سفرهاى ناصرالدين شاه به قم

مشخصات كتاب

سرشناسه : قاضیها، فاطمه، 1335 -

عنوان و نام پديدآور : سفرهای ناصرالدین شاه به قم (1266 - 1309ه-.ق.)/به کوشش فاطمه قاضیها.

مشخصات نشر : تهران: سازمان اسناد ملی ایران، پژوهشکده اسناد،1381.

مشخصات ظاهری : بیست و دو، [361] ص.: مصور، نمونه.

فروست : سازمان اسناد ملی ایران؛ 181.

شابک : 27000 ریال 964-6189-62-8:

يادداشت : عنوان به انگلیسی: .(F. ghaziha Nasereddin shah's Journrys to Qom (1850 - 1892

یادداشت : نمایه.

موضوع : ناصرالدین قاجار، شاه ایران، 1247 - 1313ق. -- سفرها -- ایران -- قم.

موضوع : ناصرالدین قاجار، شاه ایران، 1247 - 1313ق. -- خاطرات.

موضوع : سفرنامه های ایرانی.

موضوع : قم -- سیر و سیاحت -- قرن 13ق.

شناسه افزوده : سازمان اسناد ملی ایران. پژوهشکده اسناد.

رده بندی کنگره : DSR1369/ق2س7 1381

رده بندی دیویی : 955/0745042

شماره کتابشناسی ملی : 1081977

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

فهرست مندرجات

موضوع شماره صفحه

پيشگفتار سيزده

مقدمه پانزده

بخش اول

اولين سفر ناصر الدين شاه به قم 2- 4

بخش دوم

دومين سفر ناصر الدين شاه به قم 5- 14

1- درباره دومين سفر 7- 13

- پى نوشتها 13- 14

بخش سوم

سومين سفر ناصر الدين شاه به قم 15- 32

1- درباره سومين سفر 17- 18

2- گزارش سفر 18- 27

3- مرگ جيران تجريشى (فروغ السلطنه) 27

ص: 6

4- واقعه قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه 27- 30

- پى نوشتها 30- 32

بخش چهارم

چهارمين سفر ناصر الدين شاه به قم 33- 61

1- درباره چهارمين سفر 35- 37

2- خاطرات ناصر الدين شاه در چهارمين سفر 37- 57

- پى نوشتها 57- 61

بخش پنجم

پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم 63- 76

1- درباره پنجمين سفر 65- 67

2- خاطرات پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم 67- 75

- پى نوشتها 75- 76

بخش ششم

ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم 77- 164

1- درباره ششمين سفر 79

2- گزارش سفر 80- 82

3- خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم 83- 129

- پى نوشتها 129- 133

4- شرح جغرافيايى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه 134- 138

ص: 7

- پى نوشتها 138- 139

5- خاطرات روزانه اعتماد السلطنه از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم 140- 153

- پى نوشتها 153

6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك 154- 164

- پى نوشتها 164

بخش هفتم

هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم 165- 211

1- درباره هفتمين سفر 167- 168

2- گزارش سفر 168- 177

- پى نوشتها 77- 179

3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم 180- 195

- پى نوشتها 195- 196

4- خاطرات اعتماد السلطنه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم 197- 202

- پى نوشتها 202

5- خاطرات دكتر فووريه از هفتمين سفر 203- 209

- پى نوشتها 209

6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر ناصر الدين شاه به قم 210- 211

ص: 8

پيوست (1) شهر قم در دوره ناصرى از نگاه سفرنامه نويسان فرنگى 213- 272

1- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه بروگش مستشرق آلمانى 215- 221

- پى نوشتها 221

2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى 222- 231

- پى نوشتها 231

3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا 232- 247

- پى نوشتها 247- 248

4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون 249- 260

- پى نوشتها 260

5- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه لرد كرزن 261- 271

- پى نوشتها 272

پيوست (2) گزيده اسناد قم در دوره ناصرى 273- 316

سند شماره 1- نامه ناصر الدين شاه به اميركبير 275

سند شماره 2- روزنامه دار الايمان قم در دوره ناصرى 275- 278

سند شماره 3- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم به ناصر الدين شاه 278

سند شماره 4- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم 279

سند شماره 5- نامه اعتضاد الدوله حاكم قم به ناصر الدين شاه 279- 280

سند شماره 6- گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم 281

ص: 9

سند شماره 7- گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم 281- 282

سند شماره 8- نامه حاكم قم در مورد وضعيت اين شهر 282- 283

سند شماره 9- گزارش حاكم قم راجع به كارخانه بلورسازى آنجا 283- 284

سند شماره 10- گزارش حاكم قم راجع به تلگرافخانه اين شهر 284- 285

سند شماره 11- گزارش حاكم قم راجع به كارخانه بلورسازى آنجا 285- 286

سند شماره 12- گزارش حاكم قم راجع به جمعه بازار اين شهر 286- 287

سند شماره 13- نامه حاكم قم راجع به تلگرافخانه اين شهر 287

سند شماره 14- نامه اى در مورد بست نشينى در حرم حضرت فاطمه معصومه (س) 288

سند شماره 15- شرح منازلى كه اردوى شاه در آنها بايد اطراق كند 288- 289

سند شماره 16- نامه محسن ميرزا اميراخور (احتمالا حاكم قم) به ناصر الدين شاه 289- 290

سند شماره 17- نامه اى در مورد قنوات قم به ناصر الدين شاه 290- 291

سند شماره 18- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به متولى باشى قم 291- 292

سند شماره 19- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به حاكم قم و جواب آن 292- 294

سند شماره 20- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به حاكم قم و جواب آن 294

سند شماره 21- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به عزت الدوله (خواهر شاه) و جواب آن 295

سند شماره 22- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به همسرش عزت الدوله و جواب آن 295- 296

سند شماره 23- تلگراف يحيى خان معتمد الملك به حاكم قم و جواب آن 296- 298

ص: 10

سند شماره 25- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم و جواب آن 299- 300

سند شماره 26- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به اعتضاد الدوله حاكم قم 300

سند شماره 27- تلگراف كامران ميرزا نايب السلطنه به متولى باشى و جواب آن 300- 301

سند شماره 28- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به آقا ابراهيم امين السلطان و جواب آن 301- 302

سند شماره 29- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به كامران ميرزا نايب السلطنه 302- 303

سند شماره 30- تلگراف ميرزا حسين خان سپهسالار به حاكم قم و جواب آن 304

سند شماره 31- تلگراف آقا ابراهيم امين السلطان به متولى باشى و جواب آن 305

سند شماره 32- تلگراف كامران ميرزا به فخر الملوك دختر ناصر الدين شاه و جواب آن 306

سند شماره 33- تلگراف صدراعظم به حاكم قم و جواب آن 307

سند شماره 34- تلگراف صدراعظم به حاكم قم 308

سند شماره 35- تلگراف صدراعظم به حاكم قم و جواب آن 308- 309

سند شماره 36- تلگراف صدراعظم به نايب الحكومه قم و جواب آن 309

سند شماره 37- تلگراف صدراعظم به حكام ولايات 310- 311

سند شماره 38- تلگراف ناصر الدين شاه به ميرزا على اصغر امين السلطان و جواب آن 311- 313

سند شماره 39- تلگراف صدراعظم به متولى باشى و جواب آن 313- 314

سند شماره 40- اعلان عمومى در مورد وسيله حمل ونقل از تهران به قم و

ص: 11

ص: 12

بالعكس 315- 316

سند شماره 41- اعلان عمومى در مورد وسيله حمل ونقل از تهران به قم و بالعكس 316

- پى نوشتها 316- 319

فهرست عمومى اعلام 321- 342

تصاوير و گزيده اسناد 343- 362

ص: 13

بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

از مطالعه وقايع و حوادث تاريخى و نيز آداب و رسوم ملل مى توان دريافت، چه مسائلى باعث علو و ترقى يك ملت و چه اقدامات و شيوه ها و پيشامدهايى باعث عقب ماندگى و انحطاط آن مى گردد. از آنجايى كه در تاريخ گذشته كشور ما، همواره غلبه با حكومتهاى استبدادى بوده است، پيداست كه هرچه بيشتر با زندگى اين حاكمان و پادشاهان آشنا شويم، به آراء و عقايد جديدى در ارتباط با علل عدم پيشرفت كشورمان نسبت به دنياى پيشرفته، دست خواهيم يافت.

غور و بررسى در احوال گذشتگان و بدست آوردن عقايد و آراى آنان، طبعا مايه آگاهى، پندآموزى و نهايتا كشف علل عقب ماندگى و پيشرفت و ترقى سطح فرهنگ و تمدن كشور خواهد شد و اگر از نتايج به دست آمده درسى نگيريم، زيانى بس عظيم به مملكت خويش رسانده ايم.

گذشته از محققان و پژوهشگران، عموم مردم نيز علاقمندند كه از زندگانى حاكمان نسل هاى گذشته خبرى به دست بياورند، زيرا به درستى گمان مى كنند كه ميان وضع زندگانى آنان و اوضاع مملكتدارى در گذشته، رابطه اى تنگاتنگ وجود داشته است. اين علاقمندى گاهى موجب كنجكاوى در جزئيات زندگى اين حاكمان مى شود و افسانه ها و داستانهايى نيز در اين ارتباط پديد مى آيد، ولى براى پى بردن به واقعيت زندگى حاكمان چه منبعى موثق تر از اسناد آن زمان مى باشد، به خصوص سندى كه با دستخط و قلم

ص: 14

حاكمى چون ناصر الدين شاه باشد كه بيش از نيم قرن بر مقدرات اين كشور حكمروائى كرده است. و شخصا به نگارش خاطرات خويش دست يازيده است.

كتاب «سفرهاى ناصر الدين شاه به قم» كه مجموعه اى است از مطالب مربوط به «سفرهاى هفتگانه ناصر الدين شاه به قم» حاوى نكات فراوانى از اين دست است.

پيش از اين سازمان اسناد ملى ايران مبادرت به انتشار خاطرات و سفرنامه هاى ديگرى نيز از ناصر الدين شاه كرده است كه از آن ميان 5 مجلد مربوط به سه سفر فرنگستان، يك مجلد مربوط به سفر عتبات (شهريار جاده ها) و يك مجلد حاوى يادداشتهاى روزانه او در تهران و ييلاقات اطراف آن مى باشد.

كتاب حاضر علاوه بر خاطرات شخصى ناصر الدين شاه در سفرهاى چهارم الى هفتم، حاوى مطالبى مربوط به سفرهاى وى به قم مى باشد كه هر سفر به تفكيك مورد بررسى قرار گرفته است، در خاتمه كتاب نيز اسنادى مربوط به وقايع و مسائل مربوط به شهر قم و همچنين نگاه سفرنامه نويسان فرنگى به اين شهر در دوره ناصرى درج گرديده است، كه اميد است مورد استفاده علاقمندان قرار گيرد.

در پايان لازم مى دانم از تلاشهاى پژوهشگر گرامى سركار خانم فاطمه قاضيها كه تدوين اين مجموعه را به عهده داشته اند سپاسگزارى كنم.

دكتر كيانوش كيانى هفت لنگ معاون اسناد ملى و سرپرست پژوهشكده اسناد

ص: 15

مقدمه

اشاره

ناصر الدين شاه قاجار كه پادشاهى شكارچى، عاشق سيروسفر و گشت وگذار و در عين حال به عقيده نگارنده نويسنده اى توانا بود، در زمان سلطنت خود هفت بار به شهر قم سفر كرد.

اين شهركه پيشينه بناى آن را به تهمورث از شاهان اساطيرى ايران نسبت داده اند، در سال 23 ه. ق در زمان خلافت عمر بن خطاب از سوى ابو موسى اشعرى فتح شد (1) و چند دهه پس از آن محل مهاجرت اعراب اشعرى گرديد.

در آغاز سده سوم هجرى و در پى عزيمت امام رضا (ع) به ايران، خواهر ايشان حضرت فاطمه معصومه (س) به قصد ديدار برادر راهى ايران گرديد و چون به ساوه رسيد بيمار شد، موسى بن خزرج اشعرى از اشعريان مقيم قم چون اين خبر را شنيد به ساوه رفت و وى را به قم آورده در سراى خويش منزل داد. بيمارى حضرت فاطمه معصومه (س) هفده روز ادامه يافت و درحالى كه حدودا بيش از 21 يا 22 سال از عمر وى نگذشته بود، وفات يافت. پيكر اين بانوى پرهيزكار را در باغ بابلان كه در آن زمان كنار رودخانه و بيرون شهر قم بود دفن كردند و بر سر مزار او بارگاهى بنا نمودند كه در طى ساليان دراز دستخوش دگرگونيهاى بسيار گرديد و به تدريج بر وسعت و شكوه حرم و بناهاى مجاور آن افزوده گشت، تا اين كه به شكوهمندترين و معروف ترين زيارتگاههاى ايران پس از آستان قدس رضوى تبديل شد. (2) شهر قم نيز از اين دگرگونيها بى نصيب نماند چنانچه در طى قرون سوم و چهارم بر وسعت آن بيش از پيش افزوده گرديد، ولى در حمله مغول (616- 621 ه. ق) يكسره ويران و سكنه آن قتل عام شدند. (3)

بعد از حمله ويرانگر مغول و انهدام شهر قم، بازماندگان فاجعه متوجه حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) كه در خارج شهر قرار داشت شدند و اساس شهر كنونى قم از پيرامون حرم طرح ريزى و شبكه هاى ارتباطى و واحدهاى مسكونى و بازار و

ص: 16


1- فرهنگ جغرافيايى (قم- اراك) (تهران: انتشارات سازمان جغرافيايى، وزارت دفاع و پشتيبانى نيروهاى مسلح، 1374، ج 48) ص 208.
2- ر. ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى (تهران: مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى 1369) چاپ دوم، ج 1، ص 358.
3- فرهنگ جغرافيايى (قم- اراك) همان ص 162.

بناهاى عمومى به تدريج ايجاد و شهر بنا گرديد. بناى حرم در آغاز دوران صفويه و به همت شاه اسماعيل صفوى و به اعتبارى ديگر دختر او شاه بيگم دستخوش تغييرات اساسى شد و گنبد فراز حرم و ايوان با حفظ اساس پيشين برپا گرديد. بدين ترتيب مجموعه بناهاى آستانه در سراسر دوران صفويه همچنان در جهت توسعه و شكوه هر چه بيشتر مورد توجه قرار گرفت. (1)

سلاطين قاجار نيز بخصوص فتحعلى شاه و ناصر الدين شاه در افزايش شكوه و جلال و آبادانى آستانه حضرت معصومه اقداماتى را به عمل رساندند. روايت است كه فتحعلى شاه در ابتداى زندگانى نذر كرده بود كه اگر پادشاه شود بر زيور و جلال قم بيفزايد و اهالى آن را از ماليات معاف كند، اما اطمينانى نيست كه او به نذر خود رفتار كرده باشد، على هذا وى شهر قم و توابع آن را تيول مادر خود ساخت، و به جاى روكارى كاشى گنبد، خشتهاى مسين زراندود گذاشت و مدرسه اى در جوار آنجا ساخت با درآمد موقوفه اى براى تحصيل يك صد طلبه و نيز بيمارستان و مهمانخانه اى تاسيس نمود و مى گويند هر ساله 000/ 100 تومان خرج آنجا مى كرده است. و هروقت كه به قم مى رفته راه تا حرم را پياده مى پيموده و هنگامى كه وفات يافت بنابر وصيتش او را در قم دفن كردند (2).

در زمان ناصر الدين شاه گنبد ديگر را هم مطلا كردند و بناى صحن جديد توسط ميرزا على اصغر امين السلطان چندين سال به طول انجاميد و جاده هاى جديد در فاصله ميان تهران قم احداث گرديد. (3)

بنابراين اين شهر از ديرباز هم به دليل جاذبه زيارتى و هم به دليل موقعيت جغرافيايى آن كه در مسير شهرهاى باستانى شيراز و اصفهان قرار داشته نه فقط كه ميعادگاه زائران شيعه مذهب بوده، بلكه محل عبور و سياحت سياحان فرنگى نيز بوده است.

ناصر الدين شاه قاجار نيز در طول 50 سال سلطنت خود، بيشتر اوقات را در سفر به سر مى برد. و در ضمن گشت وگذار خاطرات روزانه اش را هم يادداشت مى كرد. به همين جهت از وى سفرنامه هاى متعددى برجاى مانده است، وى سه بار در سالهاى 1290 (4)، 1295 (5) و 1306 (6) ه. ق به فرنگستان رفت و سفرنامه هاى خود را از لحظه حركت از تهران و گاهى چند روز قبل از حركت تا زمان برگشت به تهران به رشته تحرير درآورد. خاطرات وى در سفر اول و دوم به خط خودش و در سفر سوم به تقرير وى و خط همراهانش از قبيل دختر خوش خط او فخر الدوله، البته تا مرز ارس،

ص: 17


1- ر. ك. دائرة المعارف تشيع (تهران: نشر سعيد محبى 1375) چاپ سوم، ص 82.
2- ر. ك. جرج. ن. كرزن، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلى وحيد مازندرانى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373) چاپ چهارم، ص 286.
3- ر. ك. جرج. ن. كرزن، همان جا، همان صفحه.
4- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1377).
5- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر دوم فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1379).
6- شامل سه كتاب به شرح ذيل: الف- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه، در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، با همكارى موسسه فرهنگى رسا، 1369). ب- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان (كتاب دوم)، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1371). ج- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان (كتاب سوم) به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1373).

غلامحسين خان امين خلوت، ابو القاسم خان ناصر الملك، ابو الحسن خان فخر الملك و غيره نوشته شده است. همچنين پيش از سفر به فرنگ در سال 1287 به عتبات عاليات سفر نمود (1) و سفرنامه آن را از خود به يادگار گذاشت. وى افزون بر سفرهاى خارج از كشور در داخل نيز هيچگاه آرام و قرار نداشت و با اردوئى به نام اردوى همايونى به سفرهاى دور و نزديك مى رفت و خاطرات سفر را با نثرى ساده و روان به رشته تحرير درمى آورد.

سفرهاى مهم وى در داخل كشور عبارتند از:

1- دو سفر به خراسان در سالهاى 1283 (2)و 1300 ه. ق (3)

2- دو سفر به گيلان در سالهاى 1286 (4) و 1304 (5) ه. ق، كه سفر دومى را تا قزوين ادامه داده و به علت برف و كولاك شديد ناتمام گذاشته، به تهران بازگشت.

3- سفر به مازندران (6) در سال 1292 ه. ق

4- سفر به عراق عجم (ولايات مركزى ايران) در سال 1309 (7) ه. ق

علاوه بر سفرهاى بلندمدت، پيوسته بخصوص در فصل تابستان به مناطق خوش آب و هواى نزديك تهران مانند فيروزكوه، شهرستانك، دوشان تپه، جاجرود، كن و سولقان، آهار، شكراب و امثالهم به گشت وگذار و شكار مى پرداخت و شب وروز را در كوه و صحرا به سر مى برد و در اين مورد نيز متناوبا به درج خاطرات خود مى پرداخت. (8)

افزون بر موارد مذكور در فوق كه مربوط به سفرنامه هاى منتشرشده وى مى باشد، سفرهاى ديگرى به اقصى نقاط كشور داشته است كه يا در اوايل پادشاهى بوده و خاطرات خود را ننوشته و يا منتشر نشده است. لذا همان طور كه مذكور گرديد تا آنجا كه بر نگارنده معلوم گشته است، 7 سفر نيز به قم داشته است كه 4 بار آن در خلال سفرهاى ديگر و 3 بار فقط براى سفر به قم بوده است.

اولين سفر وى به قم با همراهى ميرزا تقى خان اميركبير و در سال 1266 (9) قمرى به وقوع پيوست. در اين زمان ناصر الدين شاه 19 سال داشت و در دومين سال سلطنت خود به سر مى برد. چنين به نظر مى رسد كه وى از اين سفر نوشته اى بر جاى نگذاشته است.

دومين بار كه ناصر الدين شاه به زيارت آستانه حضرت فاطمه معصومه (س) نائل گرديد، زمانى بود كه اردوى شاه از سفر اصفهان بازمى گشت. اين سفر در سومين سال سلطنت و باز هم با همراهى ميرزا تقى خان اميركبير انجام گرفت و اردوى شاه در غره رجب (10) عازم

ص: 18


1- شهريار جاده ها (خاطرات ناصر الدين شاه در سفر به عتبات)، به كوشش محمد رضا عباسى، پرويز بديعى (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1372).
2- روزنامه سفر خراسان، نوشته على نقى حكيم الممالك، زير نظر ايرج افشار (تهران: انتشارات فرهنگ ايران زمين، بى تا).
3- سفرنامه دوم خراسان ناصر الدين شاه قاجار، نوشته ناصر الدين شاه قاجار (تهران: انتشارات كاوش، 1363).
4- روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه قاجار، به كوشش دكتر منوچهر ستوده، (گيلان، موسسه فرهنگى جهانگيرى، 1367).
5- فاطمه قاضيها، روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ناتمام گيلان، پژوهشهاى ايرانشناسى (نامواره دكتر محمود افشار)، به كوشش ايرج افشار، با همكارى كريم اصفهانيان (تهران: بنياد موقوفات دكتر افشار، 1381) جلد چهاردهم.
6- روزنامه سفر مازندران، نوشته ناصر الدين شاه قاجار، زير نظر ايرج افشار (تهران: انتشارات فرهنگ ايران زمين، 1356).
7- سفرنامه عراق عجم، نوشته ناصر الدين شاه قاجار (تهران: تيراژه، 1362).
8- يادداشتهاى روزانه ناصر الدين شاه (1300- 1303 قمرى) به كوشش پرويز بديعى (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1378).
9- ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراة البلدان، همان، ج 2، ص 1002 و محمد حسن خان اعتماد السلطنه تاريخ منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367) ج 3، ص 177.
10- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره سيزدهم، (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1373) ص 63.

اصفهان گرديد. و در آخرين روز شوال از اصفهان حركت نمود و در قريه جز در سه فرسخى اصفهان مصمم گرديد از راه نطنز به كاشان برود تا پس از چند روز اقامت در آنجا، در قم اطراق كند، در هنگام توقف در قم ماجراى مربوط به عباس ميرزا ملك آرا حادث گرديد كه مقدمات غضب ناصر الدين شاه نسبت به ميرزا تقى خان اميركبير را فراهم آورد. (1)

سومين سفر ناصر الدين شاه به قم، در سال 1275 ه. ق و در سفر معروف «چمن سلطانيه» انجام يافت، چنانچه در تاريخ روز بيست و نهم شعبان اين سال، شاه به عزم زيارت حضرت معصومه و سياحت در سلطانيه از تهران حركت كرد (2) و پس از طى منازلى از قبيل، يافت آباد، آدران، حوض سلطان و پل دلاك، در روز پنجشنبه دهم ماه رمضان در شهر قم فرود آمده و مورد استقبال اهالى قرار گرفت و به زيارت حضرت معصومه نائل گرديد. (3) واقعه قتل حاجى مبارك (4)به دستور ناصر الدين شاه و همين طور بيمارى منجر به فوت سوگلى شاه، يعنى جيران تجريشى در اين سفر روى داد. (5)

چهارمين سفر نيز در سال 1284 در بيستمين سال سلطنت وقوع يافت، در اين سفر شاه فقط قصد شكار در مسيله و زيارت حضرت فاطمه معصومه (س) و سپس بازگشت به تهران را داشت. ناصر الدين شاه خاطرات خود را از اين سفر كه در ماه شوال روى داد، تا بازگشت به تهران با ذكر وقايع جالب و خواندنى به رشته تحرير درآورد. (6)

پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم در بازگشت از سفر عتبات در سال 1287 و در روزهاى 24 و 25 ذيقعده انجام يافت. (7)

سفر ششم ناصر الدين شاه به قم نيز در روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب سال 1305 آغاز شد، اين سفر مختص قم بود و ناصر الدين شاه پس از زيارت و سياحت در قم به تهران بازگشت (8). هفتمين سفر قم نيز بدين ترتيب انجام يافت كه شاه در ماه شوال 1309 قمرى كه مصادف با دومين ماه از فصل بهار بود تصميم گرفت به سياحت در ولايات مركزى ايران بپردازد. و اين سفر را از طريق قم آغاز كند. چنانچه پس از عبور و اطراق در حضرت عبد العظيم، كهريزك، حسن آباد، على آباد، حوض سلطان و كوشك نصرت در روز جمعه 23 شوال به قم وارد شد و سه روز در آنجا اقامت نموده به سياحت و زيارت پرداخت و سپس به سوى طايقون حركت نموده و از آنجا به سيروسياحت در شهرها و روستاهاى ولايات مركزى از قبيل دليجان، محلات، سلطان آباد، بروجرد، نهاوند، تويسركان، فراهان، آشتيان، دستجرد، ساوه و زرند پرداخته و از طريق رباطكريم

ص: 19


1- مكّى، حسين، زندگانى ميرزا تقى خان اميركبير (تهران: تيراژه 1373) چاپ دوازدهم، ص 447.
2- محمد حسن خان اعتماد السلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، همان، ج 3، ص 1814.
3- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428 و 429، ص ص 2875 و 2879.
4- ر. ك. عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: انتشارات زوار، 1371) ج 1، ص ص 387- 389.
5- جيران تجريشى ملقب به فروغ السلطنه يكى از همسرانى بود كه بسيار مورد علاقه ناصر الدين شاه بود، وى در سال 1275 در سفر چمن سلطانيه ناصر الدين شاه بيمار شد، به همين دليل سفر را ناتمام گذاشته به تهران بازگشت و فوت نمود. ر. ك. خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان، زير نظر ايرج افشار (تهران: اميركبير، 1370) ص 13.
6- ر. ك. فاطمه قاضيها، خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در سفر به قم، گنجينه اسناد (فصلنامه تحقيقات تاريخى)، بهار و تابستان 1379، شماره هاى 37 و 38، ص ص 23- 34.
7- ر. ك. شهريار جاده ها، همان، ص ص 223- 236.
8- سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، همان خاطرات روز 19 رجب ناصر الدين شاه.

در روز دوشنبه 21 محرم 1310 وارد قصر سلطنت آباد شد.

در سفرهاى اول 1266، سوم 1275، چهارم 1284، ششم 1305 و هفتم 1309، ناصر الدين شاه تهران را به قصد قم ترك مى كند ولى در سفر دوم از اصفهان و از طريق كاشان وارد قم مى شود و سپس به تهران بازگشت مى نمايد. همينطور در بازگشت از عتبات نيز از طريق كرمانشاه و همدان و ... به قم ورود نموده و پس از زيارت حضرت فاطمه معصومه (س) عازم تهران مى شود.

كتاب حاضر مجموعه ايست حاوى اطلاعات مربوط به سفرهاى هفتگانه ناصر الدين شاه به قم كه قاعدتا شامل 7 بخش، تحت عنوان اولين سفر ناصر الدين شاه به قم، دومين ... سومين ... و ... است در ابتداى هر بخش مقدمه مربوط به همان سفر و سپس اطلاعات مربوط درج شده است، نگارنده در مورد سفرهاى اول تا سوم موفق به تحصيل خاطره و دستخطى از ناصر الدين شاه نگرديد، لذا به گزارشات و خاطرات ديگران بسنده شد. ولى سفرهاى ديگر علاوه بر گزارشات و خاطرات ديگران حاوى خاطرات شخص ناصر الدين شاه مى باشد كه در اين ميان سفر ششم حاوى خاطرات مفصل تر از بقيه سفرها است كه براى اولين بار منتشر مى گردد، لازم به توضيح است كه خاطرات سفر چهارم نيز با دستخط شخص ناصر الدين شاه بوده است.

در بخش پيوستها نيز در «پيوست 1» به شرح مشاهدات سياحان فرنگى معاصر ناصر الدين شاه از لحظه حركت از تهران تا ورود به شهر قم پرداخته شده است كه مقايسه نگاه اين سياحان با نگاه ناصر الدين شاه و يا حتى با يكديگر خالى از جاذبه نيست در «پيوست 2» نيز اسنادى از قم در دوره ناصرى كه قسمت عمده آن حاوى گزارشهاى حاكم قم و مكاتبات وى با سران حكومت است به نظر مطالعه كنندگان گرامى مى رسد.

بهرحال نهايت تلاش به كار گرفته شد كه مجموعه حاضر خالى از نقص در دسترس محققان و علاقمندان گرامى قرار گيرد، با اين همه از اساتيد گرانقدر انتظار است كه كاستيها را به نگارنده گوشزد نمايند.

تقدير و تشكر:

بر خود لازم مى دانم كه از مسئولين، و همكارانى كه هريك به طريقى در انتشار اين مجموعه همكارى نموده اند قدردانى نمايم. لذا خاطرنشان مى سازم كه انجام كار

ص: 20

پژوهش و تدوين اين كتاب در زمان رياست دانشمند عالى قدر جناب آقاى مهندس سيد حسن شهرستانى انجام يافت و پس از ادغام سازمان اسناد با كتابخانه ملى تحت رياست عالم جليل القدر جناب آقاى سيد كاظم موسوى بجنوردى رياست محترم سازمان اسناد و كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران انتشار يافت كه بدين وسيله سپاس خود را تقديم هردو بزرگوار كه پيوسته حامى امر پژوهش بوده اند مى نمايم.

همچنين از استاد گرامى جناب آقاى دكتر كيانوش كيانى هفت لنگ معاون محترم اسناد ملى و سرپرست پژوهشكده اسناد كه پيوسته در پيشبرد اهداف پژوهشى ثابت قدم بوده اند قدردانى مى نمايم.

در امر مقابله متن و اسناد، چون هميشه از يارى و مساعدت همكار ارجمند و فرهيخته ام جناب آقاى محمود طاهر احمدى برخوردار گشتم كه از ايشان نيز بسيار سپاسگزارم.

از جناب آقاى مسلم خوش بيان مديريت محترم اطلاع رسانى، جناب آقاى محمد بقايى معاون و ساير همكارانشان بخصوص سركار خانم هما قاضى كه در دسترسى به اسناد با اينجانب به نحو شايسته اى همكارى داشته اند قدردانى مى نمايم.

كار انتشار اين مجموعه بدون مساعدت جناب آقاى على ميرانصارى مدير محترم چاپ و انتشارات و جناب آقاى نصرت اله اميرآبادى كارشناس انتشارات غير مقدور بود كه از تلاش ايشان در اين خصوص كمال امتنان را دارم. همچنين از همكار عزيزم سركار خانم الهام ويسانيان كه با بردبارى و تلاش درخور نسبت به حروفچينى كتاب حاضر اهتمام نمودند تقدير مى نمايم.

فاطمه قاضيها دى ماه 1381

ص: 21

ص: 22

بخش اول : اولين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

ص: 1

ص: 2

1- درباره اولين سفر

ص: 3

1- درباره اولين سفر (1266 ه. ق)

بى ترديد ناصر الدين شاه از اولين سفر پادشاهى خود به قم كه در نوزده سالگى روى داد، نوشته اى از خود برجاى نگذاشته است، زيرا زمانى كه در سال 1305 براى ششمين بار به قم عزيمت مى نمايد، هنگام عبور از ماهورهاى جنگل على آباد و ديدار از ميل بلند و قلعه سنگى كه بناى آن را منسوب به بهرام گور نموده است، چنين مى نويسد:

«در اوايل دولت ميرزا تقى خان كه آمديم به قم، يك شب در همين جا اردو زده منزل كرديم.

خاطرم بود، صورت اين ميل را هم آن وقت توى كتاب روزنامه كشيده بودم، كه بعد آن كتاب را پاره كردم». (1)

در ساير منابع تاريخى هم نگارنده موفق به دريافت گزارش يا مكاتبه اى راجع به اين سفر نگرديد، الا اين كه در كتب منتظم ناصرى و مراة البلدان ذيل وقايع سال 1266 ه. ق به عبارت زير بسنده گرديده است:

«موكب فيروزى كوكب اقدس اعلى عزيمت قم و بعضى از نواحى عراق فرمودند» (2)

على هذا اعتماد السلطنه كه در سفر مذكور در فوق كودكى بيش نبوده و به همراه پدر خود از ملتزمين ركاب بوده است، در خاطرات روز 22 رجب سال 1305 خود كه شاه را در ششمين سفر به قم همراهى مى كرده، هنگام اطراق در على آباد چنين مى نويسد:

«... من اين على آباد را در سنه 1266 ديدم كه در موكب همايون در صدارت ميرزا تقى خان به قم مى رفت، به واسطه نبودن آب در حوض سلطان، در اين على آباد منزل فرمودند، من هفت ساله

ص: 4


1- ر. ك. همين كتاب، خاطرات ناصر الدين شاه در 21 رجب 1305، در ششمين سفر قم.
2- محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مراة البلدان، به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى، مير هاشم محدث (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، ج 2، ص 1002. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1707.

بودم، پدرم فراشباشى بود و ...». (1)

ص: 5


1- ر. ك. روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، به كوشش ايرج افشار، (تهران: موسسه انتشارات اميركبير، 1350) ص 556.

ص: 6

بخش دوم : دومين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره دومين سفر

ص: 7

1- درباره دومين سفر (1267 ه. ق)

دومين سفر قم ناصر الدين شاه، يك سال بعد از سفر اول و در سال 1267 ه. ق انجام يافت، ناصر الدين شاه كه در اين زمان بيست سال داشت در بازگشت از سفر معروف اصفهان، چند روزى نيز در قم توقف نمود.

خبر تصميم ناصر الدين شاه براى عزيمت به اصفهان را روزنامه وقايع اتفاقيه در تاريخ 8 جمادى الثانى سال 1267، تحت عنوان «اخبار داخله ممالك محروسه پادشاهى» به صورت ذيل اعلام نمود:

چون سركار اعليحضرت پادشاهى از زمان جلوس به تخت فرمانروائى تاكنون ممالك محروسه را سياحت نفرموده اند و خاطر خسروانى مايل است كه انتظام ولايات و آسودگى رعايا را به رأى العين مشاهده فرموده و چون آفتاب جهانتاب بوجود مبارك روشنى بخشاى بلاد گرديده، عموم رعايا در سايه رأفت و رحمتش خرسندى و آسودگى و تقديم شكرگزارى حاصل نمايند، لهذا خاطر مبارك عزيمت سياحت در ممالك عراق و اصفهان فرموده، سلاطين سلف نور الله مضجعهم هميشه با قشون و شوكت تمام به ولايات حركت مى نمودند، ولى اعليحضرت پادشاهى كه شوكت دولت همايون و جلال نوبت روزافزون خود را آسايش و رفاه رعيت و انتظام و امنيت ممالك مى دانند و منظور دارند كه از زيادتى قشون در حركت، آسيبى به رعايا نرسد، به اين ملاحظه با جزئى قشونى به قدر كفايت قراول وجود مبارك و به قدر لزوم جمعى از ساير چاكران و خدّام و حشم دربار خسروانى در غرّه رجب ان شاء الله به عزم سياحت تشريف فرماى صفحات اصفهان و آن نواحى خواهند شد و ان شاء الله تعالى از اين سفر فيروزى اثر براى عموم اهالى ولايات محروسه فوايد عمده و منافع كلى حاصل خواهد گرديد. (1)

ص: 8


1- روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره دهم، به تاريخ جمعه هشتم جمادى الثانى سنه 1267 (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1373) ج 1، ص 45.

به اين ترتيب ناصر الدين شاه جوان در فصل بهار و روز اول رجب به اتفاق ميرزا تقى خان اميركبير درحالى كه اردويى مركب از شاهزادگان، امرا و وزرا و خدمه تحت عنوان اردوى همايونى وى را همراهى مى كردند از تهران به قصد اصفهان حركت كرد. (1)

شاهزادگانى كه شاه را همراهى مى كردند عبارت بودند از:

عباس ميرزا (برادر شاه)، كيومرث ميرزا ايلخانى، عليقلى ميرزا (اعتضاد السلطنه)، محمد رضا ميرزا، بهاء الدوله، امامقلى ميرزا (عماد الدوله)، صاحبقران ميرزا (پسر پنجاهم فتحعلى شاه).

امرا و وزرا عبارت بودند از:

ميرزا تقى خان اميركبير، ميرزا آقا خان نورى، ميرزا محمد شفيع خان صاحب ديوان، محمد حسن خان سردار، معير الممالك، ملك الكتاب، مستوفى الممالك و بعضى از مستوفيان.

به هر روى اول منزلى كه شاه و اردوى او در آن اطراق نمودند يافت آباد بود، و مسير اردو از طريق قزوين، سلطان آباد و بروجرد به طرف اصفهان تعيين گرديد. (2)

اردوى شاه باشكوه و جلال كامل در حركت بود و در منازل مسير راه اطراق نموده به گشت وگذار مى پرداخت، ولى در شهرهاى بزرگ مراسم استقبال با تشريفات كامل صورت مى گرفت.

بعد از يافت آباد، بعضى از منازل و شهرهايى كه شاه در آنجاها اطراق و توقف نمود عبارت بودند از:

كرج (سوم رجب)، قاسم آباد (چهارم رجب) (3) و قزوين (8 رجب).

لازم به توضيح است كه درحالى كه روز هشتم رجب شاه در قزوين متوقف گرديد، روز نهم رجب سفير انگليس و سفير عثمانى از تهران به سمت اصفهان روانه گرديدند و دو روز بعد وزير مختار روس هم نيز به همان صوب عازم گرديد. (4)

خانم شيل همسر جستن شيل سفير انگليس در بخشى از خاطرات خود راجع به اين

ص: 9


1- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، غره دوازدهم، ص 57.
2- ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، مرآت البلدان، به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى و مير هاشم محدث (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367) ص 1055 و روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره چهاردهم، ص 67.
3- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 15، ص 71.
4- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 16، ص 75.

سفر مى نويسد:

«شاه تصميم گرفته است به اصفهان سفر كند و اين موضوع موجب واهمه و نگرانى كليه درباريها شده است، زيرا مقرر است كه درباريهاى ملازم شاه بدون دريافت هيچ گونه هزينه سفر و توشه راه عازم اين سفر شوند و شخصا مخارج سنگين اين گونه مسافرتهاى تشريفاتى را متحمل گردند. به همين جهت نارضائى درباريها از اين اقدام شاه كاملا مشهود است ... در اين سفر ما هم اجبارا مى بايستى جزو ملتزمين ركاب باشيم تا شكوه و عظمت اردوى همايونى هرچه بيشتر متجلى گردد.

و با آنكه من شخصا ترجيح مى دادم كه بخاطر گرماى روزافزون هوا و تن درندادن به شرايط نامساعد اين گونه سفرهاى تشريفاتى، در تهران بمانم ولى چون اعضاى سفارت روسيه تصميم به همراهى با شاه در اين سفر داشتند، لذا براى اعضاى سفارت انگلستان برازنده نبود كه از اين كار طفره بروند و احترامى كمتر از روسها براى اعليحضرت شاه ايران قائل شوند. به همين جهت، من تمام ناراحتيهاى حاصل از اين سفر را بر آسايش و آرامش زندگى در تهران ترجيح دادم و عازم سفر با اردوى همايونى به اصفهان شدم.» (1)

با اين تفاصيل اردوى شاه پس از طى يك اقامت ده روزه در قزوين در 18 ماه رجب به طرف ساوه عزيمت نمود، (2) از آنجا به سلطان آباد رفته و سپس عازم بروجرد گرديد. (3) در نهم ماه شعبان وارد بروجرد شده در آنجا توقف نمود و پس از يك اقامت 12 روزه در تاريخ 21 شعبان عازم اصفهان گرديد (4) و بالاخره در روز پانزدهم ماه رمضان «اردوى همايونى» وارد شهر اصفهان شد. (5)

در اصفهان شاه در عمارت سلطنتى سكنى گزيد و بقيه اهل اردو در بيرون شهر و نزديك عمارت هفت دست در كنار رودخانه چادر زدند (6) در اين شهر مراسم استقبال و پذيرايى با تشريفات كامل انجام يافت و پس از پايان ماه مبارك، روز عيد رمضان (فطر) شاه در اين شهر به سلام نشسته بارعام داد. (7) و سرانجام در روز سى ام شوال پس از اين كه 45 روز شاه و اردوى او در اصفهان به سر بردند، به سمت تهران حركت كردند. (8) پس از خروج از اصفهان اولين منزلى كه شاه در آنجا اطراق نمود، قريه جز واقع در سه فرسنگى اصفهان بود. در آنجا مقرر شد كه اردو از راه نطنز و كاشان به سمت تهران حركت نموده و چند روز در كاشان و قم توقف نمايد. (9)

روزنامه وقايع اتفاقيه در مورد توقف شاه در كاشان و قم چنين مى نويسد:

ص: 10


1- ر. ك. خاطرات ليدى شيل، ترجمه دكتر حسين ابو ترابيان (تهران: نشر نو 1362) ص ص 176 و 175.
2- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 18، همان، ص 87.
3- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 19، همان، ص 91.
4- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 22، همان، ص 103.
5- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 25، همان، ص 119.
6- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 27، همان ص 129.
7- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 28، همان، ص 135.
8- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 31، همان، ص 153.
9- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 32، همان، ص 159.

«از قرارى كه از اردوى همايون نوشته اند موكب فيروزى كوكب شاهنشاهى از دار السلطنه اصفهان كه حركت فرمودند، منزل به منزل از راه نطنز تا كاشان تشريف آورده در روز هشتم ذيقعدة الحرام در فين كاشان نزول اجلال فرمودند و در آنجا به جهت خوبى آب وهوا و نزهت و صفاى باغ و عمارت شاهى، شش روز توقف فرموده اند و در روز چهاردهم از آنجا حركت نموده اند و به سبب اين كه راه مابين كاشان و قم به جهت كم آبى براى قشون عسرت داشته از راه نيزار به قم تشريف فرما شده اند و براى زيارت روضه منورّه متبركه حضرت معصومه چند روزى در قم تشريف خواهند داشت و از قرارى كه خبر رسيد اين روزها در قم مى باشند و چنانچه نوشته اند در هشتم ماه ذيحجة الحرام به دار الخلافه مباركه تهران نزول اجلال خواهند فرمود. (1)»

در مورد توقف ناصر الدين شاه در قم هنگام اين سفر چنين نقل شده است كه برادر كهتر او يعنى عباس ميرزا در شمار ملتزمين ركاب بود و مادرش همواره براى ارتقاى رتبه فرزند خود عباس ميرزا در پيشگاه شاه مى كوشيد، بالنتيجه، شاه بدون مشاوره با اميركبير مجبور شد دستور بدهد فورا فرمان حكومت قم را براى برادر خود عباس ميرزا صادر نمايند. (2)

خود عباس ميرزا (3) ماجرا را چنين نقل مى نمايد:

«در اين اوقات، اعليحضرت شاه عزم سفر به دار السلطنه اصفهان فرمودند. به بنده امر شد كه ملتزم ركاب بوده باشم. خرج راه خواستم ندادند. به عرض رسانيدم و لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا، امير نظام در محضر جمعى گفت كه عباس ميرزا عذر از سفر مى آورد و خيال دارد در تهران بماند و فساد برپا كند. اگر آمد فبها والا، اهل شهر را تحريك مى كنم، شب ريخته او را كشته، خانه اش را يغما نمايند .... (4) خلاصه از اصفهان كه اردوى كيوان شكوه به شهر قم رسيد، شبى آقا اسمعيل جديد الاسلام كه از پيشخدمتان مقرب بود با دستخط همايون آمد و مختصر مطلب اين بود كه چون در تهران مفسدين بسيارند، تو بايد در قم بمانى، تهران آمدنت صلاح نيست، چون بجز اطاعت چاره اى نبود ماندم و نوكران من يك يك آمده دست بوسيده مى رفتند. دو سه نفرى باقى ماندند.

ما بقى رفتند». (5)

به هرروى اميركبير به محض دريافت خبر «فرمان حكومت قم براى عباس ميرزا» بدون اين كه در اين مورد با شاه مذاكره نمايد، دستور مى دهد، كه بنه و اثاثيه عباس ميرزا و مادرش را از قم كوچ داده به طرف تهران حركت دهند.

عباس ميرزا و مادرش بيش از اندك مسافتى از قم دور نشده بودند كه مفسدين راهى

ص: 11


1- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 34، ص 171.
2- حسين مكى، زندگانى ميرزا تقى خان اميركبير (تهران: انتشارات ايران، چاپ دوازدهم، 1373)، ص 447.
3- در اين زمان عباس ميرزا 11 ساله بود.
4- نوزده سطر به علت عدم ارتباط با شهر قم حذف شد.
5- ر. ك. شرح حال عباس ميرزا ملك آرا به كوشش دكتر عبد الحسين نوايى، ص 47- 48. لازم به توضيح است كه عباس ميرزا از ذكر بقيه ماجرا خوددارى نموده است.

ديگر براى سعايت باز كرده، موقع را قويا مغتنم شمرده، به شاه موضوع راندن عباس ميرزا و مادرش را به امر اميركبير اطلاع داده چنين وانمودند كه اميركبير درصدد آن است كه وزرا و نمايندگان خارجه را گردآورده، با دلائل و براهين كافى به آنان مدلل دارد كه تو درخور سلطنت ايران نيستى و عباس ميرزا اين لياقت را دارد و دليل ولايت عهدى او اين كه محمد شاه بعد از دادن مقام ولايتعهدى به تو از كار خود پشيمان شد و براى جبران آن لقب نايب السلطنه را كه لقب پدرش بود به عباس ميرزا داد و مقصودش اين بود كه تو را معزول و او را وليعهد گرداند، بنابراين محمد شاه درصدد بود ولى فرصت نيافت! اكنون اميركبير از نظر مخفيانه محمد شاه استفاده كرده و به بهانه عدم لياقت تو و كاردانى و كفايت عباس ميرزا قصد عزل و راندن تو را دارد تا عباس ميرزا را بر تخت سلطنت نشاند و ... و ...

اين سخنان بى اصل و اساس و در عين حال وحشتناك و هول انگيز روحيه ناصر الدين شاه جوان و بى تجربه را سخت متزلزل ساخت و موجب اين گرديد كه ناصر الدين شاه طى يادداشتى به اميركبير تأكيد نمايد كه ماندن عباس ميرزا و مادرش در قم به دستور وى بوده است، (1) لذا در اين رابطه شاه براى چاره جوئى با بعضى از نمايندگان سياسى خارجى شور كرد، آنان نيز كه اميركبير با منافعشان مخالفت داشت شاه را تحريك و دشمنان امير را تقويت كردند. (2)

على اى حال عباس ميرزا دنباله ماجرا را چنين نقل مى كند:

«من در ييلاقات قم بودم. روز مراجعت ديدم تفصيلاتى واقع شده، ميرزا عبد الله خان نامى را با بيست نفر غلام مامور كرده اند كه ميرزا حسين متولى باشى قم را بگيرد و به مباشر شهركه ميرزا رضا قلى نام داشت نوشته اند كه قبل از خبر شدن عباس ميرزا، سيد حسين را بايد بگيرى. از قرار كه معلوم شد سيد حسين محرك بابيها بود و مباشر سيد حسين را گرفته و مراتب را آمده به من گفت.

شكر خداى را كردم كه ميرزا حسين فرار نكرده و به بست نرفته. غلامان شاهى را انعام دادم و تحسين كردم و بجهت سلامتى وجود پادشاهى سه شب چراغان و آتش بازى نمودم. ميرزا حسين را غلامان به تهران برده تسليم حاج على خان شده، از قرارى كه الان ميرزا حسين در بغداد در محضر اغلب ناس گفته و مى گويد، كاغذى حاج على خان مسوده كرده به دست يكى از حرم آغاسيان داده به اندرون شاهى برده، بعد از ساعتى مراجعت كرده بعضى جاهاى آن كاغذ را جرح و تعديل كرده بودند. حاج

ص: 12


1- ر. ك. پيوست 2، همين كتاب، سند شماره 1.
2- ر. ك. حسين مكى، همان، ص 448.

على خان گفت، ميرزا حسين از روى اين كاغذ بايد نوشته و مهر كنى. خواندم، ديدم نوشته كه عباس ميرزا محرك ما بود و ما را تعليم كرد كه آدم بفرستيم و شاه را بكشيم. ميرزا حسين مى گويد گفتم اين دروغ را چطور بنويسم. گفت اين امر والده شاه است. بايد بنويسى و الا داغت مى كنم و آتش آوردند. پشت و سينه مرا داغ كردند. از هول جان و شدت اذيت كاغذ را مهر كردم. اين كاغذ را گرفته به حضور شاه بردند. ميرزا محمد خان قاجار كه به منصب كشيك چى باشى گرى مفتخر بود مامور شد با چهار صد نفر غلام آمده در قم مرا بگيرد و به شهر سمنان برده در قلعه اى حبس نمايد و خودش من باب حق نمك شاه مرحوم از كشتن من استعفا كرده و قبول شده بود كه او مرا به قلعه سمنان رسانيده مراجعت نمايد. بعد كس ديگر را مامور به قتل من فرمايند.

من از جميع اين مقدمات بى خبر، شبى در خواب راحت بودم. قريب صبح صداى همهمه از بالاى بام شنيدم. صدا كردم، كسى جواب نداد. قدرى گذشت، صبح شد. به عادت هر روز حرم آغاسيان نيامدند. نان بايد از بيرون بيايد نيامد. كنيزان دم دررفته آنچه صدا كردند غير از فحش جوابى نشنيدند. تا قريب ظهر به اين حالت حيرانى مانديم. ظهر بود كه يكى از حرم آغاسيان، كه آغا رضا نام داشت آمد و كاغذى از ميرزا محمد خان مع دستخط همايون آورد، به اين مضمون كه «عباس ميرزا چون قم محل عبورومرور مردم است و مردم مفسدند، هر روز مترددين از تو حرف مى زنند، توقف تو در آنجا خوب نيست، بايد بروى به سمنان و آنچه هم جواهر دارى تسليم كشيكچى باشى بكن، بياورد به حضور ما و از مرحمت ما مطمئن باش».

پريشانى حواس غلبه نموده بعد از فكر بسيار كاغذى به ايلچى دولت بهيه انگليس نوشتم. آنچه كردم كه يكى از نوكران چندين ساله نان و نمك خورده اقدام كند و نوشته را به تهران برساند، احدى اقدام نكرد كه سهل است، بعضى نزد كشيكچى باشى داوطلب اذيت كردن من شدند. بالاخره معلمى داشتم شيخ عبد الرشيد نام دزفولى. شخص عربى را، كه از كربلا آمده عازم زيارت مشهد مقدس رضوى (ع) بود، سراغ كرده كاغذ را به ران او بست. زيرا كه در عرض راه مستحفظ به جهت گرفتن نوشتجات و تفتيش گذاشته بودند. آن عرب نوشته را در تهران رسانيد. اتفاقا شيل صاحب ايلچى دولت بهيه انگليس، غايت محبت را نموده صريحا به عرض امناى دولت رسانيد كه اگر اين مرد مفسد است، از خاك خود بيرون كنيد و حال آن كه اين طفل است و در هيچ قانون بر اين گناهى وارد نمى آيد. ديگر چرا درصدد كشتن و كور كردن او هستيد. للّه الحمد مطلب قبول شد. جواهرى كه باقى نمانده بود، بگيرند، مگر بعضى جزئيات با آنچه شال و كتاب و زرى و پرده و لحاف ترمه و سوزنى و اسباب چاى خورى نقره و تفنگ و طپانچه و غيره بود گرفتند. قريه اى مسمى به اسمعيل آباد، كه به استحضار علماى شريعت مطهره خريده بودم، او را هم ضبط نمودند و قبالجات او

ص: 13

را هم به زور گرفتند. چهل نفر غلام معين كردند و هزار تومان هم خرج راه التفات فرمودند كه بيايم در عراق عرب توطن نمايم. (1)

به هرحال پس از وقوع ماجراى عباس ميرزا در قم و زيارت حضرت فاطمه معصومه (س)، ناصر الدين شاه عازم تهران مى گردد.

روزنامه وقايع اتفاقيه در مورد ورود ناصر الدين شاه به تهران در آن زمان چنين مى نويسد:

.... قرارى كه در باب ورود موكب فيروزى كوكب اعليحضرت پادشاهى گذاشته اند اين است كه روز پنجشنبه وارد چمن كهريزك مى شوند و روز جمعه به شاهزاده عبد العظيم مى آيند و روز شنبه هشتم را به شهر تشريف فرما مى شوند. جميع متوقفين دار الخلافه از تشريف آوردن حضرت اقدس همايون در كمال انبساط و نهايت خرسندى و شادمانى مى باشند و قرارى كه در باب استقبال گذاشته اند اين است كه از جمله علما و سادات و منجمين سيصد نفر با دورى و كاسه نبات و از اصناف و تجار .... (2)

و از قرار معلوم اردوى شاه طبق برنامه در روز هشتم ذيحجة الحرام 1267 وارد تهران شد و ورود او به پايتخت چنين گزارش گرديد:

.... چهار ساعت از روز گذشته موكب همايون از دروازه شاهزاده عبد العظيم وارد گرديدند و از راه بازار كهنه به عمارت ارگ پادشاهى تشريف آوردند و جناب جلالت مآب ايلچى مخصوص و وزير مختار (3) دولت بهيه انگليس با صاحب منصبان سفارتخانه دولت بهيه در روز ورود حضرت اقدس همايون به پيشواز رفته شرفياب شدند .... (4)

ص: 14


1- جهت آگاهى از بقيه ماجرا ر. ك. شرح حال عباس ميرزا ملك آرا، همان، ص ص 49- 51.
2- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 35 ص 177.
3- وزيرمختار انگليس و همسرش از جاده اى يگر و قبل از ناصر الدين شاه به تهران رسيده بودند.
4- ر. ك. روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، نمره 36، ص 183.

ص: 15

ص: 16

ص: 17

ص: 18

ص: 19

بخش سوم : سومين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره سومين سفر

2- گزارش سفر

3- مرگ جيران تجريشى

4- واقعه قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه

ص: 20

1- درباره سومين سفر (سال 1275 ه. ق)

سومين سفر ناصر الدين شاه به قم در سال 1275 ه. ق و در خلال سفر معروف «چمن سلطانيه» صورت پذيرفت. در شرح وقايع سال 1275 ه. ق برابر سنه 1858 مسيحى چنين آمده است:

«روز بيست و نهم شعبان موكب مسعود همايون از مقر خلافت عظمى به عزم زيارت حضرت معصومه سلام اللّه عليها و تشريف فرمائى به سلطانيه انتهاض فرموده، يافت آباد محل نزول اردوى معلى گرديد ...» (1)

بدين ترتيب ناصر الدين شاه عازم اين سفر گرديد و پس از بازديد از قم و زيارت حضرت معصومه (ع)، از شهرهاى محلات، همدان، سنندج، سلطانيه، تبريز، مراغه و ميانه بازديد نمود و در ربيع الاول سال 1276، از راه قزوين به تهران بازگشت.

وى هنگام حركت، طى حكمى، اداره امور دار الخلافه تهران را به عموى خود فيروز ميرزا نصرت الدوله تفويض نمود. به شرح ذيل:

«نظر به ظهور خدمت و مراتب كفايت شاهزاده نصرت الدوله فيروز ميرزا در حضور مهر ظهور سركار اعليحضرت شاهنشاهى بعد از آن كه در غياب موكب فيروزى كوكب همايون امر و مقرر فرمودند كه در دار الخلافه متوقف باشد و از احوالات ساير ولايات پيرامون استحضار حاصل نموده، از هر ولايتى كه خبر مى رسد فورا با چاپار به اردوى همايون فرستاده، به عرض حضور مبارك برساند و دستور العمل مفصل در كارهاى

ص: 21


1- محمد حسن خان اعتماد السلطنه، تاريخ منتظم ناصرى، به تصحيح دكتر محمد اسماعيل رضوانى، (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1814.

معزى اليه مرحمت شده، دستخط مبارك از اين قرار در صدر آن شرف صدور يافت.

بهترين ظهور مراحم ملوكانه در حق معزى اليه همين دستخط مبارك است كه سواد آن اين است:

«نصرت الدوله بايد كمال استقلال را داشته باشد و هيچ يك از نوكران مامور و متوقف تهران نبايد از كرده و صوابديد شاهزاده تخلّف كنند. هريك تخلف كند مورد سياست خواهد بود. در حقيقت نصرت الدوله در غياب ما در امورات و خدمات محوّله به خود، كمال اختيار و تسلط را دارد، دستور العمل نصرت الدوله از اين قرار است كه نوشته شده است، همه مأمورين دار الخلافه بايد آنى از خدمات ديوانى غفلت نكنند و نصرت الدوله شب وروز بايد مراقب نظم دار الخلافه و نواحى باشد و در حقيقت نظم ممالك اطراف هم با نصرت الدوله است كه بايد مواظب باشد.

27 شهر شعبان المعظم سنه 1275 (1)

2- [گزارش سفر]:

اشاره

در روز چهارشنبه بيست و چهارم شهر شعبان المعظم، [1275] سركار اعلي حضرت قدر قدرت شاهنشاه دين پناه خلد الله ملكه و سلطانه به عزيمت زيارت روضه منوره بضعه (2) احمدى حضرت معصومه «عليها و على آبائها الف سلام و تحيّة» (3) و تشريف فرمائى چمن سلطانيه، از مقر خلافت كبرى حركت فرموده به باغ سروستان واقعه قريبه باغ نگارستان به ميمنت و اقبال نقل مكان فرمودند و چند روزى را در آن باغ نزهت قرين، براى قرار امورات دولتى تشريف داشتند، و دستور العمل اوامر دار الخلافه و ولايات ممالك محروسه را مقرّر مى فرمودند، تا در روز دوشنبه بيست و نهم كه قرار اسب دوانى اسبان صوغانى (4) داده شده بود، به ميدان اسب دوانى تشريف فرما شدند. و آن روز هم به جهت مشاهده جمال همايون، [كه] سالها مردم به آن مأنوس بودند و چندى محروم مى ماندند و هم به تماشاى اسب دوانى به حدى ازدحام شده بود و جمعيت گشته، كه در هيچ وقت چنان جمعيتى نشده بود. در اسب دوانى هم نظر به آن كه اسبان صوغانى سركار اعلي حضرت قدر قدرت شاهنشاهى پيش آمدند، يك ثوب كليجه از ملبوس بدن مبارك در حق اميرزاده محسن ميرزا (5) مرحمت فرمودند. (6) بعد از فراغت از

ص: 22


1- روزنامه وقايع اتفاقيه، به تاريخ پنجشنبه سيم شهر رمضان المبارك، مطابق قوى ئيل سنه 1275، نمره 427 (تهران: 1374، كتابخانه ملى ايران، ج 4، ص 2869- 2870).
2- بضعه: جگرگوشه. فرزند. فاطمه گفت يا بلال سبب گريه چيست؟ گفت اى بضعه نبوت چرا نگريم (لغت نامه دهخدا به نقل از قصص الانبيا چاپ اول، ص 236).
3- تحيّة: بر او و پدرانش هزار سلام و درود باد.
4- اصل: سوقان، صوغان يكى از دهستانهاى بخش بافت شهرستان سيرجان است، اين دهستان در جنوب خاورى بخش بافت واقع و حدود آن به شرح ذيل است: از طرف شمال به دهستان سياه كوه، از خاور به دهستان گلاشكر و از جنوب به دهستان احمدى، از باختر به دهستان ارزويه، كوهستان و هوا گرمسير است. از يازده آبادى تشكيل شده و مركز اين دهستان قريه صوغان است. (فرهنگ جغرافيايى ايران، ج 8).
5- محسن ميرزا: محسن ميرزا پسر بزرگ و ارشد عبد الله ميرزا دارا، (پسر يازدهم فتحعلى شاه)، بوده كه در زمان وليعهدى ناصر الدين شاه نديم وى بود. وى در سلطنت ناصر الدين شاه دو بار اميراخور و عنوانش رئيس اصطبل خاصه مباركه و اميراخورى بود كه اين شغل و سمت در دوره قاجار از مشاغل مهمه دربارى بوده است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 5، ص 189.
6- اصل: فرمودند و.

اسب دوانى چاكران دربار همايونى را، كه از كارها و دستور العملهاشان قدرى باقى مانده بود، احضار فرموده، به انجام و اتمام امور آنها پرداختند و طرف عصر از آنجا تشريف فرماى يافت آباد شده، چهار شب هم در يافت آباد توقف فرمودند. كه هم بعضى كارهاى قشونى و دستور العمل و فرمايشات لازمه [كه] بود با سپهسالار و امين لشكر و سايرين فرمايش بفرمايند و هم از طبقات نوكر، اگر كسى به جهت تداركات كارهاى خود ناقصى داشته باشند تمام كرده برسند. (1)

در يافت آباد امر و مقرر فرمودند كه محمد رحيم خان نسقچى باشى با نسقچيان ابو ابجمعى خود و پنجاه نفر سواره نظام متوجه حفظ نظم اردو باشند، و مطابق نقشه كه داده شده است نگذارند چادرها را بى نظام نگهدارند و پنجاه نفر غلام با يك نفر يوزباشى براى قراولى و پنجاه نفر غلام با يك نفر يوزباشى براى چنداولى (2) مقرر فرمودند. به جهت محافظت و محارست زراعات و محصولات مردم كه آن سوار قراول قبل از همه رفته در راهها و دهات و منزل محل توقف اردوى همايون متوجه باشد، كسى خرابى و اذيت و اضرار به رعيت نرساند و على قلى خان آجودان باشى هم كه امر شب و نظم قراولان سراپرده مباركه به عهده اوست، همه شب در ميان سراپرده باشد، و درست در نظم امر قراولان دقت و اهتمام نمايد.

ص: 23


1- اصل: برسند و.
2- چنداولى: چنداول، به ضم واو، گروهى و جماعتى را گويند كه از پس لشكر به راه روند و فرود آيند، در تركى «چنداول» به فتح و كسر اول به معنى حمال آب كسانى كه در عقبه سياه باشند (برهان قاطع).

ص: 24

ص: 25

روز جمعه چهارم شهر رمضان المبارك:

از يافت آباد به ميمنت و فرخّى اردوى همايون كوچيده در قريه آدران كه جديد مخصوص وجود همايون ابتياع شده است و از جمله قراى معظمه است و عمارات خوب سلطانى دارد نزول اجلال فرمودند و روز دوشنبه هفتم يا سه شنبه هشتم از آدران حركت خواهند فرمود. (1)

[روز شنبه پنجم رمضان]

روز شنبه پنجم كه اردوى همايون تشريف فرماى منزل آدران بود، قريب

ص: 26


1- روزنامه وقايع اتفاقيه، همان.

يكصد و پنجاه نفر از فوج كردستانى كه چندى بود براى مشق احضار به دار الخلافه شده بودند، به آدران آمده پاره اى عرضهاى بى مأخذ نمودند، كه در فلان سال جيره و مواجب ما نرسيده است و بر رأى جهان آراى همايون به دلايل و تحقيقات واضحه واقع گرديد، كه اين حركت آنها محض تحريك بعضى مردم بوده است، كه خواسته اند از چنين عرضها اخلالى در كار امان الله خان والى كردستان نمايند، چرا كه اولا با اين گونه اهتمامى كه اعليحضرت اقدس شاهنشاهى در رسيدن مرسومات مقرره مبذول مى فرمايند، احدى را ياراى آن نخواهد بود كه در رساندن مواجب و مرسوم نوكر، به حدى تعلل نمايد كه به خاك پاى همايون عارض شوند و ثانيا در صورتى كه در عرض خود صادق بودند، مى بايست به سپهسالار كه در تهران بود، اظهار نمايند و او به عرض خاك پاى مبارك برساند، و سربازان مزبور بدون اظهار به مشار اليه جسارت ورزيده، مبادرت به عرض خاك پاى همايون كردند، لهذا جميع آنها را حسب الامر قدرقدر به سه پايه هاى (1) نظامى بسته. تنبيه و سياست كامل نمودند و محبوسا نزد سپهسالار فرستادند، كه او ثانيا غوررسى كرده حقيقت را به عرض حضور مبارك برساند، كه عرض آنها از چه رو بوده است.

[سه شنبه هشتم رمضان]:

در شب چهارشنبه نهم كه منزل حوض سلطان (2) مقر كوكبه موكب همايون بود، حاجى مبارك را شرارت طينت و خبث فطرت مايه مزيد خبط دماغ شده، بدون سبب و جهت و بى آن كه سابقه معاندتى و حرفى در ميان باشد، عربده و پريشان گويى آغاز كرده، به يحيى خان (3) آجودان خاصه حضور همايون زخم قمه زده، اهل مجلس و نوكران خواسته بودند او را بگيرند، يك نفر ديگر را هم زخمى رسيده، تا او را گرفته حبس كردند و در همان ساعت كه مراتب به عرض خاك پاى همايون رسيد، حكم محكم همايون به سياست او شرف نفاذ يافته، پيكر نامباركش عبرت اللناظرين گرديد. (4)

[واقعه فوق را عبد الله مستوفى نقل نموده است كه توجه مطالعه كنندگان گرامى را به

ص: 27


1- اصل: سپايهاى
2- شب چهارشنبه نهم رمضان منزل حوض مقر موكب همايون بود. قناتى كه در منزل حوض به جهت آسايش عابرين احداث نموده اند زايد الوصف موجب رفاهيت قوافل و اهل اردوست. ر. ك. مرآت البلدان، همان، ص 1326.
3- يحيى خان معتمد الملك و مشير الدوله بعدى پسر ميرزا نبى خان امير ديوان قزوينى و شوهر چهارم عزت الدوله و برادر حاج ميرزا حسين خان سپهسالار صدراعظم ناصر الدين شاه بوده است.
4- روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428، ص 2875.

صفحه 30 همين كتاب جلب مى نمايد.]

روز چهارشنبه نهم [رمضان]:

[در اين روز] كه موكب همايون از حوض سلطان عزيمت مى فرمودند، شتران كلاتى (1) كه به حسين خان سرتيپ شاهسون سپرده بودند، در كنار راه حاضر كرده از [آ] ستان حضور مهر ظهور مبارك گذشت. چند نفر از شتران به واسطه عدم مراقبت صاحب جمع سابق كه درست پرستارى و روغن مالى نكرده بودند، لاغر و مفلوك بودند، از جانب سنى الجوانب همايون به حسين خان سرتيپ امر و مقرر شد كه شش نفر هم علاوه بر آنها ابتياع كرده، زياده كند، روغن منداب هم نسبت به سالهاى سابق زيادتر از ديوان مرحمت شد [كه] شتران را در نهايت خوبى نگاه دارند و آنچه هم بد و مفلوك دارند روغن مالى نموده، چاق و فربه نمايند.

چون منظور نظر خورشيد اثر اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه آن است كه همواره به ظهور عنايات و تفقدات ملوكانه شاهزاده حسام السلطنه (2) را قرين مفاخرت و سرافرازى فرمايند، لهذا در اين اوقات كه معزى اليه را به ايالت و حكمرانى مملكت فارس مامور [و] سرافراز فرموده بودند، محض ظهور مزيد مراحم عليه شاهانه به اعطاى يك قطعه نشان مكلل به الماس از مرتبه دوم امير نويانى و يك رشته حمايل سبز آبى موافق مرتبه نشان مزبور و يك ثوب (3) جبه (4) ترمه كشميرى زمرّدى با پولك دوزى از ملبوس خاصه بدن مبارك سرافراز و قرين افتخار و امتياز بى اندازه فرمودند.

در عهد سابق قرار بود كه اردوى پادشاهى به هريك از منازل و دهات عرض راه مى رسيد، بعضى از عملجات از قبيل فراشان جلو و شاطران و غلام و غيره در هر منزلى مطالبه رسومات و تعارفات مى نمودند و از اهل اردو، به رعايا و برايا خسارت و ضرر مى رسيد. سركار اعليحضرت اقدس همايون محض رفاه خلايق و رفع قواعد مذمومه، امر و مقرر فرمودند كه اخذ مرسومات مزبوره به كلى موقوف باشد و احدى از اهل اردو به دهات عرض راه، به هيچ وجه خسارت و مزاحمت نرساند و فرمان جهان مطاع

ص: 28


1- در روزنامه وقايع اتفاقيه «شتران كلاتى» درج شده ولى در جاى ديگر خود ناصر الدين شاه «شتران كلائى» درج نموده است، ر. ك. ص ....... همين كتاب.
2- سلطان مراد ميرزا حسام السلطنه فاتح هرات پسر عباس ميرزا.
3- ثوب: جامه، لباس، پوشش.
4- جبّه: جامه گشاد و بلند.

همايون شرف اصدار يافت، كه اگر در عبورومرور موكب منصور، از كسى مطالبه رسوم نمايند، يا آن كه به حشم (1) و حشر (2) و زراعت كسى اذيت برسانند، اذن دارند كه به توسط نسقچى باشى كه نظم اردوى همايون به عهده اوست، مراتب را به خاك پاى مبارك عرض نمايند، تا از مرتكبين تنبيهى به عمل آيد كه عبرت ديگران شوند و ديگر احدى پيرامون خلاف قاعده نگردد.

چون مراتب كفايت و كاردانى و محاسن فدويت و جان فشانى فرخ خان امين الملك (3) در حضور مهر ظهور اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه درجه قبول و استحسان يافته بود، به اقتضاى وفور مراحم عليه شاهانه، او را به تجديد مرحمتى و ترجيع (4) خدمتى مخصوص و ممتاز فرموده، به اعطاى لقب نبيل امين الدوله سرافراز و علاوه بر مناصب و خدمات مرجوعه، رسيدگى عرايض و مطالب علماى اعلام و شاهزادگان عظام و غيره را به عمده اهتمام او محول و موكول فرمودند كه به عرض خاك پاى همايون برساند و قرار عزل و نصب حكام ولايات ممالك محروسه هم به مشاورت [و] صواب ديد او خواهد بود ... (5)

عدم انتظام امور قشون دولت جاويد آيت را عمده علت اين بود كه در ايران از سوالف ايام الى الان، اين قاعده و قانون متداول گشته كه از رؤسا و صاحب منصبان اعالى و ادانى سپاه، هركدام مرحوم مى شد، اولادى كه از او باقى مى ماند، لامحاله بايست بجاى پدر منصوب و بى تحصيل علم و آداب رياست و لشكركشى اگرچه صبى (6) و طفل رضيع (7) باشد، به منصب رفيع برقرار باشد و حال آن كه شخص تا سالها به تعليم قواعد هر شغلى و مراسم هر منصبى اشتغال نورزد سهل است تا در سفر و حضر و مصاعب (8) و معارك (9) پرخطر آزموده و مجرّب نباشد، خلاف حزم و منافى نظم است، جمع كثير و جمّ غفير (10) از بندگان الهى را به اختيار او واگذاشتن، چرا كه تحصيل مناصب مناسب را استحقاق و استعدادى مكتبى بايد، نه موروثى و نسبى. على هذا سركار اعليحضرت شاهنشاهى ابد الله عيشه و نصر جيشه» (11) براى حصول انتظام كليه قشون نصرت نمون، قرار دادند كه بدون استحقاق و استعداد و شايستگى شخصى، احدى را به اعطاى

ص: 29


1- حشم: 1- خويشان و كسان و چاكران مرد 2- گوسفندان.
2- حشر: گروه و دسته، لشكر غير منظم.
3- فرخ خان امين الدوله معروف، منعقدكننده معاهده پاريس در ارتباط با انتزاع هرات از ايران در سال 1273.
4- ترجيع: برگردانيدن.
5- روزنامه وقايع اتفاقيه، همان، سنه 1275، نمره 428، همان، از صفحه 2875.
6- صبى: در عربى طفل را گويند (برهان قاطع).
7- رضيع: طفل شيرخواره (فرهنگ آنندراج).
8- مصاعب: دشواريها و جاهاى دشوار (فرهنگ آنندراج).
9- معارك: جاهاى جنگ و ميدانهاى كارزار (فرهنگ آنندراج).
10- جمّ غفير: گروه بسيارى از مردم (فرهنگ معين).
11- ابد الله عيشه و نصر جيشه: خداوند زندگى او را جاويد و قشون او را يارى نمايد.

منصبى سرافرازى ندهند، اگرچه ابا عن جد، از صاحبان مناصب عاليه عساكر نصرت مآثر و رؤساى قبايل و عشاير باشد. هريك از چاكران درگاه گردون اشتباه (1) و صاحب منصبان و سران سپاه از امير تومان تا سلطان و نايب كه از دولت چشمداشت حقوق خدمت و قدمت دارند و مستوثق (2) و مستظهرند كه بعد از خود اولادشان جانشين و وارث منصب و مرسوم گردد، بايد در حال حيات خود در تربيت اولاد مراقبات كافيه مرعى داشته، اولاد خود را بفرستند در مدرسه علوم دولتى به تعليم و تحصيل علوم و قواعد لشكرى قيام و اقدام نمايند، تا از مراسم آن ربط كامل و سررشته تام و تمام حاصل نمايد و بعد از پدر به استحقاق شخصى منصب موروث را شايسته آيد، و الا محض رعايت حقوق اسلاف براى اخلاف اسباب حصول منصب مأمول (3) نخواهد بود و چشمداشت اين عمل را بعد از اين از دولت حق نخواهند داشت.

وقتى كه اردوى كيهان پوى همايون تشريف فرماى منزل آدران بود و در آن منزل سه روز توقف فرمود، ميرزا نصر الله كه خالصجات دار الخلافه سپرده به او است، از عهده خدمات ملتزمين ركاب همايون بسيار خوب برآمد و منتهاى خدمتگزارى را به عمل آورده، خاطر مهر مظاهر شاهنشاه را از طرز خدمتگزارى او رضامندى حاصل شد. لهذا يك ثوب جبّه ترمه كرمانى به او خلعت مرحمت فرمودند و دويست تومان هم مواجب در حق او مرحمت و برقرار گرديد.

جهانسوز خان (4) حاكم قم فى مابين حوض سلطان و پل دلاك به زيارت ركاب همايون مشرف شده، از التفات و مراحم ملوكانه مفتخر گرديده، ميرزا حسن وزير آنجا در پل دلاك به شرف تقبيل ركاب ظفر انتساب همايون مشرف گشت.

[روز پنجشنبه دهم ماه رمضان]:

در روز پنجشنبه دهم ماه كه موكب فيروزى كوكب همايون تشريف فرماى قم شدند، اهل شهر از علما و سادات و عموم اهالى شهر، اناثا، ذكورا استقبال آمده، از يك فرسخى شهر تا ورود به حدى ازدحام و جمعيت بود كه براى مترددين از كثرت ازدحام

ص: 30


1- اشتباه: مانند
2- مستوثق: استوارى گيرنده و استوار (آنندراج).
3- مأمول: اميد داشته شده (آنندراج).
4- جهانسوز ميرزا پسر فتحعلى شاه.

عبورومرور صعوبت داشت و قبل از تشريف فرمائى موكب همايون به قم اكثر حبوبات و مأكولات كمال ترقى و تسعير را داشت، بعد از ورود موكب مسعود، از بس كه از اطراف و حول وحوش همه چيز آوردند، به حدى وفور و ارزانى داشت كه جميع مردم كمال تعجب را دارند. (1)

بعد از فوز (2) زيارت روضه حضرت معصومه قم عليها و على آبائها آلاف التحيّة موكب فيروزى كوكب همايون تشريف فرماى منزل طايقان و روز ديگر از آنجا كوچ كرده به منزل نى زار نزول اجلال فرمودند.

چون ليالى قدر و ايام قتل بود، چند روز در همان منزل اطراق نموده، روز بيست و چهارم رأيت خورشيد آيت به منزل خورهه (3) پرتو نزول انداخت و در عرض راه، سركار اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه عزم شكار نموده، با دست مبارك شكار فرمودند و در همان شكارگاه نيز پلنگى شكار كرده به حضور مبارك آورده، به انعام ملوكانه بهره ور گشتند.

از جمله غرايبات در نزديكى خورهه چشمه آبى بود، از بالاى تل كوچك مخروطى بسيار خوش وضعى آب مى جوشيد و از چشمه كه بيرون مى آمد سنگ مى شد، به رنگ زاج سبز، معلوم بود كه همان تل كم كم از همان چشمه جوشيده و تل سنگى شده است و در منزل خورهه هم دو ستون سنگى به نظر رسيد كه از جمله آثار قديم اند. تخمينا هزار سال متجاوز از بناى آنها گذشته بطور غريب حجّارى كرده بودند، هريك از آن ستونها شش پارچه سنگ بود كه هر پارچه يك ذرع و نيم ارتفاع داشت و در حوالى آن تپه خاكى بود كه معلوم مى شد، آنجا عمارت بوده است، از آثار آن معلوم مى شد، چهارده ستون بوده، به مرور دهور دوازده ستون افتاده و خراب شده، دو ستون باقى بود و در صنعت حجّارى به نحوى آن ستونها را نصب كرده بودند كه شش پارچه سنگ مخروطى بر روى يكديگر به نوعى استوار و محكم ساخته بودند كه بى اين كه با سرب يا ميل آهنى شد و وصل كرده باشند، با كمال استحكام و جفت گيرى بر روى يكديگر ايستاده بودند. از جانب سنى الجوانب همايون امر و مقرر گرديد كه اطراف آنها را ديوارى بكشند كه از

ص: 31


1- روزنامه وقايع اتفاقيه، سنه 1275، نمره 429، هفدهم رمضان، از صفحه 2879 الى 2880.
2- فوز: فيروزى يافتن (فرهنگ آنندراج).
3- خورهه KHURHEH نام دهى است كه در مركز دهستان خورهه در بخش مركزى شهرستان محلات واقع شده است طول جغرافيايى آن 50 درجه و 30 دقيقه، عرض جغرافيايى آن 34 درجه و 4 دقيقه و ارتفاع آن از سطح دريا 1590 متر است. و در 31 كيلومترى شمال باختر دليجان قرار دارد. ر. ك. فرهنگ جغرافيايى (قم- اراك) (تهران، انتشارات سازمان جغرافيايى، 1374) ج 48، ص 75.

صدمه عوام الناس و جهال محفوظ بماند. روز ديگر كه محلات مضرب خيام عز و احتشام گرديد، بواسطه خوبى آب وهوا زيادتر از ساير منازل مطبوع طبع مبارك افتاده، در آنجا تا روز عيد فطر قرار اقامت و اطراق دادند، اگرچه سابقا از راه ساوه و قزوين قرار عزيمت سلطانيه را فرموده بودند، ولى چون آب وهواى سمت كمره و كزّاز نسبت به آن راه، كمال امتياز را داشت و غله و ساير اجناس در نهايت وفور بود، لهذا به ملاحظه اين كه به وجود مسعود همايون بد نگذرد و ملتزمين ركاب مبارك را عسرت و تنگى حاصل نيايد از راه همدان اراده تشريف فرمايى به بلاق سلطانيه را فرمودند. نظر به ظهور خدمت و حسن كفايت عميد الملك حاكم گيلان كه در انتظام امور ولايت و آسودگى رعيت در حضور مهر ظهور همايون مشهود مكشوف گشته بود، موازى يك ثوب كليجه از ملبوس بدن مبارك خلعت بجهت او مرحمت فرمودند. ميرزا محمد صادق رضوى ناظر سركار فيض آثار حضرت امام ثامن عليه و على آبائه الف التحيّة و الثناء كه به جهت انجام بعضى امورات و ملزومات آستانه مقدسه به دار الخلافه العليه آمده بود، بعد از شرفيابى حضور اقدس همايون شاهنشاه دين پناه عرايض و مستدعيات كه داشت به عرض حضور همايون رسانيد، از آنجا كه سركار اعليحضرت اقدس شهريارى را ميل تام و شوق تمام به خدمتگزارى آن آستان ملايك پاسبان است و سابقا عضد الملك متولى باشى هم عرض و استدعا كرده بود كه از ماليات موقوفات سركار فيض آثار براى صرف كارخانه مباركه آن حضرت قرار ناهارى به جهت فقرا و غربا و زائرين آن آستان پاك گزارده شود، اين دفعه كه ناظر نيز مستدعى گرديد، ايجابا لمعموله امر و مقرر فرمودند كه مبلغ پانصد تومان از متوجهى (1) ماليات موقوفه، سركار فيض آثار بر سبيل استمرار به تخفيف برقرار باشد، كه، همه ساله مبلغ مزبور در كارخانه مباركه آستانه متبركه، به اطلاع متولى باشى صرف ناهار كافه زوار كه به تقبيل عتبه عليه امام همام عليه الثناء و السلام مشرف مى شوند بشود و مايه دعاگوئى ذات اقدس همايون بوده باشد و موازى يك ثوب عباى ترمه كشميرى، دور سلسله اعلى به رسم خلعت در حق معزى اليه مرحمت گرديده، فرمان جهان مطاع به شرف اصدار مقرون گرديد و معزى اليه اذن

ص: 32


1- منظور وجوه است.

مرخصى حاصل نموده، با همراهان روانه آستانه فردوس نشان شدند.

مأموريت ميرزا زمان خان به جهت سرپرستى تبعه دولت عليه به اقامت قاهره مصر در روزنامه قبل نگارش يافته بود، در اين اوقات محض ظهور مرحمت و عنايت در حق مشار اليه معادل يك قطعه نشان از مرتبه اول سرهنگى از جانب سنى الجوانب همايون مرحمت گرديد.

شاهزاده اردشير ميرزا ركن الدوله كه از آذربايجان آمدند در قم شرفياب حضور باهر النور سركار اعليحضرت قدرقدرت شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطانه شده، مورد الطاف اشفاق ملوكانه گرديده امر و مقرر فرمودند كه در اين سفر خيريت اثر ملتزم ركاب نصرت انتساب همايون باشند. (1)

روز بيست و سيم شهر رمضان المبارك موكب فيروزى كوكب همايون وارد محلات شده، در آن مكان نزهت نشان نزول اجلال فرمودند. اگرچه در غالب منازل بر جميع ملتزمين ركاب ظفر انتساب به خوبى و خوشى گذشته بود، اما در منزل محلات كه هفت روز ايام توقف بود، از نزول بارانهاى به موقع و هواهاى بسيار خوب و ارزانى و فراوانى نعمت بر وجود مسعود همايون و قاطبه مردم از نوكر و رعيت زايد الوصف خوش گذشت و همه خلايق دعاگوى ذات بى همال اقدس شهريارى بودند و سركار اقدس همايون بعضى روزها كه به شكار تشريف مى بردند شكار بسيار خوب مى شد از جمله ....... (2)

در اين سفر بجز وقايعى كه شرح آن گذشت، دو واقعه مهم ديگر روى داد، يكى بيمارى منجر به مرگ جيران تجريشى «فروغ السلطنه سوگلى شاه» و ديگر دستور قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه كه مورد اخير در گزارش مذكور در فوق نيز به آن اشاره شد. ذيلا شرح اين دو واقعه را به ترتيب از طرف ميرزا على خان امين الدوله و عبد الله مستوفى ارائه مى نمايد.

ص: 33


1- روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 430، سنه 1275، همان، ص ص 2880- 2883.
2- روزنامه وقايع اتفاقيه، نمره 431، سنه 1275، همان، ص 2887.

ميرزا على خان امين الدوله:

3- مرگ جيران تجريشى (فروغ السلطنه)

«در اين سفر يك علت از مزاج سلطنت رفع و كرمهاى ديگر ريشه دولت را گرفت كه فساد آن در آتيه معلوم مى شود. فروغ السلطنه بيمار، به تهران برگشت و وفات يافت و اين واقعه براى فراغ شاه و انسداد باب رحمت از لطايف غيبيه شمرده مى شد، اما در عبور از نواحى گروس يكى از خدمه حرم كه به جاى فروغ السلطنه در دل پادشاه مكانتى يافته بود دختركى زبيده نام زشت و يتيم را كه قسمتى از بدنش در كودكى سوخته و التيام پذيرفته چنان كه در قراى گروس عادت است به ثمن بخس (1) و دراهم معدود خريدارى كرد و به عنوان ترحم به خدمتكاران سپرد، همين كنيزك [امين اقدس بعدى] به ياد داشته باشيم تا در جاى خود نموده شود كه براى سلطنت چه علت لازم و مرضى مبرم شد.» (2)

عبد الله مستوفى:

4- واقعه قتل حاجى مبارك به دستور ناصر الدين شاه

«اما واقعه حاجى مبارك كه من با يك واسطه (آقاى موسى رئيس) از غلامحسين خان صديق السلطنه، زيندارباشى ناصر الدين شاه، در اينجا ذكر مى كنم، اين است كه شاه بعد از صدارت ميرزا آقا خان از تهران به قم مى رفت كه از آنجا از راه همدان، به كردستان و از آنجا به تبريز برود. در منزل حوض سلطان، دوم منزل تهران به قم، اردو زده بود.

