عنوان و نام پديدآور : ره توشه حج/ تاليف جمعي از نويسندگان
مشخصات نشر : تهران: مشعر، 1380 - 1378.
مشخصات ظاهري : ج 3
شابك : 964-6293-59-x5500ريال:(ج.1) ؛ 964-6293-61-111500ريال:(ج.2) ؛ 964-6293-65-48500ريال:(ج.3)
يادداشت : ج. 2 (چاپ دوم: )1380
يادداشت : ج. 3 (چاپ دوم: 1380)؛ 8500 ريال
يادداشت : ج. 1 (چاپ دوم: )1380
يادداشت : كتابنامه
موضوع : حج
رده بندي كنگره : BP188/8/ر92 1378
رده بندي ديويي : 297/357
شماره كتابشناسي ملي : م 78-16077
ص: 1
ص: 2
ص: 3
ص: 4
ص: 5
ص: 6
ص: 7
ص: 8
ص: 9
ص: 10
ص: 11
ص: 12
ص: 13
ص: 14
ص: 15
ص: 16
ص: 17
ص: 18
ص: 19
حج فريضه اى است مهم و داراى ويژگى ها و ابعاد گوناگون فردى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و ... كه اگر حج گزاران به اين ابعاد توجّه كنند و با آگاهى و بصيرت در اين راه قدم بگذارند، به يقين دست آوردهاى فراوانى براى آنها در پى خواهد بود.
از جمله اين دست آوردها، پالايش روح و پاك شدن از آلودگى هاى روحى و اخلاقى است كه زائرِ عارف با دستيابى به آن، مى تواند در مسير كمال انسانى سير كند و خود را به خداوند نزديك سازد و در نتيجه بهشت و رضوان الهى را به عنوان پاداش دريافت نمايد.
ره آورد ديگر سفر حج آشنايى با تاريخ اسلام و اماكن و آثار اسلامى مكه و مدينه؛ يادگار پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام است، كه ميان ما و صدر اسلام پيوند برقرار مى كند.
دست آورد ديگر اين سفر، آشنايى با مسلمانان؛ از ملّيتها و اقوام گوناگونى است كه از راههاى دور و نزديك براى انجام اين فريضه الهى- سياسى به حج مى آيند و حاجى، در مسجدالحرام و مسجدالنبى و در كوچه و خيابان و در مشاعر با آنان روبرو مى شود، گفتگو مى كند، ارتباط عاطفى برقرار مى سازد، اخوّت و برادرىِ اسلامى را به نمايش مى گذارد و ...
اهدافى كه به آن اشارت رفت، به اندازه اى مهمّ و حساس است كه بايد از ماهها پيش از تشرّف حاجيان به حج، براى دستيابى به آن برنامه ريزى كرد؛ از يك سو معلومات لازم را به حاجيان منتقل كرد و از سوى ديگر آمادگى روحى و اخلاقى را در آنان به وجود آورد تا از فرصت به دست آمده، بهترين بهره بردارى را بنمايند.
به راستى آيا انديشيده ايم كه اگر قرار بود تا با اعزام هزاران زائر ايرانى به حج و يا عمره، پيام تشيع و انقلاب اسلامى را به ديگر ملّتهاى اسلامى برسانيم تا چه حد بايد هزينه مى كرديم و چه
ص: 20
مقدار زمان و امكانات نياز داشت؟ خداوند، هم اينك بدون انجام هزينه هاى خاص، اين ظرفيت بالا را براى ما فراهم ساخته تا بتوانيم پيام رسانان صادقى براى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و انقلاب خونبار اسلامى باشيم.
مجموعه اى كه در پيش ديد خود داريد، براى زمينه سازى جهت دستيابى به اهداف فوق تهيه گرديده است تا در گام اوّل روحانيون و معين هاى كاروان هاى حج بر آگاهى هاى خود در اين زمينه بيفزايند و آنگاه آن را به زائران حج و عمره منتقل نمايند.
سرمايه گذارى در اين زمينه ثمرات فراوانى را به همراه خود خواهد داشت؛ زيرا همه ساله نزديك به 250 هزار نفر به حج و يا عمره مشرّف مى شوند و هر يك از آنان ساعتها وقت خود را در اختيار روحانيون محترم كاروانها قرار مى دهند و آماده شنيدن و استفاده از انديشه هاى نورانى اسلام عزيزند. اگر بتوان با يك برنامه ريزى صحيح و مطالعه شده، تحوّل روحى و اخلاقى در زائران ايجاد كرد و آنان را بيش از پيش با حقايق نورانى اسلام آشنا ساخت- در صورتى كه به طور ميانگين خانواده هر حاجى را چهار نفر در نظر بگيريم- همه ساله چيزى حدود يك ميليون نفر تحت پوشش آثار تربيتى و اخلاقى حج قرار مى گيرند و براى مقابله با تهاجم فرهنگى چه حربه اى بهتر و كارآمدتر از اين مى توان يافت؟!
بنابراين، از روحانيون و معين هاى محترم كاروانها انتظار داريم با مطالعه اين مجموعه و ساير كتب مفيد منتشر شده و با يك برنامه ريزى دقيق و منظّم، از آغاز تا پايان سفر، اطلاعات لازم را به زائران و حاجيان منتقل نمايند.
بديهى است هميشه كارهاى نخستين، با نارسايى ها و كمبودهايى روبروست كه پيشنهادها و انتقادها موجب كمال و رفع نقيصه از آن خواهد شد. اميد آنكه اين معاونت را با راهنمايى ها و پيشنهادها در ارائه هر چه بهتر و بيشتر خدمات فرهنگى يارى فرماييد.
در پايان لازم مى دانيم از تمامى محقّقان و علما و پژوهشگرانى كه در تهيه و تنظيم اين مجموعه ما را يارى دادند و نيز همكاران خود در مركز تحقيقات حج، تشكّر و سپاسگزارى نموده، توفيق همگان را از خداوند متعال مسألت داريم.
معاونت آموزش و تحقيقات
بعثه مقام معظّم رهبرى
ص: 21
محمّد تقى رهبر
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِلنَّاسِ ....
«خداوند، كعبه اين خانه محترم را وسيله قيام و پايدارى مردم قرار داد.» (1)
قالَ الصّادِقُ عليه السلام: «أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوا حَجَّ هَذَا الْبَيْتِ لَنَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ مَا نُوظِرُوا».
«اگر مردم حج اين خانه را ترك كنند، بى درنگ عذاب الهى بر آنها فرود آيد.» (2)
امام خمينى قدس سره:
«حج كانون معارف الهى است كه از آن محتواى سياست اسلام را در زواياى زندگى بايد جستجو كرد.
حج پيام آور ايجاد و بناى جامعه اى بدور از رذائل مادى و معنوى است.
حج تكرار همه صحنه هاى عشق آفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست.» (3)
ص: 22
براى آن كس كه بر منابع حج در آيات و روايات و سيره مبارك طلايه داران توحيد مرورى داشته باشد، به خوبى روشن مى گردد كه اهتمام به اين فريضه جهانشمول اسلامى، بيش از آن است كه در تصور بگنجد. اين اهتمام حكايت از نقش حج در اسلام و كيان مسلمين و بلكه سرنوشت بشريت دارد.
براى مثال قرآن كريم كعبه را عامل قيام ناس (1) و نخستين خانه مبارك براى خلق و مشعل هدايت براى جهانيان خوانده (2) و اميرالمؤمنين عليه السلام آن را رمز «اقتدار دين» (3) و «عَلَم اسلام» (4) ناميده است و چنانكه مى دانيم «پرچم» نماد بقاى يك كشور و استقرار و پايدارى يك سپاه و فرو افتادنش نشانه سقوط است.
همچنين امام صادق عليه السلام قوام دين را به قيام كعبه پيوند داده است. (5)
و نيز در خطابه تاريخى حضرت زهرا عليها السلام آمده است: «وَالْحَجَّ تَشْييداً لِلدِّينِ»؛ (6)
«خداوند حج را پشتوانه استوارى براى تحكيم دين قرار داد.»
حضرت رضا عليه السلام نيز حج را سرچشمه سود و خير ومنفعت براى جميع خلق، در شرق و غرب زمين و دريا و خشكى و همه سرزمين ها؛ از حج گزاران و غير آنها ناميده است. (7)
باتوجه به اين منافع حياتى است كه تعطيل حج به هيچ عنوان جايز نيست و بر حكومت اسلامى است كه: «خانه خدا را خالى نگذارد و اگر مردم از رفتن به حج تساهل كنند، الزاماً آنان را به حج اعزام كند (8) و هرگاه توان مالى نداشتند از بيت المال هزينه سفرشان
ص: 23
را تأمين نمايد». (1) (در مورد زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز چنين توصيه اى شده است). (2)
و در همين راستا، به آنان كه از حضور در موسم و انجام فريضه حج استنكاف ورزند هشدار داده اند كه اگر حج را ترك كنند مستوجب هلاكت و عقوبت الهى خواهند شد (3) و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تارك حج را در زمره يهود و نصارى برشمرده است؛ «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ فَلا عَلَيْهِ أَنْ يَمُوتَ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً». (4)
به همين لحاظ به تكرار حج نيز توصيه شده، همانگونه كه ائمه عليهم السلام ده ها بار حج بجا مى آوردند و در روايات آمده پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيست بار حج گزارد كه هفت بار آن قبل از بعثت بوده است. (5)
افزون بر اينها، رواياتى است كه با صراحت مى گويد: هيچ عملى هرچند صالح و نافع باشد، جايگزين حج نمى شود.
امام صادق عليه السلام از قول پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه در پاسخ به مرد اعرابى ثروتمندى كه موفق به حج نشده بود و از آن حضرت مى خواست عملى را به وى رهنمون گردد تا بدانوسيله پاداش حج ببرد، چنين فرمود:
«اگر هموزن كوه ابوقبيس طلاى سرخ داشته باشى و در راه خدا انفاق كنى، ثواب حج را نخواهى يافت!» (6)
همچنين در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:
«ثواب خرج كردن مال در راه حج، برتر از ثواب دو هزار (و در روايت ديگر برتر از بيست هزار) در غير حج است.» (7)
ص: 24
با تأمل در اين روايات و نظاير آن، كه در منابع حديث بيش از شمار است، چنين استفاده مى شود كه حج از يك عبادت معمولى فراتر است و در ميان عبادات نقش حياتى دارد و بقاى اسلام و حيات سياسى- اجتماعىِ امت بدان وابسته است.
و به بيان حضرت امام قدس سره:
«فريضه حج در ميان فرايض، از ويژگى خاصى برخوردار است و شايد جنبه هاى سياسى و اجتماعى آن بر جنبه هاى ديگرش غلبه داشته باشد، با آن كه جنبه عبادى اش نيز ويژگى خاصى دارد.» (1)
حج از عباداتِ داراى جامعيّت است و ساير عبادات را در درون دارد؛ از نماز و نيايش گرفته تا انفاق و ايثار، رياضت و جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّى و تبرّى و ... و بدين ترتيب از فلسفه و آثار آنها نيز برخوردار است و در آن، مال و تن و زبان و عمل و لفظ و معنا و حركت و وقوف و شعار و شعور و فرد و جمع مشاركت دارند.
حج از بُعد سياسى و اجتماعى نيز داراى ويژگى است. درباره آن مطالبى خواهيم آورد.
بارى، كعبه معظمه، بيت عبادت و معرفت و حج كانون هدايت، دعوت، رحمت، مغفرت، بركت و مظهر عدالت، عزت، عظمت، حريّت، حرمت، امنيت، قداست، قدرت، جلالت، هويت، امامت، ولايت، محبت، برائت، ديانت، سياست، مقاومت، نهضت، معيشت، آخرت، ماديت و معنويت است. و شايد بتوان همه اين مفاهيم را در واژه «قياماً» كه در آيه كريمه آمده است، يافت. از اينرو نبايد از اين واژه به سادگى گذشت.
«قيام» يعنى چه؟
راغب گويد:
«القِيامُ ما يَقومُ بِهِ الشَّي ءُ كَالْعِماد وَالسّنادِ لِمَا يُعمدُ به و يُسندُ إليه». (2)
ص: 25
«قيام، چيزى را گويند كه چيز ديگرى بدان قوام گيرد و به اتكاى آن بايستد ....»
اگر به ژرفاى اين واژه و مشتقات و هم خانواده هايش در قرآن بنگريم، نتيجه مى گيريم كه همه مسؤوليت ها و ارزشها در پرتو قيام است؛ «قيام للَّهِ» و اين هر نوع قيامى را كه براى خدا باشد دربر مى گيرد؛ مانند قيام رسالتداران توحيد براى دعوت و هدايت؛ (1) يا أيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ، وَأَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ. (2)
قيام، براى «تفكر و انديشه» و رهايى از بردگى فكرى و تقليدهاى كوركورانه در پيام آسمانى قرآن: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا. (3)
قيام، براى «قسط و عدل» كه فلسفه رسالت پيامبران خدا بوده است: لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط (4)
و شاهد عدل و داد بودن: كُونُوا قَوّامينَ للَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ. (5)
قيام، براى برپا داشتن نماز: رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاة. (6)
قيام، براى احياى دين و پابرجا ساختن وحدت در پرتو دين و پرهيز از تفرّق و اختلاف: وَأنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ. (7)
قيام و استقامت در توحيد و يكتاپرستى: أنَّما إلهُكُم الهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا إلَيهِ. (8)
و قيام در مناسك حج و طواف و نماز و خضوع و پرستش: وَ طَهِّرْ بيتِيَ لِلطَّائِفينَ وَ القائِمينَ و الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (9)
ص: 26
آرى حج مشتمل بر همه اينها و يادآور قيام ابراهيم است؛ فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ (1)
و كسى كه در مقام ابراهيم مى ايستد بايد به همه اينها و تمام آنچه ابراهيم براى آن قيام كرد، قيام كند و پاى استوار دارد.
جالب است كه «قياماً للناس» در كعبه و حج، به طور مطلق آمده و مقتضاى آن اين است كه: قيام و مقاومت انسانها، در تمام آنچه بايد براى آن بپا خيزند و ايستادگى كنند، در پرتو قيام كعبه و برپايى حج ميسّر است. و بالأخره قيام تا برپايى «قيامت» استمرار دارد؛ تا آن هنگام كه همه خلايق از گورها بپاخيزند.
بارى، اين ويژگى است كه از حج چهره اى ممتاز و منحصر به فرد در ميان ديگر فرايض مى سازد و به دليل همين گستردگى مفهوم است كه حج و فلسفه اسرارآميزآن، همچنان پويا و زايا و شگفتى آفرين مى باشد، هرچند براى بسيارى ناشناخته مانده است.
برخى تحليل گران، احكام را به دو دسته «محكم» و «متشابه» تقسيم كرده اند (همانند قرآن كه آيات محكم و متشابه دارد)، براى «احكام محكم» مثال جهاد را مى آورند كه انگيزه و هدف و نتيجه آن روشن و سهل الوصول است. و براى «احكام متشابه» حج را، بدين معنا كه حج همانند قرآن بطون هفتگانه و يا هفتادگانه دارد، گنجينه اى است با زواياى بيشمار كه هركس بقدر فهم ودانش خود آن را درك مى كند و با اين همه، حقايق آن تمام ناشدنى است و پابپاى حركت زمان و رشد انديشه بشر رو به شكوفايى است و هراندازه به بحث و بررسى فلسفه حج بپردازند نكات تازه ترى را خواهند يافت. روايات نيز به اين ژرفاى فناناپذير حج اشاره دارد:
زرارة بن اعين گويد: «خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: فدايت شوم! حدود چهل سال است كه مسائل حج را از شما مى پرسم و شما فتوا مى دهيد ... (و تمام نمى شود) حضرت فرمود: زراره! خانه اى كه دو هزار سال پيش از آدم، فرشته ها آن را زيارت كرده و بدان حج گزارده اند، تو انتظار دارى مسائل آن طى چهل سال پايان پذيرد؟!»؛ «زُرَارَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ فِي الْحَجِّ مُنْذُ أَرْبَعِينَ عَاماً فَتُفْتِينِي فَقَالَ يَا
ص: 27
زُرَارَةُ بَيْتٌ يُحَجُّ قَبْلَ آدَمَ عليه السلام بِأَلْفَيْ عَامٍ تُرِيدُ أَنْ تَفْنَى مَسَائِلُهُ فِي «أَرْبَعِينَ عَاماً». (1)
آرى خانه اى كه مطاف فرشتگان قبل از آدم، كانون جمع پيامبران عليهم السلام از آدم تا خاتم و از آن پس محور امامان و اولياى خدا بوده و طى قرون بيشمارى ميلياردها انسان موحّد؛ از نسل هاى مختلف و شرايع گوناگون رو به سوى آن به نماز و نيايش ايستاده اند و در طواف آن به تضرع نشسته اند و حيات و مماتشان به سوى آن است و خداوند آن را قبله گاه اهل ايمان و مركز دايره اخلاص و مايه قوام انسان ها قرار داده و محور و كانون جمع مسلمانان جهان است.
مسائل و مباحث چنين آيت بزرگى نبايد با سير زمان پايان پذيرد، بويژه آن كه مسلمانان جهان، على رغم گستردگى و جامعيت فريضه حج و تأثير آن در ابعاد زندگى معنوى، اخلاقى، فرهنگى، اعتقادى، فردى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى آنان، كمتر درباره آن به بحث و گفتگو پرداخته اند و فرصت طلبان نخواسته و مجال نداده اند اين رود پرخروش حيات، بر بستر جامعه اسلامى و تاريخ بشرى جارى باشد و مانع آن شده اند كه حج چنانكه بايد نقش احياگر خود را ايفا كند.
به بيان حضرت امام خمينى قدس سره:
«حج عرصه نمايش و آيينه سنجش استعدادها و توان مادى و معنوى مسلمانان است، حج بسان قرآن است كه همه از آن بهره مند مى شوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت، اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرورفتن در احكام و سياست هاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا، گوهر هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت و همان اندازه كه آن كتاب زندگى و كمال و جمال در حجاب هاى خودساخته ما پنهان شده است و اين گنجينه اسرارآفرينش در دل خروارها خاك كج فكرى هاى ما دفن گرديده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار گشته است.
ص: 28
سرنوشتى كه ميليون ها مسلمان هر سال به مكه مى روند و پا جاى پاى ابراهيم و اسماعيل و هاجر مى گذارند ولى هيچكس نيست از خود بپرسد ابراهيم و محمد كه بودند و چه كردند؟ و چه هدفشان بود، از ما چه خواستند؟ گويى به تنها چيزى كه فكر نمى شود همين است.
مسلّم حجّ بى روح و بى تحرّك و قيام، حج بى برائت، حج بى وحدت و حجى كه از آن هدم كفر و شرك برنيايد حج نيست.» (1)
با اين همه، نبايد نسبت به آنچه گذشته است صرفاً تأسف خورد و از آنچه بايد بشود غفلت ورزيد كه درنگ و تسامح در آن خسارت و ندامت افزون ترى را در پى خواهد داشت. و بدين ترتيب بايد اذعان كرد آنچه تا كنون محققان درباره حج و آثار آن بحث كرده اند، ما را از تحقيق و كاوش بيشتر در شناخت آثار عظيم جهانشمول آن بى نياز نمى سازد؛ زيرا اين سرچشمه زمزم حيات و عشق، بايد همواره جوشان بماند و بركاتى را بر حسب نياز بشر و تحول زمان و پيشرفت دانش و تكامل انسان همراه آورد.
حج شعار جاودانه اى است كه خداوند عزّت و شوكت مسلمانان را بدان مرهون ساخته است و بدين مقياس مى بايست مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و آثار عرفانى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى آن هريك جداگانه مورد مداقه و بررسى عميق واقع شود كه در هر بررسى و تحقيق، نكته هاى ناشناخته جديدى از آن رخ مى نمايد و عظمت اين فريضه متشابه را آشكارتر مى سازد.
فريضه اى كه از بعد انسان سازى و تكامل معنوى، تجديد ذكر خدا، تذكارى از قيامت، عامل پيوند انسان ها به مبدأ و معاد، تجلى روح تعبد و تسليم است. صبر و كفّ نفس را تمرين و تعليم مى دهد و انفاق و از خودگذشتگى را مى آموزد. خضوع و تذلّل انسان را، در برابر قدرت مطلقه جهان هستى، به نمايش مى گذارد. رضوان و غفران خداوند را در پى مى آورد و از اين بابت در تربيت اخلاقى و معنوى انسان نقش سازنده دارد و در يك سخن، حج مى تواند نقطه تحوّل حج گزاران باشد كه پيمودن طريق سير و
ص: 29
سلوك آن، رهتوشه اى براى همه عمر و سرچشمه اى زايا و پويا و همراه با بركات و نعمات الهى است و اگر حج گزار به اين سرمايه غنىِ معنوى دست يافت و با چنين سنگ محكى از آزمايش الهى درست بيرون آمد، مى تواند به قبولى مناسك و اعمال خود چشم اميد ببندد وگرنه چه بسيارند نغمه سرايان حج و چه اندكند حج گزاران واقعى و به فرموده امام صادق عليه السلام: «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ». (1)
همچنين از بعد سياسى و اجتماعى، حج فرصتى است بى مانند براى حضور امت و همبستگى ومعارفه وارتباط مسلمانان جهان ورشته ارتباطى است باگذشته تاريخ موحدان تا اعماق تاريخ عالم؛ حركتى كه روح جمعى را در قالب آحاد امت مى دمد و قلب ها را به يك كانون توجه مى دهد و عوامل تفرّق و تشتت و تجزيه و تحزب را نفى مى كند.
همچنين مسلمانان را از مسائل و مشكلات جهان اسلام آگاه مى سازد تا در پى چاره جويى برآيند. چهره شرك و مشركان و الحاد و ملحدان و دشمنان توطئه گر را افشا مى كند و درس برائت از آنچه جز رنگ خدايى دارد مى آموزد. فرهنگ اجتماعى اسلام را پيش روى نمايندگان ملل مسلمان مى گشايد و تبادل افكار و انديشه ها را در جهت بهروزى و عظمت مسلمين و تشريك مساعى در ترويج و تبليغ معارف جاويدان اسلام باعث مى گردد. امت را با امامتِ حق و رهبرىِ الهى آشنا مى سازد و به مستضعفان جهان مى آموزدكه چگونه غُل و زنجيرهاى اسارت و بردگى و استضعاف را بگسلند و ابراهيم وار بر نمروديان زمان شورش و عصيان كنند و به سرسپردگان اقطاب شرك و كفر «نه» بگويند و به هويت اسلامى و الهى خود بازگردند تا اسوه و شاهد براى ديگر امت ها باشند:
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً. (2)
«و اين چنين شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواهانى باشيد و
ص: 30
پيامبر بر شما گواه باشد.»
با توجه بدانچه گفته شد، تصديق خواهيم كرد كه سخن هاى ناگفته درباره فلسفه حج، اين فريضه جهانشمول اسلامى، بسيار است و دريغ كه اين كانون معارف اسلامى رنگ ببازد وچهره ناشناخته ويا تحريف شده باقى بماند و تنها به يك حركت بى روح تبديل گردد و گنجينه هاى سرشار آن در اختيار امت اسلام و نسل هاى كاوشگر و تشنه كامان حقيقت قرار نگيرد.
اين رسالت محققان آگاه و شيفتگان معارف الهى است كه در تحليل و بررسى اين موضوع حياتى، تدبر و تلاش بيشتر كنند و امت اسلامى را با معارف گوناگون حج، به ويژه ابعاد سرنوشت ساز آن در صحنه سياسى- اجتماعى جهان آشنا سازند.
به فرموده حضرت امام رحمه الله:
«همه مسلمانان بايد در تجديد حيات حج و قرآن كريم و بازگرداندن اين دو به صحنه زندگى شان كوشش كنند و محققان متعهد اسلام با ارائه تفسيرهاى صحيح و واقعى از فلسفه حج، همه بافته ها وتافته هاى خرافاتى علماى دربارى را به دريا بريزند.» (1)
آرى، برخى از ابعاد مهم و حياتى حج؛ مانند بعد اجتماعى و سياسى و همچنين بعد فرهنگى و اقتصادى آن، نسبت به ديگر ابعاد كمتر مورد توجّه قرار گرفته است. و اين همان چيزى است كه دشمنان اسلام و اذناب و سرسپردگان آنها نخواسته و نمى خواهند براى مسلمانان تبيين گردد و گاه آن را متناقض و منافى با معنويت حج مى دانند! و روى اين تفكر انحرافى و القايى كه از سوى دشمنان قسم خورده و ديرين اسلام ديكته شده پافشارى كرده و تبليغ مى كنند و اين يكى از دردهاى بى درمانى است كه حضرت امام قدس سره به آن هشدار مى دهند:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه واقعى بسيارى از
ص: 31
احكام الهى را درك نكرده و حج با آن همه راز و عظمتى كه دارد هنوز به صورت يك عبادت خشك و يك حركت بى حاصل و بى ثمر باقى مانده است.» (1)
ص: 32
محمود مهدى پور
تمامى احكام و دستورات الهى داراى مصالح و اهداف و نتايج قطعى و ارزشمند است. بر مبناى تفكر شيعى هر حكمى، حكمت و علتى دارد و هر قانون الهى، مصالح و منافعى را دنبال مى كند.
بر اساس آنچه از روايات و تجارب محسوس و عينى استفاده مى شود، در اين ميان حج نيز اهداف عرفانى، عبادى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى فراوانى دارد كه به هر يك از اين اهداف، در آيات و روايات اشاره شده است.
1- قال علىٌ عليه السلام:
« [فَرَضَ اللَّهُ] الْحَجَّ تَقْويَةً لِلدِّينِ». (1)
«حج عامل تقويت دين است.»
در خطبه حضرت فاطمه عليها السلام نقش حج، با جمله «وَالحَجّ تَشْييداً لِلدِّينِ» آمده است.
ص: 33
تقويتِ دين ابعاد گوناگونى دارد كه در اينجا به چگونگى نقش حج در تقويت دين اشاره مى شود:
1- حج، ياد خدا است و ارتباط قلبى انسان با خدا يكى از عاليترين روشهاى تقويت دين است.
2- حج، پيوند روحى بين دينداران و بنيانگذاران دين ايجاد مى كند و مسلمانان با انجام مراسم حج با آثار حضرت ابراهيم خليل و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا و اولياى الهى آشنا مى شوند.
3- حج، عامل تقويت ارتباط دينداران و در نتيجه اقتدار بيشتر در برابر دنياى كفر و شرك است.
4- حج، امكان همفكرى و مشاوره مسلمين براى حل مشكلات سياسى، اقتصادى و فرهنگى دنياى اسلام را فراهم مى سازد.
5- حج، نمايش عظمت، قدرت و جمعيّت مسلمين در برابر كفار و مشركين است.
6- حج، عامل تفقّه بيشتر در دين و آشنايى با عقايد اسلامى، احكام الهى و تاريخ و سيره معصومين عليهم السلام و تكرار و تلاوت آيات قرآن و دل سپردن به قرآن در سرزمين وحى است و مى توان گفت هر حاجى مسلمان يك اردوى بازآموزى دينى را طى مى كند.
7- حج، پاسدارى از هويت تاريخى مسلمين و يادآورنده خاطرات تاريخ اسلام و قهرمانان مكتب انبيا و حج گزاران بزرگ تاريخ؛ مثل حضرت ابراهيم، حضرت اسماعيل، هاجر، پيامبر بزرگوار اسلام، امام على عليهم السلام و ديگر بزرگان تاريخ اديان ابراهيمى است.
8- حج، تمرين عملى بندگى و اطاعت از خداست.
در روايات به تمامى موارد ياد شده تصريح گرديده است.
1- امام الصادق عليه السلام فرمود:
«لايَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتْ الْكَعْبةُ»؛ (1)
«تا كعبه برپاست، دين برپاست.»
ص: 34
حضرت على عليه السلام به قثم بن عباس فرماندار مكّه نوشت:
«فَاقِمْ لِلنَّاسِ الحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللَّهِ». (1)
«براى مردم حج را به پادار و «ايام اللَّه» را به يادشان آور.»
امام رضا عليه السلام فرمودند:
«وَلِتُعْرَفَ آثارُ رسولِ اللَّه صلى الله عليه و آله و تُعْرَفَ أخبارُهُ و يُذْكَرَ و لايُنْسى». (2)
«حج واجب شده است تا آثار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شناخته شود و اخبار آن حضرت مطرح گردد و فراموش نشود.»
امام رضا عليه السلام فرمود:
«فَجُعِلَ فِيهِ الاجْتِماع مِنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لِيَتَعارَفُوا». (3)
«خانه اش را نقطه گردهمايى از شرق و غرب جهان قرار داد تا مسلمين همديگر را بشناسند.»
حضرت رضا عليه السلام فرمود:
«وَلِيَتَربَّحَ كُلُّ قَوْمٍ مِنَ التّجارات منْ بَلَدٍ إلى بَلَدٍ، وَلِيَنْتَفِعَ بِذَلِكَ الْمُكَارِي وَالْجَمَّالُ». (4)
ص: 35
«وحج را واجب فرمود تا مردم در پرتو آن از داد و ستدها سود برند و كرايه دهندگان و شترداران (عاملان حمل و نقل) از اين آمد و شد بهره مند شوند.»
امام هشتم عليه السلام فرمود:
«عِلَّةُ الْحَجِّ ... وَ الْخُرُوجِ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ ... وَ حَظْرِها عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ اللَّذَّاتِ». (1)
«و حج خانه الهى عامل پاكى از گناهان و بازداشتن نفس از خواسته ها و لذّت هاست.»
حج عامل بريدن از علايق و وابستگى هاى خانوادگى، شخصى و منطقه اى است و انسان وقتى از يك روند معمول و محيط عادى جدا مى شود، زمينه رشد و گسترش فكر و انديشه و فراگير شدن علايق و عواطف او فراهم مى گردد و همه فوايد هجرت در اين سفر زيارتى بدست مى آيد.
در سايه عبادت بزرگ حج، بيم و ابهام ناشى از تفاوت رنگ، مليّت، مناطق جغرافيايى، زبان و غيره رنگ مى بازد و انسانها احساس مى كنند با پذيرش خداى يكتا و پيامبر واحد و قوانين الهى، مى توان بدون بدبينى و ترس با انسانها برادر شد.
در پرتومراسم عبادى حج كه توسط مسلمانان جهان برگزارمى شود. مانورقدرت امت اسلامى شكل مى گيرد ومسلمانان مى توانند نيروها وامكانات دنياى اسلام را بهتر بشناسند و فرياد اعتراض و برائت خويش را نسبت به نظام شرك و رفتار مشركان اعلام كنند.
ص: 36
محمّد بهارى همدانى
آيت اللَّه شيخ محمد بهارى، كه از چهره هاى نامدار عرفان و تهذيب نفس بود، در طىّ نامه اى آداب حجّ را مورد بحث و بررسى قرار داده و مفاهيم دقيق و لطيفى رابدين شرح مطرح نموده است اين نامه در كتاب تذكرة المتقين چاپ شده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَى اشْرَفِ اْلانْبِياءِ وَ الْمُرسَلينَ، مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ».
و بعد، فَاعْلَمْ ايُّهَا الطَّالِبُ لِلْوُصُولِ الى بَيْتِ اللَّه الْحَرامِ، [پس بدان اى طالب رسيدن به بيت اللَّه الحرام] اين كه حضرت احديت- جَلَّ شَأْنُهُ الْعَظيم- را بيوتاتِ مختلف مى باشد؛ يكى را «كعبه ظاهرى» گويند كه تو قاصد او هستى. ديگرى را «بيت المقدس» و ديگرى را «بيت المعمور» و ديگرى را «عرش» و هكذا تا برسد به جايى كه خانه حقيقى اصلى است كه آن را «قلب» نامند كه اعظم از همه اين خانه هاست، وَلا شَكَّ وَ لا رَيْبَ فى انَّهُ لِكُلِّ بَيْتٍ مِنَ الْبُيُوتِ لِطالِبِه رُسُوم وَ آداب، [شك و ترديدى نيست كه براى ورود به هر خانه، رسوم و آدابى است كه بايد از سوى وارد شونده رعايت شود] غرض دراين رساله، بيان آداب كعبه ظاهرى است، غير از آن آدابى كه در مناسك مسطور است. ضمناً
ص: 37
شايد اشاره به آداب كعبه حقيقى هم فى الجمله بشود.
اولًا بدان، غرض از تشريع اين عمل شريف، لَعَلَّ اين باشد كه مقصود اصلى از خلقت انسان، «مَعْرِفَةُ اللَّهِ وَ الْوُصوُلُ الى دَرَجَةِ حُبّهِ وَالانسِ بِهِ» [شناخت خداوند و رسيدن به مقام محبت و انس با او است] است «وَلايُمْكِنُ حُصُولُ هذَيْنِ الأمْرَيْن الّا بِتَصْفِيَةِ الْقَلْبِ». [و دستيابى به اين دو جز با تصفيه و پيرايش دل امكان پذير نمى باشد] وآنهم ممكن نباشد جز به «كَفُّ النّفْسِ عَنِ الشَّهوتِ وَالانْقِطاعُ مِنَ الدُّنْيا الدَّنْيَّةِ وَايقاعُها عَلَى الْمَشاقِ مِنَ الْعِباداتِ، ظاهرِيَّةً وَباطِنيَّةً». [و آن نيز جز با پرهيز از شهوات، بريدن از دنياى پست و وادار كردن خويش به عبادات سخت ظاهرى و باطنى]
از اينجا بوده كه شارع مقدس عبادات را يك سخ نگردانيده بلكه مختلف جعل كرده؛ زيرا كه به هر يك از آنها رذيله اى از رذائل، از مكلّف زايل مى گردد تا با اشتغال به آنها، تصفيه تمام عيار گردد، چنانكه با صدقات حقوق ماليه و اداى آنها قطع ميل كند از حطام (1) دنيوى وكما اينكه صوم قطع مى كند انسان را از مشتهيات نفسانى و صلات نهى مى كند از هر فحشا و منكرى و هكذا ساير عبادات و چون عمل حج مجمع العناوين بود با زيادى. چه اين كه مشتمل است بر جمله اى از مشاقّ (2) اعمال كه هر يك بنفسه صلاحيت تصفيه نفس را دارد؛ مثل «انفاق المال الكثير، والقطع عَنِ الأهْل والأولاد والْوَطَن، والحَشْر مع النّفوس الشّريرة و طيّ المنازل البعيدة، مع الابتلاء بالعطش في الحرّ الشّديد في بعض الأوان، والوقوع على أعمال غير مأنوسة لا يَقْبِلها الطّباع من الرّمي والطّواف والسّعي والإحرام وغير ذلك». [هزينه كردن مال فراوان و جدا شدن از خانواده و فرزندان و وطن و معاشرت با افراد شرور و پيمودن مسيرهاى دور و دچار تشنگى شدن در گرماى شديد در پاره اى اوقات و انجام كارهاى غير عادى كه طبعاً انسان پذيراى آن نيست مانند رمى جمرات، طواف، سعى و احرام و ديگر اعمال]
با اين كه داراى فضايل بسيارى است. ايضا از قبيل تذكر به احوال آخرت به رؤيت اصناف خلق و اجتماع كثير «في صُقْعٍ واحدٍ على نهج واحد لا سيّما في الإحرام
ص: 38
والوقوفين». [در يك مكان با شيوه عبادى واحد به ويژه در مسأله احرام و وقوف در عرفات و مشعر]
ورسيدن به محل وحى و نزول ملائكه بر انبيا از آدم تا خاتم- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- و تشرف به محل اقدام آن بزرگواران، مضافا بر تشرف بر حرم خدا و خانه او، علاوه به حصول رقت كه مورث اصغاء قلب است، به ديدن اين امكنه شريفه با امكنه شريفه اخرى كه رساله گنجايش تفصيل آنها را ندارد.
الحاصل چون حج داراى جمله اى از مشاق و فضائل كثيره اى از اعمال بود ورسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مبدل كردم رهبانيت را به جهاد و حج ...» و انسان نمى رسد به اين كرامت عظمى الا به ملاحظه آداب و رسوم حقيقى آن و هى امور:
الأول اين كه: هر عبادتى از عبادات بايد به نيت صادقه باشد و به قصد امتثال امر شارع بجا آورده شود تا عبادت شود. كسى كه اراده حج دارد، اوّلًا بايد قدرى تأمل در نيت خود بنمايد. هواى نفس راكنار گذارد، ببيند غرضش از اين سفر، امتثال امر الهى و رسيدن به ثواب و فرار از عقاب اوست يانه، نستجير بالله غرضش تحصيل اعتبار يا خوف از مذمت مردم يا تفسيق آنها يا از ترس فقير شدن- بنابراين كه معروف است هر كه ترك حج كند، مبتلا به فقر خواهد شد- يا امور ديگر از قبيل تجارت وتكيّف و سير در بلاد و غير ذلك. اگر درست تأمل كند خودش مى فهمد كه قصدش چطور است و لو به آثار، اگر معلوم گرديد كه غرض خدانيست، بايد سعى در اصلاح قصد خود نمايد، لااقل ملتفت باشد به قباحت اين عمل كه قصد حريم ملك الملوك را كرده، براى اينگونه مطالب بى فايده لااقل به نحو خجالت وارد شود نه به طرز غرور و عُجب.
الثانى اين كه: تهيه حضور ببيند از براى مجلس روحانيين با بجا آوردن يك توبه درستى با جميع مقدمات كه از جمله آنهاست رد حقوق؛ چه از قبيل ماليه باشد، مثل خمس و رد مظالم و كفارات و غيرها، يا ازغير ماليه باشد، مثل غيبت و اذيت و هتك عرض و ساير جنايات بر غير، كه بايد استحلال از صاحبانش بنمايد به آن تفاصيلى كه در محل خود مذكور است و خوب است بعد از اين مقدمات، آن عمل توبه روز يكشنبه را كه در منهاج العارفين مسطور است بجا بياورد و اگر پدر يا مادرى دارد- مهماامكن- آنها
ص: 39
را هم از خود راضى كند تا پاك و پاكيزه از منزل درآيد، بلكه تمام علايق خود را جمع آورى نموده، شغل قلبى خود را از پشت سرش قطع نمايد تا به تمام قلب رو به خداى خود كند، همچنين فرض كند كه ديگر بر نمى گردد.
پس بناءً على هذا بايد وصيّت تام و تمامى بكند به اطلاع اشخاص خيّر و دانا تا بيان كنند كه كيفيت وصيت بايد چگونه باشد. كار را بر وصى تنگ نگيرد، بلكه به نحو توسعه در امر ثلث خود وصيت كند كه مسلمانى بعد از فوت او در حرج نيفتد ومعذلك اهل و عيالش را به كفيل حقيقى واگذارد، فإنّهُ خَيْرُ مُعين و نعم الوكيل.
الحاصل، كارى كند كه اگر بر نگردد هيچ جزئى از جزئيات كار او معوق نماند، بلكه دائماً بايد چنين باشد شخصى كه اطلاع تام به وقت مردن خود ندارد.
الثالث اين كه: اسباب مشغله قلبى در سفر براى خود فراهم نياورد تا او را در حركات و سكناتش، كه بايد به ياد محبوب خود باشد، باز دارد؛ چه از قبيل عيال و اولاد باشد يا رفيق ناملايم الطبع يا مال التجاره يا غير آن. مقصود اين است كه خودش به دست خود اسبابى فراهم نياورد كه تمام همتش درسفر مصروف آن باشد بلكه اگر بتواند بااشخاصى همسفر شود كه تذكر ايشان بر او غالب باشد يا هميشه اگر غفلت ورزيد آنها او را به ياد خدا بيندازند. قصه سيد بن طاووس قدس سره با همسفران معروف است.
الرابع اين كه: مهما امكن سعى در حلّيت خرجى خود بنمايد و زياد بردارد و از انفاق مضايقه ننمايد؛ زيرا كه انفاق در حج انفاق در راه خدا است. چرا بايد انسان دلگير باشد از زيادى خرج! بهترين توشه ها را بردارد و زياد بذل نمايد كه درهمى از او در احاديث اهلبيت عليهم السلام به هفتاد درهم است.
ازهد زهاد، اعنى سيد سجاد عليه السلام وقتى كه حج مى فرمودند؛ ازقبيل بادام، شكر، حلويات و سويق (1) بر مى داشتند.
بارى از جمله سعادت شخص است اگر در اين سفر چيزى از او بشكند يا تلف شود يا دزد ببرد يا مصارف او زياد شود، بايد كمال ممنونيت را داشته بلكه شاد باشد؛ زيرا كه
ص: 40
همه اينها بر ميزبان است. در ديوان اعلى ثبت است كه به اضعاف مضاعف، تلافى خواهند كرد. نمى بينى اگر كسى تو را به ميهمانى به خانه خود بطلبد و در اثناى راه صدمه بر تو وارد آمده باشد اگر ميزبان بتواند- مهما امكن- جبران آن را متحمل مى شود؟! چونكه خود طلبيده با اين كه لئيم است و عاجز «فَكَيْفَ ظَنُّكَ بِأَقْدَر الْقادِرِين وَأَكْرَم الأكرَمِين». [پس گمان تو چگونه است درباره تواناترين توانمندان و كريم ترين كريمان] حاشا و كلّا از كرم او كه كمتر از عرب باديه نشين باشد، نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ بِالْخالِق. [پناه مى بريم به خداوند از پندار بد درباره آفريدگار]
و صدق اين مقاله بر كسى واضح است كه ميان اعراب باديه نشين گرديده و ديده باشد.
الخامس اين كه: بايد خوش خلق باشد وتواضع بورزد. از رفيق و مكارى و غيره كوچكى بنمايد و از لغو و فحش و درشت گويى و ناملايم در حذر باشد، نه حسن خلق تنها آن است كه اذيتش به كسى نرسد بلكه از جمله اخلاق حسنه آن است كه از غير، تحمل اذيت بنمايد. بل نه تنها متحمل شود بلكه در ازاى او خفض جناح (1) كند، إلى ذلك يشير قوله فى الحديث القدسية [فرموده خداوند در حديث قدسى به همين مسأله اشاره دارد]: حاصل آن اين كه «رضايت خود را در جفاى مخلوق پنهان كرده ام هر كه درصدد رضا جويى از ما است بايد ايذاء غير را متحمل شود.»
السادس اين كه: نه تنها قصد حج كند و بس، بلكه در اين ضمن، بايد چندين عبادت را قاصد باشد كه يكى از آنها حج است؛ از قبيل زيارت قبور مطهره شهدا و اوليا و سعى در [قضاى] حوائج مؤمنين و تعليم و تعلّم احكام دينيّه و ترويج مذهب اثنا عشريه و تعظيم شعائر اللَّه و امر به معروف ونهى از منكر و غير ذلك.
السابع اين كه: اسباب تجمع و تكبّر براى خود فراهم نياورد بل شكسته دل و غبار آلوده، رو به حريم الهى رود، همچنان كه درمناسك هم اشاره به آن شده در باب احرام.
الثامن اين كه: از خانه خود حركت نكند مگر اين كه نفس خودش را در هر چه با
ص: 41
خودش برداشته باجميع رفقاى خود و اهل خانه و هر چه تعلق به او دارد، امانتاً به خالق خود- جلّ شأنه- بسپارد. با كمال اطمينان دل، از خانه بيرون رود، فَانَّهُ جَلَّتْ عَظَمَتُهُ نِعْمَ الْحَفِيظ وَ نِعْمَ الْوَكِيل وَ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِير [خداى جَلَّتْ عَظمتهُ بهترين حافظ، وكيل، سرپرست و يارى رسان است].
آدابى ديگر هم دارد، آن را در مناسك نوشته اند.
بلى اهتمام تام به صدقه دادن داشته باشد، به اين معنا كه صحت خود را بخرد از خالق خود، به اين وجه صدقه.
التاسع اين كه: اعتمادش به كيسه خود وقوه و جوانى خود نباشد، بلكه در همه حال، بالنسبه به همه چيز بايد اعتماد او به صاحب بيت باشد. مقدمات بيش از اينهاست ليكن غرض تطويل در رساله نويسى نيست (در خانه اگر كس است، يك حرف بس است.)
بايد تأمل كند و بداند كه اين سفر جسمانى الى اللَّه است و يك سفر ديگرى هم روحانى، الى الله بايد بكند.
به دنيا نيامده براى خوردن و آشاميدن، بلكه خلق شده از براى معرفت و تكميل نفس، آنهم سفر ديگرى است، كما اين كه در اين سفر حج، زاد و راحله و همسفر و امير حاج و دليل و خدام و غيره لازم دارد كه اگر هر كدام نباشد كار لنگ است و به منزل نخواهد رسيد بل به هلاكت خواهد افتاد، در آن سفر هم بعينه به اينها محتاج است والا قدم از قدم نخواهد برداشت واگر بدون اينها خيال كرده راه برود، قطعا رو به تركستان است. كعبه حقيقى نيست. اما راحله او در اين سفر بدن اوست. بايد به نحو اعتدال از خدمت آن مضايقه نكند و نه چنان سيرش بكند كه جلو او را نتواند بگيرد و ياغى و طاغى شود، نه چنان گرسنگى به آن بدهد كه ضعف بر او مستولى شود و از كار عبادت بازماند، خير الأمور أوسطها، افراط و تفريط آن مذموم است.
اما زاد او اعمال خارجيه اوست كه تعبير از آن به تقوا مى شود؛ از فعل واجبات و ترك محرمات و مكروهات و اتيان به مستحبات، و اصل معناى تقوا پرهيز است كه اول درجه آن، پرهيز از محرمات است وآخر درجه آن پرهيز از ماسوى اللَّه- جلّ جلاله- و بينهما متوسطات. فحاصل الكلام اين كه هر يك از ترك محرمات و اتيان به واجبات به
ص: 42
منزله زادى است كه هر يك را درمنازل اخرويه احتياج افتد بدرجات الحاجه كه اگر همراه خود نياورده باشى مبتلا خواهى بود، نستجير باللَّه من هذه البلوى العظيمة.
و اما همسفر مؤمنين هستند كه به همت همديگر و اتحاد قلوب، اين منازل بعيده را طيران خواهند نمود و اليه يشير قوله- عَزَّ مِنْ قائل: تَعاوَنُوا عَلَى البِرِّ وَالتَّقْوى (1)
[همواره در راه نيكى و پرهيز كارى با هم همكارى نماييد].
ولعلّ بدون اجتماع، كار انجام نگيرد وشايد از اين جهت رهبانيت در اين امت منع شده باشد.
استاد ما- رضوان اللَّه عليه- مى فرمود: «خيلى كار از اتحاد قلوب ساخته گردد كه از متفرّد بر نمى آيد» اهتمام تامى در اين مطلب داشت، همنيطورهاست، همه مفاسد، زير سر اختلاف قلوب است ....
و اما اميرِ حاج در اين سفر، ائمه طاهرين- سلام اللَّه عليهم اجمعين- هستند كه بايد سايه بلند پايه آن بزرگواران بر سر تو باشد و متمسك به حبل المتين ولاى آنها باشى، به كمال التجاء به آن خانواده عصمت وطهارت، تا بتوانى چند قدمى راه بروى والا شياطين جن و انس در قدم اول تو را خواهند ربود، مثل چاپيدن و غارت كردن عرب بدوى حجاج را بى امير حاج كما هو واضح، خصوصاً هر چه به حرم نزديك شود. بلى اگر خود را به حرم رسانيد ديگر ايمن است از هر خوف ومَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً (2). اما هيهات كه بتواند سرخودى به آن جا رسد. اين نخواهد شد، واللَّه العالم.
و اما دليل اين راه: اگر چه ائمه طاهرين- سلام الله عليهم- ادلّاء على الله هستند ودليلند، لكنه معذلك ماها از آن پستى تربيت و منزلت كه داريم از آن بزرگواران هم اخذ فيوضات بلا واسطه نمى توانيم بكنيم، محتاجيم در دلالات جزئيه و مفصله به علماى آخرت و اهل تقوا تا به يُمن قدوم ايشان و به تعليم آنها درك فيوضات بنماييم كه بى وساطت آنها درك فيض در كمال عسرت و تعذر است و لذا محتاج به علما هستيم، پيش خود كار درست نمى شود.
ص: 43
بارى، چون به ميقات رسد، لباس خود را در آورد در ظاهر و ثوب احرام بپوشد و در باطن قصدش اين باشد كه از خودش خلع كرده لباس معصيت وكفر و ريا ونفاق را و پوشيده ثوب طاعت و بندگى را و همچنين ملتفت باشد همچنانكه در دنيا خداى خود را بغير ثوبِ زىّ خود و عادت خود غبار آلوده، سر برهنه و پا برهنه ملاقات مى كند، همچنين بعد از مردن خواهد ملاقات كرد عمال خداى خود را به كمال ذل وانكسار و عريان. پس درحال تنظيف، بايد قصدش تنظيف روح باشد از شرك معاصى و به قصد احرام هم عقد توبه صحيح ببندد؛ يعنى حرام كند بر خود به عزم و اراده صادقه كلّ چيزهايى را كه خداوند عالم حرام نمود بر او كه ديگر بعد از مراجعت ازمكه معظمه پيرامون معاصى نگردد و در حين لبيك گفتن بايد ملتفت باشد كه اين اجابت ندايى است كه به اين متوجه شده.
اولًا: قاصد باشد كه قبول كردم كلّ طاعتى كه از براى خداوند متعال است.
و ثانياً: مردد باشد كه اين عمل از او قبول خواهد شد يا نه. قضيه سيد الساجدين- سلام اللَّه عليه- را به نظر بياورد كه در احرام نمى توانستند لبيك بگويند، غش مى كردند و از راحله خود مى افتادند. سؤال مى شد، جواب مى فرمودند: مى ترسم خداوند بفرمايد: «لا لبيك» و هم به نظر بياورد ازاين كيفيت يومِ محشر را كه تمام مردم به اين شكل از قبر خود بيرون مى آيند، لخت و عورند وسربرهنه و ازدحام آورنده. بعضى در زمره مقتولين و برخى در نمره مردودين. بعضى متنعم بعضى معذب و بعضى متحير در امر بعد ازآن كه جميعاً در ورطه اولى متردد بودند. چون داخل حرم شود بايد حالش حال رجاء و امن باشد از سخط و غضب الهى؛ مثل حال مقصرى كه به بستخانه (1) رسيده باشد.
به مفاد آيه شريفه وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمَناً جاى زيادى رجاء و اميدوارى همين جاست؛ چه اين كه شرف بيت عظيم است و صاحب آن به راجى خود كريم. جا دارد توسعه رحمت؛ زيرا كه تو در آنجا ميهمان خاص اكرم الاكرمين هستى. او پى بهانه مى گشت كه تو را يكمرتبه در عمرت به خانه خود دعوت كرده باشد (اگرچه هميشه
ص: 44
ميهمان او بوده اى) حالا ميسر شده حاشا و كلّا از كرم او كه هر چه خواهش داشته باشى و از او هم برآيد، مضايقه داشته باشد، «ما هكَذا الظَنّ بِهِ جَلّتْ عَظَمَتُهُ». [اين چنين گمانى به خداى جَلَّت عظمته نيست] اين چنين گمانى را به بعضى از اسخياى عرب نبايد برد، فضلًا عن الجواد المطلق [تا چه رسد به بخشايشگر مطلق]. ديگر حالا تو نتوانى بياورى يا بياورى و نتوانى نگهدارى يا از اصل ندانى چه بايد بخواهى يا كارى كنى به دست خودكه مقتضى بذل به تو نباشد. تقصير كسى نيست، گدايى با كاهلى نمى سازد.
بلى عيب در اينجاست كه غالب مردم كه مشرف به مكه شدند، اعظم همشان اين است كه زود صورت اين اعمال را از سر وا كنند، على سبيل الاستعجال آن وقت آسوده در فكر خريد خود باشند، اما حواس به قدر ذرّه اى، پيش معناى اين اعمال باشد. نه، با اين كه همه حواس ميهمان بايد پيش ميزبان باشد و چشمش به دست او و حركات و سكناتش به ميل او. حتّى روزه مندوب بى اذن او مذموم است. چه، جاى اين كه در خانه او هتك عرض او را بكنى و هتك عرض سلطان السلاطين، اشتغال به مناهىِ اوست. كدام حاجى از حجاج متعارفه كه وارد حرم الهى شود در آيد و اقلًا صد معصيت از او سرنزند، از دروغ و غيبت و اذيّت به غير و سخن چينى و تعطيل حق غير و فحش به عكّام (1) وحمله دار و غيره كه ورقه گنجايش تفصيل آنها را ندارد، واللَّه اعلم.
چون شروع به طواف نمايد، بايد هيبت عظمت و خوف و خشيت و رجاء عفو و رحمت، شراشر (2) وجود او را بگيرد. اگر جوارح خارجيه نلرزد، اقلا دلش بلرزد، مثل آن ملائكه كه حول عرش دائماً به اين نحو طواف مى كنند. اگر بخواهد مشتبه به آنها باشد، چنان كه در اخبار است و بايد ملتفت باشد كه طواف منحصر به طواف جسمانى نيست بلكه يك طواف ديگرى هم هست كه طواف حقيقى آن است و آن را «طواف قلبى» گويند به ذكر رب البيت و اصيل بودن آن براى اين است كه اعمال جسمانيه را امثله آنها قرار داده اند كه انسان از اينها پى به آنها ببرد، چنانكه مضمون روايت است.
و ايضاً بايد بداند همچنانكه بى قطع علاقه از اشغال دنيويه و زن و فرزند و غيره،
ص: 45
نمى شود به اين خانه آمد، آن كعبه حقيقى هم چنانست كه عمده حجب علقه است و در بوسيدن حجر و ملصق به مستجار و استلام حطيم و دامن كعبه را گرفتن بايد حال او حال مقصرى باشد كه از اذيت و داغ و كشتن فرار كرده به خود آن بزرگ ملتجى شده كه او از تقصيراتش بگذرد. اين است كه گاهى دست و پايش را مى بوسد، گاهى دامن او را مى گيرد، گاهى خود را به او مى چسباند. گاهى مثل سگ تبصبص مى كند. گاهى گريه مى كند. گاهى او را به اعز اشخاص پيش او قسم مى دهد. گاهى تضرع مى نمايد كه بلكه او را از اين مهلكه نجات دهد، خصوصاً اگر كسى باشد كه بداند غير از او ملجأ و پناهى نيست، ببين تا فرمان استخلاص نگرفته اى از خدمت او بر مى گردى؟ لا وَرَبّ الْكَعْبَة.
در امورات دنيويه، انسان چنين است و اما بالنسبه به عذاب اخروى، چون نسيه است، هيچ در فكر اين مطالب نيست. حجاج دروغى قدرى مى دوند دور كعبه بعد مى روند به تماشاى سنگ ها و بازارها و ديوارها.
بارى، چون به سعى آيد، بايد سعيش اين باشد كه اين سعى را به منزله تردد در خانه سلطان قرار دهد، به رجاء عطا و بخشش و اما در عرفات از اين ازدحام خلق و بلند كردن صداهاى خودشان به انواع تضرع و زارى و التماس به اختلاف زبان ها و افتادن هر گروهى پى ائمه خودشان و نظر به شفاعت او داشتن حكايت محشر را ياد آورد. اينجا كمال تضرع و الحاح (1) را بكند تا آنجا مبتلا نشود و بسيار ظنّ قوى داشته باشد بر حصول مراداتش؛ زيرا كه روز شريف موقف (2) عظيم و نفوس مجتمع و قلوب به سوى الهى منقطع و دستهاى اوليا و غيرهم به سوى او- جلّ شأنه- بلند شده و گردنها به سوى او كشيده شده. چشمها از خوف او گريان و بندها از ترس او لرزان و روز، روز احسان، و ابدال و اوتاد در محضر حاضر، بناى سلطان بر بخشش و انعام و همچنين روز خلعت پوشى صدر اعظم دولت عليّه (3)- عجل اللَّه فرجه و سهّل مخرجه- در چنين روزى استبعاد ندارد، حصول فيض به اعلا مدارجه، بالنسبه به كافّه ناس و خلايق.
ص: 46
آيا گمان به خالق خود دارى كه سعى تو را ضايع گرداند، با اين كه منقطع شده اى از اهل و اولاد و وطن، آيا رحم نمى كند غربت تو را، ما هكذا الظَنّ بِهِ وَلا الْمَعْرُوفُ مِن فَضله. [نه چنين گمانى درباره او مى رود و نه از فضل او متعارف است] و از اينجاست كه در حديث وارد شده: «مِنْ أعْظَمِ الذُّنُوبِ أَنْ يَحْضُرَ الْعَرَفات وَيَظُنَّ أَنَّهُ لا يَغْفِرُ لَهُ (الَّلهُمَّ ارْزُقْنا)». [از بزرگترين گناهان آن است كه حاجى در عرفات حضور به هم رساند و گمان برد كه خداوند او را نمى آمرزد.] (1) چون از عرفات كوچ كند، روبه حرم آيد، از اين اذن ثانوى به دخول حرم تفأل زند به قبولى حجش وقربش به خداى خود و مأمون بودن او از عذاب الهى.
چون به منا رسد رمى جمار كند، ملتفت باشد كه روح اين عمل در باطن، دور كردن شيطان است، فان كان كالخليل فكالخليل و الا فلا.
بارى چون حرم را وداع كند، بايد دركمال تضرع و مشوش الحال باشد كه هر كس او را ببيند ملتفت شود كه اين شخص عزيزى را گذاشته و مى رود مثل گذاشتن ابراهيم اسماعيل عليهما السلام و هاجر را. بناى او بر اين باشد كه اول زمان تمكن، باز عود به اين مكان شريف بنمايد و بايد ملتفت ميزبان باشد در همه حال، مبادا به بى ادبى او را وداع نمايد كه ديگر او خوش نداشته باشد. اين ميهمان ابد الآباد به خانه او قدم گذارد، اگر چه اين ميزبان- جلّ جلاله- سريع الرضاست ليكن مراعات ادب مهما امكن- بايد از اين طرف بشود، اگر بتواند حتى المقدور آن بقعه هايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عبادت كرده در آنها؛ مثل كوههاى مكه معظمه به قصد تشرف از محل اقدام مباركه نه به قصد تماشا و تفرج حاضر گردد، و بلكه به قصد قربت مطلقه، دو ركعت در آنجاها نماز بخواند، بلكه اگر ممكن باشد قدرى در آنجاها زياده از متعارف توقف كند، و اگر حج اولى اوست، البته داخل خانه كعبه شدن را ترك نكند با آن آداب مأثوره در شرع مطهر كه در كتب مسطور است.
ص: 47
عباسعلى عميد زنجانى
بزرگترين آفت جريانها و حركتهاى سرنوشت ساز تاريخى، خطر رجعت و تحريف و بدعت است. عوامل آفت زا، بدون آن كه از خود مخالفت و مقاومتى نسبت به اصل جريان و حركت نشان دهند، در كنار آن رشد مى كنند و به تهى كردن محتواى حركت و بازگرداندن آن به سود خويش و ايجاد دگرگونيهاى ريشه اى، كه جريان و حركت را خنثى و از تحرك بازدارد، همت مى گمارند. گونه هاى مختلف اين آفت ها را در كنار همه جريان هاى بزرگ تاريخى مى توان يافت.
هرقدر عظمت حركت بيشتر باشد، نوع آفت نيز پيچيده تر و خطرناكتر خواهد بود.
ولى بسيارى از جريان هاى عظيم تاريخى توانسته اند على رغم وجود آفتهاى گوناگون، به راه خود ادامه دهند.
حركتِ رهايى بخش اسلام در مسير تاريخى خود، همواره دچار اين آفت ها بوده و از راههاى مختلف و به اشكال به ظاهر متفاوت در معرض خطر رجعت و تحريف و بدعت قرار گرفته است؛ ولى از آنجا كه منبع و ريشه اصيل اين نهضت جهانى بزرگ؛ يعنى قرآن، با صيانت الهى تضمين شده: إنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَانّا لَهُ لَحافِظُونَ. (1)
ص: 48
على رغم آسيب هايى كه بر برخى فروع آن وارد شده، همچنان استوار و بى خلل، روشنگرِ راه انسان هاى حقيقت جو مانده است.
در اين ميان، گروهى كه قرآن آنان را تحت عنوان ومشخّصه فَامَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ (1)
معرفى مى كند، با تلاشى مذبوحانه و تفسيرهايى ناهنجار، برخى از فروع و بخشهاى اصيل اسلام را هدف اغراض شوم خود قرار داده و به تحريف و بى محتوا كردن آنها پرداخته اند.
در بسيارى از موارد، هدف اينان نسخ و مسخ اسلام و تحريف اصل دين نبوده است؛ بلكه اميال و هواها و بازتاب منفعت طلبى ها و جبهه گيرى هاى نابحق و مقاومت در برابر موضع حق، آنان را به تحريف و بدعت در فروع واداشته است؛ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ .... (2)
از جمله بخشهاى اصيل و مهم اسلامى، كه به دليل اهميت بيشتر و نقشى كه در حفظ و حراست اساسى اسلام دارد و همواره در معرض خطر بى محتوا شدن و تحريف قرار گرفته است، مسأله حج و محتواى گسترده و حركت آفرين آن مى باشد كه فرمود: «لا يَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَةُ» (3).
حج، با داشتن بار سياسى و ابعاد مختلف اجتماعى- اقتصادى، مى توانست هر سال تحوّلى بنيادين و حركتى انقلابى در زندگى مسلمانان و در نهايت در اوضاع سياسى جهان اسلام ايجاد كند و به دليل تماس مستقيم با مسأله حكومت و رهبرى و امامت مسلمانان مهمترين اصل اسلامى و بنيادى ترين مسأله جهان اسلام را همراه داشته است؛ به طورى كه حج صحيح و پرمحتوا مى توانست اوضاع جهان اسلام و زندگى صدها ميليون مسلمان را دگرگون و در نتيجه همه قدرت طلبان ناصالح و حكام و سردمداران آشفته بازار سياست و اقتصاد مسلمانان را از رسيدن به مقاصد شوم خود محروم سازد.
از اين رو، همه كسانى كه به نحوى منافعشان از طريق انجام مراسم صحيح حج به
ص: 49
خطر مى افتاد و سرنوشت خود را با مسأله حج در ارتباط مى ديده اند، سعى بر آن داشته اند كه به گونه اى از آثار بنيان كن حج در امان بمانند و قدرت و منافع خود را در برابر خطرات ناشى از حج، آسيب ناپذير سازند.
شيطانى ترين راه براى تأمين اين هدف شوم، ابقاى ظاهر حج و حفظ شكل و قالب ظاهرى و بى محتوا كردن و خنثى نمودن آن بود، كه در نهايت (حج بى محتوا) مى توانست به صورت عامل و وسيله اى براى تأمين اهداف شوم آنها تغيير ماهيت دهد.
در چند قرن اخير كه پاى استعمار غرب و شرق به كشورهاى اسلامى باز شد و منابع سرشار اقتصادى مسلمانان به صورت وحشتناكى مورد هجوم قرار گرفت و به يغما رفت و به منظور هموار شدن راه غارتِ بيشتر، استقلال سياسى، اقتصادى و فرهنگى از مسلمانان سلب گرديد. خطر تحريف حج بيش از پيش مطرح شد و اين فاجعه عظيم به شكل ديگرى رخ داد.
اين بار حج، به عنوان عامل بزرگ بيدارى مسلمانان و حركت عظيم ضد استكبارى، به صورت سدى محكم و استوار در برابر هجوم و يورش غرب و شرق قرار گرفت و اينجا بود كه دشمن جديدى براى خنثى كردن آن، به مبارزه و پيكار با حج همّت گمارد.
اين دشمن غدار نيز، از تجربيات شيطانى دشمن اول سود برد و سعى بر آن داشت كه بدون ايجاد وقفه و خللى در انجام شكل ظاهرى مراسم حج، آن را از درون تهى نمايد و به سود خود تغيير ماهيت دهد.
اين ساده لوحى است اگر ما تصور كنيم كه توطئه مشترك استكبار و طاغوتها، متمركز در براندازى حج و ممانعت از برگزارى مراسم آن است؛ زيرا اين توطئه نه تنها عملى نيست كه اصولًا سودى هم براى استكبار و طواغيت دربر نخواهد داشت و حتى الامكان بهره گيرى از اين فرصت مناسب و ايده آل را از آنها خواهد گرفت.
عمق و پيچيدگى اين توطئه و سياستگذارى مشترك شوم در اين است كه: دشمن سعى در برگزارى حج دارد و تلاش ظاهرى و سياستگذارى آشكار او در اين است كه اين مراسم هر چه با شكوه تر و با آرايشى بهتر انجام گيرد؛ ولى به صورت قالبى تهى و صد در
ص: 50
صد فاقد محتوا و به دور از هر نوع بهره گيرى در جهت ايجاد وحدت و قدرت و تشكل امت اسلامى.
بايد توجه داشت اين اولين بار نيست كه حج، اين سنّت حيات بخش الهى، دچار تحريف و قلب ماهيت مى شود، بلكه در دوران جاهليت قبل از اسلام نيز، على رغم حج صحيح ابراهيم و انبياى عظام عليهم السلام استعمارگرانِ فرصت طلب آن را به مراسم تجليل بتها و وسيله اى براى مقاصد سلطه جويانه خود تبديل نمودند. و سالهاى متمادى، دستِ توده هاى محروم و تحت ستم را از بهره گيرى صحيح از اين موهبت قدرت آفرين مستضعفان، كوتاه ساختند.
بررسى مشابهت ها و مشتركاتى كه بين بدعت جديد و تحريف دوران جاهلى وجود دارد، مى تواند با توجه به قاطعيتى كه اسلام در ايجاد و تحول عميق در انجام مراسم حج و پاك سازى آن از لوث شركها و بدعت ها نشان داده است، ما را به لزوم تجديد اين تحول و پاكسازى و نيز خطر چنين بدعت شومى واقف گرداند.
نصوص اسلامى از قدمت و پيشينه تاريخى شهر مكه و ارزش والاى اين سرزمين، سخنان جالبى به ميان مى آورد. (1) و «دحوالأرض» را، كه اشاره اى پيچيده به خدا و ارزش شهر تاريخى مكه است، از روزهاى مقدّس و داراى ارزش اسلامى معرفى مى كند.
همچنين «بكّه» كه نام ديگر مكّه است، بيانگر ازدحام و تراكم جمعيت است كه خود، شاهد ديگرى است بر سابقه تاريخى و ارزش اين سرزمين مقدس.
قرآن، احترام به مكّه را آنقدر بالا مى برد كه چون امر مقدسى بر آن سوگند ياد مى كند؛ لَاأُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ* وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ. (2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
ص: 51
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ مَكَّةَ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ». (1)
ولى آنچه كه در اين بحث، درخور اهميت بيشتر است، بحث از كعبه، خانه مقدس خداست. كعبه، اوّلين خانه اى است كه به منظور عبادت توده هاى مردم بنا گرديد و اولين مركزى است كه به عنوان پايگاه توحيد، پايه هايش برافراشته شد.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ* فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً. (2)
وقتى يهوديان از تغيير قبله مسلمانان خشمگين شدند و پشت به بيت المقدس ايستادن را نوعى بى احترامى نسبت به شهر تاريخى و معبد پرسابقه بيت المقدس تلقّى كردند؛ قرآن آنان را به سابقه تاريخى كعبه متوجّه ساخت و كعبه را داراى سابقه بيشتر و ارزش كهن تر معرفى كرد، و آن را بيت عتيق (وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ العَتيقِ) (3)
، خانه كهن، ديرپاى و سابقه دار خواند. و پيامبر آن را محاذى بيت معمور و برابر عرش پروردگار، كه مطاف فرشتگان است، و تنزّل ملكى آن دانست.
