زندگینامه چهارده معصوم عليهم السلام

مشخصات کتاب

زندگينامه چهارده معصوم عليهم السلام

مشخصات كتاب:

عنوان و نام پديدآور : زندگينامه چهارده معصوم عليهم السلام/محسن خرازي/هيئت تحريريه موسسه در راه حق

وضعيت ويراست : [ويراست ؟]

مشخصات نشر : [قم]: مسجد مقدس جمكران، 1387

مشخصات ظاهري : 632 ص.

وضعيت فهرست نويسي : در انتظار فهرستنويسي (اطلاعات ثبت)

يادداشت : بالاي عنوان: پيشوايان معصوم عليهم السلام

شماره كتابشناسي ملي : 2001230

تاریخ نشر: پاییز 1387

نوبت چاپ: دوم

چاپ : پرستش

تیراژ : 5000 جلد

قیمت : 5800 تومان

شابک : 978 - 964-973 -120 -9

خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ص: 1

اشاره

نام کتاب: زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

مؤلف؛ آیت الله سید محسن خرازی و سایر هیئت تحريرية مؤسسه در راه حق

ناشر: انتشارات مسجد مقدس جمکران

تاریخ نشر: پاییز 1387

نوبت چاپ: دوم

چاپ : پرستش

تیراژ : 5000 جلد

قیمت : 5800 تومان

شابک : 978 - 964-973 -120 -9

مرکز پخش : انتشارات مسجد مقدس جمکران فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدس جمکران

تلفن و نمابر: 0251 -7253340

صندوق پستی : قم - 617

(حق چاپ مخصوص ناشر است)

ص: 2

مقدمه

کتابی که در دست شماست، از حدود بیست سال پیش تاکنون در پانزده جلد و

هر کدام در تیراژ ده ها هزار نسخه چاپ شده و مورد استفاده قرار گرفته است .

اکنون نیز با انجام برخی اصلاحات، به صورت مجموعه در اختیار خوانندگان گرامی قرار می گیرد. امید است برای دوستان اهل بیت علیهم السلام سودمند و برای مؤلفان که با رجوع به مصادر معتبر اثری مطمئن با قلمی استوار آفریده اند - و نیز کسانی که در آماده سازی این مجموعه برای چاپ های قبل و چاپ جدید کوشش نموده اند، موجب اجر و ثواني باشد.

انتشارات در راه حق تابستان 1381 شمسی

ص: 3

ص: 4

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ

ص: 5

فهرست اجمالی

پیامبر اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) ...7

حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام ...103

پیشوای اول : حضرتامیر مؤمنان على (علیه السلام) ...141

پیشوای دوم : حضرت امام حسن (علیه السلام) ...173

پیشوای سوم : حضرت امام حسين (علیه السلام) ...193

پیشوای چهارم : حضرت امام سجاد (علیه السلام) ...253

پیشوای پنجم : حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) ...289

پیشوای ششم : حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ...309

پیشوای هفتم : حضرت امام موسی بن جعفر (علیه السلام) ...359

پیشوای هشتم : حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ...395

پیشوای نهم : حضرت امام محمدتقی (علیه السلام) ...433

پیشوای دهم : حضرت امام على النقي (علیه السلام) ...463

پیشوای یازدهم : حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) ...505

پیشوای دوازدهم : حضرت امام حجة بن الحسن المهدي (علیه السلام) ...537

فهرست تفصیلی ...607

مصادر و منابع ...623

فهرست کتابهای انتشارات مؤسسه در راه حق (قم) ...627

ص: 6

پیامبر اسلام حضرت محمد صلى الله عليه و آله وسلم

اشاره

ص: 7

ص: 8

خلاصه زندگی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم)

معروفترین نامش: محمد، احمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

معروفترین کنیه اش : ابوالقاسم.

معروفترین القابش : رسول الله، خاتم النبيين، خاتم المرسلین، مصطفی، حبیب الله، رحمة للعالمين و ...

ولادتش: سحرگاه جمعه 17 ربیع الاول

محل ولادتش : مکه معظمه

سال ولادتش: عام الفیل (سال هجوم سپاه ابرهه با فیلهای جنگی به مکه، 40 سال قبل از بعثت و 53 سال قبل از هجرت و مطابق با 570 از میلاد مسیح)

پدر بزرگوارش: عبدالله (که پیش از تولد آن حضرت درگذشت).

مادر پارسایش : آمنه (که شش سال پس از ولادت آن گرامی از دنیا رفت)

جد بزرگوارش: عبدالمطلب (که از عظمت و بزرگی ویژه ای برخوردار بود و به آن حضرت علاقه خاصی داشت)

عموی گرامیش : ابوطالب (که آن حضرت را در کفالت خود گرفت و پس از بعثت به او ایمان آورده و از هیچ گونه حمایتی دریغ نکرد).

دايه مهربان او : حليمه سعديه.

شمایل مبارک او: چهره ایی باز و جبینی گشاده و نورانی و اندامی متناسب داشت و میان دندانهای او باز بود و از زیبایی و ملاحت خاصی برخوردار بود .

ازدواج : در سن 25 سالگی با خدیجه دختر خویلد ازدواج کرد.

ص: 9

بعثت: در چهل سالگی از سوی خدا به رسالت مبعوث شد.

هجرت : 13 سال پس از بعثت در سن 53 سالگی به مدينه منوره هجرت فرمود.

رحلت : در 28 صفر سال یازدهم هجرت در 63 سالگی رحلت فرمود.

مدفن: مدينه منوره

فرزندان : فاطمه زهرا علیها السلام، ام كلثوم، رقیه، زینب، قاسم و عبدالله معروف به طيب و طاهر همه از خدیجه بودند و از غير خدیجه به جز ابراهیم که از ماریه قبطیه بود فرزندی نداشت و از هیچ یک از فرزندان به جز از فاطمه علیها السلام ذریه ای برای پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) باقی نماند.

ص: 10

جهان پیش از اسلام

بشریت در آتش

پیش از ظهور اسلام، مردم سراسر جهان، از نظر عقاید و افکار، و شؤون فردی و اجتماعی، در وضع اسف انگیز و نکبت باری بسر می بردند. گر چه همه نقاط عالم، در وضعی کاملا یکسان قرار نداشتند، ولی به طور کلی می توان گفت که همه مردم دنیا در انحرافهای فکری، پندارهای موهوم، ستتهای غلط اجتماعی، خرافات و افسانه ها و گرفتاریهای اجتماعی و اخلاقی با هم شریک بودند!

پیش از ظهور اسلام، یهودیان، دین موسیه را تغییر دادند و اصول آن را به صورت خشک و جامدی درآوردند و روح مادیگری در زندگی مردم رخنه کرده بود و متأسفانه مسیحیت هم که برای تهذیب اخلاق و پاک ساختن روان مردم از آلودگیها آمده بود . و بنیانگذار آن عیسی مسیح (علیه السلام) این وظیفه را از جانب خداوند به عهده داشت . از طرف پدران روحانی تغییر ماهیت یافت و دكانی شد برای سوداگری اکثریت پدران روحانی مسیحی، و نیز، چون فاقد قوانین کامل برای سیستم های اجتماعی بود، از نجات و رهبری همه جانبه مردم عاجز ماند.

در نتیجه این اوضاع بود که مردم جهان در پندارهای موهوم سنتهای اجتماعی، خرافات و افسانه ها و گرفتاریهای اجتماعی و اخلاقی با هم شریک بودند.

آتش فساد و تباهی می سوخت؛ خرافات و اوهام، به عنوان «مذهب» بر مردم حکومت میکرد دوگانه پرستی و تثلیث، بر مردم تحمیل شده بود و گروه بسیاری نیز بت، آتش، گاو و ستاره را می پرستیدند و از همه شرم آورتر پرستش الات تناسلی زن و مرد بود که رواج کامل

ص: 11

داشت (1) و همین فساد و انحطاط اخلاقی و معنوی که در همه جا سایه افکنده بود، موجب نادرستيها، تاريکيها، و انحرافهای جامعه بشریت گشته و خونریزی و آدمکشی، ظلم و تعدی را در سراسر جهان گسترده و در واقع بشریت در پرتگاه سقوط ایدی قرار گرفته بود.

عربستان در شبانگاه ظهور اسلام

عربستان که «سرزمین سوخته»اش نامیده اند، وضع عجیبی داشت؛ بیابانهای تفتیده و دره ها و تپه هایی از ریگ را عربستان می نامیدند که نه آبی داشت و نه گیاهی؛ خارهای تیز و داغ بیابانی را در آنجا «گیاه» می نامیدند. خانه ها و منزل های آن را اگر خانه می نامیدند اشتباه بود: دخمه هایی بود که در آنها موجودی به نام انسان در هم میلولید و با خرما و آب گندیده سجوع رفع گرسنگی می کرد. جنگ و نزاع قبیله یی، اصل اساسی نظام اجتماعی مردم عربستان بود و مکه بتکده ای بیش نبود و ساکنان آن سوداگران و رباخوارانی بودند که جان انسان را با درهم و دینار می خریدند.

زندگی عشیره ای بادیه نشینان و گله داری و شبانی، همراه با فئودالیسم خون آشام، مردم شبه جزیره عربستان را رنج میداد. به بحران اقتصادی ناشی از استثمار طبقة حاکمه و باند رباخواران، مفهوم زندگی انسان را از بین برده و افق سعادت اجتماعی را تیره و تار ساخته بود

آن گروه از پولداران رباخواری که در مکه به کار تجارته مشغول بودند، از راههای نامشروع ثروت کلانی به دست آورده و به استثمار طبقات ضعیف و پایین اجتماع پرداخته بودند و در واقع از راه رباخواری و بهره کشی های ظالمانه، بر اختلافات طبقاتی ضد بشری، می افزودند

قبائل عرب به سبب جهل و نادانی، در آن دوران، بیشتر به پرستش مظاهر طبیعت و بت پرستی مشغول بودند و خانه کعبه، بتخانه اعراب شده بود. (2)

هر یک از سنن و نظامات اخلاقی و اجتماعی زشت و ناپسند عربستان به تنهایی برای نابود ساختن عظمت ملتی کافی بود. کجرویهای ضدبشری عرب پیش از اسلام، وضعی را به وجود آورده بود که ثمره اش فساد و تبهکاری، غذایش گوشت مردار، شعارش ترس و خوف و منطق و دلیلش شمشیر بود.

مردم عرب به غلط گمان می بردند که فقط کسانی برتر و بالاترتد که از نژاد عرب باشند و دارای اصالت عربی و خون عربی، و در واقع ملیت پرستی قرن بیستم و قومیت و ناسیونالیسم

ص: 12


1- تاریخ ویل دورانت، ج 1، ص 95 و ص 301 ج 3، ص 304، ج 7 ص 95.
2- نهج البلاغه خویی ج 2، ص 173. تاريخ جامع اديان ترجمه علی اصغر حکمت ص 479.

عصر ما، در آن زمان، در دوران جاهلیت نخستین، با رنگ خاص خود، آیين مردم عرب شده بود.

در بین خود اعراب هم به تناسب ثروت و أولاد زياده افتخارات موهوم و گوناگونی به وجود آمده بود که هر قبیله ای با داشتن آنها، بر خود می بالید و از امتیازات قبيله خود می شمرد.

غارتگری، چپاول، وحشیگری، تعدی و تجاوز و خیانت از صفات بارز آنها بود و آدمکشی در نزد آنان، شجاعت و قهرمانی تلقی می شد و چون دختر را ننگ میدانستند و یا از هزینه زندگی و فقر و تنگدستی می هراسیدند، دختران معصوم و بی گناه را می کشتند، و یا زنده به گور می کردند. و اگر به مردمی عربها، خبر می دادند که همسرش دختر زاییده است، رنگش از خشم سیاه می شد و از مردم کناره میگرفت و فکر میکرد با آن دختر چه کند یا ننگ را به خود بپسندد و او را نگهداری کند و یا زنده زیر خاک پنهان سازد و این ننگ را از دامن خود بشوید زیرا گاهی وجود یک دختر حتی در یک خانواده ننگ شمرده می شد. (1)

حضرت على (علیه السلام) وضع اجتماعی مردم عربي را چنین تشریح می کند: «.. و شما از گروه عرب، در آن هنگام پیرو بدترین گیشها (بت پرستی) بودیدو در بدترین سرزمینها (صحرای سوزان) به سر می بردید. در زمینهای سنگلاخ و در میان مارهای پر زهری که از صدا نمی رسیدند، اقامت داشتید. آب تیره می نوشیدید و غذای نامطبوع و خشن می خوردید و خون یکدیگر را می ریختید و از خویشاوندان دوری میکردید و بتها در میان شما نصب شده بود. و از گناهان اجتناب نمیکردید...» (2) بدین ترتیب مردم عرب در لجنزاری از فساد و تباهی میزیستند و بر اثر بد آموزیها و پیرشدی، به صورت مردمی وحشی و یغماگر و مفسده جو در آمده و همانند اکثر مردم جهان، خرافات و افسانه های واهی و موهومات بی پایه را به عنوان «مذهب » پذیرفته بودند . (3)

روشن است که برای اصلاح بنیادی چنین جامعه ای، یک انقلاب اساسی و دگرگونی همه جانبه ضروری و لازم بود. ولی می بایست راهبر این نهضت و انقلاب، مردی آسمانی و از جانب خداوند بزرگ باشد تا از هرگونه تجاوز و تعدی و سودپرستی دور بماند و به خاطر منافع شخصی، مخالفان خصوصی خود را با عنوان «تصفیه» نابود نسازد؛ بلکه در راه اصلاح آنان بکوشد و فقط در راه خدا و برای رفاه حال مردم و پیشرفت جامعه کار کند، زیرا بی شک

ص: 13


1- مستفاد از قران مجید؛ سوره نحل، آية 59 و 58 و سوره اسراء، آیه 31 و تفسير الميزان، ج 12، ص 294.
2- نهج البلاغه عبده جز اول چاپ دمشق. ص 66 و نهج البلاغه فیض الاسلام ج 1 ص 83 خطبه 26.
3- دائرة المعارف چاپ سوم، ص 355

راهبری که خود از معنویات و اخلاق بی بهره باشد و ملکات فاضله انسانی در او وجود نداشته باشد، نمی تواند جامعه را اصلاح کند و ملتی را نجات بخشد و این تنها رهبران آسمانی و نمایندگانشان هستند که می توانند با الهام از خدای جهان، دگرگونی عمیق و ریشه داری در همه شؤون زندگی فردی و اجتماعی مردم به وجود بیاورند. اکنون باید دید که راهبر انقلاب جهانی جدید چگونه شخصی بود و چه دگرگونی هایی در جهان پدیدار کرد .

ص: 14

تولد و دوران کودکی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

میلاد نور

شهر مکه در ظلمته و سکوت سنگینی فرو رفته بود و اثری از حیات و فعالیت به چشم نمی خورد؛ تنها ماه، مطابق معمول آرام آرام از پشت کوههای سیاه اطراف، بالا آمده و شعاع کمرنگ و لطيف خود را بر روی خانه های ساده و خالی از تجمل و همچنین ریگزارهای دور شهر، پهن میکرد.

کم کم شب از نیمه گذشته و نسیم لذت بخش و مطبوعی سرزمین تفتیده حجاز را فرا گرفت و آن را برای مدت کوتاهی آماده استراحت ساخت؛ ستارگان هم در این هنگام به این بزم بی ریا، رونق و صفا بخشیده و به روی ساکنین شهر مکه لبخند می زدند.

اکنون سحر است و مرغان سحرخیز و شب زنده دار، بالحنی روح افزا در آن هوای بهشتی نغمه سرداده و گویا با معشوقی راز و نیاز می کنند.

کرانه افق معه در آستانه سپیدہ سحری است، ولی هنوز سکوت ابهام آمیزی بر شهر حکومت می کند، و همه در خواب هستند، فقط «آمنه» بیدار بود و دردی را که در انتظارش بود احساس کرد. درد رفته رفته شدیدتر شد.. ناگهان چند بانوی ناشناس و نورانی را در اطاق دید که بوی خوشی از آنان به مشام می رسید. متحیر بود که ایشان چه کسانی هستند و چگونه از در بسته داخل شده اند؟! (1)

طولی نکشید که نوزاد عزیزش به دنیا آمد و بدین ترتیب دیدگان «آمنه» پس از ماهها

ص: 15


1- بحار الانوار ج 15 ، ص 325.

انتظار در «سحرگاه» هفدهم ربیع الاول» (1) به دیدن فرزندش روشن شد

همه از این ولادت خوشحال بودند، ولی در این هنگام که «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) » شبستان تاریک و خاموش آمنه را روشن می کرد جای همسر جوانش «عبدالله» خالی بود چون او در بازگشت از سفر شام در مدينه درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد و آمنه را برای همیشه تنها گذارد. (2)

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) نوزاد عجیب

«محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)» به دنیا آمد و همراه با ولادت او حوادثی در آسمان و زمین مخصوصا در مشرق زمین که مهد تمدن آن روز بود. پدیدار گردید.

این حوادث به منزله سریعترین وسیله خبرگزاری امروز جهان بود که از حادثه مهمی خبر میداد، و از آنجا که این نوزاد بایستی آداب و رسوم کهنه و خرافی ملتها را درهم بکوبد و اساس و شالوده ای نو برای پیشرفت و ترقی انسانها بريزد، از همان روزگار اول «زنگ بیدار باش» را به صدا در آورد.

کاخ با عظمت انوشیروان که شبحی از قدرت و سلطنت ابدی! را در نظرها مجسم می کرد و مردم به آن و صاحبش چشم دوخته بودند، آن شب لرزید و چهارده کنگره (3) آن فرو ریخت و آتشكده فارس (4) که شعله های آتش آن هزار سال زبانه می کشید به يكباره خاموش شد و خاکساران آن معبود خیالی و سوزنده که حجابهای تعصب و تقليد غلط به آنان مهلت فکر و مطالعه نمی داد، به حقیقت و جهت دیگری متوجه شدند؛ همچنین خشکیدن دریاچه ساوه، منطقه عظیم دیگری را بیدار ساخت. (5)

حليمه ، دايه محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

نزد اعراب از سالها پیشتر مرسوم بود که خانواده های با تشخص کودکان خویش را پس از تولد به دایه ای در میان قبایل اطراف شهر می سپردند تا هم در هوای آزاد و در محیط طبیعی محرا پرورش یابند و هم تکلم به لهجه فصیح عربی را که در آن زمان، اصیل ترین جلوه آن در صحرا یافت می شد - فرا گیرند .(6)

ص: 16


1- بحار الانوار ج 15 ص 250.
2- كامل التواريخ جزء ثاني، ص 10 و طبقات ج 1 ص 61 و بحار الانوار ج 15 ص 135.
3- بحار الأنوار، ج 15 من 257.
4- بحار الأنوار ج 15 ص 258.
5- بحار الأنوار: ج 15، ص 263.
6- سیره حلبیه ج 1 ص 99.

بدین منظور و نیز بدان جهت که آمنه برای تغذیه فرزندش شیر نداشت، «عبدالمطلب» پدر بزرگ و کفیل «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)» به فکر افتاد بانویی محترم و مطمئن برای نگهداری محمد عزیز، یادگار فرزندش عبدالله، استخدام کند و پس از کاوش و تحقیق کافي «حليمه» را که از قبيلة «بنی سعد» - قبیله ای که به شجاعت و فصاحت معروف بود و از زنان پاکدامن و اصيل به شمار می آمد، برای این کار انتخاب کرد.

حليمه، محمد را به قبیله خود بود و چون فرزند خویش در مراقبت او می کوشید. «قبيلة بنی سعد» مدتی بود که در صحرا گرفتار قحطی بودند؛ صحرای خشک و آسمان خشک تر فلاکت و فقر ، آنان را افزون ساخته بود .

ولی از آن روز که «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) » به خانه حليمه أمد، خیر و برکت به او رو آورد و زندگی او که با فقر و تنگدستی می گذشت، رو به بهبود گذارد و چهره رنگ پريده او و فرزندانش نور و طراوتی پیدا کرد، پستان خشک او پر از شیر شد و مرتع گوسفندان و شتران آن ناحیه خرم گشت.

«محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) »، خود نیز پیش از دیگر کودکان رشد میکرد و از آنها چابکتر میدوید و مانند آنها شکسته حرف نمیزد .

چنان میمنت و برکت با او همراه بود که اطرافیانش به سهولت این حقیقت را در می یافتند و به آن معترف بودند؛ به طوری که «حارث» همسر حليمه به او می گفت: «آیا می دانی چه فرزند مبارک نصیب ما شده است؟». (1)

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در طوفان حوادث

تازه شش (2) بهار از عمر «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) » می گذشت که مادرش آمنه برای دیدار بستگان خود و شاید زیارت قبر شوهرش عبدالله شهر مکه را ترک کرد و به اتفاق «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) » به سوی مدینه روان گشت و پس از دیدار از نزدیکان خویش و تجدید عهد با مزار همسرش، پیش از رسیدن به مکه در محلی بنام «ابواء» درگذشت. (3)

بدین ترتیب «محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) » در سنینی از عمر که هر کودکی احتیاج فراوان به محبتهای سرشار پدر و دامان پر مهر مادر دارد این هر دو را از دست داد.

ص: 17


1- اقتباس از بحار الأنوار: ج 15 ص 331 - 395 و سيره ابن هشام ج 1، ص 159 - 160 و سیره حلبیه ج 1 ص 99.
2- بحار الانوار ج 15 ص 402 و 406.
3- سيره ابن هشام ج 1 ص 168.

سیمای محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

همانطوری که ولادت پیامبر اسلام و حوادث بعد از آن خارق العاده بود و از شخصیت و عظمت او حکایت می کرد همچنین گفتار و کردار دوران کودکی آن حضرت او را از سایر کودکان ممتاز می ساخت به طوری که عبدالمطلب به این حقیقت وأقف گشته و حضرتش را فوق العاده احترام میکرد. (1)

ابوطالب عموی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) میگفت: «هرگز از محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) دروغ و کار ناشایست و جاهلانه ندیدیم نه بیجا می خندید و نه سخنان بیهوده میگفت و بیشتر تنها بود». (2)

هنگامی که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) هفت ساله بود، یهود گفتند: «ما در کتابهایمان خوانده ایم که پیامبر اسلام از غذای حرام و شبهه دار اجتناب می نماید خوبست او را امتحان کنیم لذا مرغی ربودند و برای ابوطالب فرستادند، همه از آن خوردند چون نمیدانستند، ولی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) به آن دست نزد وقتی علت آن را پرسیدند در جواب فرمود: «آن حرام است و خداوند مرا از حرام حفظ می فرماید» سپس مرغ همسایه را گرفته و فرستادند؛ به خیال این که بعدا پولش را بپردازند. آن حضرت بازهم میل نکرد و فرمود: «این غذا شبهه ناک است و...» آنگاه یهود گفتند: «این طفل دارای شأن و مقام عالی و ارجمندیست». (3)

بزرگ قریش «عبدالمطلب» با محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) مانند سایر کودکان رفتار نمی کرد، بلکه برای او مقام و مرتبه ای رفيع قائل بوده است.

هنگامی که برای عبدالمطلب جایگاهی در کنار کعبه ترتیب می دادند و فرزندانش اطراف جایگاه مخصوص را احاطه می کردند، عظمت و ابهت او مانع بود که شخصی به آنجا وارد شود، ولی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) مقهور آن جلال و جبروت نمی شد و یکراست به جایگاه مخصوص می رفت. عبدالمطلب به فرزندانش که مانع ورود محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) می شدند، می گفت: «پسرم را رها کنید، به خدا سوگند او دارای شان عظیمی است».

آنگاه محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) با بزرگ قریش عبدالمطلب می نشست و با او به سخن می پرداخت. (4)

ص: 18


1- بحار الانوار ج 15 ص 383 و 402 و 366.
2- بحار الانوار ج 15 ص 383 و 402 و 366.
3- بحار الانوار ج 15 ص 336.
4- بحار الأنوار ج 15 ص 142 و سيره ابن هشام، ج 1، ص 168.

خاطراتی از کودکی و دوران جوانی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

سرپرستی و حمایت ابوطالب (ره)

دوران کودکی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) با رنج یتیمی در سایه حمایت نیای بزرگوارش عبدالمطلب و عموی مهربانش ابوطالب سپری شد. گویا این دوره سراسر رنج یتیمی - که از هر غمی جانکاهتر بود و روح لطیفش را آزار می داد . برای زیرسازی شخصیت عظیم محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) لازم بود و درس بردباری در برابر حوادث، و تحمل بار گران رسالت را، که بعدا می بایست به عهده می گرفت، به او می آموخت.

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کم کم بزرگ می شد و دوران جوانی زندگیش که دوره شکفتگی غرائز و نیروها است، فرا می رسید، او گر چه از مهر مادر و لطف و محبت پدر محروم شده بود، ولی ابوطالب به حکم وظيفه اخلاقی و سفارش اکید پدرش عبدالمطلب از او نگهداری و حمایت میکرد محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در حقیقت برای او سه چیز شده بود، پسر، یادگار برادرش عبدالله و پدرش عبدالمطلب، و لذا جزء عائله او به شمار می رفته و مانند فرزندان دیگرش بر سفره او می نشست و در خانه او به سر می برد. ابوطالب برای محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) پدری مهربان، عمویی با وفا و مربی دل سوزی بود و این عمو و برادر زاده، آن چنان به یکدیگر علاقمند بودند که گویی رشته حیات و عمر آنها به یکدیگر بسته بود. همین علاقمندی شدید آنها، موجب شد که ابوطالب هیچ وقت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را از خود دور نکند و حتی هنگامی که به بازارهای عمومی عرب مانند «عكاظ» و «مجنه» و «ذى المجاز» می رود او را با خود ببرد و هنگامی که می خواست با کاروان مکه برای تجارت به شام برود نتوانست مفارقت او را تحمل کنند، و او را همراه خود برد.

ص: 19

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در حالی که روی شتر سوار بود. راه دور و دراز يثرب و شام را می پیمود. (1)

مصاحبه بحيزا با محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

روزی که قافله قریش به «بصری» (2) نزدیک میشد، زاهدی گوشه گیر به نام «بحیرا» در صومعه خود بود، ناگهان دید کاروانی می آید در حالی که تكه ابری بالای سر آنها سایه افکنده و همراه آنان حرکت می کند

«بحیرا» از صومعه به زیر آمد و در گوشه ای ایستاد و به پیشکار خود گفت: «برو به آنان بگو امروز همه شما میهمان من هستید».