سراپرده هاى شاه در مسافرت داراى دو قسمت بود، كه يكى مخصوص حرمخانه و ديگرى به بيرونى تخصيص داشت و بى اين دو قسمت حياطى از تجير مى ساختند كه فاصله بين بيرون و اندرون باشد. اول شبها كه هواى آزاد مطلوب بود، بخصوص در فصل گرما، اين حياط اكثر محل توقف شاه واقع مى گشت، سرشب، شاه در اين حياط فاصله بين بيرون و اندرون نشسته بود، جمعى از درباريان هم شرفياب بودند، شاه به عادت خود زودتر به قسمت حرمخانه رفت كه شام بخورد و راحت كند، ولى درباريها كه خيال

ص: 34


1- به ثمن بخس: به قيمت كم.
2- خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان، زير نظر ايرج افشار (تهران: موسسه انتشارات اميركبير، 1370) ص 13.

داشتند قدرى از شب را به تفرج بگذرانند، با هم قرار گذاشتند به چادر پاشا خان امين الملك بروند. حاجى مبارك خواجه باشى كه واقعا وزير تراش و كمتر كارى در دربار اتفاق مى افتاد كه بدون مداخله او بگذرد نيز با سايرين، به چادر امين الملك رفت. براى وقت گذرانى تخته نرد و آس بازى به راه افتاد. يحيى خان پسر ميرزا نبى خان كه از مقربان درگاه بود، با حاجى مبارك همبازى شد. كاكا قدرى نوشابه زياد خورده بود و در سر كم و زياد و پس وپيش بازى برخلاف حق مى خواست حرف خود را به كرسى بنشاند.

يحيى خان كه نه به قدر حاجى مبارك نوشابه خورده بود و نه به قدر او به تقرب خود اطمينان داشت و زورش از او كمتر و عقلش از او بيشتر بود، محق بودن خود را با ملايمت به عرض آغاباشى رساند. كاكا از اين تهور يحيى خان از جا در رفت و كار را از درشت گوئى به فحاشى رساند. اگرچه يحيى خان متانت به خرج مى داد و دهن به دهن او نمى گذاشت، با وجود اين، آتش خشم كاكا آن به آن بالا مى گرفت تا بالاخره قمه خود را از كمر كشيد و به پيشانى يحيى خان فرود آورد. يحيى خان درغلطيد، ولى كاكا همچنان حماسه خوانى خود را ادامه مى داد و مى گفت هركس به اين ... نزديك شود و بخواهد او را به حكيم و دوا برساند، به روز او مبتلا خواهد شد. پاشا خان دانست كه جز عرض به شاه هيچ چيز جلو هتاكى اين سياه برزنگى را نمى گيرد، ناگزير برخاست و خود را به سراپرده رساند.

غلامحسين خان صديق السلطنه مى گويد من غلام بچه و در يكى از غلام گردشهاى پوشهاى سلطنتى خوابيده بودم، يك وقت متوجه شدم كه يكى نوك پا به پايم مى زند، سر برداشتم ديدم شاه است، برخاستم، خدمتكارى كه شمعدان در دست داشت، شمعدانش را به دست من داد، جلو شاه كشيده و به حياط تجيرى آمديم، پشت سر ما همان خدمتكار صندلى شاه را آورد و گذاشت، شاه نشست و من هم شمعدان را جلو شاه گذاشتم، پاشا خان امين الملك نزديك آمد و مطلب را عرض كرد، شاه به من امر كرد، رفتم چند نفر و از جمله فراشباشى را بيدار كردم، آمدند، كم كم شمعدانهاى سر شب روشن و دربار به تمام معنى قائم گشت.

ص: 35

«اول امرى كه شاه صادر نمود گرفتن حاجى مبارك و رساندن حكيم به يحيى خان بود، سپس تحقيقات مقدماتى را چه از پاشا خان و چه از سايرين تكميل كرده، امر به احضار كاكا داد. حاجى مبارك را به حضور آوردند، گرفتارى اثر نوشابه را از سرش برده بود، همين كه وارد محوطه شد، دويد و خود را به پاى شاه انداخت، ما اسم ديگرى براى حاجى مبارك نمى دانستيم، ولى او پاهاى شاه را مى بوسيد و مى گفت «قربان من صديف توام! مرا تصدق كن!» شاه او را از خود دور و استنطاق را شروع كرد. حاجى مبارك چون عقلش به كله اش برگشته بود، مى خواست وانمود كند كه شروع به پرخاش از طرف يحيى خان بوده است كه با مواجهه با حاضرين مجلس، خلاف گفته او ثابت و مسالمت يحيى خان مسلم گشت. شاه امر به اعدام او داد، فراشباشى ايستاده بود و مامورين غضب او هم پشت تجيرها بودند، به اشاره فراشباشى به فاصله چند دقيقه سر كاكا در جلو شاه بر زمين افتاد، شاه بدون اين كه ديگر با هيچكس حرفى بزند راه اندرون را پيش گرفت، در حالى كه من شمعدانم را در جلو او مى كشيدم».

فردا صبح كه اردو از حوض سلطان به پل دلاك رفت، يك قبر در كنار اردو و دو تا سگ بر سر اين قبر باقى ماند كه اهالى اردو آنچه كردند سگها را از سر قبر جدا كنند و همراه ببرند، ميسرشان نشد. اين قبر مال حاجى مبارك و اين سگها هم سگهاى شكارى او بودند. مى گويند تا چندين روز بعد هم سگها از سر قبر او جدا نشده بوده اند.

امروز حوض سلطان وجود ندارد و درياچه قم اين منزلگاه و مقدارى از راه بالا و پايين آن را فراگرفته است. در شصت سال قبل امين السلطان راه جديدى به دست آقا باقر سعد السلطنه يكى از منسوبان خود ساخت و حسن آباد را به جاى كنارگرد و على آباد را به جاى حوض سلطان و منظريه را به جاى پل دلاك آباد كرد و قنوات و كاروان سراها و عماراتى در آنها احداث نمود. ولى چون اين راه از راه سابق دو سه فرسخ دورتر بود، چهاروادارها دست از راه قديم نمى كشيدند و راه جديد با ارابه روى و راحت و رفاهى كه پيدا كرده بود، دائر نمى شد. سابقا براى اين كه رودخانه شور حوض سلطان را زير نگيرد، سدى در نقطه اى از مجراى آن ساخته بودند، ولى در اين وقت كه وجود حوض

ص: 36

سلطان گذشته از بى مصرفى مخل هم شده بود و به آبادى راه جديد صدمه مى زد، ناگزير سد مجراى رودخانه محكوم به خرابى شد. آب رودخانه، حوض سلطان و مقدارى از راه بالا و پايين را زير گرفت و چهاروادارها با كمال افسوس آن راه را واگذاشتند و راه جديد دائر گشت. مسلما اگر اين بلا بر سر حوض سلطان نيامده بود، امروز هم پيرمردى در آنجا يافت مى شد كه قبر حاجى مبارك را به مسافرين نشان بدهد و از گفته پدر و جدش سرگذشت سگهاى او را با اغراقهاى دهاتى خود براى عابرين بيان كند. چهار پنج سال بعد از زير آب رفتن حوض سلطان و قبر حاجى مبارك يعنى در سال 1309 قمرى، يحيى خان مشير الدوله هم كه اثر ديگر بدمستى اين شب كاكا را در پيشانى داشت، بدرود زندگى گفت و به خاك رفت و از ضارب و مضروب جز افسانه اى باقى نماند. (1)

بخش چهارم : چهارمين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره چهارمين سفر

2- خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در چهارمين سفر

ص: 37


1- عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: انتشارات زوار، 1371)، ج 1، ص ص 387- 389.

1- درباره چهارمين سفر (شوال 1284 ه. ق)

ناصر الدين شاه در سال 1284، اندكى پس از بازگشت از سفر خراسان و پس از پايان ماه مبارك رمضان براى چهارمين بار و در بيستمين سال سلطنت خود عازم قم گرديد. و برخلاف دو سفر قبلى كه علاوه بر قم به سيروسياحت در ساير ولايات نيز پرداخت، اين بار عزم وى از مسافرت فقط سفر به قم و زيارت حضرت معصومه (س) و سپس بازگشت به تهران بود، البته پس از گشت وگذار و شكار در شكارگاه مسيله.

ذيل شرح وقايع سال 1284 ه. ق در مورد اين سفر چنين آمده است:

«روز چهارم شوال موكب همايون عزيمت شكارگاه مسيله و زيارت بقعه منوره حضرت معصومه (س) فرمود .... و روز بيست و دوم شوال موكب همايون از شكارگاه مسيله و قم معاودت فرمودند.» (1)

و در گزارش ديگرى راجع به اين سفر، تحت عنوان «اخبار دربارى متعلق به وجود مسعود همايون» چنين آمده است:

«.... در روز چهارم [شوال] عزيمت شكارگاه مسيله كه از شكارگاههاى معتبر حوالى دار الخلافه است، از وفور شكار آهو و ساير وحوش و طيور كمال امتياز را دارد فرمودند .... (2) [و] بعد از سير و تفرج و شكار در شكارگاه مسيله زيارت حضرت معصومه عليها السلام را وسيله مآرب (3) و مقاصد عاليه دانسته، عنان عزيمت ملوكانه بدان صوب سعادت نشانه منعطف فرمودند و چند روزى در آن روضه متبركه استفاضه خسروانه فرموده، در تعمير عمارات متعلقه به آن حضرت و قبور ساير امامزادگان عظام نور الله

ص: 38


1- ر. ك. اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: 1367، دنياى كتاب) ج 3، ص 1899.
2- روزنامه دولت عليه ايران، نمره 614 (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1372) ج 2، ص 1055.
3- مآرب: (بر وزن فواعل) جمع در مثل است، «ماربة الاخفاوة» يعنى سبب اختيار اين امر حاجت است، نه شفقت و مهربانى (فرهنگ آنندراج).

مرقدهم و سلاطين سلف انار اللّه مضجعهم (1) همتى ملوكانه مبذول داشته، انعامات وافره و خلاع فاخره، به هريك از متولى و خدام و اعيان آنجا على قدر مراتبهم اعطا و مرحمت فرموده، بعدها عازم دربار خلافت گرديده، در روز دوشنبه بيست و دوم ماه شوال المكرم هنگام عصر وارد شهر دار الخلافه ناصره شدند (2).

لازم به توضيح است كه قبل از عزيمت صورت منازلى كه اردوى شاه بايد در آنها اطراق مى نمود، براى محسن ميرزا اميراخور كه از شاهزادگان قاجار (نواده فتحعلى شاه از پسر يازدهم او عبد الله ميرزا دارا) بود و به نظر مى رسد كه در آن زمان حاكم قم بوده است به شرح زير ارسال گرديد:

قرار منازل كه به اطلاع نواب اميراخور داده شد

[1]: يوم پنجشنبه نزديكى دير، كنار رودخانه، دو فرسخ است، آبش شور است، از براى حرمخانه و آبدارخانه آب شيرين بايد برداشت. اگر از چاكران هم راويه (3) دارند، از براى نوكرهاى جزء و مال رفع معطلى مى شود.

[2]: يوم جمعه حوض سلطان چهار فرسخ است، حالا يك نفر كالسكه چى و جارچى روانه هستند كه راه كالسكه را اگر بنائى لازم باشد تا حوض بسازند و حوض اگر آب كم داشته باشد پركنند و آب جارى اگر سرش عيبى دارد بسازند و مستاجرين حوض از براى فروش، مأكولات و غيره بقدر مقدور حاضر كنند.

[3]: از حوض به پل دلاك يوم شنبه شش فرسخ است، نواب ميراخور آدم فرستاد سيورسات حاضر كنند.

[4]: از پل تا شهر قم يوم يكشنبه چهار فرسخ است.

آدم فرستاد نزد ميرزا يحيى كه سيورسات حوض ودير؟؟؟ را حاضر كنند چون دبير الملك (4) گفت مقرر شد، لازم نيست عرض و اجازه حاصل شود، از اين قرار معمول بدارند، نبى خان (5) و سايرين هم اين قسم و اين راه را بهتر دانسته بدون عرض اخبار سيورسات [حاضر] نمود. (6)

ص: 39


1- مضجع: آرامگاه.
2- روزنامه دولت عليه ايران، نمره 615، همان، ص 1059.
3- راويه: 1- توشه دادن و مشك كه در آن آب باشد، ظرف آب از چرم 2- ستور آبكش، شتر آبكش، اشتر و استر و خرى كه بر آن آب بار كنند (لغت نامه دهخدا)
4- دبير الملك: ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى.
5- نبى خان: ميرزا نبى خان قزوينى پدر ميرزا حسين خان سپهسالار.
6- سازمان اسناد ملى ايران، سند شماره 1/ 533/ 3/ 295، اين سند در ماه ذيعقده سال 1284 از نظر ناصر الدين شاه در دوشان تپه گذشته است، يعنى بعد از بازگشت از قم.

ناصر الدين شاه خاطرات خود را از اين سفر كه در ماه شوال روى داد، تا بازگشت به تهران با ذكر وقايع جالب و خواندنى به رشته تحرير درآورد. (1) به شرح ذيل:

2- خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در چهارمين سفر [شوال 1284 ه. ق]

اشاره

الحمد لله تعالى ماه رمضان را در كمال خوبى و خوشى و صحت مزاج گذرانده، روزه را تماما گرفته، قرآن ختم شد. به همه جهت (2) خوش گذشت.

بعد از انقضاى رمضان براى رفع كسالت روزه و توقف يك ماهه شهر لازم شد سفر و گردش مختصرى بشود.

ص: 40


1- ر. ك. فاطمه قاضيها، خاطرات ناصر الدين شاه قاجار در سفر به قم، گنجينه اسناد (فصلنامه تحقيقات تاريخى)، بهار و تابستان 1379، شماره هاى 37 و 38، ص ص 33- 34.
2- اصل: جهة

ص: 41

ص: 42

ص: 43

ص: 44

روز چهارشنبه 3 شوال

روز چهارشنبه (1) سيم شوال (2)

به عزم شكار [در] مسيله (3) و زيارت حضرت معصومه عليها السلام از تهران (4) صبح زود سوار شدم، اما رفتن قم را در تهران بروز نداده در على آباد حكم شد.

خلاصه رخت پوشيده از در كوچه شمس العماره سوار شديم، وليعهد و قايم مقام (5) [در] ديوانخانه بودند، صحبتى شد. بعد سوار شدم. اغلب نوكرها در ركاب بودند، از كوچه سواره رفتيم، از توى باغ لاله زار گذشته از راه بالاى نگارستان رفتم سر جاده (6) قنات سردارى. سردار كل، (7) ساعد الملك، (8) همه صاحب منصبهاى توپخانه، افواج سواره و غيره بودند. توپچى، افواج تازه، كهنه صف كشيده بودند، همه را ديديم، جمعيت زيادى بود، از هر قبيل، از افواج و غيره گذشته باز با سردار و قايم مقام صحبت كرديم. وليعهد و قائم مقام مرخص شدند فردا به آذربايجان مى روند. فرهاد ميرزا (9) هم ديروز مرخص شد برود كردستان. [به] قائم مقام [و] سردار گفتم بروند، ما رانديم.

امين نظام، (10) رحمت الله خان آمدند. امين نظام مرخص شد برود آذربايجان.

ص: 45


1- اصل: 4 شنبه
2- اصل: در متن خاطرات ناصر الدين شاه بجاى «شوال» اشتباها «رمضان» درج نموده است.
3- مسيله: نام يك آبادى نزديك قم با عرض جغرافيايى 34 درجه و 50 دقيقه و طول جغرافيايى 51 درجه و 29 دقيقه و ارتفاع 795 متر از سطح دريا. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى كشور، بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى، 1367. مشهد. ص 535
4- اصل: طهران
5- قايم مقام: ميرزا صادق يا ميرزا محمد صادق نورى قائم مقام برادرزاده ميرزا آقا خان نورى صدراعظم، امين الدوله نيز لقب وى بود ولى زمانى كه مورد غضب شاه قرار گرفت اين لقب به فرخ خان امين الملك داده شد. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 2، ص 168- 171.
6- اصل: جعده
7- سردار كل: عزيز خان مكرى سردار كل وزير جنگ كه در زمان اين سفرنامه وزير جنگ بوده است.
8- ساعد الملك، ميرزا احمد خان ساعد الملك يگانه فرزند ميرزا تقى خان اميركبير از همسر اول بوده است كه در سال 1254 تولد يافته و در سال 1275 پس از عزل ميرزا آقا خان نورى به منصب سرتيپى نايل و در سال 1276 ملقب به ساعد الملك شد. در سال 1277 رياست قشون آذربايجان به وى واگذار گرديد و مطابق همين سفرنامه در سال 1284 درگذشته است. ر. ك. مهدى بامداد، شرح حال رجال ايران، ج 1، ص 94.
9- فرهاد ميرزا، منظور فرهاد ميرزا معتمد الدوله عموى ناصر الدين شاه است.
10- امين نظام، محمد صادق خان قاجار شامبياتى امين نظام.

رفتيم، از نجف آباد گذشته بالاى ده غدير، آبى جمع شده بود به ناهار افتاديم.

قائم مقام آنجا پيدا شد، پاره اى حرفها داشت، فرمان فهرست آورد، نوشتم، مرخص شد، رفت. ناهارى به اشتها الحمد لله خورده شد. حالا دو ماه به عيد نوروز مانده است، هواها خوش مى گذرد، برف هيچ در جلگه نيست و الى حال به جلگه ابدا برف نيامده است. اما كوهها پرمايه و برف است. در رمضان باران شديدى آمد. امين خلوت، (1) اديب الملك، (2) پسر امين خلوت، پسرهاى امين الدوله، (3) عرفانچى، (4) اعتماد السلطنه، (5) محقق، آقا على [بودند].

امروز هوا بسيار آرام و خوب است. ميرزا نظام هم بود، سياچى، (6) عليرضا خان، عكاس باشى (7) و غيره [بودند].

بعد از ناهار سوار شده رفتم، از تقى آباد و فيروزآباد گذشته رفتم چال طرخان، محمد حسين خان قاجار، نورى با محمد حسين خان آمدند.

بالاى ده چادر زده بودند، حكيم نظر على ما شاء الله دم سراپرده بود، مثل بلبل حرف مى زد. امين الملك (8) هم بود. چاى خورده، گربه ها آمدند، ببرى خان، كفى خان [و] كوفته. گنجشك، غازالاق (9) زده بودم، دادم خوردند.

تيمور ميرزا پيدا شد.

عصرى حرم آمدند. بنفشه زيادى در ابن بابويه چيده بودند، دادند به ما.

از حرم كسانى كه آمده اند. از اين قرار است:

انيس الدوله، تاج الدوله، شمس الدوله، شيرازى كوچكه، عايشه، معصومه، كرد كوچكه، فشندى، نوش آفرين.

زعفران باجى، زبيده، تاج گل، اقول بكه، خان سلطان، خورشيد، زن عمو و مريمى هم آمده اند.

غلام بچه ها: چرتى، (10) مليجك، باشى كوچكه، كاشى، جعفر قلى خان.

خواجه ها: آقا سليمان، آقا عنبر، حاجى فيروز، آقا على، آقا محراب، آقا كوچكه.

قراول فوج دو است، آجودان باشى هست. صادق خان كشيكچى باشى از عقب آمد.

ص: 46


1- امين خلوت، منظور ميرزا هاشم خان امين خلوت است.
2- اديب الملك، عبد العلى خان اديب الملك، پسر بزرگ حاج على خان مقدم مراغه اى حاجب الدوله. ر. ك. مهدى بامداد، همان ج 2، ص 270.
3- امين الدوله منظور فرخ خان امين الدوله است.
4- عرفانچى، احتمالا منظور محمد حسن خان اعتماد السلطنه بعدى است.
5- احتمالا منظور حاجى عليخان مقدم مراغه اى است. كلمه احتمالا به اين دليل بكار رفته كه وى در همين سال درگذشته است.
6- سياچى: ناصر الدين شاه همه جا مهدى قلى خان را با نام سياچى ياد كرده است.
7- منظور آقا رضا خان اقبال السلطنه ملقب به عكاس باشى است.
8- امين الملك منظور پاشا خان امين الملك است.
9- اصل: قازالاق، غازالاق يكى از پرندگان خواننده از خانواده چكاوك است كه در سواحل بحر خزر و دامنه هاى البرز نيز فراوان است.
10- منظور محمد ابراهيم خان صديق خلوت معروف به چرتى مى باشد.

سارى اصلان از عقب آمد. عباسقلى خان لاريجانى در ركاب است، شاطرباشى (1) بزرگ هست. خان نايب پسر اميراخور. اميراخور هم بنا هست بيايد. ابراهيم خان نايب، حاج محمد قلى هستند. آقا ابراهيم، آقا يوسف، آقا دائى و غيره هستند. قهوه چى باشى هست، در رمضان عروسى كرده، دختر ميرزا زين العابدين ملك الكتاب را گرفته است.

شب بيرون بعد از شام قرق شد، بعد خوابيديم.Unchi ]غنچه] (2)

روز پنجشنبه 4 [شوال]

بايد به على آباد دبير الملك (3) برويم.

صبح از خواب برخاسته (4) رفتيم حمام، بعد سوار شده رانديم، به كالسكه نشستم، راهش بد نيست، از قلعه كوچكى است، مزرعه همين چال طرخان است، تا از دو سويه ده ميرزا شفيع مستوفى مرحوم و قشلاق شاهسون قورت بگلوها گذشتيم، راه به علت هرز آبها بد بود و نهر داشت، اما ساخته بودند. حسين مركن يك آهوى ماده در ماهور زده آورده بود، نصر الله سفاهت مى كرد، ترمستائى (5) به غازالاق مى انداخت.

بعد به ناهار افتاديم. حكيم طولوزون، تيمور ميرزا بودند، همه پيشخدمتها هم بودند حسين خان هم پيدا شد، شنقار (6) و لاچينها را طلبيدند، تماشا كرديم، نصر الله بالابان خودش را طلبيد، دهل باز مى زد، داد مى زد، سفاهت غريبى مى كرد.

آقا وجيه هم آمده است. محمد رحيم خان ننر هم بود، ميرشكار با اتباع هستند.

بعد باز سوار كالسكه شده رانديم، هوا بسيار خوب بود، اما راه خيلى دور است، پهلوى دست راست ده قنبرآباد خالصه انيس الدوله، آقا محمد حسن مرحوم، خمارآباد حاجى محمد على شاهزاده عبد العظيمى و غيره بود. سر راه هم حسين آباد حاجى محمد على بود.

اين طرف رودخانه از رودخانه گذشته آب زيادى داشت، رفتم منزل، دبير الملك اطاق ساخته است، سفيدكارى، بخارى داشت، شيرينى و غيره چيده بودند، خود دبير هم بود، بنا شد از مسيله ان شاء الله برويم قم. پسر اميراخور (7) را حكم شد برود صبح قم.

ص: 47


1- شاطرباشى بزرگ، منظور محمد قلى ميرزا شاطرباشى است.
2- دو كلمه جهت رعايت شأن قلم حذف گرديد. از اين به بعد هركجاى اين مقاله كه آخر پاراگراف 4 نقطه درج گرديده همين دو كلمه است كه حذف گرديده است.
3- دبير الملك، ميرزا محمد حسين دبير الملك فراهانى
4- اصل: برخواسته
5- منظور ترمسه است كه وزنه اى است معادل هشت گندم و دو نخود (فرهنگ نفيسى)
6- شنقار از پرندگان شكارى است كه سنقر نيز ناميده مى شود. از گونه هاى باز است كه بومى مناطق سردسير است و پرنده اى است بسيار زيبا و خوش خط و خال ... (ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه قاجار، دكتر منوچهر ستوده، چاپ گيلان، 1367، ص 104).
7- اميراخور: رئيس اصطبل، رئيس اصطبل سلطنتى (لغت نامه دهخدا)

شب بعد از شام قرق (1) شد، اميراخور آمد، محمد على خان آمده است، مى گفتند علاء الدوله (2) هم آمده است.

حاجى حكيم و غيره قدرى خواندند، دو نفر خواننده هاى والده شاه را هم نورى آورده بود مى خواندند. بعد رفتيم خوابيديم. [انيس الدوله]Enis ....

ملك آرا، محمد تقى ميرزا، ابراهيم چرتى، ابو الحسن خان، ميرزا على خان، صاحب جمع آمده اند.

امروز ابراهيم خان نايب اسب خال دار تركمانى را سوار بود، اسبى گريخته بود، عقب كرد بگيرد، از اسب پرزور خورد زمين. الحمد لله عيبى نكرد.

روز جمعه 5 [شوال]:

امروز بايد رفت مسيله، صبح رفتم حمام، سرد بود، خيلى ايستاده به زحمت گرم شد، بعد از حمام رخت پوشيده سوار شديم. با اميراخور و غيره [و] نسقچى باشى صحبت كنان رفتم.

آقا مستوفى چاه زيادى مى كند، پرزور كار مى كردند مى خواهد از آب كرج به دير ببرد، آبادى كند. سواره ها را مرخص كرده در دامنه ماهور، سياه پرده نشسته ناهار خورديم. ميرزا نظام و دكتر بحث كردند، خنديديم. افشار بيك هم آمده بود.

بعد از ناهار اغلب سواره ها را مرخص كرده، خودمان با تفنگدارها، آقا كاستينگر (3) خان، قهرمان خان و غيره ميرشكار و اتباع، رحمت الله خان، فتحعلى خان، سياچى، آقا وجيه، محقق، عرفانچى، موچول خان، حسين خان، ماشاء الله خان، ميرزا عبد الله، عباسقلى خان لاريجانى [رفتيم].

خلاصه رسيديم به صحرا، آهوى زيادى دسته دسته از اطراف مى دويدند. چهار پنج دفعه دماغ آهو گرفتم، بسيار خسته شدم، يك تكه بزرگى را زخم كارى زديم، رفت نيفتاد.

بعد باز دماغ گرفته چيزى نشد. بعد نزديك اردو به دسته آهويى رسيديم، تنها بودم، دماغ گرفته آهو آمد، يك ميش سرگل را زدم، جابه جا خوابيد. بعد كالسكه آوردند، رفتم

ص: 48


1- اصل: قورق
2- علاء الدوله، منظور محمد رحيم خان علاء الدوله است.
3- اصل: آقا گستر خان، منظور جنرال كاستينگر خان است اين شخص كه اتريشى بود در سال 1294 به دستور ناصر الدين شاه راه شوسه اى به طول 120 ميل از آمل به تهران كشيد و در يكى از منازل آن راه به تقليد پادشاهان ساسانى صورت ناصر الدين شاه را بر سنگ نقش كردند كه بر اسب نشسته و دوازده نفر از امناى دربارى بر گرد او حلقه زده اند. ر. ك. ح، پژمان بختيارى، تاريخ پست و تلگراف و تلفن، (تهران: چاپخانه و كتابفروشى على اكبر علمى، بى تا) ص 306.

توى كالسكه باد سردى مى آمد، عرق كرده بودم، چاى، پرتقال خورده شد، آئى آمد، تكه آهويى زده بود، ولى هم دو عدد زده بود، رحمت الله يك عدد، صادق دو عدد.

بعد قره خان غلام آمد، ميرشكار زخمى ما را خوابانده (1) است، سوار كالسكه شده رانديم، رسيديم به ميرشكار، گفت آهو اينجا خوابيده بود، حالا برخاسته زد به آب مرداب، رفت آن طرف توى نى ها، دو پياده با يك تازى فرستاده بود، مى كشيد به كار، از توى نى ها آهو درآمد، تازى چسبيد كله كوهها گرفته زنده آوردند، سرش را بريديم، همان تكه زخمى ما بود، بسيار خوشحال شدم.

آمديم منزل، قره چادر سردارى را زده بودند، بسيار خوب بود، بعد از شام قرق شد، مردانه شد، بعد خوابيديم. الحمد لله.Mesumeh ]معصومه] ....

روز شنبه [6 شوال]:

صبح رفتيم حمام، بعد ناهار را منزل خورده بعد از ناهار سوار شديم از رودخانه گذشتم رو به طرف دامنه 12 امام. از آب كه گذشتيم از عقب سواره ها كه مى گذشتند فرو مى رفتند به آب، ماشاء الله خان توى آب افتاد، سه چهار نفر ديگر افتادند، محمد تقى ميرزا هم همراه بود، على رضا خان مى گفت اسب محمد تقى ميرزا بيخود توى صحرا خوابيد، محمد تقى ميرزا زمين خورد، بسيار خفيف شد.

خلاصه تيمور ميرزا و ميراخور، محمد رحيم خان، ميرشكار و غيره و غيره، هاشم، بودند.

امروز از دو آب ديگر گذشتم، در صحرا دُرنا بود، تيمور ميرزا هرچه سياه چشم انداخت نمى گرفت، مى گفت قره قوش آسمان است، قوشها مى ترسند.

در صحرا توى نيزارهاى كوچك و لشابها (2) اردك، غاز، (3) حقار (4) سفيد و غيره زياده از حد بود. چيزى نزدم. تيمور ميرزا بعد تنها رفت براى درنا، يكى گرفته بود، زنده آورد منزل. عصر بلندى بود، به منزل برگشتيم، شب بعد از شام مردانه شد. محقق روزنامه سفر عتبات عليرضا خان را مى خواند، محمد على خان بود، بسيار خنديديم. بعد

ص: 49


1- اصل: خابانده.
2- لشاب: جايى كه در آن آب ايستاده و در آن علف و نى برويد.
3- اصل: قاز
4- حقار: نوعى پرنده اصل: هقار

خوابيديم.

روز يكشنبه [7 شوال]:

صبح از خواب برخاسته ناهار را در منزل خورديم. دبير الملك، نسقچى باشى را خواستيم، قرار راه قم را داديم كه برويم دير از آنجا به حوض سلطان. پسر اميرآخور از قم نوشته بود كه راه كاج و قمرود بد است.

بعد از ناهار سوار شديم، ميرشكار طايفه زرگر را چون به قرق سياه پرده مال سردار بودند، سوار و جمعيت فرستاده چاپيده بود، گوسفند، شتر و غيره آورده بود، گفتم اموالشان را پس بدهند، چوب بخورند، به سردارى رحمت الله اين كار را كرده بود.

خلاصه رفتم سياه پرده. حكيم طولوزون (1) هم بود، همه جا عقب سر من اسب مى تاخت. كاظم خان و عبد القادر خان و پسر مظفر الدوله هم ديده شدند. هاشم خان، رحمت الله خان، محمد رحيم خان، تيمور ميرزا، محمد تقى ميرزا، عليرضا خان، محمد على خان، على كچل و غيره و غيره بودند.

آهو امروز كم ديدم، دو سه سر گرفتيم از آهو، چند تير خوب انداختيم نخورد. آخر يك دسته آمد، اسب انداخته ترسيديم. انداختم چيزى نيفتاد.

قدرى كه راه رفتم از دور پسر ابراهيم خان پيدا شد، اسبش هم گريخته بود، آهوى نر پارساله بغلش بود، معلوم شد، زخمى حالاى من است، رفته بود قدرى جلو خوابيده بود، پسر ابراهيم خان گرفته بود آورد، بسيار ذوق كرديم.

ميرزا نظام (2) امروز به سياه كوه براى جستجوى معدن مى رود.

بعد به كالسكه نشسته آمديم منزل. حاجى حيدر ريش، زلف زد.

امروز هم يك درنا پسر تيمور ميرزا گرفته بود. يك تكه آهو هم پسر مظفر الدوله آورد.

سياچى مى گفت تازى من يك آهو گرفت، يك شتر سوارى به ضرب چماق از من گرفت برد، يك تكه آهويى كه دستش شكسته بود يكى از جلودارهاى ما آورده بود، گويا زخمى من بوده است.

ص: 50


1- طولوزان Tholzan ، دكتر طولوزان فرانسوى كه از اطباى قابل فرانسه بوده است و در سى و هشت سالگى به خدمت ناصر الدين شاه درآمد و تا پايان كار وى در ايران ماند. ر. ك. دكتر عبد الحسين نوائى، شرح حال عباس ميرزا ملك آرا، ص 378.
2- ميرزا نظام، ميرزا نظام الدين خان مهندس الممالك متولد 1260 ه. ق در قريه برزآباد كاشان و از شاگردان اعزامى به اروپا در سال 1275 ه. ق ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 4، ص 387.

شب بعد از شام مردانه شد، پيشخدمتها آمدند، حكيم آمد، روزنامه خواند. بعد خوابيديم.Nuch ]نوش آفرين] ....

روز دوشنبه 8 [شوال]:

صبح از خواب برخاسته رفتم حمام سرتن شورى. حاجى حيدر، ملك محمد بودند.

بعد از استحمام بيرون آمده ناهار خورده، بعد از ناهار سوار شدم. از آب رودخانه گذشته رو به طرف اردك زارها رفتيم. در راه با ناصر الملك (1) صحبت كردم، كارى داشتم، گفتم.

اميراخور و قوش دارها رفتند به 12 امام. ما رفتيم از سياه چادرها گذشته، ميرشكار آمد، پياده فرستاده بود، اردكها را برانند، ما هم پياده شده از نهرها و آبها كه راهش را ساخته بودند گذشته وسط جنگلها و آبها كمه ساخته بودند، از نى بد ساخته بودند. سرش باز بود، تنگ هم بود. من، ميرشكار، محمد رحيم خان، سياچى، آقا وجيه، آقا كاستينگر خان، خيلى توى كمه نشستيم. در اين بين باد و باران شديدى آمد، تفنگها را تر كرد، رختها تر شد، در اين بين اردك زيادى مى آمد، از بالاى سر مى گذشت، اما روى كمه باز بود، ما را مى ديدند، كج مى رفتند، بقدر دو ساعت مانديم، پياده ها هى مى رفتند، مى پراندند، با تفنگهاى ته پر مى انداختيم، سه عدد اردك روى هوا زدم، دو تا را يك نر، يك ماده با يك تير روى هوا زدم، هردو افتادند. خوب زدم، دو نر ياشل باش، يك ماده. بعد آفتاب شد.

آمديم آفتابگردان، چاى خورده رفتم منزل. و صاف مصاف امروز ملاحظه شد، اما مجال حرف و فضولى نكرد، مانده است به فردا. سياچى يك تازى از برادر رجب به زور گرفته، گريخت منزل، فرستادم بگيرند پس بدهند، بدهند به برادر رجب.

عصرى آمدم منزل، باد سردى مى آمد، قرق شد. زنها آمدند، گفتند در شهر دزد به خانه انيس الدوله رفته است، اوقاتم تلخ شد، دستخط به حاجى آغا يوسف و والده شاه نوشتم.

پسر اديب الملك آمده بود با گلوى باد كرده دستمال بسته بود، كلاه نمد كرمانى در سر، تركيب غريبى شده بود. آقا مردك هم آمده بود، از شهر، با كوچولو.

ص: 51


1- ناصر الملك، منظور محمود خان ناصر الملك همدانى جّد ميرزا ابو القاسم خان ناصر الملك مى باشد.

شب را بعد از شام قرق شد، نقال آمد، قدرى نقل گفت، بعد خوابيديم Tadj Gollemoitier

محمد تقى خان شمرانى با پسرش امشب پيدا شدند.

روز سه شنبه 9 [شوال]

صبح از خواب برخاسته رفتم حمام. بعد سوار شده، باد شديدى بسيار بسيار سرد مى آمد، كالسكه را دير آوردند، بسيار اذيت كرد. بعد سوار كالسكه شدم. رانديم از جنگل براى دير، اما به دير نرسيده در جنگل به ناهار افتاديم. طولوزون، يحيى خان روزنامه خواندند. همه پيشخدمتها بودند. مصاف سر سوارى آمد، فضولى كرده اسب دوانى كرد.

بعد از ناهار سوار شديم رو به سياه پرده، امين خلوت و كاشيها، صاحب جمع و تازى ها، نفر و كله كوها، همه رفته اند. امروز به كوير (1) و آخر جنگل، متصل دسته دسته آهو بود كه از طرف آنها گريخته، به سياه پرده مى آمد. اما باد پدرسوخته نمى گذاشت شكار بشود.

خلاصه من، ميرشكار، سياچى، ابراهيم خان، آقا كاستينگر خان، قهرمان خان، آقا وجيه، آبدار رفتيم جلو، سواره ها عقب ماندند ميرشكار را هم براى يك دسته آهو پرت كردم رفت، نتوانست كارى بكند. من دو دفعه جلوگرفتم، تفنگ نينداختم، نشد بيندازم، بعد يك دسته آهو از چپ به راست آمد، اسب انداختم دماغش را خوب بريده رسيدم نزديك در، تاخت، پرزور. با تفنگ ته پر 4 پاره انداختم، به تكه بزرگ خورد، قدرى راه رفت. تازى دارهاى ما رسيده تازى كشيدند، ده قدم برده گرفت. رسيديم تكه ده ساله بسيار خوبى بود، با وجود باد شديد الحمد لله شكار خوب شد. بعد ديگر شكار نرفته به كالسكه نشسته راندم.

نزديك اردو يك آهو درآمد، ماده، بسيار خسته و مانده، همه سواره ها دوانده تفنگ زياد انداختند نخورد. سياچى، آقاوجيه و غيره تازى كشيدند. سياچى آمد كه تازى يورقه

ص: 52


1- اصل: كبير

گرفت. رحمت الله آمد، گفت من با 4 پاره زدم.

خلاصه وارد منزل شديم. شكارى كه امروز شد از اين قرار است:

من زدم [يك] عدد، پسر مظفر الدوله با آدمهايش 6 عدد، رحمت الله [يك] عدد، ولى [يك] عدد، عباسقلى خان لاريجانى [يك] عدد، پسر قهرمان خان [يك] عدد، تازيهاى سياچى 2 عدد، امين خلوت رفته بود كوير 7 عدد فرستاده بود، پسرش آورد، مى گفت امين خلوت در كوير زمين خورد. دو سه عدد ديگر هم آوردند.

شب بعد از شام مردانه شد، محمد رحيم خان را آوردم گفتم تو امروز چه كرده [اى]، گفت هيچ، رفتم جنگل آهوگردانى بكنم. همه جا سوار و آدم بود، چيزى نديدم. در اين بين ملك منصور اشرك از شهر آمده بود، به حضور رسيد. قدرى مزخرف گفت. بعد خوابيديم.Chemsedole ]شمس الدوله]

روز چهارشنبه 10 [شوال]:

صبح رفتم حمام، بعد سوار شده از رودخانه گذشته رفتم براى كمه اردك، ناهار را نزديك كمه خورده، بعد با ميرشكار، محمد رحيم خان، على رضا خان، موچول خان، افشار بيك، سياچى و غيره رفتم كمه، كمه را آئى بسيار خوب ساخته بود. هرقدر نشستيم چيزى نيامد. بسيار خفيف شده برگشتيم منزل.

عصرى شترهاى خودمان و مردم مثل اميراخور، رحيم خان سرهنگ، رحمت الله خان را دعوا انداختيم، تماشاى زيادى داشت، عوام و خواص اردو همه به تماشا آمده بودند. حاجى مشهدى قلى آقا امروز در سر ناهار اشعار غريبى تازه گفته بود، خواند، (1) بسياربسيار خنديديم، خيلى بامزه بود، ترجيع بندى (2) گفته بود، ترجيع اين بود:

مرحبا، مرحبا، مرحبا، واقعا طورى مزخرف گفته بود كه امكان ندارد ديگرى بتواند اين طور بگويد.

شب بعد از شام مردانه شد. حكيم طولوزون آمد، كتاب مضحكه «موسيو ويوبوآرا» مى خواند، با اشكالش تماشا كرده بسيار خنديديم. بعد خوابيديم.

ص: 53


1- اصل: خاند
2- اصل: ترجيح

روز پنجشنبه 11 [شوال]:

امروز بايد رفت محاذى دير بهرام، لب رودخانه شور منزل كرد:

صبح از خواب برخاسته سرحمام رخت پوشيديم. بسيار سرد بود، بعد سوار كالسكه شده رانديم. از سياه پرده سواره ها و غيره همه بودند. امين خلوت و غيره رفته اند كوير، اميراخور هم نبود. سياچى هم نبود. رانديم، دو فرسنگى كه رفتيم سوار اسب شدم، تفنگ بر دوش، ميرشكار و غيره بودند. آهو [ها] از جنگل تك تك مى آمدند. در جنگل جلو دو تكه آهو را گرفتم. زمين خار و غيره بود، اسب نمى ديد، آهو از دور گذشت، انداختم، تكه زخمى شد، رفت. بعد نزديك رودخانه شور يك آهوى تكه آمد، اسب انداختم، روى تاخت زدم، افتاد. تكه چر بود، بسيار ذوق كردم، همانجا پياده شده رفتم كنار رودخانه به ناهار افتاديم، آفتاب گردان بند نمى شد، توى كالسكه ناهار خورديم، در اين بين سه آهو از جنگل سواره دوانده آوردند، يكى از آنها از كال (1) رودخانه جست آمد كنار رودخانه، ما را ديد زد به آب رودخانه غرق شد، بعد درآمد، جلو رودخانه كال بزرگى بود، خواست بجهد بالا، نشد، افتاد زمين، دو سه دفعه جست افتاد زمين. زياد تماشا داشت، تازى كشيدند، اين دفعه از گال جست رفت، تازى هم نگرفت.

حاجى مشهدى قلى آقا باز شعر خواند، پيشخدمتها بودند. بعد از ناهار سوار شده از رودخانه گذشتم، شتر كلايى قدرى بودند، بچه زاييده بودند، تماشا كرديم، از آنجا رفتيم دير آنجا را تماشا كرده آمديم منزل. يك خرگوش هم زدم، يك تكه آهو ميرشكار، يك تكه آهو ولى زدند. يك تكه هم غلامان شاهسون آوردند، چهار ساعت به غروب مانده آمديم منزل.

الحمد لله خوش گذشت، يك آهو هم جلوداران آوردند، صاحب جمع به كوير رفته بود، دوازده عدد تكه آهوى بزرگ با تازى گرفته آورده بود. سه چهار آهو هم امين خلوت گرفته بود.

شب، بعد از شام مردانه شد، طولوزون، يحيى خان، محقق و غيره آمدند، تارچى، سنتورچى آمده قدرى زدند. بعد خوابيديم Unchi Kameleni ....

ص: 54


1- كال: زمين شكافته و آبكند، و آبكند به فتح رابع و سكون نون و دال ابجد، زمينى را گويند كه آب آن را كنده باشد و چاكها و جرها در آن افكنده (برهان قاطع).

روز جمعه 12 [شوال]:

بايد رفت به حوض سلطان. صبح چهار از دسته رفته سوار شديم، راه كالسكه خوب بود، رانديم، همه سواره ها و اهل اردو بودند، رو به مشرق رانديم، راه امروز پنج فرسنگ مى شود، از دامنه كوه مرّه كه در طرف دست راست بود گذشته منزل رفتم. الى نيم فرسنگ به منزل مانده پيدا نبود، منزل در گودى است، بين راه به ناهار افتاديم، بعد از ناهار سواره رفتم، به ناهارگاه حرم رفتم، زنها را تماشا كردم.

بعد رفته باز كالسكه نشستم، دو دفعه ابراهيم خان آمد كه آهو مى آيد، از كالسكه درآمده سوار شدم. آهوها بد رفته تفنگ نينداختم. امروز چيزى نزدم اما آهو از سمت كوير خيلى مى آمد، از عقب ما مى گذشت. هاشم، سياچى، على رضا خان، محمد على خان و غيره و غيره به كوير رفته بودند. مردم با تازى و تفنگ شكار كردند ميرشكار [يك] عدد، آئى [يك] عدد، رحمت الله [يك] عدد، دائى انيس الدوله [يك] عدد، محقق با تازى و دعوائى با سياچى [يك] عدد، سياچى با تازى [يك] عدد. ملك ايرج ميرزا با هادى خان، دبير الملك و دعوائى [يك] عدد، بقدر ده آهوى ديگر غلام متفرقه گرفته و زده بودند.

سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، آقا سعيد از شهر از جانب والده شاه آمده بارخانه آورده بود، آقا مستوفى و غيره بارخانه فرستاده بودند.

هواى اينجا خوب و ملايم است.

بعد از شام قرق شد. پيشخدمتها، طولوزون و غيره آمدند، «ابژامه» را تمام كرد. شب مهتاب خوبى بود خوابيديم.Enis ]انيس الدوله] ....

روز [شنبه] 13 [شوال]:

بايد رفت به پل دلاك، صبح از خواب برخاسته رفتيم حمام، رخت پوشيده سوار شدم، رفتم كاروانسراى ميرزا آقا خان را تماشا كرديم. چاپارخانه، آب انبار بود، سربازى كفتار زنده بزرگى گرفته بود، ولش كردم. قدرى از سواره اينانلو آمده بودند، ديده شد.

ص: 55

بعد سوار كالسكه شده رانديم، راه كوير است، مثل كف دست، حاجى محمد حسن بيك از شهر آمده بود، ديشب پسر حاجى ميرزا رحيم آمده بود، رانديم رانديم دو سه آهو از سمت چپ آمد، رفت به راست نگرفتند، سه فرسنگى كه راه رفتيم، دست چپ توى كوير به ناهار افتاديم، زمين خيلى صاف و خوب بود. قدرى اسب بازى با نيزه كرديم، يحيى خان، محقق هم بازى كردند، خوب اسب بازى كردم، بعد عرفانچى را گفتم نيزه بازى كرد. خنديديم، طولوزون و غيره همه بودند.

بعد از ناهار سوار شده رانديم، دو فرسخى كه رفتم به كاروانسراى صدرآباد رسيديم. آب انبار و غيره داشت، خراب است، بايد تعمير شود. از صدرآباد كه مى گذرند كوير تمام مى شود، زمين سنگلاخ است و سفت، يك فرسنگى هم رفتم از ماهورهاى كوچك گذشته جلگه قم وارد و پيدا شد، اردو كنار رودخانه پل دلاك افتاده است، من رفتم لب رودخانه دم چادر محمد رحيم خان، آب زيادى داشت، رودخانه گل آلود مى آمد.

هوا امروز ابر و قدرى سرد بود، وارد سرادپرده شدم، باد شديدى آمد، تجيرها (1) را انداخت. بعد باران آمد، بعد هوا صاف و خوب و ملايم شد.

احمد خان از شهر آمده بود، با شاهزاده پيشخدمت پسر پرويز ميرزا جقه و جواهر آورده بودند. نور محمد خان پيشخدمت هم از شهر آمده بود. در صحرا ديدم كتابچه عرايض ديوانخانه را آورده است. از وزير خارجه، (2) سردار، امين الدوله و غيره كاغذ زياد رسيده بود. جوابهاى وزير خارجه را عصرى نوشته دادم بردند.

شب بعد از شام قرق مردانه شد. باز جواب كاغذهاى امين الدوله و غيره را نوشتم. آقا سليمان چند روز بود ناخوش بود، امروز عصرى ديدم آقا چمان چمان آمده بود، به سراپرده، مى گفت فشتم درد مى كرد.

شب بعد از شام مردانه شد، قدرى صحبت شد، مهتاب خوبى بود و هوا گرم و آرام بود.Chirasi كوچكه.

ص: 56


1- تجير: پرده كلفت كرباسى كه عموما با چادر حمل مى شود (لغت نامه دهخدا)
2- وزير خارجه، منظور ميرزا سعيد انصارى مؤتمن الملك است.

روز [يكشنبه] 14 شوال:

بايد رفت به شهر قم.

ديشب بى خوابى سرم زد، نصف شب باد مغربى برخاست، بسياربسيار شديد طوفان كرد. ابر شد، باران آمد، برف آمد، بعد هوا صاف شد اما باد شديد شد. جميع تجيرها افتاد، چادرهاى اندرون مردم همه خراب شد، الى صبح خوابم نبرد و بسيار سرد شد.

صبح با كسالت هرچه تمامتر از خواب برخاستم، مردانه رفتيم حمام بطور لخت، هر كس احوالات ديشب خود را تعريف مى كرد چادر پسر على رضا خان و غيره خراب شده بود، رخت پوشيده سوار شدم. هيچ كس نبود، رفتم دم پل و كاروانسرا، عبور از پل نمى شد. بنه و شتر و غيره گرفته بود، هاى هاى غريبى بود. از زور باد و سرما نشد روى اسب ايستاد، پياده شده رفتم به كالسكه، قدرى نشستم، راه باز شد. سوار شده رفتم، از پل گذشته دو سه چشمه پل خراب شده است، بايد ساخته شود.

بعد سوار كالسكه شده رانديم باد بسيار شديدى مى آمد، مردم هيچ حالتى نداشتند، اگر منزل شهر قم نبود همه مردم مى مردند. سه فرسنگى كه رفتيم دست چپ به ناهار افتاديم، بسيار سرد بود، حكيم آمد، قدرى روزنامه خواند، جقه (1) سردارى الماس استعمال شد، اما بسيار بى مزه، در اين سرما.

به كالسكه نشسته رانديم، از شاطر آينه خواستيم، مدتى طول كشيد. بعد ديدم آئى آمد، دم كالسكه گفتم آئى، نه وار، (2) گفت شاطر آمد خواست، معلوم شد شاطر عوض آينه آئى را آورده است.

خلاصه راه امروز 4 فرسنگ مى شد، سر راه چند قلعه و آبادى و قهوه خانه منحوس ميرزاى البرز كرده است. به خاك فرج (3) رسيديم، حرم آنجا بودند، آقا موچول با شاهزاده هاى قمى و غيره و غيره به استقبال مى آمد، معرفى مى كرد، ميرزا سيد يوسف گيلانى يعنى تفرشى نايب الحكومه است، جلو آمد. اميرآخور با حاجى ملا صادق مجتهد و غيره آمد، استقبال چى زيادى بود، اما از باد و سرماى شديد ممكن نبود سوار شوم.

نزديك شهر سوار شدم، از رودخانه گذشته خيلى آب داشت، از دريچه به عمارت از

ص: 57


1- جقه: جقه اى ساخته از پر پرندگان كه بر بالاى پيش كلاه پادشاهان ايران است (لغت نامه دهخدا).
2- «نه وار» به لهجه آذرى به معنى چى هست؟
3- خاك فرج كه امروزه به فرج آباد معروف است، دهى است از دهستان قمرود بخش مركزى شهرستان قم، واقع در سى هزار گزى شمال خاورى قم. ناحيه اى است واقع در جلگه، از رودخانه قره چاى مشروب مى شود و ساكنان آن از طايفه شاهسون هستند (فرهنگ جغرافيايى ايران، همان ج 1).

آنجا به زيارت رفتند، سر قبر شاه مرحوم خاقان مرحوم رفتند، آمديم در تالار سلام، قدرى خوابيديم، نقال نقل گفت، بعد آلاچيق گفتم در جايى زدند، زياد سرد بود، شب را آمدم بالاخانه، پيدا كرده شام آنجا خورده در بالاخانه بلافاصله بعد از شام خوابيديم.

الحمد لله خوب خوابيديم، زنها هم عصرى زيارت رفتند، گربه كوفته چندى است مست شده است.

*** آقا محمد كريم شيرازى پيشخدمت قديمى ما كه در آخر متولى مقبره شاهنشاه مرحوم شده است، ملاحظه شد، با كلاه بلند قديم و لهجه شيرازى، محمد هادى ميرزا روز ورود استقبال آمده بود با چند نوكر چكنته و يابوى لكنته، (1) معلوم شد توقف شاهزاده چندى است در قم است.

متولى باشى عمامه سبز بسياربسيار بزرگى دارد، ....... (2) كشتزارهاى حضرت عبد العظيم عليه السلام كه در عظم خلقت مشهور دورونزديك است بايد بشود.

قجر آقاى فراش خلوت در قم ملاحظه شد، سؤال شد اينجا چه مى كنى؟ [گفت]، دو ماه است اينجا زيارت مى كنم. پسر ملا هاشم مرحوم متولى قبر قهرمان ميرزاى مرحوم در سر قبر او ملاحظه شد. به ملا هاشم بسيار شبيه بود اما بى زبان فقير بود، برخلاف پدرش.

در توقف قم رودخانه را گرفته قدرى رو به جنوب رفتم. صارم الدوله از تهران آمده بود، ملاحظه شد.

دو خرگوش يك تيهو زدم، تيهو كمى بود، رفتم به ماهورهاى قرمز بود، سه گرگ بودند، خوب مى شد زد، ولى و آقا كاستينگر خان رفتند سر بزنند پايين بيايد، بد سر زدند، رفتند بالا، قدرى گشتم، برگشتم منزل.

رفتم زيارت، ميرزاى البرز، اميراخور و غيره بودند، فرمايشات تعميرات و غيره شد.

مستوفى الممالك سر قبر پدرش را گچ برى مى كند و خوب مى ساخت.

ملاهاى قمى: آقاى سيد جواد است، حاجى ملا صادق، آقا حسين انصافا مرد خوبى است، آن دو نفر ديگر با هم بسيار بد هستند. حاجى ملا صادق بسياربسيار شبيه است به

ص: 58


1- لكنته: چهارپا و دد پر و موى ريخته و ضعيف شده.
2- در اصل بجاى نقطه يك عبارت طنزآلود 12 كلمه اى است كه جهت حفظ احترام لباس متولى باشى حذف گرديد.

ميرزا نصر الله گمرك، حاجى ميرزا على مقدسى ساعت زنگ دار بزرگ خوبى ساخته است، متصل كار مى كند و زنگ مى زند. حاجى ميرزا على مقدسى دو شب به مراجعت مانده رسيد به قم، ناخوش بوده است با چهره زرد زعفرانى، باقى دگر خودت مى دانى.

حسينقلى خان برادر خاقان مرحوم اسلحه خودش را در وقتى كه اينجا دربست بوده است، وقف حضرت صاحب الزمان (ع) كرده است. متولى باشى اسلحه ها را در صحن ايوان حضرت چيده تماشا كرديم. اسبابهاى بسيار خوب بود. كلاه خودى بود زمّرد و لعل تك تك داشت و يك ياقوت كبود بسيار خوب داشت. نيزه بود كلونى طلاى منبت كارى بسيار خوب، قداره هاى خوب. يك شمشير مرصع زرگرى هندى داشت، بند شمشير يشم هاى كوچك روى يشمها ياقوت نشانده بودند. زره قلچاق، (1) تفنگ طپانچه، [به] عكاس باشى حكم شد عكس اسلحه ها را انداخت. آقا سيد جواد بسيار ملاى ... (2) زبردستى است.

يك روز رفتم تلگرافخانه (3) كه عاريتا (4) آورده بودند به يكى از بالاخانه هاى مدرسه نزديك صحن، با تهران و غيره حرف زده شد.

شاهزاده اعتضاد مى گفت ساعد الملك خيلى ناخوش است بطورى كه مأيوس بودند، 9 روز است ناخوش شده است. حبيب ديوانه، محمد على خان، محقق مى گفتند اينجا آمده است.

طوايفى (5) كه در قم هستند:

زند، خلج، حاجى حسينى، بيگدلى.

حاجى محمد رضا خان زند از اعيان قم است، با محمد رحيم خان خويش است، به اقرار خودش. هشتاد و پنج سال دارد، اما حكيم نظر على مى گفت بيشتر از هشتاد و پنج است. خيلى هم با بنيه و گردن قوى است، شبها شغال زيادى در شهر صدا مى كند، مثل مازندران.

دختر صاحبقران ميرزا زن متولى قبر خاقان مرحوم است، ميرزا على محمد، بدگل هم نيست. ملك منصور ميرزا مى گفت با آنها همسايه هستم. شب ديدم قال مقال غريبى از

ص: 59


1- قلچاق: مأخوذ از تركى، بازوبند آهنين (فرهنگ نفيسى)
2- يك كلمه نامفهوم و يا نامعقول در مورد آقا سيد جواد حذف گرديد.
3- اصل: تلغرافخانه.
4- اصل: عاريته
5- اصل: طايفه

خانه آنها بلند شد، اى عمو جان، كشتند، زدند، ملك منصور حربه پيدا نكرده، ماشه پيش بخارى را برداشته رفته بود آنجا، شخصى بود آمده بود اندرون، ميرزا على محمد به عربده كفش خودش را مى خواست، گويا در مقبره خاقان دزديده بودند. اشرك را كه ديده بود گريخته بود، اشرك در كوچه الى درب خانه اديب الملك او را عقب كرده بود، پايش [در] سوراخ رفته زمين خورده بود، به آن شخص نرسيده بود.

اميراخور قدرى تب كرده ناخوش شد، الحمد لله خوب شد، دختر صاحبقران ميرزايى كه بالا نوشتم زن ميرزا اسد الله تلگرافچى برادر ميرزا على اكبر متولى قبر خاقان است. ميرزا على محمد كه نوشته ام پدر ميرزا على اكبر است مرحوم شده است.

ميرزا على نقى حكيم الممالك شبى كه صبح مى خواستيم برويم تهران آمد قم، بسيار خفيف بود.

روز جمعه 19 شوال:

از قم رو به تهران حركت شد، منزل اول پل دلاك است. موافق معمول، صبح از خواب برخاسته رفتم حمام گلى عمارت قم، رخت عوض كرده وضو گرفته همه زنها بودند، بعد آمديم بيرون رفتيم زيارت. شمشير مرصعى حمايل كرده، سردارى ماهوت سياه گلابتون سفيدى پوشيده رفتيم زيارت.

ناصر الملك كه از مسيله به شهر تهران رفته بود امروز اينجا آمده بود، در صحن ملاحظه شد، پاره اى نوشتجات از وزير خارجه و غيره آورده بود.

بعد آمده از دريچه اندرون سوار شده رانديم، از رودخانه گذشته، اميرآخور آمد احوالش خوب بود، قدرى صحبت كرديم، بعد او مرخص شد، ملك منصور ميرزا هم رفت قم كه پيش اميرآخور باشد.

كركسى در سر راه نشسته بود لب رودخانه، به ميرشكار گفتم رفت به مارق، (1) تفنگ انداخت نزد، خفيف شد، بعد قدرى با رودخانه آمديم، تيهو پيدا شد، قوش انداختند، قوشها تيهو را مى بردند به چاه، بندهاى بد داشت، يعنى چاه بود، تيمور ميرزا هم

ص: 60


1- به مارق رفتن: در اصطلاح ناصر الدين شاه، به تيررس آمدن شكار، اعم از اين كه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگر و كومه باشد و شكار نزديك او شود ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه، دكتر منوچهر ستوه، به نقل از (مهندس مير شمس الدين مهنا).

پيدا شد.

خلاصه كنار رودخانه به ناهار افتاديم. از اين قرار از پيشخدمتها را گفتم دويدند:

شاهزاده الله قلى، آقا وجيه، عرفانچى، موچول خان. (1) شاهزاده پيشتر آمد، بعد از ناهار رفتيم، به راه افتاده به كالسكه نشستيم، رانديم.

هوا امروز بسيار خوب بود. سه ساعت و نيم به غروب مانده آن طرف رودخانه در جاى آن دفعه چادر زده بودند. نوشتجات وزير خارجه را خوانده جواب نوشتم.

بعد از شام قرق مردانه شد، تيمور ميرزا از شكار آمده چيزهاى عجيب گرفته بود:

درنا دو عدد زنده، ترم تاى [يك] عدد زنده، قرقى [يك] عدد زنده، توكا، تيهو، قازالاق.

خلاصه شب را بعد الحمد لله خوابيديم.Chemsudole ]شمس الدوله]

روز شنبه [20 شوال]

صبح بيدار شده حمام رفتيم، بعد سوار كالسكه شده رانديم، منزل حوض سلطان است، كالسكه در كوير بسياربسيار خوب راه مى رفت، صاف، خوب. سوار شاهسون را فرستاده ايم كه از دست چپ آهو بدواند، الى آخر كوير چيزى درنيامد. آخر كوير سوار اسب شدم خيلى رانديم باز چيزى نشد. «معمارباشى از شهر آمده بود، ملاحظه شد، رفت قم، براى تعميرات آنجا». من رفتم رو به منزل، آن وقت از عقب آهوى زيادى آمده من دور بودم، سوارها، تازى دارها در صحرا دواندند، چند آهويى گرفته و زده شد.

آقا وجيه، ميرزا عبد الله به شراكت هم يك آهو با تازى، جلوداران با تازى يك آهو، ميرشكار زده بود [يك] عدد، رحمت الله زده بود [يك] عدد. پسر مظفر الدوله زده بود [يك] عدد، سه چهار عدد ديگر شكار كردند. سه ساعت به غروب مانده آمدم منزل.

امروز سر ناهارگاه مليجك گربه ببرى خان را آورد، بسيار مى ترسيد ببرى، آخر قفس گربه ها را آوردند، ببرى را گذاشته آنجا بردند.

امروز عصرى در سراپرده قرق زنانه كه شد، باد تندى آمد، تجيرها را خواباند. زنها طپيدند توى آلاچيق من، جعفر قلى خان برادر سياچى عصرى با سنگ زير چشم مليجك

ص: 61


1- موچول خان: غلامحسين خان صديق السلطنه.

را بد زده بود. زخم كرده بود، گفتم برود بيرون، ديگر اندرون نيامد، بسيار پسره شيطانى است. انيس الدوله مى گفت ديشب غول بيابانى ديده ام. بعد از شام مردانه شد، سنتورچى، تارچى آمدند، بقدر نيم ساعت زده رفتند.

امروز دبير الملك گفت كه ساعد الملك در شهر مرحوم شده است، خيلى به نظر عجيب آمد. روزى كه به مسيله مى آمديم صحيح بود و سوار بود، در ركاب خيلى هم آمد، اما بدرنگ و زرد و عليل بود، مزاجش خوب نبود. عصرى نوشته بودند، يعنى يحيى خان كاغذى فرستاده بود، آنجا نوشته بودند، مظفر الدوله ميرزا ابراهيم خان خمسه هم فوت شده است، در شهر. او هم عليل المزاج بود، خدا هردو را رحمت كند، چه بايد كرد، محقق مى گفت يحيى خان عصرى غش وضعف كرده است، كلاهش را دور انداخته بود، بى حال شده بود. حكيم طولوزون را خواسته بود، آورده بودند، اما خوب شد. بعد از شام مردانه شد.

امروز تيمور درناى زنده ديروزى را دست پر به شنقار داد، خوب پريد و گرفت، آفرين.

روز يكشنبه 21 [شوال]

امروز بايد رفت به كنارگرد، (1) ديشب باد تندى مى آمد، صبح برخاسته سوار كالسكه شده از راه خارج شديم، سوار رفته بود از طرف دست چپ آهو براند، سواره شاهسون اينانلو رفتم با كالسكه تا رسيديم سرتپه ماهور ناهار انداخته نشستيم به ناهار، سواره ها رسيدند، آهوى زيادى آمد، محمد رحيم خان تازيهاى محقق، خود محقق و غيره را فرستادم دست بالا. آهوها همه براى محمد رحيم خان رفتند. از قرارى كه محقق مى گفت از نزديك محمد رحيم خان تفنگ انداخته نزده بود. در بين ناهار خوردن آهو آمد، من دست چرب سوار شده دواندم، نشد آهو بزنم، يعنى تفنگ نينداختم، بعد باز آمدم آفتابگردان، ديگر اشتها رفته بود، چيزى نخوردم.

بعد سوار شدم به كالسكه، افتاديم به سيلابى رو به راه رفتم، چون خيلى از راه خارج

ص: 62


1- كنارگرد- نام يك آبادى نزديك تهران با عرض جغرافيايى 35 درجه و 22 دقيقه و طول 51 درجه و 16 دقيقه و 945 متر ارتفاع از سطح دريا. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، همان، ص 462.

شده بوديم، نيم فرسنگ، بيشتر رفتم، به راه افتاديم، ملك الموت درّه بود، يك فرسنگ بيشتر طول داشت، در اين بين آهويى از جلو از ماهورها آمد، از كالسكه پياده شده سوار شدم، قدرى دوانده آهو رفت. نشد تير بيندازم. بازآمده به كالسكه نشستم. از ملك الموت درّه كه رد شديم صحرايى هم طى شد به رودخانه شور رسيديم، حاجى ميرزا بيك، پلى خوبى بزرگى، عالى بنا پى برداشته، هنوز طاق نزده است، خودش هم آنجا بود، ما از آب گذشتيم، قدرى رفته درشكه ما را معير تعمير كرده فرستاده بود.

يحيى خان هم آنجا بود، رانديم، يعنى در همان كالسكه قديمى، بعد از مسافتى به ده زيان رسيديم، از رودخانه كنارگرد رد شديم، بعد از رودخانه كرج هم رد شديم، بعد از روى پلى كه تازه در روى سياه آب ساخته بودند تازه، رد شديم، پل را ميرزا نصر الله مستوفى گرگانى ساخته است، خوب پلى بود، بعد به كنارگرد رسيديم، اردو آنجا بود، امروز آهو شكار شد، يكى آئى زد، يكى رحمت الله، يكى برادر كورتازه ميرشكار زده بود كه تازه اين برادر را ديديم، دو سه تاى ديگر آوردند.

امروز راه هفت فرسنگ بود، خيلى راه بود، دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم.

شب بعد از شام قورق شد، مردانه، بعد خوابيديم.Unchi ]غنچه] ....

نصف شب سه ساعت به دسته مانده باد شديد سختى آمد كه بسياربسيار ترس داشت. من در الاچيق خوابيده بودم، اما روى آلاچيق پوش بزرگى زده بودند. باد تكان پر زور مى داد، همه تجيرها را شكست و انداخت. پوشها را پاره كرد. گرد و خاك غريبى شد. من برخاستم، سردارى پوشيده، كلاه دريايى گذاشته رفتم بيرون، جايى محفوظتر از چادر خلا نديده يك چراغ هم آنجا برده ايستادم. آقا محراب، آقا على، پرده را گرفته، باد و باران شديدى مى آمد، بقدر يك ساعت آنجا توى سرما ايستاديم، حاجى فيروز را فرستادم برود اندرون ببيند چه هست، رفت آمد گفت چادرها هست، انيس الدوله در آلاچيق خواب است. يوشى از توى آلاچيق داد مى زد، مى ترسيد، او را هم بردند اندرون، وقتى كه من توى خلا ايستاده بودم، رحيم گنه گنه آمده بود ميخ چادرها را

ص: 63

مى كوبيد، با يك نفر فراش متصل دعوا مى كرد، حرف مى زد.

خلاصه رفتم اندرون، آلاچيق كنيزهاى انيس الدوله چون رويش پوش نداشت محفوظ بود، انيس الدوله هم آنجا بود، آلاچيق ريخته پاشيده، باران هم چكه مى كرد.

رختخواب انيس الدوله را آوردند انداختند، يك طورى ناراحت آنجا خوابيدم، صبح برخاسته رفتم حمام رخت پوشيدم. (1)

ديشب زن عمو غول بيابانى ديده بود.

خلاصه سوار كالسكه شده رانديم براى تهران.

روز دوشنبه 22 شوال است:

باز باد شديد بسياربسيار سرد مى آمد، ديروز نقشه نظم تيپ و سوارى را كشيده به امين خلوت و كشيكچى باشى داده بودم، امروز خيلى منظم بود، رانديم از كوه كنارگرد گذشته، جلگه تهران پيدا شد. ديشب برف الى قصر قاجار زده بوده است، بسياربسيار سرد بود، آقا ابراهيم آبدار رفت به دهاتش كه چند شب بماند، يحيى خان (2) هم ديشب در خانلق (3) بوده است امروز ديگر از گردنه كه گذشتم، خيلى رانديم، به ده حسين آباد مزرعه عباسقلى نرسيده كنار جاده به ناهار افتاديم، توى كالسكه ناهار خورديم، حرم آمد از پهلوى ما رد شد، چاپار خراسان آمد، در راه نوشتجات (4) را از امين الملك گرفته مختصرى خواندم. افشار بيك مى گفت كلاه مرا ديشب باد برد، حالا هم مى برد، گم شد.

قافله [اى] مى رفت. كاكا سياه قره چاقى هم روى بار بود، كاكا را گفتم آوردند، خيلى سياه نره خرى بود، گفتم كيستى، كجا مى روى، گفت اسمم محبوب است، غلام آقا محمد رضاى تاجر يزدى، مى رويم به يزد، دربار هم ماهى و اسباب ديگر داشتند، يك تومان به غلام دادم.

خلاصه بعد از ناهار رفتيم رو به تهران، رانديم الى شهر، باد سرد شديد آمد، دو ساعت به غروب مانده از كوچه شمس العماره داخل باغ شديم. گفتند جعفر قلى ميرزا برادر نصرت الدوله در تبريز فوت شده است. ابراهيم خان برادر معتمد الدوله مرحوم هم

ص: 64


1- اصل: پوشيده.
2- يحيى خان. منظور يحيى خان مشير الدوله برادر ميرزا حسين خان سپهسالار است كه در تاريخ اين سفرنامه آجودان مخصوص شاه بوده است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 4، ص ص 438- 472.
3- خانلق يا خانلوق KHANLOWQ ، ده از دهستان فشاپويه، بخش فشاپويه شهر رى، طول و عرض جغرافيايى 20 51 و 20 35 و ارتفاع 918 متر از سطح دريا، دشتى، آب وهواى معتدل خشك كه در 9 كيلومترى جنوب خاورى حسن آباد واقع است. ر. ك. فرهنگ جغرافيائى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران (تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح، 1370) ج 38، ص 133.
4- اصل: نوشته جات

در حالت نزع است، حاجب الدوله، حاجى رحيم خان بودند. محمد على خان پيش آمده، بخارى آتش كرده چاى حاضر بود.

عصرى رفتم اندرون، همه زنها بودند، خيلى غصه خورده بودند، از نبودن ما.

گلين خانم، والى زاده بودند. كلثوم در نظاميه است، نواب خانم مى گفتند ناخوش است.

الحمد لله تعالى سفر مسيله و قم به خير و خوبى اختتام پذيرفت. و السلام.

گفتند زينب خانم زن مرحوم ملك قاسم ميرزا فوت شد. ابراهيم خان هم فوت شد.

*** بعد از ورود از قم هواها خيلى سرد شد، يعنى بطورى سرد شد كه هيچ سال نديده بودم، سرماى زننده، بادهاى سوزناك، ابرهاى شديد، اما نمى باريد، مگر دو روزى كولاك برفى كرد، بازايستاد. يك روزش من رفته بودم عصرى ميدان مشق، ديدن چادرى كه سابقا ايلچى انگليس پيشكش كرده بود، زده بودند. بعد از تماشا رفتم لاله زار، در اطاق عمارت بالا نشسته ميرزا على نقى و غيره همه بودند. ليموى شيرين زياد خوردم، عمارت خوب نبود، با آقا دائى كج خلق شدم.

بخش پنجم : پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره پنجمين سفر

2- خاطرات ناصر الدين شاه از پنجمين سفر

ص: 65

1- درباره پنجمين سفر (ذيقعده 1287)

تا سال 1287 ه. ق ناصر الدين شاه به اكثر نقاط ايران سفر كرده و ديدنيهاى داخل كشور را سياحت نموده بود. چنانچه علاوه بر ولايت آذربايجان كه زادگاه وى بود و دوران وليعهدى خود را در آنجا سپرى كرده بود، به ولايات اصفهان، گيلان، مازندران، خراسان، كردستان و شهرها و روستاهاى عرض راه اين ولايات نيز سفر كرده و بعضا سفرنامه هايى از خود برجاى گذاشته بود. اينك عزم خود را جزم كرده بود كه پا را از ايران بيرون نهاده و به كشورهاى خارجى سفر نمايد، براى اين اولين تجربه چه سفرى بهتر از سفر به عتبات عاليات كه هم زيارت بود و جنبه مذهبى داشت و هم مورد قبول خاص و عام قرار مى گرفت.

در اين رابطه به ميرزا حسين خان مشير الدوله كه آن زمان در دربار دولت عثمانى وزير مختار ايران بود نوشت كه بر سبيل نذر بايد به عراق عرب سفر كرده، قبور ائمه عليهم السلام را زيارت كنم، او هم كه در پيشگاه شاه، راه تقرب و ترقى را مى پيمود و بدون وساطت وزارت خارجه با وى بطور مستقيم مكاتبه داشت، اجراى امر شاه را مايه نيل به مقاصد خود ديد (1) و براى تحقق آن آغاز به تلاش كرد.

ابتداى امر اولياى دولت عثمانى چون ايران را رقيبى در اداره امور عراق مى دانستند تن به اين تقاضاى دولت ايران نمى دادند، ولى ميرزا حسين خان با تدبير و كاردانى موفق گرديد كه دولت عثمانى را راضى نمايد كه از پادشاه ايران رسما در عتبات عاليات

ص: 66


1- ر. ك. خاطرات سياسى ميرزا على خان امين الدوله، به كوشش حافظ فرمانفرمائيان زير نظر ايرج افشار (تهران: مؤسسه انتشارات امير كبير، 1370) ص 26 و 27.

پذيرائى به عمل آورند، (1) لذا، به ايالت بغداد احكام فرستاده شد كه مقدم شاه ايران را بپذيرند. مشير الدوله، خود از راه حلب به عراق عرب رفت و در تهران مسافرت شاه به كربلا و نجف اعلان شد. (2) در غياب شاه پسر شانزده ساله اش نايب السلطنه گرديد و مستوفى الممالك به سمت وزير اول، اداره تمام كارها را به عهده گرفت. رياست اردوى شاه نيز به شاهزاده حسام السلطنه (سلطان مرد ميرزا فاتح هرات) سپرده شد. (3)

از سوى ديگر سازوبرگ سفر با تكلف و تجمل فوق العاده آماده مى شد. خيمه ها را از ترمه كشمير و زرى و حرير دوختند و ملتزمين ركاب را كه عبارت از حرمخانه و اكثر شاهزادگان و رجال بودند فرمان دادند كه لباسهاى زردوزى و مكلف بسازند و اسباب و يراق اسب خود را زرين كنند. چادرها نو پاكيزه و بزرگ باشد و نوكر و خدمه را با جامه موزون و خوب همراه بياورند. (4) و اين همه در حالى صورت مى گرفت كه قحطى سختى در كشور بروز نموده بود و مرض وبا در غالب نقاط ايران خسارات فوق العاده زده و بيشتر دهات بدون سكنه گرديده بود.

به هر روى در بيستم شهر جمادى الثانى سال 1287 ناصر الدين شاه با اردوئى كه شرح آن رفت از باغ سلطنت آباد به عزم زيارت كربلا و به قول خودش توقف «پنج شبه» در دوشان تپه حركت نمود، به نحوى كه در روز 27 جمادى الثانى به زيارت حضرت عبد العظيم نائل گرديد، سپس از طريق ساوه، همدان، بيستون، عماديه، طاق بستان، سرپل ذهاب و قصر شيرين، در بيست و يكم شعبان به خانقين وارد شد.

در عراق پس از حضور رسمى در بغداد به زيارت عتبات عاليات نايل گرديد و در بازگشت از كربلا، ضمن عبور از بغداد، كاظمين، سامره، يعقوبيه و ... از طريق خانقين در هفدهم شوال همان سال وارد به خاك ايران شد. در راه بازگشت اردوى شاه مجددا ضمن عبور از سرپل ذهاب، كرند، ماهى دشت، كرمانشاهان، طاق بستان، كنگاور و تويسركان به سلطان آباد وارد و از طريق آشتيان و دستجرد در روز بيست و سوم ذيقعده به سمت شهر قم و زيارت حضرت معصومه حركت نمود (5) كه ذيلا خاطرات ناصر الدين شاه به قلم خودش از زمان حركت به طرف قم تا لحظه ورود به تهران از نظر

ص: 67


1- ر. ك. محمود فرهاد معتمد، سپهسالار اعظم (تهران: شركت نسبى على اكبر علمى و شركا:، 1325) ص 16- 18.
2- ر. ك. خاطرات سياسى امين الدوله، همان ص 27.
3- ر. ك. عبد الله مستوفى، شرح زندگانى من (تهران: زوار، 1371)، ج 1، ص 109. همچنين ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى (تهران: دنياى كتاب، 1367)، ج 3، ص 1915.
4- ر. ك. خاطرات سياسى امين الدوله، همان، ص 27.
5- اعتماد السلطنه در اين مورد مى نويسد: «روز بيست و سيم ذيقعده شهر قم به مقدم مبارك مزّين آمد». محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، همان، ج 3، ص 1916.

مطالعه كنندگان گرامى مى گذرد. لازم به توضيح است كه اين مسافرت حدود پنج ماه طول كشيد و شاه در اوايل ذيحجه 1287 به تهران بازگشت.

2- خاطرات پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم در بازگشت از عتبات عاليات 1287 ه. ق يونت ئيل تركى 7

اشاره

2- خاطرات پنجمين سفر ناصر الدين شاه به قم در بازگشت از عتبات عاليات 1287 ه. ق يونت ئيل تركى (1)

ص: 68


1- برگرفته از: شهريار جاده ها (سفرنامه ناصر الدين شاه به عتبات) به كوشش محمد رضا عباسى، پرويز بديعى (تهران: انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، 1372) ص ص 223- 331.

ص: 69

روز سه شنبه بيست و سوم [شهر ذيقعده]:

صبح برخاستيم، امروز بايد به حضرت معصومه (ع) برويم، شش فرسنگ تمام راه است.

رانديم با وزرا و شاهزادگان صحبت كرديم. حسام السلطنه بنا شد به خراسان برود.

خلاصه همه ما رو به شمال مشرق مى آمديم، راه كالسكه خوب بود، قدرى پست و بلند بود، بعد هموار است. دست راست از دور كوه هاى سنگى سياه بلند، اما نه چندان بلند، برف هم داشتند، پيدا بود. محال جاسب و اردهال كرمجگان (1) قم در آن دامنه و دره هاست، ييلاق قم است. «نى زار» هم همان طرف هاست. از راه به آن كوهها فاصله زياد بود. پنج فرسنگ كمتر بيشتر، دست چپ هم، اوايل به فاصله دو فرسنگ كمتر بيشتر، منتهى به كوه ها و تپه هاى كوچك سرخ و سفيد رنگ مى شود. كم كم در آخر راه نزديك جلگه مى چسبد به تپه هاى ... (2) كوره هم طرف راست، هم [طرف] چپ زمين امروز خشك بود. اما سابقا باريده بوده است. دست راست، در نزديك ده ساليان كه وقف نجف اشرف است به ناهار افتاديم، پسر حاجى آقا خان خلج، يك ميش [و] يك قوى سفيد بزرگ شكار كرده آورده بود. ميش را در كوره هاى على آباد، نزديك «خرتپه» كه نزديك محلات است و آنجاها شكارگاه مشهور است مى گفت زده است، قو را در

ص: 70


1- كرمجگان KERMEJEGAN : ده از دهستان كهك بخش نوفل لوشاتو شهرستان قم. با ارتفاع 2050 متر از سطح دريا ر. ك. فرهنگ جغرافيايى، همان ص 168.
2- يك كلمه نامفهوم.

رودخانه قم. اما هيچ وقت رسم نبود، قو اينجاها كسى ببيند. قو در كنار بحر خزر (1) زياد است، از آنجا اينجا آمده است.

خلاصه بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم. هوا بسيار گرم بود. خيلى رانديم.

تا به رودخانه قم رسيديم. آبش الحمد لله تعالى زياد، (سر راه يك كاروانسراى سنگى بسيار قديم مخروبه بود) (2) نزديك شهر سوار اسب شدم، جمعيت زيادى به تماشا و استقبال آمده بودند. به علت گرانى امسال، از اطراف هم فقراى زياد، در اين شهر جمع شده اند. حاجى ملا صادق مجتهد قمى، آقا حسين قمى، به استقبال آمده بودند. صحبت زياد كرديم، با آنها، متولى باشى، ساير علما هم همه آمده بودند. ددر شهر منزل نكرده ايم، در روبروى عمارت ديوانى نزديك شهر، آن طرف رودخانه توى چهار ديوارى (3) چادر زده بودند. رفتم منزل دو ساعت به غروب مانده وارد شديم. حاجى رحيم خان ديده شد. دولچه ديده شد. خان نايب برادر محقق از تهران آمده است.

ملاحظه شد.

شب بعد از شام مردانه شد. پيشخدمت ها آمدند. بعد خوابيديم.Bakeri

روز چهارشنبه بيست و چهارم [شهر ذيقعده]:

توقف شد. بعد از ناهار رفتم زيارت، پياده، از رودخانه پلى بسته بودند، گذشته، از عمارات ديوانى رد شده، به زيارت رفتم. پيشخدمت ها [و] نوكرها همه بودند. شاهزاده اعتضاد، مشير الدوله، شهاب الملك، سارى اصلان و غيره و غيره بودند. حسام السلطنه امروز نبود. وزير خارجه هم نبود. دبير الملك هم امروز آمده بود. متولى باشى و غيره بودند. رفتيم زيارت، نماز ظهر و عصر را هم در بالاى سر حضرت معصومه (ع) كرديم.

سر مقبره شاه مرحوم، خاقان مغفور، رفتم. بعد سر مقبره عين الملك مرحوم هم رفتم.

بسيار متأسف شدم. سر قبر حاجب الدوله مرحوم هم رفتم. در رواق حضرت مدفون است. سنگ مرمر كوچكى تازه ساخته آورده است، پسرش روى قبر گذاشته است. از اندازه قبر بسيار كوچك تر است. قصيده [اى] هم كه آخرش همه حاجب الدوله است،

ص: 71


1- اصل: درياى بحر خضر.
2- در متن اصلى در بالاى سطر نوشته شده است.
3- اصل: چارديوارى.

گفته اند. در روى مرمر نوشته اند، آنجا هم تأسف خوردم. قبر شعاع السلطنه مرحوم هم در اطاق خاقان مغفور است. اطاقى است بلندتر از مقبره خاقان مرحوم، آنجا سوزنى (1) انداخته قارى نشانده بودند. پرسيدم، اصل قبر شعاع آنجاست يا نه، گفتند قبر پايين است. يعنى متولى قبر خاقان كه اسمش ميرزا على اكبر است، گفت كه اول كه خواستيم مقبره براى شعاع السلطنه اين جا بكنيم، يك سنتى درآمد. بعد شاهزاده را روى همان سنتى دفن كرديم. زياد خنديديم. شاهزاده اعتضادد هم زياد خنديد. لفظ سنتى لفظ قبيحى است. بعد معلوم شد قبرى كه بكنند، و مقبره ساخته قديم درآيد آن را (2) سنتى مى گويند. شعاعى مرحوم، از بس شلوغ و بامزه بود، در مردنش هم بايد مضمون خنده باشد. آمديم منزل، حرم همه رفتند زيارت. دبير الملك آمد. جواب ولايات بعضى احكام كه به همه ولايات لازم بود حكم شد بنويسد. بعد الى عصرى به صحبت گذشت، شب بعد از شام مردانه شد. عرفانچى روزنامه خواند. على رضا خان، عكاس، بودند. بعد خوابيدم ... [enis انيس الدوله]

تيمور ميرزا امروز يك درناى بزرگ، با يك بچه درنا كه نوكش (3) كج بود، گرفته بود، آورد. يك قره قوش پير بزرگى هم با چرخ ديروز گرفته بود. او هم زنده بود. زعفران باجى، كلب حسين، با بارها، آدم (4) زبيده، با بارها، آقا مردك غلام بچه، آقا على خواجه، ميرزا باجى، انيس الدوله، حاجى رحيم خان با صندوق خانه، يحيى خان، عزت الدوله [و] عبد القادر خان و غيره رفتند تهران.

روز پنجشنبه بيست و پنجم [ذيقعده]:

در قم توقف شد. مثل ديروز بعد از ظهر به زيارت رفتم و برگشتم. شب بعد از شام مردانه شد. عكاس باشى و غيره آمدند. سياچى [هم آمد] عصرى معير الممالك آمده بود، از تهران. ديده شد. بعد از شام از بينى من در وقت دست شستن خون آمد. از دماغ انيس الدوله هم خون زيادى آمد. امروز هم از بينى انيس الدوله خون زيادى آمده بود.

