سياست نامه امام علي عليه السلام

مشخصات كتاب

سرشناسه: محمدي ري شهري ، محمد، 1325 -

عنوان و نام پديدآور: سياست نامه امام علي عليه السلام/ محمد محمدي ري شهري، با همكاري محمدكاظم طباطبايي، محمود طباطبايي نژاد؛ ترجمه مهدي مهريزي.

مشخصات نشر: قم: موسسه علمي فرهنگي دارالحديث، سازمان چاپ و نشر ، 1390.

مشخصات ظاهري: 460ص. ؛17×24س م.

شابك: 978-964-5985-98-9

يادداشت: اين كتاب ترجمه جلد چهارم كتاب "موسوعه الامام علي عليه السلام في الكتاب والسنه والتاريخ " تاليف محمد محمدي ري شهري مي باشد.

عنوان ديگر: موسوعه الامام علي عليه السلام في الكتاب والسنه والتاريخ .

موضوع: علي بن ابي طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- نظريه هاي سياسي و اجتماعي

موضوع: علي بن ابي طالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق. -- سياست و حكومت

موضوع: اسلام و سياست

شناسه افزوده: طباطبائي ، سيدمحمدكاظم ، 1344 -

شناسه افزوده: طباطبائي نژاد، محمود، 1340 -

شناسه افزوده: مهريزي ، مهدي ، 1341 - ، مترجم

شناسه افزوده: دار الحديث. مركز چاپ و نشر

رده بندي كنگره: BP38/09 /س9م3 1390 الف

رده بندي ديويي: 297/951

شماره كتابشناسي ملي: 2527828

سخن مترجم

اشاره

شخصيّت والاي امير مؤمنان عليه السلام و انديشه هاي بلند و سيره ي خدايي او را، مسلمانان و بسياري از انديشمندان ديگر اديان، به اجمال مي شناسند. آنچه بر جاي مانده است و شايسته است پژوهشگران بدان رو كنند، ژرفكاوي در درياي بي كرانه ي شخصيّت و سيره ي او و عمق پيمايي در وادي هاي گسترده ي انديشه و دانش اوست، تا برپايه ي دست مايه ها و رهاوردها، از يك سو بتوان انديشه هاي وي را مدوّن و منسجم كرد، و از ديگر سو به راهبردهاي عملي در عرصه ي زندگي فردي و اجتماعي دست يافت.

سياست نامه ي امام علي عليه السلام، گامي كوچك است كه با گردآوري و تنظيم متون حديثي و تاريخي و تحليل اجمالي آنها، زمينه ي تدوين انديشه ي سياسي و سياست عملي امام علي عليه السلام را فراهم مي كند. مروري كوتاه بر متون ياد شده، نشان مي دهد

كه: عدالت، صداقت، احقاق حقوق، حُرمت نهادن به انسان، تأمين معاش و فراهم آوردن رفاه عمومي، امنيّت، ترويج و گسترش معنويت و … اصول اساسي در مكتب علوي اند، كه ساختار حكومت و اقتدار حاكميت بايد در برابر آنها انعطاف پذير باشد، و امانت بودن حكومت، تنها با توجه به آنها معنا مي يابد.

[صفحه 18]

اينك ترجمه ي فارسي اين مجموعه، تقديم فارسي زبانان و دوستداران فرهنگ اهل بيت عليهم السلام مي گردد، تا آنان نيز در چشيدن شيريني هاي سخن امام علي عليه السلام و التذاذ از زيبايي هاي انديشه ي او سهيم شوند.

درباره ترجمه

سياست نامه ي امام علي عليه السلام، ترجمه ي جلد چهارم از موسوعة الامام علي عليه السلام في الكتاب والسنة والتاريخ است. در ترجمه ي اين كتاب، تلاش شد تا با حفظ روانيِ برگردان فارسي، از ساختار جمله هاي عربي خارج نشويم؛ گرچه كاري بس دشوار بود؛ بويژه كه در اين مجموعه، متن هاي بسيار متفاوتي از قبيل: نهج البلاغه، تاريخ طبري، الكامل، تاريخ يعقوبي، و … گرد آمده اند كه هريك را شيوه ي نگارشِ ويژه اي است و به دوره اي از ادبيات نگارشي، وابسته. همچنين، سعي بر آن بود كه ترجمه هاي در دسترسِ اين متون، منظور نظر قرار گيرند و از آنها بهره گرفته شود؛ و بايد ياد كرد كه در ترجمه ي آيات قرآن، از ترجمه ي استاد محمد مهدي فولادوند، بهره ي فراوان برده ايم و در برگردان فارسيِ نهج البلاغه و غرر الحكم، ترجمه هاي دكتر سيدجعفر شهيدي و آقاجمال خوانساري، مورد توجه بيشتر بوده است.

با اين همه، دعواي درستي و بي نقصي در ميان نيست و خُرده گيري هاي دوستداران فرهنگ و ادب را به ديده ي منّت داريم.

مهدي مهريزي

يكم بهمن 1379

25 شوال 1421

[صفحه 19]

سخني با خواننده

سياست نامه، كارآمدترين بخش موسوعة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام، براي كشورداري و ارجمندترين سرمايه براي ساماندهي تمدّن اصيل اسلامي در جامعه امروز بشر است.

سياست نامه ي امام علي عليه السلام، در واقع، سياست نامه ي حاكميت ارزش هاي انساني است. از اين رو، نه تنها براي جهان اسلام و سياستمداران اسلامي، بلكه براي همه ي كساني كه از حاكميت زور و زر و تزوير با نام هاي گوناگونْ رنج مي برند و تشنه ي حكومت ارزش ها (و در رأس آنها: عدالت) هستند، بسي مفيد و آموزنده است و به همين دليل، اين بخش از موسوعه، پيش از بخش هاي ديگر، ترجمه شد و

به صورت مستقل در اختيار علاقه مندان قرار گرفت.

پيش از مطالعه ي اين كتاب، توجّه خوانندگان گرامي را به چند نكته جلب مي كنم: 1. سياست نامه، برگردان كامل متنِ جلد چهارم موسوعة الامام علي عليه السلام به فارسي است كه براي استفاده ي بيشتر علاقه مندان به متون حديثي و تاريخي، متن عربي كتاب، در كنار ترجمه ي فارسي قرار گرفته است.

[صفحه 20]

2. درآمد سياست نامه، مشروح تر از درآمد جلد چهارم موسوعه است و افزون بر نكات جديد، شامل تحليلي در زمينه ي تبيين علل تنها ماندن امام علي عليه السلام در اواخر حكومت و دلايل عدم تداوم حكومت علوي با توجه به سياست هاي كارآمد آن حضرت است. [1].

3. آنچه در درآمدِ سياست نامه آمده، جمع بندي سياست هاي علوي است و براي آشنايي كامل با سياست هاي امام علي عليه السلام در زمينه هاي گوناگون، مراجعه به متن كتاب، به ترتيب عناوين سياست ها، ضروري است.

4. نشاني هاي پاورقيِ «درآمد»، تنها بخشي از منابع مورد استناد در سياست نامه است. براي آشنايي با ساير منابع، مراجعه به متن كتاب، لازم است.

5. همچنين در ارجاعات، هر جا به «بخشْ» نشاني داده شده است، مقصود، بخش هاي موسوعة الامام علي عليه السلام است.

در پايان، از همه ي همكاران ارجمند و دست اندركاران تأليف موسوعة الامام علي بن أبي طالب عليه السلام، بويژه از دو فاضل گران قدر، آقايان سيدمحمدكاظم طباطبايي و سيدمحمود طباطبايي نژاد و نيز از استاد ارجمند آقاي محمدعلي مهدوي راد- كه ساماندهي تحليل هاي آن را پذيرفتند- و همچنين استاد بزرگوار، آقاي مهدي مهريزي، رئيس مركز تحقيقات دار الحديث كه كار ترجمه ي متن سياست نامه را بر عهده داشته اند، صميمانه سپاسگزارم و براي همگي از خداوند منّان، پاداشي در خور فضل او و كرامت

مولاي متّقيان، مسئلت دارم.

ربّنا تقبّل منّا إنّك أنت السّميع العليم.

محمد محمدي ري شهري

2 بهمن 1379

26 شوّال 1421

[صفحه 23]

درآمد

سياست در دو مكتب

اشاره

امام علي عليه السلام در هيجدهم ذي حجه ي سال سي و پنجم هجري، زمام امور مسلمانان را به دست گرفت و در 21 رمضان سال چهلم هجري در محراب عبادت،شهد شهادت نوشيد. بنابراين، روزگار زمامداري آن بزرگوار، چهار سال و نُه ماه و سه روز بوده است. مباحث مرتبط با اين دوران از زندگي آن حضرت، از اين قرار است:

1. چگونگي به قدرت رسيدن امام عليه السلام، ابعاد اصلاحات علوي و مباني آن؛

2. مقاومت هايِ گونه گون در برابر سياست هاي علوي، جنگ ها و درگيري هاي دوران كوتاه حكومت آن بزرگوار؛

3. نافرماني سپاه امام، تن زدن آنها از نبرد، سستي در برابر دشمن، يورش هاي ستمگرانه و شبيخون هاي جبّارانه و غارتگرانه ي معاويه به مرزهاي حكومت علي عليه السلام؛

4. كارگزاران حكومت علي عليه السلام و صحابيان آن بزرگوار؛

5. توطئه ي ترور امام علي عليه السلام و شهادت آن حضرت.

[صفحه 24]

از ميان عناوين ياد شده، عنوان اوّل، يعني سياست هاي علوي در حكومت، به لحاظ آموزنده بودن و كاربردي بودن آن در عصر حاضر، و راهگشايي آموزه هاي آن براي حاكمان، بويژه دولت مردان جمهوري اسلامي ايران، از اهميّت ويژه و موقعيتي خاص، برخوردار است.

بر اين باوريم كه اگر «سياست» در مكتب هاي علوي و اموي، به درستي تعريف شود، و مباني سياسي امام در كشورداري، گرچه به اجمال، روشن شود، ايرادهايي كه بر بينش سياسي ايشان مي گرفته اند و شايد هنوز هم در بيان و بنان كساني جلوه گر باشد، پاسخ مي يابد و از سياست وي، به درستي و با استواري، مي توان دفاع كرد.

از نگاه امام علي عليه السلام، بينش سياسي، از استوارترين شرايط رهبري است.امام، سياست فهمي

و درك درست از سياست را نه تنها رمز تداوم حكومت مي داند؛ بلكه بر اين نكته ي دقيق، تأكيد مي ورزيده است كه «كشورداري، عين سياست است» [3].

او تصريح مي كند كه ناتواني سياسي، آفتي است كه زمامداري زمامداران را به زوال، تهديد مي كند. از نگاه امام، حاكماني كه از بينش سياسي قوي و كارآمدي برخوردار نيستند، حاكميتِ درازي نخواهند داشت، و بالاخره، بر اساس آموزه هاي علوي، سياست هاي غلط، نشانه ي سقوط دولت هاوزوال حكومت هاست. [3].

بدين سان، اداره ي جامعه براساس مباني اسلام، در مكتب علوي، تنها با سياستمداري درست حاكمان، امكان پذير است. به ديگر سخن، سياستمداري، يكي از اصول عام مديريتي است و در اين نكته، تفاوتي ميان مكتب ها نيست. آنچه اسلام را در اين زمينه از ساير مكتب ها جدا مي كند و سياست علوي را در برابر ديگر سياست ها جلو مي اندازد و روياروي سياست اموي مي سازد، نوع نگرش و نحوه ي تلقّي و چگونگي فهم و برداشت از

[صفحه 25]

سياست است.

سياست اموي

سياست در مكتب اموي، عبارت است از «تشخيص هدف و به دست آوردن آن از هر راه ممكن». سياستمداران جهان نيز در گذشته و حال، از واژه ي «سياست» گويا چيزي جز اين نمي فهميده اند. به واقع، سياست در مكتب اموي، همان معناي رايج آن در عرف سياسي حكومت هايي است كه بر مباني ارزشي استوار نيستند، و معيار حقّ و باطل، جهت دهنده ي آنها در رفتار و تعاملْ نخواهد بود. شپنكلر، در وصفي از چهره ي سياستمدار، مي گويد: «سياستمدار فطري، كاري به حق يا بطلان اُمور ندارد».

برتراند راسل نيز انگيزه هاي سياسي و سرچشمه ي رفتارهاي انساني در سياست را چنين چيزي تلقّي كرده، مي نويسد:

انگيزه ي سياسي در اكثر مردمان، عبارت از نفع پرستي، خودبيني، رقابت و عشق به قدرت

مي باشد. به عنوان مثال، در سياست، سرچشمه هاي اعمال انساني، همگي از عوامل فوق الذكر مي باشد. رهبر سياسي اي كه بتواند مردم را متقاعد نمايد كه او مي تواند اين خواسته ها را ارضا نمايد، قادر است توده ي مردم را چنان به زير سلطه ي خود در آورد كه معتقد شوند دو به علاوه دو، پنج خواهد شد، با اين كه اختيارات او از جانب خداوند، تفويض شده است!

رهبر سياسي اي كه اين انگيزه هاي اساسي را ناديده انگارد، معمولاً از حمايت توده، محروم خواهد بود. روانشناسي نيروهاي محرّك توده ها،از اساسي ترين قسمت تعليم و تربيت رهبران سياسي موفّق مي باشد. اكثر رهبران سياسي با معتقد نمودن گروه كثيري از مردم به اين كه ايشان خواسته هاي بشردوستانه دارند، مناصب خود را به دست

[صفحه 26]

مي آورند. به خوبي فهميده شده كه چنين اعتقادي در اثر وجود هيجان، خيلي زودتر قبول مي شود. غل و زنجير كردن افراد، نطق و خطابه هاي عمومي، مجازات هاي بي قانون و جنگ، مراحلي در تشكيل و توسعه هيجان اند. فكر مي كنم براي طرفداران فكر غيرمنطقي، با در هيجان نگه داشتن افراد، شانس بهتري جهت گول زدن و منفعت بردن از ايشان، وجود دارد. [4].

آنچه در اين تحليل، درباره ي رهبران سياسي جامعه آمده است، همگون است با تفسيري كه سياستمداران اموي از سياست به دست مي دادند. معاويه، بنيادگذار اين نگرش به سياست در تاريخ اسلام است. او بر اين پايه و با تكيه بر شعار «الملك عقيم؛ [5] سياستْ نازاست»، بر چنگ انداختن به قدرت و حراست از قدرت به دست آمده ي حاضر بود، دست به هر كاري بزند و هر كار ناشايستي را انجام دهد و هر نوع ابزار زشتي را به كار گيرد.

سياست علوي

سياست در نگاه

علي عليه السلام، اداره ي استوار جامعه بر اساس معيارهاي الهي، و حركتي حق مدارانه است. او كه مي گويد:

الملك سياسة.

كشورداري، سياست است.

و هرگز براي رسيدن به قدرت و حراست از قدرت به دست آمده، هر كاري را روا نمي داند؛ بلكه به عكس، او توسّل به ابزار نامشروع را حتي به بهاي از دست دادن قدرت صحيح نيز جايز نمي داند.

[صفحه 27]

بر پايه ي آموزه هاي علوي، سياستْ شناخت و بهره وري از ابزارهاي مشروع در اداره ي جامعه و تأمين رفاه مادّي و معنوي مردم است. به ديگر سخن، در آموزه هاي علوي، به كارگيري شيوه هاي نامشروع و ابزار به ظاهر كارآمد، امّا به واقع ناصحيح، سياست نيست؛ بلكه خدعه، نيرنگ، فريب و به تعبير امام صادق عليه السلام، «نكراء» است. [6].

از نگاه علي عليه السلام، حكومت، چيرگي بر دل ها و تسخير خردها و عاطفه هاست،نه رام سازي «تن»ها و سلطه بر افراد و چيرگي بر گُرده ها. چنان تفسيري از حكومت، چه نيازي به توسّل به ابزار نامشروع سياسي دارد. قدرت در نگاه او جز براي احقاق حق، قداستي ندارد تا براي حفظ آن، به شيوه هاي باطلْ چنگ بيفكند. تصرّف دل ها راهي جز استفاده ي صحيح از شيوه ها و راه سپردن بر اساس ارزش ها ندارد. سياست هاي نامشروع و باطلگرايانه، شايد روزگاري كوتاه، با جست و خيزْ سلطه بيافرينند و آن را ادامه دهند؛ امّا هرگز دوام نخواهند آورد و براي مردم، جز زيان، چيزي نخواهند داشت كه:

للحق دولة وللباطل جولة. [7].

حقّ را دولتي است، و باطل را جولاني.

اصلاحات علوي

با اين نگرش به حكومت و حاكميت، و با اين تفسير از سياست، علي عليه السلام زمام امور را به دست مي گيرد و بر اين اساس، پس از دست يافتن به قدرت

سياسي، بي درنگ، اصلاحات حكومتي را با شعار «عدالت اجتماعي و اقتصادي» آغاز مي كند. او هدف از

[صفحه 28]

پذيرش حكومت را «ايجاد اصلاحات و احقاق حقوق پايمال شده» اعلام كرده بود. علي عليه السلام بر اين باور بود كه آنچه در روزگار پيش از وي و پس از رسول خدا روي داده است، جامعه را يكسر ديگرگون كرده، ارزش ها ديگرسان شده و آنچه نام «حكومت اسلامي» را يدك مي كشد، با آنچه رسول خدا آن را پي نهاده بود، بس ناهمگون است و فاصله ي زيادي دارد. علي عليه السلام در آغازين بيان رسمي خود در مسند خلافت، تصريح مي كند كه آنچه انجام مي شده است، با سيره و سنّت رسول اللَّه، ناسازگار بوده و «وضع موجود»، قابل تحمّل نيست و ارائه ي راهي نو و شيوه اي استوار، ضروري است، و آن، «نه سنّت شيخين» كه «سنّت علوي و اصلاحات علوي» است، همگون با «سنّت نبوي و اصلاحات محمّدي». شگفتا كه مولا با نگاه سياسي ژرف خود، دريافته است كه چنين شيوه و اصلاحي را مردماني كه روزگاراني دراز، به ارزش هاي وارونه خو كرده اند، برنخواهند تابيد:

لا تقوم له القلوب ولا تثبت له العقول.

دل ها بر آن، استوار نخواهد گشت و خردها بدان پايدار نخواهد شد. [8].

امّا او سياستمداري است حق مدار، و افزون بر حق مداري، صداقت در سخن و موضع شفّاف را «سياست» مي داند، نه جز آن. چنين است كه در همان سخن نخستين، مبارزه ي بي امان عليه دگرگوني ها، تحريف ها، دگرساني ها، و فراز و فرودهاي نابجا را به صراحتْ اعلام مي كند، بدون اين كه از پيامدهاي سياسي و تنش هاي اجتماعي آن، هراسي به دل راه دهد. البته همه ي اينها را با حزم و دورانديشي، سياستگذاري و برنامه ريزي

دقيق و استوارْ آغاز كرد.

[صفحه 29]

سياست علوي در رويارويي با انحراف ها

امام علي عليه السلام، با آنچه در جامعه گذشته است، آشنايي ژرف و دقيقي دارد؛ از چگونگي آنچه بر مردم رفته است، دقيقاً آگاه است، و چه سانيِ خوگرفتن مردم با انحراف ها را مي داند، و اكنون، آهنگ اصلاح دارد؛ هم عمق فاجعه را مي داند و هم دشواري زدودن آن را از زواياي جامعه. از اين رو،علي عليه السلام، نه شتابزده عمل كرد و نه بي برنامه. او اصلاحاتي را كه بايد انجام مي داد، دو دسته كرد:

1. مبارزه با فساد اداري و اقتصادي،

2. مبارزه با انحراف فرهنگي.

سياست اصلاح اداري و اقتصادي

علي عليه السلام، برخورد با انحراف هاي اداري و اقتصادي و مبارزه با مفاسد اداري و اقتصادي را از نخستين روزهاي حكومت، آغاز كرد. كارگزاران ناشايسته، فسادآفرين و زشت كردار را از كار بركنار كرد و اموال به يغما رفته از بيت المال را بازگرداند.

امام، در آغازين روز خلافت، با اشارتي تأمّل برانگيز، آهنگ سياست اصلاحي خود را باز گفت:

واعلموا أني إن اُجبتكم ركبت بكم ما أعلم، ولم اُصغِ إلي قول القائل وعتب العاتب. [9].

بدانيد اگر به درخواست شما جواب مثبت دهم، با شما آن گونه كه مي دانم، رفتار خواهم كرد و در اين راه، سخنسرايان و سرزنش ملامتگران را نخواهم شنيد.

[صفحه 30]

يعني شما بايد با من همراه شويد، نه من با شما. همراهي شما با من، بدان سان است كه من مي دانم. علي عليه السلام، مردي است حق مدار، سنّت شناس و ذوب در خدا. نكته ي تأمّل برانگيز، اين است كه امام، نشان مي دهد كه مي داند اين همراه سازي، سختي ها درپي خواهد داشت؛ بلكه فراتر از آن، سرزنش ها، بهانه جويي ها و جوسازي ها به دنبال دارد؛ ولي شعار او اين است كه من، حق مدارم و حق را پاس مي دارم نه چيز ديگر

را.

آن گاه، روز دوم خلافت، از جايگاه والاي رهبري جامعه، و با توجّه به مسئوليت عظيم رهبري، با صراحت فرمود:

ألا أن كلّ قطيعه أقطعها عثمان، وكل مال أعطاه من مال اللَّه فهو مردود في بيت المال، فان الحق القديم لا يبطله شي ء، ولو وجدته وقد تزوّج به النساء وفرّق في البلدان، لرددته الي حاله، فان في العدل سعة، ومن ضاق عنه العدل فالجور عنه أضيق. [10].

بدانيد هر زميني را كه عثمان بخشيد و هر ثروتي را كه از اموال خداوندي هديه كرد، به بيت المال بازمي گردد؛ چرا كه حقوق گذشته را چيزي از ميان نبرَد و اگر اين ثروت ها را بيابم در حالي كه مهريه ي زنان شده يا در شهرها توزيع شده است، به جايگاهش بازگردانم؛ چرا كه عدالت را گشايشي است و هر آن كس عدالت برايش تنگ باشد، ستم بر او تنگ تر خواهد بود.

امام، در خطابه اي شورانگيز، بيدارگر و تأمّل آفرين، در همين روز، به گستردگي درباره ي مسئوليت زمامداران جامعه در تحقّق بخشيدن به عدالت اجتماعي سخن گفت و تأكيد كرد كه در بهره برداري از اموال عمومي، به هيچ كس امتياز ويژه اي نخواهد داد؛ و آنان كه از طريق غصب اموال عمومي، ملك، آب، اسب هاي عالي و كنيزكان زيبا فراهم

[صفحه 31]

آورده اند، بدانند كه علي، همه ي آنها را مصادره خواهد كرد و به بيت المال، بازخواهد گردانْد.

اين سخنان كه چونان صاعقه اي فرود مي آمد و به سانِ پتكي سنگين، بر سر كساني كه بُرده بودند و خورده بودند و اكنون، نگران بودند، مي نشست و بسي سنگين بود و دلهره آفرين؛ و چنين بود كه بازتاب فرياد عدالتخواهي علي عليه السلام، پيش از هر جا در ميان چهره هاي سرشناس بود، و آنان، آغازين

مخالفان حكومت علوي شدند.

اين شعارها فراز آمد و مردمان، با آهنگي جز آنچه تاكنون مي شنيدند، آشنا شدند. در سومين روز حكومت علي عليه السلام، مردم براي دريافت حقوق خود از بيت المالْ مراجعه كردند. امام، به عبيداللَّه بن ابو رافع، كاتب خود، فرمود: از مهاجران آغاز كن. آنان را فراخوان و به هر كدامْ سه دينار بده. آن گاه انصار را بخواه و همان گونه با آنان رفتار كن. هر كس كه آمد، سياه و قرمز و …، با وي همان گونه رفتار كن كه با مهاجران و انصار و … [11].

بزرگان قوم، ديدند كه طرح عدالت اقتصادي علي، شعار نيست؛ عمل است و بسي جدّي. در محضر كاتب امام، اشكال تراشي ها آغاز شد. او رويدادها را گزارش كرد.امام، نه تنها از آغاز مخالفت ها آن هم از چهره هاي پر طَمطُراق، تكان نخورد و در ادامه راه، ترديد نكرد، بلكه با قاطعيت، بر ادامه ي اصلاحاتْ تأكيد كرد و فرمود:

واللَّه ان بقيت و سلّمت لهم لأقيْمنّهم علي المحجة البيضاء. [12].

به خداي سوگند! اگر بمانم و سالم باشم، آنان را بر راه روشن، استوار خواهم داشت.

[صفحه 32]

خونخواهي عثمان، از همين جا آغاز شد! آيا تأمّل برانگيز نيست كه برخي از زراندوزان، بيعت خود را با امام، به دو شرط، مشروط ساخته بودند.

1. علي عليه السلام به ثروت هايي كه آنان در دوران حكومت عثمان به چنگ آورده بودند، كار نداشته باشد؛

2. قاتلان عثمان را شناسايي كند، دستگير كرده، بكشد.

امّا امام مي دانست كه خونخواهي عثمان، بهانه اي بيش نيست. آنچه براي آنان مهم است، جلوگيري از بازپس گيري ثروت هاي نامشروع و اموال برهم هشته ي بر جاي مانده از روزگار عثمان است. امام، در اين باره، پيشنهادهاي گونه گوني را شنيده بود

و همه پيشنهادهاي سازشكارانه و متضاد با احقاق حقوق و مبتني بر پايمال شدن بيت المال را با قاطعيت، رد كرده بود.

سياست اصلاح فرهنگي

در بخش هايي از موسوعة الإمام عليّ بن أبي طالب عليه السلام، چرايي و چگونگي قيام مردم عليه حكومت عثمان، گزارش شده است كه از جمله مهم ترين آنها خيزش در هدفگيري و حركت عليه فساد اداري و مفاسد اقتصادي بود. [13] مردم، از گشاده دستي ها و خودي نوازي هاي بي مبنا، به ستوه آمده بودند و حاكميت هاي ناشايسته و زمامداران نالايق و بي كفايتي را كه فقط وابستگي به خليفه، باعث نصب آنها شده بود، برنمي تابيدند. از اين روي، دگرگوني هاي اداري و مبارزه با فساد اقتصادي، زمينه اي كاملاً مساعد داشت. بدين سان، علي عليه السلام اصلاحات اداري و اقتصادي را با همه ي مشكلاتي كه درپي داشت، از آغازين روزهاي حكومتْ شروع كرد. امّا به انجام رساندن اصلاحات

[صفحه 33]

فرهنگي و فكري و مبارزه با دگرساني هايِ ارزشي و تحريف هايي كه در ابعاد مختلف در حكومت اسلامي روي داده بود، زمينه ي مساعدي نداشت. علي عليه السلام بايد درنگ مي كرد، زمينه را آماده مي ساخت و مبارزه را آغاز مي كرد. به ديگر سخن، آن حركت، نيازمند ثبات بيشتر و استقرار فزون تر در حكومت بود. چنين بود كه علي عليه السلام فرمود:

لو قد استوت قدماي من هذه المداحض لغيرت أشياء. [14].

اگر گام هايم از اين فتنه ها استوار آيد، اموري را دگرگون خواهم كرد.

امام، به آساني و بدون درنگ، نمي توانست به آنچه در طول 25 سال ريشه دوانده بود و ذهن ها و زبان ها، جان ها و منش ها بدان خو گرفته بود و براي مردم، فرهنگي ديگر ساخته بود، مبارزه كرد.

اين پيكار، بي گمان، نارضايتي هاي گسترده اي را درپي مي داشت و گرهي بر گره ها مي افزود و فرصت را

براي اصلاحات ديگر نيز از دستْ مي گرفت. بايد شكيبايي پيشه مي شد، تا روزگاري كه زمان برچيدن ميوه فرا مي رسيد.

باري، علي عليه السلام اصلاحات را بر اساس برنامه اي دقيق و چشم اندازي روشن و اهدافي مشخّص، در جهت برگرداندن جامعه به سيره و سنّت نبوي آغاز كرد و گام اوّل را در جهت ايجاد و گسترش عدالت اجتماعي و جاري ساختن اصلاحات اداري و اقتصادي برداشت و تا آخرين لحظه هاي زندگي ادامه داد، تا جامعه اي به تمام معنا «اسلامي» و مبتني بر ارزش هاي قرآني و آموزه هاي الهي پي افكند. افسوس كه كج انديشي ها، زشت خويي ها، نامردمي ها و ستمگري ها، آن مرد عدالت و ايمان را از رسيدن به تمامي آن اهدافْ باز داشت.

آنچه اكنون بدان مي پردازيم، گزارشي است از اصولي ترين اصلاحات علوي در

[صفحه 34]

زمينه هاي اداري، فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، قضايي، امنيتي، نظامي و بين المللي، بر اساس نصوص حديثي و تاريخي، و نيز تبيين مباني اصلاحات. بي گمان، شرح كامل مباني سياسي امام و توضيح و تفسير چگونگي اصلاحات، مجالي فراخ تر مي طلبد.

[صفحه 35]

مباني حكومت بر دل ها

اشاره

اسلام، دين حكومت است. آموزه هاي اين آيين الهي، به روشني بر اين مدّعا دلالت دارند؛ امّا بررسي دقيق متون (نصوص) اسلامي در ريشه يابي مبناي حكومت اسلام، نشان مي دهد كه اسلام، بيشتر از آن كه بر «تن»ها حكومت كند و سلطه ي بر مردمان را با اقتدار سياسي پيشه سازد، حكومت بر دل هاست. اصول اين نوع حكومت و كشورداري، همان مباني سياسي حكومتيِ اسلام است و مباني سياسي نظام علوي، چيزي جز مباني مديريت اسلامي نيست.

اسلام، آيين نامه ي تكامل مادّي و معنوي انسان است. بنيادي ترين عنصر اين آيين نامه، محبّت است. نقش محبّت در تحقّق حكومت اسلامي و برنامه هايي كه دين الهي براي پيشرفت جامعه انساني

رقم زده است، به حدّي است كه امام باقر عليه السلام، دين اسلام را جز محبّت نمي داند و تصريح مي كند كه:

هل الدين الّا الحب؟ [15].

آيا دينداري، جز دوستي و مهرورزي است؟

[صفحه 36]

از نگاه علي عليه السلام، ستون هاي اصلي اسلام و اصول برنامه هاي تكامل آفرين آن، بر پايه ي محبّت خداوند، استوار است. او در اين زمينه مي فرمايد:

ان هذا الاسلام دين اللَّه الذي اصطفاه لنفسه، واصطنعه علي عينه وأصفاه خيرة خلقه، وأقام دعائمه علي محبّته. [16].

اسلام، دين خداوند است كه آن را براي خود برگزيد و به ديده ي عنايت خويش، آن را بپروريد، و بهترين آفريدگان خود را ويژه ي آن ساخت و ستون هايِ آن را بر دوستي خود، استوار داشت.

پيشوايان ديني و رهبران راستين سياسي امّت اسلامي، جلوه هاي محبّت مردم به آفريدگارند و مهرورزي مردم به آنان، مهرورزي به خداست. بر اين اساس، پايگاه اصلي حكومت اسلامي، فراتر از بيعت و رأي مردم است. حكومت اسلامي، ريشه در عشق و محبّت مردم دارد؛ واين است راز آن همه تأكيد قرآن و احاديث اسلامي بر محبّت اهل بيت عليهم السلام.

از سوي ديگر، روشن است كه محبّت، امري دستوري نيست. چنين نيست كه بتوان انسان را با بخش نامه اي، بر خلاف كشش دروني او، به مهرورزي به كسي يا چيزي وا داشت.

انسان، عاشق زيبايي هاست. عشق به زيبايي، در اعماق جان انسان است. او به گونه اي فطري، همه ي زيبايي هاي مادّي و معنوي را دوست دارد. بدين سان، اگر بينش، منش و كردار كسي را زيبا ديد، به او عشق مي ورزد، و اگر نازيبا ديد، از او روي برمي تابد. اين، مقتضاي فطرت اوست، مگر اين كه فطرت او ديگرسان شود.

از اين جا در مي يابيم كه راز تأكيد بر

محبّت اهل بيت، و فلسفه ي وجوب دوستي آن

[صفحه 37]

بزرگواران، ترغيب به شناخت واقعي آنهاست؛ چرا كه منش، رفتار و تعامل آنان با مردمان، آن سان زيبا و كشش آفرين است كه شناخت بي پيرايه و واقعيْ همان، و دلبستگي و سپس وابستگي، همان. نمي شود آن همه زيبايي نهفته در رفتار علي عليه السلام را ديد، شناخت و بدو عشق نورزيد؛ مگر كسي كه وجدان انساني را از دست داده باشد و فطرت پاك و پيراسته اش را آلوده ساخته باشد. راز آن همه شيدايي، شيفتگي و دلدادگي مردمان به علي عليه السلام، در همين است، و روشن است كه اين عاشقان، در گستره ي تاريخ، از همه گونه اي هستند و فراتر از مرزهاي عقيده و باورها، اين شيفتگان، از همه ي مكتب ها هستند؛ چون زيبايي و عشق بدان، و نيز عشق به علي عليه السلام كه برترين جلوه ي آن زيبايي است، مرز ندارد.

كردار علي عليه السلام در دوران زندگي، سرشار از حقگرايي، حق مداري و حق گستري است؛ بويژه كه در روزگار كوتاه حكومتش، زيباترين چهره ي انسانيِ حكومت مبتني بر ارزش هاي انساني را به نمايش گذاشت. مگر مي شود جمالِ جميل علي عليه السلام و جلوه ي آن جمال را در حكومت علي عليه السلام نگريست و بدان عشق نورزيد؟!

اكنون و پيش تر از آن كه متون حديثي و تاريخي سياست علوي را گزارش كنيم، آهنگ آن داريم تا مباني سياسي امام را در كشورداري، مرور كنيم. اين نگاه،بس گذراست، در حدّ توان و مجال. واگويي اين مباني، به واقع، بَر نمودن راز آفرينش زيبايي ها و جاذبه هاي علي عليه السلام است و نشان دهنده ي اصول سياسي حكومت بر دل ها. بدان اميد كه مسئولان نظام جمهوري اسلامي، بويژه در اين سال كه با نام زيبايِ علي

عليه السلام درآميخته است، در هر چه بيشتر شناختن، شناساندن و نزديك شدن به اين زيبايي ها تلاش كنند و در نزديك كردن واقعِ زندگاني سياسي و اداري و مسئوليت گذراي خويش به او بكوشند، و بدين سان، دورنمايي از چهره ي زيبايِ حكومت علوي را براي ارائه به جهانيان، رقم زنند.

[صفحه 38]

سياست هاي اداري

اشاره

سياست هاي مديريتي امام علي عليه السلام را در اداره امور، در اصول زير مي توان گزارش كرد:

صداقت در سياست

صداقت را بنيادي ترين اصل سياست هاي مديريتي علي عليه السلام مي توان شمرد.

سياستمداران، در گذرگاه تاريخ، غالباً با مردمان رو راست نبوده اند و آنچه را با مردم درميان نهاده اند، آن چيزي نبوده كه بدان انديشيده و عمل كرده اند. علي عليه السلام صداقت و روراستي با مردمان را اصل قويم حاكميتش قرار داده بود و از آغازين روزها تا لحظه هاي شهادت، بر آن استوار مانْد. بي گمان، صداقت، از مهم ترين عوامل جاذبه هاي جاوداني حكومت علي عليه السلام بر دل ها و بر رواق تاريخ بوده است، و نيز مرز روشن و فرقِ فارق سياست علوي و اموي.

در فرهنگ امويان، صداقتْ بي معناست، و وارونه گويي، دروغپردازي، تزوير، درونْ مايه ي سياست آنان است. چنان كه اشاره كرديم، و براي كساني كه اندكي با تاريخ سياستْ آشنا باشند، روشن است، اكثر سياستمداران گذشته، از سياست،جز واژگون سازي واقعيت و دروغپردازي در برخوردها، تلقّي ديگري نداشتند. گزارش خاطره اي در اين زمينه از علوي انديشِ عرصه ي سياست در تاريخ معاصر، حضرت امام خميني (ره)، بس گويا و جالب است. آن بزرگوار، پس از اوّلين حركت توفنده اش عليه حاكميت ستم، دستگير شده بود. يكي از سرانِ حكومت، با ايشان ملاقات مي كند و در مورد سياست، با امام (ره) سخن مي گويد. گزارش امام (ره) از سخنان او چنين است:

[او گفت] سياست، عبارت از بد ذاتي، دروغگويي و … خلاصه، پدرسوختگي است، و اين را بگذاريد براي ما!

امام خميني (ره) در ادامه مي فرمايد:

[صفحه 39]

راست هم مي گفت. اگر سياست از اينهاست، مخصوص آنها مي باشد. [17].

چنين است كار و بار سياستمداران حرفه اي، كه اگر درغگويي، فريب و دورويي از دايره ي سياست آنان

حذف شود، چيزي از آن باقي نخواهد ماند. سياستِ علوي،دقيقاً در تضاد با اين شيوه است. در نگاه او، صداقت، نخستين شرط سياستمداري است. اگر صداقت از مجموعه ي كُنش ها و رويارويي هاي سياستمداران با مردم حذف شود، حق مداري، قانونگرايي، حقوق بشر، عدالت اجتماعي و … بي معنا خواهد بود و پوچ. به ديگر سخن، همه اينها در صورت نبود صداقت، شعارهايي خواهد بود به قصد فريب مردم و ابزاري براي تجاوز بيشتر به حقوق آنان.

در سياست علوي، بهره گيري از شيوه ي وارونه سازي تنها در جنگ، مجاز خواهد بود، با قيدها، ويژگي ها و چارچوب هايي كه بدان اشاره خواهد شد و به هنگام سخن از «سياست جنگي امام»، چگونگي آن را بيان خواهيم كرد.

حق مداري

حق محوري، مظهر صداقت سياسي در حكومت علوي است. حق مداري، جلوه ي والاي استوارْ گامي آن بزرگوار در صداقت سياسي است. حقگرايي و حق مداري، در جاي جايِ حكومت كوتاه آن بزرگوار، به روشني پيداست. علي عليه السلام جز به حق نمي انديشد و آهنگي جز احقاق حق ندارد. فرياد او براي احقاق حق است،و سكوتش براي ايجاد زمينه هايي در جهت پاسداري از حق. آموزه هايِ آن بزرگوار در اين زمينه، بسي تأمّل برانگيز و تنبّه آفرين است. كم نبودند كساني كه از حقّ و حق مداري سخن مي گفتند؛ امّا چون منافع شخصي، گروهي و مسلكي آنان با شعارهايشان روياروي مي شد، تأويل ها و توجيه ها، حق را به مسلخ مي برد؛ و شگفتا از استواري علي عليه السلام بر حق مداري. در نگاه او

[صفحه 40]

اجراي حق، «اصل» است. پس بايد بر همگان روا شود: دوستان، نزديكان، خودي ها و غيرخودي ها و …

قانونگرايي

قانون، رشته ي استوار پيوندآفرين لايه هاي مختلف جامعه است. سخن از بي قانوني نيست كه جامعه اي چنين جنگل است، نه جامعه ي انساني. سخن از جايگاه قانون است و چگونگي نگاه حاكمان و مردمان به آن. حرمت قانون، در نگاه امام علي عليه السلام بي بديل است. اين حقيقت والا را از متون بسياري كه در همين «موسوعه» آمده و تعامل امام عليه السلام را با مردم در مسائل مالي، اجراي حدود، داوري ها و … گزارش كرده است، مي توان دريافت. تأمّل در اين مجموعه، نشان مي دهد كه در نگاه علي عليه السلام، هيچ كس فراتر از قانون نيست، و هيچ كس و هيچ مقامي نمي تواند مانع اجراي قانون الهي گردد. موضع علي عليه السلام، به روشني، نشان دهنده ي آن است كه او خود را در برابر قانون، صاحب اختيار نمي داند. [18].

چنين بود كه سازشكاري را برنمي تابيد

و با «مداهنه» در سياست، مبارزه مي كرد و با باطلگرايي و حق نمايي و سازشكاري و توجيه ها و تأويل ها كه سرفصل سياست اموي بود، به شدّتْ مخالفت مي كرد.

انضباط اداري

نظم در امور و انضباط در رفتار، سفارش مكرّر و مؤكّد امام علي عليه السلام است. اين آموزه بدان حد مهم است كه امام، در بستر شهادت- كه طبيعي است در آن هنگامه، مهم ترين و ضروري ترين و كارآمدترين سفارش هاي خويش را فرموده باشد- بر نظم در امورْ تأكيد

[صفحه 41]

مي كند. [19] او از جمله اهداف بلند نزول كتاب الهي را ايجاد نظم در زندگي و انضباط در عمل مي داند:

ألا انّ فيه علم ما يأتي والحديث عن الماضي ودواء دائكم ونظم ما بينكم … [20].

بدانيد كه در آن (قرآن)، دانش آينده و گزارش گذشته است؛ درمان دردها و [برقراركننده ي] نظم ميان شماست.

و مكرّر به كارگزاران، توصيه مي كرد كه در انضباط اداري بكوشند و نظم در امور را فراموش نكنند و آنچه را بايد انجام دهند، در زمان هاي مقرّر سامان دهند و لحظه ها را با بي نظمي و به هم ريختگي تباه نسازند.

گزينش كارگزاران صالح و توانمند

كارگزاران، بازوان اجرايي حاكمان، و عاملان اقامه ي عدل و بسط قانون در جامعه هستند. شايستگي، توانمندي، استوارگامي، و سلامت رفتاري آنان، بي گمان، مهم ترين نقش را در سامان يابي جامعه در ابعاد مختلف خواهد بود. از اين رو، در نگاه علي عليه السلام، در گزينش كارگزاران، فقط شايستگي ها بايد حاكم باشد، و نه وابستگي ها. «شايسته سالاري»، اصلِ اساسي گزينش در سياست علوي است. صلاحيت اخلاقي، اصالت خانوادگي، تخصّص و توانايي، بايد معيار گزينش باشد، نه وابستگي هاي سببي، نَسَبي، جناحي و مسلكي، آن هم با پيرايه ي سياسي اش.

بر اساس آموزه هاي امام، مديران و مسئولان، در نظام اسلامي حق ندارند مناصب دولتي را بر اساس وابستگي هاي خانوادگي و يا سياسي تقسيم كنند. آنها حق ندارند كارهاي مردم را به كساني بسپُرند كه اصالت خانوادگي

ندارند؛ حق ندارند كساني را بر

[صفحه 42]

كار بگمارند كه از مكرمت هايِ اخلاقي و خوي نيكو به دورند؛ حق ندارند از كساني كه توانايي لازم و تخصّص بايسته و نشاط مطلوب برخوردار نيستند، در امور اجرايي بهره گيرند. كارگزاري، امانت است و جز به امين نبايد سپرده شود.

تامين نيازهاي اقتصادي كارگزاران

امام بر اين باور بوده كه كارگزاران، بايد از حقوق مادّي كافي برخوردار باشند. از نگاه امام علي عليه السلام، براي پيشگيري از فساد و ايجاد زمينه هاي اصلاح، بهره مندي كارگزاران از درآمدي بايسته، ضروري است. در اين صورت، آنان از يك سو از چنگ اندازي بر بيت المال خودداري خواهند كرد و از سوي ديگر، مسئولان در تنبيه سركشان و خائنان و اصلاح فاسدان، توانمند خواهند بود و متخلّفان، بهانه اي براي تخلّف نخواهند داشت.

توجه ويژه به نيروهاي مسلّح

نيروهاي مسلّح، دژهاي استوارِ حراست از كيان جامعه هستند. توانمندي نظامي جامعه، بي گمان، در امنيت آن و جلوگيري از دست اندازي دشمنان و فراتر از آن، انديشه هجوم سركشان، بسي مؤثّر خواهد بود. از ديدگاه امام، نيروهاي مسلّح، بايد از سوي مسئولان، از توجّهي ويژه برخوردار باشند. مسئولان بايد با نيروهاي نظامي، تعاملي چونان تعامل پدر با فرزند داشته باشند.

لزوم تشكيلات ناظر بر عملكرد كارگزاران

دنيا، لغزشگاه است و جاذبه ها و كشش هاي دنيوي، لغزش آفرين. مسئولان، در گزينش كارگزاران، بايد نهايت دقّت را به كار گيرند تا مردماني پيراسته جان، نيك خوي و استوارْ گام را براي كارگزاري برگزينند. اگر بر چنين هدفي نايل آمدند نيز نبايد از امكان فساد اداري و به وجود آمدن تخلّف از قانون و ناهنجاري در رفتار، آسوده خاطر باشند. از اين

[صفحه 43]

رو، تشكيلاتي كه ناظر بر رفتار كارگزاران و نگرانِ لغزش ها، تخلّف ها و ناهنجاري هاي اداري باشد، ضروري است. امام علي عليه السلام، تجسّس در احوال شخصي را در نظام حكومتي، به شدّت ممنوع كرد؛ اما بر مراقبت از كارمندان نظام اسلامي و نظارت بر رفتار كارگزاران از طريق تشكيلاتي اطّلاعاتي، تأكيد ورزيد، تا اين كه مبادا كارگزاران، در انجام وظايفْ كوتاهي كنند و با تكيه بر قدرت و مسندي كه در اختيار دارند، به حقوق مردم، تجاوز روا دارند.

بخش نامه هاي امام در اين زمينه و نامه هاي آن بزرگوار به كارگزاران متخلّف، مانند: اشعث بن قيس، زياد بن ابيه، عبداللَّه بن عباس، قدامة بن عجلان، مصقلة بن هيبره و منذر ابن جارود، نشان دهنده آن است كه آن حضرت، در حكومت، از تشكيلات اطّلاعاتي بس نيرومندِ ناظر بر رفتار كارگزاران، برخوردار بوده است.

امّا آنچه در اين زمينه فوق العاده مهم است، اهل صدق و

وفا بودن گزارشگران است، تا از يك سو به دقت بنگرند، به استواري پي گيرند، از سرِ صدق، تحقيق كنند و در گزارش و واگويي، صداقت و وفا را پيشه سازند و …

كساني را علي عليه السلام كه براي اين عمل بس مهم گزينش كرده بود، از آن چنان عدالت، صداقت و وثاقتي برخوردار بودند كه گزارش آنان، مبناي تشويق و تنبيه اداري اش بود. نيكوكاران، با آن گزارش ها تشويق مي شدند و خيانتكاران را پس از اثبات جرم، تنبيه مي كرد، و فاسدان را براي عبرت ديگران، از كارْ بر كنار مي نمود.

پذيرش هديه، هرگز!

امام علي عليه السلام براي اينكه جلو رشوه خواري را در نظام اداري بگيرد و رشوه خواري، اين پديده پليد و فسادآفرين را از صحنه ي اجتماع پاك كند، گرفتن هديه را نيز ممنوع كرد. باري، شيّادان، براي نفوذ در بدنه ي كارگزاري حكومت و بهره گيري از امكانات حكومتي،

[صفحه 44]

از هر راه ممكن، آهنگ نفوذ خواهند كرد. امام، براي كارگزاران، پذيرفتن هديه را «غلول»، و گرفتن رشوه را «شرك» دانسته است.

قاطعيت توأم با مدارا

رفتار علي عليه السلام، نمود والاي قاطعيت و مدارا بود. از ديدگاه او كارگزاران، بايد در عين قاطعيت، از مدارا و رفق برخوردار باشند. ايشان، خشونتِ مطلق را آفت مديريت مي داند، همان گونه كه نرمش بي حساب و سهل انگاري در حقگزاري در اداره ي امور مردم را زيانبار تلقّي مي كند. از نگاه امام، مديري موفّق خواهد بود كه به تعبير آن بزرگوار، ميان قاطعيت و رأفت، و نرمش و شدّت، جمع كند. هر جا نياز به قاطعيت و شدّت است، آن را اعمال كند و كوتاه نيايد، و اگر موقعيت، نرمش مي طلبيد و نرمش، كارساز بود، از به كارگيري آن، تن نزند. قاطعيت در عين مدارا، و شدّت در عين نرمش، سياست علوي است، تا نه سركشانْ سركش تر شوند و نه اميدوارانْ مبتلا به يأس گردند. در نگريستن به نمونه هاي عيني، آنچه ياد شد- و در اين كتابْ عرضه شده است- بسي درس آموز است.

سياست هاي فرهنگي

اشاره

سخن از ابعاد گسترده ي سياست هاي فرهنگي، در اين مجال نمي گنجد. اكنون و در حدّ درآمدي بر متون حديثي و تاريخي، به اشارت هايي بسنده مي كنيم:

توسعه آموزش و پرورش

در نظام علوي، توسعه ي فرهنگي بر توسعه ي اقتصادي، تقدّم دارد؛ زيرا افزون بر اين كه توسعه ي اقتصادي بدون توسعه فرهنگي ممكن نيست، جامعه ي خفته و در جهل فرو رفته، نه از امكانات و زمينه ها و بايسته هاي اقتصادي برخوردار است، و نه بر چگونگي بهره وري از آن، چيره، و نه بر ضرورت بهره وري و استفاده از آن، آگاه. توسعه ي فرهنگي و آموزش

[صفحه 45]

و پرورش، نياز جان و خرد انساني است و توسعه ي اقتصادي، خواست تن؛ و روشن است كه نياز جان و خرد، بر نياز جسم و تن، مقدّم است.

امام علي عليه السلام، دانش را پايه و اساس همه ي خوبي ها و كاميابي هاي مادّي و معنوي، و معيار ارزشيابي انسان مي دانست و معتقد بود كه جهل، ريشه ي همه ي بدي ها و ناكامي هاست:

قيمة كلّ امرئ ما يعلمه. [21].

ارزش هر انسان به اندازه ي چيزي است كه مي داند.

العلم أصل كلّ خير. الجهل أصل كل شرّ. [22].

دانش، پايه ي هر خوبي و ناداني پايه ي هر بدي است.

همچنين تأكيد داشت كه نياز مردم به دانش و تحصيل اخلاق شايسته، بيش از نيازهاي اقتصادي آنهاست:

إنّ النّاس إلي صالح الأدب أحوج منهم إلي الفضة والذهب. [23].

به درستي كه مردم، به فرهنگ نيكو نيازمندترند از طلا و نقره.

انّكم إلي إكتساب الأدب أحوج منكم إلي إكتساب الفضّة والذهب. [24].

به درستي كه شما به كسب ادب و فرهنگ، نيازمندتريد از كسب طلا و نقره.

اگر مسئله را از زاويه ديگر بنگريم، در آموزه هاي الهي به اين نكته تصريح شده است كه فلسفه ي وحي و راز نبوّت و چرايي حكومت

در مكتب رسولان، آموزش و پرورش

[صفحه 46]

انسان ها، جهل زدايي و برانگيختن خِرَدهاست و علي عليه السلام كه بيشتر از هر كسي ذهن، زبان و كردارش، مبيّن و مفسّر فرهنگ نبوي بوده است، اين حقيقت را به گونه اي بس زيبا در خطابه هايش برنموده است [25] و ضرورت پرداختن به فرهنگ و ادب مردمان، و تقدّم آموزش و پرورش بر آب و نان انسان، و تأكيد بر گسترش فرهنگ را در كنار ابعاد ديگر زندگي در سيره عملي خود نيز به روشني عرضه كرده است. چه زيباست كلام او كه جامعه جاهلي را نماد جهل گستري و دانش كُشي مي داند، كه بي گمان، جامعه نبوي، علوي و الهي بايد جز آن باشد. [26].

تصحيح فرهنگ عمومي

از جمله سياست هاي والا، برجسته و ارجمند علوي، مبارزه با سنّت هاي باطل، شيوه هاي ناهنجار، روش هايِ ناشايسته، و تأكيد بر شيوه هاي پسنديده و روش هاي بايسته و در يك جمله، تصحيح فرهنگ عمومي است. علي عليه السلام به كارگزاران نيز سفارش مي كرد كه هر چيزي را به بهانه ي وامانده از گذشته بودن، از جامعه نزدايند، به دقّت بنگرند و از سنّت هاي سازنده و انساني حمايت كنند و با شيوه ها و سنّت هاي غلط، مبارزه كنند و هرگز استمرار و گسترش آن را برنتابند.

نقد، آري! چاپلوسي، هرگز!

انتقاد، حقّي است كه بدان وسيله، ساير حقوق احيا مي گردد، از استبداد- كه خطرناك ترين آفت حكومت هاست- پيشگيري كند.

در جامعه اي كه انتقاد، آزاد است و مردم مي توانند ضعف ها و كاستي هاي مديريت

[صفحه 47]

حاكم را بازگو كنند، دولت مردان، بهتر مي توانند نقاط ضعف كارهاي خود را مشاهده كنند و با فساد و بي عدالتي، مبارزه نمايند و خدمات ارزنده اي ارائه دهند.

از سوي ديگر، با نبودن انتقاد، زمينه براي رشد چاپلوسان و تملّق گويان، باز مي شود؛ نقاط ضعف سياست ها و برنامه ها و اقدامات دولت مردان، پنهان مي ماند و در نتيجه، فساد و تباهي و بي عدالتي در دستگاه هاي دولتي رشد مي نمايد و به سقوط حكومت ها مي انجامد.

هنگامي كه اميرمؤمنان عليه السلام، زمام حكومت را به دست گرفت، ستايش هاي بي مورد و گزافه گويي ها درباره ي زمامداران، بخشي از فرهنگ عمومي بود. حاكمان نه تنها از آن جلوگيري نمي كردند كه بدان دامن مي زدند. بدين سان، فرهنگ چاپلوسي و تملّق گسترش يافته بود و زيركان حقيقت ستيز، با چاپلوسي امرا و سردمداران، بدون شايستگي هاي لازم، به موفقيت هاي سياسي و اجتماعي دست مي يافتند.

از سوي ديگر، زمامداران، چون هرگز نقد نمي شدند، رفته رفته خود را پيراسته از هر كاستي تلقّي مي كردند و در ادامه ي اين

روند، انتقادها و نقدهاي از سرِ دلسوزي و سازنده را اهانت تلقّي مي كردند و برخورد با آن را فرض مي دانستند.

از جمله زيباترين و هيجانبارترين اقدامات علوي در تصحيح فرهنگ عمومي، مبارزه با چاپلوسي و تملّق گويي و تأكيد بر لزوم نقد و انتقاد سازنده است. امام، از كارگزاران خود مي خواست تا نزديكان، مشاوران و همراهان خود را از كساني برگزينند كه در حقگويي، صراحت بيشتري داشته باشند و با آنان، به گونه اي رفتار كنند كه هرگز به تملّق روي نياورند و از نقد و انتقاد، تن نزنند و در ستايش، افزونگويي نكنند. خود نيز با هر گونه مديحه سرايي، به شدّت و با قاطعيت و علني مبارزه مي كرد و برثناگويان، طعن مي زد و از مردم مي خواست به پاس آنچه براي انجام وظايف الهي

[صفحه 48]

انجام داده است، از او ستايش نكنند، تملّق نپراكنند، و به جاي اين همه، اگر به برنامه هاي او انتقادي دارند و رفتار او را قابل نقد مي دانند، خيرخواهانه بگويند و با او چونان جبّاران، سخن نگويند.

جالب توجه و قابل تأمّل آن كه اميرمؤمنان عليه السلام، اجازه ي انتقاد به خود را نه در شرايط عادي حكمراني، بلكه در بحراني ترين ايّام زمامداري، يعني در بحبوحه ي جنگ صفّين، مطرح كرده است.

داستان بدين سان بود كه امام، ضمن يك سخنراني هيجان انگيز، مطالبي را درباره ي حقوق متقابل رهبري و مردم، بيان كرد. يكي از ياران وي كه از اين سخنان، سختْ هيجان زده شده بود، ضمن اظهار فرمانبرداران، به شيوه ي معمول ستايشگران، به تفصيل از امام تمجيد و تعريف كرد. امام علي عليه السلام، بي آن كه تحت تأثير ستايش هاي او قرار گيرد و يا حتي شرايط حسّاس و بحراني جاري را مدّ

نظر قرار دهد، در پاسخ آن همه ستايش ها مي فرمايد:

وإنّ مِن أسخفِ حالات الولاةِ عند صالح الناس أن يظنّ بهم حُبُّ الفخر، ويُوضَعَ اُمرُهم عَلي الكِبْر. وقد كرهت أن يكون جَالَ في ظنّكم أنّي اُحبّ الإطراء واستماع الثناء، ولستُ بحمداللَّه كذلك، ولو كنتُ اُحِبُّ أن يُقالَ ذلك لتركته انحطاطاً للَّه سبحانه …

فلا تكلّموني بما تُكلَّمُ به الجبابرة، ولاتتَحَفَّظوا منّي بما يُتَحفّظُ به عند أهل البادِرَة، ولاتُخالِطوني بالمصانَعَة، ولاتَظُنُّوا بي استثقالاً في حقٍّ قيل لي، ولاالتماس إعظامٍ لنفسي، فإنّه من استثقل الحقّ أن يقال له أو العدل أن يُعرَض عليه كان العمل بهما أثقلَ عليه. [27].

در ديده ي مردم پارسا، زشت ترين خوي زمامداران اين است كه بخواهند

[صفحه 49]

مردم، آنان را دوستدار بزرگ منشي شمارند و كارهايشان را به حساب كبر و خودخواهي بگذارند، و خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم و خواهان ستايش شنودن. سپاس خداي را كه چنين نيستم، و اگر ستايش خواه بودم، آن را به خاطر فروتني در پيشگاه خدا وا مي گذاردم.

… پس به زباني كه باگردنكشان سخن مي گويند، با من سخن مگوييد، و چنان كه از حاكمان تندخو، كناره مي جويند، از من كناره مجوييد، و براي من، ظاهرسازي و خودنمايي نكنيد، و بر من گمان مبريد كه اگر حرف حقّي بگوييد، پذيرفتنش بر من سنگين و دشوار است، و خيال نكنيد كه من مي خواهم كه بزرگم شماريد؛ چه، آن كسي كه شنيدن سخن حق و يا نماياندن عدل بر او سنگين آيد، اجراي حق و عدل، بر وي سنگين تر مي نمايد.

و سرانجام، از سخنان خود چنين نتيجه مي گيرد كه:

فلا تكفّوا عنّي مقالة بحقّ أو مشورة بعدل، فإنّي لستُ في نفسي بفوق أن اُخطي ءَ

و لاآمَن ذلك من فعلي إلّا أن يكفيَ اللَّه من نفسي ما هو أملك به منّي. [28].

پس از گفتن حق يا رايزني در عدالت، خودداري نكنيد كه من، نه برتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم، مگر آن كه خداوند، مرا كفايت كند كه از من بر آن تواناتر است.

امام علي عليه السلام در اين كلام، تصريح مي كند كه اگر كفايت خدايي و عصمت الهي نبود، خطاكردن وي نيز ممكن مي نمود، و با اين كه از مصونيت الهي برخوردار است، از مردم مي خواهد كه شخصيت سياسي و معنوي اش مانع از انتقادكردن آنان نباشد و تأكيد

[صفحه 50]

مي كند كه اگر در حكومت او كاري را نادرستْ تشخيص دادند، حتماً به او تذكّر دهند.

به سخن ديگر، امام در پاسخ به آن ستايشگر، از يك سو، عادت زشت ثناگويي و مدّاحي امرا و رجال سياسي را در جامعه اسلامي، قاطعانه محكوم مي كند، و از سوي ديگر، مي خواهد روح انتقادكردن و ژرفنگري در اعمال مسئولان نظام اسلامي را در مردم پرورش دهد، حتي اگر در بالاترين سطح نظام، يعني امام معصوم باشد، و در عمل نيز پذيرش انتقادسازنده را در مديريت عالي جامعه ي اسلامي رايج گرداند.

برخورد امام علي با انتقادهاي ويرانگر

نكته اي كه در پايان اين بحثْ بايد بدان توجه كرد، برخورد هوشمندانه امام با انواع انتقادهاست. ملاحظه ي سيره ي وي در برخورد با انتقادها و اعتراضات سه جريان عهده ي سياسي مخالف خود «ناكثين، قاسطين و مارقين»، نشان مي دهد كه اگر او به صورت رسمي و عملي از مردم مي خواهد تا انتقاد خود را با صراحتْ بيان كنند، ليكن به افراد قدرت طلب و كينه توز و توطئه گر، اجازه نمي دهد براي رسيدن به مقاصد

سياسي و به بهانه نقد و انتقاد، هر آنچه مي خواهند، بگويند و بنويسند. [29].

حق گرايي، نه شخصيت گرايي

انسان ها هر اندازه در مسير حقْ اوج بگيرند، امكان كژروي در آنان، منتفي نيست. از اين رو، شايسته است تا مردمان در پيروي از شخصيت ها به اين نكته توجّه كنند و هرگز انسان ها را «مطلق» ندانند. توجّه به اين نكته و ديگر آموزه هاي بيدارگر امام علي عليه السلام در اين باره را بايد اساسي ترين رهنمودهاي آن بزرگوار در تصحيح فرهنگ عمومي تلقّي كرد. روشن است كه در جريان هاي اجتماعي و سياسي، بيشترين انحراف هاي سياسي و

[صفحه 51]

اجتماعي، ناشي از مطلق گرايي درباره ي چهره ها و شخصيت گرايي در موضع گيري هاست.امام علي عليه السلام به مردم هشدار مي داد كه شخصيت ها هر چند بزرگ و ارجمند و محبوب و معتمَد باشند، نمي توانند معيار حق و باطل قرار گيرند. امام مي كوشيد جامعه را به لحاظ آگاهي و شناخت موضع ها و معيارها و آگاهي هاي فرهنگي، به سطحي برساند كه شخصيت و مواضع آنان را- هر اندازه بزرگ باشند-، با حق بسنجند، نه حق را با شخصيت ها، حق را معيار شناخت شخصيت بدانند، نه شخصيت ها را معيار شناخت حق.

سياست هاي اقتصادي

اشاره

مردماني كه عليه سياست هاي عثمان قيام كردند، از جمله دلايل قيام خود را نابساماني هايِ اقتصادي، گشاده دستي هاي خليفه، بذل و بخشش هاي بي رويه،بي توجّهي به معيشت مردم، و ناهنجاري در اموال عمومي برمي شمردند.

در چنين فضايي، امام علي عليه السلام از يك سو بر توليد تأكيد مي ورزد، و از سويِ ديگر، تنظيم بازار را در اولويت قرار مي دهد، و بالاخره، در تقسيم بيت المال، نهايت دقّت را معمول داشته، هرگونه تبعيض را در آن، رد مي كند. و شايد اين، دشوارترين موضع امام بوده است. اصول سياست هاي علوي در اقتصاد را مي توان در عناوين ذيل برشمرد:

ترويج فرهنگ كار

در آموزه هاي علوي، توجّه به تلاش و كار، جايگاه بلندي دارد. از ديدگاه علي عليه السلام، فقر اقتصادي، معلول پيوند فرهنگ كسالت، بي تحرّكي، تنبلي و ناتواني است. جامعه ي سرشار از نشاط و آكنده از تحرّك، كه فرهنگ كار بر آن حاكم باشد، به بيماري فقر- كه زمينه ي بسياري از بيماري هاي مادّي و معنوي، و فردي و اجتماعي است- مبتلا نخواهد شد. از اين رو، امام بر لزوم كار و تلاش، بسي تأكيد مي كند و كار را عبادت تلقّي كرده، تلاش در

[صفحه 52]

جهت سامانبخشي زندگي را گام زدن در راه خدا مي داند.

توسعه كشاورزي

زمين، منبع «حيات» است. از نگاه امام علي عليه السلام، مردماني كه زمين و آب دارند و فقر بر آنها سايه افكنده است، از رحمت الهي به دور و از عنايت خداوند، جدا هستند. علي عليه السلام، بر احيايِ زمين، تأكيد مي ورزيد و براي فقرزدايي از جامعه، به توسعه ي كشاورزي توصيه مي كرد و مردمان را به آباداني زمين و بهره وري از آن، فرا مي خوانْد؛ و فراتر از آن،يكي از ملاك هاي ارزشيابي حكومت ها و چندي و چوني آنها در حكومتداري را حدّ و حدود توجّه به كشاورزي مي داشت، و توسعه ي كشاورزي را از جمله وظايف اصلي كارگزاران مي دانست و فرماندهان سپاه را مأمور دفاع از حقوق كشاورزان مي كرد.

توسعه صنعتي

به لحاظ شرايط اقليمي، جامعه اي كه علي عليه السلام در آن حكومت را به پا داشته بود، زمينه ي «صنعت» را نداشت. با اين همه، حضرت- با توجّه به نصوصي كه از آن بزرگوار گزارش كره اند- اهميّت زيادي براي صنعتْ قائل بود و به صنعت و حرفه، صفت «گنج» مي داد. امام عليه السلام به كارگزارانش سفارش مي كرد تا از صنعتگران، به جد حمايت كنند و از صنعتگران مي خواست كه در به وجود آوردن صنايع، دقّت كنند و در استواري و جودت صنايع بكوشند و هرگز «اتقان» و «احسان» كالا را فداي «سرعت» نسازند.

توسعه تجاري

در صدر اسلام و نيز در اقتصاد دوران حكومت امام علي عليه السلام، تجارت، بيشترين نقش را داشت. از اين رو، ايشان از يك سو بر نشاط تجاري سفارش مي كرد و از سوي ديگر، بر لزوم حمايت از بازرگانان در ساختار حكومتي تأكيد مي ورزيد و بالاخره، چگونگي

[صفحه 53]

تجارت و چه ساني حضور بازرگانان در صحنه مبادلات را تبيين مي كرد و آداب تجارت را بيان مي نمود.

نظارت مستقيم بر بازار

بازار، تلاش هاي اقتصادي جامعه را عرضه مي كند. داد و ستد، در بازار شكل مي گيرد و بازاريان، به گونه اي مستقيم، با مردم در پيوندند. سلامت بازار، سلامت داد و ستد را درپي خواهد داشت و بهره وري درست مردم از فرايند تلاش هاي اقتصادي و معيشتي را. بي گمان، اوّلين ضرر ناهنجاري در روابط نادرست در داد و ستد بازار، متوجّه مردم خواهد بود.

علي عليه السلام به لحاظ اهميّت بازار و نقش آفريني شگرف آن در اقتصاد و معيشت مردم، به گونه اي مستقيم، بر بازار و چگونگي داد و ستد در آن، نظارت مي كرد. آن بزرگوار، هر روز صبح به بازارهاي كوفه مي رفت و به تعبير راوي، چونان «معلّم كودكان»، بازاريان را به تقوا و دوري از كم فروشي، دروغ، خيانت و ظلم، سفارش مي كرد. متوني كه اين نظارت مستقيم را گزارش كرده، بسي خواندني و درس آموز است. امام، درميان مسلمانان فرياد برمي آورد كه در معامله «غِش» نكنند، احتكار روا ندارند، انصاف را پيشه سازند و كالا را بدان گونه كه هست، عرضه كنند، نيك نمايي نكنند، با مراجعه كنندگان، با خُلق و خوي انساني برخورد كنند، به هنگام خريد كالا، فروشنده را كم ارزش نسازند،و چون آهنگ فروش چيزي داشتند، كالاي خود را چنان و چنين، وا ننمايند و … همه ي اين

گفتارها و هشدارها و توصيه هاي امام به بازاريان در رعايت انصاف، عدالت و خلق و خوي انساني و كرامت و رادمردي، شايان توجّه اند.

سياست ماليات گيري

حكومت، در نگاه امام علي عليه السلام، براي مردم و در جهت احقاق حقوق مردم است. چنين

[صفحه 54]

است كه بخشي از نيازهاي مالي حكومت را بايد مردم بپردازند؛ همانها كه از وجود حكومت، بهره مي گيرند و در سايه ي آن، به توليد و تجارت و … مي پردازند. وضعِ ماليات در تمام نظام ها با چنين آهنگي شكل مي گيرد، گو اين كه چگونگي فراگيري و وصول آن در نظام هاي مختلف، متفاوت است. در سياست علوي، ضمن تأكيد بر وضعِ ماليات و مسئوليت دولت در فراگيري گرفتن آن از مردم، نوعِ نگاه به ماليات و چرايي و چگونگي گرفتن آن از مردم، شايان توجّه است. اعتماد به مردم، تأكيد بر عدم مشكل آفريني براي مردم، توجّه دادن مردم به جايگاه ماليات و اهميّت آن و … شايان توجه است.

امام علي عليه السلام در دستورالعملي به كارگزار خود مي فرمايد: «هرگز در وصول ماليات، تازيانه برنكشيد و در گرفتن آن، مردم را در تنگنا قرار ندهيد»؛ و كارگزار، مي گويد كه اگر چنين شود، بايد بدان گونه كه رفته ام، بازگردم، يعني مردمْ خود، چيزي نخواهند داد. امام فرمود: «گرچه چنين شود». [30].

نگريستن در آموزه هاي علوي در اين زمينه، نشان دهنده ي آن است كه سازمان و مأموران ماليات، موظف اند ضمن هوشياري و دقّت لازم در جهت تأمين بيت المال و فراگيري دقيق مسائل مربوطه به ماليات، بكوشند تا اعتماد مردم را جلب كنند و اخلاق اسلامي و رفتار ديني را مراعات كنند.

عدم تأخير در توزيع اموال عمومي

امام علي عليه السلام، حبس اموال عمومي را در خزانه دولت، روا نمي دانست و مي كوشيد تا هرچه زودتر، به دست نيازمندان برساند. سيره امام، نشان دهنده ي آن است كه ايشان حتّي تأخير يك شب را نيز در اين امر

برنمي تابيد. او بر اين باور بود كه آنچه براي مردم و از

[صفحه 55]

آنِ مردم است، در اوّلين فرصتْ بايد در اختيار آنان قرار گيرد.

لزوم بهره وري همسان مردم از اموال عمومي

تقسيم اموال عمومي، به طور يكسان و مساوي درميان همه ي مسلمانان، از جمله سياست هايِ حكومت علي عليه السلام بود. اين حركت، با آنچه در سال هايِ پيش از او بر مردم روا شده بود، تضاد داشت. از اين رو، براي بهره وران و متمتّعان از حكومت و به اصطلاحْ «دانه درشت ها»، بسي گران تمام شد. در نگاه امام، رنگ چهره ي مسلمان، تبار و نيايِ او، و وابستگي گروهي و اجتماعي او، در بهره وري اش از اموال عمومي، تفاوتي ايجاد نمي كرد. عرب و عجم، مهاجر و انصاري، سفيد و سياه، و حتّي بردگان آزاد شده، با اربابان گذشته ي خود، در اين جهتْ يكسان بودند و همه، از درآمدهاي عمومي به طور مساوي بهره مي گرفتند.

تامين نيازهاي اوليه زندگي براي همه

آهنگ كلّي سياست اقتصادي علي عليه السلام، مبارزه با فقر و ريشه كن ساختن آن از صحنه ي جامعه ي اسلامي است. رهنمودهاي حضرت در اين زمينه، بسي قابل تأمّل است. او تأكيد مي كند كه گرسنگي و تنگ دستي عدّه اي، معلول بهره وري هاي بدون مرز عدّه اي ديگر و گشاده دستي هاي توانگران است:

ما جاع فقير الّا بما متّع به غني. [31].

تنگ دستي گرسنه نمانْد، مگر از آن رو كه توانگري بهره مند شد.

دولت اسلامي، موظّف است كه از انباشته شدن بي رويه ي ثروت در دست توانگران، جلوگيري كند و زمينه هاي تمتّع استثمارگرانه ي اغنيا را از بين ببرد و با تلاش مستمر و

[صفحه 56]

برنامه ريزي دقيق، فرودستان را در جهت دستيابي به نيازهاي ضروري زندگي، ياري رساند. امّا در اين جهت، در همان روزگار كوتاه حكومت و با آن همه درگيري ها و توطئه ها و كارشكني ها، دستِ كم، كوفه را به جايي رساند كه مي فرمود:

ما أصبح بالكوفة أحد إلّا ناعماً؛ إنّ أدناهم منزلة ليأكل من البرّ واليجلس في الظلّ و

يشرب من ماء الفرات.

اكنون در كوفه، همگان از زندگي بهره مند هستند و فرودست ترينِ آنها، نان و سايبان دارد و از آبِ فرات، بهره مي گيرد. [32].

سفارش هاي امام عليه السلام به كارگزاران در توجّه به طبقات فرودست جامعه و به اصطلاح امروزي «قشرِ كم درآمد»، تكان دهنده است. امام، تنگ دستي فردي نصراني را كه روزگاري توانگران، از توانِ او بهره گرفته اند و به هنگام پيري و ناتواني، او را رها كرده اند، برنمي تابد [33] و به تأمين زندگاني او از بيت المال، فرمان مي دهد و حاكمان را به جستجو در زوايايِ اجتماع، امر مي كند تا زمينگيران و مستمندان را دريابند و آنان را از چنگال فقر برهانند.

ممنوعيت بخشش از اموال عمومي

حاكمان، امين مردم اند و آنچه در اختيار دارند، امانت است. كارگزاران دولت، حق ندارند به مناسبت هاي مختلف و به بهانه هايِ گونه گون، از اموال دولتي بذل و بخشش كنند. علي عليه السلام برخوردهايي از اين دست با اموال عمومي را ستمگري تلقّي مي كرد:

جود الولاة بفي ء المسلمين جور و ختر. [34].

[صفحه 57]

دست و دل بازي زمامداران در ثروت هاي عمومي، ستم و خيانت است.

امتياز دادن به نزديكان، هرگز!

گفتيم كه در نگاه امام علي عليه السلام، آنچه دراختيار حاكمان و كارگزاران است، «امانت» است و حاكمان، تنها در جهت كارگزاري و خدمتْ مي توانند از امكاناتِ دراختيار خود، بهره گيرند. آنان، حق ندارند تا براي كسانِ خاصّي بهره وري ويژه اي را قائل شوند. فرزندان و نزديكان شخصيت هاي برجسته ي سياسي و اجتماعي در حكومت علي عليه السلام و نزديكان و فرزندان آن بزرگوار نيز از هيچ امتياز ويژه اي برخوردار نبودند. فراتر از اين، امام نسبت به دوستان و نزديكان خود، حسّاسيت بيشتري داشت و بر آنها در استفاده ي از اموال عمومي، بيشتر سخت مي گرفت تا ديگران را درس عبرت باشد.

صرفه جويي در اموال عمومي

بر پايه آنچه گذشت، سياست امام در مصرف اموال عمومي و چگونگي بهره گيري كارگزاران از آن و چه ساني هزينه كردن بيت المال، فوق العاده جالب و آموزنده است. امام براي اين كه كارگزاران را به نهايت صرفه جويي از درآمدهاي عمومي توجّه دهد و آنان را به جلوگيري از اسراف وا دارد، در بخش نامه اي از آنان خواست تا حتي در نوشتن نامه به او صرفه جويي كنند و چنين تأكيد كرد:

أدقّوا أقلامكم، و قاربو بين سطوركم، واحذفوا عنّي فضولكم واقصدوا قصد المعاني وأيّاكم والأكثار، فان أموال المسلمين لا تحتمل الاضرار. [35].

قلم ها را تيز كنيد، سطرها را به هم نزديك سازيد. [در نگارش] براي من، زيادي ها را حذف كنيد و به معنا بنگريد، و بپرهيزيد از زياده

[صفحه 58]

نويسي؛ چرا كه بيت المال مسلمانان، زيان را بر نمي تابد.

روشن است كه كارگزارْ چون اين همه دقّت را در نگارش نامه اي بشنود، ديگر از اموال عمومي، سفره هاي آن چناني نمي آرايد، به مَركب هاي آن چناني سوار نمي شود و در جهت آسايش هرچه بيشتر خويش نمي كوشد.

صرفه جويي شخصي امام در مصرف

بيت المال نيز بسي شگفت انگيز است. او حاضر نبود حتي براي پاسخگويي به كساني كه براي كار شخصي در شب به او مراجعه مي كردند، از نور چراغي كه به درآمدهاي عمومي تعلّق داشت، استفاده كند. داستان تأمّل برانگيز و عبرت آموز طلحه و زبير كه در هنگام رسيدگي حضرت به امور بيت المال، براي بازگويي مسائل شخصي خدمت علي عليه السلام رسيدند و ايشان، چراغ بيت المال را خاموش كرد و فرمود تا از خانه اش چراغي ديگري بياورند و حاضر نشد حتي دقايقي از پرتو نور چراغي كه از درآمدهاي عمومي بود، براي مسائل شخصي بهره گيرد، در همين راستاست. [36].

سياست هاي اجتماعي

اشاره

در مسائل اجتماعي نيز حكومت علي عليه السلام پايه ها، شيوه ها و مواضع اصولي و استواري دارد. متوني كه ابعاد سياست هاي اجتماعي ايشان را گزارش مي كند، شايان توجّه و تأمّل است. بر پايه ي آن متون، اصول سياست هاي اجتماعي امام را چنين مي توان گزارش كرد:

عدالت اجتماعي

عدالت، محوري ترين، استوارترين، بنيادي ترين و شامل ترين مسئله ي سياست و حكومت

[صفحه 59]

علوي است. نام مقدس امام علي عليه السلام، آن چنان با عدالت در آميخته كه علي، عدالت را تداعي مي كند و عدالت، علي را. عدالت، آميزه ي هماره ي زندگي علي عليه السلام بود و او در راه اجراي عدالت و گسترش قسط، شهد شهادت نوشيد.

تأكيد بر اين نكته، از آن روست كه بگوييم و تأكيد كنيم كه حكومتي مي تواند ادّعا كند از حكومت علي عليه السلام الگو گرفته و سنّت شناسانه بر سيره ي آن بزرگوارْ اقتدا مي كند كه سردمداران آن، به عدالتْ بيش از هر چيز، اهميّت دهند و براي گسترش عدل و توسعه ي قسط و همه گير ساختن داد، از هيچ كوششي دريغ نورزند؛ نه در بيان و كلام- كه امروز سرفصل شعار بسياري از مدّعيان است-؛ بلكه در عمل، كردار و تعامل با مردم و در تمام لايه هاي اجتماع، كه همچون كيميا ناياب است. حكومتي مي تواند مدّعي عدالت گستري باشد كه عدالت را با تأويل و توجيه، به مسلخ نبرد و عدالت را به پاي مصلحت، قرباني نكند.در نظام علوي و در آموزه هاي آن «عدالت مجسّم»، هيچ مصلحتي بالاتر از مصلحت اقامه ي عدل نيست. حكومتي مي تواند مقتداي خود را علي عليه السلام معرّفي كند و رهرو علي عليه السلام باشد كه با مقدّم داشتن عدالت بر مصلحت و پاي فشردن بر اجراي عدالت، علي رغم جوسازي ها و غوغاسالاري ها، آهنگ حكومت جاودانه

بر دل ها را داشته باشد، نه با ترجيح مصالح بي بنياد، قصد حاكميت زودگذر بر تن ها را.

پاسداري از حقوق مردم
اشاره

عوامل رواني حمايت مردم از حكومت ها، به تعداد نيازهاي گوناگون معنوي آنان است. يكي از مهم ترين عوامل حمايت هاي مردمي، پاس داشتن حقوق مردم توسط حكومت است.

يكي از چيزهايي كه رضايت عمومْ بدان بستگي دارد، اين است

[صفحه 60]

كه حكومت، با چه ديده اي به توده ي مردم و به خودش نگاه مي كند؟ با اين چشم كه آنها برده و مملوك، و خود، مالك و صاحب اختيار است؟ ويا با اين چشم كه آنها صاحب حقّ اند و او خود، تنها وكيل و امين و نماينده است؟ در صورت اوّل، هر خدمتي انجام دهد، از نوع تيماري است كه مالك يك حيوان، براي حيوان خويش انجام مي دهد، و در صورت دوم، از نوع خدمتي است كه يك امين صالحْ انجام مي دهد. اعتراف حكومت به حقوق واقعي مردم و احتراز از هر نوع عملي كه مشعر بر نفي حاكميت آنها باشد، از شرايط اوّليه ي جلب رضا و اطمينان آنان است. [37].

استاد شهيد مطهري رحمه الله در تحليلي عالمانه، يكي از علل عمده ي گرايش به مادّيگري را در قرون جديد، اين انديشه ي خطرناك و گمراه كننده مي داند كه مسئوليت در برابر خدا، مستلزم عدم مسئوليت در برابر خلق است، و «حق اللَّه»، جانشين «حق النّاس» است، و حقّ حاكميت ملّي، مساوي است با بي خدايي.

در قرون جديد، چنان كه مي دانيم، نهضتي بر ضدّ مذهب در اروپا برپا شد و كم و بيش، دامنه اش به بيرون دنياي مسيحيت، كشيده شد. گرايش اين نهضت، به طرف مادّيگري بود. وقتي كه علل و ريشه هاي اين امر را جستجو مي كنيم، مي بينيم يكي از آنها،

نارسايي مفاهيم كليسايي، از نظر حقوق سياسي است. ارباب كليسا و همچنين برخي فيلسوفان اروپايي، نوعي پيوند تصنّعي ميان اعتقاد به خدا از يك طرف، و سلب حقوق سياسي و تثبيت حكومت هاي استبدادي، از طرف ديگر،برقرار كردند. طبعاً نوعي ارتباط مثبت ميان دموكراسي و حكومت مردم بر مردم و بي خدايي فرض شد. چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حقّ

[صفحه 61]

حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معيّني كه هيچ نوعي امتياز روشني ندارند، تلقّي كنيم، و يا خدا را نفي كنيم تا بتوانيم خود را ذي حق بدانيم.از نظر روانشناسي مذهبي، يكي از موجبات عقبگرد مذهبي، اين است كه اولياي مذهب، ميان مذهب و يك نياز طبيعي، تضاد برقرار كنند؛ مخصوصاً هنگامي كه آن نياز، در سطح افكار عمومي ظاهر شود. درست در مرحله اي كه استبدادها و اختناق ها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم، تشنه ي اين انديشه بودند كه حقّ حاكميت، از آنِ مردم است، توسط كليسا يا طرفداران كليسا و يا با اتّكا به افكار كليسا، اين فكر عرضه شد كه مردم، در زمينه ي حكومت، فقط تكليف و وظيفه دارند، نه حق. همين كافي بود كه تشنگان آزادي و دموكراسي و حكومت را بر ضد كليسا، بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلّي برانگيزد.

اين طرز تفكّر، هم در غرب و هم در شرق، ريشه اي بسيار قديمي دارد … [38].

براساس اين تفكّر خطرناك، مردم هيچ گونه حقّي بر امام و رهبر ندارند و ولايت و رهبري ديني، مساوي است با سلب حقوق سياسي و اجتماعي مردم، و در يك جمله،رهبرْ مخدوم است و مردم، همگي

خادم! بديهي است حكومتي كه بر مبناي اين فلسفه حركت كند، فاقد پشتوانه ي مردمي است و رهبري كه درباره ي حقوق مردم، داراي چنين اعتقادي باشد، از رضايت و حمايت مردمْ برخوردار نخواهد بود.

حقوق متقابل مردم و رهبري

از نگاه علي عليه السلام، نه تنها حقّ رهبر سياسي جامعه در چارچوب اين آيين، منافاتي با حقوق

[صفحه 62]

مردم ندارد، بلكه حقّ رهبر سياسي، در گرو اداي حقوق آنان از سوي رهبر است و مردم، در صورتي موظّف به اطاعت و حمايت از رهبر هستند كه حقوق آنان در نظام تحت فرمان او رعايت شود.

امام علي عليه السلام در اين زمينه، چنين فرموده است:

أمّا بعد، فقد جعل اللَّه سبحانه لي عليكم حقّاً بولاية أمركم، ولكم عليَّ من الحقّ مثل الّذي لي عليكم، فالحقّ أوسع الأشياء في التواصف وأضيقها في التناصف، لايجري لأحد إلّا جري عليه، و لايجري عليه إلّا جري له. [39].

بعد از حمد و ستايش خدا؛ همانا خداوندِ سبحان، با سرپرستي و ولايت در كارهايتان، حقي براي من بر عهده شما گذاشته است و در مقابل، براي شما نيز همانند آن، حقّي برگردن من نهاده است. پس حق در مقام توصيف، از همه چيزها فراخ تر و در مقام انصاف، در عملْ تنگ و باريك تر است. حق به سود كسي نيست، مگر آن كه به زيان او نيز هست، و بر زيان كسي نيست، مگر اين كه به سود او نيز خواهد بود.

آن حضرت، در سخني ديگر، حقوق متقابل مردم و رهبري را چنين بيان مي كند: حقٌّ علي الإمام أن يحكم بما أنزل اللَّه و أن يودّي الأمانة، فإذا فعل فحقٌّ علي الناس أن يسمعوا له وأن يطيعوا، وأن يجيبوا إذا دُعوا. [40].

بر امام لازم است

كه طبق آنچه خداوند مقرّر كرده است، حكومت كند و امانتي را كه خداوند به او سپرده، ادا نمايد. هرگاه چنين كرد، بر مردم واجب است كه سخنش را بپذيرند و فرمانش را اطاعت كنند و هنگامي كه فراخوانده مي شوند،اجابت نمايند.

[صفحه 63]

در اين سخن، نه تنها حقّ رهبر در گرو اداي حقوق مردم گذاشته شده است؛ بلكه حقّ امامت و ولايت و رهبري نيز به عنوان حقّ امانتداري، مطرح گرديده است. در گذرگاه تاريخ، پاسداري از حقوق مردم، غالباً از مرز شعار فراتر نرفته؛ بلكه در طول تاريخ، اين شعار، هماره ابزاري شده است براي تجاوز به حقوق انسان ها و زدودن حق مداري ها.

در درازناي تاريخ اسلام، پس از دوران رسول خدا، روزگار علي عليه السلام، استثنايي بود براي استقرار عدالت اجتماعي و بسط قسط و احقاق حقوق مردم كه متأسفانه، مردم در كشاكش غوغاسالاري هاي فتنه جويان، فرصت بهره وري از اين موقعيت را از دست دادند و به واقع، بر حكومت او ستم روا داشتند. به فرموده ي علي عليه السلام:

ان كانت الرّعايا قبلي لتشكو حيف رعاتها وانّني اليوم لأشكو حيف رعيتي. [41].

اگر در گذشته، مردم از ستم واليان شكوه مي كردند، من امروز از ستم مردمان خود، شكوه دارم.

چنين شد كه علي عليه السلام، با دلي آكنده از غم، به ديدار معبود شتافت. عدالت نيز با رفتن او دامن برچيد و بار ديگر، حكومت ها بودند و مظلوميت فرودستان و تجاوز به حقوق انسان ها.

و اينك بر ماست كه از آنچه گذشته، پند بگيريم و با عبرت آموزي از آنچه در آن روزگاران اتّفاق افتاد، زمينه را براي استقرار عدالت اجتماعي آماده سازيم.

توسعه آزادي هاي مشروع و سازنده

آزادي، نخستين گام در راه تحقّق عدالت و گسترش احترام به حقوق

مردم است؛ امّا

[صفحه 64]

آزادي سازنده، نه ويرانگر؛ آزادي از بندهاي دورني و بروني و به تعبير قرآن كريم، رهايي از «إصْر»:

ويضع عنهم اصرهم والأغلال التي كانت عليهم. [42].

و از [دوش] آنان قيد و بندهايي را كه بر ايشان بوده است بر مي دارد. رسولان الهي، مبشّران آزادي بودند و داعيه داران حرّيت. علي عليه السلام، فلسفه بعثت را رهاسازي انسان از كمند بندگان و رساندن آنان به اوج عزّت، و عبادت الهي دانسته است:

إنّ اللَّه- تبارك و تعالي- بعث محمّداً صلي الله عليه وآله ليخرج عباده من عبادة عباده الي عبادته … و من ولاية عباده الي ولايته. [43].

خداوند،- تبارك و تعالي- محمد صلي الله عليه وآله را بر انگيخت تا بندگانش را از بندگي بندگان، به سوي بندگي خود، بيرون بَرَد … و آنان را از ولايت بندگان، به سوي بندگي خود بكشاند.

براساس آموزه هاي مكتب علوي، همه انسان ها آزادند و هرگز نبايد در كمند برده داري و برده آفريني ديگران، قرار گيرند. روشن است كه آنچه انسان را به بردگي ابرقدرت ها مي افكند و او را در كمند بندگي ديگران وا مي نهد، اسارت دروني او در كمند هواها و هوس هاست. آن كه از درون آزاد شده و كمند هوس را بريده و بندگي خداوند را پذيرفته، و شأن خود را فراتر از آن يافته كه در چنبر اطاعت كسي چون خودش قرار گيرد، هرگز استقلالش را وا نمي نهد و بردگي را نمي پذيرد. تنها چنين كسي شايستگي آزادي را دارد. به گفته امام علي عليه السلام:

من قام بشرائط العبودية أهل للعتق … [44].

[صفحه 65]

آن كه به شرايط بندگي [خدا] قيام كند، شايسته آزادي است.

شرايط عبوديت، گردن نهادن به بندگي خداوند و پذيرفتن قوانين الهي

است كه هيچ فرايندي جز استقلال، آزادي و حريّت واقعي نخواهد داشت و سرباز زدن از آن، بازگشت به «رقّيت» و «بردگي» است، گرچه با ظاهري آزادي نما.

مردم داري

مردمداري، ارج نهادن به مردم، و توجّه به عموم آنان، از جلوه هاي والاي سياست هاي اجتماعي حكومت علوي است. در نگاه علي عليه السلام، تعامل مردم، بايد از سرِ مهر و شفقت باشد و حاكمان، بايد به مردم، ديدگاه هاي آنها و آرمان هايشان ارج بگذارند. سياستمداران، در حكومت ها غالباً مي كوشند تا «ملأ» و قدرت مآب ها و به ديگر سخن، خواصّ عرصه ي سياست را راضي نگه دارند،گرچه به بهاي نارضايتي مردم.

امام علي عليه السلام، در جهت عكس اين سياست فرموده اند:

فانّ سخط العامّة يجحف برضي الخاصّة وانّ سخط الخاصّة، يغتفر مع رضي العامّة. [45].

به درستي كه خشم عمومي، به خشنودي خواص، زيان رساند، و خشم خواص، با رضايت عمومي قابل گذشت است.

امام علي عليه السلام، به كارگزاران سفارش مي كرد كه با مردم، مهربان باشند و با آنها ارتباط مستقيم داشته باشند؛ شخصاً با آنها ديدار كنند و از مشكلاتشان، آگاه شوند. امام

[صفحه 66]

مي فرمايد: مردم، غالباً رنج كشيده اند، درد ديده اند و بر آنها ستم روا شده است. بدين جهت، اگر فرصتي براي واگويي دردها و رنج ها پيدا كنند، شايد به درشتي سخن بگويند. لذا به كارگزاران خويش سفارش مي كند تا لحن درشت و گاه كَج خُلقي ها و تلخي ها و برخوردهاي ناصواب مردم را تحمّل كنند، هرگز در برخورد با آنان، خشم نگيرند، با چهره اي خندان و كلامي مهربان با مردم برخورد كنند، و اگر بر لغزش هايي از مردمانْ آگاه شدند كه در پنهان و به دور از ديده ي مردمْ انجام داده اند، در مورد آنها تفحّص نكنند.

امام علي عليه السلام

مي كوشيد كه پيوند مردم با حكومت، روشن، شفّاف و به دور از ابهام باشد. از اين رو، به كارگزاران سفارش مي كرد تا با تلاش و صداقت، زمينه هايِ سوءظن مردم به حكومت را بزدايند، و اگر غوغاسالاراني با جوسازي، كارگزاران را به تجاوز به حقوق مردمْ متّهم كردند، سعي كنند كه با برخورد روياروي و صادقانه و توضيح و تشريح هاي شفّاف، دلايل اقدامات خود را روشن كنند و هرگز در ذهن مردمان، درباره ي حكومت، ابهامي باقي نگذارند، و اين همه، نشانِ ارج و عظمت مردم است در ديدگاه علي عليه السلام.

حمايت از ستمديدگان

امام علي عليه السلام، ستاندن داد مظلوم از ظالم را «پيمان الهي» مي داند. پس بر ياري مظلوم، تأكيد مي كند و بر ستيز با ظالم، پاي مي فشارد. ياري رساني مظلومان و ستيزندگي با ظالمان، از جمله آخرين وصيّت هاي او به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و تمام كساني است كه در گذرگاه زمان، وصيّت امام را مي شنوند.

علي عليه السلام، از هر فرصتي براي گسترش فرهنگ ستم ستيزي و حمايت از ستمديدگان، بهره مي گرفت و از مردم، براي اصلاح اجتماع و پيوندهاي اجتماعي و روابط اجتماعي، ياري مي خواست و مي فرمود:

[صفحه 67]

أيها الناس! أعينوني علي أنفسكم وايم اللَّه لأنصفنّ المظلوم من ظالمه و لأقودنّ الظالم بخزامته. [46].

به خدا سوگند، كه دادِ ستمديده را از آن كه بر او ستم شده بستانم و مهار ستمكار بگيرم.

داستان هاي حمايت عملي آن اسوه عدالت از ستمديدگان، بسيار خواندني، و براي داعيه داران پيروي از آن بزرگوار، بسي آموزنده است.

تاسيس بيت القصص

پيشوايِ ستم ستيزان كه مي كوشيد كه به هر گونه ي ممكن، ستمديده ياري شود و داد او ستانده شود، بي گمان، از هيچ كوششي در اين راه براي دريافت پژواك نداي مظلوم، دريغ نمي كرد.