قرآن، كعبه را يادگار ابراهيم و مبيّن توحيد خالص شمرد، كه در بناى آن خلوص و پاكى نيت ابراهيم و اسماعيل قداست خاصى به شكل هندسى آن بخشيده است.
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (4)
و به دستور خدا مى بايست اين خانه مقدس از هر نوع آلودگى ظاهرى و نيز از شرك و ستم مبرّا و پاك باشد: وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (5)
و اين فرمان، به صورت پيمانى توحيدى با ابراهيم
ص: 52
و اسماعيل بسته شد: وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (1)
خدا با وجود آن كه مبرا و منزّه از تلبس زمانى است، چنين خانه پاكى را به خود اختصاص داد و به شرف «بيتى» مفتخر فرمود. و در آلوده سازى آن سخت ترين هشدار و دردناكترين عقوبتها را وعده داد كه:
وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. (2)
تمامى اين تمهيدها، بدان جهت بود كه اين پايگاه توحيد؛ خانه خدا، الگو براى مردم (مَثابةً لِلنَّاسِ) و نيز مبارك و وسيله هدايت انسانها باشد و در آن مراسم ويژه اى انجام گيرد كه نشان دهنده قداست و متناسب با اهداف و ثمرات آن باشد؛ مراسمى كه هرگونه شرك و وابستگى به غير خدا را از دلها و از زندگى انسانها بزدايد و راه خدا و زندگى خالصانه مردم را هموار سازد.
به همين دليل حج، رسالت جهانى و جاودانه يافت و براى همه قشرها در تمامى اعصار و قرون عموميت پيدا كرد؛ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِي. (3)
قرآن كريم با جمله اسميه: وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبِيلًا استمرار، ثبات و دوام اين فريضه الهى را بيان فرمود و با تخصيص «مَنِ اسْتَطاعَ» بعد از «للَّهِ عَلَى النّاس»، تأكيدى بر تعميم رسالت كرد و نيز با تعبير «شعائر» بيان ديگرى از قداست تاريخى را، در تبين جايگاه حج ارائه داد كه در مجموع بيانگر اهميت فوق العاده رسالت جهانى و مداوم مراسم توحيدى حج است.
اعراب قبل از اسلام، بدون توجّه به زمان مناسب حج، مراعات اوّل ماه و رؤيت
ص: 53
هلال، با شمارش ماهها حج را به صورت تحريف شده و آلوده به شرك به جا مى آوردند.
تا اين كه قرآن، زمان حج را منظم و موكول به رؤيت هلال كرد؛ يَسْأَلُونَكَ عَنْ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ (1)
آن چنان كه در روزه ماه رمضان نيز، اين نظام را مقرّر فرمود:
«صُومُوا لِلرُّؤْيَةِ وَ أَفْطِرُوا لِلرُّؤْيَةِ». (2)
قرآن، مراسم توحيدى كعبه را به «حج» تعبير مى كند. (3) و اين نشانه آن است كه واژه حج، قبل از اسلام هم به همان مناسك خاص اطلاق مى شده و نيازى به جعل اصطلاح جديد و «حقيقت شرعى» نداشته است. جالب آن كه معناى حج، فقط قصد و رفتن به سوى كسى و جايى است و بس و در حج ابراهيمى آنچه مهم است و مطرح، قصد و مقصد نهايى است.
برخى حج را از لغات سامى دانسته اند كه از ماده «ح، ك» گرفته شده و در عبرانى با تعبير «حك» آمده است و اين دليل ديگرى است بر توسعه حج در ميان اقوام و ملل مختلف.
آدم ابوالبشر، پس از جريان آزمايش بزرگ و خروج از بهشت و هبوط به عالم ملك و ماده و يافتن راه توبه براى جبران گذشته و تطهير خود، توسط فرشته خدا به انجام مراسم حج هدايت شد و در پايان مناسك، به وى مژده داده شد كه:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ غَفَرَ ذَنْبَكَ وَ قَبِلَ تَوْبَتَكَ وَ أَحَلَّ لَكَ زَوْجَتَكَ فَانْطَلَقَ آدَمُ وَ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ وَ قُبِلَتْ مِنْهُ تَوْبَتُهُ وَ حَلَّتْ لَهُ زَوْجَتُهُ». (4)
هنگامى كه آدم، آثار شكوهمند مناسك حج را مشاهده كرد و به بركتِ مراسم حج،
ص: 54
خود را از تبعات و پى آمدهاى خطا و لغزش بزرگ، پاك و منزه و سبكبال ديد؛ از خداوند توفيق بهره گيرى از اين نعمت بزرگ را براى فرزندان خود نيز خواست و خداوند دعاى وى را اجابت كرد كه هر انسانى از نسل وى، هرگاه چون آدم خالصانه در اين راه گام نهد، چون او خالص و پاك گردد.
در نصوص اسلامى، پيشينه حج تا پيش از آدم نيز مطرح شده است. و بر اين اساس حضرت آدم نخستين كسى نيست كه مراسم حج را بجا آورد. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه از جدّ بزرگوارش نقل مى كند:
هنگامى كه آدم از منا به مكه بازگشت، فرشتگان به استقبال وى شتافتند و به او تهنيت گفتند و نويد مقبوليت دادند و گفتند: «أَمَا إِنَّهُ قَدْ حَجَجْنَا هَذَا الْبَيْتَ قَبْلَ أَنْ تَحُجَّهُ بِأَلْفَيْ عَامٍ».
قبل از ابراهيم نيز كعبه مقصد آمال بود و مردم براى انجام حج، رو به سويش مى نهادند. اما ديوارهاى كعبه با گذشت زمان فرسوده شده و رو به انهدام بوده است:
«وَ كَانَتِ الْعَرَبُ تَحُجُّ إِلَيْهِ وَ إِنَّمَا كَانَ رَدْماً ... فَلَمَّا أَذِنَ اللَّهُ لَهُ فِي الْبِنَاءِ قَدِمَ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام ...».
ابراهيم به امر خدا پايه هاى بيت را از نو برافراشت و با اسماعيل، به راهنمايى فرشته وحى، مناسك حج را به جا آورد. و بنا به گفته برخى نصوص، ابراهيم خود، قبل از تجديد بناى كعبه حج به جا آورده بود. (1) او به فرمان خدا، مردم را به حج خانه خدا دعوت نمود:
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (2)
ص: 55
پس از اسماعيل، همچنان حراست از سيادت كعبه و توليت اين پايگاه توحيد، بر عهده فرزندان او بود و پاسدارى از مراسم حج و تطهير آن از تحريفهاى شرك آلود را، پيامبران از فرزندان اسماعيل برعهده داشتند.
نوح، هنگامى كه كشتى اش دچار توفان سهمگين بود، مراسم حج را به جا آورد.
موسى با هفتاد پيامبر براى حج احرام بست.
يونس در آغاز حج «لَبَّيكَ كَشّافَ الْكُرَبِ الْعِظامِ لَبَّيْكَ» گفت.
عيسى بن مريم حجّش را با «لَبَّيْكَ يا ذَا الْمَعارِجِ لَبَّيْكَ» آغاز نمود.
داود وقتى بر بالاى كوه، موج جمعيت طواف كننده را ديد، دست به دعا بلند كرد.
سليمان با حضور انس و جنّ، مناسك حج را به جا آورد. (1)
مردم همچنان به پيروى از انبيا، مناسك حج را به جا مى آوردند تا آن كه: «فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ». (2)
، به تدريج فساد در زندگى وسپس تحريف در مناسك حج پديدآمد وحج باشرك، آلوده گرديد وقدرت طلبان و سودجويان سلطه گر، از موقعيت كعبه براى تثبيت موضع خود سوء استفاده كردند و هر كدام در كعبه براى خود خدا و آيينى ساختند و در حقيقت پايگاهى بدلى براى حفظ قدرت و منافع خود ايجاد كردند.
قبيله «جُرْهم» بر ضدّ قبيله «مَعْد بن عدنان» قيام كرد و سپس «عمرو بن ربيعة بن حارثه» رييس قبيله «خُزاعه» بر «عمرو بن حارث جُرْهمى» رئيس قبيله «جرهم» شوريد و آنگاه قبيله «قُصَىّ بن كلاب» براى نابودى قبيله «خزاعه» جنگها به راه انداخت و هر كدام بعد از پيروزى و تسلّط بر كعبه، حاكميت خود را تثبيت نمودند. (3)
ص: 56
كلبى در «الاصنام» مى گويد:
قبيله «ازْد» هرساله به عنوان حج به مكه مى رفتند و قريش به قصد زيارتِ بتِ عُزّى و قبيله «مَدْحَج» براى زيارتِ بتِ «يَغوث» و قبائل «لحم و قضاعه و جذام» در محل «اقيصر» حج مى گزاردند.
موقعيت كعبه و ريشه دار بودن مناسك حج، هر قبيله قدرتمند، جاه طلب و سلطه جويى را به وسوسه تسخير اين مركز دلها و مقصد آمال، مى انداخت و هر كدام پس از پيروزى ضمن نصب بت ويژه خود و ايجاد بدعت جديد، سعى بر آن داشتند كه مراسم حج هر چه با شكوهتر، و جذابتر و با آرايشى چشمگيرتر برگزار گردد.
در تمامى درگيريها و زد و خوردها، كه بر سر حراست كعبه و سيادت بر آن، رخ مى داد، قدرتهاى سلطه جو على رغم اختلاف و درگيرى و تفاوت در بتهاى ويژه و مراسم مخصوص به خود، در يك جهت متّفق القول بودند و آن اين كه برگزارى مراسم توحيدى حج به زيان مقاصد و منافع تمامى آنان بوده و در نهايت موجب زوال قدرت و نابودى مطامع آنها مى باشد. چنانكه هرگونه صدمه و زيان به اصل كعبه و مراسم حج، آنان را از بهره گيرى سرشار از يك موقعيت رايگان كه از گذشتگان به ايشان رسيده است محروم خواهد نمود.
پر كردن چاه زمزم توسط قبيله «جرهم» نيز نه به خاطر آن بود كه با ايجاد مشكل آب از حج ممانعت كنند، بلكه اقدامى براى نفى زمينه «سيادت» ديگران محسوب مى شد.
على رغم اين تفكر سودجويانه، براى اولين بار، حادثه جديدى در تاريخ جاهلى رخ داد و فرمانرواى يمن بر آن شد كه اين موقعيت تاريخى را از مكه به يمن انتقال دهد و با حفظ اصل حج و جاذبه آن، محل برگزارى مناسك را تغيير دهد تا كليه بهره هاى مادى و معنوى حاصل از مراسم حج نصيب دربار ابرهه گردد.
به منظور تحقّق بخشيدن به اين آرزو، ابرهه با سپاهى كلان براى ويران نمودن كعبه به سوى مكه حركت كرد. او در اين يورش، از فيلهاى عظيم الجثه و سپاهيان ورزيده
ص: 57
استفاده كرد و همه وسائل و ابزار ظاهرى پيروزى را فراهم آورد. ليكن با اين همه تداركات، به وسيله ابابيل و سجيل نابود شدند و اين نقشه خطرناك و شوم عقيم ماند.
خطر سيلاب ها از يكسو و به غارت رفتن اشياى زرين كعبه از سوى ديگر، قريش را بر آن داشت كه به خاطر استحكام و امنيت و شكوه بيشتر كعبه، آن را منهدم و سپس به نوسازى اش همت گمارند. گرچه اين حادثه همزمان با سيادت مجدد حاميان دين حنيف و آيين توحيدى ابراهيم است و اينك عبدالمطلب و فرزندانش پاسدار حرمت كعبه و اختياردار زمزم و متولى تأمين آب آشاميدنى حاجيانند و شخص پيامبر در دوران جوانى، قريش را در تجديد بنا هدايت و يارى مى دهد؛ اما كعبه همچنان جولانگاه بت داران و هياكل شرك است و هر قبيله اى در خانه خدا بتى دارد و از رهگذر آن منافعى را مى طلبد.
با شكوه ترين حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت به همراهى دهها هزار مسلمان انجام گرفت. در اين حج، عظمت و خلوص و آثار توحيدى مناسك حج به نمايش گذاشته شد و در تاريخ به نام «حجةالوداع» ثبت گرديد.
بى شك «حجةالوداع» تنها حج رسول خدا صلى الله عليه و آله در طول دوران مدنى آن حضرت بوده است، اما اين كه آن حضرت در دوران جاهلى و نيز در طول زندگى در مكه حج به جا آورده است يا نه، در ميان اهل حديث و نگارندگان تاريخ اختلاف نظر وجود دارد.
بنابر برخى از روايات اهل تسنن و احاديثى از اهل بيت عليهم السلام پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مراسم حج را به طور پنهانى انجام داد. و برخى از مورّخان علت آن را اختلاف در زمان انجام حج دانسته اند؛ زيرا قريش به واسطه نسى ء، ماههاى حج را به تأخير مى انداختند و پيامبر مى خواست حج را در زمان واقعى آن به جا آورد. از اين رو ناچار بود اعمال حج را مخفيانه انجام دهد.
ص: 58
حج سال دهم هجرت (حجةالوداع) اولين و آخرين حج باشكوهى بود كه پيامبر در جمع يارانش، پس از پيروزى اسلام به جا آورد و خصوصيات آن مى تواند بيانگر معيارهاى درست و اهداف اين مراسم ابراهيمى باشد.
به نقل از كافى و تهذيب و نيز نسائى و بيهقى، رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار روز به آخر ذيقعده، و بنا به نقل مُسلم، پنج روز به آخر ذيقعده از مدينه به قصد حج خارج شد.
به گفته ابن حزم، پنج روز به آخر ذيقعده، از مدينه خارج و چون شب را در ذوالحليفه ماند، چهار روز مانده احرام بست و به سوى مكه حركت كرد و قبل از حركت، فرمان داد در مدينه و اطراف آن، مردم براى شركت در مراسم بسيج شوند و مناديان با صداى بلند، مسلمانان را به حضور در حج فراخواندند و همه را از حج رسول خدا باخبر ساختند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود، به كسانى كه اسلام آورده بودند و دسترسى به آنان نداشت، نامه نوشت كه قصد حج دارد تا كسانى كه توانايى دارند در حج شركت كنند. بدين ترتيب همه مسلمانان جزيرةالعرب با دعوت عمومى پيامبر جهت حضور در اين مراسم باشكوه بسيج شدند و جمعى در مدينه و گروههاى زيادى در بين راه به پيامبر ملحق گشتند.
بنا به روايات محدثان اهل سنّت، پيامبر پيش از هجرت دوبار حج گزارد و در روايات شيعه بيش از دوبار، حتّى بيست بار نيز آمده است ولى هيچ كدام در وضعيتى كه «حجةالوداع» انجام گرفته، نبوده است و نمى تواند معيار كامل حج توحيدى، ابراهيمى و محمّدى باشد.
اين حج، به تناسب اهداف و ويژگى هايى كه داشته، به نامهاى مختلف شهرت يافته است:
الف- حجّة الوداع؛ به جهت آن كه رسول خدا در جريان اين حج با مردم وداع گفت
ص: 59
و اشاره كرد كه اين فرصت تكرار نخواهد شد و مسلمانان ديگر با حضور وى حج نخواهند كرد.
ب- حَجّة البلاغ؛ پيامبر با استفاده از اين فرصت، طى مناسك حج، بار ديگر كليات پيام وحى را به سمع مسلمانان رساند و مهمترين و جامعترين مسأله بشرى را كه رهبرى و امامت است، در عمل به نمايش گذاشت. همانطور كه توضيح خواهيم داد، با گفتارى صريح ابلاغ فرمود و در خطبه پايانى، بارها فرمود: «الا هلْ بلّغتُ؟»
ج- حَجّة التمام؛ در جريان اين سفر الهى و مناسك توحيدى، آيه الْيَومَ اكمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ نازل گرديد و به اين مناسبت، اين حج پيامبر نام «حجةالتمام» كه نشانگر اتمام دين و به نمايش گذاردن همه دين و تمامى پيام اسلام بود به خود گرفت.
د- حَجّة الاسلام: ابن سعد در طبقات مى گويد: ابن عباس كراهت داشت نام «حجّةالوداع» بر حج رسول خدا بنهد و خود، آن را حجّةالاسلام مى ناميد. شايد اصرار وى از آن جهت بود كه بزرگترين شاخص حج پيامبر آن بود كه در طى مناسك حج، اسلام با تمام محتوايش به نمايش گذارده شد و در برابر حج شرك آلود جاهلى، حج صحيح ارائه گرديد.
خصوصيات چشمگير «حجّةالوداع» نشانگر اين حقيقت است كه پيامبر در قالب مناسك حج و در طى اين جريان باشكوه، تمامى قدرت اسلام و عظمت مسلمانان و نقش رهبرى را به نمايش گذاشت. و تجلى روح توحيد را در ايجاد همبستگى با شكوه و استحكام و استوارى و يك سو و يك جهت بودن هدفها و خلوص و پاكى نيتها و خدايى شدن همه حركتها و تلاشها ارائه داد. و دشمنان را در برابر اين همه عظمت و قدرت و معنويت به خضوع و احساس عجز واداشت.
با فتح مكه، تشكّل دشمنان اسلام و سردمداران شرك و الحاد و سران سلطه جوى قريش متلاشى گرديد. ولى نيروهاى پراكنده بازمانده از برخوردهاى گذشته، بدون تشكل ظاهرى در اطراف و اكناف مترصّد فرصتى مناسب براى سازماندهى جديد و تدارك هجوم و يورش مجدد بودند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با چنين نمايش قدرت ظاهرى و عظمت معنوى، آنان را از نوع فكر شيطانى بازداشت و نسبت به هرگونه موقعيتى در زمينه
ص: 60
راه اندازى تحريكات و توطئه ها مأيوسشان نمود.
مسلمانان از سراسر جزيرةالعرب كه در اين مراسم شركت كرده بودند، در بازگشت، اخبار اين تشكل باشكوه و رهبرى متحد را به اطلاع همه مى رساندند و به اين وسيله خطر تحرك دشمن در همه جا خنثى مى گرديد.
در اين حج باشكوه، پيامبر در عمل به مسلمانان تعليم داد كه چگونه مى توانند از نيروهاى پراكنده، قدرتِ واحدى را به وجود آورند و با رهبرى صحيح هدفها و مقصدها را متحد كنند و على رغم همه اختلافهاى صورى و شكلى، صف واحدى را در برابر دشمن تشكيل دهند.
در تاريخ، بارها كعبه و مناسك حج توسط انبياى عظام از لوث شرك و بت پرستى تطهير و اين پايگاه توحيد از حيطه قدرت وسودجوييها و سلطه گريهاى طاغوت و استكبار خارج گرديد و به شكل و محتواى توحيدى بازگردانده شد. ولى در دوران فترت بين حضرت عيسى و رسالت جهانى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه مردم شبه جزيره عرب با شرك و بت پرستى خو گرفته بودند، كعبه و حج دچار انحرافى ترين بدعتها و زيانبارترين عادتهاى شرك آلود گرديد، و اين پايگاه رهايى بخش و خلوص و توحيد به مركز وابستگيهاى استكبارى و بت و بت پرستى تبديل شد و عبادت مردم در پاكترين مركز عبادت به صورت صفير و صوت كشيدن و كف زدن درآمد:
وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً. (1)
هر گروهى كه براى زيارت كعبه و انجام حج به مكه روى مى آوردند، به بتى تعلّق داشتند و سر بر آستان آن مى ساييدند و قريش، كه پاسدارى از اين بتها را برعهده داشتند، منافع خود را در همين وابستگيها و توهمات و جهالتها مى ديدند و سخت در حمايت آن مى كوشيدند.
ص: 61
مراسم حج، براى اينان كه خود را خادمان كعبه مى ناميدند روزگار سيادت و فرمانروايى بر انبوه مردم به استضعاف كشانده شده و جاهل و تحميل خواسته ها و تأمين مطامع و هر چه باشكوهتر برگزار شدن حج، آنها را در رسيدن به اهداف شومشان بيشتر يارى مى كرد (1).
1- احرام، نخستين گام توحيدى در حج ابراهيمى است كه نشانه خلوص و جدا شدن از همه وابستگيها و پيوستن به خداى يگانه است. با احرام، همه اعمال حج، رنگ توحيدى مى يابد و جهت گيريها به سوى خدا و اجتناب از شرك و دشمنى با طاغوت و استكبار مى گردد.
حج جاهلى، بنابر ماهيت شرك آلودش، فاقد احرام بود و ميقاتى نداشت و آغازش چون فرجام، بى محتوا و فاقد تحرك و سازندگى بود.
2- در دوران جاهليت، جز اندكى، باقى حج گزاران به محرمات احرام ملتزم نبودند و در مدت انجام مناسك، از فرصت آمادگى كه پيدا مى كردند، سودى نمى بردند و در جهت دورى از عادتهاى زشت و آماده شدن براى زندگى پاك گامى برنمى داشتند.
3- برهنگى در حال طواف، از عادتهاى زشتى بود كه به شكل ظاهرىِ حج جاهلى نيز چهره نفرت انگيز مى داد.
4- تبعيض و تفاخر، به نوبه خود، حج جاهلى را از هر نوع خصيصه عبادى و معنوى تهى مى ساخت و اين مراسم پاك را در خدمت اشرافيت و اختلافات نژادى و طبقاتى قرار مى داد.
در حج جاهلى، وقوف به عرفات اختصاص به كسانى داشت كه از خارج مكه به
ص: 62
زيارت كعبه مى آمدند. و رفتن از عرفات به مشعرالحرام (افاضه)، عملى بود كه آنان مى بايست انجام مى دادند ولى قريش وطوايف مجاور حرم و وابستگانشان، خود را از اين عمل معاف مى دانستند و خويشتن را اهل اللَّه مى شمردند و اين تبعيض ناروا در اسلام برداشته شد: ثُمَّ افيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النَّاسُ (1).
5- در جاهليت، حجاج نمى توانستند از غذاى خارج حرم بخورند. آنان مى بايست از آنچه كه در اختيار داشتند استفاده كنند. و اين امتياز در عين اين كه يك بدعت بود، سود سرشارى را براى قريش كه خود را متوليان حرم مى دانستند دربرداشت.
6- حجاج مى توانستند در زير چادرهاى چرمى استراحت كنند و استراحت زير چادرهاى غير چرمى روا نبود.
7- اعمالى مانند سرخ كردن با روغن و ساييدن كشك را، در مدت حج، بر خود حرام مى دانستند.
8- به جاى طواف دور كعبه، در صفا و مروه دو بت نصب كرده بودند كه بر دور آنها طواف و استلام (مسح با دست) مى كردند و قربانى را نيز به پاى اين بتها انجام مى دادند.
9- قبايلى چون قريش در ايام حج، از در خانه وارد نمى شدند. آنان از ديوار فرود مى آمدند و اين را براى خود امتياز مى دانستند.
10- بدعت «نسى ء» از سودجويى و خلط مسائل عبادى با منافع تجارى و بازرگانى نشأت مى گرفت؛ زيرا اختلافى كه ماههاى قمرى و شمسى دارد، موجب مى شد كه فصول ماههاى حج تغيير كند و منافع تجارى و بازرگانىِ قبايلِ سودجو را به خطر افكند.
از اين رو با استفاده از تفاوت ايام سال قمرى و شمسى (حدود ده يا يازده روز در سال) مقرر مى داشتند كه هر سه سال يك بار، ماه صفر را به جاى ماه محرم آغاز سال نو قرار دهند. و به اين ترتيب مى توانستند موسم حج را همه سال در فصل معين انجام دهند.
ابوريحان بيرونى مى گويد: در جاهليت اعراب حجاز و مكه، از دو قرن پيش از هجرت پيامبر، اين عمل را در تقويمهاى خود انجام مى دادند و دانشمندان قبيله كنانه
ص: 63
محاسبه رياضى آن را بر عهده داشتند.
در زمينه بدعت نسى ء، ديدگاههاى ديگرى نيز وجود دارد كه از محور بحث ما خارج است. آنچه قابل توجه است، تحليلى است كه قرآن در مورد اين بدعت ارائه داده است.
إِنَّمَا النَّسِى ءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ. (1)
آنچه قريش به عنوان حج انجام مى دادند، خود عملى كفرآميز و شرك آلود بود و بازى با معتقدات مردم و محور قرار دادن منافع مادى در يك عمل عبادى، و بالاخره تابع هوا و هوس قرار دادن آنچه به عنوان عبادت انجام مى گيرد، خود كفرى افزون و گمراهى مضاعف و زياده روى در كفر و دور نگهداشتن حقايق از مردم گمراه مى باشد.
11- كف زدن و سوت كشيدن و مراسم عبادى را به مراسم جشن و پايكوبى و عشرت درآوردن.
مورّخان، خصوصيات ديگرى را نيز در مورد حجّ دوران جاهليت ذكر كرده اند كه در واقع محور اصلى ويژگيهاى حج جاهلى را مى توان در سه جهت زير خلاصه نمود:
امتيازطلبى و روح تبعيض، به خود اختصاص دادن خانه خدا و انحصارطلبى قريش به عنوان واليان حرم، وسيله قرار دادن حج براى تأمين منافع و مقاصد گروهى.
چنانكه اين سه نوع ويژگى نيز به نوبه خود مبين يك خصلت است كه مشخصه اصلى حج جاهلى مى باشد و آن بى محتوا كردن اين مراسم عبادى- سياسى و سپس سود بردن از قالب تهى شده آن است.
اسلام با نفى ويژگيهاى اصلى حج جاهلى، محتواى توحيدى حج را بر قالب مناسك حج بازگرداند و هرگونه تبعيض و امتيازطلبى را در مراسم حج لغو و حتى
ص: 64
اختلافات ظاهرى را نيز برانداخت. همه با يك شكل و لباس و با يكنوع عمل و همسو و همسان، خاضع در برابر خدا و در يك فرم، بايد به انجام مناسك بپردازند.
شيوه اى كه اسلام براى حج گزارى انتخاب كرده، شيوه قشر ممتاز و حتّى متوسط نيست. شيوه قشر محروم و زى كسانى است كه به خوارى كشانده شده اند، اما اكنون همه اين شيوه را در برابر خدا و در جهت تجرد از تعلقات و گسستن وابستگيها به خود گرفته اند تا ضمن بيرون آمدن از امتيازطلبى و روح تبعيض، درد جانكاه محرومان و ستمديدگان و به ذلّت كشانيده شدگان را لمس كنند.
و نيز در حج اسلام، حاكميتِ روح برادرى و برابرى، هر نوع انحصارطلبى را منتفى ساخته است و به كسى اجازه نمى دهد كه خانه خدا و قداست آن را به خود اختصاص دهد و آن را وسيله تفاخر و سوء استفاده از احساسات پاك مذهبى مردمى قرار دهد كه انجام مناسك حج را بر خود فرض مى دانند. و هيچ گروهى به عنوان واليان و متوليان و خادمان كعبه، نمى توانند اين خانه خدا و مثابه ناس را در انحصار خويش درآورند و اهداف و مطامع هيچ كس و هيچ گروهى نمى تواند تعيين كننده شيوه برگزارى حج و بهره گيرى از ثمرات حيات بخش آن باشد.
در تفكر توحيدى اسلام، صاحب اين خانه خدا است و جز او صاحبخانه اى ندارد.
آنان كه ميزبان حاجيانند و خود را خانه دار و نگهبان خانه خدا مى دانند، شرافتى جز خدمت بى ريا در جهت رضاى خدا، ندارند.
از سوى ديگر، حج اسلام گرچه در كنار اسرار و آثار معنوى، يك سلسله منافع سياسى و اقتصادى در جهت بهبود وضع عمومى مسلمانان جهان دربر دارد، اما هرگز بر محور منافع مادى و اقتصادى استوار نيست و با هيچ مصلحت مادى و انتفاعى نمى توان مراسم و مناسك حج را از آنچه كه خدا فرمان داده و آدم و ابراهيم و رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام داده اند تغيير داد و حج را در مصلحت فرد و يا گروهى خاص قرار داد.
هيچ قدرتى نمى تواند براى رسيدن به منافع و مطامع شخصى يا گروهى، در حج اسلام و حج ابراهيمى و حج محمدى، تغييرى دهد و چيزى بر آن اضافه و يا جزئى و حقيقتى را از آن حذف نمايد؛ زيرا حج اسلام، آهنگ حركت فطرت به سوى اللَّه و سير در
ص: 65
جاده تكامل است و چنين حركتى قابل تغيير و تبديل نيست؛ فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ. (1)
اسلام با تأكيد بر اين سه اصل، از معنويت و قداست و محتواى حج پاس داشته و حج ابراهيمى را احيا كرده و با منع از هر نوع بدعت گذارى، محتواى سازنده و حركت آفرين حج را تضمين كرده است.
اكنون، على رغم همه بوقهاى تبليغاتى جهان استكبارى، آهنگ حركت براى بازگشت به حج ابراهيمى و حج محمدى صلى الله عليه و آله نواخته شده و صفوف فشرده اى از مسلمانان آگاه و بصير و بينا، در نقاط مختلف جهان، به جبهه برخورد اسلام با دنياى استكبارى پيوسته اند.
امروز، صدها هزار مسلمان متعهد و آگاه كه در كنگره جهانى حج شركت مى كنند، از خود مى پرسند:
آيا فلسطين ومسجدالاقصى توسط صهيونيسم غصب نشده است؟
آيا جنوب لبنان توسط رژيم اشغالگر قدس به اشغال نظامى درنيامده است؟
آيا با اين همه فقر و جهل و بيمارى در سراسر كشورهاى اسلامى، منابع سرشار و بيكران نفت و ديگر منابع زيرزمينى مسلمانان در اختيار همان ها قرار ندارد كه خود، عامل تداوم فقر و جهل و بيمارى در جهان اسلام مى باشند؟
آيا قدرتهاى شرق و غرب، مزدوران خود را تا دندان، براى تهاجم به تنها كشور و دولتى كه فرياد ضد استكبارى و نداى «نه شرقى و نه غربى» را سر داده است وخاموش كردن اين صدا، مسلح و مجهز نكرده اند؟
آيا صدها مشكل و هزاران مسأله در ابعاد سياسى، اقتصادى و فرهنگى براى جهان اسلام و امت اسلامى وجود ندارد؟
ص: 66
اگر چنين است، چرا در مراسم حج خانه خدا، كه مثابه و امن و قوام مردم و اساس دين است، سخنى از اين مسائل به ميان آورده نمى شود؟
چرا در كنگره عظيم حج، براى حل اين مشكلات گامى برداشته نمى شود؟
با نزديكتر شدن دو دولت ايران و عربستان و رفع سوء تفاهمات اميد مى رود پاسخى براى اين چراها پيدا شده و حج اين عبادت شكوهمند اسلامى به محلى براى حل مشكلات جهان اسلام و زمينه ساز وحدت جهانى مسلمين تبديل گردد.
ص: 67
محمّد اسحاق مسعودى
1- صحت و تندرستى:
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: سفر كنيد تا تندرست باشيد. (1)
امام سجاد عليه السلام فرموده اند: به حج و عمره برويد تا بدنهاى شما سالم بماند. (2)
2- پند آموزى و عبرت گيرى:
با مسافرت و مطالعه و بررسى آثار بجامانده از گذشتگان، انسان به بى وفايى دنيا و زوال قدرتها و مقامها پى مى برد و نيز به عاقبت نافرجامِ ستمگران و ظالمان آگاهى مى يابد و همه اينها براى او درس عبرت و پندى آموزنده مى گردد كه مبادا همان راه را برود و آنچنان به زر و زينت دنيا و پُستهاى آن دل خوش كند كه گذشتگان كردند. يكى از.
ص: 68
دلايل ترغيب به سفر، در قرآن همين است:
قرآن كريم: قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (1)
خاقانى نيز در قصيده معروفش گفته است:
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آئينه عبرت دان
دندانه هر قصرى، پندى دهدت نونو پند سرِ دندانه بشنو زبُن دندان (2)
3- آشنايى بيشتر با عظمت و قدرت پروردگار متعال
با ديدن وسعت جهان (آنهم در كره خاكى) و زيبائيهاى گوناگون و عجايب و شگفتيهاى فراوان آن بيشتر در برابر خالق متعال سرِ خضوع و خشوع فرود مى آوريم:
سعدى گفته است:
اگر مطالعه خواهد كسى، بهشت برين را بيا مطالعه كن، گو، به نوبهار زمين را
شگفت نيست اگر از طين به دركند گل نسرين همان كه صورتِ آدم كند سُلاله طين را
4- آشنايى با فرهنگها و مليت هاى مختلف
خداوند در قرآن فرموده است: ما شما را از نرى و ماده اى آفريديم و شما را جماعت ها و قبيله ها قرار داديم تا با يكديگر آشنا شويد. (3) طبيعى است يكى از راههاى تحقّق اين هدف و يا مقدمه آن، مسافرت است.
ص: 69
5- سود مادى (ازدياد رزق وروزى)
امام سجاد عليه السلام فرمود: «به حج و عمره برويد تا تندرست باشيد و رزق شما توسعه يابد.» (1)
يكى از راههاى ارتباط با اقوام ديگر، رابطه اقتصادى و تجارى است كه معمولًا از طريق سفر حاصل مى گردد و عايدات و منافعى را به دو طرف معامله (افراد باشند يا ملّتها و يا دولتها) مى رساند.
در شعرى منسوب به اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام چنين آمده است:
«اگر در شهرى دچار تنگى روزى شدى و اميدى به توسعه آن نداشتى، كوچ كن (وراه سفر پيش گير) چرا كه زمين پروردگار وسيع و طول و عرض آن زياد و از مشرق تا مغرب است.» (2)
به مناسبت، در همين جا چند بيت شعر ديگر كه منسوب به حضرت امير عليه السلام است مى آوريم:
«از وطن خويش بدنبال كسبِ كمال بيرون برو و راه غربت و سفر را در پيش گير؛ زيرا كه در سفر پنج فايده نهفته است:
1- روحيه انسان با نشاط مى شود.
2- سود مادى براى تأمين زندگى در پى دارد.
3- به انسان علم و آگاهى مى بخشد.
4- آداب و سنّتها را مى آموزد.
5- با انسانهاى بزرگوار، دوست و آشنا و همراه مى گردد.
اگر بگويى: سفركردن، خوارى و ذلت، و رنج و محنت به همراه دارد و
ص: 70
پيمودن بيابانها و به جان خريدن سختيها و دشواريها را در پيش دارد، پاسخ اين است كه:
براى جوانمرد، مرگ، بهتر از ماندن و زندگى كردن در بين سخن چينان و بدگويان و حسودان است.» (1)
گذشته از آثارى كه پيش از اين ياد شد، آثار و فوايدى نيز در خصوص سفر حج وجود دارد:
1- مهمان خدا شدن. (2)
2- پاك شدن از گناهان (تطهير از آلودگيها). (3)
3- شروع زندگى از نو (اميد به آينده). (4)
4- تقويت اراده و غلبه بر هوى و هوس. (5)
اينها همه، به خاطر رياضتهايى است كه زائر در اين سفر مى بيند از آن جمله است:
دورى از خانه و خانواده، فراغت از هرگونه اشتغال و سرگرمى به ماديات، پرهيز از لذتها، رعايت موارد ممنوعه در حال احرام و ...
5- خلق و خوى الهى پيدا كردن و اصلاح ايمان. (6)
ص: 71
6- فهم بيشتر احكام و مسائل دين. (1)
7- آشنايى با مشكلات جهان اسلام. (2)
8- طرح ايجاد اخوّت بين المللى- اسلامى و برنامه ريزى جهت ايجاد امت واحده.
9- آشنا كردن ديگر مسلمانان با اسلام ناب محمّدى و تبيين نقشه ها و توطئه هاى تفرقه آميز استكبار جهانى.
10- بهشت و رضوان الهى.(3)
الف- مغفرت و رضوان الهى.
ب- بهشت.
امام سجاد عليه السلام فرمود: «الْحَاجُّ مَغْفُورٌ لَهُ وَ مَوْجُوبٌ لَهُ الْجَنَّةُ». (4)
از امام رضا عليه السلام روايت شده است كه فرمود: براى هر امامى برگردن دوستداران و شيعيانش عهد و پيمانى است و متمّم وفا به اين عهد، زيارت قبور آنان است. پس هر كه با رغبت و ميل به زيارت آنان برود و آنچه بدان رغبت داشتند (از توحيد و نبوت و ولايت و پيروى از دستورات الهى) را تصديق بنمايد، امامان او شفيعان او در قيامت خواهند بود. (5)
در روايات متعددى، پس از تأكيد بر زيارت قبور امامان و عرفان به حق آنان، پاداشهايى از اين نمونه را متذكر شده اند: بهشت الهى (6)، غفران و آمرزش، ساده بودن
ص: 72
حساب قيامت، در امان بودن از وحشت (روز قيامت يا قبر و دوزخ ...)، استقبال فرشتگان و ... (1)
و براى زائر قبور شهداى آل محمّد صلى الله عليه و آله نيز بخشش گناهان و اينكه انسان همانند روزى مى شود كه از مادر زاده شده است به عنوان پاداش منظور گرديده است. (2)
و براى كسى كه در يكى از دو حرم؛ مسجد النبى و مسجد الحرام بميرد، گفته اند:
در پيشگاه الهى محاسبه و بازخواست نمى شود. (3)
ص: 73
محمّد اسحاق مسعودى
مسافرت در اسلام آدابى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
انتخاب هم سفر از شرايط مهم سفر است، رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «الرَّفِيقُ ثُمَّ الطَّرِيق». (1)
رفيق انتخاب كنيد، نخست ببينيد رفيق و همراه شما كيست آنگاه راه سفر را در پيش گيريد.
از مهمترين ويژگيهاى اين انتخاب عبارتند از:
الف- با كسى كه براى شما حرمت و ارزش لازم را رعايت نمى كند سفر نكنيد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«لا تَصْحَبَنَّ فِي سَفَرٍ مَنْ لا يَرَى لَكَ مِنَ الْفَضْلِ عَلَيْهِ كَمَا تَرَى لَهُ عَلَيْكَ». (2)
ص: 74
«در سفر با كسى كه فضل (و ارزشى) را كه شما نسبت به او قائل ايد براى شما قائل نيست همراه نگرديد».
ب- با هم سطح خود سفر كنيد: در روايتى اين معنى مورد تأكيد قرار گرفته است.
گفتنى است كه مواد روايات، هم سطحى از نظر اقتصادى است؛ زيرا اگر با غنى تر از خود مسافرت كند ممكن است خود را نيازمند او احساس كند و يا اينكه كمكهاى او در سفر احساس نيازمندى را در وى پديدآورد وخود اين مسأله موجب ذلّت و خوارى او مى گردد.
امام باقر عليه السلام فرمود: «إِذَا صَحِبْتَ فَاصْحَبْ نَحْوَكَ وَ لا تَصْحَبَنَّ مَنْ يَكْفِيكَ فَإِنَّ ذَلِكَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ». (1)
«هر گاه با كسى همراه مى شوى، با همانند خود همراه شو؛ زيرا اگر با كسى همراه شوى كه هزينه و مخارج تو را به عهده بگيرد اين سبب ذلّت و خوارى انسان مؤمن مى گردد.»
به اين روايت جالب، توجه كنيد:
حسين بن ابى العلا مى گويد: با بيست و چند نفر به سمت مكّه به راه افتاديم، به هر منزل (و محلّ استراحتى) كه مى رسيديم، براى آنها يك گوسفند ذبح مى نمودم (و به خوبى از آنان پذيرايى مى كردم)، تا اينكه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم؛ امام فرمود: اى حسين (چرا) مؤمنين را ذليل مى كنى؟! گفتم: به خداوند پناه مى برم اگر چنين كارى كرده باشم. فرمود: به من خبر رسيده است كه در هر منزل و موقفى، گوسفندى را ذبح كرده اى. گفتم: اين كار من فقط براى (رضاى) پروردگار متعال بوده است. فرمود: مگر نمى دانى كه برخى از همراهان تو، دوست داشتند همانند تو عمل كنند (و بذل و بخشش نمايند) امّا توان آن را ندارند، بعد به سرزنش خود مى پردازند (و خويشتن را مذمّت مى كنند؟!).
گفتم: بار الها! از تو طلب مغفرت مى كنم و (قول مى دهم كه) ديگر اينگونه نباشم. (2)
ص: 75
در صورتى كه انسان با شخصى همسفر و همراه است، خوب است كه نام او، پدرش، قبيله و عشيره اش را بپرسد. (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إِذا كُنْتُمْ ثَلاثَةً فِي سَفَرٍ فأَمِّرُوا أَحَدَكُم»؛ (2)
«اگر در مسافرت (حداقل) سه نفر بوديد يكى را به سرپرستى برگزينيد.»
ضرورت مديريّت در پيشرفت بهتر كارها، تصميم گيرى و تدبير امور و ... بر كسى پوشيده نيست.
بديهى است فردى كه انتخاب مى شود، بايد توانايى تحمل مشكلات، مديريت و تدبير را داشته باشد و سنگ صبورى براى ديگران بشمار آيد.
گاهى در كارى از شما درخواست كمك مى كنند، لازم است به آنان كمك كنيد (در فرض توانايى)
«وَ إِنِ اسْتَعَانُوا بِكَ فَأَعِنْهُمْ». (3)
آنان گاهى كارى را انجام مى دهند و كمك هم نمى خواهند، چه نتيجه آن كار براى گروهى باشد و چه براى همه، باز هم بايد به آنان كمك كرد.
«وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ يَعْمَلُونَ فَاعْمَلْ مَعَهُمْ». (4)
ص: 76
هنگامى كه ديدى ايشان كار مى كنند تو نيز با آنان و همراهشان كار كن.
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس به مؤمن مسافرى كمك كند، خداوند متعال هفتاد و سه گرفتارى را از او برطرف مى سازد. (1)
و از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: حضرت سجاد عليه السلام با كاروانى به سفر حج مى رفت كه او را نشناسند و با آنان شرط مى كرد كه به عنوان خادم آنان با آنها همراه گردد و كارهايى كه مى تواند براى آنان انجام دهد، يك بار با عده اى به سفر رفت (به همين كيفيت)، يك نفر از آنان حضرت را شناخت، فورى به نزد كاروانيان رفته و گفت: آيا اين مرد را مى شناسيد؟! گفتند: نه، گفت: اين شخص، على بن الحسين است، با شتاب نزد امام عليه السلام رفتند و دست و پايش را بوسيدند و گفتند: اى فرزند پيامبر، مى خواهى كه ما به آتش جهنم گرفتار شويم؟ اگر (خداى ناكرده) يك بى ادبى در گفتار يا رفتار ما نسبت به شما سر مى زد تا آخر عمر بيچاره مى شديم! چه انگيزه اى باعث شد كه شما خود را معرّفى نكنيد؟! حضرت در پاسخ فرمود:
«يك بار، در سفرى با مردمى كه مرا مى شناختند به مسافرت رفتم، ولى آنان به خاطر رسول خدا (و اينكه من فرزند او هستم) چنان با من رفتار كردند كه خود را مستحق آن نمى ديدم، لذا از آن پس تصميم بر پنهان كردن (شخصيت) خود (و عدم معرفى خويش) گرفتم.» (2)
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه؛ با جمعى از اصحاب در سفر بودند، دستور دادند گوسفندى را ذبح كنند. (در تقسيم كار) شخصى گفت: ذبحش به عهده من، ديگرى گفت: كندن پوستش با من، فرد ديگرى گفت: من هم قطعه قطعه اش مى كنم، مردى ديگر گفت: پختش با من، رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فرمود: جمع كردن چوب و هيزم (براى آتش آن) با من، همگى گفتند: پدر و مادر ما به فدايت، اى رسول خدا، شما خود را به زحمت نيندازيد، ما اين كار را مى كنيم، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مى دانم شما اين كارها را انجام مى دهيد و نيازى به كار من نيست، ولى پروردگار متعال خوش ندارد كه در جمع و گروهى، فردى به تنهايى بايستد و نظاره گر بقيه باشد. آنگاه رسول خدا برخاست و به
ص: 77
جمع كردن هيزم پرداخت. (1)
نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از مردى سخن به ميان آمد و گفته شد كه «انسان خوبى است»، گفتند اى رسول خدا، او به قصد حج با ما همراه گشت و وقتى در منزلى فرود مى آمديم پيوسته «لا الهَ الّا اللَّهُ» مى گفت و تا زمانى كه از آنجا كوچ مى كرديم، باز به ذكر خدا مشغول مى شد، تا منزل بعد، رسول اللَّه فرمود: چه كسى غذاى او و علوفه مركب او را آماده مى كرد؟ گفتند: همه ما. فرمود: همه شما، از او بهتر هستيد! (2)
در روايتى منسوب به امام صادق عليه السلام آمده است كه:
اگر كسى با برادر مؤمنش در راهى با هم مى روند، چنانچه جلوتر راه برود تا حدّى كه آن برادر دينى از (زاويه) ديد او پنهان بماند (و عقب بيفتد اگر حادثه اى براى او رخ دهد) در ريختن خون او و از بين رفتن او شريك است. (3)
در روايتى از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله رسيده است كه:
اگر در مسافرت بوديد و يكى از همراهانتان مريض شد، سه روز براى (خوب شدن) او بمانيد. (4) (تا سه روز ماندن حقّ اوست بر شما).
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند: از مروّت در سفر است كه:
«كمتر با همراهانت مخالفت كنى»؛ «وَ قِلَّةُ الْخِلافِ عَلَى مَنْ صَحِبَكَ». (5)
همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: لقمان به فرزندش در مورد سفر
ص: 78
سفارشهايى داشته است؛ از آن جمله است:
«وَ كُنْ لِأَصْحَابِكَ مُوَافِقاً إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ «با همراهانت موافق و همراه باش مگر در جايى كه به گناه منتهى مى شود.» (1)
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: لقمان به فرزندش در مورد مسافرت، سفارشهايى كرد و گفت:
«إِذَا سَافَرْتَ مَعَ قَوْمٍ فَأَكْثِرِ اسْتِشَارَتَكَ إِيَّاهُمْ فِي أَمْرِكَ وَ أُمُورِهِمْ». (2)
«هرگاه با افرادى به سفر مى روى، در كارهاى خود و آنان، با آنها مشورت كن.»
«وَ اجْهَدْ رَأْيَكَ لَهُمْ إِذَا اسْتَشَارُوكَ ثُمَّ لا تَعْزِمْ حَتَّى تَثَبَّتَ وَ تَنْظُرَ».
«وقتى از تو نظر و مشورتى خواستند، در ارائه رأى و نظرى واقع بينانه و سودمند خود تلاش كن، و تا اين نظر تثبيت و بازنگرى نشده است، تصميم به اظهار آن مگير.» (3)
در مسائل مختلفى كه رخ مى دهد بايد با هوشيارى با آن مقابله كرد و تصميم گرفت و احتياط را در جايى كه اطمينان نداريم، فراموش نكنيم.
از فرياد كشيدن در مسير سفر پرهيز كنيد: «وايّاك ورَفْع الصَّوتِ في مسيرِك». (4)
ص: 79
در روايت آمده است:
الف- زمانى كه وقت نماز مى رسد، آن را به خاطر چيز ديگر به تأخير ميندازيد، نماز را بخوانيد تا از اين جهت خيال شما آسوده گردد؛ زيرا دَينى است كه به گردن داريد.
ب- سعى كنيدنمازرا به جماعت بخوانيد (اگر چه باكمىِ جا ومشكلاتى همراه باشد).
ج- در حال سوارى، قرآن را قرائت (و تلاوت) بنماييد.
د- در حالتى كه مشغول كارى هستيد به ذكر و تسبيح (سبحان اللَّه) مشغول باشيد.
ه- در حالتى كه فارغ (از هر كارى) هستيد، به دعا بپردازيد.
و- وقتى به منزلگاهى مى رسيد و فرود مى آييد: نخست پيش از نشستن دو ركعت نماز بگزاريد.
ز- هنگام رفتن نيز دو ركعت نماز بجا آوريد. (1)
11- در منزلگاه (2) مناسبى فرود آييد
در روايت است كه: در جايى از زمين فرود آييد كه داراى اين سه ويژگى باشد:
الف: بهترين رنگ را داشته باشد.
ب: نرمترين خاك را داشته باشد.
ج: بيشترين سرسبزى را داشته باشد. (3)
و نيز روايت شده است: هنگامى كه خواستيد برويد، با آن زمين توديع (و خداحافظى) كنيد و بر آن و اهل آن درود و سلام بفرستيد؛ زيرا در هر بقعه و جايى از زمين، اهلى از ملائكه وجود دارد. (4)
ص: 80
لازمه دستيابى به يك سفر مطلوب و مفيد، رعايت اخلاق اسلامى و دستورهايى است كه در خصوص معاشرتها در روايات آمده و فصل مبسوطى از كتب اخلاقى و حديثى را به خود اختصاص داده است. (1) ولى برخى از آنها در سفر اهميت بيشترى مى يابد؛ در محجة البيضاء آمده است كه:
«بايد در سفر، گفتارى خوب داشته باشيم، كرامتهاى اخلاقى را به نمايش بگذاريم؛ زيرا در سفر است كه درون و باطن انسان براى ديگران روشن مى شود.»(2)
حتى در برخى روايات، ما رابه كارهايى سفارش كرده اند كه اخلاق حسنه و رفتارهاى شايسته را در انسان تقويت مى كند. مثلًا از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: از چيزهايى كه سنّت محسوب مى شود آن است كه وقتى جماعتى با هم به سفر مى روند، هزينه ها و مخارج مورد نياز را (از همان آغاز روى هم بگذارند) و بپردازند؛ زيرا اين كار سبب طيب نفس و حسن خلق بيشتر خواهد شد. (3)
و در روايت ديگرى مى خوانيم: «أَكْثِرِ التَّبَسُّمَ فِي وُجُوهِهِمْ»؛ «تبسّم (و لبخند) خود را در برابر آنان زياد كن.» (4)
و خلاصه آنكه، رفتار و گفتار خوب، برخورد كريمانه، بذل و بخشش، اجابت دعوت ديگران، بيخود و بيجا سخن نگفتن، امانتدارى، كمك به آنها و ... مواردى است كه در مسافرت بيشتر سفارش شده است.
ص: 81
از توصيه هاى ديگر اين است كه سفر طولانى نشود و چنانچه در حدّ نياز و لازم انجام شده، بيش از آن ادامه نيابد و مسافر سريع به محل خود بازگردد. از امام محمد باقر عليه السلام نقل شده است:
«السَّفَرُ قِطْعَةٌ مِنَ الْعَذَابِ فَإِذَا قَضَى أَحَدُكُمْ سَفَرَهُ فَلْيُسْرِعِ الْعَوْدَ إِلَى أَهْلِهِ». (1)
«سفر از عذاب است، پس آنگاه كه يكى از شما سفر خود را تمام كرد، هر چه زودتر به ميان اهل خود برگردد.»
در «محجة البيضاء» آمده: سزاوار است كه براى اهْل (و خانواده) و نزديكانش تحفه و هديه اى از خوراكى يا غيرخوراكى در حدّ امكان و توانش تهيّه كند و روايت شده است كه اگرچيزى (به عنوان هديه) نيافتيد، لااقل سنگى را در كيسه بگذاريد و با خود بياوريد! (2)
البته روشن است كه مقصود بيان اهميت آوردن هديه است نه اينكه واقعاً سنگ به همراه خود بياورد؛ يعنى آنكه سعى كند دست خالى برنگردد، چون آنان كه منتظر شما هستند و با ديدن شما خوشحال مى شوند، با ديدن هداياى شما، شادى آنان دوچندان گشته و الفت و محبّت بيشتر مى گردد.
لازم به تذكر است: در سفر حج و عمره نبايد خريد سوغات زائران را از بهره بردارى از اين سفر الهى و معنوى محروم نمايد و خداى ناكرده به جاى استفاده صحيح از اوقات خود، در كوچه و خيابان و بازار وقت خويش را سپرى نمايند. بنابراين حتما بايدبرنامه ريزى نموده، به حداقل خريد سوغات اكتفا كرده بيشتر براى علاقمندان و خويشاوندان به دعا و طواف و نماز پرداخت و با دعا در حق آنان، سعادتمندى دنيا و آخرت را به آنان هديه كرد.
البته، جز مواردى كه ذكر شد، آداب ديگرى نيز براى مسافر نقل شده است؛ كه
ص: 82
خوانندگان عزيز به منابع تفصيلى مراجعه كنند. (1)
نكته ديگر اينكه: آداب و ويژگيهايى نيز هست كه چه در سفر و چه در غيرسفر، انسان بايد آنها را مراعات كند. كه در كتاب وسايل الشيعه آمده است. (2)
درباره زمان مسافرت، روايات گوناگونى وجود دارد كه برخى در مورد روزهاى هفته و برخى در روزهاى ماه وارد شده است و ما دو نكته را درباره زمان سفر ياد آورى مى كنيم:
اوّل: صدقه، مانع بلا است.
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: «تَصَدَّقْ وَ اخْرُجْ أَيَّ يَوْمٍ شِئْتَ»؛ (3)
«صدقه بده و هر روزى كه مى خواهى به سفر برو.»
و در برخى روايات نيز پس از صدقه، به خواندن آية الكرسى تأكيد كرده است. (4)
دوّم: در رواياتى آمده است كه: در شب سفر كنيد، آنهم نه در اول شب، بلكه آخر شب و سَحر. رسول گرامى اسلام فرمود: «عَلَيْكُمْ بِالسَّفَرِ بِاللَّيْلِ فَإِنَّ الْأَرْضَ تُطْوَى بِاللَّيْلِ»؛ «در شب به سفر برويد چون زمين در شب پيموده (و مسافرت كوتاه) مى شود.» (5)
ص: 83
توبه در لغت به معنى رجوع و انابه است. وقتى گفته مى شود كه فلانى توبه كرد، يعنى از گناهى كه كرده بود بازگشت. (1)
زيباترين و گوياترين تعريف را در كلام گهربار على عليه السلام مى توان يافت كه فرمود:
«التَّوْبَةُ نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وَ اسْتِغْفَارٌ بِاللِّسَانِ وَ تَرْكٌ بِالْجَوَارِحِ وَ إِضْمَارُ أَنْ لا يَعُودَ». (2)
«توبه عبارت است از پشيمانى قلبى، آمرزش خواستن با زبان، ترك كردن گناه و تصميم به اينكه ديگر آن گناه را انجام نمى دهد.»
شيخ انصارى در تعريف توبه مى گويد: «توبه برگشت به راه راست است پس از منحرف شدن از راه راست». (3)
ص: 84
ملا محسن فيض كاشانى در تعريف توبه آورده است: «توبه عبارتست از برهنه ساختن قلب از گناه، بعضى آن را چنين تعريف كرده اند كه توبه ترك گناهى است كه قبلًا از انسان سر زده است.» (1)
حضرت امام خمينى رحمه الله در كتاب چهل حديث خود در معناى توبه چنين نوشته است: «بدان كه توبه يكى از منازل مهمّه مشكله است و آن عبارت است از رجوع از طبيعت به سوى روحانيّت نفس بعد از آنكه به واسطه معاصى و كدورت نافرمانى نورانيّت فطرت و روحانيّت محجوب به ظلمت شده» (2) پس توبه در واقع انقلابى عليه خويشتن است. توبه نگاهى دوباره و بيعتى ديگر با پروردگار خويش است. توبه را مى توان زيباترين و خالصانه ترين كرنش ها دانست. توبه تولّد مجدّد معنويت و روحانيت انسان است. به قول خواجه عبداللَّه انصارى: «توبه نشان راه است و سالار بار و كليد گنج و شفيع وصال و سر همه شادى و مايه آزادى ... توبه آن است كه از همه موجودات دل برگيرى، روى در حق آرى». (3)
توبه معراج آدمى است. نشان عروج انسان و راز بندگى و دل به حق دادن است.
راهى است كه سرمنزلش وصال محبوب و فانى شدن در ذات اوست.
از نكته هاى مهمى كه علماى اخلاق بدان توجه ويژه دارند، وجوب توبه است از معصيت وتوبه و معصيت قرين هم هستند. شكى نيست كه انسانها معصوم نيستند. جاذبه هاى گناه كسان زيادى را هميشه و برخى ديگر را گاهگاهى به دام خود مى كشد. آنگاه كه خداوند آدم را آفريد و شيطان را از درگاه ربوبى اش راند، اين موجود رانده شده، قسم ياد كرد كه همه بندگان خدا را گمراه مى كند و خداوند در رحمت توبه را بر بندگانش گشود.
ص: 85
رسول گرامى نيز به اين حقيقت كه انسانها در معرض خطا هستند اذعان دارند و مى فرمايند: «كُلَّ بَني آدَمَ خَطّاءٌ وَ خَيرُ الْخَطّائين التَّوَّابُون» (1)
«تمامى فرزندان آدم در معرض خطا هستند و بهترين خطاكاران كسانى هستند كه توبه كنند.»
از مجموع روايات و احاديث بر مى آيد كه گناه نوعى مرض است و بر مريض لازم است كه علاج مرض خود نمايد. اگر شخصى خواسته يا ناخواسته مقدارى سمّ بخورد، همه عاقلان مى گويند كه بر او واجب است دارو مصرف نمايد تا اثر سم را از بين ببرد و اگر اين كار را انجام ندهد گرفتار هلاكت مى شود. گناه براى روح و جسم هر انسانى به منزله سمّ است. همانطوركه سمّ بدن بيمار را فاسد مى كند، گناه هم روح آدمى را تباه مى سازد.
قال على عليه السلام «بِئْسَ الْقَلادَةُ الْآثام»؛ (2)
«بد قلاده اى است قلاده گناهان».
گناه به گردنبندى مى ماند كه هميشه به گردن انسان آويزان است و به وسيله توبه است كه آدمى از دام گناهان رهايى مى يابد.
امام صادق عليه السلام نيز در روايت ديگرى به فساد گناه و معصيت اشاره كرده، مى فرمايند:
«مَا مِنْ شَيْ ءٍ أَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ إِنَّ الْقَلْبَ لَيُوَاقِعُ الْخَطِيئَةَ فَمَا تَزَالُ بِهِ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيُصَيِّرَ أَعْلاهُ أَسْفَلَهُ»؛ «هيچ چيز براى قلب انسان فساد انگيزتر از گناه نيست چه اينكه پيوسته شخص گنه كار درگناه خويش غوطه ور مى شود تاآنجا كه قلبش واژگونه مى گردد.»
شيخ بهايى رحمه الله در شرح اربعين خود در زمينه وجوب توبه مى فرمايند:
«... شكى در وجوب فورى توبه نيست؛ زيرا گناهان مانند سمّ هاى ضرر رساننده به بدن است، چنانچه بر خورنده سمّ واجب است در معالجه شتاب كند تا بدنش هلاك نشود و از بين نرود. همچنين بر گنهكار واجب است ترك گناه و سرعت در توبه از آن، تا دينش ضايع نگردد، در جاى ديگر مى فرمايند: «لِكُلِّ شَيْ ءٍ دَوَاءٌ وَ دَوَاءُ الذُّنُوبِ اْلإِسْتِغْفَارُ»؛ (3)
«براى هر بيمارى علاجى است و علاج گناهان آمرزش خواستن است.»
شكى نيست كه وقتى انسان گرفتار دام معصيت و گناه مى شود در حالى كه
ص: 86
بالغ و عاقل باشد و كسى او را بر انجام معصيت مجبور نكرده باشد، از نظر شرع مقدس گناهكار است. اولين تكليفى كه بر عهده هر گناهكارى است توبه مى باشد اما آيا توبه واجب است؟ آيا بر گناهكار است فوراً توبه نمايد؟ توبه به دو دليل واجب است. يكى دليل شرعى و ديگرى دليل عقلى.
اما دليل عقلى: همه عقلا و خردمندان جهان به اين نكته توافق دارند كه اگر كسى خطا كرد بر او واجب است كه ترك خطا نمايد. اگر كسى خطايى مرتكب شد اما در صدد جبران خطاى خود برنيايد همه عقلا او را فردى كم عقل و نادان مى شمرند. گنهكارى كه در توبه مسامحه كند و به وقت ديگرى تأخير اندازد، خود را بين دو خطر بزرگ قرار داده است كه اگر از يكى سالم بماند به ديگرى مبتلا خواهد شد.» (1)
قرآن كريم در موارد زيادى با صيغه امر فرمان به توبه كردن مى دهد. چنانكه مى فرمايد: وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ (2) «اى اهل ايمان همه به درگاه خدا توبه كنيد باشد كه رستگار شويد.» خداوند اين بشارت را پس از هشدار به آدميان (در اينكه پاكدامن و عفيف باشند و به حلال و حرام توجه نمايند) مى دهد. خطاب پرورگار در اين آيه شامل جميع مؤمنان مى شود؛ يعنى اگر يكى از مؤمنان گناهى مرتكب شد لازم است توبه نمايد.
در آيه ديگر مى فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسَى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (3)
؛ «الا اى مؤمنان به درگاه خدا توبه نصوح (خالص و بادوام) كنيد كه خدا گناهانتان را محو گرداند و شما را در باغهاى بهشتى كه زير درختانش نهرها جاريست داخل كند.»
در آيه ديگرى مى فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ
ص: 87
عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ (1)
؛ «آنان كه مردان و زنان مؤمن را به آتش فتنه و عذاب سوختند بر آنها عذاب جهنّم و آتش سوزان دوزخ مهيّاست.» در اين آيه نيز به كسانى كه توبه نكنند وعده عذاب داده شده است. بديهى است وقتى حفظ جان از هلاكت و عذاب جاودانى واجب است. پس توبه كردن نيز واجب خواهد بود.
توبه، مائده آسمانى است كه نعمتهاى بى كران الهى بر آن گسترده است. خداوند به سبب توبه گناهان بى شمارى از گناهكاران مى بخشد و به ديده اغماض به آنها مى نگرد.
بخشش گناهان و معصيت هاى گناهكاران، نه تنها در آخرت عذاب الهى را برمى دارد بلكه در دنيا سبب نجات مى شود. پس توبه درجه اى از درجات بالاى دين دارى و خداترسى است. بديهى است عملى كه در دنيا و آخرت انسان اين همه نفوذ معنوى دارد، بايسته است كه شرايط ويژه اى داشته باشد. توبه يك كلمه يا چند جمله استغاثه نيست كه فقط به زبان آورده شود. چه بسيارند كسانى كه لفظ توبه ورد زبان آنهاست، امّا در سلك مجرمين و بيگانگان از پروردگار هستند. كسانى هستند كه بر زبانشان لفظ مُطهَّر توبه است، اما قلبشان را لايه اى ضخيم از سياهى گناه و معصيت پوشانده است.
زائر خانه خدا بايد شرايط و اسبابى را فراهم آورد تا توبه اش واقعى شود. بايد همه بدهكاريهاى دنيايى اش را بپردازد و حقوقى الهى و حقوق مردم كه بر عهده اوست همه را تسويه كند آنگاه با رويى باز به زيارت خانه خدا برود. بايد هر ستمى كه كرده، جبران نمايد. حساب وكتاب خود را باخدا وخلق خدا صاف كند آنگاه «الهى أتوب اليك» بگويد.
حضرت امام خمينى قدس سره در اين باره مى فرمايند:
«اگر در حديث ديدى يا شنيدى كه حق تعالى بر اين امت تفضل فرموده و توبه آنان را تا قبل از وقت معاينه آثار مرگ يا خود آن، قبول مى فرمايد، صحيح است، ولى هيهات كه در آن وقت توبه از انسان متمشّى شود. مگر توبه لفظ است؟ قيام به امر توبه زحمت دارد. برگشت و عزم برگشت نكردن،
ص: 88
رياضات علميّه و عمليّه لازم دارد. والّا خود به خود انسان نادر اتّفاق مى افتد كه در فكر توبه بيفتد يا موفق به آن شود يا اگر شد بتواند به شرايط صحّت و قبول آن يا به شرايط كمال آن قيام كند. چه بسا باشد كه قبل از فكر توبه يا عملى كردن آن، اجل مهلت ندهد و انسان را با بار معاصى سنگين و ظلمت بى پايان گناهان، از اين نشأة منتقل نمايد. آن وقت خدا مى داند كه به چه گرفتاريها و بدبختى ها دچار مى شود.» (1)
استغفار محتاج به لفظ خاصى نيست. مراسم ويژه اى ندارد.
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ اْلِاسْتِغْفَارُ لَكُمْ حِصْنَيْنِ حَصِينَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ فَمَضَى أَكْبَرُ الْحِصْنَيْنِ وَ بَقِيَ اْلِاسْتِغْفَارُ فَأَكْثِرُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ مِمْحَاةٌ لِلذُّنُوبِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». (2)
امام باقر عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله و استغفار دو دژ محكم هستند، دو دژ محكم در برابر عذاب. پس يكى از دو دژ گذشت و استغفار مانده است. پس زياد استغفار كنيد كه استغفار محو كننده گناهان است چنانكه خداوند مى فرمايد: تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه از نافرمانى خدا پشيمان شوند، به درگاه خدا توبه و استغفار كنند. باز آنها را عذاب نكند.»
شهيد مطهرى رحمه الله نيز مى فرمايند: «توبه اوّلين منزل اهل سلوك و اهل عبادت و عبوديت است. اگر كسى آهنگ تقرب نزد پروردگار را داشته باشد، براى اينكه خود را آماده كند، بايد از گذشته سياه و تيره خود بازگردد و توبه كند.» (3)
ص: 89
محمّد زارعى نورآبادى
در قرآن كريم و روايات، از فضيلت توبه و آثار آن بسيار سخن به ميان آمده است.
خداوند كريم 300 مرتبه در جاى جاى قرآن، خود را با صفاتى چون: رحيم، غفّار، ودود و غفور ستوده است و در موارد بسيارى با صفت توّاب به گناهكاران بشارت مى دهد.
توبه كليد سعادت و سرمايه نجات آدمى و راه رستگارى نااميدان و سركشتگان است.
علّامه ملّا مهدى نراقى در فضيلت توبه مى نويسد: «بدان كه توبه نخستين مقام از مقامات دين و سرمايه ساكنان راه و كليد استقامتِ خواستاران ايمان و سرآغاز تقرّب به پروردگار عالميان است.» (1)
آثار توبه را مى توان در امور ذيل خلاصه كرد:
يكى از آثار و فضيلت هاى توبه اين است كه توبه كننده مورد محبّت و عنايت ويژه حق تعالى قرار مى گيرد. چنانكه مى فرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ؛ (2)
ص: 90
«همانا خداوند توبه كاران و پاكيزه كاران را دوست مى دارد.»