اهل کاروان، جز محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) که در کنار اثاثیه ایستاده بود، نزد او آمدند. بحیرا که میدید ابر بر جای خود ایستاده و حرکت نمی کند گفت: «آیا همه افراد قافله در اینجا حاضرند؟

گفتند: «آري، مگر جوانی که از حیث سن از همه کوچکتر است.»

بحيرا گفت: «او را هم بگویید بیاید» محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را هم آوردند. چون آمد، ابر هم با او به حرکت، درآمد. راهبه خیره خیره در او می نگریست پس از صرف غذا به او گفت: «من از تو پرسشی دارم. تو را به «لات» و «عزی» (3) قسم می دهم که جواب مرا بدهی!»

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : «مبغوض ترین چیزها در نظر من، همین دو اسم است که مرا به آنها قسم دادی».

بحيرا: «تو را به «الله» (خدا) قسم می دهم که پاسخ مرا بدهی»

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : «سؤال خود را بگو!»

بحیرا پس از یک مصاحبه کوتاه با محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) بردست و پای او افتاد و بر آنها بوسه زد و گفت: «اگر زمان تو را دریابم پیشاپیش تو با دشمنانت خواهم جنگید، تو بزرگ فرزندان بشری ...».

پرسید: «این جوان فرزند کیست؟»

اهل کاروان به أبوطالب اشاره کردند، که فرزند اوست.

بحيرا: «نه، پدر این جوان نباید حیات داشته باشد!»

ابوطالب: «آری او برادر زاده من است»،

بحيرا: «این جوان آتیه درخشان و مهمی دارد، اگر آنچه را من در او می بینم یهودیان ببینند او را نابود خواهند ساخت، مواظب باش یهودیان به او آسیبی نرسانند!»

ص: 20


1- سيره ابن هشام: ج 1 ص 180.
2- بصری شهر کوچکی در شام بوده است .
3- لات و عزي نام دو بتی است که اعراب آنها را می پرستیدند و در مواقع لزوم به آنها سوگند می خوردند.

ابوطالب: «او مگر چه خواهد کرد، و يهود با او چه کاری خواهند داشت؟» بحيرا: «او در آینده پیامبر خواهد بود و فرشته وحی بر او فرود خواهد آمد». ابوطالب: «خدا او را وا نمی گذارد و از شر دشمنان و یهودیان محافظت می کند». (1)

شبانی و تفکر محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

گر چه ابوطالب از بزرگان قریش بود ولی دارایی او برای مخارج سنگین عائله اش کافی نبود. محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) که به حد رشد و جوانی رسیده بود، طبعا میل داشتن مشغول کاری شود، و از مخارج سنگین عمویش بکاهد، ولی چه کاری انتخاب کند که با روحیه او بیشتر سازگار باشد؟ .

از آنجا که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) می بایست بعدها پیامبری بزرگوار و پیشوایی عالیقدر گردد، و با مردم افسار گسیخته و لجوج روبرو شود و با عقاید خرافی و رسوم غلط دوران جاهلیت مبارزه کند و کاخ رفيع عدالت و مقررات صحیح زندگی انسانی را پایه گذارد، صلاح دید تا پیشه شبانی را اختیار کند .

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) گوسفندها و دامهای خویشاوندان خود و مردم مکه را در بیابانهای اطراف مکه می چرانید و از آنها محافظت می کرد و با مردی که می گرفت به ابوطالب کمک می کرد (2) و همچنین از محیط بیابانی که از تمام سر و صداها و جنگ و جدالهای مردم شهر به دور بود و از فرصت مناسبی که داشت تجربه ها أموخت که در دوران رسالت و زمامداریش ثمرات شیرین آن آشکار گردید.

او در این مدت در جمیع فضائل؛ مروت، نیکویی خلق، بزرگواری، همسایه داری، بردباری راستگویی، امانت داری و فاصله گرفتن از رذائل اخلاقی، سرآمد مردم بود تا آنجا که به نام «محمد امین» شهرت یافت. (3)

عفت و پاکدامنی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

کودکان هنگامی که غرائز و نیروهای نهفته آنان بر اثر بلوغ شکفته می شود، از مرحله کودکی گذشته وارد مرحله پرشور و پرهیجانی می شوند و خود را در عالمی دیگر می بینند؛ در این موقع حساس که انواع انحرافها، آلودگیها، بی عفتيها و بی بند و باریها به سراغ نسل جوان می آید، هرگاه از آنان مراقبتهای صحیح به عمل نیاید و یا خود آنها در حفاظت و تعدیل غرائز نكوشند. آنچنان به دره هولناک بدبختی سقوط خواهند کرد که دیگر کمتر ممکن است

ص: 21


1- اقتباس از سيرة ابن هشام ج 1 ص 181 واعلام الوری ص 26 بحار الانوار ج 15 ص 193 -203 .
2- سيرة ابن هشام ج 1 ص 167.
3- سیرة ابن هشام ج 1 ص 183.

رنگ خوشبختی و سعادت را ببینند.

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در جامعه الوده ای زندگی می کرد که فضای آن را انواع رذائل اخلاقی و گناه تيره ساخته بود، جوانان بلکه پیرهای حجاز به طرز شرم آوری به بی عفتی و انحرافات جنسی گرایش پیدا کرده بودند، تا جایی که به طور آشکار پرچم های سیاه، به علامت فساد، بالای برخی از خانه ها افراشته شده بود و اشخاص بی بند و بار را بدانجا دعوت میکرد.

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در چنین جامعه ناپاکی از کودکی به جوانی رسید و با اینکه تا بیست و پنج سالگی ازدواج نکرده بود، تحت تأثیر محیط قرار نگرفت و کوچکترین عمل خلافی از او مشاهده نشد، بلکه دوست و دشمن تو را عالیترین نمونه فضائل و اخلاق، معرفی کردند .

اشعاری که در جریان زناشویی آن گرامی با بانوی قریش (خدیجه) در توصیف و مدح حضرتش سروده شد، یادآور صفات برجسته از جمله حیای اوست؛ شاعر خطاب به خدیجه می گفت: « ای خدیجه تو در بین جهانیان به مرتبه ای بزرگ رسید، و در میان همه سرافراز شدی؛ یعنی به وصال محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) رسیدی که زنان عالم مانند او نزاییدهاند، مکارم اخلاق، عظمتها و حیا در آن حضرت جمع است و همیشه چنین خواهد بود». (1)

سراینده دیگری در اشعار خود چنین می گفت: «اگر احمد (صلی الله علیه و آله وسلم) با همه آفریده ها موازنه شود بر همه برتری دارد. و به تحقیق فضايل او برای قریش واضح و هویدا است.» (2)

ص: 22


1- بحار الأنوار: ج 16، م 73 (خديجة تلت العلاہین الوری..)
2- بحار الأنوار، ج 16 ص 75 (لون يوازن احمد ..)

نخستین ازدواج حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

جوان و ازدواج

دوران جوانی، دوران شکفتگی غرایز، و بروز نیروهای جنسی افراد است.هنگامی که پسر و دختر، به این مرحله از سن می رسند، یک تمایل باطنی در خود، نسبت به یکدیگر، احساس می کنند و تا با هم تشکیل خانواده ندهنده آرامش روحی و سکون خاطر برای آنها حاصل نمی شود و آتش مشتعل درون آنها خاموش نمی گردد .

و لذا آيين اسلام، برای بهره برداری صحیح و پیشگیری از مفاسدی که ممکن است از راه طغیان غریزه جنسی، دامنگیر جامعه شود، دستور اکید می دهد که جوانان هر چه زودتر مراسم ازدواج را بر پا دارند، و به بهانه این که مبادا در آينده نتوانند از عهده مخارج زندگی برآیند، از قانون ازدواج، شانه خالی نکنند. (1)

ولی گاهی وضع زندگی آنچنان نابسامان است که شرائط اولیه ازدواج و مخارج زندگی غیر مقدور به نظر می رسد و بدون شک در اینگونه موارد، می توان به انتظار فراهم شدن شرائط مساعد زندگی، از ازدواج خودداری کرد و به پاک دامنی و عفت گرایید. (2)

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) تا سن 25 سالگی (3) از اقدام به ازدواج خودداری کرد و به انتظار فراهم شدن شرایط لازم بود. (4)

ص: 23


1- استفاده از قرآن مجید آیة 31 و 33 سوره نور.
2- استفاده از قرآن مجید آیة 31 و 33 سوره نور.
3- بحارالانوار ج 16 ص 3 و تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 15.
4- اعیان الشیعه ج 2. ص 8 و سيرة حلبية: ج 1 ص 152.

پیشنهاد خديجه

خدیجه که زنی ثروتمند بود، ثروت خود را در اختیار دیگران می گذاشت تا برای او تجارت کنند و در مقابل کار خود اجرتی دریافت دارند.

موقعی که آوازه امانت و درستی و فضیلت و بزرگواری محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) در عربستان پیچید و به گوش خدیجه رسید، به فکر افتاد با محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) کار کند. و این موضوع را به او پیشنهاد کرد و اظهار داشت: «مالی را با یک غلام (که میسره نامیده می شود) در اختیار شما میگذارم و در مقابل بیش از آنچه به دیگران می دادم به شما می پردازم».

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) که از وضع زندگی ابوطالب با خبر بود و می دانست وضع مالی عمویش در اثر فرسودگی و پیری، و کثرت عائله و کمی درامد رضایت بخش نیست، این پیشنهاد را از خدیجه پذیرفت. (1)

خدیجه کیست؟

«خدیجه» دختر «خويلد» زنی با شخصیت بود. دو بار شوهر کرده بود. «ابوهاله» و «عتيق مخزومی» شوهران متوفای او بودند. خدیجه با اینکه چهل سال از عمرش میگذشت. در اثر ثروت فراوان و محبوبیتش، خواستگاران زیادی از بزرگان قریش و رجال وقت داشت، اما خدیجه دست رد به سينه آنها می زد و تن به ازدواج نمی داد؛ زیرا می دانست که آنان یا مرد زندگی نیستند و یا تنها به مال او چشم طمع دوخته اند. (2)

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) به سوی شام حركت كرد

هنگامی که کاروان تجاری قریش، آماده حرکت به شام گرديد و معتقد نیز شرایط سفر را فراهم کرد و خواست به کاروان بپیوندد، خدیجه به غلام خود «میسره» دستور داد: «تو هم همراه محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و در خدمت او به شام برو».

گر چه جزئیات این سفر تاریخی را در این زندگی نامه کوتاه نمی توان آورد، ولی همین قدر باید گفت که این سفر خيرها و برکتهایی مانند: سود فراوان در تجارت، آشکار کردن شخصیت شگفت انگیز محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) برای اهل کاروان، برخورد راهب مسیحی با آن حضرت و پیشگویی او از نبوت و پیامبری آن بزرگوار (3) و فراهم شدن مقدمات یک وصلت فرخنده را، همراه داشت.

ص: 24


1- سيرة ابن هشام، ج 1، ص 188 چاپ سال 1375 قمری و بحار الأنوار: ج 16، ص 22 .
2- بحار الانوار ج 16، ص 12 و تاریخ طبری ج 3 ص 1127.
3- سيرة ابن هشام، ج 1، ص 188، چاپ سال 1375 قمری، این راهب غیر از بحیرا است که آن حضرت را در کودکی ملاقات کرد.

این سفر پس از مدتی خاتمه یافت و کاروان از شام برگشت.

«میسره» شرح جزئیات سفر، و سود فراوان و بی سابقه ای که عاید آنها شده بود، و همچنین بزرگواری ها و کرامتهایی که در این سفر از محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) آشکار شده بود، همه را برای بانوی قریش تعریف کرد. (1)

شنیدن این گزارشها و نیز سخنانی که از یک عالم یهودی درباره شخصیت آسمانی محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و تزویج وی با محترمترین زنان قریش (خدیجه) شنیده بود، باعث گردید که خدیجه نه تنها مهر و علاقه محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را در دل بپروراند، بلکه موجب شد که او را شوهر ایده آل خود بداند. (2) و همچنین مطالبی که عمویش «ورقة بن نوفل» به عنوان پیشگویی های پیامبران گذشته درباره بشارت ظهور محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و همسری خدیجه با او گفته بود، (3) شوق خدیجه را فراوان تر کرد.

ولی چگونه با او در میان بگذارد؟ این خود برای او که با شخصیت ترین زنان قریش بود، کار آسانی نبود.

پیشنهاد ازدواج خديجه

خديجه از «نفیسه» که دوست و محرم اسرارش بود، خواست تا در این زمینه با محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) گفتگو کند. نفیسه پیش محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) رفت و گفت: «چرا ازدواج نمی کنی؟ او جواب داد: «شرائط زندگی و بودجه ام اجازه نمی دهد.» نفیسه گفت: «هرگاه این اشکال از میان برود و زنی صاحب جمال و مالدار و شرافتمند و از خانواده ای معروف برای تو پیدا شود. آیا قبول میکنی؟

محمد صلى الله عليه وسلم فرمود: «چنین زنی که میگویی کیست؟»

نفیسه گفت: «خدیجه». محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) گفت: «این چگونه می شود؛ او که خواستگاری اشراف و ثروتمندان قریش را رد کرده است، آیا با من ازدواج خواهد کرد؟

نفیسه گفت: «بلی این پیوند شدنی است و من انجام می دهم» (4)

هنگامی که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) اطمینان پیدا کرد که خدیجه مایل است با او ازدواج کند، جریان را با عموهایش در میان نهاد. آنان با شنیدن این خبر مسرت بخش بسیار خرسند شدند و رسم خواستگاری را بجا آوردند و سرانجام با تشریفات خاصی جشن عروسی را برگزار کردند. (5)

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) بهترین دوره زناشویی یعنی در حدود 25 سال از عمر خود را با خدیجه گذارند

ص: 25


1- کامل ابن ائیر: ج 2 ص 39 چاپ بيروت 1375.
2- بحار الأنوار: ج 16، ص 20 و 21۔
3- بحار الأنوار: ج 16، ص 20 و 21۔
4- سيره حلبيه ج 1 ص 152 و اعیان الشيع ج 2 ص 8.
5- بحار الانوار ج 16 ص 56 - 73 .

و با او که نه تنها برای محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) یک همسر خوب بود، بلکه بزرگترین یار و مدد کارش به شمار می رفت، زندگی کرد . (1)

خدیجه نخستین بانویی است که به محمد ایمان آورده و داراییش را برای ترویج آیین اسلام در اختیار او گذاشت. (2) محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) از این ازدواج، دارای شش فرزند شد دو پسر به نام قاسم و طاهر، که در همان اوان کودکی در مکه مردند و چهار دختر به نام، رقیه، زینب، ام کلثوم، و فاطمه علیها السلام ، که برجسته ترین آنها بود. (3)

خدیجه به خاطر از خود گذشتگی و فداکاری بی نظیری که نسبت به محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و آيين او نشان داد، نه تنها در زمان حیاتش مورد علاقه شدید پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) بود، بلکه بعد از مرگ هم هرگاه یاد او می افتاد بسیار اندوهگین میشد (4) و گاهی در فراق او اشک می ریخت. هر چه بود آفتاب عصر خدیجه در سن 65 سالگی یعنی در سال دهم بعثت غروب کرده (5) و خانه محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) برای همیشه از فروغ خدیجه خاموش گشت.

ص: 26


1- بحار الأنوار: ج 16 ص 7 و 10 و 11 و اعلام الوری ص 146.
2- بحار الأنوار: ج 16، 10 - 71 و اعیان الشیعه ج 2 ص 8.
3- بحار الأنوار: ج 16 ص 3 و اعلام الوری ص 146 و اعیان الشيعة ج 2، ص 18.
4- بحار الأنوار: ج 16 ص 8 .
5- بحار الأنوار: ج 16 ص 13 .

فلسفه ازدواج های حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم)

تاریخ نویسان محقق و بیطرف، اعم از مسلمان و مسیحی نوشته اند که: «ازدواجهای رسول خدا برای شهوترانی نبوده است، زیرا اگر چنین بود آن حضرت در سن 25 سالگی که دوران شور و هیجان جوانان است، و افکار آنان را چیزی جز داشتن همسری جوان مشغول نمی سازد، با خدیجه، بانویی 40 ساله که جوانی خود را در خانه دو شوهر سابقش از دست داده بود، ازدواج نمی کرد ».

محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) قریب 25 سال (1) با خديجه در کمال صفا و صمیمیت زندگی نمود و با این که دوشیزگان و زنان زیبای عرب، به همسری آن حضرت مباهات میکردند؛ ولی حضرتش حتى یکبار هم با دوشیزه و زن دیگری ازدواج نکرد. بی شک اگر پیامبر اسلام مرد هوسرانی بود، نمی توانست در این مدت طولانی، از همسری زنان جوان خودداری نماید.

ایراد کنندگان استیضاح می شوند

اگر کسی از ایرادگیران بپرسد: «چه شد که رسول اکرم در ابتدای جوانی، با بیوهای سالخورده به سر برد و با زن دیگری ازدواج نکرد، ولی در 10 سال آخر زندگی خود که پیری و حفظ تعادل سیاسی داخلی و خارجی اسلام مجال ازدواج به او نمی داد، به ازدواجهای متعدد اقدام نمود؟ آیا نگهداری زنان يتيم دار و درمانده، خود ریاضتی بزرگ نبود؟ أيا معاشرت زنانی که دارای اخلاق و سلیقه های گوناگونی بودند، با عیش و نوش میسازد؟ و آیا زندگی یک مرد

ص: 27


1- مروج الذهيب ج 2، ص 287.

کامل که بیش از 50 سال دارد، با زن جوانی که هنوز حدود و مقام افراد را نمی داند کار آسانی بود؟» (1) پاسخی ندارند و در می مانند، و باید اعتراف کنند که هرگز محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) شهوت پرست نبود و از روی عناد و ستم او را متهم به شهوترانی نمودند، و این چقدر معتم و بی انصافی است.

«جان دیون پورت» می گوید: «آیا ممکن است، مردی که به شهرت توجهی بسیار دارد، در چنان کشوری که تعدد زوجات عمل عادی شمرده می شد، برای مدت 25 سال به یک زن قانع باشد؟» (2)

تعداد همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)

پیامبر اسلام بعد از خدیجه همسرانی دیگر اختیار کرد و از آن جمله اند : سوده، عایشه، غزیه، حفصه، ام حبیبه، أم سلمة، زینب دختر جحش، زینب دختر خزيمه، میمونه، جویریه صفيه. (3)

اکنون لازم است موقعیت و شرایطی که ایجاب می کرد رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) ازدواجهای متعدد نماید بررسی کنیم.

اصولا می توان گفت: «ازدواجهای پیامبر اسلام به چند منظور بوده است:

1- به خاطر محافظت یتیمان و درماندگان و نگهداری آبروی کسانی که قبلا در وسعت و عزته زندگی می کردند، ولی با از دست دادن سرپرست خود، آبرو، و ایمانشان در می کردند؛ مانند «سوده» که پس از مهاجرت به حبشه شوهرش وفات کرد و بدون سرپرست ماند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) که خديجه را از دست داده بود و همسری نداشته با او تزویج کرد. (4)

دیگر «زینب دختر خزيمه» زن بیوه ای که پس از مرگ شوهر از یک طرف به بی سرپرستی و از طرف دیگر به فقر گرفتار شد؛ در حالی که زنی بخشنده و دلجو و معروف به أم المساکین (مادر بینوایان) بود. رسول خدا به خاطر حفظ آبروی زینب با او ازدواج کرد، زینب در زمان حیات پیغمبر (صلی الله علیه و آله وسلم) درگذشت. (5)

« ام سلمه» نیز مسن و يتیم دار و با ایمان بود و به ازدواج پیامبر درآمد. (6)

ص: 28


1- منظور عایشه است
2- عذر تقصير به پیشگاه داشتند، و قرآن؛ ص 35.
3- بحار الأنوار: ج 23، ص 204-200
4- حيات محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : تأليف دكتر هیکل، ص 319
5- حيات محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : ص 320 و بحار الانوار ج 22، ص 203
6- حيات محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) : ص 321

2-به خاطر وضع قانون و کوبیدن سنّتهای غلط جاهليتّ؛ مانند «زینب دختر جحش» دختر عمه رسول خدا صلی الله علیه وآله که با«زید بن حازمه» پسر خوانده آن حضرت ازدواج کرده بود، و این ازدواج که به دستور پیامبر اسلام صورت گرفت، خود نمونه ای از الغاء امتیازات غلط طبقاتی، در اسلام است؛ زیرا این یکی از نوادگان عبدالمطلب، بزرگ

قریش، و زيد از نظر خانوادگی «برده» بود،که به وسیله رسول اکرم صلی الله علیه وآله آزاد گردید زینب به خاطر شخصیتی که داشت به زید بزرگی بن فروخت و بدین جهت زندگی خود را تلخ میکرد و هر چه پیامبر صلی الله علیه وآله آنها را نصيحت كرد،مؤثر نشد و سرانجام زید به زینب بی میل گردید لو را طلاق گفت.(1)

پس از آنکه زينب طلاق گرفته پیامبر اسلام به فرمان خداوند او را به عقد خود درآورد؛تا رسمی را که میان مردم جاهلیت بدون دلیل و مصلحت رواج داشته از بین ببرد(چون آنها پسر خوانده خود را پسر واقعی می دانستند و همسر او را نمی گرفتند).(2).

3-به خاطر آزادی ایران و بردگان مانند «جَوُیریه».

«جویریه »از قبیله بزرگ «بَنّي المُصطَلَق» بود که پس از نبرد با ارتش اسلام مغلوب و اسير شدند. پیامبر اسلام با جویریه دختر«حارث»که بزرگ آنها بوده ازدواج کرد.مسلمانها وقتی دیدند که اسیران ازمنسوبین آن حضرت شدند؛ بسیاری از آنها را آزاد ساختند، و به قول این هشام از برکت این ازدواج، صد خانواده بنی المصطلق آزاد شد.(3)

4-به خاطر پیوند با قبایل بزرگ عربا و جلوگیری از کارشکنیهای آنان و حفظ سیاست داخلی، پیامبر اسلام با عایشه، حفصه، ام حبیبه، صفیه، و میمونه ازدواج کرد.

«ام حبيبه»دختر ابوسفیان همان کسی است که خاندان او با دودمان رسالت دشمنی آشتی ناپذیر داشتند و شوهر او درحبشه از اسلام برگشت و نصرانی شد و سپس درگذشت. ام حبیبه سخت در اضطراب و ناراحتی به سر می برد؛زیرا او مسلمان ولی پدرش ابوسفیان، دشمن شماره یک پیغمبر بود و نمی توانست به او پناه ببرد؛بنابراین،ام حبیبه زنی بی سرپرست و محروم بود که پیامبر اسلام برای جلب قلوب بنی امیّه و همچنین سرپرستی ام حبیبه، با او ازدواج کرد.(4)

«صفیه»دختر «حتى ابن اخطب» رئيس قبيلة«بني النضير» بود و پس از آنکه

ص: 29


1- بحار الانوار، ج 32، ص213-218.
2- سوره احزاب آیه 37.
3- سيرة ابن هشام ج3 ص295.
4- اصابه و استیعاب:ص305و موسوعة آل النبی ص 369-373و سيرة ابن هشام، ج 1، ص 224و اعلام الوری، ص141.

اسیران یهود در میان مسلمین پخش شدند،حضرت برای حفظ شخصیت صفيه با او پیوند زناشویی بسته و بدین وسیله با یکی از بزرگترین قبایل بنی اسرائیل طرح خویشاوندی ريخت .(1)

«میمونه»از قبیله بزرگ «بنی مخزوم» بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله در سال هفتم هجری با وی ازدواج فرمود.(2)

زنهای پیامبر، جز عایشه، در موقع ازدواج با رسول اکرم صلی الله علیه وآله بیوه بودند و بیشتر آنان دوران جوانی و نشاطشان گذشته بود و این خود بزرگترین دلیل است که ازدواجهای رسول خدا صلی الله علیه وآله روی مصالح و أهداف مقدّس اسلام بوده است،و هرگز تهمت هوسرانی و غیره بر پیامبر اسلام نمی چسبد

ص: 30


1- موسوعة آل النّبي: م345و اعلام الوری ، ص 142.
2- بحار الأنوار: ج 23، ص203 و سیرة ابن هشام ،ص372 و موسوعة آل النبی؛ ص 404.

شخصیت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله پیش از بعثت

اصل «محاكات»

*اصل «محاكات» (1)

روان شناسان معتقدند:«محیط، سازنده زیر بنای شخصیت و طرز تفکر افراد است و اصل «همرنگی و هماهنگی»، آنان را به دنبال افكار و كردار اجتماع می کشاند» .

گرچه گروهی از آنان در این مسأله افراطی شده اند و این نظریه را یک «اصل کلّی و همه جانبه»پنداشته اند و تمام پدیده های اجتماعی را بدون استثناء با این قانون تجزیه و تحلیل می کنند؛ ولی اصل تأثير «اجتماع»در روحیه افراد قابل انکار نیست.

بنابراین، محيط تقوی و فضیلت،فرزندان را باتقوی و منظم تربیت میکند و اجتماع فاسد و منحرف،نوعاً افراد را به پرتگاه فساد و انحراف می کشاند، پس کسانی که راه خود را از مسیر اجتماع آلوده جدا می کنند، انسانهای عادی و معمولی نیستند.

محيط عربستان پیش از ظهور اسلام

جهان، به ویژه عربستان در دریای آشوب و جهل،غرق بود و توده عرب در آتش فساد و خرافات می سوخت.ابرهای سیاه جهالت، افق زندگی اعراب را تاریک ساخته بود و در روزگاری سیاه به سر می بردند،چه مالها که به غارت می رفت و چه خونها که به ناحق ریخته می شد!

و از همه ننگین تر، مجسمه های بی جانی بود که مورد پرستش آنها واقع می شد.(2)

ص: 31


1- رهبران بزرگ و مسئولیتهای بزرگتر: ج 2 ص37.
2- تاريخ تمدن ویل دورانت ،كتاب چهارم، ترجمه ابوالقاسم پاینده؛ ج 11، ص (1 - 10)و الدرة البيضاء في شرح خطبة فاعلية الزهراء ص27 و 54.

موهومات و اختلافات طبقاتی با شدیدترین وضعی حکومت می کرد. چیزی که وجود نداشته قانون و عدالت بود، توانگران بی عاطفه از دسترنج دیگران و خون دل يتيمان و بيوه زنان، سیم و زر می اندوختند و بزرگی و آقایی می فروختند و طبقه رنجبر و زحمتکش را استثمار می کردند.