مظلومان چگونه بايد ندايِ خود را به حاكمان برسانند؟ روشن است كه گاهي فرودستان، ياراي نزديك شدن به دستگاه حاكمي را ندارند، تا چه رسد به طرح سخن و گزارش و شِكوه و … و چه بسيار كه ناله ي مظلومْ چون انعكاس يافته، نتيجه ي عكس داده است و مسئولي كه بايد مؤاخذه شود، ارتقا يافته و شاكيِ شكوه كننده ي از خود شده است. حضرت علي عليه السلام براي اين كه اين دشواري را چاره كند و در حدّ ممكن، مشكل عدم طرح مستقيم مظلوميت ها و دادخواهي ها حل شود، جايگاهي

به نام «بيت القصص» تأسيس كرده بود تا مردمان، مظلومان و هر آن كه مسئله اي دارد و از طرح روياروي آن ناتوان است، دادخواهي خود را بنويسد و بدان جا بيفكند تا علي عليه السلام از آن مطّلع شود.

امام، خود در ميان مردمان ندا در داد كه هر كس را نيازي است و نمي خواهد واگويي اش را كسي بداند تا از شناخته شدن، مصون بماند، خواست خود را در نوشتاري بنويسد و در «بيت القصص» بيفكند. گويا اين كار در تاريخ، اوّلين گام در جهت مرتبط ساختن مردم با

[صفحه 68]

هيئت حاكم است.

تلاش براي همدلي و وحدت جامعه

پيشوا، نقطه ي اتصال جريان هايِ موجود در جامعه است و رهبري، محور تلاش ها، حركت ها و نشاطها. وجود انديشه ها، گرايش ها و جريان هاي مختلف در جامعه، امري طبيعي است و تصوّر وحدت در انديشه ها و آرمان ها، در همه ي قشرهاي جامعه و همه ي لايه هاي اجتماع، تصوّري بس نادرست و غير واقعي است. از اين رو، جريان ها، گروه ها و دارندگان انديشه هاي مختلف، براي رهانيدن جامعه از تفرقه، بايد راه هاي وحدت آفريني را بجويند و در ضمن تأكيد بر تكثّر انديشه، همسويي در آرمان هاي والا را از دست ندهند. رهبري، بزرگ ترين نقش را در اين زمينه بازي مي كند. علي عليه السلام، بر لزوم اتّحاد و همدلي در جامعه، بسي تأكيد كرده است.

آن بزرگوار، اتّحاد را ضامن بقاي حكومت ها، و اختلاف را عامل سقوط دولت ها مي داند و از اين رو، بسيار بر آن، تأكيد مي ورزد. بخش هايي از «خطبه ي قاصعه»، از جمله موارد درس آموز و تنّبه آفرين آموزه هاي حكومت علوي است. در شناخت ريشه هاي اختلاف ها و چگونگي دست يافتن به وحدت و همدلي، او خود نيز در اين جهت، بيشترين تلاش را مي كرد و از حقوق مسلّم خود،

چشم مي پوشيد تا جامعه در آتش اختلاف نسوزد و مي فرمود:

ليس رجل- فاعلم- أحرص علي جماعة أمة محمد و ألفتها منّي. [47].

هيچ كس بر اجتماع و الفت امّت محمّد، از من حريص تر نيست.

امام تا بدان جا بر وحدت كلمه تأكيد مي ورزيد و همدلي و تشنّج زدايي را ضروري مي دانست كه دستگاه قضايي خود را موظّف كرده بود كه اگر اجراي حكمي رشته هاي

[صفحه 69]

الفت جامعه را به هم مي ريزد، از اجراي آن، چشم بپوشد و از اختلاف انگيزي جلوگيري كند. امام، بارها هشدار داده بود كه اگر مؤمنان، متفرّق شوند و وحدت و تشكّل را از دست بدهند، چيرگي باطل بر آنها قطعي است.

سياست هاي قضايي

اشاره

داوري، ركن اساسي نظام هاست. داوري هايِ درست و قانونمند، در حراست از سلامت جامعه و استواري پايه هاي اجتماع، بيشترين نقش را بازي مي كند. آموزه هاي حكومت علي عليه السلام نشان دهنده ي آن است كه حضرت، توجّه و عنايتي ويژه به داوري و دستگاه قضايي داشته است. متوني كه چگونگي داوري هاي علي عليه السلام و توجه او به داوري و سفارش و تأكيد امام عليه السلام را در اين زمينه گزارش كرده، بسي فراوان و تأمّل برانگيز است. آنچه در اين مجموعه آمده نيز مي تواند براي قاضيان و نيز متصديان امر قضا، بسي روشنگر باشد.

اصول سياست هاي امام علي عليه السلام را در داوري، بدين گونه مي توان گزارش كرد:

گزينش بهترين ها براي تصدّي داوري

بي گمان قاضي، عنصر اصلي داوري و نقش آفرين تشكيلات قضايي است و نقش بسزايي در احقاق حقوق مردم و مبارزه با ستمگري ها و ناهنجاري ها دارد. قاضي در كار داوري، هر اندازه استوارگام تر، و به لحاظ اخلاقي، هر قدر پاك تر و سالم تر، و به لحاظ عملي، هر اندازه قوي تر و انعطاف ناپذيرتر باشد، كارآيي داوري و قضاوت او بسامان تر و استوارتر خواهد بود. از اين رو، علي عليه السلام به مالك توصيه مي كند تا براي داوري، بهترين كسان را برگزينند؛ كساني كه نه مردمان را در تنگنا افكنند و نه در داوري، سرِ لجاج داشته باشند، و نه با اندك چيزي بلغزند؛ كساني كه هوشمند و ژرفنگر باشند و در شبهه ها گرفتار نيايند، صبور باشند و شكيبا كه صحنه ها و جوآفرين ها دگرگونشان نكند.

[صفحه 70]

تامين نيازهاي اقتصادي قضات

واقعِ زندگي و نيازمندي هايِ آن، نه فراموش كردني است و نه مي توان از سرِ سهل انگاري، از كنار آن گذشت. اگر كساني زاهد باشند و دنيا گريز، بايد دانست كه چون زندگي را رقم زنند و داراي مسئوليت اداره ي زندگاني باشند، با مجموعه اي در داخل زندگي رويارويند. نيازمندي هاي معقول زن و فرزند، نه فراموش كردني است و نه شايسته است كه فراموش شود. امام علي عليه السلام با توجّه به اين نكته است كه به مالك اشتر سفارش مي كند تا براي داوري، بهترين ها برگزيده شوند و زندگاني اين بهترين ها، به درستي و شايستگي تأمين شود، تا هرگز داور در داوري، به دست مردمان ديده ندوزد و براي دستيابي به دنيا، در جهت رفع نيازمندي هايش به فساد كشيده نشود و فرد و دستگاهي كه ضامن سلامت جامعه و ستُردن فساد از جامعه است، خود به فسادْ دچار

نگردد.

امنيت شغلي قضات

قاضي حكم مي كند و روشن است كه با حكم قاطعش، عدّه اي را مي رنجاند. بسيار كم اند كساني كه چون حكم عليه آنها صادر شد، به مقتضايِ حكمْ گردن نهند و در درون خود، دغدغه اي نداشته باشند. نيز روشن است كه هماره متخلّفان و قانون شكنان، طبقات فرودست جامعه نيستند و درگيري و جدال ها، هميشه در لايه هاي زيرين اجتماعْ شكل نمي گيرد؛ بلكه توان گفت كه فرادستان، هم بيشترين قانون شكني را دارند و هم جدال ها و درگيري ها بيشتر در ميان آنان شكل مي گيرد و آنان اند كه اهل نفوذند و در گردونه سياست و كشاكش جريان ها قرار دارند. اگر قاضي در داوري درباره ي اينان احساس آرامش نكند و دستگاه حكومت و داوري را پشتوانه خود نداند، ممكن است به هنگام صدور حكم، دستش بلرزد و در احقاق حق، كوتاه بيايد.

در نظام علوي، قاضيان واجد شرايط، از جايگاهي بس بلند برخوردارند. امام علي عليه السلام

[صفحه 71]

در دستورالعمل بس ارجمندش به مالك، پس از آن كه به او سفارش مي كند براي داوري، برترين ها را برگزيند، سفارش مي كند كه قاضيان را در پيش خود و نظام، در مكانتي قرار دهد كه هرگز، حتي نزديكانش سعايت عليه آنان را در پيش او در سر نپرورانند. شايان تأمّل است كه او پس از آن، به شرآفريني بدنهادان توجّه مي دهد، تا نشان دهد كه هواپرستان، چه بسا در چنگ اندازي به دنيا عليه قاضيان، از نزديكي به او سوء استفاده كنند و از چنگ عدالت، به در روند.

رعايت آداب قضا

قاضي در مسندي بس ارجمند نشسته است و احقاق حق و داوري استوار، وظيفه ي اوست. قاضي يك سوي دعوا نيست و سخنش «فصل الخطاب» دعواهاست. او بايد آداب داوري را به

دقّت مراعات كند. آموزه هاي امام علي عليه السلام در اين زمينه، بسي تنّبه آور است. آن بزرگوار، به قاضيان هشدار مي دهد كه هرگز بين مراجعه كنندگان، تفاوت قائل نشوند؛ به طرفين مخاصمه، به ديده ي ترديد ننگرند؛ در مجلس داوري، با درشتگويي و تكيه كلام هاي مقتدرانه، مخاصمان را نيازارند؛ به هنگام خشم، تصميم نگيرند؛ آزمندي را به يك سو ننهند و از سر هوس، سخن نگويند؛ در مجلس قضا شكوه و وقار را حفظ كنند و جايگاه داوري را خُرد نينگارند؛ با مرافعه كنندگان، از سر مهر، سخن بگويند، و همگان را يكسان بنگرند و چنان نروند كه فرودستان، از اين كه از سرِ عدل، به حقّ خود دست يابند، مأيوس گردند. حضرت، يكي از اصحاب را از منصب داوري عزل مي كند، و چون او از چرايي عزلش سؤال مي كند، مولا مي فرمايد:

انّي رأيت كلامك يعلو علي كلام الخصم. [48].

من ديدم سخن تو در داوري، فرازمندتر از خصم بود.

[صفحه 72]

نظارت دقيق بر عملكرد داوران

قاضيان، عامل سلامت جامعه هستند و دستگاه قضايي، مسئول امنيت جامعه است. صلاح جامعه، بيشتر از هر چيز، در گرو سلامت دستگاه قضايي است. از اين رو، علي عليه السلام در مقام ولايت امر مسلمانان، خود را مسئول عملكرد دستگاه قضايي مي دانست و تنها به پند و وعظ قاضيان، بسنده نمي كرد و به هشدار و تحذير، اكتفا نمي كرد؛ بلكه شخصاً بر عملكرد قاضيان، و حتي گاه بر چگونگي احكام قضات، نظارت مي كرد و به لحاظ نقش شگرفي كه دستگاه قضايي در سلامت جامعه و اصلاح امور داشت، با همه مسئوليت هاي سنگين و كارهاي فراواني كه بر عهده آن بزرگوار بود، در فرصتي كه پيش مي آمد، به «دكّة القضاء» مي رفت و خود داوري مي كرد، تا

الگويي درست از داوري را در پيش چشم مردم و قاضيان نهد.

وحدت رويه قضايي

از جمله اموري كه اميرالمؤمنين عليه السلام در داوري بر آن تأكيد داشت، همگوني داوري ها و به ديگر سخن، «وحدت رويه» در قضا بوده است. اگر مردمان بنگرند كه داوران در قضاياي همگون، داوري هاي گونه گون مي كنند، بي گمان، اوّلين عكس العمل آن، بي اعتمادي مردم به دستگاه قضايي و باور نداشتن به پشتوانه قانوني درست داوري هاست. امام، تأكيد مي كند كه گونه گوني داوري ها و اختلاف در قضاوت، زمينه هاي اجراي عدالت را مي زدايد و در جامعه، تفرقه مي آفريند. امام توصيه مي كند كه قاضيان، در اموري كه اختلافي است، با هم سخن بگويند و با بحث و بررسي، به وحدت نظر برسند، و اگر چنين نشد، مسئله را به رهبري ارائه دهند و بر حكم او گردن نهند؛ يعني مسئوليت ايجاد وحدت رويه در داوري، به واقع، به عهده ي پيشوايي جامعه است.

تساوي همگان در برابر قانون

امام علي عليه السلام، بر برابري همگان در اجراي احكامْ تأكيد مي كند.در نظام علوي، همه ي مردم، در برابر قانونْ يكسان هستند و دستگاه قضايي، از چنان مكانت و جايگاهي استوارْ برخوردار است كه مي تواند قانون را درباره ي همگان اجرا كند، و مردم نيز، در تمام لايه هاي اجتماع، حتي در سطح حاكمان، بر حكم قاضيان و دستگاه قضايي تن دهند. امام، در آموزه هايش بر اين برابري تأكيد مي كرد و با آن همه عظمت و جلالت و جايگاه والا در علم و عمل، در برابر دستگاه قضايي حكومت خود، فروتنانه مي ايستاد و به پرسش هاي قاضي منصوب خود، پاسخ مي گفت و بدين سان، هم اهمّيت دستگاه قضايي را نشان مي داد و هم از جايگاه داوري حراست مي كرد و هم عملاً، پاسداري از حقوق مردم را نشان مي داد؛ تا مگر درسي باشد براي همگان و آيندگان.

جايگاه مصالح نظام اسلامي در صدور حكم

پيش تر آورديم كه علي عليه السلام، «حقيقت» را هرگز به مسلخ «مصلحت» نمي بُرد و با تكيه بر مصالح مشخّص، موضع نمي گرفت؛ ولي او پيشوا بود، پيشواي مردم و حافظ نظامِ در خدمت مردم. بدين سان، براي برترين مصلحت، كه حفظ نظام بود، نظامي كه در خدمت مردم و براي آنان است، جايگاه و ارزشي والا قائل بود.

امام، در داوري ها اذعان مي دارد كه به مصالح نظامْ توجه شود. در نظام علوي كه هيچ چيز نمي تواند مانع اجراي قوانين اصيل اسلامي در دستگاه قضايي شود، مصالح نظام، در چگونگي اجراي احكامْ جايگاهي ويژه دارد. ايشان در جايي به دليل شرايط خاصّ اجتماعي، فرهنگي و سياسي، و برداشت ويژه ي مردم از قانون الهي، داوري بر اساس قوانين اصيل و استوار اسلامي را تفرقه آفرين تشخيص داده، و با اجراي آن،

اساس حكومت را متزلزل ديده، داوري را روا ندانسته است تا جامعه دچار تفرقه نشود. چنين است كه امام به شريح مي فرمايد:

[صفحه 74]

اقضِ كما كنتَ تقضي، حتي يجتمع أمر الناس. [49].

همان گونه كه در گذشته داوري مي كردي، داوري كن، تا اجتماع مردمْ شكل گيرد.

سياست هاي امنيتي

اشاره

جامعه ي ناامن و آكنده از هرج و مرج، به جنگلي بي قانون و آشفته، مانندتر است تا به جامعه ي انساني. در نگاه علي عليه السلام، جامعه ي تهي از آرامش و امنيت، بدترين سرزمين هاست. امام، از جمله مهم ترين دلايل پذيرش حكومت را بازگرداندن آرامش و امنيت به جامعه دانست. بدين سان، آن بزرگوار، توجّهي بليغ به امنيت داشت و بدان، توجّهي عظيمْ مبذول مي داشت. اصول و شيوه هاي سياست هاي امنيتي امام و تلاش آن بزرگوار در ايجاد امنيت را بدين گونه مي توان برشمرد:

تاسيس نظام اطلاعاتي كارآمد

گو اين كه در سيره ي امام علي عليه السلام، از تشكيلاتي با عنوان «نظام اطّلاعاتي» سخن نرفته است، امّا نصوص مختلف و پراكنده اي كه در زمينه ي مأموريت هاي اطّلاعاتي وجود دارد، و اقداماتي كه آن بزرگوار، به روزگار حكومتش بر اساس جمع آوري گزارش هاي پنهاني انجام مي داده است، همه و همه، نشان دهنده ي اين است كه حكومت امام، از وجود تشكيلاتي كارآمد و دقيقْ برخورد بوده است. جستجوي پنهاني و جمع آوري گزارش هاي گونه گون مرتبط با امنيت داخلي، اطّلاعات نظامي و عملكرد كارگزاران، وظيفه ي اساسي اين تشكيلات است. متأسفانه از جزئيات تشكيلات ياد شده، اطّلاعي در دست نيست؛ امّا از آثار و چگونگي تصميم هاي امام، كاملاً مي توان به وجود آن پي برد.

[صفحه 75]

اين تشكيلات را مي توان يك يا چند دستگاه اطّلاعاتي تلقّي كرد.

تشنج زدايي

از جمله آموزه هاي ارجمند علوي، توجّه به دگرگوني انديشه وموضع مخاصمان است.

خصومت بسياري از مخاصمان، از ناآگاهي به مواضع و عدم اطّلاع آنها از شيوه و روش ها و چرايي آنها سرچشمه گرفته است. امام، تأكيد مي كند كه بايد در جهت تصحيح انديشه و آن گاه تغيير موضع مخالفان كوشيد و به تعبير آن بزرگوار، «استصلاح الأعداء» و «استصلاح الأضداد» را چونان شيوه اي در سياست حكومت، اعمال كرد.

امام، جذب مخاصمان و سالم سازي ذهني و استوار سازي موضع آنان را «كمال دورانديشي وژرفنگري» مي داند وتأكيد مي كند كه دگرگون سازي انديشه و موضع دشمن، با نيك گفتاري و زيبا كرداري، بسي سهل تر و كارآمدتر است تا به آوردگاه كشاندن دشمن، و چونان شيوه اي از جمله در جهت «استصلاح» و به نيكي واداشتن مخاصماني كه بد كرده اند، اثر مي گذارد. اين همه، نشان آن است كه امام، با حركت در جهت تبديل دشمن

به دوست و مصالحه هوشيارانه با دشمن، سياست تشنّج زدايي را پيشه كرده است و براي استقرار امنيت داخلي، بر سياست تشنج زدايي تأكيد مي كرده است.

هوشياري و زمان شناسي

امام علي عليه السلام، در كنار تأكيد بر سياست تشنج زدايي و حركت به سوي حياتي مسالمت آميز و مصالحه با دشمن، به هوشياري و حزم انديشي در برابر دشمن نيز تأكيد مي كرد. امام، بر اين نكته پاي مي فشرد كه مؤمنان، نبايد دشمن را خُرد بشمارند؛ بويژه در برابر دشمناني كه دشمني خود را اظهار نمي كنند، بايد نهايت هوشياري را معمول دارند و آمادگي لازم را براي برخورد و رويارويي در زمانِ مناسب، و هنگام بروز و ظهور حوادث، هرگز از

[صفحه 76]

دست ندهند و بدانند كه اگر آنها در خواب فراموشي فرو روند، دشمن، هرگز غافل نخواهد ماند.

پرهيز از شيوه رعب آفريني و وحشت گستري

امام علي عليه السلام در حكومت خود، در برابر متخلّفان و مخالفان، هرگز به رعب آفريني و وحشت گستري توسّل نمي جست. آن بزرگوار، حتي در برخورد با عوامل ضدّ امنيتي نيز از سياست رعب و وحشت و خشونت هاي غير قانوني بهره نمي گرفت. امام، هرگز بر اساس گمان و تخمين و احتمال با مردمان برخورد نمي كرد و هرگز پيش از وقوع جُرم، متّهمان و مظنونان به اقدامات ضد امنيتي را عقوبت نمي كرد.

قانونگرايي در برخورد با مجرمان

نظام حكومت علي عليه السلام، متّكي به قانونْ بود و در همه جوانب، قانون بود كه حكومت مي كرد، نه اراده ي فرد. بدين سان، او در آموزه هايش، به قانونگرايي و محوريت قانون، بسي تأكيد مي كرد. چنين بود كه در نظام حكومت او نه تنها شكنجه ي متّهمان و مظنونان به اقدامات ناروا ممنوع بود، كه مجرمان نيز شكنجه نمي شدند و به مجرم نيز هرگز اهانت نمي شد و اگر كسي مجرم شناخته مي شد، تنها و تنها به مقتضاي قانون، مجازات مي گشت، و اگر مجري قانون، عمداً و يا سهواً، در اجراي حكم از مرز قانونْ تجاوز مي كرد، قصاص مي شد. چنين بود كه چون دريافت قنبر، سه تازيانه بيشتر به مجرمي نواخته است، او را با سه تازيانه قصاص كرد. [50].

مدارا با مخالفان سياسي

امام، با مخالفان سياسي نيز هرگز با خشونت رفتار نمي كرد. مدارا در سياست علوي،

[صفحه 77]

اصلي بود خدشه ناپذير. اين مدارا تا مرز توطئه آفريني مخالفان، پيش مي رفت. علي عليه السلام بر اين باور بود كه مدارا با مخالفان، از تندي آنان مي كاهد و زمينه هاي صحنه آفريني و جوسازي را از آنان مي ستاند. بر اين اساس بود كه تا خوارج به قتلْ دست نيازيدند و امنيت جامعه را به جد به خطر نيفكندند، با آنان برخورد نكرد، دشنام هاي آنان را تحمّل كرد و حتي حقوق آنان را از بيت المال، قطع نكرد. برخورد امام، با توطئه گران عليه امنيت داخلي، به تناسب حدّ و حدود توطئه ي آنان و نقشي بود كه در توطئه داشتند. گاه آنان را تبعيد مي كرد و ديگر گاه، به زندان مي افكند و بالاخره، چون هيچ گونه چاره انديشي كارساز نبود، با برخورد نظامي، مشكل را حل مي كرد.

سياست هاي جنگي

اشاره

امام علي عليه السلام، رزم آوري شجاع بود و بي باك. هماوردجويي او در ميدان هاي نبرد، و فرازمندي او در نبردها، شهره ي تاريخ است. افزون بر اين، او فرماندهي بود تيزنگر، مدبّر و حزم انديش.

اين كه حكومت امام علي عليه السلام با وجود كوتاهي، يكسر به جنگ و نبرد داخلي با توطئه گران گذشت، بسي تأسّف آور است؛ امّا سيره او در اين نبردها سرشار است از آموزه هاي نظامي و نگرش انساني، و آكنده از كرامت در جنگ و نبرد، و بسي درس آموز و بيدارگر. سياست هاي علي عليه السلام را در نبرد، بدين سان مي توان گزارش كرد:

اهتمام به آموزش هايِ رزمي و سازماندهي سپاه

گفتيم كه امام علي عليه السلام رزم آورترينِ رزم آوران صحنه هاي نبرد بود. او كه عمري دراز را در صحنه هاي جهاد سپري كرده بود، بي گمان، بيشترين و كارآمدترين تجربه ها را در اختيار داشت. افزون بر اين، او به لحاظ شجاعت،دليري و بُرنادلي و آگاهي به گونه هاي

[صفحه 78]

نبرد، بي نظير بود. امام، شخصاً سپاهيان خود را آموزش مي داد و پيش از آغاز نبرد، ضمن سازماندهي نيروها و آرايش رزم آوران، نكات مهم آموزشي را تكرار مي كرد. هنگامي كه شبيخون هاي معاويه فزوني گرفت و مخالفان، او را به ناآشنايي با فنون جنگي متّهم كردند، امام، ضمن گلايه از برخي اصحاب فرمود: وافسدتم عليّ رأيي بالعصيان والخذلان حتّي لقد قالت قريش ان ابن أبي طالب رجل شجاع ولكن لاعلم له بالحرب. للَّه أبو هم وهل أحد منهم أشدّ لها مراساً وأقدم فيها مقاماً منّي؟ لقد نهضت فيها وما بلغت العشرين وها أنا ذاقد ذرّفت علي الستّين. ولكن لارأي لمن لايطاع. [51].

با نافرماني و سستي، كار را بر من تباه كرديد تا آن جا كه قريش مي گويد پسر ابوطالب، دلير است، امّا دانش جنگ ندارد. خدا

پدرانشان را مزد دهد! كدام يك از آنان، بيشتر از من در ميدان جنگ بوده و بيشتر از من، نبرد و ميدان را آزموده؟ هنوز بيست سال نداشتم كه پا در معركه گذاشتم و اكنون، ساليان عمرم از شصت، فزون است؛ اما آن را كه فرمان نبرند، سررشته ي كار از دستش بيرون است.

علي عليه السلام در آموزش هايِ نظامي رزمندگان، از تأكيد بر ريزترين نكات آموزشي نيز غفلت نمي ورزيد، مانند اين كه: نيروها از اسلحه ي خود جدا نشوند؛از فرصت هاي مناسب در ضربه زدن به دشمن، بيشترين بهره را برگيرند؛ به چهره ي دشمن، خيره نشوند؛ كثرت نيروهايِ آنان، در دل هايشان هراس نيافريند؛ و اين كه اگر شكست خوردند، چه كنند و چگونه عقب نشيني تاكتيكي را معمول دارند؛ و …

تشكيل نيروي مخصوص

نيروها گرچه در يك جبهه و با يك آهنگ، ليكن به لحاظ روحي و سطح

[صفحه 79]

آگاهي و حدّ و حدود توانايي و فداكاري، يكسان نخواهند بود. صحنه هاي رويارويي نيز يكسان نيست وهر صحنه اي را مرداني ورزم آوراني مناسب وشايسته، لازم است و بر اين اساس، يكي از برجسته ترين نكات در سياست هاي جنگي علي عليه السلام، تشكيل سپاه مخصوص است [52] كه امام، به آنان عنوان «شُرطَة الخميس (نيروهاي ويژه)» داده بود. پيراسته ترين، فداكارترين و رزم آورترين نيروهاي علي عليه السلام، در «شرطة الخميس» سازماندهي شده بودند. اين نيرو، كارآيي شگفت و شگرفي داشت و امام،هماره از آنان، براي اهداف ويژه و صحنه هاي خاص، بهره مي گرفت. امام علي عليه السلام در خطبه اي خطاب به آنان فرموده است:

أنتم الأنصار علي الحقّ، و الإخوان في الدين، والجنن يوم البأس، والبطانة دون الناس، بكم اضرب المدبر، و أرجو طاعة المقبل، فأعينوني بمناصحةٍ خليّة من الغشّ، سليمة من

الريب فواللَّه إنّي لأولي الناس بالناس. [53].

شماييد يارانِ حق، و برادران ديني، و سپرها در روزگار بلا و سختي و محرم هايي جداي از ديگر مردمان، به كمك شما پشت كننده ها را مي زنم و پيروي روي آوردگان را اميد دارم. پس مرا ياري كنيد با خيرخواهي تهي از دغلي و سالم از دور جويي.

كه به خدا سوگند من از مردمان بر آنها اولايم.

شرطة الخميس و به تعبير امروز، «اصولگرايان» و «حزب اللهي ها» ي خردمند و كاردانِ كنار امام بودند كه هم به موقع، انتقاد مي كردند و ديدگاه هايِ خود را درباره سياست هاي او بيان مي كردند، و هم در سخت ترين شرايط حكومتي امام، به او وفادار

[صفحه 80]

بودند.

گويا اينان را به لحاظ نشانه هاي ويژه اي كه داشتند و يا چون با پيمان ويژه اي در محضر امام بودند، «شرطة الخميس» [54] مي ناميدند. از اصبغ بن نباته پرسيدند:

كيف سمّيتم شرطة الخميس يا أصبغ؟ قال: لأنا ضمّنا له الذبح وضمن لنا الفتح. [55].

چگونه شرطة الخميس ناميده شديد اي اصبغ؟ گفت: ما جانفشاني را براي او تضمين كرديم و او پيروزي را براي ما.

تقويت بنيه معنوي

ترديدي نيست كه نيروهاي معنوي و توانِ روحي، در حركت ها و صحنه آفريني ها نقشي تعيين كننده و شگرف دارد. از اين رو، امام براي قدرت رواني و بنيه ي معنوي و روح سلحشوري نيروهاي رزمي، اهميّت ويژه اي قائل بود و از هر راه ممكن، تلاش مي كرد تا روحيه ي نيروهاي مسلّح را در برخورد با دشمن، تقويت كند و استوارگامي آنان را در برابر دشمن، از طريق افزون سازي روح سلحشوري، ارتقا بخشد. سخنراني هايِ امام در اين زمينه، بسي قابل تأمّل و خواندني است.

سخنراني هايِ آتشين، گفتارهايِ هيجانبار، خطابه هايِ شورانگيز، شعارهاي هيجان آفرينِ امام، ترسيم صحنه هاي

دل انگيز فرجام زندگي، تبيين جايگاه نهايي رزم آوران در فراسوي زندگي، همه و همه، در جهت فراهم آوردن و گستراندن چنين حالت هايي بوده است.

امام، چون نيروهايِ نبردكننده را سامان مي داد، با خطابه هايي در اوج بلاغت و ستيغ

[صفحه 81]

فصاحت، چنان زودگذري و ناهنجاري زندگي دنيوي را تصوير مي كرد و در برابر آن، والايي و عظمت آخرت را بيان مي كرد كه گاه، تأثير آن در نيروها تا زمان هايي طولاني بر جاي مي ماند؛ و چنين است كه در بسياري از آنان، سر از پا نشناختگي، ايثارگري، رزم آوري، بُرنادلي و شورآفريني، آميزه ي زندگي آنها،و استوار گامي، شكن ناپذيري و رويارويي دليرانه با دشمن، آميخته ي حركت آنها بود.

ايجاد روحيه ي «شهادت طلبي» در ياران علي عليه السلام كه بي گمان، در اثر خطابه ها و آموزه هاي والايِ حضرت بود، شگفت آور است.

از جمله ي شيوه هاي شايان توجّه علي عليه السلام در نبرد، توجّه به نقش «تلقين» است كه امام، براي افزون سازي نيروي معنوي مجاهدان، از آن بهره مي گرفت و آن را بدانها توصيه مي كرد. امام، درباره ي تجربه ي شخصي خود به فرزندش محمّد بن حنفيه مي گويد:

انّني لم ألقِ أحداً إلّا حدّثتني نفسي بقتله، فحدّث نفسك بعون اللَّه بظهورك عليهم. [56].

من با كسي [در جنگ] رو در رو نشدم، جز آن كه به خودم كُشتن او را تلقين مي كردم. پس پيروزي بر آنان را با كمك الهي، به خود تلقين كن.

از سوي ديگر،امام نشان مي دهد كه تلقين ضعف و هراس و توانمندي حريف، از جمله موجبات درهم ريختگي صفوف و شكست از حريف است. از امام عليه السلام سؤال كردند:

بأيّ شي ءٍ غلبت الأقران؟

چگونه بر هماوردان، پيروز گشتي؟

امام در پاسخ فرمود:

[صفحه 82]

ما لقيت رجلاً إلا أعانني علي نفسه. [57].

كسي را نديدم، جز آن كه مرا بر خود،ياري

داد.

يكي ديگر از راه هاي تقويت بنيه ي معنوي، ترسيم بس گوياي فرجام شوم دنيوي و اخروي تن زدن از نبرد با دشمن و فرار از صحنه ي جنگ، توسط علي عليه السلام بود، كه از جمله روش هاي مقاوم سازي رواني مجاهدان در سياست هاي نظامي علوي است.

افزون بر آنچه ياد شد، امام بر اين نكته تأكيد مي كرد كه فرماندهان، هرگز آنچه از واقعيت وضع حاكم كه تأثير سوء در روح و روان رزم آوران دارد، افشا نكنند. امام در هنگامه ي صفّين و در دشوارترين حالت هاي رويارويي، براي يكي از فرماندهان، وضع آينده ي درگيري و فرجام آن را ترسيم مي كند و نشان مي دهد كه رويارويي آينده، چه سان سنگين، دشوار و از بين برنده ي نيروهاست؛ امّا تأكيد مي كند كه اين حقيقت، بايد در گنجينه ي سينه ات بماند و به گوش سپاه نرسد.

چاره انديشي نيرنگ آميز در جنگ

امام در دستيابي به پيروزي، تمام چاره انديشي هايِ خردمندانه را معمول مي داشت. او كه پيش تر گفتيم در سياست كشورداري، هرگز به «خدعه و نيرنگ» وَقعي نمي نهاد و در سياست مديريتي، هرگز از آن بهره نمي جست، در نبردها از آن بهره مي گرفت و در اين باره تأكيد مي كرد كه:

كن في الحرب بحيلتك أوثق منك بشدّتك. [58].

در نبرد، بر نيرنگ و حيله ات بيشتر اعتماد كن تا بر توان و نيرويت.

و اين، از جمله تفاوت هاي سياست هاي علوي و اُموي است.

[صفحه 83]

آموزه هاي امام عليه السلام و موارد عيني اين موضوع نيز نشان دهنده ي آن است كه «خدعه» در سياست جنگي چاره ي انديشه ي خردمندانه است براي دستيابي به پيروزي و تا حدّ امكان، تن زدن از چنگ زدن به خلافِ واقع. عدي بن حاتم مي گويد كه در هنگامه رويارويي نيروها در صفّين، علي عليه السلام با صدايي رسا، آن گونه كه

اصحاب مي شنيدند، فرمود:

واللَّه لأقتلنّ معاوية و أصحابه.

به خدا سوگند، معاويه و يارانش را خواهم كشت.

آن گاه در پايان كلام، در حالي كه صدايش را كوتاه كرده بود، فرمود: «إن شاء اللَّه!». راوي مي گويد، گفتم: «اي امير مؤمنان! شما سوگند ياد كردي و آن گاه، استثنا كردي. چرا؟».امام عليه السلام فرمود:

الحرب خدعة. [59].

جنگ، نيرنگ است.

امام در برخورد با عمرو بن عبدود نيز از اين شيوه بهره گرفت و با استفاده از فرصتي كه با اين شيوه فراچنگ آمده بود، او را از پاي درآورد.

بدين سان، بهره گيري مولا از خدعه نيز همسوي با ارزش ها و كرامت هاي انساني است و از سوي ديگر، روشي كارآمد و دقيق در رزم آوري.

اخلاق جنگ
اشاره

در فرهنگ علوي، جنگ، براي دفاع از كيان مكتب و در جهت دفع ظلم و رفع ستم و زدودن دشواري هاي راه حكومت است. او كه «شمشير از پي حق مي زد»، نمي توانست در دشوارترين لحظات نبرد و در سخت ترين لحظات جنگ، از اصول اخلاقي و بنيادهاي انساني غافل بماند. نگرشِ اين خلق و خوي جنگي و آيين اخلاقي نبرد در سيره

[صفحه 84]

علوي، درس آموز است و بيداركننده. برخي از عناوين اين موضوع را بدين قرار مي توان گزارش كرد:

آغاز به جنگ، هرگز!

امام، هرگز آغاز به جنگ نكرد و تا دشمن، در نهايت خيره سري، عرصه را بر گفتگو و رويارويي مسالمت آميزْ تنگ نكرد، دست به شمشير نبرد و به همراهان و ياران خود نيز تأكيد كرد كه هرگز آغازِ به نبرد نكنند. به واقع، اين سياست امام، تأكيدي است بر صلح دوستي اسلام علوي و ارزش هاي انساني، و مخالفت با ستيزه جويي.

امام، اين سياست را هماره معمول داشت و بر آن پاي فشرد. جندب ازدي مي گويد: ان علياً كان يأمرنا في كلّ موطن لقينا فيه معه عدوّاً فيقول: لا تقاتلوا القوم حتّي يبدؤكم فأنتم بحمداللَّه- عزّوجلّ- علي حجة وترككم ايّاهم حتي يبدؤكم حجة أخري لكم. [60].

هرگاه همراه علي عليه السلام با دشمن رو به رو مي شديم، به ما فرمان مي داد: «با آنان، نبرد نكنيد تا آنان، آغاز كنند، چرا كه شما بحمداللَّه- عزّوجلّ- برهان داريد و رها كردن آنان تا نبرد را آغاز كنند، برهاني ديگر است براي شما».

بدين سان، او نشان مي داد كه در فرهنگ او ستيزه گري اصل نيست و صلح و آرامش، اصل است.

چنين بود كه امام، به نيروهاي رزم آورش سفارش كرده بود تا آغاز به جنگ نكنند و چون آتش جنگ با

شروع دشمن، شعله ور شد و به ياري خداوند، دشمنْ شكست خورد، فراريان را نكُشند، بر مجروحان يورش نبرند، بدن ها را عريان نسازند، اجساد را مُثله نكنند و … اينها و جز اينها در سيره ي جنگي علوي، نشان دهنده ي اين است كه جنگاوري

[صفحه 85]

در سياست آن بزرگوار، استثناست و تأكيد بر ارزش هاي انساني و گسترش آن قاعده.

دعوت به جنگ نكردن

علي عليه السلام بر رزم آوري، استوار گامي، ميدانداري، شورآفريني و دشمن شكني نيروهايش تأكيد مي كرد و از هر جهت، آنان را براي رزم، آماده مي ساخت؛ امّا بدانها تأكيد مي كرد كه هرگز در برابر دشمن، هماوردجويي نكنند و صلاي «هل من مبارز؟» - كه شيوه اي بود براي رعب آفريني-، در ندهند. به واقع، اين نيز ادامه ي همان سياست مخالفت با ستيزه جويي است. امام، تنها سفارش مي كرد كه چون دشمن هماورد جُست و هم رزم طلبيد، براي جلوگيري از خيره سري خصم، ميدان را خالي نكنند.

مصونيت سياسي فرستادگان دشمن

اسلام، آييني است جهاني و آموزه هاي آن، جهانشمول و زمانشمول، و بدين سان، سياست هايي جهاني و بين المللي را نيز رقم زده است. در اسلام، در رويارويي هاي نظامي و سياسي، نمايندگان سياسي كشورهاي بيگانه و فرستادگان دشمن، گرچه در اوج هنگامه ي نبرد، مصونيت دارند. علي عليه السلام، اين آموزه ي ارجمند را به سپاهيان آموخته بود و از آنها خواسته بود كه اين سياست را جدّي بگيرند و حتّي اگر كساني مدّعي پيام آوري از سويِ دشمن بودند، بدون بررسي هاي لازم و كشف حقيقت، با او برخورد نكنند.

اقامه حجت قبل از شروع جنگ

گفتيم كه جنگ در نگاه امام، براي رفع موانع گسترش حق و هدايت انسان است. از اين رو، او هرگز روشنگري دشمن را فرو نمي گذاشت و براي هدايت آنان،هيچ فرصتي را از دست نمي داد. امام، در اوج شعله وري آتش جنگ و رويارويي نيروها نيز به هدايت دشمن مي پرداخت و مكرّر، اقامه ي حجّت مي كرد تا جنگ درنگيرد. باري، جنگ در سيره ي علوي، جز در هنگام ضرورتْ شكل نمي گرفت.

[صفحه 86]

دعا هنگام جنگ

در سيره ي علوي، ابعاد معنوي و گسترش روح معنويت در انسان و جامعه انساني، بر هر چيز ديگر، مقدّم است. امام، ايجاد و گسترش اين حالت را در اوج نبرد نيز فراموش نمي كرد. چون صف ها آراسته مي شد و نيروها آماده ي درگيري مي شدند، امام سخن مي گفت و با سخناني روشنگر، مي كوشيد تا فتنه را خاموش كند؛ امّا سود نمي بخشيد و خيره سري دشمن، جنگ را ناگزير مي ساخت. امام،در هنگام جنگ، به نيايش مي پرداخت، ياد خدا را در دل ها زنده مي كرد و با زمزمه هاي عارفانه، فضاي سپاه خود را عطرآگين مي ساخت و از خدا استمداد مي جست. بدين سان، جهاد و نبردش نيز مقدمه ي حبّ الهي بود و زمينه نزديك شدن به خدا، و گامي در جهت تحقّق آرمان هاي الهي و ارزش هاي انساني. محتواي دعاهاي امام در نبرد و مضمون نيايش هايِ آن بزرگوار، بر آنچه آمد، دليلي است روشن و بسي قابل تأمّل.

شروع جنگ در بعد از ظهر

امام، از هر راهي و با هر تمهيدي مي كوشيد تا جنگ، كم ترين ضايعه را داشته باشد و تا آن جا كه ممكن است، پس از ناگزيري از نبرد، كسانِ اندكي كشته شوند. بدين سان، امام مي كوشيد تا نبرد، بعد از ظهر آغاز شود، تا با فرا رسيدن شب، جنگْ دامن برچيند و در نتيجه، خونِ كمتري ريخته شود و جنجگويان، زودتر باز گردند و فراريان از صحنه، بتوانند بگريزند.

رفتار نيك با بازماندگان دشمن

چون آتش جنگ فروكش مي كرد، علي عليه السلام دستور مي داد كه با سپاه شكست خورده، مجروحان، اسيران و بازماندگانِ سپاه دشمن، بويژه با زنان، نهايت خوش رفتاري انجام شود. امام- چنان كه پيش تر نيز آورديم- دستور مي داد تا فراريان را دنبال نكنند،

[صفحه 87]

مجروحان را نكشند، به خانه هاي مردم وارد نشوند، از اموال مناطقِ فراچنگ آمده، چيزي برندارند، هرگز به زنان آزار نرسانند و متعرّض آنان نشوند، گرچه به آنان و فرماندهان نبرد، ناسزا بگويند.

سياست هاي بين المللي

اشاره

آنچه تا بدين جا آمد، نگاهي بود به سياست هاي علوي در زمينه هاي گونه گون كشور داري.

اكنون، بر آنيم كه گوشه هايي از سياست هايِ جهاني امام علي عليه السلام را برشماريم. از سياست هايِ جهاني امام، رهنمودهايي را برگزيده ايم كه براي كشورداري در هر جا و با هر فرهنگي، سودمند و كارآمد خواهد بود. رهنمودهايي كه اكنون بر مي شماريم و متون نشان دهنده ي آنها را در متن كتاب آورده ايم، رهنمودهايي است سياسي، اجتماعي، فرهنگي و حكومتي كه فطرت سالم و عقل سليم، بر استواري و كارآمدي آنها گواهي مي دهد و تجربه ي تاريخي، بر درستي و شايستگي آن، شاهدي صادق خواهد بود. اين حقايق را هر كس با هر گونه باوري، با مراجعه به وجدان و تاريخ، به سادگي مي تواند دريابد و بر استواري آنها در كشورداري گواهي دهد. در فصل دهم همين كتاب اين اصول و رهنمودها به سه دسته تقسيم شده اند، بدين سان:

سياست هاي تداوم بخش حكومت

امام علي عليه السلام، سياست هايي را براي بقاي دولت ها ضروري شمرده است. از درْ نگريستن به آموزه هاي علوي و سيره ي آن بزرگوار، مي توان دريافت كه امام، بسط و قسط، برقراري عدالت اجتماعي، گسترش دادگري و حسن تدبير در اداره ي امور مردم، نيك رفتاري با مردم و اهميّت دادن به آنان، هوشياري در برابر جريان هاي سياسي و پاسداري از

[صفحه 88]

آزادي، استقلال، عزّت و هر آنچه را كه به حقوق فردي و اجتماعي مردمْ مرتبط مي شود، از ضرورت هاي حكومت ها تلقّي كرده و براي استواري و ماندگاري حكومت ها،آنها را ضروري مي داند. تعابير امام از عدل، بسي جالب و تأمّل برانگيز است. علي عليه السلام عدل را به دژ، سپر، استوانه ي استوار، رشته ي پيوند آفرين و … مانند كرده و اجرايِ عدل را

برترين شيوه و كارآمدترين سياست در حكمراني دانسته و فرموده است: «عدالت، آرايه ي سياست است» و با عدالت است كه حاكم، دل ها را تسخير مي كند و رحمت الهي را فراچنگ مي آورد. نيز فرموده است كه حكومت ها چون برپايه هاي عدلْ استوار آمدند و بر استوانه هاي خِرَد ايستادند، خداوند، يارانش را ياري مي رساند و دشمنانش را درهم مي شكند. در كنار دادگستري، امام، براي استواري و تداوم حكومت ها، حسن تدبير را نيز لازم شمرده و نيكْ سيرتي را جمال قدرتْ تلقّي كرده و بيداري و هوشياري را نشانه ي هوشمندي و دولتمداري برشمرده است.

سياست هاي سقوط آفرين

امام، سياست هايي را باعث تباهي و دگرگون كننده دانسته است. اين گونه سياست ها، گو اين كه روزگاري كوتاه، سودمند افتند و زماني نه چندان طولاني، حكومت را استوار بدارند، بالاخره در نهايت، به سقوط و تباهي آن منجر خواهند شد. آنچه را كه آموزه هاي علي عليه السلام دگرسان كننده و باعث تباهي نشان داده، عبارت اند از: تجاوز به حقوق مردم، خونريزي به ناحق، سوء تدبير در اداره ي امور، خودخواهي و استئثار، مقدّم دانستن حاكمان و سران و اطرافيان حكومت بر ديگران، بي توجّهي به حركت ها و امور بنيادين، و پرداختن به مسائل كوچك و بي ثمر و كم اهميّت، واگذاري كارها به افراد ناكارآمد، و بهره نگرفتن از انسان هايِ كارآمد.

[صفحه 89]

امام، تأكيد مي كند كه ظلم و ستمگري، با هر عنوان و با هر شكلي، زوال آفرين است و چون در جامعه اي ستمْ روا داشته شد، در نتيجه، شمشير در ميان نهاده مي شود و قدرت و ابهّت حكومت، زدوده مي شود. چنين است كه او ظلم را بدترين شيوه ي سياست دانسته و تأكيد كرده است كه ستم و ستمگري، گام ها را نااستوار،نعمت ها را

دگرگون، و امّت ها و دولت ها را هلاك مي كند.

علي عليه السلام در عهد نامه ي خويش به مالك مي نويسد: هرگز در برخورد با دگرانديشان، خونريزي را معمول مدار كه خونريزي ناحق، نقمت الهي را باعث مي شود و نعمت را مي زدايد و هرگز هيچ حاكميت و سُلطه اي، با خونريزي استوار نمي شود؛ بلكه وهن مي آورد و سستي مي آفريند.

او تأكيد مي كند كه اگر حكومتي به سوء تدبير دچار شد و سياستي خردمندانه و دقيق نداشت، رو به تباهي مي نهد و در نتيجه، سقوط مي كند. حكومتي كه بهترين امكانات را براي حاكم و سلطه ي حاكم، جلب مي كند و به جاي از خود گذشتگي (ايثار)، به خودگرايي و جلب و جذب امكانات برخود و دانه درشت ها (استئثار) مي پردازد، بي گمان، در سراشيبي سقوط قرار مي گيرد. امام مي فرمايد: حاكماني كه به جاي كارهاي بنيادي و سياست هاي اساسي و برنامه ريزي هايِ اصولي، به مسائل جزيي، بي اساس و زودگذر مي پردازند، به زوالْ دچار خواهند شد. آنان كه بلندي ها و سرافرازي ها را به يك سو مي نهند و به كارهاي خُرد و پست مي پردازند، حكومت را رو به سقوط مي برند. تأمّل در اين گونه آموزه هايِ او، براي حاكمان، مسئولان و سر رشته داران حكومت، بسي لازم و كارآمد است.

سياست هاي كارآمد بين المللي

افزون بر آنچه آمد، امام، سياست هايي را در پيش گرفته و شيوه هايي از تعامل را بر

[صفحه 90]

شمرده است كه بايد حاكمان، در برخورد با دولت ها، ملّت ها و ديگر كشورها، بدان توجّه كنند. اين حقايق را از لا به لاي سخنان زرّين امام و نيز با تأمّل در سيره ي آن بزرگوار، مي توان به دست آورد:

رعايت حقوق انسان ها با هر انديشه و تفكّري و براي آنها حقوق انساني قائل شدن، در برخوردها و رويارويي

با ديگران، عزّت مداري را پيشه ي خود ساختن، و در برقراري پيوند با دولت ها و ارتباط با ملّت ها از هر گونه پيوند و ارتباط عزّت سوز، تن زدن و هرگز تن به ذلّت ندادن، بر سياست تشنج زدايي در برخورد با دولت ها تأكيد كردن، و در جهت گسترش صلح راستين و زندگي مسالمت آميز آميخته به عزّتْ حركت كردن، جلوگيري از دشمن تراشي، و براي تصحيح انديشه و رفتار دشمن، مايه گذاشتن (استصلاح العدو)، به پيمان هايِ گونه گونْ وفادار ماندن، و در حفظ حقوق ديگران، امانتداري را پاس داشتن، در حوزه ي فرهنگ، از دانش و علوم ديگرانْ بهره گرفتن و از فرايند دانش بشري بهره جستن، و با اين همه، بر سياست استقلال فرهنگي تأكيد كردن، و هشدار دادن در جهت هضم نشدن در فرهنگ هايِ شرك آلود و ناشايسته، و بالاخره، در فرهنگ ها در نگريستن و بِه گزيني كردن و …

افزون بر اينها حقايقي هست كه در سخنان مختلف علي عليه السلام آمده است كه در ارتباطهاي جهاني، حقايقي بس روشنگر دارد و بخش هايي از آموزه هايي از اين دست را ذيل عنوان «نوادر» آورده ايم.

جمع بندي سياست هاي امام

آنچه تا بدين جا آورديم، نگاهي بود گذرا به محتواي فصولي كه در جهت تبيين سياست هاي مختلف امام، تدوين شده است. تأمّل در آنچه آمد، نشان دهنده ي آن است كه سياست از ديدگاه امام علي عليه السلام، ابزار حكومت بر مبناي حقوق انساني و نيازهاي واقعي

[صفحه 91]

مردم است، نه ابزار سلطه ي زورمداران و متجاوزان به حقوق مردم.

اكنون با توجه به آنچه آورديم، مي توانيم با نگاهي كلّي و جمع بندي دقيق، به پرسش ها و انتقادهايِ طرح شده درباره ي سياست هاي امام علي عليه السلام، پاسخ بگوييم وچند و چون آنچه را درباره سياستمداري امام گفته اند،

تحليل كنيم و استواري و نااستواري آنها را واگوييم.

[صفحه 93]

دفاع كلي از سياستمداري امام

علي عليه السلام با خواست عمومي و اصرار مردم، زمام خلافت را به دست گرفت و در روز 21 رمضان سال چهلم هجري، با شهادت آن بزرگوار، طومار خلافت او درهم پيچيده شد. مردم 25 سال با حاكميتِ سه خليفه، خو گرفته بودند كه به روزگار خلافت آنان، سياست هايي معمول شده بود و شيوه هايي در حكومت بر مردمْ روا شده بود كه امام، بسياري از آن سياست ها را استوار نمي دانست؛ و سختي تغيير خُلق و خوي مردم را در حدّ «بازگرداندن آب بر جوي» مي دانست، بسي مشكل و گاه در مواردي محال. بدين سان، با نهايت احتياط و حزم انديشي و پس از تن زدن فراوان از پذيرش- تا چنان نپندارند كه او را در حكومتْ طمعي است- خلافت را پذيرفت. امّا از همان آغاز، هم برنامه هاي آينده را به صراحت گفت، و هم دشواري ها را برشمرد.

بخش هايي از سياست امام علي عليه السلام و برخي از مواضع سياسي آن بزرگوار، از ديربازْ زمينه ي گفتگوهايي را به وجود آورده است و نقدها و انتقادهايي را باعث شده است. چگونگي نگاه به سياست و حكومت، زمينه ي بسياري از اين نقدها و انتقادهاست. آنان كه

[صفحه 94]

سياست را ابزار قدرت مي انگارند و از موقعِ حكومت، سلطه بر مردم را هدف گرفته اند، برخي از مواضع سياسي امام را بر نتابيده اند. پيش از هر چيز بايد دانسته شود كه علي عليه السلام، حكومت را براي احقاق حقْ پذيرفته بود،و سياست را به عنوان ابزار حكومت، بر مبناي حقوق انساني و برآوردن نيازهاي واقعي انسان، قبول كرده بود.

اگر از اين زاويه بنگريم و با اين ملاكْ حكومت و حاكميت

او را ارزيابي كنيم، خواهيم ديد كه آنچه امامْ بدان دست يازيده، دقيقاً در جهت اهداف بلند او، و استوار و به سامان بوده است.

اما كساني كه از اين زاويه نگاه نمي كنند، موضع امام را در شوراي شش نفري عمر براي تعيين خليفه نمي پذيرند و تأكيد بر عزل معاويه را در آغاز حكومت و در هنگامه اي كه هنوز پايه هاي حاكميت او استوار نشده بود، از شيوه هاي سياستمدارانه، به دور مي دانند و مي گويند كه علي عليه السلام، رزم آوري دلير و بي باك بود؛ امّا سياستمداري حكومتگر، نه!

مي گويند اگر علي عليه السلام، مرد سياست بود، چرا هنگامي كه عبدالرحمان در شوراي شش نفري كه عمر براي تعيين خليفه ي پس از خود تشكيل داده بود، به او پيشنهاد كرد كه با وي بيعت كند، مشروط به آن كه به سيره ي ابوبكر و عمر عمل كند، شرط او را نپذيرفت؟! سياستمدارانه آن بود كه مي پذيرفت و پس از استوار سازي پايه هايِ حكومت، به شيوه ي خودْ عمل مي كرد و به راه خود مي رفت. مگر عثمان كه شرط را پذيرفت، به شيوه آنها رفت؟!

اگر امام با سياستْ عمل مي كرد، نبايد در آغاز حكومت، با عناصر مخالف، بويژه طلحه و زبير كه چهره هاي موجّهي بودند، و معاويه كه در شامْ سلطه و نفوذ داشت، بدان سان برخورد مي كرد. بايد موقّتاً مي ساخت و خواسته هاي آنان را تأمين كرد و

[صفحه 95]

پس از استقرار حكومت، به قلع و قمع آنان مي پرداخت. اين گونه موضع گيري ها و برخوردهاي سؤال انگيز، در زندگي سياسي علي عليه السلام، كم نيست. پافشاري امام بر ارزش هاي اخلاقي و اسلامي، در استواري قدرت و سلطه وي، مشكل آفريد و او را با دشواري هاي جدّي روبه رو كرد. اكنون پيش از

هر چيز، سخن ابن ابي الحديد را بياوريم كه مي گويد:

واعلم أن قوماً ممن لم يعرف حقيقة فضل أميرالمؤمنين عليه السلام زعموا أنّ عمر كان أسوس منه، وان كان هو أعلم من عمر … [61].

بدان، گروهي از كساني كه برتري امير مؤمنان را نمي شناسند، عمر را سياستمدارتر از او مي پندارند، گرچه او را داناتر از عمر دانسته اند.

سپس ابن ابي الحديد مي افزايد:

ابو علي سينا در كتاب شفا، بدين امر تصريح كرده و استاد ما نيز بدين سخن، تمايل داشت و در «كتاب الغرر» بدان پرداخت. همچنين دشمنان و مخالفانش گمان برده اند كه معاويه از او سياستمدارتر و تدبيرش درست تر بود. [62].

آنچه در اين جا براي پرهيز از طولاني شدن مطلب مي آيد، پاسخي كلّي است به همه انتقادهايي كه به سياست هاي حضرت علي عليه السلام وارد مي شود و پاسخ هاي تفصيلي، در جاي مناسب هر پرسش، ارائه خواهد شد.

مهم ترين نكته در پاسخ به اين موضوع، تأكيد بر نوع نگاه به سياست و حكومت است. اگر سياست را ابزار حكومت بر دل ها بدانيم، و يا سياست را حكومت بر اساس حقوق مردم و نيازهاي واقعي جامعه تفسير كنيم و با اين نگاه به مواضع علي عليه السلام

[صفحه 96]

بنگريم، خواهيم يافت كه علي عليه السلام، بزرگ ترين سياستمدارِ تاريخ پس از رسول خداست؛ امّا اگر سياست و سياستمداري را ابزاري براي رسيدن به قدرت و زورمداري و سلطه جويي بدانيم و يا آن را بهره كشي از مردم و تسلّط استثماري بر مردم تفسير كنيم، مواضع حضرت، به عنوان سياستمدار، قابل دفاع نيست. روشن است كه امام، به اين مسائل توجه دارد و شيوه بهره گيري از آن را نيز مي داند؛ ولي به لحاظ تقيّد به قوانين الهي و

ارزش هاي اخلاقي و تأكيد بر حقوق مردم، بهره گيري از آن را روا نمي داند. اين كلام او به روشني، نشان دهنده ي حقيقت ياد شده است كه فرمود:

لولا ان المكرو الخديعة في النار لكنت أمكر الناس. [63].

اگر نبود كه نيرنگ و حيله، جايش در آتش بود، من از نيرنگبازترينِ مردم بودم.

هيهات! لولا التقي لكنت أدهي العرب. [64].

هرگز! اگر پارسايي نبود، من از زيرك ترين مردمانِ عرب بودم.

و نيز مي فرمايد:

به خدا سوگند، معاويه از من زيرك تر نيست، ليكن او حيله مي كند و به فجور دست مي زند؛ و اگر نبود زشتيِ حيله، من از زيرك ترينِ مردمان بودم، امّا هر نيرنگي، معصيت است، و هر معصيتي سرپوشي است، و براي هر نيرنگبازي، پرچمي است در روز قيامت كه بدان شناخته گردد. [65].

بدين سان، امام به خوبي مي داند كه چگونه نفس ها را در سينه خفه كند، و چه سان، فريادها را به سكوت بكشاند و با نيرنگ، كسان را فريب دهد و با زورمداري، در دلها

[صفحه 97]

هراس افكند، و با تطميع، آزمندانِ سركش را رام كند، و تجاوز به حقوق مردم و از كشته، پُشته ساختن، و مخالفت ها و شورش هايِ داخلي را از بيخ و بُن بركَنَد؛امّا او علي است و حق مدار و خدا بين و معاد باور، كه تقيّدش به حق و پايبندي اش به ارزش هايِ اخلاقي و تأكيدش بر آموزه هاي الهي، او را از اين كه به سياست هاي نامشروعْ دست يازد، باز مي دارد. امام، بارها به اين حقايق، اشاره كرده و از جمله مي فرمايد:

انّي لعالم بما يصلحكم و يصلح أودكم ولكنّي لا أري اصلاحكم بافساد نفسي. [66].

به خدا سوگند كه دانايم به چيزي كه شما را رام گرداند و كجي تان را راست كند،

وليكن نمي خواهم با رام كردن شما خود را تباه سازم.

امام، به روشني مي فرمايد كه او نيز شيوه ي رام كردن مردم را مي داند؛ سياست هاي زورمدارانه اي را كه در كوتاه مدّت، صداها را خفه مي كند، مي شناسد، امّا به كار نمي برد و آنها را عامل فساد مصلح مي داند.

شگفتا! در نگاه علي عليه السلام، اين گونه كردارها، بيش از هر چيز، سياستمدار را به وادي هولناك زورمداري، سلطه جويي و به تعبير آن بزرگ، به فساد مي كشاند و همين است كه صَلا در مي دهد: اصلاح به بهاي فسادِ مصلح، هرگز!سخن بلند امام، نشان دهنده ي آن است كه اصلاحاتِ پنداري، بهايي جز فساد مصلح ندارد.

روشن است كه مراد امام، اصلاحات نامشروع است؛ مانند انجام دادن اصلاحات اقتصادي به بهاي قرباني شدن عدالت اجتماعي در جهان امروز. امام، چنين اصلاحاتي را بر نمي تابيد. او خوب مي دانست كه چگونه از يك سو مخالفان و سركشانِ پرنفوذ سياسي خود را فريب دهد و آنان را با وعده دادن به تأمين آزمندي هايشان ساكت كند، و اندك

[صفحه 98]

اندك، آنان را از ميان بردارد، و از سويِ ديگر، به مردم، وعده ي برآوردن حقوق واقعي را بدهد، و در پيش ديد مردم، بر گسترش ارزش هاي الهي و انساني تأكيد كند و چون پايه هاي حكومت را استوار كرد، به آنچه كه بخواهد، عمل كند و همه ي وعده ها را دگرسان كند، چنان كه سياستمداران، هماره چنان كرده اند. اگر چنين مي كرد، ديگر او علي بن ابي طالب نبود. سياستمداري بود چون ديگر سياستمدارها.

اين همه شيدايي در تاريخ، شيفتگي انسان ها به علي عليه السلام، معلول حق مداري اوست. اكنون نيك بنگريم كه كجايند سالوسان و تزويرگران زورمدار؟ و از سوي ديگر، ببينيم علّت ماندگاري علي عليه السلام بر رواق تاريخ

و بلنداي زمان، به چه علّت است؟ سينه ها چرا آن همه عشق به علي عليه السلام را بر خود نهاده اند؟ گفتيم و باز هم مي گوييم كه علي عليه السلام، سياست را ابزار اقامه ي حق مي داند و تأمين حقوق آنان، نه ابزار سلطه بر مردم. اصلاحات علوي، هدفي جز زنده گرداندن سيره و سنّت و شيوه ي حكومت نبوي نداشت.امام علي عليه السلام، نمي توانست سياست هاي ضد ارزشي، ضد ديني و ضد انساني را معمول بدارد. چنين بود كه علي عليه السلام، با همان دشواري هايي رو به رو بود كه رسول خدا نيز با آنها درگير بود. [67].

علي عليه السلام مي كوشيد تا با تحمّل دشواري ها و شكيبايي در برابر تلخي ها و مشكلات، يك بار ديگر، سيماي نوراني حكومت نبوي و شيوه ي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله را در تاريخ اسلام، تكرار كند و سيره اي كارآمد و عدالت گستر و زيبا را در پيش ديد نسل ها و عصرها بگذارد.

[صفحه 99]

دلايل تنهايي امام علي

اشاره

اكنون و در فرجام اين نگاه گذرا، اين پرسش مهم را در ميان مي نهيم كه اگر كشورداري بر مبناي سياست هايي كه بدان اشاره شد، عملاً امكان پذير است و سياست هايي از آن دست، بايسته و شايسته و كارآمد است، چرا سياستمداري حق مدار چون علي عليه السلام كه با حمايت گسترده ي مردم به قدرت رسيد، پس از گذشت مدّتي كوتاه از حكومتش بر اساس آن سياست ها، مردم از او فاصله گرفتند و در ماه هاي پاياني زندگي تنها ماند؟

طرح مسئله

اشاره

اكنون اندكي ابعاد موضوع را بكاويم و مسئله را به روشني طرح كنيم. پرسش بنيادين اين است كه فاصله گيري مردم از حكومت، آن هم بدان گستردگي، در زماني كه به واقع چندان طولاني نبوده است، به چه دليل بوده است؟ چرا امام،عملاً نتوانست حمايت گسترده مردم را از حكومت، حفظ كند؟ چرا در حكومت امام علي عليه السلام، رشته ي الفت در ميان مردم گسست و ميان مردم، تفرقه افتاد و امام نتوانست بين كساني كه يكسر با او بيعت

[صفحه 100]

كرده بودند، الفت ايجاد كند و «وحدت كلمه» را در ميان آنان، استوار بدارد؟چرا در روزگار پايان عمر، از عدم حمايت مردم در راه تحقّق آرمان هاي بلندش و شكل دادن به اصلاحات، شكوه مي كرد و دردگذارانه مي فرمود:

هيهات! أن أطلَعَ بكم سَرار العدل أو أقيم إعوجاج الحق. [68].

هيهات كه به ياري شما تاريكي را از چهره ي عدالت بزدايم و كجي اي را كه در حق راه يافته، راست نمايم.

چرا آنان را درد جانكاه حيات سياسي خود دانسته، مي فرمود:

أريد أداوي بكم وأنتم دائي. [69].

مي خواهم به وسيله ي شما درمان كنم؛ اما شما درد من هستيد.

و از نافرماني و سركشي ها ناله مي كرد و مي فرمود:

منيت بمن لا يطيع. [70].

به

كساني مبتلا شدم كه پيروي نمي كنند.

و از گرايش هاي پراكنده، وانبوه بي ثمرِ حضور با دل هايِ ناپيوسته شان شكوه مي كرد و مي فرمود:

لا غناء في كثرة عددكم مع قلّة اجتماع قلوبكم. [71].

بي نيازي با شمارِ بسيارتان نيست، با آن كه دل هايتان، كم به هم بپوسته است.

[صفحه 101]

و داشتن ياراني اندك در حدّ نيروهاي بدر را تمنّا مي كرد و مي فرمود:

لو كان لي بعدد أهل بدر … [72].

اگر ياراني به تعداد بدريان داشتم …

و …

باري، آن همه واپسگرايي، پس از آن رويكرد شگرف در هنگامه بيعت، ريشه در چه داشت؟

آن تنهايي شگفت آور، پس از آن هجوم ناباورانه در تأييد وهمراهي، آيا نشان دهنده ي آن نيست كه حكومت كردن بر اساس مباني سياسي علوي و با شيوه ي رفتاري حكومتي علوي، عملاً و در عينيت جامعه، امكان پذير نيست ومدينه ي فاضله ي علوي، صحنه اي جز صفحه ي ذهن و عالم پندار ندارد؟

در اين بحث مي كوشيم تا در حدّ توان و امكان، بر اساس متون تاريخي و واقعيت جامعه ي اسلامي آن روز، به پاسخ سؤال ياد شده بپردازيم. امّا پيش تر، سزاوار است كه چند نكته را، گرچه گذرا، طرح كنيم:

نقش خواص در دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي

نقش خواص و نخبگان در دگرگوني هاي جامعه، نقشي بنيادين و گسترده است.آنها بيشترين و مؤثّرترين تأثير را در تحوّلات سياسي و اجتماعي، در طول تاريخ اين بخش از جامعه داشته اند. [73] به واقع، آنان غالباً به جاي توده هاي مردمْ تصميم مي گيرند، و مردمان، غالباً دَر پيروي از آنان، درنگ نمي كنند. شگفتا كه در اين نقش آفريني و جريان سازي،

[صفحه 102]

آنان بدان گونه نقش بازي مي كنند و مردم مي پندارند كه آنان، خود تصميم گرفته اند و با اراده ي خود، راه مي روند.

در روزگاري همچون صدر اسلام، رؤساي قبايل، در دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي،نقشِ محوري داشتند، و

روزگاري، نخبگان فكري و پيشوايان احزاب؛ و امروز، سردمداران بزرگ تشكيلات خبري و اطّلاع رساني گوناگون و گردانندگان جرايد و روزنامه نگاران، جريان سازان، نقش آفرينان و تصميم گيرندگان اصلي جريان ها و مردم هستند.

نقش مردم كوفه در حكومت علي

در جغرافيايِ سياسي صدر اسلام، سرزمين عراق، نقش پل ارتباطي بين شرق وغرب اسلامي را بازي مي كرد و از جمله مراكز تأمين نيروي نظامي براي قدرت مركزي بود و در عراق، كوفه از جايگاهي ويژه ونقشي حسّاس تر برخوردار است. كوفه به سال هفدهم هجري، براي استقرار سپاهيانْ ساخته شد و سامان دهندگان آن، با هدف ايجاد اردوگاهي بزرگ براي سپاهيان، آن را بنياد نهادند. بدين سان، روشن است كه كوفه، مركز نظاميان بود؛ يعني كساني كه انديشه اي جز نبرد نداشتند و در نتيجه، در انديشه ي فتح و گشودن مرزها و دست يافتن به غنيمت هاو … بودند.

مردماني كه در كوفه گِرد آمده بودند، از مدينه- كه بيشترينِ صحابيان، در آن ديار بودند- به دور بودند. رفت و آمد اصحاب نيز بدان جا اندك بود. سياست عمر بر اين بود كه صحابيان، از مدينه خارج نگردند. [74] از اين رو، كوفيان به لحاظ آگاهي هاي لازم از شريعت و آموزه هاي ديني، در سطحي پايين قرار داشتند.

[صفحه 103]

عمر، صريحاً از صحابياني كه آهنگ ورود به كوفه را داشته اند، خواسته بود كه به آنان، حديث ياد ندهند و انس آنان را با قرآن، به هم نزنند. [75].

انس و آميختگي كوفيان با قرآن، در حدّ قرائت بود ونه فراتر از آن. اين نكته را از كلام خليفه نيز مي توان يافت. چنين شد كه كساني در كوفه با عنوان «قرّاء» به هم آمدند كه بعدها هسته هاي اصلي خوارج را تشكيل دادند. نكته اي كه بسي جاي تأكيد

و تأمّل دارد، بافت قبيله اي موجود در كوفه و حاكميت خوي قبيله گرايي و چيرگي فرهنگ و معيارهاي زندگاني قبيله اي بر رفتارها و تعامل آنهاست.

در اين فرهنگ، رئيس قبيله، نقش آفرين حركت ها و تلاش هاست و ديگر افراد، پيرواني بي اختيار و دنباله رواني بدون موضع.

از اين رو، بايد با تأكيد اين حقيقت را باز گوييم كه وقتي گفته مي شود كه مردم، علي عليه السلام را تنها گذاشتند، يعني خواص، نخبگان و رؤساي قبايل جامعه ي اسلامي او را واگذاشتند. اين واقعيت تلخ، در مردم عراق و بويژه كوفيان، نُمود روشن تري دارد.

اكنون و پس از بيان آنچه كه چونان درآمدي بر اين بحث آمد، به بررسي علل تنها ماندن علي عليه السلام بر اساس سخنان و كلام مولا مي پردازيم.

تنهايي علي از زبان او

اشاره

پيش تر گفتيم كه تاريخ، گواه صادق اين مدّعاست كه ايّام كوتاه حكومت علي عليه السلام، جلوه ي زيباترين چهره ي حكومتِ استوار بر ارزش هاي انساني بوده است. شيوه ي حكومت او نه تنها براي انسان هاي معتقد به ارزش هاي اسلاميِ انساني، جاذبه آفرين بود، كه انسان هاي

[صفحه 104]

بي اعتماد به اين ارزش ها نيز مجذوب آن بودند و گاه از اين كه آن شكوه و جاذبه آفريني را بر زبان آورند، تن نمي زدند.

بدين سان، فاصله گرفتن مردم را نبايد در نااستواري شيوه ي حكومتي امام علي عليه السلام جستجو كرد؛ بلكه بايد علل و عوامل آن را كاويد كه بي گمان، زمينه ها و اسباب و دلايلي ديگر دارد.

علي عليه السلام، خود به گونه اي روشن و به بهترين وجه، از رويگرداني مردم از حكومتش سخن گفته است و چرايي و چگونگي رويكرد آغازين، و رويگرداني واپسين را ضمن خطابه ها پاسخ پرسش ها بيان كرده است.

اكنون بر آنيم كه زمينه ها، دلايل و علل رويگرداني مردم و تنهايي علي عليه السلام را بررسي كنيم:

تضاد خواست ها

نخستين دليل فاصله گرفتن مردم از امام علي عليه السلام، تفاوت بنيادين دو گونه نگاه به حكومت بود. به واقع، اين دو نگاه، تضادي اصولي در انگيزه ها و هدف ها داشت.

بخش عظيمي از مردم، در خيزش عليه عثمان، بويژه شماري از نقش آفرينان آن حركت، مانند طلحه و زبير، در پي باز گرداندن جامعه به سيره و سنّت نبوي نبودند. آنان، براي حاكميت يافتن ارزش هاي اصيل اسلامي، شمشير نمي زدند. انحصارطلبي هاي حزبي، تصميم گيري هاي قبيله اي بني اميّه در حكومت- كه از مجرايِ حكوميت عثمان شكل مي گرفت- آنان را به ستوه آورده بود. هدف از برچيدن بساط عثمان و بيعت با علي عليه السلام، به واقع، گشودن اين گره و حلّ اين مشكل بود، گرچه در شعار، چيز

ديگري مي گفتند.

[صفحه 105]

امّا امام علي عليه السلام، بعد از آن همه اصرار مردمان و انكار و تن زدن هايِ او، زمام خلافت را به دست گرفت، تا مگر حقّي را بازستاند و جامعه را به سيره و سنّت نبوي باز گرداند و ارزش هاي اصيل اسلامي فراموش شده در اجتماع را زنده گرداند و در تمام زمينه هاي اداري، فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و قضايي، اصلاحات را بگستراند. او از جمله در يكي از آغازين خطابه هايِ خود، چشم انداز اين دگرساني را بازگفته بود. به ديگر سخن، مردم را كشش ها و كوشش هاي مادّي و دنيوي برمي انگيخت، و علي عليه السلام را حق مداري، خداجويي و دغدغه ي احياي ارزش هاي ديني. چنين بود كه امام فرمود: ليس أمري و أمركم واحداً. انّي أريدكم للَّه وأنتم تريدونني لأنفسكم … [76].

خواست من و شما يكي نيست. من شما را براي خدا مي خواهم و شما مرا براي خود مي خواهيد.

در چنين هنگامه اي، وقتي مردماني پافشاري علي عليه السلام را در اهداف خود ديدند، و ناهمسويي آنان با اين اهداف را يافتند، سرِ خويش گرفتند و از جمع علوي بيرون رفتند و از حمايت علي عليه السلام سر باز زدند. چنين بود كه هر چه زمان به پيش مي رفت، دغدغه ي ديني و انگيزه هاي الهي و سمت وسوي اسلامي - انساني حكومت علوي، نمودِ بيشتري پيدا مي كرد، و از سوي ديگر، حمايت ها نيز كاهش مي يافت و فاصله ها بيشتر مي شد و همراهي كساني كه در پي چيزي جز حق بودند، مي كاست.

خيانت خواص و پيروي عوام
اشاره

در روزگار حاكميت امير مؤمنان، نقش بنيادين در تصميم گيري هاي غالب مردم را رؤساي قبايل، ايفا مي كردند. امام، بسي تلاش كرد تا معيارگرايي را در صفحه ي ذهن و

[صفحه 106]

صحنه زندگي مردم بگستراند، تا آنان،

راه را با معيار حق برگزينند و مردمان را بدان بسنجند، نه اين كه حق را با معيارهاي افراد و شخصيت ها و … [77].

متأسفانه، تلاش امام علي عليه السلام در اين زمينه، به نتيجه ي مطلوب نرسيد.چيرگي وضع بدان گونه كه گفته آمد، مانع جدّي اصلاحات بنيادي حكومت علوي بود، واين براي امام، سخت رنج آور بود كه تصميم هاي ايشان، گاه با مخالفت فردي كه جمعي انبوه را به دنبال داشت، ستَرْوَن مي ماند. امام، اين فضايِ ملال آور را بدين سان ترسيم كرده است:

الناس ثلاثة: فعالم ربّاني، ومتعلّم علي سبيل نجاة، وهمج رعاع أتباع كلّ ناعق يميلون مع كل ريح، لم يستضيؤوا بنور العلم ولم يلجؤوا الي ركن وثيق. [78].

مردم، سه دسته اند: عالم ربّاني، آموزنده اي كه در راه رستگاري است، و فرومايگاني به هر سو رونده كه در پي هر بانگي و با هر باد، به سويي روند. نه از روشني دانش، فروغي يافتند، و نه به سوي پناهگاهي استوار شتافتند. امام علي عليه السلام، در اين بيان ارجمند، مردمان را در گزينش راه زندگي به سه گروه تقسيم كرده است:

1. دانشوراني راه يافته: «عالم ربّاني»؛

2. جستجوگرانِ حق و راهيانِ رهايي از تاريكي و تباهي: «متعلّم علي سبيل النجاة»؛

3. مردماني كه نه راه درست و استوار را مي شناسند، و نه جهت حركت را مي دانند؛ بلكه در تصميم بر حركت پيروي ناآگاهانه از خواص و شخصيت ها، آنان را جهت

[صفحه 107]

مي دهد. امام، آنان را «هَمَجٌ رعاع» ناميده است؛ مگس هاي خُردِ نشسته بر صورت چارپايان، و فرومايگان احمقي كه با هر بادي به سويي حركت مي كنند و بدون دستيابي به موضعي استوار، با هر جرياني، به يك سو مي شوند.

در تحليل امام، كساني كه نه

راه درست زندگي را مي دانند و نه به خود اجازه ي انديشيدن و دانستن مي دهند و از سرِ ناآگاهي، از ديگران پيروي مي كنند، مگس هايي را مانند كه گرداگرد نادان تر از خود، گِرد آمده اند و از آن، بهره مي جويند. اين گونه كسان، نه پايگاه فكري استواري دارند ونه در موضعي استوار، توانِ ايستادن دارند. ايشان، بدون توجّه به اين كه پيشرو آنان كيست و بدون دريافتن اين كه حق مي گويد يا باطل، تنها بدين جهت كه وجاهت و رياستي دارد و عنوان رياست قبيله را يدك مي كشد و يا عنوان رياست حزب را بر پيشاني دارد، يا به هر دليل ديگري، در ذهن و جان او از احترامي ويژه برخوردار است و از او پيروي مي كنند، درستْ مانند مگسي كه به هر سو باد وزد، روانه مي شوند، بدون اين كه چرايي حركت و جهت آن را دريابند. براي علي عليه السلام، بسي رنج آور بود كه بخش عظيمي از مردم معاصر او در گروه سوم، جاي داشتند. امير مؤمنان، با توده اي عظيم رو به رو بود كه نه اهل تشخيص بودند و نه در راه تحقيق.

و گدازنده تر و تلخ تر از آنچه ياد شد، فقدان همدلي براي شنيدن اين مسائل و مصائب اجتماعي، و نبودِ هوشمنداني است كه امام، اين همه را با آنان در ميان نهد. به ديگر سخن، علي عليه السلام نمي تواند از دردها پرده برگيرد و بگويد كه با چه كساني همراه است و بر چه مردماني حكم مي راند؛ و چون آهنگ واگويي برخي از آنچه را كه با آن درگير است، با يكي از خواص خود (كميل) داشت، دست او را مي گيرد و به صحرا مي برد و

با اندوه و آه، بر اين واقعيت صادق تلخ و گدازنده، تأكيد مي كند كه براي همگان، آنچه را

[صفحه 108]

كه خواهد گفت، گفتني نيست و بسياري تاب شنيدن آنها را ندارند، و اين كه هر انساني از ظرفيت فكري و روحي بيشتري برخوردار باشد، ارزشمندتر است و … آن گاه، امام از راز حمايت نكردن مردم پرده بر مي گيرد و ريشه ي تمامي ناهنجاري ها و رويگرداني ها از اصلاحات و برنامه هاي اصلاحي خود را جهل مردم وپيروي ناآگاهانه از خواص خيانتكار، معرّفي مي كند.

گامي فراتر در تبيين ريشه ها

علي عليه السلام روزي در جمع خانواده و گروهي از خواص به سخن ايستاد و از مشكلات خود با مردمان، با صراحتي بيشتر سخن گفت و چرايي و چگونگي سربرآوردن فتنه را بيان نمود و ريشه هاي فتنه را روشن ساخت و از علل اختلاف در جامعه ي اسلامي آن روز، پرده برگرفت و نشان داد كه چرا مردم، با برنامه هاي اصلاحي او همسو نيستند و بازگرداندن شيوه ي حكومت و حاكميت را به سيره و سنّت نبوي برنمي تابند و از سياست هاي او حمايت نمي كنند. امام، اين كلام بيداركننده را با كلامِ نبوي آغاز كرد كه فرموده بود:

ألا أن أخوف ما أخاف عليكم اثنان: اتباع الهوي وطول الأمل. [79].

بيشترين چيزي كه بر شما از آن مي ترسم، دو خصلت است: پيروي هوا و آرزوهاي دور و دراز.

آن گاه حضرت تصريح مي كند كه فتنه هاي سياسي كه جامعه اسلامي را دچار تفرقه كرده و جناح ها ودسته بندي ها را پديد آورده است، ريشه در مفاسد اخلاقي، خودخواهي ها و هواپرستي ها دارد:

انّما بدء وقوع الفتن أهواء تتّبع وأحكام تبتدع، يخالف فيها كتاب اللَّه ويتولّي

[صفحه 109]

عليها رجال رجالاً. [80].

همانا شروع فتنه ها و بحران ها، هواهايي است كه پيروي

گردد، و دستوراتي است كه بدعت گذارده شوند و با حكم خداوند، مخالفت گردد و در آن فضا، مرداني، مرداني را به حكومت بگمارند.

بدين سان، امام نشان مي دهد كه خودخواهي، هواپرستي ها و خودمحوري ها به نوآوري هاي بي معيار و بي بنيادِ ضد دين و در پوششي از دين، تبديل مي شوند و با چنين رويكردي است كه گروه گرايي كور، آغاز مي گردد، فتنه هاي اخلاقي به فتنه هاي فرهنگي تبديل شده، در نهايت، از فتنه ي سياسي و اجتماعي سر بر مي آورند و فتنه گران، در چنين هنگامه اي است كه براي توجيه مقاصد خود و امكان گسترش فتنه از چاشني حق، سوء استفاده كرده، حق نمايي مي كنند. علي عليه السلام هشدار مي دهد كه:

ألا انّ الحق لو خلص لم يكن اختلاف و لو أن الباطل خلص لم يخفَ علي ذي حجي لكنّه يؤخذ من هذا ضغث ومن هذا صغث. [81].

بدانيد كه اگر حقيقتْ خالص گردد، اختلافي نباشد، و اگر باطلْ تنها باشد، بر خردمندانْ پنهان نماند؛ ليكن پاره اي از اين و پاره اي از آن، گرفته مي شود. به واقع، امام با اين سخن، چهره ي فرهنگي روزگار را رقم مي زند و بر اين نكته آگاهي مي دهد كه در روزگاران گذشته، حق و باطل، درآميخته، فتنه جويان باطل گستر، براي رسيدن به هدف باطل عرضه داشته شده، حق نمايي كرده اند و در نتيجه، پس از گذشت يك نسل، بدعت، به گونه اي سنّت تلقي گرديده است و اكنون كه او آهنگ روشنگري از باطل و نمايش درست چهره ي حق را دارد، چون مردمان عمق فاجعه را درنمي يابند، بسي

[صفحه 110]

دشوار است.

امام علي عليه السلام، سخني از رسول خدا را گزارش مي كند كه آن بزرگوار، در آينه زمان، از چنين فضايي سخن گفته و آن را پيش

بيني كرده است:

إنّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول كيف انتم إذا لبستكم فتنة يربو فيها الصغير ويهرم فيها الكبير، يجري الناس عليها ويتّخذونها سنه فإذا غير منها شي ء قيل قد غيرة السنة … [82].

به درستي كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: چگونه خواهيد بود هنگامي كه فتنه ها شما را فراگيرد؛ [فتنه هايي] كه كودكان در آن بزرگ، و بزرگان، پير گردند. مردم بر آن اساس حركت كنند و آن را سنّت و روش قرار دهند، به گونه اي كه اگر چيزي از آن دگرگون شود، فرياد برآيد كه: سنّت، دگرگون شد. شگفتا! بر ذهن و زبان و انديشه و باور مردم، آن چنان آموزه هاي نبوي وارونه مي رود كه كسي چون علي عليه السلام، تجسّم عيني حق و حق مداري، وقتي آهنگ بازسازي و اصلاح انديشه و فكر مي كند، فرياد برمي آورند كه سنّت، دگرگون شد! و …

آيا در چنين فضايي اصلاحات اساسي و دگرساني هاي بنيادي و بازگرداندن جامعه به سنّت نبوي، امكان پذير است؟ چنين است كه امام، در اين سخن، پس از مقدمه، به اصل سخن بازگشته و با صراحت، از بدعت ها مي گويد و بخشي از بدعت هاي روا شده بر سنّت را گزارش مي كند و از آنچه زمامداران پيشين، چونان ميراثي بر مردم وانهاده اند، دردمندانه پرده برمي گيرد، با تأكيد بر اين كه ديگر از او كاري ساخته نيست؛ چرا كه اگر بر اين دگرگوني فرهنگي پاي نبندد و مبارزه با انحرافات فرهنگي را ادامه دهد، سپاه،

[صفحه 111]

پراكنده خواهد شد و او تنها خواهد ماند؛ تنهايِ تنها. كلام دردگذارانه امام را بنگريد:

ولو حملت الناس علي تركها وحولتها إلي مواضعها وإلي ما كانت في عهد رسول اللَّه صلي الله

عليه وآله لتفرّق عنّي جندي حتي أبقي وحدي أو قليل من شيعتي. [83].

اگر مردم را به كنار گذاردن سنّتشان وادارم و سنّت ها را به جايگاه نخستين و آن گونه كه در زمان رسول خدا بود، تغيير دهم، سپاهم پراكنده شود و تنها مانم يا با گروهي اندك از پيروانم.

درد گدازي ها، اتمام حجت براي همگان

ماه هاي پاياني حكومت امير مؤمنان، بسي رنج آور بود، و گذران روزها بر امام، بسيار دشوار و طاقت سوز. تفرقه ها، كشمكش ها و سرپيچيدن ها از يك سو و يورش ها، غارتگري ها و خيره سري هاي دشمن، از سوي ديگر، روزگار را براي امام، سخت رنج آور ساخته بود. در چنين هنگامه اي، امام علي عليه السلام آنچه را در صحرا براي كميل گفته بود و در جلسه اي خصوصي و خانوادگي، براي خويشان خود بازگو كرده بود، دردگذارانه و از سرِ رنج، در يك سخنراني طولاني و تكان دهنده، براي همگان بيان كرد و بدين سان، حجّت را بر خاص و عام، تمام كرد.

امام، در اين سخنراني كه به «خطبه ي قاصعه» [84] معروف شده و پس از جنگ نهروان، ايراد شده است، نكات بنيادي بسيار مهمي را در چرايي و چگونگي شكست انقلاب هاي ديني قبل از اسلام، بيان كرده و آينده ي تاريخ اسلام را به گونه اي دقيق، پيش بيني كرده است.

[صفحه 112]

با نخبگان و خواص

امام علي عليه السلام در كلام بلند خويش، سرنوشت ابليس را گزارش مي كند كه شش هزار سال عبادت خدا مي كرد و با اشاره به جايگاه او، به نخبگاني كه سابقه ي درخشاني در خدمت به اسلام داشته اند، اشاره مي كند و مي آگاهاند كه مبادا به سرنوشتي مانند سرنوشت ابليس، گرفتار آيند: فاحذروا عباد اللَّه عدوّ اللَّه أن يُعديكم بدائه وأن يستفزّكم بندائه … [85].

بندگان خدا! بپرهيزيد از اين كه دشمن خدا، شما را به بيماري خود، مبتلا گرداند و با بانگ خويش برانگيزد.

و آن گاه، راه رهيدن از آن سرنوشت را روشن مي كند كه بايد از تعصّب ها، گرايش هايِ گروهي بي اساس و كينه ورزي هاي جاهلي و برتري جويي هاي بي پايه، دست بردارند:

فأطفئو ما كمن في قلوبكم من نيران العصبية واحقاد الجاهلية فإنما تلك

الحميّة تكون في المسلم من خطرات الشيطان ونخواته ونزغاته ونفثاته، واعتمدوا وضع التذلّل علي رؤوسكم والقاء التعزّز تحت أقدامكم وخلع التكبّر من أعناقكم … [86].

پس آتش عصبيت را كه در دل هايتان نهفته است، خاموش سازيد و كينه هاي جاهليت را براندازيد كه اين حميّت، در مسلمان، از آفت هاي شيطان و نخوت او انگيزش هاي وي و افسون دميدن هاي اوست. تكيه كنيد بر نهادن فروتني بر سرهاي خويش و دور افكندن گردنفرازي به زير پاها، و فرود آوردن تكبّر از گردن هاتان.

[صفحه 113]

هشدار به عوام

چهره هاي برجسته ي جامعه، جريان آفرين هاي سياسي و فرهنگي، و دارندگان وجاهت قومي، مكتبي و مسلكي، چون به درگيري هاي متعصّبانه روي آورند، از ابزار شعله ور سازي فتنه ها، يعني مردم و جامعه، بهره گيري ابزاري كرده، جامعه را به كام آتش اختلاف، فرو مي برند.

امام علي عليه السلام، در ادامه ي خطبه ي خويش، با تأكيد فراوان، به مردم سفارش مي كند كه اگر بزرگان و نخبگان آنان از برتري جويي دست نكشيدند و همچنان بر نخوت و كبر و آتش افروزي پاي فشردند، از پيروي آنان، تن زنند و در جهت اهداف نامشروع آنان، قرار نگيرند و به دقّت بنگرند كه همه ي فتنه ها، فسادها و ناهنجاري ها ريشه در مواضع آنان دارد:

ألا فألحذر الحذر من طاعة ساداتكم وكبرائكم الذين تكبّروا عن حسبهم وترفعوا فوق نسبهم … فانّهم قواعد أساس العصبية ودعائم أركان الفتنة … وهم أساس الفسوق وأحلاس العقوق اتخذهم إبليس مطايا ضلال وجنداً بهم يصول علي الناس … [87].

هان، بترسيد! بترسيد از پيروي مهتران و بزرگانتان كه به گوهر خود نازيدند و نژادِ خويش، برتر ديدند، پس آنان، پايه هاي عصبيت اند و ستون هاي فتنه … آنان، پايه هاي فسق اند و ملازم بريدن از پدر و مادر؛ و شيطان،

آنان را مركب گمراهي و سپاهي كه بديشان بر مردمان صولت يابد، برگزيد.

آن گاه امام، درباره ي آنچه ياد شد، توضيحات بيدارگري ارائه مي كند. سپس به بحثي اخلاقي و سياسي بسي مهمّي در تعامل اجتماعي پرداخته و از آزمون هاي دشوار الهي

[صفحه 114]

براي پرورش انسان ها سخن مي گويد و تأكيد مي كند كه مصائب و دشواري هاي گونه گون زندگي، در جهت سازندگي معنوي انسان و پاكسازي او از رذايل اخلاقي،بويژه خودخواهي، كبر و برتري جويي است، بدان گونه كه خداوند متعال، نماز، روزه و زكات را براي چنين هدفي تشريع كرده است.

آن گاه، امام، مردمان را به نگريستن به تاريخ و تأمّل در حوادث و عبرت آموزي از سرنوشت انقلاب هاي ديني فرا مي خواند، تا چگونگي فرجام آنها را دريابند و نقش اختلاف و تفرقه را در به شكست كشاندن دعوت ها بازشناسند، تا مبادا برتري جويي ها، خودخواهي هاي نخبگان و خواص، و پيروي هاي ناآگاهانه ي عوام، حكومت اسلامي را به سرنوشت انقلاب هاي پيشين، دچار سازد.

امام، در اين بخش از سخن، با صراحتْ اعلام خطر مي كند و با كلامي روشن، بر خواص و عوام، حجّت را تمام مي كند:

ألا و انّكم قد نقضتم أيديكم من حبل الطاعة، وثلمتم حصن اللَّه المضروب عليكم بأحكام الجاهلية، … واعلموا أنّكم صرتم بعد الهجرة أعرابا و بعد الموالاة أخراباً، ما تتعلّقون من الاسلام إلا بإسمه ولا تعرفون من الايمان إلّا رسمه. [88].

همانا شما رشته ي فرمانبرداري را از دست ها بُريديد و با داوري هاي دوران جاهليت، در دژ خداوندي كه پيرامونتان بود، رخنه كرديد … و بدانيد كه شما پس از هجرت، به خوي باديه نشيني بازگشتيد و پس از پيوند دوستي، دسته دسته شديد. با اسلام، جز به نام آن، بستگي نداريد و از ايمان،

جز نشان آن را نمي شناسيد.

[صفحه 115]

خطر ترك امر به معروف و نهي از منكر

از نگاه امام علي عليه السلام، يكي از عوامل اصلي تداوم انقلاب اسلامي، امر به معروف و نهي از منكر است. اقامه ي همه ي ارزش هاي اسلامي و انساني، ارتباط مستقيم با اين فريضه دارد. اگر اين فريضه فراموش شود، ارزش ها به فراموشي سپرده خواهد شد، و روزي كه جامعه ي اسلامي از ارزش هاي ديني روي گرداند و به چيزي جز اسلام، پناه برد، نصرت الهي را از دست خواهد داد، در پيكار با دشمنان خارجي، فرو خواهد ماند، حكومت محمّدي و علوي شكست خواهد خورد، اشرار بر جامعه اسلامي سلطه خواهند يافت و دعاي اخيار، مستجاب نخواهد شد.

امام، در ادامه ي خطبه ي قاصعه و سخناني كه گذشت، در اين باره، چنين فرمود: إنّكم إن لجأتم إلي غيره حاربكم أهل الكفر، ثمّ لا جبرائيل و لا ميكائيل و لا مهاجرون ولاأنصار ينصرونكم إلّا المقارعة بالسيف حتّي يحكم اللَّه بينكم. وإنّ عندكم الأمثال من بأس اللَّه وقوارعه و أيّامه ووقائعه. فلا تستبطئوا وعيده جهلاً بِأخذه، و تهاوناً ببطشه، ويأساً من بأْسه.

فإنّ اللَّه سُبحانه لم يلعن القرن الماضي بين أيديكم إلّا لتركهم الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر. فلعن اللَّه السفهاء لو كوب المعاصي، والعلماء لترك التناهي. [89].

و اگر شما به چيزي جز اسلامْ پناه بريد، كافران با شما پيكار خواهند كرد. آن گاه، نه جبرئيل ماند و نه ميكائيل و نه مهاجران و نه انصار كه شما را ياري كنند، جز شمشير بر يكديگر زدن تا خدا ميان شما داوري كند.

و همانا نمونه ها و داستان ها در دسترس شماست از عذاب خدا و سختي هاي او و روزهاي الهي و رُخدادهايش.

سپس وعده ي عذاب را دير مينگاريد به بهانه ي

نا آگاهي از كيفر او، و سبك

[صفحه 116]

شمردن انتقام او، و ايمن بودن از كيفرش، كه همانا خداي سبحان، [مردم]دوران گذشته را كه پيش از شمايند، نفرين نكرد، جز براي آن كه امر به معروف و نهي از منكر را واگذاشتند.

پس خدا بي خردان را به خاطر انجام دادن معصيت ها، و خردمندان را به جهت رها كردن نهي از منكر، لعنت كرد.

پيش از امام علي عليه السلام، پيامبر اسلام نيز اين خطر را براي مردم بازگو كرده بود كه:

يا أيّها الناس! إنّ اللَّه يقول لكم: مروا بالمعروف وانهوا عن المنكر، قبل أن تدعوا فلا أجيب لكم، و تسألوني فلا أعطيَكُم، وتستنصروني فلا أنصركم. [90].

اي مردم! خداوند به شما مي فرمايد: «به خوبي فرمان دهيد و از زشتي باز داريد، پيش از آن كه دعا كنيد و دعايتان را مستجاب نكنم و از من بخواهيد و به شما نبخشم و از من ياري طلبيد و ياريتان نرسانم».

