تاریخ انقلاب مشروطیت ایران : سفرنامه کلات

مشخصات کتاب

سرشناسه : مجدالاسلام کرمانی، احمد، 1288؟-1342ق.

عنوان و نام پدیدآور : تاریخ انقلاب مشروطیت ایران/ تالیف احمد مجدالاسلام کرمانی؛ مقدمه و تحشیه از محمود خلیل پور.

مشخصات نشر : اصفهان: دانشگاه اصفهان، 1347 -

مشخصات ظاهری : ج.: مصور، عکس.

فروست : انتشارات دانشگاه اصفهان؛ 101، 117.

مندرجات : ج. 1. سفرنامه کلات

موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب مشروطه، 1324 - 1327ق.

موضوع : ایران -- تاریخ -- قاجاریان، 1193 - 1344ق.

شناسه افزوده : خلیل پور، محمود، مقدمه نویس

شناسه افزوده : دانشگاه اصفهان

رده بندی کنگره : DSR1407/م3ت2 1347

رده بندی دیویی : 955/075

شماره کتابشناسی ملی : م51-1630

ص: 1

شرح حال مؤلف

اشاره

نژاد من ز ترک است و ز افشار * همیشه بوده جدم ایلخانی

اصل و نسب

طایفه افشار:

نام این طایفه از نام اوشار یا آووشار پسر بزرگ یولدوز سومین فرزند اوقوز پسر آقاباخان پسر هلاکو خان پسر چنگیز خان مغول پدید آمده است. (1)

این طایفه از ترکمانانی بودند که همزمان با حملات مغول بر ترکستان از آن سرزمین مهاجرت کرده و در ولایت آذربایجان مسکن گرفتند، در آنجا گروهی از این طایفه به شیخ صفی الدین اردبیلی و اولاد و اخبار او گرویدند و با شاه اسمعیل صفوی (903- 930) موسس دودمان صفوی در زیر لوای قزلباش شمشیر زده و مرشد کامل را یاری و مددکاری نمودند، صوفیان و مریدان خاندان صفوی که در آغاز کار شاه اسمعیل را در کار سلطنت و ترویج مذهب شیعه یار و پشتیبان بودند از هفت طایفه ترک: شاملو، روملو، استاجلو، تکلور، ذو القدر افشار، قاجار (2) تشکیل میشدند.

طایفه افشار بدو دسته بزرگ تقسیم گردیده اند یکی (ارخلو) یا (قرقلو) که شاه اسمعیل آنان را به حدود ابیور و خراسان کوچانید تا سدی در مقابل حملات پی درپی ازبکان باشند و نادر شاه افشار از این قبیله بود. طایفه دیگر بنام (قاسملو)

ص: 1


1- - صفحه 168 کتاب «زندگانی شاه عباس» جلد اول تألیف نصر اللّه فلسفی.
2- - صفحه 41 «تاریخ ادبیات برون» جلد چهار.

بود که حوالی سالها 916- 915 پسر کردگی بیرام یا بهرام بیک بسوی در کرمان حرکت نمودند. حکومت کرمان در این زمان با «محمد خان استاجلو» بود و بقول احمد علیخان وزیری مولف تاریخ کرمان (1):

«نواب و عمال او در آن مملکت راتق و فاتق امور بودند»

و بیرام بیک کارهای حکومت را به نیابت از طرف «محمد خان استاجلو» اداره مینمود، از زندگانی بیرام بیک اطلاعات چندانی در دست نداریم ولی از ابنیه و آثاری که در کرمان بنا نهاده است؛ باغی است در جنوب شرقی شهر فعلی کرمان نزدیک سرآسیاب که هنوز هم بنام باغ بیرم آباد یا بهرام آباد معروف است. گنجعلی خان زیک که در سالهای 1035 تا 1005 حاکم کرمان بوده است، این باغ را به استیل عصر صفوی تعمیر و تکمیل نموده و هم اکنون این باغ جزو موقوفه گنجعلی خان است. از اولاد بیرام بیک اطلاع زیادی در دست نیست تا یکی از نوادگان او بنام درگاه قلی بیک بریاست ایل افشار تعیین گردید درگاه قلی بیک نیز در جوار باغ بیرم آباد در دل کوه ساختمان زیبائی بوجود آورد در پائین کوه نیز دریاچه ای ایجاد نمود و آب قریه سرآسیاب را با مجرائیکه در دل کوه ساخته بود بدریاچه میریخت. ساختمان مزبور امروز بنام تخت درگاه قلی بیک معروف و آثار دریاچه آن نیز کاملا هویدا و آشکار است. درگاه قلی بیک در سال 1108 ه ق وفات یافت و نعش او را در همان تخت دریا قلی بیک بخاک سپردند، این بنا که رو بویرانی نهاده بود در زمان حکومت محمد اسماعیل خان در سالهای (1284 تا 1275) بوسیله «کربلائی» عیال محمد اسماعیل خان مرمت و یکنفر قاری نیز برای قرائت قرآن استخدام نمود، ولی بعدها صورت قبر از بین رفته و سنگ آنرا نیز مرحوم وکیل الدوله می برد تا اینکه هیجده سال قبل آقای بهرام مجدزاده سنگ قبر را مجددا به تخت درگاه قلی بیک منتقل و ساختمان را نیز تعمیر نمود، پس از فوت درگاه قلی بیک فرزندش خاندانقلی بیک همه کاره پدر گشت و رسما بمقام نایب الحکومه کرمان منصوب شد.ن.

ص: 2


1- - صفحه 265 کتاب تاریخ کرمان.

خاندانقلی بیک در سال 1148 که نادر شاه در دشت مغان تاجگذاری نمود، در این مراسم یا بعلت علاقه شدیدی که نسبت به خاندان صفوی داشت یا بسبب دیگر شرکت ننمود بدینجهت نادر کینه او را بدل گرفت، در سال 1151 ه ق که عازم هندوستان بود؛ خاندانقلی برای جبران عدم حضور در دشت مغان فرزند خود محمد کاظم بیک را در رکاب نادر شاه روانه نمود و محمد کاظم در این جنگ شربت شهادت نوشید. نادر پس از جنگ با عثمانی و نبرد مراد تپه بسوی اصفهان و کرمان حرکت نمود خاندانقلی که خبر حرکت نادر را بسوی کرمان شنید، بقول نویسنده تاریخ کرمان احمد علی خان وزیری: (1)

«خاندانقلی بیک نایب الحکومه کرمان که مدتها در آن ولایت توطن داشت و ضیاع و عقار کلی در بلده و بلوکات حاصل کرد با اینکه آن بیچاره تا بلوک انار که اول خاک کرمان است استقبال نمود.

پیشکش و بارخانه کرامند از نظر والا گذرانیده اولیای دولت را فردا فرد ماحضر فرستاد سیورسات و مایحتاج اردو را حتی سیر و پیاز فراهم آورد. و فوق رغبت داد، در حالتی که به هیچ وجه بهانه برای قتل و مصادره او نبود، روز دوم ورود به خاندانقلی بیک فرمود که چند سال قبل من تو را دیدم لاغر و باریک اندام بودی چه کردی که بطین و سمین شدی عرض کرد طبیبی کرمانی معجونی برای من ترکیب نمود مداومت آن سبب فربهی بنده گردید آن ظالم قهار کج خلق گردید. به فراشان غضب امر فرمود او را باریک نمایند بنا به حکم همایونی بر دیوار باغی که نزدیک سراپرده شاهی بود سوراخ تنگی کرده سر خاندانقلی بیک را از سوراخ بیرون آورده2.

ص: 3


1- - صفحه 312.

طنابهای محکم بر سر و گردن او بستند و سر دیگر طنابها را به دو گاو بسته و چوب به گاوها زدند سر خاندانقلی بیک بیچاره با بیشتر اعصاب و عروق کنده شده».

خاندانقلی بیک مردی خیر و نیکوکار بود و از خود ابنیه و آثار زیادی بجای گذاشت که همه را بنام دو فرزند خود محمد کاظم بیک و حسنعلی بیک بنام موقوفه های حسنی و کاظمی وقف نمود (موقوفه مفصل همان موقوفه کاظمی است که وقفنامه آن در سال 1144 هجری تنظیم شده و 112 سال هم وقف بود تا در سال 1256 هجری 9 نفر از فرزندان محمد خان بمرحوم حاج محمد باقر رشتی که در آن موقع مرجعیت کامل در اصفهان داشته مراجعه با کمک محرر آنمرحوم حکم بر بطلان و تقسیم وقف میگیرند که گویا جای کاروانسرای وکیل فعلی هم مدرسه ای از همین موقوفه بوده است وقفنامه حسنی در سال 1129 هجری نوشته شده و چنانکه مقدمه وقفنامه حاکی است مدرسه فعلی که بنام خاندانقلی بیک معروف است شخصی بنام شاهمراد سراج بنا گذارده و چون ساختمان آن مقارن با حمله افاغنه بکرمان بود و بانی مذکور در جنگ با افاغنه کشته شده و مدرسه نیمه تمام میماند، خاندانقلی بیک اقدام باتمام ساختمان مینماید و از املاک خود نیز برای مصارف آن وقف مینماید) (1) تا آنکه در سال جاری بمنظور وسعت دادن بمدرسه و تهیه زمین جهت تأسیسات که دو باب خانه کوچک در ضلع شرقی و غربی توسط آقای بهرام مجدزاده خریداری و بآن اضافه و ساختمان قدیم نیز که بعلت خشتی بودن خراب شده بود تعمیر گردیده است.

مرحوم مجد نیز به کثرت اموال خاندانقلی بیک اشاره نموده و میگوید:

جد بزرگم که بود حاکم کرمان داشته در عصر خویش ملک فراوان

بعضی از املاک خویش وقف نموده تا که بماند بدهر نامی از ایشان حسنعلی بیک فرزند خاندانقلی بیک سه پسر داشت بنام محمد خان-ه.

ص: 4


1- - از یادداشتهای آقای بهرام مجدزاده.

آقا حسین و محمد تقی بیک. محمد خان صاحب ده فرزند گردید که بزرگتر از همه آقا بابا و فرزند آقا بابا بنام آقا یوسف بود. از آقا یوسف دو فرزند باقی ماند بنام احمد «مجد الاسلام» و محمود امین الاسلام که امین الاسلام بعدها بنام «دبستانی» معروف و چندین دوره بنمایندگی مجلس شورای ملی از کرمان انتخاب گردید.

شرح حال:

اشاره

مرحوم مجد الاسلام در سنه 1288 قمری متولد و در سن شش سالگی به مکتب و بعدها بمدرسه آباء و اجدادی رفته؛ تحصیلات صرف و نحو را نزد مرحوم ناظم الاسلام کرمانی بپایان رسانید.

بواسطه هوش سرشاری که داشت در بین اقران ممتاز و مرحوم حجه الاسلام حاج شیخ ابو جعفر کرمانی نهایت لطف را درباره او داشته همیشه فرزند خطابش مینمود. پس از فراغ از تحصیل، مقدمات، منطق و اصول مقدماتی را نزد مرحوم ملا رحمت اللّه کرمانی وفقه را نزد مرحوم حاج عبد اللّه تحصیل و در سنه 1308 باصفهان مسافرت و در حلقه درس مرحوم حجه الاسلام آخوند ملا محمد باقر فشارکی بتحصیل فقه پرداخته و همچنین اصول خارج را نزد آقا میر محمد تقی مدرس استفاده نموده و پس از سه سال از هر دو نائل باجازه و تصدیق اجتهاد شد.

پس از فوت آخوند فشارکی بدرس مرحوم حجه الاسلام آقا سید محمد باقر درچه ای حاضر و استفاده نمود. در همان اوقات بطبع و نشر چندین کتاب علمی از قبیل حاشیه مرحوم آیه اللّه خراسانی بر فوائد و کشف القناع تألیف محقق کاظمینی و کشف النطاء محمد باقر نجفی و بعضی تفسیرهای کوچک صدر المتهاملین شیرازی و شرح نهج البلاغه پرداخت (مرحوم دبستانی در مقدمه منظومه شهر خاموشان مینویسد)

در همان اوقات مرحوم ملک المتکلمین و سید جمال الدین واعظ را با خود همدست نموده و با یک جمعیت ادبی که عمده آنها مرحوم میرزا علی نقی خان سرتیپ از محصلین سابق دار الفنون بود به تأسیس مدرسه برای اطفال در اصفهان پرداخته و آقای میرزا علینقیخان اصفهانی را بمدیری آن گماشت ولی بنیان مدرسه جدید در مقابل تند باد جهل و تعصب دوامی نیاورد و بعد از یکی دو ماه بسته و تعطیل

ص: 5

شد باین معنی که جمعی از طلاب در تحت قیادت یکنفر از رؤسای معمم اصفهان به مدرسه هجوم آورده و معلمین، مدیر و شاگردان را بقدر طاقت زده و از محیط مدرسه خارج ساختند.

مرحوم مجد پس از این حادثه ناامید نشده و با روزنامه های فارسی که در کشورهای عربی و هندوستان منتشر میشد از قبیل ثریا و حبل المتین و پرورش رابطه پیدا کرده و مقالاتی بامضای مستعار برای جراید فوق نوشته و بر مخالفین آزادی سخت میتاخت.

مرحوم ظل السلطان حاکم وقت اصفهان از مقالاتی که مجد در مجلات و روزنامه های خارجی مینوشت مستحضر شد و در صدد آزار و اذیت او برآمد و این کار بدست امام جمعه وقت آمیرزا هاشم که با آزادیخواهان کینه و عداوت بخصوص داشت انجام گرفت. امام جمعه مجد را در منزل خود برده و تهدید بقتل نمود و اظهار داشت چون یک نسخه از رؤیای صادقه نزد تو دیده شده بنابراین مسلم است که تو مؤلف کتاب مزبور و بابی میباشی، تا بالاخره در اثر مداخله حضرت حجه الاسلام آقا شیخ نور اللّه و پرداخت چهل تومان جریمه مرخص گردید. مرحوم مجد چون محیط اصفهان را مطابق با ذوق و سلیقه خود نیافت بناچار بار سفر بسته و عازم تهران گردید ولی گماشتگان ظل السلطان او را از مورچه خورت برگرداندند تا آنکه مجبور شد با لباس مبدل از بیراهه خود را به تهران برساند.

زندگانی سیاسی مجد:

اشاره

پس از عزل اتابک و نصب عین الدوله بصدارت وعده هائی بمردم داده شد و تا اندازه ای آنان را به آزادی و اصلاحات امیدوار نموده بود ولی چون چندی گذشت و از آنچه که وعده داده بودند خبری نشد؛ سروصدای مردم بیشتر گردید مرحوم مجد برای هدایت مردم و تنویر افکار عمومی تصمیم به انتشار روزنامه ای گرفت و چون حکومت عین الدوله با صدور امتیاز روزنامه موافق نبود بناچار با مرحوم ادیب الممالک فراهانی در نگارش نامه ادب شرکت نمود.

ص: 6

روزنامه ادب:

ادیب الممالک در سال 1321 قمری از خراسان بتهران آمد و روزنامه ادب را که تا آن زمان در مشهد انتشار میداد؛ در تهران منتشر نمود و اولین شماره آن در روز دوشنبه 27 رجب 1321 قمری منتشر گشت از سال 1322 تا 1324 که ادیب الممالک سردبیری روزنامه مجلس را بعهده داشته و خصوصا در سال 1323 که در بادکوبه بوده است هیچ مداخله ای در کار روزنامه ادب نداشته است، روزنامه اطلاع که در همین ایام منتشر میشد ضمن شرح مبسوطی در این باره مینویسد:

«جریده فریده ادب اگرچه مدتی است از افق مطبوعات ایران مطلع شده است و تهنیت طلوع آن را از ابدیت بروز و شیوع بموجب وظیفه هم قلمی نگاشته ایم ولی از دو سال قبل که این گرامی نامه خاصه از منابع فکار و خیالات بلند و رشحات قلم دانشمند ارجمند جناب مجد الاسلام زایش و تراوش مییابد مستوجب تجدید نیست بلکه بسی تقریظ و تمجید است، چه امروز میتوان گفت این جریده فارسی از فضل مقام و لطف کلام و حلاوت قلم این فاضل تحریر و فقیه خبیر بحد کمال رسیده است بلکه ترقی فوق العاده و این از آنستکه جناب مجد الاسلام هم در علوم احاطه و طبعی سرشار دارد. هم با سلاست قلم و ثبات قدم در راه خدمت وطن و ترقی ابناء ملت از صرف فکرت و خیال و بذل سرمایه عقلیه و نقلیه و مال و تحمل مشاق و اعمال هیچ دریغ روا نمیدارد».

تبعید به کلات:

ناظم الاسلام مؤلف «تاریخ بیداری ایرانیان» مینویسد:

«مجد الاسلام از اشخاص عالم و طالب تجدد بود و در روزنامه ادب خدمات بزرگ کرد. روی مردم را بدولت باز نمود. فضاحت اعمال درباریان را بگوش مردم رسانید. اولین مقاله که در روزنامه ادب بر ضد دولت استبدادیه نوشت، مقاله ایست در شماره 160 در

ص: 7

صفحه اول بعنوان مجلس مبعوثان مقاله ای درج نمود و نیز در همان روزنامه در صفحه سوم که واقعا ارامنه و مسلمانان قفقاز را مینویسید بعض کنایات و تعرضات را درج نموده و نیز در شماره 164 صفحه پنجم در عنوان «بقیه تدین مایه احتیاج مردم را به مجلس مبعوثان و قانون و عدالت» مساوات را بالصراحه و لزوم سلطنت مشروطه را گوشزد مردم مینماید و نیز در کاریکاتورهایش خرابی ادارات دولتی و بیحسی مردم بخوبی اظهار و نشان میدهد.

دیگر اینکه مجد الاسلام بدوستی عین الدوله متهم گردید مردم را گمان این بود که مجد الاسلام را پرت ده و خفیه نویس عین الدوله است و برای رفع اتهام از خود در مجالس علنا از عین الدوله بد میگوید و کرارا بدگوئی او را به عین الدوله خبر دادند. دیگر آنکه واقعا چوب زدن ظفر السلطنه به حاج میرزا محمد رضا کرمانی مجد الاسلام در تهران در مقام مذاکره برآمد و خاطر عین الدوله را مکدر نمود.

دیگر آنکه مجد الاسلام بستگی خود را به انجمن مخفی در مجالس اظهار میداشت بحدیکه موجب خیال عین الدوله گردید دستخطی از پادشاه صادر کرد که مجد الاسلام را تنبیه و تبعید دارد دبیر حضور به مجد الاسلام رسانید. تا آنکه مجد الاسلام نقل مکان از خانه نمود.

پاره ای از کاغذهای باطله که در طاقچه خانه اش مانده بود بدست یکی از کرمانیها افتاد که در خانه اول او نزول کرده بود چند کاغذ خطرناک در بین آنها بود بتوسط یکی از اهل کرمان به اعظام الملک رسید که کاشف از خیالات مجد الاسلام بود»

ص: 8

بالاخره در شب 24 ربیع الثانی 1324 مجد الاسلام باتفاق حسن رشدیه و میرزا آقا اصفهانی دستگیر و به مشهد و سپس به کلات تبعید گردید.

روزنامه ندای وطن:

مرحوم مجد پس از آزادی از محبس کلات بتهران آمد، باز به خیال تجدید مطلع افتاد و چون روزنامه ادب امتیاز آن بنام مرحوم ادیب الممالک بود بفکر افتاد که برای خود روزنامه مستقلی منتشر نماید در نتیجه «ندای وطن» را منتشر نمود؛ در صفحه چهارم شماره اول روزنامه ندای وطن مینویسد:

«همانطور که به عنایات شاهانه سی کرور مردم از ذلت رقیب و مسکنت رسته و پا بدایره حریت نهادند این بنده هم از محبس کلات مرخص و بدار الخلافه مراجعت نموده ولی بقدری در مدت مسافرت مبتلای به رنج و محنت و گرفتار ضرر و خسارت شده بود که هرگز خیال تجدید مطلع نمینمود و در گوشه ای نشسته و زبان بسته و قلم شکسته و رشته تمام علایق را گسسته بودم تا اینکه از اطراف و اکناف مکاتیب و مراسلات اعیان و اشراف سلسله جنبان شرق و تازیانه غیرت شده و با آنکه تمام هستیم از این سفر پرخطر بباد رفته مطالعه این مرقومات بر قوت عزم و قدرت قلم افزود و قریب دویست پاکت از دار الخلافه تهران و سایر بلاد داخله زیارت نمود و ملخص تمام اینکه بنده را بروزنامه نگاری ترغیب و تشویق فرموده و بخلوص نیت و صفای فطرت ستوده بودند و یا اینکه از هر جهت از بزرگان مملکت شرمنده و غریق خجلت بودم که نتوانستم خدمتی لایق تقدیم دارم زیارت این مرقومات و وصول مراسلات یکمرتبه دیوانه ام نمود و از عقل و هوش بیگانه، با خود خیال کردم که حال که دانشمندان مملکت

ص: 9

بضاعت مزجاء مرا بقیمت گزاف میخرند و چون قدح دست بدست میدهند چرا مضایقه نمایم و گوی مسابقه نربایم با مساعدت استشاره و معاضدت استخاره امر و فرمان بزرگان را اطاعت نموده شروع باین بزرگ خدمت بملت و دولت نموده و چون شروع درین مشروع و استیناف و رجوع برحسب استدعای دوستان و هموطنان شده لذا این روزنامه را موسوم «بندای وطن» نموده و بهمان ترتیب که در سابق داشتیم هفته ای یک نمره طبع و توزیع میشود.

روزنامه الجمال:

سید جمال الدین اصفهانی از سادات جلیل القدر اصفهان و موطن او در محله بیدآباد اصفهان بوده است سید جمال الدین که از وعاظ زبردست و سخنوران نامی عصر خود بود، در ابتدای مشروطیت در تهران بالای منابر از رفتار عین الدوله صدر اعظم وقت و مظفر الدین شاه مطالبی ایراد و حقایقی را بسمع ملت میرساند.

مجد الاسلام با سید جمال سابقه دوستی و رفاقت داشت و ضمنا گفته های سید جمال در بالای منابر و بدگوئی از عین الدوله که بالطبع مطابق ذوق و سلیقه او قرار میگرفت، دوستی و صمیمیت آنها را بیشتر و بیش ازپیش بیکدیگر نزدیکشان مینمود، مجد الاسلام تصمیم گرفت سخنرانیهای سید جمال را بطور هفتگی منتشر سازد بدینجهت در روز دوشنبه 26 محرم سال 1325 اولین شماره روزنامه «الجمال» در تهران در چهار صفحه بقطع وزیری بزرگ با چاپ سربی منتشر گردید، صاحب امتیاز این روزنامه میرزا محمد حسین اصفهانی است ولی مقاله افتتاحیه که بقلم مجد الاسلام کرمانی نوشته شده بدین نحو شروع میگردد:

بنام خداوند بخشنده مهربان جمعی از مشترکین محترم دارالخلافه تهران و بسیاری از؟؟؟ بلدان مکرر بما نوشته و اخطار

ص: 10

کرده اند که قدری از مواعظ شافیه و بیانات وافیه جناب مستطاب آقای سید جمال الدین صدر المحققین را در روزنامه ندای وطن بنگاریم که حقیقتا کلمات دلپذیرش قلوب افسرده دلان را روان و انفاس مقدسه اش ابدان مرده را جان بخشد و الحق از اثر داد و فریاد اوست که همشهریهای ما از خواب سیصد ساله بیدار شده اند ..»

(الجمال) تا چند شماره منحصرا سخنان سید جمال الدین را چاپ میکرد و پس از چند شماره در صفحات سوم و چهارم نامه ها و شکایات و مقالات مختلف را نیز بچاپ میرسانید.

آنچه مسلم است از این روزنامه بیش از 35 شماره منتشر نشده و شماره 35 مورخ دوشنبه 26 ربیع الاول 1326 قمری آخرین شماره است چه بعد از این تاریخ وضع آزادیخواهان روی بسختی گذاشت و سید جمال الدین مجبور شد که از تهران فرار نماید و آزادیخواهان دیگر نیز دستگیر شده و روزنامه الجمال خواه نا خواه تعطیل گردید.

روزنامه کشکول:

تقریبا یکماه پس از انتشار روزنامه الجمال یعنی روز شنبه 15 صفر 1325 قمری اولین شماره روزنامه (کشکول) در تهران منتشر و زیب پیکر جراید کشور گردید. در صفحه اول شماره اول این روزنامه مرحوم مجد الاسلام علت انتشار کشکول را شرح داده و چنین مینویسد:

«بنام خداوند بخشنده مهربان عقلای عالم بعد از هزار سال فکر و تأمل از برای تهذیب اخلاق ملت اشاعه تربیت و تمدن آنان بالاخره اتفاق کردند که بهترین وسایل این است که اعمال زشت آنها را مجسم نموده بمردم نشان دهند تا از دیدن آنها عبرت گیرند و بکارهای نیک پردازند و برای تجسم اعمال دو وسیله سهل و ساده بدست

ص: 11

آوردند یکی از این دو وسیله تیاتر (تآتر) است که در حقیقت غرضش از تشکیل همان تجسم اعمال است و نواختن موزیک و رقص برای ازدیاد رغبت مردم است بتماشا و دیگری ساختن صور موهومه و خیالی موسوم به «کاریکاتور» در روزنامه ها بعموم مردم نشان دادن و چون تشکیل و ترتیب مجلس تآتر و بازیگر خانه منافی آئین دین مبین حضرت سید المرسلین است لهذا بر ماست که آن وسیله اولی را ترک گفته و وسیله دوم را پذیرفته باشیم.

سابقا روزنامه ادب که یکچند بنده بتحریر آن مفتخر بود و اینک خود صاحب امتیاز و مؤسس آن جناب استاد اجل ادیب الممالک عما قریب دایر خواهند فرمود و عالم مطبوعات را آب ورنگی تازه و هیکل معارف را جلوه و رونق بی اندازه خواهد بخشود یک کاریکاتور ضمیمه داشت و ما خیال میکردیم چندان محل توجه دانشمندان نبوده است ولی این اوقات از اطراف و اکناف مملکت جدا ما را ترغیب باحداث ترسیم و ترغیب آن فرموده اند ...»

در پای صفحه این روزنامه کشکولی رسم شده و بدیواره آن نوشته است «همه چیز دارد». این روزنامه تا چهل شماره منتشر شده و آخرین شماره آن در تاریخ 11 ربیع الثانی 1326 و شامل کاریکاتور مقایسه وسیله باربری در ایران و اروپا (خط آهن در اروپا و شتر در ایران) میباشد.

روزنامه محاکمات:

در شماره 38 سال اول ندای وطن اعلانی باین مضمون منتشر گردید.

«هیئت اداری ندای وطن بحمد اللّه تعالی موفق شدند بر ایجاد روزنامه ای باسم محاکمات و این روزنامه چنانکه اسمش حکایت مینماید

ص: 12

مسلکش فقط ثبت محاکمات عمده است که در وزارت جلیله عدلیه اعظم یا وزارت معارف و اوقاف یا محاکمات تجارت یا محاکمات خارجه واقع میشود ...»

روزنامه محاکمات در 17 جمادی الاول 1325 در تهران بطور هفتگی و بعد از مدتی یک روز در میان منتشر شد محاکمات پس از چند ماه انتشار گرفتار تعطیل شد و پس از بیست روز مجددا منتشر شد این روزنامه را که مجد الاسلام در آغاز مشروطیت تأسیس نمود بعدا روزنامه رسمی وزارت عدلیه شد.

*** پس از توپ بستن مجلس شورای ملی (مجد) مدتی خانه نشین بود و کمتر بکارهای سیاسی میپرداخت، سه ماه پس از این واقعه که زمزمه افتتاح مجلس جدید در میان آزادیخواهان و مردم منتشر شد مجددا بفکر انتشار مجله و روزنامه (ندای وطن) افتاد و سه شماره نیز منتشر نمود؛ با فوت پرنس ملکم خان روزنامه ندای وطن فوت او را (فاجعه ادبی) نوشته بود لذا مرحوم حاج شیخ فضل اللّه نوری سخت اعتراض کرد و امر بتوقیف روزنامه ندای وطن و تحجیر اداره و جلب مدیر آنرا صادر کرد مجد در باغشاه حبس شد و سخت مورد تعقیب امیر بهادر و شخص محمد علی شاه بود تا آنکه آقایان مشیر الدوله و مؤتمن الملک وساطت کردند و از زندان باغشاه مرخص گردید و دوباره به کنج خانه مسکن گزید و شروع به تنظیم یادداشت های خود نمود.

(بعد از هجوم بختیاریها باصفهان بواسطه سابقه طولانی که با خوانین داشت عازم اصفهان شده و سرا با میرزا ابراهیم خان نشاط و شاهزاده محمد جعفر میرزا از تهران با لباس مبدل باصفهان رفتند و در جرگه مشاورین حکومت انقلاب قرار گرفتند.

پس از تدوین نظامنامه انتخابات جدید و تشکیل کابینه مجد الاسلام به تهران آمده و بعد از هجوم بختیاریها به تهران بعنوان واسطه اصلاح از طرف

ص: 13

سعد الدوله به اردوی مرحوم سردار اسعد رفت ولی موفق نشد (1). ناظم الاسلام در تاریخ بیداری ایرانیان در این باره مینویسد: (2)

«در زمان استبداد صغیر مردود الطرفین بود تا آنکه در سنه 1326 سفری به اصفهان کرد و در محال بختیاری کارها کرد زمان مراجعتش به تهران که برحسب احضار سعد الدوله وزیر امور خارجه بود مقارن گردید با فتح طهران و مقهور شدن محمد علی میرزا در ماه شعبان 1327 بحکم هیئت مدیره او را گرفته در باغ شاه با مقصرین پلتیکی محبوس گردید در ماه مبارک همان سال استنطاق مختصری از او شد و حکم پنج سال حبس در کلات در باره اش صادر گردید پس از تبدیل حکم مجازات او بواسطه پاره امور پلتیکی به تبعید ابدی از تهران و توقف در هر مکانی که بخواهد جز در تهران در ماه شوال 1327 بطرف کرمان حرکت کرد پس از چندی توقف در یزد الیوم که ماه رجب 1329 میباشد در کرمان مشغول امور عیشیه خود میباشد.

مجد الاسلام در روزنامه ندای وطن و روزنامه محاکمات و روزنامه کشکول و روزنامه الجمال خدمات بزرگ به مشروطیت کرد اگرچه او را بحسب ظاهر مقصر کردند ولی اگر بنظر دقت و انصاف در حالات مجد الاسلام تأمل شود چندان گناهی نداشت چه دو تقصیر بر او وارد آوردند اولا رفتن باصفهان و مأموریت از طرف محمد علی میرزا برای انداختن نفاق بین بختیاری دوم آنکه راپرت نویس روسها بود، اما تقصیر اولی او، اولا آنکه چهار نفر به این مأموریت48

ص: 14


1- - نقل از مقدمه منظومه شهر خاموشان.
2- - س 348

از تهران خارج و به اصفهان وارد شدند، یکی میرزا ابراهیم خان که امروز در عداد وکلاء مجلس است، دیگری شاهزاده محمد جعفر میرزا که امروز در یکی از ادارات دولتی است، دیگر صدر الانام که امروز با نهایت عزت و احترام در تهران زندگی میکند چه شد که از بین این چهار نفر که به یک عزم و به یک خیال و به یک مقصود به اصفهان رفتند فقط همان مجد الاسلام مقصر گردید ثانیا آنکه پس از ورود این چهار نفر به اصفهان هر چهار نفر را استنطاق نمودند هر چهار نفر گفتند ما برای خدمت بملت آمدیم چون در بین راه مانع داشتیم فلذا به امیر بهادر گفتیم که میرویم برای شما خدمت کنیم و پول هم از امیر بهادر گرفتیم و ظاهر گردید که قصد بدی نداشتند.

و اما تقصیر دیگر آنکه مجد الاسلام نه وکیل بود و نه وزیر و نه مأمور دولت، این کاری که بر او عیب گرفتند بهر کس رجوع میکردند با نهایت افتخار میپذیرفت وانگهی خبر نگاری روزنامه نویس چندان اهمیتی نداشت چه همان اخباریکه در روزنامه مینوشت و بتمام عالم میداد یکروز قبل از انتشار بدیگری میداد دیگر آنکه مجد الاسلام خبرنگار یکی از روزنامه نگاران روسی بود نه دولت روس و خبرنگار جراید خارجه امروز در مجلس بملت هم خدمت میکند.

در موقع حکومت موقتی دوباره شروع بنگارش ندای وطن نمود ولی مورد بی مهری هیئت مدیره قرار گرفت در نتیجه در باغشاه محبوس گردید در اینجا نیز آیه اللّه خراسانی- حاج آقا نور اللّه و سردار اسعد و بالاخره مراقبت شدیدی که یفرم خان از جان او نمود باعث نجات او گردید.

ص: 15

پس از این واقعه مرحوم مجد یکسره دست از کارهای سیاسی کشیده و به کرمان رفت و شروع بنوشتن تاریخ و بقیه سفرنامه خویش نمود.

در سال 1332 ه ق چون حاج محمد حسین اصفهانی قریه علی آباد را که خاندانقلی بیک وقف نموده اغتصاب کرد مجد «بعدلیه» شکایت برد که جریان آن را در «منضومه شهر خاموشان» بدین نحو تشریح مینماید:

بکاح عدلیه رفتم بشهر خاموشان که رفع ظلم نمایم بقدرت ایشان ...

نخست داد نشانم یکی اطاق پلیس که بود مرکز آخوندگی عریضه نویس

گرفت وجهی و پرسید مطلب و بنوشت عریضه و مر او را بدست بنده بهشت

سپس مرا باطاق دگر هدایت کردکه لازمست که ترتیب را رعایت کرد

جوانکی متناسب نشسته بود و بقهربه بنده گفت که بایست داد قیمت تمبر

اگرچه تمبر ندیدم و لیک دادم پول خدا کند که شود نزد کردگار قبول

وزان اطاق بدفتر حواله ام کردندکه کارتن و دوسیه لازمست و زنگ زدند

پلیس گفت که عدلیه شد کنون تعطیل برو بمنزل و برگرد عصر با تعجیل

بوقت عصر بعدلیه باز برگشتم کسی نبود ولی تا غروب بنشستم

علی الصباح بعدلیه آمدم ناچاربانتظار نشستم که شد قریب نهار

قریب ظهر همه آمدند و بنشستندبرای بنده شرمنده دوسیه بنوشتند

سپس مرا باطاق ریاست آوردندعریضه را بگرفتند و باز پس دادند

که مدعا به معلوم نیست مقدارش رسیدگی نتوانیم کرد در کارش

دوباره جانب دفتر شدم بامر پلیس که مدعا به معلوم میکن و بنویس

بگفتم و بنوشتند و شد عریضه تمام ولیک زنک زدند و وظیفه شد انجام

چو روز سوم رفتم حضور شخص رئیس خطا بکرد برو شرح حال خود بنویس

بروز چهارم تعطیل گشت عدلیه که هست جمعه ز تعطیلهای رسمیه

بروز پنجم رفتم ولی نداشت ثمربر آنکه نیامد رئیس در محضر

خبر رسید که شخص رئیس کرده زکام از این خبر همه رفتند و کار گشت تمام

رئیس آمد روز ششم ولی تنهانگشت حاضر جز او دگر کسی زاجرا

رئیس کرد تغیر بنایب و دربان برای آنکه چرا نامدند آقایان

ص: 16

قراولی بفرستاد از پی اجزاولیک ظهر شد و هیچ کسی نشد پیدا پس از رفت وآمدهای پیاپی و دیدن این و آن بالاخره آقای عدل الممالک معاون عدلیه او را احضار و چنین گفت:

بروز پنجم رفتم پی وصول جواب نبد رئیس و معاون به بنده کرد خطاب

که گر بخواهی احقاق حق خود بیقین بیا بخارج دروازه و مرا تو ببین

علی الصباح ز دروازه آمدم بیرون بجستجوی معاون بحالتی محزون

سراغ منزل او را زهر که پرسیدم بغیر فحش و تغیر جواب نشنیدم

چو نا امید شدم زیر سایه دیواربفکر خویش فرو رفته در کنار حصار

هزار لعن بمشروطه گفتم و بخودم که از چه طالب مشروطه ندیده شدم

دگر بهر که قدم زد براه آزادی که شد نتیجه آن انقراض و بر بادی

اگرچه دوره ستبداد روزگار قدیم چنان نبود که باشد پسند مرد حکیم

ز بس بمغلطه میبافت کارها انجام بر شوه میشدی احکام نقض یا ابرام

بسا حقوق که میشد برشوه ای بربادبسا خراب که میشد بغیر حق آباد

ز صد هزار یکی کارهای آن آیام نبد ز روی حقیقت بوضع استحکام؟؟؟

حکومتی که بهر شهر میفرستادندبدست او رقم جان و مال می دادند

زهر که هرچه بخواهد گرفت مختار است و گر ببخشد سرکار فیض آثار است

نبود حاکم در نزد هیچ کس مسئول بجز خیال خودش در مقام رد و قبول

کنون نگشته اگرچه اساس آن محکم ولیک تجزیه گردیده کارها از هم

بظاهر اسم ادارات مختلف باشنددگر بغارت اموال موتلف باشند

شده است گرچه تجارت خراب و کسب تباه برای آنکه شده سلب امنیت از راه

دو صد کرور زمال رعیت و تاجرنصیب ایل فلان شد بحالت حاضر

خلاصه آنکه بدور قدیم و استبدادبدون قوه و بی اقتدار و استعداد

باسم شاه همه کارها منظم بوداطاعت همه بر پادشه مسلم بود

ولیک عاقل داند که این ندارد سودکجا مقایسه بتوان عدم کنی ز وجود

ص: 17

چرا که قوت هر مملکت بود با مال که تا بمال فراهم بیاورند رجال

وزان بداخل خارج دهند امنیت که زو شوند سرافراز دولت و ملت

ولی بدوره سابق خزینه خالی بودوجود لشگر در دفتر و خیالی بود

مثال دولت میگشت خرج لهوولعب و یا مواجب اهل دعا و اهل طرب

نبود اسمی از ارباب سیف و اهل قلم که کار ملک از این هر دو میشود محکم

کنون اگرچه نیفتاده کارها بنظام ولی شروع نمودند و میرسد بختام

اساس کار کنون روی پایه علمی است دهد بخیر نتیجه بدان که این حتمی است

ز دور ناگه افتاد چشم بر طرفم از این مقایسه ناچار کرد منصرفم

بفکر خصم سیاست برفت از یادم بسان سایه بدنبال خصم افتادم

بحانه ای برسیدیم و خصم داخل شدمرا ز پرسش و تحقیق علم حاصل شد

که هست خانه مطلوب من همان خانه شدم بجان عزیز تو پاک دیوانه

پس از تفکر بسیار در زدم ناچارکنیزکی ز درون بانگ زد چه داری کار

جواب دادم برگو بحضرت آقاکه آمده است فلانی بامر تو اینجا

دوباره آمد و گفتا بد است حالتشان بوقت عصر بیا تا رسی بخدمتشان

اگرچه داد جوابم ولی ندادم گوش پناه دیواری پنهان شدم همی چون موش

گذشت ساعتی و خصم شد ز خانه برون ز چهره اش اثر خرمی بدی مظنون

چو او برفت معاون ز در نمایان شدمرا بدید و سلامم شنید و حیران شد

بلرزه گفت بگو از چه وقت اینجائی چرا خبر ننمودی باندرون آئی

جواب گفتم یکدفعه آمدم زین پیش کسی نبود و برفتم بسوی منزل خویش

دوباره آمدم آلان میرسم از راه که تا رسم بحضور تو ای عدالت جاه

کنون بفرما تکلیف بنده را معلوم که تا نمانم از حق خویشتن محروم

ز اضطراب برون آمد و براه افتادتبسمی بنمود و به بنده پاسخ داد

که ای جناب بدان وضع مملکت امروزکه کارها نگرفته است انتظام هنوز

بغیر پول ندارد طریق اصلاحی بدون پول چرا مینمائی الحاحی

ص: 18

هر آنکه پول دهد قابل نجات بودکه پول تنها حلال مشکلات بود

جواب گفتم کای حضرت ستوده خصال مگر بپول توان کرد حق کس ابطال

جواب گفت بلی پول حق و حق پول است دگر هرآنچه شنیدی دروغ و مجعول است

اگر بخواهی احقاق حق بیاور پول و گرنه زود برو نیست عدلیه مسئول

چرا که عدلیه را نیست بودجه معلوم بغیر آنچه تواند گرفت از محکوم

اگر که پول دهی حکم بر له تو دهندو گرنه محکمه محکوم و ظالمت دانند

چو شد کلام معاون در این مقام تمام سئوال کردم کای حضرت بلند مقام

چنانچه هر دو طرف در مقام دادن پول کنند هرچه معین کنید زود قبول

کدام غالب آید کدام مغلوب است بگو متاع که کاسد کدام مرغوب است

جواب داد که هرکس زیادتر بدهدیقین بدان که بمقصود خویشتن برسد

دوباره گفتم اگر هر دو مفلس و عورندز بذل رشوه و تقدیم هر دو معذورند

بگو کدامیک از آندو میشود محکوم هر آنکه ظالم و غاصب بود و یا مظلوم

دوباره خنده نمود و بطعنه داد جواب که کارشان نشود ختم جز بروز حساب

رسیده است تظلم بعدلیه بسیاربدون پول توجه نکرده اند بکار

مگر که بنده و عدلیه نوکر خلقیم و یا فرشته و فارغ ز حلق و از دلقیم

اگر بما ندهد پول مدعی و طرف بگو برای چه سازیم عمر خویش تلف

بوعده میگذرانیم تا شود معلوم که پول از که در آید ز ظالم و مظلوم

و گر که هر دو ز دادن مضایقه بکنندبحال خویش بمانند و بیشتر نروند

اگر هر دو مساوی دهند معلومست که شخص ظالم و غاصب بعدل محکومست بهر حال پس از آنکه چند سال محاکمه طول کشید بالاخره محکمه حکم بنفع مجد صادر نمود ولی حاجی محمد حسین اصفهانی که محکوم شده بود به کنسول روس پناه برد و کنسول روس مانع اجراء حکم محکمه گردید جریان را مرحوم مجد بدین نحو شرح میدهد:

خبر رسید که گردیده چون طرف مأیوس پناه برده بباغ جناب قونسول روس

ص: 19

نکرد این خبر اول بخاطرم اثری گفتم کرده است کار بی ثمری

چرا که بنده و او هر دو اهل کرمانیم رعیت شه و جم اقتدار ایرانیم

یقین که قونسول ندهد بخصم بنده پناه چگونه حکم کند بر سر رعیت شاه

وگرنه پناه دهد قابل تو هم نیست بهیچ وجه و را قدرت تکلم نیست

یقین مداخله در کار داخله نکندبحکم عدلیه هرگز مجادله نکند

کفیل عدلیه فرمود بنده را احضاربه بنده داد نشان رقعه ای ز کارگذار

سواد رقعه قونسول نهاده اند ز جوف برای آنکه فتد عدلیه بوحشت و خوف

خلاصه آنکه نوشته است بکار گذارکه شد چنین و بعدلیه هم بده اخبار

نوشته بود تحصن گزیده است فلان باین اداره و پذیرفته شد حمایت آن

کفیل عدلیه اینطور داده بود جواب اگر غلط نکنم رفته بود راه صواب

نوشته بود جوابی چنین بکار گذارکه این قضیه که کردی بعدلیه اظهار

بهیچ وجه نباشد بعدلیه مربوطچرا که نیست قوانین عدلیه مشروط

ولی فلان که تحصن گزیده حالیه برای او نبود مدعی در عدلیه

یکی محاکمه زین پیش داشت شد محکوم دوباره نیز اگر مدعی شود معلوم

یقین که عدلیه خواهد نمود احضارش که بر اطاعت قانون کنند اجبارش

اگرچه باشد اندر پناه قونسول روس بهیچ وجه نگردد رعایتش محسوس

چرا که عدلیه دارد حدود معلومی ز راه باز نگردد به حرف موهومی

دگر جواب نیامد ز نزد کار گذارچهار روز دگر منتشر شد این اخبار

ز قول مدعی من که سخت میزد لاف که رفته قونسول مخصوص اندر آن اطراف

باین ملاحظه همراه برده استعدادکه ملک را ز فلانی نماید استرداد

من این خبر ننموده بعقل خویش قبول چرا که هست بظاهر محال و نامعقول

صریح گفتم این حرف شاه طهماسبی است محال عقل ز مأمور دیپلماسی است

که برخلاف قوانین کند چنین اقدام بنزد دولت متبوعه اش شود بد نام

بدون آنکه بیابد حکومت استحضارو یا رسما بنویسد او بکار گذار

ص: 20

بدون اذن چسان میرود بخانه من که هست مزرع مأوی و آشیانه من

اگرچه هیچ نشد این حکایتم باوربه احتیاط مهیا شدم برای سفر

بمحض آنکه رسیدم بمنزل اول رسید قاصد و آورد نامه ز محل

نوشته بود مباشر بنحوه اجمال که خویش را برسان در محل باستعجال

شبانه ماندم و فردا روانه گردیدم سه فرسخی برسیدم مباشرم دیدم

سئوال کردم از او آمدی برای چکارجواب داد که من کرده ام ز ملک فرار

بحال فجاه از او شرح وقعه پرسیدم چونه شرح دهم آنچه گفت بشنیدم

بجان تو اگر غیر بنده بود کسی بغیر مرگ نمی ماند بهر او هوسی

چگونه شخص نمیرد چو بیند این احوال برای ملک نه بهر زوال استقلال

چه شد که دولت ایران چنین شده مفلوک بچشم خارجه گشته پست چون مملوک

بلی نفاق اهالی و خانه جنگیشان کشانده است باین روز کار تنگیشان

گناه دولت نبود ز ملت است قصورکه نیست عادتشان جز نفاق و کذب و غرور

بهیچ وجه ندارند ز اتحاد خبرکنند سعی بسی بر فنای یکدیگر

بدور بنده شده جمع وعده شد کامل و لیک بر در دروازه کار شد مشگل

ستاده آدم قونسول ولی ز روی ادب بطور عجز بیان کرد و حاصل مطلب

که من ز جانب ارباب خویش مأمورم که راهتان ندهم توی باغ و معذورم

جواب گفتم کاین باغ هست خانه من چگونه قونسول برهم زد آشیانه من

مگر ندانی این نقطه خاک کرمان است بزیر سلطنت پادشاه ایران است

نه از ممالک روسیه است و نی قفقازکه دست ظلم و تعدی بآن کنند دراز

جواب گفت که من نیز خوب میدانم چرا که مردم این ملک و مسلمانم

ولی چه چاره که هستم اسیر قونسول روس که میدهد بمن او پول و جیره و ملبوس

بهر چه حکم دهد چاره جز اطاعت نیست اگرچه دانم این کار جز شناعت نیست

کنون ز حضرت تو مرمر است استدعاکه عرض من بپذیری بدون چون و چرا

صلاح نیست که در کشمکش شوی داخل چرا که میکند اصلاح کار تو مشگل

ص: 21

چو هست قونسول بسیار تند و رذل و لجوج ز کشمکش شود البته کارتان مفلوج

در این قضیه اگر بتدبیر کنی اقدام بعقل قاصر من زودتر شود انجام

فلان نقطه توقف نموده است امشب صلاح آنکه نویسید بهر او مطلب

بطور دوستی از او کنید استرحام گمانم آنکه شود منصرف از این اقدام

و گر مرا بنمائید زین محل اخراج بطور حتم کند با شما عناد و لجاج

بسا فرستد قزاق و کار گردد سخت در این میانه شوم روسیه من بدبخت

چو حرفهای وی از روی عقل دانستم گذشتم از زدنش گرچه می توانستم

شدم ز پند وی از اسب خشم و قهر فروبخانه یکی از اهل قریه کرده ورود

نمود پند وی اندر مزاج من تأثیرقلم گرفتم و کردم قضیه را تحریر

چهار صفحه نوشتم برای قونسول روس که تا شود بقضایای کار من مأنوس

تمام واقعه کردم برای او تشریح بقول پارلمان خواستم از او توضیح

که از چه ملک مرا بی جهت کند توقیف یقین که کرده بر او مشتبه قضیه حریف

ولی چه سود که او فارسی نمیداندیقین که منشی او از براش میخواند

چو هست منشی قونسول بمدعی همدست گرفته وجهی و دلال این قضیه شده است

یقین دهد بمضامین رقعه ام تغییربمیل خویش نماید برای او تفسیر

ولی چه چاره نوشتم بقاصدی دادم برای قونسول آن رقعه را فرستادم

ولیک بودم از اصلاح کار خود مأیوس جواب خوب نخواهد نوشت قونسول روس

بحکمران ولایت نوشتم این تفصیل که لاجرم کند از بهر رفع آن تعجیل

سپس بعدلیه تفصیل حال بنوشتم ز شام تا بسحر بود صفحه در دستم

بدون آنکه روم خواب یا شوم آرام بدون آنکه توجه کنم بخوردن شام

علی الصباح نشستم بانتظار جواب بوقت عصر جوابی رسید لیک خراب

نوشته بود که کرده سفیر مأمورم که ملک از تو کنم انتزاع و معذورم

از این جواب بسی اضطراب من افزودچرا که مسأله تا حال قسم دیگر بود

کنون شده است سفارت دخیل در این کارولی چگونه بدولت نکرده است اظهار

ص: 22

بفکر بنده نگردید این معما حل حواس عقل و خیالم تمام شد مختل

ولی چه چاره از آن نقطه رخت بربستم بجای دیگر و در انتظار بنشستم

که تا جواب رسد از حکومت و شایدجواب او گره از کار بسته بگشاید

رسید روز چهارم جواب بی ثمری نوشته بود ایالت جواب مختصری

نوشته بود که این قضیه نیست باور من خطور هم نتواند کند بخاطر من

که شخص قونسول این قسم بشکند قانون مگر که عارض او گشته است صرع و جنون

وگرنه جز حکمران و کارگذارمداخله بچه حق کرده است در این کار

مگر که دولت ایران ز پای افتاده و یا حکومت این شهر را به او داده

اگرچه در نظرم این قضیه هست محال به احتیاط یکی رقعه داشتم ارسال

چو شهر نیست کنید از محلش استفساربرای او بفرستید رقعه را ناچار

یقین ز کرده پشیمان و منصرف گرددبدون عذر بتقصیر معترف گردد

نخست کرده در آن رقعه قصه را تشریح سپس نموده بخبط و خطای او تصریح

دوباره رقعه نوشتم به قاصدی دادم بجوف رقعه حاکم برش فرستادم

برفت قاصد و آن هر دو رقعه را برساندگرفت و داد بمنشیش و از براش بخواند

جواب بنده بمضمون ذیل شد تحریرکه حکم سخت رسیده است از جناب سفیر

که ملک را بنمائیم از تو استردادجواب رقعه حاکم به پست خواهم داد

از این جواب که تکرار حرف سابق بودبجان تو که بسی نامیدیم افزود

ز ملک و حاصل موجود خویش کردم قهربصد هزار کسالت شدم روانه شهر

بشهر رفتم و دادم بتلگراف خبربه هیئت وزراء تا شوند مستحضر

که وضع مملکت این است و حال بنده چنین یقین که هیئت دولت نمیکند تمکین

دو تلگراف ز عدلیه شد دو از حاکم که ز کارگذاری که بود بس لازم

یکی دگر ز نمایندگان پارلمان تمام کرده بمرکز قضیه را عنوان

وزیر داخله اصلا نداده هیچ جواب گمانم آنکه جناب وزیر بوده بخواب

و یا که رفته برای شکار مرد آوردوزین قضیه کسی بهر او خبر ناورد

ص: 23

و گرنه چون شود این مسأله مرا باورکه این خبر نکند در وزیر هیچ اثر

چرا که هیئت دولت بدون غنج و دلال مکلفند نخستین به حفظ استقلال

علی الخصوص کسی که او رئیس بر وزراست رئیس هیئت دولت امیر بر امر است

وزیر خارجه برعکس زود داد جواب بشخص کارگذاری نموده بود خطاب

که کرده است تظلم بتلگراف فلان که کرده قونسول روس این چنین و کرده چنان

اگر که صدق بود کرده کار نامشروع نمای قونسول از این گونه کارها ممنوع «مجد» چون در مقابل قونسول روس کاری از پیش نبرد ناچار برای احقاق حق خویش به تهران رفت و در راه بتهران مصادف با جنگ بین المللی اول شد.

کشور ایران که در آن هنگام تازه از نعمت مشروطیت برخوردار شده بود بواسطه موانع و مشکلات خارجی و داخلی هنوز جانی نگرفته و با وجود مخالفت بسیاری از رجال بیطرفی خود را اعلام نمود بنابراین لازم بود که سربازان متخاصم بهیچ وجه از سرحدات تجاوز ننموده و قدم بداخله کشور نگذارند. با اینحال ارتش روس در نواحی شمال تمرکز یافته و خودسرانه در امور داخلی ایران مداخله میکردند.

انگلیسی ها نیز ببهانه حفظ منافع خود نیروئی بنام پلیس جنوب)S .P .R .( در کرمان و فارس تشکیل دادند. گروهی از میهن پرستان نیز فریب متحدین را خورده با آلمانها سازش کردند و بدون اجازه حکومت مرکزی افسران ژاندارمری را با خود همداستان ساخته بکرمانشاه رفتند و مدتها با ارتش روس جنگ و جدال می نمودند.

بر اثر این اوضاع هیئت وزرا پشت سر هم سقوط مینمود و فرمان حکومت مرکزی تنها در حوزه پایتخت قابل اجرا بود!!

«مجد» پس از آنکه مدتی در تهران باین در و آن در زد و دولتهای وقت نیز بقدری گرفتار کار خود بودند که مجال رسیدگی بکار او را نیافتند «مجد» از اوضاع ناراحت شده و مسمط زیر را انشاد نمود:

ص: 24

بود ز این پیش مرا مزرعه بس مرغوب چون به موقوفه اجدادی من بد منسوب

پی تسخیر وی آراسته میدان حروب بذل کردم برهش آنچه مرا بود اموال

تا رسیدم بوصالش چو به بلژیک پروس در برش تنک کشیدم چو یکی تازه عروس

بس حسد برد بمن چرخ دغل باز عبوس تاخت ناگه بسرم قونسول دیوانه روس

شد مبدل بشب هجر مرا روز وصال هرچه گفتم بود این کار خلاف قانون

بلکه در عرف سیاست ز نزاکت بیرون حاکم سابق دزد بداندیش جبون

هیچ نشنید بناچار سرم زار و زبون جگرم هست از این غصه ز خون مالامال

پس بناچار زدم جانب ری کوس رحیل تا که آگاه نمایم وزرا زین تفصیل

که شده روح ستقلال از این وقعه علیل بنمایند مگر رفع مرض را تعجیل

ما نیفتیم بخاری به چه اضمحلال شد ز بخت بد من دوره آشوب شروع

هم ز مغرب خبر جنگ عمومی مسموع هر زمان حادثه ای از طرفی کرد طلوع

یافت ناگه خبر آمدن روس شیوع که کند تختگه شاه عجم را اشغال

این وقایع چه پدیدار و گر مکتوم است نیک دانم که بر حضرت تو معلوم است

شرح این قصه پر غصه ز بس مشئوم است ننویسم که نگویند قلم مغموم است

مطلب خویش نگارم بطریق اجمال ملل شرق از راه بلندی خیال

اوفتاده همه اندر طلب امر محال گرچه بیچاره ضعیف است و پریشان احوال

بتوهم بسپهرش علم استقلال بتخیل بثریا زده خرگاه جلال

ملل شرق، بی بهره ز علم و عملندپس عجب نیست که بدبخت ترین مللند

لیک از همت عالی و خیالات بلندمتصل منتظر حادثه محتملند

بجز از بخت نخواهند حصول آمال

ص: 25

شرقی خاصه ایرانی آن نسل کریم ملت با شرف منشعب از اصل قدیم

ننمایند تفاخر بجز از عظم رمیم نقشه مملکت خویش نکرده ترسیم

زده بر دفتر گیتی قلم اضمحلال گر بپرسند که اسباب بقایت چه کس است

حفظ ملیت بی قوه هوی و هوس است دست و پا چون زند آن مرغ که اندر قفس است

همه دانند که این مرحله آخر نفس است ننمایند بجز رمل و طلسم استدلال

عوض آنکه نمایند مآل اندیشی جمع اسباب نمایند و خیال بیشی

تا بجویند ز همسایه ظالم پیشی نگذارند برون پا ز خط درویشی

خانه خویش سپارد بخدای متعال می نداند که خداوند کریم وهاب

ساخته عالم امکان همه را با اسباب خانه کا زگل بنمایند بنا در ره آب

گرچه بیت اله البته شود زود خراب مگر از آهک و ساروج کنندش اکمال .......

«مجد» پس از آنکه یکسال و نیم در تهران دوندگی کرد نتیجه ای از تعقیب کار خود نگرفت، چه آن زمان هنوز حق قضاوت قنسولها که از زمان انعقاد معاهده ترکمانچای بر ایران تحمیل شده لغو نگردیده بود بدینجهت رؤسای دولت نتوانستند نسبت به اقدامات قونسول روس در کرمان اقدامی نموده و حکم صادره از طرف عدلیه را بموقع اجرا بگذارند. دولت برای آنکه تحبیبی از مجد کرده باشد ریاست فرهنگ کرمان را بمشار الیه تفویض و مجد بسوی کرمان حرکت کرد ولی در ده فرسنگی کرمان دزدان، مال و منال و آنچه با خود داشت بیغما بردید «مجد» در قصیده ایکه برای حشمت الدوله والی کرمان سرود بعنوان درد دل ماجرا را برای معظم له شرح داد.

بنده بطهران بعیش بودم و راحت با زن و فرزند خویش خرم و خندان

قدرم معلوم بود و فضلم مشهودمحترم و سربلند نزد بزرگان

خانه من مینمود معجزه و سحربر له یاران و بر علیه رقیبان

ص: 26

زشت بخوبان نگفتم و ننوشتم هیچ نبودم در این خیال چو دونان

آبروی هیچ کس ندادم بر بادگرچه فلان می نوشت بد شد بهمان

گرچه بد اندیش بد نوشت و لیکن خوب نوشتند مر مرا همه خوبان

برد حسد چرخ و جمع من بپراکندز آنکه بود چرخ خصم مرد سخندان

چندی در باغ شاه مانده بتوقیف تا شده راضی بحکم نفی ز تهران

در وطن اصلی آمدم چو ابوذردر ربذه نی چو در مدائن سلمان

یعنی عزلت گزیده گوشه خزیده عشوه خریده ز غول و خرس بیابان

کرده دلی گرم بر نوشتن تاریخ کرده سری خوش به پر نمودن دیوان

باری سالی گذشت بر من بدبخت سخت بدانسان که هیچ شرحش نتوان

تا که بظاهر گرفت مملکت آرام کار بجریان فتاد و بنده بجولان

تا که به دلخواه خویش کردم صادرحکم و نشان امتیاز و منصب فرمان

رو بوطن با جلال هرچه فزونتررخت ببستم چو سوی کعبه سلیمان

راه پر از دزد بود لیک ز دولت بود مرا حکم سخت بر قرسوران

هم سر حکام بین ره که فرستندهمره من در همه نقاط نگهبان

تا دم دروازه آمدم بسلامت لیک در اینجا شدیم طعمه دزدان

مال من و همرهان تمام ببردندبیشتر از سی چهل هزار به تومان

آخر با دست بسته پای شکسته این سفر پر خطر رسید به پایان «مجد» یکسال ریاست فرهنگ کرمان را داشت یعنی فقط در (1295) برای اولین و آخرین بار شغل دولتی داشت، پس از آن از این سمت کناره گرفت و بقیه عمر را بگوشه ای خزید و بحال انزوا و گوشه نشینی میگذرانید تا در سال (1302) درگذشت عجب آنکه مجد تاریخ وفات خویش را قبلا بموجب قطعه زیر پیش بینی نمود:

مجد الاسلام شمع جمع کمال آن خداوندگار فضل و ادب

ناگهان در هزار و سیصد و دوبحساب عجم نه سال عرب

کرد تاریک محفل ادباگشت خاموش چون مه نخشب

ص: 27

شرح حالش بگفت و نوشت با کدامین زبان کدامین لب

الفرض مرد باکمال و وقارگشت مستغنی از نشان و لقب

اولادان مجد:

از مرحوم احمد مجد الاسلام شش پسر و یک دختر باقیمانده که بترتیب عبارتند از:

1- محمد که پس از تکمیل تحصیلات مقدماتی بهندوستان رفت و تحصیلات پزشکی خود را در این کشور بپایان رسانید پس از مراجعت بایران ضمن کار طبابت بین سالهای 1306 و 1307 روزنامه هفتگی «کیمیای سعادت» را در تهران و یک شماره نیز در کرمان منتشر ساخت سالها نیز در خدمت وزارت بهداری بود تا آنکه پس از بازنشستگی در سال 1342 در تهران درگذشت جنازه اش را در قم بخاک سپردند.

از او 5 پسر باسامی سهراب- مجید- احمد- محمود- و نورسته مجدزاده باقیمانده است.

2- زهرا مادر نویسنده که در 24 مهر 1349 برحمت ایزدی پیوست. از او یک پسر و دو دختر در قید حیاتند

3- عبد الحسین مجد که سالها در کرمان بشغل وکالت دادگستری اشتغال داشت و اواخر عمر بیشتر بامور کشاورزی میپرداخت در 29 خرداد 1343 در تهران درگذشت جنازه اش را بکرمان منتقل در تخت درگاه قلی بیک بخاک سپردند از او یک پسر بنام محمد مجد باقیمانده است.

4- بهرام مجدزاده که مدتی در ارتش خدمت نمود سپس بشغل وکالت دادگستری پرداخت در دوره هفدهم بنمایندگی مردم رفسنجان بمجلس شورای ملی راه یافت.

از آن پس بکار کشاورزی پرداخت تا در هشتم فروردین 1348 در قریه جرجانک از توابع زرند کرمان وفات یافت و بنا به وصیت خودش در همانجا فراز تپه ای بخاک سپرده شد.

ص: 28

5- جواد مجدزاده صهبا که پس از تکمیل تحصیلات مقدماتی بتهران رفت و دوره متوسطه و عالی را گذرانید و موفق باخذ لیسانس در رشته تاریخ و جغرافیا گشت در سال 1315 بریاست باستانشناسی اصفهان منصوب و تا پایان عمر این سمت را دارا بود بین سالهای 1322 تا 1324 روزنامه هفتگی سرنوشت را در اصفهان منتشر نمود که جمعا 84 شماره بچاپ رسید در اردیبهشت 1324 در سن 39 سالگی وفات یافت و در تکیه با رکن الدین واقع در تخت فولاد اصفهان بخاک سپرده شد از او یک پسر بنام مهرداد مجدزاده صبها که دکتر پزشکی است و یک دختر باقیمانده است.

6- ابراهیم که شش ماه پس از فوت پدر در آبان 1302 جوانمرگ شد

7- منوچهر مجدزاده که بشغل وکالت دادگستری در کرمان اشتغال دارد دارای دو پسر بنامهای داریوش و سپهرداد و سه دختر میباشد.

آثار مجد:

بغیر از دوره روزنامه های ادب. ندای وطن. الجمال. کشکول و محاکمات که بیشتر مقالات آن بقلم خود «مجد» است شرح کشف القناع و کتاب رویای صادقه نیز از مجد میباشد و ابراهیم صفائی در کتاب رهبران مشروطه جلد دوم صفحه 365 می نویسد:

«.. رویای صادقه را به ملک المتکلمین و سید جمال الدین نسبت میدهند ولی اصلش از مجد الاسلام کرمانی است» از مجد آثار منظومی نیز بجا مانده است قسمتی از آن بنام منظومه شهر خاموشان توسط دکتر محمد مجد بچاپ رسید در این منظومه اوضاع عدلیه سابق و دخالت بی جای کنسول تزاری روس در اوضاع داخلی ایران و دیگری دیوان او است که شامل قصیده مسمط و قطعات تاریخی است و کمتر غزل در آن دیده میشود و شاید بدانجهت باشد که مجد در ایام جوانی که «اشارتهای» ابرو «و پیچش مو» قلب عارف و عامی را بطپش در می- آورد یا تحت تعقیب ظل السلطان بود و رویای صادقه را مینوشت و یا بکار روزنامه

ص: 29

نویسی اشتغال داشته و یا آنکه در کلات و باغشاه توقیف و تهدید بقتل میشد.

بنابراین وقتی که بشعر و شاعری بپردازد نداشته است و زمانی بشعر گفتن پرداخت که دست از همه کارها شست و گوشه نشینی اختیار کرده بود دیگر شاهد سیمین دلدار و یا طره گیسوی گلعذار تأثیری در قلب افسرده اش نداشت.

پس از آن کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت است که در چهار جلد مفصل برشته تحریر درآمد.

جلد اول شامل وقایع دستگیری از تهران و تبعید به مشهد و سپس بکلات و بازگشت تهران سه فصل از این کتاب در سالهای 1307- 1306 قسمتی در روزنامه کیمیای سعادت که توسط مرحوم دکتر محمد مجد در تهران انتشار میافت بچاپ رسید.

این کتاب که بنام سفرنامه کلات معروف است در دو مجلد.

مجلد اول از فصل اول تا دوازدهم که شامل دستگیری و تبعید بکلات در سال 1347 توسط دانشگاه اصفهان بشماره 101 بچاپ رسید و مجلد دوم که متضمن وقایع اتفاقیه کلات بود در سال 1350 بشماره 117 جزء انتشارات دانشگاه اصفهان منتشر گشت که هم اکنون در یک جلد منتشر میشود.

کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت که در متن جلد دوم و در اصل کتابی مجزا و مستقل است شامل وقایع مشروطیت و علل انحطاط آن که منجر به توپ بستن مجلس شورای- ملی در زمان محمد علیشاه میگردد میباشد

نظر دیگران درباره مجد:

آنها که با مرحوم مجد بیشتر حشر و نشر داشته و یا در جریانی با او تماس مستقیم داشته اند او را ستوده و خدماتش را بمشروطیت یادآور شده اند. مرحوم ناظم الاسلام مؤلف تاریخ بیداری در صفحات 347- 348 شرح مفصلی درباره مجد دارد که قسمتی از آن در صفحات قبل نقل شد، مرحوم دکتر دانشور علوی (مجاهد السلطان) که خود در جریان حمله بختیاریها بتهران شرکت داشته در صفحه 48 کتاب تاریخ مشروطه و جنبش

ص: 30

وطن پرستان و بختیاری می نویسد:

.... چند روز بعد از فتح اصفهان و تسلط آزادیخواهان سه نفر از فرستادگان محمد علیشاه که یکی از آنها هم بختیاری بود وارد اصفهان شدند تا بهر ترتیبی ممکن باشد صمصام السلطنه و ضرغام را وادار بمراجعت به بختیاری بنمایند.

آزادیخواهان تهران هم که مراقب اوضاع بودند مجد الاسلام کرمانی را که با بختیاریها مناسبات نزدیکی داشت با دو نفر دیگر باصفهان فرستادند تا از فعالیت فرستادگان محمد علیشاه جلوگیری بعمل آورده عملیات آنها را خنثی نمایند.

مجد الاسلام و همراهان در محله قصر منشی منزل میرزا محمد خان مشرف وارد شدند و بلافاصله پس از ورود با خوانین بختیاری تماس گرفته شروع به- اقدامات لازم نمودند فعالیت فرستادگان محمد علی میرزا در نتیجه اقدامات متقابل مجد الاسلام کرمانی بجائی نرسید و آنها ناگزیر دست خالی بدون اخذ نتیجه بمرکز مراجعت کردند ...

محمود خلیل پور

ص: 31

فصل اول شهادت ضمیر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

شب شنبه بیست و چهارم شهر ربیع الثانی سنه 1324 در منزل منتخب الدوله (برادرزن شاهزاده شعاع السلطنه که اخیرا از فارس برگشته بود) از دوستان صمیمی بنده بود میهمان بودم اعضای مجلس منحصر بود بسه چهار نفر آشنای به ترتیب یکی معتمد الوزاره برادر بزرگتر منتخب الدوله، دیگری میرزا علی خان گراوری که مدتی در برلن پای تخت دولت آلمان زحمت کشیده و علم گراور را تحصیل نموده و اینک در عکاسخانه پادشاهی مشغول این عمل است دیگری حاجی عبد الحسین تاجر اصفهانی و خود منتخب الدوله و دیگری فرصت شاعر شیرازی صاحب آثار العجم

منزل منتخب الدوله واقع بود در قرب دروازه حسن آباد از خانه های متعلقه بسعد الملک و چون تازه از شیراز برگشته بود و هنوز ترتیب کارش مرتب نبود لهذا اراده داشتم که بعد از صرف شام بطرف خانه خودم که در محله دروازه قزوین در کوچه قوام دفتر واقع است برگردم و از جهت قدغن حکومت طهران شاهزاده عین الدوله که حکم کرده بود که در ساعت چهار شیپور قرق زده شود و عابرین را

ص: 1

گرفتار مینمودند و اغلب اسباب و لباس و اثاث جیب و بغل آنها را میربودند از قبیل ساعت و دستمال و قلمدان و وجه نقد و غیره و این ترتیب را تقریبا یکهفته بود بملاحظه خیالات وحشیانه اجرا نموده بودند. توضیح آنکه عین الدوله (1) که در آن تاریخ اتابک اعظم و رئیس دولت ایران بود بواسطه بعض اعمال شنیعه و افعال فظیعه او مردم بهیجان آمده و عزل او را آرزومند بودند و ضمنا زمزمه آزادی و مطالبه اصلاحات از دولت مینمودند و شش ماه قبل جمعی از وجوء علمای اعلام بزاویه مقدسه حضرت عبد العظیم (2) متحصن و باعانت و نفقه تجار و کسبه و دستور العمل دانشمندان استدعای تأسیس عدالتخانه و حصول امنیت تامه و مساواتا-

ص: 2


1- - عین الدوله عبد المجید میرزا دومین پسر سلطان احمد میرزا عضد الدوله (فرزند فتحعلیشاه) میباشد عین الدوله برادر میانه سلطان محمد میرزا سیف الدوله و وجیه اللّه میرزا سپهسالار است و مادر او همسر دوم عضد الدوله بود که در سال 1261 ق (1224 شمسی) در تهران متولد شد، تحصیلات ابتدائی را نزد معلم سرخانه زیر نظر پدر فرا گرفت سپس در دار الفنون ناصری به ادامه تحصیل پرداخت ولی تحصیلات دار الفنون را بپایان نبرد عضد الدوله برای او از ناصر الدینشاه درخواست شغلی کرد و به امر شاه برای اشتغال بخدمت رهسپار آذربایجان و به مظفر الدین میرزا معرفی گردید و بالاخره در سال 1289 به دامادی ولیعهد (مظفر الدین میرزا) سرافراز گشت، پس از بازگشت سفر دوم مظفر الدین شاه از فرنک عین الدوله را بزمامداری برگزید 23 ج 2 (1321 ق) ولی بالاخره در 9 ج 2 1324 کامران میرزا با تهدید استعفای او را گرفت، عین الدوله مجددا در صفر 1331 در کابینه علاء السلطنه بوزارت داخله منصوب گردید سپس در 6 صفر 1336 باز هم زمامدار شد در 26 ربیع الاول استعفا داد در کابینه وثوق الدوله والی آذربایجان شد و پس از قیام خیابانی بطهران آمد و دیگر شغل دیوانی نداشت تا بالاخره در آبان 1306 شمسی درگذشت و در جوار حضرت عبد العظیم مدفون گردید.
2- - ... سید محمد و سید عبد اله در مساجد و مجالس مطالبی برای بیداری مردم ایراد مینمودند واعظان بیداردل تند و بی پروا از کارهای دولت انتقاد میکردند در این اوقات بدنبال جنگ روس و ژاپون و نرسیدن قند از روسیه، در تهران قند کمیاب شد بازرگانان طماع قند را احتکار کرده بودند، مردم شکایت کردند علاء الدوله حاکم تهران بازرگانان را احضار کرد و سید هاشم قندی و حاج اسمعیل پسر سید هاشم را چوب مفصلی زد و مأموران دولت قندهای احتکار شده را-

عامه از دولت کردند و دولت بناچار مستدعیات آنها را پذیرفته و آنها را با فرمان و اطمینان بشهر اعاده داده ولی عین الدوله فرمان پادشاهی را نسیا منسیا گذاشته و کان لم یکن انگاشته و هرچه زیادتر در اجراء آن اصرار مینمودند بر آنکار میافزود و بعلاوه در مقام طرد و تبعید رؤسای (رولیسیون) و سرسلسله های آزادی طلبان برآمده جدا بر ضد طایفه (لبرال) اقدامات میکرد و چند نفر از درباریها را که در حمایت استبداد و رعایت ظلم و بیداد با او همداستان بودند با خود همدست نموده بعضی از دانشمندان وزراء درباری را بعنوان های مختلفه از دار الخلافه تبعید نمودند چنانکه سعد الدوله (1) وزیر تجارت که شخص خیرخواه و وطن پرست و آگاه بودن-

ص: 3


1- - میرزا جواد خان فرزند میرزا جبار ناظم المهام در 11 صفر 1257 ق (اردیبهشت 1220 ش) در خوی متولد شد در سال 1285 بتهران آمد و وارد خدمت وزارت خارجه شد در سال 1291 بعنوان مترجم باتفاق هیئتی که بریاست حسام السلطنه عازم قفقاز بود رهسپار آندیار گشت و در این مسافرت بود که فن تلگراف را آموخت و پس از بازگشت بایران در تبریز موفق بگسترش تلگراف گردید و چون کارش مورد توجه ولیعهد (مظفر الدین میرزا) واقع گشت به لقب سعد الدوله ملقب گردید در سال 1307 امتیاز بکار انداختن درشکه عمومی را بمدت 50 سال از شاه گرفت و 30 دستگاه درشکه وارد کرد و بکار مشغول شد در بهار سال 1312 ق برای تشکیل نمایشگاه به بروکسل رفت و در زمان-

تحت الحفظ با افتضاح زیاد بطرف یزد فرستاد و در زندان اسکندرش محبوس نموده بود، ظهیر الدوله (1) وزیر تشریفات و قاید سلسله نعمه اللهی که بواسطه عنوان ارشاد در میانه تبعه خود بر ضد استبداد و حمایت عدل و داد بحث میکرد بطرف همدان بحکومت فرستاد (انجمنی باسم انجمن اخوت ترتیب داده بود و روزنامه باسم مجموعه اخلاق طبع نموده و بسیاری از مسائل سیاسیه را در طی مطالب اخلاقیئی

ص: 4


1- - در ذیحجه سال 1323 ق که اغلب استانداران و فرمانداران کل به پیشنهاد عین الدوله و تصویب شاه تغییر یافتند در نتیجه میرزا علیخان فرزند محمد ناصر خان قاجار که بنام ظهیر الدوله معروف بود بحکومت همدان مأموریت یافت و یمین السلطان حکمران همدان بطهران احضار گردید. ظهیر الدوله در اواخر صفر 1324 وارد همدان شد و بجای آنکه مثل حکام قلدر مآب و عالیجنابهای پشت میزنشین در به روی مردم ببندد و رئیس دفتر و منشی مخصوص را مأمور جواب گوئیهای بی حاصل کند و وعده دروغ بمردم بدهد در میان مردم میآمد روزها پیاده خیابان «بین النهرین» و «کوی حکیمخانه» را طی میکرد و در مسجد معروف به «توت قمی ها» می نشست و بکار مردم رسیدگی میکرد صفحه 142 «رهبران مشروطیت» تألیف ابراهیم صفائی

در آن روزنامه منتشر مینمود) مشیر السلطنه (1) وزیر داخله که اینک وزیر عدلیه است بملاحظه تقرب بسده سینه سلطنت بطرف خراسان رهسپار نمود که مبادا در حضرت سلطان کلمه مبنی بر خیر رعیت عرضه بدارد و سعید السلطنه که سابق وزیر نظمیه طهران بود و بتازگی از سفر حجاز مراجعت نموده بجرم ملاقات با بعضی علماء عدالت طلب به مشیر السلطنه ملحق ساخت، احتشام السلطنه (2) وزیر مختار دولتشد

ص: 5


1- - میرزا احمد خان فرزند میرزا محمد بسال 1259 ق (1222 شمسی) در آمل مازندران متولد، تحصیلات ابتدائی را در همانجا شروع کرد و سپس به تبریز مهاجرت نمود پدرش لقب مشیر نظام داشت میرزا احمد خان هم در تبریز بخدمت دولت درآمد و پس از طی مدارج بکارهای فرمانداری مأمور شد و مدتی وزارت خزانه را داشت تا در سفر سوم شاه به اروپا مسئولیت وزارت داخله و ریاست دارالشورای سلطنتی، هم باو محول شد، او چون در دوستی ثبات قدم و حق شناسی داشت مناسبات خود را با اتابک و امین الملک حفظ نمود و از کارهای عین الدوله انتقاد میکرد در نتیجه رابطه مشیر السلطنه با اتابک و صراحت لهجه و تشخصی که در ذات او بود خاطر مغرور عین الدوله را مکدر و مظنون کرده و به عزل وی همت گماشت تا در سال 1323 ق مشیر السلطنه به خراسان تبعید گردید پس از از استعفای اجباری عین الدوله بیش از همه اجازه مراجعت مشیر السلطنه را از شاه گرفتند و پس از جلوس محمد علیشاه و عزل مشیر الدوله در دولت موقتی که بسرپرستی سلطان علیخان وزیر افخم (وزیر داخله) تشکیل گردید مشیر السلطنه بوزارت عدلیه منصوب گردید (ذیحجه 1324) (کتاب رهبران مشروطه تألیف ابراهیم صفائی)
2- - میرزا محمود خان علامیر فرزند محمد رحیم خان قاجار ششم شعبان 1279 ق در تهران متولد شد در سال 1297 فرمانده شصت نفر غلامان (نقاره خانه) قزوین شد و سالیانه ششصد تومان حقوق برای او تعیین گردید در سال 1306 از شاه لقب «احتشام السلطنه» گرفت و به حکومت زنجان منصوب گردید در سال 1312 بعضویت هیئتی بروسیه رفت و در همین سال کنسول بغداد شد در سال 1316 بحکومت کردستان و در سال 1318 بنا به پیشنهاد اتابک وزیر مختار ایران در برلن و بجانب آلمان رهسپار گردید در سفر سوم شاه بفرنک مأمور بازگشت بایران شد و در رمضان 1323 ق بطهران آمد، احتشام السلطنه بمناسبت موقعیت خانوادگی و شخصیت و بیطرفی خود برای سازش بین روحانیون و عین الدوله تلاش کرد و میرزا نصراله خان مشیر الدوله وزیر خارجه را از تحریکات پنهانی که بر ضد دولت میکرد منع نمود و برای حفظ امنیت مملکت و تحول آرام و تدریجی رژیم حکومت کوشید تا اینکه روز چهارم ربیع الاول 1324 جمعی از رجال مملکت برای مشورت در باب تأمین عدالتخانه و نحوه تحول حکومت بباغشاه دعوت شدند این مجلس در حضور شاه تشکیل شد

علیه در دربار آلمان که موقتا بطهران آمده بود و علانیه داعیه اجراء عدل و داد داشت و باهل استبداد وقعی نمیگذاشت بعنوان ریاست کمسیون سرحدی آذربایجان و اصلاح منازعه ایران و عثمانی در تصرف قطعات لاهیجان بآن صفحات نامزد و روانه نمود از بستگان اتابک اعظم (1) حاجی میرزا علی اصغر خان امین السلطان هم غفلت نکرد و پسر برادر و پیش کار بلکه دکتر شخصی او احیاء الملک را هم گرفتار و از خاک ایران خارج کرد و البته شرح این قضایا را تاریخ ضبط نموده و من در مقام ذکر تفصیل حوادث آن ایام نیستم بلکه فقط سفرنامه خودم را مینویسم و این جمله را بر سبیل اختصار و اجمال بملاحظه مناسبت مقام و مقال اظهار و من باب المقدمه باصول تاریخ آن اوقات اشعار نموده تا خواننده بیدار و هوشیار باشد مجملا در آنسی

ص: 6


1- - میرزا علی اصغر خان امین السلطان ملقب به اتابک اعظم از مشاهیر رجال وزرای عهد قاجاریه، وی پسر آقا ابراهیم امین السلطان بود و در اواخر عهد ناصر الدین شاه صدراعظم بود نیز یک چند در عهد مظفر الدین شاه صدارت داشت و محمد علیشاه قاجار نیز او را باصرار از اروپا خواست و بصدارت برگزید اما این صدارت طولی نکشید و در شب 22 رجب 1325 ه ق هنگام خروج از مجلس بسن 50 سالگی مقتول شد. صفحه 254 دائره المعارف فارسی

شب حال من بسیار مضطرب بود و گویا بقلب من الهام شده بود که مخاطره بزرگ مرا تهدید مینماید، بلکه از روزیکه حکم شد در ساعت چهار از شب کسی از کوچه و خیابان طهران عبور ننماید اینطور حدس زده بودم که خیال عین الدوله گرفتار کردن امثال بنده است و اراده داشتم از طهران مهاجرت نمایم و با یکی از دوستان خود که سمت منشی گری در نزد من داشت مصمم شده بودم بطرف قزوین بروم و مخصوصا بانتصار السلطان (1) که سالها است با من اظهار محبت میکرد و در این تاریخ ریاست قشون قزوین را از طرف عمو و پدرزن خود سپهدار (2) داشت نوشته بودم و وعده داده بودم بروم و بجهت اصلاح پاره امور جزئیه در طهران توقف کرده، بطور حتم در اول ماه جمادی الاول با گالسکه چاپاری بقزوین میرفتم ولی از آنجا که همیشه تقدیر خدا حاکم بر تدبیر ماست و حکم قضا و قدر مسلط بر اراده بشر است قبل از آنکه خود را از مهلکه نجات بدهم بمهلکه افتادم. اما چنانکه گفتم یک هفته بود حالتم مشوش مینمود و ضمیرم شهادت بر وقوع حادثه میداد راستی من قبل از این واقعه بخواب و تفأل و تطیر و شهادت ضمیر ابدا معتقد نبودم ولی از آن تاریخ ببعد دانستم تا یکدرجه هریک از آنها لاسیما شهادت ضمیر دارای تأثیر است و در همان روز که روز جمعه 23 باشد بصرف نهار در منزل یکی از دوستان با جمعی از همگنان میهمان بودم و باالصراحه در آنجا با حضرات صحبت از مخاطرات میکردیم و من بآنها میگفتم که احتمال میدهم از برای من خطری در پیش آید آیا شماها چه خواهید کرد و همراهی با من میکنید یا خیر؟ و این صحبت که بدوا شوخی صرف بود رفته رفته کسب اهمیت نموده و بر وحشت و اضطراب من افزوده و حاضرین در ظاهر بمن استهزاء میکردند و در باطن دو سه نفرشانری

ص: 7


1- - محمد قلی تنکابنی
2- - محمد ولیخان سپهدار خلعتبری

از مسئله مستحضر و سرا خوشنود بودند و باقی که بی طرف بودند متألم و متأثر میشدند (1) صدر العلمای شیرازی که از دیگران ساده تر و برای حمایت آماده تر بنظر میآمد اینطور رای داد که باهم برویم بمنزل دبیر حضور (2) وزیر رسائل شاه و منشی محرم عین الدوله و از او استفسار یا بطور استتار استنطاق نموده شاید اسباب استحضار فراهم کرد و رفتیم و گفتیم و نتیجه حاصل نکردیم حتی آنکه بالتماس و اصرار بسیار، راضی بکنایه و اشاره هم شدیم و مشارالیه غیر از آنکار چیزی دیگر اظهار نداشت و اگرچه تا یکدرجه از حرفهای او اطمینان حاصل کرده بودم ولی باز از اضطراب درونی آسوده نبودم و قبل از ساعت سه در خانه منتخب الدوله بقدری گرفتار وحشت و التهاب و دستخوش واهمه و اضطراب شدم که حالت من بتمام اهالی مجلس تأثیر نموده همه را پریشان و حیران نموده و واقعا راست گفته اند

«افسرده دل افسرده کند انجمنی را»

و بهر قسم که میدانسته و بهر وسیله که میتوانستند در تسلی خیال و آسایش حال من کوشیدند ولی

«از قضا سر کنگبین صفرا فزودروغن بادام خشکی مینمود» صحبتهای آنها بیشتر در ضمیر من اثر کرده و شهادت بر وقوع فتنه و شر میداد و بالاخره بدون آنکه صرف شام نموده باشیم بطرف منزل خود روانه شدم حاجی عبد الحسین و میرزای فرصت هم با من همراهی نموده بالاتفاق از خانه منتخب الدولهنه

ص: 8


1- - روز جمعه 23 ربیع الثانی 1324 انجمن مخفی در خانه جناب ذو الریاستین کرمانی بعنوان مهمانی تشکیل یافت پس از مذاکرات لازم مجد الاسلام کرمانی وارد شد باو گفتیم این روزها خطری بزرگ متوجه شما است شبها بخانه نمانید یا بیائید منزل نگارنده یا جائیکه مطمئن باشید در جواب گفت خودم اطلاع دارم و تا یک اندازه در مقام علاج میباشم و شبها هم در خانه نمی مانم صفحه 349 تاریخ بیداری ایرانیان
2- - قوام السلطنه

خارج شدیم غفلتا انقلابی در هوا پیدا و رعد و برق و باران شدید هویدا شد، گویا چنین مقدر شده بود که بخانه خودم نرسم و آسمان هم با ناکسان همراهی مینمود، مجملا در آخر خیابان حسن آباد بدر خانه مسکونی حاجی عبد الحسین رسیدیم و دیگر بهیچ وجه ممکن نبود قدمی فراتر گذاریم و حاجی هم اصرار بی شمار نمود که در خانه او رفته شام خورده بخوابیم و من این تکلیف را بناچار پذیرفتم و ترک مقصد گفتم اما فرصت بحکم تقدیر نتوانست همراهی نماید و برفتن مصمم شد و حال آنکه او در تهران علاقه نداشت و تنها بود و بخوبی میتوانست با من همکاری کند لیکن حکم ازلی اینطور قرار گرفته بود که او برود، چه اگر او نمیرفت کسی مسبوق نمیشد که محل بیتوته من در کجا بوده و صبح مستحضر میشدم و علاجی میکردم یا فرار مینمودم باری تقدیر چنین بر من و دل رفت و نشاید با بازوی تقدیرش سرپنجه تدبیر. فرصت رفت و من فرصت غنیمت شمرده و بخانه حاجی عبد الحسین رفتم و در آنجا شام خورده خوابیدم و مکرر این مصرع را بی اختیار میخواندم

شب آسان است تا چه زاید سحر

و گویا همچه ملهم شده بودم که امشب خطری خواهد زائید.