پيشخدمت ها كه آمدند، بعد رفتم اندرون. قدرى گشتم. الى دم در رفتم. با باشى و

ص: 72


1- نوعى پارچه.
2- اصل: او را.
3- اصل: نكش.
4- آدم به معنى نوكر.

كوچولو [به] چادر زن ها رفتم، باز آمدم بيرون، خيلى نشستيم. عكاس باشى صحبت مى كرد [كه] ديشب، يك زن آمده بود پيش عكاس، صحبتشان بجاى نازك هم رسيده بوده است. اما عكاس باشى مى گفت زنكه پنجاه ساله بود. الى ساعت پنج نشستيم. بعد خوابيديم.mesume ]معصومه].

قرار نانى براى فقراى قم گذاشتم. صد و پنجاه خروار غلّه داديم، كه به دست آقا حسين و متولى باشى، به فقرا برسانند. الى پنجاه روز، روزى به هزار و هشتصد نفر فقير نان مجانا بدهند. پانصد خروار گندم هم به فقراى اصفهان داده شد. ميرزا سيد يوسف، نايب الحكومه قم عزل شد [و] عباس قليخان قاجار، پسر محمد ولى خان قاجار مرحوم، نايب الحكومه شد.

روز جمعه بيست و ششم [ذيقعده]:

بايد به پل دلاك برويم. چهار فرسنگ راه بود. هوا آفتاب و گرم بود. زبيده گفت گربه چيتى بزرگه نيست. هرچه گشتند پيدا نشد. تا سوار شديم به كالسكه. مشير الدوله، متولى باشى و غيره و غيره و غيره بودند. ميرزا سيد احمد هم مرخص شد [كه] به عراق برود. رانديم. جمعيت زيادى در طرفين راه بود. از خاك فرج كه گذشتيم جمعيت ديگر نبود. با وزير خارجه، اعتضاد السلطنه، مشير الدوله صحبت مى كرديم. روى تپه كنار دست چپ به ناهار افتاديم. معير و غيره بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد از ناهار سوار شده، به كالسكه رانديم. باز عرفانچى، دم كالسكه روزنامه مى خواند، الى نزديك منزل. بعضى فقرا از بلوكات اصفهان، به علت گرانى با زن و بچه براى تحصيل معاش رو به تهران مى رفتند. بين راه كاروانسرائى تازه مى ساختند، قلعه كشيده بودند. بسيار خوب و بجا و به موقع. سابقا ميرزا زين العابدين البرز مستوفى بناى آبادى اينجا [را] گذاشته بوده است. حالاها مستوفى الممالك گويا خريده، مشغول آبادى است. بعد رسيديم به منزل. راه كالسكه خوب است، جلگه است. طرفين راه از دور، كوه و تپه دارد. غلام على خان را بين راه به قم فرستاديم [كه] چيتى را پيدا كند. در منزل هم عرفانچى روزنامه

ص: 73

خواند، بعد زن ها آمدند. زياد حرف مى زنند. اوقات تلخ مى كنند. بعد از شام مردانه شد.

عرفانچى آمد روزنامه خواند. ميرزا على خان، محقق، سياچى، عكاس و غيره بودند، بعد خوابيديم. غلام على خان آمد. اثرى از چيتى بزرگه پيدا نبود. دلگير شدم كه اين همه راه برويم، در قم [گربه] گم بشود.

روز شنبه بيست و هفتم [ذيقعده]:

بايد رفت به حوض سلطان. صبح برخاستيم ديشب كم خوابيدم، از بس خواجه ها، تفنگدارها، خورخور، و سرفه مى كردند. دم صبح هم باران شديد مى آمد، صبح كه برخاستم، هوا ابر بود، باز باريد. سوار كالسكه شدم، خير، سوار اسب شدم. خان بابا خان چهار محالى، محمد مهدى خان چهار محالى را مشير الدوله به حضور آورده [بود]. اسب عربى كبود خوبى هم پيشكش آورده بودند. با وزير اعتضاد الدوله، صحبت كرديم. باران تند شد. سوار كالسكه شدم. امين الملك پسر اشرف خان ماكوئى، كه سواره كرد و ترك را به استرآباد برده بود، برگشته است. به حضور آورد. كريم خان كه خلعت براى يمين الدوله [و] آصف الدوله برده بود در اول سفر ما اين جا آمده است، به حضور آمد. صحبت از فارس مى كرد، با زبان بى زبانى بعضى چيزها حالى مى كرد. دست چپ به ناهار افتاديم.

پيشخدمت ها همه بودند. عرفانچى روزنامه خواند. بعد سوار كالسكه شده، قدرى كه رفتم، باز سوار اسب شده، تنها با معير الممالك، صحبت كرده [به] سمت چادرهاى، ناهارگاه حرم سمت دست راست، نزديك صدرآباد خرابه، كه حالا محمد خان حاكم سابق يزد [آن را] آباد كرده است، رفتم. بعد معيّر رفت، من رفتم ناهارگاه حرم، همه بودند. ببرى خان هم بود. قدرى ايستاديم. بيرون باران مى آمد. زن ها همه بودند. باشى غلام بچه هم سواره به تاخت آمد. بعد رفتم، كاروانسرا آب انبار و غيره ساخته، آب جارى آورده بود، خوب جائى شده بود. باز سوار كالسكه شده رفتيم. باران مى آمد.

رفتيم رفتيم خيلى راه بود. دو ساعت به غروب مانده، وارد حوض سلطان و كاروانسراى صدرآباد شديم. هوا قدرى باز شد. محمد على خان [و] على رضا خان و غيره بودند. در

ص: 74

قم كيفيتى، براى على رضا خان رو داده بود. محمد على خان تعريف مى كرد.

على رضا خان، محمد على خان [و] على رفته بودند حمام عمارت ديوانى، على رضا خان قبل از حمام به بيت الخلا رفته است. تا نشسته بود روى خلا، صدايى از توى خلا درآمده، خان ترسيده بود. بعد از توى خلا گربه بزرگى درآمده، جسته بود بيرون. خان مقعد نشسته، برخاسته فرار كرده بود. خلاصه شب خوابيديم Chirasi ]شيرازى] كوچكه ...

روز يكشنبه بيست و هشتم [شهر ذيقعده]:

بايد به «كنارگرد» رفت. شش فرسنگ بلكه بيشتر راه است. آن قدرى كه اين راه امروز ما را زحمت داد، و خسته كرد، در اين سفر كمتر جائى به اين طور ما را خسته كرد. راه كالسكه اغلب خوب بود. نزديك «زيان (1)» و «كنارگرد» و نزديك رودخانه شور قدرى بد بود. قدرى هم سواره آمديم. هوا صاف و آفتاب بود. باد قدرى سرد مى وزيد. از مغرب به مشرق طرف دست چپ راه، به ناهار افتاديم. خلاصه يك ساعت نيم به غروب مانده، به منزل كه خيلى بالاتر از ده «كنارگرد» افتاده بودند رسيديم. امروز خيلى دور بود، خسته شديم. شب به استمرار همه شب گذشت.

روز دوشنبه بيست و نهم [شهر ذيقعده]:

به حضرت عبد العظيم (ع) بايد رفت.

صبح سوار كالسكه شده رانديم. راه قدرى سربالا [و] پايين بود. همه بودند، در ركاب.

هوا صاف بود. ببرى خان و دولچه، او را صبح، بشير خان به كالسكه گذاشته، با كنيز زبيده و مليجك يكسر بردند تهران. ناهار [را] در صحرا خورده، احكام زيادى دبير فرستاده بود، مهر كردم. بعد رانديم. عرفانچى همه جا روزنامه خواند. زن عرفانچى در قم مانده است. ناخوشى او عود كرده است. خلاصه نايب السلطنه، ميرزا كاظم، حكيم رشتى، لله (2) باشى، آمدند. ماشاء الله نايب السلطنه چاق و خوب شده بود. محمد تقى ميرزائى

ص: 75


1- زيوان.
2- اصل: له له باشى.

پيدا شد. بسياربسيار فربه شده است. به طورى كه هيچ حركت نمى تواند بكند. اغلب كسان مردم (1) آمده بودند و غيره و بچه هاى اهل اردو را جلو آورده بودند. عباس ميرزا پسر فخر الملك هم آمده بود. خلاصه وارد حضرت عبد العظيم شديم. زن ها باز شكوه از گرانى داشتند. رفتم زيارت. شكر خدا كرده، آمديم باغ شاهزاده اعتضاد، على رضا خان ديروز آمده بود، چادر زده بودند به قاعده، يحيى خان، از شهر آمده بود. حاجى محمد حسن بيگ، ميرزا مهدى [و] ميرآخور، الله قلى خان، آقا محسن، ميرزا طاهر، اسحق ميرزا، ميرآخور وليعهد. كاظم خان فراشباشى، احوالش بهتر شده، آمده بود. با ميرآخور زياد صحبت شد. خيلى خنده داشت. آقا موچول پسرش هم بود. حكم دستخط ميرآخورى باز به اميرآخور داده شد، با خلعت شمسه دار. بابا پيره اندرون آمده بود، در كمال خوبى مانده است. خلاصه عصرى زنانه شد. زن ها آمدند تماشاى فواره ديوانيه شاهزاده را كردند. شب بعد از شام خوابيدم.Nouchafrin ]نوش آفرين]

روز سه شنبه غره ذى حجه:

روز سه شنبه غره ذى حجه: (2)

الحمد لله تعالى به تهران مى رويم. صبح برخاستم.

رفتم حمام، رخت پوشيده، آمدم بيرون، توى آلاچيق نشستم. دبير احكام [را كه] فرستاده بود، مهر شد. اميرآخور با خلعت مشمّس پوشيده آمده، نشست. حاجى ميرزا على آمد، با ميرآخور زياد شوخى كرد. خنديدم. معير و غيره بودند. حاجى رحيم خان از شهر آمد. اسباب جواهر آورده بود. با آقا كاستينگر خان (3) تفنگدار و شاهزاده.

زن حاجى رحيم خان پسر زائيده است. زن ميرزا طاهر، ميرزا را كتك مضبوطى زده است. ميرزا دو شب مفقود شده، به ... (4) بازى رفته بود. در مراجعت، ميرزا توى حياط (5) مى آيد، مى بيند، كنيزها دور ميرزا را احاطه كرده، حالت بدى دارند. گيس سفيدى (6) يزدى دارد، او آمده به ميرزا گفته بود. آقا تو چكاره [اى]، گفته بود، مستوفى پادشاه، كتابدار [و] اسلحه دار هستم. باز پرسيده بود چكاره [اى] باز ميرزا اين جواب را داده

ص: 76


1- مقصود از مردم همراهان است.
2- غره ذيحجه برابر با سه شنبه سوم اسفند 1249 هجرى شمسى بوده است.
3- اصل: آقا كثير خان.
4- يك كلمه حذف شد.
5- اصل: حيات.
6- گيس سفيد: همدم بانو و كسى كه كارهاى خانه را انجام مى دهد.

بود. گيس سفيد گفته بود تو ... (1) فيل شورى، ميرزا كج خلق شده بود. زنش درآمده بود.

حكم كرده بود، بزنيد. كه ميرزا را انداخته بودند [و] زياد زده بودند.

ناهار را خورده بعد از ناهار رخت پوشيده شمشير، جقه و غيره [بستم و] رفتم.

صدر العلما [و] امام جمعه آمده بودند. ملاحظه شدند. ميرزا محمد خان عمو اقلى، ديده شد. اشخاص عجيب و غريب ديده شدند. سوار كالسكه شده راندم. حسام السلطنه، وزير خارجه، مشير الدوله، سايرين، نوكرها، همه بودند. هوا صاف بود اما باد گندى مى آمد. گردوخاك زيادى بود. از حضرت عبد العظيم الى ميدان عالى قاپوى ديوانخانه تهران آدم بود. از طرفين راه، هيچ وقت همچه جمعيتى نديده بودم. زن [و] مرد زياد، گداى زياد از حد، چه مال خود تهران، چه از اطراف كه قحطى بود، آمده اينجا ريخته اند.

محشرى بود. دادوفرياد قال ومقال زياد بود. زن هاى گداى سليطه (2) زياد داشت، از گرانى نان و از دست وزير فرياد مى كردند، الى ديوانخانه به همين اوضاع مبتلا بوديم.

همه جا از كنار خندق با كالسكه الى دم دروازه ناصرى، آمديم، آنجا سوار اسب شديم.

كوچه شمس العماره مملو بود از زن و مرد، نايب السلطنه، نصرت الدوله، صاحب منصبان و غيره زياد از حد بودند. افواج هم ايستاده بودند. موزيكانچى [و] نقاره خانه و غيره جلو بودند. خلاصه وارد ميدان شديم. مستوفى الممالك، مؤيد الدوله، ملك آرا [و] سپهدار و غيره و غيره و غيره هزار نفر بودند پياده شده، رفتيم تخت مرمر، هوا سرد بود، نشستيم.

حاجى آقا اسمعيل با هزار زحمت، قليان آورده، خطيب قرمساق (3) خطبه را زياد طول داد. كم مانده بود سرما بخورم، ديگر براى قصيده سامى (4) ننشسته (5) برخاستم آمدم ديوانخانه. بسيار باصفا بود. اما آب ديوانخانه هيچ نمى آمد. معير باز خجل بود، اما خواهد آمد. پيشخدمتها سفرى، حضرى بودند. رفتم اطاق عاج، پرزل را آوردم، قدرى از پاريس و غيره گفتم، خجالت مى كشيد. گفت الياس باغبان معروف هم، از وبا مرده است.

وزرا و غيره آمدند، صحبت شد. در باب گندم ها و غيره، نسقچى باشى زياد ناخوش بوده است. حالا خوب بود، آمده بود. رفتند. بعد رفتم پايين. شير من، كه مرده بود، «اندرى» ايطاليائى، شير را درست كرده، روى تخته ايستاده واداشته بود. بعينها شير، يك

ص: 77


1- يك كلمه حذف شد.
2- اصل: سليته.
3- اصل: قرمصاق.
4- يك كلمه نامفهوم.
5- اصل: نه نشستم.

طاقه شال دادم. بعد رفتيم اندرون خلوت، لله باشى (1) آنجا بود، با دخترهاى پيانوزن، همه ناخوش شده بودند. حالا خوب بودند. لاغر [و] ضعيف، گربه فقيرى آنجا بود. با گربه كوره، چند تركمانى كه حيدر قلى خان فرستاده بود آنجا بودند. كوچك، كور، كچل ديده شدند.

آمدم بيرون، ديوانخانه را معمارباشى خوب تعمير كرده است. رفتم اندرون، ببرى خان و غيره را ديدم، گربه هاى شهرى همه بودند، اما كثيف شده بودند. گربه كوفته هم بود.

شب بالاخانه شام خورديم، انيس الدوله بود. بعد از شام از دماغش خون آمد، رفت.

امشب كسل خيالى بودم. احوالم هم سست بود. شب را بد خوابيدم. ابتداى گل بنفشه در تهران است. قاسم، قرقچى قديمى كن، و اسد الله قرقچى برادر نظر بيگ مرحوم [كه] او هم قرقچى كن (2) بود، هردو مرده اند. الحمد لله تعالى شكر خدا را كه سفر بخير و خوبى انجام يافت، باز هم الحمد لله تعالى.

بخش ششم : ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره ششمين سفر

2- گزارش سفر

3- خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم

4- شرح جغرافياى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه در ششمين سفر قم

5- خاطرات روزانه اعتماد السلطنه از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم

6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك

ص: 78


1- اصل: له له
2- كن از قراى اطراف تهران كه اكنون ضميمه تهران بزرگ است.

1- درباره ششمين سفر (رجب 1305 ه. ق)

سفر ششم ناصر الدين شاه به قم، ابتدا به عزم على آباد و تماشاى درياچه قم صورت گرفت، ولى چنين به نظر مى رسد كه، هنگامى كه شاه به مقصد رسيد، با توجه به زيارتى بودن شهر قم، صلاح را در اين ديد كه حال كه در يك منزلى قم است، سفرى نيز براى زيارت به آنجا بنمايد. لذا با در جريان قرار دادن ميرزا على اصغر خان امين السلطان كه در آن هنگام وزير اعظم بود، دستور حركت اردوى همراه خود را به طرف قم صادر نمود.

از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم، گزارشى از اردوى شاه و همراهان وى در دست است كه ابتداى اين بخش قرار خواهد گرفت، پس از آن خاطرات ناصر الدين شاه از اين سفر كه براى اولين بار منتشر مى گردد. ذيل عنوان «خاطرات ناصر الدين شاه در سفر پنجم قم» درج خواهد شد. سومين مطلب اين بخش شرحى است راجع به درياچه قم و تاريخچه آن كه در همين سفر و يا هنگام بازگشت از اين سفر، توسط ناصر الدين شاه ارائه گرديده است و در پايان به منظور مقايسه به درج خاطرات اعتماد السلطنه از سفر مزبور و پس از آن به ذكر وقايع اين سفر به روايت دوستعلى خان معير الممالك پرداخته خواهد شد، تا طرز نگاه و بيان ناصر الدين شاه، اعتماد السلطنه و معير الممالك به اين سفر مقايسه گردد و مشخص شود كه مثلا معير الممالك تا چه حد اغراق آميز به بيان نكات مربوط به اين سفر پرداخته است.

ص: 79

2- [گزارش سفر]

روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب موكب همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه، به عزم مسافرت قم و زيارت حضرت معصومه عليها السلام و سياحت و تماشاى درياچه [قم]، كه سه سال است در كوير مابين دار الخلافه تهران و قم، از آبهاى رودخانه شور و غيره تشكيل يافته است، از مقرّ سلطنت عظمى انتهاض (1) فرموده، تشريف فرماى ساحت قم شدند و از قرار معلوم مدت مسافرت موكب همايون، زياده از دو هفته طول نخواهد كشيد. (2)

موكب فيروزى كوكب همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و دولته روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب المرجب، چنان كه در نمره قبل اشارت شد عزم مسافرت قم و زيارت حضرت فاطمه معصومه، بنت حضرت موسى بن جعفر عليهما الصلوة و السلام و سياحت بحيره (3) كوير حوض سلطان، از مقر سلطنت عظمى حركت فرموده، به قريه كهريزك كه در چهار فرسنگى شهر دار الخلافه واقع و اولين منزل راه قم است، تشريف قدوم ارزانى داشتند.

منزل ثانى قريه حسن آباد بود و موكب پادشاهى در مهمانخانه دولتى حسن آباد نزول اجلال فرمود.

منزل سوم كه على آباد است، به فرّ قدوم ميمنت لزوم مبارك، رشك فردوس اعلى گرديد و دو شب در على آباد اتراق و اقامت فرمودند.

منزل چهارم منظريه بود و باز در مهمانخانه نزول اجلال شد.

روز شنبه بيست و چهارم رجب، شهر مينو بهر قم را به شرف قدوم همايون نظير روضه (4) ارم داشته، اشعه الطاف و عنايات خسروانه، پرتوافكن ساحت آن ولايت گرديد.

كافه اهالى و قاطنين (5) آن بلد از شريف و وضيع به زيارت جمال خورشيد مثال همايون، كه روزگارى را در آرزوى آن بودند نايل و مشرف و به تقبيل (6) خاك پاى مبارك، مباهى و شكرگزارى شدند.

منزل بندگان اقدس همايون در عمارت دولتى قم بود، كه مجاور و متصل به حرم

ص: 80


1- انتهاض: برخاستن
2- روزنامه ايران، نمره 652، به تاريخ 22 رجب 1305، ص 3، ستون سوم، پاراگراف دوم، (تهران: انتشارات كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1370) ج چهارم، ص 2625.
3- بحيره: درياچه
4- روضه: باغ
5- قاطن: ساكن، متوطن
6- تقبيل: بوسه زدن، بوسيدن.

مطهر و از بناهاى خاقان مغفور مبرور فتحعلى شاه طاب ثراه است و در اين وقت اعتضاد الدوله (1) والى قم و ساوه براى نزول ذات مبارك شاهانه حاضر و آماده و مرتب و آراسته كرده بودند.

تا روز پنجشنبه بيست و نهم رجب، موكب همايون خسروانى در قم اقامت فرموده و همه روزه خاطر اقدس همايون صاحبقرانى ابد الله سلطانه بعد از استفاضه از فيض زيارت حضرت معصومه عليها السلام به امور و مهام معظمه دولتى مشغول بود، و در يكى از ايام توقف محض بروز مرحمت مخصوص درباره اعتضاد الدوله و نواب عليه فخر الملوك (2) متعلقه معزى اليه كه از بنات معظمه، سلطنت عظمى هستند و در قم خانه و عماراتى عالى دارند، تشريف فرماى منزل نواب معظمه شده، در آنجا صرف ناهار فرمودند. و از آنجا كه خدمات اعتضاد الدوله در هرموقع و مقام زياده مقبول آستان همايون است، خاصه در حكومت قم و ساوه، چه در سابق و چه در لاحق، نوعى سلوك و رفتار نموده كه عموم رعايا و اهالى آن ولايت كمال رضامندى و شكرگزارى را دارند.

لهذا بندگان همايون به اقتضاى كمال خشنودى و رضاى خاطر همايون، بذل كمال مرحمت و عنايت درباره معزى اليه فرموده، ايشان را به اعطاى يك زوج سردوشى الماس كه از امتيازات جليله دولتى است، مفتخر و سرافراز فرمودند.

روز پنجشنبه بيست و نهم شهر مزبور موكب منصور عزيمت معاودت به مقر سلطنت عظمى و دار الخلافه باهره فرمودند. (3)

روز دوشنبه چهارم شهر شعبان المعظم هنگام عصر، به دار الخلافه ناصرى و جايگاه خلافت كبرى تشريف ورود ارزانى فرمودند.

راه شوسه قم و ابنيه و مهمانخانه هاى معتبره دولتى و پلهاى متعدد مشيّد (4) اين عرض راه و ابنيه و آثار جديده شهر قم از صحن جديد و غيره كه نهايت تعريف و شكوه و عظمت را دارد و از آثار مباركه و مستحدثات اين عهد همايون است كه به توجه و سعى و اهتمام خاص امين السلطان وزير اعظم داخله و ماليه و دربار اعظم از پنج شش سال قبل به اين طرف بنا شده است، از ابنيه و آثارى است كه بايستى با شرح و بسط تمام، در ذيل

ص: 81


1- اعتضاد الدوله: محمد مهدى اعتضاد الدوله، پسر ميرزا محمد خان سپهسالار و داماد شاه و شوهر فخر الملوك.
2- فخر الملوك، دختر ناصر الدين شاه از بطن گلين خانم اولين همسر عقدى ناصر الدين شاه كه در زمان وليعهدى او متولد گرديد و بزرگترين فرزند ناصر الدين شاه بود. به نوشته اعتماد السلطنه او آراسته به كمالات نفسانى بود و طبع شعرى وقادّ، روان، دقيق و نكته دان داشت و اشعارش لطيف و بليغ بود. اين بانو همه ساله در سالگرد تولد پدرش شعرى مى سرود و تقديم مى كرد و مورد لطف و قبول واقع مى شد. فخر الملوك اهل خيرات و مبرات بود و از فقرا و مستمندان دستگيرى مى كرد. ر. ك. محمد حسن رجبى، مشاهير زنان ايرانى و پارسى گوى از آغاز تا مشروطه (تهران: انتشارات سروش، 1374)، ص 181.
3- اصل: فرموده.
4- مشيد: محكم و استوار.

كتب جغرافيه اين عصر همايون مؤلف و مندرج نمود و ان شاء الله به همان طور كه شايسته و درخور باشد نگارش مى شود و مختصرى از آن با شرح اين بحيره اى كه در كوير حوض سلطان چند سالى است تشكيل يافته است، در ذيل روزنامجات آتيه مندرج و منطبع مى گردد.

الحق اين ابنيه و آثار نهايت تعريف و امتياز را دارد كه فيض و فايدت آن عام و اسباب آسايش و رفاه حال تمام عابرين و مسافرين سفر قم و از آثار معتبره مشيّده اين عهد معدلت مهد همايون است.

بندگان اقدس همايون، بعد از مشاهده اين ابنيه و آثار و اين راه شوسه جديد، كمال تحسين و مرحمت و التفات را نسبت به امين السلطان وزير اعظم داخله فرمودند.

و چون غالب اين راه كوير و زمين رخوه (1) بوده و تازه هم ساخته شده است، بعضى از مواضع آن، بواسطه بارندگى زمستان فى الجمله گل مى شد، لهذا بندگان اقدس همايون، محض اين كه بالمره اين راه از عيب مصون باشد، امر و مقرر فرمودند، مجددا يك مبلغ معتدى (2)، از وجوه دولت خرج اين راه بنمايد كه رفع اين جزئى عيب هم شده، چنان كه منظور نظر همايون است قرنها محكم و مشيّد و مستغنى از مرمت باشد.

و نيز مقرر فرمودند، در خارج شهر قم عمارتى مخصوص كه درخور نزول موكب اجلال شهريارى باشد، بنا كنند، كه بعدها موكب مسعود ملوكانه در مسافرت قم آنجا منزل فرمايند.

در ايام توقف قم، حسينقلى خان سعد الملك را كه تازه برحسب كمال كفايت و لياقت و كاردانى به ايالت و حكمرانى عربستان و بختيارى منصوب و روانه شده محض بذل امتيازى جليل و مرحمتى مخصوص درباره معزى اليه كه به اين ايالت بزرگ مامور شده اند، معزى اليه را برحسب تصويب امين السلطان وزير اعظم داخله، به لقب جليل نظام السلطنه ملقب و مفتخر فرموده و محمد حسن خان برادر معزى اليه را كه به حكومت تمام بندرات فارس مامور و منصوب گرديده است به لقب سعد الملكى نايب و مباهى داشتند. (3)

ص: 82


1- نرمى و سستى.
2- معتد: تخمين زده شده.
3- روزنامه ايران، نمره 653، دهم شعبان 1305 ه. ق ص 1 و 2 (تهران: انتشارات كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1370) ج، ص 2629 و 2630.

3- خاطرات ناصر الدين شاه در سفر ششم قم رجب 1305

اشاره

چرتى و ميرزا عبد الله براى تحويل حمل سال سيچقان ئيل كه در ششم ماه رجب اتفاق افتاد، رفته بودند شهر قم، كه تحويل حمل را آنجا بكنند. وقتى كه آمدند از درياچه قم و مرغهاش خيلى تعريف كردند، ميل كرديم كه ما هم چند روزى برويم على آباد و درياچه را تماشا كنيم.

به امين السلطان خبر كرديم در پنج روز سيورسات حاضر كرده و به دست پاچگى، چون وقت نداشتيم براى اين كه ايلچى انگليس مى آيد، بايد زود برگرديم تا او نيامده است، برويم و برگرديم، يكى هم دير مى شد، هوا گرم مى شد.

چون به تعجيل سيورسات حاضر كرده بودند و كم بود، با جمعيت خيلى مختصر از حرمخانه و نوكر و غيره، با اردوى كوچكى عازم شديم كه برويم على آباد.

ص: 83

ص: 84

ص: 85

ص: 86

ص: 87

[روز دوشنبه نوزدهم رجب 1305 برابر با چهاردهم فروردين 1267 ه. ش]

روز دوشنبه نوزدهم شهر رجب كه چهاردهم عيد نوروز است صبح به عزم على آباد در عمارت اندرون تهران از خواب برخاستيم، رخت پوشيديم، بعضى زنها كه نمى آمدند گله زياد و اخم زياد مى كردند. بعد رفتيم بيرون، دندانم كه پر كرده بودم ديشب درآمده بود، دندانساز را حاضر كرده بودند، رفتيم اطاق برليان، پسر ميرزا ابو الحسن نقاش مدتى است يك پرده درست كرده است، شكل اطاق برليان را مى كشد. ديدم نشسته است؛ پرده را درست مى كند. يك سرايدار هم داريم كه سرايدار همين اطاق است، جوانكى است، خيلى هم مشدى (1) است، ديدم ايستاده است بالاى سر نقاش، بعد رفتيم، پرده را تماشا كردم، ديدم خيلى خوب كشيده است، تا گفتم بارك الله خوب كشيدى، ديدم هاى هاى بنا كرد به گريه كردن. هرچه پرسيد [م] پسر چرا گريه مى كنى؟ چت است، بنشين كارت را بكن، ديدم اشك مى ريزد، مثل باران و دور من مى گردد. به زور دستش را گرفتم، نشاندم، ديدم گريه مى كند و كار مى كند، نمى تواند از گريه، شكل بكشد، گفتم

ص: 88


1- مشدى: مشهدى يا مشتى مخفف مشهدى، در قديم مردان جاافتاده را مشتى لقب مى دادند و كسى كه به زيارت مشهد رضا (ع) مشرف مى شد مايل بود كه او را «مشدى» صدا كنند. مشدى به معنى آدم خوش لباس و برازنده و خوش سرووضع نيز هست، جوانان برازنده و شيك پوش طبقه سوم را مشتى (مشدى) مى گفتند مشدى به هرچيز زيبا و جالب توجه و عالى نيز گفته مى شد. (لغت نامه دهخدا)

پاشو، برو گم شو، برخاست، (1) بيرون رفت، بعد از سرايدار پرسيدم پسر باز چرا نقاش را اذيت كردى چكارش كردى اين طور گريه مى كند، گفت و الله من كارى نكردم، از صبح كه آمده است، همين طور گريه مى كند، از او (2) پرسيدم چرا گريه مى كنى، گفت صبح كه از خانه بيرون آمدم، يك سگ مرده جلو من انداخته بودند، من به دلم بد آمد، شگون من نيست، بعد آمدم توى سبزه ميدان، ديدم توپچى نشسته است، قمه اش را تيز مى كند، مى خواهد سر مرا ببرد، (3) رفتم خانه كاشيها به من مى گويند لاله شش برگ دارد، اينها را مى گويد و گريه مى كند، خيلى خنديديم. بعد فرستادم درست تحقيق كردند، همين را مى گفت و گريه مى كرد. بعد آمد نشست، باز گريه مى كرد و كار مى كرد.

خلاصه دندان ساز آمد، دندان را پر كرد، بعد آمديم پايين، امين السلطان هم بود، از در شمس العماره بيرون آمده سوار كالسكه شديم. امين السلطان هم سواره دم كالسكه مى آمد، صحبت مى كرد. حاجى ابو الحسن معمار صنيع الملك از بعد از عيد چند روز ناخوش بود، مى گفتند حصبه (4) دارد، ذات الجنب (5) دارد، امين السلطان مى گفت امروز مرده است. بعد رانديم رسيديم به گار راه آهن كه تازه فرنگيها مى سازند، خيلى جاى خوبى ساخته بودند، ايستاديم. فرنگيها را خواستيم آمدند، قدرى صحبت كرديم. در اين بين نايب السلطنه هم رسيد. بعد پياده شديم، رفتيم تماشاى راه آهن، آهن هايش (6) را تا دم دروازه كار گذاشته بودند، خيلى خوب هم ساخته اند.

باد سردى مى آمد، آمديم دوباره سوار كالسكه شديم.

حاجى على عسگر خان يوزباشى شاهسون با غلامهاش كه مامور استرآباد است، جلو صف كشيده بودند، ديده شدند و مرخص شدند. بعد رانديم، گداى زياده از حدى بى مزه گى مى كردند. همه جا از خيابان رانديم، خيابان را خيلى خوب كاشته بودند، هر جا هم كم بوده است، امين السلطان كاشته است، تا دم دروازه نزديك شاهزاده عبد العظيم هم يك گار خوبى ساخته اند.

بعد آمديم زيارت كرديم، رفتيم سر قبر فروغ السلطنه، نمى دانم چه بود كه بوى تعفن بسيار بدى مى آمد. بعد از آنجا زود بيرون آمديم، از كوچه باغ والده شاه پياده رفتيم كه

ص: 89


1- اصل: برخواست.
2- اصل: ازش.
3- اصل: به برد
4- اصل: حسبه.
5- ذات الجنب: درد پهلو، سينه پهلو.
6- اصل: آهنهاش.

سوار كالسكه شده برويم باغ عمادآورد (1) عضد الملك، ناهار بخوريم. در اين بين دو دسته حرم رسيدند. كالسكه و سوار و غلام پر شد، توى كوچه يك قال مقالى شد.

امين السلطان، مجد الدوله، امين حضور، كشيكچى باشى و غيره پيش من ايستاده بودند.

عزيز السلطان هم پيش از حرم رفته بود باغ والده شاه. بعد جزئى نظمى داده شد.

كالسكه ها را پس وپيش كردند، ما هم رفتيم باغ، ديدم حرم را برده اند توى عمارت. گفتم چرا اينجا آمديد، برويد باغ. انيس الدوله، امين اقدس، شمس الدوله، فخر الدوله، قمر سلطان خانم، عايشه خانم، ليلا خانم، ايران الملوك، اقل بكه و كنيزها بودند.

قدرى توى باغ گردش كرديم، باغ خيلى باصفا بود، بعد بيرون آمديم، سوار كالسكه شده رانديم براى عمادآورد، امين السلطان باغ و كوچه و خانه ها را خراب كرده است، خيابانى ساخته است، نزديك باغ هم عضد الملك خيابان بندى درست كرده است، من پانزده سال پيش از اين اينجا آمده بودم، اين خيابان بندى يادم بود.

بعد كالسكه از يك گودال بلندى گذشت، خدا رحم كرد.

بعد در باغ پياده شديم، داخل شديم. عضد الملك همه جا در راه چند قدم فاصله، پنج نفر، شش نفر، قجر بازداشته بود، خان يك عمارت خفه كثيف (2) دلتنگى ساخته است. زير حوضخانه و بالاش بالاخانه، سقفهاش هم ريخته بود، باغش هم خيلى بزرگ است، آفتاب گردان ما را وسط باغ زده بودند.

رفتيم، خيلى هم گرسنه بودم، همين كه داخل آفتاب گردان شديم بوى گوزكلاغ (3) توى چادر پر شده بود كه آدم قى مى كرد، دادم آفتاب گردان را بردند جاى ديگر زدند.

ناهار خورديم، بعد از ناهار توى باغ قدرى راه رفته با امين السلطان بعضى فرمايشات بود، كرديم و بعد سوار شده رانديم براى كهريزك. قدرى كه از توى جاده رانديم، دست چپ ده بهشتى خالصه ديده شد كه سپرده به سقاباشى است. قدرى بالاتر، چسبيده به جاده، ده خيرآباد است، كه نصف آن از معز الدوله (4) و نصف ديگر مال حاجى محمد صادق تاجر كاشى است. محمودآباد خالصه كه به ملك الاطبا (5) تيول داده شده است، پشت همين خيرآباد است. رانديم، وارد كهريزك شديم.

ص: 90


1- عمادآورد، دهى است جزء دهستان غار، بخش رى، اين ده متصل به مركز بخش و راه شوسه است. آب آن از قنات تأمين مى شود و محصول آن غلات، سبزى، صيفى و جغندر قند است (لغت نامه دهخدا، به نقل از فرهنگ جغرافيايى ايران، ج 1).
2- اصل: كسيف.
3- گوز كلاغ: 1- ميوه درخت سرو. 2- در صحراهاى گرمسير بعضى نواحى مخصوصا كاشان و غالبا در مزارع جو گياهى به افراط مى رويد كه كونه يا ريشه آن مانند سيب زمينى است و آن را گوز كلاغ مى گويند.
4- معز الدوله، اسمعيل.
5- ملك الاطباء، كاظم رشتى (فيلسوف الدوله).

كهريزك از امين الدوله (1) [و] مجد الملك (2) است. بسيار ده آباد معتبرى است حاصلهاى اين طرفها كه ديديم تمام ما شاء الله بسياربسيار خوب است، يعنى همه جا خوب است، اين طرفها هم خوب است.

در كهريزك براى راه امين السلطان مهمانخانه بسيار خوبى ساخته است، امين الدوله هم كاروانسراى خوبى ساخته است. وارد سراپرده شديم، سراپرده را جاى خشكى زده بودند. حاجى حسين على خان، حاجب الدوله جديد حاضر بود. اول سراپرده و چادر دستگاهى است كه مى زند (3)، پيشكشى گذارده بود.

چادر امين اقدس، عزيز السلطان را يك طرف سراپرده زده بودند، چادرهاى ساير حرم خانه يك طرف زده شده بود. پيشخدمت [ها] بودند، رفتند، قورق شد. زنها آمدند.

اول بنا بود كه بياييم على آباد و قم نرويم و برگرديم. امروز توى كالسكه خيال كردم تا على آباد كه يك منزلى قم است، بياييم و قم نرويم خوب نيست. قرار داديم كه برويم، دو سه شبى هم در قم بمانيم. به امين السلطان فرموديم كه بفرستد خبر كنند كه ان شاء الله به قم هم برويم. زنها خيلى ذوق كردند، خوشحالى نمودند.

اول مغرب هوا خيلى سرد شد، طورى كه در قوس و اين زمستان مثل سردى امشب هواى سردى نديده بودم. خيلى خيلى سرد بود، طورى سرد بود كه تا صبح توى رختخواب سردم بود، شام خورده الحمد لله خوب خوابيديم.

عصرى كه مردانه بود اعتماد السلطنه هم از شهر آمد، روزنامه خواند. مى گفت طولوزان و دندانساز هم آمده اند.

اين سفر حرم خيلى كم آمده اند، همان اشخاصى كه نوشته ام باغ والده شاه ناهار خوردند، همانها هستند، ديگر كسى نيست.

روز سه شنبه 20 [رجب]

ديشب بطورى سرد بود كه تا صبح توى رختخواب سرما خورديم و گرم نشدم. صبح از زور سرما قدرت اين كه از توى رختخواب بيرون بياييم، نداشتم. زير لحاف گرم بود،

ص: 91


1- ميرزا على خان امين الدوله.
2- مهديقلى خان مجد الملك.
3- شايد منظور شئى و يا آلتى كوكى باشد كه نوائى از آن برمى خيزد.

همين طور خوابيدم تا آفتاب بزند. هوا گرم بشود، خوابيدم، تا دو ساعت از دست رفته برخاستم، حرم همه رفته بودند. امين اقدس و عزيز السلطان بودند، فخر الدوله هم بود، رخت پوشيده بيرون آمديم. امين السلطان دم در بود، على اكبر خان سرتيپ خواجه وند هم دم در ايستاده بود كه مرخص بشود برود كجور، سواره خواجه وند را ببرد استرآباد.

ساعد الدوله (1) هم ديده شد. ديشب شاهزاده عبد العظيم بوده است، امروز آمده است اينجا. بعد سوار اسب شديم، قدرى رانديم تا سر جعده سوار كالسكه شديم، عزيز السلطان هم عقب ما سوار كالسكه شد، رانديم. اين راه قدرى كه مى رانيم كوير (2) مى شود و نمكزار است و طورى است كه اگر خداى نكرده، بارانى، برفى بيايد، يك نفر ممكن نيست از اين راه در برود، خيلى راه بدى است. از يك پلى هم گذشتيم كه از بناهاى امين السلطان مرحوم است. رودخانه اى كه از زير اين پل مى گذرد از فاضلاب كن و سولقان (3) است. اين نمكزار بيش از هزار هزار و پانصد قدم بيشتر نيست. بعد راه كم كم ريگ مى شود. قدرى هم كه رانديم رسيديم به سوارهاى حسينقلى خان قورت بگلو كه سر راه صف كشيده بودند، همين كه به سوارها رسيديم، از كالسكه بيرون آمده سوار اسب شديم. رفتم نزديك، سوارها را ديدم، سوارهاى بسيار خوبى بودند، خودشان و اسبشان خيلى خوب بودند، چهار صد نفر بودند، مرخص شدند كه بروند دو سه روزى خانه شان تدارك ببينند، بروند استرآباد. عباسقلى خان سرتيپ آدم نايب السلطنه هم همراهشان بود، ديده شد. بعد از سوارها كه گذشتيم دوباره سوار كالسكه شده رانديم، از اينجا ديگر كم كم راه سربالا مى شود. سربالا رانديم، رسيديم به كوهى كه هم كوه كنار گرد مى گويند، هم كوه آرات (4) مى گويند، اما كوه نيست، تپه ايست. بعد كالسكه پيچ وخم مى خورد، مى رود، از توى دره مى گذرد. همين كه رسيديم توى دره سوار اسب شده رانديم، طرف دست چپ روى تپه تميز قشنگ خوبى كه سنگهاى سياه و قرمز و الماسى تميز داشت. افتاديم به ناهار، آفتاب گردان زدند، نشستيم، از روى اين تپه، جلگه شاهزاده عبد العظيم و تهران و بلوكات حتى دوشان تپه، خيلى قشنگ و باصفا پيداست. با دوربين قدرى تماشا كردم، از طرف جنوب هم بلوك پشاپويه (5) پيداست، كه حسن آباد

ص: 92


1- حبيب الله خان ساعد الدوله پسر ولى خان تنكابنى، كه سالها حاكم استرآباد بود.
2- اصل: كبير.
3- اصل: سلوقان.
4- آرات: امروزه به آرادArad معروف است، اين كوه با ارتفاع 1413 متر در محدوده شهرستان رى، بخش كهريزك و در 4 كيلومترى جنوب غربى مركز شهرستان رى واقع شده است ر. ك. فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور (تهران: سازمان جغرافيايى وزارت دفاع و پشتيبانى نيروهاى مسلح، 1379)، ج 4، ص 399.
5- امروزه به فشافويه معروف است.

كه منزل امروز است هم از جزء پشاپويه است. در اين بلوك دهات خالصه خوب هست، بلوك پشاپويه عرضش كم است، اما خيلى طولانى و مطول است.

خلاصه گرسنه بودم، ناهار آوردند، ناهار خوبى الحمد لله خورديم، عزيز السلطان را هم ناهار داديم، خورد. مجد الدوله هم پيش از ما آمده بود، يك تپه آن طرف تر از ما آفتاب گردان زده بود، ناهار خورده بود، آمد.

اعتماد السلطنه و طولوزان و دندانساز بودند، اعتماد السلطنه و تولوزان روزنامه خواندند. مجد الدوله، جعفرى، اكبرى، آقا مردك، ابو الحسن خان، اديب، برادر اديب، حسن باباى باشى، قهوه چى باشى، ميرزا محمد خان و غيره بودند. ميرزا محمد خان ديشب از شهر آمده است، مى گفت سيد ابو القاسم سكته جزئى كرده است، نايب حسين بابا هم شهر مانده است، به علت اين كه چند روز قبل شب تاريك در خانه خودشان توى حوض افتاده است، پايش زخم شده است، هنوز معالجه مى كند. محمد على خان پسر خازن الملك هم بود. معير الممالك هم آمده است، با آقامسى ديده شدند. بعد از ناهار عزيز السلطان جلوتر از ما رفت. ما هم پياده از كوه پايين آمديم، كالسكه ها دور ايستاده بودند، سوار اسب شديم تا دم كالسكه، بعد سوار كالسكه شده رانديم، از تپه ماهورها گذشتيم، افتاديم به جلگه پشاپويه، قدرى كه رانديم از پل بسيار خوب ديگر گذشتيم كه اين را هم امين السلطان مرحوم ساخته است. رودخانه كرج از زير اين پل مى گذرد، طرف ست چپ ده كنارگرد خالصه زيان (1) بيجين (2) و دهات ديگر خيلى بود رانديم، به يك لشآب (3) رسيديم كه پلى هم روى لشآب ساخته بودند. پل قدرى خراب شده بود، اين لشآب از آدران خالصه مى آيد و اين پل در روى اين لشآب خيلى لازم است، كه هركس ندانسته بزند به لشآب، فرو مى رود و بيرون آمدنش خيلى مشكل است.

امروز خيلى آدمها ندانسته زدند و فرو رفتند، از آن جمله يكى اسرافيل خان بود كه زد به لشآب، كم مانده بود كه فروبرود، دوباره برگشت.

از پل گذشتيم، قدرى كه رانديم رسيديم به حسن آباد، اول حسن آباد دو ميدان به ده مانده، حاجى محمد حسن كمپانى، امين دار الضرب، يك كاروانسراى معتبر بسيار خوبى

ص: 93


1- امروزه به زيوان معروف است كه دهى از دهستان فشافويه، بخش فشافويه شهرستان رى، استان تهران است كه ارتفاع آن 948 متر، دشتى معتدل خشك است. ر. ك. فرهنگ جغرافيايى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران (تهران: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح، 1370) ج 38، ص 181.
2- امروزه بيجين بالا و بيجين پائين دو ده از دهستان فشافويه بخش فشافويه، شهرستان رى استان تهران است (ر. ك. فرهنگ جغرافيايى آباديهاى كشور جمهورى اسلامى ايران، تهران) همان، ص 54.
3- لشآب: جايى كه در آن آب ايستاده و در آن علف و نى برويد.

ساخته است، خيلى كاروانسراى خوبى است. يك سردرى هم ساخته است، جلوش باغچه كوچكى ساخته است. طرف دست چپ هم يك قراولخانه جلو كاروانسرا ساخته است. براى سوارهاى قره سوران. بين راه هم سى نفر از سوارهاى قره سوران كه از اينجا تا قم مى نشينند با سركرده شان كه اسمش رستم بيك است، ايستاده بودند. در حقيقت سوارهاى خوب و جوانهاى خوب بودند. اسبهاى خوب داشتند، خيلى تماشا داشتند.

خلاصه حاجى محمد حسن خودش هم جلو كاروانسرا ايستاده بود، شال و پول پيشكش آورده بود. امين السلطان هم پياده شده بود. پهلوش ايستاده بود. حاجى آدينه محمد بيك عرب ميش مست هم كه در انيس آباد مى نشيند دم كاروانسرا ايستاده بود، پيرمرد قد بلندى است، ريش سفيد دارد. به نظر من نود سال بايد داشته باشد، اما خيلى زرنگ و بابنيه است. هيچ معلوم نيست كه اين قدر سن دارد. با او قدرى صحبت كرديم.

بعد قدرى رانديم، رسيديم به منزل. منزل را جلو مهمانخانه زده اند، يك مهمانخانه دارد، مثل مهمانخانه هاى قزوين. مهمانخانه را توى اندرون انداخته اند. چادر هم زده بودند.

چادر ما را بيرون زده اند. چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. يك ساعتى هم خوابيدم. عزيز السلطان كه از ما جلو رفته بود، وقتى وارد سراپرده شديم ديدم عزيز السلطان نيست. وقتى رسيده بودند به لشآب، آقا مردك او را برده بود سربالا، يك حواصيل (1) بزرگ و يك اردك و دو تا پارت (2) آقا مردك زده بود، وقتى بيدار شديم، عزيز السلطان آمده بود بازى مى كرد. ميرآخور، كشيكچى باشى، علاء الدوله، حاجب الدوله جديد، سارى اصلان، حسينقلى خان، برادرش ميرشكار و همه آدمهايش آمده اند. حاجى سرور خان، آقا رضا، آقا على، آقا محمد خان، حاجى صالح، حاجى محبوب، آقا احمد، حاجى فيروز، بشير انيس الدوله، حاجى سعيد، حاجى الماس، آقا مندل سه لنگ (3) [؟] هم امشب از شهر آمد. حاجى آقا و قليچ، جهانگير پسر شاه پلنگ و غلام بچه هاى عزيز السلطان همه هستند. چركى دختر باغبانباشى، زرين تاج، چهره، عجب ناز، غنچه، گل صبا، سلطان، خانمى، حاجى ابراهيم هستند. اقبال الدوله و ابراهيم خان كاشى هم آمده اند. امروز امين السلطنه همين كه شنيده است مى رويم قم. از سر

ص: 94


1- اصل: هواسيل.
2- پارت: پرنده اى از راسته پابلندان كه داراى منقارى طويل و به اندازه يك كبك است (فرهنگ معين).
3- كلمه «سه لنگ» كه به نظر مى رسد لقب «آقا مندل» باشد. با احتمال خوانده شد.

ناهارگاه برگشته است، يك [راست] رفته است شهر توى باغ ما، در صندوقخانه ما، كلاه جقه دار و سردارى و شمشير و غيره برداشته آورده، امشب رسيده است. كار خيلى غريبى كرده است. حاجى شكارچى را فرستاده بوديم شهرستانك عمارت امين اقدس را كه بهمن آمده خراب كرده بود ببيند چطور شده است، رفته بود، امروز سر ناهارگاه آمد، مى گفت بهمن عمارت امين اقدس را بكلى خراب كرده است. هفده ذرع بهمن را كنديم تا فرشها را درآورديم، اما عمارت را ديگر نمى شود ساخت. بهمن پنج ذرع هم از ديوار عمارت ما را خراب كرده است.

روز چهارشنبه 21 [رجب]:

صبح سردسته از خواب برخاستم (1) ، حرم همه رفته بودند، امين اقدس و عزيز السلطان اينها بودند، هوا خيلى سرد بود، شبها اينجا سرد است. روزها كه آفتاب مى زند كم كم گرم مى شود. اول صبح قدرى ابر بود، بعد كم كم باز شد، آفتاب شد. رخت پوشيده بيرون آمديم. امروز بايد برويم على آباد كه امين السلطان تازه احداث كرده است دم در نبود، صبح زود رفته است على آباد. امين حضور دم در ايستاده بود، سروكلّه اش را پيچيده بود، مثل عمر خودش را ساخته بود. با او قدرى صحبت كرديم، حكيم الممالك هم آمده است، اما من حالا او را نديدم، سر ناهار آمد، عينك گذاشته بود، مى گفت چشمم باد كرده است، درد مى كند. از اول منزل هم طپيده بود توى كالسكه پيشخدمتها جا گرفته بود كه كسى بيرونش نكند، تا منزل خودش را طپانده بود توى كالسكه، عزيز السلطان هم عقب سر ما توى كالسكه نشسته بود، با ما مى آمد.

خلاصه، اين على آباد منزل امروز دو راه دارد كه يك راه را تازه مثلا به قول خودشان راه دولتى ميرزا نظام مهندس ساخته است كه همه جا از دامنه كوه مى رود. يك قلعه اى هم وسط راه هست. قلعه محمد على خان مى گويند كه يك چشمه آب دارد. بواسطه اين آب راه جاده (2) را از آن طرف ساخته اند. مهمانخانه هم آنجا ساخته است كه حالا خراب است. يك پل هم روى رودخانه شور ساخته است، كه پل هم بكلى خراب شده است،

ص: 95


1- اصل: برخواستم.
2- اصل: جعده.

آقا باقر از نو پل را مى سازد، راه ديگر راهى است كه مى رود داخل راه قديم مى شود كه حاجى ميرزا بيك، يك پل بسيار خوب از قديم روى رودخانه شور ساخته است، كه قدرى خراب شده است. خلاصه رانديم رو به جنوب. زراعت بود، كالسكه بد حركت مى كرد. دست چپ ده زيان بود، از زيان كه مى گذرد ديگر آبادى نيست. زمين گاهى ماسه مى شود، گاهى خاك است. همين طور رانديم تا رسيديم به دره تپه هاى رودخانه شور.

يك سربالائى (1) تندى بود، كالسكه قدرى احتياط داشت. پياده شده سوار اسب شديم.

از سربالائى گذشته دوباره سوار كالسكه شديم. رانديم، از راه قديم به اين جهت آمديم كه مى گفتند از راه جديد دو فرسنگ دورتر است. ما و همه اردو از اين راه آمديم. رانديم تا رسيديم به پل حاجى ميرزا بيك. رودخانه شور آبش آن قدرها زياد نبود، پلش هم قدرى خراب شده است اما عجب پلى است، حيف است، بايد اين پل را نگاه داشت.

عزيز السلطان را سواره از پل فرستاديم، اما خودمان سوار اسب نشديم، با سوارها به رودخانه زديم، از آب گذشتيم.

قدرى كه رانديم ديديم يك كجاوه مى آيد. چرتى را فرستادم ببيند، رفت وآمد گفت نصر الله فراشخلوت خواهرزاده باقرى است، رفته بوده است قم، حالا مى رود شهر.

رانديم، افتاديم به دره تپه هاى ملك الموت، دره سنگها و ماهورهاى مهيب داشت، كوه مرّه (2) دست چپ است، در حقيقت ملك الموت دره دامنه كوه مرّه حساب مى شود، همين طور تپه ماهور است تا وصل مى شود به كوه مرّه، همين طور مى رانديم، راه گاهى دره، تپه مى شد، گاهى جلگه مى شد، گاهى گرم مى شد، گاهى سرد مى شد، گاهى پشه پيدا مى شد، اما باد نبود.

همين طور رانديم تا رسيديم به صدرآباد خرابه، ناهارگاه حرم را در صدرآباد خرابه زده بودند. از منزل تا پل حاجى ميرزا بيك يك ساعت بود و از پل تا صدرآباد خرابه يك ساعت و نيم، آمده از صدرآباد هم گذشتيم. كم كم صحرا سياه پرده شد. گلهاى زرد كوچك قشنگ داشت. صحرا امروز خيلى كم بوته بود. گون داشت اما خيلى كم، اسفند زياد داشت كه تازه سبز شده است. چند دسته شتر كلّائى ما تازه آمده اند، اينجاها

ص: 96


1- اصل: سربالاى.
2- كوه مرّه: امروزه به مرى MARI معروفست. اين كوه با ارتفاع 1514 متر در محدوده شهرستان رى، بخش فشافويه، دهستان حسن آباد و در 50 كيلومترى غرب مركز شهرستان رى واقع شده است. ر. ك. فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور، همان، ج 4، ص 427.

مى چرند. نيم فرسنگ پيش تر از صدرآباد خرابه كه گذشتيم آفتاب گردان زدند، افتاديم به ناهار. پهلوى همان شترها ناهار خورديم. عزيز السلطان هم خسته بود. ناهار خورد. توى اين شترها يك شتر سفيد ما بود، يك بچه سفيد هم زائيده بود، خيلى مقبول بود، آوردند، تماشا كرديم، عزيز السلطان هم تماشا كرد. به دامنه كوه مره هم دوربين انداختم، ايلات زياد آنجا بودند. بعضى ها گفتند ايل شاهسون بغدادى است، بعضى گفتند ادريات است، درست معلوم نشد كه كدام ايل هستند.

بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم، راه گاهى تپه، گاهى ماهور، سرازير و سربالا، گاهى جلگه، گاهى سياه پرده مى شد. زمين كه خيلى خوش منظر بود. خلاصه همين طور مابين جنوب و مغرب مى رانديم. عزيز السلطان هم عقب سر ما مى راند. به مردم بواسطه زيادى راه و گرما، بد مى گذشت، خاصه، سرباز كه پياده بودند. اگرچه سقا و آب همراه سرباز بود، اما كم بود، رسيديم به ماهورهاى جنگل على آباد كه يك ميل بلندى روى كوه بلندى از قديم ساخته بودند و يك قطعه سنگى بسيار محكمى هم با اين ميل ساخته شده. اين قلعه و ميل از عهد قديم است، كه بهرام گور ساخته است. اين قلعه آبى هم داشته است كه از عهد حاجى ميرزا آقاسى آب را زياد كرده و سدى بسته و از رو اين آب را به حوض سلطان راه مى برده است. در اوايل دولت وزارت ميرزا تقى خان كه آمديم به قم، يك شب در همين جا اردو زده منزل كرديم. خاطرم بود، صورت اين ميل را هم، آن وقت توى كتاب روزنامه كشيده بودم كه بعد آن كتاب را پاره كردم، از اين قلعه تا آبادى على آباد كه امين السلطان آباد كرده است، هزار قدم است. مى گويند، على آباد، دو سنگ آب دارد. آبادى على آباد مشتمل است بر يك حمام بزرگ و يك حمام كوچك كه سر در حمام را هم بسيار عالى ساخته اند. اطراف حمام جاهاى (1) كاروانسرا مانند زياد است.

يك چائى پزخانه هم دارد. يك كاروانسراى بزرگ خوب هم سواى اين جاها امين السلطان ساخته است، يك مهمانخانه هم دارد. چهار ساعت به غروب مانده وارد شديم. جلو اين مهمانخانه يك باغ خوبى ساخته، درخت كاشته بودند. پياده شده توى باغ گردش كرديم. گلهاى خوب اطلسى، شب بو، زنبق و غيره باز شده بود. تمام باغ سبز،

ص: 97


1- اصل: چاهاى.

درختها اغلب با شكوفه، بى شكوفه، بسيار خوب جائى است، عزيز السلطان هم با ما راه مى رفت، ولى خيلى خسته بود، طورى كه جرش گرفته بود، بعد آمديم مهمانخانه. عجب جائى است. حوض بسيار بزرگى دارد، تمام زمين اينجا را از سنگهاى يك تخته سه ذرعى، چهار ذرعى فرش كرده اند. خود اين على آباد معدن سنگى دارد، كه به هر اندازه الى ده ذرع (1) سنگ بخواهند از آن معدن بيرون مى آورند مى تراشند. هزاره، پله، ديوار، حتى طاقهاى اطاق و ايوانهاى مهمانخانه از سنگ بود، پلهاى روى نهرها و ميزهاى بسيار بزرگ از سنگ تراشيده ساخته بودند. بسياربسيار جاى باصفائى است، گلهاى خوب توى صحن مهمانخانه كاشته بودند. امين السلطان كه صبح پيش آمده بود اينجا ديده شد.

پول و شال پيشكش گذارده بودند، توى اطاقها گردش كرديم. نصر الله خان تلگرافچى و دو نفر تلگرافچى انگليسى هم كه اسباب آورده بودند و تلگراف را با سيم به اينجا وصل كرده بودند كه با تهران و جاهاى ديگر حرف بزنيم. ديده شدند. سيم را وصل كرده حرف زده بودند. اخبارات هم از تهران و غيره دادند. بالاى بام مهمانخانه رفته صحرا و دريا را تماشا كرديم. جمعيت زيادى هم از نوكر و قاطرچى راه گذار و زوّار و غيره دور اين مهمانخانه بودند. چون جمعيت زياد و كاروانسرا نزديك بود، به اين جهت ما و حرمخانه در مهمانخانه منزل نكرديم. سراپرده را بالاى مهمانخانه به فاصله دويست قدم سر آب زده بودند. بعد از گردش مهمانخانه رفتيم به سراپرده، قدرى راحت كرديم، دراز كشيده، خوابيديم.

هواى اين منزل بهتر از آن منزلهاست. بسيار هواى معتدل خوبى دارد. عصرى هم سراپرده را باز كرده رفتيم روى تپه بلندى به صحرا و دريا دوربين انداختم. به قدر صد هزار مرغ روى دريا ديدم. يك مرغ بسياربسيار بزرگى ديدم كه خيلى بزرگ بود و تمام اين مرغ قرمز بود. سواى سرهاى بال آنها كه كمى سفيد مى زد ولى ساير جاهاى مرغها حتى پاهاى آنها قرمز بود. سواى اين نوع، طورهاى ديگر هم مرغابى روى دريا ديده شد. وضع دريا هم همينطور است. رودخانه پل دلاك از بالاى اين دريا داخل مى شود و ابتدا يك درياى كوچكى كه از طرف شمال است تشكيل مى دهد و بعد يك

ص: 98


1- اصل: زرع.

بغاز مى شود، تقريبا به عرض سيصد ذرع، آن وقت درياى بزرگ مى شود و در كمال خوبى موج مى زند. دور اين دريا تماما كه از يك نقطه مشخص حركت كند و دوباره به آن نقطه بيايد سى ساعت راه كه سى فرسنگ باشد مى شود. طول اين دريا هم ده فرسنگ است. دوربين كه مى انداختم، آن طرف دريا يك ده بسيار بزرگى ديدم؛ درخت نداشت.

اما خانوار (1) زياد و زراعت زيادى داشت، پرسيديم كجاست، عرض كردند ده كاج است كه متعلق است به عرب ككلو و قدرى از آنها هم به شاهسون بغدادى.

نظاره در حسن آباد پيدا شد، از شهر آمده است. نادر ميرزا برادر بدر الدوله شيراز مرده است.

روز پنجشنبه 22 [رجب]

در على آباد اطراق شد، اما من سوار شدم رفتم تماشاى دريا. صبح برخاسته رخت پوشيده سوار شديم، عزيز السلطان هم با ما سوار شد. امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند. رانديم، يك دهنه ايست مثل دروازه، قلعه خرابه اى دارد كه مال بهرام بوده است.

قدرى كه رانديم هنوز به دهنه نرسيده، يك دسته سوار شاهسون اينانلو را كه قشلاقشان در همين جاهاست عزيز الله خان آورده بود، سر راه ايستاده بودند، خودش هم ايستاده بود. اين دسته سوار بايد بروند بجنورد، با عزيز الله خان قدرى صحبت كرديم. دو قطار شتر بسياربسيار خوب هم پيشكش آورده بود. بعد از آنها گذشته رانديم. رسيديم به دهنه قلعه خرابه، خيلى قديمى است، قناتى هم تازه امين السلطان از زير قلعه درآورده است، چند خانوارى هم آورده نشانده است. حكم شد قلعه را تعمير كنند، كالسكه ما را هم از دهنه برده بودند زير تپه نگاه داشته بودند. با كالسكه عزيز السلطان. رسيديم به كالسكه، از اسب پياده شده سوار كالسكه شديم. عزيز السلطان هم سوار كالسكه خودش شد. رانديم تا رسيديم به دريا. دو تا هوبره دويست قدم به دريا مانده نشسته بودند. از كالسكه پياده شديم. با ميرزا محمد خان و ساعد الدوله و غيره خواستم هوبره ها را بزنيم بر ندادند. پدرسوخته ها زود برخاسته پريدند. خيلى پياده راه رفتم. خسته شدم.

ص: 99


1- اصل: خانه وار.

مرغهاى بزرگ قرمز داشت كه هر وقت مى ايستادند بقدر آدم بودند. خواستم از آنها بزنم، آنها هم بر ندادند. از دور چند گلوله انداختم نخورد. لب دريا بوى عفونت دريا را مى داد. دويست قدم بالاتر توى چمن آفتاب گردان زدند، تا آفتاب گردان بزنند سوار اسب شده رفتيم عقب مرغهاى سفيد كه مى پريدند، چند تير گلوله انداختم از دور، نخورد.

بعد برگشتيم آمديم آفتاب گردان نشستيم به ناهار خوردن، بعد از ناهار، مهدى خان كاشى ديده شد كه ديروز صبح از شهر سوار شده است. از راه حسن آباد و قلعه محمد على خان آمده است. ديشب دو ساعت از شب رفته وارد على آباد شده است، كار خيلى غريبى كرده است، امروز هم با ما آمده بود لب دريا، هيچ باكى هم نداشت. از مهدى خان كاشى خيلى غريب است. زين دارباشى هم اين چند روز با ما بوده است. اما من او را نديده بودم، امروز ديده شد. اعتماد السلطنه هم بود، روزنامه خواند. دندانساز هم بود، مجد الدوله، جعفرى، اكبرى، ميرزا محمد خان، عزيز السلطان، آقا مردك، دولچه، مولچه، ميرشكار، عبد القادر خان و غيره بودند، امين خلوت هم بود. سر ناهار روزنامه نوشت.

امين السلطان بعد از ناهار رفت منزل. به قهوه چى باشى گفتم آفتاب گردان را ببر (1) يك كوهى بود نزديك منزل. آن كوه را نشانش دادم كه آفتاب گردان را ببر بالاى آن كوه بزن.

چاى عصرانه را آنجا حاضر كن و خودمان سوار اسب شد [ه] رفتيم عقب مرغهاى قرمز و سفيد كه بزنيم. باز چند تير گلوله انداختم نخورد. ميرزا حسينعلى عكاس آمد، يك گروپ عكس ما و پيشخدمتها را انداخت. يك شيشه هم عكس دريا را انداخت، دريا كبودى مى زد و موج قشنگ مى زد. عزيز السلطان هم بود، وقتى ما ناهار مى خورديم آغا عبد الله يك حواصيل (2) سفيد با تفنگ زده بود. بعد سوار اسب شده رانديم براى آفتاب گردان. به مجد الدوله و آقا مردك گفتم برويد از اين مرغهاى سفيد و قرمز بزرگ بزرگ بزنيد، آنها رفتند. بعد ديدم مجد الدوله اسب مى دواند، سربالا، اكبرى هم از اين طرف تاخت، خيلى اسب دواندند، نزديك آفتاب گردان مجد الدوله آمد، گفت توى صحرا آهو درآمده، خيلى عقب كردم، تفنگ انداختم، زخمى شد، اما گريخت، گيرم نيامد، بعد آمده، وارد آفتابگردان شديم، جاى باصفاى خوبى بود، دير و كاج خيلى

ص: 100


1- اصل: به بر.
2- اصل: هواسيل

قشنگ پيدا بود. اينجاها مرتع شتر كلائى است، توى دره ها و صحرا شترها مى چريدند، بچه شترهاى قشنگ كه تازه زائيده بودند مى چريدند. عزيز السلطان رفت با بچه شترها بازى مى كرد. بعد از همان جا پيش بچه شترها رفت منزل. ما هم چاى عصرانه خورديم كالسكه هاى ما را از سر ناهار برده بودند منزل. دريا از اينجا كه ما نشسته بوديم خيلى تماشا داشت. شترهاى كلائى ايلات دهات دير و كاج و غيره همه خوب پيدا بودند. بعد از چاى عصرانه سوار اسب شديم، همه جا از سره به سره رانديم. يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم رفتيم حمام بلغار، بيرون آمديم. سيد عبد الكريم از شهر تلگرافى براى ميرزا محمد خان زده بود كه تو و آقا مردك هر دو بياييد شهر، از مضمون تلگرافى همچه معلوم بود كه سيد ابو القاسم مرده است. من رفتن مليجك را صلاح ندانستم تا ببينم چطور مى شود، شب هم آتش بازى شد. امروز بين راه كه مى آمديم منزل چند عدد تيهو ديدم. پياده شده دو تا تيهو زدم.

آنجا كه آفتاب گردان زده بودند توى دره، يك قنات عزيز الله خان درآورده است.

آغا بشارت را فرستادم آبش را خورد، مى گفت آبش شيرين است.

اين صحراها همه جا بوته هاى سبز خوب دارد. گلهاى زرد كوچك دارد، گلهاى بنفش رنگ دارد. مثل گل ميمون خيلى زياد است.

روز جمعه 23 [رجب]

امروز بايد برويم منظريه، صبح سردسته از خواب برخاستم، حرم رفته بودند.

عزيز السلطان هم بود. هوا آفتاب بود، كمى ابر داشت، آقا مردك هم براى مردن پدرش رفته است شهر. عزيز السلطان را گفتم شما با آغا عبد الله و ميرزا محمد خان و حاجى لله سوار كالسكه بشويد، جلوتر از ما برويد كوشك نصرت، ما هم از عقب مى آئيم.

عزيز السلطان رفت، ما هم رخت پوشيده نيم ساعت بعد بيرون آمده سوار شديم، اين راه تا يك فرسنگ كه مى روى از ميان دره تپه است. آخر كوهها منتهى مى شود به يك تپه گرد سياهى كه كوشك نصرت زير همين تپه واقع شده است. اين كوشك نصرت هم از

ص: 101

بناهاى جديد است كه امين السلطان مرحوم و اين امين السلطان ساخته اند. رسيديم به كوشك نصرت، پياده شديم. عزيز السلطان و امين السلطان و مجد الدوله هم آنجا بودند.

كوشك نصرت جاى بسيار خوب تازه ساز قشنگى است، مثل حب نبات. يك قنات بسيار خوبى هم امين السلطان درآورده است كه يك سنگ آب صاف سرد مثل چشمه هاى لار دارد. مى ريزد توى حوض من اين همه جائى كه ديده ام، هيچ جا مثل اين كوشك نصرت نيست، زمينش مرتفع است، چشم انداز به صحرا و دريا و همه جا دارد، تمام صحرا پيداست. اين راه كه ساخته اند مثل اين است كه پرگار گذاشته اند خط راست كشيده است تا آخرش كه منتهى مى شود به تپه، اسم تپه، كل تپه است. تمام اين صحرا تا گل تپه قورق شتر كلائى است، كه شترهاى كلائى ما در اين صحرا مى چرند. طرف دست چپ اين خط راه درياست، از راه تا دريا نيم فرسنگ كمتر است، طرف دست راست صحراى قورق است. يك جائى هم هست كه جا ملك مى گويند. آن هم قورق شترهاى كلائى است. خلاصه جائى به قشنگى و باصفائى كوشك نصرت من تا حالا نديده ام.

ظهير الدوله هم در كوشك نصرت ديده شد. ديشب آمده است على آباد، يك بچه سيدى پيش عزيز السلطان بود، بازى مى كرد، با يك زن كه مادرش بود، بچه سيد بامزه اى بود، يك پدر دروغى هم داشت كه هردو چشمش كور بود. خيلى مردمان مستحق فقيرى بودند. از كرمان آمده اند، گويا مستمرى داشتند، بريده اند، آمده اند مستمرى شان را بگذرانند. زير چشم پسره زخم بود، اول گفتم پسره را بيرون كنند، زير چشمش زخم است، خواستند بيرونش كنند شاخ شانه مى كشيد. نمى رفت، مى گفت اگر مرا بزنيد اين پسره نمى گذارد، عزيز السلطان را پسره مى گفت، من دستم را بلند كردم گفتم مى خواهى بزنمت، آن هم دستش را بلند كرد كه مرا بزند، خيلى بامزه بود، آخر پولش دادم با من هم آشنا شد. به امين السلطان گفتم به عرضشان برسد.

اين على آباد كه توى دره واقع و دره طرف مغرب است، كوههاى زياد بزرگ دارد كه اين كوهها هم طرف مغرب واقع است. اسم اين كوهها كوك داغ است، پشت اين كوه زرند است كه اول مى رود به ده پيك زرند. اين كوه محل قشلاق ايل شاهسون اينانلو است كه

ص: 102

در اينجا قشلاق مى كنند. بسيار قشلاق خوب ممتازى است، تمام اين كوهها زينه (1) و چشمه هاى زياد دارد كه به هرجاى اين كوه كه چاه بكنند، آب زياد خوشگوار خوبى بيرون مى آيد. مثل همين على آباد و كوشك نصرت كه چند چاه كنده و الان هركدام مبلغى آب خوب دارد. بسيار كوههاى خوبى است شكار كوه هم از قبيل بز و تكه، تيهو، كبك دارد، بخصوص در زمستان كه خيلى زياد دارد و شكارگاه خوبى است. سنگهاى خوب قرمز و كبود و سبز و همه نوعى اين كوهها دارد، سنگهاى نجيبى دارد كه اگر يك نفر معدنچى قابل بيايد و در اين كوهها گردش كند، سنگهاى خوب پيدا مى كند.

خلاصه توى كوشك نصرت قدرى گردش كرده، بيرون آمده، از خيابان راست طولانى سوار كالسكه شده رانديم. دست راست طرف صحرا كوههاى كوچك كوچك سياه، اما از خيلى دور واقع است، يك كوه ميان آنها بزرگتر است، اسم آن كوه بزرگتر باباغارى است. مى گويند كه امام زاده در آن كوه واقع است، به اين جهت باباغارى مى گويند. از طرف دست راست، ميان مغرب و جنوب، يك كوه برفى بزرگ از دور پيدا بود، اسم آن كوه هندش است كه طرف ساوه واقع است. دو كوه مخروطى شكل قرينه همديگر، كمى برف داشت، از روبرو پيدا بود. اسم آن كوهها «راه جرد» يا «راه گرد» است.

باز يك كوه ممتد بزرگى پر از برف روبرو از خيلى دور پيدا بود، پرسيديم عرض كردند، كوهها جاسب و اردهال است كه اين دو جا از ييلاقات قم است و مى گويند بسيار ييلاق خوبى است، از خيابان دراز هى رانديم و هرچه مى رانديم ممكن نبود كه به آخر برسيم قدرى كه رانديم قدرى از شترهاى كلائى كه اينجا بودند جمع كرده آورده بودند سر راه تماشا كنيم. رسيديم به شترها، كالسكه را نگاه داشتيم، امين السلطان بود، شترها تمام زائيده بودند، خيلى تماشا داشت، آنها را تماشا كرده، بعد رانديم به وسط خيابان كه رسيديم طرف چپ جاده كه صحراى بسيار صافى است و سنگهاى رنگى ديگر قرمز و درى (2) كه اگر بتراشند، چيزهاى خوب درمى آيد و بسيار صحراى يك دست صافى است، به ناهار افتاديم، آفتابگردان زدند. عزيز السلطان هم از عقب رسيد، پياده شد بازى مى كرد، راه مى رفت. ناهار خورديم، اعتماد السلطنه بود، كتاب روزنامه خوبى داشت،

ص: 103


1- زينه: پلكان.
2- درى:dorr -I روشن و درخشان (فرهنگ معين).

مى خواند، زين دارباشى بود، محقق را هم قبل از اين كه به كوشك نصرت برسيم ديدم.

معلوم شد در اردو بوده و از عقب مى آمده است. امروز او را ديدم، ناهار خورده، بعد از ناهار سوار كالسكه شده، باز از خيابان رانديم، هى رانديم، هى رانديم تا رسيديم به كل تپه (1) كه اين طرف و آن طرف جاده تپه ماهور مى شود. از كوشك نصرت تا كل تپه كه اين خيابان دراز و اطرافش صحراست، چهار ساعت تمام راه بود كه با كالسكه آمديم، به كل تپه كه رسيديم جاده باز صاف و تقسيم است، ولى اطراف جاده تپه ماهور است.

قدرى كه رانديم باز اطراف جاده جلگه شد. جلگه صاف بزرگى بود، از آنجا هم كه گذشتيم باز اطراف جاده تپه ماهور است ولى راه صاف و تقسيم است، اينجا توى اين تپه ماهورها امين السلطان قناتى درآورده كه نيم فرسنگ آب صاف بسيار خوبى دارد، يك جام آب از آن قنات خورديم، خيلى سرد بود، ناهارگاه حرم را هم اينجا زده بودند. از اينجا تا منزل يك فرسنگ راه است. رانديم، قدرى كه رانديم جلگه قم پيدا شد و از اينجا راه سرازير مى شود و آخر اين تپه ماهورها منظريه است، اين منظريه يك قنات دارد كه از توى قنات تمام سنگ [آب] بيرون مى آيد و امين السلطان به زحمت زياد اين قنات را كنده و يك چهار يك آب دارد.

سر قنات مردم و جمعيت زيادى براى آب جمع شده بودند و طورى آب مى بردند كه بكلى قنات خشك و آب نمى آمد. چهار ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شديم.

منظريه مشتمل است به يك كاروانسراى بسياربسيار بزرگ خيلى عالى كه امين السلطان ساخته و در تمام ايران يك همچو كاروانسرا ديده نشده است. خيلى جاى ممتاز عالى است. يك مهمانخانه هم دارد، ولى چندان وضعيت ندارد. سراپرده و حرمخانه را جلو و اطراف مهمانخانه زده بودند كه مهمانخانه هم جزء سراپرده افتاده است. به همان خانه كه امروز هيچ آب نمى آمد راحت كرده، با امين خلوت كاغذ زيادى خوانديم و جواب نوشتيم. بعد قدرى خوابيدم و برخاستم، باز با امين السلطان و امين خلوت كاغذ زيادى خوانديم و جواب نوشتيم.

هواى اينجا خيلى خيلى گرم است. شب را هم مردانه شام خورديم. اعتماد السلطنه

ص: 104


1- كل تپه KAL TAPPEH : اين كوه با ارتفاع 1034 متر در محدوده شهرستان قم، بخش مركزى، دهستان قمرود و در 34 كيلومترى شمال مركز شهرستان قم واقع شده است ر. ك. فرهنگ جغرافيايى كوههاى كشور، همان ص 508.

بود، كتاب، روزنامه خواند. زين دارباشى، حكيم الممالك و بعضى از پيشخدمتها بودند.

امين الملك به امين السلطان نوشته است، سيد پدر مردك نمرده است. در قم هم تلگراف از خود مردك و غيره رسيد، نوشته نمرده است و احوالش خوب است.

روز شنبه 24 [رجب]

بايد وارد شهر قم بشويم. ديشب خيلى قال مقال مى كردند، رفتيم توى آلاچيق، خيلى گرم بود و پشه داشت، نصف شب برخاستيم، رختخواب را آوردند، توى چادرآمديم، توى چادر تا صبح بد خوابيدم.

خلاصه رخت پوشيديم، حرم رفته بودند، ما هم بيرون آمده سوار كالسكه شديم.

قدرى كه از منظريه مى رويم صحرا خيلى كثيف (1) و بد است. بعضى جاها نمك و كوير است، صحراى بدى، كثيفى، دلتنگى، غمناكى، دره تپه هاى بد، گاهى صحرا و جلگه مى شد، گاهى دره تپه مى شد. تا يك ميدان به قم مانده، صحرا همين طور خشك و كم علف است. غير از بوته اسپند هيچ چيز ديگر ندارد. همين طور مى رانديم. اگر خدا نكرده بارانى، چيزى مى آمد، تا سينه اسب توى گل فرو مى رفت. الحمد لله كه خشك بود، قدرى از راه را آقا باقر سنگ فرش كرده است، بايد همه راه را سنگ فرش كنند، تا راحت بشود رفت وآمد، و الا اگر باران بيايد ممكن نيست كسى بتواند از اين گل در برود.

ملك الموت دره از راه امروز خيلى بهتر است.

خلاصه، امين السلطان هم سواره دم كالسكه مى آمد، گفتم سواره خسته مى شوى، برو كالسكه بنشين، گفت خير، همين طور سواره تا دم پل مى آيم، از پل به آن طرف، كالسكه سوار مى شوم. عزيز السلطان هم با ما سوار كالسكه بود، مى آمد، رانديم.

رسيديم به پل، از منزل تا پل يك فرسنگ درست است، پياده شديم، امين السلطان و امين السلطنه و عزيز السلطان هم پياده شده با ما آمدند. رفتيم زير پل، اين پلى است كه روى رودخانه ساوه بسته اند. رودخانه از طرف دست راست مى آمد به طرف دست چپ مى رود. اين پل داستان دارد، اول كه اين راه را مى ساختند، من پول داده بودم ميرزا

ص: 105


1- اصل: كسيف.

نظام كاشى، يك پل اينجا و يك پل روى رودخانه شور ساخته بود. هر دو پل را آب برد، دوباره از نو پول دادم آقا باقر اين پلها را بسته است. قدرى زير پل را تماشا كرديم. پياده از روى پل گذاشتيم. از آن طرف هم رفتيم زير پل، خيلى پل محكم خوبى است، همه را با سنگ و آجر و گچ و آهك ساخته است، هفت هشت چشمه دارد. آب رودخانه ساوه خيلى زياد است. وقتى رودخانه جاجرود زياد مى شود با حالا كه آب اين رودخانه كم است، باز نصف اين رودخانه آب ندارد. مى گويند خيلى زياد مى شود. خلاصه سوار كالسكه شده، رانديم رانديم. اين صحراها اغلب كوير است، گاهى هم زمين سخت و ريگ مى شود. اگر باران بيايد، خيلى گل مى شود. بايد حكما راه را سنگ فرش كنند، قدرى كه رانديم طرف دست راست چند تا چادر ايلات بود، چرتى دم كالسكه بود، گفتيم برو ببين اينها چه ايل هستند، اسب تاخت رفت وآمد، گفت شاهسون هستند، گفتم برو ببين چه طايفه هستند، رفت و ديگر نيامد.

رانديم، سر راه بلندى بود، طرف دست چپ راه بالاى تپه آفتاب گردان زدند، افتاديم به ناهار، عزيز السلطان هم بود، خدمت مى كرد. ناهار مى چيد. در اين بين ديديم يك كالسكه از قم آمد، ديديم بله، اعتضاد الدوله است، حاكم قم آمده است استقبال، با پسرش سپهسالار. اين سپهسالار جوان بسيار خوب خوشگلى است، هيچ دخلى به محمد ميرزا و عباس ميرزا ندارد، بسياربسيار جوان آراسته خوبى است. در حقيقت اصل شاهزاده است، سپهسالار به خاك افتاد، اعتضاد الدوله هم همان اعتضاد الدوله است، سبيلهايش را چخماقى (1) كرده بود. امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند، محمد على خان، خازن الملك، چرتى زمين خورده كتش دررفته است، نگو وقتى كه ما چرتى را فرستاديم ببيند شاهسونها چه طايفه اى هستند، اسب پرزور تاخته است و سر تاخت پرزور زمين خورده است، كلاهش افتاده است، يك طرف كتش (2) هم دررفته است، گريه مى كرده است. كالسكه اعتضاد الدوله را گرفتيم، چرتى را نشانديم، با محمد على خان فرستاديم بروند شهر قم، كتش را معالجه كنند.

اين زمين كه ما به ناهار افتاديم ريگهاى خيلى قشنگ دارد، مثل ريگهاى لب درياى

ص: 106


1- اصل: چقماقى.
2- اصل: كطش.

مازندران، صدف هم دارد. معلوم مى شود كه اين زمين هم دريا بوده است و اين دريا كه تازه پيدا شده است، مى شود يك وقتى هم اينجاها را بگيرد.

امروز اكبرى و ابو الحسن خان و جوجه و محمد حسن ميرزا پسر اعتضاد السلطنه كه پيش آمده اند يك پخلان از اين مرغهاى قرمز كه دريا بود توى رودخانه ساوه ديده بودند.

از نزديك هرچه با چارپاره تفنگ انداخته بودند نزده بودند.

اين صحراها مشهور است به صحراى چال دريا و از ريگها و صدف يقين است كه اينجا يك وقتى دريا بوده است.

خلاصه، بعد از ناهار سوار شده رانديم، عزيز السلطان هم از سر ناهار جلوتر از ما رفت شهر. حرم هم عقب بودند، آمدند، گذشتند، رفتند جلو. بعد رانديم، از منظريه تا قم چهار فرسنگ سنگين است، تمام صحرا كوير (1) است و شوره زار، آدم عقب نگاه مى كند، جلو نگاه مى كند، دست راست، دست چپ، مثل اين است توى جهنم راه مى رود، هوا هم ابر بود، اما نمى باريد. آفتاب هم بود، هوا دم داشت و گرم بود. رانديم رانديم. از بس راه كوير و كثيف بود، راه كالسكه را برگردانده بودند، از طرف دست راست كالسكه را راندند، قدرى كه رانديم رسيديم به يك قهوه خانه كه ساخته بودند، دو تا درخت توت خشك كثيفى كاشته بودند يعنى باغ است، از مرد كه پرسيدم اينجا آب دارد كه قهوه خانه ساخته ايد گفت خير آب از شهر مى آريم، اسم قهوه خانه هم، قهوه خانه، چال دريا است، از قهوه خانه تا شهر قم دو فرسنگ است، قدرى كه رانديم گنبد حضرت معصومه پيدا شد. از منظريه الى يك ميدان به شهر قم مانده تمام كوير است، يك ميدان دور شهر حاصل كاشته اند و سبز است و اين حاصل مال نصرآباد صدر الممالك است، جوهاى اينجا تمام خوشه بسته است و از خصيلى (2) گذشته است، جو اينجا را پانزده روز زودتر از تهران درو مى كنند.

بالاخره رانديم، بين راه عباس ميرزا (3) وارد شد، با اكابر و اشراف قم، وزير عدليه و غيره كه بعد اسمشان را مى نويسم، بعد كم كم اعيان و اشراف قم رسيدند، رانديم تا رسيديم به شهر، شهر قم عوض شده است خيلى آبادتر شده است، جمعيت زياد،

ص: 107


1- اصل: كبير.
2- خصيل: موى درهم پيچيده (فرهنگ آنندراج).
3- عباس ميرزا پسر محمد مهدى خان اعتضاد الدوله كه بعدها او نيز ملقب به اعتضاد الدوله گرديد.

مردمان معتبر خوب دارد، همه جا توى كالسكه بوديم، مى رانديم تا رسيديم به پل على خان، با كالسكه از پل گذشتيم، غلامها جلو مردم را گرفته بودند، گفتم جلوشان را ول كنيد، كه ريختند نزديك، همه خوشحال بودند، دعا مى كردند.

مهمانخانه خوبى هم شهر قم دارد، تا ببينم و تفصيلش را بنويسم، بازار معمور خوبى دارد، قدرى هم از توى بازار گذشتيم، دكانهاى خوب دارد، نانهاى سنگك سفيد خيلى خوب داشت. زنهاى قم همه چادر شب رختخواب سرشان مى كنند، چادر شب زنها را كثيف كرده است.