خطر ترك فريضه ي امر به معروف و نهي از منكر، براي تداوم انقلاب اسلامي، به حدّي است كه امام علي عليه السلام تا آخرين لحظات زندگي، مردم را از آن برحذر مي داشت و در آخرين جمله وصيت نامه فرمود:

لا تتركوا الأمر بالمعروف والنهي عن المنكر، فيولّي عليكم شراركم، ثمّ تدعون فلا يستجاب لكم. [91].

امر به معروف و نهي از منكر را رها نكنيد، تا پليدان بر شما مسلّط گردند، آن گاه، دعا كنيد و مستجاب نشود.

در ادامه ي خطبه ي قاصعه، امام، پس از تنبّه دادن به خطر ترك امر به معروف و نهي از منكر و پشت كردن به ارزش ها براي آينده ي امّت، تصريح مي كند كه هم اكنون، جامعه اسلامي با اين مشكل روبروست. بنابر اين،

اگر علاج نگردد، مردم بايد در انتظار سلطه ي

[صفحه 117]

اشرار باشند:

ألا و قد قطعتم قيد الإسلام و عطّلتم حدوده وأمتم أحكامه. [92].

بدانيد كه شما رشته ي اسلام را گسستيد و حدود آن را معطّل گذارديد و احكام آن را ميرانديد.

آري؛ دست از اطاعت پيشواي حكيم و حقجوي كشيدن و دژ استوار دين را با گرايش ها و منش هاي جاهلانه شكستن، و معيارگرايي، شايسته سالاري، تشكّل، همسويي و همدلي را وانهادن و به تفرقه و تَفَرعن هاي شيطاني خو كردن، به عناوين پر طمطُراق بسنده كردن، و از حقّ و حقيقت و ايمان اسلام، فقط عناوين را يدك كشيدن، از اقامه ي امر به معروف و نهي از منكر و اجراي حدود الهي سر باز زدن و احكام دين را ميراندن … اينهاست راز شكست و فرو افتادن در دشواري ها و ماندن در گردونه ي حركت ها و در نتيجه، تباه شدن، و چيرگي شيطاني دشمن را با چشم ديدن و …

عدالت در توزيع

انسان ها غالباً در كمند كشش ها و جاذبه هاي مادّي و دنيوي هستند. اگر كسي يا كساني به تمتّع هاي دنيوي خو كردند و زندگي را از متاع دنيوي انباشتند و در بهره وري از آن، رفاه زدگي و تنعّم پروري را پيشه ي خود ساختند، جدا شدن از آن، بس دشوار خواهد بود.

پس از رسول خدا و به روزگار خلافت خلفاي سه گانه، از جمله سياست هاي غلط، تطميع چهره هاي موجّه، و تبعيض در بهره ور ساختن خواصّ وابسته بود. بدين سان، كسان بسياري بركشيده شدند كه آن جايگاه عالي، شايسته ي آنان نبود و كساني فرو افتادند

[صفحه 118]

كه به ناحق، بر آنها ظلم روا شده بود.

اكنون امام، آهنگ زدودن اين فاصله ي وحشتناك طبقاتي و نابساماني بهره وري كسان را از حكومت داشت و

اين مطلب را به صراحت، در يكي از آغازين خطبه هايش بيان كرده بود. [93].

روشن بود كه اين سياست، كسانِ بسياري را عليه امام برمي انگيخت و آنان- كه غالباً از خواص و چهره هاي موجّه بودند- با ترفندهاي گونه گون، عوامِ بسياري را براي توجيه مخالفت هايِ خود و پنهان داشتن راز جدايي از علي عليه السلام به دنبال خود مي كشاندند.

چنين بود كه علاقه مندان به امام علي عليه السلام، مكرّرا از او مي خواستند كه از اين سياست، روي گردانَد و رؤساي قبايل و چهره هاي پرنفوذ سياسي و شخصيت هاي پُر طمطراق بهره ور از امتيازات اقتصادي ويژه را براي مدّتي فراموش كند و با آنها و بهره وري هايشان برخورد نكند؛ امّا امام، آن پيشنهادها را با اصول و مباني حكومت علوي در تضاد مي ديد و از پذيرش آن، تن مي زد. گويا امام، پذيرفتن آن پيشنهادها را نوعي دست كشيدن از اهداف و آرمان هاي حكومتي اسلام مي دانست و نمي پذيرفت.

اكنون به نمونه هايي از اين گونه پيشنهادها و پاسخ هاي امام، بنگريم:

1. در كتاب الغارات چنين آمده است:

علي عليه السلام، از فرار مردم به سوي معاويه، نزد مالك اشتر، شكوه كرد. اشتر گفت: اي اميرمؤمنان! ما با مردمان بصره، با همراهي بصريان و كوفيان جنگيديم و رأي [همگان] يكي بود، و پس از آن، اختلاف كردند و دشمني برپا داشتند، نيّت ها سُست شد و عدالت، كم گرديد؛ و تو آنان را به عدالت مي خواني و با حق، در ميانشان رفتار مي كني و حقّ فروافتادگان را از مهتران مي ستاني و آنان، نزد تو بر فروافتادگان، برتري ندارند. گروهي

[صفحه 119]

از آنان كه با تو بودند، وقتي به اين امر مبتلا شدند، ناله سر دادند و از اين عدالت، اندوهناك گشتند. [امّا] هديه هاي

معاويه، نزد ثروتمندان و بزرگان بود و جان مردم به سوي دنيا پَر كشيد، و كم اند آنان كه بهره اي از دنيا ندارند، و بسياري شان، كساني اند كه حق را دور مي افكندند و با باطل، همراهي مي كنند و دنيا را ترجيح مي دهند. اگر بر آنان بذل و بخشش كني، گردن هاي مردم، به سوي تو كشيده شود و خيرخواهي شان را به سوي خود كشاني و دوستي شان برايت خالص گردد. خداوند، كارت را سامان دهد اي اميرمؤمنان! دشمنت را نابود گرداند و جمعيّت آنان را پراكنده سازد و حيله ي ايشان را سست گرداند و كارهاشان پراكنده كند، كه او به آنچه مي كند، داناست.

علي عليه السلام در پاسخ او، خدا را سپاس گفت و بر او درود فرستاد و فرمود: امّا آنچه گفتي رفتار و منشم برپايه ي عدالت است، به درستي كه خداوند مي فرمايد: «هركه كار شايسته كند، به سود خود اوست؛ و هركه بدي كند، به زيان خود اوست، و پروردگارِ تو به بندگان [خود]، ستمكار نيست»؛ و من از اين كه كوتاهي كرده باشم در آنچه گفتي، هراسان ترم.

و امّا آن كه بر زبان آوردي كه حق، بر آنان، گران است و بدين سبب، از ما جدا شدند. پس خداوند، آگاه است كه آنان، از ستمِ [ما] از ما جدا نشدند و آن گاه كه از ما كناره گرفتند، به عدالت فراخوانده نشدند؛ [بلكه] جز دنياي فاني را كه گويا از آن جدا شده اند، نجُستند و روز رستاخيز، مورد بازخواست قرار گيرند كه: آيا دنيا را طلب كردند يا براي خدا رفتار كردند؟

و امّا داستان بذل و بخشش و خريدن مردان كه بر زبان راندي، به درستي كه ما را توان

آن نيست كه از ثروت هاي عمومي، به هركس بيش از حقّش بپردازيم، كه خداوند فرمود و سخنش حقّ است: «بسا گروهي اندك كه بر

[صفحه 120]

گروهي بسيار، به اذن خدا پيروز شدند، و خداوند، با شكيبايان است». و محمد صلي الله عليه وآله را به تنهايي برانگيخت و پس از مدّتي، اندك او را بسيار كرد و گروهش را پس از خواري، عزيز گردانيد، و اگر خداوند بخواهد، ما را براي كار بگمارد و دشواري ها را برايمان هموار گرداند و سختي ها را آسان سازد.

و من آنچه از رأيت كه خشنودي خدا در آن است، پذيرا باشم و تو از امين ترين ياران مني و مورد اعتمادترين آنها و خيرخواه ترين و صاحب نظرترين آنان نزد من هستي. [94].

2. در همان كتاب، از ربيعه و عماره، چنين گزارش شده است:

گروهي از ياران علي عليه السلام نزد او رفتند و گفتند: اي اميرمؤمنان! اين ثروت ها را ببخش و اشراف و بزرگان عرب و قريش را بر آزاد شده هاي غير عرب، برتري ده، و نيز آن كه را از مخالفتش فراوانش هراس داري [برتري ده].

[ربيعه] گويد: آنان، اين سخن را از آن رو گفتند كه معاويه، با آنان كه به سويش مي رفتند، چنين مي كرد.

علي عليه السلام به آنان فرمود: آيا مرا فرمان مي دهيد كه پيروزي را با ستم بجويم؟ به خدا سوگند، چنين نكنم تا خورشيد طلوع مي كند و ستاره اي در آسمان مي درخشد. به خدا سوگند، اگر اين ثروت ها از آنِ من بود، به برابري ميانشان رفتار مي كردم، چه رسد كه اينها اموال عمومي است. [95].

[صفحه 121]

3. سهل بن حنيف- كه فرماندار امام علي عليه السلام در مدينه بود- نامه اي براي حضرت فرستاد و گزارش داد

كه گروهي از مردم مدينه به معاويه پيوسته اند. امام، در پاسخش نوشت:

پس از حمد و سپاس خدا؛ به من خبر رسيده كه گروهي از مردمي كه نزد تو به سر مي برند، پنهاني نزد معاويه مي روند. دريغ مخور كه شمارِ مردانت كاسته شود و كمكشان از دستت رود. در گمراهي آنان و رهايي تو، فرارشان از هدايت و حقيقت به سوي كوري و ناداني بس.

آنان، مردم دنيايند و بدان رو كرده و شتابان در پي اش افتاده اند. عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و آن را فهم كردند و دانستند كه مردم، در ميزان عدالت، در حق برابرند. پس به سوي برتري جويي گريختند. دور باشند از رحمت خدا!به خدا آنان، از ستمي نگريختند و به عدالت نرسيدند و ما در اين كار، اميدواريم كه خداوند، دشواري ها را هموار، و سختي ها را آسان سازد، ان شاء اللَّه! والسلام! [96].

اجتناب از ابزار نامشروع در اجراي فرمان
اشاره

جامعه ي انساني - بدان گونه كه بايد باشد- جامعه اي است سرشار از ارزش هاي انساني؛ جامعه اي است كه قانون و عدالت، روابط را ايجاد مي كند و يا پيوندها را مي گسلد، سركشي ها را مي زدايد و ناهنجاري ها را هنجار مي بخشد. امّا روشن است كه دست يافتن به چنين مرحله اي در جامعه انساني، تا چه حدّي دشوار است. جامعه اي كه امام علي عليه السلام بر آن حكومت مي كند، چگونه است؟ گرايش هاي مردمي در سطح عمومي آن، چه سان

[صفحه 122]

است؟ كشش ها و كوشش هاي عموم مردم، بر چه اساسي رقم مي خورد؟

بر جامعه آن روز، بيست و پنج سال، كساني ديگر حكومت كرده اند؛ حكومت هايي كه بويژه در سال هاي پاياني با سركشي ها، انتقادها، رويارويي ها و آن گاه، در برابر اينها خشونت ها، برخوردهاي تند، سياست كردن ها و گاه زندان، شكنجه و

خشونت، همراه بوده اند.

جامعه در سطح عامّه، با قانون و ارزش آن به درستي آشنا نشده بودند و حاكمان،بر اين نَمَط در ميان مردم حكم راندند. حاكمان و هرجا در اجراي خواست هاي خود،از مردم ناهنجاري مي ديدند، زور، خشونت و غلبه با قدرت را نه راه پاياني كه آغازين راه مي دانستند و بدان عمل مي كردند.

در سياست اموي، هدف، وسيله را توجيه مي كند و سياستمدار، از هر گونه ابزاري، حتي نامشروع و با هر كيفيتي در اجراي سياست و برنامه ها و فرمان هايش بهره مي گيرد. رهبري اين سياست، با كساني به زبان تطميع سخن مي گويد و با ديگراني به زبان تهديد، و بالاخره با كساني به زبان تزوير. معاويه، با بهره گيري از چنين سياستي بر شام حكم مي رانْد و شايد حفظ منافع ملّيِ(!) شام، چنين اقتضا مي كرد و او چنان مي كرد.

امّا علي عليه السلام چه كند؟ در سياست علوي كه استفاده از ابزار نامشروع براي اجراي سياست ها روا نيست و رهبري مردم، تنها با زبان توجيه و تبيين و تعليم سخن مي گويد، و نه زبان تطميع به كار مي گيرد و نه با تزوير و تهديد و خشونت، عمل مي كند، چگونه بايد مردماني را كه بدان شيوه خو كرده اند، بر سرِ راه آورد.

شگفت آور اين كه توده ي مردم شام، بدون اين كه از معاويه چيزي دريافت كنند، تنها با سياست تزوير، تطميع و تهديد، بدون چون و چرا از او اطاعت مي كردند؛ امّا توده ي مردم كوفه، با اين كه در كنار امام از منافع مادّي نيز بي بهره نبودند، فرمان نمي بردند. سخن امام

[صفحه 123]

در اين باره، چنين است:

أوَليس عجباً أنّ معاوية يدعو الجُفاة الطغام فيتّبعونه علي غير معونة ولا عطاء،وأنا أدعوكم- وأنتم تريكة

الإسلام، وبقيّة الناس- إلي المعونة أو طائفة من العطاء، فتفرّقون عنّي وتختلفون عليَّ؟! [97].

شگفت نيست كه معاويه، تندخوهايِ فرومايه را مي خوانَد و آنان، بي مزد و كمك، او را پيروي مي كنند و من شما را- كه يادگار اسلام و مانده ي مردميد- براي كمك كردن و بهره اي از مقرّري مي خوانم و از گِرد من مي پراكنيد و برمن، اختلاف مي ورزيد.

امام خوب مي دانست كه جامعه، در سطحي از آگاهي نيست كه سخنان از سرِ سوز و پيراسته از شائبه هاي او را دريابد. مي دانست كه با خشونت و تهديد، بسياري را و حتي كساني از بلندپايگان را مي توان به اطاعت واداشت و كارها را، گرچه موقّت، به سامان آورد، ولي او چنين نكرد و فرمود:

ألا انّي كنت امس أميرالمؤمنين فأصحبت اليوم مأموراً وكنت ناهياً فأصحبت منهيّاً وقد أحببتم البقاء وليس لي أن أحملكم علي ماتكرهون. [98].

بدانيد كه من ديروز، امير مؤمنان بودم، ولي امروزْ فرمانبردارم، و بازمي داشتم، و امروزْ خود، باز داشته مي شوم. شما ماندن را دوست مي داريد و مرا توان نيست كه وادارم شما را بر آنچه خوش نمي داريد.

در سياست علوي، دستيابي به اهداف، در صورتي استوار است كه مردمان، آزادانه بينديشند و برنامه هاي اصلاحي را برگزينند و بدان، گردن نهند. امام، هرگز روا نمي داشت كه آنچه را حق مي دانست و استوار، با زبان شمشير و خشونت، بر مردمان بقبولاند و آنان

[صفحه 124]

را به اطاعت وادارد. بالاخره مردم، راهي را برخواهند گزيد كه بدان دل بسته اند. به ديگر سخن، اگر اين پرسش را در پيش ديدِ امام علي عليه السلام بنهيد كه: «چرا مردم تنهايت گذاشتند؟»، امام، در پاسخ مي گويد: من حاضر نبودم با زبان شمشير، آنان را به فرمانبري

وادارم. آنان نيز متأسّفانه به لحاظ فرهنگي و ساخت اجتماعي و شيوه هايي كه بر آنها رفته بود و بدان خو گرفته بودند، چنان نبودند كه ارج و عظمت اين راه را بفهمند و بدان گردن نهند. امام، بر اين باور بود كه با خشونت، مشكل حكومت به گونه اي زودگذر، حل مي شود؛ امّا آن حاكميت و حكومت، ديگر علوي نبود. امام، اين حقيقت را بارها بيان كرده است:

يا أهل الكوفة! أتروني لا أعلم ما يصلحكم، بلي، ولكنّي أكره أن اُصلحكم بفساد نفسي. [99].

اي كوفيان! گمان مي كنيد آنچه شما را بدان سازگار كنم، نمي دانم؟ چرا؛ ولي خوش نمي دارم شما را به راه آورم با تباه ساختن خويش.

و باز فرمود:

ولقد علمت ان الذي يصلحكم هو السيف، وما كنت متحرّياً صلاحكم بفساد نفسي ولكن سيسلّط عليكم بعدي سلطان صعب. [100].

مي دانم آنچه شما را سازگار مي كند، شمشير است، ولي من سازگاري شما را با تباه كردن خويش نجويم؛ ولي پس از من، حكومتي خشن بر شما مسلّط گردد.

امام علي عليه السلام، تصريح مي كند كه راه تعامل با مردم و سر به راه كردن آنان را با زبان خشونت و شمشير مي داند و مي تواند با شمشير، كژي هاي آنان را راست كند و سركشان

[صفحه 125]

را بر اطاعت وادارد؛ امّا اين كار را نمي كند. او مي فرمايد: استوارسازي شما با خشونت، بهايي دارد و آن، تباه ساختن ارزش هاي اخلاقي است كه حاضر نيستم چنين بهايي را بپردازم. اين، نه با خوي من سازگار است و نه با فلسفه ي حكومت من؛ امّا بدانيد كه پس از من، روزگار دشواري در انتظار شماست. شما با اين رفتارها و برخوردها، زمينه را براي حكومت كساني آماده مي سازيد كه

با شما جز با زبان شمشير، سخن نخواهند گفت و به شما هرگز رحم نخواهند كرد:

لا يصلح لكم يا أهل العراق إلّا من أخزاكم وأخزاه اللَّه … [101].

سازگار نكند شما را اي مردمان عراق، مگر آن كه خوارتان كند، و خداوند، او را خوار گرداند.

تحقق پيشگويي امام علي

بدين سان، امام با اين سوز و گدازها، مظلومانه از ميان مردم رفت؛ در حالي كه از دست مردم، شكوه مي كرد. به گفته او:

ان كانت الرعايا قبلي لتشكوا حيف رعاتها وانّني اليوم لأشكو حيف رعيتي. [102].

اگر رعيّت، پيش از من از ستم زمامداران شكايت مي كردند، به درستي كه من امروز از ستم رعيّت، شكوه دارم.

او به مردم گفته بود كه ظلم مردم به والي و پيشوايِ عادل نيز چونان عملكرد والي و پيشوايِ ستم گستر، براي جامعه خطرناك است؛ و جامعه اي كه حقِ والي و امامِ عادل را نمي گزارد و از اطاعت او، همبستگي و همدلي با او- كه برترين حقّ پيشواست- تن مي زند، در چنگال فتنه افتاده، در آتش سقوط خواهد سوخت:

[صفحه 126]

… وإذا غلبت الرعية واليها وأجحف الوالي برعيتة اختلف هنالك الكلمة وظهرت معالم الجور وكثر الإدغال في الدين وتركت محاج السنن فعمل بالهوي وعطّلت الأحكام وكثرت علل النفوس. فلا يستوحش لعظيم حقّ عطّل ولا لعظيم باطل فعل فهنالك تذلّ الأبرار وتعزّ الأشرار وتعظم تبعات اللَّه عند العباد. [103].

و اگر شهروند بر زمامدار چيره گردد يا زمامدار بر شهروند ستم كند، اختلاف كلمه پديدار گردد و نشانه هاي جور، آشكار گردد، و تبه كاري در دينْ بسيار شود،و راه روشن سنّت ها رها گردد، از روي هوا رفتار شود و بيمارْ دلي فراوان گردد و بيمي نباشد كه حقّي بزرگ، معطّل ماند يا

باطلي سترگ، انجام شود. در اين هنگام، نيكان خوار شوند و بدكاران، بزرگ مقدار و عقوبت هاي الهي بر بندگان، بزرگ گردد.

سي و چهار سال پس از شهادت امام علي عليه السلام، پيشگويي آن بزرگوار درباره ي كوفيان، به روشني تحقّق يافت. به روزگار خلافت عبدالملك بن مروان، گروهي از خوارج كه «ازارقه» ناميده مي شدند، در ناحيه ي اهواز، عليه حكومت مركزي قيام كردند. تنها نقطه اي كه مي توانست بدان جا نيرو گسيل كند، كوفه بود. مردم، زير بار نرفتند و از رفتن به نبرد، تَن زدند. عبدالملك در خطابه اي حماسي، از خواص و نزديكانش چاره جويي كرد و گفت:

فمن ينتدب لهم منكم بسيفٍ قاطع وسنان لامع؟ [104].

چه كسي براي آنان داوطلب مي شود با شمشيري بُرنده و نيزه اي آبديده؟

همه سكوت كردند. حجّاج بن يوسف كه به تازگي عبداللَّه بن زبير را در مكّه سركوب

[صفحه 127]

كرده بود، به پا خاست و اعلام آمادگي كرد؛ امّا عبدالملك، نپذيرفت و ضمن اشاره به مشكل اعزام نيرو به جبهه ي اهواز، از آنان خواست كه توانمندترين افرادِ خود را براي امارت عراق و جنگ با ازارقه، نامزد كنند. باز هم تنها كسي كه اعلام آمادگي كرد، حجّاج بن يوسف بود.

نكته جالب اين است كه عبدالملك، از حجّاج مي پرسد كه چگونه مي خواهد اين مردم سركش و گريزپا را به پيروي وادارد:

ان لكل أمير آلة وقلائد، فما آلتك وقلائدك؟ [105].

هر اميري ابزار و گردن افزاري دارد. ابزار و گردن افزار تو چيست؟

و حجّاج پاسخ مي دهد كه زبان شمشير و ابزار خشونت. با آنان با زبان شمشير سخن خواهد گفت و تازيانه ي خشونت را برخواهد كشيد. سياست تهديد و تطميع را خواهد گستراند و ريشه ي مخالفان را از بُنْ برخواهد كَند:

فمن نازعني قصمته

ومن دنا مني أكرمته، ومن نأي عني طلبته ومن ثبت لي طاعنته ومن ولي عني لحقته ومن أدركته قتله … إن آلتي … ازرع بدرهمك من يواليك، وأحصد بسيفك من يعاديك. [106].

آن كه با من بستيزد، او را بشكنم، و آن كه به من نزديك شود، بزرگش شمارم. آن كه از من دور شود، در جستجويش باشم، و آن كه در برابرم پايداري مي كند، بر او آسيب رسانم، و آن كه بر من پشت كند، به دنبالش روم، و آن را كه بيابم، بكشم …

به درستي كه ابزارم اين است: زَرَت را در دوستانت كشت كن و با شمشيرت، آن كه را با تو دشمني كند، درو كن.

[صفحه 128]

عبدالملك، اين شيوه را پسنديد و به سال 74 هجري، حجّاج را به حكومت كوفه و بصره گمارد و او در نخستين رويارويي با مردم، در خطابه اي هشدار دهنده به مردم گفت:

به درستي كه سرهايي مي بينم كه رسيده اند و هنگام چيدن آنها رسيده و من عهده دار اين كارم و گويا به خون ها مي نگرم كه ميان عمامه ها و ريش ها موج مي زند …

بدانيد من چيزي را وعده ندهم، جز آن كه بدان عمل كنم، و چيزي را بر زبان نياورم، جز آن كه به اجرا گذارم، و نزديك نشوم، مگر آن كه بفهمم، و دور نشوم، مگر آن كه بشنوم. پس بپرهيزيد از اين فريادها، تجمّع ها، قهرمان بازي ها،قيل و قال ها، و اين كه فلاني چه مي گويد و به چه دستور مي دهد. شما را چه مي شود، اي مردم عراق؟ اي جدايي طلبان؟ اي اهل نفاق و اخلاق زشت؟ همانا شما ساكنان قريه اي هستيد [كه به فرموده ي خداوند] «امن و امان بود

[و] روزي اش از هرسو فراوان مي رسيد. پس [ساكنانش] نعمت هاي خدا را ناسپاسي كردند و خدا هم به سزاي آنچه انجام مي دادند، طعم گرسنگي و هراس را به آنان چشانيد … ». [107].

بدايند كه شمشيرم به زودي از خون شما سيراب گردد و پوستتان را جدا كند. پس هركه مي خواهد. خون خود را حفظ كند. [108].

[صفحه 129]

حجّاج در همان آغازين سخن خود، نشان داد كه از چشمانش مرگ مي بارد و از شمشيرش خون. او با تندترين و تحقيرآميزترين تعبيرها و عناوين، با كوفيان سخن گفت و فرجام سركشي ها را نشان داد و به صراحت گفت كه شمشيرش را از خونِ كساني كه از پيروي او تن زنند و آهنگ گردنفرازي داشته باشند، سيراب خواهد كرد. پس از اين سخنراني هول انگيز كه از كلمه كلمه ي آن خون مي باريد، بيانيه اي صادر كرد كه آن را در كوي ها و برزن هاي كوفه، فراز آورند:

ألا! انّنا قد أجلنا من كان من أصحاب المهلب ثلاثاً، فمن أصبنا بعد ذلك فعقوبته ضرب عنقه. [109].

بدانيد كه ما به ياران مهلب، سه روز مهلت داديم و هركه را پس از آن بگيريم، كيفرش زدنِ گردن اوست.

و براي اين كه نشان دهد اين بيانيه، بدون هيچ ترديدي اجرا خواهد شد، به فرمانده نيروي انتظامي و حاجب خود، زياد بن عروه، دستور داد كه شماري از سپاه، در شهر بگردند و مردم را به جبهه اعزام كنند و هر آن كه تأخير كرد و يا امتناع ورزيد، بكشند.

و بدين گونه، همه ي نيروهايي كه مهلب بن ابي مقره- كه فرماندهي جنگ با ازارقه را به عهده داشت- تنها گذاشته بودند، به جبهه بازگشتند و حتي يك نفر هم

تخلّف نكرد. [110].

بدين سان عبدالملك، با اجراي سياست تهديد و تطميع در گستره جامعه آن روز،

[صفحه 130]

تمام مخالفان حكومت مركزي را سركوب كرد و در سال 75 هجري با خاطري آسوده، راهي حج شد! يعقوبي مي نويسد:

ولما استقامت الأمور لعبدالملك وصلحت البلدان! ولم تبق ناحيه تحتاج إلي صلاحها والإهتمام بها، خرج حاجاً سنة 75. [111].

و چون كارها به سود عبدالملك، سامان گرفت و شهرها آرامش يافت و منطقه اي نماند كه نيازمند ساماندهي و توجّه بدان باشد، در سال 75 هجري براي حج گزاردن، بيرون رفت.

اصلاح، رام كردن و ايجاد آرامش در زير برق شمشير؛ اين، همان اصلاحي است كه امام علي عليه السلام، آن را به بهاي فاسد شدن اصلاح كننده مي دانست و حاضر نبود بپذيرد و جامعه را بدين گونه، به «صلاح» آورد. او نمي توانست به سياستي تن در دهد كه مشكل حكومت را به بهاي تباه ساختن ارزش هاي انساني حل مي كند. چنين جامعه اي و چنين مشكل زدايي ها و راه حل هايي چه نيازي به برانگيخته شدن رسولان دارد و چه نيازي به رهبران الهي دارد و چه نيازي به علي عليه السلام دارد؟ در چنين سياستي، حكومت علوي بي مفهوم است. هركس كه زوري در بازو داشته باشد و دريدگي در عمل، عاطفه را به يك سو نهد و خرد انساني را به سويي ديگر، كرامت هاي اخلاقي را وابنهد و به هر آنچه بر چيرگي اش كارآمد افتد، روي آورد، مي تواند حكومت كند.

در حكومت علوي، ارزش ها اصالت دارند. او به هيچ بهايي حاضر نيست ارزش هاي انساني و اسلامي را قرباني كند، و حكومتي كه در آن ارزش ها قرباني مي شوند و معيارها و ارزش هاي انساني در مسلخ مصالح زمامداري گردن زده مي شوند، حكومتي

شيطاني و

[صفحه 131]

اموي است. اين گونه حكومت ها علوي نخواهند بود، گرچه عنوان علي عليه السلام و اسلام را نيز يدك بكشند.

اكنون اين را نيز بيفزاييم كه در جهان امروز، سياست شمشير و زور و خشونت، ديگر كارآيي ندارد. ابزارهاي نظامي، به تدريج كارآيي خود را از دست مي دهند و زمامداران، با شيوه هاي جديدي حكومت ها را پي مي نهند. اكنون ارزش هاي انساني به گونه اي ديگر قرباني مي شود و بردن عدالت اجتماعي به مسلخ اصلاحات اقتصادي و فرودستان را از بين بردن، از جمله ي اين سياست هاست.

عوامل جنبي
اشاره

آنچه تا بدين جا برشمرديم، اصلي ترين عوامل سستي مردم و تنهايي امام علي عليه السلام در روزگار پاياني حكومت ايشان بود. عوامل ديگري نيز براي اين خوار شدن مردم، مي توان شمرد كه گو اين كه حدّ تأثيرگذاري آنها در حدّ و حدود عوامل گذشته نيست، ولي نقش آنها در خوار شدن مردم، شايان توجّه است. اين عوامل را كه بدان ها عنوان «عوامل جنبي» داده ايم، بر مي شمريم:

شبهه جنگ با اهل قبله

حكومت علي عليه السلام، در آغازين گام هاي استقرارش، متأسّفانه در كام جنگ فرو رفت: جنگ داخلي و نبرد با اهل قبله. جنگ هاي پيش از آن، يكسر با كافران بود و نبرد با كافران، بدون شبهه و ابهام بود؛ امّا جنگ هاي روزگار حكومت علي عليه السلام كه آنها را در جهت خاموش ساختن فتنه ها و در راه اصلاح و بازگرداندن جامعه اسلامي به سيره و سنّت نبوي سامان داده بود، جنگ با اهل قبله بود؛ جنگ با كساني كه عنوان مسلماني داشتند و گاه در پرونده سياسي- اجتماعي آنها نقطه هاي درخشان فراواني يافت مي شد.

چنين بود كه پيامبر صلي الله عليه وآله كه در آينه ي زمان، اين حوادث را مي ديد و چگونگي آن را پيش بيني كرده بود، از يك سو اين نبردها را قتالِ بر مبناي تأويل قرآن مي دانست و از سوي ديگر، بر دشواري آن، تأكيد كرده بود. جنگ با اهل قبله، براي تنگ انديشان، دغدغه ي ايماني ايجاد مي كرد. آنان، به درستي نمي توانستند تصميم بگيرند و از اين رو، از همراهي باز مي ايستادند. هوشياران سياستمداري هم كه به گونه اي با امام مشكل داشتند، هم تن زدن خود را بدين سان توجيه مي كردند و هم براي عموم، شبهه افكني مي كردند. چنين بود كه از همان آغاز، چهره هاي به

ظاهر موجّهي مانند: سعد بن ابي وقاص، اسامة بن زيد و عبداللَّه بن عمر، از همراهي با علي عليه السلام تن زدند و چون امام، دليل همراهي نكردن آنها را پرسيد، سعد ابن ابي وقّاص گفت:

اني أكره الخروج في هذا الحرب لئلّا أصيب مؤمناً فان أعطيتني سيفاً يعرف المؤمن من الكافر قاتلت معك. [112].

به درستي كه خوش نمي دارم براي اين نبرد، بيرون روم، مبادا مؤمني را بكشم. اگر به من شمشيري دهي كه مؤمن را از كافر بازشناسد، به همراه تو خواهم جنگيد.

و اسامه گفت:

أنت أعز الخلق عليّ ولكني عاهدت اللَّه أن لا اقاتل أهل لا اله إلا اللَّه. [113].

تو گرامي ترين فرد نزد مني، وليكن با خداوند عهد كرده ام كه با اهل لا اله الا اللَّه نجنگم.

و عبداللَّه بن عمر گفت:

[صفحه 133]

لست أعرف في هذا الحرب شيئاً، أسألك ألا تحملني علي ما لا أعرف. [114].

من از اين جنگ، آگاهي ندارم و از تو مي خواهم مرا بر آنچه آگاه نيستم، وا مداري.

آمادگي ذهني مردم براي پذيرش شبهه ي ناروا بودن نبرد با اهل قبله از يك سو، و شبهه افكني هاي مخالفان برنامه هاي اصلاحي امام، و بويژه شبكه ي تبليغاتي معاويه، سازماندهي و بسيج نيروها را با مشكل جدّي رويارو كرده بود. از اين رو، غالباً امام ناچار مي شد شخصاً وارد عمل شود و مردم را توجيه كند و زمينه ها و عوامل و چگونگي موضعگيري هايش را بازگويد. امام، در آغاز چهره نمودن فتنه ها و ناچار شدن براي جنگ با فتنه آفرينان فرمود:

وقد فتح باب الحرب بينكم وبين أهل القبله، ولا يحمل هذا العلم إلّا أهل البصر والصبر والعلم بمواضع الحق، فامضوا لما تؤمرون به، وقفوا عند ما تنهون عنه ولا تعجلو في

أمر حتي تتبيّنوا، فإنّ لنا مع كلّ أمر تنكرونه غيراً. [115].

درِ نبرد ميان شما و اهل قبله گشوده شد، و اين عَلَم را برندارد، مگر آن كه بينا و شكيبا و آگاه به جايگاه حقّ است. پس بدانچه شما را فرمان داده اند، روي آريد و از آنچه شما را بازداشته اند، دست بداريد و تا چيزي را آشكارا ندانيد، شتاب مياوريد؛ چرا كه ما را در آنچه ناخوش مي داريد، راهي ديگر باشد.

با اين كه امام در توجيه ذهني مردم، از هيچ فرصتي دريغ نمي كرد و از چرايي مواضع و علل حوادث، براي مردمانْ سخن مي گفت، با اين همه، براي بسياري دشوار بود كه بپذيرند كه علي عليه السلام يكسرْ حق مي گويد و موضعي استوار دارد و طلحه، زبير و عايشه،

[صفحه 134]

يكسر باطل مي گويند و به راه باطل مي روند. [116].

خستگي رزم آوران از جنگ بدون غنيمت

مردمان آن روزگار گو اين كه مسلمان بودند و با فرمان پيشواي الهي آهنگ نبرد مي كردند، اما سطح فرهنگ و گرايش هايشان چنان نبود كه در گام هايي كه برمي دارند، خداجوي باشند و اخلاص، پيشه كنند. در جنگ ها، جمع آوري غنيمت،يكي از انگيزه هاي مؤثّر بود، بويژه براي كساني كه روزگاري طولاني بدان خوي كرده بودند.

اكنون روزها و ماه ها در صحنه ي نبرد مي ماندند، بدون اين كه از آنچه فراچنگ مي آوردند، بتوانند بهره گيرند. آنان در دوران زمامداران پيش از امام علي عليه السلام، به كسب غنايم در جنگ و بهره وري از آن در نبرد با ايران و روم،عادت كرده بودند. اكنون امام از آغازين روزهاي نبرد، از آنها مي خواست كه به اموال مردمان، دست نيازند و بدانند كه در آنچه در اوج جنگ به دست مي آورند، حق تصرّف ندارند. پذيرفتن جنگ بدون غنايم،

براي مردم، بسي دشوار بود.

آنان كه همراه علي عليه السلام بودند، غالباً از چنان ايمان و درايتي برخوردار نبودند كه در نبرد با فتنه انگيزان، فقط به خدا بينديشند و «شمشير در پي حق بزنند» و از نبرد، جز رضاي الهي، تمنّايي نداشته باشند. بسياري از آنان، در جنگ بيشتر و پيشتر از آن كه به حق، دين و خاموش سازي فتنه بينديشند، به منافع خود فكر مي كردند. متون تاريخي نشان مي دهد كه از جمله اعتراضاتي كه مكرّر در جمل و نهروان طرح مي شد- و حجم بسياري هم داشت- اين بود كه چرا زنان آنان، به اسارت گرفته نمي شوند و اموالشان تقسيم نمي گردد. ابن ابي الحديد، اين واقعيت صادق تاريخي را بر اساس اتّفاق گزارشگران، نقل كرده مي نويسد:

[صفحه 135]

اتّفقت الرواة كلّها علي أنه عليه السلام قبض ما وجد في عسكر الجمل من سلاح ودابّة ومملوك ومتاع وعُروض، فقسّمه بين أصحابه، وأنهم قالوا له: اقسم بيننا أهل البصرة فاجعلهم رقيقاً، فقال: لا. فقالوا: فكيف تحل لنا دمائهم وتحرّم علينا سبيهم. [117].

گزارشگران اتّفاق نظر دارند كه علي عليه السلام آنچه را در سپاه جمل يافت از اسلحه، چارپا، بردگان و اشياي ديگر، در ميان يارانش تقسيم كرد. يارانش گفتند: «مردم بصره را ميان ما تقسيم كن و آنان را برده قرار ده». فرمود: «نه». گفتند: چگونه خونشان براي ما حلال است و اسير گرفتن آنان، حرام؟

فرسودگي و خستگي نيروهاي رزمي پس از دو سال نبرد بدون غنيمت و بدون بهره ي مادّي، چون با شبهه ي نامشروع بودن جنگ با اهل قبله ضميمه شود و با عوامل ديگر بنيادي تخاذل كه از آن ياد شد، گره بخورد، روشن است كه فرجامي جز نافرماني نخواهد داشت

چنين شد كه امام، در پايان دوران حكومتش در بسيج نيروها با مشكل جدّي مواجه بود.

فقدان ياران برجسته

مدير جامعه و پيشواي مردم، در چيرگي بر مشكلات و گشودن گره هاي اجتماعي، سياسي و … بيشتر از هر چيزي مرهون نيروهاي همگام و عناصر همراه در كادر رهبري است. وجود هوشمندانِ از خود گذشته و خردمندان تلاشگري كه از سرِ اخلاص با پيشوا همراهي كنند و در گردونه هاي دشوار، ايثار كنند، در پيشبرد مديريت جامعه، نقشي شگرف ايفا خواهند كرد. نقش اين گونه كسان در زدودن ابهام ها، رساندن پيام ها، تبيين موضع ها و ايجاد تحرّك در نيروها كه به گونه اي غير مستقيم، آرمان هاي رهبري را در

[صفحه 136]

جامعه عينيت مي بخشند، بسي مهم است. در كشاكش نبرد صفّين، نقش خطابه ها و حماسه سرايي هاي كساني چون مالك اشتر، هاشم بن مرقال و … روشن است و گواهي بر آنچه گذشت.

سوگمندانه، امام علي عليه السلام در اواخر حكومت خود، اين گونه كساني را ديگر همراه ندارد. برجسته ترين ياران امام كه زبان هايي گويا داشتند و مفسّران موجّه راه امام بودند، ديگر نيستند. جاي مالك اشتر، عمّار، هاشم بن مرقال، محمد بن ابي بكر، عبداللَّه بن بديل، زيد بن صوحان و … در ميان ياران امام، خالي است. ديگر آن خطابه هاي پرشور، انگيزاننده و تحرّك آفرين، در ميان سپاه به گوش نمي رسد، و از سوي ديگر، كم نبودند سلسله ي عنصرانِ كژانديش، انحراف آفرين و گاه بيماردلانِ تيره جان كه اشكال مي تراشيدند و سستي مي آفريدند.

امام، در پي اين گونه جوآفريني ها، اشكال تراشي ها و تن زدن از همراهي هاست كه از سرِ سوز و درد، از آن بيداردلان سپيده جان، از آن بصيران و زمزمه گران شب و شيران روز، و يكّه تازان ميدان عمل و رزم آوران

صحنه هاي نبرد، ياد مي كند و مي گويد:

كجايند مردمي كه به اسلام دعوت شدند و پذيرفتند و قرآن خواندند و آن را در [دل هاي خود] استوار ساختند و به سوي نبرد، بسيج شدند و مانند روي آوردن ماده شتر به بچّه ي خود، به سويش شتافتند. شمشيرها را از نيام برآوردند و گروه گروه و صف در صف، اطراف زمين را گرفتند؟

برخي از آنان، نجات يافتند و برخي ديگر مُردند. نه به زندگان مژده داده شدند و نه بر مردگان، تعزيت داده شدند. چشمانشان از گريه، تباه و شكم هاشان از روزه، لاغر و لب هاشان از دعا، خشك بود. از شب زنده داري، رنگشان زرد بود، بر رخسارشان، گَرد خشوع [آشكار بود]. اينان اند برادران من كه رفته اند. پس سزاست كه تشنه ي ديدارشان

[صفحه 137]

باشيم و بر جدايي شان، انگشت بر دهان گيريم. [118].

و در فرجام سخن سرشار از دردگذاري اي كه در واپسين روزهاي حيات خود ايراد كرده، فرمود:

كجايند برادران من كه راه حق پيمودند و بر حقيقتْ [از دنيا] رفتند؟ كجاست عمّار؟ كجاست پسر تيهان؟ [119] و كجاست ذوالشهادتين؟ [120] و كجايند همانندان ايشان از برادرانشان كه با يكديگر، پيمان مرگ بستند و سرهايشان به فاجران هديه شد؟ [121].

اين نكته را نيز بيفزاييم كه بخشي از ياران و رزم آوران سپاه امام علي عليه السلام، خوارج بودند كه آنان نيز پس از جريان صفّين، در مقابل امام ايستاده بودند و برخي شان در آن روزگار يا در نهروان، كشته شده بودند و برخي خانه نشين شده بودند. بدين سان، علي عليه السلام تنها بود، تنهايِ تنها، بدون ياران رزم آور، سخنوراني حماسه آفرين، و حماسه سازاني خِردورز و نستوه …

اوج قدرت رهبري در اوج تنهايي

اكنون و در پايان اين تحليل گذرا، سزاوار است به نكته اي

بس مهم و ارجمند در سياست علوي و پيشوايي اميرالمؤمنين بپردازيم. نديده ام كه كسي بدين نكته آگاهي يافته باشد و يا به روشني و صراحت، در رهبري امام علي عليه السلام، آن را مطرح كرده باشد. اين نكته ي تأمّل برانگيز و اعجاب آور، توانِ رهبري و قدرت مديريت و استوار گامي در پيشوايي امام

[صفحه 138]

علي عليه السلام در روزگاري است كه تا بدين جا ابعاد آن رقم خورد.

اسناد تاريخي نشان مي دهد كه علي عليه السلام، در دوران تنهايي، بالاترين، نيرومندترين و شكوهمندترين رهبري را رقم زده است. از اين رو، چون مي گوييم علي عليه السلام تنها ماند، نبايد چنين بپنداريم كه با آن همه نافرماني ها، دردگذاري ها و گله مندي ها، علي عليه السلام خانه نشين شد، صحنه را رها كرد، و در ماه هاي پاياني حكومت، علناً قدرت رهبري و توان مديريت جامعه را از دست داد و تا هنگامه ي شهادت، تنها به دردگذاري، گله مندي از نافرماني ها و عدم حمايت مردمان و سستي نخبگان، بسنده كرد. هرگز!

متون تاريخي و اسناد فراوان گزارش دهنده ي سيره ي علوي، نشان دهنده ي آن است كه پرتلاش ترين و سخت كوشانه ترين روزگار دوران حكومت علي عليه السلام، روزگار تنهايي اوست. هرگز بر قهرمان بي بديل صحنه هاي نبرد و چيره دست ترين چهره ي گردونه هاي سختي و دشواري، يأس حاكم نشد. يك تنه، خلأها را پُر كرد، سخن گفت، حماسه ها سرود، و راهي را كه در روز اوّل حكومت اعلام كرده بود، تا آخرين لحظه زندگي ادامه داد و دمي آرام نگرفت و فارغ ننشست.

در جامعه اي كه بخش عظيمي از خواص و نخبگان با او همدلي و همراهي نكردند و عوام دنباله رو آنها، در فضايي آكنده از شبهه ي جنگ با اهل قبله و نبرد با چهره هاي باسابقه و گاه مقدّس نما، به سستي

و نافرماني روي آوردند و رزم آوران، پس از گذار از سه جنگ خونين بدون غنيمت، كاملاً فرسوده شدند؛ در هنگامي كه امام، برترين ياران خود را از دست داده بود و شبيخون هاي مكرّر سپاه جهل مدار و ارزش ستيز معاويه و غارتگري هايش مردم را به ستوه آورده بود،امام، با اين همه، نستوه ايستاد و بر بسيج مردمان عليه ستمگري ها و جنايت هاي معاويه تأكيد كرد و در چنين هنگامه ي آكنده از يأس و سستي و دلهره و بدون بهره گيري از ابزار خشونت، مردم را براي حضور مجدّد در

[صفحه 139]

جبهه ي نبرد با معاويه بسيج كرد. امام، بايد از چه توانِ رهبري و قدرت مديريت و جاذبه پيشوايي اي برخوردار باشد كه در چنين هنگامي هم بتواند بايستد و در بسيج نيروها تا اين اندازه توفيق يابد!

آخرين سخنراني حماسه گستر و شورانگيز علي عليه السلام كه قبل از اعزام مجدّد نيرو به صفّين انجام شده، گواه اين مدّعاست. نوف بكالي، چهره ظاهري امام به هنگام ايراد خطبه، و سخنان هيجانبار وي و چگونگي آرايش سپاه را چنين گزارش كرده است:

امير مؤمنان، اين خطبه را در كوفه بر ما ايراد كرد، در حالي كه بر سنگي ايستاده بود كه جَعْده، پسر هبيره ي مخزومي، آن را برپا داشته بود؛ و جامه اي پشمين بر تن داشت و حمايل شمشيرش از ليف خرما بود و در پايش نعليني از ليف خرما.

نشان سجده بر پيشاني اش، همچون داغ شتر بر سر زانو بود.

نوف مي گويد و آن گاه امام، در پايان سخن، با صدايي در فراز فرياد زد: الجهاد، الجهاد، عباد اللَّه … وانّي معسكر في يومي هذا؛ فمن أراد الرواح إلي اللَّه فليخرج.

جهاد، جهاد، بندگان خدا! … من همين امروز

لشكر آماده مي كنم. هركه مي خواهد، به سوي خدا پر كشد، بيرون شود.

آن گاه سازماندهي سپاه را بدين گونه گزارش مي كند:

براي حسين، ده هزار سپاه، و براي قيس بن سعد، ده هزار سپاه، و براي ابو ايّوب، ده هزار سپاه قرار داد و براي ديگران هم رقم هاي ديگر، و آماده ي بازگشت به صفّين بود و جمعه نيامده بود كه ابن ملجم، او را ضربت زد. سپاهيان بازگشتند و ما چون گوسفنداني شبانِ خود را از دست داده بوديم

[صفحه 140]

كه گرگ ها از هرسو آنان را مي ربودند. [122].

بدين سان و برپايه ي آنچه آمد، اظهارات دردمندانه امام و گله هاي مكرّر او از اصحاب، به دليل ضعف و اظهار عجز از رهبري و اداره مردم با آن ويژگي ها كه ترسيم شد، نبود؛ بلكه امام به جاي به كارگيري زبان خشونت و شمشير براي بسيج مردم، از اين زبان، در جهت به حركت درآوردن آنان، بهره مي گرفت. بسيج نيرويي سنگين در شرايطي كه شرح آن گذشت، در مدّتي كم تر از يك هفته به شهادت آن حضرت، نشان دهنده ي توانمندي فوق العاده حضرت در بسيج توده هاي مردم از يك سو، و موفّقيت سياست هاي علوي در كشورداري از سوي ديگر است. آنچه آمد، نگاهي بود گذرا به زمينه ها، علل و عوامل خوارشدن مردم در هنگامه اي بدان سان، و ترسيمي از سيره ي علوي در اداره كشور.

سخن را در اين زمينه به پايان مي بريم و از خداوند متعال در بهره گيري از معارف آفتابگون علوي و آموزه هاي درياوار آل اللَّه عليهم السلام، توفيق مي طلبيم.

[صفحه 142]

بيعت نور

تاريخ بيعت با امام

مورّخان و سيره نويسان، در تعيين تاريخ دقيق بيعت مردم با امام علي عليه السلام، اختلاف نظر دارند. برخي گفته اند همان روزي كه عثمان كشته شد، مردم

با امام بيعت كردند. [123] برخي ديگر بر اين باورند كه بيعت با امام، چند روز پس از قتل عثمان، اتّفاق افتاد. اين فاصله نيز از يك تا پنج روز [124] مورد اختلاف مورّخان

[صفحه 143]

است.

در بعضي از منابع تاريخي آمده است: با علي عليه السلام در روز جمعه بيست و پنج ذي حجه، بيعت شد و مردم، گمان مي كردند كه روز كشته شدن عثمان بوده است. [125].

و بالاخره بر اساس آنچه ابن ابي الحديد از استاد خود، ابو جعفر اسكافي نقل كرده [126] و همچنين طبق آنچه در تاريخ دمشق و تذكرة الخواصّ [127] آمده است، بيعت مردم با امام، در روز جمعه هيجدهم ذي الحجة الحرام سال 35 هجري بوده است.

به اعتقاد ما نظر اخير، به واقعْ نزديك تر است؛ زيرا علاوه بر تصريح مصادري كه بدان اشارت رفت، با نظر كساني كه تاريخ بيعت با امام را با تاريخ قتل عثمان يكي مي دانند نيز مي تواند تطبيق كند؛ زيرا قتل عثمان، بنا بر صحيح ترين اقوال، هيجدهم ذي حجه اتّفاق افتاده است. [128].

از سوي ديگر، با عنايت به شرايط سياسي جامعه ي اسلامي در آن هنگام و موقعيت منحصر به فرد امام علي عليه السلام، فاصله ي ميان قتل عثمان و تعيين رهبر جديد، بسيار دور از واقع است.

[صفحه 144]

حرية الناس في انتخاب الإمام

اشاره

1- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي أهل الكوفة عند مسيره من المدينة إلي البصرة-: بايعني الناس غير مستكرهين، ولا مجبرين، بل طائعين مخيّرين [129].

2- عنه عليه السلام: قُبِض رسول اللَّه صلي الله عليه وآله وأنا أري أنّي أحقّ الناس بهذا الأمر! فاجتمع الناس علي أبي بكر! فسمعتُ وأطعتُ. ثمّ إنّ أبا بكر حضر فكنت أري أن لا يعدلها عنّي، فولّي [130] عمر، فسمعتُ

وأطعتُ! ثمّ إنّ عمر اُصيب، فظننتُ أنّه لا يعدلها عنّي، فجعلها في ستّة أنا أحدهم! فولّاها عثمان، فسمعت وأطعتُ. ثمّ إنّ عثمان قُتل، فجاؤوني، فبايعوني طائعين غير مكرهين [131].

3- عنه عليه السلام- من كتاب له إلي طلحة والزبير-: أمّا بعد، فقد علمتما- وإن كَتمتُما- أنّي لم اُرِد الناس حتي أرادوني، ولم اُبايعهم حتي بايعوني، وإنّكما ممّن أرادني وبايعني، وإنّ العامّة لم تبايعني لسلطان غالب، ولا لعَرَضٍ حاضر [132].

4- الفتوح: أقبل عمّار بن ياسر إلي عليّ بن أبي طالب رضي الله عنه، فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّ الناس قد بايعوك طائعين غير كارهين، فلو بعثت إلي اُسامة بن زيد وعبد اللَّه بن عمر ومحمّد بن مسلمة وحسّان بن ثابت وكعب بن مالك فدعوتَهم؛ ليدخلوا فيما دخل فيه الناس من المهاجرين والأنصار! فقال عليّ رضي الله عنه: إنّه لا حاجة لنا فيمن لا يرغب فينا [133].

[صفحه 145]

آزادي مردم در انتخاب امام

1. امام علي عليه السلام- در نامه اي به كوفيان، هنگام حركت از مدينه به سوي بصره-: مردم با من بيعت كردند، نه از روي بي ميلي و جبر، بلكه با ميل و اختيار.

2. امام علي عليه السلام: رسول خدا قبض روح شد، در حالي كه خود را سزاوارترينِ مردم به امر حكومت مي دانستم. امّا مردم، بر حكومت ابوبكر توافق كردند. من هم تسليم شدم و پيروي كردم.

سپس هنگام مرگ ابوبكر رسيد. يقين داشتم كه حكومت، به جز من نرسد؛ امّا او عمر را به حكومت رساند. من هم تسليم شدم و پيروي كردم. سپس عمر بيمار شد. گمان مي بردم حكومت از من نگذرد؛ امّا عمر، آن را ميان شش نفر قرار داد كه من يكي از آنها بودم. در نتيجه، حكومت را به عثمان داد. بازْ تسليم

شدم و اطاعت كردم. تا اين كه عثمان كشته شد. مردم نزد من آمدند و با من با ميل و رغبت، بيعت كردند، نه از روي ناخشنودي و بي ميلي.

3. امام علي عليه السلام- در نامه اي به طلحه و زبير-: پس از حمد و سپاس خدا؛ … به درستي كه شما دانستيد- گرچه آن را كتمان كرديد- كه من به سوي مردم نرفتم تا اين كه مردم، مرا خواستند، و من با آنان بيعت نكردم، تا اين كه آنان با من بيعت كردند و در حقيقت، شما دو نفر هم از كساني بوديد كه به سويم آمديد و با من، بيعت كرديد. به درستي كه عموم مردم با من، نه بر پايه ي زورْ بيعت كردند و نه براي دستيابي به مال.

4. الفتوح: عمّار ياسر، نزد علي بن ابي طالب عليه السلام آمد و گفت: اي امير مؤمنان! حال كه مردم، با ميل و رغبت با تو بيعت كردند، نه از روي ناخشنودي، به سوي اسامة بن زيد، عبداللَّه بن عمر، محمد بن مسلمه، حسان بن ثابت و كعب بن مالك بفِرست و آنان را به آنچه مهاجران و انصار در آن شركت كردند،فراخوان. علي عليه السلام فرمود: «ما را به كساني كه به ما ميل و رغبت نشان نمي دهند، نيازي نيست».

[صفحه 146]

كراهة الإمام للحكومة

اشاره

5- الإمام عليّ عليه السلام- في خطبته بعد البيعة-: أمّا بعد، فإنّي قد كنتُ كارهاً لهذه الولاية- يعلم اللَّه في سماواته وفوق عرشه- علي اُمّة محمّد صلي الله عليه وآله، حتي اجتمعتم علي ذلك، فدخلتُ فيه [134].

6- تاريخ الطبري عن أبي بشير العابدي: كنت بالمدينة حين قتل عثمان، واجتمع المهاجرون والأنصار- فيهم طلحة والزبير- فأتوا عليّاً، فقالوا: يا أبا حسن، هلمّ نبايعك!

فقال:

لا حاجة لي في أمركم، أنا معكم؛ فمن اخترتم فقد رضيتُ به، فاختاروا واللَّه! فقالوا: ما نختار غيرك.

قال: فاختلفوا إليه بعدما قُتل عثمان مراراً، ثمّ أتوه في آخر ذلك، فقالوا له: إنّه لا يصلح الناس إلّا بإمرة، وقد طال الأمر! فقال لهم: إنّكم قد اختلفتم إليَّ وأتيتم، وإنّي قائلٌ لكم قولاً إن قبلتموه قبلتُ أمركم، وإلّا فلا حاجة لي فيه. قالوا: ما قلت من شي ء قبلناه إن شاء اللَّه.

فجاء فصعد المنبر، فاجتمع الناس إليه، فقال: إنّي قد كنتُ كارهاً لأمركم،

[صفحه 147]

فأبيتم إلّا أن أكون عليكم، ألا وإنّه ليس لي أمر دونكم، إلّا أنّ مفاتيح مالكم معي، ألا وإنّه ليس لي أن آخذ منه درهماً دونكم، رضيتم؟ قالوا: نعم. قال: اللهمّ اشهَد عليهم. ثمّ بايعهم علي ذلك [135].

7- تاريخ الطبري عن محمّد وطلحة: غشي الناس عليّاً، فقالوا: نبايعك؛ فقد تري ما نزل بالإسلام، وما ابتُلينا به من ذوي القربي! فقال عليّ: دعوني، والتمسوا غيري؛ فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وله ألوان، لا تقوم له القلوب، ولا تثبت عليه العقول. فقالوا: نُنشدك اللَّه، أ لا تري ما نري! أ لا تري الإسلام! أ لا تري الفتنة! أ لا تخاف اللَّه!

فقال: قد أجبتُكم لما أري، واعلموا إن أجبتُكم ركبتُ بكم ما أعلم، وإن تركتموني فإنّما أنا كأحدكم، إلّا أنّي أسمَعُكم وأطوَعُكم لمن ولّيتُموه أمرَكم [136].

8- الإمام عليّ عليه السلام- من كلام له لمّا أراده الناس علي البيعة بعد قتل عثمان-: دَعُوني والتمسوا غيري؛ فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وألوان، لا تقوم له القلوب، ولا تثبت عليه العقول. وإنّ الآفاق قد أغامت، والمحجّة قد تنكّرت، واعلموا أنّي إن أجبتُكم ركبتُ بكم ما أعلم، ولم اُصغِ إلي قول القائل، وعتب العاتب،

وإن تركتموني فأنا كأحدكم، ولعلّي أسمعكم وأطوَعكم لمن ولّيتموه أمرَكم،وأنا لكم وزيراً، خير لكم منّي أميراً [137].

[صفحه 148]

9- تاريخ الطبري عن محمّد ابن الحنفيّة: كنت مع أبي حين قُتل عثمان، فقام فدخل منزله، فأتاه أصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، فقالوا: إنّ هذا الرجل قد قُتل، ولابدّ للناس من إمام، ولا نجد اليوم أحداً أحقّ بهذا الأمر منك؛ لا أقدم سابقة، ولا أقرب من رسول اللَّه صلي الله عليه وآله!!

فقال: لا تفعلوا، فإنّي أكون وزيراً خير من أن أكون أميراً. فقالوا: لا، واللَّه ما نحن بفا علين حتي نبايعك. قال: ففي المسجد؛ فإنّ بيعتي لا تكون خفيّاً، ولا تكون إلّا عن رضا المسلمين [138].

10- الإمام عليّ عليه السلام- من كلام له في جواب طلحة والزبير-: واللَّه ما كانت لي في الخلافة رغبة، ولا في الولاية إربة، ولكنّكم دعوتُموني إليها، وحملتموني عليها، فلمّا أفضَت إليَّ نظرتُ إلي كتاب اللَّه وما وضَع لنا وأمرَنا بالحُكم به فاتّبعتُه، وما استنّ النبيّ صلي الله عليه وآله فاقتديتُه [139] نهج البلاغة: الخطبة 205.

11- عنه عليه السلام- من كلامه لمّا أراد المسير إلي ذي قار-: بايعتُموني وأنا غير مسرور بذلك، ولا جَذِل، وقد علم اللَّه سبحانه أنّي كنت كارهاً للحكومة بين اُمّة محمّد صلي الله عليه وآله؛ ولقد سمعته يقول: ما من والٍ يلي شيئاً من أمر اُمّتي إلّا اُتي به يوم القيامة مغلولة يداه إلي عنقه، علي رؤوس الخلائق، ثمّ يُنشر كتابه، فإن كان عادلاً نجا، وإن كان جائراً هوي. [140].

[صفحه 149]

بي ميلي امام به حكومت

5. امام علي عليه السلام- در سخنراني اش پس از بيعت-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ … به درستي كه از حكومت بر امّت، ناخشنود بودم- اين را خداوند در آسمان ها

و بالاي عرش مي داند-، تا آن كه مردم بر اين امر (حكومت من) اتّفاق كردند. پس من هم آن را پذيرفتم.

6. تاريخ طبري - از ابو بشير عابدي-: هنگام كشته شدن عثمان، در مدينه بودم. مهاجران و انصار كه در ميان آنان، طلحه و زبير نيز بودند- گرد آمدند و نزد امام علي عليه السلام رفته، گفتند: اي ابو الحسن! بيا تا با تو بيعت كنيم.

امام فرمود: «مرا نيازي به حكومتِ بر شما نيست. من همراه شمايم و هر كه را برگزيديد، من هم بدان خشنودم». سوگند به خداوند كه برگزيدند؛ ولي گفتند جز تو را برنمي گزينيم.

ابو بشير گفت: پس از كشته شدن عثمان، بارها نزد امام رفت و آمد كردند، تا اين كه در آخرين بار به وي گفتند: امور مردم، جز در سايه ي حكومت، سامان نگيرد، و زمانِ قبول تو، به درازا كشيد. پس به آنان فرمود: «به درستي شما بارها نزد من آمديد. [اينك] سخني به شما مي گويم كه اگر آن را بپذيريد، حكومت را مي پذيرم، وگرنه مرا نيازي به حكومت كردن نيست». گفتند: هر چه بگويي- اگر خدا بخواهد- خواهيم پذيرفت. امام آمد و بر منبر رفت. مردم، اطراف او جمع شدند. سپس فرمود: «به درستي كه من از حكومت بر شما اكراه داشتم؛ ولي شما بجز زمامداري مرا نپذيرفتيد. بدانيد كه مرا امري پنهان از شما نيست. بدانيد كه

[صفحه 150]

كليدهاي ثروتِ شما نزد من است. بدانيد مرا حقّي نيست كه درهمي از آن را جز با رضايت شما بردارم. آيا بدين امر راضي هستيد؟». گفتند: بلي. فرمود: «بار خدايا! تو گواه باش بر آنان». سپس با آنان بيعت كرد.

7. تاريخ طبري- به نقل

از محمد و طلحه-: مردم، اطراف علي عليه السلام را گرفتند و گفتند: با تو بيعت مي كنيم. تو خود مي بيني كه چه حوادثي بر اسلام فرود آمد و چه مصيبت هايي از ناحيه ي خويشاوندان، بر ما روا داشته شد. آن گاه علي عليه السلام فرمود: «مرا رها سازيد و ديگري را بجوييد. به درستي كه حوادثي چند پهلو و چند رنگ در پيش داريم كه انديشه ها در آن، استوار نمي مانَد». مردم گفتند: تو را به خداوند سوگند مي دهيم. آيا مشكلات ما را نمي بيني؟ آيا [مشكلات] اسلام را نمي بيني؟ آيا فتنه ها و بحران ها را نمي بيني؟ آيا از خدا نمي هراسي؟

آن گاه فرمود: «بر پايه ي آنچه مي انديشم، پاسختان دادم. بدانيد اگر من حكومت را بپذيرم، براساس آنچه مي دانم، رفتار مي كنم، و اگر مرا رها سازيد، مانند يكي از شما خواهم بود، جز آن كه شنواترينِ شما و فرمانبُردارترينِ شما هستم، نسبت به كسي كه زمامداري خويش را بدو بسپاريد.

8. امام علي عليه السلام- از سخنان وي هنگامي كه پس از كشته شدن عثمان، مردم خواستند با وي بيعت كنند-: مرا واگذاريد و ديگري را به دست آريد كه ما به استقبال امورِ چند پهلو و رنگارنگ مي رويم. دل ها در آن، بر جا نمي ماند و خِرَدها بر آن، استوار نمي گردد. گستره ي زندگي را ابرهاي فتنه پوشانده و راه درست، شناخته نشود؛ و بدانيد اگر من درخواستِ شما را پذيرفتم، با شما چنان رفتار مي كنم كه [خود] مي دانم و به سخنِ سخنسرايان و ملامتِ سرزنش كنندگان، گوش نمي دهم، و اگر مرا واگذاريد، همچون يكي از شمايم و براي كسي كه كار خود را بدو مي سپاريد، بهتر از ديگران، فرمانبُردار و شنوا باشم. اگر

[صفحه 151]

من وزير شما باشم، بهتر

است تا اميرِ شما باشم.

9. تاريخ طبري- به نقل از محمد بن حنفيه-: هنگام كشته شدن عثمان، با پدرم بودم. وي برخاست و به منزل عثمان رفت. اصحاب رسول خدا نزد او آمدند و گفتند: اين مرد، كشته شده و مردم، به پيشوا نياز دارند. ما امروز كسي را جز تو سزاوارتر بر اين امر نمي دانيم كه سابقه دارتر [در اسلام] و نزديك تر به رسول خدا باشد.

پدرم فرمود: «چنين مكنيد! من براي شما وزير باشم، بهتر از آن است كه امير و فرمانروا باشم». مردم گفتند: نه، به خدا سوگند، كاري انجام ندهيم، مگر آن كه با تو بيعت كنيم». فرمود: «پس در مسجد؛ چرا كه بيعت من با شما پنهاني نيست و جز با خشنودي مسلمانان، صورت نگيرد».

10. امام علي عليه السلام- از سخنان وي در پاسخ طلحه و زبير-: به خداوند سوگند كه مرا در خلافت، رغبتي نبود و آرزويي در فرمانروايي نداشتم؛ امّا شما مرا بدان فرا خوانديد و بر آنْ وادارم ساختيد. پس از آن، چون حكومت به من رو آورد، به كتاب خدا و آنچه بر ما نهاده و آنچه ما را در حكمراني فرمان داده، نظر كردم و پيروي كردم و در سنّت رسول خدا نظر كردم و بدان، اقتدا نمودم.

11. امام علي عليه السلام- از سخنان او به هنگام حركت به سوي ذي قار-: با من بيعت كرديد، در حالي كه بدان خشنود و خوشحال نبودم. خداوندِ سبحان، مي دانست كه من از حكومت بر امّت محمّد صلي الله عليه وآله خشنود نبودم؛ چرا كه شنيده بودم رسول خدا مي فرمود: «هيچ فرمانروايي نيست كه كاري از امّت مرا بر عهده گيرد، جز

آن كه روز قيامت در حضور مردمان آورده شود، در حالي كه دست هايش به گردنش بسته است. آن گاه پرونده اش گشوده شود. اگر عدالت پيشه باشد، رهايي يابد و اگر ستمگر باشد، سقوط كند.

[صفحه 153]

تحليلي بر علل ناخشنودي امام علي از پذيرش حكومت

خيزش عليه عثمان، به لحاظ چگونگي حكومت او همگاني شده بود. فراگيري قيام عليه عثمان و توجّه مردم به چهره اي برجسته براي خلافت، عملاً سرنوشت خلافت را از دست جريان ها به در برده بود. بدين سان، مردم بودند كه درباره ي رهبر سياسي خود، تصميم مي گرفتند. در آن هنگامه ي شگرف، تمام دل ها بدون اندكْ ترديدي، متوجّه امام علي عليه السلام بود؛ شايسته ترين فرد براي جانشيني پيامبر صلي الله عليه وآله كه اكنون از پسِ بيست و پنج سال انزوا، نامش بر سرِ زبان ها فراز مي آمد.

گرايش عمومي مردم، به گونه اي است كه هيچ كس را ياراي مخالفت با اين حركت عمومي نيست. از اين روي، داعيه داراني كه خود را همتاي علي عليه السلام مي پنداشتند و در شوراي شش نفري عمر در كنار امام بودند نيز احساس مي كردند كه درايت سياستمدارانه(!) اقتضا مي كند كه پيش تر از ديگران، دست بيعت به سوي امام، دراز كنند.

سيل خروشان امّت، از هر سو براي بيعت، آهنگ خانه ي علي عليه السلام را داشت؛ امّا امام، قاطعانه ايستاد و از پذيرش پيمان با مردم، تَنْ زد و با صراحتْ اعلام كرد كه

[صفحه 154]

سراغ ديگري برويد كه: «من وزير شما باشم، بهتر است از آن كه امير بر شما باشم».

شگفتا! كسي كه خود را خليفه ي بلافصل رسول اللَّه صلي الله عليه وآله مي داند و در روزگار دراز انزوا، در هر موقع مناسب و موضع مقتضي، مظلوميت خود را به زبان آورده و از شايستگي خود

بر خلافت، سخن گفته و ديگرساني و ربوده شدن حقّ خود را از سرِ سوز و از ژرفاي جان، فرياد كرده است، اكنون در برابر چنين رويكردي شگرف كه همگان با تمام وجود و با جان و دل، آهنگِ پذيرش زمامداري او را دارند، و در انتخابي آزاد و مستقيم، بر حاكميت و حكومت او تأكيد مي ورزند، نمي پذيرد و صريحاً عدم تمايل خود را به پذيرش اين مسئوليت، اعلام مي كند.

چرا؟! آيا به واقعْ امام، پذيرفتن حكومت را خوش نمي داشت و بر حاكميت ديگري تمايل داشت؟! يا با اين گونه موضعگيري، نوعي تعارف سياسي براي جلب توجّه بيشتر مردم، طرح مي كرد؟! يا اين دو گونه برخورد در زندگاني وي، دليل يا دلايل ديگري دارد؟

گويا اندكْ آشنايي با بينش، روش و منش علي عليه السلام، ترديدي باقي نمي گذارد كه او از تعارفات سياستمدارانه به دور است و از نَفْس حكومت، بيزار. علي، نه در پي حكومت بود و نه در انديشه ي سلطه ي بر مردم. او به حكومت، چونان ابزاري بر استوارداري حق و گسترش عدل و اقامه ي قسط مي انديشيد. آيا شرايط سياسي، اجتماعي و فرهنگي آن روزگار، براي دست يافتن به چنين اهدافي از حكومت، آماده بود؟ اكنون و از پسِ بيست و پنج سال دگرگوني هاي سياسي، اجتماعي و فكري و ديگرساني هايِ روحي و ذهني، صحابيان و همراهان نيز دگرگونه شده اند، با انديشه هايي ديگر، و معيارها و ملاك هايي ديگر براي زندگاني و …

[صفحه 155]

نسل حاضر كه ميداندارِ صحنه ي سياست و آخرين هنگامه هاست نيز در شرايطي قرار دارد كه نه با معيارها و ملاك هاي استوار دين آشناست، و نه با چگونگي اوضاع عصر رسالت، و نه با سيره ي پيامبر

صلي الله عليه وآله؛ ونه از علي عليه السلام و جايگاه والايِ او در دين و شأن عظيم او آگاهي درستي دارد. آنچه در ربع قرن بر دين رفته، تفسير و تأويل هايي است كه از متون ديني شده،و دگرساني هايي است كه در احكام، پديد آمده است.

همه ي اينها تصويري از دين در ذهن و زبانْ رقم زده بود كه عمل بر اساس كتاب و سنّت، به دور از مجامله ها و مداهنه ها را بسي دشوار مي ساخت. امام علي عليه السلام مي دانست كه آب رفته را به جوي بازگرداندن، همان و سر بركشيدن فتنه ها، همان! گزاردن حق، همان و سر بركشيدن باطلْ مداران حق ستيز، همان!. از اين روي، از پذيرش، تن مي زند و بر آن تأكيد مي ورزد، تا مگر فردا و فرداها در برابر سركش ها حجّتي باشد. چنين است كه حضرت در جايي فرمود: دعوني والتمسوا غيري، فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وألوان، لا تقوم له القلوب ولا تثبت عليه العقول. وإنّ الآفاق قد أغامت، والمحجّة قد تنكّرت، واعلموا أنّي إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، ولم اُصغِ إلي قول القائل وعتب العاتب، وإن تركتموني فأنا كأحدكم، ولعلّي أسمعكم وأطوَعكم لمن ولّيتموه أمركم، وأنا لكم وزيراً، خير لكم منّي أميراً. [141].

مرا واگذاريد و ديگري را به دست آريد كه ما به استقبال امور چند پهلو و رنگارنگ مي رويم. دل ها در آن، بر جا نمي ماند و خِرَدها بر آن، استوار نمي گردد. گستره ي زندگي را ابرهاي فتنه، پوشانده و راه درست شناخته نشود؛و بدانيد اگر من درخواستِ شما را پذيرفتم،با شما چنان رفتار مي كنم

[صفحه 156]

كه [خود] مي دانم و به سخنِ سخنسرايان و ملامتِ سرزنش كنندگان، گوش نمي دهم، واگر مرا واگذاريد، همچون يكي از شمايم

و براي كسي كه كار خود را بدو مي سپاريد، بهتر از ديگران، فرمانبردار و شنوا باشم. اگر من وزير شما باشم،بهتر است تا امير شما باشم.

كلام مولا بسي گوياست. آنچه به استقبال آن مي رويم، گونه گون است و داراي رويه ها: امواجي كه در پيش داريم، توفان هايي كه آغاز خواهد شد، عدالتي كه من بر آن پاي خواهم فشرد، فريادهايي كه در پي آن برخواهد آمد و …

امام مي خواست تا زمينه آماده شود و معيارها و ملاك هاي تعامل را با مردم در ميان نهد، خطوط اصلي حكومت را وا گويد و آينده را روشن سازد، تا مردمْ آگاهانه انتخاب كنند و هوشمندانه موضع گيرند.

سخنان امام، پس از آن تن زدن ها و نپذيرفتن ها در خطبه اي كه ياد شد و مواردي ديگر:

1) تأكيدي است بر اين كه او شيدا و شيفته ي رياست نيست. اگر از خودْ سخن گفته، اگر از ديگرساني ها پس از رسول خدا ناليده، اگر بر امامت و پيشوايي خود تأكيد كرده، همه و همه، براي آشكار ساختن حقايق و تأكيد بر مصالح بوده است.

اكنون نيز اگر زمام امور را بر دست مي گيرد و مسئوليت خلافت را مي پذيرد، براي اجراي حقّ است و پي نهادنِ حكومتي بدان سان كه خود مي داند، تا فردا هيچ كس و هيچ گروه و قبيله اي، به لحاظ فريادگري و بيعت امروزش، خود را طلبكار نداند و آهنگ تحميل خواسته هايش را بر او نداشته باشد.

2) تأكيد بر اين كه دگرگوني هايي در آموزهاي دين، چهره بسته است. پس از

[صفحه 157]

پيامبر صلي الله عليه وآله، آيين الهي دست خوش دگرساني هايي شده است. اكنون او چون زمام امور را به دست گيرد با تحريف ها مبارزه خواهد كرد و در جهت نمودنِ

چهره ي راستين دين از پسِ غبار تحريف، خواهد كوشيد و اين همه، بسي تنش هاي سياسي و اجتماعي به همراه خواهد داشت.

3) بيعت با او، بيعت با آرمان هاي علوي است. اكنون، آن كه دست در دست او مي نهد و با او پيمان مي بندد، بايد آماده ي همراهي باشد؛ همراهي براي زدودن تحريف ها، بازسازي معنوي جامعه، حاكميت واقعي دين، باز نمودن آنچه از يادها رفته است و روشن ساختن حقايقي كه دست خوش دگرگوني شده است و … بدين سان، مولا با امواج خروشان مردمي كه فرياد برآورده اند تا علي زمامِ خلافت را بر دست گيرد، اتمام حجّت مي كند كه او از پذيرش خلافت، گسترش عدالت، گزاردن حق و احيايِ آيين الهي را مراد كرده است و راه، اين است نه جز اين.

[صفحه 158]

دوافع الإمام لقبول الحكومة

اشاره

12- الإمام عليّ عليه السلام: أما والذي فلق الحبّة، وبرأ النسمة، لولا حضور الحاضر، وقيام الحجّة بوجود الناصر، وما أخذ اللَّه علي العلماء أن لا يقارّوا علي كِظّة ظالم، ولا سغب مظلوم، لألقيتُ حبلَها علي غارِبها، ولسَقيتُ آخرَها بكأس أوّلها، ولألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطةِ عنز [142].

13- عنه عليه السلام- من كلام له يبيّن سبب طلبه الحكم-: أيّتها النفوس المختلفة، والقلوب المتشتّتة، الشاهدة أبدانُهم، والغائبة عنهم عقولهم، أظأركم علي الحقّ وأنتم تنفرون عنه نفور المعزي من وعوعة الأسد! هيهات أن أطلع بكم سَرارَ العدل، أو اُقيم اعوجاجَ الحقّ.

اللهمّ إنّك تعلم أنّه لم يكن الذي كان منّا منافسةً في سلطان، ولا التماس شي ء من فضول الحطام، ولكن لنَرِدَ المعالم من دينك، ونُظهر الإصلاح في بلادك؛ فيأمن المظلومون من عبادك، وتُقام المعطّلة من حدودك [143].

14- عنه عليه السلام: اللهمّ إنّك تعلم أنّي لم اُرِد الإمرة، ولا علوّ الملك والرياسة،

وإنّما أردتُ القيامَ بحدودك، والأداء لشرعك، ووضع الاُمور في مواضعها، وتوفير الحقوق علي أهلها، والمضيَّ علي منهاج نبيّك، وإرشاد الضالّ إلي أنوار

[صفحه 159]

هدايتك [144].

15- عنه عليه السلام: لم تكن بيعتكم إيّاي فلتة، وليس أمري وأمركم واحداً، إنّي اُريدكم للَّه، وأنتم تريدونني لأنفسكم.

أيّها الناس أعينوني علي أنفسكم وايم اللَّه لاُنصفنّ المظلوم من ظالمه، ولأقودنّ الظالمَ بخِزامته حتي اُورده منهل الحقّ وإن كان كارهاً [145].

16- عنه عليه السلام: عدا الناس علي هذا الرجل- وأنا معتزل- فقتلوه، ثمّ ولّوني وأنا كاره، ولولا خشية علي الدين لم اُجِبهم [146].

17- عنه عليه السلام- في كتابه إلي أهل الكوفة-: واللَّه يعلم أنّي لم أجد بدّاً من الدخول في هذا الأمر، ولو علمت أنّ أحداً أولي به منّي ما قدمتُ عليه [147].

18- عنه عليه السلام: واللَّه ما تقدّمتُ عليها [الخلافة] إلّا خوفاً من أن ينزو علي الأمر تَيْس من بني اُميّة، فيلعب بكتاب اللَّه عزّ وجلّ. [148].

راجع: السياسة الاجتماعيّة/اقامة العدل.

[صفحه 160]

انگيزه هاي پذيرش حكومت

12. امام علي عليه السلام: آگاه باشيد! سوگند به آن كه دانه را شكافت و انسان را بيافريد، اگر حضور حاضران نبود و حجّت با وجود ياورْ تمام نمي شد،و [اگر نبود] پيماني كه خداوند از عالمان گرفته كه بر سيري ستمگران و گرسنگي مظلومان، بي قرار باشند، هر آينه، ريسمان حكومت را بر پشتش رها مي كردم و آخرش را با كاسه ي اوّلش سيراب مي ساختم و مي ديديد كه دنياي شما نزد من، از آبِ بيني بُز ماده اي بي ارزش تر است.

13. امام علي عليه السلام- از سخنان او كه اسباب پذيرش حكومت را بيان مي دارد-: اي جان هاي گوناگون و دل هاي پراكنده كه بدن هاشان حضور دارد و خِرَدهايشان از آنها غايب است! شما را به حق مي خوانم، ولي از آن مي گريزيد، چنان كه

بزغالگان از بانگ شيرِ غرّان مي گريزند. دور است كه با شما پايه هاي عدل را به پا دارم يا كژي هاي حقيقت را راست كنم!

بار خدايا! تو مي داني كه آنچه از ما سر زد، رغبت در سلطنت و حكومت نبود و آرزوي زياديِ مال دنيا نبود؛ بلكه [بدان جهت] بود تا نشانه هاي دينت را بازگردانم و اصلاح را در شهرهايتْ آشكار سازم تا در سايه ي آن، بندگان ستمديده ات امنيت پيدا كنند و حدودِ معطّل مانده، اقامه گردد.

14. امام علي عليه السلام- از حكمت هاي منسوب به ايشان-: بار خدايا! تو مي داني كه من در پيِ زمامداري و حكومت و برتري جويي و رياست نبودم؛ بلكه تنها در پيِ اقامه ي حدود و اجرا كردن شريعت، نهادن امور بر جاي خود، رساندن حقوق صاحبان حق، حركت بر روش پيامبرت و هدايت گمراهان به نور هدايت بودم.

[صفحه 161]

15. امام علي عليه السلام: بيعت شما با من، يكباره و تصادفي نبود و انگيزه من و شما هم يكي نيست. به درستي كه من شما را براي خدا مي خواهم و شما مرا براي خودْ مي خواهيد. اي مردم! مرا در امور خود ياري رسانيد. سوگند به خداوند كه حقّ ستم ديده را از ستمگر خواهم ستاند و لگام ستمگر را گرفته، او را بر آبشخور حقيقتْ وارد خواهم كرد، گرچه از آن كراهت داشته باشد.

16. امام علي عليه السلام: مردم بر عثمان شوريدند- و در حالي كه من كناره گير بودم- او را به قتل رساندند. سپس با [وجود] كراهت من، مرا به حكومت رساندند.اگر ترسِ بر دين نبود، آنان را اجابت نمي كردم.

17. امام علي عليه السلام- در نامه ي ايشان به كوفيان-: خداوند آگاه است كه چاره اي جز پذيرش حكومت نداشتم و

اگر شايسته تر از خود را مي يافتم، در اين امر، پيش قدم نمي شدم.

18. امام علي عليه السلام: سوگند به خداوند كه بر خلافتْ اقدام نكردم، مگر از ترس آن كه بُزي نَر از بني اميّه بر آن چنگ اندازد و كتاب خداوند را بازيچه سازد. [149].

[صفحه 162]

اول من بايع

اشاره

19- الكامل في التاريخ: لمّا قُتل عثمان، اجتمع أصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه وآله من المهاجرين والأنصار وفيهم طلحة والزبير، فأتوا عليّاً، فقالوا له: إنّه لابدّ للناس من إمام! قال: لا حاجة لي [في] [150] أمركم؛ فمن اخترتم رضيتُ به. فقالوا: ما نختار غيرَك. وتردّدوا إليه مراراً، وقالوا له في آخر ذلك: إنّا لا نعلم أحداً أحقّ به منك؛ لا أقدم سابقة، ولا أقرب قرابة من رسول اللَّه صلي الله عليه وآله. فقال: لا تفعلوا، فإنّي أكون وزيراً خيراً من أن أكون أميراً. فقالوا: واللَّه ما نحن بفا علين حتي نبايعك. قال: ففي المسجد؛ فإنّ بيعتي لا تكون خفية، ولا تكون إلّا في المسجد- وكان في بيته، وقيل: في حائط لبني عمرو بن مبذول-.

فخرج إلي المسجد و عليه إزار وطاق وعمامة خزّ، ونعلاه في يده، متوكّئاً علي قوس،فبايعه الناس. وكان أوّل من بايعه من الناس طلحة بن عبيد اللَّه. فنظر إليه حبيب بن ذؤيب فقال: إنّا للَّه! أوّل من بدأ بالبيعة يد شلّاء، لا يتمّ هذا الأمر!وبايعه الزبير. وقال لهما عليّ: إن أحببتما أن تبايعاني، وإن أحببتما بايعتُكما! فقالا: بل نبايعك [151].

20- الجمل عن زيد بن أسلم: جاء طلحة والزبير إلي عليّ عليه السلام وهو متعوّذ بحيطان المدينة، فدخلا عليه وقالا له: ابسُط يدكَ نبايعك، فإنّ الناس لا يرضون إلّا بك.

[صفحه 163]

فقال لهما: لا حاجة لي في ذلك، لَأن أكون لكما وزيراً خير من

أن أكون لكما أميراً، فليبسط من شاء منكما يده اُبايعه.

فقالا: إنّ الناس لا يؤثرون غيرك، ولا يعدلون عنك إلي سواك، فابسط يدك نبايعك أوّل الناس.

فقال: إنّ بيعتي لا تكون سرّاً، فأمهلا حتي أخرج إلي المسجد.

فقالا: بل نبايعك هاهنا، ثمّ نبايعك في المسجد. فبايعاه أوّل الناس، ثمّ بايعه الناس علي المنبر، أوّلهم طلحة بن عبيد اللَّه، وكانت يده شلّاء، فصعد المنبر إليه فصفق علي يده، ورجل من بني أسد يزجر الطير قائم ينظر إليه، فلمّا رأي أوّل يد صفَقت علي يد أميرالمؤمنين عليه السلام يد طلحة وهي شلّاء، قال: إنّا للَّهِ وإنّا إليه راجعون؛ أوّل يد صفقت علي يده شلّاء، يوشك ألّا يتمّ هذا الأمر. ثمّ نزل طلحة والزبير وبايعه الناس بعدهما [152].

21- الإمامة والسياسة- في ذكر بيعة الإمام عليّ عليه السلام-: كان أوّل من صعد المنبر طلحة، فبايعه بيده، وكانت أصابعه شلّاء، فتطيّر منها عليّ، فقال: ما أخلَقَها أن تنكث. ثمّ بايعه الزبير، وسعد، وأصحاب النبيّ صلي الله عليه وآله جميعاً [153].

22- العقد الفريد: لمّا قُتل عثمان بن عفّان، أقبل الناس يهرعون إلي عليّ بن أبي طالب، فتراكمت عليه الجماعة في البيعة، فقال: ليس ذلك إليكم، إنّما ذلك لأهل بدر، ليبايعوا. فقال: أين طلحة والزبير وسعد؟ فأقبلوا فبايعوا، ثمّ بايعه

[صفحه 164]

المهاجرون والأنصار، ثمّ بايعه الناس. وذلك يوم الجمعة لثلاث عشرة خلت من ذي الحجّة سنة خمس وثلاثين.

وكان أوّل من بايع طلحة، فكانت إصبعه شلّاء، فتطيّر منها عليّ، وقال: ما أخلقه أن ينكث [154].

23- المناقب للخوارزمي عن سعيد بن المسيّب: خرج عليّ عليه السلام فأتي منزله، وجاء الناس كلّهم يُهرَعون إلي عليّ، وأصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقولون: أميرالمؤمنين عليّ، حتي دخلوا عليه داره، فقالوا له: نبايعك،

فمدّ يدك؛ فلابدّ من أمير.

فقال عليّ: ليس ذلك إليكم، إنّما ذلك لأهل بدر، فمن رضي به أهل بدر فهو خليفة.فلم يبقَ من أهل بدر إلّا أتي عليّاً، فقالوا: ما نري أحداً أحقّ بها منك؛ مدّ يدك نبايعك. فقال: أين طلحة والزبير؟ فكان أوّل من بايعه طلحة، فبايعه بيده، وكانت إصبع طلحة شلّاء، فتطيّر منها عليّ وقال: ما أخلَقَه أن ينكث. ثمّ بايعه الزبير، وسعد، وأصحاب النبيّ صلي الله عليه وآله جميعاً. [155].

[صفحه 165]

نخستين كسي كه بيعت كرد

19. الكامل في التاريخ: هنگامي كه عثمان كشته شد، ياران رسول خدا از مهاجران و انصار، در حالي كه در ميان آنان طلحه و زبير نيز بودند، گِرد آمده، نزد علي عليه السلام رفتند و به وي گفتند: مردم را گريزي از داشتن پيشوا نيست. علي عليه السلام فرمود: «مرا به حكومت بر شما نيازي نيست. هر آن كس را كه برگزيديد، بدان رضايت مي دهم». گفتند: جز تو را برنگزينيم.

بارها نزد او آمد و شد كردند و در آخرين مرتبه به وي گفتند: به درستي كه كسي را شايسته تر از تو بر امر حكومت نمي شناسيم كه از تو پيشتازتر [در اسلام] و به پيامبر، نزديك تر باشد.

آن گاه امام فرمود: «چنين مكنيد! اگر من وزير باشم، بهتر از آن است كه امير باشم». آنان گفتند: به خدا سوگند، هيچ كاري انجام نمي دهيم، مگر آن كه با تو بيعت كنيم. فرمود: «پس در مسجد؛ چرا كه بيعت من، پنهاني نخواهد بود و جز در مسجد، انجام نخواهد شد». در اين هنگام، امام در خانه اش بود و گفته شده در چارديواري بني عمرو بن مبذول بود. آن گاه حضرت به سوي مسجد روانه شد، در حالي كه عبايي بر دوش و لباسي بلند برتن

و عِمامه اي از خَز بر سر داشت و كفش هايش در دستش بود و بر كماني تكيه كرده بود. سپس مردم، با وي بيعت كردند.نخستين كسي كه بيعت كرد، طلحة بن عبيداللَّه بود. حبيب بن ذؤيب، به وي نگاه كرد و گفت: پناه بر خدا! نخستين دستي كه براي بيعت دراز شد، دستي عليل و ناتوان بود اين كار، به سامان نرسد. سپس زبير بيعت كرد. علي عليه السلام به آن دو فرمود: «اگر دوست داريد، شما با من بيعت كنيد و اگر مي خواهيد، من با شما بيعت كنم؟». گفتند: ما با تو بيعت مي كنيم.

20. الجمل- به نقل از زيد بن اَسلَم-: طلحه و زبير، نزد علي عليه السلام آمدند،در حالي كه به ديوارهاي مدينه تكيه زده بود. آن دو بر وي وارد شدند و گفتند: دستت را بياور با تو بيعت كنيم. مردم، جز تو را نمي خواهند.

[صفحه 166]

امام به آن دو فرمود: «مرا نيازي به اين امر نيست. اگر براي شما دو نفر وزير باشم، بهتر از آن است كه بر شما امير باشم. هريك از شما دستش را بياورد، با او بيعت مي كنم».

آن دو گفتند: مردم، غير از تو را انتخاب نكنند و از تو عدول نكنند. دستت را بياور تا به عنوان نخستين افراد، با تو بيعت كنيم.

امام فرمود: «بيعت من پنهاني نخواهد بود. مهلت دهيد تا به مسجد درآيم». گفتند: در اين جا با تو بيعت كنيم و سپس در مسجد هم بيعت خواهيم كرد. پس به عنوان نخستين افراد، با وي بيعت كردند. آن گاه مردم با وي بر منبر بيعت كردند كه پيشاپيش آنان، طلحة بن عبيداللَّه بود كه دستي معلول داشت. طلحه بر منبر

بالا رفت و با علي عليه السلام دست داد.

مردي از بني اسد كه فال بَد مي زد، ايستاده بود و نگاه مي كرد. چون ديد نخستين دستي كه بيعت كرد، معلول است، آيه ي استرجاع را خواند و گفت: نخستين دستي كه با اميرمؤمنان بيعت كرد، معلول بود. شايد اين امر، سامان نگيرد.

سپس طلحه و زبير [از منبر] فرود آمدند و ديگر مردمان، بيعت نمودند.

21. الامامة و السياسة- در گزارش بيعت امام علي عليه السلام-: نخستين كسي كه بر منبر رفت، طلحه بود. او با دستش كه معلول بود، با او بيعت كرد. علي عليه السلام، آن را به فال بَد گرفت و فرمود: «چه قدر سزاوار است كه اين بيعت، شكسته شود!». سپس زبير، سعد و تمامي ياران پيامبر صلي الله عليه وآله بيعت كردند.

22. العقد الفريد: هنگامي كه عثمان بن عفّان كشته شد، مردم به سوي علي بن ابي طالب هجوم آوردند و جمعيّت، براي بيعتْ گِرد او اجتماع كردند. سپس

[صفحه 167]

علي عليه السلام فرمود: «اين امر، به دست شما نيست؛ بلكه حقّ بَدريان است كه بيعت كنند». آن گاه فرمود: «طلحه و زبير و سعد كجايند؟». پس آنان آمدند و بيعت كردند و سپس مهاجران و انصار و ديگر مردمان، بيعت كردند. اين واقعه، در روز جمعه سيزدهم ذي حجّه ي سال سي و پنجم اتّفاق افتاد.

نخستين كسي كه بيعت كرد، طلحه بود. انگشتان [دست] وي معلول بود. علي عليه السلام، آن را به فال بد گرفت و فرمود: «چه قدر شايسته است كه اين بيعت،شكسته شود!».

23. المناقب خوارزمي- به نقل از سعيدبن مسيّب-: علي عليه السلام، بيرون رفت و وارد خانه اش شد. مردم، با شتاب، به سوي وي آمدند و صحابيان رسول خدا شعار مي دادند كه: علي،

اميرمؤمنان است. تا آن كه به خانه ي وي وارد شدند و گفتند: با تو بيعت مي كنيم. دستت را دراز كن. امير، لازم است.

آن گاه علي عليه السلام فرمود: «اين، در اختيار شما نيست. اين، حقّ بدريان است.هر آن كس كه اهل بدر بدو راضي شوند، خليفه خواهد بود». كسي از بدريان نماند، جز آن كه نزد علي عليه السلام آمد. آن گاه گفتند: ما كسي را جز تو سزاوارتر بر امرِ حكومت نمي دانيم، دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم.

سپس علي عليه السلام فرمود: «طلحه و زبير كجايند؟». نخستين كسي كه بيعت كرد، طلحه بوده كه با دستْ بيعت نمود. انگشتان [دست] طلحه، معلول بود. علي عليه السلام آن را به فالِ بد گرفت و فرمود: «چه قدر سزاوار است كه اين بيعت، شكسته شود!». سپس زبير، سعد و ياران پيامبر صلي الله عليه وآله، بيعت كردند.

[صفحه 168]

نسبت دادن «فال بد زدن» به امام

براساس آنچه گذشت، طلحه، نخستين كسي بود كه با علي عليه السلام بيعت كرد. دست طلحه، ناقص بود. از اين روي، فال بد زدند كه اين بيعت، دوام نخواهد داشت. در اين كه تفأّلِ بد را چه كسي بر زبان جاري كرد، منابع، يكْ داستان نيستند. برخي آن را به شخصي به نام حبيب بن ذؤيب نسبت داده اند و بعضي آورده اند كه مردي از بني اسد، فال بد زد و گفت: «أوّل من بدأ بالبيعة يد شلّا. لايتمّ هذا الأمر؛ نخستين كسي كه بيعت را آغاز كرد، دستي ناقص است. اين كار، به سامان نرسد».

امّا رواياتي هم اين «تطيّر» را به امام علي عليه السلام نسبت داده و نوشته اند كه آن بزرگوار، به هنگام بيعت او فرمود:

ما أخلقها أن تنكث.

چه قدر سزاوار است كه [اين بيعت] شكسته شود.

امّا به

نظر مي رسد كه اين نسبت، استوار نباشد و بر نااستواري آن، به عقل و نقل مي توان استناد كرد.