ص: 9

فصل دوم اسارت و کیفیت گرفتاری

اول شب نایب هادیخان که نوکر امین و محرم نیر الدوله بود جمعی فراش و پلیس و ژاندارم و سایر طبقات اوباش را برداشته بخانه من رفته که مرا در آنجا گرفتار نماید. در تمام ایالات ایران از سوابق زمان رسم اینست که هرگاه حاکم یا نایب الحکومه یا وزیر نظمیه و سایر ادارات عرفیه که سمت مطاعیت بر مردم دارند و بعض دوائر شرعیه که متصدی امر مرافعه میشوند همینکه کسی را احضار مینمایند، فورا جمعی بعنوان احضاران کس روانه میشوند و جهتش اینست که فراش در ایران مواجب ندارد و شغلش همین است که هر وقتی مأموریت پیدا کند یا باحضار کسی برود جیب و بغل آن شخص را خالی مینماید و باسم قلق و خدمتانه مبلغی بگیرد و اگر طرف شخص محترمی باشد بصیغه انعام بطور تملق مبلغی دریافت

ص: 10

مینماید و این طایفه در ایران رذلترین تمام طوائف هستند و مخصوصا باید مردمان بی سروپا و نانجیب باشند و خودشان را طوری وقیح و بی حیا جلوه میدهند که همه کس از آنها بترسند و بدر هر خانه که بروند اهل آن خانه مثل مردمان مصیبت زده شیون میکنند و فریاد میکشند و شمع و قندیل نذر امام زاده ها مینمایند که از شر این جانوران موذی جان مفتی بیرون ببرند و لازم نیست آن شخص را که حکومت احضار مینماید مقصر باشد و مرتکب جنایت و خیانتی شده باشد بلکه همینقدر برای جواب مدعی طلبی یا تحقیق مطلبی هم وجود او در دار الحکومه لازم شود همین قسم با او سلوک مینمایند و اگر چنانچه در منزل نباشد یکدسته فراش میریزند در خانه او و همانجا می نشینند و هرچه اسباب و اثاث خانه گیرشان بیاید برداشته گرو میگذارند یا میفروشند و وجهش را ببهای شراب و کباب و تریاک و کنیاک و سایر مأکولات و مشروبات میدهند تا وقتیکه صاحب خانه مجبور شود هر جا هست بیاید یا آنکه کسی از اقوام یا دوستی از دوستان صاحب خانه بیاید و باصطلاح متعارف خودشان تعارف و قلق حضرات را ببرد و تقدیم حاکم، یا فراش را نیز بپردازد و ضمانت حضور غایب را هم بنماید تا آنها از خانه بروند و در وقت رفتن از خانه هرچه اسباب سبک وزن بدست آنها بیاید حق صدق و ملک طلق خودشان است و همراه خود میبرند گاهی هم کسان و بستگان صاحب خانه بیکی از علماء یا یکی از وزراء متوسل میشوند و او در خدمت حکومت وساطت و شفاعت مینماید آنوقت اگر پذیرفته شود مأموری دیگر میآید تا آنها که نشسته اند برخیزند ولی باز هم مأمور تازه مژدگانی میخواهد و سابقین خدمتانه و قلقانه میگیرند مکرر اتفاق میافتد که برای مرافعه ده تومان خواه ثابت باشد یا مجرد ادعا همینکه مدعی طلب بدیوانخانه عارض و متظلم شد از طرف حاکم یا فراش باشی حکم باحضار مدعی علیه میشود سه چهار نفر یا بیشتر بطلب او میروند و تا او را بدار الحکومه

ص: 11

میرسانند اقلا صد تومان خسارت مالی و هزار تومان خسارت آبروئی برای او وارد کرده اند و بعد از حضور اگر ادعای مدعیرا پذیرفته که با قلق و ده یک و خدمتانه فراش و فراشباشی و منشی باشی را میدهد و الا مبلغی میدهد تا رجوع بمحضر حاکم شرع و مرافعه شرعیه میشود، یک نفر هم مأمور میشود که همراه آنها برود تا موقع ختم عمل بقسم یا حکم یا مصالحه با آنها همراه است و مخارج آن مأمور را طرفین میپردازند و بعد از ختم عمل هم ده یک و ده نیم را بطیب نفس میدهند و در موقعیکه کسی فی الجمله مقصر باشد مثل اینکه سیلی بروی کسی زده باشد یا با شریک و همسایه اش نزاع کرده باشد و طرفش بحکومت متظلم شود و برای رسیدگی باحضار او بفرستند بلا استثنا معمول است که از دکان شخص معروض یا خانه اش که او را پیدا میکنند دو سه نفر ببازو و کمربند او میآویزند دو سه نفر هم اطراف او را محاصره نموده سیلی بصورتش میزنند و با چوب و پشت قداره بسر و کله اش میکوبند و ضمنا جیب و بغل او را خالی مینمایند و این ترتیبات بقدری در ایران معمول و متداول است که ابدا در انظار اهالی عظمتی ندارد و حرف تازه نیست که جالب دقت تماشاچیان شود و مکرر در روز می بینند و میگذرند، چنانکه نوشتیم این فراشها مواجب و شهریه معینی ندارند بلکه در ماه مبلغی هم بفراش باشی و نایب و ده باشی و یوزباشی تعارف میدهند که بفراشی پذیرفته شوند و چون فراش هیچ قسم هنری و کمالی لازم ندارد مکر رذالت و دنائت و وحشی گری و فوحشهای غریب و عجیب دادن و اغلب مست بودن و باندک چیزی متغیر شدن و قداره کشیدن و زخم زدن و از احدی ملاحظه نداشتن لهذا این صنف از مردم در ایران زیادند و در ادارات دولتی بی اندازه جمع میشوند. نهایت آنکه فراشهای دولتی که سپرده بحاجب الدوله هستند از دیگران محترم تر و اعتبار و افتخارشان بیشتر است و تقریبا سالی صد هزار تومان بعنوان مواجب فراشخانه از دیوان دریافت و از دفتر برات صادر میشود و

ص: 12

احتیاج شخص سلطنت بآنها فقط این است که در موقع سواری و در جلو کالسکه پادشاهی بعضی با چماق نقره و طلا بعضی دست خالی داد میکشند و فریاد میکنند و بعض کلمات متداوله را با صداهای بسیار خشن ادا مینمایند (برید بالا) (دور شوید) (کور شوید) (بایست برجات) و امثال اینها و همینکه موکب همایونی بدروازه رسید دیگر آنها مرخص هستند و نیز در موقعیکه موکب همایونی بییلاق یا در قصور سلطنتی یا شکار تشریف فرما میشود از طرف حاجب الدوله به آنها امر میشود که مقداری مال برای حمل احمال و اثقال خیام خانه، سیورسات خانه، آبدارخانه آشپزخانه، فراش خانه، صندوقخانه، تحویل خانه، نظارتخانه زود حاضر نمایند آنها هم در میانه شهر و دهات اطراف شهر متفرق میشوند و هرچه شتر و قاطر متعلق بهر کس باشد به بینند جبرا میآورند و اگر شتردار یا قاطردار آدم عاقلی باشد فورا مبلغی رشوه بفراشها میدهد و مال خود را برداشته شبانه فرار مینماید و اگر تکاهل کند و یا مبلغ قابلی نداشته باشد یا ندهد مالهایش را حاضر مینمایند و بزیر باریخدان و مفرش و چادر و امثال آنها میکشند و از سنگینی بار و تعداد سوار و ندادن علوفه مالش را میکشند یا لنک و لوچ مینمایند و عادتا وقتیکه شتر یا قاطری را زیاده از حد متعارف و فوق طاقتش بار میکنند یکی یا دو نفر فراش یا مهتر بالایش سوار شده و بضرب شلاق چهار نعل میتازند تا منزل رسد بمنزل هم که رسیدند مال را رها میکنند، بیچاره صاحب مال باید پیاده عقب آنها بدود و التماس کند و شلاق بخورد و فحش بشنود تا رسیدن بمنزل، آنوقت مال خود را برداشته کاه و جو برایش تحصیل نموده برای فردا سیر و حاضرش سازند. باید دانست که شخص پادشاه راضی باین حرکات ظالمانه نیست و تمام مخارج را با کرایه از پادشاه پول میگیرند و مباشرین امور میخورند. باری از مقصد دور افتادیم و لازم بود خاطر خوانندگان را مستحضر نمائیم که بچه دلیل بجهه احضار یکنفر بی اسلحه

ص: 13

مطیع و فرمانبردار چندین نفر روانه شده بودند و حال آنکه ممکن بود به دو کلمه رقعه از طرف حکومت یا ابلاغ یکی از اجرا بپای خودم بروم و اینهمه خسارت بر خودم و جمعی دیگر وارد نشود ولی چون معمول مملکت این است محل گله تعجب نیست البته بیچاره فراش هم خرج دارد باید از همین ممرها اداره شود باری در اوائل شب فراشها بخانه من رفته در را کوبیده و باسم اینکه آدم شهاب الملک هستم و کاغذ آورده ام سعید خان آدم من با لباس خواب بدر خانه آمده و در را گشود فورا جمعی بخانه ریخته اند هنوز سعید خان مبهوت و متحیر و منتظر که دهانش را گرفته بیخ گلویش را فشرده دوسه نفر او را نگاه داشته دیگران باطاقها هجوم آورده و تفحص میکنند و چون مرا در اطاقهای بیرونی نمی بینند ناچار بطرف اندرون میروند و در اندرون من فقط یکنفر مخدره عیال من با چهار نفر طفل صغیر که اکبر آنها پسر دوازده ساله من است و اصغر آنها طفل هشت ماهه و یک نفر خدمتکار زنانه و همه آنها در یک اطاق شام خورده مهیای خوابیدن بودند که غفلتا هیاهو و آشوب و صدای پای فراشها آنها را مضطرب مینماید و اول بخیال آنکه جمعی مست شده و بخانه ریخته اند بنای داد و فریاد میگذارند و بعد گمان میکنند دزد است و بغارت خانه آمده است شروع بفحش دادن و ضمنا مشغول بیاری طلبیدن میشوند و چون این هر دو فقره در ایران زیاد اتفاق میافتد چندان اسباب وحشت نمیشود تا اینکه از صحبتهای فراش ها و سؤالات آنها از اینکه فلانی کجاست مطلب را میفهمند و همگی از ترس و اضطراب در جامه خواب بی هوشی و بی تاب مجسمه مانند خشک میشوند، فراشها هم مطمئن میشوند که مقصود آنها در این خانه نیست و اهل خانه راست میگویند لهذا طفلک دوازده ساله را گرفته از اندرون بطرف بیرون میکشانند و اذیت و آزار بسیار مینمایند که پدرت کجاست بیچاره طفلک هرگز خبر از حال من نداشته قسم های مغلطه یاد میکند و با گریه و ناله و عجز و لابه

ص: 14

بی اطلاعی خود را مدلل مینماید فراشها هم او را رها نموده آنچه در حجرات بیرونی قابل نقل بوده برداشته با سعید خان از خانه بیرون میروند و در میان کوچه بقانون ایران به استنطاق سعید خان میپردازند و آنچه ممکنشان بوده سیلی و مشت و لگد و چوب و چماق و پشت قداره و شلاق بسر و مغزش مینوازند سعید خان هم فی الحقیقه خبری نداشته و هرچه اظهار بی خبری مینماید زیادتر فحش میشنود و کتک میخورد عاقبت او را برداشته روانه میشوند و در بین راه او را میزنند تا بخانه کدخدای محل رسیده در آنجا دیگر از بس او را زده بودند حالت اغما و ضعف بر او مستولی و طاقت حرکت نداشته کدخدا او را بگوشه کشیده محرمانه بزبان خوش با او مذاکره مینماید و وعده میدهد که اگر امشب فلانی را نشان دادی حضرت والا نیر الدوله با تو چنین و چنان خواهند فرمود و خلعت میدهند و بعنوان پیش خدمتی تو را نگاهمیدارند و روزبه روز بر مواجب و اعتبارت میافزاید بیچاره در جواب تمام اینها غیر از (واللّه خبر ندارم) تاللّه هرگز بمن نمیگوید کجا میروم، حرفی دیگر نداشته که بگوید در اینجا هم محض رفع خستگی و کسالت مقداری پشت و پهلویش را با دست و چوب و تازیانه مالش میدهند تا درست بهوش بیاید آنوقت او را برداشته بخانه نیر الدوله میبرند و شرح مطلب را عرض مینمایند حضرت والا با نهایت تشدد میفرمایند «همین پدر سوخته را ببرید داغ کنید و چوب بزنید تا بروز بدهد» و محض تشویق فراشها بهر کدام دو هزار انعام میدهد و این مرحمت شاهانه در اینموقع دلالت دارد بر کمال اهتمام نیر الدوله. چه تاکنون هرگز معمول نبوده حکومت بفراش انعام بدهد بلکه متصل از آنها سهم و حصه از قلق که از مردم گرفته اند میگیرند. مجملا فراشها از این جهت فوق العاده مست و سرگرم شده باطاق فراشخانه میآیند در آنجا از سعید خان سؤال میکنند شام خورده یا نه بیچاره میگوید چیز نخورده ام حضرات شام خودشان را که عبارت از

ص: 15

یک دیزی چرک و کثیف آبگوشتی باشد با چند دانه نان بمیان آورده پهلوان وار از اطراف بر آن سیمرغ قله قاف حمله ور شده مردانه مصاف میدهند بیچاره سعید خان را هم امر بزور آزمائی و قدرت نمائی مینمایند، آن بدبخت که از بس کتک خورده بود دست و بازویش از کار افتاده گلویش خشک و دهانش بسته و روانش خسته از همراهی باشاره عاجزانه تقدیم معذرت مینماید سرپیچی او بر تغیر آنها میافزاید و با یکدست بخوردن نان و با دست دیگر بزدن سعید خان مشغول میشوند و بعد از زد و خورد بسیار بجهت کباب کردن شکار اسباب کار و اشخاص کارگزار با منقل آتش و سیخ و میخ آهن احضار مینمایند سعید خان را دیگر طاقت تحمل نمانده بحالت نزع میافتد.

مخفی نماند که وسیله استنطاق در تمام ایران منحصر است باین قسم وسائل که بعضی از آنها را که شنیده ام مینویسم. تخم مرغ میآورند و بآب میپزند آنوقت بمقعد محبوس فرو مینمایند چیزهای مدر از قبیل چای و آب هندوانه زیاد باو میخورانند و گلوی آلت رجولیت او را با سیم و زه بسیار محکم میبندند. سیخ میآورند در آتش داغ نموده همینکه مثل آتش سرخ شد بر بدن او میگذارند و گاهی آن سیخها را بیکی از منافذ بدنش فرو مینمایند شرح تنگ قجر و اشکلک و سایر آلات و اقسام را که ایرانیها در اینگونه مقامات اختراع کرده و نسبت بابدان ضعیفه هم وطنان خود اعمال و امتحان مینمایند تا مقصر آنچه میخواهند بگوید و هرچه مطالبه میکنند بدهد ابدا قابل نگارش نیست و خدا گواه است قلم را یارای تحریر و زبان را حالت تقریر نیست و چه قدرها از نفوس زکیه بی گناه که چیزی نمیدانسته اند و ادای آنچه میخواسته اند نمیتوانسته اند در زیر داغ از زحمت زندگانی فراغ حاصل نموده اند سعید خان از هول جان و ترس از این اعمال وحشت نموده مهیای رحلت شد خبیر دربار که حالت او را اینطور ملاحظه نموده ترسید که مبادا

ص: 16

سعید خان بمیرد و جان مفتی از دست آنها بدر برود و سر نهفته و مطلب ناگفته بماند و در حضور حکومت موهون و به بی عرضگی و بی کفایتی معروف شود و نانش بریده و گریبانش دریده شود لهذا شروع باستماله و حکم بآوردن چائی و سیگار و مالش پشت و پهلوی او مینماید و با زبان خوش و وعده خلعت و منصب قدری حالش افاقه حاصل مینماید و صریحا وعده آزادی باو میدهد.

چون ندای وصل بشنیدن گرفت اندک اندک مرده جنبیدن گرفت کم کم سعید خان را بحال آورده دوستانه با او صحبت مینمایند و سراغ از دوستان من از او مینماید. جواب میدهد که من سه چهار ماه زیادتر نیست نزد فلانی آمده ام و منزل دوستان او را نمیدانم چون خدمت من نظارت خانه و اطاق داری است هرگز کاغذی برای کسی نبرده ام و آن کارها را دیگران میکنند. فورا فروغ امیدی بدل نایب تابیده سؤال مینماید؟

مگر غیر از تو نوکر دیگر هم در دستگاه فلانی هست؟

- بلی دو نفر دیگر هم هستند که هم روزنامه تقسیم میکنند و هم کارهای بیرونی او را انجام میدهند

خانه های آنها را میدانی؟

- یکی را بطور اجمال میدانم در محله سنگلج است دیگری را هیچ نمیدانم بسم اللّه زحمت کشیده خانه او را نشان بده.

- چشم بفرمائید در چاکری حاضرم

اگر از او دردی دوا شد تو را آزاد مینمائیم.

- چه عرض کنم شاید او بهتر بداند.

خان نایب با فراش و ژاندارم و پلیس و سایر اتباع ابلیس روانه محله سنگلج شده و چون سعید خان هم درست خانه آقا رضا نوکر دیگر را نمیدانسته بلکه یکوقتی با آقا رضا از آن حدود میگذشته آقا رضا باو اظهار داشته که خانه ما

ص: 17

این محله است لهذا بزحمت زیاد و پیدا کردن پلیس محل و تحقیق از کدخدا و هزار قسم رسوائی عاقبت خانه آقا رضا را پیدا میکنند و سعید خان را مأمور مینمایند که دق الباب نموده تا آقا رضا اشتباها در را باز کند.

تق تق تق

زن: کیه؟

- پیش تر بیائید

مرد که نصف شبی در خانه مردم چه میکنی! چه کاری داری؟

- با آقا رضا کارم دارم.

این وقت شب چه کار با آقا رضا داری؟، سبحان اللّه عجب حرفهائی میشنوم راستی مردم خیلی بی حیا هستند برو گمشو پدر سوخته قرمساق.

- واللّه باللّه من آدم غریبی نیستم خودمانی هستم.

غریب و خودی سرم نمیشود هر خری هستی باش در باز نمی شود مگر شاه مرده که این ساعت در خانه مردم میائی و فضولی میکنی!

- نه نه جان من سعید خان نوکر آقای مجد الاسلام هستم از طرف آقا آمده ام با آقا رضا کار دارم.

عجب! شما آدم آقا هستید؟ پس چرا هیچ نفرمودید؟ به بخشید من از خواب پریده ام حواسی ندارم بخیالم دزد آمده یا کسی مست شده بیخود در خانه مردمرا میکوبد اما حالا خیلی شرمنده ام و استدعای عفو دارم ببخشید عفو فرمائید بآقای مجد الاسلام ابدا از این حرفها چیزی نگوئید که راضی نیستم ایشان بفهمند

- چشم اصلا نمیگویم حالا آقا رضا را بیدار کنید کارش دارم.

لا اله الا اللّه آقا رضا خوابست چگونه این وقت شب بیدارش کنم؟

استغفر اللّه هرگز نخواهد شد!! این بچه قدری فضول است اما از شما چه پنهان من

ص: 18

خیلی دوستش میدارم دخلی به میرزا علی اکبر ندارد.

بلی نه نه جان همه قبول داریم آقا رضا نجیب تر از میرزا علی اکبر است اما حالا بیدارش کنید.

- نه جناب سعید خان میرزا علی اکبر هم پسر من است و شیر مرا خورده در نجابت مثل آقا رضا است الا اینکه از وقتیکه زن گرفته زنکه نانجیب زیر پایش نشسته شیطان هم توی رگ و پوستش رفته پسر را خراب کرده و از دست بدر رفته و الا هر دو تا اولاد منند و من خودم میدانم چه کرده ام و چه زائیده ام.

- بلی ما هم میدانیم شما خیلی زحمت کشیده اید ما شا اللّه بچه ها هم خوب شده اند ولی بفرمائید آقا رضا بیاید که آقای مجد الاسلام او را خواسته اند و وقت میگذرد.

نه نه شما هرگز نمیدانید چقدر زحمت کشیده ام چقدر شمع و شیرینی نذر کرده ام و چندین سفر پیاده بامام زاده حسن و امام زاده معصوم رفته ام گوسفند نذر حضرت عباس کرده ام، آش امام زین العابدین بیمار پخته ام، سفره سبزی کرده ام چله بری کرده ام دختر شاه پریان را میهمانی کرده ام، راستی خیلی زحمت کشیده ام پدرم درآمده تا این پسر را بزرگ کرده ام.

- نه نه جان خدا او را به تو بخشد حالا بفرمائید او را بیدار کنید که آقا کارش دارد و مخصوصا مرا فرستاده است او را همراه خودم خدمت ایشان ببرم.

شما راست میفرمائید آقا رضا هم طفلک همیشه از شما تعریف میکند اما من چگونه این وقت شب بچه خود را بدست خودم بیدار کرده همراه شما بفرستم آیا مردم بمن چه خواهند گفت؟!

- نه نه جان مردم هیچ خبر نمیشوند چه جای اینکه حرف بزنند.

ای وای مگر شما کار محرمانه با پسر من دارید بچه را من چگونه شب

ص: 19

تاریک از خانه بیرون کنم آیا چه اتفاقی بیافتد.

در این ضمن یوزباش ابراهیم متغیر شده لگدی سخت بدر میزند که اغلب اهل خانه بیدار میشوند آقا رضا هم میدود نزدیک در از مادرش میپرسد

چه خبر است؟

- سعید خان است تو را کار دارد.

بیچاره با عجله تمام میدود در خانه بناگاه دستش بدست خان نایب میافتد از ترس جان سلام میکند. نایب جواب میدهد.

آقا رضا سؤال کرد، سرکار نایب چه فرمایشی است؟

- مطلبی محرمانه با تو دارم اگر راست گفتی خلعت و انعام داری و الا گوشهایت بریده میشود!.

بابوالفضل العباس هرچه بپرسید راست میگویم من هیچ تقصیر ندارم از قدیم نوکر سرکار بوده ام.

- میخواهم بدانم امشب مجد الاسلام در کجاست.

بذات خدا، بچشم تیر خورده ابو الفضل العباس، بمرگ سرکار من خبر ندارم و از دیروز تا حالا خدمت آقا نرسیده ام.

- پس تو چطور نوکر او هستی که او را ندیده و از او خبر نداری؟

من نوکر ایشان هستم اما کار من تقسیم روزنامه است هر وقت کار داشته باشم دو روز سه روز هم دنبال روزنامه میروم هر وقت بیکار بشوم یکساعت میروم خدمت آقا که دستور العمل گرفته با پول روزنامه وصولکرده تحویلشان میدهم دیگر از شب گردی ایشان اطلاعی ندارم.

- بسیار خوب معلوم میشود راست میگوئی از سیمایت معلوم است جوان آراسته هستی حالا بگو بدانم دوستان او که اغلب با آنها مراوده دارد کیانند؟

ص: 20

او با همه مردم آمد و رفت دارد همه کس منزل او میآیند او هم همه- جا میرود.

- صحیح است اما محارم او که شب ها باهم هستند چه قسم مردمانی هستند؟

ناظم الاسلام (1) کرمانی، اجزاء مطبعه خورشید، اغلب شبها باهم هستند.

- خیلی خوب منزل ناظم الاسلام را میدانی؟

بلی میدانم.

- بسم اللّه زحمت کشیده همراه ما بیا نشان بده.

چشم قربان اطاعت دارم اذن بفرمائید لباسم را بپوشم.

- صدا کن مادرت سرداریت را بیاورد.

مادرش از پشت در فریاد میکند:

- وای من هرگز نمیگذارم شما پسر مرا ببرید!.

نه نه جان مترس خان نایب بما از قدیم التفات دارد ما در واقع بسته و نمک خورده او هستیم شما سرداری مرا بیاورید الان برمیگردم.

- سرکار نایب شما قسم بخورید پسر مرا بسلامت برمیگردانید و بمن برسانید

بفرق شکافته مرتضی علی و بسر حضرت والا نیر الدوله که بسلامت برمیگردد خاطر شما آسوده باشد

- خوب سرکار آقا با اربابش چکار دارید؟

اربابش مقصر و فتنه جو است میخواهیم از شهر بیرونش کنیم!.

- استغفر اللّه!! مجد الاسلام مرد بزرگی است خیلی خوب نوکرداری میکند دو سال است این پسر و آن پسرم پیش او هستند هنوز یکدفعه تغیر بآنها نکردهن»

ص: 21


1- محمد ملقب بناظم الاسلام (متولد 1280 و متوفی 1337 ه. ق) مدیر روزنامه های نوروز و کوکب دری و مؤلف «تاریخ بیداری ایرانیان»

مواجبشان هم بقاعده میدهد انعام، خلعت، میهمانی، مهربانی هم میکند

شما خبر ندارید چگونه یک مملکتی را برهم زده حضرت اتابک و حضرت والا نیر الدوله از دست او چه صدمه ها خورده اند، بلکه خواب ندارند، حتی شاه هم صریحا حکم فرموده اند او را از این شهر اخراج کنیم!

- لا اله الا اللّه پس پسر من چه خواهد کرد بیچاره طفلک تازه میخواستم دامادش کنم.

نه مادر جان مترس روزیرا خدا میدهد.

خدا گر ز حکمت به بندد دری ز رحمت گشاید در دیگری - درست میفرمائید اما تا مثل مجد الاسلام گیرش بیاید پدرش در آمده.

غصه مخور من او را در خدمت حضرت والا پیش خدمت میکنم مأموریت- های خوب هم برایش پیدا میکنم.

- شما را بخدا ممکن است پسر من پیش خدمت حضرت والا شود؟

البته ممکن است پسر تو جوان قابلی است انشاء اللّه خیلی هم ترقی میکند.

- خدا سایه سرکار را کم نکند شما باید پدری بکنید،

پس رو به آقا رضا کرده میگوید:

- مادرجان برو خدمت سرکار آقای نایب هرچه میفرمایند اطاعت کن گور پدر مجد الاسلام کرده تا کی با این مرد غریبه پرشروشور راه بروی برو جانم خدا بهمراهت اگر امشب او را پیدا نکنی شیرم را حلالت نخواهم کرد.

محض خاطر سرکار نایب اگر زیر قبه قمر هم باشد پیدایش میکنم و دست سرکار نایب میدهم

- برو عزیزم خدا بهمراهت منهم بسر جانماز دعا میکنم که زودتر یارو را پیدا کنید و همه از شر او خلاص شوند.

ص: 22

نایب:

بلی بلی ما هم التماس دعا داریم.

پس بالاجماع میآیند در خانه ناظم الاسلام کرمانی. آقا رضا در میزند بعد از مدتی در زدن عیال ناظم با نهایت اضطراب میآید پشت در میگوید:

کیست در میزند؟.

- آقا رضا که در آن خانه زیاد رفت وآمد داشته صدا میکند:

آقای ناظم تشریف دارند؟

- خیر امشب جائی میهمان بوده اند و بخانه نیامده اند شما بگوئید چه کارشان دارید؟.

سراغ مجد الاسلام رفتیم گفتند امشب خانه شما میهمان هستند، کار لازمی است بگوئید زود بیایند.

- مجد الاسلام امشب که هیچ بلکه هیچ شبی در خانه ما نمانده است خود آقای ناظم هم امشب بخانه نیامده اند.

تلگرافی از کرمان آمده و باید زود بمجد الاسلام برسانیم اگر در اینجا هستند بیدارشان کنید شما که میدانید من نوکر ایشان هستم و کار لازمی دارم.

- من تو را می شناسم اما گفتم نه مجد الاسلام نه ناظم الاسلام هیچ کدام در خانه ما نیستند و منهم در را باز نمیکنم (1).ر-

ص: 23


1- ... در ساعت هشت از شب گذشته در بستر راحت خفته بودم که شنیدم درب حیاط را میکوبند پس از جواب و استفسار معلوم گردید از محل و مکان مجد الاسلام استفسار میکنند. بعد از دقت و تأمل معلوم شد جمعی سواره و پیاده که متجاوز از صد نفر بودند اطراف خانه را گرفتند چون از پیش احتیاط خود را دیده بودم و هر شب درب خانه را از پشت قفل مینمودم که احدی نتواند در را باز کند باین جهت درب خانه با نهایت استحکام بود از آنها اصرار از من انکار که صدای نایب هادی خان که ملقب بخبیر دربار بود شنیدم که گفت ما مجد الاسلام را میخواهیم اگر اینجاست بگوئید در-

حضرات از آنجا مأیوس میشوند، خان نایب میگوید:

اینجا که تیرمان بسنگ آمد و مظنه ضعیفه راست میگفت اینجا نیستند دیگر کجا را سراغ داری؟

باید رفت منزل میرزا اسد اللّه خان مدیر مطبعه خورشید چون مدبر الممالک هم آنجا منزل دارد فرصت شیرازی (1) هم آنجاست هر خبری هست آنجاست نایب بسیار خوب بیائید برویم و همگی روانه میشوند تا بدر خانه میرسند و در میزنند این خانه مشتمل است بر یک بیرونی و یک باب اندرونی. فرصت و مدبر بیرونی را اجاره کرده اند اندرونی را خود با میرزا اسد له خان با مادر و سایر فامیل نشسته اند وقتیکه در میزنند فرصت بیدار میشود جواب میدهد:

کیست؟ چکار دارد؟

- آدم آقای مجد الاسلام هستم و با شما کار دارم. فرصت باور میکند و با لباس خواب در را میگشاید فورا فراشها او را گرفته بمیان کوچه میآورند، هرچه داد میکشد؛ چه خبر است، نقل کجاست، یعنی چه، چرا بمن توهین میکنید؟.

بخرج نمیرود ناچار محض فرار از آنها میگوید من معلم بچه های حضرت اقدسد.

ص: 24


1- سید میرزا محمد نصیر الحسینی شیرازی ملقب به فرصت الدوله و متخلص به فرصت در سال 1271 ه ق در شیراز متولد و شصت و نه سال عمر کرد و در صفر 1339 ه ق مطابق آبان 1299 در شیراز چشم از جهان فرو بست فرصت دارای تألیفات چندی است که از آنجمله میتوان 1- کتاب آثار عجم 2- دریای کبیر 3- اشکال المیزان 4- بحور الالحان 5- منشأت نثر 6- رساله شطرنجیه 7- رساله در گرامر خط میخی و بالاخره دیوان او را نامبرد.

والا شعاع السلطنه هستم شما بچه جرئت بمن اذیت میکنید حضرات اعتنائی نمیکنند و میگویند ما خبر داریم که امشب مجد الاسلام با تو همراه بوده حالا بگو به بینم کجاست؟ فرصت هم میگوید: (1)

من در اول شب با او بودم بعد او رفت و من آمدم خانه.

نایب:

- اول شب کجا بودید و تا چه وقت همراه بودید؟

اول شب در خانه منتخب الدوله میهمان بودیم ساعت سه حرکت کردیم، در خیابان حسن آباد از هم جدا شدیم.

- بعد از آنکه از شما جدا شد کجا رفت؟

ابدا نمیدانم کجا رفت.

- در آن خیابان آشنائی دارد؟صت

ص: 25


1- ... پلتیکشان چنین اقتضا نمود که قدغن نمایند هرکس ساعت سه در کوچه یا بازار باشد او را گرفته مجازات نمایند (در این قدغن چقدر بی عدالتیها از پلیسها واقع شد بماند) اما علت این قدغن این بود که در ساعت سه از شب و بآنطرف آمد و شد نباشد تا هرکس را بخواهند از خانه بدر کشند و تبعید نمایند و مخلی نباشد، این بود که جماعتی از محترمین را گرفته بسمت کلات فرستادند. این بنده نگارنده را مأمورین بدشعار نیز نیمه شبی با لباس شعار از منزل بیرون کشیدند سرکرده آنها که «مجیر دربار» لقب داشت با جمعی از پلیس، مأمور اینکار بودند چندین قفا از آنها خورده و دشنامها شنیدم، منزلی که در آن سکونت داشتم چون متعلق بمرحوم میرزا جهانگیر خان شیرازی مدیر جریده صور بود، آنشب احیانا از کیفیت حالم مستحضر شده نظر باینکه آن مرحوم مدتها نزد من تلمذ نموده بود کدخدای محله را که هژبر السلطنه لقب داشت مطلع ساخت. کدخدای مذکور سراسیمه دویده بمحصلین غلاظ و شداد اشارتی کرد که فلانی معلم علم معقول شعاع السلطنه پسر شاه است فردا مسئول خواهید بود مأمورین با وجودی که مرا در درشکه دو اسبی گذارده بودند و چهار اسبه میخواستند بتازند همینقدر که مطلب را یافتند مرا از درشکه پرتاب کرده گفتند برویم عقب «مجد الاسلام کرمانی» صفحه 104 دیوان فرصت

هیچ نمیدانم و من بکارهای آقای مجد الاسلام مربوط نیستم، در این ضمن میرزا اسد اللّه خان از صدای هیاهوی فراشها از خواب بیدار شده میآید دم در با نایب تعارف میکند نایب از او میپرسد تو از فلانی خبری نداری؟

- خیر، من با او حشر و نشری ندارم گاهی در مطبعه خدمت او میرسم چون او روزنامه طبع مینماید و من مدیر مطبعه هستم از اینجهت فی الجمله باهم آشنا هستیم مدبر زیادتر از من حشر دارد.

نایب:

مدبر کجا است؟

- در آن اطاق خوابیده است.

فورا فراش میرود و مدبر را که در جامه خواب بیدار بود از او هم میپرسند بدوا اظهار عدم اطلاع مینماید ولی حضرات متقاعد نشده سخت میگیرند مدبر هم محض آنکه زودتر جان خود را از مهلکه خلاص نماید میگوید فلانی در خیابان حسن آباد یک نفر آشنا دارد و الان باید آنجا باشد.

میپرسند، آن آشنا کیست؟

- حاجی عبد الحسین تاجر اصفهانی.

نایب: پس شما باید زحمت کشیده همراه ما بیائید و آن خانه را بما نشان بدهید.

مدبر (با کمال اوقات تلخی):

- بمن چه گور پدرش هم کرده خودتان میدانید.

نایب بیکی از فراشها اشاره مینماید فورا با یک سیلی آقای مدبر را ساکت مینماید پس بناچار لباس پوشیده با آنها روانه میشود و او که میخواست باختصار جان خود را از زحمت سؤال و جواب مستخلص نماید برعکس گرفتار میشود فرصت

ص: 26

و میرزا اسد اللّه خان مرخص میشوند و مدبر را با مقداری اسباب که بدستشان میآید برداشته و از آن خانه بیرون میآیند مدبر و سعید خان را نایب بفراشها میسپارد و خودش آقا رضا را که گفته بود خانه منتخب الدوله را میدانم از راهی دیگر بطرف خانه منتخب الدوله میرود و آنجا در را میکوبد معتمد الوزاره میآید پشت در از او سؤال مینماید که منزل حاجی عبد الحسین در کجاست؟ معتمد الوزاره قدری در جواب مسامحه و تمجمج مینماید!، نایب میگوید قدری اسباب از خانه او کم شده بود و اینک دزدش را پیدا کردم میخواهم نشانی مالش را بدهد تا تحویلش بدهم معتمد گوساله هم باور میکند و خانه را درست نشانی میدهد پس بطرف خانه حاجی روانه میشود مقارن وصول آنها بآنجا فراشها هم بهدایت مدبر میرسند و مطلب معلوم میشود پس در میزنند بعد از مدتی زنی میآید پشت در و سؤال میکند کیست؟ میگویند با فلانی کار داریم بیدارش کنید ضعیفه متردد و متحیر که چگونه بیدار کند لهذا جوابی نمیدهد حضرات بخیال شکستن در میافتند ناگاه چشمشان بنردبانی میافتد که در کنار خیابان گذارده شده بود یک نفر از آنها را با نردبان ببالای بام میفرستند و راهروها را تفحص نموده پائین میآید و در خانه را باز میکند اطاقیکه من در آن خوابیده ام یکدرش میان هشت خانه باز میشود و در آن اطاق را میگشایند و در آن اطاق غیر از من دو نفر دیگر هم خوابیده بودند یکی خود حاجی عبد الحسین و دیگری میرزا احمد شاگرد و همشیره زاده حاجی که از اصفهان به جهت معاونت حاجی آمده بود از صدای پای آنها اول من بیدار شدم و سرم را از لحاف بدر کرده غفلتا چشمم بفراشها افتاد فوری مطلب را درک کرده گویا تمام رنجها از من زایل شده و بدون تزلزل بفراشها اشاره کردم که که شما ساکت باشید تا من خودم لباس پوشیده با شما بیایم و سکوت میکنند مبادا آنها بیدار شوند و اشاره برختخواب صاحب خانه کردم حضرات هم امر مرا اطاعت

ص: 27

کرده منهم فورا لباس پوشیده نوشتجات و غیره که بالای سرم بود برداشتم و روانه شدم و با آنکه خیلی سعی کردم که حاجی و شاگردش بیدار نشوند ولی آنها هم بیدار شدند و من از خانه بیرون آمدم هنوز درست از خانه بیرون نیامده بودم که فراشها دو قسمت شدند قسمتی بغارت خانه مشغول شدند (1) و قسمتی دیگر بغارت بنده پرداخته جیب و بغل، کیف، نوشتجات، اسناد، ساعت، زنجیر ساعت بند، پول نقد، تقریبا پنج تومان، اسکناس بانک چهل و پنج تومان، اشرفی شش مثقالی بسکه شاپور ذو الاکناف سه عدد، اشرفی دو عددی چهار تومانی سه چهار عدد، تمام را بردند من را هم از خانه بیرون آوردند دم در خانه سعید خان و آقا رضا را دیدم منکه مدتها بر آنها فرمانفرمائی کرده بود بفاصله این دو سه دقیقه باز فراموشم نشده بود و با نهایت قدرت بسعید خان گفتم کسی با تو کار ندارد برو در خانه مشغول خدمت باش و بآقا رضا گفتم تو همراه من بیا و با نهایت طمأنینه و وقار در میان فراشها براه افتادم مثل ایامیکه از خانه باداره و مطبعه میرفتم و جمعی از افراد خودم همراهم بودند و ضمنا بآنها فرمایشات میکردم یا اوقاتیکه از دار الحکومه یا وزارت عدلیه یا دربار مراجعت میکردم که یکدسته فراش و کفشدار و پیش- خدمت اطرافم را گرفته هرکدام بزبانی تملقم میگفتند و استدعای انعامی مینمودند چند قدمی که رفتم صدای ناله و استغاثه شنیدم که کسی تظلم میکند و میگوید و اللّه بااللّه من هیچ تقصیر نداشتم برگشتم دیدم میرزا احمد بیچاره را فراشها گرفته با سروپای برهنه میکشند، با کمال تسلط بفراشها گفتم من مقصرم با او چه کار دارید همین یک کلمه اسباب استخلاص او شد آنوقت روانه شدم همینکه چند قدمیان

ص: 28


1- باری اول طلوع صبح صادق رد مجد الاسلام را بخانه حاجی عبد الحسین تاجر اصفهانی رسانیده از پشت بام بخانه ریخته در حالت خواب مجد الاسلام را گرفتار نموده آنچه اسباب خانه حاجی عبد الحسین که ممکن بود بغارت رفت صفحه 360 تاریخ بیداری ایرانیان

رفتیم یک نفر از فراشها مرا به تند رفتن امر نمود و من با بی اعتنائی زیاد تمرد کرده بهمان وقار عادی راه میرفتم و ابدا تصور نمیکردم که کجا میروم یا کجا میبرندم دیگری با دست مرا بجلو راند و ضمنا کلمه ناسزا ادا نمود منهم تمام قدرت و قوت خود را جمع نموده رو را برگردانیدم و چنان سیلی بگوش آن کوبیدم که سه چهار قدم عقب افتاد ولی بزودی دانستم که محبوس و اسیرم نه آزاد و امیر زیرا که فراش سیلی خورده با رفقای دیگرش بیک حمله کسالت خواب را از سرم بدر کردند بقدر دو دقیقه مبهوت ماندم و تمام حواس خود را بیاری طلبیدم تا درست متذکر شدم که وضع از چه قرار است لهذا تغییر اسلوب دادم و باقتضای وقت حرکت کردم.

غیر تسلیم و رضا کو چاره در کف یکدسته خونخواره ولی باز نتوانستم بقدم آنها بروم و در چند قدم خسته شدم و گلویم خشکیده فوق العاده مایل بآب یخ بودم و مجبورا ایستادم و برای آنجماعت وحشی تر از پلنگ خطابه خواندم و بعد از پاره نصایح آنها را مخاطب نمودم اینطور اظهار داشتم که «اگر شما مأمورید بکشتن من بسم اللّه هرچه زودتر بهتر و اگر باید مرا ببرید من با این کسالت باین سرعت نمیتوانم بیایم قدری ملایم تر حرکت کنید تا بتوانم بیایم» نایب هادیخان خبیر دربار که رئیس دسائس آنها بود در جلو ما سوار الاغی بسیار کوچک و سریع الحر که بشنیدن این کلمات برگشت بطرف ما و بمن سلام کرد و ضمنا خیلی تشکر و اظهار بشاشت از گرفتاری من مینمود و میگفت اگر امشب جنابعالی پیدا نمی شدید حضرت والا نیر الدوله خود مرا عوض شما سیاست میکرد و نفی بلد میفرمود و الحمد اللّه چشم همه روشن کار درست شد حالا تشریف بیاورید در جلو من سوار شوید تا باهم برویم هنوز حرف او تمام نشده بود که فراشها مرا بلند کرده در جلو او نشانیدند و طول خیابان معروف بخیابان

ص: 29

مخصوص را باین حالت طی کردیم تا رسیدیم بخیابان علاء الدوله محاذی دیوار سفارت انگلیس، در اینجا من اظهار بی میلی کرده و خودم را از الاغ پائین انداختم و صریحا گفتم با این وضع ناگوار هرگز باختیار نخواهم آمد، خبیر دربار از سابق ارادتی بمن اظهار میکرد و برای آینده هم امیدوار بود ناچار متابعت نموده پیاده شد و بمن گفت: شما سوار شوید، من پیاده میآیم. اما من این تکلیف را نپذیرفتم و باو گفتم ما در اینجا میمانیم و نمازی میخوانیم و بفراشها بگو بروند و درشکه تحصیل نموده بیاورند تا بآسانی برویم، نایب اختیارا یا اجبارا این رأی را پسندید و باهم آمدیم در یک قهوه خانه که تازه مدیرش بیدار شده مشغول افروختن آتش بود ما مشغول وضو شدیم و قهوه چی سماور را آتش انداخته تا من نماز خواندم چائی را حاضر ساخته گویا در تمام عمرم هرگز نمازی باین خضوع و خشوع نخوانده بودم، بعد از فراغ از نماز فنجان چائی با نصفه نان روغنی آوردند و صرف شد و تا ما دو سه فنجان چای صرف کردیم درشکه را هم حاضر کردند من با خبیر دربار در درشکه نشسته آقا رضا را هم پهلوی درشکه چی نشانیده روانه شدیم تا آنکه بخانه نیر الدوله رسیدیم، مرا در یک اطاق منزل دادند و اطرافم را فراشها گرفته بودند و آقا رضا را هم آوردند در همان اطاق و نزدیک من نشانیده یک فنجان چای هم برایم آوردند و ضمنا مشغول شدم بدستور العمل دادن به آقا رضا که اگر چنین شد چنان بکن و اگر مرا از شهر خارج کردند فلان و بهمان را ملاقات کن که ناگاه یک نفر فراش آمد و آقا رضا را بطور اکراه از کنار من جدا نموده و عقب تر نشانید قریب نیم ساعت در این اطاق نشسته بودم و چون از صحبت داشتن با آقا رضا ممنوع بودم با خود فکر میکردم که در نزد نیر الدوله چه بگویم گاهی فکر میکردم سخت مقاومت کنم و بقدر امکان مدافعه بنمایم چه میدانستم نیر الدوله رذل و ترسو است هر کار که بتواند میکند و از التماس کردن سخت تر

ص: 30

میشود عاقبت مصمم شدم که هرچه در دل دارم بگویم و دست از جان بشویم، در این خیالات بودم که فراش آمده و مرا احضار نمود منهم بگمان اینکه بحضور نیر الدوله میروم روانه شدم ولی بزودی رفع اشتباه من شد چه بجای اینکه مرا بداخله باغ دلالت نمایند بطرف خارج باغ بردند و در طول دالان باغ که میرفتم در بیرون در درشکه با جمعی سوار مسلح و مکمل مشاهده نمودم و دانستم که حکم اخراج من از شهر تهران صادر شده است و آمدم تا از در بیرون رفته محاذی درشکه رسیدم در این وقت نایب هادیخان آمد و دسته نوشتجات و کیف بغلی مرا آورد و منهم باز کرده بدقت ملاحظه کردم معلوم شد آنچه اسکناس و اشرفی و وجه نقد بوده برده اند فقط کاغذها را پس داده اند و قدری فکر کردم که باین نوشتجات که اغلب از آنها اهمیت داشت چکنم؟ آیا همراه خود ببرم یا بکسی بسپارم و چون آن نوشتجات دارای مطالب پولتیکی نبود بلکه راجع بقطع بعض مرافعات که من واسطه در اتمام آنها بودم و یا بعض اسناد و احکام که بتوسط من صادر شده بود و بایستی مبلغی از صاحبانش رسوم و حقوق زحمت خود را گرفته بآنها بدهم و پاره قبوض معاملات که شخصا با هرکس داشته ام و قباله و بنجاق خانه که بتازگی ابتیاع نموده بودم، لهذا اینطور صلاح دیدم که بخود نایب هادیخان بسپارم و از او خواهش کنم که آنها را بعیال من تسلیم نماید و بر این اراده عازم و نایب هادیخان را مخاطب نموده اظهار داشتم: «جناب نایب، در تمام ملل عالم و جمیع طوایف بنی آدم، آخرین وصیت هر شخص محترم است، حتی دشمن هم میپذیرد و من میخواهم بشما وصیتی بکنم امیدوارم اسباب زحمت از برای شما نباشد و نیر الدوله بشما ایرادی از قبول آن ننمایند، چه ابن زیاد از قبول وصیت مسلم ابن عقیل بابن سعد ملامتی نکرد سرکار والا سیره او را مراعات خواهد کرد و چنانکه در مقام حکمرانی اسلوب ابن زیاد را خیلی مرغوب دیده اند در این مرحله هم

ص: 31

متابعت خواهند کرد» جواب داد شما فرمایش خودتان را بفرمائید لازم باین گونه مذاکرات نیست از من هر قسم خدمتی برآید حاضرم منهم در حضور جمعی از سوار و سرباز و ژاندارم و و و و ... دسته نوشتجات را با کیف باو سپردم و باو گفتم باسم انسانیت از تو خواهش دارم این اسناد را الان با آقا رضا آدم من برداشته میبری در خانه من و تسلیم مخدره عیال من مینمائی و صریحا بشما میگویم این اسناد ربطی بمطالب پولتیکی ندارد بلکه راجع بمردم است و در نزد من امانت است و تقریبا سه چهار هزار تومان برای صاحبانش و پانصد ششصد تومان برای شخص من قیمت دارد ولی برای شما سیصد دینار هم ارزش ندارد. نایب بالصراحه بمن قول داد که الان که شما رفتید من با آقا رضا میرویم در منزل شما و امانت شما را بعیال شما تسلیم مینمایم. منهم با نهایت اطمینان اظهار امتنان نموده و سوار درشکه شده شهر دار الخلافه و اهل و عیال را وداع گفته و روانه شدم.

ص: 32

فصل سوم نفی بلد

هنوز آفتاب پهن نشده بود که از دروازه دوشان تپه خارج شدیم (و من از این ببعد تا مراجعت بطهران بواسطه غارت شدن ساعت مجبورم اوقات را از آفتاب حدس بزنم و تعیین نمایم) و هیچ نمیدانم اراده کجا را دارم و خود را بقضا و قدر سپرده یا بعاره اخری تسلیم سوارها و درشکه چی و یک نفر یوزباشی که با من سوار درشکه شده است شده و منتظرم که ببینم بکجا میروم، درشکه را از خارج شهر و کنار خندق راندند تا اینکه بدروازه دولاب رسیدیم و از آن دروازه وارد شهر شدیم و ثانیا از دروازه ماشین خارج شدیم و اجمالا فهمیدیم بطرف حضرت عبد العظیم میرویم و از جاده اردبیل خارج هستیم و همه جا طی طریق نموده تا نزدیکی ابن بابویه رسیدیم در اینجا نایب سوارهای کشیک خانه بترکی به درشکه چی اظهار داشت که از طرف شاهزاده عبد العظیم مرو بلکه از بیراهه برو درشکه چی هم آنجاها را درست نمیدانست و از خط راه متعارف خارج گردید و گرفتار زحمت شد زیرا که صحراهای مزروعه و انهار جاریه بی پل در جلوش مصادف میشد و راه چاره اش

ص: 33

مسدود شد و نه او نه سوارها راهی برای عبور درشکه سراغ نداشتند. قدری متحیرانه تأمل کردیم تا آنکه بعضی رعایا که از آن طرف عبور میکردند پیدا شدند از آنها تحقیق کردیم آنها بالصراحه جواب دادند عبور درشکه از این سمت محال است یا باید از جلو شاهزاده عبد العظیم بروید و یا آنکه از کنار کوه بی بی شهربانو عبور نمائید و بروید بامین آباد حضرت علیا و از آنجا از خارج زاویه بخط راه کهریزک داخل شوید باین ترتیب تقریبا یکفرسخ راهتان دور خواهد شد، حضرات بنای مشورت را گذاردند که چه بکنند نایب سوارها میگفت بمن صریحا حکم کرده اند از راه زاویه نروم مبادا فسادی شود درشکه چی میگفت من راه بی بی شهربانو را درست نمیدانم و اسباب زحمت خواهد شد منکه از موقع حرکت از شهر تا اینجا بواسطه صدمه که از یوزباشی پدرسوخته خورده بودم حالت تکلم نداشتم و مبهوت در درشکه نشسته بودم در اینجا بحرف آمدم. واقعا گویا فراموش کردم شرح پذیرائی یوزباشی را بنویسم و لازم است نوشته شود تا معنی جوانمردی و فتوت معلوم شود وقتیکه از در خانه نیر الدوله روانه شدیم یک نفر فراش قوی هیکل آمد در جلو من در درشکه نشست و ضمنا نگاهی بحسرت زیاد بعمامه و عبای من میکرد زیرا که عبای من آهاری بسیار اعلی کرمانی بود و بتازگی از کرمان برای من دوازده تومان خریده و فرستاده بودند و لباده من برنک همان عبا از همان قماش بوده او هم نو و ظریف بود و عمامه مطابق معمول مملکت خیلی بزرگ مینموده چه لباس رسمی اهل علم و طبقه روحانین در ایران فقط عمامه و عبا است و هر قدر صاحب عمامه سواد و علمش زیادتر باشد باید عمامه اش را بزرگ تر بنماید حتی آنکه در تمام ایران عمامه بزرگ را علامت سواد زیاد میدانستند و علماء خیلی محترم عمامه را بقدری بزرگ می بندند و بسر میگذارند که در وقت حرکت متصل سرشان از سنگینی عمامه بطرف چپ و راست متمایل میشود و از آنها که گذشت طبقه

ص: 34

طلاب هستند که عمامه آنها خیلی بزرگ است طبقه سوم سلسله ذاکرین و واعظین هستند که عمامه بزرگ بر سر میگذارند بعد از این سه طبقه دلالها عمامه نیم رسمی دارند بعد اصناف دیگر و خصوص تجار عمامه ها را کوچک و ظریف ولی پارچه سنگین استعمال مینمایند. مجملا منکه خود را بسیار مرد عالمی میدانستنم ناچار عمامه بزرگی بر سر میگذاشتم و مخصوصا همان ایام یک توپ از پارچه معروف پیراهن شاهی که از بافت لندن است و از قرار زرعی سی شاهی است و در ایران کفن اموات و پیراهن احیاء و عمامه علما و شال کمر و زیر شلواری ظرفا از آن پارچه است خریده و با خیلی دقت، پیچ پیچ و پرشکن بر سر گذاشته بودم یوزباشی که فکر میکرد که اگر این عمامه را برباید دو سه پیراهن برای خودش و دو سه چهارقد برای زنش میشود و هر وقت فکرش باینجا میکشید فروغی از دیدگانش ظاهر میشد و گاهی هم خیال میکرد شاید این عمامه تقلبی باشد یعنی لائی داشته باشد. آنوقت دلتنگ میشد و آثار غضب از چشمهایش ظاهر میگردید توضیح آنکه بعضی از اهل علم که مکنتی ندارند میتوانند دو سه تومان بدهند و یک عمامه بزرگ فراخور مقامات و مناسب احترامات خودشان ترتیب بدهند و عمامه کوچک هم خلاف زی آنها است و در انظار مردم بی سواد بخرج میروند لهذا چند زرع پارچه میخرند مقداری کهنه و پارچه های مندرسه در جوف آن میگذارند و آن پارچه های کهنه را در میان پارچه نو مخفی می سازند بقسمی که ابدا معلوم نمیشود و در ظاهر عمامه بزرگ صحیحی بنظر میآید اما باطنش خراب است و در نظر تشنه، آب ولی سراب است و در ایران از این قبل چیزها فراوان است عادت غریبی دارند براینکه ظاهر کارها را آراسته و پرنقش و نگار مینمایند و کمتر بخیال اصلاح باطن مطالب میافتند و مکرر دیده ام اشخاص را که خرقه یا لباده سنجاب و خز میپوشند و فقط همان دور خرقه خز دارد و ما بقی خالی است گذشته از لباس در عماراتشان هم همین قسم

ص: 35

معمول است که ظاهرش را با نقش و نگار و رنگ و روغن آرایش میدهند ولی ما بقی بنیان آنها را بطوری بی استحکام میسازند که احتمال دوام و بقا ندارد، بلکه در اخلاقشان هم همین اسلوب را مطلوب میدانند چنانکه بیکدیگر که میرسند نیمساعت متجاوز اظهار محبت و وداد مینمایند و همینکه از یکدیگر جدا میشوند هزار قسم فحش و تهمت بهم میزنند و این عادت منحصر اواسط الناس نیست بلکه بزرگان هم دارای همین اخلاق رذیله هستند و هرگز در ایران رسم نیست کسی علی الظاهر با دشمنش تندی و سختی بنماید، بلکه بهتر از برادر در ظاهر با دشمنش تواضع میکند و در باطن برای کشتنش هزار قسم اسباب فراهم مینماید چنانکه آصف الدوله حاکم خراسان را مکرر دیدم شخصی که از دور میآمد باو فحش میداد و وقتی وارد میشد نهایت تواضع و تعارف با او مینمود.

حالا برگردیم بحکایت یوزباشی، و چنانکه گفتم یوزباشی متحیرا و متحسرا بعمامه نگاه میکرد و منتظر بود بهانه بدست آورد و عمامه را بقاپد. از خوشبختی او رسیدیم محاذی گارد راه آهن حضرت عبد العظیم و در آنجا قهوه خانه بود و جمعی در آن قهوه خانه نشسته بودند گویا مدیر قهوه خانه با سرکار یوزباشی آشنا بود. یوزباشی این موقع را غنیمت دانسته فورا بلند شده عمامه را از سر من ربوده و هنوز من متحیر و مبهوت بودم که چرا عمامه مرا برداشته و میخواستم بهر وسیله که ممکن شود عمامه را از او استرداد نمایم. یوزباشی فرصت را از دست نداده و عمامه را از میان درشکه انداخت پیش قهوه چی و صدا کرد «داش علی قربان دستت این امانت را نگاهدار» او هم فوری عمامه را برداشت و رفت. نایب سوارها که او هم خیلی مایل بعمامه بود برگشت و از قهوه چی مطالبه نمود قهوه چی اعتنائی نکرده و نداد، نایب بملاحظه ازدحامیکه در قهوه خانه بود جرئت ننمود زیاد اصرار نماید. ناچار با نهایت تغیر برگشت و بما ملحق شد. و بترکی فحش زیادی به

ص: 36

یوزباشی میداد، درشکه چی میخندید اما من بقدری افسرده شدم که بی اختیار اشک از چشمم جاری شد از وقتیکه من بدست فراشها اسیر شده بودم زیاده از سیصد تومان مال مرا برده و غارت کرده بودند، بلکه تمام دارائی و هستی و اهل و عیال و آزادی مرا گرفته بودند و ابدا دلشکسته نشده بودم ولی از بردن این عمامه واقعا دلم شکست و اشکم جاری شد، چرا که از بردن عمامه شرف و هنر و بالاخره هر چیز مرا برد، لهذا با نهایت تأسف ساکت نشسته بودم. تا در موقعیکه حالت تحیر و تردید سوارها و درشکه چی را مشاهده نمودم مختص برای اینکه زودتر از مجالست یوزباشی مستخلص شوم نایب سوارها را صدا کردم، و از او پرسیدم مقصد شما کجاست؟ جواب داد کهریزک و سرهنگ ما آنجاست و تکلیف بعد را ما نمیدانیم او میداند! گفتم چرا از راه متعارف نمیروید و خودتانرا بزحمت می اندازید؟

جواب داد برای اینکه امیر اینطور مقرر فرموده اند. گفتم آیا میدانی مقصود امیر از این قدغن چیست؟ جواب داد بلی ملاحظه آنکه مبادا حوالی راه اسباب زحمت فراهم شود و مردم شما را باین حالت دیده بخیال مدافعه بیافتند یا شما مردم را بیاری طلبیده و بخواهید خودتانرا به بست بیاندازید. گفتم بشما قول میدهم که ابدا باین خیالات نباشم و شأن من اجل از این است که باین خیالات بیفتم. جواب داد شما قول میدهید که بسلامتی از آنجا عبور کنیم؟ گفتم بلی قول میدهم و قسم میخورم که باین خیالات نباشم، نایب و درشکه چی هر دو مطمئن شده و از راه معمول درشکه را حرکت دادند و در نزدیکی گارد راه آهن جمعیت زیادی ایستاده منتظر آمدن ترن بودند و یحتمل مرا اگر میدیدند حمله بر درشکه و مستحفظین مینمودند ولی من فورا عبا را بسر کشیده درست خود را مخفی نمودم سوارها هم به هیبت مدافعه اطراف درشکه را گرفتند تا از آن نقطه گذشتیم، از اینجا که عبور کردیم سرکار یوزباشی بنای صحبت را گذاشته و اظهار فتوت فرمودند.

ص: 37

ملخص فرمایشات یوزباشی این است که بمن سفارش شده شما را در عرض راه لخت کنم و تمام اساس و لباس شما را بگیرم ولی چون من جوانمرد و مشتی هستم در عالم لوطی- گری و فتوت، قبا و پیراهن و شلوار و جلیقه شما را بشما میبخشم که در راه سرما نخورید و عبا و لباده را خودتان کنده بمن بدهید و خدا را شکر کنید که گرفتار آدم بی غیرت و نالوطی نشده اید. من ابدا باین حرفها جواب ندادم مجددا سرکار یوزباشی موکدا مطلب را عنوان فرمودند باز هم اعتنائی نکردم و بسکوت گذرانیدم مرتبه سیم همین مطلب را بضمیمه قدری تشدد و تغییر مکرر کرده این مرتبه ناچار شدم و جواب دادم بهرچه مأمور هستی رفتار بکن، گفت میل دارم خودتان محبت کنید، و بکنید و الا البته میکنم. من از این کلمه بی اختیار خندیدم و جهتش این است که در ایران مثلی معروف است که دختری در شب زفاف که بخانه شوهر میرفته است از مادرش سؤال مینماید که در حجله تکلیف من چیست آیا شلوار و زیرجامه ام را خودم بکنم یا آنکه صبر کنم داماد بکند مادرش اینطور جواب داده دختر جانم کندی محبتی کردی، نکندی میکنند. و یوزباشی از خنده من تفال بخیر زد و چون ملتفت نبود که من برای چه میخندم گمان کرد من خوشحال شده ام از اینکه جلیقه و شلوار و پیراهن مرا بمن واگذارده و از این خیال بشاش شده شرحی از فتوت و جوانمردی خودش در مأموریت ها بیان نمود که هرگاه بخواهم شرح آنرا بنویسم بقلم خودم بوطن خیانت کرده ام چه شاید بعضی مردمان خارجه باشند که از اوضاع داخله و بی رحمی و بی انصافی که ناشی از جهالت ایرانیان است درست مستحضر نباشد و من هرگز حاضر نیستم مطالب را توضیح نمایم، باری نایب یا یوزباشی، مقامات جلیله خودش را میشمرد و من گوش میدادم و او را گرم بحرف زدن داشته بودم و در خیال عجله کردن از کندن لباس منصرفش مینمودم چه دانشمندان گفته اند «ستون تا ستون فرج است»

ص: 38

هنوز رجزخوانی یوزباشی تمام نشده بود که رسیدیم پای زنجیر. اینجا محلی است که باج راه میگیرند و از چندین سال قبل که راه قم تا تهران را شوسه کرده اند معمول است که از هر حیوانی که عبور نماید دهشاهی میگیرند و از عرابه یا درشکه و کالسکه یک تومان و تقریبا نیم فرسخ بالای حضرت عبد العظیم است که زنجیر کشیده اند و مأمورین مراقبت دارند، در نزدیکی قم هم اداره دیگری است و در بین راه هم دو سه جا اداره تفتیش هست که مبادا کسی بی دادن باج راه و گرفتن بلیط رفته باشد و در اینجا قهوه خانه ایست برحسب فرمایش یوزباشی درشکه متوقف شد و ما هم از درشکه خارج شدیم قهوه چی چائی آورد و من و سوارها و یوزباشی صرف کردیم چند نفر رعایا که مراقب زراعت خودشان بودند از دیدن من بتماشا جمع شده گرد ما را گرفته و ضمنا معلوم شد خیلی متألم و متأثر شده اند و اطراف مرا گرفته بهر زبان تسلیت میدادند و یوزباشی تجدید مطلع نموده اظهار داشت که من حالا دیگر باید بشهر برگردم و رو بمن کرده امر بکندن لباس نمود و ضمنا خدمتانه و قلق و حق الزحمه خود را میفرمود من اول خیال نداشتم چیزی باو بدهم ولی بعد بملاحظه رفع اضطراب اهل خانه حاضر شدم حواله باو بدهم که او هم ببرد در خانه و اهل خانه به این بهانه از سلامتی من مستحضر شوند لهذا باو گفتم منکه چیزی همراه خود ندارم قلمدان و کاغذ حاضر کن تا حواله بدهم، یوزباشی هم رفت و از راهدارها که مراقبت زنجیر مینمودند قلمدان و کاغذی آورد منهم شرحی باهل خانه نوشتم و آنها را از سلامتی خودم اطلاع داده که بدانند بسلامتی بطرف قم میروم و تلگرافا بعدها تکلیف آنها را معلوم خواهم کرد و پاره دستور العمل های لازمه بطور اختصار و اجمال بر او اضافه کردم در آخر هم نوشتم مبلغ پنجهزار به این یوزباشی بدهند، اولا قبول نمیکرد و اقلا پنج تومان میخواست ولی بعد که دید من زیاد حاضر نیستم بدهم و سوارها اصرار در حرکت دارند قناعت کرد و سخت مطالبه

ص: 39

قبا را مینمود و اینجا من تدبیری اندیشیده بجهت استخلاص از شر یوزباشی برئیس سوارها متظلم شدم او هم با تغیر و تشدد زیاد یوزباشی را از این خیال منصرف نمود یوزباشی بناچار راه شهر را پیاده در پیش گرفت و منهم برخواستم از بقایای وجوه غارت شده دو سه عدد دو هزاری همراه داشتم یکی را بقهوه چی دادم یوزباشی که این بسط ید را ملاحظه نمود و برگشت و بمن آویخت و بطور التماس وجهی برای کرایه ماشین میخواست که از حضرت عبد العظیم تا شهر پیاده نرود و نهاری هم در شاه عبد العظیم صرف نماید منهم لجاجت کرده دیناری دیگر ندادم یوزباشی (1) خیلی متأثر و متأسف بحالت یأس بلکه گریه بود و با خود زمزمه میکرد یکفرسخ راه پیاده باید بروم، بشاه عبد العظیم برسم، آنجا هم نه پول نهار دارم و نه کرایه ماشین و فحش بخودش و اربابش میداد و هیچ نمانده بود بگریه و زاری مشغول شود و اگر سوارها ممانعت نمیکردند حتما تمام لباس مرا میربود و هر قدر هم میتوانست اذیتم میکرد ولی پنج نفر سوار و یک نایب با اسلحه آنهم ترک، سرکار یوزباشی را مجبور بالتماس نموده بود از بس از سلب عمامه نفرت داشتم بگریه و لابه اش وقعی نمیگذاشتم و از حالت یأس و حرمان او حظی داشتم غفلتا دیدم سیمای یوزباشی بحالت بشاشت عود کرده تبسمی مخفی در دندانهایش ظاهر شد و معلوم شد خیال تازه در نزد خودش یافته و دخلی سراغ کرده ولی من هرچه فکر کردم نفهمیدم یعنی تفرقه حواس مساعدت ننمود و الا اگر در موقع گرفتاری نبود حتما میفهمیدم چه خیال کرد که مسرور شد، باری یوزباشی رفت و منهم در پناه سوارها از شر او آسوده و روانه کهریزک شدیم و از حسن تدبیریکه در ندادن عبا و لباده بمأمور پیاده بکار برده بودم تفریحی داشتم، اما بزودی معلوم شد اینجا هم اشتباه کرده امده

ص: 40


1- - لفظ یوز در زبان ترکی بمعنی «صد» است و یوزباشی اصلا اصطلاح نظامی است بمعنی درجه داری که فرمانده صد نفر باشد صفحه 473 «فرهنگ لغات عامیانه» تألیف سید محمد علی جمالزاده

و مصداق شعر معروف ظاهر شد

المستجیر بعمر و عند تأییدکالمستجیر من الرمضاء بالنار و این مضمون را شیخ مصلح الدین خیلی شیرین بنظم درآورده و میفرماید

شنیدم گوسفندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی

شبانگه کارد بر حلقش بمالیدروان گوسفند از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودی چه دیدم عاقبت گرگم تو بودی توضیح آنکه همینکه چند قدمی از محل زنجیر دور شدیم، رئیس سوارها که خودش مستقیما خجالت میکشید مطلب را بمن اظهار کند بمترجمش درشکه چی که هم فارسی خوب صحبت میداشت و هم ترکی زبان اصلیش بود. اینطور اظهار کرد که شما هرچه در جیب و بغل خود دارید بمن بسپارید، منهم دست کردم کیف کوچک که مشتمل بر دو سه عدد مهر اسم خودم و مهر اداره بود و از سان فراشها گذشته و اشرفی کهنه و نوش آنها را ربوده بودند و خودش را با مهرها پس داده بودند با یکعدد دستمال ابریشمین بسیار بزرگ که روز پیش شخصی بمن تقدیم کرده بود، با دوسه عدد دو هزاری نقره باو دادم و سه عدد دو هزاری هم محرمانه در جیب شلوار ذخیره نهادم و همینکه نایب اشیاء مرقومه را گرفت تجدید عنوان کرده و بترکی بدرشکه چی گفت بگو عبا و لباده را هم بکند و بمن بدهد درشکه چی هم ترجمه نمود و بر حیرت و حدتم افزود و منهم چون غیر از تسلیم چاره نداشتم تسلیم شدم. کندم و تسلیم نمودم، و باین حالت وارد کهریزک شدیم.