برنامه آنان در کسب و تجارت،به اندازه ای نادرست بود که در مقابل بدهی شوهر ناتوان، زن را مسؤل می دانستند،و در برابر طلبی که از زن ناتوان و درمانده داشتند، شوهر او را بازداشت می کردند.(1)

عوض این که خود به کمال و تحصیل علوم بپردازند، به نیاکان و کثرت افراد افتخار می کردند و گاهی نیز برای این که ثابت کنند عدّه آنان از قبیله دیگر بیشتراست، به گورستان می رفتند و قبرها را می شمردند و ضمیمه می کردند!(2)

شهوترانی، میگساری و خونریزی از کارهای روزمره و پیش پا افتاده آنان بود.(3)

امرؤالقيس شاعر معروف عرب،سرگذشت خود را با دختر عمویش عنيزه، که نموداری از یک عشقبازی شیطانی و جنون آمیز است،با کمال بی شرمی در اشعارش شرح می دهد(4)و عجیب تر آنکه همان اشعار را جزو عالیترین آثار ادبی در خانه کعبه می آویختند!

این دورنمایی از وضع عمومی و اخلاق و رفتار جامعه ای بود که نور اسلام از افق تاریک آن ظاهر شد.

بدیهی است کسی که رنگ این اجتماع را به خود نگیرد، بلکه از آن رنج هم ببرد و به معارضه با آن برخیزد، شخصیتی عظیم و ملکوتی دارد.

همه به سوی بتکده می رفتند؛ ولی محمّد صلی الله علیه وآله با این که از کسی درسی فرا نگرفته بود(5)،راه کوه «حرا»را در پیش می گرفت و آنجا در مقابل قدرت و عظمت آفریدگار جهان خاکسار می شد و او را می پرستید.(6)

محمّد صلی الله علیه وآله در پرتو عنایات خداوند از همان ابتدا، راه خود را تشخیص داد و بدون هیچ اضطراب و تردید،روشهای نادرسته قوم خود را تقبیح کرد و بر خلاف، أن سنتهای غلط، گام برداشت.(7)

ص: 32


1- دائرة المعارف فريد وجدی ج 6، ص 250.
2- مجمع البیان، ج 10، ص 534چاپ جدید.
3- العصر الجاهلی: دکتر سوفی ضعیف؛چاپ پنجم در مصر، ص70.
4- شرح المعلّقات الشيخ؛ تأليف الزوزنی، ص3.
5- سورة عنکبوت:آيه48.
6- بحار الانوار: ج 18، ص280 .
7- بحار الأنوار: ج 18 می 281- 277 و نهج البلاغه فیض الأسلام802.

او نه تنها لحظه ای از عمر شریفش را به بت پرستی نگذراند بلکه از شنیدن نام آن ها هم بیزار بود.چنانکه پیشتر نیز گفتیم؛هنگامی که دوازده ساله بود و (بحيرا) او را به نام دو بت معروف«لات و عزی»قسم داد، آن حضرت در غضب شد و گفت: «من هیچ چیز را به اندازه این دو دشمن ندارم»(1)

عظمت و پاکی او زبانزد خاص و عام بود، درستکاری و امانتش لقب «امین» به او بخشید و همین صفت پسندیده موجب شد،خدیجه کالای تجاری خود را به او بسپرد.

اخلاق و رفتار محمّد صلی الله علیه وآله با مردم به اندازه ای عالی و دلنشین بود که همه مجذوبش می شدند.

«عمار» می گوید:«پیش از بعثت، من و محمّد شبانی می کردیم، روزی به او پیشنهاد کردم: خوب است برویم در چراگاه «فخّ»، محمّد صلی الله علیه وآله اظهار موافقت کرد. چون فردا شد و به آنجا رفتم، دیدم محمّد صلی الله علیه وآله قبل از من به آنجا رفته است،ولی گوسفندان خود را از چریدن باز می دارد.پرسیدم:چرا نمی گذاری گوسفندان بچرند؟ گفت:چون به تو وعده داده بودم، میل نداشتم پیش از تو گوسفندان من از این مرتع استفاده کنند».(2)

محمّد صلی الله علیه وآله بدین ترتیب مسیر دیگری را طی می کرد و شیفتة سنن و عادات قومی نمی شد و تحت نظارت عامل غیبی به تکامل خود ادامه می داد. به همین جهت مردم نسبت : به او احترام بیشتری قائل بودند و در حل مشکلات به رای و نظر او اهمیت زیادی می دادند و از وی پیروی می کردند

نصب حجرالاسود

پیامبر اسلام35سال داشت که قريش تصمیم گرفتند کعبه یعنی خانه خدا را تجدید بنا کنند،و چون قبایل قریش همگی می خواستند افتخار این کار مقدس را داشته باشند، هر کدام قسمتی از ساختمان کعبه را به عهده گرفتند.

ابتداء«وليد»به خراب کردن خانه شروع کرد سپس دیگران او را کمک دادند تا پایه هایی که ابراهیم خلیل علیه السلام بنا کرده بود نمایان شد، آنگاه هر قبیله ساختمان قسمتی از خانه را به دست گرفت،موقعی که بنای خانه به جایی رسید که باید «حجرالاسود» در آنجا نصب شود، اختلاف شدیدی میان قبایل قریش رخ داد، زیرا هر دسته از آنان مایل بودند این کار به دست آنها انجام شود و این افتخار نصیب آنها گردد.

ص: 33


1- أعلام الوري: طبع نجف ،ص18 - 17 بحار الأنوار؛ ج 15 ص 410.
2- بحار الانوار ج 16، ص233.

رفته رفته دامنه اختلاف بالا گرفته تا از هم جدا شدند و مهیّای کارزار گردیدند.

پسران «عبدالدار» کاسه بزرگی را پر از خون کردند و دستهای خود را در آن فرو بردند و بدین ترتیب از یکدیگر پیمان مرگ و کشته شدن گرفتند.

این اختلاف وحشت زا چهار شب یا پنج شب به طول انجامید،تا این که «ابوامیه» که سالخورده ترین افراد قریش بود گفت:«پیشنهاد من این است که اولین شخصی که از در مسجد وارد می شود،او را در این مسأله«داور»قرار دهید و نظریه او را همگی بپذیرید تا مشکل حل شود».

قریش پیشنهاد او را پذیرفتند و منتظر آن بودند که چه کسی از در مسجد وارد می شود؛ناگهان پیامبر اسلام وارد شد، چشم آنان وقتی به او افتاد گفتند:«این امین است، این محمّد است، ما به رأی او راضی هستیم»

محمّد صلی الله علیه وآله که از جریان اطلاعی نداشت. وقتی از قضيه آگاه شد،گفت:«جامه ای بیاورید.»قریش با این که از منظور آن حضرت بی اطّلاع بودند، فوراً جامه ای حاضر کردند. پیامبر آن را پهن کرد و «حجرالاسود» را در میان آن گذارد و گفت: «هر یک از قبایل یک طرف این جامه را بگیرند تا همه در این افتخار سهیم باشند.»قريش أطراف، جامه را گرفتند و بالا بردند تا به جایی رسید که باید حجرالاسود در آنجا نصب شود؛ آن وقت محمّد صلی الله علیه وآله دید اگر نصب آن را به دیگری واگذارد،اختلاف و نزاع در می گیرد،لذاشخصاً حجرالاسود را برداشته و در جای خود گذاشت و با این تدبیر عالی، اختلاف را به کلی رفع کرد(1).

این قضیه به خوبی شخصیت عظیم اجتماعی محمّد صلی الله علیه وآله را روشن می کنند و از طرفی حسن تدبير و فکر صحیح او را که غائلة وحشتناکی را بدون خونریزی و نبرد، فیصل داده آشکار می کند.

ص: 34


1- سیرة ابن هشام ؛ج1 ص 192 - 197 ج سال1375و بحار الانوار ؛ج15 ص337 و 412.

آغاز وحی

رسالت جهانی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

تا کنون از دفتر حیات حضرت «محمّد صلی الله علیه وآله » صفحاتی را ورق زده ایم و شمّه ای از زندگی پر نشیب و فراز آن حضرت را خوانده ایم و اینک یکی از حساس ترین فرازهای تاریخ حيات أو را می خوانیم.

محمّد صلی الله علیه وآله چهل سال در میان اجتماعی بی سرپرست و لجام گسیخته می زیست که آثار تمدن و انسانیّت،در آن به چشم نمی خورد، و این اوضاع روح لطیفه آن حضرت را می آزرد.

محمّد صلی الله علیه وآله درجامعه،جز تاریکی جهالت چیزی نمی دید؛ به کعبه می رفت، به جای خداپرستی، بت پرستی می دید، کعبه را ترک می کرد و به میان مردم می رفت؛ در آنجا هم از مشاهدات خود دلگیر می شده از افکار و عادات پلید قوم خود اندوهگین می گردید، از وضع بی سامان رنجبران و فقرا، رنج می برد.

از سقوط زنان به نازلترین موقعیت های اجتماعی،شیوع قمار و شراب، آدمکشی و جنایت،سخت متأثر می شد.

زمانی که تجارت می کرد و با مردم معاشرت داشت تضادهای اخلاقی مردم روح لطیفش را رنج می داد و مجبور می شد برای استراحت و عبادت، به جایی برود که جانش رنج نبرد و روحش آرامش یابد و بدین منظور به کوه «حرا»می رفته و به مشاهده آثار رحمت خدا و پدیده های عالم آفرینش می پرداخت.(1)

ص: 35


1- بحار الأنوار، ج18،ص 206.

حضرت محمد صلی الله علیه وآله در چهل سالگی

«محمّد صلی الله علیه وآله»به چهل سالگی رسید و برای انجام رسالت جهانی و آسمانی خود آماده گردید(1).

روزی در کوه حرا بود که ناگهان جبرئیل-فرشته وحی-بر او نازل شد و گفت: «بخوان!..» محمّد صلی الله علیه وآله گفت: «چه بخوانم؟» و به حالتی عجیب فرو رفت.دوباره همان صدا را شنید که آشکار و روشن گفت: «بخوان! ای محمّد»

و در مرتبه سوم جبرئیل تکرار کرد(2):«بخوان بنام پروردگارت که آفرید * آفرید انسان را از خون بسته شده * بخوان و خداوند تو از همه کریمتر است *خدایی که نوشتن را تعلیم داد *و به انسان آنچه نمی دانست آموخت».(3)

شور و هیجان زایدالوصفی، سرتاسر وجودش را فرا گرفت، زیرا با دنیای بزرگ و عالیتری ارتباط پیدا نموده بود... با فرشتگان... با جبرئیل... با ملکوت اعلی... روح او تکیه گاهی بزرگ و مقدّس و آشنایی صمیمی و همیشگی یافته بود، او در خود قوّت پیامبری می دید و هیچ اضطراب و نگرانی در قاموس وجودش مفهوم نداشت، هر چه بود اطمینان و آرامش بود.

عبارات و جمله بندیهای زیبا و شگفت انگیز قرآن که بزرگترین ادیبان عصر قرآن و اعصار دیگر را به زانو درآورده است،اثبات می کند که پیامبر اسلام مستقیماً با مبدأ جهان ارتباط داشته است و بی شک این کلمات و جملات در هیچ کتابی وجود نداشته است تا پیامبر از آن اقتباس نماید و فرا گیرد.

آیا هیچ عاقلی باور می کند که یک انسان درس نخوانده در محیطی جهل پرور و دور از علم و دانش و بی بهره از کتاب علمی، چنین کتاب جهانی را که مملو از معارف و حقایق است به ارمغان بیاورد. آیا مردی که در تمام عمر به مکتب نرفت و معلّمی ندید، می توانست، مطالبی را از گذشته و آینده خبر دهد؟! این نیست مگر وحی و ارتباط با جهان غیب .

وحی چیست؟

آنچه مسلم است،میان خداوند عالم و پیامبران ارتباطی برقرار بوده است و آنان حقایق را از مبدأ جهان می گرفته اند، و این ارتباط در اثر تکامل تفس و تقویت روح آنان بوده است.

ص: 36


1- مناقب، ج 1 ص40.
2- اقتباس از کامل التواریخ ، ج 2 ،ص 48 و تاریخ طبری ج 3، ص1148.
3- سورة علق آیات 5 - 1که به قول مفسرين بزرگ اولین سوره ای بود که بر پیامبر اسلام نازل شد .

البته توجه دارید که اگر این ارتباط از انبیاء گرفته شود،آنها هیچ ندارند. همه مقامات پیامبران در این است که قابلیت ارتباط با مبدأ جهان را دارا بودند؛ لذا هر چه می گفتند هیچگونه ابهام و پیچیدگی در آن نبود، بلکه صد در صد می دانستند که چیست و از کجا آمده است، بر خلاف«کشف»ادعایی گروهی که ممکن است در اثر ریاضت و عوامل دیگر حاصل شود و صاحبان آن به مطالبی برسند که نمی دانند از کجا است. بلکه غالباً با گمان و خیال همراه و گاهی از اوقات هم مخالف واقع است و برای دیگران هیچ اعتباری ندارد. البته امتیاز انبیاء بر این گروه چنان روشن است که نیازی به توضیح ندارد؛زیرا پیامبران الهی هر چه می گویند و می بینند، حقیقت است و هیچ تردیدی در آنها راه ندارد؛ بنابراین «وحی» ارتباطی بوده است میان خداوند و پیامبران و این ارتباط گاهی به وسیله «جبرئيل» فرشته مأمور وحی و گاهی بدون واسطه انجام می گرفت.

وحی و علم امروز

ظهور و پیشرفت اکتشافات علمی،بر خلاف آنچه بعضی تصورمی کردند، نه تنها از موقعیت و اهمیت دین حنیف اسلام کم نکرد،بلکه بر عکس، مبانی و اصول آن را تأیید و تقویت نمود.

پیدایش رادارها، بی سیم ها و تله تایپ های مخابراتی ثابت کرد که موضوع وحی هیچگونه تعارض و مخالفتی با نوامیس طبیعت و اسرار آفرینش ندارد؛ زیرا خداوندی که این اسرار ارتباطی را در اختیار بشر قرار دادم، می تواند میان خود و پیامبرانش نیز ارتباط ویژه ای برقرار سازد، گرچه از نوع این اختراعات و قابل مقایسه با آنها نیست.

و در نتیجه علم و تاریخ شهادت می دهد،که پیامبر اسلام برگزیده خداوند برای هدایت و ارشاد بشر از گردابهای ژرف و خطرناکِ فساد و جهالت می باشد، و این همه افکار عالی و برنامه های مترقّی از دریچه «وحی» به او می رسید.

جهان اسلام به پیشوای بزرگ خود حضرت محمّد صلی الله علیه وآله افتخار می کند که نه تنها برنامه آسمانیش دنیای آنروز را حیات و سعادت بخشید،بلكه پس از گذشت14 قرن، راهنمای جهان متمدن امروز است و دانشمندان جهان،هر روز به عظمت و عمق قوانین و دستورات آن حضرت، بیش از پیش پی می برند و راه سعادت جامعه ها و ملّت ها تنها همان راهی است که آن حضرت صلی الله علیه وآله بیان کرده است..

ص: 37

دلایل نبوّت و پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

پیامبر عزیز اسلام درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نزد کسی نیا موخته بود. با این حال معجزات فراوان و بسیاری ارائه داد که ارتباط او را با جهان غيبه تأیید می کرد که مهمترین آنها قرآن کتاب آسمانی و جاودان اسلام است.

قرآن از جهات مختلف فصاحت،بلاغت،اسلوب بیان،اخبار از غيب، پیشگویی، هدایت، تربیت و مسائل مختلف علوم انسانی امتیاز روشن و فوق العاده ای دارد که هر کس آن را مورد بررسی قرار دهد، در می یابد که آن کتابی آسمانی است و بشر عادی هر چه هم درس خوانده باشد، نمی تواند نظیر آن را بیاورد.

پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه وآله همین قرآن و سایر معجزات خود را دلیل پیامبری خود معرّفی می فرمود و از مردم می خواست اگر می توانند با آن مقابله کنند و نظیر آن را بیاورند امّا هیچ کس نتوانست همانند آن را ارائه دهد و از مقابله با آن عاجز ماندند. به همین دلیل نبوّت و پیامبری آن گرامی بر همگان اثبات گردید .

قرآن خود به این ویژگی تصریح می فرماید:

«لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَىٰ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَٰذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا؛ اگر همه انس و جن فراهم آیند تا مانند این قرآن بیاورند، نمی توانند. هر چند برخی از ایشان دیگران را پشتیبانی کنند و یاری

رسانند.»(1)

و در سوره هود آيه 15از مردم خواست که ده سوره مثل آن بیاورید، و در سوره بقره آيه 23فرمود:

«اگر نسبت به آنچه بر بنده خود (محمد صلی الله علیه وآله) فرود آوردیم، شک دارید یک سوره مانند قرآن بیاورید»،

أمّا به گواهی تاریخ با وجود فرزانگان ادب، فصاحت و بلاغت همه از آوردن مثل آن عاجز ماندند و این تحدّی همواره ادامه دارد که در هر عصر و زمان دلیل بر حقانیت رسالت پیامبر عزیز اسلام است .

ص: 38


1- سوره اسراء،88.

روش تبلیغی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

اشاره

هنگامی که محمّد صلی الله علیه وآله از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه رهسپار شد، خود را در عالم دیگری می دید، پیش از آنکه به کوه برود مبعوث نشده بود، اما اکنون به رسالت مبعوث شده است و آنچه را «بحیرا» «راهب مسیحی» و دیگران درباره او بشارت داده بودند، مشاهده می کرد و دانست،وظيفه خطیری را به دوش گرفته است و در پیرامون آن می اندیشد، اضطراب و وحشتي اگر داشت تنها از همین جهت بود، نه به خاطر این که هنوز نمی دانست مبعوث به رسالت شده است یا نه؛زيرا بشارتها و پیشگویی هایی که از افرادی مانند«بحیرا» شنیده بود و دیدن جبرئیل و مژده او که تو رسول خدایی(1)، برای قطعيّت رسالت او صد در صد کافی بود.اضافه بر این،خداوند هر پیامبری را که برای هدایت انسانها برانگیخته، او را با برهان های روشن و شاهدهای قوی، به رسالت خود مطمئن می کند تا بتواند با عزمی راسخ در راه اصلاح و تکامل انسانها بکوشد.

بنابراین، چقدر بیجا و بدون تحقیق است که گفته شود: «محمّد صلی الله علیه وآله نمی دانست مبعوث به رسالت شده تا با خدیجه تماس گرفت و او محمّد صلی الله علیه وآله را بر مبعوث شدن به رسالت مطمئن ساخت !»(2).

خديجه در انتظار حضرت محمّدصلى الله عليه وآله

ماجرای روز بعثت موجب شد محمّد صلی الله علیه وآله دیر به خانه برگردد؛ خدیجه که نسبت به این

ص: 39


1- سيرة ابن هشام ج 1، ص237..
2- حيات محمّد،ص133، تاليف محمّد حسين هيكل

موضوع، بی اطلاع بود،ناراحت شد، ناگهان دید محمّد صلی الله علیه وآله با چهره ای دگرگون وارد خانه گردید. از او پرسید: «چرا امروز این قدر دیر آمدید؟»آن حضرت ماجرای خود را برای خدیجه شرح داد.خدیجه از مدتها پیش انتظار چنین روزی را داشت،زیرا از غلام خود«ميسره» شنیده بود که راهب نصرانی در سفر شام راجع به محمّد صلی الله علیه وآله گفت: «هَذَانَبیّ الأمَّة(1)؛این پیامبر مردم است»و نیز کاهنان و علماء یهود و نصاری به او بشارت داده بودند که محمّد صلی الله علیه وآله پیامبر است و شأنی عظیم دارد، لذا به پاخاست و پس از پرسشهای لازم؛ با «ورقة بن نوفل» که یکی از مردم با سواد و مسیحی بود، تماس گرفت و قصّه را به وی گفت.«ورقة»اظهار داشت: «به خدا سوگند، همان ناموس اكبر«جبرئیل»که پیش موسی می آمد نزد او آمده است، بدون هیچ تردیدی او پیامبر این امت خواهد بود»(2). سپس برای این که خديجه موضوع را بهتر درک کند، نشانه نزول فرشته و وحی را به او اعلام داشت.(3) خديجه برگشت و پس از یک بررسی کوتاه نبوّت و پیامبری محمّد صلی الله علیه وآله را پذیرفت و ایمان خود را اعلام کرد و بدین ترتیب در میان زنان افتخار سبقت در ایمان، نصیب وی گردید.

حضرت على علیه السلام اوّلین مردی که ایمان آورد

همان سالی که در عربستان قحطی شدیدی رخ داد،وضع مالی ابوطالب خوب نبود، حضرت محمّد صلی الله علیه وآله برای این که گشایشی در امر معاش او به هم رسد، علی را به خانه خود آورد (4)و مانند یک پدر مهربان و دلسوز در تربیت او کوشید. علی علیه السلام که در خانه حضرت محمّد صلی الله علیه وآله می زیست و در هوش و استعداد سرآمد بود، با جان و دل از حضرت محمّد صلی الله علیه وآله پیروی می کرد و در این مدّت کاملاً به حقّیت محمّد صلی الله علیه وآله و صدق او آشنا بود و به همین جهت در سن ده سالگی با بصیرت کامل به پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ایمان آورد و بدین ترتیب گوی سبقت را در اسلام و ایمان از دیگران ربود.(5)

تشريع نماز

اوّلین چیزی که پس از توحيد و يكتاپرستي بر پیامبر اسلام و پیروان او واجب شد، نماز بود و از اینجا عظمت نماز که اساس ارتباط انسان با خدا و قدردانی نعمتهای بی پایان أوست،روشن می شود؛ لذا پیشوایان اسلام به ویژه پیامبر گرامی درباره نماز سفارش های بسیار

ص: 40


1- اعلام الوری ص 47، چاپ1390.
2- سيرة ابن هشام، ج 8 ،ص238.
3- مناقب ج 1، ص32.
4- سيرة ابن هشام، ج 1، ص246و بحار الانوار، ج 18، ص208.
5- سيرة ابن هشام، ج 1، ص 245 و بحار الانوار: ج 18، ص188 و الغدير: ج 3، ص 219 - 231 و تاریخ طبری، ج3، ص1160.

می کردند و می گفتند:«نماز ستون دین است(1). اگر کسی نماز را سبک بشمارد در آخرت و سرای جاویدان به دستگیری و شفاعت ما نمی رسد»(2). به هر صورت، خداوند به وسيله جبرئیل کیفیت نماز و شرایط آن را اعلام کرد و حضرت محمّد صلی الله علیه وآله آن را به خدیجه و على علیه السلام یاد داد و نماز دسته جمعی را که نماز جماعت نامیده می شود، بر پا نمود.(3)

سه سال تبلیغ عملی

پیامبر اسلام پس از بعثت تا سه سال به دعوت پنهانی پرداخت؛زیرا محیط فاسد عربستان که قرنها به بت پرستی و شرک، آلوده بود، برای دعوت علنی هیچگونه آمادگی نداشت. حضرت محمّد صلی الله علیه وآله اگر در ابتدای بعثت، دست به این کار می زد، با مشکلات طاقت فرسایی روبرو می شد که او را از هدف اصلی دور می کرد؛ این بود که پیامبر اسلام در مقابل بت پرستان که خدایان متعدّدی را می پرستیدند و عبادت آنها، دست زدن و سوت کشیدن بود،خدای واحد را نیایش میکرد و نماز را که مجموعه ای از معارف معنوی و حمد و ثنای خدای واحد است، بر پا می داشت.

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله همراه حضرت علی علیه السلام و، خدیجه علیها السلام در مراکز پر جمعیت مانند؛«مسجدالحرام »و«منی» می آمد و برابر چشم مخالفین نماز را به جماعيته (سه نفری ) برپا داشته و بدین ترتیب با آیین چندگانه پرستی مبارزه عملی می کرد.(4)

«عفيف»یکی از بازرگانان آن زمان،چنین می گوید:«من برای امرتجارت نزد عباس پسر عبدالمطلب رفته بودم، ناگهان شخصی وارد مسجدالحرام شد، نگاهی به آسمان و خورشید کرد و رو به کعبه به نماز ایستاد.طولی نکشید که زنی با پسری وارد شدند و با وی نماز گذاردند؛به عباس گفتم: این چه دینی است که من نسبت، به آن بی خبرم؟!عباس گفت:این مرد محمّد صلی الله علیه وآله پسر عبدالله است؛او عقیده دارد: پروردگارش همان پروردگار آسمانها و زمین می باشد و خداوند او را برای هدایت انسان ها برانگیخته است، این دین، فعلاً غير از این سه نفر پیرو دیگری ندارد. این زن که می بینی خدیجه دختر خويلد و این پسر، علی پسر ابوطالب است که به وی گرویده اند».(5)

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله بدین شیوه ادامه داد تا این که رفته رفته مسلمین رو به افزایش نهادند

ص: 41


1- وسایل الشيعه چاپ دوم، 1384 قمری،ج3،ص17 و 16.
2- وسایل الشيعه چاپ دوم، 1384 قمری،ج3،ص17 و 16.
3- اعلام الوری ؛ ص 37 و کتاب جامع أحاديث شيعيه ج2 ،ص31. البته در آن موقع هر یک از نمازهای پنجگانه دورکعت بجای آورده می شد.
4- تاریخ طبری ج 3 ،ص1122.
5- أعلام الوري:ص38 چاپ1390 و تاریخ طبری ج 3، ص1162

و اسلام بر خلاف میل مخالفين گسترش یافت. و چون زمینه برای دعوت علنی آماده گشت محمّد در انجام آن، مأموریت یافت.

دعوت خویشاوندان و نخستین معجزه

تبلیغ عملی رسول اکرم صلی الله علیه وآله و افزایش گروندگان او، زمینه را برای دعوت علنی آماده ساخت.و خداوند پیامبر اسلام را به دعوت خویشان نزدیکش فرمان داد.(1)

تا یاوه گویان نگویند:«چرا خویشان خود را از عذاب خدا نمی ترسانی و آنان را به سوی یکتاپرستی نمی خوانی»و علاوه بر این برای آنکه با حمایت آنان زمینه بیشتری برای پیشرفت اسلام آماده شود؛لذا پیامبر اسلام به على علیه السلام دستور داده غذایی تهیه کند و خویشاوندان را که تقریباً چهل نفر بودند، دعوت نماید. على علیه السلام غذای کمی آماده ساخت و آنان را دعوت کرد و همگی حاضر شدند؛ آنگاه آن غذا را که برای یک نفر آنان هم کافی نبوده آورد و تمام آن چهل نفر از آن غذا خوردند و سير شدند و در عین حال چیزی از آن غذا کاسته نشد. این امر موجب حیرت و تعجّب آنان گردید، ولی ابولهب بدون این که بیاندیشد اظهار کرد«این کار أفسون و سحر أست»غافل از آنکه سحر انسان را سیر نمی کند!