بي گمانْ عقل، در هنگامه اي آن چنان، كه مردمانْ يكسر بر پيماني گرد آمده اند، تفأّل به ناكامي را روا نمي دارد و از اين روي، هيچ خردمندي چنين نمي كند. چگونه علي عليه السلام، آن خردمند بي بديل، در نخستين روز بيعت، در ميان مردمْ نقضِ بيعت يكي از برجسته ترين چهره هاي سياسي را بيان مي دارد، آن هم با استناد به تطيّر و تفأّل؟

اين گونه سخن راندن، از يك سو جوّ شايعه را براي سست كردن پايه هاي حكومت، دامن مي زند و از سوي ديگر، نوعي ترغيب براي شكستن پيمان

[صفحه 169]

است و بي گمان، ناروا. به علاوه، در روايات فراواني، تطيّر، ناپسند تلقّي شده است و مردم، از تطيّر بازداشته شده اند و بر اين نكته تأكيد شده است كه اهل بيت عليهم السلام، فالِ بد نمي زنند و … [156].

بدين سان، بسيار بعيد است كه امام عليه السلام سخني ناهنجار بر زبان آورد و يا به عملي نااستوار و ناهنجار، همّت ورزد و آن را به جا آورد.

[صفحه 170]

اقبال الناس علي البيعة

اشاره

24- الإمام عليّ عليه السلام- في وصف بيعته-: أقبلتم إليَّ إقبال العُوذ المطافيل علي أولادها، تقولون: البيعةَ البيعةَ! قبضتُ كفّي فبسطتموها، ونازعتُكم يدي فجاذبتموها!! [157].

25- عنه عليه السلام- في صفة الناس عند بيعته-: فما راعَني إلّا والناسُ كعُرفِ الضَّبعُ إليَّ، ينثالون علَيَّ من كلّ جانب، حتي لقد وُطِئ الحسنان، وشُقّ عِطفاي، مجتمعين حولي كرَبيضة الغنم [158].

26- عنه عليه السلام- في ذكر البيعة [159] -: فتداكّوا عليَّ تداكّ الإبل الهيمِ يومَ وِردها، وقد أرسلها راعيها، وخلعت مثانيها، حتي ظننت أنّهم قاتليَّ، أو بعضهم قاتل بعضٍ لديّ [160].

[صفحه 171]

27- عنه عليه السلام- في ذكر نكث طلحة والزبير بيعته-: أتيتموني فقلتم: بايعنا،

فقلتُ: لا أفعل، فقلتم: بلي، فقلت: لا. وقبضتُ يدي فبسطتموها، ونازعتُكم فجذبتموها، وتداكَكتم عليَّ تَداكَّ الإبل الهِيم علي حِياضها يوم ورودها، حتي ظننت أنّكم قاتليَّ، وأنّ بعضكم قاتل بعض، فبسطتُ يدي، فبايعتموني مختارين، وبايعني في أوّلكم طلحة والزبير طائعين غير مكرهين [161].

28- عنه عليه السلام- في وصف بيعته-: بسطتم يدي فكففتُها، ومددتموها فقبضتُها، ثمّ تَداكَكتم عليَّ تَداكّ الإبل الهِيم علي حياضها يوم وِردها، حتي انقطعت النعل، وسقط الرداء، ووُطئ الضعيف، وبلغ من سرور الناس ببيعتهم إيّاي أن ابتهج بها الصغير، وهدج إليها الكبير، وتحامل نحوها العليل، وحسرت إليها الكعاب [162].

29- وقعة صفّين عن خفاف بن عبد اللَّه: تهافت الناس علي عليّ بالبيعة تهافت الفَراش، حتي ضلّت النعل وسقط الرداء، ووُطئ الشيخ. [163].

[صفحه 172]

رو آوردن مردم براي بيعت

24. امام علي عليه السلام- در توصيف پيمان خود-: به سانِ شتران كه به بچّه هاي تازه متولّد شده شان روي مي آورند، به من رو آورديد، در حالي كه مي گفتيد: بيعت، بيعت! دست خود را بستم، شما آن را باز كرديد. دست خود را وا گرفتم، و شما آن را [به سوي خود] كشيديد.

25. امام علي عليه السلام- در توصيف مردم به هنگام بيعت-: مردم، مرا رها نكردند، جز آن كه چون كفتار، يكي پس از ديگري به سويم آمده، از هر سو به من هجوم آوردند، چنان كه حسنْ و حسين، در زير پاها لگدمال شدند، پهلوهايم آزرده شد و مانند گله ي گوسفند، مرا در ميان گرفتند.

26. امام علي عليه السلام- در گزارش بيعت-: به سان شتران تشنه كه به آبخور رسند در حالي كه چوپان، آنها را رها ساخته و بار انداخته اند، به من هجوم آوردند، به گونه اي كه گمان بردم كُشنده ي من هستند يا اين كه برخي از آنان،

كشنده ي برخي ديگر، در حضور من اند.

27. امام علي عليه السلام- به هنگام گزارش بيعت شكني طلحه و زبير-: نزد من آمديد و گفتيد: با ما بيعت كن. گفتم: چنين نكنم. گفتيد: چرا؟ گفتم: نه؛ و دست خود را جمع كردم و شما دستانم را گشوديد، و دست خود را پس كشيدم و شما آن را كشيديد. بر من هجوم آورديد، چونان شتران تشنه كه بر آبخور وارد شوند، به گونه اي كه گمان بردم كُشنده ي من هستيد و برخي از شما كُشنده ي ديگري

[صفحه 173]

هستيد. آن گاه دست خود را دراز كردم و با اختيار، با من بيعت كرديد و در آغاز، طلحه و زبير، از روي ميل و اراده، و نه اجبار، با من بيعت كردند.

28. امام علي عليه السلام- در گزارش بيعت خود-: دستم را گشوديد و من آن را بستم، و شما آن را كشيديد و من جمع كردم. آن گاه مانند شتران تشنه كه به آبخورها وارد شوند، بر من هجوم آورديد، به گونه اي كه كفش از پايم در آمد و عبا از دوشم افتاد و ناتوانان، لگدمال شدند. شادماني مردم از بيعت با من، بدان پايه رسيد كه خردسالان، شادمان شدند، بزرگ سالان، لرزان لرزان، بدان جا روان شدند، و ناتوانان به سختي خود را بر پا نگه داشتند و دخترانِ جوان [براي ديدن منظره] به آن جا شتافتند.

29. وقعة صفين- به نقل از خفاف بن عبداللَّه-: مردم براي بيعت با علي عليه السلام، مانند ملخ ها هجوم آوردند، تا آن جا كه كفش ها ناپديد شد، عباها از دوش افتاد و پيرمردها لگدمال شدند.

[صفحه 174]

بيعة عامة الناس

اشاره

30- شرح نهج البلاغة عن ابن عبّاس: لمّا دخل عليّ عليه السلام المسجد وجاء الناس ليبايعوه، خفتُ أن يتكلّم بعض

أهل الشنآن لعليّ عليه السلام؛ ممّن قتل أباه أو أخاه أو ذا قرابته في حياة رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، فيزهد عليّ في الأمر ويتركه، فكنتُ أرصد ذلك وأتخوّفه، فلم يتكلّم أحد حتي بايعه الناس كلّهم، راضين مسلمين غيرمكرهين [164].

31- الفتوح: قالت الأنصار [للناس]: إنّكم قد عرفتُم فضل عليّ بن أبي طالب وسابقتَه وقرابتَه ومنزلتَه من النبيّ صلي الله عليه وآله، مع علمه بحلالكم وحرامكم، وحاجتُكم إليه من بين الصحابة، ولن يألوكم نصحاً، ولو علمنا مكان أحد هو أفضل منه وأجمل لهذا الأمر وأولي به منه لدعوناكم إليه. فقال الناس كلّهم بكلمة واحدة: رضينا به طائعين غير كارهين.

فقال لهم عليّ: أخبروني عن قولكم هذا: «رضينا به طائعين غير كارهين»، أحقٌ واجب هذا من اللَّه عليكم، أم رأي رأيتموه من عند أنفسكم؟

قالوا: بل هو واجب أوجبه اللَّه عزّ وجلّ لك علينا [165].

32- الجمل عن عبد الحميد بن عبد الرحمن عن ابن أبزي: أ لا اُحدّثك ما رأت عيناي وسمعت اُذناي!! لمّا التقي الناس عند بيت المال قال عليّ لطلحة: ابسط يدك اُبايعك. فقال طلحة: أنت أحقّ بهذا الأمر منّي، وقد اجتمع لك من أهواء الناس ما لم يجتمع لي. فقال عليه السلام له: ما خشينا غيرك! فقال طلحة: لا تخشَ، فواللَّه لا تؤتي من قِبَلي.

وقام عمّار بن ياسر، وأبو الهيثم بن التيّهان، ورفاعة بن رافع بن مالك بن العجلان، وأبو أيّوب خالد بن زيد، فقالوا لعليّ: إنّ هذا الأمر قد فسد، وقد رأيت ما صنع عثمان، وما أتاه من خلاف الكتاب والسنّة، فابسط يدك نبايعك؛ لتُصلِح من أمر الاُمّة ما قد فسد.

فاستقال عليّ عليه السلام وقال: قد رأيتم ما صُنع بي، وعرفتم رأيَ القوم، فلا حاجة لي فيهم.

[صفحه 175]

فأقبلوا علي

الأنصار فقالوا: يا معاشر الأنصار، أنتم أنصار اللَّه وأنصار رسوله، وبرسوله أكرمكم اللَّه تعالي، وقد علمتم فضلَ عليٍّ وسابقتَه في الإسلام، وقرابته ومكانته التي كانت له من النبيّ صلي الله عليه وآله، وإن ولي أنالكم خيراً. فقال القوم: نحن أرضي الناس به، ما نريد به بدلاً.

ثمّ اجتمعوا عليه، فلم يزالوا به حتي بايعوه [166].

33- عنه عليه السلام- من كتاب له إلي معاوية-: إنّه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان علي ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار، ولا للغائب أن يردّ، وإنّما الشوري للمهاجرين والأنصار؛ فإن اجتمعوا علي رجل وسمّوه إماماً كان ذلك للَّه رضاً، فإن خرج عن أمرهم خارج- بطعن أو بدعةٍ- ردّوه إلي ما خرج منه، فإن أبَي قاتلوه علي اتّباعه غير سبيل المؤمنين وولّاه اللَّه ما تولّي [167].

34- الإمام عليّ عليه السلام- في جواب كتاب معاوية-: أمّا تمييزك بينك وبين طلحة والزبير، وبين أهل الشام وأهل البصرة، فلَعمري ما الأمر فيما هناك إلّا سواء، لأنّها بيعة شاملة؛ لا يستثني فيها الخيار، ولا يُستأنف فيها النظر [168].

35- الفتوح: بايعت أهل الكوفة عليّاًرضي الله عنه بأجمعهم … فبايَعت أهل الحجاز وأهل العراقين لعليّ بن أبي طالب رضي الله عنه [169].

36- الطبقات الكبري: لمّا قُتل عثمان يوم الجمعة لثماني عشرة ليلة مضت من ذي الحجّة سنة خمس وثلاثين، وبويع لعليّ بن أبي طالب؛ بالمدينة الغد من يوم قتل عثمان، بالخلافة، بايعه طلحة، والزبير، وسعد بن أبي وقّاص، وسعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل، وعمّار بن ياسر، واُسامة بن زيد، وسهل بن حنيف، وأبو أيّوب الأنصاري، ومحمّد بن مسلمة، وزيد بن ثابت، وخزيمة بن ثابت، وجميع من كان بالمدينة من أصحاب رسول اللَّه صلي الله

عليه وآله، وغيرهم [170].

[صفحه 176]

بيعت عموم مردم

30. شرح نهج البلاغة- به نقل از ابن عبّاس-: هنگامي كه علي عليه السلام وارد مسجد شد و مردم آمدند تا با وي بيعت كنند، هراس داشتم كه برخي از دشمنان علي كه پدر يا برادر و يا نزديكان آنها در زمان پيامبر صلي الله عليه وآله توسط وي كشته شده بودند، سخني بگويند و علي عليه السلام در امر حكومت، بي ميل شود و آن را رها كند. من همواره مترصّد اين امر بودم و هراس داشتم؛ [ليكن] كسي سخني بر زبان نياورد تا آن كه تمامي مردم با رضايت و ميل و بدون اكراه، بيعت كردند.

31. الفتوح: انصار به مردم گفتند: شما برتري علي بن ابي طالب، سابقه، خويشاوندي و منزلت او را نزد پيامبر صلي الله عليه وآله آگاهيد و علم او را به حلال و حرام [مي دانيد. چنان كه] بر نياز خود به وي از ميان صحابيان [آگاهيد] و [او كسي است كه]هرگز از خيرخواهي شما فروگذار نكرد. اگر ما شخصي را برتر و شايسته تر از او در امر حكومت مي ديديم، شما را به وي دعوت مي كرديم.

مردم، يكْ سخن گفتند: به وي از روي رغبت، و نه اجبار، رضايت داديم. آن گاه علي عليه السلام به آنان فرمود: «به من بگوييد ~ اين سخن شما كه: به وي از روي رغبت، و نه اجبار، رضايت داديم، حقّي است واجب از سوي خداوند بر شما يا نظري است كه شما بدان، دست يافتيد؟».

گفتند: اين، واجبي است كه خداوند، بر ما تكليف كرده است.

32. الجمل- به نقل از عبدالحميد بن عبدالرحمان از ابن ابزي-: آيا برايت نقل كنم آنچه را با چشمانم ديدم و با

گوش هايم شنيدم؟ هنگامي كه مردم نزد بيت المال گِرد آمدند، علي عليه السلام به طلحه فرمود: «دستت را بياور تا با تو بيعت كنم». آن گاه طلحه گفت: تو به اين امر، از من سزاوارتري، در حالي كه آراي مردم بر تو آن چنان است كه بر من نيست. علي عليه السلام فرمود: «از غير تو هراسي نداريم». طلحه گفت: هراسي نداشته باش. سوگند به خداوند كه از جانب من [فتنه اي] به پا نشود.

آن گاه عمّار ياسر، ابوالهيثم، رفاعة بن رافع و ابو ايّوب خالد بن زيد، به پا خاستند و خطاب به علي عليه السلام گفتند: حكومتْ تباه شده و خود، رفتار عثمان را و آنچه را كه او برخلاف كتاب و سنّتْ انجام داد، ديده اي. دستت را بياور تا با تو بيعت كنيم تا آنچه را كه از امور امّت تباه شده است، اصلاح كني.

علي عليه السلام عذر خواست و فرمود: «شما ديديد كه چگونه با من رفتار شد و رأي مردم را دانستيد. مرا به آنان، نيازي نيست».

[صفحه 177]

[اين چند نفر] نزد انصار آمدند و گفتند: اي گروه انصار! شما ياران خدا و ياران رسول خدا هستيد. خداوند، شما را به واسطه ي پيامبر، كرامت بخشيد. به درستي كه شما برتري علي عليه السلام و سابقه او را در اسلام مي دانيد و از خويشاوندي وي و جايگاهش نزد پيامبر صلي الله عليه وآله [باخبريد]. اگر او به حكومت رسد، شما را به نيك بختي و سعادت رساند.

آن گاه گروه انصار گفتند: ما از همه ي مردم، به وي راغب تريم و جايگزيني برايش نمي جوييم.

سپس همه نزد وي اجتماع كردند تا آن كه با او بيعت نمودند.

33. امام علي عليه السلام- از نامه اي به معاويه-: به

درستي كه مردماني كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كردند، به همان گونه با من بيعت كردند. از اين رو، براي حاضران، جاي انتخاب [جديد] نيست و غايبان، حقّ ردّ آن را ندارند. همانا شورا براي مهاجران و انصار است. اگر آنان بر شخصي اتّفاق كردند و او را امام ناميدند، خداوند هم به آنْ رضايت دارد، و اگر كسي از اين امر خارج شود (با ايراد گرفتن يا بدعتگذاري)، مردمان او را به جاي درستْ بازگردانند، و اگر سرپيچي كرد (به جهت پيروي از غير راه مؤمنان)، با او نبرد كنند و خداوند، او را با آنچه برگزيده، دمساز كند.

34. امام علي عليه السلام- در پاسخ نامه ي معاويه-: امّا اين كه خود را از طلحه و زبير جدا كردي و شاميان را از اهل بصره متمايز ساختي. به جانم سوگند كه در امر حكومت، همه برابرند؛ زيرا بيعتي فراگير بود كه از آن، نخبگانْ استثنا نشدند و جاي بازنگري و تجديدنظر، در آن نيست.

35. الفتوح: تمام كوفيان، با علي عليه السلام بيعت كردند … آن گاه اهل حجاز و عراقي ها با علي بن ابي طالب عليه السلام، بيعت كردند.

36. الطبقات الكبري: هنگامي كه عثمان در هيجدهم ذي حجّه ي سال سي و پنجم، كُشته شد و فرداي آن روز، در مدينه براي علي بن ابي طالب عليه السلام بيعت گرفته شد، طلحه، زبير، سعد بن ابي وقّاص، سعيد بن زيد، عمّار ياسر، اسامة بن زيد، سهل بن حنيف، ابو ايّوب انصاري، محمّد بن مسلمه، زيد بن ثابت، خزيمه بن ثابت و تمام ياران رسول خدا بيعت كردند.

[صفحه 178]

خطاب طائفة من أصحابه بعد البيعة

اشاره

37- تاريخ اليعقوبي- بعد ذكر بيعة الناس لعليّ عليه السلام-: وقام قوم من الأنصار

فتكلّموا، وكان أوّل من تكلّم ثابت بن قيس بن شماس الأنصاري- وكان خطيب الأنصار- فقال: واللَّه، يا أميرالمؤمنين، لئن كانوا تقدّموك في الولاية فما تقدّموك في الدين، ولئن كانوا سبقوك أمس فقد لحقتَهم اليوم، ولقد كانوا وكنتَ لا يخفي موضعُك، ولا يُجهل مكانُك، يحتاجون إليك فيما لا يعلمون، وما احتجتَ إلي أحد مع علمك.

ثمّ قام خزيمة بن ثابت الأنصاري- وهو ذو الشهادتين- فقال: يا أميرالمؤمنين، ما أصَبنا لأمرِنا هذا غيرك، ولا كان المنقلب إلّا إليك، ولئن صدقنا أنفسنا فيك، فلَأنتَ أقدم الناس إيماناً، وأعلم الناس باللَّه، وأولي المؤمنين

[صفحه 179]

برسول اللَّه، لك ما لهم، وليس لهم ما لك.

وقام صعصعة بن صوحان فقال: واللَّه، يا أميرالمؤمنين، لقد زيّنت الخلافة وما زانتك، ورفعتَها وما رفَعَتك، ولَهي إليك أحوج منك إليها.

ثمّ قام مالك بن الحارث الأشتر فقال: أيّها الناس، هذا وصيّ الأوصياء، ووارث علم الأنبياء، العظيم البلاء، الحسن العناء [171]، الذي شهد له كتاب اللَّه بالإيمان، ورسوله بجنّة الرضوان، مَن كملت فيه الفضائل، ولم يشكّ في سابقته وعلمه وفضله الأواخر ولا الأوائل.

ثمّ قام عقبة بن عمرو فقال: من له يوم كيوم العقبة، وبيعة كبيعة الرضوان، والإمام الأهدي الذي لا يُخاف جوره، والعالم الذي لا يُخاف جهله [172].

راجع: القسم التاسع/عليّ عن لسان أصحاب النبيّ/حذيفة بن اليمان وخزيمة بن ثابت.

عليّ عن لسان الأعيان/أحمد بن حنبل.

[صفحه 180]

سخنان گروهي از ياران علي پس از بيعت

37. تاريخ اليعقوبي- پس از گزارش بيعت مردم با علي عليه السلام-: گروهي از انصار، به پا خاستند و سخن گفتند. نخستين كسي كه سخن گفت، ثابت بن قيس انصاري بود. وي كه سخنران و خطيب انصار بود، چنين گفت: سوگند به خداوند،اي اميرمؤمنان! اگر آنان در حكومت (و ولايت)، بر تو پيشي گرفتند، امّا در دين،

بر تو پيشي نداشتند. اگر ديروز از تو سبقت گرفتند، امروز به آنان رسيدي و جايگاهت بر كسي پوشيده نيست و منزلتت ناشناخته نباشد. آنان به تو نيازمند بودند در آنچه نمي دانستند؛ ولي تو با دانشت به كسي نيازمند نشدي. سپس خزيمة بن ثابت انصاري- كه ذوالشهادتين لقب داشت- [173] به پا خاست و گفت: اي اميرمؤمنان! ما براي حكومت، جز تو را نيافتيم و جريان امور، جز به تو باز نمي گردد، و اگر با خويشتن، درباره ي تو صادق باشيم، [خواهيم يافت كه] تو از همه در ايمان، پيشتازتري و به خداوند، داناتري و نزديك ترينِ مؤمنان به رسول خدايي. آنچه آنان دارند، تو داري؛ ولي آنچه تو داري، آنان را از آن،

[صفحه 181]

بهره اي نيست.

آن گاه صعصعة بن صوحان برخاست و گفت: سوگند به خداوند، اي اميرمؤمنان! به خلافت، زينت بخشيدي، گرچه خلافتْ تو را زينت نداد. حكومت را برتري دادي، گرچه به تو برتري نداد. به درستي كه حكومت و خلافت، به تو نيازمندتر است از تو به حكومت.

سپس مالك بن حارث اشتر، به پا خاست و گفت: اي مردم! اين، جانشينِ جانشينان و ميراثْ دار دانش پيامبران است؛ [كسي كه برخوردار از] آزمونِ بزرگ و بي نيازيِ زيبا بود، كه كتاب خداوند، به ايمانش و پيامبر او را به بهشت رضوان، گواهي دادند. او كسي است كه فضيلت ها را به كمال رسانيد و هيچ كس از گذشتگان و آيندگان، در سابقه، دانش و برتري اش ترديد نكرد.

آن گاه عقبة بن عمرو برخاست و گفت: كيست كه [افتخار] بيعت عقبه و رضوان را داشته باشد؛ پيشوايي باشد هدايتگر كه از ستمش هراس نباشد، ودانشمندي كه از ناداني اش واهمه اي نباشد؟

ر. ك:

بخش نهم/علي از زبان ياران پيامبر/خزيمة بن ثابت و حذيفة بن يمان؛ علي از زبان نخبگان/احمد بن حنبل.

[صفحه 182]

من تخلف عن بيعته

اشاره

كانت بيعة الإمام عليه السلام عامّة شاملة، وقد اشترك فيها جميع المهاجرين والأنصار [174]، وتمام من كان في المدينة. وقد بايع الجميع عن اختيار كامل، وحرّية تامّة. ثمّ بايعه أهالي مكّة والحجاز والكوفة [175].

وقد صرّح الإمام عليه السلام بأنّ بيعته عامّة شاملة [176]، كما صرّحت المصادر التاريخيّة الكثيرة باجتماع المهاجرين والأنصار علي بيعة الإمام عليه السلام [177].

لكن ذكرت بعض المصادر أخباراً تدلّ علي تخلّف أمثال: عبد اللَّه بن عمر، وسعد بن أبي وقّاص، ومحمّد بن مسلمة، واُسامة بن زيد، وحسّان بن ثابت، وكعب بن مالك،وعبد اللَّه بن سلام، ومروان بن الحكم، وسعيد بن العاص، والوليد بن عقبة، عن البيعة [178].

وفي تخلّف هؤلاء عن البيعة نظريّتان:

الاُولي: إنّ هؤلاء تخلّفوا عن بيعة الإمام، بل كانوا مخالفين لبيعته واقعاً. الثانية: إنّهم لم يخالفوا أصل البيعة، وأنّ ما ورد في النصوص مشعراً بذلك فهو بمعني عدم مُسايرتهم للإمام في حروبه الداخليّة.

قال الحاكم النيسابوري- بعد ذكر الأخبار الواردة في بيعة الناس للإمام-:

«أمّا قول من زعم أنّ عبد اللَّه بن عمر وأبا مسعود الأنصاري وسعد بن أبي وقّاص وأبا موسي الأشعري ومحمّد بن مسلمة الأنصاري واُسامة بن زيد قعدوا عن بيعته، فإنّ هذا قول مَن يجحد حقيقة تلك الأحوال»، ثمّ ذكر أنّ هؤلاء بايعوا الإمام لكن لم يسايروه في حروبه الداخليّة؛ لأسباب دَعَتهم إلي ذلك، ممّا أوقع البعض في اعتقاد أنّهم مخالفين لبيعة الإمام عليه السلام [179].

[صفحه 183]

وقد ارتضي هذا الرأي ابن أبي الحديد، ونسبه إلي المعتزلة في كتابه شرح نهج البلاغة [180].

وإذا تأمّلنا نصوص الباب نجد أنّ أكثر من عُرف بالتخلّف عن البيعة قد بايع الإمام عليه السلام،

لكنّ بيعة بعضهم- نظير: عبد اللَّه بن عمر، وسعد بن أبي وقّاص- لم تكن بمعني الوفاء لقيادة الإمام؛ حيث أعلنوا صراحة عدم مرافقتهم للإمام في حروبه. كما أنّ بيعة بعض آخر منهم- نظير: مروان بن الحكم، وسعيد بن العاص، والوليد بن عقبة- كانت بدوافع سياسيّة.

ومن هنا يمكن عدّ هؤلاء في المتخلّفين عن البيعة؛ لأنّ بيعتهم لم تكن حقيقيّة وكاملة، كما يكن عدّهم في المبايعين؛ لاشتراكهم من المراسم الرسميّة للبيعة. وبهذا يمكن الجمع بين النظريّتين.

وهنا احتمال ثالث، وهو: أنّهم تخلّفوا عن البيعة العامّة الشاملة والتي كانت في المسجد، وقد اختلقوا أعذاراً لتوجيه ذلك، لكن لمّا تمّت البيعة واستحكمت خلافة الإمام عليه السلام رغبوا في البيعة.

ويؤيّد ذلك أنّ مروان بن الحكم والوليد بن عقبة وسعيد بن العاص جاؤوا إلي الإمام- بعد انتهاء البيعة العامّة- فبايعوه بعد نقاش.

كما يشهد له اعتراف عبد اللَّه بن عمر واُسامة بن زيد وسعد بن أبي وقّاص ببيعة الإمام علي عليه السلام، كما ورد في بعض النصوص.

38- الإمام عليّ عليه السلام- من كلامه حين تخلّف عن بيعته عبد اللَّه بن عمر، وسعد ابن أبي وقّاص، ومحمّد بن مسلمة، وحسّان بن ثابت، واُسامة بن زيد-: أيّها

[صفحه 184]

الناس! إنّكم بايعتموني علي ما بُويع عليه من كان قبلي، وإنّما الخيار إلي الناس قبل أن يبايعوا، فإذا بايعوا فلا خيار لهم. وإنّ علي الإمام الاستقامة،وعلي الرعيّة التسليم. وهذه بيعة عامّة، من رغب عنها رغب عن دين الإسلام، واتّبع غير سبيل أهله، ولم تكن بيعتُكم إيّاي فلتة، وليس أمري وأمركم واحداً. وإنّي اُريدكم للَّه، وأنتم تريدونني لأنفسكم، وايم اللَّه لَأنصحنّ للخصم، ولاُنصفنّ المظلوم.

وقد بلغني عن سعد وابن مسلمة واُسامة وعبد اللَّه وحسّان بن ثابت اُمور كرهتُها، والحقّ بيني وبينهم [181].

39- مروج الذهب:

كان سعد واُسامة بن زيد وعبد اللَّه بن عمر ومحمّد بن مسلمة [182] ممّن قعد عن عليّ بن أبي طالب، وأبَوا أن يبايعوه، هم وغيرهم [183] ممّن ذكرنا من القعّاد، وذلك أنّهم قالوا: إنّها فتنة. ومنهم من قال لعليّ: أعطِنا سيوفاً نقاتل بها معك، فإذا ضربنا بها المؤمنين لم تعمل فيهم ونَبَتْ عن أجسامهم، وإذا ضربنا بها الكافرين سَرت في أبدانهم. فأعرض عنهم عليّ، وقال: «وَلَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْرًا لأََّسْمَعَهُمْ وَلَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّواْ وَّهُم مُّعْرِضُونَ» [184].

[صفحه 185]

40- تاريخ اليعقوبي: بايع الناس إلّا ثلاثة نفر من قريش: مروان بن الحكم، وسعيد بن العاص، والوليد بن عقبة- وكان لسان القوم- فقال: يا هذا، إنّك قد وَتَرتَنا جميعاً، أمّا أنا فقتلتَ أبي صبراً يوم بدر، وأمّا سعيد فقتلتَ أباه يوم بدر- وكان أبوه من نور قريش- وأمّا مروان فشتمتَ أباه وعِبتَ علي عثمان حين ضمّه إليه … فتَبايَعنا علي أن تضع عنّا ما أصبنا، وتعفي لنا عمّا في أيدينا، وتقتُل قتلة صاحبنا.

فغضب عليٌّ وقال: أمّا ما ذكرتَ من وتري إيّاكم، فالحقّ وَتَرَكم. وأمّا وَضعي عنكم ما أصبتُم، فليس لي أن أضع حقّ اللَّه تعالي. وأمّا إعفائي عمّا في أيديكم، فما كان للَّه وللمسلمين فالعدل يَسَعُكم. وأمّا قتلي قتلةَ عثمان، فلو لزمني قتلُهم اليومَ لزمني قتالهم غداً، ولكن لكم أن أحملكم علي كتاب اللَّه وسنّة نبيّه، فمن ضاق عليه الحقّ فالباطل عليه أضيق، وإن شئتم فالحقوا بملاحقكم.

فقال مروان: بل نبايعك، ونقيم معك، فتري ونري [185].

41- تاريخ الطبري عن عبد اللَّه بن الحسن: لمّا قُتل عثمان بايعت الأنصار عليّاً إلّا نُفَيراً يسيراً؛ منهم حسّان بن ثابت، وكعب بن مالك، ومسلمة بن مخلّد، وأبو سعيد الخدري، ومحمّد بن مسلمة، والنعمان

بن بشير، وزيد بن ثابت، ورافع بن خديج، وفضالة بن عبيد، وكعب بن عجرة؛ كانوا عثمانيّة.

فقال رجل لعبد اللَّه بن حسن: كيف أبي هؤلاء بيعة عليّ! وكانوا عثمانيّة؟!

قال: أمّا حسّان فكان شاعراً لا يُبالي ما يصنع. وأمّا زيد بن ثابت فولّاه عثمان الديوان وبيت المال، فلمّا حُصر عثمان قال: يا معشر الأنصار كونوا

[صفحه 186]

أنصاراً للَّه … مرّتين. فقال أبو أيّوب: ما تنصره إلّا أنّه أكثر لك من العِضدان.فأمّا كعب بن مالك فاستعمله علي صدقة مُزينة، وترك ما أخذ منهم له [186].

42- وقعة صفّين عن عمر بن سعد: دخل عبد اللَّه بن عمر وسعد بن أبي وقّاص والمغيرة بن شعبة مع اُناس معهم، وكانوا قد تخلّفوا عن عليّ، فدخلوا عليه، فسألوه أن يعطيهم عطاءهم- وقد كانوا تخلّفوا عن عليّ حين خرج إلي صفّين والجمل-.

فقال لهم عليّ: ما خلّفكم عنّي؟

قالوا: قُتل عثمان، ولا ندري أحلّ دمه أم لا، وقد كان أحدث أحداثاً ثمّ استتبتموه فتاب، ثمّ دخلتم في قتله حين قُتل، فلسنا ندري أصبتم أم أخطأتم! مع أنّا عارفون بفضلك- يا أميرالمؤمنين- وسابقتك وهجرتك.

فقال عليّ: أ لستم تعلمون أنّ اللَّه عزّ وجلّ قد أمركم أن تأمروا بالمعروف وتنهوا عن المنكر، فقال: «إِن طَآلِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُواْ فَأَصْلِحُواْ بَيْنَهُمَا فَإِن م بَغَتْ إِحْدَلهُمَا عَلَي الْأُخْرَي فَقَتِلُواْ الَّتِي تَبْغِي حَتَّي تَفِي ءَ إِلَي أَمْرِ اللَّهِ» [187].؟

قال سعد: يا عليّ، أعطِني سيفاً يعرف الكافر من المؤمن؛ أخاف أن أقتل مؤمناً فأدخل النار.

فقال لهم عليّ: أ لستم تعلمون أنّ عثمان كان إماماً، بايعتموه علي السمع والطاعة، فعلامَ خذلتموه إن كان محسناً!! وكيف لم تقاتِلوه إذ كان مسيئاً؟! فإن كان عثمان أصاب بما صنع فقد ظلمتم؛ إذ لم تنصروا إمامكم، وإن كان مسيئاً فقد

[صفحه 187]

ظلمتم؛

إذ لم تعينوا مَن أمر بالمعروف ونهي عن المنكر، وقد ظلمتم إذ لم تقوموا بيننا وبين عدوّنا بما أمركم اللَّه به، فإنّه قال: «قَتِلُواْ الَّتِي تَبْغِي حَتَّي تَفِي ءَ إِلَي أَمْرِ اللَّهِ».

فردّهم ولم يُعطِهم شيئاً [188].

43- المستدرك علي الصحيحين- بعد ذكر الأخبار الواردة في بيعة الناس أميرالمؤمنين عليه السلام-: أمّا قول من زعم أنّ عبد اللَّه بن عمر وأبا مسعود الأنصاري وسعد بن أبي وقّاص وأبا موسي الأشعري ومحمّد بن مسلمة الأنصاري واُسامة بن زيد قعدوا عن بيعته، فإنّ هذا قول من يجحد حقيقة تلك الأحوال … [ثمّ قال- بعد أن ذكر أسباب اعتزالهم]: فبهذه الأسباب وما جانَسها كان اعتزال من اعتزل عن القتال مع عليّ رضي الله عنه، وقتال من قاتله [189].

44- الجمل عن أبي مخنف: إنّ أميرالمؤمنين عليه السلام لمّا همّ بالمسير إلي البصرة، بلغه عن سعد بن أبي وقّاص وابن مسلمة واُسامة بن زيد وابن عمر تثاقل عنه، فبعث إليهم. فلمّا حضروا قال لهم: قد بلغني عنكم هناتٍ كرهتُها، وأنا لا اُكرهكم علي المسير معي، أ لستم علي بيعتي؟

قالوا: بلي.

قال: فما الذي يُقعدكم عن صحبتي؟

فقال له سعد: إنّي أكره الخروج في هذا الحرب؛ لئلّا اُصيب مؤمناً، فإن أعطيتَني سيفاً يعرف المؤمن من الكافر، قاتلتُ معك!

[صفحه 188]

وقال له اُسامة: أنت أعزّ الخلق عليَّ، ولكنّي عاهدتُ اللَّه أن لا اُقاتل أهل لا إله إلّا اللَّه …

وقال عبد اللَّه بن عمر: لست أعرف في هذا الحرب شيئاً، أسألك ألّا تحملني علي ما لا أعرف.

فقال لهم أميرالمؤمنين عليه السلام: ليس كلّ مفتون معاتب، أ لستُم علي بيعتي؟ قالوا: بلي. قال: انصرفوا فسيُغني اللَّه تعالي عنكم [190].

45- تاريخ الطبري عن أبي المليح- في ذكر بعض ما جري عند بيعة الإمام عليه السلام-: خرج

عليّ إلي المسجد، فصعد المنبر و عليه إزار وطاق وعمامة خزّ ونعلاه في يده، متوكّئاً علي قوس، فبايعه الناس.

وجاؤوا بسعد، فقال عليّ: بايع. قال: لا اُبايع حتي يبايع الناس، واللَّه ما عليك منّي بأس. قال: خلّوا سبيله.

وجاؤوا بابن عمر، فقال: بايع. قال: لا اُبايع حتي يبايع الناس. قال: ائتني بحميل. قال: لا أري حميلاً. قال الأشتر: خلِّ عني أضرب عنقه! قال عليّ: دعوه؛ أنا حميلُه، إنّك- ما علمتُ- لَسيّئ الخلق صغيراً وكبيراً [191].

46- شرح نهج البلاغة: ذكر أبو مخنف في كتاب الجمل أنّ الأنصار والمهاجرين اجتمعوا في مسجد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله؛ لينظروا من يولّونه أمرهم، حتي غصّ المسجد بأهله، فاتّفق رأي عمّار وأبي الهيثم بن التيّهان ورفاعة بن رافع

[صفحه 189]

ومالك بن عجلان وأبي أيّوب خالد بن زيد [192] علي إقعاد أميرالمؤمنين عليه السلام في الخلافة. وكان أشدّهم تهالكاً عليه عمّار، فقال لهم: أيّها الأنصار، قد سار فيكم عثمان بالأمس بما رأيتموه، وأنتم علي شرف من الوقوع في مثله إن لم تنظروا لأنفسكم، وإنّ عليّاً أولي الناس بهذا الأمر؛ لفضله، وسابقته!

فقالوا: رضينا به حينئذٍ.

وقالوا بأجمعهم لبقيّة الناس من الأنصار والمهاجرين: أيّها الناس، إنّا لن نألوكم خيراً وأنفسنا إن شاء اللَّه، وإنّ عليّاً من قد علمتم، وما نعرف مكان أحد أحمل لهذا الأمر منه، ولا أولي به.

فقال الناس بأجمعهم: قد رضينا، وهو عندنا ما ذكرتم وأفضل.

وقاموا كلّهم، فأتوا عليّاً عليه السلام، فاستخرجوه من داره، وسألوه بسطَ يده، فقبضها، فتداكّوا عليه تداكّ الإبل الهِيم علي وِردها، حتي كاد بعضهم يقتل بعضاً، فلمّا رأي منهم ما رأي سألهم أن تكون بيعته في المسجد ظاهرة للناس، وقال: إن كرهني رجلٌ واحد من الناس لم أدخل في هذا الأمر.

فنهض الناس معه

حتي دخل المسجد، فكان أوّل من بايعه طلحة. فقال قبيصة ابن ذؤيب الأسدي: تخوّفت أن لا يتمّ له أمره؛ لأنّ أوّل يد بايعته شلّاء. ثمّ بايعه الزبير، وبايعه المسلمون بالمدينة، إلّا محمّد بن مسلمة، وعبد اللَّه بن عمر، واُسامة بن زيد، وسعد بن أبي وقّاص، وكعب بن مالك، وحسّان بن ثابت، وعبد اللَّه بن سلام.

فأمر بإحضار عبد اللَّه بن عمر، فقال له: بايع. قال: لا اُبايع حتي يبايع جميع

[صفحه 190]

الناس. فقال له عليه السلام: فأعطني حميلاً أن لا تبرح. قال: ولا اُعطيك حميلاً. فقال الأشتر: يا أميرالمؤمنين، إنّ هذا قد أمن سوطَك وسيفَك، فدعني أضرب عنقه! فقال: لستُ اُريد ذلك منه علي كره، خلّوا سبيله. فلمّا انصرف قال أميرالمؤمنين: لقد كان صغيراً وهو سيّئ الخلق، وهو في كبره أسوأ خلقاً.

ثمّ اُتي بسعد بن أبي وقّاص، فقال له: بايع. فقال: يا أبا الحسن خلّني، فإذا لم يبقَ غيري بايعتُك، فواللَّه لا يأتيك من قبلي أمر تكرهه أبداً. فقال: صدق، خلّوا سبيله.

ثمّ بعث إلي محمّد بن مسلمة، فلمّا أتاه قال له: بايع. قال: إنّ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله أمرني إذا اختلف الناس وصاروا هكذا- وشبّك بين أصابعه- أن أخرج بسيفي فأضرب به عرض اُحد فإذا تقطّع أتيت منزلي، فكنت فيه لا أبرحه حتي تأتيني يد خاطية، أو منيّة قاضية. فقال له عليه السلام: فانطلق إذاً، فكن كما اُمرت به.

ثمّ بعث إلي اُسامة بن زيد، فلمّا جاء قال له: بايع. فقال: إنّي مولاك، ولا خلاف منّي عليك، وستأتيك بيعتي إذا سكن الناس. فأمره بالانصراف، ولم يبعث إلي أحد غيره.

وقيل له: أ لا تبعث إلي حسّان بن ثابت، وكعب بن مالك، وعبد اللَّه بن سلام؟ فقال: لا حاجة لنا

فيمن لا حاجة له فينا.

فأمّا أصحابنا فإنّهم يذكرون في كتبهم أنّ هؤلاء الرهط إنّما اعتذورا بما اعتذورا به لما ندبهم إلي الشخوص معه لحرب أصحاب الجمل، وأنّهم لم يتخلّفوا عن البيعة، وإنّما تخلّفوا عن الحرب.

وروي شيخنا أبو الحسين في كتاب الغرر: أنّهم لمّا اعتذروا إليه بهذه الأعذار،قال لهم: ما كلّ مفتون يُعاتب، أعندكم شكّ في بيعتي؟ قالوا: لا. قال: فإذا بايعتم فقد قاتلتم، وأعفاهم من حضور الحرب. [193].

[صفحه 191]

روي برگردانندگان از بيعت

بيعت با علي عليه السلام فراگير بود. در اين پيمان شكوهمند، تمام مهاجران و انصار و همه كساني كه در آن روز در مدينه بودند، شركت جستند و از سر اختيار و با آزادي بيعت كردند. پس از آن، مردم مكّه، كوفه و حجاز نيز بيعت كردند.

امام علي عليه السلام صراحتاً بيعت خود را عام و شامل دانست و بسياري از مصادر تاريخي، بر اجتماع مهاجران و انصار، براي بيعت با مولا تصريح كرده اند. در برخي از منابع تاريخي، گزارش هايي آمده است كه نشان مي دهد كساني چون: عبداللَّه بن عمر، سعد بن ابي وقّاص، محمّد بن مسلمه، اسامة بن زيد، حسّان بن ثابت، كعب بن مالك، عبداللَّه بن سلّام، مروان بن حكم، سعيد بن عاص و وليد بن عقبه، از بيعت با علي عليه السلام تن زده اند. درباره ي روي برگرداندن اينان از بيعت با امام، دو نظر وجود دارد: يكي اين كه آنان واقعاً با بيعت با امام، مخالف بودند و بيعت نكردند. نظر دوم اين كه آنان با اصل بيعت، مخالف نبودند و آنچه در متون درباره ي روي برگرداندن آنان از بيعت با امام آمده، به معناي همراهي نكردن آنان با علي عليه السلام در جنگ هاي داخلي است.

حاكم نيشابوري، پس از

ذكر اخباري كه درباره ي بيعت مردم با امام آمده، مي گويد:

أمّا قول من زعم أنّ عبداللَّه بن عمر وأبامسعود الأنصاري وسعد بن أبي وقّاص وأبا موسي الأشعري ومحمّد بن مسلمة الأنصاري و اُسامة بن زيد، قعدوا عن بيعته؛ فإنّ هذا قول من يجحد حقيقة تلك الأحوال. سخن كساني كه گمان مي برند كه عبداللَّه بن عمر، ابو مسعود انصاري، سعد بن ابي وقّاص، ابو موسي اشعري، محمّد بن مسلمه ي انصاري و اسامة بن زيد، از بيعت با علي عليه السلام سر باز زدند، در حقيقتْ ناديده انگاشتن واقعيت هاست.

و در ادامه، توضيح مي دهد كه آنان با امامْ بيعت كردند؛ امّا به دلايلي از همراهي با او در جنگ، خودداري نمودند و خودداري آنان از شركت در جنگ، موجب شد كه برخي تصوّر كنند كه آنان با اين بيعت، مخالف بوده اند.

ابن ابي الحديد معتزلي نيز همين نظر را پذيرفته و در شرح نهج البلاغة، آن را به معتزله نسبت داده است. [194].

[صفحه 192]

با تأمّل در اسناد اين باب، روشن مي شود كه همه يا اكثر قريب به اتّفاق كساني كه به عنوان متخلّف از بيعت با امام شناخته شده اند، ظاهراً با امام بيعت كرده بودند؛ امّا بيعت شماري از آنان، مانند: عبداللَّه بن عمر و سعد بن ابي وقّاص، به معناي وفاداري به رهبريِ امام نبود؛ چرا كه آنها صريحاً اعلام مي كردند كه در جنگ ها با او همراهي نخواهند كرد، و بيعت شماري ديگر، مانند: مروان، سعيد بن عاص و وليد، به دليل مصالح سياسي بود. [195] از اين رو، به يك معنا مي توان اين جماعت را جزو متخلّفان از بيعت با امام شمرد؛ چون بيعت آنان، بيعت واقعي و كاملي نبود و مي توان آنان را در

صف بيعت كنندگان قرار داد؛ چون مراسم رسمي بيعت را انجام دادند و بدين ترتيب، جمع بين دو قول، امكان پذير است. احتمال ديگر اين است كه اينان، در بيعت عام و فراگيري كه در مسجد انجام شد، از بيعت كردن خودداري كردند و بهانه هايي هم براي اين عمل خود، تراشيدند؛ لكن پس از آن كه مراسم بيعت تمام شد و خلافت علي عليه السلام استوار گشت، آنان نيز به بيعت، ترغيب شدند. مراجعه ي مروان و وليد و سعيد بن عاص كه پس از پايان بيعت عام، به سراغ امام آمدند و پس از مباحثاتي، با ايشان بيعت كردند؛ همچنين متن ديگري كه از اعتراف عبداللَّه بن عمر، اسامه و سعد بر بيعت با امام علي عليه السلام حكايت دارد، شاهد بر اين ادّعاست.

38. امام علي عليه السلام- از سخنان ايشان به هنگام سر باز زدن عبداللَّه بن عمر، سعد بن ابي وقّاص، محمد بن مسلمه، حسّان بن ثابت و اسامه از بيعت-: اي مردم! با

[صفحه 193]

من بيعت كرديد بر آنچه با حاكمانِ پيش از من بيعت شده است. همانا اختيار، براي مردم است، پيش از آن كه بيعت كنند؛ امّا هنگامي كه بيعت كردند، اختياري برايشان نيست. به درستي كه بر امام است كه استواري و درستي پيشه سازد و بر مردم است تسليم شدن و سازگاري.

اين، بيعتي است عمومي. هر آن كس كه از آن رو گرداند، از اسلام رو گردانده است و راهي جز راه مسلمانان را پيروي كرده است. بيعت شما با من، اتّفاقي نبود و انگيزه ي شما و من، يكي نيست. من شما را براي خدا مي خواهم و شما مرا براي خود مي خواهيد، به خدا

سوگند، براي دشمنان، خيرخواهي مي كنم و نسبت به ستمديدگان، انصاف به خرج مي دهم.

به من از سعد، ابن مسلمه، اسامه، عبداللَّه و حسّان بن ثابت، مطالبي رسيده كه آن را نمي پسندم. حقيقت، ميان من و آنان [داور] است.

39. مروج الذهب: سعد، اسامة بن زيد، عبداللَّه بن عمر و محمد بن مسلمه، از كساني بودند كه از بيعت با علي بن ابي طالب عليه السلام سر باز زدند و از بيعت با وي خودداري كردند. اينان و گروهي ديگر، از كناره گيرندگان [از بيعت] بودند و دليل آنان، اين بود كه گفتند: اين [بيعت]، بحران [و فتنه اي] است.

گروهي ديگر به علي عليه السلام گفتند: به ما شمشيرهايي بده تا همراه تو نبرد كنيم كه اگر بر مؤمنان فرود آورديم، در آنها كارگر نباشد و در جسم هايشان فرو نرود، و اگر بر كافران فرود آوريم، بر بدن هايشان فرو رود! علي عليه السلام از اينان رو گردانْد و اين آيه را تلاوت كرد: «و اگر خداوند در آنان، خيري مي يافت، قطعاً شنوايشان مي ساخت، و اگر آنان را شنوا مي كرد، حتماً باز به حال اعراض، روي بر مي تافتند».

[صفحه 194]

40. تاريخ اليعقوبي: مردمان، جز سه نفر از قريش، بيعت كردند: مروان بن حكم،سعيد بن عاص و وليد بن عقبه كه سخنگوي گروه بود. او چنين گفت: اي مرد! تو ما را تنها ساختي [و به خون نشاندي]. امّا من؛ پدرم را در جنگ بدر به سختي كُشتي، و امّا سعيد؛ پس پدر او را در جنگ بدر كُشتي، در حالي كه پدرش از چهره هاي درخشان قريش بود. امّا مروان؛ پس پدر او را سرزنش كردي و از عثمان، هنگامي كه وي را به خود

نزديك كرد، عيبجويي نمودي … [از اين رو] با يكديگر پيمان بستيم كه آنچه كرده ايم، [كيفرش را] از ما برداري، و آنچه در دست ماست، بر ما ببخشي و قاتلان آقاي ما (عثمان) را به قتل برساني.

علي عليه السلام خشمگين شد و فرمود: «امّا اين كه گفتي من شما را تنها كردم، [بدانيد] كه حق، شما را تنها كرد. امّا اين كه از آنچه كرده ايد، دست بردارم، براي من اين حق نيست كه حقّ خدا را كنار بگذارم؛ و امّا اين كه آنچه در دست شماست، بر شما ببخشم. پس در آنچه از آنِ خداوند و مسلمانان است، عدالت شما را فرا مي گيرد.

و امّا كشتن قاتلان عثمان، اگر امروز ضرورت يابد، فردا نيز ضروري خواهد شد؛ ليكن به سود شماست كه بر كتاب خدا و سنّت رسول خدا وادارتان سازم. آن كه حق بر او تنگ باشد، باطل برايش تنگ تر است، و اگر مايليد، به پيشگامانتان بپيونديد».

آن گاه مروان گفت: با تو بيعت مي كنيم و همراهت مي ايستيم تا ببيني و ببينيم [چه خواهد شد].

41. تاريخ الطبري- به نقل از عبداللَّه بن حسن-: آن گاه كه عثمان كشته شد، انصار با علي عليه السلام بيعت كردند، جز تعدادي اندك، مانند: حسّان بن ثابت،كعب بن مالك، مسلمة بن مخلّد، ابوسعيد خدري، محمّد بن مسلمه، نعمان بن بشير، زيد بن ثابت، رافع بن خديج، فضالة بن عبيد و كعب بن عجره. اينان، عثماني (پيروان عثمان) بودند.

سپس مردي به عبداللَّه بن حسن گفت: چگونه اينان از بيعت علي عليه السلام سر باز زدند، با آن كه عثماني بودند؟

پاسخ داد: امّا حسّان، شاعر است و بي تفاوت كه چه مي كند؛ و امّا زيد بن ثابت،

[صفحه 195]

پس عثمان او را سرپرست ديوان و

بيت المال نمود. هنگامي كه عثمان محاصره شد،او گفت: اي گروه انصار! ياوران خداوند باشيد. [اين سخن را] دو بار تكرار كرد. ايّوب در پاسخش گفت: تو او را ياري نمي كني، مگر بدان جهت كه درختان بي شمار، در اختيارت گذارد.

و امّا كعب بن مالك، پس عثمان او را در گردآوري زكات منطقه ي مُزينه به كار گرفت و آنچه را به دست آورد، به وي بخشيد.

42. وقعة صفّين- به نقل از عمر بن سعد-: عبداللَّه بن عمر، سعد بن ابي وقّاص و مغيرة بن شعبه، با عدّه اي كه از علي عليه السلام كناره گرفته بودند، بر وي وارد شدند و درخواست كردند كه سهم آنان را بپردازد (اينان، كساني بودند كه از رفتن به جنگ صفين و جمل، سر باز زدند). علي عليه السلام به آنان فرمود: «چه چيزي شما را به كناره گيري از من، واداشت؟».

گفتند: عثمان كشته شد و نمي دانيم خونش به حق ريخته شد يا نه؟ او حوادثي پديد آورد و شما او را توبه داديد و او هم توبه كرد. آن گاه به هنگام كشته شدن، داخل در كشتن او شديد. نمي دانيم در اين كار درست عمل كرديد يا به خطا رفتيد، با آن كه اي اميرمؤمنان! از برتري، سابقه [ات در اسلام] و هجرت تو آگاهيم.

آن گاه علي عليه السلام فرمود: «آيا نمي دانيد كه خداوند- عزّوجلّ- شما را فرمان داد كه امر به معروف كنيد و از منكر، نهي كنيد و فرمود: "و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند، ميان آن دو را اصلاح دهيد، و اگر [باز] يكي از آن دو بر ديگري تعدّي كرد، با آن [طايفه اي] كه تعدّي مي كند، بجنگيد تا به فرمان خدا

باز گردد "؟».

سعد گفت: اي علي! به من شمشيري ده كه كافر را از مؤمن باز شناسم. مي ترسم مؤمني را بكشم و داخل آتش گردم.

علي عليه السلام به آنان فرمود: «آيا نمي دانيد كه عثمان، پيشوايي بود كه بر پيروي و اطاعت با او بيعت كرديد. اگر درستْ كار بود، چرا او را خوار ساختيد؟ و اگر بد كار بود، چرا با او نجنگيديد؟ اگر كارهاي عثمان، درست بود، شما بر او ستم كرديد؛ زيرا پيشواي خود را ياري نكرديد؛ و اگر بدكار بود، [باز هم] ستم كرديد؛ زيرا كسي را كه امر به معروف و نهي از منكر كرد، ياري نكرديد و ستم كرديد كه ميان ما و دشمن ما به فرمان

[صفحه 196]

خداوند، به پا نخاستيد آن جا كه فرمود: "با آن [طايفه اي] كه تعدّي مي كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد". سپس [آن گروه] را باز گرداند و چيزي به آنان نبخشيد.

43. المستدرك علي الصحيحين- پس از نقل روايت هايي در باب بيعت مردم با امير مؤمنان عليه السلام-: امّا سخن كساني كه گمان برده اند كه عبداللَّه بن عمر، ابو مسعود انصاري، سعد بن ابي وقّاص، ابو موسي اشعري، محمّد بن مسلمه ي انصاري و اسامة بن زيد، از بيعت كناره گيري كردند. در حقيقت، اين سخن كساني است كه بر حقيقت اين رخدادها سرپوش مي نهند … [پس از گزارش علل كناره گيري آنان گفت:] بر پايه ي اين علل و مانند آن بود كه گروهي از جنگيدن به همراه علي عليه السلام و جنگيدن با دشمنانش كناره گيري كردند.

44. الجمل- به نقل از ابو مخنف-: به اميرمؤمنان، هنگام حركت به سوي بصره خبر رسيد كه سعد بن ابي وقّاص، ابن مسلمه، اسامة بن زيد و

ابن عمر، از حركتْ باز نشسته اند. [پيكي] به سوي آنان فرستاد و هنگامي كه حضور يافتند، خطاب به آنان فرمود: «مطالبي از شما به من رسيده كه آن را خوش نمي دارم. من شما را بر حركت به سوي بصره وادار نمي كنم؛ امّا مگر بر بيعت خود با من استوار نيستيد؟».

گفتند: چرا.

فرمود: «پس چرا از همراهي من، سر بازمي زنيد؟».

سعد گفت: من رفتن به اين جنگ را خوش نمي دارم، مبادا مؤمني كشته شود. اگر به من شمشيري دهي كه مؤمن را از كافر باز شناسد، همراه تو خواهم جنگيد.

[صفحه 197]

اسامه گفت: تو گرامي ترين بنده ي خدا نزد من هستي؛ ولي با خداوند عهد بسته ام كه با اهل ايمان نجنگم …

و عبداللَّه بن عمر گفت: من نسبت به اين جنگ، شناختي ندارم و از تو مي خواهم مرا بر امري كه در آن، آگاهي ندارم، وادار نسازي.

آن گاه اميرمؤمنان به آنان فرمود: «هر فريبخورده اي سرزنش نگردد. آيا بر بيعت با من استواريد؟». گفتند: بلي. فرمود: «بازگرديد. اميد است كه خداوند،مرا از شما بي نياز كند».

45. تاريخ الطبري- به نقل از ابو مليح، در گزارش پاره اي از رخدادهاي هنگام بيعت با امام-: علي عليه السلام روانه ي مسجد شد و بر منبر رفت، در حالي كه عبايي و لباسي بلند [دربر] و عمامه اي از خز [بر سر] داشت و كفش هايش را به دست گرفته بود. مردم با وي بيعت كردند، در حالي كه بر كمان، تكيه زده بود. سعد را آوردند. علي عليه السلام به وي گفت: «بيعت كن». گفت: بيعت نمي كنم تا مردم، بيعت كنند. سوگند به خداوند كه از سوي من آسيبي به تو نرسد. فرمود: «رهايش كنيد».

ابن عمر را آوردند. فرمود: «بيعت كن».

گفت: بيعت نمي كنم تا مردم بيعت كنند.فرمود: «ضامني بياور». گفت: ضامني نمي بينم. [مالك] اشتر گفت: بگذار گردنش را بزنم. علي عليه السلام فرمود: «او را رها كنيد. خودم ضامن اويم. به درستي كه تو تا آن جا كه من مي دانم، در كودكي و بزرگ سالي، بداخلاق بودي». 46. شرح نهج البلاغة: ابو مخنف در كتاب الجمل آورده است كه مهاجران و انصار،در مسجد رسول خدا گرد آمدند تا ببينند چه كسي را به پيشوايي بگمارند. مسجد از جمعيت پُر شد.

عمّار، ابو هيثم، رفاعة بن رافع، مالك بن عجلان و ابو ايّوب خالد بن زيد،

[صفحه 198]

تصميم گرفتند كه اميرمؤمنان را بر پذيرش خلافت، متقاعد سازند و بيشتر از همه، عمّار اصرار مي ورزيد. وي خطاب به مردم گفت: اي گروه انصار! ديديد كه عثمان، ديروز چگونه در ميان شما رفتار كرد و شما در آستانه ي تكرار آن، قرار گرفته ايد، اگر در خود ننگريد. به درستي كه علي، به جهت برتري و سابقه اش، سزاوارترينِ مردم براي پيشوايي است. مردم گفتند: اينك به وي رضايت داديم.

آن گاه [گروه هم پيمان،] به ساير مردم از مهاجر و انصار، رو كرده، گفتند: اي مردم! سوگند به جانمان كه ما از هيچ خيري براي شما فروگذار نيستيم. به درستي كه علي، كسي است كه شما او را مي شناسيد و ما كسي را كه تواناتر و شايسته تر از او باشد، براي امر خلافت نمي شناسيم. سپس تمام مردم گفتند: ما رضايت داديم. او نزد ما همان گونه است كه شما توصيف كرديد؛ بلكه برتر از آن است.

تمام آنان به پا خاسته و نزد علي عليه السلام آمدند و او را از خانه بيرون آوردند و از وي خواستند دستش را براي بيعت،

دراز كند. علي عليه السلام دست خود را جمع كرد. سپس مردم بر وي هجوم آوردند، چونان شتر تشنه اي كه به آبخور هجوم آورد، تا آن جا كه نزديك بود برخي، برخي را بكُشند. وقتي چنين ديد، درخواست كرد كه بيعت، در مسجد، در برابر مردم باشد و فرمود: «اگر يك نفر از مردمْ رضايت ندهد، در اين امر، وارد نمي شوم».

مردم به همراه وي حركت كردند و داخل مسجد شدند. نخستين كسي كه بيعت كرد، طلحه بود. قبيصه، پسر ذؤيب اسدي گفت: مي ترسم كار او به سامان نرسد؛ چرا كه نخستين دستي كه با وي بيعت كرد، ناقص بود. پس از طلحه، زبير بيعت كرد و همه ي مسلمانان مدينه بيعت كردند، جز محمّد بن مسلمه، عبداللَّه بن عمر، اسامة بن زيد، سعد بن ابي وقّاص، كعب بن مالك، حسّان بن ثابت و عبداللَّه بن سلّام. علي عليه السلام فرمان داد تا عبداللَّه بن عمر را احضار كردند و به وي فرمود: «بيعت

[صفحه 199]

كن». گفت: بيعت نمي كنم، مگر آن كه همه ي مردم، بيعت كنند. آن گاه علي عليه السلام فرمود: «ضامني بياور كه سر باز نمي زني». گفت: ضامني معرّفي نخواهم كرد.

[مالك] اشتر گفت: اي اميرمؤمنان! او خود را از تازيانه و شمشير تو در امان مي بيند. اجازه بده گردنش را بزنم. حضرت فرمود: «بيعتِ با اكراه از او نمي خواهم. رهايش كنيد». وقتي كه عبداللَّه بن عمر رفت، اميرمؤمنان فرمود: «وقتي كوچك بود، بداخلاق بود و در بزرگي، بداخلاق تر است».

آن گاه سعد بن ابي وقّاص را آوردند و به وي فرمود: «بيعت كن». گفت: اي ابوالحسن! آزادم بگذار. هرگاه كسي جز من نماند، بيعت مي كنم. سوگند به خداوند كه هيچ گاه از جانب من آسيبي

به تو نخواهد رسيد.

فرمود: «راست مي گويد. رهايش كنيد».

آن گاه در پي محمّد بن مسلمه فرستاد. وقتي او را آوردند، فرمود: «بيعت كن». گفت: به درستي كه رسول خدا به من دستور داد كه هرگاه مردمْ اختلاف كردند و اين چنين شدند (با انگشتانش نشان داد)، با شمشيرم خارج شوم و مسافت پهناي اُحُد را بپيمايم و سپس به خانه برگردم و در خانه بمانم تا اين كه دستي خطاكار يا مرگ به سراغم آيد. علي عليه السلام به وي فرمود: «باز گرد و همان گونه كه بدان امر شدي، انجام بده».

آن گاه در پي اسامة بن زيد فرستاد. وقتي آمد، به وي فرمود: «بيعت كن». گفت: من دوستدار توام و مخالفتي از سوي من نخواهد شد. هرگاه مردم آرامش يافتند، بيعتم به سويت خواهد آمد. امام فرمان داد كه بازگردد و ديگر به سوي كسي نفرستاد.

به وي گفته شد: آيا به سراغ حسّان بن ثابت، كعب بن مالك و عبداللَّه بن سلّام نمي فرستي؟ فرمود: «ما را به كساني كه به ما نيازي ندارند، نيازي نيست».

[ابن ابي الحديد گويد:] اصحاب ما در كتاب هايشان نوشته اند كه اين گروه، هنگامي كه به جنگ جمل فراخوانده شدند، عذر خواستند. آنان، از بيعت سر باز نزدند؛ بلكه از جنگ، سر باز زدند.

استاد ما ابوالحسن در كتاب غرر روايت كرده است: وقتي اين گروه، عذرهاي خود را بيان كردند، علي عليه السلام به آنان فرمود: «هر فريبخورده اي سرزنش نشود.آيا در بيعت من ترديد داريد؟». گفتد: نه. فرمود: «اگر بيعت كرده ايد، [گويي]در جنگ، حضور داريد» و آنان را از حضور در جنگ، معاف داشت.

[صفحه 200]

هوية عدة ممن تخلف عن بيعته

اشاره

زندگي نامه ي گروهي از رويگردانندگان از بيعت

عبد الله بن عمر بن الخطاب

اشاره

ولد في السنة الثانية بعد البعثة [196] وأسلم منذ نعومة أظفاره مع أبيه في مكّة [197] وهاجر إلي المدينة المنوّرة قبل أبيه [198] أو معه [199].

ولصغر سنّه [200] لم يشترك في حربي بدر [201] واُحد، نعم التحقَ بعسكر المسلمين

[صفحه 201]

في حرب الخندق وما بعدها من الحروب [202] كما روي أحاديث كثيرة في كتب أهل السنّة [203].

وقد استُشير عمر- أواخر أيّام حياته- في جعله أحد أعضاء الشوري، لكنّه خالف ذلك وقال: ليس له أهليّة الخلافة، بل ليس له القدرة علي طلاق زوجته! [204].

بَيدَ أنّه ذُكر في بعض الروايات أنّه صار أحد أعضاء الشوري بأمر أبيه علي أن لا يكون له من الأمر شي ء [205].

ولمّا تسنّم عثمان الخلافة ابتعد عن الساحة السياسيّة، فلم يشترك في التيّارات السياسيّة الحاكمة آنذاك، كما اعتزل الساحة السياسيّة والاجتماعيّة أيّام خلافة الإمام علي عليه السلام، بل جعل العزلة قوام سياسته الاجتماعية، فلم يشترك مع الإمام عليه السلام في شي ء من حروبه أيّام الخلافة، وكان يقول: «أنا مع أهل المدينة، إنّما أنا رجل منهم، وقد دخلوا في هذا الأمر فدخلت معهم، لا اُفارقهم؛ فإن يخرجوا أخرج، وإن يقعدوا أقعد» [206].

ومن الواضح أنّ هذه السيرة كانت قائمة علي اُسس واهية لا علي أساس

[صفحه 202]

متين، ولهذا لم يتّخذها منهجاً إلّا هذه البرهة من حياته؛ فلم يعتزل الساحة أيّام الخلفاء الثلاث، كما لم يعتمد هذه السياسة زمن الحكّام الذين تقلّدوا زمام الاُمور بعد أميرالمؤمنين عليه السلام؛ حيث بايع معاوية [207] ويزيد [208] مع تخلّف عدد كبير من الصحابة والوجوه البارزة من الاُمّة- ومنهم الحسين بن علي عليهماالسلام- عن بيعته. وكذا بايع عبد الملك [209]، بل حثّ محمّد ابن الحنفيّة علي البيعة له لمّا

امتنع منها وشرط لها بيعة جميع الناس [210].

والعجب أنّه ذهب ليلاً إلي الحجّاج بن يوسف ليمدّ له يد البيعة لعبد الملك؛ لئلّا يبقي ليلةً بلا إمام، لأنّه روي عن رسول اللَّه صلي الله عليه وآله: «من مات ولا إمام له مات ميتة جاهليّة»، فاحتقره الحجّاج- ذلك الحاكم المتكبّر الظالم- ومدّ له رجله من تحت الفراش ليصفق عليها يد البيعة؛ لعلمه بأنّ منشأ هذه البيعة هو الخوف والضعف والعجز [211].

مع أنّه لم يصحب الإمام في شي ء من حروبه أيّام خلافته [212] نعم لم يكن من المعادين له أيضاً، بل كان من جملة الذين وصفهم الإمام عليه السلام بأنّهم «خذلوا الحقّ، ولم ينصروا الباطل» [213].

[صفحه 203]

نعم أشارت بعض النصوص التاريخيّة إلي أنّه تأسّف نهاية عمره أسفاً عميقاً علي تساهله وعدم نصرته للإمام عليه السلام، وكان يقول: «ما آسي علي شي ء إلّا أنّي لم اُقاتل مع عليّ الفئةَ الباغية» [214].

نعم في بعض المصادر أنّ المراد ب «الفئة الباغية» في كلامه هو الخوارج(82)، أو الحجّاج [215]، أو ابن الزبير [216]. وإذا لاحظنا قوله: «مع عليّ» في النصّ الذي أشرنا إليه لا يبقي مجال لاحتمال آخر.وكان يقول: كلّ من يدعوني إلي الصلاة أقتدي به؛ من أيّ فرقة كان، ولا أتبع من يدعوني إلي القتال [217].

وكان يعتقد أنّ الحكومة وطاعة الحاكم قائمان علي أساس «قانون القَهر»، فكان يقول: الحقّ لمَن غلب وتسلّط علي رقاب الناس وقهرهم [218].

ولمّا كان الإمام عليّ عليه السلام يؤكّد علي حرّية الناس واختيارهم في البيعة ويقول:

[صفحه 204]

«لا اُجبر أحداً علي طاعتي» تخلّف عن بيعته، ولم يتخلّف عن البيعة ليزيد بن معاوية!

وقد عرّف انتفاضة أهل المدينة- حين اشتهر فسق يزيد وفجوره وعدم تورّعه عن فعل أيّ محرم، وبعد قتله أبا عبد

اللَّه الحسين عليه السلام- بأنّها غدر للبيعة، ولذا منع أهله عن الاشتراك فيها [219].

وأخيراً، فمع أنّ عبد اللَّه كثير الرواية، بل هو في عِداد كبار محدّثي أهل السنة لكنّه قليل المعرفة، ضيّق الرؤية، متحجّراً، لا يملك تحليلاً متيناً للتيارات السياسيّة والاجتماعيّة القائمة آنذاك. وقد أعانه ضعف شخصيّّته وطلبه للحياة علي ارتكاب ذلك الموقف القبيح.

توفّي سنة (74 ه) عن عمر يناهز (84) سنة [220].

47- تاريخ الطبري: بعث [عليّ عليه السلام] إلي عبد اللَّه بن عمر كُميلاً النخعي، فجاء به، فقال: انهض معي. فقال: أنا مع أهل المدينة؛ إنّما أنا رجل منهم، وقد دخلوا في هذا الأمر فدخلتُ معهم لا اُفارقهم، فإن يخرجوا أخرج، وإن يقعدوا أقعد. قال: فأعطني زعيماً بألّا تخرج. قال: ولا اُعطيك زعيماً. قال: لولا ما أعرف من سوء خُلقك صغيراً وكبيراً لأنكرتني، دعوه؛ فأنا به زعيم [221].

48- تاريخ الطبري عن محمّد وطلحة: خرج الزبير وطلحة حتي لقيا ابن عمر، ودعواه إلي الخفوف، فقال: إنّي امرؤٌ من أهل المدينة، فإن يجتمعوا علي

[صفحه 205]

النهوض أنهض، وإن يجتمعوا علي القعود أقعد. فتركاه ورجعا [222].

49- الطبقات الكبري عن أبي حصين: إنّ معاوية قال: ومَن أحقّ بهذا الأمر منّا؟ فقال عبد اللَّه بن عمر: فأردتُ أن أقول: أحقّ منك مَن ضربك وأباكَ عليه!! ثمّ ذكرت ما في الجنان، فخشيت أن يكون في ذاك فساد! [223].

50- الاستيعاب: قيل لنافع: ما بال ابن عمر بايع معاوية، ولم يبايع عليّاً؟ فقال: كان ابن عمر [لا] [224] يعطي يداً في فرقة، ولا يمنعها من جماعة، ولم يبايع معاوية حتي اجتمعوا عليه [225].

51- مسند ابن حنبل عن نافع: إنّ ابن عمر جمع بنيه- حين انتزي أهل المدينة مع ابن الزبير، وخلعوا يزيد بن معاوية- فقال:

إنّا قد بايعنا هذا الرجل ببيع اللَّه ورسوله، وإنّي سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: الغادر يُنصب له لواء يوم القيامة، فيقال: هذه غدرة فلان، وإنّ من أعظم الغدر- إلّا أن يكون الإشراك باللَّه تعالي- أن [226] يبايع الرجل رجلاً علي بيع اللَّه ورسوله ثمّ ينكث بيعته، فلا يخلعنّ أحدٌ منكم يزيد، ولا يُسرفنّ أحد منكم في هذا الأمر، فيكون صيلماً فيما بيني وبينكم!! [227].

52- فتح الباري: كان عبد اللَّه بن عمر في تلك المدّة [مدّة حكومة عبد اللَّه بن الزبير] امتنع أن يبايع لابن الزبير أو لعبد الملك، كما كان امتنع أن يبايع لعليّ أو

[صفحه 206]

معاوية، ثمّ بايع لمعاوية لمّا اصطلح مع الحسن بن عليّ واجتمع عليه الناس، وبايع لابنه يزيد بعد موت معاوية؛ لاجتماع الناس عليه، ثمّ امتنع من المبايعة لأحد حال الاختلاف إلي أن قُتل ابن الزبير وانتظم الملك كلّه لعبد الملك، فبايع له حينئذ [228].

53- صحيح البخاري عن عبد اللَّه بن دينار: لمّا بايع الناس عبد الملك، كتب إليه عبد اللَّه بن عمر: إلي عبد اللَّه عبد الملك أميرالمؤمنين، إنّي اُقرّ بالسمع والطاعة لعبد اللَّه عبد الملك أميرالمؤمنين، علي سنّة اللَّه وسنّة رسوله فيما استطعتُ، وإنّ بنيَّ قد أقرّوا بذلك [229].

54- شرح نهج البلاغة: إنّه [ابن عمر] امتنع عن بيعة عليّ عليه السلام، وطرق علي الحجّاج بابه ليلاً ليبايع لعبد الملك؛ كي لا يبيت تلك الليلة بلا إمام،زعم، لأنّه روي عن النبيّ صلي الله عليه وآله أنّه قال: «من مات ولا إمام له مات ميتةً جاهليّةً»، وحتي بلغ من احتقار الحجّاج له واسترذاله حاله أن أخرج رجله من الفراش، فقال: اصفِق بيدك عليها [230].

55- الطبقات الكبري عن نافع: قيل لابن عمر- زمن

ابن الزبير والخوارج والخشبيّة-: أ تصلّي مع هؤلاء ومع هؤلاء وبعضهم يقتل بعضاً؟! قال: فقال: من

[صفحه 207]

قال: «حيّ علي الصلاة» أجبتُه، ومن قال: «حيّ علي الفلاح» أجبتُه، ومن قال: «حيّ علي قتل أخيك المسلم وأخذ ماله»، قلتُ: لا [231].

56- الطبقات الكبري عن سيف المازني: كان ابن عمر يقول: لا اُقاتل في الفتنة، واُصلّي وراء من غلب [232].

57- المستدرك علي الصحيحين عن عبد اللَّه بن عمر: ما آسي علي شي ء، إلّا أنّي لم اُقاتل مع عليّ رضي الله عنه الفئةَ الباغية [233].

58- الطبقات الكبري عن حبيب بن أبي ثابت: بلغني عن ابن عمر في مرضه الذي مات فيه قال: ما أجدني آسي علي شي ء من أمر الدنيا، إلّا أنّي لم اُقاتل الفئةَ الباغية [234].

راجع: القسم التاسع/عليّ عن لسان أصحاب النبيّ/عبد اللَّه بن عمر.

[صفحه 208]

عبدالله بن عمر بن خطاب

او در كودكي همراه با پدرش در مكّه اسلام آورد و پيش از پدر يا همراه او به مدينه هجرت كرد.

در نبرد بدر و اُحُد، به دليل خردسالي شركت نكرد و از جنگ خندق به بعد، همراه سپاه اسلام بود. از او احاديث بسياري نقل شده است.

چون عمر، در آستانه ي مرگ قرار گرفت، براي عضويت فرزند او عبداللَّه در شورا با وي رايزني كردند. عمر مخالفت كرد و گفت: او شايستگي خلافت را ندارد. او حتّي توان آن كه زنش را طلاق گويد نيز ندارد.

در برخي گزارش ها آمده است كه عبداللَّه، به دستور عمر، عضو شورا شد، به اين شرط كه حقّ انتخاب شدن نداشته باشد.

به هنگام حكومت عثمان، در جريان هاي سياسي شركت نمي جست و پس از امام علي عليه السلام نيز به زاويه ي انزوا خزيد و از مسائل سياسي و اجتماعي، كناره گيري كرد.

در

جنگ هاي روزگار حاكميت علي عليه السلام نيز عبداللَّه بن عمر، سياست اجتماعي اش را بر اين استوار داشته بود كه كنار بماند و مي گفت:

أنا مع أهل المدينة، إنّما أنا رجل منهم و قد دخلوا في هذا الأمر فدخلت معهم، لا اُفارقهم؛ فإن يخرجوا أخرج و إن يقعدوا أقعد.

من با مردم مدينه ام؛ چرا كه فردي از آنان هستم. آنان در بيعت وارد شدند، من هم وارد شدم و از آنان جدا نشوم. اگر قيام كنند، به پا خيزم، و اگر بنشينند، خواهم نشست.

اين ديدگاه عبداللَّه بن عمر، روشن بود كه از سرِ تأمّل و چونان جرياني در سرتاسر زندگاني او نبود. او در روزگار خلفاي پيشين، چنين نكرده بود، چنان كه

[صفحه 209]

در روزگار حاكمان پس از علي عليه السلام نيز چنين نكرد. او با معاويه و يزيد (كه تعداد زيادي از چهره هاي برجسته ي امّت و اصحاب، از جمله حسين بن علي عليه السلام با او بيعت نكردند) بيعت كرد. او با عبدالملك نيز بيعت كرد.هنگامي كه محمّد بن حنفيه از بيعت با عبدالملك تن زد و بيعتش را بر بيعت همه ي مردم، مشروط ساخت، عبداللَّه بن عمر با عبدالملك بيعت كرد و محمّد را نيز بر بيعت، تشويق كرد.

شگفتا كه عبداللَّه، شبانه براي بيعت با عبدالملك، به سوي حجّاج بن يوسف رفت،تا دست در دست او نهد و يك شب، بدون بيعت نماند، چون از رسول خدا شنيده بود كه: «اگر كسي بميرد و پيشوايي نداشته باشد، بر مرگ جاهلي مرده است». حجّاج، آن حاكم جبّار، متكبّر و ستم پيشه هم كه مي دانست اين همه، از سرِ ترس، زبوني و بيچارگي است، پايش را دراز كرد، تا عبداللَّه، دست بر پايش نهد و بيعت

كند.

او در روزگار حكومت علي عليه السلام، در جنگ، با وي همراهي نكرد. البته در نيروهاي مقابل نيز قرار نگرفت و به گفته امام، از كساني بود كه:

خذلوا الحق و لم ينصروا الباطل.

حق را رها كردند و باطل را نيز ياري ندادند.

[صفحه 210]

برخي از اسناد تاريخي، نشان دهنده ي آن است كه او در فرجام زندگي، بر اين سهل انگاري و ياري نكردن علي عليه السلام، عميقاً تأسف مي خورد و مي گفت:

ما آسي علي شي ءٍ إلّا أنّي لم اُقاتل مع عليّ الفئة الباغية.

بر هيچ چيز تأسّف نمي خورم، جز آن كه به همراه علي، با گروه طغيانگر نجنگيدم.البته برخي از منابع، مراد از «فئة باغية» در كلام وي را خوارج يا حَجّاج يا ابن زبير دانسته اند كه با توجه به قيد: «مع عليّ» در نصّي كه بدان اشاره شد، جايي براي احتمالات ديگر نيست.

او مي گفت: هركس مرا به نماز فراخواند، از او پيروي مي كنم، از هر گروه كه باشد؛ امّا در نبرد، شركت نمي كنم. در حاكميت و اطاعت از حاكم نيز او بر «قانون غلبه» باور داشت و مي گفت: فرمانبُردار كسي است كه بر مردم، تسلّط و غلبه يابد.

چنين بود كه چون علي عليه السلام بر آزادي و اختيار مردم، تأكيد كرده بود و مي گفت: «با اجبار، هيچ كس را بر اطاعتْ وادار نمي كنم»، عبداللَّه، از پيروي او تن مي زد؛ امّا از بيعت با يزيد بن معاويه، نه. او خيزش مردمان مدينه را پس از علني شدن فسق، فجور و هرزگي يزيد و پس از قتل اباعبداللَّه عليه السلام، «غَدْر» ناميد و خانواده ي خود را از اين كار، باز داشت.

[صفحه 211]

عبداللَّه، سست عنصري تُنُك مايه، تنگ نظر و مقدّس مآب بود، از جريان هاي سياسي و

اجتماعي، تحليلي استوار نداشت و سست عنصري و ماديگرايي او بر موضع زشت و ناهنجارش ياري مي رساند. او به سال 74 هجري و در سن 84 سالگي درگذشت.

47. تاريخ الطبري: علي عليه السلام، كميل نَخَعي را در پي عبداللَّه بن عمر فرستاد و او را آورد. علي عليه السلام به وي فرمود: «همراه من، به پا خيز». عبداللَّه بن عمر گفت: من با مردم مدينه ام؛ چرا كه يكي از آنانم. وقتي با تو بيعت كردند، من هم بيعت كردم و از آنان، جدا نشوم. اگر آنان براي نبرد به پا خاستند، من هم حركت مي كنم، و اگر نشستند، من هم خواهم نشست. علي عليه السلام فرمود: «ضامني معرّفي كن كه [عليه من] به پا نخيزي». گفت: ضامن هم معرّفي نمي كنم. علي عليه السلام فرمود: «اگر نبود كه بدخُلقي ات را در كودكي و بزرگ سالي مي دانم، نمي پذيرفتم. رهايش كنيد. من خود، ضامن اويم». 48. تاريخ الطبري- به نقل از محمّد و طلحه -: زبير و طلحه، بيرون آمدند و با عبداللَّه بن عمر، ديدار كردند و وي را به سستي [در همراهي علي عليه السلام] دعوت نمودند. عبداللَّه گفت: من يكي از مردم مدينه ام. اگر به پا خيزند،

[صفحه 212]

به پا خواهم خاست، و اگر بنشينند، من هم خواهم نشست. آن دو او را رها كردند و بازگشتند.

49. الطبقات الكبري- به نقل از ابو حصين-: معاويه گفت: چه كسي براي حكومت،از ما سزاوارتر است؟ عبداللَّه بن عمر مي گويد: خواستم بگويم كه سزاوارتر از تو كسي است كه با تو و پدرت بر سرِ حكومت جنگيد. سپس آنچه درخاطرم گذشته بود، بر زبان آوردم؛ ولي ترسيدم كه مفسده اي به دنبال داشته باشد.

50. الاستيعاب: به

نافع گفته شد: چرا ابن عمر با معاويه بيعت كرد و با علي بيعت نكرد؟ نافع گفت: ابن عمر، دستي را در جدايي دراز نمي كرد، چنان كه آن را از جماعتْ باز نمي داشت. او با معاويه بيعت نكرد، مگر زماني كه ديگران با وي بيعت كردند.

51. مسند ابن حنبل- به نقل از نافع-: هنگامي كه مردم مدينه به همراه ابن زبير شتاب كردند تا يزيد بن معاويه را از حكومت، خلع كنند، ابن عمر فرزندان خود را فراخواند و گفت: ما با اين مرد، بر پايه ي بيعت خدا و رسول بيعت كرديم. به درستي كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: براي نيرنگباز، پرچمي در روز رستاخير، افراشته شود و گفته شود: اين، نيرنگِ فلاني است و بزرگ ترين نيرنگ، آن است كه با مردمي بر پايه ي بيعت خدا و رسول، بيعت كني و سپس آن را بشكني، مگر كه شرك به خداوند را در پي داشته باشد. از اين رو،هيچ يك از شما يزيد را خلع نكنيد و در مسئله ي حكومت، زياده روي نكنيد كه شمشير، ميان من و شما خواهد بود.

52. فتح الباري: در مدّت زمامداري عبداللَّه بن زبير، عبداللَّه بن عمر، از بيعت

[صفحه 213]

با ابن زبير يا عبدالملك، امتناع ورزيد، همان گونه كه از بيعت با علي يا معاويه سر باز زد. امّا او با معاويه بيعت كرد، هنگامي كه معاويه، با حسن بن علي حيله كرد و مردم، بر وي اتّفاق كردند. همچنين، پس از مرگ معاويه، با فرزندش يزيد، بيعت كرد؛ زيرا مردم بر او اتّفاق كردند. پس از آن نيز در شرايط اختلاف، با كسي بيعت نكرد، تا اين كه ابن زبير، كشته شد و

حكومت، يكسره به عبدالملك رسيد. آن گاه با وي بيعت كرد.

53. صحيح البخاري- به نقل از عبداللَّه بن دينار-: وقتي كه مردم با عبدالملك بيعت كردند، عبداللَّه بن عمر، نامه اي بدين مضمون به وي نوشت: به عبداللَّه بن عبدالملك، اميرمؤمنان! به درستي كه به پيروي و حرفْ شنوي نسبت به عبداللَّه بن عبدالملك، بر اساس سنّت خدا و رسول خدا در حدّ توان، اعتراف مي كنم و فرزندانم هم بدين امر، اقرار مي كنند.

54. شرح نهج البلاغة: به درستي كه ابن عمر، از بيعت با علي سر باز زد و شبانه درِ خانه ي حجّاج را كوبيد تا با عبدالملك، بيعت كند، مبادا آن شب را بدون امام به صبح رساند. اين گمان، از آن جا برايش پيش آمد كه از رسول خدا روايت شده كه فرمود: «هركس بميرد و پيشوايي نداشته باشد، به مرگ جاهلي مرده است» و كار بدان جا رسيد كه حجّاج، او را حقير شمرد و خوار ساخت و پايش را از رختخواب بيرون آورد و گفت: دستت را دراز كن و با پايم بيعت نما! [235].

55. الطبقات الكبري- به نقل از نافع-: در زمان ابن زبير، خوارج و خَشَبيه، به ابن عمر گفته شد: با همه اينها نماز مي گزاري، با اين كه برخي از اينها برخي

[صفحه 214]

ديگر رامي كُشند؟ ابن عمر پاسخ داد: هركس «بشتابيد به سوي نماز!» را بر زبان آورَد، به وي پاسخ گويم، و هركس «بشتابيد به سوي رستگاري!» را بر زبان رانَد، به وي پاسخ دهم، و هركس بگويد: «بشتابيد به سوي كشتنِ برادرِ مسلمان و گرفتن اموال وي!»، گويم: «نه».

56. الطبقات الكبري- به نقل از سيف مازني-: ابن عمر مي گفت: در فتنه ها قتال نمي كنم

و پشت سرِ هر آن كس كه پيروز شود، نماز مي گزارم.

57. المستدرك علي الصحيحين- به نقل از عبداللَّه بن عمر-: بر هيچ چيزي تأسّف نمي خورم، جز آن كه به همراه علي، با گروه طغيانگر نجنگيدم.

58. الطبقات الكبري- به نقل از حبيب بن ابي ثابت-: از ابن عمر خبر رسيد كه در بيماري [منتهي به] مرگش گفت: بر هيچ كاري از دنيا تأسّف نمي خورم، جز آن كه با گروه طغيانگر نجنگيدم.

ر.ك: بخش نهم/علي از زبان ياران پيامبر/عبداللَّه بن عمر.

[صفحه 215]

سعد بن ابي وقاص

اشاره

أسلم في التاسعة عشرة من عمره [236] وشهد حروب النبيّ صلي الله عليه وآله [237] عدّه أهل السُّنّة

[صفحه 216]

في «العشرة المبشَّرة» [238] تولّي قيادة جيش القادسيّة في خلافة عمر [239] من هنا ذاع صيته في التاريخ الإسلامي. ثمّ ولي الكوفة [240] وبعد ذلك عزله عمر لأنّ أهلها شكوه إليه [241].

وكان سعد أحد أعضاء الشوري السداسيّة [242]، ثمّ اعتزل لصالح عبد الرحمن ابن عوف [243] وولي الكوفة مرّة اُخري في عهد عثمان [244] وظلّ والياً عليها برهةً، ثمّ عزله عثمان وعيّن الوليد بن عقبة مكانه [245].

[صفحه 217]

لم يبايع الإمام أميرالمؤمنين عليه السلام بالخلافة أوّل الأمر [246]، واعتزل جانباً، ولم يشهد حروبه، ولم ينصره [247].

وحين ملك معاوية أثني سعد علي الإمام عليّ عليه السلام أمامه، وعدّ شيئاً من مناقبه وفضائله [248]، فكبر ذلك علي معاوية، وشتمه، وقال له: إذا كنت تقرّ بهذا كلّه، فلِمَ لم تنصره؟ [249] فاعترف سعد بتقصيره في حقّ الإمام عليّ عليه السلام، وببيعته ومرافقته له [250].

مات سعد سنة (55 ه) [251] وابنه عمر بن سعد هو الذي قاد الجيش الاُمويّ لحرب الحسين عليه السلام في كربلاء [252].

59- المستدرك علي الصحيحين عن خيثمة بن عبد الرحمن: سمعت سعد بن مالك وقال له

رجل: إنّ عليّاً يقع فيك، إنّك تخلّفتَ عنه! فقال سعد: واللَّه إنّه لرأي رأيتُه، وأخطأ رأيي، إنّ عليّ بن أبي طالب اُعطي ثلاثاً، لَأن أكون اُعطيت إحداهنّ أحبّ إليَّ من الدنيا وما فيها [253].

60- مروج الذهب عن ابن عائشة وغيره- بعد أن مدح سعدٌ عليّاً عليه السلام وذكر له خصالاً، وتمنّي أن تكون واحدة من هذه الخصال له-: قال [معاوية]له: اقعد حتي تسمع جواب ما قلتَ، ما كنتَ عندي قطّ ألأم منك الآن، فهلّا نصرتَه، ولِمَ قعدتَ عن بيعته؟! فإنّي لو سمعتُ من النبيّ صلي الله عليه وآله مثل الذي سمعتَ فيه لكنتُ خادماً لعليّ ما عشتُ. فقال سعد: واللَّه إنّي لَأحقّ بموضعك منك. فقال معاوية: يأبي عليك ذلك بنو عذرة، وكان سعد- فيما يقال- لرجل من بني عذرة [254].

راجع: القسم التاسع/عليّ عن لسان أصحاب النبيّ/سعد بن أبي وقّاص.

[صفحه 218]

سعد بن ابي وقاص

او در نوزده سالگي اسلام آورد و در جنگ ها همراه با پيامبر صلي الله عليه وآله شركت مي كرد. اهل سنّت، او را جزء «عشرة مبشّرة» بر شمرده اند. در خلافت عمر، فرماندهي سپاه قادسيه را به عهده گرفت و از اين جهت، در تاريخ اسلام، آوازه اي بلند يافت. سعد، سپس فرماندار كوفه شد و چون كوفيان از وي شكايت كردند، عمر، او را عزل كرد.

سعد، يكي از اعضاي شوراي شش نفره بود كه به نفع عبدالرحمان بن عوف، كنار رفت. او بار ديگر، به روزگار خلافت عثمان، مدّتي بر مسند ولايت كوفه نشست. پس از مدّتي عثمان او را عزل كرد و وليد بن عقبه را برجاي او نهاد.

[صفحه 219]

سعد، پس از خلافت امام علي عليه السلام، ابتدا با او بيعت نكرد و در جنگ هاي علي عليه السلام نيز به

زاويه ي انزوا رفت و مولا را ياري نرساند. او به هنگامه ي پادشاهي معاويه و در حضور وي، امام علي عليه السلام را ستود و شايستگي هاي مولا را برشمرد. اين كار، بر معاويه گران آمد و او را دشنام داد و گفت: اگر بر اين همه، معترف هستي، چرا او را ياري نكردي. او به كوتاهي اش درباره ي علي عليه السلام و بيعت و همراهي وي، اعتراف كرده است. سعد، در سال 55 هجري درگذشت. عمر بن سعد، فرمانده سپاه اُموي در واقعه ي كربلا، فرزند اوست.

59. المستدرك علي الصحيحين- به نقل از خيثمة بن عبدالرحمان-: شنيدم كه مردي به سعد بن مالك گفت: به درستي كه علي عليه السلام با تو برخورد خواهد كرد؛ چرا از بيعتِ با او سر باز زدي. سعد گفت: سوگند به خداوند كه اين نظري بود كه بدان رسيدم و اشتباه كردم. به درستي كه علي بن ابي طالب، داراي سه خصلت است كه اگر يكي از آنها نصيب من شده بود، از دنيا و آنچه در آن است، برايم دوست داشتني تر بود.

[صفحه 220]

60. مروج الذهب- به نقل از ابن عايشه و ديگران-: پس از آن، سعد، علي عليه السلام را ستايش نمود و براي وي، خصلت هايي ياد كرد و آرزو كرد كه يكي از آنها را داشته باشد. معاويه به او گفت: بنشين و پاسخ گفته هايت را بشنو. تو هيچ گاه مانند الآن، نزد من شايسته ي سرزنش نبوده اي. [اگر چنين بود] چرا او را ياري نكردي؟ چرا از بيعت با وي باز نشستي؟ حقيقتاً اگر آنچه را تو درباره ي علي شنيدي، من از پيامبر صلي الله عليه وآله شنيده بودم، تا علي زنده بود، خدمتگزار وي مي بودم.

سعد گفت: سوگند به خداوند كه من به اين موضعي كه تو گرفتي، سزاوارترم. سپس معاويه گفت: فرزندان قبيله عُذره، اين را از تو نمي پذيرند (گفته شده كه سعد، بنده ي يكي از مردان قبيله ي عذره بود).

ر.ك: بخش نهم/علي از زبان ياران پيامبر/سعدبن ابي وقّاص.

[صفحه 221]

محمد بن مسلمة

اشاره

من أصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، وقد شهد حروبه كلّها [255]، إلّا تبوك [256] وبعد النبيّ صلي الله عليه وآله كان مع عمر لمّا دخلوا بيت فاطمة عليهاالسلام. وهو الذي كسر سيف الزبير [257].

ويقال: إنّه اشترك في قتل سعد بن عبادة [258]. وكان صاحب العمّال أيّام عمر. كان عمر إذا شُكيَ إليه عاملٌ أرسل محمّداً يكشف الحال. [259].

وبعد قتل عثمان أبي عن بيعة الإمام عليّ عليه السلام وسمّاه «فتنة»، واعتزل، واتخذ سيفاً من خشب [260].قُتل بيد رجل من أهل الاُردن، لقعوده عن الإمام عليّ عليه السلام ومعاوية [261].

[صفحه 222]

محمد بن مسلمة

از ياران رسول خدا بود كه در همه ي جنگ هاي وي جز تبوك حضور داشت. پس از پيامبر صلي الله عليه وآله از همراهان عمر بود، هنگامي كه به خانه ي فاطمه عليهاالسلام وارد شدند و كسي است كه شمشير زبير را شكست و گفته مي شود در كشتن سعد بن عباده، شركت داشت.

او بازرسي كارگزاران حكومتي را در زمان حكومت عمر بر عهده داشت. هرگاه از يكي از كارگزاران، شكايتي مي رسيد، عمر او را براي بررسي مي فرستاد.

محمّد، پس از كشته شدن عثمان، از بيعت با علي عليه السلام سر باز زد و آن را فتنه و بحران دانست. لذا گوشه گيري پيشه كرد و شمشيري چوبي به دست گرفت.او به دليل همراهي نكردن علي عليه السلام و معاويه، به دست مردي اردني كشته شد.

[صفحه 223]

اسامة بن زيد

اشاره

مولي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله [262]، واُمّه اُم أيمن حاضنة رسول اللَّه صلي الله عليه وآله [263] استعمله النبيّ صلي الله عليه وآله في آخر أيّام حياته وهو ابن ثماني عشرة سنة [264]، وفي جيشه أبو بكر وعمر وأبو عبيدة.