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ أَضَلَّ رَاحِلَتَهُ وَ زَادَهُ فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ فَوَجَدَهَا فَاللَّهُ أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ ذَلِكَ الرَّجُلِ بِرَاحِلَتِهِ حِينَ وَجَدَهَا». (1)
«خداى تعالى شادتر است به توبه بنده خود از مردى كه در شب تاريك در بيابانى مركب و توشه خود را گم كرده باشد و ناگاه آن را بيابد.»
زمانى كه قوم حضرت موسى عليه السلام درغياب او به پرستش گوساله مى پردازند باز اين پيام رحمت الهى است كه از زبان حضرت موسى به قوم گوساله پرستش نويد بخشش و محبّت پروردگار مى دهد:
«اى قوم من، شما ظلم به نفس خود كرديد كه گوساله پرستى اختيار نموديد، فَتوبوا الى بارئكم ...؛ «پس توبه كنيد و به سوى خدا بازگرديد و (به كيفر جهالت خود) بكشتن يكديگر تيغ بركشيد، اين در پيشگاه خدا بهتر كفاره عمل شما است. آنگاه توبه شما را پذيرفت و خدا توبه پذير و مهربان است.» (2)
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «ما مِنْ شَيْ ءٍ أحَبُّ الَى اللَّهِ تَعالى مِنْ شابٍّ تائِبٍ». (3)
«هيچ چيزى نزد پروردگار پسنديده تر از جوان توبه كار نيست.»
و چه زيباست كه گناهكاران در اين سفره از نعمت بيكران پروردگار بهره برند و به وسيله توبه زشتيها و پليديهاى عمل خود را محو و نابود كنند.
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «طُوبَى لِمَنْ وَجَدَ فِي صَحِيفَةِ عَمَلِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَحْتَ كُلِّ ذَنْبٍ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ».(4)
ص: 91
«خوشا به حال كسى كه در روز قيامت، در نامه عملش زير هر گناهى استغفر اللَّه بنويسند.»
وقتى خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد و به ملائك فرمان داد كه بر آدم سجده نمايند، شيطان كبر ورزيد و بر حضرت آدم سجده نكرد و به همين سبب از درگاه الهى رانده شد و آنگاه به پروردگار چنين گفت: فبِعزَّتِكَ لأغوينّهُم أجْمَعين؛ «به عزّتت قسم همه بندگانت را گمراه مى كنم»، شيطان با اين عملش به عنوان دشمن قسم خورده اولاد آدم پا به عرصه كارزار گذاشت. حضرت آدم عليه السلام از اينكه فرزندانش گرفتار چنين دشمنى هستند، به درگاه خداوند چنين انابه كرد:
«پروردگارا! شيطان را بر من مسلط ساختى و او را همچون خون (كه در رگهايم جريان دارد) در من جاى دادى براى من هم چيزى مقرر فرما. خطاب رسيد: اى آدم براى تو اين را قرار دادم كه هر يك از فرزندانت كه آهنگ گناهى كند و مرتكب آن نشود، چيزى بر او نوشته نشود و چون مرتكب شد يك گناه بر او نوشته شود، و اگر قصد كار نيكى كند و آن را انجام ندهد يك حسنه براى او نوشته شود و اگر انجام دهد ده حسنه برايش نوشته شود. عرض كرد: پروردگارا! بيفزا، فرمود: برايت مقرر ساختم كه هر يك از فرزندانت كه گناهى كند سپس آمرزش خواهد، او را بيامرزم، عرض كرد: پروردگارا! بيفزا، فرمود: براى ايشان توبه را قرار دادم و توبه را براى آنها گسترش دادم تا نفس به گلوگاه رسد. عرض كرد: پروردگارا! مرا بس است.» (1)
خداوند كريم چنان آمرزنده و نسبت به بندگان مهربان است كه با يك اراده و پشيمانىِ بنده اش، گناهان بى شمار او را مى بخشد: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ
ص: 92
عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً. (1) چنانچه از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كرده اند دورى گزينيد ما از گناهان ديگر شما درگذريم و شما را به مقامى بلند و نيكو برسانيم.
«عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ اْلآيَةُ وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِم صَعِدَ إِبْلِيسُ جَبَلًا بِمَكَّةَ يُقَالُ لَهُ ثَوْرٌ فَصَرَخَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ بِعَفَارِيتِهِ فَاجْتَمَعُوا إِلَيْهِ فَقَالَ نَزَلَتْ هَذِهِ اْلآيَةُ فَمَنْ لَهَا فَقَامَ عِفْرِيتٌ مِنَ الشَّيَاطِينِ فَقَالَ أَنَا لَهَا بِكَذَا وَ كَذَا فَقَالَ لَسْتَ لَهَا ثُمَّ قَامَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِكَ فَقَالَ لَسْتَ لَهَا فَقَالَ الْوَسْوَاسُ الْخَنَّاسُ أَنَا لَهَا قَالَ بِمَا ذَا قَالَ أَعِدُهُمْ وَ أُمَنِّيهِمْ حَتَّى يُوَاقِعُوا الْخَطِيئَةَ فَإِذَا وَاقَعُوا الْخَطِيئَةَ أَنْسَيْتُهُمُ اْلِاسْتِغْفَارَ فَقَالَ أَنْتَ لَهَا فَوَكَّلَهُ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ». (2)
امام جعفر صادق عليه السلام مى فرمايد: «زمانى كه آيه وَالَّذِينَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً ... (3)
نازل شد، ابليس بر فراز كوهى در مكّه به نام «ثور» رفت و ناله و فرياد كرد و ديگر شياطين تحت امر خود را ندا داد. آنگاه همه شيطان ها به نزد او آمدند. ابليس به آنان گفت: اين آيه نازل شده است چه كسى از عهده آن برمى آيد؟ يكى از شياطين به پا خاست و گفت: من مى توانم به وسيله اين و ... ابليس گفت تو نمى توانى، يكى ديگر از شياطين از جاى برخاست و گفت من از عهده اين آيه بر مى آيم با اين وسيله و اين ... ابليس گفت تو هم نمى توانى وسواس خناس يكى ديگر از شياطين، برخاست و گفت من مى توانم. ابليس گفت چگونه؟ گفت: به آنها وعده مى دهم و آرزومندشان مى كنم تا براى رسيدن به خواسته هايشان به گناه بيفتند آنگاه كه مرتكب
ص: 93
گناه شدند. استغفار را از ياد آنها مى برم. ابليس گفت تو مى توانى سپس ابلس او را تا روز قيامت مأمور به آن فوق كرد.»
قرآن كريم به آنهايى كه به سبب جهالت و نادانى، گرفتار بدى و گناه شوند و آنگاه توبه كرده و كار نيك انجام دهند، وعده بخشش و مهربانى داده است. أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (1)
و در جاى ديگر مى فرمايند: وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً (2)
«والبته بر آنكس كه توبه كند و به خدا ايمان آرد و نكوكار گردد و درست به راه هدايت رود مغفرت و آمرزش من بسيار است.»
پشيمانى ازگناه، نه تنها سبب بخشيدن گناهان مى شود، بلكه سبب پاك شدن دل مى گردد، بديهى است دلى كه پاك گردد، آينه معارف الهى مى شود.
از ديگر آثار و بركات توبه برخوردارى از نعمت هاى مختلف پروردگار است.
در قرآن مى خوانيم:
اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً* يُرْسِلْ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَاراً* وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَاراً* مَا لَكُمْ لَاتَرْجُونَ للَّهِ وَقَاراً. (3)
«اى مردم از درگاه خداى خود آمرزش طلبيد كه او بسيار خداى آمرزنده است. تا باران آسمان را بر شما فراوان نازل كند و شما را به مال بسيار و پسران متعدد مدد فرمايد و باغهاى خرّم ونهرهاى جارى به شما عطا كند.
چرا شما مردم خداى را به عظمت و وقار ياد نمى كنيد؟»
ص: 94
رحمانيّت خداوند چنان گسترده است كه نه تنها گناه گناهكاران را مى بخشد بلكه لغزشهاى آنها را به حسنات تبديل مى كند:
مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ. (1)
«كسى كه توبه كرده و ايمان و عمل صالح انجام دهد، خداوند بدى هاى آنان را به حسنات تبديل مى كند.»
ص: 95
محمّدرضا هفت تنانيان
وصيت در همه حال از سنّت هاى دينى و به ويژه پيش از سفر و بالأخص قبل از عزيمت به حجّ، امر بسيار مطلوب و پسنديده و به سزايى است كه در آيات و روايات نيز بر آن تأكيد و سفارش شده است و در زمره آداب حج است.
در اين مورد دو محور اصلى را مورد بحث قرار مى دهيم:
الف: وصّيت در اسلام.
ب: احكام شرعى وصيّت.
وصيت نمودن خود بخود، مستحب مؤكد است. امّا گاهى واجب مى شود كه لازم است به اين موضوع در بحث احكام بپردازيم.
آيات و روايات زيادى درباره وصيت و تأكيد بر آن وارد شده است؛ از جمله آياتى كه در قرآن مجيد آمده اين است كه خداوند فرموده است:
ص: 96
كُتِبَ عَلَيْكُمْ اذا حَضَرَ احَدَكُمُ الْمَوْتُ انْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ والْاقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقْاً عَلَى الْمُتَّقينَ. (1)
«دستور داده شده كه چون مرگِ يكى از شما را فرا رسيد، اگر داراى متاع دنيا است به طور نيكو و با عدالت براى پدر و مادر و خويشان وصيت كند و اين كار سزاوار مقام پرهيزكاران است.»
با دقت در اين آيه مباركه، اهميت وصيت نمودن معلوم مى شود؛ زيرا اولًا در اين آيه تعبير «كتب عليكم» آمده است. و ثانياً در آخر آيه فرموده است: «حقاً» كه باز تأكيدى بر مطلب است.
تعبير لطيفى كه در اين آيه شريفه وجود دارد اين است كه خداوند از مالى كه انسان از خود بجاى مى گذارد و به آن وصيت مى كند، تعبير «خيراً» فرموده است و اين نشان مى دهد اموالى كه از طريق مشروع و حلال به دست آيد و در مسير استفاده رساندن به اجتماع به كار رود، قرآن آن را خير و بركت مى شمارد. از اين جهت روى اين نظريه كه ذاتاً ثروت بد است خط بطلان مى كشد و از زاهدنماهاى منحرفى كه از اسلام درك صحيحى ندارند بيزارى مى جويد.
البته اگر انسان از خود اموالى كه از راه نامشروع به دست آورده به جاى بگذارد، اين مال نه تنها خير نيست بلكه شر و موجب فساد است.
گفتنى است از اين جمله كه مى فرمايد إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ؛ «وقت رسيدن مرگ وصيت كنيد»، نبايد چنين استفاده كرد كه فقط بايد به هنگام فرا رسيدن مرگ وصيت كنيد و در مواقع ديگر نمى شود وصيت كرد، بلكه چنين برمى آيد كه زمان مرگ آخرين فرصت براى وصيت است، از اين رو در روايات بر اصل وصيت كردن و اينكه خوب است انسان وصيت نامه اش هميشه آماده باشد، تأكيد فراوانى ديده مى شود كه در ذيل چند نمونه از آن را مى آوريم:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: الْوَصِيَّةُ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ». (2)
ص: 97
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: لَيْسَ يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَبِيتَ لَيْلَتَيْنِ إِلَّا وَ وَصِيَّتُهُ مَكْتُوبَةٌ عِنْدَ رَأْسِهِ». (1)
از اين روايات استفاده مى شود كه هميشه بايد وصيت نامه انسان نوشته شده و آماده باشد.
ودر جاى ديگر مى فرمايد: اگركسى بدون وصيت بميرد اين مرگ مرگ جاهليت است. (2)
يا «مَنْ لَمْ يُوصِ عِنْدَ مَوْتِهِ لِذَوِي قَرَابَتِهِ فَقَدْ خَتَمَ عَمَلَهُ بِمَعْصِيَةٍ»؛ «اگر كسى براى بعضى از فاميلهايش كه ارث نمى برند وصيت نكند، به هنگام مرگش، عملش را به معصيت ختم كرده است.» (3)
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اين كه اگر اسلام قانون ارث را تشريع كرده است و ورثه هم طبق قانون ارث، هر كدام سهم خود را مى برند پس وصيت كردن براى چيست؟
پاسخ اين است كه:
اولًا: ممكن است برخى از حقوق مردم به عهده متوفّى باشد كه بايد براى اداى آن حقوق، وصيت كند و از روايتى كه در زير مى آوريم معلوم مى شود كه چقدر لازم و ضرورى است كه مردم، خصوصاً حاجيان محترم چنانچه حقوق مردم بر عهده آنان باشد، اگر وقت آن رسيده آن را ادا كنند و اگر وقتش نرسيده وصيت كنند و آن روايت اين است كه:
در حجة الوداع هنگام غروب روز عرفه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به بلال فرمود، مردم را
ص: 98
ساكت كن، تا مطلبى بگويم. همين كه مردم ساكت شدند رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خدا بر شما منت گذاشت و خوبان شما را بخشيد و به احترام مقام نيكوكاران از تقصير بدان شما نيز صرف نظر كرد. بدانيد كه همه شما مورد عفو قرار گرفته ايد.
در آخر حديث فرمود: «... إِلَّا أَهْلَ التَّبِعَاتِ ...»؛ اين عفو خداوند، شامل افرادى كه حق مردم را از بين برده اند نمى شود. (1)
ثانياً: وصيت كردن نوعى ترميم و جبران كوتاهيها و سهل انگاريهايى است كه انسان در زمان حيات خود نسبت به بستگانش انجام مى دهد. حتى اگر بتواند بوسيله وصيت كردن بين ورثه نوعى محبت و الفت ايجاد كند بسيار مناسب است كه براى اين منظور وصيت كند روايت زير گواه خوبى است بر اين مطلب:
راوى مى گويد: در لحظات آخر عمر امام صادق عليه السلام در حضور مباركش بودم كه ناگهان حضرت بيهوش شد پس از لحظاتى به هوش آمد و فرمود به حسن بن على بن على بن الحسين هفتاد دينار بدهيد. من به امام عليه السلام عرض كردم: آيا به كسى كه بر شما شمشير كشيد و قصد كشتن شما را داشت، چيزى مى دهيد، امام فرمود: آيا قرآن نخوانده اى؟ عرض كردم كه چرا خوانده ام امام در جواب فرمود: مگر نشنيده اى اين آيه را كه مى فرمايد:
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ. (2)
«و هم آنچه را خدا امر به پيوند آن كرده (مانند صله رحم) اطاعت مى كنند و از خدا مى ترسند و از سختى حساب مى انديشند.» (3)
ثالثاً: ممكن است كه در بين فاميلهاى ميت، افرادى باشند كه از لحاظ قانون نسبت به بقيه كمتر ارث ببرند و يا اصلًا ارث نبرند و صاحب اين مال احساس كند كه اين افراد
ص: 99
نيازمند هستند و خود ورثه هم غنى هستند لذا خوب است كه براى آنها در مقدارى كه مجاز است، وصيت كند.
رابعاً: اين شخص دوست داشته كارهاى نيكى در اجتماع انجام دهد ولى در زمان حياتش موفق به انجام آن كارها نشده است، در اين صورت وصيت مى كند كه بعد از مرگش مقدارى از اموالش را در اين راه خير مصرف كنند.
به علاوه اسلام به افراد چنين اختيارى داده است كه در مقدارى از اموال خود تصرف كند و در موردى كه صلاح مى داند وصيت كند. اين خود نوعى احترام است براى اين افراد كه در زمان حياتشان اين اموال را كه با رنج و زحمت بسيار و از راه حلال به دست آورده اند، بتوانند در راهى كه صلاح مى دانند وصيت كنند. (1)
همانگونه كه وصيت كردن كار خوبى است و اسلام بر آن تأكيد كرده، تعدى از آن نيز مورد نكوهش و مذمّت است، آيه مباركه مى فرمايد:
مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصَى بِهَا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِنْ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ. (2)
در موقع وصيت، انسان نبايد طورى عمل كند كه به ورثه ضرر برساند و اين امر باعث كينه در بين ورثه شود و اگر در وصيت يك نوع ضرر زدن به بعضى از ورثه باشد در روايت است كه اين از گناهان كبيره است: «إِنَّ الضِّرَارَ فِي الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبَائِرِ». (3)
اگر انسان بيش از ثلث مالش را وصيت كند و ورثه را از حقشان محروم كند، يا بين ورثه بدون هيچ دليل عقلايى تبعيض قائل شود و براى بعضى بيشتر وصيت كند يا با وجود اينكه خود ورثه نيازمند هستند، براى كار ديگرى وصيت كند، بسيار خوب است كه
ص: 100
در ثلث مالش هم وصيت نكند.
داستان زير نشان دهنده اين مطلب است؛
به رسول اللَّه خبر رسيد كه مردى از انصار چند نفر غلام و كنيز خريده و به هنگام مرگش همه را آزاد كرده است (يعنى براى ورثه چيزى باقى نگذاشته است) در صورتى كه چند بچه صغير دارد. و آنها نان يك شب را هم ندارند! آن حضرت فرمود با او چه كرديد؟ گفتند به خاك سپرديم. حضرت فرمود: اگر من مطّلع شده بودم، او را در قبرستان مسلمانها دفن نمى كردم از جهت اينكه بچه هاى خود را اين چنين به گدايى انداخته است. (1)
براى اينكه حقوق ورثه در اموال ميت از بين نرود و حق بازماندگان و ايتام و كودكان پايمال نشود، خداوند به افراد با ايمان دستور مى دهد و مى فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهَادَةُ بَيْنِكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ. (2)
«اى كسانى كه ايمان آورديد، هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسيد، به هنگام وصيت كردن، دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبيد و اموال خودتان را به عنوان امانت براى تحويل دادن به ورثه به آنها بسپاريد.»
بنابراين عدالت در وصيت اقتضا مى كند كه صاحب مال تمام جوانب؛ اعم از ورثه، غير ورثه و جامعه اسلامى را در نظر بگيرد و طورى وصيت كند كه پيش مردم مورد ستايش قرار گيرد و ظلم در آن نباشد؛ مثلًا اگر اين شخص مال فراوانى دارد خوب است به نفع افراد فقير هم وصيت كند. لذا آيه 180 سوره بقره فرمود كه:
الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ؛ وصيت بايد معروف و شايسته باشد.
خلاصه اگر انسان تمام جوانب را در نظر بگيرد و سپس وصيت كند مصداق اين روايت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شود كه فرمود، «مَنْ مَاتَ عَلَى وَصِيَّةٍ حَسَنَةٍ مَاتَ شَهِيداً»؛ (3)
«كسى كه
ص: 101
با وصيت شايسته از دنيا برود شهيد مرده است.»
در مقابل اگر كسى به وقت مرگ وصيت شايسته نكند اين شخص از جهت عقل و مروّت ناقص است؛ «عَنْ ابِي عَبْدِاللَّه عليه السلام: مَنْ لَمْ يُحْسِنْ عِنْدَ الْمَوْتِ وَصِيَّتَهُ كَانَ نَقْصاً فِي مُرُوءَتِهِ وَ عَقْلِهِ».». (1)
وصيتِ خوب آن قدر تأثير دارد كه در روايت مى فرمايد: «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عليه السلام قَالَ: مَنْ عَدَلَ فِي وَصِيَّتِهِ كَانَ كَمَنْ تَصَدَّقَ بِهَا فِي حَيَاتِهِ وَ مَنْ جَارَ فِي وَصِيَّتِهِ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ عَنْهُ مُعْرِضٌ». (2)
اگر كسى در وصيت عدالت را رعايت كند، مثل اين است كه در زمان حياتش آن اموال را صدقه داده است و اگر در وصيت ظلم كند در روز قيامت خداوند را در حالى ملاقات مى كند كه خداوند از او اعراض كرده است!
احكام شرعى وصيت (3)
تعريف وصيت: وصيت آن است كه انسان سفارش كند بعد از مرگش براى او كارهايى انجام دهند يا بگويد بعد از مرگش چيزى از مال او، ملك كسى باشد، يا براى اولاد خود و كسانى كه اختيار آنها با اوست قيم و سرپرست معين كند.
1- عاقل باشد، 2- بالغ باشد، 3- از روى اختيار وصيت كند، 4- سفيه نباشد، 5- محجور از تصرف در اموالش نباشد، 6- قاتل خودش عمداً نباشد.
وصيت نمودن خود به خود مستحب مؤكّد است امّا گاهى واجب مى شود.
ص: 102
1- اگر از مردم امانت و وديعه اى پيش او باشد، بايد وصيت كند كه به صاحبش بدهند.
2- اگر اموال مردم پيش او باشد بايد وصيت كند كه به صاحبش بدهند.
3- اگر مالى پيش كسى دارد بايد وصيت كند كه ورثه از آن طرف بگيرند.
4- اگر واجب مالى به عهده اش باشد بايد وصيت كند كه بپردازند؛ مثل خمس، زكات و مظالم.
5- اگر واجب مالى بدنى بر عهده او باشد مثل حج بايد وصيت كند.
6- اگر واجب بدنى بر عهده او باشد مثل نماز و روزه بايد وصيت كند.
1- مسلمان باشد، 2- بالغ باشد، 3- عاقل باشد، 4- مورد اطمينان باشد.
وصى امين، اگر آنچه در در دست او است تلف شود، بدون تفريط و تعدّى، ضامن نيست.
ص: 103
«تقيه» از كلماتى است كه نه تنها علما و دانشمندان در استعمالات و گفتگوهاى خود به كار مى برند؛ بلكه توده مردم نيز با مفهوم اجمالى آن آشنا بوده، به لحاظ مشروعيتى كه دارد آن را مورد عمل قرار مى دهند، با اين وصف، مفهوم واقعى و اقسام آن براى عموم، كاملًا روشن نيست، در حالى كه نياز شديدى به يادگيرى و دقت در اقسام آن، به هنگام مسافرت به كشورهاى اسلامى غيرشيعه، مشاهده مى شود. اين نياز با توجه به كثرت حجاج ايرانى كه به بركت انقلاب و استقرار حكومت جمهورى اسلامى، هر سال تعداد چشمگيرى جهت انجام مناسك حج و اداى فريضه بزرگ الهى به كشور عربستان سعودى مسافرت مى نمايند، بيشتر مشاهده مى گردد.
از اين رو فراگيرى اين امر مهم، برهمه شيعيان لازم و ضرورى است. اين جانب با درخواست كه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى، درصدد برآمدم تا رساله مختصر و فشرده و غير مبسوطى را جهت استفاده عموم، بويژه روحانيون محترم كاروانها، در اين باب تدوين نمايم و با اين كه اشتغالات زياد و كسالتهاى مختلف هركدام مانعى در راه وصول به اين هدف مى باشند معذلك با استمداد از مقام شامخ
ص: 104
ولايت كبرا شروع به آن نمودم. اميد است مورد رضاى حق تعالى و استفاده همگان قرار گيرد و اميد است در آينده نيز توفيق تدوين رساله مبسوطى در اين باب- كه شامل ابعاد مختلف اين بحث مهمّ و موارد استثنا و اشاره به مواردى كه تقيّه جريان ندارد و مدارك مختلف آن باشد- نصيب گردد ان شاءاللَّه تعالى.
محمد فاضل لنكرانى
تقيه اسم مصدر از «تقى، يتقى» يا از «اتّقى، يتّقى» و يا مصدر دوّم كلمه «اتّقى» است (بنابر هر احتمال، حرف واو تبديل به تاء شده است). بنابراين تقيّه مشتق از «وقى» به معناى سپر گرفتن و تحفّظ در پوشش سپر است. كلمه «تقوا» نيز به همين معنى است، نه به معناى پرهيزگارى؛ چراكه تقوا به معناى «حفظ خويشتن در سايه انجام واجبات و ترك محرمات» است؛ به عبارت ديگر تقوا داراى دو بُعد مثبت و منفى است و پرهيزگارى تنها بُعد منفى آن را تشكيل مى دهد. نتيجه آنكه تقيّه معنايى جز تحفّظ و خود نگهدارى ندارد.
از بررسى مجموع آيات و رواياتى كه در مورد تقيّه وارد شده است، چنين استفاده مى شود كه تقيّه بر سه قسم است؛ بدين معنا كه در اين باب، سه عنوان وجود دارد كه هر كدام موضوع براى حكمى واقع شده اند، اگر چه در نظر ابتدايى نتوانيم عنوان تقيّه را بر هر سه قسم اطلاق نماييم، ليكن با دقت عميق- همانطورى كه بعداً اشاره خواهد شد- صحّت اين اطلاق روشن مى شود.
در صورتى كه انسان در اثر انجام يك عملِ صحيح و مطابق با مذهب و دين خويش، خوف و ترسى را بر جان، ناموس و مال خود و يا ديگران مشاهده كند، بايد از
ص: 105
انجام آن عمل خوددارى و تقيّه كند و عملى را كه مطابق با مذهب مخالفين و يا كفار باشد انجام دهد. و بطور كلى تقيّه خوفى در موردى است كه اضطرار يا اكراهى متوجّه انسان شده باشد. به اين تقيه، در بعضى از آيات و روايات اشاره شده است.
خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد:
لَايَتَّخِذْ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنْ اللَّهِ فِي شَيْ ءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمْ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ. (1)
«مسلمانها نبايد كفار را سرپرست خود قرار دهند و هركس چنين كند، هيچ گونه ارتباطى با خداوند ندارد، مگر آنكه از آنها بترسد و تقيه كند. و خداوند شما را از مجازات خويش برحذر مى دارد و بازگشت به سوى او است.»
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ. (2)
«هركس پس از ايمان، به خدا كافر شود، گرفتار غضبى از جانب خدا و عذاب عظيمى خواهد شد، مگر كسى كه او را مجبور به اظهار كفر كنند، در حالى كه دلش آرام به ايمان است.»
بنابر نقلى، اين آيه در مورد گروه و جماعتى نازل شده كه از جمله آنان عمّار و پدر و مادر او (ياسر و سميّه) و عده اى ديگر است. اين جماعت از سوى كفّار و مشركين مجبور به اظهار كفر شدند در اين ميان، پدر و مادر عمار از اين اظهار خوددارى كردند و شهيد گشتند، ليكن عمار آنچه را كه مشركين مى خواستند، اظهار نمود و از چنگ آنان رهايى يافت. مسلمانان اين جريان را به پيامبر خبر داده، گفتند كه عمار كافر شده است! اينجا بود كه خداوند اين آيه كريمه را نازل فرمود.
در روايت صحيحه فضلاء وارد شده است كه: شنيديم امام باقر عليه السلام فرمود: «التَّقِيَّةُ
ص: 106
فِي كُلِّ شَيْ ءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّهُ لَهُ»؛ (1)
«تقيه در مواردى است كه انسان به آن اضطرار پيدا مى كند و ناگزير مى شود و براستى خداوند آن را جايز و حلال قرار داده است.»
در روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: «كُلِّ شَيْ ءٍ خَافَ الْمُؤْمِنُ عَلَى نَفْسِهِ فِيهِ الضَّرَرَ فَلَهُ فِيهِ التَّقِيَّةُ»؛ (2)
«هر چيزى كه مؤمن براى خود در آن ترس داشته باشد، پس بر او است كه تقيّه كند.»
و از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «لَيْسَ شَيْ ءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَيْهِ»؛ (3)
«هيچ چيزى از محرّمات الهى نيست مگر آنكه خداوند براى انسانِ مضطر حلال فرموده است.»
در اين زمينه روايات فروان ديگرى است كه در كتابهاى وسائل و مستدرك آمده است.
در اين تقيّه، بايد به سه نكته توجّه شود:
1- اين تقيّه مشروعيت آنچه را كه عرف به عنوان ضرورت تشخيص دهد، ثابت مى كند.
امام باقر عليه السلام در صحيحه زراره مى فرمايد:
«التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ». (4)
«در هر ضرورتى تقيّه هست و فرد گرفتار تقيه، از هركس ديگرى به ضرورت آن آگاهتر است.»
2- تقيّه خوفى، نه تنها براى حفظ جان، آبرو و مال خودِ انسان مشروعيت دارد، بلكه براى حفظ ديگران نيز جايز مى شود، از اينرو مى توان گفت: قسمت عمده تقيّه
ص: 107
ائمه عليهم السلام در بيان احكام خداوند، همين معنى؛ يعنى حفظ شيعه است.
3- از مجموع آيات و روايات استفاده مى شود كه در مشروعيت اين قسم از تقيّه فرقى ميان تقيّه از مخالفين و ديگران، نيست.
قسم دوّم، تقيه به معناى كتمان و پنهان نمودن در مقابل افشا و روشنگرى است.
مقصود اصلى از اين قسم تقيّه، حفظ مذهب حقّه اهل بيت عليهم السلام در برابر قدرتهاى باطل و حكومتهاى جائر است؛ به اين نحو كه چنانچه پيروان اهل بيت، به ظاهر در تحت سيطره و قدرت حكومت باطل و ضد شيعه قرار گيرند و طبعاً اين چنين حكومتى، قدرت و توان خويش را با توطئه ها و نيرنگهاى مختلف، جهت از بين بردن مذهب حقّه اماميّه صرف مى كند و هر چه بيشتر سعى خود را در راه محو آثار اين مذهب عزيز معطوف مى دارد. در چنين وضعيت حساسى كه حفظ كيان اسلام بستگى به كتمان و پنهان نمودن مذهب دارد، لازم است شيعيان چنين تقيه اى را رعايت نمايند. در قرآن شريف، خداوند به اين تقيه اشاره فرموده است:
وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ ....»(1)
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمانش را پنهان مى كرد گفت.»
امامان معصوم عليهم السلام درباره تقيه كتمانى تأكيد فراوان نموده و براى حفظ اساس مذهب و كيان اسلام واقعى، آن را مورد سفارش كامل قرار داده اند. تا جايى كه درباره كسانى كه اين تقيه را رعايت نكنند فرموده اند كه او داراى دين نخواهد بود.
در روايت اعجمى از امام صادق عليه السلام است كه فرمود:
«لا دِينَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ». (2)
«كسى كه در دين تقيه نكند، از دين خارج است.»
ص: 108
رواياتى كه بيانگر اين است كه امام تقيّه را جزء دين خود و دين پدران خود مى داند، ناظر به اين نوع از تقيّه اند.
در روايت معلّى بن خنيس است كه امام صادق عليه السلام فرمود:
«يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا وَ لا تُذِعْهُ فَإِنَّهُ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يُذِعْهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِي اْلآخِرَةِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ يَا مُعَلَّى مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يَكْتُمْهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَيْنِ عَيْنَيْهِ فِي اْلآخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي وَ لا دِينَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ». (1)
اى معلّى! امر و مسلك ما را كتمان كن و آن را شايع و منتشر نساز، بدرستى كه كسى كه كتمان كند مذهب ما را و شايع نسازد آن را، خداوند در دنيا به سبب اين كتمان به او عزّت دهد و نورى در پيش روى او در آخرت قرار دهد كه او را به بهشت رهنمون سازد و اگر كسى مذهب ما را كتمان نسازد و آن را شيوع دهد، خداوند او را ذليل و خوار سازد و در آخرت نور را از پيش روى او بگيرد و ظلمتى كه او را به جهنم بكشاند براى او قرار دهد. معلّى! تقيّه جزئى از دين من و پدرانم مى باشد و كسى كه تقيّه نكند از دين خارج است».
با اينكه در صدر روايت موضوع كتمان و عدم افشا را مطرح فرموده، ليكن در مقام تعليل، عنوان تقيّه را ذكر مى فرمايد و اين مطلب شاهد آن است كه مراد از تقيّه همان كتمان و اخفا و عدم افشا است.
در برخى از رواياتى كه در تفسير بعضى از آيات وارد شده نيز تقيّه به معناى مورد نظر آمده است.
در تفسير آيه شريفه: أُوْلَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا چنين آمده است:
«بِمَا صَبَرُوا عَلَى التَّقِيَّةِ»؛ «به سبب صبرى كه جهت انجام تقيّه داشته اند.»
و در تفسير آيه: وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ آمده است: «الْحَسَنَةُ التَّقِيَّةُ وَ السَّيِّئَةُ اْلإِذَاعَةُ». (2)
«حسنه همان تقيّه است و سيّئه همان اذاعه و افشا نمودن است.»
ص: 109
در اين روايت مى بينيم كه تقيّه را در برابر اذاعه و افشا قرار داده و اوّلى را حسنه و دوّمى را سيئه معرفى كرده است. از اين تعبير وجود و لزوم چنين تقيّه اى استفاده مى شود و طبعاً مسأله همينطور هم بايد باشد؛ زيرا چنانچه حفظ مسلكِ حق، متوقف بر كتمان و اخفا باشد در اين صورت تقيّه ضرورت پيدا مى كند و بحد وجوب و لزوم مى رسد.
در رابطه با هدف از اين نوع تقيّه، روايت جالبى وارد شده و آن روايت عبداللَّه بن ابى يعفور از امام صادق عليه السلام است كه فرمود:
«اتَّقُوا عَلَى دِينِكُمْ وَ احْجُبُوهُ بِالتَّقِيَّةِ فَإِنَّهُ لا إِيمَانَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي النَّاسِ كَالنَّحْلِ فِي الطَّيْرِ وَ لَوْ أَنَّ الطَّيْرَ يَعْلَمُ مَا فِي أَجْوَافِ النَّحْلِ مَا بَقِيَ مِنْهَا شَيْ ءٌ إِلَّا أَكَلَتْهُ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ عَلِمُوا مَا فِي أَجْوَافِكُمْ أَنَّكُمْ تُحِبُّونَّا أَهْلَ الْبَيْتَ لَأَكَلُوكُمْ بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ لَنَحَلُوكُمْ فِي السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً مِنْكُمْ كَانَ عَلَى وَلايَتِنَا». (1)
«دينِ خود را حفظ نماييد و آن را با حجابِ تقيّه، بپوشانيد. همانا كسى كه تقيّه ندارد، ايمان ندارد. شما شيعيان در ميان مخالفين مانند زنبور عسل در ميان پرندگانيد؛ همانطورى كه اگر پرندگان بدانند آنچه را كه در دلهاى زنبور عسل هست، تمام آنها را از بين مى برند، همچنين اگر مخالفين بدانند آنچه را كه در قلبهاى شما وجود دارد، كه همان محبت و دوستى ما اهل بيت باشد، به يقين با زبانهايشان شما را از بين مى برند و زنبور وار شما را در آشكار و نهان مى گزند، خداوند رحمت كند كسى را كه بر ولايت ما باشد.»
برداشتى كه از اين نوع تقيّه مى توانيم داشته باشيم- بويژه با تعبير: «كسى كه چنين تقيّه اى را رعايت نكند دين ندارد»- اين است كه حفظ كيان اسلام و اقامه مذهب حق، مساوق و ملازم با داشتن دين و تعهد به آيين، و عدم رعايت آن، موجب جدايى انسان از دين خواهد بود.
با توجه به اين معنى، جا دارد ما چنين ادعا كنيم كه: افراد يا گروههايى كه در برابر
ص: 110
نظام اسلامى و حاكميت قوانين قرآن در كشور جمهورى اسلامى ايران، ايستاده و درصدد تضعيف و يا از بين بردن اين نظام مقدس مى باشند، به مقتضاى روايت مذكور، از دين فاصله گرفته اند و با قرآن به مخاصمه و دشمنى پرداخته اند؛ زيرا مقابله با استقرار حاكميت اسلام و سعى و تلاش در تضعيف نظام ارزشمند قرآن، نمى تواند با تدوين و تعهّد به دين سازگار باشد؛ چرا كه دين جز تسليم در برابر مقررات اسلام و گردن نهادن به قوانين آسمانى قرآن مجيد، چيز ديگرى نيست.
و بسى جاى شگفتى است، افرادى كه خود را حامى دين مى دانند و بلكه به اعتقاد خود ارشاد و هدايت جامعه اسلامى را عهده دار هستند، نتوانند حكومت اسلامى ايران را كه مبتنى براساس اسلامِ واقعى و پيروى از ائمه عليهم السلام است تحمل كنند، بلكه در مقام مقابله با آن برآمده و در ابعاد مختلف به تضعيف آن بپردازند. اينان بدانند كه در پيشگاه خداوند بزرگ كه اسلام را بعنوان دين مرضىّ و مقبول خويش قرار داده و در برابر ملت مسلمان ايران كه با دادن صدها هزار شهيد در راه پيروزى و تداوم انقلاب تسليم خود را در برابر اسلام به ثبوت رسانده اند، غير معذورند و همان عبارتى كه امام معصوم عليه السلام فرمود، بايد در مورد آنها بكار برد كه: «لا دينَ لِمَنْ لا تقيّةَ لَهُ».
در پايان اين قسم از تقيّه، مجدداً تذكرِ اين نكته لازم به نظر مى رسد كه اين نوع تقيّه در زمانى است كه پيروان مذهب حق زير سلطه حكومتهاى ضد حق قرار گرفته باشند، به طورى كه افشاى مذهب حق، موجب تضعيف و يا از بين رفتن آن شود و در حالى كه خود داراى قدرت بوده و تحت سلطه قدرتهاى مخالف نباشد اين نوع از تقيّه جريان ندارد.
هدف از اين تقيّه، حُسن معاشرت و مدارا و جلب مودّت و در نتيجه تحقق وحدت ميان مسلمين است و اين از سويى با شركت يكپارچه در شعائر الهى و نماز جماعت و ساير مظاهر وحدت و در حقيقت حصولِ وحدتِ كلمه ميان همه مسلمانها و عدم پراكندگى آنان، مخصوصاً در برابر كفار و دشمنان تحقق مى يابد و از سوى ديگر بايد
ص: 111
پيروان مذهب حق مورد تعيير و مذمّت و خوارى قرار نگيرند و با شركت در جماعات رفع هرگونه اتهام را از خود بنمايند و با الزام به شركت در جماعات و مانند آن خود را از صف مسلمين جدا نكرده و دچار مخاطره نگردند. اين قسم از تقيّه مورد تأكيد ائمه عليهم السلام قرار گرفته و با تحريص و ترغيب، پيروان خويش را به رعايت آن وادار نموده اند. در اينجا به نقل چند روايت در اين زمينه مى پردازيم:
1- هشام بن حكم قال سمعت ابا عبداللَّه عليه السلام يقول:
«إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً وَ لا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ لا يَسْبِقُونَكُمْ إِلَى شَيْ ءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ وَ اللَّهِ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْ ءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْ ءِ قُلْتُ وَ مَا الْخَبْ ءُ قَالَ التَّقِيَّةُ». (1)
«بپرهيزيد از عملى كه ما را به وسيله آن خوار سازيد، بدرستى كه فرزند بد، با عمل سوء خود باعث ملكوك شدن پدر مى شود. شما شيعه براى كسى كه به او روى آورده ايد، زينت ما باشيد و باعث زشتى و آبرو ريزى ما نشويد.
در نماز جماعت آنها شركت كنيد و از مريضهاى آنها عيادت نماييد و در تشييع جنازه شان حاضر شويد و نبايد آنها در انجام عمل خير بر شما سبقت بگيرند؛ زيرا شما در انجام عمل خير از آنها سزاوارتريد. به خدا قسم خداوند به چيزى كه محبوبتر از خباء؛ يعنى تقيّه باشد، عبادت و پرستش نشده است.»
از اين روايت شريف استفاده مى كنيم كه اعمالى از قبيل عدم شركت در نمازهاى جماعت مسلمانان و نرفتن به عيادت بيمارانشان و حضور پيدانكردن در تشييع جنازه آنان، موجب تعيير پيشوايان و رهبران ما يعنى امامان معصوم عليهم السلام خواهد شد و در حقيقت نقطه سياهى بر دامان پاك و ملكوتى آنان خواهد نشست.
ص: 112
همچنين از اين روايت استفاده مى شود كه نام و عنوان اين عمل، خبأ و تقيّه است و اين عبادت از محبوبترين عبادتها نزد خداوند متعال است و از همينجا صحّت چنين عبادتى را استفاده مى كنيم؛ زيرا كه عبادت باطل و غير صحيح نمى تواند محبوب خداوند باشد تا چه رسد به اينكه محبوبترين آن قرار گيرد.
2- (روايت صحيح) حماد بن عثمان از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:
«مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ كَانَ كَمَنْ صَلَّى خَلْفَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ»؛ (1)
«هركس در صف اوّل با آنان نماز گزارد، مانند كسى است كه با رسول خدا در صف اوّل نماز بخواند.»
پيدا است كه نماز جماعت با رسول خدا آنهم با صف اوّل، داراى چه فضيلت و ثوابى است.
امام صادق عليه السلام طبق اين روايت، نماز با برادران اهل تسنن را در حاليكه الزام و اجبارى از سوى آنان وجود ندارد، همانند نماز با رسول خدا مى داند. آيا با اين تشبيه كسى مى تواند چنين نمازى را باطل و غيرصحيح بداند؟
3- (روايت صحيح) حفص بن بخترى از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: «يُحْسَبُ لَكَ إِذَا دَخَلْتَ مَعَهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَقْتَدِ بِهِمْ مِثْلُ مَا يُحْسَبُ لَكَ إِذَا كُنْتَ مَعَ مَنْ تَقْتَدِي بِهِ»؛ «هنگامى كه داخل در جماعت آنان شوى، اگرچه اقتدا هم نكنى، اجر و حساب تو همانند كسى است كه به جماعت پيوسته و به نماز اقتدا كرده باشد.»
4- (روايت صحيح) على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر عليهما السلام آورده كه حضرت فرمود: «صَلَّى حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ خَلْفَ مَرْوَانَ وَ نَحْنُ نُصَلِّي مَعَهُمْ»؛ (2)
«امام حسن و امام حسين عليهما السلام در نماز اقتدا به مروان كردند و ما هم با آنان نماز مى خوانيم.»
پيدا است كه حسنين عليهما السلام هيچگونه خوفى از مروان نداشتند و از ظاهر روايت هم چنين استفاده مى شود كه آن دو بزرگوار به اين نماز اكتفا كرده و در مقام اعاده آن برنمى آمدند. و همچنين در همين رابطه بايد عمل اميرالمؤمنين عليه السلام را مورد نظر قرار داد،
ص: 113
كه آن وجود مقدّس در جماعت مسلمين شركت مى نمودند، در حالى كه نمى توان منشأ آن را خوف قرار داد و ظاهر آن است كه اميرالمؤمنين نمازى را كه با آنان اقامه مى كرد، تكرار نمى نمود؛ بلكه به همان نماز اكتفا مى كرد.
5- روايت اسحاق بن عمار: «قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام إِنِّي أَدْخُلُ الْمَسْجِدَ فَأَجِدُ اْلإِمَامَ قَدْ رَكَعَ وَ قَدْ رَكَعَ الْقَوْمُ فَلا يُمْكِنُنِي أَنْ أُؤَذِّنَ وَ أُقِيمَ أَوْ أُكَبِّرَ فَقَالَ لِي فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَادْخُلْ مَعَهُمْ فِي الرَّكْعَةِ فَاعْتَدَّ بِهَا فَإِنَّهَا مِنْ أَفْضَلِ رَكَعَاتِكَ». (1)
اسحق بن عمار مى گويد: «به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من داخل مسجد مى شوم در حالى كه امام جماعت و مردم هم در ركوع هستند و من نمى توانم اذان و اقامه و سپس تكبير بگويم. امام فرمود: چنين زمانى در نماز آنان شركت كرده و در همان ركعت اقتدا كن كه اين ركعت از بهترين ركعات تو خواهد بود».
از برخى روايات استفاده مى شود كه تقيه مداراتى حتى در برابر ناصبى ها نيز جريان دارد و آن روايت زراره از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: «لا بَأْسَ بِأَنْ تُصَلِّيَ خَلْفَ النَّاصِبِ وَ لا تَقْرَأَ خَلْفَهُ فِيمَا يُجْهَرُ فِيهِ فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ تُجْزِيكَ»؛ (2)
«اشكالى نيست در اينكه اقتدا به ناصب كنى و در نمازهاى جهرى، قرائت نكنى. پس بدرستى كه قرائت او كفايت مى كند تو را.»
البتّه نمى توان اين امر را مورد انكار قرار داد كه از برخى از روايات چنين استفاده مى شود كه عبادت با اين نحو تقيّه (تقيه مداراتى) نمى تواند صحيح باشد. ليكن اين قسم از روايات، علاوه براينكه بعضى از آنها از نظر سند اعتبار ندارد و فاقد حجيّت است؛ نمى تواند در برابر روايات صحيح بسيارى كه دلالت بر صحّت عبارت دارد، نقشى داشته باشد. با اين حال از اين دسته از روايات هم مانند روايات گذشته، چنين استفاده مى شود كه شركت در جماعات و نماز خواندن با آنان داراى حسنه و درجاتى خواهد بود و در حقيقت رجحان تقيّه مدارايى را همانند روايات گذشته افاده مى كنند.
مناسب است در اينجا به يكى از آن روايات اشاره شود و آن روايت عمر بن يزيد از
ص: 114
امام صادق عليه السلام است كه فرمود: «مَا مِنْكُمْ أَحَدٌ يُصَلِّي صَلاةً فَرِيضَةً فِي وَقْتِهَا ثُمَّ يُصَلِّي مَعَهُمْ صَلاةً تَقِيَّةً وَ هُوَ مُتَوَضِّئٌ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِهَا خَمْساً وَ عِشْرِينَ دَرَجَةً فَارْغَبُوا فِي ذَلِكَ»؛ (1)
«احدى از شما نيست كه نماز واجبى را در وقت خودش بخواند سپس همان نماز را به صورت تقيّه، در حالى كه وضو دارد با آنان بخواند، مگر اينكه خداوند براى اين نماز تقيه اى، بيست و پنج درجه بنويسد. پس رغبت كنيد در اين امر.»
از اين روايت نيز مى توان استفاده صحت نمود؛ زيرا نماز با آنان را مقيد به وضو مى كند و اين با بطلان نماز سازگار نيست.
البته در ميان اخبار به رواياتى برمى خوريم كه مفاد آنها بطلان نماز جماعت با آنان است و آنان را به منزله ديوار مى دانند و نماز را تنها با كسى تجويز مى كنند كه از نظر اعتقاد به حق، مورد وثوق و اطمينان باشد. مانند روايت ابى عبداللَّه برقى كه گفت: «كَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي عليه السلام أَ يَجُوزُ الصَّلاةُ خَلْفَ مَنْ وَقَفَ عَلَى أَبِيكَ وَ جَدِّكَ صلى الله عليه و آله فَأَجَابَ لا تُصَلِّ وَرَاءَهُ»؛ (2)
«به موسى بن جعفر عليه السلام نوشتم: آيا اقتدا كردن به شخصى كه به پدر و جد تو توقف كرده است؟ (يعنى واقفيه؛ كسانى كه بعد از امام صادق عليه السلام توقف كردند و امامت شخص ديگرى را نپذيرفتند) امام فرمود در نماز به آنها اقتدا مكن.»
و همينطور روايت زراره كه گفت: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنِ الصَّلاةِ خَلْفَ الْمُخَالِفِينَ فَقَالَ مَا هُمْ عِنْدِي إِلَّا بِمَنْزِلَةِ الْجُدُرِ»؛ (3)
«از امام صادق عليه السلام درباره اقتدا كردن در نماز به مخالفين پرسيدم، حضرت فرمود: اينها در نزد من به منزله ديوارند.»
و نيز روايت على بن راشد كه گفت: «قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام: إِنَّ مَوَالِيَكَ قَدِ اخْتَلَفُوا فَأُصَلِّي خَلْفَهُمْ جَمِيعاً فَقَالَ لا تُصَلِّ إِلَّا خَلْفَ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ»؛ (4)
«به امام صادق عليه السلام عرض كردم: دوستان تو مختلف هستند و من در نماز به همه آنها اقتدا مى كنم. امام فرمود: اقتدا نكن در نماز مگر به كسى كه دين و اعتقاد او مورد وثوق است.»
ص: 115
بديهى است كه منظور و هدف اين قسم از روايات، بيان حكم اوّلىِ الهى، با قطع نظر از عناوين و جهات ديگر مانند تقيّه است و در حقيقت منظور از اين روايات آن است كه اگر مصالح ديگرى از قبيل وحدت و تمركز قدرت مسلمين و همانند آن مطرح نباشد طبعاً نماز با آنها غيرمجاز است، ليكن با توجه به آن جهات، نه تنها نماز با آنان مشروعيت دارد، بلكه رجحان و بلكه لزوم پيدا مى كند؛ همچنانكه از روايات گذشته استفاده كرديم.
با توجه به اين نوع از تقيّه كه به منظور جلوگيرى از پراكندگى قدرت مسلمين و ايجاد وحدت و يكپارچگى كامل ميان تمام گروههاى آنان در برابر استكبار جهانى و سلطه گرى هاى ضد انسانى و اسلامى، مشروعيت پيدا نموده، آيا صحيح است كه پيروان مذهب حق در مواقع مسافرت به كشورهاى اسلامى مخصوصاً در مواقع تشرف به مكّه و مدينه براى انجام فريضه الهى كه يك هدف مهم آن نيز تجمّع مسلمانهاى مختلف از كشورهاى گوناگون و آشنا شدن آنان با يكديگر و پى بردن به مشكلات آنان است، خود را از جماعتهاى چندصدهزار نفرى به كنار كشيده و هنگام تشكّل صفوف جماعت در بازارها مشغول خريدن اجناس و يا در منازل به كارهاى شخصى بپردازند؟! و يا حتى در كنار قبرستان بقيع مشغول خواندن زيارت و نوحه و مرثيه براى ائمه بقيع عليهم السلام باشند؟! و مهمتر از آن، هنگام تشكّل صفوف و پُر شدن مسجد، از مسجد خارج شوند؟! كه خود مكرّر چنين صحنه هاى زشتى را مشاهده كرده ام!
بر روحانيون محترم كاروانها است كه كاملًا مردم را توجيه و با اين نوع از تقيّه؛ يعنى تقيّه مداراتى آشنا سازند و نگذارند مبلّغين سوء و نوشتارهاى مسمومى كه بويژه در ايام حج لبه تيز خود را متوجه شيعه اماميّه كرده و با برداشتهاى سوء از اين قبيل، اذهان مسلمين جهان را در رابطه با پيروان اهل بيت عليهم السلام آلوده نموده و حتى اينان را از صفوف مسلمين خارج كنند و شيعه را بعنوان يك گروه غيراسلامى بشناسانند.
اينها افسانه نيست بلكه حقيقت است، يكى از دوستان ايرانى گفت: در اتوبوس شهرىِ مكّه در كنار شخصى از اهالى سعودى قرار گرفتم، به او سلام كردم ولى جوابى نشنيدم. اعتراض كردم كه مگر جواب سلام واجب نيست؟ جواب داد: آرى، ليكن جواب سلام مسلمان لازم است و شما شيعيان مسلمان نيستيد!
ص: 116
آيا در برابر اين تهمتهاى ناروا و دروغهايى كه تا اعماق قلب را جريحه دار مى كند، راهى جز استفاده از تقيّه مداراتى هست؟
با اين تقيّه است كه مى توانيم در راه تحقق وحدت مسلمين جهان گامى مؤثر برداريم و راهى را باز كنيم.
با اين تقيه است كه مى توانيم حفظ اصالت مذهب حق را نموده و شيعه را به عنوان يكى از گروه هاى مسلمين و فرق مختلف آنان معرفى كنيم.
با اين تقيّه است كه مى توانيم با شركت نمودن در نمازهايشان، با آنان آشنا شده و طرح الفت و و دوستى با آنان ريخته و كم كم حقانيت مذهب حق را براى آنان روشن سازيم.
با اين تقيّه است كه مى توانيم ماهيت انقلاب اسلامى ايران را براى آنها بازگو نماييم.
با اين تقيّه است كه مى توانيم امام بزرگوار و رهبر عظيم الشأن انقلاب را به عنوان تنها زعيم و رهبر مسلمانهاى جهان معرفى كنيم.
با اين تقيّه است كه مى توانيم جهان را از خواب غفلت بيدار كرده، در راه مقابله با قدرتهاى حاكم بر آنان، كه در حقيقت ابزار قدرتهاى ضد اسلامى هستند، براى آنها بگشاييم.
با اين تقيّه است كه مى توانيم در مقابل استعمار حاكم بر جهان، قيام نموده و دست آن را به تدريج كوتاه كنيم.
و بالأخره با اين تقيّه است كه مى توانيم زمينه را براى ظهور حضرت بقيةاللَّه- عج- آماده نموده و مردم را تشنه وجود ذى جودش قرار دهيم.
در پايان تذكر اين نكته لازم است:
همانطور كه دقّت در اقسام تقيّه و هدفهاى هر قسم روشن مى سازد، تقيّه در تمامى اقسام به معناى تحفّظ و سرّ نگهداشتن است، منتها در تقيّه به معناى اوّل تحفّظ در رابطه با جان و مال و عرض و حيثيت خود و يا ديگر برادران پيرو مذهب حق خواهد بود و تقيّه به معناى دوّم در رابطه با حفظ مذهب حق و جلوگيرى از زوال و از بين رفتن آن بدست قدرتهاى حاكم و سلطه گر است و تقيّه مداراتى در رابطه با حفظ وحدت مسلمين در
ص: 117
برابر استكبار ضداسلام و نيز حفظ مذهب حق در رابطه با مسلمان بودن پيروان آن و حفظ حيثيت پدران ارجمند امّت و زمامداران دلسوز آن؛ يعنى ائمه بزرگوار شيعه است.
از اينجا است كه در اصل معناى تقيّه در اقسام سه گانه هيچگونه تغيير و تفاوتى نيست.
وَالسَّلامُ عَلى جَمِيعِ اخْوانِنا الْمُؤْمِنِينَ وَ عَلى عِبادِ اللَّهِ الصّالِحِينَ وَ رَحْمَةاللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. (1)
ص: 118
محمّد حسين فلاح زاده
آگاهى مديران، معاونان و خدمه كاروانها نسبت به مناسك حج بايد در حد بالاترى از آنچه براى زائران لازم است باشد و گذشته از مسائل عمومى حج، برخى از احكام فقهى رابطه تنگاتنگ با مسائل اجرايى حج دارد، كه مى توان آنها را با عنوان «احكام فقهى- اجرايى حج» از ساير مسائل جداكرد. آنچه پيش رو داريد اين دسته از مسائل است.
مديريت كاروان حج و خدمت به زائران بيت اللَّه الحرام، از اعمالى است كه رنگ عبادت دارد، از اين رو بايد با قصد قربت و براى رضاى خداوند انجام پذيرد، كه اگر چنين باشد، اجر اخروى فراوانى نيز خواهد داشت.
بر مسؤولان كاروانها لازم است برنامه هاى آموزشى حج را بگونه اى تنظيم كنند كه زائران آنها بتوانند به نحو شايسته اى در آن برنامه ها شركت كرده و خود را آماده اين سفر عظيم بنمايند؛ يعنى با در نظر گرفتن زمان حركت كاروان و موقعيت شغلى زائران،
ص: 119
جلسات آموزشى در وقت مناسب تشكيل گردد و از نظر مكانى نيز محل برگزارى آنها در جايى باشد كه تمام زائران يا درصد بالايى از آنها بتوانند شركت كنند.
مسؤولان كاروان، زائران خود را به شركت در كلاسهاى آموزشى مناسك، كه توسط روحانيون معظم كاروانها برگزار مى گردد و استفاده از برنامه هاى صدا و سيما كه ويژه حج تهيه و پخش مى شود تشويق كنند چون هر چه سطح آگاهى زائران نسبت به مسائل حج بالاتر باشد، اداره كاروان نيز آسان تر است.
كسانى كه حج واجب خود را بجا نياورده اند؛ يعنى سال اوّل تشرف آنهاست يا تاكنون استطاعت نداشته اند و الآن با هزينه سازمان حج و زيارت به حج مشرف مى شوند، چنانچه به غير از مخارج سفر، ساير شرايط استطاعت حج را داشته باشند بايد حجةالاسلام بجا آورند. و ساير شرايط عبارتست از:
1- آنچه در زندگى بدان نياز است؛ مانند مسكن، فرش، لوازم ديگر منزل و ... داشته باشد و از اين جهت برايش مشكلى نباشد و چنانچه با منزل اجاره اى و اشيا و وسايل زندگى عاريه اى، نيازشان برطرف گردد و به سختى نيفتند، استطاعت حاصل است.
2- در مدت سفر، مخارج زن و فرزند و ساير افرادى را كه تحت تكفل آنها هستند، داشته باشد.
3- پس از سفر نيز شغل يا حرفه مناسبى داشته باشد كه زندگى اش با آن اداره شود و سفر حج به آن لطمه اى نزند.
مسأله: خدمه كاروانها كه وارد جدّه مى شوند، اگر ساير شرايط استطاعت را دارند (از قبيل داشتن وسايل زندگى، بالفعل يا بالقوه و رجوع با كفايت؛ مثلًا كار و صنعت و غير آن كه با آنها مى توانند پس از مراجعت، زندگى مناسب خود را ادامه بدهند مستطيع هستند و بايد حَجّةالاسلام بجا آورند) كفايت از حج واجب آنان مى كند و چنانچه ساير شرايط
ص: 120
را ندارند به مجرد امكان حج براى آنان، استطاعت حاصل نخواهد شد و حج آنان استحبابى است و چنانچه بعداً استطاعت پيدا كردند بايد حج واجب را بجا آورند. (1)
كسى كه در حج نيابت مى پذيرد، بايد داراى شرايطى باشد كه از جمله آنهاست:
1- واجب نبودن حج بر نايب.
2- آشنايى به افعال و احكام حج (هر چند با ارشاد كسى در هنگام عمل).
3- معذور نبودن در ترك برخى از افعال حج. (2)
بنابراين، افرادى كه حج واجب خود را بجا نياورده اند و مستطيع هستند، نمى توانند نيابت بپذيرند و كسانى كه از انجام دادن كامل اعمال حج، معذور باشند، و از ابتدا مى دانند كه بايد وظيفه معذور راانجام دهند، نمى توانندنيابت بپذيرند، مانندآن عده از خدمه كاروان كه شب عيد قربان با انجام دادن وقوف اضطرارى مشعر، همراه با بانوان به منا مى روند.
به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره و برخى از فقهاى بزرگوار، اگر از ابتدا هم معذور نباشد و در هنگام عمل عذرى برايش پيش آيد، نيابت او صحيح نيست، بنابراين بهتر است كه مديران، معاونان و خدمه كاروانها نيابت نپذيرند، چون هر لحظه ممكن است به هنگام انجام اعمال، مشكلى براى كاروان پيش آيد كه بناچار بايد اعمال معذور را انجام دهند، پس در صورتى كه يكى از خدمه، نيابت پذيرفته باشد، بهتر است به اطلاع مدير كاروان برساند تا در هنگام اعمال و پذيرفتن كارهاى اجرايى كاروان به مشكل برنخورد.
مديران و معاونان و خدمه كاروان بايد در انجام هرچه بهتر مناسك و اعمال حج، روحانى كاروان را يارى دهند ولى هرگز در كار وى دخالت نكنند و از پاسخگويى به
ص: 121
مسائل شرعى حج بپرهيزند و سؤال كننده را به روحانى كاروان ارجاع دهند، چون احكام حج، بسيار پيچيده و دقيق است و موارد مشابه بسيار دارد كه تشخيص آن موارد و يافتن حكم شرعى آن، كار دشوارى است و چنانچه به مسأله اى پاسخ اشتباه داده شود، گاهى پيامدهاى بسيارى به دنبال دارد، لذا تمام مسؤولان كاروان؛ اعم از مدير، معاون، خدمه و روحانى كاروان، بايد با هماهنگى كامل و تفاهم و انجام وظايف خود، زائران را در انجام صحيح اعمال يارى دهند.
گاهى مشاهده مى شود افرادى كه سابقه تشرف به حج را دارند، بر اثر غرور يا اطمينان به آگاهى خود، به صورت انفرادى عمل مى كنند و تعدادى از كسانى را كه سابقه تشرف ندارند براى انجام اعمال و مناسك به همراه خود مى برند و به جهت اشتباه در اعمال، سبب زحمت خويش و همراهان مى گردند. مسؤولان كاروان اين مسأله را به زائران گوشزد كنند كه هرگز بدون هماهنگى با مسؤولان كاروان اقدام به عملى ننمايند و كسى را با خود براى انجام مناسك نبرند كه ممكن است موجب بطلان اعمال خود يا ديگران گردند.
در تمام مواقع، برنامه هاى حركت كاروان طورى تنظيم شود كه زائران بتوانند نمازهاى واجب خود را به موقع بجاى آورند، و هرگز نماز كسى قضا نشود، و نيز به زائران يادآورى شود كه: آخر شب به زيارت يا خريد نرويد كه نماز صبح تان قضا شود.
چون مسؤولان كاروان از مدت اقامت زائران در مدينه و مكه مطلع هستند، لازم است در اولين فرصت، مدت اقامت كاروان در مدينه و مكّه (قبل از رفتن به عرفات و پس از برگشت از منا) را به اطلاع روحانى كاروان برسانند كه اين مسأله را براى زائران
ص: 122
بگويد، تا تكليف خود را نسبت به تمام يا شكسته بودن نماز بدانند.
س- در عرفات و منا و مَشْعَر و بعد از مراجعت از اماكن مزبور، در صورتى كه مسافت شرعى محقّق نشود، وظيفه حجاجى كه قبلًا در مكه معظمه قصد اقامت كرده اند؛ از حيث قصر و اتمام چيست؟
ج- در فرض مذكور تمام است. (1)
س- بعضى از حجاج در مكه قصد اقامه كرده اند، چه بطن مكه يا محلات آن مثل «شيشه» و «ريع الذاخر» يا «مسفله» يا «حجون» اگر يقين داشته باشند كه تا عرفات چهار فرسخ است، نماز را قصر و اگر شك داشته باشند در مسافت شرعى، نماز را تمام مى خوانند، بفرماييد در مراجعت از عرفات و منا، تكليف آنان از نظر قصر و اتمام چيست؟ با توجه به اين كه توقف آنان در مكه يك روز يا سه روز يا نه روز است و بايد به ايران يا مدينه حركت كنند؟
ج- در صورت عدم مسافت شرعيه يا شك در آن كه در نماز باقى بر تمام هستند، اگر از عرفات كه به مكه برمى گردند، از جهت اين كه محل اقامه است مى روند و بعد از مكه قصد مسافرت مى كنند، در بازگشت به مكه و در خود مكه هم نمازشان تمام است. (2)
چون جهت قبله در شهر مكه در هر سوى آن تغيير پيدا مى كند و حتى گاهى در يك هتل نيز، قسمتهاى مختلف آن ممكن است به يك سمت نباشد و بدين سبب تشخيص جهت قبله براى زائران مشكل شود، مناسب است جهت قبله بر كاغذى نوشته شود و بر ديوار شُقّه ها يا اتاقها نصب گردد كه در نماز مراعات شود، علاوه بر اين، با كمال تأسف جهت برخى از دستشوييها در دو شهر مكه و مدينه به سمت قبله است و چون در آن حال، رو به قبله يا پشت به قبله بودن حرام است، لازم است مسؤولان كاروان نسبت به تغيير دادن يا مسدود كردن آنها و يا آگاه كردن زائران اقدام نمايند.
ص: 123
گرچه روحانيون معظم كاروانها، هر لحظه به زائران تذكر مى دهند كه در نماز جماعت شركت كنند، ليكن از آنجا كه يكى از مشكلات اساسى در حج، پرسه زدن زائران ايرانى در خيابانها هنگام نماز جماعت يا بازگشت به محل اسكان مى باشد و اين مسأله زمينه توهين به شيعه را فراهم مى آورد، لازم است مسؤولان محترم كاروانها، اين مسأله را به زائران گوشزد كنند و آنها را به شركت در نماز جماعت، بويژه نماز جماعت مسجد الحرام و مسجد النبى تشويق كنند، و برنامه هاى زيارتى و پذيرايى را طورى تنظيم كنند كه زائران بتوانند به موقع كارهاى خود را انجام دهند و از شركت در نماز تخلف نكنند.
مواردى مشاهده مى گردد كه شام كاروانها پس از نماز مغرب داده مى شود و زائرانى كه عصر به حرم يا بازار رفته اند، چون خوف دير رسيدن به شام را دارند و فاصله محل اسكان هم زياد است، به جاى رفتن به نماز، برخلاف مسير حركت حجاج كه جملگى براى شركت در نماز جماعت به سوى مسجد مى روند، آنها به سوى محل استراحت در حركتند و اين عمل بسيار ناپسند و خلاف شؤون شرعى است.
هنگام بردن زائران به اماكن مقدس يا طواف و ساير اعمال، بسيار مناسب است قبل از حركت به زائران يادآور شويد كه وضو بگيرند و آماده حركت شوند، تا هنگام زيارت كسى براى وضو گرفتن از جمع جدا نشود كه سبب معطل ماندن سايرين و گاهى گم شدن آن فرد مى شود، و بسيار مشاهده شده است كه حاجى به سبب غفلت از وضو، طواف را بدون وضو انجام داده و اين امر مشكلاتى براى كاروان و خودش پديد آورده است.
تلاش بى وقفه مسؤولان كاروان با شروع اعمال و احرام در ميقات آغاز مى شود، كه از آنجا به بعد، دقّت بسيار زياد و مديريت كامل، ضامن پيشبرد كارها خواهد شد.
ص: 124
كسانى كه مدينه بعد هستند و براى احرام به «جُحفَه» مى روند، نسبت به احرام مشكل خاصى ندارند، چون ميقات جُحفه اختصاص به مسجد ندارد و تمام منطقه جحفه، ميقات است و احرام در آنجا اشكال ندارد. (1) لذا بردن زائران به داخل مسجد بويژه در مواقع ازدحام و زيادى جمعيت، ضرورتى ندارد و براى خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند مشكلى وجود ندارد. ولى كسانى كه مدينه قبل هستند و براى احرام به مسجد شجره مى روند، چون تنها مسجد شجره ميقات است و بنابر احتياط واجب بايد احرام در مسجد واقع شود (2) توجه به نكات ذيل لازم است:
1- قبل از رفتن به مسجد زائران را نسبت به جغرافياى مسجد، محل وضو و غسل احرام توجيه نماييد كه به راحتى بتوانند اعمال را انجام دهند و زائرى گم نشود و احرام در حياط اوّلى كه پس از دستشوييها و قبل از مسجد واقع است انجام نشود، چون برخى از حجاج به اشتباه آنجا را نيز جزو مسجد شجره مى دانند.
2- خانمها را راهنمايى كنيد كه پس از رفتن به مسجد، پشت نرده هاى چوبى جمع شوند تا روحانى كاروان، نيّت و لبيك را براى آنها بگويد، چون قسمت زنانه مسجد جداست و مردان حق ورود به آن قسمت را ندارند و بين قسمت مردانه و زنانه، نرده چوبى بلندى قرار دارد. در اين قسمت، وظيفه «خانم دستيار» نيز سنگين تر خواهد بود.
3- خانم دستيار بايد نسبت به شناسايى و انجام احرام خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند، روحانى كاروان را يارى دهد.
4- احرام در هر جاى مسجد اشكال ندارد، حتى در قسمتهايى كه اخيراً توسعه يافته و جزو مسجد به حساب مى آيد، لذا گرداندن زائران در قسمتهاى مختلف مسجد لازم نيست، بلكه گاهى سبب مزاحمت براى ديگران نيز مى باشد.
