهم السّلام بوده است. «5» همچنين روايات مدائنى را داراى دو ويژگى دانسته اند: نخست اينكه غالب روايات او مرسل، و روايات مسندش بسيار كم است؛ «6» دوم اينكه اغلب روايات او از عوانة بن حكم (م 147 يا 158) است كه به حديث سازى براى امويان شهره است. «7» همچنين مدائنى از خاصان اسحاق بن ابراهيم موصلى (155- 235) بوده و در خانه او نيز از دنيا رفت. «8» درباره اسحاق موصلى تصريح كرده اند كه وى آوازه خوان بوده و ابو الفرج اصفهانى در كتاب خود الاغانى نام او را در شمار

______________________________

(1). طبرى، تاريخ الطبرى، ج 6، ص 334؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 300.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 22.

(3). ابن عدى، الكامل، ج 5، ص 213.

(4). على بن ابى الكرم (ابن اثير)، الكامل فى الضعفاء، ج 5، ص 213.

(5). همان.

(6). على بن ابى كرم (ابن اثير)، الكامل فى الضعفاء، ج 5، ص 213.

(7). ياقوت حموى، معجم الادباء، ج 16، ص 137؛ ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 4، ص 386.

(8). ابن نديم، الفهرست، ص 113.

تصوير امامان شيعه ،ص:135

ترانه خوانان عصر عباسى آورده است. «1» ابراهيم از نديمان بنى عباس (هارون، امين، مأمون، معتصم، واثق و متوكل عباسى) بوده، و مدائنى از اسحاق موصلى پول مى گرفته است. «2» همه اين موارد نشان مى دهند كه اين خبر (همسران زياد امام حسن عليه السّلام) برساخته مورخانى است كه يا به امويان گرايش سياسى داشته اند و يا به عباسيان.

ثانيا، مدائنى كه خود اين موضوع را نقل كرده، بيش از ده

زن براى امام مجتبى عليه السّلام نام نبرده است. «3» شيخ مفيد تنها پنج زن را نام برده و برخى ديگر را با تعبير «امهات شتى» بيان كرده است، «4» كه همين تعبير براى بسيارى از اصحاب و تابعين بيان شده است، و شمار ده زن (قدرى كمتر يا اندكى بيشتر) در عرف آن زمان امرى كاملا رايج بوده است، و شمار زنان برخى از صحابه، حتى از اين تعداد نيز بيشتر بوده است. محض نمونه شمار همسران خلفا و برخى ديگر از اصحاب مشهور به نقل از طبقات ابن سعد از اين قرار است:

امير المؤمنين على عليه السّلام، ده زن و امهات ديگرى (امهات شتى) كه نام برده نشده اند، ولى به اعتبار كلمه «امهات» كه جمع است، نبايد كمتر از سه زن باشد؛

عمر، نه زن؛ عثمان؛ نه زن؛ طلحه، هشت زن؛ زبير، نه زن؛ عبد الرحمن بن عوف، پانزده زن، و همچنين چند زن ديگر كه ابن سعد از آنان به امهات تعبير كرده (امهات شتى) و به اعتبار كلمه جمع «امهات» نبايد كمتر از سه زن باشند؛ سعد بن ابى وقاص، يازده زن؛ و محمد بن مسلمه، هفت زن.

2. بلاذرى (م 279) زنان امام را نود تن روايت كرده است. «5»

بلاذرى اين روايت را از عباس بن هشام بن محمد كلبى از پدرش از جدش از

______________________________

(1). ابو الفرج اصفهانى، الاغانى، ج 5، ص 278.

(2). ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 4، ص 253.

(3). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 21.

(4). محمد بن محمد (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 20.

(5). احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 277.

تصوير

امامان شيعه ،ص:136

ابو صالح كلبى نقل كرده است. سند اين روايت از دو جهت كانون انتقاد حديث شناسان و علماى جرح و تعديل اهل سنت است: نخست اينكه هشام و محمد كلبى از نظر اهل سنت تضعيف شده اند؛ «1» هرچند علماى شيعه موافق نظر آنان نيستند؛ دوم اينكه ابو صالح، كه نامش باذام است، از نظر برخى علماى اهل سنت تضعيف، و به دروغ زن ناميده شده است؛ «2» به ويژه در مواردى كه كلبى از او روايت مى كند. «3» حتى از كلبى روايت شده كه ابو صالح به او گفته آنچه براى تو روايت كرده ام دروغ بوده است. «4» دست كم گفته اند به حديث ابو صالح نمى توان احتجاج كرد. «5» با صرف نظر از تمام اين مطالب، و با در نظر گرفتن توثيق ابو صالح از سوى برخى چون عجلى، «6» باز هم نمى توان به روايت او استناد كرد؛ زيرا در تعارض توثيق و تعديل راوى بيان شده كه تضعيف مقدم است. «7»

از جمله افراد ديگرى كه تعداد همسران حضرت را نود نفر دانسته شبلنجى است كه بدون ذكر مآخذ اين مطلب را نقل كرده، و همچنين با توضيحاتى كه داده شد آشكار مى شود كه منبع اصلى او نيز بلاذرى بوده است.

3. ابو طالب مكى، محمد بن على بن عطيه (م 386) تعداد همسران امام را بيش از همه، يعنى 250 يا سيصد زن برشمرده است. «8»

______________________________

(1). بخارى، الضعفاء الصغير، ص 105؛ نسائى، كتاب الضعفاء و المتروكين، ص 231؛ عقيلى، الضعفاء الكبير، ج 4، ص 76، 79؛ الجرح و التعديل، ج 7، ص 271.

(2). احمد بن حنبل، العلل، ج 2، ص 502 و ج 3، ص

100؛ بخارى، التاريخ الكبير، ج 2، ص 144؛ الضعفاء الصغير، ص 27؛ ابن حبان، كتاب المجروحين، ج 1، ص 71؛ نسائى، كتاب الضعفاء و المتروكين، ص 158؛ ابن عدى، الكامل، ج 2، ص 69؛ عقيلى، الضعفاء الكبير، ج 1، ص 165.

(3). ابن حبان، كتاب المجروحين، ج 1، ص 71؛ الجرح و التعديل، ج 2، ص 432؛ محمد بن احمد ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 296.

(4). الضعفاء الكبير، ج 1، ص 166؛ محمد بن احمد ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 296.

(5). ابن ابى حاتم رازى، الجرح و التعديل، ج 2، ص 432.

(6). عجلى، تاريخ الثقات، ص 77، 500.

(7). سيوطى، تدريب الراوى، ج 1، ص 309- 310.

(8). قوت القلوب، ج 2، ص 471.

تصوير امامان شيعه ،ص:137

اولا هيچ كس اين تعداد را مطرح نكرده است؛ ثانيا، معاصران اين شخص تصريح كرده اند كه وى به بيمارى هيسترى «1» مبتلا بوده، و وقتى به بغداد رفت و علماى بغداد به اين امر واقف شدند از او كناره گرفتند. «2» بنابراين روايات چنين فردى، كه برخى از جمله ابن شهر آشوب نيز از او برگرفته اند، «3» اعتبارى ندارد.

آخرين مطلبى كه اين موضوع را با اشكال روبه رو مى سازد اينكه چرا با اين تعداد همسر، تنها پانزده فرزند براى امام حسن عليه السّلام برشمرده اند.

بخش دوم: ملاحظات جزئى و موردى

1. نويسنده مى گويد: امام حسن عليه السّلام مدعى خلافت بود تا اينكه به نفع معاويه از ادعاى خود صرف نظر كرد. «4» وى در جاى ديگر انتصاب او را از سوى امير المؤمنين عليه السّلام به خلافت از خود انكار كرده است. «5»

اين بيان چنانچه به عدم خلافت رسمى امام حسن عليه السّلام اشاره داشته باشد، نادرست

است. با صرف نظر از روايات شيعه، «6» كه انتصاب امام مجتبى عليه السّلام را از سوى امير المؤمنين عليه السّلام به جانشينى و خلافت پس از خود نقل كرده اند، مورخان نيز آورده اند كه مردم عراق، حجاز، يمن، خراسان و ديگر بلاد اسلامى پس از امام على عليه السّلام با عنوان خليفه مسلمانان با امام حسن عليه السّلام بيعت كردند، «7» و امام

______________________________

(1). مبتلايان به اين مرض دچار اختلال حواس و گرفتار اوهام مى شوند. لغتنامه دهخدا، ذيل لغت «هيسترى».

(2). خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 3، ص 89؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 557 از جمله مواعظ وى اين بوده است: «ليس على المخلوقين اضر من خالق».

(3). ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 192.

(4). ترجمه مدخل، ص 97 از همين كتاب.

(5). ترجمه مدخل، ص 99 از همين كتاب.

(6). محمد بن يعقوب، الكافى، ج 1، ص 346- 352، 358- 360؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 7؛ اربلى، كشف الغمّه، ج 2، ص 154.

(7). ابن سعد، ترجمة الامام الحسن، ص 74، حديث 129؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5،

تصوير امامان شيعه ،ص:138

حسن عليه السّلام نيز خود در نامه به معاويه تصريح مى فرمايد كه ان عليا لما مضى لسبيله ... و لانى المسلمون الامر بعده. «1» شمار بيعت كنندگان را نيز هفتاد هزار نفر و بيشتر برشمرده اند. «2» نويسنده نيز در ادامه بحث به بيعت مردم با امام حسن عليه السّلام تصريح كرده است.

2. نويسنده با تأثيرپذيرى از روايات ساختگى مى گويد: امير مؤمنان عليه السّلام مى خواست نام امام حسن عليه السّلام را «حرب» بگذارد. «3»

در اين باره در نقد مدخل امام على

عليه السّلام از همين نويسنده گفته آمد كه اين اتهام براى ترسيم چهره اى خشونت طلب و خونريز از سوى امويان ساخته شده، و بنابر روايت صحيح، امير المؤمنين عليه السّلام هنگام نام گذارى امام مجتبى عليه السّلام فرمود: من در اين كار از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پيشى نمى گيرم.

3. نويسنده ذيل روايت متواتر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه مى گويد: مروان بن حكم در صحت اين روايت ترديد روا داشت. «4»

اولا، به نظر نمى رسد كه هدف نويسنده، تنها اطلاع رسانى بوده باشد؛ زيرا ترديد روا داشتن در روايتى كه منابع شيعه و اهل سنت آن را از دهها نفر از اصحاب رسول صلّى اللّه عليه و آله مانند امام على عليه السّلام، عمر، ابو سعيد خدرى، حذيفة بن يمان، ابو هريره، براء بن عازب، اسامة بن زيد، مسور بن مخرمه، و مالك بن حويرث نقل كرده «5» و تواتر آن را به اثبات رسانده اند، آن هم از سوى شخصى كه نه در

______________________________

ص 158؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 413، ابن اعثم كوفى، فتوح، ج 4، ص 148؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 196؛ ابن اثير، اسد الغابه، ج 2، ص 18؛ صلاح الدين صفدى، الوافى بالوفيات، ج 12، ص 109 و ....

(1). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 35- 36.

(2). صلاح الدين صفدى، الوافى بالوفيات.

(3). ترجمه مدخل، ص 97 از همين كتاب.

(4). ترجمه مدخل، ص 98 از همين كتاب.

(5). ر. ك: ابن ابى شيبه، المصنف، ج 7، ص 512؛ نسائى، السنن الكبرى، ج 5، ص 49، 81، 145؛

تصوير امامان شيعه ،ص:139

ميان صحابه جايگاهى

دارد و نه از موقعيتى علمى برخوردار است، و از سويى نيز دشمنى وى با اهل بيت عليهم السّلام چون آفتاب روشن است، چه ارزشى دارد؟ به ويژه آنكه بدون هيچ نقد و اشاره اى از سوى نويسنده رها شود، و خواننده غير مسلمان يا ناآگاه نيز تصور كند رد اين روايت از سوى شخصى چون مروان اهميتى دارد.

ثانيا، مروان نيز اين روايت را انكار نكرده است، بلكه وقتى مانع دفن امام مجتبى عليه السّلام كنار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شد، ابو هريره او را با توجه به اين روايت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حق امام حسن و برادرش عليهما السّلام سرزنش كرد، و مروان با ناراحتى به او گفت: اگر تو و ابو سعيد خدرى اين قدر از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حديث نقل نكرده بوديد ديگر حديثى از پيامبر نمانده بود. «1»

4. نويسنده مدعى است امام مجتبى عليه السّلام به دليل جوانى در دوران خلفاى نخست، هيچ گونه فعاليتى نداشته است. «2»

اين ادعا در زمان ابو بكر و عمر درست است، ولى در زمان عثمان خير؛ زيرا بنابر برخى روايات مورخان اهل سنت، مانند طبرى و ابو الشيخ انصارى و ابن خلدون، امام حسن عليه السّلام، همانند فرزندان ديگر صحابه، در فتح آفريقا و خراسان شركت داشته است. «3»

5. نويسنده از طبقات ابن سعد نقل كرده كه امام حسن عليه السّلام به دليل دست داشتن محمد بن ابى بكر در قتل عثمان او را فاسق مى خواند. «4»

______________________________

ابى يعلى موصلى، مسند، ج 2، ص 395؛ ابن حبان، صحيح، ج 15، ص 412، 413؛ طبرانى، المعجم الكبير،

ج 2، ص 35- 40 و 347 و ج 19، ص 292.

(1). شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 13.

(2). ترجمه مدخل، ص 98 از همين كتاب.

(3). ابو الشيخ انصارى، طبقات المحدثين باصبهان، ج 1، ص 191؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 269؛ ابو نعيم اصبهانى، ذكر اخبار اصبهان، ج 1، ص 43؛ ابن خلدون، العبر ... (تاريخ ابن خلدون)، ج 2، ص 573.

(4). ترجمه مدخل، ص 98 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:140

اين ادعا برخاسته از برداشت نادرست، و ناآشنايى نويسنده با تعبير «حسن»، در لسان محدثان و مورخان است. وى تصور كرده منظور از آن، امام حسن عليه السّلام است؛ درحالى كه مراد ايشان حسن بصرى (م 110) است كه اغلب از او به «حسن» تعبير مى كنند، و در روايت ابن سعد، ابو الاشهب از او اين مطلب را نقل كرده است، و همچنان كه تراجم نويسان تصريح كرده اند ابو الاشهب جعفر بن حيان عطاردى بصرى (م 165) راوى احاديث حسن بصرى است. «1» البته چنين نويسندگانى كه تحت تأثير اخبار اموى مى خواهند امام حسن عليه السّلام را به گونه اى موافق با عثمان، يا حتى مانند طه حسين، ايشان را عثمانى مذهب جلوه دهند، ممكن است قضاوتهاى عجولانه و دور از دقت و تأملى مانند اين نمونه داشته باشند.

6. نويسنده مى گويد: عبيد الله بن عباس مردم را به بيعت با امام حسن عليه السّلام دعوت كرد. «2»

هرچند در برخى گزارشها چنين آمده است، بنابر روايت مشهور عبد الله بن عباس صحيح است. «3» از نظر جايگاه علمى و اجتماعى عبيد الله و ترغيب مردم به بيعت با امام نيز همين روايت مشهور

صحيح مى نمايد. به نظر مى رسد رواياتى كه عبيد الله بن عباس را نقل كرده اند، در پى آن اند كه بر اساس برخى روايات ساختگى بگويند ابن عباس، كه پيش از شهادت امير مؤمنان عليه السّلام اموال بصره را برداشت و از امام جدا شد، در زمان خلافت امام حسن عليه السّلام حضور نداشته است. «4»

______________________________

(1). بخارى، التاريخ الكبير، ج 2، ص 189؛ ابن ابى حاتم رازى، الجرح و التعديل، ج 2، ص 476؛ ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 405؛ ابن حجر عسقلانى، لسان الميزان، ج 7، ص 511.

(2). ترجمه مدخل، ص 99 از همان كتاب.

(3). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 33؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 8، فضل بن حسن، اعلام الورى باعلام الهدى، ج 1، ص 407؛ اربلى، كشف الغمة، ج 2، ص 156.

(4). بنگريد: محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 158.

تصوير امامان شيعه ،ص:141

7. نويسنده درباره داراب جرد ترديد داشته كه از فسا است يا اهواز؛ «1» در حالى كه آشكار است كه اين شهر از فارس است نه خوزستان. «2»

8. نويسنده به روايت منسوب به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اشاره مى كند كه ايشان صلح ميان دو گروه از مسلمانان به دست امام حسن عليه السّلام را پيش بينى مى فرمايد. «3» اما برخى محققان درباره اين روايت ترديد روا داشته اند. «4»

9. نويسنده مدعى است امام حسن عليه السّلام چون سوءظن داشت كه چه كسى او را مسموم كرده و نخواست بر اين اساس خون بى گناهى ريخته شود از ذكر نام قاتل خوددارى كرد. نويسنده اين توضيح را در نقد رواياتى آورده كه به صراحت بيان داشته اند «جعده

بنت اشعث» با توطئه معاويه او را مسموم كرده است. «5»

اين بيان صحيح نيست؛ زيرا هرچند موضوع سوءظن يا اشاره در برخى روايات مطرح شده است، بنابر روايات قابل توجهى، امام نه تنها در اين باره سوءظن نداشت، بلكه قاتل خود را كاملا مى شناخته و به برادرش امام حسين عليه السّلام فرمود: «من مى دانم چه كسى مرا مسموم كرده و آبشخور اين توطئه از كجا و چه كسى است». «6»

10. نويسنده، امام حسن عليه السّلام را يكى از شخصيتهاى اصلى در نمايشهاى مذهبى ايران (تعزيه) دانسته است. «7»

آشكار است كه امام حسين عليه السّلام از شخصيتهاى اصلى در تعزيه است، نه امام حسن عليه السّلام.

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 102 از همين كتاب.

(2). بكرى، المعجم ما استعجم، ج 2، ص 168؛ ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 2، ص 419.

(3). ترجمه مدخل، ص 105 از همين كتاب.

(4). ر. ك: هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 527- 530.

(5). ترجمه مدخل، ص 105 از همين كتاب.

(6). شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 17؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 202؛ فتال نيشابورى، روضة الواعظين، ص 167؛ اربلى، كشف الغمة، ج 2، ص 208؛ محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 44، ص 156.

(7). ترجمه مدخل، ص 108 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:142

منابع و مآخذ

* نهج البلاغه.

1. ابن ابى الحديد، عبد الحميد بن محمد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، اسماعيليان، قم.

2. ابن ابى حاتم، عبد الرحمن، الجرح و التعديل، دار احياء التراث العربى، 1371.

3. ابن ابى شيبه، عبد الله بن محمد، المصنّف فى الاحاديث و الآثار، تحقيق سعيد محمد اللّحام، دار

الفكر، 1409.

4. ابن جوزى، عبد الرحمن بن على، زاد المسير فى علم التفسير، المكتب الاسلامى، بيروت، 1407.

5. ابن حبان، محمد، كتاب الثّقات، حيدر آباد دكن، 1398.

6. ابن حجر، احمد بن على، لسان الميزان، دار الفكر، بيروت، 1408.

7. ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، دار صادر، بيروت.

8. ابن سعد، محمد، ترجمة الامام الحسن عليه السّلام، تحقيق السيد عبد العزيز الطباطبايى، مؤسسه آل البيت عليهم السّلام لاحياء التراث، قم.

9. ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، تحقيق گروهى از محققان، مطبعة الحيدرية، نجف، 1376 ق.

10. ابن عبد البر، يوسف بن عبد الله، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد معوض و عادل احمد عبد الموجود، دار الكتب العلمية، بيروت، 1415.

11. ابن عساكر، على بن حسن، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، دار الفكر، بيروت، 1417.

12. ابن قتيبه، ابو محمد عبد الله بن مسلم، المعارف، تحقيق ثروت عكاشه، دار المعارف، قاهره.

13. ابن كثير، اسماعيل، البداية و النهاية، تحقيق احمد ابو ملحم و ديگران، دار الكتب العلمية، بيروت.

14. ابن نديم، ابو الفرج محمد بن اسحاق، الفهرست، تحقيق رضا تجدد.

15. ابو الفرج اصفهانى، على بن الحسين، الاغانى، دار الفكر، بيروت، 1407.

16. ابو الفرج اصفهانى، على بن الحسين، مقاتل الطالبيين، دار الكتاب، قم، 1385.

تصوير امامان شيعه ،ص:143

17. ابو حنيفه دينورى، احمد بن داود، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، دار احياء الكتب العربيه، قاهره، 1960.

18. ابو حنيفه دينورى، احمد بن داود، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، منشورات الرضى، قم.

19. احمد بن حنبل، مسند، دار صادر، بيروت.

20. اربلى، على بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، دار الاضواء، بيروت، 1405.

21. بخارى، محمد بن اسماعيل، التاريخ الكبير، به كوشش عبد

المعيد خان، دار الفكر، بيروت.

22. بخارى، محمد بن اسماعيل، التاريخ الكبير، مكتبة الاسلامية، ديار بكر.

23. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق محمد باقر محمودى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، 1394.

24. خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السلام، دار الكتب العلميه، بيروت.

25. ذهبى، ابو عبد الله محمد بن احمد، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار الفكر، بيروت.

26. ذهبى، ابو عبد الله محمد بن احمد، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، تحقيق على محمد البجاوى، دار المعرفه، بيروت، 1382 ق.

27. سبط ابن جوزى، يوسف بن قزغلى، تذكرة الخواص، مكتبة نينوى الحديثة، تهران.

28. صفدى، صلاح الدين خليل بن أيبك، الوافى بالوفيات، دار صادر، بيروت، 1411.

29. طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، چ دوم، تحقيق حمدى عبد الحميد السلفى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

30. طبرسى، فضل بن حسن، اعلام الورى باعلام الهدى، تحقيق مؤسسه آل البيت، مؤسسه آل البيت، قم، 1417.

31. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، روائع التراث العربى، بيروت.

تصوير امامان شيعه ،ص:144

32. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى، بيروت.

33. طبرى، محمد بن جرير، جامع البيان فى تأويل القرآن، چاپ سوم، دار الكتب العلميه، بيروت، 1420.

34. طوسى، محمد بن حسن، التبيان فى تفسير القرآن، دار احياء التراث العربى، بيروت.

35. عجلى، احمد بن عبد الله، تاريخ الثّقات، تحقيق عبد المعطى قلعجى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1405.

36. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، تحقيق الشيخ محمد الاخوندى، دار الكتب الاسلامية، تهران، 1350 ش.

37. مسعودى، ابو الحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، مؤسسه دار الجهره، قم، 1409.

38. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، تحقيق مؤسسة آل

البيت لتحقيق التراث، دار المفيد، قم.

39. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، تحقيق مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، قم، 1413.

40. مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الجمل و النصرة لسيد العترة فى حرب البصرة، تحقيق سيد على مير شريفى، المؤتمر العالمى لألفية الشيخ المفيد، قم، 1413.

41. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفّين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، منشورات مكتبة آيت الله العظمى مرعشى، قم، 1403.

42. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفّين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، مؤسسة العربية الحديثة، 1382.

43. هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، انتشارات الشريف الرضى، قم، 1409.

44. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت.

تصوير امامان شيعه ،ص:145

امام حسين بن على بن ابيطالب عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ال. وچيا واليرى)L .Veccia Vaglieri(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:147

[متن ترجمه]

حسين بن على بن ابى طالب [عليهما السّلام]

او نوه پيامبر و پسر فاطمه [عليها السّلام] است. شهرت او به سبب قيام وى در كربلا به تاريخ دهم محرم 61 ق/ اكتبر 680 م است كه پايانى فاجعه آميز داشت.

دوران كودكى و جوانى

حسين [عليه السّلام] در مدينه متولد شد و تاريخ ولادت او طبق اكثر منابع، آغاز شعبان سال چهارم ق/ ژانويه 626 م بود. بنابراين او هنگام رحلت پيامبر هنوز كودك بود و به همين دليل خاطرات بسيار اندكى از جدّش داشت. شمارى از احاديث، جملات محبت آميزى را از پيامبر نقل مى كنند كه گفته مى شود درباره نوه هايش به كار برده است؛ مثلا: «هركس آنان را دوست بدارد مرا دوست دارد و هركس از آنان بيزار باشد از من بيزار است» و «حسن و حسين [عليهما السّلام] سرور جوانان بهشت اند» (اين جمله، از نظر شيعيان بسيار مهم است چرا كه آن را يكى از دلايل اساسى براى اثبات حق امامت درباره اولاد پيامبر مى دانند. سيّد شباب اهل الجنة يكى از صفاتى است كه شيعيان به هريك از اين دو برادر مى دهند)؛ رواياتى ديگر پيامبر را در حالى توصيف مى كنند كه نوه هاى او بر روى زانوانش يا بر روى شانه هايش يا حتى هنگام سجده نماز بر روى پشتش بوده اند (ابن كثير، ج 8،

تصوير امامان شيعه ،ص:148

ص 205- 207، شمار زيادى از اين احاديث را گردآورده و عمدتا آنها را از مجموعه هاى ابن حنبل و ترمذى اقتباس كرده است). پاره اى از روايات به اين توصيفات اندك، جذاب و شبيه واقع، جزئياتى را افزوده اند كه براى غير مسلمانان عجيب، و هنگامى كه در آنها پاى فرشتگان به ميان مى آيد، تخيلى به نظر مى رسند؛ اما براى مسلمانان اين چنين نيست؛ زيرا

آنان معتقدند كه پيامبر ملاقاتهاى بسيارى با جبرئيل داشته است. در ساير روايات تأثير و نفوذ شيعيان آشكار است (براى اطلاع از اين روايات، به بخش افسانه هاى مربوط به حسين [عليه السّلام] رجوع كنيد). در ايام جوانى، حسين [عليه السّلام] در سايه پدرش مى زيست، اوامرش را اطاعت مى كرد (مثلا ر. ك: مسعودى، مروج، ج 4، ص 271، 279، 281، ...) و در جنگهاى او شركت مى جست.

نگرش حسين [عليه السّلام] درباره معاويه

حتى پس از وفات على [عليه السّلام]، حسين [عليه السّلام] هنوز در مقام يك شخصيت مطرح نبود. نمونه اى از اين امر در ارتباط او با معاويه ديده مى شود: او برادرش حسن [عليه السّلام] را به دليل كناره گيرى از قدرت سرزنش مى كرد، اما او نيز در برابر «عمل انجام شده» تسليم شد و دريافت مستمرى يك يا دو ميليون درهمى را پذيرفت؛ او همچنين غالبا به دمشق- جايى كه عطاياى بيشترى دريافت مى كرد- مى رفت. چندين بار- حتى پيش از وفات حسن [عليه السّلام]- شيعيان به او پيشنهاد قيام دادند (مثلا حجر بن عدى)، اما پاسخ او هميشه يك چيز بود: «مادامى كه اين مرد [معاويه] زنده است، نمى توان كارى كرد .... دستور اين است كه همواره به فكر انتقام در آينده باشيم، اما درباره آن سخنى نگوييم» (بلاذرى، ص 634 (صفحه رو) تا 637، ص 636 (صفحه رو)، ...). معاويه از طريق والى خود در مدينه، يعنى مروان بن حكم، مطلع شده بود كه شيعيان ملاقاتهاى فراوانى با حسين [عليه السّلام]

تصوير امامان شيعه ،ص:149

دارند، اما به اين هشدار توجهى نكرد. معاويه با دورانديشى به مروان توصيه كرد كه از برخورد با حسين [عليه السّلام] اجتناب ورزد و به حسين [عليه

السّلام] نامه اى نوشت كه در آن وعده هاى سخاوتمندانه اى داده بود و در عين حال به او توصيه كرده بود كه مروان را تحريك نكند. اين ماجرا با پاسخى مكتوب و غرورآفرين از سوى حسين [عليه السّلام] خاتمه يافت كه ظاهرا موجب نگرانى معاويه نشد (ابن كثير، ج 8، ص 162). تنها در دو واقعه ديگر حسين [عليه السّلام] جسورانه عمل كرد: هنگامى كه در مقابل شمارى از امويان قدرتمند از حق خويش درباره اموال خاصى دفاع كرد (اغانى، ج 16، ص 68- 70) و هنگامى كه معاويه از مقامات عالى حكومت خواست كه يزيد را در مقام جانشينى وى به رسميت بشناسند، حسين [عليه السّلام] از جمله پنج نفرى بود كه از تن دادن به اين ادعا- كه اصل جديدى در موضوع جانشينى خليفه مطرح مى ساخت- امتناع ورزيدند [ر. ك: مدخل وليعهد)WALI'AHD -( [.

خوددارى مجدد حسين [عليه السّلام] از بيعت با يزيد پس از مرگ معاويه، و عواقب آن

بلافاصله پس از مرگ معاويه (رجب سال 60 ق/ مارس- آوريل 680 م)، والى مدينه يعنى وليد بن عتبة بن ابى سفيان به دستور يزيد، در ساعتى غيرعادى، حسين [عليه السّلام] و عبد الله بن زبير را به كاخ دعوت كرد. هدف او اين بود كه آنان را به بيعت با خليفه جديد (يعنى يزيد) مجبور كند. هر دوى آنان دريافتند كه معاويه درگذشته است، و با اينكه تصميم داشتند از بيعت خوددارى كنند، از جان خود مى ترسيدند. ابن زبير شب بعد به مكه گريخت، اما حسين [عليه السّلام] به همراهى يارانش به كاخ وليد رفت، و پس از ابراز همدردى، درخواست كرد كه بيعت را به تعويق اندازند و اين بهانه را مطرح ساخت كه براى آنكه بيعت معتبر باشد،

بايد در حضور جمع صورت گيرد. او موفق شد دو روز بيعت را به تأخير بيندازد و سرانجام همراه خانواده اش، شبانه به مكه گريخت؛ البته بدون اينكه از مسيرى

تصوير امامان شيعه ،ص:150

فرعى برود. گرچه مروان به وليد بن عتبه تأكيد كرده بود كه به خشونت متوسل شود، وليد تمايلى نداشت كه به اقداماتى جدى عليه نوه پيامبر دست زند. وى در ازاى اين تعلّل، از منصب خود بر كنار شد. وضعيتى كه با ورود ابن زبير و حسين [عليه السّلام] در مكه ايجاد شد، نمى توانسته وضعيت بسيار آرامى باشد. اهالى مكه علاقه مند بودند كه در خدمت حسين [عليه السّلام] باشند؛ و از اين روى، ابن زبير كه از قبل آرزوهاى مخفى جاه طلبانه اى در سر داشت، مظنون به حسادت به حسين [عليه السّلام] بود (ر. ك: طبرى، ج 2، ص 276).

منابع مربوط به قيام حسين [عليه السّلام] و سرانجام فاجعه آميز او

مهم ترين متون درباره اقدام متهورانه حسين [عليه السّلام] و عاقبت فاجعه آميز آن در كربلا، كتب طبرى و بلاذرى هستند؛ مگر آنكه اصالت برخى از دست نوشته هاى منسوب به ابو مخنف در كتابخانه برلين (ر. ك:)Ahlwardt ,9028 -9 ,9031 -8 - كه نويسنده اين مقاله، در حال بررسى آنهاست- به طور كامل يا تا حدودى تأييد شود. طبرى موارد زير را نقل مى كند:

1) شمار زيادى از احاديث به روايت ابو مخنف (متوفاى حدود 157 ق/ 774 م) با اسنادهايى كه به شاهدان معاصر آن واقعه باز مى گردند؛ 2) شمار زيادى از روايات ديگر به نقل از هشام بن محمد كلبى كه بيشتر آنها را از استاد خويش ابو مخنف دريافت كرده است؛ 3) شمار كمى از روايات كه ساير راويان به همراه اسنادهاى مربوط، نقل كرده اند، اما اين

روايات تعابير ديگرى را به تعابير قبلى مى افزايد كه اكثرا فاقد اهميت اند. بلاذرى تقريبا هميشه، همان منابع مورد استفاده طبرى را به كار برده است، اما غالبا آنها را تلخيص كرده و با واژه قالوا (- مى گويند) آغاز كرده است، و برخى آيات و جزئيات اضافه اى نيز بر آنها افزوده است. دينورى، يعقوبى، ابن عبد ربّه و ديگران اطلاعات ناچيزى به دانش ما

تصوير امامان شيعه ،ص:151

افزوده اند؛ زيرا تقريبا تمام رواياتشان را از ابو مخنف نقل كرده اند. چنان ارزشى، حتى در ميان شيعيان، براى نوشته هاى اين طرفدار حسين [عليه السّلام] قايل شده اند كه نخستين نويسندگان شيعى (مانند مفيد، متوفاى 413 ق/ 1022 م)، يا منتقدانى كه توانايى كافى در حذف ملحقات غيرواقعى به اين روايات را داشته اند (مانند اويس در عصر حاضر)، روايات خود را درباره قيام حسين [عليه السّلام]، عمدتا از مجموعه احاديث وى (ابو مخنف) اقتباس كرده اند (تشيع آنها در جاى ديگر خود را هويدا مى سازد). صرفا در دوره هاى بعد (ظاهرا اوايل قرن هفتم هجرى/ سيزدهم ميلادى) بود كه داستان قيام حسين [عليه السّلام]، با رواج روايات تخيلى و احساسى، تا حدودى تغيير يافت (مثلا جنگهاى تن به تن كه طىّ آن، ده ها نفر از دشمنان حسين [عليه السّلام] كشته مى شدند؛ يا دفاع حسين [عليه السّلام] از خود مانند يك شير و كشتن مهاجمان؛ و داستانهايى ساختگى از اين قبيل). ابن كثير (ج 8، ص 201 و صفحه بعد) از اين «مبالغه ها» و «تحريفات» شيعيان، به شدت انتقاد كرده است.

دعوت كوفيان از حسين [عليه السّلام]، [و] مأموريت «مسلم بن عقيل» در كوفه

خبر مرگ معاويه، در كوفه كه اكثر اهالى آن شيعه بودند، با خوشحالى مردم روبه رو شد. به زودى نامه ها و پيغامهايى از كوفه فرستاده

شد كه از حسين [عليه السّلام] دعوت مى كرد تا به اين شهر بيايد؛ چرا كه ديگر نمى توانستند حكومت امويان را تحمل كنند؛ حكومتى كه از نظر آنان «فى ء» را غصب كرده بود؛ اجازه داده بود اموال خدا در دست صاحبان قدرت و ثروت باشد؛ بهترين مردان را كشته بود (اشاره به حجر بن عدى و طرفدارانش) درحالى كه بدترين افراد را زنده نگاه داشته بود (ر. ك: «نامه سليمان بن صرد خزاعى و ساير شيعيان»، طبرى، ج 2، ص 234 و صفحه بعد). حسين [عليه السّلام] پاسخ داد كه درك مى كند كه آنان اميدوارند در سايه او و در راه حق و حقيقت با يكديگر متحد گردند. او افزود: «امام بايد كسى

تصوير امامان شيعه ،ص:152

باشد كه مطابق كتاب خدا عمل كند؛ اموال [اتباع خويش] را با صداقت و درستى برگيرد؛ به حق حكم كند و خود را وقف خدمت به خداوند سازد». با اين حال، حسين [عليه السّلام] قبل از هر تصميمى، احتياط را در اين ديد كه پسر عموى خويش مسلم بن عقيل را به كوفه بفرستد تا وضعيت آنجا را بسنجد. مسلم به زودى هزاران پيمان حمايت دريافت كرد و حتى توانست از بالاى منبر در مسجد، بر گردهمايى مردم رياست نمايد (طبرى، ج 2، ص 257 و صفحه بعد؛ دينورى، ص 252). اما توطئه مسلم به خليفه يزيد گزارش شد و او كه ديگر به والى خود در كوفه يعنى نعمان بن بشير انصارى اعتماد نداشت، حاكميت كوفه را به عبيد الله بن زياد سپرد. عبيد الله كه در آن زمان والى بصره بود، از يزيد فرمان گرفت كه بلافاصله شخصا به كوفه

رفته، آشوبها را سركوب كند. ابن زياد در لباس مبدّل وارد كوفه شد و دست به اقداماتى جدى و مؤثر زد كه باعث رعب و وحشت حاميان حسين [عليه السّلام] شد. ابتدا مسلم بيهوده كوشيد تا به سرعت قيامى را سازماندهى كند؛ اما پس از آن گريخت و مخفى شد. محل اختفاى وى كشف گرديد و او به قتل رسيد (ذى الحجه سال 60 ق/ 11 سپتامبر 680 م). از بخت بد حسين، او نامه اى بسيار خوش بينانه درباره موفقيت تبليغات خود به حسين [عليه السّلام] نوشته، و حتى ظاهرا هزاران عهدنامه را به امضاى كوفيان، براى حسين [عليه السّلام] فرستاده بود.

عزيمت حسين [عليه السّلام] به كوفه

قبلا ابن حنيفه در مدينه (طبرى، ج 2، ص 220 و صفحه بعد) و سپس عبد الله بن عمر و عبد الله بن عباس- هنگامى كه حسين [عليه السّلام] را در راه مدينه به مكه ملاقات كردند (طبرى، ج 2، ص 223)- و نيز ديگران، درباره خطرات قيام به حسين [عليه السّلام] هشدار داده بودند. ابن عباس در مكه نيز با اصرار فراوان، توصيه خويش را تكرار كرده بود (طبرى، ج 2، ص 274 و صفحه بعد؛ بلاذرى،

تصوير امامان شيعه ،ص:153

638 روى برگ- 639 پشت برگ و ...). حتى عبد الله بن زبير كوشيد تا وى را از اين كار منصرف سازد؛ كه البته اين تلاش ابن زبير، رياكارانه بود؛ زيرا او در واقع بسيار خرسند بود كه حسين [عليه السّلام] فضاى مكه را براى او خالى كند (طبرى، ج 2، ص 274- 276). به رغم تمام اين توصيه ها، حسين [عليه السّلام] برنامه خويش را رها نكرد.

او به جاى مناسك حج، اعمال عمره را به

جاى آورد و با استفاده از غيبت والى مكه، عمرو بن سعيد اشدق- كه مشغول انجام مناسك حج در حومه شهر بود- به همراه گروهش مخفيانه از شهر خارج شد. همراهان وى عبارت بودند از حدود پنجاه نفر مرد- افرادى از خويشاوندان و يارانش كه قادر به حمل سلاح بودند- و زن و كودك (8 ذى الحجه سال 60 ق/ 10 سپتامبر 680 م، مصادف با روز ترويه).

طبرى و بلاذرى، نام تمام مكانهايى را كه او در راه مكه به كوفه در آنها توقف كرد، ثبت كرده اند و ولهاوزن)Wellhausen( آنها را ذكر نموده است.

عمرو بن سعيد از رفتن حسين [عليه السّلام] مطلع گرديد و گروهى را به فرماندهى برادرش يحيى، در پى او فرستاد؛ اما تنها چيزى كه بين اين دو گروه اتفاق افتاد، برخورد تازيانه ها و چوبها بود.

حسين [عليه السّلام] در منطقه تنعيم در حوالى مكه به كاروانى برخورد كه از يمن مى آمد، و او براى خود اين حق را قايل شد كه محموله آن را تصاحب كند؛ زيرا اين محموله حاوى گياهان مخصوص خضاب و رداهايى بود كه براى خليفه مى بردند. در طول راه، حسين [عليه السّلام] با افرادى چند ملاقات كرد، از جمله فرزدق شاعر، كه در جواب سؤال او صريحا بيان داشت كه دلهاى مردم عراق با حسين [عليه السّلام] است اما شمشيرهايشان در خدمت امويان (طبرى، ج 2، ص 277 و 278 و ...)؛ و نيز پسر عمويش عبد الله بن جعفر كه امان نامه اى از عمرو بن سعيد گرفته و آمده بود تا آن را براى حسين [عليه السّلام] قرائت كند. اما تصميم حسين [عليه السّلام] تزلزل ناپذير بود. پاسخ او

به كسانى كه مى كوشيدند او را از اقدام خود منصرف

تصوير امامان شيعه ،ص:154

سازند، تقريبا همواره بر يك منوال بود: «خدا آن گونه كه بخواهد عمل مى كند ...؛

من انتخاب بهترين [راه] را به او وا مى گذارم ... او با كسى كه هدفش حق باشد، دشمن نيست ...». زهير بن قين بجلى كه يكى از طرفداران عثمان بود و در طول سفر از برپايى خيمه هاى خويش در نزديكى خيمه گاه حسين [عليه السّلام] خوددارى مى ورزيد، يك بار مجبور شد خيمه خود را در نزديكى حسين [عليه السّلام] بر پا كند.

حسين [عليه السّلام] او را دعوت به ملاقات كرد و زهير در مدت گفت وگو با وى تغيير عقيده داد و از آن پس يكى از مشتاق ترين ياران حسين [عليه السّلام] شد.

عبيد الله بن زياد افرادى را در راههاى بين حجاز و كوفه مستقر كرده بود (طبرى، ج 2، ص 285 و 288) و به آنان فرمان داده بود كه مانع ورود و خروج اشخاص به منطقه حفاظتى شان شوند. حسين [عليه السّلام] از طريق باديه نشينان از اين فرمان ابن زياد مطلع گرديد، اما از اين خبر بيمناك نشد و به سفر خويش ادامه داد. در ناحيه ثعلبيه بود كه وى براى اولين بار، خبر قتل مسلم و هانى بن عروه در كوفه را از طريق چند مسافر شنيد. او مى خواست بازگردد اما پسران عقيل كه مصمم بودند انتقام برادرشان را بگيرند يا به سرنوشت او دچار شوند نظر او را تغيير دادند. سپس در منطقه زباله به حسين [عليه السّلام] خبر رسيد سفير او- قيس بن مسهر صيداوى يا برادر خوانده اش عبد الله بن يقطر (طبرى، ج 2، ص 288، 293،

303)- كه از حجاز به كوفه فرستاده شده بود تا ورود قريب الوقوع او را اعلام كند، دستگير شده و به قتل رسيده است. آن گاه حسين [عليه السّلام] براى يارانش خطبه اى خواند و در آن، خبرهاى غم انگيزى را كه به دستش رسيده بود، و [نيز] خبر خيانت كوفيان را به ايشان باز گفت، و از آنان خواست كه او را ترك كنند.

كسانى كه در طول سفر به او ملحق شده بودند از وى جدا شدند و فقط كسانى باقى ماندند كه از حجاز او را همراهى كرده بودند.

گروههايى از سواران، منطقه را جست وجو مى كردند. هنگامى كه در افق

تصوير امامان شيعه ،ص:155

نمايان شدند، حسين [عليه السّلام] مسير خويش را به سمت ذو حسم (يا حسم) تغيير داد و خيمه هاى خويش را در آنجا برپا كرد. سوارانى كه تحت فرماندهى حرّ بن يزيد تميمى يربوعى بودند به آنان نزديك شدند و چون هوا به شدت گرم بود حسين [عليه السّلام] دستور داد كه به ايشان آب بدهند. در اين زمان، وضعيت هنوز عارى از تنش بود به گونه اى كه حرّ و افرادش در آن روز دو نماز به امامت حسين [عليه السّلام] به جاى آوردند (طبرى، ج 2، ص 297، 298). بعدا چهار شيعه كه از كوفه آمده بودند، به رغم ممانعت حرّ توانستند به شورشيان بپيوندند (طبرى، ج 2، ص 302 و صفحه بعد). پس از هريك از دو نماز، حسين [عليه السّلام] براى دشمنانش انگيزه خويش را از اين سفر توضيح داد: «شما" امامى" نداشتيد و من بايد به اذن خداوند وسيله اى براى همبستگى و اتحاد مى بودم ... ما در قياس با كسانى كه ادعاهاى ناحق

دارند و ظالمانه عمل مى كنند، صلاحيت بيشترى براى حكومت بر شما داريم ...؛ اما اگر نظرتان را تغيير داده ايد ... من از اينجا خواهم رفت» (طبرى، ج 2، ص 297 و صفحه بعد). حرّ از نامه هايى كه كوفيان براى حسين [عليه السّلام] فرستاده بودند چيزى نمى دانست. اما هنگامى كه حسين [عليه السّلام] دو كيسه پر از اين نامه ها را به او نشان داد، نظر خويش را تغيير نداد. او دستور داشت بدون درگيرى، شورشيان را نزد ابن زياد ببرد و سعى داشت حسين [عليه السّلام] را متقاعد سازد كه از او متابعت كند. هنگامى كه حسين [عليه السّلام] به حركت خويش ادامه داد، حرّ جرئت نكرد كه با او مخالفت كند اما در عوض به او پيشنهاداتى ارائه داد: مسيرى را دنبال كند كه نه به كوفه و نه به مدينه ختم مى شود و نامه اى به يزيد يا ابن زياد بنويسد؛ در همين حال خود حرّ نامه اى به ابن زياد بنويسد، به اين اميد كه پاسخى دريافت كند كه اجتناب از اين آزمون سخت را براى او ممكن سازد. اما حسين [عليه السّلام] پيشنهادات او را نپذيرفت، و بنابراين حرّ از نزديك او را تعقيب مى كرد و هر از گاهى به او هشدارهايى مى داد: «من به خاطر خودت، تو را

تصوير امامان شيعه ،ص:156

به ياد خدا مى اندازم ...؛ اگر جنگى درگيرد، كشته خواهى شد ...». اما حسين [عليه السّلام] از مرگ نمى هراسيد. هنگامى كه در ناحيه نينوا (بخشى از «سواد» كوفه) توقف كردند، سوارى از كوفه رسيد و بدون سلام به حسين [عليه السّلام] نامه اى را از ابن زياد به دست حرّ داد. در اين نامه

ابن زياد به حرّ دستور داده بود كه اجازه ندهد شورشيان در هيچ مكانى توقف كنند، مگر در بيابانى بدون آب و فاقد تجهيزات و استحكامات. سپس زهير بن قين پيشنهاد كرد كه حسين [عليه السّلام] به گروه كوچك حرّ حمله كند و روستاى عكر را كه استحكاماتى داشت به تصرف درآورد؛ اما حسين [عليه السّلام] از شروع درگيرى و جنگ خوددارى ورزيد.

روز دوم محرم او در سرزمين كربلا كه جزو ناحيه نينوا بود اردو زد. روز سوم محرم، اوضاع رو به وخامت گذاشت: سپاهى شامل چهار هزار نفر تحت فرماندهى عمر بن سعد بن ابى وقاص از كوفه رسيد. او به فرمان ابن زياد در مقام «نايب» در رى منصوب شده بود و قرار بود به دستبا برود تا قيام «ديلميان» را فرو نشاند؛ اما ابن زياد او را براى سركوبى حسين [عليه السّلام] فراخواند. ابن سعد بيهوده كوشيد تا از اين وظيفه نفرت انگيز بگريزد، اما چون تهديد شد كه منصب خويش را از دست خواهد داد سرانجام مجبور به اطاعت گرديد. پس از آنكه ابن سعد به كربلا رسيد، قاصدى به او خبر داد كه حسين [عليه السّلام] اكنون صرفا قصد عقب نشينى دارد؛ اما ابن زياد پس از دريافت اين خبر اصرار ورزيد كه شورشيان بايد با يزيد بيعت كنند. در همين حال، از دسترسى آنان به رودخانه جلوگيرى كردند. عمر بن سعد شخصى به نام عمرو بن حجاج زبيدى را به همراه پانصد اسب سوار در مسير فرات گماشت، به گونه اى كه حسين [عليه السّلام] و يارانش به مدت سه روز شديدا از تشنگى رنج مى بردند. يك گروه شجاع به فرماندهى برادر

حسين [عليه السّلام]، يعنى عباس، به سمت فرات يورش بردند اما تنها توانستند چند مشك آب را پر كنند.

در همين حال، ابن سعد مى كوشيد تا به توافقى دست يابد و شبانه مذاكراتى را با

تصوير امامان شيعه ،ص:157

حسين [عليه السّلام] انجام مى داد. گرچه هيچ كس در اين مذاكرات حاضر نبود، شايع شد كه حسين [عليه السّلام] سه پيشنهاد مطرح كرده است: يا بايد به او اجازه داده شود كه به منزله يك سرباز معمولى براى جنگ با كفار به جبهه برود؛ يا دوباره به يزيد ملحق شود و شخصا با او بيعت كند؛ يا از همان راهى كه آمده بود بازگردد (طبرى، ج 2، ص 287، 314، 436؛ بلاذرى، ص 644 صفحه رو). در اين موقعيت شمر بن ذى الجوشن به ابن زياد توصيه هاى شرارت آميزى كرد (شيعيان معمولا او را شمر مى نامند). وى سابقا از حاميان على [عليه السّلام] بود و در صفين به همراه او جنگيده بود (طبرى، ج 1، ص 3305). ابن زياد مى خواست از خود انعطاف نشان دهد، اما شمر او را متقاعد ساخت كه بايد حسين [عليه السّلام] را به اطاعت وادارد زيرا او وارد منطقه اى شده است كه تحت قلمرو ابن زياد است. از اين روى، ابن زياد به ابن سعد دستور داد كه اگر شورشيان از پذيرش شرايط مطرح شده خوددارى ورزيدند به آنان حمله كند، يا فرماندهى لشكر را به حامل اين دستور، يعنى شمر، بسپارد (طبرى، ج 2، ص 315 و صفحه بعد). حتى گفته اند او اضافه كرد كه اگر حسين [عليه السّلام] در جنگ كشته شد پيكرش بايد لگدمال شود زيرا او «يك ياغى، يك فتنه جو، يك راهزن

و شخصى ستمكار است كه نبايد پس از مرگش هيچ زيان ديگرى به بار آورد» (طبرى، ج 2، ص 316). ابن سعد، شمر را نفرين كرد و او را متهم ساخت كه ماجرايى را كه مى توانست پايان صلح آميزى داشته باشد، به تلخى كشاند. ابن سعد مطمئن بود كه حسين [عليه السّلام] تسليم نخواهد شد زيرا «روحى سرافراز و پرافتخار در وجود اوست».

غروب نهم محرم، ابن سعد با افرادش به سوى شورشيان پيشروى كرد.

حسين [عليه السّلام] جلوى خيمه اش نشسته بود؛ بر شمشير خويش تكيه داده بود و در حالتى خواب آلود سرش به جلو خم شده بود. او در عالم رؤيا پيامبر را ديد كه به وى اطلاع داد كه به زودى به او ملحق خواهد شد. خواهرش زينب [عليها السّلام] به وى خبر داد كه سربازان ابن سعد در حال پيشروى هستند. او نيز برادرش عباس [عليه السّلام]

تصوير امامان شيعه ،ص:158

را نزد آنان فرستاد تا علت نزديك شدنشان را بفهمد. درحالى كه منتظر بازگشت اين قاصد بودند، فريادهايى حاكى از اخطار و سرزنش و توهين، از دو جانب نثار يكديگر مى شد. پس از بازگشت عباس [عليه السّلام]، حسين [عليه السّلام] از فرمان ابن زياد باخبر شد و مهلت يك شبه اى خواست. اين مهلت به او داده شد. سپس او براى خويشان و يارانش سخنانى ايراد كرد كه فرزندش على [عليه السّلام]- تنها فرد مذكرى كه از واقعه قتل عام، جان سالم به در برد- بعدها اين سخنان را چنين به ياد مى آورد: «خداى را سپاس كه ما را به [نعمت] نبوّت مفتخر ساخته، و قرآن و دين را به ما آموخته .... من يارانى ارزشمندتر از ياران

خود ... و خاندانى با تقواتر از خاندان خود نمى شناسم .... خداوند همه شما را جزا دهد. گمان مى كنم فردا پايان كار ما فرا خواهد رسيد .... از همه شما مى خواهم كه از اينجا برويد. من مانع شما نخواهم شد. تاريكى شب، پوششى براى رفتن شما خواهد بود. بر مركب تاريكى سوار شويد ...» (طبرى، ج 2، ص 320 و صفحه بعد). به استثناى چند نفر، همه ياران او وفادارى كامل خويش را به آرمان وى ابراز كردند.

حسين [عليه السّلام] زينب [عليها السّلام] را كه با نوميدى از هوش رفته بود، به هوش آورد و او را دلدارى داد؛ آن گاه بيرون رفت تا مواضع دفاعى را آماده سازد: خيمه ها را نزديك همديگر آوردند، و با طنابهايى به يكديگر بستند؛ مقدارى چوب و نى را در گودالى انباشتند تا در صورت لزوم براى جلوگيرى از تهاجم دشمن از پشت سر، آتش بزنند؛ و باقى مانده شب را به نماز و عبادت گذراندند (طبرى، ج 2، ص 317- 324، 326). روز بعد پس از صبح، درگيريها آغاز شد.