وكان مكرّماً معزّزاً في زمن الخلفاء، ففرض عمر بن الخطّاب له خمسة آلاف، في الوقت الذي فرض لابنه عبد اللَّه بن عمر ألفين [265].

لكنّه لم يبايع الإمام عليّاً عليه السلام، واعتذر عن ذلك بمعاذير [266] وقد ورد في بعض النصوص أنّ الإمام عليه السلام قبل عذره. [267].

وقد ورد عن الإمام الباقر عليه السلام أنّه قال: قد رجع؛ فلا تقولوا إلّا خيراً [268].

مات اُسامة، وكفّنه الإمام الحسن عليه السلام في بُرد أحمر حبرة [269].

اسامة بن زيد

اسامه، هم پيمان پيامبر صلي الله عليه وآله بود. مادرش امّ ايمن، از دايگان رسول خدا بود. پيامبر صلي الله عليه وآله در روزهاي پاياني زندگي خويش، او را كه هيجده سال بيش نداشت، فرمانده سپاه اسلام كرد، در حالي كه در آن سپاه، كساني چون ابوبكر، عمر و ابوعبيده حضور داشتند.

او در زمان خلفا مورد تكريم و احترام بود. عمر برايش پنج هزار دينار حقوق تعيين كرد، در حالي كه فرزند خودش دو هزار دينار حقوق مي گرفت.

او از بيعت با علي عليه السلام سر باز زد و عذرهايي آورد و در پاره اي متون تاريخي، ياد شده كه علي عليه السلام عذرش را پذيرفت.

از امام باقر عليه السلام روايت شده كه او از رفتار خويش باز گشت، از اين رو، درباره اش جز نيكي بر زبان نرانيد.

وقتي اسامه از دنيا رفت، امام حسن عليه السلام او را در بُرد يماني قرمز رنگي كفن كرد.

[صفحه 225]

پله=4

حسان بن ثابت

صاحب الرسول الأعظم صلي الله عليه وآله، وشاعره [270] الذي قال له: «لا تزال يا حسان مؤيّداً بروح القدس ما نصرتَنا بلسانك» [271] ومن شعراء الأنصار الذين هجوا مشركي قريش. وهو الذي نظم حديث الغدير [272].

وكان من أجبن الناس، فلم يشهد حرباً من حروب النبيّ صلي الله عليه وآله [273].

وكان عثمانيّاً، منحرفاً عن الإمام عليّ عليه السلام [274].

لم يشهد بيعة الإمام عليه السلام ولا حرباً من حروبه، ولم يقُل شعراً في مدحه بعد خلافته.

عاش ستّين في الجاهلية، وستّين في الإسلام [275].

61- المستدرك علي الصحيحين عن عروة عن صفيّة بنت عبد المطّلب: أنا أوّل إمرأة قتلَت رجلاً؛ كنتُ في فارع حصن حسّان بن ثابت وكان حسّان معنا في النساء والصبيان حين خندق النبيّ صلي الله عليه وآله، قالت صفيّة: فمرّ

بنا رجل من يهود، فجعل يطيف بالحصن، فقلت لحسّان: إنّ هذا اليهودي بالحصن كما تري ولا آمنه أن يدلّ علي عوراتنا، وقد شُغل عنّا رسولُ اللَّه صلي الله عليه وآله وأصحابُه فقُم إليه فاقتُله. فقال: يغفر اللَّه لكِ يا بنت عبد المطلب، واللَّه لقد عرفتِ ما أنا بصاحب هذا! قالت صفيّة: فلمّا قال ذلك ولم أرَ عنده شيئاً احتجزتُ، وأخذتُ عموداً من الحصن، ثمّ نزلتُ من الحصن إليه فضربتُه بالعمود حتي قتلتُه، ثمّ رجعتُ إلي الحصن، فقلتُ: يا حسّان انزل فاستلِبه، فإنه لم يمنعني أن أسلبه إلّا أنّه رجل! فقال: ما لي بسلبه من حاجة [276].

[صفحه 226]

حسان بن ثابت

حسّان از ياران پيامبر گرامي اسلام و از شاعران ايشان بود كه حضرت درباره اش فرمود: «اي حسّان! هميشه از سوي روح القدس، مدد شوي تا زماني كه ما را با زبانت ياري مي رساني». او از شاعرانِ انصار بود كه مشركان قريش را هجو كرد و هماني است كه واقعه ي غدير را به نظم درآورد.

حسّان، از ترسوترين مردمان بود كه در هيچ يك از جنگ هاي پيامبر صلي الله عليه وآله حضور نداشت. سپس از طرفداران عثمان گشت و از امام علي عليه السلام جدا شد. در بيعت با علي عليه السلام شركت نجُست و در هيچ يك از جنگ هاي آن حضرت، حضور نداشت. او پس از خلافت علي عليه السلام هم شعري در بزرگداشت حضرتْ نسُراييد.

حسّان، شصت سال در عصر جاهليت و شصت سال هم در زمان اسلام، زندگي كرد.

[صفحه 227]

61. المستدرك علي الصحيحين- به نقل از عروه و او از صفيه دختر عبدالمطّلب-: من نخستين زني بودم كه مردي را كشتم. من در پناهگاه حسّان بن ثابت بودم. او به هنگام خندق

كندن پيامبر صلي الله عليه وآله، با زنان و كودكان، همراه ما بود.

صفيه گفت: مردي يهودي از نزديكي ما گذشت و اطراف پناهگاه مي چرخيد.

به حسّان گفتم: اين يهودي به پناهگاه نزديك شده و زنان در اين جا امنيتي ندارند. پيامبر صلي الله عليه وآله و يارانش نيز به كارهاي ديگر مشغول اند.بلند شو و او را بكُش. حسّان گفت: خداوند، تو را بيامرزد اي دختر عبدالمطّلب!سوگند به خداوند كه تو مي داني من اهل چنين كاري نيستم. صفيه گفت: وقتي حسّان چنين گفت و نزد او چيزي نيافتم، ستوني را از پناهگاه برداشتم، بيرون آمدم و بر يهودي فرود آوردم تا او را كشتم. سپس به پناهگاه برگشتم و گفتم: اي حسّان! بيرون برو و او را لُخت كن. چيزي مرا از اين كار باز نداشت، جز آن كه او مرد بود. حسّان گفت: مرا به لخت كردن او نيازي نيست.

[صفحه 228]

الاصلاحات العلوية

اشاره

اصلاحات علوي

صوت العدالة و صداها

اشاره

62- شرح نهج البلاغة عن أبي جعفر الإسكافي: صعد [عليّ عليه السلام] المنبر في اليوم الثاني من يوم البيعة وهو يوم السبت لإحدي عشرة ليلة بقينَ من ذي الحجة، فحمد اللَّه وأثني عليه، وذكر محمّداً فصلّي عليه، ثمّ ذكر نعمة اللَّه علي أهل الإسلام، ثمّ ذكر الدنيا فزهّدهم فيها، وذكر الآخرة فرغّبهم إليها، ثمّ قال:

أمّا بعد، فإنّه لمّا قُبِضَ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله استخلف الناس أبا بكر،ثمّ استخلف أبو بكر عمر فعمل بطريقه، ثمّ جعلها شوري بين ستّة، فأفضي الأمر منهم إلي عثمان، فعمل ما أنكرتم وعرفتم، ثمّ حُصِرَ وقُتِلَ، ثمّ جئتموني طائعين فطلبتم إليّ، وإنّما أنا رجل منكم، لي ما لكم وعليّ ما عليكم، وقد فتح اللَّه الباب بينكم وبين أهل القبلة، وأقبلت الفتن كقطع الليل المظلم، ولا يحمل هذا الأمر إلّا أهل

[صفحه 229]

الصبر والبصر والعلم بمواقع الأمر، وإنّي حاملكم علي منهج نبيّكم صلي الله عليه وآله ومنفّذ فيكم ما اُمرت به، إن استقمتم لي وباللَّه المستعان. ألا إنّ موضعي من رسول اللَّه صلي الله عليه وآله بعد وفاته كموضعي منه أيّام حياته، فامضوا لما تؤمرون به وقفوا عند ما تنهون عنه، ولا تعجلوا في أمر حتي نبيّنه لكم، فإنّ لنا عن كلّ أمر تنكرونه عذراً.

ألا وإنّ اللَّه عالم من فوق سمائه وعرشه أني كنت كارهاً للولاية علي اُمّة محمّد حتي اجتمع رأيكم علي ذلك؛ لأني سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: «أيّما والٍ وَلِيَ الأمر من بعدي اُقيم علي حدّ الصراط، ونشرت الملائكة صحيفته؛ فإن كان عادلاً أنجاه اللَّه بعدله، وإن كان جائراً انتفض به الصراط حتي تتزايل مفاصله، ثمّ يهوي إلي النار؛ فيكون أوّل ما يتّقيها به أنفه وحرّ

وجهه» ولكني لمّا اجتمع رأيكم لم يسعني ترككم.

ثم التفت عليه السلام يميناً وشمالاً فقال:

ألا لا يقولنّ رجال منكم غداً قد غمرتهم الدنيا فاتّخذوا العقار، وفجّروا الأنهار، وركبوا الخيول الفارهة، واتّخذوا الوصائف الروقة فصار ذلك عليهم عاراً وشناراً، إذا ما منعتهم ما كانوا يخوضون فيه وأصرتهم إلي حقوقهم التي يعلمون، فينقمون ذلك ويستنكرون ويقولون: حرمنا ابن أبي طالب حقوقنا.

ألا وأيّما رجل من المهاجرين والأنصار من أصحاب رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يري أنّ الفضل له علي من سواه لصحبته، فإنّ الفضل النيّر غداً عند اللَّه، وثوابه وأجره علي اللَّه، وأيّما رجل استجاب للَّه وللرسول فصدق ملّتنا ودخل في ديننا

[صفحه 230]

واستقبل قبلتنا، فقد استوجب حقوق الإسلام وحدوده، فأنتم عباد اللَّه، والمال مال اللَّه يقسم بينكم بالسويّة، لا فضل فيه لأحد علي أحد، وللمتّقين عند اللَّه غداً أحسن الجزاء وأفضل الثواب، لم يجعل اللَّه الدنيا للمتّقين أجراً ولا ثواباً وما عند اللَّه خير للأبرار.

وإذا كان غداً إن شاء اللَّه فاغدوا علينا فإنّ عندنا مالاً نقسمه فيكم، ولا يتخلّفنّ أحد منكم عربي ولا عجمي، كان من أهل العطاء أو لم يكن إلّا حضر إذا كان مسلماً حرّاً. أقول قولي هذا وأستغفر اللَّه لي ولكم. ثمّ نزل.

قال شيخنا أبو جعفر: وكان هذا أوّل ما أنكروه من كلامه عليه السلام، وأورثهم الضغن عليه، وكرهوا إعطاءه وقَسمه بالسويّة. فلمّا كان من الغد غدا وغدا الناس لقبض المال، فقال لعبيداللَّه بن أبي رافع كاتبه: اِبدأ بالمهاجرين فنادهم وأعط كلّ رجل ممّن حضر ثلاثة دنانير، ثمّ ثنّ بالأنصار فافعل معهم مثل ذلك، ومن يحضر من الناس كلّهم الأحمر والأسود فاصنع به مثل ذلك.

فقال سهل بن حنيف: يا أميرالمؤمنين، هذا غلامي بالأمس وقد أعتقتُه اليوم، فقال:

نعطيه كما نعطيك، فأعطي كلّ واحد منهما ثلاثة دنانير، ولم يفضّل أحداً علي أحد، وتخلّف عن هذا القَسم يومئذ: طلحة والزبير وعبد اللَّه بن عمر وسعيد بن العاص ومروان بن الحكم ورجال من قريش وغيرها.

قال: وسمع عبيد اللَّه بن أبي رافع عبد اللَّه بن الزبير يقول لأبيه وطلحة ومروان وسعيد: ما خفي علينا أمسِ من كلام عليّ ما يريد، فقال سعيد بن العاص والتفت إلي زيد بن ثابت: إيّاك أعني واسمعي يا جارة، فقال عبيد اللَّه بن أبي رافع لسعيد

[صفحه 231]

وعبد اللَّه بن الزبير: إنّ اللَّه يقول في كتابه «وَ لَكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كَرِهُونَ» [277].

ثمّ إنّ عبيد اللَّه بن أبي رافع أخبر عليّاً عليه السلام بذلك فقال: واللَّه إن بقيتُ وسلمتُ لهم لأقيمنّهم علي المحجّة البيضاء والطريق الواضح. قاتل اللَّه ابن العاص، لقد عرف من كلامي ونظري إليه أمسِ أنّي اُريده وأصحابه ممّن هلك فيمن هلك.

قال: فبينا الناس في المسجد بعد الصبح إذ طلع الزبير وطلحة فجلسا ناحية عن عليّ عليه السلام، ثمّ طلع مروان وسعيد وعبد اللَّه بن الزبير فجلسوا إليهما، ثمّ جاء قوم من قريش فانضمّوا إليهم، فتحدّثوا نجيّاً ساعة، ثمّ قام الوليد بن عقبة بن أبي معيط فجاء إلي عليٍّ عليه السلام فقال: يا أبا الحسن، إنّك قد وترتنا جميعاً، أمّا أنا فقتلتَ أبي يوم بدر صبراً، وخذلتَ أخي يوم الدار بالأمس، وأمّا سعيد فقتلتَ أباه يوم بدر في الحرب وكان ثور قريش، وأمّا مروان فسخّفتَ أباه عند عثمان إذ ضمّه إليه، ونحن إخوتك ونظراؤك من بني عبد مناف، ونحن نبايعك اليوم علي أن تضع عنّا ما أصبناه من المال في أيّام عثمان، وأن تقتل قتلته، وإنّا إن خفناك تركناك فالتحقنا بالشام.

فقال: أمّا ما ذكرتم

من وتري إيّاكم فالحقّ وتركم، وأمّا وضعي عنكم ما أصبتم فليس لي أن أضع حقّ اللَّه عنكم ولا عن غيركم، وأمّا قتلي قتلة عثمان فلو لزِمَني قتلُهم اليوم لقتلتهم أمس، ولكن لكم عليّ إن خفتموني أن اُؤمّنكم وإن خفتُكم أن اُسيّركم.

فقام الوليد إلي أصحابه فحدّثهم، وافترقوا علي إظهار العداوة وإشاعة الخلاف. فلمّا ظهر ذلك من أمرهم، قال عمّار بن ياسر لأصحابه: قوموا بنا إلي

[صفحه 232]

هؤلاء النفر من إخوانكم فإنّه قد بلغنا عنهم ورأينا منهم ما نكره من الخلاف والطعن علي إمامهم، وقد دخل أهل الجفاء بينهم وبين الزبير والأعسر العاقّ- يعني طلحة-.

فقام أبو الهيثم وعمّار وأبو أيّوب وسهل بن حنيف وجماعة معهم، فدخلوا علي عليّ عليه السلام فقالوا: يا أميرالمؤمنين انظر في أمرك وعاتب قومك هذا الحيّ من قريش، فإنّهم قد نقضوا عهدك وأخلفوا وعدك، وقد دعونا في السرّ إلي رفضك، هداك اللَّه لرشدك، وذاك لأنّهم كرهوا الاُسوة وفقدوا الأثرة، ولمّا آسيتَ بينهم وبين الأعاجم أنكروا واستشاروا عدوّك وعظّموه، وأظهروا الطلب بدم عثمان فرقةً للجماعة وتأ لّفاً لأهل الضلالة، فرأيك!

فخرج عليّ عليه السلام فدخل المسجد وصعد المنبر مرتدياً بطاقٍ مؤتزراً ببُردٍ قطري، متقلّداً سيفاً متوكّئاً علي قوس، فقال:

أمّا بعد، فإنّا نحمد اللَّه ربّنا وإلهنا ووليّنا ووليّ النعم علينا، الذي أصبحت نعمه علينا ظاهرة وباطنة، امتناناً منه بغير حول منّا ولا قوّة، ليبلونا أنشكر أم نكفر فمن شكر زاده ومن كفر عذّبه، فأفضل الناس عند اللَّه منزلة وأقربهم من اللَّه وسيلة أطوعهم لأمره، وأعملهم بطاعته، وأتبعهم لسنّة رسوله، وأحياهم لكتابه، ليس لأحد عندنا فضل إلّا بطاعة اللَّه وطاعة الرسول. هذا كتاب اللَّه بين أظهرنا، وعهد رسول اللَّه وسيرته فينا، لا يجهل ذلك إلّا جاهل عاند عن الحق منكر،

قال اللَّه تعالي: «يَأَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَي وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآلِلَ لِتَعَارَفُواْ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَل-كُمْ» [278].

[صفحه 233]

ثمّ صاح بأعلي صوته: أطيعوا اللَّه وأطيعوا الرسول فإن تولّيتم فإنّ اللَّه لا يحبّ الكافرين.

ثم قال: يا معشر المهاجرين والأنصار، أتمنّون علي اللَّه ورسوله بإسلامكم بل اللَّه يمنّ عليكم أن هداكم للإيمان إن كنتم صادقين [279].

ثمّ قال: أنا أبو الحسن- وكان يقولها إذا غضب- ثمّ قال: ألا إنّ هذه الدنيا التي أصبحتم تمنّونها وترغبون فيها، وأصبحت تُغضبكم وتُرضيكم، ليست بداركم ولا منزلكم الذي خلقتم له، فلا تغرّنّكم فقد حذّرتكموها، واستتمّوا نعم اللَّه عليكم بالصبر لأنفسكم علي طاعة اللَّه والذلّ لحكمه جلّ ثناؤه، فأمّا هذا الفي ء فليس لأحد علي أحد فيه أثرة، وقد فرغ اللَّه من قسمته فهو مال اللَّه، وأنتم عباداللَّه المسلمون، وهذا كتاب اللَّه به أقررنا وله أسلمنا، وعهدُ نبيّنا بين أظهرنا، فمن لم يرضَ به فليتولّ كيف شاء، فإنّ العامل بطاعة اللَّه والحاكم بحكم اللَّه لا وحشة عليه.

ثمّ نزل عن المنبر فصلّي ركعتين، ثمّ بعث بعمّار بن ياسر وعبد الرحمن بن حسل القرشي إلي طلحة والزبير وهما في ناحية المسجد، فأتياهما فدعواهما فقاما حتي جلسا إليه عليه السلام.

فقال لهما: نشدتكما اللَّه هل جئتماني طائعين للبيعة، ودعوتماني إليها وأنا كاره لها؟

قالا: نعم.

فقال: غير مجبرَين ولا مقسورَين، فأسلمتما ليّ بيعتكما وأعطيتماني عهدكما.

[صفحه 234]

قالا: نعم.

قال: فما دعاكما بعد إلي ما أري؟

قالا: أعطيناك بيعتنا علي ألّا تقضي الاُمور ولا تقطعها دوننا، وأن تستشيرنا في كلّ أمر، ولا تستبدّ بذلك علينا، ولنا من الفضل علي غيرنا ما قد علمت، فأنت تقسم القَسم وتقطع الأمر، وتمضي الحكم بغير مشاورتنا ولا علمنا.

فقال: لقد نقمتما يسيراً، وأرجأتما كثيراً، فاستغفرا

اللَّه يغفر لكما. أ لا تُخبرانني، أ دفعتكما عن حقّ وجب لكما فظلمتكما إيّاه؟

قالا: معاذ اللَّه!

قال: فهل استأثرت من هذا المال لنفسي بشي ء؟

قالا: معاذ اللَّه!

قال: أ فوقع حكم أو حقّ لأحد من المسلمين فجهلته أو ضعفت عنه؟

قالا: معاذ اللَّه!

قال: فما الذي كرهتما من أمري حتي رأيتما خلافي؟

قالا: خلافك عمر بن الخطاب في القَسم، إنّك جعلت حقّنا في القَسم كحقّ غيرنا، وسوّيت بيننا وبين من لا يماثلنا فيما أفاء اللَّه تعالي علينا بأسيافنا ورماحنا، وأوجفنا عليه بخيلنا ورجلنا، وظهرت عليه دعوتنا، وأخذناه قسراً قهراً ممّن لا يري الإسلام إلّا كرها.

فقال: فأمّا ما ذكرتماه من الاستشارة بكما، فواللَّه ما كانت لي في الولاية رغبة، ولكنّكم دعوتموني إليها وجعلتموني عليها، فخفتُ أن أردّكم فتختلف

[صفحه 235]

الاُمّة، فلمّا أفضت إليّ نظرتُ في كتاب اللَّه وسنّة رسوله فأمضيت ما دلّاني عليه واتّبعته، ولم أحتج إلي آرائكما فيه ولا رأي غيركما، ولو وقع حكم ليس في كتاب اللَّه بيانه ولا في السنّة برهانه، واحتيج إلي المشاورة فيه لشاورتكما فيه.

وأمّا القَسم والاُسوة، فإنّ ذلك أمر لم أحكم فيه بادئ بدء، قد وجدت أنا وأنتما رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يحكم بذلك، وكتاب اللَّه ناطق به، وهو الكتاب الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد.

وأمّا قولكما: جعلت فيئنا وما أفاءته سيوفنا ورماحنا سواء بيننا وبين غيرنا، فقديماً سبق إلي الإسلام قوم ونصروه بسيوفهم ورماحهم فلم يفضّلهم رسول اللَّه صلي الله عليه وآله في القَسم ولا آثرهم بالسبق، واللَّه سبحانه موفٍ السابق والمجاهد يوم القيامة أعمالهم، وليس لكما واللَّه عندي ولا لغيركما إلّا هذا، أخذ اللَّه بقلوبنا وقلوبكم إلي الحقّ وألهمنا وإيّاكم الصبر. ثمّ قال: رحم اللَّه

امرأً رأي حقّاً فأعان عليه، ورأي جوراً فردّه، وكان عوناً للحقّ علي من خالفه.

قال شيخنا أبو جعفر: وقد روي أنّهما قالا له وقت البيعة: نبايعك علي أنّا شركاؤك في هذا الأمر. فقال لهما: لا، ولكنّكما شريكاي في الفي ء، لا أستأثر عليكما ولا علي عبد حبشي مجدّع بدرهم فما دونه، لا أنا ولا ولداي هذان، فإن أبيتما إلّا لفظ الشركة، فأنتما عونان لي عند العجز والفاقة، لا عند القوّة والاستقامة.

قال أبو جعفر: فاشترطا ما لا يجوز في عقد الأمانة، وشرط عليه السلام لهما ما يجب في الدين والشريعة.

قال: وقد روي أيضاً أنّ الزبير قال في ملأ من الناس: هذا جزاؤنا من عليّ! قمنا له في أمر عثمان حتي قتل، فلمّا بلغ بنا ما أراد جعل فوقنا من كنّا فوقه.

[صفحه 236]

وقال طلحة: ما اللوم إلّا علينا، كنّا معه أهل الشوري ثلاثة فكرهه أحدنا- يعني سعداً- وبايعناه فأعطيناه ما في أيدينا ومنعَنا ما في يده، فأصبحنا قد أخطأنا اليوم ما رجوناه أمس، ولا نرجو غداً ما أخطأنا اليوم.

فإن قلت: فإنّ أبا بكر قَسم بالسواء كما قسمه أميرالمؤمنين عليه السلام، ولم ينكروا ذلك كما أنكروه أيام أميرالمؤمنين عليه السلام، فما الفرق بين الحالتين؟

قلت: إنّ أبا بكر قَسم محتذياً لقَسم رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، فلمّا وَليَ عمر الخلافة وفضّل قوماً علي قوم ألفوا ذلك ونسوا تلك القسمة الاُولي، وطالت أيام عمر، وأشربت قلوبهم حبّ المال وكثرة العطاء، وأمّا الذين اهتضموا فقنعوا ومرنوا علي القناعة، ولم يخطر لأحد من الفريقين له أنّ هذه الحال تنتقض أو تتغيّر بوجه ما، فلمّا وَليَ عثمان أجري الأمر علي ما كان عمر يجريه، فازداد وثوق القوم بذلك، ومن ألف أمراً أشقّ عليه فراقه، وتغيير العادة فيه،

فلمّا وَليَ أميرالمؤمنين عليه السلام أراد أن يردّ الأمر إلي ما كان في أيام رسول اللَّه صلي الله عليه وآله وأبي بكر، وقد نُسي ذلك ورفض وتخلّل بين الزمانين اثنتان وعشرون سنة، فشقّ ذلك عليهم، وأنكروه وأكبروه حتي حدث ما حدث من نقض البيعة ومفارقة الطاعة، وللَّه أمر هو بالغه [280].

63- الإمام عليّ عليه السلام- في أوّل خطبة خطبها بعد بيعة الناس له علي الأمر، وذلك بعد قتل عثمان-: أمّا بعد، فلا يُرعينّ مُرعٍ إلّا علي نفسه، شُغل عن الجنّة مَن النار أمامه، ساعٍ مجتهدٌ، وطالبٌ يرجو، ومقصّرٌ في النار، ثلاثة، واثنان: ملَكٌ طار بجناحيه، ونبيٌّ أخذ اللَّه بضَبعيه، لا سادس.

[صفحه 237]

هلك من ادّعي، ورَدِي من اقتحم. اليمين والشمال مضلّة، والوسطي الجادّة، منهج عليه باقي الكتاب والسنّة وآثار النبوّة.

إنّ اللَّه تعالي داوي هذه الاُمّة بدواءين: السوط والسيف، لا هوادة عند الإمام، فاستتروا ببيوتكم، وأصلحوا فيما بينكم، والتوبة من ورائكم، من أبدي صفحته للحقّ هلك.

قد كانت اُمور لم تكونوا عندي فيها معذورين، أما إنّي لو أشاء أن أقول لقلت، عفا اللَّه عمّا سلف، سبق الرجلان، وقام الثالث كالغراب همّته بطنه، وَيلَهُ لو قُصّ جناحاه وقُطع رأسه لكان خيراً له.

انظروا فإن أنكرتم فأنكروا، وإن عرفتم فبادروا، حقّ وباطل ولكلٍّ أهل، ولئن أمِرَ الباطل لقديماً فعل، ولئن قلّ الحقّ فلرُبّما ولعلّ، ولَقلّ ما أدبر شي ء فأقبل، ولئن رجعت إليكم نفوسُكم إنّكم لسعداء، وإنّي لأخشي أن تكونوا في فترة، وما عليَّ إلّا الاجتهاد.

ألا إنّ أبرارَ عترتي وأطايب أرومتي، أحلمُ الناس صِغاراً، وأعلمُ الناس كباراً، ألا وإنّا أهل بيتٍ من علم اللَّه علمنا، وبحكم اللَّه حكمنا، وبقول صادق أخذنا، فإن تَتبعوا آثارنا تهتدوا ببصائرنا، وإن لم تفعلوا يُهلككم اللَّه بأيدينا، معنا راية

الحقّ، من تبعها لَحِق، ومن تأخّر عنها غرق، ألا وبنا تُدرك تِرَةُ كلّ مؤمن، وبنا تُخلع رِبقَةُ الذلّ من أعناقكم، وبنا فُتح لا بكم، وبنا يُختم لا بكم [281].

[صفحه 238]

64- عنه عليه السلام- من كلامه لمّا بويع في المدينة-: ذمّتي بما أقول رهينة، وأنا به زعيم، إنّ من صرّحت له العبر عمّا بين يديه من المثلات، حجزته التقوي عن تقحّم الشبهات، ألا وإنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه صلي الله عليه وآله، والذي بعثه بالحقّ لَتُبَلبَلُنّ بَلبلةً، وَلَتُغربَلُنّ غَربلةً، وَلَتُساطُنّ سوطَ القِدر، حتي يعود أسفلُكم أعلاكم، وأعلاكم أسفلَكم، وَلَيسبِقنّ سابقون كانوا قصّروا، وَلَيُقصّرَنّ سبّاقون كانوا سبقوا.

واللَّه ما كتمتُ وشمة، ولا كذبتُ كذبة، ولقد نُبّئتُ بهذا المقام وهذا اليوم. ألا وإنّ الخطايا خيل شُمُس حُمل عليها أهلُها، وخُلِعت لُجُمُها، فتقحّمت بهم في النار. ألا وإنّ التقوي مطايا ذُلُل، حُمل عليها أهلُها، واُعطوا أزِمّتَها، فأوردتهم الجنّة. حقّ وباطل، ولكلٍّ أهل، فلئن أمِرَ الباطل لَقديماً فعل، ولئن قلّ الحقّ فلربّما ولعلّ، ولَقلّما أدبر شي ء فأقبل! [282].

65- عنه عليه السلام- من كلام له بعدما بويع بالخلافة، وقد قال له قوم من الصحابة: لو عاقبت قوماً ممّن أجلب علي عثمان؟: يا إخوتاه! إني لست أجهل ما تعلمون،

[صفحه 239]

ولكن كيف لي بقوة والقوم المُجلبون علي حدّ شوكتهم، يملكوننا ولا نملكهم؟! وهاهم هؤلاء قد ثارت معهم عِبدانكم، والتفّت إليهم أعرابكم، وهم خلالكم يسومونكم ما شاؤوا. وهل ترون موضعاً لقدرة علي شي ء تريدونه؟! إنّ هذا الأمر أمر جاهلية. وإنّ لهؤلاء القوم مادة. إنّ الناس من هذا الأمر- إذا حُرّك- علي أمور: فرقة تري ما ترون، وفرقة تري ما لا ترون، وفرقة لا تري هذا ولا ذاك، فاصبروا حتي يهدأ الناس، وتقع القلوب

مواقعها، وتؤخذ الحقوق مسمحة، فاهدؤوا عنّي، وانظروا ماذا يأتيكم به أمري، ولا تفعلوا فَعلة تُضعضع قوةً، وتُسقط مُنَّةً، وتورث وهناً وذلّةً. وساُمسك الأمر ما استمسك. وإذا لم أجد بُدًّا فآخر الدواء الكيّ [283].

[صفحه 240]

فرياد عدالت و پژواك آن

62. شرح نهج البلاغة- به نقل از ابو جعفر اسكافي-: [امام علي عليه السلام] در دومين روز بيعت خود كه روز شنبه نوزدهم ذي حجّه بود، بر منبر رفت، خدا را حمد كرد و ستايش نمود و بر محمّد، درود فرستاد. آن گاه، نعمت هاي خداوند را بر مسلمانان، برشمرد. سپس از دنيا ياد كرد و مردم را نسبت به آن، بي رغبت ساخت و از آخرت، ياد كرد و مردم را بدان، ترغيب كرد. آن گاه فرمود:

«پس از حمد و ستايش خداوند؛ به درستي كه چون رسول خدا قبض روح شد، مردم، ابوبكر را به خلافت رساندند. پس از آن، ابوبكر، عمر را به خلافت برگزيد. عمر هم به روش ابوبكر، عمل كرد. آن گاه، خلافت را در شوراي شش نفره قرار داد و نتيجه ي امر، به حكومت عثمان، منتهي شد. او به گونه اي عمل كرد كه شما نمي پسنديديد؛ و خود دانستيد، تا اين كه محاصره و كشته شد. سپس با رغبت نزد من آمديد و از من حكومت خواستيد. همانا من هم مردي از شمايم كه سود و زيانم، مانند شماست و خداوند، دري ميان شما و اهل قبله گشوده است. فتنه ها مانند شبِ تاريك، روآورده است و بار حكومت را جز

[صفحه 241]

مردي استقامت پيشه، بينا و آگاه از زير و بم حكومت، برنتابد. من شما را بر روش پيامبرتان وامي دارم و آنچه بدان مأمورم، در ميان شما به اجرا مي گذارم،اگر پا به پايم استقامت ورزيد- و از خداوند،

مدد بايد جُست-.

آگاه باشيد كه جايگاه من نسبت به رسول خدا پس از مرگش، مانند جايگاه من در زمان حيات اوست. پس بر آنچه بدان امر مي شويد، پايبند باشيد و از آنچه نهي مي شويد، خودداري ورزيد. در هيچ كاري شتاب مكنيد، تا آن را برايتان روشن سازم. به درستي كه ما را در آنچه نمي پسنديد، دليل و توجيهي است. آگاه باشيد كه خداوند، از فراز آسمان و عرش، آگاه است كه حكومت بر امّت محمّد را خوش نمي داشتم تا اين كه رأي شما بر اين امر، تعلّق گرفت؛ چرا كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: "هر زمامداري كه حكومتِ پس از مرا بر عهده گيرد، او را بر صراط نگه دارند. فرشتگان، پرونده اش را بگشايند اگر عدالت پيشه بود، خداوند او را بر پايه ي عدلش نجات دهد، و اگر ستمگر باشد، صراط، او را چنان بلرزاند كه مفصل هايش از هم بگسلد. سپس به آتش افكنده شود. آن گاه، نخست، بيني اش آسيب بيند و صورتش داغ شود". امّا اينك كه رأي شما بر حكومتِ من تعلّق گرفته، مجالي براي كناره گيري نيست».

آن گاه، به راست و چپ، رو گردانْد و گفت:

«آگاه باشيد! مبادا فردا كه دنيا مرداني از شما را در خود گرفت و بُستان ها برپا داشتند، نهرها جاري ساختند، بر اسبان تيزرو سوار شدند و زيبارويان را برگزيدند- كه بر آنان، ننگ و عار شد- و من آنها را باز داشتم و به حقوقي كه مي شناسند، بازشان گرداندم، از من خُرده گيرند و مپسندند و بگويند: پسر ابوطالب، ما را از حقوق خويش، محروم ساخت.

آگاه باشيد! هريك از مهاجران و انصار از صحابيان رسول خدا كه به دليل همراهي رسول

خدا براي خويش، به فضيلت و برتري باور دارد، [بداند] كه فضيلت روشن فردا نزد خداست و پاداش و اجر او بر خداوند است، و هركس دعوت خداوند و رسولش را پاسخ گويد و آيين ما را تصديق كند و در دين ما

[صفحه 242]

داخل گردد و به قبله ي ما روي آورد، از حقوق و حدود اسلام، برخوردار مي شود.شما بندگان خداونديد و ثروت، از آنِ خداست و ميان شما به مساوات تقسيم گردد. هيچ كس را بر ديگري برتري نيست، و پارسايان را فردا نزد خداوند، نيكوترين پاداش و برترين ثواب است. خداوند، دنيا را پاداش و ثوابِ پارسايان، قرار نداده است، و آنچه نزد خداوند است، براي نيكان، بهتر باشد.فردا، به خواست خداوند، پگاهان نزد ما آييد كه ثروتي كه نزد ماست، ميان شما تقسيم كنم. هيچ كس از مسلمانان آزاده، از حضورْ خودداري نورزد، تازي يا پارسي، ثروتمند يا ناتوان. اين بود سخنِ من. از خداوند، براي خود و شما طلب مغفرت مي كنم».

سپس از منبر فرود آمد.

استاد ما ابوجعفر گفت: اين، نخستين سخني بود كه برخي را خوش نيامد و كينه به دل گرفتند و تقسيم برابرِ ثروت ها را نپسنديدند.

چون فردا شد، علي عليه السلام آمد و مردم نيز براي گرفتن سهم، حضور يافتند.آن گاه به ديواندار خود، عبيداللَّه بن ابي رافع فرمود: «از مهاجران، شروع كن و آنها را فراخوان و به هريك، سه دينار واگذار. آن گاه انصار را فراخوان و چنين كن و سپس، تمام حاضران، از سياه و سرخ (سفيد) را دعوت كن و سهمشان را عطا نما».

سهل بن حنيف گفت: اي اميرمؤمنان! اين مرد، ديروزْ بنده ي من بود و امروز او را آزاد كردم.

فرمود: «به او نيز مانند تو سهم مي دهيم» و به هريك، سه دينار واگذارْد و هيچ كس را بر ديگري برتري نداد. از [پذيرش] چنين تقسيمي طلحه، زبير، عبداللَّه بن عمر، سعيد بن عاص، مروان بن حكم و مرداني از قريش و ديگر قبيله ها خودداري ورزيدند.

ابوجعفر گويد: عبيداللَّه بن ابي رافع، از عبداللَّه بن زبير شنيد كه به پدرش و طلحه و زبير و مروان و سعيد مي گفت: مقصود علي از سخنان ديروزش بر ما پنهان نمانْد. سعيد بن عاص، در حالي كه به زيد بن ثابت رو كرده بود، گفت: به در مي گويم تا ديدار بشنود! آن گاه عبيداللَّه بن ابي رافع، به سعيد و عبداللَّه بن زبير

[صفحه 243]

گفت: خداوند، در كتابش فرمود: «ليكن، بيشتر شما حقيقت را خوش نداشتيد». آن گاه عبيداللَّه بن ابي رافع، جريان را به علي عليه السلام خبر داد و حضرت فرمود: «به خدا سوگند، اگر زنده و سالم باشم، آنان را بر روش سپيد و راه روشن وادارم. خداوند، فرزند عاص را بكُشد! او از سخنان ديروز من دانست كه مقصودم او و ياران اوست؛ كساني كه در زمره ي تبه كاران جاي گرفته اند».

[ابو جعفر] گويد: همچنان كه مردم، پس از پگاه، در مسجد بودند، طلحه و زبير وارد شدند و در گوشه اي به دور از علي نشستند. آن گاه مروان، سعيد و ابن زبير آمدند و نزد آن دو نشستند. سپس گروهي از قريش به آنان پيوستند، اينان، ساعتي با نجوا سخن گفتند.

پس از آن، وليد بن عقبه برخاست و نزد علي عليه السلام آمد و گفت: اي ابوالحسن! تو ما را سيه روز كردي و به خون نشاندي. پدر مرا در جنگ بدر، با دشواري

كشتي و برادرم را در جريان يوم الدار، خوار ساختي. پدر سعيد را در جنگ بدر كشتي، با اين كه پهلوان قريش بود. پدر مروان را هنگامي كه عثمان او را نزد خود خواند، تباه كردي، با آن كه ما برادران و همتايان تو از فرزندان عبد مناف هستيم. ما امروز به اين شرط با تو بيعت مي كنيم كه از اموالي كه از زمان عثمان نزد ماست، صرف نظر كني و قاتلان عثمان را به قتل رساني. به درستي كه اگر از تو بيمناك شويم، از تو كناره گيري كرده، به سرزمين شام بپيونديم.

آن گاه علي عليه السلام فرمود: «امّا اين كه گفتيد شما را به خون نشاندم و سيه روز كردم، حق با شما چنين كرد؛ و امّا اين كه از اموال شما صرف نظر كنم، پس بر من روا نيست كه از حقوق خداوند نسبت به شما و ديگران، صرف نظر كنم؛ و امّا كشتن قاتلان عثمان، اگر امروز بر من لازم است، ديروز اين كار را مي كردم. امّا شما اين حق را بر من داريد كه اگر هراسي داريد، شما را امان دهم، و اگر من از شما ترسيدم، شما را همراه سازم».

وليد نزد يارانش برگشت و با آنان صحبت كرد. آن گاه با اظهار دشمني و مخالفت، پراكنده شدند. وقتي چنين شد، عمّار ياسر به يارانش گفت: حركت كنيد تا به سوي اين چند تن از برادرانتان رويم؛ چرا كه مخالفت و طعن آنان را بر

[صفحه 244]

پيشوايشان شنيديم. به درستي كه ستمگران، ميان آنان و زبير و چپ دستِ سركش، يعني طلحه، رخنه كرده اند.

ابو هيثم، عمّار، ابو ايّوب، سهل بن حنيف و گروهي ديگر برخاستند و بر علي عليه السلام وارد شدند و گفتند: اي

اميرمؤمنان! در كارت انديشه كن و اين گروه از قريش را سرزنش نما؛ چرا كه پيمانت را شكستند و از وعده ات، روي گردانده اند و ما را پنهاني به كنارگذاردن تو فراخواندند - كه خداوند، تو را در راهت موفّق بدارد-. سبب، آن است كه آنان، پيروي را خوش ندارند و [روحيه ي] رهروي را از دست داده اند. آن گاه كه تو ميان تازيان و غير تازيان، به مساوات رفتار كردي، آن را كنار نهادند و با دشمن تو به رايزني پرداختند و او را بزرگ شمردند و براي ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و الفت ميان گمراهان، خونخواهي عثمان را بر زبان راندند. هرچه نظر توست!

علي عليه السلام از خانه بيرون آمد و بر منبر رفت، در حالي كه پيراهني بدون گريبان بر تن داشت و شَمَدي قَطَري بر خود پيچيده بود، شمشير به كمر داشت و بر كماني تكيه كرده بود. آن گاه فرمود: «ما خداوند را مي ستاييم؛ همو كه پروردگار ما، خداي ما، سرپرست ما و نعمت دهنده ي ماست؛ او كه نعمت هاي آشكار و پنهانش را از روي منّت و بدون نيرو و توان ما ارزاني داشت،تا ما را بيازمايد كه سپاسگزاريم يا كفران مي كنيم، كه هركس سپاس گزارد، بر او افزايد، و هركس ناسپاسي ورزد، كيفرش دهد. [از اين رو،] برترينِ مردمان نزد خداوند از جهت منزلت، ونزديك ترينِ آنان از جهتِ وسيله، مطيع ترينِ آنان نسبت به فرمان هاي او، پايبندترينِ آنها نسبت به طاعت او، و پيروترينِ آنها نسبت به سنّتِ فرستاده ي او، و زنده كننده ترينِ آنان نسبت به قرآن است. كسي نزد ما فضيلتي ندارد، جز به پيروي از خداوند و رسول. اين كتاب خدا روبه روي ماست وعهد

و سيره ي پيامبر خدا، در ميان ماست. از اين حقيقت، جز نادانِ روگردان از حق و انكاركننده، بي خبر نيست. خداوند فرموده است.

"اي مردم! ما شما را از مرد و زني آفريديم، و شما را ملّت، ملّت و قبيله، قبيله گردانيديم تا نسبت به يكديگر، شناسايي متقابل حاصل كنيد. در حقيقت، ارجمندترينِ شما نزد خداوند، پرهيزگارترينِ شماست".

[صفحه 245]

آن گاه با صداي بلند فرياد زد: «اطاعت كنيد خدا و رسول را. پس اگر پشت كرديد، به درستي كه خداوند، كافران را دوست نمي دارد».

سپس فرمود: «اي گروه مهاجر و انصار! آيا با اسلام آوردن خود، بر خدا و رسولش منّت مي گذاريد؟ بلكه خداوند، بر شما منّت مي گذارد كه شما را به ايمان هدايت كرد، اگر راستگو باشيد».

آن گاه فرمود: «من ابوالحسن هستم!» (اين جمله را به هنگام خشم، بر زبان مي آورد). سپس فرمود: «آگاه باشيد! اين دنيايي كه آن را آرزو مي كنيد و بدان رغبت داريد و شما را خشنود مي سازد و به خشم مي آورد، خانه ي شما و جايگاهي كه برايش آفريده شده ايد، نيست. پس شما را فريب ندهد و شما را از آن برحذر داشتم. نعمت هاي خداوند را بر خود، تمام كنيد، با استقامت در انجام دادن طاعت هايش و فروتني در برابر فرمان هاي او- كه بلند باد ستايش او-.

در اين ثروت ها، كسي را بر كسي امتيازي نيست. اينها ثروت خداوندي است كه بر قسمت كردن آن، فرمان رانده است و شما بندگان خدا، مسلمانيد، و اين كتاب خداوند است كه بدان اعتراف كرديم و در برابرش تسليم شديم، و عهد پيامبر ما در برابرمان است. هر آن كه بدان راضي نيست، به هر كجا مي خواهد، روكند. به درستي كه بر

عمل كننده ي به طاعت خداوندي و حكم كننده ي به دستورات او، وحشتي نيست».

آن گاه از منبر پايين آمد و دو ركعت نماز گزارد. سپس عمّار ياسر و عبدالرحمان بن حسل قرشي را به سوي طلحه و زبير كه در گوشه ي ديگري از مسجد بودند، فرستاد. آن دو نزد طلحه و زبير رفتند و آنها را فراخواندند. آنان نيز برخاستند و در كنار علي عليه السلام نشستند.

علي عليه السلام به آنان فرمود: «شما را به خداوند سوگند، مگر نه اين بود كه با رغبت براي بيعت، نزد من آمديد و مرا به بيعت فرا خوانديد، در حالي كه من از آن، اكراه داشتم؟». گفتند: بلي.

فرمود: «[مگر نه اين كه] بدون فشار و جبر، بيعتِ خود را به من واگذارديد و عهدتان را به من سپرديد؟».

[صفحه 246]

گفتند: بلي.

فرمود: «پس چه چيزي شما را به اين كارها واداشته است؟». گفتند: با تو بيعت كرديم، بدان شرط كه كارها را بدون نظر ما به انجام نرساني و با ما در تمامي امور، مشورت كني و بر ما استبداد نورزي. فضيلت و برتري ما بر ديگران، بر تو معلوم است. [پس چگونه] اموال را تقسيم مي كني و در كارها تصميم مي گيري و آنها را بدون مشورت و آگاهي ما به اجرا مي گذاري؟

علي عليه السلام فرمود: «كمي ايراد گرفتيد و امور بسياري را وا نهاديد. از خداوند، طلب آمرزش كنيد. خداوند، بر شما مي بخشد. به من بگوييد آيا شما را از حقّ واجبي باز داشتم و بدان وسيله بر شما ستم كردم؟». گفتند: پناه بر خدا!

فرمود: «آيا از اين ثروت ها چيزي براي خودم برگزيدم؟». گفتند: پناه بر خدا!فرمود: «آيا نسبت به حقوق يكي از مسلمانان، يا دستوري [از

دين]، اتّفاقي افتاده كه من بي خبرم يا در آن ناتوانم؟». گفتند: پناه بر خدا!

فرمود: «پس از كدام كارِ من ناخشنوديد كه تصميم به مخالفت با من گرفتيد؟». گفتند: تو در تقسيم اموال، بر خلاف شيوه ي عمربن خطّاب رفتار كردي، سهم ما را مانند سهمِ ديگران قرار دادي و ميان ما و آنان كه مانند ما نيستند، مساوات برقرار كردي؛ در ثروت هايي كه خداوند، در سايه ي شمشيرهاي ما و پيكان هاي ما ارزاني داشت و با اسب ها و پياده، بر آن دست يافتيم و دعوت ما در آن، غالب شد و آن را با فشار و جبر، از كساني كه اسلام را جز زور نمي دانستند، بازگرفتيم.

علي عليه السلام فرمود: «امّا آنچه درباره ي رايزني بر زبان رانديد، به خداوند سوگند كه مرا در زمامداري ميلي نبود. شما مرا بدان فراخوانديد و بر آن، گمارديد. از آن ترسيدم كه شما را رد كنم و امّت، اختلاف كنند. پس آن زمان كه حكومت بر من روي آورد، در كتاب خدا و سنّت پيامبرش نظر كردم و آنچه مرا

[صفحه 247]

بدان راهنمايي كردند، انجام دادم و از آن، پيروي نمودم و مرا حاجتي به رأي شما و ديگران نبود. [بلي،] اگر واقعه اي اتّفاق افتد كه بيانش در كتاب خدا و دليلش در سنّت نباشد و به رايزني نياز داشته باشد، با شما مشورت خواهم كرد.

و امّا درباره ي تقسيم [ثروت ها] و پيروي [نكردن از روش خلفا]، به درستي كه آن، امري نيست كه ابتدائاً در آن حكم رانده باشم؛ بلكه من و شما ديديم كه رسول خدا چنين مي كرد و كتاب خداوند كه باطل، از پيش و پس آن را در بر نمي گيرد و فرستاده

شده از سوي داناي ستوده است، بدان گوياست.

و امّا اين سخن شما كه دستاوردهاي شمشيرها و پيكان هايتان را ميان شما و ديگران، به طور مساوي قسمت كردم، در گذشته نيز گروهي سبقتِ در اسلام داشتند و آن را با شمشيرها و پيكان هايشان ياري رساندند؛ ولي رسول خدا آنان را در تقسيم، برتري نداد و به علّت سبقت در ايمان، امتياز نداد. البته خداوندِ سبحان، اجر پيشتازان و مجاهدان را در روز قيامت، ادا خواهد كرد. به خدا سوگند، نسبت به شما و ديگران، جز اين، باوري ندارم. خداوند، دل هاي ما و شما را به حق هدايت گرداند و به ما و شما صبر و پايداري الهام كند!».

سپس فرمود: «خداي بيامرزد كسي كه حقّي را ببيند و آن را كمك كند و ستمي را ببيند و آن را طرد سازد و ياورِ حقيقت، در برابرِ حق ستيزان باشد».

استاد ما ابوجعفر گويد: گزارش شده كه طلحه و زبير، به هنگام بيعت گفتند: ما با اين شرط با تو بيعت مي كنيم كه شريك تو در حكومت باشيم، و امام علي عليه السلام در پاسخ آنان فرمود: «خير؛ ولي شما در ثروت ها شريك من هستيد. هيچ كس را بر شما و يا بر يك برده ي حبشيِ بيني بريده، به يك درهم و كمتر، ترجيح ندهم. نه من چنين كنم و نه اين دو فرزندم. اگر بر واژه ي "مشاركت" اصرار داريد، شما ياوران من به هنگام ناتواني و نياز هستيد، نه به هنگام توانمندي و پايداري».

ابوجعفر گويد: آنان شرايطي گذاشتند كه در عقد امانت، روا نيست، و او شرايطي گذاشت كه در دين و شريعت، لازم است. گزارش شده كه زبير، در ميان

جمعيت، بانگ زد: اين است پاداش ما از علي! در قضيه ي عثمان، به نفع او به پا خاستيم تا عثمان كشته شد. وقتي با كمك ما به مقصودش رسيد، زيردستان

[صفحه 248]

را بالادست ما قرار داد.

و طلحه گفت: سرزنش، سزاوار ماست. شوراي سه نفره اي بوديم كه يكي از ما، يعني سعد، مخالفت ورزيد و ما دو تن با او بيعت كرديم آنچه ما در اختيار داشتيم، به او بخشيديم و آنچه او در دست داشت، از ما دريغ كرد. امروز، اميدهاي ديروز را بر باد رفته مي بينيم و بر خطاي امروز، به فردا اميد نبنديم.

اگر بگويي كه «ابوبكر نيز مانند امير مؤمنان عليه السلام به مساوات تقسيم كرد و كسي بر او خُرده نگرفت، چنان كه در ايّام امير مؤمنان عليه السلام خُرده گرفتند، چه تفاوتي ميان دو زمان است؟»، گويم: ابوبكر، به پيروي از تقسيم هاي رسول خدا اموال را به مساوات، قسمت كرد و آن گاه كه عمر به خلافت رسيد و گروهي را به گروهي ترجيح داد، بدين امر، خوگرفته، رفتار گذشته را از ياد بردند و دوران حكومت عمر به درازا كشيد، مال دوستي و بخشش هاي بسيار، دل هاي آنان را سيراب كرد و طبقه ي زيردست، قناعت پيشه شد و بر آن، خوگرفت و براي هيچ يك از دو طبقه، گمان نمي رفت كه اين وضعيت، شكسته شود يا به گونه اي تغيير كند؛ و هنگامي كه عثمان به حكومت رسيد، كارها را طبق شيوه ي عمر، سامان داد. از اين رو، اطمينان مردم به اين شيوه ي حكومتي، بيشتر شد و آن كس كه با امري مأنوس شود، ترك آن و تغيير عادت، برايش دشوار است.

پس هنگامي كه اميرمؤمنان به حكومت رسيد، خواست

تا رفتار حكومتي را به سان زمان رسول خدا و ابوبكر بازگرداند؛ رفتاري كه مدّت ها بر كنار افتاده بود و به فراموشي سپرده شده بود و بيست و دو سال از آن مي گذشت. از اين رو، اين امر، بر مردمْ گران آمد. آن را انكار كرده، بزرگ شمردند، تا اين كه حادثه هاي بيعت شكستن و سرپيچي پيش آمد؛ و خداوند را مقدّراتي است كه آنها را به انجام رسانَد.

63. امام علي عليه السلام- در نخستين سخنراني اش پس از بيعتِ مردم و كشته شدن عثمان-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ [بدانيد!] هيچ كس جز خود را مراقبت نكند، آن كه دوزخ در پيش چشمانش باشد، از بهشت، بازداشته شده [و به دوزخ بينديشد]. [آدميان] سه دسته اند: كوشاي تلاشگر، جوينده ي اميدوار، و تقصيركاري كه در آتش است. دو گروه ديگر نيز وجود دارند: فرشتگاني كه با دو بال پرواز

[صفحه 249]

مي كنند، وپيامبري كه خداوند، زيربغل هايش را گرفته است. گروه ششمي نيست. تباه شد آن كه ادّعا كرد و پست شد آن كه فرو غلتيد. راست و چپ، گمراهي است و ميانه، همان راه است؛ راهي كه در آن، كتاب و سنّت و نشانه هاي نبوّتْ ماندگار است.

خداوند، دردهاي اين امّت را با دو دارو، درمان كرده است: تازيانه و شمشير. آسانگيري نزد امام نباشد، در خانه هايتان پنهان شويد و امورتان را اصلاح كنيد. توبه (و بازگشت)، پشت سر شماست. آن كه با حق دشمني كند، هلاك گردد. حوادثي گذشت كه از نگاه من، معذور نيستيد. اگر مي خواستم بر زبان آورم، گفته بودم. خداوند، از گذشته ها بگذرد. آن دو نفر رفتند، سومي به پا خاست، مانند كلاغي كه همّتش شكمش است. واي بر او! اگر بال هايش كوتاه

مي شد و سرش قطع مي شد، برايش بهتر بود.

بنگريد. اگر نمي شناسيد، انكار كنيد و اگر مي شناسيد، سبقت گيريد. حقّ و باطلي است و هر كدام را طرفداراني. اگر باطل پيروز شود، در گذشته نيز چنين شده است و اگر حق، اندك است، شايد [روزي قدرت يابد]. امّا كم است آنچه روگردانده، روآورد. اگر به خود باز گرديد، نيك بخت خواهيد بود. من از آن مي هراسم كه در سستي به سر ببريد و بر من، جز تلاش وكوشش، چيزي نيست. آگاه باشيد! نيكانِ خاندان من و پاكيزگان تبارِ من، در كوچكي، بردبارترينِ مردم و در بزرگي، داناترين آنان اند. آگاه باشيد! ما خانداني هستيم كه از دانش الهي، علم آموختيم و به فرمان او حكم مي رانيم و به سخنِ راستگوي پايبنديم. اگر در نشانه هاي ما جستجو كنيد، با بينايي ما راه يابيد، و اگر چنين نكنيد، خداوند، شما را با دستان ما نابود سازد. بيرق حق به همراه ماست. آن كه آن را همراهي كند، [به ما] رسد و آن كه از آن كناره گيري كند، نابود گردد.

آگاه باشيد! به واسطه ي ما نقص و كاستي مؤمنان، جبران شود و به سبب ما گردنبند خواري از گردن هاي شما كنار رود. با ما آغاز شود و نه شما، و به ما ختم شود نه شما.

[صفحه 250]

64. امام علي عليه السلام- از سخنراني اش در مدينه به هنگامي كه با او بيعت شد-: آنچه مي گويم، بر عهده مي گيرم و خود، بدان پايبندم. آن كه از عقوبت ها و كيفرهاي مقابل ديدگانش عبرت گيرد، تقوا او را از فرو افتادن در شبهه ها نگه دارد.

بدانيد كه آزمون شما مانند روزي كه خداوند، پيامبرش را برانگيخت، بازگشته است. سوگند به كسي كه او را

به حق برانگيخت، به هم در خواهيد آميخت و غربال مي شويد و زير و رو خواهيد شد، مانند آنچه در ديگ، بالا و پايين رود،تا اين كه پاييني ها رو آيند و بالايي ها پايين روند؛ گروهي كه واپس مانده اند، پيش برانند و آنان كه پيش افتاده بودند، واپس مانند.

به خدا سوگند، سخني را نپوشاندم و دروغي بر زبان نراندم. از اين موقعيت و چنين روزي آگاهم كرده اند. هان، اي مردم! خطاكاري ها چون اسبان چموش اند كه خطاكاران، بر آن سوار شده و عنان گشاده اند تا سوار خود را به آتش درافكنند.

هان اي مردم! پرهيزگاري، مركب هايي است رام كه پرهيزگاران، بر آن سوار شده،لجام آن را به دست گرفته اند، كه آنان را به بهشت مي رساند. حقّ و باطلي هست و هريك را طرفداراني. اگر باطل، پيروز شود، در گذشته نيز چنين شده است و اگر حق، اندك شود، شايد [روزي قدرت يابد]؛ ولي كم است آنچه رفته، باز آيد. [284].

65. امام علي عليه السلام- پس از آن كه با او بيعت شد و گروهي از صحابيان به وي گفتند: چه شود آنان را كه به عثمان شوريدند، كيفر دهي؟-: برادران! چنين نيست كه آنچه را

[صفحه 251]

شما مي دانيد، ندانم؛ امّا نيروي من كجاست؟ گروه شورشگر با اين ساز و برگ و توانمندي، بر ما مسلّطاند و ما بر آنان، سلطه اي نداريم.

اينان اند كه بردگان شما با آنها به پا خاسته اند و باديه نشينانِ شما به آنان پيوسته اند. آنان، در ميان شما به سر مي برند و هرچه مي خواهند، بر سرِ شما مي آورند. آيا بر آنچه مي خواهيد، قدرتي سراغ داريد؟ كاري كه پيش آمده، امري جاهلي است و مردم، هنوز ريشه در جاهليت دارند. مردم در اين

مسئله اگر به ميان آيند، چند دسته اند: گروهي مانند شما باور دارند، و گروهي بدانچه شما باور داريد، اعتقادي ندارند، و گروه سومي، نه اين عقيده را دارند و نه آن را. پس شكيبايي كنيد تا مردم، آرام گيرند و دل هاي رفته، به جاي آيد و حق ها با مدارا گرفته شود. مرا آسوده گذاريد و منتظر فرمان من باشيد. كاري مكنيد كه قدرت و توان را سُست كند يا ضعفي به جاي گذارد و يا خواري و سستي به بار آورد. تا آن جا كه بتوانم، دست از كارزار باز مي دارم و اگر چاره اي نداشتم، پس آخرين درمان، داغ نهادن است.

[صفحه 252]

عزل عمال عثمان

اشاره

66- تاريخ اليعقوبي: عزل عليّ عمّال عثمان عن البلدان خلا أبي موسي الأشعري، كلّمه فيه الأشتر فأقرّه [285].

67- الاختصاص: اجتمع الناس عليه جميعاً، فقالوا له: اكتب يا أميرالمؤمنين إلي من خالفك بولايته ثمّ اعزله، فقال: المكر والخديعة والغدر في النار [286].

68- الأمالي للطوسي عن سحيم: لمّا بويع أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، بلغه أنّ معاوية قد توقّف عن إظهار البيعة له، وقال: إن أقرّني علي الشام وأعمالي التي ولّانيها عثمان بايعته، فجاء المغيرة إلي أميرالمؤمنين عليه السلام فقال له: يا أميرالمؤمنين، إنّ معاوية من قد عرفت، وقد ولّاه الشام من قد كان قبلك، فولّه أنت كيما تتّسق عري الاُمور، ثمّ اعزله إن بدالك.

فقال أميرالمؤمنين عليه السلام: أ تضمن لي عمري يا مغيرة فيما بين توليته إلي خلعه؟

قال: لا.

قال: لا يسألني اللَّه عزّ وجلّ عن توليته علي رجلين من المسلمين ليلة سوداء أبداً «وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا» [287] لكن أبعث إليه وادعوه إلي ما في يدي من الحقّ، فإن أجاب فرجل من المسلمين له

ما لهم و عليه ما عليهم، وإن أبي حاكمته إلي اللَّه.

فولّي المغيرة وهو يقول: فحاكمه إذن، وأنشأ يقول:

نصحتُ عليّاً في ابن حرب نصيحةً

فردّ فما مني له الدهر ثانيهْ

ولم يقبل النصح الذي جئتُه به

وكانت له تلك النصيحة كافيهْ

وقالوا له ما أخلص النصح كلّه

فقلتُ له إنّ النصيحة غاليهْ [288].

69- تاريخ الطبري عن ابن عبّاس: دعاني عثمان فاستعملني علي الحجّ، فخرجت إلي مكّة فأقمت للناس الحجّ، وقرأت عليهم كتاب عثمان إليهم، ثمّ قدمت المدينة وقد بويع لعليّ، فأتيته في داره فوجدت المغيرة بن شعبة مستخلياً به، فحبسني حتي خرج من عنده، فقلت: ماذا قال لك هذا؟

[صفحه 253]

فقال: قال لي قبل مرّته هذه: أرسل إلي عبد اللَّه بن عامر وإلي معاوية وإلي عمّال عثمان بعهودهم تقرّهم علي أعمالهم ويبايعون لك الناس، فإنّهم يهدِّئون البلاد ويسكّنون الناس، فأبيت ذلك عليه يومئذ وقلت: واللَّه لو كان ساعة من نهار لاجتهدتُ فيها رأيي، ولا ولّيتُ هؤلاء ولا مثلُهم يُولَّي [289].

قال: ثمّ انصرف من عندي وأنا أعرف فيه أنّه يري أنّي مخطئ، ثمّ عاد إلي الآن فقال: إنّي أشرتُ عليك أوّل مرّة بالذي أشرتُ عليك وخالفتني فيه، ثمّ رأيتُ بعد ذلك رأياً، وأنا أري أن تصنع الذي رأيتَ فتنزعهم وتستعين بمن تثق به، فقد كفي اللَّه، وهم أهون شوكةً مما كان.

قال ابن عبّاس: فقلت لعليّ: أمّا المرّة الاُولي فقد نصحك، وأمّا المرّة الآخرة فقد غشّك.

قال له عليّ: ولِمَ نصحني؟

قال ابن عبّاس: لأنّك تعلم أنّ معاوية وأصحابه أهل دنيا فمتي تثبتهم لا يبالوا بمن ولي هذا الأمر، ومتي تعزلهم يقولوا: أخذ هذا الأمر بغير شوري وهو قتلَ صاحبَنا، ويؤلّبون عليك فينتقض عليك أهل الشام وأهل العراق، مع أنّي لا آمن طلحة والزبير أن يكرّا عليك.

فقال عليّ:

أمّا ما ذكرتَ من إقرارهم، فواللَّه ما أشكّ أنّ ذلك خير في عاجل الدنيا لإصلاحها، وأمّا الذي يلزمني من الحقّ والمعرفة بعمّال عثمان فواللَّه لا اُولّي منهم أحداً أبداً، فإن أقبلوا فذلك خير لهم، وإن أدبروا بذلتُ لهم السيف.

قال ابن عبّاس: فأطعني وادخل دارك والحق بمالك بينبع وأغلق بابك عليك،

[صفحه 254]

فإنّ العرب تجول جولة وتضطرب ولا تجد غيرك، فإنّك واللَّه لئن نهضت مع هؤلاء اليوم ليُحمِّلنّك الناس دمَ عثمان غداً.

فأبي عليّ، فقال لابن عبّاس: سر إلي الشام فقد ولّيُتكها.

فقال ابن عبّاس: ما هذا برأي، معاوية رجل من بني اُمية وهو ابن عمّ عثمان وعامله علي الشام، ولستُ آمن أن يضرب عنقي لعثمان أو أدني ما هو صانع أن يحبسني فيتحكّم عليّ.

فقال له عليّ: ولِمَ؟

قال: لقرابة ما بيني وبينك، وإنّ كلّ ما حمل عليك حمل عليّ، ولكن اكتب إلي معاوية فمنّه وعِده.

فأبي عليّ وقال: واللَّه لا كان هذا أبداً [290].

70- شرح نهج البلاغة عن المدائني- في ذكر مجلس حضر فيه ابن عبّاس ومعاوية: فقال المغيرة بن شعبة: أما واللَّه لقد أشرتُ علي عليٍّ بالنصيحة فآثر رأيه، ومضي علي غلوائه، فكانت العاقبة عليه لا له، وإنّي لأحسب أن خلقه يقتدون بمنهجه.

فقال ابن عبّاس: كان واللَّه أميرالمؤمنين عليه السلام أعلم بوجوه الرأي، ومعاقد الحزم، وتصريف الاُمور، من أن يقبل مشورتك فيما نهي اللَّه عنه، وعنّف عليه، قال سبحانه: «لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و … » [291]، ولقد وقفك علي ذكر مبين، وآية متلوّة؛ قوله تعالي: «وَ مَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا» [292].وهل كان يسوغ له أن يحكّم في دماء المسلمين وفي ء المؤمنين، من ليس بمأمون عنده، ولا موثوق به في نفسه؟

هيهات هيهات! هو أعلم بفرض اللَّه وسنّة رسوله أن يبطن خلاف ما يظهر إلّا للتقية، ولات حين تقيّة! مع وضوح الحقّ، وثبوت الجنان، وكثرة الأنصار، يمضي كالسيف المصلت في أمر اللَّه، مؤثراً لطاعة ربّه، والتقوي علي آراء أهل الدنيا [293].

[صفحه 255]

كنار نهادن كارگزاران عثمان

66. تاريخ اليعقوبي: علي عليه السلام، كارگزاران عثمان را از شهرها بر كنار كرد، بجز ابو موسي اشعري را كه مالك اشتر، درباره اش صحبت كرد و حضرت، وي را بر جاي گذارد.

67. الاختصاص: مردم نزد علي عليه السلام گرد آمدند و به وي گفتند: براي مخالفانت فرمان حكمراني صادر كن، آن گاه، آنان را كنار گذار. علي عليه السلام فرمود: «مكر و نيرنگ و خيانت، در آتش اند».

68. أمالي الطوسي- به نقل از سحيم-: هنگامي كه با اميرمؤمنان، علي بن ابي طالب بيعت شد، به وي خبر رسيد كه معاويه، از آشكار ساختن بيعت، خودداري كرده و گفته است: اگر مرا بر حكومت شام و مسئوليت هايي كه عثمان بر آنها گماشت، بازگمارَد، با وي بيعت كنم. پس از اين، مغيره نزد اميرمؤمنان آمد و گفت: اي اميرمؤمنان! معاويه را به نيكي مي شناسي و حاكمِ پيش از تو او را بر حكومت شام، گمارده است. تو هم او را بر آن كار بگمار تا رشته ي كارها از هم نگسلد. سپس اگر عقيده ات تغيير كرد، او را كنار بگذار.

اميرمؤمنان فرمود: «اي مغيره! آيا در فاصله ي نصب و عزل، حيات مرا تضمين مي كني؟». گفت: نه. فرمود: «آيا خداوندِ- عزّوجلّ- هيچ گاه از من نپرسد كه چگونه او را بر دو مرد مسلمان در شبي تاريك گماردي؟ "و هيچ گاه گمراهان را ياور نگيرم"؛ ليكن به سوي او بفرست و او را به آنچه از

حق نزد من است، فراخوان. اگر اجابت كرد، او يكي از مسلمانان است كه حقوق و وظايفي مانند ديگران دارد، و اگر امتناع ورزيد، به خدا شكايت برم».

مغيره بازگشت و مي گفت: اينك از او شكايت كن و چنين سرود:

علي عليه السلام را درباره ي فرزند حرب، نصيحت كردم/او نصيحت را رد كرد. روزگار، ديگر برايش مقدّر نسازد.

خيرخواهي ام را نپذيرفت/با آن كه اين نصيحت، برايش كافي بود.

ديگران برايش خيرخواهي كامل و بي آلايش كردند/و من گفتم: اين خيرخواهي، بسيار گران است.

69. تاريخ الطبري- به نقل از ابن عبّاس-: عثمان، مرا فراخواند و بر امور حج گمارد. من هم به سوي مكّه روان شدم و حج را با مردم به پا داشتم و نامه ي عثمان به مردم را بر آنها خواندم. سپس به مدينه بازگشتم، در حالي كه با علي عليه السلام بيعت شده بود. به خانه اش آمدم. ديدم مغيره بن شعبه، با او خلوت كرده است. مرا [بر در] نگه داشت تا مغيره بيرون رفت. آن گاه گفتم: مغيره چه مي گفت؟

فرمود: «پيش از اين نزد من آمد و گفت كه: براي عبداللَّه بن عامر، معاويه و كارگزاران عثمان، نامه بفرست و آنان را بر مسئوليت هاي گذشته شان، باز گمار تا

[صفحه 256]

برايت از مردم بيعت بگيرند؛ زيرا آنان شهرها را امن و مردم را آرام مي كنند، امروز به وي جواب رد دادم و گفتم: به خدا سوگند، اگر يك ساعت از روز برايم باقي باشد، براي اِعمالِ نظر خويش، تلاش كنم و اينان و مانند آنها را به حكومت نگمارم». [294].

سپس فرمود: «مغيره از نزد من بازگشت و مي دانم كه معتقد بود كه من، بر خطايم. تا اين كه اين دفعه برگشت و گفت: من

در دفعه ي گذشته برايت خيرخواهي كردم و تو مخالفت ورزيدي. اينك نظري ديگر برايم پيدا شد و آن اين است كه آنها را عزل كني و از شخصيت هاي مورد اطمينان، كمك بگيري. خداوند هم كمك خواهد كرد. آنان، از گذشته ناتوان تر شده اند».

ابن عبّاس مي گويد: به علي عليه السلام گفتم كه در مرتبه ي نخست، خيرخواهي كرد و در مرتبه ي دوم، خيانت ورزيد. علي عليه السلام به ابن عبّاس فرمود: «چگونه خيرخواهي كرد؟». ابن عبّاس گفت: تو مي داني كه معاويه و يارانش دنيامدارند. اگر آنان را باز گماري، باكي ندارند چه كسي حكومت را به دست گرفته است، و اگر آنان را عزل كني، خواهند گفت: حكومت را بدون مشورت، به دست گرفته و رئيس ما مرا به قتل رسانده است ومردم را بر تو بشورانند. آن گاه، شاميان و عراقيان، بر ضدّ تو شورش كنند، با اين كه از طلحه و زبير نيز مطمئن نيستم كه به تو حمله ورزند. علي عليه السلام فرمود: «اين كه گفتي آنان را بازگمارم، به خدا سوگند، ترديدي ندارم كه اين امر، براي اصلاح زندگي زودگذر دنيا مفيد است؛ ولي آنچه از حق برعهده ي من است و با شناختي كه از كارگزاران عثمان دارم، سوگند به خداوند كه هيچ يك از آنان را هيچ وقت به زمامداري نگمارم. اگر بدين امر تن دادند، برايشان بهتر است و اگر پشت كردند، شمشير به رويشان خواهم كشيد».

ابن عبّاس گفت: به من گوش فرا ده و در خانه ات بنشين و سراغ اموالت در

[صفحه 257]

منطقه ي يَنبُع [295] برو و در را به روي خود ببند؛ چرا كه تازيان، جنبشي كنند و سپس پراكنده شوند و جز خود را نخواهي يافت. به خداوند

سوگند، اگر امروز با اينان به پاخيزي،فردا خونخواهي عثمان را به تو تحميل كنند.

علي عليه السلام امتناع ورزيد و به ابن عبّاس فرمود: «به سوي شام حركت كن. تو را فرماندار آن سامان كردم».

ابن عبّاس گفت: اين رأيي درست نيست. معاويه، مردي از بني اميّه است و پسر عموي عثمان و كارگزار او در منطقه ي شام، و من در امان نيستم از اين كه به عنوان خونخواهي عثمان، گردنم را بزند يا كم ترين كاري كه با من بكند، [اين كه] مرا زنداني كند و بر من حكم راند.

علي عليه السلام به وي فرمود: «چرا؟». ابن عبّاس گفت: به سبب خويشاوندي اي كه ميان من و تو وجود دارد. او هرچه را بخواهد بر تو بار كند، بر من بار خواهد كرد؛ ليكن نامه اي براي معاويه بفرست، بر او منّت گذار و به وي، وعده ده. علي عليه السلام امتناع ورزيد و گفت: «به خدا سوگند، چنين نخواهد شد». 70. شرح نهج البلاغة- به نقل از مدائني در گزارش جلسه اي كه در آن، ابن عبّاس و معاويه، حضور داشتند-: مغيرة بن شعبه گفت: آگاه باشيد! سوگند به خداوند كه براي علي عليه السلام، خيرخواهي كردم و او رأي خود را ترجيح داد و بر تندروي اش ادامه داد. از اين رو، فرجام امور، به ضرر وي شد نه به سود او، و من، گمان برم كه مردمانش از روش او پيروي كنند.

ابن عبّاس گفت: به خدا سوگند، اميرمؤمنان، به گونه هاي رأي و خاستگاه دورانديشي و چرخش امور، داناتر از آن بود كه رايزني تو را در آنچه خداوند از آن نهي كرده و بر آن تندي نموده، بپذيرد. «نمي يابي گروهي را كه به خداوند و

روز واپسين، ايمان آورند، با كساني كه با خدا و رسولش دشمني كنند، دوستي پيشه سازند» و او تو را بر آيه اي آشكار و تلاوت شده آگاه ساخت؛ اين سخن خداوند كه: «گمراهان را ياور نگيرم».

آيا برايش جايز بود بر اموال عمومي وخون مسلمانان، افرادي را بگمارد كه نزد او امين و مورد اعتماد نبودند؟ هرگز، هرگز! او به واجبات الهي و سنّت پيامبر خدا داناتر است كه خلاف آنچه اظهار مي دارد، در دل داشته باشد، مگر زمان تقيّه؛ و كجا جاي تقيّه است! با روشني حق، پايداري دل ها و فراواني ياور، مانند شمشير بيرون آمده از نيام، در راه اجراي فرمان خدا به پيش مي رود و طاعت پروردگار و تقواي او را بر رأي دنيامداران، ترجيح مي دهد.

[صفحه 258]

استرداد أموال بيت المال

اشاره

71- الإمام عليّ عليه السلام- من كلام له فيما ردّه علي المسلمين من قطائع عثمان-: واللَّه لو وجدتُه قد تُزوِّج به النساء، ومُلك به الإماء؛ لرددتُه، فإنّ في العدل سعة، ومَن ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق [296].

72- شرح نهج البلاغة: هذه الخطبة ذكرها الكلبي مرويّةً مرفوعةً إلي أبي صالح عن ابن عبّاس: أنّ علياً عليه السلام خَطب في اليوم الثاني من بيعته بالمدينة، فقال:

ألا إنّ كلّ قطيعةٍ أقطعها عثمان، وكلّ مال أعطاهُ من مال اللَّه، فهو مردود في

[صفحه 259]

بيت المال، فإنّ الحقّ القديم لا يبطله شي ء، ولو وجدتُه وقد تُزوِّج به النساء، وفُرّق في البلدان، لرددتُه إلي حاله؛ فإنّ في العدل سعة، ومَن ضاق عنه الحق فالجور عليه أضيق.

وتفسير هذا الكلام: أنّ الوالي إذا ضاقت عليه تدبيرات أموره في العدل، فهي في الجور أضيق عليه؛ لأنّ الجائر في مظنّة أن يُمنع ويُصدّ عن جوره.

قال الكلبي: ثمّ أمر عليه السلام بكلّ

سلاح وُجِد لعثمان في داره ممّا تقوّي به علي المسلمين فقبض، وأمر بقبض نجائب كانت في داره من إبل الصدقة فقبضت، وأمر بقبض سيفه ودرعه، وأمر ألّا يعرض لسلاح وُجِد له لم يقاتل به المسلمون،وبالكفّ عن جميع أمواله التي وُجِدت في داره وفي غير داره، وأمر أن تُرتجع الأموال التي أجاز بها عثمان حيث اُصيبت أو اُصيب أصحابها.

فبلغ ذلك عمرو بن العاص، وكان بأيلة من أرض الشام، أتاها حيث وثب الناس علي عثمان فنزلها، فكتب إلي معاوية: ما كنت صانعاً فاصنع، إذ قشرك ابن أبي طالب من كلّ مال تملكه كما تُقشر عن العصا لِحاها [297].

[صفحه 260]

بازگرداندن ثروت هاي عمومي

71. امام علي عليه السلام- از سخنان او به هنگام بازستاندن بخشش هاي عثمان به مسلمانان-: به خداوند سوگند، اگر ثروت ها را بيابم كه با آنها زنان به تزويج درآمده اند و بردگان با آن خريداري شده اند، آن را بازخواهم گرداند. به درستي كه در عدالت، گشايش است و آن كه عدالت بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگ تر خواهد بود.

72. شرح نهج البلاغة- اين سخنراني را كلبي به صورت روايتي مرفوع، به ابو صالح نسبت داده و او از ابن عبّاس نقل كرده است-: علي عليه السلام، در دومين روز بيعت خود، در مدينه سخنراني كرد و فرمود:

«هان، اي مردم! هر بخششي كه عثمان بخشيده و هر ثروتي از ثروت هاي خدا را كه هديه كرده است، به بيت المال، باز خواهد گشت؛ چرا كه حقوق گذشته را چيزي باطل نسازد. اگر اين ثروت ها را بيابم كه با آن، زنان به تزويج درآمده و در شهرها پراكنده شده اند، هر آينه، آن را به جاي نخستين بازگردانم؛ چرا كه در عدالت، گشايش است؛ و آن كه

عدالت بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگ تر خواهد بود».

تفسير اين سخن، چنين است: اگر براي كارگزار، اداره ي امور بر پايه ي عدل، دشوار باشد، در ستم، دشوارتر خواهد بود؛ چرا كه ستمگر، در جايگاهي است كه احتمال دارد كه از ستم، منع شود و باز داشته شود.

كلبي گويد: [علي عليه السلام] سپس فرمان داد تا تمام اسلحه هايي كه در خانه ي عثمان بود و از آن عليه مسلمانان استفاده مي شد، گردآوري شود و فرمان داد شترهاي زكات را كه در خانه ي او بود، گردآوري كنند. نيز فرمان داد شمشير و سپرش ضبط گردد و فرمان داد متعرّض اسلحه هايي كه با آن با مسلمانان نبرد نگردد، نشوند؛ چنان كه از ضبط ثروت هاي او در خانه اش و جاهاي ديگر، خودداري گردد. نيز فرمان داد ثروت هايي را كه عثمان واگذار كرده، هرجا و نزد هركس يافت شد، برگردانده شود.

خبر اين رفتار، به عمرو بن عاص رسيد. او در سرزمين اَيله از منطقه ي شام بود و به هنگام هجوم مردم بر عثمان، وارد اين سرزمين شده بود. [از آن جا] به معاويه نامه نوشت: هرچه مي خواهي، انجام بده. فرزند ابوطالب، تو را از ثروت هايت جدا كرد، آن گونه كه پوست عصا را از آن جدا كنند.

[صفحه 261]

تعذر بعض الاصلاحات

اشاره

73- الإمام عليّ عليه السلام: لو قد استوت قدماي من هذه المداحض لغيّرت أشياء [298].

74- الكافي عن سليم بن قيس: خطب أميرالمؤمنين عليه السلام فحمد اللَّه وأثني عليه، ثمّ صلّي علي النبيّ صلي الله عليه وآله، ثمّ قال: ألا إنّ أخوف ما أخاف عليكم خلّتان:

اتّباع الهوي، وطول الأمل. أمّا اتّباع الهوي: فيصدّ عن الحقّ، وأمّا طول الأمل: فينسي الآخرة، ألا إنّ الدنيا قد ترحّلت مدبرة، وإنّ الآخرة قد

ترحّلت مقبلة، ولكلّ واحدة بنون، فكونوا من أبناء الآخرة، ولا تكونوا من أبناء الدنيا. فإنّ اليوم عمل ولا حساب، وإنّ غداً حساب ولا عمل.

وإنّما بدء وقوع الفتن من أهواء تتّبع وأحكام تبتدع، يخالف فيها حكم اللَّه، يتولّي فيها رجال رجالاً، ألا إنّ الحقّ لو خلص لم يكن اختلاف، ولو أنّ الباطل خلص لم يخفَ علي ذي حجي. لكنّه يؤخذ من هذا ضغث ومن هذا ضغث فيمزجان فيجلّلان معاً، فهنالك يستولي الشيطان علي أوليائه، ونجا الذين سبقت لهم من اللَّه الحسني.

إنّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: كيف أنتم إذا لبستكم فتنة يربو فيها الصغير، ويهرم فيها الكبير، يجري الناس عليها ويتّخذونها سنّة، فإذا غيّر منها شي ء قيل: قد غيّرت السنّة، وقد أتي الناس منكراً! ثمّ تشتدّ البليّة وتسبي الذرّية، وتدقّهم الفتنة كما تدقّ النار الحطب، وكما تدقّ الرحا بثفالها، ويتفقّهون لغير اللَّه، ويتعلّمون لغير العمل، ويطلبون الدنيا بأعمال الآخرة.

ثمّ أقبل بوجهه وحوله ناس من أهل بيته وخاصّته وشيعته، فقال: قد عملت الولاة قبلي أعمالاً خالفوا فيها رسول اللَّه صلي الله عليه وآله متعمّدين لخلافه، ناقضين لعهده، مغيّرين لسنّته، ولو حملتُ الناس علي تركها وحوّلتها إلي مواضعها، وإلي ما كانت في عهد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، لتفرّق عنّي جندي حتي أبقي وحدي، أو قليل من شيعتي الذين عرفوا فضلي وفرض إمامتي من كتاب اللَّه عزّ وجلّ وسنّة رسول اللَّه صلي الله عليه وآله.

أرأيتم لو أمرت بمقام إبراهيم عليه السلام فرددته إلي الموضع الذي وضعه فيه

[صفحه 262]

رسول اللَّه صلي الله عليه وآله، ورددت فدكَ إلي ورثة فاطمة عليهاالسلام، ورددت صاع رسول اللَّه صلي الله عليه وآله كما كان، وأمضيت قطائع أقطعها رسول اللَّه صلي

الله عليه وآله لأقوام لم تمض لهم ولم تنفذ، ورددت دار جعفر إلي ورثته وهدمتها من المسجد، ورددت قضايا من الجور قضي بها، ونزعت نساءً تحت رجال بغير حقّ فرددتهنّ إلي أزواجهنّ، واستقبلت بهنّ الحكم في الفروج والأحكام، وسبيت ذراري بني تغلب، ورددت ما قسم من أرض خيبر، ومحوت دواوين العطايا، وأعطيت كما كان رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يعطي بالسويّة، ولم أجعلها دولة بين الأغنياء وألقيت المساحة، وسوّيت بين المناكح، وأنفذت خمس الرسول كما أنزل اللَّه عزّ وجلّ وفرضه، ورددت مسجد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله إلي ما كان عليه، وسددت ما فتح فيه من الأبواب، وفتحت ما سدّ منه، وحرّمت المسح علي الخفّين، وحددت علي النبيذ، وأمرت بإحلال المتعتين، وأمرت بالتكبير علي الجنائز خمس تكبيرات، وألزمت الناس الجهر ببسم اللَّه الرحمن الرحيم، وأخرجت من اُدخل مع رسول اللَّه صلي الله عليه وآله في مسجده ممّن كان رسول اللَّه صلي الله عليه وآله أخرجه، وأدخلت من اُخرج بعد رسول اللَّه صلي الله عليه وآله ممّن كان رسول اللَّه صلي الله عليه وآله أدخله، وحملت الناس علي حكم القرآن وعلي الطلاق علي السنّة، وأخذت الصدقات علي أصنافها وحدودها، ورددت الوضوء والغسل والصلاة إلي مواقيتها وشرائعها ومواضعها، ورددت أهل نجران إلي مواضعهم، ورددت سبايا فارس وسائر الاُمم إلي كتاب اللَّه وسنّة نبيّه صلي الله عليه وآله، إذاً لتفرّقوا عنّي.

واللَّه لقد أمرت الناس أن لا يجتمعوا في شهر رمضان إلّا في فريضة، وأعلمتهم أنّ اجتماعهم في النوافل بدعة، فتنادي بعض أهل عسكري ممّن يقاتل معي: يا أهل الإسلام، غيّرت سنّة عمر، ينهانا عن الصلاة في شهر رمضان تطوّعاً. ولقد خفت أن يثوروا في ناحية جانب

عسكري ما لقيت من هذه الاُمّة

[صفحه 263]

من الفرقة، وطاعة أئمّة الضلالة، والدعاة إلي النار.

وأعطيت [299] من ذلك سهم ذي القربي الذي قال اللَّه عزّ وجلّ: «إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِاللَّهِ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَي عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعَانِ» [300] فنحن واللَّه عني بذي القربي، الذي قرننا اللَّه بنفسه وبرسوله صلي الله عليه وآله فقال تعالي: «فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبَي وَ الْيَتَمَي وَالْمَسَكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ» [301] فينا خاصّة «كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةَم بَيْنَ الْأَغْنِيَآءِ مِنكُمْ وَ مَآ ءَاتَل-كُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَل-كُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ وَ اتَّقُواْ اللَّهَ» [302] في ظلم آل محمّد «إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ» [303] لمن ظلمهم، رحمة منه لنا وغني أغنانا اللَّه به ووصّي به نبيّه صلي الله عليه وآله.

ولم يجعل لنا في سهم الصدقة نصيباً، أكرم اللَّه رسوله صلي الله عليه وآله وأكرمنا أهل البيت أن يطعمنا من أوساخ الناس، فكذّبوا اللَّه وكذّبوا رسوله وجحدوا كتاب اللَّه الناطق بحقّنا، ومنعونا فرضاً فرضه اللَّه لنا، ما لقي أهل بيت نبيّ من اُمّته ما لقينا بعد نبيّنا صلي الله عليه وآله واللَّه المستعان علي من ظلمنا، ولا حول ولا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم. [304].

[صفحه 264]

دشواري پاره اي اصلاحات

73. امام علي عليه السلام: اگر پاهايم به سلامت از اين باتلاق ها بيرون آيد، اموري را تغيير خواهم داد.

74. الكافي- به نقل از سليم بن قيس-: اميرمؤمنان، سخنراني كرد و حمد و سپاس خداوند گفت و بر پيامبر صلي الله عليه وآله درود فرستاد. آن گاه فرمود: «ترسناك ترين چيزي كه بر شما مي ترسم، دو خصلت است: پيروي از هوا و آرزوهاي دراز.

پيروي هوا، از حق باز مي دارد و آرزوهاي دراز، آخرت را از ياد مي برد. بدانيد

كه دنيا پشت كرده و در حال كوچ است، و آخرت، رو آورده و در حال كوچ است؛ و هريك را فرزنداني است. شما از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا مباشيد؛ چرا كه امروز، روزِ كار است، نه حسابرسي، و فردا روزِ حسابرسي است نه كار و تلاش. همانا شروع فتنه ها و بحران ها، هواهايي است كه پيروي مي گردند و فرمان هايي است كه بدعت گذارده مي شود.در اين فرمان ها دستورات خداوند، ناديده گرفته مي شود. و مرداني، مرداني ديگر را به حكومت گمارند.

آگاه باشيد! اگر حقيقت، بي پيرايه آشكار مي گشت، اختلافي نبود و اگر باطل، بدون آلايش عرضه مي شد، بر خردمندان، ترسي نبود؛ ليكن پاره اي از اين و پاره اي از آن، گرفته شود و به يكديگر مخلوط شده، با هم آشكار مي شود. در اين جاست كه شيطان، بر دوستانش مسلّط گردد و تنها كساني كه پيشينه اي نيك از سوي خداوند دارند، نجات يابند.

به درستي كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: چگونه خواهيد بود هنگامي كه فتنه ها شما را فراگيرند، [به طوري] كه كودكان، بزرگ شوند و بزرگان، پير گردند. مردم، بر اين فتنه ها حركت كنند و آن را سنّت گيرند، و اگر چيزي از اين سنّت ها دگرگون شود، فرياد برآيد كه سنّت، دگرگون شد و مردم، مرتكب زشتي ها شوند. آن گاه گرفتاري ها شدّت يابند، فرزندان به اسيري گرفته شوند و بحران، آنان را مي بلعد، چنان كه آتش، هيزم را مي بلعد و سنگ آسيا، سنگ زيرين را مي سايد.

اينان براي غير خدا علم دين فرا گيرند و براي غيرِ عمل، بياموزند و دنيا را به ابزارِ آخرت جويند».

آن گاه، در حالي كه گروهي از بستگان، ياران و پيروانش گِردش بودند، رو كرد

و فرمود: «زمامدارانِ پيشين، رفتاري داشتند كه در آنها به عمد، با رسول خدا مخالفت كردند و پيمان او را شكستند و سنّتش را دگرگون ساختند. اگر مردم را بر كناره گيري از آن وا مي داشتم و آن را به جايگاه خود در دوران رسول خدا بر مي گرداندم، لشكريان، از من دوري مي جستند و من، تنها مي ماندم، يا به همراه گروهي اندك از شيعيان كه برتري و پيشواييِ مرا بر پايه ي كتابِ خداوند- عزّوجلّ- و سنّت پيامبر صلي الله عليه وآله باور داشتند.

[صفحه 265]

بنگريد اگر مأمور شوم تا مقام ابراهيم را به جاي خود كه رسول خدا نهاده بود، برگردانم، و فدك را به ارثبَران فاطمه برگردانم، پيمانه ي پيامبر را به آن زمان برگردانم، بخشش هاي پيامبر را براي مردماني كه به اجرا درنيامد،به اجرا گذارم، خانه ي جعفر را به ورثه ي او برگردانم و از مسجد جدا سازم، داوري هاي ستمگرانه را برهم زنم، زناني كه به ناحق به ازدواج مرداني درآمده اند، جدا سازم و به شوهرانشان بازگردانم و احكام خدا را درباره ي اين زنان، جاري سازم، فرزندان تَغْلَب را به اسارت گيرم و زمين هاي تقسيمي خيبر را بازگردانم، ديوان هاي بخشش را از ميان بَرم و مانند زمان رسول خدا به مساوات، رفتار كنم و آن را دستْ مايه ي زراندوزان قرار نداده، فاصله ها را از ميان بَردارم و در ازدواج ها به برابري حكم كنم و خمس پيامبر و حق او را چنان كه خداوند- عزّوجلّ- نازل فرموده، به اجرا گذارم، مسجد پيامبر را به حالت گذشته اش برگردانم، و درهاي گشوده شده را ببندم، و درهاي مسدود شده را باز كنم، و مسح بر كفش ها را حرام سازم، بر نوشيدن شرابِ

كشمش، حد جاري سازم، و دو متعه را حلال گردانم، و تكبير نماز مردگان را پنج سازم، و مردم را وادارم كه «بسم اللَّه الرحمن الرحيم» را در قرائت نماز، بلند ادا كنند و [گور] آنان را كه با رسول خدا داخل مسجد آمده، بيرون بَرم و گور آنان را كه بيرون برده شده، داخل سازم، و مردم را بر حكومت قرآن، و طلاق را بر پايه ي سنّت، دستور دهم، و تمام ماليات هاي ديني (صدقات) را با صورت هاي متنوّع و اندازه هايش گردآوري كنم، و وضو، غسل و نماز را بر جايگاه اوّليه و احكام شرعي اش برگردانم، و مردمان نجران را به منزل هايشان بازگردانم، و اسيران فارس و ساير ملّيت ها را بر كتاب خدا و سنّت رسول خدا عرضه دارم، بي شك، مردم از اطرافم پراكنده شوند.

سوگند به خداوند كه به مردم، دستور دادم كه در ماه رمضان، جز نمازهاي واجب را به جماعت نخوانند، و آنان را آگاه كردم كه جماعت در نمازهاي مستحبّي، بدعت است. ناگهان، گروهي از لشكر كه به همراه من در نبرد بودند، فرياد برآوردند كه: اي اهل اسلام! سنّت عمر، دگرگون شد. ما را از خواندن نماز مستحبّي در ماه رمضان، باز مي دارد. ترسيدم در گوشه اي از لشكر تفرقه

[صفحه 266]

و جدايي برانگيزند و به پيروي از پيشوايان گمراهي و دعوت كنندگان، به سوي آتش كشيده شوند.

[همچنين] سهم ذي القربي را پرداختم كه خداوند، در وصفشان فرموده است: «[و بدانيد كه هر چيزي را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن، براي خدا و پيامبر و براي خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است.] اگر به خدا و آنچه بر

بنده اش در روز جدايي [حق از باطل]- روزي كه آن دو گروه، با هم روبه رو شوند- نازل كرديم، ايمان آورده ايد؛ و خداوند، بر هر چيزي تواناست».سوگند به خداوند كه مقصود او از ذي القربي ما هستيم كه خداوند، ما را با نام خود و پيامبر، همراه ساخته و فرموده است: «[و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمتْ عايد پيامبر خود گردانيد] از آنِ خدا و پيامبر و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است»؛ و درباره ي ما گفته ي است: «تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد، و آنچه را فرستاده ي [او] به شما داد،آن را بگيريد و از آنچه شما را بازداشت، باز ايستيد و از خدا پروا بداريد». [و نسبت به] ستمگران بر دودمان رسول خدا فرمود: «به درستي كه خداوند، سخت كيفر دهنده است» بر آنان كه بر دودمان پيامبر ستم كنند.

[اين را خداوند بر ما نهاد] به عنوان رحمتي از او بر ما و سرمايه اي كه ما را بدان،بي نياز كرد و به پيامبرش نيز سفارش ما را نمود.

براي ما از صدقه ها نصيب و بهره اي قرار نداد؛ چرا كه خداوند، پيامبر و اهل بيت را گرامي تر داشت از آن كه پس مانده ي مردمان را روزي شان كند. ليكن آنان، خدا و رسولش را تكذيب كرده، كتاب خداوند را كه بر حقوق ما سخن مي راند، انكار نمودند و از پرداخت سهم واجب ما سر باز زدند. خاندان هيچ پيامبري از سوي امّت او به اندازه ي ما پس از رسول خدا سختي و دشواري نديدند. خداوند، مددكار ماست بر آنان كه بر ما ستم روا داشتند، و هيچ دگرگوني و تواني، جز به خداوندِ برتر

و بزرگ نيست.