5- اگر وقت احرام مصادف با نماز جماعت مسجد شجره شد، لازم است زائران را به نماز جماعت راهنمايى نمايند، و از تكرار لبيك، به صورت دسته جمعى، آنهم با
ص: 125
صداى بلند بپرهيزند.
6- زائران را نسبت به نبردن ساكها به داخل حياط اوّلى مسجد توجيه كنيد، چون ممكن است گم شود و يا بر اثر مشابه بودن ساكها اشتباه شود و مشكلاتى پديد آورد.
7- شايسته است چند دمپايى مناسب، جزو اثاث كاروان باشد، كه اگر دمپايى كسى گم شد، بتواند با عاريه گرفتن آن، به راه خود ادامه دهد و اين مسأله را به زائران گوشزد كنيد كه هنگام رفتن به مسجد شجره يا مسجد الحرام، محل گذاشتن دمپايى خود را به خوبى بخاطر بسپارند، تا به اشتباه نيفتند يا آن را در پاكتى گذاشته و همراه خود ببرند.
چون به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره و برخى از فقهاى بزرگوار، نذر زن بدون اجازه شوهر خود صحيح نيست و ممكن است براى بانوانى كه از رفتن به مسجد معذورند، اين مسأله مورد نياز باشد تا قبل از ميقات؛ مثلًا در مدينه منوّره با نذر محرم شوند، و نيازى به وارد شدن به مسجد نباشد، مناسب است مدير كاروان اين مسأله را قبل از سفر به روحانى كاروان يادآورى كند تا او هم خانمهايى را كه به تنهايى مشرف مى شوند، راهنمايى كند كه از شوهرشان نسبت به نذر اجازه بگيرند.
س- در مناسك مرقوم است كه زنهاى حائض بايد عبوراً از مسجد شجره محرم شوند و اگر نمى توانند، در خارج مُحرم شوند و در مُحاذى جُحفه تجديد احرام كنند، چون اين كار مشكل است و مُحاذى جُحفه معلوم نيست، آيا حضرت امام اجازه مى فرمايند كه اينگونه اشخاص در مدينه با نذر محرم شوند؟
ج- چون احرام قبل از ميقات با نذر صحيح است، زنهاى حائض كه عذر شرعى از دخول مسجد دارند، مى توانند در مدينه با نذر براى عمره محرم شوند، و در اين صورت لازم نيست به مسجد شجره بروند، ولى نذر زن بايد با اذن شوهر باشد. (1)
ص: 126
مديران كاروان، زائران را راهنمايى كنند تا يك يا دو تكه پارچه سفيد يا دو حوله اضافه همراه داشته باشند كه اگر لباس احرامشان گم شد، از آن استفاده كنند و اگر نجس شد و امكان تطهير آن نبود به راحتى بتوانند تعويض كنند.
يكى از محرمات احرام براى مردان، زير سايه رفتن است، اينك توجه شما را به مسائلى در اين باره جلب مى كنيم:
1- حرمت زير سايه رفتن اختصاص به حال حركت بين دو منزل دارد؛ مانند پيمودن مسافت جحفه به مكه، يا مدينه به مكه و مكه به عرفات. بنابراين در حال توقف براى غذا خوردن، استراحت و همچنين در جايى كه منزل كرده اند زير سايه رفتن مانع ندارد. (1)
2- وقتى كه زائران به مكه، عرفات و منا وارد مى شوند، اين اماكن حكم منزل را دارد و زير سايه رفتن اشكال ندارد، بنابر اين مى توانند با ماشين سقف دار مسافت منزل تا مسجدالحرام را طى كنند. (2)
3- به فتواى حضرت امام قدس سره و بسيارى ديگر از مراجع تقليد، مردان محرم در شب مى توانند سوار ماشين سقف دار شوند. (3)
4- چنانچه تعداد زيادى از مردان كاروان مقلّد كسانى بودند كه استفاده از اتومبيل مسقف (حتى در شب) را جايز نمى دانند، بايد با هماهنگى روحانى كاروان، نسبت به اين مسأله اقدام لازم انجام گيرد.
5- زمان حركت زائران از جحفه يا مدينه به مكه، طورى تنظيم شود كه به طلوع
ص: 127
آفتاب برنخورد. با كمال تأسف در سالهاى اخير نمونه هاى بسيارى رخ داده كه به سبب تأخير در حركت يا اهمال و سستى مسؤولان كاروان و گاه بر اثر پديد آمدن نقص فنى براى اتومبيل، به صبح برخورده اند و با مشكل استظلال مواجه شده اند.
يكى ديگر از محرمات احرام، قسم خوردن به نام خداوند است، بنابر اين مسؤولان اداره كاروان، در مواقع شدت كار و برخورد با ديگران، اعصاب خود را كنترل كرده و از جدال بپرهيزند.
بسيار بعيد است كه زائران، عمداً به آينه نگاه كنند ولى از جمله مواضعى كه نگاه در آينه اتفاق مى افتد، اتومبيل و هتل است.
نسبت به اتومبيل، گاه يادآورى آن ضرر بيشترى دارد، چون معمولًا حركت زائران در شب است و توجهى به آينه ندارند و اگر بى توجه نگاهشان به آينه بيفتد اشكال ندارد و يادآورى آن گاهى سبب نگاه كردن مى شود، ولى نسبت به محل اسكان و هتل، چون غالباً در سالن انتظار، راهروها و دستشويى ها آينه وجود دارد، بهتر است دست اندركاران اداره كاروان در مدتى كه زائران محرم هستند، آينه ها را با روزنامه يا كاغذى بپوشانند، تا حجاج به مشكلى دچار نشوند.
در مدتى كه زائران در حال احرام هستند، ترتيبى اتخاذ گردد كه تماس همسران با يكديگر كمتر باشد، چون برخى از زائران به جهت جهل به مسأله يا غفلت از آن متوجه حرمت نيستند، در حالى كه نگاه با شهوت و لمس بدن يكديگر نيز حرام است.
كسى كه براى عمره تمتع محرم شده، وقتى خانه هاى مكه را ببيند، نبايد لبيك
ص: 128
بگويد، (1) لذا اين مسأله را هنگام رفتن به مكه، به جز اتومبيلى كه روحانى كاروان در آن حضور دارد كه او تذكر خواهد داد، در ساير اتومبيلها كه مدير و معاون يا خدمه حضور دارند، بجاست كه اين مسأله براى زائران يادآورى شوند.
آشپز محترم كاروان و همكاران وى، در مدتى كه زائران در احرام عمره يا حج هستند چون نمى توانند غذاى خوشبو بخورند، از طبخ غذاهاى خوشبو و زدن زعفران به آن و دادن سبزيهاى خوشبو به زائران خوددارى كنند. (2)
طهارت
چون طواف و نماز آن بايد با طهارت انجام شود، قبل از بردن زائران به مسجدالحرام براى طواف، يادآورى شود كه وضو بگيرند تا نزديك مسجد يا هنگام شروع طواف كسى به دنبال وضو نرود كه از جمع جدا مى ماند و مشكل ايجاد مى كند.
غسل مستحبى براى رفتن به مسجد الحرام و انجام طواف گرچه ثواب دارد ولى از وضو كفايت نمى كند و وضو هم لازم است.
زمان طواف
براى بردن زائران به طواف، وقت مناسبى در نظر گرفته شود كه زياد شلوغ نباشد و حتى المقدور به شست و شوى مسجد و نماز جماعت برخورد نكند چون ممكن است سبب قطع طواف يا سعى بشود و به جهت آگاه نبودن زائران به مسائل طواف ممكن است مشكلاتى براى كاروان پيش آيد.
شك در طواف يا قطع آن
در طواف لازم است تعدادى از دست اندركاران كاروان، زائران را همراهى كنند، تا
ص: 129
بتوانند طواف را به خوبى بجا آورند و شك و شبهه اى پيش نيايد ولى چنانچه فردى در تعداد شوطهاى طواف يا سعى شك كرد و به هر دليلى طواف را قطع كرد، حتماً مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذارد تا با راهنمايى وى بتواند اعمال را به پايان برد.
دست اندركاران كاروان، نيابت در نماز طواف را از كسى نپذيرند، چون به فتواى حضرت امام قدس سره و بسيارى از فقها نيابت كفايت نمى كند. (1)
تقصير در عمره تمتع، مكان معينى ندارد و لازم نيست پس از اتمام سعى، فوراً انجام شود و لازم نيست در مروه باشد. شلوغى مروه بيشتر به سبب توقف زائران در هنگام تقصير است، مناسب است كه زائران توجيه شوند تا پس از سعى، محل را ترك كنند و در فضاى باز با خيال راحت تقصير را انجام دهند، حتى گاهى مشاهده مى شود كه خانمها در همان محل شلوغ براى تقصير، موى خود را بيرون آورده اند تا قدرى از آن را بچينند در حالى كه مردان نامحرم مى بينند. با اين كه مى توانند ناخن بچينند و ضرورتى نسبت به چيدن موى سر وجود ندارد.
روحانى و مسؤولان كاروان، بويژه خانم دستيار لازم است كه بانوان محترم را نسبت به اين مسأله توجيه كنند، تا خلافى مرتكب نشوند.
پس از اتمام عمره تمتع و قبل از احرام حج كارهاى ذيل جايز نيست:
* تراشيدن سر
* انجام عمره مفرده
ص: 130
* بيرون رفتن از شهر مكه
* و همچنين كندن درخت و گياه حرم و صيد در حرم
بنابراين در اين مدت، زائران بايد توجيه شوند كه اين اعمال را انجام ندهند، گرچه اين مسائل را روحانى كاروان يادآورى خواهد كرد، ولى نظارت بر رفتار زائران تا حدى برعهده مدير، معاون و خدمه خواهد بود، و گاهى زائران كاروان از مدير يا ديگران نسبت به رفتن به غار حرا، غار ثور و ... سؤال مى كنند.
ولى نسبت به خدمه، چنانچه بخواهند براى آماده سازى محل اسكان در عرفات و منا از شهر مكه بيرون روند و يا براى تحويل اثاثيه يا جنس از انبارهايى كه بيرون شهر است، در صورت امكان بايد محرم شوند به احرام حج و در همين احرام بمانند تا وقتى كه براى وقوف و انجام اعمال حج به عرفات مى روند ولى چنانچه ناچار باشند و محرم شدن هم موجب حرج و مشقت است اشكال ندارد. (1)
مسأله- خدمه كاروانهاى حج اگر عمره مفرده بجا آورده باشند هر دفعه كه از مكه خارج مى شوند و به جده مى روند و برمى گردند لازم نيست محرم شوند ولى اگر عمره تمتع بجا آورده اند بنابر احتياط نبايد از مكه خارج شوند مگر در صورت حاجت، در حالى كه محرمند با احرام حج.
س- خدمه كاروانها كه پس از انجام عمره تمتع بايد براى ديدن چادرها و كارهاى ديگر به عرفات و منا بروند و به مكه برگردند، وظيفه آنان چيست؟
ج- بنابر احتياط واجب نمى توانند از مكه خارج بشوند مگر در مورد ضرورت و در اين صورت بايد براى حج مُحرم شوند و بيرون بروند. بلى اگر احرام براى آنان حَرَجى باشد و رفتن به عرفات و منا بر آنان ضرورت دارد، مى توانند بدون احرام به آنجا بروند.
يادآورى:
اكنون بر اثر توسعه شهر مكه، «جبل النور» كه غار حرا در آن قرار دارد جزو شهر مكه به حساب مى آيد ولى «جبل الثور»، كه غار ثور در آن است، هنوز جزو شهر به حساب نمى آيد.
ص: 131
محل احرام حج، شهر مكه است. برخى از فقها مثل حضرت امام قدس سره تمام شهر مكه فعلى را براى احرام كافى مى دانند و برخى ديگر مى فرمايند احرام حج بايد در مكه قديم واقع شود، در اين مورد هم با هماهنگى روحانى كاروان نسبت به احرام آنها اقدام شود و بهتر آن است كه در مسجدالحرام محرم شوند. اگر در روز هشتم يا حتى قبل از آن هم محرم شوند اشكال ندارد، بنابر اين در صورت لزوم مى توان آنها را در وقت خلوت به مسجد الحرام برد تا محرم شوند.
وقوف به عرفات از ظهر روز نهم آغاز مى شود، بنابراين زمان حركت به سوى عرفات به گونه اى بايد تنظيم شود كه حجاج قبل از ظهر در عرفات حاضر باشند و رفتن شب عرفه و استفاده از خنكى هوا و همچنين نبود مشكل استظلال وقت مناسبى است.
چون در وقت وقوف (از ظهر تا مغرب) حاجيان بايد در صحراى عرفات باشند و از حدود آن خارج نشوند، بنابر اين بايد نسبت به حدود عرفات، كه امروزه با تابلوهاى بزرگ مشخص شده است، توجيه شوند وحتى المقدور از تردد در جاهاى مختلف عرفات كه احتمال گم شدن آنها زياد است پرهيز كنند زيرا در صورت گم شدن از اعمال بازخواهند ماند.
يكى از مواقع حساس در مدت فعّاليّت مديران و معاونان و خدمه كاروانها، از عرفات تا مشعر و از آنجا تا منا است كه بايد با تلاش و تدبير، زائران را بطور كامل و سالم به مقصد برسانند، گرچه در سالهاى اخير به سبب وجود راههاى متعدد، امكان نرسيدن به موقع تا مشعرالحرام بعيد به نظر مى رسد، ليكن بايد دانست كه فاصله عرفات تا مشعرالحرام در طرق متعدد از 4 تا 6 كيلومتر مى باشد. بنابراين اگر از دورترين مسير هم به سمت مشعر روند، فاصله بيش از 6 كيلومتر نيست.
ص: 132
پس اگر در بين مسير دچار مشكلى شدند كه نتوانستند با اتومبيل حركت كنند، براى آن كه از وقوف بازنمانند مى توانند زائران را پياده ببرند، و چنانچه در اين مدت براى زائرى مشكل خاصى پيش آيد كه مى بايست به بيمارستان منتقل شود، حتماً مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذارند، تا با راهنمايى وى و انجام وقوف اضطرارى بتواند اعمال را به پايان ببرد.
حاجيان شب عيد قربان را در مشعر الحرام (مزدلفه) به سر مى برند و پس از طلوع آفتاب براى انجام اعمال روز عيد قربان روانه منا مى شوند.
حدود مشعر الحرام اكنون با تابلوهاى بزرگى مشخص شده است و از سوى منا تا ابتداى وادى محسّر كه فاصله اش تا منا حدود 250 متر است، ادامه دارد، ولى برخى از افراد به اشتباه تصور مى كنند نهايت منا تا پلى است كه در وسط منا واقع شده است، و اين امر سبب تراكم بسيار زياد جمعيت، قبل از پل مى شود. بنابر اين دست اندركاران كاروان مى توانند براى وقوف، آن سمت پل را انتخاب كنند كه گاهى خلوت تر و براى حركت صبح هم مناسب تر است.
بانوان و افراد ناتوان مى توانند شب عيد قربان، پس از آن كه مقدارى بعد از نصف شب در مشعر الحرام ماندند، به منا بروند، و اين همان وقوف اضطرارى مشعر الحرام است و بهتر آن است كه مسؤولان كاروان ترتيبى اتخاذ كنند كه بانوان بويژه سالمندان بتوانند، اعمالشان را به راحتى انجام دهند.
پس از رفتن به منا، بانوان بطور مطلق مى توانند رمى روز عيد را در شب انجام دهند، البته غير از بانوان، كسانى كه نمى توانند روز رمى كنند، اشكال ندارد رمى را در شب انجام دهند، و بايد توجه داشت كه رمى در شب براى بانوان (بطور مطلق) اختصاص به رمى روز عيد قربان دارد، ولى نسبت به روزهاى 11 و 12 ذى حجه تنها بانوانى كه نمى توانند
ص: 133
در روز رمى كنند، رمى شبانه براى آنها جايز است ولى كسانى كه بتوانند خودشان در روز انجام دهند، نمى توانند شب رمى كنند.
س- آيا مى توانند زنها را در شب دهم، بعد از نصف شب از مَشْعَر به منا بياورند و همان شب آنان را به جمره عقبه ببرند و رمى كنند و بعد به خيمه برگردانند و نزديك غروب روز يازدهم مجدداً آنان را به جمرات ببرند، تا شب دوازدهم، هم رمى روز يازدهم راانجام دهند و هم رمى روز دوازدهم را، با توجه به ازدحام و خطرهاى احتمالى؟
ج- براى زنها رمى جمره عقبه پس از وقوف به مشعر و آمدن به منا در همان شب عيد قربان مانع ندارد، ولى رمى روز يازدهم و دوازدهم در صورتى براى آنان در شب صحيح است كه از رمى روز معذور باشند.
يكى از اعمال روز عيد و از حساسترين اعمال حج «قربانى» است. در سالهاى اخير تمام افراد نمى توانند به قربانگاه بروند، چون بانوان را مطلقاً به قربانگاه راه نمى دهند، و بسيارى نيز توان اين كار را ندارند، بنابر اين لازم است مسؤولان كاروانها ترتيبى اتخاذ كنند كه قربانى تمام زائران به موقع انجام شود و اعمال روز عيد قربان به تأخير نيفتد و كسانى كه از طرف ديگران به قربانگاه مى روند به نكات ذيل توجه داشته باشند.
1- حتماً از كسانى كه قرار است برايشان قربانى را انجام دهند، نيابت بگيرند و صِرف اين كه او هم بايد قربانى كند و خوشحال مى شود، كافى نيست.
2- در انتخاب گوسفندان دقت كنيد كه داراى شرايط لازم باشد و مهمترين شرايط لاغر نبودن و ناقص نبودن حيوان است.
3- در هنگام ذبح حيوان، نيّت و قصد نيابت و جهت قبله و گفتن «بسم اللَّه ...» فراموش نشود.
4- چون به فتواى برخى از فقها؛ از جمله حضرت امام خمينى قدس سره ذبح با چاقوى استيل صحيح نيست، چاقويى كه مورد استفاده قرار مى گيرد مى بايست از جنس آهن باشد.
5- به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره ذابح حيوان بايد مؤمن باشد، لذا اين مسأله هم مورد توجه قرار گيرد.
ص: 134
در شبهاى 11 و 12 ذى حجه حاجيان بايد به نيت يكى از اعمال حج، در منا بمانند، وقت بيتوته از غروب آفتاب تا نيمه شب است و برخى از جمله مقام معظم رهبرى حضرت آيةاللَّه خامنه اى بيتوته در نيمه دوم را نيز جايز مى دانند. بنابراين اگر خدمه محترم براى انجام كارى از منا خارج شدند توجه داشته باشند كه بايد هنگام بيتوته در منا باشند، و چنانچه دير برسند، اگر در حج نيابت داشته باشند نيابت آنها اشكال پيدا مى كند.
بيرون رفتن از منا در روزهاى دهم و يازدهم اشكال ندارد و همچنين روز دوازدهم اگر قبل از ظهر برگردد كه بعد از ظهر از منا كوچ كند اشكال ندارد. ولى در شبهاى 11 و 12 پس از غروب آفتاب، به فتواى كسانى كه بيتوته در نيمه شب اوّل را واجب مى دانند جايز نيست، ولى بيرون رفتن از منا پس از نصف شب اشكال ندارد، اما بايد توجه داشت كه نيمه شب، ساعت 12 نيست و محاسبه آن براى بيتوته با محاسبه براى تعيين آخر وقت نماز عشا تفاوت دارد، چون در اينجا بايد شب را از اوّل غروب تا طلوع آفتاب حساب كرد. (1)
اگر مسؤولان كاروان تصميم دارند در شبهاى 11 و 12 يا روزهاى 11 و 12 زائران خود را براى طواف به مكه ببرند، بايد بيتوته را به وقت انجام دهند و رمى جمرات در روزهاى 11 و 12 را به وقت خود كه از طلوع تا غروب آفتاب است انجام دهند و قبل از ظهر روز دوازدهم از منا خارج نشوند.
گرچه ترك بيتوته براى كسانى كه تمام شب را در مكه به عبادت مشغول باشند، مانعى ندارد (2) و مى توانند طواف و سعى و ساير اعمال را انجام دهند ولى اگر اعمال تمام شد نمى توانند همان شب به منا برگردند بلكه بايد بمانند و تا صبح عبادت كنند.
ص: 135
همانگونه كه گذشت، حجاج بعد از ظهر روز دوازدهم مى توانند از منا خارج شوند.
مسؤولان كاروان توجه داشته باشند كه نبايد زودتر از اين وقت از حدود منا بگذرند و كسانى كه براى رمى جمرات مى روند و لحظاتى همانجا توقف مى كنند تا پس از اذان از منا خارج شوند، بايد توجه داشته باشند كه جمره عقبه، آخرين حدّ منا است و قبل از ظهر از مقابل آن نگذرند.
اعمال بعد از منا تا آخر ذى الحجه وقت دارد، (1) بنابر اين كسانى كه از انجام اعمال معذورند و در شلوغى نمى توانند اعمال را بجا آورند، صبر مى كنند تا پس از گذشت چند روز، خلوت شده و اعمال را بجا مى آورند.
البته بايد توجه داشت: تا وقتى كه طواف حج و سعى را بجا نياورده اند، بوى خوش همچنان حرام است و تا وقتى كه طواف نساء و نماز آن را بجا نياورده باشد، زن و مرد به يكديگر حرام هستند. (2)
در حدّ امكان زائران به انجام عمره مفرده پس از اعمال حج تشويق نشوند، چون احتمال آن هست كه اعمال را بطور صحيح انجام ندهند و همچنان در احرام باقى بمانند، به علاوه كه مراعات فاصله با عمره قبلى نيز لازم است، كه به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره در فاصله كمتر از يك ماه به قصد رجاء مى توان بجا آورد. (3)
اگر براى حاجى بر اثر بيمارى يا تصادف يا حادثه ديگر، مشكلى پيش آمد
ص: 136
ونتوانست اعمال را ادامه دهد، در اولين فرصت روحانى كاروان را مطلع كنيد تا با نشان دادن راه صحيح شرعى، بقيه اعمال را به پايان ببرد، چون در احكام شرعى وظيفه تمام افراد مشخص شده است.
س 1- كسى كه از كارمندان سازمان حج است و بناچار بايد بعد از عمره تمتع و قبل از حج از مكه خارج شود و به عرفات برود، با توجه به اين كه حج او نيابتى است، آيا لطمه به حج او نمى زند؟
ج- ضرر به حج و نيابت او نمى زند، ولى در صورت امكان بايد محرم شود به احرام حج و از مكه خارج شود على الاحوط. (1)
س 2- آيا خدمه كاروانها مى توانند قبل از رفتن زائران به مكه، بدون احرام به مكه بروند و برگردند؟
ج- اگر مى خواهند به مكه بروند و برگردند، بنابر احتياط نبايد عمره تمتع انجام دهند، بلكه براى دخول مكه بايد به يكى از مواقيت معروفه بروند و از آنجا بر عمره مفرده محرم شوند. و ادْنىَ الحِلّ، ميقات اين اشخاص نيست، و پس از انجام اعمال عمرده مفرده مى توانند از مكه خارج شوند و در صورت خارج شدن از مكه، اگر فقط به جده بيايند براى ورود به مكه در مرتبه دوم و سوم و بعد از آن، احرام واجب نيست، ولى اگر به مدينه بروند و از آنجا بخواهند به مكه بروند بايد در مسجد شجره محرم شوند براى عمره مفرده ديگر و چون بين اين عمره مفرده و عمره مفرده اول يك ماه فاصله نشده عمره دوم را رجاءاً بجا آورند و در هر صورت اين اشخاص آخرين مرتبه اى كه به مكه مى روند بايد به يكى از مواقيت معروفه، مثل مسجد شجره يا جُحفه، بروند و از آنجا براى عمره تمتع مُحرم شوند. (2)
س 3- آيا توقف ماشين در پمپ بنزين كه داراى سقف است و عبور آن از زير پل،
ص: 137
براى مردان محرم اشكال ندارد؟
ج- اشكال ندارد. (1)
س 4- آيا كسانى كه شب دوازدهم به مكه آمده اند، لازم است قبل از ظهر روز دوازدهم براى كوچ بعدازظهر به منا بيايند؟
ج- به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره لازم نيست ولى اگر قبل از ظهر به منا بيايد نمى تواند قبل از ظهر كوچ كند. ولى به فتواى برخى ديگر از فقها برگشت به منا لازم است.
س 5- خدمه اى كه قبل از طلوع فجر با زنها به منا مى روند، ولى خود را قبل از طلوع آفتاب به مَشْعَر مى رسانند و وقف ركنى مشعر را درك مى كنند، آيا نيابت آنان صحيح است يا نه؟
ج- اگر از ذوى الاعذار نبوده اند كه نيابت آنها صحيح است در فرض مرقوم حجشان نيابتاً صحيح است هر چند مرتكب حرام شده اند. (2)
س 6- اگر سازمان حج و زيارت، دست اندركاران حج را موظف به انجام عمره مفرده بنمايد ولى پس از انجام عمره مفرده، در مكه اجازه انجام حج دهد، با توجه به اين كه در سالهاى قبل، حج خود را انجام داده باشند و نيابتى هم نداشته باشند، تكليف چيست؟
ج- اگر حج واجب بر عهده آنها نباشد مى توانند براى انجام حج مستحبى افراد محرم شوند و پس از حج، عمره مفرده ديگرى انجام دهند و نيز مى توانند به يكى از ميقاتها رفته و براى عمره تمتع محرم شوند و پس از آن حج تمتع بجا آورند. يادآورى مى شود كه در حج افراد قربانى نيز واجب نيست.
والحمد للَّه أولًا و آخراً
ص: 138
رسول جعفريان
جزيرةالعرب سرزمين خشكى است كه از سه سوى در حصار آب قرار گرفته است.
در غرب آن درياى سرخ قرار دارد كه حدّ فاصل جزيرةالعرب و قاره آفريقاست؛ جنوب آن به اقيانوس هند محدود مى شود و در شرق آن درياى عمان و خليج فارس قرار گرفته است كه جزيرةالعرب را از ايران جدا مى سازد. تنها در قسمت شمالى با عراق و شامات پيوند زمينى دارد.
جزيرةالعرب از نظر جغرافيايى به چند بخش تقسيم مى شود:
1. حجاز؛ سواحل شرقى درياى سرخ و طبعاً شامل بخشى از ناحيه غربى جزيرةالعرب است. در اين باره بيشتر خواهيم نوشت.
2. تهامه؛ آن بخش از جزيرةالعرب است كه در جنوب حجاز قرار دارد.
در تعريفى ديگر، خود حجاز دو ناحيه غربى و شرقى دارد؛ ناحيه شرقى آن، كه منطقه اى كوهستانى است «حجاز» ناميده مى شود و قسمت غربى آن، كه دشتى سرازير به سوى درياى سرخ است، «تهامه» نام دارد.
3. نجد؛ قسمت ميانى جزيرةالعرب از شمال به جنوب است، كه در شرق حجاز قرار دارد.
ص: 139
4. عروض؛ به بخش وسيعى از جزيرةالعرب، كه در ناحيه شرقى جزيره است، اطلاق مى شود. در اين قسمت، شهرهاى احساء و قطيف واقع است. در حاشيه شرقى و جنوب شرقى جزيره، كشورهاى قطر، بحرين و عمان قرار دارند.
5. يمن؛ شامل نواحى جنوبى جزيرةالعرب است و يمن جنوبى و يمن شمالى را در بر مى گيرد كه خود دو كشور مستقل اند.
بدين ترتيب، جزيرةالعرب افزون بر آنكه از لحاظ جغرافيايى به مناطق مختلف تقسيم مى شود، از لحاظ سياسى نيز كشورهاى چندى در آن قرار دارد. امروزه گسترده ترين و مهمترين بخش جزيرةالعرب، كشور عربستان سعودى است.
در دوران ما، بخش بزرگ جزيرة العرب را كشور عربستان سعودى تشكيل مى دهد؛ ديگر كشورهاى موجود در شبه جزيره، عبارتند از يمن، كويت، بحرين، امارات متحده عربى، قطر و عمان.
كشور سعودى كه در گذشته به نام «الجزيرة العربيه» شهرت داشته، اكنون به نام خاندان آل سعود شناخته مى شود؛ خاندانى كه فعاليت خود را از قرن دوازدهم هجرى در «نجد» آغاز كرد. در اين باره در جاى ديگرى سخن خواهيم گفت.
زمانى كه مَلِك عبدالعزيز بر اين كشور سلطه يافت، نام آن را به «المملكة العربية السعوديه» تغيير داد. مساحت اين كشور 000/ 240/ 2 كيلومتر مربع است. در شمال با اردن و عراق، در جنوب با يمن جنوبى و شمالى و در شرق با امارات، بحرين قطر و عمان همسايه است. نشان عمومى اين كشور يك نخل در بالا، با دو شمشير در پايين است كه يكديگر را قطع كرده اند. هر دوى اينها به نوعى فرهنگ عربى را در كشور عربستان سعودى نشان مى دهد.
كشور سعودى، داراى شش منطقه بزرگ است كه عبارتند از:
1- منطقه حجاز، كه مهم ترين شهرهاى آن مكه، مدينه، طائف و جده است.
2- منطقه شمالى، كه شهرهاى مهم آن تبوك، حائل و عرعر است.
ص: 140
3- منطقه ربع الخالى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبيله و شواله است.
4- منطقه شرقى، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از دمام، ظهران و جبيل.
5- منطقه عسير، كه مهم ترين شهرهاى آن نجران، ابها، خميس و جيزان است.
6- منطقه نجد، كه مهم ترين شهرهاى آن عبارتند از: رياض، الخرج، درعيه، عنيزه و بريده.
كلمه حجاز از «حاجز» گرفته شده و به معناى «مانع» است. اين نام بدين دليل است كه رشته كوه «سراة» كه از شمال تا جنوب در برابر درياى سرخ كشيده شده و طول آن 1760 كيلومتر است، دو قسمت را از يكديگر جدا كرده كه در يك سوى آن نجد و در سوى ديگر تهامه قرار گرفته است. بدين ترتيب، اين كوهها مانعى در ميان اين دو ناحيه است و حجاز دقيقاً شامل بخش كوهستانى به سمت غرب؛ يعنى درياى سرخ است. در واقع، بخشى از حاشيه شرقى درياى سرخ را كه مكه و مدينه در آن قرار دارد، حجاز مى نامند.
حجاز چون ديگر نواحىِ جزيرةالعرب، بسيار خشك و كم آب است و تنها در برخى از وادى ها، آب هاى فصلى و يا چاه وجود دارد كه از قديم برخى از قبايل عرب را پيرامون خود گرد آورده است. به همين دليل، در قديم و تا چند دهه اخير، يكجا نشينى شهرى و روستايى كمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحيه به عنوان مراكز شهرى شناخته مى شده است: مكه، طائف، يثرب و خيبر.
مهمترين شهر و مقدّس ترين نقطه حجاز، بلكه جزيرة العرب، شهرِ مكه است. اين شهر در فاصله هشتاد كيلومترى شرق درياى سرخ واقع است. شهر مكه در طول 40 درجه و 9 دقيقه و عرض 31 درجه و 28 دقيقه خط استوا قرار گرفته و 330 متر از سطح دريا بلندى دارد.
ص: 141
فلسفه پيدايش اين شهر كه به نام «امّ القرى» نيز شناخته مى شده، به دو جهت است:
نخست مركزيت عبادى و دوم مركزيت تجارى آن. اين شهر، در قرآن «بكّه» هم ناميده شده است. (1) در برخى از روايات، مكّه نام حرم و بكّه نام مكان كعبه دانسته شده است. (2) در برخى نقلها «بكه» به معناى بكاء مردم در آن و در برخى ديگر «يَبُكُّ النّاسُ بَعْضُهُم بَعْضاً» به معناى مزاحم شدن برخى بر برخى ديگر و در واقع ازدحام معنا شده است.
درباره نامگذارى آن به «مكه»، اقوال مختلفى نقل شده است؛ از آن جمله گفته اند:
مكه در اصل تركيبى از «مك» و «رب» بوده. مك به معناى «بيت» است و مكه يعنى بيت الرب يا بيت اللَّه. در نقلى ديگر آمده است: بك به عنوان يك پسوند، به معناى واحه و وادى آمده، مثل «بعل بك» كه به معناى وادى بعل است. بدين ترتيب، براساس نامى كه بطلميوس براى مكه گفته است (يعنى «ماكارابا») بايد اين شهر را به نام وادى رب بشناسيم. برخى هم «مكرابا» را از كلمه عربى مقرب گرفته اند، اصطلاحى كه به احتمال، مربوط به كسانى مى باشد كه مدعى نزديكى به خدا، يا خدايان بوده اند. جداى از آنچه گذشت، معانى فراوانى براى بكّه و مكّه گفته شده كه بسيارى از آنها حدسى است. (3)
روشن است كه در اين نامگذارى ها يكى از عناصر اصلى، «رب» و «خانه» رب است. اين مسأله، نشان دهنده شكل گيرى اين شهر بر گرد خانه خداوند است كه خود تقدس كهن اين شهر را آشكار مى كند.
نام ديگر مكه «البلدالأمين» و «البلدالحرام» است كه به تناسب مركزيت عبادى آن، بر آن شهر اطلاق شده و مكرر در قرآن بر اين بُعْد شهر تكيه شده است.
از مكه، در نوشته هاى تاريخى نسبتاً قديمى ياد شده و دليلش آن است كه مسير
ص: 142
تجارت از شامات به سمت يمن، از اين ناحيه عبور مى كرده است. افزون بر آن، بايد تاريخ بناى اين شهر را از زمان بناى كعبه و يا دست كم تجديد بناى آن دانست.
مكه در بُعد دينى خود، داراى فضايل بى شمارى است. مهم ترين فضيلت آن، وجود خانه خدا و مسجد الحرام و به تعبير ابراهيم در سخن وى با خدا «بيتُك المحرّم» است.
خداوند شهر مكّه را در قرآن، در كنار كوه مقدس طور قرار داده و فرموده است: وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ* وَطُورِ سِينِينَ* وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ. (1)
خداوند همچنين دعاى ابراهيم عليه السلام را در باره اين شهر اجابت كرد؛ زمانى كه به پروردگار خود عرض كرد: رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ (2)
وآن را حرم امن خود قرارداد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به هنگام خروج از حرم مى فرمود:
«مَا أَطْيَبَكِ مِنْ بَلَدٍ وَ أَحَبَّكِ إِلَيَّ وَ لَوْ لا أَنَّ قَوْمِي أَخْرَجُونِي مِنْكِ مَا سَكَنْتُ غَيْرَكِ». (3)
«چه شهر پاكى هستى تو و چقدر دوست داشتنى براى من. اگر نبود كه قوم من، مرا از اين شهر بيرون كردند، جز در تو سكونت نمى كردم.»
امام باقر عليه السلام در باره اين شهر فرمود: «النّائمُ بِمَكّة كَالمُتَهَجِّد في الْبلدان»؛ «خوابيدن در مكّه مساوى شب زنده دارى در شهرهاى ديگر است.» (4)
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«أَحَبُّ اْلأَرْضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مَكَّةُ وَ مَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَ لا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ
ص: 143
لا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مَائِهَا». (1)
«دوست داشتنى ترين زمين نزد خداوند، سرزمين مكه است. نزد خدا نه خاكى از خاك آن محبوب تر است، نه سنگى از سنگ آن، نه درختى از درخت آن، نه كوهى از كوههاى آن و نه آبى از آب آن.»
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مكه را «وادى غير ذى زرع» ناميده؛ يعنى جايگاه خشكى كه با كم آبى روبرو است و رويش گياهان در آن ناممكن است. در آغاز، چاه زمزم وسيله تأمين آب آنجا بود؛ اما به مرور چاه هاى ديگرى نيز در اطراف آن به وجود آمد. در واقع، حضور شمار فراوانى از حجاج در هر سال، در اين شهر مقدس، ايجاب مى كرد تا براى تهيه آب، تلاش بيشترى صورت گيرد. به همين دليل، از پيش از اسلام، يكى از مناصب مهم در مكه، منصب سقايت بوده و خلفا، اميران و حاكمان مكه نيز هميشه در انديشه ايجاد چاه هاى جديد براى تأمين آب آشاميدنى، غسل و حمام براى زائران و مردم بوده اند.
معاويه در دوران امارت خود، دستور داد تا چندين چاه جديد براى تهيه آب شهر مكه، ايجاد شود. در پايان دوره اموى، براى نخستين بار استخر آب در عرفات ايجاد شد تا مردم براى استفاده از آن راحت باشند. پس از آن، هارون و سپس مأمون به تعمير چاه هاى گذشته و ايجاد چاه هاى جديد پرداختند.
يكى از معروفترين چاه هاى مكه، آبى است كه زُبَيده- دختر جعفر فرزند منصور- همسر هارون الرشيد براى شهر مكه فراهم كرد و به «عين زبيده» مشهور است. اين آب به زحمت از لابلاى كوه طاد، كه در خارج حرم است، فراهم گرديد و به حرم انتقال داده شد.
همچنين به دستور وى، آب چشمه نعمان به عرفات انتقال يافت كه كار بزرگى بود. در واقع، دو چمشه «عين نعمان» و «عين عرفات» را عين زبيده خوانده و متعلق به او مى دانند.
ص: 144
طبيعى است اين چشمه ها كه تعداد آنها، در مكه واطرافش، به بيش ازده مى رسد، هميشه نياز به اصلاح داشته اند و اين در گذر تاريخ همواره انجام مى شده است. در حال حاضر نيز عين زبيده همچنان فعال است و اداره اى ويژه براى تعمير و انتقال آب آن وجود دارد.
به هر روى، اهميت آب در اين سرزمين به قدرى است كه اسامى بسيارى از مناطق، به نام چشمه هاى آن است و هر نقطه و منطقه اى، به طور عادى، با پيشوند «عين»، «بئر» و «آبار» همراه است.
مكه در ميان درّه واقع شده و اطراف آن را كوه هايى چند در برگرفته است، به طورى كه تنها چند راه خروجى به سمت يمن، درياى سرخ و شام در آن وجود دارد. مهم ترين كوه هاى مكه عبارتند از:
1- ابوقبيس، با ارتفاع 420 متر كه در شرق مسجد الحرام واقع است. در حال حاضر قصر ملك بر بالاى آن بنا شده و بخشى از آن در فضاى باز جلوى مسعى افتاده و در واقع، بخشى از كوه از جاى برداشته شده است. اين كوه را به دليل همسايگى با كعبه، از كوه هاى مقدس دانسته اند. همچنين گفته اند كه در جريان طوفان نوح امانت دار حجر الأسود بوده است. كوه صفا كه سرآغاز و مبدأ سعى است، در دامنه اين كوه واقع شده است.
2- قُعَيْقعان يا جبل هندى، با ارتفاع 430 متر در غرب مكه است. فاصله اين دو كوه، حد قديم مكه است. از دوران هاى دور، دراطراف وبر فرازاين كوه، بناهاى مسكونى مى ساخته اند.
3- حِرا، با ارتفاع 634 متر كه در شمال شرق مكه است و اوّلين آيات قرآنى در آنجا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد.
4- ثور، با ارتفاع 759 متر در جنوب بر سر پاست؛ جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام هجرت در آنجا مخفى شد.
5- خَنْدمه، كه در پشت كوه ابوقبيس است.
ص: 145
6- عُمَر، كه در غرب مكه واقع است.
7- ثبير، در شرق مكه است.
وادى ابراهيم يك وادى طولانى است كه مسجد الحرام در ميانه آن قرار گرفته و در واقع، مسير و مَسيلى است كه آب باران قسمت بالاى مكه يا مَعْلاة، از سمت حجون به پايين را به مسفله در اين سوى مسجد الحرام، به سمت اجياد منتقل مى كرده است.
در اصل، مكه قديم، عمدتاً در دو سوى مَعْلاة و مسفله بوده و در سمت معلاة گستره آن تنها تا محل مسجد الرايه در انتهاى بازار جودريه و نهايت تا مسجد الجن بوده است.
ص: 146
مسلمانان با وانهادن اهل بيت عليهم السلام، با مسير دشوارى در صحنه زندگى دينى خود رو در رو شدند؛ از يك سو برخى از پيشوايانِ نخستِ آنان نه تنها از گردآورى «سنّت» سر باز زدند بلكه چه بسا مانع از تدوين آن از سوى ديگران هم شدند. اين دوره فترت خود باعث شد كه شمار بسيارى از گفته ها و كردارهاى پيامبر در محاق فراموشى قرار گرفته و يا كاستى و فزونى يابد. علاوه بر اين، وجود برخى گرايش هاى سياسى ناسالم در آن روز بر گرمى بازار جهل و افترا افزود.
از سويى ديگر درايت و فهم حديث نيز مشكلى ديگر بود كه تفسيرها و انطباقهاى گوناگونى درباره متون دينى پديد آورد و افزون بر اينها رخ نمود. مسائلى نو در صحنه زندگى مسلمانها و روشن نبودن قلمرو فهم عقل و چگونگى كاربرد آن ابهامهاى بسيارى با خود همراه داشت. پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و با مسائلى كه در زمينه خلافت به وجود آمد، رفته رفته و به مرور زمان، مكتب ها و گرايش هاى گوناگونى به وجود آمد كه عمده اين مكتب ها و گرايش ها، بردو رويكرد محورى شكل گرفته اند:
ص: 147
آنها اهل حجاز بوده و پيروان مالك بن انس، محمد بن ادريس شافعى، سفيان ثورى احمد بن حنبل و داوود بن على اصفهانى اند. اصحاب حديث اهتمام خود را در به دست آوردن احاديث و نقل آنها و بناى احكام بر نصوص دينى گذارده اند. اصحاب حديث تا مادام كه خير و يا اثرى وجود دارد، هيچ نوع قياسى را به كار نمى برند.
اصحاب رأى اهالى عراق بودند، اينان كه پرآوازه ترين شان ابوحنيفه است، بيشتر اهتمام خود را به كار برده، قياس و معنايى كه از احكام استنباط مى شد معطوف نموده و حكم رويدادها را برآن مبتنى مى كرده اند. آنها «قياس جلى» را بر خبرهايى كه نقل واحدى دارند مقدم مى داشتند.
در زمان عباسيان گسترش مذاهب فقهى به شكل بى رويه اى ادامه مى يافت تا آن كه علماى اهل تسنن چاره را در آن ديدند كه اين مذاهب را در چند مذهب محدود سازند.
مبلغى تعيين گرديد تا پيروان هر مذهب با پرداخت آن، مذهب خود را رسمى كنند.
در اين ميان تنها چهار مذهب توان پرداخت چنين مبلغى را داشتند و مذاهب حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى بدينگونه اعتبار و رسميت حكومتى يافتند و ديگر مذاهب از گردونه رواج خارج شدند و شايد بتوان بقاى مذاهب ديگر را در توانمندى علمى بنيان گذاران، پاسداران علمى پرشمار و گرايشات مذهبى برخى دولتمردان بسوى آن مذاهب دانست. به هر صورت هم اينك علماى اهل سنت به اتفاق اجتهاد را تنها در قلمرو هر مذهب جايز دانسته و اجتهاد فرا مذهبى را ولو به تلفيق آراى مذاهب چهارگانه بدعت و ناروا مى شمرند.
مذهب حنفى، قديمى ترين مذاهب فقهى اهل سنت و بنيان گذار آن، ابوحنيفه نعمان ابن ثابت است. جدش زوطى از اسيران كابل بود و پدرش در كوفه به آزادى دست يافت.
ص: 148
او در سال 80 ه. ق. در همانجا ديده به جهان گشود و مدت 18 سال در حلقه درس حماد ابن ابى سليمان (م 120) ه. ق.) به فراگيرى فقه به روش ابراهيم نخعى پرداخت.
نعمان، پس از مرگ استادش، سفرهايى هم براى فقه اندوزى به حجاز داشت و از نخبگان علمى آن ديار و از جمله امام باقر عليه السلام توشه برگرفت.
ابو حنيفه كه پس از استادش حماد، برجاى او تكيه زد، مكتب فقهى نوينى پديد آورد. او قايل به كاربرد رأى و اجتهاد بود و قياس و استحسان را به عنوان منبعى فقهى مورد توجه قرار داد. اساس انديشه فقهى ابو حنيفه بر هفت اصل: كتاب خدا، سنت رسول، سخنان صحابه، قياس، استحسان، اجماع و عرف استوار بود.
ابو حنيفه به جز رساله هاى كوچكى؛ از جمله رساله فقه اش، كتابى را به نگارش در نياورد شاگردانش پس از وى فتاواى او را در مجموعه اى گرد آوردند. نعمان در اواخر دوره اموى مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و در انديشه سياسى اش چون زيديه بود و بر اين باور بود كه رهبرى ابوبكر و عمر مشروع بوده و در امام بودن و صايت لازم نيست.
در قيام زيد بن على، پنهانى به يارى اش شتافت و همچنين نقل شده كه او از قيام ابراهيم بن عبداللَّه حسنى از پيشوايان زيديه در شهر بصره حمايت نموده است.
ابو حنيفه در خلافت منصور از كوفه به بغداد فرا خوانده شد تا قاضى القضاتىِ آن جا را بر عهده گيرد ولى مقاومت او در برابر اين خواست خليفه موجب شد او زندانى شود و سرانجام در سال 150 ه. ق. در همان زندان درگذرد.
مذهب حنفى پس از مرگ ابو حنيفه، توسط دو شاگرد برجسته اش ابو يوسف قاضى مشهور (م 182 ه. ق.) و محمد بن حسن شيبانى (م 189 ه. ق.) رواج يافت.
مذهب حنفى در زمان خلافت هارون و پس از وى بدل به مذهب رسمى خلفاى عباسى گرديد به گونه اى كه تنها فقيهان اين مذهب مسنددار قضا مى شدند. امّا حاكميت طولانى فاطميان بر مصر مانع از گسترش اين مذهب در غرب جهان اسلام گشت. بعدها مذهب حنفى، مذهب رسمى خلافت عثمانى هم شد. ولى آن هم باعث نشد كه قلمرو حاكميت مذهب از شرق جهان اسلام فراتر رود.
علماى حنفى در مكتب اعتقادى خود، پيرو ابو منصور ماتريدى (م 332 ه. ق.)
ص: 149
هستند ريشه مكتب ماتريدى را بايد در انديشه هاى كلامى ابوحنيفه جستجو كرد؛ چرا كه ابوحنيفه پيش از ورود در فقه، كرسى نشين استادى كلام در كوفه بود، اين مكتب نزديك بلكه تا حدودى مؤيد مكتب اعتزالى هاست. موارد اختلاف مكتب ماتريدى با مكتب اشعرى به حدود 40 مسأله مى رسد. در مكتب ماتريدى به عقل بيش از مكتب اشعرى توجه نشان داده مى شود. شمارى از مسايل اختلافى اين دو مكتب چنين است:
1- اشاعره حسن و قبح اشياء را ذاتى و عقلى ندانسته اند اما ماتريدى ها، همانند معتزله برآنند كه اشياء حسن و قبح ذاتى داشته و عقل به خودى خود آن را درك مى كند.
2- اشاعره معتقدند صفات الهى بردو گونه است؛ صفات فعل كه صفاتى حادثند و صفات ذات كه صفاتى قديم اند. در برابر اين انديشه، ماتريديه همه صفات الهى را صفاتى قديم دانسته و صفات افعال را به يك صفت ذاتى باز گردانيده اند.
3- اشاعره قايل به رؤيت خدايند و ماتريديه آن را انكار مى كنند.
4- اشاعره، قرآن را ناآفريده و قديم دانسته و ماتريديه باورشان اين است كه خداوند داراى دو كلام بوده، يكى نفسى و ناآفريده و ديگرى كلامى كه از اصوات متشكل شده و آفريده است.
از ديگر باورهاى ماتريديه مى توان به، ظلم نكردن خدا و محال عقلى بودن آن نسبت به او، مبتنى بودن افعال اش بر مصالح، آزادى انسان در كارهايش و ... اشاره داشت.
1- نسخ قرآن به سنتى كه به تواتر يا شهرت مستفيض ثابت شده، جايز است.
2- در اين مذهب، هيچگاه قياس بر حديث مقدم نمى شود.
3- در باره خبرهايى كه تنها يك نقل دارند، ابو حنيفه از نخستين فقهايى است كه آن را پذيرفته است.
4- سخنان صحابه در انديشه فقهى ابو حنيفه هنگام نبود نصوص دينى مورد توجه بوده و بر قياس مقدم است از نظر ابوحنيفه رأىِ تابعى، ارزش فقهى ندارد.
5- اجماع چه قولى و چه سكوتى آن به عنوان منبعى فقهى شمرده مى شود.
ص: 150
6- چهارمين منبع درفقه حنفى در زمان فقدان نصوص دينى، قياس است. منشأ روى آورى به قياس در مذهب فقهى حنفى را بايد در پرداختن آن به مسايل فقهى فرضى دانست.
7- معتبر دانستن، «استحسان» ويژگى مهم روش فقهى ابو حنيفه است. استحسان نوعى قياس است كه مقيس عليه آن در نصوص دينى نيامده است.
8- عرف نيز در اين مذهب فقهى به هنگام نبود نصوص دينى، منبعى فقهى دانسته شده است.
به طور كلى ويژگيهاى عمده فقه حنفى را بايد در: آسان گيرى در عبادات، محروم گرايى، صحيح شمردن تصرفات تا حد امكان، احترام به آزادى انسان و رعايت سيادت امت دانست.
مذهب حنفى، از نظر شمار پيروان در بين مذاهب اسلامى، رتبه نخست را داراست.
اين مذهب بر تركيه، آلبانى و مسلمانان شبه جزيره بالكان، بر اهل تسنن غير كرد عراق، افغانستان، ترك نشين هاى آسياى ميانه، قفقاز و سرزمين هاى مجاور آن؛ هندوستان غلبه دارد. نيمى از مسلمانان سرزمين شام شامل كشورهاى سوريه و لبنان، حنفى بوده و در سرزمين فلسطين سومين مذهب است. پيروان اين مذهب در مصر هم پرشمار است و به صورت محدود در ايران، حجاز، يمن و شام وجود دارند.
اين مذهب، دومين مذهب اهل سنت از نظر قدمت و سومين آن از نگاه قلمرو است.
مؤسس اين مذهب، مالك بن انَس اصبحى از طبقه سوم فقيهان تابعى مدينه است.
او حدود سالهاى 90 تا 97 در آن شهر تولد يافت. مالك بيشتر زندگانى خود را در
ص: 151
مدينه سپرى كرد، فقه را نزد ربيعة بن فروخ، ابن شهاب زهرى، نافع مولى عبداللَّه بن عمر ابن هرمز، امام جعفر صادق عليه السلام و ابوالزناد فرا گرفت.
مالك، در برابر خلفا، سياست آرامى را دنبال مى كرد اما با سكوت. او در برابر قيام نفس زكيه- سال 145 ه. ق. والى مدينه را به اوبدگمان ساخت. والى مالك را مجازات كرد.
منصور بابت اين رفتار والى كه بى اطلاع او صورت يافته بود، از مالك عذرخواهى نمود. همچنين هارون در سفر حج خود در سال 179 ه. ق. در آخرين سال عمر مالك، از او ديدار به عمل آورد.
با اين همه، مى توان گفت كه مالك از عباسيان ناخشنود بوده چنانكه همين ناخشنودى او سبب گرايش امويان اندلس به او گشت.
مالك، در حديث شناسى پيشگام بود.
اثر مهم فقهى مالك كتاب «الموطّأ» است كه به درخواست منصور به نگارش آن پرداخت.
ديگر اثر او، «رسالة الى الرشيد» است.
مالك علاوه بر كتاب، سنت، فتاوى صحابه، اجماع، قياس، استحسان، مصالح مرسله و استصحاب، عمل اهل مدينه را در زمره منابع دينى ياد كرده است. مالك، ظاهر قرآن را بر سنت مقدم مى داشت. مالك طعن بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را زشت شمرده و آن را جرم بزرگ مى دانست. مالك به درستى نظام «استخلاف» اذعان داشت. او همچنين قرآن را قديم دانسته و به جبر باور داشت.
مذهب فقهى مالك، به مثابه يك مدرسه فكرى نبوده و اجتهاد فقهاى آن فراتر از رأى مالك نمى رود. مالكيان در باورهاى اعتقادى خود پيرو مكتب اشعريند.
مذهب مالك پيش از ظهور مذهب شافعى، بر حجاز، مصر و سرزمين هاى آفريقايى اطراف آن، اندلس و سودان غلبه داشت و در بغداد هم حضور چشمگيرى داشت تا آن كه پس از سال 400 ه. ق. رو به افول نهاده، با ظهور مذهب شافعى در مصر، مذهب مالكى در آن به جايگاه دوّم تنزل يافت اما موقعيت خود در شرق آفريقا را از دست نداد.
امروزه مذهب مالكى در قسمت هاى شمالى آفريقا، الجزاير، تونس، در قسمت هاى
ص: 152
كوهستانى مصر، سودان، كويت، قطر، بحرين غلبه دارد و در فلسطين و عربستان هم- به ويژه منطقه احساء- به صورت محدودتر ادامه حيات مى دهد.
مذهب شافعى از نظر قدمت، سوّمين مذهب فقهى اهل سنت است. بنيان گذار اين مذهب فقهى، ابو عبداللَّه، محمد بن ادريس، از طبقه چهارم فقيهان تابعى مكه است.
محمد بن ادريس به قبيله قريش منتسب بوده و در سال 150 ه. ق. در شهر غزه از شهرهاى فلسطين ديده به جهان گشود. در آغاز، فقه را در نزد مسلم بن خالد زنجى در شهر مكه فرا گرفت و در چهارده سالگى از او رخصت فتوى يافت. در بيست سالگى به مدينه رفت و در شمار شاگردان مالك بن انس درآمد. شافعى به مدت 9 سال و تا مرگ مالك در نزد او بسر برد. مالك او را بزرگ مى داشت و او را به فتوى اذن مى داد. شافعى پس از اين، قضاوت يمن را بر عهده گرفت. او در آنجا با زيديان ارتباط پنهانى داشت تا آن كه در 187 ه. ق. با تنى چند از زيديان به اسارت درآمد و به نزد هارون در بغداد برده شد. اما مدت اسارت شافعى ديرى نپاييد و هارون پس از آگاهى بر مقام علمى اش او را آزاد ساخت. شافعى در بغداد با محمد بن حسن شيبانى (م 189) فقيه معروف حنفى آمد و شد علمى داشت. آشنايى شافعى با مذهب حنفى- مكتب اهل رأى كه در عراق متداول بود. سرانجام به آن انجاميد كه او مذهب نوينى، كه ميانه و حد وسط مذهب حنفى و مذهب مالكى است، يعنى مكتب اهل حديث كه در حجاز رايج بود- پديد آورد.
شافعى اين مذهب نوين فقهى خود را با بيان قواعد استنباط كه بعدها نام اصول فقه را به خود گرفت اعلام نمود. او پس از آن به مكه بازگشت تا اين كه در 195 ه. ق. بار ديگر به بغداد رفت در اين بازگشت، او اولين كتاب اصول فقه، «الرساله»، را نگاشت و
ص: 153
شاگردانى را در حلقه درسى خود پروريد. محمد بن ادريس براى انتشار اين مذهب نوين در سال 195 ه. ق. به مصر عزيمت كرد. شافعى در مصر به تجديد آراى پيشين خود كه در عراق تدوين كرده و در كتاب هاى «الرساله» و «الحجه» آورده بود پرداخت و به آنها سامانى نو داد. «الرّساله» از نو نوشته شد و كتاب «الأمّ» گرد آمده آراى جديد فقهى او گرديد اين آراء استحكام و اعتبار فقهى بيشترى داشت.
شافعى، نخستين كسى است كه در اصول فقه و آيات احكام دست به تصنيف زده واز اختلاف احاديث به سخن پرداخته است.
شافعى علاوه بر فقه در شاعرى، قرائت، نجوم و تيراندازى دستى بلند داشت. او علاقه شگرفى به اهل بيت نشان مى داد تا آن جا كه برخى از مردم بر اين محبت بسيار بر او خرده گرفته اند و او در پاسخ اين شعر را انشاد كرد كه:
إن كانَ رَفْضاً حُبُّ آلِ محمدٍ فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلان إنّي رافضيّ
«اگر دوستى آل محمد رفض به شمار مى آيد پس انس و جن رفض مرا گواه گردند.»
از شافعى آثار بسيارى برجا مانده است:
1- الحجه، كه كتاب فقهى قديم اوست.
2- الأمّ، در فقه. اين كتاب در هفت جلد به چاپ رسيده است.
3- الرساله، در اصول فقه.
4- السنن
5- اختلاف الحديث
6- فضايل قريش
7- ابطال الاستحسان
8- كتاب الاجماع
9- كتاب خلاف مالك والشافعى ...
شافعى در سال 204 ه. ق. در فسطاط مصر ديده از جهان برگرفت.
ص: 154
ظهور مذهب شافعى نخست در مصر بود. در آنجا، اين مذهب با استقبال روبرو گشت. پس از مصر، اين مذهب بر عراق. شهرهاى خراسان، توران، شام و يمن چيره گشت و به ماوراءالنهر، بلاد فارس، حجاز و برخى از قسمت هاى هند راه يافت و پس از سال 300 ه. ق. اين مذهب كم و بيش در اندلس و آفريقا هم ديده شد.
تا پيش از آمدن شافعى به مصر، مذهب مردم مصر، حنفى و مالكى بود. پس از استيلاى خلفاى فاطمى و رونق فقه اهل البيت، مذهب شافعى همچون ديگر مذاهب اهل سنت از رواج باز ايستاد تا اين كه صلاح الدين ايوبى به اين استيلا خاتمه داد. پس از اين مصردوباره شاهدرواج مذهب شافعى گرديد. دولت ايوبيان، بيش از همه مذاهب چهارگانه، به مذهب شافعى توجه نشان داد و شغل قضا را به اين مذهب كه مذهب رسمى دولت بود، مختص كرد. با روى كارآمدن دولت بحرى ترك هم توجه به مذهب شافعى ادامه يافت تا آن كه ظاهر بيبرس منصب قضا را به همه مذاهب چهارگانه تعميم داد هرچند كه قلمرو قضايى ديگر مذاهب غير شافعى از شهرهاى قاهره و فسطاط فراتر نرفت.
شيخ الازهر تا سال 1287 ه. ق. از ميان فقيهان شافعى برگزيده شد.
شام از قرن چهارم در قلمرو مذهب شافعى قرار گرفت.
1- «سنت» تفصيل دهنده قرآن است.
2- نسخ كتاب به سنت، هرچند هم اخبار متواتر برآن باشد، پذيرفتنى نيست.
3- اجماع پس از كتاب و سنت، حجت شمرده مى شود.
4- «اقوال صحابه» حجتى بر احكام الهى بوده و بر قياس مقدم است.
5- «اجتهاد به رأى» بى آن كه نصى از كتاب و سنت به عنوان مقيس عليه وجود داشته باشد، ممنوع است و به اين نوع اجتهاد، استحسان گفته شده و از زمره منابع فقهى در نزد حنفى هاست.
6- «مصالح مرسله» يعنى تقنين بر اساس مصلحت امت، آن چنان كه مالكيان
ص: 155
مى گويند در مذهب شافعى در شمار منابع فقهى قرار ندارد.
7- فقه شافعى، فقهى افتراضى نبوده و تنها به حل مسايلى مى پردازد كه روى داده است.
1- رهبرى دينى در نگاه شافعى تنها با دو شرط پذيرفتنى است:
1- قريشى بودن رهبر 2- همرأيى مردم نسبت به او.
شافعى رهبرى بدون بيعت را جز در زمان ضرورت، نامشروع مى داند. اين است كه خلافت حضرت على عليه السلام را برحق دانسته و رويا رويان با آن را- چون معاويه و پيروانش- «اهل بغى» شمرده است و جنگهاى آن حضرت را در جمل، صفين و نهروان، جنگى دينى تلقى نموده است. ولى با اين همه دشنام برآنان از نگاه او روا نيست.
2- حديث در ديدگاه شافعى تنها بر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله اطلاق مى گردد.
3- علاقه شديد به صحابه و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله از برجستگى مهم مذهب شافعى است.
4- شافعيان، باورمند به توسل و تبرك به اولياى الهى بوده و كرامت آنان را به ديد انكار نمى نگرند.
5- پايبندى به نمازهاى جمعه و جماعت و دو عيد برجسته مسلمانان، از ديگر ويژگى هاى شافعيان بوده و گفتنى است كه در فقه شافعى، در هر شهر تنها بايد يك نماز جمعه اقامه گردد.
اين مذهب هم اينك بر دشتهاى مصر، فلسطين و مناطق كردنشين غلبه داشته و بيشتر، مسلمانان اندونزى، مالزى، فيليپين، هند، چين، استراليا و اكثريت اهل تسنن ايران نيمى از مسلمانان يمن از پيروان آن به شمار مى آيند. اين مذهب دومين مذهب اهل تسنن عراق بوده و در حجاز رقيب مذهب حنبلى است. در شام يك چهارم
ص: 156
مسلمانان شافعى اند.
شافعيان هند نسبت به حنفى ها كم شمارند. مذهب شافعى در افغانستان از رواج كمى برخوردار است.
اين مذهب در ميان مذاهب فقهى اهل سنت، از نظر پيدايش و پيروان، در رتبه چهارم است.
مؤسس مذهب حنبلى، ابو عبداللَّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى است. او ريشه عربى داشت. جدش در زمان امويان فرماندار سرخس بوده. ابن حنبل در سال 164 ه. ق.
در شهر بغداد زاده شد و در كودكى قرآن را از بر كرد. ابتدا نزد قاضى ابو يوسف به فراگيرى فقه پرداخت اما پس از مدتى به اهل حديث روى آورد.
او تا زمانى كه شافعى به مصر نرفته بود، در نزد وى فقه آموخته و از شاگردان برجسته اش بود. اصرار او بر آفريده نبودن قرآن، او را رو در روى دولت عباسيان قرار داد.
ودر زمان معتصم به مدت 18 ماه به زندان افكنده شد. اما با به قدرت رسيدن متوكل، از او دلجويى شد و آن قدر قرب يافت كه متوكل بى مشورت او كارى را به انجام نمى رسانيد.
ابن حنبل، پس از جدا شدن از شافعى، مذهب جديدى را در فقه پى نهاد. بنيادهاى اين فقه بر پنج اصل استوار بود: كتاب اللَّه، سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فتاوى صحابه پيامبر، گفته برخى از صحابى كه با قرآن سازگار مى نمود و تمامى احاديث ضعيف. او آن قدر در استناد به حديث مبالغه مى كرد كه بزرگانى همچون طبرى و ابن نديم او را از مجتهدان ندانسته اند. مهمترين اثر ابن حنبل، كتاب «مسند» اوست كه دربردارنده سى هزار و اندى روايت است. اين كتاب در شش جلد به چاپ رسيده است. از آثار ديگر او مى توان به تفسير قرآن، فضايل، طاعة الرسول و ناسخ و منسوخ اشاره نمود. مهمترين اثر فقهى او، مجموعه اى از فتاوى او در پاسخ به سؤالات دينى شاگردانش است كه توسط ابن قيم (م 751) گردآورى شده است. اين مجموعه در 20 جلد انتشار يافته است. محمد بن
ص: 157
اسماعيل بخارى، مسلم بن الحجاج نيشابورى در شمار دانش اندوختگان مكتب اويند.
ابن حنبل در سال 241 ه. ق. در بغداد درگذشت.
احمد بن حنبل سنت را حاكم بر قرآن دانسته و در فتاوى خود بر احاديث و فتاوى صحابى تكيه مى زد. او بر طبق «مصلحت» فتوى نمى داد. آن گاه كه نصى را رو در روى آن مى يافت بر خلاف مالك عمل مى كرد و هرگاه هم نصى را در برابر مصلحت نمى ديد، آن را مبناى حكم قرار مى داد و همانند شافعى از مصلحت گريزان نبود.
احمد، حديث مرسل و ضعيف را معتبر دانسته و آن را بر قياس برترى مى داد.
كاربرد قياس در نزد او تنها در زمان ضرورت روا بود.
1- در فقه حنبلى، ركن اصلى در معاملات، رضايت عاقلان بوده و هر معامله اى درست شمرده شده مگر آن كه نصى بر بطلان آن رهنمون باشد.
2- حنابله در موضوع طهارت و نجاست، حساسيت ويژه اى داشته اند و از اين جهت در ميان مذاهب شهره اند.
3- فقه حنبلى با پذيرش اصل ذرايع گسترش ويژه اى يافته است. بر اساس اين اصل، حكم غايات به وسايل آن و حكم نتايج به مقدماتش تسرّى مى يابد.
4- ويژگى مهم حنبليان توجه افراطى آنان نسبت به قضيه امر به معروف و نهى از منكر است.
برخى از آراى ابن حنبل در عرصه كلام سياست و فقه عبارت است از:
1- او در نصوص كه گوياى تشبيه و يا تجسيم و رؤيت حق تعالى بود، تأويل را روا نمى ديد.
2- معنى صحابى در نزد احمد معنايى فراگير داشت و هركه را ولو در ساعتى با پيامبر به سر آورده بود، به او صحابى گفته مى شد. مسلمانى كه به صحابيى دشنام مى داد،
ص: 158
اسلام صحيحى در نگاه او نداشت.
با اين همه، احمد خلافت امام على بن ابى طالب عليه السلام را خلافتى معتبر و دينى مى شمرد. از فضايلى كه براى او در مسندش ياد كرده بر مى آيد كه احمد، على عليه السلام را سرآمد صحابى در فضيلت ها مى دانسته است.
3- احمد گزينش خليفه پيشين و خليفه بعد از خود را امرى درست مى ديد. احمد اطاعت پيشواى پيروز را لازم ديده هرچند كه آن پيشوا ستمكار باشد. او خواندن نماز جمعه به اقتداى بر چنين پيشوايى يا برگزيدگان او را وظيفه دانسته و دوباره خوانى آن نماز را بدعت مى انگاشت.
4- ابن حنبل تارك نماز را كافر دانسته و قتلش را واجب مى ديد.
ابن حنبل، پيش از آن كه در زمره پيشوايان فقهى به شمار رود، پيشواى در عقايد بود. اوج اين درخشش در روزگار متوكل بود. مذهب كلامى ابن حنبل تا آن جا پيش رفت كه مذهب همه حديثگرايان در عقايد گشت. با ظهور مذهب كلامى اشعرى، مذهب كلامى ابن حنبل جاى خود را به آن داد.
اما پس از قرنها، در قرن هشتم، ابن تيميه (م 728) به احياى انديشه كلامى احمد پرداخت. ابن تيميه به احياى آن تنها اكتفا نكرد، نوآورى هايى به مكتب حنبلى افزود؛ از جمله بدعت بودن سفر براى زيارت حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله، ناهمگونى تبرك و توسل با توحيد و انكار بسيارى از فضيلت هاى اهل بيت كه در روايات صحاح شش گانه و حتى در مسند ابن حنبل آمده بود.
اين موج نو حنبلى در برابر مخالفت دانشوران اسلامى ياراى مقاومت پيدا نكرد و فروكش نمود تا آن كه محمد بن عبدالوهاب (1115- 1206 ه. ق.) آن را دوباره به صحنه آورد.