خلاصه مى خواستيم از در صحن نو كه امين السلطان مرحوم بنا كرده است و اين امين السلطان تمام كرده است كه هنوز هم تمام نيست وارد بشويم، خيلى به صحن مانده، از كالسكه پياده شده همين طور پياده مى رفتيم كه هم ما مردم را درست ببينيم، هم مردم ما را ببينند. درست مردم را ديديم تا وارد صحن شديم. ديگر بناى اين صحن از تعريف گذشته است، كه بشود در اين روزنامه نوشت، همين قدر مى نويسم، همچه بنائى در ايران كه سهل است، در تمام فرنگستان و چين و هند، همچه بنائى نشده است. كاشى كارى هاى بسيار خوب مثل مينا كرده اند، منارهاى كاشى بسيار بلند دارد، يك حوض هم وسط صحن ساخته اند كه آب خواهد آمد، اينجا معدن مرمر درآمده است كه مرمرهاى يك پارچه پنج ذرع طول دارد و ستونهاى سنگ بلند يك پارچه دارد كه از معدن همين جا درآورده اند. مرمرهاى خيلى قشنگ دارد، رگه هاى قرمز و آبى دارد. ايوان آئينه كارى مى سازند كه هنوز ناتمام است، مثل بهشت، خيلى باصفا. علماى قم همه توى صحن بودند. آقا حسين مجتهد و ساير علما بود [ند]، آقا حسين خيلى مجتهد خوبى است، علما را ديده وارد حرم شديم، زيارت كرديم. عزيز السلطان هم توى زيارت بود. بعد آمديم منزل، منزل در همان عمارت قديم است كه شكل فتحعلى شاه و غيره دارد. تعمير كرده اند، بد نيست، حرم ما هم رسيدند، صحن را قورق كردند، حرم رفتند زيارت، در بسته بود، راه بسته شده بود كه براى ما چاى، عصرانه بياورند. ما دوستاق (1) شده بوديم، دوباره رفتيم زيارت. عصر هم فخر الملوك آمد، خانم يك جورى كوچك شده است،

ص: 108


1- دوستاق دستاق: محبوس، زندانى.

دماغش دراز شده است. فخر الملوك را مى بريم تهران. بعد آمديم اندرون، يك بالاخانه هم دارد، درش بسته بود، خواستيم برويم بالا، درش بسته بود، خواجه ها هرچه سعى كردند باز نشد، فرستاديم آقا باقر آمد كه در را باز كند. قدش به در نمى رسيد، خجالت كشيد، گفت بروم بيرون سرايدار بفرستم، رفت سرايدار فرستاد، ما هم رفتيم بيرون، سرايدار به حاجى سعيد ياد داد كه چه جور ببندد و باز كند، بعد در را باز كردند، رفتيم پشت بام، تجير (1) كشيده بودند. رودخانه از زير همين بالاخانه مى گذرد، آبش هم زياد است، تالار سلام سقفش (2) خيلى بلند بود، نمى شد خوابيد، فراشها آمدند، آلاچيق ما را توى حياط زدند، شب توى آلاچيق خوابيديم.

امروز سر قبر محمد شاه و والده شاه رفتيم، حاجى رضا خان تهران بود، نيامده است، پسرش بود، بعينه حاجى رضا خان است، هم رؤيتش، هم حرف زدن و همه چيزش.

بعد رفتيم سر قبر فتحعلى شاه، محمد هادى ميرزا پسر فتحعلى شاه كه سر قبرش متولى است آنجا بود، ديگر شاهزاده به اين كثافت در دنيا نيست. بعد آمديم اندرون، آقا باقر وزير قزوين كه در حقيقت حاكم قزوين است، مدتى است آمده است، اينجا است، مراد خان پيرمرد كه تهران بود آمده است اينجا، امروز سر راه ايستاده بود، پسرهاش بازوش را گرفته بودند، هى حمله مى آورد، كشاله مى كرد رو به كالسكه، مى خواست خودش را زير عرادّه بيندازد، گفتم سوارش كنند، بياورند منزل.

صبح كه از سراپرده بيرون آمديم ديدم عبد القادر خان (3) ايستاده است، يك پسره كثيف سياه متعفن هم پهلوش ايستاده است، يك پسره كوچكى هم ايستاده است.

امين السلطان گفت محمد حسن خان پسر شجاع الملك است، از آذربايجان آمده است.

اين پسره هم نوه شجاع الملك پسر محمد حسن خان است.

آئى آمده است ديده مى شود، خيلى اين روزها كثيف شده است، براى اين كه مى گويند پسرش در خمسه آدم كشته است، امين حضرت پسرش را گرفته است، به اين جهت مضطرب است، مى خواهد برود خمسه مرافعه كند.

ص: 109


1- تجير: پرده كلفت كرباسى كه عموما در سفر با چادر حمل مى شود.
2- اصل: طالار.
3- عبد القادر خان شجاع الملك.

روز يكشنبه 25 [رجب]

اشاره

امروز معلوم است در قم توقف شد. صبح رخت پوشيديم، قورق شد، مردها آمدند.

يك تلگرافى از قول موچول خان براى ملك الاطباء زده بوديم، كه من يبوست شده ام، چه بايد كرد؟ دستور العمل بنويس.

ملك الاطبا جواب مفصلى با تلگراف نوشته بود، هم شوخى كرده بود، هم جر آمده بود. تلگراف را دادم براى موچول خان (1) بردند، آمده بود، مى گفت، من چطور به صورت ملك الاطباء نگاه كنم، اوقاتش تلخ بود، خيلى خنديديم.

ناهار خورديم، سر ناهار طولوزان و اعتماد السلطنه روزنامه خواندند، بعد از ناهار دو دسته علماى قم حضور آمدند كه اسامى ايشان از اين قرار است:

دسته اول

نايب التوليه، ناظم التوليه، ميرزا محمد باقر، آقا احمد، آقا صمد، امام جمعه، شيخ محمد حسن، ميرزا ابو القاسم پسر مرحوم حاجى سيد جواد و ساير اولاد، آقا محمود پسر آقا صدر، پسرهاى حاجى ملا صادق مرحوم، شيخ محمد حسن وزوائى، ميرزا حسن.

دسته دويم

آقا حسين مجتهد، شيخ الاسلام، ميرزا فخر الدين، آقا محمد جواد، آقا سيد عبد الله، حاجى ملا غلامرضا، آقا سيد اسحق، حاجى ملا حسين، آقا سيد على نقى، ملا على، ملا محمد تقى، قدرى صحبت شد.

بعد از رفتن آخوندها، ميرزا عبد الله كه از جانب ظل السلطان حاكم بروجرد بود، [آمد] حضور، با يك پسر خودش و يك پسر ده دوازده ساله از حشمت الدوله مرحوم، از بروجرد آمده اند اينجا، از اينجا با ما مى آيند شهر. عبد الله ميرزا خيلى چاق شده است، مثل گاو.

امروز بايد برويم خانه اعتضاد الدوله، اول رفتيم زيارت، از كلاه خود و نيزه و شمشير، خنجر و جندر (2) و قلچاق (3) و غيره كه حسينقلى خان برادر فتحعلى شاه وقف كرده است ريخته بودند توى ايوان، تماشا كرديم. امين السلطان و عزيز السلطان و همه مردم هم

ص: 110


1- موچول خان، غلامحسين خان صديق السلطنه.
2- جندر: رخت، جامه.
3- قلچاق: دستانه آهنى كه لشكريان در قديم داشتند: ز قلچاق چيزى دگر نيست به كه ساعد ازو يافت دست زره (فرهنگ آنندراج)

بودند. تماشا كردند، زيارت كرديم. در با [لا] ى سر نماز خوانديم. بعد از در صحن امين السلطان بيرون رفتيم، همين طور پياده به قدر هفتصد هشتصد قدم راه بود، رفتيم تا رسيديم به خانه اعتضاد الدوله، زن و مرد زيادى دو طرف كوچه ايستاده بودند، از نزديك ما را درست تماشا كردند، رسيديم به خانه اعتضاد الدوله، اول به يك حياط كثيفى رسيديم، من خيال كردم ديوانخانه همين است، شاهزاده هاى قم و اشراف قم و ريش سفيدان ايلات قم و شاهسون بغدادى جمعى را اعتضاد الدوله جمع كرده بود، شاهزاده هاى قم خيلى كثيف، فقير و بيچاره اند، آنها را ديديم، اسامى آنها را ان شاء الله بعد مى نويسم.

بعد رفتيم توى ديوانخانه، باغى است، درخت انار و زبان گنجشك و غيره دارد، حوض دارد، اما آب جارى ندارد، يك كلاه فرنگى وسط انداخته اند و اطاقهاى دراز از اين طرف، آن طرف ساخته اند كه نشيمن همان اطاقهاى دراز است. رفتيم در اطاق نشستيم. ديگر ميز و صندلى و شكل و عكس به همان سليقه ها كه اعتضاد الدوله دارد در اطاق چيده است. قدرى نشستيم، بعد رفتيم اندرون.

فخر الملوك حياط كوچك قشنگى دارد، فخر الملوك دو تا عروس هم دارد. براى پسرهاش صيغه كرده است، پسرهاى فخر الملوك هم بودند، يكى از اين صيغه هاى پسرش شاهزاده است، دختر نور الدهر ميرزا نوه همايون ميرزا است، هر دو آمدند، بزكهاى عجيب و غريب كرده بودند، هر دو گنده و يك جورند دو تا پروانه الماس هم به عروسها دادم، بعد بيرون آمده، باز پياده آمديم، جمعيت زياد همان طور ايستاده بودند، ما را تماشا مى كردند.

آمديم باز از در صحن امين السلطان وارد شديم، صحن قورق بود، حرم زيارت بودند، تعجيل كرديم، خواجه ها حرم را آوردند اندرون، كه مردم بيايند زيارت. بعد رفتيم پشت بام، موزيكان را عصرها لب رودخانه توى صحرائى مى زنند، آن قدر زن و مرد قمى جمع شده بودند كه حساب نداشت، تماشاى موزيكان را مى كردند، گفتم دو تا بالون آوردند توى گردى موزيكانچى ها هوا كردند، بالون اولى را مردم خيلى تعجب كردند و

ص: 111

همهمه مى كردند، خيلى تماشا كرديم، زنها بالا بودند، تماشا مى كردند، ليمونات خورديم، غليان كشيديم. عزيز السلطان خانه فخر الملوك مانده بود، از عقب ما آمد، فخر الملوك يك بچه كنيز سياه خيلى بامزه اى دارد، دختر است، من تا حال بچه كنيز به اين بامزگى نديدم، عزيز السلطان محض بچه كنيز آنجا مانده بود.

وقتى توى زيارت بوديم هنوز خانه فخر الملوك نرفته عزيز السلطان يك تلگراف آورد، آغا فرج زده بود كه گربه عزيز السلطان چهار تا بچه در تهران زاييده است عزيز السلطان ذوق مى كرد.

شب بعد از شام رفتيم توى صحن، من و آغا محمد خان و ميرزا محمد خان و امين همايون توى صحن يك دور گردش كرديم، صحن امين السلطان هم گردش كرديم و آمديم. جمعيت زيادى توى زيارت بودند، چراغها روشن بود، مردم به كلاه قزاقى كه سر من بود نگاه مى كردند.

روز دوشنبه 26 [رجب]

در حقيقت وضع شب اينجا خيلى بد است، آدم تا صبح بى خواب است، اولا از صداى سگ زياد كه چند ساعتى صداى سگ مى آيد، بعد صداى شغال زياد مى آيد، نزديك صبح صداى جغد مى آيد كه با صداى خيلى بدى مى خواند، صداى گربه، صداهاى عجيب و غريب تا صبح متصل مى آيد. نمى گذارند آدم بخوابد.

هواى قم از تهران خيلى گرم تر است، حالا كه بيست روز از عيد گذشته است، ارغوان اينجا قرمز شده است و بحبوحه (1) گل به است.

امروز صبح رفتيم حمام، هى مى خواستيم برويم حمام، زنها مى گفتند حمام كثيف است و بو مى دهد، اين حمام را با همين عمارت، فتحعلى شاه ساخته است، خيلى قديمى است، اول دولت كه آمديم قم، اين حمام رفته بودم. هرچه گفتند بو مى دهد گفتم باشد، بو بدهد، رفتيم، حاجى حيدر هم آمد، آن طور كه مى گفتند بو نمى داد، چندان سرد هم نبود كه آدم سرما بخورد. سر و تن شورى مختصرى كرديم، حاجى حيدر ريش

ص: 112


1- اصل: بهبوهه.

تراشيد، بعد بيرون آمده رخت پوشيد [ه]، در تالار كه شكل دارد (1) نشستيم. زنها رفتند، امين السلطان آمد، سعد الملك كه بايد برود عربستان (2) ، خان هاى بختيارى و ضياء الدوله را آورد حضور. همه خلعت پوشيده بودند، شمشير مرصع گرفته بودند، لقب سعد الملك عوض شده است، لقب ناظم السلطنه به او التفات شده است، با وزيرش خلعت پوشيده بود، مى رود عربستان.

حاجى رضا قلى خان بختيارى ايلخانى بختيارى شده است، اسفنديار خان ايل بيگى شده است. امان الله خان كه پسره كوچكى است، سركرده سوار شده است. حاجى ابراهيم خان و حاجى على قلى خان هم سركرده شده اند. ضياء الدوله هم حاكم بروجرد و بختيارى شده است، با وزيرش خلعت پوشيده بودند، مى روند. ميرزا محمد مستوفى يزد هم كه آدم خوبى است از يزد آمده است، خلعت پوشيده بود، وزير يزد شده است.

مى رود، با همه صحبت كرديم. آنها مرخص شده رفتند.

امروز مى خواستيم برويم سربالاى رودخانه گردش كنيم، خيلى هم دير شده بود، از در اندرون بيرون رفته، لب رودخانه سوار كالسكه شده، رو به جنوب سربالاى رودخانه را گرفته رانديم.

ميرآخور مدتى است دندانهاش خراب بود و هميشه درد مى كرد. بيچاره غذا نمى خورد، از گلوش پايين نمى رفت، امروز ناچار شده است رفته است منزل دندانساز، حكيم طولوزان هم بوده است، سه تا دندانش را در يك مجلس كشيده است، غش كرده است، ضعف كرده است.

خلاصه رانديم، راه كالسكه را هم خوب ساخته اند، نهر زيادى از اين رودخانه جدا كرده اند، اين آب همه جا به زراعت و باغات مى نشيند، هر نهرى ده سنگ، پنج سنگ زيادتر، كمتر آب دارد. اين رودخانه خيلى رودخانه بانفعى است. اين راه همين راهى است كه مى رود به عراق و محلات و كربلا و غيره. دو سه جا هم روى نهرها كه خيلى گود است، على خان وزير اعتضاد الدوله پل صافى بسته است، كه كالسكه به آسانى مى رود، همه جا كالسكه خوب مى رود.

ص: 113


1- در اصل عبارت، ناصر الدين شاه فراموش كرده شكل تالار را بنويسد و از قلم افتاده است.
2- اصل: عربستان با.

نيم فرسنگى كه رانديم زراعت و آبادى اطراف شهر قم تمام مى شود، طرف دست چپ رودخانه ده خوبى بود، باغات خوب داشت، يك كلاه فرنگى هم از دور پيدا بود كه وسط باغ ساخته اند، خواستيم برويم آنجا ناهار بخوريم، باز خوشم نيامد، نرفتم، به مجد الدوله گفتم تو برو ببين چطور جائى است، مجد الدوله رفت، اين ده ملك متولى باشى است، اسمش هم زنبيل آباد است، ده خوبى است، سالى هزار و پانصد تومان عمل كرد دارد. اعتضاد الدوله از منزل هى مى گفت برويم قلّه جاى باصفائى است، رانديم، سر راه چند تا تپه خاكى كثيف كوير متعفنى بود، از اعتضاد الدوله پرسيدم قله (1) كجا است، گفت همين است، سمت (2) دست راست هم امام زاده هست كه بقعه كوچكى خاكى ساخته اند و گنبد كاشى كوچكى دارد، اسم امام زاده شاه جمال است، مى گويند برادر حضرت معصومه است، اين قله قدرى بالاتر از امام زاده و زنبيل آباد است. قله تپه هاى بسيار كثيف نجس است، هيچ صفائى ندارد، آدم كه برود بالاى تپه، شهر قم و جلگه پيداست و الا خودش صفائى ندارد، گفتم حقيقت خودم يورت خوبى براى ناهار خوردن پيدا مى كنم، برانيد، رانديم، خيلى بالاتر جائى كه رودخانه وسيع مى شد و تخته چمنى داشت، در هيچ جاى قم و اطراف چمن هيچ نديدم، مگر همين يك تخته چمن، نهرها را از پايين تر از رودخانه جدا كرده اند، همه رودخانه اين است، به قدر پانصد سنگ آب داشت، از كالسكه پياده شده سوار اسب شديم، زديم به رودخانه، از رودخانه گذشتيم، آفتاب گردان زدند، افتاديم به ناهار. كنار اين رودخانه بعضى جاها تپه سنگى كوچك دارد. از همه جا نمى شود رفت، مگر راه پيدا كنند. حسن اين رودخانه اين است كه كنارش باتلاق و سنگ ندارد، همه جا خوب مى شود اسب به آب زد.

خلاصه وارد آفتاب گردان شديم، ناهار خورديم، اعتماد السلطنه روزنامه خواند، اعتضاد الدوله، امين حضور، ميرزا محمد خان، اكبرى مكبرى، جوجه موجه، دولچه مولچه بودند، طرف جنوب شهر قم كوهى است، كوه جاسب مى گويند، برف هم دارد، ابر شديد غليظى روى كوه گرفته بود، هوا هم ابر بود، مى ترسيديم ببارد، اما نباريد.

بعد از ناهار جا انداختند يك ساعتى خوابيد [ه]، خوابم هم برد، در بين كه من خواب

ص: 114


1- اصل: غلّه.
2- اصل: سمط.

بودم، هوا آفتاب شده بود، باز ابر شد، قدرى هم باريد، از خواب برخاسته، چاى عصرانه خورديم، دو ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شديم، رانديم رو به منزل.

بين راه يك باد شديد گرد و خاكى از طرف مشرق برخاست، از روى شهر آمد رفت رو به مغرب. الحمد لله ما را نگرفت، چرتى از همان زمينى كه خورده است منزلش خوابيده است، چادرش هم سر راه توى سيلاب كنار رودخانه بود، آدم فرستادم احوالش را پرسيدند، گفته بود احوالم خوب است، فردا بيرون مى آيم. بعد از همان در اندرون كه صبح سوار شده بوديم، پياده شديم صحن قورق بود، حرم زيارت رفته بودند، ما هم رفتيم توى صحن.

دلشاد ميرزا را ديدم، پرسيدم كجا بودى، كى آمدى گفت امروز وارد شدم، آمدم زيارت، ما هم زيارتى كرديم. عزيز السلطان را ديدم لخت شده است، كوچك شده، يك دستمالى را تر كرده است، پاى ضريح را پاك مى كند، زيارت نامه ها را پاك مى كند، خدمت مى كند.

بعد بيرون آمده رفتيم مدرسه فتحعلى شاهى، چادر عزيز السلطان و امين السلطان و حاجى سرور و آبدارخانه را توى مدرسه زده اند، خيلى جمعيت بود، رفتيم، [در] چادر امين السلطان نشستيم، امين السلطان قدرى تلگراف خواند و احكامات كرديم. بعد آمديم اندرون.

امروز امين اقدس و فخر الدوله و عزيز السلطان رفته بودند خانه فخر الملوك، ابراهيم خان ناظر فتحعلى شاه پدر صدر الدوله كه اصفهان بود و تا حالا زنده بود، اين روزها در اصفهان مرده است.

علاوه بر صداها كه نوشتيم شب آدم را بى خواب مى كند، صداى ساعتى است كه حاجى ميرزا على مقدس ساخته است، شب دنگ دنگ، صدا مى كند، اين هم يك اسباب بى خوابى است.

وقت عصرى كه وارد منزل شديم، هوا كم كم ابر غليظ شد و بناى باريدن گذاشت.

كم كم مى بارد، تا حالا هم كه سه ساعت از شب رفته است مى بارد.

ص: 115

شب بد خوابيدم، اينجا نمى شود خوابيد. الى صبح باريد. گاهى مى ايستاد، گاهى مى باريد. لكن وقت اذان صبح بسياربسيار پرزور باريد. سارى (1) اصلان، كشيكچى باشى، در كشيك بودند، آنها را خواستم، گفتم برويد امين السلطان را بيدار بكنيد. آدم بفرستيد، مردم را از لب رودخانه و سيلاب حركت بدهند، مبادا سيل بيايد.

ابابيل سياه اينجا بسيار است، دور گنبد مى پرند.

ظهير الدوله هم رفت شهر براى آمدن ايلچى.

روز سه شنبه 27 [رجب]

روز مبعث است، صبح كه برخاستيم كم كم هوا باز شد، باران ايستاد، رخت پوشيد [ه] رفتيم روى مهتابى، آب رودخانه خيلى زياد و گل شده است، قدرى هوا آفتاب شد، باز ابر شد، تا عصر همين طور بود، گاهى آفتاب بود، گاهى ابر بود، درست باز نشد، بعد رفتيم صحن زيارت كرديم، رفتيم سر قبر شاه عباس ثانى، فرشهاى كهنه قديمى دارد، قاليهاى ابريشمى است كه حالا همين قالى كهنه ها را پنج هزار تومان مى خرند. بعد از در صحن امين السلطان بيرون رفتيم، بواسطه گل زمين سوار اسب شديم، اما از بس مردم دادوفرياد مى كردند، اسب بازى مى كرد، احتياط داشت، پياده شده رفتيم خانه اعتضاد الدوله، همان جائى كه پريروز رفته بوديم، توى اطاق نشستيم، امين السلطان و همه پيشخدمتها بودند. ناهار گرم را همانجا خورديم. بعد از ناهار كاغذ زياد جمع شده بود. نشستيم، با امين السلطان كاغذخوانى كرديم.

خبر كرده بودم كه برويم امام زاده على بن جعفر (2) زيارت كنيم، يك راه خيلى نزديكى دارد كه از توى بازار راست مى رود، از در دروازه كاشان بيرون مى رود. همانجا امام زاده على بن جعفر است، نمى دانستم كالسكه از اين راه مى رود، گفتم از بيرون شهر راه كالسكه ساخته بودند كه دور شهر مى گشت. بعد از كاغذخوانى خواستيم برويم كالسكه حاضر نبود، سوار اسب پيشكشى آغا محمد خان شديم، آمديم توى صحن كه كالسكه حاضر بشود، باز مردم قال مقال مى كردند، اسب بازى مى كرد. يك دفعه بلند شد، كم

ص: 116


1- اصل: صارى.
2- امامزاده على بن جعفر با عرض جغرافيايى 38 و 34 و طول 34 و 53 و ارتفاع 925 متر در قم واقع است. ر. ك. پاپلى يزدى، همان.

مانده بود زمين بخورم، خدا رحم كرد. بعد وارد صحن شديم، درها بسته بود، صحن قورق بود. از حرمها به غير از امين اقدس كسى نبود، فرستاديم عزيز السلطان را هم آوردند. در اين بين باران شديدى بنا كرد به باريدن، زيارت كرديم، قدرى ايستاديم، كالسكه حاضر شد، از صحن بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم.

از پل گذشتيم، رفتيم خاك فرج، بعد دور شهر گشتيم، رانديم رو به مشرق براى امام زاده على بن جعفر، از خاك فرج هم گذشته زديم به رودخانه، با كالسكه از آب گذشتيم، دور شهر هيچ راه كالسكه نيست. اين راه را موقتا امروز اعتضاد الدوله داده است درست كرده اند، باوجود اين، خيلى راه بدى است و بسيار مشكل است، نهرهاى بدى دارد، باران ديشب كه تمام صحرا را گل كرده، باران امروز هم بيشتر كرده است. بايد دور شهر بگرديم و بيفتيم به راه جاده كاشان، برگرديم. آن وقت بيائيم على بن جعفر.

خلاصه با كالسكه، با كمال زحمت و صعوبت از اين راههاى بد گذشتيم. امين حضور، امين خلوت، ابو الحسن خان، احمد خان و غيره در ركاب بودند. اعتضاد الدوله هم نقرسش دوباره عود كرده، به قدر يك وجب هم دور زينش يراق گذاشته بود. همراه ما سوار بود، گاهى جلو، گاهى عقب مى تاخت و مى آمد.

جاى خرابه هاى شهر قم و اطراف شهر را حاصل زيادى كاشته اند، اغلب اين حاصلها هم از متولى باشى و سادات متولى است، بسيار شهر بزرگى بوده است قم، كه از خرابه هاى آن معلوم است. ديوارهاى دور شهر مثل ديوارهاى قلعه رى است، ولى تمام خراب و بعضى برجها دارد كه ديده مى شود. آثارى از آنها باقى است، اواخر شهر باغات زياد دارد. بايد از توى اين خرابه هاى شهر برويم. يكى دو امام زاده هم طرف دست چپ جاده ديده شد، اما پياده نشديم.

خلاصه از توى خرابه ها رانديم. اين خرابه ها خيلى تماشا دارد، ولى خيلى هولناك است. دروازه هاى خراب كه آثارى از آنها مانده است و جاهاى معتبر خراب خيلى ديده شد. از اين خرابه ها رانديم رانديم. گذشتيم، دوباره سربالا شديم، راهى است بسيار بد، با كالسكه هم نمى شد رفت، پياده مى شديم، سواره هم چون زمين گل بود مشكل بود.

ص: 117

خلاصه هرطور بود پياده و سواره و با كالسكه مى رانديم و مى رفتيم تا رسيديم به پلى كه از آنجا كالسكه نمى رفت. از توى شهر تا اين امام زاده على بن جعفر بسيار راه نزديك خوبى است، بى جهت اين قدر راه خودمان را دور كرديم.

از كالسكه پياده شديم، گفتيم پل را هم خراب كنند و راه را درست كرده كالسكه را بياورند كه مراجعت از توى شهر برويم، خودمان هم رسيديم به امام زاده. دو ساعت تمام اين راه طول كشيد، كه از دور شهر تا اينجا آمديم. هوا هم گاهى مى باريد گاهى مى ايستاد. هواى رطوبتى بدى بود، جمعيت زيادى هم دور امام زاده جمع شده بودند كه نمى شد راه رفت.

وارد امام زاده شديم، امام زاده كوچكى است، جلو او را به قدر يك محوطه ديوار كشيده اند، در ايوان جلو امام زاده كاشيهاى معرق بسيار خوبى از سى و پنج سال پيش از اين ساخته و توى ايوان كار كرده اند. توى امام زاده كاشى هاى قديم دارد كه ششصد سال است ساخته اند، روى قبر هم تمام از آن كاشيهاى كهنه است، اين كاشيها تازگى (1) كه دارد، بواسطه همان كهنگى آنها است و الا چندان تعريفى ندارد، حالا هم اگر وقت كنند مى توانند به همان طور كاشى بسازند.

خلاصه بعد از قدرى تأمل بيرون آمديم.

كالسكه را هم آورده بودند، سوار كالسكه شده از دروازه كاشان وارد شهر شديم، اما چه دروازه، اسمى از دروازه است، تمام خراب و در چيزى ندارد. اوايل شهر تمام كوچه و بازار و خانه هاى خراب ديديم. طاق بازارها تمام خراب و هيچ مسكون نيست، مگر تك تك آدمى در دكانهاى آن بازارها ديده مى شد. راه كالسكه اگرچه خوب نبود و بد مى آمد، اما الحمد لله كه از توى شهر آمديم و لابد ما بايد دوباره برمى گشتيم و از همان راه بد كه آمده بوديم مى آمديم منزل. از بازارهاى خراب غيرمسكون گذشته رسيديم به بازارهاى مسكون معمور (2) آباد. بسيار بازارهاى خوبى [است]، از اين طرف، از آن طرف هى بازار است، چهار سو دارد، جمعيت زيادى دارد، كاروانسرا، تيمچه هاى خوب دارد، از توى همين بازارهاى معمور رانديم تا رسيديم به در صحن جديد كه

ص: 118


1- احتمالا منظور از تازگى، «ارزش» است.
2- اصل: مأمور.

امين السلطان ساخته است، ديديم در بسته [است]، معلوم شد قورق است، مدتى توى كالسكه نشسته، داديم در را زدند تا ما شاء الله عزيز السلطان توى صحن بود، آمد، پشت در رفت، خواجه آورد، در را باز كردند. رفتم توى صحن، اوقاتم تلخ شد كه چرا تا حال صحن قورق و حرم اينجا مانده اند و مردم معطل هستند. بعد رفتم اندرون، حرم را هم برديم، هوا هم گاهى مى بارد و گاهى نمى بارد، اما ابر است.

فردا صبح بايد برويم، بيش خانه هم رفته است، خبر آوردند كه شتر و بارها توى گل مانده اند. امين السلطان، صاحب جمع را خواسته آورديم اندرون حضور، امين السلطان عرض كرد به واسطه اين گل حركت فردا خيلى مشكل است، قرار داديم كه فردا را هم بمانيم، گل كمتر شود. ان شاء الله پس فردا برويم. نصف شب هم باران زيادى باريد، اما صبح كه برخاستيم هوا آفتاب و صاف بسيار خوب بود. ان شاء الله تا فردا هم راه خوب خواهد شد.

روز چهارشنبه 28 رجب:

امروز بايد برويم مهمانخانه، ناهار را هم آنجا بخوريم، صبح كه از خواب برخاستيم هوا صاف و آفتاب بسيار خوبى بود، رخت پوشيده رفتيم حرم، زيارتى كرديم، بعد بيرون آمده، سوار كالسكه شده رانديم براى مهمانخانه، مهمانخانه پهلوى دروازه و پل است، وارد مهمانخانه شديم، امين السلطان در ركاب بود، اين مهمانخانه را ميرزا نظام مهندس كاشى ساخته است، بسيار خوب ساخته است، باغ و عمارت خوبى دارد و كلاه فرنگى سنگى وسط باغ ساخته است، خيلى جاى باصفاى خوبى است، رفتيم توى عمارت و بالاخانه هاى مهمانخانه، چشم انداز خوبى دارد، باز اينجا امين السلطان، سعد الملك، ضياء الدوله، ميرزا محمد وزير يزد را آورد به حضور، بعضى فرمايشات به آنها كرديم، رفتند. ناهار را توى كلاه فرنگى وسط باغ آفتاب گردان زدند خورديم. حكيم طولوزان، اعتماد السلطنه بودند، روزنامه خواندند. بعد از ناهار كاغذ زيادى جمع شده بود خواندم، امين السلطان آمد، بعضى فرمايشات بود و توشيحات با امين السلطان خوانديم، (1) حكم

ص: 119


1- اصل: خانديم.

كرديم.

تا عصر را در مهمانخانه بسر برديم، تا غروب در مهمانخانه بوديم، تا وقت موزيكان، چاى، عصرانه خورديم، نماز خوانديم، صبح كه آمديم از توى شهر از پل گذشتيم، راه دور بود، عصر كه برگشتيم سوار كالسكه شديم، همه جاز از كنار رودخانه آمديم تا در اندرون، آب رودخانه خيلى زياد است، ترسيديم با كالسكه بزنيم، از كالسكه بيرون آمده سوار اسب شديم، زديم به رودخانه، از در اندرون غروبى وارد شديم.

عزيز السلطان ما شاء الله بازى مى كرد، مس زيادى امروز خريده است، مسهاش را جابجا مى كرد، ده تومان هم پول مسهاش را از ما گرفت، ساعت آغا على خواجه را هم با بند طلا، امروز صبح عزيز السلطان خريده است، توى بغلش گذاشته است، صد و پنجاه تومان پولش را از ما گرفت.

وقتى ما وارد شديم هنوز صحن قورق بود، رفتيم زيارت، همه حرم رفته بودند.

انيس الدوله و شمس الدوله چسبيده بودند بيرون نمى آمدند، به هزار معركه و فحش (1) و اوضاع آنها را تپانديم (2) توى اندرون، خودمان هم زيارت كرديم.

بعد آمديم اندرون، رفتيم پشت بام، قدرى تماشا كرديم، بعد آمديم پايين، رفتيم پشت صحن، در را قدرى باز كرديم، از لاى در تماشا كرديم، شيرازى كوچكه و فخر الدوله و ليلا خانم هم از لاى در تماشا مى كردند، آغا محمد خان هم بود، جمعيت زيادى بود، مردم مى آمدند، مى رفتند، قال مقال بود، گاهى آغا محمد خان را مى فرستاديم مى رفت توى صحن راه مى رفت. عزيز السلطان هم توى صحن راه مى رفت، قدرى تماشا كرده برگشتيم، آمديم اطاق، امشب باد خيلى تند شديدى مى وزد، از همه ولايات تلگراف آمد كه تمام ولايات ايران، اين بارانى كه اينجا آمد، آمده است، همه جا، بدون استثنا باريده است، تهران هم دو روز و يك شب باريده است.

امروز از مهمانخانه دوربين انداختم طرف تهران، كوه البرز و دماوند و دارآباد و ورجين همه خيلى خوب پيداست، از باران ديروز برف زيادى هم به كوههاى البرز و غيره زده است كه الى پس قلعه برف زده است، الان در شميران يقين گل بيدمشك و

ص: 120


1- اصل: فهش.
2- اصل: طپانديم.

بنفشه هست.

امروز انيس الدوله و امين اقدس رفته بودند زيارت، دوره فنر كالسكه انيس الدوله هم شكسته بوده است.

امشب انيس الدوله مى گفت عصرى حاجى ابراهيم رفته خلا، پايش دررفته افتاده است توى خلا، غرق شده است، تمام سرتاپاش گهى شده است. از خلا بيرونش آورده اند برده اند حمام ليف زده اند.

روز پنجشنبه 29 [رجب]

امروز بايد برويم منظريه، صبح خيلى زود، يك ساعت به دسته مانده كه ساعت يازده بود، از خواب بيدار شدم، ديروز هوا صاف و آفتاب بود، ديشب هم ستاره بود و صاف بود، به خاطر جمعى خوابيده بوديم كه هوا صاف است، دوباره قدرى خوابيدم تا سردسته عزيز السلطان آمد زير لحاف قدرى بغل من خوابيد، بعد برخاست رفت. باز خواستم بخوابم ديدم آغا محمد خان آمد، گفت به مى خواهيد بخوابيد پاشيد در برويد كه ابر است و باران مى آيد، تا اين حرف را شنيدم اوقاتم تلخ شد. برخاستم، حرم و كنيزها و امين اقدس هم همه رفته بودند زيارت، هيچكس نبود. رختهايم را هم عوض نكردم، با همان رختها سروروئى شستيم و آب گرم خورديم، خيال مى كردم كه تمام صحرا گل است و نمى شود رفت. دستپاچه شده بودم و اوقاتم تلخ بود كه مبادا باران بيايد. دستپاچگى رفتم زيارت. انيس الدوله و حرم معركه مى كردند، چكمه را كنده رفتم توى زيارت، يك ماچ به ضريح كرده بيرون آمدم. راست از در اندرون بيرون آمده، عزيز السلطان را هم برداشته بيرون آمديم، حاجى لله و غيره هم نبودند. عزيز السلطان را داديم بغل ابراهيم خان، جلو خودش نشاند، از رودخانه گذشت، عزيز السلطان را نشاند توى كالسكه خودش (1) ، ما هم سوار اسب شده از رودخانه گذشته سوار كالسكه شديم و رانديم.

دم رودخانه يك نفر [با] امين حضور ايستاده بود. قدرى كه رانديم امين السلطان و

ص: 121


1- اصل: خودش نشانده.

نوكرها يكى يكى رسيدند، امين السلطان رنگش پريده بود و حالت خوبى نداشت، پرسيدم چت است، گفت دلم درد مى كند و كم كم از ما عقب ماند. از شهركه بيرون آمديم راه جاده (1) قدرى گل بود، اما نه تقصير باران بود، نه تقصير زمين، آب نهرها كه براى زراعت كنده بودند، از باران آب نهرها زياد شده بود افتاده بود توى جاده، راه را گل كرده بود. اينجاها كالسكه قدرى به صعوبت مى رفت، اما نه چندان.

رانديم. نيم فرسنگ كه از شهر دور مى شود يك قهوه خانه هست، پس خانه (2) كه پريروز رفته بود، يك شتر از پس خانه افتاده بود توى جاده، بيچاره از پريروز تا حالا جان دارد، همين طور خوابيده بود، يك شتر هم توى نهر افتاده بود، آن هم جان داشت. از قهوه خانه و زراعتها كه گذشتيم باز از راه جاده ساخته نرفتيم، از طرف دست چپ از بالا دست جاده رانديم. بقدر هزار قدمى كه كوير بود وسط راه سيلاب جمع شده بود، گل سختى شده بود، اما كالسكه ما الحمد لله به آسانى مى گذشت، بعضى بارها و مردم توى گل مانده بودند. كالسكه عزيز السلطان هم توى گل ماند. عزيز السلطان را سوار كردند، از گل گذراندند آوردند توى كالسكه امين السلطان نشاندند. بعد اسب بردند، كالسكه خودش را آورد [ند]، توى كالسكه خودش نشست از راهى كه روزى كه آمديم سمت دست چپ الحمد لله آن راه را كالسكه چى گم كرده بود، يك راه بود كه پيشخانه (3) رفته بود، راه بسيار خوبى بود، هيچ گل و غيره [نبود]، از طرف دست چپ همه جا راه خوب بود و كالسكه به خوبى مى رفت، اين راه (4) مى رود از پهلوى قلعه حاجى ميرزا على نقى تاجر كه قلعه ساخته است مى رود، همه در كمال خوبى.

رانديم تا رسيديم به پل كه آقا باقر ساخته و افتاديم سر جاده ساخته. اين طرف پل اردوئى ديديم زده اند، اردو مال سيف السلطنه (5) است كه با فوج خلج مأمور هستند، مى روند شيراز. از كالسكه پياده شده سوار اسب شديم، رانديم تا يك ميدان به چادر سيف السلطنه مانده، گويا مجد الدوله پيش رفته خبر كرده بود كه شاه مى آيد. ديدم سيف السلطنه سوار اسب است، آمد جلو من، خيال كرد من مجد الدوله هستم، گفت آقا سلام عليكم، بعد كه شناخت منم، خيلى خجالت كشيد، پياده شد، بعد ايستاديم فوج

ص: 122


1- اصل: جعده.
2- پس خانه: بنه و اسباب شاهى كه از پس آرند.
3- پيشخانه: اسباب سفر شاهان كه از پيش برند.
4- اصل: راه مى رود.
5- جان محمد خان سيف السلطنه.

آمدند، از جلو ما گذشتند، آخر فوج كه مى گذشتند، امين السلطان رسيد، اما احوالش خوب نبود، كسل بود، بعد به سيف السلطنه بعضى فرمايشات شد.

سوار كالسكه شده از پل گذشتيم. اكبرى و ناهارى ها را پيش فرستاديم بروند، نيم فرسنگ به منزل ماند [ه] صحراى خوبى سمت دست راست بود، چادر آفتاب گردان ما را بزنند و ناهار حاضر كنند. آنها رفتند، ما هم رانديم، رسيديم به آفتاب گردان، پياده شديم، عزيز السلطان هم بود، ناهار خورديم، همه پيشخدمتها بودند.

اينجاها كوير تمام مى شود، صحراى خوبى است، ريگهاى بسيار خوب دارد، علفهاى خوشبو، گلهاى زرد و بنفش معطر و شقايقهاى قشنگ كوچك دارد، خيلى باصفا است. ايلات زياد [در] صحرا چادر زده اند، گوسفند و شتر و غيره زياد در صحرا مى چرد.

بعد از ناهار ما و پيشخدمتها از سنگهاى صحرا خيلى جمع كرديم، سنگ زمردى، الماسى، سليمانى و غيره خيلى داشت. عزيز السلطان هم با ما سنگ جمع مى كرد.

محمد على خان پسر خازن الملك هم بود، سنگ جمع مى كرد. در اين بين لرزش گرفت، رفت، عزيز السلطان هم رفت منزل. بعد چون ديشب كم خوابيده بودم، گفتم جا انداختند، دراز كشيدم. مهدى خان بود، كتاب مى خواند، گويا خوابم نبرد، اگر هم خوابيدم گويا بيش از يك ربع ساعت نخوابيدم.

از منزل تا اينجا هم هوا گاهى ابر بود، گاهى باد مى آمد، گاهى باران مى آمد، گاهى قدرى باز مى شد، گاهى باران مى ايستاد، همين طور بود، تا در اين بين كه من دراز كشيده بودم، ابر شديدى از طرف مغرب و سمت ساوه برخاست و باد تندى وزيد و آسمان صدا كرد. برخاستم، در ميان همين باد و اوضاع سوار كالسكه شده به تاخت رانديم تا رسيد [يم] منزل. ديدم تمام تجيرهاى سراپرده خوابيده است و حاجى سرور و خواجه ها و فراشها توى اندرون ريخته تجيرها را درست مى كنند. گفتم بابا ول كنيد، توى اين باد چه زحمت بى جا مى كشيد، برويد وقتى باد ايستاد بياييد درست كنيد.

فراشها رفتند، خودمان رفتيم توى مهمانخانه، اطاق پاكيزه قشنگى بود نشستيم، بعد

ص: 123

پيشخدمتها آمدند، چاى عصرانه خورديم، باد هم ايستاد.

فراشها آمدند تجيرها را درست كردند، بعد قورق شد، زنها آمدند.

هوا گاهى ابر است گاهى باز مى شود، گاهى مى بارد، حالا هم كه شب است مى بارد.

عزيز السلطان هم بازى مى كرد. عصر تولوزان را آورديم اندرون، احوال امين السلطان را پرسيدم، گفت الحمد لله احوالش خوب است، قدرى سرماخوردگى دارد رفع مى شود.

فخر الملوك را هم از قم همراه آورديم، مهمان امين اقدس است، مى بريم تهران.

باز نماز كه خوانديم قورق شد، پيشخدمتها آمدند، مردانه شام خورديم.

روز جمعه غره شهر شعبان المعظم:

امروز بايد برويم كوشك نصرت

صبح برخاستيم، هوا صاف و آفتاب بود، رخت پوشيديم، بيرون آمديم، امين السلطان ناخوش شده است، صبح رفته است جلو، بعد پياده رفتيم كاروانسراى امين السلطان گردش كرديم، عزيز السلطان هم با ما بود، مى گشت. كاروانسراى معتبر بسيار خوبى است، آب انبار خوبى دارد. بعد بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم. همان راه آن روز است كه آمديم، ديگر شرح لازم نيست. صحرا طرفين جاده گل و لاله قرمز زياد داشت.

رانديم تا رسيديم به كل تپه، از كل تپه كه سراز شديم، كالسكه را از جاده خارج كرده رانديم. طرف دست راست رو به دريا، همه جا زمين پرگل و گياه، گلهاى زرد و سفيد و بنفش و شقايق داشت، همين طور رانديم تا لب دريا، همين طور گلزار و ريگ بود، يك خورده باتلاق (1) و كوير نداشت، صد قدم به دريا مانده آفتاب گردان زده افتاديم به ناهار.

بعد پياده با پيشخدمتها و عزيز السلطان پياده رفتيم تا لب دريا، هيچ بو و تعفن نداشت.

مرغهاى سفيد كوچك به قدر كبوتر خيلى مى پريدند. چند تير تفنگ انداختم نخورد.

بعد آمديم آفتاب گردان. ناهار خورديم، اعتماد السلطنه بود، كتاب فرنگى خواند. بعد از ناهار سنگهاى خوبى داشت، جمع كرديم. عزيز السلطان و جوجه و ابو الحسن خان و

ص: 124


1- اصل: باطلاق.

محمد حسن ميرزا هم سنگ جمع مى كردند. بعد باز رفتيم لب دريا، مرغها مى پريدند، چند تير تفنگ انداختم نخورد. بعد سوار كالسكه شده، همه جا از كنار دريا رانديم رو به منزل. ديدم يك سوارى از جلو تفنگ انداخت، يك مرغ را روى هوا زد، مرغ افتاد توى دريا، سوار هم تاخت توى دريا، مرغ را برداشت آورد، ديدم حاجى بيك، آدم مجد الدوله است. مرغ را عزيز السلطان گرفت. بعد مجد الدوله يك مرغ روى هوا زد، خوب زد، مرغ او هم افتاد توى دريا، خودش اسب راند توى دريا، خم شد مرغ را آورد. آن را هم عزيز السلطان گرفت، بعد كالسكه را گفتم نگاه داشتند، پياده شدم، عزيز السلطان هم پياده شد، مرغها توى آب نشسته بودند، به ميرزا محمد خان گفتم اول تو يك تير گلوله بينداز كه مرغها برخيزند. ميرزا محمد خان يك تير گلوله انداخت، مرغها پريدند، يك مرغ آمد رو به من، همچه كه آمد بالاى سر من، يك تير انداختم، خورد به سينه اش، افتاد توى دريا، رفتند مرغ را آورده گذاشتيم توى كالسكه، راست آمديم منزل.

سه و نيم چهار ساعت به غروب مانده رسيديم به منزل كه كوشك نصرت است، همان كوشك نصرت است كه پيش نوشتيم، همين طور بيكاربيكار راه مى رفتيم، هيچ دراز هم نكشيدم عصرى رفتيم بالاى پشت بام مهمانخانه، عزيز السلطان هم آمد، بازى مى كرد، از بالاى پشت بام صحرا و غيره خيلى خوب پيداست و باصفا است، يك ساعت به غروب مانده هم مى خواستيم برويم بالاى دره، يك جائى است كه باغ نارى مى گويند، آنجا را تماشا كنيم، اسبهاى ما را تمام برده بودند على آباد، يك اسب نبود. به حاجى سرور خان گفتم برو اسب خودت را زين كن بياور. از در حياط امين اقدس بيرون آمده سوار اسب حاجى سرور خان شديم. با مجد الدوله و حاجى بيك، ميرزا محمد خان، امين همايون، آغا بشارت و حاجى بلال رانديم، سربالاى دره، تا رسيديم به چادر زين دارباشى، زين حاجى سرور خان بد بود، ... آدم را درد مى آورد، يك توزينى از زين دارباشى گرفتيم، پياده شدم، مجد الدوله زين را درست كرد، دوباره سوار شديم.

رانديم، آخر چادرها، چادر ساعد الدوله است، ديدم ساعد الدوله تك تنها توى چادرش نشسته است. آمد ايستاديم، قدرى صحبت كرديم. بعد رانديم.

ص: 125

اين آبى كه كوشك نصرت مى آيد از توى همين دره باغ نارى است، همه جا از رو مى آيد، چند تا چاه كنده اند آب را انداخته اند توى چاه، از كوشك نصرت بيرون مى آيد، توى دره هم نيزار است، ايلات شاهسون اينجا را زراعت كرده بودند، اينجا مى نشيند، سنگهاى غريب داشت، شكل آدم، شكل خرس، سنگهاى بزرگ، جورهاى غريب، غارهاى عجيب داشت. آنجا پياده شده قدرى نشستيم. در اين بين عزيز السلطان هم سوار قاطر حاجى سرور خان شده بود، با حاجى لله و آغا عبد الله آمدند، قدرى گردش كرديم، دوباره غروبى بود كه سوار شده آمديم منزل.

عزيز السلطان هم ما شاء الله بازى مى كرد. شب خواننده ها آمدند.

امروز توى دره والك داشت، من يك بوته ديدم.

يك حوضى وسط مهمانخانه است، چادرى هم براى ما توى باغچه يك طرف مهمانخانه زده اند، نصف حوض افتاده است توى چادر، شب كه رفتيم چادر نشستيم سر شب اول امين اقدس تا زانو رفت توى حوض او را زود بيرون آوردند. بعد كه خواننده ها آمدند، بلور مازندرانى آدم انيس الدوله آمده بود آب بردارد، تاريك بوده است، افتاد توى حوض، رفت زير آب، خيلى طول كشيد تا بيرون آمد. بعد توى چادر روى صندلى نشسته بوديم ليمونات خوردم. غليان خواستم، نصيب ملك چركسى رفت غليان خبر كند، توى تاريكى يك دفعه صداى شرپ آمد، آب حوض تكان مى خورد، به قدر پنج دقيقه بيشتر طول كشيد يك دفعه ديديم نصيب ملك سرش از آب بيرون آمد، هيچ نمى گفت، غوطه مى خورد، بيرونش آوردند، چارقد از سرش رفته بود، چادرش افتاده بود، مثل موش آب كشيده، خيلى خيلى خنده داشت. يك مرتبه صداى خنده بلند شد، خواننده ها را بيرون كرديم و خيلى خنديديم.

روز دوشنبه دويم شهر شعبان [1305]:

امروز بايد برويم على آباد، راه يك فرسنگ است، خيلى نزديك است، حرم همه رفتند ناهار را منزل خوردند، اما من رفتم كنار دريا، صبح دير از خواب برخاستم، رخت

ص: 126

پوشيدم، سه ساعت از دسته رفته بود كه بيرون آمده سوار شديم. امين السلطان صبح رفته است منزل، راه خيلى دور بود، دو فرسنگ بود، تا كنار دريا، عزيز السلطان هم عقب سر ما توى كالسكه بود، با حاجى لله و آغا عبد الله، عقب او اعتضاد الدوله توى كالسكه بود، عقب او طولوزان و دندانساز هم توى يك درشكه بودند، مى آمدند. مجد الدوله، معير، آقا مسى، جوجه، موجه، دولچه، مولچه، همه سوار بودند، اول پسر ميرشكار آمد، گفت پخلان هست اما خيلى دور است، آنجا كه ديروز ناهار خورديد پخلان هست.

نديم، ميرشكار گفت هوبره هم اينجا هست. ايستاديم، از كالسكه پايين آمده سوار اسب شديم. سوارها را همانجا گذاشته خودمان رفتيم، مجد الدوله هم بود. قدرى گشتيم، هوبره چيزى نديديم. مجد الدوله رفت هوبره را پراند. هوبره آمد، از بالاى سر من گذشت، تفنگ انداختم نخورد، خفيف شدم.

بعد آمديم سوار كالسكه شده رانديم. قدرى كه رانديم نيم فرسنگ به دريا مانده توى صحرا پياده شديم. آفتاب گردان زدند، افتاديم به ناهار مرغ زيادى از جنس سفيد و كوچك كه ديروز زديم لب دريا نشسته بودند ديديم يك سوارى آمد، از پيش مرغها گذشت، مرغها رم خورده همه پريدند. من خيلى جر آمدم، ديدم اين سوار رو به ما مى آيد، جهانگير آدم ميرشكار را فرستادم كه برو اين سوار را بكش بيا [و] ر، ببينم كيست، جهانگير رفت، بعد از ساعتى ديدم جهانگير، مهدى خان كاشى را مى كشيد و مى آورد، مهدى خان زهره اش رفته است، خيلى ترسيده بود، آمد، پرسيدم كجا بودى، حكايت را گفت، كه از منظريه كه آمديم اقبال الدوله و ابراهيم خان كاشى و مهدى خان اينها سر قنات كه وسط راه منظريه و كوشك نصرت است و قنات را امين السلطان تازه درآورده است، نزديك كل تپه چادرشان را زده بودند، ديروز كه مى آمده اند بين راه ابراهيم خان زمين پرزورى خورده است، سرش شكسته دماغش خون آمده است، سرش گيج شده بوده است، نتوانسته بودند بيايند، دوباره برگشته بودند. امروز مهدى خان آمده بود بيايد پيش ما، مرغها پريده بودند، قدرى تشر به مهدى خان زدم كه چرا مرغها را پراندى، مهدى خان خيلى ترسيد.

ص: 127

بعد ناهار آوردند خورديم. سر ناهار اعتماد السلطنه نبود، حكيم طولوزان آمد، روزنامه خواند، حكيم الممالك هم بود، قدرى منگ منگ كرد ترجمه كرد. بعد از ناهار عزيز السلطان و همه سوارها را آنجا گذاشتيم. من و ميرزا محمد خان و آغا بشارت و آقا بيك نايب ميرزا آقاى تفنگدارها، تفنگها را برداشته سوار شده رانديم، رانديم تا رسيديم لب دريا. پياده شديم، عسلى گذاشتند، من نشستم، عسلى توى زمين فرو رفت، على خان پسر ميرشكار را فرستاديم برود، پخلان ها را سر بزند، رفت، سر زد، يك دفعه به قدر سيصد پخلان پريد روى هوا قرمز شد، هنوز به ما نرسيده همه نشستند، دوباره على خان سر زد، اين دفعه بد سر زد، پخلانها پريدند، ميان بر رفتند رو به دريا، خيلى جر آمدم، يك دسته ديگر نشسته بودند، سوار شده خيلى رانديم، كم مانده بودد برسيم، آنها هم پريدند، دو تا نپريدند، (1) نشسته بودند رفتيم براى آنها، به چارپاره رس هم رسيديم، دو تير چارپاره انداختم نخورد، پريدند، رفتند، خيلى كسل شدم و جر آمدم، پرلاى (2) زيادى لب دريا نشسته بودند، رفتيم براى پرلاها، دو سه تير تفنگ هم براى پرلاها انداختم، به دو تا خورد، افتادند توى دريا، شنا (3) كردند، رفتند. خيلى خسته بودم، زياد ملتفت آنها نشدم، همانجا، لب دريا جاى خوبى بود، بو هم نمى داد، فرستاديم، سوارها و غيره آمدند آفتاب گردان زدند، عزيز السلطان هم رفته بود منزل بعضى از سوارها هم رفته بودند منزل، بعضى رفته بودند شكار، پنج ساعت به غروب مانده بود، گفتم جا انداختند، دراز كشيدم، اما خوابم نبرد، وقتى من خواب بودم، (4) همان دو تا پخلان آمده بودند، از بالاى سر ما گذشتند. باشى، حسنى و ميرزا محمد خان ما را بيدار نكرده بودند، من بيدار نبودم، ميرزا محمد خان هم با تفنگ آمده بود، همين كه ديده بود من دراز كشيدم ديگر به من نگفته بود. خيلى جر آمدم، يك ساعت دراز كشيدم.

بعد برخاستم، چاى عصرانه خوردم، دندانى كه دندانساز ساخته بود پريروز شكسته بود، يك دندان ديگر پيش آقا دائى بود، قدرى بزرگ بود، گذاشتم دندانساز آمد امتحان كرد. گوشه اش را قدرى ساييد، اندازه و خوب شد، بعد گفتم برود توى دريا قدرى شنو كند.

ص: 128


1- اصل: نه پريدند.
2- پرلا: چنگر، پرنده اى است آبى سياه رنگ، حلال گوشت، كم پرواز، شنا و زيرآبى مى رود. (منوچهر ستوده، روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه، گيلان، مؤسسه فرهنگى جهانگيرى) ص 99.
3- اصل: شنو.
4- ناصر الدين شاه در عبارت قبلى اذعان كرده است كه خوابش نبرده است.

يك نفر على اكبر نام بود آدم محمد حسن ميرزا بود، پير بود، به على كاشى خواننده شبيه بود، خيلى مشدى بود، لخت شد آمد، اول يك پشتك وارو هم زد، بعد رفت تا صد قدم هم كه رفت آب قد مى داد، بعد قدرى شنو كرد، بيرون آمد. يك سوار نظام هم لخت شد رفت، قدرى شنو كرد. بعد سه ساعت به غروب مانده سوار كالسكه شده رانديم رو به منزل.

يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، سراپرده را همانجاى آن دفعه زده اند، امين السلطان باز لرز كرده است. انيس الدوله هم قولنج كرده است. ان شاء الله هردو خوب مى شوند.

عزيز السلطان يك گاو با گوساله خريده بود بازى مى كرد، ذوق مى كرد. امين همايون امروز رفته بود عقب سنگ، همه جا از كوه و دره آمده بود تا منزل. مى گفت اين كوه معدنها و سنگهاى خوب دارد. بعضى سنگهاى خوب دارد. بعضى سنگهاى خوب الماس، چخماقى (1) و غيره آورده بود. مى گفت پشت على آباد يك ده خوبى است، شاهسون اينانلو مى نشيند. امين همايون از وسط ده گذشته بود.

روز يكشنبه 3 [شعبان]

صبح خيلى زود برخاستم، حرم تازه مى رفتند، ما هم رخت پوشيده بيرون آمدم. پياده همين طور از دم چادرها گذشته رفتم مهمانخانه كه امين السلطان منزل كرده است. رفتيم اطاق امين السلطان، خوابيده بود توى رختخواب. چون ديشب خيلى گنه گنه به امين السلطان داده بودند، تا ساعت شش هم بيدار بوده است، گنه گنه مى خورده است، حالا خسته بود و خوابيده بود، گنه گنه هم قدرى گرفته بودش. آقا دائى، آقا باقر، ميرزا احمد ميرزاى امين السلطان، ميرزا محمد خان، شيخ الاطباء، فخر الاطباء بودند، بالاى سرش ايستادم، گفتم امين السلطان، امين السلطان گفت بله و دوباره خوابش برد. بعد بيرون آمده سوار كالسكه شديم، از راهى كه آن روز آمديم ميل داشت، نرفتيم، يك راه ديگر آقا باقر ساخته است، دست بالاى راه آن روز است. يك قنات هم امين السلطان تازه از بالاى اين راه درآورده است كه خيلى خوب قناتى است و خيلى تعريف دارد، آب را آورده انداخته است توى صحرا. از اين راه رانديم، از قنات هم گذشتيم، افتاديم به راهى

ص: 129


1- اصل: چقماقى.

كه آن روز آمديم. اول از راه قلعه محمد على خان مى خواستيم [برويم]، كالسكه را هم نگاه داشتيم، توى راه ساخته هم افتاديم كه برويم. پرسيدم ناهار ما را كجا برده اند، آقا دائى گفت ناهار را صبح زود از اين راه برده اند. اكبرى مى گفت من الان مى روم ناهار را مى آورم، همين جلو است، نقلى نيست. من فكر كردم ديدم به حرف اكبرى نمى شود گوش كرد. اعتبارى ندارد. مبادا بى ناهار بمانيم. باز از جاده خارج شديم، افتاديم به راه دست بالا كه تازه ساخته اند. رانديم.

اين صحرا تمام لاله قرمز است و گلهاى زرد دارد و گل زياد دارد، يك فرسنگ كه از على آباد رانديم، جمعيت زيادى ديديم، اقبال الدوله هم سواره ايستاده است و بيل به دست و عمله زياد هم ايستاده اند و آبى هم گل آلود مى آيد و قناتى است كه امين السلطان از دامنه كوه بالادست درآورده است، بقدر يك چارك نيم سنگ آب دارد، مى خواهند راه برگردانند و يك مهمانخانه هم سراى آب بسازند.

خلاصه رانديم، افتاديم به جاده قديم و رانديم تا رسيديم به صدرآباد خرابه، هوا صبح آفتاب بود، كم كم ابر شد. باد خنكى هم مى آمد مردم خيلى خوب مى رفتند، هم سواره، هم پياده، تشنگى هيچكس را اذيت نمى كرد، از منزل تا صدرآباد خرابه درست سه ساعت راه است. مردم در صدرآباد خرابه به ناهار افتاده بودند، قهوه چى باشى را فرستاديم احوال پرسى انيس الدوله، براى اين كه ديشب قولنج شديدى كرده بود. امروز الحمد لله بهتر است. خلاصه رانديم، در صدرآباد خرابه، [به] ناهار نيفتاديم.

رانديم، از صدرآباد به آن طرف ديگر لاله و گل تمام مى شود، وضع صحرا همان است كه پيش نوشتيم، يك فرسنگ بالاتر از صدرآباد خرابه دست راست جاده افتاديم به ناهار.

عزيز السلطان امروز با امين اقدس سوار شده است، سر ناهار آمد. قدرى نشست و باز رفت. ناهار خورديم، همه پيشخدمتها بودند، يك مرغ سفيد بزرگ، سر بالها و دمش سياه بود، لپ لپ آمد جلو آفتاب گردان، دويست قدم دورتر نشست، هيچ رم نمى كرد.

تازى ابو الحسن خان ول بود، دويد رفت مرغ را پراند، مرغ قدرى پريد، باز آمد، قدرى دورتر نشست، باز تازى عقب كرد، اين رفعه مرغ پريد، يك تپه اى بود، رفت بالاى تپه نشست. من سوار اسب شدم، با ميرزا محمد خان و غيره رفتيم براى مرغ، رسيديم، تفنگ

ص: 130

انداختم نخورد، اوقاتم تلخ شد، دوباره برگشتيم، سوار كالسكه شده رانديم.

وقتى مى خواستيم داخل دره [اى] بشويم كه رودخانه شور از ميانش مى گذرد، يك سرازيرى بدى بود، پياده شده سوار اسب شديم، رانديم از بغل كالسكه مى رانديم، سوارها هم عقب سر ما مى آمدند، كه يك دفعه آقا بيك نايب از عقب صدا كرد، هاى در برويد، در برويد، بزنيد به بغله، من خيلى ترسيدم كه چه خبر است، نگو يك اسب ول شده بود، عقب يابو كرده بود، يابو را جلو انداخته بود، مى خواست روى يابو برود.

آمدند رو به ما، من زدم به بغله، اسب و يابو هم زدند به بغله، من آمدم توى جاده، باز آمدند توى جاده، بعد آمدند اسب را گرفتند. اين اسب مال آدم زين دارباشى بوده است، آدمش را زمين زده است، آمده بود، هرزگى مى كرد.

بعد از گردنه سرازير شديم دوباره سوار كالسكه شديم، رانديم، از پل گذشتيم، آب رودخانه شور زيادتر شده است. از پل هم كه گذشتيم باز يك سربالائى بدى بود، باز سوار اسب شديم، از سربالا گذشتيم و سوار كالسكه شده رانديم براى منزل.

از غرايب يكى اين است كه امروز حكيم الممالك با اين كمر درد همش دم كالسكه سوار اسب بود، با ما آمد تا منزل. امين حضور و محقق يك ترمتاز (1) از آقا باقر كرايه كرده اند، با هم مى نشينند، از سرازيرى كه مى خواستند بيايند، امين حضور گفته بود، من از سرازيرى نمى آيم، پياده شده بود، اما محقق چون ناخوش است و تب داشت از كالسكه درنيامده بوده است كه كالسكه از سرازيرى كله كرده است. محقق را بقدر ده ذرع پرانده بود.

خلاصه رانديم. همين طور رانديم. چهار ساعت به غروب مانده رسيديم منزل، چادر ما را جلو مهمانخانه زده بودند. باغى هم جلو مهمانخانه هست، باصفا است، مجد الدوله و جلال الملك هم صبح پيش آمده بودند. اينجا آمدند. آنها را ديدم، قدرى دراز كشيدم، خوابم نبرد. باد شديدى در اين بين بناى وزيدن كرد. برخاستم.

عرب زيادى هم از طايفه خزاعيل از كربلا آمده اند، بروند مشهد، توى صحرا بودند.

عصر فرستاديم زنهاشان را آوردند توى سراپرده، با خواجه امين اقدس، حاجى محبوب عربى حرف زدند، ده پانزده تومان هم انعامشان داديم رفتند.

امين السلطان هم يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شد.

ص: 131


1- ترمتاز يا طرمطاس: قسمى گارى، عرابه. نوعى دليجان (لغت نامه دهخدا).

وقت مغرب هم امين السلطان با شيخ الاطباء را آورديم اندرون، امين السلطان قدرى دلتنگى كرد، گريه كرد، او را خيلى دلدارى داديم.

شب هم باد بسيار كثيف نحس نجس بدى مى آيد، تمام تجيرها را خواباند، رعدوبرق هم مى زند و اوضاع غريبى است، اغلب چادرهاى مردم را به سرشان خراب كرده بود.

امروز مليجك بزرگ تلگرافى از آقا مردك داد كه سيد پدر مردك چهار روز قبل از اين مرده است.

روز دوشنبه 4 [شعبان]

امروز از حسن آباد بايد رفت تهران.

در كهريزك توقف نمى شود، يك سر مى رويم شهر، از حسن آباد تا شهر شش فرسنگ راه است. صبح خيلى زود از خواب برخاستم، حرم همه رفته بودند. عزيز السلطان هم آمد، ما را ديد، گفت جلو مى خواهم بروم، قبل از حركت امين اقدس و ما با كنيزهايش سوار كالسكه شد رفت شهر. ناهار را هم عزيز السلطان در برج يزيد خورده بود. ما هم رخت پوشيده بيرون آمديم. امين السلطان هم با فخر الاطباء، شيخ الاطباء درب در ايستاده بودند، احوال امين السلطان امروز مجدد خوب بود.

آقا جان خان سرتيپ سواره دويرون كه بايد به عربستان برود، او هم از تهران آمده بود، درب در حاضر بود كه از اينجا برود به عربستان. كريم داد خان نردينى حاكم جاجرم كه از جانب سهام الدوله در استرآباد نايب الحكومه بود، او را هم احضار كرده بوديم آمده بود، درب در ديده شد. بعد سوار كالسكه شده رانديم براى شهر.

هوا هم امروز سرد بود، گاهى ابر گاهى آفتاب بود. رانديم رانديم، از سياه آب و پل و اينها گذشتيم و رسيديم به كهريزك. ناهارگاه امين اقدس را در مهمانخانه كهريزك زده بودند. ميرزا محمد خان عرض كرد كه ناهار را در خيرآباد بخوريد، گفتم صحيح عرض كردى، آقا دائى [و] ناهارى ها را فرستاديم بروند در خيرآباد ناهار حاضر كنند و خودمان رانديم. اين خيرآباد سه دانگش از معز الدوله و سه دانگش از حاجى محمد صادق تاجر كاشى است. رسيديم به خيرآباد، باغ خيرآباد درى دارد رو به صحرا و زراعت كارى و بوستان. اين در هميشه بسته است. در حسابى او از توى ده است، چون توى ده قلعه

ص: 132

كثيف بود، اين در را براى ما، باز كرده بودند. مقابل در كه رسيديم ديديم سرچرتى بزرگ از در بيرون است و اشاره مى كند. از اين طرف بياييد. توى خيابان پياده شديم. از پشت ديوار باغ خيلى پياده رفتيم. از توى زراعت و بوستان كه خيار كاشته بودند رد شده داخل باغ شديم، پرسيدم از چرتى اينجا چه مى كنى، عرض كرد از شهر آمدم و چون آن راه باغ كثيف بود، اين در را باز كرديم. داخل باغ كه شديم، امين السلطان هم از كالسكه پياده شد، لنگان لنگان با كسالت مى آمد. باقر خان هم همراهش بود، مدتى در باغ ايستاديم تا امين السلطان آمد. بعضى فرمايشات داشتيم. با امين السلطان حرف زديم. بعد امين السلطان رفت، افتاديم به ناهار. توى باغ آفتاب گردان زده بودند. باغ خفه بود، باغ رعيتى است. درختهاى ميوه زياد دارد. مجد الدوله، اكبرى ساير پيشخدمتها بودند. ناهار خورديم. بعد از ناهار حاجى حيدر ريش اصلاح كرد. دوباره از همان راهى كه آمده بوديم از باغ بيرون آمده سوار كالسكه شده رانديم براى شهر. چون خسته بوديم زيارت هم نرفته، يك سر رانديم.

داخل خيابان حضرت عبد العظيم (ع) شديم. عجب خيابانى، تمام سبز و بسياربسيار باصفا بود. داخل خيابان كه شديم مختصر بارانى هم آمد، وسط خيابان كه رسيديم چند كالسكه ديديم. معلوم شد نايب السلطنه است. سوار شد آمد جلو، قدرى با او صحبت كرديم. امين السلطان هم سوار اسب شد، آمد دم كالسكه، با امين السلطان، نايب السلطنه صحبت مى كرديم. قجرها آمده بودند جلو، قزل (1) اياغ و سايرين بودند، پسر عضد الملك بود، جوياى عضد الملك شديم عرض كرد ديروز قولنج كرده است.

خلاصه رانديم، از دروازه داخل شده رسيديم به گار راه آهن. عملجات زيادى مشغول كار بودند. يك نفر فرنگى از عملجات راه آهن عراده باركشى كه متعلق به راه آهن بود روى رايل انداخته بود و او را كه حركت مى دادند در كمال سرعت و تندى حركت مى كرد.

از خيابان رانديم، جمعيت زيادى هم زن ومرد از اهل شهر توى خيابان و پشت بامها ايستاده بودند. از در اندرون پياده شده داخل اندرون شديم. عزيز السلطان را ديدم، بعد آمديم توى باغ ديوانخانه، باغ در كمال صفا، طراوت (2) ، مثل بهشت بود. بحبوحه گل هميشه بهار و شب بوى زرد است. گل ارغوان وسطش است. ياس شيروانى وسطش

ص: 133


1- اصل: غزل.
2- اصل: تراوت.

است، بداغ تازه مى رود كه باز شود، گل سرخ محمدى غنچه هاى بزرگ كرده، اما هنوز قرمز نشده، گل رشتى باز است اما كم، شكوفه آلبالو (1) در شهر وسطش است؛ تا پس فردا كه برويم سلطنت آباد ببينيم آنجا چطور است.

انواع اقسام گلها از قبيل اطلسى و غيره در باغ باز شده، طورى باغ باصفا است كه از تعريف گذشته، توى باغ خيلى گردش كرديم. به قدرى راه رفتيم و گردش كرديم و گلها را تماشا كرديم كه خسته شدم. خيلى لذت بردم، بخصوص كه از آن منزلى كه در قم داشتيم خلاص شديم.

احتشام الملك پسر معتمد الدوله در بين راه حضرت عبد العظيم ديده شد. احوال معتمد الدوله را پرسيدم، عرض كرد احوالش خوب است. قم هم در گل و شكوفه مثل تهران است. آنچه امروز در باغ ديده شد، قم هم بود. اما ده روز هواى تهران از قم سردتر و آنجا گرم تر است.

اقبال الدوله از حسن آباد رفت ده خودش محمدآباد، مهدى خان كاشى را هم برد.

معير الممالك، زنبوركچى باشى، آقا مسى هم از حسن آباد رفتند على آباد و امين آباد ده معير الممالك.

در ورود شهر آقا ابراهيم خواجه امين اقدس ديده شد، تازه از كربلا از راه گروس آمده است، ديده شد. آقا بهرام فربه شده است.

حكيم الممالك ديشب ناخوشى سخت كليه گرفته است، منزلش خوابيده و مانده است، سه ساعت از شب رفته به تهران رسيده است.

4- شرح جغرافياى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه در ششمين سفر قم

اشاره

4- شرح جغرافياى درياچه مابين تهران و قم توسط ناصر الدين شاه در ششمين سفر قم (2)

درياچه اى كه در ميان تهران و قم تشكيل يافته است، همان بحيره (3) ساوه است كه در تواريخ ضبط است، كه تقريبا در يكهزار و سيصد و پنجاه و هفت سال قبل از اين در يوم تولد حضرت ختمى مآب صلى الله عليه و آله، خشك شده. اكنون شش سال است كه مجددا شروع به تشكيل (4) كرده است.

اين كه معروف به درياچه ساوه شده، سببش اين است كه اراضى طرف غربى درياچه اتصال به خاك ساوه دارد و علاوه بر اين رودخانه اى كه از ساوه جارى است به اين درياچه مى ريزد.

رودخانه هايى كه اكنون داخل اين درياچه مى شود از اين قرار است:

- رودخانه ساوه.

- رودخانه شور كه از محال زرند مى آيد.

- فاضل آب رودخانه كرج كه از زير دير داخل درياچه مى شود.

- فاضل آب رودخانه قم كه از قمرود گذشته، در زير قريه كاج جزء درياچه مى شود.

قمرود، يكى از دهات معتبر خالصه قم است.

از علائم و آثار چنين استنباط مى شود كه از زيرزمين اين درياچه آبى فوران كرده باشد، زيرا كه سابقا هم اين رودخانه ها داخل در اراضى كوير مى شده، چگونه بوده است كه چنين درياچه تشكيل نمى داده است.

يكى از ساربانان ايل عرب كلكو، كه در ساحل اين درياچه سكنى داشت، عرض مى كرد شش سال قبل از اين، وقتى كه اين درياچه مى خواست تشكيل داده شود، من خود، به رأى العين ديدم كه از وسط كوير آب زيادى فوران كرد و كم كم زياد شد، تا محل فوران در زير آب غايب گرديد. بالجمله حال درياچه شده است و آنچه به نظر رسيده مى نگاريم و نقشه درياچه را هم كه به چه تركيب است رسم مى كنيم.

ص: 134


1- اصل: آلوبالو.
2- در ابتداى شرح جغرافياى درياچه قم كه در روزنامه ايران نقل شده آمده است: «شرح جغرافى درياچه مابين دار الخلافه تهران و قم از قرار دستخط همايون كه در اين سفر فرخنده اثر بندگان اقدس اعلى معلومات خاطر بيضا مظاهر و مشاهدات نظر مبارك را به قلم همايونى مرقوم و نقشه درياچه و محوطه آن را نيز مختصرا رسم فرموده اند كه در ذيل روزنامه مباركه مرتسم و منطبع مى شود. ر. ك. روزنامه ايران، نمره 655، 28 شعبان 1305 ص 2 و 3 و 4 و به نقل از كتاب: روزنامه ايران (تهران: كتابخانه ملى ايران، 1376) ص 2638.
3- بحيره: درياچه.
4- اصل: تشكى.

حدود اربعه درياچه قم:

- از طرف جنوب محدود است به بعضى كوهها و تپه هاى كوچك و به تپه اى كه معروف به كل تپه است و به منظريه و رودخانه ساوه و پل دلاك و اراضى قم.

- از سمت شمال محدود است به كوه مره و رودخانه شور و محالات دار الخلافه تهران.

- از جانب مشرق محدود است به دير و كاج و مسيله كه تمام اين صحارى مراتع شتر كلائى دولت است و به كوه سياه كوه و دوازده امام و صحراى كوير كه اين كوير منتهى به خراسان و سيستان مى شود.

- از طرف مغرب محدود است به خاك ساوه و زرند و كوه باباقارى «كه به عرض رسيد، در اين كوه، مقبره امامزاده ايست كه طوايف صحرانشين عرب و غيره اعتقادى به آن دارند و نذورات زياد به آنجا مى برند» و كوه كوك داغ كه اين كوه وصل مى شود به زرند و مراتع ايلات شاهسون اينانلو است.

از تهران تا كنار درياچه چهارده فرسنگ راه است و از قم به درياچه دوازده فرسنگ.

راه قديم از تهران به قم قبل از تشكيل درياچه از وسط همين درياچه بوده است كه به پل دلاك مى رفته و پل مزبور پلى است از قديم بر روى رودخانه ساوه بسته شده است و چهار فرسنگ از حوض سلطان الى پل دلاك راه بوده است. حالا اگر مسافرى بخواهد از حوض سلطان به پل دلاك برود، از كناره درياچه بايد حركت نموده دور بزند تا به پل دلاك برسد و البته ده فرسنگ بيشتر مسافت دارد.

راهى كه اكنون به قم مى روند در سمت مغرب درياچه واقع است و از على آباد كه تازه احداث وآباد شده است مى گذرد. از درياچه تا جاده جديد نيم فرسنگ و در بعضى جاها يك فرسنگ بيشتر مسافت ندارد.

آب دريا شور و تلخ است و رنگ آب كبود و صاف و با تلألو است. وقتى كه باد مى وزد، درياچه موجهاى قشنگى دارد و بواسطه امواج در ساحل درياچه كف ديده مى شود.

سواحلى كه در سمت على آباد و كوشك نصرت ملاحظه شد، همه جا اسب به كناره

ص: 135

دريا مى رود و تا صد قدم هم اسب مى تواند داخل درياچه شود، چون زمين شن بوم است، پاى اسب عراده كالسكه فرو نمى رود. اما اطراف ديگر درياچه چون به نظر نرسيد معلوم نشد چه حالت دارد. اسب به كناره اش مى تواند برود يا نمى تواند.

اين فقره نيز معلوم نشد كه در اين درياچه بواسطه اين رودخانه ها تاكنون توليد ماهى شده است يا نه، در كناره كه حكم شد تور (1) انداختند، چيزى نداشت، در وسط هم بواسطه نبودن قايق معلوم نشد، ولى چون رودخانه ساوه و قم و شور داراى ماهيهاى بسيار است، البته در اين درياچه هم بايد يافت شود و توليد خواهد شد.

سواحل درياچه از همه طرف مسطح و هموار است و در اين فصل كه اوايل بهار است، زمينها همه مملو از لاله قرمز و گلهاى زرد و سفيد و انواع رياحين و بوته هاى بزرگ است. تمام اين صحارى و اطراف درياچه مراتع شتران كلائى دولت است و در اين فصل بهار قريب به ده هزار شتر كلائى است كه در اين صحرا چرا مى نمايند و كم كم [كه] هوا گرم مى شود به طرف ييلاقات ساوه و خرقان مى روند.

در اين ايام كه اغلب شترها زاييده بودند، خضارت (2) صحرا و طراوت هوا و طبيعت دريا و تابش اشعه آفتاب به سطح آب و حالت طبيعى دشت و مراتع و شترها و بچه شترها و ساربانان و اطفال آنها كه مشغول چرانيدن شتران بودند و وضع سياه چادرهاى اعراب كلكو و گله هاى گوسفند زياد كه در چرا بودند عالم غريبى داشت و چون محافظت شتر كلائى مخصوص به ايل عرب كلكوست در دوره اين درياچه، همه جا چادر زده اند كه چادرهاى آنها در اين سواحل بر حسن منظر دشت و صحرا افزوده است.

از قرارى كه به عرض رسيد، در فصل پاييز، كرورها مرغابى در اين درياچه ديده مى شود. در اين وقت هم از انواع مرغهاى آبى موجود بود، خصوصا مرغى ملاحظه شد كه پاهاى نازك بسيار بلندى داشت، از لك لك بزرگتر است، وقتى نشسته بود، به نظر سفيد مى نمود، ولى چون پرواز مى كردند، پرهاى زير شكم و زير بالهايشان قرمز بود. از اين نوع مرغها يك مرتبه صدصد پرواز مى كردند، اما به نظام، مثل اين كه يك فوج سرباز منظمى حركت نمايد و در وقت پرواز يك صدا و آواز مخصوصى داشتند كه به گوش

ص: 136


1- اصل: طور.
2- منظور خضرت به معنى سبزى است.

مثل نواى موزيك بسيار خوش مطبوعى مى آمد.

صيد اين مرغها چون از انسان خيلى وحشت دارند و در ميان آب مى نشينند و زياد نزديك به ساحل نمى شوند، خيلى دشوار است، شكارچى خود را به تيررس تفنگ مى رساند، اما اينها از وحشتى كه دارند زود پرواز مى كنند.

مرغهائى كه در اين وقت در درياچه باقى مانده نمونه اى هستند از مرغهاى زيادى كه در زمستان و پائيز به اينجا مى آيند و اسامى آنها از اين قرار است:

- پرلا، رنگ سياهى دارد

- پاشل باش، مرغابى است كه سرش سبز است.

- غاز (1)

- حواصيل (2) به انواع [و] اقسام

- مرغ سفيد ماهى خوار كه جثه اى به قدر كبوترهاى بزرگ دارد.

از وحوش و طيور صحرائى، نيز: آهو و هوبره و باقرقرا و قل قويرق و انواع و اقسام طيور ديگر در اين صحرا بسيار است.

صحرائى كه از كوشك نصرت به منظريه مى رود، صحراى بسيار خوش وضع مطبوعى است. سوراخ موش هيچ ندارد. ريگهاى بسيار قشنگ و سنگهاى خوشرنگ قرمز و سفيد و منظرى خيلى خوش دارد. (3)

اين درياچه تقريبا شبيه به يك عينك است، يعنى دو درياچه است كه بواسطه يك بغازى به هم متصل مى شود و عرض اين بغاز هم بعضى جاها نيم فرسنگ و بعضى از اماكن كمتر و بيشتر است.

مسافت دور اين درياچه:

اگر نقطه اى را معين نمايند و در دور درياچه بدون اين كه تأمل كنند متصل راه بروند، بايد سى ساعت كه بروند، به همان نقطه برسند. پس مى توان دوره اين دريا را سى فرسنگ گفت. اما اين تخمين است، بايد مهندسى دور بزند و با ساعت مسافت را معين

ص: 137


1- اصل: قاز.
2- اصل: حواصل.
3- روزنامه ايران، همان، ص ص 2638- 2640.

نمايد. اما اين تخمين به طورى قريب به تحقيق است كه اگر كم وزياد شود، بيش از دو سه فرسنگ نخواهد شد.

از منظريه كه به سمت قم حركت مى شود، تا يك فرسنگ به زراعت و شهر قم مانده، از علائم زمين معلوم مى شود كه در قديم اين پنج فرسنگ راه هم دريا بوده است. از قديم اين زمين را چال دريا مى گفته اند و حالا هم به همين اسم مرسوم است.

در ميان زمينهاى اين صحرا بعضى صدفهاى دريائى ملاحظه شد، محتمل است باز هم من بعد در اينجاها تشكيل درياچه بشود. از منظريه كه يك فرسنگ رو به قم حركت مى شود، به رودخانه ساوه مى رسد كه از مغرب به سمت مشرق جريان دارد و از پل دلاك عبور كرده رو به شمال برمى گردد و داخل همين درياچه مى شود. حسب الحكم دولت امين السلطان به سركارى باقر خان، پلى به اين رودخانه بسته است كه از ابنيه معظمه محسوب مى شود و با كمال استحكام و جلوه به انجام رسانيده است. از منظريه تا اين پل جديد يك فرسنگ راه است.

عمق اين درياچه درست معلوم نيست، چون قايقى حاضر نبود كه ميانش رفته با طناب معين نمايند. يك نفر را فرموديم لخت شده، هرقدر بتواند ايستاده در آب دريا برود، الى دويست قدم به ميان دريا رفت، در آخر آب الى گردنش رسيد و از آن به بعد نتوانست راه برود، شنا كرد، گويا حالا وسط آب عمقش بيشتر از ده ذرع نباشد. اين هم كه نوشتم حدس و تخمين است، تا بعد صحيحا معين شود.

از لب اين درياچه كوه دماوند مثل يك كله قند پيداست و كوه البرز هم پيدا مى شود.

اين كوههاى برفى دماوند و البرز از دور يك منظر و تماشاى بسيار خوشى داشت كه كمتر همچو دورنمائى به نظر رسيده است. (1)

ص: 138


1- روزنامه ايران، نمره 656، هفتم رمضان المبارك 1305، ص 2641.

ص: 139

5- خاطرات روزانه اعتماد السلطنه از ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

دوشنبه 19 [رجب 1305]- امروز بنا بود على آباد كنار درياچه جديد الاحداث ساوج سفر كنيم. مبدل به سفر قم شد. معلوم مى شود بندگان همايون خيال زيارت قم را داشتند، از براى اين كه اهل حرم خانه همگى نيايند مى فرمودند على آباد مى رويم. همين كه از شهر بيرون آمديم معلوم شد سفر قم است. من صبح حمام رفتم، على الرسم با اهل خانه و والده وداع كردم. درشكه از آقا باقر كرايه كردم سوار شدم. عارف خان هم با من بود. به حضرت عبد العظيم آمديم. بعد از زيارت به طرف كهريزك رانديم. در بين راه به قريه خيرآباد كه نصف از معز الدوله و نصف ديگر از حاجى محمد صادق تاجر كاشى است رسيدم. به فال نيك گرفتم كه اول منزل خيرآباد است. ان شاء الله اقور بخير است.

حاجى مذكور اول رو پنهان كرد، خودى ننمود. بعد آمد با من ناهار صرف نمود. بسيار آدم خوش صحبتى بود كه تا بحال نديده بودم. تقريبا هفتاد سال دارد. اما آدم دل مرده اى نيست. بعد از ناهار ما را دعوت به باغش كرد كه عمارت مختصرى بود. آنجا رفتم.

خواستم بخوابم نشد. برخاسته چاى صرف نمودم، نماز خواندم، به راه افتاديم، دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد كهريزك شدم. لدى الورود به حضور همايون مشرف شدم. تفقدى فرمودند، روزنامه عرض شد. بعد منزل امين السلطان رفتم. از آنجا منزل آمدم. منزل امروز دو فرسخ و نيم است. يكى از مهمانخانه هاى قم در كهريزك است.