نبرد كربلا؛ مهم ترين رويدادها

اگر بپذيريم ابن سعد تلاش كرد تا از طريق تشنه نگهداشتن شورشيان، آنان را مجبور سازد كه تسليم شوند، و نيز كوشيد با محاصره طالبيون آنان را به اسارت درآورد (كه ظاهرا در بررسى بى طرفانه روايات، همين گونه استنباط مى شود)،

تصوير امامان شيعه ،ص:159

آن گاه ممكن است اين مطلب را نيز بپذيريم كه نبرد كربلا از سپيده دم تا بعد از ظهر به صورت جنگهاى تن به تن، حملات و در مقابل، ضد حملات محدود، مراحلى از بى تحرّكى، زد و خوردهايى در دفاع از خيمه ها و ... ادامه يافت؛ و مى توان پذيرفت كه نزديكيهاى غروب

خورشيد، سربازان ابن زياد كه از مقاومت شورشيان به تنگ آمده بودند، تصميم گرفتند كار را خاتمه دهند. به همين سبب، بر افراد باقى مانده از طالبيون يورش برده، آنان را قتل عام كردند. در چنين مواجهه اى- كه به صورت يك مسابقه مرگبار آغاز گرديد و فقط شمار اندكى از جنگجويان به همراه خيل پرشمارى از تماشاچيان و محافظان در آن حضور داشتند- احتمالا پاره اى از گفت وگوهاى بين طرفين متخاصم، كه در منابع تاريخى نقل گرديده، رخ داده است. لامنس)Le califat de Yazid 1 1 er ?,169( براى روايت مختصرى از ابو مخنف، اهميت زيادى قايل شده، كه طبق اين روايت، جنگ به قدر يك خواب بعد از ظهر طول كشيد (طبرى، ج 2، ص 374 و صفحه بعد و ...)، و لامنس از اين روايت نتيجه مى گيرد كه «نمايش مصيبت بار كربلا به جاى آنكه هفته ها به طول انجامد، تنها شامل يك پرده بود و طىّ يك ساعت به پايان رسيد ...». در ميان روايات ابو مخنف، قطعا روايات جعلى نيز وجود دارد؛ اما در مجموع داستانى منسجم و باورپذير را تشكيل مى دهند. در نتيجه، انتخاب يك روايت تا آنجا كه با عمده روايات ديگر متفاوت باشد يا متفاوت به نظر آيد، روشى عيب جويانه است كه ارزش آن محل ترديد است؛ به ويژه آنكه درباره واقعه كربلا، راوى يك شخص است و روايت مورد نظر ممكن است به خودستايى يك جنگجو در برابر خليفه، يا آخرين صحنه اين نمايش فاجعه آميز، تفسير گردد.

صبح گاه دهم محرم، حسين [عليه السّلام] يارانش را (32 اسب سوار و چهل پياده، به فرماندهى زهير بن قين در جناح راست و حبيب

بن مظاهر در جناح چپ) جلوى

تصوير امامان شيعه ،ص:160

خيمه ها به صف كرد؛ بيرق را به برادرش عباس [عليه السّلام] سپرد؛ و به آنان فرمان داد كه كپّه هاى چوب و نى را آتش بزنند. حسين [عليه السّلام] خيمه اى براى خود بر پا كرده، درون آن بدن خويش را با ماده موزدا تنظيف كرد و خود را با مشكى كه درون كاسه اى حل شده بود معطر ساخت. آن گاه بر پشت اسب و درحالى كه قرآن را در مقابل داشت، با دعايى زيبا و طولانى از خدا يارى خواست (طبرى، ج 2، ص 327) و خطاب به دشمنانش سخنانى ايراد كرد كه در آن، خداوند را «ولىّ» خود خواند- و گفت كه خداوند حافظ مؤمنان است-، آن گاه از دشمنانش خواست كه خوب بينديشند كه آيا كشتن او مشروع است؛ به آنها سخن پيامبر را يادآورى كرد كه فرمود: او و برادرش سرور جوانان بهشت اند؛ فضايل بزرگ خاندان پيامبر را بازگو كرد؛ بار ديگر اهالى كوفه را به دليل دعوتش سرزنش كرد، و اجازه خواست تا به سرزمينى برود كه او را امان دهند. هنگامى كه بار ديگر به او گفتند ابتدا بايد تسليم عموزادگانش شود، پاسخ داد كه هرگز خود را همچون يك برده، خوار نخواهد كرد (روايات طولانى تر ديگرى از اين خطابه در كتاب محسن امين، ص 255- 260 ارائه شده است). آن گاه از اسب پياده شد و دستور داد اسبش را پابند بزنند، و مقصودش از اين كار اين بود كه نشان دهد هرگز نخواهد گريخت.

اگر روايات بى شمارى كه به وقايع كم اهميت پرداخته اند، كنار گذاشته شوند، مى توان مراحل اين جنگ را نسبتا به روشنى دنبال كرد. پس

از سخنان حسين [عليه السّلام]، زهير بن قين دشمنان را نصيحت كرد كه از حسين [عليه السّلام] پيروى كنند؛ اما از آنجا كه پاسخ او تنها توهين و تهديد بود، از آنها خواست كه [لااقل] دست از كشتن حسين [عليه السّلام] بردارند (طبرى، ج 2، ص 331 و صفحه بعد). سپس آنها شروع به پرتاب تير كردند و درگيرى آغاز شد (همان، ص 335- 337). جناح راست لشكر حكومت، به فرماندهى عمرو بن حجاج حمله كرد اما با مقاومت [ياران امام] روبه رو شد و عقب نشينى كرد، و فرمانده به افرادش دستور داد كه

تصوير امامان شيعه ،ص:161

ديگر وارد نبردهاى تن به تن نشوند (همان، ص 337، 342 و صفحه بعد). آنها ترجيح دادند كه از فاصله دور به پرتاب تير ادامه دهند. جناح چپ، به دستور شمر، دست به كار تهاجم و محاصره شد، كه تلفاتى در پى داشت، و فرمانده اسب سواران از ابن سعد درخواست كمك از جانب نيروهاى پياده و كمانداران، كرد (همان، ص 344). به شبث بن ربعى- يكى از ياران سابق على [عليه السّلام] كه اكنون فرمانده نيروهاى پياده لشكر ابن زياد بود- دستور دادند كه حمله كند، اما وى به صراحت گفت كه تمايلى به اين كار ندارد (همان، ص 344). در اينجا بود كه سواره نظام با اسبهاى زره دار، و پانصد تن (همان) از كمانداران، وارد عمل شدند.

سواران لشكر حسين [عليه السّلام] پس از آنكه [دشمنان] پاهاى اسبهايشان را قطع كردند، پياده جنگيدند (همان، ص 345). نزديك شدن به حسين [عليه السّلام] و طالبيون، تنها از روبه رو امكان پذير بود؛ به همين سبب ابن سعد مردانى را از چپ و راست به سمت

خيمه ها فرستاد تا آنها را از جاى برچينند؛ اما ياران حسين [عليه السّلام] در ميان خيمه ها حركت كرده و به شدت از آنها دفاع مى نمودند. آن گاه ابن سعد دستور داد كه خيمه ها را به آتش بكشند و اين كار صورت گرفت. اين كار ابتدا به نفع حسين [عليه السّلام] شد؛ چرا كه شعله هاى آتش مانع پيشروى مهاجمان از آن سمت گرديد (همان، ص 346). شمر، كه به خيمه حسين [عليه السّلام] و همسرانش نزديك شده بود مى خواست آن را نيز به آتش بكشد؛ اما حتى همراهان خود شمر نيز او را به دليل اين كار سرزنش كردند، و او با شرمندگى از آنجا دور شد (همان، ص 346 و صفحه بعد).

هنگام ظهر، حسين [عليه السّلام] و يارانش نماز ظهر را مطابق آيين صلاة الخوف به جاى آوردند (همان، ص 347 و صفحه بعد، و ص 350). بعد از ظهر، حلقه محاصره بر حسين [عليه السّلام] و يارانش تنگ شد. ياران حسين [عليه السّلام] در جلوى او مى جنگيدند و كشته مى شدند (همان منبع، ص 351- 354، 355 و صفحه بعد) و

تصوير امامان شيعه ،ص:162

[سپس] نوبت به طالبيون رسيد كه تا آن لحظه وارد معركه نشده بودند؛ و در اينجا بود كه قتل عام آنان آغاز گرديد. اولين كسى كه كشته شد على اكبر فرزند حسين [عليه السّلام] بود (همان، ص 356 و صفحه بعد)؛ سپس نوبت پسر مسلم بن عقيل بود (همان منبع، ص 357 و صفحه بعد)؛ بعد از او پسران عبد الله بن جعفر و عقيل؛ سپس قاسم فرزند حسن [عليه السّلام] بود كه ماجراى مرگ او با كلماتى تأثرآور بيان گرديده است: او

جوان و زيبا بود؛ به شدت مجروح شده بود و از عمويش كمك خواست. وى نيز همچون عقابى بر شخص مهاجم حمله آورد و با شمشير خود ضربتى بر او وارد ساخت؛ اما اين شخص مهاجم به دست حسين [عليه السّلام] كشته نشد بلكه اسبان لشكر ابن زياد بودند كه او را به زمين كوفتند و زير سمهاى خود لگدمال كردند. هنگامى كه گرد و غبار فرونشست، حسين [عليه السّلام] را ديدند در حالى كه پيكر برادرزاده اش را در آغوش گرفته بود و قاتلان او را نفرين مى كرد. آن گاه پيكر او را تا مقابل خيمه خويش آورد و در كنار پيكر على اكبر و ساير كشته شدگان بر زمين نهاد (همان، ص 358 و صفحه بعد).

جزئيات مرگ عباس [عليه السّلام]، برادر حسين [عليه السّلام] در كتابهاى طبرى و بلاذرى نيامده است، بلكه آنان (طبرى در ص 361 و بلاذرى در ص 657 صفحه رو) صرفا نقل كرده اند كه حسين [عليه السّلام] كه تشنگى بر او غلبه يافته بود، به طرف فرات به راه افتاد اما اجازه ندادند به آنجا برسد؛ سپس وى از خدا خواست آن كس كه مانع رسيدن او به هدفش شده است، از عطش هلاك گردد (و البته دعاى او مستجاب شد)؛ او كه از ناحيه دهان و چانه مجروح شده بود، خونى را كه در دستانش جمع كرده بود به سوى آسمان پرتاب كرد، و از مصيبتى كه بر سر فرزند دختر رسول خدا آمده بود به درگاه خداوند شكايت كرد. اما مسلما رواياتى نيز درباره عباس [عليه السّلام] وجود داشته است؛ چرا كه وى قطعا در كربلا كشته شد، و

مفيد (ص 240) اين روايات را با روايات مربوط به حسين [عليه السّلام] پيوند داده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:163

او نقل مى كند كه هر دو برادر با هم به سمت رود فرات پيش رفتند و دشمنان، عباس [عليه السّلام] را محاصره و از حسين [عليه السّلام] جدا كردند. او با شجاعت جنگيد و در نقطه اى كشته شد كه هم اكنون مرقد وى بنا گرديده (ص 243).

در اين زمان، سربازان ابن زياد كاملا به حسين [عليه السّلام] نزديك شده بودند اما براى مدتى هيچ كس جرئت نمى كرد عليه وى اقدامى كند. سرانجام شخصى از قبيله كندى به نام مالك بن نصر او را از ناحيه سر مجروح ساخت و كلاه او غرق خون شد. درحالى كه حسين [عليه السّلام] كلاه خويش را با يك قلنسوه عوض مى كرد و عمامه اى به دور آن مى پيچيد، مالك رداى او را تصرف كرد؛ اما اين ردا براى او شگون نداشت چرا كه وى باقى عمر خويش را در فقر و بى آبرويى سپرى نمود (همان، ص 359). واقعه دلخراش ديگر، ماجراى مرگ كودكى است كه حسين [عليه السّلام] او را بر روى زانوانش نهاده بود (يعقوبى، در ص 290 كتاب خود حضور اين كودك را در دامان حسين [عليه السّلام] در چنان لحظه نامناسبى، اين گونه توضيح مى دهد كه او تازه متولد شده بود). تيرى حلقوم كودك را شكافت و حسين [عليه السّلام] اين بار نيز خونها را در دستانش جمع كرده، بر زمين ريخت و خشم و غضب الاهى را براى آن بدكاران طلب كرد (ص 359 و صفحه بعد).

كشتار ادامه يافت. سرانجام شمر- كه مورد لعن و نفرين شيعيان قرار دارد- با

گروه كوچكى از سربازان پيش رفت؛ اما او نيز جرئت نكرد كه حسين [عليه السّلام] را مضروب سازد و صرفا مشاجره اى بين آن دو درگرفت (همان، ص 362 و صفحه بعد). در اين لحظه، حسين [عليه السّلام] از حالت رخوت و بى حالى خارج شد و آماده نبرد گرديد (هنگام بررسى دليل رفتار غير جنگ طلبانه حسين [عليه السّلام]، بايد به خاطر داشت كه او تقريبا 55 سال سن داشت و بيمار بود). پسربچه اى شجاعانه خود را در كنار حسين [عليه السّلام] قرار داد و به دستور حسين و فرياد زينب [عليها السّلام] براى بازگشت به خيمه توجهى نكرد، و دست خود را در مقابل ضربه شمشيرى قرار داد كه به

تصوير امامان شيعه ،ص:164

قطع شدن دستش انجاميد. حسين [عليه السّلام] او را دلدارى داد و به او اطمينان داد كه به زودى اجدادش را در بهشت ملاقات خواهد كرد. از گروه شورشيان، تنها سه يا چهار نفر زنده مانده بودند، و حسين [عليه السّلام] بر دشمنان يورش برد. لباسهاى زير او از پارچه هاى مرغوب بود، اما از پيش آنها را پاره كرده بود؛ چرا كه مى ترسيد پس از مرگش لباسهاى او را غارت كنند. البته اين دورانديشى او بيهوده بود، زيرا [پيكر] او را در ميدان جنگ، عريان كردند (همان، ص 364، 366). زينب [عليها السّلام] خطاب به ابن سعد كه نزديك شده بود، گفت: «اى عمر بن سعد آيا ابو عبد الله (كنيه حسين [عليه السّلام]) كشته خواهد شد درحالى كه تو ايستاده اى و تماشا مى كنى؟» اشك از ديدگان ابن سعد روان شد (همان، ص 365). حسين [عليه السّلام] با قدرت تمام مى جنگيد. برخى از منابع (يعقوبى،

ص 291؛ و ساير منابع شيعى) بيان مى دارند كه [او] بسيارى از دشمنان را كشت، حتى دهها تن را. اما يكى از منابع بيان مى دارد كه اگر دشمنان او مى خواستند، مى توانستند فورا او را بكشند (همان، ص 365). سرانجام به رغم آنكه او براى آخرين بار، دشمنان را از انتقام الاهى ترساند، از ناحيه دست و شانه او را مجروح ساختند و او با صورت بر زمين افتاد (همان، ص 366). سنان بن انس بن عمرو نخعى به خولى بن يزيد اصبحى دستور داد تا سر حسين [عليه السّلام] را از تن جدا كند، اما خولى چنان بر خود مى لرزيد كه نتوانست اين كار را انجام دهد. سرانجام خود سنان پس از وارد آوردن ضربه اى ديگر بر حسين [عليه السّلام]، سر او را از بدن جدا كرد و آن را به خولى داد كه او نيز آن را نزد ابن زياد برد.

هنگامى كه جنگ بدين ترتيب پايان يافت، سربازان به غارت اموال روى آوردند؛ آنها لباسهاى حسين [عليه السّلام] و نيز شمشير و وسايل سفر او، گياهان مخصوص خضاب و رداهاى يمنى او را ربودند؛ همچنين زيور آلات زنان و رداهاى آنان را به غارت بردند (همان، ص 366). پسر نوجوانى، بيمار در يكى از

تصوير امامان شيعه ،ص:165

خيمه ها دراز كشيده بود و شمر مى خواست او را نيز بكشد؛ اما از انجام اين كار منع گرديد؛ ابن سعد از راه رسيد و ورود افراد را به اين خيمه، ممنوع كرد (همان، ص 367)، و اين نوجوان- به نام على كه لقب زين العابدين [عليه السّلام] را يافت- از ميان پسران حسين [عليه السّلام] تنها كسى بود كه

از قتل عام، جان سالم به در برد، كه البته اين لطفى الاهى بود؛ چرا كه اولاد و اعقاب فراوان حسين [عليه السّلام]، از نسل او هستند.

شهداى كربلا يا طفّ- كه با اين نام جغرافيايى نيز شناخته مى شوند- 72 تن بودند، كه 17 نفر آنان از طالبيون بودند (براى تحليلى انتقادى درباره ساير اشخاص، رجوع شود به كتاب محسن امين، ص 352). 88 تن از سربازان ابن زياد در ميدان جنگ كشته شدند (همان، ص 368). اين رقم اخير را محسن امين نيز ارائه كرده است؛ اما مشكل مى توان اين رقم را با مواردى كه در سراسر كتابش (ص 138، 267، 268، 269 و غيره) درباره آمار كشته شدگان ذكر شده، انطباق داد؛ زيرا او موارد ذيل را بيان مى دارد: چهل تن به دست حرّ، سى تن به دست برير، 12 يا 13 تن به دست نافع ...، و شمار زيادى به دست حسين [عليه السّلام] كشته شدند.

رويدادهاى جانبى واقعه كربلا

روايات ناظر به اين واقعه، رويدادهاى فراوانى را در بر دارد. ما در اينجا به مواردى اشاره مى كنيم كه موضوع طولانى ترين داستانها را تشكيل داده و كما بيش معروف شده اند. اين رويدادها عبارت اند از: 1) پشيمانى حرّ، نبرد او در كنار حسين [عليه السّلام] و مرگ او (طبرى، ج 2، ص 332- 334، 341، 345، 349 و صفحه بعد)؛ 2) كشته شدن مردى از قبيله كلب و همسرش در راه آرمان حسين [عليه السّلام] (همان، ص 335، 336 و صفحه بعد، 344، 346)؛ 3) مرگ عبد الله بن حوزه پس از نماز با حسين [عليه السّلام] (همان، ص 337 و صفحه بعد)؛ 4) مجروح شدن نافع، زندانى شدن

و اعدام او (همان، ص 341 و صفحه بعد، 350 و صفحه بعد)؛

تصوير امامان شيعه ،ص:166

5) برادرانى كه در دو جناح مخالف مى جنگيدند (همان، ص 341)؛ 6) كشته شدن جنگجويى پير و دلاور به نام عابس بر اثر پرتاب سنگها؛ 7) فرار يكى از ياران حسين [عليه السّلام] (همان، ص 354)؛ 8) قهرمانانى كه در جنگهاى تن به تن كشته شدند؛ مانند مسلم بن عوسجه، جنگجويى كه در لشكركشيها عليه كفار شركت كرده بود (همان، ص 343 و صفحه بعد)، و برير سرور قاريان قرآن (همان، ص 338- 340)، و حبيب بن مظاهر (همان، ص 348 و صفحه بعد) و زهير بن قين (همان، ص 349 و صفحه بعد) و ديگران در جاهاى مختلف اين كتاب.

وقايع پس از جنگ

مى گويند كه پيكر حسين [عليه السّلام] كه پر از جراحت بود (همان، ص 366)، زير سم اسبان ده نفر لگدمال شد؛ كسانى كه داوطلب شده بودند تا اين بى حرمتى را بر نواده پيامبر روا دارند. پس از رفتن ابن سعد، افراد قبيله بنى اسد از روستاى غادريه كه در همان محل قتل عام قرار داشت، پيكر بى سر حسين [عليه السّلام] را به همراه اجساد ساير «شهدا» دفن كردند (همان منبع، ص 368) (درباره حرم و بارگاهى كه به افتخار آنان، بنا شد، رجوع شود به مدخل كربلا-)KARBALA . سر حسين [عليه السّلام] و ديگر طالبيون را ابتدا به كوفه و سپس به دمشق بردند. هنگامى كه سر حسين [عليه السّلام] را در برابر ابن زياد و يزيد نهادند، هركدام واكنش متفاوتى داشتند: ابن زياد به او اهانت كرد و تعدادى از دندانهايش را با تركه اش شكست.

اما خليفه بنابر اكثر روايات، برخوردى

محترمانه داشت و از بابت عجله اى كه والى او به خرج داده بود، اظهار تأسف كرد؛ تا آنجا كه پسر سميه را نفرين نمود.

آورده اند كه [او] گفت: اگر حسين [عليه السّلام] نزد من آمده بود، او را مى بخشيدم. زنان و كودكان طالبيون را نيز ابتدا به كوفه بردند و سپس به دمشق، كه در آنجا نهايتا خليفه با ايشان با مهربانى رفتار كرد؛ گرچه در آغاز ملاقاتشان، با آنان به تندى

تصوير امامان شيعه ،ص:167

سخن گفت، و زينب [عليها السّلام] و على بن حسين [عليه السّلام] نيز با همان شيوه به او پاسخ دادند. زنان به همراه همسران يزيد براى كشته شدگان سوگوارى كردند. آنان در ازاى اموالشان كه در كربلا به سرقت رفته بود، غرامت دريافت كردند، و چند روز بعد ايشان را با محافظان مورد اعتماد، به مدينه بازگرداندند. على [عليه السّلام] كه در معرض خطر كشته شدن بود- زيرا مى گفتند به سن بلوغ رسيده است- مورد لطف و احترام يزيد قرار گرفت و به او توصيه شد كه زنان طالبيون را تا مدينه همراهى كند.

روايات متفاوتى درباره مكان به خاكسپارى سر حسين [عليه السّلام] وجود دارد: 1) كنار مرقد پدرش على [عليه السّلام]، يعنى در نجف؛ 2) خارج از كوفه اما نه در كنار على [عليه السّلام]؛ 3) در كربلا به همراه پيكرش؛ 4) در مدينه، در قبرستان بقيع؛ 5) در دمشق، اما مكان دقيق آن نامعلوم است؛ 6) در رقّه؛ 7) در قاهره، كه گويند فاطميون آن را بدان جا بردند [ر. ك:

مدخل عسقلان-ASKALAN [، و دقيقا در مكانى است كه مسجدى در آنجا بنا شد و به اسم او نام گذارى گرديد (محسن امين

با تفصيل فراوان، ص 390- 394).

درباره ماجراى ندامت كوفيان و «انتقامجويى» آنان در سال 64- 65 ق/ 683- 685 م، رجوع كنيد به مدخلهاى سليمان بن صرد خزاعى-SULAYMAN B .SURAD AL -KHUZAI و توّابون-TAWWABUN ؛ در زمينه مراسم بزرگداشت جنگ كربلا، رجوع كنيد به مدخل محرّم-MUHARRAM ؛ و براى اطلاع از نمايشنامه هاى ايرانى كه در آنها حسين [عليه السّلام]، قهرمان داستان يا يكى از شخصيتهاى آن است، رجوع كنيد به مدخل تعزيه-TAZIYA .

افسانه هاى مربوط به حسين [عليه السّلام]

در بررسى افسانه هاى مربوط به حسين [عليه السّلام]، ابتدا بايد موارد ذيل را از هم متمايز ساخت: 1) اعتقاداتى كه در آنها عنصر خلقت و پيدايش عالم وجود، عنصرى غالب است و نور نقش مهمى ايفا مى كند؛ 2) اعتقاداتى كه ويژگى «معاد شناختى»

تصوير امامان شيعه ،ص:168

دارند؛ و 3) اعتقاداتى كه در آنها، حسين [عليه السّلام] به صورت شخصيتى تاريخى كه ما مى شناسيم باقى مى ماند اما هاله اى از معجزات او را فرا مى گيرد و برتر از انسانهاى عادى قرار مى دهد (و اكثر اعتقادات نيز از همين نوع اند). در گروه اول اعتقادات، حسين [عليه السّلام] به طور كلى نقشى مرتبط با نقش ديگر اعضاى اهل بيت [عليهم السّلام] دارد و نقش او كاملا با برادرش حسن [عليه السّلام] يكسان است. جهت بررسى مفصل اين اعتقادات- كه تحت تأثير يك نظام ماوراء الطبيعى به وجود آمده اند كه مدتهاى مديدى پيش از اسلام وجود داشته و افراطيون شيعى (غلات) آن را بسط و گسترش داده اند- رجوع كنيد به اسماعيليه-ISMAILIYYA ، و ام الكتاب-UMM AL -KTAB . در اينجا يك نمونه از آنها را ذكر مى كنيم (ابن رستم طبرى، ص 59): هفت هزار سال پيش از خلقت جهان،

محمد [صلّى اللّه عليه و آله]، على [عليه السّلام]، فاطمه [عليها السّلام]، حسن و حسين [عليهما السّلام]، «اشباحى» از نور بودند كه خداوند را در عرش او، حمد و ستايش مى كردند. هنگامى كه خداوند مى خواست صور آنان را بيافريند، ايشان را همچون ستونى (عمودى) از نور، ايجاد كرد، سپس آنان را در صلب آدم و از آنجا در صلب و رحم نياكانشان قرار داد. آنان به شرك و بدعت آلوده نشدند. روايت ذيل از جمله روايات «معاد شناختى» است (يعنى گروه دوم اعتقادات، كه احتمالا مرتبط با اعتقادات فرقه شيعى مغيريه مى باشد؛ فرقه اى كه بنيان گذار آن مغيرة بن سعيد عجلى متوفاى 119 ق/ 737 م بوده است). اين روايت در كتاب ابن رستم طبرى، بدين صورت است: حسين [عليه السّلام] به كوه رضوا، رفت كه در آنجا تا قيام مهدى [عج] بر تختى از نور باقى خواهد ماند؛ پيامبران او را احاطه كرده، پيروان راستينش، پشت سر او خواهند بود؛ آن گاه به كربلا خواهد رفت و در آنجا تمام انسانها و موجودات آسمانى او را ملاقات خواهند كرد (ص 78). ساير روايات «معاد شناختى» متعلق به آن دسته از رواياتى است كه براى اهل بيت مقامى ممتاز در بهشت قايل اند؛ براى مثال در كتاب ابن شهر آشوب

تصوير امامان شيعه ،ص:169

آمده است كه پيامبر در ماجراى معراج، قلعه اى ديد كه از مرواريد سفيد ساخته شده بود و مطلع گرديد كه آن را براى حسين [عليه السّلام] بنا كرده اند؛ و چون پيش تر رفت، سيبى را ديد؛ آن را گرفت و به دو نيم كرد؛ از اين سيب دخترى جوان به وجود آمد كه گوشه چشمانش همچون عقاب

بود، و او نيز براى حسين [عليه السّلام] مقدّر شده بود (ج 3، ص 229).

معجزات حسين [عليه السّلام]

اشاره

(اختصاراتى كه براى منابع مورد ارجاع در ذيل به كار رفته است عبارت اند از: بلا- بلاذرى؛ ط- طبرى، ج 2؛ ا. ر- ابن رستم طبرى؛ مف- مفيد؛ ا. ش- ابن شهر آشوب، ج 3؛ ا. ك- ابن كثير، ج 8؛ مح. ا- محسن امين. جزئيات داستانهاى دوره هاى بعد كه ماهيتى افسانه اى دارند، در كتابى نوشته محمد مهدى مازندرانى حائرى يافت مى شود كه گاهى بحار الانوار مجلسى را منبع خود ذكر مى كند، اما از منابع جديدتر نيز بهره برده است.)

معجزات مربوط به تولد و دوران كودكى حسين [عليه السّلام]

حسين [عليه السّلام] سه ماه زودتر از موعد متولد شد و با وجود اين ولادت زودهنگام، زنده ماند- شرايطى خارق العاده كه فقط درباره عيسى و نيز، بنابر اقوالى، درباره يحيى بن زكريا روى داد (ا. ر، ص 71؛ ا. ش، ص 209، 231، 237). پيامبر چهل روز از او مراقبت كرد و انگشت شست خود، يا زبان خود، يا بزاق خويش را در دهانش مى گذاشت (ا. ش، ص 209، 239). هنگام ولادت او، حدود هزار فرشته از آسمان فرود آمدند تا در شادمانى پيامبر سهيم گردند (ا. ر، ص 79؛ ا. ش، ص 228 و صفحه بعد؛ روايتى مشابه در: ا. ر، ص 73؛ ا. ش، ص 213). جبرئيل، هم زمان پيام تبريك و تسليت خداوند را براى پيامبر آورد (ا. ر، ص 72؛ ا. ش،

تصوير امامان شيعه ،ص:170

ص 209؛ مح. ا، ص 163). او مشتى از خاك كربلا را به پيامبر داد. (مح. ا، ص 163). جبرئيل حسين [عليه السّلام] را، هنگامى كه مادرش خوابيده بود، در آغوش خود تكان مى داد. (ا. ش، ص 229). تولد حسين [عليه السّلام] به حال فرشته اى مفيد واقع

شد: اين فرشته، براى مجازات، به جزيره اى تبعيد شده و بالهايش شكسته بود. او گروهى از فرشته ها را ديد كه براى عرض تبريك، نزد پيامبر مى روند. از آنان خواست كه او را نيز همراه خود ببرند؛ و با ماليدن بالهاى شكسته اش به آن نوزاد، آنها را مداوا كرد. اين ملك با شفاعت پيامبر، دوباره به جايگاه خود در بهشت بازگشت و از آن پس، مولاى حسين [عليه السّلام] نام گرفت (ا. ر، ص 49؛ ا. ش، ص 228 و صفحه بعد و غيره). همين فرشته است كه نام زائران حسين [عليه السّلام] را در كربلا ثبت مى كند (ا. ر، ص 79). پيامبر فرزند خود ابراهيم و نيز حسين [عليه السّلام] را بر زانوانش نشانده بود. جبرئيل به او خبر داد كه طبق مشيت الاهى، هر دوى آنان زنده نخواهند ماند، و زندگى يكى از آن دو را مى توان با مرگ ديگرى نجات داد. پيامبر با چشمانى اشك آلود، از ابراهيم دل كند تا على [عليه السّلام] و فاطمه [عليها السّلام] را گريان نبيند (ا. ش، ص 234 و صفحه بعد).

معجزات مربوط به وفات او

هنگامى كه حسين [عليه السّلام] در ميدان جنگ كشته شد، هوا تاريك شد و ستارگان نمايان گشتند و .... آسمان سرخ رنگ گرديد، و ... (بلا، ص r 166؛ مف، ص 251؛ ا. ش، ص 212 و صفحه بعد؛ مح. ا، ص 302 و صفحه بعد و ص 305 و صفحه بعد). باران خون باريدن گرفت كه آثار آن بر سر و جامه هاى مردم تا سرزمين خراسان بر جاى ماند، و ... (بلا، ص v 606؛ مح. ا، ص 303 و صفحه بعد). در شام و نقاط ديگر،

زير سنگها، خون نمايان شد (بلا، ص r 776؛ ا. ش، ص 212، 218، 238؛ مح. ا، ص 304 و صفحه بعد). (روايات مشابه در: ا. ش،

تصوير امامان شيعه ،ص:171

ص 213 و غيره) خون از ديوارها تراوش كرد (مح. ا، ص 304). در شب وفات حسين [عليه السّلام]، ام سلمه يا ابن عباس در خواب پيامبر را ديد كه موهاى سر و صورتش خاك آلود است، و درون شيشه اى خون مى ريخت (ا. ش، ص 213، 236؛ ا. ك، ص 200 و صفحه بعد؛ مح. ا، ص 163). خاك كربلا كه جبرئيل يا فرشته اى ديگر به پيامبر داده بود و ام سلمه آن را نگاه داشته بود، در شب بعد از وفات حسين [عليه السّلام] تبديل به خون شد. ام سلمه دريافت كه فاجعه اى رخ داده و فرياد برآورد. او اولين كسى بود كه در مدينه فرياد زد (ا. ر، ص 73؛ مف، ص 250 و صفحه بعد؛ ا. ش، ص 213؛ ا. ك، ص 199، 200 و صفحه بعد). (تمام اين روايات كه بيان مى كنند پيامبر خون شهداى كربلا را جمع كرد يا مشتى از خاك كربلا را دريافت داشت و ... به شكل «احاديثى» بسيار متنوع با اسنادهاى گوناگون ارائه گرديده اند و به خصوص در «مسندهاى» متداول و غير آن يافت مى شوند.

براى اطلاع از مجموعه اى از آنها كه با ترتيب موضوعى مرتب گرديده اند، رجوع كنيد به كتاب متقى هندى كه در كتابنامه ذكر گرديده است.) اجنّه گريستند و اشعارى قرائت كردند؛ همسران اجنّه نوحه هاى سوگوارى سر دادند؛ ام سلمه و زنان ديگر صداى آنها را شنيدند. هنگامى كه سر حسين [عليه السّلام] به دمشق برده مى شد،

فرشتگان مى گريستند (ا. ش، ص 219؛ ا. ك، ص 200 و 201؛ مح. ا، ص 306 و صفحه بعد). حتى درندگان و ماهيان نيز مى گريستند. (ا. ش، ص 238) على [عليه السّلام] مى دانست كه فرزندش در كربلا كشته خواهد شد و هنگامى كه از اين سرزمين مى گذشت، توقف كرد و گريست و پيشگويى پيامبر را به ياد آورد (مح. ا، ص 164 و صفحه بعد). او نام كربلا را اين گونه تفسير كرد: كرب و بلا (مصيبت و امتحان). شهداى كربلا، بدون آنكه درباره اعمالشان از آنها سئوال شود، وارد بهشت خواهند شد (ا. ك، ص 199). شخصى ناشناس كه همه صدايش را شنيدند اما او را نديدند، در شب قبل از جنگ آياتى تهديدآميز تلاوت مى كرد (ط، ص 385).

تصوير امامان شيعه ،ص:172

معجزات مربوط به سر بريده

درحالى كه سر بريده حسين [عليه السّلام] منتقل مى گرديد، قلم مرموزى، آيات تهديدآميزى را بر روى يك ديوار نگاشت. همين آيات، در كليسايى در روم نگاشته شده كه سيصد سال پيش از رسالت پيامبر بنا گرديده است. از سر حسين [عليه السّلام]، رايحه اى خوش در هوا پراكنده مى شد؛ و يك راهبه كه تحت تأثير نور ساطع شده از اين سر قرار گرفته بود، مقدارى پول پرداخت تا اجازه دهند آن را در حجره خويش نگهدارد.

در طول شب، سر حسين [عليه السّلام] سخن مى گفت و روز بعد، آن راهب اسلام آورد.

درهم هايى كه او [بابت نگهدارى سر] پرداخته بود، تبديل به سنگ ريزه شدند.

مارى به درون يك سوراخ بينى سر بريده خزيد از سوراخ ديگر آن بيرون آمد (ا. ش، ص 217 و صفحه بعد). سر بريده، آياتى از قرآن را تلاوت مى كرد (ا. ر، ص

77 و صفحه بعد و ...). خولى سر بريده را در شب ورودش به كوفه با خود به خانه برد و زير گلدان بزرگى گذاشت؛ ستونى از نور، از آسمان بر آن مى تابيد و پرنده سفيدى به دور آن مى گشت (ط، ص 369؛ ا. ش، ص 217 و صفحه بعد).

مجازات كسانى كه به حسين [عليه السّلام] اهانت كردند و او را مجروح ساختند

تمام كسانى كه به حسين [عليه السّلام] تعرض كردند، بلافاصله يا سرانجام دچار بدبختى و فلاكت شدند. اين موارد عبارت اند از: كشته شدن، كورى، بيماريهاى گوناگون (مانند: جذام، عطش دايم، خشك شدن دستها مانند چوب در تابستان و رطوبت آنها در زمستان)، مرگ بر اثر سوختگى، عقرب گزيدگى، از دست دادن نيروى بدنى، فقر، رانده شدن مردى از خانه به دست همسرش (ا. ش، ص 214- 216؛ مح. ا، ص 348- 351). (برخى از اين موارد را طبرى در قسمتهاى مختلف كتابش نقل كرده است.) همچنين، كسانى كه اموال حسين [عليه السّلام] را ربودند مجازات شدند: كسى كه دستار حسين [عليه السّلام] را بر سر خويش نهاد، دچار

تصوير امامان شيعه ،ص:173

ديوانگى شد؛ كسى كه رداى او را بر تن كرد، مبتلا به فقر گرديد؛ كسى كه عطر، گياهان مخصوص خضاب و جامه هاى او را استعمال كرد، مبتلا به جذام يا ريزش مو شد. اقلام مسروقه به گونه اى تغيير يافتند كه ديگر قابل استفاده نبودند يا ارزش خود را از دست دادند: گوشت شتران، تلخ شد يا آتش گرفت؛ گياهان مخصوص خضاب و عطريات، به خون تبديل شدند؛ طلا در دست زرگران به مس يا آتش تبديل شد؛ و زعفران آتش گرفت (ا. ش، ص 215، 218). درباره معجزات مرقد حسين [عليه السّلام]، رجوع كنيد به مدخل

كربلا-KARBALA .

ويژگيهاى فوق طبيعى حسين [عليه السّلام] كه معجزاتى را سبب شد

پيشانى او چنان سفيد بود كه مردم مى توانستند در تاريكى او را پيدا كنند (ا. ش، ص 230). او قادر به شفاى بيماران بود: او لكه سفيدى را كه بين چشمان زن مؤمنى بود، با دميدن به آن برطرف ساخت (ا. ر، ص 77)؛ او بيمار مبتلا به تب را شفا داد. مردى كه در هنگام طواف بازوان زنى را لمس كرده بود، دستش به بدن او چسبيده بود. فقها تصميم گرفته بودند كه دست او را قطع كنند؛ امام حسين [عليه السّلام] دست او را از بدن آن زن جدا ساخت (ا. ش، ص 210). همچنين، تواناييهاى خارق العاده حسين [عليه السّلام] او را قادر به انجام امور خارق العاده مى ساخت؛ از جمله:

كودكى را كه فرزند خوانده بود به سخن آورد تا نام پدر واقعى خويش را فاش كند؛ به كسانى كه از او درخواست مى كردند، امكان مى داد تا در رويدادهايى كه در گذشته در مكانهاى دور دست رخ داده اند حاضر شوند (مثل رويداد حضور على [عليه السّلام] و پيامبر در مسجد قبا) (ا. ش، ص 210)؛ براى پسرش ميوه هايى چون انگور و موز كه فصلشان نبود فراهم ساخت؛ كارى كرد كه نخلى بى ثمر، ثمر داد؛ با گذاشتن انگشت شست خود در دهان يارانش عطش آنان را فرونشاند؛ و در روز جنگ، طعامى آسمانى به آنها خوراند (ا. ر، ص 75، 77، 78)؛ با پرتاب

تصوير امامان شيعه ،ص:174

تيرى در نزديك خيمه همسرانش در كربلا باعث جوشيدن آب از زمين شد (ا. ش، ص 209)؛ او به سوى آسمان اشاره كرد و گروهى از ملائكه فرود آمدند و آماده جنگيدن براى او بودند،

اما او ترجيح داد كه خود را قربانى سازد؛ او مى توانست آينده را ببيند و از اسرار آگاه گردد؛ معمولا اين محمد است كه نزديكان خويش را از سرنوشت حسين [عليه السّلام] آگاه مى سازد و يا در عالم رؤيا، حسين [عليه السّلام] را از اين امر مطلع مى سازد (به گفته ابن شهر آشوب در ص 240، او به پنج تن گفت كه حسين [عليه السّلام] و نيز برادرش به ناحق كشته خواهند شد، و اولاد و اعقاب آنان در روز رستاخيز از حساب و كتاب معاف خواهند بود)، اما [اين بار] يك حيوان غير اهلى حسين [عليه السّلام] را از احساسات كوفيان در قبال وى مطلع مى سازد. او از پيش مى دانست كه عمر بن سعد فرمانده سپاه دشمن خواهد بود (و پيش بينى كرد كه مرگ عمر بن سعد (مف، ص 251؛ ا. ش، ص 213) مدت كوتاهى پس از شهادت خودش رخ خواهد داد) و مى دانست كه سر او را نزد ابن زياد خواهند برد و نيز حامل آن هيچ پاداشى نخواهد گرفت (ا. ر، ص 74 و نيز قس، ص 72)؛ او خروج عده اى از خدمتكارانش را در روز خاصى ممنوع كرد، و هنگامى كه آنان فرمانش را اطاعت نكردند و كشته شدند، او نام قاتلان ايشان را به والى شهر خبر داد (همچنين ر. ك: مف، ص 251).

اسامى و القاب حسين [عليه السّلام]

خداوند در تورات حسين [عليه السّلام] را شبير ناميده و در انجيل او را طب نام نهاده است. هارون، برادر موسى [عليه السّلام]، پس از اطلاع از نامهايى كه خداوند بر پسران على [عليه السّلام] نهاده است، همان نامها را بر پسران خود نهاد (ا.

ر، ص 73؛ ا. ش، ص 232). براى اطلاع از فهرستى جالب و طولانى از القاب حسين [عليه السّلام] كه به شكل دعا و مناجات مطرح شده است ر. ك: ابن شهر آشوب، ص 232.

تصوير امامان شيعه ،ص:175

حسين [عليه السّلام] و برادرش غالبا با عنوان حجت خدا بر روى زمين مطرح شده اند (مثلا ر. ك: به مفيد، ص 198).

آياتى از قرآن كه شيعيان آنها را اشاره به حسين [عليه السّلام] مى دانند

براى اطلاع از دسته اى از [اين] آيات، رجوع كنيد به ا. ش، ص 206 و صفحه بعد، ص 236 و صفحه بعد؛ قس. مف، ص 199. يك نمونه از اين آيات، آيه 15 سوره احقاف (46) است. اين آيه از مادر آبستنى سخن مى گويد كه با رنج، كودك خويش را حمل مى كند و با درد او را به دنيا مى آورد. اين آيه را به منزله اشاره اى به فاطمه [عليها السّلام] تفسير كرده اند كه وقتى حسين [عليه السّلام] را باردار شد از پيامبر شنيد خداوند درباره سرنوشت نوه آينده اش به او تسليت گفته و به همين سبب فاطمه [عليها السّلام] بسيار ناراحت و پريشان شد. خداوند حروف مرموز كهيعص در ابتداى سوره مريم (19) را اين گونه براى زكريا توضيح داده بود: ك- كربلا، ه- هلاك العترة، ى- يزيد، ع- عطشه، ص- صبره. اين توضيح جزئى از داستانى نسبتا پيچيده است (ا. ش، ص 237) كه بخشى از مقايسه هاى عجيب بين سرنوشت حسين [عليه السّلام] و يحيى [عليه السّلام]، فرزند زكريا را تشكيل مى دهد (شايد به دليل مضمون سرهاى بريده كه درون ظرفى قرار داده شدند): زكريا كه نام پنج تن را از جبرئيل فراگرفته بود، از اين امر تعجب مى كرد كه وقتى نام حسين [عليه السّلام] را

به زبان مى آورد ديدگانش از اشك پر مى شد، اما وقتى ساير نامها را بر زبان جارى مى ساخت احساس شعف مى كرد. آن گاه خداوند سرنوشت نوه محمد [صلّى اللّه عليه و آله] را براى او بازگفت و زكريا گريست و از خداوند خواست به او نيز پسرى عطا كند تا باعث شود او نيز غمى را همانند غمى كه خداوند بر حبيب خود محمد [صلّى اللّه عليه و آله] مقدّر ساخته بود تحمل كند. خداوند پسرى به نام يحيى به او عطا كرد.

حسين [عليه السّلام]، در تمام مراحل سفرش از مكه به كوفه، يحيى [عليه السّلام] را به خاطر

تصوير امامان شيعه ،ص:176

مى آورد. طبق روايتى ديگر (ا. ش، ص 238، قس. ص 234)، خون حسين [عليه السّلام] همانند خون يحيى [عليه السّلام] خواهد جوشيد، و خداوند براى فرونشاندن اين جوشش، هفتاد هزار تن از منافقان، كفار و مسلمانان شرور را خواهد كشت؛ همان گونه كه درباره يحيى [عليه السّلام] نيز چنين كرد.

داورى ها درباره حسين [عليه السّلام]

در سراسر دنياى اسلام، نوعى حس همدردى و احترام فراوان در قبال حسين [عليه السّلام] وجود دارد. تنها، حاميان نهضت اموى بودند كه او را باغ بعد انعقاد البيعة معرفى كردند؛ يعنى او را يك ياغى در برابر حكومت و قدرت به رسميت شناخته شده، نشان داده، در نتيجه قتل او را به فرمان يزيد قابل اغماض مى دانستند. اما دو گروه با عقيده آنان مخالفت كردند: نه تنها كسانى كه از حكومت اموى متنفر بودند (براى اطلاع از اعتراضات اين گروه و بى اعتبار دانستن بيعت با يزيد از سوى آنان، ر. ك: مقرم، ص 6- 12؛ و محسن امين، ص 67)، بلكه مسلمانانى كه نمى پذيرفتند كه قاتلان

آگاهانه عمل كرده اند، و در عين حال به دنبال بهانه اى براى فرار از سرزنش فرد ياغى يعنى حسين [عليه السّلام] يا اصحاب و تابعينى بودند كه براى اجتناب از جنگهاى داخلى، بى طرف باقى ماندند (ر. ك: ابن خلدون، مقدّمه، بولاق 1284، ص 177، 181، فصل فى ولاية العهد). از اين حيث كه از حسين [عليه السّلام] به سبب نسبتش با پيامبر [صلّى اللّه عليه و آله] و به دليل اين عقيده كه او خود را در راه يك آرمان، قربانى ساخت تجليل مى شود، نمى توان تمايز روشنى بين عقايد سنى و شيعه قايل شد بجز امتيازات و ويژگيهاى خاصى كه شيعيان براى حسين [عليه السّلام] قايل اند. احتمالا نگرش بسيار مثبت اهل تسنن به حسين [عليه السّلام]، به شدت تحت تأثير روايات تأثرانگيزى است كه ابو مخنف گرد آورده است؛ اين روايات، مستقيما يا با اسناد كوتاهى، عمدتا از كوفيانى نقل شده

تصوير امامان شيعه ،ص:177

كه از رفتار خود با نوه پيامبر پشيمان گرديدند. همين روايات بود كه- مملو از احساسات كوفيان و با ويژگى شديدا علوى گراى مجموعه ابو مخنف- مبنايى براى روايات مورّخان بعدى شد و از طريق آنان در سراسر دنياى اسلام انتشار يافت.

از آنجا كه هيچ كتاب و اثرى در دست نيست كه راهنمايى براى عقايد تمام گروههاى شيعى درباره حسين [عليه السّلام] باشد، ما در اينجا بحث خود را به نكات ذيل محدود مى سازيم: حسين [عليه السّلام] در مقام يك امام [ر. ك: مدخل امامه-IMAMA [، از همان امتيازى برخوردار است كه فرقه هاى شيعى براى ساير امامان قايل اند (ر. ك:La Bausani ,religione ... ,346 f (؛ از جمله فرقه هاى شيعه اثنا عشرى [ر. ك:

مدخل[ITHNA -ASHARIYYA ، اسماعيليه [ر. ك: مدخل ISMAILIYYA [، زيديه [ر. ك: مدخل ZAYDIYYA [ و غيره. همانند ساير امامان، او نزد خداوند شفيع كسانى است كه از او درخواست مى كنند؛ از طريق توسل به اوست كه پيروان راستين حسين [عليه السّلام] هدايت گرديده، رستگار مى شوند. حسين [عليه السّلام] به منزله عضوى از پنج تن مقدس، همانند برادرش مورد لطف الاهى قرار گرفت [ر. ك: مدخلهاى:MUBAHALA ,FATIMA ,AHL AL -BAYT ,AHL AL -KISA و ...]. حسين [عليه السّلام] به منزله نوه پيامبر [صلّى اللّه عليه و آله] داراى حق احترام (حرمت) است. افزون بر اين، او ويژگيهاى شخصى اى داشت كه مهم ترين آنها تقواى او بود و نمود آن، 25 سفر زيارتى با پاى پياده از مدينه به مكه است و نيز هزار ركعت نماز روزانه كه به جاى مى آورد (درباره اين تعداد، كه مبالغه آميز دانسته شده، ر. ك: محسن امين، ص 124 و صفحه بعد). او به دليل عبادات طولانى، فرصت چندانى براى گذراندن با همسران خود نداشت و در نتيجه فرزندان اندك شمارى داشت. خصوصيات ديگر او عبارت اند از: سخاوت (داستانهاى متعددى در اين باره نقل شده است)، بردبارى (حلم)، تواضع، فصاحت و بلاغت (به منزله شاهدى بر اين مدعا، سخنان و اشعارى از او ذكر

تصوير امامان شيعه ،ص:178

كرده اند)، و نهايتا خصوصياتى كه از اعمال و كردار او مى توان استنباط كرد؛ مانند كوچك شمردن مرگ، بيزارى از زندگى ذلت بار، غرور و عزّت نفس (مثلا ر. ك:

محسن امين، ص 125- 139، 152، 156 و صفحه بعد). اما مبناى تجليل و ستايش شيعيان از حسين [عليه السّلام]، انگيزه ها و آرمانهاى اصيلى است كه وى خود را در راه آنها

قربانى ساخت، و البته وضعيت احساس برانگيز دلاورى آموزنده او، از اين اعتقاد كه «امامان»، تمامى آنچه را بوده و هست و خواهد بود مى دانند و نيز علمشان با گذشت زمان افزون نمى گردد، اين گونه استنباط مى شود كه حسين [عليه السّلام] از پيش مى دانست كه چه سرنوشتى در انتظار او و يارانش است؛ بنابراين او با آگاهى از قربانى شدن قريب الوقوعش و در عين حال بدون هيچ گونه تأمل يا تلاشى براى فرار از مشيت الاهى، از مكه عازم كوفه شد. روايتى كه طبق آن، خداوند حسين [عليه السّلام] را بين «قربانى شدن» و «پيروزى» (به كمك يك فرشته) مخيّر كرد، بر ارزش اقدام او مى افزايد؛ زيرا در اين صورت، اقدام او عملى داوطلبانه بوده، و بنابراين، اهميتى فراوان دارد. اين پرسش مطرح مى گردد كه هدف او از قربانى كردن خود به اين صورت، چه بود. متون شيعه در اين زمينه، بسيار شفاف و واضح سخن گفته اند: حسين [عليه السّلام] جان و مال خويش را پيشكش خداوند كرد تا «دين جدّش محمد [صلّى اللّه عليه و آله] را زنده كند»، «آن را نجات دهد»، و «آن را از تباهى و فسادى كه به سبب رفتار يزيد، گرفتار آن شده بود رهايى بخشد».

افزون بر اين، او مى خواست نشان دهد كه منش و كردار منافقان و دورويان شرم آور است، و مى خواست به مردم بياموزد كه قيام عليه حكومتهاى ظالم و بى دين (فاسقين) ضرورى است. كوتاه سخن اينكه او خود را به منزله الگويى (اسوه) به جامعه مسلمين معرفى كرد (مثلا ر. ك: محسن امين ص 136، 152 و صفحه بعد). اين ايده كه هدف حسين [عليه السّلام] نجات انسانها

از گناهانشان با نثار خون خود، و رهايى آنان بود، و نيز عمل او ايثارى رهايى بخش براى رستگارى

تصوير امامان شيعه ،ص:179

جهانيان بود- با اين تعابير- ايده اى است كه با اعتقادات شيعى بيگانه است.

حداقل نويسنده اين مقاله، در متونى كه به آنها مراجعه كرده، اثرى از اين ايده نيافته است. امكان دارد كه ايده مزبور، بعدها وارد تعزيه ها و اشعار نوظهور شده باشد؛ زيرا گذار از مفهوم توسل به اين ايده، كارى ساده است و ممكن است ايده هاى مسيحيت نيز در اين امر تأثيرگذارده باشند.

در ميان دانشمندان اسلام شناس غربى، ولهاوزن)Wellhausen( و لامنس)Lammens( پس از مطالعه دقيق منابعى كه در اختيار داشته اند، درباره شخصيت حسين [عليه السّلام] قضاوتهايى كرده اند. ولهاوزن با كمك درك هوشمندانه خود از اطلاعات تاريخى، تصويرى ظريف از موقعيتها و شخصيتها ترسيم كرده است. او هرگونه انگيزه دينى در اقدام حسين [عليه السّلام] را انكار مى كند و آن را تلاشى از سوى يك انسان جاه طلب براى كسب قدرت برتر مى داند. لامنس با مخالفان يزيد جوانمرد، هيچ گونه احساس همدردى نمى كند. او حسين [عليه السّلام] را شخصى سبك سر مى داند (نظر معاويه نيز همين بوده است. طبرى، ج 2، ص 197) كه اصلا عاقبت انديش نبود. هيچ كدام از اين دانشمندان، براى سخنان و جملاتى كه گفته مى شود حسين [عليه السّلام] در فرصتهاى گوناگون ايراد كرده است، هيچ اهميتى قايل نيستند و به وضوح آنها را مطالبى جعلى مى دانند كه بعدا ساخته شده اند؛ هرچند احتمال دارد راويان اين مطالب را بازنويسى كرده و تغيير داده باشند اما به رغم اين حرفها، بايد پذيرفت كه به طور كلى از درون اين مطالب- و مهم تر از آن، از درون خود اطلاعات تاريخى-

تصوير مردى ظهور مى يابد كه محرك او يك ايدئولوژى است (پايه ريزى حكومتى كه مقتضيات اسلام راستين را تحقق بخشد)؛ مردى كه اطمينان دارد بر حق است؛ سرسختانه مصمم است به اهداف خويش دست يابد- همان گونه كه به طور كلى تمام متعصبان مذهبى چنين ويژگى اى دارند-؛ و مردى كه مورد تحسين و ترغيب هواداران خويش است و

تصوير امامان شيعه ،ص:180

آنان نيز به حقانيت هدف خويش اطمينان دارند. شايد اين تفسير، تصوير واقعى حسين [عليه السّلام] به منزله يك فرد نباشد؛ اما همان برداشتى است كه نسل بعد، از او ارائه كرده اند و انگيزه آنان يا احساسى بوده (احترام و احساس ترحم در قبال مرگ وى)، يا سياسى (مبارزه عليه امويان). اين همان برداشتى است كه مورخان عرب در دوره هاى بعد نيز در آن سهيم اند، و باعث تمجيد و ستايش حسين [عليه السّلام] و موجب موقعيت افسانه اى او در ميان شيعيان شده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:181

منابع و مآخذ

اشاره

1. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 172، 278، 283؛ ج 2، ص 285؛ ج 4، ص 484 و صفحه بعد، قاهره، 1329.

2. ابن اثير، ج 4، ص 9- 16، (مسلم در كوفه، ص 16- 30)، 30- 36، 30- 81 و فهرست.

3. ابن اثير، كتاب الكامل، زير نظر س. ج. تورنبرگ)C .J .Turnberg( ، ليدن، 1851- 1879، ج 1، ص 18- 23.