تفكر نو حنبلى تفكرى آميخته با جمود است آن گونه كه دستاوردهاى تمدن جديد؛ مانند عكسبردارى را بدون نص دينى بر منع آن، به ديده تحريم مى نگرد.
ص: 159
مذهب حنبلى در عربستان مذهب نخست است. در منطقه نجد عربستان اهل تسنن بيشتر حنبلى بوده ودر حجاز با مذهب شافعى و در احساء با مذهب مالكى رقابت مى كند.
14 مسلمانان شام حنبلى هستند. اين مذهب سومين مذهب در فلسطين است و پيروان كم شمارى در مصر، عمان و افغانستان دارد.
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 646 تا 654
2- الملل والنحل، شهرستانى، ج 1، ص 206 و 207
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 655 تا 663 و ص 695 تا 716
2- المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 109 تا 132
3- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 170 و 171 و ص 379 تا 381
4- بحوث فى الملل والنحل، جعفر سبحانى، ج 3، ص 9
5- دائرةالمعارف قرن العشرين، محمد فريد وجدى، ص 26 تا 632
6- دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 38
7- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 665 تا 672 و ص 729 تا 738
2- المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 133
3- تاريخ التراث العربى، فقه المجلد الأول، ص 129 و 142
ص: 160
4- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
1- المدخل الى دراسة الأديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 155 تا 176
2- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 673 تا 678 و ص 739 تا 756
3- دائرةالمعارف، بستانى، ج 11، ص 392
4- دائرةالمعارف القرن العشرين، محمد فريد وجدى، ج 5 ص 402
5- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، 248 تا 250
6- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 36
7- ماهنامه صبح، ش 65، ص 46 و 49
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 683- 687 و 758- 773
2- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 168- 170
3- بحوث فى الملل والنحل، جعفر سبحانى، ج 1، ص 326
4- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
5- المدخل الى دراسة الأديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 177- 198
6- دائرة المعارف القرن العشرين، محمد فريد و جدى، ج 3، ص 624
ص: 161
عباس كوثرى
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (1)
هنگامى كه زائر به حريم كوى يار نزديك مى شود، التهاب و عشق و شور، سراسر وجودش را فرا مى گيرد. در آغاز رخصت حضور مى طلبد و در انتظار ديدار لحظه شمارى مى كند؛ زيرا از قرآن آموخته است كه به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله جز با رخصت گام ننهد. اين امر، كه در كتابهاى زيارتى با عنوان «اذن دخول» از آن ياد شده، با زمزمه هايى روح نواز همراه است و با اين جمله پايان مى پذيرد:
«فَاْذَنْ لي يا مَوْلاي في الدّخول افْضَلَ ما اذِنْتَ لِأحَدٍ مِنْ أوْليائِكَ فَانْ لَمْ اكُنْ أهلًا لِذلِكَ فَانْتَ أهْلٌ لِذلِك».
«پس رخصت ده اى مولاى من، تا به حريمت راه يابم؛ بهترين رخصتى كه به هر يك از دوستانت دادى. پس اگر من براى حضور نزد تو شايستگى ندارم، تو شايستگى اش را دارى.» (2)
ص: 162
عالم از ناله عشاق مبادا خالى كه خوش آهنگ و فرحبخش نوايى دارد (1)
رخصت حضور مبتنى بر اصول تربيتى و اخلاقى است و در همه زيارتها جايگاهى ويژه و ممتاز دارد؛ چه در زيارت كعبه و چه در زيارات معصومان عليهم السلام. پيش از ورود به مكه بايد احرام پوشيد و با آن، رخصت حضور يافت. امام رضا عليه السلام در فلسفه احرام مى فرمايد: «دستور احرام براى اين است كه پيش از ورود به حرم و مركز امن الهى، دلها خاشع شوند و به دنيا و زينت و لذّات آن نپردازند.» (2)
مالك بن انس، فقيه مدينه، مى گويد: «سالى در سفر حج همراه حضرت صادق عليه السلام بودم، همه مردم لبيك مى گفتند و مى گذشتند؛ ولى جعفربن محمد از گفتن لبيك باز ايستاده بود و هرگاه برآن مى شد كه لبيك بگويد، خاموش مى ماند. گفتم: اى پسر رسول خدا، چاره اى نيست، لبيك بگو. فرمود: بيم دارم لبيك را، به نشانه اجابت فرمانهاى الهى، بگويم؛ اما پاسخ دريافت كنم كه اجابت نكردى و فرمان نبردى.» (3)
شب تار است و رهِ وادى ايمن در پيش آتش طور كجا، موعد ديدار كجاست (4)
رخصت حضور در زيارت معصومان عليهم السلام نيز حديثى شنيدنى دارد كه روشنگر راز و فلسفه اين حضور است. در اين رخصت طلبى ها دست كم سه نكته بسيار مهم نهفته است:
وقتى انسان، با توجه به فرمان الهى، در آستان معصوم عليه السلام قرار مى گيرد، جايگاه اين خانه رفيع را درمى يابد و با خود مى انديشد: اين كه در اين جايگاه آرميده، چه عظمتى دارد كه خالق انسانها فرمان داده است از وى رخصت بگيريم!
امام صادق عليه السلام فرمود: چون خواستى وارد حرم رسول گرامى شوى، از باب جبرئيل
ص: 163
وارد شو. باب جبرئيل محلّى است كه فرشته وحى هنگام نزول، از آن حضرت رخصت مى گرفت و وارد مى شد. (1)
در اين نقطه زائر خود را در محل اتصال زمين و آسمان مى بيند و جهانى از بزرگى را در مى يابد.
زآتَش وادى ايمن نه منم خرّم و بس موسى اينجا به اميد قَبَسى مى آيد (2)
وقتى زائر كنار درگاه مى ايستد و رخصت باريافتن مى جويد، در دل نگران است؛ آيا براى حضور شايستگى دارد؟ آيا حضورش با سرزنش انسان بزرگى كه در اين آستان خفته، همراه خواهد بود؟ اينجاست كه مؤمنِ بيداردل به تأمل در خويش مى نشيند و خود را ارزيابى مى كند. معصومان در روزگار زندگى مادى خويش به برخى از افراد اجازه ورود نمى دادند. بى ترديد ورود اين گروه مايه تلخكامى و آزار معصومان عليهم السلام بود. دو واقعه زير نمونه هايى از عدم رخصت امام عليه السلام است:
1- على بن يقطين، كه سبب آزردگى خاطر ابراهيم ساربان شده بود، در مدينه مى خواست به حضور امام موسى بن جعفر عليه السلام برسد؛ ولى اجازه حضور نيافت. نگران شد و سبب را از حضرت پرسيد. امام عليه السلام فرمود: به اين خاطر كه برادرت ابراهيم را به مجلس خويش راه ندادى. آنگاه از او خواست در آغاز رضايتِ خاطرِ ابراهيم را فراهم كند. على ابن يقطين چنين كرد و توانست توفيق ديدار حضرت را به دست آورد. (3)
2- گروهى از ارادتمندان امام رضا عليه السلام چندين روز به قصد زيارت امام به خانه اش آمدند؛ ولى رخصت ديدار نيافتند. سرانجام سبب محروميت از فيض زيارت را جويا شدند. پاسخ شان داد كه عنوان «شيعه» فراتر از شايستگيهاى آنان است! (4) و امام به آنها
ص: 164
يادآورى كرد كه تنها با صداقت و راستى مى توان بر آستان معصومان عليهم السلام راه يافت.
زيارت مكتبى است جامع كه اصول اخلاق اجتماعى را در عمل به انسان مى آموزد.
رخصتِ حضور يكى از اين اصول است. قرآن كريم بر اين نكته تأكيد مى ورزد كه بايد پيش از ورود به خانه ديگران اجازه بگيريد. در آياتى از سوره نور مى خوانيم:
«اى اهل ايمان، داخل خانه هاى ديگران نشويد، تا اجازه بگير و به اهل خانه سلام كنيد اين براى شما بهتر است، باشد كه متذكر شويد؛ و اگر كسى را در خانه نيافتيد، وارد نشويد؛ تا اجازه يابيد و اگر گفته شد برگرديد، باز گرديد كه براى شما پاكيزه تر است و خدا از كردارتان آگاه است.» (1)
آياتى ديگر از اين سوره، حتى به فرزندانِ نابالغ فرمان مى دهد كه در سه وقت براى ورود به اتاق خصوصىِ پدر و مادر اجازه بگيرند. سپس مى فرمايد:
«و آنگاه كه اطفال شما بالغ شدند، بايد اجازه بگيرند، همان گونه اشخاصى كه پيش از شما اجازه مى گرفتند خدا آيات خود را بدين روشنى بيان مى كند.
او دانا و حكيم است.» (2)
اين از حقوق اساسى خانواده است كه قرآن مؤمنان را بدان سفارش مى كند. زيارت، آموزشِ عملىِ اين قانون است. خداوند در زيارت از فرد مى خواهد بر درِ خانه بايستد، اجازه بگيرد و سرزده وارد نشود تا با اهميت اين قانون آشنا شود و بياموزد كه در اجتماع نيز بايد به آن پايبند باشد.
بدين ترتيب زيارت، خود مكتب است؛ مكتبى داراى متعالى ترين ارزشها كه اگر درست انجام گيرد، تحوّلى عظيم در انسانها پديد مى آورد.
ص: 165
جواد محدثى
امامان، اولياى خدا، انسانهاى والا، شهيدان و صدّيقان مثل آينه اند.
ائمّه، ملاك و معيارند، الگو واسوه اند.
ايستادن در برابر آيينه هاى فضيلت نما، «رذيلت» ها را هم خودبه خود مى نماياند و قرار گرفتن در مقابل آيينه هاى كمال، «نقص» ها را نشان مى دهد.
«زيارت»، نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت، خود را به «ميزان» عرضه كردن و خود را به «محك» زدن و خود را با «الگو» و «مدل» سنجيدن است.
وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مى گيريم و در مزار پيشوايان دين، با شناخت و بصيرت حضور مى يابيم و مى دانيم كه اينان، كمال مجسّم و عينيّتِ فضيلت و جلوه اى از نور خدا و چشمه اى از فيض ربّ و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديّت و پاكى اند، عظمتِ آنان ما را متوجّه نقايصمان مى كند و پاكى آنان، ما را با آلودگى هايمان آشنا مى سازد.
معنويّت و روحانيّت آنان، ما را به ماديّت و دنياگراييمان واقف مى گرداند.
«طاعتِ» آنان، معصيت ما را آشكار، نورانيّت آنان، تيره جانى و تاريكدلى ما را
ص: 166
روشن، صفاى آنان، غَلّ و غشّ ما را فاش، خداترسى آنان، هواپرستىِ ما را برملا و تعالى روح و رتبه والايشان، تنزّل مقام و پستى منزل ما را نمايان مى سازد.
«زيارت»، زمينه ساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستيهاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد. براى همين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آينه مى دانيم.
امامان، كه «انسانهاى برتر» اند، شخصيّتى دارند كه حدّ و مرز تعالى انسان را نشان مى دهند. انسان كامل بودن آنان، به ما نشان مى دهد كه تا كجا مى توان پر كشيد و طيران كرد و كمال يافت.
به زيارتِ اين اسوه ها رفتن، ما را به آن قلّه اى كه بايد برسيم، به آن حدّ و مرزى كه بايد قدم بگذاريم و به آن مرتبه اى كه بايد نايل شويم، «راهنمايى» مى كند. اولياى دين كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است، بيان كننده حدّ و مرز سير صعودى انسانها در مسير پاكى و طهارت و كمالند.
در تعبيراتى كه در زيارتنامه ها آمده، اين نشان دادن حدّ و مرز را مى توان ديد. از امامان معصوم، با كلمات و عناوينى ياد شده است كه در اين باب، بسيار راهگشاست.
مفاهيم و تعبيراتى همچون: «آيه»، «بيّنه»، «حجّت»، «گواه»، «شهيد»، «صراط»، «راه»، «نشانه»، «راهنما»، «منار»، «امام»، «در»، «چراغ»، «نور»، «ستاره»، «ماه»، «خورشيد»، «دليل»، «پرچم»، «علامت» و ... كه در متون زيارتى ديده مى شود، مبيّن اين نكته است.
در مسائل اخلاقى و تربيتى، پيوند با نيكان و رابطه با صالحان و آشنايى با خانواده هاى ريشه دار و صاحب كرامت و شرف، سازنده است، به همان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشه هاى فرهنگى و اخلاقى، زمينه ساز فساد و گناه و بى مبالاتى و عدم تعهّد است.
زيارت، عاملى در جهت پيوند با صالحان، يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است، ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست).
ص: 167
زائرى كه به ديدار وليّى از اولياى خدا مى رود،
يا بر مزار امامى از ائمّه يا پيامبرى از انبيا حاضر مى شود،
يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مى زند و «سلام» مى دهد،
يا به ادب و احترام، در پيش روى مرقد معصومين و صالحان و صدّيقين و شهدا مى ايستد، به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشه هاى معنوى خويش مى افتد و اهل صلاح و سداد مى شود. اين پيوندها و نسبتها و رابطه ها، انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهّد قرار مى دهد. خويشاوندى ها، همه اش نَسَبى و سَبَبى نيست.
زائر، مدّعى است كه به خاندان پيامبر عشق مى ورزد، با آنان رابطه و آشنايى دارد، از آنان است، با آنان است، آنان را مى شناسد، با آنان هم ريشه و هم خانواده است. اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خون اند. نشانه اين پيوند هم، همين «زيارت» است.
«زيارت»، يادآور پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك «مؤمن» با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است.
در زيارتنامه ها، تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت، جزوِ درخواستها است.
علاقه به ديدار مجدّد و پيمان با خدا و حجّت او براى «زيارتى ديگر» هم، در اصلاح نفس مؤثّر است.
اساس تربيت روحىِ مسلمان، «ذكر خدا» است و ريشه تباهىِ اخلاق، «غفلت» است و «دورى» و «نسيان».
اگر ائمّه معصوم، مقرّب درگاه پروردگارند، به خاطر آن است كه «عبوديّت خدا» را در اوج متعالى اش دارند.
اگر اسوه و الگوى ما هستند، براى آن است كه در «تقوا» و «طاعت» خدا، سرآمد اهل روزگارند. زائرى كه در مرقد پاكشان آستانه ادب مى بوسد و به تكريم و احترام مى پردازد، بايد به ياد خدا افتد؛ چرا كه «ائمّه»، واسطه خالق و خلق اند، راهِ منتهى به خدايند، آينه
ص: 168
حق نمايند، زيارتشان يادآور خداوند است.
وقتى توجّه به خدا، نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد، اين توجّه در كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است. پس زيارت بايد بازدارنده از گناه باشد؛ چرا كه در «زيارتگاه»، به اداى احترامِ امامى مى ايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست. مگر مى شود كسى مدّعى عشق و محبّت دوستان خدا باشد، ولى در راه و روش و زندگى و عمل، برخلاف رضا و خواستِ آنان گام بردارد.
زيارت معصومين و مزار ائمّه و قبور اولياى خدا و امامزادگان، جدا از ياد خدا و منفصل از معنويّت و روحانيّت نيست. زائر هم از اين رهگذر، غنچه فطرتش را شكوفا مى كند و با ياد خدا و توجّه به معبود، دل را صفا مى بخشد.
نزديكى به خدا هم يكى ديگر از آثار سازندگىِ زيارت است.
«زيارت»، چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است، زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى و در نتيجه تقرّب به خدا مى گردد. وقتى در زيارت، انسان ناقص در برابر انسان كامل قرار مى گيرد، انگيزه كمال يابى، او را متوجه خدا مى كند و مايه تقرّبش به حق تعالى مى گردد.
تقرّب به اولياى خدا، راهى است براى تقرّب به خداوند؛ چرا كه اينان، وسيله و صِراط و راهنما و مشعل هدايت اند. آشنايى و انس با اينان، زائر را با خداوند مأنوس و آشنا مى سازد. تا انسان نخواهد كه تقرّب بجويد، نزديك هم نمى شود. بايد «تقرّب» جست، تا به «قُرب» رسيد. به همين جهت، تعبيرِ «اتَقَرَّبُ» در زيارتنامه ها زياد است و ديدار مرقد ولىّ خدا، سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.
اگر در زيارت، تحوّل روحى پديد نيايد، چه سود؟!
اين تحوّل و انقلاب روحى و حال زائر، پس از زيارت، نشانه اثرپذيرى از جذبه هاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود دارد. اين «انقلاب» بايد خواسته يك زائر باشد.
ص: 169
آنكه از زيارت برمى گردد، بايد همراه با تحوّل و تغيير و توبه و انابت باشد. بايد فرق كرده باشد و گرنه از زيارت بهره اى نگرفته است. گنهكار، از محيطِ پاكِ زيارتگاه اثر مى پذيرد و در فضاى ديگرى قرار مى گيرد. اين تحوّل چه بسا از دور فراهم نگردد. بايد بيايد، رنج سفر ببيند، پاى به راه نهد، با شوق و درد وادى ها را بپيمايد تا در كنار مرقد «قرار» گيرد و ... آنگاه است كه اين «حضور»، تأثيرِ تربيتى دارد.
در عتبات ائمّه حضور يافتن و به «حساب» خود رسيدن، به گذشته خويش و اعمال خود توجّه كردن و تصميم به پاكى و زندگى خوب گرفتن، از آثار ديگر زيارت است.
زيارت، انسان را به خطاهايش «متوجّه» و «معترف» مى كند و در راه او، بارقه «اميد» و «مغفرت» مى آفريند. زائر بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.
مزار ائمّه، بهترين جا براى «محاسبه نفس» و رسيدگى به پرونده اعمال خويش است.
من كه هستم؟ چه كرده ام؟ به كجا آمده ام؟ به زيارت چه كسى شرفياب شده ام؟ چرا آمده ام؟ چه مى خواهم؟ چه آورده ام؟ با چه رويى حاجت بطلبم؟ با كدام عمل صالح، خود را «اينجايى» معرّفى كنم؟ گذشته ام چه بوده است؟ اكنون چه كاره ام؟ آيا گناهانم اجازه مى دهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟ آيا قطرات اشكم، شايسته آن هست كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد حجّت خدا بچكد؟ تا پاك نشوم كه نمى توانم چشم به پاكان بيفكنم! تا لايق نباشم كه نمى توانم مدعى دوستى و محبّت و ولايت باشم! پس بايد توبه كنم، عوض شوم، به بركت حضور در اين محضر، از آلودگى ها دست بشويم.
اينجاست كه زيارت، عامل توبه و زمينه ساز گناه زدايى مى شود.
استغفار و توبه از گناهان و توجّه به خدا و اميد مغفرت، در زائر رسول اللَّه لازم است.
بدينگونه، زيارت عاملِ تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است. وقتى كه زيارت ائمّه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثّر است، اين خود نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمّه را مى رساند. اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مى شود. مزارهاى معصومين، كانون هاى جاذبه دار براى كشش فطرتها و دلهاى مستعد به خير و صلاح است.
ص: 170
زيارت، عامل «توجّه به خدا»، «تقرّب به خدا»، «تحوّل روحى» و «توبه و گناه زدايى» است. اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا، به شرط آنكه زائر، عارف باشد؛ عارف به حقّ ائمّه و مقام و شخصيتشان، عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.
در فقره هايى از زيارتنامه ها، روى «تسليم قلب» تأكيد شده است؛ يعنى ابراز اين نكته كه دل، قلمرو فرمان آنان است و مى خواهد هر آنچه را كه آنان مى خواهند.
تذكّرها و يادآورى ها و اظهار «موضع» ها، براى كسى كه در راه است، تقويت اراده و قوّت قلب مى آورد. عوامل تضعيف گر و فلج كننده و بازدارنده و وسوسه هاى دنياخواهانه همواره وجود دارند و احتياج به تقويت و الهام و رسيدن موجى از پس موج ديگر ... ضرورى است و كسى را هم كه چندان قاطع و استوار در راه نيست، به راه مى كشد و اين سويى مى سازد.
پيرو راه اهل بيت در مسأله دوستى و دشمنى و «حرب» و «سِلم» بايد موضع دار باشد، نه بى خط و بى طرف و بى نظر ...!
اين، خود دين و آيين است و مقتضاى زندگىِ مكتبى است.
ديديم كه «زيارت»، هم جنبه اعتقادى داشت، هم بُعد سياسى و اجتماعى و هم از «سازندگى» و «تربيت» برخوردار بود. با اين وصف، نه زيارت كهنه شدنى است و نه از آثار تربيتى و جنبه هاى سازندگىِ آن كم مى شود.
«زائر»، هر كه باشد و «زيارت» هرگاه كه انجام شود و «مزار» در هر جا و هر سرزمين كه باشد، كانونى براى رشد معنويّات و زمينه اى براى رشد ارزشهاى الهى در انسانهاست.
چه زيارتِ «خانه خدا» باشد، چه زيارت «مرقد رسول اللَّه». چه زيارت قبور اولياى دين و مدفونين مظلوم «بقيع» باشد و چه شهداى «احد» و مدفونينِ قبرستان ابوطالب و
ص: 171
به خاك آرميدگان در زيارتگاههاى مختلف دور و نزديك، مشهور و گمنام، اينها همه، دل و جان را روشن ساخته و اميد مى بخشد. حتى زيارت قبور مؤمنان و صالحان نيز انسان را به ياد آخرت و صلاح مى اندازد و ياد خدا را در دلها بيدار مى سازد.
از قبور اولياءاللَّه، نورِ معرفت و هدايت مى درخشد.
مكانهاى مقدّس و مذهبى، انسان را به خدا نزديك مى كند و حالت خضوع و خشوع و آرامش ايجاد كرده، روح را سرشار از خلوص، دل را پر از اميد، جان را لبريز از صفا و عشق مى نمايد.
نبايد زيارت، تنها يك عمل تكرارى و بى روح باشد. زائر، نبايد به ظواهر و شكلها و ساختمانها و در و ديوار و نور و رواق بنگرد و از عظمتِ معنويّتِ معصومينى كه در اين زيارتگاهها آرميده اند، غافل شود.
زيارتگاهها، بايد محيطى پاك، معنوى، يادآور صداقت و كمال، بازدارنده از گناهها و رذايل و زنده كننده ارزشهاى اسلامى باشد.
اينجاست كه انسان از راه زيارت، به خدا نزديك مى شود؛ چرا كه با نيّتى خالص «ولىّ خدا» را زيارت كرده است.
زمينه ساز اين قرب، «معرفت» است.
هر چه ميزان خداشناسى، پيغمبرشناسى و ولى شناسىِ ما بيشتر باشد، به همان اندازه، نصيب ما از بركات اين قبور نورانى و مزارهاى متبرّك بيشتر خواهد شد.
اميد آنكه زيارتهايمان، خالص و معنوى باشد.
حجّمان، قبول درگاه خداوند قرار گيرد.
و توفيق زندگى به گونه اى «خداپسندانه»، در طول عمر، شامل ما گردد.
ص: 172
مركز تحقيقات حج
اجتماع كنندگان در حج، تركيبى هستند از مسلمانان جهان، با ملّيت ها و مذاهب گوناگون، كه هر چند در اصول و مبادىِ دين داراى وحدت نظرند، اما در مسائل فرعى و آداب و سنن، موارد اختلافى دارند.
موارد اختلاف هر چند از ديد جامعه بزرگ اسلامى، مانع وحدت و همدلى امت نيست اما در اين ميان پاره اى فرقه هاى تندرو و متحجّر و خشك و افراطى هستند كه مى كوشند اختلافات فرعى را به عامل تفرقه تبديل كنند و آن را دستمايه كينه امت نسبت به يكديگر سازند و پيروان مذاهب اسلامى را در جبهه كاذب مشغول و سرگرم نگهدارند كه نتيجه آن، چيزى جز غفلت از دشمن اصلىِ مشترك اسلام و مسلمين (استكبار جهانى) نيست.
مثلًا زيارت اولياى خدا و توسّل به آنها را كه يك سنت حسنه اسلامى و مستند به روايات فريقين و سنت نبوى و سيره مسلمين است، دستاويز قرار داده و بدان وسيله تا سرحدّ تكفير مؤمنان پيش مى روند كه نمونه هاى آن را در نوشته ها و خطابه ها و تبليغات انحرافى آنها، حتى در مراسم حج، كه مظهر وحدت و توحيد است، به صورت گسترده اى مشاهده مى كنيم.
ص: 173
پاينها دانسته و ندانسته، به نام اسلام، به دشمنان اسلام خدمت مى كنند. امپرياليسم و صهيونيسم را خشنود مى سازند و گروههاى مؤمن و مخلص اسلامى را از جمع مسلمين طرد مى كنند و با تعصب و تحجّر و تنگ نظرى، عقايد سخيف و باطل خود را بر ديگران تحميل مى كنند كه شرح اين ماجرا از توان اين نوشتار خارج است.
آنچه در اينجا محور سخن است اينكه: در چنين فضايى، زائران ما، كه پيروان ائمه عليهم السلام هستند، از بُعد اخلاقى و آداب معاشرت و عمل به شرايع دين و سنن خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله، بايد بهترين خط مشى و سلوك را داشته باشند و با مواضع حكيمانه و اصولى و با سعه صدر خود، مصالح جهان اسلام را در نظر بگيرند و درگير مسائل جزئى نشوند و مجال به تفرقه افكنان ندهند.
خوشبختانه سنت و سيره اهل بيت در اينجا نيز وظيفه را مشخص نموده است و از آنجا كه تاريخ اسلام پس از عصر رسالت با چنين وضعى مواجه بوده، به ويژه در روزگار اموى و عباسى، كه عمّال خلافت، بيشترين تلاش را در منزوى ساختن اهل بيت پيامبر عليهم السلام و سركوب شيعيان آنها داشتند و مى كوشيدند افكار مسلمانان را با تبليغات مسموم خود آلوده سازند تا بذر نفاق را به ثمر بنشانند و كينه مسلمانان را بر گروهى مظلوم از اهل ايمان برانگيزند.
در اين اوضاع و احوال، ائمه ما كه وارثان وحى بودند، به پيروان خود توصيه هاى حكيمانه لازم را در چگونگى انجام وظايف و آداب و اخلاق داده اند و رواياتِ اين موضوع، فصلى را در كتب حديث تشكيل مى دهد.
در اين روايات، از يكسو به شيعيان توصيه شده كه چهره عملىِ صالحى از خود نشان دهند و آنگونه كه زيبنده يك فرد مؤمن و پيرو اهل بيت است عمل كنند و آداب حسنه را در معاشرت پيش گيرند كه اين مسؤوليت شيعه بودن است. از سوى ديگر به نوع موضعگيرى در برابر مخالفان در گفتار و كردار، بدانگونه كه مصالح اسلام و عموم مسلمين را در بر گيرد، توصيه شده است.
ص: 174
در بخش اول؛ يعنى مسؤوليت شيعه، روايات بسيارى است كه بر تقوا و پاكى و عمل صالح و امانت و صدق و تقيّد تام به آداب و سنن شرع مقدس و واجبات و مستحبات و اخلاق و عادات برگرفته از كتاب و سنت و سيره نبوى و عترت عليهم السلام تأكيد دارد كه از آن ميان به ترجمه رواياتى از امام صادق عليه السلام مبادرت مى كنيم:
زيد شحّام گويد: امام صادق عليه السلام خطاب به من فرمود: «سلام مرا به كسانى كه فرمانبردار ما هستند و به سخن ما گوش فرا مى دهند برسان و بگو: من شما را به تقواى خداوند عزّ و جلّ توصيه مى كنم. در دين خود پرهيزكار باشيد و براى خدا جدّ و جهد كنيد و در صدق گفتار و اداى امانت و طول سجده و حسن همجوارى بكوشيد كه اين رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله است.
امانت را به كسى كه شما را امين بشمارد ادا كنيد، خواه نيكوكار باشد يا بد كردار؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله حتى به بازگرداندن نخ و سوزن دستور مى دهد! با اقوام خود صله رَحِم كنيد، به تشييع جنازه هاى مسلمانان برويد. بيمارانشان را عيادت كنيد. حقوق آنها را بدهيد، چرا كه: هر گاه مردى از شما در دين خود اهل ورع و پرهيزكارى بود و سخن راست گفت و اداى امانت كرد و با مردم حسن خلق داشت، گويند او جعفرى است و اين مرا شادمان مى كند. و گويند اين ادب و تربيت جعفر است. و اگر جز اين باشد، بلا و ننگ آن دامن مرا خواهد گرفت و گويند اين ادب و تربيت جعفر است!
به خدا سوگند پدرم بر من حديث كرد كه هرگاه مردى از شيعيان على عليه السلام در ميان قبيله اى به سر مى بُرد، زينت و زيور آن قبيله بود، از همه آنها بهتر امانت دارى مى كرد و در پرداخت حقوق جدّيت بيشترى داشت و از همه راستگوتر بود. مردم ودايع و وصاياى خود را نزد او مى سپردند و او را ضرب المثل امانت دارى و راستگويى مى دانستند.» (1)
و نيز امام صادق عليه السلام خطاب به شيعيان فرمود:
«عَلَيْكُمْ بِالصَّلاةِ فِي الْمَسَاجِدِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ لِلنَّاسِ وَ إِقَامَةِ الشَّهَادَةِ وَ حُضُورِ الْجَنَائِزِ إِنَّهُ لا بُدَّ لَكُمْ مِنَ النَّاسِ إِنَّ أَحَداً لا يَسْتَغْنِي عَنِ النَّاسِ
ص: 175
حَيَاتَهُ وَ النَّاسُ لا بُدَّ لِبَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ» (1)
«بر شما باد خواندن نماز در مسجدها و نيك رفتارى با همسايگان و شهادت دادن به حق و حضور در تشييع جنازه ها؛ چرا كه شما بايد با مردم باشيد و هيچيك از مردم در زندگى خود از مردم بى نياز نيست و مردم بناچار بايد با يكديگر باشند.»
با توجه به اين روايات كه در منابع روايى شيعه فراوان است شيعه بايد مسؤوليت خود را بشناسد و بكوشد صالح ترين چهره عملى اسلام را از خود نشان دهد تا زيبنده عنوان مقدس شيعه باشد؛ زيرا شيعه، يعنى پيرو على و فرزندانش عليهم السلام، اطاعت تام از كتاب خدا و سنت نبوى و سيره آن بزرگواران، و اين در واژه «شيعه» نهفته است چنانكه امام باقر عليه السلام فرمود:
«آيا اين كافى است كه كسى تنها با اظهار محبت و دوستى ما، دعوى تشيّع داشته باشد؟ به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه تقواى الهى و اطاعت او را پيشه كند»
و آنگاه به بيان صفات شيعه پرداخته اند كه از جمله آنهاست: تواضع، خشوع، بسيار ياد خدا كردن، اقامه نماز، نيكى به پدر و مادر، تفقد از همسايگان و نيازمندان، قرض دادن، نوازش يتيمان، راستگويى، تلاوت قرآن و نگهدارى زبان، جز از خير و نيكويى.
«أَ يَكْتَفِي مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ وَ أَطَاعَهُ ...» (2)
بنابراين، جدا از هر گونه مصلحت انديشىِ اجتماعى، نفس شيعه بودن، مسؤوليت است.
كسى كه در برابر امامان سر تسليم فرود مى آورد، در مصائب آنها گريه مى كند و بر آنان سلام و صلوات مى فرستد، به بيوت و قبور آنان احترام مى گذارد، بايد آن بزرگواران را كه اسوه حسنه اسلامى بودند، در عمل اطاعت كند و بداند كه اگر خلاف اين عمل
ص: 176
نمايد روح پاك امامان را آزرده است، علاوه بر آنكه در نظر مخالفان چهره ناصالح از تشيّع ارائه نموده و اين در پيشگاه خداوند نكوهيده است.
در وضعيتى كه امپرياليسم و صهيونيسم و دست نشاندگان و فريب خوردگان آنها، كشور و ملت ما را زير رگبار تهمت و افترا گرفته و قشرهايى از مردم ناآگاه به ناحق درباره ما قضاوت مى كنند و به استناد آنچه از مخالفان شنيده اند، ما را مورد هجوم قرار مى دهند و گروهى متعصب و متحجّر با چشم عداوت به ما مى نگرند و تريبون ها و قلم ها را در نبرد متعصبانه و غير منصفانه عليه ما بكار گرفته اند و ... عملكرد نامناسب يا اعمال غيرعادى ما و بى توجهى به وظايف دينى و اخلاقى مناسب، در حج و عمره بدترين آثار را بر جاى مى نهد و مهر تأييدى است بر دعوى كسانى كه مى خواهند از كاه كوهى بسازند و به بهانه پاره اى مسائل جزئىِ مورد اختلاف كه به ظواهر شرع مربوط است، تيشه بر اصول و عقايد و مبانى فكرى شيعه بزنند.
اين همان خطرى است كه در روايات ما بدان اشاره شده و ائمه معصومين در عصر حاكميت جهل و جور، شيعيان را بدان توجه داده و به اتخاذ خط مشىِ اصولى و صحيح و اخلاق و آداب حسنه و امانت و صدق، با ديگر مسلمانان فرا خوانده اند.
عبداللَّه بن سنان گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
«أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ لا تَحْمِلُوا النَّاسَ عَلَى أَكْتَافِكُمْ فَتَذِلُّوا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً ثُمَّ قَالَ عليه السلام عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ احْضُرُوا جَنَائِزَهُمْ وَ اشْهَدُوا لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ وَ صَلُّوا مَعَهُمْ فِي مَسَاجِدِهِمْ ...» (1)
«شما را سفارش مى كنم به تقواى خداوند و اينكه مردم را بر خود مسلّط نكنيد كه خوار و ذليل شويد. خداوند بزرگ مى فرمايد: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» سپس فرمود: از بيمارانشان عيادت كنيد، درتشييع جنازه هايشان حاضر شويد، به نفع يا ضرر آنها (آنچه حق است) گواهى دهيد، با آنها در مسجدهايشان نماز بخوانيد ...»
ص: 177
در يكى ديگر از وصاياى امام صادق عليه السلام به «كثير بن علقمه» چنين آمده است: «تو را به پرهيزگارى و پارسايى و ورع و بندگى و سجده طولانى و اداى امانت و صدق گفتار و حسن مجاورت توصيه مى كنم كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله به اين امور مبعوث گرديده است:
با خويشاوندان صله رحم كنيد. بيمارانتان را عيادت نماييد و به جنازه هايتان حاضر شويد. زينت ما باشيد و موجب سرافكندگى ما نشويد. مردم را با محبت ما آشنا سازيد و موجب بغض و كينه آنها نسبت به ما نگرديد. دوستى ها را به سوى ما بكشانيد و دشمنى ها را دفع كنيد.» (1)
معاوية بن وهب مى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: ما در ميان خود و جمعيت خودمان و با كسانى كه هم عقيده ما (يعنى شيعه) نيستند اما با ما معاشرند، چگونه عمل كنيم؟ امام در پاسخ فرمود: «به امامان خود كه مقتداى شما هستند بنگريد و هر كارى آنها مى كنند همان را بكنيد، به خدا آنها بيمارانشان را عيادت مى كنند، به جنازه هايشان حاضر مى شوند، و بر نفع يا ضرر آنها گواهى مى دهند و امانت را به آنها ادا مى كنند» (2)
اين روايات خط مشى شيعه را در برابر ديگران روشن مى سازد تا عزّت شيعه پا بر جا بماند و مصلحت عموم مسلمانان رعايت شود و تخلّف از اين خط مشى را موجب ذلت و خوارى و بهانه دادن به دست مخالفان مى داند كه ائمه عليهم السلام به آن راضى نيستند و با اينهمه، اگر از ناحيه مخالفان در زمان حاكميت آنها نسبت به شيعه ناروايى رخ دهد، شيعه بايد به حكم تقيه و تا آنجا كه مصلحت اسلام است تحمل كند و كَظْم غيظ نمايد و بردبارى را پيشه سازد.
امام صادق عليه السلام دراين باره مى فرمايد:
«كَظْمُ الْغَيْظِ عَنِ الْعَدُوِّ فِي دَوْلاتِهِمْ تَقِيَّةً حَزْمٌ لِمَنْ أَخَذَ بِهِ وَ تَحَرُّزٌ مِنَ التَّعَرُّضِ لِلْبَلاءِ فِي الدُّنْيَا وَ مُعَانَدَةُ الْأَعْدَاءِ فِي دَوْلاتِهِمْ وَ مُمَاظَّتُهُمْ فِي
ص: 178
غَيْرِ تَقِيَّةٍ تَرْكُ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَجَامِلُوا النَّاسَ يَسْمَنْ ذَلِكَ لَكُمْ عِنْدَهُمْ وَ لا تُعَادُوهُمْ فَتَحْمِلُوهُمْ عَلَى رِقَابِكُمْ فَتَذِلُّوا» (1)
«فرو خوردن خشم در برابر دشمنان در دولت آنها، تقيه و دورانديشى است براى آنكس كه بدان عمل كند و بدينوسيله از تعرّض بلا در دنيا مصون بماند و عناد دشمنانشان را در دولتشان دفع كند و درگير شدن با آنها بدون تقيه مخالفت با امر خداوند بزرگ است. پس با مردم سازش و مدارا كنيد تا شما را در نظر آنان سنگين جلوه دهد و با آنان دشمنى نكنيد كه موجب شود آنها را بر خودتان مسلط نماييد و خوار و ذليل گرديد.»
ناگفته نماند كه استراتژى شيعه در طول تاريخ، با تكيه بر مكتب اهل بيت، همكارى نكردن با ظلم و ستم و فساد و تجاوز بوده و به همين دليل شيعه همواره مظلوم ترين فرقه اسلامى در هر زمان بوده است؛ چرا كه دست بيعت به ظالمان و غاصبان نداده و غرامت اين آزادگى و ستم ستيزى را در زندان هاى مخوف و بر چوبه هاى دار و با شهادت و اسارت پرداخته است.
و اما آنچه در حسن معاشرت و مماشات با مخالفان رسيده، در حقيقت شيوه و تاكتيك عملى را در فضاى مخالف ارائه مى كند و با مواضع اصولى شيعه منافاتى ندارد.
در ميان جمع ميليونى زائران مسلمان جهان و در اوضاع و احوال كنونى، شيعه بايد بيشتر از هر زمان چهره صالحى در معاشرت از خود نشان دهد و اعمال و مناسك را به نيكوترين وجه و نظم و وقار به پايان برد تا آبرويى باشد براى كشور و مذهب و انقلاب اسلامى كه امروزه مورد توجه دوستان و هجمه دشمنان قرار دارد.
بى توجهى نسبت به آنچه گذشت بهانه اى است تا ديگران ضعف هاى ما را هر چند
ص: 179
كه ناچيز باشد، بزرگ كنند و در ديد جهانيان به نمايش بگذارند ... زائران بايد توجه داشته باشند كه دولت جمهورى اسلامى ايران و سازمان حج و بعثه مقام معظم رهبرى، بيشترين تلاش را در برگزارى حج و عمره، به شيوه اى آبرومند دارند و از هرگونه فداكارى مادى و معنوى در اين خصوص دريغ نمى ورزند و به اعتراف ديگران، بهترين نوع برگزارى و سرويس دهى و خدمات رسانى در حج و عمره، از آنِ ايرانيان است و اين از بى انصافى است كه برخى قدر اين نعمت را نشناسند و با بى توجهى به وظايف شرعى و اخلاقى، كرامت خود و كشور را لكه دار كنند.
كسى كه مى خواهد در اين حريم پاك وارد شود، نه تنها از نظر غسل و وضو و طهارت بدن و لباس بايد خود را مهيا سازد، بلكه از پاكى درون و صفاى نفس نيز بايد برخوردار باشد. و بايد بداند:
به كدام سرزمين گام مى نهد و با چه كسى سخن مى گويد.
كوچكى خود و عظمت صاحبخانه را متذكر باشد.
سنن و آداب تشرف را بداند.
ادب حضور را نگهدارد.
بى محابا و بى مقدمه وارد نشود.
بر در خانه توقف كند و اذن دخول بخواند و با هر زبان كه مى تواند اجازه ورود بخواهد و وقار و سكينه و ادب و تمكين با خود همراه ببرد.
با تواضع و تعبد و احترام سخن بگويد و شأن و منزلت ميزبان را، كه خدا و رسول و امامان هستند، با تمام وجود رعايت كند و از آنچه در شأن اين حريم كبريايى نيست و شواغل و عوامل غفلت بپرهيزد.
به وسوسه هاى شيطانى كه معمولًا در طواف و سعى و نماز و ... به انسان روى مى آورد توجه نكند.
ص: 180
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ الدُّعَاءُ» (1)
دعا مولود دو آگاهى است: 1- آگاهى از نيازهاى خويش 2- آگاهى از غنا و كرم الهى.
انسانى كه خدا را مى خواند، به فقر ذاتى و عميق خويش پى برده و به غنا و جود و كرم خدا ايمان آورده است و چه راهى براى تقرّب به آستان الهى آسان تر از اين.
دعا، اعلام نيازمندىِ انسان، بى نيازى و بخشندگى رحمان و دريچه دريافت زمين از آسمان است.
مباحث زير بخشى از محورهاى مهم «دعا» است.
1- منظور از دعا كردن چيست؟
2- شرايط اجابت دعا چيست؟
3- موانع اجابت دعا كدام است؟
4- چه زمانهايى براى دعا كردن مناسب تر است؟
ص: 181
5- مكان هاى مؤثر در استجابت دعا كدام است؟
6- آداب و روش دعا كردن چيست؟
7- آيا دعا مكمّل كار و تلاش است يا جايگزين آن؟
8- كدام دعاها هرگز مستجاب نمى شود؟
9- دعاهاى قرآنى كدام است؟
10- بعضى دعاهاى معروف و مأثور از پيشوايان دين عبارتند از:
«كميل»، «سمات»، «صباح»، «جوشن»، «ندبه»، «توسل».
معصومين عليهم السلام در دعا به ما مى آموزند:
1- چه بخواهيم؟
2- از كه بخواهيم؟
3- چگونه بخواهيم؟
4- كى و كجا درخواست كنيم؟
على عليه السلام فرمود: «أَعْلَمَ النَّاسِ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ أكْثَرُهُم لَهُ مَسْألَة». (1)
«خدا شناس ترين مردم كسى است كه بيش از همه از او درخواست كند.»
امام باقر عليه السلام فرمود: «لا تُحَقِّرُوا صَغِيراً مِنْ حَوَائِجِكُمْ فَإِنَّ أَحَبَّ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَسْأَلُهُمْ». (2)
«ناچيز نشماريد نيازهاى كوچك خويش را، محبوب ترين مؤمنان نزد خدا كسانى هستند كه بيشتر از او درخواست كنند.»
ص: 182
1- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ الدُّعَاءُ»؛ (1)
«برترين عبادت دعاست.»
2- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ الدُّعَاءِ»؛ (2)
«ناتوان ترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد.»
3- «عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الْأَنْبِيَاءِ لا يَهْلِكَ مَعَ الدُّعَاءِ أَحَدٌ». (3)
«دعا مغز عبادت است و هيچكس با دعا هلاك نمى شود.»
1- امام رضا عليه السلام: «عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الْأَنْبِيَاءِ. قِيلَ: وَما سِلاحُ الْأَنْبِيَاءِ؟ قالَ: الدُّعَاءِ»؛ (4)
امام رضا عليه السلام فرمود: «برشماباد به سلاح پيامبران، گفتند: سلاح پيامبران كدام است؟
فرمود: دعا.»
2- على عليه السلام فرمود: «الدُّعَاءُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ»؛ (5)
«دعا سپر مؤمن (در برابر بلاها) است.»
ياد خدا و توجّه به هر يك از اسماء و صفات الهى آثار تربيتى ويژه و بسيارى دارد؛ ياد خدا يعنى:
1- توجه به خدا و يگانگى او.
2- توجه به لطف و محبت الهى.
3- توجه به خشم و غضب الهى.
ص: 183
4- توجه به نعمت هاى خدا.
5- توجه به قدرت و حكمت الهى.
ياد خدا يعنى: «لا يُفْقِدُك حيث أمرك، ولا يَراك حَيث نهاك»، وصدها يعنى ديگر!
1- ذكر زبانى 2- ذكر قلبى 3- ذكر عملى.
1- نماز، اقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري 2- دعا 3- تلاوت قرآن.
1- مساجد 2- ميدان جهاد 3- صحراى عرفات.
1- سهو 2- لهو 3- غفلت 4- نسيان 5- اشتغال 6- اعراض. وَمَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكري فَإنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً، (1)
1- اموال 2- فرزندان 3- رفاه 4- تجارت 5- بيع 6- لهو 7- پيروى از شهوات
1- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً
2- ياد خدا به طور هميشگى، در خلوت ها، بلند و آشكار، پنهان و خصوصى، بامداد
ص: 184
و شامگاه و در حال قيام و قعود و در بستر خواب و هنگام بيدارى، همه جا مورد تأكيد روايات اسلامى است.
1- آرامش دل ها: أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (1)
2- نورانيّت دل ها: «عَلَيْكَ بِذِكْرِ اللَّهِ، فَإنَّهُ نُورُ الْقُلُوبِ». (2)
3- حيات دل ها: «بِذِكْرِ اللَّهِ تُحيا الْقُلُوبُ وَبِنِسْيانِهِ مَوتها». (3)
4- درمان بيمارى دل ها: «ذِكْرُ اللَّهِ دَواءُ أعلالِ النُّفُوس». (4)
5- بينش درونى: «مَنْ ذَكَراللَّهَ اسْتَبْصَرَ». (5)
6- مصونيت از نفاق: «مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ النِّفاقِ». (6)
7- مصونيت از شيطان: «ذِكْرُ اللَّهِ مَطْرَدَةٌ لِلشَّيطان». (7)
8- مصونيت از گناه: «ذِكْرُ اللَّهِ عِنْدَ ما حَرَّمَ فَيَكُونُ ذلِكَ حاجِزاً». (8)
1- صلوات 2- حوقله (لا حَولَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللَّهِ الْعَلِيّ الْعَظِيم) 3- بسمله 4- تهليل 5- تكبير 6- تحميد 7- تسبيحات حضرت فاطمه عليها السلام 8- استعاذه 9- استغفار 10- «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ».
ص: 185
محمود موسوى كاشمرى
براى تحقق هر كارى گذشته از وجود اسباب، نبودن مانع نيز لازم است و تنها در اين صورت پيدايش آن كار ضرورى خواهد بود.
براى مثال؛ رويش بذر سالم در دل خاك مرطوب، مشروط به اين است كه آفتاب سوزان يا سرماى شديد بر سر راه بذر آن قرار نگيرد.
در دعا بايد موانع استجابت را شناخت و آنها را از سر راه برداشت. برخى از موانع عبارتند از:
خواسته اى كه در دعا عرضه مى شود، بايد مخالف سنت هاى الهى، كه خداوند بر پايه حق و حكمت بنا نهاده است، نباشد.
از جمله سنت هاى خداوند اين است كه براى هر يك از انسان ها اجلى قرار داده كه در صورت حتمى بودن، گريز از آن نيست. (1) بنابراين اگر كسى دعا كند و بخواهد كه خدا عمر بى پايان به او بدهد و يا مريضى را كه اجل حتمى او فرا رسيده است، از مرگ برهاند، اجابت چنين خواسته اى به معناى تعطيلى در قانون قطعى الهى و يا ورود استثنا در حريم آن است و اين خود مانع از اجابت دعاست.
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:
وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُنْ مِنْ الصَّالِحِينَ* وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ
ص: 186
نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.
«از آنچه به شما روزى كرده ايم انفاق كنيد، پيش از آن كه مرگ يكى از شما فرا رسد، آنگاه بگويد: پروردگارا! چرا مرگ مرا تا زمانى اندك به تأخير نمى اندازى، تا صدقه دهم و از صالحان باشم و هرگز خداوند اجل هيچ كس را وقتى فرا رسد، به تأخير نخواهد انداخت.» (1)
گاهى شخصى كه از ستم ديگران به ستوه آمده، بر ضدّ ستمگران دعا مى كند و از خداوند انتقام خود را مى طلبد ولى در همين حال، همين شخصِ به ظاهر مظلوم، به خاطر ستمى كه خود به ديگرى كرده، مورد غضب قرار گرفته است. همين تزاحم دعاها مى تواند مانع اجابت گردد. تزاحم در حديث قدسى يكى از موانع دعا معرفى گرديده است. خداوند متعال در اين باره مى فرمايد:
«... إمّا أنْ تَكُونَ ظَلَمْتَ أَحَداً فَدعَا عَلَيكَ فَتَكونَ هذِهِ بِهذِهِ ...»
«يا اين است كه تو به ديگرى ستم كرده اى و او بر ضرر تو دست به دعا برداشته است پس اين به [واسطه] آن [رد مى شود].»
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه:
«هر گاه شخصى مورد ستم ديگرى واقع شود، سپس عليه او از درگاه خداوند تقاضاى انتقام كند، خداوند مى فرمايد: شخص ديگرى هست كه ادعا دارد از سوى تو مظلوم واقع شده و بر تو نفرين مى كند، اگر مى خواهى تا دعاى تو را در باره او و دعاى او را در حقّ تو به اجابت رسانم و گرنه هيچ يك را برآورده نمى كنم؛ تا از عفو خود شما را بهره مند سازم.» (2)
گاهى هم انسان براى موفقيت خود دعا مى كند در حالى كه بسيارى از اشخاص
ص: 187
ديگر، كه از دست او دل شكسته اند، براى ناكاميش بادل سوزان واشك ريزان دعا مى كنند.
بنابراين دعاكننده بايدقبل ازدعا، ديگران را ازخود راضى سازد. امام صادق عليه السلام فرمود:
«كَانَ أَبِي يَقُولُ اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّ دَعْوَةَ الْمَظْلُومِ تَصْعَدُ إِلَى السَّمَاءِ».
«پدرم همواره مى فرمود: از ستم به ديگرى بپرهيزيد؛ زيرا دعاى مظلوم تا آسمان بالا مى رود.» (1)
و امام كاظم عليه السلام فرمود:
«لا تُحَقِّرُوا دَعْوَةَ أَحَدٍ فَإِنَّهُ يُسْتَجَابُ لِلْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ فِيكُمْ وَ لا يُسْتَجَابُ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ».
«دعاى هيچ كس را كوچك نشماريد؛ زيرا درخواست يهودى و نصرانى در باره شما به اجابت مى رسد گر چه در باره خود آنان مستجاب نمى گردد.» (2)
قرآن كريم در واقعه توفان نوح عليه السلام پس از آن كه درخواست آن حضرت، مبنى بر نجات فرزند خويش را نقل مى كند، مى فرمايد:
يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنْ الْجَاهِلِينَ.
«اى نوح [شايسته اين كه] ازاهل تو [باشد] نيست وسرتاپايش ناصالح است.
در باره آن چه به حقيقتش آگاه نيستى، از من چيزى مخواه، تو را پند مى دهم تا از جاهلان نباشى» (3)
از اين روى كفر و عناد نسبت به حق مانع عنايت الهى و مشمول رحمت خاص او گشته و در لحظه انتقام رحمت عام را نيز تغيير مى دهد و هر دعايى- حتى تقاضاى پيامبر
ص: 188
بزرگ خداوند در حق پسر- را بى تأثير مى سازد. در آيه اى ديگر خداوند متعال پيامبر اكرم را مخاطب خويش ساخته، مى فرمايد:
سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَاسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ.
«بر منافقان يكسان است كه تو در باره آنان طلب بخشش و غفران كنى يا نكنى [در هر دو صورت] خدا هرگز آنان را نخواهد آمرزيد؛ زيرا خداوند گروه فاسق را [در اثر لجاجت و سياهى قلبشان] هدايت نمى كند.» (1)
براى جلب رحمت الهى، قلبى لازم است كه سالم از كفر و نفاق باشد؛ زيرا به فرموده قرآن مجيد: يَوْمَ لَايَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ «در روز قيامت مال و فرزند سودى نمى دهد، جز قلب سالم.» (2)
قلب وقتى از مرض كفر و نفاق سلامت يافت، شايسته پذيرش رحمت الهى مى شود و مواهب خداوندى به سويش سرازير مى گردد. (3)
برخى ديگر از گناهان نيز قابليّت پذيرش دعا را از بين مى برند. آنجا كه در دعاى كميل از زبان اميرمؤمنان مى خوانيم: «الَّلهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ»؛ «بارالها! گناهانى كه از من سرزده و مانع استجابت دعايم مى شود، بر من ببخش»، (4) اشاره به همين واقعيت دارد.
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مى كند آن حضرت فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ يَسْأَلُ اللَّهَ الْحَاجَةَ فَيَكُونُ مِنْ شَأْنِهِ قَضَاؤُهَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ أَوْ إِلَى وَقْتٍ بَطِي ءٍ فَيُذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى لِلْمَلَكِ لا تَقْضِ حَاجَتَهُ وَ احْرِمْهُ إِيَّاهَا فَإِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسَخَطِي وَ اسْتَوْجَبَ الْحِرْمَانَ مِنِّي».
ص: 189
«بنده حاجتش را از خدا مى خواهد. بناى الهى نيز بر آن است كه خواسته اش را دير يا زود به اجابت رساند. آنگاه بنده گرفتار گناهى مى شود. خدا به فرشته اى كه مأمور كار او است، مى فرمايد: خواسته اش را به انجام نرسان و او را از دست يابى به خواسته اش محروم كن! زيرا او خود را در معرض خشم من قرار داده و مستحق دورى از رحمت من گشته است». (1)
شخصى به رسول خدا عرض كرد:
«أُحِبُّ أَنْ يُسْتَجَابَ دُعَائِي فَقَالَ صلى الله عليه و آله: طَهِّرْ مَأْكَلَكَ وَ لا تُدْخِلْ بَطْنَكَ الْحَرَامَ».
«دوست دارم دعايم مستجاب شود. حضرت فرمود: آذوقه ات را از مال شبهه ناك پاك كن و غذاى حرام در شكم خود جاى نده.» (2)
و خداوند در حديثى قدسى فرمود:
«لَرُبَما صَلَّى الْعَبْدُ فَاضْرِبْ بِها وَجْهَهُ وَ أحجب عنّي صَوتَه أَ تَدْري من ذلك؟ يا داود ذلكَ الَّذي يُكثر الالتفاتَ إلى حَرَم الْمُؤمِنِين بِعَين الْفِسْق ...»
«چه بسا بنده نماز مى گزارد و من آن را رد كرده، به صورتش مى زنم و صداى مناجات او را از خود دور مى سازم. مى دانى اين چه شخصى است اى داود؟ اين همان كسى است كه همواره چشم خيانت خويش را متوجه حرم [ناموس] مؤمنان ساخته است.» (3)
خداوند متعال خالق هستى و پديد آورنده نظام و سنن حاكم بر آن است، لذا دوست
ص: 190
دارد انسانها به اين نظام احترام گذاشته و در وصول به خواسته هايشان آن را از نظر دور نداشته و در عين حال كه تأثير وسايل را در مقاصد خود به ذات حق مستند مى كنند، براى برآورده شدن نيازهاى خود، آنها را نيز به كار بندند.
بر اين اساس قرآن كريم براى دفع شرّ كفّار، راه جهاد را پيش روى مؤمنان گذارده است و مى فرمايد: وَقاتِلُوهُمْ يَعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِايْديكُمْ ...؛ «با آنها بجنگيد، تا خداوند با دست شما كافران را به سزاى كارشان برساند.» (1)
در جاى ديگر كسانى را كه در خانه نشسته و به اميد فتح از سوى خدا دست روى دست گذاشته و اقدامى نمى كنند توبيخ مى كند. (2)
شخصى به امام صادق عليه السلام عرض كرد: دعاكن تا خداوند به من روزى راحتى بدهد، حضرت فرمود: «برايت دعا نمى كنم. برو همان طور كه خداوند دستور داده، سعى و تلاش كن.» (3)
در برخى احاديث از كسانى كه بدون توجه به وسائلى كه خداوند قرار داده است، رفع مشكل خود را مى طلبند، ياد شده است. اين گونه افراد در پنج دسته ذيل قرار مى گيرند:
1- شخصى كه خداوند مالى به او عنايت كرده و او با اسراف و تبذير و مصرف نابجا اموالش را به هدر مى دهد و از خدا تقاضاى روزى مى كند.
2- مردى كه از بداخلاقى همسر خود و اذيت هاى پى درپى او به تنگ آمده و از خدا مى خواهد تا او را از دست آن زن خلاص كند، حال آنكه خدا راه طلاق را در پيش روى او گذاشته است.
3- شخصى كه از آزار مكرّر همسايه اش شكوه مى كند و او را به خاطر آن نفرين مى كند، در حالى كه مى تواند خانه اش را بفروشد و در جاى مناسبى منزل اختيار كند.
ص: 191
4- آنكه در خانه نشسته، كار نمى كند و از خدا روزى مى طلبد در حالى كه خداوند راههاى روزى را پيش روى او قرار داده است.
5- كسى كه مالى را به ديگرى قرض داده و بدهكار انكار مى كند. سپس دست به دعا برداشته و از خدا برگشت مال خويش را مى طلبد، در صورتى كه خداوند به او دستور شاهد گرفتن داده است. (1)
ص: 192
رضا استادى
هنگامى كه به قرآن مجيد و روايات معتبر اسلامى مراجعه مى كنيم، مى بينيم در اين دو منبع معارف اسلامى، اوصاف و عناوينى براى پيامبران عليهم السلام و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ذكر شده و نيز بياناتى درباره هدف و نقش آنان در جوامع بشرى آمده است.
ما اگر براى شناخت هدف انبيا از همين راه وارد شويم و آيات و احاديثى را كه مستقيم يا غير مستقيم در صدد بازگو كردن هدف و نقش پيامبران است، مطالعه و بررسى قرار دهيم، بهترين و مستندترين راه را براى آشنايى با هدف انبيا پيموده و از خطا و اشتباه در اين زمينه مصون و محفوظ خواهيم بود؛ از اين رو به بررسى و مطالعه اجمالىِ بخشى از اين آيات و روايات مى پردازيم:
1- يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكوُنوُا تَعْلَمُون. (1)
«پيامبر ما، آنچه را نمى دانستيد (و نمى دانيد) به شما مى آموزد.»
اگر جهان بشريت را از آغاز تا امروز با همه وسعتى كه داشته و دارد، به مدرسه و كلاسى تشبيه كنيم، آموزگاران اين كلاس پيامبران بوده و هستند.
ص: 193
علوم و دانش ها بر دو قسم است:
الف- دانش هايى كه در زندگى بشر، با بُعد مادى و جسمانى و دنيوى سروكار دارند و نيازهاى او را در اين زمينه برطرف مى كنند؛ مانند علم پزشكى، دام پزشكى و ....
ب- دانش هايى كه با بُعد معنوى و روحى و زندگى حقيقى و اخروى بشر تماس دارد و براى برطرف كردن نيازهاى او در اين بُعد تلاش مى كند.
واضح است دانشى كه ارزش به حساب مى آيد و بلكه بالاترينِ ارزش ها است، قسم دوم است و قسم اوّل اگر در خدمت قسم دوم قرار گيرد ارزش پيدا مى كند. پيامبران الهى تنها كسانى هستند كه در علوم و دانش هاى قسم دوم تخصص دارند و بلكه بنيان گذاران آن هستند و اگر پيامبران نبودند اين رشته از علوم، آموزگار نداشت و هيچ كس نمى توانست در اين مسير گام مؤثرى بردارد كه هم مؤثر باشد و هم مصون از انحراف و كجروى گردد.
2- ... يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ ...
«پيامبر به امّت خود قرآن مى آموزد و آنان را با قرآن آشنا مى سازد.»
قرآن يك كتاب سطحى نيست، دريايى است بى پايان و عمق ها دارد. كتابى است كه توانايى آن را دارد بشريت را در طول تاريخ تا برپا شدن قيامت اداره و رهبرى كند. اين كتاب براى همگان تا حدى قابل فهم و استفاده است و اگر آموزگارانى متخصص در تدريس و تشريح و تفسير آن نباشند و فهم آن به خود امت واگذار گردد، استفاده آنان بسيار سطحى و اندك خواهد بود.
قرآن كتابى نيست كه براى يك نسل نازل شده باشد، بلكه براى همه نسل ها با همه پيشرفت فكرى و علمى آنها است و از اين رو است كه مى بينيم جاذبيت و كشش قرآن جاودانه است و هرچه زمان مى گذرد، تازگى خود را از دست نمى دهد و كهنه نمى شود.
از امام هشتم عليه السلام پرسيدند: چرا قرآن طراوت و تازگى خود را از دست نمى دهد و كهنه نمى شود؟ حضرت فرمود: خداى متعال قرآن را براى يك زمان و يك نسل نازل نكرده است (و از اين رو است كه) در همه زمان ها نو و براى همه نسل ها تا برپا شدن قيامت تازگى و طراوت دارد؛ بنابراين، ممكن است بشر قرن به قرن و نسل به نسل از نظر
ص: 194
فكر و علم و دانش پيشرفت كند و روزبه روز به عمق انديشه او افزوده گردد.
پس كتابى كه مى خواهد اين بشر را تا آخرين مرحله راهنمايى و دستگيرى كند، بايد آنقدر عميق و پرمحتوى باشد كه در هر وضعيتى بتواند به نيازهاى فكرى و معنوى بشر پاسخ دهد. اين كتاب با اين ژرفا، آموزگارانى الهى و مفسّرانى آسمانى لازم دارد كه انسانها را با معرفت آن آشنا سازند و رواياتى كه مى گويند قرآن و خاندان رسالت از هم جدا نمى شوند و جدا نيستند، گوياى همين معنى است.
3- ... وَ الْحِكْمَةَ ...
در برخى تفاسير، «حكمت» به قانون هاى الهى و احكام شرع، كه همه از محكمات هستند و از احكام و اتقان بسزايى برخوردارند، تفسير شده است. همه مى دانيم كه بشر براى رسيدن به كمال و نيز براى اداره زندگى، نياز به تعاون و همكارى و زندگى اجتماعى دارد و از طرفى حس خودخواهى (حبّ ذات) در نهاد انسان وجود دارد. اين حس خودخواهى موجب مى گردد كه انسان در زندگى اجتماعى خود به حقّ ديگران تجاوز كند و در تمام كارها خود محور باشد و فقط سود و نفع خويش را درنظر گيرد.
انسان طبعاً اين طور است كه همه چيز و همه كس را براى خود و به سود خود مى خواهد و حتى زندگى اجتماعى و با هم زندگى كردن را نيز براى اين كه فكر مى كند به نفع اوست مى پذيرد. از اين رو اگر انسان تحت حكومت قانون قرار نگيرد، در اثر خودخواهى، حقوق ديگران را پايمال مى كند و از اين زورگويى و حق كشى ها، اختلاف و تشاجر پيش مى آيد و بالأخره منجر به هرج و مرج و زندگى جنگلى مى شود.
قانون هم اگر از طرف خداى حكيم و عادل و دانا نباشد نمى تواند بشر را تعديل كند و او را از انحراف و كژى بركنار دارد. پيامبران هستند كه قانون هاى الهى را توسط وحى دريافت كرده و دراختيار بشر مى گذارند و احكام شرعى را كه به همه شؤون زندگى بشر ناظر است به او مى آموزند و او را با وظايف و تكاليف خود در برابر خدا و خلق آشنا مى سازند و حكومت را به دست قانون مى سپارند.
4- ... وَ يُزَكِّيهِمْ ...
پيامبر امت خويش را تزكيه و رشد مى دهد و از اين راه آنان را از آلودگى هاى نفسى
ص: 195
پاك مى كند.
از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
«إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلاقِ». (1)
«هدف از بعثت من، رساندن بشريت به بالاترين مراتب اخلاق كريمه و حسنه است.»
در قرآن مجيد آمده است:
خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها.
«از اموالشان زكات وصدقه بگير تا از اين راه آنان را (خودشان رانه اموالشان را تطهير كنى.» (2)
از آيه مى فهميم كه بشر آلوده است. حبّ مال آلودگى است. حب و علاقه به دنيا منشأ همه آلودگى ها و گناهان است. پيامبر با گرفتن زكات و صدقات، امت را از اين آلودگى پاك مى كند؛ يعنى او را به گونه اى تربيت مى كند كه به مال علاقه نداشته باشد. دادن ثروت در راه خدا و براى خدا، بر او آسان باشد.
انسانى كه تزكيه و تطهير نشده باشد نه تنها با حيوانات فرق چندانى نخواهد داشت، بلكه از حيوانات هم پست تر خواهد بود و اين پيامبران الهى هستند كه مى توانند در روح و جان و باطن انسانها نفوذ كرده، آنان را به پاكى و پاكدامنى و قداست وادارند و مانند باغبانى كه يك نهال را پرورش مى دهد، انسانها را پرورش دهند و در محيط هايى مثل حجاز كه از اخلاق و آداب انسانى هيچ خبرى نبود، انسانهايى والا و مزكّى و پاك بسازند كه قرآن درباره آنان بگويد:
... وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ... (3)
ص: 196
در عين نيازمندى، ديگران را بر خويش مقدم داشته و ايثار مى كنند، نه فقط در مورد مال ايثار مى كنند بلكه جان را بى دريغ در راه خدا مى دهند؛ ... هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ ... (1)
5- ... لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ...
«خداوند پيامبر را فرستاده است تا كسانى كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مى دهند، از تاريكى ها خارج و به نور و روشنايى درآورد.» (2)
انسان هر قدر گرفتار عالم ماده و طبيعت باشد، همان مقدار غرق در تاريكى ها است. هر گناهى كه انجام مى دهد تاريكى جديدى براى او پيدا مى شود.
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: هر گناهى كه انسان مرتكب مى شود نقطه سياهى در دل او پيدا مى شود و در اثر تكرار گناه اين سياهى ها متراكم شده و همه دل را فرا مى گيرد و گاهى موجب كفر مى گردد.
در تعبير ديگر آمده است: «فَانَّ الظُّلْم ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (3)
. يك بخش از ظلمات و تاريكى هاى قيامت همان ظلم هايى است كه در دنيا مرتكب شده ايم و واضح است كه يكى از اقسام ظلم، ظلم به نفس و گناه است و بالاترين تاريكى ها تاريكى شرك و كفر است كه بشر اگر تحت تربيت انبيا قرار نگيرد گرفتار آن مى شود، پيامبران مى آيند كه بشر را از همه اين تاريكى ها نجات دهند و او را نورانى كنند. قلبش روشن باشد، فكرش منوّر باشد و حتّى اعضا و جوارح او غرق نور و روشنايى باشد، همه به نور ايمان روشن و به تاريكى هاى گناه و انحراف گرفتار نگردد.
چراغى كه انبيا در باطن انسان روشن مى كنند، توان آن را دارد كه گوشت و پوست و استخوان او را هم روشن كند واين است معنى جمله اى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام وارد شده است: «إنَّ الإيمانُ مخالِطٌ لَحْمَكَ ودَمَكَ كَما خالَطَ لَحْمي ودَمي»؛ «ايمان و
ص: 197
نورانيت آن با گوشت و خون تو در هم آميخته و مخلوط شده است.» (1) آرى انبيا انوار الهى هستند، نور افشانى مى كنند، تاريكى ها رابرطرف مى كنند و ظلمات رابه نور مبدل مى سازند.