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در آن روز هیچ مطلبی را نگفت و شاید این سکوت به خاطر آن بود که فرق «معجزه» و «سحر» خود به خود برای آنان آشکار شود؛ زیرا اگر این کار سحر بود، وقتی آنان از منزل خارج شدند باید همگی گرسنه باشند.

باری، چون این مجلس به جایی نرسید پیامبر اسلام دوباره آنان را برای فردا دعوت کرد و همان پذیرایی در آن روز تکرار شد و همگی سیر شدند.

آن وقت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله گفت:«ای پسران عبد المطلب!خداوند مرا برای شما بیم دهنده و بشارت دهنده قرار داده است؛ مسلمان شوید و از من پیروی کنید که به سعادت خواهید رسید. به خدا سوگند، من در عرب فردی را سراغ ندارم کهبهتر از آنچه برای شما آوردم، چیزی برای قوم خود آورده باشد.من خیر دنیا و آخرت برای شما آوردم؛ خداوند بزرگ به من دستور داده است که شما را به سوی او بخوانم، کدام یک از شما مرا بر این امر کمک می کنید؟ هر کسی این امر را بپذیرد، او برادر، وصیّ و جانشین من در میان شما خواهد بود».

هیچ کس از آنها پاسخ مثبت نداد، تنها على علیه السلام که بین او از همه کمتر بود به پا خواست و گفت: «ای پیامبر خدا، من یاور تو هستم »حضرت محمّد صلی الله علیه وآله علی علیه السلام را

ص: 42


1- «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» سوره شعراء، آیه213.

نشاند و همان گفتار را تا سه بار تکرار کرد ولی کسی جز علی علیه السلام به او پاسخ مثبت نداد، آنگاه اشاره به على علیه السلام کرد و گفت: «این برادر، وصی و جانشین من در میان شما می باشد، به سخنان او گوش فرا دهید و از وی پیروی کنید.»(1)

در همین روز بود که جماعتی به پیامبر اسلام ایمان آوردند،(2)ولى «جهل» و «تعّصب» نگذاشت همه خویشان وی به او ایمان آورند؛ اگر چه این مجلس برای حمایت و طرفداری آنان از پیامبر اسلام بی تأثیر نبود.

در این قضیه علاوه بر سیر شدن چهل نفر، با غذایی کم، نکته دیگری نیز قابل توجه و دقّت است و آن این که جملاتی که پیامبر اسلام در آن روز نسبت به پسر عمّ خود علی علیه السلام اظهار داشت،با کمال صراحت می رساند که خلافت، و جانشینی آن حضرت با على علیه السلام است و او را باید جانشین بلافصل پیامبر اسلام، و اولین امام دانست.

بدین ترتیب زمینه برای دعوت عام و تبلیغ علنی مردم آماده گردید و آن حضرت با پشتکار خستگی ناپذیر، ساعتی آرام ننشست و از همین موقع بود که پرچم اسلام به اهتزاز درآمد و حقیقت شروع به پیشروی کرد .

ص: 43


1- تاريخ طبری؛ج3 ص1171 - 1173و تفسیر مجمع البیان، ج 7،ص 206و بحار الانوار ج 18،ص 193. اساساً این موضوع مورد قبول مورّخین اسلامی و غیره می باشد و جزو حقايق ثابت تاریخ به شمار می آید. الغدير ؛ج2،ص278.
2- تاریخ یعقوبی، ج12 ص32.

دعوت عمومی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

دعوت علنی

سه سال از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله گذشت. او در این مدت به طور پنهانی از ارشاد و نجات گمراهانی که شایستگی راهنمایی داشتند، کوتاهی نمی کرد و هرگاه می دید بینوایی در منجلاب مفاسد اخلاقی و انحرافات عقیده در شرک غوطه ور است، برای نجات او می کوشید. از در مهر و محبّت وارد می شد و با منطق جذاب خود، او را به آیین یکتاپرستی و توحید دعوت می کرد.(1)

ولی چون آیین او یک آیین جهانی است و بایستی به جهانیان ابلاغ گردد؛ دست به دعوت علني زد و آشکارا هدف و برنامه خود را اعلام کرد.

سخنرانی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در کوه صفا

پیامبر اسلام به منظور نشر آیین خود و اعلام آن به همه قبایل عرب، به فرمان خداء تصمیم گرفت دعوت را علنی و عمومی سازد و در مقابل انبوه جمعیت حقیقت آيين خود را تشریح نماید.

بدنبال این تصمیم راه کوه صفا را پیش گرفته و در نقطه مرتفعی از آن ایستاد و با صدای بلند گفت: «يا صباحاه».(2)

صدای حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در کوه صفا طنین انداخت و جلب توجه کرد.جمعیت زیادی از

ص: 44


1- سيرة ابن هشام: ج1 ،ص 262و تاریخ یعقوبی ؛ ج 1903،چاپ نجف سال1384هجری قمری.
2- این جمله نزد عرب در موقع متوجه ساختن مردم به امر مهمی به کار می رفته است (مجمع البحرین كلمة صبح)

قبایل مختلف به سویش شتافتند،و برای شنیدن سخن حضرت محمّد صلی الله علیه وآله چشم به او دوختند. پیامبر رو به آنان کرد و گفت: «ای مردم! هرگاه به شما خبر دهم که دشمنان می خواهند، صبحگاه و يا شبانگاه غفلتاً بر شما بتازند آیا تصديقم می کنید؟ »

همگی گفتند:«ما در سراسر دوران زندگیت از او دروغ نشنیده ایم».

پیامبر فرمود:«ای گروه قریش! من شما را از عذاب خدا بیم میدهم. خود را از آتش نجات دهيد...».(1)

و افزود:«موقعیت من، موقعیت همان دیدبانی است که دشمن را از دور می بیند و قوم خود را از خطر آنان با خبر می سازد؛آیا چنین شخصی هرگز به قوم خود دروغ می گوید؟ »(2)

ابولهب از بیم آنکه مبادا سخنان آن حضرت در دل حاضران اثر کند سکوت را شکست و خطاب به آن حضرت چنین گفت:

«وای بر تو ما را برای شنیدن همین حرفها در اینجا گرد آورده ای ؟»

او با کلمات تند و بی ادبانه اش گفتار حضرت محمّد صلى الله عليه وآله را قطع کرد و او را از ادامه سخنانش بازداشت و به پاداش.این جسارت ها و انكارها و همکاری با دشمنان ومشرکین خداوند در مذمت او سورة «تَبَّت يَدا أَبِي لَهَب»(3)،را نازل فرمود.

عکس العمل سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله

سخنان منطقی و گرم حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در بسیاری از شنوندگان اثر بخشید و در بیشتر مجالس و محافل صحبت از آیین جدیگر حضرت محمّد صلی الله علیه وآله بود.

گروهی که پشتشان زیر بار اجحاف و تعدّی خم شده و از اوضاع بی سامان مکه و بی عدالتی ها جانشان به لب آمده بود، کلمات حضرت محمّد صلی الله علیه وآله روزنه امیدی به سویشان باز کرد و جانی بر پیکر نیمه جانشان دمید؛ولی سران بد اندیش قریش زیر بار نرفتند و چون دیدند، پیامبر اسلام نقص و انحراف عقاید آنان را در هر فرصتی توضیح می دهد؛ تصميم گرفتند از هر راهی که ممکن است جلوی این انقلاب فکری را بگیرند.آخر آنها به خوبی دریافته بودند که هرگاه بساط شرک و بت پرستی برچیده شود و تمام مردم در برابر خدای يكتا سر تعظیم فرود آورده و به آیین سعادت بخش اسلام رو آورند،دیگر جایی برای فرمانروایی و سودجویی آنان باقی نخواهد ماند.از این جهت انجمنی تشکیل دادند و درباره اوضاع روز و راه خاموش کردن صدای حضرت محمّد صلی الله علیه وآله به مذاکره پرداختند.

ص: 45


1- تاریخ طبری ج 3، ص 1170.
2- سيرة حلبيه ج 1 ص311،چاپ 1382.
3- تاریخ طبری ج 3 ص 1170 و مناقب ج 1، ح 44 - 43

نتیجه ای که از آن مذاکرات و تبادل نظرها گرفتند این بود که همه به خانه ابوطالب، بزرگ قریش - که سِمَتِ پدری نسبت به پیامبر داشت - بروند و از او بخواهند هر طور که صلاح می داند، محمّد صلی الله علیه وآله را از ادامه راه خویش باز دارد.

بدین منظور نزد ابوطالب رفتند و پس از گفتگوهایی ابوطالب آنان را آرام ساخت .

شکایت قريش

بار دیگر سران قریش به خانه ابوطالب رفتند.

سخنگوی مجلس چنین گفت:«تو در میان ما و قبیله قریش مقام و منزلتی بس بزرگ داری، تو رئيس ما،بزرگ ما و پیر ما هستی، به شرافت و مقام بلند تو همه احترام می گذاریم پیش از این از تو خواستیم که از رفتار و کردار برادر زاده ات جلوگیری نمایی .

به تو گفتیم:«محمّدصلی الله علیه وآله را از بدگویی به دین پدران ما و عیب جویی از خدایان ماو تخطئة عقاید و افکار ما بازدار، تو به این درخواستهای ما توجّهی نکردی و او را باز نداشتی.سوگند به خدا ما نمی توانیم بر دشنام به پدرانمان و پست شمردن افکارمان و عیب گیری از خدایانمان صبر کنیم، باید محمّد صلی الله علیه وآله را از این کار باز داری و گرنه با او و تو - که حامی او هستی-پیکار خواهیم کرد تا یکی از دو گروه از بین برود»

ابوطالب از در مسالمت وارد شد و پس از رفتن آنها جریان را با حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در میان نهاد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله خطاب به ابوطالب چنين گفت: «به خدا سوگند هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند و بخواهند من از تبلیغ آیین اسلام و تعقیب هدف خود دست بردارم، هرگز چنین نخواهم کرد؛ مگر آنکه در این راه جان دهم و یا به مقصد نائل آیم»

آنگاه با حال تأثر از نزد عمویش خارج شد.

ابوطالب او را صدا کرد و گفت:«به خدا که دست از حمایت تو بر نخواهم داشت و به آنها اجازه نخواهم داد که دست به سوی تو دراز کنند».(1)

بار دیگر قریش،عمارة بن ولید را نزد ابوطالب آوردند و گفتند:«این جوانی است نیرومند و زیبا روی، ما حاضریم او را به تو واگذاریم تا به پسری خود برگزینی و دست از حمایت برادر زادهات برداری».

ص: 46


1- سيرة ابن هشام ج 1 ص 266 - 265چاپ مصر، بال1375.

ابوطالب سخت ناراحت شد و گفت:«بد تکلیفی می کنید، من فرزند شما را نگهداری کنم؛ ولی فرزند خودم را به شما بدهم که او را بکشید! سوگند به خدای چنین چیزی نخواهد شد».(1)

تطميع قريش

قریش،پنداشتند که می توانند به وسیله خواسته های مادّی و درهم و دینار، پیامبر عزیز اسلام را از کار باز دارند.

بدین منظور نزد آن گرامی آمدند و گفتند:«اگر پول و ثروت می خواهی، تو را ثروتمندترین فرد عرب خواهیم ساخت، اگر طالب ریاست و سیادت هستی، ما حاضریم تو را رئیس مطلق خود قرار دهیم و اگر طالب سلطنت هستی ما تو را پادشاه خودمان می گردانیم و اگر این حالتی را که به تو دست می دهد و آن را وحی می خوانی، نمی توانی از خود دورسازی؛ بهترین طبيب را برای معالجه تو حاضر خواهیم کرد؛ به شرط آنکه از تبلیغ مرام خود دست برداری و بیش از این میان مردم تفرقه نیاندازی و به خدایان و عقاید و افکار نیاکان ما خرده نگیری».

پیامبر اسلام در پاسخ آنان فرمود:«من نه به مال شما نظر دارم و نه خواستار ریاست و سلطنت برشمایم؛خداوند مرا به پیامبری برگزیده و بر من کتاب نازل فرموده و از جانب او مأمورم که شما را بیم و بشارت دهم. من مأموریت خود را انجام دادم؛ اگر از من پیروی کنید سعادتمند خواهید شد، و اگر قبول نکنید آن قدر صبر و مقاومت خواهم کرد تا خدا میان من و شما حكم كند».(2)

سر انجام سران قریش حاضر شدند که محمّد صلی الله علیه وآله دست از خدایان آنان بردارد و آنها نیز کاری به او نداشته باشند. لذا نزد ابوطالب آمدند و او خواستند تقاضایشان را با پیامبر صلی الله علیه وآله در میان میان گذارد.

پیامبر اسلام در جواب فرمود:«آیا من آنان را به کلمه ای که از هر جهت برایشان بهتراست و در سایه آن سیادت و سعادت پیدا خواهند کرد؛ نخوانم؟ »

ابوجهل گفت:«یک کلمه که چیزی نیست، ما حاضریم ده کلمه بگوییم.»

آنگاه پرسیدند: «آن یک کلمه کدام است؟»

پیامبر فرمود: «بگویید: لَا إِلَه إِلَّا اللَّه، معبودی مایسته عبادت و خدایی جز خدای یگانه نیست».

سخن حضرت محمّد صلی الله علیه وآله سران قریش را به شدت ناراحت و ناامید کرد. ابوجهل گفت:

ص: 47


1- سیرة ابن هشام ؛ ج 1 ، ص 267 - 266.
2- سیرة ابن هشام؛ ج1 ، ص 296 - 295 .

«غیر از این کلمه چیز دیگری بخواه».

پیامبر صلی الله علیه وآله با قاطعیت جواب داد:«اگر خورشید را در دست من بگذارید، جز این چیزی از شما نخواهم خواست»(1).

سران قریش چون دریافتند، گفتگو با حضرت محمّد صلی الله علیه وآله نتیجه ای ندارد و تهدید و تطمیع، او را از راهی که در پیش گرفته باز نمی دارد، تصمیم گرفتند در برابر آن حضرت شدت عمل به خرج دهند.

ص: 48


1- تاریخ طبری ، ج3 ،ص 1176.

مشکلات راه و شکنجه های قریش

مشکلات راه

از روزی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، به دعوت عمومی پرداخت، سران قریش برای ساکت کردن آن حضرت به هر وسیله ای که امکان داشت پناه بردند.

طبق معمول، آنان نخست از «تطمیع» و وعده مقام، مال و امور مادی دیگر، شروع کردند و پس از مدتی که از این راه مأیوس شدند؛راه«تهدید» و سپس «آزار و شکنجه» را در پیش گرفتند. بدین ترتیه، فصل تازه ای در زندگی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله آغاز گردید .

مراعات احترام و مراسم اخلاقی و انسانی به دست فراموشی سپرده شد و سلاح دشمنی و کینه به میدان آمد تا ناجوانمردانه، از گسترش آیین اسلام جلوگیری به عمل آید و منافع سران قریش و بزرگان قوم همچنان از خطر محفوظ بماند !

البته نمی توان انکار کرد که عدم رشد فکری مردم آن عصر، یکی از علل مخالفت با راه راست و دعوت پیامبر اکرم صلى الله عليه وآله بود؛ ولی مخالفت، قریش از روز شدت یافت که شنیدند؛پیامبر جدید بتها و مجسمه های سنگی و چوبی آنان را بی ارج می نامد و می گوید: «از این تکه سنگهای بی روح چه می خواهید؟»

اعتراض به خدایان چوبی و سنگی قریش که از نیاکان به یادگار داشتند و جزء افتخارات باستانی خود می شمردند آنان را بیشتر ناراحت ساخت.

از طرف دیگر،تعلیمات نوین پیامبر جدید،با «منافع»و«مصالح طبقاتی» آنان سازگار نبود. سران قریش و بزرگان قوم می خواستند همچنان به استثمار طبقه ضعیف و گروه بی شمار بردگان ادامه دهند. سرمایه داران رباخوار می خواستند، با ادامه رباخواری، خون طبقه

ص: 49

زحمتکش را بمکند.زورمندان و قلدران می خواستند به زور شمشیر و سرنیزه مال و ناموس مردم بی دفاع و ناتوان را به دست آورند... و خواهی نخواهی، این آیین جدید که با این سیستم اجتماعی غلط مبارزه می کرد، با مخالفت شدیدی از جانب آنها که منافعشان در خطر می افتاد، روبرو می شد.

در کادر رهبری مخالفان افراد سرشناسی مانند:ابوجهل،ابوسفیان،ابولهب، اسودبن عبد يغوث، عاص بن وائل، عتبه، شیبه، ولید بن مغیره و عقبة بن ابی معیط، قرار داشتند.

آزارهای بی حدّ و حصر قريش

تهمتهای ناجوانمردانه،آزارهای بدنی،فحش های رکیک،فشارهای اقتصادی و مالی، از جمله وسایل بی شرمانه ای بود که سران قریش بر ضد حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و یارانش به کار می بردند و ذیلاً به چند نمونه از آنها اشاره می شود:

1-روزی عده ای از قریش، بچه دان(1) کثیف و آلوده گوسفندی را به دار و دسته خود دادند تا آن را بر سر و روی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله که در گوشه ای نشسته بود بیاندازندو آنان نیز دستور رهبران خود را اجرا کردند.(2)

2-طارق محاربی می گوید:«پیامبر صلی الله علیه وآله را دیدیم که در میان مردم به صدای بلند می فرمود: «يَا أَيُّها النَّاسُ قُولوُا لَا إِلَه إِلاَّ اللَّهُ تُفلِحُوا» و مردم را به اسلام و یگانه پرستی دعوت می نمود، و ابولهب، قدم به قدم و را دنبال می کرد و به طرف آن حضرت سنگ می انداخت؛ به حدی که پای آن گرامی خونین بود،ولی پیامبر همچنان مردم را ارشاد می فرمود،و ابولهب فریاد می زد:مردم این مرد دروغگوست به حرفهای او گوش ندهید!»(3)

علاوه بر خود رسول اکرم صلی الله علیه وآله، یاران و افراد با ایمانی که تازه مسلمان می شدند ، مورد وحشیانه ترین شکنجه های ضد بشری قرار می گرفتند.

3-رسول اکرم صلی الله علیه وآله ،روزی عمّار یاسر و خانواده اش را دید که تحت شکنجه دشمنان اسلام قرار گرفته اند.حضرت فرمود:«بر شما ای خاندان عمار بشارت باد که بهشت جایگاه شماست».(4)

ابن اثیر می نویسد:«که عمّار و پدر و مادرش تحت فشار و شکنجه شدید مشرکان قرار داشتند، مشرکان آنان را در هوای گرم، از خانه شان بیرون می بردند و در زیر

ص: 50


1- پوستی که جنین در آن قرار دارد.
2- اعلام الوری؛ چاپ جدید ، ص 57
3- مناقب ؛ ج1 ، ص 51.
4- اعلام الوری ؛ ص 58.

آفتاب کرم و سوزان آزار می دادند تا دسته از دین جدید بردارند.«سميّه»مادر عمار، نخستین شهید راه اسلام، با ضربه ای که ابوجهل به او زد، به شهادت رسید و ياسر پدر عمار نیز، سرانجام زیر شکنجه جان سپرد خود عمار نیز به شدت مورد شکنجه قرار گرفت، ولی تقیه کرد و از مرگ نجات یافت»(1)

4-بلال حبشی برده و غلام و از جمله یاران پیامبر صلی الله علیه وآله بود که اربابش او را سخت مورد شکنجه قرار می داد،در گرمای نیم روز او را روی ریگهای داغ و تفتیده بیابان می خوابانید و سنگ بسیار بزرگی را روی سینه او می نهاد تا دست از پیامبر صلی الله علیه وآله بردارد و به پرستش بتها بپردازد.

بلال در مقابل تهدیدها و شکنجه های او مقاومت میورزید و در پاسخ فقط یک کلمه را تکرار می کرد: «أَحد أَحد!يعنی: یگانه، یگانه، یعنی خدای یکی است و هرگز به آیین شرک و بت پرستی برنمی گردم»(2). متأسفانه در این مجال کوتاه نمی توان همه داستان های غم انگیز مسلمانان صدر اسلام و رسول اکرم صلی الله علیه وآله را،مشروحاً مورد بررسی قرار داد ولی باید به طور کلی گفت که دشمنان اسلام در مبارزه با اسلام و هوادارانش از هرگونه وسیله ای استفاده می کردند که به طور فهرست وار می توان به چگونگی آنها اشاره کرد:

1-مبارزه اقتصادی؛ قریش جنگ اقتصادی شدیدی را برضدّ حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ویارانش آغاز کردند، فشار اقتصادی و تحریم هرگونه معامله با مسلمانان، یکی از حربه های ناجوانمردانه آنان، بر ضد اسلام و مسلمانان بود.

2-مبارزه روانی؛ تحریم زناشویی با مسلمانان و قطع هرگونه رابطه با آنان از طرف قریش و متهم ساختن رسول اکرم صلی الله علیه وآله ، به جادوگری و دروغگویی و غیره، یک مبارزه روانی، برای از بین بردن استقامت مسلمانانِ نخستین بود.

3-آزار و شکنجه های بدنی وسیله ضدانسانی دیگری بود که قریش برای کوبیدن نهضت جدید و رهبر و هواداران آن،از آن استفاده می کردند.این وسیله ناجوانمردانه که منجر به مرگ عده ای از افراد با ایمان صدر اسلام گردید؛در واقع راه دیگری برای مبارزه با پیشرفت اسلام بود.

علی رغم همه وسایل ضدانسانی که قریش در مبارزه با اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و مسلمانان به کار برده اسلام همچنان پیش رفت. حضرت محمّد صلی الله علیه وآله مردم را به راه راست دعوت کرد و مسلمانان به راه خود ادامه دادند .

ص: 51


1- کامل ابن اثیر چاپ بیروت، ج 2، ص 66 - 67.
2- کامل ابن اثیر چاپ بیروت، ج 2، ص 66 - 67.

آنان در این راه پرافتخار متحمّل مشکلات فراوان،زجرها، شکنجه های ناگواریها، سختیها و مهاجرتها شدند؛ تا عقیده و ایمان خود را از دست ندهند.

نکته قابل توجهی که از وضع مسلمانان صدر اسلام به دست می آید؛ آن است که برخلاف شایعه دشمنان اسلام،اسلام به زور شمشیر،پیش نرفته است بلکه مدت سیزده سالِ تمام، در زیر فشار سرنیزه و شمشیر دشمنان، و آزار و شکنجة أنان مقاومت نموده و پیش رفته است.

ص: 52

هجرت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله مبدأ تاريخ و تحوّل

ترک وطن در راه هدف

پیامبراسلام مخالفتها و کارشکنی های شدید و دسته جمعی مکّیان را از پیشانی و خطوط چهره آنان می خواند و می دانست مردمی که در تعصّب های غلط، خرافات و جهالت ها غرقند ،به این آسانی ها از عقاید و اعمال خود دست بردار نیستند و نجات آنان محتاج فداکاریها زحمات طاقت فرسا و مبارزات دامنه دار می باشد.

رسول اکرم صلی الله علیه وآله با دید وسیع خود، این دور نمای تاریک و پر پیچ و خم را می دید و با چنین بصیرتی پرچم رسالت و تبلیغ را به دوش گرفت و صبر و بردباری را پیشه خود ساخت پیامبر اسلام در برابر کارشکنی های مخالفین سیزده سال در مکّه مبارزه کرد(1) ولی دشمنان اسلام دست از عمل شیطانی خود برنداشتند و با تمام قوا عليه آن حضرت و اسلام کوشیدند.در این موقعیت،رسالت جهانی پیامبر ایجاب می کرد که محل فعالیت و اردوی تبلیغ را تغییر دهد و به محیطی آرام و مناسب کوچ نماید .

يثرب آماده پذیرفتن اسلام

بعضی از بزرگان قبيلة«خزرج»در موسم حج به مکّه آمدند و در مسجد الحرام باپیامبر صلی الله علیه وآله ملاقات کردند. رسول اکرم صلی الله علیه وآله آنان را به اسلام، که دین صلح و برادریست، دعوت کرد و آنها که از اختلافات ریشه دار خود با طائفة«اَوس» به جان آمده بودند، گمشده

ص: 53


1- کامل ابن اثیر ؛ ططبع بیروت 1385 قمری ، ج 2، ص 108.

خود را یافتند و از جان و دل اسلام را پذیرفتند.

خزرجیان در هنگام مراجعت از پیامبر صلی الله علیه وآله ،مبلّغ و راهنمایی خواستند و حضرت، «مصعب بن عمیر» را همراه آنان روانه کرد و بدین ترتیب اهل شهر يثرب، از طلوع خورشید اسلام، با خبر شدند و برای بررسی آیین جدید شتافتند.آنچه بیش از هر چیز مردم را برای گرویدن به اسلام آماده می ساخت؛ شنيدن آیات نورانی و جذاب قرآن بود .

«مصعب»گزارش اسلام آوردن بزرگان اوس و خزرج را به پیامبر صلی الله علیه وآله نوشت و بعداً عدّة زیادی از کسانی که از يثرب برای شرکت در مراسم حج به مکّه آمده بودند، پنهانی با پیامبر صلی الله علیه وآله ، نيمه شب ملاقات کردند.مسلمانان يثرب در راه به ثمر رسیدن نهال اسلام، با پیامبر بیعت کردند و متعهّد شدند همانطور که از زن و فرزند خود حمایت و جانبداری می کنند، از پیامبر حمایت نمایند(1).

توطئه قتل پیامبر صلی الله علیه وآله

هنوز سپیده سحر،قلب سیاه شب را نشکافته بود که قریشیان از پیمان مسلمانان يثرب باخبر شدند و برای خنثی کردن آن و جلوگیری از پیشروی پیامبر صلی الله علیه وآله به جنب و جوش افتادند.

بدین منظور در دارالندوه (2) شورایی تشکیل گردید و پس از مشورت فراوان قرار شد از هرقبیله یک نفر انتخاب شود و شبانه به خانه پیامبر صلی الله علیه وآله بریزند و او را به قتل برسانند، تا اساس دعوت اسلامی متلاشی گردد.(3)

خداوند متعال، پیامبر صلی الله علیه وآله را از نقشه دشمنان آگاه ساخت و به او فرمان داد که شبانه از مکّه خارج شود.(4)

محمّد صلی الله علیه وآله ، پس از رسیدن وحی دایر بر هجرت، تصمیم گرفت زادگاه خود را ترک گوید .