پنجاه خانوار تقريبا رعيت دارد. حاجى ابو الحسن صنيع الملك، كه در ابتداى تفويض باغات به من چهارده سال قبل فقط بنّائى بود [و] بواسطه من متجاوز از پنجاه هزار تومان مداخل كرد كم كم معمار باشى و صنيع الملك شد، فى الواقع معمار قابلى بود، ديشب در سن شصت سالگى تقريبا به مرض حصبه درگذشت. دولت طمع به پول او دارند. خانه او را مهر كردند.

سه شنبه 20 رجب- صبح زود برخاستم، هوا خيلى سرد بود. هيزم [نبود] كه گرم شوم. خيلى بد گذشت. تا آفتاب بلند شد كم كم گرم شدم. هواى كهريزك بواسطه اين كه

ص: 140

اطرافش باز است خيلى سرد است. چنانچه بيد هم هنوز برگ نكرده. در وقت بار كردن بنه چاروادارها با آدم هاى من به جهت سبك و سنگين [بودن] بارها منازعه داشتند. قرار دادم يك رأس قاطر زيادتر كرايه شود. بارها را كه راه انداختم ميرزا محمد خان مليجك آمد. بعد اديب الملك و كريم خان اخوى زاده آمدند. دو ساعت از دسته گذشته شاه سوار شدند. من هم سوار شدم. اظهار لطفى به من كردند. بندگان همايون به كالسكه نشسته به امين السلطان تأكيد فرمودند كه تدارك كالسكه خوبى به جهت عزيز السلطان بكن در شهر. بعد از راه افتادن كالسكه شاه من هم به اتفاق اديب الملك و عارف خان به كالسكه نشستيم. راه بسيار بدى بود. خوشبختانه خشك بود. اگر يك ساعت باران مى آمد يقين همه به گل مى رفتيم. حقيقت مهندس اين راه خيلى بى علم بوده و خيانت كرده. خلاصه سواره نان كلى در اين دهات قريب سيصد نفر مى شدند از سان حضور همايون گذشتند.

رانديم تا به قله كوهى كه معروف به كوه گرد است رسيديم. لاله سفيد شش پر معطرى در اين كوه روئيده بود. ارتفاع قله اين كوه با سطح تهران بايد مساوى باشد. شاه به ناهار افتادند. ما هم سر ناهار بوديم. حكيم طولوزان روزنامه مى خواند. من ترجمه مى كردم.

بعد از ناهار شاه، آفتاب گردان خودم آمدم، ناهار بسيار بدى كه طباخ تازه طبخ كرده بود صرف شد. باز با همراهان صبح به كالسكه سوار شده از كوه پائين آمديم. وارد جلگه شديم. از رودخانه كرج عبور كرديم به كاروانسراى حسن آباد رسيديم كه از بناى حاجى محمد حسن است. نيم فرسخ دورتر از كاروانسرا مهمانخانه حسن آباد است كه امين السلطان ساخته. مهمانخانه دار را داخل سراپرده كرده بودند. از پهلوى سراپرده سواره طرف منزل آمديم.

اين حسن آباد اول از معير الممالك بود. بيست هزار تومان به ميرزا حسن منشى سفارت عثمانى فروخت. ده بسيار آبادى است. نهر بزرگ عميقى از رودخانه كرج جدا كرده، ده را مشروب مى سازد. چادر مرا كنار نهر زده بودند. منزل آمدم. عصر منزل زين دارباشى كه نزديك من است رفتم. شنيدم سيد ابو القاسم جدامى عزيز السلطان دو روز قبل سكته ناقص كرده طرف راستش فلج شده.

ص: 141

چهارشنبه 21 رجب- امروز صبح اول صورت نحس استاد حسن را ديدم. اوقاتم تلخ شد. كوزه آب من كه امروز از همه روز بيشتر به او محتاج بودم براى اين كه عبور از كوه بود استاد حسن شكست. خلاصه صبح به واسطه سرما آتش جلو آفتاب گردان روشن كرديم. زين دارباشى هم آمد كه با من در كالسكه سوار شود. هنوز سردسته بود. خبر كردند شاه رفت. ما هم به عجله مدتى سواره رفتيم تا به كالسكه رسيديم. راه جديد به واسطه بدى و خرابى پل تازه و انهدام مهمانخانه قلعه محمد على خان متروك شده.

بندگان همايون را از وحشت و خجالت از آن راه نبردند. با اين كه در كمال خوبى مى شد از آب عبور كرد راه را دور نمودند. از پل حاجى ميرزا بيك قرار دادند. تفاوت امتداد اين راه با راه جديد سه فرسخ بود. يك دور كه از منزل دور شديم به راه قديم كنارگرد افتاديم .. از رودخانه شور عبور كرديم. به ملك الموت دره رسيديم. اين رودخانه شور به مرور شش الى هفت بستر عوض كرده و هر بسترى وادى عريض شده. از پست و بلندى زيادى عبور شد تا به صدرآباد رسيديم. بناى اين صدرآباد يك كاروانسراى آجرى است از ميرزا آقا خان صدراعظم مرحوم، آب انبار بزرگى دارد كه از آب باران پر مى شود. حالا خشك است، اما اثر نهرى هم پيدا بود كه از دامنه كوه آب به اينجا مى آورند. فى الحال چند چاهى به طرز قنات كنده اند كه آب شور تلخ بدمزه دارد. از منزل تا به اينجا چهار فرسخ بود. هم خسته بوديم و هم گرسنه. آفتاب گردانى زدند. ناهارى صرف شد. حكيم تولوزان و دندان ساز هم آنجا بودند. عبد الباقى از قاطر به زمين خورد. دست وپا و سينه اش مجروح شده بود. تولوزان انسانيت كرد. عبد الباقى را در كالسكه خودش نشاند.

ما هم سوار شديم. چهار فرسخ راه پيموديم. تا به على آباد رسيديم. قلعه سنگى پديدار شد كه از ابنيه قديم است. نيم فرسخ بالاتر طرف كوه كاروانسراى جديد امين السلطان است. قنات قديمى به قلعه سنگى مى آمده است. معروف است كه شاه عباس بزرگ احداث كرده. امين السلطان مرحوم مرمت كرده، به اين كاروانسراى جديد آورده است و عمارت و باغات و حمام بسيار خوب ساخته اند. از دور كه خيلى بناى عالى به نظر آمد.

اگر حياتى باشد فردا از نزديك ديده خواهد شد. به قدرى خسته بودم كه لدى الورود

ص: 142

چادر فرنگى بزرگى ديدم به زين دارباشى گفتم چادر هركس هست من از شدت خستگى آنجا ورود خواهم كرد تا بنه برسد. معلوم شد چادر از معير الممالك بود.

محمد حسن ميرزا اميرآخور و امين حضور كه مثل ما بى جا بودند آنها هم آنجا بودند.

رفتم. چادر مرا كه آوردند كنار جوئى نزديك چادر معير زدند. بعد از صرف چاى به منزل خودم آمدم. قريه حسن آباد كه منزل ديشب بود جزء بلوك فشافويه و به آب كرج مشروب مى شود. اين كرج تا به امام زاده جعفر ورامين مى رود. مى گويند در جوزا اين آب طغيان دارد. از على آباد درياى جديد كوير حوض سلطان نمايان است. ان شاء الله فردا نزديك درياچه مى رويم. وضع او را خواهم نوشت (1) ....

پنجشنبه 22- صبح كه بيدار شدم گفتند شاه سوار شد. خيلى تعجب كردم. فرستادم تحقيق كردند. معلوم شد يوسف دروغ گفته شاه هنوز خواب است. من هم منزل امين السلطان كه مهمانخانه على آباد منزل كرده عمارت عالى سبز و پرگل اطرافش كاروانسرا و مسجد و حمام است رفتم. بايد چهل هزار تومان خرج شده باشد.

امين السلطان خواب بود. جمعى در جلو اطاق خاكسترنشين بودند. بيدار شدند. ما را احضار فرمودند. به هريك اظهار لطفى فرمودند. دو بّره به من مرحمت فرمودند. حرم امروز در اين مهمانخانه مهمان هستند. نزديك سوارى شاه دم سراپرده سواره ايستادم.

سواره گذشتند. قدرى پايين تر از اردو عزيز الله خان صارم الملك شاهسون چند سوار سان داد. چند شتر پيشكش كرد. تقريبا هزار و پانصد ذرع پايين تر از كاروانسراى مهمانخانه على آباد كاروانسراى خرابه اى است كه از سنگ و گچ و آهك در نهايت استحكام ساخته شده است و اطرافش برج دارد. مدخلش طرف جنوب و رو به تكيه است كه دو كوه سنگى از هم متصل شده. در بالاى يكى از اين كوه ها طرف چپ برج بسيار بلندى از سنگ و گچ ساخته شده است. اگرچه خرابه است، اما آنچه باقيمانده ده ذرع تقريبا ارتفاع دارد. اين برج و اين كاروانسرا از بناى خيلى قديم است. بايد از ابنيه ساسانيان باشد، قبل از اسلام و شايد شبها بالاى اين برج آتش مى افروختند كه مسافرين راه را گم نكنند. اين كاروانسرا در سر راهى كه از طرف آذربايجان به كاشان و اصفهان

ص: 143


1- از اينجا به بعد حدود دوازده سطر از خاطرات اعتماد السلطنه به علت عدم ارتباط با سفر قم ناصر الدين شاه حذف گرديد.

مى رفته است و به طرف ورامين و خوار و خراسان واقع شده. به اين تفصيل كه مسافرين از آذربايجان مى آمدند كه به اصفهان بروند از ساوج به كوشك بهرام كه آن هم كاروانسراى خرابه اى است و هنوز آثارش باقى است مى آمدند و از كوشك بهرام به اين كاروانسراى سنگى ورود مى كردند. اگر به سمت فارس و اصفهان مى رفتند كوير حوض سلطان را طى كرده به كاروانسراى كاج و از آنجا به دولت آباد كاشان و از آنجا به اصفهان و فارس يا به يزد و كرمان مى رفتند. و اگر به سمت خراسان مى رفتند از كاروانسراى سنگى على آباد به كاروانسراى دير كه در مسيله است رفته و از آنجا ورامين و خامه و خراسان مى رفتند. اين برجى كه بالاى كوه ساخته شده كاروان و مسافرينى كه از كاروانسراى كاج و كاروانسراى دير به سمت ساوج مى رفتند و از كوير بايستى بگذرند هدايت مى كردند. براى اين كه اين برج تا ده بلكه پانزده فرسخ سطح كوير نمايان است.

قناتى كه حالا على آباد را مشروب مى كند مخصوص همين كاروانسرا سنگى بوده است.

در اين اواخر يعنى سى و پنج سال قبل از اين كه ميرزا آقا خان صدراعظم كاروانسراى حوض سلطان را ساخته و سى چهل هزار تومان خرج كرده، آب همين قنات على آباد حاليه را به واسطه نهر روبسته به حوض سلطان مى برده است. مشهور است كه حوض سلطان از بناى سلطان سنجر است و اين روايت صحيح نيست. بايد سلطان ديگر ساخته باشد، زيرا كه سنجر پايتختش مرو بود. در اين جا جهت ندارد كه اين بنا را بكند. به ابنيه سلطان ابو سعيد بيشتر شبيه است. زيرا كه در ورامين كه چندان دور از اين جا نيست مسجد بسيار عالى از بناى سلطان ابو سعيد را خودم ديدم. خلاصه حالا اين كه كاروانسراى سنگى را امين السلطان تعمير مى كند و چند خانوار رعيت آنجا نشانده و قلعه رعيتى بنا كرده.

شاه از تنگه مذكور عبور فرمودند. بعد به كالسكه سوار شدند. كالسكه عزيز السلطان هم بلافاصله عقب سر كالسكه شاه حركت مى كرد. دو فرسخ كه راه پيمودند به كنار درياچه رسيدند. اين درياچه بيشتر از پنج سال نيست كه تشكيل يافته است. رودخانه لعل بار قم و رودخانه ساوج در حوالى پل دلاك به هم وصل مى شوند. از پل دلاك دو

ص: 144

فرسخ پايين تر به ماهور كل تپه مى رسد. در سوابق ايام اين رودخانه به سمت قرق سيف و مسيله مى رفت. بعد بواسطه طغيان آبى به گفته امين السلطان و به قول جمعى بواسطه خراب كردن سدى آب اين دو رودخانه مذكور به حكم امين السلطان مرحوم كه آن سد را شكست از دهنه مشهور به تومبار از نقطه مشرق جنوبى داخل حوض سلطان شد كه راه حوض سلطان را به طرف قم به كلى مسدود سازد و مسافرين را مجبورا از على آباد عبور دهد. حالا هم نصف بيشتر از آب، باز به طرف قرق سيف مى رود. نصف كمترش از تومبار وارد كوير حوض سلطان مى شود. امتداد اين درياچه از مشرق شمالى به مغرب جنوبى است. دور اين درياچه بيست فرسخ است. طيور آبى از هر قبيل در اين درياچه فراوان است. عمق او بايد ده الى دوازده ذرع باشد.

آفتاب گردان همايونى را بواسطه عفونت آب صد ذرع دورتر از دريا زدند. ناهار ميل فرمودند. روزنامه عرض شد. بعد از ناهار شاه در خدمت امين السلطان به اردو مراجعت نموديم. چهار به غروب مانده وارد منزل شدم. عصر ديدن محقق كه تازه وارد اردو شده رفتم. امشب آتش بازى مفصلى شد. من اين على آباد را در سنه 1266 ديدم كه در موكب همايون در صدارت ميرزا تقى خان به قم مى رفت. بواسطه نبودن آب در حوض سلطان در اين على آباد منزل فرمودند. من هفت ساله بودم. پدرم فراشباشى بود و سراپرده برج دار و طره دار حوض بلغار كه فواره از ميانش مى جست اختراع كرده بود، همين موقع زده شده بود. من با مادرم در خدمت مهد عليا ملتزم ركاب بوديم. در اين منزل على آباد كه آن وقت به كاروانسرا سنگى معروف بود من در آفتاب گردانى كه به جهت مهد عليا زده بودند، يك سمت من و مادرم خوابيده بوديم، طرف ديگر حاجى ملك زاده و شلوار قرمزى پاى من بود. شب شلوار را بالاى سرم گذاشته بودم. صبح كه برخاستم شلوار را بپوشم سنگين بود. وقتى تكان دادم مار بسيار بزرگى در آن شلوار بود. آن روز از همين منزل يك سر به قم رفتيم. در خانه ميرزا اسحاق برادرزاده ميرزا ابو القاسم قائم مقام منزل كرديم. آن وقت سن من هفت سال بود. حالا چهل و شش است. سى و نه سال است از اين جا عبور كرديم. اين تفصيل جمله معترضه بود. چون بخاطرم آمد نوشتم.

ص: 145

جمعه 23- امروز منظريه مى رويم. شش فرسخ راه است. صبح آفتاب گردان زين دارباشى رفتم. آنجا شنيدم سيد ابو القاسم مرحوم شد. اين سيد از اهل كاشان و شاگرد بزاز بود .... (1)

خلاصه از على آباد حركت نموديم. اندكى كه دور شدم در دامنه كوك داغ از اسب فرود آمده انتظار موكب همايون را داشتم. طولى نكشيد كه رسيدند. ما هم در عقب كوكبه همايون رانديم. دو فرسخ كه رفتيم كنار درياچه به ناهار افتادند. سر ناهار كتاب لوئى چهاردهم و پانزدهم را عرض كردم. بعد با خان محقق ناهارى صرف نموديم.

مجددا با زين دارباشى به درشكه كرايه نشستيم. همه جا تاختيم تا منزل رسيديم. باد سختى مى وزيد. از بى آبى بى تاب شده بوديم. اين عنصر عزيز در اين منزل وجود دارد.

امين السلطان نمى دانم به چه ملاحظه سى هزار تومان در اينجا خرج كرده، كاروانسرا و مهمانخانه بنا نموده، آب مختصرى درآورده، اما نه بقدر كفايت اردوى پادشاهى. اصل اين مكان به شاش گرد معروف است. نجاستش از اسمش پيدا است. مغرب احضار به در خانه شديم. در مراجعت با محقق شام خوردم.

شنبه 24- امروز وارد قم شديم. راه بسيار بد و پنج فرسخ بود. يك ساعت به دسته مانده به رفاقت محقق به درشكه نشستيم. بى توقف رانديم. سه از دسته رفته وارد شهر قم شديم. اين شهر را من چهارم دفعه است كه مى بينم. دفعه اول سى و نه سال قبل، دوم بيست و يك سال، سوم نوزده سال، اين دفعه چهارم است، و هر چهار دفعه در ركاب پادشاه عصر ناصر الدين شاه بودم. على را ديروز فرستادم خانه يكى از سادات متولى را گرفته بودند. حمام هم قرق كرده بود. بعد از اندك راحتى با محقق حمام رفتيم. مراجعت به خانه نمودم و از كباب لوله قم كه بسيار لذيذ است صرف شد. حاجى سيد صفى كه پيرمرد هشتاد ساله ايست و عموى صاحب خانه و با پدرم نهايت خصوصيت را داشته با چند نفر از اولادش ديدن آمد .... (2)

خلاصه تبركا سيد را با خودم به زيارت بردم. از صحن جديد امين السلطانى كه از اعاظم ابنيه ايران است [و] صد هزار تومان متجاوز خرج كرده و هنوز ناتمام است داخل

ص: 146


1- حدود دو صفحه از خاطرات اعتماد السلطنه به علت عدم ارتباط با موضوع اين كتاب حذف شد.
2- عباراتى حذف شد.

حرم مطهر شدم. آستان را بوسيده زيارت خواندم. مراجعت به منزل خودم نمودم. در ايوان آينه صحن جديد امين السلطان را ديدم. تملقا در خدمتش نشستم و تمجيد زياد كردم. به اتفاق او سر مقبره والده اش رفته فاتحه خواندم و چاى صرف نمودم. بعد به مقبره مرحومه مهد عليا والده شاهنشاه حاليه كه هزار حقوق به خانواده ما دارد رفتم فاتحه خواندم. منزل آمدم شاه در عمارت ديوانى جنب حرم منزل دارد. حاكم قم محمد مهدى خان اعتضاد الدوله داماد شاه است. برف و قند و شيرينى براى من فرستاده بود.

يكشنبه 25- صبح به حرم محترم مشرف شدم. بعد منزل امين السلطان رفتم. خوابيده بود. جمعى از عارض و معروض و خودى و بيگانه در چادر انتظار نشسته بودند. بعد از دو ساعت بيرون آمد. به عرض عارضين و داد مظلومين مى رسيدند كه قرق شكسته شد.

من به حضور شاه رفتم. مدتها بود اين عمارت را نديده بودم. همان طور كه ذكر شد كيكاوس ميرزا پسر فتحعلى شاه در ايام حكومت خود اين را ساخته. در تالار بيرونى صورت فتحعلى شاه را با قريب صد و پنجاه نفر از اولاد او كه در آن زمان حيات داشتند كشيده. سر ناهار روزنامه عرض كردم. شاه را اغوا (1) نمودم كه خزانه حضرت را ببيند كه به مرور دهور از ميان نرود. اگرچه رفته است. اما باز اشياء نفيسه هست. از قبيل كلاه خود و زره و بعضى اسلحه مرصع كه متعلق به حسينقلى خان برادر صلبى و بطنى فتحعلى شاه بود و قنديل طلاى مرصع از فتحعلى شاه و بعضى اسباب ديگر. بعد از ناهار منزل آمدم. ناهارى صرف نمودم خوابيدم. عصر توى شهر رفتم. طولا شهر قم را گردش كردم و شهر بسيار كثيفى است كه در هيچ نقطه ايران شهر به اين كثافت نيست. باروئى در قديم داشته با برج كه تماما منهدم است. قدرى از برج برپا است كه معلوم مى شود در آبادى برج و باروئى عالى بوده است. بيرون دروازه مشهور به دروازه اصفهان مقبره على بن جعفر است. كاشى كارى بسيار ممتازى دارد كه اگر به فرنگيها بفروشند ده هزار تومان كاشى ها را مى خرند. كاشى پر طاووسى است. آنچه بر من معلوم شد آبادى شهر در اين طرف بوده و قبل از بناى بقعه حضرت معصومه كه بدست شاه اسماعيل شده،

ص: 147


1- اصل: اقوا.

امام زاده على بن جعفر ساخته شده بوده است. بعد از تماشا و زيارت امام زاده مراجعت به خانه شد. در بين راه به كوكبه شاه برخوردم كه از خانه اعتضاد الدوله پياده مراجعت مى فرمودند. به مقر سلطنتى تشريف مى بردند. من محض تماشا به خانه اعتضاد الدوله رفتم. اين خانه ملكى او است. ده پانزده هزار تومان خرج كرده. نسبت به عمارات قم عالى است. بعد مراجعت به خانه كردم.

دوشنبه 26- صبح معلوم شد شاه سوار مى شوند. من خانه زين دارباشى رفتم كه با حكيم طولوزان در يك دالان منزل دارد. ميرآخور شاه هم ورود كرد. دو دندانش مدتى است درد مى كند. فرستاد دندان ساز آمد دندان ها را كشيد. نزديك حركت همايونى من سوار شده از پل عبور كرده منزل حسين خان چرتى عيادت رفتم كه از اسب زمين خورده بازويش شكسته. در اين بين شاه رسيدند. من هم به كالسكه عمله خلوت نشسته راندم.

يك فرسخ و نيم كه راه پيموده شد در كنار رودخانه جاى بسيار كثيفى آفتاب گردان زده به ناهار افتادند. در سر ناهار كتاب عرض شد. شاه استراحت فرمودند. به من فرمودند تا عصر بمانم. چون آقايان عمله خلوت كه غالبا اولاد من محسوب مى شوند بعضى خوابيدند، بعضى بناى رذالت را گذاشتند من خجل شده برخاستم به آفتاب گردان كشيكچى باشى كه امين حضور هم آنجا بود رفتم. قدرى نشسته بعد به اتفاق امين حضور به كالسكه عمله خلوت نشسته شهر آمديم. آنچه من استنباط كردم هرچه زينت و تجمل و ابنيه عالم در حرم است از زمان سلطنت شاه اسماعيل به اين طرف سلاطين صفويه و قاجاريه كرورها در اينجا خرج كرده اند.

سه شنبه 27- از ديشب باران سختى مى بارد كه زمين و ديوار و سقف خانه ها تماما گل است و تعجب در اين است كه اين شهر تمام ابنيه اش با خشت است، حتى اطاق خانه ها چگونه خراب نمى شود؟ پيش خانه همايونى كه امروز حركت كرده بود بواسطه بدى راه در ربع فرسخى شهر قم به گل فرورفته است. گمانم اين است كه فردا هم نشود حركت كرد. بندگان همايون به جهت كثافت عمارت دولتى ناهار را در خانه اعتضاد الدوله حاكم صرف فرمودند. بيچاره اعتضاد الدوله كه نقرسش عود كرده و قادر بر حركت

ص: 148

نيست، پذيرائى موكب همايون را كاملا به عمل آورده بود به همه ناهار و عصرانه داد. من هم سر ناهار شاه بودم. بعد خانه آمدم. از شدت باران ديگر بيرون نرفتم. اما قبل از آمدن خانه به زيارت مشرف شدم. عصر بندگان همايون به تفرج بيرون شهر و زيارت امام زاده على بن جعفر رفته بودند.

چهارشنبه 28- آسمان صاف و خوب بود. اميد است كه براى حركت فردا راه خشك شود. صبح منزل حكيم طولوزان رفتم. بعد به اتفاق زين دارباشى به مهمانخانه بيرون شهر قم رفتيم. شاه هم آنجا تشريف آوردند. ناهار را در كلاه فرنگى كوچكى كه وسط باغ ساخته اند صرف فرمودند. بعد از ناهار شاه منزل آمدم. ناهار صرف نمودم. اين خانه به واسطه بى بندوبارى متصل جريان هوا دارد. خواستم بخوابم خوابم نبرد. عصر منزل حاجى هدى رفتيم. اين مرد از اهل قم كه چند سال در خاك عثمانى و فرنگ سياحت كرده مكنت زيادى دارد آدم خوبى است. ديروز او را ديدم. شب هم منزل من بود. خانه بسيار باسليقه كه مشرف به رودخانه و منظر خوبى رو به صحرا دارد، دارد. افسوس كه او را اول نمى شناختم، و الا خانه او منزل مى كردم. تا مغرب آنجا بودم. وضو گرفته به حرم مشرف شدم. بعد از زيارت، حاجى ملاباشى نايب السلطنه با من كارى داشت دست مرا گرفت به گوشه اى برد كه مطلب خود را بگويد. از اتفاق خلوت ترين جاها سر مقبره حاجب الدوله مرحوم بود. در اين بين محقق و جمعى ديگر رسيدند. روضه خوان كريه الصوتى برخاست روضه خواند. به خيال اين كه روضه او كه تمام شد مجلس به هم خواهد خورد، بلافاصله اين روضه، دو روضه خوان ديگر خواندند. بوى زغال هم طورى پيچيده بود كه نزديك بود سكته كنم. روضه خوان چهارم كه برخاست من فرار كردم.

فوت سيد ابو القاسم جد امى عزيز السلطان را كه چند روز قبل نوشته بودم، آن هنوز نمرده بود جان مى كند. مجددا خبر فوت او تازه رسيد.

پنجشنبه 29- صبح باز هوا منقلب بود و اندكى باران مى آمد. مرا وحشت گرفت كه يقين امروز خودم و بنه ام در راه غرق خواهيم شد. بارها را به عجله فرستادم. خودم منزل زين دارباشى رفتم. خواستم زيارت بروم حرم قرق بود. بعد به اتفاق زين دارباشى از شهر

ص: 149

بيرون آمدم. به كالسكه كرايه نشستم. يك فرسخ از شهر دور شديم، به موضعى كه معروف به چال دريا است رسيديم، هنگامه اى ديديم كه كالسكه هاى حرم و بارها به گل فرورفته بودند. درشكه ما هم به گل نشست. به يك زحمتى بيرون آوردند. سوار شده رانديم. تا به چاپارخانه كه نزديك پل است رسيديم. باد تندى مى وزيد. به ناهار افتاديم.

محقق هم به شراكت امين حضور درشكه كرايه كرده بود. اما شريك خود را گم كرده بودد. پشت سر ما رسيد. اعتضاد الدوله حاكم قم هم آمد. سر دوش الماس به او مرحمت شده بود. ناهارى صرف كرديم. بعد به راه افتاديم. نيم فرسخ به منزل مانده هوا توفانى شد. هرطور بود به منزل رسيديم. دو روز پيش آدمى فرستاده بودم كه جائى بگيرد. در برج شرقى كاروانسرا در مرتبه فوقانى اطاقى فرش كرده بود. خيلى شكر كردم يك همچه منزلى در اين موقع براى من پيدا شد. دو ساعت هم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم معلوم شد آغا بشارت فراش خلوت از طرف شاه به احضارم آمده بود كه درب خانه شب حاضر باشم. مغرب كه رفتم قرق شكست. خدمت شاه رفتم. تا ساعت سه بودم. بعد مراجعت به منزل نمودم.

جمعه غره شعبان- صبح زين دارباشى آمد. من به اتفاق درشكه نشستم. يك فرسخ از منزل دور شديم. در آنجا انتظار موكب همايون را داشتم. تا تشريف آوردند. كنار درياچه به ناهار افتادند. سر ناهار كتاب عرض كردم. بعد آفتاب گردان خودم آمدم. ناهار صرف نمودم. بعد مجددا با زين دارباشى به كوشك نصرت كه يكى از مهمانخانه هاى عرض راه است رفتيم. معلوم شد كه فراشهاى من بنه مرا به على آباد كه يك فرسخ مسافت دارد بردند. زين دارباشى را آنجا پياده كردم. خودم به على آباد آمدم. منزل مرا در يك اطاق كوچك متعفن كاروانسرا مانندى كه مقابل قصر با بروج باشكوه امين السلطان است گرفته بودند. براى اين كه زحمت مى شد چادر بزنند. خلاصه حمام على آباد را كه در همه جاى تهران مشهور بود ديدم. آب كثيفى، هواى سردى داشت. شب را با محقق شام خوردم. امروز شنيدم كه ناخوشى امين السلطان تمارض بوده و بايد چنين باشد. زيرا كه اقسام دل جوئى از طرف بندگان همايون به او مى شود.

ص: 150

شنبه 2- اردوى همايون امروز به على آباد مى آيد. من هنوز منزل بودم كه ميرزا سيد احمد منشى باشى امين السلطان وارد شد. از قهر امين السلطان تعريف مى كرد كه خيلى از شاه قهر است. باوجود تأكيداتى كه ديشب شده بود كه صبح شاه را زيارت نمايد بعد به على آباد برود اعتنائى نكرد. چند دقيقه قبل از حركت موكب همايون طرف على آباد آمد. حضرات كه رفتند كالسكه محاذى منزل من كه در مهمانخانه است ورود كرد. ديدم جناب امين السلطان است. معجلا آنجا رفتم. استمزاج از حالشان نمودم.

شيخ الاطباء كه همراه بود مى گفت تب دارند. اما از وضع بشره آثار تب ديده نمى شد .... (1) بعد ناهار خواستند ناهار گرمى پخته بودند و نوبر خورش ريباس باوجودى كه مى گفتند تب دارم دو مقابل من صرف فرمودند. بعد از ناهار من منزل آمدم خوابيدم. عصر بيدار شدم. نماز مى خواندم امين السلطان براى تجديد لباس كه به حمام رفته بود در مراجعت منزل من آمد. شيخ الاطبا هم با او بود. حكيم طولوزان هم آمد. اعتضاد الدوله هم كه براى كارهاى خودش از قم تا به اين جا آمده ورود كرد. چاى صرف كردند. شيخ الاطبا از من پرسيد گنه گنه داريد؟ گفتم بلى. از اتفاق صبح چون خودم خورده بودم قوطى آن در طاقچه بود. قوطى را به او دادم. چهار دانه حب به امين السلطان خوراند. من از بابت احتياط دو حب خودم خوردم و دو حب هم به شيخ الاطبا خوراندم. در اين بين خبر رسيد كه شاه عمدا فرمودند از راه راست كه لابد از حوالى منزل امين السلطان بايد عبور كنند ورود به سراپرده نكرده راه را كج كرده از بيراهه رفتند. از شنيدن اين خبر تغييرى در بشره امين السلطان بروز كرد و بى مقدمه از جا برخاست منزل خود رفت. من هم قدرى مشايعتش كردم. منزل محقق رفتم كه در خيابان باغ چاى باصفائى چادر زده. از آنجا منزل زين دارباشى رفتم. آنجا شنيدم كه احوال امين السلطان به هم خورده نوبه سختى كرده.

زياده از حد مضطرب شدم. اگرچه از گنه گنه به شيخ الاطبا داده و خودم هم خوردم. باز سوءظن بر من مستولى شد. مكدرانه منزل آمد. آدمى به عيادت فرستادم. گفتند امين اقدس هم از سراپرده به مهمانخانه عيادت امين السلطان آمده. بعد از نوبه سخت حالا بهتر است. آسوده شدم. شام خورده خوابيدم.

ص: 151


1- حدود يك صفحه از خاطرات اعتماد السلطنه به علت عدم ارتباط با موضوع اين كتاب حذف شد.

يكشنبه 3- صبح شيخ الاطبا آمد. گفت ديشب امين السلطان نوبه سختى كرد. گفتم گنه گنه چرا داديد. گفت عمدا دادم كه بروز نوبه بشود. ديشب بعد از نوبه تا صبح چهار نخود ديگر دادم. او كه رفت حكيم طولوزان آمد. گفت اين التهاب به تمارض بيشتر شبيه است تا مرض. خلاصه لباس پوشيدم منزل امين السلطان رفتم. گفتند خواب است. مدتى منتظر شدم بيدار نشدند. كالسكه همايونى را دم در مهمانخانه نگاه داشته بودند. معلوم شد به عيادت امين السلطان تشريف خواهند آورد. بعد رو به منزل تشريف خواهند برد.

من منتظر نشدم. به درشكه خود سوار شده به تجسس زين دارباشى كه به اتفاق ايشان بايستى مى رفتم تمام اردو را گشتم پيدايش نكردم. در اين بين شاه سوار شدند. من هم متعاقب موكب همايون راندم. يك فرسخ از صدرآباد خرابه پايين تر نزديك حسن آباد ناهار افتادند. در سر ناهار روزنامه عرض كردم. در اين بين عزيز السلطان رسيد. من برخاستم آفتاب گردان خودم آمدم. ناهارى صرف نموده به اتفاق زين دارباشى به طرف حسن آباد آمديم. اما تفصيل تشريف بردن شاه به منزل امين السلطان از قرار گفته علاء الدوله و امين حضور و امين همايون و حكيم الممالك از اين قرار است. شاه ورود فرمودند به اطاقى كه رخت خواب امين السلطان انداخته بودند. آقا باقر كه حاكم قزوين و مدير راه هاى قم و قزوين است او را مى ماليده. جناب آقا كلاه نمدى كه دور او كلافى بسته در سر داشت و خوابيده بودند. امين حضور مى گفت يازده مرتبه شاه او را به اسم خواندند جوابى نداد. دفعه آخر جواب گفته بود و بندگان همايون فرموده بودند احوالت چطور است؟ همين قدر گفته بود خوب است و غلتى زده لحاف بر سر كشيده پشت به شاه كرده بود. شاه كه الحق منبع حلم و معدن صبر و حوصله اند هيچ نفرموده از اطاق بيرون آمده بودند. حضرات مى گفتند كه چهره مبارك برافروخته بود. متغيرانه در كالسكه نشسته تا ناهارگاه رانده بودند. لكن بعد از ناهار دستخطى به عنوان امين السلطان صادر شد. فراش سوار برد. خلاصه امروز به واسطه خنكى هوا به اهل اردو بد گذشت. منزل مرا خيلى دور از اردو نزديك كاروانسرا زده بودند. ان شاء الله فردا يك سر شهر مى رويم.

روى هم رفته در اين سفر بد نگذشت. در اين سفر سعد الملك مافى نظام السلطنه شد.

ص: 152

بنان الملك كه به اصفهان مى رفت از قم عبور مى كرد خطاب جنابى گرفت.

محمد حسين خان برادر سعد الملك، سعد الملك شد.

دوشنبه 4- امروز بنا بود كهريزك منزل كنيم. بندگان همايون يك سر شهر تشريف آوردند. من هم صبح زود با زين دارباشى درشكه نشسته از حسن آباد به شهر چهار ساعته آمديم. الحمد لله همه به سلامت بودند. ننه خانم كه بعد از رفتن من خيلى احوالش بد شده بود كه حكيم ها به كلى مأيوس شده بودند الحمد لله حالا بهتر است.

لكن باز خيلى ناخوش است. تا خداوند چه تفضل كند. ناهارى در خانه صرف شد.

خوابيدم. عصر ديدن ظل السلطان رفتم. جلاليه رفته بود. پارك امين الدوله رفتم. او را ملاقات نموده خانه آمدم. شاه ناهار خيرآباد صرف فرمودند. در وقت ورود به شهر امين السلطان از آب انبار قاسم خان سواره در ركاب بوده است.

ص: 153

6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك

اشاره

6- وقايع ششمين سفر ناصر الدين شاه به قم به روايت دوستعلى خان معير الممالك (1)

ناصر الدين شاه در اواخر ماه دوم پائيز سال 1305 (2) هجرى به عزم زيارت حضرت معصومه عليها السلام با اردوئى مفصل و دستگاهى به تمام معنى شاهانه رهسپار قم گرديد. ترتيب حركت و اقامت در منازل طورى داده شده بود كه در طول راه شكار خوبى نيز بشود و در واقع به يك كرشمه دو كار و به يك تير دو نشان زده شده باشد. در اين سفر كليه شهزادگان، درباريان و بزرگان و ديگر اطرافيان در ركاب بودند. سيصد سوار از سواران مهديه به سركردگى آقا وجيه امير خان سردار و سيصد سوار از سواران منصور به سركردگى ميرزا احمد خان علاء الدوله، پانصد سوار از كشيكخانه به رياست ناظم السلطنه برادر علاء الدوله و دو فوج ششصد نفرى سرباز همه جا همراه بودند. در ابتداى امر شاه تصميم نداشت كه از حرمخانه كسى را همراه برد، ولى بانوان حرمسرا دور او را گرفته گفتند پس از سالها كه قصد زيارت داريد ما را از اين فوز عظيم محروم داشتن روا نيست.

شاه نيز با خواسته آنان موافقت كرد و قرار شد كه اهل حرم چند روز ديرتر حركت كرده بدون توقف در منازل شكارى به سفر ادامه دهند. بيست و پنج كالسكه حامل متجاوز از يكصد تن بانو و خدمتكار بود. دو كالسكه نيز كه يكى پيشاپيش كاروان و ديگرى به دنبال آن حركت مى كرد حامل خواجه سرايان بود و دو تن جلودار يكى به راست و ديگرى به چپ هر كالسكه اسب مى راندند.

كليه همراهان شاه با دستگاهى كامل يعنى با آبدار و آشپز و نوكر و فراش و مهتر و غيره حركت كرده و به اصطلاح داراى پيشخانه و پسخانه بودند بدين معنى كه هريك دو دستگاه چادر و لوازم داشت كه در هر منزل از يك دستگاه استفاده كرده و دستگاه ديگر را از پيش مى فرستاد تا فراشان آن را در منزل بعد آماده سازند و هنگام ورود در انتظار رسيدن باروبنه بى جا و سرگردان نباشد.

هريك از ملتزمين ركاب نيز به فراخور حال همراهانى داشت. همراهان پدرم در اين

ص: 154


1- برگرفته از: دوستعلى خان معير الممالك، مجله يغما، سال يازده (1337)، شماره 12، ص ص 547- 553.
2- در اصل اشتباها 1308 درج شده است.

سفر عبارت بودند از برادرش ميرزا محمد خان حشمت الممالك- ميرزا عبد الحسين خان شمس الشعرا- شاهزاده جهانگير ميرزا دائى مادرم، شاهزاده يد الله ميرزا دائى ديگرش- شاهزاده مسرور ميرزا و مشكور ميرزا پسران شاهزاده تيمور ميرزا، على نقى خان و چند تن قوشبان و تفنگدار و غيره.

ترتيب حركت چنين بود: ناصر الدين شاه سوار بر اسب صحبت كنان و دوربين كشان پيشاپيش مى راند. گروهى از خواص بطور نيم دايره از عقبش روان بودند و ديگران در صفهاى سه تا چهار نفرى از پى آنان مى راندند. كاروان بر روى هم از قريب چهار هزار و پانصد تن تشكيل شده بود و در طول متجاوز از يك فرسنگ گردكنان به سوى قم پيش مى رفت.

كالسكه ها از عقب همه تقريبا خالى روان بودند مگر كالسكه شاه كه به اندك فاصله اى به دنبال او مى آمد. شاه اغلب پس از دو سه ساعت سوارى و مخصوصا بعد از ناهار ساعتى با كالسكه به راه ادامه مى داد.

مقارن عصر به منزل اول كه كهريزك بود رسيديم. قبل از پياده شدن شاه و آن عده از همراهان كه با شكار و تفنگشان سروكار بود در صحرا از پى صيد به تكاپو آمدند.

باقرقره (1) نسبتا فراوان بود. شاه دو يا سه بار در تاخت به گله هاى باقرقره تيراندازى كرد و چند قطعه زد. ديگران نيز پس از او به شيرينكارى پرداختند و براى باقرقره هائى كه جفت مى پريدند تاخت كرده هردو را با تير و پس تير از آسمان به زير مى آوردند.

شامگاهان همه به اردوگاه بازگشتند و پس از شستن دست ورو، از گرد راه در چادرها به نوشيدن چاى و صحبت و بذله گوئى گرد يكديگر نشستند.

بيان كيفيت زندگى در اردو آن هم در چنان اردوئى و تشريح حال و لطف محافلى كه در هر گوشه و كنار آن تشكيل مى يافت به اختصار و محال و به تفصيل موجب تطويل است پس تجسم آن را در عالم تصور به ذوق سليم خوانندگان وامى گذارم و به طور ايجاز به شرح چگونگى تشكيل اردو مى پردازم.

خيمه هاى رجال در وسط اردوگاه و سراپرده شاه بالادست آنها افراشته مى شد.

ص: 155


1- باقرقره: پرنده ايست حلال گوشت به اندازه كبوتر. كلمه تركى است و اصل آن «باقى قرا» به معناى سينه سياه است. ر. ك. روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه، همان ص 98 به نقل از امير امير حسينى.

چادرهاى سواران مهديه و منصور اندكى دورتر حلقه وار و اردوى دو فوج سرباز يكى به راست و ديگرى به چپ آن برپا مى گشت.

در يك قسمت نيز اردو بازار تشكيل مى يافت. بدين ترتيب كه كاسبها دو رديف چادرهاى بزرگ و كوچك و به فاصله چند متر رودررو برپا مى ساختند و در آنها بساط كسب مى گستردند. چند چادر مخصوص كبابى و چلوكبابى، كله پاچه اى، آبگوشتى و چلوخورشى و غيره بود. دو چادر بزرگ به قهوه خانه عمومى اختصاص داشت و چادرهاى ديگر از آن بقال، عطار، علاف و سيگار و توتون فروش بود.

اردو بازار در تمام سفرهاى شاه حتى در جاجرود تشكيل مى شد و در مواقعى كه حرمخانه همراه بود چادرهاى خرازى و بزازى به آن افزوده مى گشت. هنگام ناهار و شام از هر سو گروه گروه به چادرهاى طباخى رومى آوردند و پس از آن در قهوه خانه ها ازدحامى تماشائى مى شد. اغلب نقالى نيز در اردو بود كه شبها با آدابى خاص از شاهنامه داستان مى سرود و اهل اردو در ضمن نوشيدن چاى و كشيدن قليان از شنيدن سرگذشت دليران عهد باستان لذتها مى بردند و به داستان سرا انعامها مى دادند.

*** بامدادان كاروان از كهريزك آهنگ حسن آباد كرد. آنجا اردو را كنار سياه آب به طول نيم فرسنگ پل بيشتر برپا ساخته بودند. پس از ورود چون غاز و اردك بسيار در سياه آب بود به امر شاه دستور اطراق دوشبه داده شد. آن شب به سخنهاى مناسب و كشيدن نقشه شكار فردا گذشت. روز ديگر بنا به اراده شاه قرار شد نخست به صيد با طيور شكارى و بعد با تفنگ پردازند. با قوشهاى شاهى چند اردك گرفته شد و شاهزاده مسرور السلطنه با چرخ غازگير پدرم دو غاز گرفت كه به راستى تماشائى بود و مورد تحسين و انعام شاه واقع گرديد. سپس شاه تفنگ خواسته در طول سياه آب به شكار پرداخت و به ديگران نيز اجازه تيراندازى داد. صداى تير از هر سو برخاست و غاز و اردك بود كه از آسمان به زير مى آمد.

روز بعد از حسن آباد سوى على آباد رهسپار شديم. پس از ورود شاه به ايوان عمارت

ص: 156

تازه ساز آنجا كه از بناهاى امين السلطان بود رفته دوربين خواست و به تماشاى درياچه و پرندگان آبى پرداخت. پس از مدتى دقت چشم از دوربين برداشته گفت: روى دريا مرغان آبى از قبيل قو و مرغ سقا و پاخلان و غاز و انواع اردك فراوان است ولى چون بايد زودتر خود را به قم برسانيم فردا حركت خواهيم كرد و ان شاء الله در مراجعت با فرصت كامل چند روزى به شكار خواهيم پرداخت.»

فردا كوشك نصرت هنگام پياده شدن چند تن از افراد هداوند چهار آهو كه با تازى گرفته بودند به تقديم آوردند. شاه آنان را مورد مرحمت قرار داده از وضعشان جويا شد، آن گاه رو به ميرشكار كرده گفت: در بازگشت بايد روزى ترتيب شكار آهو بدهى كه هم خود و هم شكارچيان دست و پنجه اى نرم كنيم و كل آهوهاى ممتاز بزنيم. ميرشكار عرض كرد آنقدر آهو در اين صحرا ديده ام كه از حساب بيرون است و ميان آنها كل آهوهاى تحفه بسيار يافت مى شود.

بعد از ناهار شاه با چند تن از دلدادگان شكار كوه به يكى از شكارگاههاى معتبر كوشك نصرت رفتند. شاه بدوا به ماهرخ (1) يكدسته شكار رفته دو قوچ كهنه عالى از آن دسته زد آن گاه با قوش ها چند قطعه كبك و تيهو گرفته و تعدادى هم با تفنگ زدند.

شاه را به شكار با قوش و مخصوصا طرلان ميل فراوان بود. همه ساله حكام استرآباد و خطه مازندران چند طرلان (2) ممتاز برايش مى فرستادند و قوشبانها نيز هنگام گدار در جاجرود با دام مى گرفتند. بعضى از خواص از قبيل علاء الدوله، امير خان سردار، محمد ابراهيم خان (معروف به چرتى و متخلص به خلوتى كه ديوانش نيز به چاپ رسيده) و پدرم قوشباز بودند. شاه به هريك از آنان يك طرلان براى تربيت و به اصطلاح رساندن مى سپرد. طرلان سپرده به پدرم شاه پسند نام داشت و در اين سفر همه جا همراه بود و هنرنمائى مى كرد.

عصرگاه كه كنار راه در انتظار بازگشت شاه از كوه با چند تن از مأنوسان سيگاركشان قدم مى زديم و از هر در سخن مى گفتيم، ناگاه كالسكه هاى حرمخانه نمايان شد و چون از برابرمان مى گذشتند يكى از آنها ايستاد و از درونش بانوئى به اشاره مرا پيش خواند.

ص: 157


1- ماهرخ رفتن و به قول ناصر الدين شاه «مارق رفتن» يا مارخ رفتن: به تيررس آمدن شكار اعم از اين كه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگر و كومه باشد و شكار نزديك به او شود (مهندس مير شمس الدين مهنا)، به نقل از روزنامه سفر گيلان ناصر الدين شاه به كوشش منوچهر ستوده، همان، ص 99.
2- طرلان: شاهباز از پرندگان شكارى.

همين كه به كنار كالسكه رفتم مادربزرگم تاج الدوله و دو تن ديگر از همسران شاه شمس الدوله و اختر السلطنه را شناختم پس از اظهار ادب از جانب من و بروز مهر و نوازش از طرف آنان از حال شاه جويا شدند و پس از آن كه از سلامتيش آگاهشان ساختم روى بندها را به زير افكنده به كالسكه چى دستور حركت دادند.

روز بعد كاروان آهنگ منظريه كرد. بعد از ظهر شكارچيان در ركاب شاه به شكار تيهو رفتند. دوازده قطعه با قوش گرفته و متجاوز از چهل قطعه با تفنگ زدند.

فرداى آن روز يكسر به سوى قم راندند. اردو را در خارج شهر در سمت شمالى كه باغهاى بسيار داشت برپا ساخته و چادرهاى حرمخانه را اندكى دورتر از سراپرده سلطنتى افراشته بودند. شاه به محض پياده شدن دستور داد تا حمام بلغار را آماده سازند. ترتيب حمام سفرى چنين بود:

دو خيمه متصل به يكديگر در پشت سراپرده شاه برپا مى كردند كه يكى به منزله رخت كن و ديگرى براى استحمام بود. بر كف چادر مخصوص حمام، فرشى يك پارچه از چرم بلغار مى گستردند و حوضچه اى همانند حمامهاى فرنگى كه آن نيز از بلغار بود در وسط مى نهادند و از آب جوش لبريزش مى ساختند.

نخستين بامداد اقامت در قم شاه و همراهان سوار بر اسب به عزم زيارت روان شدند.

پس از انجام تشريفات زيارت و گزاردن نماز در حرم مطهر، شاه آهنگ مقبره نياكان خويش محمد شاه و فتحعلى شاه كرد.

شاهزاده محمد هادى ميرزا يكى از پسران فتحعلى شاه كه پس از مرگ پدر در قم مجاور شده و خدمت آرامگاه او را به عهده گرفته بود به استقبال شتافت و مقدم شاه را گرامى داشت. سلطان نيز او را مورد مرحمت خاص قرار داد و خلعتى شايان بدو بخشيد.

آن گاه به تماشاى صحن جديد كه به همت امين السلطان پدر اتابك ساخته شده بود رفت و هنگام بازگشت متولى باشى را گفت كه فردا براى بازديد خزانه حضرتى خواهد آمد.

همان شب به امر شاه در صحن بزرگ روضه خوانى برپا و اطعام مساكين به عمل آمد.

شامگاه اهل حرم به آدابى مخصوص به حرم رفته، در ايوان بزرگ در پشت پرده زنبورى

ص: 158

قرار گرفتند. شاه نيز در همان كنار بر صندلى نشست.

نخست حاج ملا باقر واعظ، حاج ميرزا لطف الله صدر الواعظين و آقا سيد محمد شيرازى كه از تهران همراه بودند به موعظه نشستند و سپس روضه خوانهاى قم به ذكر مصيبت پرداختند. حاج ميرزا لطف الله كه صوتى به راستى رسا و گيرا و عندليب آسا داشت، گفتار خويش را با بيتى چند از قصيده قاآنى بدين مطلع:

اى به جلالت ز آفرينش برتراخت رضائى و دخت موسى جعفر آغاز كرد و شورى در مجلس افكند.

صبح روز دوم شاه براى ديدن نفايس خزانه رفت. ايوان طلا را براى پذيرائى آماده ساخته و بر كفش فرشهاى گرانبها گسترده بودند. چون اشياء در انبارى تاريك نگاهدارى مى شد، متولى باشى با دستار بزرگ و شكم بزرگتر از دستار و عباى فراخ، پياپى به درون اطاق مى رفت و به مدد روشنائى چراغى نفتى كيسه هاى ماهوت قرمز محتوى نفايس را نفس زنان مى آورد و مهر از سر آنها برمى گرفت. قرآنهاى نفيس و كتب ديگر زيبا، شمشير، قمه و خنجرهاى دسته مرصع با نيامهاى جواهرنشان و انواع زرى و پارچه هاى گرانبها بسيار بود و در آن ميان قاليچه و سراندازهاى مقبره شاه عباس جلوه گرى مى كرد.

متولى باشى به عرض رسانيد كه دو تن ارمنى قاليچه را به سى هزار تومان خريدارند. شاه ابروها را درهم كشيده گفت «نفايس تاريخى را نبايد به هيچ قيمت از دست داد و بايد در نگاهدارى آنها از جان و دل كوشيد.»

بازديد اشياى خزانه ساعتى بعد از ظهر پايان يافت و شاه و همراهان به اردوگاه بازگشتند.

پس از چندى باز به شاه خبر دادند كه مشتريهاى ارمنى قاليچه را به شصت هزار تومان طالبند. اين بار نيز روى درهم كشيد و با تشدد گفت كه به خريداران بگويند كه از اين سودا براى هميشه درگذرند.

روز سوم به شكار جرگه (1) كوه يزدان واقع در شمال غربى قم گذشت. شكاربانان به راهنمائى چند تن شكارچى محلى به جرگه پرداختند، اما چنان كه بايد به آوردن شكار

ص: 159


1- جرگه: به فتح اول و سكون ثانى، به معنى حلقه زدن و صف كشيدن مردم و حيوانات ديگر باشد.

توفيق نيافتند و كل از مسافتى نسبتا دور گذشت ولى شاه چند تير انداخت و دو رأس قوچ زد كه يكى از آنها قابل ملاحظه بود. سپس شكار كبك آغاز شد. شاه سه بار و هربار يكى از طرلانهاى خاصه را با موفقيت به كبك انداخت، آنگاه قوشبازان ديگر قوشها را از پى صيد به پرواز آوردند و شاه از روى علاقه همه جا شاهد بود. در پايان شاه تفنگ طلبيده چند تير به كبك و تيهو انداخت و بدين طريق اجازه شكار داده شد. شكارچيان ديگر نيز شروع به تيراندازى كردند و در مدت دو سه ساعت تقريبا يكصد و پنجاه قطعه كبك و تيهو صيد شد. عصرگاه شاه به شهر بازگشت و براى خداحافظى به حرم مشرف شد، زيرا فردا روز كوچ بود و اردو بسوى پايتخت حركت مى كرد.

بامدادان رحيل شاه و همراهان سوار بر اسب به راه افتادند و شكاركنان سوى منظريه راندند. قرار شد حرمخانه همانطور كه آمده بود يكسر به تهران بازگردد. در منظريه يك شب مانده و فردا به كوشك نصرت رهسپار شدند. شاه دستور داد تا اردوى بزرگ را در كنار درياچه برپا كنند، زيرا تصميم بر اين بود كه پس از دو روز اقامت در كوشك نصرت به آنجا روند. روز بعد ترتيب شكار آهو با تازى داده شد. تازيها عبارت بودند از دوازده مرس متعلق به شاه چهار مرس از علاء الدوله، چهار مرس از امير خان سردار و دو مرس از پدرم.

پس از آنكه تازى بانها نقشه شكار را كشيده و فواصل قره ها را تعيين و در هر قره از دو تا سه تازى نگاه داشتند (قره عبارت از محلى است كه تازى را به فواصل معين بر سر راه آهو نگاه مى دارند تا دم بدم تازى نفس از پى صيد رها كنند) شاه و همراهان سوار شده به جايگاه مخصوص تماشا رفتند و آغاز شكار را به مدد دوربين زير نظر گرفتند، به راستى هنگامه اى تماشائى بود و سرانجام هشت تازى شكار خود را گرفت.

فردا شكار جرگه بود. صبح زود جرگه چيها و شكارگردانها از پى كار خود رفتند. پس از ساعتى شاه به محل آمده، در كمه مخصوص قرار گرفت و ديگران زيردست در پناهگاههاى خود نشستند. كوه بد گشت و داراى كمرهاى بلند و سخت بود ولى چون تعداد جرگه چى زياد بود و شكارگردانها آنان را استادانه هدايت كردند كلهاى كهنه را نيز

ص: 160

از سوراخها و شكافها بيرون آوردند و متجاوز از سيصد كل و بز براى كمه شاه آمد. قرار چنين بود كه پس از تير سوم شاه ديگر شكارچيان نيز تيراندازى كنند. شكارها كه از بالا دست مورد تيراندازى قرار گرفته بودند پايين شكسته و رو به كمه هاى زيردست آمدند.

صداى گلوله از هر سو برخاست و تا چند دقيقه ادامه يافت. در نتيجه هفده كل نخبه شكار شد كه شش رأس آن را شاه زده بود و در ميان آنها كلى دوازده سال كه از حيث شاخ و جثه ممتاز بود جلب نظر مى كرد.

روز بعد به علت كسالت مختصر شاه حركتى نشد و به دوربين انداختن به درياچه و تحقيقات شكارى و بازى شطرنج گذشت. روز ديگر شاه و عده زبده اى كه براى شكار در ركاب مانده بودند سوار شده به اردوگاه كه در فاصله دويست قدمى درياچه رو به جنوب برپا شده بود رفتند. پس از ورود شاه بيرون سراپرده مخصوص بر صندلى نشسته به دوربين اندازى و گفتگو درباره چگونگى شكار پرداخت. سرانجام قرار شد عده اى سوار تفنگدار در اطراف درياچه پراكنده شوند و چند نفر هم در كرجى هاى شكارى نشسته از راست و چپ به پرندگان آبى نزديك شوند و در اين هنگام شاه از لب درياچه به قوها و پاخلانها گلوله اندازى كند. پس از آماده شدن مقدمات، شاه جاى مناسبى را انتخاب كرده به تيراندازى نشست و متجاوز از سى گلوله افكند. به تيرهاى اول پرندگان توجه نكرده و از جا نجنبيدند ولى پس از چند تير متوالى دسته دسته از روى آب برخاسته اندكى دورتر باز مى نشستند و در آخر كار كلها به حركت آمده و در امتدادهاى مختلف به پرواز آمدند. صداى بال پرندگان و آواز زيروبمشان با غرش تفنگ كه از هر سو به گوش مى رسيد درهم آميخته غوغائى به پا ساخته بود.

شاه با گلوله دو قو، چهار پاخلان و چهار مرغ سقا زده بود. براى آوردن شكارهاى شاه سوارها بر يكديگر سبقت جسته به آب زدند. چون درياچه اندكى موج داشت بعضى سرشان دوّار رفته به آب افتادند و برخى ترسيده بازگشتند، ولى چند سوار جسارت ورزيده آن قدر پيش رفتند تا اسبهايشان به شنا آمدند و با زحمت زياد خود را به يكى دو قطعه از حيوانها رساندند و بقيه را كرجى سوارها گرفته آوردند. ديگران نيز از

ص: 161

طيور مختلف آبى، بيش از يكصد قطعه زدند كه در ميان آنها از انواع اردكهاى رنگارنگ زيبا بسيار بود.

آفتاب گردان ناهارخورى شاه را به فاصله چند گام از درياچه برپا ساخته بودند.

فرداى روزى كه شرحش گذشت شاه پس از خوردن ناهار در چادر مزبور به كاغذخوانى و نوشتن سفرنامه پرداخت غلامحسين خان صاحب اختيار كه آن زمان امين خلوت ناميده مى شد براى خواندن عرايض و نوشتن جواب و مهدى خان آجودان مخصوص كه در دوران مظفرى ملقب به وزير همايون شد براى نوشتن سفرنامه در حضور نشستند.

در مورد تعيين محيط درياچه گفتگو شد و هركس حدسى زد، يكى گفت 12 فرسنگ و ديگرى هفده، بالاخره شاه يك بار ديگر نظرى به درياچه افكنده گفت چون دامنه آب تا صحراى مسيله كشيده مى شود بايد دورش بيشتر باشد و بهتر است كه 24 فرسنگ نوشته شود. آن گاه سخن از عمق درياچه به ميان آمد. اكبر خان سيف السلطان نايب ناظر برادر مجد الدوله كه در پيشگاه شاه مانند برادر جسور بود گفت، اين كار نيز چندان اشكال ندارد همان گونه كه محيط را تعيين فرموديد عمق را نيز معلوم فرماييد، شاه را بذله گوئى او خوش آمد و به قهقهه خنديد و درحالى كه از گوشه چشم در نايب ناظر مى نگريست گفت عمق را نيز تا بيست متر بنويسيد.

شب هوائى صاف و ماهتابى لطيف بود. عزيز السلطان همراهان شاه را در چادرهايش به شام و ساز و نواز دعوت كرده بود. بعد از ظهر شاهزاده مقبل الدوله سوار بر اسب از چادرى به چادر ديگر رفته و دعوت به عمل آورده بود. ميهمانى مفصل و از هر حيث عالى بود. نوازندگان و خوانندگان خاصه كه پيوسته در سفرها همراه بودند داد طرب دادند و سنگ و خار بيابان را به وجد اندرآوردند. شبى سخت خوش بود و تا آفتاب از پس كوههاى آن سوى درياچه بيرون شد بساط سور و سرور ادامه داشت و يك تن از خيمه ها بيرون نرفت. چون آن روز ترتيب شكار آهو داده شده بود همه از مجلس بزم برخاسته آهنگ رزم كردند. گروهى از سوارهاى كشيكخانه و سربازهاى منصور و مهديه براى راندن آهو از صحراهاى دوردست رفته بودند و شكارچيان با دوربين اطراف را زير

ص: 162

نظر داشتند. نخست آهوانى كه ديده شدند، شاه از عقبشان تاخت و دو رأس را با تير و پس تير به خاك افكند. در تاخت دوم نيز دو تير انداخته يك آهو زد. آنگاه شاه به تماشا ايستاد و ديگر سواران هريك به نوبت تاختند و هنرنمائى كردند. از آن ميان شاهزاده مسرور السلطنه نمايشى داد كه مورد توجه قرار گرفت و در بازگشت از شكار مخلع گشت. در يك تاخت براى شش آهو سه بار تفنگ دولول را پر كرد و با شش تير هر شش آهو را از پاى درآورد. آن روز تا ظهر بيست و هشت رأس آهو به تاخت اسب صيد شد و شاه دستور داد تا از آنها چلوكبابى شايان تهيه كنند.

روز بعد شاه شكاركنان به على آباد رفت. در بين راه يك قره قوش و چهار باقرقره در تاخت اسب زد و همراهان نيز در پى چند خرگوش و روباه و باقرقره تاختند و تيرهاى نمايان انداختند.

در على آباد شاه در عمارتى كه امين السلطان ساخته بود منزل كرد. امين السلطان به عرض رسانيد كه حمامى مرمر ساخته و براى استحمام آماده است. شاه گفت تا آب خزانه را بكشند و از آب نو پر سازند. امين السلطان گفت اين احتياط شده است. آنگاه شاه به گرمابه رفت و ما در بالاخانه به نوشيدن چاى و صحبت نشستيم.

آن شب ميرزا على اصغر خان امين السلطان پدرم و مرا در عمارت نزد خود نگاه داشت و نگذارد به چادرهاى خود برويم. همين كه تاريكى همه جا را فراگرفت از نزديك و دور زوزه شغالها برخاست و هر دم رو به افزايش نهاد تا آنجا كه همه را به سرسام آورد. چون شاه از گرمابه بيرون آمد، گفت تا چند تن تفنگدار در باغ و خارج از قلعه رفته تيراندازى كنند. ماموران چنان كردند و رفته رفته شغالها خاموش شدند و آرامش برقرار گرديد.

روز ديگر شاه براى شكار كبك و تيهو به دره انارى واقع در كوههاى شمالى على آباد رفت. شاليون ها در دره مزبور سكنى گزيده، در آنجا باغهاى انار احداث كرده بودند.

نخست شاه هريك از طرلانهاى سپرده به علاء الدوله، امير خان سردار و معير الممالك را خود به كبك انداخت و هربار قوشها شكار را گرفتند. آن گاه قوشبانها به شكار پرداختند

ص: 163

و شاه به تماشا ايستاد.

چون اطلاع داده بودند كه در يكى از كوههاى اطراف چند دسته قوچ كهنه هست، فردا شاه براى صيد آنها رفت از صبح تا عصر چندبار به ماهرخ رفت و بر روى هم هفت قوچ ممتاز از هفت تا يازده سال زد. فردا از على آباد سوى تهران رهسپار شديم و تا ورود به تهران در هر منزل تنها يك شب مانده و به شكار هم مبادرت نشد. به ورود حضرت عبد العظيم شاه به شكرانه سلامت به زيارت رفت و هرگز به مخيله اش نمى گذشت كه پنج سال بعد در آنجا كشته تير بيداد گردد و در گوشه اى جاودان بيارمد ... و ما تدرى نفس باىّ ارض تموت. «پايان»

ص: 164

روز يكشنبه هجدهم [شوال]

هنگام انتهاض موكب همايونى از كهريزك نواب والا نايب السلطنه اميركبير وزير جنگ و سايرين مرخص شده به طرف دار الخلافه معاودت فرمودند.

منزل امروز حسن آباد از قراى بلوك فشافويه و امتداد راه دو فرسخ و نيم است.

جناب اشرف امين السلطان وزير اعظم كه براى اتمام بعضى مهمات دولتى در شهر مانده

ص: 165

بودند در اين منزل به اردوى كيون شكوه ملحق شدند.

دوشنبه نوزدهم [شوال]

منزل قلعه محمد على خان در دامنه كوك داغ و از املاك شخصى صارم الملك امير تومان (عزيز الله خان شاهسون) و مسافت راه چهار فرسنگ است.

سه شنبه بيستم [شوال]

منزل على آباد كوك داغ و امتداد راه چهار فرسخ است.

چون على آباد از قراى مستحدثه (1) جناب اشرف امين السلطان وزير اعظم است، لازم آمد كه مختصر شرحى از اين منزل در اين موقع نگاشته شود.

چنان كه در كتب احاديث و اخبار و تواريخ و آثار مضبوط و مشهود است، يكى از آيات و خوارق (2) عادات كه در شب ولادت با سعادت حضرت فخر كائنات محمد بن عبد الله عليه و اله افضل الصلوات و التحيات بروز و ظهور يافت خشكيدن درياچه ساوه بود كه بحرى پهناور و بر كرانه ها و سواحل آن نزهتگاههاى معتبر بود و ترسايان ايران نيز در آن حوالى كليساها داشتند.

شيح شرف الدين محمد بن سعيد مصرى بوصيرى (3) نام اين درياچه را در قصيده «برده» برده است:

و؟؟؟ ساء ساوة ان غازت بحيرهاو ردّ واردها بالغيظ حين ظمى [ساوه از اين كه درياچه اش فرو رفت ناراحت شد و كسانى كه به هنگام ابتلاى به تشنگى در جستجوى آب به درياچه رفتند، خشمگين بازگشتند].

و صباحى (4) بيدگلى نيز گويد:

نم رود سماوه خشكى درياچه ساوه خمود نار آتشخانه كسر گنبد كسرى و در باب درياچه ساوه و محل آن بعضى از مورخين دقيق ترديدى دارند كه آيا اين بحيره در فضائى بوده كه حوالى آن جلگه شهر قم حاليه واقع شده است يا همين كوير مشهور

ص: 166


1- مستحدثه: احداث شده.
2- خوارق عادات: افعالى كه خلاف عادت مردم باشد و مجازا كرامات اولياء و خوارق جمع خارق است (لغت نامه دهخدا).
3- بوصيرى: شرف الدين ابو عبد الله محمد بن سعيد بوصيرى شاعر بليغ مصرى است كه در سال 608 هجرى در مصر به دنيا آمد و پس از عمرى دراز به سال 694 يا اندكى بعد از آن در بيمارستان منصورى قاهره درگذشت. ده سال از زندگى خود را در قدس گذراند، سپس به مدينه رفت و سيزده سال در مكه رحل اقامت افكند و در آنجا به تعليم قرآن اشتغال داشت، از آن پس به مصر بازگشت و تا آخر عمر در آنجا زيست و به تعليم قرآن مشغول بود. بوصيرى فقيه، نويسنده، حساب دان و شاعر بود، اما شهرت او در شعر و خصوصا در مدح پيامبر است. در بين اشعار و قصائدى كه به زبان تازى در مدح پيامبر گرامى سروده شده، قصيده برده مقامى خاص دارد، و يكى از شاهكارهاى مدائح نبوى، بلكه مهمترين آنها به شمار مى آيد. ر. ك. شرح قصيده برده به تصحيح و مقدمه على محدث (تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361) پيشگفتار.
4- صباحى: سليمان صباحى از شعراى اوائل قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه اصلش از بيدگل از توابع كاشان بوده و با آذر و هاتف معاصر و معاشر بود، طبع صافى داشت و همت بر تتّبع طرز فصحاى قدما مى گماشت. از اشعار اوست: ميرم به قفس، بهتر از آن است كه در باغ از طعنه مرغان گرفتار بميرم مى ميرم و از زارى من آگهيش نيست يا رب كه دعا كرد چنين زار بميرم گفتى گذرم گر بتو، از شوق بميرى قربان سرت بگذر و بگذار بميرم صباحى در سال 1206 ه. درگذشت. ر. ك. محمد على مدرس تبريزى، ريحانة الادب (تهران: انتشارات خيام، 1374) ج 3، ص ص 412- 413.

به حوض سلطان است. ولى بسيارى از مورخين عرض و طول آن را زياده بر اينها گفته اند، چنان كه فاضل مفيدى مورخ يزد گويد، قصبه عقدا بر لب درياچه ساوه واقع بوده است.

على اى حال آن چه از نگارش مورخين اسكندر مقدونى و علماى جغرافى و يونانى و رومى كه سير و حركت آن پادشاه جهانگير را ثبت و ضبط و تحقيقات كامله در مسافرت او نموده اند برمى آيد، اين است كه در آن ازمنه و اوان بحيره، در اين قطعه كوير مشهور به حوض سلطان كه اكنون چند سال است درياچه تشكيل يافته است نبود، زيرا على التحقيق اسكندر از استخر فارس به آسپادانا، يعنى سپاه دان آمده كه به كثرت استعمال سپاهان و اسپهان گفته اند كه اصفهان معرّب آنست و از اصفهان به اكباتان كه همدان باشد رسيده و از آنجا به تعاقب داراى سوم كيانى پادشاه ايران به راكا يا راكز يعنى رى آمده، مسلما عبورش از راه زرند يا ساوه بوده و لابد از قرب بحيره حاليه گذشته و اگر در آن وقت بحيره در امتداد اين كوير مى بود و آبى وجود مى داشت، ديده مى شد، چنان كه الحال از مسافتى بعيد، مشهود است و مورخين اسكندر لابد ذكرى از آن بحيره مى نمودند، چنان كه از صحراى قفر (1) كوير شرحى نوشته «دزرد مرى (2)» ناميده اند، پس معلوم مى شود كه بحيره حاليه در ازمنه و ادوار سابقه گاهى بروز مى كرده و مدتى آب داشته و باز به مرور دهور فرورفته و روزگارى خشك بوده است. چنان كه خود اين بنده نگارنده از معمرّين ولايت قم شنيدم از اسلاف خويش روايت مى كردند كه در اوايل ظهور اختر جهان آراى سلطنت سلسله عليه قاجاريه يعنى اوان جهانگيرى و كشورستانى محمد حسن شاه قاجار، اين بحيره وجود داشته و باز پس از چندى خشك شده بود.

پس ممكن است بگوييم در زمان عبور اسكندر مقدونى از حوالى اين درياچه اوقاتى بوده كه آب نداشته است و اگر به قول معمرين قم چندان وثوقى نباشد، اما بعضى قراين و آثار دلالت بر اين مى كند كه از ازمنه عتيقه تا اواخر عهد ساسانيان، راه از قم به رى يقينا از وسط كوير نبوده و از دو معبر معتبر مسطور در ذيل، عموم قوافل و بازرگانان يا عساكر شهرياران از قم به طرف رى و خراسان مى رفته اند.

ص: 167


1- قفر: بيابان بى آب و گياه و زمين خالى (منتهى الادب).
2- -desert of Medie )فرانسه)، به معنى كوير يا بيابان ماد، نام قديم ناحيه اى از ايران بين جبال زاگرس و كوير نمك كه قوم ماد در آن سلسله پادشاهى ماد را تشكيل دادند. در تاريخ از دو ماد نام به ميان آمده 1- ماد بزرگ يا عراق عجم 2- ماد كوچك يا آذربايجان (فرهنگ معين).

منزل اول: از قم به رى شاش كرد بوده كه اصلا پلاش كرده است و پلاش يكى از سلاطين اشكانى است و در حوالى قريه مزبوره خرابه ايست موسوم به «كوشك بهرام» و معلوم نيست اين بهرام از اشكانيان بوده يا از ساسانيان.

منزل دويم: كاروانسراى سنگى خرابه سابق على آباد كه صاحب معجم البلدان گردشير ناميده است و مى نويسد كه:

علاوه بر منزلگاه قلعه معتبرى داشته و در وسط راه قم و رى واقع بوده است.

منزل سيّم: كنارگرد يا خرابه كه در حوالى قريه حاليه حسن آباد موجود است.

منزل چهارم شهر رى بود و اگر مى خواستند از قم به طرف خراسان روند منزل اول على التحقيق پل دلاك بوده، دويم كاروانسراى دير در ارض مسيله كه در اين اواخر مرحوم ميرزا يوسف مستوفى الممالك صدراعظم مبلغ گزافى خرج مرمّت و تعمير آنجا نمود، ليكن داير نشد. اين كاروانسراى دير در قديم الايام به كسر دال تلفظ مى شده است و مقصود از دير مفتوح الداّل كه معبد دهبانان باشد نبوده، بلكه دير با كسر دال به معنى دور و دراز است و چون مسافت از پل دلاك تا به اين كاروانسرا زياد بود، لهذا به كاروانسراى دير موسوم شده و جهت طول راه اين منزل نبودن آب بوده است و به غلط در ميان عوام مشهور است كه آنجا موقع يكى از قصور شكارگاه بهرام گور است.

خلاصه منزل سيم از قم به صوب خراسان حوالى شهر ورامين بود.

چهارم: كاروانسرا خرابه كه زير خاراكس قديم يا ايوانكى زمان متوسط يا ايوان كيف حاليه واقع بوده و از آنجا از سر درّه خوار گذشته به طرف خراسان مى رفته اند.

راه شوسه كه شاه عباس صفوى انار الله (1) برهانه اول، به معاونت جمعى از مهندسين هلندى (2) و مباشرت ميرزا تقى وزير مازندران و در ثانى به مباشرت لله بيك در سال هزار و بيست هجرى از اصفهان به مازندران ساخت كه امتداد آن از كاشان به سياه كوه و عين الرشيد به طرف فيروزكوه و تاريخ اتمامش «كار خير» [1031 ه. ق] بود، سواى اين راههاى معمول قديم است.

برجى كه از سنگ و گچ بنا شده و بالاى قطعه كوهى مشرف به كاروانسراى قديم

ص: 168


1- انار الله برهانه: خداى حجت وى را بر زبان او نهد.
2- اصل: هولاندى.

على آباد حاليه واقع و از يك طرف ناظر به تمام كوير حوض سلطان است به منزله فّار يعنى چراغ بحرى يا قراولخانه بوده و دو طبقه داشته است، كه اگر شبانه يك قافله يا يك تن سوار پا پياده اى راه را گم كرده داخل كوير مى شده است، بواسطه آتشى كه يقينا على الاتصال بالاى اين برج مى افروخته راه گم كردگان را به كاروانسراى قديم على آباد هدايت مى نموده اند.

پس راه طبيعى حقيقى از قم به رى و از رى به قم راهى است كه از على آباد مى گذشته است. اما جهت اين كه به روايتى از زمان تسلط سلطان سنجر سلجوقى [511- 552 ه ق] و به قولى در عهد سلطنت سلطان ابو سعيد خان مغول [متوفى 736 ه. ق] راه از طرف على آباد حاليه تغيير كرده به كوير حوض سلطان افتاد. زيرا نسبت بناى آب انبار و حوض سلطان را به يكى از اين دو پادشاه مى دهند. آنچه به تصور مى آيد اين است كه چون اين دو سلسله سلاجقه و مغول همتى چندان به آبادى ايران نمى گماشتند و هرچه از اعمال و آثار مسالك و معابر كم خرج تر و سهل تر بود به آن مى پرداختند، بجاى اين كه راه قديم طبيعى را كه به مرور ايام يا تطاول طوايف وحشى خون آشام منطمس (1) و خراب شده بود تعمير كنند، مختصر حوض يعنى آب انبارى در وسط كوير ساختند كه آن آبهاى برف و باران كه از اراضى شور سيلان داشت به اين حوض داخل مى شد و قوافل يا عساكر كه از آنجا عبور مى كردند، تا چندى از سال را آب راكد متعفن كه مايه و ماده هر نوع امراض بود مى آشاميدند و در اواخر تابستان و اوايل پاييز كه آب اين آب انبار نيز تمام مى شد، قوافل مجبور بودند كه از پل دلاك بدون درنگ مسافت بعيدى طى نموده، يك سر به كنارگرد آيند. و چه صدمات و زحمات كه در اين مدت دراز مى ديدند و چه جانهاى عزيز كه از تشنگى و خستگى به جان آفرين مى سپردند.

در زمان سلطنت جاويد مدت سلاطين عظيم الشأن قاجاريه، حاجى ميرزا آقاسى ايروانى صدراعظم شاهنشاه مبرور ماضى، محمد شاه غازى نور الله مرقده از زير على آباد قناتى به زحمت زياد حفر نمود و مجرايى ساخت كه شايد آبى اگرچه شور باشد به حوض سلطان برساند، اما آن وزير را در زمان حيات و اقتدار نيل بدين مقصد

ص: 169


1- منطمس Montames : 1- فرو نشيننده 2- نيست شونده.

خير نصيب نگرديد.

مرحوم ميرزا آقا خان نورى صدراعظم همان مجراى آب حاج مرحوم را تعمير كرد و كاروانسراى مختصر قديمى كه در حوض سلطان بود به مبلغ گزافى مرمت كامل نمود و كاروانسراى ديگرى نيز مسمّى به صدرآباد بنا نهاد كه تقريبا به مسافت هفتصد ذرع در سمت شرقى جنوبى حوض سلطان واقع است و قريب سى هزار تومان خرج كرد و ليك با اين همه مخارج و زحمات آب شور گل آلود قليلى در چند ماه از سال به حوض سلطان مى رسيد و در فصول حارّه آن آب نيز غالبا از سرچشمه خشك مى شد و به كاروانسرا نمى رسيد و براى عابرين بسيار صعب و سخت بود. چنان كه اغلبى از مسافرين در اين راه تلف مى شدند، تا ده دوازده سال قبل از اين آقا محمد ابراهيم خان امين السلطان مرحوم محض دعاگوئى وجود مبارك شاهنشاه اسلام پناه و رفاهيت عموم زوّار و عابرين همت گماشتند كه راه طبيعى قديم قم را بسازند و منازل اصلى آن را تعمير كنند. مبلغهاى گزاف در تعمير و تسطيح و توسيع راه و بناى پلها صرف نمودند و از جمله شروع به حفر قناتى على حده در همين موقع على آباد حاليه كرده و به اسم ولد ارشد خودشان جناب اشرف ميرزا على اصغر خان امين السلطان وزيراعظم دولت عليه ايران موسوم نمودند.

اما اتمام اين امر خير را نديده در ركاب همايون به سال هزار و سيصد هجرى در سفر خراسان به رحمت ايزدى پيوستند.

ولد ارشدشان جناب اشرف معظم كه بالارث و استحقاق حسب الاراده ملوكانه جانشين پدر شدند، بلكه به اقتضاى وفور شهامت و لياقت و حسن خدمت و صداقت به چندين مرتبه برتر تا به رتبت علياى خدمت و وزارت عظماى دولت نايل گرديدند.

اتمام اين راه و اجراى مياه و آبادى مراحل و عمارت منازل را وجهه همت ساخته تا كار اين راه را به طورى كه منظور بود بپرداختند و از عجايب اتفاقات آن كه در اين هنگام كوير حوض سلطان كه ساليان دراز خشك و معبر قوافل بود يك مرتبه آب گرفت و بحيره اى بس طولانى و وسيع شد، چنان كه اكنون محيط اين بحيره قريب سى فرسنگ است و چنانچه بدوا اين اراده و نيت براى امين السلطان مرحوم نيامده بود و جناب

ص: 170

اشرف وزيراعظم امين السلطان حاليه جدا در اتمام و تعمير منازل اين راه كوشش نمى كردند، هرآينه بايستى راه از قم به دار الخلافه تهران از طرف ساوه باشد و معلوم است كه دورى و صعوبت راه براى عبور و مرور مسافرين و زائرين و قوافل و پست، چه مايه اسباب زحمت و تلف وقت و عمر عزيز مى بود. اما راهى كه حالا ايجاد شده است در تمام منازل آباديهاى معتبر و مهمانخانه هاى عالى با مبل و مايحتاج و اسباب آسايش و استراحت براى واردين محترم دارد، كه هريك مشابه قصرى است، رباطات بزرگ براى كاروانيان و قوافل بنا شده كه چندان كه از ازدحام واردين شود جا بر احدى از راجل و راكب و احمال و مراكب تنگ نمى افتد. بالجمله قنوات عرض راه و عذوبت مياه (1) و خضرت (2) باغات و نضرت (3) بساتين (4) و صفاى حمامها و پاكيزگى آب انبارها به حديست كه شخص آرزو مى نمايد كه محض تفرج و تنزه از اين راه عبورومرور نمايد. و در اين عصر همايون كه منّت خداى را انواع ترقى و آبادانى در مسالك و ممالك محروسه حاصل شده و زياده از همه عهود و اعصار آثار خيريه برپا گرديده است، احدى از رجال دولت و وجوه مملكت موفق به چنين عملى جميل و اثرى جليل نگرديده بود.

خلاصه در اين منزل باصفاى على آباد محض آسايش ملتزمين ركاب مبارك دو شب اطراق شد.

روز پنجشنبه بيست و دويم [شوال]

موكب مسعود شهريارى از على آباد به منظريه قم نزول اجلال فرمود.

يك فرسنگ از على آباد گذشته به مهمانخانه موسوم به كوشك نصرت مى رسد. كوشك نصرت نيز از ابنيه خيريه عاليه جناب اشرف امين السلطان وزيراعظم است كه مشتمل بر مهمانخانه باصفا و خوش منظر و قنات آبى خوشگوار است و كاروانسرا و حمام و باغى نيز دو سه سال است در حوالى مهمانخانه احداث گرديده، از كوشك نصرت به منظريه چهار فرسنگ و نيم مسافت است. چهار فرسخ تقريبا از ساحل بحيره جديد عبور مى شود كه به هيچ وجه در اينجا آبادى نيست. اما از طرف كوههاى غربى اين جلگه

ص: 171


1- عذوبت مياه: شيرينى آبها.
2- خضرت باغات: سبزى باغها.
3- نضرت: تازگى و شادابى و خرمى.
4- بساتين: بوستانها.

جناب اشرف فرمايش داده قناتى حفر مى كنند، كه آبش به وسط اين جلگه برسد و در اين مسافت قليله نيز بر عابرين رنج و زحمتى از بى آبى نرسد. تاكنون سى پشته (1) از اين قنات حفر شده. رجاى واثق است كه تا يك دو سال ديگر ان شاء الله آب اين قنات هم جارى شود.

سه ربع فرسنگ به منظريه مانده، احمدآباد نيز از مستحدثات جناب اشرف امين السلطان وزيراعظم است.

منظريه داراى كاروانسراى بسيار عالى ممتازى است كه مبالغ گزاف صرف بناى آنجا شده و وجه تسميه منظريه به اين اسم از آن است كه گنبد مطهر حضرت فاطمه معصومه بنت موسى بن جعفر عليها و على آبائها سلام الله الملك الاكبر و تمام شهر قم و جلگه اطراف از اينجا نمايان است و آبى كه براى اين منزل و كاروانسرا تحصيل شده با زحمت و مخارجى گزاف بدست آمده، چنان كه غالب چاههاى آن سنگ خارا است كه به زحمت تمام سوراخ كرده و آبى جارى نموده اند و باز مشغولند كه در پيشكار اين قنات كار مى كنند.

جمعه بيست و سوم [شوال]

روز ورود موكب مسعود به درا الايمان قم و مسافت چهار فرسنگ است. قم از شهرهاى قديم ايران به شمار مى آيد، اگرچه بعضى از مورخين اسلام تاريخ بناى اين شهر را در دويست و سه سال بعد از هجرت پيغمبر خاتم صلى الله عليه و اله و سلم نگاشته اند و در «لباب» (2) بناى آن را در سنه هشتاد و سه هجرى به دست اصحاب عبد الرحمن محمد بن الاشعث مسطور داشته، ليكن نه چنين است، نام اين شهر را بطلميوس مصرى در مائه اول عيسوى در كتاب جغرافياى خود به اسم قوانا ضبط كرده است كه ما ان شاء الله الرحمن مختصرى از تاريخ اين شهر [را] در نمره آتيه خواهيم نگاشت. (3)

در تواريخ اسلاميه هم مانند كتاب الفتوح بلاذرى و غيره، چنين مسطور است كه در

ص: 172


1- پشته: مسافت بين دو ميله از قنات (لغت نامه دهخدا).
2- شايد مقصود كتاب لباب الالباب محمد عوفى باشد.
3- ر. ك. روزنامه ايران، همان ص 3119 و 3120.

سنه بيست و سه هجرى ابو موسى الاشعرى بعد از فتح نهاوند و اهواز به قم آمد و آنجا را محاصره كرده پس از چندى فتح نمود و اين واقعه در حدود سال بيست و سه هجرى به عهد خلافت خليفه ثانى است. پس چگونه مى توان گفت بناى اين شهر در سنه دويست و سه شده است، الا اين كه شايد در سال دويست و سه مرمت شده و عمران جديدى يافته است، چنان كه خواهيم نگاشت. (1)

[اقامت در قم]:

[اقامت در قم]:(2)

موكب مسعود همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و سلطانه، سه شب در دار الايمان قم اقامت فرمودند.