4. ابن حجر، تهذيب، ج 2، ص 345- 357، ش 615.

5. ابن خلدون، كتاب العبر و ديوان المبتدأ و الخبر و غيره، بولاق، 1284، ج 3، ص 21 و صفحه بعد (به علت افتادگى در نسخه خطى اصلى، شرح اقدام تهورآميز [امام] حسين [عليه السّلام] ناقص است).

6. ابن

سعد، الطبقات الكبرى، زير نظر اچ زاخاو)H .Sachau( و ديگران، ليدن، 1905- 1940، ج 2/ 2، ص 89؛ ج 3/ 1، ص 21، 26، 52؛ ج 5، ص 107، 125، 176؛ ج 8، ص 204 (ارجاعات بى شمار ديگر (ر. ك: فهرست) صرفا ناظر به واقعيتهايى هستند كه يا مشهورند و يا در زمينه شرح حال [امام] حسين [عليه السّلام] اهميت ندارند).

7. ابن عبد البر، استيعاب، ص 146، ش 566.

8. ابن عبد ربّه، عقد، ج 2، ص 303، 305- 310 در كتاب العسجدة الثانيه، قاهره، 1293.

9. ابن عساكر، التاريخ الكبير، ج 4، ص 311- 343، دمشق، 1329- 1332.

10. ابن قتيبه، الامامة و السياسه، ج 1، ص 165، 178، 180 و صفحه بعد، 182، 184- 187، 188 و صفحه بعد، 204- 206؛ ج 2، ص 3، 4- 8، قاهره، 1377 ق/ 1957 م.

11. ابن كثير، بدايه، ج 8، ص 149- 211، قاهره، 1348- 1355.

12. ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، چاپ سقر، ص 78- 122 و فهرست، قاهره، 1368 ق/ 1949 م.

13. بلاذرى، انساب الاشراف، بخش 4 و 5، زير نظر م. اشلوسينگر)M .Schlo ?ssinger( و س.

د. ف. گوئيتن)S .D .F .Goitein( ، اورشليم، 1926- 1938، اظهارنظرها درباره زندگى نامه در ص 437 پشت.

14. 438 رو، 632 رو- 633 پشت؛ احاديث وى در ص 633 پشت؛ دعوت نامه هاى شيعيان قبل و بعد از مرگ معاويه، 637 رو- 638 رو، 666 رو؛ روابط با معاويه در ص 634 پشت، 635 پشت- 636 رو؛ امتناع از بيعت با يزيد در ص 636 رو و پشت؛ [امام] حسين [عليه السّلام] و مروان در ص 635 پشت. [امام] حسين [عليه السّلام] و وليد در

ص 636 پشت، 639 پشت- 640 رو؛ [امام] حسين [عليه السّلام] در مكه در ص 636 پشت، [امام] حسين [عليه السّلام] و ابن زبير، در ص 636 پشت، 639 پشت- 640 رو؛ [حضرت] مسلم در كوفه در ص 417 پشت- 418 رو،

تصوير امامان شيعه ،ص:182

419 رو- 423 رو، 666 رو- 667 رو؛ تصميم [امام] حسين [عليه السّلام] به شورش و تلاش هاى افراد مختلف براى منصرف كردن وى در ص 632 رو- 633 پشت، 636 پشت- 640 رو؛ نامه [امام] حسين [عليه السّلام] به اهل بصره در ص 418 پشت؛ عزيمت وى و وقايع پيش آمده تا زمان رويارويى با حر در ص 422 رو، 639 پشت- 642 پشت، 666 پشت؛ وقايع پيش آمده در اثناى رويارويى و ورود ابن سعد در ص 642 پشت؛ [آنچه] تا 10 محرم [گذشت] در ص 645 پشت- 650 پشت؛ نبرد در ص 650 پشت- 659 رو؛ پس از نبرد، اشعار و ... در ص 659 پشت- 668 رو، نسخه خطى، پاريس.

15. بياسى، كتاب الاعلام بالحروف فى صدر الاسلام، ج 2، ص 17 و صفحه بعد، 35- 60، نسخه خطى پاريس.

در مورد احاديثى كه هم به [امام] حسن [عليه السّلام] و هم به [امام] حسين [عليه السّلام] و احاديثى كه تنها به [امام] حسين [عليه السّلام] اختصاص دارد، ر. ك:

16. دينورى، الاخبار الطوال، ص 194، 209، 231، 234 و صفحه بعد، 238 و صفحه بعد، 241- 272 و فهرست.

17. ذهبى، تاريخ، ج 2، ص 340- 353، قاهره، 1367- 1369.

18. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، زير نظر م. ج. د خويه)M .J .De Goeje( و ديگران، ليدن، 1879- 1901، از ولادت [امام]

حسين [عليه السّلام] تا كشته شدن [امام] على [عليه السّلام] در ج 1، ص 1431، 1453، 2413، 2836، 3293، 3347، 3360، 3461- 3464؛ اعتراض به توافق نامه [امام] حسن [عليه السّلام] با معاويه در ص 3؛ تغيير مسير از كوفه به مدينه در ص 9؛ امتناع از بيعت با يزيد قبل و بعد از مرگ معاويه در ص 176، 196 و صفحه بعد، 216- 223، 227 و صفحه بعد؛ [امام] حسين [عليه السّلام] در مكه در ص 200 و صفحه بعد؛ دعوت نامه هاى شيعيان در ص 227، 233- 235، 248؛ تصميم [امام] حسين [عليه السّلام] به شورش و تلاشها براى منصرف كردن وى در ص 220 و صفحه بعد، 222 و صفحه بعد، 271- 276، 289 و صفحه بعد؛ [حضرت] مسلم در كوفه در ص 227- 229، 232- 240، 242- 270، 272، 284 و صفحه بعد؛ نامه به اهل بصره و عواقب آن در ص 240 و صفحه بعد؛ عزيمت [امام] حسين [عليه السّلام] و رويدادها تا زمان رويارويى با حر در ص 270، 271، 276- 281، 285، 288- 296؛ رويدادهاى پس از رويارويى با حر تا ورود عمر بن سعد در ص 281، 285، 296- 308؛ [آنچه كه] تا 10 محرم [گذشت] در ص 281 و صفحه بعد، 285 و صفحه بعد، 308- 325؛ نبرد و كشته شدن [امام] حسين [عليه السّلام] در ص 282، 286، 288، 295، 325- 348، 349- 367؛ وقايع پس از نبرد، وقايع معجزه آسا، اشعار و ... در ص 282- 284 و صفحه بعد، 367- 390، 408، 435 و صفحه بعد؛ فهرستى از طالبيان كه در كربلا كشته شدند در ص 386-

388؛ فضايل [امام] حسين [عليه السّلام] كه مورد ستايش ابن زبير قرار گرفته است در ص 395 و صفحه بعد؛ پشيمانى

تصوير امامان شيعه ،ص:183

شيعيان كوفه در ص 497- 513. درباره رويدادهاى بعدى ر. ك: فهرست.

19. عقّاد، ابو الشهداء الحسين بن على، قاهره، (كه پس از سال 1370 ق/ 1951 م چاپ شد).

20. مبرّد، كامل، ص 557 صفحه بعد، 580 و صفحه بعد.

21. المتقى الهندى، كنز العمال، ج 6، ص 3869- 3925، 3936- 3948.

22. مسعودى، مروج الذهب، زير نظر س. باربى ير د مينارد و پاوت د كورتايل)C .Barbier de Meynard et Pavet de Courteille( پاريس، 1861- 1877، ج 4، ص 157، 271، 279، 281، 313، 331، 374، 431 و صفحه بعد؛ ج 5، ص 2 و صفحه بعد، 19، 127- 147، 150 و صفحه بعد، و فهرست.

23. همو، اغانى، 1 يا 2 يا 3، بولاق 1285؛ 2 قاهره 1323؛ 3 قاهره 1345، ج 14، ص 163؛ ج 16، ص 68 و صفحه بعد؛ ج 19، ص 34، 47 و صفحه بعد، و فهرست، بولاق، 1285.

24. ياقوت، معجم البلدان، زير نظر ف. ووستنفلت)F .Wu ?stenfeld( ، لايپزيگ، 1866- 1873، ج 3، ص 539 و صفحه بعد (ذيل عنوان الطف).

25. يعقوبى، تاريخ، زير نظر م. ث. هاوتسما)M .Th .Houtsma( ، ليدن، 1883، ج 2، ص 91، 175، 200، 270 و صفحه بعد، 287- 293 و فهرست.

درباره ديگر ارجاعات، ر. ك:

L. Caetani, Chronographia islamica, 687) 61 H., 8 (.

و حواشى موجود در اثر المقرم كه در ذيل بيان مى شود.

26.Bayhaki ,Maha ?sin )Schwally( ,55 -64 .

27.Fakhri )Derenbourg( ,158 -61 and index .

28.Ibn Badrun ,Sharh kasidat Ibn'Abdun ,rd .Dozy ,Leiden

1846 ,162 -7 .

نخستين منابع كهن شيعى

29. ابن الصباغ المالكى، على بن محمّد، الفصول المهمة فى معرفة الائمه، ص 156- 186، نجف، 1381 ق/ 1962 م.

30. ابن رستم الطبرى، دلايل الامامه، ص 71- 80، نجف، 1369 ق/ 1949 م.

31. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 206- 272، نجف، 1376 ق/ 1956 م.

32. ابن طاووس الطاووسى، على بن موسى، نويسنده متنى كه در قالب ترجمه به چاپ رسيده است:

33. شيخ مفيد، الارشاد، ص 197- 253، نجف، 1382 ق/ 1962 م.

34. محمّد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 10، مطالبى كه به طور مشترك به [امام] حسن و [امام] حسين [عليهما السّلام] مربوط است، ص 66- 89، مطالب مختص [امام] حسين [عليه السّلام] ص 140- 300، تهران، 1305.

تصوير امامان شيعه ،ص:184

35.

die Rache, Ein historischer Roman aus dem Arabischen ..., translated by F. Wu? stenfeld, Go? ttingen 1883) Abh. G. W. Go? tt., xxx (.

منابع جديد شيعى

36. عبد الرزاق الموسوى المقرم، المقتل الحسين عليه السلام و حديث كربلاء، (با نقل مطالبى از منابع [شيعى])، نجف، 1376 ق/ 1956 م.

37. فهمى عويس، شهيد كربلاء الامام الحسين بن على بن ابى طالب، ص 100- 217، قاهره، 1948 م.

38. محسن الامين العاملى، اعيان الشيعه، ج 4، ص 121- 405 (شرحى مشتمل بر وقايع بيش از آنچه طبرى ذكر كرده است. وى در نقد [مطالب] تلاشهاى نسبتا جامعى را انجام داده. و به منابع شيعه و سنى بسيارى اشاره مى كند (اما ارجاعات دقيقى ارائه نمى دهد)؛ در شرح اقدام تهورآميز [امام] حسين [عليه السّلام] فقط جزئيات معدودى از يك گرايش شيعى به چشم مى خورد. معجزات در ص 302- 310، 348- 351)، بيروت، 1367 ق/ 1948 م.

39. محمّد مهدى

بن الهادى المازندرانى الحائرى، معالى السبطين فى احوال الحسن و الحسين، ج 1، ص 460- 465؛ ج 2، ص 468- 804 (اثرى مشتمل بر شرح هاى افسانه اى)، نجف، 1380 ق/ 1960 م.

آثار انديشمندان غرب

40.

A. Bausani, Religione islamica, in Le Cwilta dell Oriente, Rome 1958, iii, index.

41.A .Mu ?ller ,Islam in Morgen -und Abendland ,Berlin 1885 ,i ,358 -65 .

42.H .Lammens ,Mo'awia ,123 -5 ,145 ,182 f ..

43.

J. Wellhausen, Die religio? s politischen Oppositions parteien im alten Islam, Berlin 01) Abh. G. W. Go? tt., Phil- hist. Klass, N. F., v/ 2 (, 61- 71.

44.

M. D. Donaldson, The Shi'ite religion, a history of Islam in Persia and Irak, London 1933, index s. v. Imam) iii (.

45.idem ,Das arabische Reich ,89 ,91 f .)-Eng .tr .141 f .145 ff .( .

46.

idem, Le Califat de Yazid Ier, in MFD, v) 1911 (, 116 f., 129- 80( extract 131- 82 ).

47.idem ,Persia religiosa ,Milan 1959 ,412 -37 .

تصوير امامان شيعه ،ص:185

نقد و بررسى

اشاره

محمد رضا هدايت پناه

تصوير امامان شيعه ،ص:187

نقد و بررسى

مقدمه

مقاله حاضر، نقد مقاله حسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام نوشته وچيا واليرى)Veccia Vagliery( در دايرة المعارف اسلام است. پيش از پرداختن به نقد و ارزيابى مقاله، خوانندگان و به ويژه صاحب نظران ارجمند بايد به اين نكته اساسى توجه كنند كه باورها، پيش فرضها، نگرشها و روشها و به طور كلى فضاى فكرى و علمى حاكم بر مطالعات انديشمندان غربى- البته بدون در نظر داشتن اغراض و اهداف توطئه گرانه و فتنه انگيزانه برخى از آنان، كه خود مجال ديگرى مى طلبد- با انديشمندان مسلمان به ويژه در حوزه مطالعات اسلامى اختلاف و تفاوت ماهوى و اساسى دارد. در بعد مطالعات تاريخى آنان بيش از حد تحت تأثير متدولوژى مكانيكى يا آنچه «روش علمى تاريخ» مى نامند، قرار دارند. از اين روى، بسيارى مفاهيم و موضوعات دينى، معنوى، اخلاقى و ... در تفكر علمى غربيان (علم به مفهوم)Science ارزش علمى و معرفتى ندارد يا بسيار كم رنگ است. مقاله حسين بن على عليه السّلام نيز به قلم اسلام شناس غربى و در فضاى فكرى- علمى مغرب زمين نگاشته شده است. بر اين اساس اولا، مقاله اى است ضعيف

تصوير امامان شيعه ،ص:188

و كم عمق، و ثانيا، داراى مفاهيم و استدلالهايى ناپذيرفتنى و ملال آور است. غرض اصلى از نقد مقاله اين است كه قشر فرهنگى و روشن فكر و اهل مطالعه جامعه به ميزان ارزش و اعتبار علمى مطالعات برخى اسلام شناسان غربى آگاهى يابند.

1. نگاهى كلى به مقاله

گرچه نويسنده در پاره اى ارجاعات نشان داده است كه تا حدى با منابع شيعه آشنا بوده و بدانها توجه كرده است- و به همين سبب اين مقاله در قياس با مقاله على بن ابى طالب عليه السّلام نواقص كمترى دارد- باز نتوانسته است

با شيوه اى علمى و تاريخى، گزينش صحيحى از اخبار متعارض داشته باشد و صحيح را از سقيم جدا سازد، و برعكس، در موارد متعدد و مهمى معمولا گرفتار تحريفات و اخبار جعلى شده و به همين دليل، از ترسيم و تحليل صحيح زندگانى امام حسين عليه السّلام، به ويژه در شخصيت شناسى ايشان و قيام كربلا ناتوان مانده است.

وى به دليل نگاه برون گرايانه اش، در جاى جاى مقاله به خواننده القا مى كند امام حسين عليه السّلام شخصيتى اسطوره اى و تا حدودى ساخته و پرداخته مورخان شيعى كوفه است كه ديگر مورخان را نيز تحت تأثير قرار داده است، و از همين روى مى گويد:

«شايد اين تفسير، تصوير واقعى حسين [عليه السّلام] به منزله يك فرد نباشد؛ اما همان برداشتى است كه نسل بعد، از او ارائه كرده اند و انگيزه آنان يا احساسى بوده (احترام و احساس ترحم در قبال مرگ وى)، يا سياسى (مبارزه عليه امويان). اين همان برداشتى است كه مورخان عرب در دوره هاى بعد نيز در آن سهيم اند، و باعث تمجيد و ستايش حسين [عليه السّلام] و موجب موقعيت افسانه اى او در ميان شيعيان شده است.» «1»

با اين حال، بايد انصاف داد كه نويسنده مى كوشد تا ابعاد مختلف زندگانى امام

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 180 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:189

حسين عليه السّلام را بررسى كند. وى در برخى بحثها، مانند «داوريها درباره حسين» نيكو نوشته و قضاوت اهل تسنن و تشيع را درباره امام و قيامش تا حدودى زياد مشترك دانسته است)p .614( . اما اقرار كرده كه به دليل در دست نداشتن منابع، نتوانسته نظريه ها و داوريهاى تمام فرق اسلامى را درباره قيام و شخصيت امام

حسين عليه السّلام به دست آورد)p .614( .

2. موارد نقد

وى در آغاز بحث، برخى روايات و فضايل امام حسين عليه السّلام را تحليل مى كند. او حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را كه مى فرمايد: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه، به شيعيان تنها نسبت داده، مى گويد: شيعيان اين سخن را يكى از صفاتى مى دانند كه به هريك از اين دو برادر مى دهند. «1» چنان كه گويى اهل سنت چنين روايتى را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل نكرده اند، درحالى كه بسيارى از محدثان اهل سنت اين روايت را از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده اند و روايت مزبور به حد تواتر رسيده است.

برشمردن تمام اين افراد و منابع از حوصله اين نوشتار خارج است، اما چون روى سخن با كسانى است كه شايد از فرهنگ و منابع اسلامى دور باشند به مواردى اشاره مى شود.

محدثان اهل سنت اين روايت را از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده اند، كه برخى از آنان عبارت اند از: على عليه السّلام، حذيفة بن يمان، عمر، براء بن عازب، عبد الله بن عمر، ابو هريره، انس بن مالك، عايشه، اسامة بن زيد، مسعود بن مخرمه، جابر بن عبد الله انصارى، مالك بن حويرث، بريدة بن خصيب، على مكى هلالى، ابو رمثه حبيب بن حيان، و جهم «2». «3»

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 147 از همين كتاب.

(2). احتمالا جهم بلوى منظور است. بنگريد: الاصابه، ج 1، ص 624.

(3). روايات اين افراد در منابع ذيل نقل شده است: نسائى، فضايل الصحابه، ص 20، 58، 76؛ همو،

تصوير امامان شيعه ،ص:190

استنتاج نويسنده، به روشنى متدولوژى مكانيكى او را در مطالعات

دين پژوهشى و تاريخ اديان آشكار مى سازد. او به صراحت مى نويسد:

«پاره اى از روايات به اين توصيفات اندك، جذاب و شبيه واقع، جزئياتى را افزوده اند كه براى غيرمسلمانان عجيب، و هنگامى كه در آنها پاى فرشتگان به ميان مى آيد، تخيلى به نظر مى رسند؛ اما براى مسلمانان اين چنين نيست؛ زيرا آنان معتقدند كه پيامبر ملاقاتهاى بسيارى با جبرئيل داشته است.» «1»

بنابر چنين منطق و متدولوژى تاريخى اى است كه درك يكسان و فهم مشترك از دين و مقولات دينى ميان انديشمندان غربى و شرقى به ويژه متفكران اسلامى بسيار مشكل مى نمايد.

نويسنده بدون كوچك ترين اشاره اى به سير زندگانى امام حسين عليه السّلام در يك نتيجه گيرى عجولانه و البته متعارض با گفته هاى خود كه پس از آن درباره شخصيت امام حسين عليه السّلام مطرح كرده است، مى گويد:

«حتى پس از وفات على [عليه السّلام]، حسين [عليه السّلام] هنوز در مقام يك شخصيت مطرح نبود.» «2»

اين داورى مؤلف از نگاه تاريخى محض غربى متأثر است. اما كسانى كه كمترين آشنايى اى با تاريخ اسلام دارند نيك مى دانند كه امام حسين عليه السّلام از والاترين

______________________________

سنن الكبرى، ج 5، ص 50، 81، 95، 145، 150؛ مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 3، 62، 64، 82 و ج 5، ص 391، 392؛ سنن ابن ماجه، ج، ص 44؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 321، 326؛ مسند ابن ابى شيبه، ج 7، ص 512؛ مسند ابى يعلى، ج 2، ص 395؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 412- 413؛ طبرانى، المعجم الكبير، ج 3، ص 35- 40 و ج 19، ص 292 و ج 22، ص 403؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 1، ص 150 و ج

2، ص 181 و ج 4، ص 429 و ج 6، ص 369 و ج 9، ص 231 و ج 10، ص 230 و ج 11، ص 91 و ج 12، ص 4؛ حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 167؛ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 13، ص 21، 211- 212 و ج 14، ص 131 و ج 64، ص 35، 192.

(1). ترجمه مدخل، ص 148 از همين كتاب.

(2). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:191

منزلت دينى، يعنى عضويت در اهل بيت نبوت، برخوردار، و جزو برجسته ترين خاندان قريش، يعنى بنى هاشم، بود. امام عليه السّلام هرچند كه بنابر آنچه مؤلف پنداشته، از مقام و منصب اشرافيت قبيله اى (قدرت و ثروت) برخوردار نبوده باشد، چنان پايگاه و منزلت و شرافت روحانى و معنوى و بلكه سياسى اى داشته است كه شخصيت او حتى در چشم و دل فردى چون معاويه به منزله نخبه ترين انسان آن روزگار جلوه كرده بود؛ چنان كه در وصيت خود به يزيد، از ميان تمام شخصيتهاى سياسى آن روزگار، تنها به سه نفر، و در رأس آنان امام حسين عليه السّلام مى پردازد. پايگاه سياسى- اجتماعى امام عليه السّلام را مى توان از ميان گفت وگوهاى بزرگان و رجال سياسى، هنگام هجرت ايشان از مدينه به مكه و از مكه به كوفه دريافت، و نيز از اين واقعه كه وقتى ايشان وارد مكه شد مردم ابن زبير را رها كردند و جملگى گرد امام حسين عليه السّلام جمع شدند. البته با آنكه اين نكته بديهى بر نويسنده پوشيده مانده است، وى در عبارات بعدى خود به اهميت امام براى معاويه، نخستين خليفه اموى، و نيز شيعيان كوفه،

اعتراف مى كند!

واليرى درباره موضع امام حسين عليه السّلام در قبال صلح برادرش با معاويه، سه ادعاى بى اساس و البته متأثر از برخى روايات جعلى مطرح كرده است.

«او برادرش حسن [عليه السّلام] را به دليل كناره گيرى از قدرت سرزنش مى كرد، اما او نيز در برابر" عمل انجام شده" تسليم شد و دريافت مستمرى يك يا دو ميليون درهمى را پذيرفت.» «1»

پيش از نقد و بررسى اين ادعاها لازم است نظرى كوتاه بر مشى كلى امويان در برابر امير المؤمنين، امام حسن و امام حسين عليهم السّلام بيفكنيم، تا جايگاه اين گونه ادعاها را در منابع تاريخى، بهتر دريابيم.

امويان، به طور كلى، در پى آن بودند كه ميان رهبران مخالف خود اختلاف

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 148 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:192

بيندازند يا دست كم در ميان مردم چنين شايع كنند كه اصحاب و ياران نزديك و حتى فرزندان اهل بيت عليهم السّلام با سياستهاى آنان موافق نبوده اند. محض نمونه، عبد اللّه بن زبير به مردم مى گفت:

«إنّ علىّ بن ابى طالب قتل خليفة بالحقّ عثمان ... ألا و إنّ عليا لا يرى معه فى هذا الامر أحد سواه؛ على بن ابى طالب خليفه بر حق، يعنى عثمان را كشته است. بدانيد كه هيچ كس جز خودش، در اين جنگ (جمل) با او هم عقيده نيست». «1»

همچنين وقتى معاويه نتوانست قيس بن سعد بن عباده را فريب دهد و او را به طرف خود متمايل سازد، نامه اى جعلى به خط خود نوشت مبنى بر اينكه قيس از امير المؤمنين جدا شده و به معاويه پيوسته است، و آن را ميان مردم منتشر كرد. «2»

انتشار اين خبر نيز كه يار بسيار نزديك

و دانشمند امام على عليه السّلام، يعنى عبد اللّه بن عباس، از آن حضرت كناره گرفته و طى نامه اى مبانى امام على عليه السّلام را درباره مشروعيت جنگ با ناكثين رد كرده «3» از همين قبيل بوده است.

از اين روى، آنان مى كوشيدند در ميان نزديكان امام على عليه السّلام و رهبران مخالف، كسى را بيابند كه در اصول و مبانى با اهل بيت عليهم السّلام مخالف، و به حزب اموى متمايل باشد؛ چنان كه اين امر در ماجراى حكميت و انتخاب ابو موسى اشعرى به دست افراد ساده لوح رخ داد و از اين رهگذار ضربه سنگينى بر اسلام حقيقى كه امير المؤمنين عليه السّلام پرچم دار آن بود وارد آمد.

______________________________

(1). باقر شريف القرشى، حياة الامام الحسن بن على، ج 1، ص 398.

(2). تاريخ طبرى، ج 3، ص 551- 555.

(3). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 73؛ محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 143؛ الفتوح، ج 4، ص 72- 75؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 81؛ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 167- 172. اين اتهام به ابن عباس در حالى است كه از او نقل شده است: تمام كسانى كه در برابر امير المؤمنين عليه السّلام شمشير كشيدند خونشان هدر بود، و مستحق قتل بودند. بيهقى، المحاسن و المساوى، ص 43. در اين باره، ر. ك: سيد جعفر مرتضى عاملى ابن عباس و اموال البصرة، محمد تقى تسترى، قاموس الرجال، ج 6، ص 418 (شرح حال ابن عباس).

تصوير امامان شيعه ،ص:193

با چنين سياستى و با تحريف سيماى سياسى امام حسن عليه السّلام در اين زمينه تبليغات گسترده اى صورت گرفت، و امويان كوشيدند

وانمود كنند كه امام حسن عليه السّلام با امير مؤمنان عليه السّلام اختلاف داشته، و آن دو مبانى فكرى يكديگر را قبول نداشته اند، تا از يك طرف پيروان ايشان را سست و بدگمان سازند و ميان آنان تشتت و هرج و مرج انداخته باشند، و از سوى ديگر، مشروعيت جنگهاى آن حضرت را با ناكثين و قاسطين و مارقين به چالش بكشند. شايد براى خنثا كردن چنين تبليغاتى بود كه امير مؤمنان عليه السّلام پيوسته امام حسن عليه السّلام را تمجيد مى كرد و به او مى فرمود: تو پاره و بلكه تمام من هستى. «1»

درباره مخالفت امام حسن عليه السّلام با جنگ جمل اخبارى ساختند كه امام مجتبى عليه السّلام با سياستهاى امير المؤمنين عليه السّلام در جنگ با ناكثين موافق نبوده و بر ايشان خرده مى گرفته و حضرت را به اسراف در ريختن خون مسلمانان متهم مى ساخته است. «2»

پس از آنكه امام حسن عليه السّلام صلح را پذيرفت، معاويه حاكم بلا منازع شد و زمينه را براى جنگ وسيع تبليغاتى بر ضد امام و اهل بيت عليهم السّلام فراهم ديد. يكى از اين تبليغات، مخالفت امام حسين عليه السّلام با برادرش درباره صلح با معاويه است. «3»

مى گويند وقتى امام حسن عليه السّلام مى خواست صلح را بپذيرد با عبد اللّه بن جعفر مشورت كرد و او موافقت خود را اعلام داشت، ولى امام حسين عليه السّلام با اين تصميم مخالفت ورزيد. امام حسن عليه السّلام نيز فرمود: به خدا سوگند به هيچ كارى تصميم نگرفتم مگر اينكه با من مخالفت كردى. به خدا تصميم داشتم تو را در خانه اى محبوس كنم تا آنچه مى خواهم انجام دهم.

«4»

______________________________

(1). ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 37.

(2). شرح نهج البلاغة، ج 4، ص 95؛ طه حسين، اسلاميات (الفتنة الكبرى، على و بنوه)، ص 974.

(3). ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج 1، ص 142.

(4). باقر شريف القرشى، حياة الامام الحسن بن على، ج 2، ص 242 به نقل از تاريخ مدينة دمشق، ج 4، ص 21.

تصوير امامان شيعه ،ص:194

بنابر روايتى ديگر، امام حسين عليه السّلام به برادرش فرمود: تو را به خدا قسم مى دهم بپرهيزى از اينكه شيوه و سياست جديد معاويه را تأييد كنى و شيوه و روش پدرت را كنار بگذارى. «1» اين روايت ساختگى، در پى القاى آن است كه امام حسن عليه السّلام مبانى امام على عليه السّلام را قبول نداشته است؛ درحالى كه امير مؤمنان عليه السّلام به دليل موقعيت خاصى كه براى او پديد آورده بودند، صلح با معاويه را پذيرفت، و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام نيز از جمله شاهدان آن صلح نامه اند «2» همان شرايط، و بلكه بدتر از آن براى امام حسن عليه السّلام نيز پديد آمد؛ چنان كه امام حسن عليه السّلام اين امر را با برادرش در ميان گذاشته است. «3» بنابراين چگونه مى گفت كه پذيرش صلح، مخالف رفتار امام على عليه السّلام است؟!

اين اخبار ساختگى بر نوشته هاى برخى محققان اسلامى و مستشرقان نيز تأثير گذاشته است. محض نمونه طه حسين در اين زمينه مى گويد: امام حسين عليه السّلام با صلح برادرش مخالف بود و تصميم داشت در مقابل آن بايستد، ولى برادرش او را به بستن غل و زنجير تهديد كرد تا اينكه صلح انجام شد. «4» او همچنين

مى نويسد: امام حسين صلح را قبول نداشت؛ زيرا آن را مخالفت با سيره پدرش مى دانست. «5»

همين فضاى مسموم حاكم بر منابع تاريخى موجب شده است اين مستشرق غربى نيز در اين مدخل از اخبار ساختگى متأثر شده و به بيان مخالفت امام حسين عليه السّلام با برادرش بپردازد.

مطلب نخست، يعنى مخالفت امام حسين عليه السّلام با صلح امام حسن عليه السّلام مطلبى است كاملا برخلاف گزارشهاى تاريخى كه براى مثال به دو نمونه از آنها اشاره مى شود:

______________________________

(1). انشدك اللّه ان تصدق احدوثة معاوية و تكذب احدوثة ابيك. (تذكرة الخواص، ص 197).

(2). نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص 507.

(3). مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 34- 35؛ راضى آل ياسين، صلح الحسن، ص 253.

(4). اسلاميات، الفتنة الكبرى، (على و بنوه)، ص 988- 989.

(5). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:195

دينورى (م. 282) مى نويسد: وقتى امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد، عده اى از شيعيان از اين امر بسيار ناراحت بودند. آنان نزد امام حسن عليه السّلام آمده، درخواست كردند تا قرارداد صلح را بر هم زند و با معاويه بجنگند؛ اما امام حسن عليه السّلام آنان را پاسخ گفت و پيشنهاد ايشان را نپذيرفت. از اين روى، آنان به نزد امام حسين عليه السّلام آمده، گفتند: شما به برادرت حسن و اين صلح نامه اعتنا نكن و با همراهى شيعيانت قيام كن. امام حسين به آنان فرمود: ما بيعت كرده و قرارداد بسته و صلح كرده ايم و هيچ راهى براى نقض قرارداد وجود ندارد. «1»

در گزارش ديگرى آمده است: پس از شهادت امام حسن عليه السّلام، شيعيان كوفه از امام حسين عليه السّلام درخواست كردند كه نظر برادرش را

رها ساخته، قيام كند. اما امام حسين عليه السّلام به آنان نوشت: درباره برادرم اميد داشتم كه خداوند در آينده او را توفيق دهد و اما امروز نظر من اين است كه هيچ اقدامى نكنيد و در خانه هايتان پنهان شويد و خود را از تهمت دور نگهداريد تا زمانى كه معاويه زنده است. «2»

اين دو گزارش نظر اين اسلام شناس غربى را به صراحت رد مى كند؛ چنانچه امام حسين عليه السّلام موافق صلح نبود نمى بايد به شيعيان جواب رد مى داد. امام حسين عليه السّلام نسبت به امام حسن عليه السّلام چنان مطيع بود كه امام باقر عليه السّلام مى فرمايد:

حسين عليه السّلام براى برادر آنچنان عظمتى قايل بود كه هيچگاه نزد او سخن نمى گفت. «3» همچنين در روايات آمده است كه امام برادر خود، امام حسن عليه السّلام را به اسم صدا نمى زد و او را «سيدى» مى خواند. ادب و احترام و عدم پيشى گرفتن امام حسين عليه السّلام بر برادر بزرگوارش امام حسن عليه السّلام چنان بود كه حتى در فضايل اخلاقى و امور خير هميشه مى كوشيد تا موقعيت پايين خود را حفظ كند؛ براى نمونه ابن ابى الدنيا (م. 281) مى نويسد:

______________________________

(1). ابو حنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص 221.

(2). همان، ص 222.

(3). ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 143.

تصوير امامان شيعه ،ص:196

مردى هاشمى و مردى از بنى اميه در اينكه قوم كدام يك از ديگرى بخشنده تر است با هم نزاع مى كردند. قرار گذاشتند هريك به نزد قوم خود برود و از آنان مالى درخواست كند. مرد اموى نزد ده نفر از اقوام خود رفت و تقاضاى خود را مطرح كرد. هريك آنان

ده هزار درهم به او دادند. مرد هاشمى نيز ابتدا نزد عبيد اللّه بن عباس رفت و او صد هزار درهم به او داد. آن گاه نزد امام حسن عليه السّلام رفت، و چون آن حضرت از مقدار پرداختى ابن عباس با خبر شد 130 هزار درهم به او داد. مرد هاشمى نزد امام حسين عليه السّلام آمد و تقاضاى خود را مطرح كرد. امام عليه السّلام فرمود: آيا پيش از من به نزد برادرم رفته اى؟ گفت: آرى و صد و سى هزار درهم به من داده است. امام نيز همان مقدار به مرد هاشمى داد و فرمود: اگر ابتدا نزد من مى آمدى بيش از اين به تو مى دادم، اما اينك بر مولا و آقايم پيشى نمى گيرم. گفتنى است وقتى مرد اموى و هاشمى نزد هم بازگشتند و آشكار شد كه فضيلت و شرافت از آن چه كسى است از هم جدا شدند و هريك نزد قوم خود رفتند. مرد اموى ماجرا را براى هم قومان خود بازگو كرد و گفت كه اين درخواست تنها آزمايشى بود و من نياز مالى نداشتم. آنان نيز پولها را پس گرفتند، ولى مرد هاشمى وقتى ماجرا را براى آن سه تن بازگفت و خواست پولها را پس دهد آنان نپذيرفتند و گفتند مالى را كه داده اند پس نمى گيرند. «1»

بنابراين چگونه مى توان پذيرفت امام حسين عليه السّلام با برادرش چنان مخالفت كرده باشد كه ايشان مجبور شده باشد چنين حق سكوتى به او بدهد؟! يا به وى گفته

______________________________

(1). ابن ابى الدنيا، مكارم الاخلاق، ص 134- 135.

تصوير امامان شيعه ،ص:197

باشد: من در هر كارى تصميمى گرفتم تو با آن مخالفت كردى! و

يا اينكه تصميم داشته باشد امام حسين عليه السّلام را زندانى كند!

مطلب دوم، يعنى پرداخت دو ميليون درهم نيز اولا با نظر به توضيحاتى كه گذشت، كذب محض است و نويسنده هيچ مدركى براى اثبات مدعاى خود ارائه نداده است؛ ثانيا اين مبلغ مربوط به قرارداد صلح بود و بنا بود امام حسن عليه السّلام و پس از او امام حسين عليه السّلام آن را دريافت كنند «1» نه اينكه امام حسين عليه السّلام اين مبلغ را دريافت كرده باشد تا به صلح تن دهد.

مسافرت هر ساله امام حسين عليه السّلام به شام و گرفتن جايزه و صله از معاويه نيز- بنا به نقل منابع متأخر- تنها يك بار- و نه هر سال- صورت گرفته است، كه افزون بر دلالت متن روايت بر ساختگى بودن آن، «2» اصل مطلب نيز مورد ترديد جدى است. «3» علماى شيعه تصريح كرده اند كه باز گرفتن صله و اموال از سلطان جائر و غاصب، بر امام جايز، و بلكه واجب است، و اگر نمى تواند تمام آنها را باز پس گيرد، بايد تا آنجا كه مقدور است بازستاند، چون حق اوست. البته امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام تمام اين اموال را نيز در راه مصالح مسلمانان خرج مى كردند. «4»

اين ضعفها و نارساييهاى جدى نشان مى دهد كه مؤلف دقت و تأمل لازم را در بررسى و تحليل همه جانبه موضوع نداشته است، وگرنه شخصيت امام حسين عليه السّلام و واقعيات تاريخى را- هرچند از سر سهو و كم اطلاعى- اين چنين تحريف نمى كرد.

شناخت و فهم تاريخى نويسنده مقاله از شخصيت امام حسين عليه السّلام به قدرى اندك است كه وى

مدعى شده است امام براى مرگ معاويه تسليت گفته است)p .604( .

______________________________

(1). ابو حنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص 218؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ص 290.

(2). ر. ك: محمد بن مكرم، مختصر تاريخ دمشق.

(3). ر. ك: باقر شريف القرشى، حياة الامام الحسين عليه السّلام، ج 2، ص 233- 234.

(4). ر. ك: سيد مرتضى، تنزيه الانبياء، ص 266؛ محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 44، ص 31.

تصوير امامان شيعه ،ص:198

گويا وى از قرائت آيه «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» چنين برداشت كرده است؛ آيه اى كه امام حسين عليه السّلام پس از شنيدن خبر مرگ معاويه به وليد بن عتبة بن ابى سفيان والى مدينه فرموده است. قرائت اين كلام هيچ دلالتى بر تسليت گويى ندارد. نويسنده چنانچه توجه مى كرد، در همين خبر آمده است وقتى پيام وليد به امام رسيد حضرت به ابن زبير فرمود:

قد ظننت أنّ طاغيتهم قد هلك «گمان مى كنم مرد ستمگر ايشان (معاويه) مرده است». «1»

نويسنده مقاله به گونه اى كلى مى گويد:

«خبر مرگ معاويه، در كوفه كه اكثر اهالى آن شيعه بودند، با خوشحالى مردم روبه رو شد. به زودى نامه ها و پيغامهايى از كوفه فرستاده شد كه از حسين [عليه السّلام] دعوت مى كرد تا به اين شهر بيايد؛ چرا كه ديگر نمى توانستند حكومت امويان را تحمل كنند.» «2»

با اين كلى نگرى، خواننده به درستى نمى تواند وضعيت فكرى و مذهبى مردم كوفه را درك كند. در حقيقت، اين خطايى فاحش است كه در بررسى قيام كربلا، اغلب در ترسيم زمينه هاى فكرى و مذهبى كوفه، اكثريت مردم آن را شيعه مى پندارند؛ آن هم بدون در نظر گرفتن فعاليتهاى معاويه در دو دهه چهل و

پنجاه براى شيعه زدايى در تمام مناطق و به ويژه كوفه، و گستردن و نهادينه كردن تفكر عثمانى. اگر اكثريت مردم اين شهر حقيقتا شيعه بودند حكومت امام على عليه السّلام و امام حسن مجتبى عليه السّلام با چنان مشكلات پرشمار و سهمگينى روبه رو نمى شد. گرچه بذرهاى انديشه شيعى در

______________________________

(1). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 4، ص 251.

(2). ترجمه مدخل، ص 151 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:199

كوفه پاشيده شده بود، اين امر را هرگز نبايد به معناى هويت يك پارچه و همبستگى اعتقادى راستين و پايبندى و وفادارى به آرمانهاى تشيع و رهبران معصوم آن تلقى كرد. شيعيان كوفه دو طيف متمايز را تشكيل مى دادند: كسانى كه بنابر مبانى دينى و مذهبى برگرفته از كتاب و سنت، از امير مؤمنان عليه السّلام و جانشينى امام حسن و امام حسين عليهما السّلام حمايت و پيروى مى كردند، و كاملا در اقليت بودند؛ و كسانى كه بيشتر به خاطر منافع و موقعيت سياسى و اقتصادى شان، در چارچوب ملاحظات و منافع قومى و قبيله اى از على عليه السّلام و فرزندانش جانبدارى مى كردند. گروه اخير، كه پيروان سياسى شيعه را تشكيل مى دادند و در اكثريت بودند، بيش از آنكه به ارزشها و آرمانهاى اعتقادى و رهبران دينى- مذهبى (امامان معصوم) پايبند و وفادار باشند، به منافع و رهبران قبيله اى خود وابسته بودند. به طور قطع اينان همان كسانى بودند كه با دعوتنامه هاى خود امام را به كوفه فراخواندند، اما بعد كه موقعيت و منافع فردى و قبيله اى خود را در خطر ديدند از يارى كردن نماينده امام، مسلم بن عقيل، دست كشيدند.

بنابراين بايد در كنار اين دو گروه سياسى مذهبى،

از گروه سوم يعنى عثمانى مذهبان كوفه نيز نام برد كه در خلال دهه هاى چهل و پنجاه با تبليغات گسترده معاويه و تطميع و تهديدهاى فراوان او در كوفه، رشد و توسعه يافته بودند و نقش بسزايى در سركوبى قيام مسلم و امام حسين عليه السّلام داشتند. «1»

بر همين اساس بود كه برخى از سران قبايل كوفه و نيز عثمانى مذهبان آن ديار، پيش از ديگر شهرها با يزيد بيعت كرده بودند. «2»

______________________________

(1). براى اطلاع بيشتر در اين باره، ر. ك: محمد رضا هدايت پناه، جريان شناسى فكرى معارضان قيام كربلا، قم، مركز مطالعات حوزه علميه قم، 1382.

(2). تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 16.

تصوير امامان شيعه ،ص:200

نويسنده در بيان نقل ماجراى برخورد امام با كاروان والى يمن، بحير بن ريحان حميرى، در تنعيم (نزديكى مكه) و مصادره آن، به دليل عدم درك مبانى فقهى و كلامى اسلام با تعبير نسنجيده اى مى نويسد:

«حسين [عليه السّلام] در منطقه تنعيم در حوالى مكه به كاروانى برخورد كه از يمن مى آمد، و او براى خود اين حق را قائل شد كه محموله آن را تصاحب كند». «1»

پيش از اين، در بحث امام حسين عليه السّلام و گرفتن اموال از معاويه، به مبانى فقهى و كلامى اسلام در اين باره پرداختيم. اما در اين مقام، بايد توجه داشت كه طرح چنين مباحثى در خصوص نوادگان رسول خدا و شخصيتهاى بزرگ خاندان رسالت، در دائرة المعارفى كه پسوند اسلام را به دوش مى كشد، بر خوانندگانى كه با اسلام آشنايى ندارند، چه تأثير نامطلوبى مى گذارد.

نويسنده مى گويد: امام حسين عليه السّلام در ثعلبيه پس از دريافت خبر شهادت مسلم و هانى مى خواست بازگردد، ولى فرزندان عقيل براى

گرفتن انتقام برادرشان نظر او را تغيير دادند. «2» هرچند اين خبر در تاريخ طبرى به نقل از ابو مخنف نقل شده است، چگونه مى توان پذيرفت كه امام حسين عليه السّلام هدف بزرگ قيام خود را به يك انتقام خانوادگى فروكاسته باشد و زمام كار خود را به برادران مسلم بسپارد؛ قيامى كه در آن، ياران و خويشان امام كشته شدند و زن و فرزندان او به اسارت رفتند! افزون بر اين، ابو مخنف در ادامه مى گويد: برخى اصحاب امام دليل بهتر و منطقى ترى مطرح كردند، و آن اينكه به ايشان گفتند: شما مانند مسلم نيستيد و اگر وارد كوفه شويد و مردم شما را ببينند به سرعت گرد شما جمع خواهند شد. «3»

اين استدلال، هم منطقى تر است، و هم از منظر جامعه شناختى صحيح تر و معقولانه تر.

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 153 از همين كتاب.

(2). ترجمه مدخل، ص 154 از همين كتاب.

(3). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 398.

تصوير امامان شيعه ،ص:201

نويسنده از امام حسين عليه السّلام و اصحابش به «شورشيان» تعبير كرده است. «1»

اين تعبير، به هيچ روى، درباره امام و اصحابش صحيح و منصفانه نيست. اگر از منظر جامعه شناختى، شورش را حمله ور شدن گروهى خشن و پرخاشگر به جان و مال ديگران «2» يا نتيجه اعمال جماعتى خشن و پرخاشگر «3» بدانيم، درمى يابيم كه امام و اصحابش نه كوچك ترين رفتار پرخاشگرانه اى از خود نشان داده اند، نه به جان و مال مردم تعرض كرده اند؛ بلكه اين نيروهاى حاكم بودند كه با اعمال زور و قصد ترور امام، ايشان را از خانه و كاشانه اش راندند و در كربلا به خشن ترين صورت ممكن او و

اصحابش را به خاك و خون كشيدند. در آن روز امام به آنان فرمود: آيا كسى از شما را كشته ام كه خون آن را از من مى طلبيد؟ يا مالى از شما برده ام كه بخواهيد آن را از من باز ستانيد؟ يا كسى را از شما مجروح ساخته ام كه بخواهيد مرا قصاص كنيد؟ «4» بى شك گروهى خشن تر و پرخاشگرتر از آنان كه در كربلا آن جنايتها را مرتكب شدند در تاريخ اسلام وجود ندارد؛ كسانى كه حتى به طفل شش ماهه رحم نكردند و غير انسانى ترين كار يعنى بستن آب بر روى امام و اصحابش را مرتكب شدند.

مطلب ديگرى كه نويسنده بدون تحليل و ارزش گذارى اسناد، بيان كرده، سه پيشنهادى است كه برخى منابع تاريخى برشمرده اند. يكى از پيشنهادهاى مزبور اين است كه امام حسين عليه السّلام شخصا نزد يزيد رفته با او بيعت كند. «5»

نويسنده دست كم در حد كسى كه اندك اطلاعى از رويدادهاى تاريخى دارد اين موضوع را تحليل نكرده است. چگونه امام حسين عليه السّلام ممكن است چنين پيشنهادى داده باشد؟ كسى كه تا چند ماه پيش تقاضاى والى مدينه را براى بيعت با يزيد رد كرده و به مروان بن حكم و تمام امويان فرموده بود: «و على الاسلام

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 155 از همين كتاب.

(2). بروس كوئن، درآمدى بر جامعه شناسى، ص 252.

(3). همان.

(4). محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 5، ص 425.

(5). ترجمه مدخل، ص 157 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:202

السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد» و يا اين كه فرمود: «انا اهل بيت النبوة و معدن الرسالة و مختلف الملائكة و مهبط الرحمة، بنا فتح اللّه و

بنا ختم و يزيد رجل فاسق، شارب الخمر، قاتل النفس، معلن بالفسق، فمثلى لا يبايع مثله» «1» در چنين مقاله مهمى و در چنين دائرة المعارفى، نويسنده مى بايد اشاره مى كرد كه اين مطلب پس از مذاكرات سرّى ميان امام و عمر بن سعد، و تنها بر اساس شايعه و حدس و گمان مردم حاضر در كربلا، و نه بر اساس استماع، مطرح شده است. گويا روايت ديگر ابو مخنف از عقبة بن سمعان بر نويسنده پوشيده مانده است كه مى گويد:

«همراه حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكه، و از مكه تا عراق، و تا وقتى كه كشته شد، از او جدا نشدم و از سخنان وى با مردم در مدينه و مكه و در راه و در عراق و در اردوگاه تا به روز كشته شدنش، يك كلمه نبود كه نشنيده باشم. به خدا آنچه مردم مى گويند و پنداشته اند نبود، و نگفته بود كه دست در دست يزيد بن معاويه نهد، يا او را به يكى از مرزهاى مسلمانان فرستد؛ بلكه گفت: بگذاريد در زمين فراخ بروم تا ببينم كار مردم به كجا مى كشد». «2»

عدم دقت علمى نويسنده در استخراج اطلاعات و تحليل و نقد آنهاست كه از ارزش علمى مقاله به شدت كاسته است.

بى دقتى نويسنده و عدم انسجام مقاله را همچنين از بيان ماجراى طفل شش ماهه امام، يعنى حضرت على اصغر، يا به قولى، نوزاد تازه تولد يافته مى توان دريافت، كه در سير منطقى و تقدم و تأخر حوادث به درستى جاى نگرفته است. شهادت اين طفل

______________________________

(1). موفق بن احمد خوارزمى، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 267- 268.

(2). محمد بن جرير طبرى،

تاريخ طبرى، ج 3، ص 313.

تصوير امامان شيعه ،ص:203

زمانى رخ داد كه هنوز امام زخمى نشده و بر زمين نيفتاده بود. «1»

نويسنده درباره حوادث پس از شهادت امام حسين عليه السّلام و يارانش، به علت عدم تعرض سپاه عمر بن سعد به امام سجاد عليه السّلام اشاره كرده، مى گويد: «وى به هنگام قيام نوجوانى بود، و از اين روى، جان به سلامت برد». «2»

اين در حالى است كه بنابر روايات مورخان شيعه و سنى، امام سجاد عليه السّلام در سال 33 يا 36 و يا 38 هجرى به دنيا آمد، و هنگام واقعه كربلا در سال 61 هجرى، 23 يا 25 و يا 28 سال داشت. شاهد آنكه دو فرزند ايشان يعنى امام باقر عليه السّلام و زيد بن على بن الحسين در كربلا بودند و در آن زمان امام باقر عليه السّلام چهار سال و برادرش هفت سال داشت. «3»

همچنان كه نويسنده اشاره مى كند در پاره اى روايات آمده است كه يزيد از آنچه بر امام حسين عليه السّلام و خاندانش و يارانش به دست ابن زياد رفت ناخشنود بود و او را مسئول اين فاجعه دلخراش مى دانست. «4»

اما بنا به دلايل بى شمار نقلى و عقلى نمى توان اين روايات را صحيح شمرد.

گرچه يزيد خود مستقيم در اين فاجعه دست نداشت و عمليات نظامى را شخصا هدايت و رهبرى نمى كرد، خود عامل اصلى پيدايى اين فاجعه خونين بود. او بود كه با قدرت سرنيزه، امام را تحت فشار قرار داد و حتى در نخستين نامه اش به وليد بن عتبه دستور قتل امام را در صورت عدم پذيرش بيعت داد. «5» بستن آب بر امام و سپاهش بنا به

دستور مستقيم يزيد صورت گرفت. سبط ابن جوزى مى نويسد: وى در اين باره كه آيا لعن يزيد جايز است يا خير، از غزالى نقل مى كند

______________________________

(1). ر. ك: موفق بن احمد خوارزمى، مقتل خوارزمى، ج 2، ص 37.

(2). ترجمه مدخل، ص 164- 165 از همين كتاب.

(3). ر. ك: شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 138، 156؛ محمّد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 327؛ علامه حلّى، تحرير الاحكام، ج 1، ص 131؛ شهيد اول، الدروس، ص 153.

(4). ترجمه مدخل، ص 166 از همين كتاب.

(5). موفق بن احمد خوارزمى، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 262.

تصوير امامان شيعه ،ص:204

كه گويد: «گروهى گمان كرده اند يزيد بن معاويه راضى به كشتن حسين نبوده است و ادعا مى كنند كشتن او سهوا رخ داده است. وى در پاسخ اين افراد گويد:

اين حرف چگونه با آنچه بر حسين گذشت سازگارى دارد و كشتن او اشتباهى بوده است، درحالى كه خود يزيد به ابن زياد نامه نوشت، و در آن، او را به كشتن حسين و منع آب از او دستور داد. چگونه او راضى نبود درحالى كه سر امام را و نيز اهل بيت او را از اين شهر به آن شهر مى برد، چگونه او راضى نبود، اما به امام سجاد گفت: تو پسر كسى هستى كه خدا او را كشت، و امام سجاد فرمود: من پسر كسى هستم كه تو او را كشتى». «1» آيا به راستى يزيد نماد تمام نماى جاهليت پيش از اسلام بود يا عبيد اللّه؟!

اين روايات تلاشهاى مزبوحانه اى است از سوى راويان و جاعلان دربارى، پس از افشاگريهاى حضرت زينب عليها السّلام و بر ملا شدن جنايت هولناك يزيد و

بنى اميه، تا آثار اين فاجعه ننگين را از دامان يزيد بزدايد.

نويسنده ذيل «نامها و القاب حسين [ع]» مى گويد: «حسين [ع] و برادرش اغلب با عنوان حجت خدا در زمين ياد مى شدند». «2» تنها امام حسن و امام حسين عليهما السّلام حجتهاى خدا در زمين نيستند. به اعتقاد شيعه امام على عليه السّلام و يازده فرزندش حجتهاى خداوند در زمين اند.

نويسنده در بخش پايانى مقاله شخصيت امام حسين عليه السّلام را از ديدگاه دو اسلام شناس غربى، يعنى «ولهاوزن» و «لامنس»، بررسى كرده، و ديدگاههاى آن دو را كه با تعبيرهايى بسيار توهين آميز درباره امام عليه السّلام و تمجيد يزيد طرح گرديده، مطرح ساخته است.

هرچند نويسنده تحليل و تصويرى را كه اين دو خاورشناس از شخصيت امام

______________________________

(1). سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 63.