***

ص: 41

فصل چهارم رفقای من چه کسانی هستند

فصل چهارم رفقای من چه کسانی هستند(1)

وقتیکه در درشکه با نایب هادیخان نشسته بطرف خانه نیر الدوله (2) میرفتم از نایب سؤال کردم بغیر از من کسی دیگر را هم گرفتار نموده اید یا خیر؟ جوابداد

ص: 42


1- در اواسط ماه ربیع الثانی هزار و سیصد بیست چهار، روزی از طرف دولت جار میزنند از امشب هرکس ساعت چهار از شب گذشته از منزل خود بیرون بیاید پاسبانان شهر او را با گلوله خواهند زد. سوار و پیاده در شهر زیاد میگذارند که تا صبح در کوچه و بازار گردش میکنند، مسلم است که این اقدام برای دو چیز است یکی جلوگیری از شب نامه های بسیار که شبها بر ضد دولت منتشر میشود و دیگر آنکه اگر بخواهند کسی را دستگیر نمایند از طرف مردم مزاحمتی نشود، یک شب مأمورین دولت سه نفر را از خانه های خود بوضع بد دستگیر نموده بکلات تبعید میکنند، بجرم شب نامه نویسی و آن سه نفر «مجد الاسلام کرمانی» است مدیر روزنامه ادب که سر پرشوری دارد میرزا آقا تاجر اصفهانی و حاجی میرزا حسن مدیر سابق رشدیه صفحه 65 جلد دوم تاریخ معاصر تألیف دولت آبادی
2- علاء الدوله بمراتب از نیر الدوله بهتر بود بلکه آقایان از حکومت علاء الدوله بهتر راضی بودند تا حکومت نیر الدوله، در واقع عین الدوله انتقامی کشید از آقایان که حکومت را از علاء الدوله گرفت و بشاهزاده نیر الدوله داد. شاهزاده نیر الدوله حاکم جدید با آنکه با آقای طباطبائی معاهده و هم قسم بود و بقرآن مجید قسم یاد کرده بود که در خیال مقدس آقای طباطبائی همراهی کند ذره از ظلم و مخالفت قسم کوتاهی نکرد و اگر سوگند خورده بود که مخالفت نماید با آقایان و مانع باشد از مقصود مقدس هر آینه مینوشتم خلاف سوگندش نکرد لیکن چون قسم بر معاونت و همراهی یاد کرده بود مینویسم خلاف کرد خیلی هم خلاف کرد. صفحه 310 تاریخ بیداری ایرانیان

بلی، بعضی را دیشب گرفته و برده ایم و بعضی را هم امشب و فرداشب خواهیم گرفت. سؤال کردم آنها که دیشب گرفته اید چه قسم اشخاصی هستند؟ جواب داد من فقط یک نفر را دیدم که نایب علی اکبر خان مأمورش بوده و سه چهار ساعت از شب گذشته او را آورد و فورا تسلیم سوارهای کشیکخانه نمودیم، و او را بردند ولی غیر از او هم هستند که امروز و امشب بشما ملحق خواهند شد. سؤال کردم هیچ میدانی چه اشخاصی باید بما ملحق شوند؟ گفت شیخ الرئیس (1) و شیخ زین الدین (2)ده

ص: 43


1- ابو الحسن میرزا شیخ الرئیس قاجار در سال 1264 ه ق متولد و در سه سالگی مبتلا به آبله شد و یک چشمش نابینا گردید در پنج سالگی بمرض وبا دچار شد و پس از بیماری، نابینائی او نیز خوب شد. در سال 1278 حسام السلطنه پدر ابو الحسن میرزا چشم از جهان فرو بست در دم آخر بفرزندش سفارش کرد «ملاشو» شیخ الرئیس مدتی در تهران و زمانی در خراسان بتحصیل اشتغال داشت تا در سال 1289 از خراسان عازم عتبات شد و مدتی در کربلا و سامره نجف متوقف بود در سال 1292 آهنگ سفر حج کرد و در سال 1294 با دریافت اجازه اجتهاد بایران برگشت در سال 1296 که در خراسان متوطن بود بعلت اختلاف با محمد تقی میرزا رکن الدوله حکمران خراسان و سیستان به کلات نادری تبعید گردید و پس از سه ماه آزاد شد. در سال 1301 میرزا عبد الوهاب آصف الدوله شیرازی بسمت والی خراسان تعیین شد و بین شیخ الرئیس و آصف الدوله بر سر غرور بی جا و هتاکی های آصف الدوله تضادهائی رخ داد. شیخ الرئیس چکامه ای سرود و بخدمت ناصر الدین شاه فرستاد و چون جواب ناصر الدین شاه موافق با او نبود بعزم قوچان مشهد را ترک نمود. شیخ الرئیس مسافرتهائی بترکیه و هندوستان و بیت المقدس کرد و سپس بتهران آمد و با مشروطه خواهان همکاری و همگامی نمود و هر صبح جمعه در منزل خود بر سر منبر رفته سخنرانی شدید اللحنی ایراد مینمود ولی هربار که محمد علیشاه در صدد آزار وی برمیآمد سفارت عثمانی از او پشتیبانی میکرد تا پس از بمباران مجلس شیخ الرئیس نیز گرفتار و خانه اش خراب، خودش را نیز بزنجیر کشیده و زندانی کردند، ولی پس از یکهفته آزاد گردید تا بالاخره در فروردین 1299 در سن 74 سالگی چشم از جهان فرو بست.
2- شیخ زین الدین مردی فوق العاده باهوش و زیرک و ناطق زبردستی بود. صفحه 114 جلد دوم تاریخ انقلاب مشروطیت تألیف ملکزاده

و آقا سید جمال (1) واعظ و حاجی شیخ (2) محمد واعظ و شیخ مهدی واعظن»

ص: 44


1- سید جمال واعظ متولد 1279 متوفی 1316 ه ق واعظ و خطیب آزادیخواه و معروف در اوایل انقلاب مشروطیت، پسر آقا سید علی عاملی، وی در همدان متولد و چون در اصفهان متوطن و شهرت یافت به اصفهانی معروف شد. وی در اواخر عهد مظفر الدین شاه در بلاد مختلف. از شیراز و اصفهان و تبریز و مشهد و تهران حتی در کربلا و نجف بوعظ میپرداخت و در هنگام ظهور فکر مشروطیت بآزادی طلبان پیوست و در منابر و مجالس بی پروا غالبا از منافع آزادی و از مضار استبداد سخن میراند و بواسطه قدرت بیان و طلاقت لسان سخن او در عامه تأثیر و نفوذی تمام داشت. علاوه بر آن مقالاتی نیز با امضای مستعار در روزنامه ی حبل المتین و روزنامه ی مظفری مینوشت، و یک چند نیز مواعظ و خطابه های او بصورت روزنامه «بنام جمالیه» منتشر میگشت و بهر حال سخنان او در بیداری عامه و در مبارزه با مظالم استبداد تأثیر و نفوذی تمام داشت. وی کتاب رؤیای صادقه را در بیان مظالم ظل السلطان و علمای اصفهان بکمک ملک المتکلمین و دو تن دیگر نوشت و کتابی نیز بنام «لباس التقوی» در فواید ترویج پارچه های وطنی تألیف نمود سید جمال در تهران همواره بمبارزه با استبداد و تقویت مشروطه خواهان اشتغال داشت تا آنکه در سنه ی 1326 ه ق که محمد علیشاه مجلس را بتوپ بست و بساط استبداد را از نو زنده کرد و یک عده از آزادیخواهان را بزنجیر کشید وی مخفیانه از تهران بقصد همدان بیرون آمد اما در راه دستگیر شد او را به بروجرد بردند و آنجا به امر امیر افخم همدانی مقتول شد و قبرش در آنجا هنوز باقی است «صفحه 747 کتاب دائره المعارف فارسی»
2- ... اما مقام دوم که تبعید و نفی و تفریق آقایان باشد چون محتمل است موجب بلوا و شورش گردد مقدمتا شروع نمود به تبعید اشخاصی که اطراف آقایانرا دارند و صورتی داد با عظام الممالک که متجاوز از صد نفر را نوشته بودند که از آنجمله بود حاج شیخ محمد واعظ که از واعظین بزرگ و مقدسین از اهل منبر بوده که مدتی در مهاجرت صغری در زاویه مقدسه حضرت عبد العظیم در بیداری مردم سخن میراند و نطق میکرد در این ایام هم که ایام وفات صدیقه کبری فاطمه زهراء دختر پیغمبر خداست در مجالس روضه و مصیبت در بالای منابر صریح و آشکار بر ضد عین الدوله نطق میکند اگرچه بعضی از عقلاء که اطراف عین الدوله بودند و بشیخ واعظ ارادتی داشتند قصد عین الدوله را با آقایان اطلاع داده و در شبها حاج شیخ محمد واعظ در خانه خود نمیماند و از صدماتیکه باهل و عیال «مهدی گاوکش» وارد آمده بود حاج شیخ واعظ بی میل نبود که او را در روز و در خارج خانه خود بگیرند، اگرچه عین الدوله در این مقام خبط خطای بزرگی کرد که مانند مهدی گاوکش شخصی را در شب میگیرند که اگر در روز هم او را میگرفتند احدی در مقام معاونت او و ممانعت مأمورین دولت برنمی آمد ولی مثل حاج شیخ محمد واعظ کسی را هم که از علماء و مقدسین و هم طرف وثوق و اعتماد عامه است حکم میدهد که هر زمان دست باو یافتند او را مأخوذ دارند اگرچه در روز باشد باینجهت بمقصود خود نایل نگردید و شد آنچه شد: مجملا روز چهارشنبه هیجدهم جمادی الاولی سنه 1324 هجری مطابق 1906 میلادی دو ساعت از آفتاب گذشته حاج شیخ محمد واعظ اصفهانی سواره رسید نزدیک خانه قنبر علیخان که در محله سرپولک واقع است و برخورد بمأمورین دولت که عبارت بود از یک صاحب منصب مسمی به میرزا احمد خان و دویست نفر سرباز از فوج قزوین. در این مقام هم عین الدوله خطا کرد چه ممکن بود یک نفر فراش شیخ واعظ را به احترام ببرد نزد عین الدوله دیگر جمعیت و سربازی لازم نبود باری میرزا احمد خان شیخ را نگاه داشت و گفت بسم اله برویم حاج شیخ محمد: کجا برویم و من کیستم، میرزا احمد خان گفت تو حاج شیخ محمد واعظ سلطان المحققین میباشی اما کجا برویم عجالتا خانه اتابک بعد مجلس دولتی «ان جهنم لموعد کم اجمعین» شیخ واعظ گفت من مطیع امر و حاضرم لیکن خوبست شما از عقب من بیائید و هر جا که میخواهید مرا ببرید بگوئید خودم میروم خواه خانه اتابک و خواه جای دیگر اگر تخلف کردم از عقب مرا با گلوله بزنید بجهت آنکه اگر اهالی طهران مرا اسیر شما ملاحظه نمایند خوف فتنه و فساد است بهتر آنست که یکنفر همراه من باشد سرباز و فراش از عقب بیایند. احمد خان قبول نکرده اطراف الاغ شیخ را احاطه کردند چون نزدیک مسجد و مدرسه حاج ابو الحسن معمار باشی رسیدند طلاب مدرسه با اهل گذر اجتماع کرده مانع عبور و بردن حاج شیخ شده احمد خان واعظ را پیاده و داخل سربازخانه نمود که نزدیک مدرسه واقع بود. واعظ حالت مظلومیت خود را بخضوع و خشوع و اذکار و ادعیه بمردم مینمود که در آن زمان اسلحه خوبی بود برای دفاع از ظالم، دقیقه بدقیقه بر اجتماع مردم افزوده گردید طلاب از اطراف خبر شده و در آنجا جمع گردیدند خبر بآقای بهبهانی رسید، آقا سید احمد پسر خود را با عده از طلاب و سادات برای استخلاص واعظ فرستاد طلاب که خود را غالب تصور نموده ریختند بطرف سربازخانه در این اثناء شیخ حسین ادیب الذاکرین کرمانی که بعد ملقب به ادیب المجاهدین و بشغل ناطقی از طرف ملت معرفی گردید و از فضلاء اهل منبر بود و صدمات بسیار در بیداری مردم متحمل شد رو کرد بمردم و گفت ای مسلمانان پیغمبر ما را امر کرده است باعانت از مظلوم، اینک من خودم را فدائی این واعظ مظلوم و خادم سید الشهداء مینمایم، شما خود دانید و تکلیف خود و رفت بطرف سربازخانه و در سربازخانه را مفتوح نموده و با معاونت طلاب شیخ واعظ را بیرون آورده بطرف مدرسه حرکت کردند احمد خان سلطان چون دید اسیر و محبوس او را بردند بسرباز حکم داد که واعظ را با تیر بزنند سرباز اطاعت نکرد دفعه ثانی حکم شلیک داد این دفعه چند تیر تفنگ خالی شد یک تیر آمد بران ادیب المجاهدین خورد و او را بزمین انداخت. «صفحه 404 تاریخ بیداری ایرانیان»

و آقا میرزا آقای تاجر اصفهانی، بعضی دیگر را هم شمرد و تقریبا دویست نفر را

ص: 45

میگفت سیاهه کرده اند که بتدریج از شهر خارج خواهم کرد. سؤال کردم؟ آن یکنفر که دیشب نایب علی اکبر آورده بود که بود گفت حاج میرزا حسن (1) رشدیهو-

ص: 46


1- - میرزا حسن آقا مدیر رشدیه از اشخاص با حرارت و درستکار در زمان امین الدوله صدر اعظم ایران پس از آنکه مدتی در تبریز در تأسیس مدارس و مکاتب زحمات کشیده بتهران آمد و تأسیس مدرسه رشدیه را نمود در واقع مؤسس مکاتب بوضع جدید این شخص است، در اوایل ورودش مقدسین و بعضی از مردم او را مثل یکنفر کافر نجس العین میدانستند چه که الف و باء را تغییر داد فتحه را که تا آنوقت زبر میگفتند صدای بالا نام نهاد و ضمه را که تا آنوقت پیش مینامیدند صدای وسط میگفت کسره را که تا آنوقت زیر میخواندند صدای پائین میخواند و همچنین خط عمود و خط افقی را یاد اطفال داد و کذا در مکتبخانه ها که در سر گذرها و بازارها پسران و دختران باهم مینشسند چه ضرر داشت که باید در مدرسه بیایند دیگر آنکه چوب و فلک در مدرسه نیست اطفال خودسر بار میایند شیخ سعدی صد سال قبل گفته است استاد معلم که شود کم آزارخرسک بازند طفلان در بازار فریاد مقدسین در مجالس بلند شد که آخر الزمان نزدیک شده است که جماعتی بابی و لامذهب میخواهند الفباء ما را تغییر دهند قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب بآنها یاد بدهند دیگر آنکه اطفال را زبان خارجه تعلیم داده است که بآنها گفته است شماره لفظی و شماره خطی و این صورت را یاد اطفال داد 1 2 3 4 5 6 7 8 9 مجملا رساله هم از بعضی علماء تألیف شد در رد مدارس و تکفیر اولیاء مدارس لیکن پس از دخول آقای طباطبائی و تأسیس مدرسه اسلام مردم کم کم دانستند که این مدارس عبارت از همان مکاتب است و این ارقام حساب است نه زبان خارجه و تغییری هم در الف و باء داده نشده همان الف و باء قدیم است منتها قدری مشکل تر از آن حاج میرزا حسن آقا هم دانست که این مردم قابل نیستند خورده خورده از حرارت افتاد و برای ترویج مقصود خود روزنامه ایجاد کرد موسوم بروزنامه مکتب. خواست که در روزنامه مردم را بیدار و بترویج معارف بکوشد لیکن وزیر علوم و وزیر انطباعات از روزنامه و سایر جراید جلوگیری کردند. در این اثناء که متهم بود، در نزد عین الدوله که این شخص را اگر بحال خود گذارد، علاوه بر اینکه الف و باء را تغییر خواهد داد و روزنامه نویس هم شده است گناه روزنامه نویسی کمتر از گناه مدرسه تأسیس کردن نیست و گاه گاهی هم بکتابخانه ملی میرود که اینهم گناهی است که عفو ندارد و بعضی اوقات هم در خانه و مدرسه بعضی را دور خود جمع میکند. خبر دادند به عین الدوله که میرزا حسن مدیر رشدیه را دیدند که شبنامه منتشر مینموده است، باز راپرت رسید که عصر سه شنبه 21 ربیع الثانی 1324 هجری در منزل مدیر رشدیه انجمنی تشکیل یافته است که اجزاء آن از این قرار است. مجد الاسلام کرمانی- ناظم الاسلام کرمانی- میرزا آقا اصفهانی و-

بود از اتمام این اشخاص که شمرد معلوم شد حاج میرزا حسن فعلا رفیق راه من است چه دیگران را هنوز گرفتار نکرده بودند و من خیلی مایل بودم که بیکی از وسائل بتوانم بآنها که میگفت هنوز نیامده اند اطلاعی بدهم تا بفکر حفظ خودشان باشند ولی ممکنم نشد و بعد معلوم شد که شیخ الرئیس و شیخ زین الدین با جمعی دیگر فردای همانروز بسفارت عثمانی پناه برده و بشفاعت سفیر عثمانی رفع این زحمت از آنها شده و چنانکه بعد مینویسم از اشخاصیکه خیال داشته اند غیر از میرزا آقای اصفهانی (1)فت

ص: 47


1- - میرزا آقای اصفهانی از تجار اصفهان بود که چند سال در اسلامبول بعنوان تجارت زیست کرد. در سفر آخر مظفر الدین شاه بفرنگستان بعنوان ملاقات درباریها، بفرنگستان مسافرت نمود از معاشرت با رجال دربار هم ضعف آنانرا دانست و هم دید خلاف و نفاق آنانرا، فقط از بین آنها ناصر الملک را پسندید و لیکن مقصود را در دوستی با عین الدوله یافت باینجهت عازم بمسافرت ایران گردید در سیزدهم ماه رجب 1323 وارد طهران شد و حرفهای تازه در مجالس میگفت و از وطن مدافعه و دوستی خود را با عین الدوله تکمیل مینمود تا اینکه عین الدوله دانست که پاره مقالات حبل المتین از قبیل مدافعه وطن و غیره از ترشحات قلم مشار الیه است فلذا از میرزا آقا خواهش نمود که قانونی از برای دولت ایران بنویسد مشار الیه قانونی نوشت و در خیال بود که عین الدوله را وادار نماید باینکه دولت را مقننه نماید کتابچه قانون را داد بعین الدوله، او هم داد بممتاز الدوله که آنرا بخواند و اگر کسری دارد بآن ضمیمه نماید. ممتاز الدوله پس از خواندن کتابچه بمیرزا آقا گفت

کس دیگر گرفتار نشده و در واقع ما را امتحانا پیش انداخته بودند تا بفهمند اگر آشوبی نمیشود آنوقت بدیگران بپردازند و اگر درست آقایان در مورد ما (1) همت کنند مسلم است گرفتار مصادمات نمیشوند بلکه اگر در موقع اخراجوی

ص: 48


1- - از آنسوی عین الدوله خواست کسانی را از تندروان از شهر بیرون راند و چشمهای دیگران را بترساند و باشد که میخواست از این راه پروبال کوشندگان را بکند و همدستان کار آمد ایشانرا گرفته و دور گرداند شب شنبه بیست و پنجم خرداد (24 ربیع الثانی) سه تن را که حاجی میرزا حسن رشدیه، مجد الاسلام کرمانی، میرزا آقا اصفهانی بودند از خانه هاشان دستگیر کردند و هر یکی را بدسته دیگری از سواران کشیکخانه سپرده و بکهریزک فرستادند و از آنجا هر سه را بدرشکه نشانده با سوار رو سوی کلات نادری روانه گردانیدند. عین الدوله چون اینان را گرفت چنین پراکند که بابی (بهائی) می بودند و به طباطبائی که میانجیگری در باره مجد الاسلام میکرد همین پیام را فرستاد و برای فریب مردم دستور داد سه تن از بازرگانان را که به بهائیگری شناخته می بودند گرفتند و بند کردند و چند گاهی نگهداشتند سپس از هرکدام یکصد و پنجاه تومان گرفتند و رها گردانیدند صفحه 89 کتاب تاریخ مشروطه تألیف کسروی

سعد الدوله حبسش کرده بودند دیگر خودشان آسوده بودند اما بدبختانه هر روز بکسی (1) آویخته و آقایان بسکوت گذرانیدند تا کار باینجاها رسید، مجملا وارد کهریزک که شدیم جمعی سوار کشیکخانه را در آنجا ملاقات کردم و یک نفر سرهنگ رئیس آنها بود نشسته بود بنده را پیاده کردند و بحضور سرهنگ آوردند سرهنگ آدم متدینی بود بطور انسانیت پیش آمد و سلام کرد و دوستانه تعارف نمود بعد از طی تعارفات دنبال سرهنگ رفتم بالای ایوان در آنجا شخصی را خفته دیدم از سرهنگ پرسیدم این شخص کیست؟ جواب داد حاجی میرزا حسن رفیق راه شماست از دیدن او خیلی مسرور شدم که اقلا رفیق راهی دارم و با نهایت تعجب نزدیک رفته بیدارش کردم او هم از دیدن من فوق العاده اظهار شادمانی نمود و میگفت الحمد للّه که تنها نیستم و هم زبان و مصاحب دارم منهم جواب دادم ای کاش تنها بودی من هرگز راضی نیستم که در این سفر با شما همراه باشم در جواب این حرف خنده بسیار طولانی کرده هرچند من اظهار حزن و اندوه نموده بودم او بر اظهار مسرتوی

ص: 49


1- چند شب دیگر داستان دلسوز مهدی گاوکش رخ داد. این مرد در کوی سرپولک سر سردسته شمرده میشد و جوانان و مشدیان را بر سر خود میداشت، و چون از پیروان و هواداران بهبهانی میبود، در قهوه خاه نشسته و بیباکانه از عین الدوله بدگوئی میکرد عین الدوله که از بهبهانی همیشه خشمناک می بود و دل پر از کینه میداشت از شنیدن آنکه یکی از پیروان او چنین بیباکی مینماید سخت برآشفت و چنین خواست همه خشم خود را بر سر بیچاره مهدی فرود آورد و دستور داد شبانه بخانه او ریخته و آنچه توانستند دریغ نداشتند خود او را دستگیر کردند زن آبستنش را چندان زدند که بچه انداخت یک پسرش را بحوض انداخته خفه گردانیدند بدیگران از بزرگ و کوچک کتک و زخم زدند با این سیاهکاریها از تاراج کاچال و افزارخانه هم چشم نپوشیدند از آنسوی فردا چون مهدی را بنزد عین الدوله آوردند گفت تازیانه بسیار زدند و پس از همه بزندانش انداختند تا دیرگاهی آگاهی او نبود و همه او را کشته میدانستند این رفتار ستمگرانه عین الدوله بمردم گران افتاد یکدسته سخت ترسیدند و خود را کنار کشیدند و یکدسته بخشم افزودند و در راه کوشش پا فشارتر گردیدند رویهمرفته کار بزرگتر گردید و بسختی افزود. ضمه 89 کتاب تاریخ مشروطه ایران تالیف کسروی

میافزود تا آنکه رفته رفته حالت اطمینان او در منهم اثر کرده قدری آرام شدم و آرام گرفتم فورا صدا کرد قهوه چی چائی آورد و قلیان حاضر کرد و خودش هم سیگاری کشیده، او شرح گرفتاری خودشرا اظهار داشت و من قضیه خودم را نقل کردم و شرح گرفتاری منکه مفصلا گذشت اما شرح گرفتاری او بقراریکه خودش نقل میکرد چنین است.

«دیروز عصر برحسب عادت اراده حمام داشتم و میخواستم حرکت کنم که نایب علی اکبر خان آمد دم در و صدا کرد من رفتم به بینم کیست نایب گفت با شما کاری دارم تشریف بیاورید برویم خیابان گردش کنیم و ضمنا صحبت بداریم من بخیال اینکه شاید مطلب او راجع بخانه است. چونکه خانه مسکونی من متعلق است بسردار افخم و سه ساله بمن اجاره داده و حالا آنخانه را فروخته و با اینکه هنوز موعد اجاره منقضی نشده اصرار دارد که ما را از خانه بیرون کند منهم به نیر الدوله متظلم شده اجاره نامه را هم نزدش فرستاده بودم حالا خیال میکردم نایب علی اکبر خان آمده قراری در این باب بدهد لهذا عبا را برداشته با نایب علی اکبر خان روانه شدیم همینکه بوسط خیابان رسیدیم چند نفر فراش هم اطراف ایستاده و بما ملحق شدند ولی چون ذهنم مسبوق بعضی خیالات بوده و مخصوصا از کاغذیکه یگانه دانشمند مسلم ملا عبد الرحیم طالبوف (1) بمن نوشته بود و صریحا.

ص: 50


1- - «طالب اف متولد 1250 و متوفی 1328 ه- ق» حاجی ملا عبد الرحیم پسر استاد ابو طالب نجار تبریزی در محله سرخاب بدنیا آمد در شانزده سالگی از تبریز به تفلیس رفت و بتحصیل زبان و ادبیات روسی پرداخت و در نزدیکی از ایرانیان ساکن تفلیس بنام محمد علی خان بکار مشغول شد سپس خود شخصا بکار مقاطعه کاری پرداخت و ثروت قابل ملاحظه ای پیدا کرد و در ثمرخان شور مرکز حکومت داغستان زندگی دلخواهی را آغاز نمود. مقامی که طالب اف در ادبیات جدید ایران یافت بدینجهت بود که نوشته های خود را بی تکلف مینوشت و سبک تازه ای در ادبیات فارسی بوجود آورد. آثار او عبارتند از: 1- پندنامه مارکوس که ترجمه از زبان روسی است 2- رساله فیزیک 3- نخبه سپهری 4- سفید طالبی یا کتاب احمد که دو جلد میباشد 5- رساله هیئت جدید 6- مسالک المحسنین که بیشتر جنبه ادبی دارد 7- مسائل الحیات که در این کتاب بیشتر از مسائل سیاسی و حقوقی و اجتماعی سخن بمیان آورده است 8- ایضاحات 9- سیاست طالبی که پس از مرگش بچاپ رسید 10- اشعار و مقالات که در جراید آن زمان مثل «انجمن» حبل المتین بچاپ رسیده است. طالب اف برای آزادی ایران قدمهای مؤثری برداشت و مردم آذربایجان نیز بپاس احترام در دوره اول مجلس او را بنمایندگی انتخاب کردند و پس از انتخابات هم قبول کرد برای شرکت در مجلس بتهران بیاید ولی بعهد خود وفا نکرد. مرحوم کسروی در کتاب تاریخ مشروطه نوشته است که چون کتاب مسالک المحسنین از طرف شیخ فضل اله نوری قدغن شده بود ناراضی بود و برای احتراز از عواقب امر بتهران نیامد.

نوشته بود که همچو می فهمم برای شما سفری در پیش خواهد آمد و چون میدانم شما مکنت زیادی ندارید لهذا حواله فرستادم که از روزیکه شما از تهران خارج میشوید ماهی بیست تومان اداره دار التجاره مرتضوی بخانه شما خواهد پرداخت مجملا همینکه مسبوق شدم نایب علی اکبر خان دم در درآمده است فی الجمله احتمال دادم که مصداق فرمایش طالبوف ظاهر شده باشد لهذا با عجله تمام رفتم در اندرون و آن پاکت را که روی میز بود برداشته حواله مرتضوی را از جوفش بیرون آورده در پاکت دیگر گذاشته عنوانش را باسم مخدره علویه عیال خودم نوشتم و ضمنا هم یک سطر نوشتم هرگاه سفری رفتم شما این حواله را هر ماهه وصول و بآن مخدره دیگر که از اهل تبریز و عیال اولی من است تقسیم نمائید ده تومان شما بردارید و ده تومان را باو بدهید که هر دو دستگاه مختصر معاش داشته باشند و بهمین جزئی قناعت کنید تا آنکه خداوند فرجی برساند بعد از نوشتن این

ص: 51

شرح عبای زمستانی آستردار خود را برداشته روانه شدم و بهیچ کدام از اهل خانه و نوکر و بستگان خود اظهاری ننمودم و با نهایت اطمینان و وقار ظاهری و هیجان و تزلزل باطنی از خانه درآمدم و با حضرات روانه شدم و نه من میدانستم کجا میروم و نه فراشها اظهاری مینمودند تا آنکه از کوچه خارج و داخل خیابان ناصریه شدیم از نایب سئول کردم بکدام طرف باید برویم طرف پائین را نشان داد روانه شدیم من و نایب باتفاق پهلوی یکدیگر راه میرفتیم فراشها هم از عقب میآمدند و مراقب بودند نائب هم هیچ نمیگفت که چکار دارد و بطفره میگذرانید تا آنکه من باصرار کار او را سئوال کردم جواب داد تشریف بیاورید در دار الحکومت آنجا حضرت والا خودشان خواهند فرمود من میدانستم که امروز جمعه است و حضرت والا در دار الحکومه تشریف ندارند ولی محض تحقیق امر رفتم، در آنجا که وارد شدیم مرا در اطاقی بردند و نشاندند و رفتند از سه ساعت بغروب مانده تا سه ساعت از شب رفته در آن اطاق بودم و در اطاق را فراشها و قراولها گرفته بودند ساعت سه نایب آمد و گفت حضرت والا منزل نبودند حالا تشریف آوردند و تلفون کرده اند برویم منزل برخاستم و پیاده روانه شدیم تا بخانه نیر الدوله رسیدیم رفتم در اطاق شاهزاده بعد از تعارفات گفتند حکم شده شما چندی از طهران مسافرت کنید گفتم اطاعت دارم ولی استدعا دارم محلی را که باید بروم معین کنید تا درشگه کرایه نموده بروم گفتند شما زحمت نکشید، دولت برای شما درشگه حاضر نموده بعد ایشان رفته و شام آوردند با وثوق السلطان منشی ایشان شام خوردیم سرهنگ کشیکخانه با درشگه حاضر شد بیست تومان وجه

ص: 52

نقد با ساعت که داشتم به وثوق السلطان دادم او هم بسرهنگ داد قبض رسید از او گرفت قبضرا نگاه داشت که بفرستد نزد حاکم محلی که ما را آنجا میفرستند تا در مرکز از سرهنگ گرفته بمن بدهند پس برخواستم و در درشکه نشسته سرهنگ هم همراهی کرد سوارها که الان حاضرند عقب درشکه اسب میتاختند در بین راه یکدسته سوار شب گرد رسیدند و درشگه را توقیف نموده چون ما اسم شب نداشتیم مجبورا متوقف شدیم یک نفر را نزد اعظم السلطنه وزیر نظمیه فرستادم او خودش سوار شد و آمد همینکه ما را دید و دانست که نتیجه راپورت خودش است مرخصمان کرد و آمدیم از دروازه خارج شدیم در اواخر شب و اوایل صبح باینجا رسیدیم و دیگرنه از تقصیر خودم خبر دارم و نه از عاقبت امر اطلاعی دارم»

این بود اجمال گرفتاری او، من چون عمامه نداشتم عمامه حاجی هم بزرگ بود برای سفر بار سنگین مناسب نیست او در عمامه و من در تحمل ثقل آن باهم مواسات کردیم و هر دو معمم شدیم سرهنگ هم چون هنوز دستور العمل درستی نداشت و مخارج کاه و جو مالهاشان زیاد بود بخیال گرفتن سیورسات از ده افتاد لهذا دو نفر سوار فرستاد که بروند در ده و خانه کدخدا را برای موکب مبارک ما حاضر نمایند سوار رفت و برگشت که ابدا نمیگذارند وارد قلعه شویم سرهنگ متغیر شده تمام سوارها را امر کرده حاضر شوند ما را هم برداشته روانه شدیم در نزدیکی دروازه چند نفر از رعایا آمدند و از سرهنگ پرسیدند کجا میروی چه کار داری؟ سرهنگ تجاهل کرده روانه دروازه شد خواستند او را ممانعت نمایند سرهنگ اعتنائی ننموده بخانه کدخدا وارد شد زنها ریختند بنای داد و فریاد را گزاردند و در جواب فحش شنیدند یکی دو نفر از مردهاشان که قدری تندی

ص: 53

کردند بتازیانه تادیب شدند و ما را هم مجبورا همراه خود آوردند و اطاق مهمانخانه کدخدا را تصرف نموده احمال و اثقال خود را در اطاق دیگر ریخته و مردهای خانه را امر کردند که کاه و بیده برای مالهاشان بیاورد و تدارک نهار بسیار صحیح برای خودشان و مقصرین حاضر نمایند. باید دانست در ایران بلا استثنا معمول است مأمور دیوان بهرجا که برود میهمان است و ضمنا کدخدایان دهات کاملا باید پذیرائی نمایند مثلا مأموریکه بجهت گرفتن مالیات یا آوردن مقصر یا بردن مقصر یا فرضی دیگر بقریه مأمور میشود در عرض راه بهرجا که برسد و هر قدر بخواهد بماند میهمان کدخدای آن ده خواهد بود و هنگام حرکت هم دست خالی نخواهد رفت و مادامیکه در ده یا قریه باشد سمت حکومت و مطاعبت دارد بهرچه میل داشته باشد باید حاضر نمایند و اگر در محل مأموریت داشته باشد باالمره مالک جان و مال و ناموس اهالی آن ده خواهد بود و این مخارجات را که کدخدا میپردازد روی اهالی ده تقسیم مینماید و هر نفری از رعایا سهمی را میپردازند و ابدا نمیدانند حق دارند بگویند که تو در این ده مأموریت نداری بچه دلیل ما باید گرفتار تو باشیم یا فلان آدم مقصر است من چه گناه دارم و بقدری این ظلم و تعدی در ایران متداول است که احدی استنکاف ندارد بلکه تعجب هم نمیکند و تا چندی قبل که این طور رسم بود که حاکمی که بشهری مأمور بود از حرکت از طهران تا وصول بمرکز همه جا سوروسات حواله میدادند کدخدای محل هم دو سه مقابل از رعایا میگرفت اما در این زمان این عادت کم شده نزدیک است باالمره ترک شود و این تحمیلات را فقط در خاک خود و قلمرو حکومتشان اجرا میدارند و جهتش اینست که اغلب املاک این اوقات (یعنی بعد از فروش خالصجات) متعلق است به بزرگان و شاهزادگان و آقایان و آنها زیر بار این تعدیات نمیروند و الا اخلاق حکام و مباشرین تفاوتی نکرده است بهمین ملاحظه دست رعایا و مردمان ضعیف از ملک

ص: 54

داری بریده شده و از بس این قسم تعدیات دیدند، نتوانستند علاجی بکنند یا گذاشتند و گذشتند و یا بگردن کلفتی بقیمت نازل فروختند و یا ملک را در تیول یک نفر متشخص قرار دادند و کم کم آن شخص مالک شد و یا همسایگان قوی پنجه بجهه ضمیمه کردن آن ملک بمستملکات خودش اسباب چینی ها کرده تا بیچاره را آواره نموده، مثلا فلان امیر یک شعیر از سیصد شعیر مزرعه را میخرد کم کم سایر مالکین را بانواع صدمات مبتلا مینماید تا از عهده نگهداشتن زراعت خود بر نیاید و بآن امیر تسلیم نمایند و اگر آن همسایه از آقایان علماء باشد یک وسیله دیگر هم بر وسائل متنوعه میافزایند و آن اینست که بیچاره مالک را کیفر میفرمایند و بفساد عقیده نسبت میدهند و بابی و صوفی و شیخی و شارب الخمر یا فرنگی مآب جلوه اش میدهد و پرده اعتبارش را میدرد و ملکش را میبرد یا بقیمتی بسیار نازل میخرد و اگر طرف از اشخاص متدین باشد و نتواند بکفر و زندقه منسوبش سازد بوسیله دیگر متمسک میشود و بادعای وقفیت یا وصایت از زحمت ملک داری فارغش میسازد، و بقدری این اعمال شنیعه در ایران شیوع دارد و از مطالب رایج مملکت شمرده شده است که در هیچ محکمه و دیوانخانه باین قسم دعاوی گوش نمیدهند و مدعی را سفیه میدانند و از همین قبیل اسباب دیگر هم برای استراق املاک از رعایا و اواسط الناس فراهم شده است مثل اینکه متشخصین که همسایه آن ملک هستند مالیات ملک خودشان را بدادن مختصر تعارفی بمستوفی یا محاسب یا حکومت بر آن ملک تحمیل نموده اند و سربازی و سایر عوارضات دیوانرا از گردن خودشان برداشته بگردن همسایه فقیر گذاشته و این عمل هم بسیار متداول است و در عرف دیوان سرشکن اسم دارد و از شصت سال قبل تا امروز این وسائل بطوری جاری شده که امروز دو ثلث مزروعات ایران راجع بوزراء و امراء و مستوفیان و شاهزادگان و آقایان علماء است و لا سیما بعد از شیوع خالصه فروشی که بدادن

ص: 55

چند عدد اشرفی تقدیم و پرداختن تعارف مستوفی و وزیر دفتر هرکس هر ملکی را طالب بوده بصدور فرمان متصرف شد و شرح این مطالب از وظایف سفرنامه ما نیست و این اجمالرا بجهت فهم پاره از مطالب مینویسم چنانکه بتحقیق حساب کرده و میدانم که دو ثلث از مزارع ایران متعلق ببزرگان و یک ثلث دیگر هم یا وقف بوده یا چندان قابل ملاحظه نبوده و جالب دقت ایشان نشده باز بعنوانی دیگر متصرف شده اند و آن عنوان تیول است که شرحش را در یکی از فصول این سفرنامه مینگاریم، و از این جهت که مالکین ضعیف برباد رفته و مالکین قوی پیدا شده اند عنوان گرفتن سوروسات هم رفته رفته کم شده و شاید بزودی باالمره متروک گردد و جهت اینکه اهالی کهریزک اعتنائی بسرهنگ کشیکخانه نکردند و زیر بار پرداختن سوروسات نمیرفتند این بود که این آبادی ملک امین الدوله (1) حالیه پسر مرحوم امین الدوله صدر اعظم اسبق و داماد شاه است و گویا سرهنگ درست اطلاع نداشت یا بامین الدوله هم بواسطه انتصاب خودش بحضرت امیر بهادر (2) وقعی نمیگذاشت بهر تقدیری»

ص: 56


1- - میرزا محسن خان معین الملک پسر امین الدوله داماد مشیر الدوله بود و چون خانم او دارای اولاد نمیشد در زمان صدارت پدرش او را طلاق داد و با خانم فخر الدوله دختر مظفر الدینشاه ازدواج نمود.
2- - امیر بهادر، حسین پاشا خان قراباغی از امرا و درباریان مظفر الدینشاه، محمد علیشاه قاجار و از مخالفین مشروطیت، در زمان مظفر الدینشاه رئیس کشیکچیان خاصه بود، در واقعه ی تحصن علماء در حضرت عبد العظیم که وی برای ارضاء و اسکات و استمالت آنها بدانجا رفت در مقابل اساءی ادب آنها نسبت به مظفر الدینشاه برآشفت و در مقام شاهدوستی خویش نیز غش کرد و پس از آن همه ی عمر با مشروطیت مخالفت ورزید، محمد علی میرزا پس از جلوس با وجود سفارشات پدرش او را از ریاست کشیکخانه خلع نمود اما چندی بعد وی دوباره بدربار نزدیک شد و شاه دیگر بار او را بکار سابقش گماشت. بمرور ایام بوزارت جنگ منصوب شد. (1326 ه ق) عنوان سپهسالار اعظم یافت و کم کم مقام اول را در دربار یافت و در مخالفت با مجلس و اساس مشروطه و مشروطه خواهان جد تمام ورزید. بعد از فتح تهران بدست مجاهدین، وی نیز سفارت روس پناه برد و بعد از خلع محمد شاه تبعید گشت. امیر بهادر شاهنامه فردوسی و سه جلد کتاب وسایل را طبع نمود و شاهنامه طبع او بنام شاهنامه ی امیر بهادری مشهورست. «صفحه 251 کتاب دائره المعارف فارسی»

بقدر نیم ساعت ما با سرهنگ در اطاق نشسته بودیم و سوارها مطالبه سیورسات میکردند که بناگاه مباشر ده وارد شد و آمد نزد سرهنگ با کمال ادب سلام نموده بنای اظهار مهربانی را گذاشت و بعد از تعارفات بسرهنگ اظهار کرد که ورود جنابعالی را بحضور حضرت اجل آقای امین الدوله تلفون کردیم «مخفی نماند که کهریزک (1) بواسطه بنای کارخانه قندسازی در آنجا یکرشته تلفون بشهر دارد و تفصیل احداث کارخانه قندسازی بهمت بلجیکیها و معاونت مرحوم امین الدوله و دایر شدن آن دو مدت دو سه سال و خوابیدن و از کار افتادن آن بواسطه دسایس همسایگان و غرض و عناد بعضی درباریان از محل بحث ما خارج است» باری مباشر مطلب را باینجا ختم نمود که حضرت اجل جواب فرمودند ملک و باغ همه متعلق است بحضرات البته حضرات را در باغ منزل بدهید و عمارت را بگشائید و هزار قسم پذیرائی بنمائید حالیه استدعا دارم قدم رنجه فرموده تشریف بیاورید در باغ باغبان هم رفته است اطاقها را تمیز کند شام و نهار در همانجا در کارخانه طبخ میشود مالها را هم در سر طویله ببندیم و کاه و جو از انبار میدهیم، سرهنگ با نهایت مناعت اظهار بشاشت نموده امر بحرکت فرمودند ما از جلو و سوارها با اسبها در عقب و رعایا و مباشر مثل خدم و حشم اطراف ما را گرفته روانه باغ شدیم در بین راه که میرفتیم کم کم رعایا متفرق شدند حوالی باغ که رسیدیم احدی باقی نمانده بود سرهنگ یک نفر را فرستاد در باغ هرچه در زد جوابی نشنید برگشت دیگری مأمور شد برود مباشر را بیاورد محروم برگشت و میگفت در قلعه را محکم بسته اند و مردها بهیئت مدافعه بالای قلعه نشسته اند و غیر از فحشد.

ص: 57


1- - اولین کارخانه قندسازی بطرز جدید در سال 1273 شمسی در کهریزک 21 کیلومتری جنوب تهران از توابع شهر ری بوسیله یک شرکت بلژیکی تأسیس شد و توانست مقداری قند و شکر به بازار بفرستد ولی پس از چندی بعلت رقابت بازرگانان بیگانه تعطیل گردید.

جواب دیگر نمیدهند سرهنگ بناچار بطرف مهمانخانه برگشت و با نهایت تغیر حکم کرد بروند در صحرا هرقدر از رعایا را دیدند بیاورند ما هم در محل سابق خودمان نشسته منتظر لقمه نانی بودیم که چند نفر سوار درشگه ئی را احاطه نموده وارد شدند برخواستیم باستقبال درشگه رفتیم یک وقت آمیرزا آقای اصفهانی با کمال اضطراب از درشگه بیرون جست و بما پیوست، آمیرزا آقا با حاجی میرزا حسن میانه نداشتند بلکه کمال عداوت را باهم داشتند ولی بنده با هیچکدام غیر از آشنائی ظاهری و مراوده و مختصر دوستی علاقه دیگر نداشتم و بی طرف بودم لهذا همان قدر که آمیرزا آقا اصفهانی از دیدار من خوشوقت شد از ملاقات رشدیه دلتنگ گردید ولی حاجی از ملاقات آمیرزا آقا بظاهر اظهار تأسف مینمود اما باطنا خوشحال بود و این سفر بملاحظه عناد این دو هم سفر با یکدیگر برای من بسیار ناگوار تمام شد و متصل کارم این بود که آنها را نصیحت کنم یا آشتی بدهم چنانکه نگاشته خواهد شد، در این وقت تکلیف سرهنگ هم بواسطه پاکتی که تیمورخان نایب سوارها که مأمور آقا میرزا آقا بود معلوم شد و مضمون پاکت بامضای سالار نصرت که گویا از سرگردان سوارهای کشیک خانه و بستگان امیر بهادر است این بود که آخر منزل شما خراسان است مقصرین را امشب ببرید بخاتون آباد و فردا درشگه و گاری چاپاری برای شما میفرستم اسبها را با چند نفر از سوارها مراجعت بدهید فقط خودتان با دوازده نفر سوار با مقصرین بروید و شبها هم آنها را زنجیر کنید که فرار نکنند و در هیچ چاپارخانه زیاد از نیم ساعت توقف نکنید شب و روز را متصل راه بروید و حکمی که در جوف است بحکومت خراسان داده مقصرین را باو تحویل بدهید و قبض رسید گرفته بیاورید حکمی که در جوف بود از عین الدوله خطاب بآصف الدوله (1) بود و مضمونش آنکه:ه-

ص: 58


1- - حاج غلامرضا خان شاهسون چند سال پس از میرزا عبد الوهاب خان شیرازی بآصف الدوله ملقب گردید پسر حاج حسین خان شهاب الملک چاپارچی باشی امیر توپخانه است حاج حسین خان بسال 1291 نظام الدوله لقب گرفت و لقب سابق او به پسرش حاج غلامرضا خان داده شد پس از فوت حاج حسین خان که بروز 22 محرم 1292 اتفاق افتاد حاج غلامرضا خان بحکومت کرمانشاه منصوب شد و پس از چندی بمرکز احضار و حکومت آنجا بعهده محمود خان ناصر الملک قره گزلو واگذار شد در سال 1295 به حکومت کرمان منصوب پس از چندی از حکومت کرمان بعلت شورش و انقلاب و قحط و غلامعزول و فیروز میرزا فرنفرما ملقب به نصرت الدوله بایالت کرمان منصوب میشود در سال 1299 بحکومت لرستان و بالاخره در سال 1309 والی عربستان (خوزستان) میشود در سال 1313 نصرت الدین میرزا سالار السلطنه استاندار خراسان و حاج غلامرضا خان شهاب الملک به پیشکاری وی منصوب میشود و پس از این سمت لقب آصف الدوله گرفت. حاج غلامرضا خان پس از مدت کوتاهی از خراسان احضار و در سال 1315 برای مرتبه دوم بحکمرانی سیستان و بلوچستان و کرمان منصوب میشود و در این مرتبه هم مصادف با قحطی و خشکسالی میشود ناچار در اواخر صفر 1317 آصف الدوله احضار و حسنعلی خان گروسی امیر نظام را بجای او باستانداری کرمان منصوب مینمایند آصف الدوله پس از ورود بتهران بوزارت خالصجات و حکمرانی پایتخت و سرپرستی ایلات حول و حوش مرکز تعیین میشود از بدبختی آصف الدوله این اوقات مصادف با سفر مظفر الدین شاه به اروپا و مردم ایران از مسافرت شاه و ولخرجی های او و درباریان بخشم آمده و در باطن آصف الدوله علیه دولت و در ظاهر بضد آصف الدوله قیام کردند سه سال بعد یعنی در سال 1320 آصف الدوله بایالت فارس منصوب تا بالاخره در سال 1322 مجددا بفرمانفرمائی خراسان و سیستان منصوب گردید. شیخ احمد مجد الاسلام در سال 1314 بحکم عین الدوله بکلات نادری تبعید میشود در موقع حرکت اظهار امیدواری میکند که چون آصف الدوله والی خراسان قبلا حاکم کرمان بوده است و با او سابقه دارد در تبعید به او بد نخواهد گذشت ولی این آرزو نقش بر آب میشود «مجله یغما سال 1342»

فدایت شوم جنابان مجد الاسلام و حاجی میرزا حسن و میرزا آقا را بمناسباتی فرستادم خراسان چندی در خدمت شما محفوظ بمانند و با احدی مراوده ننمایند تا بعد تکلیف آنها معلوم شود.

در اینجا معلوم شد رفقای ما حاجی میرزا حسن و آقا میرزا آقا هستند و محبس خراسان، است از سرهنگ اجازه گرفتیم که هرکدام کاغذی بخانه های

ص: 59

خودمان بنویسیم و لباس و مخارج راه بخواهیم سرهنگ هم بملاحظه اینکه شاید چیزی بخودش عاید شود، اجازه داد قلمدانی که سرهنگ همراه داشت بمیان گذاشته هرکدام شرحی نگاشتیم و مطالبه وجه و لباس و رخت خواب و اسباب نمودیم و سلامتی خودمانرا هم با اهل خانه اطلاع دادیم و جوف پاکت سرهنگ گذاردیم و آن پاکت را یک نفر سوار برداشته روانه شهر شد.

***

ص: 60

فصل پنجم گناه ما چه بود

این فصل را با آنکه از ترتیب سفرنامه خارج است ولی چون هرکس کتاب را بخواند ناچار بزبان حال از من یا دیگران این سئوال را خواهد کرد و اگر نوشته نشود حمل بر جهالت مصنف مینماید و کتاب را لایق خواندن نمیدانند بلکه ناقص و مهملش میشمارند لهذا ناچار باید این فصل بر این کتاب اضافه شود و با آنکه از گناه خود خبری ندارم و این سئوال را بلا جواب میپنداریم باز بقدری که ممکنم باشد تحقیق و تفتیش مینمایم شاید رشته مطلب بدست خوانندگان بیفتد و خودشان گناه ما را بفهمند و ضمنا عبرت بگیرند و پیرامون گناه نگردند و ما مقدمتا چنانکه فاتحه فصل را قرار داده ایم میپرسیم (گناه ما چه بود) تا هرکس هرچه میداند ضمیمه نماید شاید این معما حل شود، اما تحقیق خودمان متوقف است بر فهمیدن مصداق لفظ گناه لهذا میگویم گناه در تمام عالم عبارتست از مخالفت قانون اساسی که برای انتظام امور یک مملکت وضع شده است و حدود و حقوق بلکه نفوس و نوامیس و اعراض اهالی آن مملکت در ظل حمایت و کنف رعایت آن قانون از تجاوزات نفوس ضاره محفوظ مینماید و شک نیست که حوزه بشر محتاج است به چنین قانونی و قانون را سیاسیون عبارت از حرف یک کلمه میدانند و اگرچه معنی قانون احکام کلیه است که منطبق بر مواد و موارد جزئیه باشد ولی چون

ص: 61

انطباقا ناچار باید بوجه وقاق باشد بناچار مستلزم همان معنی که سیاسیون گفته اند خواهد بود تساوی تمام افراد در مفهوم و مصداق قانون شرط اعظم تأسیس قانون است مگر آنکه فردی بجهتی از موضوع قانون خارج باشد یا باستثنا متصل یا استثناء منقطع یا فوات شرطی از شروط مقرره در تعیین مصداق یا تغییری در اصل مفهوم، و الا خروج بعضی مصادیق از مفهوم کلی باعث انهدام اساس کلیت خواهد شد و اطلاق لفظ قانون بر چنین حکمی غلط است، مثلا میگویند «کل فاعل مرفوع» این کلمه یا جمله را قانون نحوی میشمارند و ناچار باید تمام افراد فاعل مرفوع باشند اگر فاعلی بدون تقیدات مصطلحه از قبیل تصدر بحرف جر و ورود عامل نصب و امثال آنها مرفوع نباشد غلط صرف است اگر بگوئیم غلط نیست ناچار باید بگوئیم قاعده کلیت ندارد و قانون نخواهد بود و هکذا در سایر علوم همینکه حکمی را مصدر بیکی از ادات عموم از قبیل الف و لام استفراق یا لم و جمیع و امثال آنها نمودند حتما باید در تمام افراد و جمیع مصادیق بهیئت اطراد باشد و در مقام تصریح معنی لفظی و بادی قانون همین اندازه بتحقیق کفایت است حالا برگردیم بمعنی قانون اساسی.

همینکه چند نفر یا چندین هزار نفر یا چندین گروه و ملیون و میلیارد نفوس بنی آدم در یک جمع شدند بدون هیچ تردید بحکم ضرورت ناچارند که در میان خودشان اصولی وضع نمایند که در مراودات و معاملات و احتیاجات بآن اصول رفتار نمایند و اختلاف کلمه و شقاق و نفاق و بالاخره جنگ و جدال میانه آنها واقع نشود و میزان امور آنها معلوم باشد که در طی چه اصولی اداره میشود و آن اصول کلیه را یا خدا وضع فرموده و بتوسط یکی از پیغمبرانش میان مردم تأسیس و نشر نموده یا آنکه سلطان یا حکیم و امثال آنها تأسیس نموده، اگر از جانب خداوند باشد آنرا شریعت و مذهب و قانون الهی و کتاب آسمانی مینامند

ص: 62

و اگر واضع آن مخلوق باشد باسم همان واضع نام میبرند مثل کد ناپلئون و غیره و هر دو ناچار بمناسبت حال و مزاج و محل و دماغ اهالی وضع شده و قانون الهی البته مطابق احکام فطرت و مبنی بر اصول عدالت است اما قانون مخلوق هم ممکن است عادلانه وضع شده باشد ولی در هر صورت خواه ظالمانه و برخلاف مقتضیات طبیعت و خواه عادلانه ناچار باید انطباق و اطراد داشته باشد و الا هیئت قانونیت نمیکرد و سمت رسمیت نپذیرد و صد هزار درجه قانون ظالمانه مطرده بهتر است از قانون عادلانه عالما نه غیر مطرده زیرا که در صورت اطراد هر قدر مبنی قانون ظلم و بیداد باشد باز تکلیف تمام افراد معین خواهد بود و انسان همینکه تکلیف اخری خودش را دانست و نیز دانست که این حکم ظالمانه انحصار باو ندارد بلکه شاه و گدا در او مساوی هستند البته تمکین و اطاعت مینماید بلکه راحت میشود و همین است معنی کلمه جامعه حکیمانه که گفته اند (ظلم باالسویه عدل است) و نیز معنی و مقصود از این جمله نیز مفهوم میشود (البلیه اذا عمت طابت) و برای فهم مردم مثالی ساده نقل مینمائیم، اگر از طرف حکومت مقتدره حکم شود از هر نفسی از محکومین ده تومان بناحق گرفته شود حتما این حکم را هم مراعات و اطاعت نمایند و بدون شبهه و تردید بگیرند و از احدی عذر نپذیرند تا آنکه حکم شود بعضی از مردم ده تومان بدهند البته حکم اولی بمراتب بهتر از ثانی است چرا که میانه احدی از احاد فرق نمیگذارند و تمام افراد را مساوی میپندارند و تکلیف همه معلوم است که باید ده تومان بهر وسیله که باشد حاضر نموده تقدیم کارپردازان حکومت نمایند و نظام عالم از این حکم ظالمانه برهم نخواهد خورد اما حکم دوم نظام عالم را برهم میزند زیرا که همه یا اغلب مردم بعنوان و امید اینکه شاید قرعه سعادت بنام آنها بیافتد و از اشخاصی باشند که ده تومان قسمت آنها شود دست از کار و کسب خود میکشند و ضرر معلوم را باعتبار نفع موهوم تحمیل

ص: 63

مینماید و چه عاقبت بآنها برسد یا نرسد بخسارت فوق العاده مبتلا شده اند و تا مدتی تکلیف خود را گم کرده اند و این مثال دیگر را هم میگویم اگرچه میدانم خوانندگان باور نخواهند کرد و آن این است عقیده بنده نگارنده بر این است که اگر انسان محکوم بقتل باشد راحت تر از این است که در حبس مردد باشد و لا سیما حبس آصف الدوله، چه در هر ساعت خان نایب یا خان باشی میآمدند و خبری تازه میآوردند گاهی میگفتند حکم شد شما را بسیستان ببریم گاهی از کلات مذاکره میکردند گاهی تهدیدات دیگر مینمودند و چون ما میدانستیم آصف الدوله از اشخاصی است که باالطبع میل دارد جنس بنی آدم و لاسیما اشخاص قانون طلب را بهر قسم ممکن باشد بدیار عدم گسیل دارد و تاکنون چقدرها شاید از امثال ما را کشته و بی گناه بخون آغشته، لهذا هر ساعتی برای ما هزار قسم مرگ و هر لقمه ی که از غذای او میخوردیم چندین دفعه میمردیم. مجملا از مطلب خارج نشویم حق همین است که گفته اند (ظلم باالسویه عدل است) حالا که تا یکدرجه معنی قانون اساسی معلوم شد و دانستیم که قانون اساسی چیزیست که اساس عیش بنی آدم و نظام عالم بسته باو است پس میتوانیم بگوئیم هرکس از این قانون تخلف نماید و از احکام او سرپیچی نماید گناهکار است چه لطمه بر اساس آسایش وارد آورده و رخنه در بنای محکم آبادی نموده و دشمنی با خودش و هموطنان و همجنسان خودش کرده و بالاخره گناهکار است و مستحق عقوبت و دمار و حافظین قانون که در هر مملکت طایفه مخصوص هستند که از خوان احسان قانون نان میخورند و حفظ او را مینمایند، خواه سرباز و سالدات گفته شوند خواه سلطان یا علماء و مختصرا چه از طبقه روحانیین باشد در صورتیکه قانون الهی باشد و یا سلطه دولتی باشد در صورتیکه قانون بشری باشد باید مخالف او را مجازات بدهند که دیگران عبرت بگیرند، در مخالفت قانون جرأت نکنند و اگر

ص: 64

این مجازات قانونی در عالم نباشد هرگز آن قانون دوام نکند و اطراد پیدا ننمایند، و با عدم اطراد اطلاق لفظ قانون بر او غلط محض است. و اینکه ما گاهی میگوئیم قانون باید مطرد باشد و قانون غیر مطرد غلط است، از تنگی عبارت است، و الا با عدم اطراد امکان ندارد بتوان لفظ قانون اطلاق نمود، بهر حال مخالفت قانون گناه است. و مخالف گناهکار و مجازات او بحکم عدل لازم و آن مجازات بلسان بشریعت بحد و تعذیر تعبیر میشود و از لسان سلطنت تنبیه و و سیاست و هرچند اولا و باالذات ایذاء مردم ظلم است، ولی ثانیا و باالعرض عین عدل و داد است نه ظلم و بیداد، چرا که بمیزان قاعده «طبیعه الاهم فا الاهم»

ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان درست است که اعدام نفوس اولین گناه است ولی بعضی اوقات اولین حسنه است و آن در صورتی است که حفظ نوع مربوط بآن باشد، هیچ عاقلی حاضر نمیشود انگشتی را قطع نماید، ولی اگر شقاقلوس شد راضی میشود که آنرا قطع نمایند تا بسایر اعضاء و جوارح اثر و سرایت ننماید و هکذا همین قسم که در ملک بدن اجرا میشود در یک مملکت هم اجرا میشود، و نظام نوعی همان نظام شخصی است با چندین هزار درجه اهمیت، بنابراین چنانکه گفتیم مخالف قانون اساسی گناهکار است و مجازات و تنبیه و سیاست او لازم و ناچار و اقسام تنبیه و تأدیب از قبیل حد شرعی، کشتن و نفی بلد کردن، و تازیانه زدن، و دست بریدن، و و صدمه و الزامات عرفیه، مثل حبس کردن، جریمه کردن و و و بسیار است، و مناط در تمام یکی است، و بالاخره چون کاری کرده که منافی طبیعت کلیه و هیئت اجتماعیه بوده لهذا باید کاری با او بکنند که برخلاف طبیعت شخصیه او است و هرچه گناه نوعی سخت تر باشد اذیت و آزار او ناگوارتر خواهد بود، این است معنی گناه و سبب مجازات گناهکار بعد از تمهید این مقدمه میرویم سر مطلب

ص: 65

خودمان، و سؤال اولی خود را تکرار مینمایم و میپرسم (آیا گناه ما چه بود) بنا باین تقریرات صریحا میگوئیم در ایران ابدا گناهکار نیست، چرا که گناه مخالف قانون کلیه است، چه قانون الهی، چه قانون موضوعی عرفی، ولی بدبختانه در ایران هیچکدام از آنها وجود ندارند، نه قانون دیانت رواج دارد، نه اخلاق انسانیت، بعبارت ساده تر بگوئیم اهالی ایران نه تمدن دارند نه تدین و هیچ قسم پروگرام و قانونی در میانه آنها مراعات نمیشود، پس چگونه میتوانیم گناهکار را معین نمائیم و مسلم است این حرف در تمام دنیا حتی در وحشیان افریقا اسباب تعجب خواهد شد که چگونه ممکن است سی کرور مخلوق بدون نظام واحد و قانون مطرد زندگانی نمایند، ولی عما قریب من همین ادعا را برای همه برهانی خواهم کرد تا هیچکس نتواند شبهه نماید و مرا بغرض نسبت دهد و اینکه من عیب مملکت و ملت خودم را میگویم و مینویسم نه از دشمنی است، و نه از راه غرض شخصی بلکه تمام بملاحظه این است که شاید این اسلوب غیر مطلوب را ترک کند، و وضع مطلوب را پیش گیرند و در واقع درد را میشماریم تا اطباء بمعالجه اش پردازند، نه اینکه ناامید شوند و بمهلکه اش اندازند، چه هیچ طبیب نمیتواند مریض خود را علاج نماید، مگر بعد از آنکه کیفیت مرض را استنباط و استخراج نموده باشد. اینکه گفتم اهالی ایران دیانت ندارند یا متمدن نیستند، مناط اقلیت است، نه کلیه افراد و در تمام اطلاقات حکم کلی دایرمدار اغلب است، نه استفراق افرادی و از قبیل سلب عموم است، نه عموم سلب و همینقدر که نصف یا بیشتر مردم تابع قانون نباشند سلب قانون از کل ممکن است بلکه اگر ده یک مردم هم مخالف قانون باشند میتوان همه را بی قانون گفت از این درجه هم ترقی میکنیم و میگوئیم در هر مملکت که ممکن باشد بدون سبب موجه و عذر مشروع کسی مخالفت از قانون کلیه آن مملکت بنماید و مجازات نداشته باشد بدون هیچ

ص: 66

تردید آن مملکت بی قانون است حالا باید وضع اهالی ایران را سنجید تا درست مکشوف شود که آیا دیانت دارند یا خیر، البته همه میدانند ادیان الهیه مرکب از دو قسم احکام است یکی عبادات و دیگری معاملات، یک قسم تکلیف انسان است با خدای خودش و قسمی تکلیف انسان با ابناء جنس خودش و قسم اول هم اگر چه بملاحظه قوام قانون معاملات وضع شده یعنی عبادت کردن انسان را مهذب مینماید و انسان مهذب که بخدای خود ارتباط و آشنائی داشته باشد ممکن نیست در معاملاتش هم برخلاف ترتیب مشروع اقدامی نماید ولی بحث از آن از موضوع سفرنامه ما خارج است و رجوع بهمان موازین کلیه و قوانین معموله معاملات مینمائیم تا بر همه کس معلوم شود که دیانت در ایران وجود خارجی ندارد، از جمله احکام شرعیه مسلمه شریعت مطهره اسلام حرمت ربا است و هیچ کس شبهه در حرمت او ندارد و صریح کتاب مبین است (أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا) و با آنهمه اصرار که در حرمت او شده و دهنده و گیرنده و شاهد و نویسنده را لعن فرموده اند، امروز در تمام این مملکت هیچ عملی بقدر دادن و گرفتن ربا رواج ندارد، بعض علماء اعلام هم میدهند و هم میگیرند بالاتر از همه آنکه آستانه مقدسه حضرت ثامن الائمه ارواحنا فداه در سال مبالغی ببانک استقراضی روس فرع میدهد و یک نفر نیست این عمل را بشناعت یاد نماید و نمیتوانیم بگوئیم ایرانیان بخصوص این حکم ایمان ندارند، (یؤمنون ببعض و یکفرون ببعض) از خواص کفار و منافقین است، نه شعار مؤمنین، حرمت غیبت کردن یعنی پشت سر مردم چیزی بگویند که اگر بشنود مکدر شود ار محرمات مسلمه اسلام است و نهی صریح در کتاب عزیز دارد (وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ) و باین نهی صریح و تنزیل غیبت به منزله خوردن گوشت برادر مرده، باز تمام ایرانیان شب و روز غیبت مینمایند و مطلقا پرهیزی ندارند و در هیچ مجلس نیست که نقل آن غیبت دیگران نباشد

ص: 67

خوردن مال صغیر و یتیم در شرع اسلام گناهی عظیم است، بلکه در تمام شرایع و ادیان عالم حرام است شرب خمر در اسلام حرام و شارب مستوجب حد شرعی که عبارت از هشتاد تازیانه باشد و بدون تردید میگویم یک ثلث از مردها و عشر زنهای ایران بطور عادت بشرب خمر مشغولند، رؤسای عرفی که حتما باید بخورند و گویا از لوازم بزرگی و شاهزادگی و خان زادگی و فرنگی مآبی استعمال مسکرات است. بعلاوه از اینکه از شراب و عرق داخلی دست رنج ارمنی و گبر و یهودی میخورند از بلاد خارجه هم متصل صندوق کنیاک و ودکا و لیکر و آبجو و امثال آنها وارد مینمایند، و تقریبا سالی دو کرور تومان دربهای اینگونه امتعه بکارخانجات اروپا تسلیم مینمایند امروزه عقلای عالم و مخصوصا حکمای اروپا ضرر فوق العاده استعمال مسکرات را فهمیده اند و ابدا استعمال آنرا تجویز نمینمایند، و با آنکه در شرع آنها محکوم بحرمت نیست و حکومتی هم حد اعتدال او را ممانعت نمینمایند و بآزادی میتوان تا یکدرجه استعمال نمود ولی بملاحظه حفظ صحت اروپائیها نمیخورند و آنها هم که میخورند فقط در وقت شام و نهار بقلت و اختصار میخورند و در ایران یا آنکه شرعا حرام و عرفا هم مورد سیاست سخت و تنبیه سخت هست کمتر کسی است که نخورد یا اگر میخورد بحد اعتدال استعمال نماید، خیلی مضحک است این قصه که یکی از دانشمندان گفت در شهر تهران در سر چهار سوق که مرکز داروغه شهر است شبی عبور میکردم دیدم آدمهای داروغه یکی را بچوب بسته اند، و خود داروغه در اطاق نشسته سؤال کردم چرا این شخص را چوب میزنند گفت شراب خورده گفتم داروغه را می بینم که شیشه و گیلاس در جلو دارد و گاهی مینوشد آیا چه دوائی است، گفتند شراب است، گفتم سبحان اللّه! داروغه شراب میخورد و و شرابخور را چوب میزند؟ گفتند عجب آدم احمقی هستی داروغه چه دخل دارد باین مرد که بی سروپا، البته او باید بخورد کتک هم بزند و این عقیده در تمام ایران رایج است که ولات امور از تکالیف نوعیه آزاد هستند و بر آنها بحث

ص: 68

نیست و از این قبیل بسیار است.

دروغ گفتن در تمام ادیان حرام و قبیح است و همه میدانند که عادت بدروغ لطمه بزرگی بتمدن عالم وارد میآورد و ممکن نیست اشخاص باشرف برخلاف واقع صحبتی بنمایند. ولی در ایران نه عشر مردم شب و روز دروغ میگویند و کمتر اتفاق میافتد کلمه راست بگویند بعلاوه از مقام حاجت بدون هیچ اقتضا دروغ میگویند و خواب جعل مینمایند، و تعارفات دروغ با یکدیگر میگویند، بلکه بر سر دینار و درمی بیع و محاضر دروغ میگویند و میتوانیم بگوئیم دروغ در ایران شأنی دارد، و مخصوصا پول میدهند تا دروغ بشنوند، و هنر دروغ گفتن از هنرهائی است که جمعی کثیر از این ممر معاش میکنند، و بمراتب عالیه و مناصب سامیه میرسند، راستی فراموش کردم شعر و شاعر را بشمارم که برای پیرمرد هفتاد ساله قدخمیده بدشکل و لاغر بدیحه میسازد و قدرتش را رستم، و قدش را سرو، و سیمایش را فرشته میخواند، و عوض آنکه شنونده دلتنگ و بخواننده سرزنش بنماید، در حضور هزار نفر اظهار مسرت و رضایت مینماید، و مبلغی وجه نقد در ازای این دروغها انعام وصله میبخشد و شال و عبا و خلعت میدهد و هیچ خجالت نمیکشد که این همه دروغها را درباره اش میگویند و میخوانند بلکه سعی میکنند آن دروغها را منتشر نمایند، و در این مسئله حرفهای خوب و قصه های مرغوب دارم اما میترسم حجم کتاب من زیاد شود و باعث عدم رغبت خوانندگان گردد، لهذا صرف نظر مینمایم و از این نکته هم نمیتوانیم درگذریم و خود را معاف بدارم که منهم مادامی که روزنامه می نوشتم سرا بعض نسبت های دروغ به مردم می دادم و اینکه احمقی را بسمارک (1) و دیوانه وحشی را بوذرجمهر مینوشتم ولی من تنها مقصرد.

ص: 69


1- بارون اتو ادوارد لئوپولد پرنس فن بیسمارک، یکی از نجبا و ملاک زادگان پروس بود که بسال 1815 متولد گردید، ویلهلم اول امپراطور پروس او را به صدر اعظمی برگزید،او مردی متکبر، مستبد بود و به اکثریت و به اقلیت پارلمانی و آزادی مطبوعات و دسته های سیاسی و حوزه های مذهبی عقیده نداشت و حل و عقد قضایای سیاسی و رفع اختلافات و مشکلات را میان خون و فولاد جستجو میکرد و بهمین جهت او را صدر اعظم «یولادین» نام نهاده اند. در سال 1866 به اطریش حمله کرد و در محل «کوتیک گراتس» سپاه اتریش را شکست عظیمی داد و اتریش طبق تعهدنامه پراک بکلی از مداخله در ممالک آلمان صرف نظر کرد، و ممالک مزبور بنام «اتحادیه آلمان شمالی» تشکیل مملکتی متحد دادند که ریاست آن با پروس بود و بیسمارک علاوه بر سمت صدارت پروس عنوان وزیر اول این مملکت متحد را نیز دارا بود. در 1870 جنگ پروس و فرانسه واقع شد که بشکست ناپلئون سوم منجر گردید، و دو ولایت «آلزاس و لرن» نیز به پروس ملحق گردید و ویلهلم اول بنام امپراطور آلمان در قصر و رسای تاج بر سر گذاشت و بیسمارک صدراعظمی آلمان را پیدا کرد در سیاست داخلی بیسمارک علاوه بر یک سلسله قوانین، برای اداره امپراطوری وسیع آلمان برای از بین بردن کاتولیکهای آلمان که از اوامر پاپ اطاعت میکردند احکامی سخت بر ضد آنها صادر نمود ولی پیروز نشد و با پاپ صلح نمود، بیسمارک در سال 1898 بدرود حیات گفت و مدت بیست سال امپراطوری آلمان را اداره نمود.

نیستم بلکه تقصیر بر وضع مملکت است، که از بس دروغ رواج دارد و بزرگان ما مایل بشنیدن هستند و هم قلمان من بملاحظه خوش آمد آنها متصل گفته و نوشته اند منهم ناچارم روش آنها را تا یکدرجه مراعات کنم، و عذر هم در یکی از شماره های روزنامه ادب (1) خواستم و این شعر را هم نوشتم:ی»

ص: 70


1- - ادیب الممالک در سال 1321 قمری بتهران آمد و برحسب امر مظفر الدینشاه و تصویب ندیم السلطان وزیر انطباعات و جراید مأمور میشود که اداره روزنامه خود را از مشهد بتهران منتقل نماید و از اینجهت روزنامه را در تهران بتاریخ دوشنبه 27 رجب 1321 قمری منتشر ساخت. بنا بر این تا سال 1324 قمری رویهمرفته سه سال روزنامه ادب در تهران انتشار یافت و در فواصل این مدت یعنی از اواخر 1320 قمری تا شوال 1314 که سردبیری روزنامه مجلس بعهده ادیب الممالک واگذار شده بود و قسمت فارسی روزنامه ارشاد بادکوبه را بعهده داشته است ادیب الممالک مستقیما در کار روزنامه «ادب» دخالتی نداشته روزنامه بدبیری و سردبیری مرحوم مجد الاسلام منتشر میشده است مخصوص در سال 1323 که ادیب الممالک در بادکوبه بود. و هیچ مداخله ای در کار روزنامه ادب نداشته است، نکته ای که اشاره بدان لازم است اینست که با اینکه مجد الاسلام کرمانی مدتی مستقلا عهده دار نگارش روزنامه ادب و اداره روزنامه در دست او بود. باوجوداین همه وقت عنوان روزنامه ادیب الممالک نوشته شده است. برای اولین بار اسم مجد الاسلام در آخر صفحه 8 شماره 174 سال چهارم می بینیم معلوم میشود که شدت علاقه و دوستی که میان این دو نویسنده دانشمند و شاعر فرزانه وجود داشته مانع از آن بوده است که مجد الاسلام دست بتظاهراتی بزند و یا بخواهد بوسیله روزنامه ادب که ملک خاص ادیب الممالک بوده برای خودشان و عنوان قرار دهد و این عمل خیلی فداکاری و از خود گذشتگی میخواهد که کسی همه امور و روزنامه بعهده اش باشد بدون اینکه کوچکترین سمت ظاهری برای خود قرار دهد. «تاریخ جراید و مجلات تألیف مرحوم محمد صدر هاشمی»

مرا ز دست هنرهای خویشتن فریادکه هر یکی بدو صد گونه داردم ناشاد

گهی لقب دهم آشفته زنگئی راحورگهی خطاب کنم نفس سفله را راد گذشته از این عذر، آخر من هم از اهل همین مملکتم، و معتاد بهمین عادت و ایراد من بر خودم هم وارد است هم چنانکه بر دیگران وارد است و هم آن قسم که دیگران دروغ گفتن را هنر خود میدانند و از راه دروغ معاش مینمایند، من هم در میان سی کرور دروغگو ناچارم مثلا فلان دشمن جانی من که اظهار عشق و محبت بمن مینماید و میدانم دروغ میگوید و الا آن بخون من تشنه است ولی ولی چاره غیر از مفاوضه بمثل ندارم و لابد باید بگویم من هم همیشه در فکر سرکار هستم و کمال اشتیاق را بزیارت سرکار عالی دارم، باری بقدری دروغ در ایران شیوع دارد که از هزار نفر یک نفر و از هزار کلمه یک کلمه راستگو و راست نیست، نه حرفهای عادیه و نه اخبار و نه تعارفات رسمیه و کلیه، فضای این مملکت پر است از یکقطعه ابر مظالم که دروغ باشد بزرگان که دروغ میگویند بحسن سلوک و پلتیک دانی معروف میشوند متوسطین بچرب زبانی و هکذا و بالاخره همه دروغ میگویند، و متصل قسم دروغ میخورند در تمام ایران یکنفر کاسب نیست که قیمت متاع خود را راست بگوید بلکه اولا بتعارف میگذراند که قیمت یعنی چه مال خودتان است قابل این مذاکرات نیست، ثانیا خریدار میگوید مرحمت شما زیاد خیلی ممنون التفات شما هستم ولی خریدشرا بفرمائید میگوید

ص: 71

تصدق شما شوم چه کار بخریدش دارید، بنده هرچه دارم ملک مطلق خود حضرتعالی است این جزئی که لیاقت ندارد، تمام دکان یا مغازه مال خودتان است، باز خریدار اصرار میکند و میگوید دوستی شما مسلم است، اما قانون معامله اقتضای تعارف ندارد، فروشنده میگوید صحیح است اما حالا معامله نیست تقدیم جنابعالی است خیلی متشکرم که این متاع نالایق مطبوع طبع مبارک شده هرچه خودتان میل دارید مرحمت کنید، خریدار بیچاره مجددا اصرار مینماید که خواهش دارم خریدش را معین فرمائید، باز فروشنده میگوید هرچه سرکار مرحمت کنید تبرکا و تبرا به عنوان مایه جیب قبول خواهم کرد، خریدار میگوید میل دارم بشما هم ضرری وارد نشود و قیمت را داده باشم فروشنده میگوید ضرر یعنی چه، همه فدای سر سرکار، مجملا بعد از دو ساعت کش ومکش عاقبت میگوید سی تومان مرحمت کنید خریدار از شنیدن حرف فروشنده فرار میکند و با نهایت خجلت راه افتاده، میگوید چشم خدمت شما میرسم، فروشنده اصرار مینماید که هرچه دلتان میخواهد مرحمت کنید من بیخود فضولی کردم، خریدار برمیگردد، استدعا دارم خرید او را معین فرمائید تا میزان فروش بدست بیاید، فروشنده درست نمیتوانم معین کنم چرا که بوعده خریده شده، خریدار میگوید نقلی ندارد مبلغ را معین کنید ملاحظه وعده اش هم خواهد شد، آنگاه نگاهی بدستک و دفتر خود نموده میگوید بیست و سه تومان سه ماه وعده، قدری انگشتان خود را میشمارد، خریدار ملاحظه میکند که اصلش این متاع دوازده تومان زیادتر ارزش ندارد، و باز با نهایت خجلت راه میافتد که انشاء اللّه فردا خدمت شما میرسم، باز فروشنده میدود و دامان او را گرفته میگوید آقاجان بنده که از شما مطالبه وجهی نکرده ام هرچه دارم متعلق بخودتان است، هرچه دلتان میخواهد مرحمت کنید، مختصرا دو ساعت خریدار بیچاره را معطل مینماید و ده هزار قسم حضرت عباس و کلام اللّه مجید و امامزاده

ص: 72

و امام زاده زید و حضرت عبد العظیم و غیر هم یاد مینماید و عاقبت بهمان دوازده تومان متاع خود را میفروشد حالا تصور بفرمائید، اگر از اول بطور صداقت اظهار میکرد که این متاعرا یک کلمه دوازده تومان میدهم نه خودشرا معطل میکرد و نه خریدار و نه اینهمه زباندرازی میکرد و نه قسم دروغ میخورد، مختصرا آنکه اهالی نوعا هیچ عمل زشت را مکروه نمیشمارند و اگر کاری را هم بظاهر تقبیح نمایند در باطن خودشان بهمان قبح رفتار میکنند و شواهد این مدعی بسیار است که شرح هریک منافی اسلوب سفرنامه است، و بهمین دو سه مثال که نقل کردیم قناعت مینمائیم.

اما محرمات سیاسی یعنی اعمالی که مخالف قانون اساسی است، اولا این قسم محرمات در این مملکت نیست، چرا که قانون نیست و قانون این مملکت عبارت از کتاب مدون و فصول معین نیست که برای هر اداره پروگرام و ترتیبی مخصوص نوشته شده باشد و تکلیف مدیر و اجزاء آن قانون از روی آن معلوم باشد بلکه قانون در ایران عبارت است از رأی و اراده حاکم و وزیر و سایر رؤسا هرکدام بقدر مرتبه و مقامیکه دارند مثلا حاکم کرمان یا فارس یا شهر دیگر و همچنین وزیر عدلیه و وزیر نظمیه و وزیر مالیه تا مقام منیع صدارت عظمی و کلیه اشخاصیکه بر دیگران حق فرمانروائی دارند حتی کدخدایان و پاکار فلان قریه در حوادث واقعه بلا تأمل باراده شخصیه خودشان میانه مردم حکمرانی مینمایند و مثل اینکه مجتهدین در مسائل از خودشان رأی مخصوصی دارند، و فتوائی خاص میدهند آنها از روی قواعد فقهیه است و در هر مسئله هر رأی که اختیار نمود همه وقت بر همان عقیده باقی است و کمتر اتفاق میافتد که تجدید رأی برایش حاصل شود، توضیح آنکه مسائل دینیه و ابواب فقهیه از ابتداء طهارت تا انتهای دیات که عبارت است از یکدورد فقه و مسائل فروعیه از عبادات و معاملات و مناکحات و محاکمات

ص: 73

و حدود، دیات بر دو قسم است، یا آنکه حکم مسئله اتفاقی و اجماعی فقها است و بواسطه وضوح مبنی و صراحت معنی و دلیل جامع و نص قاطع هیچکس نمیتواند شبهه در آن بنماید، از قبیل حرمت زنا و امثالها و یا آنکه محل اختلاف است و از تعارض نصین یا اجمال نص با فقه آن نص یا عروض شبهه و دیگر مبنی انظار مجتهدین در آن متفاوت و خبری را که یکی دلیل دانسته و وافی بمقصود پنداشته دیگری ناقص انگاشته که اغلب مسائل مدونه علم اصول همین مباحثه است، حجیه ظن خاص و عام و ظن مطلق و عدم حجیه قیاس و رجوع باصل برائت و احتیاط و تخیر و استصحاب و تعیین موارد و جریان آنها تمام از همین قبیل است، مجملا در موقعیکه مسائل محل خلاف نباشد البته هیچکس اختلاف رأی در آنجاها را ندارد و همه وقت رأی و فتوای یکی است و در مسائل خلاقیه هم چون مبتنی خلاف اختلاف دو دلیل است و میانه دو نفر یا دو طایفه در فهم مقصود اختلاف واقع شده است ولی هرکدام از آنها در رأی خودشان مستبد و مستقیم هستند مثلا در طهارت و نجاست اهل کتاب میانه فقها و عظام اختلاف است آنها که قائل به طهارتند میگویند ازادله اربعه یعنی کتاب و سنت و اجماع و عقل که هستند تمام احکام شرعیه هستند اینطور استنباط کرده ایم و آنها که قایل بنجاستند نیز همین ادعا را دارند و حاصل آنکه اختلاف میانه دو نفر است نه یک نفر در یک مسئله صاحب آراء متعدده متناقضه باشد ولی حکام عرف چون احکامشان مبنی بر هیچ قاعده نیست هر ساعتی حکمی دارند و عقیده دیگری اظهار میدارند، مثلا دزد را در نزد حاکم میآورند، اگر مکنتی دارد و میتوان جریمه از او گرفت یا بستگی بیکی از آقایان و اعیان شهر دارد یا کسی از محترمین در دار الحکومه حاضر است و بشفاعت او اقدام میکند یا شخص حاکم دماغی داشته باشد و تلگراف خوبی از تهران برایش رسیده باشد یا فایده عمده از محلی برده باشد یا امری دیگر از همین قبیل، با نهایت تلطف او را میبخشد یا

ص: 74

آنکه مختصر چوبی باو میزند و مرخص میفرماید و اگر بالعکس از جائی دیگر دلتنگ باشد و متغیر و متأثر باشد حکم بقتل و توپ بستن و بدار آویختن و شقه کردن مینماید و هکذا در سایر جنایات، پس حکم مخصوص و قاعده منصوص نیست برای و اراده حکومت مناط است و آنهم در هر ساعتی قسمی اقتضا دارد و دایرمدار حوادث انتفاعیه است، قتل نفس در هر وقتی حکمی دارد و اگر مقتول از دشمنان حاکم باشد قاتل مستحق خلعت و انعام هم خواهد بود و اگر از بستگان یکی از بزرگان شهر و آقایان باشد یا بخانه یکی از آنها پناه ببرد یا مبلغ گزافی تقدیم بدهد مورد عفو و اغماض، و اگر قاتل قابل این عناوین نباشد و ورثه مقتول تقدیم قابلی بدهند، البته بحکم قرآن و قانون خدا (النفس بالنفس) باید مجازات یابد و قصاص شرعی شود، حاصل آنکه در همچو مملکتی و همچو حالتی که هیچ حکمی بدون هیچ تکلیفی معین نیست چگونه میشود گناه کسی را معلوم یا کسی را بگناهی متهم داشت، بلی یک قسم گناه است که گویا گناه ما هم از همان قبیل باشد و این قسم گناه اگرچه عنوانی در خارج ندارد و در هیچ کتاب نوشته نشده است ولی میتوانم از مشاهده نظائری که در خارج مشاهده میشود حدس بزنیم و بقول علماء مفهوم انتزاعی از مصادیق خارجیه ترتیب بدهیم و آن اینست که اگر کسی وجودش منافی پیشرفت امور بزرگان و رجال مملکت و امناء دولت واقع شود در طرد و تبعید و نفی و اعدام او سعی بلیغ خواهند کرد و در اصطلاح خودشان اینرا رفع مانع میگویند و یا اینکه بملاحظه پیشرفت امری یا ترسانیدن و تهدید جمعی از وزراء مختار مملکت یا حاضر میشوند که بیگناهی را وسیله ترقی خود قرار داده جان و مال آزادیش را از او بگیرند تا شاید بقصد موهوم خود فایز شوند و این عمل از سوابق زمان در مملکت ایران میانه وزراء و اعیان متداول بوده و هست و نمیدانم مخترع آن که بوده از وقتیکه دیده و شنیده ایم این عمل قبیح شیوع داشته است

ص: 75

و لا سیما از دوره شاهنشاه سعید ناصر الدین شاه باین طرف کسب اعمیت و اهمیت نموده و جهتش این بوده که در این دوره مردم فی الجمله بر اوضاع عالم مستحضر و از وضع ناگوار خودشان متأثر و بنای ایراد را گذارده و زمزمه اصلاحات کردند و البته وزراء باین حرفها راضی نبودند و در مقام دفع گویندگان و تأدیب شنوندگان برآمدند و محض توضیح مجبوریم شمه از تاریخ بنگاریم.

***

ص: 76

فصل ششم شمه ای از تاریخ

قبل از جلوس ناصر الدین شاه باریکه سلطنت ایران، مابین ایران و اروپا مراوده چندان نبود و کسی از اوضاع اروپا استحضار نداشت و هرکسی فی الجمله بتاریخ آشنا باشد میداند در اوائل جلوس مرحوم ناصر الدین شاه میرزا تقی خان (1)

ص: 77


1- میرزا تقی خان امیر نظام صدر اعظم معروف ایران در اوایل سلطنت ناصر الدین شاه قاجار در حدود سال 1220 یا دو سالی بعد از آن در هزاوه از محال عراق (اراک) بدنیا آمد، پدرش کربلائی قربان آشپز قائم مقام فراهانی بود، او در دستگاه آن وزیر تربیت یافت و جزو منشیان و دبیران دستگاه وزیر قرار گرفت در سال 1244 متعاقب قتل «گریبایدوف» بهمراه خسرو- میرزا بدربار روسیه رفت و پس از بازگشت بامور نظام پرداخت پس از فوت محمد شاه وسایل و اسباب تحکیم سلطنت ناصر الدین میرزا را فراهم آورد و لقب امیر نظام گرفت پس از رسیدن بتهران به صدارت منصوب گشت و با قدرت تمام برتق و فتق امور پرداخت، لیاقت و تدبیر او موجب حسد درباریان گشت اقدامات جالبی در ایجاد و امنیت و اصلاح مالیه و تنظیم محاکم و تعدیل محاضر و تأسیس چاپارخانه و ترتیب قشون و ترویج صنایع نمود و از همه مهمتر اقدام بتأسیس «دار الفنون» نمود که ترتیب استخدام استادان فرنگی را جهت تدریس در آن مدرسه نیز داد، اما استادان وقتی به تهران رسیدند که شاه بی تجربه بر اثر دسایس و تحریکات درباریان میرزا تقی خان را که لقب امیرکبیر بحق احراز کرده بود معزول نموده و به کاشان تبعید نموده بود و در قریه فین هنگامی که بحمام بود بموجب دستخطی که از شاه متضمن حکم قتل او بود شریان بازویش را گشودند و با این حال علی خان حاجب الدوله که مأمور ابلاغ حکم قتل او بود او را هلاک کرد (ربیع الاول 1268) امیر کبیر از زن اول خود پسری داشت بنام میرزا احمد خان امیرزاده که بعدها لقب ساعد الملک یافت و از زن دوم خود شاهزاده خانم عزه الدوله یگانه خواهر تنی شاه دو دختر داشت که پس از وی نامزد پسران شاه، مظفر الدین میرزا و ظل السلطان شدند.

اتابک اعظم که در عصر خود در ایران نظیر بیسمارک در آلمان بود و بواسطه علو همت وسعه اطلاع و استحضار بر تمدن عصر جدید بخیال تغیر حکومت بربری ایران افتاد و چون اهالی ایران هم هیچگونه علم و اطلاعی نداشتند و سر تا پا محتاج صنایع فرنگیان شده بودند و بدون رفع احتیاج ممکن نبود مملکت رو بترقی نهد لهذا مرحوم اتابک مصمم شد که بهر وسیله احتیاجات ایرانیان را از فرنگیان قطع نماید و پس با جدی وافی شروع بعمل نموده، از یکطرف مردم را تشویق باستعمال امتعه داخله میکرد و از طرفی اهل حرفه و صنعت را ترغیب مینمود که روزبروز بر نظافت و لطافت امتعه خودشان بیافزایند ولی بواسطه نبودن کارخانجات بقدر کفاف یک مملکت ممکن نبود پارچه ملبوس و سایر مایحتاج از قبیل سماور و بلورآلات و غیره در داخله ایران تدارک شود و ترتیب کارخانه هم محتاج بود بعلم و علم آهن آب کردن و معدن شناختن و راه ساختن در ایران نبود امیر مجبور شد که اولا اساس تعلم و تعلیم علوم جدید را در مملکت وسعت دهد لهذا مدرسه مبارکه دار الفنون را که الان هم باقی است در تهران دایر نمود و جمعی جوانان بافراست و کیاست را هم مأمور فرمود که در یکرشته از علوم جدیده بذل همت نمایند، مثلا یکی دو نفر طب و تشریح بخوانند و دو نفر هندسه تحصیل کنند و چند نفر معدنشناس شوند و بعضی جغرافی تعلیم یابند و برخی دواساز شوند و چند نفر صنایع فرنگی را بیاموزند، از قبیل کاغذسازی و صحافی و نجاری و معماری و امثال آنها و آنها را بتحصیل واداشت و عازم بود که بعد از فراغت از مقدمات، بجهت تکمیل آنها را بفرستد بفرنگستان، ولی بعد از بدبختی ایران

ص: 78

کوکب سعادتشان افول و مرحوم امیر معذول و مخذول و در راه سعادت وطن شرافت شهادت یافت، بعد از آنمرحوم اعتماد الدوله نوری ناچار همان سبک و سیاق را متابعت نمود و جمعی از جوانان مهذب مجرب را از شاگردان مدرسه دار الفنون منتخب نموده در تحت ریاست عبد الرسول خان نواده صدر اصفهانی در خدمت مرحوم میرزا حسینعلیخان گروسی که آن تاریخ بسعادت بدربار فرانسه مأمور بود از راه تبریز و اسلامبول بفرنگستان روانه داشت و آنها که زیاده از چهل نفر بودند در پاریس اقامت نموده در مدارس عالیه آنجا بتکمیل تحصیلات خود پرداخته و هرکدام علم و صنعتی مخصوص آموخته و اسامی آنها از قرار ذیل است و به تحصیلات آنها هم اشاره خواهم کرد:

1- خود عبد الرسولخان که سمت ریاست بر همه داشت، در علم هندسه کامل شد و در مراجعت بحکومت ملایر و تویسرکان و بعد رشت مأمور شد تا مرحوم گردید.

2- میرزا محمود قمی بعد از تکمیل ریاضی و نجوم در رصدخانه بزرگ پاریس مشغول کار شد و کوکبی کشف کرد که هنوز باسم خود مسمی است، در مراجعت ناظم تگرافخانه شد و در زمان مرحوم میرزا حسینخان سپهسالار اعظم و وزیر امور خارجه بسمت کارپردازی ارزنه الروم و بعد الیوز بغداد شد و مشیر الوزراء لقب یافت چندی در اداره عدلیه خدمت کرد در این اواخر در ریاست سعد الدوله در وزارت تجارت به ریاست محاکمات تجارت منصوب و الان به لقب مشاور الملکی ملقب، ولی گویا بی کار باشد.

3- محمد تقی خان مقدم پسر محمد حسن خان مقدم، سرهنگ توپخانه در مدارس نظامی فرانسه تحصیل علم توپخانه نموده و فارغ التحصیل برگشت یک سال در مدرسه دار الفنون تدریس کرد بعد جزو غورخانه شد تا از زحمت زندگانی فارغ گردید.

ص: 79

4- محمود آقا علم پیاده نظام را تحصیل و تکمیل نمود در مراجعت صاحب منصب فوج خلیج گردید تا آنکه مأمور ساخلوی دار باقی گردید.

5- علی آقا که برادر محمود آقا بود مشاق قابلی شد در برگشتن بطهران چندی بمشاقی افواج حاضر رکاب مأمور سپس با درجه سرهنگی روانه کرمان در آنجا رخت بسرای جاوید کشید.

6- محمد آقا برادر مرحوم حاجی شیخ محسن خان مشیر الدوله پس از تکمیل فنون نظامی بطهران آمد و در وزارت خارجه سمت عضویت یافت و همانقدر که معلوماتش زیاد بود عمرش کم و بزودی از وزارت خارجه خارج و بسفارت مملکت آخرت رهسپار گردید.

7- محمد خان پسر مرحوم قاسم خان والی پس از مراجعت از فرنگ و تزویج دختر مرحوم معیر الممالک بحکومت یزد نامزد و بعد از فوت والی بلقب پدر مفتخر و چند سالی بحکومت یزد مستقر و آثار خوب از قبیل بازار و کاروانسرا و باغ بیادگار گذارده بالاخره چند سالی هم در تبریز بسر برده تا دوره حیاتش به سر رسید.

8- حاج محمد خان پسر وکیل الملک از عدم لیاقت و نداشتن جوهر ذاتی چیزی نشد. مشهور است چون مراجعت نمود در مجلس اول که خدمت پدرش رسید از عجایب فرنگ نقل میکرد از آنجمله میگفت اطفال خوردسال پاریس در طفولیت زبان فرانسه تکلم میکنند.