چنان كه در نمره قبل ذكر شد، روز جمعه بيست و سوم شوال به شهر قم تشريف قدوم ارزانى داشته، لدى الورود به زيارت مرقد منوّر و روضه مطهر حضرت فاطمه معصومه بنت الامام الهمام موسى بن جعفر عليها و على ابائها السلام تشرف جسته، بعد از زيارت به سراپرده همايونى كه در طرف غربى شهر افراشته شده بود تشريف فرما گرديدند و در اين دو سه روز توقف قم همه روزه بعد از ظهر به فيض زيارت حضرت فاطميه نايل و فايز مى شدند و ساير اوقات خاطر مهر مظاهر همايون مصروف به مهمات جليله دولتى و امور مملكتى بود.

روز يكشنبه بيست و پنجم [شوال]

محض افتخار نواب عليه فخر الملوك (3) كه مهين كريمه سلطنت عظمى هستند و فى الواقع حكومت قم تعلق به ايشان دارد، تشريف فرماى خانه و منزل مخصوص ايشان كه در وسط شهر است گرديدند.

اول روز، بعد از آنى كه به زيارت روضه مطهره تشرف جستند از صحن جديد عالى البنائى كه از ابنيه رفيعه جديده و آثار عظيمه خيريه جناب اشرف ميرزا على اصغر امين السلطان وزيراعظم است، گذشته، از در صحن جديد به خانه شخصى جناب

ص: 173


1- از ابتداى گزارش سفر ششم تا اينجا برگرفته از روزنامه ايران، همان، ص ص 3113 الى 3115 مى باشد.
2- روزنامه ايران، همان، نمره 775، ص 3117.
3- دختر ناصر الدين شاه.

اشرف معظم له كه يك قسمت بيرونى آن به اتمام رسيده و در ساير بيوتش مشغول كار هستند عبور فرموده، به خانه نواب عليه فخر الملوك تشريف ورود ارزانى داشتند. ناهار و عصرانه و چاى را در آنجا صرف فرموده، مقارن مغرب رجعت به اردوى همايونى فرمودند.

عباس ميرزاى نايب الاياله حكمران قم فرزند نواب عليه فخر الملوك ولد مرحوم اعتضاد الدوله قاجار دولو، حاكم سابق قم نيز در اين روز مورد التفات ملوكانه آمده حسب الارث و الاستحقاق بالتصويب جناب اشرف وزيراعظم به لقب اعتضاد الدوله ملقب و به يك ثوب سردارى ترمه شمسه مرصع مخلع گرديدند.

روز دوشنبه بيست و ششم [شوال]

موكب مسعود همايون از قم انتهاض خسروانى فرموده، به منزل طايقون خلج، كه چهار فرسنگ مسافت است تشريف قدوم ارزانى داشتند. (1)

بخش هفتم : هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم

اشاره

1- درباره هفتمين سفر

2- گزارش سفر

3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم

4- خاطرات اعتماد السلطنه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم

5- خاطرات دكتر فووريه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم

6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر قم ناصر الدين شاه

ص: 174


1- جهت آگاهى از گزارش بقيه اين سفر ر. ك. روزنامه ايران، همان ص 3117.

1- درباره هفتمين سفر (1309 ه. ق)

هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم، در ضمن سفر معروف وى به عراق عجم صورت گرفت، چنانچه در ماه شوال 1309 قمرى كه مصادف با دومين ماه از فصل بهار بود، شاه قصد سياحت ولايات مركزى ايران را نمود. و مصمم گرديد كه از طريق قم اين سفر را آغاز كند، بدين ترتيب ناصر الدين شاه در روز 14 شوال از شهر به قصد سفر مزبور به عشرت آباد نقل مكان نمود، اين سفر در حالى آغاز گرديد كه صبح همين روز شكوه السلطنه همسر عقدى وى و مادر مظفر الدين ميرزا وليعهد درگذشت و جنازه او هنوز در اندرون بود (1)، همچنين وبا از طريق افغانستان به خاك ايران رسيده بود و قحطى در اردو به درجه اى بود كه براى احدى نان پيدا نمى شد. (2) مع هذا، اردوى همايونى با جمعيتى از زنان حرم، رجال و درباريان و خادمان آنها به انضمام كالسكه ها، اسب هاى سوارى، حيوانات باركش و ... و ... حركت كرد.

ناصر الدين شاه در اين سفر از شهر به عشرت آباد و از عشرت آباد به سمت قم حركت نمود و پس از عبور و اطراق در حضرت عبد العظيم، كهريزك، حسن آباد، على آباد، درياچه حوض سلطان و كوشك نصرت در روز جمعه 23 شوال به قم وارد و سه روز در آنجا اقامت نموده به زيارت و سياحت پرداخت. سپس به طايقون حركت نموده و از آنجا به سيروسياحت در شهرها و روستاهاى ولايات مركزى از قبيل دليجان، محلات، سلطان آباد، بروجرد، نهاوند، تويسركان، فراهان، آشتيان، دستجرد، ساوه و زرند پرداخته و از طريق رباطكريم در روز دوشنبه 21 محرم 1310 به قصر سلطنت آباد

ص: 175


1- روزنامه ايران راجع به درگذشت شكوه السلطنه مادر وليعهد مطلب ذيل را اعلام نمود: مرحومه نواب عليه عاليه شكوه السلطنه والده معظمه حضرت و الا وليعهد دولت عليه، مهين بانوى حريم سلطنت و ملكه محتشمه دولت قوى شوكت كه شرافت ذات و مكارم صفات و علو همت و سمو رتبت و اعمال حسنه و آثار خيريه آن عقيله جليله، مستغنى از ذكر و توصيف است، چندگاه قبل گرفتار ناخوشى (انفلوانزا) و بعد از رفع آن عارضه مبتلا به تب لازم شده، صبح چهارشنبه چهاردهم شوال المكرم، تقريبا در سن پنجاه و هفت سالگى ارتحال به سراى جاودانى فرموده، مغمور بهار رحمت يزدانى شد و از طرف دولت روزافزون مراسم تعزيت و شرايط حرمت در حمل جنازه آن مرحومه مبروره چنان كه درخور بود به عمل آمده، در مسجد اعظم سلطانى، مجلس فاتحه و ختم منعقد داشتند و جنازه آن مرحومه را عجالتا به طور امانت در مسجد مرحومه مهد عليا گذاشتند. روزنامه ايران، نمره 773، چهارشنبه 21 شوال 1309 برگرفته از روزنامه ايران، همان، ج 4، ص 3111.
2- روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه، همان، ص 8111.

وارد شد.

در اين بخش ابتدا گزارش اين سفر از تهران تا قم درج شده است، سپس شرح خاطرات ناصر الدين شاه از زمان حركت از تهران تا اقامت و خروج از قم آمده، پس از آن به ترتيب خاطرات اعتماد السلطنه و دكتر فوريه از اين سفر نقل گرديده است و در انتها يادداشتى از صدر الاشراف در ارتباط با اين سفر تقديم مطالعه كنندگان گرامى شده است.

2- [گزارش سفر]:

2- [گزارش سفر] (1):

موكب فرخنده كوكب بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى خلد الله تعالى ملكه و سلطانه، چنان كه در نمره سابق انتشار يافت، صبح شنبه هفدهم شهر شوال قرين نصرت و اقبال از قصر سلطنتى عشرت آباد به عزم سفر ميمنت اثر عراق و ييلاقات ملاير و تويسركان و نهاوند و غيرها، از راه دار الايمان قم حركت فرمودند.

منزل اول كهريزك ملكى امين الدوله (2)، رئيس دار الشوراى كبرى بود و مسافت سه فرسنگ و نيم.

نواب والا نايب السلطنه (3) اميركبير، وزير جنگ و حكمران دار الخلافه و جمعى از شاهزادگان عظام و وزراء و رجال فخام (4) دولت قوى شوكت، موكب خسروانى را تا اين منزل مشايعت نمودند.

شاهزاده معتمد الدوله (5) والى سابق فارس كه از شيراز معاودت به دار الخلافه مى نمودند نيز در اين منزل شرف اندوز حضور مهر ظهور همايونى گرديدند.

ص: 176


1- ر. ك. روزنامه ايران، پنجم ماه ذيقعده الحرام 1309، نمره 774 (تهران: كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران، 1376) نمره 774، ص 3113.
2- ميرزا على خان امين الدوله.
3- كامران ميرزا نايب السلطنه.
4- فخام، فخامت: بزرگوار گشتن، گرامى شدن.
5- فرهاد ميرزا معتمد الدوله.

ص: 177

ص: 178

3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم

اشاره

3- خاطرات ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم (1)

روز چهارشنبه چهاردهم شوال المكرم لوى ئيل سنه 1309:

امروز ان شاء الله به عزم سفر عراق از شهر دار الخلافه به عشرت آباد مى رويم و سه شب در آنجا توقف نموده، بعد از آنجا عازم سفر عراق خواهيم شد. صبح از درب عمارت سلطنتى آمديم بيرون، سوار شده يك سر رفتيم به صاحبقرانيه.

اين ايّام شميرانات خيلى باصفا است، فصل گل اقاقيا و گل زرد شميران است، در شهر گل اقاقيا مدتى است تمام شده، اواسط گل سرخ شهر و دوشان تپه و عشرت آباد و محوطه شهر است، گوجه هم در شهر درشت شده، خيار به بازار آمده، بادام هنوز مغز نبسته است.

خلاصه ناهار در صاحبقرانيه خورده و عصر از آنجا سوار شده آمديم به سلطنت آباد، قدرى در باغ گردش كرده، بيرون آمديم و سوار شده آمديم به عشرت آباد.

روز پنجشنبه پانزدهم [شوال]:

امروز ناهار در عشرت آباد خورده عرايض و نوشتجات زيادى به حضور آورده بودند. همه را خوانده و جواب داديم. بعد از ناهار سوار شده رفتيم به باغ شاه، خيلى باغ باصفا بود. بعد رفتيم به باغ اميريه نايب السلطنه، و از آنجا بيرون آمده رفتيم به باغ اقبال الدوله. گل طاوس زيادى داشت و باصفا بود، تا غروب در اين باغات گردش و تفرج كرده و غروب مراجعت به عشرت آباد نموديم.

روز جمعه شانزدهم [شوال]:

ناهار در عشرت آباد خورده، بعد از ناهار چون علماى تهران بايستى به حضور بيايند، از عشرت آباد سوار شده آمديم به شهر، عصر در قصر ابيض علما به حضور آمدند:

اول جناب صدر العلماء و جناب آقا سيد عبد الله و بعضى ديگر و بعد جناب آقا ميرزا

ص: 179


1- برگرفته از ناصر الدين شاه قاجار، سفرنامه عراق عجم، (تهران: [افست از چاپ سنگى] تيراژه، 1362) ص ص 3- 23.

حسن آشتيانى و جناب آقا سيد على اكبر تفرشى و جناب ميرزا عبد المجيد گروسى و جناب شيخ محمد حسن شريعتمدار و غيره به حضور رسيده، قدرى با ايشان صحبت داشتيم و مراجعت كردند. بعد عضد الملك و امين الدوله و پيشخدمتها به حضور آمده باز بعضى عرايض و نوشتجات به حضور آوردند. تا غروب در شهر مشغول به ملاحظه نوشتجات و فرمايشات بوديم. جناب امين السلطان هم نزديك غروب به حضور آمد با امين السلطان نيز خيلى فرمايشات كرديم غروب مراجعت به عشرت آباد نموديم.

روز شنبه هفدهم [شوال]:

امروز ان شاء الله به سمت قم و عراق حركت مى كنيم. كسانى كه از حرمخانه و غيره بايد به سفر بيايند، صبح حركت كرده بودند. رفتيم به حمام، از حمام بيرون آمده رفتيم به ديوانخانه، بلافاصله جناب امين السلطان به حضور آمد، عرايض و كارهاى عمده داشت نشستيم، نوشتجات و احكام زيادى خوانده و صحه گذاشتيم. بعد جناب امين السلطان از پى انجام فرمايشاتى كه شده بود، به شهر مراجعت نمود كه عصر از آنجا به كهريزك (1) بيايد. بعد نايب السلطنه و جناب امام جمعه به حضور آمدند، جناب امام جمعه دعاى سفر به گوش ما خوانده و يك قرآن كوچك بغلى خطى خيلى اعلى هم كه همراه آورده بود به ما هديه داد. آمديم دم در، ديديم شاهزادگان و اجزاء و خدام درب خانه مرحومه شكوه السلطنه (2) را كه فرموده بوديم نايب السلطنه امروز به حضور بياورد حاضر كرده است:

عضد الدوله، جهانسوز ميرزا، حاجى بهاء الدوله، معز الدوله، حاجى محمد خان و ناظر و ساير اجزا درب خانه شكوه السلطنه همه به حضور رسيدند. جمعيت زيادى نيز از نوكر و غيره بودند. آمديم سوار كالسكه شده از بيرون شهر رانديم براى كهريزك. سوارهاى كشيكخانه و سواره ابو ابجمعى علاء الدوله و ساير سوار و نوكرى كه بايد به سفر بيايند، كنار راه صف كشيده بودند. نايب السلطنه و ساير رجال هم از عقب كالسكه ما مى آمدند.

از جلو تمام سوارها گذشته رانديم، تا از سمت نجف آباد داخل راه حضرت عبد العظيم

ص: 180


1- اصل: كاريزك.
2- چنان كه اعتماد السلطنه نوشته است شكوه السلطنه همسر شاه و مادر وليعهد مظفر الدين ميرزا در اين روز فوت نموده است.

شديم. پنج ساعت به غروب مانده بود كه وارد زاويه شريفه حضرت عبد العظيم عليه السلام شده زيارت كرده، بيرون آمده، رفتيم به باغ مرحومه مهد عليا ناهار خورديم.

ملك آرا، عميد الملك، مجد الملك، معير الممالك، ملك التجار و جمعى ديگر هم در اينجا به حضور رسيدند. بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم.

حاصل زراعت اينجاها را كه مى گفتند زنگ زده است نگاه كرده ديديم زير گندمها زرد شده، اما الحمد لله بى عيب است.

راه شوسه (1) را كه تا قم ساخته و مشغولند كه به سرحد عربستان منتهى كنند خيلى خوب ساخته اند.

همه جا رانده سه ساعت به غروب مانده، وارد كهريزك شديم، كهريزك مال امين الدوله است، خودش چون ناخوش است نيامده بود. مشير الدوله و معين الملك پسر امين الدوله و امين دربار حاضر بودند.

اعتماد السلطنه كه در اين سفر ملتزم ركاب است عصر در سراپرده حاضر بود، بعد از شام نايب السلطنه را خواسته بعضى فرمايشات در باب شهر و غيره به او كرديم و مرخص شد كه فردا صبح به شهر مراجعت كند.

خواجه سرايانى كه با حرمخانه به سفر مى آيند از اين قرارند:

حاجى سرور خان اعتماد الحرم، آغا محمد خان، آغا على، مغرور خان، آغا رضا، حاجى بلال، آغا داود، حاجى ربيع، عزيز خان، بهرام خان، آغا مسرور، آغا سليم، مرتضى خان، حاجى ابراهيم، آغا محراب، و غيره و غيره.

سواره و افواجى كه در ركاب هستند:

فوج بهادران آذربايجانى ابواب جمعى شجاع السلطنه با خود شجاع السلطنه سردار، كشيكچى باشى با غلامهاى كشيكخانه، صارم الملك با دويست نفر سوار ابواب جمعى خود، سارى اصلان و حسينقلى خان سرتيپ، برادرش با غلامهاى زرين كمر، علاء الدوله با سوارهاى مهديه و منصور، ميرزا محمد خان پيشخدمت با يكصد نفر سواره ايلات قزوين، فخر الملك با پنجاه نفر سواره قورت بيگلو ابواب جمعى خودش، نصف فوج

ص: 181


1- ر. ك. سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، آلبوم شماره 249، دفتر كوچك چرمى با رويه ترمه تحت عنوان: امتيازنامه راه شوسه تهران تا قم 1301 قمرى.

سوادكوهى، سواره قزاق توپخانه و غيره.

از عمله خلوت و پيشخدمتها اشخاصى كه الحال در ركاب هستند:

عزيز السلطان، مجد الدوله، جلال الدوله، جلال الملك، اكبر خان نايب ناظر، حسن خان، حسين خان، عبد الحميد خان، معتضد السلطنه، اديب الملك، احتساب الملك، غلام حسين خان جنرال، سيد محمد خان، كريمخان، ميرزا تقى خان، محمد حسين خان رئيس اصطبل توپخانه، اعتماد الحضرة، مرتضى خان آبدارباشى، ناظم خلوت و غيره و غيره، دكتر فوريه و مسيو هيبنت خان دندان ساز هم ملتزم ركابند. ملتزمين ركاب زياد هستند كه در اينجا اسم برده نمى شوند.

روز يكشنبه هيجدهم [شوال]:

امروز بايد به حسن آباد برويم. از سراپرده آمديم بيرون، جمعى از نوكر حاضر بودند.

جناب امين السلطان هنوز از شهر نيامده است. معتمد الدوله كه حاكم فارس بود و معزول شده است، ديشب به حسن آباد رسيده و امروز صبح دم كالسكه با پسرش احتشام الملك به حضور رسيدند. عبد الحسين خان هم كه لقب ناصر السلطنه و خلعت سردارى ترمه شمسه (1) مرصعى (2) به او مرحمت شده بود در اينجا حاضر بود. نايب السلطنه با حاجى بهاء الدوله مشير خلوت و ساير بستگانش آمده، مرخص شدند كه به شهر بروند.

عضد الملك و مشير الدوله و جمعى ديگر هم بودند كه مرخص شهر شدند. بعد سوار كالسكه شده رانديم.

ديروز وقتى كه نزديك كهريزك رسيديم، فخر الملك را ديديم كه سواره قورت بيگلو را منظما حاضر كرده بود، سوارهاى خوبى به نظر آمدند و اسبهاى فربه خوب داشتند.

براى هر طايفه و دسته اى از سوار، يك بيرق خوش رنگ قشنگى ساخته بود كه اسم آن طايفه، روى پرده بيرق نوشته شده بود، مثل طايفه قضاتلو و خالولو و غيره. خيلى اختراع خوبى است.

خلاصه رانديم تا به كنار رودخانه كرج رسيديم، چمنى كنار رودخانه بود، در آنجا

ص: 182


1- شمسه: نقش ونگارى كه با گلابتون بر جامه دوزند.
2- مرصع: جواهرنشان.

آفتاب گردان زدند، باد شديدى مى وزيد ناهار خورده، بعد از ساعتى سوار كالسكه شده رانديم براى منزل. باد و باران هم به شدت مى آمد، نزديك منزل حاجى محمد حسن امين دار الضرب را ديديم، دم كاروانسرائى كه تازه ساخته است ايستاده بود. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل و سراپرده شديم و اعتماد السلطنه به حضور آمده روزنامه خواند. نزديك غروب جناب امين السلطان هم از شهر وارد شد. بعد رفتيم توى چمنى كه پهلوى سراپرده بود. جناب امين السلطان و امين الملك و امين السلطنه را به حضور خواسته، تا نزديك غروب با آنها صحبت و فرمايش كرديم. امين السلطان راپورت كارهاى شهرش را مى داد. بعد رفتيم اندرون، شب هم تا به صبح به شدت باد مى آمد.

روز دوشنبه نوزدهم

امروز بايد به قلعه محمد على خان برويم، و چهار فرسنگ راه است.

صبح سوار شده رانديم، قدرى كه رفتيم رسيديم به رودخانه شور، پلى كه بر روى رودخانه است، همان پلى است كه ميرزا نظام مهندس الممالك ساخته بود. حالا كمپانى راه شوسه تعمير كرده است، پياده شده درست پل را ملاحظه كرديم. يك نفر فرنگى گماشته كمپانى هم در اينجا بود، كه مباشر ساختن و تعمير پل است.

بعد سوار شديم رانديم، راه را خيلى خوب ساخته اند، اطراف راه هم از گل و لاله و سبزه خيلى باصفا بود. رفتيم به طرف دست چپ راه، روى تپه اى آفتاب گردان زدند، به ناهار افتاديم، جناب امين السلطان هم با كالسكه از عقب ما آمد، سالار لشكر و امين الملك و نريمانخان قوام السلطنه وزير مختار وينه هم همراه جناب امين السلطان بودند. چاله اى جلو راه بود، كالسكه امين السلطان گذشت، قوام السلطنه احتياط كرده پياده شده بود، نمى دانيم چطور شده كه پايش دررفته بود، از آن وقت كه نريمان خان از وينه آمده هنوز مراجعت نكرده است، حالا به اينجا آمده، كه كارهايش را تمام كرده برود (از همين زمينى كه نريمان خان خورده و پايش دررفت تا مراجعت ما از سفر عراق بسترى شده افتاده بود و مى لنگيد).

ص: 183

خلاصه جناب امين السلطان به حضور ما آمد، قدرى صحبت و فرمايشات كرديم.

بعد ناهار خورده، چند شيشه عكس انداختيم. بعد از ناهار سوار شده رانديم. اطراف راه از گل و لاله در حقيقت لاله زارى بود، خيلى صفا داشت، كالسكه را فرموديم بردند توى گلها و لاله ها، و تفرج كنان مى رفتيم، نيم فرسنگ به قلعه محمد على خان مانده به عزيزآباد ده عزيز الله خان صارم الملك شاهسون رسيديم. خود او با حاجى لطف الله خان برادرش و حاجى هدايت الله خان ايل بيگى با دويست نفر سواره اينانلو در آنجا صف كشيده بودند. قريب به عزيزآباد، صديق السلطنه زيندارباشى را ديديم، كه امروز يك سره از تهران آمده بود. عزيزآباد به قدر نيم فرسنگ آب دارد و آبش لب شور است، صارم الملك آنجا را خوب آباد كرده، باغى دارد، درخت بادام داشت، فرستاديم آوردند، هنوز بادامش مغز نبسته است، حاصل زراعت اينجاها هم خيلى خوب بود هيچ زرد نشده آثار زنگى نداشت.

آمديم تا رسيديم به قلعه محمد على خان. قلعه محمد على خان هم مال همين شاهسونهاى اينانلو است. خلاصه وارد سراپرده شده، فورا نشستيم به خواندن نوشتجات. در اين بين يك دفعه هوا بناى رعدوبرق گذاشته، باد سختى برخاست و باران و تگرگ شديدى باريد. همان وقت كه ناهار مى خورديم از دور ابر سياهى از افق بالا آمده بود و صداى رعد مى شنيديم. اما حالا طوفان خيلى سخت شده و باران شديد باريد. ولى طولى نكشيد. يك ساعت به غروب مانده هوا باز شد و خيلى خوش بلكه سرد شد و شب هم خيلى سرد بود. ضياء لشكر كه چندى بود به زيارت مشهد مقدس رفته بود، خبر رسيد كه در آنجا فوت شده است.

روز سه شنبه بيستم [شوال]:

امروز بايد به على آباد برويم.

صبح برخاسته از سراپرده آمديم بيرون، سوار كالسكه شده قدرى كه رانديم ديديم از باران ديروز هوا طراوتى پيدا كرده، گل و لاله زياد و از آن گلهاى زردى كه در دوشان تپه

ص: 184

مى رويد، صفحه صحرا را فروگرفته است، اسب خواسته سوار شده رفتيم بالاى كوهها و همين طور از تيغه كوهها مى رانديم. درياى كوير هم با كمال صفا پيدا بود. همه جا از تيغه كوه سواره آمديم، تا بالاى كوهى كه در مدنظر و مشرف به دريا بود، ديديم كالسكه ما هم توى جاوه زير همين كوه ايستاده است. سوار كالسكه شده قدرى كه رفتيم ديديم همانجا منزل است. دوباره سوار اسب شده برگشته رفتيم روى همان تپه، كه مشرف به دريا بود. آفتاب گردان زدند، ناهار خورديم. بعد از ناهار سوار شده رفتيم روى تپه ديگر، كه دريا را بهتر تماشا كنيم. چه از اينجا تمام دريا پيدا نبود، بعد آمديم منزل، سراپرده ما را زير باغ و مهمانخانه زده بودند. نشسته، كاغذ و نوشتجات زيادى خوانديم. نزديك غروب رفتيم روى تپه كه مشرف به منزل بود، پياده قدرى گردش كرديم، بعد به سراپرده آمده، شام خورده خوابيديم.

روز چهارشنبه بيست و يكم [شوال]:

صبح از سراپرده بيرون آمده سوار شده رانديم براى كنار دريا، عزيز السلطان هم در ركاب بود. از همان راهى كه از پهلوى قلعه خرابه مى رود رفتيم، از قنات اين قلعه هم آب زيادى به قدر يك سنگ و نيم جارى بود و در حوالى آن قدرى زراعت كرده بودند، ولى چون زمين زيادى ندارد و بقيه آب هرز است و تا نزديك دريا رفته به زمين فرو مى رود، نى زيادى هم در اطراف قنات روئيده است.

از دره كه گذشتيم كالسكه ما را آوردند سوار كالسكه شده رانديم. عزيز السلطان و ميرزا محمد خان و ساير پيشخدمتها هم در ركاب بودند.

هواى اينجاها حالا كه اول جوز است، خيلى گرم است. اگر باران ديروز نيامده بود، بر اهل اردو خيلى بد مى گذشت. امروز هم بادى مى آيد و هوا بد نيست.

ايل شاهسون اينانلو هنوز اغلبى به ييلاق نرفته و در اين اطراف هستند.

رسيديم به كنار دريا، هيچ تصور نمى كرديم، حالا در اينجا مرغ پاخلان (1) به هم برسد، پاخلان زيادى ديديم اطراف دريا در حركت و پرواز بودند، چون مستعد شكار نبوديم

ص: 185


1- پاخلان مرغى است خيلى بزرگ، گردن و پايش هم خيلى دراز است. رنگش سفيد و روى بالها و زير بالهايش قرمز است. وقتى ايستاده است به قدر يك آدم است. خيلى مرغ باهوشى است. نمى توان به او نزديك شده و صيد نمود. كنار اين درياچه زياد است در تابستانها ييلاق مى رود، (يادداشت ناصر الدين شاه در حاشيه همين خاطرات).

چند تير سرسرى انداختيم نخورد.

كنار دريا چون بوى آب مى آمد، نمى شد ناهار بخوريم، فرموديم به قدر دويست قدم دورتر از دريا آفتاب گردان زدند. به ناهار افتاديم. از اين مرغهاى كوچك كه آب چليك مى گويند، روى دريا زياد بود. عزيز السلطان چند تير انداخته چند تا از اين مرغ زد، ما هم دو تا صيد كرديم. گوشت خوبى نداشت بوى آب دريا مى داد، پيش از ناهار و بعد از ناهار كاغذ زيادى كه نايب السلطنه از تهران فرستاده بود، ملاحظه كرده و جواب نوشتيم.

فرستاديم پيش جناب امين السلطان كه به تهران بفرستد. بعد در چادر قدرى استراحت كرديم. از قرارى كه عرض كردند، وقت استراحت ما پاخلان زيادى تا نزديكى آنجا آمده، ولى كسى صيد نكرده بود.

چاى و عصرانه خورده باز رفتيم به كنار دريا، يك دسته پاخلان زيادى آمدند طرف دست چپ نشستند. ميرزا محمد خان و شاپور ميرزا را فرستاديم كه بروند سر بزنند، رفتند بد سر زدند، پاخلانها از روبرويشان بيرون آمده رفتند، باز نشد تفنگ بيندازيم.

بعد سوار كالسكه شده رانديم براى منزل. نزديك به كوشك خرابه، باز سوار اسب شديم. مرتضى خان اعتماد الحضرة كه گوسفندهاى سپرده به خودش را به همدان فرستاده بود و حالا مى آمدند كه به مراتع ييلاق لار بروند آورد، نشان داد. گوسفندها همه چاق بود [ند] و بره هاى فربه زياد داشت. بعد آمديم به مهمانخانه، عجب جاى باصفاى خوبى است، جلو مهمانخانه يك سنگ طولانى بزرگى است، كه تراشيده براى آب دادن چهارپايان نصب كرده اند. تمام چاروادارها و مهترهاى مردم به آنجا آمده ازدحامى كرده بودند، كه مالها را آب بدهند، تماشائى داشت.

بعد آمديم توى باغ، باغ بزرگى است، درخت انار زيادى دارد، كه تازه گل كرده بود.

جناب امين السلطان هم به حضور آمد، مجد الدوله و اكبر خان نايب ناظر، عصر كه ما به منزل مى آمديم رفتند به صحرا، براى شكار آهو، چيزى پيدا نكرده برگشته بودند. يك بزمجه (1) بزرگى بهادر نوكر اكبر خان گرفته بود، خيلى چيز غريبى بود يك تيهوى بزرگ را درست مى بلعيد.

ص: 186


1- بزمجه: 1- سوسمار 2- بزمجه- پژمژه- آفتاب پرست.

روز پنجشنبه بيست و دويم [شوال]:

امروز بايد به منظريه برويم.

صبح كه از خواب برخاستم هوا گرم و گرد و خاك و طوفان غريبى بود. سوار شده رانديم. عزيز السلطان هم در ركاب ما بود. مهندس و مامورين كمپانى و عملجاتى كه مشغول ساختن راه شوسه هستند تك تك در اين راه ديده مى شدند كه مشغول كار بودند. رسيديم به كوشك نصرت. جاى خوب باصفائى است و منظر خوشى دارد، از ابنيه اى كه جناب امين السلطان در آنجا ساخته درياچه بزرگى است كه آب زيادى داشت، چهار صد قدم پايين تر از كوشك نصرت باز جناب امين السلطان قلعه و باغى احداث كرده است كه آب كوشك نصرت به آنجا رفته مشروب مى شود، آبادى خوبى است، چند خانوار رعيت هم در آنجا نشانده است. چون صبح بود نمى شد در اينجا ناهار خورد.

گردشى كرده سوار شده رانديم. هوا خيلى گرم بود و اگر گاهى ابر نمى شد خيلى بر مردم بد مى گذشت. راه زيادى كه رانديم از وسط جاده قدرى خارج شده، دست راست راه به ناهار افتاديم. بعد از ناهار سوار شده قدرى كه رفتيم، به باقرآباد رسيديم. آنجا آب شيرين كمى داشت و مردم اردو از سرباز و غيره هجومى در سر آن چشمه كرده بودند.

از باقرآباد گذشته رسيديم به منظريه كه منزل است. منظريه هم آب كمى دارد كه مردم بايد از چاه آب كشيده بخورند. گاهى هوا ابر مى شد، كمى هم باران باريد. قدرى استراحت كرده برخاستيم. احمد خان پيشخدمت امروز ديده شد، كه از شهر تهران آمده است. محمد على خان پسر حاجى خازن الملك و على رضا خان صمصام الدوله هم كه از تهران آمده اند امروز به حضور رسيدند.

ديشب در على آباد بعد از شام خواستيم راه برويم، كفش آوردند بپوشيم، هنوز پا در آن نكرده بوديم، اتفاقا كفش را تكان دادند مار قرمزى از توى كفش افتاد، خيلى خدا رحم كرد.

امشب هم در منظريه شام مى خورديم، يك دفعه صدا بلند شد كه هاى مار، هاى مار، نگاه كرده ديديم، يك مارى به طول دو وجب نزديك ما پهلوى آغا محمد خان خواجه

ص: 187

حلقه زده ما را نگاه مى كند، حاجى على اكبر خواجه امينه اقدس آمد با چوب مار را كشت.

روز جمعه بيست و سيم [شوال]:

امروز بايد به قم برويم و پنج فرسنگ هم راه است.

صبح برخاسته آمديم بيرون، ساعد الدوله را ديديم كه از تهران آمده بود و عرض مى كرد امشب را اينجا هستم و فردا به قم مى آيم. ناظم خلوت هم كه ديشب از على آباد آمده بود يك سر به قم رفته است، حقيقتا كار غريبى كرده.

خلاصه با جناب امين السلطان قدرى فرمايش و صحبت كرده، بعد به كالسكه نشسته رانديم. از رودخانه ساوه گذشتيم، آب زيادى داشت، پل همان پل قديمى است. تعمير كرده اند، اما راه اينجا را كه قديما باتلاق و گل بود، عمله كمپانى شن ريخته خيلى خوب ساخته اند.

آمديم تا به تپه رسيديم، از زير آن تپه قدرى به طرف دست راست صحرا رانده از كوير گذشتيم. در زمين خوبى آفتاب گردان زدند. ناهار خورديم، بعد از ناهار سوار شده رانديم، نزديك به شهر قم كه رسيديم، جمعيت زيادى از شهر به استقبال آمده بودند.

خانه هاى زيادى ديديم، كه تازه در خارج شهر بنا كرده اند، معلوم شد در اين دو سه ساله كه در بعضى از محلات شهر قم آب زايش كرده است، يعنى چنديست كه در خانه ها و آب انبارها آب از زمين بيرون مى آيد و خرابى مى كند مردم سكنه لابد بيرون آمده در محوطه شهر خانه ساخته اند. سواره هاى زيادى هم از ملتزمين ركاب و غيره نزديك شهر صف كشيده بودند. صد نفر سوارهاى ايلات قزوين ابو ابجمعى ميرزا محمد خان هم كه تازه آمده بودند با ميرزا آقاى تفنگدار جزو صفوف سواره ديده شدند. همه سوارهاى آراسته و با اسبهاى خوب بودند. سوارهاى بختيارى هم كه بعضى در ركاب و بعضى تازه آمده بودند كه ابواب جمع حاجى على قلى خان برادر صمصام السلطنه هستند همه جوانهاى خوب با اسبهاى ممتاز بودند. سواره قزاق هم با موزيك در جلو ما مى رفتند.

ص: 188

جناب امين السلطان هم با ساير ملتزمين سواره از عقب كالسكه ما مى آمدند. گرد و خاك غريبى برخاسته بود، همه جا آمده از در صحن جديد امين السلطان پياده شده و داخل شديم صحن را خيلى خوب ساخته اند. از آئينه كارى و حجارى و سنگهاى مرمر عظيم كمال امتياز را دارد، حوض آبى هم در وسط صحن ساخته اند، كه آب جارى داشت، متولى باشى خودش به عتبات عاليات رفته، برادرش كه نايب التوليه است با خدام آستانه و علماى قم جنابان آقا حسين و امام جمعه و آقا عبد الله در صحن حاضر بودند. رفتيم به حرم مطهر زيارت كرديم و توى حرم هواى خنك خوبى داشت. بعد از زيارت آمديم به صحن كهنه و رفتيم به سر مقبره مرحومه مهد عليا والده شاه و شاه مرحوم و خاقان مغفور. بعد رفتيم به اندرون عمارت قديم و از آنجا بيرون آمده رفتيم به سراپرده.

سراپرده هاى ما را توى باغ متولى باشى كنار رودخانه زده اند، باغ مشجّر باصفائى است.

قدرى استراحت كرديم.

محمد حسن خان حاكم كاشان با پسرش على اكبر خان كه از كاشان آمده اند به حضور رسيدند.

روز شنبه بيست و چهارم [شوال]:

امروز در قم توقف كرديم هواى قم هم خيلى گرم است، امين السلطنه نوشتجات زيادى و بروات و كتابچه هاى دستور العمل هذه السنه ولايات را امروز به حضور آورد.

كتابچه ها را تمام خودمان خوانده صحه گذاشتيم، بعد از ناهار هم امين الملك باز بروات و كتابچه دستور العمل به حضور آورد مدتى مشغول ملاحظه اينها بوديم. بعد قدرى استراحت كرده، دو ساعت به غروب مانده به زيارت رفتيم.

روز يكشنبه بيست و پنجم [شوال]:

امروز چون بعضى از علماى قم بايد به حضور بيايند و هواى سراپرده خيلى گرم است، قرار داديم به خانه فخر الملوك كه البته هوايش از چادر بهتر است برويم. صبح

ص: 189

برخاسته آمديم بيرون، سوار كالسكه شده آمديم، از در عمارت ديوانى رفتيم به منزل امينه اقدس و از آنجا رفتيم به حرم. زيارت كرده از صحن جناب امين السلطان آمديم بيرون. مقابل در صحن هم خانه امين السلطان است كه تازه بنا كرده، بيرونى بسيار خوبى دارد. اندرونى را هم تازه مشغول ساختن هستند. معمار قمى معمر معمّمى كه همين صحن جديد و ساير ابنيه امين السلطان مرحوم و اين امين السلطان در قم به معمارى او ساخته شده معمار همين خانه است و خيلى خوب و محكم بنا كرده است. قنات تازه اى هم خود جناب امين السلطان بيرون آورده است كه آبش توى صحن مى آيد و از آنجا به حوض همين خانه آمده، مى گذرد. قنات معتبرى است و آب خوبى دارد. حمام خوبى هم جناب امين السلطان در همين خانه ساخته است كه سر حمام از توى هشتى (1) خانه پيدا بود و حمام عالى بزرگ خوبى است، حوض و فواره و سنگهاى مرمر بزرگ داشت.

از آنجا رفتيم به خانه فخر الملوك و رفتيم به اندرون. قدرى نشسته آمديم بيرون.

بيرونى همان عمارت مرحوم اعتضاد الدوله است. شاهزاده هاى ساكن قم و رؤساى ايلات قم هم در اينجا صف كشيده ايستاده بودند. جناب امين السلطان و پيشخدمتهاى ما هم حاضر بودند. از كارگزاران حكومتى و معارف قم هم جمعى حضور داشتند. قدرى در اطاقهاى عمارت گردش كرده بعد رفتيم به حوضخانه، كه سه چهار رو داشت و هوايش خنك تر از ساير جاها بود. عباس ميرزا حاكم قم پسر اعتضاد الدوله مرحوم را هم لقب اعتضاد الدوله داديم.

خلاصه ناهار خورديم. بعد از ناهار علما به حضور آمدند، اول جناب امام جمعه و منتسبين او به حضور آمدند، قدرى صحبت كرديم. بعد جنابان آقا حسين و آقا عبد الله به حضور آمدند، با ايشان صحبت داشتيم. بعد از آن كه آنها هم رفتند، قدرى استراحت كرديم.

بعد كه برخاستيم بلافاصله جناب امين السلطان با احكام سالار لشكر فرمانفرماى كرمان كه بايد به كرمان برود و نوشتجات زياد ديگر به حضور آمد. احكام را صحه گذاشته، نوشتجات را هم با اين كه چشم ما قدرى درد مى كرد به هرطور بود ملاحظه

ص: 190


1- اصل: هشت.

كرديم. بعد نماز خوانده رفتيم به حرم زيارت كرده، باز از همان عمارت ديوانى كه منزل امينه قدس است رفتيم بيرون. سوار كالسكه شده رانديم براى اردو. دم سراپرده كه رسيديم جناب امين السلطان را ديديم كه نريمان خان قوام السلطنه را به حضور آورده از همان زمينى كه خورده و پايش دررفته بود ورم زيادى كرده و پا را تخته بندى نموده بودند، زير بغلش را داشتند، صدمه سختى خورده است، عرايض و مطالبى كه داشت انجام داده، بعد نريمان خان مرخص شد كه به تهران مراجعت كند و از آنجا به وينه محل اقامت خود خواهد رفت.

روز دوشنبه بيست و ششم [شوال]:

امروز بايد از قم به طايقون برويم كه در چهل و دو سال قبل از اين هم كه از قم به نيزار آمديم و ميرزا تقى خان امير نظام هم كه صدراعظم دولت بود در ركاب ما بود، به همين طايقون آمده بوديم. (1) صبح برخاسته بيرون آمديم. جناب امين السلطان دم كالسكه ايستاده بود، جمعيت زيادى هم از هر قبيل عقب سر او بود. امين الملك بود، كه دو شب بعد از ما به تهران مراجعت مى كند. سقاباشى هم با امين الملك به تهران مى رود. سالار لشكر فرمانفرما هم كه بايد به كرمان برود و ساعد الدوله كه از منظريه آمده بود و مهدى خان آجودان مخصوص كه ديشب وارد شده همه اينها حاضر بودند.

نايب التوليه برادر متولى باشى هم كه سر عصاى مرصع به او مرحمت شده بود، با جمعى ديگر از خدّام و معارف قم كه مخلع شده بودند و محمد ميرزاى رئيس تلگراف قم، پسر حسين شاه ميرزا كه نيز خلعت پوشيده بود همه ايستاده بودند. مختصر فرمايشى با آنها كرده سوار شده رانديم. ميرشكار هم كه تازه آمده است امروز به حضور رسيد.

محمد حسين ميرزاى ميرآخور هم در منزل على آباد به اردو ملحق شد. خلاصه رانده افتاديم به راهى كه على خان پسر ملك الشعرا ساخته است و از چند پل كوچك گذشتيم.

در اينجا نهرهاى زيادى از همين رودخانه قم سوا كرده به بلوكات مى برند كه هر نهرى ده پانزده سنگ آب داشت و اينجا را كه انهار زياد دارد آسيا شاه مى گويند. اول اينجا را منزل

ص: 191


1- در اينجا ناصر الدين شاه به دومين سفر قم كه در سال 1267 ه. ق و به همراهى اميركبير و در بازگشت از اصفهان انجام پذيرفت اشاره مى نمايد.

قرار داده بودند. بعد موقوف داشتند. از اينجا سلسله كوههاى برفى از دست چپ پيداست كه گويا كوههاى ييلاقات قم از قبيل جاسب و كرمچگان است. كوه البرز هم تا دامنه كوه دربند شميران از دور نمايان بود. اما از بس دور است يك سايه به نظر مى آمد و برفهاى كوه هم زرد مى نمود.

قدرى كه رفتيم ديديم صحرا صاف و خوبست فرموديم كالسكه را از طرف دست راست راه ببرند. بعد سوار اسب شديم زمينهاى اينجا زيرش پوك است دست اسب فرو مى رود و اگر شخص ملتفت نباشد اسب بدواند يك دفعه زمين مى خورد از جاده منحرف شده قدرى رفتيم به خيال اين كه رودخانه نزديك است. رودخانه را نديده مايوس شده برگشتيم. احمد خان را فرستاديم برود معلوم كند رودخانه كجا است رفت و برگشت عرض كرد رودخانه در همين نزديكى است، رانديم رسيديم به رودخانه. اما در اينجا رودخانه طورى است كه تا شخص به كنار آب نرسد معلوم نمى شود كه اينجا رودخانه است. به جهت اين كه آب خيلى گود افتاده كه مطلقا پيدا نيست اطراف رودخانه سنگهاى بريده و كمر است كه نمى توان نزديك آب رفت، مگر اين كه آدم پله اى پيدا كند.

رفتيم قدرى بالاتر رو به مغرب كه شايد جائى پيدا كنيم وسعتى داشته باشد، كه نزديك آب آفتاب گردان بزنند، ناهار بخوريم. در اين بين دو باقرقرا ديديم نشسته اند تا پرواز كردند يكى را روى هوا زديم. قدرى ديگر كه آمديم يك مرغ سفيدى ديديم نشسته است، پياده شده رفتيم مارق (1) ، مرغ پرواز كرد، تير اول انداختيم نخورد، و با تير دويم زديم افتاد، نوعى از مرغ ماهى خوار بود، يك ماهى هم از منقارش افتاد، پايش پرده داشت، منقار و پايش زرد بود، خيلى مرغ غريبى است، همان جا كه مرغ را زديم آفتاب گردان زدند و به ناهار افتاديم. اين مرغ سفيد را كه زنده بود رها كرديم رفت آن طرف آب. در اين بين دليجه (2) را ديديم كه اينجا لانه داشت و مى خواست اين مرغ را از نزديك لانه اش دور كند. متصل از هوا مى آمد و با چنگ خودش را به اين مرغ سفيد مى زد. اين مرغ هم با منقارش با دليجه زدوخورد و دفاع مى كرد. خيلى تماشا داشت.

مدتى جنگ دليجه و مرغ ماهى خوار طول كشيد و تماشاى آن ما را مشغول داشت. بعد

ص: 192


1- مارق: 1- از بيم بيرون رونده (فرهنگ آنندراج) 2- مارخ دادن (به ضم راء) نگاه كردن توله به طرفى كه بوى شكار مى آيد. و متوجه كردن شكارچى به سمت شكار (وقايع الزمان يا خاطرات شكارهاى دوستعلى خان معير الممالك ص 107). 3- به مارق رفتن در اصطلاح ناصر الدين شاه به تيررس آمدن شكار، اعم از اين كه شكارچى به شكار نزديك شود يا شكارچى در سنگ و كومه باشد و شكار نزديك به او شود. (دكتر منوچهر ستوده، همان، ص 99 به نقل از مهندس مير شمس الدين مهنا). 4- به نظر نگارنده منظور ناصر الدين شاه از مارق رفتن، كمين كردن در انتظار شكار است.
2- دليجه: پرنده ايست حرام گوشت به اندازه قرقى كه از پرندگان شكارى است كه قورباغه، موش و مارمولك و امثال آنها را شكار مى كند.

ناهار خورديم ميرزا ابو تراب خان هم كه از تهران آمده است، امروز ديده شد.

بعد از ناهار سوار كالسكه شده رو به جنوب رانديم. بعد ديديم راه سربالا رو به تپه مى رود و مشكل است كالسكه بتواند به راحت برود، پياده شده سوار اسب شديم. روى تپه كه رسيديم ديديم آن طرف سرازيرى است، كه ابدا كالسكه نمى رود، گفتيم كالسكه را برگردانده ببرند به جاده و خودمان با اسب به رودخانه زديم. گدار (1) بود، چون باتلاق هم نيست اسب به خوبى مى گذرد، از آب گذشته قدرى كه رفتيم ديديم اردو هم از نزديكى پيداست، به طرف اردو رانده ديديم اردو را آن طرف رودخانه زده اند باز بايد به آب بزنيم. جمعى رعيت هم حالا آن طرف آب ايستاده و مى گويند، گدار آن طرف است.

ما گوشى به حرف آنها نداده به آب زديم، اول عمقى داشت، بعد عمقش كم شد و به سهولت گذشتيم، رعايا تعجب كردند كه ما چطور به آب زديم، آنجا كه از آب گذشتيم، جلو چادر اعتماد الحرم بود، بعد به يك نهر ديگر هم برخورديم كه اعتماد الحرم دست ما را گرفت و از نهر گذشتيم. سراپرده ما را كنار رودخانه زده اند، اما رودخانه هيچ پيدا نيست، در اين نزديكى دو ده هم پيدا بود، يكى را گفتند خديجه خاتون و ديگرى گويا خلج آباد باشد، از قم به طايقون چهار فرسنگ راه است. وقتى كه از ناهارگاه ما سوار شديم. جناب امين السلطان و عزيز السلطان و مجد الدوله و بعضى ديگر كه عقب مانده بودند، عقب سر ما را گرفته آمده بودند و چند جا به آب زده، نزديك منزل هم كه باز به آب زده بودند، مجد الدوله جلوتر از همه به آب زده يك دفعه اسبش در آب فرورفته، نزديك بوده است يك باره غرق شود. چند دفعه زير آب رفته و از پشت اسب هم جدا شده بود، تا كلاهش به آب فرورفته، آخر به زحمتى از آب بيرون آمده بود، عصرى خودش آمد منزل تفصيل را عرض كرد، خيلى خدا رحم كرده بود. كنار اين رودخانه سنگهاى غريب دارد. شكسته و ريخته گاهى منافذ و سوراخها در آنها پيدا مى شود، مثل مغاره و دالان گرد و خاك هم هيچ نيست، زمين يا سنگ است يا ماسه، خيلى باصفا است.

عصر تا نزديك به غروب كنار رودخانه گردش مى كرديم، بعد به سراپرده رفته شام

ص: 193


1- گدار: گذرگاه ميان كوير، باتلاق، رودخانه.

خورديم. بعد از شام جناب امين السلطان را خواسته به قدر يك ساعت با او فرمايشات لازمه كرديم، هواى اينجا بسيار خوش است.

امروز پيش از ناهار يك خرگوشى درآمد، فرموديم كاش اين خرگوش را مى زدند و نحوستش را مى بردند، پيشخدمتها اسب انداختند، حسن خان پيشخدمت خرگوش را زد و خوب شد كه نحوست خرگوش را برد.

روز سه شنبه بيست و هفتم [شوال]:

امروز بايد نيزار برويم صبح برخاسته آمديم بيرون سوار كالسكه شده رانديم جلگه خوبى بود، بوته زياد داشت شبيه به صحراى دوشان تپه بود ..........

ص: 194

ص: 195

4- خاطرات اعتماد السلطنه از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم

چهارشنبه 14 [شوال 1309]: امروز شاه از شهر به قصد سفر عراق به عشرت آباد نقل مكان فرمودند. اول طلوع آفتاب شكوه السلطنه به رحمت خدا رفت، مرحوم شد. از قرارى كه شنيدم هرچند تاج الدوله التماس كرده بودند به شاه كه امروز از شهر بيرون نرويد هم قمر در عقرب است و هم خوش آيند نيست از يك در جنازه ببرند از يك در شما به سفر برويد، قبول نفرمودند. از در اصطبل بيرون رفته بودند. جنازه شكوه السلطنه را هم به مدرسه مادر شاه گذاشتند. من هم چادرهاى خود را به عشرت آباد فرستادم. اما خودم روز هفدهم از شهر مى روم. امشب صداى موزيك شنيدم. حيرت كردم كه يعنى چه؟ شب اول فوت مادر وليعهد، در حقيقت اول زن ايران، اين چه صداست. معلوم شد امشب امين السلطان و امين الدوله و بعضى از رجال دولت، خانه ناصر الملك (1) كه نزديك خانه من است مهمان بودند. اين ساز و سرور از آنجا است و به هيچ وجه ملتفت اين بى احترامى نشدند. همه چيز ايران تمام شد. نه احترام هست نه احتياط!

پنجشنبه 15 [شوال]- صبح عشرت آباد رفتم. نايب السلطنه و بعضى از وزرا و شاهزاده ها بودند. شاه مرا احضار فرمودند كه با فوريه (2) اندرون بروم. منزل عايشه خانم كه چشمش درد مى كند رفتم و مراجعت نموده سر ناهار خدمت شاه رسيدم. بعد شهر آمدم. عصر اميريه نايب السلطنه رفتم. در حضور همايون خانه و زندگى خودم را به نايب السلطنه سپردم. شاه هم مبالغه و تأكيد فرمودند.

جمعه 16 [شوال]- امروز خداحافظى درب خانه مادر نايب السلطنه (3) رفتم.

نايب السلطنه قريب بيست دقيقه با من خلوت فرموده بعضى فرمايشات فرمودند. امروز شاه شهر آمدند. مغرب تشريف بردند. شب در سفارت انگليس مهمان هستم.

شنبه 17 [شوال]- صبح به اميد خدا از شهر حركت نموده به سفر عراق مى روم.

ص: 196


1- ابو القاسم خان ناصر الملك كه تحصيلات خود را در دانشگاه آكسفورد انگلستان گذراند.
2- دكتر فوريه طبيب مخصوص ناصر الدين شاه كه فرانسوى بود و خاطرات وى از اين سفر در مجموعه حاضر درج شده است.
3- نام مادر نايب السلطنه منير السلطنه بوده است ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 3، ص 293.

در حضرت عبد العظيم زيارت كاملى نموده در باغ معز الملك كه مابين حضرت عبد العظيم و كهريزك است و مسمى به خيرآباد به ناهار افتاديم. بعد از ورود به منزل روئى شسته به حضور همايون رفتم. مشير الدوله (1) و پسر امين الدوله ميرزا هاشم خان را ديدم كه از سراپرده بيرون مى آيند. معلوم شد كه امين الدوله ناخوش است و نيامده.

نايب السلطنه هم سراپرده مختصرى در گوشه اى زده و پدر والاگهر خود را تا اين منزل مشايعت نموده. جمعيت زيادى از شهر آمده. عبد الحسين خان فخر الملك سابق لقب ناصر السلطنه گرفته. تيول خيلى معتبرى از بلوكات شيراز با سردارى شمسه مرصع خلعت گرفت. اين عبد الحسين خان بقدرى در اين مدت دو سه سال فرنگ به شاه خيانت كرده كه اگر يك وقتى به دست مى آيد بايد او را قطعه قطعه مى كردند. چون از .... (2) همراه آورده و گويا پسند خاطر وزير اعظم شده تمام تقصيرات او عفو شد، به علاوه اين، امتيازات، و اين است وضع دولت ما كه به عوض اين كه خادم را نعمت و خائن را زحمت بد دهند. محض .... (3) براى وزير اعظم آن تقصيرات همه مى گذرد. خلاصه شاه را زيارت نمودم. اظهار مرحمت فرموده منزل آمدم. منوچهر ميرزا اين سفر همراه است و سلطان ابراهيم ميرزا تا قم مى آيد. عماد الدوله (4) امشب اين منزل تشريف دارند. شام را با ايشان صرف نمودم. معتمد الدوله والى فارس كه معزول شده در اين منزل به حضور همايون مشرف شد.

يكشنبه 18 [شوال]- صبح از كهريزك حركت نموده به سمت حسن آباد آمديم.

در نيمه راه به ناهار افتاديم. خيلى منتظر شاه شديم. بعد بگمز آمد، گفت شاه در منزل ناهار خوردند. ما هم بعد از ناهار سوار شديم منزل آمديم. با اين كه نزديك شهر هستيم قحطى در اردو به درجه ايست كه براى احدى نان پيدا نمى شود و جهت اين است، در سفرهاى سابق سالها است كه نان از عمل شاطرباشى مجزا شده جزو سقاخانه و آبدارخانه شده بود. اين سفر بشير الملك (5) به امين السلطان پيشكش داده نان را ضميمه كار خود كرده. با اين كه صد و هفتاد خروار گندم از انبار داده شده و ميرزا عيسى وزير تهران براى هر تنورى سيصد تومان نقد داده پولها را خورده و گندم ها را فروخته اند. ابدا

ص: 197


1- منظور از مشير الدوله، حاج شيخ محسن خان معين الملك است كه در 2 رجب 1309 ملقب به مشير الدوله گرديد چنانچه مهدى بامداد مى نويسد، در سال 1309 قمرى پس از فوت يحيى خان مشير الدوله لقب و مشاغل وى به معين الملك واگذار شد ر. ك. مهدى، بامداد، همان، ج 3، ص 210.
2- يك كلمه حذف شد.
3- دو كلمه حذف شد.
4- امامقلى ميرزا عماد الدوله.
5- بشير الملك شاطر باشى.

در اين خيال نيستند كه به اهل اردو چه مى گذرد. عصر به حضور همايون رفتم. سراپرده به بدترين جاها زدند. امين السلطان شهر مانده بود. امروز عصر وارد اردو شدند.

نريمان خان و امين الملك (1) و نصرت الدوله و غيره همراه ايشان به اردو آمدند.

دوشنبه 19 [شوال]- امروز از منزل حركت كرده قدرى جلوتر آمدم. ناهارگاه منتظر موكب همايون شدم. تشريف آوردند. سر ناهار بودم. بعد منزل آمدم كه قلعه محمد على خان است. وارد شدم باد و طوفان غريبى بود. دو مرتبه در عشرت آباد شاه به من فرمودند با دكتر فوريه به جهت معالچه چشم عايشه خانم اندرون بروم. هرقدر حكيم الممالك و سايرين از رفتن حرم خانه خوشحالند من، نفرت دارم. امروز دو نفر فراش به احضار من آمد. من باد و طوفان را بهانه كردم قدرى تأمل كردم. بعد ناچار براى رفع تكليف به منزل عزيز خان خواجه رفتم. خوشبختانه دير رفتن من سبب شد كه ميرزا نظام مهندس الممالك مترجم مخصوص امين السلطان همراه فوريه به حرم خانه رفته بود و اين كمال تناسب را داشت. چون كه عزيز خان از خواص امين السلطان، لابد خانمش هم به طرف امين السلطان است. ميرزا نظام هم مترجم امين السلطان است و به او اين كار چسبنده تر است از من. از آنجا منزل آغا على خواجه انيس الدوله رفتم. اظهار بندگى نمودم. در ميان حرم هاى شاه كسى كه به من اظهار لطفى دارد و به اهل خانه من دوست است انيس الدوله است و چون اين زن را پاك دامن و شاه شناس و دوست شاه مى دانم ارادت مى ورزم. از منزل آقا على خواجه منزل امين السلطان رفتم. بعد منزل آمدم.

سه شنبه 20 [شوال]- صبح بعد از رفتن و راه انداختن باروبنه به طرف على آباد حركت كرديم. سر ناهار شاه بودم. بعد ناهار را مهمانخانه صرف نمودم. ناظر خلوت هم در اينجا منزل كرده بود. بعد از ناهار خوابيدم كه صداى اشتلم (2) و بدگوئى ميرزا سيد ابراهيم نوكر امين السلطان كه مباشر املاك او است بلند شد. پرسيده بود در اين اطاق كى منزل نموده. نوكرش گفته بود فلانى. در را شكسته وارد شد. بناى پرخاش را گذاشت. من در خود يك حوصله ديدم كه در معاويه تصور نمى كردم. هرقدر او اشتلم كرد، من مهربانى نمودم تا خجل شد و رفت. اى كاش در اغلب امورات انسان چنين كند.

ص: 198


1- ميرزا اسماعيل امين الملك برادر امين السلطان.
2- اشتلم: به ضم اول و ثالث و لام و سكون ثانى و ميم، به معنى تندى و غلبه و زور و تعدى كردن باشد بر كسى، و به زور چيزى گرفتن (برهان قاطع).

خلاصه عصر حضور شاه رفتم. از آنجا براى لقبى كه سلطان ابراهيم ميرزا در غير موقع مى خواهد به چادر امين السلطان رفتم و يقين داشتم صورت نخواهد گرفت. بعد پياده منزل خودم آمدم. فخر الملك و محمد حسن ميرزا منزل من آمدند. قدرى نشسته صحبت كردند رفتند. از معاشرت اين اهل زمانه چندان خوش ندارم.

چهارشنبه 21 [شوال]- امروز على آباد اطراق شد. بندگان همايون لب دريا تشريف بردند. من نرفتم. عصر ديدن جلال الدوله رفتم. بعد از مراجعت از يزد منزل او نرفته بودم. از وضع شاهزاده و رفتارش نسبت به مردم اگر غير از من بود مى بايست تمجيد كند. اما من بسيار بدم آمد. زيرا كه نوه شاه و پسر ظل السلطان نبايد به مردم تواضع و مشايعت كند، با وجودى كه بحمد الله سلطنت مستقله است اين اعمال را به دو چيز مى توان نسبت داد. يا تمسخر به ماها يا حيله. از آنجائى كه به قدر امكان انسان نه مى خواهد مسخره شود و نه طرف حيله من چندان مشعوف نشدم. بلكه ملول شدم.

پنجشنبه 22 [شوال]- صبح به طرف منظريه حركت شد. در سر ناهار شاه بودم.

بعد از ناهار شاه راه افتادم. پنج به غروب مانده وارد منزل شدم. منزل ما بهترين جاها است. براى اين كه در منظريه آب كمياب است من دستور العمل داده بودم در سر قنات چادر بزنند. چادر مرا جاى خوبى زده اند. عماد الاطبا كه بگمز باشد نزديك چادر من است.

جمعه 23 [شوال]- صبح به طرف قم حركت كرديم. ميرزا حيدر على را ديشب فرستاده بودم خانه بگيرد. خانه سيد حسن نامى كه از زيارت نامه خوانهاى حضرت است گرفته بود. منزل كرديم. به محض ورود صاحب خانه در خصوص كم و زياد كرايه گفتگو كرد. روزى سه تومان مى خواست. آخر به دوازده هزار قطع شد. نانجيبى كرد. شايد اظهار نكرده بود زيادتر مى داديم. خلاصه دست و روئى شسته وضو گرفتم، به حرم مشرف شدم. زيارت خواندم. خواستم زيارت وارث كه عاشق اين زيارت هستم بخوانم، زيارت نامه خوان گفت كه حفظ ندارم. زيارت مفجعه خواند. حالت گريه به من دست داد. متوسل به خامس آل عبا شدم. از حرم بيرون آمدم. تملقا براى فاتحه به مقبره والده

ص: 199

امين السلطان رفتم. قبر امين حضرت بيچاره را در گوشه آن محوطه يافتم. چون با او دوست بودم. فاتحه خواندم. خيلى متألم شدم. از آنجا به مقبره خاقان مغفور رفته منزل آمدم. عصر يك «آرتيكل» مفصلى در تمجيد ابنيه امين السلطان در عرض راه قم نوشتم.

بعد سوار شدم تا خاك خلج به تفرج رفتم. مغرب مراجعت نمودم.

سه شنبه 24 [شوال]- امروز صبح به طرف اردو رفتم. اخبارى كه براى روزنامه ايران نوشته بودم و همه تمجيد امين السلطان بود دادم خودش خواند. بعد حضور شاه رفتم. همان «آرتيكل» را به نظر مبارك رساندم. به محمد على خان پسر حاجى خازن الملك دادند بخواند. اين پسره نتوانست درست بخواند. به ابو الحسن خان (1) فخر الملك دادند قرائت نمايد. بالنسبه بهتر بود. ديدم زحمتى كه در نوشتن اين «آرتيكل» كشيدم خود وزير اعظم كه نفهميد حالا در حضور همايون هم به هدر مى رود. عرض كردم اين چنين «آرتيكل» الحال قوه احدى از اهل ايران نيست بنويسد و معين است از حسن تربيت شاهانه است. اين حضارى كه اينجا هستند هرگاه نفهمند تقصير من نيست كه باوجود مثل مشهور، خودم تعريف خودم را بكنم. شاه فرمودند من مى دانم و مى فهمم تحريرات ترا، و خيلى تمجيد دارد. اكبر خان نايب ناظر عرض كرد اين كه ما ساكت بوديم نمى فهميديم، و نفهميدن هم تقصير ما نيست. خيلى از حرف او ممنون شدم. بعد منزل آمدم. نزديك مغرب حرم مشرف شدم. به اردو رفتم. بعد از شام شرفياب شدم. جز من و مجد الدوله و اكبر خان كسى نبود. تا ساعت چهار و نيم خدمت شاه بودم. بعد منزل آمدم.

يكشنبه 25 [شوال]- روز ورود تلگراف به تهران زدم. هنوز جواب نيامده. حالت جنون دارم. عهد كردم ديگر تلگراف نكنم. در قم حمام تميز پيدا نمى شود. خانه سيد تقى چراغچى حضرت حمام داشت كه قدرى تميز بود. آنجا حمام رفتم. بعد به حرم رفتم.

شاه تشريف آوردند. در ركاب شاه به خانه ملكى امين السلطان رفتيم. بيرونى او تمام شده بود. اندرونى او را مى سازند. خيلى بناى عالى است از آنجا خانه حاكم كه عباس ميرزا پسر اعتضاد الدوله از فخر الملوك دختر بزرگ شاه است رفتيم. شاه امروز آنجا مهمان هستند. لقب پدرش كه اعتضاد الدوله باشد به او مرحمت شد. بعد از ناهار

ص: 200


1- سفرنامه ابو الحسن خان فخر الملك به عتبات از طرف سازمان اسناد ملى ايران در سال 1372 به چاپ رسيد. ر. ك. از حريم تا حرم، به كوشش محمد رضا عباسى (تهران: انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، 1372).

شاه منزل آمدم. بحمد الله جواب تلگراف تهران آمد. آسوده شدم.

دوشنبه 26 [شوال]- امروز از قم بيرون رفتيم. اميرزاده سلطان ابراهيم ميرزا به طرف تهران رفت. چون كار لقب ايشان درست نشد، يعنى مرحمت نشد، خيلى دلتنگ رفتند. منزل امروز طايقون است. از دهات خلج است. سر ناهار شاه بودم. بعد منزل آمدم. عصر منزل امين السلطان رفتم. چند برات داشتم حواله گرفتم. فوريه مى گفت چشم عايشه خانم بدتر شده. از قم ميرزا ابو القاسم ساوجى كحال را به چاپارى خواسته بودند.

قبل از ورود او يك طاقه شال به فوريه، بيست اشرفى به ميرزا نظام داده، عذر آنها را خواسته بودند. همين كه دواى ميرزا ابو القاسم را ريخته بودند چشمش بدتر شده بود.

باز فوريه را بردند. مى گفت اميد علاج هست.

ص: 201

5- خاطرات دكتر فووريه Feuvrier از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم 1309 ه. ق

اشاره

5- خاطرات دكتر فووريه Feuvrier از هفتمين سفر ناصر الدين شاه به قم (1) 1309 ه. ق

قبل از اين كه به شرح خاطرات دكتر فووريه كه همسفر ناصر الدين شاه در هفتمين سفر قم و يا سفر به عراق عجم بوده است پرداخته شود، شمه اى از چگونگى آمدن او به ايران درج مى گردد:

زمانى كه ناصر الدين شاه براى سومين بار در سال 1306 ه. ق به اروپا سفر كرد، هنگام اقامت در فرانسه دكتر فووريه Feuvrier از طرف وزارت خارجه آن كشور رسما به ناصر الدين شاه معرفى گرديد تا بجاى طولوزان طبيب مخصوص شاه، راهى ايران گردد، خود فووريه در خاطراتش چنين نقل مى كند:

«درحالى كه [ناصر الدين شاه] تبسمى بر لب داشت، به من دست داد و اين چهار كلمه را به فرانسه ادا نمود «شما طبيب من هستيد» اين بود علت اين كه من به همراه پادشاه ايران به طرف آن مملكت روانه شدم»

و باز هم فووريه نقل مى كند كه:

«در تاريخ 27 شوال (29 ژوئن) به محض اين كه از خدمت پادشاه مونتنگرو، مرخص و از شغل طبابت در دربار او معاف شدم، وزارت خارجه كه من هنوز عضويت آنجا را داشتم به من اطلاع داد كه من به سمت طبيب مخصوص پادشاه ايران انتخاب شده ام. (2)

همچنين نظر فووريه در مورد نحوه زندگانى ناصر الدين شاه به شرح ذيل بوده است:

«من كه چند سال طبيب مخصوص اعليحضرت ناصر الدين شاه و شاهد عينى زندگانى روزانه او بوده ام، چيزهايى ديده ام كه نه تنها هيچ مسافرى نمى تواند بر آنها اطلاع يابد، بلكه آگاهى از آنها بر هركسى نيز كه در ايران مقيم شده باشد مشكل است. اين سفرنامه شرح همان مشاهداتى است كه ديگران از آنها اطلاعى ندارند و آن در حكم پرده ايست كه كم وبيش حقايق مربوط به شاه ايران در آن نقاشى شده.

با وجود آن كه در اين يادداشتهاى روزانه كتبى سعى شده است كه نهايت دقت رعايت شود محتاج

ص: 202


1- برگرفته از: دكتر فووريه، همان ص ص 254- 260.
2- ر. ك. دكتر فووريه طبيب مخصوص ناصر الدين شاه، سه سال در دربار ايران، ترجمه عباس اقبال آشتيانى (تهران: انتشارات علمى، 1325) ص 2.

به تذكار نمى دانم كه در اين نوشته كاملا اسرار شغل خود را نگاه داشته و نسبت به ناصر الدين شاه كه مردى تيزهوش و خوش ذات بود و در تمام حوادث به من نيكى كرده است رعايت كمال احترام را نموده ام». (1)

ناصر الدين شاه نيز در خاطرات روز پنجشنبه 3 ذيحجه سفر سوم فرنگستان خود در زمان اقامت در فرانسه در اين مورد چنين مى نويسد:

«ناهار را منزل خورديم، طولوزان يك حكيمى آورد حضور كه اسمش فووريه بود، اين حكيم فرانسه ايست، فرانسه ها اين را چندى داده بودند به رئيس پرنس مونتنگرو، مدتى آنجا بوده، حالا آمده است، لباس نظامى پوشيده بود، معلوم مى شود حكيم نظامى است، جوان خوش قد، خوش تركيب، خوش بنيه، خوش صورت زرنگى است. چون طولوزان مى خواهد چند ماهى در پاريس باشد، از ترس اين كه مبادا در نبودن او حكيمى از غير از فرانسه براى ما بياورند اين حكيم را آورده بودند، كه نايب خودش بكند پيش ما، تا خودش بيايد، ما هم قبول كرديم و قرار شد با ما تا تهران بيايد(2)»

[خاطرات دكتر فووريه]:

10 مه- 13 شوال

امروز مادر وليعهد مظفر الدين ميرزا در اندرون فوت كرد. وقتى كه من رسيدم شكوه السلطنه در حال احتضار بود و هيچ مداخله و معالجه اى فايده نداشت.

از مشهد چنين خبر مى رسد كه وبا كه از مدتى قبل در افغانستان ظاهر شده بود از هرات رو به مشهد مى آيد حتى به خاك ايران هم رسيده و در تربت شيخ جام ظاهر شده است.

11 مه- 14 شوال [1305]

شاه به عنوان مقدمه سفر به عشرت آباد رفته و 48 ساعت در آنجا مانده است و اين عادت اوست كه قبل از شروع به مسافرتى طويل، چنين سفرهاى كوتاهى مى كند تا ببيند كه اثاثه اردو كامل و اسباب حركت مجهز و آماده است يا نه و اگر نيست نواقص را به مامورين گوشزد كند.

ص: 203


1- دكتر فووريه، همان، مقدمه مؤلف.
2- ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان «كتاب دوم» به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران 1371) ص 192.

من مشغول معالجه يكى از نسوان (1) حرمم كه با وجود چشم درد بسيار شديد مى خواهد به هر قيمتى باشد با شاه به مسافرت بيايد. اين زن سابقا طرف محبت كلى شاه بوده و از سوگليهاى مخصوص او به شمار مى رفته است، اما جوانى كجائى كه يادت بخير! اگرچه هنوز چيز زيادى از سن او نگذشته ولى مدتهاست كه برگشتن ورق روزگار را فهميده و رسيدن دوره ادبار خود را احساس كرده است و اين از آن روزى بوده است كه ستاره بخت خواهر جوان او درخشيدن گرفته و آفتاب طلعت خواهر بزرگتر را تحت الشعاع قرار داده است.

عايشه خانم و ليلى خانم خواهران ميرزا عبد الله خان اند كه مردى شريف است. اين دو خواهر مدتهاست كه در حرمسراى شاهى سر مى كنند و حاليه كه آتش هوى و هوسهاى سابق فروكش كرده، به مهربانى با هم بسر مى برند حتى منزلشان نيز يكيست و هردو پروانه وار گرد دختر ليلى خانم كه دختركى زيبا و موبور است و چشمانى درشت و سياه و ابروانى پيوسته مثل مادر خود دارد و نمونه كامل زيبائى پيش ايرانيان بشمار مى رود دور مى زنند.

14 مه- 17 شوال

اين دفعه ديگر حركت از تهران جدى شده و شاه كالسكه اى شش اسبه كه سه سورچى مأمور راندن آنها هستند براى دوره مسافرت تحت اختيار من گذاشته است.

برخلاف سالهاى گذشته، امسال از دروازه جنوب شرقى پاى تخت بيرون رفتيم و پس از عبور از جاده شاهزاده عبد العظيم و گذشتن از طرف راست برج رى، بعد از دو ساعت به كهريزك رسيديم و در زير چادرهائى كه قبلا در زير سايه درختها در محلى خنك زده بودند منزل كرديم.

15 مه- 18 شوال

بعد از آنكه عقب ماندگان رسيدند عده ما به ده هزار نفر رسيد، با چهار هزار اسب

ص: 204


1- منظور «عايشه» يكى از سوگلى هاى شاه است.

غير از حيوانات باركش، قريب به دويست و پنجاه زن از نسوان حرم نيز با ما همراه بودند.

عايشه خانم با اين كه يك تخته پنبه روى چشمان خود گرفته چون خواسته است كه از زنان ديگر عقب نماند با زحمت زياد مسافرت مى كند و تمام وحشت او اينست كه مبادا زنى ديگر جاى او را بگيرد. عجب اينست كه هيچ اتفاقى نمى تواند جلوى اين قبيل خيالات جنس زن را بگيرد. داستان امينه اقدس نابينا و فالج و سفر پر از زحمت او در ركاب شاه كه سابقا به آن اشاره كرديم يكى ديگر از همين قبيل نمونه هاست. اين خانم هم فرصت را از دست نداده و جزء ملتزمين ركاب است، ولى اين دفعه در كالسكه است و از سفر با اسب صرف نظر كرده تمام سعى اين زنان اينست كه اگر هم مورد علاقه شاه نيستند باز به او نزديك باشند تا در عداد فراموش شدگان به شمار نروند و به اين ترتيب از او جلب عنايتى كنند.

پس از آن كه از كاروانسراى حسن آباد گذشتيم به چادرهاى اردو كه آنها را در طرفين جاده در روى زمين مرطوب زده بودند، فرود آمديم من چادرهاى خود را به نقطه بلندى بردم تا از رطوبت محفوظ باشم ولى اين عمل فايده اى نداشت، ناچار از راه احتياط چند دسى گرم سولفات دوكنين خوردم و قدرى از آن را هم به نوكران خود دادم.

در زبان فرانسه مثل است كه: «اگر مى خواهى كه راهى دور و دراز بروى اول مركوب خود را مجهز ساز» به همين نظر چو حال در مرحله اول سفر هستيم بايد احتياطات لازمه را رعايت كرد چه اگر تب شما را گرفت محكم مى چسبد و به آسانى از شر آن رهايى نخواهيد يافت.

20 مه- 23 شوال

راه از منظريه تا قم مستقيم است، فقط در وسط راه قدرى منحرف مى شود تا از روى پل دلاك بگذرد. اين پل به قول مشهور كار يك نفر دلاك است.

در منتهى اليه راه گنبد طلا و مناره هاى مزار حضرت فاطمه معصومه ساخته شده.

وجود اين مزار در اين نقطه بر آن، باعث آمده است كه شيعيان از جميع نقاط اموات خود

ص: 205

را براى دفن به اينجا بياورند چنانكه شاه صفى و شاه عباس و شاه سليمان از سلسله صفويه و فتحعلى شاه و محمد شاه از سلسله قاجاريه در اين محل مدفونند، ناصر الدين شاه هم در همين نقطه در كار تهيه قبرى جهت خود هست و امين السلطان هر سال براى فاتحه خوانى بر سر قبر مادر خود به اينجا مى آيد ...... (1)

چون شهر قم را خانمى تحت حمايت دارد حكومت آن را هم شاه به خانمى كه دختر ارشد او يعنى فخر الملوك باشد واگذاشته است.

قم در وسط باغستانهائى سبز و خرم واقع شده و سبزى تيره فام درختان به خوبى از رنگ سرخ و زرد تپه هاى اطراف مشخص است.

آبادى شهر در ساحل راست قم رود ساخته شده. عرض اين رودخانه فوق العاده زياد است و مى رساند كه در مواقع طغيان آب آن زياد مى شود. اردوى ما را در ساحل چپ قم رود در فاصله كمى از آخرين خانه هاى شهر زده بودند، شاه و اندرون در باغ پردرخت و آبى جا داشتند و سايرين در اين طرف و آن طرف حتى در بستر رودخانه پراكنده از يكديگر زندگى مى كردند.

سه روز اقامت در چنين محلى كه غير از مزار حضرت معصومه هيچ جاى ديدنى ندارد واقعا بسيار زياد بود. بخصوص كه در اين دهانه دشت كوير گرما بيداد مى كرد.

من اگر تمام وقتم به تفقد حال مريضانم نمى گذشت باز قسمت اعظم آن در اين كار صرف مى شد، چه غير از مريضان سابق مريضه ديگرى هم پيدا كرده بودم و آن دختر زيباى باغبان باشى بود كه شاه با وجود حمل پنج ماهه او راضى نمى شد كه از آن خانم دقيقه اى دور بماند و در اين سفر تكان كالسكه حال او را منقلب ساخته بود.

اما عايشه خانم با وجود سه روز استراحت باز شفا نيافته بود. چه اين زن بوالهوس كه عجله اى براى شفا يافتن خود داشت به دستور خاله زنكها، احمقى را براى معالجه آورده و آن احمق هم نمى دانم چه گردى در چشم او ريخته و درد او را چند برابر زيادتر كرده بود، در اين ساعت عايشه خانم از شدت ناله امان همه را بريده و سراسر اندرون را به رقت آورده است. دقيقه به دقيقه فراش است كه به در چادر من مى آيند و به محض اين

ص: 206


1- عباراتى حذف شد.

كه مرا مى بينند نفس زنان مى گويند زود! زود شاه ترا احضار كرده است.

من دويدم و عايشه خانم را كه چند ساعت قبل رو به شفا ديده بودم با چشمانى مشاهده كردم كه از شدت التهاب مى سوختند و حال آنها بر اثر گردى كه در آنها ريخته شده بود از هر وقت ديگر بدتر بود.

البته بر خانم سخت ناگوار بود كه به خبط خود اقرار كند اما در مقابل وضع خطرناكى كه پيدا كرده بود، چاره نداشت بيچاره اقرار كرد و به تمام امامها قسم مى خورد كه اين كار به دستور نصيحتگويان نفهم صورت گرفته و او هميشه كمال اعتماد را به معالجات من داشته و از اين بابت ممنون بوده است، به گفته شاعر «قسم مى خورد اما اندكى ديرتر از موقع، آن هم براى آنكه ديگر به قسم او اعتماد نكنند».

بارى اين تجربه براى او بسيار گران تمام شد، باز خدا كند كه مفيد افتد.

همين كه به چادر خود برگشتم ديدم عايشه خانم به گمان اين كه اوقات من تلخ شده است يك طاقه شال براى من فرستاده و خواهش كرده است كه دنباله معالجه را رها نكنم.

مريض سوم من كه مهارتش در رستن از دامهاى سياسى به مراتب بيشتر از هنر او در نيفتادن در بندوبستهاى دربارى است چون با ادامه سفر اميد بهبود پاى پيچ خورده او نمى رفت به دستور من برگشت و من به او اميد دادم كه اين پيش آمد به پيشرفت مننظورهاى سياسى او كمك مى كند.

وزيرمختار ايران در وينه [نريمان خان] مصلحت انديشى مرا فورا پذيرفت و برگشت و من يقين كردم كه اميدوارى من در باب اجابت مقاصد او در پيشگاه شاه صحيح بوده و چه در ملاقات آخرى كه بين ما اتفاق افتاد مشار اليه به من گفت كه از صدقه سر همان حادثه، شاه امتياز مشروبات و الكليات را كه سابقا به «فيليپار» داده بود بدون هيچ خرجى ملغى نمود و در عوض امتياز راهى را در آذربايجان به او واگذاشت كه آن هم هيچ وقت دنباله پيدا نخواهد كرد.

ص: 207

23 مه- 26 شوال

منزل آينده ما طايقون است كه تقريبا در چهار فرسخى قم قرار دارد. جهت حركت ما جانب مغرب بود و بعد از آنكه به انتهاى دشت و يك ساعتى منزل رسيديم به زمين بلندى وارد شديم كه طايقون در آن طرف آن واقع است. اين زمين وسيع شبيه به محوطه مستديرى است كه دورادور آن را كوه به كلى گرفته و در اين كوهها قللى تيز و گرد شبيه به دهانه هاى آتش فشانى مكرر ديده مى شود.

هيچ لازم نيست كه كسى آب اينجا را بياشامد تا شورى و تلخى آن را بفهمد هرجا كه مسيل خشكى ديده مى شود يك طبقه نمك روى آن خوابيده است.

ص: 208

6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر قم ناصر الدين شاه

6- يادداشت صدر الاشراف در مورد يك واقعه از آخرين سفر قم ناصر الدين شاه (1)

اواخر سال 1309 قمرى كه فصل بهار بود، ناصر الدين شاه قصد مسافرت به طرف قم و محلات و عراق (اراك) كرد با حشمت و تجملى كه لازم و مناسب مسافرت پادشاهان در آن اوان بود و در آن تاريخ ملازمت شاه براى درباريان و رجال دولت موجب اعتبار و افتخار بود. جلال الدوله پسر ظل السلطان كه نوه پسرى ناصر الدين شاه بود.

عريضه به شاه نوشت و استدعا كرد كه به اصطلاح در اين سفر ملتزم ركاب باشد، شاه قبول كرد و اجازه داد كه در اين مسافرت همراه باشد و در آن وقت جز حرمخانه يعنى زنهاى شاه و خواجه ها و مستخدمين شخص شاه، مخارج مسافرت هريك از رجال با خودشان بود. شاه با همراهان و اردو از سواره نظام و سرباز از تهران حركت كرده، به كهريزك كه سه فرسخى تهران در راه قم است وارد شد، و چون جلال الدوله چندى قبل از آن حاكم يزد بوده و شاه مكرر تأكيد كرده بود كه رسيدگى كنند و رفع شكايت شاكيان را نمايند، در اين موقع كه جلال الدوله همراه شاه به مسافرت مى رفت، جمعى قريب سى نفر يزديهاى شاكى در كهريزك جمع شده و بناى دادوفرياد گذاشتند. شاه دستخطى به امين السلطان كه فى الواقع صدراعظم بود نوشت كه جلال الدوله را به شهر برگردانند، و مشير الدوله (حاجى محسن خان) وزير عدليه به شكايت شاكيان رسيدگى كرده آنچه مسلم شد از جلال الدوله بگيرند و به شاكيان بدهند، و تا رضايت نامه از شاكى ها گرفته نشود جلال الدوله قانونى نيست از تهران حركت كند. اين دستخط را يكى از خواجه ها آورد و به امين السلطان داد، در حالتى كه تمام رجال دولت كه همراه شاه در اين مسافرت بودند يا به مشايعت تا كهريزك آمده بودند، در منزل امين السلطان نشسته بودند.

امين السلطان بعد از ملاحظه، دستخط را براى محسن خان مشير الدوله داد و او به جلال الدوله ارائه كرد، جلال الدوله چون به اين واسطه موهن مى شد حاضر شد كه تمام دعاوى يزديها را بدهد. اين نكته هم ناگفته نماند كه هرچند حكام ايران ظلم مى كردند و

ص: 209


1- به نقل از: مجله خواندنيها، سال 30، ش 24، سه شنبه 25 آذر تا شنبه 29 آذر 1348، ص 42.

پول هائى به زور و بهانه از مردم مى گرفتند، ولى شاكى ها هم هميشه اغراق مى گفتند و در آن تاريخ يزديها معروف به اين اغراق گوئيها بودند. خلاصه بعد از سئوال و جواب وزير عدليه با شاكيان و جلال الدوله، مشار اليه حاضر شد چهل هزار تومان به شاكى ها بدهد (من باز تكرار مى كنم كه چهل هزار تومان در آن تاريخ مساوى لا اقل هشتصد هزار تومان حالا بود) (1) و همان وقت وكالتى داد كه املاك او در تهران از جمله فرح زاد و باغ و اراضى جلاليه نزدديك شهركه حالا محل دانشگاه و حوالى آن است، با چند ده ديگر، به بانك روس به گرو داده و چهل هزار تومان قرض كرد. مشير الدوله با تقبل اين ترتيب رضايت نامه از شاكى ها گرفته، در اول شب در كهريزك به امين السلطان دادند و او هم به عرض شاه رسانيد. آن وقت اجازه حركت به جلال الدوله داده شد.

اين تفصيل را چند نفر از اعيان كه در كهريزك حضور داشتند براى عموم حكايت كردند و اين املاك در رهن بانك ماند و بالاخره خود جلال الدوله يا ورثه او عوض اصل و فرع طلب به بانك واگذار كردند كه بعدها نصرت الدوله پسر فرمانفرما خريدارى كرد و او هم عوض طلب تاجر تبريزى واگذار كرد.

ص: 210


1- اين نوشته مربوط به سال 1348 ه. ش است. يعنى 40 هزار تومان معادل هشتصد هزار تومان در سال 1348 بوده است.