جانبازی علی علیه السلام

پس از آنکه پیامبر مأمور شد به يثرب حرکت کند، علی علیه السلام را طلبيد و اسرار خود را به او گفت و امانتهای مردم را بدو سپرد تا به صاحبانش برگرداند و آنگاه فرمود: «من باید هجرت کنم؛ ولیکن تو لازم است در بستر من بخوابی.» علی علیه السلام پذیرفت و در بستر رسول خدا صلی الله علیه وآله

ص: 54


1- اعلام الوری؛ طبع نجف 1390 قمری ص 55 - 61.
2- دار الندوه محل اجتماع قریش برای داوری.
3- تاریخ طبری، ج 3، ص 1229 و اعلام الوری، ص 61 - 62.
4- تاریخ طبری، ج3، ص1231و بحار الانوار، ج 19، ص 60

خوابید و خطرهایی که پیامبر را تهدید می کرد بر خود هموار کرد.(1)

جانبازی علی علیه السلام به اندازه ای خالصانه و پراهمیّت بود که خداوند آنرا در قرآن مجید ستوده است.(2)

پیامبر به غار ثور می رود

هنگامی که پاسی از شب گذشت، دشمنان دور خانه پیامبر صلی الله علیه وآله را محاصره کردند تا نقشه شیطانی خود را پیاده کنند؛ ولی از آنجا که خداوند یار و پشتیبان پیامبر صلی الله علیه وآله است، او را از این مهلکه هم نجات داد .

پیامبر در حالی که آیاتی از سوره«یس»می خواند،از منزل خارج گردید و از بيراهه به طرف غار ثور که در بیرون مکه بود رفت. ابوبکر نیز از جریان باخبر گشت و با پیامبر همراه گردید.(3)

كفّار با شمشیرهای برهنه به طرف بستر پیامبر هجوم آوردند.ولی با کمال تعجّب على علیه السلام را به جای آن حضرت دیدند و با حالتی آشفته پرسیدند:«محمّد صلی الله علیه وآله به کجا رفت؟»على علیه السلام فرمود: «مگر من از جانب شما نگهبان او بودم، شما قصد اخراج او را داشتید، او هم از شهر خارج شد».(4)

قریش که همه نقشه های خود را، نقش بر آب دیدند، به اقدامات حادّ دست زدند، و با ردّ پایی که به دست آوردند او را تعقیب و تا درب غاری که حضرت در آن رفته بود، رفتند، اما خداوند رسول گرامی خود را حفظ کرد و تلاش شیطانی آنان به جایی نرسید.

به سوی يثرب (مدینه)

پیامبر صلی الله علیه وآله پس از سه روز توقف در غار ثور، به سوی يثرب حرکت کرد.(5)

شخصی از مکّیان به نام «سراقة بن مالک» رسول اکرم صلی الله علیه وآله را تعقیب کرد؛ ولی پس از آنکه پای اسب او سه بار به زمین فرو رفت و او را به زمین افکند؛ توبه کرد و برگشت.(6)

پیامبر صلی الله علیه وآله دوازدهم ربیع الاول به«قُبا»رسید (7)و چند روزی (8)در آنجا بسر برد.

ص: 55


1- سيرة ابن هشام ج 1، ص481 و تاریخ طبری ج 3، ص 1232.
2- بحار الأنوار: ج 19 ص 78.
3- تاریخ طبری ج 3 ص1234
4- اعلام الوری ص 63
5- سيرة ابن هشام ج ص486 و بحار الانوار، ج19، ص69.
6- سیرة ابن هاشم ج 1 ص 489و بحار الانوار ج19 ص 88.
7- كامل التواريخ جزء دوم، طبع بیروت 1385قمری ، ص 106 قبامكاني است نزدیک مدینه.
8- تاریخ طبری ج 3، ص 1245.

ابوبکر خیلی اصرار کرد که آن حضرت به يثرب حرکت کند؛ولی پیامبر نپذیرفت و به ابوبکر فرمود:«علی مرا با جان خود حفظ کرده است و بهترین اهل بیت من و پسر عمّ و برادر من است، از این جا حرکت نمی کنم تا علی به من ملحق گردد»(1)

علی علیه السلام پس از انجام مأموریتی که به او واگذار شده بود، خود را در «قبا» به پیامبر رسانید. در حالی که پایش چنان صدمه دیده بود که قدرت راه رفتن نداشت. پیامبر صلی الله علیه وآله با مهربانی او را در آغوش کشید و از آب دهان خویش به پای او ماليد و ورم و صدهه پای او برای همیشه برطرف گردید و همراه او به طرف يثرب حرکت کرد.(2)

يثرب، چشم انتظار پیامبر صلی الله علیه وآله

يثرب غیر عادی شده بود و شور و هیجانی بر شهر حکومت می کرد، مردم هر روز در کوچه ها و محله ها به انتظار پیامبر صلی الله علیه وآله بودند.

پیامبر صلی الله علیه وآله روز جمعه (3)وارد شهر یثرب شد. مردم سر از پا نمی شناختند، و چشم از چهره نورانی پیامبر بر نمی داشتند.

پیامبر صلی الله علیه وآله در یثرب استقرار یافت و شالوده اسلام و تمدنی عظیم را، بر اساس عدالت و ایمان ریخت.

يثرب پس از ورود پیامبر صلی الله علیه وآله تغییر نام داد و «مدينة النّبّی؛ یعنی شهر پیامبر»(4)لقب یافت و این سال به خاطر این واقعه مهم تاریخی یعنی پیروزی حق پرستی و عدالت، مبدأ تاريخ قرار گرفت و مردم در پرتو خورشید اسلام گویا از نو متولّد شدند. اخلاق، رفتار و عقاید فرسوده و پوسیده، همه عوض شد و برنامه و فرهنگ کامل و حیاتبخش، جانشین آن گردید.

درسی از هجرت

اکنون بیش از چهارده قرن از واقعه عظيم هجرت می گذرد؛تاریخ را ورق بزنیم و کوششها و سختی های مسلمانان را برای هجرت و بنیان گذاری اسلام، مشاهده کنیم.

مسلمانان که از آزارهاو شکنجه های قریش نجات پیدا کرده و محیطی آرام و موافق یافته بودند،به تن آسایی و خوش گذرانی روی نیاوردند، بلکه شب و روز،برای به وجود آوردن تمدّن اسلام وگسترش آن کوشیدند.

همین فداکاری ها و زحمات پیگیر مسلمانان بود که آنان را از بی سر و سامانی و اسارت،

ص: 56


1- بحار الانوار ؛ ج19 ،ص 116.
2- کامل التواریخ ؛ طبع بیروت ،ج 2، ص 106.
3- سیرة ابن هشام، ج1، ص 394 وبحار الانوار ، ج9 ، ص 122.
4- مجمع البنان، مادة یتوب و مجمع البحرین مادة ثرب .

نجات بخشید و به آنها سعادت و عظمت داد.

این خاطره باید هر سال به مناسبت سالگرد هجرت زنده شودو کوششها و زحمات صدر اسلام -که به اتّکاء ایمان به خدا و پیروی از دستوارات پیامبر عالیقدر صلی الله علیه وآله، توانستند انقلاب مقدّس و ترقّی عظیمی به وجود آورند - گوشزد شود و سرمشق ملت های مسلمان قرار گیرد.

اکنون که ملت مسلمان ایران به رهبری یکی از نوّاب عامّ امام زمان علیه السلام (امام خمینی قدس سره ) بر اساس تعلیمات اسلامی دسته بیگانگان را از کشور خویش دور ساختند و پرچم حکومت اسلامی را در سال1357هجری شمسی در ایران به اهتزاز در آوردند و در راه تحکیم آن مال و جان خود را در طبّق اخلاص گزاردند، باید متوجه و مراقب باشند که برنامه ها از خطّ اصيل اسلام و مکتب اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله منحرف نشود تا بتواند سایر ملت ها به ویژه ملت های مسلمان را نیز هوشیار و بیدار نموده تا از زیر بار استعمار، ذلت و بدبختی بیرون آیند و مجد و عزّت خود را باز یابند .

ص: 57

پی ریزی اخوّت اسلامی در مدینه

اجتماع زنده

اجتماع زنده در سایه همفکری،هماهنگی و صمیمیّت به وجود می آید، و در همین اجتماع است که همه می توانند سعادت و پیشرفت خود را دریابند و با هم صمیمی و یکدل باشند.

اسلام برای به وجود آمدن چنین اجتماعی کمترین توجّهی به نژاد، زبان، رنگ پوست و منطقه جغرافیایی نکرده است؛بلکه همه را مسلمان، هماهنگ و همبسته می داند،(1) و تنها نظرش به ایمان به خدا است که ریشه همه همبستگی ها و هماهنگی ها است.

«اخوّت اسلامی»بهترین جمله ایست که این وحدت و هماهنگی همه جانبه را نشان می دهد. قرآن با بیانی جالب و رسا می گوید:«إِنَّمَا المُؤمِنُونَ اِخوَةً؛ همانا مؤمنان برادر یکدیگرند».(2)

ابتکار پیغمبر در ایجاد اخوّت اسلامی

پیامبر اسلام پس از ورود به مدینه و ساختن مسجد؛یعنی قرارگاه نظامات مسلمین، دست به یک ابتکار عالی زد و آن، پی ریزی اخوّت اسلامی بود. تا وحدت و صمیمیت، بیش از پیش در اجتماع مسلمانها به وجود آید و بدانند که اگر وطن و دوستان خود را از دست داده اند ولی در عوض برادرانی که از هر جهت باوفاتر و دلسوزترند،بدست آورده اند، لذا اضافه بر اخوّت و برادری عمومی که هر مسلمانی با مسلمان دیگر دارد، بین پیروان خود عقد اخوت بست و هر

ص: 58


1- بحار الانوار ؛ج73 ،ص393 و روضه کافی، ص246.
2- سوره حجرات، آیه 10.

دو نفر را با هم برادر قرار داد و نیز علی علیه السلام را به عنوان برادر خود انتخاب کرد وفرمود: «على هم برادر من است».(1)

اخوت اسلامی است که قرآن از آن به عظمت و احترام یاد می کند و می فرماید:«...و به یاد آورید نعمت خدا را بر خودتان،آن هنگام که با هم دشمن بودید و خدا به لطف خود دلهایتان را با یکدیگر مهربان و با الفت قرارداد و با هم برادر دینی و ایمانی گشتید،در حالی که پیشتر بر لبه پرتگاه آتش(جنگ و اختلاف)بودید، و خدا نجاتتان داد...»(2)

اخوّت اسلامی، شعار وحدت و برادری

اشاره

اخوت اسلامی،یک مطلب تشریفاتی نیست؛بلکه حقیقتی است که ممزوج با روح ایمانست و آثار آن یکی پس از دیگری ظاهر می شود.

پیشوای معصوم ما، امام صادق علیه السلام گوشه ای از این آثار را توضیح می دهد:«مؤمن، برادر و راهنمای مؤمن دیگر است و به او ظلم و خیانت نمی کند؛او را فریب نمی دهد و هیچگاه خلف وعده نمی کند».(3)

یکی از آثار اخوت اسلامی این است که،آنچه مسلمان برای خود می خواهد، باید برای برادر خود نیز بخواهد و او را با مال،دست و زبان کمک کند. اسلام می گوید: از اخوت اسلامی به دور است که تو سیر و سیراب و پوشیده باشی؛ولی مسلمانی چون تو، گرسنه و تشنه و برهنه باشد.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: «اگر تو پیشکار و پیشخدمتی داری، ولی برادرت ندارد، لازم است پیشکارت را بفرستی تا برادرت را در تهیّه غذا و شستشوی لباس و سایر نیازمندیها یاری کند».(4)

اخوت اسلامی تمام بستگی ها،حتی نسبت خویشاوندی را تحت الشعاع قرار داده است قرآن با صراحت می گوید:«نمی یابی گروهی را که ایمان آرند به خدا و روز جزا،و با دشمنان خدا و رسول او دوستی کنند؛ هرچند آنان پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان يا خویشاوندانشان باشند».(5)

اخوت اسلامی،سلمان فارسی و بلال حبشی را برادر و در ردیف نزد یکترین یاران پیامبر صلی الله علیه وآله قرار داد.در پرتو اخوت اسلامی، چه دشمنی های ریشه دار، اصلاح شد و جمعیتهای متفرق با یکدیگر دوست شدند. این اتحاد و همبستگی ایجاب می کند که همه

ص: 59


1- سیرة ابن هشام؛ ج 2،ص 505 - 504.
2- سوره آل عمران ؛ آیه 103.
3- اصول کافی ؛ ج1، ص166و 167.
4- اصول کافی؛ ج2، ص 169.
5- سوره مجادله ؛ آیه 22.

مسلمانان همچون یک خانواده بزرگ در شادی و اندوه یکدیگر شریک، و مردمی با صفا و مهربان و شعارشان وحدته و برادری باشد.

اخوت اسلامی،یک مسؤلیت عمومی برای تمام مسلمانها،نسبت به یکدیگر، به وجود می آورد؛ به طوری که آنان نمی توانند خود را فارغ از مشکلات و گرفتاری های دیگران بدانند؛بلکه هر کس به اندازه توانایی خود باید در راه رفع مشکلات و ایجاد امکانات بكوشد .

این مسؤلیت شامل دو بخش است :

بخش اوّل:تعاون اقتصادی

و آن همکاری براساس رفع نیازمندی های اقتصادی از قبیل تأمین بهداشت، فرهنگ عمومی،تهیه مسکن و تولید کار و غیر اینها می باشد؛ که قسمتی از دستورهای قرآن و پیشوایان مذهبی در این زمینه وارد شده و برنامه های اساسی و جالبی به عنوان:زكاة، خمس، صدقه، أنفاق و... طرح شده است.

بخش دوم:تعاون علمی و تربیتی

تبلیغ،ارشاد و راهنمایی است ؛که همه به سهم خود وظیفه دارند آنچه فرا گرفته اند به دیگران ابلاغ کنند و نیز در تربیت دیگران سستی نورزند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند.

ولی با کمال تأسف مسلمانان به خاطر ترسهای موهوم و به دست آوردن منفعت های خیالی، این سنّت بزرگ را ترک نموده،از گناه جلوگیری نکردند و به کارهای پسندیده، تشویق ننمودند و در نتیجه روح تربیتی اخوت اسلامی از میان رفته و به دنبال آن سایر مزایای یک اجتماع زنده، خداحافظی کرد .

اخوت اسلامی در عصر حاضر

مسلمانان در عصر حاضر، بیش از هر دوره و زمانی،نیاز به اتحاد و همبستگی واقعی دارند؛زیرا خداوند به کشورهای اسلامی منابع زرخیز و گرانبهایی بخشیده که چشم دیگران به دنبال آن است؛بدین منظور سعی می کنند مسلمانان را از یکدیگر دور و بی خبر،نگه دارند.

ما باید بیدار و هوشیار باشیم و برای استقرار اخوت اسلامی که شالوده آن به دست توانای پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه وآله ، ریخته شده از برنامه های اسلامی پیروی کنیم.

مسلمانان هر چه قوی باشند،باز هم نیاز شدید به وحدت دارند؛پس برنامه وحدت و اخوّت اسلامی باید در مدارس، به طور موثّری به دانش آموزان تعلیم داده شود تا در دوره های بالاتر، به وسیله برنامه های عملی و تربیتی، مستحکم گردد و نیز پدران و مادران هم وظیفه دارند که فرزندان خود را مسلمانانی برادر و غمخوار یکدیگر تربیت کنند.

ص: 60

جهاد در اسلام

پیامبر رحمت

اشاره

بیش از یک میلیارد مسلمان در نقاط مختلف جهان،طليعة قرن پانزدهم بعثت را جشن گرفتند.

این جشن به خاطر بزرگداشت روزیست که پیامبر ما پرچم صلح و برادری را به دوش گرفت و با شعار«وَماَ أَرَسَلنَاکَ إِلَّا رَحمَةً لِلعَالَمِينَ» (1)،پایه های عدالت جهانی و همزیستی مسالمت آمیز را استوار ساخت.

اسلام، اختلاف طبقاتی و نژادی را، که عامل بسیاری از جنگها و حوادث نامطلوب است ،به بهترین وجهی حل کرد؛ ولی دنیای متمدن کنونی، هنوز گرفتار آن است و هر روز آتش جنگ را به بهانه ای شعله ور می سازد .

صلح جویی وعدالت خواهی سلام به اندازه ای است که با کمال صراحت، اهل کتاب را به سوی وحدت و هماهنگی دعوت می کند و با بیانی دلپذیر می گوید:«ای پیامبر ما، به أهل کتاب - یهود و نصاری - بگو در حصار توحید بیایید تا یکدل و یک زبان خدای واحد را پرستش کنیم و به او شرک نورزیم».(2)

هنگامی که مسلمانان به مدینه هجرت کردند و پرچم پیروزی بالای سر آنان به اهتزاز درآمد پیشنهادهای مسلح از طرف مخالفین تقدیم پیامبر می شد و آن حضرت از آنها استقبال

ص: 61


1- «تو را تنها بدین جهت فرستادیم که موجب آرامش جهانیان بوده و برای ایشان زندگی سالمی را پی ریرزی کنی » سوره انبیاء آیه 107.
2- سوره آل عمران ؛ آیه 74.

می کرد. شاهد زنده آن، صلح با چند طایفه از یهود بود که در سال اول هجرت انجام گرفت(1).

اسلام، خواهان صلح و همزیستی عمومی است و در این زمینه برنامه های عالی و مفیدی طرح می کند.

جهاد برای چیست؟

اسلام مکتبی زنده و جهانی است که اصلاح نظامات اجتماعی واقتصادی دنیا را به شیوه خاصی دنبال می کند.

اسلام مانند آیین رومیان قدیم و یهود و نازیها درچهارچوب یک جامعه و نژاد محصور نیست؛ بلکه برای عموم جهانیان است و مسلمانان به پیروی از تعالیم اسلام وظیفه دارند،در راه نجات توده های محروم و ستمدیده و استقرار صلح و عدالت و آشنا شدن مردم جهان نسبت به برنامه های زندگی بکوشند .

مجاهدان اسلام در صدد آن نیستند که از راه جهاد به قطعه زمینی دست یابند و با رژیمی را واژگون کنند و رژیمی همانند آن يا ظالمانه تر، بر ویرانه اش بپا دارند. بلکه جهاد، تلاش بشر دوستانه و بی شائبه ای است که در راه خدا و تکامل انسانها و نجات توده های ضعیف انجام می یابد. تا فتنه ها زدوده شود وعدالت عمومی برقرار گردد. این هدف بزرگ و این تعلمیات زنده به خواب آلودگی و ذلّت جمعیتی بیشمار خاتمه می دهد و نیز خودکامگی و سودجویی عده ای عزیز بی جهت را که از خون دل بیچارگان، زندگی افسانه ای می سازند، تعطیل می کند.

فطرت انسان حکم می کند که علفهای هرزه و عضوهای فاسد اجتماع باید قطع شوند تا زمینه برای نجات و سعادت توده های محروم فراهم آید. بشر دوستان، عدالتخواهان و آزادگان به چنین مبارزه ای مبادرت می کنند و آن را می ستایند.

چه نیکوست کلام خدا:«اگر خدا برخی از مردم را بوسیله برخی دیگر جلوگیری نمیکرد، زمین تباه و فاسد می شد».(2)

در تئوری قانون گذاری اسلام،جنگ،خود هدف نهایی نبوده است، بلکه برای جلوگیری از تجاوزها و ستمگریها و نیز باز شدن راه برای سعادت انسان های شایسته، وسيله نهایی شناخته شده است.

نماینده مسلمانان عرب به رستم فرخ زاد سردار ایرانی گفت:«خدا ما را برانگیخت تا مردم را از بنده پرستی به خداپرستی، از تنگنای جهان به فراخنای آزادگی و از جور آیین ها(ی باطل)

ص: 62


1- اعلام الوری؛ چاپ سوم سال 1390، ص69.
2- سوره بقره آیه 251.

به عدل اسلام، دعوت کنیم. هر کس دعوت ما را بپذیرد سرزمین او را به خودش واگذار می کنیم و می رویم...»(1)

آیا اسلام با شمشیر پیش رفت؟!

هدف اصلی مسلمین از جنگ این بود که ارتباطی بین خود و توده های محروم برقرار سازند؛تا بدین وسیله آنان از قوانین اسلام مطلع گردند و عظمت و اصالت آن را از نزدیک ببینند.

مسلمانان در پیکار خود با كفار(اهل کتاب )کسی را مجبور به اسلام نمی کردند. آنان می توانستند با قبول شرایط صلح، به دین خود باقی بمانند. در عوض، دولت اسلامی از ایشان حمایت می کرد .

پیامبر اسلام در صلح حدیبیه تعهد کرد که اگر فردی از کفّار مکه مسلمان گردد و به مدينه نزد مسلمین بیاید؛ مسلمین او را نپذیرند و به مکّه برگردانند(2)و همانطور که تعهّد داده بود، عمل کرد(3). در صورتی که اگر می خواست،می توانست متقابلاً از دشمنان تعهّد بگیرد که افرادی که از دین اسلام خارج می شوند و نزد کفار مکّه می روند، آنان را به مدینه باز گردانند.

پیامبر اسلام در فتح مکّه، قریش را آزاد گذاشت و هیچ فردی را به قبول اسلام وادار نساخت تا بلکه خود ایشان دین صحیح را بشناسند،و با مسلمانان عهد بست که در مکه کسی را، جز چند نفر که کارشان اذيت و اخلال بود، نکشند(4)و نیز موقعی که کفار امان می خواستند أمانشان می داد تا خود پس از تحقیق اسلام را آزادانه بپذیرند، مثلاً؛ صفوان بن امیّه پس از فتح مکّه به جدّه فرار کرد وقتی از پیامبر اسلام برایش امان خواستند، حضرت، عمامه خود را برای او فرستاد تا با این نشانه در امان باشد و به مکه وارد شود. صفوان از جدّه برگشت و به پیامبرعرض کرد: «دو ماه به من اختيار و مهلت بده»پیامبر پذیرفت و او را چهار ماه مهلت و اختيار داد.و او همراه حضرت به حنين و طائف رفت، با این که هنوز کافر بود و سرانجام به اختیار خود مسلمان شد.(5)

و بدین ترتیب معلوم می شود ؛ که به کار بردن شمشیر، هنگامی است که حق روشن شده ولی با آن مبارزه می کنند و از سعادت و خوشبختی دیگران جلوگیری می کنند.

شمشیر برای زدودن فتنه ها، نجات توده های محروم و ایجاد زمینه های مساعد برای

ص: 63


1- تاریخ طبری ؛ ج 5، ص 2371.
2- بحار الانوار ، ج20، ص 350.
3- بحار الانوار ؛ ج 20، ص 362.
4- اعلام الوری ، ص 110.
5- کامی ابن اثیر، چاپ 1385 ،ج 2، ص 249 - 248.

ترقّی و تعامل بشر می باشد.

ايمان مسلمانان صدر اسلام و استقامت آنان بهترین دلیل است بر این که اسلام به زور شمشیر پیش نرفته است.مسلمانان صدر اسلام به اندازه ای نسبت به دین خود علاقه مند بودند که در برابر تمام مشکلات استقامت می ورزیدند و حتّی زادگاه خود را ترک می گفتند و هجرت می کردند.

بلال حبشی از کسانی بود که نسبت به قبول اسلام پیشی گرفت.ابوجهل او را روی ریگهای گرم حجاز می انداخته و سنگ بزرگی روی او می گذارد تا حرارت آفتاب او را بیازارد و به او می گفت:«به پروردگار محمّد کافر شو» ولی بلال پی در پی می گفت: «أَحد، أَحد»(1) او با این شکنجه ها و آزارها از آیین پاک اسلام دست نمی کشید و استقامت می ورزید. آیا با این وضع باز هم می توان گفت که اسلام به زور شمشیر پیش رفته است؟!

دشمنان اسلام چون نقطه ضعفی در اسلام ندیدند؛ خواستند از این راه اسلام را لکّه دار کنند. غافل از این که اسلام به خاطر سهولت و سادگی، پناه دادن به توده های محروم و ستمدیده و جامعیّت خود نسبت به مسائل زندگی، پیش می رود .

دکتر گوستاولوبون فرانسوی می نویسد:«اسلام با طريق سهل و ساده ای پیش می رود؛ که واقعاً حیرت انگیز است و باید آن را جزو اختصاصات اعلام شمرده هر جا مسلمین قدم گذاردند، اسلام برای همیشه در آنجا باقی مانده است». (2)

یکی دیگر از نویسندگان مسیحی می نویسد:«بسط و توسعه جهان اسلام،به وسيله تماس های بازرگانی و فرهنگی در ماوراء مرزهای اسلامی، بسیار بیشتر از فتوحات نظامی بوده است»(3)

ص: 64


1- اسد الغابه؛ ج1 ، ص 206.
2- تمدن اسلام و عرب ؛صفحه 807.
3- کتاب جنگ و صلح در اسلام ؛ ترجمه سید غلامرضا سعیدی ، ص 345.

انگیزه جنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه وآله و آماری از کشته شدگان

اشاره

پیامبر اسلام بر خلاف زمامدارنِ خودسرِ جهان،که به منظور کشور گشایی و استثمار نیروهای انسانی و به دست آوردن ثروت ملل دیگر به جنگ اقدام می کنند، دسته به شمشیر نمی زد؛ بلکه با مشعل کتاب و قانون پیش می رفت و تنها شمشیر را در مورد ضروری برای جلوگیری از ظلم و ستم، از بین بردن خارهای سر راه و برافراشتن پرچم حق و عدالت به کار می برد.

نبردهای زمان پیامبر اسلام به جهت برکنار کردن مردمان سودجو بود که بر بندگان پاک خدا ستم روا می داشتند واز نشرحقایق وعقاید اسلامی جلوگیری می کردند.و نیز برای آنکه بشر بتواند در سایه حکومت عدل و انصاف به حقوق خود دست یابد.

آیا چنین جنگی را می توان نامشروع دانست!؟بدیهی است؛این مبارزات برای هر پیامبری ضروری و لازم است و هر خردمندی آن را می ستاید؛ زیرا رسیدن به هدف به جز این، راه دیگری ندارد.

اگر حضرت عیسی علیه السلام دست به شمشیر نزد چون مدت رسالتش كوتاه بود و شرایط مساعد نبود، و گرنه او هم علف های هرزه اجتماع را نابود می ساخت.