9- محمد حسنخان فرزند مرحوم حاجی علیخان اعتماد السلطنه پس از فراغ از تحصیل بایران آمد و در خلوت سلطانی باریافته بسمت مترجم حضوری روزنامه دولتی را در اداره خود آورده و اداره نمود و کم کم اداره انطباعات را وسعت داد چند روزنامه علمی احداث نمود و روز بروز بر رتبه و مقام خود افزود تا آنکه

ص: 80

بلقب صنیع الدوله ملقب و بریاست احتساب و بلدیه منتخب شد. نظارت باغات و عمارات دولتی را هم ضمیمه مناصب خویش و تشکیل دار الترجمه و دار التألیف فرموده و بعد از فوت پدرش بلقب جلیل اعتماد السلطنه ملقب شد، تصنیفات و تألیفات (1) بسیار بیادگار گذارده و عاقبت بمرگ ناگهانی بسرای جاودانی رفت، و این یکنفر تقریبا باندازه تحصیلات خود نتیجه برد و مملکت هم از وجود او چندان بی نتیجه نماند و هرچند بلاعقب بود ولی آثار علمیه اش باقیست.

10- عباسقلی خان پسر اسفندیار خان گرجی برادر صاحب جمع پس از تحصیل علوم ریاضی و تکمیل فنون نظامی مراجعت نمود و در سلک ملازمان حضرت والا نایب السلطنه منسلک و رفته رفته در مراتب نظامی بالا رفته تا اینک که اعتماد نظام و امیر تومان است.

11- محمد علیخان نظمیه که در این فن مهارتی تمام داشت در زمان صدارت مرحوم حاجی میرزا حسن خان مشیر الدوله رئیس نظمیه شد، و خوب هم در انتظام شهر کوشید ولی بزودی معلوم شد که تهران نظم برنمیدارد و رشته انتظام نظمیه از هم گسیخت.

12- میرزا یحیی خان سرهنگ پسر مرحوم میرزا حسنعلیخان امیر نظام بملاحظه تقرب پدرش بریاست فوج گروس مأمور و با همان فوج مأمور کرمان و از همانجا روانه دیار خاموشان و در ماهان در مقبره شاه نعمت اللّه مدفون گردید.

13 و 14- حسینعلی خان قزوینی و میرزا حسن خان بعلاوه در سایر تحصیلاته»

ص: 81


1- جمیع تألیفات کثیره منسوب به محمد حسن خان اعتماد السلطنه از قبیل کتاب مطلع الشمس، مرآت البلدان و چهار جلد تاریخ اشکانیان و ساسانیان و المآثر و الاثار و منتظم ناصری و غیرها همه بدون استثناء تألیف جمعی از فضلاست که در اداره او باسم او این تألیفات را تمام میکردند. «ص 301 جلد 8 یادداشتهای قزوینی چاپ دانشگاه»

چدن ریزی و آهن آب کردن هم آموخته پس از مراجعت مدتها به این در و آن در دویدند و آنقدر محنت کشیدند که دل چدن و آهن بحال ایشان آب میشد، عاقبت با مختصر مواجبی جزو صاحب منصبان غورخانه موهومی محسوب شدند، اولی مدقوق شد و مرد و دیمی از سخت جانی، نیمه جانی بدر برد و گویا الان هم سرتیپ غورخانه باشد و آهنهائیکه از معادن جابلسا میآورند برای توپ ریزی جابلقا آب مینماید.

15- میرزا غفار دباغ باشی که از نجبای آذربایجان بود در امر دباغی تعلیمات لازمه را فراگرفته بود و با نهایت شوق بطهران آمد که کارخانه دباغی بطرز اروپا دایر نموده چرم برقی بسازد و چنین و چنان بکند، ولی بعد از سالها دوندگی صد تومان مواجب یافت و در جزو غورخانه ثبت شد و عوض دباغی پوست گاو و خر اغشیه خود را دباغی کامل کرد و بالاخره قالب تهی نمود و پوست خود را بکارخانه دباغی روزگار یادگار گذاشت.

16- میرزا حسن تبریزی صنعت عینک سازی و دوربین تراشی تحصیل نموده ولی نزدیک بین نبود و مقربان حضرت را ندید کاری از پیش نبرد و ناکام مرد.

17- آقا محمد تقی صحافباشی که سفری دیگر هم باروپا رفته بود در این سفر هم خود را رفیق راه حضرات نمود و بعد از چند سال مراجعت کرده در مدرسه مبارکه کارخانه صحافی دایر داشت و پاکت سازی را او در ایران بیادگار گذاشت.

18- استاد حیدر علی نجارباشی هم جهت تکمیل عمل با مأمورین فرنگ همراه شد و این صنعت را بخوبی آموخت و پس از تکمیل با اسباب و لوازم کار به تهران آمد و در یکی از خلوتهای مدرسه مبارکه مشغول نجاری شد و الان متجاوز از چهل و پنجسال است که در این شهر نجارباشی است و اغلب نجارهای ماهر این شهر شاگرد او هستند و الحق این صنعت در ایران خوب ترقی کرده است و میتوانیم بگوئیم وجود این یک نفر هم باطل نشده و مخارجی که درباره او شده است

ص: 82

بی مصرف و عاطل نمانده.

19 و 20- دو نفر هم زرگری آموختند و بکار خود مشغول شدند.

21 میرزا علی اکبر خان کاشی نقاش باشی در زمان سفارت مرحوم فرخ خان امین الدوله کاشی همراه آنمرحوم بپاریس رفت و چون خیلی شوق باین صنعت داشت مرحوم امین الدوله او را بیکی از مدارس فنی مجانی سپرد تا آنکه مقداری از این صنعت را آموخت و در این موقع هم در تهران بود و شامل جمعیت شد و چند سال در پاریس بتحصیل زبان فرانسه و تکمیل نقاشی اشتغال داشت و در مراجعت جزو نقاشخانه دربار سلطنتی شد و تا در سنه 1288 که «کفتان» فرانسوی معلم نقاشی از ناخوشی درگذشت، مشار الیه بجای او معلم نقاشی مدرسه دار الفنون شد. و یکدسته از شاگردان مدرسه را زبان فرانسه آموخت کتابی هم در مکالمات فرانسه بفارسی تصنیف و طبع نموده، حالیه از مدرسه خارج و ملقب بمزین الدوله است.

22- میرزا نظام کاشانی در هندسه و معدن شناسی کامل شد، بعد از مراجعت مدتها بی کار بود در زمانیکه راه لاریجان را مرحوم حسنعلی خان گروسی وزیر فوائد میخواست تسطیح نماید معزی الیه را بمهندسی این کار همراه برد وقتیکه شاه اراده نمود راه قم را شوسه نماید میرزا علی اصغر خان بدست او جاری نمود و مبلغ گزافی باهم خوردند، شاه بشوق ساختن راه مسافر قم شده راه را ناشوسه دید، با وی فحش زیادی و تغییر بسیار نمود چنانچه در موقعی که کالسکه شاه به گل ماند چون سر نگه داشت و نگفت پول این کار کجا است. صدر اعظم به او التفاتی فوق العاده پیدا نمود و او را ترقی داد و الان وزیر معادن و طرق و شوارع است

23- میرزا جهان کاشانی هم در تحصیل علم معدن کوشید ولدی الورود مأمور بازدید از معادن خراسان شد و در راه طبس بدست بلوچهای راهزن رهسپار دیار عدم گردید.

ص: 83

24- آقا محمد برادرزن مرحوم حاجی شیخ محسن خان مشیر الدوله تحصیل علم چینی سازی نمود با دختری فرانسوی ازدواج کرد که ضمنا معاونش هم باشد بعد از مدتی بملاحظه خودش یا مراعات خانم صد تومان مواجب در حقش مرحمت شد. بیچاره مجبور شد در یکی از تجارتخانه های فرنگیها مزدور شد و بفلاکت میگذرانید تا آنکه مرحوم حاجی شیخ محسن بسفارت کبری مأمور اسلامبول شد مشار الیه را با عیال همراه برد بقونسولسگری جده منصوب نمود و از همان حدود بر کشتی اجل سوار و یکسره در خلیج فنا پیاده شد پسری هم داشت که در جای پدر قونسول جده شد.

25- هدایت اله خان پسر محمود خان احتساب الملک کاشی که در صنعت چینی سازی با آقا محمد همکار و هم ریش و باجناق او نیز بود و پدر این دو دختر که یکی را آقا محمد و دیگری را هدایت اله خان داشت مسو کفتان نام داشت و هنرش نقاشی روی چینی بود، بامید آنکه دامادهایش در تهران کارخانه چینی سازی دایر مینمایند، بتهران آمد و تمام فامیل خود را همراه آورد که روی چینی های کارخانه دامادهایش نقاشی نماید و هرچند کارخانه دایر نشد ولی موسیو را محروم نکردند و بعنوان معلمی نقاشی در مدرسه پذیرفتند و فی الحقیقت بانی رواج نقاشی در تهران او بود و بالاخره هدایت اله خان در سنه 1286 ناکام به مرض کلراء تمام شد.

26 و 27 و 28 و 29 و 30- چند نفر هم در فن باغبانی و گلکاری بدرجه معلمی رسیدند و از بوستان ایران گلی نچیدند بلکه در موسم خزان بساط زندگانی برچیدند.

31- اسد اله خان کاشی بعلاوه از تکمیل فنون ریاضی در صنعت کاغذسازی مهارتی تمام پیدا کرده و از بس اصرار کرد و از امناء دولت کارخانه کاغذسازی مطالبه نمود او را بسمت نقاش در پستخانه گذاردند که سروکارش با کاغذ داشته باشد

ص: 84

و ماهی ده تومان مواجب برایش مقرر فرمودند و با نهایت فلاکت بدرود حیات نمود دو پسر از او ماند و دو دختر پسر بزرگش تحصیل طب نمود و بالاخره در ملازمت بانوی عظمی باصفهان رفت و طبیب مخصوص ایشان و فامیل ایشان شد و در این اواخر بلقب نصیر خاقان ملقب و دارای مقام و احترام شایان گردید و تقریبا در سال قبل بپدر خود ملحق شد پسر دیگرش میرزا تقی خان متخلص «به نیش زبان» فرانسه و عربی تحصیل نموده طبع شعری هم دارد و تا زمانی که بنده در تهران بودم در پستخانه بود و بماهی ده تومان با تمام فامیل گذران مینمود و در نزد بنده هم سمت مترجمی داشت و الحق جوان فاضلی است و اینک در مدرسه الیانس معلم است و ماهی بیست و پنج تومان حقوق میگیرد و فی الجمله کارش بهتر شده و دو دخترش که همشیره های میرزا تقی خان باشند هر دو بزیور علم و ادب آراسته و عربی ریاضی تحصیل نموده اند خط هم خوب مینویسند و باین انتظار نشسته اند که شاید یکوقتی مدرسه اناث در طهران دایر شود و آنها بسمت معلمی پذیرفته شوند.

32- میرزا کاظم محلاتی معروف بشیمی پس از تحصیل فرانسه و علوم طبیعی جزء مأمورین مرقوم بپاریس رفت و در راه بشاگردان دیگر فرانسه درس میداد و در پاریس مدتی در علم شیمی و دواسازی زحمت کشید و مدتی هم در مدرسه بزرگ روان بتحصیل (بوتانیک) یعنی گیاه شناسی پرداخت و نشان درجه عالی در این فن گرفت در مراجعت چون اسباب کار تعلیم گیاه شناسی در تهران برایش فراهم نبود بمعلمی دواسازی و ریاضی و تجزیه معادن و فیزیک پرداخت و کتابهای متعدده ترجمه نمود که از آنجمله جنگ آلمان و فرانسه و جنگ عثمانی و روس و سیاحتنامه استانله را بافریقا و دو رساله در عکاسی و امثال آنها و تقریبا چهل سال در مدرسه دار الفنون خدمت کرد و در فنون عدیده و علوم جدیده معلم بود و با آنکه کم کم امتیازات باو داده شد و بر مواجبش افزوده شده بود روزی که فوت شد فقط سالیانه پانصد تومان

ص: 85

مواجب داشت درحالیکه در هر شعبه هر معلمی که از فرنگ میآوردند با اینکه فقط در یک شعبه کامل است و یک درس میدهد باز کمتر از دو هزار تومان در سال نمیگیرد باری او هم مرد ولی فی الجمله دواسازی را در ایران شیوع داد.

33- جمعی دیگر هم در طب زحمت کشیدند مثل میرزا آقا بزرگ نواب.

34- میرزا حسن دکتر پسر مرحوم میرزا احمد افشار.

35- و شیخ جلیل اصفهانی.

36- میرزا عبد الوهاب خان دکتر پسر مرحوم محمود خان احتساب الملک کاشی.

37- و میرزا رضای دکتر پسر میرزا مقیم مستوفی علی آبادی.

38- و میرزا علی نقی خان دکتر که حکیم الممالک و والی و مشاور السلطان معروف است و هرکدام بطرفی رفتند و مسلکی گرفتند و بالاخره این طایفه چون محل احتیاج عموم بودند تحصیل معاش مینمودند ولی هیچ کدام میرزا محمود خان حکیم الملک نشدند که در هفت سال طبابت زیاده از ده کرور مال این ملت بیچاره را برباید، همین قدر باالنسبه بسایر علمای علوم متفرقه این طایفه بقدر گذران خود در هر حال تحصیل کردند و گذاشتند و گذشتند.

39- یکی دیگر از محصلین پاریس میرزا عباسخان پسر مرحوم میرزا رضای مهندس باشی پس از تحصیل در مدرسه پولتیک فرانسه و تکمیل ریاضی و هندسه به ایران آمد چندی جزو مهندسین وزارت جنگ شد و مشغول خدمت گردید چندی هم بوزارت احتساب نائل شد و میخواست خیابانهای تهران را مانند پاریس بسازد ولی مردمان طماع که میخواستند از عرض و طول خیابانها بدزدند و برای خودشان دکان و مستغل بسازند مانع از انجام خیالش شدند و معزول و خانه نشین شد در سفری که نظام الملک بفارس میرفت جزء اجزاء حکومت شد و بعد بیکار ماند مختصر آنکه دولت ایران از آنهمه مخارج نتیجه ای حاصل ننمود و این اشخاص هم از

ص: 86

تحصیلات خود غیر از وبار چیزی عائدشان نشد و شگفت آنکه با بودن اینگونه معلمین قابل ماهر باز معلم از فرنگ میآوردند و مبالغی گزاف بآنها میدادند و هنوز هم این عادت زشت باقی است و در سال از صد الی صد و پنجاه هزار تومان پول ایران بجیب معلمین فرانسوی و آلمانی میرود و دانشمندان ایران مجبور بگرسنگی خوردن هستند که مبحثی علاحده دارد و این را هم باید عطف کرد بر استیجار بلژیکیها در گمرک و صندوق پست و دادن هشتصد هزار تومان مواجب و بیکار گذاردن جوانان تحصیل کرده مجرب ایرانی بهرحال هرچند وجود این شاگردها برای دولت فایده نداشت ولیکن برای ملت فوائد بسیار گذاشت از جمله اینکه آنها که وضع دولت فرانسه و انگلیس را دیده بودند رفته رفته از وضع ناگوار ظلم و استبداد ایران رنجیده خاطر شدند و بنای شکایت از اینجا و حکایت از آنجا را گذاشتند و مردم را بیدار کردند گاهی از مجلس پارلمان عنوانی کردند و گاهی از انتظام وزارت عدلیه و مالیه بیانی نمودند و این صحبت ها را در میان مردم انتشار دادند شخص پادشاه هم دو سه سفر با جمعی از وزراء بسیاحت فرنگستان رفت و بانتظامات آنجا هوس نمود در این ضمن فاضل جلیل سید جمال (1) مرحوم هم یکی دو سفر بتهران آمدت.

ص: 87


1- سید جمال محمد اسدآبادی 1254- 1315 ه ق- حکیم و فیلسوف ترقی طلب و آزادیخواه معروف شرق در اسدآباد همدان و بقولی در اسعد آباد کابل بدنیا آمد سفری به هند کرد و بتحصیل علوم عقلی و ریاضی پرداخت سپس به حج رفت (1273) و به کابل بازگشت و بخدمت امیر دوست محمد خان پیوست سپس به قسطنطنیه رفت (1287) و پس از شش ماه بعضویت انجمن دانش انتخاب شد ولی چندی بعد از آنجا تبعید گردید و بقاهره رفت و بترویج عقاید و افکار تازه پرداخت و «محمد عبده» در مصر بدو پیوست سپس بپاریس رفت و هفتگی نامه عربی «العروه الوثقی» را تأسیس نمود چندی بعد بدعوت ناصر الدینشاه بتهران آمد با شاه نتوانست الفت یابد به مازندران رفت و از آنجا آهنگ روسیه نمود و مورد احترام واقع شد، ناصر الدینشاه در مراجعت از سفر فرنگ دیگر بار او را بتهران دعوت نمود در این سفر افکار آزادی طلبانه او در بین عده ای از مستعدان نشر یافت و باز موجب نگرانی شاه شد ازاین رو او را گرفتند 1308 و با بیحرمتی تحت الحفظ بعراق فرستادند از بغداد ببصره سپس بلندن رفت و آخر بدعوت دولت عثمانی باستانبول رفت (1309) و در آنجا وفات یافت.

در سایر بلاد ایران هم گردش نمود و آنچه میدانست و میتوانست مردم را بتمدن عصر جدید دعوت فرمود از طرفی میرزا ملکم خان (1) بنای ترجمه و تألیف قانون اساسی را گذارد شاه مرحوم اول خوب حاضر شد که این اجرائات را مقرر فرماید و قدری شروع بعملیات کرد ولی وزراء خودپرست خائن دزد خیالش را مشوب کردند (1)ت.

ص: 88


1- میرزا ملکم خان فرزند میرزا یعقوب ارمنی اهل جلفای اصفهان بود، میرزا یعقوب زبان فرانسه را خوب میدانست و در زمان سلطنت محمد شاه باتفاق فرزند خردسال خود بتهران آمد و معلم زبان فرانسه و مترجم سفارت روس گردید در تهران با عده ای از رجال از جمله امیر کبیر آشنا شد و بتوصیه آنان ملکم را در 17 سالگی بفرانسه فرستاد، ملکم تحصیلات را در مدرسه ارامنه دوره عالی «پلی تکنیک» را گذرانید و بعضی از تردستی ها و شعبده ها را هم آموخت ضمنا بمحافل سری فراماسونی نیز پیوست سپس بایران مراجعت نمود و بدستور میرزا آقا خان نوری مترجم استادان اطریشی دار الفنون گشت، ناصر الدینشاه ضمن سرکشی بدار الفنون ملکم را شناخت و مورد توجه شاه قرار گرفت در همین اوقات بهمراه هیئتی برای مذاکره در باب اختلاف ایران و انگلیس نسبت بحق حاکمیت بر افغانستان بریاست فرخ خان امین الدوله کاشی بپاریس اعزام گردید. در وقتی که از مردم ایران کسی از نظام اجتماعی و قانون و تمدن غربی اطلاع نداشت ملکم با شور و حرارتی عجیب این مسائل را بمیان کشید. در سال 1280 میرزا محمد خان سپهسالار ملکم را به بغداد تبعید نمود و او از بغداد به استانبول رفت و در آنجا ازدواج نمود. پس از مدت کوتاهی توجه سپهسالار را جلب نمود و بعنوان سرکنسول عازم قاهره شد سپس بتهران احضار و بعنوان مشاور در دستگاه صدارت بکار مشغول گشت و رساله (مجلس تنظیمات حسنه) را که در حقیقت طرحی از تأسیس مجلس شورا میباشد تنظیم بتصویب صدر اعظم و شاه رسانید ملکم در مسافرتهای شاه بفرنگستان خدمات فراوانی نمود و مورد توجه واقع گشت تا اینکه به لقب ناظم الدوله و عنوان «پرنس» مفتخر گشت ملکم از حسن عقیده شاه نسبت بخود سوء استفاده کرد و یک ورقه امتیاز بخط شاه برای تأسیس لاتاری در ایران بدست آورد در سال 1307 روزنامه قانون را منتشر نمود و بر ضد دولت و شاه مقالاتی انتشار داد در سال 1315 با وساطت امین الدوله وزیر مختار ایران در رم گشت در سال 1326 بیمار شد و برای معالجه بسویس رفت و در سن 77 سالگی در آنجا درگذشت ملکم در حین فوت یک پسر بنام فریدون و سه دختر داشت.

و اینطور جلوه دادند که عاقبت اینکار منجر بقتل پادشاه خواهد شد (1) چنانکهد-

ص: 89


1- ناصر الدین پس مراجعت (سفر سومش) از فرنگستان در اندیشه برپا ساختن شورای ملی بوده روزی بعد از سلام خطاب بحضار اظهار داشته، در این سفر ملاحظه کردیم که تمام نظم و ترقی اروپا از این است که قانون دارند ما هم عزم خود را جزم کرده ایم که در ایران قانون ایجاد نموده از روی قانون رفتار نمائیم بنشینید و قانونی بنویسید و در این باب تأکید بسیار نمود، همه بله قربان بله بله قربان گفتند و رفتند و حکم شد در دربار مجلسی کرده و در اینکه چه باید کرد گفتگو نمایند، در مجلس نخستین شاهزاده ملک آرا اظهار داشت: هرگاه بخواهیم از خودمان قانون بگزاریم سالها طول میکشد و آخر هم پوچ خواهد بود. فرنگی ها در این راه زحمت کشیده و راه درستی در پیش گرفته نتیجه مشهود است که چقدر ترقی کرده اند بهتر است قانون آنها را ترجمه کنیم و آنچه در قانون آنان مخالف شرع اسلام است از قلم بیندازیم. رأی بر این قرار گرفت، بعرض شاه رسانیده شد تحسین فرمودند در مجلس دوم گفته شد رئیسی برای مجلس لازم است که انضباط آنرا عهده دار باشد از میانه ملک آرا را بریاست برگزیدند ناصر الملک قره گوزلو- میرزا عباسخان مهندس- میرزا محمد خان پسر میرصدیق الملک و چند تن مترجم و نویسنده بعضویت اداره مجلس معین شدند نباشد هرآنچه را ترجمه کردند در مجلس مطرح و پس از تصویب بحضور شاه برده بصحه همایونی برسد قانون اساسی دولت عثمانی را خود ملک آرا در ظرف دو روز ترجمه کرده وقتی مطرح میشود چون حد اقل سن نمایندگان مجلس چهل سال معین شده بود و سن کامران میرزا و میرزا علی اصغر خان بیش از سی و سه سال نبود هر دو بهم چشمک زده برافروختند سخن کوتاه در هر ماده قانون چیزی بود که بر جال و درباریان برخورنده بود میگفتند اینرا ننویسید آنرا قلم بزنید این یکی را تغییر دهید، آنقدر زدند و کم کردند که دیگر چیزی نماند ملک آرا آزرده خاطر گشت و استعفا خود را تقدیم داشت و شاه هم انجام این خدمت را به میرزا علیخان امین الدوله واگزار کرد. فرمان همایونی برای تشکیل دار الشورای کبری: امین الملک انعقاد این مجلس چنانکه مکرر تقاضا و نوشته حکم و مقرر شد از لوازم امور حالیه دولت است و کمال میل را بترقی و انتظام آن داریم و کمال تقویت را در هر باب حاضر هستیم به عمل میآوریم. بعضی فرمایشات تازه بنظر آمده که لازم شد مجددا حکم بشود در مجلس قرائت شده جزو تنظیمات و قرارداد مجلس شود اولا چون فرمایشات زیاد و مطالب دولتی روزبروز در ازدیاد است هفته ای دو مرتبه انعقاد مجلس را کافی نمیدانیم باید هفته ای سه روز مجلس شود شنبه سه شنبه و پنجشنبه و ثانیا اهالی مجلس در گفتگو و حرف آزاد هستند. هر چیزی را باید بدون شایبه هیچ غرض و بدون ترس و واهمه تقریر نمایند. فی المثل از صف نعال اگر شخصی برخیزد و بر وزرای بزرگ ایرادی کند و بگوید-

در فرانسه و انگلیس شد پادشاه را بوحشت انداختند و برای سهولت امر عنوان بابی- گری را دست آویز و وسیله قتل مردمان با دانش وطن دوست قرار دادند و چون در اوائل جلوس شاه (1) بابی ها در مقام ایذاء بلکه قتل شاه برآمدند و کاری از پیش نبرده بودند لهذا شاه را عداوتی فوق العاده بآنها بود و سخت بآنها حمله مینمود مجملا شروع بقتل و اعدام و تبعید و حبس عقلا و دانشمندان کردند. سید جمال را با نهایت افتضاح از حرم مطهر حضرت عبد العظیم کشیدند و بردند. میرزا رضا کرمانی را که آنروز ملازم و مرید سید جمال بود بجرم معاونت سید در حبس انداختند و جمعی دیگر را هم که ذیلا اسامی آنها را مینگریم در محبس قزوین قریب دو سال نگاهداشتند بسیاری را بقرفات جنان فرستادند ولی هر قدر بیشتر جلوگیری میکردند این حرفها زیادتر میشد و بحدی که جلوگیری ممکن نبود و هر قطره خونی که از یکی از این طایفه بزمین میرسید تولید هزار نفر رولیونر میکرد و اینکار5»

ص: 90


1- در سال 1852 میلادی حیات شاه مورد سوء قصد چهار نفر بابی که عریضه ای در دست داشتند قرار گرفت شاه از ران زخم برداشت و خبر مرگ او انتشار یافت، مجازاتی که برای سوء قصدکنندگان معین گردید بسیار وحشیانه بود در اول ده زندانی بقتل رسیدند اما در مورد دو نفر حکم شد آنها را شمع آجین کردند یعنی سینه هریک را سوراخ کرده چهار شمع گذاشتند و بعد از اینهمه زجر و شکنجه با یک تبر کوچک آنها را چهار شقه کرده و هر شقه را بیک دروازه تهران آویختند پس از آن یک دوران ترور ادامه یافت. «تاریخ ایران تألیف سرپرسی ساکس صفحه 495»

فی الحقیقه اسباب پیشرفت مقربین دربار شده بود هر وقت اضافه مواجب یا منصب تازه میخواستند فورا راپورت میدادند که بابی ها باز انجمن کرده اند و میخواهند بلوا نمایند و خودشان مأمور اطفاء نایره فتنه میشدند و جمعی بیگناه را بانواع عقوبت و شکنجه زیر استنطاق میآوردند و هرچه خودشان میخواستند تلقین میکردند تا آنها از ترس جان بگویند آنوقت صورت استنطاق را بحضور میبردند و مورد مرحمت می شدند و از این قبیل بسیار اتفاق افتاد که شرح آنها کتابی بسیار حجیم لازم دارد و در شب 16 شهر صیام 1307 بهمین عنوان جمعی را گرفتار و بعد از هزار قسم اذیت و آزار بقزوین فرستادند و بیست و دو ماه این بیچاره ها با سوء احوال محبوس بودند که اسامی آنها از اینقرار است.

حاجی سیاح محلاتی- مستشار الدوله- آقا میرزا عبد اللّه- لسان الاطباء آقا میرزا رضا کرمانی- میرزا فرج اللّه خان- میرزا نصر اللّه خان معروف به گل و بلبل- حاجی میرزا احمد کرمانی- میرزا حیدر علی- حاجی ملک التجار تهران- و محض خلط مبحث دو نفر بابی حاجی ابو الحسن نام و حاجی علی اکبر را ضمیمه نمودند چنانکه در مورد گرفتاری ما هم نیر الدوله همین شیوه را مرئی داشته بود و دو سه نفر بابی را هم گرفتار نمود تا اسباب اسکات مردم باشد و در جواب اعتراضات مردم بگوید آنها بابی بودند مجملا روزبروز مطالبه قانون اساسی و اصول مساوات در ایران زیاد شد تا آنکه در شهر ذیقعده 1313 هجری یکی از همین محبوسین یعنی میرزا رضا کرمانی (1) در حرم حضرت عبد العظیم ناصر الدین شاهن-

ص: 91


1- میرزا رضا پسر ملا حسین عقدائیست و عقدا از توابع یزد چون میرزا در کرمان متولد شد، و تربیتش نیز در کرمان بود لذا کرمانی محسوب میشود و در اوایل سن و جوانیش سفری بطهران کرد و یکسال و خورده ای در طهران توقف نمود و خدمت مرحوم سید جمال الدین رسید. و مجذوب سید شد پس از تبعید اولی سید از طهران میرزا رضا در مجالس بد از شاه میگفت مرحوم آسید عبد الرحیم معین التجار اصفهانی که در کرمان متوطن بود و آن ایام آمده بود تهران-

را از تخت بتخته کشانید و دوره سلطنت مظفر الدین شاه پادشاه حالیه رسید و چون این پادشاه باالطبع مایل بآدم کشتن نبود حسن فطرت او باعث رواج کلمه تمدن و ترتیب و مطالبه قانون اساسی در ایران شد و اگرچه در بدو جلوس او میرزا آقا خان کرمانی و شیخ احمد کرمانی و میرزا حسن خان (1) را در تبریز کشتند و اینر-

ص: 92


1- محمد علی میرزا ولیعهد علاوه بر جنایات بیشماری که مرتکب شد در شهر تبریز که پس از پایتخت همیشه چشم و چراغ ایران بود سه تن از آزادیخواهان کشور بنامهای شیخ احمد روحی خبیر الملک و میرزا آقا خان کرمانی را باتهام بابیگری سر برید، روحی و میرزا آقا خان هریک در-

سه نفر از بزرگان آزادی طلبان ایران بوده اند مخصوصا میرزا آقا خان کرمانی که شاگرد مخصوص سید جمال الدین بوده و آثار بسیار بجای گذاشته و ما انشاء اللّه اگر موفق شدیم شرح حال او را در این روزنامه و سفرنامه خواهیم نوشت ولی در این موقع عنوان شرکت در قتل شاه مرحوم بود و آنهم برحسب اهتمام و اقدام صدر اعظم میرزا علی اصغر خان شد و هر تقدیر مردم دانشمند فی الجمله از جان خودشان ایمن شدند و شروع بطبع و نشر اوراق نمودند و خوشبختانه صدارت میرزا علی اصغر خان بزودی خاتمه پذیرفت و امین الدوله مرحوم بر مسند صدارت ایران تکیه نمود و امین الدوله شخصا لیبرال بود و از این طایفه علنا حمایت میفرمود و از اثر اقدامات او است که در طهران انجمن معارف (1) پیدا شد و تأسیس مکاتبی-

ص: 93


1- امین الدوله در زمانی که در تبریز پیشکار مظفر الدین میرزا ولیعهد وقت بود میرزا حسن رشدیه و دبستان او را تحت حمایت گرفت وقتی که در سلطنت مظفر الدین شاه بصدارت رسید مدرسه ی رشدیه را در پارک خود دایر کرد و رشدیه را از تبریز احضار نمود و بمدیری آن گماشت در مدرسه ی رشدیه بشاگردان ناهار و لباس داده میشد برای مخارج آن علاوه بر کمکهای امین الدوله پولها و اعانه هائی نیز میرسید، برای نظارت در مخارج پولهائی که میرسید انجمنی بنام امنای رشدیه تشکیل شد و این انجمن هسته ی انجمن معارف گردید در این موقع تعداد مدارس نو رو بازدیاد میرفت برای اداره ی آنها و تقسیم اعانات واصله وجود انجمن لازم بود همچنین شخصی بنام میرزا کریم خان سردار مکرم که در صدد ایجاد دار الایتامی بود از امین الدوله اجازه خواست که عده ای از معارف خواهان را بخانه ی خود دعوت و در کار تأسیس دار الایتام با آنان مشورت کند این مجلس در ماه رجب 1315 با حضور شاهزاده عماد الدوله (نوه فتحعلی شاه) حسینقلی خان صدر السلطنه ی نوری- محمد خان احتشام السلطنه- حاجی علی قلی خان- سرتیپ بختیاری- میرزا حسن خان شوکت (منشی سفارت عثمانی در تهران) مدبر الدوله گیلانی- میرزا حسن رشدیه- حاجی میرزا یحیی دولت آبادی و عده ای دیگر تشکیل شد. فی الواقع اساس انجمن معارف ریخته شد اسامی اعضاء را نزد امین الدوله بردند او نام نیر الملک مدیر علوم را نیز که رئیس دار الفنون بود بالای صورت نوشت در شوال 1315 اولین جلسه ی رسمی انجمن معارف که انجمن مکاتب ملیه ی ایران نیز نامیده میشد در مدرسه ی رشدیه تشکیل شد. انجمن مرتب تشکیل جلسه میداد ابتدا در محل مدرسه ی رشدیه بود و بعد بعلت اختلافی که بین مدیر مدرسه رشدیه و اعضای انجمن واصل شد محل آن تغییر یافت و هر دفعه انجمن در یکی از مدارس تشکیل میشد انجمن معارف خدمتهای زیادی بپیشرفت معارف کرد از جمله افتتاح مدارسی مانند مدرسه ی علمیه- ابتدائیه- افتتاحیه- شرف- ادب- دانش- سادات- کمالیه- مظفریه و غیره- تأسیس کتابخانه و دار الترجمه و دار التألیف و کلاسهای شبانه برای اکابر. بعد از عزل امین الدوله انجمن دچار مشکلات خارجی و داخلی شد و رو بانحطاط گذاشت. «صفحه 262 دائره المعارف فارسی»

و مدارس باصول جدید کردند روزنامه ها را آزاد کرد و ترتیب وزارتخانه ها را بر اصول ممالک متمدنه گذارد و هرچند دوره آن امتدادی نداشت ولی الحق آثار خوب بیادگار گذاشت و بعد از عزل او ثانیا میرزا علی اصغر خان آمد و بر ضد امین الدوله اقدامات کرد اما تخم تمدن بارور شده بود و دیگر ابطال و افسادش ممکن نمیشد باز هم دست نکشید روزنامجات را توقیف کرد و جمعی را گرفتار و بسیاری را نفی بلد کرد و فتنه (1318 که در آن فتنه جمعی از دانشمندان اخراج بلد و برخی نیست و نابود و بعضی وزرا مخذول و منکوب شدند از آثار اقدامات او است مجملا هرچه

ص: 94

کردند اشعه آفتاب تمدن را خاموش نمایند روزبروز بر شعاع و رونق افزوده «وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» و لا سیما بعد از مسافرت متواتره اعلیحضرت مظفر الدین شاه بفرنگ و گرفتاری دولت بسی چهل کرور قرض از دولت روس و انکشاف باطن امور و اصرار وزراء دربار و لا سیما اتراک بر جمع اموال و املاک و و خوردن خون خلق مظلوم و هزار قسم امتیاز از دولت بدون استحقاق صادر کردن و اثاثه سلطنتی را از شاه گرفتن و بفرنگیان فروختن و امثال اینها که ملت ایران را بجان رسانید و کاردشان باستخوان رسید و هرچند شاه شخصا مایل باصلاح بود و هر روز وزیر عزل و نصب مینمود که شاید امورات رو به بهبودی گذارد ولی بی شرمی ترکها (1) بحدی بود که بهیچ چیز ابقا نمیکردند و رفته رفته دولت را پریشان و مملکت را ویران کردند و معدودی آباد شدند یک نفر طبیب بی سواد دارای سی چهل کرور دولت شدید یک نفر روضه خان معروف به سید بحرینی بی کمالی»

ص: 95


1- مرگ ناصر الدین شاه (19 آوریل 1896) 16/ 2/ 1275 برای ایران یک پیش آمد ناگهانی بود ولیعهد که پدرش با دقت فراوان از امور مملکتی دورش نگهداشت پس از رسیدن بسلطنت بکلی از اداره مملکت بی اطلاع بود مظفر الدین شاه که نسبت به پدرش بکلی بیگانه و عداوت داشت طبیعی است که در مدت سی سال اقامت خود در آذربایجان (که الان 47 سال دارد) باندی در اطراف خود جمع آوری نموده بود، باندی بیگانه و مخالف نظامات دوره حیات ناصر الدین شاه دوستی جدی صدر اعظم علی اصغر خان که در رأس امور قرار گرفته بود نتیجه معلوم است هنوز شاه جدید به پایتخت نیامده جنگ توران و ایران (تبریز و تهران) آغاز شد که بفتح و ظفر توران خاتمه یافت در نوامبر سال 1891 صدر اعظم سقوط نمود و جای او را فرمانفرمائی بدوران آمده امروز گرفت که دختر شاه را دارد و پسرعموی شاه است و دخترش حضرت علیا نیز زن عقدی منحصر بفرد شاه است. آذربایجانی ها زیاد انتظار کشیده و با اشتهای تحریک شده در اثر ده ها سال چشم انتظاری سعی داشتند بشتاب اشتهای سیرنشدنی و جیب های فوج خود را تأمین نمایند با وجود از بین بردن سرای سابق متشکل از هزار پانصد نفر زن و خواجه و با وجود صرفه جوئیهای دیگر باز هم مخارج سلطنت جدید بعلت مبالغ هفتگی اضافات و بخششها بدرباریان جدید نه فقط تقلیل نیافت بلکه از دوره سلطنت سابق هم تجاوز نمود. «صفحه 187 خاطرات کلنل کاسا کوفسکی»

ملک سیصد هزار تومانی را مالک شد و پول نقدش ببانکهای خارجه رفت و قس علی هذا و تمام این مفاسد اسباب انفجار خاطر مردم و انتشار کلمه چرا چرا و مطالبه اصلاحات و اجراء اصول مساوات شد و چه قدر ظالم و بی رحم و بی شرم اند این وزرای خود- پرست که دولت پنجهزار ساله را بباد دادند و پادشاه را منفور رعیت کردند کاسه بشقاب فیروزه و صحرای فیروزه و بسیاری چیزهای نفیس دیگر از ملک و خزینه دزدیدند و بردند باز هم دست بردار نیستند مع القصه در سنه 1321 عین الدوله بریاست رسید و امتیاز عین الدوله بر میرزا علی اصغر خان دو چیز بود یکی آنکه میرزا علی اصغر خان هرگز ده تومان نمیگرفت مگر آنکه نه تومان آنرا بمردم میداد و دیگر آنکه شاه و نوکرهای ترکش همیشه با میرزا علی اصغر خان بد بودند ولی با عین الدوله همراه بودند و حالت خست عین الدوله بحدی بود که احدی امید آنکه یکوقتی نتیجه ای از او حاصل نماید نداشت مجملا عین الدوله تا چندی برای جلب قلوب عامه حرفهای خوب میزد و وعده های خوب میداد تا آنکه استقلالی پیدا کرد یکمرتبه خباثت ذاتی خود را اظهار کرد و هر قدر توانست پول نقد جمع کرد و ملک خرید و عمارت ساخت و چون چیزی بکسی نمیداد آقایان هم که عادت کرده بودند از صدر اعظم چیزی بگیرند لهذا میانه او و آقایان علما بهم خورد و کشید باینجا که بحضرت عبد العظیم رفتند و مستدعیاتی ترتیب دادند و سیاسیون همه را حک نموده بجای همه عدالتخانه نوشتند چنانکه اجمالا گذشت و در اواخر دوره او صداهای مردم یکمرتبه از اطراف بلند شد و همه از وضع ناگوار دولت شکایت میکردند شیراز- تبریز- کرمان- خراسان- کردستان (1) در اغلب شهرها احداث بلوار-

ص: 96


1- باعث اغتشاش و هیجان اهالی شیراز بطور اجمال از این قرار است که شاهزاده شعاع- السلطنه ملک منصور میرزا پسر مظفر الدین شاه حاکم فارس بود و املاک خالصه شاه را از دولت در مبلغی قلیل خریداری نمود و شروع کرد در تصرف خالصه جات شیراز و ضمنا املاک خالصه ای که در زمان ناصر الدین شاه برعایا فروخته شده بود نیز بحیز تصرف دربیاورد. این خریداری خالصه جات و تصرف کردن آنها خورده خورده تجاوز نمود باملاک اجزاء حکومت افتادند بجان و مال مردم، صاحب ملک اگر قباله ای نداشت که حالش معلوم است و اگر قباله و سندی اظهار میداشت از دست او گرفته پس از چندی ملک را هم متصرف میشدند تا اینکه شاهزاده حاکم بعزم معالجه مرض مسافرت بفرنگستان نمود سردار مکرم که نایب الحکومه فارس بود بنای بدسلوکی را گذارد مردم از شدت فشار و ظلم بشاه چراغ که محل بست و پناه مظلومین بود متحصن گردیدند سردار مکرم ببهانه نظم شهر حکم شلیک داد، متجاوز از بیست نفر از اطفال و مردمان بیچاره هدف ظلم و بخاک هلاک افتادند بعضی هم پناه بقونسولخانه انگلیس بردند این اخبار متوالیا و متواترا بتهران رسید شعاع السلطنه از حکومت فارس معزول گردید حکومت فارس موقتا داده شد بوزیر مخصوص «صاحب اختیار» از طرف دولت هم تلگراف بعلماء شیراز شد که وزیر مخصوص را برای اصلاح فرستادیم وزیر آدم خوش ذات و هواخواه معدلت بود اهالی فارس هم مایل باو بودند. حکومت خراسان با اصف الدوله بود مشارالیه شخصی مجرب بود اظهار قدس و زهد میکرد زیارت عاشورا میخواند در شب نماز نوافل را ترک نمیکرد اما در هر شبی جماعتی را بی نان میگذاشت تعقیب نماز را طول میداد لیکن از اول شروع تا فراغ از نماز یک بیچاره در زیر چوب فلک فراشهایش جان میداد در حکومت خراسان بواسطه گران کردن نان و گوشت زن و مرد سیستانی که در خارج شهر مشهد منزل داشتند ازدحام نمود بصحن مقدس و چهار بست ریخته مشغول گردش شدند روز دیگر جمعیت فقرا و حزب زنجیر بآنها پیوسته به مدارس ریخته و عده ای از طلبه لنکرانی که رعیت خارجه بودند بصحن رضوی آوردند طلاب مطالب خود را عریضه کرده بحضور ایالت عرضه کردند. ایالت ابدا اعتنائی باین هیاهو نکرد و توجهی در باره مظلومین نفرمود همینکه مردم دیدند آصف الدوله اعتنائی نمیکند و بعرض و تظلم رعیت گوش نمیدهد یکمرتبه به نقاره خانه ریخته آلات نقاره را بیرون آورده مشغول زدن نقاره شدند مردم بسوی خانه معاون التجار حمله بردند، در اثر حمله محافظین خانه ملک التجار مجددا به صحن هجوم آوردند لیکن تفنگچی ها ملاحظه احترام را ننموده تا توی صحن عقب جمعیت افتاده گلوله میزدند باینجهت چند گلوله بدر صحن رسید و چند گلوله هم بگنبد منور زده شد و عده ای از سادات و طلاب هدف گلوله قرار گرفتند. در کرمان دو فرقه شیخیان و بالا سریان باهم میانه خوبی نداشتند حاجی میرزا محمد رضا مجتهد که تازه از نجف آمده و سودای پیشوائی داشته بآتش این اختلاف دامن میزند رکن الدوله حاکم کرمان عده ای تفنگچی بمسجد می فرستد تا مردم را متفرق کنند، اطاعت نمیکنند ناچار شلیک می شوند چند نفر کشته و زخمی میگردند خبر واقعه بتهران میرسد ظفر السلطنه را برای رفع غائله بکرمان میفرستند ظفر السلطنه در کرمان ابتدا مجتهد را دعوت بآرامش میکند ولی مؤثر واقع نمیشود و حاجی میرزا محمد رضا قصد زیارت مشهد می کند مریدان جمع شده مخالفت مینمایند حاکم یکدسته سرباز میفرستد سربازان شلیک میکنند دو نفر کشته میشوند سپس مجتهد را گرفته با چند نفر از خویشان موزیک زنان روانه دار الحکومه میشوند و در آنجا آقا را بفلک بسته چوب میزنند بعد او را از شهر خارج کرد روانه رفسنجان مینماید پیروان آقا در مقابل این عمل در خانه آقا جمع شده روضه میخوانند و گریه میکنند.

شد و عقیده عین الدوله این بود که تمام این فسادها از مردمان وطن پرست است که میخواهند دولت ایران را مثل دول فرنگ قانونی بنمایند و مردم بلفظ مشروطه و قانون اساسی مأنوس کردند لهذا باین طایفه حمل کرد از جمله من بدبخت در این تاریخ مدیر روزنامه ادب بودم و ناچار بر مذاق متمدنین تحریر میکردم و از عدالت و آزادی و آبادی تمجید مینوشتم و حاجی میرزا حسن هم شب نامه مینوشت و میرزا آقا هم بحبل المتین مقاله میفرستاد و عین الدوله به مشورت نیر الدوله و

ص: 97

امیر بهادر که با او همدست بودند محض اسکات عموم مردم دانشمند بماها حمله کرد، پس معلوم شد گناه ما چه بوده یعنی ستایش از عدالت و نکوهش از ظلم و تمجید از قانون و مذمت از استبداد بعبارت اخری امر بمعروف و نهی از منکر و بالاخره دانستن (تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس).

ص: 98

فصل هفتم از خاتون آباد تا خراسان

دو ساعت بغروب مانده از کهریزک حرکت کردیم ما در درشگه و سوارها با اسب بطرف خاتون آباد روانه شدیم حوالی حضرت عبد العظیم که رسیدیم سه نفر از سوارها بحکم سرهنگ پیاده شدند و اسب های خود را بما دادند و آنها در درشکه نشستند که اگر درشگه از راه غیر متعارف عبور نتوانست آنها از راه و ما از بیراهه روانه شویم و از صدماتیکه در این راه دیدیم از قبیل عبور از صحراهای مزروعه و جوی و جدل و گم شدن راه و غیره قابل تحریر نیست همینکه بخط راه رسیدیم درشگه هم رسیده بود سوار شده دو ساعت از شب یکشنبه گذشته بود که وارد خاتون آباد شدیم در جلو دکان بقالی که قهوه خانه هم بود منزل گرفتیم و سواره ها اسب های خودشان را به درخت هائیکه اطراف جوی بود بستند و از شخص بقال کاه و جو خواستند و بمالهاشان دادند ما را هم در جلو همان قهوه خانه در سکوی کوچکی سنگی جای دادند و بعد از صرف یکی دو فنجان چای شام خواستند و شام امشب عبارت از نان و پنیر بسلامتی خوردیم و بنا شد بخوابیم امشب هوا بشدت گرم است و آنقدر پشه

ص: 99

در اینجا هست که بهیچ وجه آسایش ممکن نیست و در خیابان یا صحرا اگر میخوابیدیم شاید بهتر بود ولی سوارها صلاح ندیدند و اجازه ندادند لهذا در داخل دکان که محوطه بسیار مختصر داشت و استاد و شاگردش هم در همانجا میخوابیدند خوابیدیم در دو طرف آن محوطه سکو داشت، سرهنگ با یکنفر نایب آنجا دراز شدند ما سه نفر پهلوی یکدیگر دراز شدیم رخت خواب ما فقط زمین کثیف پر خاک و متکای ما همان عمامه های ما است چیزی نداشتیم که بروی خود بکشیم تا از شر پشه محفوظ بمانیم این قهوه خانه یک پرده کرباسی هم داشت که برای حفظ تردد پشه ها آنرا میآویختند و از داخل دکان اطرافش را محکم میبستند که کسی نتواند وارد دکان شود و همین قسم امشب هم اجرا داشتند، سبحان اللّه نمیدانم به چه زبان حالت امشب که شب اول اسیریست شرح دهم و همه میدانند خاک ورامین بمراتب گرم تر از تهران است و بخصوص خاتون آباد از همه جای ورامین گرم تر و پشه اش زیادتر و گزنده تر است و ما هم هنوز باین وضع زندگانی عادت نکرده ایم نه شام توانستیم بخوریم و نه جائی داشتیم که پاهای خود را دراز نمائیم و نه دوشک داشتیم که زیر پهلوی خود را نرم کنیم و نه عبا و کتان و شمد که بروی خود بکشیم و خود را از گزیدن پشه ها آسوده نمائیم بعلاوه این حالت وقتیکه صداها خاموش شد و حواس ماها متوجه حال گرفتاری و اسارت خودمان و غربت و بیکسی اهل و عیالمان گردید مخصوصا بنده که احدیرا در طهران ندارم و بستگان من منحصر بیک نفر زن حامله و چهار نفر طفل صغیر است و درست گوش دادم و میشنیدم صدای ناله ای را که از این خانه بی صاحب بلند است و این اطفال خردسال بدور مادر شکسته بال خود جمع شده و ضجه مینمایند و پدرشان را میخواهند و آن بیچاره غریب عوض جواب ناله میکند خوب از کجا نیر الدوله آنها را هم اسیر نکرده باشد و در محبس تنگ و تاریک زنجیر ننموده باشد، نه آنها چه گناه دارند البته بآنها کاری ندارند عجب مگر من

ص: 100

چه کرده بودم و گناه من چه بود علاوه شاید بملاحظه غارت خانه و اثاث البیت من الان جمعی فراش در خانه من ریخته و این اطفال بی پدر را بضرب مشت و لگد اذیت و آزار مینمایند و بخیال خودشان استنطاق میکنند در اینجا قصه ای یادم آمد که بی اختیار صیحه ام بلند شد و آن قصه اینست که بچشم خودم در اصفهان دیدم زنی شوهرش مرده بود و فقط دو طفل صغیر داشت و امام جمعه اصفهان حسب المرسوم جمعی از اتباع اجزاء و فراشهای خود را فرستاده بود که ثلث از متروکات متوفی را بیاورند توضیحا در اصفهان رسم این است که هرکس میمیرد از طرف آقای امام جمعه مأمورین میروند در آنخانه و تمام حجرات را مهر مینمایند حتی گاهی مانع از تجهیز و تکفین میت هم میشدند و ثلث مطالبه مینمایند و معنی ثلث این است که این شخص در زمان حیات خود وجوه شرعی را از قبیل خمس و سهم امام و زکوه نداده حالا باید وجوه بریه از اموالش اخراج و تسلیم آقای امام جمعه شود حتی در اصفهان تمام محلات شهر و سایر آقایان هرکدام در محله مخصوص خودشان ثلث میگرفتند و در صورتیکه میت از اعیان شهر یا تجار خیلی معتبر یا نوکر دیوان باشد از طرف حکومت هم میآمدند و رسیدگی مینمایند اما در کرمان از تمام اموات شخص حکومت سهم میگیرد و آقایان اینگونه اقتدار را ندارند و این عمل بقدری متداول است که تا کسی فوت شد فورا ورثه جمع میشوند و قرار تقدیم آقای امام را میدهند و قبل از آنکه از طرف او کسی بیاید یک نفر از ریش- سفیدان محله یا از رؤسای قبیله خودشان را با آن وجه بحضور میفرستند و بعد از وساطت و شفاعت و گفتگوی زیاده و کم آن عمل را ختم مینمایند و اغلب مردمان مال اندیش سهم آقای امام را در وصیت نامه معین مینمایند که برای ورثه تولید اشکالات نشود و مرده خودشان هم بر زمین نماند مجملا حاجی میرزا هاشم امام جمعه سابق اصفهان که سه سال بیش نیست فوت شده در اینگونه اعمال خیلی هتاک و بی باک

ص: 101

بود و از احدی صرف نظر نمیکرد ولی به کم هم قانع بود اگر جائیکه هزار تومان وصول میشد صد تومان برایش محرمانه میبردند میگرفت و میگذشت و عمده جهت سهل انگاریش این بود که هزار تومان اجزا وصول می کردند دو ثلث آنرا میخوردند ثلث دیگر هم زنهایش که متعدده بودند خبر میشدند که در فلان نقطه مرده ای بود و ثلثش رسیده فورا میگرفتند این عمل نه تنها در شهر اصفهان شایع بود بلکه در تمام خاک اصفهان متداول است و امام جمعه خفیه نویس داشت که از دهات و بلوکات خبر مردن این و آن را برایش میآوردند و مشتلق و انعام میگرفتند و یکدسته اجزاء سواره داشت که مأموریت خارج شهر حق آنها بود و فورا یکی از آنها را مأمور میکرد و ترتیب ثلث گرفتن دهات از این قرار بود که آن شخصیکه مأمور میشد و «غالبا هر خطی سپرده بامیری مخصوص بود و دیگری باین خط کمتر مراوده مینمود» مجملا آن شخص را که رقم می نوشتند و مأمور میکردند از مال خودش یکی دو طاقه عبا برای ورثه متوفی حاضر مینمود و در رقم هم مینوشتند که «چون خبر وحشت اثر فوت فلانی که از بستگان خود من بود رسید خیلی افسرده شدم اعتمادی فلان را فرستادم از طرف من مجلس فاتحه را ختم نماید و خلعتی برای شما فرستادم که از عزا بیرون بیائید و متروکات آنمرحوم را درست معین نموده ثلث آنرا برای طلاب و فقرا و سادات بفرستید و مابقیرا کما فرض اللّه میانه ورثه تقسیم نمائید» مأمور هم میرفت و میداد و میگرفت میآورد و سهم عمده ای هم برای خودش تحصیل میکرد و هکذا در خاطر دارم روزی در مسجد پهلوی محراب نشسته بودم با آقا صحبت میکردم شخصی بلباس متوسط رعایا وارد شد و سر بگوش آقا گذارده خیلی محرمانه گفت: ارباب محمد کریم کدخدای خراسگان بمرض سکته در گذشت حضرت آقا از شنیدن این خبر چون گل شکفته گردید و دست کرد در جیب و چند عدد شاهی سفید درآورد و مژدگانی بآن شخص داد آن شخص عرض کرد آقا اسبی کرایه

ص: 102

کرده ام و دو فرسخ راه دوانده آمده ام و خودمرا بشهر رسانیده ام که تا وجوهات نقد را از میان نبرده اند بحضور مبارک اطلاع بدهم حالا این جزئی را بمن مرحمت میفرمائید اقلا مخارج امروز و برگشتن را با کرایه مال مرحمت فرمائید آقا با نهایت بشاشت کیسه کوچکی از ترمه کشمیری از جیب بغل بیرون آورده یک عدد اشرفی دو تومانی بآن شخص مرحمت فرمودند و دوسه مرتبه فرمودند اجرکم علی اللّه زحمت کشیدید و فورا اسد اللّه خان فراش باشی را احضار فرمودند و دستور العمل دادند که الان اسبها را سوار شوید دو نفر هم فراش همراه خود بردارید و بروید خراسگان و تمام اطاقها را مهر کنید و بدانید که این شخص چهل پنجاه هزار تومان ملک دارد و از قراریکه محرمانه خبر دارم ده پانزده هزار تومان هم پول نقد و اشرفی دارد مبادا گول بخورید و بکم قناعت کنید حتما کاملا تجسس و تفتیش کنید و بقاعده حقوق ما را گرفته بیاورید و ضمنا بگوئید حاج شیخ احمد محرر احکام لازمه را بنویسد که تا من نماز میخوانم حاضر باشد و مهر کنم و آنها رفتند و بنده هم کارم را تمام نموده بمنزل رفتم و این خبر را منتشر کردم فردا که خبردار شدم معلوم شد این قصه دروغ صرف بوده است و ابدا ارباب محمد کریم نمرده است و این دسته سوار خودشان را بعجله رسانیده بودند بخراسکان و یک سر رفته بودند در خانه ارباب و بخیالشان که در باز است و مجلس فاتحه خوانی منعقد است وقتیکه رسیده بودند در را بسته دیده بودند یقین کرده بودند که ورثه تقلب کرده اند و مرده را پنهان کرده مشغول جمع کردن و از میان بردن اسباب و پول نقد هستند لهذا با نهایت تغییر و تشدد در را میکوبند خود ارباب با اضطراب میدود در را میگشاید حضرات که او را زنده ملاحظه میکنند مبهوت میشوند و ناچار با کمال خجلت میروند توی خانه شب را میمانند و فردا برمیگردند، غرض از این جمله استحضار خوانندگان است بر وضع اصفهان و در شهر کرمان هم همانطور که گفتیم معمول

ص: 103

این است که در شهر شخص حکومت و در بلوکات مشاورین حکومت و کدخدایان و ضباط ثلث میگیرند و نگارنده از سایر ولایات اطلاعی ندارم اما طهران را یقین میدانم که این اوضاع نیست و قبل از جلوس اعلیحضرت مظفر الدین شاه از طبقه وزرا و امرا میگرفته اند حالا از معدلت آن پادشاه آنهم موقوف شده است حالا برگردیم باتمام قصه ضعیفه شوهر مرده مأمورین امام اثاث البیت را سنجیده بودند چیز قابلی ندیده بودند شخصی از اهل محل راپورت داده بود که من میدانم این شخص متوفی پول نقد خیلی داشته از عیالش سؤال کردند منکر شد که چنین خبری نبوده و چیزی ندارد حضرات برای استنطاق ضعیفه هرچه توانستند اذیتش کردند بیچاره چیزی نمیدانست و متصل گریه و زاری میکرد مأمورین گفتند این پدر سوخته خیلی متقلب است باید فکر کرد تا بروز بدهد آنوقت آمدند طفل سه ساله یتیم او را آورده اند و سیخ آهنین داغ نموده بر بدن نازک طفل معصوم میگذارند تا آنکه مادرش بروز بدهد دوسه مرتبه ضعیفه غش کرد در این ضمن یکی از اهل آن محله بمدرسه صدر دوید و به بنده که در آن تاریخ رئیس دسته طلاب مدرسه صدر بودم خبر داد چند نفر از طلاب را برداشته بآن خانه دویدیم که خدا نکند هیچ کسی به بیند و بهزار مشقت ضعیفه را بهوش آوردیم و طفلک بیچاره را خلاص کردیم و مأمورین را از خانه خارج کردیم و شنیدم بفاصله سه چهار روز مادر و پسر هر دو بشوهر ملحق شدند همینکه این قصه را متذکر شدم دود از کله ام بلند شد و تصور کردم الان در خانه من همین اوضاع است و باسم پیدا کردن کاغذهای پولتیکی یا گرفتن باقی مقصرین یا غارت اموال و تعیین محل وجه نقد و امثال این عناوین بیچاره عیال غریب دربدر مرا شکنجه مینمایند، راستی خدا نکند کسی گرفتار ظالم بشود و بد حالتی است حالت اضطراب و من در این حالت متفرق حزن و اندوه و گاهی هم ناله از ته دل میکشیدیم و از ترس اینکه مبادا سرهنگ بیدار شود آهسته گریه میکردم باز خیال میکردم

ص: 104

طهران اینگونه بی اعتدالیها کمتر اتفاق می افتد و کسی با زن و بچه من کار ندارد باز فکر میکردم فرضا دولت متعرض آنها نباشد قطعا فراش و نوکر و خدمتکار از دور آنها متفرق شده اند و این زن بی دست و پا که در ماهی یکمرتبه بیرون رفته آنهم ده قدم تا حمام و از هیچ جا خبر ندارد و هیچ کس را نمیشناسد با یکمشت بچه تنها چه خواهد کرد؟ این مردمان ترسو و بی غیرت که آشنایان و اجزاء من بودند آیا لقمه نانی برای آنها میبرند یا خیر؟ و آیا امشب بچه های من گرسنه مانده اند یا سیرند آیا مثل هر شب در رختخواب آسایش دارند لا و اللّه هرگز ممکن نیست اما پول خرجی دارند یا خیر پول که ندارند ولی اسباب دارند میفروشند و میخورند خدایا چگونه اینها بتوانند اسباب بفروشند و کسی را ندارند نه لابد فراشها مراقبت دارند همسایه ها میروند دلجوئی نمایند و محض رضای خداوند اسباب زندگانی آنها را فراهم میکنند فرضا بروند چه فایده برای آنها خواهد داشت ای کاش از حال من خبری داشتند و میدانستند مرا نکشته اند و زنجیر نکرده اند و اذیت نمینمایند از حال آنها هم اگر من خبردار بودم خوب بود و راضی بودم نصف دارائی خود را بدهم و درست از حال اهل و عیال مستحضر شوم اما چگونه ممکن میشود! در این گوشه از تمام علایق رسته و مبهوتانه فکر میکردم و اشگ حسرت میریختم که غفلتا سوزش و خارش بدن، بیدار و هشیارم کرد قدری بدن را دست مالی کردم و با انگشتان خاریدم، باز بفکر رفتم و مجددا انواع هوام الارض از قبیل پشه خاکی و کیک و شپش که در آن جا بودند حمله کردند و چنان بر من تاختند که از فکر خانه و اطفال فارغم ساختند. از طرفی چنان آن محوطه تنگ و تاریک بود که از شب اول قبر کافر حکایت مینمود با خود خیال کردم گوشه چادر را قدری بالا کنم شاید شمالی وارد شود و قدری هوا خنک شود و با کمال ملایمت برخواسته گوشه پرده را بالا زدم مأمورین دم پرده بگمان اینکه من خیال فرار دارم داد کشیدند و از داد

ص: 105

آنها سرهنگ و دیگران هم بیدار شدند و من نمیدانستم که سوارها متصل بآن پرده نشسته یا دراز کشیده ولی بیدارند و کشیک میکشند. باری افتضاحی بار آوردیم پرسیدند چه خیال داشتی؟ گفتم: خواستم گوشه پرده را بالا زنم که گرما هلاکم کرد. سرهنگ گفت: بسیار خوب است، من هم از گرما خوابم نمیبرد. و امر کرد یکمرتبه پرده را گسیختند و منهم برگشتم بجای خودم و خوابیدم و بزودی از این اقدام پشیمان شدم چرا که هنوز ساعتی نگذشته که هوا بقدری سرد شد که بدن بنده مثل بید میلرزید و مختصرا تا طلوع صبح دندانهایم بهم میخورد و چاره ای نداشتم و خود را گرد کرده سر را بزانو گذارده آن شب را که هزار مرتبه بدتر از شب اول قبر است گذرانیدم. اما حاجی میرزا حسن عبایش را زیر پایش فرش نموده لباده اش را هم برویش کشیده آرام و آسوده خوابیده بود. اما آقا میرزا آقا، او هم تقریبا مثل بنده با حالت التهاب میگذرانید. صبح برخواستیم و نماز خواندیم و یکی دو فنجان چای خوردیم و در میان درختان گردش کردیم و ضمنا چون مسبوق بودم که میان این دو نفر رفیق کدورتی سخت از سابق بوده است و همین یک شبانه روز هم بنظر خصومت بیکدیگر نگاه میکردند و این وضع اسباب زحمت هر سه نفر بود.

لهذا بنده هر دو نفر را بگوشه ای کشیدم و بنصایح مشفقانه آنها را باتحاد و اتفاق دعوت کردم و هرچند حضرات تقصیر بر یکدیگر ثابت میکردند و بد میگفتند بیشتر التماس میکردم موعظه میکردم تا آنکه علی الظاهر عقد اتفاقی میانه آنها بسته شد و هر دو پذیرفتند که عجالتا در این سفر بر منافع یکدیگر متحد باشیم و اغراض شخصیه را برای موقعی دیگر بگذاریم و این عهد را بقید قسم محکم بستیم و تا قریب بظهر در این مبحث حرف میزدیم تا آنکه ظهر شد و نهار خبر کردند و سفره گستردند قدحی سفالین با نهایت کثافت حاضر شد و قدری ماست در میان آن ریخته بودند و چند دانه نان، بعد از قدری مشورت، اقلیت آراء بر آن تعلق گرفت که آن ماست ها را سفرنامه کلات متن 107 فصل هفتم از خاتون آباد تا خراسان

ص: 106

دوغ کنیم، و فورا اجرا کردیم و هنوز چند لقمه زیادتر نخورده بودیم که دو عدد درشگه و یکعدد گاری از شهر رسید و حکمی آوردند که بعضی سوارها مالهای دیگران را برداشته بشهر بروند ما را هم فورا با درشکه روانه خراسان و سوارها در گاری نشسته با ما بیایند و ما تا دوسه لقمه بقیه نهار خود را میخوردیم آنها که رفتنی به شهر بودند سوار شدند و مالهای زیادی را یدک گرفته و رفتند و منحصر شد به ده نفر سوار و یک نفر سرهنگ، اسمعیل خان و یک نفر نایب، تیمور خان و بلافاصله اسب بستند و ما را امر بسواری کردند. از خاتون آباد تا شریف آباد دو فرسخ راه است و شریف آباد هم جزو بلوک ورامین است و بلوک ورامین خیلی آباد و حاصل خیز است و در واقع نان طهران از ورامین اداره میشود، آب آنجا اغلب از رودخانه جاجرود است و قنات هم دارد ولی هوایش خیلی گرم است و مخصوصا هنگام حرکت ما از خاتون آباد نیم ساعت بظهر مانده بود و تمام مسافت دو فرسخ در اراضی ریگستان و بشدت هوا گرم بود آفتاب هم از جلو ما تابش داشت و تمام درشکه را گرفته بود. ما هم که چتر همراه نداشتیم، مجملا میسوختیم و میساختیم تا آنکه رسیدیم بشریف آباد منزلگاه شریف آباد دو قطعه باغ مشجر است روبروی یکدیگر و در خارج باغ هم قهوه خانه ایست در اینجا اسب عوض مینمایند ماها از شدت گرما بجان رسیده بودیم وقتی بباغ رسیدیم مثل کسیکه از جهنم یکمرتبه مرخص و وارد بهشت شود در کنار نهریکه از وسط باغ عبور میکرد و در زیر سایه درختان خیال آرمیدن داشتیم و شخص معممی که زوار بود در مقابل ما در ایوانی منزل داشت و سماور و بساط چای و قلیانش در جلوش چیده بود ما را دید و مشغول تعارف شد پسر شیخ احمد محرر قدیم آقای آقا سید عبد اللّه مجتهد که در این تاریخ ندیم آصف الدوله حکمران خراسان است در آنجا ملاقات شد از او پرسیدیم کجا میروید؟ جواب داد از خراسان میآیم و همشیره را بشوهر میبرم و در باغ روبرو منزل داریم. شما بکجا میروید؟ گفتیم ما هم بارض اقدس مشرف

ص: 107

میشویم. در این ضمن آن شخص معمم اظهار محبت بما کرد و اصرار رفتن منزل و خوردن چای کرد ما هم با نهایت رغبت بطرف او روانه شدیم یک نفر از سوارها که حاجی آقا بیگ نام داشت از عقب بما اشاره برگشتن نمود ما هم اطاعت کرده برگشتیم پسر شیخ که جوانی بی تجربه بود از این حرکت متغیر و متعجب شد و از ما سؤال کرد یعنی چه؟ چرا برمیگردید؟ و به چه دلیل از حرف این مرد که اطاعت مینمائید؟

بنده محض اینکه باو بفهمانم مطلب از چه قرار است بعربی جواب دادم «نحن قوم محبوسون نحن قوم محصورون» هنوز حرف من تمام نشده بود که حاجی آقا بیگ باو گفت که اینها بعربی فحش بما میدهند سرهنگ هم متغیر شد و حکم کرد ما را از باغ خارج نمایند و در وسط خیابان در آفتاب بنشانند. این حکم فورا اجرا شد و ما را در وسط آفتاب نشانیدند حاجی میرزا حسن از ما دو نفر زرنگ تر بود و تقریبا تقصیری هم نداشت لهذا رفت در پناه کجاوه نشست بنده و آقا میرزا آقا در وسط خیابان پرپهن و کثافت با آن تابش آفتاب نشستیم و هیچ نمیتوانم این حالت را تشریح نمایم که چه گذشت، همینقدر بقول درویشها دعا میکنم که خداوند گریبان کسیرا بدست ظالم نیاندازد. باری قریب یکساعت تمام در آفتاب سوزنده نشسته بودیم پسر شیخ از جلو میگذشت و اعتنائی نمی کرد عاقبت من باو التماس کردم که برو بنزد سرهنگ و حالی کن که ما فحش ندادیم. بلکه مقصود ما فهمانیدن تو بود از اینکه ما محکوم حکم دیگران هستیم و اختیاری از خودمان نداریم این طفلک هم از بدفطرتی یا از جهالت رفت دم قهوه خانه و بسرهنگ گفت: و اللّه باللّه اینها فحش ندادند و این عبارت که خواندند عبارتی است که حضرت سید سجاد در بازار شام میخواند اثر این کلمه بر ترکهائی که سپرده به امیر بهادر هستند و مثل اربابشان خود را حسین الهی میدانند و روز عاشورا شاه حسین و شاه حسین میگویند و قداره بسر میزنند معلوم است تا چه درجه است که آنها را بشمر و سنان ابن انس و خولی تشبیه

ص: 108

نمایند و چه بگویم که چه کردند. اجمالا همه سوارها مثل باران بر ما فحش میباریدند و گاهی هم اراده کشتن ما را میکردند ... مجملا اسب حاضر شد و بستند و سوار شدیم، از شریف آباد تا ایوان کیف سه فرسخ است و راه بسیار ناهموار و از میان رودخانه عبور میکند گرمای شریف آباد بسیار سوزان و با کمال التهاب این راه را طی کردیم تا رسیدیم به ایوان کیف اما گویا ایوان کی بوده که حالا ایوان کیف میخوانند، در جلو قهوه خانه یا مهمانخانه پیاده شدیم مخفی نماند در راه قم و خراسان که حالا گاری و درشگه و دلیجان چاپاری کار میکند هر منزلیکه مال عوض میشود آنجا را مهمانخانه میگویند و این مهمانخانه عبارتست از یک قهوه خانه کثیف که اثاثیه او منحصر است بیک سماور چرکین و دو سه عدد قوری شکسته و چند فنجان و یکی دو دانه وافور شکسته ریسمان پیچیده، باز در راه قم که دست روسها بوده میز و صندلی و چراغ و شام و نهار مرتب هم داشته اما حالا ندارد اما در راه خراسان چون شوسه نشده است و عمارتی ساخته نشده مهمانخانه هایش عبارت از همان طویله هاست که اسب می بندند خواه در چاپارخانه های قدیمی باشد خواه در کاروانسراهای مخروبه فقط همان قهوه خانه که اجمال احوالش را نگاشتیم موجود است. باری در جلو قهوه خانه نشستیم حالت بنده بکلی خراب و از شدت بی تابی بروی خاک پهن افتادم رفقا هم دو طرف من نشسته و باصرار سرهنگ بزودی اسب بستند و نیم ساعت طول نکشید که براه افتادیم از ایوان کیف تا قشلاق چهار فرسخ و سه ربع است قریب به غروب براه افتادیم راه بسیار سخت و ناهموار است بهزار زحمت سه ساعت از شب گذشته رسیدیم بقشلاق در این جا حضرات خیال صرف شام داشتند لهذا به داخل قهوه خانه رفتیم و در ایوان قهوه خانه نشستیم بنده که، باالمره بی تاب و توان افتادم و از صرف شام استعفا دادم اما رفقا قدری نان با یکی دو فنجان چای خوردند و پهلوی من دراز کشیدند، حالت من بسیار بد و ناگوار بود و رسما بیمار بودم

ص: 109

اما بزودی هجوم شپش و کیک و پشه و ساس که جزو اثاثیه و اساس قهوه خانه ها و منازل بین راه است بیدار و آگاهم نمود و تا مدتی ساکت و مشغول خارانیدن پشت و پهلو بودم ضمنا ملتفت شدم رفقا هم بهمین کار مشغولند آنها را صدا کردم و سرهنگ هم بیدار بود از او اجازه خواستیم که از قهوه خانه بیرون برویم اجازه داد و خودش هم همراه ما آمد در جلو قهوه خانه نشستیم در اینجا یک گاری که حامل پست بود از خراسان به تهران میرفت حاضر بود، قبل از آنکه مال برای ما بیاورند مالهای ایوان کیف را میان گاری بستند و سرنشینان و مسافرین آمدند و در گاری نشسته از جمله آنها سیدی بود که گویا حاج میرزا حسن را شناخت و خواست با او صحبت کند سرهنگ ممانعت کرد و حاجی میرزا حسن اطاعت نمود ولی سید تا همان وقتی که گاری براه افتاد به ترکی حرف می زد، اینها رفتند و اسب هم برای ما حاضر شد و روانه شدیم، از قشلاق به ده نمک پنج فرسخ و نیم است حوالی صبح بآنجا رسیدیم و نماز صبح را در قهوه خانه خواندیم و رفقا مشغول خوردن چای شدند اما بنده در گوشه قهوه خانه دراز کشیدم و فوری خوابم برد و هنوز چشمم باصطلاح گرم نشده بود که بیدارم کردند و روانه شدیم از اینجا به ده ملا میرود و مسافت چهار فرسخ است در اینجا قریب بظهر رسیدیم هوا بشدت گرم بود در قهوه خانه ممکن نشد توقف نمائیم همینقدر نهاری حاضر کردند و با آب بسیار شور خوردیم و باجازه و همراهی سرهنگ ببالاخانه روی قهوه خانه رفتیم آنجا باد میوزید و فی الجمله خنک تر بود و خوابیدیم سرهنگ را فورا خواب بربود و سوارهایش هم در پائین ماندند حاجی و آمیرزا آقا هم خوابیدند ولی من خوابم نبرد و مشغول شدم بخواندن یادگاریها که بر در و دیوار بالاخانه ها نوشته بودند، توضیحا: در ایران رسم است هرکس بسفری میرود در هر منزل که میرسد بدر و دیوار حجرات کاروانسراها اسم و رسم خود را و پدر خود را و خوشی و ناخوشی راه را یادگار مینگارد و اغلب

ص: 110

چون قلم و دوات ندارند با زغال مینویسند و دیوارها را سیاه مینمایند و همان قسم که فرنگیها سفرنامه مینویسند و طبع نموده منتشر میسازند تا دیگران از کیفیت آن راه و حالت منازل و اطلاعات جغرافی بین راه آگاه شوند اینها دیوارها را خراب مینمایند. مجملا بقدر یکساعت بر بالاخانه بودیم که مال حاضر بسته شد و یکی از سوارها اطلاع داد من هم رفقا را بیدار کرده روانه شدیم. از ده ملا به لاسجرد میروند و مسافت بین راه سه فرسخ است و تمام اراضی بین راه شوره زار و بیابانی بی آب و گیاه، آفتاب از وسط السماء مایل به انحراف بود که براه افتادیم و همه جا آفتاب روبروی ما بود و همینکه آمدیم سوار شویم دیدم تیمور خان که رفیق درشگه ما بود و در جلو درشگه در مقابل ما همه روزه مینشست امروز رفته است و در داخل درشکه نشسته که از آفتاب محفوظ بماند بنده و آمیرزا با چشم با یکدیگر مشورتی کردیم و بقدر یک دقیقه معطل شدیم و بالاخره بنده رفتم روی صندلی مقابل نشستم و جای بهتر را برفیق خود ارزانی داشتم و به راه افتادیم در طی این مسافت هرقدر خواننده بتواند تصور نماید زحمت کشیدیم و رنج بردیم و گرما خوردیم و بدتر از همه تشنگی باندازه ای بر ما غلبه کرد که واقعا چشم ما آسمان را نمیدید مخصوصا بنده که روی پارچه آهنی نشسته بودم و هیچ طرف سایبانی نداشتم یکوقت دورانی در سرم پیدا شد و نزدیک بود سرنگون بزیر چرخ درشگه بیافتم و از زحمت مسافرت در این مملکت آسوده شوم، باری هرطور بود رسیدیم در قهوه خانه پیاده شدیم جمعیت زیادی دور ما را گرفتند و اظهار تأسف از حال ماها میکردند و واقعا حالت ماها خیلی حزن انگیز بود و هرکس میدید رقت مینمود صورتهای ما از تابش گرمای روز و سرمای شب در همین دو روز بکلی سیاه شده چشمها بگودی نشسته و بعضی از جاهای صورت بنده پوست انداخته احداث لکه نظیر برص نموده از اینجهت که مبادا فسادی بشود سرهنگ در حرکت تعجیل نمود و توقف ما بقدر نیم ساعت

ص: 111

زیادتر نشد و در ظرف این نیمساعت فقط آب خوردیم و به سر و روی خود پاشیدیم همینکه برای سواری از قهوه خانه بیرون آمدیم جمعیت بسیاری اطراف ما را گرفتند شخص آخوندی نزدیک آمد و دو سینی بزرگ همراه دو نفر رعیت یکی آلوچه و دیگری زردآلو بحضور ما ارمغان آورد و با چشم از من استعلام میکرد که حمله ای بسوارها بکند یا خیر؟ و ضمنا هم بلند گفت: این ده متعلق است بحضرت امام رضا و این میوه ها از باغ حضرت است و تبرک است و غرض این بود که ما حالی بشویم که سوارها اینجا کاری نمیتوانند بکنند اما من در جواب او گفتم ما عما قریب از میوه های خود مشهد خواهیم خورد و بشما دعا میکنیم. آخوند مطلب را فهمید که ما خودمان مایل هستیم که تا مشهد برویم. آن سینی را آوردند در جلو من، چند دانه برداشتم و ما بقی را گفتم ببرند نزد حاجی میرزا حسن او هم دوسه دانه برداشته باز آوردند این مرتبه گفتم ببرند در گاری نزد سوارها خالی نمایند سوارها هم سینیها را گرفته خالی کردند و همگی بجای خود نشسته مهیای حرکت بودیم شخصی که گویا مباشر آن ده بود با نایب محل آمد در جلو سرهنگ و نایب محل بسرهنگ اظهار داشت که این شخص را در جلو درشکه خودتان بنشانید یکی دو منزل با شما خواهند آمد سرهنگ هم پذیرفت و آن شخص که بظاهر هیئت نوکری داشت در جلو روی صندلی نشسته براه افتادیم هوا رفته رفته خنک شده و باد شمال میوزید. در راه هم در صحراهای مزروعه و انهار جاریه عبور مینماید آفتاب هم کم کم رو بانحلال گذاشته از آن همه شدت و حدت سه ساعت قبل چیزی با خود بجای نگذاشته با کمال تردماغی راه میپیمودیم از لاستجرد به سمنان قریب شش فرسخ است و در بین راه یکجا مزروعه ای هست و آنجا مال عوض مینمایند اما حالا در نظر ندارم که اسم آن جا چیست همینقدر خاطر دارم که جای با صفائی است و نهری از جلو قهوه خانه عبور مینماید و درخت بسیار دور نهر را احاطه کرده است تقریبا دو ساعت از شب گذشته بآنجا وارد شدیم اول قدری آرام

ص: 112

گرفته بعد وضو ساخته نماز مغرب و عشا را خواندیم چای هم خوردیم سرهنگ شام خبر کردند بقرار معهود یک بغل نان گرفته آوردند در میان گذاردند آن شخص که با درشگه سرهنگ آمده بود همینکه وضع شام خوردن ما را دید ترحم کرد و برخواست خورجین ترکی که همراه داشت گشود و از میان آن سفره مملو از نان بسیار پاکیزه خانگی و گوشت پخته بدر آورد و در جلو ماها گذارد مثل اینکه تدارک را مخصوصا از برای ما دیده بوده است و اصرار زیاد کرد که بخوردن مشغول شویم و قدری ماست هم یکی از رعایای آنجا برای سرهنگ تعارف آورد همان شخص را اهالی بین راه سرهنگ خطاب میکردند سرهنگ ما هم بخواهش سرهنگ لاسجرد مشغول شام خوردن شد قدری هم بسوارها دادیم جای دوستان خالی بود بعد از دو شبانه روز گرسنگی و نان خشک خوردن، امشب شامی شاهانه خوردیم و یک دنیا لذت بردیم مخصوصا از آن گوشتهای پخته و پیازهای خام و ماستهای چکیده و آب خنک گوارا، واقعا عجب آدم خوش فطرتی بود بمجرد برچیده شدن سفره بقهوه چی گفت: قلیان خوبی برای آقایان بیاور. آورد، حاجی میرزا حسن سیگار میکشید و سرهنگ هم سیگارکش بود و از برای حاجی بد نمیگذشت اما بنده و آمیرزا آقا قلیان کش بودیم و از خاتون آباد تا اینجا قلیان نکشیده بودیم، باری چون در این منزل مال حاضر نبود و بایستی همان مالهای لاسجرد را خوراک بدهند و ببندند لهذا قریب دو ساعت تمام در اینجا معطل شدیم تا مالها حاضر شد و براه افتادیم تقریبا ساعت پنج بود بسمنان، رسیدیم در اینجا بنده از سرهنگ استدعا کردم که سه چهار ساعت اذن بدهید بخوابیم سرهنگ قبول نکرد اما سرهنگ لاسجردی بمن اشاره کرد برو بخواب و آسوده باش و خودش رفت نایب سمنان را دید و از او خواهش کرد که تا صبح مال ندهد هنوز ما نشسته بودیم که سورچی آمد و گفت نایب میفرماید:

رسم نیست از اینجا کسی نصفه شب حرکت کند و باید صبح چرخهای درشگه و گاری

ص: 113

را روغن بزنیم و اگر تعمیر لازم دارد تعمیر کنیم. سرهنگ ناچار برخواست و خوابید و ما هم مهیای خواب شدیم در اینجا فراموش کردم خوشبختی خودم را بنویسم که چه نعمت غیر مترقبه برایم دست داده بود، در بین راه یک گاری پست بما رسید و درشگه ما را توقیف کردند که مالها را عوض نمایند و مبادله کنند من میدانستم که آقا جلال خوانساری رفیق قدیمی من که چندی قبل آمد بطهران و رفت بخراسان و حالا دیگر باید مراجعت نماید لهذا از اهل گاری که اغلب خواب بودند پرسیدم آیا زوار اصفهانی میانه شما هست یا خیر؟ جواب دادند بلی هست و آقا جلال بود که خواب بود او را بیدار کردند، صدای مرا شنید، دیوانه وار از گاری بیرون آمد و آمد نزد من و با کمال حیرت میگفت: شما که میخواستید مشهد مشرف شوید چرا همراه ما نیامدید؟ آهسته باو جواب دادم: من باختیار خودم نیامده ام، مرا آورده اند؛ بیچاره تعجب کرد و مقصود مرا نفهمید، بالاخره باو حالی کردم. بگریه افتاد، تسلیتش دادم و گفتم: حالا وقت این صحبت ها نیست، برو در طهران و در خانه ما منزل کن همچنان که در وقت آمدن آنجا منزل داشتی و اهل بیت مرا از سلامتی من اطمینان بده و هر قسم مطلبی داشته باشند انجام بده و محل مخارج آنها را باو نمودم که از جناب حاج غلامرضا تاجر اصفهانی پسر مرحوم حاجی آقا محسن اصفهانی که در سرای امیر تجارتخانه و صرافی دارد و طرف معامله با بنده است دریافت دارید.