در زيارت نامه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خوانيم: «السلام على نوراللَّه الذي يُستضاء به»؛ سلام و درود بر نور خدا كه امّت از روشنايى او استفاده و استضائه مى كنند.»
آرى رسول خدا سراج و چراغى است كه دنيا را روشن مى كند؛ يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً. (2)
6- ... اسْتَجِيبُوا للَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ
«شما كه ايمان داريد خدا و پيامبر را اجابت كنيد، چون شما را به چيزى كه زنده تان مى كند دعوت مى نمايد.» (3)
حيات و زندگى چند قسم است:
1- زندگى گياهى؛ درختى كه سبز مى شود، نموّ دارد و زنده است. زمينى كه شرايط روياندن گياه را دارا باشد زنده است.
2- زندگى حيوانى؛ حيوانى زنده است كه حساس باشد، اگر آتشى به طرف بدن او ببريم گرمى آن را حس كند و خود را كنار كشد.
3- زندگى عقلانى انسانى؛ انسان اگر به معنى اوّل و دوّم زنده باشد و زندگى به معنى رشد و نموّ بدنى و نيز زندگى به معنى حس و حركت داشتن را دارا باشد، امّا زندگى عقلانى را نداشته باشد اين انسان زنده نيست. انسانى زنده است كه عقل و فكر و علم و دانش داشته باشد؛ «النَّاسُ مَوتى وَ أَهْلُ الْعِلمِ أَحْياءٌ»؛ مردم جاهل مرده اند و فقط دانشمدان زنده هستند.»
بشرى كه نور الهى در وجودش نباشد خاموش و مرده است. پيامبران مردگان را زنده
ص: 198
مى كنند و به آنان روح و حيات مى بخشند، اگر شنيده ايم كه يكى از معجزات برخى پيامبران مرده، زنده كردن بوده است، از آن بالاتر اينگونه زنده كردن است كه كار عموم انبيا بوده است؛ به عبارتى ديگر مردم همه در خوابى چون مرگ هستند «النَّاسُ نِيامٌ وَإِذا ماتُوا انْتَبَهُوا» (1)
و پيامبران تلاش مى كنند كه او را از اين خواب گران بيدار كنند تا پيش از مرگ كه خواه ناخواه همه بيدار مى شوند، ولى كار از كار گذشته است، بيدار شود و بخود آيد و حس و حركتى پيدا كند. زنده شود و در اين زندگى، زندگى آينده خود را تأمين كرده و آتيه خود را به بهترين وجه بسازد.
7- ... لَكُمْ فى رَسوُلِ اللَّهِ اسوَةٌ حَسَنةٌ ... (2)
پيامبر الگو و سرمشق شما است. براى تربيت افراد، هر قدر بيان و آموزش مؤثر باشد، صد چندان عمل و كردار معلم و مربى تأثير دارد. هر استاد ماهرى بيش ازاينكه بتواند با توضيح دادن و صحبت كردن شاگردانش را به يك صنعت و حرفه آشنا سازد بيش از آن با عمل و نشان دادن طرز كار مى تواند به آنها بياموزد. اينكه به ما سفارش مى كنند: «كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» (3)
؛ مردم را با عمل بسوى خدا دعوت كنيد.» براى همين است كه تأثير عمل قابل قياس با تأثير سخن نيست. پيامبران الهى مجموعه اى از مكارم اخلاق و مجسمه اى از تقوى و عدالت و ايمان و عمل صالح هستند. وجود آنها در جامعه بعنوان سرمشق و اسوه مى تواند بهترين و بالاترين اثر تربيتى را داشته باشد.
8- ... وَما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ الَّا مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرين. (4)
«پيامبران مژده دهنده و بيم دهنده هستند ....»
در حديث آمده است كه عبادت كنندگان خدا سه قسمند: 1- كسانى كه عبادت مى كنند از ترس عذاب و جهنم، اينگونه عبادت شبيه اطاعت غلامان و كنيزان از مالكان
ص: 199
خود است كه اگر ترس كيفر و تنبيه نباشد اطاعت نمى كنند. 2- كسانى كه عبادتشان براى بهشت و ثواب است اينگونه عبادت تاجر مآبانه است؛ يعنى كار مى كنند كه مزد و اجرت بگيرند. 3- كسانى كه عبادت مى كنند فقط به خاطر اينكه از خدا تشكر كرده باشند و به انگيزه شكرگزارى عبادت مى كنند. اينگونه عبادت، عبادت آزادگان و احرار است. اما اگر كمى دقت كنيم متوجه خواهيم شد كه نوع مردم از دسته اول و دوم هستند و آنچه آنها را به انجام وظايف و تكاليف وا مى دارد بيم و اميد است و تنها شناخت حق و وظيفه و تكليف در نوع مردم، براى پيروى از آن و انجام آن كافى نيست در ميان افراد بشر آنانكه مانند على عليه السلام بگويند: «إلهي ما عَبَدْتُكَ خوفاً مِنْ عِقابكَ وَ لا طَمَعاً في ثَوابِكَ وَلكِن وَجَدْتُكَ اهلًا لِلعبادَةِ فَعَبَدْتُكَ»؛ «بار الها! تو را به خاطر ترس از آتش جهنّم و بخاطر طمع به بهشت عبادت نمى كنم بلكه براى اينكه چون تو را سزاوار پرستش يافته ام پرستش مى كنم.» (1)
اين چنين افراد، انگشت شمارند. نود و نه درصد مردم بلكه بيشتر، انگيزه فعاليتشان خوف و رجا و بيم و اميد است. نقش انبيا اين است كه اين بيم و اميد را در مردم ايجاد كنند. آنان چون با غيب اين جهان ارتباط دارند، واقعيت هاى پشت پرده را براى بشر تشريح مى كنند و از عذاب هاى شديد الهى و رحمت هاى گسترده او صحبت مى كنند، به بشر مى فهمانند كه اعمال او اگر نيك باشد عواقب بسيار خوب و اگر زشت باشد دنباله هاى بسيار آزار دهنده دارد. به انسان تفهيم مى كنند كه اعمال او براى زندگى آينده و جاودانه اش نقش تعيين كننده دارد. وقتى انسان اين واقعيت را لمس كرد كه اصلًا در جهان پس از مرگ، هر كسى اعمال خود را در آغوش مى گيرد و نعمتها و عذابهاى آنجا همان عملكرد خود انسان است كه در دنيا انجام داده است، خودبخود در مسير عبادت و پرستش خدا و انجام اعمال صالح، قرار مى گيرد. انبيا كارشان همين است كه بشر را با اين واقعيتهاى تلخ و شيرين آشنا كنند و در مورد اهل ايمان و بندگان راستين خدا خبرهاى شاد كننده و درباره كافران و اهل گناه خبرهاى ترس آور بدهند و از اين راه انگيزه خدايى
ص: 200
شدن را در آنها ايجاد كنند. وَما ارسَلْناكَ الّا كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً و نَذِيراً (1)
9- ... وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ. (2)
«پيامبران آمده اند تا عقول مردم را تقويت كنند و آن نيرو را كه در اعماق جان آنها پنهان است آشكار سازند.»
انسان وسيله نجات خود را در باطن خود و همراه خود دارد «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ» (3)؛ خدا حجت خود را در باطن انسان قرار داده است اما اين حجت الهى زير پرده هاى ضخيم ماديت و دنيا پرستى و شهوت طلبى قرار گرفته، به طورى كه بهره بردارى صحيح از آنها را مشكل و يا محال ساخته است. پيامبران مى آيند كه اين پرده ها را كنار بزنند و اين نيروى نجات بخش و راهگشا و راهنما را از پشت اين ديوارهاى آهنين و پرده هاى پولادين و از زير خروارها شهوت و غضب و قواى حيوانى درآورند تا مشغول فعاليت شده و به فعاليت كامل خود برسد و بشر را به سوى خدا و معنويات به حركت درآورد.
10- «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ ...».
بشر دو نوع بيمارى دارد: بيمارى جسم و بيمارى روح و جان. به فرموده على عليه السلام:
«وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ» (4)
بيمارى قلب و دل و روح و جان، از بيمارى جسم بالاتر است. همانطور كه براى بيمارى هاى جسمى بشر طبيب لازم است براى بيمارى هاى روحى او نيز به طبيبانى نياز است و آن طبيبان همان انبياى الهى هستند.
بشر خواه نا خواه به يك سلسله بيماريهاى روحى مبتلا مى شود؛ زيرا زمينه اين بيماريها در وجود او هست و انبيا و پيامبران هستند كه مى توانند اين بيماريها را معالجه كنند و نسخه هاى شفا بخش اين بيماريها در اختيار آنها است. على عليه السلام در معرفى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
ص: 201
مى گويد: «او طبيبى بود كه دوره مى گشت و بدنبال بيمار مى رفت تا او را معالجه كند.» نسخه او همان قرآن بود كه: وَنُنَزِّلُ مِنْ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ... (1)
آرى پيامبران طبيبان الهى هستند و دلسوزانه مى خواهند بيمارى روحى بشر را بهبود بخشند «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ». (2)
ما طبيبانيم شاگردان حق بحر قلزم ديد ما را فانفلق
آن طبيبان طبيعت ديگرند كه به دل از راه نبضى بنگرند
ما به دل بى واسطه خوش بنگريم كز فراست ما به عالى منظريم
آن طبيبان غذايند و ثمار جان حيوانى بديشان استوار
ما طبيبان فعاليم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال
كاين چنين فعلى تو را نافع نبود و آن چنان قولى زره قاطع بود
اين چنين قولى تو را پيش آورد و آن چنان فعلى تو را نيش آورد
گر تو خواهى اين گزين ور خواهى آن زهر و شكر سنگ و گوهر شد عيان
دست مزدى مى نخواهيم از كسى دست مزد ما رسد از حق بسى
دَواؤُكَ فِيكَ وَ ما تَشْعُر وَ داؤُكَ مِنْك وَ لا تبصر
ص: 202
محمّد خردمند
حضرت ابوالقاسم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله فرزند عبداللَّه بن عبدالمطلب، در سال 570 ميلادى (چهل سال قبل از بعثت و 53 سال قبل از هجرت) در مكه از مادرش آمنه زاده شد.
عصرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن به دنيا آمد، دورانى تاريك و به تعبير قرآن كريم دوران «جاهليّت» بود؛ زيرا بجاى پرستش خداى يگانه، بت هاى سنگى و چوبى را مى پرستيدند؛ برخى از آنان دختران را زنده به گور مى كردند. به ضعيفان ظلم و ستم روا مى داشتند و از هيچ ناروايى رويگردان نبودند و به بيان قرآن كريم در «ضَلال مبين» بودند.
مردمان آن عصر، انسانهايى امّى و درس ناخوانده و مكتب نديده بودند كه بجز افراد انگشت شمار قدرت خواندن ونوشتن را نداشتند.
همراه و همزمان با ولادت حضرت محمد صلى الله عليه و آله حوادث عجيب و شگفت آورى رخ داد و جهان را متوجه امرى عظيم كرد؛ از جمله كاخ رفيع وبزرگ انوشيروان- پادشاه ساسانى- لرزيد و 14 كنگره آن فرو ريخت (1) و آتشكده فارس، كه آتش آن سالها روشن
ص: 203
بود، ناگهان خاموش شد ودرياچه ساوه خشكيد. (1) وبتهاى مكه واژگون شد. و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در زمان تولّد، اين جمله ها را گفت: «اللَّه اكبرُ، الحمدُ للَّه كثيراً وَ سبحانَ اللَّهِ بُكْرَةً وَ أصِيلًا». (2)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در 25 سالگى در حالى كه به راستى و درستى شهره بود، با خديجه دختر خويلد كه 40 داشت ازدواج كرد. (3)
پيامبر صلى الله عليه و آله بهترين دوره زندگى خود؛ يعنى جوانى و ميانسالى را با خديجه سپرى كرد. خديجه تا زمانى كه درگذشت، تنها همسر پيامبر صلى الله عليه و آله بود. خديجه در بين زنان، نخستين كسى بود كه به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ايمان آورد و در يارى و حمايت او از هيچ تلاشى دريغ نورزيد و تمام دارايى اش را در راه تبليغ اسلام و دفاع از قرآن صرف كرد.
خديجه بعد از بيست و پنج سال زندگى و همراهى با پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم بعثت، در 65 سالگى رحلت كرد. (4) رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خديجه را بسيار دوست مى داشت و به او احترام خاصى مى گذاشت.
خديجه عليها السلام براى حضرت محمد صلى الله عليه و آله شش فرزند بزاد: دو پسر به نامهاى قاسم و طاهر كه در اوايل كودكى در مكه رحلت كردند و چهار دختر به نامهاى فاطمه عليها السلام رقيه، زينب و امّ كلثوم. (5)
دقت و تأمل در ازدواجهاى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بعد از رحلت خديجه عليها السلام، نشان مى دهدكه اين امر براى چند هدف صورت گرفته است:
ص: 204
1- از بين بردن سنن جاهلى و تثبيت احكام اسلامى؛ يكى از سنت هاى عصر جاهليت آن بود كه اگر كسى را به فرزند خواندگى مى پذيرفتند، تمام احكام فرزند واقعى خود را نيز براى او اجرا مى كردند؛ مثلًا همانطور كه ازدواج با همسر پسران خود را حرام مى شمردند، ازدواج با همسر پسرخوانده خود را نيز جايز نمى دانستند. اين حكم جاهلى، نادرست بود و اسلام آن را لغو كرد. زيد بن حارثه؛ پسر خوانده رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود. او به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب بنت جحش- دختر عمّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله- ازدواج كرد. زينب فخر مى ورزيد و زندگى را بر زيد تلخ مى كرد تا اينكه سرانجام زينب را طلاق داد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از آن، به دستور خدا با زينب ازدواج كرد تا به آن سنّت جاهلى، در عمل خط بطلان بكشد. (1)
2- كمك به درماندگان و يتيمان؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله با سوده ازدواج كرد تا آبرو و ايمان او محفوظ بماند؛ زيرا پس از مهاجرت به حبشه، شوهر سوده وفات كرد و وى بى سرپرست ماند و ممكن بود قبيله اش او را به طرف خود ببرند و به كفر و شركش باز گردانند. وهمچنين زينب بنت خُزيمه، بيوه اى بود كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با وى ازدواج كرد تا آبروى آن زن فقير را حفظ كند؛ همان زنى كه در حال فقر نيز بخشنده و دلسوز و معروف به امّ المساكين (مادر بينوايان) بود. (2)
3- براى آزادى اسيران و بردگان؛ قبيله بزرگ بنى المُصْطَلَق در جنگ با اسلام، مغلوب و اسير شد. پيامبر صلى الله عليه و آله با جويريه دختر حارث- بزرگِ بنى المصطلق- ازدواج كرد.
مسلمانان نيز به بركت اين ازدواج و به احترام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بسيارى از آنان را آزاد كردند.
بنابر نقل ابن هشام، صد خانواده آزاد شد. (3)
4- تدبير سياسى براى كنترل و تضعيف دشمنان و حفظ مصالح سياسى مسلمين؛ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله براى كنترل دشمنان و مخالفان، با عايشه، حفصه، امّ حبيبه، صفيه و ميمونه ازدواج كرد. امّ حبيبه در حالى مسلمان شد كه پدرش ابوسفيان، دشمن درجه يك
ص: 205
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود و شوهرش نيز مرتد شده، پس از آن از دنيا رفته بود. امّ حبيبه مضطرب و نگران بود تا آنكه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد. (1) صفيّه دختر حُيَىّ بن أخْطَب- رييس قبيله بنى نضير- بود. قبيله بنى نضير از يهوديان و دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. ميمونه از قبيله بزرگ بنى مخزوم و عايشه دختر ابوبكر و حفصه دختر عُمر بود. همه زنانى كه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله با آنها ازدواج كرد بيوه بودند جز عايشه.
پنج سال قبل از بعثت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، قريش تصميم گرفتند كعبه را تعمير و مرمّت كنند؛ زيرا بر اثر سيل و باران، بخشى از آن خراب شده بود. زمانى كه نوبت به نصب حجرالأسود رسيد، نزاع شديدى پديدار شد، چون هر قبيله اى مى خواست اين افتخار نصيب او گردد. اين اختلاف چند شبانه روز ادامه يافت تا آنكه يكى از سالخوردگان پيشنهاد كرد اولين شخصى را كه وارد مسجد مى گردد داور قرار دهند و نظرش را همگان بپذيرند. ناگهان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه 35 ساله بود وارد شد، همگى خشنود و راضى گفتند: «او امين است، داورى او را مى پذيريم.»
حضرت محمد صلى الله عليه و آله جامه اى طلبيد و حجرالأسود را در ميان آن گذارد و گفت هر يك از قبايل گوشه جامه را بگيرد تا همه در نصب آن سهيم باشند. هر قبيله اى طرفى از جامه را گرفت و به اين ترتيب، با هم آن را بلند كردند و تا محل مورد نظر بردند و خود رسول صلى الله عليه و آله با دست خود حجرالأسود را برداشت و سرجايش گذارد و غائله پايان يافت. (2)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در 570 ميلادى، در 40 سالگى به مقام الهى نبوّت و رسالت نايل شد. واقعه نزول جبرئيل و فرود آوردن آيات اوّلِ سوره علق مشهور و بى نياز از
ص: 206
توضيح است.
اوّلين و مهمترين پيام اسلام، توحيد و يكتاپرستى و اجتناب از بت پرستى و شرك بود و اولين فريضه اى كه تشريع شد نماز بود و ستايش خداى متعال و راز و نياز به درگاه او.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله سه سال به تبليغ غيرعلنى پرداخت. اولين كسى كه ايمان آورد على بن ابى طالب بود كه با بصيرت و اختيار اسلام راپذيرفت و شهادتين را بر زبان جارى كرد.
بعد از على عليه السلام، حضرت خديجه اين آيين آسمانى را پذيرفت. حضرت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام و خديجه عليها السلام در مكانهاى پرجمعيت؛ مانند منا و مسجدالحرام و در برابر ديدگان بت پرستان و مشركان، نماز را به جماعت مى گزاردند. (1) و بدينگونه با بت پرستى مبارزه مى كردند و با عمل خود اسلام را تبليغ مى نمودند.
پيامبر به تدريج به تبليغ آشكار پرداخت؛ نخست نزديكان و خويشان را به توحيد و عبادت خدا فراخواند و به مفاد آيه شريفه وانْذِرْ عَشيرَتَكَ الأَقْرَبِين (2)
عمل نمود. در همين زمان بود كه حضرت على عليه السلام در برابر جمع خويشان، ايمان خود را آشكار كرد و رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اين برادر و وصىّ و جانشين من در ميان شماست. به سخنان او گوش فرا دهيد و از وى پيروى كنيد. (3)
دعوت عمومى پيامبر صلى الله عليه و آله سه سال پس از بعثت آغاز گرديد و بلافاصله مخالفت مشركان و از همه بيشتر ابولهب شدّت گرفت. ابولهب به دنبال پيامبر حركت مى كرد و مى گفت: اى مردم! اين برادر زاده من است، از او دورى كنيد و به سخنانش گوش مدهيد! (4) در برابر اعمال نارواى ابولهب و همسرش امّ جميل و در مذمّت آن جاهلان، سوره مَسَد نازل شد. اين آيات در بين مردم منتشر شد و آن دو را رسوا ساخت.
ص: 207
مشركان نخست از راه تهديد وارد شدند و به خانه ابوطالب عليه السلام رفتند و گفتند: تو بزرگ و رييس ما هستى. از تو خواستيم كه برادر زاده ات را كنترل كنى و محمد را از بدگويى به دين پدران ما و تخطئه عقايد و افكار ما بازدارى اما تو به تقاضاهاى ما توجهى نكردى، سوگند به خدا! ديگر نمى توانيم صبر كنيم. بايد محمد صلى الله عليه و آله را از اين اعمال بازدارى و گرنه با او و تو، كه از وى حمايت مى كنى، مى جنگيم.
ابوطالب با زبانى نرم و بيانى محترمانه با آنان برخورد كرد و آنان رفتند و بعد از پراكنده شدن آنان، جريان را به محمد صلى الله عليه و آله گفت. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خطاب به ابوطالب عليه السلام گفت: «به خدا سوگند! هرگاه آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند تا از هدفم دست بردارم، هرگز چنين نخواهم كرد تا آنكه در اين راه جان ببازم و يا به مقصد برسم.» ابوطالب عليه السلام نيز كه قلبى سرشار از ايمان به خدا و رسول صلى الله عليه و آله داشت، با اطمينان گفت: به خدا سوگند دست از حمايت تو برنمى دارم و تو را تنها نمى گذارم. (1)
مشركان از راه تهديد به جايى نرسيدند و به روش ديگرى روى كردند؛ يعنى از در تطميع وارد شدند. آنان به محمد صلى الله عليه و آله گفتند: اگر پول مى خواهى تو را ثروتمندترين فرد خواهيم ساخت، اگر رياست مى خواهى، حاضريم تو را رييس خود سازيم، اگر دچار بيمارى شده اى حاضريم بهترين طبيب را براى معالجه ات بياوريم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پاسخ داد:
«من نه مال مى خواهم و نه رياست ونه مبتلا به مرضى هستم، بلكه خداوند مرا به پيامبرى برگزيده است و از جانب او مأموريت دارم كه شما را از عذاب الهى بيم دهم. من مأموريت خود را انجام دادم، اگر از من پيروى كنيد سعادتمند مى شويد و شما را به بهشت بشارت مى دهم و اگر نپذيريد صبر و مقاومت مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.» (2)
ص: 208
روز به روز بر تعداد مسلمانان مى افزود و مشركان نگران تر و عصبانى تر مى شدند.
بت پرستان چون از تهديد و تطميع راه به جايى نبردند، به شكنجه و آزار مسلمين پرداختند. مشركانى مثل ابوجهل، ابوسفيان، ابولهب، عاص بن وائل، وليدبن مغيره و ... از هيچ تلاشى براى اذيت و آزار مسلمانان فروگذار نكردند.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله باصداى بلند در بين مردم مى فرمود: «يا أَيُّها النَّاسُ، قُولُوا لا إلهَ إلّااللَّه تُفْلِحُوا» و ابولهب به دنبال او مى دويد و به او سنگ مى انداخت و مى گفت: مردم! اين مرد دروغگو است! به او گوش ندهيد! (1)
عمّار و پدرش ياسر و مادرش سميّه در زير شكنجه هاى شديد مشركان قرار گرفتند.
سميه و ياسر در اثر اين آزارها به فيض شهادت رسيدند. عمّار نيز به شدت شكنجه شد اما تقيه كرد و اظهار شرك نمود و ازمرگ نجات يافت. (2)
بلال حبشى را اربابش در گرماى ظهر، روى ريگهاى داغ و تفتيده بيابان مى خواباند و سنگ بزرگى بر روى سينه اش مى نهاد تا وادارد كه وى دست از اسلام بردارد، اما او مقاومت مى كرد و مى گفت: «احَدٌ احَدٌ»؛ «خدا يكى است! خدا يكى است!» (3)
مشركان براى مقابله با اسلام، به روشهاى ديگرى نيز متوسل شدند؛ مانند: تحريم اقتصادى، تحريم روانى و عاطفى و تحريم روابط زناشويى با مسلمانان.
بت پرستان از تهمت زدن و تبليغات روانى نيز خوددارى نكردند و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را با انواع القاب و عبارات ناروا؛ مانند ساحر، مجنون، كذّاب و ... مورد حمله قرار دادند. اما اسلام در برابر همه اين مخالفت ها ايستاد و پيش رفت و در جان و دل انسانهاى پاك نفوذ كرد؛ زيرا پيام قرآن، پيامى استوار و عقل پذير و مطابق با فطرت الهى انسان است و جامعيت و اعتدالى شايسته در احكام و قوانين دارد كه هر انسان منصفى را به خود خود
ص: 209
جذب مى سازد.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله 13 سال در مكّه به تبليغ اسلام پرداخت و در برابر همه ناملايمات، چون كوهى استوار ايستاد و از هدف الهى خود دست برنداشت و براى آنكه قدرى از آزار مسلمين كاسته شود و آنان بهتر بتوانند به وظايف دينى خود بپردازند، دستور هجرت را صادر كرد تا مسلمانان در يثرب- كه بعدها مدينةالنبى صلى الله عليه و آله ناميده شد- به فعاليت بپردازند و از شكنجه در امان باشند.
مسلمانان يثرب با رسول خدا صلى الله عليه و آله براى تقويت اسلام، پيمان بستند و بيعت كردند.
مشركان كه از اين بيعت با خبر شده بودند، در دارالندوه اجتماع كردند و تصميم گرفتند از هر قبيله يك نفر انتخاب شود و شبانه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بروند و او را بكشند. حضرت محمد صلى الله عليه و آله از راه وحى از نقشه دشمنان آگاه شد و شبانه از مكه خارج گرديد وحضرت على عليه السلام در جاى او خوابيد تا مشركان متوجه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله نگردند. (1)
رسول گرامى در مدينه، حكومتى براساس قرآن و وحى الهى پديد آورد كه از نظرهاى گوناگون براى ما آموزنده است و درسهاى فراوانى مى توان از آن آموخت. براى اختصار به چند مورد بسنده مى شود:
اولين كارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ايجاد دولت اسلامى وتشكيل امتى مسلمان انجام داد، عقد اخوّت بين مسلمين (مهاجران وانصار) بود. آن حضرت بعد از بناى مسجد النبى، هر دو نفر از مسلمين را برادر يكديگر قرار داد و علىّ عليه السلام را نيز به برادرى با خود برگزيد. (2)
ص: 210
اسلام چون منطقى قوى و خردمند داشت، با پيام معنوى و الهى خود بر عقلها و قلبها چيره شد و گسترش يافت، اما مشركان كه در برابر قرآن، مطلبى قابل عرضه نداشتند و نمى توانستند با دليل و برهان، بت پرستى را تبيين و تبليغ كنند، به شمشير و جنگ روى آوردند و به مبارزه مسلحانه با پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند ورسول اللَّه صلى الله عليه و آله به ناچار به دفاع پرداخت.
بعد از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، جنگ هاى بسيارى بين مسلمانان و مشركان رخ داد؛ مانند جنگ بدر، احد، احزاب (خندق)، بنى قريظه، خيبر و ... در اين جنگها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و مسلمانان، نخست اتمام حجّت مى كردند و پيام توحيد را به همگان مى رساندند، آنگاه اگر آنان نمى پذيرفتند، در برابر حمله آنها، مردانه دفاع مى كردند. و سرانجام مكّه نيز فتح شد. در فتح مكّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دستور داد به كسى حمله نكنيد و تنها در صورت تجاوز مشركين دفاع كنيد. مكه با كمترين خونريزى، به تصرّف مسلمانان در آمد. (1)
چون حضرت محمد صلى الله عليه و آله براى هدايت همه مردم مبعوث شده بود (2) در سال ششم هجرت، نمايندگانى به سوى زمامداران عالم فرستاد و آنان را به توحيد و پرستش خدا فرا خواند؛ از جمله به خسرو پرويز پادشاه ايران، هرقل پادشاه روم، اسقف نجران و .... (3) اين نامه ها هرگزبراى كشورگشايى نبود و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آنان را تنها به پذيرش اسلام و پيروى از احكام الهى دعوت كرد.
در سال دهم هجرت، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فريضه حج را انجام داد. در پايان مراسم، مردم
ص: 211
در حال حركت به سوى شهرهاى خود بودند كه وحى الهى آمد: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ... (1)
اين موضوع آنچنان اهميتى داشت كه اگر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آن را انجام نمى داد رسالتش را تمام و كامل نكرده بود، و آن مسأله بيان امامت حضرت على عليه السلام بود. و حضرت محمد صلى الله عليه و آله در غدير در برابر چشم هزاران انسان مسلمان، از جانب خدا فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاهُ». اولين كسى كه به على عليه السلام در غدير تبريك گفت ابوبكر و پس از وى عمر بود!
اين تدبير الهى براى آن بود كه مردم بعد از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله چه كسى را رهبر و پيشواى خود قرار دهند و كيست كه اهداف الهى و قرآنى دارد و احكام خدا را اجرا مى كند و مى تواند همگان را به راهى هدايت كند كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى خواست. بنابر نظر الهى و نظر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين تنها على عليه السلام بود كه شايستگى و صلاحيت جانشينى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را در امور دين و دنيا و رهبرى و امامت داشت.
ص: 212
احمد مبلغى
بعثت، هجوم نور به قلب تاريكى است. عاشقان كوى محمد نقد دل را به پاى محبت او نثار مى كنند تا صفاى باطن به دست آورند. دل را به چشمه معرفت او مى سپارند تا با زلال احكام الهى اش زنگار از درون بزدايند. كشتى نشين درياى اهل بيت محمد مى شوند تا سوار بر امواج فقه، به ساحل سعادت راه يابند!
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين مردم خواند، يكسره مايه حيات است و وسيله نجات؛ راهى هموار در داغستان دنيا كه پاى انديشه بشر را از ريگ خطا مصون مى دارد و احكامى سراسر حكمت كه ريشه در فطرت انسان دارد. او كه درهاى باغ سبز معرفت را بر پيروان مكتب خويش گشود و پيام آورِ اين حكمت بود، به يقين شخصيتى بزرگ دارد و ستودنى.
دل او آسمان معرفت الهى است و كلامش باران رحمت خداوند!
و حال كه چنين است بر پويندگان راه محمد است كه آن پيام آورِ مهر و صداقت را بشناسند و جان خويش را آينه روشنى از او گردانند و در راه احترامش بكوشند.
آنچه به فهرست مى كشانيم، وظايفى است بر عهده همه ما كه راه حق شناسى و احترام گذارى به خاتم پيامبران را مى آموزد. او كه جرعه حيات به ما نوشاند، بيش از هر كس سزاوار احترامى بى شائبه است، هر چند كه از عهده حق او برنياييم.
ص: 213
از طرف ديگر اين وظايف، آينه اى است كه ما را با چهره نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله آشنا مى سازد، گرچه سيماى به حق پيوسته و از دنيا گسسته محمد صلى الله عليه و آله هرگز در چشم دنيايى مان نمى گنجد؛ ولى:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
پس بر شيفتگان او است كه اين وظايف را بشناسند و بدانند كه هر يك از آنها انگشت اشاره به سيماى نورانى اش دارند.
گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار گواهى به يگانگى خداوند سبحان، اهميت و فضيلتى ويژه دارد، تا آنجا كه اميرمؤمنان فرمود:
«وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ شَهَادَتَانِ تَرْفَعَانِ الْقَوْلَ وَ تُضَاعِفَانِ الْعَمَلَ خَفَّ مِيزَانٌ تُرْفَعَانِ مِنْهُ وَ ثَقُلَ مِيزَانٌ تُوضَعَانِ فِيهِ». (1)
«گواهى دادن به يگانگى خداوند متعال (همان گونه كه در متن حديث آمده) و بندگى و رسالت محمد صلى الله عليه و آله دو گواهى دادنى است كه سخن را بالا و عمل را دو چندان مى سازند. ترازويى كه اين دو از آن برداشته شوند سبك و ترازويى كه اين دو در آن نهاده شوند سنگين خواهد بود.»
بعلاوه كه گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در تشهد نماز واجب است.
شخصى به حضور امام صادق عليه السلام رسيد. حضرت از حال وى جويا شد. او گفت:
ص: 214
خداوند به من فرزندى داده است. امام پرسيد: چه نامى را برايش گزيده اى؟ گفت: محمد! امام عليه السلام با شنيدن اين نام صورتش را به عنوان احترام نزديك زمين آورد و گفت: محمد، محمد، محمد! آنگاه ادامه داد: خودم، فرزندانم، پدرم، مادرم و تمام اهل روى زمين فداى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله باد! (1)
مالك، امام مالكيان مى گويد: جعفر صادق عليه السلام هنگامى كه نام پيامبر صلى الله عليه و آله را مى برد رنگ چهره اش تغيير مى يافت. تا آنجا كه بازشناخته نمى شد! من جز او كسى را اينچنين نيافتم. (2)
بزرگداشت پيامبر صلى الله عليه و آله تا بدانجاست كه اعتكاف در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به ويژه در سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه از اعتكاف در ديگر مساجد ثواب بيشترى دارد. (3)و هر كس پس از سه روز اقامت و روزه در مدينه، حاجتى از خداوند بطلبد حاجتش روا شود. (4)
و به موجب پاره اى از روايات، اقامت در شهر آن حضرت (مدينه)، بر اقامت در مكه ترجيح دارد. (5)
بر پايه احاديث، غسل كردن براى ورود به مدينه منوّره و خروج از آن و وداع با پيامبر صلى الله عليه و آله يا زيارت آن حضرت و نيز ورود به مسجد پيامبر مستحب است. (6)
همچنين مسافرى كه قصد اقامت در مدينه نكرده و بايد بر طبق قاعده نماز را شكسته بخواند، مى تواند در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را به اختيار خود شكسته يا تمام بخواند.
ص: 215
البته سه مكان ديگر نيز داراى اين حكم اند: مسجد الحرام، مسجد كوفه و حائر سيدالشهدا، حسين بن على عليهما السلام. (1)
نيز به احترام آن حضرت، روزه گرفتن در روز ميلادش (هفدهم ربيع الأول) ثواب يك سال روزه دارد. (2) و روزه در عيد مبعث ثواب دو سال. (3)
بعلاوه، در اين روز شاد كردن مؤمنان و دادن صدقه يكى از آداب شمرده شده است. (4)
قرآن، پيامبر صلى الله عليه و آله را اسوه نيكو مى خواند لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ اسْوةٌ حَسَنَةٌ (5)
و محبوبترين بنده خدا را كسى مى داند كه از اين اسوه زيباى بشريت، درس گيرد (وَ أحَبُّ الْعِباد إلَى اللَّه المُتَأسّي بِنَبيِّهِ). (6)
قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ .... (7)
« (اى پيامبر) بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خويشاوندان و دارايى هايى كه به دست آورده ايد و تجارتى كه از كسادى آن مى ترسيد و
ص: 216
خانه هايى كه از آنها خرسنديد، نزد شما از خدا و رسولش و كارزار در راه او محبوب تر است پس منتظر باشيد تا خدا امر و فرمانش را بر شما فرود آورد ...»
قرآن مى فرمايد: ... وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ ... (1)
؛ «و از پيامبر اطاعت كنيد.»
همان پيامبرى كه به اطاعتش امر شده ايم، خود بر پيروى از عترتش سخت تأكيد كرده است. از حديث ثقلين گرفته تا حديث سفينه و صدها حديث ديگر، همگى اطاعت از اهل بيت عليهم السلام را ضرورى شمرده اند. از نظر امير مؤمنان عليه السلام اين اطاعت بايد به صورت يك ملازمت كامل با آنان شكل بپذيرد؛ يعنى از اهل بيت عليهم السلام نه اندكى جلوتر بيفتيم و نه اندكى عقب تر. آن حضرت فرمود:
«فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ ... وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا» (2)
«همواره ملازم طريقه آنان باشيد. نه از آنان پيشى گيريد كه به گمراهى مى افتيد و نه از آنان عقب بمانيد كه به هلاكت مى رسيد.»
ص: 217
از نظر اميرمؤمنان، بپا داشتن سنت پيامبر صلى الله عليه و آله خصلت اهل ايمان (1) و وظيفه حكومت اسلامى است. (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سِتَّةٌ لَعَنْتُهُمْ وَ التَّارِكُ لِسُنَّتِي». (3)
«شش نفرند كه خداى متعال آنها را لعنت مى كند؛ يكى از آنها كسى است كه سنت مرا ترك كند.»
در ذكر صلوات امام صادق عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين مى خوانيم:
«أَللّهمّ الْعَنِ الَّذِينَ ... غَيَّرُوا سُنَّةَ نَبِيِّكَ». (4)
«خداوندا! لعنت كن كسانى را كه سنت پيامبر را تغيير دادند ...»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«حُبِّي خالَطَ دِماءَ امّتي فَهُمْ يُؤثِرُوني عَلَى الآباءِ وعَلَى الامّهاتِ وعَلى أنفُسِهِم». (5)
ص: 218
«دوستى من با خونهاى امت من آميخته شده است. آنها مرا بر پدران و مادران و بر خودشان ترجيح مى دهند.»
خداى متعال بر حفظ مقام آخرين برگزيده خود در سوره حجرات مى فرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ. (1)
«اى مؤمنان، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر صلى الله عليه و آله نكنيد و براى او سخن بلند مگوييد؛ مانند بلند سخن گفتن برخى از شما براى برخى ديگر.»
اميرمؤمنان عليه السلام در رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر قبر آن حضرت گفت: فغان و بى تابى قبيح است مگر بر تو. (2)
رضايت فاطمه زهرا عليها السلام دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله معيار رضايت الهى است. پيامبر صلى الله عليه و آله در تكيه بر اين امر، رضايت فاطمه عليها السلام را رضايت خويش و رضايت خويش را رضايت خداوند معرفى مى نمود و ناخرسندى و خشم زهرا عليها السلام را ناخرسندى خود و خشم خود را غضب خداوند مى دانست.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«إذا بَلَغَ نَسَبي إلى عَدْنان فَامْسِكُوا». (3)
ص: 219
«هر گاه نسب من به هنگام شمردن، به عدنان، [جد بيستم پيامبر صلى الله عليه و آله] رسيد توقف كنيد. [و از آن پس را دنبال نكنيد.]»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شعبان ماه من است، خداوند رحمت كند آنكه مرا در اين ماه (اطاعت پروردگار و روزه) كمك كند. (1)
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: از زمانى كه نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را نسبت به شعبان شنيدم روزه اين ماه را ترك نكردم و آن را تا آخر عمرم ترك نخواهم كرد ان شاءاللَّه. (2)
زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله از پرفضيلت ترين زيارت هاست. آن حضرت خود فرموده است: كسى كه بعد از رحلتم، قبرم را زيارت كند، مانند كسى است كه به ديدار من در زمان حياتم آمده است. (3)
و در روايت ديگرى فرمود: من شفيع او در قيامت خواهم شد. (4)
زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله تا آنجا اهميت دارد كه مستحب است آن را بر حج استحبابى ترجيح دهيم. (5)اين زيارت در مواردى استحباب بيشترى دارد؛ از جمله:
1- به هنگام حج، زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله براى كسانى كه به حج رفته اند استحباب بسيار دارد؛ به گونه اى كه اگر حجاج از انجام آن سر باز زنند بر حاكم اسلامى است آنان را به انجامش موظف دارد. (6)
ص: 220
2- در روز ولادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله (هفدهم ربيع الأول) چنانچه نتوان بر سر قبر آن حضرت حاضر شد، مى توان از دور حضرت را زيارت كرد. (1)
3- در مبعث نبوى صلى الله عليه و آله (بيست و هفتم رجب) زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روز مستحب است. (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نمى توانيد به زيارت قبر من بياييد، رو به حرمم ايستاده سلام بفرستيد كه آن نيز به من مى رسد. (3)
در روايت ديگرى از امام كاظم عليه السلام مى خوانيم: هنگامى كه به رواق پيامبر صلى الله عليه و آله داخل يا از آن خارج مى شوى، بر او سلام كن و همچنين از دور به او سلام كن. (4) در روايت براى كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله «سلام» با كيفيت خاصى وارد شده است. (5)
در دو مورد سلام كردن به پيامبر صلى الله عليه و آله جايگاه ويژه اى پيدا مى كند:
1- در نماز، مستحب است قبل از گفتن سلام واجب در نماز، «السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ» گفته شود. (6)
2- در سجده سهو، براى سجده سهو اذكارى وارد شده كه گفتن يكى از آنها واجب است. از جمله آن اذكار اين است: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ، السَّلامُ عَلَيكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّه و بَرَكاتُه». (7)
ص: 221
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ زَارَنِي أَوْ زَارَ أَحَداً مِنْ ذُرِّيَّتِي زُرْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». (1)
«كسى كه فردى از ذريّه مرا زيارت كند، زيارت كنم او را در روز قيامت.»
خداى متعال در قرآن كريم مى فرمايد: إنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبيّ، يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً. (2)
«خدا و فرشتگان بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود مى فرستند. اى كسانى كه ايمان آورده ايد، شما نيز بر او درود فرستيد و او را كاملًا فرمان بريد.»
در بيان فضيلت صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله و آل او، روايات فراوانى وارد شده است كه به دو روايت اشاره مى كنيم:
1- امام رضا عليه السلام فرمود: «مَنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى مَا يُكَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْيُكْثِرْ مِنَ الصَّلاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (3)
«كسى كه نمى تواند گناهان خويش را با اعمالى كه كفاره آنها شود محو كند، بايد بسيار بر محمد و آل او صلوات بفرستد.»
2- «مَا فِي الْمِيزَانِ شَيْ ءٌ أَثْقَلَ مِنَ الصَّلاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (4)
«چيزى به اندازه صلوات بر محمد و آل او در ترازوى اعمال سنگينى نمى كند.»
درمواردى صلوات حكم ويژه اى پيدا مى كند:
الف: در تشهّد نماز واجب است. (5)
ص: 222
ب: هنگام ذكر نام پيامبر صلى الله عليه و آله.
در اين صورت هر چند واجب نيست ولى در مورد ترك آن دو حديث نبوى وجود دارد:
1- «الْبَخِيلُ حَقّاً مَنْ ذُكِرْتُ عِنْدَهُ فَلَمْ يُصَلِّ عَلَيَّ». (1)
«حقيقتاً بخيل كسى است كه مرا پيش او ياد كنند و بر من صلوات نفرستد.»
2- «كسى كه به هنگام ياد شدن از من، صلوات را فراموش كند، خداوند او را در پيدا كردن راه بهشت دچار اشتباه مى كند.» (2)
ج: در روز مبعث يكى از آداب ويژه، بسيار صلوات فرستادن است. (3)
د: در هر دو خطبه بايد بر محمد و آل او عليهم السلام درود فرستاد. (4)
ه: در سجده سهو.
براى اين سجده چند ذكر وارد شده كه انجام يكى از آنها واجب است. بيشترِ اين ذكرها شامل صلوات است؛ مانند: «بِسم اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحمَّد» وَ «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللّهمّ صَلِّ عَلى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ». (5)
كسى كه بعد از شهادت به يگانگى خداوند سبحان، به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى دهد خون، مال و آبروى او محترم مى گردد و احكام اسلام مانند ازدواج و ... در حق او جارى مى شود.
در حديث آمده: «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ». (6)
با گفتن شهادتين خونها محترم شمرده مى شود و بر پايه آن احكام ازدواج و ارث جارى مى گردد.
ص: 223
همه فقيهان اسلام بر اين عقيده اند كه بايد دشنام دهنده پيامبر صلى الله عليه و آله را كشت. (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف بحارالأنوار رواياتى آورده كه گوياى استحباب تعمير قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و قبور امامان عليهم السلام است. (2)
آن حضرت خود فرموده است:
«بُورِكَ لبَيْتٍ فِيهِ مُحَمّدٌ وَ مَجْلسٌ فِيهِ مُحَمّدٌ وَ رفقةٌ فيه محمدٌ»؛ (3)
«خانه يا مجلس و گروهى كه در آن محمد نام وجود دارد، مبارك است.»
ابو رافع مى گويد: از پيامبر شنيدم كه فرمود: اگر نام فرزندى را محمد نهاديد، با او بدرفتارى ننماييد، اذيتش نكنيد و او را نزنيد. (4)
امام صادق عليه السلام به كسى كه نام فرزندش را محمد نهاده بود، فرمود: او را فحش نده، نزن و به او بدى نكن. (5)
قرآن مى فرمايد: قُلْ لا أسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجراً الَّا الْمَودَّةَ فِى القُربى. (6)
ص: 224
«اى پيامبر، بگو از شما پاداشى جز دوستى خويشاوندانم نمى خواهم.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ عليهم السلام فَإِنَّهُ مَنْ لَقِيَ اللَّهَ وَ هُوَ يَوَدُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِنَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لا يَنْتَفِعُ عَبْدٌ بِعِلْمِهِ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ حَقِّنَا». (1)
«همواره به اهل بيت محبت ورزيد؛ چه آنكه اگر كسى خداوند را ملاقات كند، در حالى كه ما را دوست مى دارد با شفاعت ما به بهشت رود. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست هيچ بنده اى از عمل خويش سود نمى برد مگر با شناختن حقّ ما.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا سوگند نسبت به كسى كه ذريّه ام را بيازارد شفاعت نمى كنم. (2)
«النَّظَرُ إِلَى ذُرِّيَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عِبَادَةٌ». (3)
«نظر انداختن به ذريّه پيامبر صلى الله عليه و آله عبادت است.»
والامقام ترين فرزندان و نوادگان، اهل بيت عصمت و طهارت هستند كه وظايف امّت نسبت به آنها آشكار است. بعد از ايشان بايد به سادات بزرگوار احترام گذاشت و روايت فوق اينان را نيز شامل است. در روايتى مى خوانيم:
«النَّظَرُ إِلَى جَمِيعِ ذُرِّيَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عِبَادَةٌ مَا لَمْ يُفَارِقُوا مِنْهَاجَهُ وَ لَمْ
ص: 225
يَتَلَوَّثُوا بِالْمَعَاصِي». (1)
«نظر افكندن به تمام ذريّه پيامبر صلى الله عليه و آله عبادت است تا آن زمان كه از راه آن حضرت صلى الله عليه و آله جدا نشده و به معاصى آلوده نشوند.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه سوره محمد صلى الله عليه و آله را قرائت كند، خداى سبحان او را از نهرهاى بهشت سيراب خواهد كرد. (2)
امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه سوره محمد صلى الله عليه و آله را قرائت كند، هيچگاه در دين او شك درنيايد و همواره از شرك و كفر محفوظ ماند تا اينكه مرگش فرا رسد. و آنگاه كه مرد، خداوند هزار فرشته در قبر او مى گمارد كه درود فرستند و ثواب درودشان براى او باشد و وى را تشييع كنند تا در ايستگاه ايمنى و رحمت، نزد خدا نگاهش دارند. سپس او در امان خداوند سبحان و پناه محمد صلى الله عليه و آله قرار مى گيرد. (3)
كسى از امام رضا عليه السلام در باره نماز جعفر طيّار پرسيد، حضرت فرمود: چرا غافلى از نماز حضرت رسول صلى الله عليه و آله؟! بعد فرمود: دو ركعت نماز بجاى مى آورى و در هر ركعتى يك بار سوره حمد و پانزده بار سوره قدر (انّا انزلناه ...) مى خوانى و در ركوع و بعد از سر برداشتن از آن و در هر دو سجده و بعد از سر برداشتن از هر كدام پانزده بار سوره قدر را قرائت مى كنى. از نماز كه فارغ شدى ميان تو و خداوند گناهى نمى ماند مگر اينكه آمرزيده شده و حاجتت برآورده مى شود. (4)
ص: 226
مستحبّ است ميان منبر و قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نماز گزارده شود. (1)
دو نوع نماز براى اين روز وارد شده است:
الف: دوازده نمازِ دو ركعتى كه در هر ركعت حمد و يك سوره آسان قرائت مى گردد. ميان هر دو ركعت نماز دعاى خاصى دارد كه ابتداى آن اين است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً ....» (2)
ب: دوازده ركعت نماز كه در هر ركعت حمد و سوره قرائت مى گردد و بعد از هر دو ركعت به صورت زير عمل مى كند:
1- سوره حمد و سوره توحيد و سوره فلق و سوره ناس (چهار بار)
2- «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» (چهار بار)
3- «اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً» (چهار بار)
4- «لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً». (چهار بار) (3)
يكى از آداب روز ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله (هفدهم ربيع الأول) خواندن نمازى دوركعتى است كه در هر ركعت، بعد از حمد ده بار سوره قدر و ده بار سوره توحيد خوانده مى شود. (4)
ص: 227
مستحب است كسى كه مى خواهد از مدينه بيرون رود، با قبر پيامبر صلى الله عليه و آله وداع كند و مستحب است در وداع چنين بگويد:
«صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ السَّلامُ عَلَيْكَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْلِيمِي» (1)؛ «خداوند بر تو درود فرستد. سلام بر تو! اميدواريم خداوند اين سلام را آخرين عرض ارادت ما بر تو قرار ندهد.»
ص: 228
في بُيُوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بالغُدُوِّ وَاْلآصالِ. (1) « [منبع نور و هدايت] در خانه هايى است كه خدا والايى آن را رخصت داده و در آن نام خدا ذكر شود. همانها كه در آن، «مردان الهى» صبح و شام، تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.»
زيارتگاهها، پايگاه هاى ياد و رمز دلدادگى به حضرت احدّيت است. زائر در جاى جاى «مشاهد مشرّفه» خود را با ذكر الهى همراه مى سازد و دل و جانش را با آن طراوت و شادابى مى بخشد. قرآن كريم، هنگامى كه از حج سخن به ميان مى آورد، ياد خدا را هدف اصلى آن معرفى مى كند و مى فرمايد:
لِيَشْهَدُوُا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهَ فى ايَّامٍ مَعْلُوماتٍ ...؛ (2)
«تا منافع بسياربراى خود فراهم آورند و در روزهايى شناخته شده، نام خدا را ياد كنند.»
ص: 229
هنگام حركت از عرفات و بار يافتن به مشعرالحرام به ذكر الهى فرمان مى دهد و مى فرمايد: ... فَاذا افَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْد الْمَشْعَرِ الْحَرامِ .... (1)
پايان زيارت را نيز با ذكر خدا تزيين مى دهد و مى فرمايد:
فَاذا قَضَيتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذكروُا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبائِكُمْ اوْ اشدَّ ذكراً ...؛ «آنگاه كه اعمال حج بجاى آورديد، پس، مانند يادكردن پدرانتان يا بيش از آن، خدا را ياد كنيد.» (2)
اين نكته، چنانكه آيه آغازين اين نوشتار مى نمايد، در زيارت قبور اولياى الهى نيز متجلّى است. سيوطى در تفسير الدرّالمنثور مى نويسد: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله آيه شريفه فى بُيُوتٍ اذِنَ اللَّهُ ... را قرائت مى كرد، مردى به پا خاست و در باره كلمه «بيوت» از حضرت پرسيد.
آن بزرگوار فرمود: منظور خانه هاى پيامبران است.
سپس ابوبكر برخاست و پرسيد: آيا خانه على و فاطمه نيز از آن جمله است؟
حضرت پاسخ داد: آرى، از بافضيلت ترين آن خانه هاست. (3)
بر اين اساس به جايگاه ذكر الهى و تجلّى آن در زيارات معصومان عليهم السلام مى پردازيم و از بزرگداشت ياد پروردگار در ديار پاكباختگان راه توحيد سخن مى گوييم.
عارفان مسلمان فلسفه آفرينش را «ايجاد رابطه معرفتى بين خدا و خلق» مى دانند و با استفاده از حديث قدسى «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً ...»؛ «من گنجى پنهان بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم پس جهان را آفريدم تا شناخته شوم.» (4) مى گويند: علت آفرينش و تجلّى
ص: 230
خداوند بر موجودات، شناخت پروردگار بود. ذيل آيه شريفه وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الانْسَ الَّا لِيَعْبُدُون (1)
روايتى است كه بدين امر اشاره مى كند.
مرحوم صدوق مى نويسد: امام حسين عليه السلام در يكى از سخنرانيهاى خويش فرمود: اى مردم، خداوند بندگان را نيافريد مگر براى آنكه او را بشناسند و هنگامى كه او را شناختند، عبادتش كنند. (2)
حافظ، هنگام سخن از تجلّى خداوند بر خلق، همين معنا را رمز آن مى خواند و مى گويد:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى كرد رخت ديد مَلك عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
ياد و نام حق، اظهار عشق و معرفت و ظهور زيبا و دل انگيز فلسفه حيات انسانى است. ياد، فرع بر شناختى است كه انسان از محبوب خويش دارد:
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه ذرّه اى بودم و عشق تو مرا بالا برد (3)
زندگى بدون ياد و نام حق، نتيجه اى جز انهدام هويت انسان ندارد. قرآن كريم مى فرمايد: وَ مَنْ اعْرضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً ... (4)
فلسفه عبادات نيز ريشه در همين نكته دارد. عبادت با ياد حق تعالى انسان را به هدف خلقت رهنمون مى سازد.
در قرآن كريم مى خوانيم: وَاقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى ...؛ «نمازرابراى ياد من به پاى دار.» (5) در آيه ديگر، پس از بيان بازدارنده بودن نماز از زشتى ها ومنكرات، مى فرمايد: وَلَذِكرُ اللَّهِ اكْبَر؛ «ذكر الهى بزرگتر [از هدف فوق] است.» (6) اميرمؤمنان عليه السلام در باره ذكر حقيقى الهى
ص: 231
مى فرمايد: خداوند سبحان ياد خويش را موجب جلاى دلها قرار داد. به يارى ذكر حق ناشنوايى شان از ميان مى رود. نابينايى شان درمان مى پذيرد و پس از ستيزنده بودن رام مى شوند. خداوند، كه نعمتهايش گرانبهاست، همواره، بويژه در دورانهاى فترت كه پيامبران در ميان مردم حضور ندارند، بندگانى دارد كه در انديشه هاشان با آنان راز مى گويد و در حقيقتِ عقل هاشان با آن ها به گفتگو مى پردازد ... براى ياد خدا اهلى است كه به جاى دنيا آن را برگزيده اند و بازرگانى و خريد و فروش آنان را از اين امر باز نمى دارد. روزهاى زندگى را با ياد خدا مى گذرانند، غافلان را به خوددارى محرمات فرا مى خوانند. همه را به داد و درستى برمى انگيزند و خود بدان عمل مى كنند. بدرفتاران را از كارهاى زشت بازمى دارند و آشكارا با آنان مى ستيزند. گويا دنيا را پشت سر گذاشته، به آخرت رفته اند؛ يا هنوز در دنيا هستند، ولى ماوراى آن را ديده، همه چيز را دريافته اند و به احوال نهان اهل برزخ پى برده اند. (1)
در آداب زيارت رسول گرامى صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه: چون خواستى داخل مسجد آن حضرت شوى، پاى راست را مقدّم دار و صد مرتبه «اللَّه اكبر» بگو. سپس دو ركعت نماز تحيّت مسجد به جاى آور. (2)
در آداب زيارت اميرمؤمنان، على عليه السلام چنين آمده است: در حالى كه زبانت به ذكر گوياست و الحمد للَّهِ و سبحان اللَّه و لا اله الّا اللَّه را تكرار مى كنى، به سوى حرم مطهر حركت كن. وقتى به خندق كوفه رسيدى، بايست و بگو: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ أَهْلُ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْمَجْدِ ...» و چون گنبد و بارگاه حضرت را مشاهده كردى، بگو: «الحمدللَّهِ عَلى ما اخْتَصَّني بِهِ مِنْ طيبِ الْمَوْلِدْ ... و چون به دروازه نجف رسيدى بگو: رسالت پيامبران و معصومان راهنمايى انسان ها به توحيد و ذات احديّت است.
ص: 232
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا ...» سپس داخل شو و بگو: «الحَمْدُللَّهِ الَّذِي ادْخَلَني هذِهِ الْبُقْعة الْمُباركة ....» (1)
در زيارت امام حسين عليه السلام نيز مى خوانيم: پاكيزه ترين لباسهايت را بپوش، پس از آن سى بار «اللَّه اكبر» بگو. سپس اين ذكر را بخوان «الْحَمد للَّهِ الَّذِي قَصَدْتُ فَبَلَّغَني ...» آنگاه در حالى كه با وقار و آرامش راه مى روى و ذكر تكبير، كلمه توحيد، حمد الهى و صلوات بر زبان دارى، بگو: «الحمدُ للَّهِ الْواحد الْمُتَوَحِّدِ بِالْامور كُلِّها ...» وقتى بر «تلّ» قرار گرفتى و روى به قبر ايستادى، سى بار «اللَّه اكبر» بگو و اين دعا را بخوان: «لا اله الّا اللَّه في علمه مُنْتَهى عِلْمِهِ، وَ لا اله الَّا اللَّهُ بَعْدَ عِلْمِهِ مُنْتَهى عِلْمِهِ ... لا اله الَّا اللَّه الحكيم، لا اله الّا اللَّه العَلىُّ العظيم، لا اله الّا اللَّه نُورُ السَّمواتِ السَّبعِ و نُور الأرضين السَّبع ....» (2)
در آداب زيارت حضرت معصومه عليها السلام مى خوانيم كه چون به قبر آن حضرت رسيدى، نزد سرش روى به قبله بايست. 34 بار «اللَّه اكبر» و 33 مرتبه «سبحان اللَّه» و 33 بار «الحمدللَّهِ» بگو. (3)
در زيارت جامعه كبيره، كه هر يك از ائمه را مى توان با آن زيارت كرد و تعليم امام هادى عليه السلام به موسى بن عبداللَّه نخعى است، حضرت مى فرمايد: چون به درگاه و آستان رسيدى، در حالى كه غسل كرده اى، بايست و شهادتين را بر زبان آور. چون داخل حرم شدى و قبر را ديدى، بايست و 30 بار «اللَّه اكبر» بگو. پس اندكى با آرامش راه برو و گامها را كوتاه بگذار و بار ديگر 30 بار «اللَّه اكبر» بگو. سپس به قبر مطهر نزديك شو و 40 مرتبه «اللَّه اكبر» بر زبان آور تا صد بار تكبير تمام شود. (4)
راستى فلسفه و رمز اين اذكار الهى چيست؟ و اين همه تأكيد بر ذكر الهى در زيارت معصومان عليهم السلام چه پيامى دارد؟
مى توان گفت كه هدف از اين همه تأكيد بر ذكر الهى، دو مسأله مهم است:
ص: 233
الف- دورى از غلوّ و افراط در باره معصومان عليهم السلام. رسالت پيامبران و معصومان راهنمايى انسانها به توحيد و ذات احديّت است. از آنجا كه اين بزرگواران معجزات فراوان دارند و حتى پس از شهادتشان نيز بركات و انوار الهى از قبور آنان بر مشتاقان و محبّان پرتو مى افكند؛ بدين جهت زائر را همواره با ذكر خداوند عادت داده اند تا مردم مؤمن هدف را از ياد نبرند و آنان را بندگان خداوند بدانند؛ بندگان مخلصى كه با اجازه پروردگار بر انجام دادن معجزات توانايند.
ب- تبيين اين نكته كه معصومان اسوه و مقتداى يادكنندگان الهى اند و زائر بايد اين درس را به صورت عملى بياموزد. در زيارت جامعه مى خوانيم:
«فَعَظَّمْتُمْ جَلالَهُ وَ أَكْبَرْتُمْ شَأْنَهُ وَ مَجَّدْتُمْ كَرَمَهُ وَ أَدْمَنْتُمْ ذِكْرَهُ».
«شما جلال خدا را به عظمت ياد كرديد و شأن او را بزرگ شمرديد و لطف و كرمش را به بزرگى و مجد ستوديد و ذكر خدا را پيوسته برقرار داشتيد.» (1)
اميد كه بتوانيم، با زيارت قبور معصومان عليهم السلام، دلهاى خويش را كانون ذكر حق و انديشه را آينه تعاليم انسان ساز اهل بيت عليهم السلام قرار دهيم و خود را مشمول دعاى مستجاب آن بزرگواران سازيم، كه اين زمزمه خلوت هاى انس ماست:
اى گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز كز سر صدق مى كند شب همه شب دعاى تو
دلق گداى عشق را گنج بود در آستين زود به سلطنت رسد هر كه بود گداى تو (2)
ص: 234
سيّد محمود مدنى بجستانى
مسجد «قُبا» كه اكنون در كنار شهر مدينه قامت زيبا و رساى گلدسته هايش سر بر آسمان لاجوردى مى سايد و هر لحظه، بويژه در ايام حج، پذيراى هزاران مسلمان عاشقى است كه در آن حضور مى يابند و ياد و يادگار و عطر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را مى جويند، اولين مسجدى است كه در اسلام ساخته شد. مهندس اين مسجد جبرئيل امين (1) معمار آن خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و كارگران آن افرادى چون على عليه السلام و سلمان و مقداد بوده اند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دوران اوليه زندگى خويش و بخش اول روزگار بعثت را در مكه گذراند.
در آخرين روزهاى اين دوران، از طرفى با مرگ ابوطالب و خديجه عليها السلام ماندن در مكه را نامناسب تشخيص داد و از سويى با پيشرفت اسلام در مدينه، زمينه حضور در آن ديار را مناسب ارزيابى كرد. پس در نيمه شبى غوغاخيز و هراس آفرين، على عليه السلام را در بستر خويش خواباند و خود در راه هجرتى تاريخى گام نهاد.
ص: 235
آن حضرت در روز دوشنبه 12 ربيع الاول (1) در ميان فريادهاى شادى و شور و شوق بسيار مردمِ روستاى كوچكِ قُبا به قبا وارد شد و در خانه يكى از سران روستا (كلثوم بن هِدم) منزل گزيد و خانه يكى ديگر از سران روستا (سعدبن خيثمه) را محل ملاقات خويش قرار داد.
مردم مدينه، با اصرار فراوان از او خواستند به شهر مدينه، كه تا آن زمان «يثرب» ناميده مى شد، گام نهد؛ ولى او پاسخ داد: من در انتظار على هستم و تا آمدن وى در اينجا مى مانم. توقف پيامبر به طول انجاميد و برخى، خسته از بلاتكليفى و انتظار، به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتند: به مدينه رويم، رسول خدا صلى الله عليه و آله ديگر بار همان پاسخ را تكرار كرد.
آنان گفتند: شايد على يك ماه ديگر نيايد! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه به زودى مى آيد، ان شاء اللَّه. (2)
سرانجام اين انتظار به پايان رسيد و على عليه السلام پس از پرداخت قرض ها و بازگرداندن امانت هاى پيامبر، همراه با خانواده آن حضرت و برخى از زنان مسلمان وارد قُبا شد. رنج سفر او را آزرده و پاهايش را سخت مجروح ساخته بود. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وى را در آغوش گرفت و آب دهان مباركش را به پاى وى ماليد بدين سان على عليه السلام تا هنگام شهادت هرگز گرفتار درد پا نشد.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، كه توقفش در دهكده قبا پانزده روز به درازا كشيد، تصميم گرفت براى فعاليت هاى عبادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى مسلمانان، پايگاهى به پا كند. بدين منظور مكان مسطح و وسيعى را، كه در كنار خانه كلثوم بن هِدم بود و از آن براى خشك كردن خرما استفاده مى شد، انتخاب كرد.
به گفته طبرانى، رسول خدا به يارانش فرمود: نقشه اين مسجد از سوى خداوند است و اينك شتر من مأمور اين كار است. كسى بر شتر سوار شود و او را حركت دهد تا
ص: 236
محدوده مسجد را مشخص سازد. ابوبكر برخاست و بر شتر نشست، ولى هرچه تلاش كرد شتر حركت نكرد. به ناچار ابوبكر پياده شد. پس عمر برخاست تا اين مأموريت را انجام دهد، ولى تلاش او نيز بى ثمر بود و نتوانست شتر را حركت دهد. در اين هنگام، رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود: برخيز و برشتر بنشين، چون على بر پشت شتر قرار گرفت، شتر راه افتاد، محدوده اى را دور زد و سپس به جاى نخست خويش بازگشت. بدينسان محدوده مسجد قبا مشخص شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله قبله آن را به سمت بيت المقدس تعيين كرد. (1)
پيامبر براى ساخت اين مسجد بسيار تلاش كرد. زنى به نام شموس بنت نعمان مى گويد: هنگام ساخت مسجد قبا، پيامبر صلى الله عليه و آله را مى ديدم كه سنگ هاى كوچك و بزرگ را برمى داشت تا آنجا كه سنگينى سنگ ها پشت مباركش را خم كرد. سپيدى خاك بر بدن مباركش نمايان بود. (گاه) مردى از صحابه مى آمد و مى گفت: اى فرستاده خدا، پدر و مادرم فدايت باد! سنگ و خاك را به من واگذار تا به جاى تو كار كنم. پيامبر مى فرمود:
نه، تو نيز سنگ ديگرى بردار. حضرت هماره در تلاش بود تا ساختمان مسجد پايان يافت. (2)
در روزهايى كه بناى خانه توحيد ساخته مى شد، عطر زمزمه هاى روح نواز صحابه، كه بيانگر بينش الهى آنان و عشق خدايى شان بود، فضا را آكنده مى ساخت و گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز با آنان هم نوا مى شد.
عبداللَّه بن رواحه، اين شعر را با آهنگى دل نواز مى خواند: «أفْلَحْ مَنْ يُعِالجُ الْمَساجِد»؛ «آن كه در پى ساختن و پرداختن مساجد است رستگار است.»
پيامبر صلى الله عليه و آله با همان آهنگ، آخرين قسمت شعرش را تكرار مى كرد و مى فرمود:
«مساجداً».
سپس عبداللَّه ادامه مى داد: «و يقرأ القرآن فيه قائماً و قاعداً»؛ «آنكه پيوسته نشسته و ايستاده در مسجد قرآن مى خواند.»
ص: 237
پيامبر مى فرمود: «و قاعداً».
آنگاه عبداللَّه مى خواند: «ولا يَبيتُ اللَّيْلَ عَنْهُ راقداً»؛ «و شب را نيز هماره بيدار بوده، به خواب نمى گذراند.»
پيامبر مى فرمود: «راقداً». (1)
بدين سان ساخت اولين بناى توحيدى در اسلام، كه داراى 3 رديف ستون چوبى بود، با تلاش مسلمانان به پايان رسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مدتى دهكده قبا را ترك كرد و به مدينه رفت ولى تا واپسين روزهاى زندگى هرگز رابطه خود را با اين مسجد قطع نكرد. هر شنبه پياده يا سواره به طرف مسجد قبا به راه مى افتاد و نماز را در آنجا مى گزارد. (2) طبق نقلى ديگر، روزهاى دوشنبه هر هفته در قبا نماز مى خواند (3) و نيز هر سال، صبحگاه هفدهم ماه مبارك رمضان به مسجد قبا مى شتافت. (4)
درباره جايگاه معنوى اين مسجد همين بس كه قرآن كريم آن را مسجدى مى خواند كه: «بر پايه تقوا بنا نهاده شده است.»
لَمَسْجِدٌ أسِّسَ عَلى التَّقْوى مِنْ اوَّلِ يَوْمٍ احَقُّ انْ تقُومَ فيهِ. (5)
«همانا مسجدى كه از اولين روز برمبناى تقوا پايه گذارى شده است، شايسته تر است كه تو در آن به نماز بايستى.»
ص: 238
بسيارى از مفسران، مراد از اين آيه را مسجد قبا دانسته اند؛ گروهى مسجد النبى صلى الله عليه و آله و برخى هر دو مسجد را مصداق و مراد اين آيه شمرده اند. (1)
امام صادق عليه السلام به معاوية بن عمار فرمود:
از حضور در مشاهد خوددارى مكن و يكى از اين مشاهد مسجد قبا است؛ زيرا اين همان مسجدى است كه از اولين روز بر پايه تقوا بنا نهاده شده است. (2)
روايات متعددى از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده است كه خواندن دو ركعت نماز در مسجد قبا را با انجام دادن يك عمره برابر مى داند.