«دستگاه تبشیری مسیحیت»برای آنکه روحیه ملل اسلامی را ضعیف کند و روح مبارزه با استعمار و فساد را در آن بمیراند و از گسترش روز افزون اسلام جلوگیری به عمل آورد جنگهای پیامبر اسلام را واژگونه تفسیر می کند و آمار مقتولین را هولناک نشان می دهد؛تا بدین وسیله جنایات ارباب کلیسا را در محاکم تفتیش عقاید و جنگهای صلیبی - با میلیونها

ص: 65

کشته بی گناه آن -کوچک و طبیعی جلوه دهد.

ما نخست انگیزه نبردهای معروف پیامبر صلی الله علیه وآله و سپس آمار کشتگان تمام جنگهای زمان پیغمبر صلی الله علیه وآله را به طور اختصار بیان می کنیم تا حقیقت روشن گردد و خوانندگان عزیز، فلسفة جنگ های اسلامی را دریابند و نیز بدانند که تعداد مقتولین چه رقم کوچکی را تشکیل می دهد.

1- جنگ بدر

پیامبر اسلام و یارانش پس از بعثت،سیزده سال در مکه مورد شکنجه و آزار قریش قرار گرفتند و سرانجام پیامبر زادگاه خود را ترک گفت و به مدینه هجرت کرد؛ولی کفار مکه دست از کارشان برنداشتند ومسلمانان بی دفاع مکه را آزار می دادند و نمی گذاشتند. آنان از مکّه هجرت کنند(1) و از طرف دیگر تصمیم گرفته بودند،مدينه را در یک محاصره شدید اقتصادی قرار دهند؛ آنها قدغن کردند که هیچ یک از کاروانها أذوقه برای مدینه حمل نکنند. این محاصره مدتی طول کشید، اهالی مدینه به زحمت و عسرت افتادند و برای آوردن آذوقه مجبور بودند تا سواحل دریای سرخ بروند(2).

ابوجهل نیز پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه وآله طی نامه خشونت آمیزی به آن حضرت اخطار کرد در انتظار حمله قریش باشد(3).

این جا بود که خداوند فرمود:«آنان که مورد هجوم و تجاوز واقع شده اند، می توانند در برابر به جنگ و دفاع بپردازند،خداوند قادر است آنان را که از شهر و دیار خود به جرم یکتا پرستی بیرون رانده شده اند؛ یاری کند».(4)

پیامبر اسلام در سال دوم هجری برای حفظ اسلام و دفاع از حقوق حیاتی مسلمانان وخنثی کردن نقشه های شوم قریش به پا خاست و سرانجام در «بدر» در برابر لشکریان قریش قرار گرفت و مسلمانان با این که جمعیتشان یک سوم کفار بود،با نیرون ایمان و یاری خداوند آنها را شکست دادند.(5)

2-جنگ اُحُد

چون گروهی از کفار در جنگ بدر کشته شده بودند، قریش ساز و برگ را فراهم کرد و به عنوان انتقام در سال سوّم هجرت رهسپار مدينه شد. و با ارتش اسلام در احد روبرو گردید.

ص: 66


1- بحار الانوار ؛ج 19ه ص 143.
2- محمّد ستاره ای که در مکه درخشید ؛ص 92.
3- بحار الانوار ؛ ج19 ، ص266 - 265.
4- مضمون آیه 39 - 40 سوره حج.
5- کامل این أثیر ؛ ج2، ص 118، و اعلام الوری ؛ ص 76 .

در این جنگ چون عده ایی از مسلمانان به راهنمایی پیامبر صلی الله علیه وآله گوش ندادند؛ به نفع اسلام انجام نشد(1).

3-جنگ احزاب (خندق)

در سال پنجم هجری، گروهی از یهودیان«بنی النضير» به مکه رفتند و قریش را بر ضداسلام و مسلمین تحریک کردند.قریش از فرصت استفاده کرد و لشکر انبوهی از گروههای مختلف تشکیل داد و به سوی مدینه حرکت کردند.

مسلمانان برای حفظ مرکز اسلام-مدینه-دور شهر خندقی کندند و در برابر ده هزار دشمن صف بستند حضرت علی علیه السلام سردار آنان را از پا دراورد. و سرانجام جنگ به نفع مسلمين تمام شد.(2)

4-جنگ بنی قُرَیظه

«بنی قریظه»(3)با پیامبر اسلام پیمان صلح بسته بودند ولی در جنگ خندق پیمان شکنی کردند و به کمک قریش پرداختند(4) و چون از نظر پیامبر، افرادی خطرناک شناخته شدند چاره ای جز این نبود که از میان برداشته شوند.

پس از جنگ احزاب پیغمبر صلی الله علیه وآله دستور دادند لشکر اسلام به سوی بنی قریظه حرکت کند.

مدت بیست وپنج روز آنان در محاصره مسلمانان بودند وسرانجام تسلیم شدند. طایفه اوس از پیغمبر صلی الله علیه وآله خواهش کردند تا از خونشان درگذرد،حضرت فرمود:«آیا راضی هستید، سعد معاذ که یکی از بزرگان شماست، درباره آنها حکم کند؟»همه پذیرفتند؛ به امید این که سعد، از آنها جانبداری خواهد کرد.ولی سعد معاذ به کشتن مردان جنگی و تقسیم اموال و اسیری زنانشان حکم کرد. پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود: «حكم سعد، همان حکمی است که خداوند درباره این افراد صادر فرموده است.» و تمام جنگجویان آنان کشته شدند. (5)

5-جنگ بنی المصطلق

«بنی المصطلق»گروهی از قبيلة خزاعه بودند که برضد مسلمانان به اقداماتی دست زدند .

ص: 67


1- طبقات ؛ قسمت اول، ص 27 - 29.
2- طبری ؛ ج3 ،ص 1363 - 1366
3- ازیهودیان اطراف مدینه.
4- بحار الانوار ، ج20،ص191 وطبری ؛ج3، ص 1473.
5- طبری ؛ج3 ،1487 - 1493.

پیامبر اسلام از توطئه آنها باخبر شد و با لشکری به سویشان حرکت کرد تا ازخطر آنان جلوگیری کند و در محلی به نام«مریسیح»با آنان جنگید و در این پیکار پیروز شد.این جنگ در سال ششم هجری اتفاق افتاد(1).

6-جنگ خیبر

در قلعههای خبیر گروه زیادی از یهودیان زندگی می کردند که با مشرکین روابط نظامی و اقتصادی داشتند و چون امنیت مسلمانان از سوی آنان تهدید می شد؛ در سال هفتم هجری مسلمانان به سوی خیبر که ستاد مرکزی دشمن به شمار می آمد،حرکت کردند و پس از محاصره و جنگ، یهودیان تسلیم حکومت اسلامی شدند.(2)

7-جنگ موته

در سال هشتم هجری پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله حارث بن عمیر را با نامه ای به سوی پادشاه بصری(3) فرستاد؛ ولی هنگامی که نامه رسان حضرت به موته رسید، او را کشتند. مسلمانان به دستور پیامبر خدا به طرف دشمن حرکت کردند و سرانجام در موته با لشکر هرقل پادشاه روم که از صدهزار نفر رومی و غیر رومی تشکیل شده بود،برخورد کردند و جنگ سختی میان آنان در گرفت. در این جنگ«زید بن حارثه»و«جعفر بن ابیطالب»و«عبدالله بن رواحه»سرداران لشکراسلام شهید شدند و مسلمانان نتوانستند در برابر كفار مقاومت کنند و به مدینه بازگشتند.(4)

8-فتح مکّه

قریشی ها در پیمان صلح حدیبیه با پیامبر قرار بسته بودند که نسبت به مسلمانان و هم پیمانان آنها تجاوز و تعدّی نکنند؛ ولی آنان پیمان خود را شکستند و با قبيله«بني بكر»همکاری کردند تا قبيلة«خزاعه» را که از هم پیمانان مسلمین بودند، نابود سازند.

پیامبر اسلام برای جلوگیری از تجاوزات آنان بپا خاست و سرانجام بی خبر به طرف مکه حرکت کرد و با تدبیر صحیحی وارد مکه شد و شهر مکه را فتح کرد و به زیارت خانه خدا رفت

ص: 68


1- کامل ابن اثیر ؛ج2 ،ص 192 و طبری ؛ ج3 ، ص 1511.
2- کامل ابن اثیر، ج2، ص216و طبقات ، ج2 ، قسمت اول ، ص 77 - 78 وطبری ؛ ج3 ، ص 1575 - 1584.
3- محلی است در شام .
4- طبقات ؛ ج2 ، قسمت اول ،ص 94 - 92.

و خطابه تاریخی خود را ایراد نمود و اعلام داشت:«آگاه باشید که شما برای پیامبر خدا، بد همسایگانی بودید، به تکذیب او پرداختید و اذیت کردید و ما را از دیارمان بیرون رانديد و به آن هم راضی نشدید، حتی در مدینه و غیر آن، از ما دست برنداشتید و با ما مقابله کردید بروید همه شما، آزاديد.»(1)

این گذشت و بزرگواری موجب شد که مردم مکه به اسلام رو آورند.در این فتح، پیامبر اسلام به مسلمانان دستور داد که جنگ نکنند؛ مگر به عنوان دفاع و جلوگیری از تجاوز مشرکین. ولی هشت نفر مرد و چهار زن را مهدورالدّم(2) اعلام فرمود، از این عده چهار نفر کشته شدند، تنها زد و خوردی که رخ داد بین سپاه خالد و عده ای از مشرکین بود که به سرکردگی عكرمة بن أبي جهل می جنگیدند و عده ای کشته شدند.(3)

9-حنين و طائف

قبيلة هوازن لشکری برضد اسلام تشکیل دادند. پیامبر صلی الله علیه وآله از موضوع باخبر شد و با دوازده هزار نفر به سراغ آنان رفت و در وادی حنین جنگ شروع شد و سرانجام كفار شکست خوردند و تسلیم شدند.(4)پس از این جنگ حضرت متوجه طائف شد تا قبيلة ثقيف را که با هوازن،هم دست شده بودند،سرکوب کند؛ولی پس از مدتی محاصره از فتح آنجا صرف نظر کرد و به مکه مراجعت فرمود(5).

جز این جنگها، چندین سفر تبلیغی و جنگهای کوچک دیگری، در زمان پیامبر اسلام پیش آمد و اینک از قام مقتولین (مسلمان و کافر) در همه جنگهایی که در زمان پیامبر عزیز اسلام اتفاق افتاد،بنابر مدارک معروف و مشهور تاریخ، در جدول صفحه بعد ملاحظه می کنید :

ص: 69


1- اعلام الوری؛ص 112 - 104 و بحار الانوار؛ ج 21، ص 106.
2- مهدور الدّم : کسی که به حکم اسلام باید به قتل برسد.
3- کامل ابن اثیر ؛ ج2، ص 237 - 250
4- بحار الانوار ؛ ج21، ص 149.
5- سیرة ابن هشام م، جزء 3 و 4، ص 482.

آمار مقتولین در جنگهای زمان پیامبر اسلام طبق مدارک ذیل :

توضيح:

این آمار در هر یک از مدارک فوق با مراعات اعداد حداکثر در موارد اختلاف، تنظیم شده است و هر جا که نتوانسته ایم اعدادی پیدا کنیم جایش خالی مانده است .

تاریخ الخمیس که یکی از مدارک آمارگیری ما می باشد مجموعه ای است که از دهها کتاب تفسیر و حدیث و تاریخ انتخاب شده است.

ارقام ناچیزی که در جدول آمار ملاحظه می شود، هیچگاه قابل مقایسه با ارقام مقتولین جنگهای مذهبی و صیلبی مسیحیان نمی باشد.

خواننده محترم ملاحظه فرمودید که هیچ یک از جنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه وآله به خاطر کشورگشایی، انتقام و تجاوز صورت نگرفته بود؛ بلکه فقط برای پیشرفت اسلام و جلوگیری از تجاوز پیمان شکنان، حفظ استقلال و دفاع از حریم مسلمين و اعتلای کلمه حق بوده است.

دکتر گوستاولوبون از قول«میشود»نقل می کند:«اسلام که جهاد را واجب کرده است مردم را نسبت به پیروان مذاهب دیگر، به انصاف، عدالت و گذشته دعوت می کند و به آنان آزادی مذهبی می دهد»(1)

ص: 70


1- تمدن اسلام و عرب ، ص158.

رسالت جهانی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

اسلام دین شرق و غرب

اسلام از روز اول چون چشمه صاف و زلالی،ظاهر شد و آنگاه رفته رفته بر پهنا و ژرفای آن افزوده گشت و سرانجام هم به صورت جویبار و رودخانه عظیمی در آمد که در سرزمین های مختلف، بشریت را آبیاری می کرد و انسانها را سیراب می ساخت و هم اکنون نیز هر چه پیشتر می رود، عمیق تر و وسیع تر می گردد و به راستی می تواند چرکینی همه سنتهای غلط را بشوید و مردم را در هر زمان و مکان،به راه هدایت رهنمون باشد.

اسلام، على رغم سیاستهای استعماری جهان به پیش می رود.و وارونه گویی ها و فعالیت دشمنان،برای در هم کوبیدن پایه های اسلام، نتوانسته است کاری از پیش ببرد .

اسلام، رمز پیروزی و عمومیت را به دست دارد و با توجه به آن قوانین برنامه های خود را پی ریزی کرده است .

أن راز بزرگ و آن رمز،«مطابقت اسلام با فطرت انسانهاست» که همه به طور کلّی از آن برخوردارند و اساس زندگی بر آن استوار است.

بنابراین کسانی که می گویند:«شرق، شرق است و غرب، مخرب، پیامبر شرقی نمی تواند راهبری غرب را به عهده بگیرد.»سخت در اشتباهند؛ زیرا شرق و غرب از نظرت فطرت،یکسان است و همانگونه که شرقی محتاج دین فطريست، غربی هم نیازمند به آن است.

محمّد صلی الله علیه وآله از مكّه،مردم جهان را به اسلام دعوت کرد

آن روز که شعار توحید، به وسیله پیامبر اسلام، در فضای تاریک مکّه، طنین انداخت؛ تنها

ص: 71

نظر پرچمدار این نهضت، اصلاح منطقة حجاز و گروه عرب نبود؛ بلکه مأموریت داشت، رسالت جهانی خود را از محیط عربستان شروع کند.

شاهد آن، جمله ای است که آن حضرت در آغاز دعوت عمومی خویش به نزدیکانش فرمود:«اِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَيكُم خَاصَّةً وَإِلَى النَّاسِ عامَّةً؛همانا من فرستاده خدایم به سوی خصوص شما و به سوی عموم مردم .»(1)

همچنین آیاتی از قرآن این حقیقت را تأیید می کند. به سه آیه زیر توجه کنید:

1-قَل یَا اَیِّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيكُم جَمِيعاً...بگو، ای مردم!همانا من فرستاده خدایم به سوی همه شما»(2)

2-«وَمَا اَرسَلنَاکَ إِلَّا رَحمَةُ لِلعَالَمِینَ؛ نفرستادیم تورا مگر به منظور رحمتی - گسترده -برای جهانیان»(3)

3-«... وَ اَوُحِىَ آلَیَّ هَذالقُرءَانُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلغَ...این قرآن به من وحی شده است تا به آن شما و هر کس دیگر را که قرآن به او برسد، بیم دهم.»(4)

از آیات بالا آشکارا معلوم می شود که رسالت جهانی پیامبر،پس از ورود به مدینه و گسترش اسلام، طرح ریزی نشد؛بلکه دعوت آن حضرت از روز اوّل برای عموم مردم، در همه زمان ها و مکان ها، آغاز گردید.

پیشوای ششم امام صادق علیه السلام، در پاسخ مردی که پرسید: «چرا قرآن هرچه خوانده ودرس داده می شود تازه است؟» فرمود: «خداوند قرآن را برای زمان و گروهِ ویژه ای نفرستاده است؛بدین جهت تا رستاخيز در هر زمانی نو و پیش هر گروهی تازه است».(5)

شاهد دیگری برجهانی بودن اسلام

اشاره

پیامبر اسلام در سال ششم هجرت، نمایندگان خود را به سوی زمامداران عالم فرستاد و با نامه هایی که« محمّد رسول الله»بر تارک آن می درخشید، آنان را به اسلام دعوت کرد.

این نامه ها،همه معنای واحدی را در برداشتند و آن دعوت به توحید و اخوّت اسلامی بود؛و چون دعوت پیامبر صلی الله علیه وآله، به فرمان خداوند متعال و برای هشدار دادن به مردم بود،اثر عمیق و قابل توجهی در آنان می گذاشت؛به طوری که افراد حق جو و با انصاف اسلام را پذیرفتند؛

ص: 72


1- کامل التواریخ ابن اثیر ،ج2،ص 61.
2- سوره اعراف ، آیه 158.
3- سوره انبیاء، آیه 107.
4- سوره انعام، آیه 19.
5- صفینة البحار ؛ج2، ص 413.

مانند نجاشی، مقوقس و دیگران...(1)

تحقیقاتی که در زمینه جمع آوری نامه های قبلی تبلیغی پیامبر صلی الله علیه وآله شده است، نشان می دهد که آن حضرت حدود 62نامه به پادشاهان، بزرگان قبایل و دیرنشینان، برای دعوت به اسلام فرستاده است که متن 29 عدد آنها در اختیار است.(2)

و اینک نظری به قسمتی از نامه های پیامبر اسلام :

به کسری؛ پادشاه ایران:

«بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحِيمِ؛

از محمّد فرستاده خدا،به کسری بزرگ فارس،درود بر رهرو هدایت و گرونده به خدا و رسولش؛آنکه شهادت به یکتاپرستی و رسالت بنده خدا محمّد، بدهد.

همانا من تو را به فرمان خدا به سوی اسلام می خوانم، و من فرستاده خدا به سوی تمام مردم هستم تا دلهای زنده را بیم دهم و کافران هم عذری نداشته باشند.اسلام را بپذیر تا در حصار صلح و سلامت قرارگیری و چنانچه روی برتابی، گناه مجوسی بر توست»(3)

به هرقل پادشاه روم:

«بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيمِ؛

.....من تو را به اسلام دعوت می کنم،چنانچه در حصار اسلام داخل شوی؛ در نفع و ضرر با مسلمانان شریکی... وگرنه مردم را آزاد بگذار تا اسلام را بپذیرند و یا جزیه بپردازند و مانع آنها مباش».(4)

به زمامدار يمامه:

«بِسمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيمِ؛

نامه ای است از محمّد پیام آور خدا،به سوی هوده، درود بر کسی باد که هدایت و راهنمایی راهنمایان دین را متابعت نماید.

-توای زمامدار يمامه-بدان که دین من تا آخرین نقطه که بشر مي تواند بدان دست یابد پیشرفت می کند،پس دین اسلام را بپذیر تا سالم بمانی...»(5)

به یهودیان

«نامه ای است از محمّد،فرستاده خدا، برادر و همراه موسی بن عمران. خداوند او را

ص: 73


1- کامل ابن اثیر ؛ چاپ 1385 ،ج2، ص 210و مکاتیب الرسول ؛ ج1 ، ص 31 - 30، چاپ اوّل.
2- مکاتب الرسول ؛ ج1 ، ص 41 -35 وص 182 - 90.
3- مکاتیب الرسول ؛ ج1 ،ص 90و سیرة حلبی؛ ج3، ص277.
4- محمّد و زمامداران ؛ ص167.
5- سیرة حلبی ؛ ج3 ص 285.

به همان رسالتی که حضرت کلیم را مأمور ساخته بود،فرستاده است،شما را به خدا و آنچه- الواح مقدسی که-در طور سینا پر موسی فرود آورد... سوگند می دهم:آيا رسالت مرا به سوی جامعه یهود و جمیع مردم، در کتاب آسمانيتان يافته اید؟! اگر چنین است، پس از خدا بترسيد و اسلام را بپذیرید و اگر هم چنین چیزی را نیافته اید معذورید»(1)

به اسقف نجران

«به نام خدای معبود(و خدای)ابراهيم...نامه ای است از محمّد پیامبر خدا بسه اسقف نجران.. همانا من شما را از پرستش بندگان به بندگی و پرستش خداوند معبود حقیقی می خوانم...»(2)

(نامه های پیامبر منحصر به پادشاهان نبود؛ بلکه برای ملتها و مذاهب مختلف هم می فرستاد تا همه از طلوع خورشید اسلام با خبر باشند).

وظيفة ما، در ابلاغ رسالت اسلام

پیشرفت سریع اسلام، بیش از هر چیز مدیون فعالیتهای پی گیر و شبانه روزی پیامبر عزیز ما و یاران وفادارش می باشد.

رسول خدا صلی الله علیه وآله در راه تبلیغ اسلام، از دو نیروی مجهز استفاده کرد؛ یکی گویندگان زبردستی که حقیقت اسلام را یافته بودند و به آن حضرت عشق و ایمان داشتند، و دیگر نامه هایی که نشان دهنده تعليمات حیات بخش و آیینه تمام نمای اسلام بود.

پیامبر اسلام با نداشتن وسایل لازم پیکهای خود را به اطراف جهان فرستاد.

اکنون روح پیامبر ما، نگران جامعه مسلمانان است که چگونه در راه رسالت اسلام فعالیت می کنند و آیا برای عمومی کردن تعلیمات اسلام از وسایل جدید و طرحهای نو استفاده می کنند؟

ما باید برای ابلاغ رسالت جهانی اسلام همه نیروهای خود را متمرکز کنیم و از فداکاریهای لازم در راه گسترش اسلام دریغ ننماییم؛ باشد که برادران و خواهران شرقی و غربی را به این چشمه حیات بخش رهنمون گودیم تا از دنیایی فضیلت و خدمت برخوردار شویم.همانطور که پیامبر عزیز ما به علی علیه السلام فرمود:«....به خدا سوگند اگرانسانی را خدا به دست تو هدایت کند، از آنچه خورشید بر آنها می تابد و غروب می کند، برای تو بهتر است...(3)

ص: 74


1- ماکتیب الرسول ؛ ج1، ص 172.
2- البدایة و النهایة ؛ ج1 ،ص 53.
3- بحار الانوار ؛ ج21 ، ص 361.

امروز در سایه حکومت اسلامی ایران باید در گسترش فرهنگ اسلام و قرآن و اهل بیت علیهم السلام همه ما به ویژه رسانه های تبلیغی تلاش بیشتری کنند تا حدّاکثر توجه مردم جهان را به اسلام جلب نمایند .

ص: 75

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله آخرین پیامبر

جاودانگی اسلام و خاتمیّت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

خاتمیّت پیامبر اسلام مانند یگانگی خدا نزد تمام فرقه های مسلمان ثابت و روشن است و باید گفت: «قولی است که جملگی بر آنند »

دین اسلام همیشه تازه است و هر چه افق بینش ها وسیع تر می گردد، جامعیت آن روشن تر می شود و شگفتیهای آن پایان نمی یابد.

اکنون باید حقیقت این مسأله اعتقادی بررسی شود.

نخست مهمترین علل ابدی بودن یکه آیین را تشریح می کنیم و پس از آن به بررسی اسلام مي پردازیم.

1-فطری بودن یک مذهب مهمترین عامل بقاء و دوام آن است؛ دینی که اساس تعلیماتش بر پایه فطرت و سرشت انسان استوار باشد،همیشه پا به پای گامهای پیش رونده زمان به پیش می رود و دست فنا و زوال به آستانش راه ندارد و هرگز کهنه و از کار افتاده نخواهد شد .

2-دستوراتی که مربوط به زمان و مکان معیّنی نیست؛با هر پیشرفتی سازش دارد و هیچگاه گذشت زمان نمی تواند بر آن خط بطلان بکشد.

به عکس قانونی که مربوط به زمان معین و خاصی است،نمی تواند نیازمندیهای بشر را در همه وقت پاسخ دهد؛مثلاً اگر گفته شود:«مردم وظیفه دارند. در حمل و نقل و مسافرتها تنها از مركب های طبیعی ؛مانند اسب و شتر استفاده کنند»،این قانون نمی تواند باقی بماندوخود به خود از بین می رود، چه آنکه نیازمندیهای نو، ایجاب می کند، بشر از وسایل جدید نیز

ص: 76

بهره برداری کند.

3-جامعیّت؛ دین جاوید باید همه جانبه باشد و تمام مسائل مورد نیاز بشر را پاسخ دهد.روح تشنه ومتلاطم بشر با یک سلسله تشريفات غلط و بی اثر آرامش واقعی نمی یابد؛بلکه نیازمند قوانین و دستورات همه جانبه ای است که او را درسراسر زندگی راهنما باشدومشکلات اجتماعی وی را حل کند.

4-راهنمایی در بن بستها؛مقررات عمومی گاهی در اثر برخوردبایکدیگر یا پیش آمدن ضرورت و ناچاری، بشر را در بن بستی قرار می دهد که نمی تواند بداند چه کند!

از این رو دین ابدی و جاوید،باید اضافه بر این مقررات عمومی،قوانین دیگری داشته باشد که توضیح دهد هنگام ضرورت و برخوردبا مشکلات چه باید کرد؛در آن صورت است که با هر زمان و هر حالی می سازد و می تواند برای همیشه مفیدباشد.

موضوعات فوق مهمترین علل بقاء و دوام به شمارمی آید که در قوانین اسلام رعایت شده است.

اینک توضیح آنرا می خوانیم:

اسلام آیین جاوید

1-اسلام در سیستم قانون گذاری خود فطرت و سرشت بشر را که همواره ثابت است، درنظر گرفته و به نیازمندی های او پاسخ مثبت داده است، برنامه های اسلامی آن چنان تنظیم شده که تمام غرائز انسان را تعدیل می کند،مثلاً برای اعمال غریزه شهوت طرح های مختلف و ساده ای پیشنهاد می کند که می تواند آن را ارضا کند و از سوی دیگر از آزادی بی حد و حساب آن جلوگیری می کند تا مفاسد و بدبختی های آن دامنگیر اجتماع نگردد.

2-قوانین اصلی اسلام مربوط به زمان خاصی نیست تا با گذشت زمان، تحوّل و تکامل موجودات تغییر آن لازم باشد؛ بلکه با تمام زمانها و هر حالتی هماهنگ است و می تواند آنچه برای جامعه ها مفید و لازم است تعیین کند.

در برنامه های جهاد اسلامی هیچ دیده نمی شود روی وسایل موجود در آن زمان، مثلاً جنگ با شمشیر، تکیه کرده باشد،بلکه به طور کلی دستور می دهد:«در برابر دشمن تحصیل نیرو و قوا كنيد تا بتوانید از حقوق حیاتی خود دفاع نمایید و بر آنان چیره و پیروز شوید»این یک اصل کلّی و جامعی است،که با هر پیشرفتی می سازد و می تواند همیشه راهنما باشد، در سایربرنامه ها نیز چنین است.