(2). ترجمه مدخل، ص 175 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:205

حسين عليه السّلام ارائه داده اند كم ارزش دانسته است، همچنان كه در مقدمه گذشت، اين گونه تحليلها برخاسته از همان بينش و متدولوژى مكانيكى و مادى گرايانه تاريخى است. از ديدگاه اين خاورشناسان، ارزش هاى معنوى و اخلاقى، اساسا نقشى در كنشهاى انسانى ندارند، و جلب منافع و مطامع فردى، اصلى ترين محرك و انگيزه و هدف رفتار انسانى است. پيش تر در نقد مقاله امام حسن عليه السّلام از همين نويسنده درباره اين دو نفر توضيحاتى داده شد، ولى گفتنى است كه لامنس)Lammens( )2681- 7391 م) خاورشناس بلژيكى، با اطلاعات گسترده اى كه درباره اسلام و تاريخ مسلمانان دارد، يكى از مغرض ترين خاورشناسان و بلكه سرآمد همه آنان است. مطالبى كه او در تأليفاتش مانند: «معاويه اول»، «يزيد» و در مدح و ستايش امويانى نظير ابو سفيان، معاويه، يزيد، ابن زياد،

و عمرو بن عاص دارد، و نيز بى احتراميها و گستاخيهاى وقيحانه اى كه در حق اهل بيت عليهم السّلام روا مى دارد و فضايل آنان را انكار مى كند گوياى آن است كه گويى روح فرهنگ بدوى عصر جاهلى عرب در او حلول يافته است.

تصوير امامان شيعه ،ص:206

منابع و مآخذ

1. آل ياسين، شيخ راضى، صلح الحسن، مؤسسة النعمان، بيروت، 1412.

2. ابن ابى الحديد، عبد الحميد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربيه، بيروت، 1378.

3. ابن ابى الدنيا، ابو بكر عبد اللّه بن عبيد، مكارم الاخلاق، تحقيق مجدى سيد ابراهيم، مكتبة القرآن.

4. ابن ابى شيبه، المصنف، تحقيق سعيد محمد لحام، دار الفكر، بيروت، 1409. تصوير امامان شيعه 206 منابع و مآخذ ..... ص : 206

ابن اعثم، احمد، الفتوح، تحقيق على شيرى، دار الاضواء، بيروت، 1411.

6. ابن بلبان، علاء الدين بن على الفارسى، صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، تحقيق شعيب الارناؤوط، مؤسسة الرساله، بيروت، 1414.

7. ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، تحقيق عده اى از محققان، المطبعة الحيدرية، نجف، 1376.

8. ابن عساكر، على بن الحسن، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، دار الفكر، بيروت، 1415.

9. ابن قتيبه، عبد اللّه بن مسلم، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى، شريف رضى، قم، 1413.

10. ابن ماجه، محمد بن يزيد، سنن ابن ماجه، تحقيق محمد فواد عبد الباقى، دار الفكر، بيروت.

11. ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، منشورات المكتبة الحيدريه، نجف، مؤسسة دار الكتاب، قم، 1385.

12. ابو حنيفه دينورى، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، دار احياء الكتب العربيه، 1960 م.

13. ابو حنيفه دينورى، احمد بن داوود، الاخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، منشورات

الرضى، قم.

تصوير امامان شيعه ،ص:207

14. ابو يعلى موصلى، احمد بن على، المسند، تحقيق حسين سليم اسد، دار المأمون للتراث.

15. احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت، 1499.

16. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، دار الفكر، بيروت، 1417.

17. بيهقى، ابراهيم بن محمد، المحاسن و المساوى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1420.

18. ترمذى، محمد بن عيسى، سنن الترمذى، تحقيق عبد الوهاب عبد اللطيف، دار الفكر، بيروت، 1403.

19. تسترى، محمد تقى، قاموس الرجال، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1415.

20. حاكم نيشابورى، محمد بن محمد، المستدرك على الصحيحين، تحقيق يوسف المرعشلى، دار المعرفة، بيروت، 1406.

21. خطيب بغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السلام، تحقيق مصطفى عبد القادر عطا، دار الكتب العلميه، بيروت، 1417.

22. خوارزمى، موفق بن احمد، مقتل خوارزمى، تحقيق شيخ محمد هادى السماوى، دار انوار الهدى، قم، 1418.

23. سبط ابن جوزى، يوسف بن قزغلى، تذكرة الخواص، مكتبة نينوى الحديثة، تهران.

24. سيد مرتضى، على بن الحسين، تنزيه الانبياء، تحقيق فارس حسون، دفتر تبليغات حوزه علميه قم، قم.

25. شريف القرشى، باقر، حياة الامام الحسن عليه السّلام، دار البلاغة، بيروت، 1413.

26. شريف القرشى، باقر، حياة الامام الحسين عليه السّلام، مطبعة الآداب، نجف، 1394.

27. شهيد اول، محمد بن مكى، الدروس، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1412.

28. شيخ مفيد، محمد بن نعمان، الارشاد، با ترجمه سيد هاشم رسولى محلاتى.

29. طبرانى، سليمان بن احمد، المعجم الكبير، تحقيق حمدى عبد المجيد السلفى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

تصوير امامان شيعه ،ص:208

30. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، بيروت.

31. طه حسين، اسلاميات، الفتنة الكبرى (على و بنوه)، دار العلم للملايين، بيروت، 1984.

32. علامه حلى،

حسن بن يوسف، تحرير الاحكام، مؤسسة آل البيت، قم.

33. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول الكافى، تحقيق محمد جواد الفقيه، دار الاضواء، بيروت، 1413.

34. كوئن، بروس، درآمدى بر جامعه شناسى، ترجمه محسن ثلاثى، فرهنگ معاصر، تهران، 1370.

35. مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، مؤسسة دار الهجره، قم، 1409.

36. منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، تحقيق عبد السلام محمد هارون، المكتبة آيت اللّه العظمى مرعشى النجفى، قم.

37. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ يعقوبى، دار صادر، بيروت.

تصوير امامان شيعه ،ص:209

امام على بن الحسين زين العابدين عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ئى. كلبرگ)E .Kohlberg(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:211

[متن ترجمه]

على بن الحسين بن على بن ابى طالب [عليهم السّلام] زين العابدين (زينت عبادت كنندگان)

او چهارمين امام شيعه اثنا عشرى است. كنيه او را به شكلهاى گوناگونى از جمله ابو عبد الله و ابو بكر ذكر كرده اند. بنابر بسيارى از منابع، او در مدينه و در سال 38 ق/ 658- 659 م متولد شد؛ گرچه سالهاى 33، 36 و 37 را نيز سال تولد او دانسته اند. اگر رواياتى را كه بر اساس آنها، او در قتل عام كربلا (61 ق/ 680 م) به سن بلوغ نرسيده بود معتبر بدانيم، سال تولد وى در دهه 40 ق/ 660 م واقع شده است؛ اما واقدى و ديگر صاحب نظران، اين روايات را نمى پذيرند.

نام مادر او را به شكلهاى گوناگونى، از جمله برّه، غزاله، جيده مطرح كرده اند. برخى مى گويند او يك ام ولد از ناحيه سند (يا سجستان) بود؛ اما طبق اعتقادات سنتى شيعى او دختر آخرين شاه ساسانى يعنى يزدگرد سوم بود، و نام پارسى او جهان شاه، شهربانو (يه)، يا شاه زنان بود. برخى مى گويند او پس از جنگ كربلا خود را درون فرات انداخت، اما ديگرانى مى گويند كه او در ميان بازماندگان كربلا بود. شيعيان، على [بن حسين (عليه السّلام)] را ابن الخيرتين مى نامند يعنى «پسر دو برگزيده»؛ زيرا بنابر روايتى از پيامبر، قريش برگزيده اعراب و ايرانيان برگزيده عجم هستند.

تصوير امامان شيعه ،ص:212

زين العابدين [عليه السّلام] تنها فرزند حسين [عليه السّلام] نبود كه على ناميده مى شد بلكه فرزند ديگر حسين [عليه السّلام] كه على نام داشت در كربلا كشته شده و معروف به على شهيد است. برخى مورخان از جمله ابن سعد، ابن قتيبه، بلاذرى و طبرى، على شهيد

را على اكبر و زين العابدين را على اصغر مى نامند. سايرين (مثلا قاضى نعمان) اظهار مى دارند كه زين العابدين [عليه السّلام] فرزند بزرگ تر بوده است، و بنابراين او را على اكبر مى نامند، و برادر شهيدش را على اصغر. از نظر بسيارى نويسندگان شيعى اثنا عشرى، اسم على اصغر، اشاره به نوزادى دارد كه برادر زين العابدين [عليه السّلام] بود و او نيز در كربلا كشته شد. برخى نويسندگان معتقدند كه زين العابدين [عليه السّلام] برادر ميانى بوده (و بنابراين او را على اوسط مى نامند) و على شهيد برادر بزرگ تر بوده است و برخى ترتيب سنى اين دو برادر را، برعكس اين مى دانند.

مى گويند زين العابدين [عليه السّلام] در كربلا چنان بيمار بود كه نتوانست در جنگ شركت كند. پس از جنگ، شمر بن ذى الجوشن او را خوابيده بر روى بوريايى در خيمه زنان يافت و دستور قتل او را صادر كرد، اما عمر بن سعد فرمانده لشكر شام، مانع شد. هنگامى كه على بن حسين [عليه السّلام] را در كوفه نزد عبيد الله بن زياد آوردند، ابن زياد دستور قتل او را صادر كرد، اما پس از خواهش خواهر حسين [عليه السّلام] يعنى زينب [عليها السّلام]، به رحم آمد و از اين كار منصرف شد. على [بن حسين عليه السّلام] و ساير بازماندگان را به دمشق نزد يزيد بردند، و او آنان را به مدينه بازگرداند. گويند مشهد على، كه بخشى از مسجد بزرگ دمشق را تشكيل مى دهد، در مكان حبس زين العابدين [عليه السّلام] بنا گرديده است (ر. ك:L .Pouzet ,Damas au )VII /XIIIe siecle ,Beirut 1988 ,352 . على [بن حسين عليه السّلام]

در مدينه زندگى پرهيزكارانه اى داشت كه القاب احترام آميزى به وى بخشيد: زين العابدين، سجّاد (دايما سجده كننده)، زكى (پاك)، ذو الثفنات (اشاره به پينه هايى كه روى پوستش در اعضاى سجده، بسته شده بود). هنگامى كه وقت نماز نزديك مى شد، او بر

تصوير امامان شيعه ،ص:213

خود مى لرزيد و رنگ از رخسارش مى پريد، و عبادت بسيارش، نگرانى هايى را در مورد سلامتى او ايجاد كرده بود. او از جمله بكّائون محسوب مى گرديد، چرا كه سالها براى پدرش و ساير شهداى كربلا مى گريست. او هنگام شب با چهره پوشيده بيرون مى رفت تا صدقات و خيراتى را [در بين نيازمندان] توزيع كند (صدقة السّر)، و فقط پس از وفاتش بود كه مردم هويت شخصى را كه به آنان كمك مى كرد شناختند. هنگامى كه بدنش را غسل مى دادند، آثارى بر روى شانه هايش ديده شد كه به علت حمل بارهاى غذا هنگام شب براى فقرا پديد آمده بود.

على [بن حسين عليه السّلام] تعمّدا و آگاهانه از هرگونه درگيرى با حاكمان، اجتناب ورزيده، در برابر امويان و زبيريون ضد خلافت، موضع سكوت اختيار كرد. پس از نبرد حرّه (سال 63 ق/ 683 م)، مسلم بن عقبه كه تحت فرمان يزيد بود، با او برخوردى محترمانه داشت و سعى نكرد از او براى خليفه بيعت بگيرد. علت اين رفتار خاص، آن بود كه على [بن حسين عليه السّلام] مايل نبود با شورشيان مدينه مرتبط باشد، و به اطرافيان مروان بن حكم از جمله همسر وى، عايشه بنت عثمان، در املاك مروان در ينبوع پناه برده بود. منابع غير شيعى، رابطه دوستانه اى بين على [بن حسين عليه السّلام] و دو خليفه يعنى مروان و عبد الملك قايل اند:

مروان به على [بن حسين عليه السّلام] پولى براى خريد كنيز داد و پيش از مرگش فرمان داد كه وارثانش نبايد آن را از او طلب كنند. عبد الملك نيز در مورد پيغامى كه از امپراتور بيزانس دريافت كرده بود با على [بن حسين عليه السّلام] مشورت كرد. برعكس، نويسندگان شيعى معتقدند كه رفتار على [بن حسين عليه السّلام] با حكام مبتنى بر تقيه بود.

او حتى هنگامى كه مورد ستم قرار مى گرفت، از خود بخشندگى نشان مى داد:

هشام بن اسماعيل در طول چهار سالى كه والى مدينه بود پيوسته به او توهين مى كرد. با اين حال پس از بركنارى هشام از جانب وليد (7 ربيع الاول سال 87 ق/ 26 فوريه 706 م) على [بن حسين عليه السّلام] خانواده و دوستان خويش را از بدگويى

تصوير امامان شيعه ،ص:214

درباره هشام منع كرد. طبق داستان معروفى، وقتى خليفه آينده هشام بن عبد الملك براى زيارت به مكه آمد، به دليل ازدحام جمعيت نتوانست نزديك كعبه شود؛ اما جمعيت براى على [بن حسين عليه السّلام] كنار رفتند تا او بدون مانع به كعبه دسترسى يابد. گويند فرزدق در همانجا فى البداهه در ستايش على [بن حسين عليه السّلام] شعرى سرود و بدين ترتيب خشم هشام را برانگيخت. اما اين مديحه كه به شكلهاى مختلف روايت گرديده، عمدتا يا تماما غير اصيل و نامعتبر دانسته شده است

) J. Hell, Al- Farazdaks Loblied auf Ali ibn al- Husain" Zain al- Abedin", in Festscherift Eduard Sachua, ed. G. Weil, Berlin 1915, 368- 74; J. Weiss, in Isl., vii[ 1917 ], 126- 7 (.

على [بن حسين عليه السّلام] با عبد الله بن زبير

بيعت نكرد، اما او خواهر خود سكينه بنت حسين را براى ازدواج با برادر عبد الله، يعنى موسى بن زبير، تا عراق همراهى كرد. او از عبد الله هديه اى به مبلغ 40000 دينار دريافت كرد.

ابتدا على [بن حسين عليه السّلام] در ميان شيعيان از حمايت اندكى برخوردار شد، و اكثر آنان به محمد بن حنفيه كه مختار امامت او را تبليغ كرده بود روى آوردند.

نويسندگان شيعه دوازده امامى، سعى دارند در مباحث جدلى خود نشان دهند كه ابن حنفيه، رهبرى على [بن حسين عليه السّلام] را پذيرفته بود. طبق داستانى كه مكرر بيان مى شود، آن دو توافق كردند كه داورى حجر الاسود كعبه را بپذيرند: آن سنگ به طرزى معجزه آسا سخن گفت و حقوق على [بن حسين عليه السّلام] را تأييد كرد.

مى گويند ابو خالد كابلى كه ابتدا به ابن حنفيه پيوسته بود، در نتيجه اين واقعه، با على [بن حسين عليه السّلام] بيعت كرد. از ديدگاه اسماعيليه، حسين [عليه السّلام] ابن حنفيه را به منظور پوششى (ستر) براى حفظ هويت على [بن حسين عليه السّلام] به منزله امام واقعى، برگزيده بود؛ او يك امام موقّتى (مستودع به معناى «امانتدار») بود، در حالى كه على [بن حسين عليه السّلام] يك امام دايمى (مستقرّ) بود. پس از مرگ ابن حنفيه،

تصوير امامان شيعه ،ص:215

گروهى از كيسانيه، از قرار معلوم امامت على [بن حسين عليه السّلام] را به رسميت شناختند. در مقابل، به دليل سكوت على [بن حسين عليه السّلام] اكثر زيديه (اما نه همه آنان)، او را امام نمى دانستند

) cf. R. Strothmann, Das Staastrecht der Zaiditen, Strassburh 1912, 107; W. Made- lung, Der Imam al- Qasim ibn Ibrahim

und die Glau- benslehre. der Zaiditen, Berlin 1965, 172 (

روابط على [بن حسين عليه السّلام] با مختار، روابطى، ناآرام و پرتنش بود: هنگامى كه مختار براى على [بن حسين عليه السّلام] هديه اى به مبلغ 100000 درهم فرستاد، او نمى خواست اين هديه را بپذيرد؛ اما جرئت نكرد آن را پس بفرستد. پس از مرگ مختار، او آن هديه را به عبد الملك پيشكش كرد، كه آن را نپذيرفت و گفت كه براى خود نگاه دارد. داستانهاى مختلفى كه در مورد اين دو نفر نقل شده منعكس كننده نگرش دوگانه نويسندگان دوازده امامى درباره مختار است؛ از جمله اينكه ادعا كرده اند مختار اشتياق داشت حمايت على [بن حسين عليه السّلام] را به دست آورد، اما پس از آنكه از جانب او طرد شد، به ابن حنفيه روى آورد. مورد ديگر اينكه، آورده اند على [بن حسين عليه السّلام] علنا مختار را لعن و نفرين كرد؛ يا اينكه مختار پس از آنكه عبيد الله بن زياد طىّ نبردى در كنار رود خازر (سال 67 ق/ 686 م) به هلاكت رسيد، سر او را نزد على [بن حسين عليه السّلام] فرستاد و اين كار موجب قدردانى و تشكر وى از مختار شد.

در جوامع حديثى اهل تسنن، على [بن حسين عليه السّلام] با عنوان يك راوى حديث از عبد الله بن عباس، از پدر خود، از عمويش حسن [عليه السّلام] و ديگران مطرح مى گردد. در ميان كسانى كه از او نقل حديث كرده اند، برخى از پسرانش بودند و همچنين افرادى چون ابو اسحاق سبيعى، حكم بن عتيبه، عمرو بن دينار، و زهرى.

به گفته زهرى (كه براى على [بن حسين عليه السّلام]

احترام فراوان قايل بود)، او احاديث كمى را روايت كرده است (كان قليل الحديث).

تصوير امامان شيعه ،ص:216

گفته اند على [بن حسين عليه السّلام] در سال 94 ق/ 712 م يا در سال 95 ق/ 713 م وفات كرده است. سالهاى ديگرى كه در اين باره ذكر گرديده عبارت اند از: 92، 93، 99، 100. او در قبرستان بقيع دفن شد. نويسندگان شيعى معتقدند كه او را به دستور خليفه وقت، وليد، يا برادرش هشام مسموم كردند. نقل شده كه، او بين 8 تا 15 فرزند داشت كه چهار تن از پسران او از همسرش ام عبد الله بنت الحسن بن على [عليه السّلام]، و بقيه فرزندانش از همسران متعه بوده اند.

متون مختصرى، به على [بن حسين عليه السّلام] نسبت داده شده است؛ از جمله «الصّحيفة فى الزهد» (كلينى، ج 8، ص 7- 14). همچنين «رسالة الحقوق» به وى منسوب است كه (در دو نسخه) در دو اثر مربوط به قرن 4 ق/ 10 م ثبت و ضبط گرديده است: يكى در اثر ابن بابويه به نام كتاب الخصال (ص 529- 536)؛ و ديگرى در اثر ابن شعبه با عنوان تحف العقول (ص 184- 195). مجموعه ادعيه على [بن حسين عليه السّلام] كه با عنوان الصحيفة الكاملة يا الصحيفة [الكاملة] السجادية معروف است، شهرت بسيار دارد. ويرايشهاى پرشمارى از اين مجموعه وجود دارد و بيش از 20 تفسير بر آن نگاشته اند. در عصر صفويه اين مجموعه به فارسى ترجمه شده است. 15 مناجات منسوب به على بن حسين [عليه السّلام] به چند ويرايش جديد از صحيفه، اضافه گرديده است. ترجمه كامل اين مجموعه به زبان انگليسى با مقدمه و شرح

دبليو. سى. چيتيك)W .C .Chittick( صورت گرفته كه هم اكنون موجود است:

) Imam Zayn al- Abidin Ali b. al- Husayn, The Psalms of Islam: al- Sahifat al- Kamilat al- Sajjadiyya, tr. With an introd. and annotation by W. C. Chittick, London 1988 (

تصوير امامان شيعه ،ص:217

منابع و مآخذ

1. ابن الجوزى، صفة الصفوه، ج 2، ص 52- 57، حيدر آباد، 1355- 1357.

2. ابن حجر العسقلانى، تهذيب، ج 7، ص 304- 307، حيدر آباد، 1325- 1327 م.

3. ابن خلكان، چاپ عباس، ج 3، ص 266- 269.

4. ابن سعد، طبقات، ج 5، ص 211- 222، بيروت، 1380- 1388 ق/ 1960- 1968 م.

5. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 129- 178، بيروت، 1405 ق/ 1985 م.

6. ابن عساكر، ج 41، چاپ العمروى، ص 360- 416، بيروت، 1417 ق/ 196 م.

7. ابن عنبه، عمدة الطالب، ص 159- 160، بيروت، 1390 م.

8. ابن قتيبه، معارف، ص 94، قاهره، 1353 ق/ 1934 م.

9. ابن قدامه، التبيان فى انساب القرشيه، چاپ محمّد نايف الدليمى، ص 108- 110، بغداد، 1402 ق/ 1982 م.

10. ابن كثير، بدايه، ج 9، ص 103- 115.

11. ابو الفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، چاپ احمد صقر، ص 113- 122، 120- 121، 131، قاهره، 1368 ق/ 1949 م.

12. ابو نعيم الاصفهانى، حلية الاولياء، ج 3، ص 133- 145، قاهره، 1351- 1357 ق/ 1932- 1938 م.

13. ادريس القريشى، عيون الاخبار، نظارت مصطفى غالب، ج 4، ص 142- 179، و فهرست، بيروت، 1406 ق/ 1986 م.

14. اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 285- 328، بيروت، 1405 ق/ 1985 م.

15. اغانى 1 يا 2 يا 3، اصفهانى ابو الفداء، اغانى؛ بولاق 1285؛

2 قاهره 1323؛ 3 قاهره 1345، ص 496.

16. دينورى، الاخبار الطوال، فهرست.

17. ذهبى، سير اعلام النبلاء، چاپ شعيب الارنئوط و مأمون الصاغرجى، ج 4،

تصوير امامان شيعه ،ص:218

ص 386- 401، بيروت، 1405 ق/ 1985 م.

18. زبيرى، مصعب الزبيرى، نسب قريش (نسب)، زير نظر ئى. لوى- پرونشال E .( )Levi -Provencial ، قاهره، 1953، ص 48، 58- 59.

19. طبرسى، اعلام الورى، ص 256- 264، نجف، 1390 ق/ 1970 م.

20. طبرى، فهرست.

21. كلينى، كافى، ج 1، ص 303- 304، 348، 466- 468، تهران، 1377- 1381.

22. مبرد، الكامل، چاپ محمّد احمد الدالى، فهرست، بيروت، 1406 ق/ 1986 م.

23. مجلسى، بحار الانوار، ج 46، ص 2- 209، تهران، 1956- 1974.

24. محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 4/ 1، ص 313، 321- 323، 325- 326، 328، 331- 332، 337- 348، 405- 565، بيروت، 1367 ق/ 1948 م.

25. مزّى، تهذيب الكمال، چاپ بشّار عواد معروف، ج 2، ص 382- 404، ش 4050، بيروت، 1413 ق/ 1992 م.

26. مقدسى، البدء و التاريخ، ج 1، ص 74، ج 6، ص 11.

27. نوبختى، فرق الشيعه، فهرست، نجف، 1379 ق/ 1959 م.

28. يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 45- 48، نجف، 1358.

تصوير امامان شيعه ،ص:221

نقد و بررسى

اشاره

محسن رنجبر

تصوير امامان شيعه ،ص:223

نقد و بررسى مقاله اى با عنوان «زين العابدين (زينت عبادت كنندگان) على بن الحسين بن على بن ابى طالب» «1» در دايرة المعارف اسلام به قلم «ئى. كلبرگ» نگاشته شده كه بسيارى از مطالب آن مخدوش، وارونه و ناپذيرفتنى است. اما پيش از پرداختن به آن، توجه به اين نكته لازم است كه در بسيارى از موارد (اگر نگوييم در همه موارد)، از طريق مطالعه منابع و آثار مؤلفان و مورخان

اهل سنت بوده است، و اگر در پاره اى موارد، نويسندگان مقالات دايرة المعارف اسلام با شيعه دوازده امامى و فرهنگ غنى آن آشنايى اجمالى و مختصرى داشته اند، آن را به مثابه يكى از فرقه هاى در كنار فرقه هاى ديگر شيعه و در مجموع، فرقه اى از فرق اسلام، به شمار آورده اند؛ بدون آنكه با مطالعات ژرف و بررسيهاى محققانه در معارف ارزشمند شيعه، به جوهره و اصالت معارف اسلام ناب محمدى پى ببرند. پيامد طبيعى اين گونه آشنايى با اسلام و فرهنگ آن- كه از طريق اهل سنت صورت گرفته، نه از راه شناخت معارف اهل بيت عليهم السّلام- اين است كه آنان نه تنها نتوانند با

______________________________

(1).

ZAIN AL- ABIDIN)" ornamentol the Worshippers" (ALI B. AL- HUSAYN B. ALI B. ABI TALIB. تصوير امامان شيعه ،ص:224

فرهنگ اصيل اسلام و روحيات و ويژگيهاى جامعه مسلمان آشنايى چندانى پيدا كنند، بلكه از فرهنگ شيعه و شخصيت و ويژگيهاى متعالى متوليان واقعى آن پس از پيامبر؛ يعنى امامان معصوم عليهم السّلام، هيچ گونه آگاهى نداشته باشند. در نتيجه، هرگونه گزاره تاريخى را كه منابع اهل سنت درباره امامان نوشته اند، بپذيرند، و تنها براى آنكه نوشته هاشان به غيرعلمى و آكادميك بودن متهم نشود، برخى از اخبار شيعه را در رد يا تشكيك گزارشهاى منبع اهل سنت مى آورند. نوشته كلبرگ نيز از همين قبيل است. در اين مقام، ديدگاههاى اين مستشرق درباره امام سجاد عليه السّلام بررسى و نقد مى شود.

1. سرنوشت مادر امام سجاد عليه السّلام

نويسنده درباره سرنوشت مادر امام سجاد عليه السّلام مى نويسد:

«برخى مى گويند او پس از جنگ كربلا خود را درون فرات انداخت، اما برخى مى گويند وى در ميان بازماندگان كربلا بود».

درباره اين دو ادعا، بايد گفت گرچه

برخى منابع، ادعاى اول را گزارش كرده اند، «1» بنابر پاره اى روايات معتبر شيعه، مادر امام سجاد عليه السّلام هنگام تولد ايشان در حالت نفاس از دنيا رفت «2» و يكى از كنيزان امام عليه السّلام عهده دار پرستارى امام شده، همانند مادرى دلسوز و فداكار، به امور حضرت رسيدگى مى كرد. اين امر، اين گمان را در مردم بر انگيخت كه وى مادر امام عليه السّلام است و چون حضرت وى را شوهر داد، فهميدند كه او دايه امام (و نه مادر او) بوده است. «3» بنابراين مادر امام نبوده است تا در كربلا حضور داشته باشد.

همچنين درباره همين مادر رضاعى يا دايه به امام گفتند: با اينكه تو از

______________________________

(1). محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 112.

(2). ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 128؛ على بن حسين مسعودى، اثبات الوصية، ص 170.

(3). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 46، ص 8.

تصوير امامان شيعه ،ص:225

نيكوكارترين مردم هستى چرا هيچ گاه با مادرت هم غذا نمى شوى؟ حضرت فرمود:

بيم آن دارم كه دستم به لقمه اى دراز شود كه پيش از من، چشم او به آن افتاده باشد، كه اگر من زودتر از وى آن را بردارم مى ترسم او را ناراحت كرده باشم. «1»

2. موضع امام زين العابدين عليه السّلام در برابر امويان و زبيريان

ترسيم سيمايى مسالمت آميز و آرام از امام عليه السّلام در برابر امويان و زبيريان از ديگر اشتباهات نويسنده است:

«على [بن الحسين] به عمد و آگاهانه از هرگونه درگيرى با حاكمان اجتناب كرده، در برابر امويان و زبيريان ضد خلافت، موضع سكوت اختيار كرد ...».

اما بايد دانست كه سند اين قبيل ادعاها، تنها گزارشهاى برخى نويسندگان اهل

سنت است. ابن سعد در اين باره نوشته است: «على بن الحسين، ميانه روترين، مطيع ترين و محبوب ترين فرد خاندان خويش نزد مروان و عبد الملك بود». «2»

اولا، اين ادعا نيز نادرست است- چنان كه در خلال پاسخ به ديگر ادعاهاى نويسنده روشن خواهد شد.

ثانيا، حتى اگر پذيرفته شود كه در مواردى روش امام در برخورد با امويان و زبيريان به ظاهر مسالمت آميز و سازش كارانه بوده است، چنان كه خود نويسنده نيز در ادامه ادعاى خود مى نويسد، اين رفتارها از سر تقيه و خوف از به خطر افتادن جان يا عرض و آبرو بوده است: «نويسندگان شيعى معتقدند كه رفتار على [بن الحسين عليه السّلام] با حكام مبتنى بر تقيه بود». «3»

______________________________

(1). ابو العباس مبرد، الكامل فى اللغة و الادب، ج 1، ص 123.

(2). محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 215.

(3). ترجمه مدخل، ص 213 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:226

3. دوستى امام عليه السّلام با خلفاى مروانى!

اشاره

نويسنده با استناد به برخى از گزارشهاى منابع اهل سنت، ادعا مى كند كه رابطه امام سجاد عليه السّلام با مروان و عبد الملك دوستانه بوده است. او براى اثبات ادعاى خويش، به چند گزارش از منابع تاريخى اهل سنت، استشهاد مى كند كه از اين قرارند:

الف. مروان پولى به امام عليه السّلام مى دهد تا با آن كنيزى بخرد و پيش از مرگش فرمان داد كه وارثانش نبايد آن را از او طلب كنند؛

ب. عبد الملك درباره پيغامى كه از امپراتور بيزانس دريافت كرده بود، با على [بن الحسين عليه السّلام] مشورت كرد.

اما بايد توجه داشت ادعاى ياد شده، بر گزارش ابن كثير از اصمعى مبتنى است. «1»

در اين باره چگونه مى توان پذيرفت رابطه امام با مروان دوستانه بوده است،

در حالى كه مروان و خاندانش هيچ گاه سر تسليم در برابر پيامبر و خاندانش فرود نياوردند و پيوسته علم مخالفت در برابر ايشان بر مى افراشتند. پدر مروان، حكم ابن ابى العاص، پس از فتح مكه اسلام آورد، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را به سبب اعمال خلافش به طائف تبعيد كردند. پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، نه ابو بكر و نه عمر، هيچ يك جرئت نكردند حكم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را نقض كنند و پدر مروان را به مدينه بازگردانند، اما عثمان در زمان خلافتش، او را بازگرداند. مادر مروان كه به «زرقاء» شهرت داشت، از زنان بدكاره عصر جاهليت بود، و از اين روى، به مروان و برادرانش، فرزندان زرقاء (چشم زاغ) مى گفتند. افزون بر اين، اخبار فراوانى در لعن ابو العاص و فرزندانش از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است. «2»

بسيارى از اعمال خلاف مروان در دستگاه خلافت به نام عثمان تمام مى شد و او سرانجام در شورش و تحريك مسلمانان بر ضد عثمان، نقش اساسى ايفا كرد.

______________________________

(1). ابو الفدا اسماعيل بن كثير دمشقى، البداية و النهاية، ج 9، ص 122.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 150.

تصوير امامان شيعه ،ص:227

در خبرى، امير مؤمنان عليه السّلام درباره فرجام زندگى او فرمود: او پرچم گمراهى را به دوش خواهد كشيد، پس از آنكه مويش سفيد مى شود، و حكومتى كوتاه خواهد داشت آن قدر كه سگى بينى اش را مى ليسد. «1»

مروان در پيكار جمل، فرمانده چپ سپاه عايشه بود، و در ركاب وى، بر ضد على عليه السّلام جنگيد

و سرانجام اسير شد، و امير مؤمنان بر او منت گذاشته او را آزاد كرد؛ اما او اين لطف امام را ناديده گرفت «2» و زمانى كه حاكم مدينه بود، بارها امير مؤمنان را سب كرد. «3» در زمان حكومت معاويه، مروان به دستور وى، نزد جعده رفت و او را واداشت تا امام حسن عليه السّلام را مسموم كند. همچنين در ماجراى خاك سپارى امام حسن عليه السّلام، نه تنها مانع دفن ايشان در كنار قبر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شد، دستور داد تا پيكر پاك ايشان را تيرباران كنند.

در واقعه حره، مروان مشاور و ياور مسلم بن عقبه در قتل عام مسلمانان و اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و هتك حرمت زنان و دختران آنان بود، و مسلم در نامه اى به يزيد از كمكها و راهنماييهاى او قدردانى كرد. «4» وقتى مروان به شام رفت نيز يزيد از وى تشكر كرد و او را نزديك خود جاى داد. «5» قتل عام توابين نيز در زمان مروان صورت گرفت.

بنابر آنچه به اختصار گذشت، روشن شد كه مروان يكى از مبغوض ترين خلفاى مروانى نزد ائمه بوده است. از اين روى، چگونه مى توان پذيرفت امام سجاد عليه السّلام با چنين فردى كه در تمام عمرش لحظه اى از دشمنى با اهل بيت عليهم السّلام باز ننشست، رابطه دوستى داشته است.

______________________________

(1). محمد بن سعد، طبقات الكبرى، ج 5.

(2). ابو حنيفه نعمان بن محمد تميمى مغربى، شرح الاخبار، ج 3، ص 161.

(3). ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 194، و ج 8، ص 262.

(4). محمد بن سعد، طبقات الكبرى، ج 5، ص 29.

(5).

همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:228

افزون بر اين، يكى از محققان معاصر، به اين ادعا و ادعاهاى مشابه پاسخ گفته «1» كه با اقتباس از آن و به اختصار، به برخى از آنها مى پردازيم:

اولا، به چه دليل مروان ممكن است در پى زياد كردن نسل على بن الحسين بوده باشد؟ زيرا- چنان كه گذشت- مروان هيچ گاه از دشمنى با بنى هاشم و خاندان على دست برنداشت و بارها امير مؤمنان عليه السّلام را بر منابر لعن كرد؛

ثانيا، امام سجاد عليه السّلام بسيار ثروتمند بوده است و بر اساس اسناد و منابع تاريخى، بردگان پرشمارى را با اموال خود خريده و پس از مدتى آنها را آزاد كرده است. «2» پس از واقعه عاشورا نيز هزينه زندگى صد نفر از خاندان عبد مناف را در مدينه عهده دار بود «3» و قرض پانزده هزار دينارى محمد بن اسامة بن زيد «4» و بدهى پسر عموى خود عبد الله بن حسن بن حسن «5» را بر عهده گرفت، و به فرزدق شاعر كه در مدح وى شعرى سرود، دوازده هزار درهم بخشيد. «6»

افزون بر اين، مستمندان بسيارى در مدينه بودند كه با صدقات پنهانى امام روزگار مى گذراندند. از بخششها و دستگيريهاى امام زين العابدين عليه السّلام در مآخذ كهن تاريخى فراوان سخن به ميان آمده است، چنان كه حتى بيان فهرستى از آنها در حوصله اين نوشتار نيست. بنابراين امام عليه السّلام به دريافت پول از مروان هيچ نيازى نداشته است؛

ثالثا، در گزارش ياد شده روشن نيست كه مبلغ صد هزار بخشيده شده از طرف

______________________________

(1). جعفر مرتضى عاملى، «الامام على بن الحسين عليه السّلام و اموال مروان»، در دراسات و بحوث فى

التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 221- 236.

(2). سيد بن طاووس، الاقبال، ج 1، ص 444- 445.

(3). محمد بن سعد كاتب واقدى، طبقات الكبرى، ج 5، ص 222؛ ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، الخصال، ص 617.

(4). محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 149.

(5). محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 5، ص 97.

(6). محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الاختصاص، ص 193- 194.

تصوير امامان شيعه ،ص:229

مروان، دينار بوده است يا درهم، و به هر روى، حتى اگر درهم نيز فرض شود، باز در قياس با ارزش يك كنيز، منطقى به نظر نمى رسد؛ زيرا در آن زمان درهم و دينار اندك و بسيار ارزشمند بوده است. بنابراين بهاى خريد كنيز بسيار كمتر از اين مقدار بوده است؛ چنان كه معاذ بن عفراء در عصر عمر، پنج كنيز را به هزار و پانصد درهم خريد، «1» و به نظر مى رسد از آن زمان تا عصر امام سجاد عليه السّلام (كه كمتر از نيم قرن است)، بهاى كنيز چندان بالا نرفته باشد؛

رابعا، ناقل اين گزارش، اصمعى است كه ابن شهرآشوب درباره وى مى نويسد:

اصمعى با امير مؤمنان دشمن بود، از اين روى كه حضرت دست اصمغ بن مظهر، جدّ اصمعى را به سبب دزدى، قطع كرده بود. «2»

درباره ادعاى دوم نويسنده نيز كه خواسته است با استناد به يك گزارش تاريخى، رابطه دوستانه امام را با عبد الملك اثبات كند، بايد گفت اولا، در مقابل گزارش ياد شده، در منابع تاريخى گزارشهاى پرشمارى به چشم مى خورد كه از موضع كوبنده و دشمن ستيز امام عليه السّلام در برابر عبد الملك حكايت دارد. پاره اى از اين گزارشها عبارت اند از:

الف. بى اعتنايى امام سجاد عليه السّلام به عبد الملك

سالى عبد الملك در مراسم حج شركت كرد. هنگام طواف، امام سجاد عليه السّلام را ديد كه پيشاپيش او مشغول طواف است و به او هيچ توجهى ندارد. عبد الملك با آنكه حضرت را مى شناخت، براى حفظ موقعيت، پرسيد: اين كيست كه پيشاپيش ما طواف مى كند و به ما بى اعتناست؟ وقتى گفتند او على بن الحسين عليه السّلام است،

______________________________

(1). ابو الفرج بن جوزى، صفة الصفوة، ج 1، ص 218.

(2). محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 221؛ محمد تقى شوشترى، قاموس الرجال، ج 2، ص 170.

تصوير امامان شيعه ،ص:230

امام عليه السّلام را احضار كرد و گفت: اى على بن الحسين، من كه قاتل پدرت نيستم. چرا پيش ما نمى آيى؟

امام عليه السّلام فرمود: «قاتل پدرم با عملش دنياى خود را تباه كرد و آخرتش را نيز پدرم ويران خواهد كرد. تو هم اگر دوست دارى مانند او باشى، باش».

عبد الملك گفت: منظورم اين بود كه بيا و از دنياى ما بهره مند شو.

امام رداى خود را پهن كرد و فرمود: «خدايا، حرمت و موقعيت اوليايت را به او نشان ده». ناگاه رداى امام پر از درهاى درخشان شد و امام خطاب به عبد الملك فرمودند: «كسى كه چنين مقامى نزد خدا داشته باشد، به دنياى شما چه احتياجى دارد». «1»

ب. نمونه ديگر

زمانى عبد الملك، امام عليه السّلام را به شام فراخواند. والى دست نشانده عبد الملك در مدينه، حضرت را در غل و زنجير به سوى شام روانه ساخت. امام در بين راه، به قدرت امامت، خود را از قيد و بند آزاد كرده، نزد عبد الملك حاضر شده و با تندى به

او فرمود: مرا با تو چه كار؟

عبد الملك گفت: پيش ما بمان.

امام پاسخ داد: «دوست ندارم». سپس از نزد وى خارج شد، در حالى كه عبد الملك به شدت ترسيده بود.

اگر رابطه امام با عبد الملك دوستانه بود، عبد الملك از سوى امام احساس خطر نمى كرد و كناره گيرى ايشان از حكومت، آن قدر براى وى اهميت نمى داشت كه با تهديد و اصرار، خواستار رابطه با امام باشد.

______________________________

(1). قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 255.

تصوير امامان شيعه ،ص:231

ج. پاسخ به نامه تحقيرآميز عبد الملك

امام عليه السّلام با يكى از كنيزان خود كه آزادش كرده بود، ازدواج كرد. عبد الملك از ماجرا باخبر شد، طى نامه اى اين اقدام امام عليه السّلام را ناپسند شمرد، و به گونه اى خواست اين عمل حضرت را تحقيرآميز جلوه دهد. امام عليه السّلام چنان پاسخ دندان شكنى براى عبد الملك نوشت كه وقتى سليمان پسر عبد الملك، نامه حضرت را خواند، به پدرش گفت: «على بن الحسين، عجب تفاخرى بر تو كرده است». «1»

د. پاسخ كوبنده امام در برابر پيشنهاد عبد الملك

عبد الملك در راستاى مشروعيت بخشيدن بيشتر به حكومت خويش و خلع سلاح مخالفان- كه امام سجاد عليه السّلام و بنى هاشم در رأس آنان قرار داشتند- به اقدام ديگرى دست زد و خواست بعضى از حجتها و دلايل امام بر امامت، از جمله شمشير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از ايشان بگيرد. از اين روى، طى نامه اى تهديدآميز، از امام عليه السّلام خواست شمشير پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به او ببخشد، وگرنه مستمرى او را قطع خواهد كرد. امام در پاسخ نوشت: «خداوند براى باتقوايان خروج از گرفتاريها را از طريقى كه گمان نمى كنند، ضمانت كرده است».

و در آخر افزود: «و خداى تعالى فرمود: انّ اللّه لا يحبّ كلّ خوّان كفور؛ «2» خداوند هيچ خيانتگر ناسپاسى را دوست ندارد». اكنون بنگر كدام يك از ما به اين آيه سزاوارتريم». «3»

طرح استقلال اقتصادى امام عليه السّلام

مورخان درباره گزارش نويسنده در باب مشورت عبد الملك با امام سجاد عليه السّلام،

______________________________

(1). محمد بن يعقوب كلينى، الفروع من الكافى، ج 5، ص 344- 345.

(2). حج (22)، 32.

(3). محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 165.

تصوير امامان شيعه ،ص:232

نوشته اند: در زمان عبد الملك، پارچه هايى به روم صادر مى شد كه بر روى آنها شعار «لا اله الا الله، محمد رسول الله» نوشته شده بود. اين موضوع بر حاكم كافر روم گران آمد. از اين روى، در نامه اى تهديدآميز به عبد الملك اعلام كرد كه اگر اين شعار را از روى پارچه ها حذف نكند، نام پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به زشتى بر روى سكه ها خواهد نگاشت. عبد الملك، كه از حل اين مشكل

ناتوان و درمانده بود، از امام كمك خواست.

امام سجاد عليه السّلام نيز همچون ديگر امامان، حكومت امويان را نامشروع و غاصب مى دانست و روش حكومتى آنان را مردود مى خواند. اما اگر زمانى كيان اسلام و عزت و آبروى جامعه اسلامى در معرض تهديد بيگانگان قرار مى گرفت، براى حفظ عزت مسلمانان، از هيچ اقدامى فروگذارى نمى كرد. از همين روى، براى حل اين مشكل به عبد الملك فرمود سكه هاى رومى را ممنوع سازد و به جاى آن، سكه اسلامى بزند. «1» با اين طرح امام عليه السّلام، نيرنگ روميان كارساز نيفتاد و عزت و استقلال اقتصادى جامعه اسلامى محفوظ ماند.

4. معتبر نبودن قصيده فرزدق!

نويسنده پس از نقل ماجراى قصيده فرزدق در مدح امام سجاد عليه السّلام، درباره اعتبار و اصيل بودن آن مى نويسد: «اما همه يا بيشتر اين قصيده كه به شكلهاى گوناگون روايت شده است، غير اصيل و نامعتبر است».

در پاسخ بايد گفت: شايسته بود نويسنده، ادله غير اصيل و نامعتبر بودن اين

______________________________

(1). محمد بن جمال الدين مكى عاملى (شهيد اول)، البيان، ص 185؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 122. براى آگاهى بيشتر در اين باره ر. ك: جعفر مرتضى عاملى، «ضرب النقود فى الاسلام» در دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 141- 154؛ جعفر شهيدى، تاريخ تحليلى اسلام، ص 208- 209. آقاى سيد جعفر شهيدى، مبعداتى را براى اين قضيه بيان كرده است. سيد جعفر مرتضى عاملى، در مقاله ياد شده، ضمن رد اين مبعدات و اشكالات ديگرى كه درباره اصل اين قضيه مطرح شده است، اصل آن را براى امام سجاد عليه السّلام اثبات كرده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:233

قصيده را بيان

مى كرد. اما به هر روى، مى توان حدس زد كه چرا درباره اين قصيده چنين ادعايى شده است.

به نظر مى رسد آنچه درباره اين قصيده مطرح است، همان نكاتى باشد كه برخى نويسندگان معاصر درباره سراينده و تعداد ابيات آن و اينكه در مدح چه كسى سروده شده است، تشكيك كرده اند. «1» اما در پاسخ اين ادعاها و تشكيكها، يكى از محققان ثابت كرده كه اين قصيده را فرزدق شاعر در مدح على بن الحسين عليه السّلام سروده است، و شمار ابيات آن بسيار بيش از هفت بيتى است كه برخى نويسندگان پذيرفته اند. «2»

5. ازدواج سكينه با مصعب بن زبير

يكى ديگر از ادعاهاى نويسنده آن است كه امام سجاد عليه السّلام با ازدواج خواهرش سكينه با مصعب بن زبير، برادر عبد الله بن زبير موافق بوده است، تا جايى كه او را تا عراق همراهى كرده است. نويسنده ادعا مى كند امام هديه اى به مبلغ چهل هزار دينار از عبد الله، دريافت كرده است! اما بايد توجه داشت كه اولا، گزارشگر اين ادعا، ابو الفرج اصفهانى، مورخ اموى است، «3» و چنين گزارشهايى در منابع شيعه يافت نشد. درباره گزارش اين مورخ اموى بايد گفت، وى اخبار متناقضى را در اين باره آورده است كه محتواى آنها را نمى توان با هم آشتى داد. براى نمونه، ابو الفرج، شخصى به نام «اصبغ مروانى» را يك بار شوهر نخست سكينه دانسته و بار ديگر شوهر چهارم او، بدون آنكه از اين دوگانگى اخبار سخنى به ميان آورد.

درباره زندگى زناشويى سكينه نيز شگفت آنكه وى دخترى از مصعب به دنيا

______________________________

(1). جعفر شهيدى، زندگانى على بن الحسين عليه السّلام، ص 115- 133.

(2). عباس ظهيرى، «تحليلى درباره شخصيت فرزدق

و قصيده ميميه او» در كيهان انديشه، ش 51، 1372 ش، ص 177. و نيز از همين نويسنده، تجزيه و تركيب و بلاغت قرآن، ج 2، بخش پنجم، ص 281- 325.

(3). ابو الفرج اصفهانى، الاغانى، ج 16، ص 150.

تصوير امامان شيعه ،ص:234

مى آورد كه با عموى خود، يعنى برادر مصعب، ازدواج مى كند! همچنين جاى تعجب است رباب همسر امام حسين عليه السّلام، كه در اندوه فراغ همسرش يك سال پس از واقعه عاشورا از دنيا رفته است، پس از سال هفتاد قمرى، در ماجراى كشته شدن مصعب زنده شده و ازدواج دخترش سكينه عليها السّلام را با كشنده مصعب رد مى كند! «1»

ثانيا، اندكى آشنايى با روابط خاندان زبير و بنى هاشم، روشن مى سازد كه فرزندان زبير، به هيچ روى سر سازگارى با اهل بيت عليهم السّلام نداشته اند؛ چنان كه پيامبر از اين موضوع خبر داد و فرمود: زبير با ما خواهد بود تا اينكه فرزندش بزرگ شود. «2» يكى از فرزندان زبير، عبد الله است كه در زمان خلافتش بر حجاز، در خطبه هاى نماز جمعه، از صلوات و درود فرستادن بر پيامبر خوددارى مى ورزيد، و چون سبب اين كار را پرسيدند، گفت: پيامبر خويشاوندان بدى دارد كه هنگام بردن نام او، گردن خويش را بر مى افرازند! «3»

اما درباره مصعب بن زبير نوشته اند: وى شيعيان عراق را قتل عام كرد و حتى به زنان رحم نكرد. «4» بنابراين چگونه مى توان پذيرفت كه امام سجاد عليه السّلام با ازدواج خواهرش با كسى موافقت كند كه خود و برادرانش از دشمنان سرسخت بنى هاشم بودند.

بنت الشاطى، يكى از نويسندگان اهل سنت نيز در رد ديدگاه ابو الفرج مى نويسد: من مى گويم

قولى كه شيعه بر آن است، اين است كه سكينه جز با پسر عموى خود، عبد الله بن حسن ازدواج نكرده، و بر اين قول شيعه، بسيارى از اهل سنت نيز موافقت دارند. «5»

عجيب تر از آن، ادعاى دريافت هديه چهل هزار دينارى از عبد الله است كه نشان ناآشنايى كامل اين مستشرق با شخصيت و ويژگيهاى امامان معصوم عليهم السّلام است.

______________________________

(1). جهت آگاهى بيشتر در اين باره، ر. ك: على محمد على دخيل، سكينه، دختر امام حسين عليه السّلام، ترجمه فيروز حريرچى، ص 20- 21.

(2). ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 102.

(3). ابن واضح يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 261؛ احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، ج 5، ص 333.

(4). على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 3، ص 109.

(5). على محمد على دخيل، همان، ص 22.

تصوير امامان شيعه ،ص:235

6. پذيرش اجبارى هديه مختار

به باور نويسنده، اگرچه رابطه مختار با امام چهارم ناآرام و پرتنش بوده است، على بن الحسين عليهما السّلام هديه مختار را به ناچار پذيرفت و جرئت نكرد كه آن را پس فرستد.

وى مى افزايد: على بن الحسين عليهما السّلام پس از مرگ مختار، آن هديه را به عبد الملك پيشكش كرد، اما عبد الملك آن را نپذيرفت و گفت كه آن را براى خود نگه دارد.

اما بايد توجه داشت اين ادعاى نويسنده در برخى از گزارشهاى تاريخى مورخان اهل سنت ريشه دارد. اين گزارش را ابن سعد آورده و بعدها ابن كثير از او گرفته است. چنان كه در اين باره مى نويسد:

مختار صد هزار [درهم يا دينار] نزد على بن الحسين فرستاد، اما على ابن الحسين به پذيرش آن مايل نبود،

اما از رد آن به مختار نيز مى ترسيد.

از اين روى، آن را نزد خود نگاه داشت. پس چون مختار كشته شد، وى نامه اى به عبد الملك نوشت و ماجرا را براى عبد الملك بازگو كرد و به او گفت: كسى را بفرست تا آن را از من تحويل بگيرد.

عبد الملك در جواب نوشت: اى پسر عمو، آن را بگير. من آن را براى تو حلال كردم. على بن الحسين آن را پذيرفت! «1»

اما در مآخذ حديثى و تاريخى شيعه چنين گزارشى يافت نشد. از اين روى، بايد گفت اين ماجرا نيز از افترائات و وارونه نويسى هاى اين دسته از مورخان متعصب اهل سنت است، كه انصاف پيشه نكرده اند، در ارائه و تنظيم گزارشهاى تاريخى خود درباره امامان در تخريب و دگرگون نشان دادن شخصيت و جايگاه واقعى آنان به مسلمانان نيز كوشيده اند.

______________________________

(1). ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 5، ص 164؛ ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 124.

تصوير امامان شيعه ،ص:236

منابع و مآخذ

* قرآن كريم.

1. ابن ابى الحديد، عبد الحميد بن هبة الله، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابو الفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية.

2. ابن بابويه القمى (شيخ صدوق)، محمّد بن على، الخصال، مكتبة الصدوق.

3. ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، محمد بن على، عيون اخبار الرضا، مؤسسة الاعلمى، بيروت.

4. ابن جوزى، ابو الفرج، صفة الصفوة، تحقيق عبد الرحمن لادقى و حياة شيخا لادقى، دار المعرفة، بيروت، 1415 ق.

5. ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، تحقيق يوسف البقاعى، دار الاضواء، بيروت.

6. ابن طاووس، على بن موسى، الاقبال بالاعمال الحسنه، تحقيق جواد قيومى اصفهانى، مكتب الاعدام الاسلامى، قم، 1416.

7. ابن كثير دمشقى، ابو الفداء، البداية

و النهاية، تحقيق على شيرى، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1409 ق.

8. ابن نعمان (شيخ مفيد)، محمّد بن محمّد، الارشاد، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1410 ق.

9. اصفهانى، ابو الفرج، الاغانى، دار احياء التراث العربى.

10. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، دار الفكر، بيروت.

11. دخيل، على محمد على، سكينه، دختر امام حسين عليه السّلام، ترجمه فيروز حريرچى، چ سوم، امير كبير، تهران، 1363.

12. راوندى، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، تحقيق و نشر مؤسسة الامام المهدى عليه السّلام، قم، 1409 ق.

تصوير امامان شيعه ،ص:237

13. شوشترى، محمد تقى، قاموس الرجال، چ دوم، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1410 ق.

14. شهيدى، جعفر، تاريخ تحليلى اسلام، نشر دانشگاهى، تهران.

15. شهيدى، جعفر، زندگانى على بن الحسين عليه السّلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران.

16. ظهيرى، عباس، تجزيه و تركيب و بلاغت قرآن.

17. عاملى، جعفر مرتضى، دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام.

18. كاتب واقدى، محمّد بن سعد، الطبقات الكبرى، دار صادر، بيروت.

19. كلينى، محمد بن يعقوب، الفروع من الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، انتشارات اسلامية، تهران.

20. كيهان انديشه، ش 51، 1372 ش.

21. مبرد، ابو العباس، الكامل فى اللغة و الادب.

22. مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.

23. مسعودى، على بن حسين، اثبات الوصية، انصاريان، قم.

24. مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق سعيد لحام، بيروت.