و پاره ای وصایا باو کردم که در طهران انجام بدهد، بعد اصرار کرد که: هرقدر پول خواسته باشید همراه ماها هست و لیره هم دارم، جواب دادم پول از برای من چه فائده دارد ولی احتیاطا قدری داشته باشم ضرر ندارد اما چیزیکه لازم است یک بالاپوش بمن بده که در راه از سرمای شب تلف نشوم، بیچاره رفت و یکعدد عبای کلفت آورد و دو سه تومان پول هم آورد، تمام سوارها خواب بودند و کسی مراقب نداشت مگر خود سرهنگ که پیاده شده بود و عقب سر ما ایستاده بود. باری از یکدیگر جدا شدیم و آن عبا خیلی بدرد من خورد

ص: 114

و امشب همان عبا را برویم کشیدم و خوابیدم و چه عرض کنم چه خواب راحتی کردم و در واقع راست گفته اند دنیا خوابی و خیالی است، حوالی طلوع آفتاب سرهنگ بیدارم کرد برخواستم نماز خواندیم و چای خوردیم و مال بستند و روانه شدیم، از سمنان بآهوان میرود و مسافت بین راه هفت فرسخ است در بین راه هم در وسط دره کوه جائی هست که مال عوض میکنند و آنجا هم جای بسیار خوبی است و بیشه های خوب دارد و چشمه آب سرد گوارائی نیز دارد بآنجا رسیدیم و چون مال حاضر نبود قدری معطل شدیم همان مال ها را خوراک داده به بندند، در زیر سایه درختان نشستیم و نهاری مرکب از نان خالی با توت که از درخت ها ریخته بود صرف کردیم. دو سه نفر مطرب آنجا بودند که میرفتند بیکی از دهات عروسی کدخدازاده جوانکی همراه آنها بود که خواننده و رقاص (شانتس) تیمورخان اصرار داشت که طفلک بیاید و بخواند و نیامد نزد ما، تیمور خان او را برد بقهوه خانه و مدتی از برایش میخواند در وقت سواری بخیال گرفتن انعام آمد عقب درشگه ما ایستاد تیمور خان گفت یک دهان بلند بخوان تا انعامت بدهم و مناسب بخوان طفلک هم شروع کرد بخواندن این اشعار که در میان عوام شهر و روستائیان مشهور است و آواز دشتی را باین اشعار میخوانند:

مسلمانان من از اهل هرندم شب جمعه بکشتن میبرندم

شب آدینه و عید محمدعجب روزی بکشتن میبرندم و طفلک بخیال خودش خیلی مناسب خوانی کرد و با کمال حزن و تأثر این اشعار را خواند، من هم خیال داشتم از آن پولهای آقا جلال یکعدد دو هزاری باو بدهم همینکه این اشعار را خواند متغیر شدیم که چرا فال بد زده و عوض پول سه چهار عدد فحش باو نیاز کردم و راه افتادیم در اینجا مختصر حادثه ای پیش آمد و آن این است که گاری سوارها بار نداشت و آنها توی گاری بزحمت بودند و ته افتاده بودند، اینجا تدبیری

ص: 115

کردند و رفتند چند بغل علف گندم و جو از صحرا کندند و آوردند در گاری ریختند و گودی آنجا را مسطح و زیر پای خود را نرم کردند و تقریبا یک میدان راه رفته بودیم که از عقب یک نفر دشتبان دوان دوان آمد و بنای عربده و فحش دادن را گذارد که چرا زراعت ما را ویران کرده اید؟ سوارها فحش دادند، متقاعد نشد و سخت جلو گاری را گرفت. سوارها بامر سرهنگ از گاری بیرون آمدند و بیچاره را که مطالبه مال خودش را میکرد و میگفت: شما بی مروت ها یک خروار گندم مرا ضایع کردید و راست هم میگفت بباد شلاق گرفتند ما هم هرچه توسط کردیم فایده نکرد، سرهنگ لاستجردی هم در سمنان از ما جدا شده بود، باری بیچاره را کتک ناحق زدند و هی کتک خورد و ناله و التماس نمود که اقلا حالا علفها را بیرون بریزید ببرم و نشنیدند، عاقبت بیچاره گفت: این مزرعه متعلق است به حاجی ملا علی مجتهد سمنانی. این حرف هم اثری در آنها نکرد و بالاخره او از مزایای کتک از پا افتاد و دست برداشت، ما هم محزون و پریشان براه افتادیم و رسیدیم به آهوان و در آهوان هم بواسطه اشتداد گرما بقدر یکساعت توقف کردیم و از آنجا حرکت نمودیم، از آهوان بقوشه میرود و از آنجا شش فرسخ است. در راه خیلی صدمه از گرما خوردیم و راه، همه ریگزار و تپه و ماهور و صعب المسلک بود و در راه هم آبادی نداشت بهر جان کندنی بود رسیدیم بقوشه ملک مرحوم سپه سالار و اینک متعلق است بامیر خان سردار که فعلا امیر اعظم است و بتازگی خیلی بناهای خوب آنجا کرده اند خیابانهای وسیع پرداخته اند قهوه خانه عالی ساخته اند که در واقع یک مهمانخانه است مشتمل بر حجرات خیلی تمیز در این قهوه خانه قریب یکساعت نشستیم و صورت گرما را شکستیم و از آنجا بار سفر بدامغان بستیم از قوشه تا دامغان شش فرسخ است و در راه هم مختصر آبادی هست که مال بسته اند و اسم آن محل را ضبط نکرده ام قدری هم در آنجا معطل شدیم و بالاخره در ساعت چهار

ص: 116

از شب گذشته با نهایت خستگی وارد دامغان شدیم خوشبختانه در اینجا مال حاضر نبود و تازه یک دلیجان و یک گاری از طرف شاهرود رسیده بود و مالهایش خسته بودند و امکان حرکت نبود لهذا آسوده خوابیدیم هنوز هوا تاریک بود که برخاسته نماز خواندیم و چای صبح را خوردیم و سوار شدیم و از آنجا تا ده ملک که منزل ماست هفت فرسخ است و از آنجا تا شاهرود چهار فرسخ، یازده فرسخ را تا یک ساعت از ظهر گذشته پیمودیم و نهار را هم بطریق معمول در راه صرف نمودیم و حادثه که قابل ذکر باشد رخ ننمود در ورود شاهرود سوارها خیلی مراقبت کردند که مردم از حال ماها مستحضر نشوند و ما را هم در بالاخانه چاپارخانه منزل نایب محل منزل دادند و نایب و منشی و محاسب هر دو مردمان نجیبی بودند و خیلی با ما اظهار محبت نمودند و چای و قلیان دادند و بقدر امکان پذیرائی نمودند تا از آنجا راه افتادیم از اینجا تا ارسان شش فرسخ است در بین راه هم قهوه خانه کثیفی هست که مال عوض مینمایند، در حرکت از شاهرود مختصر حادثه ای اتفاق افتاد و آن این بود که از خیابانهای باصفای شاهرود که خارج شدیم یک گالسکه از طرف خراسان میآمد و در آن کالسکه دو نفر نشسته بودند و گویا در وقتیکه درشگه سرهنگ و حاجی میرزا حسن بآن گالسکه مصادف شد حاجی میرزا حسن با سر تعارفی کرد یا اشاره ای نموده بود که سرهنگ برآشفت و به حاجی میرزا حسن تغیری کرد و یک مشت هم به پهلوی او زد، حاجی هم متغیر شد با سرهنگ بنای سختی را گذارده بهمین حالت در قهوه خانه پیاده شدیم حاجی آمد با ما بنای داد و فریاد را گذارد که چرا از مخارج سرهنگ میخوریم و از خودمان خرج نمیکنیم و چون مطالب خیلی بی ربط بود مهمل گذاشتیم و گذشتیم، از اینجا دیگر سوارها بنای هرزگی را گذاردند و از آقا میرزا آقا که بلفظ تاجر معرفی شده بود هزار تومان پول میخواستند و گاهی با سرهنگ جنگ زرگری میکردند که بگذار ما اینها را اذیت و آزار

ص: 117

کنیم تا پول از آنها وصول کنیم و سرهنگ در جواب مماطله میکرد مختصرا هوا ابر شد و حرفهای درشت بمیان آمد ولی آقا میرزا آقا ابدا اعتنائی نمیکرد و همه را وعده میداد که منکه حالا چیزی همراه ندارم در بین راه هم کسی را نمیشناسم در خراسان آشنای تاجر دارم و تعارف شما را میدهم و بهمین مواعید روزگاری میگذرانیدیم تا در سبزوار کار را سخت و تنگ گرفتند و بقصد آن میرفتیم، از آرمیان تا میامی پنج فرسخ است و از میامی بمیان دشت قریب هفت فرسخ و در منزل میان دشت ظهر گرمی وارد شدیم و در بالاخانه کاروانسرائی که مرحوم نظام الدوله پدر آصف الدوله حالیه (1) حکمران خراسان ساخته است منزل کردیم مرحوم حسین خان نظام الدوله بخوبی معروف است و اگرچه در مورد اموال مرحوم وکیل الملک محمد اسمعیل خان کرمانی (2) خیلی ظلم و تعدی نمود و هرچه داشتند و ممکنش شد در حکومتو-

ص: 118


1- در دوره قاجاریه چندین نفر از رجال و مأمورین درباری آصف الدوله لقب داشته اند باین شرح: الهیار خان آصف الدوله- محمد علی خان آصف الدوله- میرزا عبد الوهاب خان شیرازی که قبلا نصر الدوله لقب داشت- غلامرضا خان شاهسون آصف الدوله- میرزا صالح خان آصف الدوله تبریزی. محمد علیخان آصف الدوله همان کسی است که میگویند یک روز ناصر الدین شاه از او پرسید که این دوره بهتر است یا دوره خاقان مغفور وی گفت برای من هیچکدام شاه پرسید چرا محمد علیخان در جواب گفت در زمان خاقان مغفور ریش و سبیل مطلوب و مورد پسند بود که من نداشتم حالا ریش منفور و مورد تمسخر است که من دارم. خبر فوت عبد الوهاب خان آصف الدوله شیرازی که شایع میشود بلافاصله امین السلطان به حکم شاه اطاقهای منزل او را مهر و موم حتی کفن او را هم ضبط می کند و بعد به اصرار و خواهش و تمنای پسرهای حاج فرهاد میرزا معز الدوله که برادرزن آصف الدوله بودند کفن و تربت عقیق میت را به اختیار بازماندگانش میگذارند. ناصر الدین شاه یکصد هزار تومان از ورثه مطالبه کرد و وراث هم ناگزیر جواهر و طلا آلات او را به مزایده گذاشته و مبلغ مورد مطالبه را پرداختند. کتاب «ظل السلطان» تألیف حسین سعادت نوری
2- در سنه 1277 حکومت کرمان را مستقلا به میرزا محمد اسمعیل خان نوری تفویض کردند و بعد از دو سال لقب وکیل الملکی باو مرحمت شد مدت پیشکاری و حکمرانی مستقله او 9 سال بود در عرض مدت حکومت بارها کفایت مشار الیه خیلی به آستان همایونی جلوه کرد، بدرجه ای که گاهی گفتگوی وزارت اعظم ایران برای او مینمودند و مراتب سلوک و کفایت وکیل الملک را لایق و درخور این منصب بزرگ دیده در مدارج جربزه و درایت و تجربه و خط و مطلب- نویسی و حزم و عاقبت اندیشی و مردم شناسی بدرجه اعلی قدم نهاده بود، مردی نیکو فطرت و خوش طبیعت و دارای تمام کمالات رسمیه و اخلاق پسندیده بود در کرمان از هر جهت علاقه تامه بهمرسانید با همه طوایف بزرگ کرمان وصلت انداخت و قرابت نمود دختر داد و دختر برای پسرهای خود گرفت علاوه بر امور حکومتی در ماده تجارت با کلکته و هندوستان و اربابی و فلاحتی در کرمان اول تاجر و ملاک بود در سال هزار دویست و هشتاد و چهار وکیل الملک در شهر کرمان به اجل طبیعی داعی حق را لبیک گفت. تاریخ کرمان صفحه 406 محمد اسمعیل خان وکیل الملک پسر فتحعلی خان معروف به کوه نور است که از بدو ظهور دولت قاجاریه خدمات لایقه به سلاطین این دوره کرده در سنه 1261 مأمور توقف کرمان گردید املاکی از خالصجات دیوان تیول داشته و همت در آبادی املاک گماشت تا در سنه 1275 به پیشکاری کیومرث میرزا منصوب شد در سنه 1284 بدرود زندگانی گفت. تاریخ بیداری ایرانیان ص 4 محمد اسمعیل خان وکیل الملک حاکم کرمان هر روزی برای خرج تراشی و اضافه مواجب و منصب یک پادشاه یک نفر یاغی بدولت جعل میکرد و مدتها باسم نوروز علیخان قلعه محمودی دولت را مشغول کرده بود هر وقت نایب السلطنه هم یک امتیاز نگرفته داشت مرا میگرفت هر وقت وکیل الدوله اضافه مواجب و شخصیت میخواست مرا میگرفت. از «صورت استنطاق میرزا رضای کرمانی»

کرمان ضبط کرد و اغلب دارائی او از همان سفر کرمان تحصیل شد ولی باالنسبه به پسرش غلامرضا خان شهاب الملک که این اواخر اصف الدوله شده و امیر توبان منصب دادند خیلی آدم خوبی بوده است و اقلا دو کاروانسرا در راه خراسان ساخته که یکی در همین محل که میان دشت باشد و دیگری در شریف آباد شش فرسخی خراسان اما پسرش غیر از آنکه خانه های آباد را ویران و خانواده های محترم را پریشان نموده است و اساس ظلم و تعدی را محکم و دایره بی رحمی و بی انصافی را وسعت داده است کاری دیگر نکرده و پنج میلیون ثروت از حکومت کرمان و شیراز

ص: 119

و خراسان تاکنون از مال مردم بدبخت بیچاره جمع کرده و اندوخته است و هزار هزار خرمن حیات مظلومین محکومین را بآتش ظلم و تعدی سوخته است و عجب تر اینکه این آدم خیلی اظهار زهد و دینداری مینماید و شهرت داده که نماز شب میخواند و مقدس مآب است اما در تمام امراء ایران ظالم تر و بی رحم تر از او پیدا نخواهد شد خدا خانه ظلمش را خراب کند که فی الحقیقه تالی سنان بن انس و ثانی بن زیاد است و شمه ای از حالات او در فصول آتیه ذکر خواهد شد باری میان دشت آب و آبادی ندارد و تمام آبادیش عبارت است از همین کاروانسرا و آبش منحصر است بیک حوض انبار که در خارج کاروانسرا ساخته شده است و از آب باران پر میشود و یک پایه آب که در وسط کاروانسرا ساخته اند و پله پله میرود تا پائین و آنقدر زمین را کنده اند تا بآب رسیده و با اینکه آب ندارد مقداری گندم در اتلال آنجا بدیم زراعت میشود و از اطراف هم گندم و جو و سایر مایحتاج زوار را میآورند و در آخر کاروانسرا قلعه ای است مشتمل بر چندین خانه از خشت و گل که رعایای آنجا منزل دارند و خرید و فروش آنجا را اداره مینمایند بهرحال در بالاخانه منزل گرفتیم و فورا دو سه نفر آمدند و تمجید از ماست و نان و کره خودشان کردند سرهنگ امر باحضار مقداری نان و ماست و کره فرمود و فورا آوردند و امر بآوردن نمک و قاشق و پیاز فرمود و فوری حاضر شد و بسلامتی دوستان دوغی شاهانه درست کردیم و با نهایت اشتها و میل خوردیم و از رفقای طهران یاد کردیم و یک بشقاب مشتمل بر یک سیر کره آورده بودند و تمام را حاجی میرزا حسن با انگشت خود خورد و بعد از صرف نهار چای خواستیم و از قهوه خانه آوردند و صرف شد بعد از آن اسب حاضر کردند و بستند و ندای الرحیل دادند و برخواستیم و در گالسکه نشستیم و براه افتادیم از میان دشت تقریبا شش فرسخ راه بعباس آباد میرود و عباس آباد بسیار جای خوبی است و از آبادیهای مرحوم شاه عباس صفوی است که قناتی بسیار

ص: 120

گوارا حفر و استخراج فرموده است و کاروانسرای محکم بنا نموده است و اهالی آنجا را از گرجستان از ارامنه بآنجا کوچانیده ولی فعلا همه مسلمانند اما روش آنها و سیمای آنها ارمنی است و زنهای بسیار خوشگل دارد و این جا چندین قهوه خانه هست و بالنسبه بسایر منازل همه تمیز و با روح هستند و هرچند در راه از شدت گرما بجان رسیدیم ولی در ورود در آنجا در قهوه خانه منزل گزیدیم و آرمیدیم و قریب یکساعت در قهوه خانه نشستیم و نماز خواندیم و چای خوردیم و راحت کردیم و چون عباس آباد بجوین نزدیک است متصل اهالی آنجا آمدند و تسبیح جوینی آوردند که ماها بخریم اما ماها از بی پولی خودمان معذرت خواستیم و بهنگام مراجعت وعده دادیم، توضیح آنکه در جوین که از توابع سبزوار محسوب است کوهی است که سنگی سبز رنگ دارد و از آن سنگ اهالی تسبیح میتراشند و بسیار چیز نفیسی است و در تمام ایران مخصوصا مال خراسان آن تسبیح متداول است و قیمت آنها بتفاوت صافی و براقی و بزرگی دانه ها از ده تومان هست الا یکقران باری ماها چون پول نداشتیم از خرید معذرت خواستیم و بعد از قدری استراحت و حاضر شدن مال حرکت نموده روانه شدیم، از عباس آباد تا مزینان هفت فرسخ است و درست خاطر ندارم که منزل وسطراه چه اسم داشته ولی اجمالا میدانم که در بین راه برای عوض کردن مال پیاده شدیم و سه چهار ساعت از شب گذشته بمزینان رسیدیم و مزینان از توابع سبزوار است و قلعه و دروازه دارد و چون شب بآنجا رسیدیم و دروازه بسته شده بود در خارج دروازه در قهوه خانه پیاده شدیم و چندان طولی نکشید که اسب عوض کردند و براه افتادیم از مزینان بمهر میرود و حوالی صبح بآنجا رسیدیم و مسافت بین مزینان و مهر پنج فرسخ است و در بین راه هم یکجا اسب عوض میشود و جلکه سبزوار خیلی شبیه است باراضی رویدشت اصفهان همه جا کویر و نمک زار بی آب و گیاه گاهی در کنار جاده آبادی ملاحظه می شد و

ص: 121

عموم آبادانی آنجا بواسطه حفر قنوات است و اغلب رعایای کارگر سبزوار از اهل یزد و بلوک یزد هستند و در امر زراعت کمال مهارت را دارند و از اینجهت بلوک سبزوار از بلوک حاصلخیز خراسان محسوب است و حاکم آنجا کریم داد معز الملک است و از مشرکین روزنامه ما بوده است و من و آقا میرزا آقا هر دو بسوارها وعده داده بودیم که در ورود خراسان تهیه وجهی برای شما مینمائیم و آنها نیز در سبزوار قرار داده بودند بگیرند باری در این منزل بقدری گرما خوردیم که از حس خارج شدیم یکفرسخی سبزوار مختصر مزرعه مشتمل بر یک قهوه خانه و بقعه امامزاده نمودار شد از شدت گرما و حدت عطش مجبور بتوقف شدیم بقدر نیم ساعت در آنجا ماندیم و آب زیاد خوردیم و بسر و صورت خودمان زدیم و براه افتادیم آفتاب بوسط السماء رسیده بود که وارد سبزوار (1) شدیم سبزوار تقریبا شهر است و حصار و دروازه دارد و در اول ورود شهر و عبور از دروازه رسیدیم بچاپارخانه، این چاپارخانه هم مثل سایر مهمانخانه های بین راه عبارت است از یکی طویله و مشتمل بر یک بالاخانه که منزل نایب راه است و مردمان محترم هم در آنجا منزل میکنند ما هم بهمانجا رفتیم و نایب پذیرائی نمود و قلیان و چای از قهوه خانه پائین با نان سنگک بسیار پاکیزه تمیز و خوب آوردند نهاری خوردیم نایب سوارها اصرار کرد که درت.

ص: 122


1- سبزوار در دامنه کوه اندقان در کنار رود کال شور 114 کیلومتری نیشابور قرار دارد این شهر با بسیاری از داستانهای پهلوانی ایران بستگی دارد چنانکه میدان مرکز شهر را مدتها میدان دیو سفید می نامیدند و رزمگاه رستم و سهراب میدانستند در دوره ی اسلامی از شهرهای عمده و مهم ناحیه بیهق بود و بتدریج شهر عمده ی این ناحیه گردید در هجوم مغول ویران شد ولی دگر بار رونق یافت در سال 737 ه ق عبد الرزاق سربداری سبزوار و نواحی اطراف را گرفت و سلسله سربداران را تأسیس کرد که بدست امیر تیمور منقرض شد در اوایل دولت صفوی شهر ترمیم شد و کرسی ناحیه سبزوار گردید و از آن زمان همواره از شهرهای مهم خراسان بوده است مردم آن در تعصب در مذهب شیعه شهرت داشته اند در زمان شاه عباس صفوی عبد المؤمن خان ازبک اهالی را قتل عام کرد از ابنیه تاریخی آن مناری آجری از اواخر قرن 5 ه ق است.

مقام تحصیل وجه باشیم بنده رقعه بحکومت نوشتم که چون مسافرتی غفلتا پیش آمده است و الآن هم در شرف حرکت هستم و فرصت ملاقات ندارم قدری وجه از بابت آبونه روزنامه بضمیمه مبلغی هم اعانه لطف فرمائید. میرزا آقا هم بکمپانی آنجا چیزی نوشت و هر دو کاغذ را یکی از اجزاء نایب برد و بعد از ساعتی مراجعت کرد و اینطور جواب آورد که حاکم در حمام بوده و گفتند تأمل کنید از حمام که بیرون آمدم کاغذ را میخوانم و جواب میدهم و اما کمپانی چون روز جمعه است حجره ایشان بسته است سرهنگ نیم ساعتی دیگر هم صبر کرد و دفعه دیگر هم فرستاد و چون خبری نرسید امر بحرکت داد و براه افتادیم ولی بنایب محل سپرد که اگر از منزل حکومت وجهی آوردند تو گرفته نگاهدار تا برگشتن، ما از چاپارخانه که سوار شدیم بایستی طول بازار سبزوار را طی کنیم تا از دروازه بیرون برویم و روز جمعه بود و مردم در طول بازار و اطراف دروازه که معبر ما بود که بقبرستان شهر منتهی میشود و مشتمل بر قبور محترمین علماء است از قبیل مرحوم حاجی ملا هادی سبزواری (1) حکیم معروف صاحب شرح منظومه و تصنیفات دیگر و مشهور بزهد و تقوی، بلکه کرامت نفس و تجرد بوده است، ایستاده بوده و حالت رقت انگیز ما را مشاهده مینمودند و گویا اسباب خیال سوارها شده بود و بهیئتت.

ص: 123


1- مولانا حاج ملا هادی سبزواری فرزند حاجی مهدی سبزواری از اعاظم فلاسفه و حکمای اسلامی است که در سال 1212 هجری قمری در سبزوار متولد شده است پدرش از علماء بود و خودش نیز نخست در مشهد و سپس در اصفهان علوم حکمت و فقه و اصول و کلام تحصیل نمود و بجرگه دانشمندان درجه اول دوره قاجاریه درآمد معروف ترین اثر او بفارسی اسرار الحکم در حکمت الهی است سایر آثار معروف او عبارتند از: حاشیه اسفار ملا صدرا- حاشیه ی زبده الاصول- حاشیه ی شرح سیوطی بزانفیه ابن مالک و حاشیه مثنوی ملای رومی- حاجی سبزواری که غزلیات حکمت آمیز میسرود و در شعر به اسرار تخلص میکرد و بتصوف هم تمایلی داشت، در منظومه لعالی المنتظمه و غرر الفوائد اثر طبع روان اوست. وفات او سال 1289 هجری اتفاق افتاد و حاج ملا هادی سبزواری آخرین حکیم بزرگ ایران است.

مدافعه از ما مراقبت میکردند تا آنکه از دروازه خارج شدیم و عبورا فاتحه خواندیم و بطرف زعفرانی روانه شدیم از سبزوار تا زعفرانی شش فرسخ است و از زعفرانی تا شوراب پنج فرسخ و از شوراب تا نیشابور هفت فرسخ این هیجده فرسخرا از سه ساعت بغروب مانده روز جمعه تا دو ساعت بظهر مانده روز شنبه بطور اتصال راه پیمودیم و در هیچ جا زیاده از نیم ساعت توقف ننمودیم و حادثه که قابل ذکر باشد در راه رخ نداد در ورود بنیشابور (1) در چاپارخانه بیرون شهر منزل گرفتیم و نایب آنجا هم مردی متواضع بود خیلی پذیرائی نمود ما را در بالاخانه خودش منزل داد چائی قلیان و نهار مشتمل بر نان و ماست و پنیر و سبزی و سکنجبین حاضر نمود و خیلی خوش گذشت نهاری خوردیم و ساعتی خوابیدیم و برخواسته براه افتادیمت.

ص: 124


1- نیشابور یکی از قدیمی ترین و تاریخی ترین شهرهای ایران است، میگویند طهمورث دیوبند ساخته است ولی قولی که بصحت نزدیکتر است این است که شاپور اول پادشاه ساسانی آنجا را بنا نهاده حمداله مستوفی در «تاریخ گزیده» مینویسد «نیشابور ابتدا بصورت صفحه شطرنج بنا شده بود و مانند خانه های شطرنج دارای 64 محله بود و خیابانهای آن بطور عمودی یکدیگر را قطع میکردند. نیشابور در زمان ساسانیان آباد بود و تا اواسط قرن پنجم میلادی مرکز و پایتخت خلیفه مسیحیان نسطوری بوده است. در سال 31 هجری اعراب به نیشابور حمله کردند و آنجا را تصرف نمودند ولی نتوانستند ساکنان وطن پرست آنجا را مطیع خود سازند و اهالی بر علیه اعراب شورش کردند و آنها را از شهر خود بیرون راندند. ولی دهسال بعد مجددا اعراب بر نیشابور تسلط یافتند و این شهر در زیر تسلط مسلمانان به پیشرفت هائی نائل آمد در اندک زمانی در ردیف یکی از بلاد مهم و درجه اول ایران شد و لقب «ایرانشهر» بآن داده شد. ابو مسلم خراسانی در زمان حکومت خود در خراسان مسجد بزرگ نیشابور را بنا کرد در دوره سلطنت طاهریان نیشابور مرکز قلمرو آنان شد و در زمان صفاریان و سامانیان نیز نیشابور همچنان بصورت پایتخت باقی بود بیست و دو سال پس از درگذشت حکیم عمر خیام زلزله شدیدی نیشابور را ویران کرد ولی زلزله شدیدتر زلزله ای بود که سپاهیان مغول در این شهر حادث کردند هفتاد سال پس از حمله مغول مجددا زلزله دیگری نیشابور را ویران ساخت و پس از آن اهالی در شمال باختری شهر قدیم، نیشابور جدیدی ساختند و در آنجا سکونت کردند شهر جدید نیز مانند شهر قدیم بشکل مربع بنا شد. ولی دیگر بپایه و عظمت سابق خویش نرسیده است. فاصله تهران تا نیشابور 776 کیلومتر است.

نیشابور از بلوک معتبر خراسان است و از شهرهای بسیار قدیم قنوات جاریه و صحراهای سبز دارد و مراتع خوب دارد ولی زمینش کویر است و در اشعار قدما صبح آنجا را خیلی تعریف کرده اند ولی افسوس که ما ظهر گرما وارد شدیم و بقدری گرد و خاک بسر و صورت و عمامه و قبایمان نشسته بود که ما باالتمام آدم خاکی، خاکی رنگ و همه یکرنگ شده بودیم. حکومت نیشابور تیول ابدی نیر الدوله است و جهتش این است که ایام حکومت حاج میرزا حسن خان مشیر الدوله (1) سپه سالار و صدر اعظم، در خراسان یعنی بعد از آنکه از صدارت معزول شد و بحکومت خراسان مجبور گردید و سه چهار ماه در خراسان و نواحی آن با نهایت دلتنگی گردش میکرد و هر روز خبر مرگ خود را میداد در همان سفر نیر الدوله پدر این نیر الدوله حالیه نایب الحکومه خراسان بود و آنمرحوم امر بساختن مقبره و گنبد برای خودش نمود و به نیر الدوله حکم فرمود ملکی از برای وقف نمودن بر مقبره اش خریداری نماید که منافع آن ملک خرج مقبره اش بشود. نیر الدوله هم ملکی از نیشابور پیدا کرد معروف به تزند جان و آنرا سی هزار تومان خریداری نمود و وجه آنرا از مرحوم سپه سالار رحمه اللّه علیه دریافت داشت و هنوز قباله آنجا را تمام نکرده بود که آنمرحوم برحمت ایزدی پیوست نیر الدوله هم آن قباله را باسم خودش کرد و آن ملک را برد و خورد و بواسطه داشتن آن ملک روز بروز در نیشابور علاقه پیدای»

ص: 125


1- میرزا حسین خان سپه سالار ملقب به مشیر الدوله از وزرا و رجال و امرای معروف عهد ناصری پسر بزرگ میرزا نبی خان امیر دیوان قزوین و برادر یحیی خان مشیر الدوله، وی مدت کوتاهی در فرنگ بتحصیل پرداخت و پس از مراجعت قتسول ایران در بمبئی شد (1266 ه ق) و چندی بعد وزیر مختار ایران در دربار عثمانی (1275) پس از آن بوزارت عدلیه رسید پس از چندی بصدارت انتخاب شد (1288) و دو سال بعد با شاه به اروپا رفت اما در بازگشت از این سفر معزول و بتوقف در رشت مجبور شد و چندی بعد بوزارت خارجه رسید و در سال 1295 باز بهمراه شاه به اروپا رفت در آخر کار متولی آستانه ی رضوی شد و در مشهد وفات یافت گویند مسموم شد، مدرسه ی سپهسالار جدید از بناهای اوست. «صفحه 853 دائره المعارف فارسی»

کرد و ملک خرید و املاک مردم را تصاحب نمود و پسرش نیر الدوله حالیه بر آنها افزود تا آنکه بنای فروش خالصجات شد هرچه خالصه دیوان در حدود نیشابور بود تمام را از دولت خرید و امروزه قریب دو کرور ملک در آن نواحی دارا شده و حکومت نیشابور را از حکومت خراسان مجزا نموده تیول ابدی خود قرار داده و امروزه پسر نیر الدوله، فتح السلطنه در نیشابور حکومت دارد و میتوانیم بگوئیم دو ثلث نیشابور ملک نیر الدوله است و از اول از دزدی پیدا شده است. مجملا از نیشابور تا قدمگاه چهار فرسخ است و قدمگاه دهی بسیار آباد و معتبر و خوش آب و هواست و اینکه آنرا قدمگاه میگویند از اینجهت است که در آنجا سنگی از مرمر است که بقدر جای پای یک نفر شکاف دارد و عقیده مردم این است که حضرت رضا علیه السلام پای مبارک را در آنجا گذارده و از معجزه پای مبارکش سنگ سوراخ شده است و این عقیده منحصر باینجا نیست در کرمان و سایر بلاد ایران هم اینگونه قدمگاهها هست که مردم آنها را پرستش مینمایند و اهالی اینجا اغلب از سادات هستند تقریبا یکساعت بغروب داشتیم که وارد قدمگاه شدیم اولا وضو ساخته نماز خواندیم بعد از آن از سرهنگ استدعا کردیم که بزیارت محل قدمگاه مشرف شویم سرهنگ باحتمال اینکه مبادا ماها بآنجا پناه آورده (1) متحصن شویم اجازه نداد و امر بهد.

ص: 126


1- موضوع بست نشستن و متحصن شدن در ایران سابقه دارد آخرین راه فرار از ستم فرمانروایان و چاره ستمدیدگان بستی و پناهنده شدن در اماکن مقدسه (امامزادگان)- مساجد و جاهای محترم از جمله بیرونیهای بزرگان یا تلگرافخانه حتی اصطبل بویژه اصطبل همایونی بوده است چنانچه شاه عباس کبیر وقتی از ولیعهد خود بدگمان شده بیکی از خاصان خود امر فرمود برود شاهزاده را کشته و بیاید در اصطبل همایونی بست نشیند بالجمله خواه از لحاظ احترامات مذهبی و از نظر سیاسی چه بسا تبه کار یا آدمکشی هم بست می نشستنه و از کیفر معاف میگشته و همین رفع ظلم از ستمدیدگان میشد. در اواخر دوره پادشاهی ناصر الدین شاه و اوائل سلطنت مظفر الدین شاه کار بست نشینی بالا گرفت در اوایل سال 1324 ابو الحسن میرزا شیخ الرئیس که از علما و شاهزادگان درجه اول بود از دست عین الدوله بسفارت عثمانی پناهنده شد. در شهرستانها مردم از دست حکام در تلگرافخانه بست نشسته یا از ستم دولت به بقعه امام زادگان و مساجد پناه میبردند.

فراهم کردن شام کرد و نان و پنیر آوردند شخصی بلباس تجارت در قهوه خانه آمد و حالت ما را دید و مسئله را فهمید و خیلی بر حال ما رقت کرد و آدمی فرستاد از بقال آنجا یک شیشه شربت ریواس برای ما آورد و تبرعا بما داد و خیلی اظهار محبت نمود و محرمانه بمن میگفت من حاضرم اگر میل دارید شما را از دست اینها مستخلص نمایم، چونکه اینجا سادات بسیارند و میشود آنها را وادار کرد که بیایند و شما را از دست اینها خلاص نمایند اما من نپذیرفتم و از اسم و رسمش سؤال کردم گفت من صرافم، در پائین خیابان دکان صرافی دارم و عمویم تاجر است و اصلا یزدی هستیم و اینجا اجاره کاری داریم و آمده ام اینجا گندم و جو و تریاک بشهر حمل نمایم، باری از وضع صحبت داشتن او با من سرهنگ بخیال افتاد و عجله کرد در آوردن اسب، آوردند و بستند و براه افتادیم از قدمگاه تا فخر داود تقریبا پنج فرسخ است و خیلی راه سختی دارد و اغلب راهش سنگستان است و مال بزحمت عبور مینماید هر قسم بود طی کردیم چهار ساعت از شب گذشته رسیدیم بفخر داود، در آنجا گفتند مال حاضر نیست و باید تا صبح اینجا بخوابید سرهنگ رفت در آبادی آنجا که چند خانه وار جمعیت منزل دارند و شخصی را که قره سوران راه است ملاقات نموده و آن شخص بملاحظه اینکه ماها مردمان محترم پرپولی هستیم آمد و ما را بخانه خودش برد در اطاقی مفروش با قالی و قالیچه و رختخوابهای متعدده ما را منزل داد و چائی حاضر کرد قلیان آورد خیلی پذیرائی نمود حاجی میرزا حسن را در اطاقی دیگر برده بود و او هم لدی الورود خوابیده سرهنگ هم از شدت خستگی خوابش برد سوارها هم بعضی در گاری و بعضی در همین اطاق بخواب رفتند و همه از هوش رفتند و اسرای خود را فراموش کردند و احدی غیر از من و آقا میرزا آقا بیدار نماند قره سوران صاحب منزل هم اسبش را سوار شد و عقب دزدهائیکه خبر آورده بودند در آن نزدیکی یکدسته دزد زوار را لخت کرده اند و سه چهار رأس الاغ از آنها

ص: 127

برده اند رفت، اگر در این موقع خیال فرار داشتیم احدی مستحضر نمی شد مخصوصا برای ادرار کردن از بالاخانه پائین رفتم و درها را باز و مأمورین را در خواب ناز دیدم طبیعت اقبال نکرد و برگشتم در بالاخانه خوابیدم هنوز هوا تاریک بود که بیدارمان کردند برخواستیم و نماز خواندیم و بلافاصله سوار شده براه افتادیم قریب سه فرسخ را در یک ساعت و نیم پیمودیم و بشریف آباد وارد شدیم و در قهوه خانه پیاده شدیم و در شریف آباد دو کاروانسراست یکی از بناهای نظام الدوله پدر آصف الدوله و شریف آباد جای بسیار معتبری است و از موقوفات آستانه متبرکه است و چندین مزرعه دارد، باری در راه خیلی سرما خوردیم لدی الورود در قهوه خانه آتش خواستیم و چای خوردیم و گرم شدیم و سرهنگ خیلی عجله میکرد که زود براه افتیم و حسب الامر مال آوردند و بستند و روانه شدیم، چند قدمیکه از قهوه خانه دور شدیم شخص قهوه چی را دیدیم که از عقب ما میدود و داد میکشد و مطالبه پول چائی مینماید از وقتیکه سوارها فهمیدند من قدری پول دارم اغلب همین کار را میکردند تا من ناچار شده پول بدهم و در شاهرود تیمور خان اظهار کرد که دیشب کلاهم از سرم افتاده و هشت قران پول کلاه باید بدهم و پول هم ندارم منهم هشت قران باو تقدیم کردم و بهمین قسمتهای جزئی وجه ما تمام شد فقط دو عدد دو هزاری از پولهای طهران در جیب شلوارم نهفته ماند و برای روز احتیاج گذارده بودم که یکی را اینجا دادم، از شریف آباد تا شهر هفت فرسخ است و این راه تا چهار فرسخ بلکه تا طرق که پنج فرسخ است تمام گردنه و کوه و کتل است و در سابق خیلی سخت بوده و ابدا گالسکه و درشگه نمیتوانسته است عبور نماید اما حالا قدری بهتر شده و نیر الدوله در زمان حکومت خراسان پنج شش هزار تومان خرج کرده و آنجا را قدری تسطیح نموده است و حالا گالسکه و درشگه و گاری بزحمت میتواند عبور نماید و افسوس که در مملکت ما اگر کسی هم اینگونه کارهای مهم لازمه

ص: 128

را اقدام نماید فقط ساختن است عنوان نگاهداشتن در میان نیست بلکه دیگران از برای اینکه اسم سازنده را از میان ببرند سعی در خرابی آثار او مینمایند چنانکه زیاده از پنجاه کرور عمارات و آثار صفویه در اطراف ایران و بیشتر در اصفهان بوده و بسیاری را خودم در زمان تحصیل در اصفهان دیده بودم و تا ده سال قبل از این هم باقی بود، از قبیل باغ تخت، شمس آباد، فتح آباد، نمکدان باغ کومه، باغ طاوس، عمارت جهان نما، آئینه خانه، هفت دست (1) و غیره و غیره و تمام را بعنوان خالصه در زمان خالصه فروشی بجزئی تقدیمی از دولت خریدند و خراب کردند که الان ابدا آثار آنها هم باقی نیست فقط عمارت هشت بهشت (2)ا-

ص: 129


1- آئینه خانه عمارتی است ملوکانه و اعلی مشتمل بر طنابی عقب و اطاقها و ایوانهای بزرگ جلو آن تالاری عظیم مشرف برودخانه که تمام منقش و آئینه کاری در صفات عظمت و رفعت و استقامت ثانی چهلستون و این مکان در بعضی اوقات محل سلام عام سلاطین صفوی بوده است. صفحه دوم «جغرافیای اصفهان» تألیف میرزا حسین خان تحویلدار عمارت هفت دست متصل بعمارت آئینه خانه بود و با باغهای اطرافش بیش از بیست هزار متر مربع مساحت داشته اطراف آن اطاقهای تودرتوئی بود که از گچ بریهای زر اندود و میناکاری تزئین میشده کف قصر و آزاره های آن از سنگ مرمر شفاف بوده و حوضهائی از سنگ مرمر شفاف داشته است، تخت شاه عباس که در این کاخ بر روی تخته سنگ بزرگ مرمری مانند آئینه صیقلی بطول هشت متر و عرض بیش از سه متر قرار داشته که موجهای طبیعی بر جلوه آن بیافزوده است. «صفحه 78 کتاب گنجینه آثار تاریخی اصفهان» عمارت نمکدان بفاصله صد و پنجاه متر در جنوب عمارت آئینه خانه بشکل دایره روی زمین مرتفعی بنا شده بوده است این عمارت هشت ضلعی و سه طبقه بوده و از طبقه فوقانی آن با آنکه عمارت آئینه خانه در جلوی آن قرار داشته منظره رودخانه پدیدار میشده است این عمارت را کلاه فرنگی نیز مینامیده اند. در ابتدای چهار باغ قریب بدروازه دولت قصری سر در مانند برای آن ساخته اند مشتمل بر سه طبقه که طبقه زیری عمارتی وسیع و چهار فصل بچهار ایوان ساخته شده است در طبقه بالای آن حجرات متعدده و حوضی درست کرده اند و آنرا قصر جهان نما مینامند چه بر بالای آن تمام باغات و چهار باغ و عمارات نمایان است. صفحه 31 کتاب «نصف جهان»
2- عمارت تاریخی هشت بهشت در سال 1080 هجری در دوره پادشاهی شاه سلیمان بنا-

را صارم الدوله سردار اعظم (1) از دولت خرید و برای سکونت خودش نگاهداشت باقی را خراب و مصالح آنها را که آجر و چوب و کاشی باشد فروختند و جای دیگر باسم خودشان ساختند و عجب تر آنکه عمارت تلگرافخانه دولتی را هم خریدند و برهم زدند و تا سال گذشته میدان و عمارت توپخانه باقی بود آنرا هم پسر آقای حضرت والا ظل السلطان (2) خریدندد-

ص: 130


1- ابو الفتح خان صارم الدوله پسر محمد حسن خان سردار ایرانی معروف به خان بابا خان سردار میباشد که ماه رخسار خانم فخر الدوله خواهر محمد شاه را بزوجیت داشت، محمد حسن خان سردار پس از فوت محمد شاه یکی از کسانی بود که نظم و آرامش تهران را بهم زد و بهمین جهت مورد قهر و غضب ناصر الدین شاه قرار گرفت ولی چندی بعد بوساطت امیر کبیر مورد عفو قرار گرفت و مشاغل گوناگون باو واگذار شد و سرانجام در ذی الحجه 1271 ه ق والی کرمان بود و چشم از جهان فرو بست. ابو الفتح خان مدتی حکومت کوهگیلویه را داشت و چون با والی فارس اختلاف پیدا کرد مدتی در تهران بیکار بود وی همسر بانو عظمی خواهر ظل السلطان بود ابو الفتح مدتی در کمال فلاکت در طهران زندگی میکرد تا آنکه بقول ظل السلطان «بفرمایش مادرم علیا حضرت عفت السلطنه او را با همشیره باصفهان آوردم و پیشخدمت باشی و رئیس خلوت من بود» ابو الفتح خان رفته رفته کارش بالا گرفت تا آنکه در سال 1305 درگذشت و چندی بعد یعنی بسال 1307 ظل السلطان خانم شوکت السلطنه دختر خود را بعقد قهرمان میرزا صارم الدوله پسر ابو الفتح خان درآورد که ثمر آن ابو الفتح خان سردار اعظم فعلی است.
2- مسعود میرزا فرزند ارشد ناصر الدین شاه است که روز بیستم صفر سال 1266 ه ق از بطن عفت الدوله قدم بعرصه وجود گذاشت قبل از تولد ظل السلطان چند پسر و دختر ناصر الدین شاه که به ولیعهدی هم انتخاب شده بودند فوت کردند و بهمین جهت است که ظل السلطان را فرزند ارشد ناصر الدین شاه میگویند ظل السلطان سه سال از مظفر الدین شاه بزرگتر بود، عفت السلطنه دختر رضا قلی بیک غلام پیشخدمت بهمن میرزا برادر اعیانی محمد شاه بود، چون عفت السلطنه از دودمان سلاطین قاجار و از زنهای مقعوده و دائمی ناصر الدین شاه نبود ظل السلطان بولایتعهدی انتخاب نگردید-

و خانه ساختند در این جا مختصر قصه یادم آمد و هرچند خارج از موضوع ماست ولی چندان بی مناسبت نیست. در سنه 1320 اواخر صدارت میرزا علی اصغر خان حضرت والا ظل السلطان بطهران نوشت که عمارات حکومتی مثل چهل ستون و غیره محتاج بتعمیر است و محل ساختن آنها هم از بعضی بناهای بی معنی که در بیابانها افتاده است تحصیل میشود، از طرف دولت شخصی ملقب به صنیع نظام که از معمارهای طهران بود مأمور شد و آمد اصفهان که بناهای بی معنی را بفروشد و ابنیه معتبر لازمه را از پول آنها تعمیر کند آن اوقات نگارنده در اصفهان بودم و هر روز میدیدم عمارات عالیه را خراب میکنند و حمام های بسیار قشنگ را بهم میزنند و آجر و چوب و حمال و کاشی و غیره بمردم میفروشند که در تمام ایران امروز یکعدد آجر بآن سفیدی و قشنگی دیده نمیشود، روزی در منزل شیخ العراقین بودم همین شخص آمد آنجا و به شیخ العراقین تکلیف میکرد که آجر و سنگ از او بخرد و بقیمتی بسیار نازل قرار دادند و بنا شد محل آنجا را از عمارت صدری (1) قرار بدهند و باتفاق آن شخص برخواستیم و بعمارت صدری رفتیم خانه ای دیدیم بسیار بزرگ صحن آنجا تقریبا سه هزار زرع بلکه بیشتر، چهار سمت آن عمارتن»

ص: 131


1- از جمله عمارات دولتی عمارت صدری است که نظام الدوله حاجی محمد حسین خان صدر اعظم اصفهانی ساخته و دو دست است بزرگتر آن معروفتر و طالاری دارد و اطراف آن عمارت و بیوتات خوشنما ساخته و فراخور دستگاه و همت خود آنرا نیک پرداخته است. «صفحه 36 کتاب نصف جهان»

داشت موافق سلیقه امروزی که تمام حجرات یک طرف بیکدیگر راه داشت و در وسط یک اطاق بسیار بزرگ و دو طرف بقیاس صحیح حجرات بزرگ از سی زرع قد گرفته تا اطاقهای کوچک که هفت ذرع قد داشت و داخله سقفهای کاشی کاری بیک سلیقه و وضع غریبی زده بودند که بعین یک کاسه چینی فغفوری نمایان بود و بالای آنرا سقف چوبین بسبک شیروانی های این عهد با چوبهای عود و صندل و تمام این چهار سمت بهمین سبک و سیاق و بالتمام دو طبقه و از زیر زمین گرفته تا بالای پی و زیر اطاق تمام از آجرهای سفید بزرگ محکم و هزاره های داخلی حجرات سنگ سماق و مرمر و تا زیر طاق نقاشی شده آنهم بقسمی که امروزه از عهده هیچ نقاش ماهری برنمیآید و اگر روی گچ و سنگ ساخته نشده بود تمام را قطعه قطعه اروپائیان بقیمت گزاف میخریدند و هزار درجه بهتر از کار رفائیل معروف می پسندیدند و ازخارج تمام سنگهای مرمر درها همه خاتم کاری که هر ذرعش امروز دویست تومان قیمت دارد و روغن زده و پاکیزه که گوئی دیروز از دست استاد خارج شده و عجب تر آنکه در تمام این عمارت که تقریبا در چهار طرف سی اطاق مسکونی بسیار بزرگ مزین و چند اطاق مختلف برای آبدارخانه و قهوه خانه و سفره خانه و غیره و حیاط اندرون و حمام بسیار ممتاز داشت بقدر ده تومان تعمیر لازم نداشت و همچو عمارتی را که اگر امروز بخواهند بسازند مسلم است بیک کرور تومان هرگز تمام نخواهد شد بلکه بعقیده بنده اینگونه مصالح امروز پیدا نخواهد شد مگر آنکه هر قطعه را از مملکتی دیگر بیاورند و چندین سال عمر صرف نمایند تا مثل او را شاید بتوانند بسازند، با نهایت بی رحمی با تیشه بیداد خراب کردند و چوب و آجر آجرپاره آنجا را از قرار باری دو عباسی میفروختند بذات پاک خدا قسم است که بنده و شیخ العراقین (شیخ محمد حسن شیخ العراقین پسر شیخ جعفر کبیر) هر دو بر حال غربت این عمارت و بی رحمی و سفاهت خراب کننده مثل

ص: 132

ابر بهار گریه کردیم اما چه فایده که احدی بر گریه ما وقعی نگذاشت و اصل نکته اینجا است که این عمارت پهلوی چهل ستون (1) و متصل بعمارات حکومتی است نه اینکه در بیابان و دور از شهر واقع شده باشد مجملا حالت او را دیدیم و نالیدیم و از جگر آه کشیدیم و بعضی از قطعات آنجا را بانوی عظمی ترحما (2) پول داد و.-

ص: 133


1- باغ وسیع چهلستون را که بمساحت تقریبا 65 جریب است شاه عباس کبیر طرح انداخته و در وسط آن عمارتی با اطاقهای کوچکی در اطراف آن احداث نموده بوده است سپس شاه عباس دوم عمارت مزبور را توسعه داده و تالار بزرگ و ایوانهائی بر آن افزوده است. اکنون جای تردید نیست که تالار 18 ستون و تالار آئینه و تزئینات آئینه کاری مجالس نقاشی سالن پادشاهی که محل امروزه موزه است باستثنای دو تابلو معروف بجنگ چالدران و کرنال که یقینا در دوره افشاریه نقاشی شده است از اقدامات دوره شاه عباس دوم است. وجه تسمیه چهلستون بعلت تعدد ستونهای این کاخ است که در ایران تعدد و کثرت را بیشتر با عدد چهل بیان میکنند اما تصادفا چون تعداد ستونهای تالار چهلستون بیست عدد است و انعکاس عمارت و ستونها هم در استخر مقابل آن بخوبی مشهود است جمعی از راه تفسیر گفته اند که این کاخ با انعکاس آن در آب مفهوم چهلستون پیدا میکند، هریک از ستونهای بیست گانه تالار از یک تنه درخت چنار تشکیل شده و بر روی آنها قشر نازکی از تخته رنگ شده وجود دارد که سابقا از آئینه و شیشه های رنگی پوشیده شده بوده است، تمام دیوارها از آئینه های قدی و شیشه های رنگی و نقاشیهای زیبا تزیین شده بوده و همه درها و پنجره ها که متأسفانه محض نمونه یکی از آنها هم باقی نمانده است از نوع منبت و خاتم بوده است. استخر مقابل عمارت بطول 110 متر و عرض 16 متر اکنون هم طراوت و زیبائی خاص باین کاخ میدهد و جهش آب در حوض وسط تالار از دهان چهار شیری که در چهار گوشه حوض قرار دارند و فواره های سنگی که نقطه به نقطه در جوی کوچک اطراف عمارت قرار دارند صفای خاصی باین عمارت میداده است. در ساعات قبل از ظهر پرده های نفیسی در اطراف تالار بزرگ آویزان میشده است که در چندین جا قرقره های اصلی آنها هنوز باقی است و بالاخره ایجاد سقف عالی نقاشی ایوان 18 ستون و سقف آئینه کاری ایوان که دو سقف بی نظیر محسوب میشوند از کارهای جالب طاق زدن در معماری ایرانی محسوب میشود. «از کتاب اصفهان تألیف دکتر هنرفر»
2- ناصر الدین شاه از روزیکه به مقام ولیعهدی رسید تا روزیکه کشته شد 85 زن داشت که این عده همیشه چهار زن عقدی و بقیه صیغه بودند که از بین آن زنها این عده از همه معروف تر میباشد. 1- گلین خانم نخستین زن شان در زمان ولیعهدی عقدی 2- خجسته خانم تاج الدوله دختر نیر الدوله میرزا پسر فتحعلیشاه عقدی 3- شکوه السلطنه دختر شعاع السلطنه پسر فتحعلیشاه عقدی 4- سرور السلطنه دختر عماد الدوله پسر فتحعلیشاه عقدی 5- ستاره خانم دختر آقا محمد حسن تبریزی عقدی 6- جیران خانم دختر محمد تقی خان باغبان باشی تجریشی عقدی 7- زینت السلطنه دختر سالار خراسانی صیغه 8- بدر السلطنه صیغه 9- اختر السلطنه ترکمن خواهر آکتا قاآن میرزا صیغه 10- شمس الدوله دختر عضد الدوله پسر فتحعلیشاه صیغه 11- انیس الدوله صیغه 12- امینه اقدس صیغه 13- عفت السلطنه مادر ظل السلطان صیغه 14- ندیم السلطنه 15- والی زاده 16- وجیه الدوله 17- خازن الدوله 18- وجیه الدوله 19- مرجانه خانم 20- توران السلطنه 21- حرمت السلطنه 22- مجرب السلطنه 23- وقار السلطنه 24- حجت خانم دختر مستشار پستخانه 25- قمر تاج خانم 26- صغری السلطان. کسرائیل خانم که بنام بانو عظمی معروف است دختر عفت السلطنه و خواهر تنی ظل السلطان است که زوجه ابو الفتح خان صارم الدوله بود.

خرید که مبادا خراب شود حالا خوانندگان تعجب خواهند کرد چرا اینجا را خراب کردند و نهایت از یک کرور عمارت که سی کرور آثار تاریخی داشت بدو سه هزار تومان فروختن مصالح قناعت کردند ولی اگر از عوالم خودپرستی مستحضر باشند و نتایج مشئومه استبداد را بدانند تعجب نخواهند کرد چرا که بالاخره این عمارت بعزل حکومت از دست او انتزاع میشود و بحاکم جدید تعلق میگیرد اما خانه سه چهار هزار تومانی برایش میماند این است حالت مملکت بی قانون بی مسئولیت که قیصریه را برای دستمال مختصری آتش میزنند، خوب آیا میدانید اینهمه خرابی که عمارت صدری یکی از آنها بود بازای چه تعمیری لازم شده بود و تعمیریکه کردند چه بود؟ برای آنکه خوانندگان بدانند ناچار می نویسم تمام تعمیرات لازمه

ص: 134

این بود که دالان بزرگ طولانی که بباغ چهل ستون میرفت طاق نما بود و سقف آجری بسیار ظریف داشت و در آنجا قهوه خانه دستی بود که در زمستان مردم از سرما و در تابستان از گرما محفوظ میماندند و متصل جمعی از معارضین و مأمورین آنجا نشسته قلیان میکشیدند این دالان را مقرر فرمودند بی سقف باشد که مبادا بسر کسی خراب شود و طاق آنجا را خراب کردند، افسوس که میترسم خوانندگان باور نکنند و حمل اغراق نمایند و الا گفتنی ها داشتم و اطلاعات صحیحه مینگاشتم باری از مطلب دور افتادیم و غرض این بود که راهی را که نیر الدوله شش هفت هزار تومان خرج کرده حالا تقریبا مشرف بخرابی است و نه خود او و نه دیگری در خیال تعمیر این معبر عمومی بسیار مهم هستند و ما از آن راه پرپیچ و خم عبور کرده در آخر گردنه ها قهوه خانه ای است که در آنجا اسب عوض میکنند پیاده شدیم و چای خوردیم تا آنکه مال بستند و براه افتادیم تا بطرق رسیدیم از طرق تا شهر دو فرسخ است و در طرق بقدر نیم ساعت توقف کردیم در اینجا برحسب دستور العمل حاجی میرزا حسن درشگه ما را به تیمور خان دادند و او را با پاکت عین الدوله نزد آصف الدوله فرستادند که تکلیف ورود ما را معین کند و بنده و آقا میرزا را در گاری نشانیدند و بمجرد ورود در گاری عبای آمیرزا آقا را سوارها ربودند و او را مات و مبهوت نمودند و بهمین حالت رفتیم تا حوالی شهر رسیدیم و چون نمیخواستند از دروازه پائین خیابان عبور کنند بزحمت زیاد ما را دور شهر گردانیدند تا بدروازه ارک رسیدیم و از آنجا بارک دولتی وارد شدیم و سوارها خیال میکردند تکلیف خود را انجام داده با انعام شایان از خراسان مراجعت خواهند کرد و ما هم خیال میکردیم صدمات ما تمام شده و در سایه حضرت علی بن موسی الرضا (ع) از شر هر ذی شری آسوده خواهیم بود، بناچار آصف الدوله که به تدین معروف است پاس احترامات ماها را خواهد نگاه داشت و بهمین خیالات به در ارک وارد شده پیاده

ص: 135

شدیم و سرهنگ منتظر خبر از طرف تیمور خان و رفیقش بود که دستور العمل ورود را از آصف الدوله بیاوردند حوالی ارک آنها را دیدیم پیش آمدند و گفتند که کاغذ را داده ایم و هنوز جواب نداده اند باری دو نفر فراش جلو ما افتادند و ما هم از عقب آنها رفتیم.

ص: 136

فصل هشتم مهمانخانه آصف الدوله

اول بصحن وسیعی رسیدیم که مشتمل بر دوسه باغچه مشجر بود و حوض مربع مستطیل داشت و در طرف قبلی یک عمارت سه قسمتی بسلیقه قدیم با بالاخانه و سایر لوازمش حاضر بود، از جلو آن اطاقها عبور کردیم همینکه آن اطاقهای شرقی را دیدیم با خود خیال کردم که خدا کند منزل ما را اینطرف قرار ندهند چراکه از تابش آفتاب محفوظ نیست و از گرما تلف خواهیم شد از آنجا عبور کردیم بدالانی مسقف و طولانی رسیدیم که مشتمل بود بر دو سه در یکدرش، بخلوتی کوچک وارد می شد که آن خلوت مشتمل بر قهوه خانه و آبدارخانه حضرت اشرف بود (از اینجا دیگر حتما باید حضرت اشرف گفته شود) و آن خلوت پشت در اطاق آصف الدوله واقع شده است، الحاصل بآن دالان که رسیدیم ما را توقیف نموده همگی در روی سکوهای آنجا نشستیم و از انصاف نگذریم جای خنکی بود و قدری راحت کردیم شخصی که در آنجا قهوه خانه داشت چای پی درپی و قلیان متوالی آورد فراشهای حکومتی هم چنانکه رسم است برای خوردن چای مفت در اینگونه مواقع خیلی اهتمام دارند حاضر شده و شروع بخوردن چای کردند سرهنگ خیال میکرد این

ص: 137

دستگاه متعلق بحضرت اشرف است که برای پذیرائی او فرستاده، اما من ملتفت بودم چه دیده بودم در خانه هر حاکمی قهوه خانه عمومی هست، باری صرف چای فراوانی شد و متصل سرهنگ نگاه بدرها میکند و منتظر است که حضرت اشرف خودش بیاید یا سرهنگ را احضار نماید راستی فراموش کردم بگویم سرهنگ در طرق تغییر لباس داد و لباس تمام رسمی پوشید و شمشیر بلندی حمایل و سردوشی و تمام شرائط سرهنگ بودن را اجرا داشت چیزیکه کسر داشت دستکش سفید بود و الا باقی دنگ و فنگش عیبی نداشت، باری هر قدر انتظار کشیدیم اثری ظاهر نشد و گرسنگی بر ما و سوارها سخت مستولی شد و امروز از صبح چیزی نخورده بودیم و برای غذاهای لذیذ حضرت اشرف اشتها نگهداشته بودیم و بالاخره چون دیدیم اثری ظاهر نشد ناچار رفقا باشاره ابرو بنده را که پرروتر از آنها بودم بحضور سرهنگ بسفارت فرستادند، بنده نزدیک سرهنگ رفته باو گفتم: جناب سرهنگ امروز روز آخر مهمانی ما و مهمانداری شماست و هر قسم باشد تا شب تکلیف ما معین میشود و رفع زحمت از شما خواهیم کرد و چون روز آخر است مناسب این است که میهمانداری را تمام فرمائید و بفرمائید امروز نهاری بما بدهند. سرهنگ پذیرفت و سه چهار عدد دو هزاری از جیب خود بیرون آورد و یکی دو نفر از غلامها را خواست و ببازار فرستاد، شخص سربازی هم که گویا سرایدار آنجا بود برخواست و ما را باطاق دیوانخانه که محل حکومت پسر حضرت اشرف یعنی مرحوم ارشد السلطنه که نایب الایاله حضرت اشرف بوده است آورد اگرچه آفتاب باین اطاق تابیده بود و خیلی گرم و سوزان بود ولی چون فرش داشت و بزرگ بود برای ما فوزی عظیم بود رفتیم در اطاق و عبا و عمامه را دور انداختیم و خود را مخفف ساختیم، طولی نکشید که سرکار خوان سالار وارد و قدحی کاشی بسیار کثیف پر از ماست با چند دانه نان آورد شروع بصرف نهار کردیم و بعد از نهار بلافاصله

ص: 138

خوابیدیم و بواسطه خستگی فوق العاده از حرکت و نخوابیدن در راه بزودی بخواب رفتیم و قبل از آنکه باین اطاق بیائیم آقا میرزا آقا همان سرباز سرایدار را فرستاده بود آقا فرج اللّه نام را که یکوقتی در اسلامبول شاگرد و مستخدم او بوده است و اینک هم از طرف مغازه عوتیه در مشهد حجره تجارتی در تیمچه حسینه داشت احضار نماید و ما هر سه نفر بمجرد دراز کشیدن بخواب رفتیم وقتی از صدای پای و همهمه صحبت بیدار شدم معلوم شد همان آقا فرج اللّه آمده است و آقا میرزا آقا را بیدار نموده با یکدیگر صحبت میدارند، بنده همین قدر باو گفتم یک پیراهن و زیرشلوار و یک زوج جوراب هم برای من بیاورید و دو مرتبه خوابیدم و بخواب رفتم دو ساعت بغروب تقریبا مانده بود که بیدار شدیم و برخواسته وضو ساخته نمازی خواندیم و منتظر امر حضرت اشرف ماندیم و تا حوالی غروب باز خبری نشد حوالی غروب سرهنگ بیرون رفت و گویا او را بحضور بردند و غفلتا چند نفر فراش و یساول با چماق نقره باحضار ما آمدند ما هم برخواسته عبا عمامه برداشتیم و چون آقا میرزا آقا عبا نداشت بنده لباده خودمرا که در کهریزک سرهنگ از نایب پس گرفته و به بنده داده بود بایشان دادم که مثل میرزاها و مستوفیها بالباده راه بروند همینکه از اطاق خارج شدیم و خواستیم دنبال فراشها برویم سوارهای کشیکخانه آمدند و ممانعت کردند و گفتند تا قبض رسید از آصف الدوله نیاورید اینها را بشما نمیدهیم یساول گفت خود سرهنگ الان در جلو حضرت اشرف ایستاده و برحسب فرمایش حضرت اشرف سرهنگ اطاعت کرده البته قبض رسید هم خواهد گرفت سوارها ساکت شدند و ما هم از دست آنها مستخلص شدیم و بدست طایفه دیگر افتادیم و از انصاف نگذریم مأمورین اول ما بهتر از این مأمورین بودند «المستجیر بعمرو عند کربته کالمستجیر من الرمضاء بالنار» فراشها از جلو و ما از عقب و بنده در نزد خود فکر خطابه میکردم که در حضور حضرت اشرف بخوانم و چه حرفهای خوب

ص: 139

و مؤثر بزنم تا خاطرش متوجه ما گردد و از ما شفاعت کند و ضمنا ملتفت شدم که جوراب ندارم و بی جوراب بحضور بزرگان رفتن در بلاد ایران خلاف ادب و انسانیت است، از یکی فراشها پرسیدم جوراب اینجاها پیدا نمیشود جواب داد بلی پول بدهید الان حاضر مینمایم فهمیدم یارو میخواهد پول مرا بخورد و الا باین زودی چگونه جوراب برای من پیدا میکند لهذا از خیال جوراب منصرف شدم و براه افتادیم و عوض آنکه ما را بطرف در اطاق حکومتی که ظهر رفته بودیم ببرند، بسمتی دیگر بردند ولی چون جغرافیای ارک را درست نمیدانستیم خیال میکردیم شاید از آنطرف هم از عمارات حکومتی باشد بهمین خیال میرفتیم تا رسیدیم بدالان وسیع طولانی که در آنجا دو در بزرگ بود یکی را که بسته بود فراشها کوبیدند از داخل کسی جواب داد و مشغول بباز کردن در شد و چون باز کردن در زیاده از حد متعارف طول کشید قدری دقت کردیم صدای قفل را شنیدیم و معلوم شد در از داخل مقفل است، اینجا خیلی تعجب و وحشت کردیم که چرا در خانه حکومت را قفل کرده اند هنوز در تردید بودیم که در گشاده شد و ما را امر بدخول کردند فراشها همه بر- گشتند گویا میل نداشتند آن منظره هولناک را مشاهده نمایند و فقط ما سه نفر داخل شدیم و فورا در را از داخل قفل کردند و وارد صحن شدیم، خدا قسمت نکند احدی چنین حالتی را که ما دیدیم در تمام عمرش ببیند، حالت ما از دیدن منزل تازه و رفقای تازه باندازه ای پریشان شد که نتوانستیم روی پای خود بایستیم حالا نمیتوانم حالات رفقا را درست بنویسم چه متوجه آنها نبودم، اما حالت خودم این است که عرض مینمایم: اولا دورانی در سرم پیدا شده، چشمم را سیاهی گرفته زانوهایم تاب خورده و نتوانستم خودداری نمایم، لهذا بر زمین نشسته و قریب یکساعت باین حالت بودم و جواب رفقا را نمیتوانستم بدهم و حضرات هم از شدت پریشانی بحال خودشان نمیپرداختند تا چه رسد بحال من یکوقتی حادثه فوق العاده بحالم

ص: 140

آورد و آن حادثه صدای زنجیر بزرگ طولانی بود که یکمرتبه در تمام شراشر وجودم صدا کرد و بیدار و هشیارم نمود حالا برای آنکه خوانندگان بزحمت انتظار نباشند شرح آن خانه را با آنچه دیده بودم مینگارم تا اسباب عبرت خوانندگان شود، این مهمانخانه که حضرت اشرف برای ماها معین فرموده بودند انبار دولتی و محبس حکومتی بود یعنی جائیکه هر دزد و دغل و آدم کشی را در آنجا بزیر زنجیر و کند میکشند و نگاه میدارند وضع عمارت بسبک خانه های قدیمی ساخته شده صحنش خیلی کوچک و دو طرفش عمارت داشت طرف قبلی فقط یک ایوان داشت و طرف مقابلش هم یک ایوان و این هر دو ایوان بقدر نیم ذرع از صحن حیاط مرتفع بودند ولی سقف نداشتند، طرف شرقی دو سیاه چال بسیار طولانی داشت که از صحن حیاط پست تر ساخته شده بود و از بیرون چندین سوراخ داشت که میلهای آهنین را از سوراخهای بیرون بکندهای توی اطاق متصل نموده از بیرون قفل میکردند و در منتهی آنجا دو اطاق کوچک بود که روی یکی از آنها بالاخانه ساخته شده بود و در مقابل این طرف یعنی طرفیکه در محبس بود یک بالاخانه روی یک سیاه چال دیگر ساخته شده بود که آن بالاخانه منزل مدیر محبس بود و آن سیاه چال بدترین امکنه این محبس بود و هر مقصریکه خیلی گناه کار بود بآنجا میبردند و کسی را که یک شب بآن محل میبردند از زندگانی سیر میشد و به کشته شدن راضی میگشت چرا که پر بود از جانوران موزی از هر قبیل، باری محبوسین را اغلب اینطرف پهلوی یکدیگر جای میدادند و تمام را که زیاده از چهل نفر بودند بیک زنجیر بسته بودند و حالت بستن باین شکل است که بهر محبوس یک طوق میدهند و آن طوق را بر گردن میگذارد و ردیف می نشینند و سر زنجیر را از سوراخهای آن طوق ها داخل میکنند تا آنکه بآخری برسد آنوقت سر زنجیر را از دو طرف قفل مینمایند یعنی متصل بدو شاخه که از هر طرف اطاق نصب شده

ص: 141

مینمایند و فاصله هر آدم بقدر نشستن اوست و دیگر امکان جنبیدن ندارد و در وقت حرکت باید همه باهم برخیزند و الا ممکن نخواهد شد، خوابیدن آنها هم باین نحو است که همان قسم که نشسته اند سرشان را روی زانو گذارده بخوابند آنهم همگی باهم و تنها ممکن نخواهد شد و قانون این محبس اینطور بود که همه روزه یکساعت بغروب مانده زنجیربان میآمد و دو طرف زنجیر را از دوشاخه باز میکرد و این دسته را که مثل حلقه های زنجیر بهم پیوسته بودند از محبس خارج میساخت و آنها را در حیاط محبس میآورد و قفل از زنجیر باز میکرد و آنها زنجیر را میکشیدند و از طوقهای گردن خود خارج میکردند آنوقت رها میشدند و تا غروب آزاد بودند و برمیخواستند دست و صورت را از حوض وسط حیاط که مشتمل بود بر آبی بسیار متعفن و کثیف می شستند و قضاء حاجت میکردند و قدری راحت میکردند و بدن خود را کاوش میکردند و شپشهای سی ساله و ساسهای چندین ساله را از بدن خود میگرفتند و بقصاص میرسانیدند تا آنکه دو مرتبه زنجیربان میآمد و زنجیر را بنحو معروض بگردنشان میگذاشت و آنها را بمحل معهود عودت میداد باقی شب و روز را که بیست و سه ساعت باشد بهمین حالت در زیر پای خود می شاشیدند لهذا بقدری عفونت از این محبس منتشر بود که گوئی چندین لاشه گندیده در آنجا گذارده اند. از قضا وقتی که ما را وارد محبس و مهمانخانه کردند موقع تنفس محبوسین بود و غفلتا زیاده از چهل نفر دیدم تقریبا تمام عریان با صورتهای سیاه و سرهای ژولیده موهای بلند و هرکدام یک پیراهن کرباس پاره پاره و یک زیرجامه مندرسه در برداشتند، یکی دو نفرشان پیراهن هم نداشتند و مختصرا این اشخاص هیچ بآدمی زاده شباهتی نداشتند و از بس در این محبس که چندین درجه بدتر از جهنم موعود است سرما و گرما و گرسنگی خورده بودند رنگ از صورتشان پریده و رمق از دست و پایشان رفته بود، لباسهای پاره پاره

ص: 142

چرکین بدنهای کثیف چشمها بگودی رفته، عفونت هوای محبس، تنگی فضا و بلندی دیوارها، یکمرتبه مشاهده این وضع بنده را بیهوش نمود تا مدتی و مبهوت افتاده و چیزیکه مرا بهوش آورد صدای زنجیر بود که بعد از انقضاء مدت استراحت زنجیربان بگردن این بیچاره ها میگذاشت و صدای این زنجیر سنگین بدن مرا بلرزه آورده بود و بقدری آن زنجیر سنگین بود که این بیچاره ها محبوسین هرکدام چوبی دوشاخ داشتند و سنگینی زنجیر را روی آن چوب میگذاشتند و الا گردنهای آنها را پائین میکشید، باری اگر در آنوقت آلت قتاله همراه داشتم یقینا جان خود را از این مهلکه که مثل او را در دوره عمرم ندیده بودم فارغ میکردم و هنوز در فکر کار خودمان بودیم و انتظار زنجیر را میکشیدیم که یکمرتبه دیدم همهمه شد و شخصی وارد محبس شد، زندان بان و خان نایب که مدیر محبس باشد و قراول و دو نفر محبوس بی زنجیر که در اطاق کوچکی منزل داشتند همگی برخواسته برای احترام ایستاده تعظیم و تکریم از شخص وارد بعمل آوردند، من اول گمان کردم خود حضرت اشرف است که بدیدن مهمانان نورسیده خود آمده است ولی بزودی این اشتباه رفع شد چرا که دیدیم مدیرکل پیش ما آمد و بصدای بلند فریاد زد سرکار خان باشی تشریف آورده اند و فورا دویدند و از بالاخانه مدیر گلیمی آوردند و فرش ایوان قرار دادند و سرکارباشی با نهایت جبروت و جلال آمد و روی آن گلیم نشست و ما را احضار فرمود. رفقا رفتند و با نهایت ادب دو طرف سرکارباشی نشسته اما بنده بقدری حالم پریشان بود که قدرت حرکت از جای خود نداشتم، باری خان باشی با کمال تکبر و مناعت شروع بصحبت فرمود و اولین فرمایش ایشان این بود: شماها کیستید گناهتان چیست؟ و برای چه شما را بخراسان فرستاده اند؟ و در خراسان کسی را دارید یا خیر؟ رفیق محترم ما جواب داد: آقا، اسم ایشان جناب آقای مجد الاسلام کرمانی از اجله و بزرگان و دانشمندان و علمای ایران ساکن طهران و مدیر روزنامه

ص: 143

ادب هستند اما این آقای دیگر جناب حاجی میرزا حسن رشدیه از اهل تبریز که در زمان مرحوم امین الدوله ایشان را بجهت افتتاح مکاتب جدیده بطهران آوردند و مکتب رشدیه را او تأسیس کرده از اینجهت مشهور به رشدیه شده اما خود من اصلا از اهل اصفهان و سالها در اسلامبول تجارت کاسبی داشتم و امسال بتهران آمدم که مطالباتم را از شرکاء خودم دریافت داشته بمرکز تجارت خود که اسلامبول باشد مراجعت نمایم و هنوز امورات خود را تصفیه ننموده بودم که گرفتار شدم اما گناه ما، خودمان هم هنوز نفهمیده ایم که گناه ما چیست و چون میدانم مصدر هیچ گناهی نبوده ایم لهذا یقین داریم که دشمنان ما باشتباه کاری ما را متهم نموده اند و مسلم است بزودی رفع اشتباه خواهد شد و جبران اینهمه خسارات که بر ما وارد شده است خواهند کرد.

خان باشی: در اینجا آشنائی دارید؟

آقا میرزا آقا: از آقایان که خبر ندارم اما شخص من نه ماه قبل از این که از اسلامبول بایران آمدم از راه بادکوبه بخراسان و از خراسان بطهران رفتم و با چند نفر از آقایان خراسان ملاقات نموده آشنا شدیم.

خان باشی: از طرف شما در خراسان پیش کار تجارت هست یا خیر؟

آقا میرزا آقا: در خراسان تجارتی ندارم و تجارت من فقط در اسلامبول است که از آنجا جنس خریداری نموده در تهران باسم مغازه عوتیه میفرستم و حالیه سه سال است که یکدینار نفرستاده اند و سی هزار تومان طلب من از مغازه است و طلب تجار اسلامبول از من و هرچه کاغذ نوشتم بطفره جواب دادند، خودم آمدم که حسابم را با آنها تفریق نمایم و هرچه وصول میشود گرفته و با کس دیگر قرار کاسبی و دادوستد بدهم و برگردم اسلامبول.

خان باشی: از طرف مغازه عوتیه در خراسان کسی هست؟

ص: 144

آقا میرزا آقا: بلی، جوانکی است آقا فرج اللّه نام دارد، در اسلامبول نوکر من بوده است و بسیار آدم فقیری است اینجا گویا پیشکار عوتیه است.

خان باشی: این شخص مایه دارد؟

آقا میرزا آقا: بیچاره آه هم ندارد.

خان باشی: پس چرا آمده و میگوید که هرچه آقا میرزا آقا برای استخلاص خودشان حواله بدهند من فورا میپردازم؟

آقا میرزا آقا: غلط کرده، یکدینار هم ندارد، امروز او را خواستم و سفارش یک عبا و پیراهن و زیرجامه و قبا دادم صریحا میگفت من ممکنم نمیشود گفتم از هر جا هست حالا قرض کن تا اینکه من خلاص شوم بطهران حواله میدهم.

خان باشی: منکه او را نمیشناسم ولی حالا فراشها آمدند و اظهار داشتند که شخصی آمده، میخواهد برود آقا میرزا آقا را ملاقات کند و میگوید هر قدر پول بخواهند برای استخلاص آقا میرزا آقا خواهم داد.

آقا میرزا آقا: فرضا او هم بتواند بدهد، من چرا یکدینار بدهم؟ منکه گناهی نکرده ام و جریمه ای نباید بدهم ولی در صورتیکه حضرت اشرف همراهی بفرمایند البته ما هم خدمت خواهیم کرد و جنابعالی را هم راضی مینمائیم.

خان باشی: بسیار خوب، من حالا از طرف حضرت اشرف برای تحقیق آمده بودم و برمیگردم و مراتب را بعرض میرسانم، باز بملاقات شما می آیم.