پيوست 1 شهر قم در دوره ناصرى از نگاه سفرنامه نويسان فرنگى

اشاره

1- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه «بروگش» مستشرق آلمانى

2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى

3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا (فرانسوى)

4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون (انگليسى)

5- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه لرد كرزن (انگليسى)

ص: 211

1- شهر قم در عهد ناصرى از نگاه «بروگش» مستشرق آلمانى 27- 30 نوامبر 1860 م جمادى الاخر 1277 ه. ق

اشاره

1- شهر قم در عهد ناصرى از نگاه «بروگش» مستشرق آلمانى (1) 27- 30 نوامبر 1860 م جمادى الاخر 1277 ه. ق

دكتر هينريش بروگش، استاد دانشگاه برلين و شرق شناس بزرگ آلمانى بود، كه سالها معاونت موزه مصر در برلين را به عهده داشت. دكتر بروگش به عنوان مستشار همراه اعضاى سفارتى بود كه از طرف دولت پروس در سال 1859 به ايران اعزام شدند. يك سال بعد از ورود اين هيأت به ايران «بارون مينوتولى» سفير پروس گرفتار تب شديدى شد و درگذشت و دكتر بروگش به جاى او عهده دار مقام سفارت شد و در اين سمت چندبار به حضور ناصر الدين شاه رسيد. دكتر بروگش تقريبا به تمام شهرهاى ايران مسافرت كرد و خلاصه مشاهدات و يادداشتهاى سفر خود را پس از بازگشت به آلمان در سال 1861 به صورت كتابى نوشت كه در همان سال در دو جلد در لايپزيك آلمان منتشر شد. (2) ذيلا آنچه را كه وى از مشاهده شهر قم تا ورود به تهران به رشته تحرير درآورده است به نظر مطالعه كنندگان گرامى مى رساند:

[26 نوامبر 1860]:

فرداى آن روز، يعنى 27 نوامبر، مى بايستى چهار فرسخ راه را در مدت تقريبا پنج ساعت طى كرده و خود را به منزل بعدى، شهر قم مى رسانديم، اما هنوز از چاپارخانه پازنگان مسافت زيادى دور نشده بوديم كه باران گرفت. طولى نكشيد كه باران، شدت پيدا كرد و تمام لباسهاى ما را خيس كرد و رطوبت باران را روى بدن خود احساس مى كرديم. در ارتفاعاتى كه حركت مى كرديم اين باران به صورت سيلابهايى روان بود و

ص: 212


1- برگرفته از: دكتر هينريش بروگش، سفرى به دربار سلطان صاحبقران، ترجمه مهندس كردبچه، (تهران: مؤسسه اطلاعات، چاپ دوم، 1368) ص ص 537- 542.
2- همان مقدمه.

به طرف دره هاى اطراف جارى مى شد.

بعد از دو ساعت راه پيمايى به روستاى اصلى پازنگان (1) رسيديم، ولى اين روستا بيشتر به ويرانه شبيه تر بود تا يك محل مسكونى، در اينجا به كاروانى از زنان حرمسرا و كودكان شاهزاده طهماسب ميرزا (2) برخورد كرديم كه به دنبال كاروان شاهزاده به سوى شيراز مى رفتند. زنان شاهزاده در حجاب كامل، سوار سه دستگاه كجاوه بودند و از فرط سرما مى لرزيدند. چند خواجه و فراش و فراشباشى شاهزاده در معيت آنها حركت مى كردند. تا اينجا مطابق حساب چاروادار سه فرسخ راه را پيموده بوديم و از اينجا به بعد راه، گل آلود شده و اسبها به سختى قدم برمى داشتند. و در نزديكى قم، ادامه مسافرت ما با ناراحتى مواجه شده بود ولى به هر صورت ممكن، اين راه پيموده شد و با خوشحالى زياد شهر قم را در نزديكى خود يافتيم.

نخست، وارد حومه شهر قم شديم كه نيمه ويران بود، در اين قسمت، چهار گنبد آسمانى رنگ نوك تيز خودنمايى مى كرد، كه ساختمان آنها متعلق به قرون پيش بود، از دروازه نسبتا كوچكى كه سر در آن مزّين به كاشيهاى آبى رنگ و كتيبه دار بود وارد شهر اصلى قم شديم. اين قسمت را ويران و خراب يافتيم. بعد از چند خانه ويران و فروريخته به يك خانه سالم و مسكونى رسيديم، ولى مساجد و زيارتگاههاى آن، همه سالم و ديدنى بودند. خيابانهاى شهر، خاكى بود و سنگفرش نداشت. از اين رو با آمدن باران، تمام اين خيابانها تبديل به دريايى از گل و لجن شده بود، پس از گذشتن از يك خيابان پرلجن به يك ميدان كثيف و بى قواره رسيديم كه دورتادور آن دكانهاى محقرى وجود داشت و درين دكانها فقط ظروف سفالى و گلى عرضه مى شد. در وسط اين ميدان و كنار حوض خراب و ويران، چند شتر زانو زده و مشغول نشخوار بودند. در طرف ديگر اين ميدان، بازار نيمه ويرانى قرار داشت كه در دكانهاى كوچك آن، كالاهاى بى اهميت و ناچيزى مى فروختند، يك آسياب بادى هم در آنجا قرار داشت كه گندمها را آرد مى كرد.

بازار به ميدان محقّر و خراب ديگرى منتهى مى شد، كه در وسط آن دروازه اى با دو گلدسته وجود داشت و گلدسته ها داراى كاشيكاريهاى زيبايى بودند.

ص: 213


1- پازنگان يا پاسنگان كه ادوارد براون آنجا را پسنگان نام برده روستايى است در حوالى قم با عرض جغرافيائى 34 درجه و 27 دقيقه و طول جغرافيائى 51 درجه و 2 دقيقه و ارتفاع آن 935 متر از سطح دريا است. دكتر محمد حسين پاپلى يزدى، فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى كشور (تهران: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1367) ص 122.
2- طهماسب ميرزا مؤيد الدوله پسر دوم محمد على ميرزا دولتشاه، پسر اكبر فتحعلى شاه قاجار و داماد عباس ميرزا نايب السلطنه بوده است كه پس از عزل در سال 1275، در اين زمان (يعنى زمانى كه بروگش او را ديده است، سال 1277) براى بار دوم به حكومت فارس منصوب شده بود و چنين به نظر مى رسد كه هنگامى كه بروگش او را ديده زمانى بوده كه او جهت حكومت به فارس مى رفته است. ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 2، ص ص 195- 200.

از اينجا به بعد قيافه غم انگيز و خراب شهر قم عوض مى شد و ما وارد بازارهاى متعدد ديگرى شديم كه همه تميز بودند و وضع آبرومندى داشتند در دكانهاى اين بازارها، كالاهاى مختلفى از قبيل انواع زينهاى اسب، كالاى چرمى، ظروف سفالى و گلى و قماش فروخته مى شد. اما از دكانهاى رنگرزى كه در همه شهرهاى ايران وجود داشت در قم اثرى نبود. آخرين بازار منتهى به دروازه اى مى گشت كه با گذشتن از آن به يك پل سنگى بزرگ، روى رودخانه خشك و بدون آب قم مى رسيديم و چاپارخانه نيز در همين جا واقع بود. از بالاى بام چاپارخانه كه در محل مناسبى قرار داشت منظره شهر قم ديدنى بود، در وسط شهر بيش از همه بناى آرامگاه حضرت معصومه و گنبد طلايى رنگ آن به چشم مى خورد. قسمتى از بناى آرامگاه و مخصوصا گنبد طلايى آن در زمان فتحعلى شاه قاجار ساخته شده است، قبور چند نفر از سلاطين قاجار و سلاطين سلسله هاى قبل از قاجار در جوار آرامگاه حضرت معصومه است. اين آرامگاه از نظر ايرانيان خيلى محترم است. و صحن و بناى آن كه «بست» و «تحصن گاه» است، مأمن هركس با هر جرمى مى باشد و اگر مجرمى به آنجا پناه برد از تعرض، مصون خواهد ماند و كسى نمى تواند وى را دستگير كند.

موقوفات آرامگاه حضرت معصومه بسيار زياد است و اموال منقول و غير منقول زيادى در اختيار آستانه است، از جمله در حدود چهار صد قنديل طلا در حرم و شبستان مسجد آن وجود دارد كه بيشتر اين قنديلها جواهرنشان هستند. تعداد فراشان و كاركنان آستانه در حدود 700 نفر بودند كه اميركبير عده آنها را به چهار صد نفر تقليل داد.

علاوه بر حضرت معصومه، قم و حومه آن به طورى كه گفته اند داراى چهار صد و چهل و چهار امامزاده ديگر است كه همه آنها به نسبت اهميت، ساختمان و گنبد دارند.

از اين رو قم شهر مقدسى به شمار مى رود و مرتبا سيل زوّار از اطراف ايران به سوى آن روان است و بالطبع يك چنين شهرى نمى تواند نسبت به مسيحيان احساس خوبى داشته باشد. و در بازار قم، كسبه پول را با احتياط از دست ما مى گرفتند زيرا ما را نجس مى دانستند و مى گفتند پول با رطوبت دست آغشته شده و به همين جهت نجس مى شود.

ص: 214

هنگامى كه وارد شهر قم شديم بيمارى وبا شيوع يافته بود و عده زيادى به اين بيمارى دچار شده بودند. جمعيت قم را در حال حاضر بالغ بر ده هزار نفر مى دانند.

با آن كه مستخدمين ايرانى ما اصرار داشتند مدت زيادترى در قم توقف كنيم تا آنها بتوانند بيشتر زيارت بكنند، با اين حال چون در عزيمت به تهران عجله داشتيم، دستور دادم كه روز بعد يعنى 29 نوامبر از آن شهر حركت كنيم، ولى چاروادار حركت ما را تا ساعت نه صبح به تأخير انداخت، باران شديدى كه تمام شب گذشته مى باريد خوشبختانه خاتمه يافته بود و با آن كه آسمان كاملا ابرى و مستعد بارندگى بود، چهار فرسخ راه تا منزل بعدى را بدون برخورد با باران پيموديم. راه كاروان رو پس از ساعتى به سمت بالا شيب پيدا كرد و بالاى ارتفاعات كه رسيديم از آنجا توانستيم منظره زيباى كوههاى البرز را كه پوشيده از برف بود، در افق دوردست مشاهده كنيم. منظره زمستانى اين سلسله كوهها براى ما تازگى داشت و با آن كه مدتها در شميران اقامت داشتيم هرگز كوههاى البرز را چنين نديده بوديم، كوهها در نظرمان، نزديك مى آمدند. درحالى كه فاصله زيادى با آنها داشتيم. از بالاى اين ارتفاعات، راه وارد بيابان خشك و لم يزرع و كوير مانندى مى شد كه در آن هيچ آبادى ديده نمى شد. و پس از طى مقدارى راه در وسط بيابان به ساختمان تنهاى يك قهوه خانه رسيديم و در آن جا چند فنجان چاى و قليان صرف كرديم و خستگى را رفع نموديم. در نزديكى اين قهوه خانه در وسط دره اى كوچك، قلعه ها و استحكاماتى ديده مى شد.

راه، گل آلود بود و سمّ اسبان در گل ولاى فرو مى رفت. يك فرسخ آن طرف قهوه خانه به كاروانهايى برخورد كرديم كه غلات و مخصوصا گندم بار چهارپايان آنها بود، مشاهده اين همه غله در قحطى و كمبود خواربار كه در تهران حكمفرما بود، جالب و عجيب به نظر مى رسيد و وقتى پرسيديم اين غله ها را كجا مى برند، جواب شنيديم «مال پادشاه است و به تهران مى بريم.» از دور در دامنه كوهى كه فردا مى بايستى از آن بگذريم ساختمان چهارگوش و سفيدرنگى ديده مى شد. اين ساختمان، منزل امروزى ما بود كه پس از طى چهار ساعت و نيم راه از قم به آنجا رسيديم، قبل از رسيدن به اين منزل از

ص: 215

روى پل آهنى كه داراى ده دهانه بود و بر روى رودخانه عريض ولى كم آبى زده بودند، گذشتيم، اين پل معروف به «پل دلاك» است و وجه تسميه آن نيز به قول متصدى چاپارخانه اين بود كه در زمانهاى گذشته يك مرد دلاك يا سلمانى قصد داشت از اين رودخانه كه در آن وقت پل نداشته است، بگذرد، ولى ناگهان گرفتار سيل مى شود و آب او را مى برد. بعد از اين واقعه افراد خيّر درصدد برآمدند كه پلى روى اين رودخانه بسازند كه كسى گرفتار سيل نشود و اين پل، معروف به «پل دلاك» شد. ولى بايد خاطرنشان كرد كه پل ديگرى قديمى تر، كه چهار دهانه دارد روى اين رودخانه قرار داشت و اين خود وجه تسميه پل و افسانه اى را كه متصدى چاپارخانه از مرد دلاك مى گفت مخدوش مى كند، اما رودخانه اى كه روى آن، پل دلاك را زده اند «خونساررود» ناميده مى شود كه شاخه اى از رود «قره چاى» است و آب آن نيز شور و غيرقابل شرب و زراعت است و معمولا در فصل بهار طغيان مى كند.

چاپارخانه پل دلاك تنها ساختمانى بود كه در آن حوالى وجود داشت. از اين رو داخل آن خلوت بود، در اين چاپارخانه، يك مسافر محترم ايرانى يك جعبه گلابى نطنز را به ما پيشكش كرد كه ما هم هدايايى متقابلا به وى تقديم كرديم.

از پل دلاك تا تهران در حدود 19 فرسخ فاصله بود، ولى من به علت آن كه نگران بودم، مبادا خبر فوت بارون مينوتولى به تهران برسد و اين خبر در ميان مستخدمين ايرانى و سرايدارهايى كه در محل سفارت در تهران گذاشته بوديم، بى نظمى و اغتشاشى توليد كند و منجر به وقايع ناگوارى گردد، تصميم گرفتم كه از حركت با كاروان صرف نظر كنم و خود شخصا با اسب چاپارى به تهران بروم. اين بود كه به اتفاق «رابه» مستخدم شخصى سفير متوفى، ساعت شش صبح 30 نوامبر با اسبهاى تندرو حركت كرديم و در حدود ساعت شش بعد از ظهر به پايتخت ايران رسيديم، در بين راه فقط در دو چاپارخانه مجموعا حدود يك ساعت توقف كرديم و بقيه مدت را با اسب تاختيم. و در حقيقت 19 فرسخ راه را در مدت 11 ساعت پيموديم. در طول اين راه، از پنج ارتفاع پى درپى گذشتيم، در ارتفاعات اولى منظره كوير نمك را كه از دور بيابانى مستور از برف به

ص: 216

نظر مى رسيد مشاهده كرديم، سلسله جبال البرز و از همه آنها مهم تر كوه سفيدپوش دماوند از فاصله دور به ما چشمك زده و نزديكى تهران را بشارت مى داد. در دشت و كويرى كه اسب مى رانديم هيچ جانور و گياهى ديده نمى شد. آرامشى مطلق در همه جا حكمفرما بود و اين سكون و آرامش، اثرى خاص در روحيه انسان باقى مى گذاشت.

بيابان معروف به كوير نمك كه قسمت مهمى از مشرق ايران را فراگرفته است، تا ارتفاعات مابين پل دلاك و تهران گسترش پيدا مى كند، در اوايل كوير، كاروانسراى متروكى به نام «صدرآباد» واقع شده است. در ارتفاعات دوم اين راه چاپارخانه اى به نام «حوض سلطان» وجود دارد. در اين چاپارخانه پياده شده و زينهاى خود را روى اسبهاى تازه نفس ديگرى گذاشتيم و پس از صرف چند چاى با شتاب از آنجا به راه خود ادامه داديم. اين چاپارخانه نسبتا شلوغ و كاروانى از آن در حال حركت بود، در ميان مسافران كاروان، مردى از كابل افغانستان وجود داشت كه از كابل تا آنجا را با پاى پياده آمده بود و قصد داشت به همين ترتيب تا مكه پياده برود. ارتفاعات سوم، ميان پل دلاك و تهران گردنه اى داشت، كه راه باريكى از آن گردنه از وسط كوير نمك مى گذشت و به ارتفاعات چهارم مى پيوست، و ما راه ميان اين دو ارتفاع را در مدت نيمساعت پيموديم و با اسبها به كنار رودخانه نسبتا پرآبى رسيديم. در نزديكى راه، پلى وجود نداشت، ناچار با اسبها به آب زده و درحالى كه قسمتى از بدنمان مرطوب و خيس شده بود به آن طرف رودخانه رفتيم. از اينجا راه به طور مارپيچ از چهارمين ارتفاعات بالا مى رفت و در آن طرف به جلگه اى كه خارج از كوير بود و در گوشه و كنار آن دهكده هايى نمايان است مى پيوست.

از وسط بزرگ ترين اين روستاها كه چاپارخانه اى هم داشت و «كناره گرد» ناميده مى شد گذشتيم، تا اينجا در حدود 13 فرسخ راه پيموده بوديم. در اين چاپارخانه در حدود يك ربع استراحت كرديم و دوباره سوار اسبها شده و آخرين قسمت مسافرت به سمت تهران را طى كرديم. راه، از آنجا به بعد به طرف پنجمين ارتفاعات كه از همه آنها بلندتر بود امتداد داشت. از بالاى گردنه اين ارتفاعات كه در حدود يك ساعت آن را با تاختن پيموديم جلگه و دشت وسيعى مقابل خود مشاهده كرديم. در فاصله نزديك، چند

ص: 217

روستا و آبادى و در ميان آنها گنبد طلايى حضرت عبد العظيم و در وسط جلگه دورنماى تهران ديده مى شد. و اين جلگه در شمالى ترين نقطه به كوههاى پربرف البرز منتهى مى گشت.

مشاهده دورنماى شهر تهران كه براى ما در كشور غريب ايران، وطن دوم شده بود، نيروى تازه اى به بدن خسته و فرسوده مان بخشيد و مهميزها را محكم به پهلوى اسبها زده و به تاخت به سوى تهران حركت كرديم، غروب آفتاب نزديك بود، و اگر شتاب نمى كرديم، پشت دروازه هاى شهركه به علت وحشت از حمله تركمنها زودتر از موقع مقرر بسته مى شد، مى مانديم و ناچار مى بايست در روى پل دروازه مى خوابيديم، از اين رو بر سرعت خود افزوديم. شهر نزديك و باز هم نزديك تر مى شد. و سرانجام در لحظات آخر به «دروازه نو» رسيديم و وارد شهر شديم و بلافاصله دروازه پشت سر ما بسته شد.

ص: 218

2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى سپتامبر 1862 (ربيع الثانى 1279)

اشاره

2- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه آرمينوس وامبرى خاورشناس مجارى (1) سپتامبر 1862 (ربيع الثانى 1279)

آرمينوس وامبرى خاورشناس پرآوازه مجارى، سالها در شهر قسطنطنيه اقامت كرد و در تحقق آرزوى خود براى سفر به ايران و خاصه به تركستان بدون تغيير مذهب، به آموختن شريعت اسلام و زبان فارسى و تركى خاورى پرداخت. آن گاه به سوى ايران رهسپار شد و با سفر به خوى و تبريز و زنجان و قزوين، در لباس درويشى، و اقامت در اين شهرها و توصيف دلچسب وقايع به تهران رسيد، مدتى بعد با هيئت مبدل درويش بغدادى به قم، كاشان، اصفهان و شيراز رفت و پس از اقامت سه ماهه در اين شهرها و بيان حوادث و وقايع آنجا به نحو مطلوب و شيرين به تهران بازگشت. (2)

ذيلا مشاهدات وى را از مسير تهران، شاه عبد العظيم تا قم به نظر مطالعه كنندگان ارجمند، مى رساند:

[دوم سپتامبر 1862 (1279 ه. ق)]

در لباس قلندران سنى بغدادى در حالى كه انتارى (جامه عربى) تا قوزك پايم مى رسيد و رشته قرمزرنگى به كمر و ماشلاق (كت نفوذناپذير در برابر آب) راه راه سياهى بر دوش داشتم و كفيه (3) تميزى، كه هم مفيد فايده بود و هم پرنقش ونگار، بر سر بسته بودم، روز دوم سپتامبر 1862/ يازدهم شهريور سال 1241 ش. از دروازه شاه عبد العظيم تهران را ترك كردم؛ چون برحسب معمول با غروب آفتاب دروازه هاى تهران را مى بندند، براى كاروان كوچك ما، كاروانسرايى در خارج از شهر به عنوان ميعادگاه معين شده بود. در اينجا اعضاى كاروان براى اولين بار با يكديگر آشنا شدند.

كاروان ما مشتمل بر قريب سى قاطر باربر، چندتايى سوار و تعدادى ملا و تاجر و اهل صنعت و زوار برگشته از مشهد و من ناچيز مى شد. دو ساعت از نيمه شب گذشته بود كه راه عريض منتهى به شاه عبد العظيم را، مكان فوق العاده با حرمتى كه مردم تهران به زيارت آن مى روند، در پيش گرفتيم. در خلال اقامتم در تهران بارها به آنجا رفته بودم.

شاه عبد العظيم در اثناى روز، خاصه بعد از ظهرها، پر از جنب وجوش و سروصدا

ص: 219


1- برگرفته از: زندگى و سفرهاى وامبرى «دنباله سياحت درويشى دروغين» تأليف، آرمينوس وامبرى، ترجمه محمد حسين آريا، (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1372)، ص ص 85- 96.
2- زندگى و سفرهاى وامبرى، همان، بخشى از مقدمه مترجم.
3- پوشش سر و شامل دستمال ابريشمين بزرگ و راه راه به رنگ زرد. مؤلف

است. در تمام اوقات، جمعى از زنان طبقات عاليه در البسه پرزرق وبرق، كه به سبك مردها بر پشت اسب مى نشينند، و ميرزاها و اعيانها به همراه ملتزمان ركاب بى شمار و گه گاه كالسكه اى اروپايى و معمولا مختص دربار را مى توان در آنجا مشاهده كرد. البته در آن وقت شب كه از آنجا مى گذشتيم سكوتى آن را در خود پيچيده بود، كه انسان را در ژرفاى انديشه فرو مى برد. ماه تقريبا چون روز، بر گستره سلسله جبال سمت چپمان و بر گنبد طلا كه در زير آن بقاياى اين جهانى شاه عبد العظيم آرميده بود، نور مى پراكند. پس از آن كه دو ساعت در سكوت راه پيموده بوديم، برخى از اعضاى كاروان با هم انس گرفتند و بر سر خلق آمدند و به گفتگو پرداختند و با نقل لطيفه هاى خوش به يك نواختى راه پايان دادند.

در ميان همراهان، سيد جوانى از اهالى بغداد را، كه به عنوان روضه خوان به سفر پرزرق وبرقى به صفحات جنوب مى رفت، به رفيقى برگزيدم. در معناى درست فقط به كسى روضه خوان مى گويند كه تعزيه مى خواند، يعنى در اوصاف حسين [ع] كه در ايران محبوب همگان است به مرثيه خوانى مى پردازد. اينان شيعيان متعصبى هستند و چه بسا نزديكى بيشتر ما به يكديگر، تعجبى را برانگيخته باشد. اما سيد به عنوان ساكن بغداد و تبعه باب عالى [عثمانى] به قدر كافى مشتاق بود تا از آشنايى يك افندى بهره بردارى كند. مرا به ديگر كاروانيان معرفى كرد و چون شخصى اهل كيف بود و به آسانى مى توانست از اشعار عزا به آواز اين جهانى و شادتر تغيير لحن دهد بزودى پسند خاطر همه شد و من هم غيرمستقيم از محبوبيت او سود جستم.

چون مى خواستم نزد همسفرانم رفيق راه خوبى قلمداد شوم، نخست با وسواس از هرگونه جدل مذهبى خوددارى كردم، بااين حال انجام اين كار به هيچ وجه ساده نبود؛ ايرانيها خيلى علاقه مند به مباحثه اند و با اشتياق با مسيحيان و گبرها و خاصه اهل تسنن بحث مى كنند. شبى باشكوه بود؛ در ايران شبهاى مهتابى هوش رباست. هواى پاكيزه و شفاف، برجستگيهاى شكوهمند كوهساران، وجود خرابه ها در تاريكى، سايه هاى خيال مانند كاروانى كه پيش مى رود و بالاتر از همه عجايب گنبد پرستاره بالاى سر، تأثير

ص: 220

زايد الوصفى در ذهن مسافرى كه از باختر زمين دوردست به شرق آمده است، برجا مى نهد. با اين همه، بايد گفت بدى راه نيز ناگفتنى بود. ناگزير بوديم راهمان را از ميان قلوه سنگهاى گرد و تيز، چاله ها و بريدگيهاى عميق و بستر خشك رودخانه ها بگشاييم.

ناهموارى راه چندان بر من تأثير نمى گذاشت. خود را تماما به گامهاى ايمن الاغ مورد اعتماد سپردم و با علاقه شديد هر حركت سيد را مى پاييدم كه با دقت به آسمان پرستاره مى نگريست و درباره هر ستاره قصه اى مى گفت. هريك از كواكب، افسانه اى مخصوص به خود و اثرى نحس يا سعد داشتند و من با روحى كاملا معتقد به نقل عجايبى كه مى گفت گوش مى كردم. مجمع الكواكب «خرس بزرگ» داشت به حاشيه باخترى آسمان پهلو مى زد كه به ارتفاع كريزك [كهريزك] رسيديم كه در شيب دامنه آن آبادى كناره گرد، نخستين منزلگاه ما واقع بود. پيش از سرازير شدن و هنگامى كه در جانب ديگر كوه پايين مى رفتم، قبل از آن كه انوار ملايم ماه با نزديك شدن سپيده دم رنگ ببازد، بار ديگر به منظره بديع مهتاب زيبا نظرى افكندم. به مجرد دميدن صبح صادق حسب الرسم تمام كاروان آمدن روز را گرامى داشتند. متدين ترين شخص جمع، به اداى اذان مى پردازد و طبعا اين بار قرعه فال انجام چنين وظيفه اى به گردن سيد ما افتاد. در فلق، سپيده دم صبح وضو گرفته مى شود و پيش از آنكه نخستين شعاع خورشيد، بر تاج كوهها بتابد، كاروان براى خواندن نماز توقف مى كند.

چهارپايان آسوده با گردنهاى خم شده مى ايستند و در همان حال مردان پهلو به پهلو در يك خط زانو مى زنند و با چنان حالت تائب و پشيمانى چهره به سوى مشرق [!] مى ايستند كه تنها مى توان آن را نزد مسلمانان مشاهده كرد. هنگامى كه نخستين تابش خورشيد بر مؤمنان بتابد، آنان صداى خود را بلند مى كنند و دعايى شيرين و خوش آهنگ با سرآغاز الله اكبر مى خوانند. در ميان كاروانيان رسم است كه پس از طلوع آفتاب بسته به اين كه شب پيش دير يا زود راه افتاده باشند و اين كه منزلگاه بعدى دور يا نزديك باشد، مسافتى كوتاه يا بلند طى كنند. وقتى به منزلگاه بعد رسيديم تابش خورشيد بى رحمانه بر سر ما مى كوبيد. در كاروانسراى وسيعى نزديك آبادى كناره گرد توقف

ص: 221

كرديم. مفهوم اين نام «سرحد شن» است زيرا صحراى نمك دشت كوير در خاور اين كاروانسرا گسترده است. اين صحراى سوزان مى بايد مكان خوفناكى باشد زيرا در تمام طول گشت وگذارم در ايران هرگز به شخصى بومى برنخوردم كه در بخش كويرى ميان كناره گرد و طبس سفر كرده باشد. هر ايرانى كه در خصوص دشت كوير صحبت مى كند هميشه راغب است تا با نقل رديفى قصه رعب آور، كه در هريك از آنها شياطين و ارواح خبيثه نقش واضحى دارند، مستعمان خود را بترساند. افسانه محبوبى كه غالبا بارها تكرار مى شود، قصه شمر قاتل حسين [ع] و دشمن هميشگى شيعيان ايران است، كه چولى (1) و ويرانى اين ناحيه را به او نسبت مى دهند. مى گويند از فرط پشيمانى به اين مكان، كه پيش از آن منطقه آبادى بوده است، پناهنده مى شود، اما دشت ناگهان به صحراى سوزانى بدل مى گردد. ايجاد درياچه هاى نمك و مردابهاى ژرف ناپذير، نتيجه جمع شدن قطرات عرق بدن او از رنج و عذابى است كه مى كشد. خوفناكترين مكان در اينجا كبيركوه است كه شمر تا امروز هم در آنجا اقامت دارد. بدا به حال مسافر نگون بختى كه در اين ناحيه فريب تابش اغواگر سراب كاذب را بخورد! قصه هايى از اين قبيل كه همسفرانم در باب صحراى نمك ايران نقل مى كردند، مرا محظوظ مى ساخت.

بلافاصله پس از ورود به كاروانسرا هريك از ما به شتاب در جستجوى سايه بانى برآمديم و ديرى نگذشت همگى به آسودگى مستقر شديم. در چند مورد جمع مسافران، اقامتگاهى با ظاهر پرجنب وجوش و زنده فراهم كردند. در همان حالى كه ستوران كاه جو را مى جويدند، ايرانيها نيز به تهيه غذا پرداختند. توانگرها نوكران خود را واداشتند تا پشت و شانه آنان را مشت ومال دهند و اعضاى بدن خود را به دستشان سپردند كه آن قدر بكشند تا صداى تق كند؛ مقصود آشكار از اين كار منحصربه فرد، تمدد بدن بود. پس از استراحت مختصرى صبحانه خورديم و باز هم بى درنگ دراز كشيديم. كاروان خستگى سفر را در اثناى روز از تن بيرون مى كند و با تاريكى غروب به راه ادامه مى دهد. چهارپايان نيز چنين احوالى دارند. با رسيدن غروب مردان و ستوران قوت خود را باز مى يابند و در همان كه عده اى به قشو و تيمار چهارپايان مى پردازند

ص: 222


1- چول: به اول مضموم، به معنى بيابان ريگزار و جايى كه آدمى در آن نباشد و كم عبور كند. (فرهنگ آنندراج)

تعدادى نيز به تهيه پيلر [پلو] (غذايى مركب از گوشت و برنج) مى پردازند. شام را ساعتى قبل از حركت مى خورند. خورد و خواب درويش بهتر از هركس ديگرى است، زيرا هنوز كاروان به منزل نرسيده كه او بدون توجه به ديگران فورا به استراحت مى پردازد و هنگامى كه برخاستن بخار معطر ديگچه، طبخ شام را اعلام كرد او كشكول خود را برمى دارد و سرحال با فرياد «يا هو، يا حق» آن را به دور مى گرداند. از هركسى چند لقمه مى گيرد و اين ملغمه جوراجور را به هم مى آميزد و با اشتهاى كامل مى بلعد.

شرقيها مى گويند: «او هيچ با خود برنمى دارد، غذايى نمى پزد، بااين حال چيزى براى خوردن دارد؛ آشپزخانه اش را خدا فراهم مى كند.»

براى رسيدن به منزلگاه بعدى ناگزير شديم تمامى طول صحراى سوزان را طى كنيم.

سكوت شب در اين برهوت دوچندان سنگين است و تا چشم مسافر كار مى كند نقطه اى براى استراحت نمى يابد. تنها اينجا و آنجا توده اى از ستونهاى شن را مى توان ديد كه باد آنها را آورده و همچون بسيارى از اشباح تيره رنگ از مكانى به مكان ديگر مى خزند.

تعجب نكردم كه آدمهاى خجول و ساده لوح اين سايه هاى متحرك را نتيجه خشم ارواح خبيثه مى پندارند. به نظرم رسيد همسفرم جزء مردم خرافاتى است، زيرا عبايش را محكم به خود پيچيده و از متراكم ترين بخش كاروان آنى جدا نشد و اگر دنيا را به او مى دادى حاضر نبود به سوى گسترده وسيع صحراى مشرق نظر كند.

حدودهاى نيمه شب بود كه صداى زنگوله هايى به گوش رسيد، در پاسخ پرس و جويم كه معناى آن چيست به من گفتند صداى زنگ كاروانى است كه ساعتى قبل از ما حركت كرده و اكنون پيشاپيش ما مى رود. به سرعت حركتمان افزوديم تا به كاروان برسيم هنوز به يك صد قدمى آنها نرسيده بوديم، كه بوى زننده تحمل ناپذيرى، همانند تعفن اجساد، هوا را پر كرد. ايرانيها كه سبب اين تعفن مسموم را مى دانستند به آرامى بر شتاب قدمها افزودند؛ هرچه نزديكتر مى شديم بوى تعفن بيشتر مى شد. ديگر نتوانستم مانع كنجكاويم شوم به نزديكترين رفيق راه رو كردم و بار ديگر پرسيدم اين چيست؟ ليكن جواب تند و كوتاه او كه مى گفت «عجله كن، عجله كن، اين كاروان مردگان است» حكايت

ص: 223

از نگرانى عميق او مى كرد. اين خبر كفايت كرد كه بر حيوان خسته زير پايم فشار بياورم تا با سرعت بيشترى پيش رود. لحظاتى بعد با ديگر رفقايم به آن كاروان رسيديم. كاروان حامل مرده ها شامل حدود چهل حيوان، اسب قاطر، بود كه سه تن عرب آن را مى بردند.

بار قاطرها تابوت بود و ما كاملا سعى كرديم تا از اين دسته دورى كنيم. با گذشت از كنار سوارى كه به نظر قافله سالار مى رسيد لمحه اى بر چهره اش، كه نگاه كردن به او ترسناك بود، نظر كردم. بينى و چشمانش در پارچه اى پنهان بود و بقيه صورت كبود شده كمرنگش در زير نور ماه به نظر هولناك مى رسيد. بى پروا از وجود بوى بيمارى زا به كنار قافله سالار راندم و مقصود خاص سفر او را جويا شدم: مرد عرب گفت ده روز است كه سفر مى كند و بيست روز ديگر طول مى كشد تا اجساد مردگان را به كربلا، جايى كه عاشقان حسين و مؤمنان در آنجا آرزوى خواب ابدى دارند، برساند. چنين رسمى در سراسر ايران جارى است؛ و هركس كه بتواند هزينه اين كار را بپردازد، حتى اگر در منطقه دوردست خراسان باشد، مى تواند ترتيبى دهد كه بقاياى جسدش را به كربلا حمل كنند تا در خاكى دفن شود كه امام محبوب او آرميده است. گاهى دو ماه طول مى كشد تا جسد به مقصد برسدد. هر قاطر چهار تابوت مى برد؛ حمل آنها در طول زمستان كارى نسبتا بى زيان است، اما در هواى سوزان ايران هم بر انسان و هم بر حيوانهاى باركش تأثير مرگبارى مى نهد.

در فاصله اى از كاروان نگاهى به پشت سر و به كاروان عجيب حمل مردگان انداختم.

چهارپايان با بار غم انگيز خود، تابوت بر پشت ظاهرا سعى داشتند تا منخرين خود را در سينه هايشان پنهان كنند؛ در حالى كه سواران به فاصله دورى از چهارپايان مى راندند، با فريادهاى بلند آنها را وامى داشتند تا بيشتر شتاب كنند. ديدن اين منظره در هرجاى ديگر هم اثر عميقى از وحشت برجا مى گذارد؛ اما رؤيت آن درست در دل بيابان، در ساعت مرده شب و در نور رنگ پريده ماه، چيزى است كه جسورترين انسان هم نمى تواند از ضربه خوف و هراس آن در امان بماند.

سه روز مى گذشت كه اعضاى كاروان كوچك ما به اتفاق سفر مى كردند و اين مدت

ص: 224

كوتاه براى ايجاد پيوند عميق دوستى و حس رفاقت ميانشان كفايت مى كرد. البته هيچيك از آنان كوچكترين سوءظنى نبرد كه اروپاييم و كمترين تماس با من لباسشان را نجس مى كند و غذا خوردن با من در يك بشقاب گناه كبيره اى براى آنان است. در نظر ايشان افندى اهل قسطنطنيه و مهمان سفارت عثمانى بودم كه اشتياق مرا واداشته بود تا سفر كنم و اكنون براى ديدن اصفهان و شيراز با عظمت و بهشت آسا مى رفتم. به سرعت با اكثر همراهان دوستى برقرار كردم، اما در عين حال برخى از سرسخت ترين شيعيان كاروان در بزرگ كردن اشتباهات مذهبى آدمى مثل من مصرّ بودند. خاصه مردى كفاش، كه دستار سبز بلند او نشان مى داد از اعقاب على [ع] است، بيشتر به من مى پيچيد. اعضاى ديگر كاروان كه طبعى ملايمتر داشتند در چنين مواقعى سعى مى كردند صحبت را به مسير ديگرى منحرف كنند. با اين همه ديرى نمى گذشت كه رفيق واعظم كم كم موضوع مورد علاقه خود را گرم مى كرد و عنان را به دست مى گرفت و به گفتار فرحبخش مى پرداخت.

در چهارمين روز سفر، نخستين منظره قم با گنبدهاى سبز رنگش پيش چشم ما نمودار شد. اينجا شهر مقدس زنان ايرانى است، زيرا مدفن ابدى فاطمه [معصومه س] خواهر امام رضا [ع] به همراه چهار صد و چهل و چهار پارساى ديگر است. او در آرزوى ديدار برادر از بغداد به مشهد سفر مى كند، ليكن در سر راه خود در قم بيمار مى شود و رحلت مى نمايد. قم مثل كربلا مكان دلخواه مدفن زنان ايران است كه مى شود جنازه آنها را از سراسر مناطق ايران به اينجا آورد. اين شهر صيت ديگرى هم دارد كه كمتر غبطه آور است و آن هم مكان امن خطاكارانى است كه از مزيّت بست نشينى آن سود مى جويند.

اگر فرد گناهكار از چنان بختى برخوردار باشد تا از دست جلاد بگريزد و خود را به ميان ديوارهاى مقدس آن برساند از هر نوع مجازات در امان مى ماند.

تمام اعضاى كاروان ما مشتاق ديدار قم بودند، برخى مى خواستند به عنوان زائر توبه كار به زيارت بروند، تعدادى نيز مايل بودند خريد كنند و به امور شخصى بپردازند.

نرسيده به شهر قم، در اطراف آن مانند ساير مكانهاى زيارتى، اينجا و آنجا كپه هاى كوچك سنگ ديده مى شد كه با دستهاى زائران متدين، همراه با زمزمه دعاهاى مقدس

ص: 225

بالا آمده بود. در نقاط پراكنده هم درختچه هايى به چشم مى خورد كه بالته هايى از انواع پارچه رنگارنگ مزين شده بودند. همه اشتياق دارند تا اثرى از مراتب اخلاص خويشتن را در اطراف اين شهر بر جا نهند؛ تعدادى مايلند بر كپه ها، سنگ بگذارند و بعضى نيز به نشانه پارسايى تكه اى پارچه مى بندند. گفته مى شود در ايام گذشته رسم ديگرى رايج بوده، تا مسافران بتوانند اكرام خالصانه خود را نشان دهند- هر گذرنده اى مى توانست در پوست درختان كنار جاده ناخن فرو كند. من نيز پياده شدم و شرابه ابريشمينى از كفيه ام را بر درختچه اى آويزان كردم. چه مجموعه جالبى از پارچه هاى سراسر دنيا در اينجا بود! اين بوته ها نمايشگاهى بودند از بافته هاى دستى گران قيمت هند و كشمير، پارچه هاى بافت انگلستان و امريكا، پارچه هاى پشمى رويه خوابدار ارزان قيمت و كتان زمخت بافت صحراگردان تركمن و قبايل عرب و طوايف كرد. گهگاه نيز چشم انسان بر شالى نفيس آويخته بر شاخه درختچه اى مى افتاد كه بى ترديد حكايت از تقواى شديد زائر گذرنده اى مى كرد؛ شال از دستبرد كاملا مصون است، كسى جرأت نمى كند به آن دست بزند، زيرا برداشتن اشيائى كه نشانه ايمان است، سياهترين نوع دزدى محسوب مى شود.

پيش از ورود به شهر مى بايستى از كنار گورستانى با ابعاد فوق العاده، تقريبا به درازاى دو ميل انگليسى بگذريم. بااين حال همسفرانم كه مرا از وسعت آن متعجب ديدند، اطمينان دادند به لحاظ اندازه با قبرستان كربلا (1) قابل مقايسه نيست. سرانجام به قم رسيديم؛ كاروان ما در كاروانسرايى در دل بازار بار انداخت. و با خوشحالى فهميدم قرار است دو روز در اينجا استراحت كنيم.

به عنوان زائرانى مؤمن هيچ فرصت استراحت به خود نداديم و اندكى بعد از ورود شستشو كرديم و گرد و غبار از لباس زدوديم و به سوى مرقد مطهر رو آورديم. هيچ اروپائى پيش از من داخل اين مكان امن را نديده، زيرا هيچ قدرتى در روى زمين نمى تواند اجازه دخول فرنگيها را به دست آورد.

سيدهاى فراوانى كه متوليگرى زيارتگاه «نخستين جده» خود را به عهده دارند در

ص: 226


1- Kerbek .

صحن بيرونى درختكارى شده، مجتمع مى شوند. بر فراز مركز صحن درونى، گنبدى طلاكارى ديده مى شود. براى رسيدن به در صحن، بايد از دروازه پله مرمرى گذشت.

زوار در نخستين پله، كفشها را بيرون مى آورند، سلاح و چوب دستى آنها را مى گيرند و تا مرمر پاشنه در را نبوسند اجازه دخول ندارند. بيننده از شكوه و جلال درون صحن حيرت زده مى شود. مقبره در ميان ضريح محكمى قرار دارد كه از ورق نقره ساخته شده و هميشه فرش گرانبهايى آن را مى پوشاند. لوحه هاى محتوى زيارتنامه بر ديوار آويزان است كه زائر يا خود مى خواند، يا يكى از سيدهايى كه آنجا پرسه مى زند براى او مى خواند. از داخل صحن صداى فرياد و تلاوت و گريه و ناله و درخواست صدقه بلند است. ليكن اين غوغاى فوق العاده مانع آن نمى شود تا شمار فراوانى از زوار دين دار و مخلص پيشانى خود را بر ميله هاى سرد ضريح نگذارند و به مقبره خيره نشوند و زير لب آهسته دعا نخوانند. من خاصه نتوانستم از تحسين اشياى گرانبها و ارزشمندى كه مزين به مرواريد و الماس و سلاحهاى طلاكوب بود و بر سر مقبره حضرت (1) فاطمه [س] به عنوان هديه نذرى نهاده شده، خوددارى كنم. البسه بغدادى كه بر تن داشتم سبب مى شد تا بعضى از شيعيان متعصب نگاههاى تند بر من بيندازند ليكن به يمن لطف همراهانم هيچ ناراحتى متوجهم نشد. زوار غالبا از مدفن فاطمه به ديدن مقابر برخى از اكابر دنيوى مى روند. من نيز در پى رفقايم بر سر مدفن فتحعلى شاه و دو پسرش، كه به اين يا آن دليل مخصوصا مورد توجه مؤمنان است رفتم، سنگ او از خالص ترين نوع مرمر سفيد است كه تصاوير آنها را با هنرمندى از همين سنگ به نحو برجسته حك كرده اند.

پس از پايان اعمال اخروى احساس آزادى كرديم تا به شهر بازگرديم و ديدني هاى جالب آن را تماشا كنيم.

اينجا نيز مانند هرجاى ديگر اولين مكان بازديد همان بازار است. درست در فصل ثمر ميوه بوديم و تمام بازار پر از هندوانه بود كه در همه ايران مقبول همگان است. در طول پاييز هندوانه تقريبا غذاى انحصارى بخشى از مردم ايران به شمار مى رود و از آب هندوانه اكثرا به عنوان داشتن خاصيت طبى براى بيمارى استفاده مى كنند. بازار قم نه

ص: 227


1- مؤلف كلمه Saint به مفهوم مقدس يا مقدسه را آورده است. مترجم

تنها براى وفور هندوانه خوش طعم قابل توجه است كه براى داشتن سفالينه متنوع هم معروف است؛ مخصوصا از رس كوزه گرى اين شهر مقدس نوعى سبوى گردن دراز مى سازند كه ارزش تجارى فوق العاده دارد. همچنان كه در بازار مى گشتم و هرچيزى را با دقت وارسى مى كردم، تصادفا جلوى دكان رنگرزى ايستادم كه پارچه موسلين رنگ مى كرد. اين صنعتگر ايرانى پارچه خامى را جلوى خود پهن كرده بود و باخبرگى و با كمك قالبهاى نقشه، كه آن را ابتدا در ظرف رنگ آبى فرو مى برد و بعد قالب را با تمام نيرو بر پارچه فشار مى داد، به آن نقش مى زد. چون مشاهده كرد به تماشاى كارش مشغولم، برافروخته، به من رو كرد و به تصور اينكه فرنگى هستم گفت: «از چنگ پارچه هاى پنبه اى شما خلاص خواهيم شد، بزودى ان شاء الله تمام حيله هاى تجارت شما را ياد مى گيريم؛ مى دانم وقتى ايرانيها توانستند پارچه هاى فرنگستان را نپوشند، شما به گدايى نزد ما مى آييد.»

در سومين روز ورودمان از قم راه افتاديم و پس از عبور از چندين محل كوچك، كه چيز ارزشمندى براى ديدن نداشتند و با دو روز سفر خسته كننده به كاشان رسيديم.

ص: 228

3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا ژوئيه اوت 1881 (شعبان و رمضان 1298)

3- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه مادام ديالافوا (1) ژوئيه اوت 1881 (شعبان و رمضان 1298)

مارسل ديالافوا مهندس و باستانشناس معروف در سال 1881 ميلادى به هزينه شخصى از راه تركيه و قفقاز به ايران آمده و مدت يك سال در تركيه و قفقاز و شمال و مركز و جنوب ايران و بين النهرين به مطالعه ابنيه تاريخى قديم و جديد پرداخته است و پس از مراجعت به فرانسه در سال 1884 دوباره به ايران برمى گردد و مدتها در اين كشور مشغول حفارى و كاوش مى شود و اشياى آنتيك نفيس زيادى از زير خاك بيرون مى آورد، از آن جمله است كاشيهاى سربازان جاويدان و كاشيهاى تزيينى دوران هخامنشى كه فعلا زينت افزاى موزه لوور پاريس است. (2)

بارى مادام ديالافوا هم در اين مسافرتها با شوهر خود همراه بوده است، اين زن فاضله از هنگام حركت از فرانسه تا موقع مراجعت به آنجا، وقايع روزانه مسافرت و نتيجه مشاهدات و تحقيقات و مطالعات شوهر خود را مشروحا يادداشت كرده و به صورت كتابى منتشر كرده است. (3)

ذيلا خاطرات مادام ديالافوا را از سياحت قم به نظر مطالعه كنندگان گرامى مى رساند:

20 ژويه [1881] [23 شعبان 1298]- در اين مسافرت راهنماى ما سرتيپ عباسقلى خان آجودان نايب السلطنه است. ديروز عصر از تهران حركت كرده ايم. روز ميزان الحراره درجه چهل را نشان مى دهد ولى در شب به تدريج تنزل كرده و به درجه دوازده مى رسد. البته اين نوع تغيير فوق العاده هوا تحمل ناپذير و زيان آور است.

يك نفر ماژور اتريشى پير هم با پسر خود از همسفران ماست. اين ماژور براى تربيت قشون به ايران آمده و در مدرسه دولتى هم (4) درس حشره شناسى به زبان فرانسه مى دهد.

اما زبان ما را بسيار بد تلفظ مى كند و چون شاگردانش مطالب او را نمى فهمند معلم و شاگرد باهم ساخته اند، او نيز مى خواهد به ساوه رفته، از دوست خود بارون اتريشى كه فعلا حاكم ساوه است ملاقاتى كرده و راجع به تجارت اتريش مطالعاتى بكند.

در موقع ظهر كاروان در زير اشعه آتشبار آفتاب به قلعه پيك رسيد (5)، سرتيپ امر كرد كه ما را به خانه سلطان فوج ببرند.

سلطان خانه خوبى داشت، تالارى كه ما در آن وارد شديم دوبادگير داشت و جريان

ص: 229


1- برگرفته از سفرنامه مادام ديالافوا در زمان قاجاريه، ترجمه بهرام فره وشى (تهران: كتابفروشى خيام، 1361، چاپ دوم، تلخيص شده) ص ص 166- 189.
2- هشت سال بعد از اين سفر مادام ديالافوا به ايران، يعنى در سال 1306 ه. ق ناصر الدين شاه براى سومين بار به فرنگستان سفر مى كند، هنگام اقامت و سياحت در پاريس، زمانى كه موزه لوور را مورد بازديد قرار داده در خاطرات روز جمعه 4 ذيحجه 1306 خود چنين مى نويسد: ... رسيديم به لوور، پياده شديم، ديركتور لوور كه اسمش اين است [Kaempfeh[ آمد جلو افتاد، رفتيم، زير اين عمارت لوور يك مرتبه است كه آنجا مجسمه هاى سنگى زياد گذارده اند و از آنجا پله مى خورد، مى رود به عمارت، از آن پله ها بالا رفتيم، داخل عمارت شديم، عمارت لوور و اسبابهاى آنجا معروف است و همه كس مى داند، مستغنى از تعريف است، امروز هم مى خواستيم اسبابهاى ديالافوا را ببينيم كه از شهر سوس كه شوشتر باشد بيرون آورده است ببينيم. مادام ديالافوا آمد جلو، او را ديدم، همان طورى كه در چند سال قبل به تهران آمده بود و لباس مردانه پوشيده بود، حالا هم لباس مردانه پوشيده بود، هيچ عادت به لباس زنانه ندارد، هميشه لباس مردانه مى پوشد، فارسى هم خوب حرف مى زد، در اين مدت كه تهران بود ياد گرفته است. خود ديالافوا كه تهران بود لاغر و زرد و ضعيف بود، حالا كه او را ديدم حال آمده خوب شده است. خلاصه از يكى دو اطاق رد شده، داخل اطاقى كه اسبابهاى ديالافوا بود شديم، اگرچه اسباب زيادى نياورده است، ولى اين كه آورده است خوب است، صورت سربازهاى دارا آورده، سنگهاى بزرگ كه آن وقت ستون عمارت دارا بوده و تمام را حجارى كرده بودند و شكل گاو داشت آورده بود و از اين قبيل، خيلى چيزهاى خوب بود، همه را تماشا كرديم. قدرى شربت غوره آنجا حاضر كرده بودند خورديم و آمديم اطاقهاى ديگر ...... ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها (تهران: سازمان اسناد ملى ايران، 1371) ص 197.
3- همان، مقدمه مترجم.
4- مقصود نويسنده مدرسه دار الفنون است (مترجم).
5- گويا مقصود مأمونيه باشد زيرا كه در خلاصه اين فصل نام آن را ذكر مى كند (مترجم).

هوائى اتصالا، از تالار عبور مى كرد. بادگيرها بطور قرينه در تالار ساخته شده و هوا را فوق العاده خنك مى كردند و مثل اين بود كه ما در آب سرد فرورفته باشيم. نوكران بلافاصله چاى آوردند و سلطان از ما پذيرائى خوبى كرد.

21 ژويه [24 شعبان]- پس از يك روز استراحت كاروان شبانه به راه افتاد و در بيابان خشك و لم يزرعى راه مى پيموديم. كم كم منظره تغيير يافت و شكافهاى عميقى در زمين پيدا شد كه با زحمت از آنها عبور كرديم. نصف شب به كاروانسراى خرابه اى رسيديم كه مى گفتند مأمن دزدان است و مكرر كاروانيان را لخت كرده اند. اخيرا پانزده نفر راهزن را قشون دولتى در اين جا محاصره كرد و آنها شجاعانه از خود دفاع كردند و چندين نفر از سربازان دولتى را كشتند. سرتيپ عباس قلى خان با اين كه صاحب منصب شجاعى است محض احتياط به اين خرابه نزديك نشد.

چون كمى از كاروانسرا فاصله گرفتيم ناگهان ديديم كه سرتيپ شجاع به تاخت پرداخت. من هم در دنبال او رفتم، از دور دو نفر دهقان ديده شدند كه چند قاطر در جلو داشتند سرتيپ تيرى به طرف آنها خالى كرد، دهقانان بيچاره متوحش شده با تمام نيروئى كه داشتند با سرعت فرار كردند و قاطرها هم ايستاده مشغول خوردن علفهاى خشك بيابان شدند و چون معلوم شد كه اينها راهگذرند و دزد نيستند صدا كرديم و به آنها اطمينان داديم، ولى آنها به خيال اين كه ما راهزن هستيم به فرار خود ادامه مى دادند و با اين كه فاصله زيادى گرفتيم باز هم جرئت برگشتن و بردن قاطرهاى خود را نداشتند.

البته سرتيپ از اين حركت به خود مى باليد و تصور مى كرد كه با اين عمل ما را از شر دزدان خلاص كرده است.

بارى پس از مدتى سفيده بامدادى طلوع كرد. وحشت تاريكى و چرت زدن برطرف گرديد و سرتيپ يكى از سواران جلودار را فرستاده تا به تاخت رفته و حاكم ساوه را از ورود ما آگاه كند.

تقريبا سه ساعت بعد گردوغبارى از دور مشاهده كرديم و معلوم بود كه اردوئى به استقبال ما مى آيد! اسبان بر سرعت افزوده و اتصالا شيهه مى كشيدند و بالاخره دو اردو

ص: 230

به هم رسيدند. مدت شش ماه است كه نايب السلطنه يك نفر اتريشى را به حكومت ساوه منصوب كرده است. اين بارون اتريشى ملبس به لباس اروپائى است ولى شكوه و جلال حكام ايرانى را كاملا تقليد كرده است. بى مناسب نيست كه در اينجا خواننده را به طور اختصار با زندگانى و تجمل حكام و اشخاص متنفذ ايرانى آشنا كنم.

هريك از وزرا و حكام يك عده فراش در اطراف خوددارند كه بايد در مسافرت چادر بزنند و داخل آن را مفروش سازند و به نگاهدارى آن بپردازند. اشخاص ديگرى هم هستند كه بايد كارهاى مخصوصى انجام دهند.

در رديف اول بايد منشى ها و ميرزاها را قرار داد كه شغلشان خواندن و نوشتن مراسلات رسمى است. اين دسته مردمان آرام و ساكتى هستند، هيچ وقت مسلح نمى شوند و به جاى شمشير، قلمدان دراز و لوله كاغذى در لاى شال خود قرار داده اند.

در رديف دوم ناظر و كاركنان او هستند كه بايد خوراك براى آقا و همراهان او فراهم نمايند. ناظر اشخاص متعددى را تحت فرمان دارد از قبيل آشپز و آبدار و قليانچى آبدار موظف است كه در مسافرت آب خنك و مشروبات همراه داشته باشد و قليان دار كه معمولا مرد سبيل كلفتى است، بايستى منقل آتش و چنته قليان را به زين اسب بياويزد و در موقع لزوم، در سر سوارى قليان براى ارباب درست كند.

يك نفر هم كبابچى نام دارد كه گوشت را خرد كرده و در ماست و پياز و ادويه نگاه مى دارد و هر وقت ارباب مايل به خوردن كباب باشد، فورا براى او حاضر مى كند. اين شخص را نبايد در رديف آشپزان قرار داد، زيرا كه در نزد ارباب مقام خاصى دارد و بسا مى شود كه مانند امين السلطان به وزارت هم برسد، ولى آشپز هيچ وقت ترفيع مقام پيدا نمى كند و هميشه بايد مواظب ديگ پلا و خورش باشد.

در هنگام مسافرت ارباب يا گردش او، هريك از مستخدمين خورجينى به ترك اسب مى بندد و لوازم كار خود را در آن جاى مى دهد تا بتواند در موقع لزوم به اداى وظيفه پردازد. تشكيلات آنها بسيار منظم است. آبدار جعبه مخصوصى براى سماور و استكان نعلبكى و قورى دارد كه آن را هزار پيشه مى گويند و قليانچى هميشه چليك پر از آبى در

ص: 231

پهلوى اسب آويخته دارد. كبابچى هم گوشت و سيخ و لوازم كباب را در ترك اسب مى بندد. فراشان هم در موقع حركت چادرها را جمع كرده بار قاطر مى كنند و خودشان هم در بالاى بار مى نشينند.

بارى پس از آنكه دو اردو به هم رسيدند مراسم معرفى به عمل آمد و تعارفات لازمه مبادله شد. هردو اردو يكى شده به راه افتاد و پس از طى مسافتى منظره قلعه مستحكم ساوه پديدار گرديد. شهر در جلگه پستى واقع شده و به طورى كه اهالى نقل مى كردند، اينجا در قديم درياچه اى بوده كه در موقع تولد پيغمبر اكرم (ص) خشك شده است و چنان كه مى گفتند طاق كسرى هم در همان زمان بشدت تكان خورده و روبه خرابى گذارده است.

به هرحال چون به دروازه نزديك شديم، فراشان زيادى را از دور ديديم كه روى زمين نشسته و تكيه به ديوار داده بودند. به محض ورود ما بلند شده و دو قطار تشكيل دادند و پياده در جلو به راه افتادند و چماقهاى خود را حركت مى دادند تا جمعيت تماشاچى عقب بروند و پيوسته فرياد مى كشيدند: برو ... سرپا .... خبردار .... دور شو .... ما هم با اين ترتيب مجلل آهسته راه مى پيموديم و جمعيت را مى ديديم كه از جلوى چماق فراشان فرار مى كنند ولى از چهره آنها پيدا بود كه نسبت به اروپائيان نظر خوبى ندارند و مهر و ملاطفتى به آنها نشان نمى دهند. يك علت ديگر هم در كار هست كه از ما خوب پذيرائى نمى كنند و آن اين است كه مى دانند سرتيپ عباس قلى خان براى جمع آورى ماليات آمده است.

بارى هنگامى كه اردو به دار الحكومه رسيد، قصابى با عجله، گوسفند سياهى را جلو آورد و فورا سر آن را بريده به يك طرف راه انداخت و تنه را به طرف ديگر، تا اردو از ميان آنها عبور كند. عمل قربانى كردن در حين ورود شخص محترمى در ايران سابقه تاريخى دارد. سرتيپ با تكان دادن سر به قصاب اظهار امتنان كرد و از اسب پياده شد و از پله هائى كه دم درب عمارت بود بالا رفت. ما نيز برحسب دعوت بارون حاكم بالا رفتيم و روى صندلى نشسته به تماشاى جمعيت پرداختيم كه آنها هم براى تماشاى ما ازدحامى

ص: 232

داشتند.

23 ژويه [26 شعبان]- امروز سرتيپ ما را به ديدن شهر سرافراز فرمود. شهر ساوه كرسى ولايتى بوده كه به چهار ناحيه تقسيم مى شده و داراى يكصد و بيست و هشت قصبه و قريه بوده است، ولى امروز اغلب آنها خراب و خالى از سكنه مانده است در قسمت هائى كه به وسيله قنات يا رودخانه مزدغان (1) مشروب مى شوند و زمين هم حاصلخيز است پنبه و برنج و گندمهاى بسيار عالى به عمل مى آيد كه به تهران مى برند.

24 ژويه [27 شعبان]- از وقتى كه ما وارد ساوه شده ايم، عباس قلى خان كاملا سرگرم كار شده و تفتيشاتى مى كند. از عمليات او من به فكر دوره شاهان هخامنشى افتادم كه با مسافرت من براى تحقيق ابنيه و آثار تاريخى آنها مناسبتى دارد.

اگر قرون عديده اى گذشته و اگر دوران عظمت و اقتدار ايران باستانى كاملا رو به انحطاط گذارده و صورت افسانه مانندى به خود گرفته است هنوز ترتيب ادارى كشور ايران شباهتى به زمان قديم دارد.

26 ژويه [29 شعبان]- توقف ما در ساوه دو روز طول كشيد. مارسل براى اين كه وقت تلف نشود به دهكده سبزآباد رفت كه يك فرسخ از سد ساوه فاصله دارد و امر كرد كه مستخدمين اردوى ما را در كلبه هاى گلى چند نفر دهقان كه پرستار انارستانى هستند بزنند.

اين انارستان تازه ايجاد شده و در پهلوى يكى از شعب رودخانه واقع است و درختان جوان آن هنوز آن اندازه سايه ندارند كه ما را از اشعه آفتاب محفوظ نگاهدارند. قبل از طلوع آفتاب ما مى رويم در كنار سد و مشغول مطالعه و نقشه بردارى مى شويم.

27 ژويه [30 شعبان]- در اينجا حرارت هوا تحمل ناپذير است و ما در زندگانى به اشكالاتى برخورده ايم. رتيل هاى درشت از هر طرف در جست وخيز هستند. آذوقه ما هم نزديك به اتمام است.

28 ژويه [اول رمضان 1298]- شب گذشته من خوب خوابيدم اما صبح احساس كردم كه حشره اى پايم را گزيده است و چون دردى نداشت به ورم آن اعتنائى

ص: 233


1- مزدقان

نكردم.

ما تصميم گرفتيم كه شب حركت كنيم و من دستور دادم كه قاطرها را حاضر كنند. اما متأسفانه جواب دادند كه سرتيپ قاطرها را به تهران فرستاده است كه بيكار نمانند و كرايه اى بياورند و ممكن است از ساوه قاطر تهيه كرد، ولى پس فردا ماه رمضان شروع مى شود و قاطرچيان در سه روز اول ماه مبارك مسافرت نمى كنند. بالاخره از عباس قلى خان كسب تكليف كرديم گفت: مفرشها و اسبابهاى عكاسى را بر شترى كه در اينجا هست بار كنيد و بقيه را به بسته هاى چهل كيلوگرمى تقسيم كرده بار الاغ كنيد و برويد. شترى كه حاضر بود خيلى پير بود و بيش از سه فرسخ نمى توانست در روز راه برود. الاغها هم خيلى كوچك و به اندازه سگهاى درشتى بودند، اما يك خوشبختى داشتيم و آن اين بود كه دو اسب را كه با آنها به سد مى رفتيم نبرده بودند، ناچار الاغهائى كرايه كرده و سوار بر اسبان شديم و با انارستان خداحافظى كرديم و به طرف قم روى آورديم سرتيپ مرحمت كرده يك سرباز سوار هم ملتزم ركاب ما نمود.

31 ژويه [4 رمضان]- امشب به من بسيار بد گذشت، هيچ در خاطر ندارم كه در مسافرتها به اين اندازه متحمل رنج و خستگى شده باشم. الاغها نمى توانستند با قدم اسبان حركت كنند و ما ناچار بوديم پيوسته توقف كنيم تا برسند. اسبان چهار روز استراحت كرده و داراى نيروئى شده بودند و نگاهداشتن آنها زحمت داشت. طرف نصف شب به واسطه خستگى زياد خواب بر ما غلبه كرد، وقتى كه چشم باز كردم هوا روشن شده بود و تعجب كردم كه چگونه در اين زمين سنگلاخ افتاده بودم.

ناگهان صداى زنگوله الاغها به گوش رسيد. الاغداران رسيدند و گفتند زودتر سوار شويد، نبايد تا منزل مسافت زيادى داشته باشيم. من گفتم ديروز شنيدم كه از سد تا آوه هشت ساعت راه بيشتر فاصله نيست. ما تمام شب را راه پيموده ايم و معلوم نيست چه وقت به منزل خواهيم رسيد يكى از الاغداران گفت ما مدتى شب در دنبال شما آمديم و به جستجوى شما پرداختيم و راه را گم كرديم به هرحال بايد رفت البته به جائى خواهيم رسيد.

ص: 234

مارسل به قطب نما نگاه كرد و به فراست دريافت كه ما بايد به طرف جنوب شرقى برويم بنابراين به چارواداران امر كرد كه در همان امتداد بروند. پس از يك ساعت راه پيمائى ديوارهاى خراب دهكده اى از دور نمايان شد، چاروادارها از ديدن آن خوشحال شده و اطمينان پيدا كردندد كه به منزل رسيده اند.

من نيز از ديدن اين خرابه ها شاد شدم زيرا كه از كشمكش با اسب و خوابيدن روى قلوه سنگها احساس مى كردم كه ستون فقراتم شكسته شده و پاهايم خرد شده اند.

جراحت پا هم وسعت يافته و درد شدت كرده است و خلاصه آن كه قواى خود را به كلى از دست داده ام:

بالاخره پس از سيزده ساعت راه پيمائى الاغداران محوطه آوه را به ما نشان دادند. من به خيال افتادم كه زودتر به منزل رسيده در گوشه اى بيافتم، بنابراين آخرين توانائى خود را به كار انداختم و به اسب ركاب زدم و با مارسل و حسين سرباز به اول قصبه آوه رسيديم. در مدخل قصبه، پيرمردان ريش قرمز روى سكوى گلى نشسته و كنفرانسى داشتند و براى منزل، جائى را در خارج از آبادى به ما نشان دادند. اين جا باغ تازه اى بود و درختان آن قابل سايه اندازى نبودند خيال منزل كردن در اين مكان آن هم در وسط آفتاب سوزان، حزن و يأس فوق العاده اى در من ايجاد كرد. خوشبختانه حسين سرباز به اين پيرمردان گفته بود كه اينها مهندسين فرنگى هستند كه به امر شاه براى تعمير سد ساوه آمده اند. از شنيدن اين خبر پيرمردان بلند شده و با هيجان و حرارتى از ما پرسشهائى مى كردند. مارسل گفت: فقط اراده شاه كافيست تا اين دشت وسيع مشروب گردد.

اين مردم كه تا لحظه قبل با قياقه عبوسى به ما نگاه مى كردند اكنون خوشروئى و محبت فوق العاده ااى نسبت به ما بروز ميدهند و براى تندرستى ما دعا مى كنند و حتى لباس ما را گرفته و مى بوسند و مى گويند خداوند شما را براى نجات ما فرستاده است.

البته ما در هر پنج نوبت نماز دعا خواهيم كرد كه خداوند بلا را از جان شما دور كند.

بسيار خوش آمديد قدم شما روى چشم همه ماها باشد، خواهشمنديم بر ما منت گذارده

ص: 235

و به كلبه هاى ما فرود آييد و ما را سرافراز فرماييد. يكى از آنها كه به نظر مى آمد محترم تر از ديگران است جلو افتاد و در خانه اى را باز كرد. ديگران هم عنان اسبان را گرفتند و ما پياده شديم و به بالاخانه قشنگى رفتيم، من احساس كردم كه ديگر نمى توانم قدم بردارم و بدون اين كه منتظر فرش شوم در پهلوى تكه چوب قطورى افتادم، به خيال آن كه آنرا بالش خود قرار دهم و از فرط خستگى و كوفتگى بى هوش افتادم. هنوز هم وقتى كه به فكر مسافرت آن شب و صدماتى كه كشيديم مى افتم لرز مختصرى در اعضايم پيدا مى شود.

پس از سه ساعت سر از خواب برداشتم و احساس كردم كه گرسنگى به من آزار مى دهد. آشپز حاضر بود گفتم زود چيزى بياور كه ما سد جوع كنيم، او هم فورا ظرف بزرگى كه پر از ميوه بود در مقابل من گذارد و گفت اينها را اهالى دهكده به شما تقديم كرده اند. من مشغول خوردن شدم. در اين ضمن صاحب منزل هم به بالاخانه آمد و پس از احوالپرسى گفت خواهش مى كنم ناهار را در حياط ميل كنيد تا تمام جمعيتى كه در اطراف خانه ما روى بام آمده اند بتوانند از ديدار شما بهره ور شوند. حس كنجكاوى و تفتيش زنان هم به شدت تحريك شده بود، زيرا كه سرباز به آنها گفته بود يكى از اين دو نفر فرنگى زن است. مخصوصا زنان خانه ميل وافرى به ديدن خانم فرنگى داشتند. پس از صرف مختصر ميوه، خدمتكار منزل آمد و مرا دعوت به اندرون كرد. با كمال بى ميلى در دنبال او رفتم. زنان به استقبال من آمدند و انتهاى انگشتان را به طرف من دراز كرده و دستم را گرفته به لب خود چسبانيدند و با بوسه هاى گرمى نوازش دادند و با نهايت مهر و ملاطفت خوش آمد گفتند و بالاى اطاق را براى نشستن من نشان دادند همين كه نشستم تمام چشمان به طرف من دوخته شد. من نيز اين افواج كنجكاو را به دقت سان ديدم.

بارى چون شب شد مارسل امر كرد كه اسبان را زين كنند ولى الاغداران متعذر شدند كه چون قبايل چادرنشين براى چراندن گوسفندان به اين نواحى آمده و به چند كاروان كوچك دستبرد زده اند بهتر آنست كه روز حركت كنيم. مارسل گفت ممكن نيست بايد شب كه هوا خنك است راه پيمود. روز نمى شود در اين بيابان لم يزرع در آفتاب سوزان

ص: 236

طى راه كرد و بالاخره به راه افتاديم و تجربيات ديروز ما را از جلو افتادن مانع گرديد به علاوه الاغداران هم وحشت داشتند و با فى الجمله پيش آمدى خود را به زين اسبان ما مى چسباندند.

ناگهان چاروادارباشى گفت من راه را گم كرده ام و مانند وكلاى پارلمان كه به موكلين خود دروغ مى گويند گفت ما بى خود زحمت مى كشيم، بهتر آن است كه به دهكده نزديك كه صداى سگان در آن بلند است برويم و راه را بپرسيم.

چون شب بود و ما هم راه را نمى دانستيم به پيشنهاد او تن درداديم و طولى نكشيد كه به قلعه اى رسيديم. چاروادارباشى در قلعه را محكم كوبيد و با صداى آمرانه اى گفت باز كنيد. ولى كسى به فرمانش اطاعت نكرد. بعد با ملايمت گفت: دوستان عزيز، ما راه را گم كرده ايم به ما ترحم كنيد، از تشنگى در شرف هلاكت هستيم.

ايرانيان نسبت به رنج و خستگى چندان حس ترحمى بروز نمى دهند ولى نسبت به تشنگى كه شايد غالبا مزه آن را چشيده و رنج آن را ديده اند بيشتر توجه مى كنند. بنابراين يك نفر مرد بارحمى از ديوار سر بلند كرد و گفت: «در عقب شما قناتى هست برويد آب بخوريد.» چاروادار بر عجز و الحاح افزوده گفت اين آب شيرين نيست خواهش مى كنم به ما رحم كنيد و در را به روى ما بگشاييد آخر ما هم مثل شما مسلمان هستيم.

«رحم خوب است اگر در دل كافر باشد» ولى التماس و تضرع او بى نتيجه ماند و ديگر پاسخى نشنيد. يكى از بزرگترين معايب شرقيان عدم اعتماد است. پس از آنكه قلعه نشينان كاملا به رقص و ساز و آواز چاروادار گوش دادند يكى از آنها گفت: دست از سر ما بكشيد و بيهوده به خود و ما زحمت ندهيد برويد در جلوى در قلعه بيافتيد.

الاغداران از اين جواب مأيوس گرديدند و حالت رقتى به آنها دست داد. من هم براى اين كه آنها را از دروغ گفتن تنبيه كرده باشم به نوكران خود امر كردم كه مفرشها را پايين آورده در نزديكى در قلعه باز كنند و گليم و لحاف را به زمين بياندازند و مثل اين كه به يك مهمانخانه عالى وارد شده باشم روى لحاف دراز كشيدم و چقدر خوشوقت شدم كه اثاثيه سفرى خوبى متناسب با اين زندگى بيابان گردى همراه دارم. چون سه ساعت از

ص: 237

نصف شب گذشت الاغداران از ترس حرارت آفتاب روز به ما گفتند بهتر آن است كه زودتر حركت كنيم.

اشخاص كم جرئت به ديدن روشنائى شجاعتى پيدا كردند و به او ملامت نمودند كه تو از ترس راه خود را كج كردى و همه را به زحمت انداختى.

آشپز ما به او گفت: چه عيب داشت كه ما شب با روشنائى مهتاب مسافرت مى كرديم و امروز از آفتاب رنج نمى برديم؟

چاروادارباشى عصبانى شده و با تغير گفت: «اگر در اين ساعت سرت از تن جدا شده بود با اين شجاعت حرف نمى زدى.»

خلاصه مسافرت كردن در ماه ژويه آن هم در دنبال كاروان الاغ و در بيابان لم يزرع قم كار ديوانگان است. براى اين كه تا اندازه اى از صدمه آفتاب بركنار باشيم تصميم گرفتيم كه اثاثيه و تفنگ ها و سه هزار فرانك پول نقره را به ديانت چارواداران و نوكران سپرده و جلوتر برويم و اگر اسبان نايب السلطنه هم در تاخت وتاز تلف شوند باكى نيست بايد كارى كرد كه قبل از ساعت هشت به قم برسيم بنابراين با حسين سرباز حركت كرديم.

اول اوت [5 رمضان]- مارسل در هنگام جدا شدن از قلعه برنامه را اين طور معين كرد كه يك ربع ساعت به تاخت وتاز پردازيم و پنج دقيقه با قدم راه طى كنيم.

به هرحال ابتدا از دره سنگلاخى عبور كرديم كه ما بين دو تپه بزرگ واقع بود و هيچ گونه گياهى در آن ديده نمى شد. از جانداران هم به غير از عقرب زياد كه در كنار سنگها پناهنده شده و به صداى سم اسبان دم زهرآگين زرد خود را بلند كرده و با شتاب به زير سنگها فرار مى كردند چيزى نمى ديديم. در ساعت پنج از مقابل كاروانسراى خراب بى آبى گذشتيم. به طورى كه حسين مى گفت از قلعه تا قم نصف راه را طى كرده بوديم.

اسبان با نيرومندى راه مى پيمودند و هنوز عرق نكرده و به نفس زدن نيافتاده بودند ولى معلوم نبود كه بقيه راه را هم بتوانند به اين سرعت طى كنند.

اسبان ايرانى براى راه پيمائى نظير ندارند، بسيار بردبار هستند و مشقت راه را تحمل مى كنند و مانند اسبان اروپائى سست و بى طاقت نيستند. اسبان ما اكنون خيلى ضعيف

ص: 238

شده اند زيرا كه مدت هشت روز است مسهل خورده اند يعنى در اين مدت از آب شور اين ناحيه سيراب شده اند.

در ساعت شش حرارت هوا زياد شد و پيوسته بر شدت مى افزود به طورى كه چرم بدنه زين مانند كاغذى كه در مقابل آتش باشد لوله شده و يك بند ركاب پاره و بند ديگر هم در تمام طول شكاف برداشته بود. از تمام بدن ما و حيوانات عرق مانند قطرات باران به زمين مى ريخت. عنان اسب در دست هاى من تر شده و مى لغزيد. چشمانم خيره شده و مژگانهايم از تشعشع آفتاب التهابى پيدا كرده و باز نمى شدند. در شقيقه هايم ضربان سختى توليد شده و سرم به حدى درد گرفته بود كه گوئى مى خواهد بتركد. حيوانات هم بى طاقت شده و به زحمت راه مى رفتند و اتصالا سكندرى مى خوردند و ناچار شديم با قدم آنها را راه ببريم، زيرا كه ديگر قادر به تاخت وتاز نبودند. خوشبختانه ساعت هفت گنبد طلاى قم پديدار گرديد كه در پرتو اشعه آفتاب مانند ستارگان نيزه بازى مى كرد.

بالاخره نزديك ساعت هشت به قم رسيديم و در كاروانسراى معمورى داخل شديم كه عده زيادى از تجار يهودى در آنجا منزل داشتند. دربان نگاهى به اسبان ما انداخته و چون دم آنها را رنگين ديد دريافت كه آنها متعلق به اصطبل شاهى هستند و البته سواران هم بايد اشخاص بزرگى باشند و چون سرباز با تبخترى به او گفت كه از آوه تا اينجا چاپارى آمده ايم و اين راه را در مدت سه ساعت طى كرده ايم، نسبت به ما احترامى بروز داد، به ما نزديك شد و ركاب را گرفت تا در پياده شدن به ما كمك نمايد و فورا به نوكران امر كرد كه زود آب خنك بياورند. كوزه هاى بزرگ پر از آب را بر سر ما ريخت. ابتدا حالت تشنجى به من دست داد ولى بلافاصله اين عارضه رفع شد و حالم رو به بهبودى گذاشت. قدرى بعد متوجه شدم كه در بالاخانه هياهو و نزاعى روى داده و كاروانسرادار با دو نفر نوكران خود، اسرائيليان را مجبور كرده است كه آنجا را تخليه نموده و به غاصبين اسبان سلطنتى واگذارند. آنها هم دادوفريادى راه انداخته و مى گفتند ما اول وارد شده ايم و بايد همين جا باشيم اما كاروانسرادار به اعتراضات آنها گوش نداده، مفرش و ديگ و آفتابه و سماور و ساير اثاثيه آنها را از بالاخانه در حياط ريخت.

ص: 239

معلوم است كه كاروانسرادار به اين عمل پرداخته بود تا يهوديان را اجبارا از آنجا بيرون كند. البته اين رفتار چندان تعجبى نداشت، زيرا كه يهوديان در اين مملكت بايد با كمال حقارت و پستى زندگانى كنند و چون اتصالا گرفتار ظلم و تعدى هستند به تحمل سختى و شدايد عادت كرده اند.

بالاخره بالاخانه وسيع و هواگير در اختيار ما گذارده شد. پس از مختصر استراحتى از روزنه هاى اين بالاخانه به تماشاى منظره شهر پرداختم. خانه ها همه مانند مأمونيه و ساوه داراى نيم گنبدهاى خشت و گلى هستند كه شكل آنها از خارج ديده مى شود و به قدرى زياد هستند كه از دور هم مانند لكه هاى درخشنده اى در پرتو آفتاب خودنمائى مى كنند و به افق مه آلوده اى كه در پايه كوهستان به نظر مى آيد منتهى مى گردند. از طرفى هم در دور دست بامهاى مخروطى شكل مقابر شيوخ [شيخان] (1) نمايان است و در طرف چپ باغهاى قشنگى مقبره حضرت فاطمه را احاطه كرده اند.

3 اوت [7 رمضان]- منزل ما خوب بود. غذائى خورديم و استراحت كرديم. به محض اين كه از خواب بيدار شديم نوكران ما به بالاخانه آمدند و يكى از آنها نفس زنان گفت: «صاحب، حاكم قم سى نفر فراش فرستاده است كه به شما تبريك ورود بگويند و شما را به دار الحكومه ببرند و مى گويند كاروانسرا شايسته اشخاص بزرگى مانند شما نيست.»

ما هم از لطف حاكم ممنون شده به راه افتاديم. فراشان و نوكران به طور دسته جمع جلو افتاده و ما را با تجليل از پل رودخانه عبور دادند. از خرابه هاى مسجدى كه دو منار آن هنوز بر سر پا هستند گذشتيم و از آنجا به بازار داخل شده از قبرستانى عبور كرديم و وارد كوچه هاى پرپيچ وخم شديم. مردم عابر هم از ديدن اين جمعيت همه جا در عرض راه توقف كرده و به تماشاى ما مى پرداختند. بالاخره در مقابل سر در بزرگى رسيديم كه با گچ برى تزيين يافته بود.

از اين سردر گذشته وارد حياط اول دار الحكومه شديم. در آنجا جمعيتى از سربازان و ملاها را ديديم كه در زير طاقها نشسته بودند. يك دسته از دزدان هم كه زنجيرهاى

ص: 240


1- منظور محلى است كه «مقبره شيخان» خوانده مى شود، اين محل مدفن گروهى از محدثان و راويان قرون نخست و دانشمندان و فقيهان و شخصيتهاى روحانى دوره هاى بعد است كه در آن ميان بقعه زكريا بن آدم صحابى جليل امام هشتم و ميرزاى قمى فقيه و دانشمند بزرگ آغاز قرن سيزدهم، و نيز قبر آدم بن اسحاق و ابو جرير زكريا بن ادريس از صحابيان امامان اهل بيت كه قبر اخير با لوحى قديم به ثلث زيبا مشخص است زيارتگاه اهالى است. سيد حسن مدرس طباطبائى، تربت پاكان (قم: چاپخانه مهر، شهريور 1335) ص 105.

آهنين بر گردن داشتند و به هم بسته شده بودند با سر برهنه در آفتاب، در وسط حياط ديده مى شدند.

حاكم قم شوهر يكى از دختران شاه است. شاهزاده خانم، زن او در تابستان شهر گرم قم را ترك كرده و با اطفال و اطرافيان خود به كوهستان رفته است، بنابراين اندرون حكومتى خالى بود و به دستور حاكم اين قسمت عمارت را در اختيار ما گذاردند.

چون حس كنجكاوى اروپائيان به شنيدن كلمه اندرون و حرم تحريك مى شود و مى خواهند وضع اين بنائى را كه غالبا وصف شكوه و جلال آن را در كتاب الف ليل خوانده اند، بدانند ناچار به طور اختصار به شرح آن مى پردازيم:

ما اكنون در قصر يكى از دختران عزيز پادشاه ايران هستيم، مارسل با اينكه مى داند ترسيم نقشه عمارتى مطالعات زياد لازم دارد به من تكليف كرد كه نقشه اين اندرون را ترسيم نمايم و من هم پيشنهاد او را پذيرفتم.

ارتباط عمارت بيرونى با اندرونى به وسيله دهليز طويلى است كه در آن چندين در قرار دارد، آخرين آنها به طرف باغى باز مى شود كه در انتهاى آن دو عمارت مقابل يكديگر واقع شده اند. يكى رو به طرف شمال و محل سكناى تابستانى و ديگرى رو به جنوب و مخصوص زمستان است، در زير اين عمارت بناهاى آجرى است كه آنها را زيرزمين مى گويند و در هنگام گرما به آنجا پناهنده مى شوند. عمارت تابستانى داراى سه سالن بزرگ است كه از پنجره هاى متعدد روشنائى مى گيرند.

در عقب اين سالنها اطاقهاى ديگرى وجود دارند كه درهاى آنها به سالنهاى اولى باز مى شوند و داخل آنها كمى تاريك ولى داراى هواى خنكى هستند.

در هنگام تابستان سكنه خانه شب را در بالاى بام بسر مى برند كه اطراف آن از ديوار احاطه شده است. طرف صبح به اطاقهاى اوليه مى آيند و همين كه هوا قدرى گرم شد به اطاقهاى عقب مى روند و بالاخره در وسط روز به زيرزمين ها پناه مى برند كه هواى خنك و مطبوعى دارند.

تمام اطاقها با گچ سفيد شده و بخاريها مختصر گچ برى و تزييناتى دارند. درها خيلى

ص: 241

پست و كوتاه و ابدا رنگ و روغن نخورده اند و به وسيله يك قطعه زنجير آهنى باز و بسته مى شوند كه آن را چفت مى گويند.

اثاثه و مبلهاى جالب توجه در اين اطاقها ديده نمى شود. كف اطاق از قاليهاى فراهانى مفروش و چند مخده در كنار ديوار قرار دارد كه در موقع نشستن به آن ها تكيه مى دهند.

پرده هاى ابريشمى يزدى با ميخ هاى سربرگشته آهنى در مقابل درها آويخته و در طاقچه ها ظروف بلور و چينى و لاله و لامپ قرار دارند.

عمارت زمستانى هم به استثناى اطاقهاى تاريك و زيرزمين شبيه به همان عمارت تابستانى است كه شرح آن گذشت. البته چنين عمارتى به اين تفصيل براى يك شاهزاده توانا و حرم او منزل فقيرانه ايست ولى براى مسافرينى مانند ما به منزله بهشت برين است.

4 اوت [8 رمضان]- شهر قم به اندازه اى بزرگ است كه ما مجبور شديم سواره به سياحت آن پردازيم. اين شهر سابقا داراى دويست مقبره عالى بوده كه اكنون سه ربع آنها خراب شده است.

مورخين نوشته اند كه اين شهر از بناهاى بسيار قديمى ايران است و پاره اى بناى آن را به سال 203 مسيحى مى دانند. مى گويند مذهب تشيع را پسر عبد الله ابن سعد شاگرد قديمى مؤسسه مذهبى كوفه به اينجا آورده است. مقبره حضرت فاطمه دختر امام موسى كاظم عليه السلام موجب افزايش زهد و تقواى سكنه و مخصوصا روحانيان شده است.

علاقه شديدى كه اهالى به مذهب خود دارند، در ساير ايالات كمتر ديده مى شود. اين امامزاده مشهور در عقب قبرستان وسيعى قرار دارد كه مانند كوچه سنگ فرشى از سنگهاى بزرگ كه روى قبرها انداخته اند پوشيده شده است. در جنب امامزاده بناهاى ديگرى هم هست كه فتحعلى شاه و پدر و مادر ناصر الدين [شاه] در آنجا دفن شده اند.

گنبد امامزاده را هم ناصر الدين مطلا كرده است.