25. مكى عاملى (شهيد اول)، محمد بن جمال الدين، البيان.

26. يعقوبى، ابن واضح، تاريخ اليعقوبى، دار صادر، بيروت.

تصوير امامان شيعه ،ص:239

امام محمد بن على الباقر عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ئى. كلبرگ)E .Kohlberg(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:241

[متن ترجمه]

محمد بن على ... الباقر [عليهما السّلام]

محمد بن على زين العابدين [عليهما السّلام]، ابو جعفر، ملقب به باقر امام پنجم شيعيان دوازده امامى است. در توجيه لقب باقر كه شكل مخفّف باقر العلم است گفته اند به يكى از دو معناست: يكى به معناى «كسى كه علم را مى شكافد» (يعنى آن را روشن مى سازد)؛ و ديگرى به معناى «كسى كه علم فراوان دارد». نقل كرده اند كه پيامبر گفته است: در تورات به باقر با همين لقب اشاره شده است (ابن بابويه، علل الشرايع، نجف 1385 ق/ 1966 م، ص 233؛ همو، امالى، نجف، 1389 ق/ 1970 م، ص 315). [امام] باقر در مدينه و در سوم صفر يا اول رجب سال 57 ق/ 16 دسامبر 676 م، يا 10 مى 677 م، متولد شد (يا در همان ايام و همان ماهها، اما در سال 56 ق/ 675- 676 م). طبق يك روايت، او همچنان مى توانست روزى را كه حسين [عليه السّلام] در آن كشته شده بود (10 محرم سال 61 ق/ اكتبر 680 م) و نيز مصايبى را كه خانواده اش را در آن زمان فراگرفته بود، به ياد آورد. مادرش، فاطمه ام عبد الله يكى از دختران حسن بن على [عليه السّلام] بود و بنابراين [امام] باقر هم نوه حسن [عليه السّلام] و هم نوه حسين [عليه السّلام] بود. گويند وقتى [امام] باقر هنوز در سنين كودكى بود، جابر بن عبد الله انصارى كه از اصحاب ارجمند و قابل احترام بود، سلام پيامبر را به وى رساند؛ و اين امر از نظر اماميه، گواهى بر مشروعيت امامت اوست.

تصوير امامان شيعه ،ص:242

[امام] باقر

پس از وفات پدرش زين العابدين [عليه السّلام] به مقام امامت رسيد (در سال 94 ق/ 712- 713 م، يا 95 ق/ 713- 714 م). او همانند پدرش، سياست سكوت را ادامه داد، و از حمايت قيامهايى كه عليه امويان صورت مى گرفت خوددارى ورزيد. به هرحال روابط او با انقلابيون ناآرام و پرتنش بود. نقل است كه نافع، يكى از موالى عمر بن خطاب، به دستور هشام بن عبد الملك [امام] باقر را به مباحثه دعوت كرد، و در اين مباحثه، امام بر نافع غلبه يافت. اگر اين داستان صحت داشته باشد، نمى توان گفت كه اين موفقيت او را نزد خليفه محبوب ساخته است (كلينى، كافى، ج 8، ص 120- 122). هشام چندين بار، [امام] باقر را به دمشق فراخواند و حداقل يك بار او را زندانى كرد و پس از مدتى به مدينه باز گرداند و به محافظان دستور داد كه در طول راه به او آب و غذا ندهند. برخلاف او، عمر بن عبد العزيز درباره [امام] باقر نظر موافقى داشت و پس از ملاقات با او در مدينه، واحه فدك را به علويان بازگرداند. در يكى از اقوالى كه ظاهرا محافل ضد علوى رواج داده اند و ابن سعد آن را ثبت و ضبط كرده (طبقات، ج 5، ص 333؛ قس.)Crone and Hinds ,God's caliph ,Cambridge ,1986 ,36 ]امام] باقر، عمر بن عبد العزيز را همان مهدى [موعود] مى دانست. بنابر يكى از متون اماميه، [امام] باقر پيشگويى كرد كه عمر خليفه خواهد شد؛ براى گسترش عدالت خواهد كوشيد و هنگام مرگش مورد احترام مردم خواهد بود؛ [و] پس از مرگ عمر، اهل زمين بر

او خواهند گريست (زيرا او حاكمى شايسته بود)، درحالى كه اهل آسمان او را لعن خواهند كرد (چرا كه وى به رغم همه اينها، يكى از امويان غاصب بود). گويند [امام] باقر، يكى از پسران عبد الملك را به نام سعد (يا سعيد) الخير به طرزى خاص تعريف و تمجيد مى كرد. او سعد را يكى از امويان توصيف كرد كه متعلق به خاندان پيامبر است (اموى منّا اهل البيت). اين متن حاوى دو نامه است كه ادعا مى كنند [امام] باقر براى سعد فرستاده است (كلينى، كافى، ج 8،

تصوير امامان شيعه ،ص:243

ص 52- 58). احتمالا [امام] باقر، خود عبد الملك را نيز ملاقات كرده است (هرچند چنين ملاقاتى، مى بايست قبل از امامت او صورت گرفته باشد). طبق روايتى به نقل از هارون الرشيد، به پيشنهاد [امام] باقر بود كه عبد الملك تصميم به ضرب سكه طلاى اسلامى گرفت تا از اين طريق دينار مسلمين را جايگزين ديناروس بيزانسى كند (بيهقى، المحاسن و المساوى، ويراسته اف. اشوالى F .( )Schwally ، گيسن، 1902، ص 498- 504؛ همان، چاپ بيروت، 1380 ق/ 1960 م، ص 467- 471).

شهرت [امام] باقر به منزله يك دانشمند به زودى از حلقه حاميان شيعى خود فراتر رفت. برخى شاگردان او از اين قرارند: عمرو بن دينار (متوفاى 125 ق/ 742 م)، ابن جريح (متوفاى 150 ق/ 767 م)، و اوزاعى (متوفاى 157 ق/ 774 م).

به گفته يكى از دوستداران وى به نام عبد الله بن عطاء مكّى، همه دانشمندان، در محضر [امام] باقر احساس حقارت مى كردند. افزون بر اين، معجزات گوناگونى به وى نسبت داده شده است: او مى توانست با حيوانات سخن بگويد؛ نابينايان را شفا

دهد؛ و از وقايع آينده خبر دهد (مثلا، كشته شدن برادرش زيد در جنگ، شكست امويان، و به قدرت رسيدن منصور عباسى).

به نظر مى رسد تدريس نظام مند و عمومى فقه شيعه را [امام] باقر آغاز كرده است (كلينى، ج 2، ص 20). يكى از قواعد فقهى مختص اماميه كه به [امام] باقر باز مى گردد اين است كه هنگام وضو براى نماز، پاك كردن كف كفش (المسح على الخفّين) به جاى شستن پا، پذيرفته نيست؛ به گفته راوى كوفى ابو اسحاق سبيعى (متوفاى 128 ق/ 745- 746 م يا 129 ق/ 746- 747 م)، المسح على الخفّين قبلا نزد همه جايز شمرده مى شد. همچنين [امام] باقر از متعه به منزله روشى كه پيامبر مجاز شمرده بود، دفاع مى كرد.

احتمالا [امام] باقر اولين كسى بود كه آنچه را به آموزه هاى بنيادى شيعه اثنا

تصوير امامان شيعه ،ص:244

عشرى تبديل شد تدوين كرد. مهم ترين اين آموزه ها عبارت اند از: 1) انتقال امامت از يك امام به امام بعدى به فرمان الاهى صورت مى گيرد، كه اين فرمان در نص صريح از جانب خداوند وحى شده و توسط پيامبر (كه نام تمام امامان را بيان كرده) و سپس توسط هر امام كه به نوبه خود جانشين خود را تعيين مى كند آشكار مى شود. 2) تمام امامان از اولاد فاطمه [عليها السّلام] هستند؛ 3) امامان دانش خاصى دارند كه ديگران از آن بى بهره اند؛ 4) امامان ولايت مطلقه معنوى دارند و بايد از ولايت مطلقه سياسى نيز برخوردار باشند؛ 5) هر بيان اعتقادى و فقهى از سوى امام، سخن پيامبر است كه از طريق اجداد امام به او رسيده است (كه يا به شيوه معمولى بشرى مانند گفتار،

يا از طريق توارث، از نسلى به نسل ديگر منتقل گرديده است). بنابراين گاهى سلسله سند يك حديث شيعى به يك امام ختم مى شود نه به پيامبر. [امام] باقر از آموزه جدايى (برائت) از دشمنان ائمه حمايت كرد. اصلى ترين اين دشمنان، اكثريت اصحاب و به خصوص سه خليفه اول بودند.

براى مقابله با اين عقيده، صاحب نظران اهل تسنن اظهار مى دارند كه [امام] باقر وفادارى خويش را به ابو بكر و عمر اعلام كرده است. همچنين [امام] باقر معتقد بود كه تحت شرايط خاصى، حفظ نفس از طريق تقيه جايز است، و در مواقع خطر براى جان انسان يا عضو بدن، واجب است.

موضع اماميه- آن گونه كه [امام] باقر آن را شرح و بسط داده- در زمينه استدلال فردى (اجتهاد)، موضع مخالف بوده است: بنا به توصيف [امام] باقر، مريد و شاگرد ايدئال كسى است كه بدون چون و چرا، حكم)rulings( امام را دريافت كرده، منتقل سازد، و از آن اطاعت نمايد. در عين حال او مجبور بود با افراد تكرو و خودرأى در درون گروه خويش، مقابله كند. يكى از معروف ترين اين افراد، زرارة بن اعين (متوفاى 150 ق/ 767 م) بود كه درباره برخى از مسائل كلامى، نظرات مستقلى داشت. وى (در برابر [امام] باقر) استدلال كرد كه حدّ

تصوير امامان شيعه ،ص:245

وسطى بين مؤمن و كافر وجود ندارد (كلينى، كافى، ج 2، ص 402- 403؛ كشّى، رجال، ص 128- 129). يكى ديگر از شاگردان او به نام محمد بن طيّار، هنگام بحث با مخالفان به جاى استفاده از گفته هاى امام استدلالهاى خويش را به كار مى برد، و به همين سبب [امام] باقر او را توبيخ كرد

(برقى، محاسن، تهران 1370 ق/ 1950- 1951 م، ج 1، ص 213). در عين حال، بسيارى از شاگردان [امام] باقر، عينا و دقيقا، گفته هاى او را به شكل مجامع روايى (اصول) يادداشت و ثبت كرده اند، و همين مجامع به نوبه خود، شالوده آثار جامع در باب فقه اماميه را تشكيل داد.

مى گويند [امام] باقر با چندين تن از مخالفان مسلمانان مباحثاتى درباره مسائل فقهى و كلامى داشت؛ كسانى مانند عمرو بن عبيد معتزلى (متوفاى حدود 144 ق/ 761 م) و عبد الله بن نافع ازرق خارجى؛ و نيز آورده اند كه وى در دمشق در مباحثه اى با يكى از علماى سرشناس مسيحى، او را مغلوب ساخت. روايات اماميه، ملاقاتى را بين [امام] باقر و ابو حنيفه شرح داده اند كه در آن، تصويرى نسبتا منفى از ابو حنيفه ارائه شده است. در مقابل، منابع حنفى، ابو حنيفه را يكى از شاگردان [امام] باقر معرفى مى كنند كه [امام] باقر او را بسيار ستوده، و پيش بينى كرده است كه وى احياگر سنت پيامبر خواهد بود (موفّق بن احمد، مناقب ابى حنيفه، بيروت، 1401 ق/ 1981 م، ص 38؛ كردرى، مناقب ابى حنيفه، بيروت، 1401 ق/ 1981 م.، ص 37- 38، 79).

افراد مختلفى از افراطيون شيعه ادعا كرده اند كه هم تعاليم و هم اقتدار خويش را از [امام] باقر گرفته اند. يكى از اينان، ابو منصور عجلى كوفى بود كه هم براى [امام] باقر و هم براى خود، در مقام وصّى او، ادعاى نبوت كرد. نمونه ديگر، بنابر شنيده ها، مغيرة بن سعيد عجلى (متوفاى 119 ق/ 737 م) بود. جابر بن يزيد جعفى (متوفاى 127 ق/ 744- 745 م، يا 128 ق/

745- 746 م) يكى از

تصوير امامان شيعه ،ص:246

چهره هاى اصلى محافل غلات كوفى بود كه مى گويند [امام] باقر براى او حدود هفتاد هزار حديث محرمانه را بازگو كرده است.

[امام] باقر و جابر نقش عمده اى در يك متن عرفانى)Gnostic( مركب به نام ام الكتاب دارند. در بخش آغازين (با تاريخ نامعلوم)، [امام] باقر پنج ساله در محضر استادش عبد الله بن سبأ به منزله عالى ترين [مرتبه] الوهيّت ظاهر مى شود.

در بخش اصلى ( «مكاشفه جابر») كه احتمالا مربوط به اواسط قرن دوم ق/ هشتم م است)Halm ,Gnosis ,120( ]امام] باقر رازهايى را براى جابر جعفى فاش مى سازد، از قبيل اينكه عالم چگونه خلق شد، روح انسانها چگونه به اين جهان هبوط كرد، و چگونه مى توانند از آن رهايى يابند. بقيه اين اثر، حاوى سؤالاتى است كه درباره موضوعات مختلف از [امام] باقر پرسيده شده است.

اين تلاش افراطيون شيعه، در به خود اختصاص دادن [امام] باقر، در سنت اماميه عكس العملى را در پى داشته، و آن عبارت است از اشاعه سخنان فراوان امام [باقر] بر ضد غلات.

در محافل اماميه، روابط [امام] باقر با برادرش زيد، به صورت روابطى صميمانه توصيف شده است. اما مى گويند [امام] باقر درباره عواقب يك قيام شتاب زده و نابهنگام عليه امويان، به زيد هشدار داده بود. شمارى از شاگردان [امام] باقر، به ويژه افرادى همچون ابو الجارود زياد بن منذر، برخى از آموزه هاى خويش را در ميان نخستين گروه از هواداران زيد (گروه جاروديه) مطرح ساختند.

ابو الجارود همچنين تفسيرهاى آيات قرآن را از [امام] باقر نقل كرده است (ابن نديم، فهرست، ويراسته رضا تجدّد، تهران، 1391 ق/ 1971 م، ص 36)، كه قسمتى از

آنها در كتاب تفسير، نوشته على بن ابراهيم قمّى ثبت شده است. در آثار بعدى نويسندگان زيدى، [امام] باقر در مقام يك مرجع و عالم ظاهر مى شود؛ اما على القاعده، او به منزله يك امام شناخته نمى شودR .Strothmann ,Das(

تصوير امامان شيعه ،ص:247 Staatsrecht der Zaiditen, Strassburg, 1912, 107; cf. Madelung, al- Qasim,) 172.

، بلكه در عوض به گونه اى مطرح مى گردد كه به دانش برتر زيد اذعان كرده است و در نتيجه تلويحا ادعاى امامت زيد را تصديق مى نمايد (ر. ك:

van Arendonk, Les debuts de l'Imamat zaidite au Yemen, tr. J. Ryckmans,) Leiden 1960, 39- 40

. در يك بافت جدلى متفاوت، در سنت عباسيان از زبان [امام] باقر نقل شده است كه گفت: امام عصر متعلق به خاندان پيامبر است و در شام زندگى مى كند (اشاره به محمد بن على بن عبد الله بن عباس) (بلاذرى، انساب الاشراف، ج 3، ويراسته عبد العزيز دورى، بيروت 1398 ق/ 1978 م، ص 116).

[امام] باقر به سبب زهدش مورد توجه بود، و گفته هاى گوناگونى از او درباره موضوع زهد ثبت گرديده است. مى گويند او تصوّف را اين گونه معنا كرده است:

«نيكى خلق و خو: آن كس كه خلق وخوى بهترى دارد، صوفى بهترى است» (هجويرى، كشف المحجوب، ترجمه ار. اى. نيكلسون)R .A .Nicholson( لندن، 1911، ص 38- 39).

نويسندگان سنّى عموما [امام] باقر را يك راوى مورد اطمينان (ثقه) مى دانند، گرچه او گاه مورد خدشه واقع شده است؛ چرا كه مستقيما از اصحابى نقل كرده كه آنان را نديده است (مرسل). او در برخى از مطالب سيره، منبع ابن اسحاق بوده است (مثلا، طبرى، تاريخ، ج 1، ص 1560- 1569، 1831)،

و نيز طبرى در بيان روايتى از ماجراى كربلا از [امام] باقر نقل قول كرده است (ج 2، ص 227- 232، 281- 283).

درباره تاريخ وفات [امام] باقر اختلاف نظر فراوانى به چشم مى خورد.

تاريخهايى كه غالبا مطرح شده اند از اين قرارند: 117 ق/ 735 م و ربيع الاول، ربيع الثانى، ذو الحجه 114 ق/ مى، ژوئن 732 م، ژانويه- فوريه 733 م؛ تاريخهاى ديگر عبارت اند از: 115 ق/ 733- 734 م، 7 ذو الحجه 116 ق/ 7

تصوير امامان شيعه ،ص:248

ژانويه 735 م و 118 ق/ 736 م. طبق يك داستان، زيد بن حسن (وفات 120 ق/ 738 م) كه خويشاوند [امام] باقر بود، كوشيد تا به زور ميراث پيامبر را از دست او درآورد اما موفق نگرديد؛ از اين روى، هنگامى كه [امام] باقر پس از ديدارى با خليفه هشام (دوره حكومت: 105- 125 ق/ 724- 743 م) در دمشق به خانه باز مى گشت، زيد مقدارى سم بر روى زين مركبش نهاد (توضيح بيشترى در مورد شيوه اين كار داده نشده است)؛ [امام] باقر بعدا بر اثر اين سم وفات يافت. روايت ديگر عامل مسموميت او را خود هشام مى داند. سه روايت، وفات [امام] باقر را حتى بعد از مرگ هشام ذكر مى كنند. بنابر اولين روايت، هشام پيش از آنكه موفق به مسموم ساختن [امام] باقر شود، درگذشت. در روايت دوم (مسعودى، مروج، ج 6، فصل 17- 18- ص 2252)، آورده اند، [امام] باقر در دوران خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك (125- 126 ق/ 734 م) وفات يافت. طبق روايت سوم (به نقل از ابن بابويه) [امام] باقر به دستور ابراهيم بن وليد اموى در مدت

حكومت كوتاهش (126- 127 ق/ 744 م) مسموم شد (رسالة فى الاعتقادات، تهران 1317، ص 105-.)A Shiite creed ,tr .Asaf A .A .Fyzee ,Oxford 1942 ,102

برخى از نويسندگان شيعى متأخر اين ادعاى اخير را بدون اظهارنظر كپى بردارى كرده اند؛ از جمله ابن شهر آشوب (متوفاى 588 ق/ 1192 م) (مناقب، ج 3، ص 340) و ابن طاووس (متوفاى 664 ق/ 1266 م) (الاقبال، تهران، 1390، ص 335). توضيحى احتمالى براى اين تواريخ بعدى درباره وفات [امام] باقر، اين است كه تاريخهاى مزبور در اصل به همنام [امام] باقر، يعنى محمد بن على بن عبد الله بن عباس مربوط بوده (متوفاى بين 124 ق/ 741- 742 م و 126 ق/ 743- 744 م؛ درباره اين تاريخ ر. ك:

J. Lassner, Islamic revolution and) historical memory, New Haven 1986, 82- 90.

، و بعدا به اشتباه درباره [امام] باقر به كار رفته است. اين نوع تركيب اطلاعات همچنين مى تواند توضيحى براى

تصوير امامان شيعه ،ص:249

روايتى باشد (صدفى، الوافى، ج 4، ص 102) كه مطابق آن [امام] باقر در حميمه، وفات يافت. اين محل رابطه نزديكى با انقلاب بنى عباس داشت؛ زيرا در همين مكان بود كه ابو هاشم هنگام مرگ، حق امامت خود را، به محمد بن على از بنى عباس واگذار كرد، و احتمالا در همين مكان بود كه محمد بن على درگذشت.

[امام] باقر در قبرستان بقيع الغرقد در مدينه به خاك سپرده شد، و پس از او پسرش جعفر صادق به امامت رسيد. به گفته بعضى ملل و نحل شناسان سنى، فرقه شيعى باقريه، وفات [امام] باقر را نپذيرفتند و منتظر بازگشت او با عنوان مهدى بودند (بغدادى، الفرق

بين الفرق، قاهره، 1367 ق/ 1948 م.، ص 38؛ قس. شهرستانى، الملل و النحل، ويراسته الوكيل، قاهره، 1378 ق/ 1968 م، ج 1، ص 165).

تصوير امامان شيعه ،ص:250

منابع و مآخذ

افزون بر ارجاعات موجود در مقاله، ر. ك:

1. ابن ابى حاتم الرازى، كتاب الجرح و التعديل، ج 4/ 1، ص 26، ش 117، حيدر آباد، 1372 ق/ 1953 م.

2. ابن الجوزى، صفة الصفوه، ج 2، ص 60- 63، حيدر آباد، 1355- 1357.

3. ابن العماد، شذرات الذهب، ج 1، ص 149، قاهره، 1350- 1351.

4. ابن تيميه، منهاج السنة النبويه، ج 2، ص 123، قاهره، 1322.

5. ابن حجر، تهذيب، ج 9، ص 350- 352.

6. ابن سعد، الطبقات الكبرى، زير نظر اچ. زاخاو)H .Sachau( و ديگران، ليدن، 1905- 1940، ج 5، ص 320- 324، بيروت.

7. ابن شعبه، تحف العقول، ص 206- 220، بيروت، 1395 ق/ 1974 م.

8. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 313- 342، نجف، 1376 ق/ 1956 م.

9. ابن قتيبه، عيون الاخبار، فهرست، قاهره، 1343- 1349.

10. ابن كثير، البداية و النهاية، ج 9، ص 309- 312، قاهره، 1351- 1358 ق/ 1932- 1939 م.

11. اربلى، كشف الغمه، ج 2، ص 329- 366، قم، 1381.

12. اسد حيدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 1، ص 433- 460، بيروت، 1390- 1392 ق/ 1969- 1971 م.

13. اصبهانى، حلية الاولياء، ج 3، ص 180- 192.

14. بخارى، التاريخ الكبير، ج 1/ 1، ص 183، ش 564، حيدر آباد، 1360- 1364.

15. ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 124- 125، ش 109، حيدر آباد، 1388- 1390 ق/ 1968- 1970 م.

16. سعد بن عبد الله القمى، كتاب المقالات و الفرق، چاپ محمّد جواد

مشكور، فهرست، تهران 1963.

تصوير امامان شيعه ،ص:251

17. سيوطى، طبقات الحفاظ، ص 49، ش 17، قاهره، 1393 ق/ 1973 م.

18. طبرسى، اعلام الورى، ص 24- 271، نجف، 1390 ق/ 1970 م.

19. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، زير نظر ام. جى. د خويه)M .J .De Goeje( و ديگران، ليدن، 1879- 1901، فهرست.

20. طبرى، دلايل الامامه، ص 94- 110، نجف، 1383 ق/ 1963 م.

21. كشّى، رجال، ص 170- 171، 179- 183، 194- 199، نجف، [بى تا]

22. كلينى، الكافى، ج 1، ص 305- 306، 469- 472، 1377- 1381.

23. مجلسى، بحار الانوار، ج 11، ص 60- 105، (چاپ سنگى، ج 46، ص 212- 367)، تهران، 1947- 1956؛

24. محسن الامين، اعيان الشيعه، ج 4/ 2، ص 3- 87، بيروت، 1368 ق/ 1949 م.

25. محمّد بن طولون، الائمة الاثنى عشر، چاپ ص. المنجد، ص 81، بيروت، 1377 ق/ 1958 م.

26. نوبختى، فرق الشيعه، ص 49- 50، 55، 59، 75- 76، 80- 84، نجف، 1379 ق/ 1959 م.

27. يافيعى، مرآت الجنان، ج 1، ص 247- 248، حيدر آباد، 1338- 1340.

28. يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 305، 320- 321، بيروت، 1379 ق/ 1960 م.

تصوير امامان شيعه ،ص:253

نقد و بررسى

اشاره

حسن طارمى

تصوير امامان شيعه ،ص:255

نقد و بررسى

درآمد

از ويژگيهاى ويرايش دوم دايرة المعارف اسلام، «1» پيوستن چند تن از شيعه پژوهان غربى و دانش آموختگان دانشگاههاى غربى و نيز برخى پژوهشگران شيعه مذهب به جمع نويسندگان اين دايرة المعارف، و به تبع آن، افزايش عناوين مرتبط با تشيع و ارتقاى سطح مطالب اين حوزه در دايرة المعارف مزبور و به ويژه استناد و ارجاع به مآخذ شيعى است. «اتان كلبرگ» «2» از اين زمره است و براى كسانى كه با مطالعات اسلام شناسى در دوره معاصر انس دارند، اين نام آشناست.

كلبرگ، اكنون استاد دانشگاه هبرو در اورشليم است و مقالات و آثار پرشمارى در باب شيعه نوشته است. شرح حال علمى او در مقاله اى با عنوان «امامان شيعه در دايرة المعارف اسلام» آمده است. «3»

از او افزون بر دايرة المعارف اسلام، چندين مقاله در حوزه شيعه شناسى در

______________________________

(1).The Encyclopaedia of Islam ,new edition ,11 vols ,1960 -2002 .

(2).Etan Kohlberg .

(3). اين مقاله در ماهنامه تخصصى كتاب ماه دين، شماره 74- 75 (آذر و دى 1382)، ص 46- 71، توسط آقايان مهرداد عباسى و سيد على آقايى ارائه شده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:256

دايرة المعارف ايرانيكا)Iranica( و دايرة المعارف دين)The Encyclopedia of Religion( و برخى نشريات علمى چاپ شده است. وى كتاب محققانه اى درباره سيد بن طاووس با عنوان)Medival Scholar at Work :Ibn Taw -us and his Library( تأليف كرده كه به فارسى نيز ترجمه شده است. «1»

آگاهى جدى و همه جانبه كلبرگ از منابع كهن شيعى، كه به ظن قوى مرهون آشنايى و مراوده علمى اش با برخى محققان شيعه است، سبب قوت علمى و تحقيقى كارهاى وى شده و نگاشته هايش از

ضعف و سستى آثار اسلام شناسان گذشته غربى، از اين حيث مبرّاست. مقايسه منابع مقاله مورد بررسى ما با منابع مقاله زندگينامه امام باقر عليه السّلام در ويرايش نخست دايرة المعارف اسلام مى تواند شاهد و مؤيدى بر اين سخن باشد. «2» وقوف اتان كلبرگ بر سير تاريخى تكوين منابع حديثى شيعه و كاركرد و اهداف منابع، به ويژه در سده هاى نخست، و نيز مواجهه روشمند او با مضامين احاديث به مثابه متون حاوى اشارات تاريخى و اجتماعى، اين امكان را براى او فراهم ساخته است كه به نكته هاى نوينى دست يابد. اين نكته يابيها، در آثار وى، از جمله در همين مقاله، بروز و ظهور يافته است.

بارى، مقاله امام باقر عليه السّلام، در ويرايش دوم ذيل نام آن حضرت، در سال 2002 م.

چاپ شده است. اين مقاله از چند جهت در خور بررسى است:

1. رئوس كلى؛ 2. داده ها و منقولات و استنتاجات؛ 3. منابع.

آنچه در سطرهاى آتى مى آيد، نگاهى از درون به اين مقاله در سه محور پيش گفته است:

______________________________

(1). عنوان فارسى و مشخصات كتاب مزبور از اين قرار است: كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او، ترجمه رسول جعفريان و سيد على قرائى.

(2). براى مقاله مورد نظر ر. ك: دايرة المعارف اسلام، جلد ششم، ص 670؛ عنوان مقاله:

MUHAMMAD B .ALI تأليف.FR .BUHL

تصوير امامان شيعه ،ص:257

1. رئوس كلى

مقاله، مشتمل است بر تاريخ ولادت امام باقر عليه السّلام و اقوال مختلف درباره آن، نسب، سيره امام در زندگى شخصى، شخصيت و مقام علمى و اجتماعى امام، چگونگى مواجهه و مناسبات آن حضرت با حكومتهاى معاصر خود، نقش ايشان در مقام هدايت و ساماندهى جامعه شيعه و تربيت

شيعيان، رويارويى ايجابى و سلبى امام با جريانهاى سياسى و مذهبى عصر خود، امام از منظر عارفان، رحلت امام و مسائل تاريخى پيرامون آن، و مكان خاك سپارى آن حضرت.

تفاوت كمّى و كيفى اين محتوا با مقاله ويراست اول بسى آشكار است، و خود، از توجه اصحاب اين دايرة المعارف به اهميت معرفى امام باقر عليه السّلام در مجموعه مطالعات اسلامى حكايت مى كند. بااين حال، به نظر مى رسد اگر نويسنده به مجموعه گفتمان موجود درباره حضرت محمد بن على الباقر عليه السّلام التفات مى كرد، بايد به بحث مهم و كليدى امامت آن حضرت نزد شيعيان مى پرداخت. نيك مى دانيم كه عقيده «امامت منصوص» اصلى ترين آموزه شيعه است و از همان آغاز، پس از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله همين آموزه راه گشاى شناخت هريك از امامان براى شيعيان بوده است. هر امام تنها از رهگذر نصّ و نصب الاهى شناخته مى شد، و به همين سبب، در پى درگذشت يك امام، مهم ترين پرسش براى شيعيان همين مسئله بود. اختلافات و تفرقه هاى پيش آمده نيز، بيش از هر چيز، ريشه در همين آموزه داشت. از اين روى، نبايد چگونگى استقرار حضرت باقر عليه السّلام در جايگاه امامت، در يك مقاله دايرة المعارفى كه معرف اصلى ترين فصول مرتبط با آن حضرت است، از قلم مى افتاد. بر اين نكته بيفزاييم كه پس از شكل گيرى مذهب زيديه در عصر امام صادق عليه السّلام و پيوستن سادات حسنى به آنان، مباحثات جدى در موضوع امامت حضرت محمد بن على الباقر عليه السّلام پيش آمد؛ از آن روى كه سادات حسنى در همان روزگار امام، با آن

تصوير امامان شيعه ،ص:258

حضرت سر ناسازگارى داشتند، و زيديه

نيز چون امامت را حق زيد بن على بن الحسين مى شمردند، در امامت حضرت باقر عليه السّلام خدشه كردند، و به تبع آن، ادله امامت حضرت باقر عليه السّلام، سالها پس از رحلت ايشان، كانون بحث و بررسى قرار گرفت. «1»

2. داده ها و منقولات و استنتاجات

1. تأكيد نويسنده بر مشهورترين و مهم ترين لقب و وصف امام محمد بن على عليه السّلام، يعنى «الباقر» كه اصل آن به پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه و آله مى رسد، در خور توجه است. اما ارجاع اين لقب به دو كتاب از شيخ صدوق، ابن بابويه (متوفى 381)، شايد براى خواننده ناآشنا با تاريخ و منابع اسلامى اين تصور را پديد آورد كه راويان اين لقب فقط شيعيان بوده اند؛ حال آنكه در بسيارى از منابع متقدم بر ابن بابويه، از شيعه و سنى، همين لقب براى آن حضرت ذكر شده و برخى از آنان سابقه آن را به رسول اكرم رسانده اند. ابن قتيبه دينورى (متوفى 276) و ابن واضح يعقوبى (متوفى 284) از اين شمارند. ابن قتيبه در عيون الاخبار (ج 1، ص 212) گزارش ديدار زيد بن على بن الحسين عليه السّلام را در دربار هشام بن عبد الملك اموى به سال 121 و بررسى منازعاتى كه با يوسف بن عمر داشتند، آورده و نقل كرده است كه هشام، به انگيزه تحقير و توهين زيد، از برادر وى، يعنى حضرت ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام با تعبيرى وهن آلود، ناظر به لقب «باقر»، ياد كرد، و در پى آن زيد برآشفت و به او هشدار داد كه اين لقب را رسول الله صلّى اللّه عليه و آله براى ايشان برگزيده اند. آن گاه زيد

ماجراى ملاقات جابر بن عبد الله انصارى با برادر بزرگوارش، امام باقر عليه السّلام را باز گفت و بيان كرد كه جابر سلام رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را به

______________________________

(1). مؤلف در ابتداى مقاله، امام باقر عليه السّلام را امام پنجم شيعيان دوازده امامى معرفى كرده است؛ ولى حق آن بود كه به جاى دوازده امامى از تعبير «امامى» استفاده مى كرد؛ زيرا شيعيان اسماعيليه نيز- كه به امامت منصوص قايل بوده اند- آن حضرت را امام پنجم مى دانند. شيعيان واقفى نيز كه تا امام موسى كاظم عليه السّلام را پذيرفته بودند، چنين عقيده اى داشته اند.

تصوير امامان شيعه ،ص:259

آن حضرت رساند. اين گزارش حاكى از شهرت و تداول اين لقب در همان روزگار است كه خود مايه خشم هشام نيز شده بوده است. «1»

2. درباره حضور حضرت باقر عليه السّلام در واقعه كربلا نيز يعقوبى (ج 2، ص 320) از ايشان نقل كرده است كه من در كربلا چهار ساله بودم و شهادت جدم، حسين بن على عليه السّلام، را به ياد مى آورم (نيز سطور پايانى مقاله كه از امام عليه السّلام به منزله يكى از راويان واقعه كربلا در تاريخ طبرى، نام برده است).

3. ماجراى ملاقات جابر با امام باقر عليه السّلام در مسجد مدينه، به طرق مختلف در منابع شيعى و سنى، روايت شده است؛ «2» اما تعبير نويسنده مبنى بر اينكه شيعيان اماميه آن ملاقات و روايت جابر را گواه مشروعيت امامت حضرت ابو جعفر محمد بن على عليه السّلام دانسته اند، نياز به توضيح دارد: اولا، مقصود نويسنده گويا اين است كه شيعيان اماميه در برابر زيديه به اين ماجرا استشهاد مى كنند. در

اين صورت، وصف «اماميه» ناظر به آموزه وصايت و نصب الاهى است؛ برخلاف زيديه كه منكر «نص» شده اند و حداكثر از نص خفى سخن گفته اند (چنان كه پيش تر اشاره شد، مباحثات درباره ادله امامت حضرت باقر عليه السّلام پس از رحلت ايشان و در پى شكل گيرى جريان زيديه صورت گرفت)؛ ثانيا، از تعبير نويسنده برمى آيد كه ديدار جابر با امام در سنين كودكى آن حضرت صورت گرفته، و نيز لقب باقر، نزد مردم چندان شهرت داشته كه مى توانسته به مثابه برهان بر امامت ايشان به كار آيد؛ ثالثا، و از همه مهم تر آنكه، منابع اماميه اساسا اين ماجرا را دليلى بر امامت تلقى نكرده اند. مؤلفان اماميه، اين ماجرا را در عداد مناقب و

______________________________

(1). براى گزارش يعقوبى از ملاقات جابر بن عبد الله با حضرت امام باقر: ر. ك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 320. حضرت آقاى محمد باقر محمودى، محقق و مصحّح بخش زندگينامه امام باقر از كتاب تاريخ مدينة دمشق ابن عساكر، منابع مختلف متضمن لقب «باقر» را معرفى كرده است (ترجمة الامام زين العابدين على بن الحسين ...، ص 123- 125)

(2). درباره اين ماجرا، ر. ك: دانشنامه جهان اسلام، ج 9، احمد بادكوبه هزاوه در مقاله «جابر بن عبد الله انصارى».

تصوير امامان شيعه ،ص:260

فضايل امام باقر آورده اند و براى امامت ايشان به نص و وصايت- كه آموزه بنيادين تشيع امامى در باب امامت است- استناد جسته اند.

البته شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان عكبرى (متوفى 413)، در الارشاد، واقعه مزبور را در سياقى قرار داده است كه شايد بتوان آن را به مثابه استشهاد او به اين ماجرا در اثبات امامت حضرت باقر عليه

السّلام دانست. وى شرح حال امام باقر عليه السّلام را در بابى با عنوان «ياد كرد امام پس از حضرت على بن الحسين عليه السّلام و تاريخ ولادت او و دلايل امامتش و ...» ذكر كرده است. آن گاه پس از گزارش تاريخ ولادت و وفات و مزار آن حضرت، ماجراى ديدار جابر را با ايشان به نقل از خود امام آورده و سپس از وصايت بر امام باقر عليه السّلام در بيانات امير مؤمنان عليه السّلام و نيز خبر لوح خبر داده است. از اين ترتيب و توالى در الارشاد (ج 2، ص 158- 159) شايد بتوان احتمال داد كه مفيد ماجراى مزبور را در شمار دلايل امامت مى دانسته است.

بااين حال، در برخى روايات ملاقات جابر با امام باقر عليه السّلام به روايت زيد بن على، جابر بن عبد الله انصارى، پس از شناخت محمد بن على عليه السّلام و رساندن سلام رسول الله صلّى اللّه عليه و آله به آن حضرت، به امام سجاد عليه السّلام عرض مى كند كه پيامبر درباره امامت حضرت باقر عليه السّلام و هفت تن از نسل او خبر داده و تصريح كرده اند كه آخرينشان مهدى اين امت است. به گفته جابر، آن گاه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله اين آيه را تلاوت فرمودند كه و جعلناهم أئمّة يهدون بامرنا ... «1» به اين روايت از آن روى كه حاوى تصريح رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله به امامت حضرت باقر عليه السّلام است مى توان استشهاد كرد. مرحوم حسن بن محمد بن حسن خرّاز قمى نيز از همين منظر، اين حديث را در كتاب ارجمند كفاية الاثر فى النص

على الائمة الاثنى عشر آورده است.

بنابراين نفس ديدار جابر با امام باقر عليه السّلام و رساندن سلام پيامبر به ايشان، محل استناد علماى امامى نبوده است.

______________________________

(1). حسن بن محمد بن حسن خرّاز قمى، كفاية الاثر، ص 303.

تصوير امامان شيعه ،ص:261

4. نويسنده پس از اشاره به آغاز امامت حضرت باقر عليه السّلام پس از امام سجاد عليه السّلام، نخستين مطلب را در دوران امامت به جهت گيرى و رفتار سياسى ايشان اختصاص داده و سه نكته مهم را گوشزد كرده است: سياست سكوت، خوددارى از حمايت قيامهاى ضد اموى، و مناسبات پرتنش با مبارزان ضد اموى.

در اينكه امام باقر عليه السّلام راهبرد رويارويى مستقيم بر ضد امويان را برنگزيدند، مى توان بر پايه منابع موجود ادعاى اجماع كرد؛ اما شايد تعبير سياست سكوت را نتوان پذيرفت. راقم اين سطور در مقاله «الباقر، محمد بن على عليه السّلام»، چاپ شده در دانشنامه جهان اسلام (جلد اول، ص 624- 633) بابى را با عنوان «مواضع و اقدامات سياسى امام» گشوده و در آنجا نوشته است كه امام باقر عليه السّلام به اعتبار جايگاه علمى و اجتماعى خود، كانون توجه و مراجعه بسيارى از مردم و مخالفان حكومت اموى بود، و بنابراين از سوى حكومت به شدت زير نظر بود. از طرفى، اوضاع خاص اجتماعى كه پس از واقعه كربلا پيش آمد، اقتضا مى كرد كه امام روشى خاص را پيش گيرد. از اين روش، با عنوان «تقيه» ياد مى شود. در چنين اوضاعى، البته جزئيات زندگى اجتماعى امام ثبت نمى شد، و طبعا گزارش اقدامات سياسى آن حضرت را در منابع تاريخى نمى توان سراغ گرفت. اما از برخى اخبار كه در جاى جاى منابع

تاريخى و حديثى آمده است، مى توان تا حدودى اقدامات سياسى امام را پى جست؛ مثلا مواجهه هشام بن عبد الملك با امام در سفر حج و اشاره او به آن حضرت با تعبير «امام مردم عراق» و «كسى كه مردم عراق شيفته اويند» و پس از آن، احضار حضرت به دمشق، همراه با فرزندشان حضرت جعفر بن محمد عليه السّلام، و برخورد خشمگينانه و ملامت آميز با ايشان كه پاسخ صريح امام را درباره جايگاه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پى داشت. اين ماجرا با به زندان افكندن امام و سپس آزادى ايشان خاتمه يافت؛ اما آنچه روى داد از نفوذ معنوى آن حضرت در جامعه آن روزگار و نگرانى هشام از اين نفوذ و

تصوير امامان شيعه ،ص:262

اقتدار معنوى حكايت دارد؛ چرا كه توسعه و استمرار آن، سرانجام به مرجعيت و اقتدار سياسى مى انجاميد. آقاى كلبرگ در مقاله خود همين واقعه را گزارش كرده است.

مورد ديگر، روايتى است از ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه (ج 11، ص 43- 44) كه بنابر آن، امام باقر عليه السّلام به افشاى كارهاى امويان، از ابتداى حكومت تا عهد آن حضرت، پرداخته، و شيوه هاى حاكمان اموى را در بر ساختن احاديث دروغين با تطميع و دادن مال به راويان دنيا دوست و دروغ پرداز، آزردن خاندان رسول الله صلّى اللّه عليه و آله، بازداشتن مردم از گرايش به اهل بيت عليهم السّلام، تخريب شخصيت امامان اهل بيت عليهم السّلام و به شهادت رساندن آنان باز شناسانده اند، و از اين همه رنج و ناملايمات كه بر پيروان امامان شيعه رواداشته شده است، شكوه كرده اند.

تحذير شيعيان از

پذيرش مناصب رسمى، از آن روى كه چه بسا در اقدامات ستمگرانه حاكمان اموى مشاركت ورزند، نمونه ديگرى از سمت گيرى فعال سياسى امام است. «1» در عين حال، آن حضرت براى برخى پيروان خود توضيح داده اند كه عدم اعتماد كافى به درخواست كنندگان قيام بر ضد امويان و آماده نبودن زمينه لازم، مانع اقدام سياسى عمومى است. «2»

خوددارى امام از حمايت قيامهاى ضد اموى نيز بايد تبيين شود. اين قيامها با انگيزه هاى گوناگون شكل گرفت، و طبعا وجهى براى تأييد بسيارى از آنها وجود نداشت. اگر از شورشهاى واليان اموى بر ضد حكومت مركزى- كه نمونه هاى آن در منابع تاريخى به وفور گزارش شده است- بگذريم؛ به طور كلى، در عهد امامت حضرت باقر عليه السّلام سه دسته جنبشهاى ضد اموى قابل شناسايى است.

عمده ترين جنبشها را بنى عباس رهبرى مى كردند و داعيانشان را به اين سو و آن سو اعزام مى كردند تا مردم را به خلافت و زمامدارى آنان در برابر امويان

______________________________

(1). محمد بن حسن طوسى، اختيار معرفة الرجال، ص 204.

(2). محمد بن الحسن الحرّ العاملى، وسائل الشيعه، ج 3، ص 425.

تصوير امامان شيعه ،ص:263

فراخوانند. طبرى در گزارش رويدادهاى سال صد هجرى آورده است كه در اين سال، محمد بن على بن عبد الله بن عباس داعيان خود را به نواحى گوناگون گسيل كرد تا مردم را به سوى او و خاندانش دعوت كنند. درباره اين دعوت كه بيش از سى سال بعد، با برچيده شدن بساط امويان، ثمر داد، پژوهشهاى سودمندى صورت گرفته است، و اگرچه در آن مقطع بسيارى از مسلمانان را به خود جذب كرد، بعدها بر همگان آشكار شد كه هدف چيست و چه

ثمرى دارد. حتى در همان زمان كه داعيان بنى عباس مى كوشيدند از محبوبيت و نفوذ معنوى امامان اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هزينه كنند و وابستگى خود را به اين امامان مطرح سازند، در برخى جاها رسما با پيروان اهل بيت عليهم السّلام مقابله مى كردند. از جمله، اولين داعى بنى عباس براى مردم خراسان، به نام «زياد»، در سال 109 به اين منطقه آمد.

محمد بن على به او گوشزد كرده بود كه در ابر شهر، فردى به نام «غالب» اقامت دارد و او شيفته بنى فاطمه است (انّه كان مفرطا فى حبّ بنى فاطمة)، و «زياد» بايد از او فاصله مى گرفت (طبرى، حوادث سال 109).

دسته ديگر، خوارج بودند كه با امويان، در هر جا كه مقدورشان بود، مبارزه مى كردند. اما آنان مبلّغ و استمراردهنده همان آرايى بودند كه بر پايه آن امير مؤمنان عليه السّلام را تكفير كردند و بسيار كسان را به شهادت رساندند. مثلا گروهى از حروريه، از شاخه هاى خوارج، در سال صد هجرى بر عمر بن عبد العزيز شوريدند و در عراق قيام كردند و كارشان به شكست انجاميد. برخى اين قيام را به شوذب مولى بنى يشكر نسبت داده اند (طبرى، حوادث سال 100).

دسته سوم، قيامهاى محلى بود كه اغلب بر اثر بدرفتاريها و ستمهاى واليان اموى روى مى داد؛ محض نمونه، در سال 110، مردم سمرقند به رغبت خود پذيراى اسلام شدند تا جزيه از آنان برداشته شود. اين اقدام در پى اعلام اشرس، والى خراسان، صورت گرفت؛ اما او به بهانه هاى واهى كارگزارانش را به گرفتن

تصوير امامان شيعه ،ص:264

جزيه واداشت. حاصل اين رفتار زشت، خروج مردم سغد از

زيستگاهشان و وقوع نبردى سخت بين گماشتگان اشرس و اين مردم بود.

در همان سال 110، نبرد ديگرى نيز گزارش شده كه خاستگاه آن ارتداد مردم كردر، واقع در منطقه خوارزم بوده است (طبرى، حوادث سال 110).

به نظر مى رسد همراهى نكردن امام با اين نوع قيامها، حتى قيامهاى تظلم جويانه، گذشته از اوضاع خاص سياسى و تنگناهايى كه براى آن حضرت وجود داشت، به آن حركتها و اهدافشان نيز بازمى گشت. اين سخن با مفروض گرفتن نشر خبر قيامهاى مزبور مطرح مى شود، اما چه بسيار وقايع كه به دور از فضاى حجاز و بى آنكه خبر آن در جايى پخش شود، به وقوع مى پيوسته است.

اما تعبير ديگر مؤلف، يعنى مناسبات پرتنش امام باقر عليه السّلام با معارضان ضد اموى، تعبير دقيقى نيست. توضيح اينكه امام عليه السّلام با سادات حسنى (نوادگان امام مجتبى عليه السّلام)، كه بعدها پس از شهادت زيد بن على به طرفدارى از او برخاسته، به زيديه پيوستند، چالشهايى داشتند. اين گروه، هرگز از منظر ضد اموى با امام در تعارض نبودند، بلكه خود را صاحبان مقام امامت و ميراث بر اولاد فاطمه مى شمردند، و گاه نيز براى نيل به مقصود خود، به خليفه اموى شكايت مى بردند. نويسنده مقاله، خود نيز در آخرين بخش مقاله، روايتى تاريخى را آورده است كه بنابر آن، به اعتقاد برخى نويسندگان منابع تاريخى، عامل مسموم شدن امام باقر عليه السّلام زيد بن حسن بوده است.

نويسنده در سياق مناسبات امام با هشام بن عبد الملك اموى، به نقل از كافى كلينى (ج 8، ص 120- 122) به مناظره نافع از موالى عمر بن خطاب با امام باقر عليه السّلام اشاره كرده

و گفته است اين مناظره به خواسته هشام صورت گرفت. در اين مناظره امام بر نافع غالب آمدند.

درباره نافع، اين توضيح لازم است كه وى از فقهاى بزرگ مدينه، ايرانى تبار،

تصوير امامان شيعه ،ص:265

شاگرد عبد الله بن عمر و مهم ترين راوى او، معروف به نافع مولى ابن عمر (نه عمر) بوده است. وى به خوارج تمايل داشته و با امير مؤمنان عليه السّلام دشمنى مى ورزيده است. احتمالا اين ويژگى و نيز محتواى مناظره، كه به مسئله جنگ صفين و ماجراى حكميت باز مى گردد، موجب اشتباه شيخ مفيد شده، و او فرد طرف مناظره با امام را نافع بن ازرق، رهبر شاخه ازارقه از خوارج، معرفى كرده است؛ حال آنكه اين شخص در سال 65 در واقعه دولاب كشته شده بود، «1» و پذيرفتنى نيست كه وى با حضرت ابو جعفر الباقر عليه السّلام پيش از هشت سالگى ايشان ديدار و گفت وگو كرده باشد. اين اشتباه به برخى منابع ديگر نيز راه يافته و افزوده «ابن ازرق» در ادامه اسم نافع- كه با امام باقر عليه السّلام ملاقات داشته- آمده است. «2»

از اينكه بگذريم، داورى نويسنده درباره نتيجه مناظره شگفت انگيز است. او مى نويسد: «اگر اين داستان صحت داشته باشد، نمى توان گفت اين موفقيت، او را نزد خليفه محبوب كرده بوده است». پرسش اين است كه مگر امام باقر عليه السّلام براى جلب نظر هشام تن به مناظره دادند؟ در مقدمه روايت كلينى آمده است كه ماجرا در سفر حج روى داد. در آنجا نافع، كه از همراهان هشام بود، متوجه فردى شد كه مردم گرد او فراهم آمده اند. با شگفتى از هشام درباره اين فرد پرسيد و

هشام در پاسخ او گفت: «اين مرد نبىّ مردم كوفه است: محمد بن على». نافع، به ظنّ قوى، براى تقرب به خليفه، از او اجازه مناظره با امام را گرفت و هشام نيز به اميد غلبه نافع موافقت كرد (لعلّك تخجله). ولى چون نافع بازگشت به خليفه گفت:

«به خدا سوگند اين مرد داناترين خلايق است». اساسا هيچ قرينه اى بر گرايش امام به دستگاه خلافت در دست نيست، و در مقابل، شواهد عكس آن بسيار

______________________________

(1). درباره اين واقعه، ر. ك: ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 194.

(2). براى نمونه، ر. ك: محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 8، ص 88 و توضيح آن در: محمد تقى شوشترى، قاموس الرجال، ج 10، ص 335.

تصوير امامان شيعه ،ص:266

است؛ مثلا هشام درست در پى همين سفر بود كه امام و فرزند بزرگوارش عليهما السّلام را به دمشق فراخواند و مدتى نيز ايشان را در وضعيتى نامناسب به زندان افكند.

6. اشاره مؤلف به دوره عمر بن عبد العزيز و گشايش بر اهل بيت عليهم السّلام و به تبع آن شيعيان، اشاره درستى است؛ اما بهتر آن بود كه در اين گزارش تاريخى، عمر ابن عبد العزيز اموى (حك: 99- 101) را بر هشام مقدم مى داشت تا براى خواننده- كه على القاعده اطلاع تفصيلى از تاريخ ندارد- تصوير مناسب و درستى از فضاى روزگار امام باقر عليه السّلام ترسيم شود. در هر حال، تغيير رفتار عمر بن عبد العزيز با آل البيت عليهم السّلام، و نيز بازگرداندن فدك به فرزندان فاطمه عليها السّلام، به دست امام باقر عليه السّلام را بيشتر مورخان نوشته و منشأ آن را نيز ذكر

كرده اند. در منابع شيعى نيز به اين دو موضوع اشاره شده است. برخى منابع اهل سنت آورده اند كه عمر ابن عبد العزيز در عهد خلافتش فقها را نزد خود خواند و تكريم كرد. يكى از آنان حضرت باقر عليه السّلام بود كه بسى بيش از ديگران محترم شمرده شد. «1» از امام صادق عليه السّلام نيز روايت شده است كه يكى از برادران عمر بن عبد العزيز بر او به سبب گرامى داشتن بنى فاطمه خرده گرفت و اين رفتار را موجب ناخشنودى خاندان اموى دانست. پاسخ عمر اين بود كه تكريم وى بر پايه حديث نبوى است كه بنابر آن، فاطمه عليها السّلام شاخه گلى از درخت پر شاخ و برگ رسول الله صلّى اللّه عليه و آله است و هركس او را شاد كند رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را شاد كرده و هر كس وى را بيازارد پيامبر را آزرده است.

عمر، آن گاه گفت كه خواهان شادى پيامبر خداست، و به سخن اين و آن كارى ندارد. «2»

با اين احوال، بديهى است بر پايه آموزه امامت منصوص، كه وجه فارق مذهب اهل بيت عليهم السّلام از ديگر مذاهب اسلامى است، هيچ گاه عمر بن عبد العزيز

______________________________

(1). ابن عساكر، ترجمة الامام زين العابدين و ...، ص 127- 128.

(2). ابو العباس عبد الله بن جعفر حميرى، قرب الاسناد، ص 112، حديث 389؛ و به نقل از آن محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 46، ص 320.