اسَيْد انصارى مى گويد: رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: هركس در خانه خويش وضو گيرد و با نيتى خالص به مسجد قبا بيايد و جز گزاردن نماز انگيزه اى نداشته باشد و در آن دو ركعت نماز گزارد، پاداش يك عمره خواهد داشت. (3)
امام صادق عليه السلام از رسول خدا نقل كرده است كه فرمود: هركس به مسجد من؛ يعنى مسجد قبا درآيد و در آن دو ركعت نماز بخواند، با پاداش يك عمره بر مى گردد. (4)
عقبة بن خالد از امام صادق عليه السلام پرسيد: مى خواهم به مساجد اطراف مدينه بروم، از كدامين مسجد شروع كنم؟ امام صادق عليه السلام فرمود: از مسجد قبا آغاز كن و در آن بسيار نماز بگزار؛ زيرا اولين مسجدى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين منطقه در آن نماز گزارد. (5)
در محل مسجد قبا سه مكان بسيار با اهميت ديگر بود كه متأسفانه، به بهانه توسعه مسجد! تخريب شد و از ميان رفت. اين مكان ها عبارتند از:
ص: 239
در محل مسجد قبا چاهى بود كه آب بسيار ناگوار و تلخى داشت. چون پيامبر صلى الله عليه و آله به آن محل آمد، مسلمانان گفتند: آب اين چاه بسيار ناگوار و تلخ است، لطف كنيد و آب دهان خويش را در آن بيفكنيد تا گوارا شود. حضرت مقدارى از آن آب را در دهان خويش گرداند و دوباره به چاه باز گرداند و آب چاه بسيار گوارا و شيرين شد و تا ساليانى كام زيارت كنندگان مسجد قبا را شيرين مى ساخت. (1) وقتى عثمان، در زمان خلافتش، خواست آب بنوشد، انگشتر رسول خدا كه در دستش بود در چاه فرو افتاد، براى به دست آوردن انگشتر، همه آب را از چاه بيرون آوردند ولى هر چه كوشيدند انگشتر پيدا نشد. از آن روز اين چاه را «بئرالخاتم» (چاه انگشتر) ناميدند. (2)
در كنار مسجد قبا دو جايگاه به نامهاى مسجد على و مسجد فاطمه عليهما السلام وجود داشت. گروهى اين مكانها را محل نماز آن بزرگواران، هنگام اقامت در قبا مى دانند.
متأسفانه توسعه هاى اخير به از ميان رفتن اين مكانها انجاميده است. (3)
مسجد قبا در طول تاريخ، چندين بار توسعه يافت. ابتدا عثمان اين كار را انجام داد.
پس از وى عمر بن عبدالعزيز و ديگر زمامداران در اين مسير گام برداشتند و ساختمان بسيار زيباى كنونى به وسيله حاكمان سعودى انجام يافته است.
به اميد روزى كه اين مساجد به جايگاه اساسى و اصلى خود؛ يعنى آبادانى معنوى و مادى بازگردند و پايگاههاى توحيد و وحدت شوند.
***
ص: 240
مركز تحقيقات حج
رسول خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه وارد قبا شدند، مسجد قبا را بنا كردند، همچنين نخستين اقدام آن حضرت در مدينه منورّه بناى مسجد النبى صلى الله عليه و آله بود. چنين اقدامى نشانگر اهميت نقش مسجد در اسلام است.
شريف ترين مسجد پس از مسجدالحرام، مسجدالنبى است كه در مدينه منوره واقع است. رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره نماز خواندن در اين مسجد فرمود:
«صَلاةٌ فِي مَسْجِدِي تَعْدِلُ أَلْفَ صَلاةٍ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَسَاجِدِ إِلَّا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ».
«يك نماز در مسجد من، بهتر از هزار نماز در ديگر مساجد است، مگر در مسجدالحرام.»
مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز، مساحتى حدود 2071 متر داشت كه با ديوارهاى خشتى و گِلى و پايه هايى از تنه درختان خرما بنا شده بود. سقف مسجد را نيز با شاخه هاى درخت خرما پوشانده بودند.
در سال هفتم هجرت، با گسترش اسلام و افزايش شمار مسلمانان، ضرورت توسعه
ص: 241
مسجد مطرح شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله بر طول و عرض مسجد افزود تا آنكه مساحت آن به 2475 متر مربع رسيد. در اين توسعه، شكل مسجد به صورت مربع در آمد.
قبله مسجد نيز در سال دوم هجرى از شمال به سمت جنوب تغيير كرد و از آن پس نماز نه به سوى بيت المقدس كه قبله يهود بود، بلكه به سوى مكه خوانده مى شد.
از بناهايى كه همزمان با ساختن مسجد احداث شد، دو حجره در ديواره شرقى مسجد بود، اين دو حجره براى سكونت رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسرانش سوده و عايشه ساخته شد. بعدها بر تعداد اين حجره ها افزوده گشت. هر يك از اصحاب نيز كه توانايى داشتند، حجره اى در كنار مسجد ساختند و درى از آن به مسجد گشودند و در وقت نماز از همان در وارد مى شدند.
در سال سوم هجرت پيامبر دستور داد اين درها، جز درِ خانه على بن ابى طالب عليه السلام بسته شود.
با گسترش فتوحات اسلامى، جمعيت مسلمانان رو به فزونى نهاد و در اين ميان، مدينه به عنوان مركز خلافت، جمعيت بيشترى را به خود جذب مى كرد و از آن جا كه مساحت مسجد گنجايش مسلمانان را نداشت، لذا خلفا در صدد توسعه مسجد برمى آمدند كه اين توسعه در چند مرحله انجام و تا پايان دوره عباسيان و سلطه مغول ادامه يافت و مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله تا مساحت 9000 متر مربع گسترش يافت.
در عهد امپراتورى عثمانى (قرن دهم هجرى قمرى)، تحولاتى در بازسازى و توسعه مسجدالنّبى صورت گرفت. سلطان سليمان عثمانى در سال 938 ه. ق. در بازسازى مسجدالنّبى كوشش هايى صورت داد، امّا اقدام اساسى در سال 1265 ه. ق. به دست سلطان عبدالحميد آغاز گرديد و در طىّ سيزده سال، مسجد به شكلى استوار و در عين حال زيبا بازسازى شد.
آنچه از آثار و اسامى امامان شيعه و خلفا و برخى صحابه بر كتيبه هاى مسجدالنّبى به چشم مى خورد، يادگارى است از امپراتورى عثمانى كه ميان فِرَق اسلامى جمع كرده
ص: 242
است. و جالب است كه نام امام زمان به صورت «محمدالمهدى» بر يكى از كتيبه ها بگونه اى نوشته شده كه كلمه «حىّ» از درون اين طرح جلوه گر است.
دولت عربستان نيز در چند مرحله به بازسازى و توسعه مسجدالنبى پرداخت و از سال 1373 ه. ق. رسماً كار بازسازى و توسعه را آغاز كرد.
در مرحله اول اين بازسازى مساحت مسجد به 16327 متر مربع رسيد و بر ظرفيت آن در قسمت هاى شمالى، غربى و شرقى افزوده شد، چيزى در همين حدود نيز در اطراف مسجد از خانه ها تخريب و در طرح توسعه مسجدالنبى قرار گرفت كه به هنگام ازدحام جمعيت مورد استفاده زائران قرار مى گيرد.
در مرحله دوّم كه از سال 1406 ه. ق. آغاز شد، مسجد بار ديگر توسعه يافت و به مساحتى حدود 82000 متر مربع رسيد. علاوه بر آن، فضاى گسترده اى نيز در اطراف مسجد تسطيح شد تا نمازگزاران بتوانند در آن جا اقامه نماز كنند.
هم اكنون مجموع مساحت مسجد و اطراف آن، حدود 400500 متر مربع؛ يعنى برابر كلّ مساحت مدينه عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
قسمتى از مسجدالنّبى كه در ناحيه جنوب شرقى (رو به سمت قبله) قرار دارد، به نام روضه مطهره شناخته مى شود، اين قسمت فضيلت زيادى دارد و در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان «باغى از باغ هاى بهشت» معرفى شده است؛ (مَا بَيْنَ بَيْتِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ).
روضه شريفه 32 متر است كه طول آن 22 متر و عرض آن 15 متر مى باشد. در محدوده روضه مطهره، سه مكان مقدس ديگر نيز وجود دارد كه عبارتند از:
1- مرقد مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله 2- منبر 3- محراب.
ص: 243
- مرقد مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله
يكى از بهترين نقاط مسجد، مدفن رسول خداست؛ پيامبرى كه محبوب خدا و خلق بود و ميراث گرانبهاى اسلام، حاصل تلاش بيست و سه ساله آن حضرت است. در كنار شرقىِ مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله حجره هايى براى زندگى همسران خود ساخته بود كه تا نزديك نود سال پس از رحلت آن حضرت نيز سر پا بود. ابتدا حجره اى براى سوده، پس از آن براى عايشه و در امتداد آن، حجره اى براى حضرت فاطمه عليها السلام ساخته شد. مورّخان نوشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجره اى كه وفات يافت مدفون شد.
مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان خليفه دوم، در اتاق كوچكى قرار داشت و تا زمان توسعه مسجد در عهد وليد به همان شكل باقى بود، در آن زمان كه قسمت شرقى مسجد توسعه يافت مرقد مطهر نيز در مسجد قرار گرفت.
اكنون محدوده حجره طاهره، كه مرقد نيز داخل آن قرار دارد 240 متر (16 متر طول و 15 متر عرض) مساحت دارد كه ضريحى مطلّا در اطراف آن كشيده شده است. در چهار گوشه حجره طاهره، چهار ستون مستحكم بنا شده كه گنبد سبزى بر روى آن قرار دارد. اين حجره داراى چند در است. درِ حجره فاطمه عليها السلام كه نشانه محلّ حجره آن حضرت است. درِ تهجّد در شمال حجره و درِ وفود يا باب الرحمه در جهت غرب و درِ توبه يا باب الرسول در جهت جنوب (قبله). در حجره طاهره محلّى به عنوان قبر فاطمه عليها السلام با بقعه كوچكى مشخص شده و در داخل ضريح جاى گرفته است. در قسمت جنوبى اين بقعه نيز محراب فاطمه عليها السلام قرار دارد.
- منبر:
يكى از مكان هاى مقدّس در مسجد، محل منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله است. در روايات آمده است كه پيامبر در آغاز با تكيه بر تنه درخت خرما كه يكى از ستون هاى مسجد بود، به ايراد خطبه مى پرداخت، يكى از اصحاب پيشنهاد ساختن منبرى داد تا رسول خدا روى آن بنشيند تا هم مردم او را ببينند و هم آن حضرت از ايستادن خسته نشود.
ص: 244
البته منبرى كه در حال حاضر وجود دارد منبرى است كه سلطان مراد عثمانى در سال 998 ه. ق. دستور ساخت و نصب آن را داد. اين منبر داراى دوازده پله است و يك اثر ارزشمند هنرى است.
- محراب:
محراب در محلى ساخته شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نماز مى گزارد و در اينكه محل نماز آن حضرت همين محراب فعلى است ترديدى نيست. زمانى كه وليد دستور توسعه مسجد را داد و عمربن عبدالعزيز آن را اجرا كرد، بر جايگاه نماز رسول خدا محرابى ساخته شد.
محراب هاى ديگرى نيز كه محل نماز برخى خلفا بوده در مسجد ساخته شده است.
سقف مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بر ستون هايى قرار داشت كه علاوه بر نگهدارى سقف، مورد استفاده رسول خدا و اصحاب آن حضرت بود، از هر ستونى خاطره ويژه اى باقى مانده كه موجب تقدس آن شده است. هر بار كه مسجد بازسازى مى شد، محل اين ستون ها تغيير نمى كرد، جز اين كه ستون هاى قديمى جاى خود را به ستون هاى جديد مى داد. طبعاً با توسعه، ستون هاى جديدى نيز افزوده شد؛ به طورى كه اكنون نزديك به 706 ستون در مسجد وجود دارد.
ستون هايى كه در محل قديمى مسجد، در قسمت جنوبى آن قرار داشته، اكنون با رنگ سفيد از بقيه ستون ها مشخص شده و آن ها عبارتند از:
اسطوانة الحرس:
على بن ابى طالب عليه السلام در كنار اين ستون مى ايستاد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظت مى كرد. اسطوانةالحرس را به نام مصلّاى على نيز مى شناسند و اين ستون پيوند خاصى با آن امام همام داشته است.
ص: 245
اسطوانة التوبه:
ستون توبه يادآور خاطره تكان دهنده يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله به نام ابولُبابه است. وى مرتكب خطايى شد و خود را به ستون بست و توبه واقعى كرد. خداوند نيز توبه اش را پذيرفت و با دست مبارك رسول خدا ريسمان از گردن او گشوده شد. نماز خواندن و توبه در كنار اين ستون فضيلت دارد.
اسطوانة الوفود:
يكى از كارهاى روزانه رسول خدا ملاقات با سران قبايل بود. محل اين ملاقات ها كنار ستونى بود كه به اسطوانةالوفود معروف شد و اكنون نيز همين نام را دارد.
اسطوانة السرير:
نام محلى است كه رسول خدا ايام اعتكاف را در آنجا به سر مى برد و براى آن حضرت برگ هايى از درخت خرما پهن مى كردند تا استراحت كند.
اسطوانة المهاجرين:
علت انتخاب نام مهاجرين براى اين ستون، شايد اين بوده است كه مهاجران معمولًا در كنار اين ستون مى نشستند و با يكديگر سخن مى گفتند. اين ستون به واسطه حديثى كه درباره فضيلت نماز گزاردن در كنار آن، از او نقل شده است به نام عايشه نيز شناخته مى شود.
اسطوانة الحنانه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله- چنانچه گفتيم- در آغاز، بر تنه درخت خرمايى تكيه مى كرد و خطبه مى خواند. نوشته اند زمانى كه براى آن حضرت منبر ساخته شد، از اين درخت ناله برخاست شبيه ناله شتر ماده اى كه از بچه خود جدا شود و از اين رو آن را ستون حنّانه ناميده اند. بيش از صد تن از اصحاب رسول خدا اين روايت را نقل كرده اند.
ص: 246
صفه نام مكانى است كه گروهى از مهاجران مسلمان بى مسكن در سال هاى اوّليه هجرت، در آنجا سكونت داشتند. زمينى كه به آنها اختصاص داده شده بود، حدود 96 متر مساحت داشت و مسقّف بود و در ميان باب جبرئيل و باب النساء قرار داشت.
افرادى مانند بلال، ابوذر، مقداد، حذيفه و ... از اصحاب صفّه بودند.
اين محل بدان جهت به «مقام جبريل» شناخته شد كه فرشته مقرّب الهى از آنجا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مى شد و به خدمت آن حضرت مى رسيد. اين محل اكنون داخل حجره شريفه قرار دارد و قابل دسترسى نيست.
اين در، در ديوار غربى مسجد قرار دارد. نامگذارى اين در به «رحمت» برگرفته از حديثى است كه به موجب آن رسول خدا صلى الله عليه و آله به درخواست شخصى كه از اين در وارد شده بود، از خداوند طلب نزول باران كرد با دعاى حضرت باران شروع به باريدن كرد تا آن كه پس از هفت روز نيز طبق درخواست همان شخص تقاضاى قطع باران گرديد، اين در را «باب عاتكه» نيز مى نامند.
اين در، مدخل ورودى رسول خدا بود و در ديوار شرقى مسجد قرار دارد. در روايت آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدخل اين در با جبريل ملاقات كرد و از اين رو به باب جبرئيل نامگذارى شد.
ص: 247
اين در نيز در ديوار غربى مسجد قرار دارد و از زمان بناى نخستينِ مسجد، وجود داشته است.
يكى از درهاى مهم مسجد كه با توسعه مسجد در عهد خليفه دوم ايجاد شد، باب النّساء است كه هم اكنون نيز بدين نام شهرت دارد. علت نامگذارى آن اين است كه اين در، اختصاص به رفت و آمد زنها به مسجد داشته است. در توسعه هاى بعدى ده ها درِ جديد به مسجد افزوده شد.
زمانى كه وليد مسجد را توسعه داد چهار مناره بر چهار گوشه مسجدالنّبى ساخت.
اين مناره ها در گذر زمان جاى خود را به مناره هاى بزرگتر و محكم ترى داد و مناره هاى جديدى نيز براى مسجد ساخته شد.
چهار مناره اصلى مسجد عبارتند از: مناره هاى سليمانيه و مجيديه كه در دو سوى ضلع شمالى جاى گرفته و مناره هاى قايتباى و باب السلام كه در دو سوى ضلع جنوبى (قبله) قرار دارند.
در حال حاضر مناره هاى ديگرى در توسعه اخير به مسجد افزوده شده است.
ص: 248
مركز تحقيقات حج
بقيع غرقد، گورستان مدينه منوّره است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيارى از صحابه و پس از رحلت ايشان چهار تن از ائمه معصوم عليهم السلام و نيز تعدادى از بزرگان تابعين و سادات اهلبيت عصمت و طهارت در آن آرميده اند. از آن زمان تا كنون نيز هزاران نفر از دانشمندان، زاهدان وصلحا، كه در مدينه ازدنيا رفته اند، در همين گورستان مدفون شده اند.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى آرميدگان در اين قبرستان احترام ويژه اى قائل بود. يكى از موالى رسول خدا گويد: نيمه شبى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا از خواب بيدار كرد و فرمود: من فرمان يافته ام تا براى مدفونين در بقيع طلب آمرزش كنم، همراه من بيا و من همراه آن حضرت حركت كردم، وقتى پيامبر در ميان قبور بقيع قرار گرفت: «فَاسْتَغْفَرَ لِاهْلِهِ طَوِيلًا»؛ «مدتى طولانى براى مدفونين در آن، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش كرد.»
روش رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه از كنار قبرستان مى گذشت و مى فرمود: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ مِنْ دِيَارِ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ وَ إِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِكُمْ لاحِقُونَ».
بسيارى اوقات رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمت پايانى شب، كنار قبرستان بقيع مى آمد و به دفن شدگان در آن درود مى فرستاد و برايشان طلب مغفرت مى كرد.
امّ قيس گويد: كنار رسول خدا در بقيع ايستاده بودم، آن حضرت به من فرمود:
ص: 249
امّ قيس! از اين قبرها هفتاد هزار نفر برانگيخته مى شوند، بدون حساب وارد بهشت مى شوند و چهره هاى آنان همچون قرص ماه مى درخشد.
علت آن كه بقيع را، بقيع الغرقد ناميده اند آن است كه نوعى درخت خاردار در اين گورستان مى روييده كه نامش غرقد بوده و از اين رو به «بقيع غرقد» معروف شده است.
برخى نيز گفته اند: بقيع غرقد نام زمينى است كه نوعى درخت بلند توت آن را پوشانده باشد.
اين گورستان كه در قسمت شرقى مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله قرار دارد، در دوره جاهلى اهميت چندانى نداشته، ليكن پس از هجرت رسول خدا به مدينه و دفن بسيارى از چهره هاى سرشناس اسلامى در آن، از اهميت و قد است ويژه اى برخوردار گرديده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله خود برخى شب ها تنها به بقيع مى آمد و در آن جا به راز و نياز با خدا مى پرداخت.
بقيع تا يكصد سال قبل، ديوار و حصارى نداشته، امّا هم اكنون با ديوارى بلند محصور گشته و از گذشته تاكنون مسلمانان از هر فرقه و مذهب، پس از زيارت رسول خدا به اينجا آمده، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر آرميدگان در اين گورستان را زيارت مى كنند.
قبور ائمه معصوم عليهم السلام و تعداد ديگرى از دفن شدگان در بقيع، داراى قبّه و سرپناه بوده اند، ليكن هم اكنون تخريب گرديده و اين قبرستان به صورت فضاى باز و ساده اى در آمده و تنها برخى از قبور با ديواره هاى كوتاه، مشخّص باقى مانده است.
مقابل درِكنونى، كمى سمت راست، قبرهاىِ مطهّر چهار امام معصوم عليهم السلام قرار دارد:
1- امام حسن بن على عليهما السلام
امام مجتبى عليه السلام در نيمه رمضان سال سوّم هجرت، در مدينه زاده شد و از همان دوران كودكى به شدّت مورد علاقه رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفت، پس از رحلت آن حضرت، در كنار پدر بزرگوارش اميرمؤمنان عليه السلام در جنگ هاى جمل، صفين و نهروان
ص: 250
شركت جست و پس از شهادت پدر، به امامت منصوب و حدود شش ماه خلافت كرد تا اينكه معاويه جنگى را بر آن حضرت تحميل نمود، مردم نيز ايشان را تنها گذاشتند و سرانجام به تحريك معاوية بن ابى سفيان در سال 50 ه. ق. توسط همسرش جعده دختر اشعث بن قيس، مسموم شد و به شهادت رسيد و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- امام زين العابدين على بن الحسين عليهما السلام
امام سجاد عليه السلام در سال 38 ه. ق. به دنيا آمد و در دوران امام حسن بن على عليهما السلام و پدر بزرگوارش حسين بن على عليهما السلام رشد يافت. در كربلا همراه پدر بود امّا به دليل بيمارى نتوانست سلاح به دست گيرد و بجنگد، از اين رو، آن حضرت را با ديگر اسيران به شام بردند و از آن پس نزديك سى و چهار سال امامت داشت و سرانجام در سال 94 ه. ق. به تحريك وليد بن عبدالملك مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در كنار امام مجتبى عليه السلام در بقيع دفن گرديد. زهد و عبادت و كرم و بزرگوارى آن حضرت زبان زد خاص و عام و دوست و دشمن بود.
ص: 251
3- امام محمد بن على بن الحسين عليهم السلام
امام باقر عليه السلام در سال 58 ه. ق. به دنيا آمد و تا سال 94 ه. ق. در كنار پدر بزرگوارش زندگى كرد. پس از شهادت پدر، رهبرى را در دست گرفت و توانست شاگردان فراوانى را تربيت كند و در نشر معارف اسلامى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله گام هاى بلندى بر دارد.
آن حضرت را باقرالعلوم يعنى شكافنده دانش ها لقب داده اند. امام باقر عليه السلام در سال 114 و يا 117 ه. ق. به تحريك هشام بن عبدالملك به شهادت رسيد و در كنار پدر بزرگوارش در بقيع به خاك سپرده شد.
4- امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام
آن حضرت در سال 80 يا 83 ه. ق. به دنيا آمد و پس از شهادت پدر، رهبرى پيروان اهل بيت عليهم السلام را بر عهده گرفت و در دوران حيات پربار خود، هزاران شاگرد را در رشته ها و علوم مختلف تربيت كرد. منصور، دوّمين خليفه عباسى بر آن حضرت به شدت سخت گرفت و سرانجام در 25 شوال 148 ه. ق. به تحريك وى، آن حضرت مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در بقيع، كنار جدّ و پدرش دفن شد.
در كنار قبور چهار امام، از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله دو قبر ديگر وجود دارد كه يكى از آنها قبر عباس بن عبدالمطلب، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگرى قبر فاطمه بنت اسد مادر امير مؤمنان على عليه السلام است.
وى از شخصيت هاى بزرگ قريش و 2 يا 3 سال از رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگتر بود. در مكه از اظهار ايمان خوددارى مى كرد، در سال دوّم با اكراه به همراه قريش در جنگ بدر شركت جست سپس به اسارت مسلمانان درآمد و با فديه آزاد شد و سرانجام در زمره بهترين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار آمد. پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السلام وفادار ماند و در سال 33 ه. ق. در مدينه درگذشت و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.
ص: 252
او همسر ابوطالب و مادر على عليه السلام و از نخستين بيعت كنندگان با رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در سرپرستى پيامبر سهم بسزايى داشت. وى از آن چنان قداستى برخوردار گرديد كه به درون كعبه راه يافت و فرزندش على بن ابى طالب عليه السلام را در آن جا به دنيا آورد. در ماتم او رسول خدا صلى الله عليه و آله به شدّت متأثر شد و بر جنازه اش نماز گزارد و در حالى كه بر وى مى گريست، در قبرش نهاد.
در قبرستان بقيع سه تن از دختران رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به نامهاى زينب، ام كلثوم و رقيّه و نيز ابراهيم فرزند پسر آن حضرت مدفون اند.
زينب
بزرگترين دختر پيامبر صلى الله عليه و آله زينب بود كه از خديجه متولد شد و با ابوالعاص بن ربيع ازدواج كرد و در سال هشتم ه. ق. بدرود حيات گفت.
ام كلثوم
او همسر عُتْبه بود، پس از آن در سال سوّم هجرت به عقد عثمان درآمد و در سال 9 ه. ق. وفات يافت و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او مى گريست در بقيع به خاك سپرده شد.
رقيه
رقيه در مكّه به عقد عثمان در آمد، سپس به حبشه هجرت كرد، آنگاه از حبشه به مدينه آمد و سرانجام در سال دوّم هجرت بر اثر بيمارى وفات يافت. برخى نيز وفات او را سال چهارم هجرت ذكر كرده اند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد او را در بقيع به خاك سپردند.
ابراهيم
ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال 8 ه. ق. در مدينه از مادرش ماريه قبطيّه متولد
ص: 253
شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او علاقه بسيار داشت و عاطفه نشان مى داد ليكن سرانجام در سال دهم هجرت پس از يكسال و ده ماه از دار دنيا رفت و به دستور آن حضرت كنار قبر عثمان بن مظعون در بقيع به خاك سپرده شد.
محلّ ولادت او به نام مادرش مشربه ام ابراهيم لقب گرفت كه هم اكنون از آثار ديدنى مدينه به شمار مى آيد.
همسران رسول خدا نيز، به جز خديجه كبرى عليها السلام، همگى در بقيع مدفونند و اسامى آنان عبارت است از:
1- ام سلمه:
وى از زمره نخستين گروندگان به اسلام بود و در سال 60 ه. ق. بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- زينب بنت جحش:
وى ابتدا به عقد زيد بن حارثه درآمد، در سال پنجم هجرى از وى جدا شد و با رسول خدا صلى الله عليه و آله ازدواج كرد و سرانجام در سال 20 ه. ق. در سن پنجاه سالگى درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
3- ماريه قبطيّه:
مادر ابراهيم پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله. است وى در سال 16 ه. ق. در مدينه درگذشت و در بقيع دفن شد.
4- زينب بنت خزيمه:
وى همسر يكى از صحابه رسول خدا بود كه پس از شهادت او به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله
ص: 254
درآمد و سرانجام در حالى كه بيش از سى سال نداشت در سال چهارم هجرت بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
5- عايشه دختر ابوبكر:
وى در سال چهارم بعثت به دنيا آمد و سه سال پس از مرگ خديجه، با رسول خدا صلى الله عليه و آله ازدواج كرد و در سال 57 يا 58 ه. ق. درگذشت و در بقيع دفن شد.
6- حفصه دختر عمر بن خطاب:
او 5 سال قبل از بعثت زاده شد، سپس با خنيس بن حذافه ازدواج كرد و پس از درگذشت او به عقد پيامبر درآمد. بنا به گفته واقدى وى در سال 45 ه. ق. در مدينه از دار دنيا رفت و در بقيع دفن شد.
7- امّ حبيبه دختر ابوسفيان:
ام حبيبه پس از مرگ همسرش، به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و در سال 42 يا 44 ه. ق. در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
8- جُوَيْريه بنت حارث:
وى در سال 5 يا 6 هجرى، پس از غزوه بنى المصطلق به ازدواج رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و در سال 50 يا 56 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
9- صفيه:
او دختر حيى بن اخطب همسرابوعبيد سلام بن مشكم يهودى بود كه پس از مرگ او به عقد كنانة بن ربيع يهودى درآمد و بعد از كشته شدن وى از جنگ خيبر، پيامبر صلى الله عليه و آله او را آزاد و سپس با وى ازدواج كرد. وى درسال 50 يا 52 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
ص: 255
10- سَوْدَه بنت زمعه
وى همسر سكران بن عمرو بود كه پس از وفات او به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد.
در سال 50 يا 54 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
11- ريحانه بنت زيد:
وى در سال ششم هجرت به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و پس از حجةالوداع درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
1- صفيه بنت عبدالمطلب:
وى همسر عوام بن خويلد و مادر زبير بود. در نبرد احد در زمره زنانى بود كه به سوى احد آمد و بر شهادت حمزه مرثيه سرايى كرد. گويند او در جنگ خندق يك يهودى مهاجم را از پاى درآورد. سرانجام در سال 20 ه. ق. در حالى كه 75 ساله بود بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- عاتكه بنت عبدالمطلب:
در برخى نقل ها آمده كه عاتكه پس از آمدن به مدينه، در اين شهر وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد. برخى نيز نوشته اند عاتكه اصلًا به مدينه نيامده و در مكه رحلت كرده است.
1- ام البنين:
ام البنين دختر حِذام بن خالد بود كه به همسرى على بن ابى طالب عليه السلام در آمد و چهار پسر از آن حضرت به نامهاى: عباس، جعفر، عثمان و عبداللَّه به دنيا آورد كه همگى همراه با حسين بن على عليه السلام در كربلا به شهادت رسيدند.
ص: 256
ام البنين سپس در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- حليمه سعديه:
وى مادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. پس از آن كه در مدينه بدورد حيات گفت، در بقيع دفن شد.
1- عقيل بن ابى طالب:
عقيل برادر اميرمؤمنان على عليه السلام و بيست سال از آن حضرت بزرگتر بود و در راه گسترش اسلام فداكاريهاى بسيارى از خود نشان داد، سپس در دوران پيرى نابينا شد و قبل از واقعه حرّه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- عبداللَّه بن جعفر:
مادرش اسماء بنت عميس بود. وى به هنگام هجرتِ جعفر به حبشه، در آن جا به دنيا آمد. در جنگ موته پدر را از دست داد و در طول حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سپس همراه با اميرمؤمنان عليه السلام فداكارى هاى بسيارى در راه گسترش اسلام از خود نشان داد. على عليه السلام زينب كبرى عليها السلام را به ازدواج او در آورد، فرزندش عون در كربلا به شهادت رسيد و دو فرزند ديگرش نيز به دست امويان در واقعه حرّه در مدينه به شهادت رسيدند. وى در سال 80 هجرت به سن 90 سالگى در مدينه در گذشت و در كنار عقيل در بقيع به خاك سپرده شد.
3- محمد بن على معروف به ابن حنفيه:
از شخصيت هاى معروف صدر اسلام و فرزند بزرگوار اميرمؤمنان عليه السلام است. در جنگ هاى آن حضرت با قاسطين و مارقين و ناكثين شركت داشت و در سال 80 ه. ق.
درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
ص: 257
4- ابوسفيان بن حارث:
پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در سال 20 هجرى در مدينه درگذشت و در بقيع دفن گرديد.
5- اسماعيل بن جعفر:
فرزند امام صادق عليه السلام بود كه با اهل و عيال خود در منطقه عُريض بسر مى برد و سرانجام در دوران حيات پدر بزرگوارش در سال 143 ه. ق. زندگى را بدرود گفت و در فاصله حدود 15 مترى قبور ائمه، در بقيع به خاك سپرده شد. پس از احداث خيابان اباذر، قبر اسماعيل به داخل بقيع منتقل گرديد.
6- عثمان بن مظعون:
از افاضل صحابه پيامبر و سيزدهمين فردى بود كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد.
دوبار به حبشه هجرت كرد. در جنگ بدر شركت داشت و پس از بازگشت در بيست و دومين ماه هجرت درگذشت. او اولين فرد از مهاجرين بود كه در مدينه وفات يافت و در بقيع مدفون شد.
7- اسعد بن زراه:
از بيعت كنندگان با پيامبر در عقبه و نخستين كسى بود كه به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز جمعه را در مدينه اقامه كرد. در سال اول هجرت و در حالى كه هنوز بناى مسجدالنّبى به پايان نرسيده بود در گذشت.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بر نعش وى حاضر شد، غسلش داد، كفن پوشانيد و در حالى كه مى گريست او را در قبر نهاد و در بقيع دفن كرد.
8- خُنَيس بن حُذافه:
از هجرت كنندگان به حبشه و از نخستين اسلام آورندگان بود. در اثر زخمى كه در
ص: 258
جنگ بدر و يا احد برداشت، سر انجام به شهادت رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله بر جنازه اش نماز گزارد و او را كنار قبر عثمان بن مظعون در بقيع به خاك سپرد.
9- سعد بن معاذ:
از قبيله اوس و از صحابه بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در جنگ بدر پرچم دارى اوسيان را برعهده داشت. در جنگ خندق مجروح و در آستانه شهادت قرار گرفت و سرانجام همزمان با غزوه بنى قريظه از دار دنيا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله بر جنازه او نماز گزارد و او را در بقيع در نزديكى قبر فاطمه بنت اسد به خاك سپرد.
10- عبداللَّه بن مسعود:
از اولين كسانى است كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد، سپس در خواندن و آموختن قرآن به مرتبه والايى دست يافت و در جمع آورى قرآن نيز نقش داشت. وى در سال 32 ه. ق. بدرود حيات گفت و در كنار قبر عثمان بن مظعون در بقيع به خاك سپرده شد.
11- ابوسعيد خُدرى:
از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، در جنگ احد شركت داشت و داراى دو خصلت علم و شجاعت بود. پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از راويان مناقب اهل بيت بود و در سال 64 يا 74 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در نزديكى قبر فاطمه بنت اسد به خاك سپرده شد.
12- مقداد بن اسود:
از صحابه جليل القدر رسول خدا صلى الله عليه و آله و مورد علاقه آن حضرت بود و در سال 33 ه. ق. در سن 70 سالگى در جُرُف، سه مايلى مدينه، درگذشت. جنازه اش را به مدينه حمل و در بقيع به خاك سپردند.
ص: 259
13- ارقم ابن ابى ارقم:
از اولين گروندگان به اسلام بود و خانه اش در مكه مركز تبليغ و تعليم رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد. در بسيارى از نبردها و حوادث صدر اسلام حضور داشت و سرانجام در سن 80 سالگى درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
14- حكيم بن حزام:
پسر برادر حضرت خديجه بود كه در روز فتح مكه اسلام آورد و پس از 54 ه. ق.
در مدينه درگذشت.
15- جابر بن عبداللَّه:
از صحابى مشهور بود و در 19 غزوه شركت داشت و پس از 94 سال، به سال 90 ه. ق. درگذشت.
16- زيد بن ثابت:
از جمع آورندگان قرآن بود. در سال 45 يا 50 ه. ق. وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
17- سهل بن سعد ساعدى:
در سال 88 ه. ق. پس از يكصد سال زندگى در مدينه درگذشت.
18- مالك بن انس:
از ائمه چهارگانه اهل سنت و پيشواى مالكى ها بود كه در بين سالهاى 174 تا 179 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
19- نافع المدنى:
از بزرگان تابعين بود كه در بين سال هاى 117 تا 120 ه. ق. در مدينه درگذشت و در
ص: 260
كنار قبر مالك بن انس در بقيع به خاك سپرده شد.
20- نافع شيخ القرّاء:
يكى از قراء سبعه است كه حدود 70 سال براى مردم مدينه قرآن خواند. وى در سال 169 ه. ق. در مدينه وفات نمود و در بقيع به خاك سپرده شد.
21- اسامة بن زيد:
در سال 54 ه. ق. در سن 57 سالگى در مدينه درگذشت.
22- زيد بن سهل، ابوطلحه انصارى.
از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه در سال 34 ه. ق. و يا در سال چهلمِ وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه درگذشت.
23- شهداى حَرّه:
تعدادى از شهداى واقعه حره نيز كه به دستور يزيد و توسط مسلم بن عقبه و سربازان وى به شهادت رسيدند، در قبرستان بقيع مدفون اند.
برخى از دفن شدگان ديگر در بقيع عبارتند از:
1- عبدالرحمان بن عوف
2- عثمان بن عفان
3- سعد بن ابى وقاص
4- ابوهريره
5- صُهَيبِ بن سنان
6- اسيد بن حضير
7- حويطب بن عبدالعزّى
8- ركانة بن عبد يزيد
9- عبداللَّه بن سلام
10- عبداللَّه بن عمرو
11- ابوسلمة بن عبدالأسد
12- عبداللَّه بن عتيك
13- قتادة بن نعمان
14- عمرو بن حزم
ص: 261
15- مخرمة بن نوفل
16- عبداللَّه بن انيس
17- براء بن معرور
18- جبير بن مطعم
19- مِسْطح بن اثاثه
20- معاذ بن عَفْراء
21- ابن عمر بن نفيل
22- مالك ابن التّيهان
23- ابوالسيد ساعدى
24- محمد بن مسلمه
25- عويم بن ساعده
26- كعب بن عمر
در قسمت شمالىِ قبور ائمه بقيع، مكان كوچكى وجود داشته كه فاطمه زهرا عليها السلام پس از مرگ پدر، آن جا مى آمده و به شدت مى گريسته است. اين مكان به بيت الأحزان و يا مسجد فاطمه معروف بوده و تا اوايل سده اخير بنايى داشت كه مردم در آن جا زيارت خوانده و نماز مى گزاردند.
ص: 262
حرم ائمه بقيع، كه در كتب تاريخ بعنوان «مشهد» و «حرم» اهل بيت معروف گرديده، در سمت غربى و منتهى اليه بقيع واقع شده است. در اين حرم مطهر، قبر چهارتن از ائمه اهل بيت؛ امام مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام در كنار هم و به فاصله 3- 2 مترى اين قبرها، قبر عباس، عموى گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفته و در كنار آن نيز قبر ديگرى است متعلق به فاطمه بنت اسد و به احتمال ضعيف متعلق به فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه قبل از ويرانى ساختمان اين حرم مطهر، همه اين قبور در زير يك گنبد قرار داشتند و داراى ضريح و صندوق زيبايى بودند.
درصدد آنيم كه سه موضوع را به صورت مستقل و جداگانه بررسى كنيم:
1- تاريخ حرم ائمه بقيع.
2- تاريخ ضريح ائمه بقيع.
3- قبر فاطمه بنت اسد يا فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله.
گرچه پس از گذشت قريب به يك قرن از تخريب حرم مطهر ائمه بقيع و از بين
ص: 263
رفتن تمام آثار اين بناى باشكوه و معنوى، نمى توان همانند ساير ابنيه تاريخى و مذهبى، از آثار آن به عظمت و قدمتش پى برد و تاريخ ساختمان آن را به دست آورد، ولى آنچه از منابع مختلف به دست مى آيد، تا حدّى مى تواند ما را با تاريخ و چگونگى اين حرم شريف آشنا سازد و بيانگر وضع اين بناى فخيم و پرشكوه معنوى در طول تاريخ گردد.
اجمال تاريخ اين حرم مقدس اين است كه قبور ائمه بقيع عليهم السلام مانند ساير قبرها در محوطه مكشوف و بدون ديوار و سقف نبوده؛ بلكه قبر آنان مانند تربت پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت رضا عليه السلام از آغاز دفن اجساد مبارك و پيكر مطهرشان، در داخل خانه اى كه متعلّق به عقيل بوده، قرار داشته است و به مرور زمان اين خانه به ساختمان مناسب، به شكل مسجد تبديل گرديده، سپس در محل همان ساختمان بزرگترين و مرتفع ترين گنبد و بارگاه بنا شده است و در قرون متمادى داراى خادم و دربان و داراى ظريف ترين و گرانبهاترين ضريح و صندوق با زيباترين روپوش و داراى فرش و قنديل بوده و بالأخره در هشتم شوال سال 1344 ه. ق. به وسيله وهابيان منهدم گرديده است.
براى توضيح اين حقيقت تاريخى، توجه به دو مطلب را لازم مى دانيم:
از مجموع گفتار مورّخان چنين برداشت مى شود كه مردم مدينه كه قبلًا اجساد درگذشتگان خود را در نقاط مختلف و در دو گورستان عمومى به نام گورستان «بنى حرام» و «بنى سالم» (1) و گاهى در داخل منازل خود دفن مى كردند، با رسميت يافتن بقيع به مناسبت دفن جسد عثمان بن مظعون (2) و ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله (3) به آنجا توجه نمودند و عده اى از صحابه و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله بتدريج خارها و درختان موجود در بقيع را قطع و آن بخش را بعنوان آرامگاه خصوصى، به خانواده خود اختصاص دادند و
ص: 264
بعضى از اقوام و عشيره رسول خدا صلى الله عليه و آله در داخل بعضى از منازل متصل به بقيع دفن گرديدند.
با اينكه وضع بقيع، با گذشت چهارده قرن، دگرگون شده و از قبور زيادى كه در اين آرامگاه تاريخى به افراد معروف از صحابه و شخصيت هاى اسلامى تعلّق داشت، بجز تعدادى محدود باقى نمانده است، ولى در عين حال همين تعداد از قبور نيز مى تواند مؤيد گفتار اين مورخان و بيانگر نظم و ترتيب موجود در آن دوران باشد؛ زيرا گذشته از اينكه قبور همه اقوام رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمت غربى بقيع واقع شده، هر گروه از آنان نيز به تناسب ارتباطشان با همديگر و انتسابشان به رسول خدا صلى الله عليه و آله در يك نقطه معين و جايگاه مخصوص و در كنار هم دفن شده اند؛ مثلًا قبور ائمه چهارگانه با قبر عباس و فاطمه بنت اسد در يك نقطه و در كنار هم و همه همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله (1) در يك نقطه معين و در كنار هم و رقيه و امّ كلثوم دختران پيامبر در كنار هم و عمّه هاى آن حضرت با امّ البنين در كنار هم، كه مجموع اين بخش به نام «مقابر بنى هاشم» معروف گرديده است؛ همانگونه كه ساير بخشهاى مختلف بقيع نيز به نامهاى خاصى ناميده شد؛ مانند «روحاء» و «زوراء». (2)
و باز مى بينيم پس از گذشت بيش از نيم قرن از رسميت يافتن بقيع، تمام شهداى حرّه در يك نقطه از بقيع و در كنار هم به خاك سپرده شده اند.
مطلب دوّمى كه در اين بحث حايز اهميت است اين است كه طبق دلايل موجود تاريخى، خانه ها و منازل مدينه تا بقيع امتداد داشته و بقيع پيش از آنكه به صورت آرامگاه
ص: 265
عمومى درآيد و همانگونه كه در معرفى آن گفته شده است: «شَرْقيها نَخْلٌ وَ غَرْبيها بُيوت» (1)
از طرف غرب در پشت منازل مدينه قرار داشت و كوچه هاى متعددى اين منازل را به همديگر وصل مى نمود و به محل بقيع منتهى مى گرديد كه بعضى از اين منازل به تدريج براى دفن افراد متشخص مورد استفاده قرار گرفته (2) و بعضى از آنها هم تخريب و به بقيع منضم گرديده است. (3)
گرچه در صفحات آينده شاهد دلايل و قراين متعددى در اين زمينه خواهيم بود ولى به نظر مى رسد كه نقل چند دليل و شاهد تاريخى در اينجا ضرورى است:
1- در كتب تاريخى و مدينه شناسى، در معرفى «روحاء» كه به بخشى از بقيع اطلاق مى گرديد؛ چنين آمده است:
«الرّوحاء الْمَقْبَرة الّتي وَسَطُ الْبَقيعِ يُحيطُ بِها طُرُقٌ مُطْرَقة» (4)
«روحاء مقبره اى است در بخش ميانى بقيع كه راههاى متعددى آنجا را احاطه نموده است.»
2- و در بعضى از اين منابع چنين معرفى شده است:
«الرّوحاء كُلُّ ما حاذَت الطريقَ مِنْ دارِ مُحَمَّدبْنِ زَيْد الى زاويَة دارِ عقيل اليَمانِيّة الشّرقِية». (5)
«روحاء، آن بخش از بقيع است كه در محاذى راهى (كوچه اى) كه از خانه محمد بن زيد به زاويه شرقى خانه عقيل منتهى مى گردد، قرار گرفته است.»
ص: 266
3- گرچه مورّخان و مدينه شناسان اهل سنت همانند علماى شيعه، در محل دفن حضرت فاطمه عليها السلام اختلاف نظر دارند و ليكن همان نظرات مختلف نيز مؤيد اين واقعيت تاريخى و گوياى وجود خانه ها و كوچه هاى متعدد و سمت غربى بقيع است.
زيرا گاهى مى گويند: «قَبرُ فاطمة بِنْتِ رَسولِ اللَّه زاويَة دارِ عَقيل اليَمانِيّة الشارِعَةِ في البَقيع». (1)
و گاهى مى گويند: «انّ قَبرَ فاطِمةَ وِجاهَ زقُاقَ نُبَيْه وَانّهُ الى دار عَقيل اقْرَبُ». (2)
و در مورد ديگر مى گويند: «انّ قَبْرَ فاطِمة حذْوَ زاويَةِ دارِ عَقيل مِمّا يَلي دار نُبَيهْ» (3)
و همچنين گفته شده است: «انّ قَبْرَ فاطمة مَخرَجُ الزُّقاقِ الّذى بَيْنَ دارِ عَقيل وَ دارِ أبي نُبيْه» (4)
اين تعبيرهاى مختلف و جملات صريح، بيانگر وجود منازل و كوچه هاى متعدد در كنار بقيع است؛ كوچه هايى كه خانه محمد بن زيد را به زاويه خانه عقيل متصل مى ساخت و كوچه اى كه در ميان خانه عقيل و نبيه قرار داشت و كوچه هايى كه به محل بقيع منتهى مى گرديد.
و خانه ها و منازلى كه متعلق به محمد بن زيد و عقيل بن ابى طالب و خانه ديگرى متعلق به نبيه و ابن نبيه بوده و طبعاً منازلى متعلق به اشخاص ديگر كه نيازى به معرفى آنها نبوده است.
جالب توجه است كه در ميان اين چند خانه، تنها خانه عقيل بن ابى طالب داراى اهميت و خصوصيت ممتاز است و به طورى كه در صفحات آينده خواهيم ديد اين خانه است كه مورد توجه رسول خدا صلى الله عليه و آله و افراد سر شناس پس از آن حضرت بوده و نيز
ص: 267
همانگونه كه در تعبيرهاى قبلى ملاحظه كرديد، معرفى منازل ديگر در جهت معرفى خانه عقيل و در حول محور آن مى باشد.
اين اهميت و خصوصيت، از آنجا بوجود آمده است كه اين خانه گرچه از نظر ساختمانى يك خانه مسكونى و منتسب به عقيل بن ابى طالب بوده، اما در عين حال به آرامگاه خصوصى و خانوادگى اقوام و فرزندان رسول خدا مبدل گرديده است و اولين كسى كه در داخل آن دفن شده، فاطمه بنت اسد (1) و به احتمال ضعيف، فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و پس از آن عباس عموى پيامبر است و پس از آنها پيكر پاك و مطهر چهارتن از ائمه هدى عليهم السلام و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين بيت به خاك سپرده شده اند و اين موضوع از مسلّمات تاريخ است و ديده نشده كه مورّخ و مدينه شناسى در اصل اين مطلب شك و ترديد و يا نظر مخالفى داشته باشد، مگر در مورد قبر متعلق به فاطمه عليها السلام كه آيا منظور از وى فاطمه بنت اسد است و يا فاطمه دختر گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در بخش سوم اين مقاله مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
اينك بر مى گرديم به نمونه هايى از متن تاريخ و نص گفتار چند تن از مورخان:
1- ابن شبّه (متوفاى 262 ه. ق.) قديمى ترين مورخ و مدينه شناس مى گويد: «دُفِنَ الْعَبّاسُ بنُ عَبْدِالْمُطَّلب عند قَبْرِ فاطمة بِنْت اسَدِبْنِ هاشِم في اوّلِ مَقابِر بَني هاشِم الّتي في دارِ عَقيل»؛ (2)
«عباس بن عبدالمطلب در اول مقابر بنى هاشم و در داخل خانه عقيل، در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن شده است.»
2- 3- جمله صريح را مورخ و مدينه شناس معروف، سمهودى (3) و مدينه شناس سوم احمدبن عبدالحميد (4) نيز در كتاب خود نقل نموده اند.
ص: 268
مورخ اخير (احمد بن عبدالحميد) پس از تصريح به اينكه قبر فاطمه و عباس در داخل خانه عقيل قرار گرفته است، مى گويد: مؤيد اين حقيقت تاريخى، مطلبى است كه ابن حِبّان آورده است و آن اين كه پس از اقامه نماز به جنازه حسن بن على عليهما السلام بدن او در بقيع و دركنار جدّه اش فاطمه بنت اسد دفن گرديد. (1)
و باز در «تاريخ المدينه» و منابع ديگر، آمده است كه حسن بن على عليهما السلام به برادرش وصيت كرد كه بدن او را در كنار قبر جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاك سپارد، سپس فرمود اگر بنى اميّه مخالفت كنند در كنار مادرم فاطمه دفن كنيد و طبق وصيت آن حضرت در مقبره بنى هاشم و در كنار قبر فاطمه به خاك سپرده شد. (فَدُفِنَ فى الْمَقْبِرَةِ الى جَنْبِ فاطِمةِ). (2)
شيخ مفيد و طبرسى اين وصيت را چنين نقل نموده اند كه آن حضرت فرمود: «ثُمّ رُدّني الى جَدّتي فاطِمة بِنْتِ اسَدْ فَادْفِنّي هُناكَ». (3)
ابن نجار (متوفاى 643 ه. ق.) مى گويد: قبر عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و قبر حسن بن على بن ابى طالب در زير يك قبه مرتفع و قديمى قرار گرفته است. سپس مى گويد: «وَمَعَهُ في الْقَبْرِ ابْنُ اخيه عَلِيُّ بْنِ الْحُسينِ زَيْنُ الْعابِدينَ وابو جَعْفرْ مُحَمّد بْنِ علي الباقرِ وَابْنُهُ جَعْفَر الصّادِق». (4)
و امام غزالى مى گويد: «وَ يُسْتَحَبُّ انْ يَزُورَ قَبْرَ الحَسَن بْنِ عَليّ وَ فيه أيضاً قبرُ عليُّ ابْنِ الْحُسينِ وَ مُحَمّدبْنِ عَلي وَ جَعْفَرُ بْن مُحَمّد- رَضى اللَّه عَنْهُم». (5)
ص: 269
مسعودى (م 346 ه. ق.) مورّخ معروف درباره امام سجاد عليه السلام مى گويد: «وَ في سَنَةِ خَمْس وَ تِسْعينَ قُبِضَ عَلي بْنُ الْحُسِين وَ دُفِنَ في بَقيعِ الْغَرقَدِ مَعَ عَمِّهِ الحَسَن بْنِ عَليّ». (1)
و درباره وفات امام باقر عليه السلام مى گويد: «وَ دُفِنَ بالْبَقيعِ مَعَ أَبيهِ عَليّ بْنِ الْحُسين». (2)
و در مورد وفات امام صادق عليه السلام مى گويد: «تُوفّى ابو عَبْدُاللَّهِ جَعْفَرُ بْن مُحَمّد سَنَة ثَمان وَ ارْبَعينَ وَ مِأَة وَ دُفِنَ بِالْبَقيع مَعَ ابيهِ وَ جَدّهِ». (3)
نتيجه: هدف از نقل اين چند نمونه تاريخى، همانگونه كه اشاره گرديد، بيان اين نكته است كه بدن فاطمه و عباس در محوطه باز و بدون ديوار و سقف دفن نشده اند؛ بلكه از ابتدا در زير سقف و در داخل خانه اى كه به عقيل بن ابى طالب تعلق داشت به خاك سپرده شده اند و پس از اين دو بزرگوار، بدن پاك و مطهّر ائمه چهارگانه اهل بيت عليهم السلام نيز در كنار آن دو قبر و در همان خانه و در زير همان سقف دفن گرديده اند.
ممكن است اين پرسش در ذهن به وجود آيد كه با وجود بقيع، چرا پيكر عده اى از اقوام و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در خارج اين آرامگاه عمومى و در داخل خانه عقيل دفن گرديده است و اگر اوّلين جسدى كه در اين خانه دفن شده است، متعلق به فاطمه بنت اسد باشد، چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً بدن او را بجاى داخل بقيع، در داخل منزل به خاك سپرده است؟!
پاسخ اين پرسش براى كسانى كه با تاريخ مدينه آشنايى داشته باشند، واضح و روشن است؛ زيرا آن روز دفن شدن افراد متشخّص و مورد احترام، به جاى گورستان عمومى، در داخل منازل بود و توجه به آرامگاه هاى خصوصى بيش از آنچه كه امروز در دنيا مرسوم است، معمول ورايج بوده است. بعنوان مثال مى توان ازدفن شدن عبداللَّه
ص: 270
پدرگرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله در خانه ابن نابغه (1) و رافع بن مالك (2) در خانه آل نوفل كه پس از شهادت وى در احد و انتقال جنازه اش به مدينه انجام گرفت و از سعدبن مالك (3) انصارى كه در كنار خانه «بنى قارط» دفن گرديده است ياد نمود، و همچنين دفن شدن خليفه اوّل و دوّم در داخل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و پيشنهاد امام مجتبى عليه السلام در اين راستا از همين نمونه ها است.
واساساً دفن شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام در داخل بيت و حجره خويش، از نظر اجتماعى نه تنها يك مسأله تازه و بى سابقه نبوده، بلكه نسبت به شخصيت آن دو بزرگوار، يك عمل عادى و طبيعى به حساب مى آمد.
آنچه در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله تازگى داشت، گفتار امير مؤمنان عليه السلام بود كه: «انَّ اللَّهَ لَمْ يَقْبِضْ نَبيّاً في مكانٍ إلّا وَ ارْتَضاهُ لِرَمْسِهِ وَ إنّي دافُنُه في حُجْرَتِهِ الَّتي قُبِض ظ فيها». (4)
كه صحبت از دفن شدن در محل قبض روح رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، نه در داخل بيت و حجره بودن.
و در مورد حضرت زهرا، موضوع حساس، دفن شدن آن حضرت طبق وصيتش مخفيانه و شبانه و بدون اطلاع سران قوم بوده، نه دفن شدن در داخل حجره (و تولّى أميرُ
ص: 271
المؤمنين عليه السلام غسلَها في جوفِ اللّيلِ و دَفنها سرّاً بوصيّتِهِ مِنْها في ذلك). (1)
در كتب حديث و تاريخ، روايات متعددى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اوقات مختلف، در كنار بقيع مى ايستاد و در آنجا به مناجات مى پرداخت و بر اهل بقيع دعا مى كرد و از خداوند متعال براى آنان استغفار و استرحام مى نمود و گاهى نيمه هاى شب براى همين مقصود، رختخواب خويش را ترك و به سوى بقيع حركت مى نمود.
در ارتباط با اين مطلب و راجع به محل توقف و جايگاه دعاى آن حضرت در كنار بقيع، روايتى در منابع مدينه شناسى و از علما و نويسندگان اهل سنت نقل گرديده است كه داراى اهميت و متناسب با اين بحث تاريخى است.
متن روايت بنا به نقل سمهودى، از اولين مدينه شناس و مورّخ ابن زباله، زنده در سال 199 ه. ق. چنين است:
عَنْ خالِدِبْنِ عَوْسَجة: «كُنْتُ ادْعُو لَيْلَةً الى زاوِيةِ دارِ عَقِيلِ بْنِ ابي طالِبْ الّتي تَلى بابَ الداّر فمَرّ بى جَعْفَربْنُ مُحَمّد عليهما السلام يُريدُ العُرَيْضَ مَعَهُ اهْلُهُ فَقالَ لي: اعَنْ اثَرٍ وَقَفْتَ هيهنا؟ قُلْتُ: لا. قالَ: هذا مَوْقِفُ نبيّ اللَّه صلى الله عليه و آله بالّليل اذا جاءَ لِيَسْتَغْفِرَ لَا هْلِ الْبَقيع». (2)
خالدبن عوسجه مى گويد: «شبى رو به سوى زاويه خانه عقيل كه در جنب درِ اين خانه قرار گرفته است، دعا مى كردم جعفربن محمد عليه السلام كه به همراه خانواده اش عازم عُرَيْضْ بود، مرا در آن حال ديد و پرسيد آيا درباره اين محل خبر و مطلب خاصى شنيده اى؟ گفتم: نه، فرمود: اينجا جايگاه دعاى رسول خداست، شب هنگام كه براى استغفار اهل بقيع مى آمد در اينجا توقف مى نمود.»
ص: 272
سمهودى پس از نقل اين روايت از ابن زباله، از وى چنين بازگو مى كند كه: اين خانه متعلق به عقيل و همان خانه است كه او و برادر زاده اش عبداللَّه بن جعفر در آن دفن شده اند واستادم (زين مراغى) مى گفت: بهتراست مسلمانان در اين محل به دعا و مناجات بپردازند و من شخصاً از افراد زيادى از اهل دعا و معنا شنيده ام كه دعا در كنار اين خانه و در نزديكى اين قبر مستجاب است. آنگاه اضافه مى كند: و اين استجابت دعا شايد به بركت وجود قبر عقيل و يا به جهت قبر عبداللَّه بن جعفر است كه خداوند به پاداش كثرت بذل وجودش استجابت دعا و قضاى حوائج را در كنار قبر وى قرار داده است.
ابن زباله سپس مى گويد: و از اتفاقات جالبى كه در اين محل براى يكى از افراد متدين و مورد وثوق رخ داده، اين است كه او به هنگامى كه در اين محل مشغول دعا و راز و نياز بوده، چشمش به صفحه كاغذى كه در پيش رويش بوده مى افتد و بعنوان تفأل آن را بر مى دارد و با حيرت و تعجب مشاهده مى كند كه در هر دو طرف صفحه، اين آيه نوشته شده است: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعوُني اسْتَجِبْ لَكُمْ.
سمهودى پس از بيان تعليل و توجيه ابن زباله و با قبول اصل روايت و استجابت دعا در اين جايگاه و در كنار اين خانه، به ردّ گفتار ابن زباله پرداخته، مى گويد: من تاكنون در گفتار هيچ يك از مورّخان و مدينه شناسان دليل و نشانى از دفن شدن عبداللَّه بن جعفر در اين محل نيافته ام، بلكه مورخان در اصل محل دفن وى، اختلاف نظر دارند كه آيا در مدينه است ياد در ابواء. (1)
سمهودى سپس مى گويد: اما دليل استجابت دعا در اين محل همان است كه در گفتار جعفر بن محمد عليهما السلام آمده، كه اين محل جايگاه دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است و در
ص: 273
تأييد آن اضافه مى كند: و از اينجاست كه دعا كردن در تمام اماكن و نقاطى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها دعا نموده، مستحب و مستحسن است؛ زيرا در اين اماكن به بركت دعاى آن حضرت اميد اجابت و نيل به آمال، بيش از نقاط ديگر است. (1)
و اين بود نظريه و توجيه سمهودى و اشكال وى به توجيه ابن زباله در مورد استجابت دعا در كنار خانه عقيل.
به نظر نويسنده، گفتار هر دو مدينه شناس داراى اشكال و ايراد است و تحليل و برداشت آنان از اين روايت مهم كه ناظر بر يك حقيقت والا و نكته حساس است، غفلت از «اصل» و پرداختن به «فرع» و ناديده گرفتن ريشه و توجه نمودن بر شاخ و برگ است؛ زيرا مطلب مهم و نكته ظريف و قابل توجه در اين روايت شريف، اين جمله از گفتار امام صادق عليه السلام است: «هذا مَوْقِفُ نَبِيّ اللَّه بالَّليل اذا جاءَ لِيَسْتَغْفِرَ لأَهْلِ الْبَقيعِ» پس از اينكه حضرت از خالدبن عوسجه پرسيد: آيا راجع به اين محل كه ايستاده اى و مشغول خواندن دعا هستى خبر و مطلب خاصى براى تو نقل نشده است؟ و او پاسخ منفى داد، امام عليه السلام فرمود: اين محل جايگاه هميشگى پيامبر است، شب هنگام كه براى استغفار بر اهل بقيع مى آمد در اين محل توقف مى فرمود.
آرى، اين مطلب است كه قابل دقت و بررسى است كه چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله محل خاصى را در مقابل درِ خانه عقيل جهت دعاى خود اختصاص داده و در دل شبها در اين جايگاه مخصوص و در كنار درِ اين خانه با خداى متعال به راز و نياز مى پرداخته است.
و اين نكته اصلى و حساس روايت است كه بايستى مورد توجه و محور بحث و تحليل نويسندگان و مدينه شناسانى همانند: «ابن زباله» و «سمهودى» قرار مى گرفت و با حلّ اين موضوع اصلى، مسأله فرعى و جنبى آن؛ يعنى استحباب و استجابت دعا در اين مكان نيز روشن مى گرديد.
ص: 274
رسول خدا صلى الله عليه و آله در طول نبوّتش مسائل حساس و حوادث مهم آينده و خصوصاً مسائل و پيشامدهايى كه مربوط به خاندان و اهل بيتش بوده و ارتباط با اسلام و مسلمين داشته، خبر داده و پيروانش را از وقوع چنين حوادث مهم مطلع ساخته است و آن بخش از اين حوادث كه داراى اهميت فوق العاده و مربوط به سرنوشت اسلام و عجين و آميخته با اهداف اصلى بعثت بوده، هم از طريق گفتار و هم با عمل و رفتارش مسلمين را به اهميت موضوع متوجه ساخته است؛ مثلًا آنجا كه اصل ولايت و وصايت مطرح است، از دو جنبه قولى و عملى و از طريق سمعى و بصرى استفاده نموده و امت خود را در جريان امر قرار داده است. آن حضرت در غدير خم دستور اجتماع حجاج را در سر زمينى داغ و سوزان صادر مى كند و آنقدر صبر و حوصله بخرج مى دهد تا همه عقب ماندگان و پيش روان قافله گرد هم آيند و مسلمانان با اين عمل رسول خدا و قبل از بيان موضوع به اهميت آن پى مى برند، سپس با گفتارش و با معرفى عملى امير مؤمنان عليه السلام هدف اصلى را به اطلاع حاضران مى رساند كه: «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ».
و با اينكه به امير مؤمنان عليه السلام مى فرمود: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى» (1)
و «انْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِن بَعْدي» (2)
عملًا نيز دستور داد همه درها را كه به مسجد باز مى شد ببندند بجز درِ خانه على، و آنگاه كه اعتراض نمودند، فرمود: «ما انَا سَدَدتُ ابْوابَكمْ وَفَتَحْتُ بابَهُ وَلكنّ اللَّه امَرني بِسَدِّ ابْوابِكُمْ وَفَتْحِ بابِهِ». (3)
و با اينكه اعلان طهارت و معرفى اهل بيت از طريق وحى انجام گرفته بود و مسلمانان آيه تطهير را قرائت مى نمودند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله عملًا و به مدت نه ماه، روزى پنج بار و در اوقات پنجگانه نماز در مرئى و منظر نمازگزاران و در مقابل ديد انصار و مهاجران كه در صفوف نماز در انتظار مقدمش بودند و آستانه خانه امير مؤمنان و در
ص: 275
كنار درِ خانه اوكه به مسجد باز مى شد مى ايستاد و مى فرمود: «السَّلامُ عِلَيْكُم يا اهْلَ الْبَيت إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً الصّلاةُ، الصّلاةُ». (1)
و اما موضوعات و حوادث مهم ديگر كه جزو اصول اسلام نبوده، آنها نيز از ديد وسيع و چشم حقيقت بين آن حضرت به دور نمانده و وقوع چنين حوادثى را پيشاپيش به اطلاع مسلمانان رسانيده و از تحقّق اين پيش آمدها در آينده دور و نزديك خبر داده است كه اين نوع حوادث در اصطلاح محدّثين (ملاحم) و خبر دادن از اين حوادث، اخبار غيبى و پيشگويى ناميده مى شود و گاهى به خود اين نوع اخبار ملاحم اطلاق مى گردد؛ همانگونه «سنت» كه محتواى حديث است به خود حديث هم اطلاق مى گردد.
اينك از ميان صدها ملاحم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داده است به نقل دو نمونه اكتفا مى كنيم:
در ضمن حديث مفصلى كه درمنابع حديثى اهل سنت نقل شده، رسول خدا صلى الله عليه و آله چند حادثه مهم را به صحابى بزرگ، ابوذر غفارى گوشزد مى كند و با اين جمله: «يا اباذَرْ كَيْفَ انْتَ» از وقوع آنها، او را باخبر مى سازد و از جمله اين حوادث اين است:
«كَيْفَ انْتَ اذا رَأَيْتَ احجارَ الْزَيْتِ قَدْ غُرِقَتْ بِالدّم». (2)
«چگونه خواهى بود روزى كه جنگ سختى در مدينه پيش آيد و احجار زيت در خون غرق شود.»
ص: 276
اين حديث رسول خدا كه از ملاحم است، از حادثه مهم و از قيام شجاعانه و شهادت مظلومانه يكى از فرزندانش بنام محمد ملقب به نفس زكيه (1) كه در سال 145 ه. ق. در احجار زيت، يكى از محله هاى معروف مدينه اتفاق افتاد، خبر مى دهد و اهميت اين قيام مقدس را كه در مقابل يكى از طواغيت و ستمگران معروف عباسى، ابوجعفر منصور دوانيقى بود، ترسيم مى كند.
جنگ خونبار در بيابان فخ (2)
بر اساس نقل ابوالفرج اصفهانى، رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به مكه، چون به بيابان «فخ» رسيد، از مركب خويش پياده شد و در اين سرزمين دو ركعت نماز گزارد و در حال
ص: 277
نماز به شدّت گريست، اصحاب و ياران آن حضرت متأثر و محزون شدند و چون علت اندوه و گريه آن حضرت را پرسيدند، فرمود: چون ركعت اول نماز را خواندم جبرئيل با اين پيام بر من نازل شد: اى محمد، يكى از فرزندان تو در اين محل به شهادت مى رسد و كسى كه در ركاب او شهيد شود به ثواب دو شهيد نائل خواهد شد؛ (نَزَلَ عَلَىَّ جَبْرَئيلُ فَقالَ يا مُحَمَّد انَّ رَجُلًا مِنْ وُلُدِكَ يُقْتَلُ في هذا الْمَكانِ وَ اجْرُالْشهيد مَعَهُ اجْرُ شَهيدَيْنِ» (1)
پياده شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيابان خشك و ريگزار (فخ) و نماز خواندن آن حضرت قبل از اينكه پيام جبرئيل را اعلان كند، عملًا اخبار از يك ملحمه و حادثه ديگرى است كه در روز ترويه سال 169 در اين بيابان اتفاق افتاد و حسين بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام كه بر ضد هادى عباسى قيام كرده بود، به شهادت رسيد.