[صفحه 268]

السياسة الإدارية

اشاره

سياست هاي اداري

الصدق في السياسة

اشاره

75- الإمام عليّ عليه السلام: هيهات! لولا التقي لكنت أدهي العرب [305].

76- عنه عليه السلام: يا أيّها الناس! لولا كراهية الغدر كنت من أدهي الناس،ألا إنّ لكلّ غدرة فجرة، ولكلّ فجرة كفرة. ألا وإنّ الغدر والفجور والخيانة في النار [306].

77- عنه عليه السلام: واللَّه ما معاوية بأدهي منّي، ولكنّه يغدر ويفجر، ولولا كراهية الغدر لكنت من أدهي الناس، ولكن كلّ غدرة فجرة، وكلّ فجرة كفرة، ولكلّ غادر لواء يعرف به يوم القيامة. واللَّه ما اُستَغفَلُ بالمكيدة، ولا اُستَغمَزُ بالشديدة [307].

78- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: وإن عقدتَ بينك وبين عدوّك عقدة، أو ألبسته منك ذمّة، فحط عهدك بالوفاء، وارع ذمّتك بالأمانة، واجعل نفسك جُنّة دون ما أعطيتَ، فإنّه ليس من فرائض اللَّه شي ء الناس أشدّ عليه اجتماعاً، مع تفرّق أهوائهم، وتشتّت آرائهم، من تعظيم الوفاء بالعهود، وقد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لِمَا استَوبَلُوا من عواقب الغدر، فلا تغدرنّ بذمّتك، ولا تخيسنّ بعهدك، ولا تختلنّ عدوّك [308].

راجع: السياسة الحربيّة/الخدعة.

[صفحه 269]

راستي در سياست

75. امام علي عليه السلام: هيهات! اگر پرهيزگاري نبود، من زيرك ترينِ تازيان بودم.

76. امام علي عليه السلام: اي مردم! اگر نبود كه حيله، امري زشت و ناپسند است، من از زيرك ترينِ مردمان بودم. آگاه باشيد كه هر حيله اي، معصيت است و هر معصيتي، كفر و ناسپاسي است. بدانيد كه حيله، معصيت ها و خيانت، در آتش است.

77. امام علي عليه السلام: به خدا سوگند، معاويه از من زيرك تر نيست؛ ليكن او حيله مي كند و معصيت مي ورزد، و اگر نبود كه حيله، زشت و ناپسند است، من از زيرك ترين مردمان بودم؛ ليكن هر حيله اي، معصيت است و هر معصيتي، كفر و ناسپاسي است؛ و براي هر حيله گري، پرچمي است

كه در قيامت، بدان شناخته گردد. به خدا سوگند، با فريب، غافلگير نشوم و با سختگيري، ناتوان نشوم. 78.امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: اگر با كسي كه ميان تو و او دشمني است، پيماني بستي، يا به وي اماني دادي، بر عهدت وفا كن، و امان را رعايت نما، و خود را سپري براي انجام وعده ها قرار ده؛ چرا كه مردم،بر هيچ يك از واجبات الهي اتّفاق عملي ندارند، با اختلاف خواسته ها و آراي گوناگون، آن سان كه وفاي به عهد را بزرگ مي شمارند. مشركان نيز در ميان خود،بدان ملتزم بودند؛ چرا كه فرجام تباه پيمان شكني را احساس كرده بودند. از اين رو، در امان هايت خيانت مورز، پيمان هايت را نقض نكن، و با دشمنت، نيرنگ مكن.

ر.ك: سياست هاي جنگي/ص 601 «نيرنگ».

[صفحه 270]

الالتزام بالحق

اشاره

79- عنه عليه السلام: إنّ أفضل الناس عند اللَّه من كان العمل بالحقّ أحبّ إليه- وإن نقصه وكرثه- من الباطل وإن جرّ إليه فائدة وزاده [309].

80- الإمام عليّ عليه السلام: لا تمنعنّكم رعاية الحقّ لأحدٍ عن إقامة الحقّ عليه [310].

81- الإرشاد: لمّا توجّه أميرالمؤمنين عليه السلام إلي البصرة، نزل الربذة فلقيه بها آخر الحاجّ، فاجتمعوا ليسمعوا من كلامه وهو في خبائه.

قال ابن عبّاس: فأتيته فوجدته يخصف نعلاً، فقلت له: نحن إلي أن تُصلح

[صفحه 271]

أمرنا أحوج منّا إلي ما تصنع، فلم يكلّمني حتي فرغ من نعله، ثمّ ضمّها إلي صاحبتها، ثمّ قال لي: قوّمها، فقلت: ليس لها قيمة، قال: علي ذاك، قلت: كسرُ درهمٍ. قال: واللَّه لهما أحبّ إليَّ من أمركم هذا، إلّا أن اُقيم حقّاً أو أدفع باطلاً [311].

82- الإمام عليّ عليه السلام- في حرب صفّين-: فواللَّه ما دفعتُ الحربَ يوماً إلّا وأنا

أطمع أن تلحق بي طائفة، فتهتدي بي وتعشو إلي ضوئي، وذلك أحبّ إليَّ من أن أقتُلَها علي ضلالها، وإن كانت تبوء بآثامها [312].

83- عنه عليه السلام- في الشكوي ممّن يميل إلي معاوية من أصحابه-: يا ويحهم،مع من يميلون ويدَعونني! فواللَّه ما أردتُهم إلّا علي إقامة حقّ، ولا يريدهم غيري إلّا علي باطل [313].

84- الإمام عليّ عليه السلام- من كتابه إلي أهل مصر لمّا ولّي عليهم الأشتر-: أمّا بعد فقد بعثت إليكم عبداً من عباد اللَّه، لا ينام أيّام الخوف ولا ينكل عن الأعداء ساعات الرَّوع، أشدّ علي الفجّار من حريق النار وهو مالك بن الحارث أخو مذحج، فاسمعوا له وأطيعوا أمره فيما طابق الحقّ [314].

85- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ألزم الحقّ من لزمه من القريب والبعيد، وكن في ذلك صابراً محتسباً، واقعاً ذلك من قرابتك وخاصّتك حيث وقع، وابتغ عاقبته بما يثقل عليك منه، فإنّ مغبّة ذلك محمودة [315].

86- عنه عليه السلام: بلزوم الحقّ يحصل الاستظهار [316].

87- عنه عليه السلام: من عمل بالحقّ مالَ إليه الخَلق [317].

88- عنه عليه السلام: من جاهد علي إقامة الحقّ وُفّق [318].

[صفحه 272]

حق مداري

79. امام علي عليه السلام: برترينِ مردمان نزد خداوند، كسي است كه رفتار بر پايه حق- گرچه او را به سختي اندازد- برايش دوست داشتني تر از باطل است؛ گرچه برايش سودآور شود.

80. امام علي عليه السلام: در نظر گرفتنِ حق به سود كسي، شما را باز ندارد كه حق را به زيان او به پا داريد.

81. الارشاد: هنگامي كه امير مؤمنان، عزم سفر به سوي بصره كرد، در يكي از روستاهاي مدينه به نام «رَبَذه» [319] فرود آمد. بازمانده ي حاجيان، او را ملاقات كردند و نزد او گِرد آمدند تا سخنان

او را كه در خيمه اش بود، بشنوند.ابن عبّاس گويد: نزد علي عليه السلام آمدم. ديدم كفش هايش را وصله مي كند. بدو

[صفحه 273]

گفتم: نياز ما به تو براي اصلاح امور، بيشتر از آن چيزي است كه انجام مي دهي. سخني نگفت تا از وصله كردن كفش فراغت يافت و آن را كنار كفش ديگر گذاشت. سپس به من فرمود: «آنها را قيمت بگذار». گفتم: ارزشي ندارند. فرمود: «هر چه قدر مي ارزد!». گفتم: نيم درهم. فرمود: «به خدا سوگند، اين كفش ها برايم دوست داشتني تر است از فرمانروايي بر شما، مگر آن كه حقّي را به پا دارم يا باطلي را بزدايم».

82. امام علي عليه السلام- در نبرد صفّين-: سوگند به خداوند كه هيچ روز جنگ را به تأخير نينداختم، جز آن كه دوست داشتم گروهي به من ملحق شده، راه يابند و به پرتوِ من ميل پيدا كنند. اين امر، براي من دوست داشتني تر است از آن كه آنان را بر گمراهي بكُشم، گرچه خود آنان، گناه خويش را بر دوش مي كشند. 83. امام علي عليه السلام- در شكوه از يارانش كه به سوي معاويه مي رفتند-: به سوي چه كسي مي روند و مرا نيز بدان فرا مي خوانند؟! به خدا سوگند، من آنان را نخواستم، جز براي برپا داشتن حق، و ديگران آنها را نمي خواهند، مگر بر باطل.

84. امام علي عليه السلام- از نامه اش به مصريان هنگامي كه اشتر را بر آنان گمارد-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ من بنده اي از بندگان خدا را به سوي شما فرستادم كه در روزهاي بيم، نخوابد و در ساعت هاي ترس، از دشمن روي برنتابد.از آتش سوزان بر بدكارانْ تندتر است. او مالك، پسر حارث مَذْحِجي است. آن جا كه فرمانش حق بود،

سخن او را بشنويد و او را فرمان بريد.

85. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: حق را از آنِ هر كه بود، بر عهده گير، نزديك يا دور، و در اين راه، شكيبا باش و آن را به حساب خداوند بگذار، هر چند اين رفتار، با نزديكان و خويشاوندان و اطرافيانت باشد، و پايان آن را با همه ي دشواري اي كه دارد، آرزو كن؛ زيرا كه پايان آن، پسنديده است.86. امام علي عليه السلام: حق مداري، توانمندي را به همراه آورَد.

87. امام علي عليه السلام: آن كه به حق پايبند باشد، مردم به سويش رغبت كنند.

88. امام علي عليه السلام: آن كه در به پا داشتن حق بكوشد، موفّق گردد.

[صفحه 274]

الالتزام بالقانون

اشاره

89- الإمام الباقر عليه السلام: أخذ [عليّ عليه السلام] رجلاً من بني أسد في حدّ، فاجتمع قومه ليكلّموا فيه، وطلبوا إلي الحسن أن يصحبهم، فقال: ائتوه فهو أعلي بكم عيناً، فدخلوا عليه وسألوه، فقال: لا تسألوني شيئاً أملك إلّا أعطيتكم، فخرجوا يرون أنّهم قد أنجحوا، فسألهم الحسن، فقالوا: أتينا خير مأتيّ. وحكوا له قوله، فقال: ما كنتم فا علين إذا جلد صاحبكم فاصنعوه، فأخرجه عليّ فحدّه، ثمّ قال: هذا واللَّه لست أملكه [320].

90- الغارات- في ذكر النجاشي الشاعر-: كان شاعر عليّ عليه السلام بصفّين، فشرب الخمر بالكوفة، فحدّه أميرالمؤمنين عليه السلام، فغضب ولحق بمعاوية وهجا عليّاً عليه السلام …

لمّا حدّ عليّ عليه السلام النجاشي غضب لذلك من كان مع عليّ من اليمانيّة، وكان

[صفحه 275]

أخصّهم به طارق بن عبد اللَّه بن كعب بن اُسامة النهدي، فدخل علي أميرالمؤمنين عليه السلام فقال: يا أميرالمؤمنين، ما كنّا نري أنّ أهل المعصية والطاعة وأهل الفرقة والجماعة عند ولاة العدل ومعادن الفضل سيّان في الجزاء، حتي رأيتُ ما كان من صنيعك بأخي

الحارث، فأوغرتَ صدورنا، وشتّتّ اُمورنا، وحملَتنا علي الجادّة التي كنّا نري أنّ سبيل من ركبها النار.

فقال عليّ عليه السلام: «وَ إِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَي الْخَشِعِينَ» [321]، يا أخا بني نهد، وهل هو إلّا رجل من المسلمين انتهك حرمة من حرم اللَّه فأقمنا عليه حدّاً كان كفّارته، إنّ اللَّه تعالي يقول: «وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنََانُ قَوْمٍ عَلَي أَلَّا تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَي» [322].

راجع: السياسة القضائيّة/إقامة الحدود علي القريب والبعيد.

[صفحه 276]

قانونگرايي

89. امام باقر عليه السلام: [علي عليه السلام]، مردي از قبيله ي بني اسد را براي اجراي حد، بازداشت كرد. خويشان او گرد آمدند تا درباره اش ميانجيگري كنند و از حسن [عليه السلام] خواستند آنان را همراهي كند. [حسن عليه السلام] فرمود: «نزد او (علي عليه السلام) برويد. او بهتر بر امور شما آگاه است». نزد او رفتند و خواسته ي خود را مطرح ساختند. فرمود: «چيزي راكه از آنِ من است، از من نمي خواهيد، مگر آن كه آن را به شما خواهم داد». آنها بيرون آمدند و گمان كردند كه موفّق شده اند. امام حسن عليه السلام از آنان پرسيد [چه شد؟]. گفتند: به بهترين خواسته، دست يافتيم و داستان را برايش باز گفتند. فرمود: «آنچه مي خواهيد براي دوست خود به هنگام اجراي حد به انجام رسانيد، [الآن] انجام دهيد».

علي عليه السلام او را بيرون آورد و بر او حد زد. سپس فرمود: «به خدا سوگند، اين از اموري است كه من مالك آن نيستم».

90. الغارات- در گزارشي از نجاشي شاعر-: نجاشي در نبرد صفّين، شاعر علي عليه السلام بود. در كوفه باده نوشيد و اميرمؤمنان عليه السلام او را حد زد.وي خشمگين شد و به معاويه پيوست و علي عليه السلام را هجو كرد.

هنگامي كه علي عليه السلام نجاشي را

حد زد، همراهان وي از قبيله يَماني، خشمگين

[صفحه 277]

شدند. نزديك ترين فرد اين قبيله به اميرمؤمنان، طارق بن عبداللَّه نَهدي بود كه بر علي عليه السلام وارد شد و گفت: اي اميرمؤمنان! گمان نمي كرديم كه معصيت كاران و طاعت پيشگان، جدايي طلبان و همگرايان، نزد پيشوايان عدالت و سرچشمه هاي فضيلت، برابر باشند، تا اين كه رفتارت را با برادرم حارث [نجاشي]ديدم. سينه هايمان را به درد آوردي، امورمان را از هم گسستي و ما را بر راهي واداشتي كه پيش از آن، گمان مي كرديم رونده اش به آتش در مي غلتد.

علي عليه السلام فرمود: «"و به درستي كه اين كار، گران است، مگر بر فروتنان". اي برادرِ قبيله بني نهد! مگر او مرد مسلماني نبود كه يكي از محرّمات خداوند را هتك كرد و ما حدّي را كه كفّاره اش بود، بر او جاري ساختيم؟خداي متعال مي فرمايد: "و البته نبايد دشمني گروهي، شما را بر آن دارد كه به عدالت رفتار نكنيد. عدالت پيشه كنيد كه آن به تقوا نزديك تر است"».

ر.ك: سياست قضايي/ص 73 «تساوي همگان در برابر قانون».

[صفحه 278]

عدم المداهنة

اشاره

91- رسول اللَّه صلي الله عليه وآله: اِرفعوا ألسنتكم عن عليّ بن أبي طالب، فإنّه خشن في ذات اللَّه عزّ وجلّ، غير مداهن في دينه [323].

92- الإمام عليّ عليه السلام: لا يُقيم أمر اللَّه سبحانه إلّا من لا يصانع، ولا يضارع، ولا يتّبع المطامع [324].

93- عنه عليه السلام- لمّا أراده الناس علي البيعة-: اعلموا أنّي إن أجبتكم ركبت بكم ما أعلم، ولم اُصغِ إلي قول القائل وعتب العاتب [325].

94- عنه عليه السلام: ولعمري ما عليَّ من قتال من خالف الحقّ وخابط الغيّ من إدهان ولا إيهان، فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه وفرُّوا إلي اللَّه من اللَّه [326].

95- عنه عليه السلام: لا

اُداهن في ديني، ولا اُعطي الدنيّة في أمري [327].229: 7- حلية الأولياء عن عبد الواحد الدمشقي: نادي حوشب الخيري عليّاً يوم صفّين، فقال: انصرف عنّا يابن أبي طالب، فإنّا ننشدك اللَّه في دمائنا ودمك، نخلّي بينك وبين عراقك، وتخلّي بيننا وبين شامنا، وتحقن دماء المسلمين. فقال عليّ: هيهات يابن اُمّ ظليم! واللَّه لو علمت أنّ المداهنة تسعني في دين اللَّه لفعلت، ولكان أهون عليّ في المؤونة، ولكنّ اللَّه لم يرضَ من أهل القرآن بالإدهان والسكوت، واللَّه يُعصي [328].

راجع: الموقف الحازم مع العمّال الاصلاحات العلوية/عزل عمّال عثمان.

[صفحه 279]

سازش ناپذيري

91. پيامبر صلي الله عليه وآله: زبانتان را از [ايراد به] علي بن ابي طالب برداريد. به درستي كه او درباره ي خداوند- عزّوجلّ-، سختگير است و در دينش سازشكار نيست.

92. امام علي عليه السلام: بر پا ندارد فرمان هاي خداوندِ سبحان را جز كسي كه سازش نمي كند و خود را خوار نمي سازد و از طمع ها پيروي نمي كند.

93. امام علي عليه السلام- هنگامي كه مردم، او را براي بيعت خواستند-: بدانيد كه اگر خواسته ي شما را اجابت كنم، شما را بر آن گونه كه مي دانم، راه بَرَم و به سخنِ سخنسرايان و سرزنش سرزنش كنندگان، گوش فرا ندهم.

94. امام علي عليه السلام: به جانم سوگند، در نبرد با آنان كه با حق مخالفت ورزند و در گمراهي قدم گذارند، سازش و سستي، پيشه نسازم.

95. امام علي عليه السلام: در دينم سازش نكنم و در كارها، خواري پيشه نسازم.

96. حلية الأولياء- از عبدالواحد دمشقي آورده است-: حوشبِ خيري، در نبرد صفّين، علي عليه السلام را ندا داد و گفت: اي فرزند ابي طالب! از ما دست بردار. از تو مي خواهيم كه خداوند را در خون هاي ما و خودت منظور داري.

ما تو را با سرزمين عراق، رها مي كنيم و تو ما را با سرزمين شام رها كن و خون مسلمانان را حفظ نما.

علي عليه السلام فرمود: «هرگز، اي فرزند امّ ظَليم! سوگند به خداوند، اگر براي سازش در دين خداوند، جايي مي جُستم، بدان عمل مي كردم و هزينه اش بر من آسان تر بود؛ ولي خداوند نمي پسندد كه پيروان قرآن، سازش و سكوت كنند، در حالي كه خداوند، معصيت مي شود».

ر. ك: ص 295 «قاطعيت در برابر كارگزاران»،

ص 251 «كنار گذاردن كارگزاران عثمان».

[صفحه 280]

تنظيم الامور

اشاره

97- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: وأمضِ لكلّ يومٍ عمله؛ فإنّ لكلّ يومٍ ما فيه … إيّاك والعجلةَ بالاُمور قبل أوانها، أو التسقّط فيها عند إمكانها، أو اللجاجة فيها إذا تنكّرت، أو الوهن عنها إذا استَوضحت. فضع كلّ أمرٍ موضعه، وأوقِع كلّ أمرٍ موقعه [329].

98- عنه عليه السلام- من كتابه إلي اُمراء الخراج: إيّاكم وتأخير العمل ودفع الخير؛ فإنّ في ذلك الندم [330].

99- عنه عليه السلام: مجتني الثمرة لغير وقت إيناعها كالزارع بغير أرضه [331].

100- عنه عليه السلام: من الخرق المعاجلة قبل الإمكان، والأناة بعد الفرصة [332].

101- عنه عليه السلام- في صفة القرآن-: ألا إنّ فيه علم ما يأتي، والحديث عن الماضي، ودواء دائكم، ونظم ما بينكم [333].

102- عنه عليه السلام- في وصيّته للحسن والحسين عليهماالسلام لمّا ضربه ابن ملجم-: اُوصيكما وجميع ولدي وأهلي ومن بلغه كتابي، بتقوي اللَّه ونظم أمركم [334].

[صفحه 281]

برنامه ريزي و سازماندهي

97. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر، هنگامي كه او را بر سرزمين مصر گمارد-: … كار هرروز را در همان روز انجام بده؛ چرا كه هر روز، كار خود را دارد … از شتاب در كارهايي كه هنگام انجام دادن آن نرسيده، و از خرده گيري، به هنگام فرارسيدن زمانش، يا اصرار بي جا به هنگامي كه ناشناخته و مبهم است، و يا سستي به هنگامي كه روشن و آشكار است،بپرهيز! هر كاري را در جاي آن بِنه و هر كاري را به هنگام آن، بگزار.

98. امام علي عليه السلام- از نامه اش به سرپرستان خراج-: بپرهيزيد از عقب انداختن كارها و كنارگذاردن خوبي ها؛ چرا كه در آن، پشيماني است.

99. امام علي عليه السلام: ميوه چين، پيش از رسيدن ميوه ها، مانند كشاورز در زمين نامناسب است.

100. امام علي

عليه السلام: از ابلهي است: شتابِ پيش از توان، و درنگ كردنِ پس از فرصت.

101. امام علي عليه السلام- در توصيف قرآن-: بدانيد كه در قرآن است دانشِ آنچه كه [در آينده] مي آيد و سخن از گذشته ها و درمان دردها و راهِ سامان دادن كارها.

102. امام علي عليه السلام- در سفارشي به حسن و حسين عليهماالسلام هنگامي كه ابن ملجم او را ضربت زده بود-: سفارش مي كنم شما را و همه فرزندان و بستگان و هر آن كه را نامه ام به وي رسد، به پرهيزگاري و نظم در كارها.

[صفحه 282]

انتخاب العمال الصالحين

اشاره

103- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: لكلٍّ علي الوالي حقّ بقدر ما يصلحه، وليس يخرج الوالي من حقيقة ما ألزمه اللَّه من ذلك إلّا بالاهتمام والاستعانة باللَّه، وتوطين نفسه علي لزوم الحقّ، والصبر عليه فيما خفّ عليه أو ثقل.

فولِّ من جنودك أنصحهم في نفسك للَّه ولرسوله ولإمامك، وأنقاهم جيباً، وأفضلهم حلماً، ممّن يبطئ عن الغضب، ويستريح إلي العذر، ويرأف بالضعفاء، وينبو علي الأقوياء، وممّن لا يثيره العنف، ولا يقعد به الضعف.

ثمّ الصَق بذوي المروءات والأحساب، وأهل البيوتات الصالحة، والسوابق الحسنة؛ثمّ أهل النجدة والشجاعة، والسخاء والسماحة؛ فإنّهم جِماع من الكرم، وشُعَب من العُرْف. ثمّ تفقّد من اُمورهم ما يتفقّده الوالدان من ولدهما …

ثمّ انظر في اُمور عمّالك فاستعملهم اختباراً، ولا تولّهم محاباة وأثَرَة، فإنّهما جِماع من شُعَب الجور والخيانة، وتَوَخَّ منهم أهل التجربة والحياء من أهل البيوتات الصالحة، والقدم في الإسلام المتقدّمة؛ فإنّهم أكرم أخلاقاً، وأصحّ أعراضاً، وأقلّ في المطامع إشراقاً، وأبلغ في عواقب الاُمور نظراً …

ثمّ لا يكن اختيارك إيّاهم علي فِراستك، واستنامتك، وحسن الظنّ منك؛ فإنّ الرجال يتعرّضون لفِراسات الولاة بتصنّعهم وحسن خدمتهم، وليس وراء ذلك

من النصيحة والأمانة شي ء، ولكن اختبرهم بما ولّوا للصالحين قبلك، فاعمِد لأحسنهم كان في العامّة أثراً، وأعرَفِهم بالأمانة وجهاً؛ فإنّ ذلك دليل علي نصيحتك للَّه ولمن ولّيت أمره.

واجعل لرأس كلّ أمر من اُمورك رأساً منهم لا يقهره كبيرها، ولا يتشتّت عليه كثيرها، ومهما كان في كتّابك من عيب فتغابيت عنه اُلزمته [335].

104- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: فاصطَفِ لولاية أعمالك أهل الورع والعلم والسياسة [336].

راجع: الاصلاحات العلويّة/عزل عمّال عثمان.

[صفحه 283]

گزينش كارگزاران شايسته

103. امام علي عليه السلام- در عهد نامه اش به مالك اشتر-: هريك از تهي دستان را بر زمامدار، حقّي است به اندازه اي كه زندگي اش را سامان دهد و زمامدار، چنان كه بايد، از عهده ي آنچه خداوند بر او واجب كرده برنيايد، جز با كوشش و ياري جُستن از خداوند و آماده كردن خويش بر همراهي حق و پايداري در انجام دادن آنچه بر او آسان باشد يا دشوار.

از ميان لشكريان، آن را كه از نظر تو براي خدا و پيامبر و امام خود، خيرخواه تر است، به فرماندهي برگزين؛ كسي كه دامنش پاك تر و بُردباري اش بيشتر است؛ از ميان آنان كه دير به خشم آيند و به پذيرش پوزش، تن دهند و بر ناتوانان رحمت آورند، و در برابر قوي دستان، سر فرود نياورند، و از آن كسان كه درشتي، آنان را بر نمي انگيزد و ناتواني، آنان را بر جاي نمي نشانَد.به آنان كه گوهري نيك دارند و از خانداني پارسايند و از سابقه اي نيكو برخوردارند، نزديك شو. سپس به دليران و رزم آوران و بخشندگان و جوانمرداني كه بزرگواري و خوبي ها را در خود فراهم آورده اند، نزديك باش. پس در كارهاي آنان، چنان بينديش كه پدر و مادر، نسبت به

فرزندان خويش مي نگرند …

پس در كار كارگزاران خويش بينديش و آنان را پس از آزمون، به كار گمار و به ميل خود و بدون مشورت، آنان را به كار مگير كه اين [خودسري و خودرأيي]،شاخه هاي ستم و خيانت را گِرد آورد. چنين افرادي را از ميان كساني كه تجربه و حيا دارند و از خاندان هاي صالح كه در مسلماني قدمتي بيشتر دارند، جستجو كن؛ زيرا كه آنان، داراي خُلق و خويي گرامي ترند و آبرويشان، محفوظتر و طمعشان، كمتر و عاقبت نگري شان، فزون تر است …

البته در گزيش آنان، تنها به خواست و اطمينان و خوش گماني خود، اعتماد مكن؛چرا كه شخصيت ها براي جلب نظر زمامداران، به آراستن ظاهر و خوش خدمتي مي پردازند؛ ولي در پسِ آن، از خيرخواهي و امانتداري نشاني نيست؛ ليكن آنان را به خدمتي كه براي كارگزاران نيكوكارِ پيش از تو عهده دار آن بوده اند، بيازماي و بر كسي اعتماد كن كه نيكوترين اثر را در ميان همكاران داشته و به امانتداري، از همه شناخته شده تر است كه اين، نشانه ي خيرخواهي تو براي [دينِ] خدا و كساني است كه كار آنها را بر عهده گرفته اي.

بر سرِ هريك از كارهايت رئيسي بگمار كه بزرگيِ كار، او را ناتوان نسازد و بسياري اش، وي را پريشان نكند. هر عيبي كه در ديوانداران تو باشد و تو از آن بي خبر باشي، بر عهده ي توست.

104. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: براي سرپرستي كارها، پرواپيشگان، اهل دانش و اهل سياست را برگزين.

ر. ك: ص 251 «كنارگزاردن كارگزاران عثمان».

[صفحه 284]

عدم استعمال الخائن والعاجز

اشاره

105- الإمام عليّ عليه السلام: إنّ المغيرة بن شعبة قد كان أشار عليَّ أن أستعمل معاوية علي الشام وأنا بالمدينة، فأبيت ذلك

عليه، ولم يكن اللَّه ليراني أتّخذ المضلّين عضداً [337].

106- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: إنّ شرّ وزرائك من كان للأشرار قبلك وزيراً، ومن شركهم في الآثام؛ فلا يكوننّ لك بطانة؛ فإنّهم أعوان الأَثَمة وإخوان الظَّلَمة، وأنت واجد منهم خير الخلف ممّن له مثل آرائهم ونفاذهم، وليس عليه مثل آصارهم وأوزارهم وآثامهم ممّن لم يعاون ظالماً علي ظلمه،

[صفحه 285]

ولا آثماً علي إثمه. اُولئك أخفّ عليك مؤونة، وأحسن لك معونة، وأحني عليك عطفاً، وأقلّ لغيرك إلفاً، فاتّخذ اُولئك خاصّة لخلواتك وحَفَلاتك [338].

107- عنه عليه السلام- من كتابه إلي رِفاعة قاضيه علي الأهواز-: اعلم يا رفاعة أنّ هذه الإمارة أمانة؛ فمن جعلها خيانةً فعليه لعنة اللَّه إلي يوم القيامة، ومن استعمل خائناً فإنّ محمّداً صلي الله عليه وآله بري ء منه في الدنيا والآخرة [339].33: 5- عنه عليه السلام- يصف الإمام الحقّ-: وقد علمتم أنّه لا ينبغي أن يكون الوالي علي الفروج والدماء والمغانم والأحكام وإمامة المسلمين البخيلَ؛ فتكون في أموالهم نَهْمَته، ولا الجاهل؛ فيضلّهم بجهله، ولا الجافي؛ فيقطعهم بجفائه، ولا الحائف للدُّوَل؛ فيتّخذ قوماً دون قوم، ولا المرتشي في الحكم؛ فيذهب بالحقوق، ويقف بها دون المَقاطِع [340]، ولا المعطّل للسنّة؛ فيُهلِك الاُمّة [341].

109- عنه عليه السلام- في الحكم المنسوبة إليه-: من فسدت بطانته كان كمن غصّ بالماء؛ فإنّه لو غصّ بغيره لأساغ الماء غصّته [342].

110- عنه عليه السلام: آفة الأعمال عجز العمّال [343].

111- عنه عليه السلام: لا تتّكل في اُمورك علي كسلان [344].

112- عنه عليه السلام: من خانَه وزيره فسد تدبيره [345].

113- عنه عليه السلام: كِذْب السفيرِ يولّد الفساد، ويفوّت المراد، ويُبطل الحزم ويَنقُض العزم [346].

[صفحه 286]

به كار نگرفتن خائنان و ناتوانان

105. امام علي عليه السلام: مغيرة بن شعبه، به من پيشنهاد كرد معاويه را بر شام بگمارم

و خود در مدينه باشم؛ ولي از آن، سرباز زدم، و هرگز خداوند نبيند كه گمراهان را به ياري گرفته ام.

106. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اي به مالك اشتر، آن گاه كه او را بر مصر گمارد-: بدترينِ وزيران تو آناني اند كه براي بدكاران پيش از تو وزير بوده اند و در گناهان، با آنان شريك بوده اند. پس مبادا چنين كساني، محرم تو باشند كه آنان، ياوران گناهكاران اند و برادرانِ ستمكاران، و تو جانشيني بهتر از ايشان خواهي يافت كه در رأي و انجام دادن كار، مانند آنان باشد و گناهان و كردار بدِ آنان را بر عهده ندارد؛ كسي كه ستمكاري را در ستم، يار نبوده و گناهكاري را در

[صفحه 287]

گناهش مددكار نبوده است. اينان، براي تو كم هزينه تر و كمك كارتر و مهربان تر و دلبستگي شان به ديگران، كم تر است. اينان را ويژه ي خلوت ها و مجلس هايت در نظر بگير.

107. امام علي عليه السلام- از نامه اش به رفاعه، قاضي او در اهواز-: بدان اي رفاعه كه اين حكمراني، امانت است. هركه در آن خيانت ورزد، نفرين خدا بر او باد تا روز رستاخيز، و هركس خيانتكاري را به كار گمارد، حقيقتاً محمّد صلي الله عليه وآله در دنيا و آخرت، از او بيزار است.

108. امام علي عليه السلام- در توصيف حق-: مي دانيد كه شايسته نيست بخيل، بر ناموس، جان ها، غنيمت ها، احكام و پيشواييِ مسلمانان، ولايت يابد تا در مال هاي آنان، حريص گردد؛ و نه نادان، تا به ناداني خويش، مسلمانان را به گمراهي بَرَد؛ و نه ستمكار، تا به ستم، عطاي آنان را بِبُرد؛ و نه بي عدالت در تقسيم مال، تا به گروهي ببخشد و گروهي را محروم سازد؛ و نه

آن كه به خاطرِ حكم كردن، رشوه ستانَد، تا حقوق را پايمال كند و آن را چنان كه بايد، نرساند؛ [347] و نه آن كه سنّت را ضايع سازد و امّت را به هلاكت در اندازد.

109. امام علي عليه السلام- از حكمت هاي منسوب به ايشان-: آن كه نزديكانش فاسد شوند، مانند كسي است كه آب در گلويش گير كند [و راه علاجي نيابد]؛ چرا كه هرچه در گلو گير كند، با آب برطرف شود.

110. امام علي عليه السلام: آفتِ كارها، ناتواني كارگزاران است.

111. امام علي عليه السلام: در كارهايت، بر تنبل ها تكيه مكن.

112. امام علي عليه السلام: آن كه وزيرش به او خيانت ورزد، مديريتش نافرجام گردد.

113. امام علي عليه السلام: دروغگويي سفيران، تباهي به بار آورد، مقصود را از بين بَرد، دورانديشي را برهم زند و تصميم را بشكند.

[صفحه 288]

اسباغ الأرزاق علي العمال

اشاره

114- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ثمّ أسبِغ عليهم الأرزاق؛ فإنّ ذلك قوّة لهم علي استصلاح أنفسهم، وغني لهم عن تناول ما تحت أيديهم، وحجّة عليهم إن خالفوا أمرك أو ثلموا أمانتك [348].

راجع: السياسة القضائية: التأمين الاقتصادي للقضاة.

[صفحه 289]

گشاده دستي در روزي كارگزاران

114. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: آن گاه بر آنان روزي را فراوان ساز؛ چرا كه اين، نيرويي است براي اصلاح نفس آنان و سبب بي نيازي است براي آنها، تا به مالي كه در اختيار دارند، دست نگشايند، و حجّتي است بر آنها اگر فرمانت را نپذيرفتند، يا در امانت، خيانت ورزيدند. [349].

ر. ك: سياست هاي قضايي/ص 505 «تأمين مالي قضات».

[صفحه 290]

اختيار العيون لمراقبة العمال

اشاره

115- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي كعب بن مالك [350] -: أمّا بعد؛ فاستخلف علي عملك، واخرج في طائفة من أصحابك حتي تمرّ بأرض كورة السواد [351]، فتسأل عن عمّالي، وتنظر في سيرتهم فيما بين دجلة والعُذيب [352]، ثمّ ارجع إلي البِهقُباذات [353] فتولّ معونتها، واعمل بطاعة اللَّه فيما ولّاك منها.

واعلم أنّ كلّ عمل ابن آدم محفوظ عليه مجزيّ به، فاصنع خيراً صنع اللَّه بنا وبك خيراً، وأعلمني الصدق فيما صنعت. والسلام [354].

116- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ثمّ انظر في اُمور عمّالك فاستعملهم اختباراً … ثمّ تفقّد أعمالهم، وابعث العيون من أهل الصدق والوفاء عليهم؛ فإنّ تعاهدَك في السرّ لاُمورهم حَدْوَةٌ لهم علي استعمال الأمانة،والرفق بالرعيّة، وتحفّظ من الأعوان؛ فإن أحدٌ منهم بسط يده إلي خيانة اجتمعت بها عليه عندك أخبار عيونك، اكتفيت بذلك شاهداً، فبسطت عليه العقوبة في بدنه، وأخذته بما أصاب من عمله، ثمّ نصبته بمقام المذلّة، ووسمته بالخيانة، وقلّدته عار التُّهمَةَ [355].

117- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر (في مراقبة الجنود)-: ثمّ لا تدَع أن يكون لك عليهم عيون من أهل الأمانة والقول بالحقّ عند الناس، فيثبتون بلاء كلّ ذي بلاء منهم ليثِق اُولئك بعلمك ببلائهم [356].

[صفحه 291]

برگزيدن ديده بان براي مراقبت از كارگزاران

115. امام علي عليه السلام- در نامه اش به كعب بن مالك [357] -: پس از حمد و سپاس خداوند؛ كسي را به جاي خود بگمار و با گروهي از يارانت، از شهر خارج شو تا به باغ ها و روستاهاي سواد [358] برسي. در آن جا از كارگزاران من در منطقه ي دجله و عُذَيْب [359] پرس وجو كن و در رفتار آنان بنگر. آن گاه به روستاهاي بِهْقُبادات [360] برگرد و كار آن را

بر عهده گير، و در دايره ي سرپرستي اي كه خداوند به تو داده، از او پيروي كن و بدان كه كار فرزند آدم، بايگاني شده و بدان، پاداش داده مي شود. نيكي به جا آر. خداوند، ما و تو را به نيكي موفّق دارد؛ و در كارهايت راستي را نشانم ده. والسلام!

116. امام علي عليه السلام- در عهد نامه اش به مالك اشتر-: آن گاه در امر كارگزارانت بنگر و آنان را با آزمودن، به كار گير … و رفتار آنان را وارسي كن. ديده باناني صداقت پيشه و وفادار به سويشان گسيل دار؛ چرا كه وارسي پنهاني، آنان را به امانتداري و ملايمت با شهروندان وادارد؛ و خود را از كارگزارانت واپاي. اگر يكي از آنها دست به خيانتي زد و گزارش ديده بانان تو بر آن خيانت، هم داستان بود، بدين گواه بسنده كن و كيفر او را با تنبيه بدني بدو برسان و آنچه به دست آوردي، بستان. پس او را خوار بدار و خيانتكار شمار و طوق بدنامي را در گردنش بياويز.

117. امام علي عليه السلام- در عهد نامه اش به مالك اشتر (در كنترل سپاهيان)-: سپس از گماشتن بازرساني امين و حقگوي نزد مردم، فروگذاري مكن تا آزمون [و حسنِ خدمت] هر آزمايش داده اي را ثبت كنند و آنان، اعتماد يابند كه به حُسنِ قدمتشان آگاهي.

[صفحه 292]

التشويق والتنبيه

اشاره

118- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ولا يكون المحسن والمسي ء عندك بمنزلة سَواءٍ؛ فإنّ في ذلك تزهيداً لأهل الإحسان في الإحسان، وتدريباً لأهل الإساءة علي الإساءة. وألزِم كلّاً منهم ما ألزم نفسه [361].

119- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: وليكن آثر رؤوس جنودك من واساهم في معونته، وأفضل عليهم

في بذله ممّن يسَعهم ويسَع مَن وراءهم من الخُلوف من أهلهم، حتي يكون همّهم همّاً واحداً في جهاد العدوّ.

ثمّ واتر إعلامَهم ذات نفسك في إيثارهم والتكرمة لهم، والإرصاد بالتوسعة. وحقّق ذلك بحسن الفعال والأثر والعطف؛ فإنّ عطفك عليهم يعطف قلوبهم عليك. [362].

[صفحه 293]

تشويق و تنبيه

118. امام علي عليه السلام- در عهد نامه اش به مالك اشتر، هنگامي كه او را بر حكومت مصر گمارد-: نيكوكار و بدكار، نزدِ تو يكسان نباشد؛ چرا كه اين كار، نيكوكاران را از نيكي باز دارد و بدكاران را به بدي وادارد، و درباره ي هريك از آنان، به چيزي پايبند باش كه خود بدان پايبند است.

119. امام علي عليه السلام- در عهد نامه اش به مالك اشتر-: و بايد گزيده ترين سرانِ سپاه، نزد تو كسي باشد كه آنان را يار باشد و كمك كار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشايد، چندان كه آنان و بستگانشان را فرا گيرد تا عزم همگي شان در جهاد با دشمن، يكي شود و سپس، پيامي از سوي خود به آنها اعلام كن و از خودگذشتگي آنان را و ارجمندي شان را. متوجه گشايش معيشت آنان باش و آن را با خوش رفتاري و توجه و مهرباني ثابت كن؛ زيرا مهربانيِ تو به آنها دل هايشان را به مهر تو مي كشاند.

[صفحه 294]

الموقف الحازم مع العمال

اشاره

قاطعيت در برابر كارگزاران

الاشعث بن قيس

اشاره

الأشعث هو عامل عثمان، عزله الإمام عليه السلام عقيب خلافته.

120- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي الأشعث بن قيس عامل أذربيجان-: إنّ عملك ليس لك بِطُعْمة، ولكنّه في عنقك أمانة، وأنت مسترعيً لمن فوقك، ليس لك أن تَفْتاتَ في رعيّة، ولا تخاطر إلّا بوثيقة، وفي يديك مال من مال اللَّه عزّ وجلّ، وأنت من خزّانه حتي تسلّمه إليَّ، ولعلّي ألّا أكون شرّ وُلاتك لك. والسلام [363].

121- نثر الدرّ: قال [عليّ عليه السلام] للأشعث بن قيس: أدِّ وإلّا ضربتك بالسيف.فأدّي ما كان عليه، فقال له: من كان عليك لو كنّا ضربناك بعرض السيف؟ فقال: إنّك ممّن إذا قال فعل [364].

راجع: القسم السادس عشر/الأشعث بن قيس.

[صفحه 295]

اشعث بن قيس

كارگزار عثمان بود كه امام علي عليه السلام پس از خلافتش او را عزل كرد.

120. امام علي عليه السلام- در نامه اش به اشعث بن قيس، كارگزار آذربايجان-: كاري كه بر عهده ي توست، طعمه ي تو نيست؛ بلكه بر گردنت امانتي است و تو در نظارتِ بالادست خود هستي. تو را نرسد كه آنچه خواهي، به شهروندان فرمايي و بدون دستور، به كاري دشوار درآيي. در دست تو مالي از اموال خداوند- عزّوجلّ- است و تو خزانه دار آني تا آن را به من بسپاري. اميدوارم براي تو بدترينِ زمامداران نباشم. والسلام!

121. نثر الدرّ: امام [علي عليه السلام] به اشعث بن قيس فرمود: «آنچه بر عهده ي توست، ادا نما؛ و گرنه تو را با شمشير خواهم زد». او نيز آنچه بر عهده اش بود، ادا كرد. آن گاه به وي فرمود: «چه كسي از تو نگهداري مي كرد، اگر تو را با شمشير مي زديم؟». اشعث گفت: تو از كساني هستي كه وقتي [سخن] مي گويد، انجام مي دهد.

ر. ك: بخش شانزدهم/ياران امام علي/اشعث

بن قيس.

[صفحه 296]

زياد بن أبيه

اشاره

122- الإمام عليّ عليه السلام- من كتابه إلي زياد بن أبيه-: إنّي اُقسم باللَّه قسماً صادقاً، لئن بلغني أنّك خُنت من في ء المسلمين شيئاً صغيراً أو كبيراً، لأشُدّنَّ عليك شدّة تدعك قليل الوَفْر، ثقيل الظهر، ضئيل الأمر. والسلام [365].

123- أنساب الأشراف: وجّه [عليّ عليه السلام] إلي زياد رسولاً ليأخذه لحمل ما اجتمع عنده من المال، فحمل زياد ما كان عنده وقال للرسول: إنّ الأكراد قد كسروا من الخراج وأنا اُداريهم، فلا تُعلِم أميرالمؤمنين ذلك، فيري أنّه اعتلال منّي.

فقدم الرسول فأخبر عليّاً بما قال زياد، فكتب إليه: قد بلّغني رسولي عنك ما أخبرته به عن الأكراد، واستكتامك إيّاه ذلك، وقد علمت أنّك لم تلقَ ذلك إليه إلّا لتبلغني إيّاه، وإنّي اُقسم باللَّه عزّ وجلّ قسماً صادقاً لئن بلغني أنّك خنت من في ء المسلمين شيئاً صغيراً أو كبيراً، لأشدّنّ عليك شدّة تدعك قليل الوَفْر، ثقيل الظهر. والسلام [366].

124- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي زياد، وكان عامله علي فارس-: أمّا بعد، فإنّ رسولي أخبرني بعجب، زعم أنّك قلت له فيما بينك وبينه: إنّ الأكراد هاجت بك، فكسرت عليك كثيراً من الخراج، وقلت له: لا تُعلِم بذلك أميرالمؤمنين.

يا زياد! وأقسم باللَّه إنّك لكاذب، ولئن لم تبعث بخراجك لأشدّنّ عليك شدّة تدعك قليل الوفر، ثقيل الظهر، إلّا أن تكون لما كسرت من الخراج محتملاً [367].

راجع: القسم السادس عشر/زياد بن أبيه.

[صفحه 297]

زياد بن ابيه

122. امام علي عليه السلام- از نامه اش به زياد بن ابيه-: به خدا سوگند ياد مي كنم، سوگندي صادق، كه اگر به من خبر رسد كه در ثروت مسلمانان خيانت كرده اي، كم يا زياد، چنان بر تو سخت بگيرم كه تو را اندكْ مال، درمانده ي هزينه عيال و خوار و پريشانْ حال كند. والسلام!

123.

أنساب الأشراف: علي عليه السلام، فرستاده اي را نزد زياد روانه ساخت تا آنچه از ماليات ها نزد او جمع شده، باز ستاند. زياد، آنچه نزدش بود، همراهِ فرستاده كرد و به وي گفت: كُردها ماليات ها را نابود كرده اند و من با آنها مدارا مي كنم. اين مطلب را به اميرمؤمنان اعلام مكن كه گمان كند كوتاهي از من بوده است. فرستاده آمد و سخن زياد را به علي عليه السلام خبر داد. او به زياد نوشت: «فرستاده ام خبر داد آنچه را درباره ي كُردها به وي گفتي و اين كه آن را از من كتمان كرده اي. تو خود به نيكي مي داني كه آن را به وي نگفتي، مگر از آن رو كه به من برساني و من سوگند مي خورم به خداوند- عزّوجلّ-، سوگند راستين، كه اگر به من خبر رسد كه در ثروت مسلمانان خيانت كرده اي، كم يا زياد، چنان بر تو سخت بگيرم كه تو را اندكْ مال، درمانده ي هزينه ي عيال و خوار و پريشانْ حال كند. والسلام!

124. امام علي عليه السلام- در نامه اش به زياد كه فرماندار وي در فارس بود-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ به درستي كه فرستاده ام خبري شگفت انگيز به من داد. گمان كرده كه مطلبي را با او در ميان گذاشته اي كه ميان تو و او باشد كه: كُردها بر تو شوريده اند و بسياري از ماليات ها را از ميان برده اند و به وي گفته اي كه اين مطلب را به اميرمؤمنان اعلام مكن.

اي زياد! به خدا سوگند ياد مي كنم كه تو دروغگويي، و اگر ماليات ها را نفرستي، چنان بر تو سخت بگيرم كه تو را اندكْ مال، درمانده ي هزينه ي عيال و خوار و پريشانْ حال كند، مگر آنچه از مال

خراج از ميان رفته، برعهده گيري.

ر.ك: بخش شانزدهم/كارگزاران امام علي/زياد بن ابيه.

[صفحه 298]

شريح القاضي

اشاره

125- نهج البلاغة: روي أن شريح بن الحارث قاضي أميرالمؤمنين عليه السلام اشتري علي عهده داراً بثمانين ديناراً، فبلغه ذلك فاستدعي شُريحاً وقال له:

بلغني أنك ابتعت داراً بثمانين ديناراً، وكتبت لها كتاباً، وأشهدت فيه شهوداً! فقال له شريح: قد كان ذلك يا أميرالمؤمنين.

قال: فنظر إليه نظر المغضب ثمّ قال له: يا شريح! أما إنّه سيأتيك من لا ينظر في كتابك، ولا يسألك عن بيّنتك حتي يخرجك منها شاخصاً، ويسلّمك إلي قبرك خالصاً. فانظر يا شريح! لا تكون ابتعت هذه الدار من غير مالك، أو نقدت الثمن من غير حلالك؛ فإذا أنت قد خسرت دار الدنيا ودار الآخرة. أما إنّك لو كنت أتيتني عند شرائك ما اشتريت، لكتبت لك كتاباً علي هذه النسخة، فلم ترغب في شراء هذه الدار بدرهم فما فوق. والنسخة هذه:

هذا ما اشتري عبد ذليل من ميّتٍ قد أزعج للرحيل، اشتري منه داراً من دار الغرور من جانب الفانين، وخطّة الهالكين، وتجمع هذه الدار حدود أربعة: الحدّ الأوّل ينتهي إلي دواعي الآفات، والحدّ الثاني ينتهي إلي دواعي المصيبات، والحدّ الثالث ينتهي إلي الهوي المردي، والحدّ الرابع ينتهي إلي الشيطان المغوي، وفيه يُشرَع باب هذه الدار.

اشتري هذا المغترّ بالأمل، من هذا المَزعَج بالأجلّ هذه الدار بالخروج من عزّ القناعة، والدخول في ذلّ الطلب والضَّراعة؛ فما أدرك هذا المشتري فيما اشتري منه من دَرَكٍ.

فعلي مُبَلْبِل أجسام الملوك، وسالب نفوس الجبابرة، ومزيل ملك الفراعنة، مثل كسري وقيصر، وتُبَّع وحِمْيَر، ومَن جمع المال علي المال فأكثر، ومَن بني وشيّد وزخرف، ونَجَّد وادَّخر، واعتقد ونظر بزعمه للوَلَد- إشخاصُهم جميعا إلي موقف العرض والحساب، وموضع الثواب والعقاب إذا

وقع الأمر بفصل القضاء «وَ خَسِرَ هُنَالِكَ الْمُبْطِلُونَ) [368] شهد علي ذلك العقل إذا خرج من أسر الهوي وسلم من علائق الدنيا [369].

[صفحه 299]

شريح قاضي

125. نهج البلاغة: گزارش شده كه شريح بن حارث، قاضي امير مؤمنان عليه السلام، خانه اي در دوران حكومت وي، به هشتاد دينار خريداري كرد. اين خبر به علي عليه السلام رسيد. شريح را خواست و به وي فرمود: «به من خبر رسيده است كه خانه اي را به هشتاد دينار خريده اي و برايش سند نوشته اي و گواهاني بر آن گرفته اي». شريح گفت: همين طور است اي اميرمؤمنان!

[راوي] گويد: خشم آلود به وي نگاه كرد و فرمود: «اي شريح! بدان كه به زودي كسي سراغت آيد كه در سندت ننگرد و از گواهانت نپرسد، تا اين كه تو را از خانه بيرون كرده، به گور، تسليمت كند، برهنه از همه چيز. اي شريح! بنگر مبادا اين خانه را از ثروت ديگران خريده باشي يا پول آن را از غيرِ حلال به دست آورده باشي، كه در اين صورت، در دنيا و آخرت، زيان ديده اي. بدان اگر به هنگام خريد نزد من مي آمدي، برايت سندي اين چنين مي نوشتم كه اين خانه را به يك درهم يا بيشتر نمي خريدي. آن سند، چنين است:

اين است آنچه را كه بنده اي خوار، از مرده اي كه او را براي كوچ حركت داده اند، خريده است. از او خانه اي از خانه هاي فريب، خريده است، در كويي كه سپري شوندگان و تباه شوندگان جاي دارند. اين خانه، از چهار سو در اين چهار حد، جاي گرفته است:

حدّ نخست، بدان جا كه آسيب ها و بلاها در كمين است. حدّ دوم، بدان جا كه مصيبت ها جايگزين است. حدّ سوم، به هوسي كه

تباه سازد؛ و حدّ چهارم، به شيطاني كه گمراه كند؛ و درِ خانه، به حدّ چهارم باز مي شود.

اين فريفته ي آرزومند، [اين خانه را] خريد از كسي كه اَجَل، او را از جاي كنْد، به بهاي برون شدن از قناعتي كه مايه ي ارجمندي است و [به بهاي] وارد شدن در ذلّت و خواري.

و چه زياني كه اين مشتري از خريد خانه دريابد.

بر ناآرام كننده ي تن هاي پادشاهان، و گيرنده ي جان هاي سركشان، و درهم ريزنده ي دولت فرعون هايي چون: كسرا، قيصر، تُبّع، حِمْيَر، و آن كس كه مال بر مال نهاد و افزون داشت و ساخت و برافراشت و بياراست و اندوخت و به گمان خويش، براي فرزند، مايه گذاشت، كه همگان را در جايگاه رسيدگي و حساب و محلّ پاداش و عقابْ روانه كند، آن گاه كه كار داوري به نهايت رسد، "و آن جاست كه تبه كاران، زيان كنند". براين سند، خِرد گواهي دهد، هرگاه از بندِ هوا و دلبستگي هاي دنيا بيرون رود».

[صفحه 300]

عبدالله بن عباس

اشاره

126- الإمام عليّ عليه السلام- ممّا كتبه إلي عبد اللَّه بن عبّاس، وهوعامله علي البصرة-: فاربَعْ أبا العبّاس- رحمك اللَّه- فيما جري علي لسانك ويدك من خير وشرّ؛ فإنّا شريكان في ذلك، وكن عند صالح ظنّي بك، ولا يفيلنّ رأيي فيك. والسلام [370].

127- عنه عليه السلام- من كتابه إلي ابن عبّاس-: أمّا بعد، فقد بلغني عنك أمرٌ إن كنت فعلته فقد أسخطت ربّك، وأخربت أمانتك، وعصيت إمامك، وخِنتَ المسلمين. بلغني أنّك جرّدت الأرض، وأكلت ما تحت يديك، فارفع إليَّ حسابك، واعلم أنّ حساب اللَّه أشدّ من حساب الناس. والسلام [371].

راجع: القسم السادس عشر/عبد اللَّه بن عبّاس.

[صفحه 301]

عبدالله بن عباس

126. امام علي عليه السلام- از نامه اي كه به عبداللَّه بن عبّاس، كارگزارش در بصره نوشت-: اي ابو عبّاس، خداي تو را بيامرزد! در آنچه بر دست و زبانت از خوبي و بدي جاري مي شود، درنگ كن. به درستي كه من و تو در اين امر، شريك هستيم. خود را در جايگاه خوش گماني من قرار ده و ديدگاهم را نسبت به خودت سُست منما. والسلام!

127. امام علي عليه السلام- از نامه اش به ابن عبّاس-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ خبر كاري از تو به من رسيده كه اگر انجام داده باشي، خدا را به خشم آورده اي و امانتت را خراب كرده اي و نافرمانيِ امامت را نموده اي و به مسلمانان، خيانت كرده اي. خبر رسيده كه زمين ها را پاكسازي كرده اي و آنچه را در اختيارت بود، به مصرف رسانده اي. حساب هايت را برايم بفرست و بدان كه حسابرسيِ خداوند، شديدتر است از حسابرسي مردم. والسلام!

ر. ك: بخش شانزدهم / كارگزاران امام علي/عبداللَّه بن عبّاس.

[صفحه 302]

عثمان بن حنيف

اشاره

128- الإمام عليّ عليه السلام- من كتاب له إلي عثمان بن حنيف الأنصاري، وكان عامله علي البصرة، وقد بلغه أنّه دُعي إلي وليمة قوم من أهلها، فمضي إليها-: أمّا بعد، يابن حنيف: فقد بلغني أنّ رجلاً من فتية أهل البصرة دعاك إلي مأدُبة، فأسرعت إليها، تستطاب لك الألوان، وتُنقل إليك الجِفان، وما ظننت أنّك تُجيب إلي طعام قوم، عائلهم مجفوّ وغنيّهم مدعوّ. فانظر إلي ما تقضَمُه من هذا المَقْضَم، فما اشتبه عليك علمه فالفظه، وما أيقنت بطيب وجوهه فنَل منه. ألا و إنّ لكلّ مأموم إماماً، يقتدي به ويستضي ء بنور علمه، ألا وإنّ إمامكم قد اكتفي من دنياه بطِمْريه، ومن طُعمه بقرصيه، ألا وإنّكم لا

تقدرون علي ذلك، ولكن أعينوني بورعٍ واجتهاد، وعفّةٍ وسداد.

فواللَّه ما كنزت من دنياكم تِبراً، ولا ادّخرت من غنائمها وَفْراً، ولا أعددت لبالي ثوبي طِمراً، ولا حُزت من أرضها شبراً، ولا أخذت منه إلّا كقوت أتان دَبِرة، ولهي في عيني أوهي وأهون من عَفْصةٍ مَقِرةٍ.

بلي! كانت في أيدينا فدك من كلّ ما أظلّته السماء، فشحّت عليها نفوس قومٍ، وسخت عنها نفوس قوم آخرين، ونِعْمَ الحكم اللَّه.

وما أصنعُ بفدك وغير فدك؟ والنفس مظانّها في غدٍ جدث، تنقطع في ظلمته آثارها،وتغيب أخبارها. وحفرةٌ لو زيد في فسحتها، وأوسعت يدا حافرها، لأضغطها الحجر والمدر، وسدّ فُرجها التراب المتراكم.

وإنّما هي نفسي أرُوضها بالتقوي لتأتي آمنةً يوم الخوف الأكبر، وتثبت علي

[صفحه 303]

جوانب المزلق. ولو شئت لاهتديت الطريق إلي مصفّي هذا العسل، ولُباب هذا القمح، ونسائج هذا القزّ، ولكن هيهات أن يغلبَني هواي، ويقودني جشعي إلي تخيّر الأطعمة ولعلّ بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له في القرص، ولا عهد له بالشِّبَع، أوَأبيتَ مبطاناً وحولي بُطونٌ غرثي وأكبادٌ حرّي، أو أكون كما قال القائل:

وحسبك داءً أن تبيت ببطنةٍ

وحولك أكبادٌ تحِنُّ إلي القدِّ!

أ أقنع من نفسي بأن يقال: هذا أميرالمؤمنين، ولا اُشاركهم في مكاره الدهر، أو أكون اُسوةً لهم في جشوبة العيش! فما خُلقتُ ليشغلني أكل الطيّبات، كالبهيمة المربوطة، همّها علفها، أو المرسلة شغلها تقمّمها، تكترش من أعلافها، وتلهو عمّا يراد بها، أو اُتركَ سديً، أو اُهمل عابثاً، أو أجُرّ حبل الضلالة، أو أعتسف طريق المتاهة! …

إليكِ عنّي يا دنيا، فحبلك علي غاربك، قد انسللت من مخالبكِ، وأفلتّ من حبائلك، واجتنبتُ الذهاب في مداحضك. أين القرون الذين غررتِهم بمداعبك! أين الاُمم الذين فتنتِهم بزخارفك! فهاهم رهائن القبور، ومضامين اللُّحود.

واللَّه لو كنتِ شخصاً مرئياً،

وقالباً حسّياً، لأقمت عليك حدود اللَّه في عباد غررتهم بالأماني، واُمم ألقيتِهم في المهاوي، وملوك أسلمتهم إلي التلف، وأوردتهم موارد البلاء؛ إذ لا وِرْدَ ولا صَدر!

هيهات! من وَطِئ دَحْضَك زَلِق، ومن ركب لُجَجك غَرِق، ومن ازوَرَّ عن حبائلك وُفّق، والسالم منك لا يبالي إن ضاق به مُناخه، والدنيا عنده كيومٍ حان انسلاخه.

[صفحه 304]

اُعزُبي عنّي! فواللَّه لا أذلّ لك فتستذلّيني، ولا أسلَس لك فتقوديني. وايم اللَّه-يميناً أستثني فيها بمشيئة اللَّه- لأروضنّ نفسي رياضةً تهِشّ معها إلي القرص إذا قدرت عليه مطعوماً، وتقنع بالملح مأدوماً، ولأدعنّ مقلتي كعين ماء، نضب معينها،مستفرغةً دموعها. أتمتلئ السائمة من رعيها فتبرك؟ وتشبع الربيضة من عشبها فتربض؟ ويأكل عليٌّ من زاده فيهجع! قرّت إذاً عينُه إذا اقتدي بعد السنين المتطاولة بالبهيمة الهاملة، والسائمة المرعيّة!

طوبي لنفسٍ أدّت إلي ربّها فرضها، وعركت بجنبها بؤسها، وهجرت في الليل غمضها،حتي إذا غلب الكري عليها افترشت أرضها، وتوسّدت كفّها، في معشر أسهر عيونَهم خوفُ معادهم، وتجافت عن مضاجعهم جنوبُهم، وهمهمت بذكر ربّهم شفاههم، وتقشّعت بطول استغفارهم ذنوبهم «أُوْلَل-ِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» [372].

فاتّقِ اللَّه يابن حنيف، ولتكفف أقراصك، ليكون من النار خلاصك. [373].

[صفحه 305]

عثمان بن حنيف

128. امام علي عليه السلام- از نامه اش به عثمان بن حنيف انصاري كه كارگزارش در بصره بود و خبر يافت كه به ميهماني گروهي از مردم بصره، فرا خوانده شده و او بدان جا رفته است-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ اي پسر حنيف! به من خبر رسيده است كه مردي از جوانان بصره، تو را بر سفره اي دعوت كرده و تو به سوي آن شتافته اي. خوردني هاي رنگارنگ برايت مهيّا شده و كاسه ها پيشت نهاده شده است. گمان نمي كردم

تو ميهماني مردمي را بپذيري كه نيازمندان آنها به جفا رانده شده و توانمندان آنها دعوت شده بودند. بنگر بدانچه از اين سفره بر مي داري. اگر حلال و حرامش را نداني، بيرون انداز و از آنچه مي داني حلال است، استفاده كن.

آگاه باش كه هر پيروي را پيشوايي است كه به وي اقتدا مي كند و از نور دانش او روشني مي جويد. بدان كه پيشواي شما از دنياي خود، به دو جامه ي فرسوده اكتفا كرده و از خوراكي ها، به دو گِرده ي نان. بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد؛ ليكن مرا ياري كنيد به پارسايي و كوشيدن و پاك دامني و درستي ورزيدن. به خدا سوگند كه از دنياي شما زري نيندوختم و از غنيمت هاي آن، ذخيره ننمودم، و بر جامه ي كهنه ام، وصله اي نيفزودم. آري؛ از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، فدك در دست ما بود. مردماني بر آن، بخل ورزيدند و مردماني سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند؛ و بهترين داور، پروردگار است.

و مرا با فدك و جز فدك، چه كار است، در حالي كه فردا جايگاه آدمي، گور است كه نشانه هايش، در تاريكي آن از ميان مي رود و خبرهايش نهان مي گردد، در گودالي كه اگر قدري وسعت يابد يا دست هاي گوركن آن را فراخ نمايد، سنگ و كلوخ، آن را بفشارد و خاك انباشته، رخنه هايش را به هم آرد؟ و من، نفس خود را با پرهيزگاري مي پرورانم، تا در روزي كه پُر بيم ترين روزهاست،

[صفحه 306]

در امان بيايد و بر كرانه هاي لغزشگاه، پايدار مانَد، و اگر مي خواستم، مي دانستم كه چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ي ابريشم را به كار بَرم؛ ليكن هرگز هواي من بر من

چيره نخواهد گرديد و حرص، مرا به گزيدن خوراكي ها نخواهد كشيد. چه بسا كسي در حجاز يا يمامه، حسرت گِرده ناني ببرد، يا هرگز شكمي سير نخورد و من، سير بخوابم و پيرامونم شكم هايي باشند كه از گرسنگي، به پشت دوخته شده، و جگرهايي سوخته است، يا چنان باشم كه گوينده اي سروده است:

درد تو اين بس كه شب، سير بخوابي/و گرداگردت جگرهايي در آرزوي پوست بزغاله باشد.

آيا بدين بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان گويند و در ناخوشايندي هاي روزگار، شريك آنان نباشم؟ يا در سختي زندگي، نمونه اي برايشان نشوم؟ مرا نيافريده اند تا خوردني هاي گوارا سرگرمم سازد، چون چارپاي بسته كه به علف پردازد، يا [چارپايي] واگذارده، كه خاكروبه ها را به هم زند و شكم را از علف هاي آن، پُر سازد و از آنچه بر سرش آرند، غفلت دارد! يا بيهوده رها گردم، يا به بازي سرگرم شوم، يا ريسمان گمراهي را بكشم، يا بي خود، در سرگرداني ها سرگردان شوم؟

اي دنيا! از من دور شو كه مهارت بر دوشت نهاده شده است و من از چنگالت بيرون جَسته ام و از ريسمان هايت رسته، از لغزشگاه هايت دوري گزيده ام. كجايند مترفاني كه به بازيچه ها فريبشان دادي؟ كجايند مردمي كه با زيورهايت، دام فريب بر سر راهشان نهادي؟ آنَك، در گورها گرفتارند و در لابه لاي لحدها ناپديدار.

[اي دنيا!] به خدا اگر كالبدي بودي ديدني يا قالبي محسوس، حدّ خدا را درباره ات برپا مي داشتم به كيفر بندگاني كه آنان را با آرزوها، دست خوشِ فريب ساختي، و مردماني كه آنها را در جايگاه هلاكت در انداختي و پادشاهاني كه به دست نابودي شان سپردي و در چنگال بلاشان درآوردي. نه راهي براي وارد شدن است

و نه گريزگاهي براي بيرون آمدن.

هرگز! آن كه پا در لغزشگاهت نهاد، به سر در آيد، و آن كه در ژرفاي دريايت فرو رفت، غرق گردد، و آن كه از ريسمان هايت رهيد، توفيق يابد، و آن كه از گزند تو ايمن است، باكش نباشد كه مسكنش جاي ننگ باشد، و دنيا در ديده ي او چنان است كه گويي روزِ پايان آن است. از ديده ام نهان شو! به خدا سوگند رامَت نشوم كه مرا خوار سازي،

[صفحه 307]

و گردن به بندت ندهم تا از اين سو بدان سويم كشاني؛ و سوگند به خدا، جز آن كه او نخواهد، نفس خود را چنان تربيت كنم كه اگر گِرده ي ناني براي خوردن يافت، شاد شود و از خورش، به نمك خُرسند گردد؛ و مردمك چشمم را رها كنم تا چون چشمه ي آبي كه آبش خشكيده، اشكي كه دارد، بريزد. آيا چرنده، شكم را با چَرا پُر سازد و بخفتد، و گوسفند، در آغل، سير از گياه بخورد و بيفتد و علي از توشه اش بخورد و آرام بخواهد؟! چشمش روشن باد كه پس از سالياني دراز، چون چارپايي رها به سر بَرَد يا چون چرنده اي كه مي چَرَد!

خوشا كسي كه به آنچه پروردگارش بر عهده ي وي نهاده، پرداخته است و در سختي اش با شكيبايي ساخته و در شب، ديده برهم ننهاده، و چون خواب بر او چيره شده، بر زمين خفته و كف دست را بالين قرار داده است، در جمعي كه از بيمِ روز قيامت، ديده هاشان به شبْ بيدار است و پهلوهاشان از خوابگاه، بر كنار، و لب هاشان به ذكر پروردگار، گويا و گناهانشان از آمرزش خواستن، بسيار زدوده است. "آنان حزب خدايند و بدانيد

كه حزب خدا رستگارند".

پس اي پسر حنيف! از خدا بترس و گِرده هاي نانت، تو را كفايت كند تا از آتش دوزخ، رهايي يابي.

[صفحه 308]

قدامة بن عجلان

اشاره

129- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي قدامة بن عجلان عامله علي كَسْكَر [374]: أمّا بعد، فاحمل ما قبلك من مال اللَّه؛ فإنّه في ء للمسلمين،لست بأوفر حظّاً فيه من رجل منهم، ولا تحسبن يابن اُمّ قدامة أنّ مال كَسْكَر مباح لك كمالٍ ورثته عن أبيك واُمّك، فعجّل حمله وأعجل في الإقبال إلينا، إن شاء اللَّه [375].

راجع: القسم السادس عشر/قدامة بن عجلان.

قدامة بن عجلان

129. امام علي عليه السلام- در نامه اش به قدامة بن عجلان، كارگزار وي در كَسكَر: [376] پس از حمد و سپاس خداوند؛ آنچه از ثروت هاي الهي بر عهده ي توست، به سوي من بفرست؛ چرا كه ثروت عمومي مسلمانان است و تو از ديگران، سزاوارتر و برخوردارتر نيستي. اي پسر قدامه!گمان مبري كه ثروت هاي كسكر براي تو مباح است، مانند آنچه از پدر و مادرت به ارث برده اي. پس به سرعت، اموال را بفرست و خودت نزد ما بيا. ان شاء اللَّه!

ر. ك: بخش شانزدهم/كارگزاران امام علي/قدامة بن عجلان.

[صفحه 309]

مصقلة بن هبيرة

اشاره

130- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي مَصْقَلة بن هُبَيرة-: بلغني عنك أمر إن كنت فعلته فقد أتيت شيئاً إدّاً، بلغني أنّك تقسم في ء المسلمين فيمن اعتفاك وتغشّاك من أعراب بكر بن وائل!

فوالذي فلق الحبّة وبرأ النسمة، وأحاط بكلّ شي ء علماً، لئن كان ذلك حقّاً لتجدنّ بك عليَّ هواناً، فلا تستهيننّ بحقّ ربّك، ولا تصلحنّ دنياك بفساد دينك ومحقه؛ فتكون من «الْأَخْسَرِينَ أَعْمَلاً - الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» [377].:

131- عنه عليه السلام- في كتابه إلي مَصْقَلة: أمّا بعد، فإنّ من أعظم الخيانة خيانة الاُمّة، وأعظم الغشّ علي أهل المصر غشّ الإمام، وعندك من حقّ المسلمين خمسمائة ألف، فابعث بها إليَّ ساعة يأتيك رسولي، وإلّا فأقبل حين تنظر في كتابي؛ فإنّي قد تقدّمت إلي رسولي إليك ألّا يدعك أن تُقيم ساعة واحدة بعد

[صفحه 310]

قدومه عليك إلّا أن تبعث بالمال، والسلام عليك [378].26- الغارات عن ذهل بن الحارث: دعاني مصقلة إلي رحله، فقدّم عشاءً فطعمنا منه، ثمّ قال: واللَّه إنّ أميرالمؤمنين يسألني هذا المال، وواللَّه لا أقدر عليه،فقلت له: لو شئت لا

يمضي عليك جمعة حتي تجمع هذا المال. فقال: واللَّه ما كنت لاُحمّلها قومي، ولا أطلب فيها إلي أحد.

ثمّ قال: أما واللَّه لو أنّ ابن هند يطالبني بها، أو ابن عفّان لتركها لي، أ لم ترَ إلي ابن عفّان حيث أطعم الأشعث بن قيس مائة ألف درهم من خراج أذربيجان في كلّ سنة، فقلت: إنّ هذا لا يري ذلك الرأي، وما هو بتارك لك شيئاً، فسكت ساعة وسكتّ عنه، فما مكث ليلة واحدة بعد هذا الكلام حتي لحق بمعاوية، فبلغ ذلك عليّاً عليه السلام فقال: ماله؟! ترّحه اللَّه! فَعَل فِعْل السيّد، وفرّ فرار العبد، وخان خيانة الفاجر! أما إنّه لو أقام فعجز ما زدنا علي حبسه؛ فإن وجدنا له شيئاً أخذناه، وإن لم نقدر له علي مال تركناه، ثمّ سار إلي داره فهدمها [379].

راجع: القسم السادس عشر/مصقلة بن هبيرة.

[صفحه 311]

مصقلة بن هبيره

130. امام علي عليه السلام- در نامه اش به مصقلة بن هبيره-: خبري از تو به من رسيده كه اگر چنان رفتاري از تو سر زده باشد، رفتار ناشايستي را مرتكب شده اي. خبر رسيده است كه ثروت مسلمانان را ميان كساني كه از تو درخواست احسان و نيكي كرده اند، از باديه نشينان قبيله بكر بن وائل، تقسيم كرده اي.

پس سوگند به آن كه دانه را شكافت و انسان ها را بيافريد و دانش او نسبت به هر چيز، فراگير است، اگر اين سخنْ درست باشد، خود را نزد من فرومايه مي بيني. پس حقوق پروردگارت را سبك مشمار و دنيايت را با خرابي دين و از ميان بردنش اصلاح مكن كه از اين گروه باشي، "زيانكارترينِ مردم، كساني اند كه كوشش آنها در زندگي دنيا به هدر رفته و خود مي پندارند كه كار خوب انجام

مي دهند".

131. امام علي عليه السلام- در نامه اش به مصقله-: پس از حمد و سپاس خداوند؛از بزرگ ترين خيانت ها، خيانت به امّت است و بزرگ ترين دغلكاري بر مردمان يك شهر، دغلكاري پيشواي آنان است. نزد تو از مال مسلمانان، پنج هزار [سكّه] است. آن را در هنگامي كه فرستاده ي من نزد تو مي آيد، برايم بفرست؛ وگرنه، وقتي نامه ام به تو رسيد، نزد من آيي؛ چرا كه به فرستاده ام گفته ام كه پس از وارد شدن بر تو، رهايت نكند، مگر آن كه اموال را بفرستي. والسلام عليك!

[صفحه 312]

132. الغارات- به نقل از ذهل بن حارث-: مصقله مرا به محلّ اقامت خود فرا خواند و غذايي آماده ساخت و خورديم. سپس گفت: به خدا سوگند، امير مؤمنان، اين ثروت ها را از من مي خواهد و من بر آن، توانايي ندارم. [ذهل گويد:] به وي گفتم: اگر مايلي، يك هفته دستور را به اجرا نگذارد تا ثروت ها را گردآوري كني. گفت: به خدا سوگند، نمي خواهم آن را بر خويشاوندانم تحميل كنم يا از كسي درخواست كنم.

سپس گفت: بدانيد به خدا قسم، اگر پسر هند يا پسر عفّان، آن ثروت را مطالبه مي كرد، آن را براي من رها مي كرد. عثمان را نديدي كه چگونه [در حكومتش]اشعث بن قيس، صد هزار درهم از ماليات آذربايجان را هر ساله خرج ميهماني مي كرد؟ [ذهل گويد:] گفتم اين مرد (علي بن ابي طالب)، بدين رأي معتقد نيست و چيزي را به تو نبخشد. لحظاتي ساكت شد و من هم سكوت كردم. يك شب از اين گفتگو نگذشت كه مصقله به معاويه پيوست. خبر به علي عليه السلام رسيد. فرمود: «چه شده است او را؟ خدا او را غمگين سازد!

مانند سروران، رفتار كرد و مانند بردگان، گريخت و مانند اهل فجور، خيانت ورزيد. بدانيد كه اگر او براي گردآوري ثروت ها به پا مي خاست و ناتوان مي شد، بر حبس او نمي افزوديم. اگر چيزي نزد او مي يافتيم، ضبط مي كرديم و اگر ثروتي نزد او نمي جُستيم، او را رها مي كرديم». آن گاه به سوي خانه ي مصقله رفت و آن را خراب كرد.

ر. ك: بخش شانزدهم/كارگزاران امام علي/مصقلة بن هبيره.

[صفحه 313]

المنذر بن الجارود

اشاره

133- أنساب الأشراف: وكتب عليه السلام إلي المنذر بن الجارود، وبلغه أنّه يبسط يده في المال، ويصل من أتاه، وكان علي اصطخر: [380] إنّ صلاح أبيك غرّني منك، وظننت أنّك تتّبع هديه وفعله، فإذا أنت فيما رُقِّيَ إليَّ عنك لا تدع الانقياد لهواك وإن أزري ذلك بدينك، ولا تُصغي إلي الناصح وإن أخلص النصح لك، بلغني أنّك تدع عملك كثيراً وتخرج لاهياً متنزّهاً متصيّداً، وأنّك قد بسطت يدك في مال اللَّه لمن أتاك من أعراب قومك، كأنّه تراثك عن أبيك واُمّك. وإنّي اُقسم باللَّه لئن كان ذلك حقّاً لجملُ أهلك وشسع نعلك خير منك،وأنّ اللعب واللهو لا يرضاهما اللَّه، وخيانة المسلمين وتضييع أعمالهم ممّا يسخط ربّك، ومن كان كذلك فليس بأهل لأن يسدّ به الثغر، ويُجبي به الفي ء، ويؤتمن علي مال المسلمين، فأقبِل حين يصل كتابي هذا إليك.

فقدم فشكاه قوم ورفعوا عليه أنّه أخذ ثلاثين ألفاً، فسأله فجحد، فاستحلفه چفلم يحلف، فحبسه [381].

راجع: القسم السادس عشر/المنذر بن الجارود.

منذر بن جارود

133. أنساب الأشراف: امام علي عليه السلام در نامه اي به منذر بن جارود كه فرماندارش در اصطخر [382] بود، هنگامي كه به وي خبر رسيد كه در ثروت ها گشاده دستي مي كند و به آن كه مي خواهد مي بخشد، چنين نوشت: «خوبي پدرت، مرا درباره ي تو فريب داد. گمان مي كردم تو از شيوه و رفتار او پيروي مي كني؛ امّا آن گونه كه از تو به من رسيده، پيروي هوا و هوس را رها نمي كني، گرچه به دينت آسيب رساند و به [سخن] خيرخواهان، گوش فرا نمي دهي، گرچه خالصانه خيرخواهي كنند. به من خبر رسيده كه كارهاي بسياري را بر زمين مي گذاري و براي سرگرمي و تفريح و صيد، بيرون مي روي و در

ثروت خداوند، نسبت به باديه نشينان قبيله ات گشاده دستي مي كني، گويا ميراث پدر و مادر توست.

به خدا سوگند، اگر اين گزارش ها درست باشد، شتر قبيله ات و بند كفش هايت از تو بهترند. خداوند، لهو و لعب را نمي پسندد و خيانت به مسلمانان و تباه كردن كارهاي آنان، خداوند را به خشم آورَد، و كسي كه چنين است، شايسته نيست كه با او مرزها پاسداري شود و ثروت هاي عمومي، گردآوري گردد و امين اموال مسلمانان قرار گيرد. هر گاه نامه ام به تو رسيد، نزد من بيا».

منذر، نزد امام علي عليه السلام آمد و گروهي از او شكايت كردند كه سي هزار [دينار] از بيت المال برداشته است. امام از او سؤال كرد. وي انكار نمود. او را سوگند داد، ولي سوگند ياد نكرد. سپس او را زنداني كرد.

ر. ك: بخش شانزدهم/كارگزاران امام علي/منذر بن جارود.

[صفحه 314]

عزل من ثبتت خيانته من العمال

اشاره

134- الاستيعاب: كان عليّ رضي الله عنه … لا يخصّ بالولايات إلّا أهل الديانات والأمانات، وإذا بلغه عن أحدهم خيانة كتب إليه: قد جاءتكم موعظة من ربِّكم فأوفوا الكيل والميزان بالقسط ولا تبخَسوا النَّاس أشياءهم ولا تعثَوا في الأرض مفسدين. بقيَّة اللَّه خير لكم إن كنتم مؤمنين وما أنا عليكم بحفيظ [383] إذا أتاك كتابي هذا فاحتفظ بما في يديك من أعمالنا حتي نبعث إليك من يتسلّمه منك، ثمّ يرفع طرفه إلي السماء فيقول: اللهمّ إنّك تعلم أنّي لم آمرهم بظلم خلقك، ولا بترك حقّك.

وخطبه ومواعظه ووصاياه لعمّاله إذ كان يخرجهم إلي أعماله كثيرة مشهورة لم أرَ التعرّض لذكرها، لئلّا يطول الكتاب، وهي حِسان كلّها [384].

135- دعائم الإسلام: إنّه [عليّاً عليه السلام] حضر الأشعث بن قيس، وكان عثمان استعمله علي أذربيجان، فأصاب مائة ألف درهم، فبعض يقول:

أقطعه عثمان إيّاها، وبعض يقول: أصابها الأشعث في عمله.

فأمره عليّ عليه السلام بإحضارها فدافعه، وقال: يا أميرالمؤمنين، لم اُصبها في عملك. قال: واللَّه لئن أنت لم تحضرها بيت مال المسلمين، لأضربنّك بسيفي هذا أصاب منك ما أصاب.

فأحضرها وأخذها منه وصيّرها في بيت مال المسلمين، وتتبّع عمّال عثمان، فأخذ منهم كلّ ما أصابه قائماً في أيديهم، وضمّنهم ما أتلفوا [385].

136- الفصول المهمّة: نقل عن سودة بنت عمارة الهمدانيّة أنّها قدمت علي معاوية بعد موت عليّ عليه السلام، فجعل معاوية يؤنّبها علي تعريضها عليه في أيّام قتال صفّين، ثمّ إنّه قال لها: ما حاجتك؟ فقالت: إنّ اللَّه تعالي مُسائلك عن أمرنا وما

[صفحه 315]

فوّض إليك من أمرنا، ولا يزال يقدم علينا من قبلك من يسمو بمقامك ويبطش بسلطانك فيحصدنا حصد السنبل، ويدوسنا دوس الحرمل، يسومنا الخسف، ويذيقنا الحتف، هذا بسر بن أرطاة قد قدم علينا، فقتل رجالنا، وأخذ أموالنا، ولولا الطاعة لكان فينا عزّ ومنعة، فإن عزلته عنّا شكرناك وإلّا فإلي اللَّه شكوناك. فقال معاوية: إيّاي تعنين ولي تهدّدين! لقد هممت يا سودة أن أحملك علي قتب أشوَس، فأردّك إليه، فينفذ حكمه فيك. فأطرقت ثمّ أنشأت تقول:

صلّي الإله علي جسم تضمّنهُ

قبر فأصبح فيه العدل مدفونا

قد حالف الحقّ لا يبغي به بدلاً

فصار بالحقّ والإيمان مقرونا

فقال معاوية: من هذا يا سودة؟ فقالت: هذا واللَّه أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام، لقد جئته في رجل كان قد ولّاه صدقاتنا فجار علينا فصادفته قائماً يريد الصلاة، فلمّا رآني انفتل، ثمّ أقبل عليَّ بوجهٍ طلق، ورحمة ورفق، وقال:

لكِ حاجة؟ فقلت: نعم، وأخبرته بالأمر فبكي، ثمّ قال: اللهمّ أنت شاهد أنّي لم آمرهم بظلم خلقك ولا بترك حقّك. ثمّ أخرج من جيبه قطعة جلد وكتب فيها:

«بِسْمِ

اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ - قَدْ جَآءَتْكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُواْ الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلَا تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ وَ لَا تُفْسِدُواْ فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَحِهَا ذَ لِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» [386] وإذا قرأت كتابي هذا فاحتفظ بما في يدك من عملك حتي نُقدِم عليك من يقبضه. والسلام.

ثمّ دفع إليَّ الرقعة، فجئتُ بالرقعة إلي صاحبه فانصرفَ عنّا معزولاً.

فقال: اكتبوا لها بما تريد، واصرفوها إلي بلدها غير شاكية. [387].

[صفحه 316]

كنار نهادن كارگزاران خيانت پيشه

134. الاستيعاب: علي عليه السلام بر شهرها، دينداران و امانت پيشگان را مي گماشت و اگر خيانتي از يكي از آنان به وي مي رسيد، برايش مي نوشت: در حقيقت، شما را از جانب پروردگارتان پند و اندرزي آمده است. پس پيمانه و ترازو را تمام نَهيد، و اموال مردم را مشماريد و در زمين، به فساد سر برمداريد. اگر مؤمن باشيد، بقيه ي خداوند براي شما بهتر است و من بر شما نگاهبان نيستم. هنگامي كه نامه ام به تو رسيد، وظايفي كه بر عهده ات بود، سامان ده تا شخصي را روانه كنيم و از تو تحويل بگيرد».

آن گاه صورتش را به سوي آسمان مي كرد و مي فرمود: «بار خدايا! تو مي داني كه من نه آنان را به ستم كردن بر بندگانت فرمان دادم و نه به كنار گذاردن حقوق تو». سخنراني ها، موعظه ها و سفارش هاي او به كارگزارانش هنگامي كه آنان را به سوي كارها روانه مي كرد، بسيار است و از بازگو كردنش صرف نظر كردم تا كتابم طولاني نشود؛ گرچه، تمامي آنها زيباست.

135. دعائم الاسلام: علي عليه السلام، اشعث بن قيس را احضار كرد. وي از سوي عثمان، فرماندار آذربايجان بود و صد هزار درهم به دست آورد. برخي گويند آن را عثمان به وي بخشيد و برخي ديگر

گويند كه آن را در كارها به دست آورد.

امام علي عليه السلام فرمان داد آن را آماده سازد؛ ولي وي سر باز زد و گفت: اي امير مؤمنان! اين ثروت را در دوران حكومت تو به دست نياورده ام. [امام] فرمود: «به خدا سوگند، اگر آن را در بيت المال مسلمانان حاضر نسازي،اين شمشير را چنان بر تو فرود آورم كه هر چه خواست، از تو باز ستانَد».

پس اشعث، اموال را آورد و امام، آنها را از او گرفت و در بيت المال قرار داد. [اين جستجو و پيگيري را] نسبت به كارگزاران عثمان، پي گرفت و هر چه از ثروت در دستشان بود، باز ستاند و در آنچه از ميان برده بودند، آنها را ضامن كرد.

136. الفصول المهمة- گزارش شده از سوده دختر عماره ي همدانيه كه پس از مرگ علي عليه السلام بر معاويه وارد شد-: معاويه شروع به توبيخ كردن او كرد، به سبب كنايه هايش بر معاويه در ايّام جنگ صفين. سپس به سوده گفت: نياز تو چيست؟ سوده گفت: به درستي كه خداوند از تو درباره ي امور مسلمانان و آنچه به تو

[صفحه 317]

واگذارده، پرسشگر است. همواره از سوي تو كسي نزد ما مي آيد كه مقامت را بزرگ مي شمارد، اقتدار تو را مي گستراند، ما را مانند گندم، درو مي كند، ما را سبُك مي شمارد و به كارهاي شاق وا مي دارد و مرگ را به ما مي چشانَد. اين بُسر بن ارطاه است كه به سوي ما آمد، مردان ما را كشت و ثروت هاي ما را گرفت. اگر سرسپاري نبود، عزّت و سربلندي در ميان ما حاكم بود. پس اگر او را عزل كني، تو را سپاس گوييم؛ وگرنه، به

خداوند شِكوه بريم.

معاويه گفت: مرا منظور داري و تهديد مي كني؟! تصميم گرفته ام تو را بر شتر سركش سوار كنم و به سوي بُسر برگردانم تا فرمانش را درباره ي تو به اجرا گذارد. سوده خاموش شد و چنين سرود:

درود خداوند بر بدني كه قبر، او را در برگرفت/و عدالت در آن دفن شد.

او با حقيقت هم قسم شد و چيزي را جايگزين آن نمي كرد/او با ايمان و حقيقت، همراه بود.

معاويه پرسيد: اين شخص كيست اي سوده؟ سوده گفت: به خدا سوگند، اين امير مؤمنان علي بن ابي طالب عليه السلام است.

نزد او آمدم تا درباره ي مردي كه او را سرپرست [گرفتن] ماليات ها كرده و ستم كرده بود، گفتگو كنم. او را ايستاده يافتم كه قصد نماز [خواندن] داشت.وقتي مرا ديد، باز ايستاد و با روي گشاده و مهر و مدارا به سوي من آمد و گفت: خواسته اي داري؟ گفتم: بلي؛ و جريان را به وي گفتم. گريست و گفت: بار خدايا! تو گواهي كه من به آنها فرمان ستمگري بر بندگانت و رها كردن حقوق تو را ندادم. آن گاه از جيب خود، نوشته را درآورد كه در آن چنين نوشته شده بود:

«"به نام خداوند بخشنده ي مهربان! در حقيقت، شما را از جانب پروردگارتان بُرهاني روشن آمده است، پس پيمانه و ترازو را تمام نهيد، و اموال مردم را كم ارزش مدانيد و در زمين، پس از اصلاح آن، فساد مكنيد. اين [رهنمودها]اگر مؤمنيد، براي شما بهتر است". هنگامي كه نامه ام را خواندي، كارهايي را كه در دست توست، سامان ده تا كسي را روانه كنيم از تو باز ستاند. والسلام!».

آن گاه اين نامه را به من داد و آن

را آوردم و به فرماندارش سپردم و او بركنار شد.

معاويه گفت: آنچه مي خواهد برايش بنويسيد. او را به شهر خود بازگردانيد كه شكايتي نداشته باشد.

[صفحه 318]

عقوبة الخونة من العمال

اشاره

137- الإمام عليّ عليه السلام- لمّا استدرك علي ابن هَرْمَة خيانة، وكان علي سوق الأهواز، فكتب إلي رِفاعة-: إذا قرأت كتابي فنحِّ ابن هرمة عن السوق،وأوقفْه للناس، واسجنْه ونادِ عليه، واكتب إلي أهل عملك تُعلمهم رأيي فيه، ولا تأخذك فيه غفلة ولا تفريط، فتهلك عند اللَّه، وأعزِلُك أخبث عزلة، واُعيذك باللَّه من ذلك.

فإذا كان يوم الجمعة فأخرِجه من السجن، واضربه خمسة وثلاثين سوطاً، وطف به إلي الأسواق، فمن أتي عليه بشاهد فحلّفه مع شاهده، وادفع إليه من مكسبه ما شهد به عليه، ومُرْ به إلي السجن مهاناً مقبوحاً منبوحاً، واحزم رجليه بحزام، وأخرجه وقت الصلاة، ولا تحُل بينه وبين من يأتيه بمطعم أو مشرب أو ملبس أو مفرش، ولا تدع أحداً يدخل إليه ممّن يلقّنه اللَّدَد ويرجّيه الخلوص.

فإن صحّ عندك أنّ أحداً لقّنه ما يضرّ به مسلماً، فاضربه بالدرّة، فاحبسه حتي يتوب،ومر بإخراج أهل السجن في الليل إلي صحن السجن ليتفرّجوا غير ابن هرمة إلّا أن تخاف موته فتخرجه مع أهل السجن إلي الصحن، فإن رأيت به طاقة أو استطاعة فاضربه بعد ثلاثين يوماً خمسة وثلاثين سوطاً بعد الخمسة والثلاثين الاُولي، واكتب إليَّ بما فعلت في السوق، ومن اخترت بعد الخائن، واقطع عن الخائن رزقه [388].

138- عنه عليه السلام- من عهده إلي مالك الأشتر في مراقبة العمّال-: فإن أحد منهم بسط يده إلي خيانة اجتمعت بها أخبار عيونك، اكتفيت بذلك شاهداً، فبسطت عليه العقوبة في بدنه، وأخذته بما أصاب من عمله، ثمّ نصبته بمقام المذلّة، فوسمته بالخيانة، وقلّدته عار التُّهمَة. [389].

[صفحه

319]

كيفر كارگزاران خيانت پيشه

137. امام علي عليه السلام- هنگامي كه ابن هَرمَه، مأمور بازار اهواز، خيانتش را تكرار كرد، ايشان به رفاعه نوشت-: هنگامي كه نامه ام را خواندي ابن هرمه را از بازار، بركنار كن و او را به خاطر [حقوق] مردم، بازداشت كن و سپس زنداني نما و خبر آن را اعلان عمومي كن و به كارگزارانت بنويس و نظرم را به آنان ابلاغ نما. درباره ي ابن هرمه، غفلت يا زياده روي نكني كه نزد خداوند، هلاك شوي و من هم به بدترين شيوه بركنارت خواهم كرد. از اين كار، تو را به خدا پناه مي دهم.

هنگامي كه جمعه شد، او را از زندان بيرون آر و سي و پنج تازيانه بر او بزن و در بازارها بچرخان. اگر كسي از او شكايت كرد و شاهد آورد، او را سوگند ده و از كسب ابن هرمه پرداخت نما. او را به سبب رباخواري، زشتي و دشنام دادن، به زندان بينداز، با طنابي پاهايش را ببند و وقت نماز او را بيرون آور. اگر كسي برايش غذا، آشاميدني، لباس و زير اندازي آورد، مانع مشو. مگذار كسي بر او وارد شود كه به او خصومت تلقين كند يا به آزادي اميدوارش سازد. اگر برايت روشن شد كه كسي مطلبي را به او القا كرده كه بر مسلمانان زيان رساند، او را با تازيانه تأديب نما و زنداني كن تا توبه نمايد.

شب ها زندانيان را براي هواخوري به حيات زندان بياور، جز ابن هرمه را، مگر آن كه ترس از بيمار شدنش باشد كه او را نيز شب ها آزاد بگذار. اگر در او طاقت و توان ديدي، پس از سي روز، تازيانه ي ديگر بر

او بزن. براي من گزارش بازار را بنويس و اين كه چه كسي را پس از آن خائن برگزيدي. حقوق ابن هرمه ي خائن را هم قطع كن.

138. امام علي عليه السلام- از عهدنامه اش به مالك اشتر در مراقبت از كارگزاران-: اگر يكي از آنان دست به خيانتي زد و گزارش بازرسان تو بر آن خيانت، هم داستان بود، بدين گواه بسنده كن و كيفر او را با تنبيه بدني بدو برسان و آنچه به دست آورده، بستان. سپس او را خوار بدار و خيانت كار شمار و طوق بدنامي در گردنش بياويز.

[صفحه 320]

نهي العمال عن أخذ الهدية

اشاره

139- الإمام عليّ عليه السلام: أيّما والٍ احتجب عن حوائج الناس، احتجب اللَّه عنه يوم القيامة وعن حوائجه، وإن أخذ هديّة كان غُلولاً، وإن أخذ رشوة فهو مشرك [390].

140- أخبار القضاة عن عليّ بن ربيعة: إنّ عليّاً استعمل رجلاً من بني أسد يقال له: ضبيعة بن زهير، فلمّا قضي عمله أتي عليّاً بجراب فيه مال، فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّ قوماً كانوا يهدون لي حتي اجتمع منه مال فهاهو ذا، فإن كان لي حلالاً أكلته، وإن كان غير ذاك فقد أتيتك به. فقال عليّ: لو أمسكته لكان غلولاً. فقبضه منه وجعله في بيت المال [391].