پس از غروب آفتاب حاكم از ما وقت خواسته بود، كه به ديدن بيايد، اما مارسل جواب داد كه ما بايد شرفياب شويم و از پذيرائى او اظهار تشكر كنيم. بنابراين ده نفر

ص: 242

فراش فانوس كش آمدند و ما را به بيرونى راهنمائى كردند. ميرزا مهدى خان حاكم در زير سرپوشيده اى نشسته و جمعى از ملاها و صاحب منصبان در اطراف او بودند. ملاها به محض ورود ما خداحافظى كرده و رفتند و حاكم با كمال خوشروئى و ملاطفت از ما پذيرائى كرد و از مقصود مسافرت پرسيد و بعد روى به من كرده گفت آيا در اندرون راحت هستيد؟ و وعده داد كه شرابى هم براى ما بفرستد. من در اين فكر بودم كه اقلا چند روزى از نوشيدن دوغ ترش خلاص خواهم شد. اما مارسل گفت ما مشروبات الكلى صرف نمى كنيم، بخصوص حالا كه تابستان و هوا گرم است. از اين جواب بشاشتى در چهره حاكم نمودار شد، زيرا از زحمتى خلاص گرديد. البته براى كسى كه صرف مشروبات الكلى را در اين شهر به احترام امامزاده ممنوع كرده و هركس را كه مرتكب شود به چوب مى بندد، بيرون آوردن بطرى شراب از زيرزمين خودش خالى از اشكال نيست.

5 اوت [9 رمضان]- با وجود گرماى طاقت فرسا من بسى خوشوقتم كه در شهرى هستم كه نعمت به حد وفور وجود دارد و زندگانى چند روز قبل را به خاطر مى آورم كه چگونه گرفتار رنج و مرارت بوديم و حالت غم انگيزى به من دست داده بود. چقدر وضع زندگانى در اين كشور تغيير پيدا مى كند! گاهى انسان در وفور نعمت و راحتى است و زمانى به منتها درجه مصيبت و مشقت مبتلا مى گردد. اكنون من راحت شده ام و توانسته ام دو دفعه پايم را با دوا داغ كنم. زخم تا حدى رو به بهبودى گذارده و مى توانم چندين ساعت پياده راه بروم و به تماشاى مقابر شيخان و ساير ابنيه پردازم. مقابر شيخان عبارت از سه برج بزرگ است كه در باغ مشجرى واقع و در دوره مغول ساخته شده است. سنگ فرش و دروپنجره آنها، از ميان رفته ولى زينت هاى گچ برى ظريف كه در اطراف درگاههاى بيضى شكل انجام يافته هنوز به حالت خود باقى است.

زيارت مقابر شيوخ [شيخان]، به گردشها و سياحت خارج شهر ما خاتمه داد و چون ديگر در قم كارى نداشتيم تصميم گرفتيم كه با اولين كاروان به طرف كاشان حركت كنيم.

حاكم شب نشينى مجللى به افتخار ما فراهم ساخت. در ميان باغى بوديم كه به واسطه

ص: 243

زيادتى چراغ مانند روز روشن بود. گله هاى غزال مأنوس هم در روشنائى در اطراف ما مى خراميدند. قفس بلبلى هم با پارچه سياه پوشيده و به شاخه درخت آويخته بود. به امر حاكم پيشخدمت پارچه را از روى قفس برداشت. بلبل بيدار شد و نظر بر روشنائى زياد تصور كرد كه آفتاب طلوع كرده است و به نغمه سرائى پرداخت و مدتى ما را با نغمه هاى طرب انگيز خود سرگرم كرد، اما قدرى بعد به اشتباه خود آگاه شد و يك دفعه سكوت اختيار كرد. بنابراين قفس ديگرى را آوردند و در موقعى كه اولى آخرين نغمه خود را تمام كردد پرده از روى آن برگرفتند اين بلبل نيز تا مدتى با سرودن آهنگ هاى دلپذير بر مسرت و شادمانى حضار افزود.

چون امشب مى بايستى نصف شب حركت كنيم بنابراين با حكومت قم توديع به عمل آورده و پس از استراحت مختصرى منزل مهمان نواز حاكم را كه چند روز با آرامش خاطر و خوشى در آن بسر برده بوديم ترك كرديم.

ص: 244

ص: 245

4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون فوريه 1888 ميلادى جمادى الاخر 1305 ه. ق

4- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه ادوارد براون (1) فوريه 1888 ميلادى جمادى الاخر 1305 ه. ق

ادوارد براون- پرفسور زبانهاى خاورى و خاورشناس (به ويژه ايران شناس) دكتر در پزشكى، نويسنده توانا و از همه بالاتر هوادار ايران، در 7 فوريه 1862 در نيوكاسل انگلستان متولد گرديد، ابتدا به تبعيت از شغل پدر، مهندس كشتى سازى شد، ولى پدرش با توجه به عدم علاقه وى به اين حرفه او را به تحصيل طب در دانشگاه كمبريج واداشت. وى در آن دانشگاه علاوه بر فن پزشكى به فراگرفتن زبانهاى شرقى پرداخت و نزد استادى هندو، فراگرفتن پارسى و عربى آغاز نمود. چنانچه از يك سو هوش خداداد و از سوى ديگر علاقه و عشق او به فراگرفتن قواعد دشوار ريشه زبانهاى فارسى، عربى و هندى، جوان را دانش پژوهى كامل و پرفسورى تمام عيار به بارآورد. در سال 1887 به گرفتن درجه دكترى در طب نائل آمد و در سال 1888 چنان كه خود مى گويد توانست كه يك سال دلپسند و خوش آيندى را در ديار ايران با ياران ايرانى بگذراند، كه كتاب يك سال در ميان ايرانيان ره آورد آن است. به قول آليس ماينز اين نوجوان جذاب، بزودى فريفته تحصيل و غرق قلزم (2) معانى و بيان قرآن و اشعار و تاريخ ايران گرديد و با شور و شعفى كه در سرودل داشته، در اين درياى معانى غوطه ور شده و گنجهاى پرارج فراوانى به پيشگاه ادبيات در ايران تقديم داشته است. وى كه در ژانويه سال 1926 ميلادى برابر با دى ماه 1304 خورشيدى در سن 64 سالگى درگذشت، بيش از 60 كتاب و رساله در شعب گوناگون به زبان انگليسى درآورد كه همه آنها در شئون ايرانى و مربوط به ايران است. (3)

ذيلا خاطرات اين دانشمند ايرانشناس را از سفر به قم به نظر مطالعه كنندگان گرامى مى رساند:

- گرچه شهر تهران و دوستان تهرانى مرا تشويق مى كردند كه در پايتخت ايران بمانم، اما آرزوى ديدار شيراز، مرا آسوده نمى گذاشت تا اين كه تصميم گرفتم كه روز هفتم فوريه حركت كنم، چون روز هفتم فوريه روز تولد من است و من آن را براى آغاز مسافرت روزى باشگون و مبارك مى دانستم.

عاقبت تدارك سفر ديده شد و روز حركت با معطلى ها و دفع الوقت هاى معمولى فرا

ص: 246


1- برگرفته از: پرفسور ادوارد براون، يك سال در ميان ايرانيان، ترجمه ذبيح الله منصورى، (تهران: كانون معرفت، بى تا) ص ص 156- 162.
2- قلزم: دريا (بطور اعم).
3- ر. ك. پرفسور ادوارد براون، انقلاب ايران، ترجمه و حواشى احمد پژوه، چاپ دوم، تهران: كانون معرفت، 1338 شمسى، چاپ دوم، مقدمه مترجم.

رسيد. يكى از برادرزاده هاى نواب (1) تصميم گرفت كه تا شاه عبد العظيم مرا بدرقه نمايد.

بدرقه هم يكى از رسوم ايرانيان است و وقتى مسافرى از شهر خارج مى شود، يك و يا چند تن از آشنايان او تا مسافتى با وى مى روند و بعد خداحافظى مى كنند.

كاروان ما سبكبال بود و لذا با سرعت راه پيمائى مى كرديم و چهار ساعت بعد از ظهر به شاه عبد العظيم كه قبل از ورود به تهران گنبد آن را ديده بودم، رسيديم. شاه عبد العظيم يكى از اماكن متبركه و هم بست مى باشد. يعنى مقصرين اگر وارد آن مكان مقدس شوند از تعقيب مصون هستند.

بعد از ورود به شاه عبد العظيم من مصمم شدم كه نظرى به مكان مقدس آن بيندازم.

اگرچه مى دانستم كه اروپائى ها حق ورود به آن مكان را ندارند ولى فكر كردم كه تماشاى آن از خارج اشكالى ندارد، اما هنوز به دروازه آن مكان مقدس نزديك نشده بودم كه جلوى مرا گرفتند.

چون بعضى از دروازه هاى تهران را اوايل شب مى بندند، برادرزاده نواب از من خداحافظى كرد كه قبل از تاريكى به شهر مراجعت نمايد و ما با تأثرى زياد از هم جدا شديم و ديدم كه چشمان آن جوان از گريه مرطوب گرديد و من هم كمتر از او متأثر نبودم.

بعد از رفتن وى اندوهى بزرگ بر من مستولى شد ولى بعد خود را تسلى دادم كه به طرف جنوب ايران مى روم و نقاط تماشائى كشور را خواهم ديد. (2)

روز ديگر از شاه عبد العظيم به طرف قم به راه افتاديم.

جاده اى كه از تهران وصل به قم مى شود يكى از جاده هاى بزرگ و شاهراه ايران است و كاروان و مسافر، زياد در آن رفت وآمد مى كند، ولى اين جاده يك سرگذشت شنيدنى دارد كه حاكى از چگونگى جاده سازى در ايران و نظريه مردم راجع به اين گونه كارهاى عام المنفعه است. وقتى كه از شاه عبد العظيم خارج مى شويم جاده به اندازه يك ميل، به خط مستقيم به جنوب مى رود و در آنجا مصادف با تپه هائى كم ارتفاع مى شود.

در اين نقطه يك جاده ديگر از جاده مزبور مفروع مى گردد كه به قدر سه ربع ميل به طرف مغرب مى رودد و آن گاه متوجه جنوب مى شود.

ص: 247


1- منظور از نواب، فرهاد ميرزا معتمد الدوله است.
2- از ابتدا تا اينجاى متن تلخيص شده است، اما از اين به بعد عينا اصل متن خاطرات ادوارد براون آورده شده است.

يكى از اين دو جاده، يعنى جاده اول، جاده قديمى قم است، كه ساير مسافرين اروپائى از آن گذشته اند و به كنارگرد و پل دلاك و قم منتهى مى گردد و جاده دوم عبارت از راهى است كه برحسب دستور امين السلطان به وجود آمده و سرگذشتى كه مى خواهم بيان كنم مربوط به همين راه است.

وقتى كه ايجاد مهمانخانه ها در جاده بين تهران و قزوين نتيجه مساعد داد، و خط مزبور يك جاده جديد و تقريبا اروپائى شد، مصلحين و خيرخواهان ايران و در رأس آنها امين السلطان، درصدد برآمدند كه از آن گونه مهمانخانه ها در جاده بزرگ جنوبى نيز احداث كنند، و اقلا بين تهران و قم، چند مهمانخانه در پل دلاك و كنارگرد و حوض سلطان به وجود آورند.

برحسب دستور امين السلطان نمايندگان دولت با كاروانسرادارهاى اين جاده مشغول مذاكره شدند كه كاروانسراها را از آنان خريدارى و مبدل به مهمانخانه نمايند، ليكن مالك كاروانسراى حوض سلطان از فروش كاروانسراى خويش امتناع كرد و گفت حاضر نيست ملكى را كه از پدر به او رسيده به فروش برساند، و شايد فكر مى كرد، كه درآمد كاروانسرا، بيش از آن است كه آن را به فروش برساند.

امين السلطان كه وزير بود، و مصلحين ديگر كه مشاور او بودند، فكر كردند كه نمى توان پيشرفت يك ملت را، آن هم در قرن چهاردهم هجرت براى لجاجت و يا خرافه پرستى يك كاروانسرادار به تأخير انداخت و براى اين كه به صاحب كاروانسراى حوض سلطان و ساير كاروانسرادارها بفهمانند كه دولت مصمم است ملت را به طرف ترقى و تكامل رهبرى نمايد، مصمم شدند كه در نزديكى شاه عبد العظيم جاده ديگرى به طرف قم احداث كنند و در فواصل معين مهمانخانه هائى در آن بسازند و مسافرين هم لابد از خدا مى خواهند كه چنين جاده اى با مهمانخانه هاى تميز به وجود بيايد و آنها بتوانند به راحتى مسافرت نمايند.

مبلغ مهمى از بودجه مملكت صرف احداث جاده جديد شد و در فواصل معين مهمانخانه هاى زيبا بوجود آمد و اطراف هر مهمانخانه باغى مصفا و خرم احداث شد كه

ص: 248

به وسيله آب زلالى كه از تپه هاى مجاور مى آمد مشروب مى گرديد.

به اين ترتيب دولت و امين السلطان خواستند كاروانسرادارها را گوشمالى بدهند و به آنها بفهمانند كه در قبال سير تمدن و تجدد نمى توان مقاومت كرد.

اما بعد از افتتاح جاده جديد، امين السلطان ديد كه تفاوتى در كسب وكار كاروانسرادارها پيدا نشد و آنها كما فى السابق از مسافرين و چهارپادارها استفاده مى كنند، زيرا كاروانيان به جاى اينكه از جاده جديد به طرف قم بروند، از جاده قديم مى رفتند و عذرشان اين بود كه جاده جديد قدرى از جاده قديم دورتر است و مهمانخانه هاى آن نه فقط با عادات آنها مناسبت ندارد بلكه خيلى گران نيز مى باشد.

امين السلطان كه از لجاجت و خرافه پرستى كاروانيان كه جاده جديد را گذاشته و از جاده قديم عبورومرور مى كنند به خشم درآمده بود، محارم و مشاورين خود را احضار مى كند و به آنها مى گويد كه فكر چاره كنند.

مشاورين و محارم در چند جلسه مشورت مى نمايند و ناگهان طرح درخشانى در مغز آنها پيدا مى شود و فكر مى كنند كه با كمك از قواى طبيعت، مى توان كه جاده قديم را از نظر انداخت و مردم را وادار نمود كه از جاده جديد بگذرند.

در نزديكى جاده قديم رودخانه اى جارى بود كه از بين حوض سلطان و پل دلاك مى گذشت و وضع رودخانه نشان مى داد كه اگر آب آن را سوار جاده قديم كنند جاده قديمى غرق در آب خواهد گرديد و عبور از آن غير ممكن خواهد شد و كاروانيان چاره نخواهند داشت جز اين كه از جاده جديد به طرف قم بروند.

اين فكر بديع به سرعت به موقع اجرى گذاشته شد و همين كه آب رودخانه را سوار جاده قديم كردند، قسمت مهمى از آن جاده غرق در آب گرديد و نيز امواج آب، چندين ميل مربع از اراضى اطراف جاده را پوشانيد و يك درياچه، و حتى مى توان گفت يك دريا، بر قلمرو حكومت قبله عالم يعنى شاه، اضافه شد.

اما اين دريا نه به درد كشتى رانى مى خورد و نه ماهى دارد، زيرا آب هاى آن خيلى شور است و به واسطه كوير بودن اراضى اطراف، استفاده فلاحتى هم از آن نمى توان كرد

ص: 249

ولى واقعا درياچه زيبائى است و وقتى آفتاب به آن مى تابد مانند آئينه در وسط آن كوير خشك و لم يزرع مى درخشد و از خشونت منظره اراضى نمك زار، مى كاهد.

ديگر خيال امين السلطان راحت شد و اطمينان حاصل كرد كه جاده جديد (كه يگانه جاده تهران و قم شده) شاهراه خواهد گرديد، غافل از اين كه باز اشكال تازه اى بروز خواهد نمود.

اداره چاپارخانه بر عهده وزير ديگرى موسوم به امين الدوله بود و امين الدوله هم مانند چهارپادارها از راه جديد اظهار عدم رضايت مى كرد و مى گفت كه هزينه مامورين و كاركنان چاپارخانه ها در اين راه خيلى گران است و از امين السلطان مى خواست كه در بهاى خواربار و عليق و غيره تخفيف كلى بدهد و امين السلطان حاضر به تخفيف نمى شد.

اين موضوع امين الدوله را واداشت كه مانند امين السلطان جاده ديگرى به وجود آورد و چاپارخانه ها را به آن جاده منتقل نمايد و جاده مزبور بيشتر به طرف مغرب متمايل مى شود و طولانى تر مى باشد.

بنابر آنچه گفته شد به جاى جاده قديمى و مستقيمى كه از تهران به قم مى رفت و كوتاه بود، اكنون دو جاده وجود دارد كه يكى مخصوص عبور كاروان و ديگرى مخصوص عبور پست مى باشد و جاده اول چهارده ميل و جاده دوم بيست ميل از جاده مستقيم اوليه كه غرق شده طولانى تر است.

روز دوم بعد از خروج از تهران، كه روز نهم فوريه بود پس از اين كه مهمانخانه حسن آباد را در قفاى خود گذاشتيم، وارد دشتى شديم كه ايرانيها نام آن را ملك الموت دره گذاشته اند و به هر طرف كه نظر مى انداختيد، جز كوير چيزى به چشم نمى رسيد و اگر بتوان رقيبى براى آن وادى لم يزرع و حزن آور پيدا كرد همانا هزار دره اصفهان مى باشد كه در جنوب آن شهر واقع شده است.

من چون مايل بودم كه به (فولكور) (1) محلى آشنا شوم، از چهارپادارها راجع به اسم آن وادى توضيح خواستم و آنها گفتند علت اين كه اين دشت را ملك الموت دره

ص: 250


1- مترجم از به كار بردن كلمات بيگانه متنفر است ولى بعضى از كلمات، در زبان فارسى، معادل ندارد و از آن جمله، كلمه (فولكور) مى باشد كه به مجموع قصص و روايات و رسوم و شعائر مردم صحرانشين و روستائيان قديم و امثال آنها اطلاق مى شود. مترجم

ناميده اند، اين است كه چند نوع عفريت مهيب و مرگ آور در اين دشت زندگى مى كنند.

يكى از آنها موسوم به (غول) است كه وقتى مسافرى را تنها مى بيند صداى آدم را تقليد مى كند و با صداى يكى از آشنايان او، مسافر را صدا مى زند و وى را از جاده خارج مى نمايد و در پشت يكى از تپه ها پاره پاره مى كند و مى خورد.

عفريت ديگر موسوم به نسناس مى باشد كه خود را مانند آدم ناتوانى جلوه مى دهد و از مسافر مى خواهد كه او را از آب بگذراند و روى دوش او سوار مى شود و همين كه مسافر به وسط آب رسيد، دو پاى خود را اطراف پاهاى مسافر مى پيچد و او را در آب غرق مى نمايد.

عفريت ديگر موسوم به پاليس (يعنى كسى كه پاى ديگران را مى ليسد) مى باشد و اين موجود مخوف همواره به سراغ كسانى مى رود كه خوابيده اند و به قدرى پاى آنها را مى ليسد كه بى حال و هلاك مى شوند.

يك وقت دو نفر چهارپادار در بيابان خوابيده بودند و يكى سر خود را نزديك پاهاى ديگرى گذاشته بود، و لحافى هم براى محافظت از سرما روى خود كشيده بودند و پاليس به آنها نزديك شد و مى خواست پاى آنها را پيدا كند ولى جز دو سر، در دو جهت مخالف چيزى نمى ديد و از اين منظره طورى حيرت كرد كه گفت:

(گشتم هزار و سى و سه دره اما نديده ام مرد دو سره) چون صحبت از عفريت ها به ميان آمد، بايد تذكر بدهم كه يكى ديگر از عفريت هائى كه ايرانيها به آن عقيده دارند، (و عقيده به آن منحصر به كاروانيان نيست، بلكه شهرى ها هم بيشتر به آن معتقدند) آل است و آل عفريتى است كه همواره به سراغ زن زائو مى رود و همين كه زن زائيد در معرض خطر آل قرار مى گيرد و آل قلب زائو را مى خورد و سبب هلاك او مى شود و به همين جهت، وقتى كه زن فارغ شد، زير نازبالش او كارد يا شمشير مى گذارند و بعد از فراغت، عده اى از زنها، اطراف زائو جمع مى شوند كه مبادا (آل او را بزند) يعنى عفريت مذكور او را تلف نمايد و در اين مدت با صداى بلند مى گويند (يا مريم) كه آل را دور كنند.

ص: 251

وقتى كه از ملك الموت دره خارج شديم يك منظره طبيعى عظيم كه به طرزى وحشت آور باشكوه بود به نظر ما رسيد و از هر طرف تپه هائى نمايان گرديد و صحرا با خارشتر پوشيده شده بود و وقتى كه به ارتفاع جاده رسيديم باران شروع به باريدن كرد و هوا سرد شد و من مجبور شدم كه خود را با بالاپوش كلفت از سرما حفظ كنم.

باز هم درياچه جديدى كه امين السلطان بوجود آورده نمايان گرديد و چهارپادارها مى گفتند كه عريض ترين منطقه آن درياچه شش فرسخ (بيست و دو ميل) وسعت دارد.

در آن طرف درياچه امين السلطان دشت كوير ايران واقع شده بود كه يكى از كويرهاى بزرگ آسيا است و تا مشرق ايران امتداد دارد و جز خارشتر چيزى در آن نمى رويد، و در مناطق مختلف آن شوره زار و گاهى باطلاق موجود است و كوه هائى هم در آن به نظر مى رسد.

اين دشت چنان منظره بزرگ و بهت آور، و تفكرانگيزى دارد كه قابل وصف نيست و تا انسان به چشم خود، آن منظره را نبيند نمى تواند به چگونگى آن پى ببرد و حتى در ساير ممالك مشرق زمين هم نظير آن را نديده بودم.

يك ساعت قبل از اين كه آفتاب غروب كند به مهمانخانه على آباد رسيديم. در آنجا چيز قابل ذكرى به نظر نرسيد، جز اين كه وقتى وارد اطاق خود شدم ديدم دو جلد كتاب در آنجاست كه يكى قرآن و ديگرى يك كتاب دعاى عربى مى باشد و گويا مهمانخانه على آباد از مهمانخانه هاى انگليسى تبعيت و تقليد كرده، چون در هريك از اطاقهاى خواب مهمان خانه هاى انگليسى يك جلد انجيل و يك كتاب دعا هست.

در سرسراى مهمانخانه على آباد نيز يك كتاب يادگار براى اين كه مسافرين نظريه خود را در آن بنويسند گذاشته بودند و تقريبا تمام مسافرين در آن از امين السلطان تعريف كرده اند و نوشته ها عموما به اين مضمون بود (چه وزير باتدبير و وطن پرستى است.

خداوند وجود او را حفظ كند زيرا اين مهمانخانه هاى عالى كه حتى نظيرش در فرنگستان هم نيست، بدست او براى راحتى مسافرين ساخته شده است.)

وقتى كه اين نوشته ها را مى خواندم، تبسم مى كردم زيرا مى دانستم كه نظريه كاروانيان

ص: 252

و شايد اغلب مسافرين غير از آن است، كما اين كه كاروانيان ما از ساعتى كه حركت كرديم شكايت مى نمودند و از اين كه امين السلطان آنها را مجبور به عبور از اين جاده كرده بد مى گفتند.

روز ديگر ما از على آباد، بعد از ده ساعت راه پيمائى يك سره به قم رفتيم و جريان اين روز، از لحاظ شناسائى روحيه ايرانيها قابل شنيدن است.

در آن روز ما بعد از ظهر به مهمانخانه (شش گرد) كه نام ديگر آن منظريه است رسيديم و نام منظريه را از اين جهت روى مهمانخانه مزبور گذاشته اند كه در نظر ايرانيها قشنگ تر از ساير مهمانخانه ها است.

حاجى صفر به كاروانيان پيشنهاد كرد كه شب را در منظريه بمانيم و روز ديگر وارد قم شويم، ولى كاروانيان گفتند كه ما امشب و قبل از غروب آفتاب به قم خواهيم رسيد.

حاجى صفر كه مردى سفر كرده است و مكرر به كربلا و مشهد مسافرت كرده، گفت چنين چيزى امكان پذير نيست و شما نمى توانيد قبل از غروب آفتاب به قم برسيد و قطعا ما تا نصف شب در راه خواهيم بود و وقتى به قم مى رسيم كه دروازه ها بسته است و بايد در بيابان بمانيم تا صبح شود.

چهارپادارها گفتند نه .... و ما حتما قبل از غروب آفتاب به قم خواهيم رسيد و بالاخره حاجى صفر با چهارپادارها پنج قران شرط بست كه هرگاه قبل از غروب به قم رسيديم پنج قران بدهد وگرنه چهارپادارها پنج قران دادنى باشند.

چهارپادارها پنج قران را از حاجى صفر گرفتند كه اگر شرط را باختند يك تومان به او بدهند و مرا هم قاضى اين شرطبندى نمودند و ما به راه افتاديم. من هرگز در مشرق زمين نديده بودم كه چهارپادارها آن طور غيرت و جديت به خرج بدهند.

يك چشم چهارپادارها به طرف جاده و يك چشم ديگر آنها متوجه خورشيد بود و لحظه به لحظه با فريادهاى شديد مالها را تحريك به تند رفتن مى كردند و باتوجه به حركت عادى كاروان، مثل اين بود كه ما بال درآورده ايم.

هرچه خورشيد به افق نزديك مى شد حرارت و جديت چهارپادارها افزايش

ص: 253

مى يافت و به طرزى مبهم استنباط مى كرديم كه مالها هم در اين شرطبندى ذيعلاقه شده اند و مثل اين است كه زبان چهارپادارها را مى فهمند و آنها هم مى كوشند كه قبل از غروب آفتاب ما را به شهر برسانند.

هنوز خورشيد قدرى بالاى افق بود كه ما از روى پل زيبائى كه مجاور با شهر قم است و روى يك رودخانه خشك بنا گرديده (و فقط در فصل بهار آن رودخانه آب دارد) گذشتيم و هنگامى كه قرص خورشيد مى رفت كه در افق ناپديد شود ما وارد شهر قم شديم و چهارپادارها شرط را بردند.

قبلا من راجع به اداره تلگراف هند و اروپا در ايران و مدير آن سرگرد (ولس) صحبت كردم و گفتم مشار اليه در تهران با من كمك هاى دوستانه مى كرد و هنگامى كه من مى خواستم از تهران حركت كنم او به تمام ادارات تلگراف هند و اروپ كه سر راه ما بود تلگراف كرد كه از من پذيرائى نمايند ولى من نمى خواستم كه اين پذيرائى را قبول كنم زيرا در اروپا مرسوم نيست كه بدون دعوت به منزل كسى بروند ولى سرگرد (ولس) به من اطمينان داد كه اين گونه پذيرائى ها در ايران متداول است.

و به هرجائى كه مى رسيديم رؤساى دواير تلگراف كه بيشتر انگليسى بودند صميمانه از من پذيرائى مى كردند و مرا به منزل خود مى بردند و من در اينجا خود را موظف مى دانم كه از پذيرائى هاى دوستانه و بدون غل وغش آنها سپاسگزارى كنم.

اولين دائره تلگراف خانه كه در سر راه واقع مى شد تلگرافخانه قم بود و يك نفر انگليسى موسوم به مستر (لاين) آن را اداره مى كرد، به محض اينكه مشار اليه از ورود من به قم مطلع گرديد مرا به منزل خود برد و مقابل آتش خوبى نشانيد و چاى آوردند تا موقع صرف شام برسد.

مستر (لاين) نه فقط يك مرد لايق است، بلكه دانشمند هم مى باشد و زبانهاى فارسى و عربى را خوب مى داند و داراى كتابخانه نسبتا بزرگى است و به من اجازه داده كه كتابهاى او را ببينم و مشاهده كردم كه قسمت زياد كتابها مربوط به علوم دينى مى باشد.

مستر (لاين) در ايران به اندازه يك ملا احترام دارد و نه فقط در قم ملاها او را

ص: 254

مى شناسند، بلكه وقتى به كرمان رسيدم ديدم كه در آنجا نيز معروفيت دارد.

به واسطه معروفيت و محبوبيتى كه مستر (لاين) در قم داشت، سكنه آن شهر با صميميت مرا پذيرفتند و حال آن كه من از آنها انتظار بدخلقى و خشونت داشتم.

در تهران كه بودم بعضى از تهرانيها شعرى را عليه مردم قم مى خواندند. (1) ولى وقتى كه وارد قم شدم ديدم كه اين شعر مصداق ندارد و اهالى قم بدون ممانعت، روز ديگر، به من اجازه دادند كه بيرون صحن مكان مقدس قم بايستم و درون آن را تماشا كنم و بعضى از آنها با من شروع به صحبت كردند.

غير از تماشاى صحن از خارج آن، موافقت كردند كه من بعضى از كارگاههاى محلى قم را كه در آن ظروف سفالين آبى رنگ مى ساختند ببينم و اصلا در شهر قم همه چيز آبى رنگ است و به هر طرف كه نظر مى اندازيد چشم شما به گنبدهاى آبى رنگ مى افتد.

ظروف سفالينى كه در قم ساخته مى شود انواع مختلف دارد و بيشتر كوزه و چراغ و كوزه قليان و گلدان و دكمه و اشياى كوچك مى سازند و من مقدارى از آن اشياى سفالين را كه خيلى ارزان قيمت بود خريدارى كردم.

در قم يك كارگاه روغن كشى بود كه به وسيله شتر كار مى كرد و شترى سنگ بزرگى را به حركت درمى آورد و دانه هاى روغنى زير سنگ خمير مى شد و روغن آن خارج مى گرديد و در مجاورت آن كارگاه، منارى بود كه پلكانى مدور داشت و من از آن منار بالا رفتم و وضع شهر را ديدم و مشاهده كردم كه پنج دروازه دارد و يك حصار اطراف شهر را احاطه كرده ولى در بعضى از نقاط خراب شده است.

وضع شهر قم به استثناى محلات جنوبى كه خراب بود، خوب به نظر مى رسيد و برخلاف شهرت، مردم خوبى هم داشت و از قيافه هاى آنها پيدا بود كه خوش قلب هستند و با اين كه از لحاظ مذهبى متعصب مى باشند نسبت به ديگران كينه ندارند.

روز دوازدهم فوريه ما از شهر قم به راه افتاديم و بعد از اين كه از ميزبان مهربان خود خداحافظى كرديم از شهر خارج شديم. هنگام حركت قدرى از قافله جلو افتاده بوديم ولى مى دانستيم كه قافله به ما خواهد رسيد. من و حاجى صفر با هم راه مى پيموديم و

ص: 255


1- به دليل حفظ حرمت اهالى قم اين شعر حذف گرديد و در جمله اندك تغييرى ايجاد شد.

نزديك ظهر براى صرف غذا توقف نموديم و با اينكه آهسته حركت كرديم باز اثرى از قافله نمايان نشد.

وقتى كه مى خواستيم حركت كنيم من دچار ترديد شدم كه شايد راه را عوضى آمده باشيم و از حاجى صفر كه با من بود و اظهار مى كرد كه سابقا از اين راه عبور كرده، توضيح خواستم ولى او هم مانند خود من اطلاعى از وضع جاده نداشت.

من قبل از حركت از قم شنيده بودم كه منزل ما موسوم به (پسنگان (1)) در كنار چند تپه واقع شده در صورتى كه ما در يك جلگه مسطح قرار گرفته بوديم.

حاجى صفر ستون دودى را از دور و طرف مقابل به من نشان داد و گفت كه منزل آنجاست و بايد به آن طرف برويم من نظر به اطراف انداختم و از دور طرف دست چپ، چشمم به سواد يك آبادى افتاد و گفتم منزل بايد آنجا باشد، ولى حاجى صفر مى گفت منزل همين ستون دود است.

در اين گفت وشنود كه بوديم ديديم از دور و در قفاى ما مردى دوندگى مى كند و با دست اشاره مى نمايد و همين كه نزديك شد، فهميديم كه رحيم چهارپادار است و از بس دويده قدرت حرف زدن ندارد. قدرى كه نفس او بجا آمد با اعتراض حاجى صفر را مخاطب ساخت و گفت آخر تو چقدر بى عقل هستى و براى چه صاحب (يعنى من را) از اين راه آوردى حاجى صفر گفت مگر آن دود را نمى بينى و مگر مشاهده نمى كنى كه آنجا منزل است، چهارپادار گفت آنجا منزل نيست بلكه چادرهاى شاهسون مى باشد و اگر شما بدست آنها مى افتاديد نه فقط هرچه داشتيد مى بردند بلكه مالهاى مرا هم ضبط مى كردند و ديگر به من نمى دادند آخر براى چه از اين راه آمده ايد؟ ... مگر شما مى خواستيد از راه بيابان به يزد برويد؟ ... و مگر نمى دانيد كه فقط شترها از راه بيابان مى توانند بروند، آنهم بايد با شتردار راه شناس رفت و هرگاه شاهسون ها شما را لخت نكنند در باطلاق هاى بيابان فرو خواهيد رفت و يا راه را گم خواهيد كرد و از گرسنگى و تشنگى خواهيد مرد.

بعد از اين اعتراض ها قرار شد كه ما چون نابلد هستيم ديگر از قافله جلو نيفتيم و همه

ص: 256


1- پازنگان: هينريش بروگش، اين محل را پازنگان نام برده ولى در فرهنگ آباديها و مكانهاى مذهبى كشور اين محل را «پاسنگان» قيد نموده اند ر. ك. پانويس شماره 3 «قم از نگاه بروگش» همين كتاب.

جا با كاروان باشيم.

آن روز بالاخره به (پسنگان) رسيديم و در چاپارخانه منزل كرديم براى اينكه بهتر و تميزتر از كاروانسرا بود.

ص: 257

5- شهر قم در دوره ناصرى از نگاه لرد كرزن 1889 م 1306- 1307 ه. ق

اشاره

جرج ناتانيل كرزن در سال 1859 م متولد شد، و در سال 1878 به دانشگاه آكسفورد رفت. وى از اوان جوانى به فضل و ادب مشهور شد، چنانچه در سال 1884 جايزه اى را در مسابقه تاريخ نويسى دانشگاه آكسفورد ربود و توجه زعماى حزب محافظه كار را جلب كرد.

در سال 1886 به عضويت مجلس مبعوثان منتخب گرديد، سپس به مسافرت دور دنيا رفت و طى همين مسافرت بود كه نام «شرق نزديك» در ذهنش نقش بست. سه سال بعد، با عنوان خبرنگار روزنامه تايمز به ايران آمد (1889 م) و در بازگشت به مطالعات وسيعى در باب كشور ما پرداخت و در 31 سالگى به تحرير «كتاب ايران و قضيه ايران» مشغول شد و مى گويند نه ماه، شب وروز را در خانه حقيرى كه در حومه لندن اجازه كرده بود، صرف تأليف اين كار نمود، اين كتاب را كه در سال 1892 انتشار يافت جرايد زمان اثر بزرگى درباره ايران به شمار آوردند و مورد ستايش فراوان قرار گرفت. و از اين به بعد در دوران زندگيش به مقامات عالى ترى دست يافت، از جمله مهردار سلطنتى شد و با احراز عنوان لرد از جانب ملكه ويكتوريا در 39 (1) سالگى جوانترين نايب السلطنه هندوستان شد. وى در سال 1925 در 64 سالگى درگذشت. (2)

لرد كرزن راجع به كتابى كه در مورد ايران نوشته توضيحات بسيارى داده است از جمله اين كه:

«در توصيف شهرها و اماكن به حدى بسط و دقت به كار برده ام كه هيچ كشور شناخته ديگر به آسانى امكان ادعاى آن را ندارد و كمتر محل عمده و معتبر در ايران هست كه طى اين دو مجلد وصف كافى و يا اشاره اى راجع به آن نشده باشد.

ذيلا حاصل مشاهدات وى را در سفر قم نظر مطالعه كنندگان گرامى مى رساند:

در راه جنوب

بعد از چند هفته زندگانى قرين خوشى در تهران، كه مشمول لطف و مهمان نوازى سفارت بريتانيا بودم و اقامت در محيط دلچسبى كه غالبا با هيجانات سياسى پايتخت توأم بود، باز سروكارم ناگزير با چاپارخانه و اسب پستى افتاد و راه طولانى بيش از 800 ميل سفر دورودرازم تا خليج فارس آغاز شد. اما شرط مروت اين است كه با وجود اتهام

ص: 258


1- لازم به توضيح است كه كرزن خاطرات خود را از مسافرت به ايران در سى و يك سالگى تأليف كرد و لقب «لردى» را در 39 سالگى احراز نمود، پس نگاه او به قم نگاه «لرد» نبوده است، ولى از جهت شهرت وى در تيتر عنوان «لرد كرزن» درج گرديد.
2- جرج. ن كرزن، ايران و قضيه ايران، ترجمه غلامعلى وحيد مازندرانى (تهران: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1373) چاپ چهارم، جلد دوم، ص ص 1- 14.

و ملامتى كه به دستگاه چاپار و حيوان وسيله مسافرت آن نسبت داده اند خاطر نشان سازم كه در خط سير از تهران تا شيراز كه پررفت وآمدترين راههاى ايران است، هم چاپارخانه ها از آنچه در ديگر نقاط اين كشور است وضع بهترى دارد و هم اسب ها چالاك ترند.

به جاى اسبان وامانده و جاده هاى ناهموار كه از خصايص عمده مسافرتم از مشهد تا تهران بود، اين راه به واسطه وجود كوه هائى كه سهل العبورتر است و امكان برخورد و صحبت با اروپائيان كه در تلگرافخانه هاى بين راه در فواصل 60 تا 70 ميل مستقر بوده اند و همچنين در پيش داشتن شهرهائى بزرگ با شهرتى جهانى كه در يكى استراحت كافى و در ديگرى اقامتى طولانى مقدورم بود سفر جنوبى ام عارى از نگرانى و دغدغه اى شد كه معمولا فكر مسافر را آشفته مى سازد.

در عمل هم ديده مى شود كه اين جاده نه فقط فاقد وسيله آسايش نيست بلكه حسن و مزيتى هم دارد. از لحاظ تتبع و تحقيق راجع به ايران مطالب بكر و نابى در اين خط سير نيست و همان راهى است كه تقريبا همه جهانگردان كه از سمت جنوب به ايران وارد شده و يا از آن عبور كرده اند طى نموده و غالبا تعريف هايى درباره آن نوشته اند. من در اينجا به شرح وافى و كافى فقط آنچه در حال حاضر هست مى پردازم و در باب شهرهاى بزرگ و تاريخى نيز بيش از مسافران دوره هاى پيش حق مطلب را ادا خواهم كرد.

جدول ايستگاه هاى پستى- در قسمت اول اين جاده يعنى از تهران تا اصفهان جدول ذيل نمودار مراكز پستى و مسافت هاست:

نام ايستگاه/ مسافت به فرسخ

تهران با ارتفاع 3800 پا+/-

رباطكريم/ 7

پيك/ 6

كوشك بهرام/ 4

نام ايستگاه/ مسافت به فرسخ

كوهرود (قهرود) با 7250 پا ارتفاع/ 7

بيدشك (سه+) جه/ 6

مورچه خورت/ 6

گز/ 6

ص: 259

رحمت آباد/ 6

قم با 3100 پا ارتفاع+/ 4

پاسنگان/ 4

سن سن/ 7

كاشان با 3200 پا ارتفاع/ 6

اصفهان+ با 5300 پا ارتفاع/ 3

جلفا/ 1

جمع-/ 73 فرسخ يا 285 ميل

راههاى قم: بين شهر تهران و قم كه تقريبا صد ميل است سه جاده هست و تا اين اواخر هرسه، محل رفت وآمد بوده است و بين آنها رقابتى است كه خاص محيط ايرانى است.

1- جاده كاروان رو قديمى- اول جاده كاروانى قديمى است كه اين راه از دروازه شاه عبد العظيم شروع مى شود و پس از عبور از كنار بارگاه مزبور به ده كنارگرد مى رسد و بعد از آنجا به يك رشته دره هاى خالى و ملال انگيز به نام دره ملك الموت منتهى مى گردد و از آن جهت به اين اسم خوانده مى شود كه به رسم خرافاتى ايرانى آن نقطه محل اجنه و غولها است.

اين دره كه به هيچ وجه تفاوتى با نظاير آن در ساير نقاط ايران ندارد و به مراتب هم از بسيارى از آنها سهل تر و كمتر زننده است، از چند جهت نظر اروپائيان را جلب كرده است، چون در حينى كه كرپوتر شاعرمآب آن را دره خاكى خواب آورى ذكر نموده، سر جان ملكم كه دست كم اين بار عنان اختيار كلام را از دست داده است، آنجا را داراى مهيب ترين كتل ها و دره هائى شمرده است كه در عمر خود ديده بوده است.

پس از ترك اين ناحيه كوهستانى جاده به سمت حوض سلطان پائين مى رود. در آنجا آب انبارى بود كه از چندين قنات حدود شمالى كوير آب مى گرفته است. اين كوير يا نمك زارها را عموما انتهاى غربى دشت كوير ايران شمالى محسوب مى دارند كه از سمت مشرق به درياى نمك (كه فقط در سال جارى كشف شده است) ارتباط مى يابد.

اهالى محل معتقدند كه آنجا سابقا دريا بوده و هنگام تولد نبى [اسلام] خشك شده است. بعد از عبور از كوير كه بالغ بر دو ميل عرض دارد جاده از رودخانه قره چاى، به

ص: 260

وسيله پل دلاك طى مى شود و آن پلى سنگى است كه از قرار معلوم دلاك سرشناسى ساخته يا تعمير كرده است. مى گويند شايد اين دلاك در دستگاه شاه عباس خدمت مى نموده است، سپس جاده به شهر قم مى رسد.

2- جاده ارابه رو- راه ديگر كه سيم هاى تلگراف هند و اروپا در كنار آن نصب شده است همان جاده ايست كه پدر امين السلطان فعلى در سال 1883- 1884 ساخته و قصد اصلى هم اين بوده است كه از تليكا و تارانتاس (1) براى مسافرت زوار استفاده بشود و براى آسايش اين جماعت كاروانسراهائى با سردرهاى كاشى در على آباد و منظريه و قم ساخته اند. فواصل اين نقاط به شرح ذيل است:

از تهران به حسن آباد شش فرسخ، على آباد هشت فرسخ، منظريه پنج فرسخ، قم شش فرسخ، جمعا بيست و پنج فرسخ. كار اين جاده لنگ شده است و يا لا اقل از ابتدا درست نگاهدارى نشده بوده است، ولى چون اين خط را شركت جديد عهده دار تلگراف تهران- بروجرد- شوشتر از امين السلطان خريده است بعيد نيست بزودى مرتب و مورد استفاده واقع گردد.

درياچه جديد- اكنون به قسمت جالب توجه داستان مى رسيم. به زودى پس از خاتمه ساختمان اين جاده جديد در كويرى كه نامش را ياد كرده ام و جاده قديمى كاروان رو از ميان آن مى گذرد درياچه شور بسيار وسيعى پيدا شده است. اين موضوع به قدرى توليد هيجان نموده و جالب توجه واقع شده بود كه شاه نيز از آنجا ديدن نمود، و تعريف اين درياچه به قلم همايونى در روزنامه ايران شماره هاى 10 و 19 مه سال 1888 درج شده و ژنرال شيندلر آن را ترجمه كرده و با ضميمه كردن نقشه اى در نشريه انجمن جغرافيائى پادشاهى منتشر گرديد. اعليحضرت بى تأمل وجود درياچه را به آبى كه در كوير مانند چشمه هاى زيرزمينى جوشان است نسبت داده اند، ولى بايد دو شرح ديگرى را كه در اين باب رايج است ذكر نمود.

بنابر روايت، سدى در قره چاى پائين پل دلاك در سال 1883 شكست و آب به زمين هاى گود كوير سرازير شد و بنابر قول ديگر كه بيشتر احتمال صحت دارد سد به خودى خود نشكسته است، بلكه به وسيله امين السلطان يا عمال او عمدا خراب شده

ص: 261


1- تليكا و تارانتاس (ترمتاس) وسايل نقليه كه با اسب كشيده مى شود و بيشتر در روسيه متداول بوده است.

است تا راه كاروان رو قديمى را آب فراگيرد و وسايل نقليه ناگزير شوند كه از راه جديد رفت وآمد و در كاروانسراهاى نو توقف نمايند. به هرحال درياچه اى هست كه حالا دو رودخانه يكى قره چاى از ساوه و ديگرى رود اناربار كه گاهى اشتباها آب خونسار و جربادگان ناميده مى شود، از راه قم به آن مى ريزد و حدس اين است كه اين درياچه از بين نخواهد رفت.

3- جاده پستى- بعد از آن كه امين السلطان جاده كاروان رو قديمى را با موفقيت از كار انداخت ناگزير شد كه از عهده مقامات پستى و سرويس چاپار برآيد و مى گويند كه به واسطه اختلافى درباره همين موضوع بين او و امين الدوله وزير پست و معادن سبب پيدايش جاده سومى شد كه در سمت غربى جاده ديگر واقع شده و در موقع مسافرتم به ايران راه چاپارى به مقصد قم بوده و همان راهى است كه من هم طى كردم. من تهران را از طريق دروازه همدان ترك و در جاده كاروانى اصلى به طرف مغرب حركت كردم و به نقطه اى قدرى بالاتر از ده رباطكريم رسيدم كه رشته واحد خط تلگراف بغداد كه مهندسان انگليسى نصب و سپس به دولت ايران تسليم كرده بودند از همان جا عبور مى كند.

در شانزده ميلى تهران از رودخانه باريك كرج كه بين دو كناره بلند جريان داشته و پلى يك دهانه بر آن ساخته بودند گذشتم. رباطكريم دهكده اى است با خانه هاى پراكنده و گودال كثيفى در ميان خيابان. آن راه از آنجا تا پيك (1)، چندان قابل توجه نيست و فاقد آثار حيات است و چون بر سطح هموارى مى گذشته از لحاظ سفر چاپارى وضع مساعدى داشته است. تپه هاى كوتاه جلگه را از دو سمت فراگرفته و در حدود چهار ميلى پيك، جاده به صورت دره اى دورانى و پرنشيب وفراز درمى آيد.

دماوند و رشته هاى البرز را همواره در پشت سر خود مى ديدم كه يكى جامه سرخ فام بر تن داشته و ديگرى پوشش نازكى از برف كه در هر ربع ساعت رنگ و سايه متفاوتى مى يافتند، گاهى صورتى مى نمود و گاهى خاكسترى و در حوالى غروب هم به رنگ سرخ و زعفرانى درآمد.

در پيك چاپارخانه اى يافتم كه دو برج و بالاخانه داشت با پنجره هاى گشاده معمولى و درهاى باد كرده. از اينجا راه در كنار كشتزار به طرف مشرق و از ميان تنگه گردى در

ص: 262


1- «پيك» نام محلى است.

جهت تپه هاى مجاور پيش مى رود تا محلى كه رودخانه شوراب به درياچه جديد مى ريزد. در هنگام صبح سطح شفاف نمكى آن زير تابش خورشيد مى درخشيد. در اين جا من نمونه سبك نگارش اعليحضرت را از شرحى كه راجع به منظره آن حوالى نوشته اند نقل مى كنم:

«در اين فصل بهار كه شترها بچه دار مى شوند، طراوت صحرا و صافى هوا و جلوه درياچه با انعكاس تابش خورشيد بر آن و پهناى دشت و خيل شترها با نوزادان آنها و ساربان ها و فرزندان ايشان كه سرگرم شتردارى بودند و چادرهاى سياه افراد بومى و رمه گوسفندان كه در صحرا مشغول چرا بودند همه نشاطانگيز است».

بعد از طواف كناره غربى درياچه براى نخستين بار به جاده ارابه رو تهران برخورد مى كنيم كه در آن حدود شانزده پا عرض دارد و قدرى هم جلوتر در بالاى تپه ها به جاده چاپارى مربوط مى گردد. هنگام پايين آمدن از اين ارتفاعات به وسيله تنگه سهل العبورى به كاروانسراى نو و عالى منظريه وارد مى شويم و آنجا سر در كاشى خيلى زيبا و همچنين علامت شير و خورشيد هست كه بر سنگى كنده اند. قدرى جلوتر قبل از ورود به يگانه ايستگاه پستى رحمت آباد رودخانه قره چاى كه از ساوه جارى است پل سنگى بزرگى است كه محكم ترين ساختمانى بوده كه من تا آن موقع ديده بودم.

از پل كوتاهى گذشتيم و به دره تازه اى آمديم و به زودى آثار توأم با رنگ سبز و خالى نمايان بود و علامت اين بود كه به شهر بزرگى نزديك شده ايم. از آنجا گنبد زرين و مناره هاى حرم حضرت فاطمه (ع) با درخشندگى تامى در زير تابش آفتاب ديده مى شود. قدرى كه جلوتر مى رويم بناهاى مقدس، بزرگ تر مى نمايد و معلوم مى شود كه شامل دو گنبد مطلا و پنج مناره بلند است كه دو منار مقابل يكديگر و مناره واحدى نيز نزديك گنبد بزرگ هست.

در ميان درختان در نقطه اى مجزا و برجسته بام كاشى كارى امام زاده ها ديده مى شود كه مقبره مؤمنانى است كه استخوان آنها را براى دفن كردن در خاك متبرك قم انتقال داده اند. مى گويند سابقا بالغ بر 400 تا از اين مقبره ها در حوالى شهر بود كه بعضى از آنها هنوز وضع درستى دارد و آيات قرآن به خط نسخ بر كاشى هاى گنبد آن منقوش گرديده و بعضى ديگر هم بكلى ويران است و كاشى هاى آبى را كنده اند و لانه هاى پرندگانى از

ص: 263

قبيل لك لك شده است. چشم انداز شهر در سمت جنوب شامل يك رشته تپه ها با حواشى باريك و شكل و وضع بسيار خشك و خالى است و متناسب با عادت قديم خرافات پرستى و تعصب آميز اين شهر است. (1)

قم- در حوالى شهر كشتزار فراوان ديده مى شود و در پيچ هر كوچه دورنماى گنبد حضرت فاطمه (ع) به نظر مى رسد. نزديك دروازه شهر رودخانه اناربار هست كه به سمت درياچه جديد جارى است و پل نسبتا بزرگى با نه طاق بر آن ساخته اند. در طرف ديگر رودخانه، خانه هاى دو طبقه است كه پنجره و ايوان هائى مشرف به رودخانه دارد و اين سبك تجمل قسمت خارجى منازل، در ايران كمياب است. بقيه شهر از مسافت دور به صورت آلونك هاى كوتاه آهكى است.

من در راه چاپارخانه از ميان بازار گذشتم. محل جديد چاپار در كاروانسرائى است مقابل بازار كه سرپوشيده و راسته درازى است فقط چند معبر اريب دارد. محوطه بازار عريض و دكان ها بزرگ و پر از جنس است و ازدحام افراد و شتر و اسب و الاغ و گوسفند بيش از ساير جاهاست. سپس پياده به تماشاى آن حدود مسجد رفتم كه براى افراد بيگانه و مسيحى مجاز است. در بيرون ديوارهاى گرد آن، گورستان وسيعى با هزاران قبر سنگى و گلى كه غالبا در حال وارفتگى بود. جادوگرى آن محل بى تناسب را صحنه عمليات خويش كرده بود و عده زيادى را مجذوب.

سواره از جلو در مسجد بزرگ گذشتم و به آن خيره شده بودم كه موجب جلب توجه عده اى كنجكاو شد. محوطه وسيع مستطيلى را ديدم با غرفه هاى كاشى كارى در سراسر ديوار و حوض بزرگى در وسط كه مخصوص وضو بود. فريزر در سال 1821 با لباس مبدل به محوطه مسجد داخل شد و مزار را هم ديد. دكتر بيك نل (2) به نام سفر مكه به كعبه هم رفته بود، در سال 1869 به صورت حاجى وارد صحن شد. آرنولد در 1875 فقط به حياط خارجى قدم نهاد و در خاطر داشت كه شرط احتياط آن است كه جلوتر نرود. كسانى كه زياد حادثه جو نباشند به مشاهده آنچه از لاى دروازه ميسر است اكتفا مى كنند.

ريخ- قم داراى دومين بارگاه بسيار مقدس مذهبى در ايران و آرامگاه چند تن از پادشاهان آن است. قبلا هم اشاره كردم كه امام رضا (ع) به واسطه علاقه سرشار، عده اى

ص: 264


1- نام قم را سرسرى و بى دليل از ريشه كوه مس مى پندارند و اين فلز بدون شك در كوه هاى آن حوالى هست. نام سابق آن كوميندان يا كوميدان بوده كه اسم يكى از چند دهى است كه در قرن هشتم ميلادى از محلات شهر قم به شمار مى رفته است.
2- Bicknell .

از منسوبان خود را در زمان حيات به قصد خدمتگزارى و بعد از مرگ هم نعش آنها را از نقاط متعدد ايران كه دوست مى داشته پراكنده ساخت. در قم آرامگاه خواهرش حضرت فاطمه (معصومه «ع») است كه مى گويند به واسطه مظالم خلفا از بغداد گريخته بود و در اين محل رحل اقامت افكنده و درگذشته است. روايت ديگر اين است كه در راه سفر طوس كه به عزم ديدار برادر مى رفته در اين نقطه بيمار شده و رحلت كرده است و مى گويند كه برادرش هم به پاس اين واقعه هر روز جمعه از بارگاه خود در مشهد براى بازديد خواهر به قم مى آيد.

چنين به نظر مى رسد كه قم از دير زمانى پيش وجود داشته، هرچند كه قبول قول افسانه وار ايرانيان خالى از محظور نيست كه زمان آن را به روزگار تهمورس يا كيقباد نسبت مى دهند. درهرحال تا درگذشت حضرت معصومه (ع) و به خصوص تا وقتى كه تشيع مذهب رسمى ايرانيان نشده بود اهميت مذهبى آنجا شروع نشده بوده است.

تيمور اين شهر را غارت كرد و از آن پس به حالت نيمه ويران فعلى باقى مانده است و يا به طورى كه هربرت حيرت انگيز مى نويسد: «هنوز جامه كهن دربردارد، زيرا كه در حال حاضر از عظمت گذشته آن فقط نامى باقى است.»

با اين وصف در اثر توجه پادشاهان صفوى، اين شهر تجديد حيات نموده لبه هاى پاكيزه اى در كناره رودخانه ساخته اند. ساختمان بازارهاى وسيع و كاروانسراهاى عالى موجب افزايش دادوستدهاى تجارتى گرديد. بارگاه را بنا كردند و پادشاهان پى درپى بر زيور و آرايش آن بيفزودند. شاردن مى نويسد كه بنابر قول اهالى در زمان او شهر شامل 15000 خانه بود، ولى على رغم خوش باورى ما و مبالغه اهل محل، هربرت قبل از آن تاريخ ولوبرن بعدا هردو مقدار خانه ها را 2000 نوشته و افزوده اند كه ساختمان هائى خوب و دلپذير و محتوى اثاث ممتاز داشته.

در سال 1722 افغان ها حتى بيشتر از تيمور صدمه وارد و شهر را به كلى ويران كردند.

در سال 1872 سكنه آن 4000 و در 1884 معادل 7000 و آمارهاى بعدى 20000 تا 30000 وانمود كرده اند كه گمان مى كنم ر قم كوچك تر بيشتر قابل اعتماد و دائمى است و ر قم ثانوى اتفاقى و مختص ايام زيارتى است.

مقبره هاى سلطانى- از قرن هفدهم به اين طرف قم آرامگاه چندين تن از

ص: 265

سلاطين ايران شده است. در آنجا شاه صفى اول و شاه عباس دوم و شاه سليمان و شاه سلطان حسين از سلسله صفويه مدفون شده اند و از سلاطين قاجار قتحعلى شاه با دو فرزندش در عمارتى جداگانه كنار شهر و محمد شاه در آنجا مدفون اند. بايستى كه نعش هاى متعددى در نقطه واحدى دفن شده باشد، زيرا كه بنابر اطلاع از منابع ايرانى 444 قبر مقدسان و شاهزادگان در آنجا است و مقبره آنها را كه از مرمرهاى سفيد و مرمر و عاج و چوب آبنوس و چوب كافور تهيه شده است با پرده هاى گرانبها پوشانيده اند و ملاها شب وروز به تلاوت قرآن مشغول اند، اما در نظر زوار حتى خاك قبر سلاطين در مقابل تربت حضرت معصومه (ع) قدر و منزلتى ندارد.

بارگاه حضرت معصومه (ع)- شاردن، تاورنيه، لوبرن و چند تن ديگر تعريف هاى دقيق با تصاويرى از بارگاه اصلى به جا گذاشته اند كه راجع به آن هربرت با كلام ابهام آميزى فقط مى گويد: «شكل بديعى دارد» در جلو آن چند محوطه است و حياط بيرونى مشجر است و از حياط اصلى كه به شكل مربع است با دوازده پله مرمرى به ايوان صحن وارد مى شوند كه مزار حضرت معصومه (ع) در آنجاست و بوسيله سه در بزرگ كه يكى از آنها نقره كارى است به ضريح مستطيل شكلى مى رسند كه در زير گنبد زرين واقع و در درون آن مقبره حضرت فاطمه (ع) است كه روى آن را با خشت هاى سيمين كه با سبك عربى نقاشى شده است فرش كرده اند و با پارچه هاى زردوز كه از هر طرف تا كف زمين كشيده شده است و درب نقره بزرگ دارد كه ده پا ارتفاع آن است و در فاصله نيم پا مقبره واقع است و بر هر گوشه ضريح قبه هائى از طلاى ناب هست و از داخل هم پرده اى مخملى كشيده اند كه با اين ترتيب فقط از طريق خصوصيت و يا پرداخت وجه امكان نظاره اى بر خود مزار هست.

روى مقبره كه ده پا ارتفاع دارد چندين قنديل نقره ديده مى شود كه هيچ وقت روشن نمى كنند و در آن آتش و يا جنس مايعى نمى ريزند، زيرا كه ته ندارد. بر ضريح چند كتيبه با خط طلائى كه بر ورقه هاى ضخيمى نوشته اند آويزان و آن در مدح و ثناى حضرت معصومه و آل نبى (ص) است. (1)

بعد از بالا رفتن از پله هاى مرمرى زوار كفش از پاى درمى آورند و اگر عصا يا سلاحى همراه دارند همانجا مى سپارند و هنگام ورود به صحن زانو بر زمين مى زنند. ابتدا

ص: 266


1- رجوع شود به سفرنامه شاردن، ولى فريزر در سال 1821 نوشته است كه مقبره و ضريح از چوب صندل (چوب خوش بوئى است) 12 پا در 8 پا طول و 7 تا 8 پا ارتفاع بوده و ضريح نقره هنوز در آنجاست.

استغاثه مى كنند و سپس ضريح نقره را مى بوسند و با شوق و علاقه دعا مى خوانند و بعد از تعظيم و سلام مجدد و پرداخت انعام به خادم آنجا برمى گردند و با اين ترتيب مى پندارند كه گامى به بهشت نزديك تر شده اند.

تعميرات- در اين دوره شكوه بارگاه با گنبد طلائى و مناره هاى كاشى كارى آن مرهون توجهات خاندان سلطنتى قاجار است. فتحعلى شاه در ابتداى زندگانى نذر كرده بود كه اگر پادشاه شود بر زيور و جلال قم بيفزايد و اهالى آن را از ماليات معاف كند، اما اطمينانى نيست كه او به نذر دوم خود رفتار كرده باشد، هرچند كه شهر قم و توابع آن را تيول مادر خود ساخت، ولى شرط راجع به بارگاه را چنان كه بايد و شايد انجام داد. وى به جاى روكارى كاشى گنبد، خشت هاى مسين زراندود گذاشت و مدرسه اى در جوار آنجا ساخت با درآمد موقوفه اى براى تحصيل يك صد طلبه و نيز بيمارستان و مهمانخانه اى تأسيس نمود و مى گويند هر ساله 000/ 100 تومان خرج آنجا مى كرده است و هر وقت كه به قم مى رفته راه تا حرم را پياده مى پيموده و هنگامى كه دور از آنجا (در اصفهان) وفات يافت بنابر وصيتش او را در قم دفن كردند.

اخيرا گنبد ديگر را هم مطلا كردند و يكى از شاهزادگان كه حاكم همدان بود در آنجا ساعتى نصب كرد. رونق درخشان حياط وسيعى كه من در يك نظر ديده بودم مى گويند نتيجه تعميرات دوره امين السلطان مرحوم بوده است. در يكى از حرم ها كتيبه اى خطاب به حضرت على (ع) هست كه به واسطه اصالت روح بخش مضمون آن شايسته است در اينجا نقل شود:

«اى ذات وصف ناپذير به راستى كه از بركت وجود تو است كه طبيعت سرشار از نعم و شايسته ستايش است، اگر هدف غائى از آفرينش، ظهور وجود بى مثال تو نبود حوا همواره باكره و آدم پيوسته عزب مى ماند.»

شهر- قم به راستى وضع ممتازى دارد كه شايد در يك نظر آنجا را محل متناسبى براى پايتخت شدن جلوه مى دهد. شهر در كنار رودخانه واقع شده است و وضع مركزى عالى دارد و بسيارى از جاده ها از قم مى گذرند: از تهران از قزوين از سلطان آباد (اراك) از بروجرد از يزد و اصفهان و يكى از دو سه مهمانخانه شايسته اين نام را در سراسر ايران دارد و آن عمارتى آبرومند وصل به حرم است. از طرف ديگر با آن كه رودخانه دارد،

ص: 267

مقدار آبش براى مصرف شهرى بزرگ كافى نيست و گرما در تابستان سخت طاقت فرساست. اين شهر از سابق به واسطه خربوزه و خيار و اسلحه سازى و كفش دوزى و كوزه گردنه باريك (تنگ) براى خنك كردن آب شهرت داشته و راجع به اين موضوع آخرى شاردن نوشته است:

«از خواص عجيب اين ظرف سفالين سفيد، آن است كه در تابستان آب را به وجه بسيار دلپذيرى زود خنك مى كند و آن در اثر تبخير دائمى است، از اين رو كسانى كه طالب نوشيدن آب خنك و مطلوب باشند، هيچ وقت از كوزه واحد بيش از پنج شش روز استفاده نمى كنند و روز اول هم درون آن را با گلاب مى شويند تا بوى زننده خاك را برطرف سازد و كوزه را پر از آب آويزان مى كنند و در پارچه نمدارى مى پوشانند. روز اول يك چهارم آب در عرض شش ساعت تبخير مى شود سپس رفته رفته كمتر تا آن كه سوراخ ها به وسيله ذرات موجود در آب مسدود و مانع تبخير مى گردد كه با اين ترتيب تمام آب باقى مى ماند و بايد كوزه تازه خريد.»

مردم- به طورى كه در چنين محل مقدسى دور از انتظار نيست عده اى از سكنه آن سادات و ايشان افرادى متعصب اند كه بر سبيل عادت خود را از خطا و گناه مصون مى پندارند و خيلى هم خرافاتى اند. در اين شهر كليمى يا زردشتى نيست و بانوان انگليسى وابسته به دستگاه تلگرافخانه گاهى از لحاظ احتياط با چادر از خانه خارج مى شوند. اين قبيل امور كم كم در سراسر شرق از بين مى رود، ولى قم چنان محلى است كه جرقه اى اتفاقى ممكن است موجب حريق خطرناكى شود. آنجا را دار الامان مى نامند كه معلوم مى دارد بارگاه آن، پناهگاه مصونى براى فراريان مسلمان است و بعضى از مجرمين با فرار به محوطه چهار ديوارى آنجا از كيفر كار خود گريخته اند. از قرار معلوم قمى ها در سرزمين خود شهرت نيكى ندارند، در اين باب مثلى هم هست.

جاده پستى- هنگام ترك كردن قم سه ربع ساعت طول كشيد تا از خيابان و بازار و كوچه هاى آن عبور كنم و به محوطه باز كنار شهر برسم. از آنجا با يورتمه بر اسب عالى كوتاهى زود به ايستگاه پستى پاسنگان رسيدم و آن در كاروانسرائى بر دامنه تپه هائى در جنوب شرقى واقع بود.

ص: 268

ص: 269

پيوست 2 گزيده اسناد قم در دوره ناصرى

اشاره

ص: 270

سند شماره 1 [نامه ناصر الدين شاه به اميركبير] جناب امير نظام

سند شماره 1 (1) [نامه ناصر الدين شاه به اميركبير] جناب امير نظام

در باب ماندن مادر عباس ميرزا و پسرش در قم، ما خود صلاح دانسته حكم كرده ايم، شما در اين كار مداخله نكرديد.

فى شهر ذيقعدة الحرام 1267

سند شماره 2 روزنامچه دار الايمان قم [در دوره ناصرى]

بحمد الله تعالى ولايت دار الايمان قم از اهتمام مقرب الخاقان [عبد العلى خان] اديب الملك (2) ، حاكم آنجا كمال انتظام را دارد و رعايا و برايا در تماميت آسودگى و فارغ بالى به دعاگوئى دوام دولت ابدمدت قاهره اشتغال دارند.

هواى قم اين روزها نهايت گرمى را دارد، ولى با نهايت شدت گرما، به هيچ وجه آثار هيچ نوع مرضى ظاهر نيست، به علت اين كه سالهاى پيش، از بى اهتمامى حكام سابق، در اين ولايت كه در حقيقت چهار سوق ايران و معبر جميع زوار و مترددين است، يخ در تابستان به هم نمى رسيده است، يخچال داشته اند، ولى نه صاحبان يخچال اقدام مى كرده اند كه يخ بگيرند و نه حاكم اهتمام مى نموده است كه يخچالها را پر كنند و بواسطه عدم يخ در تابستان و شدت گرما، مردم بسيار ناخوش [بودند]، چه از اهل شهر

ص: 271


1- سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات.
2- عبد العلى خان اديب الملك پسر حاج على خان حاجب الدوله و نوه حسين خان مقدم مراغه اى و برادر محمد حسن خان اعتماد السلطنه بود كه در سالهاى 1279 الى 1280 و 1293 حاكم قم بوده است، در سال 1293 نيز به حكومت ساوه و قم برگزيده شد. ر. ك. مرات البلدان، همان، صفحات 1421، 1441، 1464- 1465.

و چه از زوار و مترددين، امسال مقرب الخاقان اديب الملك در فصل يخ بندى از صاحبان يخچال التزام گرفت و مراقبت نمود جميع يخچالها را پر كردند، و حال يخ در كمال فراوانى است و بواسطه بودن يخ بسيار به مردم خوش مى گذرد.

قنات مباركه ناصرى، امسال بواسطه وفور باران رحمت و به علت آمدن سيل خرابى به هم رسانيده بود و آب بيرون نمى آمد. و به اين واسطه اهل شهر به علت كمى آب كه آب رودخانه كفايت همه خانه ها و محلات را نمى كرد، در زحمت بودند و به جهت آب تنگى مى كشيدند، مقرب الخاقان اديب الملك، بعد از ورود به دار الايمان در باب تعمير و پاك كردن قنات و بيرون آوردن آب، جهد وافى و اهتمام كافى به عمل آورد و تأكيد بليغ به مباشر و ميراب قنات مباركه نمود، تا اين كه از حسن اهتمام مقرب الخاقان مشار اليه در قليل ايام آب را بيرون آورده وارد شهر كردند و مقرب الخاقان مشار اليه به حاجى محمد رضا بيك كه مباشر كار قنات بود يك طاقه شال و به محمد تقى بيك ميراب قنات مباركه جبه خلعت و به ساير عملجات انعام داد. و قرار داده است كه آب را محمد تقى بيك ميراب به نوبه هر هفته در درب دروازه تسليم كدخداى محله كند و كدخدا به جميع خانه هاى محله برساند و از كدخداها التزام گرفته كه اگر يكى از اهل محله بيايد شكايت كند كه آب به من نداده اند، كدخدا مورد سياست و تنبيه باشد و به علت اين قرارى كه مقرب الخاقان مشار اليه داده قطره [اى] از آب قنات مباركه ناصرى حيف وميل نمى شود. جميع آب به خانه ها از قرار تقسيم مى رسد و زياده از حد اين فقره مايه اسباب دعاگوئى وجود مسعود مبارك اعليحضرت اقدس شاهنشاه جم جاه روحنا و روح العالمين فداه شده است [42].

چون سابق آب رودخانه قم را ميرابهاى پيش، از بى مبالاتى حكام و تعارفى كه به حكام مى داده اند آب را حيف وميل مى كردند و به مردم نمى دادند و مردم زياد از بى آبى شكايت داشتند، به اين جهت مقرب الخاقان اديب الملك، يك نفر از آدمهاى خود كه وثوق و اعتماد زياد به او داشت، ميراب نمود و قدغن كرد كه قطره [اى] از آب رودخانه نبايد حيف وميل بشود يا به فروش برسد. ميراب هم كمال مراقبت و مواظبت را دارد و

ص: 272

آب را از قرار تقسيم مال هركس را به صاحبش مى رساند و قطره [اى] حيف وميل نمى شود و مردم كمال رضامندى را از ميراب دارند.

سالهاى سابق در روز عاشورا در قم نزاعهاى كلى اتفاق مى افتاده است، در ميان سينه زنها حتى سرودست زياد مى شكسته است و آدم كشته مى شده است. امسال از نظم مقرب الخاقان اديب الملك با آن كه دسته هايى كه بواسطه بى نظمى سالهاى پيش حكام سابق موقوف كرده بودند، مقرب الخاقان مشار اليه قرار داده بود كه هرچه دسته هست بيايند و همه آمده بودند. با آن همه ازدحام (1) خلق و اجتماع مردم از سينه زن و غيره، از دماغ احدى خون نيامد و صداى احدى بلند نشد. حتى طوقى داشتند كه هر وقت در روز عاشورا آن طوق را بيرون مى آوردند، در سر او آدم كشته مى شد و به همين واسطه چند سال بود كه آن طوق را بيرون نمى آوردند، مقرب الخاقان مشار اليه قدغن نمود، طوق را بيرون آوردند و احدى جرأت نكرد كه حركت خلافى بكند، يا رفتار ناصواب نمايد.

ريش سفيدان اين ولايت در تعجب بودند كه تا بحال در اين ولايت محال بود كه روز عاشورا نزاع نشود يا قتل اتفاق نيفتد و بواسطه همين نظم، عموم رعايا و برايا زياده از حد به وجود مسعود مبارك شاهنشاه جمجاه روحنا و روح العالمين فداه دعاگو شدند.

يك عرّاده (2) توپ كه از جانب سنى الجوانب اعليحضرت شاهنشاه جم جاه روحنا و روح العالمين فداه به مقرب الخاقان اديب الملك مرحمت و مامور قم شده است، مقرب الخاقان مشار اليه توپ را بسيار محترم داشته و پاى توپ را براى مظلومين بست قرار داده و قرار گذاشته است، ماهى دو مرتبه به جهت اين كه توپچيان از كار عارى نشوند، در بيرون دروازه قم مشق تيراندازى مى كنند و هردفعه هفت تير مى اندازند. روز بيست و سيم شهر محرم الحرام، خود مقرب الخاقان اديب الملك هم به جهت تيراندازى به بيرون دروازه رفت و تيراندازى شد. سه تير نشانه زدند، دو تير توپچيان و يك تير خود مقرب الخاقان اديب الملك زد و مقرب الخاقان مشار اليه يك ثوب سردارى ماهوت به نايب توپخانه خلعت داد و به توپچيان نيز انعام نمود.

امسال هم به زراعت قم چه مزروعى و چه به شمس آباد سن ريخت، ولى از اهتمام

ص: 273


1- اصل: ازدهام.
2- اصل: اراده.

ميرآب كه آب را در موقع و زياد به زراعت رسانيد، ضرر چندان به زراعت نرسيد، مگر قدر قليل ضرر (1) آورد، اگر ميراب اهتمام نمى كرد و مثل سالهاى سابق آب در موقع، آب را به زراعت نمى رساند، امسال هم كلى سن خوارگى مى شد.

در شمس آباد امسال صيفى خوب به عمل آمده بود، ولى ملخ ريخت و خرابى رساند، مقرب الخاقان اديب الملك فرستاد از قزوين به جهت رفع ملخ آب سار (2) بياورند.

سند شماره 3 [نامه اعتضاد الدوله حاكم قم به ناصر الدين شاه] [1290 ه. ق] هو

قربان خاك پاى مباركت شوم

به زيارت فرمان جهان مطاع همايون اعلى و احكام و فرمايشات مقرره مباهى و مفتخر گرديد و در امتثال هريك از آن اوامر مطاعه ان شاء الله تعالى اين غلام خانه زاد به نوعى كه موجب خوشنودى خاطر مبارك بشود جهد و اهتمام خواهد نمود و بعضى مطالب كه عرض آنها به خاك پاى همايون لازم بود، معروض داشت كه در رد و قبول آنها هرچه راى بيضا ضياى ملوكانه اقتضا فرمايد اين غلام، از همان قرار اطاعت خواهد نمود و عموم اهالى شهر از علما و اعيان و اشراف و غيره همه به فراغت و در نهايت آسودگى به دعاى وجود مسعود همايون مشغول و امور ولايتى از تصدق فرق همايون از همه جهت منظم است.

الامر الاشراف الاعلى مطاع [نقش مهر]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]

ص: 274


1- كاتب اول بجاى «ضرر» «اذيت» نوشته بود كه بعد بدون آن كه «اذيت» را خط بزند تبديل به «ضرر» كرده است.
2- آب سار: در قزوين و قمشه و سميرم فارس، نام چشمه هايى است كه به زعم عوام، افشاندن آب آن در مزارعى كه ملخ بدانجا فرود آمده باشد، سبب آمدن مرغ سار كه ملخ را دفع و تباه مى كند، گردد، و آن را آب مرغان نيز گويند.

سند شماره 4 [نامه اعتضاد الدوله حاكم قم]

در باب قراسوران راه قم مقرر شده بود كه پانزده نفر سوار در اوقات غيبت موكب همايون براى قراسورانى راه قم برقرار شده و مواجب و سيورسات آنها به موجب حكمى كه صادر شده حكومت قم بدهد و در تحت اختيار حكومت قم باشند. اين فقره را هركس به خاك پاى همايون معروض داشته، در صحت و س قم اين مطلب دقتى ننموده، اشتباها در حضور مبارك عرض نموده. همين فقره در غيبت موكب همايون، بعد از اظهارات چند كه براى اغتشاش راه قم به نواب معتمد الدوله شد، اين پانزده سوار را قرار دادند و نوشتند و خانه زاد چون انتظام راه از رودخانه شور تا قم را به اين پانزده سوار به طورى كه مقصود داشت مشكل مى دانست قبول ننمود و دستور العملى كه براى اين كار فرستاده بودند، پس فرستاد، حال هم به طورى كه خانه زاد عرض كرده انتظام راه را با سى سوار كما فى السابق به عهده مى گيريم كه ان شاء الله نقصى به هم نرسد. حالا هم اختيار راه و قراسوران به هيچ وجه به حكومت قم راجع نيست. امر امر همايون اعلى است.

[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد اعتضاد الدوله [دستخط حاشيه سند]: براى مسافت قليل بيش از آن سوار لازم نيست و حكما بايد با اين پانزده سوار نظم خوب بدهيد.

سند شماره 5 [نامه اعتضاد الدوله حاكم قم، به ناصر الدين شاه]

قربان خاك پاى مبارك همايونت شوم:

به زيارت فرامين جهان مطاع كه به افتخار خانه زاد و متولى باشى شرف صدور يافته بود، به ماموريت غلام حسين خان غلام پيشخدمت مفتخر و سرافراز گرديدم و به اطلاعات از اوامر مطاعه همايونى مباهات حاصل نمودم.

ص: 275

در باب امور آستانه مقدسه حضرت معصومه عليها السلام، مقرر شده بود كه بايد كمال نظم را داشته باشد و خداّم آستانه با كمال معقوليت و درستى مشغول خدمت باشند و از هر جهت به قاعده حركت نمايند. از فرمايش ملوكانه جناب متولى باشى را اطلاع دادم و خود او را خواستم، مقصود خاطر همايونى را در انتظام اين كار به او حالى كردم و بعضى مطالب لازمه را القا نمودم. در جرح و تعديل اشرار خداّم اكراه داشت و چند روزى اين كار را به تعويق انداخت، پس از آن صورتى خود او نوشت و اشرار و مفسدين خدام را تعيين و تشخيص داده، نزد خانه زاد فرستاد كه اينها بايد از جرگه خدام خارج باشند و اشرار و مفسدين خدام اينها هستند. خانه زاد چون انتظام امر آستانه و نيك و بد را از شخص او مى خواست، صلاح ديد او را قبول كردم و آن ... (1) را امضا نمودم، دادم پاى همان را ملتزم شد كه اين اشخاص از جرگه خدام خارج باشند و من بعد حق آمدن آستانه را نداشته باشند. صورتى هم على حده نوشته است، متولى باشى در برقرارى خدام و ملتزم شده است كه من بعد كمال انتظام را كار آستانه داشته باشد و از احدى حركت خلاف قاعده سر نزند و با كمال درستى حركت كنند. هردو صورت را براى اطلاع خاطر مبارك همايونى فرستاد كه از لحاظ انور خسروانه بگذرد و خاطر مبارك همايونى ان شاء الله، من بعد از فقره امر آستانه مطمئن و آسوده باشد و اگر رأى همايونى علاقه پذيرد، التزامهاى متولى باشى را براى خانه زاد مرحمت فرمايند و الا به هرطور كه امر و مقرر شود، اين غلام، امتثال نمايد، با اين كه اسباب جرى شدن خدام و شرارت و هرزگى آنها كليتا راجع به شخص متولى باشى بود و جاى اين را داشت كه براى آسودگى ولايت و دعاگويى مردم، معزول شود و از اين كار خارج باشد، چون ميل خاطر مبارك را همچو يافتم كه اصلاحى در اين كار بشود، و او هم باز منصوب باشد، امتثال ميل مبارك همايونى را كردم و اين كار را اصلاح نمودم. امر امر همايون اعلى است.

ص: 276


1- يك كلمه خوانده نشد.

سند شماره 6 [گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم]

در باب تعميرات عمارات ديوانى و صحن مبارك و مدرسه و غيره مقرر شده بود كه وقت گلكارى و بنائى گذشته، از سال نو شروع در اين كار خواهد شد.

مقصود اين خانه زاد اطلاع و استحضار خاطر مبارك بوده، معلوم است كه هرطور كه رأى مبارك علاقه پذيرد، تكليف اين غلام اطاعت است. ليكن اين عمارات بعضى تعميرات جزئى دارد، از قبيل كاه گل مالى و ساير مرمتهاى جزئيه كه اگر امساله تدارك آنها نشود، مايه خرابى عمارت خواهد شد. حكم حكم همايون اعلى است.

[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]

[متن حاشيه سند]: اين تعميرات جزوى را از پول ديوان بكنيد، اگر ديوان پول نقد نداشته باشد از جيب خودتان بكنيد، نقلى نيست.

سند شماره 7 [گزارش اعتضاد الدوله حاكم قم]

[1290 ه. ق]

از قرارى كه مقرب الخاقان امين السلطان مذكور داشتند و از خارج هم شنيده شده است، گويا اراده خاطر خطير همايونى اين است كه بعد از ماه رمضان ان شاء الله تعالى موكب همايون تشريف فرماى قم بشوند. از مژده اين خبر خانه زاد كمال مسرّت و مفاخرت را دارد، مخصوصا از خاك پاى مبارك استدعا مى كند كه اگر اين موهبت را ارزانى مى فرمايند و خاطر مبارك تشريف فرمائى به قم علاقه گرفته است، براى مفاخرت اين خانه زاد امر و مقرر شود كه در تهيه و تدارك ورود موكب مسعود همايون از حالا مشغول باشيم. طورى نشود كه خدا نخواسته اسباب خجلت و شرمسارى از براى اين غلام حاصل شود. اعلى و ادنى از اين مژده كمال انبساط را دارند كه ان شاء الله تعالى به

ص: 277

زودى اين نعمت مرزوق گردد.

[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]

[متن دستخط حاشيه سند]: همچه خيالى بود، لاكن به علت سردى هوا موقوف شد.

سند شماره 8 [نامه حاكم قم در مورد وضعيت اين شهر]

[1290 ه. ق]

هو مقرر شده بود، اتفاقات ولايتى هرچه (1) شده است همه را از روى حقيقت بدون كم و كسرى به عرض حضور همايون برساند و هيچ چيز را پرده پوشى نكند، حالت صدق و درستى اين غلام خانه زاد ان شاء الله در خاك پاى مبارك معلوم شده است و جسارت است اگر عرض نكند، به نمك شاهنشاه روحنا فداه قسم است كه در خدمت چاكرى ابدا خلافى از خانه زاد سرنزده است و ان شاء الله تا جان دارم، سر نخواهد زد جز درستى و صداقت به ولى نعمت خودم. اتفاقات ولايتى دو فقره بود، يكى روزنامه حالات شهر و اتفاقات عمل شهرى و تسعير اجناس و مأكولات و ساير چيزها، هر چو شده بود، از روز ورود خانه زاد و الى حال، كليتا را دو كتابچه نوشته، به حضور مبارك همايونى فرستاد كه از لحاظ انور خسروانه مى گذرد. از جزئى و كلى هر چو اتفاق افتاده بود، همه عرض شده است. يكى هم عرايض و دعاوى مردم هر چو شده بود و اجراى آن به دست على خان نايب الحكومه شده بود، آن را هم كتابچه نوشته شده بدون كم وزياد به حضور مبارك فرستاد كه به ملاحظه همايونى مى رسد، از حالت اتفاقيه ولايت و ساير اموراتش كليتا خاطر مبارك مستحضر خواهد شد. من بعد هم ماه به ماه، همين طور اتفاقات ولايتى را از جزئى و كلى هر چو بشود به عرض حضور مبارك خواهم رسانيد و غفلتى ان شاء الله تعالى نخواهد شد.

اميدوارم در خدمتگذارى بندگان شاهنشاه روحنا فداه شرمسارى حاصل نكنم و اين

ص: 278


1- اصل: چو.

خدمت را قسمى از عهده برآيم كه در نظر مبارك مصدر خدمات بزرگتر از اين شوم و به الطاف همايونى مفتخر و سرافراز باشم. امر امر همايون اعلى است.

[دستخط حاشيه سند]: بسيار خوب

[نقش مهر پشت سند]: محمد مهدى ابن محمد [اعتضاد الدوله]

سند شماره 9 [گزارش حاكم قم راجع به كارخانه بلورسازى آنجا]

[1290 ه. ق]

هو كارخانه بلورسازى قم بعد از ميرزا تقى خان [اميركبير] بكلى خراب شد و از ميان رفته بود. پس از آمدن به قم خانه زاد خواست متاعى در قم رواج بدهد كه در نظر مبارك همايونى جلوه كند و از اين ولايت خراب هم يك متاعى در حضور مبارك مقبول افتاده باشد، هيچ چيزى را از بلورسازى بهتر ندانست كه كار كند و راه بيندازد، تنخواهى از خود براى اين كار داد و از تهران و ساير جاها چند نفر استاد قابل فرستاد آوردند و كارخانه را راه انداخت، در دو ماه قبل، بلورى بيرون آمد كه كمال امتياز داشت، نمونه براى نواب معتمد الدوله و اولياى دولت فرستاد كه ملاحظه كنند، خيلى پسند فرمودند و تمجيد كرده بودند كه اين كار را مهمل نگذاريد و رواج بدهيد. خانه زاد، از آن وقت تا حال آنچه لازم بود، از پول و اسباب براى اين كار از خود داد و غفلت نكرد، حالا بلورى براى حضور مبارك از قرار سياهه على حده (1) ، از اين كارخانه ساخته و فرستاده شد كه از لحاظ انور همايونى بگذرد و اگر پسند طبع مبارك افتاد و اجازه كار كردن و راه افتادن اين كارخانه مقرر مى شود كه مشغول اين خدمت باشم، و الا پسند نفرموده و صلاح ندانند ديگر كار نشود، و در صورتى كه خاطر مبارك همايونى به راه افتادن اين كارخانه علاقه پذيرد، تنخواهى بايد مرحمت بشود، به عنوان قرض به خانه زاد كه بعضى اسبابهاى خوب براى اين كار خريده بشود و تحصيل شود و كارخانه را هم از نو بسازم. متعهد و

ص: 279


1- اصل: علاحده.

ملتزم مى شوم كه ده درجه از اين بهتر بلور بيرون بيايد و به نظر مبارك برسد، كه پسند بفرمايند و تنخواه ديوان را هم بدون كسر