خان باشی روانه شد، و آقا میرزا آقا تادم در مشایعت نمود و التماس مینمود و تطمیع میکرد، بعد از رفتن خان باشی شخصی مکلا با لباده برک و هیئت خیلی محجوب بنزد ما آمد و سلام کرد و خوش آمد گفت، از حالش پرسیدم گفت:

من بیگلربیگی قوچانم (1)، بواسطه بستگی بجناب شجاع الدوله این حاکمل-

ص: 145


1- مرکز شهرستان قوچان محل سابق آن در شهر کهنه سابق 12 هزار کزی شمال خاوری شهر فعلی واقع بوده است و بواسطه زلزله شدیدی که در سالهای 1311 و 1312 قمری بوقوع پیوست، شهر ویران و در حدود ده هزار نفر از بین رفتند در سال 1313 قمری محمد ناصر خان شجاع الدوله رئیس طائفه زعفرانلو اراضی قوچان را بطور رایگان بمردم داد و اشخاص را برای ساختن خانه و مکان تشویق نمود و از طرف دولت نیز مهندسی برای طرح نقشه بان شهر اعزام شد. در نتیجه شهر با اسلوب جدیدی احداث گردید که دارای خیابانهای عمود و موازی هم ساخته شده است و چون شهر قوچان بکمک محمد ناصر خان زعفرانلو معاصر با ناصر الدین شاه قاجار بنا گردید. باینجهت نام اولی آن را ناصری میگفتند این شهر در 12 هرارگزی مرکز استان نهم و 120 هزار گزی باجگیران مرز ایران و شوروی واقع است، ساکنین شهرستان از طوایف مختلفه: زعفرانلو- پیچرانلو- میلانلو هستند. «شماره 109 لغت نامه دهخدا»

تازه مرا گرفتار نموده و چوب بسیار زده و مبلغی جریمه گرفته آنوقت مرا تحت الحفظ روانه خراسان نموده و قریب بیست روز است مرا اینجا آورده اند و بیچاره خیلی اظهار جزع میکرد و از اینکه دیده بود خان باشی دیدن ما آمده است، ما را مردمان بسیار محترمی فرض نموده لهذا دیدن آمده بود و ضمنا رفت و چای آورد و قلیان حاضر کرد و شروع بصحبت داشتن با او کردم و از احوال او و سایر محبوسین سؤال میکردیم، در این ضمن خان باشی مراجعت کرد، باز همهمه در میان اجزاء محبس افتاد و همگی برخواستند و احترامات کردند و سرکارباشی با سر مختصر تعارفی با آنها نمود و آمد نزد ما نشست و فورا مدیر را صدا زد و فرمود:

بروید از آبدارخانه قند و چای بگیرید و بیاورید و برای آقایان چای حاضر کنید، قلیان بیاورید، سیگار بیاورید، از آشپزخانه مخصوص سرکاری شام و نهار بیاورید، بعد از این دستور العملها رو بما کردند که حضرت اشرف میفرمایند اگرچه برحسب حکم طهران، شما محبوس هستید ولی در منزل من مثل آنکه در خانه خودتان باشید در این ضمن سماور، چای، قلیان و سیگار حاضر شد. خان باشی برخواستند و ما را وداع کردند و وعده همراهی دادند و تشریف بردند ما هم قدری امیدوار شده چای خورد قلیان کشیده، بیگلربیگی را هم صدا زدیم و با او صحبت کردیم

ص: 146

و بعد از دو سه ساعت یک مجموعه شام از برای ما آوردند که عبارت بود از یکدوری پلو یکدوری چلو و دو ظرف خورش و دو کاسه افشره یکی شربت و دیگری دوغ و یکعدد نان خاصه و نشستیم و خان نایب مدیر محبس را هم صدا زدیم و باهم مشغول صرف شام شدیم و بعد از فراغ از شام آفتابه لگن آوردند و دست ما را شستند بعد از آن مهیای خواب شدیم و چون رختخواب نداشتیم هرکدام عبائی بر سر کشیده روی گلیم دراز کشیدیم و معلوم شد میهمانخانه حضرت اشرف چه قسم جائی است!! باری با اینکه هوا گرم بود ما هم خالی از خیالات نبودیم و صدای ناله محبوسین هم اذیت میکرد بواسطه خستگی راه فورا بخواب رفتیم و صبح زود برخواسته نماز صبح خواندیم و منتظر چای نشستیم و هرچند از طرف مدیر محبس اظهار مرحمتی نشد بلکه تا دو ساعت از آفتاب گذشته خواب بودند ولی بیگلربیگی قوچان ما را بچائی و قلیان خودش ضیافت نمود بعد از صرف چای بیگلربیگی (1)، سرکار خان نایب هم بیدار شدند و فرستادند از آبدارخانه قند و چای آوردند و برای ما و خودشان چای تازه حاضر کردند و مجددا چای صرف کردیم و چون آفتاب صحن مجلس را گرفت ناچار شده گلیم را برداشته ببالاخانه صعود نمودیم و سه نفری آنجا نشسته بر حالت خودمان متحیر بودیم و فکر عاقبت امور را میکردیم و این بود وضع مهمانداری و حالت مهمانخانه حضرت اشرف که مفصلا نوشته شد.ی»

ص: 147


1- در دوره ی صفویه عنوان حکام ولایات از مرکز تعیین میشدند و در بعضی موارد سمت آنها موروثی بود. بیگلربیگی اصفهان در عهد صفویه مقام بسیار مهمی داشته و بعد از صدر اعظم یا اعتماد الدوله از همه ی اجزای در خانه معتبرتر بشمار میآمده است و در بعضی مواقع بهنگام غیبت پادشاه در حکم نایب السلطنه بوده در اواخر عهد صفویه قلمرو سلاطین مزبور دارای چهار والی مستقل و 13 بیگلربیگی بوده است و از جانب سلطان انتخاب میشده است ولیکن بعدها بیگلربیگی در ولایات دارای مقامی مستقل از مقام والی و حاکم پائین تر از آنها بود و مثلا در آذربایجان در رأس اجزای حکومت شهر بوده است عنوان بیگلربیگی در نزد ترکان عثمانی بصورت بیلربی مترادف میرمیران و مخصوص عنوان والی ولایات بزرگ بوده است. «صفحه 492 کتاب دائره المعارف فارسی»

فصل نهم شرفیابی حضور

امروز که روز اول محبوسی ماست دوشنبه چهارم شهر جمادی الاولی 1324 و ده روز تمام است از طهران حرکت کرده ایم و در ظرف مدت این ده روز فرصت نکرده ایم که با یکدیگر نشسته فکری برای خودمان بکنیم یا در مقام تسلیت یکدیگر باشیم و این اولین مرتبه است که سه نفری بدون نگهبان انجمن شده مجلس مشورتی خاص تشکیل دادیم و گویا در ایران اول مجلس و مشاوره باشد که انعقادش فقط برای مشورت است نه چای خوردن و قلیان کشیدن و سورچرانیدن و متفرقه حرف زدن، جهت آزادی ما از این قیود این بود که اسباب آنها را نداشتیم مجملا شروع بمذاکرات و مشاوره نمودیم، اولا قدری در مآخذ گرفتاری خودمان غور و تأمل نمودیم شاید بفهمیم از چه راه بوده است حاجی میرزا حسن اعتراف نمود که در طهران شبنامه مینوشته (1) و خودش بزحمت اواخر شب و حوالی

ص: 148


1- نوشته جات بعنوان شبنامه و اعلانات ژلاتینی بسیار در این ایام نشر میشود که مضمون همه تقاضای عدالتخانه و بیداری مردم است نگارنده فقط یکی از شبنامه ها را که چند مسئله تاریخی مبتنی بر آنست در این مقام ذکر میکند که هم وضع مطبوعات این زمان بر خواننده معلوم باشد و هم از رشته تاریخ خود خارج نشود و آن این است: صورت شبنامه سؤال و جواب: میرزا حسینخان با میرزا احمد خان در خیابان علاء الدوله: سؤال- چطور است احوال شما. جواب- چه میپرسی برادر از حال من هر روز از خدا مرگ میخواهم شغل و کاری که نیست، عیالات که زیاد، نان و گوشت هم حالش معلوم است، گدائی هم که نمیتوانیم بکنیم، غیر از مرگ از برای ما صلاح نیست. س- باید راضی بود خداوند همچو خواسته است باید صبر کرد. ج- خاک بر سر ما اهل این مملکت بکنند چطور شد که خدا از برای یکصد و بیست مملکت که در روی زمین است باید عزت و ثروت و امنیت و عدالت و آسایش و مکنت و غنی بخواهد با آنکه همه کافر هستند و از برای یکمشت مسلمان نکبت و فقر و ذلت و احتیاج و ظلم و پریشانی بخواهد اینکه ظلم است خدا ظلم نمیکند. س- پس شما که میفرمائید این خرابی از جانب خدا نیست پس از جانب کیست. ج- تقصیر از شاه است که مال و جان سی کرور نفوس را بچند نقر دزد راه زن خدانشناس جاهل داده که این اشخاص با این یکمشت مردم درمانده، اسیر ذلیل هرچه اراده مینمایند میکنند نه مال از برای مردم مانده و نه جان و نه عرض و نه ناموس، یک مشت استخوان این مردم فقیر و ذلیل را همه روزه در آسیاب ظلم خورد مینمایند و هرچند سلطان خود بشخصه ظلم نمیکند اما چون ظالم را او مسلط بر مظلوم مینماید ناچار زشتی امر مستند باو خواهد بود. س- شاه که دستخط تأسیس عدالتخانه و اجراء قانون در کلیه امور مملکتی داده و مکرر حکم فرمود که اجراء نمایند دیگرچه تقصیر دارد. ج- چه فایده کی حکم شاه بیچاره را میخواند اتابک که خودش یک سلطان مستقلی است هرچه را که میل دارد اجراء مینماید هرچه را که میل ندارد زیر سبیل میگذارد. س- اتابک مجلسی فراهم فرموده که وزرا رأی بدهند امیر بهادر و حاجب الدوله و ناصر الملک نگذاشتند که کار مملکت و مسلمانان اصلاح شود. ج- هرچند امیر بهادر و حاجب الدوله یک پارچه ظلم و حماقت هستند و قانون را مضر بحال خیانتهائی که کرده و میکند میدانند اما ناصر الملک که مرد عاقلی بود شاید چنین فهمیده که این مجلس صورت سازیست و اتابک باینکار باطنا راضی نیست. س- ما از حال اتابک چنین فهمیده بودیم که مایل باجراء قانون است زیرا که فایده این کار از برای خودش بیشتر است بجهت آنکه مال و خانه و درجه او در سلطنت بی قانون بی شرط همواره در معرض تلف است و تا قانون نباشد از این جهات اطمینان برای او حاصل نخواهد شد. ج- بلی خود اتابک هم ملتفت این نکته هست ولی نخوت و غرور و خودپرستی او را مانع شده که چون رؤسای ملت مطالبه قانون نمودند اگر اجراء شود باسم آنها خواهد شد پس معلوم شد که اتابک خیلی آدم کم مغزی است که کار باین بزرگی و شرف باین سترکی را از برای یک خیال باین کوچکی واهی تعطیل نماید ما گمان میکردیم که این اتابک آدمی است! حال معلوم شد که هیچ بارش نیست. س- این تقصیر با علماء و آقایانست، زیرا که جد و جهد در کاری نمی کنند و این خیال پوچ را از کله این مردم بیرون نمینمایند که غرض خودنمائی نیست بلکه غرض اصلاح مفاسد ملک و ملت است باسم هرکس میخواهد بشود بشود. ج- پس شما خبر ندارید که آقای آقا سید محمد دیروز چه کاغذ خوبی در این باب به اتابک نوشته که ما تا جان در بدن داریم دست از مطالبه حقوق ملت برنمیداریم. بلی خبر دارم سواد کاغذ را هم دیدم (بعد از این ذکر میشود) خداوند به آقای آقا میرزا سید محمد عمر بدهد باز میانه ملاها اگر یکنفر باشد اوست که بفکر ملت است آقایان دیگر بفکر خودشان هستند ماها باید زحمت بکشیم و آنها همه روز بفکر ترقی و توسعه اداره و جلب منافع و مداخل خود باشند آخر مگر فایده پیغمبر صلی اللّه علیه و آله از برای مردم همین بیان طهارت و نجاست بود یا در مقام ترویج احکام سیاسیه و مملکت داری و تهذیب اخلاق هم بود آقایان نجف و اینجا پس از یک عمر که از پرتو امت پیغمبر صلی اللّه علیه و آله میخورند و زندگانی میکنند آخر فایده ایشان منحصر است باینکه در حاشیه رساله یکمرتبه بر عده غسلات استنجا بیفزایند یا کم کنند دیگر در فکر این نیستند که ظلم عالم را فراگرفت، مسلمانان از دست رفتند دولت و ملت اسلام که پیغمبر و امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام برای ترویج آن شهید شدند از میان رفت دشمنان دین از هر طرف روی آوردند و علماء ببعضی از فروع چسبیده اصل را از دست داده اند. س- شما بفرمایش علما و آقایان هم گوش بدهید ایشانهم حرفی دارند میگویند ما که زحمت برای مردم میکشیم مردم خودشان بیغیرت و نادان هستند چرا در مقام عدل و داد برنمیآیند فرض ما نبودیم مردم نباید بفکر حال خودشان باشند مردم میخواهند بی زحمت لقمه توی دهن آنها بگذاریم اگر صدر اسلام را ملاحظه کنید میدانید که حضرت رسول (ص) یک تنه کار از پیش نمیبرد بلکه مردم از جان و مال خود میگذشتند و پیغمبر خود را یاری مینمودند و پیش میبردند (نابرده رنج گنج میسر نمیشود ...) مستدعی است مرخصم فرمائید انشاء اللّه فردا شب خدمت جنابعالی در همین موقع میرسم و عرایض لازمه بنحو اوفی و اتم خواهیم کرد تا بدانید و تصدیق فرمائید اینهمه ظلمی که بمردم میشود از بی همتی و بی غیرتی خود مردم است (انتهی). «صفحه 206 تاریخ بیداری ایرانیان»

صبح توزیع مینموده و میگفت متحمل است که راپورت بعین الدوله داده شده است و نیز قصه ای نقل کرد و آن اینست که: یکروز صبح قبل از آنکه هوا روشن

ص: 149

شود عبا را بر سر کشیده در کوچه و بازار مشغول توزیع شبنامه بودم حوالی خانه

ص: 150

مؤید الدوله که رسیدیم یک نفر پلیس ملتفت شد و یکی از آن اوراق را که انداخته بودم برداشت و از عقب من دوید که مرا گرفتار نماید، من عجله کردم و تند رفتم پلیس هم بعجله مرا تعاقب نمود تا رسیدیم ببازار زرگری پشت در تیمچه ایستادم پلیس رسید و پرسید چه میکردی؟ من مهیا شدم که اولا قدری موعظه اش کنم اگر اثر کرد هیچ و الا با چاقوی بزرگی که همراه داشتم شکمش را پاره نموده همانجا بیاندازم و بروم و شروع کردم بموعظه کردن و اول از او پرسیدم که تو چه دین داری؟

با کمال تعجب جواب داد: مسلمانم. گفتم: بسیار خوب تفصیل مسافرت آقایان را بحضرت عبد العظیم دانستی که برای چه بود؟ گفت بلی دانستم گفتم مراجعت آنها را مسبوق شدی که چند دستخط بآنها دادند و آنها را اطمینان دادند و بشهر آوردند گفت بلی از تمام مطالب با خبرم گفتم خبر داری که عین الدوله مانع از اجرای آن دستخطها شده است؟ و نمیگذارد عدالتخانه باز شود گفت بلی. گفتم حالا ماها از طرف آقایان مأموریم که این اوراق را بنویسیم و میان مردم بیاندازیم تا آنکه مردم بغیرت بیایند و نگذارند اینهمه ظلم بآنها بشود، پلیس ورقه را برد جلو چراغی که مختصر روشنائی داشت و خواند و برگشت و بمن گفت منهم با شما همراهی می کنم هرچه دارید بدهید من پشت در خانه ها و دکانها میریزم، منهم مقداری که همراه داشتم باو دادم و دعای خیرش کردم و اسمش را پرسیدم و روانه شدم و باو وعده احسان دادم و همان روز پسر جناب حاج میرزا حبیب مجد الاسلام خراسانی که یکی از اعضاء اداره بود نشانی دادم و مأمور کردم رفتند و پلیس را پیدا کرده آوردند و هفته یک تومان برایش مقرری قرار دادیم و هر شب محرمانه میآمد و شب نامه ها را میگرفت و میبرد و توزیع مینمود از این قبیل حکایات بسیار گفت و در مورد آقا میرزا آقا میگفت چون شما در امر کتابخانه ملیه نسبت بوزیر علوم توهین کردید احتمال دارد وزیر علوم بشما زده باشد اما خود

ص: 151

آقا میرزا آقا میگفت امیر بهادر بواسطه کاغذهائیکه من از اسلامبول بعین الدوله مینوشتم و در آنها از امیر بهادر مذمت میکردم و ظاهرا شاید عین الدوله باو نشان داده باشد و نیر الدوله هم با من خصومت داشت و من در مجالس از او مذمت میکردم و دلیل بر این مطلب آنکه عین الدوله شخصا با من دوست بود و من هم در طهران بدنام دوستی او شده بودم و میخواستم میانه او را با آقایان صلح بدهم و مسلما همین دو نفر اسباب چینی کرده اند، چنانکه وقتیکه مرا بمنزل نیر الدوله آوردند و از آنجا درشگه حاضر و امر بحرکت دادند از دالان خانه که عبور کردم امیر بهادر و نیر الدوله هر دو نشسته بودند و در حضور آنها ساعت از جیب من درآوردند و امیر بهادر به تیمور خان گفت این شخص عالم و مجتهد نیست فقط تاجر است و مقصودش از این حرف این بود که تیمور خان را تحریک میکرد بر اذیت من. اما سبب گرفتاری من از هیچ کدام از این چیزها مسبوق نبودم و هرگز در کار شب نامه نویسی نبوده ام و با عین الدوله هم چندان مراوده نمیکردم روزنامه را هم که مینوشتم در تحت مراقبت و سانسور وزیر انطباعات بود و تقریبا بی گناه و بی طرف بودم فقط چیزیکه میتوانستم فکر بکنم این بود که پنج ماه قبل که آقایان از حضرت عبد العظیم بشهر آمدند من شرحی مبسوط در تمجید آنها و تمجید مجلس عدالتخانه نوشتم و بدون ارائه به وزیر انطباعات در مجلس آقای آقا میرزا سید محمد خواندم و بمطبعه دادم وزیر انطباعات خبر شده فرستاد آنچه را که در مطبعه چیده بودند بهم زدند و مسوده آنها را هم گرفته و بردند بعین الدوله نشان دادند عین الدوله متغیر شده بود که چرا این شرح نوشته شده است و گرفته ضبط نمود اعتماد السلطنه التزام از من میخواست که بعد از این چیزی بدون امضاء او بطبع نرسانم ولی من باو التزام ندادم و گفتم چون شما وزیر انطباعات هستید باید از مطبعه التزام بگیرید و بالاخره، شروع کردم ولی قلبا عین الدوله رنجش از من حاصل نمود و نیز در

ص: 152

قضیه کرمان که ظفر السلطنه حاجی میرزا محمد رضا مجتهد را چوب زده بود، بنده در طهران بحمایت حاج میرزا محمد رضا خیلی سختی کردم (1) و در واقع این فتنه.-

ص: 153


1- بلی در این واقعه موحشه احدی از اهالی کرمان یک تلگراف مخابره ننمود و باحدی از آقایان طهران اطلاعی ندادند فقط مجد الاسلام کرمانی در مجلس مشیر السلطنه که در آن ایام وزیر داخله بود باستراق سمع شنید که یکی از علمای کرمان را بفلک بسته چوب زده اند دیگر از کم و کیف و سبب اطلاعی حاصل ننمود تا اینکه در اواسط ماه مبارک پست کرمان وارد گردید مکاتب متعدده از طرف علماء اعلام عموما و حاج شیخ علی مجتهد عموی حاج میرزا محمد رضا خصوصا و تجار و موثقین رسید واقعه مشئومه را مفصلا نوشته، لذا بنده نگارنده و مجد الاسلام بملاحظه هموطنی و همشهری و جنسیت اختفاء این واقعه فجیعه را مناسب ندیده پس از مذاکره در انجمن و تهیه استعداد شب 17 ماه مبارک 1323 خدمت آقای طباطبائی رسیده مکاتب کرمان را اظهار داشته واقعه را آب و تابی داده جنابش از استماع این خبر متغیر شده: شاهزاده ظفر السلطنه با من دوست است و هم قسم در وقت عزیمت بکرمان با من معاهده نمود و قسم بقرآن و اسامی خدا ذکر نمود که با علما و فقراء کرمان بخوبی رفتار نماید و در خصوص حاج میرزا محمد رضا مؤکدا سفارش نمودم که بطور احترام و حسن سلوک رفتار نماید. حالا که با من برخلاف معاهده رفتار نمود و احترام علماء را منظور ننمود من از دوستی او اغماض مینمایم و او را ملعون ازل و ابد میدانم و هرگونه اقدامی که لازم باشد خواهم نمود تا اول او را عزل نمایند اگرچه از اولاد عباس همین سلوک را متوقع باید بود سایرین هم مثل او خواهند بود لیکن امیدوارم که جبران این عمل را بعمل آورند لیکن برای استحکام امر و اینکه مخالف از موافق شناخته شود شما همین امشب آقای بهبهانی و حاج شیخ فضل اللّه و سایرین را نیز ملاقات نمائید و بگوئید اگر این واقعه را جبران ننمائیم دیگر از برای این لباس احترام و وقعی نخواهند گذارد پس از مشاوره بنده نگارنده و مجد الاسلام کرمانی بطرف خانه حاج شیخ فضل اللّه روانه شدیم و بعضی از اجزاء انجمن را برای ملاقات آقای بهبهانی و آقای صدر العلماء روانه نمودیم در ساعت پنج از شب گذشته وارد خانه حاج شیخ فضل اللّه شده جمعی از طلاب و اعضاء انجمن هم در آنجا بودند. از مذاکرات در این مجلس حالش معلوم خواننده خواهد شد چه پس از ورود ما و بجا آمدن پذیرائی و مرسومات متداوله سخن از واقعه کرمان بمیان آمد آن حرارت غریزی و آن آتش غیرتی که در قلب ما مشتعل بود بسخنان مشارالیه تسکین یافت از جمله سخنانش اینکه حاکم هر محلی باید در نظم آن محل ساعی باشد هرکس مخل نظم باشد باید او را سیاست و تنبیه نمایند خواه ملا باشد خواه سید، حاج میرزا محمد رضا باعث فتنه و شرارت بود او را تنبیه نمودند شما هم اگر اقدامی بر ضد دولت کنید تبعید و منفی خواهید گردید. مجد الاسلام گفت جناب آقا این حاج محمد رضا از معتبرترین علما و پسر مرحوم حاج ابو جعفر نوه مرحوم حاج آقا احمد از شاگردان جناب آخوند ملا کاظم خراسانی است در زهد و ورع و عمل در کرمان شخص اول است ریاست او در کرمان بیش از ریاست جنابعالی است در طهران امروز که ظفر السلطنه او را چوب زد فردا عین الدوله شما را طناب خواهد انداخت. اگر امروز جلوگیری نکنید فردا بصدمه خواهید افتاد. بنده نگارنده گفت ما نه از راه التجا و اضطرار باینجا آمده ایم چه مقاصد خود را بطور سهل میتوان انجام داد ما برحسب فرمایش آقای طباطبائی خدمت رسیده برای اطلاع جنابعالی از این واقعه موحشه و اینکه بدانیم آیا شما با خیالات آقایان همراهی دارید یا نه اگر شروع بکار نمودیم شما تا چه اندازه حاضرید. حاج شیخ گفت من تا یک اندازه همراهی دارم عین الدوله را ملاقات مینمایم یک خلعت برای حاج میرزا محمد رضا صادر می کنم. مجد الاسلام گفت جناب آقا صدور خلعت کاریست سهل من و ناظم الاسلام در سال فرامین و خلاع متعدده از دولت برای هرکس صادر میکنیم در این واقعه آقای طباطبائی عزل ظفر السلطنه را بما وعده داده اند حالا شما بر ما منت میگذارید و قول میدهید که باین اندازه حاضرم که خلعتی صادر کنم در این بین شیخ رو کرد بمجد الاسلام و گفت: گفتم که مفسد و شریر را باید سیاست و تنبیه نمایند ما اهالی ایران شاه لازم داریم، عین الدوله لازم داریم، چوب و فلک و میرغضب لازم داریم ملا و غیر ملا سید و غیر سید باید در اطاعت حاکم و شاه باشند برای یک آخوند که چوب خورده است نمیتوان مملکتی را بهم انداخت این اقدامات تو مثل آن مهملاتی است که در روزنامه مینویسی مشروطه و جمهوریرا در روزنامه اسم بردن و منشا فساد شدن مشروع نیست در این اثنا بطرف نگارنده رو آورد و گفت: ناظم الاسلام ترا بحقیقت اسلام قسم میدهم آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست و آیا ورود باینمدارس مصادف با اضحلال دین اسلام نیست آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردانرا سخیف و ضعیف نمی کند مدارس را افتتاح گردید آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید حالا شروع بمشروطه و جمهوری کردید نمیدانید در دولت مشروطه اگر من بخواهم روزنه و سوراخ این اطاق را متعدد نمایم باید مالیات بدهم و اگر یک سوراخ را دو سوراخ کنم باید مالیات بدهم و کذا و کذا. مجد الاسلام گفت آقای من دولت مشروطه یعنی دولت مشروعه یعنی بموازین شرعیه شاه و گدا در تحت قانون اسلام بالسویه باشند طایفه نصاری که مشروطه میگویند مقصودشان عمل برطبق قوانین موضوعه خودشان است که عقلاء مملکت وضع کرده اند و چون آنها قانون خدائی ندارند و حضرت عیسی (ع) در احکام تکلیفیه قانونی از جانب خدا نیاورده لذا عقلاء مملکت قوانین تکلیفی وضع نمودند و برطبق آن عمل مینمایند. لکن مسلمانان که مشروطه میگویند مقصودشان عمل برطبق احکام شرعست و چون پیغمبر (ص) ما تکالیف ما را از معاشی و معادی معین فرمود و قرآن را از جانب خدا برای ما نازل کرد ما هم ملتزم هستیم باجراء و عمل برطبق آن وانگهی مشروطه مقابل مستبده است معنی حقیقی آنرا ما جائی اظهار نکردیم و اصلا در روزنامه چیزی از آن را درج ننمودیم و بمفاد (وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ) جنابعالی هم باید در امور خودتان بمشاورت عمل نمائید و الا شما را مستبد خواهند گفت. نگارنده گفت مشروطه و یا جمهوری مقصود از هر دو یکی است چه جمهوری از افراد مشروطه است و مراد از مشروطه سلطنت عمومی و سلطنت ملی است. امروز هیچ یک از احکام اسلام جاری نمیشود. بنای اسلام بر مساوات است و حال آنکه می بینم دزد اگر از فقرا باشد او را می کشند و دهنه توپ می بندند و اگر از اغنیا باشد از او پولی میگیرند و او را مرخص میکنند و اگر آقازاده باشد با او همراهی میکنند. مشروطه میگوید (ظفر السلطنه حق ندارد حکم شلیک و کشتن جمعی زنان و اطفالرا بدهد) اگر ما مشروطه بگوئیم مقصودمان اینست لاغیر. در این اثنا شیخ ابراهیم معروف بعینکی ملقب بلسان العلماء که حاضر در آن مجلس بود بصدا درآمد و گفت (جناب آقا ... مجد الاسلام و ناظم الاسلام امشب آمده اند در اینجا که از جنابعالی استعلام نمایند آیا در واقطه حاج میرزا محمد رضا همراهی دارید یا نه؟ آیا برای مظلومین کرمان اقدامی میفرمائید یا نه) دیگر از مشروطه و مشروعه حرفی نبود منکر شاه و عین الدوله نشدند منکر نظم و امنیت نمیباشند. شیخ گفت: خیر مقصود مزاح و شوخی بود خواستم حرارت و سورت این دو نفر را قدری تسکین دهم و با آنها صحبتی داشته باشم. مجد الاسلام گفت من قول میدهم هر وقت که دولت ایران مشروطه شود احدی مانع سوراخ شما نشود هر قدر میل دارید سوراخ اطاق را متعدد کنید یکشاهی مالیات هم ندهید حاضرین بخنده درافتادند. (صفحه 254 تاریخ بیداری ایرانیان)

از آنجا شروع شد و چون ظفر السلطنه و نیر الدوله باهم معاهده و مواده و اتحاد داشتند نیر الدوله مصمم بود که انتقام عزل و اقتضاح ظفر السلطنه را از من بگیرد

ص: 154

و منتظر فرصت بود و همینکه در بلوای طهران و انتشار اوراق ژلاتینی فرصتی بدست آورد فورا راپورت داد که مصدر این اعمال فلانیست و کرد آنچه کرد و هرچه شده شده حالا باید فکری برای آینده بنمائیم حاجی میرزا حسن اصراری داشت که اگر ما شخصا با آصف الدوله ملاقات بنمائیم البته او ملاحظه آشنائی که با من

ص: 155

دارد و هم بملاحظه استرضاء خاطر آقایان طهران و هم بملاحظه بعدهای خودمان اقدامی در خلاصی ما خواهد کرد، آقا میرزا آقا هم این رأی را پسندید و گفت اگر با او مواجه شدیم با صحبت میتوان خاطر او را جلب نمود که همراه شود منهم برحسب «الغریق یتشبت بکل حشیش» این رای را پسندیدم و همه متفق الرأی شده در ترتیب مقدمات شرفیابی گفتگو کردیم عقیده من این بود که بفرستیم بآقا شیخ احمد که ندیم و همه کاره آصف الدوله است اطلاعی بدهیم و از او استدعای معاونت بنمائیم عقیده حاجی میرزا حسن این شد که پرویز خان و برادرش که گویا داماد آصف الدوله هستند و سالها در نزد او درس خوانده اند و اگر مطلع بشوند مساعدت و همراهی مینمایند، اطلاع بدهیم آقا میرزا آقا میگفت:

حاجی میرزا هاشم شفتی را که از علماء خراسان است و با من سابقه دوستی دارد باید باو بنویسیم و از او استمداد کنیم قرار شد هر سه نفر باین سه وسیله متوسل شویم و ضمنا با خان نایب هم بخوشی سلوک کنیم و استدعای زیارت خان باشی را بنمائیم در خلال این حال آقا فرج اللّه که شاگرد قدیم آقا میرزا آقا بود ورود نمود و همینکه حالت و مسکن ما را دید رنگش پریده دو سه کلمه حرف زد و یک بوقچه لباس که برای ما آورده بود داد آن بوقچه عبارت بود از دو پیراهن و دو زیرشلواری و یک عبا و یک قبا برای آقا میرزا آقا، از ترس اینکه مبادا اینجا هم عبا را از دوش او بربایند آن عبا را که قیمتی داشت با قبا که پارچه فاستونی بود پس داد و باو گفت یک عبای اصفهانی نازک ده دوازده قرانی و یکقبای قدک شش هفت قرانی بیاورد و قلمدان و کاغذهم از او خواستیم او هم رفت و در این ضمن نهار آوردند و صرف کردیم و با نایب بانواع تعارفات مذاکره نمودیم و وعده انعام دادیم و اشخاص را اسم بردیم که اگر آنها را حاضر کنند نتیجه مالی از آنها حاصل خواهد شد بنده میرزا صادقخان وکیل روزنامه ام را و ادیب الممالک مدیر سابق ادب و میرزا عبد الحسین خان منشی

ص: 156

اصفهانی را که در اصفهان باهم خصوصیت داشتیم و حالا در خراسان امین وظائف بود نشان دادم آقا میرزا آقا، آقای میرزا هاشم را عنوان کرد حاجی میرزا حسن پرویز خان و تیمور خان و تاجر باشی را اظهار کرد خان نایب رفت و فراش بطلب همه آنها فرستاد ولی هیچکدام جواب مساعد ندادند و اعتنانی نکردند، عصری آقا فرج اللّه اشیاء مرقومه را آورد یعنی عبای نازک را رسانید و گفت: قبا حالا ممکن نیست چند روز وقت لازم دارد و چون اهالی و مستحفظین زندان از آقا فرج اللّه تمنای وجهی کردند لهذا آقا میرزا آقا باو حالی کرد که دیگر نیاید او هم رفت اما کاغذ و قلمدان برای ما آورد غروبی خان باشی آمد و احوال پرسی نمود استدعای شرفیابی کردیم وعده داد و رفت سه ساعت از شب گذشته شب سه شنبه غفلتا خان نایب با یکدسته فراش وارد شدند و با نهایت عجله امر بحرکت نمودند، برخواستیم و با هزار گونه خیال و احتمال براه افتادیم از در مبحس که بیرون رفتیم جمعیت فراش زیاد شدند و چماق نقره داری هم در جلو ما افتاد، بیشتر وحشت کردیم ولی ناچار رفتیم، از همان راهی که دیروز آمده بودیم ما را بردند تا بهمان خلوت رسیدیم و از آن خلوت دالانی بود که بباغ میرفت و در اطاق حضرت اشرف در همان دالان بود از پله ها بالا رفتیم خان باشی از طرف باغ و جلو عمارت رفت و تعظیم کرد که حضرات حاضرند امر به ورود فرمودند وارد شدیم آقا میرزا آقا جلوتر از ما دو نفر میرفت و بعد از او من و حاجی میرزا حسن قدری معطل شدیم و باهم تعارف کردیم عاقبت بنده را حاجی مقدم داشت همینکه من وارد شدم فرمایش حضرت اشرف را شنیدم که حاجی میرزا حسن چه شد، رفتیم و نشستیم حضرت اشرف در صدر مجلس رو بقبله نشسته و سجاده ایشان پهن بود در نزدیکی سجاده آقا شیخ احمد نشسته بود و احدی دیگر در اطاق نبود، آقا میرزا آقا رفت و در طرف دست چپ حضرت اشرف نشست بعد از قدری تأمل و ملاحظه حالت و وضع ما، حضرت اشرف آغاز سخن فرمودند

ص: 157

و اینطور نطق کردند:

آقایان، طهران چه خبر است شما را برای چه اینجا فرستاده اند تقصیر شما چیست؟ مطلب از چه قرار است؟ و این کلمات را با کمال مناعت و نهایت جبروت ادا فرمودند؛ بنده ابدا سخن نگفتم، حاجی میرزا حسن شروع کرد بسخن گفتن و اینطور جواب داد: حاجی اسد اللّه خامنه ای از تجار معروف در خراسان مدرسه افتتاح نموده و بتوسط میرزا صادقخان وکیل جرائد از من معلم و مدیر خواسته و من هرچه فکر کردم کسی را که لایق اینکار باشد پیدا نکردم لهذا خودم آمدم که امر آن مدرسه را منظم نمایم.

حضرت اشرف: میرزا صادقخان کیست؟ و مناسبت این مطلب با گرفتاری شما چیست؟

حاجی میرزا حسن: میرزا صادقخان سابقا در پستخانه ناظم بوده است و حالا وکالت جرائد را دارد.

حضرت اشرف: او را نمیشناسم و ربط این مطلب را با گرفتاری شما نمیفهمم بعد رو را بطرف آقا میرزا آقا نمود و اینطور خطاب فرمود:

آجان شما بفرمائید طهران چه خبر است؟ آخوندها چه میگویند؟ شما را برای چه اینجا آوردند؟

آقا میرزا آقا هم اینطور جواب داد که من در اسلامبول بودم چون عین الدوله در اوایل امرش اعلان داد که هرکس هرچه در خیر عامه میداند بمن بنویسد تا ما اجرا نمائیم، منهم از اسلامبول مطالب لازمه و اصلاحات مهمه را باو مینوشتم و او هم خیلی اظهار امتنان میکرد تا آنکه با شاه بفرنگ آمدند و قبل از حرکت خود جواب آخریرا اینطور نوشت که: قریبا حرکت میکنم و انشا اللّه شما را هم در این سفر ملاقات خواهم کرد منهم از اسلامبول بفرنگ رفتم و در پاریس ایشانرا ملاقات

ص: 158

کردم و چندین مجلس باهم خلوت کردیم و حرف زدیم، بعد از من خواهش کرد که بایران بیایم و منهم از طرف قفقازیه بخراسان و از خراسان بطهران رفتم.

حضرت اشرف: کی خراسان آمدید؟

آقا میرزا آقا: نه ماه قبل از این.

حضرت اشرف: پس چرا بملاقات ما نیامدید؟

آقا میرزا آقا: چندان توقفی نکردم و با آقایان محترم اینجا ملاقات کردم اما موفق بر شرفیابی نشدم.

حضرت اشرف: خوب قصه را تمام کنید، آقا میرزا آقا: حاصل اینکه حسب المیعاد آمدم طهران و هر هفته دو سه مرتبه مرا احضار میکرد و در کارها؟؟؟

میکرد و واقعا خیالات خوب هم داشت حتی آنکه یکشب بمن گفت من بولی نعمت خودم عرض کرده ام مملکت حالا دیگر بدون قانون منظم نخواهد شد و بچند نفر هم نوشته ام و گفته ام قانونی متوسط الحال که چندان منافاتی با استقلال سلطنت نداشته باشد بنویسند و بیاورند بعضی هم نوشته اند شما هم بنویسید تا همه را مطابق کنم و از میانه آنها یکی را انتخاب نموده اجرا مینمائیم منهم رفتم و زحمت کشیدم و قانونی نوشتم و حاضر کردم و برای ادارات دولت دستور العملی مرتب نمودم و باو دادم باز هم چندین مرتبه مذاکره کردیم تا آنکه فتنه آقای آقا سید عبد اللّه و آقای سید محمد بالا گرفت و رفتند بحضرت عبد العظیم (1)د-

ص: 159


1- روز چهارشنبه بیست و دوم آذر (16 شوال) کوشندگان باهنگ عبد العظیم یکایک از تهران بیرون میرفتند، از علماء اینان بودند، بهبهانی با خاندان خود، حاجی شیخ مرتضی صدر العلماء سید جمال الدین افجه ای- میرزا مصطفی- شیخ محمد کاشانی- شیخ محمد رضای قمی، اینان که در درشکه یا بروی اسب پی یکدیگر روانه میشدند، دولت نخست نمیخواست بگذارد و نوکران امام جمعه و فراشان دولتی دم دروازه ایستاده و بجلوگیری میکوشیدند و این بود که شلیک تپانچه و کشاکش انجامید و فراشان مدیر الذاکرین نامی را کتک زدند و چون بیم میرفت که آگاهی بشهر رسد و مردم دوباره بازار را ببندند، عین الدوله دستور فرستاد که جلو را نگیرند بدینسان کوشندگان از شهر رفتند و گروهی از دیگران نیز با آنان همراهی نمودند از اینسوی عین الدوله دستور داد که بازاریان را بباز کردن دکانها وادارند و اگر کسی باز نکرد، دکانش را تاراج کنند، فراشان ببازار آمده و با زور دکانها را باز گردانیدند و یکی دو تن که ایستادگی مینمودند کالاهایشان را بتاراج بردند. عین الدوله میخواست با کوشندگان همه بی پروائی نمایند و کارها را با زور پیش برد، پس از رفتن آنان با امام جمعه و حاج شیخ فضل اللّه و دیگران به دهشهائی برخاست و کوشش های آنان را بی پاداش نگذاشت، مدرسه خازن الملک و مدرسه خان مروی که تولیت آنها با حاجی شیخ مرتضی میبود آن یکی را به ملا محمد آملی داد و این یکی را بامام جمعه سپرد، ابن بابویه که تولیتش با صدر العلماء بود آنرا هم به امام جمعه داد مسجد و مدرسه سپهسالار کهن که از آن بهبهانی بود این را هم بحاجی میرزا ابو طالب زنجانی داد بدینسان هریکی را با پاداش خوشدل کرد. نیز در همان روزها بود که امام جمعه داماد شاه گردید، موقر السلطنه که با آزادیخواهان پیوسته و ببدخواهی با شاه شناخته شده بود بدستور محمد علی میرزا او را گرفتند و نگهداشتند و با زور زنش را رها گردانیدند ملایان این رهائی را زورکی دانسته و چنین میگفتند او را شوهر دیگری نتوان داد و از حاجی شیخ فضل اللّه که رهائی نزد او انجام گرفته بود بد میگفتند این زمان او را بامام جمعه دارند و عقد را هم حاج شیخ فضل اللّه خواند. «صفحه 64 و 65 کتاب تاریخ مشروطه ایران تألیف احمد کسروی»

چندین مرتبه با من مشورت کرد و میخواست با آنها بقوه جبریه رفتار نماید من مانع میشدم و نصیحتش میکردم تا آنکه حضرات برگشتند خواست حمله بسعد الدوله بکند باز مانع شدم تا آنکه با سعد الدوله همان معامله که با خود من نموده بود نمود و بمن هم پیغام داد که در خیال رفتن باشم، احتشام السلطنه هم بمن گفت بروم مرهم در خیال مسافرت و مراجعت باسلامبول بودم و داشتم محاسباتم را قطع میکردم که روز غره جمادی الاول حرکت بکنم تا آنکه صبح شنبه 24 فراش فرستاد و و مرا احضار کرد من بفراش گفتم تو برو من خواهم آمد، گفت: فرموده اند که چون امروز شاه بمنزل ما تشریف میآورند شما زودتر بیائید، من هم برخواستم و درشگه کرایه کردم و رفتم آنجا که رسیدم اعظام الممالک آمد و رفت و خبر داد و اینطور خبر آورد که فرموده اند بروید منزل نیر الدوله منهم بی خیال حرکت کردم دم در نیر الدوله و امیر بهادر را دیدم گفتند شما بروید ما حالا از عقب خواهیم آمد از آنجا که حرکت کردم دو سه نفر فراش عقب من میآمدند اما من باز بی خیال

ص: 160

بودم تا آنکه وارد خانه نیر الدوله شدم مرا باطاقی راهنمائی کردند رفتم و نشستم همینکه نشستم یکنفر پیش خدمت بعجله آمد و گفت فرموده اند قلمدان و کاغذ بفلانی ندهید اینجا قدری خیالم پریشان شد و بعد از نیمساعت آمدند و گفتند حضرت والا تشریف آوردند بفرمائید، برخواستم و رفتم از صحن که وارد دالان شدم دیدم دو صندلی گذارده اند و نیر الدوله و امیر بهادر در مقابل یکدیگر نشسته و مشغول کشیدن قلیان هستند و در جلو در یکدرشگه و چند نفر سوار حاضرند، دانستم که برای من حاضر شده است آمدم تا نزدیکی نیر الدوله پرسیدم کجا باید بروم خبیر دربار اشاره کرد اینجا بیائید و منهم بدون اینکه اعتنائی بآن دو نفر بنمایم جلو رفتم تا آنکه نزدیک درشگه رسیدم همینکه خواستم و سوار شوم خبیر دربار دست کرد و ساعت را از جیب من درآورد منهم در درشگه نشستم و روانه شدیم بکهریزک و خدمت آقایان رسیدیم تا الان که در حضور مبارک هستم. باز آصف الدوله از این صحبتها چیزی درک نکرد و رو را بطرف من کرد و گفت:

جناب مجد الاسلام شما بفرمائید طهران چه خبر است؟ مردم چه میگویند؟

آقایان چه میخواهند؟ تقصیر شما چه بوده؟ اینجا چه میکنید؟ بنده با نهایت برودت جواب دادم: اما تقصیر ما، ما ابدا از تقصیر خودمان خبری نداریم اگر میدانستیم به چه گناه ما را گرفتار مینمایند ابدا پیرامون آن گناه نمیگردیم اما وضع طهران و حرف آقایان این است که مردم ایران عموما و اهالی طهران خصوصا چشم و گوششان باز شده است و از اوضاع حالیه دلتنگی دارند و طالب سلطنت قانونی هستند و هر روز بیک بهانه ای متمسک میشوند و امثال ماها را هم بهمین مطلب متهم کرده اند که ماها قانون مشروطه طلب هستیم و مردم را تحریک مینمائیم و با آقایان ارتباط داریم و بنده را چون مدیر روزنامه بودم و حاجی میرزا حسن را باتهام شب نامه و آقا میرزا آقا را برای آنکه از وضع خارجه مطلع و از سلطنت اساسی تمجید مینموده گرفتار نموده اند تا دیگران هم وحشت

ص: 161

کنند و اینحرفها موقوف شود. از این صحبت من حضرت اشرف برآشفت و سخت اعتراض کرد و گفت: چه قانونی میخواهید جاری کنید، مگر ما خودمان قانون نداریم تمام دول روی زمین اعتراف دارند که قانون ما از تمام قوانین عالم بهتر است حالا چه دلیل دارد که او را بهم بزنیم و از کفار تقلید نمائیم بنده جواب دادم احدی شبهه ندارد که قانون اسلام از هر قانونی بهتر است ولی حرف اینجاست که این قانون تاکنون در ایران اجرا نشده است چرا که مبنی قانون خدا بر مساوات است که فرقی میانه قوی و ضعیف و غنی و فقیر نگذارند دزد هرکه باشد و دزدیش هرچه، باید دستش را برید حالا بفرمائید کی این حکم در ایران که در اغلب ولایاتش شخص حضرت اشرف حکومت فرموده اند، اجرا شده است؟ گذشته از این قرآن مشتمل بر تمام جزئیات نیست و احکام کلیات را دارد و همه کس نمیتواند از قرآن استنباط حکم نماید اما از انصاف حضرت اشرف میپرسم کدامیک از این حکام مملکت میتوانند ظاهر قرآن را بفهمد چه جای باطن آن؟ حالا چه ضرر دارد دانایان مملکت بنشینند و قوانین دین اسلام را فارسی ساده بنویسند و طبع کنند که هم تکلیف حاکم معلوم باشد و هم تکلیف محکوم تا هیچ کس مظلوم نشود، مثلا اگر قانون در مملکت بود امشب ما سه نفر در حضور محترم از جواب فرمایش شما که از گناه ما سؤال میفرمائید عاجز نبودیم و میتوانستیم بگوئیم فلان گناه را کردیم و بحکم قانون محبوس شدیم بعلاوه قانون مدت حبس را معین مینماید نه اینکه فقیه فاضلی مثل مجد الاسلام کرمانی و تاجر صاحب آبروی محترمی مثل آقا میرزا آقای اصفهانی در بلاد خارجه محترما زندگانی کرده و غیرتمندی مثل حاجی میرزا حسن رشدیه که صاحب شرف اولیت تأسیس مکاتب ملیه در ایران شده است و وزرای بزرگ احترامات او را نگاه میدارند در گوشه زندانی تنگ و تاریک و کثیف با اشخاصیکه کارشان دزدی و راهزنی و آدم کشی بوده است هم محبس باشند آیا کدام قانون کدام انصاف یا کدام بربریت

ص: 162

اینطور اجازه میدهد که دزد و قاتل و مقصر پلتیکی که اسباب نجات یک مملکت و حیات یک ملت میشود باهم، هم عنان و مصاحب در یک زندان باشند اینجا حضرت اشرف سیمای خود را تغییر داد و با نهایت استعجاب پرسید: مگر شما را کجا منزل داده بودند؟ هر سه نفر یکدفعه جواب دادیم: در انبار حکومتی در محبس سارقین. با نهایت تغیر فراش باشی را مخاطب فرمودند و کلمات بسیار سخیف باو گفتند. زن قحبه قرمساق، پدرسوخته کی من بتو چنین دستور العملی دادم و چرا آقایانرا آنجا بردی، بنده با کمال تأسف گفتم اینهم یکدلیل بر مدعی ما که اگر قانون داشتیم فراشباشی شما بدون اجازه حضرت اشرف چنین کاری نمیکرد اما چون قانون نیست مسئولیت نیست و چون مسئولیت نیست و میداند هرچه بسر ما بیاورد کسی از او مؤاخذه نخواهد کرد و بیکی دو فحش، عمل ختم میشود او هم هرچه خواسته کرده باز حضرت اشرف فحش زیادی بفراشباشی دادند او هم در جواب نظر تندی بمن انداخت و با چشم بمن تهدید میکرد و بعد از آن جواب داد: قربان زندان نیست خلوتی است پاکیزه چند نفر هم آنجا هستند، حضرت اشرف فرمودند البته منزل بسیار صحیحی برای آقایان تهیه کن که تا در نزد من میهمان هستند بر آنها بد نگذرد و اراده فرمودند که برای نماز برخیزند، بنده با کمال جرئت عرض کردم: اولا بحکم همان قرآن که فرمودید تهیه آسایش ماها از نماز برای شما واجب تر است بعلاوه از دو سه دقیقه تأخیر نماز قضا نمیشود دو کلمه دیگر بعرض ما برسید عند اللّه ضایع نخواهد شد، فرمودند حاضرم بفرمائید. عرض کردم البته خاطر محترم مسبوق است که پیغمبر اکرم (ص) وقتیکه اسرای کفار را حضور مبارکش میآورند با محترمین آنها به چه نوع سلوک میفرمود و آنها را محترم میداشت، حالا ما عرض نمیکنیم عالم و فاضل و فقیه و مربی ملت هستیم، عرض میکنم ادنی مسلمانی بلکه کافر ولی عادت ما بر اینگونه زندگانی نبوده و میدانم حضرت اشرف با ما عداوتی شخصی ندارند لهذا استدعا دارم اگر بکشتن ما مأمورید زودتر ما را آسوده فرمائید. (ستجدنا إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ) و اگر فی الحقیقه

ص: 163

مأموریت ندارید که ما را بکشید وضع محبس ما را تغییر بدهید چرا که دیدن حالت ناگوار این محبوسین بر ماها دشوار است و ما اینهمه جان کنده ایم که اینگونه شنایع واقع نشود حالا به چه جرأت خودمان باشیم و تماشا کنیم و ما را در یک اطاق تنها منزل بدهند شام و نهار هم نمیخواهیم لقمه نان و پنیری خداوند میرساند بآسودگی بخوریم، این استدعای اول ما است جواب فرمودند اولا حکم کشتن در باره شما نشده است و فرضا هم چنین حکمی بنمایند من حاضر نیستم خود را دخیل خون ناحق کنم بنده با تبسم جواب دادم خان باشی حاضر است، باز فرمودند اما در تغییر منزل شما الان دستور العمل میدهم جائی بقاعده برای شما مرتب کنند و تا در خاک خراسان و قلمرو حکومت من باشید میهمان من هستید و از هر جهت اسباب آسایش شما را فراهم خواهم کرد، نهایت اگر دولت حکم کرد از این اطاق باطاق دیگر بروید من مسئولیت ندارم و ناچار باید اطاعت کنم ولی باز هم اگر آن اطاق متعلق بمن باشد بشما بد نخواهد گذشت، مطلب دیگرتانرا بفرمائید. عرض کردم مطلب دیگر ما این است که از روزیکه ماها غفلتا گرفتار شده ایم ابدا اهل و عیال ما از حال ما خبر ندارند اجازه بفرمائید دو کلمه تلگراف بآنها بکنیم و فقط سلامتی خودمانرا بآنها بفهمانیم که آنها که از این عوالم خبر ندارند گمان میکنند شاید ما را کشته اند!! و خیال آنها بمرحمت حضرت اشرف آسوده شود. فرمودند. شما کاغذ بنویسید سرباز بفرستید من خودم میفرستم تهران باز عرض کردم: یک استدعای دیگر هم دارم و آن این است که با مقامات جلیله حضرت اشرف در دولت، اگر چنین شفاعتی بفرمائید حتما پذیرفته خواهد شد و آن مطلب که شفاعت میفرمائید ضرری هم برای دولت ندارد بلکه نفع هم دارد حضرت اشرف فرمودند بگوئید، اگر کاری از من ساخته شود همراهی خواهم کرد بنده عرض کردم اینکار بخوبی از حضرت اشرف ساخته میشود و فقط محتاج است بیک تلگراف. حضرت اشرف: بگوئید به چه مضمون و بکه تلگراف کنم. بنده:

ص: 164

بحضرت والا عین الدوله اتابک اعظم تلگراف کنید که این سه نفر محبوس یک استدعای مختصری دارند که هم اسباب آسایش خیال شما است و هم حضرات متشکر میشوند و استدعای آنها این است آقا میرزا آقا عازم رفتن باسلامبول بود حالا هم مرخص فرمائید از همین جا از راه بادکوبه برود اسلامبول مشغول کاسبی خود باشد، حاجی میرزا حسن هم استدعا دارد در خراسان بماند و در مدرسه حاجی اسد اللّه خامنه ای که خودش بدوا شرح داده مدیر باشد آنرا هم اجازه بفرمایند مشغول انجام خیال خودش باشد مجد الاسلام هم در طهران علاقه ندارد مگر یک خانه و یک مشت بچه بی صاحب، اجازه بدهید کسی را وکیل کند خانه اش را بفروشد و عیالش را هم حرکت بدهد در هر شهری از بلاد ایران که صلاح بدانید سکونت نماید و هرگاه صلاح ندانند که در ایران بماند اهل و عیالش را برداشته بطرف مصر و اسلامبول میرود، از این تلگراف که حضرت اشرف بفرمایند هم عین الدوله آسوده میشود و بخیال خودش از شر ماها ایمن میشود و هم ماها از حبس و مفارقت از اهل و عیال خود آسوده میشویم و هم حضرت اشرف از میهمانداری فارغ خواهند بود. فرمودند بعین همین قسم تلگراف خواهم کرد و ایشان اراده برخواستن فرمودند که نماز عشای خود را بخوانند ما هم برخواسته روانه محبس شدیم، در تمام این مدت که گویا دو ساعت محاوره ما طول کشید و متصل منتظر مساعدتی از طرف آقا شیخ احمد بودیم که علاوه از آشنائی که با بنده داشته است بملاحظه جنسیت شاید همراهی نماید گذشته از جنسیت حالت ما را هم هر کافر سنگین دلی میدید بی اختیار ترحم میکرد، اما این بی رحم گویا دلش از آهن و فولاد بود و رویش از مس که ابدا اعتنائی نکرد و کلمه ای اظهار ننمود حتی آنکه بنده در ضمن صحبت بملاحظه اینکه او در طهران نوکر آقای آسید عبد اللّه بوده است دو سه مرتبه اسم آسید عبد اللّه را بردم و خود را باو چسبانیدم که شاید جالب دقت او بشود و مساعدتی بنماید اما آن بر بی اعتنائی افزود، باری برخواستیم و براه افتادیم و بطرف محبس روانه شدیم.

ص: 165

فصل دهم در تغییر وضع محبس

همینکه از اطاق حضرت اشرف خارج شدیم صدای غرغر و لندلند نایب مدیر محبس و آثار بی مرحمتی آقای خان باشی را شنیدیم و دیدیم ولی از غروریکه بوعده حضرت اشرف داشتیم اعتنائی نکردیم و رفتیم و یقین داشتیم فردا صبح محبس ما را عوض مینمایند و بجای بسیار خوبی نقل مینمایند، لهذا امشب چندان اعتنائی بحرفهای خان نایب نکردیم و از نیامدن خان باشی هم تغییری در حالت خود ندادیم و آمدیم تا بمحبس رسیدیم و لدی الورود شام حاضر کردند اما ثلث شب گذشته، اولا افشره اش که یک کاسه دوغ و یک کاسه شربت بود برداشته بودند یک دوری پلو شوید و باقلا که برحسب اقتضای فصل در نهار و شام ما بود امشب نبود و خورش که در سفره ما میگذاشتند امشب یکی شده بود، آنهم گوشتش را زده بودند. یکدوری چلو را نصفه کرده بودند و شام ما امشب عبارت بود از یک بشقاب چلو و یک بشقاب خورش آلوچه ترش بی گوشت و یکدانه نان و السلام و الاکرام و حال آنکه سه مقابل این از کارخانه خارج میشد و معلوم شد خان نایب از حرفهای امشب ما که در حضور

ص: 166

حضرت اشرف عرض کردیم دلتنگ شده و میخواهد از ما انتقام بکشد و وضع مهربانی خود را بکلی تغییر داده و برای شام خوردن هم حاضر نشد و نزد ما نیامد و باید دانست که ما در حضور حضرت اشرف شکایتی از مدیر محبس نکردیم، بلکه شکایت ما علی الظاهر از خان باشی و در باطن از خود حضرت اشرف بوده که چرا ما را در چنین محلی منزل داده است ولی قدری هم بخان باشی برخورد و اسباب دلتنگی ایشان شد و این خان نایب خیلی نزد خان باشی عزیز و محترم است بواسطه آنکه خواهرش عیال سوکلی باشی است و بتازگی پسری هم از او دارد و باصطلاح عوام «جامیخش محکم است» و بجای میخکه .... همشیره باشد مینازد و محبس که بزرگترین راه دخل فراشباشی گری است باو مرحمت شده است، باری بنای اجزای محبس بر اذیت ما قرار گرفت، رفقای ساده لوح ما هم بوعده های حضرت اشرف مطمئن شده بنای سخت گفتن را با مدیر و نایب محبس که صفر علی نام داشت و جوانی تندخو و بد خلق با چهره زرد رنگ و سر کچل و قد کوتاه و فضول و موذی و بی رحم بود گذاشتند و شرح حال این صفر علی را نایب روز اول حکایت کرد و اجمالش اینکه این جوان دزد و راهزن بوده و در محبس در زیر زنجیر گران و از طرف حضرت اشرف محکوم بقتل، ولی چون من بقساوت قلب او اطمینانی بهم رسانیدم و وجود او را برای مدیری این محبس لازم شمردم لهذا محرمانه او را آزاد نموده و کشتن او را بحضرت اشرف راپورت دادم و او را بکار واداشتم و واقعا که خیلی خوب از عهده بیرون میآمد در داغ کردن و چوب زدن و تنگ قجر کردن و سایر مهملات که لازمه محبس است خوب مسلط است و بدون هیچ ملاحظه هر قسم شکنجه که بخواهیم انجام میدهد و از دیوار بضرب شکنجه پول در میآورد مختصرا بقدری از صفر علی تمجید کرد و شقاوت او را برای ما مرعی داشت که هر وقت او را میدیدیم بی اختیار حالمان بهم میخورد و تنفری فوق العاده از او داشتیم او هم از اول امر بما بطور بی اعتنائی

ص: 167

نگاه میکرد و سیمای او را هیچوقت بشاش نمیدیدیم و هر وقت او وارد محبس میشد تمام زندانیها بوحشت میافتادند و همگی از او میترسیدند و مخصوصا باو دستور العمل دادند که با ما بخوشی رفتار نکند و هرچند خبث فطرت مدیر محتاج باین سفارش نبود ولی مراعاتی که تا یکدرجه میکرد موقوف شد و در حضور ما فحشهای بسیار زشت بزندانیان میداد و گاهی هم بعضی را در مقابل ما اذیت و آزار مینمود من چندین مرتبه عازم شدم که چوبی برداشته سر و دستش را بشکنم ولی رفقا این اقدام را مخالف پولتیک وقت میدیدند و اجازه نمیدادند و حالا که باینجا رسیدیم لازم است مستخدمین محبس را هم معرفی کنم که چند نفر بودند و چگونه اشخاصی بودند یکی از مستخدمین شخصی بود تنومند معروف بخان محمد از طایفه بلوچ و از راهزنهای معروف یکسال و نیم بود که گرفتار و محبوس بود این اوقات ناخوش شده و گردنش ماده بزرگی داشت باو گفته بودند اگر پنجاه تومان بسرکارباشی بدهد حتما او را آزاد خواهند کرد بیچاره کاغذی بمادر خود نوشته و از او خواهش کرده که هر قسم ممکنش بشود پنجاه تومان راه انداخته بیاورد و جان پسر خود را بخرد، مادر پیرزن هم خانه و گوسفند و هرچه داشته فروخته بیست منزل راه را از حدود سیستان پیموده تا خود را بمحبس رسانیده وجوهات را بخان باشی تقدیم نموده و نتیجه اش این شده که زنجیر از گردنش و کند از پایش برداشته اند و اجازه اش داده اند در محبس مشغول معالجه باشد بیچاره پیره زن با قد خمیده روزها بگدائی میرود تا ده پانزده شاهی تحصیل کرده میآورد در محبس برای پسر خودش آبگوشت یا شوربا طبخ مینماید و این خان محمد خیلی رشید و خوش منظر است و علی الظاهر خوش فطرت بنظر میآید و در محبس توبه کرده که دیگر دزدی نکند بعلاوه بیچاره سنی بوده و شیعه شده است و گمان میکرده بمجرد آنکه شیعه شد فورا حضرت اشرف از او پذیرائی مینمایند و مرخصش میکنند و خلعتش میدهد

ص: 168

دیگر نمیدانست امام شیعیان را هفت سال در زندان نگاهداشتند هزار قم صدمه باو زدند، آصف الدوله هم کمتر از خلفای عباسی نیست و البته اگر دستش بامامها هم میرسید از خدمتگذاری کوتاهی نمیکرد، چنانکه با گنبد حضرت رضا کرد و علانیه آن حرم مطهر را که هزار سال است مطاف شیعیان و در انظار خودی و بیگانه محترم است و هرکس بآنجا پناه برده محفوظ و ایمن (و من دخل کان آمنا) هدف گلوله و تفنگ نمود و چندین نفر را در همانجا از شهرستان حیات بقبرستان فرستاد و مکرر میگفته است تا این گنبد برپاست حکومت در اینجا مشکل است و خیال داشته ریشه گنبد را بکند تا بهتر بتواند ظلم بکند و مردم نتوانند از ظلم او آنجا پناه برند باری شیعه شدن خان محمد فایده ای بر حال او نکرد و آمدن مادرش هم با پنجاه تومان نتیجه نداشت، غیر از اینکه از زیر زنجیر بیرون آمده حالا دیگر جزو مستخدمین محبس است و محبس را جاروب میکشد و آب میپاشد، چای برای آنها آماده میکند و از این قبیل کارها، خیلی هم با گرمی و محبت کار میکند و مخصوصا در مورد ما از روزیکه وارد زندان شدیم خیلی مساعدت و همراهی و خدمت مینمود. دیگری کریم نام جوانی بسن 15 سال با نهایت سادگی بلکه بحال صباوت بود، شرح او این است که برادرش در جام متهم بدزدی شده است و مأمورین حکومت خواسته اند او را گرفتار نمایند فرار نموده و بطرف افغانستان رفته و چون تذکره صحیح در دست نداشته است او را در افغانستان توقیف کرده اند و شرح حال او را بخراسان اطلاع داده اند، حکومت خراسان نوشته است که مشار الیه دزد است و باید او را بخراسان بفرستید اما افاغنه اعتنائی باین حکم نداده اند و او را در همانجا حبس کرده اند، مأمورین حکومت از گرفتاری او مأیوس شده اند فرستاده اند خانه و اسباب زراعت و هرچه داشته است ضبط کرده اند و این طفلک که در جلو مأمورین گریه و زاری و التماس نموده است و استدعای استرداد اموال مغصوبه را میکرده است گرفتار نموده بخراسان آورده اند و در حبس انداخته اند، بیچاره چندین مرتبه عریضه بحضور حضرت اشرف داده و از خان باشی استدعا کرده، مادرش از آنجا عریضه ها عرض

ص: 169

کرده و آقایان آنجا را شفیع نموده و چندین مرتبه اهالی آنجا استشهاد کرده اند و بحضور حضرت اشرف فرستاده اند که این طفل گناهی ندارد و از اعمال برادرش بی خبر است و آنچه از آنها برده اند، نصفش مال این بیچاره است و مادر پیرش نزدیک است دیوانه بشود و در فاصله هیجده ماه مکرر نوشته اند و استدعا کرده اند تا از طرف حضرت اشرف حکم مرخصی او صادر شده است اما خان نایب مطالبه رسوم زنجیر را مینمایند و نمیگذارد بیرون برود، مبلغ پنج تومان مطالبه میکند طفلک بیچاره که فقط یک پیراهن کرباسی و یک زیرجامه کرباس دارد از کجا میتواند پنج تومان راه بیاندازد لهذا قرار داده اند او را از محبس خارج کنند و زنجیر از گردن و کند از پایش بردارند و او هم در زندان مشغول خدمت باشد و باشخاص محترمی که موقتا آنها را بزندان میآورند خدمت کند تا از انعاماتی که آنها باو میدهند پنج تومان جمع کند آنوقت او را مرخص فرمایند و حالا دو ماه است بخدمت زندانیان میپردازد و خیلی بیچاره و بی ادراک و بی جرأت است شب و روز گریه میکند و مادرش را میخواهد جگر سنگ بر او آب میشود و در این دو سه ماهه دو سه تومان کم کم جمع کرده است اما سرکار نایب صفر علی از او گرفته و گاهی یکی دو سیلی به بناگوشش مینوازد که مبادا مطلب را بحضور مدیر کل خان نایب اطلاع بدهد و آنقدر حالت این طفلک جگرگداز است که اگر کسی دلش از سنگ باشد از مشاهده حالت او قهرا کباب میشود، اینهم یک نفر از مستخدمین محبس است خود نایب صفر علی هم هست اما در کلیات مداخله میکند مثلا قطع و وصل عمل خدمتانه و رسوم خان نایب و خریدن آذوقه برای آنها که مکنتی دارند که دو هزار بگیرد تا دهشاهی خرید کند و داغ و درفش کردن و عمل استنطاق را مجری داشتن و امثال اینگونه امور کلیه، یک نفر سرباز هم هست یعنی یک چاتمه (1) سرباز که عبارت از سهدا

ص: 170


1- چند تفنگ را صلیبی بهم پیوسته در زمین نصب کردن- چاتمه قراول- قراول مواظب چاتمه. صفحه 12 شماره 41 لغتنامه دهخدا

نفر باشند مستحفظ محبس هستند و دو نفر از آنها روزها و شبها عقب کاسبی و هیزم شکنی و فعلگی در شهر میروند و یک نفر را نیابت داده اند که بجای سه نفر در زندان بماند و زندان بانی کند و آن دو نفر هرکدام از ممر کسب خود روزی دهشاهی باین یک نفر میدهد که گذران بنماید و این شخص هم بسیار آدم محجوب نجیبی است و خیلی خوش رو و خوش خو است، با محبوسین بملاطفت و ملایمت راه میرود و سماورشان را آتش میکند قلیان و چپق و وافور برای آنها تهیه مینماید گاهی هم دلداری میدهد و هر محبوس که از محبس مستخلص میشود بایستی یکقران رسوم چاتمه را بدهد اگرچه نیم ساعت آنجا باشد، از اینجهت سرباز مایل بماندن محبوسین نبود و دلش میخواست هی بیایند و آزاد شوند و بروند و دیگری بجای آنها بیاید و بعضی که اهل ثروت بودند از یکقران معمولی زیادتر باو میدادند، باری این سرباز هم مستخدم حسابی محبس بود و برای آنکه خودش هم ضمنا چائی و وافور بخورد و بکشد و گاهی از نهار بعضی که شأنی داشتند حق الماره و بقول عوام صلا کرمی بخورد، خیلی خوب خدمت میکرد. مستخدم دیگر محبس طفلکی بود بسن چهارده سالگی این طفلک خانه شاگرد خان باشی است و کاری به محبس ندارد ولی چون شغل او بچه گردانیدن است لهذا بچه را برداشته میآید بمحبس و یک روباه هم برای آن طفلک حاضر کرده و او را هم در ردیف مادر گوشه زندان حبس نموده و زنجیری بگردنش بسته اند و میخ طویله اش را روی همان ایوان که تقریبا طالار پذیرائی محبس است کوبیده اند. این بچه خیلی لوس و بی شرم است و محبوسین را اذیت میکند و برای آنکه عادت کند با چوب بسر و مغز آنها میکوبد اما مستحفظ او بچه خوش فطرتی است خدمت میکند آب برای محبوسین میآورد گاهی خرید برای آنها میکند و با ادب حرف میزند و عموما از آزار آن بچه مار متأذی هستند ولی چون او را طرف میل و علاقه خان نایب میدانند ناچار با او مهربانی میکنند و بآن روباه هم شیخ خطاب میکنند و گویا در تمام ایران معمول

ص: 171

است که بروباه لقب شیخ میدهند و آقا شیخ روباه میگویند و آنچه ما میتوانیم برای وجه این تشبیه فکر کنیم و حدسی بزنیم این است که چون روباه در میان جانوران خیلی محیل و پررو است و بعضی از مشایخ هم تقریبا همین صفت را دارند لهذا این لقب را مشترکا دارا شده بودند و همینکه روباه را صدا میکردند و میخواستند گوشت و دنبه یا چیز دیگر باو بدهند و بلفظ آقا شیخ باو خطاب میکردند خیلی ببنده برمی خورد چرا که در میان ما سه نفر لفظ شیخ از القاب افتخاری بنده بود، مستخدم دیگر محبس یک نفر جوان خوش سیمای سوگلی بود که روزها در اندرون خان باشی خدمت میکرد و شبها هم خوابه و هم پیاله سرکار نایب بود و این طفلک که در سن شانزده هفده بود آنقدر بی شرم و وقیح بود که جنده های سی ساله اینهمه ناز و کرشمه و شیطنت و حرامزادگی نداشتند خیلی بدزبان و تندخو و فضول، بمجرد اینکه شب میشد و ایشان بتلافی خدمات روز بمحبس میآمدند و در خدمت خان نایب مشغول باده پیمائی می شدند آنقدر عربده میکشید و فحش میداد و تصنیف میخواند و بمردم اذیت میکرد که تمام از دست او خون جگر بودند و آرزوی نبودن او را مینمودند و مخصوصا ماها را آلت مضحکه خود قرار داده و با صدای بسیار خشن بلند بد میگفت و بعد از فراغت از تجرع اقداح و صرف شام در بغل آقای نایب میخوابید و زیاد از اندازه در خدمت خان نایب عزیز و محترم بود و نایب اظهار عشق مفرطی باو مینمود. مجملا این بود هیئت مستخدمین محبس ما و برای آنکه خوانندگان از حالت محبوسین هم خبر شوند آنچه از حالات آنها و تعرفه و تذکره آنها و جرائم آنها اطلاع دارم مینگارم و چون در در اینجا پنج روز تمام توقف داشتیم یعنی یکشنبه وارد شدیم و غروب پنجشنبه بیرون رفتیم وقایع این پنجروز زیاد است لهذا در فصلی مخصوص باسم وقایع ذکر مینمائیم.

ص: 172

فصل یازدهم در وقایع محبس

گویا بیگلربیگی قوچان حاج اسمعیل خان را برای خوانندگان معرفی کرده ایم و احتیاطا مکرر میکنیم این شخص بالطبع نجیب و خوش فطرت و از اعضای انجمن اخوت (1) است یعنی درویش است و از تبعه آقای ظهیر الدوله (2)

ص: 173


1- ظهیر الدوله در ماه رمضان 1317 بانجمن اخوت (که شالوده آنرا صفی علیشاه نهاده و در زمان او مخفیانه اداره میشد) رسمیت داد و سازمان اداری منظمی بوجود آورد، نظامنامه و اوراق تعرفه و صندوق و حسابداری و دفتر ثبت نام تنظیم نمود، اموال خود را در این راه گذاشت و بتعلیم صفی برابری و برادری خدمت بخلق را شعار خود و یاران خود کرد. اصول ششگانه زیر (1- تعظیم امر اللّه 2- شفقت خلق اللّه 3- خدمت اهل اللّه 4- بذل نفس فی سبیل اللّه 5- کتمان سر اللّه 6- اطاعت ولی اللّه) را اساس تعلیمات خویش قرار داد. نخستین «هیئت مدیره» یا هیئت مشاور انجمن اخوت که 1317 قمری تشکیل شد شخصیتهای زیر بودند که همه به ظهیر الدوله ارادت داشتند و هریک در پیشرفت هدفهای انجمن خدماتی کردند. ظهیر الدوله رئیس- سید محمد خان انتظام السلطنه نایب رئیس- سالار امجد- ناظم الدوله یمین الملک- نظام لشگر- میرزا محمد علیخان نصره السلطان- میرزا علی اکبر خان سروش میرزا باقر خان صفا منش- میرزا عبد الوهاب جواهری و آقای نصر اللّه صبا (مختار الملک) که فعلا نایب رئیس هیئت مشاور است. کتاب رهبران مشروطه
2- - میرزا علی خان در 17 ع 1 1281 قمری در قریه جمال آباد شمیران متولد شد و در سفر دوم فارس که همراه پدر بود نزد «میرزا شفیعا» ادیب و شاعر شیرازی صرف و نحو و ادبیات فارسی را فرا گرفت و در سال 1296 بوزارت تشریفات منصوب و به لقب «ظهیر الدوله» ملقب گردید و در سال 1297 بدامادی ناصر الدین شاه سرافراز و با «ملکه ایران» دختر برازنده شاه ازدواج نمود، ظهیر الدوله در سال 1303 بخدمت صفی علیشاه که از بزرگان عرفا و در علوم اسلامی دارای پایه بلند بود رسید و مراتب سلوک را با موفقیت پیمود و چله نشینی را آغاز کرد رفته رفته در میان پیروان صفی مقام خاص الخاص را احراز نمود و به «مصباح الولایه» ملقب گردید تا در سال 1316 با لقب «صفی علیشاه» بر مسند ارشاد نشست. ظهیر الدوله قدم بزرگی که برداشت این بود که عرفان را بخدمت اجتماع گماشت. تعلیمات روحانی و آموزنده تصوف را از گوشه خانقاهها بمراکز حساس اجتماع آورد و برای بیداری افکار و ترتیب اخلاقی و تعلیم و آزادی و برادری روح بیدارکننده عرفان را بکار بست، ظهیر الدوله در تغییر و تبدیلهای دوران مظفری در مقام وزارت تشریفات باقی ماند و غبار تهمتی بر دامنش ننشست و در سال 1319 با حفظ سست درباری حکومت مازندران در سال 1323 حکومت همدان یافت. در شوال 1325 از همدان بتهران احضار در زمان حکومت نظام السلطنه بحکومت گیلان منصوب گردید، در عصر روز بمباران مجلس خانه ظهیر الدوله و انجمن اخوت نیز بمباران و غارت شد دور آن خانه جز ملکه ایران و فروغ الملوک صبیه او و مستحفظ انجمن کسی حضور نداشت پس از غارت خانه ظهیر الدوله ملکه ایران و فروغ الملوک و خدمه اش برحسب دعوت محمد علیشاه بباغشاه رفته و در اندرون دو شب مهمان «ملکه جهان» همسر شاه بودند و در این اوقات ظهیر الدوله در بادکوبه بود که خبر غارت خانه اش باو رسید در سال 1326 به حکومت مازندران منصوب گشت و بالاخره در سال 1327 بتهران احضار گردید و به حکومت کرمانشاه منصوب شد، ظهیر الدوله سه بار حکومت تهران را داشت. در رمضان سال 1335 ق ملکه ایران دختر ناصر الدین شاه که در تقوی و نجابت بی نظیر بود درگذشت و مرگ او باعث تأثر ظهیر الدوله شد. ظهیر الدوله در 22 ذیقعده 1342 ناگهان دچار سکته شد و روز شنبه 24 ذیقعده درگذشت و در محلی که امروز بنام مقبره ظهیر الدوله معروف و مدفن بسیاری از شعرا و نویسندگان و آزادیخواهان ایران است دفن گردید، مجلس ترحیم او بجهت وصیتش در انجمن اخوت بسادگی برگزار گردید.

شمرده میشود خیلی کم دل و ترسو میباشد در هرآنی خیال کشته شدن می کند و بناله و آه می گذراند متصل بصفر علی مدیر محبس پول میدهد و او را همه کاره دستگاه قضا و قدر میشناسد همچو تصور میکند اگر سرکار صفر علی و آقای خان نایب از او راضی شوند کارش بکام است و ایامش بر وفق مرام، نوکری دارد و در لباس کردی

ص: 174

هر روز چندین مرتبه بنزد او میآید و حاجات او را برمی آورد و اسباب عیش او را فراهم مینماید، قند میخرد چای میآورد و گاهی پنج تومان ده تومان قرض نموده برای تقدیم خان نایب میآورد و میدهد و جهت گرفتاری او اینست که این شخص از هواخواهان شجاع الدوله قوچانی است و حکومت قوچان سالهای دراز از ایالت خراسان مجزا بوده است و در تصرف همین خانواده شجاع الدوله بوده است و پدران و اعمام او بهمین لقب ملقب بوده اند، حتی آنکه گاهگاهی خودسری میکردند و در مرکز خودشان بر قوچان و اهل زعفرانلو سلطنت میکرده اند و رفته رفته بعد از مردن بزرگان اینها امیر حسین خان و امیر عبد الرضا خان ضعیف شدند و در زمان شجاع الدوله حالیه که جوانی کم تجربه و تریاکی هست کارشان مطلقا زار شد و آصف الدوله اسباب چینیها کرده تا او را از حکومت قوچان معزول کرده و او را مقصر قلمداده و بطهران فرستاده و پسر خودش امیر حسین خان را بقوچان فرستاد و هرچه دلش میخواست با اموال آنها کرد و دختر شجاع الدوله مرحوم خواهر شجاع الدوله حالیه را گرفت و هرچه توانستند کردند و اینکه قصه دختر فروشی در قوچان شهرت دارد مبنی بر این قاعده است که چون قوچان بحدود ترکمانان وصل است و بخاک روسیه متصل و مالیات آن جاها را از اشخاص میگیرند و نه از عایدات املاک و فلان بیچاره که از عهده پرداختن مالیات و تعارف و جریمه بر نمیآید ناچار است دختر خود را بمبلغی بفروشد تا مالیات دیوان را بپردازد. آصف الدوله، شجاع الدوله را بهمین گناه مقصر کرد و بطهران فرستاد ولی پسر خودش دو مقابل از مردم حرم گرفت و چهار مقابل او دختر فروشی کرد و آنقدر بر خلق بیچاره سخت گرفتند که ناچار شده از ظلم او بنای داد و فریاد را گذاردند، او هم مجبور شده بعد از وصول احکام متعدده از طهران و افتضاحات بسیار پسرش را عزل کرد و حکومت قوچان را به میرزا ابو القاسم خان نام که از طهران برای ممیزی رفته بود واگذار نمود و آن بی رحم هم در مقابل مالیات معمولی

ص: 175

را بر عهده گرفت و سند داد و برای اینکه صدا بلند نشود خواست این زیادیرا از اعیان آنجا وصول نماید و چندان مزاحم رعایای فقیر نشود که هر روز به تلگرافخانه و قونسولخانه متظلم شوند، لهذا جمعی را که از نوکرهای سابق شجاع الدوله بودند باسم اینکه فتنه میکنند و نظم را برهم میزنند و مردم را ببلوا وادار مینمایند گرفتار نمود و چوب فراوان زد و جریمه بسیار گرفت و بعد از آنکه بار خودش را بست آنها را بخراسان نزد ایالت جلیله و فرمانفرمای کل فرستاد تا او هم سهم خود را دریافت نماید و از این نمد کلاهی برباید و آنها را در همین زندان که شرح دادیم حبس کردند و از هرکدام هرچه ممکن بود گرفتند و مرخص کردند فقط این یک نفر چون در خراسان کسی را نمیشناخت نتوانست وجهی بهم به بندد و لهذا در زندان متوقف شد و خان باشی برای آنکه زودتر کار را انجام بدهد هر روز اخبار ناگوار برای او پیغام میدهد، گاهی میفرستد که امروز حضرت اشرف حکم فرمودند تو را بسیستان ببریم، گاهی حکم قتل و گاهی حبس کلات و در هر مرحله این بیچاره بقدری وحشت میکند که بمردن نزدیک میشود و بالاخره مهلتانه میدهد و قرار میشود که خان باشی توسط کند و ضمنا یکنفر سید از اهل قوچان و آشنایان بیگلربیگی در دستگاه نایب التولیه است و او برای آنکه خدمتی بنایب التولیه کرده باشد گاهی نزد بیگلربیگی میآید و میگوید فلان ملک را در نیشابور داری بنایب التولیه تقدیم کن و صیغه مصالحه نامچه بخوان و سند معتبر بده تا آقای نایب التولیه خودشان جریمه حکومت و تعارف امیر حسین خان نایب الحکومه و رسوم خان باشی و معمولی خان نایب را بپردازند تا تو را از این زندان تنگ آسوده و مرخص سازند، بیگلربیگی هم تقریبا حاضر است، اما اطمینان ندارد میترسد ملک از دستش برود و حکم آزادی بدستش نیاید، لهذا حیران و سرگردان مانده است و عجالتا وجود او برای ما ضرر ندارد گاهی قلیانی بما میدهد، دیگری شخصی است از اهل افغانستان بهمان لباس افغانی و

ص: 176

جهت حبسش اینکه شخصی مبلغی بر او ادعا میکرده است و در قنسولخانه انگلیس و کارگذاری مدتی مرافعه کرده اند و مدعی نتوانسته است طلب خود را ثابت نماید بعد قرار شده این شخص ضامنی بدهد که فرار نکند که هر وقت مدعی دعوی خود را مدلل داشت از عهده برآید و بحکومت نوشته اند ضامن از او بگیرد او هم که ضامنی نداشته است بدهد او را در حبس انداخته اند اما زنجیر ندارد با بیگلربیگی در یک اطاق زندگانی مینماید و این شخص قصه غریبی دارد و آن اینست که این شخص دو زن دارد یکی پیر است و قدیمی و دیگری جوان و تازه، زن قدیمی او اصرار دارد که اگر زن تازه را طلاق بدهد او خانه خود را گرو میدهد و ضامن برای شوهر تهیه مینماید و کسان زن جوان هم اصرار دارند که طلاق او را بگیرند ولی شوهر حاضر نیست که زن جوان را طلاق بدهد و گاهی زن قدیمی او در محبس بدیدن او میآید و از این بابت مذاکره مینماید و ضمنا شب هم میماند و بیچاره بیگلربیگی را از اطاق خارج مینماید و شب را هم باهم بسر میبرند گاهی زن دیگرش برای خواستن طلاق میآید با او هم یک شب خلوت میکند که قرار طلاق را بدهد و راستی آدم بیعاریست در همچو حالی و چنین محلی حالت اینگونه کارها دارد.

اشخاصی که در زیر زنجیر هستند بسیارند و گناهان شان مختلف یکی را میگویند گاری چی بوده است یک خیک روغن دزدیده است، دیگری را میگویند در سرحد افغانستان دزدی کرده است دیگری از اربابش مبلغی برداشته و فرار کرده است و از همین قبیل و در آن میانه یک نفر سید گردن کلفت هست که از لوطی های خراسان بوده است و میگویند چندین مرتبه حبسش کرده اند باز فرار کرده و آدم کشته و با شجاع التولیه طرف است و شجاع التولیه اصراری دارد که او را بکشند اما حاجی معاون التجار که در این تاریخ همه کاره بلکه فرمانفرمای خراسان است از او حمایت دارد و نمیگذارد او را بکشند و یکمرتبه او را فرار داده و ثانیا گرفتار

ص: 177

شده است و این مرتبه او را بکلات برده اند و از کلات فرار کرده بعشق آباد رفته است در آنجا مطالبه تذکره آزاد کرده اند یک نفر از نوکرهای آصف الدوله هم دنبال دزدی تا عشق آباد رفته است و او را هم که تذکره نداشته در همان محل که سید توقیف بوده است توقیف کرده اند، آن شخص سید را شناخته است و بمأمورین گفته است تلگراف کنید و از ایالت خراسان حالت مرا تحقیق کنید و ضمنا از حال این سید هم سؤال کنید و آنها هم تلگراف کرده اند جواب رسیده است که آن شخص نوکر من است و برای کاری مأمور سرحد بوده است و آن سید هم از محبس فرار کرده لهذا آن شخص را مرخص کرده اند و سید بیچاره را هم بدست سوار روسی داده اند در سرحد بدست مأمورین ایرانی سپرده اند و بیچاره سید را آورده اند و باین زندان انداخته اند و این سید هم خیلی بکار ما میخورد و چرا که در وقتیکه مذاکره از حبس کلات بمیان آمد و ما خیلی وحشت داشتیم و مخصوصا خان نایب خیلی ما را بترسانید این سید بما دلداری میداد و از کلات تعریف میکرد و میگفت هزار درجه بهتر از اینجاست و گاهی بما اشاره میکرد و راه فرار نشان میداد. باقی اشخاص محبوس چندان قابل ذکر نیستند و همه مردمان ضعیف گرسنه برهنه روهای همه سیاه، چشمهای همه بگودی نشسته، باری گذران اینها این است که هر روز نایب صفر علی یکدانه نان که تقریبا چهار سیر است بهر کدام میدهد و تا فردا صبح بهمین یک نان گذران مینمایند و مکرر از گرسنگی غش میکنند اما برای سید دوستانش گاهی قند و چای و نان میآورند و او هم بهر کدام از محبوسین یک فنجان میدهد لهذا وجود سید برای آنها غنیمت است، نذورات هم برای محبوسین میآورند اما مباشرین و مستحفظین میگیرند و میخورند و بآنها نمیدهند مخصوصا نان هیچ بآنها نمیدهند و میترسند عادت کنند، گاهی آلوچه و زردآلو و خرما و نخودچی برای آنها میآورند و بآنها میدهند، این بود شرح کلیات محبس. حالا

ص: 178

برگردیم شرح حال خودمان شب سه شنبه که از حضور حضرت اشرف مراجعت کردیم با نهایت امیدواری خوابیدیم و منتظر بودیم که فردا منزل ما را عوض میکنند و صبح که برخواستیم وضع را منقلب دیدیم و تا قریب بظهر چای هم برای ما نیاوردند و هیچ کس جواب ما را نمیداد معلوم شد به بیگلربیگی هم سفارش یا تهدید کرده اند که بما اعتنائی نکند ما هم هر قسم بود گذراندیم و از خوردن چای صرف نظر کردیم و مشغول تحریر شدیم و تا ظهر تحریرات خودمانرا تمام کردیم و ظهر که نهار آوردند، نصف هر روز آورده بودند حرفی نزدیم و نهار را خوردیم بعد باصرار زیاد خان نایب را خواستیم و از بابت منزل از او سؤال کردیم جواب داد که امروز بنا هست بروم بازار و فرش برای منزل تازه شما کرایه نموده بیاورم و آنجا را فرش کنم، گفتیم بسیار خوب حالا این کاغذها بحضور حضرت اشرف برسان که خودشان فرموده اند بنویسیم، نایب قدری لندلند کرده و صریحا گفت معلوم میشود شما مردمان خامی هستید و زندان ندیده اید و رسومات زندان را نشنیده اید، گفتم بلی سرکار صحیح است، تاکنون ما بزندان نرفته و اوضاع آنرا ندیده ایم بفرمائید تا بدانیم. گفت: مگر همه چیز را انسان باید ببیند، مگر خدا را کسی دیده است؟ آخر انسان باید شعور داشته باشد و هر چیز را پیش عقل خودش بفهمد.