تصوير امامان شيعه ،ص:267

شخصيت محبوب امامان شيعه و اتباع ايشان نبوده است، و روايتى كه نويسنده مقاله نقل كرده، از منظر شيعى كاملا پذيرفتنى است. به ويژه آنكه در

آن روايت، امام علت اين امر را براى ابو بصير (راوى حديث) بازگفته اند؛ با اين بيان كه «او- عمر بن عبد العزيز- در جايى مى نشيند كه حقش نيست.» «1» گفتنى است همين مضمون در كتاب بصائر الدرجات از امام سجاد عليه السّلام روايت شده است. «2»

7. درباره پيشنهاد امام باقر عليه السّلام به عبد الملك بن مروان براى ضرب سكه، نكته درخور توجه، اهتمام امام باقر عليه السّلام، همچون امامان ديگر، به عزت و شوكت امت اسلامى، ضمن پافشارى بر آموزه هاى اصلى دين است. بنا به گزارش مورد اشاره مؤلف، تا روزگار عبد الملك، سكه هاى خليفگان اموى در روم ضرب مى شد، تا آنكه امپراتور روم، با اشعار به نياز دستگاه خلافت، با زبان تهديد و از موضع اقتدار، اعلام كرد كه بر روى سكه ها، به جاى شعار توحيد، نماد تثليث را جايگزين خواهد كرد. عبد الملك درماند و به رايزنى پرداخت، و از مجموعه مشورتها دريافت كه گريزى جز مددجويى از حضرت ابو جعفر محمد بن على الباقر عليه السّلام ندارد. آن گاه از كارگزارش در مدينه خواست تا آن حضرت را با احترام به دمشق روانه كند و امام نيز با تأكيد بر حقانيت اسلام و لزوم پاسداشت عزت و سربلندى مسلمانان، خليفه را راهنمايى كردند. «3» اگر اين گزارش، از همه جهات درست باشد، واقعه مورد اشاره پيش از دوران امامت حضرت باقر عليه السّلام روى داده است.

8. امام باقر عليه السّلام، همان گونه كه مؤلف مقاله نوشته است، بيشترين نقش را در ارائه نظام مند آموزه هاى اسلامى به روايت اهل بيت عليهم السّلام، ايفا كردند. دليل اين امر بر آشنايان با تاريخ سده اول، پس

از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله، پوشيده نيست. مسير

______________________________

(1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 46، ص 251، به نقل از: قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح.

(2). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 460، ص 327.

(3). بيهقى، المحاسن و المساوى، ص 232- 236.

تصوير امامان شيعه ،ص:268

حوادث و جهت گيريهاى سياسى از همان زمان به گونه اى پيش رفت كه به تدريج صورتى ناقص و محرّف از دين به مسلمانان ارائه شد. امام صادق عليه السّلام در يك بيان براى سفيان بن عيينه (از فقهاى مدينه در عهد امام باقر و امام صادق عليهما السّلام)، روش امويان را توضيح داده و فرموده اند كه آنان مردم را در آموختن مباحث ايمان آزاد گذاشتند، ولى فراگيرى آنچه را ناظر به شرك است منع كردند، تا اگر آنان را به رفتارهاى شرك آميز وادارند كسى ناروايى آن را درنيابد. «1»

به طور كلى، در اين اوضاع، مجموعه اهداف امام در چهار محور بروز و ظهور يافت:

الف) عرضه ديدگاههاى اسلامى در همه زمينه ها، به ويژه درباره پرسشهايى كه دانشمندان ديگر اديان مطرح مى كردند. شيخ مفيد در ارشاد (ج 2، ص 163) نقل كرده است كه امام باقر عليه السّلام با هريك از «اهل الآراء» (صاحبان عقايد) كه بر وى وارد مى شدند مناظره مى كردند و مسلمانان بسيارى از مباحث علم كلام را از ايشان آموختند. سبب اين امر، جايگاه علمى امام نزد دانشمندان روزگارشان بود و همگان به مرتبه علمى امام اذعان داشتند؛

ب) روشنگرى در خصوص اشتباهات و انحرافات فقهى و كلامى و تفسيرى و اخلاقى كه يا وابستگان دستگاه حاكم منشأ آن بودند، و يا عدم اتصال به سنت نبوى و جدايى

از حاملان محتواى وحى محمدى صلّى اللّه عليه و آله موجب اين نابسامانى شده بود. از اين روى، بسيارى از بيانات امام باقر عليه السّلام ناظر به يك عرف يا رفتار و يا باور رايج در آن روزگار بوده است، و حتى به تعبير فقيه دقيق النظر و مبتكر، مرحوم آيت الله بروجردى (متوفى 1340 ش)، بسيارى از بيانات امام باقر عليه السّلام- و ديگر امامان شيعه- در حكم تعليقه و نقد فقه و كلام رايج و متداول همان زمان بوده، و فهم مراد امام نيازمند دركى درست از آرا و نظريات پيشوايان مذاهب اسلامى در سده هاى نخست است؛ «2»

______________________________

(1). محمد بن يعقوب كلينى، كافى، ج 2، ص 415- 416.

(2). مصاحبه با استاد آيت الله حاج شيخ محمد فاضل، نشريه نور علم، دوره سوم، شماره 6،-

تصوير امامان شيعه ،ص:269

ج) گشايش ابوابى از معرفت دينى كه حاكمان آن روز جامعه اسلامى مردم را از پرداختن به آنها منع مى كردند، و چه بسا آگاهى از آنها پايه هاى سلطه آنان را متزلزل مى كرد؛

د) گزينش و پرورش گروهى از دانشمندان اسلامى بر مبناى مذهب اهل بيت عليهم السّلام، و گسيل كردن آنان به شهرهاى بزرگ براى ارائه درست تعاليم اسلامى- و در نتيجه، خنثا كردن تبليغات دراز مدت امويان در ارائه چهره اى منفى از اهل بيت پيامبر و به تبع آن، مخدوش شدن صورت زيباى دين- و نيز پيشگيرى از رشد و نشر ديدگاههاى غلوآميز به نام مذهب اهل بيت عليهم السّلام.

امام براى تحقق اين اهداف، بيش از هر چيز به امر تعليم و برپايى حلقه هاى مذاكره علمى و مناظرات دينى اهتمام داشتند. آقاى كلبرگ در اين بحث با نكته سنجى

تحسين برانگيز و عالمانه، به حديثى از امام صادق عليه السّلام التفات و استناد كرده كه نشانه پژوهش روشمند وى است. امام در آن حديث كه كلينى نقل كرده است، تصريح فرموده اند كه مردم پيش از عصر حضرت ابو جعفر الباقر عليه السّلام، از دين درست چيزى نمى دانستند؛ نه از مناسك حج و نه از حلال و حرام؛ تا آنكه ايشان معارف دينى را منتشر كردند. «1»

تا اينجاى مطلب خوب است، اما وقتى نوبت به ذكر مثال مى رسد، به نظر ما انتخاب مناسبى صورت نگرفته است. مسئله «مسح على الخفّين» اگرچه از مسائل اختلافى بوده و امام با قاطعيت آن را رد كرده اند، ذكر آن براى خواننده عمومى در اين روزگار نمى تواند بازگوكننده اهميت كار امام باقر عليه السّلام باشد. آن حضرت در مقام تصحيح خطاها و اشتباهات فقها، از آن روى كه بر پايه رأى و قياس عمل مى كردند، مطالب بسيارى گفتند كه در مجموعه احاديث، قابل

______________________________

فروردين 1368، ص 14.

(1). محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، ص 20.

تصوير امامان شيعه ،ص:270

بازيابى است، و استخراج و تنظيم آنها مى تواند نقش امام را نشان دهد. در مقاله حاضر، دو نمونه (مسح على الخفّين، و متعه) ارائه شده كه هر دو از جهت تطبيق بر عنوان كلى «عمل به رأى» و «اجتهاد در برابر نص»، البته خوب است، اما رسا نيست.

9. نفى جريان خلافت و ناروا دانستن اقدامات و كارهاى پس از رحلت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله، بى گمان از آموزه هايى بوده كه در كانون تعاليم حضرت باقر عليه السّلام قرار داشته است. بنابراين گزارشهاى متضمن تأييد خلفاى نخست از سوى آن حضرت، بر فرض صدور،

بايد گونه اى از تقيه تلقى شود. احتمالا نويسنده نيز صدور تقيه اى اين حديث را پذيرفته است؛ زيرا درست پس از نقل اين روايت، به آموزه اساسى تقيه نزد امام باقر عليه السّلام اشاره مى كند. «1»

10. راهنمايى و مراقبت پيوسته از جامعه نوپاى شيعه، به ويژه پيشگامان و چهره هاى شاخص و نيز مقابله همه جانبه با انحرافات برخى منتسبان به مذهب اهل بيت عليهم السّلام، راهبرد جدى امام باقر عليه السّلام بوده است. نكوهش صريح زرارة بن اعين به همين راهبرد هدايت مستمر باز مى گردد. زراره به خاندان آل اعين منتسب بود كه از نخستين خانواده هايى بودند كه پس از آشنايى با آموزه هاى امام باقر عليه السّلام به مذهب اهل بيت گرويدند و در تبليغ و ترويج اين مذهب، به ويژه در عراق، سهمى عظيم داشتند. «2» زراره از شاخص ترين آنان بود و در محضر امام باقر عليه السّلام درس مى خواند، و امام او را به برپايى حلقه درس و افتا تشويق مى كردند.

______________________________

(1). توضيح بحث تقيه در اين مجال و مقال مقدور نيست. علاقه مندان را به مقاله حضرت استاد آيت الله سبحانى در دانشنامه جهان اسلام، مجلد هفتم، ارجاع مى دهيم.

(2). نخستين كسى از آل اعين كه شيعه شد، بنا به يك قول، امّ الاسود خواهر زراره، و بنا به قول ديگر، عبد الملك برادر زراره بوده است (رسالة ابى غالب الزرارى، ص 130، 135). درباره اعين، نياى اين خاندان و پدر زراره، دو قول وجود دارد: يكى اينكه او در اصل از مردم روم بوده كه با شيبانى ها پيوند ولاء داشته است و ديگرى اينكه او ايرانى (من الفرس) بوده و به قصد مسلمان شدن بر دست

امير مؤمنان عليه السّلام [ظاهرا] راهى عراق شده و در ميانه راه با گروهى از شيبانى ها مواجه شده بوده است (همان، ص 128- 129، 191- 192).

تصوير امامان شيعه ،ص:271

كشّى (ص 238) زراره و پنج تن از شاگردان نامور امام باقر و امام صادق عليهما السّلام را با عنوان «فقها» ى اصحاب اين دو امام ياد كرده و درباره زراره گفته است كه وى برترين آنان بوده است.

زراره در اوايل جوانى به مذهب اهل بيت عليهم السّلام گرويد و امامت حضرت باقر عليه السّلام را پذيرفت. وى پيش از پيوستن به امام باقر عليه السّلام نزد عالمان مذهب رسمى درس خوانده بود، و اينك پس از آگاهى از تعاليم و معارف اهل بيت عليهم السّلام از اينكه به «راه حق» هدايت شده بود بسى خشنود و شاكر بود. در اين فضاى پرجاذبه روحى، براى او دشوار بود كه ديگرانى را كه هنوز به مذهب حق درنيامده اند، حتى در برخى زمينه ها تأييد كند. همين تلقى منشأ گفت وگو و مباحثه وى با امام شد. بنابر روايت كلينى، با سندى كه به خود زراره مى رسد، او نقل كرده است كه در همان سالهاى جوانى با امام باقر عليه السّلام درباره مسئله ايمان و كفر مناظره كرده و مدعى بوده است كه هركس فقط با يكى از دو وصف كفر و ايمان شناخته مى شود، و وصف ديگرى در ميان نيست. آن گاه امام به او يادآورى كردند كه برخى مردم، به علت عدم آگاهى از حق، از مقسم ايمان و كفر بيرون اند، و به تعبيرى ديگر، زير آستانه كفر و ايمان اند؛ بنابراين قرار دادن همه «غير مؤمنان» در عداد «كافران» درست

نيست. امام در اين توضيح خود براى زراره، به آياتى از قرآن نيز استشهاد كردند.

گفت وگوى امام باقر عليه السّلام و زراره، گذشته از مدلول مطابقى آن- كه اشاره شد- حاوى نكات ارزشمند ديگرى است: نخست اينكه زراره خود راوى اين گفت وگوست و بيان مى كند كه مناظره در سنين جوانى روى داده است؛ دوم اينكه فضاى صميمى و آزاد مناسبات امام و اصحابشان را ترسيم مى كند؛ يعنى زراره، به دور از نگرانى يا احساس بى حرمتى، با امام مناظره كرده و در يك ردّ و ايراد مبتنى بر قرآن، در نهايت درستى بيان امام را پذيرفته است؛ سوم اينكه امام در

تصوير امامان شيعه ،ص:272

پايان سخن به زراره گوشزد مى كنند كه همه حقايق براى همگان فهميدنى نيست و درك برخى مطالب نيازمند گذشت زمان و تجربه و تعمق دراز مدت است. «1»

با اين مقدمه، پرسش اين است كه چرا ميان شاگردان و صحابيان امام باقر عليه السّلام در اين مقاله زراره به منزله فردى خودرأى مطرح شده است؟ زراره، همه دانش و باور خود را مديون و مرهون امام باقر عليه السّلام مى دانسته و كسى است كه امام صادق عليه السّلام درباره او گفته اند: اگر زراره نبود چه بسا احاديث پدرم از ميان مى رفت، و در جاى ديگر، او را يكى از چهار تن «اعلام» دين شناسانده اند. زراره سرشناس ترين چهره خاندانى علمى از محدثان و فقيهان شيعه بود كه دامنه آن تا پايان قرن چهارم كشيد، و ابو غالب زرارى، از دانشوران همين خاندان، كتابى درباره ايشان نگاشت. «2» همين ابو غالب درباره زراره نوشت كه متكلمان شيعه شاگردان وى بوده اند. «3» دانشمندى چون جميل بن درّاج نيز

در وصف او گفته است: ما در حلقه بحث زراره چونان خردسالانى در مكتب خانه بوديم. بنابراين به نظر مى رسد معرفى زراره با وصف مزبور، نه تنها كمترين سهمى از واقعيت ندارد، بلكه تصويرى واژگونه از مجموعه شاگردان امام باقر عليه السّلام، و به ويژه تلقى نادرستى از يكى از بزرگ ترين شاگردان ايشان، ترسيم مى كند، و به ظن قوى زمينه ساز تقويت برخى ابهامات و شبهات، براى ناآشنايان با حديث و تاريخ، خواهد بود.

همين نكته درباره محمد الطيار، مولى فزاره «4» نيز گفتنى است. او از كسانى است كه در فن مناظره با مخالفان مذهب، استادى داشته و از مدافعان جدى

______________________________

(1). كلينى، كافى، ج 2، ص 402- 403؛ كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 128- 129.

(2). عنوان اين كتاب، رسالة ابى غالب الزرارى الى ابن ابنه فى ذكر آل اعين است كه با تصحيح و تحقيق و مقدمه عالمانه محقق فرزانه، حضرت آقاى سيد محمد رضا جلالى در سال 1411، در قم چاپ شده است.

(3). احمد بن محمد بن زرارى، رسالة ابى غالب الزرارى، ص 136.

(4). محمد بن طيار، كه در نسخه محاسن برقى و به نقل از آن در بحار الانوار، ج 2، ص 307 آمده، نادرست است (محمد تقى تسترى، قاموس الرجال، ج 9، ص 344- 346)

تصوير امامان شيعه ،ص:273

شيعه به شمار مى رفته است. امام صادق عليه السّلام درباره او گفته اند: كان شديد الخصومة عنّا اهل البيت. ظاهرا وصف «طيار» نيز ناظر به همين توانايى او در مناظره بوده است. با اين حال، حضرت ابو جعفر الباقر عليه السّلام به او هشدار داده بودند كه در پاسخ گويى به پرسشهاى مردم، مبادا بر پايه رأى و بدون

استفسار از امام منصوب الاهى، سخن بگويد. اينجا نيز به نظر ما نحوه بيان نويسنده قابل تأمل است.

11. درباره «اصول»- يا آن گونه كه مشهور است، «اصول اربعمأه»- بايد دو نكته را يادآور شويم: يكى اينكه مضامين اين اصول، فقط فقهى نبوده اند و همه شعب معارف دينى را شامل مى شده اند. همين اصول اند كه بعدها در قالبى موضوعى و تجميعى در كتاب هاى چهارگانه و برخى متون حديثى قرن چهارم و پنجم، سامان داده شدند؛ دوم اينكه زراره، يكى از مؤلفان «اصول» بوده است و منابع رجالى از او با عنوان «له تصانيف» ياد كرده اند كه خود مى تواند مؤيد اعتبار و وثاقت او باشد.

12. مناسبات امام باقر عليه السّلام و ابو حنيفه، از مطالب مهم تاريخ حديث و فقه است. ابو حنيفه در سال هشتاد در كوفه به دنيا آمد و پس از سپرى شدن مدتى از عمرش، پس از سال 100 هجرى به تحصيل علوم دينى گرويد و نزد حمّاد بن ابى سليمان (متوفاى 120) حدود بيست سال شاگردى كرد و پس از حمّاد مكتب او را استمرار و قوت بخشيد. در واقع، حمّاد از پيشگامان مكتب فقهى «رأى» و «قياس» به شمار مى رود، و ابو حنيفه همين مكتب را ساماندهى كرده است.

ابراهيم بن يزيد نخعى (متوفاى 96) نيز يكى ديگر از استادان او و از مدافعان همين مكتب بوده است.

ابو حنيفه در حدود سال 114 به حجاز رفت و در مدينه از محضر فقهاى تابعين بهره برد. در همين سفر نزد امام باقر عليه السّلام رفت و از ايشان درس آموخت، كه بعدها به آن درس آموزى اشاره و مباهات مى كرد. شرح حال نويسان ابو حنيفه نيز

تصوير امامان شيعه

،ص:274

اين پيوستگى علمى با امام باقر عليه السّلام را از نقاط درخشان زندگى او مى دانند. «1» اما با توجه به سن ابو حنيفه و مقام علمى او در زمان ديدار با حضرت ابو جعفر عليه السّلام، وقوع مناظره بين اين دو قدرى ناپذيرفتنى مى نمايد، و در منابع معتبر اماميه نيز نشانى از آن يافت نمى شود. هرچند مناظره هاى مهمى بين ابو حنيفه و حضرت امام جعفر بن محمد الصادق عليه السّلام گزارش شده كه موضوع آنها «رأى» و «قياس» است. بنابراين گزارشها، ابو حنيفه در مقام شخصيتى مدافع قياس و ملتزم به آن، گاه با عنوان «فقيه اهل العراق» با امام صادق عليه السّلام مواجه شده است، و امام او را از پايبندى به اين آموزه در مقام فهم دين، به ويژه احكام، برحذر داشته و با استدلال و احتجاج، ناروايى اين شيوه را به او نموده اند. حتى بنابر يكى از نقلها، ابو حنيفه پس از شنيدن سخنان و دلايل امام عليه السّلام اظهار داشته است كه از اين پس رأى و قياس را به كار نخواهد بست؛ گرچه امام اين اظهار او را تأييد نكرده اند. «2»

مجموعه اين گزارشها با آنچه در زندگى علمى ابو حنيفه بروز يافته و سپس مذهب حنفى در همان سياق رشد و كمال پيدا كرده، سازگار است. اما در اين ميان، موفق بن احمد اخطب خوارزم (متوفاى 568) يكى از همين مناظرات را با دو اختلاف گزارش كرده است: نخست اينكه طرف مناظره ابو حنيفه را امام باقر عليه السّلام معرفى مى كند؛ و دوم اينكه ابو حنيفه در اين مناظره منكر عمل به قياس است و دقيقا مواردى را كه در

احتجاج امام صادق عليه السّلام با او، بنابر روايت شيخ صدوق در علل الشرايع، شاهدى بر نادرستى عمل به قياس ارائه شده است، در اين گزارش به ابو حنيفه نسبت داده شده، و او نتيجه گرفته است كه نبايد به قياس عمل كرد. از قضا همين دو مورد اختلاف، شاهد و مؤيد نادرستى آن است؛ زيرا

______________________________

(1). محض نمونه، موفق بن احمد اخطب خوارزم، مناقب ابى حنيفه، ص 38؛ كردرى، مناقب ابى حنيفه، ص 79.

(2). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 2، ص 286- 292، به نقل از: علل الشرايع ابن بابويه و امالى طوسى و احتجاج طبرسى.

تصوير امامان شيعه ،ص:275

بنابراين گزارش، امام باقر عليه السّلام به ابو حنيفه مى گويند: «تو دين رسول الله را دگرگون كرده اى»، درحالى كه او هنوز در مقام فقيه و صاحب نظر ظهور نكرده بود و پس از سال 120 بر مسند فقه در عراق تكيه زد. از اين گذشته، مضمون مناظره با شاكله اصلى فقه ابو حنيفه در تعارض است، و اگر به راستى ابو حنيفه منكر عمل به قياس بود فقه او بايد در صورت و محتوايى ديگر ظهور مى يافت. گزارش اخطب خوارزم (ص 143) مشكل ديگرى نيز دارد و از نظر سندى در برابر آنچه ابن بابويه دويست سال پيش از آن در علل الشرايع آورده، تاب مقاومت ندارد. در اين صورت، با چه معيارى مى توان مطلبى را كه كردرى (متوفاى 827) از ابو الحسن مرغينانى نقل كرده است، پذيرفت، و ابو حنيفه را، از ديدگاه امام باقر عليه السّلام، احياكننده حديث پيامبر دانست.

13. نويسنده مقاله، سپس به يكى ديگر از اقدامات و راهبردهاى حضرت امام باقر عليه السّلام

توجه داده است: مقابله با جريان غلو. درباره ريشه يابى اين جريان و علل شكل گيرى آن در ميان شيعيان، بررسيهاى سودمندى صورت گرفته است. «1»

عدم تعلق غاليان به مذهب اهل بيت عليهم السّلام از مجموعه گزارشها به روشنى معلوم مى شود، و مقابله آشكار امام باقر و سپس امام صادق عليهما السّلام و به تبع آن دو، پيروان اين مذهب، با ديدگاههاى غاليان و راهبرانشان، از جمله ابو منصور عجلى و بيان ابن سمعان و مغيرة بن سعيد، چندان جدى و همه جانبه بوده كه اين اشخاص در جمع شيعه امكان بروز و ظهور نيافته اند. اما جابر بن يزيد جعفى ماجرايى ديگر دارد.

شخصيت ويژه جابر برخى فرصتها را براى غاليان پديد آورد تا او را سلف اعتقادى يا الهام بخش آراى خود و گاه جانشين مغيرة بن سعيد بشناسانند. اين

______________________________

(1). براى نمونه، در زبان فارسى كتاب غاليان (كاوشى در جريان ها و برآيندها) نوشته نعمت الله صفرى فروشانى، نشر بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1378 ش. و در زبان عربى كتاب الجذور التاريخيه و النفسيه للغلوّ و الغلاة تأليف سامى الغريرى، نشر مؤسسه دليل ما، قم، 1424 ق، در سالهاى اخير چاپ شده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:276

مطالب، منشأ داوريهايى در كتابهاى فرقه شناسى كهن شده و نيز بعضا به كتابهاى رجال شناسى اهل سنت راه يافته است. رجال نويسان شيعه نيز گاه در گزارش احوال جابر اين مجموعه منقولات را بررسى كرده اند. در اين فرصت، مجال و امكان تحليل شخصيت جابر بن يزيد جعفى وجود ندارد و تنها به اين نكته بسنده مى شود كه محققان شيعه پس از نقد و بررسى اظهارات مختلف درباره وى، به وثاقت و مدح او نظر

داده، و همدلى و پيوستگى وى را به غاليان نفى كرده اند. اين محققان، حكمت وجود برخى تعبيرات درباره جابر را حساسيت جايگاه او دانسته اند. «1» اما نويسنده مقاله، با قاطعيت، جابر را يكى از چهره هاى اصلى غاليان كوفه ناميده و در پى آن، روايتى را كه در منابع شيعى آمده، شاهد آورده است. «2» اين امر چه بسا مخاطب را بر آن دارد كه آن روايت با انتساب جابر به غاليان مرتبط است؛ درحالى كه مضمون آن روايت، چيز ديگرى است. توضيح اينكه، بنابر آن روايت، امام ابو جعفر الباقر عليه السّلام براى جابر هفتاد هزار حديث گفته بودند كه جابر هرگز آنها را براى كسى بازگو نكرد. ظاهرا اين امر به توصيه امام بود. از اين روى، يك بار به امام گفت كه اين همه حديث- كه مضامين ناگفتنى دارد- بر وجودش سنگينى مى كند و سينه اش را مى فشرد و او را به حالى چون جنون مى افكند. در اين مقام، امام او را دلالت كردند كه به صحرا برود؛ گودالى فراهم آورد؛ سر در آن فرو كند و سخنان امام را باز گويد. «3»

در هرصورت، منابع شيعه هيچ گاه جابر را در رديف غاليان مطرح نكرده اند، و حتى برخى رجال نويسان كه درباره او نظر تأييدى ندارند (مثلا نجاشى، ص 128 كه او را فاسد العقيده خوانده است) از پيوند او با غاليان سخن نگفته اند.

______________________________

(1). در اين باره، ر. ك: مقاله «جابر بن يزيد جعفى» در دانشنامه جهان اسلام، مجلد نهم.

(2). از جمله محمد بن حسن طوسى، اختيار معرفة الرجال، ص 194، ش 343.

(3). محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 8، ص 157.

تصوير امامان شيعه ،ص:277

البته، در امّ الكتاب (متنى فارسى

حاوى مجموعه اى از مطالب اسماعيلى و مباحث غاليان) شمارى از احاديث از طريق جابر بن يزيد به امام باقر عليه السّلام نسبت داده شده است؛ اما آن كتاب، از ديد حديث شناسان و منتقدان، هنوز بررسى كامل نشده، و با عنايت به موازين سنت انتقال كتب، مطالب آن قابل اثبات و اعتنا نيست؛ به ويژه آنكه نامهاى اشخاص مزبور در آن، از ساختگى بودنش حكايت دارد؛ از اين روى نبايد آن را مبناى يك مقاله پژوهشى قرار داد. همچنان كه اسماعيليان به رساله اى ديگر با عنوان رسالة الجعفى ارجاع مى دهند كه در آن مطالبى در تأييد معتقدات اسماعيلى آمده و به طور عمده از طريق جابر به امام باقر عليه السّلام مى رسد. «1»

از اينكه بگذريم، اين نظر مؤلف كاملا پذيرفتنى است كه شكل گيرى و گسترش جريان غلو و بروز و ظهور غاليان سبب شد كه پيروان مذهب تشيع، براى مقابله با اين انحراف، در گردآورى و ثبت و نشر سخنان امام باقر عليه السّلام بسيار مراقبت و دقت كنند و حتى گاه براى پيشگيرى از ورود بر ساخته هاى غاليان، دچار تفريط شوند و از نقل برخى احاديث درباره مقامات امامان بپرهيزند.

14. زيد بن على ابن الحسين عليهما السّلام در عهد هشام بن عبد الملك اموى به سال 121 هجرى، در اعتراض به روش ظالمانه حاكمان ناگزير از قيام شد. اين قيام بعدها با جريان زيديه پيوند خورد. اما در منابع اماميه، زيد شخصيتى جداى از زيديه دارد، و شخص او، بر پايه مجموعه قراين و شواهد، هرگز داعيه امامت نداشته و حتى در مواجهه با هشام نيز، سخنان تحقيرآميز هشام را برنتافته بود.

چندين روايت نيز، در معرفى امامان دوازده گانه

اهل بيت عليهم السّلام از طريق وى نقل

______________________________

(1). متن امّ الكتاب توسط ايوانف در مجله آلمانى Der Islam در سال 1936 همراه با توضيحاتى چاپ شده است. همچنين درباره اين كتاب و سرگذشت آن و نظر محققان غربى درباره آن، مقاله اى با همين عنوان در دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 10، نوشته دكتر على اشرف صادقى چاپ شده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:278

شده است. امامان معصوم عليهم السّلام نيز او را ستوده اند. امام باقر عليه السّلام به مناسبتهاى مختلف از او با تعبيراتى چون «زبان گوياى من» «1» و «خونخواه اهل بيت» «2» ياد كرده، و از خدا خواسته اند كه حضرتش را با زيد پشت گرمى بخشد (اشدد به ازرى). اما هشدار امام درباره قيام زيد، سخنى پذيرفتنى است؛ با اين توضيح كه روايات مورد اشاره مؤلف را كلينى در كافى و قطب راوندى در الخرائج و الجرايح و ديگران نقل كرده اند. درعين حال، بررسيهاى سندى و محتوايى درباره اين روايات صورت گرفته كه بايد در جاى خود مطرح شود (از جمله كتاب سيره و قيام زيد بن على، تأليف حسين كريمان).

15. ابو الجارود، كه راوى مطالب تفسيرى امام باقر عليه السّلام بوده، پس از قيام زيد ابن على به وى پيوست و سپس زيدى مذهب شد. وى در عهد امام باقر عليه السّلام از ايشان مطالبى در تفسير شنيد و آنها را ضبط و ثبت كرد. پس از آنكه على بن ابراهيم قمى در اواخر قرن سوم، تفسير خود را نوشت، يكى از شاگردان با واسطه او به نام على بن حاتم قزوينى (زنده در 350)، نسخه اى از اين تفسير را با افزوده هايى، از جمله مطالب تفسيرى ابو

الجارود فراهم آورد، كه همين نسخه موجود معروف به تفسير قمى است. «3»

16. درباره جايگاه امام باقر عليه السّلام نزد محدثان و مؤلفان كتب حديثى اهل سنت، توجه به اين نكته مى تواند راه گشا باشد كه امام باقر عليه السّلام در مقام جانشين پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله، عهده دار تبيين دين بودند، و بنابراين شاگردان و راويان ايشان، بيش از همه شيعيان بودند كه سخنان آن حضرت را به مثابه متن دينى مى پذيرفتند؛ اما مؤلفان كتابهاى اهل سنت، در ثبت و نقل بيانات امام (و ديگر امامان عليهم السّلام)

______________________________

(1). محمد تقى تسترى، قاموس الرجال، ج 4، ص 565.

(2). محمد بن حسن طوسى، اختيار معرفة الرجال، ص 232.

(3). در اين باره مراجعه كنيد به مقاله «تفسير على بن ابراهيم قمى» در دانشنامه جهان اسلام، مجلد هفتم.

تصوير امامان شيعه ،ص:279

دست كم دو محذور داشتند: يكى اينكه راويان شيعى، به علت اعتقاد به «رفض» از نظر آنان ثقه به شمار نمى آمدند؛ ديگر آنكه مطالب امام باقر عليه السّلام، جز در برخى موارد، در قالب حديث متصل به رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ارائه نشده بود تا نزد آنان «حديث» تلقى شود. البته آن حضرت گهگاه در جمع شاگردانشان يادآورى مى كردند كه مستند همه سخنان ايشان شخص رسول الله صلّى اللّه عليه و آله است، و از خود هيچ نمى گويند. گاه نيز مطلب را با همين سند بيان مى كردند. (احمد بن حنبل، شمارى از اين احاديث را آورده است.) با اين حال، اين نقد بر تدوين كنندگان كتابهاى اهل سنت وارد شده است كه چرا آثارشان از بيانات امام باقر عليه السّلام تهى است!

17. مطالب پايانى مقاله درباره تاريخ

و محل وفات امام باقر عليه السّلام، از بخشهاى درخور توجه اين نوشته و قابل الگوبردارى است؛ به ويژه آنكه به خلط ناشى از تشابه اسمى (امام باقر عليه السّلام و محمد بن على بن عبد الله بن عباس) توجه داده است.

18. درباره باقريه كه به نوشته بغدادى و شهرستانى، كسانى بودند كه منكر وفات حضرت ابو جعفر الباقر عليه السّلام شدند و آن حضرت را مهدى منتظر خواندند كه زنده است يا به رجعت ايشان قايل شدند، در احاديث شيعى يا در منابع مقدم بر اين دو ملل و نحل نويس، هيچ اثرى ديده نمى شود. به نظر مى رسد وجود چنين فرقه اى را صرفا بايد در فرآيند گزارش نويسى هاى فرق اسلامى جست وجو كرد.

3. منابع

منابع مورد استناد آقاى كلبرگ را مى توان در چهار گروه مقوله بندى كرد:

الف) منابع تاريخى و شرح حال: در اين گروه، بنابر فهرست كتاب شناسى پايان مقاله، اهمّ و اكثر متون، از شيعه و اهل سنت، ديده شده است. حتى كتابهايى چون حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى و الفهرست ابن نديم نيز از نظر مؤلف دور نمانده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:280

ب) منابع حديث و رجال: توجه به متون حديثى براى بررسى تاريخ زندگى و شخصيت امام باقر عليه السّلام از ويژگيهاى درخور تقدير اين مقاله است. اما اكتفا به سه منبع حديثى شيعه (كافى، تحف العقول، بحار الانوار) براى دستيابى به همه آنچه درباره شخصيت امام قابل گردآورى است، شايد محل تأمل باشد؛ كتابهايى چون اثبات الهداة محمد بن حسن حرّ عاملى، و كفاية الاثر خرّاز قمى، و الخرائج و الجرايح راوندى مستقيم با موضوع مقاله نسبت دارند و متضمن نكاتى هستند كه از قضا در

مقاله بدانها پرداخته نشده است. همچنين است كتابهاى رجالى شيعه كه از ميان شمار فراوان آثار رجالى، فقط به اختيار معرفة الرجال (گزيده شيخ طوسى از معرفة الرجال كشّى) بسنده شده است. اين در حالى است كه اگر به كتابهاى رجالى متقدم و متأخر و معاصر مراجعه مى شد، چه بسا حال و هواى مباحثات و اظهارنظرهاى رجال شناسان شيعه درباره اصحاب و ياران و شاگردان امام (از جمله زيد بن على بن الحسين) در مقاله انعكاس مى يافت. صورت فعلى مقاله از اين حيث كاستى دارد.

بر همين قياس است كتابهاى حديثى و معتبر اهل سنت (مثلا المسند احمد بن حنبل)، كه با گشت و گذار در آنها امكان ارائه تصويرى دقيق از ميزان اعتناى اين محدثان به ميراث حديثى امام باقر عليه السّلام فراهم مى آيد، و مى تواند مبناى تأملات گوناگون باشد.

ج) منابع ملل و نحل: در اين خصوص، با عنايت به فرعى بودن اين منابع، كاستى آشكارى به چشم نمى خورد. اما ذكر دو منبع مهم از نوبختى و سعد بن عبد الله اشعرى در فهرست منابع، اين پرسش را پيش مى آورد كه چرا مؤلف با در اختيار داشتن اين دو كتاب، قول بغدادى و شهرستانى را درباره وجود فرقه اى به نام باقريه پذيرفته و دست كم، به نبودن نام اين فرقه در آن دو كتاب متأخر، اشاره نكرده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:281

د) تحقيقات و تأليفات معاصر: مؤلف مهم ترين آثار تحقيقى درباره امام باقر عليه السّلام و نيز آثار مرتبط با تاريخ شيعه در قرون نخستين را كه به زبان انگليسى و برخى زبانهاى اروپايى تأليف شده، از نظر گذرانده است. از اين جمله است ترجمه انگليسى كتاب ارزشمند

شيعه در اسلام مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبايى، و كتاب شيعه در تاريخ دكتر محمد حسين جعفرى از دانشمندان پاكستانى تبار ساكن امريكا كه اصل آن به زبان انگليسى است. نام كتاب ارزشمند و محققانه استاد اسد حيدر، از دانشمندان نام آور شيعه در عراق، با عنوان الامام الصادق و المذاهب الاربعة نيز در فهرست كتاب شناسى ديده مى شود، كه هم حاكى از گستردگى اطلاعات مؤلف است و هم زمينه محك زدن مطالب مقاله را فراهم مى آورد.

گفتنى است در سالهاى اخير، چند اثر معتبر درباره امام باقر عليه السّلام به زبان فارسى و عربى تأليف شده كه مراجعه و توجه به آنها براى كارهاى آتى سودمند است.

همچنين است رساله اى علمى به زبان انگليسى درباره امام باقر عليه السّلام با عنوان Early Shi ?i Thought :The Teachings of Imam muhammad al -Bagir كه خانم آرزينا لالانى)Arzina Lalani( چاپ كرده است. اين رساله، پايان نامه دكترى به زبان انگليسى بوده و به تازگى به عربى و فارسى نيز برگردانده شده است.

از اين مرور سريع، مى توان اهتمام مؤلف را در تدوين و ارائه فهرستى نسبتا كامل از منابع اصلى و تحقيقات جديد درباره امام باقر عليه السّلام ستود.

تصوير امامان شيعه ،ص:282

منابع و مآخذ

1. ابن اثير (عزّ الدين)، الكامل فى التاريخ، دار الصادر، بيروت، 1385.

2. ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، محمد بن على، امالى، كتابفروشى اسلاميه، تهران، 1380 ق.

3. ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، محمد بن على، علل الشرايع، مكتبة الحيدرية، نجف اشرف، 1386 ق.

4. ابن عساكر، ترجمه الامام زين العابدين.

5. الغريرى، سامى، الجذور التاريخيه و النفسيه للغلوّ و الغلاة، نشر مؤسسه دليل ما، قم، 1424 ق.

6. بيهقى، المحاسن و المساوى.

7. تسترى، محمّد تقى،

قاموس الرجال، ط الثانيه، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1415 ق.

8. حميرى، عبد الله بن جعفر، قرب الاسناد، مؤسسه آل البيت عليهم السّلام، قم، 1413 ق.

9. خرّاز قمى رازى، على بن محمّد، كفاية الاثر، تحقيق سيد عبد اللطيف حسينى كوه كمره اى، بيدار، قم، 1401 ق.

10. دانشنامه جهان اسلام، بنياد دائرة المعارف اسلامى، تهران، 1375.

11. راوندى، قطب الدين، الخرائج و الجرائح، تحقيق و نشر مؤسسة الامام المهدى عليه السّلام، قم، 1409 ق.

12. زرارى، احمد بن محمد، رسالة ابى غالب الزرارى الى ابن ابنه فى ذكر آل اعين، تصحيح و تحقيق و مقدمه سيد محمد رضا جلالى، قم، 1411.

13. شيخ حر عاملى، محمد بن حسن، وسائل الشيعه، تحقيق عبد الرحيم ربّانى شيرازى، دار الاحياء التراث العربى، بيروت.

14. صفرى فروشانى، نعمت الله، غاليان (كاوشى در جريان ها و برآيندها)، نشر بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1378.

15. طبرسى، احمد بن على، الاحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادرى و محمّد هادى، دار الاسوة

تصوير امامان شيعه ،ص:283

فى الطباعة و النشر، قم، 1416 ق.

16. طوسى، محمّد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (رجال كشّى)، تحقيق محمّد باقر حسينى ميرداماد و سيد مهدى رجائى، مؤسسه آل البيت عليهم السّلام، قم، 1404 ق.

17. كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او، ترجمه رسول جعفريان و سيد على قرائى، قم، 1371.

18. كردرى، موفق بن احد، مناقب ابى حنيفه.

19. كلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى، صحّحه على اكبر غفّارى، دار صعب دار التعارف للمطبوعات، بيروت، 1401 ق.

20. ماهنامه تخصصى كتاب ماه دين، شماره 74- 75 (آذر و دى 1382)، مهرداد عباسى و سيد على آقايى.

21. مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403.

22. مصاحبه با استاد آيت الله حاج

شيخ محمد فاضل، نشريه نور علم، دوره سوم، شماره 6، فروردين 1368.

23.The Encyclopaedia of Islam ,New edition ,11 Vols ,1960 -2002 .

تصوير امامان شيعه ،ص:285

امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ام. جى. اس. هاجسون)M .G .S .Hodgson(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:287

[متن ترجمه]

جعفر صادق [عليه السّلام]

جعفر صادق (راستگو و قابل اعتماد)، ابو عبد الله، پسر محمد باقر [عليه السّلام] بود. وى يكى از راويان حديث و آخرين امامى است كه هم مورد قبول شيعيان اثنا عشرى و هم شيعيان اسماعيلى است. او در سال 80 ق/ 699- 700 م يا 83 ق/ 702- 703 م، در مدينه متولد شد. مادرش ام فروه از نوادگان ابو بكر بود. پس از [امام] باقر در سال 119 ق/ 737 م (يا 114 ق/ 733 م) پيروان او به [امام] صادق روى آوردند؛ از اين روى، در سالهاى حساس انتقال قدرت از امويان به عباسيان، او در رأس شيعيانى بود كه امامت مسالمت آميز فاطميان را پذيرفته بودند. او در مقام مرجع و عالم در حديث و احتمالا در فقه، آرام و خاموش در مدينه مى زيست. در اسنادهاى سنى با احترام به او استناد مى شود.

او با اكثريت غير شيعى قطع رابطه آنچنانى اى نداشت؛ [به گونه اى كه] حتى مى توان بعضى از پيروان شيعى او را در اسنادهاى اهل تسنن مشاهده كرد (و وارث او يعنى عبد الله را، شيعيان بعدى متهم به گرايشهاى سنى كرده اند)؛ اما با وجود اين، ظاهرا او يكى از پيشوايان مهم شيعه بوده است. ظاهرا او به شيعيان خويش اجازه داده وى را مانند پدرش تنها شارح و مفسر معتبر شريعت بدانند كه خداوند، علم يعنى دانش دينى به او اعطا كرده است (و در اصل تنها كسى است كه شرعا حق حكومت دارد). اما او جمع كثيرى را كه افزون بر ساير استادان به او

تصوير امامان شيعه ،ص:288

نيز

رجوع مى كردند تعليم مى داد. ادعا كرده اند ابو حنيفه، مالك بن انس، و واصل بن عطا در ميان ديگر چهره هاى برجسته، از او استماع حديث كرده اند. در اوايل امامت [امام] جعفر بود كه عقايد متمايز شيعه در فقه ظهور يافت؛ اما معلوم نيست كه تا چه حد مى توان ايجاد نظامهاى اثنا عشرى يا اسماعيلى (يا زيدى) را كه بعدها شكل گرفتند به تعاليم او نسبت داد؛ گرچه در ايجاد نظامهاى اثنا عشرى و اسماعيلى نقش عمده اى به او داده اند.

در زمان قيام زيد (122 ق/ 740 م)، [امام] جعفر سمبل شيعيانى بود كه از قيام خوددارى ورزيدند؛ و در طول انقلابها پس از مرگ وليد (126 ق/ 744 م)، هنگامى كه اكثر شيعيان منتظر به قدرت رسيدن خاندان علوى بودند، او بى طرف باقى مى ماند. در زمان پيروزى عباسيان، احتمالا شيعيان كوفه خواستار حمايت و شايد نامزدى او [براى حكومت] شده اند، اما او ظاهرا نامزدى ديگر شيعيان، غير از خود را نمى پذيرفت و هرگاه نوبت خودش مى رسيد به اصل قعود متوسل مى شد؛ يعنى امام واقعى لازم نيست براى كسب قدرت تلاش كند، مگر آنكه بستر زمان، آماده باشد، و [تا آن زمان] مى تواند به تعليم و آموزش راضى و قانع باشد. در زمان قيام شيعى محمد نفس زكيّه در حجاز (145 ق/ 762 م)، [امام] جعفر باز هم بى طرف بود. او در رأس حسينيانى بود كه- در آن قيام عمدتا حسنى- منفعل باقى ماندند، و منصور آرامش و سكوت او را به هم نزد و مزاحمتى براى وى ايجاد نكرد.

[امام] جعفر جمعى از متفكران فعال را به سوى خود جلب كرد كه بيشتر آنان- مانند اكثريت شيعيان خود-

معمولا در كوفه (يا گاه در بصره) مى زيستند. ظاهرا ابو خطاب، خلاق ترين رهبر در ميان غلات نخستين، با [امام] جعفر روابط نزديكى داشته است، و بعضى از ايده هاى افراطى به خود [امام] جعفر نسبت داده شده اند (اما بعدها شيعيان اثنا عشرى اين ايده ها را نپذيرفتند و آنها را تحريفات ابو خطاب دانستند). اما پيش از كشته شدن ابو خطاب در سال 138 ق/

تصوير امامان شيعه ،ص:289

755 م، [امام] جعفر او را به منزله فردى افراطى طرد كرد، كه اين امر برخى از وابستگان او را به شدت برآشفت. ظاهرا هرچند بعضى از ايده هاى افراطى شيعى كمك كرد تا امامت [امام] جعفر در عراق جذاب گردد، او شديدا مراقب بود تا اين ايده ها را محدود نگاه دارد. فلاسفه متبحّرترى نيز با او و پسرش موسى مرتبط بودند؛ به ويژه هشام بن حكم و محمد بن نعمان ملقب به شيطان الطاق كه متمايل به نوعى نظام انسان انگارى [خداوند] در تضاد با نظام معتزليان نخستين بودند- كه با آنان مباحثاتى داشتند. ديدگاهى درباره مسئله قدر به [امام] جعفر نسبت داده شده (البته صحت اين نسبت قطعى نيست) كه بر اساس آن مسئله قدر بين جبر و اختيار است.

[امام] جعفر در سال 148 ق/ 765 م، (طبق عقيده سنتى شيعه اثنا عشرى، به علت مسموميت، به دستور منصور، كه احتمال آن ضعيف است) وفات يافت و در قبرستان بقيع در مدينه، به خاك سپرده شد. مقبره او زيارتگاه شيعيان بود تا اينكه به دست وهابيان ويران گرديد. او پيروانى متحد كه داراى حيات عقلانى پر جنب و جوشى بودند از خود بر جاى گذاشت كه كاملا در مسير تبديل

شدن به يك فرقه قرار گرفتند. اما ظاهرا بعضى از گرايشات مختلفى كه او معمولا موفق به آشتى دادن آنها شده بود، اكنون انشعابات مهمى در اين فرقه ايجاد كرده است.

دليل اين انشعابات و چند دستگى ها، بحث بر سر جانشينى او بوده است. او پسر بزرگ ترش، اسماعيل را [به جانشينى خود] تعيين كرد (اين پسر از همسرى علوى به نام فاطمه، و از نوادگان حسن [عليه السّلام] بود)، اما اسماعيل پيش از پدرش وفات يافت- واقعيتى كه عقيده برخى از پيروان [امام] جعفر را، دچار مشكل ساخت. از ميان گروه پرشمارى كه اسماعيل به خود جذب كرده بود، برخى معتقد بودند او نمرده بلكه فقط خود را مخفى كرده است؛ اما بقيه افراد به پسرش محمد بن اسماعيل روى آوردند. اين عده، هسته فرقه اسماعيليه را تشكيل دادند كه [امام] جعفر را امام پنجم مى دانستند. اما بيشتر پيروان [امام] جعفر، امامت عبد الله،

تصوير امامان شيعه ،ص:290

برادر اسماعيل را كه از مادر يكى، ولى از پدر جدا بودند و بزرگ ترين پسر زنده [امام] جعفر، محسوب مى شد، پذيرفتند، و دليلشان اين بود كه [امام] جعفر به طور كلى فرموده است: جانشين امام بايد پسر بزرگ ترش باشد؛ اما عبد الله كه پسرى نداشت، چند هفته بعد درگذشت. در نتيجه بيشتر افراد، امامت [امام] موسى را كه مادرش يك برده به نام حميده، بود، پذيرفتند (و برخى، از جمله فلاسفه برجسته، او را از همان ابتدا امام مى دانستند). اين گروه، شيعه اثنا عشرى را تشكيل دادند كه [امام] جعفر، ششمين امام آنان بود. گروهى اظهار داشتند كه [امام] جعفر واقعا نمرده است بلكه غايب است، و با عنوان مهدى

بازخواهد گشت (اين گروه، ناووسيه ناميده شدند). برخى از پيروان [امام] جعفر، به برادر كوچك تر [امام] موسى يعنى محمد روى آوردند، كه بعدها فرقه شميطيه نام گرفت. بيشتر شيعيان، [امام] جعفر را يكى از بزرگ ترين امامان و معلم تمام عيار فقه مى دانند. شيعيان اثنا عشرى، زمانى كه به مذهب خود اشاره مى كنند آن را مذهب جعفرى مى نامند. گفته هاى پرشمارى در تعريف و توضيح آموزه هاى شيعه، علاوه بر ادعيه و موعظه، به [امام] جعفر نسبت داده شده است. هم اهل تسنن و هم شيعيان، كتابهاى بسيارى به او نسبت داده اند- كه احتمالا هيچ يك از اين نسبتها درست نيست. موضوع اين كتابها عبارت اند از: كهانت، سحر و جادو، و كيمياگرى كه معروف ترين آنها مسئله مرموز جفر، يعنى پيشگويى آينده، است.

[امام] جعفر، استاد اصلى جابر بن حيان شيمى دان محسوب مى شود (كه در واقع امام را به منزله يك معلم دينى محترم مى شمرد). [امام] جعفر همچنين يكى از پيران صوفى محسوب مى شود. به خصوص در ميان شيعيان، آنچنان گفته هاى فراوانى در تمام جنبه هاى مسائل بحث انگيز، به او نسبت داده شده كه چنين رواياتى براى تعيين نظرات واقعى او در خصوص يك مسئله تقريبا بى فايده است.

تصوير امامان شيعه ،ص:291

منابع و مآخذ

1. ابن خلكان، وفيات الاعيان، چاپ م. محى الدين عبد الحميد، ج 1، ص 291 و صفحه بعد (ش 128)، قاهره، 1367 ق/ 1948 م.

2. حسن بن موسى النوبختى، فرق الشيعه، چاپ م. صادق بحر العلوم، ص 62- 97، نجف، 1355 ق/ 1936 م.

3. عبد العزيز سيد الاهل، جعفر بن محمّد، بيروت، 1954.

منابع ديگر در اثر زير:

همچنين براى ملاحظه آثارى كه به وى نسبت داده شده، ر. ك:

تصوير امامان شيعه

،ص:293

نقد و بررسى

اشاره

نعمت الله صفرى فروشانى

تصوير امامان شيعه ،ص:295

نقد و بررسى ديدگاه كلى درباره مقاله امام جعفر صادق عليه السّلام را مى توان در سه بخش ارائه داد:

1. محتوا

از نظر محتوا مقاله حاوى مطالب جالب و مفيدى درباره آن امام است كه به ويژه براى غربيان مى تواند مفيد باشد.

اطلاعات شناسنامه اى امام عليه السّلام، تعامل ايشان با گروههاى شيعى و غير شيعى، مواضع سياسى آن حضرت، جايگاه امام در ميان مسلمانان و به ويژه شيعيان، اطلاعاتى درباره شاگردان ايشان و بالاخره جايگاه علمى آن حضرت، بخشى از مطالبى است كه به گونه اى بسيار موجز در اين مقاله به آنها اشاره شده است. گرچه نمى توان همه آنها را تأييد كرد، مطالب قابل قبول آن نيز فراوان است. مهم ترين اشكال محتوايى غنا و عمق اندك اين مطالب است كه با توجه به شخصيت آن حضرت و جايگاه ايشان در ميان جوامع علمى مسلمانان در گذر تاريخ و نيز با نظر به پيشرفت مطالعات شيعى در غرب در موضوعات مربوط به امامان، اين مقاله مى توانست غناى بيشترى داشته باشد. افزون بر اين، ارائه تك نگارى هاى شيعيان، مانند اسد حيدر، و سنيان، نظير عبد الحليم

تصوير امامان شيعه ،ص:296

الجندى و محمد ابو زهره، مطالعات درباره امام صادق عليه السّلام را عمق بيشترى بخشيده است، و از اين جهت نيز مقاله حاضر در مقايسه با آنها، سطح چندان مطلوبى ندارد.

همچنين كاربرد كلماتى همچون «ظاهرا» و «احتمالا»، به گونه اى حكايت از آن دارد كه پژوهشهاى نويسنده به نتيجه نرسيده است، و اين نيز از ديگر اشكالات مقاله به شمار مى آيد؛ درحالى كه وى مى توانست با كمى مطالعه بيشتر در اين موارد به نتيجه قطعى برسد؛ زيرا موارد مزبور،

در تاريخ به صورت شفاف و صريح بيان شده است. عدم توجه به مبانى كلامى مسلمانان و به ويژه شيعيان، اشكالى است كه اساسا در مطالعات مستشرقان وجود داشته است؛ به گونه اى كه شايد چيزى جز آن، منطقى به نظر نرسد، و نتوان آن را اشكالى در نوشته هاى آنان به شمار آورد.

2. ساختار

تصوير امامان شيعه 296 2. ساختار ..... ص : 296

يسنده مى توانست در پژوهش خود مطالب را در موضوعات: جايگاه علمى امام عليه السّلام، امام عليه السّلام و سياست، تعامل امام عليه السّلام با فرقه هاى گوناگون و ... قالب ريزى كرده، آنها را با دسته بندى مشخصى ارائه دهد.

همچنين سزاوار بود، همانند مقالات دائرة المعارفى جديد، در هر مورد مشخصى مطلب خود را مستند سازد تا خواننده بهتر بتواند درباره مطالب مقاله قضاوت و ارزيابى داشته باشد.

3. منابع

منابع، به طور عمده غير شيعى است، و جز دو منبع فرق الشيعه نوبختى و جعفر بن محمد سيد الاهل، منبع شيعى ديگرى در ميان آنها به چشم نمى خورد كه البته واضح است منبع اولى به صورت مشخص به زندگانى امام صادق عليه السّلام نپرداخته است.

تصوير امامان شيعه ،ص:297

دست كم مراجعه به منبعى همچون اعيان الشيعه، نوشته سيد محسن امين عاملى در چنين اثرى لازم به نظر مى رسد.

اندك بودن منابع با توجه به جايگاه امام و كثرت منابع درباره آن حضرت نيز از ديگر اشكالات مقاله است.

تكيه بر نوشته هاى مستشرقان همانند كتاب دونالدسون، كه قوت چندانى ندارند، از ديگر ضعفهاى اين مدخل است.

بررسى محتوايى مدخل

در اين بخش به برخى از عناصر موجود در اين مدخل كه قابل نقد يا توضيح اند اشاره مى كنيم:

1. «او در مقام مرجع و عالم، در حديث، و احتمالا در فقه ...». «1»

شيعه و سنى مرجعيت علمى امام صادق عليه السّلام را در فقه براى شيعيان غير زيدى و حتى براى شيعيان زيدى، در مواردى پذيرفته اند. «2» بنابراين استفاده از واژه «احتمالا»، كه نشانه ترديد است، صحيح نيست.