141- الإمام عليّ عليه السلام- في خطبة ذكر فيها تعامله مع عقيل عندما طلب من بيت المال، ثم قال-: وأعجب من ذلك طارق طرقنا بملفوفة في وعائها، ومعجونة شنئْتُها، كأنّما عُجنت بريق حيّة أو قيئها، فقلت: أ صِلة، أم زكاة، أم صدقة؟ فذلك محرّم علينا أهل البيت! فقال: لا ذا ولا ذاك، ولكنّها هديّة، فقلت: هبلتك الهبول! أ عن دين اللَّه أتيتني لتخدعني؟ أ مختبط أنت أم ذو جِنّة، أم تهجر؟ واللَّه لو اُعطيت الأقاليم

السبعة بما تحت أفلاكها، علي أن أعصي اللَّه في نملة أسلبها جلب شعيرة ما فعلته، وإنّ دنياكم عندي لأهون من ورقة في فم جرادة تقضمها. ما لعليّ ولنعيم يفني، ولذّة لا تبقي! نعوذ باللَّه من سبات العقل، وقبح الزلل، وبه نستعين. [392].

[صفحه 321]

منع كارگزاران از پذيرش هديه

139. امام علي عليه السلام: هر زمامداري كه از نيازمندي هاي مردم، خود را پنهان سازد، خداوند از او و خواسته هايش در رستاخيز، پنهان شود و اگر زمامدار، هديه بپذيرد، خيانتكار باشد و اگر رشوه قبول كند، پس او مشرك است.

140. أخبار القضاة- به نقل از علي بن ربيعه آورده است-: به درستي كه علي، مردي از قبيله بني اسد به نام ضبيعة بن زهير را به كار گرفت. وقتي مأموريتش پايان گرفت، با انباني از اموال، نزد علي عليه السلام آمد و گفت: اي امير مؤمنان! مردماني برايم هديه مي آوردند و اين، همان هديه هاست. اگر براي من حلال است، از آن استفاده كنم و اگر چنين نيست، نزد تو آوردم. علي عليه السلام فرمود: «اگر آنها را نگه مي داشتي، خيانت بود». آن گاه اموال را از او گرفت و در بيت المال قرار داد.

141. امام علي عليه السلام- از سخنراني وي كه در آن، برخوردش را با عقيل بيان مي كرد، هنگامي كه از بيت المال، تقاضاي مال داشت-: و شگفت تر از آن، اين كه شبْ هنگام، كسي با ما ديدار كرد و ظرفي سرپوشيده آورد، با معجوني. چنان آن را ناخوش دانستم كه گويي آب دهانِ مار بدان آميخته، يا زهر مار بر آن ريخته. گفتم: صله است يا زكات؟ يا صدقه است كه گرفتن صدقه بر ما حرام است؟ گفت: نه اين است و نه آن؛ بلكه

ارمغان است. گفتم: مادرت بر تو بگريد،آمده اي مرا از دين خدا بگرداني؟! آيا خِرَد آشفته اي يا ديوانه اي [و هذيان مي گويي]؟

به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمان هاست، به من دهند، تا خدا را نافرماني نمايم و پوست جوي را از مورچه اي به ناروا بربايم، چنين نخواهم كرد. به درستي كه دنياي شما نزد من خوارتر است از برگي در دهان ملخي كه آن را مي خايد و طعمه ي خود مي نمايد. علي را چه كار با نعمت هاي زودگذر و خوشي هاي ناپايدار؟! پناه مي بريم به خدا از خفتن عقل و زشتي لغزش ها، و از او ياري مي خواهيم.

[صفحه 322]

الجمع بين الشدة واللين

اشاره

142- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي بعض عمّاله-: أمّا بعد، فإنّ دهاقين أهل بلدك شكوا منك غلظةً وقسوة، واحتقاراً وجفوة، ونظرت فلم أرَهم أهلاً لأن يُدْنَوا لشركهم، ولا أن يُقصوا ويجفوا لعهدهم، فالبس لهم جلباباً من اللين تشوبه بطرف من الشدّة، وداوِل لهم بين القسوة والرأفة، وامزج لهم بين التقريب والإدناء، والإبعاد والإقصاء، إن شاء اللَّه. [393].

[صفحه 323]

143- تاريخ اليعقوبي: كتب عليّ إلي عمر بن مسلمة الأرحبي: أمّا بعد، فإنّ دهاقين عملك شكوا غلظتك، ونظرت في أمرهم فما رأيت خيراً، فلتكن منزلتك بين منزلتين: جلباب لين، بطرف من الشدّة، في غير ظلم ولانقص؛ فإنّهم أحيونا صاغرين، فخذ ما لك عندهم وهم صاغرون، ولا تتّخذ من دون اللَّه وليّاً، فقد قال اللَّه عزّ وجلّ: «لَا تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا» [394] وقال جلّ وعزّ في أهل الكتاب: «لَا تَتَّخِذُواْ الْيَهُودَ وَالنَّصَرَي أَوْلِيَآءَ» وقال تبارك وتعالي: «وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ و مِنْهُمْ» [395] وقرِّعهم بخراجهم، وقابل في ورائهم، وإيّاك ودماءهم. والسلام [396].

144- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي

بعض عمّاله-: أمّا بعد، فإنّك ممّن أستظهر به علي إقامة الدين، وأقمع به نخوة الأثيم، وأسدّ به لهاة الثغر المخوف. فاستعن باللَّه علي ما أهمّك، واخلط الشدّة بضغث من اللين، وارفق ما كان الرفق أرفق، واعتزم بالشدّة حين لا تغني عنك إلّا الشدّة. واخفض للرعيّة جناحك، وابسط لهم وجهك، وألِن لهم جانبك. وآسِ بينهم في اللحظة والنظرة، والإشارة والتحيّة؛ حتي لا يطمع العظماء في حيفك، ولا ييأس الضعفاء من عدلك.والسلام [397].

[صفحه 324]

پيوند درشتي و نرمي

142. امام علي عليه السلام- در نامه اش به يكي از كارگزارانش-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ دهقانان شهر تو به سبب درشتي، سختي، ستم و تحقير كردنشان، از تو شكايت دارند. من در كارشان نگريستم. آنان را شايسته ي اين كه به تو نزديك شوند، نيافتم به خاطر شركشان، و نيز شايسته نيست آنان رانده شوند و به پيمانشان جفا شود. پس درباره ي آنان، درشتي و نرمي را درهم آميز و ميان درشتي و مهرباني با آنان، در چرخش باش، و ميان نزديكي و قرب و دوري و بعد، جمع كن، ان شاء اللَّه! [398].

[صفحه 325]

143. تاريخ اليعقوبي: علي عليه السلام به عمر بن مسلمه ي ارحبي نوشت-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ دهقانانِ منطقه ات، از درشتي ات شكايت كرده اند و من در كار آنان نگريستم و خيري نديدم. بايد موضع تو ميان قدري نرمي و اندازه اي درشتي باشد، [البته] بدون ستم و كم گذاشتن. به درستي كه آنان با كوچكي، با ما هم زيستي مي كنند. پس حقوقت را با كوچكي از آنان بستان و غيرِ خدا را دوست مگير. خداوند- عزّوجلّ- فرموده است: از غيرِ خودتان دوست و هم راز مگيريد. آنان از هيچ نابكاري در حقّ

شما كوتاهي نورزند، و خداوند- عزّوجلّ- درباره ي اهل كتاب فرموده است: «يهود و نصارا را به عنوان دوست، انتخاب مكنيد» و خداوند- تبارك و تعالي- فرموده است: «و هر كس از شما آنها را به دوستي گيرد، از آنان خواهد بود». با ماليات ها بر آن بكوب و در پشت، با آنان رويارو شو و از ريختن خون آنان، برحذر باش. والسلام!

144. امام علي عليه السلام- در نامه اش به يكي از كارگزارانش-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ تو از آناني كه در ياريِ دين، از آنان پشتيباني خواهم و خودستايي گنهكاران را با او از بين بَرَم، و رخنه ي مرزهاي بيم آور را با او ببندم. پس در آنچه برايت مهمّ است، از خداوند، كمك بجو و درشتي و نرمي را درهم آميز و آن جا كه مهرباني بايد، مهرباني پيشه كن و آن جا كه جز درشتي به كار نيايد، درشتي پيش گير. در برابر شهروندان، فروتن باش و با آنان، گشاده رويي كن و نرمخويي نما. با همكاران، يكسان رفتار نما در نگاه با گوشه ي چشم، و نگاه خيره، و در اشاره و تحيّت گفتن؛ تا بزرگان، در تو طمعِ ستم نكنند و ناتوانان، از عدالتت مأيوس نگردند. والسلام! [399].

[صفحه 326]

السياسة الثقافية

اشاره

سياست هاي فرهنگي

تنمية التعليم والتربية

اشاره

145- الإمام عليّ عليه السلام: علي الإمام أن يُعلّم أهل ولايته حدود الإسلام والإيمان [400].

146- عنه عليه السلام: إنّ الناس إلي صالح الأدب أحوج منهم إلي الفضّة والذهب [401].

147- عنه عليه السلام: أيّها الناس! إنّ لي عليكم حقّاً، ولكم عليَّ حقّ؛ فأمّا حقّكم عليَّ فالنصيحة لكم، وتوفير فيئكم عليكم، وتعليمكم كي لا تجهلوا، وتأديبكم كيما تعلموا [402].

[صفحه 327]

148- الإمام الباقر عليه السلام: كان عليّ عليه السلام إذا صلّي الفجر لم يزل معقّباً إلي أن تطلع الشمس، فإذا طلعت اجتمع إليه الفقراء والمساكين وغيرهم من الناس، فيعلّمهم الفقه والقرآن، وكان له وقت يقوم فيه من مجلسه ذلك [403].

149- إرشاد القلوب: روي أنّه عليه السلام كان إذا يفرغ من الجهاد يتفرّغ لتعليم الناس، والقضاء بينهم [404].

150- الطبقات الكبري عن علباء بن أحمر: إنّ عليّ بن أبي طالب خطب الناس فقال: من يشتري علماً بدرهم؟ فاشتري الحارث الأعور صحفاً بدرهم، ثمّ جاء بها عليّاً، فكتب له علماً كثيراً، ثمّ إنّ عليّاً خطب الناس بعد، فقال: يا أهل الكوفة! غلبكم نصف رجل [405].

151- الغارات عن سالم بن أبي الجعد: فرض عليّ عليه السلام لمن قرأ القرآن ألفين ألفين. قال: وكان أبي ممّن قرأ القرآن [406].

152- شرح نهج البلاغة: وفد غالب بن صعصعة علي عليّ عليه السلام ومعه ابنه الفرزدق [407] فقال له: من أنت؟ فقال: غالب بن صعصعة المجاشعي … قال: يا

[صفحه 328]

أبا الأخطل، مَن هذا الغلام معك؟ قال: ابني، وهو شاعر. قال: علِّمه القرآن؛ فهو خير له من الشعر [408].

153- الإمام عليّ عليه السلام- من كتاب له عليه السلام إلي قُثَم بن العبّاس، وهو عامله علي مكّة-: أمّا بعد، فأقم للناس الحجّ، وذكّرهم بأيّام اللَّه، واجلس لهم العصرين، فأفتِ المستفتي، وعلِّم الجاهل، وذاكر العالم [409].

154- عنه عليه السلام-

لسائل سأله عن معضلة-: سل تفقّهاً ولا تسأل تعنُّتاً؛ فإنّ الجاهل المُتعلِّم شبيه بالعالم، وإنّ العالم المتعسِّف شبيه بالجاهل المتعنِّت [410].

155- عنه عليه السلام- لرجل سأله رجل أن يُعرّفه الإيمان-: إذا كان الغد فأْتني حتي اُخبرك علي أسماع الناس، فإن نسيت مقالتي حَفِظَها عليك غيرك؛ فإنّ الكلام كالشاردة يَنْقُفها هذا ويُخطئُها هذا. [411].

[صفحه 329]

توسعه آموزش و پرورش

145. امام علي عليه السلام: بر پيشواست كه به مردمان تحت حكومتش، حدود اسلام و ايمان را بياموزد.

146. امام علي عليه السلام: به درستي كه مردمان، به ادبِ شايسته، نيازمندترند از طلا و نقره.

147. امام علي عليه السلام: اي مردم! به درستي كه مرا بر شما حقّي است و شما را نيز بر من حقّي است. امّا حقّ شما بر من، خيرخواهي براي شما، زياد كردن ثروت هايتان و آموزش دادنتان است تا در ناداني نمانيد، و پرورش شما تا آگاه شويد.

[صفحه 330]

148. امام باقر عليه السلام: هنگامي كه علي عليه السلام نماز صبح به جا مي آورد، در حال تعقيب نماز بود تا خورشيد طلوع مي كرد. هنگام طلوع خورشيد، تهي دستان و مستمندان و ديگر قشرهاي مردم، نزد او جمع مي شدند و او به آنان،دين شناس و قرآن مي آموخت و در ساعتي خاص، از اين جلسه برمي خاست.

149. ارشاد القلوب: گزارش شده كه هر گاه علي عليه السلام از نبردْ فراغت پيدا مي كرد، به آموزش مردم و داوري در ميان آنان مي پرداخت.

150. الطبقات الكبري- به نقل از علباء بن احمر-: علي بن ابي طالب، سخنراني كرد و فرمود: «چه كسي دانشي را به يك درهم مي خرد؟». حارث اَعوَر (نابينا) چند صفحه را به يك درهم خريد و آن را نزد علي عليه السلام آورد و ايشان، برايش دانش هاي بسياري نوشت.

پس از آن، علي

سخنراني كرد و فرمود: «اي مردم كوفه! نيمه مردي بر شما پيروز گشت».

151. الغارات- به نقل از سالم بن ابي جعد-: علي عليه السلام براي كساني كه قرآن فرا مي گرفتند، دو هزار دو هزار، مقرّري تعيين كرد؛ و پدرم از كساني بود كه قرآن را فرا گرفت.

152. شرح نهج البلاغة: غالب بن صعصعه، بر علي عليه السلام وارد شد و فرزندش فَرَزدَق [412] با او بود. علي عليه السلام به وي فرمود: «كيستي؟». گفت: غالب، فرزند صعصعه ي

[صفحه 331]

مجاشعي … فرمود: « … اي ابو احظل! اين جوانِ همراهت كيست؟». گفت: فرزندم،و او شاعر است. فرمود: «به وي قرآن بياموز كه برايش از شعر، بهتر است». 153. امام علي عليه السلام- از نامه ي وي به قُثَم بن عباس كه فرماندار وي در مكّه بود-: پس از حمد خدا؛ حج را براي مردم به پا دار و به آنان روزهاي خداوند را يادآوري كن، و بامداد و شامگاه برايشان بنشين، به استفتاكنندگان فتوا ده، نادان را تعليم كن، و با دانشمند، مذاكره نما. 154. امام علي عليه السلام- در پاسخ پرسش كننده اي كه از مشكلي پرسيده بود-: براي فهميدن بپرس، نه براي آزار دادن، كه نادانِ آموزنده، همانند داناست، و داناي بيرون از انصاف، همانند نادانِ پُر چون و چراست.

155. امام علي عليه السلام- در پاسخ مردي كه از او خواست تا ايمان را برايش معرّفي كند-: چون فردا شود، نزد من آي تا در حضور مردم، برايت بازگويم كه اگر سخنم را فراموش كردي، ديگري آن را به خاطر بسپارد؛ زيرا كه سخن، چون شكارِ رَمَنده است. يكي آن را به دست آرد و ديگري از دست دهد.

[صفحه 332]

النهي عن نقض السنن الصالحة

اشاره

156- الإمام عليّ عليه السلام-

في عهده إلي مالك الأشتر-: لا تنقض سُنّة صالحة عمل بها صُدورُ هذه الاُمّة، واجتمعت بها الاُلفة، وصلحت عليها الرعيّة، ولا تُحدِثنّ سُنّة تضرّ بشي ء من ماضي تلك السُّنن؛ فيكون الأجر لمن سنّها، والوزر عليك بما نقضت منها … والواجب عليك أن تتذكّر مامضي لمن تقدّمك من حكومة عادلة، أو سُنّة فاضلة، أو أثر عن نبيّنا صلي الله عليه وآله، أو فريضة في كتاب اللَّه [413].

157- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر (في رواية تحف العقول)-: وأكثر مدارسة العلماء، ومثافنة الحكماء، في تثبيت ما صلح عليه أهل بلادك، وإقامة ما استقام به الناس من قبلك؛ فإنّ ذلك يحقّ الحقّ، ويدفع الباطل، ويكتفي به دليلاً ومثالاً لأنّ السنن الصالحة هي السبيل إلي طاعة اللَّه [414].

پرهيز از برهم زدن سنت هاي پسنديده

156. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: و آيين پسنديده اي را بر هم مزن كه بزرگان اين امّت، بدان رفتار نموده اند و بدان وسيله، الفت و پيوستگي به هم آمده است و شهروندان، بر آن پايه، سازش كرده اند؛ و آييني را مَنِه كه به چيزي از سنّت هاي نيك گذشته، زيان رسانَد، تا پاداش، از آنِ سنّت گذار باشد و گناهش بر تو مانَد كه آن را شكسته اي … و بر تو واجب است به خاطر داشته باشي كه آنچه بر پيشينيان گذشته، از حكومتي عادلانه است، يا سنّتي نيكو، يا اثري كه از پيامبر ما به جا مانده، يا از واجبي كه در كتاب خداست.

157. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر (طبق گزارش تحف العقول)-: در تثبيت آنچه همشهريانت بدان صالح بودند و استوار نگه داشتن آنان بر آنچه بدان استوار بودند، درس آموزي از عالمان و هم نشيني با

حكيمان را بسيار گردان؛ چرا كه اين كار، حق را به كُرسي بنشانَد و باطل را برچيند و بدان، به عنوان الگو و راهنما، بسنده گردد؛ چه آن كه سنّت هاي نيكو، تنها راه براي اطاعت از خداوند است.

[صفحه 333]

الامر بمكافحة السنن الطالحة

اشاره

158- الإمام عليّ عليه السلام: اعلم أنّ أفضل عباد اللَّه عند اللَّه إمام عادل، هُدِيَ وهَدَي، فأقام سنّة معلومة، وأمات بدعة مجهولة، وإنّ السنن لنيّرة لها أعلام، وإنّ البدع لظاهرة لها أعلام [415].

159- الإمام الصادق عليه السلام: أتت الموالي أميرالمؤمنين عليه السلام فقالوا: نشكو إليك هؤلاء العرب؛ إنّ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله كان يعطينا معهم العطايا بالسويّة، وزوّج سلمان وبلالاً وصهيباً، وأبو ْا علينا هؤلاء وقالوا: لا نفعل! فذهب إليهم أميرالمؤمنين عليه السلام فكلّمهم فيهم، فصاح الأعاريب: أبينا ذلك يا أبا الحسن، أبينا ذلك! فخرج وهو مغضب يجرُّ رداءه وهو يقول: يا معشر الموالي! إنّ هؤلاء قد صيّروكم بمنزلة اليهود والنصاري؛ يتزوّجون إليكم ولا يزوّجونكم، ولا يعطونكم مثل ما يأخذون؛ فاتّجروا بارك اللَّه لكم، فإنّي قد سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: الرزق عشرة أجزاء؛ تسعة أجزاء في التجارة، وواحدة في غيرها. [416].

ستيز با سنت هاي ناپسند

158. امام علي عليه السلام: بدان كه برترينِ بندگان خداوند نزد او، پيشواي عادل است كه راه يابد و راهنمايي كند تا سنّت هاي شناخته شده را بر پا دارد و بدعت هاي ناشناخته را بميراند. به درستي كه سنّت ها پرتوافشاني است كه نشانه هايي دارد و بدعت ها نيز پديده اي آشكار است كه نشانه هايي دارد.159. امام صادق عليه السلام: بردگان، نزد امير مؤمنان آمدند و گفتند: از اين عرب ها به تو شِكوه مي كنيم. به درستي كه رسول خدا ما را سهمي برابر آنان مي بخشيد و براي سلمان و بلال و صهيب، زن گرفت و اينان، از اين كارْ سر باز مي زنند و مي گويند: چنين نخواهيم كرد.

اميرمؤمنان نزد آنان رفت و در اين باره با آنها صحبت نمود. عرب ها فرياد برآوردند كه: اي اباالحسن! اين را نمي پذيريم؛ اين

را نمي پذيريم!

علي عليه السلام بيرون آمد، در حالي كه خشمگين بود و رداي خود را مي كشيد و مي گفت: «اي گروه بردگان! به درستي كه اينان، شما را در جايگاه يهود و نصارا قرار داده اند. از شما زن مي گيرند و به شما زن نمي دهند و به اندازه اي كه از شما مي گيرند، به شما نمي دهند. پس تجارت كنيد؛ خداوند به شما بركت خواهد داد. به درستي كه از رسول خدا شنيدم كه روزي، ده قسمت است: نُه قسمت آن در تجارت است و يك قسمت آن در امور ديگر.

[صفحه 334]

التجنب من مراسم الاستقبال

اشاره

160- نهج البلاغة: قال [عليّ] عليه السلام وقد لقيه عند مسيره إلي الشام دهاقين الأنبار، فترجّلوا له واشتدّوا بين يديه فقال: ما هذا الذي صنعتموه؟ فقالوا: خُلُق منّا نعظّم به اُمراءنا. فقال: واللَّه ما ينتفع بهذا اُمراؤكم، وإنّكم لَتَشُقُّون علي أنفسكم في دنياكم، وتَشْقَون به في آخرتكم. وما أخسَرَ المشقّة وراءها العقاب، وأربَحَ الدَّعَة معها الأمان من النار! [417].

161- نهج البلاغة: روي أنّه [عليّا] عليه السلام لمّا ورد الكوفة قادماً من صفّين مرّ بالشَّبامِيّين [418] فسمع بكاء النساء علي قتلي صفّين، وخرج إليه حرب بن شرحبيل الشبامي … يمشي معه وهو عليه السلام راكب، فقال عليه السلام: ارجَع؛ فإنّ مشْي مثلك مع مثلي فتنة للوالي، ومذلّةً للمؤمن [419].

162- الإمام الصادق عليه السلام: خرج أميرالمؤمنين عليه السلام علي أصحابه وهو راكب، فمشوا خلفه، فالتفت إليهم، فقال: لكم حاجة؟ فقالوا: لا، يا أميرالمؤمنين، ولكنّا نحبّ أن نمشي معك، فقال لهم: انصرفوا؛ فإنّ مشْي الماشي مع الراكب مفسدة للراكب، ومذلّة للماشي.

قال: وركب مرّة اُخري فمشوا خلفه، فقال: انصرفوا؛ فإنّ خفق النعال خلف أعقاب الرجال مفسدة لقلوب النَّوْكي. [420].

[صفحه 335]

پرهيز از مراسم استقبال

160. نهج البلاغه: دهقانان شهر انبار، هنگام رفتن امام به شام او را ديدند. براي وي پياده شدند و پيشاپيشش دويدند. فرمود: «اين چه كاري است كه انجام مي دهيد؟». گفتند: عادتي است كه بدان، اميران خود را احترام مي كنيم. فرمود: «به خدا سوگند كه اميران شما از اين كار، سودي نَبُردند و شما در دنيا خود را به رنج مي افكنيد و در آخرت نيز هلاك مي شويد. چه زيانبار است رنجي كه به دنبالش كيفر باشد، و چه سودمند است آسايشي كه بدان، امان بودن از آتش است».

161. نهج البلاغه: گزارش شده آن گاه كه علي عليه السلام پس

از نبرد صفّين وارد كوفه شد، از ناحيه ي شباميان [421] گذشت و [صداي] گريه ي زنان را بر كُشتگان صفّين شنيد. در همين حين، حرب بن شُرَحْبيل شبامي بيرون آمد و در حالي كه علي عليه السلام سواره بود، او همراهش پياده حركت مي كرد. علي عليه السلام فرمود: برگرد! چرا كه پياده رفتن چون تويي با من، براي زمامدار، فتنه است و براي مؤمن، خواري.

162. امام صادق عليه السلام: امير مؤمنان، سواره بيرون شد و يارانش پياده به دنبالش راه افتادند. به سوي آنان برگشت و فرمود: «كاري داريد؟». گفتند: نه اي اميرمؤمنان! ولي دوست مي داريم با تو پياده حركت كنيم. پس به آنان فرمود: «بازگرديد؛ زيرا پياده رفتن پياده به همراه سواره، براي سواره فسادانگيز است و براي پياده، خواري است».

[گزارش دهنده] گفت: امام علي عليه السلام بار ديگر سوار شد و آنان به دنبالش پياده، راه افتادند. سپس فرمود: «بازگرديد؛ زيرا صداي كفشْ پشت سرِ مردان، براي دل هاي نادان، فسادانگيز است».

[صفحه 336]

النقد بدل الإطراء

اشاره

163- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر بعد ذكر خصائص البطانة الصالحة-: فاتّخذ اُولئك خاصّة لخلواتك وحَفَلاتك، ثمّ ليكن آثرهم عندك أقولهم بمرّ الحقّ لك، وأقلّهم مساعدةً فيما يكون منك ممّا كره اللَّه لأوليائه، واقعاً ذلك من هواك حيث وقع. والصَق بأهل الورع والصدق، ثمّ رُضْهُم علي ألّا يُطروك ولا يَبْجَحوك بباطل لم تفعله؛ فإن كثرة الإطراء تُحدث الزهو، وتُدني من العزّة [422].

164- عنه عليه السلام- في جواب من قال: أنت أميرنا ونحن رعيّتك، بك أخرجنا اللَّه عزّ وجلّ من الذلّ، وبإعزازك أطلق عباده من الغلّ، فاختَر علينا وأمضِ

[صفحه 337]

اختيارك، وائتمر فأمض ائتمارك؛ فإنّك القائل المصدَّق، والحاكم الموفّق والملك المخوّل، لا نستحلّ في شي ء معصيتك،

ولا نقيس علماً بعلمك، يعظم عندنا في ذلك خطرك ويجلّ عنه في أنفسنا فضلك-: إنّ مِن حَقّ من عَظُمَ جلال اللَّه في نفسه، وجلّ موضعه من قلبه أن يصغر عنده- لعظم ذلك- كلّ ما سواه، وإنّ أحقّ من كان كذلك لمن عظمت نعمة اللَّه عليه، ولطف إحسانه إليه، فإنّه لم تعظم نعمة اللَّه علي أحد إلّا زاد حقّ اللَّه عليه عظماً.

وإنّ من أسخف حالات الولاة عند صالح الناس أن يظنّ بهم حبّ الفخر، ويوضع أمرهم علي الكبر، وقد كرهت أن يكون جال في ظنّكم أنّي اُحبّ الإطراء، واستماع الثناء، ولست- بحمد اللَّه- كذلك، ولو كنت اُحبّ أن يقال ذلك لتركته انحطاطاً للَّه سبحانه عن تناول ما هو أحقّ به من العظمة والكبرياء. وربّما استحلي الناس الثناء بعد البلاء.

فلا تُثنوا عليَّ بجميل ثناء، لإخراجي نفسي إلي اللَّه وإليكم من البقيّة في حقوق لم أفرغ من أدائها، وفرائض لابدّ من إمضائها؛ فلا تكلّموني بما تُكلّم به الجبابرة، ولا تتحفّظوا منّي بما يُتحفّظ به عند أهل البادرة، ولا تخالطوني بالمصانعة، ولا تظنّوا بي استثقالاً في حقّ قيل لي، ولا التماس إعظام لنفسي لما لا يصلح لي؛ فإنّه من استثقل الحقّ أن يقال له، أو العدل أن يعرض عليه، كان العمل بهما أثقل عليه.

فلا تكفّوا عنّي مقالة بحقّ، أو مشورة بعدل؛ فإنّي لست في نفسي بفوق ما أن اُخطئ،ولا آمن ذلك من فعلي، إلّا أن يكفي اللَّه من نفسي ما هو أملك به منّي، فإنّما أنا وأنتم عبيد مملوكون لربّ لا ربّ غيره، يملك منّا ما لا نملك من أنفسنا، وأخرجنا ممّا كنّا فيه إلي ما صلحنا عليه، فأبدلنا بعد الضلالة بالهدي، وأعطانا البصيرة بعد العمي [423].

[صفحه 338]

انتقاد، نه ستايش!

163.

امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر، پس از بازگويي ويژگي هاي محرمان شايسته-: اينان را خاصّ خلوت ها و مجلس هايت كن. سپس آن كس را بر ديگران بگزين كه سخن تلخِ حق را به تو بيشتر بگويد و در آنچه خداوند از دوستانش نمي پسندد و به گونه اي از تو سر مي زند، كم تر ياري ات دهد؛ و به پارسايان و راستگويان بپيوند و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان نستايند، و با ستودن كار بيهوده اي كه نكرده اي، خاطرت را شاد ننمايند كه ستودنِ فراوان، خودپسندي آرَد و به خودخواهي وا دارد.

164. امام علي عليه السلام- در پاسخ كسي كه گفت: تو امير مايي و ما مهترانِ تو. به واسطه ي تو خداوند ما را از خواري بيرون آورد و با آقايي ات بندگانش را از بند رهانيد. تو براي ما انتخاب كن و انتخابت را به اجرا گذار و رايزني كن و آن را به

[صفحه 339]

اجرا درآور؛ چرا كه تو گوينده اي راستگو و حكمراني كامياب و فرمانروايي بزرگواري. نافرماني ات را در هيچ زمينه اي روا نمي دانيم و هيچ دانشي را با دانش تو نمي سنجيم كه جايگاهت نزد ما بس بزرگ است و فضيلتت والاتر از انديشه ي ماست-: كسي كه جلال خدا در جانش بزرگ است و منزلتش در دلِ او ستُرگ،سزاست كه به سبب اين بزرگي، هر چه جز خداست، نزد او خُرد باشد، و سزاوارترين كس به من آن بُود كه نعمت هاي الهي بر او بزرگ باشد و نيكي اش پياپي، زيرا نعمت خداوند، بر كسي فزوني نيابد، جز آن كه حقّ خداوند، بر او بزرگ گردد. به درستي كه پست ترين خوي زمامداران، نزد مردمان نيك، آن است كه

گمان رود كه آنان، فخرفروشي را دوست مي دارند، و كارِ آنان را بر پايه ي خودبيني نَهند. برايم ناگوار است كه در خاطرِ شما بگذرد كه من ستايش [از جانب شما] و شنيدن ثناگويي را دوست دارم. سپاس خدا را كه چنين نيستم و اگر ستايشْ دوست بودم، آن را وا مي نهادم، به سبب فروتني در پيشگاه خدايِ سبحان، از بزرگي و بزرگواري اي كه تنها او بدان سزاوار است؛ و چه بسا مردم،ستايش پس از سختي را شيرين بدانند.

مرا به نيكي نستاييد تا خود را نزدِ خداوند و شما، از عهده ي حقوقي كه تاكنون ادا نكرده ام و واجب هايي كه بر من است، بيرون سازم. پس با من چنان كه با سركشان سخن گويند، سخن مگوييد و چونان كه با تيزخويان كنند، از من كناره مگيريد. با ظاهرسازي و سازش با من رفتار مكنيد و گمان مبريد كه شنيدن حق، بر من گران است؛ و نمي خواهم كه مرا بزرگ انگاريد، در آنچه كه شايسته ي من نيست. به درستي كه آن كه سخن حق بر او گران آيد، يا عرضه ي عدالت بر او دشوار بُود، عمل به حق و عدالت، بر او دشوارتر باشد. پس، از گفتن حق و رايزني در عدالت، خودداري مكنيد، كه من نه برتر از آنم كه خطا كنم، و نه در كار خويش از خطا ايمنم، مگر كه خدا مرا در كارِ نفس، كفايت كند كه از من بر آن، تواناتر است. جز اين نيست كه ما و شما، بندگان و مملوك پروردگاريم و جز او پروردگاري نيست. او از ما چيزي را مالك است كه ما اختيارش را نداريم. ما را از

آنچه در آن بوديم، بيرون كرد و بدانچه صلاح ما بود، درآورد. به جاي گمراهي، رستگاري نصيبمان كرد و پس از كوري، بينايي مان عطا فرمود.

[صفحه 340]

الالتزام بالحق في معرفة الرجال

اشاره

165- الأمالي للمفيد عن الأصبغ بن نباتة: دخل الحارث الهمداني علي أميرالمؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام في نفرٍ من الشيعة وكنتُ فيهم، فجعل الحارث يتأوّد في مشيته، ويخبط الأرض بمِحجَنه، وكان مريضاً، فأقبل عليه أميرالمؤمنين عليه السلام- وكانت له منه منزلة- فقال: كيف تجدك يا حارث؟ فقال: نال الدهر يا أميرالمؤمنين منّي، وزادني اُواراً وغليلاً اختصام أصحابك ببابك، قال: وفيمَ خصومتهم؟ قال: فيك وفي الثلاثة من قبلك، فمن مفرطٍ منهم غالٍ، ومقتصدٍ تالٍ ومن متردّد مرتاب، لا يدري أ يقدم أم يحجم؟ فقال: حسبك يا أخا همدان، ألا إنّ خير شيعتي النمط الأوسط، إليهم يرجع الغالي، وبهم يلحق التالي.

فقال له الحارث: لو كشفت- فداك أبي واُمّي- الريْنَ عن قلوبنا، وجعلتنا في ذلك علي بصيرةٍ من أمرنا. قال عليه السلام: قَدْك فإنّك امرؤ ملبوس عليك. إنّ دِين اللَّه لا يعرف بالرجال، بل بآية الحقّ؛ فاعرف الحقّ تعرف أهله.

[صفحه 341]

يا حارث، إنّ الحقّ أحسن الحديث، والصادع به مجاهد [424].

166- البيان والتبيين: نهض الحارث بن حَوطٍ الليثي إلي عليّ بن أبي طالب، وهو علي المنبر، فقال: أ تظُنّ أنّا نظُنُّ أنّ طلحة والزبير كانا علي ضلال؟ قال: يا حارِ، إنّه ملبوسٌ عليك؛ إنّ الحقّ لا يعرف بالرجال؛ فاعرف الحقّ تعرفْ أهله! [425].

راجع: القسم السادس/وقعة الجمل متأهّب الإمام لمواجهة الناكثين/التباس الأمر علي من لا بصيرة له.

[صفحه 342]

حق مداري در شناخت مردان

165. أمالي المفيد- به نقل از اصبغ بن نباته-: حارث همْداني با گروهي از شيعيان كه من نيز جزوِ آنان بودم، بر امير مؤمنان، علي بن ابي طالب عليه السلام وارد شد. حارث كه بيمار بود، به سختي گام برمي داشت و عصا به زمين مي كوبيد. امير مؤمنان به سويش آمد؛ چرا كه حارث، نزد

وي منزلتي داشت، و فرمود: «چگونه اي حارث؟». گفت: اي اميرمؤمنان! روزگار از من خواسته هايش را گرفته و درگيري يارانت در آستان تو، مرا به خشم آورده است. فرمود: «نزاع آنان، درباره ي چيست؟». گفت: درباره ي تو و سه خليفه ي پيشين. گروهي افراطي و غلوكننده اند، گروهي ميانه و دنباله رواند، و گروهي مردّد و شك كننده كه نمي دانند به پيش بروند يا بازگردند.

فرمود: «كافي است برادرِ همداني! بدانيدكه بهترين پيروِ من، گروه ميانه اند كه اهل غلو، به آنان برمي گردند و عقب ماندگان، به آنها مي رسند».

حارث به ايشان گفت: پدر و مادرم فدايت، اگر زنگار از دل هاي ما برچيني و ما را در كارمان روشن سازي! فرمود: «كافي است! به درستي كه كارها بر تو مشتبه شده است. دين خدا با مردان شناخته نگردد؛ بلكه با نشانه هاي حقيقتْ [به شناخت درآيد]. حق را بشناس تا پيروان حقيقت را بشناسي.

[صفحه 343]

اي حارث! زيباترين سخن، سخنِ حقّ است و فرياد كننده ي حقّ، مجاهد[در راه خدا] است.

166. البيان والتبيين: هنگامي كه علي بن ابي طالب بر منبر بود، حارث بن حوط ليثي برخاست و گفت: آيا گمان مي بري كه ما طلحه و زبير را بر گمراهي مي بينيم؟ فرمود: «اي حارث! كار بر تو مشتبه شده است. به درستي كه حقيقت، با مردان شناخته نگردد. پس حق را بشناس تا پيروانش را بشناسي».

ر. ك: بخش ششم/نبرد جمل/آمادگي امام براي رويارويي با بيعت

شكنان/اشتباه شدن كارها بر كساني كه بينايي ندارند».

[صفحه 344]

السياسة الاقتصادية

اشاره

سياست هاي اقتصادي

الحث علي العمل

اشاره

167- الإمام عليّ عليه السلام: إنّ الأشياء لمّا ازدوجت ازدوج الكسل والعجز، فنُتجا [426] بينهما الفقر [427].

168- عنه عليه السلام: إنّي لَأبغض الرجل يكونُ كسلان من أمر دنياه؛ لأنّه إذا كان كسلان من أمر دنياه فهو عن أمر آخرته أكسل [428].

169- عنه عليه السلام: ما غدوة أحدكم في سبيل اللَّه بأعظم من غدوته يطلب لولده وعياله ما يصلحهم [429].

[صفحه 345]

170- عنه عليه السلام: من طلب الدنيا حلالاً؛ تعطّفاً علي والد أو ولد أو زوجة،بعثه اللَّه تعالي ووجهه علي صورة القمر ليلة البدر [430].

171- عنه عليه السلام: اُوصيكم بالخشية من اللَّه في السرّ والعلانية، والعدل في الرضا والغضب، والاكتساب في الفقر والغني [431].

172- عنه عليه السلام: إنّ طلب المعاش من حلّه لا يشغل عن عمل الآخرة [432].

173- عنه عليه السلام- في كتابه لابنه الحسن عليه السلام-: لا تدَع الطلبَ فيما يحلّ ويطيب؛ فلابدّ من بُلغة، وسيأتيك ما قُدّر لك [433].

174- عنه عليه السلام: للمؤمن ثلاث ساعات: فساعة يناجي فيها ربّه، وساعة يرمّ معاشه، وساعة يخلّي بين نفسه وبين لذّتها فيما يحلّ ويجمُل.

وليس للعاقل أن يكون شاخصاً إلّا في ثلاث: مرمّة لمعاشٍ، أو خطوة في معادٍ، أو لذّةٍ في غير محرّم [434].

175- شرح نهج البلاغة- في ذكر صدقات أميرالمؤمنين عليه السلام-: كان يعمل بيده، ويحرث الأرض، ويستقي الماء، ويغرس النخل، كلّ ذلك يباشره بنفسه الشريفة [435].

راجع: القسم العاشر/الخصائص العمليّة/الجمع بين العبادة والعمل.

/إمام المتصدّقين/صدقاته.

[صفحه 346]

تشويق به كار

167. امام علي عليه السلام: آن گاه كه امور با يكديگر جُفت شدند، كسالت و ناتواني با هم شدند و از آنها تهي دستي زاده شد.

168. امام علي عليه السلام: دشمن مي دارم آن كس را كه در كار دنيايش تنبل است؛ چرا كه اگر در كار دنيا تنبل باشد، در كار آخرت، تنبل تر خواهد بود. 169. امام علي

عليه السلام: صبح خيزي هيچ يك از شما در راه خدا، گرانمايه تر نيست از صبح خيزي كسي كه براي فرزندان و خاندانش، آنچه را كه آنها را سامان بخشد، مي جويد.

[صفحه 347]

170. امام علي عليه السلام: آن كه دنياي حلال بجويد، تا بر پدر يا فرزند و يا همسرش مهرباني ورزد، خداوند، او را برانگيزاند، در حالي كه چهره اش چون ماه شب چهارده باشد.

171. امام علي عليه السلام: شما را سفارش مي كنم به ترس از خداوند در نهان و آشكارا، و عدالت پيشگي در خشنودي و خشم، و كسب و كار در تنگ دستي و بي نيازي.

172. امام علي عليه السلام: به درستي كه جستجوي زندگي حلال، [آدمي را] از كار آخرتْ باز نمي دارد.

173. امام علي عليه السلام- در نامه اش به فرزندش حسن عليه السلام-: جستجوي آنچه را كه حلال و گوارا است، وامگذار؛ چرا كه از زندگي، به اندازه ي رفع حوايج، چاره اي نيست و آنچه برايت مقدّر شده، به تو خواهد رسيد.

174. امام علي عليه السلام: ساعت هاي [زندگي] ديندار، سه بخش است: در بخشي با پروردگارش راز و نياز مي كند؛ در بخشي ديگر، به زندگي اش سامان دهد؛ و بخشي ديگر را در خوشي هاي حلال و شايسته مي گذراند.

سزاوار نيست كه خردمند، جز در يكي از اين حالت ها باشد: ساماندهي زندگي، گام برداشتن براي آخرت، و يا خوشي هاي حلال.

175. شرح نهج البلاغة- در گزارش صدقه هاي امير مؤمنان-: با دستانش كار مي كرد، زمين را مي كاشت، آبياري مي كرد، درخت خرما مي كاشت، و همه ي اينها را خود به عهده داشت.

ر ك: بخش دهم/ويژگي هاي رفتاري/كار و عبادت،

پيشواي صدقه دهندگان، صدقه ي امام علي.

[صفحه 348]

عمارة البلاد

اشاره

العمارة- لغةً- نقيض الخراب (مفردات ألفاظ القرآن: 586)، وعمارة البلاد هي كلّ عمل ما من شأنه توفير الراحة والحياة الإنسانيّة الكريمة،

بعبارة اُخري، عمارة

البلاد في قاموس الثقافة المعاصرة تعني «التنمية» بمفهومها العامّ الشامل للتنمية الزراعيّة، والصناعيّة، والتجاريّة، وكلّ ما يضمن رفاهيّة العيش لدي الإنسان من قبيل توفير الماء، والكهرباء، وحماية البيئة، وغيرها.

ومن هنا فالعناوين التالية تُعدّ من قبيل ذكر الخاصّ بعد العامّ.

176- الإمام عليّ عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: هذا ما أمر به عبد اللَّه عليٌّ أميرالمؤمنين مالكَ بن الحارث الأشتر في عهده إليه، حين ولّاه مصر: جباية خراجها، وجهاد عدوّها، واستصلاح أهلها، وعمارة بلادها [436].

177- عنه عليه السلام- ممّا كتبه إلي قرظة بن كعب الأنصاري-: أمّا بعد، فإنّ رجالاً من أهل الذمّة من عملك ذكروا نهراً في أرضهم قد عفا وادّفن، وفيه لهم عمارة علي المسلمين، فانظر أنت وهم، ثمّ اعمر وأصلح النهر؛ فلَعمري لَأن يعمروا أحبّ إلينا من أن يخرجوا وأن يعجزوا أو يقصروا في واجب من صلاح البلاد. والسلام [437].

178- عنه عليه السلام: فضيلة السلطان عمارة البلدان [438].

راجع: السياسة الإقتصاديّة/سياسة أخذ الخراج.

[صفحه 349]

آباداني شهرها

امروزه بدان توسعه مي گويند كه شامل همه نوع آباداني در مرحله هاي كشاورزي،

صنعت، بازرگاني و خدمات است. از اين رو، عنوان هاي بعدي خاص هستند.

176. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: اين است آنچه را بنده ي خدا، علي، پيشواي مؤمنان، به مالك پسر حارث اشتر، در عهدنامه اش به وي فرمان داد، آن گاه كه او را بر حكومت مصر گمارد: گردآوري ماليات ها، نبرد با دشمنان، بهبود زندگي شهروندان، و آباداني شهرها.

177. امام علي عليه السلام- از نامه اش به قرظة بن كعب انصاري-: پس از حمد و سپاس خداوند؛ به درستي كه مرداني از اهل ذمّه، در قلمروِ حكومتي ات گزارش داده اند كه نهري در سرزمين آنان، از ميان رفته و نابود شده است و آنان، داراي حقّ

آباداني بر مسلمانان هستند. در اين باره، تو و آنان بنگريد. پس نهر را آباد كرده، سامان ده. به جانم سوگند كه آباد كردن آنان، براي ما دلپذيرتر است از آن كه بيرون روند، يا تهي دست شوند، يا از وظيفه ي آبادي شهرها قصور ورزند. والسلام!

178. امام علي عليه السلام: برتري حكمران، در آباداني شهرهاست.

ر. ك: سياست هاي اقتصادي/ص 371 «سياستِ گرفتن ماليات».

[صفحه 350]

التنمية الزراعية

اشاره

179- الإمام عليّ عليه السلام: من وجد ماءً وتراباً ثمّ افتقر فأبعده اللَّه [439].

180- عنه عليه السلام: إنّ معايش الخلق خمسة: الإمارة، والعمارة، والتجارة، والإجارة، والصدقات … وأمّا وجه العمارة فقوله تعالي: «هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا» [440]، فأعلمنا سبحانه أنّه قد أمرهم بالعمارة؛ ليكون ذلك سبباً لمعايشهم بما يخرج من الأرض؛ من الحبّ، والثمرات، وما شاكل ذلك، ممّا جعله اللَّه معايش للخلق [441].

181- الإمام الباقر عليه السلام: إنّ عليّاً عليه السلام كان يكتب إلي اُمراء الأجناد: أنشدكم اللَّه في فلّاحي الأرض أن يُظلموا قِبلَكم [442].

راجع: السياسية الإقتصاديّة/سياسة أخذ الخراج.

كتاب «التنمية الاقتصادية في الكتاب والسنّة» /الزراعة.

[صفحه 351]

توسعه كشاورزي

179. امام علي عليه السلام: آن كه آب و خاكي بيابد و تنگ دست شود، خداوند، او را دور سازد.

180. امام علي عليه السلام: به درستي كه گذران زندگي هاي مردم، در پنج امر است: حكمراني، آباداني، تجارت، اجاره، و ماليات ها … امّا دليل آباداني، اين سخن خداوند است كه: «او شما را از زمين، پديد آورد و از شما آباداني آن را خواست». [اين آيه] به ما مي فهماند كه خداوندِ سبحان، بندگانش را به آباداني زمين، فرمان داده است تا گذرانِ زندگي شود با آنچه از زمين مي رويد از دانه ها، ميوه ها و مانند آن از چيزهايي كه خداوند، سبب گذرانِ زندگي بندگان قرار داده است.

181. امام باقر عليه السلام: به درستي كه علي عليه السلام به فرماندهان لشكر مي نوشت: «شما را به خدا سوگند كه مبادا كشاورزان، از جانب شما مورد ستم واقع شوند».

ر. ك: سياست هاي اقتصادي/ص 371 «سياستِ گرفتن ماليات»؛

كتاب توسعه ي اقتصادي در قرآن و حديث: «كشاورزي».

[صفحه 352]

التنمية الصناعية

اشاره

182- الإمام عليّ عليه السلام: حرفة المرء كنز [443].

183- عنه عليه السلام: إنّ اللَّه عزّ وجلّ يحبّ المحترف الأمين [444].

184- عنه عليه السلام- في الحكم المنسوبة إليه-: لا تطلب سرعةَ العمل، واطلب تجويده؛ فإنّ الناس لا يسألون في كم فرغ من العمل، إنّما يسألون عن جودة صنعته [445].

185- الكافي عن اُمّ الحسن النخعيّة: مرّ بي أميرالمؤمنين عليه السلام فقال: أيّ شي ء تصنعين يا اُمّ الحسن؟ قلت: أغزل. فقال: أما إنّه أحلّ الكسب- أو من أحلّ الكسب [446].

186- تفسير العيّاشي عن محمّد بن خالد الضبّي: مرّ إبراهيم النخعي علي امرأة وهي جالسة علي باب دارها بُكرة، وكان يقال لها: اُمّ بكر، وفي يدها مغزل تغزل به، فقال: يا اُمَّ بكر، أ ما كبرتِ! أ لم يأنَ لكِ أن تضعي

هذا المغزل؟! فقالت:

وكيف أضَعه وسمعتُ عليّ بن أبي طالب أميرالمؤمنين عليه السلام يقول: هو من طيّبات الكسب! [447].

راجع: التنميّة التجاريّة.

[صفحه 353]

توسعه صنعتي

182. امام علي عليه السلام: حرفه ي آدمي گنج است.

183. امام علي عليه السلام: خداوند- عزّوجلّ- صاحب حرفه ي امانتدار را دوست مي دارد.

184. امام علي عليه السلام- در حكمت هاي منسوب به ايشان-: به دنبال سرعت انجام كار مباش؛ بلكه كيفيت خوب را بجو. به درستي كه از مردم نپرسند در چند روز، كار را به پايان برده اند. همانا از خوبي كار، سؤال شوند.

185. الكافي- به نقل از امّ حسن نخعي-: امير مؤمنان از كنارم گذشت و پرسيد: «امّ حسن! چه مي كني؟». گفتم: ريسندگي مي كنم. فرمود: «بدان كه حلال ترين كسب و كار است» يا فرمود: «از حلال ترين كسب و كارهاست».

186. تفسير العياشي- به نقل از محمد بن خالد ضَبّي-: ابراهيم نخعي، بر زني گذشت كه صبحگاه، بر درِ خانه اش نشسته بود و او را امّ بكر مي ناميدند و در دستش دوكي بود كه با آن، ريسندگي مي كرد. ابراهيم گفت: اي امّ بكر! ديگر پير شده اي. آيا وقت آن نرسيده كه دوك را بر زمين گذاري؟ امّ بكر گفت: چگونه آن را بر زمين بگذارم كه شنيدم علي بن ابي طالب، پيشواي مؤمنان، مي فرمود: «ريسندگي از گواراترين كسب و كارهاست».

ر ك: سياست هاي اقتصادي/ص 355 «توسعه ي تجاري».

[صفحه 354]

التنمية التجارية

اشاره

187- الإمام عليّ عليه السلام: تعرّضوا للتجارة؛ فإنّ فيها غني لكم عمّا في أيدي الناس [448].

188- عنه عليه السلام- للموالي-: اتّجروا، بارك اللَّه لكم؛ فإنّي قد سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: الرزق عشرة أجزاء؛ تسعة أجزاء في التجارة، وواحدة في غيرها [449].

189- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ثمّ استوصِ بالتجّار وذوي الصناعات، وأوصِ بهم خيراً، المقيم منهم والمضطرب بماله، والمترفّق ببدنه؛ فإنّهم موادُّ المنافع، وأسباب المرافق، وجلّابُها من المَباعد والمَطارح، في بَرّك وبحرك، وسهلك

وجبلك، وحيث لا يلتئم الناس لمواضعها، ولا يجترئون عليها؛ فإنّهم سِلم لا تُخاف بائقتُه، وصُلحٌ لا تُخشي غائلتُه. وتفقّد اُمورهم بحضرتك،

[صفحه 355]

وفي حواشي بلادك [450].

190- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر (في رواية تحف العقول)-: ثمّ التجّار وذوي الصناعات فاستوصِ وأوصِ بهم خيراً؛ المقيم منهم، والمضطرب بماله، والمترفّق بيده؛ فإنّهم موادّ للمنافع، وجلّابها في البلاد في برّك وبحرك وسهلك وجبلك، وحيث لا يلتئم الناس لمواضعها ولا يجترئون عليها من بلاد أعدائك من أهل الصناعات التي أجري اللَّه الرفق منها علي أيديهم فاحفظ حرمتهم، وآمن سبلهم، وخُذ لهم بحقوقهم؛ فإنّهم سلم لا تُخاف بائقته، وصلح لا تُحذر غائلته، أحبّ الاُمور إليهم أجمعها للأمن وأجمعها للسلطان، فتفقّد اُمورهم بحضرتك، وفي حواشي بلادك. [451].

[صفحه 356]

توسعه تجاري

187. امام علي عليه السلام: به تجارت بپردازيد كه تجارت، سبب بي نيازي شماست از آنچه در دست ديگران است.

188. امام علي عليه السلام- به بردگان آزاد شده-: تجارت كنيد. خداوند به شما بركت دهد. به درستي كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: «روزي، ده قسمت است. نُه قسمت آن در تجارت است و يكي در چيزهاي ديگر».

189. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: ديگر اين كه نيكي به بازرگانان و صنعتگران را بپذير و سفارش كردن به نيكويي درباره ي آنان را به عهده گير؛ چه كسي كه مقيم باشد يا آن كه با مال خود، از اين سو به آن سو رود و با دست رنج خودْ سود كند، كه آنان، مايه هاي منفعت و پديدآوردنده ي اسباب آسايش و راحتي اند، و آوردنده ي آن، از جاهاي دوردست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار؛ جايي كه مردمان در آن جا گِرد نيايند و در رفتن

بدان جا دليري نكنند. اين بازرگانان، مردمي آرام اند كه از دشمني آنان، هراسي نيست، و آشتي جويند كه از فتنه ي آنان، ترسي نيست. به كارهاي آنان، رسيدگي كن؛ چه در

[صفحه 357]

آن جايي باشند كه خود به سر مي بري و چه در شهرهاي ديگر.

190. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر (بر پايه ي گزارش تحف العقول)-: آن گاه به بازرگانان و صنعتگران، نيكي كن و آنان را به نيكويي درباره ي ديگران، سفارش نما؛ چه آن كه مقيم باشد يا آن كه با مال خود،از اين سو به آن سو رود و با دست رنج خودْ سود كند، كه آنان، مايه هاي منفعت و پديد آورنده ي اسباب آسايش و راحتي اند، و آورنده ي آن به شهرها از بيابان و دريا و دشت و كوهسارند؛ جايي كه مردمان در آن جا گِرد نيايند و در رفتن بدان جا دليري نكنند، مانند كشورهاي دشمن تو كه صنعتگراني دارند كه خداوند،آسايش را بر دستان آنان، جاري ساخته است.

پس حرمت آنان را نگه دار، و راه هايشان را امن ساز، و حقوقشان را بستان؛ زيرا كه آنان، مردمي آرام اند كه از دشمني آنان، هراسي نيست، و آشتي جويند كه از فتنه ي آنان، ترسي نيست. دوست داشتني ترين كار برايشان، حفظ امنيت و اقتدار آنان است. پس به كارهاي آنان، رسيدگي كن؛ چه در آن جايي باشند كه خود به سر مي بري و چه در شهرهاي ديگر.

[صفحه 358]

مراقبة السوق مباشرة

اشاره

191- الإمام الباقر عليه السلام: كان أميرالمؤمنين عليه السلام بالكوفة عندكم يغتدي كلّ يوم بكرة من القصر، فيطوف في أسواق الكوفة سوقاً سوقاً ومعه الدرّة علي عاتقه، وكان لها طرفان، وكانت تسمّي: السبيبة، فيقف علي أهل كلّ سوق، فينادي: يا معشر التجّار، اتّقوا اللَّه عزّ وجلّ.

فإذا سمعوا صوته عليه السلام ألقَوا

ما بأيديهم، وأرعَوا إليه بقلوبهم، وسمعوا بآذانهم.

فيقول عليه السلام: قدّموا الاستخارة، وتبرّكوا بالسهولة، واقتربوا من المبتاعين، وتزيّنوا بالحلم، وتناهوا عن اليمين، وجانبوا الكذب، وتجافوا عن الظلم، وأنصفوا المظلومين، ولا تقربوا الربا، وأوفوا الكيل والميزان، ولا تبخسوا الناس أشياءهم، ولا تعثوا في الأرض مفسدين. فيطوف عليه السلام في جميع أسواق الكوفة، ثمّ يرجع فيقعد للناس [452].

192- الإمام الحسين عليه السلام: إنّه [عليّاً عليه السلام]ركب بغلة رسول اللَّه صلي الله عليه وآله الشهباء بالكوفة، فأتي سوقاً سوقاً، فأتي طاق اللحّامين، فقال بأعلي صوته: يا معشر القصّابين، لا تنخعوا، ولا تعجّلوا الأنفس حتي تزهق، وإيّاكم والنفخ في اللحم للبيع؛ فإنّي سمعت رسول اللَّه صلي الله عليه وآله ينهي عن ذلك.

ثمّ أتي التمّارين فقال: أظهروا من رديّ بيعكم ما تظهرون من جيّده.

ثمّ أتي السمّاكين فقال: لا تبيعوا [453] إلّا طيّباً، وإيّاكم وما طفا [454].ثمّ أتي الكناسة [455] فإذا فيها أنواع التجارة؛ من نحّاس، ومن مائع، ومن قمّاط، ومن بائع إبر [456]، ومن صيرفيّ، ومن حنّاط، ومن بزّاز، فنادي بأعلي صوته: إنّ

[صفحه 359]

أسواقكم هذه يحضرها الأيمان، فشوبوا أيمانكم بالصدقة، وكفّوا عن الحلف؛ فإنّ اللَّه عزّ وجلّ لا يقدّس من حلف باسمه كاذباً [457].

193- فضائل الصحابة عن أبي الصهباء: رأيت عليّ بن أبي طالب بشطّ الكلأ يسأل عن الأسعار [458].

194- دعائم الإسلام: إنّه [عليّاً عليه السلام] كان يمشي في الأسواق، وبيده درّة يضرب بها من وجد من مطفّف أو غاشّ في تجارة المسلمين.

قال الأصبغ: قلتُ له يوماً أنا أكفيك هذا يا أميرالمؤمنين، واجلس في بيتك! قال: ما نصحتني يا أصبغ [459].

195- تاريخ دمشق عن أبي سعيد: كان عليّ يأتي السوق فيقول: يا أهل السوق، اتّقوا اللَّه، وإيّاكم والحلف؛ فإنّ الحلف ينفق السلعة، ويمحق البركة. وإنّ التاجر

فاجر، إلّا من أخذ الحقّ، وأعطي الحقّ، والسلام عليكم [460].

196- ربيع الأبرار: كان عليّ عليه السلام يمرّ في السوق علي الباعة، فيقول لهم: أحسنوا، أرخصوا بيعكم علي المسلمين؛ فإنّه أعظم للبركة [461].

197- تاريخ دمشق عن زاذان: إنّه [عليّاً عليه السلام] كان يمشي في الأسواق وحده وهو

[صفحه 360]

والٍ، يرشد الضالّ، ويعين الضعيف، ويمرّ بالبيّاع والبقّال فيفتح عليه القرآن. وقرأ: «تِلْكَ الدَّارُ الْأَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا» [462].،

فقال: نزلت هذه في أهل العدل والتواضع من الولاة، وأهل القدرة من سائر الناس [463].

198- مكارم الأخلاق عن وشيكة: رأيت عليّاً عليه السلام يتّزر فوق سرّته، ويرفع إزاره إلي أنصاف ساقَيه، وبيده درّة يدور في السوق، يقول: اتّقوا اللَّه، وأوفوا الكيل، كأنّه معلّم صبيان [464].

199- الطبقات الكبري عن جرموز: رأيت عليّاً وهو يخرج من القصر و عليه قطريّتان: إزار إلي نصف الساق، ورداء مشمّر قريب منه، ومعه درّة له يمشي بها في الأسواق،ويأمرهم بتقوي اللَّه، وحسن البيع، ويقول: أوفوا الكيل والميزان، ويقول: لا تنفخوا اللحم [465].

200- مكارم الأخلاق عن عبد اللَّه بن عبّاس: لمّا رجع من البصرة وحمل المال ودخل الكوفة وجد أميرالمؤمنين عليه السلام قائماً في السوق، وهو ينادي بنفسه: معاشر الناس، من أصبناه بعد يومنا هذا يبيع الجرّي والطافي والمارماهي علَوناه

[صفحه 361]

بدرّتنا هذه- وكان يقال لدرّته: السبتيّة-.

قال ابن عبّاس: فسلّمت عليه، فردّ عليّ السلام، ثمّ قال: يابن عبّاس، ما فعل المال؟فقلت:ها هو يا أميرالمؤمنين، وحملتُه إليه، فقرّبني، ورحّب بي.

ثمّ أتاه منادٍ ومعه سيفه ينادي عليه بسبعة دراهم، فقال: لو كان لي في بيت مال المسلمين ثمن سِواكِ أراك ما بعتُه، فباعه، واشتري قميصاً بأربعة دراهم له، وتصدّق بدرهمين، وأضافني بدرهم ثلاثة أيّام [466].

201- فضائل الصحابة عن أبي مطر

البصري: أنّه شهد عليّاً أتي أصحاب التمر وجارية تبكي عند التمّار، فقال: ما شأنكِ؟ قالت: باعني تمراً بدرهم، فردّه مولاي، فأبي أن يقبله.

قال: يا صاحب التمر، خذ تمرك، واعطِها درهمَها؛ فإنّها خادم، وليس لها أمر. فدفع عليّاً، فقال له المسلمون: تدري من دفعت؟!! قال: لا. قالوا: أميرالمؤمنين!! فصبّ تمرها، وأعطاها درهمها.

قال: اُحبّ أن ترضي عنّي! قال: ما أرضاني عنك إذا أوفيتَ الناس حقوقَهم [467].

202- مكارم الأخلاق عن مختار التمّار: كنت أبيتُ في مسجد الكوفة، وأنزل في الرحبة، وآكل الخبز من البقّال- وكان من أهل البصرة-. فخرجت ذات يوم، فإذا رجل يُصوّت بي: ارفع إزارك؛ فإنّه أنقي لثوبك، وأتقي لربّك. فقلتُ: من هذا؟ فقيل: عليّ بن أبي طالب.

[صفحه 362]

فخرجت أتبَعُه وهو متوجّه إلي سوق الإبل، فلمّا أتاها وقف، وقال: يا معشر التجّار، إيّاكم واليمين الفاجرة؛ فإنّها تنفق السلعة، وتمحق البركة.

ثمّ مضي حتي أتي إلي التمّارين، فإذا جارية تبكي علي تمّار، فقال: ما لكِ؟ قالت: إنّي أمة، أرسلني أهلي أبتاعُ لهم بدرهمٍ تمراً، فلمّا أتيتُهم به لم يرضوه، فرددتُه، فأبي أن يقبله! فقال: يا هذا، خذ منها التمر، وردّ عليها درهمها. فأبي، فقيل للتمّار: هذا عليّ بن أبي طالب، فقبل التمر، وردّ الدرهم علي الجارية، وقال: ما عرفتُك يا أميرالمؤمنين، فاغفر لي. فقال: يا معشر التجّار، اتّقوا اللَّه، وأحسنوا مبايعتكم، يغفر اللَّه لنا ولكم.

ثمّ مضي، وأقبلت السماءُ بالمطر، فدنا إلي حانوت، فأستأذن، فلم يأذن له صاحب الحانوت ودفعه، فقال: يا قنبر، أخرجه إليَّ، فعلاه بالدرّة، ثمّ قال: ما ضرَبتُك لدفعِك إيّاي، ولكنّي ضربتُك لئلّا تدفع مسلماً ضعيفاً فتكسر بعض أعضائه فيلزمك.

ثمّ مضي حتي أتي سوق الكرابيس، فإذا هو برجل وسيم، فقال: يا هذا، عندك ثوبان بخمسة دراهم؟

فوثب الرجل فقال: يا أميرالمؤمنين، عندي حاجتك. فلمّا عرفه مضي عنه. فوقف علي غلام، فقال: يا غلام، عندك ثوبان بخمسة دراهم؟ قال: نعم عندي،فأخذ ثوبين؛ أحدهما بثلاثة دراهم، والآخر بدرهمين، فقال: يا قنبر، خذ الذي بثلاثة. فقال: أنت أولي به؛ تصعد المنبر، وتخطب الناس. قال: وأنت شابّ ولك شرّة الشباب، وأنا أستحيي من ربّي أن أتفضّل عليك؛ سمعتُ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله يقول: ألبسوهم ممّا تلبسون، وأطعموهم ممّا تطعمون.

[صفحه 363]

فلمّا لبس القميص مدّ يده في ذلك، فإذا هو يفضل عن أصابعه، فقال: اقطع هذا الفضل، فقطعه، فقال الغلام: هلمّ أكفّه، قال: دَعه كما هو؛ فإنّ الأمر أسرع من ذلك [468].

203- تاريخ الطبري عن يزيد بن عدي بن عثمان: رأيت عليّاً عليه السلام خارجاً من همدان، فرأي فئتين يقتتلان، ففرّق بينهما، ثمّ مضي، فسمع صوتاً: ياغوثا باللَّه! فخرج يحضر نحوه حتي سمعتُ خفقَ نعله وهو يقول: أتاك الغوثُ، فإذا رجل يلازم رجلاً، فقال: يا أميرالمؤمنين، بعتُ هذا ثوباً بتسعة دراهم، وشرطتُ عليه ألّا يعطيني مغموزاً ولا مقطوعاً- وكان شرطهم يومئذٍ- فأتيتُه بهذه الدراهم ليبدلها لي، فأبي، فلزمتُه، فلَطَمني!

فقال: أبدله. فقال: بيّنتُك علي اللطمة؟ فأتاه بالبيّنة. فأقعده، ثمّ قال: دونك فاقتصّ! فقال: إنّي قد عفوتُ يا أميرالمؤمنين. قال: إنّما أردتُ أن أحتاط في حقّك،ثمّ ضرب الرجل تسع درّات، وقال: هذا حقّ السلطان. [469].

[صفحه 364]

بازرسي مستقيم بازار

191. امام باقر عليه السلام: امير مؤمنان، در كوفه ميان شما بود. صبحگاهان، از دارالحكومه بيرون مي رفت و در بازارهاي كوفه، يكي يكي مي گشت و تازيانه اي با او بود كه آن را بر دوش داشت و دوسويه بود و «سبيبه» ناميده مي شد. در برابر اهالي بازارها مي ايستاد و فرياد مي كرد: «اي بازرگانان! از

خداوند- عزّوجلّ- پروا كنيد!».

آن گاه كه بازاريان، صداي او را مي شنيدند، آنچه در دست داشتند، رها مي كردند و به وي دل مي دادند و با گوش مي شنيدند.

آن گاه مي فرمود: «خيرخواهي پيشه سازيد. از آسانگيري تبرّك جوييد. به خريداران، نزديك شويد. خود را به بردباري بياراييد. از سوگند، بپرهيزيد و از دروغ، كناره گيريد. از ستم، دوري گزينيد و داد ستم ديدگان، بستانيد. به رباخواري نزديك نشويد و وزن و ترازو را تمام كنيد. اموال مردم را ناچيز مشماريد و در زمين، به فساد سر بر مَداريد».

در تمام بازارهاي كوفه مي گشت. سپس برمي گشت و براي [رسيدگي به كارهاي]مردم مي نشست.

192. امام حسين عليه السلام: به درستي كه علي عليه السلام بر استرِ سفيد و خالدار پيامبر صلي الله عليه وآله در كوفه سوار شد و به بازارها، يكي يكي،سر زد. وارد بازارچه ي گوشتفروش ها شد و با صداي بلند فرمود: «اي گروه قصابان! نخاع را نَبُريد و در گرفتن جان [حيوان]، تعجيل روا مداريد. [بگذاريد] به آرامي روح از بدن، خارج گردد. از دميدن در گوشت به هنگام فروش بپرهيزيد؛ به درستي كه شنيدم رسول خدا از اين كار، نهي مي كرد». آن گاه نزد خرمافروشان آمد و فرمود: «محصول بد را به همان اندازه آشكار سازيد كه خوب را آشكار مي سازيد».

آن گاه نزد ماهي فروشان آمد و فرمود: «جز ماهي هاي پاكْ مفروشيد، و بپرهيزيد از آنچه مرده است».

آن گاه وارد منطقه ي كُناسه [470] شد كه در آن، انواع داد و ستد، رواج داشت، از فروشنده ي مس، مايعات، قُنداق بچه، سوزن، تا صرّاف و فروشنده ي كافور و پارچه.

[صفحه 365]

پس به صداي بلند، ندا داد: «به درستي كه در بازارهاي شما، سوگندها حضور مي يابد. از آن، با صدقه دفاع كنيد، و

از سوگند، خودداري ورزيد كه خداوندعزّ وجلّ-، پاك نگرداند كسي را كه به نامش به دروغ، سوگند ياد كند». 193. فضائل الصحابة- از ابوالصهباء-: علي بن ابي طالب را در كناره ي علفزاري ديدم كه از قيمت ها مي پرسيد.

194. دعائم الإسلام: به درستي كه [علي عليه السلام] در بازارها راه مي رفت و تازيانه اي در دست داشت كه با آن، كم فروشان و نيرنگبازان در تجارت مسلمانان را تنبيه مي كرد.

اصبغ گويد: روزي به وي گفتم: اي اميرمؤمنان! شما در خانه بنشينيد و من، به جاي شما اين كار را بر عهده مي گيرم. فرمود: «اي اصبغ! برايم خيرخواهي نكردي».

195. تاريخ دمشق- به نقل از ابو سعيد-: علي عليه السلام به بازار مي آمد و مي گفت: «اي بازرگانان! از خدا پروا كنيد و از سوگند، بپرهيزيد! به درستي كه سوگند، كارها را از بين مي برد و بركت را نابود مي سازد. به درستي كه بازرگان، ستمكار است، مگر آن كه به حق دريافت كند و حق را بپردازد. والسلام عليكم!

196. ربيع الأبرار: علي عليه السلام در ميدان بازار مي گشت و به بازاريان مي فرمود: «نيكي كنيد. كالاها را به ارزاني به مسلمانان بفروشيد كه آن، بركت را بزرگ تر گردانَد».

197. تاريخ دمشق- به نقل از زادان-: به درستي كه [علي عليه السلام] به تنهايي در بازارها مي گشت، در حالي كه زمامدار بود. گمشده ها را راهنمايي

[صفحه 366]

مي كرد، و به بينوايان، كمك مي نمود، و بر فروشندگان و مغازه داران كه مي گذشت، قرآن را مي گشود و [اين آيه را] تلاوت مي كرد: «آن سراي آخرت را براي كساني قرار مي دهيم كه در زمين، خواستار برتري و فساد نيستند». آن گاه مي فرمود: «اين آيه، درباره ي زمامداران و توانمندانِ عدالت پيشه و متواضع، فرود آمده است».

198. مكارم الأخلاق- به نقل از وشيكه-: علي

عليه السلام را ديدم كه پوشاكي كوتاه بر تن داشت و عبايش را تا نيمه ي ساق ها بالا زده بود، در دستش تازيانه اي بود و در بازار مي گشت و مي گفت: «از خداوند، پروا كنيد و وزن ها را كامل كنيد». گويا آموزگارِ كودكان است؟

199. الطبقات الكبري- به نقل از جرموز-: علي عليه السلام را ديدم كه از دارالحكومه بيرون آمد و او پوشاكي بي ارزش بر تن داشت؛ پوشاكي كه تا نيمه ي ساقش بود و عبايي كه جمع شده بود و به اندازه ي پوشاكش بود. به همراه او تازيانه اي بود كه در بازارها مي گشت و بازاريان را به پرواي الهي و داد و ستد درست، فرمان مي داد و مي فرمود: «وزن و ترازو را كامل كنيد» و مي فرمود: «در گوشت ها نَدَميد».

200. مكارم الأخلاق- به نقل از عبداللَّه بن عباس-: هنگامي كه [ابن عباس] از بصره بازگشت و اموال را آورد و وارد كوفه شد، امير مؤمنان را در بازار،ايستاده ديد كه فرياد مي كرد: اي مردم، از اين پس، هر كه را مشاهده كنم كه اسبله ي ماهي، ماهي مرده و مارماهي مي فروشد، با اين تازيانه او را ادب مي كنم»؛ و تازيانه ي او «سبتيّه» ناميده مي شد.

[صفحه 367]

ابن عباس گويد: بر او سلام كردم و او پاسخم را داد و سپس فرمود: «اي ابن عباس! مال ها چه شد». گفتم: اين جاست اي امير مؤمنان! و آن را نزد او بردم. مرا نزديك خود گرفت و به من تبريك گفت.

آن گاه، جارچي نزد او (علي عليه السلام) آمد كه شمشير وي را به هفت درهم براي فروش، اعلام دارد و فرمود: «اگر در بيت المال مسلمانان، به اندازه ي بهاي چوب مسواك اراكْ بهره اي داشتم، آن را نمي فروختم». شمشير

را فروخت و پيراهني براي خود به چهار درهم خريد و دو درهم را صدقه داد و با يك درهم، سه روز مرا ميهمان كرد.

201. فضائل الصحابة- از ابو مطر بصري-: وي علي عليه السلام را ديد كه نزد خرمافروشان آمد. كنيزكي نزد خرمافروش مي گريست. پرسيد: «تو را چه شده است؟». كنيز گفت: خرمايي را به يك درهم به من فروخت؛ ولي آقايم آن را برگرداند و [خرمافروش] آن را بازپس نمي گيرد.

[علي عليه السلام] فرمود: «اي دارنده ي خرما! خرمايت را بستان و درهمش را برگردان كه او خدمتگزاري است و اختياري ندارد». خرمافروش، علي عليه السلام را عقب راند. مسلمانان به وي گفتند: مي داني چه كسي را عقب راندي؟ گفت: نه.گفتند: امير مؤمنان را! آن گاه، خرماي كنيزك را بر روي خرماها ريخت و درهم را به وي بازگرداند.

[سپس خطاب به علي عليه السلام] گفت: دوست دارم از من خشنود باشي. [علي عليه السلام]فرمود: «آنچه مرا از تو خشنود سازد، پرداخت كامل حقوق مردمان است».

202. مكارم الأخلاق- به نقل از مختار تمّار-: من شب ها را در مسجد كوفه سپري مي كردم و در ميدان، فرود مي آمدم و از بقّال ها نان تهيه مي كردم (وي از مردمان بصره بود). روزي بيرون آمدم كه ناگهان مردي خطاب به من گفت: «لباست را بالا گير كه براي تميزي آن، بهتر است و با تقواي پروردگار، سازگارتر». پرسيدم: اين كيست؟ گفته شد: علي بن ابي طالب.

[صفحه 368]

به دنبالش حركت كردم. او به سمت بازار شتران مي رفت. وقتي بدان جا رسيد، ايستاد و فرمود: اي بازرگانان! بپرهيزيد از سوگند ناروا، كه متاع را از ميان مي بَرَد و بركت را نابود مي سازد».

سپس از آن جا گذشت تا به خرمافروشان رسيد. در

اين هنگام، كنيزكي در برابر خرمافروشي گريه مي كرد. پرسيد: «تو را چه مي شود؟». گفت: كنيزي هستم كه خانواده ام مرا فرستاده اند تا برايشان با يك درهم، خرما خريداري كنم. وقتي خرما را نزد آنان بُردم، نپسنديدند. آن را برگرداندم و اين مرد، نمي پذيرد. فرمود: «اي مرد خرما را بگير و درهم او را بازگردان».

[فروشنده] امتناع ورزيد. به خرمافروش گفتند: اين، علي بن ابي طالب است. آن گاه، خرما را گرفت و درهم را به كنيز بازگرداند و گفت: اي امير مؤمنان! شما را نشناختم. بر من ببخشاي. فرمود: «اي بازرگانان! تقواي الهي پيشه سازيد و به نيكي داد و ستد كنيد. خدا بر ما و شما ببخشايد!».

از آن جا نيز گذشت. آسمان شروع به باريدن كرد. به مغازه اي نزديك شد و اجازه خواست [پناه گيرد]؛ امّا صاحب مغازه، اجازه نداد و او را پس زد. [علي عليه السلام] فرمود: «اي قنبر! او را نزد من آور». پس با تازيانه او را ادب كرد و فرمود: «تو را نزدم از آن رو كه مرا پس زدي؛ بلكه تو را زدم تا مبادا مسلماني ناتوان را بيرون اندازي و برخي اعضايش بشكند و بر عهده ات آيد».

از آن جا نيز گذشت تا به بازار پارچه ها رسيد و به مردي زيباروي، برخورد كرد.پس فرمود: «اي مرد! آيا دو لباس با قيمت پنج درهم، نزد تو هست؟». مرد به پا خاست و فرمود: اي امير مؤمنان! خواسته ات نزد من است. چون مرد او را شناخت، از او گذشت و به جواني رسيد و فرمود: «اي جوان! آيا دو لباس به پنج درهم داري؟». گفت: بلي. دو لباس ستانْد، يكي به سه درهم، و ديگري به

دو درهم. سپس فرمود: «اي قنبر! لباس سه درهمي را بردار». قنبر گفت: شما بدان سزاوارتري. منبر مي روي و براي مردم، سخنراني مي كني. فرمود: «و تو جواني و خواسته هاي جواني داري، و من، از پروردگارم شرم مي كنم كه بر تو برتري جويم. از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: بپوشانيد بردگان را از آنچه خود

[صفحه 369]

مي پوشيد، و بخورانيد به آنان، از آنچه خود مي خوريد».

وقتي لباس را پوشيد، دستش را در آن دراز كرد و دريافت كه از انگشتانش بلندتر است. فرمود: «زيادي را بِبُر». آن را بُريد. جوان گفت: نزديك آي تا آن را سردوزي كنم. فرمود: «بگذار همان طور باشد؛ چرا كه كارها زودتر از اين، به سر آيد».

203. تاريخ الطبري- به نقل از يزيد بن عدي بن عثمان-: علي عليه السلام را ديدم كه از [محلّه ي] همْدان مي گذشت. دو گروه را ديد كه با هم مي جنگيدند. آنها را از هم جدا كرد و از آن جا رد شد كه صدايي شنيد: شما را به خدا به دادم برسيد! به سرعت به سوي او حركت كرد، [به طوري] كه صداي كفش هايش را شنيدم، و مي گفت: «فريادرس آمد». در اين هنگام به مردي رسيد كه مردي را چسبيده بود [و رها نمي كرد]. سپس گفت: اي امير مؤمنان! من به اين مرد، لباسي را به نُه درهم فروختم و با او شرط كردم كه درهم پاره و معيوب به من ندهد (اين، قرار آن روزشان بود). [اينك] اين درهم اوست كه آورده ام تا برايم تعويض كند؛ ولي امتناع ورزيد. به او چسبيدم كه مرا كتك زد.

علي عليه السلام فرمود: «آن را تعويض كن». سپس فرمود: «بيّنه اي بر كتك زدن داري؟».

بيّنه آورد. پس مرد را نشانيد و فرمود: «از او قصاص بگير». مرد گفت: اي امير مؤمنان! او را بخشيدم. فرمود: «خواستم در مورد حقّ تو احتياط كنم». آن گاه، مرد را نُه تازيانه زد و فرمود: «اين، حقّ حاكم است».

[صفحه 370]

منع الاحتكار

اشاره

204- الإمام عليّ عليه السلام- من كتابه إلي رفاعة-: إنْهَ عن الحُكرة، فمن ركب النهيَ فأوجِعه، ثمّ عاقبه بإظهار ما احتكر [471].

205- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ثمّ استوصِ بالتّجار وذوي الصناعات … واعلم- مع ذلك- أنّ في كثير منهم ضيقاً فاحشاً، وشُحّاً قبيحاً، واحتكاراً للمنافع، وتحكّماً في البياعات، وذلك باب مضرّة للعامّة، وعيب علي الولاة، فامنع من الاحتكار، فإنّ رسول اللَّه صلي الله عليه وآله منع منه. وليكن البيع بيعاً سمحاً، بموازين عدل، وأسعار لا تجحف بالفريقين من البائع والمبتاع.

فمن قارف حُكرة بعد نهيك إيّاه فنكّل به، وعاقبه في غير إسراف [472].

جلوگيري از احتكار

204. امام علي عليه السلام- از نامه اش به رفاعه-: از احتكار، بازدار و آن كس را كه احتكار كند، تأديب كن و با آشكار ساختن آنچه احتكار شده، او را كيفر ده.

205. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: به بازرگانان و صنعتگران، نيكي كن … و بدان كه با اين همه، در ميان بسياري از آنان، سختگيريِ رسوا، بُخلِ زشت، و احتكار اموال، و زورگويي در داد و ستد وجود دارد و اين، زياني است براي همگان، و عيبي است بر زمامداران. پس از احتكار، باز دار كه رسول خدا از آن منع كرد؛ و آن كه پس از منع تو دست به احتكار زند، او را كيفر ده و بدون زياده روي، مجازات كن.

[صفحه 371]

سياسة أخذ الخراج

اشاره

206- الإمام عليّ عليه السلام- في كتابه إلي اُمراء الخراج-: بسم اللَّه الرحمن الرحيم. من عبد اللَّه عليّ أميرالمؤمنين إلي اُمراء الخراج، أمّا بعد، فإنّه من لم يحذر ما هو صائر إليه لم يقدّم لنفسه ولم يحرزها، ومن اتّبع هواه وانقاد له علي ما يعرف نفع عاقبته عمّا قليل ليصبحنّ من النادمين.

ألا وإنّ أسعد الناس في الدنيا من عدل عمّا يعرف ضرّه، وإنّ أشقاهم من اتّبع هواه. فاعتبروا.

واعلموا أنّ لكم ما قدّمتم من خير، وما سوي ذلك وددتُم لو أنّ بينكم وبينه أمَدَاً بعيداً، ويحذّركم اللَّه نفسه، واللَّه رؤوف ورحيم بالعباد. وإنّ عليكم ما فرّطتم فيه. وإنّ الذي طلبتم لَيسير، وإنّ ثوابه لكبير.

[صفحه 372]

ولو لم يكن فيما نُهيَ عنه من الظلم والعدوان عقابٌ يخاف، كان في ثوابه ما لا عذرَ لأحدٍ بترك طَلِبته، فارحموا تُرحموا، ولا تعذّبوا خلق اللَّه، ولا تكلّفوهم فوق طاقتهم، وأنصفوا الناس من أنفسكم، واصبروا لحوائجهم؛ فإنّكم خزّان

الرعيّة. لا تتّخِذُنّ حُجّاباً، ولا تَحجُبُنّ أحداً عن حاجته حتي ينهيها إليكم، ولا تأخذوا أحداً بأحد، إلّا كفيلاً عمّن كفل عنه، واصبروا أنفسكم علي ما فيه الاغتباط، وإيّاكم وتأخير العمل، ودفع الخير؛ فإنّ في ذلك الندم. والسلام [473].

207- الكافي عن مهاجر عن رجل من ثقيف: استعملني عليّ بن أبي طالب عليه السلام علي بانقيا وسواد من سواد الكوفة، فقال لي- والناس حضور-: انظر خراجك فجُد فيه، ولا تترك منه درهماً، فإذا أردتَ أن تتوجّه إلي عملك فمُرّبي.

قال: فأتيتُه، فقال لي: إنّ الذي سمعتَ منّي خدعة، إيّاك أن تضرب مسلماً أو يهوديّاً أو نصرانيّاً في درهم خراج، أو تبيع دابّة عمل في درهم، فإنّما اُمرنا أن نأخذ منهم العفو [474].

208- السنن الكبري عن عبد الملك بن عمير: أخبرني رجل من ثقيف قال: استعملني عليّ بن أبي طالب رضي الله عنه علي بُزُرْجَسابور، فقال: لاتضربنّ رجلاً سوطاً في جباية درهم، ولا تبيعنّ لهم رزقاً، ولا كسوة شتاء ولا صيف، ولا دابّة يعتملون عليها، ولا تُقِم رجلاً قائماً في طلب درهم.

[صفحه 373]

قال: قلتُ: يا أميرالمؤمنين، إذاً أرجع إليك كما ذهبتَ من عندك! قال: وإن رجعتَ كما ذهبتَ، وَيحك إنّما اُمرنا أن نأخذ منهم العفو- يعني الفضل- [475].

209- تاريخ دمشق عن عبد الملك بن عمير: حدّثني رجل من ثقيف أنّ عليّاً استعمله علي عُكبَرَا [476] - قال: ولم يكن السواد يسكنه المصلّون- فقال لي بين أيديهم: لتستوفي خراجهم، ولا يجدون فيك رخصة، ولا يجدون فيك ضعفاً. ثمّ قال لي: إذا كان عند الظهر فرُح إليَّ. فرُحتُ إليه، فلم أجد عليه حاجباً يحجبني دونه، وجدتُه جالساً وعنده قدح وكوز فيه ماء، فدعا مطيّبه [477]، فقلتُ في نفسي: لقد أمنني حتي يُخرِج إليَّ

جوهراً [478] - إذ لا أدري ما فيها، فإذا عليها خاتم، فكسر الخاتم فإذا فيها سويق، فأخرج منه وصبّ في القدح، فصبّ عليه ماء، فشرب وسقاني.

فلم أصبر أن قلت له: يا أميرالمؤمنين، أتصنع هذا بالعراق؟!! طعام العراق أكثر من ذلك!!

قال: أما واللَّه ما أختم عليه بُخلاً عليه، ولكنّي أبتاع قدر ما يكفيني، فأخاف

[صفحه 374]

إن نمي[479] فيصنع فيه من غيره، فإنّما حفظي لذلك، وأكره أن اُدخل بطني إلّا طيّباً.

وإنّي لم أستطِع أن أقول لك إلّا الذي قلتُ لك بين أيديهم، إنّهم قوم خدع، ولكنّي آمرك الآن بما تأخذهم به، فإن أنت فعلتَ وإلّا أخذك اللَّه به دوني، فإن يبلغني عنك خلاف ما أمرتُك عزلتُك! فلا تبيعنّ [480] لهم رزقاً يأكلونه، ولا كسوة شتاء ولا صيف،ولا تضربنّ رجلاً منهم سوطاً في طلب درهم، ولا تُقبّحه في طلب درهم؛ فإنّا لم نؤمر بذلك، ولا تبيعنّ لهم دابّة يعملون عليها، إنّما اُمرنا أن نأخذ منهم العفو.

قال: قلت: إذاً أجيؤك كما ذهبتُ! قال: وإن فعلت.

قال: فذهبت فتتبّعتُ ما أمرني به، فرجعتُ واللَّه ما بقي عليَّ درهم واحد إلّا وفيته [481].

210- الإمام عليّ عليه السلام- من عهده إلي بعض عمّاله وقد بعثه علي الصدقة-: آمره بتقوي اللَّه في سرائر أمره، وخفيّات عمله، حيث لا شهيد غيره، ولا وكيل دونه. وآمره أن لا يعمل بشي ء من طاعة اللَّه فيما ظهر، فيخالف إلي غيره فيما أسرّ، ومن لم يختلف سرّه وعلانيته وفعله ومقالته، فقد أدّي الأمانة، وأخلص العبادة.

وآمره أن لا يَجبَهُهم، ولا يَعضَهُهم، ولا يرغب عنهم، تفضّلاً بالإمارة عليهم؛

[صفحه 375]

فإنّهم الإخوان في الدين، والأعوان علي استخراج الحقوق.

وإنّ لك في هذه الصدقة نصيباً مفروضاً، وحقّاً معلوماً، وشركاء أهل مسكنة، وضعفاء ذوي فاقة، وإنّا موفّوك حقّك،

فوفِّهم حقوقَهم، وإلّا تفعل فإنّك من أكثر الناس خصوماً يوم القيامة، وبؤسي لمن خصمُه عند اللَّه الفقراءُ والمساكين والسائلون والمدفوعون والغارمون وابن السبيل.

ومن استهان بالأمانة، ورتع في الخيانة، ولم ينزّه نفسه ودينه عنها، فقد أحلّ بنفسه الذلّ والخزي في الدنيا، وهو في الآخرة أذلّ وأخزي. وإنّ أعظم الخيانة خيانة الاُمّة، وأفظع الغشّ غشّ الأئمّة. والسلام [482].

211- عنه عليه السلام- من وصيّة له كان يكتبها لمن يستعمله علي الصدقات [483] -: انطلق علي تقوي اللَّه وحده لا شريك له، ولا تَروعن مسلماً، ولا تجتازنّ عليه كارهاً، ولا تأخذنّ منه أكثر من حقّ اللَّه في ماله، فإذا قدمت علي الحيّ فانزل بمائهم من غير أن تخالط أبياتهم، ثمّ امضِ إليهم بالسكينة والوقار حتي تقوم بينهم فتسلّم عليهم، ولا تُخدِج بالتحيّة لهم، ثمّ تقول: عبادَ اللَّه، أرسلني إليكم وليّ اللَّه وخليفته لآخذ منكم حقّ اللَّه في أموالكم، فهل للَّه في أموالكم من حقّ فتؤدّوه إلي وليّه؟ فإن قال قائل: لا، فلا تراجعه. وإن أنعم لك منعم فانطلق معه من غير أن تُخيفه أو توعده أو تعسفه أو ترهقه، فخذ ما أعطاك من ذهب أو فضة. فإن كان له ماشية أو إبل فلا تدخلها إلّا بإذنه، فإنّ أكثرها له، فإذا أتيتَها فلا تدخل عليها

[صفحه 376]

دخول متسلّط عليه ولا عنيف به.

ولا تُنفِّرنّ بهيمة ولا تُفزِعنَّها، ولا تَسوءنَّ صاحبَها فيها. واصدع المال صدعين، ثمّ خيّره، فإذا اختار فلا تَعرضنَّ لما اختاره. ثمّ اصدع الباقي صدعين، ثمّ خيّره، فإذا اختار فلا تَعرضنَّ لما اختاره. فلا تزال كذلك حتي يبقي ما فيه وفاء لحقّ اللَّه في ماله، فاقبض حقّ اللَّه منه. فإن استقالك فأقِله، ثمّ اخلطهما، ثمّ اصنع مثل الذي صنعت أوّلاً حتي تأخذ

حقّ اللَّه في ماله.

ولا تأخذنّ عَوداً، ولا هَرِمة، ولا مكسورة، ولا مهلوسة، ولا ذات عوار، ولا تَأمننَّ عليها إلّا من تثقُ بدينه، رافقاً بمال المسلمين حتي يوصله إلي وليّهم فيقسمه بينهم، ولا تُوكّل بها إلّا ناصحاً شفيقاً، وأميناً حفيظاً، غير مُعنِفٍ ولا مُجحفٍ، ولا مُلغِبٍ ولا مُتعِبٍ. ثمّ احدُر إلينا ما اجتمع عندك نُصيِّره حيث أمر اللَّه به.

فإذا أخذها أمينُك فأوعز إليه ألَّا يَحولَ بين ناقة وبين فصيلها، ولا يمصُر لبنها فيضرّ ذلك بولدها، ولا يَجهدنّها ركوباً، وليعدل بين صواحباتها في ذلك وبينها، وليُرفِّه علي اللاغب.

وليَستأنِ بالنَّقِبْ والظالِع، وليوردها ما تمرّ به من الغُدُر، ولا يَعدِل بها عن نبت الأرض إلي جوادّ الطرقِ، وليُروِّحها في الساعات، وليُمهِلها عند النِّطافِ والأعشاب؛ حتي تأتينا بإذن اللَّه بُدّنا مُنقِيات غير مُتعَبات ولا مَجهودات، لنقسمها علي كتاب اللَّه وسنّة نبيه صلي الله عليه وآله؛ فإنّ ذلك أعظم لأجرك، وأقرب لرشدك،

[صفحه 377]

إن شاء اللَّه [484].

212- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: وتفقّد أمرَ الخراج بما يصلح أهله؛ فإنّ في صلاحه وصلاحهم صلاحاً لمن سواهم، ولا صلاحَ لمن سواهم إلّا بهم؛ لأنّ الناس كلّهم عيال علي الخراج وأهله. وليَكُن نظرك في عمارة الأرض أبلغ من نظرك في استجلاب الخراج، لأنّ ذلك لا يُدرك إلّا بالعمارة؛ ومن طلب الخراج بغير عمارة أخرب البلاد، وأهلك العباد، ولم يستقم أمرهُ إلّا قليلاً. فإنْ شكوا ثقلاً أو علّةً، أو انقطاع شربٍ أو بالّة، أو إحالة أرضٍ اغتمرها غرقٌ، أو أجحف بها عطشٌ، خفّفت عنهم بما ترجو أن يصلح به أمرهم؛ ولا يثقلنّ عليك شي ءٌ خفّفت به المؤونة عنهم، فإنه ذخرٌ يعودون به عليك في عمارة بلادك، وتزيين ولايتك، مع استجلابك حسن ثنائهم وتبجّحك باستفاضة

العدل فيهم، معتمداً فضل قوّتهم بما ذخرت عندهم من إجمامك لهم، والثقة منهم بماعوّدتهم من عدلك عليهم ورفقك بهم، فربّما حدث من الاُمور ما إذا عوّلت فيه عليهم من بعدُ احتملوه طيّبةً أنفسهم به؛ فإن العمران محتملٌ ما حمّلته، وإنّما يؤتي خراب الأرض من إعواز أهلها، وإنّما يُعوز أهلها لإشراف أنفس الولاة علي الجمع وسوء ظنّهم بالبقاء، وقلّة انتفاعهم بالعِبر [485].

[صفحه 378]

213- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر (في رواية تحف العقول)-: فاجمع إليك أهل الخراج من كلّ بلدانك، ومُرهم فليُعلموك حال بلادهم وما فيه صلاحهم ورخاء جبايتهم، ثمّ سَل عمّا يرفع إليك أهل العلم به من غيرهم؛ فإن كانوا شكوا ثقلاً أو علّة من انقطاع شرب أو إحالة أرض اغتمرها غرق أو أجحف بهم العطش أو آفة خفّفتَ عنهم ما ترجو أن يصلح اللَّه به أمرهم، وإن سألوا معونة علي إصلاح ما يقدرون عليه بأموالهم فاكفهِم مؤونته؛ فإنّ في عاقبة كفايتك إيّاهم صلاحاً، فلا يثقلنّ عليك شي ء خفّفت به عنهم المؤونات؛ فإنّه ذخر يعودون به عليك لعمارة بلادك، وتزيين ولايتك، مع اقتنائك مودّتهم وحسن نيّاتهم، واستفاضة الخير، وما يسهّل اللَّه به من جلبهم، فإنّ الخراج لا يُستخرج بالكدّ والأتعاب، مع أنّها عقد تعتمد عليها إن حدثَ حدثٌ كنتَ عليهم معتمداً؛ لفضل قوّتهم بما ذخرت عنهم من الجَمام، والثقة منهم بما عوّدتهم من عدلك ورفقك،ومعرفتهم بعذرك فيما حدث من الأمر الذي اتّكلت به عليهم، فاحتملوه بطيب أنفسهم، فإنّ العمران محتمل ما حمّلته، وإنّما يؤتي خراب الأرض لإعواز أهلها، وإنّما يعوز أهلها لإسراف الولاة وسوء ظنّهم بالبقاء وقلّة انتفاعهم بالعبر [486].