گفتم حالا گذشته گذشته است ما اگر آنطور عقل که شما میفرمائید داشتیم با زندان چه کار داشتیم اینها همه از بی عقلی است. نایب گفت: خیر مردمان عاقل هم بزندان میآیند اما خیلی درست رفتار میکنند و بطوری راه میروند که در زندان از خانه خودشان خوشتر میگذرانند اما شماها اگر در بهشت هم باشید از ندانم کاری بهشت را بر خودتان دوزخ خواهید کرد باز با نهایت ادب گفتیم حالا استدعا داریم شما هرچه میدانید بفرمائید تا ما هم بدانیم، نایب بدو زانو نشسته و با نهایت جبروت گفت راست و پوست کنده بگویم پادشاه زندان و سلطان علی الاطلاق

ص: 179

ممالک محروسه انبار شخص زندان بان است، مادام که کسی در قلمرو حکومت من است باید احدی را نشناسد هرچه میخواهد از خود من بخواهد و با دیگران مراوده نکند و اگر گاهی خیالی هم داشته باشد باید تذکره مرور بامضای خود من دریافت کند. گفتیم: سرکار نایب استدعا داریم واضح تر بفرمائید. گفت: آدم زندانی هر حقه ای که بخواهد بزند باید مرا ببیند، مثلا میخواهد کاغذ برای کسی بنویسد حضرت اشرف هزار مرتبه بگوید تا میل من نباشد کاغذ از محبس بیرون نخواهد رفت، اگر میل من باشد هزار مرتبه آصف الدوله بخواهد جلوگیری کند کاغذ بمقصود اصلی خواهد رسید، تلگراف همینطور، عرق میخواهید حاضر است، بچه باز هستید موجود، جنده باز هستید مهیا، چرس تریاک، بنک کنیاک، مطرب زنانه، مردانه همه را خودم حاضر میکنم پوست کنده بگویم دختر حضرت اشرف را هم بخواهید با رختخواب ترمه در همین بالاخانه زندان تقدیم مینمایم و فلانم از آصف الدوله نمیترسد او حاکم مشهد است نه حاکم انبار، کسیکه بانبار آمد محکوم حکم من است میخواهم میکشم میخواهم می بخشم، یک هفته قبل از این داش علی را آوردند اینجا یک پسر جوان الدنگ رشیدیرا کشته بود، حضرت اشرف حکم کرد او را بکشیم صد تومان شب محرمانه بمن داد فردا او را آوردیم در میدان که بکشیم زودتر از آنکه میر غضب برسد قدری جلوش را شل کردم مثل برق رفت خودش را بحرم انداخت، مشهدی جعفر از الواط نمره اول خراسان است دو نفر آدم کشت انبارش انداختند ملاهای خراسان زور آوردند که حتما مشهدی جعفر را باید کشت حضرت اشرف حکم کرد او را بکشیم همه گفتیم کشتن او روز ممکن نیست شلوق میشود، شهر بهم میخورد باید او را محرمانه بکشیم حضرت اشرف هم گفت شب او را محرمانه بکشید ولی سر او را بیاورید من خودم ملاحظه کنم، شب آمدیم لوطی ها را که حامی او بودند خبر کردیم، صد تومان برای خان باشی آوردند پنجاه تومان

ص: 180

برای من، پشت در زندان حاضر شدند و قرار دادیم آنها بروند پشت خندق مشغول عرق خوردن بشوند و یک نفر را عوض مشهدی جعفر دست بسته حاضر داشته باشند باری شب ساعت سه حرکت کردیم من و چهار نفر فراش با میرغضب یارو را آوردیم پشت خندق که سرش را ببریم حضرات که نشسته بودند ما را صدا کردند رفتیم نشستیم با آنها عرق خوردیم، میرغضب که از پیش هم خورده بود و مست بود اینجا هم مقدار زیادی خورد فراشها هم خوردند محبوس هم دست و پا بسته بود در گوشه ای افتاده بود در ضمن که ما عرق میخوردیم یکی از داش مشتی ها رفت و او را از گوشه بدر برد بعد از ساعتی که فارغ شدیم برخواستیم میرغضب را امر کردیم کار یارو را تمام کند میرغضب احمق برخواست فراشها هم برخواستند محبوس را آوردند هرچه داد و بیداد کرد کسی اعتنائی نکرد یکی از فراشها دهانش را گرفت و او را انداختیم و سرش را بریدیم و همان شب او را بحضور بردیم فرمودند برویم او را دفن کنیم آوردیم و دفن کردیم، هنوز نمیدانیم آن شخص که بود و گناهش چه بود، و داش جعفر الان در عشق آباد است و قهوه خانه باز کرده است و مثل شاه زندگی میکند، باری بقدر یکساعت از اینگونه حکایات گفت که هوش از سر ما برد و دیوانه وار بهمدیگر نگاه میکردیم بعد از این تحقیقات نایب فرمود: اینجا جای صافان و پاکان است اینجا جای آخوند بازی نیست شما مرا درست ببینید من خودم همه کار شما را انجام میدهم که روح آصف الدوله هم خبردار نشود اما بزور چماق ممکن نیست؟ ما که اینحرفها را شنیدیم بنای مسالمت را گذاردیم و از در تعارف داخل شدیم و قدری نایب را بوعده حال آوردیم و گفتیم شما همت بفرمائید بفرستید این اشخاص که ما میگوئیم اینجا بیاورید تا بتوانیم وجهی قابل تقدیم شما حاضر کنیم؛ نایب هم قبول کرد و کاغذها را هم گرفت که بحضرت اشرف برساند و هنوز نمیدانیم او نرسانیده یا حضرت اشرف از دادن پول پست مضایقه فرموده اند همینقدر میدانم کاغذهای ما را بمقصد نرسانیده

ص: 181

امروز هم بهمین حالت گذشت، عصر هم چای ندیدیم اما خودمانرا به بیگلربیگی رسانیدیم و یکی دو فنجان چای زدیم، شب باز خان نایب آمد و گفت فردا آقا فرج اللّه خواهد آمد و تاکنون هم آمده ولی راهش نداده ایم حالا باو گفته ایم فردا صبح بیاید امشب را هم بخیال تغییر منزل گذرانیدیم، فردا صبحی آقا فرج اللّه آمد و اولا او را فرستادیم برود قند و چای خریداری نموده بیاورد رفت و چای و قند و سیگار و تنباکو آورد فوری سماور حلبی اداره محبوسین را گرفتیم و یکقران هم بمشهدی صفر علی دادیم رفت و ذغال خرید و چای مفصلی درست کردیم و بسلامتی دوستان صرف کردیم بعد آقا میرزا آقا را وادار کردیم که اقلا پنج شش تومان برای نایب از آقا فرج اللّه بخواهد او هم علی الظاهر خواست آقا فرج اللّه صریحا گفت برای من ممکن نیست و نمیتوانم رواج بدهم، آقا میرزا آقا جلو خان نایب خیلی اصرار کرد اما او گفت نمیتوانم و ندارم آقا میرزا آقا تلگرافا پنجاه تومان از طهران خواست و باین بهانه هرکدام تلگرافی نوشتیم و بآقا فرج اللّه دادیم بعضی خطوط هم نوشتیم و محرمانه باو رسانیدیم و او رفت نایب تقریبا مأیوس شد و دانست که وجهی نقدا حاضر نخواهد شد باز بنای بی لطفی را گذارد و گاهی ما را تهدید بمسافرت سیستان یا کلات میکرد طرف عصر که محبوسین را برای تنفس بیرون آوردند ما هم سماور خود را آتش کردیم و بهر کدام یک فنجان چای دادیم و ضمنا شروع کردیم برای آنها صحبت کردن و اینطور نطق کردیم تا آنکه بکلی آنها را بهیجان آوردیم و تمام آنها با یک میل طبیعی منتظر اتمام مطالب شدند و بآنها وعده دادیم که فردا مطالب را تمام و تکلیف شماها را معلوم خواهیم کرد، فردا صبح بنده از همه زودتر برخواستم و چای حاضر کردم و برفقا دادم بعد بردم در محبس و بتمام محبوسین چای دادم و با اینکه زیر زنجیر بودند و موقع صحبت نبود برای اینکه در این وقت مستحفظین غفلت دارند و متذکر احوال محبوسین نیستند نایب هم در خواب

ص: 182

است شرحی مبسوط از تمدن جدید برای آنها صحبت کردم و آنقدر گرم صحبت شده بودم که هیچ ملتفت نبودم که چقدر وقت است که آنجا ایستاده ام و با آنها حرف میزنم و هم ملتفت نبودم که صفر علی حرامزاده پشت سر من ایستاده و گوش میدهد و گویا دو ساعت تمام دامنه صحبت من طول کشید و ممکن نبود هیچ چیز جلو صحبت مرا بگیرد، مگر یک امر ناگواری که غفلتا واقع واقع شد و آن اینست که در ضمنی که بنده حالت محبسهای ممالک متمدنه و حقوق محبوسین و و و را شرح میدادم و تمام آنها گوش میدادند منهم مثل روضه خوانها هر آنی یطرفی نگاه میکردم تا حالت مستمعین را ملاحظه کنم اغلب آنها هم گریه افتاده بودند، ناگاه فی الجمله همهمه از طرفی بلند شد متوجه آنطرف شدم دیدم یک نفر افتاده و دیگری بالای سر او چوبی برداشته و در ناف او فرو میکند، ناچار سخن خود را قطع نموده بآنطرف رفتم دیدم آن شخص که افتاده است مدهوش شده پرسیدم این چه حالت است؟ چرا اینطور شده است؟ و تو چکار با ناف او داری؟ جواب داد این شخص از گرسنگی غش کرده و من میخواهم او را بحال بیاورم. در اینجا رقتی بمن دست داد و گریه ام گرفت محبوسین همه بگریه افتادند که اغلب ماها روزها از شدت گرسنگی باین حال میشویم و یکمرتبه صدای ضجه از من و آنها بلند شد در اینجا متذکر شدم که دو عدد دو هزاری در راه ذخیره کرده ام و الان آن باید در جیب من باشد، فورا آن دو عدد دوهزاری را از جیب خود درآوردم و بطرف در متوجه شدم که کسی را پیدا کنم و بدهم برود نان برای محبوسین بخرد بیاورد نظرم بصفر علی افتاد او را صدا کردم و پولها را باو دادم و خودم از محبس بیرون رفتم

ص: 183

فصل دوازدهم مسافرت به کلات یا تبدیل محبس

اعمال ما را در محبس متصل بآصف الدوله راپورت میدادند و او را بوحشت انداخته بودند و از همان شب که ما را ملاقات کرده و حرفهای ما را شنید، مصمم بود که ما را به سیستان (1) یا کلات روانه نماید و بهانه اش این بود که، بودن این اشخاص در شهر خراسان تولید فساد خواهد کرد و چون چند نفر از دوستان ما اصرار کرده

ص: 184


1- مورخین قدیم یونانی، سرزمین واقع در مسیر سفلای هیرمند را «درانگیانا» میخواندند که از نام قوم درانگای گرفته شده است؛ نام بومی این ناحیه زرنگ بوده است و ظاهرا پس از هجوم سکاها باین ناحیه، نام آن به سکستانه تبدیل شده است و بمناسبت وقوع آن در خراسان نیمروز نیز خوانده اند. فرورفتگی یا هامون سیستان مشتمل بر دو مرداب معروف صابری و هامون پوزه این مردابها بوسیله ی هاروت رود، فراه رود، هیرمند و خاش رود تشکیل میشوند. در جنوب این مردابها پهنه ی وسیعی پوشیده از نی قرار داده که نیزار معروفست در موقع طغیان رودها دو مرداب به هم متصل میشوند و دریاچه عظیمی تشکیل میدهند که آبهای اضافی آن از طریق نهری موسوم به شله یا شلاق به رود زره میریزد. تأمین آب سیستان بستگی تام به رود هیرمند دارد بهمین جهت از قدیم الایام بندها و کانالها بر آن ساخته اند. اقلیم هامون سیستان بری و خشک است و باد صد و بیست روزه هوا را طاقت فرسا میکند مقدار بارانش ناچیز است و در بعضی سالها بندرت برف دیده میشود، سکنه سیستان عمده-

بودند که بملاقات ما بیایند، این اصرار باعث بهانه آصف الدوله شده بطهران به صدر اعظم عین الدوله تلگراف نمود که «وجود این اشخاص در خراسان با این همه اغتشاش که در طهران روزبروز تولید میشود و حالت بی نظمی خراسان که متصل در حال انقلاب است بهیچوجه مناسبت ندارد و حتما اسباب زحمت فراهم خواهد شد و ناچار اینها را باید بکلات فرستاد یا به سیستان که از مرئی و منظر مردم دور و از مراوده و مکاتبه با همدستان خود ممنوع و مهجور باشند» عین الدوله هم جواب مساعد داد و برای محبس ما کلات (1) را معین کرد و ما بی خبر از همه جا مشغول نقشه خیالی خود هستیم و آن نقشه این است که اهالی محبس را بشورانیم و فسادی در زندان عنوان کنیم تا آنکه آصف الدوله مجبور شود محبس ما را تغییر دهد و ازی)

ص: 185


1- بخشی از شهرستان در گز است، کوهستانهای خشن این سرزمین از دیرینه ترین ایام تاریخ از نظر سوق الجیشی دارای اهمیت فراوان بوده و بسیاری از وقایع حماسی و جنگی اساطیر و تاریخ ایران در این منطقه رخ داده است. حصار کلات و ساختمانهای داخلی آن تاریخی مهم و بسیار کهن دارد و از بناهای شگفت انگیز جهان است، قدیمترین متنی که اکنون در دست داریم و در آن از کلات یاد شده «شاهنامه فردوسی» است. کلات همواره در تاریخ دژ محکم جنگاوران بزرگ بوده است. پس از اسلام ابو علی سیمجور و فایق سردار شورشی علیه امیر نوح ابن منصور سامانی در 385 پس از شکست از ناصر الدین سبکتکین پدر محمود غزنوی در حوالی طوس در قلعه کلات حصاری میشود. (صفحه 176 «خراسان» تألیف دکتر علی شریعتی)

شر نایب و صفر علی و آن منظره هولناک و هوای متعفن کثیف و اطاقهای پر از شپش و ساس و ملاحظه حالت وحشتناک محبوسین که فی الحقیقه دیدار آنها انسان را از زندگانی بیزار مینمود آسوده شویم، روز چهارشنبه باز نایب آمد و مطالبه وجه از ما کرد و باز بمسامحه و طفره و وعده گذرانیدیم در وقت رفتن نایب ما را تهدید کرد و بمسافرت سیستان ترسانید اما ما اعتنائی باین حرف نکرده بخیال خودمان پرداختیم، صبح روز پنجشنبه ششم جمادی الاول طرف صبح نایب آمد و بما خبر داد که دست و پایتانرا جمع کنید و مهیای سفر باشید، از او پرسیدیم بکجا باید برویم و چگونه باید برویم جواب داد، درست نمیدانم ولی میدانم نایب محمود جلودار مأمور شما است و آمده از من نخ و زنجیر میخواهد که پا و گردن شما را در راه ببندد، ما از نایب خواهش کردیم یک رقعه بآصف الدوله بنویسیم و خواهش داریم باو برسانی، نایب قبول کرد و ما شرحی به آصف الدوله نوشتیم که: از قراریکه شنیده ایم رأی مبارک حضرت اشرف یا حکم اولیاء دولت اینطور صادر شده که ما را به طرفی دیگر ببرید و حضرت اشرف را از زحمت مهمانداری ما آسوده گردانند ما هم کمال امتنان را داریم که از این محبس تنگ و تاریک کثیف آزاد شویم و یقین داریم اگر ما را بجهنم هم ببرند از اینجا خوش تر خواهد گذشت ولی دو خواهش داریم اول آنکه مأمورین ما را مردمان نجیب معین فرمائید که در راه بما اذیت نکنند ثانیا بآنها حالی بفرمائید که ما چیزی نداریم بآنها بدهیم از این خیال آسوده باشند و بخیال گرفتن قلوق و تعارف ما را اذیت ننمایند. این کاغذ را برای نایب خواندیم، نایب هم بخان باشی رسانید، گویا او هم بحضرت اشرف رسانیده باشد و از آثار مشهوده همچو معلوم میشود که باو رسانیده اند، چرا که قریب بظهر بود نایب خبر آورد که مأمور شما را عوض کرده اند و حسن خان شاهسون معین شده است، نهار (1) خوردیم و

ص: 186


1- ناهار آنکه از بامداد چیزی نخورده باشد. اگر چند سیمرغ ناهار بودتن زال پیش اندرش خوار بود ناهاری چیزی اندک که بیش از طعام خورند. «صفحه 4650 فرهنگ فارسی دکتر معین» نهار: چیزی نخوردن از بامداد تا مدتی از روز گرسنه بودن (نهار کردن) غذائی که ظهر خورند، بعضی این کلمه را درست نمیدانند چه برخی آنرا همان (نهار) عربی بمعنی روز پنداشته و بعضی گویند چون اصل آن ناهار است و باید با دو الف استعمال شود، در اینکه اصل کلمه ناهار است و نهار نیست شکی نیست. «صفحه 4862 فرهنگ فارسی دکتر معین جلد 4» [در نسخه اصلی همه جا، بجای «ناهار» «نهار» نوشته شده است]

چای مفصلی ترتیب دادیم و با کمال میل صرف نمودیم و بانتظار حرکت یا فرج بعد از شدت نشستیم، چه حتما میدانستیم بیرون رفتن از این زندان بهرجا که برویم فرج است و اگر در سیاه چال هم محبوس شویم بهتر از این جا است و صدای ناله محبوسین و فریاد آنها را از شکنجه و گریه از گرسنگی نمیشنویم، دو ساعت بغروب مانده آقا فرج اللّه آمد باو گفتیم زود برود و لباسها که برای شستن برده است بیاورد و منهم کاغذی به آقای حاج میرزا محمد رضا مجتهد کرمان که من بواسطه حمایت او باین روزگار سیاه افتاده بودم نوشتم و از او پنج شش تومان پول و یکدست لباس استدعا کردم و تاکید کردم که زود بما برساند یکساعت بغروب مانده نایب آمد و ما را امر بحرکت نمود و از سیمایش معلوم بود که خیلی متغیر است از اینکه چرا نتوانسته است نتیجه از ما حاصل کند و ما خیلی خیلی خوشحال بودیم که جان مفتی از دست او بدر بردیم، بیرون رفتن ما از زندان مقارن موقع مرخصی و وقت تنفس محبوسین بود، بیچاره ها بوجود ما افتخار داشتند و انس بحرفهای ما گرفته بودند همینکه دیدند ما بیرون میرویم دل شکسته شدند و صدای آنها بناله و ضجه بلند شد ولی ما با نهایت محبت بآنها وعده دادیم که انشا اللّه عما قریب فرج میرسد و شما را هم خلاص میکنم، بیگلربیگی هم خیلی محزون بود و گریه میکرد و یک نفر دیگر از محبوسین که فراموش کردیم اسمی از او ذکر نمائیم بیشتر از همه گریه میکرد و او شخصی است از مهاجرین افغان موسوم بغلام رسول خان و این شخص بعد از مهاجرت

ص: 187

از افغانستان در خدمت دولت ایران مستخدم شده و مأمور تذکره قائتات بوده و همینکه تذکره از وزارت امور خارجه انتزاع و باداره مسیونوز (1) وزیر گمرک و صندوق و پست مفوض شده بلژیکیها این بیچاره را گرفتار نموده و هستی او را غارت کرده اند و بعد از آنکه هرچه داشته از او گرفته اند بخراسان آورده در محبس انداخته اند، باری تمام اینها امیدواریشان این بود که ما وسیله استخلاص آنها را فراهم خواهیم کرد، بعلاوه بودن ما در محبس اسباب مشغولیت آنها شده بود چرا که متصل بآنها دلداری میدادیم و چون نایب فرصت نداد با آحاد آنها وداع کنیم و هم مهلت نداد آقا فرج اللّه برگردد و لباسها را که برای شستن برده است پس بیاورد ناچار مختصر وداعی با رفقای زندان کرده آنها را به کرم خداوندگار امیدوار نموده از محبس بیرون آمدیم، از زندان که بیرون آمدیم دالانی مسقف است که یکطرف آن بطرف دیوانخانه و باغ ایالتی میرود و طرف دیگر میدانگاهی است وسیع و بباروی شهر منتهی میشود، از اینطرف ما را آوردند در آنجا جمعیتی سواره و پیاده انتظار ما را داشتند اما پیاده ها، سرکار خان باشی بود با یساول و قراول و فراشها و بعضی دیگر از عمله حکومتی که ما آنها را نمی شناختیم اما سوارها، پنج نفر سوار شاهسون (2) غرق اسلحه تفنگها و رندل بدوش و قطارهای فشنگ در اطرافی

ص: 188


1- امین الدوله در صدارت خود وزارت گمرک را به محسن خان پسر خویش سپرد ولی در عین حال بصدد برآمد که گمرک را بصورت یک وزارتخانه دولتی درآورد و درآمد گمرک را مستقیما عاید دولت نماید زیرا آن زمان گمرک ایران به حکام یا متنفذان محلی اجاره داده میشد و سود عمده نصیب مستأجر می گردید، امین الدوله برای اداره گمرک تصمیم باستخدام چند نفر مستشار گرفت چون دولت بلژیک در سیاست ایران دولتی بی نظر و در جلب درآمد گمرکی هم در اروپا نمونه بود تصمیم بر این شد که چند نفر مستشار گمرکی از بلژیک استخدام گردد؛ این مأموریت بعهده سعد- الدوله گذاشته شد او در بروکسل قرار استخدام «نوز» و یارانش را با وزارت خارجه بلژیک منعقد کرد. «صفحه 339 کتاب رهبران مشروطه»
2- نام عده ای از قبایل ترک ساکن ایران است که اکنون باید آنها را ترک نامید معنی این کلمه دوستداران شاه است، شاه عباس اول پس از تسلط بر قبایل ترک عده ای از قبایل مختلف ترک را دعوت کرد که در گروه جدیدی شرکت کنند و نام قزلباش را بآنها داد که به شاهسون نامیده شده اند، در دوران حکومت صفویه بدست این گروه کارهای بسیار بزرگی از آنجمله نگهداری فرمانروایان صفویه برآمد و روزگاری نیز عده آنها به صد هزار خانوار بالغ گردید ولی بتدریج از تعداد ایشان کاسته شد؛ در بعضی از مراجع آمده است که تأسیس این گروه بدست پدر شاه عباس بوده است نه خود شاه عباس، و این عده در دست طرفداران و فدائیان و غلامان خاندان صفویه بوده و در ترویج و گسترش عقاید مذهبی صفویه بسیار مؤثر بوده اند. «شماره 119 لغت نامه دهخدا»

کمر و آغوش کارد بکمر زده، شش لوله باطراف خود حمایل نموده، چکمه پوشیده، درست مثل پهلوانان که بجنگ دشمنی قوی میروند، سروبر خود را آراسته بودند و تعجب اینجاست با اینکه منظر اینها هولناک تر از منظر سوارهای کشیکخانه بود اما در ما اثری نکرد و وحشتی بر ما دست نداد، سه نفر سواره مفلوک هم همراه آنها بودند که اسبهای لاغر مردار و لباسهای کهنه مندرس آنها شهادت میداد که باید قره سوران و مستحفظ راه باشند و از علامات لشگری فقط هرکدام یک قبضه تفنگ و ده بیست عدد فشنگ داشته و بند تفنگ آنها ریسمان بود، سه رأس قاطر از اصطبل خاصه متعلق بآبداری حضرت اشرف نیز برای ماها حاضر کرده بودند و دهنه و رکاب بآنها زده بودند و هرکدام نزدیک یکی از قاطرها رفته و دوسه نفر فراش کمک دادند و رکاب گرفتند تا سوار شده بنا شد حرکت کنیم، رفقا ساکت بودند ولی بنده فراشباشی را صدا کردم نزدیک آمد باو گفتم سرکارباشی روزگار مهلت نداد که ما بتوانیم بشما خدمتی بنمائیم و حالا میرویم و نمیدانیم بخت بد تا بکجا میکشد آبشخور ما، عجالتا از شما خواهش داریم باین سوارها سفارش کنید که ما را اذیت ننمایند، باشی جواب داد سفارشات لازمه را حضرت اشرف فرموده اند آسوده باشید، وداعی با باشی کرده با دیگران هم با سر تعارفی کرده قاطرها را بحرکت آوردیم، سوارها از جلو و ما از عقب سه نفر قره سوران از عقب با نهایت جلالت براه افتادیم و از دروازه خارج شدیم و از کنار خندق شهر راندند و از چندین نهر

ص: 189

عبور کردیم تا حوالی دروازه قوچان رسیدیم، آنوقت براه متعارف رسیدیم که دو طرف باغات است و از وسط جاده بسیار تنگ پر گرد و خاکی دارد و ابدا هیچ کدام از ما و سوارها سختی آغاز ننموده با سکوت مطلق راه پیمودیم، در وسط راه بیک نفر دهاتی رسیدیم سبدی از زردآلو روی سر گذاشته عبور مینمود یکی از سوارها دست کرد و یک مشت از زردآلوهای او را برداشت و آورد نزد من و گفت بسم اللّه میل بفرمائید، من فی الجمله اظهار کراهت کردم و نخواستم مال غصبی را خورده باشم، آن سوار خندید و گفت: شما نباید از این چیزها احتیاط کنید چرا که مجبورید و تمام آنچه در این راه میخورید غصب و مال مردم است که ما بزور میگیریم گفتم در راه طهران که اینطور نبود هر چیزی را خریداری میکردند؟ جواب داد سوار کشیکخانه چه حقی دارد با این حقوق کافی در قلمرو حکومت دیگری سورسات بگیرد اما ماها مالک اینجاها هستیم و هر وقت از هر طرف مأموریت داشته باشیم حق گرفتن سورسات داریم. گفتم مگر مخارج راه بشما نداده اند خنده بلندی کرد و گفت، علاوه از اینکه مخارج بما نمیدهند مبلغی هم تقدیم از ما میگیرند برای آنکه ما را مأموریت میدهند و از محل مأموریت هم هرچه عاید ما شود معادل نصف بحضرت اشرف و نصف نصف را هم بمنشی باشی و امیر حسین خان و غیره باید بدهیم و از صد تومان که بما عاید میشود نهایت بیست و پنج تومان آن بخودمان میرسد. گفتم پس مأموریت رفتن برای شما بی فایده است؟ گفت نه باز هم فایده دارد و فایده اش این است که هرکدام که در شهر میمانیم روزی یک تومان مخارج خودمان و اسبمان میشود. گفتم مگر بشما مواجب و علیق نمیدهند؟ باز خنده طولانی کرد و گفت: عجب است مگر شما از پاریس آمده اید، مواجب یعنی چه؟

علیق کدام است؟ ما راضی هستیم که چیزی دستی از ما نگیرند چیزی هم بما ندهند گفتم پس چه دلیل دارد که شما نوکری میکنید و دنیا که ندارید آخرت هم معلوم است با اینهمه اذیت که از شما بمخلوق میرسد چه حالی خواهید داشت و مسلما

ص: 190

اگر مشغول کاسبی بشوید هم دنیای شما راحت تر است و هم آخرتتان. جواب داد ما خودمان هم میدانیم اما ما را مجبور بنوکری مینمایند. گفتم: معنی این اجبار را نمی فهمم. گفت: مثلا من از طایفه و اهل شاهسون هستم پدران من همیشه سرکرده ایل بوده اند و پدران من با پدران آصف الدوله بنی اعمام بوده اند در زمان امیر نظام الدوله ریاست ایل از طایفه ما بطایفه آصف الدوله منتقل شده و معلوم است دارائی ما فقط شتر و گوسفند است و دو سال تمام من ترک نوکری گفته مشغول شبانی گوسفندها و بارگیری شترها شدم، همین آصف الدوله دامادش را که سردار فیروز باشد وادار کرد که شترهای ما را گرفته باسم حمل جنس از عراق بتهران برای دولت تصرف نموده و شش ماه تمام شترهای من زیر بار بودند یکدینار کرایه نداد بلکه چند جفت از آنها که خیلی خوب بودند برای خودش انتخاب نموده هرچه اینطرف و آن طرف دویدم فایده ای حاصل نشد بالاخره ناچار شدم دو مرتبه آمدم سرنوکری که اقلا بتوانم املاک و اموال و مواشی خودم و بستگانم را محافظت نمایم حالا این اجبار نیست؟ چه بکنم در مملکتی که فریادرسی نیست، ایکاش زودتر روس و انگلیس باین مملکت میتاختند و ایران را ضمیمه مستملکات خودشان میساختند تا تکلیف مردم معلوم میشد. در اینجا خاطر من خیلی افسرده شد و آه سردی از دل کشیدم سوار شاهسون حال مرا ملاحظه کرد و دلتنگ شد و گفت لازم نیست شما بر حال من دلتان بسوزد دلتان بحال خودتان بسوزد که بی جهت شما را از خانه و آشیانه اهل و عیالتان دور کرده اند و باین روز سیاه انداخته اند و در این وقت با نهایت ملاطفت زردآلوها را که همانقسم در دست داشت نزد من آورد و گفت خواهش دارم میل بفرمائید حق الماره است ضرری ندارد از این جمله آخری فهمیدم رفیق ما آدم با اطلاعی است، منهم محض دلجوئی او دو سه دانه زردآلو گرفته خوردم آنوقت بمن گفت تصور مفرمائید که من مأمور شما هستم بلکه من و سوارهایم

ص: 191

نوکر شمار هستیم، و از این حرف معلوم شد که او رئیس بر سوارها میباشد، اسم او را پرسیدم، جواب داد: بنده شما، حسن خان. خیلی از مهربانی او تعجب کردیم او هم اسم و رسم مرا و رفقایم را پرسید و من برایش شرح دادم، در اینوقت رسیدیم بجائی که معروف است به خواجه ربیع (1) و صحن وسیع و گنبد رفیعی دارد و مردم را عقیده این است که این شخص معلم حضرت رضا علیه السلام بوده است و سلاطینی»

ص: 192


1- - در شش کیلومتری شمال غربی مشهد آرامگاه باشکوه خواجه ربیع واقع است که از زیارتگاههای بسیار مشهور شهر است. نام خواجه ربیع در تاریخ ربیع بن خیثم (بروزن قریش) است. وی جزء تابعین (اصحاب اصحاب پیغمبر اسلام) و یکی از هشت تن زاهد نامی تاریخ اسلام بشمار میآید (زهاد تماینه) وی تربیت یافته و دوست صمیمی ابن مسعود، صحابی بسیار مشهور پیغمبر است. شیخ بهائی در نامه ای که بشاه عباس صفوی مینویسد وی را از شورشیان علیه رژیم عثمان خلیفه سوم شمرده است. در اوائل حکومت حضرت علی در ری حکومت داشت و در جنگ صفین با چهار هزار سپاهی ایرانی علیه معاویه بکمک حضرت علی (ع) شتافت. در این زمان که در شمال ایران طغیانهائی علیه حکومت اسلامی برپا شده بود حضرت امیر وی را بحکومت قزوین منصوب کرد. هنگامیکه لشکر اسلامی خراسان بجهاد با کفار میرفت خواجه ربیع که در آن میان بود در طوس وفات کرد و در همین نقطه دفن شد. سال مرگ وی را 61 و 63 نوشته اند. امام رضا در طوس بزیارت این سردار پاکدامن حضرت امیر رفت. پس از زیارت قبر وی این جمله را که گوشه ای لطیف و در عین حال غم انگیز از زندگی سیاسی خود وی را در بر دارد فرمود که: ماحصل لی من القدوم بخراسان الازیاره ربیع بن خثیم (آمدن بخراسان برای من سودی نداشت مگر زیارت ربیع بن خثیم) شیخ بهائی، شاه عباس را وامیدارد که آرامگاه پرشکوهی بر قبر خواجه بنیان کند و آرامگاه فعلی بدین ترتیب در 1031 بدست الغ الرضوی خادم ساخته شده است شکل بنا هشت پهلو است و ارتفاع گنبد 18 متر است و دارای کاشیهای ممتاز صفوی. صحن مزار باغ بسیار وسیعی بوده که بمرور زمان از آن کاسته شده گرچه امروز نیز این باغ، وسیع و بسیار باصفا است. چون ساختمان آرامگاه احتیاج بترمیمهای اساسی داشت در 1310 شروع به تجدید ساختمان کردند. کار تعمیر و ترمیم بالاخره پس از 34 سال یعنی شهریور 1344 پایان یافت. از جنبه معماری ساختمان خواجه ربیع منبع الهام تاج محل محسوب میشود. «صفحه 142 تا 143 کتاب «راهنمای خراسان» تألیف دکتر علی شریعتی»

صفویه برایش گنبد و بارگاهی ساختند و از اینجا تا مشهد یکفرسخ است و تفرجگاه اهل مشهد اینجا است و در این وقت آفتاب بالمره غروب کرده بود و چون میدانستیم ما را اجازه دخول بآنجا نمیدهند ناچار همانطور سواره فاتحه خواندیم و رفقا قریب دویست قدم جلوتر از ما بودند، از حسن خان پرسیدم امشب بکجا خواهیم رفت جواب داد امشب را در خالق آباد میرویم و یکفرسخ دیگر راه تا آنجا داریم و این خالق آباد متعلق است بحاجی عبد الخالق خان حاکم خور و خود او الان در شهر است و مخصوصا آصف الدوله فرموده است امشب در اینجا برویم و شام خورده براه بیافتیم و حاج عبد الخالق خان یک نفر را از پیش فرستاده و خبر کرده که شام برای ما حاضر نمایند و آصف الدوله سفارش کرده است که دو شب زیادتر در راه نمانیم و متصل راه برویم و شما را هم از بیراهه ببریم ولی من الان نوکر شمایم نه نوکر آصف الدوله، هرقسم که بفرمائید و میل شما باشد رفتار خواهم کرد و همین قسم صحبت کنان رسیدیم به قلعه خالق آباد دو سه نفر رعیت دم قلعه منتظر ورود ما بودند فورا سلام کردند و جلو مالها را گرفتند و ما را پیاده نمودند و بداخل قلعه دلالت کردند و بخانه باصفائی که خانه اربابی آن قلعه بود ورود دادند و در اطاقی که در وسط خانه روی نهر آب ساخته شده بود و چهار در در چهار طرف داشت وارد شدیم، فورا چای و قلیان آوردند، حسن خان همراهان خود را در خارج اطاق منزل داد و برای احترام ما نگذاشت آنها پهلوی ما بیایند، بعد از صرف چائی و قلیان برخواسته از اطاق بیرون آمدیم، وضوئی سر نهر تجدید کرده آمدیم در اطاق نماز مغرب و عشاء را خواندیم و حسن خان برای مسرت ما قصه میگفت از جمله میگفت:

«هشت ماه قبل من مأمور شدم که حاجی میرزا محمود دربان باشی را از خانه متولی باشی که آنوقت شاهزاده مهدیقلی میرزا سهام الملک بود گرفته بکلات بیاورم و خود متولی باشی از او به آصف الدوله شکایت کرده و نیز خود او وقت گرفتن او را

ص: 193

معین نموده بود ده نفر سوار برداشته بخانه متولی باشی رفتم سهام الملک که مرا دید برخواست و بطرف اندرون رفت من نزد دربان باشی رفتم و گفتم حضرت اشرف شما را خواسته است. جواب داد صبر کنید تا تلیفون کنم و درشگه بخواهم. گفتم اسب حاضر است و او را از خانه متولی بیرون آوردم اسب یدکی که حاضر کرده بودیم باو دادیم سوار شد و چند قدمیکه از خانه متولی باشی دور شد کم کم سوارهای مرا دید متوحش شد. پرسید اینهمه سوار چرا همراه خود آوردید؟ گفتم اینها از مأموریت برمیگردند و در راه بمن رسیدند و عوض آنکه او را بگو چه ارک ببرم بطرف دروازه بردیم مطلب را فهمید و هرچه اصرار کرد که مطلب شما با من چیست؟ و مرا بکجا میبرید؟ جوابی نشنید او را از شهر بیرون آورده آمدیم بهمین خالق آباد و گفتم دست و پای او را محکم بستند و در همین اطاق انداختند و چون دربان باشی عادت بکشیدن شیره تریاک داشت و شب هم .... بنای گریه و التماس را گذارد ابدا اعتنا نکردم بالاخره شبانه یکصد تومان از او گرفتم تا آنکه اذن دادم دست و پای او را باز کنند و قلیان و شیره برایش حاضر کردند و کاغذی بشهر نوشت که تهیه سفر او را بگیرند و زود برسانند آن کاغذ را بیک نفر از سوارهای خودم دادم برود و رسانید و فردا را اینجا ماندیم ظهری آبداری و مفرش و منقل آقای دربان باشی را آوردند و از اینجا تا کلات پنج شبانه روز در راه بودم و سیصد تومان برای خودم و صد تومان برای سوارها از او بهر قسم بود گرفتم و این سفر میدانم عوض قلوق باید از شما مسئله بپرسم!!»

و از همین قبیل مذاکرات برای خوش آمد ما میکرد و اصحابش خارج اطاق بودند و ابدا در فکر محافظت ماها نبودند و آن حرکات وحشیانه سوارهای کشیکخانه را نمینمودند تا آنکه چهار ساعت از شب گذشت و شام خبر کردیم دو سه کاسه آبگوشت و دو سه دوری نیم رو و ماست و پنیر حاضر کردند و این اول شبی است که ما در رختخواب میخوابیم و پهلوی ما بعد از آنکه مدتی است عادت بزمین سخت کرده بود امشب روی توشک گذارده میشود، باری از حسن خان رئیس پرسیدم تا کی اجازه خواب داریم؟ جواب داد: با اینکه من مأمور هستم بعد از شام حرکت کنیم ولی بملاحظه استراحت شما صریحا عرض نمیکنم تا هر وقت دلتان میخواهد بخوابید!!

ص: 194

ما هم بآسودگی خوابیدیم و میتوانم بگویم از اولی که از طهران حرکت کرده بودم تا امشب خوابی باین لذت نکرده بودیم و بیدار نشدیم مگر نزدیک طلوع آفتاب که از صدای همهمه سکنه خانه بیدار شدیم و برخواستیم نماز خوانده چائی و لقمه الصباح که حاضر شده بود صرف کردیم و مالها را از طویله بیرون کشیدند و سوار شده براه افتادیم، مردم آن قلعه قریب دویست نفر زن و مرد در بیرون خانه منتظر عبور ما بودند و سلام و تعظیم بلکه گریه و زاری مینمودند، ماها بهر کدام تعارفی کرده از قلعه خارج شدیم در اینجا راه کلات در جاده وسیعی میرود که راه متعارفی کلات است ولی حضرات مأمور هستند که از راه غیرمتعارف بروند و از «خور» عبور کنند، سوارها بعقیده اینکه قره سورانها راه را درست میدانند باطمینان میرفتند یکوقت بچند نفر عابر السبیل رسیدیم از آنها پرسیدند که راه «خور» کدام است آنمرد اشاره بطرف مشرق کرد و گفت اشتباها از اینطرف آمده اید و باید از آنطرف بروید تا بجاده برسید، لهذا راه را کج کرده در میان صحراهای مزروع و از روی نهرهای جاریه بزحمت زیاد عبور کردیم، در بین راه سه چهار نفر رعیت در صحرا دیدیم یکی از سوارها از راه تحقیق کرد، نشان دادند و همینکه خواست از او جدا شود دست کرد کلاه او را برداشت و چنانکه رسم رعایای خراسان است این شخص شال سفیدی دور سر داشت آن سوار تند کرده بیچاره رعیت از عقبش میدوید و فریاد میزد. من قاطر خود مرا بحرکت و حولان آورده خود را بآن سوار رسانیدم و التماس کردم که کلاه رعیت را بدهد، او هم پذیرفت و کلاه را انداخت، اما شالش را نگاه داشت و گفت میخواهم برای خودم چتری درست کنم. بعد از مدتی که در بیراهه رفتیم عاقبت بجاده خور رسیدیم بیک گردنه و دره پرپیچ و خمی و قریب بظهر بود که بدهی رسیدیم که آن حدود را پشت کوه مینامیدند و میگفتند تیول مؤتمن السلطنه است و بسیار جای باصفائی است و آبی گوارا داشت دو ساعت

ص: 195

بظهر داشتیم و دو فرسخ هم بخور مانده بود، حسن خان آمد و مشورت کرد که میل دارید یکسر بخور برویم یا آنکه نهار را اینجا بخوریم و قدری راحت کنیم آنوقت برویم بخور، من که از شدت گرما ناتوان شده بودم گفتم البته ماندن اینجا بهتر است تا آفتاب از وسط السما بگذرد و مایل بانحراف گردد حسن خان پذیرفت و جلوتر اسب راند و خود را بقریه رسانید و کدخدای آنجا را خبر کرد کدخدا هم با بشاشت آمد و ما را استقبال کرد و ما را پیاده نمود، رعایا آمدند و مالها را گرفتند و هرکدام را بدرختی بستند و علف در جلو آنها ریختند و ما را هم ببالاخانه ای بردند که درهای متعدد داشت و شمال تندی آنجا را خنک میکرد و لدی الورود قدح دوغ بسیار خنکی آوردند و رفع عطش ما شد و تا آنها بتدارک نهار پرداختند ما از شدت خستگی بخواب رفتیم، ساعتی راحت خوابیدیم تا آنکه نهار را حاضر کردند برخواستیم و بنهار افتادیم، بعد از صرف نهار بلافاصله چای (1) آوردند و بعد از صرف چای مالها را حاضر نمودند سوار شده روانه شدیم از اینجا تا خور دو فرسخ است و بقدری راهش بد است که نصف بیشتر آنرا در کوه و کتل و گردنه باید پیاده بپیمائیم و بزحمت بسیار از آن گردنه هولناک عبور کردیم و اغلب پیاده شده جلو مال را بدست گرفته در کوه بسختی میگذشتیم تا آنکه از گردنه خارج شدیم، و همینکه از گردنه ها سرازیر شدیم جمعیتی در بالای تپه دیدیم که تا مرکب ما را دیدند بطرف بالای کوه فراری و متواری شدند سوارها بتاخت رفتند که از حالت آنها مستحضر شوند، تا رسیدن سوارها مردها بکوه رسیدند و چند نفر زن که اغلب بچه کوچک در بغل داشتند و از فرار کردن معذور بودند بجای ماندند، ما هم بعجله خودمانرا بآنها رسانیدیم و دیدار آن چند نفر سوار بر آن بیچاره ها مثل صاعقه اثر کرده بود اما از دیدن عمامه های ما قدری آسودهت.

ص: 196


1- در نسخه اصلی بعضی جاها «چای» و در بعضی «چائی» نوشته شده است.

شدند رسیدیم بپای تپه و هرچه بآنها اصرار کردیم که پائین بیایند جرئت نکردند ما از پائین و آنها از بالا بنای صحبت گذاردیم، از آنها پرسیدیم: شما را چه میشود؟

جواب دادند: دو نفر مأمور از شهر آمده اند در ده ما که «زو» باشد و مردهای ما را گرفته شکنجه کرده اند و اموال ما را غارت کرده اند، ما هم مرد و زن فراری شده باینحالت بشهر میرویم که شکایت آنها را بحکومت بکنیم، هرچه حسن خان بآنها اصرار و التماس کرد که برگردید برویم به «زو» و من کار شما را اصلاح مینمایم بیچاره ها با گریه امتناع نمودند و معلوم شد که اینها از ترس، هفت فرسخ راه را بالتمام در کوه و کمر پیاده طی کرده اند و چنان ناله میکردند که جگر ما بحال آنها آتش گرفت و بعد از آنکه از آمدن آنها مأیوس شدیم براه افتادیم، حسن خان تا مدتی نزد آنها ماند و بآنها راهنمائی مینمود، و ما از گردنه پائین آمدیم رودخانه بسیار گوارائی از وسط دره عبور میکرد دو طرف هم بشکل جنگل مشحون بدرختهای انبوه بود و تمام دو طرف باغات بسیار باصفا داشت بقسمی که آفتاب بسطح زمین نمیرسید و معبر ما از وسط رودخانه بود درختها هم تازه شکوفه نموده بود و چنان منظره با صفای دلربائی داشت که هرگز مثل آنجا را در تمام جاهای ایران که سیاحت کرده ام ندیده حتی در کنار رودخانه زاینده رود اصفهان و شمیران طهران که ییلاق معروف مملکت است هوا و لطافت ندیده بودم قریب نیم فرسخ در طول آن رودخانه راه میپیمودیم و در هرچند قدم آبادی که چندین خانه باشد بالای تپه ساخته شده بود درختها اغلب گردو و بادام و چنار و سیب و گلابی و زردآلو بود که بتازگی شکوفه کرده بودند و دل بیننده را میربودند و انسان از دیدار آن مناظر سیر نمیشد، در اواسط آن دره بمحل مقصود رسیدیم که «خور» باشد و سوارها جلوتر رفتند و در خانه حاجی خان را کوبیدند و چنانکه گفتم خود حاجی خان در شهر بود اما یکنفر جلوتر از ما فرستاده است که خبر ورود ما را بخالق آباد داده

ص: 197

و از آنجا بخور آمده، در اینجا هم اطلاع داده است برادرش و برادرزاده اش اینجا ساکنند اما فعلا برای حادثه که پیش آمده برادرزاده اش فراری و در کوهها متواری است و برای پذیرائی ما عجالتا محمد رضا خان برادرش که نایب الحکومه بلوک است حاضر است، این خانه در کنار رودخانه واقع است و هرچند از داخل حیاط دار الحکومه خیلی کثیف و مثل سایر خانه های دهاتیها، نصفش طویله است و نصف مهمانخانه، اما بالاخانه آخر که اطاق پذیرائی اینجاست مشرف است برودخانه و دری هم به طرف رودخانه دارد و اطراف رودخانه هم محاط است بدرختهای تناور از اینجهت خیلی خوش منظر است، باری رفتیم و در بالاخانه نشستیم، مالها را بطویله بردند و بستند، از برای ما هم چای حاضر کردند، چای اینجا را خیلی بدطعم و بدبو دیدیم، تنباکوشان هم تنباکوی ولایتی است که معروف است به تنباکوی «ارداکی» که اطراف و دور شهر کشت میشود، بسیار بد تنباکوئی است. من متذکر شدم که در وقت حرکت یا نجات از محبس خراسان یک گروانکه (1) چای و دستمال تنباکو را همراه خود برداشته ام و قندها را بجا گذاشته ام فورا از چای و تنباکوی خودمان ترتیب چای و قلیان دادیم و صرف کردیم، در ورود اینجا حالت حاجی میرزا حسن بهم خورد و تب شدیدی کرده است بواسطه آنکه عادت سواری نداشته و امروز متحمل مشقت پیادگی و عبور از آن گردنه ها را هم نموده و هیچ قادر بر حرکت نیست و بمجرد رسیدن خوابید اما من و آقا میرزا آقا هرچند خیلی خسته و مانده بودیم ولی از پای نیافتادیم بعد از قدری توقف برخواسته بگردش و تفرج در کنار رودخانه مشغول شدیم، حسن خان هم با یکی از سوارهایش با ما همراهی کردند و قریب یکساعت گردش کنان در آن اراضی بسیار باصفا رفتیم و حوالی غروب در کنار رودخانه نماز خواندیم و بمنزل برگشتیم در مراجعت بمنزل یکنفر کلاهی با لباسد.

ص: 198


1- گروانکه کلمه درسی است و تقریبا معادل پنج سیر است که فقط در چای استعمال میشود.

نظام در خانه ایستاده بود پیش آمد و بما سلام کرد، ما هم علی الرسم جوابی دادیم و چندان اعتنائی ننمودیم اما حسن خان که از عقب ما میآمد بآن شخص رسیده تعارفات گرم باهم کردند بعد آمد نزد ما و معرفی کرد و گفت این شخص محمد رضا خان برادر حاجی خان و نایب الحکومه محل است، به بالاخانه رفتیم محمد رضا خان هم بالا آمد و ابتدائا صحبت ما از واقعه امروزی بود و از محمد رضا خان پرسیدیم تفصیل حال این جمعیت که باین حالت شهر میرفتند چیست؟ محمد رضا خان اینطور شرح داد:

«در این صفحات رسم این است که دختر و زن که عروس میشوند از داماد باشلق میکیرند و باشلق عبارت است از مبلغی که داماد بعنوان تقدیم باید به کسان عروس بپردازد و این مبلغ برحسب حال اشخاص و تمول دختر و داماد تفاوت مینماید از ده تومان هست تا سی چهل تومان و لازم نیست پول نقد باشد، گاو و گوسفند و زراعت و باغ هم قبول میشود، هرگاه دختر پدر و مادر داشته باشد باشلوق بآنها میرسد و اگر پدر و مادر ندارد برادرش میگیرد و فرضا برادر و خواهر هم نداشته باشد عمو و عمه و خال و خاله میگیرند و این قانون در این صفحات کلیه جاری است و احدی قدرت تخلف ندارد و حتی در زنهای بیوه هم این رسم معمول میشود نهایت باشلوق آنها کمتر از دختران است بعد از این مقدمه که اظهارش را لازم میدانست باصل مطلب شروع کرده اینطور اظهار داشت که دختری از اهل این ده را پسری از اهل این ده خواستگاری نموده و آن دختر کسی را ندارد فقط یک نفر دائی دارد قلیج نام و برحسب رسم و قانون باشلوق بدائی میرسد و دائی پنجاه تومان گرفته و دختر را برای آن پسر عقد کرده ولی دختر دو مطلب عنوان کرده و دست بشوهر نمیدهد، اولا اینکه باشلوق من خیلی کم است و باین مبلغ راضی نیستم، ثانیا آنکه من دختر یتیمی هستم و باید باشلوق من هرچه هست بخودم بدهند تا تدارک عروسی خودمرا دیده باشم و چندین مرتبه آمده بمن تظلم نموده، من اعتنائی باو نکرده دو مرتبه او را فرستادم بخانه دائیش که هر قسم هست راضیش کند، قلیج نتوانست او را متقاعد کند، دختر هم فرار کرده از خور به زو رفته است که در خانه آخوند ملا علی گون آبادی که حجت الاسلام مطلق این آبادی است متحصن شود و چون دختر پیاده بود یک شبانه روز در راه معطل شده تا بتواند خود را بآنجا برساند و در راه به برادرزاده من برخورده و او را همراهی کرده است تا آنکه بخانه جناب شریعتمآب رسانیده است بعد از آن شخصی از اینجا به دیوانخانه خراسان بامیر حسین خان راپورت داده است که دختری را از نامزد و

ص: 199

شوهرش دزدیده اند و چندین شبانه روز در باغات با او عیش کرده اند و چند نفر را که متولین خور هستند اسم برده اند، یکی برادرزاده من و پنج نفر از اهل زو، از طرف شهر مأمور که نظر خان شاهسون باشد و در شقاوت سنان ابن انس را بچیزی نمیشمارد و یکنفر از نایب های پایتخت و یکنفر نوکر مأمور شده اول آمدند بخور و قلیج دائی دختر و داماد را گرفتند و یک شب شکنجه کردند تا هرچه میتوانستند از آنها گرفتند و آن پنجاه تومان باشلوق را هم از فلیج گرفتند و بمن گفتند حکم داریم دختر را تسلیم شما نمائیم تا شما بشهر برسانید، حکمشان را خواستیم خطاب بحکومت کلات است که نظر خان مقصرین را گرفته آنجا میآورد شما آنها را تنبیه نمائید و اسمی از من در میان نبود و حکایت بردن دختر بشهر نداشت اما من از ترس نظر خان فرستادم دختر را از محکمه شرع آوردند و در محکمه عرف که خانه خودم باشد نگاهداشتم نظر هم به زو رفت و پنج روز است که در آن جا است هرکس را که توانسته است گرفته و داغ کرده و شلاق زده و هرچه از هرکس ممکن بوده است بعنوان جریمه گرفته چندین رأس مادیان و چند زوج گاو هم از مردم گرفته است و چنان کار را بر رعایای بیچاره تنگ گرفته که ناچار زن و مرد آنها سر بکوهها گذارده و فرارا بشهر رفته اند و آن جمعیت که دیدید همانها بودند»

پرسیدم آیا واقعا این عمل شنیع واقع شده است یا خیر؟ محمد رضا خان میگفت: دختر هنوز باکره است و الان اینجا حاضر است و خیلی تمجید از حسن و جمال دختر میکرد و راستی فراموش کردم بگویم تمام خاک کلات با آنکه طوایف مختلفه از کرد و جلایر هستند صورتهای خیلی زیبا دارد و گمان ندارم در تمام ایران اینطور صورتها پیدا شود. از تقریرات محمد رضا خان ما خیلی مشتاق ملاقات دختر شدیم و رسم آن صفحات مثل سایر ایلات است، زنها حجاب ندارند و با مردها بی تکلف آمیزش مینمایند. در این ضمن صدای در اطاق بلند شد و زنی وارد شد از حیث قد مثل سرو خرامان و اندام متناسب خیلی رشیده و قوی الجثه با صورتی درخشنده و بدنی مثل بلور سفید، پیشانی گشاده، غبغب سیمین و چشمهای سیاه نمکین، باری از من قبیح است که درست توصیف قد و قواره او را بنمایم همینقدر مینویسم بهترین و زیباترین صورتهائی که دیده بودم با طراوت جوانی و نشاط

ص: 200

طبیعی و صدائی مثل چرخ الماس که در تمام عروق انسان نفوذ مینماید آمد در اطاق ایستاد و سلام کرد، من و حاضرین مبهوت سیمایش بودیم، محمد رضا خان جواب سلامش را داد و پرسید برای چه اینجا آمدی؟ گفت: آمدم شرح حالم را باین آقایان بگویم و بعد اشاره بحسن خان نمود و گفت: لازم است حسن خان هم از تفصیل حال من مسبوق شود. گفتم: خانم افسوس که خودمان محبوس و از همه جا مأیوس هستیم و در این حالت نمیتوانیم بشما خدمتی کنیم، اظهار ملالت نموده گفت میدانم شما را بکلات میبرند ولی الحمد للّه در هر حال و هر جا که باشید محترم هستید و چنان این کلمات را ادا میکرد که فی الحقیقه زحمت حبس را از خاطر ما برد و شروع کرد بگفتن شرح حال خودش و اینطور بیان نمود که:

«دختری هستم بی پدر و مادر، دائی من بمن ظلم کرده و مرا بمبلغ خیلی کمی بشخص نالایقی فروخته که نه آن وجه کم را بمن داده و نه آن شوهر بکار من میخورد، هر جا میروم تظلم میکنم گوش بحرفم نمیدهند و میگویند: دائی تو صاحب اختیار تو بوده است، آخر این چه مسلمانی است، کی خدا و پیغمبر دائی را صاحب اختیار من قرار داده اند؟ باری از لابدی قرار کردم و بخانه مجتهد بست نشستم حالا هزار جور نسبت دروغ بمن میدهند حاکم ظالم بی انصاف هم نفهمیده نسنجیده برای مداخل مأمور میفرستد مردم بیچاره را اذیت میکند و بدبختی من، آشنایان و اهل ده مرا هم گرفته بر فرض که من تقصیر دارم با مردم چه کار دارند؟ خوب فرض کنم آنها هم تقصیر دارند حاکم ده چه تقصیر دارد که برادرزاده اش را که فرستاده مرا از آن ده باین ده آورده میخواهند بگیرند»

مجملا شرحی نطق کرد و چنان مؤثر حرف زد که همه را حیران نمود، ما قدری باو دلداری دادیم و قرار دادیم بحاکم کلات مطالب را حالی کنیم و بایالت خراسانهم بنویسیم و دختر از اطاق رفت و اثر صوت و صحبتش در دلهای ما ماند محمد رضا خان هم بجهت تدارک شام پائین رفت. ما بحسن خان گفتیم:

برادر اگر ممکن است اذن بده فردا را هم در همین جا بمانیم چرا که حیف است باین زودی از این هوای روح افزای دلکش صرف نظر کرده به جهنم کلات که میگویند خیلی گرم و بدهواست برویم.

ص: 201

حسن خان با کمال مهربانی جواب داد: من اطاعت دارم و ده روز هم بخواهید بمانید حرف ندارم اما از قراریکه محمد رضا خان بمن گفت حکمی از حضرت اشرف باو رسیده که زیاده از یک شب ما و شما را نگاه ندارد و فورا پنج سوار برداشته خودش هم تا کلات با شما بیاید.

گفتم پس شما برمیگردید؟ گفت: خیر منهم با سوارهایم باید بیایم.

گفتم به چه دلیل اینهمه احتیاط از ما میکند؟ جواب داد: نمیدانم. گفتم بهر خیال که میخواهد باشد ما هم میل داریم فردا را در اینجا بمانیم محمد رضا خان هم غلط میکند مانع میشود، ما بهانه صحیحی در دست داریم و آن این است که رفیق ما حاجی میرزا حسن تب کرده و نمیتوانیم او را حرکت دهیم حسن خان این بهانه را پسندید و برای اثبات مدعی قرار دادیم حاجی از بستر بیماری خارج نشود و خیلی آه و ناله بکند، حاجی هم از خدا میخواست که یکروز راحت کند و در آن هوای خوش تنفس نماید و واقعا «خور» جای غریبی بود، در مشهد هوا آنقدر گرم بود که روز آدمرا کباب میکرد و اینجا بقدری سرد است که گوئی اول بهار است، باری بهمان قسم قرار دادیم و باجماع برخواسته اقامه فریضه نموده و قلیان خواستیم محمد رضا خان آمد و تا ساعت سه از شب گذشته مشغول بودیم بصحبت متفرقه و تحفیق حال آن حوالی، در ساعت سه شام آوردند و شام آنها عبارت بود از پلو با برنج گرده که در همان حدود کلات زراعت مینمایند و خیلی شبیه است به برنجهای گرده اصفهان که خیلی کلفت و بدخوراک است مخصوصا وقتی که کم روغن هم پخته باشند، قدری هم تاس کباب یعنی گوشت خرد کرده با پیاز و یکی دو کاسه دوغ و چند عدد نان با پنیر که واقعا هم نان و پنیر در کلیه خاک کلات قابل تمجید است و هرچند پلو و خورشش قابل خوردن نبود اما نان و پنیرش بسیار خوش خوراک بود، بعد از شام رخت خواب حاضر کردند و در همان بالاخانه خوابیدیم، صبح بسیار زود با نهایت کسالت و منتهی

ص: 202

میلی که از فرط خستگی دیروز بخواب داشتیم از خواب برخواستیم و سر رودخانه رفته وضو ساختیم و برگشتیم آمدیم و نماز خواندیم اما حاجی میرزا حسن برای اتمام قرارداد شب گذشته که باو دستور العمل داده بودیم از خواب برنخواست و بعد از آنکه او را بیدار کردیم متعذر تب شدید شد ولی چون جای ما منحصر بهمان بالاخانه بود ناچار شدیم حاجی را بلند کردیم و رختخواب او را در گوشه ای انداختیم که حاجی تکیه بدهد و چای صرف کردیم و دو سه عدد نان با قدری پنیر آوردند و صرف لقمه الصباح نمودیم، محمد رضا خان هم در اندرون مشغول کشیدن وافور شده بود قریب دو ساعت از آفتاب گذشته محمد رضا خان از اندرون بیرون آمد و قبل از آنکه ببالاخانه بیاید بطویله رفته بآدمهای خودش دستور العمل داد که مال او را تهیه کنند و دو نفر سوار هم خبر کرده بود یکی یکی آمدند، حسن خان نزد ما آمد و خبر داد که محمد رضا خان بانک الرحیل در داده و میخواهد حرکت کند بما هم دستور العمل داده که مالهای خود را زین کنیم، ما از این خبر دلتنگ شدیم و از بالا فرستادیم خان را احضار کردیم وقتیکه آمد تقریبا با لباس سفر بود. چکمه پوشیده، تفنگ انداخته، قطار فشنگ بسته و یکجفت طپانچه هم بکمر زده، آفتاب گردان هم بکلاهش نصب نموده بود و با این هیئت آمد و سلام کرد و اظهار عجله نمود و خبر داد که مال حاضر است بسم اللّه بفرمائید، ما گفتیم امروز بواسطه کسالت حاجی میرزا حسن رشدیه نمیتوانیم مسافرت کنیم بعلاوه شنیده ایم که این راه امروزی خیلی سخت است و ما با خستگی دیروزی و لا سیما حالت تب شدید حاجی میرزا حسن هیچ نمیتوانیم چنین راهی را طی کنیم، محمد رضا خان با نهایت بی شرمی جواب داد: ما از رفتن ناچاریم اما بشما قول میدهم که بقدر نیم فرسخ بیشتر نرویم که هم اطاعت فرمایش حضرت اشرف ایالت کبری شده باشد و هم بشما صدمه وارد نگردد. باری هرچه ما و حسن خان مسامحه کردیم و بکنایه و استعاره

ص: 203

بلکه صراحتا خودمانرا برای میهمانی خان مهیا کردیم، بخرج ایشان نرفت و بالاخره ناچار شدیم از بالاخانه پائین آمدیم و سوار شده بامتداد رودخانه حرکت کردیم بقدر نیم فرسخ که راه پیمودیم و از رودخانه بالا آمدیم چندین سیاه چادر دیده شد که باصطلاح خود آنها (محله) میگویند، این سیاه چادرها بقدر دویست قدم در کنار جاده در قطعه زمین مسطح واقع شده بود و تقریبا بیست چادر بود و جمعیت آنها هم کمتر از شصت هفتاد نفر با زن و مرد و صغیر و کبیر بنظر نمی آمد، محمد رضا خان از جاده منحرف شد و بطرف آنها تاخت، دیگران هم متابعت کردند من بحسن خان گفتم حالا که هوا خنک است و میتوانیم تا هوا گرم نشده سه چهار فرسخ راه برویم چرا اینجا معطل شویم، حسن خان جواب داد این مرد که پدرسوخته برای آنکه خرج نهار ما را ندهد مخصوصا ما را یک میدان راه آورده و میخواهد نهار را بگردن کربلائی ملا علی خان بزرگ و کدخدای طایفه شیخوانلو که اینجا منزل دارند بیاندازد و از در خانه اش که سوار شدیم متصل تمجید از پتیر مسکه می کند، پرسیدم پتیرمسکه چیست؟ گفت حالا میخورید، بد چیزی نیست اما برای شما که عادت ندارید دل درد میآورد، من گفتم هرگز راضی نمی شوم که بواسطه وجود من صدمه بر این بیچاره ها برسد فرضا ماها مقصر هستیم این بیچاره چه گناه دارد که از ده بیست نفر آدم پذیرائی نماید؟ حسن خان جواب داد: غصه آنها را نخورید اینها همیشه برای همین در کنار جاده منزل میکنند که از عابرین پذیرائی نمایند، در این ضمن شخصی موقر با لباس ترکمانی که لباس معمولی تمام خاک کلات بود بجلو قاطر ما رسید و سلام کرد و جلو قاطر را گرفت منهم با نهایت احترام جواب دادم و فورا پیاده شدم، دو نفر آمدند مال من و حسن خان را گرفتند و ما بقی شبانها هم رفتند مالهای رفقا را گرفتند و آنها را پیاده نمودند، حسن خان صاحب خانه را معرفی کرد که کربلائی ملا علی خان کدخدای طایفه «شیخوانلو»

ص: 204

است و بسیار آدم نجیب صاحب سفره ایست ما هم با کدخدا تعارف کردیم و بهمراه او روانه شدیم تا آنکه بچادر بزرگی که مخصوصا برای پذیرائی واردین معین و نصب کرده بودند وارد شدیم، این پوش از تمام چادرها بزرگتر است و پرده های اطرافش را از سه طرف که محل تابش آفتاب بود پائین انداخته بودند و اطراف او را با قالیچه های کوچک پشمی که خود آنها را می بافتند فرش نموده بودند، در وسط چادر یک اجاغی (1) برای ترتیب آتش ساخته بودند و در اطراف جوال بجای پشتی گذارده بودند، وارد شدیم و هرکدام در محلی نشستیم خود کدخدا هم رفت پهلوی همان اجاغ نشست و بلافاصله یک بیل بزرگ آتش سوخته آوردند و در آن اجاغ ریختند و فورا دو سه عدد کتری آوردند و اطراف اجاغ چیدند و رسم تمام ترکمانان همین است که بقدر هریک نفر میهمان یک کتری آب جوش ترتیب میدهند و با چای و قند و یک کاسه نزد خود میهمان می گذارند ولی چون ما شهری بودیم و باین وضع انس نداشتیم برای ما پیاله آوردند و پیاله هاشان هم بواسطه آنکه چای دشلمه میخورند قاشق نداشت، چند قطعه چوب هم بجای قاشق آوردند و دو سه فنجان چای پی درپی برای ما ریختند و هرچه خواستیم از خوردن عذر بخواهیم پذیرفته نشد و باصرار صاحب خانه خوردیم بعد از صرف چای دو سه قلیان از تنباکوهای متعارفی خودشان آوردند و نتوانستیم بکشیم از تنباکوی خودمان دادیم قلیان ساختند و کشیدیم و با صاحب خانه مشغول صحبت شدیم، شرحی از تعدیات آصف الدوله نقل کرد که:

«در چندین سال قبل دو سه چشمه که معروف است «بکل تپه» و در این حوالی است و محل مرتع گوسفندان ما است و ما آنجا چادر میزدیم از مرحوم حاجی میرزا باقر شفتی خریدیم و چندین سال در تصرف ما بوده جزئی زراعتی هم آنجا میکردیم امسال بعضی از بنی اعمام خودمان مدعی شدند و رفتند شهر عارض شدند و ما را هم بشهر خواستند رفتیم و قبالجات خودمان را هم بردیم، طرف مقابل قباله نداشت یکی دو نوشته پوسیده در دست داشت، هر جا بمرافعه رفتیم تصدیق بجانب ماه.

ص: 205


1- در نسخه اصلی همه جا «اجاغ» نوشته شده.

کردند حتی حاجی میرزا هاشم پسر مرحوم حاجی میرزا محمد باقر هم بر صحت اسناد ما شهادت داد، مبلغی هم بآصف الدوله دادیم و رقم گرفتیم و بعد از سه چهار ماه معطلی برگشتیم مدعی ما بعد از ما رفته مبلغ کلی پول بآصف الدوله داده و همین حسن خان حاضر را با پنج نفر سوار غفلتا بسر ما آورد و آنجا را از تصرف ما گرفتند و بدون حق بتصرف مدعی ما دادند دو مرتبه رفتیم شهر پولدادیم ناسخ گرفتیم و آمدیم محل را تصرف کردیم باز مدعی رفت و پولداد و ناسخ ناسخ گرفت باز آمدند ما را بیرون کردند ما هم فکر کردیم سه مقابل قیمت محل را تاکنون بحاکم شرع و عرف و قلق مأمورین داده ایم باز هم شهر برویم همین اوضاع است لهذا ناچار شده صرف نظر کردیم حاصل موجودی ما را هم بردند»

حسن خان هم بر تمام تفاصیل شهادت داد و تصدیق کرد محمد رضا خان هم بر حقانیت آنها شرحی نقل کرد قدری باو دلداری دادیم که اگر از این محبس خلاص شدیم فکری هم برای اصلاح کار تو میکنیم، در این ضمن سفره انداختند و بقول محمد رضا خان پتیرمسکه را آورد و رسم اینگونه اشخاص اینست در هر موقع که میهمان آمد بلافاصله بعد از چای پتیرمسکه برایش حاضر میکنند، خواه صبح باشد خواه عصر منتظر وقت شام و نهار متعارفی نمی شوند و در واقع پتیرمسکه آنها یک نوع تشریفات محترمانه است، باری سفره انداختند و اطراف سفره را نان چیدند و چندین کاسه ماست تازه و دو سه قدح بزرگ مسی هم دوغ در وسط سفره گذاشتند و ما متصل انتظار مقدم پتیرمسکه را داشتیم بالاخره بآرزوی خودمان نایل شدیم یعنی یک مجموعه بزرگ آوردند که چندین بشقاب در آن بود و ترتیب آن از این قرار است که خمیر را در روی تاوه میپزند و در یک بشقاب میگذارند مقداری کره بالای آن نان داغ می گذارند و یک نان دیگر هم روی او میگذارند که داغی نان ها اسباب آب شدن کره میشود و آنرا پتیرمسکه میگویند، اما مسکه اسم کره است در کرمان ما هم کره را مسکه می گویند و این قسم از نان را در بسیاری جاها پتیر می گویند که خمیر بی مایه را روی تاوه میپزند و میگویند بسیار خوراک خوش مزه ایست ولی بدهان ما که عادت نداشتیم جلوه ای و مزه ای نکرد اما دیگران

ص: 206

با کمال میل صرف نمودند مخصوصا کاسه سیرماست را با آنها مخلوط کردند و با اشتهای تمام خوردند، ما هم چند لقمه خوردیم و از قدح دوغ هم چندین قاشق خوردیم و مشغول برچیدن سفره شدند که بناگاه از طرف کلات سه نفر سوار نمودار شدند که بطرف چادرها می آمدند، انظار همه بطرف آن سوارها جذب و جلب شد تا آنکه رسیدند و دم چادر پیاده شدند، دو نفر از آنها بچادر وارد شدند و بدون مقدمه متوجه محمد رضا خان شدند و با نهایت تعجب گفتند: چرا حرکت کرده ای؟ ما بسراغ تو می آمدیم، محمد رضا خان مثل آدم جن زده مبهوت شد و ندانست چه جواب بدهد و نظری از روی التماس بحسن خان کرد، او فورا جواب داد که خان نایب اولا آدم بآدم میرسد، شما اول بنشینید و خستگی راه را بیاندازید و چپقی بکشید تا تکلیف معلوم شود. جواب داد: مخلص سرکار عالی هستم، اما این جاکش را باید برداشته ب [خور] ببریم و بطرف محمد رضا خان حمله کرد و شلاقی که در دست داشت بلند کرد که بسر خان بزند، بنده طاقت نیاوردم و با نهایت تغیر برخواسته دست او را گرفتم، او هم ناچار شد کظم غیظ نموده و نشست، بعد از نشستن رفیق او چپقی چاق کرد و بدستش داد گرفت و مشغول کشیدن شد، کربلائی ملا علی خان هم گفت: نهار مجدد آوردند و از همان پتیرمسکه ساخته و در جلو آنها سفره انداختند خان نایب که نظر خان شاهسون باشد ابدا اعتنا نکرد و هرچه صاحب خانه و شاهسونها اصرار کردند بخرج او نرفت و مثل برج زهرمار نشست اما رفیقی که نایب فراشخانه پسر آصف الدوله، و از فراشهای اهلی خراسان بود با نوکرشان نشستند و با نهایت حرص و بی ادبی خوردند و در ضمن که آنها مشغول خوردن بودند ما بنظر خان متوجه و مشغول صحبت شدیم و پرسیدیم اولا بفرمائید مأموریت شما از کیست؟ و حکم شما از کجاست؟ با نهایت بی اعتنائی دست برد در بغل خود و رقمی از آصف الدوله اظهار داشت رقم را خواندیم، مضمونش این بود که در خصوص دختریکه در «خور»

ص: 207

از خانه شوهر برده اند مأموریت دارد برود و مرتکبین این عمل را که دختر را دزدیده اند با محمد رضا خان و خود دختر و دائی او و شوهرش را برداشته برود در کلات نزد محمد ابراهیمخان حاکم کلات تا آنجا در کار آنها رسیدگی شود و مقصرین را تنبیه نمایند، پرسیدیم تا حالا چه اقدامی کرده؟ گفت: رفته ام ب [زو] و پسر نادر حسین خان را که یکی از مرتکبین این عمل بوده گرفتار کردم که بیاورم ب [خور] یک شب هم در حبس من بود، بعد فرار کرده، حالا محمد رضا خان را در «خور» نگاه بدارم تا پسر برادر خود را که او هم یکی از مقصرین است تسلیم کند و دختر و داماد را هم بدهد ببرم بشهر. گفتم اولا در حکم تو چنین چیزی نوشته نشده و تو تاکنون برخلاف مأموریت خود رفتار کرده ای ثانیا خود محمد رضا خان با ما بطرف کلات می آید تو هم برو مقصرین را بردار بیاور در کلات تا بمقتضی حکمیت حاکم کلات آنجا عمل تمام شود، ثالثا حکم دیگری از آصف الدوله رسیده که محمد رضا خان همراه ما بیاید بکلات و آن حکم ناسخ این حکم است و تو هم مجبوری که همراه او بکلات بیائی. جواب داد: من نوکر حکم نیستم، من دستور العمل محرمانه از امیر حسین خان دارم که دویست تومان از محمد رضا خان و سیصد تومان از مقصرین بگیرم و ببرم، مختصرا هرچه ما بزبان خوش با او صحبت کردیم او تمام را بسختی جواب داد، بالاخره نزدیک بود کار ما با او بنزاع کشد و ما مصمم شدیم او را مشلق کنیم و حسن خان هم با ما همراهی میکرد اهل محله هم حامی بودند، نظر خان دید کارش زار است ناچار شد از در ملایمت داخل شود و راضی شد که محمد رضا خان را رها کند و نوشته از او باسم نایب او بگیرد که در «خور» با او همراهی کند تا مقصرین را گرفته بشهر ببرد و قریب دو ساعت مشغول این گفتگو بودیم تا جان محمد رضا خان را از دست نظر خان و رفیقش که واقعا مثل «سنان ابن انس» بود نجات دادیم و قریب بظهر بود که از آنجا فارغ شده سوار شدیم و رو براه نهادیم

ص: 208

و معلوم شد جهت عجله محمد رضا خان از جهت چه بوده!! از آنجا میخواهند ما را به «نیک قلعه» ببرند و تقریبا پنج فرسخ راه است و تمام راه کوه و کتل است که جاده آنرا سیل برده و باید با کمال سختی عبور نموده و آنقدر سخت است که خود کلاتیها از این راه عبور نمی کنند و اصلا این راه راه متعارف کلات نیست و مخصوصا آصف الدوله حکم کرده بود ما را از این راه غیر متعارف ببرند!! باری سوار شدیم و قریب دو فرسخ راه که چندان سخت نبود طی کردیم بعد از آن رسیدیم باول گردنه و مصائب این راه را هیچ نمیتوانم تشریح کنم و الان هم که تصورش را میکنم بدنم می لرزد که چگونه ما از این گردنه که مثل پل صراط است عبور کردیم تمام ماها پیاده شدیم و هرکدام جلو مال سواری را بدست گرفته در قله کوه حرکت کردیم گاهی پای خودمان میلرزید گاهی پای اسب و قاطرمان و در هر دو صورت کمتر خطرش این بود که از بلندی پرت شده به ته دره بیافتیم از شدت ترس و واهمه میلرزیدیم و متصل اشک میریختیم، کفش های ما کفش راحتی و نعلین بود که همیشه از پای ما بیرون میجست و دو سه مرتبه اسب سوارها غلطیدند و آنها مجبورا جمع شدند و اسب را حرکت دادند و ضمنا مثل ریگ فحش بعین الدوله و آصف الدوله و ... میدادند، باری در این هوای گرم و خوردن اغذیه معطشه بی آب به یک ذلت و زحمتی حرکت کردیم که هزار مرتبه زیادتر حاضر شدیم خود را از بالای تپه پرت کنیم و آسوده شویم و آنچه ممکن بود به دل و زبان بظالمین نفرین کردیم، بیچاره حاجی میرزا حسن که کسالت هم داشت و بالنسبه بما دو نفر تن پرور ترهم بود و بقول خودش هرگز بی درشگه سفر نکرده حالا جلو قاطر را بدست گرفته پله پله از این سنگها بالا میرود و پائین می آید و ناله میکند و اشگ میریزد و آه میکشد، مجملا قریب دو ساعت و نیم در این گردنه معطل شدیم و جان کندیم تا از سختی او گذشتیم و براه باریکی رسیدیم و نیم فرسخی هم در آن راه باریک قطع

ص: 209

مسافت کردیم تا بزمین مسطحی رسیدیم و چمنی دیدیم در وسط چمن چشمه آب گوارائی بود آنجا پیاده شدیم و قریب یکساعت هم استراحت کردیم و مالها را در چمن رها کردیم تا قدری چرا کنند و خودمانهم روی چمن ها دراز کشیدیم و قدری هم خواب رفتیم تا حسن خان حکم رحیل داد و سوار شده براه افتادیم، از اینجا راه دو شعبه میشود، یکی همان راهی است که ما باید برویم به «نیک قلعه» راه دیگری به زو میرود، حسن خان و محمد رضا خان از آن راه رفتند و بما گفتند ما باید برویم آنجا قدری تحقیق از اعمال نظر خان بکنیم و ضمنا چون کدخدای آنجا فوت شده فاتحه ای بخوانیم شب بشما میرسیم، باری از هم جدا شدیم و راه ما حالا دیگر عیبی ندارد اغلب از اراضی مزروعه عبور میکند و رودخانه همه جا در مصاحبت ما هست و قریب بغروب رسیدیم بآبادی که بایستی شب را آنجا بمانیم و اسم آن آبادی را «قلعه ثو» می گویند و باصطلاح خودشان «نیک قلعه» مینامند، کدخدای آنجا شخصی است خیلی صاحب مایه و خسیس و بی عرضه، ما بین اهل ده و کدخدا نزاع بود، او را نمی خواستند و همان وقت که ما رسیدیم رعایا دم قلعه نشسته بودند و با او نزاع داشتند، آنهم از خوش بختی ما بود که اگر در حال نزاع نبودند ابدا حاضر نبودند ما را راه بدهند و مخفی نماند که در این حدود کلیتا کدخدا را «بک» (1)ی»

ص: 210


1- بک یا بیک لقب یا عنوان کلی نجبا و بزرگان ترک و غالب ممالک اسلامی و همچنین در ایران بعد از اسلام، این کلمه از قرن پنجم ببعد در آخر بعضی اعلام (مثل طغرل بیک- آق سنقر بک- خواجه بک) بعنوان لقب ذکر میشده است، در قرن نهم کلمه ی بک در دنبال اعلام امرای ترکمان آذربایجان و دیار بکر بکار رفته است (مثل حسن بک و یعقوب بک) در ماوراء النهر نیز مقارن استیلای ازبک این عنوان در آخر اسم حکام جمع می آمده است در عهد صفویه عنوان تشریفاتی افراد قزلباش بوده است و بعد از آن در غالب بلاد ایران و ماوراء النهر عنوان حکام محلی بوده و هرچه شغل حکومت همیشه از پدر به پسر نمیرسیده این عنوان معمولا از پدر به پسر انتقال می یافته است و در عهد قاجاریه بتدریج عنوان تشریفاتی شده است. صفحه 436 کتاب «دائره المعارف فارسی»

میگویند و لفظ بیک بمراتب بالاتر از «خان» (1) است و برای هریک در سال مبلغی نقد و جنس باسم صادر و وارد که مصطلح ما است و باصطلاح خودشان «میهمان پولی» میگویند که بر اهالی ده تقسیم مینمایند و بیک از او خرج واردین مینماید حالا نزاع این شخص با اهل ده این بود که من امسال دو سه مرتبه حکومت را میهمانی کرده ام یکی جلیل الملک را که معزولا بشهر رفته اند بعد از آن محمد ابراهیم خان را که با کسان خود برای حکومت آمده اند و این مبلغ که شما داده اید کفاف این مخارج را ندارد، آنها هم در جواب باو فحش میدادند و می گفتند: تو مبلغها از مردم جریمه میگیری و باشلق پولی میگیری وووو، در این بین ما وارد شدیم، کدخدا فوز عظیم دانست و ما را پذیرائی نمود این ده بسیار جای خوش آب و هوائی است و مخصوصا هوای بیرون قلعه خیلی فرح افزاست و یک شعبه از رودخانه از بیرون قلعه عبور میکند که از رودخانه جدا کرده اند و بیشه های خوب دارد و رودخانه بزرگ هم از پائین ده عبور میکند، عمارات مسکونی ده بالاخانه است که در طبقات زیرین طویله و انبار بنا میکنند و در طبقات بالا منزل مینمایند چشم انداز خوبی دارد، یک آسیاب تنوره بسیار بزرگ بیرون قلعه است مال های ما را گرفتند و بستند و ما را هم ببالاخانه بردند، عمارت کدخدا تازه بنا شده و هنوز ناتمام است، دو اطاق و یک مهتابی برای میهمانخانه خود ساخته که تازه بنیانش و باصطلاح سفت کاریش تمام شده و هنوز اسباب بنائی از قبیل خشت و گچ و یوشن برای گچ پختن در همان اطاقها ریخته و در وسط مهتابی یک کوره گچ پزی استت.

ص: 211


1- عنوان امرا و رؤسای قبایل ترک و تاتار امرای بزرگ ترک لقب خان داشته اند فاتح معروف مغول عنوان «چنگیز خان» یافت، همچنین ایلخانان مغول عنوان «خانی» پنداشته اند نزد ترکان تیموری کلمه خان از سلطان مهمتر بشمار میآمده است و اختصاص به امرای مهمه داشته است حتی در عهد صفویه لقب خانی را مهم میشمرده و فقط بامرای بزرگ میداده اند و در ایران در دوره ی صفویه این عنوان غالبا اختصاص به وافی و حکمران ولایات داشت.

که مشتمل کرده بودند و گچ پخته بودند، ما آمدیم در بالاخانه دیدیم جای حسابی برای نشستن نداریم لابد شدیم برای گردش پائین برویم و رفتیم تا حوالی رودخانه در ضمن بیکی از باغات رسیدیم که درخت زردآلو داشت حسین خان سوار که با ما بود قدری زردآلو تکانید و هرچند خیلی بدجنس بود ولی با کمال میل خوردیم قدری هم در رودخانه گردش کردیم، شب هم مهتاب بود بقدر یک ساعت از شب رفته مراجعت کردیم حسن خان و محمد رضا خان هم آمده بودند وقتی رسیدیم که حسن خان باشلاق کدخدا را تنبیه میکرد، جهتش را پرسیدم، معلوم شد جو برای مالها نیاورده و می گوید در تمام ده جو پیدا نمیشود، ما رسیدیم و کدخدا را نجات دادیم و شفاعت کردیم، یکنفر از اهل ده محرمانه راپورت آورد که من جو دارم اگر یکمن سی شاهی کدخدا بخرد میدهم، حسن خان کدخدا را مجبور کرد که جو خریداری نماید و نمیدانیم خرید یا قرار داد، دو سه روز دیگر جو تازه از صحرا بیاورد و عوض باو بدهد، بهرحال جو را تحصیل کردند و بالای مهتابی فرش برای ما انداختند و نشستیم بصحبت کردن محمد رضا خان هم رفت در یکی از همان اطاقها مشغول شد بکشیدن شیره، ما هم با رفقای خودمان مشغول شدیم بصحبت علمی کردن و در مبحث اصول خلقت و اینکه «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» مباحثه می کردیم رفیق محترم ما آقا میرزا آقا جوان بسیار با اطلاعی است سیاسی خوب میداند شعر خوب میگوید اطلاعات تاریخی و فلسفه و معلومات مفیده دارد و اما در مباحثه حکمیه تحصیلی نکرده و چندان مایه و پایه ندارد و دلش هم نمی- خواهد اظهار بی اطلاعی بکند لهذا هر وقت داخل در اینگونه صحبتها میشدیم ما را بزحمت میاندازد، مثلا من میگویم: آخوند ملا صدرا (1) در «اسفار» چنیند-

ص: 212


1- ملا صدر الدین محمد بن ابراهیم شیرازی مشهور بملا صدرا یکی از بزرگترین فلاسفه ایرانست، در علوم و حکمت و ریاضی و علوم شرعی مهارت کامل داشته و شاگرد شیخ بهاء الدین بوده است. در حکمت طریقه ای مخصوص بخود دارد که در آن مبتدع است و پس از عهد وی اکثر حکما پیرو او هستند، از شاگردان او میتوان ملا محسن فیض کاشانی را نام برد. از کتب او در فلسفه «اسفار اربعه»- شواهد ربوبیه- مبدأ و معاد- شاعر- عرشیه و نیز شرح هدایه اشیریه را برطبق حکمت مشاء تألیف کرده است، از تألیفات دینی او «شرح اصول کافی»- کتاب شرح منظومه وی قعلا متداولترین کتب فلسفه شرقی است.