2. «و وارث او يعنى عبد الله را شيعيان بعدى به گرايشهاى سنى متهم كرده اند». «3»

عبد الله افطح، فرزند بزرگ امام صادق عليه السّلام- كه ادعا كرده اند جانشين امام عليه السّلام است، و ياران او را «فطحيه» مى نامند- در مقام امام هفتم شيعيان از سوى يارانش پذيرفته شد، و در كتب رجالى شيعه سخنى كه نشانه گرايشهاى سنى او يا انتساب وى به آن گرايشها از سوى شيعيان باشد، ديده نشده است. «4»

3. «مى توان ايجاد نظامهاى اثنا عشرى يا اسماعيلى (يا زيدى) را كه بعدها شكل

______________________________

(1). ترجمه مدخل،

ص 287 از همين كتاب.

(2). محض نمونه مراجعه شود به: اسد حيدر، الامام الصادق عليه السّلام و المذاهب الاربعه.

(3). همان.

(4). براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به كتب رجالى كهن شيعه، مانند رجال النجاشى، رجال الطوسى و اختيار معرفة الرجال و نيز موسوعه هاى معاصر همانند معجم رجال الحديث خوئى و قاموس الرجال شوشترى، ذيل نام عبد الله افطح.

تصوير امامان شيعه ،ص:298

گرفتند به تعاليم او نسبت داد». «1»

اين سخن درباره اثنا عشرى بودن تعاليم مزبور درست است، اما درباره ايجاد نظامهاى اسماعيلى بايد بدانيم كه تحريفات فراوانى از سوى آنان در تعاليم امام عليه السّلام ايجاد شد. تأويل گرايى و باطنيگرى از مشخصات مذهب اسماعيلى بود كه تحريفاتى را در گفته هاى امام عليه السّلام وارد ساخت.

اما ايجاد نظام زيدى را نمى توان به تعاليم امام عليه السّلام نسبت داد؛ زيرا زيديه به رغم سخن منسوب به زيد كه «جعفر امامنا فى الحلال و الحرام» از همان آغاز، راه خود را از شيعه جعفرى جدا كرده، با اخذ تعاليمى از فقه شيعى و آميختن آن با آموزه هاى فقه سنى، به ويژه فقه حنفى، فقه خود را شكل دادند، به گونه اى كه اين سخن معروف شد كه زيديه در اصول (عقايد و كلام) معتزلى و در فروع (فقه) حنفى اند؛ گرچه عده اى در اين سخن ترديد روا داشته اند.

4. «... هرگاه نوبت به خود وى مى رسيد به اصل قعود متوسل مى شد». «2»

«اصل قعود» اصطلاحى ناشناخته در آموزه هاى شيعى است. اين عنوان را بيشتر، زيديه در تقابل با امام صادق عليه السّلام به كار مى بردند كه خود را مصداق مجاهدان دانسته، به امام صادق عليه السّلام نسبت «قاعد» مى دادند. اما امام صادق عليه السّلام

بنابر تعاليم پدران خود، عدم اقدام سياسى و نظامى خود را عليه حكومت زمانه «تقيه» مى ناميد. اين كار در حقيقت نوعى استراتژى بود به منظور حفظ خود و نيروها، براى امورى مهم تر كه مى توان بخشى از آن را امور فرهنگى و ترويج دين و مذهب و معارف اسلامى دانست. شكست قيامهاى زيديان و قلع و قمع نيروهاى آنان را، مانند سركوب قيام زيد (122 ق) در كوفه، در زمان امام صادق عليه السّلام قيام يحيى بن زيد (126 ق) در جوزجان، قيام محمد بن عبد الله معروف به نفس زكيه در حجاز، و برادرش ابراهيم در بصره، مى توان نشانه و

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 288 از همين كتاب.

(2). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:299

نمونه اى از روشن بينى و درستى سياستهاى امام عليه السّلام دانست. وى با اين شيوه توانست شاگردان فراوانى را تربيت كند، و نه تنها معارف شيعى، بلكه معارف اسلامى را در اختيار جامعه اسلامى قرار دهد؛ «1» به گونه اى كه اهل سنت نيز به نقش آن حضرت در ترويج معارف اسلامى اعتراف مى كنند. «2»

5. «او در رأس حسينيانى بود كه در آن قيام عمدتا حسنى- منفعل باقى ماندند». «3»

چنان كه روشن شد، همراه نشدن امام عليه السّلام در قيام محمد بن عبد الله و نيز فرمان ندادن به اصحاب براى همراهى با وى را نمى توان عملى منفعلانه دانست؛ بلكه امام عليه السّلام با توجه به شخصيت محمد، و نوع ياران او كه از گروههاى مختلف تشكيل مى شدند و انسجام كافى نداشتند، و نيز با آگاهى از قوت و قدرت عباسيان، شكست اين قيام را حتمى مى دانست، و از همين روى، در مقابل آن موضع منفى و نه

منفعلانه گرفت و بارها محمد را از اين كار بر حذر داشت. «4»

همچنين ترويج مصداق يابى براى مهدى موعود، از ديگر دلايل مخالفت امام عليه السّلام با اين قيام بود؛ «5» چرا كه برخى ياران محمد به آن دامن مى زدند و اميدى واهى را در دل شيعيان ايجاد مى كردند و طبيعتا پس از ناكامى قيام، ضربه شديدى بر آنان وارد مى ساخت.

6. «منصور آرامش و سكوت او را برهم نزد». «6»

با مراجعه اى به منابع شيعى درمى يابيم روابط منصور با امام عليه السّلام همواره يكسان نبوده و در مواقعى، به ويژه هنگام بروز قيامها، او امام عليه السّلام را به شدت زير نظر داشته است؛ چنان كه در مواقعى اقداماتى با هدف قتل ايشان صورت مى داده است؛

______________________________

(1). براى نمونه، ر. ك: نعمت الله صفرى، نقش تقيه در استنباط، ص 92- 112.

(2). براى اطلاع بيشتر ر. ك: عبد الحليم الجندى، الامام جعفر الصادق عليه السّلام.

(3). همان.

(4). براى نمونه، ر. ك: ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح الاربلى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، ج 2، ص 386 و 387.

(5). همان.

(6). ترجمه مدخل، ص 288 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:300

ليكن به هر روى از اين كار منصرف مى شده يا به هدف خود دست نمى يافته است.

ميان شيعه مشهور است كه سرانجام امام عليه السّلام با توطئه منصور و به دست مزدوران وى مسموم شد و به شهادت رسيد.

همچنين نامه منصور به حاكم مدينه پس از شنيدن خبر وفات امام عليه السّلام، كه به او فرمان مى داد وقتى امام عليه السّلام را شناسايى كرد، به سرعت او را سر به نيست كند، نشانه اى ديگر از نادرستى سخن نويسنده است.

برخوردهاى ميان امام

عليه السّلام با خلفا و حاكمان معاصر خود، به ويژه منصور، به قدرى فراوان است كه علامه مجلسى، حدود پنجاه صفحه از كتاب خود را ذيل عنوان «باب ما جرى بينه عليه السّلام و بين المنصور و ولاته و سائر الخلفاء الغاصبين و الامراء الجائرين» به اين برخوردها اختصاص داده است؛ برخوردهايى كه عمدتا غير مسالمت آميز بوده اند.

7. «... ابو خطاب ...». «1»

ابو الخطاب يكى از ياران امام صادق عليه السّلام بوده كه مدتى از محضر ايشان بهره مى برده است. وى بعدها دچار انحراف شد و در زمره بزرگ ترين مروجان غلو درآمد؛ اما بااين حال در هيچ يك از منابع رجالى و حديثى شيعه، از روابط نزديك او با امام عليه السّلام سخنى به ميان نيامده، و در عوض روايات و گزارشهاى پرشمارى در منابع شيعى به چشم مى خورد كه از برخورد شديد امام عليه السّلام با ابو الخطاب و انديشه هاى غلوآميز او حكايت مى كند و حضرت عليه السّلام بارها او را آماج لعن و نفرين قرار مى دهد. «2»

8. «فلاسفه» «3»

اصولا كاربرد واژه فلاسفه درباره كسانى مانند ابو الخطاب درست نيست؛ زيرا فلسفه علمى است كه تعريفى خاص دارد كه بر اين فرد و نيز كسانى مانند

______________________________

(1). همان.

(2). محض نمونه ر. ك: سيد ابو القاسم موسوى خويى، معجم رجال الحديث، ج 14، ص 245؛ نيز براى اطلاع بيشتر از احوال ابو الخطاب و آثار و افكار او، ر. ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله ابو الخطاب.

(3). ترجمه مذخل، ص 289 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:301

هشام بن حكم، و محمد بن نعمان قابل تطبيق نيست. در اين گونه موارد بايد واژه «متكلمان» را به كار برد.

از نظر تاريخى، تا

قبل از ابو يعقوب كندى، كه در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام (260 ق) مى زيسته است، واژه «فيلسوف» براى هيچ يك از دانشمندان مسلمان به كار نرفته است.

9. «... محمد بن نعمان ملقب به شيطان الطاق ...». «1»

ابو جعفر محمد بن على بن نعمان، از بزرگ ترين متكلمان پيرو امام صادق عليه السّلام است. دفاعيه هاى پرشمار او از مذهب تشيع در كتب مختلف نقل شده است. او در محله اى به نام «طاق المحامل» در كوفه به صرافى مشغول بود، و در شناخت سكه هاى سالم از معيوب به قدرى خبره بود كه اعجاب مردم را برمى انگيخت. از همين روى، به كنايه، او را «شيطان الطاق» مى خواندند. بعدها همين لقب دستاويز مخالفان او شد تا واژه شيطان را به صورت نوعى مذمت براى او به كار برند؛ اما در مقابل، شيعيان او را «مؤمن الطاق» خواندند.

او از نظر كلامى، به ويژه در باب توحيد، كاملا به آموزه هاى امام جعفر صادق عليه السّلام ايمان داشت، و در كتب شيعى هيچ گونه عقيده اى كه نشان دهنده نوعى نظام انسان انگارى خداوند (تجسيم) باشد، از او مشاهده نمى شود، و شيعيان انتساب اين نوع عقايد را به وى از جعليات دشمنان تشيع عليه او، و براى مشوه جلوه دادن اصحاب امام عليه السّلام و بالتبع مكتب او دانسته اند. «2»

10. «... مسئله قدر بين جبر و اختيار است ...». «3»

اين تعبير درست نيست. امام صادق عليه السّلام درباره جبر و اختيار مى فرمايد: لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين. نويسنده خواسته است به اين حديث شريف، كه موضوع آن از مسائل مهم كلامى و مورد مناقشه در آن زمان بوده است، اشاره

______________________________

(1). همان.

(2).

محض نمونه، ر. ك: اسد حيدر، الامام الصادق عليه السّلام و المذاهب الاربعه، ج 2، ص 69- 76.

(3). ترجمه مدخل، ص 289 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:302

كند. اما بايد توجه داشت كه در آموزه هاى شيعى از اين حديث با عنوان «امر بين الامرين» ياد مى كنند، نه قدر. همچنين بايد توجه داشت كه در اين روايت در مقابل جبر، واژه تفويض به كار رفته است، نه واژه اختيار.

در واقع بنابر ترسيم دقيق امام عليه السّلام، نظر نهايى شيعه در اين مسئله كه در يك سوى آن مجبور بودن كامل انسان، و در سوى ديگر تفويض و واگذار شدن همه افعال انسانى به او قرار دارد، اعتقاد به نوعى اختيار است كه نه نافى آزادى انسان است و نه خداوند را به منزله مجبوركننده انسان در تمام اعمال خير و شر خود مى شناسد. «1»

11. مسأله جانشينى اسماعيل

تعيين اسماعيل در مقام جانشين از سوى امام صادق عليه السّلام سخنى است كه اسماعيليه مدعى آن اند و شيعيان امامى به هيچ روى آن را نمى پذيرند. آنان در عوض نصوص و تصريحات فراوانى را شاهد مى آورند كه در آنها امام عليه السّلام بر جانشينى امام موسى كاظم عليه السّلام تأكيد دارد.

مسئله جانشينى اسماعيل، با گزارشهايى نيز كه از روش و منش اسماعيل در منابع تاريخى آمده است، سازگارى ندارد. بنابراين گزارشها، اسماعيل با گروههاى تندروى نشست و برخاست داشت كه مطرود امام عليه السّلام بودند. «2»

12. «... كه امام جعفر [عليه السّلام] را امام پنجم مى دانستند ...». «3»

پيروان محمد بن اسماعيل امام جعفر صادق عليه السّلام را مانند شيعيان امامى، امام ششم مى دانند، و محمد بن اسماعيل را هفتمين امام

و مهدى موعود. «4»

13. «... عبد الله برادر اسماعيل را كه از مادر يكى ...». «5»

اين سخن كاملا اشتباه است. مسلّم است كه پدر عبد الله و اسماعيل امام

______________________________

(1). براى مثال، ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48.

(2). براى اطلاع بيشتر، ر. ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله «اسماعيل».

(3). ترجمه مدخل، ص 289 از همين كتاب.

(4). براى اطلاع بيشتر، ر. ك: دايرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله «اسماعيليه».

(5). ترجمه مدخل، ص 290 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:303

جعفر صادق عليه السّلام است.

14. «عبد الله چند هفته بعد درگذشت». «1»

طبق نقل منابع شيعى، عبد الله تا هفتاد روز پس از وفات پدر زنده بود، «2» و پس از آن درگذشت، و معمولا براى هفتاد روز «چند هفته» به كار نمى رود.

15. «شميطيه» «3»

صحيح آن «سميطيه» يا «سمطيه» است؛ گروهى به رياست «يحيى بن ابى السميط» كه محمد، فرزند امام صادق عليه السّلام را امام مى دانستند و امامت را در فرزندان او موروثى مى شمردند. «4»

16. «كهانت، سحر و جادو ... مسئله مرموز جفر ...» «5»

در برخى از كتب روايى شيعه هنگام ذكر منابع علم امام عليه السّلام از امورى همچون صحيفه، جفر، جامعه و مصحف فاطمة عليها السّلام سخن به ميان آمده كه اينها نسل به نسل از امامى به امام ديگر منتقل مى شده و امام عليه السّلام از مطالب آنها استفاده مى كرده و مواردى را به صراحت منبع برخى از معلومات خود مى خوانده است.

منابع مزبور بنابراين روايات عمدتا شامل احكام فقهى حلال و حرام، علم انبياى پيشين، علم دانشمندان بنى اسرائيل و پيشگوييهايى درباره حوادث آينده بوده است، «6» و در خصوص جفر در روايتى منسوب

به امام صادق عليه السّلام، تعريفى به اين قرار آمده است: وعاء من أدم فيه علم النبيين و الوصيين و علم العلماء الذين مضوا من بنى اسرائيل؛ «جفر مخزنى است از چرم كه علم پيامبران، اوصيا و علم دانشمندان گذشته بنى اسرائيل در آن است».

در هيچ منبع شيعى و بلكه غيرشيعى سخنى از وجود امورى همچون كهانت،

______________________________

(1). همان

(2). ابو محمد حسن بن موسى نوبختى، فرق الشيعه، ص 89.

(3). ترجمه مدخل، ص 290 از همين كتاب.

(4). همان، ص 87.

(5). ترجمه مدخل، ص 290 از همين كتاب.

(6). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 344- 350.

تصوير امامان شيعه ،ص:304

سحر و جادو در اين كتب، به ميان نيامده است.

17. «... همچنين يكى از پيران صوفى به شمار مى آيد». «1»

با مرورى بر زندگانى امام صادق عليه السّلام درمى يابيم كه او در زندگانى خود نه تنها مشى تصوف را برنگزيد، بلكه در مقابل برخى سران تصوف در زمان خود، همچون سفيان ثورى و عباد بن كثير بصرى، موضع گرفت و باورهاى آنان همچون لزوم پوشيدن لباس خشن را به نقد مى كشيد. «2»

اما به هر روى، بعدها برخى از صوفيه براى مشروعيت بخشيدن به سلسله هاى خود، آن حضرت عليه السّلام را يكى از اقطاب خود معرفى كردند؛ چنان كه درباره ديگر امامان عليه السّلام و به ويژه امام على عليه السّلام نيز چنين سوء استفاده هايى صورت گرفت.

18. «... چنين رواياتى براى تعيين نظرات واقعى او در زمينه اى خاص تقريبا بى فايده است». «3»

«بى فايده» تعبيرى غيرمنصفانه درباره حجم روايات پرشمار امام صادق عليه السّلام در علوم گوناگونى همچون فقه، تفسير و كلام است؛ به گونه اى كه شيعه اماميه هويت مستقل فقهى و

كلامى خود را با آن حضرت عليه السّلام به دست آورده است و در منابع عظيم فقهى و كلامى خود براى هر مسئله مى كوشد تا به سخنى از آن حضرت عليه السّلام استناد كند.

در مجامع روايى، فقهى و كلامى شيعه بيشترين استناد به اقوال آن حضرت عليه السّلام باز مى گردد. روايات منقول از آن حضرت عليه السّلام حتى در علم كلام چنان فراوان است كه برخى دانشمندان شيعى مانند شيخ صدوق (381 ق) در عقايد، كتبى همانند التوحيد نگاشته اند و به روايات آن حضرت عليه السّلام بيش از ديگر امامان استناد كرده اند. همچنين كتابى مانند اصول كافى كلينى (329 ق) مملو از روايات آن حضرت عليه السّلام در مسائل مختلف كلامى است كه بسيارى از اين روايات با نقاديهاى سندى و محتوايى قابل اثبات بوده، استناد به آنها موجه است.

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 290 از همين كتاب.

(2). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 47، ص 360، 361.

(3). ترجمه مدخل، ص 290 از همين كتاب.

تصوير امامان شيعه ،ص:305

منابع و مآخذ

1. اربلى، على بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الائمة، دار الاضواء، بيروت، 1405 ق.

2. جندى، عبد الحليم، الامام جعفر الصادق عليه السّلام، تحقيق شيخ احمد جاسم المالكى، المجمع العالمى للتقريب بين المذاهب الاسلاميه، طهران، 1424 ق.

3. حيدر، اسد، الامام الصادق عليه السّلام و المذاهب الاربعه، چاپ سوم، دار الكتاب العربى، بيروت، 1403 ق.

4. خويى، سيد ابو القاسم، معجم رجال الحديث، بيروت، 1403.

5. صفرى، نعمت الله، نقش تقيه در استنباط، بوستان كتاب، قم، 1381.

6. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوى.

7. مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت، 1403 ق.

8. موسوى بجنوردى،

كاظم، دايرة المعارف بزرگ اسلامى، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى، تهران، 1369 ش.

9. نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعه، تعليق سيد محمد صادق بحر العلوم.

تصوير امامان شيعه ،ص:307

امام موسى بن جعفر الكاظم عليهما السلام

اشاره

نويسنده: ئى. كلبرگ)E .Kohlberg(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:309

[متن ترجمه]

موسى كاظم [عليه السّلام]

موسى كاظم [عليه السّلام] «كسى كه خويشتندارى مى كند» يا «كسى كه ساكت مى ماند» امام هفتم شيعيان دوازده امامى است. او با كنيه ها و القابى چون ابو الحسن اول (يا ماضى)، ابو ابراهيم، ابو على، و عبد صالح، شناخته مى شود. او در ابواء (بين مكه و مدينه) يا در مدينه و در 7 صفر سال 128 ق/ 8 نوامبر 745 م، متولد شد.

تاريخهاى ديگرى كه مطرح گرديده اند از اين قرارند: ذو الحجه سال 127 ق/ سپتامبر 745 م، و 129 ق/ 746- 747 م. مادرش حميده (يا حميده) بنت صاعد بربريّه (يا اندلسيّه) يك ام ولد بود كه از يك برده فروش بربر خريدارى شد. غالبا از او با لقب مصفّه (يعنى پاك شده) ياد مى كنند.

از دوران اولى زندگانى [امام] كاظم اطلاعات ناچيزى در دست است. در اثرى از زيدى ناصر اطروش (متوفاى 304 ق/ 917 م) آمده است كه [امام] كاظم در قيام محمد بن عبد الله عليه عباسيان در سال 145 ق/ 762 م، شركت كرده است (قس.

W. Madelung, Der Imam al- Qasim ibn Ibrahim, Berlin 1965, 160

؛ همچنين ر. ك: ابو الفرج اصفهانى، ص 277). او براى اولين بار هنگام وفات پدرش [امام] جعفر صادق در سال 148 ق/ 765 م شهرت يافت. اين واقعه به ايجاد انشعاب و چند دستگى در جامعه شيعه بر سر مسئله جانشينى [امام] صادق

تصوير امامان شيعه ،ص:310

انجاميد. پسر [امام] صادق به نام اسماعيل، كه به جانشينى او تعيين شده بود، پيش از پدرش درگذشت؛ اما پسر دوم [امام] صادق به نام عبد الله، مدت كوتاهى پس از پدرش

وفات كرد و هيچ فرزند پسرى از خود بر جاى نگذاشت. با وجود اين، اين دو پسر، هر دو پيروانى داشتند، كه به ترتيب عبارت اند از: اسماعيليه نخستين و فطحيه. همچنين گروهى به نام سميطيّه (يا سمطيّه، شميطيّه) پديد آمد.

آنان استدلال كردند كه مقام امامت به فرزند ديگر [امام] صادق به نام محمد مى رسد. گروه ديگرى نيز به نام ناووسيّه به وجود آمد كه تأكيد مى ورزيدند [امام] صادق نمرده است و با عنوان مهدى موعود ظهور خواهد كرد. در مقابل، طبق عقيده شيعه اثنا عشرى، كاظم [عليه السّلام] از پيش و در سنين كودكى از سوى پدرش، امام آينده معرفى شده بود. برخى از شيعيان سرشناس، از امامت [امام] كاظم حمايت كردند، از جمله هشام بن حكم، اما ديگران تا مدتى از پذيرش اين امر خوددارى ورزيدند.

به طورى كه شايع است وقتى خبر وفات [امام] صادق به خليفه عباسى ابو جعفر منصور (دوره خلافت: 136- 158 ق/ 754- 775 م) رسيد، وى جاسوسانى به مدينه فرستاد تا هويت جانشين تعيين شده را كشف كنند و او را بكشند. مى گويند [امام] صادق اين حركت را پيش بينى كرده بود و مدت كوتاهى پيش از وفاتش شايع ساخت كه او پنج جانشين تعيين كرده است، از جمله منصور (در رتبه اول) و موسى كاظم؛ بنابراين نقشه خليفه نقش بر آب شد.

[امام] كاظم سياست تسليم و سكوت را در پيش گرفت. او خود را وقف عبادت و تفكر كرد و همانند پدرش، آموزه هاى شيعى را در ميان شاگردانش رواج داد. اما اين امر، او را از آزار و اذيت عباسيان در امان نگاه نداشت. پسر و جانشين منصور، به نام

مهدى (دوره خلافت: 158- 169 ق/ 775- 785 م) [امام] كاظم را به بغداد آورد و او را زندانى كرد. مى گويند در آنجا [امام] كاظم تحت نظر

تصوير امامان شيعه ،ص:311

رئيس نظميه يعنى مسيّب بن زهير ضبّى (متوفاى 175 ق/ 791- 792 م، يا 176 ق/ 792- 793 م) قرار گرفت، و او نيز يكى از پيروان [امام] كاظم شد. اگر اين روايت صحيح باشد، دستگيرى [امام] كاظم، قاعدتا نمى توانسته در زمان ولايت مسيّب بر خراسان، صورت گرفته باشد؛ چرا كه دوره ولايت او بين سالهاى 163 و 166 ق/ 779- 780 و 782- 783 م. بوده است (ر. ك: طبرى، ج 3، ص 500- 501، 517. طبق يك روايت كم اعتبارتر، سال 166 ق/ 782- 783 م، سال انتصاب مسيّب در مقام والى است. ر. ك: خطيب بغدادى، ج 13، ص 137). ظاهرا دوره حبس [امام] كاظم كوتاه بوده است. به طورى كه شايع است، آزادى او پس از رؤيايى اتفاق افتاد كه در آن، على بن ابى طالب [عليه السّلام] بر مهدى [عباسى] ظاهر شد، و به سبب دستگيرى [امام] كاظم بر او عتاب كرد. مهدى، از [امام] كاظم قول گرفت كه عليه او و فرزندانش دست به شورش نزند؛ سپس سه هزار دينار به امام داد و او را به مدينه بازگرداند (قس. طبرى، ج 3، ص 533).

طبق برخى روايات، پس از شكست قيام حسين بن على صاحب فخّ در سال 169 ق/ 786 م، بار ديگر [امام] كاظم در مخاطره قرار گرفت. اگرچه [امام] كاظم از حمايت اين قيام خوددارى كرده بود و به حسين هشدار داده بود كه كشته خواهد شد، خليفه

هادى (دوره خلافت: 169- 170 ق/ 785- 786 م) امام را متهم ساخت كه عامل تحريك اين قيام بوده است، و نقشه قتل وى را كشيد. اما قاضى ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم، هادى را از اين تصميم منصرف كرد و هادى پس از مدت كوتاهى درگذشت. مى گويند [امام] كاظم، دعايى معروف به جوشن (زره) را به شكرانه آزادى اش خواند (ر. ك: ابن طاووس، مهج الدّعوات، تهران 1322، ص 217 و صفحات بعد).

[امام] كاظم تا زمان به قدرت رسيدن هارون الرشيد (دوره خلافت: 170- 193 ق/ 786- 809 م) در مدينه ماند. خليفه نه سال از دوره خلافتش، [امام] كاظم را

تصوير امامان شيعه ،ص:312

زندانى كرد. روايات مختلفى درباره سابقه و زمينه اين رويداد بيان شده است.

بنابر يك روايت، هارون الرشيد توجه خويش را به ديدگاههاى هشام بن حكم معطوف ساخت، و چون اين ديدگاهها را خطرناك يافت، فرمان دستگيرى امام را صادر كرد. بر طبق روايتى ديگر، [امام] كاظم قربانى توطئه هاى دربار عباسى شد:

هنگامى كه هارون الرشيد، پسر خويش محمد (خليفه امين آينده) را تحت مراقبت جعفر بن محمد اشعث قرار داد (كه بين سالهاى 170 و 171 ق/ 676- 677 و 787- 788 م، رياست ديوان خاتم را بر عهده داشت، و بعدا تا سال 173 ق/ 790 م، والى خراسان بود)، وزير هارون يعنى يحيى بن خالد بن برمك، از آن بيم داشت كه اگر پسر هارون خليفه شود، جعفر بن محمد ترقّى خواهد كرد و بدين سان موقعيت ممتاز برامكه به خطر خواهد افتاد. بنابراين يحيى تصميم گرفت كه با افشاى روابط جعفر با علويان او را بى اعتبار سازد. براى اين منظور او

از كمك برادرزاده و رازدار [امام] كاظم يعنى محمد (يا على) بن اسماعيل بن جعفر بهره برد، كه اطلاعاتى را درباره شبكه مالى علويان به يحيى داد. سپس يحيى به هارون الرشيد گفت كه جعفر بن محمد جزو شيعيان [امام] كاظم است و براى او پول خمس مى فرستد و نيز [امام] كاظم از سراسر دنيا هدايايى دريافت مى كند و همچنين [امام] كاظم ملكى (ضيعه) به نام يسير (نامهاى ديگر آن بسريه، بشريه، يسيره، يسيريه) به مبلغ سى هزار دينار خريده است. در روايات ديگر آمده است كه به خليفه اطلاع داده بودند مردم به امامت [امام] كاظم معتقدند و او قصد دارد عليه هارون الرشيد شورش كند. كسانى كه امام را لو داده اند گهگاه چنين معرفى شده اند: برادرش محمد يا ابو عبد الله يعقوب بن داوود زيدى. اين امر درباره يعقوب نامحتمل است زيرا در آن زمان، يعقوب مردى عليل و نابينا بود؛ افزون بر اين، او را شخصى دانسته اند كه به فرار علويان از دست حكومت كمك مى كرد و بعيد بوده كه چنين شخصيتى به [امام] كاظم خيانت كند.

تصوير امامان شيعه ،ص:313

هارون الرشيد از فرصت زيارت مكه و مدينه استفاده كرد تا [امام] كاظم را دستگير كند. مى گويند اين زيارت يا يك عمره بوده (در ماه رجب سال 179 ق/ سپتامبر- اكتبر 795 م، يا رمضان سال 179 ق/ نوامبر- دسامبر 795 م) يا يك حج تمتع بوده است (در ذو الحجه سال 179 ق/ فوريه- مارس 796 م). به گفته برخى منابع، [امام] كاظم را مستقيما به بغداد فرستادند. بنابر روايات ديگر كه ظاهرا موثق ترند، وى را ابتدا به بصره بردند و والى

آن شهر، عيسى بن جعفر بن منصور، يك سال او را زندانى كرد. سپس هارون الرشيد دستور قتل امام را صادر كرد، اما عيسى كه تحت تأثير زهد و تقواى امام قرار گرفته بود از اجراى اين دستور سرپيچيد و در عوض امام را به بغداد فرستاد. امام تحويل فضل بن ربيع (كه در سال 179 ق/ 795 م، به سمت حاجب منصوب شده بود) گرديد و در منزل خود تحت نظر قرار گرفت. مى گويند هارون الرشيد به دليل خوابى كه ديده بود مدتى او را آزاد ساخت، اما بار ديگر وى را دستگير كرد. بعدا، [امام] كاظم به فضل بن يحيى برمكى سپرده شد، و او نيز امام را در منزل تحت نظر قرار داد، اما با او رفتارى محترمانه داشت.

[امام] كاظم مى توانست با پيروانش، كه در اين زمان شامل شيعيان محلى و بومى نيز مى شدند ارتباط داشته باشد. يكى از آنان على بن يقطين (متوفاى 182 ق/ 798 م) بود كه [امام] كاظم از او خواست تا با استفاده از نفوذ خود در بين حكّام، به شيعيان كمك كند. اين امر در راستاى اين ديدگاه [امام] كاظم بود كه خدمت براى يك حكومت نامشروع (يعنى عباسيان در آن زمان) اگر در راه پيشبرد آرمان شيعه باشد، جايز است. على بن يقطين نيز همچون يك مأمور مالى براى [امام] كاظم عمل مى كرد و هداياى با ارزشى براى وى مى فرستاد (ر. ك:

W. Madelung, A treatise of the Sharif al- Murtada on the legality of working for the government, in BSOAS, xliii[ 1980 ], 17- 19 (.

تصوير امامان شيعه ،ص:314

وقتى هارون (كه در آن زمان در

رقّه بود) خبرهايى درباره اوضاع نسبتا راحت [امام] كاظم دريافت كرد، با عصبانيت نامه اى براى فضل نوشت و دستور داد كه [امام] كاظم را بكشد. يك روايت حاكى از آن است كه فضل از انجام اين كار خوددارى ورزيد و يكصد ضربه شلاق خورد، و [امام] كاظم به رئيس نظميه، يعنى سندى بن شاهك (پدر بزرگ كشاجم شاعر) تحويل شد. پدر فضل يعنى يحيى بن خالد با عجله به رقّه رفت و در تلاش براى فرونشاندن خشم خليفه و راضى ساختن او، قول داد كه مطابق خواست خليفه عمل كند. هارون الرشيد دستور قتل [امام] كاظم را تكرار كرد؛ يحيى به بغداد بازگشت و پيغام [خليفه] را به سندى داد، و او نيز با دادن رطب مسموم به [امام] كاظم، او را به قتل رساند.

روايتى ديگر، فضل را شخصى توصيف كرده است كه [امام] كاظم را مسموم ساخت. طبق گزارش سوم، [امام] كاظم را درون فرشى پيچيده، آن قدر لگدكوب كردند تا وفات يافت. در نهايت، بايد خاطرنشان ساخت كه طبرى در جلد سوم كتابش (ص 649) وفات [امام] كاظم را بدون هيچ توصيفى ذكر مى كند و تلويحا بيان مى دارد كه او به علل طبيعى درگذشت. در واقع اين نظر اكثر نويسندگان سنى است، و برخى از دانشمندان معاصر نيز آن را پذيرفته اند (مثلا، ف. عمر در مقاله هارون الرشيد [در دائرة المعارف اسلام] و

A. Clot, Haroun al- Rachid et le) temps de Mille et Une Nuits, Paris 1986, 91.

. تاريخهايى كه معمولا براى وفات امام ذكر كرده اند عبارت اند از: 6، 24 يا 25 رجب سال 183 ق/ 13 يا 31 آگوست يا سپتامبر 799

م. تاريخهاى ديگر عبارت اند از: 181 ق/ 797- 798 م، رجب 182 ق/ آگوست- سپتامبر 798 م، رجب 184 ق/ جولاى- آگوست 800 م، 186 ق/ 804 م، و 188 ق/ 804 م. او در زندان (يا مسجدى) نزديك دروازه كوفه معروف به مسيّب (برگرفته از نام مسيّب بن زهير) درگذشت.

نحوه وفات [امام] كاظم آن گونه كه در منابع اثنا عشرى توصيف گشته،

تصوير امامان شيعه ،ص:315

متكلمان اثنا عشرى را با مشكلى مواجه ساخته است، و آن اينكه اگر [امام] كاظم، كه عالم بر همه چيز فرض مى شود، از پيش زمان و چگونگى وفات خويش را مى دانست اما براى پيشگيرى از آن اقدامى نكرد، آيا وى به مرگ خويش كمك نكرده است (معين على نفسه)؟ يك پاسخ به اين سؤال كه منسوب به پسر [امام] كاظم يعنى امام هشتم على الرضا [عليه السّلام] است، اين است كه در واقع [امام] كاظم از رحلت قريب الوقوع خويش آگاه بود و همه اقدامات لازم را ترتيب داده بود، اما در همان لحظه حساس، خداوند او را درباره اين امر دچار فراموشى ساخت (القى على قلبه النسيان؛ «فراموشى را بر قلب او افكند»). طبق روايتى ديگر، فضل بن يحيى برمكى، سه روز پياپى براى [امام] كاظم ميوه مسموم آورد، اما امام به آن دست نزد. هنگامى كه روز چهارم غذا را آوردند، امام صدا زد: «الاهى، تو مى دانى كه اگر پيش از امروز آن را خورده بودم به هلاك خويش كمك كرده بودم». سپس او ميوه را خورد و بيمار شد. روز بعد طبيبى نزد او فرستادند تا وى را معاينه كند. [امام] كاظم ابتدا توجهى به او نكرد؛ اما

با اصرار طبيب، سرانجام، كف دست خود را كه بر اثر سمّ به سبزى گراييده بود به وى نشان داد. آن گاه طبيب به عباسيان گفت كه [امام] كاظم كاملا آگاه است كه او را مسموم كرده اند.

[امام] كاظم مدت كوتاهى پس از آن درگذشت (ابن بابويه، عيون، ج 1، ص 86- 88؛ همو، امالى، ص 130- 131). معناى ضمنى اين مطلب آن است كه امام دقيقا تاريخ وفات خويش را مى دانسته، و بنابر همين آگاهى، سمّ را خورده است.

در داستانى مشابه، يكى از دانشمندان مشهور بغداد توصيف مى كند كه چگونه مدت كوتاهى قبل از وفات [امام] كاظم، سندى [ابن شاهك] هشتاد نفر از سران جماعت را گرد آورد و آنان را نزد [امام] كاظم برد تا- بنا به گفته او- شايعات مبنى بر بدرفتارى با امام را تكذيب كند. [امام] كاظم اذعان داشت كه براى او زندگى راحتى فراهم ساخته بودند، اما سپس افزود: «به من هفت (يا نه) خرماى مسموم

تصوير امامان شيعه ،ص:316

دادند؛ من فردا (از شدت اثرات سم) رنگ پريده و بيمار خواهم شد و پس فردا خواهم مرد». اين دانشمند سنى روايت مى كند: «در آن هنگام، سندى بن شاهك را ديدم كه همچون برگ نخلى به خود مى لرزيد» (كلينى، كافى، ج 1، ص 258- 259؛ ابن بابويه، عيون، ج 1، ص 79). روايتى ديگر بيان مى دارد كه امام در انجام آنچه مى خواست، آزاد نبود، و او را به خوردن رطبهاى مسموم مجبور كردند (ابن بابويه، عيون، ج 1، ص 70- 72).

طبق برخى روايات شيعى، وفات [امام] كاظم نتيجه مستقيم گناهان جامعه اش بود. همان گونه كه [امام] كاظم توضيح مى دهد خداوند از شيعيان خشمگين بود و

به امام گفت كه بين قربانى كردن خويش براى نجات پيروانش و كشته شدن آنان، يكى را انتخاب كند. او حفظ شيعه را به بهاى از دست دادن جان خود، برگزيد (كلينى، ج 1، ص 260). مجلسى (مرآة العقول، تهران، 1404 ق/ 1984 م، و سالهاى بعد، ج 3، ص 126- 127) توضيح مى دهد كه خشم خداوند از شيعه، ناشى از بى وفايى و سرپيچى آنان از امام، و نيز ترك كردن تقيه (حفظ خود از طريق تظاهر و پنهان سازى) بود. اين ترك كردن تقيه باعث شد كه هويّت امام بر همگان روشن شود، و اين به نوبه خود موجب دستگيرى او گرديد.

پس از وفات [امام] كاظم، سندى (يا هارون الرشيد) نمايندگان هاشميون، طالبيون و ديگر سرشناسان بغداد را گرد آورد، پوشش از چهره امام كنار زد و آنان را وادار ساخت كه تصديق كنند هيچ نشانه اى از قتل و جنايت در كار نيست؛ آن گاه پيكر [امام] كاظم را غسل دادند، كفن كردند و به خاك سپردند. بنابر روايتى ديگر، پيكر [امام] كاظم را بر روى پلى در بغداد نهادند تا اين عقيده را در ميان برخى از شيعيان كه او قائم است، يا اينكه نمرده يا دوباره زنده شده، و اينكه او در حال غيبت است تا زمانى كه دوباره ظهور كند، ابطال كنند. او در قبرستان اشراف عرب در شمال غربى بغداد (مقابر شونيزى يا مقابر قريش) در باب التبن ( «دروازه

تصوير امامان شيعه ،ص:317

كاه»)، در ناحيه اى كه به كاظميه معروف شد، دفن گرديد. (قس.Le Strange ,)Baghdad ,160 -5 . ابتدا، زيارت مرقد او خالى از خطر نبود. نقل است كه [امام] رضا

فرموده است، هنگامى كه ورود به محوطه خيلى خطرناك باشد، زيارت بايد از پشت يك پرده (حجاب) يا يك ديوار (جدار) صورت گيرد. اما سرانجام حرم [امام] كاظم به همراه حرم نوه اش يعنى امام نهم، محمد جواد [عليه السّلام]، به يكى از مهم ترين مراكز زيارتى در عراق تبديل شد [ر. ك: مدخل كاظمين-[KAZIMAYN .

شمار فرزندان [امام] كاظم آن گونه كه در منابع بيان شده، بين 33 و 60 متغير است. برخى از روايات، 18 (يا 19) پسر و 23 دختر برشمرده اند. طبق يك روايت، [امام] كاظم (بنا به دلايلى كه توضيح داده نشده) ازدواج دخترانش را ممنوع ساخت. هيچ يك از آنان ازدواج نكردند، بجز ام سلمه كه در مصر با قاسم ابن محمد بن جعفر بن محمد ازدواج كرد (يعقوبى، ج 2، ص 415).

[امام] كاظم به سبب زهد و تقوايش معروف بود. يكى از زهّاد به نام شقيق بن ابراهيم بلخى (متوفاى 194 ق/ 809- 810 م) كه [امام] كاظم را در سال 149 ق/ 766- 767 م، در قادسيه ملاقات كرد معتقد بود وى مردى مقدس (ولى الله/ من الابدال) است (طبرى، دلايل الامامه، ص 155؛ نبهانى، جامع كرامات الاولياء، قاهره 1329، ج 2، ص 269- 270)، و صوفيانى چون معروف كرخى (متوفاى 200 ق/ 815- 816 م) و بشر حافى (متوفاى 227 ق/ 841- 842 م) را نيز با وى مرتبط ساخته اند

) H. Algar, Imam Musa al- Kazim and Sufi Tradotion, in Islamic Culture, Ixiv[ 1990 ], 1- 14 (

همچنين [امام] كاظم يك مجادله گر توانمند بود. او در جوانى ابو حنيفه را [در بحث] به سكوت كشاند؛ و مسيحيانى كه براى مباحثه درباره

مسائل دينى نزد وى

تصوير امامان شيعه ،ص:318

آمده بودند، به اسلام گرويدند. معجزات گوناگونى به [امام] كاظم نسبت مى دهند. [امام] رضا خبر مى دهد كه او در گهواره سخن مى گفت. در واقع، از همان گهواره بود كه او به يكى از شيعيان كوفه به نام يعقوب بن سرّاج فرمود كه نام نوزاد دخترش را تغيير دهد چرا كه آن نام (حميراء، لقب عايشه) منفور خداوند است (البته شايان ذكر است كه طبق برخى منابع شيعى، از جمله ارشاد مفيد، يكى از دختران [امام] كاظم عايشه نام داشت). او مى توانست به تمام زبانها سخن بگويد، و با پرندگان و حيوانات (از جمله يك شير) سخن مى گفت. هنگامى كه درخت بريده شده اى را لمس كرد، آن درخت سبز شد و ميوه داد.

وفات [امام] كاظم به ايجاد شاخه خاصى از شيعه انجاميد. گروهى از شيعيان وفات او را انكار كرده، مدعى شدند كه او غايب گشته و با عنوان مهدى باز خواهد گشت. مخالفان، اين گروه را واقفه ناميدند، يعنى «كسانى كه توقف كردند»؛ زيرا آنان سلسله امامت را با [امام] كاظم خاتمه داده، انتقال امامت به پسرش را زير سؤال بردند. آنان همچنين به صورتى توهين آميز، به ممطوره (مخفف كلاب ممطوره، يعنى «سگهاى خيس شده در باران») معروف اند، كه يا اشاره به حالت پست آنان است، يا به بوى بد آنان كه مانند بوى سگهاى خيس شده، ظاهرا متعفن تر از بوى يك جسد است). بسيارى از واقفيان كه اكثرا كوفى بودند در متون خاصى، از نظريه غيبت امام هفتم دفاع كردند كه از اين آثار تنها عناوين آنها (و گزيده هايى از آنها) باقى مانده است. جوان ترين اين نويسندگان، به

نام حسن بن محمد بن سماعى صيرفى كوفى، در سال 263 ق/ 876- 877 م، درگذشت.

واقفيه كه قديمى ترين نمونه شيعه «هفت امامى» هستند، ظاهرا در اواخر قرن سوم ق/ نهم م، با اثنا عشرى كه الگوى واقفيه را در غيبت آخرين امام اقتباس نمودند درهم آميختند (ر. ك:)Halm ,Schia ,38 -9 . برعكس، به نظر نمى رسد كه آموزه اثناعشرى درباره غيبت «صغرا» و «كبرا» خاستگاه واقفى داشته باشد.

تصوير امامان شيعه ،ص:319

در عوض، در روايات از آن خبر داده شده است؛ مانند روايت [امام] جعفر صادق (كه شايد اشاره به دو موقعيتى دارد كه در آن [امام] كاظم از مدينه بيرون برده خواهد شد) كه پيش بينى مى كند پسرش دو بار غايب خواهد شد (انّ لابى الحسن غيبتان)، به گونه اى كه برخى ادعا خواهند كرد كه او مرده است (طوسى، كتاب الغيبة، ص 38؛ قس.

E. Kohlberg, From Imamiyya to Ithna ashariyya, in) BSOAS, xxxix[ 1976 ], 531- 592

. ممكن است انشعاب واقفى بنابر ملاحظات مالى- و نه صرفا مذهبى- صورت گرفته باشد. [امام] كاظم نمايندگانى (قوّام يا وكلا) در نقاط گوناگون داشت و مى گويند پس از وفاتش برخى از آنان از تحويل دادن پولهايى كه به ايشان سپرده شده بود به [امام] رضا خوددارى ورزيده، استدلال كردند كه [امام] موسى آخرين امام بود. يكى از اين وكلا منصور بن يونس بزرگ كوفى بود. ساير وكلا عبارت بودند از على بن حمزه بطائنى، كه گويند سى هزار دينار به وى سپرده شده بود، زيد بن مروان قندى كه هفتاد هزار دينار نزد وى بود، و وكيل [امام] كاظم در مصر به نام عثمان بن عيسى عامرى رؤاسى (رواسى)

كه افزون بر مقدار زيادى پول، پنج (يا شش) كنيز (جوارى) داشت كه با پول امام خريده بود. طبق برخى روايات، عثمان بعدا پشيمان شد؛ كنيزها را آزاد ساخت و پولها را بازگرداند. روايات ديگر حاكى از آن است كه او از پس دادن پولها خوددارى ورزيد اما كنيزها را آزاد كرد و آنان را شوهر داد (كشّى، رجال، ص 499- 500؛ ابن بابويه، عيون، ج 1، ص 92؛ نجاشى، رجال، قم، 1407، ص 300، ش 817).

[امام] كاظم نقش مهمى در ميان برخى از غلات شيعى ايفا كرد. مى گويند مفضّل بن عمر جعفى خطّابى او را در زندان بغداد ملاقات و از او مراقبت مى كرد؛ و [امام] كاظم او را «پدر دوم» خويش مى ناميد. عارف كوفى، محمد بن بشير (يا بشير) بنيان گذار بشيريه- كه از روى نام خودش نام گذارى شده- به الوهيت [امام]

تصوير امامان شيعه ،ص:320

كاظم معتقد بود و ادعا مى كرد كه [امام] كاظم نمرده است بلكه صرفا غايب شده و با عنوان مهدى باز خواهد گشت. مى گويند كه بشير ادعا كرده كه خود او نيز امام (يا پيغمبر) است تا زمانى كه [امام] كاظم باز گردد (ر. ك:Halm ,Gnosis ,215 ,)235 -9 .

نويسندگان سنّى عموما [امام] كاظم را يكى از راويان موثق مى دانند. با اين حال معتقدند وى تنها روايات اندكى نقل كرده است. اثرى به نام مسند موسى كاظم نوشته ابو بكر محمد بن عبد الله شافعى بزّاز (متوفاى 354 ق/ 965 م) موجود است)GAS ,i ,191( . در ميان شيعيان اثنا عشرى، به [امام] كاظم شمار فراوانى مناجات، پاسخ به پرسشهاى شرعى (از جمله سؤالاتى كه برادرش على بن جعفر از او

پرسيده است، قس.)GAS ,i ,535 ,85 ,no .21 ، و نيز [مطلبى با عنوان] وصيّة فى العقل خطاب به هشام بن حكم، نسبت داده شده است. اين وصيّة به صورت يك نسخه كوتاه و يك نسخه بلند ثبت و ضبط شده است (به ترتيب در كلينى، كافى، ج 1، ص 13- 20؛ ابن شعبه، تحف العقول، ص 283- 297).

مى گويند اعقاب [امام] كاظم معروف به موسوى، امروزه حدود هفتاد درصد از سادات ايران را تشكيل مى دهندAmir Tahiri ,the spirit of Allah ,London( )1985 ,26 -7 .

تصوير امامان شيعه ،ص:321

منابع و مآخذ

1. ابن ابى حاتم الرازى، كتاب الجرح و التعديل، ج 4/ 1، ص 139، ش 625، حيدر آباد، 1372 ق/ 1953 م.

2. ابن الجوزى، صفة الصفوه، ج 2، ص 103- 105، حيدر آباد، 1355- 1357.

3. ابن الصباغ، الفصول المهمه، ص 243- 256، تهران، 1303.

4. ابن بابويه، امالى، ص 129- 132، 335- 338، نجف، 1389 ق/ 1970 م.

5. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، چاپ عبد السلام محمّد هارون، ص 59- 62، قاهره، 1382 ق/ 1962 م.

6. ابن خلكان، وفيات الاعيان، چاپ احسان عباس، ج 5، ص 308- 310، بيروت، 1968- 1972.

7. ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، ص 283- 305، بيروت، 1394 ق/ 1974 م.

8. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 403- 442، نجف، 1376 ق/ 1956 م.

9. ابن قولويه، كامل الزيارات، ص 298- 303، نجف، 1356.

10. ابو الفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، چاپ احمد صقر، ص 499- 505، بيروت.

11. احمد بن على الطبرسى (طبرسى)، الاحتجاج، ص 385- 395، بيروت، 1403 ق/ 1983 م.

12. الخطيب البغدادى، تاريخ بغداد، ج 13، ص 27- 32.

13. الشريف

المرتضى، امالى، چاپ محمّد ابو الفضل ابراهيم، ج 1، ص 151- 152، 275، قاهره، 1373 ق/ 1954 م.

14. الشيخ المفيد، الاختصاص، ص 48- 56، 192- 193، 201- 202، نجف، 1390 ق/ 1970 م.

15. الصفّار القمى، بصائر الدرجات، ص 43- 44، 103، 126، 136، 238، 250- 252، 254- 255، 263- 266، 272- 273، 276، 301- 302، 333، 338- 341، 440- 442، 472- 474، 481، 483- 484، قم، 1404.

16. العمرى النسابه، المجدى فى انساب الطالبيين، چاپ احمد المهدوى الدامغانى، ص 106- 107، قم، 1409.

تصوير امامان شيعه ،ص:322

17. الفضل بن الحسن الطبرسى (طبرسى)، اعلام الورى، ص 294- 314، نجف، 1390 ق/ 1970 م.

18. باقر شريف القرشى، حياة الامام موسى بن جعفر: دراسة و تحليل، نجف 1389- 1390 ق/ 1970 م.

19. حميرى، قرب الاسناد، ص 167- 198، نجف، 1369 ق/ 1950 م.

20. ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 3، ص 209، ش 1835، قاهره، 1325.

21. سعد بن عبد الله القمى، المقالات و الفرق، چاپ محمّد جواد، ص 62- 63، 81، 84، 89- 94، 99، 105- 107، 110، تهران، 1963.

22. سعيد بن هبة الله الراوندى، الخرائج و الجرائح، ص 38- 44، 101- 103، 148- 149، بمبئى، 1301.

23. طوسى، كتاب الغيبه، ص 19- 50، نجف، 1385.

24. عباس القمى، الانوار البهيه، ص 152- 172، بيروت، 1404 ق/ 1984 م.

25. على بن عيسى الاربلى، كشف الغمه، ص 2- 48، قم، 1381.

26. كشّى، رجال، ص 344- 346، 372- 373، 386- 397، 503، نجف [بى تا].

27. كلينى، الكافى، ج 1، ص 258- 260، 307- 311، 476- 486، تهران، 1375.

28. مجلسى، بحار الانوار، ج 11، ص 230- 317، (چاپ سنگى، ج 48)، تهران، 1956- 1974.

29. محسن الامين، اعيان الشيعه،

ج 4/ 3، ص 3- 76، دمشق، 1373 ق/ 1954 م.

30. محمّد بن جرير بن رستم الطبرى، دلايل الامامه، ص 146- 174، نجف، 1383 ق/ 1963 م.

31. محمّد بن طولون، الائمه الاثنى عشر (كتاب الشذرات الذهبيه فى تراجم الائمة الاثنى عشرى عند الاماميه) چاپ صلاح الدين المنجد، ص 89- 93، بيروت، 1377 ق/ 1958 م.

32. محمّد حسن آل ياسين، تاريخ المشهد الكاظمى، بغداد، 1387 ق/ 1967 م.

33. هاشم البحرانى، مدينة المعاجز، ص 377- 413، تهران، 1300 ق/ 1882 م.

34. همو، الفصول المختاره، ج 2، ص 99- 106، [بى جا]، [بى تا].

تصوير امامان شيعه ،ص:323

35. همو، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 17- 32، 57- 92، نجف، 1390 ق/ 1970 م.

36. يعقوبى، تاريخ، ج 2، ص 383، 414- 415، بيروت، 1379 ق/ 1960 م.

تصوير امامان شيعه ،ص:325

نقد و بررسى

اشاره

محمد موسى نورى

تصوير امامان شيعه ،ص:327

نقد و بررسى دايرة المعارف اسلام چاپ هلند، به دست گروهى از مستشرقان مشهور و نام دار تأليف شده است. اين دايرة المعارف، هرچند اطلاعات گسترده و ارزشمندى درباره فرهنگ اسلامى و مشاهير مسلمانان به دست مى دهد، خطاهاى بسيار و لغزشهاى نظرگيرى دارد.

در نوشتارى كه پيش روى داريد، مقاله امام كاظم عليه السّلام از مدخلهاى اين دايرة المعارف، به قلم «ئى. كلبرگ»، بررسى و نقد مى شود.

اين مقاله از دو جنبه ساختارى و محتوايى قابل نقد و بررسى است.

الف) اشكالات ساختارى

اشاره

اين مقاله در قياس با ديگر مقالات دايرة المعارف در باب زندگانى ديگر امامان شيعه، طولانى تر است، اما بااين حال نتوانسته است همه ابعاد زندگانى امام هفتم را پوشش دهد، و چند مبحث مهم را اساسا از قلم انداخته، يا در حد اشاره به آنها پرداخته است، و در نتيجه آن گونه كه شايسته است، نتوانسته امام را معرفى كند.

تصوير امامان شيعه ،ص:328

اكنون به برخى موضوعاتى مى پردازيم كه در زندگانى امام كاظم عليه السّلام اهميت بسيار دارد و در مقاله بدانها پرداخته نشده است.