ص: 77

3-اسلام برای من بستها و ضرورتهایی که پیش می آید، قوانینی به نام قانون اضطرار،قانون لاحرج و قانون لاضرر(1)و غیره...دارد که می تواند هر مشکلی را حل کند.علاوه بر آن،پیامبر و جانشینان پیامبر صلی الله علیه وآله و ولیّ فقیه و مراجع تقلید، می توانند در بن بستهای اجتماعی، راه حل قطعی را تعیین کنند.

4-برنامه اسلام از تمام برنامه های مکتبهای دیگر دامنه دارتر است.در اسلام مسائل حقوقی، اقتصادی، نظامی، اخلاقی، و غیره به عالی ترین صورت طرح شده است و در این زمینه ها، دانشمندان علوم اسلامی، هزاران کتاب تألیف کرده اند که منابع آن همان قرآن و گفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و خاندان پاک او می باشد.

با توجه به نکات فوق هر خردمندی می داند اسلام آیین کاملی است که می تواند همیشه نیازمندی های بشر را پاسخ مثبت دهد و با این وضع، نیازی به آیین جدید و پیامبر نوین نیست.

خاتمیت از نظر قرآن

جامعیت شریعت اسلامی و خاتمیت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در ضمن آیاتی بیان شده است که برخی از آنها را به شرح زیر می خوانید.

1-«وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا ۚ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛كلام پروردگار تو از روی راستی و عدالت،کامل شد؛کسی را توانایی تغییر دادن آنها نیست، او شنوا و داناست.»(2)

2-«مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَٰكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ...؛محمّد پدرهیچ یک از مردان شما نیست؛همانا او فرستاده خدا و آخرین پیامبران است».(3)

كلمة خاتّم به فتح تاءیا کسر آن هرگاه به کلمه ای که جمع است اضافه شود، به معنای آخر می باشد و «خَاتَمَ النَّبِييِّن»در این آیه،یعنی: «آخَر النَّبِييِّن» (4)و نبیّ اعمّ از رسول است.(5)

ص: 78


1- قانون اضطرار در مورد ناچاری قانون لاحرج در مورد مشقّت و ناراحتی شدید و قانون لاضرر در مورد ضرر جاری می شود البته شرایط و خصوصیات آن در کتاب های فقه و اصول بیان شده است.
2- سوره انعام؛ آیه 115 و تفسیر المیزان ؛ ج7 ،ص 348 و تفسیر منهج الصادقین ؛ ج3 ،ص 439.
3- سوره احزاب ؛ آیه 40.
4- لسان العرب ؛ماده ختم.
5- مفسرین و دانشمندان بر اساس لغت و آیات قرآن و روایات معتبر عامّه و خاصّه تصریح کرده اند ؛که نبیّ اعم از رسول است. خواستاران میتوانند به کتابهای جوامع الجامع ؛ ص 275 و تفسیر المیزان؛ ج2، ص144 و تفسیر الکشاف ؛ ج3، ص 164 و تفسیر بیضاوی ؛ ص 437 و مجمع البیان ؛ ج7 ،ص 91 و روح المعانی ؛ ج 22، ص 32 و غیره ، مراجعه کنند.

بنابراین تمام پیامبران نبیّ بودند،پس آیه شریفه که می فرماید:«محمّد خاتم النبيين است؛ یعنی محمّد صلی الله علیه وآله آخر همه پیامبران است و پس از او نه نبی می آید و نه رسول و نه صاحب کتاب و نه غیر آن»

3-«إِنَّ هَذَا القُرءَانَ يَهدِی لِلَّتِی هِیَ أَقُوَّمُ.این قران راهنمای پابرجاترین واستوارترین برنامه هاست».(1)

بدیهی است با این کیفیت نیازی به برنامه های دیگر نیست.

خاتمیّت از نظر روايات

موضوع خاتمیت آنقدر در مدارک اسلامی آمده که از روشن ترین مسائل اعتقادی به شمار می آید.

اینک نظر شما را به چند نمونه از روایات جلب می کنیم :

1-پیامبر اسلام خود فرمود:«بدانید پس از من پیامبری نخواهد آمد و شریعت دیگری پس از شريعت من نمی آید...»(2)

2-امام باقر علیه السلام فرمود: «خداوند به کتابتان کتابها را و به پیامبر تان پیامبران را خاتمه و پایان داد»(3)

3-على علیه السلام فرمود: «خداوند حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ... را بعد از همه رسل و فرستادگان آورد و به او وحی را پایان داد».(4)

4- پیامبر صلی الله علیه وآله به علی علیه السلام فرموده است: «تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسی هستی، فرقی که هست در این است که بعد از من پیامبری نخواهد آمد»(5)

5-حضرت رضا علیه السلام فرمود: «شریعت محمّد صلی الله علیه وآله تا رستاخیز نسخ نمی گردد و نیز پیامبری پس از او تا رستاخیز نخواهد آمد...»(6)

ص: 79


1- سوره اسراء ؛ایه 9.
2- قَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَي اللَّهُ عَلَيهِ وَآلِه:« اَيُّهَا اَلنَّاسُ اِنه لاَ نَبِيَّ بَعْدِي وَ لاَ سُنَّةَ بَعْدِي...» مستدرک ؛ ج2، ص 262.
3- اصول کافی ؛ ج1 ، ص 177.
4- «...فَقَفَی بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الوَحیَ»نهج البلاغة فیض الاسلام خطبه 133، ص 403.
5- قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلي الله عليه وآله:« اَمَا تُرْضِي اَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسِي اِلاّ اَنَّهُ لاَ نَبِيَّ بَعْدِي » کامل ابن اثیر :چاپ 1385 ،ج 2، ص 378.
6- قَالَ عَلِيُّ بْنُ موسي اَلرِّضَا عَلَيْهِ السَّلاَمُ:«... وَ شَرِيعَةِ مُحَمَّدٍ صلي الله عليه وآله لاَ تُنْسَخُ اِلِيَ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لاَ نَبِيَّ بَعْدَهُ اِلَيَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ...» عیون اخبار الرضا ؛ ط قم ،ج2، ص 80.

این ها و بسیار احادیث دیگر یادآور خاتمیت پیامبر و اشاره کننده به جاودانگی آیین پاک و جامع و راستین اسلام است .

شکوه محتوای این دین و بلندی مفاهیم آن و گستردگی و عمومیت قواعد آن، ضامن تازگی و جاودانگی آنست که تا به روز قیامت ادامه دارد.

پس چه بهتر آنکه در راه گسترش اسلام بکوشیم و همگان را از این آیین جامع و کامل بهره مند سازیم.

ص: 80

حدیث غدیر و جانشین حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

پیامبر با خانه خدا وداع می کند

سال دهم هجرت است،و موسم حج.بیابان حجاز شاهد جمعیت انبوهی است که همه، با یک شعار به سوی یک هدف گام بر می دارند.

امسال، منظره حج، شور و هیجان دیگری دارد و مسلمانان با اشتیاق و شتاب، منزلهای بین راه را، پشت سر می گذارند و خود را به مکه می رسانند.

طنین پر تپش لبیک...لبیک، از بیابان مکه به گوش می رسد. قافله ها یکی پس از دیگری به شهر نزدیک می شوند و حاجیان با لباس احرام، یکرنگ و یکنواخت،غبار آلود و اشک ریزان،خود را به حرم امن پروردگار می رسانند و به گرد خانه ای که به دست قهرمان توحید ابراهیم خلیل بنا شده است طواف می کنند.

فريد وجدی،حاجیان سال دهم هجرت را نود هزار می نویسد(1)ولی تا صد و بیست و چهار هزار نفر هم گفته شده است.(2)

پیامبر اسلام، نگاه می کند؛مسجدالحرام از اجتماع مسلمانان موج می زند وهمه به حکم«اِنَّمَا المُؤمِنُونَ إِخوَةٌ»برادروار و فرشته صفت مشغول نیایشند.

پیامبر خوشحال است که توانسته چنین قدم بزرگی بردارد و به بهترین وجه رسالت خود را به انجام رساند.ولی هاله ای از غم و اضطراب، گاه و بیگاه چهره پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله را فرا می گیرد و شادی را در کامش ناگوار می سازد؛ او می ترسد پس از مرگ، این اجتماع از هم بگسلد و روح برادری و وحدت از میانشان رخت بر بندد و دوباره به قهقرا برگردند .

ص: 81


1- دائرة المعارف فرید و جدی، ج3 ،ص 542.
2- الغدیر؛ ج1،ص9.

پیامبر اسلام خوب می داند که امّت اسلام، به راهبری امام عادل و عالم، نیاز شدید دارد و در غير اين صورت، زحمات گرانبها و چندین ساله او به هدر خواهد رفت.

به همین جهت آن حضرت در مسافرت ها و جنگها که از مدینه بیرون می رفت، هر چند هم مدت مسافرت کوتاه بود، زمام امور را به دست شخصی امین و با کفایت می سپرد و مردم مدينه را بدون سرپرست نمی گذاشت(1).

بنابراین چگونه می توان تصور کرد که پیامبر دلسوز و مهربان، زمام امور امّت عظیم اسلامی را پس از درگذشت خود به دست حوادث سپرده باشد.

و باز خوب می داند که این مقام، شایسته کیست و لباس خلافت، به قامت رسا و لایق چه انسانی بریده و دوخته شده است.

او همان است که در حضور عده زیادی از بزرگان قریش و بستگان پیامبر صلی الله علیه وآله که به خاطر دعوت به اسلام،گرد آمده بودند، به جانشینی آن حضرت منصوب گردید.(2) او مردی پاک و خداپرست بود،لحظه ای به خدا شرک نیاورد و به بت سجده نکرد.

او در راه پیشرفت دین مبین اسلام، سربازی فداکار است. کانون علمش از سرچشمه دانش رسول خدا صلی الله علیه وآله است، دادرسیش؛ عالی ترین قضاوت به شمار می آید(3).

او دیده و شناخته شده است، او علی فرزند ابوطالب است.

فریضه حج، به پایان رسید و مردم به سوی شهرهای خود حرکت می کردند که ناگهان صدای «منادیان» پیامبر صلی الله علیه وآله، در صحرای حجاز،طنین افکند و مسلمانان را دستور توقف داد؛ زیرا فرشته وحی به رسول خدا صلی الله علیه وآله نازل شد و این آیه را ابلاغ کرد: «ای پیامبر، آنچه به سوی تو، از پروردگارت فرود آمده است، به مردم ابلاغ کن و اگر کوتاهی کنی، رسالت او را نرسانده ای و خداوند ترا از شر مردم نگهداری می کند».(4)

موضوعی که خداوند،پیامبرش را با لحنی تند مخاطب ساخته بود،چیزی جز اعلام رسمی خلافت علی علیه السلام نبود، که پیامبر به خاطر برخی نگرانی ها از آن خودداری می کرد، و منتظر زمینه مساعدی بود تا آن را اظهار کند و پس از نزول این آیه دانست،هم اکنون موقع آن است؛ لذا مردم را در نقطه ای از آن بیابان سوزان و خالی از آب و آبادی به نام «غدير خم» نگه داشت تا «روح اسلام» یعنی مسألة خلافت و جانشینی را کاملاً روشن سازد.

ص: 82


1- کامل ابن اثیر؛ ص 242 و 278 و 216.
2- تاریخ طبری ؛ ج3 ، ص 1173 - 1171.
3- فضائل الخمسه، چاپ دارالکتب الاسلامیه ؛ ج1، ص 186 - 178.
4- سوره مائده ؛آیه67

مردم نمی دانستند که چرا این دستور صادر شده و چه موضوع مهمی پیش آمده است؛ ولی طولی نکشید که نماز جماعت اعلام گردید و پس از ادای فریضه ظهر،انبوه جمعیت قیافه جذاب و آسمانی پیامبر اسلام را بر فراز منبر بلندی که از جهاز شترها درست شده بود، مشاهد کردند.

سکوت عمیقی حکمفرما بود...در این موقع سکوت صحرای حجاز را کلمات پرمغز و جالب پیامبر شکست و پس از ستایش پروردگار،خبر جانگداز درگذشت زودرس خود را اعلام کرد و آنگاه فرمود: «مردم! من برای شما چگونه پیامبری بودم؟ »

همه یک صدا گفتند:«یا رسول الله،از پند و اندرز ما فرونگذاشتی و از موعظه و تربیت ما، غفلت ننمودی، خدا تو را پاداش نيكو دهد».

...پیامبر فرمود: «کتاب خدا و پیشوایان معصوم بعد از من، دوش به دوش هم، راهبر شماهستند و شما باید کاملاً پیرو آنها باشید تا گمراه نشوید».

آنگاه دست على علیه السلام را برافراشت؛ به طوری که همه حاضرین او را دیدند سپس فرمود:«مردم! چه کسی به مؤمنان از خودشان سزاوارترست و بر آنان ولایت و سرپرستی دارد؟ »

مردم گفتند: «خدا و رسولش داناترند».

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «خدا، مولای من است و من، مولای مؤمنان و به آنان از خودشان سزاوارترم-آنگاه بدون فاصله و تأمل فرمود:-به هرکه مولا، منم و سمت ولایت و سرپرستی بر او دارم، علی هم بعد از من همین منصب را دارد؛ مَن کُنتُ مَولاَهُ فَهَذَا عَلِیُّ مَولاَهُ . و این جمله را سه بار تکرار کرد و در پایان سخنان خود فرمود:-این مطلب را حاضرین به دیگران برسانند ».

جمعیت، هنوز پراکنده نشده بود که این آیه نازل شد:«امروز دین شما را کامل گردانیدم، و نعمت خویش را بر شما تمام کردم و به این که اسلام دينتان باشد، راضی گشتم.»(1)

پس از پایان مراسم رسمی تعیین جانشین،مردم از دور و نزدیک بر یکدیگر سبقت می گرفتند تا به حضرت علی علیه السلام به عنوان جانشین پیغمبر اسلام تبریک بگویند.

اوّلین کسی که آمد و خلافت را به علی علیه السلام تبریک گفت، «ابوبكر»و سپس«عمر» بود، که این کلمات را گفتند: «خوشا به حال تو ای پسر ابی طالب که مولای من و مر مرد و زن با ايمان شده ای .»(2)

ص: 83


1- «اَليَومَ أَكمَلتُ لَكُم دِينُكُم وَ أَتمَمتٌ عَلَيكُم نِعمَتیِ وَ رَضیتُ لَكُم الإسلاَمُ دِیناً»سوره مائده؛ آیه 3.
2- الغدیر ؛ج 1، ص11 - 9.

راویان حدیث غدیر

در حقیقت راویان حدیث غدیر،ده ها هزار می باشند؛زیرا تمام حاضرین در غدیر،طبق دستور پیامبر اسلام که فرمود:«به دیگران اطلاع دهید»حدیث غدیر و مسأله جانشینی علی علیه السلام را به عنوان مهمترین حادثة سفر، تلقّی و برای دیگران بیان کردند(1).و به همین جهت بود که خاطره غدیر در مجامع عمومی مسلمانان هر چند یکبار تازه می شد.

تقریباً بیست و پنج سال پس از روز غدیر؛یعنی زمانی که بسیاری از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله از دنیا رفته و عده معدودی از آنها باقی مانده بودند؛ علی علیه السلام از مردم خواست هرکس روز غدير حاضر بوده است و حدیث غدیر را از دهان مبارک پیامبر شنیده است، شهادت دهد.في المجلس سی نفر، از جا برخاستند و حدیث غدیر را نقل کردند.(2)

امام حسین علیه السلام یک سال پیش از مرگ معاوية، یعنی سال 58 یا 59هجری،بنی هاشم و انصار و سایر حاجیان را در سرزمین «منی» جمع کرد و پس از جملاتی گفت:«شما را به خدا سوگند آیا می دانید که رسول خدا صلی الله علیه وآله در روز غدير على علیه السلام را برای ولایت -و رهبری امت اسلام - بگماشت و دستور داد این موضوع را حاضر به غایب برساند؟ »

... همه گفتند: «آری»(3).

دانشمندان اهل تسنن نام صد و ده نفر از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله که این حدیث را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله شنیده و برای دیگران بازگو کرده اند؛ در کتابهای معتبر خود یادآوری کرده اند(4) وعده ای از دانشمندان نیز در پیرامون حدیت و حادثه غدیر کتاب ویژه ای نوشته اند.(5)

معنای حديث غدير

شواهدی که در دست است روشن می کند منظور از کلمه«مولی»و «ولی»همان«جانشین و سرپرست امت اسلامی»است و با معانی دیگر نمی سازد اینک به نکات زیر توجه فرمایید:

1-دانستیم که پیامبر اسلام از مطرح کردن حدیث غدیر بیم داشت و تا فرمان صریح وشدید از طرف خدا صادر نشید، آن را اعلام نداشت.

آیا می توان گفت:«منظور از حدیث غدیر، تذكر دوستی علی علیه السلام بوده است؟» اگر هدف این بود، اعلام آن ترسی نداشت پس باید منظور همان مسألة خلافت و

ص: 84


1- الغدیر ؛ج1 ،ص 61 - 60.
2- الغدیر ؛ج1 ، ص 166 - 174.
3- الغدیر؛ ج1، ص 199 - 198.
4- الغدیر ؛ج1، ص 61 - 14.
5- در جلد اول الغدیر؛ ص 157 - 152 ،26نفر ازآنان را ذکر می کند و در تحقیقات بعدی ده ها کتاب به آن افزوده شده است.

جانشینی باشد که بیم آن می رفت،یادآوری آن موجب سرکشی وطغیان سودجویان گردد.

2-پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله پیش از آنکه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِیُّ مَولَاهُ»را بگوید، این نکته را یادآوری کرد که خود، نسبت به آنان سزاوارتر است ومقام سرپرستی و زمامداری دارد، آنگاه همان مقام را برای علی علیه السلام قرار داد و بلافاصله فرمود:«هرکس که من مولی و سرپرست او هستم، علی مولا و سرپرست او است»

3-حسان بن ثابت، واقعه غدیر را با اجازه پیامبر به شعر درآورد و انتشار داد و مورد تأییدآن حضرت قرار گرفت.در اشعار حسان به مقام خلافت و امامت على علیه السلام تصریح شده است و هیچ کس از آن جمعیت انبوه به حسان اعتراض نکرد که چرا كلمة «مولی» را غلط معنی کردی؛بلکه مورد تشویق و تأیید قرار گرفت و اینکه قسمتی از آن اشعار :

فَقَالَ لَهُ قُمْ ياعِلِي فَاِنَّنِي *** رَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي إِمَاماً وَ هَادِياً

فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا وَلِيُّهُ *** فَكُونُو لَهُ اِتِّبَاعَ صِدْقٍ موَاليا(1)

یعنی - آنگاه که پیامبر اسلام به ولایت و ریاست دینی و الهی از مردم اعتراف گرفت - به على علیه السلام فرمود: «برخیز، ای علی، که من به امامت و رهبری تو،پس از خودم رضایت دارم؛پس هر کس که من مولی و رئیس دینی و الهی او هستم، این على هم مولی و سرپرست او است؛ پس همگی از پیروان راستین و صمیمی علی علیه السلام باشيد ».

4-پیامبر صلی الله علیه وآله پس از برگزاری مراسم غدير با حضرت علی علیه السلام در خیمه ای نشست و دستور داد که مسلمانان و حتی زنان خودش به على علیه السلام تبریک بگویند و با او بیعت کنند و به او به عنوان امیرالمؤمنین سلام دهند. (2)

بدیهی است این مراسم فقط با مسألة خلافت و رسیدن او به مقام امامت و امارت مناسبت دارد .

5-پیامبر صلی الله علیه وآله دوبار فرمود: «مَنَنُونی؛ یعنی به من تبریک بگویید، چون خداوند مرا به نبوّت و پیامبری و خاندانم را به امامت اختصاص داد».(3)

با ذکر این شواهد،هیچگونه ابهامی در مورد حدیث غدیر باقی نخواهد ماند .

ص: 85


1- الغدیر ؛ج2 ، ص 41 - 34.
2- الغدیر ؛ج1،ص 271 -270.
3- الغدیر ؛ج1، ص 274.

اخلاق و رفتار حضرت محمّد صلی الله علیه وآله

نیاز جامعه به اخلاق

هر چه علم و صنعت پیش می رود، نیاز بشر به اخلاق افزایش می یابد و لازم است به موازات آن دستورات اخلاقی پیامبران کاملاً مورد عمل و نظر قرار گیرد؛زیرا دنیای دانش و صنعت فقط وسایل و ابزارهایی در اختیار بشر می گذارد اما هیچگونه تضمینی ندارد تا جلو سوء استفاده از آن را بگیرد.

بالا رفتن آمار جرائم، جنایات،فساد، تبهکاری، قتل، خودکشی و... روشنگر همین حقیقت است، اگر اخلاق که بخشی از مکتب پیامبران خداست،به جامعه حکم فرما نباشد، علم و صنعت، نمی تواند سعادت و آرامش بشر را تضمین کند بلکه استعمارگران علم و صنعت را به نفع خود استخدام نموده و میلیونها نفر را بی خانمان می کنند؛چنانکه می کنند و حقوق ملتهای ضعیف را پامال می سازند و آنان را به خاک و خون می کشند.

تنها عاملی که می تواند روح سرکش انسان و غرایز طوفانی و عصیانگر او را مهار کند و علم و صنعت را در راه آرامش عمومی و زندگی مسالمت آمیز به کار اندازد،اخلاق واقعی است که از ایمان حقیقی به خدا، سرچشمه می گیرد.

تعليمات اخلاقی پیامبران و رفتار آنان بهترین وسیله ای است که می تواند بشر را به زندگی است؛امّا برای کسانی که بار مسؤلیت رهبری و هدایت جامعه را به عهده دارند،ضروری تر به نظر می رسد؛ زیرا، اولاً: کسی که مربّی اجتماع است،باید خود نمونه ای از اخلاق و صفات برجسته انسانی باشد تا بتواند آلودگی های اخلاقی را از لوح دل مردم بشوید؛ و چنانچه خود از

ص: 86

این سرمایه بزرگ محروم باشد موفقیت کاملی پیدا نخواهد کرد.

ثانياً:مسؤلیت هدایت جامعه، به قدری سنگین است که انسان بدون داشتن اخلاق کامل نمی تواند آن را تحمل کند.از همین رو خداوند پیامبران خود را از میان افرادی انتخاب کرد که دارای روحی بلند ،حوصله ای زیاد،حلم و گذشت و سایر صفات اخلاقی بودند و با همین سلاح أاخلاق بود که توانستند جامعه های منحط و مستغرق در فساد را دگرگون سازند و مردم آلوده و محروم را نجات بخشند.

در قرآن کریم نسبت به پیامبر اسلام آمده است: «به لطف خدا تو با مردم نرمش داشتی واگر آدمی خشن و تندخو می بودی مردم از گرد تو می پراکندند ...»(1)

اخلاق عالی پیامبر اسلام امواج انقلاب مقدس اسلام را نخست در جامعه عرب و سپس در جهان پدید آورد و در سایه این رستاخیز عظیم معنوی، پراکندگی به یگانگی،بی پروایی به عفت و پاکدامنی، بیکارگی به کار و کوشش، خودخواهی به نوع دوستی و تکبر عرب به تواضع و مهربانی تبدیل گردید و انسانهایی تربیت شدند که همه تا همیشه نمونه های اخلاق به شمار می آیند.اخلاق محمّد صلی الله علیه وآله آنقدر عالی و پر ارزش است که خدا آن را خُلق عظیم یاد کرده است. «وَ إِنَّكَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِيمٍ»(2)

اینک فرازهایی از اخلاق او را می خوانیم :

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در بین مردم

«پیامبرما مقام شکوهمند رسالت و سرپرستی داشت؛ولی زندگی و معاشرت او دراجتماع آنچنان ساده و بی پیرایه بود که اگر در میان جمعی می نشست؛ ناشناس مجبور بود بپرسد:کدام یک از شما محمّد صلی الله علیه وآله است».(3)

«دنيا او را مغرور نکرد و گرفتار تجمل و فریفته ظاهر فریبای آن نگشت؛ بلکه با چشمی عفیف و پرهیزکار به آن می نگریست».(4)

«پیامبر اسلام با جملات کوتاه پر معنی سخن می گفت و هیچگاه سخن دیگری را قطع نمی کرد»(5)

«هنگام سخن گفتن ترشرو نبود و کلمات ناهنجار و خشن به کار نمی برد. آنگاه که در برابر مخاطب قرار می گرفت، به رسم جبّاران به گوشه چشم نگاه نمی کرد».(6)

ص: 87


1- فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»سوره آل عمران آیه159.
2- سوره قلم آیه 4.
3- بحار الانوار ؛ ج16 ، ص 229 - 220 ، چاپ آخوندی.
4- بحار الانوار ؛ ج16 ، ص 229 - 220 ، چاپ آخوندی.
5- کحل البصر ؛ ص 69.
6- بحار الانوار ؛ ج16 ، ص 228 -226 چاپ آخوندی.

«هرگاه در مجلسی وارد می شد. در اولین جای خالی می نشست و مقیّد نبود که بر فراز مجلس بنشیند.».(1)

«اجازه نمی داد کسی پیش پایش بایستد؛ ولی نسبت به دیگران احترام می کرد؛ البته پرهیزکاران در نزد او احترام بیشتری داشتند »(2)

«محمّد صلی الله علیه وآله تنها به خاطر خدا و دین غضب می کرد و نیز به همان جهت خشنود می شد؛ هنگامی که سوار بود، اجازه نمی داد کسی با او پیاده راه برود؛ اگر مایل بود با خود سوارش می کرد و اگر نه، در محل معیّنی وعدة ملاقات می گذاشت و تنها می رفت.