نوشته، بطور مسخره میگوید: ملا صدرا نفهمیده و غلط گفته، من در ارض روم چنین شنیدم. باری امشب مباحثه ما با رفیقمان بطول انجامید، کم کم اسباب رنجش شد و بعادت طلاب مدارس ایران بهم پریدیم و حرفهای درشت بهم زدیم، حسن خان و سایر سوارها از مباحثه ما حظی داشتند و بیشتر اسباب طول مباحثه را فراهم می کردند، حاجی میرزا حسن هم اگرچه سوادی ندارد اما در حرف زدن آنهم برای عوام ید طولائی دارد باری دو سه ساعت مباحثه کردیم حاجی میرزا حسن از من کمک کرد تا آقا میرزا آقا را مغلوب کردیم، بالاخره شام آوردند شام امشب عبارت است از برنج گرده بسیار بد کم روغن و دو سه بشقاب نیم روی تخم مرغ و دو سه کاسه دوغ من که نتوانستم بخورم خواهش کردیم قدری ماست برایم بیاورند که با نان بخوریم، حسن خان و سوارها هم خیلی خندیدند و بصاحب خانه فحش دادند بلکه دو سه مرتبه میخواستند آنرا اذیت کنند من مانع شدم، بعد از صرف شام بنای خوابیدن شد، میزبان بی انصاف از آوردن رختخواب هم امتناع کرد و با فحش سوارها دو سه دست رختخواب آوردند و هرکدام سهمی گرفتیم و خوابیدیم، صبح علی الطلوع برخواستم و نماز خواندیم و چای خوردیم و مالها را با کمال عجله حاضر کردند که زودتر برویم و قبل از ظهر برسیم و گرما نخوریم، بهمین خیال زود سوار شدیم و راه افتادیم و از اینجا تا اصل کلات که محبس ما است شش فرسخ راه است و بعد از آنکه سه فرسخ راه رفتیم دیوار کلات یعنی حصار سنگی محکم او پیدا شد و سر یک چشمه پیاده شدیم که قدری استراحت کنیم و محمد رضا خان از نوکرش پرسید ذخیره ای که در قلعه بتو سفارش کردیم برای راه از کدخدا بگیرید و کدخدا هم مدتی آمد و رفت کرد

ص: 213

چه داد؟ رفت و از خورجین ترکی سه چهار عدد نان کلفت و چند عدد خیار زرد پیر شده آورد، حسن خان از مشاهده این حال خیلی متغیر شد و به من اعتراض کرد که چرا نگذاشتی من این مردکه را تأدیب کنم حالا هم بمرگ خودت در برگشتن هم شلاقش میزنم و هم جریمه اش میکنم، ما هم گفتیم چون کدخدا از ریاست ده هم اظهار دلتنگی میکرد و متصل میگفت استعفا دادم (استیفا) و در وقت سواری مخصوصا بمن گفت بسرکار حاکم عرض کنید یا بمن تقویت کنید یا آنکه استعفای مرا قبول کنید، منهم بنا بخواهش او حاضرم که عزلش را بخواهم، باری هرکدام دو سه لقمه نان خوردیم و براه افتادیم و از کنار حصار زرین کلات که کوهی است بسیار بلند و محکم و سر بهوا کشیده است عبور کردیم و نزدیکی در «بند ارغوانشاه» (1) که مدخل ما است یک چشمه آب بسیار خوشگواریست معروف به (قره سو)،د.

ص: 214


1- ساختمانی است آجری دانه دار که بشکل مخروطی ناقص بارتفاع 50 متر از کف ژرف رود و هشت متر از کف زمین بالا رفته است. این بارو محل سکونت و دیده بانی قلعه بیک بوده و قلعه بیگی سمتی بود که تا اواسط دوران مظفر الدین شاه در این محل وجود داشته است. قلعه بیک مأمور حفاظت قلعه کلات بود و هشت آبادی درون کلات را دیده بانی میکرد و ورود بکلات و دیدن عمارات و آبادیهای آن باجازه وی بود. شاید ارغوانشاه همان ارغوانشاه فرزند آباقاجان پادشاه پسر هلاکو خان که سلسله ایلخانیان را تشکیل دادند باشد. این ارغوانشاه با تکودار ملقب بسلطان احمد عموی خود بر سر سلطنت نزاع داشت و در پیرامون جلگه طوس باهم جنگیدند. ارغوانشاه شکست خورد و بقلعه کلات پناهنده گشت (بسال 683 قمری) سلطان احمد که میکوشید او را دستگیر سازد میدانست که فتح کلات که قلعه ای مستحکم و تسخیر ناپذیر است با اعمال زور ممکن نیست به تزویر پرداخت و یکی از سرداران خود را بنام الیناق که در حیله و سیاست شهرت داشت مأمور فریب ارغوان کرد. الیناق در مأموریت خود توفیق حاصل کرد و ارغوانشاه را از قلعه بیرون کشید و بحضور سلطان احمد برد و بالاخره او را زندانی کرد. سلطان احمد تکودار چون باسلام گرائید، موجب نارضائی سران مغول شد و زمینه را برای ارغوانشاه زندانی وی آماده کرد و امرای مغول پنهانی با وی همداستان شدند و سلطان مسلمان شده را دستگیر کردند و ارغوانشاه را بجای او بسلطنت برگزیدند.

این بنده تقریبا دو ثلث خاک ایران را گردش کرده ام و رودخانه زاینده رود را دیده ام و ببالای کوههای فریدن و چهار محال که مصب رودخانه زاینده رود است رفته ام مختصرا آب خوشگوار بسیار دیده ام اما باین خوبی ندیده ام، آنقدر سرد که گویا ده روز در یخ پرورش داشته و آنقدر زلال که یک یک ریگهایش شمرده میشد، سر این چشمه پیاده شدیم و تا میتوانستیم آب خوردیم و بسر و صورت خودمان زدیم و خیلی افسوس خوردیم از قضیه ای که مفصلا در فصول آتیه نگاشته خواهد شد و آن چشمه مثل باقی چشمه ها ملحق برودخانه میشود، همان رودخانه ای که بداخله کلات از طرف «دربند ارغوانشاه» وارد می گردد و از چشمه معهود با کمال بی میلی وداع نموده بطرف دربند روانه شدیم از قلعه تا کلات همه جا زراعتهای دیمی بسیار مفصل دیدیم بلکه در عرض این شش فرسخ هیچ تلی نبود که زیر زراعت گندم جو و سایر حبوبات نباشد گاوهائیکه در آنجاها به چرا مشغول بودند، خیلی درشت و چاق و قوی هیکل تقریبا همان جنس گاوهای سیستانی هستند، نزدیک بدربند که رسیدیم بیشه ای پیدا شد مشتمل بر اشجار بید و چنار و انگور، خیلی جای فرح انگیزی بود، حسن خان گفت: در سال گذشته که با دربان باشی باینجا رسیدیم دربان باشی میل کرد که اینجا بنشیند و چائی بخورد و وافوری بکشد از من خواهش کرد که یکساعت اجازه پیاده شدن باو بدهم، من گفتم پنج تومان قیمت یکساعت است و او هم قبول کرد و داد و پیاده شد و آبداری همراه داشت و چای و قلیان و تریاک برایش حاضر کردند و قالیچه انداختند و در زیر این درختها بقدر یکساعت استراحت کرد بنده بشوخی باو گفتم فرق مابین ما و دربان باشی همین است که او پنج تومان داد و پیاده شد و چائی خورد ولی ما تا پنج تومان نگیریم پیاده نمیشویم و راستی اگر ما هم آبداری داشتیم، پیاده می شدیم و نهاری میخوردیم چرا که اول ظهر بآنجا رسیدیم و خیلی هم گرسنه بودیم مختصرا از آنجا هم گذشتیم و داخل در

ص: 215

دره ای شدیم که از دو طرف دو سلسله جبال امتداد داشت و طبیعت احداث یک معبری باریک برای رودخانه نموده بود هوای اینجا را که ما دیدیم و هوای سایر نقاط متعلقه بکلات را از قبیل خور و نیک قلعه دیده بودیم بر ما مدلل داشت که هوای کلات بآن بدی که محبوسین خراسان و زندانیان میگفتند نیست و احتمال میدادیم در آنجا بر آنها بد گذشته و جای خوبی نداشتند که آنقدر مذمت مینمودند، در راه هم آنچه از حسن خان پرسیدم مذمت زیادی نکرد باری از محمد رضا خان پرسیدیم که هوای داخله کلات چگونه است؟ خان جواب داد: الان میرسیم و ملاحظه میکنید در این بین رسیدیم بمحلی که معلوم می شد در سابق آنجا را دروازه و دربند ساخته بودند، باین معنی که یک قطعه پل از سنگ و ساروج و آجر خیلی محکم ساخته شده بود که مشتمل بر سه چشمه بود و روی آن قراولخانه ساخته شده و دو طرف را محکم گرفته بودند که معبر منحصر بهمین خیابان و در بالای کوه هم یک قلعه ساخته بودند که اگر یکوقتی بخواهند مانع از ورود قشون بآنجا بشوند دو نفر تفنگچی بدون هیچ واهمه جلو چندین فوج را نگاه میداشت و حالا طغیان رودخانه نصف پل را خراب کرده، اما هنوز قراولخانه روی پل و قلعه در قله کوه باقی است در قراولخانه سرباز نداشت اما چند قدم پائین تر از پل، قراولخانه دیگر بود مثل قهوه خانه هائیکه در دهات میسازند بنظر میآمد و واقعا هم قهوه خانه بلکه شیره کش خانه بود که چند نفری در آنجا مشغول کشیدن شیره بودند و یک نفر سرباز مدیر آنجا بود و ضمنا قراولی هم میکرد و از دربند که وارد شدیم بالای سرمان یک قلعه دیده می شد که تقریبا بقدر یک خانه هزار ذرعی روی کوه ساخته شده بود و از پائین محکم جلوه مینمود، از حسن خان پرسیدم این قلعه چیست و منزل کیست؟

جواب داد: اینجا «قورخانه» است و ذخیره کلات بوده که حالا هم هنوز بعضی از لوازم قورخانه آنجا هست و برای آنکه کسی آنها را نبرد درش را گل گرفته اند

ص: 216

و در جلو روی ما یک تپه نمایان بود، بالای تپه دو سه نفر آدم دیدیم و چند رأس اسب بسته بودند از حال آنجا پرسیدم، جواب دادند آنجا «توپخانه دولتی» است و خوب که دقت کردیم یک لوله توپ هم دیدیم که بدون چرخ روی خاک افتاده بود و یک صفه در آنجا بنا شده بود که دو طرف آن دو اطاق داشت که منزل توپچیان بود، باری در رودخانه عبور کردیم آبادی اول عبارت بود از سی چهل باب خانه دهاتی که از گل ساخته شده بود و طاقهای چوبی داشت و بالای بام آنها علف ریخته بودند که بخشکد، بعضی جاها هم پشه بند کرباسی داشت و اسم آن آبادی محله «ارغوان شاه» است بقدر یک میدان از کنار تپه عبور کردیم تا بآبادی دیگر رسیدیم آنجا را «خروس محله» میگفتند، از آنجا هم یک میدان دیگر عبور کردیم آبادی دیگر دیده شد بهمان وضع الا اینکه در این آبادی چند قطعه باغ هم دیده می شد آنجا را «کردمحله» مینامیدند از آنجا هم بقدر یک میدان عبور کردیم به محله دیگر رسیدیم که آن سه محله آبادتر بود آنرا «کبود گنبد» (1) میخواندند و وجه تسمیه اش اینی-

ص: 217


1- بزرگترین بنای کلات که اکنون پدیدار است کاخ خورشید است که قصر سلطنتی نادر شاه افشار بوده و خود و خانواده اش مدتی در آن اقامت داشته اند. کاخ در میان باغ قرار دارد و پیش از چهار باغ دیگر در پیرامون این باغ بزرگ بوده است. دیواره های باغ تا ارتفاع یکمتر با سنگ بالا آمده است و از آن ببعد از آجر ساخته شده. این آجرها را غالبا بعدها ربوده اند و یا خود ریخته است و جای آنرا چینه گل کرده اند، کاخ در نظر اول یکپارچه از سنگ مینماید. درون آن با آجرهای محکمی ساخته شده که از بتون مسلح سخت تر است؛ نمای خارجی را با سنگهای حجاری شده ساخته اند این سنگها هریک دو متر طول و یکمتر عرض دارد و قطر هرکدام 15 تا 20 سانتیمتر است. قصر خورشید سه طبقه دارد. ارتفاع سه طبقه 25 است ولی در سال 1299 قمری (1881 میلادی) طبقه سوم را زلزله شکافت و بعدها چون مرمت نشد بکلی ریخت. بنای قصر استوانه مانند است و سنگهای نمای آن مرمر سیاه است که گرد یا برجی تراشیده شده. طبق تحقیقات پرفسور لکهارت انگلیسی سنگهای مرمر سیاه را که بر روی پوشش خارجی قصر خورشید بکار برده اند و هر قطعه آن 60 خروار وزن دارد و با توجه به وضع کوهستانی ناحیه کلات و راههای دشوار وصعب العبور آن شگفتی این کار بیشتر نمایان میشود. این دستور به مسابقه ای همانند است که نادر برای حمل سنگاب بزرگ حوض اسمعیل طلائی از هرات بمشهد در مدت حد اکثر دوازده روز طرح کرده و بالاخره نه روزه حمل آن انجام شد. قصر خورشید شانزده اطاق دارد. طبقه اول بخدمتکاران اختصاص داشته و دو طبقه دیگر خاص پادشاه و شاهزادگان و حرمسرا بوده است. ایندو طبقه با ریزه کاریها، مینیاتورها، تذهیبات و گچ بریهای بسیار مزین بوده است که متأسفانه همه ریخته و فقط در داخل برج که در وسط عمارت است طاق نماها و دیوارها هنوز تا حدی آثار تزئینی و هنری خود را محفوظ داشته است. قسمتی از طلاکاریهای ظریف کاخ را برای ربودن طلای آن تراشیده و نابود کرده اند. هنوز تصاویری از شاهزادگان نادری در برج وسط عمارت برجاست. این نقشها شاهزادگان نادری را هریک سوار بر اسبی عربی نشان میدهد که شاطری نیز پیشاپیش آنها در حرکت است. یکی از این عکسها متعلق به رضا قلی میرزا ولیعهد نگونبخت نادر است که بامر پدر میل در چشمانش کشیدند و کورش کردند. در سمت شرقی طبقه زیرین دالان تاریکی است 2* 5 متر با هوای گرفته و بدون روزنه که میگویند نادر سرداران و شاهزادگان متخلف را در آنجا زندانی میکرده است. ساختمان کاخ خورشید متعلق بسال 1155 تا 1160 قمری است زیرا نادر پس از آنکه در سال 1155 در جنگ داغستان شکست خورد و فرزند رشیدش رضا قلی میرزا را کور کرد از نظر روحی بسیار شکسته و افسرده شده و بقول ملک الشعرای بهار «خروس زمانه» شکسته بال بکلات رفت و به این کوهستان پناه برد و قصد کناره گیری از سلطنت داشت و چون میخواست برای همیشه در کلات اقامت کند در ظرف شش سال کاخ خورشید- با روی بند ارغوانشاه- کتیبه سنگی- مسجد کبود گنبد- هفت کیلومتر آب لوله کشی- سه طاق آجری و بنای آن بر بالای ژرف رود- سد شرقی آسیابادی- و 365 آب انبار آجری و آبادی و «خشت» را ساخت. م. خ.

است که آنجا را نادر شاه افشار پای تخت کلات قرار داده و یک عمارت بسیار مجلل محکم ساخته که در وسط باغی واقع است و در وسط آن عمارت بسبک بتخانه های هندوستان یک گنبد بسیار عالی بنا نموده و چون با سنگهای کبود ساخته شده است از این جهت آنجا را کبود گنبد مینامند بعضی هم «مقبره» میخوانند و گویا جهتش این است که نادر شاه آن گنبد را بقصد مقبره خودش ساخته است و فعلا مرکز کلات و محل جلوس حکومت آنجا است و از باقی آبادیها مفصل تر و وسیع تر است و عما قریب وضع آنجا را توضیحا مینگاریم، قریب یکساعت و نیم از شب گذشته

ص: 218

بآخرین منزل خودمان رسیدیم و ابتدائا ورود کردیم در یک فضائی که بالای سر در آن دو سه باب بالاخانه ساخته بودند در صحن آن فضا هم مثل مدرسه اطاق اطاق ساخته شده بود که آنجا سربازخانه و بالاخانه اش منزل صاحب منصبان آنها است از آنجا گذشته وارد یک باغ بسیار بزرگ میشد که آن عمارت در وسط باغ ساخته شده ولی حالا دو طرف گنبد را دیوار کشیده اند و این سربازخانه را از این طرف و اندرون حکومت از طرف دیگر در مجزی شده ولی اصل گنبد مشترک بین هر سه واقع میشود و آن باغ مشتمل بود بر چندین قطعه که در هر قطعه از آن چندین درخت زردآلوی کهن سال قوی هیکل داشت و در وسط آن یک خیابان طولانی بود که در ابتدای عمارت تا منتهی دیوار باغ امتداد داشت و در دو طرف آن درخت خار غرس شده بود اما خیابانها بسیار کثیف و پر از خار و خاشاک و در اطراف جویها از بی مواظبتی گیاه بسیار مخصوصا پونه های انبوه سبز شده بود، مجملا وارد باغ شدیم و چون بی موقع وارد شدیم اجزای حکومت متفرق شده بودند و شخص حاکم هم در اندرون خواب بود، یکنفر آبدار خان، مشهدی محمد علی بیدار شده آمد با حسن خان مذاکره نموده و از وضع مطلع شد و رفت در اندرون و خان حاکم را از ورود ماها اطلاع داد و برگشت و در اطاقی را باز نموده ما را برفتن در آن اطاق تکلیف کرد، رفتیم و نشستیم و از شدت خستگی و گرسنگی بی تاب بودیم حسن خان بآن شخص حالی کرد که فکر نهاری برای ما بنماید بقدر ده دقیقه در آن اطاق نشسته و قلیانی که آوردند کشیدیم، شخصی بر ما وارد شد تقریبا بسن سی سال با حالت لاقیدی و لاابالی گری خنده کنان با لباس خواب که فقط یک عبا بخودش پیچیده بوده و ما این شخص را حاکم فرض کردیم و برخواستیم با کمال ادب او را پذیرفتیم اما بزودی معلوم شد که او حاکم نیست چرا که بمجرد نشستن اظهار داشت که سرکار خان عمو خواب بودند حالا بیدار شدند و فورا بخدمت شما میآیند این شخص اسمش

ص: 219

علی اکبر خان است و پسر جلیل الملک است که فعلا بیگلربیگی خراسان است چندین سال پدر او در کلات حکومت داشته، امسال بواسطه بلوای خراسان آصف الدوله مجبور شد او را بیگلربیگی شهر نموده و برادر او را که محمد ابراهیم خان باشد بحکومت کلات فرستاد و این جوان هم همراه عموی خود به کلات آمده و شرح حال او را ضمنا مینگاریم و بلافاصله جوانی دیگر بسن بیست و هیجده وارد شد خیلی بی ادب و بی تربیت و با آنکه آن هر دو نفر وضع پریشانی حالت ما را میدیدند باز بنای پرسش و کاوش گذاشتند و از حالات ماها تحقیقات میکردند بنده که صرف سکوت کرده بودم آقا میرزا آقا هم حرف نمیزد فقط حاجی میرزا حسن چند کلمه ای برای اسکات آنها از گرفتاری ماها بیان کرد و هنوز مشغول صحبت بودند که حاکم وارد شد این شخص تقریبا چهل الی چهل و پنج سال از عمرش گذشته، با سیمای گشاده و خنده رو و قدش بسیار کوتاه است گونه اش سرخ علامت نجابت در سیمایش هویدا است آمد در مقابل ما نشست و ابتدا قدری تعارف با ما کرد بعد متوجه حسن شد و با نهایت گرمی با او تعارف کرد خان هم حکم آصف الدوله را بدست او داد، گرفت و خواند و با نهایت تعجب بماها نگاه میکرد، بنده از او سؤال کردم که سبب تعجب سرکار چیست؟ جواب داد تعجبم از این است که در این حکم شما را سید نوشته اند حالا هرچه نگاه میکنم شماها سید نیستید و آخوند هستید ماها جواب دادیم: یا عمدا یا سهوا حکم را غلط نوشته اند و ما هیچ کدام سید نیستیم و اسامی و القاب خود را برای ایشان گفتیم در این بین نهار آوردند دو سه کاسه آبگوشت و ماست و پنیر و خیار و مربا و ترشی در سفره گذاشته بودند و نانهای خانگی بسیار خوب حاضر کرده بودند، برخواستیم و مشغول صرف نهار شدیم خان حکمران هم مشغول کشیدن قلیان شد تا آنکه ما از نهار فارغ شدیم و بعد از نهار چون موقع خواب گذشته بود چای خواستیم و بعد از صرف چای برای گردش بباغ آمدیم و خان حاکم با نهایت مهربانی با ما همراهی کرد و عرض و طول باغ را

ص: 220

بما نشان داد، بعد ما را برد ببالای بام سربازخانه و بعضی کلمات ادا میکرد که حاصلش این بود که منتهی محل گردش و سیر ما را بما نشان میداد بعد از آن از بام پائین آمدیم یک قطعه نمد آبداری در وسط خیابان پهن کردند در آنجا نماز خواندیم دو نفر از اهل عمامه کلات یکی آخوند و دیگری سید بر ما وارد شدند حاکم آنها را معرفی کرد، یکی آقا سید حسین روضه خوان و دیگری قاضی کلات بود این قاضی در داخل کلات در همان «کبود گنبد» ساکن است روضه هم میخواند، عقد و نکاح و نوشتن قبالجات و اسناد شرعی راجع باوست، سوادی ندارد ولی بد آدمی نیست، پدرش هم سالها قاضی کلات بوده در نزد حکومت احترامی دارد.

سنش سی و پنج الی سی و هفت است، یک نفر آخوند دیگر هم آنجا پیدا شد که او را هم قاضی میگویند اسمش ملا ابراهیم و ساکن «سینه» است سینه یکی از دهات و آبادیهای داخل کلات است تا «کبود گنبد» سه فرسخ مسافت دارد، سنش میانه پنجاه و پنج و شصت، قدی کوتاه و ریش بلند دارد و از اجزاء حکومت است و برای حکومت کار میکند و پشت هم میاندازد گاهی بمأموریت میرود و الزامات حکومت را او مینویسد و در عالم خودش آدم زرنگی است، یک نفر نظامی هم آمد آنجا نشست و با ما تعارف کرد. حکومت از او معرفی نمود که سلطان سربازهای ساخلو کلات است، این سربازها از فوج قزوین هستند و تمام آنچه مأمور کلات هستند یکصد نفر که در آن حدود متفرق هستند و چند نفرشانرا در «دربند ارغوانشاه» دیدیم چند نفر دیگرشان را هم همین جا در خدمت حاکم دیدیم چاتمه هم زده بودند چند نفر هم در «دربند تفته» مأموریت دارند، دو سه نفر هم در «دربند ینجه» و چند نفر در «خاکستر» مستخدم اداره پست و گمرک هستند، ما بقی هم در دهات دیگر دروگری و فعلگی میکنند؛ سلطان آنها آدم خوبی است و بما خیلی اظهار محبت کرد و دلداری داد، شخص دیگر پیدا شد با سیمای گشاده و حالت بشاشت، هنوز

ص: 221

وارد نشده بود که حاکم با کمال برودت گفت حکیم باشی است و معلوم شد حاکم با او میانه ندارد این شخص هیکلی تنومند و قدی بلند دارد خیلی بشاش و خنده رو است که خیلی حفظ صحت میکند و مزاج خودش را پاکیزه محافظت مینماید و لدی الورود با کمال بی اعتنائی بحاکم سلام کرده متوجه ما شد و خیلی گرم گرفت و اظهار محبت کرد و میگفت من اینجا از تنهائی بجان رسیده ام خداوند شما را فرستاد که من اینقدر تنها نباشم، بنده هم بشوخی گفتم کاش هزار سال تنها مانده بودی و هرگز ندیم و هم زبان پیدا نمیکردی فورا خنده بسیار بلندی کرد که حاکم از خنده او سر و صورت خود را برهم کشید، شخص دیگر که حضور حاکم میایستاد ولی خیلی فضولی میکرد و معلوم بود نزد او احترامی دارد اینطور معرفی شد حاجی حبیب که بیست سال است در کلات سمت پیشکاری دارد و لله خان حاکم بوده و با مرحوم عباسقلی خان تا آخر عمرش حاکم کلات بوده بعد از آن مرحوم جلیل الملک پسر بزرگش حاکم شده و چند سال او حکومت داشته و در تمام ایام حکومت کلات پدر و پسر این حاجی حبیب در کلات فراشباشی و پیشکار بوده امسال هم که محمد ابراهیم خان بحکومت اینجا آمده حاجی حبیب را که اطلاعات کامله از این محل دارد همراه خود آورده است پسری هم دارد غلامحسین نام که تقریبا چهارده پانزده سال دارد او هم جزو نوکرهای حکومت است و پدر و پسر هر دو بنا بمحرمیت که دارند در اندرون حاکم مراوده مینمایند، شخص دیگر با لباس ترکمانی خیلی تنومند و رشید و قوی هیکل در جلو حاکم ایستاده و مشیر و مشار حکومت است، این شخص محراب بیک قلعه بیگی کلات و کدخدای کبودگنبد و تقریبا نایب الحکومه کلات است سنش میانه پنجاه و هفت و هشت است ولی خیلی خوش قیافه و تیزهوش و عیاش بنظر میآید، علی الحساب اشخاص را که شمردیم امروز ملاقات کردیم، ولی فی الحقیقه اعیان و ارکان کلات همین چند نفر هستند و

ص: 222

اداره حکومت عرفیه و شرعیه از وجود آنها تشکیل یافته.

حسن خان و سوارهایش در یک اطاق که نزدیک در باغ بود منزل کردند ما هم برحسب اراده حاکم آمدیم جلو عمارت که در آنجا یک حوض شکسته بی آبی بود و جنب آنرا تختگاهی ساخته اند بالای آن تختگاه را فرش انداخته بود در آنجا نماز خواندیم و با حاکم صحبت کردیم تا موقع شام خوردن رسید، شام آوردند و سفره چیدند، شام ما عبارت بود از دو بشقاب چلو صدری و دو سه دوری پلو برنج گرده که در داخل کلات زراعت میشود و دو کاسه قیمه دو کاسه دوغ، خان حاکم محمد رضا خان و حسن خانرا هم بسر شام احضار کرد، سید حسین و قاضی سینه هم نشستند، علی اکبر خان برادرزاده حاکم و محمد علی خان پسر حاکم هم حاضر شدند و شام صرف شد و قلیان بعد از شام را هم کشیدیم و حاضرین متفرق شدند حاکم هم باندرون رفتند، نوبت خواب رسید، مشهدی محمد علی آبدارباشی یکدست رختخواب آورد و ما سه نفر آنرا تقسیم کردیم، حاجی میرزا حسن چون خیلی مقید بود زیر پایش نرم باشد دوشک را ربود، آقا میرزا آقا هم چون لباس غیر از عبای نازکی نداشت لحاف را تصاحب نمود، بنده چون عبای کلفت و لباده داشتم به متکا و چادرشب قناعت کردم و آنقدر خسته بودیم که تا دراز کشیدیم بخواب رفتیم، علی الطلوع از خواب برخاستیم، نماز صبح را خواندیم و مشغول خواندن تعقیبات شدیم و دو سه ورق قرآن خواندیم تا چای حاضر شد با لقمه الصباح صرف کردیم، خان حاکم هم از اندرون آمد و در اطاق دار الحکومه که منزل ما هم همانجا بود جلوس فرمود و امروز را برای خاطر ما تعطیل کرده و فقط بصحبت داشتن با ما مشغول شد ما هم از اوضاع طهران و اخبار مهمه که هرگز نشنیده بود برایش نقل میکردیم تا آنکه منتهی میشد بشرح گرفتاری خودمان، در این ضمن حسن خان آمد و از خان اجازه داد حسن خان نوشته ای از جیب خود درآورد تسلیم خان نمود، خان نوشته را گرفت

ص: 223

مطالعه کرد و چهره اش برافروخته و تاریک شد، معلوم بود خبر خوبی در آنجا ننوشته اند و اسباب مسرت خاطر خان نیست بالاخره بعد از سه چهار مرتبه مطالعه با کمال تغیر حاجی حبیب را احضار کرد و مدتی محرمانه باو نجوی کرد حاجی حبیب برگشت و بخان اظهار داشت اینها شاهسون هستند و اینحرفها بخرجشان نمیرود، خان حاکم گفت منهم تابع میل آنها نیستم و الان به جناب جلیل الملک تلگراف میکنم، بعد باو یادآوری کردند که تلگراف خانه بواسطه نداشتن مدیر کار نمیکند حاکم فورا کاغذی نوشت و یک نفر از سوارهای کلاتی را احضار نمود و کاغذ را باو سپرد و از او قول گرفت که یک شبانه روز برود و یک شبانه روز آنجا بماند و یک شبانه روز برگردد و او را فورا روانه کرد بعد از رفتن او حسن خان از مطلب مستحضر شد آمد در اطاق حاکم و کمال تشدد گفت، تکلیف ما را معلوم کنید حاکم جواب داد شما باید سه روز اینجا بمانید تا جواب کاغذ من از شهر برسد حسن خان گفت: اولا من مجبور نیستم اینجا بمانیم سیورسات ما را چرا نمیدهید خان گفت چگونه نداده اند؟ و حال آنکه خودم سفارش کرده ام بدهند، حسن خان گفت دیشب جوبمالهای ما نداده اند، بیده نداده اند، خان از حاجی حبیب سؤال کرد حاجی حبیب گفت در تمام کلات یکمن جو پیدا نمیشود تقصیر من چیست؟

منکه نمیتوانم جو بیافرینم، حسن خان با نهایت تغیر از اطاق خارج شد و بلافاصله یکنفر از سوارهایش را فرستاد که آمد در اطاق تفنگ بدست گرفته ایستاد و با نهایت تغیر گفت، از اینجا قدمی برنمیدارم تا آنکه امر ما را تمام کنید و رفته رفته بر تغییر افزود و بنای فحاشی را گذاشت، حاکم مجبور شد که شرح مطلب را برای ما بیان کند حاصلش آنکه حسن خان حکمی از حضرت اشرف در دست دارد که نوشته اند «پنجاه تومان قلق و خدمتانه باو داده شود» و من هرچه فکر میکنم بمن چه مدخلیتی دارد که این وجه را بدهم و هرگز نخواهم داد، منکه او را مأمور نکرده بودم

ص: 224

که شما را بیاورد، آمیرزا آقا برخواسته از اطاق بیرون رفت و مدتی با حسن خان صحبت کرد و خیلی اصرار کرد که شاید او را راضی کند که نصفه بگیرد ولی حسن خان راضی نشد راستی، فراموش کردم بنویسم که وقتیکه در قلعه نو بودیم خیال کردیم که مبلغی تقدیم بحسن خان بدهیم و چون پول نداشتیم اینطور نقشه کشیدیم که بیست تومان بنده بدهم یعنی حواله بوکیل روزنامه ادب در خراسان بکنم و بیست تومان آقا میرزا آقا حواله فرج اللّه بنماید ده تومان هم حاجی میرزا حسن حواله هرکس که سراغ دارد بکند و این پنجاه تومان را خدمتانه بآنها بدهیم ولی امروز که آصف الدوله قلق او را معین کرده که از حاکم بیچاره کلات بگیرد دیگر ما از آن خیال منصرف شدیم، باری آمیرزا آقا برگشت و بحاکم گفت من هرچه با حسن خان صحبت کردم فایده نکرد مصلحت در این است که وجه را بدهید، حاجی حبیب هم آمد و بخان حاکم گفت اینها خیال دارند نگذارند نهار بیاورند و میخواهند هرزگی بکنند بهتر این است شر آنها را کوتاه کنیم، مختصرا بیچاره حاکم مجبور شد پنجاه تومان نقد بآنها داد و حواله کرد مشهدی محمد علی آبدار که تحویلدار هم بود وجوهات را شمرد و تسلیم حسن خان کرد و نهار هم آوردند باز حسنخان را صدا کردند آمد و با ما نهار خورد و نهار برای سوارهایش هم بردند و بعد از نهار مرخصی گرفتند و ما هم با کمال میل و محبت از آنها مشایعت کردیم و وعده دادیم که اگر بزودی مراجعت کنیم حقوق آنها را ادا کنیم آنها بطرف شهر روانه شدند و ما باطاق خودمان برگشتیم و هرکدام در گوشه ای دراز کشیدیم و بزودی خواب رفتیم، چهار ساعت بغروب مانده از خواب برخواسته چای خوردیم و قلیان کشیدیم و رفتیم در صحن باغ زیر درخت چنار نشستیم و همان اشخاص که اسم آنها را نوشتیم با ما همراهی کردند و دور ما نشستند و چون وقایع ایام اسارت ما در کلات زیاد است لهذا آنها را در یک فصل بخصوص ذکر مینمائیم و در یک فصل

ص: 225

جغرافی کلات با اطلاعات لازمه مینگاریم و من خیلی برای تحصیل آن اطلاعات زحمت کشیدم بامید آنکه شاید یکوقتی بکار دولت و ملت بخورد، میتوانم بگویم اگر دولت مأمور مخصوص برای تحصیل اینگونه اطلاعات بکلات میفرستاد باندازه من زحمت نمیکشید و الان که این اوراق را تحریر مینمایم در کلات محبوس و از آزادی مأیوس، ولی کمال خوشوقتی را دارم از اینکه هم کاغذ دارم و هم قلم و هم تا یکدرجه آزادم و میتوانم اطلاعات خودم را تقدیم هموطنان معظم بنمایم و از خداوند توفیق میطلبم.

ص: 226

فصل سیزدهم اوضاع داخلی ما در ایام حبس کلات

اشاره

احوال ما و اوضاع کلات ما بر دو قسم است یکی امور مشابهه نوعیه و دیگر در حوادث مختلفه اتفاقیه.

اما اوضاع نوعیه ما از این قرار است که همه روزه صبح از خواب برخواسته نماز خوانده و چائی خورده و تا ظهر در میان باغ گردش کرده منتظر نهار بوده ایم و تا موقع نهار گاهی در محاکمات با حکومت شرکت کرده ایم. گاهی توسط از مقصرین میکردیم و گاهی تماشای چوب زدن حکومت را مینمودیم و شفاعت میکردیم و گاهی از زردآلوهای بسیار کریه باغ که میوه منحصر ما بود میخوردیم و فورا بعد از دو ساعت تب و لرز میکردیم و گاهی از خوردن زردآلو خودداری مینموده به حصه آنها قناعت میکردیم و مقداری مغز حصه [هسته] میخوردیم و به دلدرد سختی مبتلا میشدیم و گاهی هم مشغول تحریر میشدیم، این بود کلیات احوال ما قبل از نهار. اما بعد از نهار که همه وقت تقریبا بیک میزان بود و دو سه کاسه آبگوشت و ماست و پنیر و دوغ و گاهی کباب کوفتنی سفره ما را تشکیل میداد و شخص حاکم بعد از صرف نهار باندرون میرفت و میخوابید ولی ما در همان اطاق دراز میکشیدیم و بعد از یکی دو ساعت خواب و استراحت برمیخواستم و بزحمت زیاد

ص: 227

آبدار را صدا میکردیم و سماور را آتش میانداختیم و دو سه فنجان چای میخوردیم و قدری هم سورت هوا می شکست آنوقت بطرف رودخانه روانه میشدیم و بگردش میرفتیم و محل تفریح ما همان اطراف رودخانه بود که گاه گاهی هم دو سه درخت پیدا میشد و تا یکی دو ساعت از شب گذشته در رودخانه میماندیم آنوقت بمنزل برمیگشتیم بقدر یک ساعت هم با حاکم مینشستیم و گاهی و گاهی هم عصرها شخص حاکم در گردش با ما همراهی میکرد و بگردش میآمد و در اوایل، تفرج رفتن برای ما مشکل بود و اجازه مخصوص از حاکم لازم داشت و یکنفر قراول هم همراه ما میآمد ولی رفته رفته بعد از سه چهار روز این سخت گیری موقوف شد و ما را ممانعت نمیکردند و باختیار خودمان میرفتیم و میآمدیم حتی آنکه اغلب پیش از نهار هم از شدت گرما و بیکاری میرفتیم اطراف رودخانه مینشستیم و برای صرف نهار بر میگشتیم و حکومت چندان در ظاهر مانع نمیشد ولی در باطن خیلی مراقبت میکرد و نمیگذاشت کسی با ما معاشرت کند، چنانکه بتمام اشخاصیکه در ارک حکومتی مراوده داشتند تا یک اندازه سفارش کرده بودند و آنها هم مراقب بودند و درست حاضر نمیشدند با ما صحبت کنند یا در خلوت بنشینند مگر دو نفر از آنها یکی حکیم باشی کلات که واقعا آدم سالم، ساده پرحرفی بود و خیلی بکار ما میخورد، چرا که اغلب ماها تب داشتیم و محتاج بوجود حکیم باشی بودیم او هم «گنه گنه» تجویز میکرد و میفرستادیم از اندرون خان حاکم میگرفتیم و میخوردیم و گاهی با او میرفتیم بگردش و خان حاکم چندان تسلطی بر حکیم باشی نداشت و نمیتوانست او را ممانعت کند لهذا ناچار شد که ما را ممانعت نماید و شرحی مبسوط در مذمت اخلاق و شناعت حکیم باشی از برای ما نقل کرد و ضمنا بما حالی کرد که باین گونه مردم معاشرت کردن مناسب نیست شخص دیگر که با همراهی میکرد آخوند ملا ابراهیم سینه بود و او هم برحسب دستور العمل باطنی حاکم از ما مراقبت میکرد.

ص: 228

علی اکبر خان برادرزاده حاکم هم خیلی با ما میآویخت اما از بس بدفطرت و احمق بود معاشرت او برای ما بالاترین عذابها و سخت ترین شکنجه ها بود و ممکن نبود روزی بر ما بگذرد و از زخم زبان او جراحتی تازه برنداشته باشیم اگرچه من خیلی زود ملتفت حالت او شدم و صحبت داشتن با او را ترک کردم ولی حاجی میرزا حسن را ول نمیکرد و متصل با او مباحثه میکرد و گاهی بمسائل شرعیه بر میخوردند و حاجی میرزا حسن را تکفیر میکرد اما با جناب آقا میرزا آقا خصوصیت میکرد و جهتش این بود که آقا میرزا آقا از رشته تجارت با او حرف میزد و از مال التجاره ایران تمجیدها میکرد و برای او نقشه میکشید که اگر فلان جنس را از خراسان باسلامبول بیاورند در آنجا بفلان قیمت فروش میرود و فلان قدر لیره در عوضش برمیگردد آن بیچاره طماع هم باور میکرد و بالاخره با آقا میرزا آقا خیلی خصوصیت میکرد و امیدوار بود که بزودی آقا میرزا آقا برود اسلامبول و او در مشهد بماند با یکدیگر شرکت نموده تجارت عمده باهم بکنند، محمد علیخان پسر حاکم کارش منحصر باین بود که هر روز مقداری باروت و چهارپاره از ذخیره دولتی که در بالاخانه اطاق ما بود برمیداشت و در وسط باغ یا اطراف رودخانه شکار گنجشک و بلدرچین مینمود و ضمنا مشق تیراندازی میکرد. سید حسین و ملا ابراهیم سینه کارچاق کن حاکم بودند و اینطرف و آنطرف میرفتند و برای حاکم مداخل پیدا میکردند.

عصرهای پنجشنبه هم مجلس روضه خوانی در دار الحکومه تشکیل میشد و همین دو سه نفر سید و آخوند میآمدند و روضه میخواندند یکی دو مرتبه هم بنده را باصرار واداشتند که به منبر رفته موعظه کنم و روضه بخوانم این بود کلیات اعمال ما در کلات که محتاج بنگارش جزئیات آن بواسطه تکرار نخواهم شد.

اما حوادث واقعه و اخبار متفرقه که در ایام توقیف ما در کلات پیش آمد

ص: 229

هرکدام که قابل ذکر باشد در اینجا از روی یادداشت های خود مینگاریم.

روز پنجم ورود ما در کلات دو نفر مأمور از طرف گمرک وارد کلات شدند یکی از آنها میرزا فرج اللّه خان مفتش گمرک خراسان بود و دیگری میرزا هدایت اللّه نام رئیس گمرک و پست خاکستر و «خاکستر» یکی از سرحدات خراسان است که بخاک روس منتهی میشود در این جا بی مناسب نمیدانم که مختصری از وضع سرحدات خراسان را بنویسم و هرچند در صفحات تواریخ مفصلا ثبت است اما ضرر ندارد ما هم حاصل مطلب را بنویسیم.

البته همه میدانند که در جنگ اخیر روس با ایران بواسطه جهالت پادشاه عصر و غرض و خسارت درباریان، دولت ایران گرفتار شکست عظیم شد و دولت روس تا شهر تبریز تاخت (1) و عباس میرزای نایب السلطنه ولیعهد را در آن معرکه بمهلکه انداخت و با آنکه بحکم مرحوم آقا میرزا سید محمد مجاهد جمعی از افراد ملت باسم جهاد بسمت آذربایجان حرکت نمودند و ابتدائا جلوه غریبی کردند ولی بواسطه نداشتن علم نظام شکست بسیار فاحش دیدند و ناچار از فرار شدند و بالاخره خ

ص: 230


1- پاسکیویچ از طرف امپراطور روسیه دستور داشت که در هر صورت قوای خود را از ارس بگذراند و بخاک آذربایجان وارد شود و راهی که آذربایجان را به پایتخت اتصال میدهد اشغال کند و پایتخت ایران را مورد تهدید نظامی قرار دهد. بهمین منظور ژنرال آریستوف بعد از تصرف سردار آباد مامور شد که مستقیما بطرف تبریز پیش برود. ولیعهد دسته های متفرق سپاه خود را در خوی تمرکز داد و حفظ تبریز را به آصف الدوله واگذاشت، درین موقع پاسکیویچ مشغول تسخیر نخجوان بود و اریستوف بطرف تبریز پیش میرفت. ولیعهد، فتحعلیخان رشتی را نزد پاسکیویچ فرستاد و از او تقاضا کرد که از پیشروی بطرف تبریز جلوگیری کند تا قرار مذاکره صلح داده شود ولی قبل از آنکه این اقدام به نتیجه برسد دروازه های تبریز بروی اریستوف باز شد و آخرین امید ولیعهد بیأس گردید. زیرا با تصرف تبریز خط ارتباط اردوی او با مراکز سوق الجیشی داخلی بکلی قطع شد و پاسکیویچ نیز از ارس گذشت و به تبریز رسید و چون هنوز فتحعلیشاه را در قبول شرایط صلح جدید مردد می دانست امر به پیشروی سپاه داد و قسمتی از سپاه روس تا دهخوارقان پیش رفتند، در آنجا عباس میرزا که خوی و سلماس را نیز از دست داده بود باردوی پاسکیویچ رسید. م .. خ

مصلحین خیراندیش!! یعنی دولت انگلیس (1) و غیره واسطه در اصلاح شدند و عهدنامه گلستان را در آن عهد بستند و پشت ملت ایران را در آن روز شکستند بقسمی که سالهای دراز از زیر بار آن معاهده بیرون نتواند آمد و ما برای استحضار خاطر عموم خوانندگان صورت آن عهدنامه را عینا در این سفرنامه مینگاریم تا همه آقایان بدانند سابقین ما چه قسم مردمانی بوده اند که برای یک مقصد بسیار محقری و خیالی مهمل یک دولت بزرگرا اینطور ذلیل و خار و یک ملت را تا این درجه گرفتار نموده اند و عجب تر آنکه مغرضین هم بغرض اصلی خود نرسیدند و تقدیر خداوندی بر تدابیر جاهلانه آنها غالب آمد و بیچاره عباس میرزا در انتظار سلطنت مرد و این آرزو را بگور برد ولی صدمات ملت ایران بلکه فنای پولتیکی ایرانیان تا قیامت باقی مانده است.

صورت عهدنامه ترکمان چای:

اعلیحضرت امپراطور اعظم کل ممالک روسیه با القابه و اعلیحضرت شاهنشاه

ص: 231


1- جنگهای ایران و روسیه و عهدنامه های گلستان و ترکمانچای صفحات مذلت باری از تاریخ ایران در دوره قاجاریه بشمار می آید. از دست رفتن سرزمینی زرخیز و پرجمعیت مانند قفقازیه جنوبی و گرجستان و ارمنستان هرچند که از لحاظ ارضی و اقتصادی جبران ناپذیر بود، لیکن در برابر مقررات دیگر عهدنامه ترکمانچای از قبیل محدودیت ارضی ایران و سلب مالکیت ایران از دریای خزر و برقرار شدن حق قضاوت کنسولی (کاپیتولاسیون قضایی) درباره اتباع روسیه، که لطمه شدیدی به استقلال سیاسی و قضایی ایران وارد آورد، قابل تحمل بود، روسیه با عقد پیمان ترکمانچای نفوذ سیاسی خود را در ایران برقرار ساخت و باید این حقیقت برای ملت ایران روشن گردد که یکی از علل شکست ایران در جنگهای قفقازیه و تسلیم دربار ایران در برابر مطامع استعماری روسیه سیاست شوم استعماری انگلستان بود که همواره مصالح و منافع ملت ایران را فدای مطامع خویش می کرد. در زمینه جنگهای ایران و روس نیز سیاست خائنانه انگلیس که در خفا با دولت تساری روس برای تسلط بر ایران همداستان شده بود، شاه و درباریان ساده لوح ایران را فریب داد و با وجود آنکه طبق پیمان با ایران متعهد و ملزم بود که ایران را در برابر حملات دولت ثالث حمایت کند هنگام ضرورت از کمک و یاری چشم پوشید و ایران را در برابر رقیب زورمندی مانند روسیه تساری تنها گذاشت. صفحه 78 کتاب «ایران در دوره سلطنت قاجار»

ممالک ایران باوصافه علی السویه اراده دارند که بنوایب جنگی نهایتی بگذارند و بسبب همجواریت صلحی بی نفاق بعمل آرند، لهذا امپراطور اعظم، جناب ایوان بسکاویج جنرال انوتار را و پادشاه والاجاه ممالک ایران، نواب نایب السلطنه عباس میرزا را وکلای مختار خود تعیین کردند و ایشان در محل ترکمان چای اعتبار نامه های خود را بهم سپردند و فصول آتیه را تعیین و قرارداد کردند:

فصل اول- بعد الیوم مابین اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه و اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران و ولیعهدان آن و اخلاف و ممالک و رعایای ایشان مصالحه مودت و وفاق کامل ابدالاباد واقع خواهد بود.

فصل دوم- از تاریخ حال هر دو پادشاه با اجلال عهدنامه واقعه در محال گلستان (1) قراباغ را متروک و این عهدنامه جدیده و میمون را با عهود و شروط مسلوک داشته اند.س»

ص: 232


1- سرگوراوزلی مساعی جمیله خود را بکار برده و در دوازده ماه اکتبر 1813 یک معاهده صلح بامضا رسید، شرائط این معاهده برای ایرانیان شوم و مصیبت آور بود. ایران دربند، باکو شیروان، شکی، قراباغ و قسمتی از طالش را بروسیه واگذار کرده و از تمامی ادعای خود در گرجستان، داغستان، مین گرلیا، ایمریشیا و ابخاسیا صرف نظر نمود. همچنین ایران بطور غیرمستقیم قبول نمود که در دریای خزر نیروی دریائی نداشته باشد «وقتی که درباره این ماده در تهران مذاکره میشد حاجی میرزا آقاسی که بعدها وزیر محمد شاه شد این مطلب را خلاصه کرده چنین فریاد کرد (ما از آب شور چه میخواهیم!) این معاهده در ضمیمه 5. کتاب (معاهدات اچی سون) ذکر شده است». روسیه در عوض ظاهرا خود را مکلف باین دانست که عباس میرزا را برای بدست آوردن تاج و تخت کومک نماید و بدین سان ولیعهد برای منافع شخصی خود تمام سرزمین های مورد بحث را بروسیه واگذار نمود. دولت مزبور هم بواسطه حمله و تاخت و تاز ناپلئون نمیتوانست باین لشگرکشی ها ادامه دهد و شاید به کمتر از این هم حاضر بود قبول کند. ایران از پیش خود امیدوار بود که بوسیله افسران انگلیسی موقعیت خود را مستحکم نموده و بار دیگر بجنگ بپردازد و بخت خود را بیازماید. بعبارت دیگر این صلح موقتی بود و نه تسویه حساب آخرین. «تاریخ ایران تألیف سرپرسی سایکس»

فصل سوم- پادشاه ممالک ایران از جانب خود و ولیعهد آن کل الکای نخجوان دایره آنرا خواه اینطرف رود ارس خواه آنطرف، بدولت روسیه واگذار میکند و تعهد مینماید که بعد از امضای این عهدنامه، در مدت شش ماه همه دفتر و دستور العمل که متعلق باداره این دو ولایت باشد بتصرف امرای روسیه بدهد.

فصل چهارم- در باب سرحد دولتین ایران و روس بدینموجب خط وضع شده از نقطه سرحد ممالک عثمانی که در خط مستقیم بقله کوه آغری کوچک اقرب است ابتدا کرده و از آنجا تا بسرچشمه رودخانه قراسوی پائین که از سراشیب جنوبی آغری کوچک جاریست فرود آمده بمتابعت مجری این رودخانه تا بالتقای آن برود ارس در مقابل شرور ممتد میشود، چون این خط باینجا رسید. بمتابعت مجری ارس تا بقلعه عباس آباد می آید و در دور تعمیرات و آبینه خارجه آن که در کنار راست «ارس» واقع است نیصف قطری بقدر نیم فرسخ رسم میشود و با این نصف قطر در همه اطراف امتداد می یابد، همه اراضی و عرضه ای که در این نصف قطر محاط و محدود میشود با الانفراد تعلق بروسیه خواهد داشت و در مدت دو ماه مشخص خواهد شد و بعد از آن، از جائیکه طرف شرقی این نصف قطر متصل بارس میشود خط سرحد شروع و متابعت مجرای ارس میکند تا بمعبر «یدی بلوک» و از آنجا خاک ایران بطول مجری [مجرا] ارس امتداد می یابد تا بفاصله و مسافت سه فرسخ بعد از وصل این نقطه خط سرحد باستقامت از صحرای مغان میگذرد تا بمجری رودخانه «بالهارود» بمحلی که در سه فرسخی واقع است ما بین تر از ملتقای دو رودخانه کوچک موسوم «بآدینه بازار» و «ساری قمش» و از اینجا این خط بکنار جیب بالهارود تا بملتقای رودخانه مذکور صعود کرده بطول کنار راست رودخانه آدینه بازار شرقی تا بمنبع رودخانه و از آنجا تا باوج بلندیهای باجگیر امتداد می یابد، بنوعی که هم آبهائیکه جاری ببحر خزر میشود متعلق بروسیه خواهد بود، و همه آبهائیکه

ص: 233

سراشیب و مجری آنها بجانب ایران است تعلق بایران خواهد داشت، چون سرحد دو مملکت اینجا بواسطه قلل جبال تعیین می یابد، لهذا قرارداد شد که پشتهائیکه از این کوهها بسمت بحر خزر است بروسیه و طرف دیگر آن بایران متعلق است، از قله بلندیهای «جگیر» خط سرحد تا بقله «کمرقوئی» بمتابعت کوههائی میرود که طالش را از محال ارس منفصل میکند، چون قلل جبال از جانبین مجرای میاه را فرق میدهند لهذا در اینجا نیز خط سرحد را همان قسم تعیین میکند که در فوق درباب مسافت واقعه ما بین «آدینه بازار» و «قلل جگیر» گفته شد، بعد از آن خط سرحد از قله «کمرقوئی» ببلندی کوههائیکه محال «زوند» را از محال ارس فرق میدهد متابعت میکند تا بسرحد محال «ولکیج» همواره برطبق همان ضابطه دو در باب مجرای «میاه» معین شد، محال زوند بغیر از آن «حصه» که در سمت مخالف قلل جبال مذکوره واقع است از این قرار حصه روسیه خواهد بود از ابتدای سرحد محال «ولکیج» خط سرحد دو دولت بقلل جبال «کلوپوقی» و سلسله کوههای عظیم که از «ولکیج» میگذرد متابعت میکند تا بمنبع شمالی رودخانه موسوم به «آستارا» پیوسته بملاحظه همان ضابطه در باب مجرای میاه و از آنجا خط سرحد متابعت مجرای این رودخانه خواهد کرد تا بملتقای دهنه آن بحر خزر و خط سرحد را که بعد از این متصرفات روسیه و ایران را از هم فرق خواهد کرد و میل خواهد نمود.

فصل پنجم- اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران از جانب خود و ولیعهدان تمامی الکاد اراضی و جزایر و جمیع قبایل خیمه نشین و خانه دار را که در میانه خط حدود معینه و قلل برف دار کوه قفقاز و در دریای خزر است الی الابد متعلق به دولت روسیه میداند.

فصل ششم- اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران بتلافی خسارف دولت و رعیت روسیه مبلغ ده کرور نقد که عبارت از بیست بلیان مناط سفید روسی است قرار

ص: 234

داد و موعد درماین وصول این وجه در قرارداد علیحده که لفظ بلفظ گویا در این عهدنامه مندرج است معین خواهد شد.

فصل هفتم- چون پادشاه ممالک ایران نواب عباس میرزا را ولیعهد دولت قرار داده امپراطور روسیه نیز تصدیق بر این مطلب نموده تعهد کرد که نواب معزی الیه را از تاریخ جلوس بر تخت شاهی، پادشاه باالاستحقاق آن ملک داند.

فصل هشتم- کشتیهای تجارت دولتین روس و ایران از هر دو طرف اجازه دارند که در بحر خزر و طول سواحل آن بطریق سابق سیر کرده بکناره های آن فرود آیند و در حالت شکست کشتی از هر دو طرف امداد و اعانت خواهد شد، در باب سفاین حربیه که علمهای عسکریه روسیه دارند مثل سابق اذن تردد در بحر خزر دارند و بغیر از دولت روس دولتهای دیگر آن اذن را ندارند.

فصل نهم- وکلا و سفرای طرفین اعم از متوقفین و عابرین باید از دو طرف مورد کمال اعزار و احترام گردند و در این باب دستور العملی مخصوص از طرفین مرعی و ملحوظ گردد.

فصل دهم- در باب امر تجارت هر دو پادشاه والاجاه موافق معاهده جداگانه که باین عهدنامه ملحق میگردد تصدیق نمودند و اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران در باب کونسلها و حامیان تجارتی که از دولت روس کما فی السابق در هر جا که مصلحت دولت اقتضا کند معین شود و تعهد میکند که این کونسلها و حامیان را که زیاده از ده نفر اتباع نخواهند داشت حمایت و احترام نمایند، امپراطور روسیه نیز در باب کونسلها و حامیان تجارت ایران وعده میکند که بهمین نحو مساوات منظور دارد و هرگاه از دولت ایران محققا شکایتی از کونسلها و حامیان تجارت روس واقع شود وکیل یا کارگذار دولت روس که در دربار دولت ایران متوقف است و اختیار

ص: 235

کونسلها و حامیان تجارت با اوست، اذن دارد که امر مزبور را بعنوان جاریه به دیگری رجوع نماید.

فصل یازدهم- همه امور و ادعای طرفین که نسبت جنگ بتأخیر افتاده بعد از انعقاد مصالحه موافق عدالت باتمام خواهد رسید و مطالباتیکه رعایای جانبین از یکدیگر یا از خزانه داشته باشند بتعجیل و تکمیل وصول پذیر خواهد شد.

فصل دوازدهم- دولتین بملتین معادتین با الاشتراک در منفعت تبعه جانبین قرارداد میکند [میکنند] که برای آنهائیکه ما بین خود بسیاق واحد در دو جانب رود ارس املاک دارند موعدی سه ساله مقرر نمایند تا بآزادی در بیع و معاوضه آنها قدرت داشته باشند لاکن [لکن] امپراطور ممالک روسیه از منفعت این قرارداد در همه آن مقداریکه باو متعلق و واگذار می شود سردار سابق ایروان حسین خان و برادر او حسن خان و حاکم سابق نخجوان کریم خان مستثنی می سازد.

فصل سیزدهم- اسرائی که در جنگ آخر و قبل از آن و تبعه که از هر مدت باسیری افتاده اند از هر دو طرف قرار داده شد که در مدت چهار ماه با اخراجات راه بعباس آباد فرستاده شوند که وکلای طرفین که در آنجا مأمور باینکار میباشند آنها را گرفته باوطان خود برسانند و هرگاه در مدت مذکوره تعویقی واقع شود هر وقت از هرطرف مطالبه کنند یا اسرا خود استدعا نمایند بلا مضایقه رد کرده آید.

فصل چهاردهم- از دو طرف قرین الشرف تعهد میشود که رعایای جانبین اعم از فراری یا غیر فراری که در حالت جنگ و قبل از آن بمملکت طرفین رفته اند یا بعد از این بروند در صورتیکه وجود ایشان منشأ ضرر و فسادی نباشد مطالبه نشود و لاکن اشخاص صاحب رتبه و شأن اعم از حکام و خوانین یا رؤسا و ملاهای بزرگ و غیر آنرا که وجود ایشان در ممالک دو طرف بسبب مکاتبات و مخابرات خفیه منشأ ضرر و مرارتست، در ممالک طرفین نگاه ندارند و از حدود معینه در فصل

ص: 236

چهاردهم اخراج سازند.

فصل پانزدهم- اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران باید از تقصیر اهالی آذربایجان از خاصه و عامه که در مدت جنگ و تصرف عساکر روسیه در ولایات استردادی که مباشر خیانتی شده اند درگذرند و هریک خواسته باشند با عیال از آنولایت بیرون روند تا مدت یکسال بایشان مهلت داده شود که اموال و اثقال خود را یا بیع یا نقل بمملکت روسیه نمایند و احدی از حکام بهیچوجه متعرض خسارت آنها نشود و در باب بیع املاک پنجساله مهلتی داده شود هرگاه در مدت یکسال مذکوره از احدی خیانتی تازه بظهور رسد داخل در عفو گذشت نیستند.

فصل شانزدهم- بعد از امضای این عهدنامه میمونه فی الفور وکلای مختار جانبین دستور العملهای لازمه بحدود روانه سازند که بترک خصومت و تعدی پردازند این مصالحه نامچه در دو نسخه بیک مضمون ترتیب یافته و بدستخط و وکلای طرفین رسید و ما بین ایشان مبادله گردیده است، باید امضای آن بتصدیق دو پادشاه ذیجاه در مدت چهار ماه و اگر ممکن شود زودتر مابین وکلای مختار ایشان مبادله شود تحریرا در قریه ترکمان چای بتاریخ دهم شهر قیورال سنه یکهزار و هشتصد و بیست و هشت مسیحیه که عبارت است از پنجم شهر شعبان المعظم سنه یکهزار و دویست و چهل و سه هجری، بملاحظه و تصدیق نواب نایب السلطنه رسید. بامضای وزیر امور دول خارجه میرزا ابو الحسن خان رسید.

فصول عهدنامه تجارت:

بدانکه این عهدنامه میمونه نیز مشعر بر فصول تسعه و تفصیل فصول از این قرار است که بعینه ایراد میگردد:

فصل اول- چون دولتین علیین معاهدتین تمنا دارند که اتباع خود را از جمله

ص: 237

منافع و فوایدی که از آزادی در تجارت حاصل میشود بهره مند دارند، لهذا باین تفصیل قرارداد کردند که رعایا و اتباع روس که تذکره متعارفه در دست داشته باشند در همه ممالک ایران میتوانند تجارت کنند و کذالک بمالک مجاوره دولت مذکوره میتوانند رفت و بهمین نسبت اهالی ایران امتعه خود را از دریای خزر یا از راه خشکی سرحد دولتین روس و ایران بمملکت روس میتوانند برد و معاوضه و بیع نمود و خرید کرده متاع دیگر بیرون برده و از هرگونه حقوق و امتیازاتی که در ممالک اعلیحضرت امپراطوری باتباع کامله الوداد و دولتهای اروپا داده میشود بهره مند خواهند شد، در حالتیکه یکی از اتباع دولت روس در مملکت ایران وفات یابد اموال منتقله او چون متعلق بدولت روس است بدون قصور باقوام یا شرکای او تسلیم خواهد شد که باختیار تمام بنحویکه شایسته دانند معامله نمایند و در صورتیکه اقوام و شرکای او موجود نباشند اختیار ضبط و کفالت همین اموال بوکیل یا کارگذار کونسلهای روسیه واگذار میشود و بدون اینکه هیچ گونه ممانعتی از جانب حکام ولایات ظاهر شود.

فصل دوم- وبروات و ضمانت نامه ها و دیگر عهدها که برای امور تجارت خود مابین اهالی جانبین مکتوبها میگذرد نزد کونسل روسیه و حاکم ولایت ثبت میشود تا اینکه هنگام منازعه بین الطرفین برای قطع دعوی برطبق عدالت تحقیقات لازمه بتوانند کرد، اگر یکی از طرفین خواهد بدون اینکه بنحو مذکور فوق تمسکات محرره و متصدقه که لایق قبول هر محکمه عدالت است در دست داشته باشد از دیگری ادعائی نماید و جز اقامه شهود دلیلی دیگر نیاورد این قبیل ادعاها و اینکه مدعی علیه خود تصدیق بحقیقت آن بنماید پذیرفته نخواهد شد همه معاملات منعقده که بصورت مذکوره مابین اهالی جانبین واقع شده باشد با دقت تمام مرعی و ملحوظ شد هرگونه مجانبت که در انجام آن بظهور رسد و باعث ضرر یکی از

ص: 238

طرفین گردد، مورث تلافی خسارت متناسبه از طرف دیگر خواهد شد و در صورتیکه یکی از تجار روس در ایران مفلس و ورشکست شود حق بارباب طلب از امتعه و اموال او داده میشود، اما اگر وکیل یا کارگذار یا کونسل استعلام نماید که مفلس مذکور مال الصرف که بکار استرضای همان ارباب طلب بیاید در ولایت روسیه گذاشته است یا نه، برای تحقیق کردن این مطلب مساعی جمیله خود را مضایقه نخواهند داشت، این قرارداد که در این فصل معین گشته همچنین درباره اهالی ایران که در ولایت روس توافق قوانین ملکیه تجارت میکنند مرعی خواهد شد.

فصل سوم- برای اینکه بتجارت تبعه جانبین منافعی را که علت غائی مشروط سابقه الذکر گشته اند محقق و مستحکم نمایند قرارداد شد که از هرگونه متاعی که بتوسط تبعه روس بایران آورده یا از این مملکت بیرون برده شود و کذالک از امتعه محصوله ایران که بتوسط تبعه اندولت که بدریای خزر یا از راه خشکی سرحد دولتین روس و ایران بولایات روس برده میشود و همچنین از امتعه روس که به رعایای ایران با همان راهها بیرون میبرند کما فی السابق در وقت بیرون رفتن و داخل شدن هر دو یکدفعه پنج صد گمرک گرفته میشود و بعد از آن هیچگونه گمرک دیگر از ایشان مطالبه نخواهد شد و اگر دولت روس لازم داند که قانون تازه در گمرک و تعرفه های مجدد قرارداد کند متعهد میشود که در این حالت نیز گمرک مزبور را که پنج درصد است اضافه ننمایند.

فصل چهارم- اگر دولت روس با ایران یا دولت دیگر در جنگ باشد تبعه جانبین ممنوع نخواهد شد از اینکه با امتعه خود از خاک دولتین علییین معاهدتین عبور کرده بمالک دولت مزبوره بروند.

فصل پنجم- چون موافق عادتیکه در ایران موجود است برای اهالی بیگانه مشکل است که خانه و انبار و مکان مخصوص برای وضع خود باجاره پیدا

ص: 239

کنند، لهذا بتبعه روس اذن داده میشود که خانه برای سکنا [سکنی] و انبار و مکان برای وضع امتعه تجارت هم اجاره نمایند و هم بملکیت تحصیل کنند و متعلقان دولت ایران بآن خانه ها و مکانها و انبارها عنفا داخل نمیتوانند شد لاکن در وقت ضرورت از وکیل یا کارگذار و یا کونسل روسیه استرخاص میتوانند نمود که ایشان صاحبمنصب یا ترجمان تعیین کنند که در وقت ملاحظه خانه یا امتعه حضور داشته باشد.

فصل ششم- چون وکیل و کارگذار دولت امپراطوری و صاحب منصبان ماموره ایشان و کونسلها و ترجمانها در ایران امتعه که بکار ملبوس ایشان بیاید و اکثر اشیاء خاصه بمصارف ایشان تعیین شده بیاورد و کذالک این امتیازات بتمامه درباره وکیل و کارگذار دولت ایران که مقیم دربار دولت روس باشند مرعی و ملحوظ خواهد شد و کسانیکه از اهل ایران برای خدمت ایلچی یا وکیل یا کونسل ها و حامیان تجارت روس لازم است مادامی که نزد ایشان باشند مانند تبعه روس از حمایت ایشان بهره مند خواهد بود و لاکن [لکن] اگر شخصی از آنها مرتکب بجرمی شود که موافق بقوانین ملکیه مستحق تنبیه باشد در آن صورت وزیر دولت ایران یا حاکم و در جائیکه آنها نباشند بزرگ ولایت مجرم را بیواسطه از ایلچی با وکیل یا کونسل در نزد هرکدام باشد مطالبه میکند تا اجرای عدالت شود و اگر این مطالب مبنی باشد بر دلایلی که جرم و تقصیر متهم را ثابت کنند ایلچی یا کونسل یا وکیل در دادن او مضایقه نخواهند کرد.

فصل هفتم- همه ادعاها و امور متنازع فیها که مابین تبعه روسیه باشد باالانحصار بملاحظه و قطع و فصل وکیل یا کونسلهای اعلیحضرت امپراطوری برطبق قوانین و عادت دولت روسیه مرجوع میشود و همچنین است منازعات و ادعائیکه مابین روس و تبعه دولت دیگر اتفاق بیفتد در حالتیکه طرفین با آن راضی شوند و منازعات و ادعائیکه ما بین تبعه روس و ایران واقع شود

ص: 240

دیوان حاکم شرع و یا حاکم عرف معزول و محول میگردد و ملحوظ و طی نمیشود مگر در حضور ترجمان وکیل یا کونسلها، چون اینگونه ادعاها که یکدفعه موافق قانون طی شده باشد دوباره استعلام نمیتواند شد، هرگاه اوضاع نوعی باشد که اقتضای تحقیق و ملاحظه ثانی کند بدون اینکه وکیل یا کارگذار یا کونسل روسیه را سابقا از آن اخبار شود ملاحظه نمیتواند شد و در اینحالت آن امر استعلام و محکوم علیه نمیتواند گردید مگر در دفترخانه اعظم پادشاهی که در تبریز یا طهران باشد، کذالک در حضور یکنفر ترجمان وکیل یا کونسل روسیه.

فصل هشتم- کار قتل و امثال آن گناههای بزرگ که در میان خود رعایای روسیه واقع شود تحقیق و قطع و فصل آن مطلق در اختیار ایلچی یا وکیل یا کونسل روسیه خواهد بود بر وفق قوانین شرعیه که ایشان در باب اهل ملت خود داده شده است، اگر یکی از تبعه روسیه بدعوی جرمی مستلزم السیاسیه با دیگران متهم باشد بهیچوجه او را تعاقب و اذیت نباید کرد مگر در صورتیکه شراکت او بجرم ثابت و مدلل شود و در این حالت نیز مانند حالتیکه یکی از تبعه روسیه بنفسه بجرمی متهم میشد حکام ولایت نمیتوانند که بتشخیص حکم جرم پردازند مگر در حضور گماشته از طرف وکیل یا کونسل روسیه، اگر در اماکن صدور جرم از کونسلها یا وکیل کسی نباشد حکام ولایت مجرم را بجائیکه کونسل یا صاحب منصبی از دایره وکالت روسیه در آنجا باشد روانه میکند و استشهادنامه که در باب برائت و شغل ذمه متهم بواسطه حاکم و مفتی آن مکان از روی صداقت مرتب و بمهر ایشان رسیده باشد و باین کیفیت عملی که حکم جرم خواهد شد فرستاده شود اینگونه استشهادنامه ها بسند معتبر و مقبول ادعا خواهد شد مگر اینکه متهم عدم صحت آنرا علانیه ثابت نماید و در صورتیکه متهم چنانکه باید ملتزم گشته فتوی صریح حاصل شود مجرم را بوکیل یا کونسل روسیه تسلیم می سازد که برای اجرای

ص: 241

سیاستی که در قوانین مقرر است بمملکت روسیه بفرستد.

فصل نهم- دولتین علیین معاهدتین، اهتمام تمام در باب رعایت و اجرای شروط این معاهده خواهند داشت، حکام ولایات و دیوان بیکیان و سایر رؤسای طرفین بیم از مؤاخذه شدیده داشته باشند در هیچ حالت تخلف و تجاوز نخواهند کرد بل در حالتیکه تکرار تخلف چنانکه باید محقق شود موجب معزولی ایشان خواهد بود خلاصه ما وکلای مختار اعلیحضرت امپراطور کل ممالک روسیه و اعلیحضرت پادشاه ممالک ایران که در ذیل دستخط نوشته ایم شروطی را که در این معاهده مندرج است از نتایج فصل دهم عهدنامه است که همان روز ترکمان چای اختتام یافته است چندان اعتبار و قوه خواهد داشت که گویا لفظ به لفظ در خود عهدنامه مرقوم و مصدق گشته است، منتظم و مقرر داشتم، لهذا این معاهده جداگانه که مشتمل بر دو نسخه است بتوسط ما دستخط گذاشته، بمهر ما رسید، و مبادله شد. تحریرا در قریه ترکمان چای بتاریخ دهم شهر فیورال سنه یکهزار و بیست و هشت مسیحیه (1) که عبارت از پنجم شهر شعبان المعظم سنه یکهزار و دویست و چهل و سه هجریه. (2)ع-

ص: 242


1- دهم فوریه سال 1828 صحیح است م. خ.
2- امضای معاهده تجارتی ترکمانچای صدمه زیادی بتجارت ایران وارد آورد و عواید گمرکی ایران را فوق العاده تقلیل داد. در حقیقت معاهده تجارتی ترکمانچای برای مدت یکقرن تمام پایه و اساس روابط دولت ایران با دول بیگانه قرار گرفت. در طی این قرن دولت ایران استقلال قضائی خود را از دست داد و دول خارجی با ما مانند دولت ضعیف و مغلوبی معامله کردند. امضای معاهده تجارتی ترکمانچای آغاز دوره ای را در تاریخ ایران نشان میدهد که ما این دوره را دوران معاهدات تحمیلی و یکجانبه مینامیم. دولت ایران قبل از انعقاد معاهدات گلستان و ترکمان چای از مال التجاره های وارده حقی دریافت نمیکرد و فقط دو نوع مالیات یکی باسم دروازه بانی در موقع ورود اجناس بشهرها و دیگری باسم عوارض راه داری در سر راه و گذر پلها از مال التجاره ها گرفته میشد. این عوارض بدون تشخیص مبدأ و مقصد مال التجاره از اجناس وارداتی و صادراتی و ترانزیتی وصول میشد و منبع عایدی بزرگی را تشکیل میداد. مطابق این اصل عوارض سنگین فوق العاده از مال التجاره هائی که بنواحی دوردست ارسال میشد دریافت میگردید. وجود این عوارض داخلی و هزینه بسیار گران حمل و نقل از علل عمده ای بود که از رقابت مال التجاره های روس در جنوب و اجناس انگلیسی در شمال ایران جلوگیری میکرد. این امتیازی که دولت ایران با عقد قرارداد مخصوصی نسبت بتجارت اتباع روس قائل شد لطمه زیادی بموقعیت تجارتی انگلستان وارد ساخت ولی طولی نکشید که دولت انگلستان نیز همان امتیازات را نسبت بتجارت اتباع خود در سال 1252 (1826) با فرمان محمد شاه بدست آورد. پس از دولت انگلستان دولتهای خارجی ذینفع در تجارت ایران بتدریج امتیازاتی شبیه بامتیازات تجاری دول روس و انگلیس در ایران تحصیل کردند. با برقراری رژیم گمرکی عایداتی که دولت ایران بابت عوارض از مال التجاره های وارده و صادره دریافت میکرد از میان رفت و عواید پنج درصد دریافتی از واردات و صادرات بمراتب کمتر از عایدات عوارض داخلی بود که در سابق دریافت میشد. دولت روسیه از مال التجاره های ایرانی که بنواحی ماورای بحر خزر بخارا و ترکستان روس فرستاده میشد پنج درصد عوارض گمرکی دریافت، ولی از مال التجاره های بمقصد روسیه اروپا 5 ر 2 علاوه بر پنج درصد دریافت میکرد. دولت روسیه برای رقابت و ممانعت از دایر بردن راه ترانزیت طرابوزان بتمام وسایل متشبث شد. بهمین منظور امتیازات مخصوصی بمال التجاره هائی که به بنادر دریای سیاه میرسید قائل شد و راههای شوسه بداخله کشور ایجاد کرد. و حتی بعدها مال التجاره های ایران که از طریق عشق آباد یا سایر ایستگاههای ماوراء خزر بمقصد اروپا حمل میشد بدون عوارض گمرکی بطور ترانزیت قبول میکرد. دولت روسیه با اتخاذ این تدابیر، تمام تجارت ترانزیت را که سابقا از طریق آسیای صغیر بعمل میآمد بطرف روسیه جلب کرد و در نتیجه تمام تجارت شمال ایران از اواسط قرن نوزدهم در اختیار و توسط کامل دولت روسیه درآمد و مقدرات تجار ایرانی در تحت اراده زمامداران روس قرار گرفت. چنانکه اولیای دولت روسیه بعدها اشکالات و اختلافات زیادی در تجارت ایران ایجاد کردند. «م. خ»

بعد از این معاهده شهرهای مزبوره رسما در تصرف دولت روس مستقر گردید و علی الظاهر دیگر میان روس و ایران جنگ بلکه کدورت هم واقع نشد ولی دولت روس همواره متوجه بعضی از نقاط ایران بود و آنها را بملاحظات پولتیکی لازم داشت و همت بر تصرف آنها میگماشت مخصوصا بعد از آنکه

ص: 243

شهر عشق آباد را بنا نمود و یکی از شهرهای بسیار معتبر، خوش اسلوب آسیا شد دولت روس متوجه اتصال آنشهر با راه آهن خود بترکستان شد و خط آهن هم احداث نمود و از اینطرف برای امتداد و وصل آن خط بسواحل بحر خزر ناچار شد که اراضی فیروزه را از ایران بگیرد و تازه شهری بنا کند، داشتن این مستملکات در این خطوط او را از وجود سیصد هزار خانوار ترکمان که در صحرای اتک و اترک و اطراف رود گرگان فیما بین «استرآباد» و «گنبد قابوس» تا حدود بجنورد و خراسان و اطراف قوچان مسکن دارند، دائما در زحمت بود و عدم اطاعت ترکمانان استقلال او را در آن نواحی تهدید نمود، لهذا ناچار شد که تمام آن نواحی را مسخر خود نماید و تمام ترکمانان را از تبعه خود سازد و مابین آنها و دولت ایران تفرقه اندازد، تیر تدابیر او بزودی بنشان مقصود رسید و آنچه او را منظور بود بخوبی دید در حال و وزرای خائن جاهل ایران ندانسته و نفهمیده از خیال حریف عاقل پرزور خود همراهی کردند تا او را بمقاصد قبیحه رسانیدند، باری پولتیک دولت روس بعد از جلوس و جلوه پطر کبیر همواره این بود که بهر وسیله که بتواند بطرف هندوستان برود و ممالک وسیعه هندوستان را مسخر نماید (1) و تجارت و نفوذه-

ص: 244


1- نقشه اساسی پطر کبیر شامل دو قسمت بود رسیدن بدریای آزاد- دست یافتن به هندوستان برای اینکه از برنامه تزاران روسیه بیشتر اطلاع حاصل کنیم قسمت نهم از وصیت نامه ای را که به پطر کبیر نسبت میدهند ذیلا مینویسیم. «دولت روسیه را وقتی میتوان دولت واقعی گفت که پای تخت خود را به استانبول که کلید گنجهای آسیا و اروپا است ببرد، پس تا میتوان باید کوشید که بشهر استانبول و اطراف آن دست بیندازیم و کسی که استانبول و اطراف آنرا در دست داشته باشد خداوند همه جهان خواهد بود، پس برای رسیدن باین مقصود باید در میان ایران و دولت عثمانی نفاق افکند تا همیشه در میانشان جنگ باشد اگرچه اختلاف مذهب و عقیده که مردم شیعه با مردم سنی دارند از هر لشگر و سلاحی بیشتر کارگر است و برای تأمین مقصود و تسلط روسیه بر آنها بهترین وسیله است با این همه بر شما واجبست همواره بهر وسیله که میتوانید دوگانگی را در میانشان سخت تر کنید و نگذارید باهم هم آهنگ شوند چیزی که بیش از همه مرا دلخوش می کند دو چیز است یکی اختلاف عقیده در میان شیعه و سنی و استیلای روحانیان بر ملل مسلمان و اینکه ایشان مانعند که مسلمانان با ملل اروپا درآمیزند تا چشمشان باز شود و در کار خود چاره جوئی کنند و همین بس خواهد بود که بزودی نام آنها از آسیا برافتد و تمدن و فرهنگ عیسوی بدست پادشاهان دولت جوان روسیه سیل وار آن کشورها را فرا گیرد چنانکه برتری و استیلای روحانیان ما بود که در این مدت روسیه را در پست ترین مرحله نگاهداشت و مانع از پیشرفت و برتری آن شد تا من به هزاران رنج و دشواری این خار را از پیش پای ملت خود برداشتم و دست آنها را از کارهای دولت کوتاه کردم تا به نماز و روزه اکتفا کنند گذشته از آن باید چاره جوئی های فراوان کرد که کشور ایران روز بروز تهی دست تر شود و بازرگانی آن تنزل کند رویهمرفته باید همیشه در پی آن بود که ایران رو بویرانی رود و چنان باید آنرا در حال احضار نگاهداشت که دولت روسیه هرگاه بخواهد بتواند بی دردسر آنرا از پا درآورد. و باندک فشاری کار خود را بپایان رساند اما مصلحت نیست که پیش از مرگ حتمی دولت عثمانی ایران را یکباره بی جان کرد. کشور گرجستان و سرزمین قفقاز رگ حساس ایرانست همینکه نوک نیشتر استیلای روسیه بآن برسد فورا خون ضعف از دل ایران بیرون خواهد رفت و چنان ناتوان خواهد شد که هیچ پزشک حاذقی نتواند آنرا بهبود بخشد. آنگاه دولت عثمانی چون شتر مهار کرده در دست پادشاهان روسیه خواهد بود و دم آخر را برنخواهد آورد تا در مقام لزوم بارکشی کند و پس از آنکه دیگر کاری از آن ساخته نیست باید سرش را از تن جدا کرد. بر شما لازم است که بی درنگ کشور گرجستان و سرزمین قفقاز را بگیرید و پادشاه ایران را دست نشانده و فرمان بردار خود کنید پس از آن باید آهنگ هندوستان کرد زیرا که کشوری بسیار بزرگ و بهترین بازارگاه تجارتست و هرگاه بدانجا دست یافتید هر قدر پول که بوسیله انگلستان بدست می آید می توان مستقیما از هندوستان فراهم کرد، کلید هندوستان سرزمین ترکستانست تا میتوانید باید بسوی بیابانهای قرقیزستان و خیوه و بخارا پیش بروید تا بمقصود نزدیک تر شوید و اما تأمل و تأنی را نباید از دست داد و باید از شتاب کاری خودداری کرد. باید با دولت اطریش دوستی ظاهری داشت اما باید چنان چاره جوئی کرد که آلمان و اطریش رفته رفته در چنگ ما بیفتند باید با اطریش همدست شد و دولت عثمانی را از اروپا بیرون کرد اما نه چنانکه اطریش بهره مند شود و آن دو راه دارد: نخست آنکه باید اطریش را جای دیگر سرگرم کرد دیگر آنکه باید از خاک عثمانی آن نواحی را باطریش داد که پس از چندی بتوانید آنرا هم بگیرید. «روابط ایران و روسیه تألیف دکتر احمد تاج بخش»

خود را در آسیای وسطی رواج و شایع سازد و بهمین ملاحظه از هر طرف که ممکن بود از روسیه بهندوستان برود پیش قدمی نمود و از هر طرف که نقشه مسافرت به

ص: 245

هندوستان را میکشید رقیب عالم، عاقل او دولت انگلیس با کمال بیداری و هوشیاری سدی آهنین در جلو خیالات آنها میساخت، چنانکه عبور روس را از طرف مصر بکلی ممنوع داشت کلیه بغازداردانل را بامضای تمام دول بدست عثمانی سپرد و کانال سویس (سوئز) را متصرف شد و برای جلوگیری او از طرف شرق اقصی دولت قویشوکت ژاپن را برگماشت.

دولت روس هر جا تفحص کرد بی صاحب تر از ایران مملکتی ندید لهذا اینطور نقشه کشید که از خاک ایران بطرف هندوستان بتازد و در خاک ایران هم عبور عساکر روس آسان است و هم آذوقه برای آنها ممکن میشود و حمله روس بر هندوستان از خاک ایران از دو طرف ممکن است، یکی از طرف خراسان و اراضی افغانستان که از خشکی بر هندوستان حمله نماید «از همان راهی که نادر شاه رفت و فاتح برگشت، و دیگری از خلیج فارس که از دریا بتازد و تمام توجه و هم دولت روس انجام همین مرام است و پیش قدمی کردن او در خاک ایران و حملات پی درپی او باین مملکت مبنی بر همین مقصود بود و اما دولت انگلیس برای جلوگیری از سرعت سیر رقیب خود خیلی میل داشت که دولت ایران کسب قدرت و اهمیت بنماید تا بتواند مانع از عبور روس شود ولی کارگذاران ایران نتوانستند از این نعمت خداداد انتفاعی حاصل نمایند و اگر یکنفر وزیر عالم در آن عصر داشتیم بخوبی ممکن بود که دولت ایران در حمایت دولت انگلیس از تعرض روسها محفوظ بماند و اعلی درجه حشمت و قدرت را هم حاصل نماید و از پول تقدیمی دولت انگلیس صد هزار قشون منظم در تحت سلاح بیاورد اما چون بدبختانه وزیر عالم نداشتیم آنچه ممکن بود برای ما فایده و نفع ابدی داشته باشد موجب خسران دائمی ما شد و همان اسبابی را که طبیعت برای بقاء استقلال ایران آفریده بود موجب اختلال بلکه انقراض و اضمحلال او شد چنانکه یکمرتبه دیگر هم چنین نعمتی برای ایران پیدا شد اما از جهالت آن نعمت بزرگ را هم کفران نمودند و آن در موقعی بود که

ص: 246

ناپلئون فرانسه