حيات علمى و فكرى امام كاظم عليه السّلام

از جنبه هاى بسيار مهم زندگانى امام موسى بن جعفر عليهما السّلام حيات علمى و فكرى آن حضرت است كه در اين مقاله به گونه اى بايسته كانون توجه قرار نگرفته، و نويسنده به معرفى چند اثر منسوب به امام كاظم عليه السّلام بسنده كرده است؛ در حالى كه در مصادر حديثى شيعه، احاديث پرشمارى در باب گستردگى و تنوع علوم آن حضرت به چشم مى خورد.

امام جعفر صادق عليه السّلام در اين باره فرموده است: ان ابنى هذا لو سألته عما بين دفتى المصحف لاجابك فيه بعلم. «1» و همچنين آن حضرت فرمودند: و انه عالم علم العلماء. «2»

امام كاظم عليه السّلام وارث حوزه علمى بزرگ پدرش، امام جعفر صادق عليه السّلام بود؛ حوزه اى كه در آن چهار هزار نفر در علوم مختلف پرورش يافتند. امام هفتم نيز برنامه علمى پدر را پى گرفت و حوزه اى- اما نه به وسعت حوزه علمى پدرش- تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ در علوم گوناگون پرداخت.

سيد بن طاووس در اين زمينه مى نويسد:

«گروه پرشمارى از ياران و شيعيان خاص امام كاظم عليه السّلام و رجال خاندان هاشمى در محضر

آن حضرت گرد مى آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى ايشان به پرسشهاى حاضران را يادداشت مى كردند و هر حكمى را كه در مورد پيشامدى صادر مى فرمود، ضبط مى كردند». «3»

______________________________

(1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص 24.

(2). همان، ص 21.

(3). شيخ عباس قمى، الانوار البهيه، ص 170.

تصوير امامان شيعه ،ص:329

بعد علمى آن حضرت بدان پايه بود كه بنا به نقل شيخ مفيد «فقيه ترين اهل زمانش به شمار مى آمد». «1»

ابن حجر هيثمى، محدث معروف اهل سنت در الصواعق المحرقه مى نويسد:

«موسى كاظم عليه السّلام وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال بود». «2» وى در ادامه مى نويسد: «كان أعبد اهل زمانه و أعلمهم و أسخاهم». «3»

آن حضرت به علومى چون لغت، تاريخ، نجوم، فقه، تفسير، طب، و ... آگاهى داشت. «4» تنوع و گستردگى علوم آن حضرت چنان بود كه بين راويان به «عالم» معروف و مشهور بود.

شيوه رهبرى امام كاظم عليه السّلام

موضوع مهم ديگرى كه در حيات امام كاظم عليه السّلام مطرح است، شيوه رهبرى ايشان است.

آن حضرت به برخى ياران نزديك خويش اجازه مى داد تا در دستگاه حاكم كار كنند.

على بن يقطين يكى از اين افراد بود كه با اجازه امام در دستگاه هارون سمت وزارت را بر عهده داشت تا حوايج مؤمنان را برآورده سازد. روايت شده است كه على بن يقطين از امام اجازه خواست تا دستگاه هارون را ترك كند، اما امام اجازه نداد و فرمود: لا تفعل فان لك انسا، و لاخوانك بك عزا، و عسى ان يجبر الله بك كسرا و يكسر بك فائرة المخالفين عن اوليائه، يا على كفارة اعمالكم الاحسان الى اخوانكم، اضمن لى واحده، اضمن لك ثلاثا

اضمن لى ان لا تلقى احدا من اوليائنا الا قضيت حاجته و اكرمته، و

______________________________

(1). محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 225.

(2). ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، ص 203.

(3). همان.

(4). براى آگاهى بيشتر در اين باره، ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص 100؛ ابى العباس حميرى، قرب الاسناد، ص 14؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 311؛ محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 1، ص 483؛ طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 159.

تصوير امامان شيعه ،ص:330

اضمن لك ان لا يظلك سقف سجن ابداء و لا ينالك حد سيف ابدا و لا يدخل الفقر بيتك ابدا، يا على من سرّ مؤمنا، فباللّه بدا و بالنبى صلّى اللّه عليه و آله ثنّى و بناثلث. «1» فضل بن يونس نيز يكى ديگر از اين افراد بود كه با اجازه امام در دستگاه حاكم باقى ماند. «2»

در مقابل، امام كاظم عليه السّلام برخى ديگر از ياران خويش را از كار كردن در دستگاه حاكم باز مى داشت، و اين در مواردى بود كه كار كردن در دستگاه ظلمه جز سود شخصى براى آن شخص نداشت.

ارتباط با شيعيان

روشهاى برقرارى ارتباط با شيعيان يكى از مباحث مهم در حيات امام هفتم است. ايشان در اين باره روشهاى زير را به كار مى گرفت:

گاهى اصحاب امام عليه السّلام به ايشان نامه مى نوشتند و گاه نيز امام عليه السّلام با ارسال نامه به اصحاب با آنان ارتباط برقرار مى كرد. در برخى مواقع، امام عليه السّلام اصحاب و شيعيان را به جانشين خود امام رضا عليه السّلام ارجاع مى داد. گاه نيز اين ارتباط با يك ملاقات سرّى برقرار مى شد.

اما مهم ترين

شكل برقرارى ارتباط، از طريق وكلا صورت مى گرفت. شبكه ارتباطى وكالت (سازمان وكالت) ابزارى براى برقرارى ارتباط امامان با شيعيان در زمان عباسيان بود. امام عليه السّلام نمايندگان و وكلايى را در مناطق مختلف بدين منظور تعيين مى كرد. هدف اصلى اين سازمان جمع آورى خمس، زكات، نذورات، هدايا، و ... از مناطق مختلف توسط وكلا و تحويل به امام، و نيز پاسخ گويى امام به پرسشهاى فقهى و عقيدتى شيعيان و توجيه سياسى آنان توسط وكيل امام بود.

اين سازمان كاربرد مؤثرى در پيشبرد اهداف و مقاصد امامان داشت. دوران امام

______________________________

(1). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص 136.

(2). همان، ص 109.

تصوير امامان شيعه ،ص:331

كاظم عليه السّلام عصر اوج گيرى سازمان وكالت بود؛ سازمانى كه به طور مستقيم زير نظر امام كاظم عليه السّلام فعاليت مى كرد. اما در اين مقاله به فعاليتهاى اين سازمان هيچ اشاره اى نشده است؛ جز آنجا كه به علل انشعاب واقفيه از شيعه اشاره مى كند. نويسنده در آنجا چند تن از وكلاى امام عليه السّلام را كه با موضوع انشعاب مرتبط است، نام مى برد.

امام كاظم عليه السّلام و مبارزه با انحرافات فكرى

رويارويى امام با انحرافات فكرى عصر خود، از ديگر مباحث مهمى است كه مقاله بدان نپرداخته است. امام هفتم در برابر مكاتب فكرى انحرافى، مانند غلات، «1» عمل كنندگان به رأى، و «2» مشبهه «3» ايستاد و با اين انحرافات مبارزه كرد.

ب) اشكالات محتوايى

اشاره

گذشته از اشكالات ساختارى، مطالبى در مقاله به چشم مى خورد كه اساسا مخدوش و قابل نقد است. اكنون به برخى از اين موارد اشاره مى شود:

1. مفهوم «كاظم»

در آغاز مقاله، يكى از معانى «كاظم» (لقب امام هفتم) را «كسى كه ساكت مى ماند» دانسته است. اما حقيقت آن است كه مسلمانان، به ويژه شيعيان، امام را به دليل بردبارى در برابر معاندان و فرونشاندن غيظ و خشم خويش در مقابل دشمنان به اين لقب خواندند. «4» بنابراين بهتر است كاظم را به «كسى كه خشم خود را فرومى نشاند» ترجمه كنيم.

______________________________

(1). محمد بن حسن طوسى، رجال الكشى، نجف، آداب، ص 408.

(2). العطاردى، مسند الامام الكاظم، ج 1، ص 246.

(3). محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر باب مجالسة اهل المعاصى.

(4). ر. ك: ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 382؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 279؛ ابن حجر هيثمى، الصواعق المحرقه، ص 203.

تصوير امامان شيعه ،ص:332

2. شركت امام كاظم عليه السّلام در قيام محمد بن عبد الله

نويسنده مقاله از شركت امام عليه السّلام در قيام محمد بن عبد الله (نفس زكيه) بر ضد عباسيان در سال 145 خبر داده است. اما با توجه به اينكه اين قيام در عصر امام صادق عليه السّلام رخ داده است، و از طرفى آن حضرت هيچ گاه با اقدامات سادات بنى الحسن موافق نبود، بعيد به نظر مى رسد كه فرزند وى، امام كاظم عليه السّلام در اين قيام شركت كرده باشد. «1»

امام صادق عليه السّلام در ماجراى قيام محمد بن عبد الله از مدينه خارج شدند و پس از سركوبى قيام به دست عباسيان به مدينه بازگشتند. «2»

پيش از قيام محمد بن عبد الله نيز، منصور از فتنه انگيزى عبد الله بن حسن و فرزندانش نزد امام صادق عليه السّلام گله كرد. حضرت اختلاف ميان خود و آنها را يادآور شدند و

آيه دوازدهم سوره حشر را قرائت فرمودند: لئن اخرجوا لا يخرجون معهم. «3»

وانگهى اگر امام كاظم عليه السّلام در اين قيام شركت مى داشت، پس از سركوبى قيام، منصور ايشان را به اتهام شركت در قيام دستگير مى كرد، درحالى كه چنين واقعه اى در تاريخ ثبت نشده است.

3. تعيين اسماعيل بن جعفر به جانشينى امام صادق عليه السّلام

نويسنده مقاله پس از آنكه درگذشت امام صادق عليه السّلام را عامل بروز انشعاب و

______________________________

(1). اختلاف ميان فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السّلام زمانى پديد آمد كه عبد الله بن حسن بن حسن، فرزندش محمد را قائم آل محمد معرفى كرد. پس از آن اين اختلافات شدت يافت، تا جايى كه در جريان بيعت علويان و عباسيان با نفس زكيه، امام صادق عليه السّلام حضور نداشت، و وقتى در آن محفل از امام صادق عليه السّلام سخن به ميان آمد، عبد الله بن حسن، پدر نفس زكيه، گفت حضور جعفر ضرورتى ندارد؛ زيرا او كار شما را خراب مى كند (ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 141؛ قاضى نعمان مغربى، شرح الاخبار، ص 299- 300).

(2). على بن عيسى اربلى، كشف الغمه، ص 383- 384.

(3). ابو سعيد ابى، نثر الدر، ج 1، ص 355.

تصوير امامان شيعه ،ص:333

چند دستگى در جامعه شيعه مى شمارد، مى نويسد: «پسر امام صادق عليه السّلام به نام اسماعيل كه به جانشينى او تعيين شده بود، پيش از پدرش وفات يافت».

تعيين اسماعيل به جانشينى امام صادق عليه السّلام، اساسا قابل مناقشه است؛ زيرا افزون بر اينكه از ديدگاه شيعه اثنا عشرى امامان دوازده گانه از جانب خداوند منصوب، و در روايات رسيده از رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله و ديگر امامان معصوم عليهم السّلام به اسامى

آنان تصريح شده است، «1» رواياتى نيز از خود امام صادق عليه السّلام بر جاى مانده كه جانشينى اسماعيل را انكار و به جانشينى امام كاظم عليه السّلام تصريح مى كند. در اين مقام به چند نمونه از اين روايات اشاره مى شود:

1. فيض بن مختار مى گويد: روزى خدمت امام صادق عليه السّلام بودم. آن حضرت در ضمن برخوردى كه پيش آمد تصريح كرد كه اسماعيل جانشين او نيست. در ادامه اين روايت آمده است كه امام صادق عليه السّلام فرزندش امام كاظم عليه السّلام را در مقام جانشين خود به فيض بن مختار معرفى كرد؛ «2»

2. اسحاق بن عمار صيرفى مى گويد: نزد امام صادق عليه السّلام به امامت اسماعيل اشاره كردم، و امام انكار فرمودند؛ «3»

3. در روايت آمده است كه وليد بن صبيح به امام صادق عليه السّلام عرض كرد:

عبد الجليل به من گفته كه شما اسماعيل را وصى خود قرار داده ايد. امام عليه السّلام اين امر را انكار، و امام كاظم عليه السّلام را جانشين خويش معرفى كردند. «4»

______________________________

(1). در حديثى از رسول گرامى اسلام آمده است: «انا سيد النبيين و على سيد الوصيين و ان اوصيائى بعدى اثنا عشر، اولهم على و آخرهم المهدى (شيخ سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، ينابيع المودة لذوى القربى، ج 3، ص 284). گفتنى است قندوزى باب 94 كتابش را به ذكر احاديث رسيده درباره مهدى موعود (عج) اختصاص داده كه اكثر آنها از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت شده است.

(2). محمد بن حسن طوسى، رجال كشى، ص 355، ش 663.

(3). محمد بن ابراهيم نعمانى، الغيبه، ص 326.

(4). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص

22؛ براى آشنايى بيشتر، ر. ك: محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 308، 310- 311؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 216؛

تصوير امامان شيعه ،ص:334

افزون بر آنچه گذشت، در جوامع حديثى شيعه و برخى منابع اهل سنت، در موضوع معرفى امام كاظم عليه السّلام به جانشينى پدر در سنين كودكى و نوجوانى، احاديثى ثبت و ضبط شده است:

1. ابن صباغ مالكى در الفصول المهمه مى نويسد:

روزى منصور بن حازم به امام صادق عليه السّلام عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت هر بامداد و پسين جانهايى را دريابند و اگر چنين پيشامدى شد، امام كيست؟ امام صادق عليه السّلام فرمود: اگر چنين شد، او امام شماست، و دست بر شانه راست امام موسى كاظم عليه السّلام نهاد.

منصور بن حازم مى گويد: امام كاظم عليه السّلام در آن زمان پنج ساله بود؛ «1»

2. در حديث ديگرى آمده است: فيض بن مختار گويد:

به امام صادق عليه السّلام عرض كردم كه چه كسى پس از شما امام ماست؟

فيض بن مختار مى گويد: در اين هنگام امام كاظم عليه السّلام كه در آن زمان پسر بچه اى بود وارد شد، و امام صادق عليه السّلام با اشاره به امام موسى كاظم عليه السّلام فرمودند: وى امام و صاحب شماست، پس به او تمسك جوييد؛ «2»

3. در حديثى ديگر نيز كه عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق عليه السّلام درباره امام پس از ايشان مى پرسد، حضرت، امام كاظم عليه السّلام را معرفى مى فرمايند؛ «3»

4. در روايتى ديگر آمده است يعقوب سرّاج مى گويد:

نزد امام صادق عليه السّلام رفتم. ديدم كنار گهواره پسرش موسى ايستاده

______________________________

محمد بن ابراهيم نعمانى، الغيبه،

ص 324، 326؛ محمد بن حسن طوسى، رجال كشى، ص 355؛ محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص 20.

(1). ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، ج 2، ص 934؛ محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 246.

(2). ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، ج 2، ص 933.

(3). همان.

تصوير امامان شيعه ،ص:335

بود و مدتى با وى راز مى گفت. آن گاه كه از راز گفتن فارغ شد، نزديكش رفتم. به من فرمود: نزد مولايت برو و بر او سلام كن. من كنار گهواره رفتم و سلام كردم. موسى بن جعفر عليه السّلام كه در آن هنگام كودكى در گهواره بود، با كمال شيوايى جواب سلام مرا داد و فرمود: برو آن نام را كه ديروز بر دخترت نهادى عوض كن؛ زيرا خداوند آن نام را ناپسند مى دارد. يعقوب سرّاج گويد: دخترى برايم به دنيا آمده بود و من نام وى را حميرا نهاده بودم. امام صادق عليه السّلام فرمود: برو و به دستور او (موسى بن جعفر عليه السّلام) رفتار كن تا هدايت يابى. گويد: رفتم و نام دخترم را عوض كردم؛ «1»

5. در روايتى به نقل از مفضل بن عمر آمده است:

روزى امام صادق عليه السّلام، امام كاظم عليه السّلام را كه در آن هنگام كودكى بيش نبود، نام برد و فرمود: اين است آن مولودى كه در خاندان ما براى شيعيان ما با بركت تر از آن پديد نيامده. سپس به من رو كرد و فرمود: به اسماعيل جفا و درشتى نكنيد. «2»

4. اقتباس الگوى غيبت آخرين امام از واقفيه توسط شيعه اثنا عشرى

نويسنده، آنجا كه انشعاب واقفيه را از شيعه برمى رسد، مى گويد: «واقفيه، ظاهرا در اواخر قرن سوم، با اثنا عشرى كه الگوى واقفيه را

در غيبت آخرين امام اقتباس كردند، درهم آميختند».

اين ادعاى نويسنده كاملا بى پايه و اساس است؛ زيرا انديشه غيبت آخرين امام، پيش از ظهور واقفيه در شيعه وجود داشته است، و ظاهرا يكى از

______________________________

(1). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 247؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، ج 2، ص 219؛ ابو على فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى، ص 299.

(2). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 246.

تصوير امامان شيعه ،ص:336

علل انشعاب واقفيه وجود همين انديشه در ميان شيعيان بوده است؛ ليكن در تعيين مصداق امام غايب به اشتباه رفتند؛ زيرا بر اساس احاديث متواتر در جوامع حديثى شيعه، آخرين امام كه از نظرها غايب مى شود دوازدهمين امام است. در اين زمينه از رسول گرامى اسلام و ديگر امامان پيش از امام كاظم عليه السّلام با ذكر اسامى امامان دوازده گانه احاديث پرشمارى بر جاى مانده، و در برخى از اين احاديث به غيبت آخرين امام اشاره شده است. «1» براى نمونه: وقتى آيه 59 سوره نساء «2» نازل شد، جابر بن عبد الله انصارى از پيامبر پرسيد: اولى الامر چه كسانى هستند؟ پيامبر فرمود: ايشان جانشينان من و امامان مسلمانان هستند؛ نخستين آنان على بن ابى طالب، سپس حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على، و سپس، هم نام و هم كنيه من؛ كسى كه از شيعيانش غايب خواهد شد. «3»

چنان كه ملاحظه مى شود در اين حديث رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله

با تصريح به اسامى امامان دوازده گانه، غيبت امام دوازدهم را نيز مطرح كرده است.

همچنين در كتاب كمال الدين و تمام النعمه، از على عليه السّلام روايت شده است: قائم غيبتى طولانى دارد و او وقتى قيام كند بيعت كسى در گردن او نيست؛ از اين روى، هم ولادتش و هم خودش مخفى است. اوصاف ياد شده در اين روايت، كاملا بر حضرت مهدى (عج) منطبق است؛ نه امام كاظم عليه السّلام. «4»

______________________________

(1). در اين زمينه احاديث پرشمارى وجود دارد. براى اطلاع بيشتر، ر. ك: محمد بن ابراهيم النعمانى، كتاب الغيبه، ص 96، 147، 152، 181، 245؛ محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، رسائل فى الغيبه، ج 2، ص 13؛ محمد بن حسن طوسى، الغيبه، ص 149، 165، 181؛ همچنين ر. ك: لطف الله صافى گلپايگانى، منتخب الاثر، ص 45، 84، 97، 140.

(2). يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم.

(3). محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق)، كمال الدين و تمام النعمه، ص 203، 208

(4). لطف الله صافى گلپايگانى، منتخب الاثر فى امام الثانى عشر، ص 316- 317.

تصوير امامان شيعه ،ص:337

باز در كتاب كمال الدين و تمام النعمه، از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه غيبت، در ششمين فرزند وى كه دوازدهمين امام پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، واقع مى شود. «1»

در كفاية الاثر نيز از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه حضرت قائم (عج) از صلب وى و فرزندش امام كاظم عليه السّلام است، و اينكه امامان دوازده نفرند و اگر از دنيا جز يك روز باقى نماند خداوند آن روز را به قدرى

طولانى مى گرداند تا قائم ظهور كند. «2»

بنابراين اعتقاد به غيبت آخرين امام نزد شيعيان اثنا عشرى، به هيچ روى، اقتباس از واقفيه نيست، و بر اساس روايات متواتر، پيش از ظهور فرقه واقفيه چنين اعتقادى وجود داشته است.

البته بايد به ياد آورد نويسنده، پس از آنكه الگوى غيبت آخرين امام را نزد شيعيان اثنا عشرى اقتباس از واقفيه مى شمارد، مى گويد: «برعكس، به نظر نمى رسد كه آموزه اثنا عشرى در باب غيبت" صغرا" و" كبرا" خاستگاهى واقفى داشته باشد، و در عوض، در روايات از آن خبر داده شده است». اما روايتى كه بدان استناد مى كند، بنابر برداشت خود نويسنده، به دو موقعيتى اشاره دارد كه امام كاظم عليه السّلام از مدينه بيرون برده خواهد شد و امام صادق عليه السّلام با توجه به اين دو موقعيت، پيش بينى مى كند كه پسرش دو بار غايب خواهد شد.

بنابراين طبق برداشت خود نويسنده، روايت مزبور به غيبت امام دوازدهم (آخرين امام نزد شيعيان اثنا عشرى) ربطى ندارد، و از اين روى، بايد گفت آموزه اثنا عشرى در باب غيبت «صغرا» و «كبرا» به نظر نويسنده خاستگاهى واقفى ندارد. او مى بايست به رواياتى استناد مى جست كه به غيبت آخرين امام نزد شيعيان اثنا عشرى اشاره دارد؛ و اگر نظر نويسنده جز اين باشد و الگوى غيبت

______________________________

(1). محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق)، كمال الدين و تمام النعمه، ص 33.

(2). لطف الله صافى گلپايگانى، منتخب الاثر فى امام الثانى عشر، ص 318.

تصوير امامان شيعه ،ص:338

آخرين امام را نزد شيعيان اثنا عشرى، اقتباس از واقفيه بداند، در آن صورت رواياتى كه برشمرديم، در رد نظريه وى كافى به نظر مى رسد.

5. امام كاظم عليه السّلام و ايفاى نقش در ميان غلات

در

بخشى از مقاله آمده است: «امام كاظم عليه السّلام نقش مهمى در ميان برخى غلات ايفا كرد». سپس در ادامه و در تأييد اين اظهارنظر خويش يادآور مى شود كه مفضل بن عمر جعفى خطابى در زندان بغداد با امام ملاقات و از وى مراقبت مى كرده، و امام كاظم عليه السّلام، او را پدر دوم خود ناميده است.

اگر مقصود نويسنده اين باشد كه امام كاظم عليه السّلام در برابر افكار انحرافى غلات هيچ گونه واكنشى از خود بروز نمى داد، و بلكه برعكس مؤيد كارهاى آنان بود، مدعايى كاملا بى پايه و اساس است؛ زيرا امامان عليهم السّلام، و از جمله امام كاظم عليه السّلام، با افكار و انديشه هاى غلات به شدت مبارزه مى كردند. در اين زمينه احاديث پرشمارى بر كفر و الحاد غلات دلالت دارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

1. عن على عليه السّلام: بنى الكفر على اربع دعائم؛ الفسق و الغلو و الشك و الشبهه؛ «1» «كفر بر چهار ستون فسق، غلو، شك و شبهه استوار است»؛

2. در حديث ديگرى آمده است امام صادق عليه السّلام محمد بن مقلاص كوفى، يكى از رهبران غلات را لعنت كرد، و به همه بلاد نامه نوشت تا از وى برائت جويند و لعنتش كنند «2» و اصحاب خود را نيز به قطع ارتباط با غلات ملزم كرد و فرمود:

لا تقاعدوهم و لا تواكلوهم و لا تشاربوهم و لا تصافحوهم و لا توارثوهم؛ «3»

3. باز از امام صادق عليه السّلام روايت شده است:

______________________________

(1). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ص 369.

(2). نعمان بن محمد (قاضى نعمان)، دعائم الاسلام، ص 62- 63.

(3). اسد حيدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج

4، ص 151.

تصوير امامان شيعه ،ص:339

«كوچك ترين چيزى كه انسان به واسطه آن از ايمان خارج مى شود، نشستن در مجلس غلوكنندگان و گوش دادن به سخنان و تصديق گفته هاى ايشان است. پدرم از جدش رسول الله صلّى اللّه عليه و آله برايم نقل كرد كه فرمود: دو طائفه از امت من، [يعنى] غلات و قدريه از اسلام بهره اى ندارند»؛ «1»

4. روايت كرده اند امام كاظم عليه السّلام، محمد بن بشير را كه يكى از غلات بود و به الوهيت امام كاظم عليه السّلام دعوت مى كرد، بارها لعنت فرمود. «2»

جز آنچه گذشت، روايات ديگرى نيز بر كفر و الحاد غلات و نيز مبارزه پيوسته امامان عليهم السّلام با افكار و انديشه هاى آنان در دست است، و بر اين اساس، نمى توان به امام كاظم عليه السّلام نسبت داد كه در ميان غلات نقش مهمى ايفا كرده است.

نتيجه گيرى

مدخل امام كاظم عليه السّلام، گرچه در قياس با ديگر مقالات دايرة المعارف اسلام درباره معرفى ديگر معصومان عليهم السّلام تا حدودى موفق بوده است، در معرض نقدهاى بسيار اساسى و مهمى قرار دارد. مهم ترين نقدهاى وارد بر اين مقاله، در دو محور ساختارى و محتوايى قابل بررسى است. از نظر ساختارى، نويسنده نتوانسته است مباحث و موضوعات بسيار مهم و اساسى مطرح را در زندگى امام كاظم عليه السّلام، پوشش دهد، و در معرفى امام عليه السّلام آن گونه كه بايد موفق نبوده است.

گذشته از اشكالات ساختارى، نويسنده از نظر محتوايى نيز بارها به اشتباه افتاده است.

______________________________

(1). محمد بن على بن بابويه قمى (شيخ صدوق)، الخصال، ص 37.

(2). محمد بن حسن طوسى، رجال كشى، ص 408.

تصوير امامان شيعه ،ص:340

منابع و مآخذ

1. ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، محمد بن على، الخصال.

2. ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، محمد بن على، كمال الدين و تمام النعمه، تحقيق على اكبر غفارى، انتشارات اسلامى، قم، 1405.

3. ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، حيدرى، نجف، 1376 ق.

4. ابن نعمان (شيخ مفيد)، محمد بن محمد، الارشاد، مؤسسه آل البيت، قم، 1413.

5. ابن نعمان (شيخ مفيد)، محمد بن محمد، رسائل فى الغيبه، دار المفيد، بيروت، 1414.

6. ابى، ابو سعيد، نثر الدر، الهيئة العامة للكتب، مصر، 1981.

7. اربلى، على بن عيسى، كشف الغمة فى معرفة الائمه عليهم السّلام، دار الاضواء، بيروت، 1405 ق.

8. اسد حيدر، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، دار الكتاب العربى، بيروت، 1390 ق.

9. اصفهانى، ابو الفرج، مقاتل الطالبيين، المطبعة الحيدريه، نجف.

10. العطاردى، مسند الامام الكاظم، آستان قدس رضوى، مشهد، 1409.

11. حميرى، ابى العباس، قرب الاسناد، قم.

12. صافى گلپايگانى،

لطف الله، منتخب الاثر فى امام الثانى عشر، مؤسسة السيدة المعصومة، قم، 1419.

13. طبرسى، ابو على فضل بن حسن، اعلام الورى، دار الكتب الاسلاميه، نجف اشرف، 1390 ق.

14. طبرسى، احمد بن على، الاحتجاج، دار النعمان، نجف، 1386 ق.

15. طوسى، محمد بن حسن، الغيبه، مؤسسه معارف اسلامى، قم.

16. طوسى، محمّد بن حسن، رجال الكشى، نجف، آداب.

17. قمى، شيخ عباس، الانوار البهيه، مؤسسه منشورات دينى مشهد.

18. قندوزى حنفى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة لذوى القربى، تحقيق سيد على جمال اشرف الحسينى، دار الاسوه للطباعة و النشر، 1416، بيروت.

19. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، مكتبة الاسلامية، تهران، 1388.

تصوير امامان شيعه ،ص:341

20. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، تحقيق على اكبر غفارى، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چ سوم، 1388.

21. مالكى، ابن صباغ، الفصول المهمة، دار الحديث للطباعة و النشر، قم، 1422.

22. مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسة الوفاء، چ دوم، بيروت، 1403.

23. مغربى (قاضى نعمان)، نعمان بن محمّد، دعائم الاسلام.

24. مغربى (قاضى نعمان)، نعمان بن محمّد، شرح الاخبار، انتشارات اسلامى، قم، 1409.

25. نعمانى، محمد بن ابراهيم، كتاب الغيبه، تحقيق على اكبر غفارى، مكتبة صدوق، تهران.

26. هيثمى، ابن حجر، الصواعق المحرقه، مكتبه القاهره، قاهره، 1385.

تصوير امامان شيعه ،ص:343

امام على بن موسى الرضا عليهما السلام

اشاره

نويسنده: بى. لوئيس)B .Lewis(

مترجم: حسين مسعودى

تصوير امامان شيعه ،ص:345

[متن ترجمه]

على الرضا ابو الحسن بن موسى بن جعفر [عليهم السّلام]

على بن موسى الرضا [عليهما السّلام] امام هشتم شيعه اثنا عشرى است. وى در مدينه و در سال 148 ق/ 765 م (بنابر قول صفدى)، يا بنابر قول ساير صاحب نظران كه احتمالا مطلع تر بوده اند، در سال 151 ق/ 770 م (نوبختى، ابن خلّكان، ميرخواند) متولد شد. او در شهر طوس و در سال 203 ق/ 818 م وفات يافت.

منابع در سال وفات او اتفاق نظر، اما درباره روز و ماه آن اختلاف نظر دارند (آخر صفر: طبرى، صفدى؛ 21 رمضان: صفدى؛ 13 ذو القعده يا 5 ذو الحجه: ابن خلّكان). پدر او امام موسى كاظم [عليه السّلام] بود، و مادرش يك ام ولد اهل نوبه Nubia] - نام سرزمينى باستانى كه در مصر و سودان امروزى قرار داشته] بود كه نام او به شكلهاى مختلفى ذكر شده است (شهد يا نجيه: نوبختى؛ سكينه: ابن خلكان؛ خيزران: ابن جوزى). او در بخش عمده حياتش هيچ نقش سياسى اى ايفا نكرد، اما به سبب علم و تقوايش معروف بود. او از پدر خود و از عبيد الله بن ارطاة نقل حديث مى كرد و در مسجد النبى در مدينه فتوا مى داد. اولين ظهور وى بر صحنه سياست در سال 201 ق/ 816 م بود؛ هنگامى كه خليفه مأمون او را به مرو فرا خواند و او را در مقام وارث خلافت منصوب كرد و لقب «رضا» به او داد.

منابع متفقا بيان مى دارند كه على بن موسى الرضا [عليهما السّلام] تمايلى به پذيرش اين

تصوير امامان شيعه ،ص:346

انتصاب نداشت و فقط تسليم پافشارى خليفه شد. شاهزاده ها و رجال بزرگ عباسى و

علوى كه در رأس آنان پسر مأمون يعنى عباس بود، با وارث جديد كه لباسى سبز به تن داشت بيعت كردند. به دستور خليفه، در سراسر امپراتورى، پرچمها و لباسهاى متحد الشكل سبز رنگ جايگزين پرچمها و لباسهاى متحد الشكل سياه رنگ عباسى شد. بعيد است كه رنگ سبز در اين دوران نخستين، به طور خاص با خاندان على [عليه السّلام] مرتبط بوده باشد و معناى دقيق اين تغيير رنگ نامعلوم است (قس.)Weil ,ii ,216 ,n .3 ;Gabrieli ,37 n .4 .. متن كامل سند انتصاب، ثبت و ضبط شده است (قلقشندى، صبح، ج 9، ص 362- 366؛ ابن جوزى، مرآت، پاريس، نسخه خطى عربى، ص 5903، نسخه فرانسوى، ص r 941-r 151؛ ترجمه در كتاب Gabrieli ص 38- 45). اين سند نشان مى دهد كه مأمون از مسئله اصولى بزرگ ترى كه ميان ادعاهاى خاندان عباس و خاندان على [عليه السّلام] وجود داشت احتراز كرده و صرفا على بن موسى الرضا [عليهما السّلام] را به دليل ويژگيهاى فردى، مناسب ترين شخص، [به جانشينى خود] منصوب ساخته است؛ به عبارت ديگر، به دلايل سنّى [اين كار را انجام داد] نه شيعى. همچنين سند مزبور به مسئله حساس جانشينى پس از [امام] رضا هيچ اشاره اى نمى كند.

اين انتصاب، واكنشهاى شديد و متضادى برانگيخت. واليان مختلف عباسى، بجز اسماعيل بن جعفر در بصره، با وفادارى فرمانها را اجرا كرده، به زور براى وارث جديد بيعت گرفتند. البته شيعيان سرشار از احساس پيروزى بودند؛ گرچه به رسميت شناختن ادعايشان به اين شكل ناقص و محدود ابدا نظر موافق آنان را جلب نكرد. اما در عراق اين مرحله، در كنار انتقال مؤثر پايتخت از بغداد

به مرو، خشم اهالى را برانگيخت و باعث قيام عليه خليفه شد. سربازان و امراى عباسى در بغداد نيز به آنان پيوستند و يكى از امراى عباسى را به خلافت برگزيدند.

نفرت مردم عراق، به خصوص متوجه برادران ابن سهل بود و همه مشكلات خود

تصوير امامان شيعه ،ص:347

را به آنان نسبت مى دادند. ظاهرا خود [امام] رضا بود كه خالى از حب و بغض، معناى واقعى قيام عراق را براى خليفه فاش ساخت. مأمون كه در نهايت موقعيت را درك كرد، به تدريج سياست خويش را تغيير داد. در سال 203 ق/ 818 م، وى عازم بغداد شد و سال بعد وارد آن ديار گرديد. در راه، هم فضل بن سهل و هم [امام] رضا درگذشتند؛ فضل در سرخس كشته شد و [امام] رضا پس از يك بيمارى كوتاه، در طوس درگذشت. مورخان شيعه علت وفات او را انار مسمومى مى دانند كه به دست على بن هشام به وى داده شد (يعقوبى، ج 2، ص 551)، يا آب انار مسمومى كه يكى از درباريان تهيه كرده بود و به دست خود خليفه به او داده شد (مقاتل، ص 566- 567). طبرى هيچ اشاره اى به احتمال قتل نمى كند.

خليفه در انظار عمومى براى وى عزادارى كرد و بر جنازه او نماز ميت خواند.

امام در كنار مقبره هارون الرشيد دفن شد و نام حرمش (مشهد) را بر آن شهر نهادند و اين نام جايگزين نام قديمى تر طوس شد. شيعيان در آثار خود معجزات فراوانى به وى نسبت مى دهند.

تصوير امامان شيعه ،ص:348

منابع و مآخذ

اشاره

1. ابن اثير، كتاب الكامل، زير نظر سى. جى. تورنبرگ)C .J .Turnberg( ، ليدن، 1851- 1879، ج 6، ص

249.

2. ابن الجوزى، مرآت الزمان، ص 40 پشت، نسخه خطى پاريس، عربى، 1505.

3. ابن خلّكان، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، زير نظر ف. ووستنفلت، گوتينگن 1835- 1850) (نقل شده از تعدادى از زندگينامه ها)، ش 434.

4. ابو المحاسن، نجوم، ج 2، ص 174- 175، قاهره، 1930.

5. جهشيارى، ص 312- 313، قاهره.

6. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، زير نظر ام. جى. د خويه)M .J .De Goeje( و ديگران، ليدن، 1879- 1901، ج 3، ص 1029 و صفحات بعد.

7. مسعودى، مروج الذهب، زير نظر سى. باربى ير د مينارد و پاوت د كورتايل)C .Barbier de Meynard et Pavet de Courteille( پاريس، 1861- 1877، ج 7، ص 3، 61.

8. مير خواند، روضة الصفا، ج 3، ص 18- 23.

9.Bal'ami ,tr .Zotenberg ,iv ,508 ff .,515 ff .,518 .

10..Safadi ,MS .B .M .Or .6587 ,fol .214 v -215 v ;

11..Ya'kubi )Houtsma( ,ii ,550 ff .

آثار شيعى

12. ابن شهر آشوب، مقاتل الطالبيين، ص 561- 572، قاهره، 149.

13. درباره گزارش هاى سيره نگاشتى درباره زندگى و گفتار [امام] على [بن موسى] الرضا [عليه السّلام] ر. ك:

تصوير امامان شيعه ،ص:349

نويسندگان معاصر

تصوير امامان شيعه ،ص:351

نقد و بررسى

اشاره

عبد الرضا عرب

تصوير امامان شيعه ،ص:353

نقد و بررسى بى ترديد محورى ترين نقش و جايگاه در منظومه انديشه كلامى شيعه، از آن امامت است. اعتقاد به امامت از مؤلفه هاى اصلى تفكر شيعه و از وجوه تمايز شيعه با ديگر فرقه هاى اسلامى است. از نظر شيعه ولايت و امامت در سه جنبه مطرح است: سياسى، دينى و معنوى.

از جنبه سياسى، شيعه معتقد است امام پس از پيامبر، رهبرى سياسى و اجتماعى انسانها را بر عهده دارد. حكومت تنها، حق امام است و نه ديگران؛ گرچه فردى غير از امام با پشتوانه رأى و بيعت مردم يا بدون آن بر مسند خلافت تكيه زند. بنابراين با حضور امام در جامعه، تنها اوست كه شايستگى و لياقت حكومت بر مردم را دارد. از لحاظ دينى، امام مفسر و بيان كننده احكام و مقرراتى است كه از سوى خداوند براى انسانها در نظر گرفته شده است. تفسير امام از احكام و معارف اسلام و آيات قرآن، فصل الخطاب همه تفسيرها و بيانهاست.

جنبه سوم نيز بيانگر آن است كه در هر زمان يك انسان كامل كه بر جهان و انسان نفوذى غيبى دارد، ناظر بر ارواح، نفوس و قلوب است و بر عالم و آدميان نوعى سلطه تكوينى دارد. امام همواره هست و به اين اعتبار او «حجت است».

تصوير امامان شيعه ،ص:354

در پژوهشهاى تاريخى درباره امامان شيعه بايد به مفهوم حقيقى امامت و جايگاه و رسالت امامان توجه شود. افزون بر اين بايد امامت به صورت جريانى به هم پيوسته و مرتبط كانون مطالعه قرار گيرد. اين جريان تاريخى از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تا

غيبت امام عصر (عج) تداوم يافته است. اما متأسفانه مطالعات مربوط به امامان عليهم السّلام اغلب با روش جدانگرى صورت گرفته است؛ به گونه اى كه مورخ يا محقق، معمولا تاريخ هر امام را جدا و غير مرتبط با امام پيشين بررسى، و به بيان فضايل و مناقب و حوادث مهم زندگانى هر امام بسنده كرده است.

روش جدانگرى و جداسازى در بررسى و مطالعه زندگانى امامان عليهم السّلام هرچند ضرورى است؛ زيرا موجب مى شود تمام جزئيات زندگانى ايشان بدون كم وكاست حفظ شود و به دست محققان برسد، اما از سويى هم موجب مى گردد كه در نگاهى كلى زندگانى امامان عليهم السّلام را گاه متناقض و در تضاد با يكديگر ببينيم؛ به گونه اى كه امام حسن عليه السّلام را فردى محافظه كار، امام حسين عليه السّلام را مردى انقلابى و جسور، امام سجاد عليه السّلام را ملازم دعا و عبادت، و امام باقر عليه السّلام را مردى صرفا مشغول به حديث و فقه، و ... بدانيم. افزون بر اين، مخاطب قادر نخواهد بود دريابد كه زندگانى هر امام حلقه اى است از يك زنجير به هم پيوسته. «1»

اغلب مقالاتى كه در دايرة المعارف اسلام درباره امامان شيعه نگاشته شده، آنان را تنها به منزله چهره هاى برجسته و مشهور تاريخى، كه گاه با حكومتهاى معاصر خويش تعاملات و تصادماتى داشتند، بر مى رسند. در اين مقالات به معرفى شناسنامه اى امامان و بيان حوادث مهم عصر آنان بسنده كرده و رسالت و جايگاه حقيقى ايشان در جامعه، و نيز نقشى را كه در جامعه داشته اند، مغفول نهاده اند.

______________________________

(1). عادل اديب، نقش امامان معصوم در حيات اسلام، ص 7.

تصوير امامان شيعه ،ص:355

از اين روى، مقالات

مزبور از ديدگاه خواننده شيعه كه به اصل امامت و جايگاه رفيع امامان در هدايت انسانها معتقد است، جامعيت لازم را ندارند.

به نظر مى رسد نويسنده مقاله مى بايست به ابعاد ديگرى از زندگانى امام على ابن موسى الرضا عليه السّلام اشاره مى كرد تا مقاله در عين اختصار جامعيت لازم را نيز مى داشت؛ ابعادى از اين جمله:

- سيره اخلاقى، عبادى، سياسى و اجتماعى امام رضا عليه السّلام؛ «1»

- آگاهى فوق العاده امام به اديان و مكاتب و زبانهاى گوناگون؛ «2»

- مناظرات علمى امام با رهبران و پيروان مذاهب و اديان مختلف؛ «3»

- مبارزات فكرى و سياسى امام با فرقه هاى منحرف اسلامى نظير واقفيه، مجسمه، مشبهه؛ «4»

- تربيت و پرورش شاگردان و شيعيان فرهيخته و انديشمند و اثرگذار؛ «5»

- نقش امام رضا عليه السّلام در گسترش علم، حكمت، فلسفه و تمدن اسلامى. «6»

نويسنده امام را تنها در چارچوب جريانات و حوادث سياسى در نظر آورده و از ديگر جنبه هاى حيات امام غافل مانده است. براى مثال، درباره مقام علمى و معنوى امام، كه توجه مورخان و پژوهشگران را به خود جلب كرده، فقط به نيم سطر بسنده كرده است، و از فضايل و مناقب امام، سخنى به ميان نياورده است.

همچنين به كلمات و سخنان حكمت آميز و راهبردى امام و اخلاق و منش نيكوى ايشان اشاره اى نكرده است، و ....

______________________________

(1). براى مثال ر. ك: باقر شريف قرشى، حياة الامام الرضا عليه السّلام، ج 1، ص 31.

(2). براى مثال ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 49، ص 86.

(3). براى مثال ر. ك: احمد بن على طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 170 به بعد.

(4). براى مثال ر. ك: همان.

(5).

براى مثال ر. ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 49، ص 261.

(6). براى مثال ر. ك: عبد الله جوادى آملى، على بن موسى الرضا عليه السّلام و الفلسفة الالهيه.

تصوير امامان شيعه ،ص:356

مركز ثقل مقاله، مسئله ولايت عهدى امام است كه نويسنده سعى خود را براى تبيين آن به كار بسته است. اما از آنجا كه اين حادثه را بدون ارتباط با حوادث گذشته مطالعه كرده است، در تبيين و تحليل آن دچار مشكل شده است.

نويسنده بر آن است «امام در بخش عمده حياتش هيچ نقش سياسى اى ايفا نكرده، و نخستين ظهور وى در صحنه سياست، به سال 201 ق بوده است؛ هنگامى كه خليفه مأمون وى را به مرو فراخواند و او را در مقام وارث خلافت منصوب كرد». اين در حالى است كه مسئله ولايت عهدى، از پيامدهاى مبارزات فكرى و سياسى امام در مقابل حكومت بود، و مأمون براى خاموش كردن چراغ هدايت و بيرون ساختن امام از صحنه سياست به اين حربه جديد دست يازيده بود. اما براى آنكه ارتباط مسئله ولايت عهدى با حوادث پيشين و عملكرد سياسى امام روشن شود، گذرى كوتاه و مختصر به دوران امامت امام على بن موسى الرضا عليه السّلام مى افكنيم تا زمينه ها و ريشه هاى مسئله ولايت عهدى تا حدودى روشن شود:

دوره بيست ساله روزگار امامت و رهبرى امام رضا عليه السّلام را مى توان به دو بخش تقسيم كرد. بخش اول از آغاز امامت تا سفر به خراسان، يعنى از سال 183 تا 201؛ و بخش دوم از ميانه سال 201 تا پايان عمر امام، يعنى آخر ماه صفر سال 203.

امام، ده سال از مدت

ياد شده را در روزگار هارون سپرى كرده است (183- 193). در اين دوره، هم سياستهاى هارون در قبال امام تغيير يافت، و هم روش امام در رهبرى و ادامه حركت امامت با روش امام هفتم تفاوت داشت.

هارون پس از شهادت امام موسى كاظم عليه السّلام از پيامدهاى قتل امام هراسناك بود، و از اين روى هرچند برخى از درباريان او را به قتل امام رضا عليه السّلام ترغيب مى كردند، از اين كار و عواقب آن وحشت داشت؛ زيرا در اين صورت قيامهاى علويان بيشتر شدت مى يافت و موجى از نارضايتى در مردم پديد مى آمد كه براى دستگاه

تصوير امامان شيعه ،ص:357

حكومت مخاطره آميز بود. «1» بنابراين هارون با توجه به اين ملاحظات سياسى و براى حفظ حاكميت خود از روش سابق دست شست و از فشار سياسى و اجتماعى عليه امام كاست. امام رضا عليه السّلام نيز پس از مبارزات امام هفتم، كه با سختيها و مصايب فراوان و تحمل سياهچال هاى هارون همراه بود، و همچنين پس از تحركات خونين ديگر سادات، مبارزه خود را به گونه اى ديگر ادامه داد تا هم تجربه پيشين در مدتى كوتاه تكرار نشده باشد و هم تكليف بر زمين نمانده باشد.

در اين دوران سادات به قيامها و شورشهايى عليه حاكميت دست زدند كه گاه شخصيت امام نيز پشتوانه آنان بود، و به سفارش او از ريختن خون شورشيان جلوگيرى مى شد. «2» از سوى ديگر، وى به نشر بيشتر فرهنگ اسلامى و تصحيح فلسفه سياسى و پرورش شيعيان روشنگر مى پرداخت.

پس از اين دوره، در زمان حكومت مأمون، حكومت به تاكتيك جديدى دست يازيد، و امام نيز متناسب با وضع موجود فعاليتهاى سياسى

خود را ترتيب داد. در اين دوره براى جلوگيرى از نفوذ بيشتر امام در جامعه، حكومت تصميم گرفت محصولات فرهنگى تمدنها و فرهنگهاى ديگر را ترجمه، و در جامعه اسلامى منتشر كند، تا هم اذهان مردم از پيگيرى مسئله خلافت و جانشينى پيامبر متوجه مسائل ديگرى شود، و هم با ورود مسائل و عالمان جديد به جامعه اسلامى، اهميت و نفوذ علمى امام كاستى گيرد.

با همين هدف، بيت الحكمه تأسيس و نهضت ترجمه آغاز شد و هسته هاى علمى جديد و جلسات مناظره علمى پرشمارى برگزار گرديد «3» تا شايد موقعيت علمى امام تحت الشعاع قرار گيرد. اما امام از اين فرصت استفاده كردند و هرچه

______________________________

(1). ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 226.

(2). ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 358.

(3). ر. ك: ابن ابى اصيبه، عيون الاخبار، ج 2، ص 143؛ ابن نديم، الفهرست، ص 339 و 341؛ احمد امين، ضحى الاسلام، ص 49- 73.

تصوير امامان شيعه ،ص:358

بيشتر به نشر حقايق اصيل دين اسلام پرداختند و با مباحثات و مناظرات خود با ديگر عالمان، موقعيت علمى خويش را بيش از پيش مستحكم ساختند.

بنابراين امام پيش از ولايت عهدى فعاليت سياسى داشته است، ولى فعاليت ايشان از نوع مسلحانه، نظامى و امنيتى و ... نبود؛ بلكه فعاليتى فكرى و روشنگرانه و كاملا متناسب با فضاى موجود بوده است.

افزون بر موارد ياد شده، به نظر مى رسد برخى مطالبى كه در اين مقاله آمده است با حقايق تاريخى سازگار نيست، و يا دست كم جاى خدشه و تأمل دارد، و در اين مقام به پاره اى از آنها مى پردازيم:

1. «او از پدر خود و از عبيد

الله بن ارطاة نقل حديث مى كرد ...» «1»

بى ترديد امام از پدر بزرگوار خود حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام، بدون واسطه، و از امامان پيش از او، با واسطه حديث نقل مى كرد؛ نظير حديث «سلسلة الذهب» كه در راه مرو، در نيشابور براى مردم بيان فرمودند. «2» افزون بر اين، در مجموعه احاديثى كه از امامان نقل شده است، احاديثى وجود دارد كه امام رضا عليه السّلام مطالبى را از خداوند متعال نقل كرده اند؛ احاديثى كه به آنها «قدسى» مى گويند. «3»

اما نام «عبيد الله بن ارطاة»، در تحقيقى كه صورت گرفت، در هيچ يك از كتب رجال و حديث شيعه و نيز مهم ترين كتابهاى حديثى اهل سنت (صحاح ستّه) يافت نشد. پس اولا، اين شخصيت براى ما مجهول است، و ثانيا، به اعتقاد شيعه، كه امام را معدن علم و مهبط وحى مى داند، «4» هيچ نيازى نيست امام از فردى غير معصوم، كه در علم و فضل از او پايين تر است، روايتى نقل كند، و چنين روايتى به دست ما نرسيده است.

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 345 از همين كتاب.

(2). محمد حسين حرّ عاملى، كليات حديث قدسى، ص 621.

(3). محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، ص 12.

(4). همان، ص 320.

تصوير امامان شيعه ،ص:359

2. «مأمون ... به او لقب رضا داد». «1»

اين مطلب گرچه در برخى منابع تاريخى آمده است، به دليلهايى، خدشه بردار است. اين ادله به دو دسته تقسيم مى شوند:

الف. ادله اى كه تنها از ديدگاه شيعه و معتقدان به ولايت اهل بيت عليهم السّلام قابل تبيين است، و آن اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، و چه بسا از طريق فرشته وحى، نامها

و لقبهاى اهل بيت عليهم السّلام را از قبل تعيين كرده اند؛ «2»

ب. ادله اى كه با هر ديدگاه و عقيده اى سازگار است، و آن رواياتى است كه از امامان پيشين رسيده و در آنها به لقب «رضا» تصريح شده است.

محض نمونه، مرحوم صدوق از سليمان بن ابى حفص نقل مى كند كه موسى ابن جعفر عليه السّلام فرزندش را به اين نام (رضا) مى خواند و توصيه مى فرمود: «شما نيز او را به اين نام بخوانيد». «3»

در روايت ديگر از بزنطى آمده است: به ابى جعفر محمد بن على بن موسى- امام جواد عليه السّلام- گفتم: گروهى از مخالفان مى پندارند مأمون لقب «رضا» را براى پدرتان قرار داده است؛ زيرا او ولايت عهدى خليفه را پذيرفته و بدان خشنود شده است. حضرت فرمود: به خدا سوگند، دروغ مى گويند و نسبت ناروا مى دهند؛ بلكه خداوند پدرم را رضا ناميد؛ زيرا پروردگارش در آسمان از او راضى و پيامبر و امامان در زمين از او خشنودند.

روايتگر حديث از امام مى پرسد: مگر اين ويژگى پدرانتان نبوده است؟

امام فرمود: چرا، ولى پدرم را يك مشخصه از اجدادمان ممتاز ساخته بود؛ زيرا مخالفان نيز همچون موافقان از او راضى بودند. از اين روى، تنها او «رضا» ناميده شده است. «4»

______________________________

(1). ترجمه مدخل، ص 345 از همين كتاب.

(2). ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، معانى الاخبار، ص 51.

(3). ابن بابويه قمى (شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 11.

(4). محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 49، ص 4.

تصوير امامان شيعه ،ص:360

آنان كه مدعى اند لقب «رضا» از سوى مأمون تعيين شده است، آن را به جريان ولايت عهدى مربوط ساخته اند، درحالى كه در اسناد مربوط به دوران

قبل از ولايت عهدى همين لقب ديده مى شود. از جمله در نامه اى كه از سوى فضل بن سهل براى حضرت ارسال شده و در آن از امام عليه السّلام دعوت شده تا به طوس عزيمت كند، لقب «رضا» آمده است:

«بسم الله الرحمن الرحيم. لعلى بن موسى الرضا ... من وليّه الفضل بن سهل ...». «1»

بر اساس روايتها و مدركهاى ياد شده مى توان اطمينان يافت كه لقب رضا به ماجراى ولايت عهدى باز نمى گردد. «2»

3. «مأمون ... صرفا على بن موسى الرضا عليه السّلام را به دليل ويژگيهاى فردى، به منزله مناسب ترين شخص، به جانشينى خود منصوب كرد». «3»

نويسنده تنها با تكيه بر متن سند ولايت عهدى به صداقت و راستى گفتار مأمون ايمان پيدا كرده و معتقد است همچنان كه در عهدنامه آمده است، امام رضا عليه السّلام را به دليل ويژگيهاى شخصيتى اش جانشين خود معرفى كرده است. اما شواهد و دليلهاى فراوانى وجود دارد كه عدم صداقت مأمون را ثابت مى كند و انگيزه هاى سياسى او را از اين ظاهرسازى و عوام فريبى روشن مى سازد:

براى مثال، چرا مأمون هنگامى كه امام عليه السّلام در مدينه بود، ايشان را به خلافت منصوب نكرد و حضرت را با اكراه و تحت نظر مأموران به مرو آورد؛ «4» در حالى كه مى توانست در مرو به نام امام، خطبه بخواند و خطّه ايران را به نمايندگى از سوى حضرت نگهدارى كند؟