[صفحه 379]

سياست گرفتن ماليات

206. امام علي عليه السلام- در نامه اش به مأموران ماليات-: به نام خداوند بخشنده ي

مهربان. از بنده ي خدا علي، امير مؤمنان، به متولّيان خراج. پس از حمد و سپاس خداوند؛ به درستي آن كه از سرايي كه به سويش مي رود، پروا نكند، براي خودْ چيزي نفرستد و خود نگه دار نباشد؛ و آن كه از هواها پيروي كند و رام آن گردد، با آن كه سود پايانش را مي داند، به زودي از پشيمانان خواهد بود.

بدانيد كه خوش بخت ترين انسان در دنيا، كسي است كه از آنچه زيانش را مي شناسد،كناره گيرد؛ و بدبخت ترين انسان ها كسي است كه از هوا پيروي كند. پس عبرت گيريد.

بدانيد كه تنها آنچه از خوبي ها پيش فرستيد، از آنِ شماست؛ و جز آن، هر چه فرستيد، دوست مي داريد كه ميان شما و آن، فاصله اي دراز باشد. خداوند، شما را از خود پروا مي دهد و او نسبت به بندگانش، كريم و مهربان است. به درستي كه در آنچه كوتاهي كرديد، زيانش بر شماست، و آنچه شما جستجو مي كنيد، اندك باشد، و پاداش خداوند، بزرگ است.

[صفحه 380]

و اگر در ستم و بيداد كه از آن نهي شده، كيفري كه از آن ترسيده شود، نبود، در پاداش [پرهيز]، عذري براي كنارگذاردن نيست. مهرباني كنيد تا با شما مهرباني شود، بندگان خدا را شكنجه مكنيد و بر آنان، بيش از توان، تكليف روا مداريد. براي مردم، از خود انصاف به خرج دهيد. نسبت به برآوردن نيازمندي هاي مردم، شكيبايي كنيد؛ چرا كه شما گنجينه داران شهروندان هستيد. دربان براي خود مگيريد و كسي را از دستيابي به نيازمندي هايش، باز مداريد تا حاجتش را به سوي شما آورد. كسي را جاي كسي ديگر، مگيريد، مگر ضامن را به جاي آن كه ضمانت كرده؛ و خود را در آنچه شادماني

و نيكو حالي دارد، به شكيبايي واداريد؛ و از عقب انداختن كارها و برچيدن خوبي ها بپرهيزيد كه در آن، پشيماني است. والسلام!

207. الكافي- به نقل از مهاجر، از مردي از قبيله ي ثقيف-: علي بن ابي طالب، مرا بر [ماليات] منطقه ي بانقيا، از حومه ي كوفه، به كار گرفت و در برابر مردم، به من گفت: «به ماليات ها بنگر و در آن، تلاش كن. درهمي را فرو مگذار و هرگاه خواستي بدان جا روي، نزد من آي».

گويد: نزد او رفتم. به من گفت: «به درستي كه آنچه از من شنيدي، نيرنگي بود.مبادا مسلمان يا يهودي و يا مسيحي را براي درهمي ماليات، كتك بزني يا آن كه چارپايانِ كار را در برابر درهم ماليات، به فروش رساني؛ چرا كه ما مأموريم كه زيادي را از آنها بستانيم».

208. السنن الكبري- به نقل از عبدالملك بن عمير-: مردي از قبيله ي ثقيف به من گفت: علي بن ابي طالب، مرا در [ماليات] منطقه ي بزرگ شاپور، از توابع بغداد، به كار گرفت و فرمود: «مبادا كسي را براي گردآوري درهم، تازيانه زني و يا روزي يا لباس تابستاني و زمستاني و يا چارپايانِ كار آنها را به فروش گذاري؛ و براي گرفتن درهم، شخصي را مگُمار».

[صفحه 381]

آن مرد گفت كه گفتم: اي امير مؤمنان! اگر چنين باشد، دست خالي نزدتو برگردم، چنان كه دست خالي از نزد تو رفتم. فرمود: «گرچه همان گونه كه رفته اي،بازگردي. واي بر تو! همانا ما مأموريم كه زيادي را از مردم، بستانيم».

209. تاريخ دمشق- به نقل از عبدالملك بن عمير-: مردي از ثقيف، به من خبر داد كه علي عليه السلام او را بر نواحي عُكْبَرا [487] به كار گماشت (در آن

منطقه، نمازگزار، ساكن نبود) و به من در حضور آنان فرمود: «ماليات را كامل از آنان بستان. مبادا در تو نرمش (و سستي) ببينند». سپس فرمود: «هنگامي كه ظهر شد، نزد من آي».

نزد او رفتم. در آن جا درباني كه جلوي مرا بگيرد، نيافتم. ديدم او نشسته و جلويش ظرفي است و كوزه ي آب. كيسه اش را خواست. پيش خود گفتم: مي خواهد بر من،منّت گذارد و گوهري برايم بيرون آورد، چرا كه نمي دانستم در آن چيست. آن گاه ديدم كه كيسه، مُهر شده است. مُهر را شكست. در آن، گَرد شربتي بود. آن را بيرون آورد و در ظرف ريخت و بر آن، آب ريخت. سپس خود از آن نوشيد و به من هم نوشانيد.

تاب نياوردم. بدو گفتم: اي امير مؤمنان! در عراق چنين رفتار مي كني؟ خوراك عراقيان، بيش از اين است.

فرمود: «بدان، به خداوند سوگند كه از روي بخل، بدين اندازه اكتفا نكردم؛ بلكه به اندازه اي كه مرا بي نياز كند، خريداري مي كنم؛ چرا كه مي ترسم اگر زياد

[صفحه 382]

شود، چيز ديگري در آن، داخل گردد و [مي بايد] آن را نگهداري كنم، و ناخوش دارم كه به معده ام، جز غذاي گوارا وارد كنم. به درستي كه در حضور مردم، چاره اي نداشتم جز اين كه آنچه گفتم، به تو گويم. آنان، مردمي حيله گرند؛ ولي اينك به تو فرمان مي دهم كه چگونه با آنان رفتار كني، كه اگر بدان شيوه رفتار كني [رهايي يابي]؛ وگرنه، خداوند تو را مؤاخذه خواهد كرد، نه مرا. اگر به من خبر رسد كه خلاف آنچه به تو فرمان داده ام، رفتار كرده اي، تو را بركنار كنم. خوراكي هايي كه روزمرّه مي خورند، و پوشاك زمستان و تابستان

آنها را مفروش (مَسِتان) و براي گرفتن درهم، كسي را تازيانه مزن و او را رسوا مساز كه ما بدين امر، مأمور نيستيم، و چارپايي را كه بدان كار كنند، مفروش؛چرا كه ما مأموريم تا زيادي را از آنها بستانيم».

گويد كه گفتم: در اين صورت، همان گونه كه رفته ام، بازگردم! فرمود: «گرچه چنين كني». گويد: رفتم و بدان گونه كه فرمان داده بود، عمل كردم. سوگند به خداوند كه بازگشتم و آنچه نزدم بود، حتي يك درهم را به وي دادم.

210. امام علي عليه السلام- از نامه اش به يكي از كارگزاران كه او را براي مالياتْ فرستاده بود-: فرمان مي دهم او را به تقواي الهي در امور پنهاني و كارهاي ناپيدا، آن جا كه گواهي جز خداوند، و نماينده اي جز او حضور ندارد.

و فرمان مي دهم او را كه نپردازد به كاري از اطاعت خدا در آشكار، كه در پنهان با آن مخالفت مي ورزد؛ و هر آن كس كه پنهان و آشكار، و رفتار و گفتارش تفاوت نكند، امانت را ادا كرده و بندگي را خالص گردانيده است.

و فرمان مي دهم او را كه آنان را نرنجاند و دروغگوشان نداند، و به خاطر امير بودن، از ايشان، روي نگرداند؛ چرا كه آنان، برادران ديني اند و در به دست آوردن حقوق مسلمانان، مددكار.

[صفحه 383]

و براي توست كه در اين زكات، بهره اي معيّن و حقّي معلوم، و شريكاني داري ناتوان و تهي دست. ما حقّ تو را به تمام، مي پردازيم. پس تو هم حقوق آنان را به تمام، به آنها برسان؛ و گرنه، روز رستاخيز، بيشترين دشمنان را داري، و بدا به حال آن كه نزد خداوند، دشمنش مستمندان و تهي دستان و درخواست كنندگان و رانده شدگان و

بدهكاران و در راه ماندگان باشند.

و آن كه امانت را سبُك شمارد و در خيانت، چَرا كند و جان و دين خود را از خيانتْ پاك ننمايد، در دنيا خود را در خواريِ رسوايي افكند و در آخرت، خوارتر و رسواتر باشد؛ و بزرگ ترين خيانت، خيانت به مسلمانان است، و زشت ترين دغلكاري، حيله گري است با پيشوايان. والسلام!

211. امام علي عليه السلام- از سفارشي كه براي كارگزاران ماليات ها مي نگاشت [488] -: برو با ترس از خدا كه يگانه است و بي همتا. مسلماني را مترسان و با ناخوشي، بر او عبور مكن! و بيش از حقِّ خدا از مال او مَسِتان. چون به قبيله اي رسي، بر سرِ آب آنان، فرود آي، بي آن كه به خانه شان درآيي. آن گاه، آهسته و آرام، به سويشان حركت كن تا به ميان آنان رسي. پس بر آنان، سلام كن و در درود گفتن بر آنان، كوتاهي مكن.

سپس بگو: اي بندگان خدا! مرا وليّ خدا و خليفه ي او نزد شما فرستاد تا حقّي را كه خدا در مال هاتان نهاده بگيرم. آيا خدا را در مال هاي شما حقّي است تا آن را به وليّ او بپردازيد؟ اگر كسي گفت: نه؛ متعرّض او مشو، و اگر كسي گفت: آري؛ با او برو، بي آن كه او را بترساني، يا بيمش دهي، يا بر او سخت گيري، يا كار را بر او سخت گرداني. آنچه از زر يا سيم به تو دهد، بگير؛ و اگر او را گاو و گوسفند و شتر است، بي اجازه ي او ميان آنها داخل مشو؛ چرا كه بيشترِ آنها از آن

[صفحه 384]

اوست، و وقتي به گلّه رسيدي، چونان چيره شدگان و آزاردهندگان به ميانشان مرو.چارپايان را از جاي مگريزان

و مترسان، و با صاحب آن، بدرفتاري مكن. پس مال را دو بخش كن و او را مخيّر گردان و هر بخش را برگزيد، متعرّض او مشو. آن گاه باقي مانده را دو بخش كن و او را مخيّر گردان، و هرچه را برگزيد، متعرّض او مشو. پس پيوسته چنين كن، تا باقي مانَد آنچه ادا كننده ي حقّ خدا باشد. پس حقّ خدا را از او بگير. اگر خواست كه تقسيم را برهم زني، بپذير. سپس آنها را به هم بياميز و آنچه را كه بارِ نخست انجام دادي، انجام ده تا حقّ خدا را از مالش بستاني، و آن را كه كهن سال است يا پير و فرسوده، و يا شكسته پا و پشت، و يا بيمار و معيوب، مگير، و بر اين اموال، امين مگير، مگر آن را كه به دينداري اش اطمينان داري؛ آن كه با مال مسلمانان، مدارا كند تا آن را به وليّ مسلمانان برساند و او ميان آنان، تقسيم كند؛ و بر آنْ مگمار، جز خيرخواهي مهربان و درستكاري نگاهبان را كه نه بر آنان درشتي كند و نه زيانشان رسانَد و نه مانده شان سازد و نه خسته شان گردانَد. سپس آنچه را نزد تو فراهم آمده، شتابان به سوي ما بفرست، تا چنان كه خدا فرموده، به مصرف رسانيم.

سپس آن گاه كه امين تو آنها را گرفت، بدو سفارش كن كه ميان ماده شتر و بچه ي شيرخوارش جدايي نيفكند، و ماده را چندان ندوشاند كه شيرش اندك مانَد و بچه اش را زيان رساند، و در سوار شدن، به خستگي نيندازد و ميان آن [شتر] و ديگر شتران، عدالت را برقرار سازد و بايد، شتر خسته را

آسوده گرداند و آن را كه لاغر است يا آسيب ديده، آرام براند، و چون بر آبگيرها گذرد، بدان جا واردشان سازد، و راهشان را از زمين هاي علفزار، به جاده ها تغيير ندهد و در ساعت هايي، آنها را آسوده گذارد؛ و به هنگام خوردن آب و چريدن گياه، مهلتشان ده تا آنها را به اذن خدا، فربه و تناور، و نه لاغر وخسته، نزد ما آوري، و ما بر پايه ي كتاب خدا و سنّت پيامبر او آن را تقسيم كنيم كه اين كار، پاداش تو را بسيار گردانَد و به

[صفحه 385]

رستگاري ات نزديك تر سازد. ان شاء اللَّه!

212. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: و در كار خراج، چنان بنگر كه صلاح خراج دهندگان در آن است؛ چرا كه صلاح خراج و خراج دهندگان، به صلاحِ ديگران است و كار ديگران، سامان نگيرد تا كار خراج دهندگان، سامان نپذيرد؛ چرا كه مردمان، همه، هزينه خوار خراج و خراج دهندگان اند. بايد نگاه تو به آباداني زمين، بيشتر از گرفتن خراج باشد؛ چرا كه خراج، بدون آباداني به دست نيايد؛ و آن كس كه خراج را بدون آباداني زمين، جستجو كند، شهرها را ويران سازد و بندگان را هلاك كند و كارش جز اندكي استوار نگردد.

و اگر از سنگيني [ماليات] شكايت كردند، يا از آفتي [كه به كشتشان رسيده]، يا از قطع آب يا از خشك سالي يا تباهي زمين بر اثر غرق شدن، يا از بي آبي، بار آنان را سبُك گردان، بدان اندازه كه اميد داري كارشان بدان، سامان گيرد و بر تو سنگين نيايد، آنچه بر آنان سبُك گردانيدي؛ چرا كه آن، اندوخته اي است كه به تو بازش دهند با آباداني شهرها

و آرايش ولايت ها، جز آن كه ستايش آنان را به خود جلب كرده اي و شادماني شان را از گسترش عدالت در ميان آنان. در حالي كه بر زيادي قوّت آنان تكيه خواهي داشت، بر اثر آنچه نزد آنان ذخيره ساخته اي، از آسايشي كه برايشان فراهم ساختي و اطمينان به آنها كه با عادت دادن آنها به عدالت و مدارا [به دست آورده اي]، چه بسا در آينده، كاري پديد آيد كه چون آن را بر عهده ي آنان گذاري، با خاطر آسوده بپذيرند؛ چرا كه آباداني شهرها [باعث مي شود] آنچه بر آنان روا داري، بر دوش كشند.

و خرابي سرزمين ها از تنگ دستي صاحبان آنهاست، و تنگ دستي صاحبان زمين، زماني است كه زمامداران، به گردآوري اموال، خو كنند و به ماندن، بدبين باشند، و بهره گيري شان از عبرت ها اندك باشد.

[صفحه 386]

213. امام علي عليه السلام- در عهدنامه ي اش به مالك اشتر (برپايه ي گزارش تحف العقول)-: خراج دهندگان را از همه ي شهرها نزد خود، گِرد آور و به آنان دستور ده كه از وضعيت شهرهايشان و آنچه صلاحشان در آن است و آساني گردآوري خراج، به تو گزارش دهند. آن گاه ديدگاه صاحب نظران غير از خراج دهندگان را جويا شو. پس اگر از سنگيني ماليات يا آفت هايي چون قطع آب يا تباهي زمين بر اثر آب گرفتگي يا كم آبي يا آفتي ديگر به تو شِكوه كردند، ماليات را بر آنان سبُك گير، به اندازه اي كه اميد داري خداوند، بدان [مقدار] كارشان را اصلاح كند، و اگر از تو درخواست كمك كردند بر اصلاح (و تقويت) آنچه با ثروت هايشان بر آن توانايي دارند، پس هزينه ي آن را بر عهده گير؛ چرا كه فرجام كمك هايت به خير و صلاح آنان است.

پس بر تو

آنچه از هزينه ها بر آنان تخفيف دادي، گران نيايد؛ چرا كه ذخيره اي است كه آن را در آباداني شهرها و تزيين ولايت ها به تو برگردانند، جز آن كه دوستي و حُسن نيّت آنان و سرشاري خوبي ها را و آنچه را خداوند براي جلب آنان آسان ساخته، براي خود ذخيره ساخته اي؛ چرا كه خراج، با تلاش و سختي به دست نيايد، با آن كه تكيه گاهي است كه بدان اعتماد مي كني و اگر پيشامدي رُخ دهد، بر آنان تكيه مي كني، به جهت زيادي نيروي آنان كه با آسايش آنان، ذخيره ساختي و اطميناني كه از آنان [كسب كردي]، بدان سبب كه آنان را به عدالت و مدارا عادت دادي و شناخت آنان از عذرهايت، در پيشامدهايي كه در آن بر آنها تكيه كردي و آنان با طيب خاطر، آن را بر دوش كشيدند؛ چرا كه آباداني شهرها [باعث مي شود] آنچه بر آنان نَهي، بر دوش كشند. به درستي كه خرابي شهرها از تنگ دستي مردمان آنهاست و همانا مردمان شهرها، در اثر زياده روي زمامداران و بدبيني آنان به ماندن و كمي بهره گيري شان از عبرت ها تنگ دست شوند.

[صفحه 387]

عدم التأخير في توزيع أموال العامة

اشاره

214- أنساب الأشراف عن أبي صالح السمّان: رأيت عليّاً دخل بيت المال، فرأي فيه مالاً، فقال: هذا هاهنا والناس يحتاجون!! فأمر به فقسّم بين الناس،فأمر بالبيت فكُنس، فنُضح، وصلّي فيه [489].

215- الغارات عن بكر بن عيسي- في ذكر سيرة الإمام عليّ عليه السلام-: إنّه كان يقسم ما في بيت المال، فلا تأتي الجمعةُ وفي بيت المال شي ء. ويأمر ببيت المال في كلّ عشيّة خميس فينضح بالماء، ثمّ يصلّي فيه ركعتين [490].

216- الغارات عن مجمّع التيمي: إنّ عليّاً عليه السلام كان ينضح بيت المال، ثمّ

يتنفّل فيه ويقول: اشهد لي يوم القيامة أنّي لم أحبس فيك المال علي المسلمين [491].

217- فضائل الصحابة عن مجمّع التيمي: إنّ عليّاً كان يأمر ببيت المال فيُكنس، ثمّ ينضح، ثمّ يصلّي؛ رجاء أن يشهد له يوم القيامة أنّه لم يحبس فيه المال عن المسلمين [492].

218- تاريخ دمشق عن أبي حكيم صاحب الحفاء عن أبيه: إنّ عليّاً أعطي العطاء في سنة ثلاث مرّات، ثمّ أتاه مال من أصبهان، فقال: اغدوا إلي العطاء الرابع؛ إنّي لستُ لكم بخازن. قال: وقسم الحبال، فأخذها قوم، وردّها قوم [493].

219- مروج الذهب- في حوادث سنة 38 ه-: قبض أصحابه [عليٍّ] عن عليّ

[صفحه 388]

في هذه السنة ثلاثة أرزاق- علي حسب ما كان يُحمل إليه من المال من أعماله-، ثمّ ورد عليه مال من أصبهان، فخطب الناس، وقال: اغدوا إلي عطاء رابع؛ فواللَّه ما أنا لكم بخازن.

وكان في عطائه اُسوة للناس؛ يأخذ كما يأخذ الواحد منهم [494].

220- الأمالي للطوسي عن هلال بن مسلم الجحدري: سمعت جدّي جرّة- أو جوّة- قال: شهدت عليّ بن أبي طالب عليه السلام اُتي بمال عند المساء، فقال: اقسموا هذا المال. فقالوا: قد أمسينا يا أميرالمؤمنين! فأخّره إلي غدٍ. فقال لهم: تقبلون لي أن أعيش إلي غدٍ؟ قالوا: ماذا بأيدينا! قال: فلا تؤخّروه حتي تقسموه، فاُتي بشمع، فقسموا ذلك المال من تحت ليلتهم [495].

221- الغارات عن الضحّاك بن مزاحم عن الإمام عليّ عليه السلام: كان خليلي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله لا يحبس شيئاً لغد، وكان أبو بكر يفعل، وقد رأي عمر بن الخطّاب في ذلك أن دوّن الدواوين وأخّر المال من سنة إلي سنة، وأمّا أنا فأصنع كما صنع خليلي رسول اللَّه صلي الله عليه وآله.

قال: وكان عليّ عليه السلام

يعطيهم من الجمعة إلي الجمعة وكان يقول:

[صفحه 389]

هذا جنايَ وخِيارهُ فِيه

إذ كُلُّ جانٍ يَدهُ إلي فِيه [496].

222- شرح نهج البلاغة عن عبد الرحمن بن عجلان: كان عليٌّ عليه السلام يقسم بين الناس الأبزار والحرف والكمُّون، وكذا وكذا [497].

223- شرح نهج البلاغة عن الشعبي: دخلت الرحبة بالكوفة- وأنا غلامٌ- في غلمان، فإذا أنا بعليٍّ عليه السلام قائماً علي صبرتين من ذهب وفضّة، ومعه مخفقةٌ، وهو يطرد الناس بمخفقته، ثمّ يرجع إلي المال فيُقسِّمه بين الناس، حتي لم يبقَ منه شي ءٌ.

ثمّ انصرف ولم يحمل إلي بيته قليلاً ولا كثيراً، فرجعت إلي أبي، فقلت له: لقد رأيتُ اليوم خير الناس أو أحمق الناس! قال: مَن هو يا بنيَّ؟ قلتُ: عليّ بن أبي طالب أميرالمؤمنين، رأيتُه يصنع كذا، فقصصتُ عليه، فبكي، وقال: يابنيَّ، بل رأيتَ خيرَ الناس [498].

224- الإمام الباقر عليه السلام: إنّ عليّاً اُتي بالمال فأقعد بين يديه الوزّان والنقّاد، فكوَّم كومةً من ذهب، وكومةً من فضَّة، فقال: يا حمراء ويا بيضاء، احمرّي وابيضّي

[صفحه 390]

وغرّي غيري.

هذا جنايَ وخِيارهُ فِيه

وكلُّ جانٍ يَدهُ إلي فيه [499].

225- تاريخ دمشق عن أبي صالح السمّان: رأيتُ عليّاً دخل بيت المال، فرأي فيه شيئاً، فقال: لا أري هذا هاهنا وبالناس إليه حاجةٌ!! فأمر به فقسِّم، وأمر بالبيت فكُنس ونضح، فصلّي فيه، أو قال فيه؛ يعني نام [500].

226- الدعوات: كان أميرالمؤمنين عليه السلام إذا أعطي ما في بيت المال أمر به فكُنس، ثمّ صلّي فيه، ثمّ يدعو، فيقول في دعائه: اللهمّ إنّي أعوذ بك من ذنب يحبط العمل، وأعوذ بك من ذنب يُعجِّل النِّقم، وأعوذ بك من ذنب يُغيّر النِّعم، وأعوذ بك من ذنب يمنع الرزق، وأعوذ بك من ذنب يمنع الدعاء، وأعوذ بك من ذنب يمنع التوبة، وأعوذ بك من

ذنب يَهتِكُ العصمة، وأعوذ بك من ذنب يُورث الندم، وأعوذ بك من ذنب يحبس القِسم. [501].

[صفحه 391]

تاخير نينداختن تقسيم ثروت هاي عمومي

214. أنساب الأشراف- به نقل از ابو صالح سمّان-: علي عليه السلام را ديدم كه وارد بيت المال شد و در آن اموالي ديد. فرمود: «اينها اين جاست و مردم، نيازمندند؟!». پس دستور داد آن را ميان مردم، تقسيم كردند و دستور داد تا بيت المال، جاروب و آبپاشي شد و در آن، نماز گزارد.

215. الغارات- به نقل از بكربن عيسي در يادكرد سيره ي امام علي عليه السلام-: به درستي كه او آنچه در بيت المال بود، تقسيم مي كرد. پس جمعه اي نمي آمد كه در بيت المال، ثروتي باشد. در هر شامگاه پنج شنبه، دستور مي داد تا بيت المال، آبپاشي شود. سپس در آن دو ركعت نماز مي گزارد.

216. الغارات- به نقل از مجمّع التيمي-: به درستي كه علي عليه السلام، بيت المال را آبپاشي مي كرد و در آن، نماز نافله مي گزارد و مي گفت: «در روز رستاخيز، گواهي ده كه ثروت ها را بر مسلمانان، در درون تو حبس نكردم».

217. فضائل الصحابة- به نقل از مجمّع التيمي-: به درستي كه علي عليه السلام، دستور مي داد تا بيت المال جاروب شود، سپس آبپاشي گردد. آن گاه [آن جا] نماز مي گزارد، بدان اميد كه روز رستاخيز، برايش گواهي دهد كه ثروت را در درون آن، بر مسلمانان، حبس نكرده است.

218. تاريخ دمشق- به نقل از ابو حكيم صاحب الحفاء، از پدرش-: به درستي كه علي عليه السلام، سالي سه مرتبه بخشش مي كرد. پس ثروتي از اصفهان برايش آوردند. فرمود: «صبحگاهان، چهارمين بخشش است. به درستي كه من جمع كننده نيستم». [راوي] گويد: ريسمان ها را قسمت كرد. پس گروهي آن را گرفتند و

گروهي بازگرداندند.

219. مروج الذهب- در ذكر حوادث سال 38 هجري-: ياران علي عليه السلام، در اين

[صفحه 392]

سال، سه مرتبه از وي روزي دريافت كردند، بر حسب آنچه ثروت به دستش مي رسيد. پس ثروتي از اصفهان به وي رسيد. براي مردم، سخنراني كرد و فرمود: «صبحگاهان، چهارمين بخشش است. سوگند به خداوند كه من، جمع كننده نيستم». او در بخشش هايش، براي مردمان، نمونه بود و خود او مانند يكي از مردم، سهم بر مي داشت.

220. أمالي الطوسي- به نقل از هلال بن مسلم جحدري-: از جدم جرّة (جوّه) شنيدم كه گفت: من حضور داشتم كه شبانگاه، مالي براي علي بن ابي طالب آورده شد. فرمود: «اين را تقسيم كنيد». گفتند: اي امير مؤمنان! شب است. آن را به فردا واگذار. به آنان فرمود: «آيا ضمانت مي كنيد كه تا فردا زنده باشم؟». گفتند: در اختيار ما نيست. فرمود: «پس تقسيم كنيد و آن را به تأخير ميندازيد». شمعي فراهم شد و شبانه مال ها را تقسيم كردند.

221. الغارات- به نقل از ضحاك بن مزاحم-: [علي عليه السلام فرمود:] «دوستم رسول خدا چيزي را براي فردا نگه نمي داشت، ولي ابوبكر، حبس مي كرد و عمر بن خطاب، تصميم گرفت ديوان ها فراهم كند، و ثروت ها سال به سال [تقسيم مي شد]؛ ولي من چنان كنم كه دوستم رسول خدا انجام مي داد».

[راوي] گويد: علي عليه السلام جمعه تا جمعه، مال ها را تقسيم مي كرد و مي گفت: «اين دستچين من است و بهترينش در آن قرار دارد/در حالي كه هر

[صفحه 393]

ميوه چيني، دستش به دهانش است». [502].

222. شرح نهج البلاغة- به نقل از عبدالرحمان بن عجلان-: علي عليه السلام، بذرِ كتّان، ترتيزك و زيره و ساير چيزها را ميان مردم، تقسيم مي كرد.

223.

شرح نهج البلاغة- به نقل از شعبي-: جواني بودم كه با گروهي از جوانان، به ميداني در كوفه وارد شدم. علي را ديدم كه بر دو تپّه ي طلا و نقره ايستاده و تازيانه اي در دست دارد كه مردم را با آن، دور مي كند و باز مي گردد و اموال را ميان مردم، تقسيم مي كند، تا آن كه چيزي از آن، باقي نماند. آن گاه بازگشت و به خانه ي خود، چيزي نبرد، نه كم و نه زياد.

من نزد پدرم بازگشتم و به او گفتم: امروز، بهترينِ مردم يا نادان ترينِ آنها را ديدم! گفت: كيست او پسرم؟ گفتم: علي بن ابي طالب، امير مؤمنان. او را ديدم كه چنين و چنان مي كرد، و داستان را بازگفتم. پدرم گريست و گفت: فرزندم! بهترينِ مردم را ديده اي.

224. امام باقر عليه السلام: براي علي عليه السلام ثروتي آورده شد. وي وزن كنندگان و صرّافان را نزد خود نشانْد. آن گاه، تپّه اي از طلا و تپه اي از نقره ساخت و فرمود:

[صفحه 394]

«اي قرمزها و اي سفيدها! سرخ و سفيد باشيد و جز مرا بفريبيد.

اين دستچين من است و بهترينش در آن است/در حالي كه هر ميوه چيني، دستش به دهانش است».

225. تاريخ دمشق- به نقل از ابو صالح سمّان-: علي عليه السلام را ديدم كه وارد بيت المال شد و در آن، چيزي ديد. پس فرمود: «اين ثروت ها را اين جا نبينم، در حالي كه مردم، بدان نياز دارند». سپس دستور داد آن را تقسيم كردند و دستور داد بيت المال، جاروب و آبپاشي شد و در آن، نماز گزارد يا در آن قيلوله (خواب قبل از ظهر) كرد؛ يعني خوابيد.

226. الدعوات: امير مؤمنان، هرگاه اموال بيت المال را مي بخشيد، دستور مي داد

جاروب شود و در آن، نماز مي گزارد و دعا مي كرد و در دعايش مي گفت: «بار خدايا! به تو پناه مي برم از گناهي كه عملم را تباه سازد، و به تو پناه مي برم از گناهي كه كيفرها را سريع گرداند، و به تو پناه مي برم از گناهي كه نعمت ها را تغيير دهد، و به تو پناه مي برم از گناهي كه روزي را باز دارد، و پناه مي برم به تو از گناهي كه از دعا جلوگيري كند، و پناه مي برم به تو از گناهي كه از توبه جلوگيري كند، و پناه مي برم به تو از گناهي كه پرده ها را بدَرَد، و پناه مي برم به تو از گناهي كه پشيماني آورد، و پناه مي برم به تو از گناهي كه روزي را باز دارد».

[صفحه 395]

توزيع أموال العامة بالسوية

اشاره

227- الاختصاص- في بيان خصال وفضائل الإمام عليّ عليه السلام-: القسم بالسويّة، والعدل في الرعيّة؛ ولّي بيتَ مالِ المدينة عمّارَ بن ياسر وأبا الهيثم بن التيّهان فكتب: العربي والقرشي والأنصاري والعجمي وكلّ من كان في الإسلام من قبائل العرب وأجناس العجم سواء.

فأتاه سهل بن حنيف بمولي له أسود، فقال: كم تعطي هذا؟ فقال له أميرالمؤمنين عليه السلام: كم أخذتَ أنتَ؟ قال: ثلاثة دنانير، وكذلك أخذ الناس. قال: فأعطوا مولاه مثل ما أخذ؛ ثلاثة دنانير [503].

228- الأمالي للطوسي عن إبراهيم بن صالح الأنماطي رفعه: لمّا أصبح عليّ عليه السلام بعد البيعة، دخل بيت المال، فدعا بمالٍ كان قد اجتمع، فقسّمه ثلاثة دنانير ثلاثة دنانير بين من حضر من الناس كلّهم. فقام سهل بن حنيف، فقال: يا أميرالمؤمنين، قد أعتقتُ هذا الغلام! فأعطاه ثلاثة دنانير؛ مثل ما أعطي سهل ابن حنيف [504].

229- الكافي عن أبي مخنف: أتي أميرالمؤمنين صلوات

اللَّه عليه رهطٌ من الشيعة، فقالوا: يا أميرالمؤمنين، لو أخرجتَ هذه الأموال ففرّقتَها في هؤلاء

[صفحه 396]

الرؤساء والأشراف، وفضّلتَهم علينا، حتي إذا استوسقت الاُمور عدتَ إلي أفضل ما عوّدكَ اللَّه من القسم بالسويّة، والعدل في الرعيّة!! فقال أميرالمؤمنين عليه السلام:

أتأمرونّي- ويحكم- أن أطلب النصر بالظلم والجور فيمن وُلّيتُ عليه من أهل الإسلام!! لا واللَّه، لا يكون ذلك ما سمر السمير، وما رأيتُ في السماء نجماً، واللَّه لو كانت أموالهم مالي لساويتُ بينهم، فكيف وإنّما هي أموالهم!! [505].

230- الإمام عليّ عليه السلام- من خطبة له عندما عُوتب علي التسوية في الفي ء-: فأمّا هذا الفي ء فليس لأحد فيه علي أحد اُثْرَة، قد فرغ اللَّه عزّ وجلّ من قَسمه، فهو مال اللَّه، وأنتم عباد اللَّه المسلمون، وهذا كتاب اللَّه، به أقررنا، و عليه شهدنا، وله أسلمنا، وعهد نبيّنا بين أظهرنا، فسلّموا رحمكم اللَّه، فمن لم يرضَ بهذا فليتولَّ كيف شاء [506].

231- عنه عليه السلام- من كتابه إلي مصقلة بن هبيرة الشيباني عامله علي أردشير خُرّة [507] -: ألا وإنّ حقّ من قِبَلك وقِبَلنا من المسلمين في قسمة هذا الفي ء سواء، يَرِدون عندي عليه ويَصدرون عنه [508].

232- عنه عليه السلام- من كتابه إلي حذيفة بن اليمان والي المدائن-: آمُرك أن

[صفحه 397]

تُجبي خراج الأرضين علي الحقّ والنَّصَفَة، ولا تتجاوز ما قدّمتُ به إليك، ولا تدَع منه شيئاً، ولا تبتدِع فيه أمراً، ثمّ اقسمه بين أهله بالسويّة والعدل [509].

233- الغارات عن أبي إسحاق الهمداني: إنّ امرأتين أتتا عليّاً عليه السلام عند القِسمة؛ إحداهما من العرب، والاُخري من الموالي، فأعطي كلّ واحدة خمسة وعشرين درهماً وكرّاً من الطعام.

فقالت العربيّة: يا أميرالمؤمنين، إنّي امرأة من العرب، وهذه امرأة من العجم!!فقال عليّ عليه السلام: إنّي واللَّه لا أجد لبني إسماعيل في

هذا الفي ء فضلاً علي بني إسحاق!! [510].

234- أنساب الأشراف عن الحارث: كنتُ عند عليّ، فأتَته امرأتان، فقالتا: يا أميرالمؤمنين إنّنا فقيرتان مسكينتان. فقال: قد وجب حقّكما علينا وعلي كلّ ذي سعة من المسلمين إن كنتما صادقتين، ثمّ أمر رجلاً فقال: انطلق بهما إلي سوقنا،فاشتَرِ لكلّ واحدة منهما كرّاً من طعام وثلاثة أثواب- فذكر رداءً أو خماراً وإزاراً- وأعطِ كلّ واحدة منهما من عطائي مائة درهم.

فلمّا وَلّتا، سَفرت إحداهما وقالت: يا أميرالمؤمنين فضِّلني بما فضّلك اللَّه به وشرّفكَ! قال: وبماذا فضّلني اللَّهُ وشرّفني؟ قالت: برسول اللَّه صلي الله عليه وآله.قال: صدقتِ، وما أنتِ؟ قالت: أنا امرأة من العرب وهذه من الموالي. قال: فتناول شيئاً من

[صفحه 398]

الأرض، ثمّ قال: قد قرأتُ ما بين اللوحين فما رأيتُ لولد إسماعيل علي ولد إسحاق عليهماالسلام فضلاً ولا جناح بعوضة [511].376: 2- أنساب الأشراف عن مصعب: كان عليّ يقسم بيننا كلّ شي ء، حتي يقسم العطور بين نسائنا [512].

236- أنساب الأشراف عن الحارث: سمعت عليّاً يقول وهو يخطب: قد أمرنا لنساء المهاجرين بورس وإبر. قال: فأمّا الإبر فأخذها من ناس من اليهود ممّا عليهم من الجزية [513].

237- فضائل الصحابة عن فضالة بن عبد الملك عن كريمة بنت همام الطابية: كان عليّ يقسم فينا الورس بالكوفة. قال فضالة: حملناه علي العدل منه رضي الله عنه [514].

238- المناقب لابن شهر آشوب عن حكيم بن أوس: كان عليّ عليه السلام يبعث إلينا بزِقاق العسل فيُقسّم فينا، ثمّ يأمر أن يلعقوه. واُتي إليه بأحمال فاكهة، فأمر ببيعها، وأن يطرح ثمنها في بيت المال [515].

239- تاريخ دمشق عن كليب: قدم علي عليّ مالٌ من أصبهان، فقسمه علي سبعة أسهم، فوجد فيه رغيفاً، فكسره علي سبعة، وجعل علي كلّ قسم

منها

[صفحه 399]

كسرة، ثمّ دعا اُمراء الأشياع فأقرع بينهم لينظر أيّهم يعطي أوّلاً [516].

240- الغارات عن كليب الجرمي: كنتُ عند عليّ عليه السلام فجاءه مال من الجبل، فقام وقمنا معه، حتي انتهينا إلي خر بند جن [517] وجمّالين، فاجتمع الناس إليه، حتي ازدحموا عليه، فأخذ حبالاً فوصلها بيده وعقد بعضها إلي بعض، ثمّ أدارها حول المتاع، ثمّ قال: لا اُحلّ لأحدٍ أن يجاوز هذا الحبل. فقعدنا من وراء الحبل.

ودخل عليّ عليه السلام فقال: أين رؤوس الأسباع؟ فدخلوا عليه، فجعلوا يحملون هذا الجوالق إلي هذا الجوالق، وهذا إلي هذا، حتي قسّموه سبعة أجزاء.

قال: فوجد مع المتاع رغيفاً، فكسره سبع كِسَر، ثمّ وضع علي كلّ جزء كِسرَة، ثمّ قال:

هذا جنايَ وخيارُه فيه

إذ كُلّ جانٍ يدهُ إلي فيه

قال: ثمّ أقرع عليها، فجعل كلّ رجل يدعو قومه، فيحملون الجوالق [518].

241- مروج الذهب: انتزع عليّ أملاكاً كان عثمانُ أقطعَها جماعةً من

[صفحه 400]

المسلمين، وقسّم ما في بيت المال علي الناس، ولم يفضّل أحداً علي أحد [519].

242- مروج الذهب- في ذكر حرب الجمل-: قَبضَ [عليّ عليه السلام] ما كان في معسكرهم من سلاح ودابّة ومتاع وآلة وغير ذلك فباعه، وقسّمه بين أصحابه، وأخذ لنفسه كما أخذ لكلّ واحد ممّن معه من أصحابه وأهله وولده؛ خمسمائة درهم.

فأتاه رجل من أصحابه، فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّي لم آخذ شيئاً، وخلّفني عن الحضور كذا- وأدلي بعذر- فأعطاه الخمسمائة التي كانت له [520].

243- الجمل: ثمّ نزل عليه السلام [بعد وقعة الجمل]، واستدعي جماعة من أصحابه،فمشوا معه حتي دخل بيت المال، وأرسل إلي القرّاء فدعاهم، ودعا الخزّان، وأمرهم بفتح الأبواب التي داخلها المال، فلمّا رأي كثرة المال قال:

هذا جنايَ وخيارُه فيه

ثمّ قسّم المال بين أصحابه، فأصاب كلّ رجل منهم ستّة آلاف ألف درهم،

وكان أصحابه اثني عشر ألفاً، وأخذ هو عليه السلام كأحدهم. فبينا هم علي تلك الحالة إذ أتاه آتٍ، فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّ اسمي سقط من كتابك، وقد رأيتُ من البلاء ما رأيت! فدفع سهمه إلي ذلك الرجل [521].

244- الغارات عن المغيرة الضبّي: كان أشراف أهل الكوفة غاشّين لعليّ عليه السلام،

[صفحه 401]

وكان هَواهم مع معاوية؛ وذلك أنّ عليّاً كان لا يعطي أحداً من الفي ء أكثر من حقّه،وكان معاوية بن أبي سفيان جعل الشرف في العطاء ألفي درهم [522].

245- الإمام عليّ عليه السلام- في ذمّ العاصين من أصحابه-: أوَليس عجباً أنّ معاوية يدعو الجُفاة الطغام فيتّبعونه علي غير معونة ولا عطاء، وأنا أدعوكم- وأنتم تريكة الإسلام، وبقيّة الناس- إلي المعونة أو طائفة من العطاء، فتفرّقون عنّي وتختلفون عليَّ؟! [523].

246- عنه عليه السلام- في قوم من أهل المدينة لحقوا بمعاوية-: قد عرفوا العدل ورأوه وسمعوه ووعوه، وعلموا أنّ الناس عندنا في الحقّ اُسوة، فهربوا إلي الاُثرة، فبُعداً لهم وسُحقاً [524].

راجع السياسة الاجتماعيّة/إقامة العدل.

[صفحه 402]

تقسيم برابر ثروت هاي عمومي

227. الاختصاص- در توصيف خصلت ها و فضيلت هاي امام علي عليه السلام-: تقسيمش به برابري بود و در ميان شهروندان، عدالتْ حكمفرما بود. عمّار بن ياسر و ابو هيثم بن تيهان را مسئول بيت المال مدينه كرد و نوشت: «عرب و قريش و انصار و غيرعرب، هر كه داخل مسلمانان است از قبيله هاي عرب و تيره هاي غير عرب، برابرند.

سهل بن حنيف، آزاد شده ي سياهي را نزد او آورد و گفت: به اين، چه قدر مي دهي؟امير مؤمنان فرمود: «تو چه قدر گرفته اي؟» گفت: سه دينار، و ديگران نيز همين اندازه گرفته اند. فرمود: «به آزاد شده نيز به اندازه ي او اختصاص دهيد؛ سه دينار».

228. أمالي الطوسي- به نقل از ابراهيم بن صالح انماطي-:

علي عليه السلام، در صبحگاه پس از بيعت، وارد بيت المال شد. اموالي را كه جمع شده بود، سه دينارْ سه دينار، ميان حاضران تقسيم نمود. سهل بن حنيف، بلند شد و گفت: اي امير مؤمنان! اين برده را آزاد كردم. آن گاه به وي نيز سه دينار بخشيد، به همان اندازه كه به سهل بن حنيف داد.

229. الكافي- به نقل از ابو مخنف-: گروهي از شيعيان، نزد علي عليه السلام آمدند و گفتند: اي امير مؤمنان! [مناسب است كه] اين اموال را ميان اشراف و بزرگان تقسيم كني و آنان را بر ما برتري دهي تا هنگامي كه بر كارها مسلّط شوي. آن گاه

[صفحه 403]

به بهترين خصلت هايي كه خداوندْ تو را بدان عادت داد، بازگردي؛ يعني تقسيم برابر و عدالت در ميان شهروندان.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: «واي بر شما! مرا وا مي داريد كه پيروزي را با ستم و جور بر مسلماناني كه بر آنها حكومت يافتم، طلب كنم؟! نه؛ به خدا سوگند، چنين نخواهد شد تا روزگارْ باقي است و تا زماني كه در آسمان، ستاره ببينم. به خدا سوگند، اگر اينها ثروت هاي شخصي ام بود، به برابري ميان آنها رفتار مي كردم، چه رسد كه اينها اموال خودشان است».

230. امام علي عليه السلام- از سخنراني وي كه بر تقسيم برابر ثروت ها سرزنش شد-: در اين ثروت ها كسي را بر كسي امتيازي نيست. خداوند- عزّوجلّ- آن را قسمت كرده است. اينها مالِ خداوند است و شما بندگان مسلمانِ خداونديد؛ و اين،كتاب خداست. بدان اقرار داريم و بر او گواهي داديم و در برابرش تسليم هستيم و سنّت پيامبر صلي الله عليه وآله، در برابر ماست. پس تن در دهيد. خداوند، شما را

رحمت كند! هركه بدين امر خشنود نيست، هر كجا مي خواهد، برود.

231. امام علي عليه السلام- از نامه ي او به مصقلة بن هبيره ي شيباني، كارگزارش در منطقه ي اردشير خُرّه [525] -: بدان مسلماناني كه نزد تو و ما به سر مي برند، حقّشان از اين غنيمت ها يكسان است. [براي گرفتن آن] نزد من مي آيند و باز مي گردند.

232. امام علي عليه السلام- از نامه اش به حذيفة بن يمان، فرماندار مدائن-: به تو فرمان

[صفحه 404]

مي دهم كه خراج زمين ها را بر پايه ي حقّ و انصاف، گِردآوري كني و از آنچه برايت فرستادم، تجاوز نكني و چيزي را فرو مگذاري و بدعتي تازه بر پا مداري. آن گاه، آن را به برابري و عدل، ميان مردمان آن ديار، قسمت كن.

233. الغارات- به نقل از ابو اسحاق همداني-: دو زن، هنگام تقسيم ثروت ها نزد علي آمدند، يكي عرب و ديگري آزاد شده. به هر كدام، بيست و پنج درهم و پيمانه اي غذا داد. زنِ عرب گفت: اي امير مؤمنان! من زني عربم و اين زن، غير عرب است. علي عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، من براي فرزندان اسماعيل، برتري اي بر فرزندان اسحاق در اين غنيمت ها نمي بينم.

234. أنساب الأشراف- به نقل از حارث-: نزد علي عليه السلام بودم كه دو زن، نزد او آمدند و گفتند: اي امير مؤمنان! ما تنگ دست و تهي دستيم. فرمود: «اگر راستگو باشيد، حقوق شما بر ما و بر همه ي مسلمانانِ توانمند، واجب است».آن گاه به مردي دستور داد: «به همراه اين دو زن، به بازارِ ما روانه شو و براي هريك، پيمانه اي غذا و سه لباس (جامه، چارقد و چادر) خريداري كن و به هريك، از جانب من، صد درهم عطا كن». وقتي

بازگشتند، يكي از آنان، از صورتش نقاب برداشت و گفت: اي امير مؤمنان! مرا برتري ده بدانچه خداوند، تو را بدان، برتري و شرف داده است. فرمود: «خداوند، مرا به چه چيزي برتري و شرف داده است؟». گفت: به رسول خدا. فرمود: «راست گفتي. تو كيستي؟». گفت من، زني عرب هستم و اين زن، از بردگان آزاد شده است.

[حارث] گويد: قدري به زمين خيره شد و سپس گفت: «آنچه را ميان دو لوح

[صفحه 405]

بود، مطالعه كردم. در آن، فضيلتي براي فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نيافتم، ولو به اندازه ي بالِ مگسي».

235. أنساب الأشراف- به نقل از مصعب-: علي عليه السلام همه چيز را ميان ما تقسيم مي كرد، حتي عطرها را ميان زنان ما قسمت مي نمود.

236. أنساب الأشراف- به نقل از حارث-: شنيدم كه علي در سخنراني اش مي گفت: دستور داديم تا به زنان مهاجر، جامه هاي سرخ و سوزن [بخشند]». [حارث] گويد: سوزن ها را از گروهي يهودي به عنوان جزيه ستانده بود.

237. فضائل الصحابة- به نقل از فضالة بن عبدالملك، از كريمه، دختر همام طابيه-: علي عليه السلام در كوفه، جامه هاي سرخ را ميان ما تقسيم مي كرد. فضاله گويد: آن را بر عدالت پيشگي او حمل كرديم.

238. المناقب ابن شهر آشوب- به نقل از حكيم بن اوس-: علي عليه السلام ظرف هاي عسل را به سوي من فرستاد و ميان ما تقسيم مي شد. آن گاه دستور مي داد تا ظرف ها ليسيده شود، و چند بار، ميوه برايش آوردند. دستور داد آنها را بفروشند و پولش را در بيت المال بگذارند.

239. تاريخ دمشق- به نقل از كليب-: مالي را از اصفهان براي علي عليه السلام آوردند. آنها را به هفت قسمت، تقسيم كرد و در ميان

آنها ناني يافت. آن را نيز هفت قسمت كرد و براي هر سهمي از مال ها، تكّه ناني قرار داد.

[صفحه 406]

آن گاه، بزرگان تيره ها را فرا خواند و ميان آنان، قرعه زد كه از كدام يك آغاز شود.

240. الغارات- به نقل از كليب جرمي-: نزد علي عليه السلام بودم كه برايش اموالي از كوهستان آمد. او به پا خاست و ما نيز به همراهش برخاستيم تا به خركچي ها [526] و شترداران رسيديم.مردم، گِردش جمع شدند و اطرافش ازدحام كردند. سپس، ريسماني را برداشت و آن را گره زد و آن را گرداگردِ اموال چرخانيد و فرمود: «اجازه نمي دهم كسي از اين ريسمان، عبور كند». پشت ريسمان نشستيم.

علي عليه السلام، از ريسمان گذشت و فرمود: «بزرگانِ هفت تيره كجايند؟». آنها نزد او رفتند و شروع به جابه جا كردن جوال ها كردند تا آن را به هفت بخش، قسمت نمودند.

[كليب] گويد: [علي عليه السلام] در ميان اموال، ناني را يافت. آن را هفت قسمت كرد و بر هر يك، از هفت قسمت، تكّه ناني گذاشت. آن گاه فرمود: «اين، دستچين من است و بهترينش در آن است/در حالي كه هر ميوه چيني دستش در دهانش است».

[كليب] گويد: سپس بر قسمت ها قرعه زد و هريك از سران قبيله ها، تيره اش را صدا مي زد و جوال ها را مي بُردند.

241. مروج الذهب: علي عليه السلام، املاكي را كه عثمان به گروهي از مسلمانان بخشيده

[صفحه 407]

بود، پس گرفت و آنچه در بيت المال بود، ميان مردمْ تقسيم كرد و كسي را بر كسي ترجيح نداد.

242. مروج الذهب- در گزارش جنگ جمل-: علي عليه السلام آنچه در لشكرگاه دشمن از اسلحه، چارپا، اموال و غير آن بود، برداشت و فروخت و آن را ميان

اصحابش تقسيم كرد و براي خود، به اندازه ي ديگر اصحاب، يعني پانصد درهم برداشت.

سپس مردي از يارانش نزد او آمد و گفت: اي امير مؤمنان! من چيزي نگرفتم و به فلان سبب، حضور نداشتم؛ و عذري براي عدم حضور خود آورد. علي عليه السلام، پانصد درهم خودش را به وي داد.

243. الجمل: علي عليه السلام [پس از رُخداد جمل] فرود آمد و گروهي از اصحابش را فرا خواند و به همراه وي، داخل بيت المال شدند. آن گاه در پي ديوانداران فرستاد و آنها را فرا خواند و خزانه داران را نيز فرا خواند و آنان را به گشودن درهايي كه ثروت ها را در آن نهاده بودند، فرمان داد. وقتي زيادي اموال را ديد، فرمود: «اين است دستچين من و بهترينش در آن است».

آن گاه، اموال را ميان اصحابش قسمت كرد و به هر يك، شش هزار درهم رسيد و يارانش دوازده هزار نفر بودند، و خود نيز به اندازه ي ديگران برداشت. در اين هنگام، مردي آمد و گفت: اي امير مؤمنان! نام من از ديوان ها افتاده است و من، به فلان مشكل مبتلا بودم. علي عليه السلام سهم خود را به آن مرد داد.

244. الغارات- به نقل از مغيره ي ضبّي-: بزرگان كوفه با علي عليه السلام يك رنگ نبودند

[صفحه 408]

و ميل آنان، به معاويه بود؛ چرا كه علي عليه السلام به كسي بيش از حقّش از غنايم نمي بخشيد؛ [امّا] معاوية بن ابي سفيان، براي سروري و بزرگي، دو هزار درهم قرار داده بود.

245. امام علي عليه السلام- در نكوهش ياران نافرمانش-: شگفت نيست كه معاويه، بي سر و پاهاي پست را مي خواند، و آنان پيروي اش مي كنند، بي آن كه بدانان، كمكي كند يا عطايي رساند؛ ولي من، شما را

كه يادگار اسلام و باقي مانده ي نسل هاي گذشته ايد، مي خوانم تا ياريتان دهم و يا بخششي برايتان مقرّر كنم؛ امّا از گرد من پراكنده مي شويد و با من، مخالفت مي ورزيد.

246. امام علي عليه السلام- درباره ي گروهي از مردمان مدينه كه به معاويه پيوستند-: عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و آن را دريافتند و دانستند كه مردم، نزد ما در حقّ برابرند؛ امّا گريختند به سوي برتري جويي و امتيازطلبي. پس دور باشند از رحمت خدا!

ر. ك: سياست هاي اجتماعي/ص 453 «به پاداشتن عدالت».

[صفحه 409]

توضيحي درباره چگونگي تقسيم درآمدهاي عمومي در صدر اسلام

اشاره

اصطلاح «بيت المال» در متون روايي، يك اصطلاح عام براي درآمدهاي عمومي مسلمانان است كه براي مصرف در اختيار حكومت اسلامي قرار مي گيرد. از بررسي جامعِ روايات، به طور كلّي دوگونه مورد مصرف براي بيت المال به دست مي آيد: مصارف خاص و مصارف عام.

مصارف خاص

اين قسم، آن دسته از مصارف عمومي را كه داراي عنواني خاص هستند، شامل مي شود، مانند: تأمين فقرا و مستمندان و از كارافتادگان و خانواده هاي شهدا، تأمين حقوق كارگزاران بيت المال و قضات و سربازان، آموزش و بهداشت، مخارج زندانيان، بدهي بدهكاران، ديه ي مقتولاني كه ضامن شخصي ندارد، عمران و آبادي شهرها و …

مصارف عام
اشاره

در صدر اسلام، پس از تأمين مصارف خاص، مازاد بيت المال بين عموم

[صفحه 410]

مسلمانان تقسيم مي گرديد. در متون روايي از اين نوع مصرف، به عنوان حقّ عام افراد در بيت المال، ياد گرديده است.

توزيع مطلوب بيت المال از ديدگاه اسلام، دو ويژگي اساسي را مورد تأكيد قرار مي دهد:

1) رعايت عدالت در تقسيم

2) حبس نكردن حقوق عمومي.

رعايت عدالت در تقسيم

عدالت اقتصادي در توزيع امكانات عمومي در اسلام،داراي دو معيار اصلي است: اولويت تأمين اجتماعي و رسيدگي به طبقات محروم و آسيب پذير جامعه و افزايش رفاه آنان؛ رعايت مساوات در زمينه ي استحقاق هاي برابر.

شفاف ترين مصاديق اين دو معيار، در سياست هاي توزيعي امام علي عليه السلام قابل مشاهده است. در نامه هايي كه آن حضرت به كارگزاران خويش نوشته است، اختصاص بخشي از منابع بيت المال بر طبقات محروم و كم درآمد، همواره مورد تأكيد قرار گرفته است و تأكيد فراوان ايشان بر لغو امتيازات ناروا و موهوم و اعطاي حقوق برابر بر خويشاوند و بيگانه، عرب و عجم، زن و مرد، و افراد باسابقه و مشهور و افراد گم نام، تصوير تابناكي از عدالت انساني را براي عدالتجويان جهان به نمايش گذاشته است.

حبس نكردن حقوق عمومي

تسريع در انفاق و پرهيز از حبس حقوق عامّه، يكي از ويژگي هاي اساسي سياست اقتصادي در اسلام است. اسلام با همه ي تأكيداتي كه بر لزوم اعتدال و ميانه روي و حتي برنامه ريزي و اندازه گيري در انفاق ابراز نموده است، در عين حال، حبس بي جهت حقوق عامّه را شديداً مذمّت كرده و بر تسريع در انفاق، تأكيد نموده است.

وضعيت مطلوب در انفاق بيت المال را با توجّه به اين دو ويژگي مي توان چنين بيان نمود كه هرگاه بر اساس يك برنامه ريزي، بخشي از درآمدها براي

[صفحه 411]

مورد خاصي درنظر گرفته شود، به گونه اي كه هم درآمد و هم محل مصرف، هر دو فعلي باشند، تأخير انفاق در يك چنين مواردي «ادّخار» و «امساك» محسوب مي شود و موضوع روايات، اجتناب از انباشته شدن نيز چنين مواردي است. اهتمام پيامبر اكرم در رعايت اين اصل، به گونه اي بود كه هرگاه حتّي مقدار كمي از

اموالي كه بايد به دست مستحقّان آن مي رسيد، نزد ايشان باقي مي ماندْ، آثار اندوه در چهره ي آن حضرت نمايان مي گرديد. در زمان عمر كه درآمدهاي بيت المال به گونه ي بي سابقه اي افزايش يافته بود، حكومت اقدام به تأسيس بيت المال و تشكيل ديوان نمود. درآمدهاي بيت المال، در طول سال، در بيت المال جمع و ذخيره مي گرديد و در پايان سال به صورت سرانه در ميان عموم مسلمانان تقسيم مي شد. امام علي عليه السلام پس از تصدّي حكومت، با ردّ اين سياست، روش پيامبر صلي الله عليه وآله را در پيش گرفت. خودداري آن حضرت از تأخير در تقسيم بيت المال، حتي به ميزان يك شب، و تأكيد ايشان بر تقسيم هر آنچه در بيت المال وجود داشت و حتي تقسيم يك طناب به هفت قسمت، شدّت اهتمام ايشان در اجتناب از انباشته شدن بيت المال را نشان مي دهد.

[صفحه 412]

تامين الحاجات الضرورية للجميع

اشاره

247- الإمام عليّ عليه السلام: إنّ اللَّه سبحانه فرض في أموال الأغنياء أقوات الفقراء، فما جاع فقير إلّا بما مُتِّع به غنيّ؛ واللَّه تعالي سائلهم عن ذلك [527].

248- عنه عليه السلام: إنّ اللَّه فرض علي الأغنياء في أموالهم بقدر ما يكفي فقراءهم؛ فإن جاعوا وعرَوا جهدوا في منع الأغنياء؛ فحقّ علي اللَّه أن يحاسبهم يوم القيامة ويعذّبهم عليه [528].

249- عنه عليه السلام: ما أصبح بالكوفة أحد إلّا ناعماً؛ إنّ أدناهم منزلة ليأكل من البرّ ويجلس في الظلّ ويشرب من ماء الفرات [529].

250- تهذيب الأحكام عن محمّد بن أبي حمزة عن رجل بلغ به أميرالمؤمنين عليه السلام: مرّ شيخ مكفوف كبير يسأل، فقال أميرالمؤمنين عليه السلام ما هذا؟

فقالوا: يا أميرالمؤمنين، نصراني! قال: فقال أميرالمؤمنين عليه السلام: أستعملتموه، حتي إذا كبر وعجز منعتموه؟! أنفِقوا عليه من بيت المال [530].

[صفحه 413]

فراهم ساختن نيازمندي هاي ضروري براي همه

247. امام علي عليه السلام: خداوندِ سبحان، روزيِ تهي دستان را در مال هاي توانگران، واجب كرد. پس تهي دستي گرسنه نماند، جز آن كه توانگري از حقّ او بهره بُرده است، و خداوند، توانگران را از اين امر، بازخواست كند. 248. امام علي عليه السلام: خداوند، واجب كرد در ثروت توانگران، به اندازه اي كه تهي دستان را كفايت كند. اگر تهي دستانْ گرسنه و برهنه بمانند، بايد در جلوگيري از توانگران، تلاش كنند. سزاست كه خداوند، روز رستاخيز، توانگران را حسابرسي كند و آنان را بر اين كار، عذاب كند.

249. امام علي عليه السلام: در كوفه كسي نبود، جز آن كه برخوردار و بهره مند [از زندگي] بود. پايين ترينِ مردمان كوفه از نظر جايگاه [اقتصادي، چنان بود كه] نان گندم مي خورد و در سايه مي نشست و از آب فرات مي نوشيد.

250. تهذيب الأحكام- به نقل از محمد بن ابو حمزه از مردي كه اميرمؤمنان

با او برخورد كرد-: پيرمردي نابينا كه گدايي مي كرد، عبور كرد. امير مؤمنان پرسيد: «اين چيست؟». گفتند: اي امير مؤمنان! يهودي است. [راوي]گويد: امير مؤمنان فرمود: «او را به كار گرفتيد تا آن جا كه پير و ناتوان شد و [اكنون] از او دريغ مي كنيد؟ بر او از بيت المال، انفاق كنيد».

[صفحه 414]

حماية الطبقة السفلي

اشاره

251- الإمام عليّ عليه السلام- من كتابه إلي قثم بن العبّاس-: انظر إلي ما اجتمع عندك من مال اللَّه فاصرفْه إلي من قِبَلَك من ذوي العيال والمجاعة، مُصيباً به مواضع الفاقة والخَلّات، وما فَضَل عن ذلك فاحملْه إلينا لنقسمه فيمن قِبَلَنا [531].

252- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر-: ثمّ اللَّهَ اللَّهَ في الطبقة السفلي من الذين لا حيلة لهم، من المساكين والمحتاجين وأهل البُؤْسي والزَّمْني؛ فإنّ في هذه الطبقة قانِعاً ومُعتَرّاً، واحفظ للَّه ما استحفظك من حقّه فيهم، واجعل لهم قسماً من بيت مالك، وقسماً من غلّات صَوافي الإسلام في كلّ بلد، فإنّ للأقصي منهم مثل الذي للأدني، وكلٌّ قد استُرعيتَ حقَّه، فلا يشغلنّك عنهم بطَر، فإنّك لا تعذَر بتضييعك التافِه لإحكامك الكثير المهمّ، فلا تُشخِصْ همّك عنهم، ولا تُصعِّرْ خدّك لهم.

وتفقَّدْ اُمور من لا يصل إليك منهم ممّن تَقتحمه العيون، وتَحْقره الرجال، ففرِّغْ لاُولئك ثقتك من أهل الخشية والتواضع. فليَرفعْ إليك اُمورهم، ثمّ اعمل فيهم بالإعذار إلي اللَّه يوم تلقاه، فإنّ هؤلاء من بين الرعيّة أحوج إلي الإنصاف من غيرهم، وكلٌّ فأعذِر إلي اللَّه في تأدية حقّه إليه.

وتَعهَّدْ أهل اليُتم وذوي الرِّقّة في السنّ ممّن لا حيلة له، ولا ينصب للمسألة نفسه.وذلك علي الولاة ثقيل، والحقّ كلّه ثقيل [532].

[صفحه 415]

253- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر (في رواية تحف العقول)-: وتعهّد

أهل اليُتم والزمانة والرقّة في السنّ ممّن لا حيلة له، ولا ينصب للمسألة نفسه؛ فأجرِ لهم أرزاقاً، فإنّهم عباد اللَّه، فتقرّب إلي اللَّه بتخلّصهم ووضعهم مواضعهم في أقواتهم وحقوقهم، فإنّ الأعمال تخلص بصدق النيّات. ثمّ إنّه لا تسكن نفوس الناس أو بعضهم إلي أنّك قد قضيت حقوقهم بظهر الغيب دون مشافهتك بالحاجات، وذلك علي الولاة ثقيل، والحقّ كلّه ثقيل،وقد يخفّفه اللَّه علي أقوام طلبوا العاقبة فصبّروا نفوسهم، ووثقوا بصدق موعود اللَّه لمن صبر واحتسب، فكن منهم واستعن باللَّه [533].

254- عنه عليه السلام- في عهده إلي مالك الأشتر، وهو في بيان طبقات الناس-: اعلمْ أنّ الرعيّة طبقات … ثمّ الطبقة السفلي من أهل الحاجة والمسكنة الذين يحقّ رِفدهم ومعونتهم. وفي اللَّه لكلٍّ سعة، ولكلٍّ علي الوالي حقّ بقدر ما يُصلحه [534].

255- عنه عليه السلام- من كتابه إلي بعض عمّاله، وقد بعثه علي الصدقة-: إنّ لك في هذه الصدقة نصيباً مفروضاً، وحقّاً معلوماً، وشركاء أهل مسكنة، وضعفاء ذوي فاقة، وإنّا موفّوك حقّك، فوفِّهم حقوقهم، وإلّا تفعل فإنّك من أكثر الناس خصوماً يوم القيامة، وبُؤسي لِمن خصمُه عند اللَّه الفقراء والمساكين، والسائلون، والمدفوعون، والغارمون، وابن السبيل! [535].

256- دعائم الإسلام: إنّه [عليّاً عليه السلام] أوصي مِخْنَف بن سُليم الأزدي- وقد بعثه علي الصدقة- بوصيّة طويلة أمره فيها بتقوي اللَّه ربّه، في سرائر اُموره وخفيّات أعماله، وأن يلقاهم ببسط الوجه، ولين الجانب، وأمره أن يلزم التواضع،ويجتنب التكبّر؛ فإنّ اللَّه يرفع المتواضعين ويضع المتكبّرين. ثمّ قال له: يا مِخنف ابن سُليم، إنّ لك في هذه الصدقة نصيباً وحقّاً مفروضاً، ولك فيه شركاء: فقراء، ومساكين، وغارمين، ومجاهدين، وأبناء سبيل، ومملوكين، ومتألَّفين، وإنّا موفّوك حقّك، فوفِّهم حقوقهم، وإلّا فإنّك من أكثر الناس يوم القيامة خُصَماء، وبؤساً

لامرئٍ أن يكون خصمه مثل هؤلا! [536].

[صفحه 416]

حمايت از طبقه هاي پايين

251. امام علي عليه السلام- از نامه اش به قثم بن عباس-: در آنچه از اموال نزد تو گرد آمده است، بنگر. پس آنها را در اختيار عائله مندان و گرسنگان، قرار ده [و تلاش كن] كه به دست نيازمندان و تهي دستان برسد، و آنچه باقي ماند، به سوي ما بفرست تا در ميان آنها كه نزد مايند، قسمت كنيم.

252. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر-: پس خدا را، خدا را در طبقه پايين دست از مردم! آنان كه چاره اي ندارند از تنگ دستان و نيازمندان و بينوايان و زمينگيران، كه در ميان آنان، افراد قانع و مستمندان سؤال كننده هست؛ و پاس دار حقّي را كه خداوند براي آنان، نگهباني اش را به تو سپرده است؛ و بخشي از بيت المال را به آنان اختصاص ده و بخشي از غلّه ي زمين هايي را كه صاحبانش كوچ كرده يا مرده اند، به آنان ببخش؛ چرا كه دوردستان آنان را همان حقّي است كه براي نزديكان آنهاست و تو نگهبان حقوق همه آنهايي. مبادا فرو رفتن در نعمت، تو را از آنان باز دارد؛چرا كه پرداختن به كارهاي مهم، تو را معذور نمي دارد در ضايع كردن كارهاي كوچك. پس از رسيدگي به كارشان دريغ مدار و به آنان، روي ترش مكن.

و به كارهاي كسي كه به تو دسترس ندارد، بنگر. آنان كه ديده ها خوارشان شمارند و مردم، تحقيرشان كنند. براي رسيدگي به حال اينان، جماعتي بگذار كه بدانها اعتماد داري از خداترسان و فروتنان، تا خواست هاي آنان را به تو رساند، و در ميان آنان، چنان رفتار كن كه عذري نزد خداوند داشته باشي آن

روز كه او را ملاقات مي كني؛ چرا كه اين گروه از ميان مردمان، به انصافْ نيازمندتر از ديگران اند و در اداي حقّ همگان، چنان باش كه نزد خداوند، معذور باشي.

يتيمان و كهن سالاني را كه چاره اي ندارند و خود را در معرض سؤال قرار نمي دهند، بر عهده گير؛ و اين كار، بر زمامداران، گران است و حق، تمامش گران است.

[صفحه 417]

253. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر (بر پايه ي گزارش تحف العقول)-: يتيمان و زمينگيران و كهن سالاني را كه چاره اي ندارند و خود را در معرض سؤال قرار نمي دهند، برعهده گير. براي آنان، روزي مستمر قرار ده؛ چرا كه آنان، بندگان خدايند و به خداوند، تقرّب جوي، با رها ساختن آنان و قرار دادن آنها در جايگاهشان، از جهت روزي و حقوق، كه كار، با نيّت صادق، خالص گردد.

آن گاه، بدان كه جان هاي مردم يا برخي از آنان، آرامش نيابد كه خواسته هايشان را غايبانه برآوري، بدون آن كه حضوري با نيازمندي ها درگير شوي، و اين بر زمامداران، گران است و حق، تمامش گران است، و گاه خداوند، آن را سبُك گرداند بر گروه هايي كه فرجام [نيك] را جويند و شكيبايي ورزند؛ و به راست بودن وعده ي خداوند درباره ي آنان كه شكيبايي كنند و اخلاص ورزند،اطمينان داشته باشند. پس از اينان باش و از خداوند، مدد جو.

254. امام علي عليه السلام- در عهدنامه اش به مالك اشتر، در بيان طبقات مردم-: بدان كه مردم، طبقاتي دارند. پس طبقه ي فرودست، از نيازمندان و تهي دستان اند كه شايسته است ياري رساندن و كمك كردن به آنان؛ و خداوند، براي هر دسته گشايشي دارد و هريك را بر زمامدار، حقّي است، به اندازه اي كه او

را سامان بخشد.

255. امام علي عليه السلام- از نامه اش به يكي از كارگزاران كه او را براي گرفتن ماليات فرستاده بود-: براي تو در اين ماليات ها، نصيبي معيّن و حقّي آشكار و شريكاني نيازمند و تهي دستاني حاجتمند است. به درستي كه ما حقّ تو را كامل ادا مي كنيم. تو هم حقوق آنان را كامل ادا كن؛ و گرنه، در روز رستاخيز، پُر دشمن ترينِ مردم خواهي بود؛ و بدا به حال كسي كه نزد خداوند، دشمنانش تهي دستان، تنگ دستان، درخواست كنندگان، رانده شدگان، بدهكاران و در راه ماندگان باشند.

256. دعائم الإسلام: به درستي كه [علي عليه السلام] به مخنف بن سليم ازدي سفارش كرده كه او را براي گردآوري ماليات ها فرستاده بود، به سفارشي طولاني او را به پرواي الهي فرمان داد كه پروردگار اوست در امور پنهان و كارهاي ناپيدا، و اين كه مردم را با روي گشاده و نرمي ملاقات كند، و به او دستور داد به اين كه فروتني پيشه سازد و از كبر، اجتناب ورزد؛ چرا كه خداوند، فروتنان را بالا بَرَد و متكبّران را پست كند.

سپس به مخنف فرمود: اي مخنف بن سليم! براي تو در اين ماليات ها بهره و حقّي معيّن است و تو در آن، شريكاني داري: تنگ دستان، تهي دستان، بدهكاران، مجاهدان، در راه ماندگان، بردگان، ونيازمندان به الفت و مهرباني. به درستي كه ما حقّ تو را كامل ادا كنيم. تو نيز حقوق آنان را كامل ادا كن، وگرنه در روز رستاخيز، پُر دشمن ترينِ مردم خواهي بود؛ و بدا به حال كسي كه دشمنش اينها باشند.

[صفحه 418]

العناية الخاصة بالأيتام

اشاره

257- الكافي عن حبيب بن أبي ثابت: جاء إلي أميرالمؤمنين عليه السلام عسل وتين من هَمدان وحُلْوان، فأمر العُرَفاء أن

يأتوا باليتامي، فأمكنهم من رؤوس الأزْقاق يلعقونها وهو يقسمها للناس قدحاً قدحاً، فقيل له: يا أميرالمؤمنين، ما لهم يلعقونها؟ فقال: إنّ الإمام أبو اليتامي، وإنّما ألعقتهم هذا برعاية الآباء [537].

258- ربيع الأبرار عن أبي الطفيل: رأيت عليّاً- كرّم اللَّه وجهه- يدعو اليتامي فيطعمهم العسل، حتي قال بعض أصحابه: لوددت أنّي كنت يتيماً [538].

[صفحه 419]

259- أنساب الأشراف عن الحكم: شهدت عليّاً واُتي بزِقاق من عسل، فدعا اليتامي وقال: دِبُّوا والعقوا، حتي تمنّيت أنّي يتيم، فقسمه بين الناس وبقي منه زِقّ [539]، فأمر أن يُسقاه أهل المسجد [540].

260- المناقب لابن شهر آشوب: نظر عليّ إلي امرأة علي كتفها قربة ماء، فأخذ منها القربة فحملها إلي موضعها، وسألها عن حالها فقالت: بعث عليّ بن أبي طالب صاحبي إلي بعض الثغور فقُتل، وترك عليَّ صبياناً يتامي وليس عندي شي ء، فقد ألجأتني الضرورة إلي خدمة الناس. فانصرف وبات ليلته قلقاً.

فلمّا أصبح حمل زِنْبِيلاً فيه طعام، فقال بعضهم: أعطني أحمله عنك. فقال: مَن يحمل وِزري عنّي يوم القيامة! فأتي وقرع الباب، فقالت: من هذا؟ قال: أنا ذلك العبد الذي حمل معك القربة، فافتحي فإنّ معي شيئاً للصبيان. فقالت: رضي اللَّه عنك وحكم بيني وبين عليّ بن أبي طالب! فدخل وقال: إنّي أحببت اكتساب الثواب فاختاري بين أن تعجنين [541] وتخبزين، وبين أن تُعَلِّلين الصبيان لأخبز أنا. فقالت: أنا بالخبز أبصر و عليه أقدر، ولكن شأنك والصبيان؛ فعلِّلْهم حتي أفرغ من الخبز. فعمدت إلي الدقيق فعجنته، وعمد عليّ عليه السلام إلي اللحم فطبخه، وجعل

[صفحه 420]

يلقم الصبيان من اللحم والتمر وغيره، فكلّما ناول الصبيان من ذلك شيئاً قال له: يا بنيَّ، اجعل عليّ بن أبي طالب في حلٍّ ممّا مرَّ في أمرك. فلمّا اختمر

العجين قالت: يا عبد اللَّه، سجِّر التنّور. فبادر لسجره، فلمّا أشعله ولفَح في وجهه جعل يقول: ذُق يا عليّ! هذا جزاء من ضيّع الأرامل واليتامي. فرأته امرأة تعرفه فقالت: ويحكِ! هذا أميرالمؤمنين. قال: فبادرت المرأة وهي تقول: وا حَياي منك يا أميرالمؤمنين! فقال: بل وا حَياي منكِ يا أمة اللَّه فيما قصّرت في أمرك! [542].

261- كشف اليقين: روي أنّه [عليّاً عليه السلام] اجتاز ليلة علي امرأة مسكينة لها أطفال صغار يبكون من الجوع، وهي تُشاغلهم وتلهيهم حتي يناموا، وكانت قد أشعلت ناراً تحت قدر فيها ماء لا غير، وأوهمتهم أنّ فيها طعاماً تطبخه لهم، فعرف أميرالمؤمنين عليه السلام حالها، فمشي عليه السلام ومعه قنبر إلي منزله، فأخرج قَوْصَرَّة تمر وجِراب دقيق وشيئاً من الشحم والأرز والخبز، وحمله علي كتفه الشريف، فطلب قنبر حمله فلم يفعل.

فلمّا وصل إلي باب المرأة استأذن عليها، فأذنت له في الدخول، فأرمي شيئاً من الأرز في القدر ومعه شي ء من الشحم، فلمّا فرغ من نضجه عرّفه للصغار وأمرهم بأكله، فلمّا شبعوا أخذ يطوف بالبيت ويُبَعْبِع لهم، فأخذوا في الضحك. فلمّا خرج عليه السلام قال له قنبر: يا مولاي، رأيت الليلة شيئاً عجيباً قد علمت سبب بعضه وهو حملك للزاد طلباً للثواب، أمّا طوافك بالبيت علي يديك ورجليك والبَعْبَعة فما أدري سبب ذلك!

فقال عليه السلام: يا قنبر، إنّي دخلت علي هؤلاء الأطفال وهم يبكون من شدّة الجوع، فأحببت أن أخرج عنهم وهم يضحكون مع الشبع، فلم أجد سبباً سوي ما فعلت [543].

[صفحه 421]

اهتمام ويژه به يتيمان

257. الكافي - به نقل از حبيب بن ابي ثابت-: براي امير مؤمنان، از منطقه ي همِدان و حلوان، [544] عسل و انجير آوردند. پس به سرشناسان قبايل دستور داد تا يتيمان را آوردند و آنان

را بالاي ظرف هاي عسل، جاي داد تا هنگامي كه آن را قدح قدحْ تقسيم مي كند، بليسند. گفته شد: اي امير مؤمنان! چرا آنان مي ليسند؟ فرمود: «امام، پدر يتيمان است و همانا آنان را به ليسيدن وا داشتم، به جاي پدرانشان».

258. ربيع الأبرار- به نقل از ابوطفيل-: علي را ديدم كه يتيمان را فرا مي خواند و به آنان، عسل مي خورانْد تا آن جا كه يكي از يارانش گفت: كاش من هم يتيمي بودم!

[صفحه 422]

259. أنساب الأشراف- به نقل از حَكَم-: علي را ديدم كه برايش ظرفي عسل آوردند. پس يتيمان را فرا خواند و فرمود: آهسته حركت كنيد و بليسيد، تا آن جا كه آرزو كردم يتيمي بودم. آن گاه، عسل ها را ميان مردم، قسمت كرد و ظرفي باقي ماند. سپس دستور داد كه به اهل مسجد، خورانده شود.

260. المناقب ابن شهر آشوب: علي، زني را ديد كه مشك آبي بر دوش دارد. مشك را از او گرفت و تا خانه اش بُرد. آن گاه از احوالش پرسيد. زن گفت: علي بن ابي طالب، شوهرم را به جنگي فرستاد. او كشته شد و كودكاني يتيم برايم به جاي گذاشت. چيزي ندارم و نياز، مرا به كلفتي مردم، وا داشته است. علي بازگشت و آن شب را تا صبحْ مضطرب بود.

هنگامي كه صبح شد، زنبيلي غذا به دوش گرفت. برخي گفتند: بگذار به جاي تو بر دوش كشيم. فرمود: «چه كسي روز قيامت، گناه مرا بر دوش مي كشد؟». سپس به درِ خانه آمد و در را كوبيد. زن گفت: كيستي؟ گفت: «بنده اي كه ديروز، مشك آبت را به دوش كشيد. در را باز كن. غذايي براي كودكان، همراه من است». زن گفت:

خدا از تو خشنود باشد و ميان من و علي بن ابي طالب، داوري كند. سپس داخل خانه شد و فرمود: «دوست مي دارم ثوابي به دست آورم. تو خمير مي كني و نان مي پزي يا كودكان را سرگرم مي كني تا من نان بپزم؟». زن گفت: من به پختن نان، آگاه تر و بر آن، توانمندترم. تو با كودكان باش و آنان را سرگرم كن، تا از پختن نان، فارغ شوم.

زن به سوي آردها رفت و آنها را خمير كرد و علي عليه السلام به سوي گوشت رفت و آن را پخت و از خرما و گوشت و ديگر خوراكي ها، لقمه به دهان كودكان مي گذاشت، و هرگاه كودكان، لقمه اي مي خوردند،به آنها مي گفت: «فرزندم!

[صفحه 423]

علي بن ابي طالب را حلال كن از آنچه بر تو گذشته است». وقتي زن، آرد را خمير كرد، گفت: اي بنده ي خدا! تنور را روشن كن. علي، شتابان، براي روشن كردنش حركت كرد. وقتي شعله ور شد و به صورتش برخورد كرد، گفت: «اي علي! بچش. اين است كيفر كسي كه بيوه زنان و يتيمان را رها سازد».

زني [ديگر] كه علي عليه السلام را مي شناخت، او را ديد و گفت: واي بر تو اي زن! اين، امير مؤمنان است. راوي گويد: زن، با شتاب مي گفت: شرمنده ات هستم اي امير مؤمنان! فرمود: «من شرمنده ي تو هستم، اي بنده ي خدا! از آن رو كه درباره ات كوتاهي كرده ام».

261. كشف اليقين: گزارش شده كه [علي عليه السلام]، شبي بر زني تهي دست عبور كرد كه كودكاني خردسال داشت و از گرسنگي گريه مي كردند. آن زن، كودكان را سرگرم مي كرد و بازي مي داد تا بخوابند، و آتشي زير ديگي كه فقط آب داشت، برافروخته بود،

تا كودكان گمان برند كه در ديگ، غذايي است كه برايشان مي پَزَد.

امير مؤمنان، وضعيت زن را دانست. به سوي خانه اش راه افتاد، در حالي كه قنبر نيز با او بود. سپس ظرفي خرما و كيسه اي آرد و مقداري چربي، برنج و نان برداشت و بر دوشش نهاد. قنبر خواست آن را بر دوش كشد، نگذاشت.

وقتي به خانه ي زن رسيد، اجازه خواست. زن، اجازه ي داخل شدن داد. سپس مقداري برنج در ديگ ريخت با مقداري چربي. وقتي پخته شد، آن را در اختيار كودكان گذاشت و از آنها خواست كه بخورند. وقتي سير شدند، شروع كرد به دور اتاق گشتن و صداي «بع بع» در آوردن، و آنها مي خنديدند.

وقتي از خانه بيرون شد، قنبر به وي گفت: سرورم! ديشب امري شگفت ديدم كه علّت بعضي از آن را دانستم و آن، بر دوش كشيدن توشه براي كسب ثواب بود؛ امّا علّت گشتن دورخانه بر دست و پا و صداي «بع بع» درآوردن را ندانستم. فرمود: «اي قنبر! من بر اين كودكان، وارد شدم، حال آن كه از شدّت گرسنگي گريه مي كردند. دوست داشتم از نزد آنان بيرون روم، در حالي كه با سيري مي خندند و دليلي جز اين نداشت».

[صفحه 424]

النهي عن الجود بأموال العامة

اشاره

262- الإمام عليّ عليه السلام: جود الولاة بفي ء المسلمين جور وخَتْر [545].

263- عنه عليه السلام- من كلام له كلّم به عبد اللَّه بن زمعة، وهو من شيعته، وذلك أنّه قدم عليه في خلافته يطلب منه مالاً-: إنّ هذا المال ليس لي ولا لك، وإنّما هو في ء للمسلمين وجَلْب أسيافهم؛ فإن شركتَهم في حربهم كان لك مثل حظّهم، وإلّا فجَناةُ أيديهم لا تكون لغير أفواههم [546].

264- دعائم الإسلام: إنّه [عليّاًعليه السلام] جلس

يقسم مالاً بين المسلمين، فوقف به شيخ كبير فقال: يا أميرالمؤمنين، إنّي شيخ كبير كما تري، وأنا مكاتَب [547].،

فأعِنّي من هذا المال. فقال: واللَّه، ما هو بكدّ يدي ولا تراثي من الوالد، ولكنّها أمانة اُرعِيتُها فأنا اُؤدّيها إلي أهلها، ولكن اجلس. فجلس والناس حول أميرالمؤمنين، فنظر إليهم فقال: رحم اللَّه من أعان شيخاً كبيراً مثقلاً! فجعل الناس يعطونه. [548].

[صفحه 425]

جلوگيري از دست و دل بازي در اموال عمومي

262. امام علي عليه السلام: سخاوتمندي زمامداران در اموال عمومي مسلمانان، ستم و عهدشكني است.

263. امام علي عليه السلام- از سخن وي با عبداللَّه بن زمعه كه از شيعيانش بود و در دوران خلافتش بر وي وارد شد و از او مالي مي خواست-: اين مال، نه از آنِ من است و نه از آنِ تو؛ بلكه غنيمتِ مسلمانان است كه در سايه ي شمشيرها به دست آمده است. اگر در جنگ با آنان شريك بودي، تو نيز به اندازه ي آنها سهم داري؛ وگرنه، دستاورد آنان، براي غير دهان هايشان نيست. 264. دعائم الاسلام: [علي عليه السلام] نشسته بود و مالي را ميان مسلمانان قسمت مي كرد. پيرمردي كهن سال، كنارش ايستاد و گفت: اي اميرمؤمنان! من پيرمردي كهن سالم، چنان كه مي بيني، و برده اي مُكاتَب [549] هستم. از اين مال به من كمك كن. فرمود: «به خدا سوگند، اين ثروت، دست رنج من نيست. ارث پدرم هم نيست؛ ليك، امانتي است كه براي نگهداري به من سپرده شده و من به صاحبانش بر مي گردانم؛ امّا بنشين». پيرمرد نشست و مردم، گرداگرد امير مؤمنان بودند. به آنان نظر افكند و فرمود: «خداي بيامرزد كسي كه پيرمرد كهن سالي را ياري رساند!» مردم، شروع به كمك كردن كردند.

[صفحه 426]

عدم استئثار الأولاد والأقرباء

اشاره

265- الاستيعاب: كان عليّ رضي الله عنه … لا يترك في بيت المال منه إلّا ما يعجز عن قسمته في يومه ذلك، ويقول: يا دنيا غُرِّي غيري! ولم يكن يستأثر من الفي ء بشي ء، ولا يخصّ به حميماً ولا قريباً [550].

266- الاختصاص- في ذكر مناقب الإمام أميرالمؤمنين عليه السلام-: دخل الناس عليه قبل أن يستشهد بيوم، فشهدوا جميعاً أنّه قد وفّر فيئهم، وظَلَف عن دنياهم، ولم يرتشِ [551] في إجراء أحكامهم، ولم

يتناول من بيت مال المسلمين ما يساوي عقالاً، ولم يأكل من مال نفسه إلّا قدر البُلغة؛ وشهدوا جميعاً أنّ أبعد الناس منهم بمنزلة أقربهم منه! [552].

برتر نداشتن فرزندان و خويشان

اشاره

265. الاستيعاب: علي عليه السلام … چيزي از اموال را در بيت المالْ نگه نمي داشت، مگر آن كه آن روز، از قسمت كردنش ناتوان بود و مي فرمود: «اي دنيا، جز من را بفريب!»، و چيزي از غنيمت ها را ويژه ي خود نمي ساخت و نيز به بستگان و نزديكان، اختصاص نمي داد.

266. الاختصاص- در گزارش مناقب امام امير مؤمنان عليه السلام-: مردم، يك روز پيش از آن كه به شهادت برسد، بر او وارد گشتند و تمامشان گواهي دادند كه ثروت هاي عمومي را فراوان ساخت و خود، از دنياي آنان پاك بود و در اجراي احكام و قوانين، رشوه نگرفت و از بيت المال مسلمانان، به اندازه ي زانوبند شتري استفاده نكرد، و از مال خود، جز به اندازه ي نياز نخورد، و تمامي آنان گواهي دادند كه دورترينِ مردم به وي، در جايگاهِ نزديك ترين آنان به وي قرار داشت.

[صفحه 427]

الحسن والحسين
اشاره

267- أنساب الأشراف عن داود بن أبي عوف عن رجل من خثعم: رأيت الحسن والحسين عليهماالسلام يأكلان خبزاً وخلّاً وبقلاً، فقلت: أ تأكلان هذا وفي الرُّحْبة ما فيها! فقالا: ما أغفلك عن أميرالمؤمنين! [553].

268- شرح نهج البلاغة عن خالد بن معمر السدوسي- لعلباء بن الهيثم-: ماذا تؤمّل عند رجل أردته علي أن يزيد في عطاء الحسن والحسين دريهمات يسيرة ريثما يَرْأبان بها ظَلَف عيشهما، فأبي وغضب فلم يفعل! [554].

269- فضائل الصحابة عن أبي صالح: دخلت علي اُمّ كلثوم بنت عليّ فإذا هي تمشّط في ستر بيني وبينها، فجاء حسن وحسين فدخلا عليها وهي جالسة تمتشط فقالا: أ لا تطعمون أبا صالح شيئاً؟ قال: فأخرجوا لي قصعة فيها مرق بحبوب، قال: فقلت: تطعموني [555] هذا وأنتم اُمراء! فقالت اُمّ كلثوم: يا أبا صالح، كيف لو

رأيت أميرالمؤمنين- يعني عليّاً- واُتي باُتْرُجّ فذهب حسن يأخذ منه اُترُجّة فنزعها من يده، ثمّ أمر به فقُسم بين الناس! [556].

270- تاريخ دمشق عن عبد اللَّه بن أبي سفيان: أهدي إليّ دهْقان من دهاقين السواد بُرداً، وإلي الحسن والحسين برداً مثله، فقام عليّ يخطب بالمدائن [557] يوم الجمعة، فرآه عليهما، فبعث إليّ وإلي الحسن والحسين فقال: ما هذان البردان؟ قال: بعث إليّ وإلي الحسين دهقان من دهاقين السواد. قال: فأخذهما فجعلهما في بيت المال [558].

271- الإمام الباقر عليه السلام: كسا عليّ عليه السلام الناس بالكوفة، وكان في الكسوة بُرْنُس خزّ، فسأله إيّاه الحسن، فأبي أن يعطيه إيّاه، وأسهم عليه بين المسلمين، فصار لفتي من همْدان، فانقلب به الهمداني، فقيل له: إنّ حسناً كان سأله أباه فمنعه إيّاه، فأرسل به الهمداني إلي الحسن عليه السلام فقبله. [559] [560].

[صفحه 428]

حسن و حسين

267. انساب الأشراف- به نقل از داود بن ابي عوف، از مردي از قبيله ي خثعم-: حسن و حسين عليهماالسلام را ديدم كه نان و سركه و پياز مي خوردند. پس گفتم: اين چنين غذايي مي خوريد، حال آن كه در روستاي رُحبه (از نواحي كوفه) [خوردني هاي] گوناگون است؟ گفتند: از امير مؤمنان غافلي!

268. شرح نهج البلاغه- به نقل از خالد بن معمر سدوسي-: چه توقّع داري از مردي كه خواستم تا در سهم حسن و حسين، چند درهم اندك بيفزايد، شايد بدان وسيله، كاستي هاي زندگي را جبران كنند، ولي امتناع ورزيد و خشمگين شد و انجام نداد.

269. فضائل الصحابة- به نقل از ابو صالح-: بر امّ كلثوم، دختر علي وارد شدم. او پشت پرده اي كه ميان من و او بود، موهايش را شانه مي كرد. حسن و حسين آمدند و بر او وارد گشتند،

و او همچنان نشسته بود و موهايش را شانه مي كرد. گفتند: «به ابوصالح غذا نمي دهي؟».

ابو صالح گفت: كاسه اي كه در آن مقداري آب گوشت، به همراه حبوبات بود، آوردند. گفتم: اين گونه به من غذا مي دهيد، حال آن كه شما سرورانيد؟! امّ كلثوم گفت: اي ابو صالح! امير مؤمنان را چگونه ديده اي؟ برايش تُرنج آوردند و حسن خواست از آن يك دانه بردارد. آن را از دستش گرفت و دستور داد تا ميان مردم، تقسيم كنند.

270. تاريخ دمشق- به نقل از عبداللَّه بن ابي سفيان-: زمينداري از زمينداران منطقه ي سواد، بُردي برايم هديه آورد و مانند آن را به حسن و حسين بخشيد. سپس علي عليه السلام برخاست تا كه در روز جمعه در شهر مدائن [561] خطبه بخواند كه بُردها را بر تن حسن و حسين ديد. فرستاده اي نزد من و حسن و حسين فرستاد و پرسيد: «اين بُردها چيست؟». عبداللَّه بن ابي سفيان گفت: زمينداري از زمينداران منطقه ي سواد، براي من و حسين فرستاده است. مي گويد: آنها را گرفت و در بيت المال گذاشت.

271. امام باقر عليه السلام: علي عليه السلام به مردم كوفه پوشاكي داد و در ميان آنها پالتويي كلاهدار از جنس ابريشم بود. حسن [عليه السلام] آن را درخواست كرد، ولي [علي عليه السلام] امتناع ورزيد كه به وي بخشد و آن را ميان مسلمانان، به قرعه گذارد و به جواني همْداني افتاد. جوان همداني، از اين كار، دگرگون شد. به وي گفتند: حسن آن را از پدرش درخواست كرد، ولي به وي نداد. آن گاه همداني آن را براي حسن عليه السلام فرستاد و او پذيرفت. [562].

[صفحه 429]

ام كلثوم
اشاره

272- الاختصاص: بُعث إليه [عليٍّ عليه السلام] من البصرة من غوص

البحر بتحفة لا يُدري ما قيمتها، فقالت له ابنته اُمّ كلثوم: يا أميرالمؤمنين، أتجمّل به ويكون في عنقي؟ فقال: يا أبا رافع، أدخله إلي بيت المال؛ ليس إلي ذلك سبيل حتي لا تبقي امرأة من المسلمين إلّا ولها مثل ذلك! [563].

273- المصنّف عن أبي رافع: كنت خازناً لعليّ، قال: زيّنت ابنته بلؤلؤة من المال قد عرفها، فرآها عليها، فقال: من أين لها هذه؟ إنّ للَّه عليَّ أن أقطع يدها. قال: فلمّا رأيت ذلك قلت: يا أميرالمؤمنين، زيّنت بها بنت أخي، ومن أين كانت تقدر عليها! فلمّا رأي ذلك سكت [564].

[صفحه 430]

274- تهذيب الأحكام عن عليّ بن أبي رافع: كنت علي بيت مال عليّ بن أبي طالب عليه السلام وكاتبَه، وكان في بيت ماله عقد لؤلؤ كان أصابه يوم البصرة، قال: فأرسلت إليَّ بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

فقالت لي: بلغني أنّ في بيت مال أميرالمؤمنين عليه السلام عقد لؤلؤٍ وهو في يدك، وأنا اُحبّ أن تعيرنيه أتجمّل به في أيّام عيد الأضحي، فأرسلتُ إليها: عارية مضمونة مردودة يا بنت أميرالمؤمنين؟

فقالت: نعم، عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام، فدفعته إليها. وإنّ أميرالمؤمنين عليه السلام رآه عليها فعرفه.

فقال لها: من أين صار إليك هذا العقد؟