از طرفى احاديث ملاحم كه دو نمونه از آن را ملاحظه كرديد، نشانگر اين است كه حوادث دور و نزديك مربوط به خاندان و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله از نظر آن حضرت به دور نبوده و از طرق مختلف گاهى با بيان و گفتار و گاهى با عملى گويا از وقوع چنين حوادثى خبر داده است و از طرف ديگر هيچ عمل و گفتار آن حضرت نمى تواند بدون جهت و بدون يك هدف و مقصد مشخصى انجام پذيرد و لذا مى توان چنين استنباط و اظهار نظر نمود كه حضور مستمرّ رسول خدا در مقابل درِ خانه عقيل بن ابى طالب از همان ملاحم و پيشگويى ها است كه آن حضرت مى خواسته عملًا اهميت اين خانه را كه در آينده نزديك به آرامگاه چهارتن از اوصياى الهى و مدفن چهار تن از فرزندان و اهل بيت پيامبر مبدل خواهد شد، بيان كند، همانگونه كه در مقابل خانه امير مؤمنان عليه السلام چنين عملى را طىّ نُه ماه انجام داده است.
آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله خواسته است كه با «موقف» قرار دادن درِ خانه عقيل، اين معنى را تفهيم كند كه اگر امروز اين خانه خشت و گِلى متعلّق به عقيل بن ابى طالب است، در
ص: 278
آينده به يكى از بيوتى كه ... أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ ... مبدّل خواهد گرديد و اگر اين در و ديوار امروز جنبه شخصى دارد، فردا محل تسبيح و تحليل مردانى خواهد شد كه ... لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ ... و اگر امروز اين خانه مطمح انظار و مورد توجه عامه نيست، به مرور زمان، مهبط ملائكه و محل نزول فرشتگان و مورد رحمت و بركت خداوند متعال خواهد شد. مگر نه اين است كه روزى مسجد پيامبر و محل تربت پاك او نيز چنين وضعيتى داشت.
چگونه ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله از حادثه اى كه پس از صد و پنجاه سال در يكى از ميادين مدينه واقع مى شود سخن بگويد و اهميت آن را گوشزد كند و توجه صحابه و مسلمانان را به شخصيت نفس زكيه جلب و احجار زيت را كه غرق خون خواهد شد پيشاپيش در اذهان تجسيم و ترسيم نمايد، اما از مدفن چهار تن از ائمه اهل بيت كه علت مبقيه اسلام و حفظه اسرار خداوند و رحمت موصوله و آيت مخزونه او هستند، سخن نگويد؟!
چگونه ممكن است پيامبر خدا با پياده شدن از مركب خويش و نماز خواندن در بيابان فخ و اعلان شهادت يكى از فرزندانش كه پس از صد و شصت سال اتفاق مى افتد نام اين بيابان و خاطره اين حادثه را زنده و جاويدان سازد اما خاطره و ياد جايگاهى را كه ابواب ايمان و امناء رحمان و ائمه معصوم در آن آرميده اند، به فراموشى بسپارد؟!
به عقيده نگارنده با توجه به نمونه ها و شواهد ياد شده، رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق گفتارش ائمه هدى را معرفى مى نمود و مى فرمود: «مِنْ وُلْدي احَدَ عَشَرَ نَقيبَاً نُجَباءُ مُحَدّثونَ» (1)
و «يَكُونُ اثنى عَشَرَ اميراً كُلّهُمْ مِنْ قُرَيْش» (2)
با موقف قرار دادن كنار خانه عقيل مى خواست اين خانه را عملًا به مسلمانان معرفى كند و توجه آنان را به عظمت و
ص: 279
اهميت اين مكان شريف جلب نمايد و به امت اسلامى اعلان كند كه اين جايگاه در آينده يكى از كانون هاى مهم توحيد و معرفت خواهد شد و تا قيامت به صورت يكى از بزرگترين قلّه هاى نور و برهان و حكمت و عرفان خواهد درخشيد.
با اين توجيه، علت استحباب و استجابت دعا در كنار خانه عقيل روشن مى شود كه اين استحباب و استجابت نه در اثر وجود قبر عقيل و عبداللَّه جعفر در گوشه اين خانه است و حتى نه تنها در اثر توقف رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين جايگاه بوده است، بلكه بايد در اين محل حقيقت ديگرى را جستجو كرد و پى كشف واقعيت مهمترى گرديد كه شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله هم براى اعلان آن حقيقت، اين جايگاه را محل دعا و مناجات خويش قرار داده است.
و اگر ابن زباله و سمهودى و همفكرانشان به جاى ظاهر اين خانه، به باطن آن راه مى يافتند و به جاى «بيت» با «اهل بيت» آشنا مى شدند، به اين واقعيت مى رسيدند كه به يُمن وجود قبر پاك و مطهّر چهار تن از اهل بيت در اين خانه است كه خداوند متعال همانگونه كه آنان را تطهير نموده دعا در كنار قبورشان را نيز مستجاب كرده است.
و در مى يافتند كه نه تنها دعاى آنان كه ولايت اين خاندان را پذيرفته و در داخل خانه و حرم امنشان جايگزين شده اند، مورد قبول است، بلكه حتّى كسانى كه به اين مرحله نرسيده اند اما توانسته اند به طور ناخود آگاه به حريم حرمشان و به بيرون خانه امنشان قدم بگذارند، باز هم به بركت قبور پاكشان از فضل و رحمت خدا مأيوس نيستند و وعده:
... ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ... شامل حال آنان نيز خواهد گرديد.
به عقيده نگارنده و بر اساس مطالب گذشته، اگر آن روز از محضر پيامبراسلام صلى الله عليه و آله علت توجه خاص آن حضرت را به اين محل مى پرسيدند، پاسخ آن حضرت در اين مورد نيز صريح و روشن بود كه اين مكان در آينده مدفن چهار تن از فرزندان معصوم و اهل بيت من و آرامگاه چهار ستاره از دوازده ستاره درخشان آسمان ولايت و امامت كه به دست دشمنان آيين من شهيد مى شوند، خواهد گرديد، همانگونه كه در مورد حادثه فخ
ص: 280
فرمود: «نَزَلَ عَلَيَّ جَبْرَئيلُ فَقالَ يا مُحَمّد انّ رَجُلًا مِنْ ولدِكَ يُقْتَلُ في هذا الْمَكان ...»
و بلكه شواهد تاريخى، نشانگرِ تصريح رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين زمينه و قرائن موجود مؤيد گفتارى از آن حضرت در كشف و بيان اين حقيقت است؛ زيرا در تاريخ زندگى و شرح حال عده اى از افراد سر شناس و كسانى كه براى خود شخصيت اجتماعى قائل بودند مى بينيم در آخرين روزهاى زندگى خويش و آنگاه كه خود را درآستانه مرگ حتمى مى ديدند، سعى و تلاش مى كردند كه قبر آنان به جاى روحاء بقيع و كنار قبر عثمان بن مظعون و ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در داخل خانه عقيل و در محوطه اين آرامگاه خصوصى قرار بگيرد و اگر به چنين موفقيتى نائل نشدند حداقل در كنار اين خانه و در نزديكترين نقطه آن دفن شوند تا از اين راه افتخارى كسب كنند و به امتيازى نائل گردند و عملكرد اينگونه افراد مؤيد اين حقيقت است كه در مورد آينده، خانه عقيل از رسول خدا صلى الله عليه و آله مطلبى به گوش آنان رسيده و آن حقيقت گفتنى كه امروز در دسترس ما نيست براى آنان بازگو شده بود و آن راز نهفته در آن خانه براى آنان كشف گرديده بود ولى شرايط روز و سياست موجود ايجاب مى كرد كه اين راز از ديگران نهان گردد و اين حقيقت در تاريخ مستور و در پشت پرده بماند.
و نمونه اين رازدارى را در بُعد ديگر همين موضوع مشاهده كرديم كه چگونه با وجود قبور پيشوايان معصوم و فرزندان حضرت رسول صلى الله عليه و آله در داخل خانه عقيل و با وجود قبر حضرت زهرا عليها السلام طبق نظر عده اى از مورّخان اهل سنت در اين بيت، ابن زباله اين حقيقت را ناديده گرفته و انگيزه استجابت دعا در حريم اين مكان مقدس را وجود خيالى قبر عبداللَّه جعفر يا قبر عقيل را معرفى كرده است و يا سمهودى در اين مورد زيركانه اصل موضوع را فراموش و در فرع آن قلم فرسايى نموده است.
به هرحال شواهد و قرائن موجود نشانگر يك چنين واقعيت و بيانگر گفتارى صريح از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد آينده خانه عقيل و معرفى آن بعنوان مأوى و ملجأ معنوى مسلمانان و پايگاه عبادت و پرستش خداى جهان آفرين است كه به نقل دو شاهد و نمونه تاريخى اكتفا مى كنيم:
ص: 281
مورّخان و شرح حال نويسان درباره محل دفن سعدبن ابى وقاص (1) مطلبى را نقل نموده اند كه اجمال آن اين است:
او در اواخر عمرش يكى از دوستانش را به زاويه شرقى خانه عقيل در كنار بقيع برده و از وى خواسته است خاك هاى سطحى زمين را كنار بزند سپس چند عدد ميخ كه به همراه داشته بعنوان علامت و نشانه به آنجا كوبيده و وصيت نموده است بدن او را در آن محل به خاك بسپارند و پس از مدتى كه در قصر خود در وادى عقيق و بيرون شهر از دنيا رفته، بدنش را به مدينه منتقل و طبق وصيت او در همان محل كه علامت گذارى و ميخكوبى شده بود دفن نموده اند (فَوَجدوا الاوْتادَ فَحَفَروُا لَهُ هُناكَ وَ دَفَنوهُ). (2)
شرح حال نويسان همچنين درباره ابوسفيان (3) نقل نموده اند كه روزى عقيل بن ابى طالب ابوسفيان را، كه سخت مريض بود ديد، كه در ميان مقابر (خصوصى) قدم مى زند، علت اين امر را از وى سؤال نمود، ابوسفيان پاسخ داد در پى محل مناسبى هستم كه مرا در آنجا به خاك بسپارند، عقيل او را به سوى خانه خود هدايت و در فضاى بيرونى اين منزل محلى را مشخص نمود كه در آن محل براى ابوسفيان قبرى آماده گرديد و پس از چند روز كه از دنيا رفت در همان قبر به خاك سپرده شد. (وَ امَرَ بِقَبْرٍ فَحُفِرَ في قاعَتِها (4)
وَدُفِنَ فيها). (5)
ص: 282
اين بود مرحله اول از تاريخ حرم ائمه بقيع و آنچه نسبت به ساختمان اين مكان مقدس هم زمان و قبل از دفن پيكر پاكشان از كتب و منابع مدينه شناسى استفاده نموديم، اينك در مرحله دوم از تاريخ اين حرم مطهر قرار گرفته ايم و اين مرحله تبديل خانه عقيل به حرم و تغيير شكل اين منزل مسكونى به ساختمان و فضاى مناسب با شرايط اجتماعى- مذهبى سال هاى بعد و يا قرن هاى بعد است كه هر يك از مساجد و حرمهاى مهم مانند مسجد و روضه حضرت رسول صلى الله عليه و آله با مرور و اقتضاى زمان از اين تحول و تكامل برخوردار بوده اند.
ص: 283
عبدالحميد صفايى
ولادت: در شهر مكه و مشهور اين است كه در 20 جمادى الثانى سال پنجم بعثت واقع شده است؛ يعنى هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چهل وپنج سال داشته، حضرت فاطمه عليها السلام متولد شده است.
شهادت: مورد اتفاق است كه شهادت حضرت در شهر مدينه و در سال 11 ه. ق.
رخ داده است ولى در تعيين روز و ماه آن اختلاف است. دو قول شهرت بيشترى دارد:
1- روز 3 جمادى الثانى؛ يعنى 95 روز بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله.
2- عده اى هم گويند 13 جمادى الأول؛ يعنى 75 روز بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله.
مدت عمر: در عمر حضرت هم اختلاف است و قول مشهور 18 سال مى باشد.
محل دفن: بنا بر وصيّت خود حضرت زهرا عليها السلام مخفى مانده و در اين زمينه سه نظر وجود دارد:
1- در بقيع نزديك قبر ائمه بقيع عليهم السلام.
2- مابين قبر پيامبر و منبر آن حضرت.
3- در خانه خودش.
نوشته اند كه على عليه السلام بعد از دفن فاطمه عليها السلام اطراف قبر فاطمه هفت قبر ديگر ساخت
ص: 284
تا كسى نفهمد كه قبر آن حضرت كجاست. طبق نقلى، چهل قبر ديگر را آب پاشيد تا قبر آن مظلومه تاريخ در ميان آنها مشتبه شود و به روايتى، قبر آن حضرت را با زمين هموار كرد تا نشانى از قبر معلوم نباشد.
به هرصورت، اگر قبر على عليه السلام بعد از يك قرن (100 سال) در زمان امام صادق عليه السلام آشكار مى گردد ولى قبر فاطمه تا به حال مخفى است و جاى اين پرسش براى هميشه باقى است كه چرا قبر جگرگوشه پيغمبر تا كنون مخفى مانده است؟!
تشييع كنندگان جنازه زهرا عليها السلام: علامه مجلسى در بحار مى نويسد: «طبرى در تاريخش آورده كه فاطمه شبانگاه دفن شد و در تشييع و دفنش على عليه السلام، عباس، مقداد و زبير حاضر بودند. ولى در روايات ما آمده كه على عليه السلام بر فاطمه عليها السلام نماز خواند به همراهى امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عقيل و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده و در روايتى عباس و پسرش فضل و در روايت ديگر حذيفه و ابن مسعود هم در نماز حضور داشته اند. (1)
پدر و مادر: پدر، محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله و مادرش خديجه كبرى؛ اولين همسر پيامبر و اولين زنى كه به آن حضرت ايمان آورد.
اسم حضرت: فاطمه عليها السلام.
القاب: صدّيقه، مباركه، طاهره، زكيه، راضيه، مرضيّه، محدّثه، بتول و عذرا.
كنيه اش: امّ الحسن، أمّ الحسين، أمّ المحسن، أمّ الائمه و أمّ ابيها. (2)
فرزندان حضرت: امام حسن، امام حسين، زينب كبرى و زينب صغرى كه كنيه اش امّ كلثوم است و محسن كه سقط شد و قبل از تولد شهيد گرديد.
فاطمه عليها السلام داراى ابعاد وجودى بسيار است، كه هر بعد زندگى او سرمشق دفتر حيات
ص: 285
ديگران است. فاطمه هم خانه دار خوبى است و سنگر خانه را مهمتر از هرچيز ديگر مى داند و هم سياستمدار آگاه، كه به مصلحت جامعه و مقتضاى زمان عمل مى كند.
او در خانه همسر خوبى براى على عليه السلام و در بيرون منزل مدافع فداكارى براى مكتب خويش است. فرياد مى زند و خطبه مى خواند و دفاع از وصى پيامبر صلى الله عليه و آله مى كند، آنهم نه به عنوان شوهر، بلكه به عنوان دفاع از امامت و امام عصر خويش و اينكه حق او را به ناحق گرفته اند و خانه نشينش كرده اند.
او بانوى نيك رفتار با شوهر و مربى موفقى در تربيت فرزندان صالح خويش است و به هرصورت هر نقشى كه دارد الگو و سر مشقى است براى همه انسان ها، به ويژه زنان مسلمان جهان در سراسر تاريخ.
خانه فاطمه خانه اى است نمونه؛ چرا كه همه اعضاى آن معصومند. هم على و فاطمه، هم حسن و حسين. تاريخ چنين خانواده اى را به ياد ندارد كه شوهر و همسر و فرزندان همگى معصوم باشند و همچنين خانه فاطمه كانون مهر و صفا و صميميّت است كه زن و شوهر با كمال خلوص و صداقت، يكديگر را در كارهاى خانه كمك مى كنند.
در اوان زندگى مشترك، وقتى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى آيند تا از او خواهش كنند كه كارهاى داخل خانه را فاطمه انجام دهد و كارهاى بيرون از خانه به عهده على باشد، فاطمه مى گويد:
«فَلا يَعْلَمُ مَا دَاخَلَنِي مِنَ السُّرُورِ إِلَّا اللَّهُ بِإِكْفَائِي رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله تَحَمُّلَ رِقَابِ الرِّجَالِ». (1)
«خدا مى داند كه من چقدر از اين مطلب (تقسيم كار) خوشحال شدم كه كارهاى خارج منزل به عهده من نيفتاد.»
آرى، فاطمه مسؤوليت شناس، سنگرِ خانه را با تلاش در خارج خانه معاوضه
ص: 286
نمى كند؛ زيرا زنى كه بيشتر وقتش در خارج منزل صرف شود از عهده مسؤوليت خانه دارى و تربيت فرزند برنمى آيد.
و اين درس براى همه زنان است كه اى زنان، بايد قبل از هرچيز «مادر» و «خانه دار خوب» باشيد و از اينجاست كه نقش ديگر فاطمه، كه تربيت فرزند است آشكار مى شود.
فاطمه فرزندانى را تربيت كرده است كه هريك تاريخ ساز بودند و بر تارك تاريخ درخشيدند وخواهند درخشيد؛ «زنى كه در حجره اى كوچك و خانه اى محقّر، انسان هايى را تربيت كرد كه نورشان از بسيط خاك تا آن سوى افلاك و از عالم ملك تا آن سوى ملكوت اعلى مى درخشد. صلوات و سلام خداوند تعالى بر اين حجره محقّرى كه جلوه گاه نور عظمت الهى و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است.» (1)
زنان ما بايد بكوشند هم مادر خوبى باشند و هم مربّى نمونه، چون فاطمه؛ چرا كه براى زن همين افتخار بس كه به فرموده امام خمينى قدس سره «از دامن زن مرد به معراج مى رود» (2) و اين بستگى به توان زن دارد كه قبل از هرچيز مربّى فرزندانش باشد و اگر از عهده اين مسؤوليت برآمد، در هر صحنه اى كه ضرورت دارد حاضر شود.
امام خمينى قدس سره در اهميت اين موضوع مى گويد:
«... تربيت فرزند كه اين از همه شغل ها بالاتر است. يك فرزند خوب اگر شما به جامعه تحويل بدهيد، براى شما بهتر است از همه عالم.» (3)
«يك مادر ممكن است يك بچه را خوب تربيت كند و آن بچه يك امّت را نجات بدهد و ممكن است بد تربيت كند و آن بچه موجب هلاك يك امت بشود.» (4)
ص: 287
در روايت آمده است كه: «جِهادُ الْمَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعّل» (1)
«جهاد زن خوب شوهردارى كردن اوست.»
مردى كه بعد از يك روز كار و تلاش و يا جهاد در راه خدا خسته به منزل باز مى گردد، تنها برخورد نيكوى زن است كه مى تواند خستگى را از تن او برطرف كند و نشاط و شادابى را جايگزين نمايد. و ثواب معنوى چنين كارى كمتر از جهاد در راه خدا نيست. حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نمونه كامل و بارز چنين جهادى در راه خداست.
«هنگامى كه پيكر خسته و كوفته سپهسالار فداكار اسلام؛ يعنى على بن ابى طالب عليه السلام از ميدان نبرد به خانه باز مى گشت، از مهربانى ها و دلگرمى ها و نوازش هاى همسر عزيزش كاملًا برخوردار مى شد. زخم هاى تنش را مرهم مى گذاشت. لباس هاى خون آلود جنگ را مى شست و خبرهاى جنگ را از او مى شنيد.
شوهرش را تحسين و تشويق مى كرد و فداكارى ها و شجاعت هايش را مى ستود و بدين وسيله دلش را گرم و براى جنگ آينده آماده مى ساخت. فاطمه عليها السلام هرگز بدون اجازه على از خانه خارج نشد. در خانه على هرگز دروغ نگفت و خيانت نكرد و هيچگاه از دستوراتش سرپيچى ننمود.» (2)
به همين دليل است كه هم على از فاطمه خشنود است و هم فاطمه از على.
على عليه السلام در جايى مى فرمايد:
«فَوَ اللَّه ما أغْضَبْتُها، وَ لا أَكْرَهْتُها عَلى أمْر حَتّى قَبَضهااللَّه عزّوجلّ، وَ لا أغضبتْني، و لا عصتْ لي أمراً، و لقد كنت أنظر إليها فتنكشف عَنِّي الهموم و الأحزان». (3)
ص: 288
«به خدا سوگند [هرگز] او را به خشم نياوردم و به كارى كه خوش نداشت او را وا نداشتم تا اينكه خداى صاحب عزت و جلال روحش را به نزد خود فرا خواند و او نيز مرا به خشم نياورد و در هيچ كارى نافرمانيم را روا نداشت.
و هرگاه كه به وى مى نگريستم حزن و اندوه از وجودم رخت بر مى بست.»
فاطمه يك خانه نشين ناآگاه نيست. او شاهد و حاضر و در خط امام خويش است.
راه رفتن را در ميدان مبارزه آموخته و كودكيش را در مهد توفان نهضت به سر برده است. «شعب ابى طالب» را كه حصر اقتصادى محسوب مى شد لمس كرده است. از كودكى شاهد دشنام و سنگباران و ريختن خاكستر و شكمبه شتران بر سر پيامبر از ناحيه كفار قريش بوده و ناظر حوادث تلخ و شيرين و صحنه هاى حق و باطل عصر خويش بوده است.
ولى شخصيت و رسالت فاطمه عليها السلام در واقع بعد از رحلت پدر بزرگوارش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله بيشتر آشكار مى شود؛ يعنى در حمايت كردن از على، همان على كه بعد از پيامبر درحق او جفامى شود وغاصبانه وظالمانه خلافت را، كه حق او بود، از وى مى ستانند و او را به كنج عزلت مى كشانند. مبارزه با نفاق داخلى ودفاع ازعدالت؛ ازجمله ويژگى هاى فاطمه زهرا عليها السلام است كه در اين مقطع از زمان هويدا مى شود. او به دفاع از شوهرش بپا مى خيزد، نه به اين عنوان كه شوهر اوست بلكه به دليل اينكه امام عصر او و جانشين بعد از پيامبر است، حركت مى كند. خطبه مى خواند و فرياد مى زند و از جانشين بلافصل رسول خدا حمايت همه جانبه مى كند. شبها به در خانه انصار و مهاجران مى رود. با آنها حرف مى زند و فضايل على را يكايك برمى شمارد و سفارش هاى پيغمبر در غدير را يادشان مى آورد. با قدرت منطق و استدلالى كه دارد، حقانيت على را براى امامت ثابت مى كند؛ هنگامى كه سخنان او در دل آن كج انديشان بى بصيرت مؤثر نمى افتد، دست به مبارزه منفى مى زند. ابتدا با «نه گفتن» و نفى جريان سقيفه آغاز مى كند و آنها هم خانه فاطمه را محاصره مى كنند و آتش مى زنند. فاطمه عليها السلام آخرين حربه و سياست خويش را به كار مى گيرد؛ يعنى سلاحى را به دست مى گيرد كه شمشير نيست ولى كارگرتر از شمشير
ص: 289
است و آن «گريه» است كه رنگ سياسى دارد!
از آن جهت مى گريد كه حق على عليه السلام و امامت و در پى آن حق اسلام پايمال شده است. از آن جهت اشك مى ريزد كه مردم، بعد از آن همه سختى ها و شكنجه ها و جنگهاى طاقت فرساى پدرش محمد صلى الله عليه و آله بار ديگر به جاهليت بازگشته اند. ولى اين حربه را انتخاب مى كند تا عواطف را برانگيزد و اذهان را به خود معطوف دارد، كه لااقل عده اى در باره اين زن گريان، آنهم دختر پيغمبر بينديشند كه چرا مى گريد و روز و شب آرام ندارد؟!
فاطمه عليها السلام به همگان فهماند كه هميشه مبارزه هست ولى مبارزه تنها با تيغ و شمشير نيست. گاه با قلم است و بيان و گاه با سكوت است و بى اعتنايى و عدم تأييد و حضور در جمع دشمن. گاه به خشم است و فرياد و گاه به گريه است و آه دل.
او به همگان مى آموزد كه اگر اسلام و امامت و قرآن در خطر باشد، هرگز سكوت مصلحت نيست و شمشيرِ فرياد، بايد از غلاف سكوت بيرون آيد و عدالت ندا دهد.
حسن بصرى مى گويد: «ما كانَ فِي هذِهِ الأُمّةِ أعْبد مِنْ فاطمةَ كانَتْ تَقومُ حتّى تَوَرَّمَ قَدَماها»؛ (1)
«عابدتر از فاطمه در ميان امت نمى توان يافت؛ چرا كه به حدّى مشغول عبادت مى شد كه پاهايش ورم مى كرد.»
امام حسن مجتبى عليه السلام مى فرمايد: مادرم فاطمه عليها السلام را ديدم كه شب جمعه در محراب عبادت ايستاده و پيوسته تا طليعه بامداد در ركوع و سجود است! و شنيدم كه مردان و زنان مؤمن را دعا مى كرد و آنان را نام مى برد و در حقشان دعاى بسيار مى كرد. اما براى خود دعايى نمى كرد. به مادرم گفتم: «يَا أُمَّاهْ لِمَ لا تَدْعُوِنَّ لِنَفْسِكِ كَمَا تَدْعُوِنَّ لِغَيْرِكِ فَقَالَتْ يَا بُنَيَّ الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ»؛ «مادرجان! چرا همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى براى خود دعا نمى كنى؟ فرمود: پسرم [نخست] همسايه و سپس [اهل] خانه.» (2)
ص: 290
امام موسى بن جعفر عليهما السلام از پدرانش نقل مى كند كه على عليه السلام فرمود: مرد نابينايى از فاطمه اذن خواست، پس فاطمه خود را پوشانيد. رسول خدا فرمود: او كه تو را نمى بيند چرا خودت را پوشاندى؟! فاطمه در جواب فرمود:
«إِنْ لَمْ يَكُنْ يَرَانِي فَأَنَا أَرَاهُ وَ هُوَ يَشَمُّ الرِّيحَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّي»
«اگر او مرا نمى بيند من او را مى بينم و او رايحه مرا استشمام مى كند، پس رسول خدا فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تنم هستى.» (1)
روايت شده كه: «على عليه السلام مقدارى جو از مردى يهودى وام خواست و او هم از حضرتش وثيقه اى طلب كرد، على رو انداز پشمين فاطمه را به رهن گذاشت. مرد يهودى آن را گرفت و به خانه برد و در اتاقى نهاد. شب هنگام همسر مرد يهودى براى كارى به اتاقى رفت كه روانداز در آن بود. ديد كه نورى در اتاق پرتو افشانى مى كند و تمامى آنجا را روشن ساخته است! نزد شوهرش باز گشت و او را آگاه كرد كه در آن اتاق نور است!
يهودى در شگفت شد. او فراموش كرده بود كه در اتاقش روانداز فاطمه عليها السلام است.
شتابان برخاست و به طرف اتاق رفت، ديد كه پرتو آن روانداز همچون شعاع ماه تابان، روشن و درخشان است، از آن در شگفت شد، به دقت در مكان روانداز نگريست، دانست كه نور از روانداز فاطمه است. يهودى و همسرش هريك به سوى نزديكانشان شتافتند و هشتاد تن از يهوديان گرد آمدند و آن را ديدند و [از بركت روانداز حضرت] همگى اسلام آوردند». (2)
ص: 291
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: خداوند به چيزى برتر از تسبيح فاطمه زهرا عبادت نشده است و اگر چيزى برتر از آن بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به فاطمه مى بخشيد.
بعد مى فرمايد: «أنّ تسبيح فاطمة الزهراء في كلّ يَوم دَبْرَ كُلّ صَلاة أحبّ إلَىَّ مِنْ صَلاة ألف ركعة في كلّ يوم»؛ «تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام بعد از هر نماز، نزد من از هزار ركعت نماز [مستحبّى] كه در هر روز گزارده شود، محبوب تر است.» (1)
سلمان فارسى از حضرت درخواست كلامى مى كند، حضرت دعايى به او تعليم مى دهد كه اگر مواظبت كنى در دنيا دچار تب نمى شوى.
و آن دعا را كه معروف به «دعاى نور» است مى آوريم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيم، بِسْمِ اللَّهِ النُّور، بِسْمِ اللَّهِ نُورالنّور بِسْمِ اللَّه نُورٌ عَلى نُور، بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدبِّرُ الامُور بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّور مِنَ النُّور، الحَمْدُللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّور، وَ أَنْزَلَ النُّور عَلى الطّورِ فِي كِتاب مَسْطُور، فِي رِقّ مَنْشور، بِقَدَرٍ مَقْدور عَلى نَبِيّ مَحْبُور، الحَمْدُ للَّهِ الّذِي هُوَ بِالْعِزّ مَذْكُور وَ بِالْفَخْر مَشْهُور، وَ عَلى السَّرّاءِ وَالضّرَّاءِ مَشْكُور وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِين».
سلمان مى گويد: به خدا سوگند وقتى اين دعا را از حضرت زهرا 3 فرا گرفتم، به بيش از هزار نفر از اهل مكه و مدينه كه مريض و تبدار بودند ياد دادم و همه به اذن خدا شفا يافتند. (2)
ص: 292
آرى، فاطمه، دختر نبوّت، همسر ولايت و مادر امامت است.
فاطمه، يكى از پنج تن آل عبا است كه در جريان مباهله با مسيحيان نجران شركت داشت. (1)
فاطمه، محور اهل بيت است. (هُمْ فاطمة و أبوها وَبَعلُها وَبَنوها)؛ «ايشان فاطمه و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و فرزندان فاطمه هستند.» (2)
فاطمه، مادر خانواده اى است كه همه اهل آن معصوم اند.
فاطمه، بزرگترين زن تاريخ و سرور همه زنان از ابتداى آفرينش تا انتهاى آن است؛ «فَأَمّا ابْنَتي فاطِمَة فَهِيَ سَيَّدةُ نِساءِ الْعالَمِين مِنَ الأَوَّلِين وَالآخرين». (3)
فاطمه، يكى از چهار زن بزرگ تاريخ است. (4)
فاطمه، يكى از بكائين (بسيار گريه كنندگان) جهان (آدم، يعقوب، يوسف، فاطمه دختر محمد و على بن الحسين) است. (5)
فاطمه، سرور زنان اهل بهشت است؛ «فاطِمَةُ سَيَّدَةُ نِساءِ أَهْلِ الْجَنَّة». (6)
فاطمه، پاره تن پيغمبر است. «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي». (7)
فاطمه، قلب و جان پيغمبر است؛ «وَ هِيَ قَلْبِي وَ رُوحِي الَّتِي بَيْنَ جَنْبَي». (8)
فاطمه عليها السلام، «عصاره هستى» است؛ چرا كه تمام هستى براى انسان است؛ هُوَ الّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأرْضِ جَمِيعاً (9)
و انسان هم براى عبادت است؛ وَ ما خَلَقْتُ الجِنَ
ص: 293
وَالإنْسَ إلّالِيَعْبُدوُن (1)
و بزرگترين عبادت كنندگان انبيا هستند و برترين انبيا محمد صلى الله عليه و آله است كه عصاره هستى است و فاطمه هم تنها يادگار و عصاره و وارث محمد است. پس عصاره عصاره هستى فاطمه است (فاطمه محمد است) و شايد يك معناى كنيه فاطمه يعنى «أُمُّ أبيها» همين باشد.
فاطمه، كسى است كه خشنودى او مساوى با خشنودى خداست و خشم او خشم خدا. (2)
فاطمه، معلّمى است كه شاگردى چون «فضّه» مى پروراند، شاگردى كه 20 سال با قرآن حرف مى زند! (3)
فاطمه، كوثر قرآن است إنّا أعْطَيناكَ الكَوْثَر.
فاطمه، راستگوترين انسانها پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است «قالتْ عايشةُ: ما رَأَيْتُ أصْدَق مِنْها إلّاأباها». (4)
فاطمه، هم كلام خديجه است، هنگامى كه در شكم مادر است. (5)
فاطمه، يكى از «اهل بيت» در قرآن است كه هرنوع پليدى از آنها دور شده است إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (6)
فاطمه، اوّلين كسى است كه وارد بهشت مى شود؛ «قالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: اوَّلُ شَخْصٍ يَدْخُلُ اْلجَنَّةَ فاطِمَة». (7)
فاطمه، كسى است كه محبّين و دوستدارانش از آتش جهنم بدورند. (8)
ص: 294
1- إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (1)
در روايت آمده كه پيامبر فرمود: اين آيه در باره من و على و حسن و حسين و فاطمه است و همچنين روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدت هشت ماه وقتى براى نماز صبح خارج مى شد، به خانه على و فاطمه كه مى رسيد، ندا مى داد كه «السَّلامُ عليكُم اهل البيت وَرَحمة اللَّه وبركاته، الصلاة» و آيه تطهير را تلاوت مى كرد. (2)
2- وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أسِيراً. (3)
شيعه و سنى قبول دارند كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و فضّه خادم آنها، سه روز به خاطر نذرى كه داشتند، روزه گرفتند. شب اول هنگام افطار فقيرى به در خانه آمد، على عليه السلام غذاى خود را به فقير داد، بقيّه هم چنين كردند و همگى با آب افطار كردند. شب دوم يتيمى درِ خانه را زد، باز غذاى خود را دادند. و در شب سوم اسيرى آمد باز چنين كردند، آنجا بود كه آيه شريفه يادشده نازل شد كه اشاره به ايثار و انفاق آنها دارد.
اين مطلب در تفاسير شيعه درج شده و همچنين در تفاسير اهل سنت از جمله در تفسير كشاف زمخشرى آمده است.
3- فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ. (4)
با توجه به كلمه «نسائنا» در آيه، همه اهل قبله قبول دارند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله براى مباهله با مسيحيان نجران، غير از حضرت زهرا عليها السلام زنان ديگر را فرا نخواند؛ يعنى براى مباهله با آنها پنج نفر شركت داشتند: محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام. (5)
ص: 295
4- قُلْ لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. (1)
پاداش و مزد رسالت پيغمبر صلى الله عليه و آله مودّت و محبت نسبت به «قربى» است. در روايت آمده كه از رسول خدا پرسيدند: مقصود از اقرباى شما در آيه چه كسانى هستند؟ فرمود:
على، فاطمه و فرزندان آن دو. (2)
5- مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ، بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَايَبْغِيَانِ، فَبِأَىِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ، يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ. (3)
آيه تأويل شده به اينكه: «بحرين (دو دريا) على و فاطمه عليهما السلام هستند و «برزخ» محمد صلى الله عليه و آله و «لؤلؤ و مرجان» حسن و حسين عليهما السلام مى باشند. (4)
6- ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ، تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا. (5)
خداوند مَثَل به كلمه طيبه و گفتار پاكيزه مى زند كه چونان درخت پاكيزه اى مى باشد كه ريشه اش [در زمين] ثابت و شاخه آن در آسمان است. كه ميوه خود را هرزمانى، به اذن پروردگارش مى دهد.
جابر جعفى گويد: از امام باقر عليه السلام در باره آيه مذكور پرسيدم، حضرت فرمود: «أمّا الشجرةُ فَرَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله وَفَرْعُها عَلِىٌّ وَ غُصْن الشّجَرَة فاطِمَة بِنْت رَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله وَثَمَرها أولادها وَ وَرقها شِيعَتِنا». (6)
«درخت در آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله است و شاخه [اصلى] آن على عليه السلام است و شاخه [ميوه دار] آن فاطمه دختر رسول خدا و ميوه اش فرزندانش و برگ آن شيعيان مايند.»
ص: 296
7- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ.
با توجه به معنى كلمه «كوثر» كه، خير كثير است، در تفاسير شيعه و سنى به چيزهاى مختلف تفسير شده است؛ از جمله: علم، نبوّت، قرآن، شفاعت، نهرى در بهشت و ذريّه رسول خدا صلى الله عليه و آله (1)؛ يعنى اى پيامبر! ما به تو علم و نبوت و قرآن و مقام شفاعت و حوض مخصوص در بهشت و ذريه زياد و با شرافت داديم.
به ويژه با نظر به آيه إنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ؛ يعنى بدگوى تو مقطوع النسل و بدون دنباله است نه تو، مى فهميم اين سوره در جواب كسى است كه پيامبر را «ابتر» خوانده بود.
پس با توجه به شأن نزول يك مصداق «كوثر» ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همگى از نسل فاطمه عليها السلام هستند، تأييد مى شود.
احاديث و روايات در باره شخصيت آسمانى و معنوىِ بانوىِ دوعالم، حضرت فاطمه عليها السلام بسيار زياد است و از شيعه و سنى نقل شده كه ما در اينجا فقط به چند حديث اكتفا مى كنيم:
1- امام موسى بن جعفر عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه فرمود:
«إنَّ اللَّهَ تَعالى اختار مَنَ النِّساء أربع: مَرْيم وَآسِيَة وَخَدِيجة وَفاطِمَة» (2)
«خداوند از ميان زنان چهار نفر را برگزيده: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه.»
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«إنّ اللَّهَ لَيَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطَمَةَ وَ يَرْضى لِرِضاها». (3)
«خداوند با غضب و خشم فاطمه غضب مى كند و با رضايت او راضى
ص: 297
مى شود. (يعنى غضب فاطمه غضب خداست و خشنودى او خشنودى خداست چون در واقع اهل بيت بدون اراده خداوند هيچ تصميمى نمى گيرند پس خواست آنها همان خواست خداست).»
3- از رسول خدا صلى الله عليه و آله در باره فاطمه عليها السلام سؤال شد كه:
«يا رَسُول اللَّه أَهِىَ سَيِّدة نِساءِ عالَمِها؟ فَقال صلى الله عليه و آله: ذاكَ لِمَرْيَم بِنْت عُمْران، فَأَمّا إبنَتِي فاطِمَة فَهِيَ سَيِّدَة نِساءالْعالَمِين مِنَ الأَوَّلِين وَالآخرين». (1)
«اى رسول خدا! آيا فاطمه سرور زنان زمان خويش است؟ فرمود: اين [مقام] براى مريم بود ولى دخترم فاطمه سرور همه زنان اولين و آخرين است.»
4- امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
«لَوْ لا أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لَمْ يَكُنْ لِفَاطِمَةَ عليه السلام كُفْوٌ عَلَى ظَهْرِ الْأَرْضِ». (2)
«اگر خداوند على عليه السلام را براى فاطمه خلق نمى كرد، در گستره زمين كفو و همتايى براى فاطمه يافت نمى شد.»
5- پيغمبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«فاطِمَةُ بَضْعَة مِنِّي مَنْ سَرَّها فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ ساءَها فَقَدْ سائَنِي، فاطِمَة أَعَزّ الْبَرِيّة عَلَيَّ». (3)
«فاطمه پاره تن من است هركس او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده، هركه به او بدى كند به من بدى كرده، فاطمه عزيزترين مردم نسبت به من است.»
ص: 298
6- همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«... وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِىَ قَلْبِي وَ رُوحِي، الَّتِي بَيْنَ جَنْبِي فَمَنْ آذاها فَقَد آذاني وَ مَنْ آذانِي فَقَدْ آذَى اللَّهُ». (1)
«فاطمه پاره تن من است. او قلب من است و جان من كه در پهلويم جاى گرفته است. هركس او را بيازارد مرا آزرده و هركس مرا بيازارد خدا را آزرده است.»
فاطمه بانوى آزموده اى كه قبل از تولّد امتحان خود را پس داد (يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكَ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لَمّا امْتَحَنَكِ صابِرَةً).
فاطمه دختر فرستاده خدا است (يا بنت رسول اللَّه).
فاطمه دختر پيغمبر خدا است (يا بنت نبىّ اللَّه).
فاطمه دختر محبوب خدا است (يا بنت حبيب اللَّه).
فاطمه دختر دوست باوفاى خدا است (يا بنت خليل اللَّه).
فاطمه دختر برگزيده خداست (يا بنت صفىّ اللَّه).
فاطمه دختر امانتدار خدا است (يا بنت امين اللَّه).
فاطمه دختر بهترين خلق خداست (يا بنت خير خلق اللَّه).
فاطمه دختر برترين پيامبران است (يا بنت أفضل أنبياء اللَّه).
فاطمه دختر بهترينِ مردم است (يا بنت خيرالبريّة).
فاطمه سرور همه زنان جهان از گذشته و آينده است (يا سيدة نساءالعالمين من الأوّلين والآخرين).
فاطمه همسر ولىّ خدا و بهترين خلق پس از رسول خدا است (يا زوجة وليّ اللَّه وخير الخلق بعد رسول اللَّه).
ص: 299
فاطمه مادر حسن و حسين است كه سروران جوانان بهشتند (يا امّ الحسن والحسين سيّدي شباب اهل الجنّة).
فاطمه بانوى راست پيشه و كشته شده در راه حق است (الصّديقة الشّهيدة).
فاطمه بانويى كه مرضىّ خداست و او نيز از خداوند خشنود است (الرضيّة والمرضيّة).
فاطمه بانويى فاضله و پرورش يافته در دامان پاك است (الفاضلة الزكيّة).
فاطمه حورى انسانى است (الحوراء الإنسيّة).
فاطمه بانوى باتقوا و نظيف و پاك سرشت است (التقيّة النقيّة).
فاطمه بانوى دانشمند و هم كلام با فرشته يا داناى به الهام خدا است (المحدّثة العليمه).
فاطمه بانوى ستمديده اى است كه حقش را به زور گرفته اند (المظلومة المغصوبة).
فاطمه مظلومه آزرده است (المضطهدة المقهورة).
فاطمه پاره تن پيغمبر و جان او است (بضعة منه و روحه).
فاطمه بانوى معصوم از گناه و اشتباه است (المعصومة).
فاطمه كسى است كه پهلويش به خاطر اسلام شكسته شد (المكسورة ضلعها).
فاطمه كسى است كه شوهر مظلومى چون على عليه السلام دارد (المظلوم بعلها).
فاطمه كسى است كه فرزندش كشته شده راه حق است (المقتول ولدها).
فاطمه جگرگوشه پيغمبر است (فلذة كبده).
فاطمه بانوى ملازم با ورع و زهد است (حليفة الورع والزّهد).
فاطمه سيب باغ فردوس است (و تفاحة الفردوس). (1)
ص: 300
ص: 301
خويش را به بيت نبوّت و امامت اهدا كرد. مولود سعيدى كه صورت و سيرتش آيينه تمام نماى سيماى نبوى و علوى بود و امتيازات فاطمى نيز در اندامش درخشش داشت.
با ولادت سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله موجى از سرور و شادمانى، اهل بيت عليهم السلام را فراگرفت؛ زيرا اعطاى كوثر، كه وعده اساسى حضرت حق بر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، تحقق يافت و چهارمين مصداق آيه تطهير پا به عرصه وجود گذاشت. اين نوزاد بيشترين شباهت را به جدش پيامبر صلى الله عليه و آله داشت. آن روز مردم و فرشتگان همانند جبرئيل و ميكائيل و ... بر نبىّ مكرّم بيشترين تهنيت و تبريك را گفتند.
در سيره پيامبر و اهل بيت عليهم السلام انتخاب نام نيك و پسنديده براى فرزندان از حقوق اوليه آنان شمرده شده و رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان توصيه كرده بود. (1) از اين رو به هنگام ولادت سبط اكبرِ پيامبر، همگى در فكر انتخاب زيباترين نام براى او بودند. فاطمه عليها السلام چون فرزند را به همسرش داد تا در آغوش بگيرد، از او خواست تا براى نوزاد نام نيكى برگزيند.
ليكن اميرالمؤمنين عليه السلام كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله احترام خاصى مى گذاشت، رو به فاطمه عليها السلام كرد و فرمود: من در نام گذارى فرزندم بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمى گيرم.
چيزى نگذشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خانه دخترش آمد، از وضعيت زايمان و سلامتى مادر و چگونگى نوزادش پرسش نمود. «اسماء بنت عميس» نوزاد را در پارچه اى زرد پيچيد و به پيامبر داد. حضرت ضمن تبريك و تهنيت به داماد و دختر خويش فرمود: «أَ لَمْ أَتَقَدَّمْ إِلَيْكُمْ أَنْ تَلُفُّوهُ فِي خِرْقَةٍ»؛ «مگر نگفته بودم كه نوزاد را در پارچه زرد نپيچيد؟!.»
آنگاه پارچه سفيدى گرفت و آن مولود مسعود را در آن پيچيد. (2) پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى بوسيد و زبان مباركش را در دهان او مى گذاشت و آن طفل زبان جد خويش را مى مكيد.
ص: 302
رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر اين مولود، حمد و ثناى الهى را بجا آورد. أذان در گوش راست و اقامه در گوش چپش خواند و سپس از على عليه السلام پرسيد: چه نامى براى فرزندت گزيده اى؟ (1)
على عليه السلام پاسخ داد: «در نام گذاريش بر شما پيشى نگرفتيم.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من نيز در نام گذارى او بر پروردگارم سبقت نخواهم گرفت.» در آن هنگام خداوند فرشته وحى- جبرئيل- را از ولادت سبط اكبر پيامبرش با خبر ساخت و او را جهت تهنيت و تبريك و نام گذارى بر آن حضرت فرستاد.
جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، سلام و درود حضرت حق را بر او ابلاغ كرد و ضمن تبريك و تهنيت گفت: خداوند به تو فرمان مى دهد كه نام فرزند هارون برادر موسى عليه السلام را براى فرزندت انتخاب كنى. پرسيد: نامش چه بود؟
جبرئيل عرض كرد: شُبَّر. فرمود: زبان من عربى است. گفت: نامش را «حسن» بگذار.
آنگاه نام نوزادش را «حسن» گذاشت. (2)
ابن اثير مورخ مشهور مى نويسد: «حسن» نامى است كه در عرب جاهليت تا آن روز سابقه نداشت و كسى آن را نمى شناخت. (3)
در تفسير آيه شريفه: فَتَلَّقى آدَمُ مِنْ ربِّهِ كَلماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوابُ الرَّحيم (4)
آمده است: آدم عليه السلام تضرّع بسيار كرد، خداوند جبرئيل را فرستاد و فرمود:
چنانچه بخواهى توبه ات پذيرفته شود، مى توانى به كلمات و اسمهايى كه در ساقه عرش است متوسل شوى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آدم آن هنگام خداى را به حقّ محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام خواند و توبه كرد و توبه اش پذيرفته شد. (5)
ص: 303
در روايت ديگر آمده است: جبرئيل آدم ابوالبشر را، بعد از تضرع بسيار چنين تعليم داد و طريقه توسل را به وى چنين آموخت:
«يا حَمِيدُ بِحقِّ مُحَمَّد، يا عالِي بِحَقّ عَلِىّ، يا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَة، يا مُحْسِن بِحَقِّ الْحَسَن وَ الْحُسَين وَ مِنْكَ الإحْسان. (1)
«اى ستوده مطلق، به مقام محمّد و اى بلندمرتبه والا، به مقام على و اى پديدآورنده هستى، به مقام فاطمه واى نيكوكار مطلق به مقام حسن و حسين، توبه و بازگشت مرا بپذير؛ زيرا احسان و فضل و گذشت از ناحيه تو است.»
آن گاه خداوند توبه آدم عليه السلام را پذيرفت و رحمتش را نازل كرد.
مسلمانان آن روز نواده رسول خدا و سبط اكبرش را به لقب هاى زير مى شناختند:
امام دوّم، ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله، زكى، سبط اوّل، سيّد، طيّب، مصلح، نقىّ، ولىّ و ....
ابن شهرآشوب لقب هاى ديگرى را براى آن بزرگوار مى شمارد: امير، اثير؛ امير؛ بِرّ؛ حجّت؛ زاهد؛ مجتبى. (2)
صاحب مناقب؛ كنيه امام حسن عليه السلام را «أبوالقاسم» و «أبو محمّد» ياد مى كند (3) محقق اربلى با تكيه بر روايتى مى نويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله از شدت علاقه اى كه به نواده خويش داشت و او را آيينه تمام نماى صفات خود مى دانست، كنيه اش را «ابومحمد» گذاشت (4) در
ص: 304
حالى كه يكى دو سال از ولادتش بيشتر نگذشته بود.
زيبايى صورت و اندام سلاله پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زبانزد عام و خاص بود. هر كس به او نگاه مى كرد سيماى محمد و على عليهم السلام را در او مى ديد و در جمالش محو مى گشت.
غزالى در احياء العلوم مى نويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لَقَدْ أشْبَهْتَ خَلقي و خُلقي».
«چه بسيار شباهت پيداكردى فرزندم (حسن) به من ازجهت اندام و صورت و سيرت واخلاق!»
انس بن مالك در باره امام مجتبى عليه السلام مى گويد: «لَمْ يَكُن أَحَدٌ أَشْبَه بِرَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْحَسَن بْن عَلِيّ» (1)
«هيچ فردى از امام حسن عليه السلام شبيه تر به پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است!»
احمدبن حنبل به نقل از على بن ابى طالب عليه السلام مى نويسد: «كانَ الْحَسَن أشْبَه بِرَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله ما بَيْنَ الصَّدر إِلى الرَّأس، وَ الْحُسَين أَشْبَه فِيما كانَ أَسْفَل مِنْ ذلِك»؛ (2)
«حسن عليه السلام از سينه تا سر شبيه ترين فرد به نبىّ گرامى اسلام بود و حسين عليه السلام از سينه به پايين بيش ترين شباهت را به آن حضرت داشت.»
ابن صباغ مالكى در باره صورت و اعضاى بدن امام حسن عليه السلام مى نويسد:
«رنگ چهره اش سفيد آميخته با سرخى بود، چشمانش سياه، درشت و گشاده؛ گونه هايش هموار، موى وسط سينه اش نرم، موى ريشش پر و انبوه، گردن آن حضرت كشيده و برّاق همچون شمشيرى از نقره؛ مفاصلش درشت و دو شانه اش پهن و دور از يكديگر بود. چهارشانه و قد ميانه و نمكين و خلاصه نيكوترين صورت را داشت.» (3)
ص: 305
واصل بن عطا (80- 131) رييس فرقه معتزله در باره آن بزرگوار گفته است:
«صورت حسن بن على عليه السلام چون سيماى انبيا و هيئت و شكل او همچون هيئت ملوك و امرا بوده است.» (1)
با ولادت سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله سرور و شادمانى در ميان مسلمانان مهاجر وانصار پيدا شد و از همان ساعات اوليه بر پيامبر صلى الله عليه و آله شاد باش و تبريك مى گفتند، ليكن همگى توجه داشتند كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله چه برخوردى خواهد داشت و سنت هاى زيبا و به يادماندنى آن حضرت چه خواهد بود، همانند اذان و يا صلوات در گوش طفل (2) و تبديل قماط (قنداق) از زردى به سفيدى و چگونگى انتخاب نام نيك براى فرزند و ديگر سنت هاى الهى كه ما به برخى ديگر از آن ها اشاره خواهيم كرد:
الف) عقيقه فرزند
چون روز هفتم ولادت امام حسن عليه السلام فرا رسيد، امام صادق عليه السلام فرمود: جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى عمويم حسن بن على عليه السلام عقيقه كرد و در آن هنگام چنين فرمود:
«بِسْمِ اللَّهِ عَقِيقَة عَنِ الْحَسن»؛ «بنام خداوند، اين گوسفند عقيقه از جانب حسن است» و به هنگام كشتن گوسفند، اين دعا را خواند:
«اللَّهُمَّ عَظْمُهَا بِعَظْمِهِ وَ لَحْمُهَا بِلَحْمِهِ وَ دَمُهَا بِدَمِهِ وَ شَعْرُهَا بِشَعْرِهِ، اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا وِقَاءً لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»؛ (3)
«بارخدايا! استخوانش را به جاى استخوان او، گوشتش را به جاى گوشت او، خونش را به جاى خون او و مويش را به جاى موى او عقيقه مى كنم. خدايا! اين عقيقه را حافظ و نگاهبان محمد و آلش قرار ده.»
ص: 306
و نيز عكرمه نقل مى كند: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَقَّ عَنِ الْحَسَنِ عليه السلام بِكَبْشٍ وَ عَنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام بِكَبْشٍ»؛ (1)
«همانا پيامبر صلى الله عليه و آله عقيقه كرد براى فرزندش حسن يك گوسفند و براى فرزند ديگرش حسين گوسفندى ديگر.»
ب) اطعام
در روايت آمده است: «ثُمَ قالَ: كُلُوا وَ أَطْعِمُوا وَ ابْعَثُوا إلى القابِلَة بِرِجْلٍ»؛ (2)
«رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: عقيقه را بخوريد و به ديگران اطعام كنيد و فرمود يك ران عقيقه را براى قابله آن بفرستيد.»
امام صادق عليه السلام در باب اطعام عقيقه حسن بن على عليه السلام فرمود: «فَأَكَلُوا مِنْهُ وَ أَهْدَوْا إِلَى الْجِيرَانِ»؛ «نزديكان رسول خدا از عقيقه خوردند و براى همسايگان هديه فرستادند» (مى شود چنين استفاده كرد كه پخت و اطعام كرد و يا مقدارى از گوشت عقيقه را هديه داد).
ج) تراشيدن موى سر و دادن صدقه
از ديگر سنت هاى زيباى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه سر فرزند هفت روزه اش را تراشيدند [در بعضى از روايات آمده است: مادرش فاطمه عليها السلام تراشيد (3)] و به اندازه وزن آن نقره در راه خدا صدقه دادند، آنگاه سر مبارك حسن عليه السلام را با ماده اى خوشبو بنام خَلُوق كه بيشتر اجزاى آن از زعفران است آغشته كردند.
اين عمل؛ يعنى تراشيدن سر طفل هفت روزه و آغشته نمودن به خَلُوق؛ سنت جديدى بود كه جايگزين فرهنگ جاهليت شد؛ زيرا آنان سر فرزندان خود را به خون آغشته مى نمودند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اسماء فرمود: «يَا أَسْمَاءُ الدَّمُ فِعْلُ الْجَاهِلِيَّةِ»؛ (4)
«اسماء! آغشته به خون نمودن سر نوزاد از كارهاى ناپسند مردمان جاهليت است.»
در روايات ديگر آمده: صدقه هموزن موها را به اصحاب صُفّه (فقراى داخل مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله) دادند، كه مقدار هموزن طلا بوده و 13 دينار شده است. و همچنين مالك
ص: 307
ابن انس نقل مى كند: اين سنت الهى در باره «زينب» و «ام كلثوم» دو دختر ديگر فاطمه عليها السلام جارى گشته است. (1)
د) ختنه
باز در همان روز هفتم رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد فرزندش «حسن» را ختنه كردند تا اين سنت الهى جامه عمل پوشد و به عنوان سيره عملى پيامبر صلى الله عليه و آله باقى بماند؛ زيرا خود از قبل فرمود: «اخْتِنُوا أَوْلادَكُمْ يَوْمَ السَّابِعِ فَإِنَّهُ أَطْهَرُ وَ أَسْرَعُ لِنَبَاتِ اللَّحْمِ وَ قَالَ: إِنَّ الْأَرْضَ تَنْجَسُ بِبَوْلِ الْأَغْلَفِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً»؛ (2)
«نوزادان خود را در روز هفتم ختنه كنيد، اين عمل براى سلامتى طفل بهتر است و جراحت آن به سرعت بهبود مى يابد. چنانچه فرد ختنه نشده اى بر روى زمين ادرار كند تا چهل روز آلودگى آن باقى مى ماند.»
امام حسن مجتبى عليه السلام بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسجدالنبى گام هاى بسيار اساسى برداشت، (3) تا سيره و سنت پيامبر و اهل بيتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم شاهى بنى اميه به ويژه معاويه نجات بخشد.
از سوى ديگر معاويه راه هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى عليه السلام برگزيد تا موقعيت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوستدارانش بزدايد ليكن به هر جنايتى كه دست مى زد نتيجه عكس مى گرفت و هر روز تعداد علاقه مندان به حضرت و شيفتگان دين و حقيقت بيشتر مى شد، بنابراين تصميم گرفت شخص آن بزرگوار را از بين ببرد تا شايد ديگر افراد خاندان اهل بيت عليهم السلام و ساداتى كه در صدد مبارزه با رژيم وى بودند نااميد گردند.
ص: 308
حاكم نيشابورى با سند معتبر از امّ بكر بنت مسور نقل مى كند كه گفت:
«كان الحسن بن علي [عليهما السلام] سُمَّ مراراً كُلَّ ذلك يفلتْ حتّى كانت مرّة الأخيرة التّى مات فيها فإنّه كان يختلف كبده، فلمّا مات أقام نساء بني هاشم النوح عليه شهراً». (1)
«به حسن بن على [عليهما السلام] بارها سم داده شد ليكن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره پاره كرد، بعد از شهادت او بانوان بنى هاشم به مدت يكماه براى او سوگوارى كردند.»
ابن ابى الحديد مى نويسد: «چون معاويه خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى عليه السلام كرد؛ زيرا معاويه براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش، مانعى بزرگ تر و قوى تر از حسن بن على عليهما السلام نمى ديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.» (2)
در اين توطئه، بيش ترين نقش رامروان بن حكم (3) كه فرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه چنين تصميمى گرفت، آخرين مرتبه، طى نامه اى سرّى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت حسن بن على عليه السلام سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.
مروان جهت اجراى اين توطئه مأمور شد با جُعْده دختر اشعث همسر امام مجتبى عليه السلام تماس برقرار كند. معاويه در نامه اش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى تواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام مأموريتش، او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد
ص: 309
آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.
بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى عليه السلام را مسموم كرد، معاويه صدهزار درهم را به او داد، ليكن از وعده ازدواج او با پسرش يزيد سر باز زد و در پيامى برايش نوشت:
«چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمى گذارم با تو ازدواج كند.» (1)
امام صادق عليه السلام فرمود: جعده- لعنة اللَّه عليها- زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى عليه السلام روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه فرياد برآورد:
«عَدَوُّةُ اللَّهِ! قَتَلْتَني قَتَلَك اللَّهُ وَ اللَّه لا تُصيبَنَّ مِنّي خَلَفاً وَ لَقَدْ غَرَّكِ و سخر مِنْكَ وَ اللَّهُ يُخْزَيكِ وَ يُخْزِيه».
«دشمن خدا! تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا! بعد از من جايگزينى (همسرى) براى تو نخواهد بود. (معاويه) تو را گول زد و ترا به مسخره گرفت و خداوند تو و او را خوار و ذيل خواهد كرد.»
امام صادق عليه السلام در ادامه سخنان خود فرمود: «امام مجتبى عليه السلام بعد از اين كه جعده او را مسموم كرد، دو روز بيش تر باقى نماند و از دنيا رفت و معاويه هم بدانچه وعده كرده بود وفا ننمود.» (2)
بعضى از مورّخان همانند ابن خلدون و لامنس (3) خواسته اند دامن معاويه را از اين جنايت هولناك تطهير كنند و بگويند، اين از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى نويسد:
ص: 310
«وَ ما يُنْقَلْ مِن أنّ معاوية دسّ إليه السُمَّ مَعَ زوجه جعدة بنت الأشعث فهو من احاديث الشيعة و حاشا لمعاوية من ذلك ...!» (1)
«نسبت مسموميت حسن بن على عليهما السلام به معاوية بن ابى سفيان كه به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شيعه است و دامن معاويه از چنين نسبت هايى به دور است!»
ولامنس نيز مى نويسد: «و كان الغرض من هذا الاتّهام و صم الأمويّين ... و لم يجرأ على هذا القول بهذا الاتّهام الشنيع جمهرة سوى المؤلّفين من الشيعة.» (2)
«هدف از نسبت مسموميت حسن بن على] » [به معاويه، بد نام كردن رژيم بنى اميّه بوده و اين اتهام را غير از مؤلّفان شيعه كسى مطرح نكرده است!»
توطئه معاويه جهت مسموم نمودن امام مجتبى عليه السلام به قدرى روشن و آشكار است كه فرصت هر گونه انكار را از مورّخان گرفته است و از اين روست كه آنان بدون اختلاف- جز در موارد اندك- آن را نگاشته اند، از جمله آنهاست: ابن حجر عسقلانى (3)، ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى، (4) ابوالفرج اصفهانى، (5) شيخ مفيد، (6) احمدبن يحيى بن جابر بلاذري، (7) ابن عبدالبرّ، (8) محمدبن على بن شهرآشوب، (9) ابن صباغ مالكى، (10)
ص: 311
سبط بن جوزى، (1) سيوطى، (2) حاكم نيشابورى، (3) احمدبن اعثم كوفى (4) و جمال الدين ابى الحجّاج يوسف المزّى. (5)
به جهت اختصار، به مطالب محمدبن جرير طبرى بسنده مى كنيم او مى نويسد:
«علت وفات و رحلت امام مجتبى عليه السلام اين بود كه معاويه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم كرد وليكن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا اين كه زهرى را به همراه بيست هزار دينار جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جُعده دختر محمدبن اشعث بن قيس كندى فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى كوفه را به نام او كرد و همچنين وعده داد بعد از انجام مأموريت، او را به ازدواج پسرش يزيدبن معاويه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن على داد و مسمومش كرد.» (6)
مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شريف قرشى مى نويسد:
جعده دختر اشعث بن قيس از خانواده هاى فرومايه، بسيار پست و فرصت طلب بود. او نسبت به امام مجتبى عليه السلام عقده داشت، شايد بدان جهت كه نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد؛ از اين رو وقتى زهر از سوى مروان رسيد و وعده ها را شنيد و پولها را مشاهده كرد، ارتكاب آن جرم بزرگ را پذيرفت و در روزى گرم و سوزان كه امام مجتبى عليه السلام روزه دار بود، به هنگام افطار زهر را در كاسه شير ريخت و به آن حضرت خورانيد. زهر بلافاصله روده هايش را پاره كرد و امام از شدت درد به خود مى پيچيد و مى فرمود: إنّا للَّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعُون. (7)
آخرين روزهاى حيات آن حضرت، جنادةبن اميّه براى عيادت خدمتش آمد. او
ص: 312
مى گويد: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى ناليد، تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر از چند گاه، لخته هاى خون از راه دهان خارج مى شد، اين جا بود كه به وحشت افتادم و سخت ناراحت شدم.
شيخ طوسى رحمه الله از ابن عباس نقل مى كند: در واپسين ساعتهاى عمر امام مجتبى عليه السلام برادرش امام حسين عليه السلام وارد خانه آن حضرت شد، در حالى كه افراد ديگرى از ياران امام مجتبى عليه السلام در كنار بسترش بودند. امام حسين پرسيد: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت پاسخ داد:
در آخرين روز از عمر دنيايى ام و اوّلين روز از جهان آخرت به سر مى برم و از جهت اين كه بين من و شما و ديگر برادرانم جدايى مى افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى كنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه عليهم السلام را در پيش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبياى گذشته، از پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام به ارث داشت تسليم امام حسين عليه السلام نمود. (1) در آن لحظه فرمود بنويس:
«اين وصيتى است كه حسن بن على به برادرش حسين نموده است. وصيت او اين است: به يگانگى خداى يكتا شهادت مى دهد و همان طورى كه او سزاوار بندگى است عبادتش مى كند، در فرمانروايى اش شريك و همتايى وجود ندارد وهرگز ولايتى كه نشانگر ذلت او باشد بر او نيست. او آفريدگار همه موجودات است و هر چيزى را به اندازه و حساب شده آفريده. او براى بندگى و ستايش سزاوارترين معبود است. هر كس فرمانبردارى او كند راه رشد و ترقى را پيش گرفته و هر كس معصيت و نافرمانى او كند گمراه شده است و هر كس به سوى او بازگردد- توبه كند- از گمراهى رسته است.
اى حسين، تو را سفارش مى كنم كه در ميان بازماندگان و فرزندان و اهل
ص: 313
بيتم كه خطاكاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نيكوكاران آن ها را بپذيرى و بعد از من جانشين و پدر مهربانى براى آنان باشى.
مرا در كنار قبر جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن كن؛ زيرا من سزاوارترين فرد براى دفن در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و خانه او هستم، چنانچه از اين كار تو را مانع شدند سوگند مى دهم تو را به خدا و مقامى كه در نزد او دارى و به پيوند و خويشاوندى نزديكت با پيامبر كه مبادا به خاطر من حتّى به اندازه خون حجامتى، خون ريخته شود تا آن كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كنم و در نزد او نسبت به رفتارى كه با ما كردند شكايت نمايم.» (1)
و در روايتى ديگر وصيت آن حضرت چنين نقل شده:
«برادرم! آنگاه كه ازدنيا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط كن وكفن نما وجنازه ام رابه سوى حرم جدم ببر و درآن جا دفن كن، چنانچه از دفن جنازه من دركنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله وپدرت اميرمؤمنان عليه السلام ومادرت فاطمه زهرا عليها السلام با هيچ كس در گير مشو و به سرعت جنازه مرا به بقيع برگردان و دركنار آرامگاه مادرم دفن نما.»
مشهور ميان مورّخان و علماى مسلمان اين است كه امام مجتبى عليه السلام بر اثر زهرى كه توسط معاوية بن ابى سفيان و به دست جعده به آن حضرت خورانيده شد، در روز پنج شنبه 28 صفر سال پنجاهم هجرت در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. همان طورى كه شيخ مفيد رحمه الله (متوفّاى قرن پنجم، سال 413 ه. ق.)، (2) و مفسر اديب و توانمند شيخ طبرسى رحمه الله در قرن ششم، سال 548 هجرى در دو كتاب خود (3) و علامه بزرگوار حلّى (4) در
ص: 314
قرن هشتم سال 726 ه. ق. بر آن تصريح كرده اند.
مرحوم شيخ طبرسى، روايتى را از طبرانى نقل مى كند و مى گويد:
«ايشان در كتاب «معجم» نوشته است: امام مجتبى عليه السلام در ماه ربيع الأول سال 49 ه. ق.
به وسيله زهر به شهادت رسيده است.» (1)
در اين جا قول سوّمى نيز وجود دارد و آن اين كه: «امام حسن عليه السلام در روز پنج شنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»
مرحوم علّامه مجلسى اين قول را به شيخ ابراهيم كفعمى صاحب مصباح و بلد الأمين نسبت داده است. (2)
ابن قتيبه دينورى مى گويد: چيزى از رحلت امام مجتبى عليه السلام نگذشت كه معاويه اقدام به گرفتن بيعت از مردم شام براى پسرش يزيد كرد و اين را طى بخشنامه اى به همه جهان اسلام اعلام نمود. (3)
آن گاه كه امام حسن عليه السلام دار فانى را وداع گفت، عباس بن على عليه السلام، عبدالرحمان ابن جعفر و محمدبن عبداللَّه بن عباس به كمك امام حسين عليه السلام شتافتند و آن حضرت با كمك آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط كرد و كفن نمود، آنگاه به «بلاطه» كه در نزديكى مسجد النبى بود، منتقل نمودند.»
در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، (4) سپس جنازه را جهت تجديد عهد، نزديك مرقد مطهّر رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند.
فرماندار مدينه، مروان بن حكم به اتفاق همراهان جلو آمدند و فرياد برآوردند: شما
ص: 315
مى خواهيد حسن بن على را در كنار پيامبر دفن كنيد؟!
از طرف ديگر عايشه سوار بر استر به جمعشان پيوست و فرياد زد: چگونه مى شود كسى را كه من هرگز او را دوست ندارم، به ميان خانه من داخل كنيد؟! آيا سزاوار است عثمان