در مسافرتهای دسته جمعی به سهم خود کار میکرد و هیچگاه سربار دیگران نبود؛در مسافرتی به عرض رساندند:«ما خود تمام کارها را انجام می دهیم».پیامبر فرمود:«دوست ندارم که امتیازی بین من و شما باشد؛زیرا خداوند دوست ندارد که بنده اش را جدا و ممتاز از دیگران بیند» و برخاست و هیزم جمع آوری کرد».(3)

«به پیمانهای خود وفادار بود؛صله رحم می کرد و بی جهت از آنان حمایت نمی کرد؛ به کسی اجازه نمی داد ضد دیگری سخن بگوید و می فرمود:«دوست دارم با مردم با قلبی سالم معاشرت داشته باشم».در حیا و شرم حضور، بی مانند بود؛ پر حوصله، با حلم و گذشته بود.»(4)

انس بن مالک که خادم آن حضرت بود می گوید: «برای افطار و سحری رسول خدا صلی الله علیه وآله ، شیر فراهم می کردم یک شب پیامبر دیر به خانه آمد،من فکر کردم آن حضرت به مهمانی رفته و افطار کرده است؛ شیر را خوردم. چیزی نگذشت آن حضرت آمد از همراهان او پرسیدم: « پیامبر افطار کرده است؟» گفتند: «نه»

وقتی آن حضرت، از جریان اطلاع پیدا کرد به روی مبارک خود نیاورد و با خوشرویی و گرسنگی شب را به روز آورد و همچنین روزه را گرفت».(5)

«پیامبر صلی الله علیه وآله و به عبادت و نماز علاقه زیادی داشت؛ ولی موقعی که مردم با او کار داشتند، نماز را کوتاه می کرد و به کار آنان می رسید و در برآوردن حاجتهای مردم از چیزی دریغ نداشت.همه را احترام می کرد؛ فضیلت و بزرگی را به ایمان و عمل می دانست و نظری به ثروت و جاه و مقام نداشت.با بردگان مهربانی می کرد و در اصلاح کار آنان می کوشید»(6)

ص: 88


1- بحار الانوار؛ ج16 ، ص240،چاپ آخوندی.
2- بحار الانوار ؛ ج16، ص 229 و 282 و 281.
3- کحل البصر ؛ ص 68.
4- بحر الانوار ؛ ج16 ،ص 232 - 226 ، چاپ آخوندی.
5- کحل البصر ؛ ص 68 - 67.
6- بحار الانوار ؛ ج16، ص 229 - 238 چاپ آخوندی .

گذشت و بزرگواری محمّد صلی الله علیه وآله

«هرگاه به شخص او بی احترامی می شد در صدد انتقام برنمی آمد و از خطا و بدرفتاری دیگران چشم پوشی می کرد و در مقابل آزار و اذیتهای آنان عفو و گذشت و بزرگواری نشان می داد»(1)

«با أنهمه اذیت و آزاری که قریش به رسول خدا صلی الله علیه وآله کرده بودند. هنگامی که مکّه را فتح کرد آنها را بخشید و آزاد ساخت»(2)

«در جنگ اُحُد شخصی به نام«وحشی»عموی پیامبر،«حمزه» را کشته بود؛ ولی پیامبر اسلام او را مورد عفو و بخشش خود قرار داد و از گناه اودرگذشت. همچنین از«ابوسفیان» و «هند» با آن همه آزارها که کرده بودند،در گذشت و در صدد انتقام برنیامد». امّا با بسیاری عفو و گذشتی که داشت هنگامی که به حریم دین تجاوز می شد ترمش نشان نمی داد و حکم خدا را جاری می کرد و به وساطت کسی اعتنا نمی کرد.

موقعی که مطلع شد «فاطمه مخزومیه» دزدی کرده است، به وساطت «اسامة بن زید»گوش نکرد و گفت:«هلاكت و انقراض اقوام پیش، به این علّت بوده که قانون حدّ را بر اشراف جاری نمی کردند.سوگند به کسی که جانم در اختیار اوست، اگر فاطمه دختر محمّد چنین کاری را می کرد، دستش را قطع می کردم» (3)

نظافت و پاکیزگی محمّد صلی الله علیه وآله

«پیامبر عزیز اسلام عطر را زیاد دوست می داشت»(4)و برای خرید آن، بیشتر از غذا خرج می کرد»(5)*«از هر راهی که عبور می کرد، بوی خوش عطرش می وزید و بعدأ هر کس از آن راه می گذشت، می فهمید که پیامبر از آن راه گذشته است»(6)

«زیاد مسواک می زد»(7) «و پیش از غذا و بعد از آن دست خود را می شست.» (8)*«به هنگام بیرون آمدن از منزل در آینه و یا آب نگاه می کرد و با سر و وضعی مرتبه از خانه بیرون می آمد».(9)

ص: 89


1- بحار الانوار ؛ ج16 ، ج16 ص 265 - 264 ، چاپ آخوندی.
2- کامل ابن اثیر ؛ ج2، ص 252، چاپ 1385 هجری.
3- ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری ؛ ج9 ، ص 56 ، چاپ 1305 هجری.
4- وسائل ؛ ج1، ص 442 ، چاپ جدید.
5- وسائل ؛ ج1 ، ص 443، چاپ جدید.
6- سفینة البحار ؛ ج1، ص 419.
7- وسائل ؛ ج1 ، ص349 ، چاپ جدید.
8- وسائل ؛ج16 ،ص472.
9- وسائل ؛ ج3، ص 344.

عبادت و پارسایی محمّد صلی الله علیه وآله

«پيامبر عزیز اسلام به نماز علاقه زیادی داشت و در دل شبها چند بار برمی خواست و مسواک می زد و نماز می گذارد (1)و با خدای خود راز و نیاز می کرد؛ به طوری که در اثر زیاد ایستادن در عبادت، پاهای مبارکش متورم شده بود»(2)

«او از نگاه به آسمان و زمین و خورشید و همه جهان عبرت می گرفت و بیشتر به عظمت آفریننده آنها توجه می کرد و به قدر پارسا بود که هرگز شیفته مظاهر زودگذر دنیا نمی گردید».

حضرت محمّد صلی الله علیه وآله در تمام صفات اخلاقی نمونه بود و شیوه و اخلاق پاک او را نمی توان در یک نوشتار کوتاه به آخر رسانید، تنها کار ما این است که شبحی از سیمای نورانی او، در اینجا ترسیم کنیم تا مسلمانان که خود را پیرو اسلام می دانند،کردار و رفتار آن حضرت را سرمشق قرار دهند و برنامه زندگی و اخلاق صحیح را از او بیاموزند.

همانطور که قرآن مجید دستور می دهد:«لَقَد كَانَ لَكُم فِی رَسُولِ اللَّهِ أسوَةُ حَسنَةٌ؛(3) اخلاق ورفتار رسول خدا برای شما سرمشقی نیکو است».

سلام خدا بر او باد، که برترین بود و بهترین، و درود فرشتگان و پاکان و نیکان.

و از ما هم بر او باد سلام هایی گرم و احترام آمیز و از شما نیز .

ص: 90


1- وسائل ؛ ج1 ، ص 365.
2- کحل البصر ؛ ص 78.
3- سوره احزاب ؛ ایه 21.

مسألة خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه وآله

اشاره

تمام جوامع بشری نیاز به سرپرست و زمامداری،که چرخ جامعه را به کار اندازد،درک می کنند و به همین دلیل موقعی که زمامداری از دنیا برود،لازم می دانند شخصی به جای او بنشیند تا زمام امور را به دست گیرد و هرگز حاضر نیستند جامعه بدون سرپرست و زمامدار باقی بماند؛ زیرا می دانند که پیکر آن به زودی از هم می پاشد و به هرج و مرج دچار می شوند .

جامعه مسلمانان نیز که خود یکی از جوامع بزرگ بشری است، ضرورت و لزوم این موضوع را درک کرده و می داند که پس از رحلت پیامبر اسلام زمامدار می خواهد تا ضامن بقای آن جامعه باشد.ولی چون این نیاز انگیزه های مختلفی دارد. هر جمعیتی در باره خصوصیات زمامدار، نظری ویژه خود دارد و براساس آن انگیزه، قضاوت می کند. لذا گروهی از مسلمانان که فکر میکنند وظيفه زمامدار فقط تشکیل دادن حکومت است،می پندارند که خلافت و جانشینی پیامبر اسلام انتخابی است و خود مسلمانان می توانند شخصی را به جای پیامبر انتخاب کنند.

در مقابل، پیروان مذهب تشیّع که براساس براهین علمی و فلسفی و نیز آیات قران و روایات زیاد،با دید وسیعتری به این مسأله می نگرند و انگیزه نیاز به زمامدار و جانشین پیامبر را تکامل همه جانبه بشر می دانند، می گویند: «زمامداری که از عهده این کار برمی آید،کسی است که برگزیده خدا باشد و همانند پیامبر صلی الله علیه وآله ، نیازهای مادّی و معنوی مردم را کاملاً تشخیص داده و به وسیله احکام واقعی الهی آنها را برطرف سازد تا بتواند راه تکامل واقعی و سعادت همه جانبه انسان ها را هموار سازد».

ص: 91

اینک دلیل نیاز به جانشین پیامبر اسلام از دیدگاه تشیع، توضیح داده می شود تا این مسأله روشن تر گردد.

چرا به جانشین پیامبر نیازمندیم؟

انگیزه نیاز به جانشین پیامبر، همان انگیزه نیاز به پیامبر یا متمم همان اصل اساسی است؛چه آنكه طبق قانون ثابت و ضروری هدایت عمومی، هر موجودی از موجودات جهان از راه تکوین و آفرینش، وسایل تکامل آن فراهم شده و به سوی کمال و سعادت نوع خود هدایت و رهبری می شود .

نوع انسان نیز که یکی از موجودات جهان آفرینش است،از حکم این قانون عمومی مستثنی نیست و می باید به وسیله قوانینی که بر طبق ناموس آفرینش و در خور احتياجات واقعی او اعمّ از مادی و معنوی و روحی و جسمی تنظیم شده و از هر گونه پیرایه و اغراض شخصی و انحراف به دور است، هدایت شود تا سعادت دنیا و آخرتش تأمین گردد. و درک این برنامه کار عقل نیست؛ زیرا بینش عقل انسان از خطر اشتباه و انحراف فکری و عاطفی در امان نیست و نمی تواند برنامه ای همه جانبه و صد در صد مفید عرضه نماید؛ بلکه می باید پیامبران به وسیله وحی آن برنامه را از خدا دریافت کنند و بدون کوچکترین انحراف یا اشتباه به مردم تعلیم دهند،تا راه تکامل برای همه هموار گردد.

بدیهی است که این دلیل همچنانکه لزوم و ضرورت پیامبران را در میان افراد بشر اثبات می کند؛ همچنین لزوم و ضرورت پیدایش افرادی را به عنوان امام و جانشین پیامبر به ثبوت می رساند، که پیکره دست نخورده این برنامه را حفظ کنند و بدون کم و زیاد آن را به مردم تعليم دهند،و نیز با کردار و رفتار صحیح خویش مردم را به سوی کمال و سعادت واقعی سوق دهند؛ زیرا بدون این کار، بشر به کمال واقعی خود نمی رسد و نمی تواند از استعدادهای نهفته و خداداد خود به طور کامل بهره برداری نماید و سرانجام، این استعدادها که مورد استفاده قرار نمی گیرد، لغو و بیهوده می گردد و خداوند چنین نخواهد کرد؛ زیرا صحیح نیست، استعداد ترقِّی و تکامل را در انسانها بیافریند ولی وسایل بهره برداری از آن را فراهم نسازد.

بوعلی سینا در کتاب شفا می گوید:«خدایی که از ابروان و گودی کف پا هم،که به نظر می رسد در زندگی انسان ضرورتی ندارد،دریغ نداشته، ممکن نیست جامعه را بدون راهنما و راهبر قرار دهد که نتوانند به سعادت واقعی خود برسند»(1)

ص: 92


1- کتاب شفا، ج2 ، مقاله دهم ، فصل 2.

این است که شیعه می گوید: «کمک های غیبی، پیوسته ادامه دارد و بین عالم ربوبی و عالم انسانی همیشه ارتباط برقرار است.و همین دلیل است که به خوبی روشن می کند که جانشین پیامبر باید برگزیده خدا و از هرگونه گناه و اشتباه،پاک و معصوم باشد؛چه آنکه کسی که برگزیده خدا نباشد، مجهولات بیشماری خواهد داشت و نیز از اشتباه و خطا مصونیّت ندارد و در نتیجه نمی تواند سعادت همه جانبه بشر را تشخیص دهد و دین واقعی و دست نخورده را به مردم بیاموزد تا در اثر به کار بستن آن مردم به سعادت واقعی خود برسند و تکامل یابند».(1)

لذا خداوند بزرگ در قرآن کریم می فرماید: «مسلمانان وظیفه دارند که در تمام مسائل زندگی از برگزیدگان او پیروی کنند».

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ ءَآمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمرِ مِنکُم...؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، خدا را اطاعت و فرمانبرداری کنید و از رسول خدا و اولی الأمر پیروی و اطاعت کنید...»(2)

بدیهی است که مقصود از اولی الامر که خداوند اطاعت و پیروی آنان را، همانند پیامبر اسلام، لازم و واجب می شمارد و به طور کلی دستور می دهد در تمام مسایل زندگی از آنها پیروی کنید،همان افراد برگزیده الهی هستندکه اشتباه و اغراض شخصی در وجودشان راه ندارد و پیوسته بشر را به واقعیات راهنمایی می کنند؛نه افرادی که در گفتار خود هزاران خطا دارند و پیرویشان موجب هدایت و تکامل واقعی انسان نمی گردد.(3)

پیامبر اسلام جانشین خود را معین کرد؟

پیامبری که اسلام عزیز را از جان خود بیشتر دوست داشت و بهتر از همه می دانست که اسلام واقعی باید در جهان، پیوسته محفوظ بماند، تصوّر نمی رود که رحلت کند و برگزیده خدا را معرفی نکرده باشد.

پیامبر گرامی اسلام از ابتدای رسالت خویش به این موضوع اهمیّت زیادی داد و در موارد مختلفی جانشین واقعی خود را به طور روشن معرفی کرد.

هر کس در گفته های پیامبر اسلام بیاندیشد، به خوبی می یابد که نظر پیامبر اسلام به على علیه السلام و دودمان پاک او بوده است و در این امر به دیگران هیچ نظری نداشته است.

ص: 93


1- تفصیل ابن بحث را می توانید در کتاب شیعه در اسلام مطالعه بفرمایید.
2- سوره نساء ؛ آیه 59.
3- برای توضیح بیشتر به تفسیر المیزان ؛ ج4 ، ص 437 - 412 مراجعه شود.

پیشتر داستان غدير و اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله ، علی علیه السلام را به امامت منصوب نمود را خواندیم. اینکه نظر شما را به نمونه های دیگر از آنچه پیامبر اسلام در این زمینه فرموده، جلب می کنیم :

1- پیامبر اسلام در آغاز دعوت به اسلام، خویشان خود را در مکّه جمع کرد وفرمود:«على وصیّ و جانشین من در میان شما خواهد بود و باید از او پیروی کنید»(1)

2-دانشمندان شیعه و سنی نقل کرده اند که پیامبر اسلام در مجامع عمومی آن هم در چند مورد فرمود: «من دو چیز گرانبها بین شما می گذارم چنانچه از آنها پیروی کنید هرگز گمراه نمی شوید :

1-قرآن کتاب خدا

2-عترت و اهل بیت خودم

مبادا از آنان فاصله بگیرید و یا جلو بیافتید که منحرف می شوید».(2)

منظور از اهل بیت، کانون وحی و الهام است که علی علیه السلام و دودمان پاک او باشند؛زیرا آنان را پیامبر اسلام معرفی کرد و آنان بودند که هیچگونه خطا و اشتباهی نداشتند و پیرویشان هرگز به گمراهی کشیده نمی شود.

3-احمدبن حنبل که از علمای بزرگ اهل تسنن است می نویسد: پیامبر اسلام به علی علیه السلام فرمود: «تو پس از من از جانب من بر هر مؤمنی ولایت داری» (3)

4-دانشمندان و علمای شدیث عموماً ذکر کرده اند که پیامبر اسلام فرمود:هر که من ولی و سرپرست او هستم علی مولی و سرپرست او خواهد بود»(4).

5-روایات زیادی در دست است که پیامبر اسلام فرمود:«جانشينان من از قریش ودوازده نفر هستند.»و حتی در برخی از آنها خصوصیات ائمّه اطهار و نام مبارک آنها را ذکر نموده است.(5)

نمونه های فوق،که برخی از آنها هنگام مرگ و سال آخر عمر آن حضرت به مردم ابلاغ شده است،به خوبی روشن می کند که پس از پیامبر گرامی چه شخصی باید زمام امور مسلمانان را به دست بگیرد.

ص: 94


1- تاریخ طبری ؛ ج3،ص 1171 - 1173 ؛ این حدیث در کتابهای معتبر شیعه و علماء مشهور بزرگ و اهل تسنن مذکور است.
2- در کتاب غایة المرام ، به این مضمون ، 39 حدیث از ال تسنن و 82 حدیث از شیعه نقل کرده است ؛ ص211 - 235 .
3- این حدیث قسمتی از حدیث غدیر است که قبلاً یاد شد.
4- مسند احمد بن حنبل ج1 ص321.
5- منتخب الاثر ؛ ص 141 - 10.

شورا در امامت و خلافت!

برخی از نویسندگان می گویند: «امامت و خلافت هم با شور و اکثریت آراء ممکن است تعیین شود»و در این مطلب به چند آیه از قرآن کریم که دستور می دهد در کارها مشاوره کنید استدلال کرده اند، غافل از این که :

1-مسأله امامت متمّم اصل اساسی نبوّت است و همچنانکه نبوت انتخابی نیست؛امامت نیز که جانشینی همان مقام است، انتخابی نخواهد بود.

2-اصل مشاوره در موردی قابل استفاده است که وظیفه از جانب خدا و رسول او معین نشده باشد.و چنانکه ملاحظه شد، پیامبر اسلام طبق روایات صریح و روشن جانشین خود را معین کرد و با این وصف دیگر موردی برای آن باقی نمی ماند.

3-فرضاً اگر مشاوره در این امر درست می بود،حتماً پیامبر اسلام خصوصیات آن را ذکر می کرد و شرایط انتخاب کننده و انتخاب شونده را ،به طور واضح بیان می کرد تا مردم در مسأله ای که اساساً بقاء و رشد جامعه اسلامی و حیات دین به آن توقف دارد، بیدار و هوشیار باشند، ولی می بینیم که چیزی درباره آن نفرموده؛بلکه بالعکس هنگامی که بنی عامر نزد پیامبر اسلام آمدند یک نفر از آنان به پیامبر عرض کرد:«اگر ما با تو بیعت کنیم تا خدا تو را بر دشمنانت پیروز و غالب گرداند؛آیا ممکن است پس از تو امر خلافت با ما باشد؟ »

آن گرامی فرمود:«امر خلافت به دست خداست؛آن را هر کجا که بخواهد می گذارد...؛اَلأمَرُ إِلَى اللَّهِ یَضَعُهُ حَيّثُ يَشاءُ...»(1)

شیعه بر اساس همین نمونه های فوق، معتقد است که جانشینان پیامبر اسلام که وی ایشان را معرفی کرده است، همه برگزیده خدا هستند، و نیز لازم می داند که در تمام مسایل زندگی از آنان که دین واقعی و دست نخورده در اختیار دارند،پیروی کند،و خوشبختانه در اثر این عقیده و این گرایش ذخایر علمی و حقایق و معارف زیادی از امامان و پیشوایان معصوم خود جمع آوری کرده است که می تواند در تمام مسایل زندگی جوابگو باشد و از این نظر غنی ترین مکتب مذهبی به شمار می آید.

ص: 95


1- سیرة ابن هشام ؛ ج1، ص 444، چاپ سال 1375 هجری.

نگرشی کوتاه به سیر تاریخی خلافت

تأكيد پیامبر صلی الله علیه وآله بر خلافت و جانشینی علی علیه السلام بعد از خود

پیامبر گرامی اسلام از خدا الهام گرفته بود که پس از خود علی ابن ابیطالب علیه السلام را خلیفه و جانشین خود قرار دهد، و این پیام بزرگ را به مردم برساند.

در آغاز دعوت به اسلام؛خویشان خود را جمع کرد و به آنان گفت:«علی وصیّ و جانشین من است و همه باید از او پیروی کنید.»(1)

هنگامی که به جنگ تبوک میرفت به على فرمود:«تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی، با این تفاوت که تو پیامبر نیستی، سزاوار نیست من بروم مگر که تو جانشین من باشی »(2).

در سال آخر عمر پس از انجام حج و زیارت خانه خدا، در بین راه، در غدیر خم، مقابل ده ها هزار نفر ایستاد و فرمود:«هر که من مولای او هستم، على علیه السلام نيز مولا و سرپرست او خواهد بود.(3)

همچنین در آخر عمرش به مردم و صحابه و یاران خود فرمود: «من در میان شما دوچیز گرانیها می گذارم .

1) قرآن به کتاب خدا

2) عترت : دودمان پا کم

اگر از آنها پیروی کنید؛ هیچگاه گمراه نخواهید شد.»(4)

ص: 96


1- تاریخ طبری؛ ج3، ص 1173 - 1171.
2- مسند احمد بن حنبل ؛ ج1، ص 331.
3- الغدیر ؛ ج1.
4- غایة المرام ؛ ص 235 - 211.

و نیز ضمن ده ها روایت دیگر در می یابیم که آن گرامی این موضوع را بیان فرموده و زمینه را آن چنان آماده ساخته است که رهبری جهان اسلام به طور طبیعی از آن علی ابن ابیطالب علیه السلام باشد.

حتی به این مقدار هم اکتفا نکرد،در آخرین روزهای زندگیش، برنامه بسیار جالبی را عملی ساخت تا نقشه های آنانکه در پی زبودن،خلافت اسلامی بودند خنثی شود.

سپاهی به فرماندهی«اسامة بن زيد»که جوان لايق و رشیدی بود به سوی سرزمین روم فرستاد و دستور داد مردم مدینه از مهاجر و انصار؛ از جمله ابوبکر و عمره در آن سپاه شرکت کنند و از مدينه خارج شوند و چندین بار این دستور را تکرار کرد. و به هر کدام از آنان که بر می گشتند، دوباره توصیه می فرمود که«به لشکر اسامه ملحق شوید.»(1)

تشکیل این سپاه با گزینش، أسامه به سپهسالاری، در آن موقع که رسول خدا صلی الله علیه وآله به شدت بیمار بود و ساعات آخر عمرش را می گذرانید ؛تنها به این منظور بود که شهر مدینه از عناصر مخالف خالی باشد و رهبری جهان اسلام به طور طبیعی نصیبه حضرت علی علیه السلام شود .و نیز برای آنکه همه بدانند؛سالخوردگی شرط رهبری نیست؛ بلکه شرط أن لياقت است و نتوانند کم بودن سن حضرت علی علیه السلام را برای مقام خلافت بهانه قرار دهند و نیز به این منظور بود که موقع مرگ،آن حضرت بتواند بی مخالفت مخالفين وصیّت کند و سند کتبی خلافت را در اختیار مردم بگذارد.ولی مخالفین از سپاه اسامه جدا شدند و به مدینه برگشتند.

رسول خدا صلی الله علیه وآله به جمعی از صحابه و یاران خود فرمود: «دوات و کاغذی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من - با رعایت آن -مهرگز گمراه نشوید».همان ها که با خلافت على علیه السلام مخالف بودند هیاهو بپا کردند و گفتند:«این مرد هذیان میگوید: کتاب خدا برای ما بس است»و با همین حرف ایجاد اختلاف کردند .

رسول اکرم صلی الله علیه وآله از این نسبت ناروا ناراحت شدو دانست که نوشته او با این وضع نمی تواند اختلاف را برطرف سازد؛ حتی ممکن است موجب شود، عده ای با اساس اسلام مبارزه کنند؛ لذا از آنان تبرّی و بیزاری جست و فرمود: «از نزد من بیرون روید...»(2)

آنانکه این نسبت را به حضرت دادند.از موازین دینی بی اطلاع بودندیا خود را به نادانی زدند و نمی خواستند زیر بار حق بروند وگرنه هر مسلمانی می داند که خدا پیامبر خود را پیوسته از خطا و اشتباه محفوظ می دارد و هیچگاه نمی توان هذیان و بیهوده گویی را به او نسبت داد.

ص: 97


1- طبقات کبیر؛ ج2، قسمت اول ، ص 136 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ؛ ج1، ص160 - 159 ، چاپ 1378.
2- طبقات ؛ج2 ، قسمت دوم، ص 36 - 38 و صحیح مسلم؛ ج5، ص 76 - 75.

رحلت جانسوز

پس از بازگشت آن حضرت از سفر حج بر ایشان معلوم بود که رحلتشان به جهان دیگر نزدیک شده است، در این فرصت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مردم را از فتنه های آینده و مخالفت با فرموده هایش برحذر می داشت. چند روز به آخر عمر رسول الله صلی الله علیه وآله بیماری آن حضرت شروع و کم کم شديد شد. به طوری که مردم را از ملاقات او منع کردند و علی علیه السلام ملازم خدمت آن بزرگوار بود و چون هنگام رحلت او به عالم بقا رسید به على علیه السلام فرمود: یا علی سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند رسیده است...چون حضرت سر مبارک آن سرور را در دامان خود نهاد،آن حضرت بی هوش شد و سپس از دنيا رحلت فرمود.این حادثه جانگداز روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال يازدهم هجری واقع شد.

امیرمؤمنان علی علیه السلام پس از غسل و حنوط و کفن رسول الله صلی الله علیه وآله بر آن حضرت نماز گزارد و در همان حجره که از دنیا رفته بود ایشان را به خاک سپرد.

سقیفه، محل غصب خلافت

اشاره

روز بیست و هشتم ماه صفر سال یازده هجری پیامبر اسلام، از دنيا رحلت کرد، مدینه در سوگ نشست .

عده ای از مسلمانان،یعنی همان ها که حُب ریاست و جاه طلبی در دلشان موج می زد و از لشکر اسامه به خاطر همین موضوع خارج شده بودند و نگذاشتند پیامبر اسلام سند کتبی را بنویسد،فرصت مناسبی بدست آوردند؛لذا جسد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را رها کردند و در سقیفه بنی ساعده جمع شدند و بر خلاف آنچه در داستان غدیر دیده و شنیده بودند به فکر غصب خلافت افتادند .

انصار می خواستند بزرگ خود سعد بن عباده را به عنوان جانشین پیامبر انتخاب کنند؛عمر و ابوبکر با این کار موافقت نکردند.ابوبكر ضمن سخنان خود، مقام مهاجرین را توضیح داد و گفت:«آنان زودتر به اسلام گرویده و از بستگان رسول خدا هستند و باید امیر از ما و وزیر از شما باشد»سپس یکی از انصار گفت:«شما برای خود امیر انتخاب کنید؛ ما هم برای خود امیر دیگری انتخاب می کنیم»سخنان ابوبکر در عده اي اثر گذاشت و حاضر شدند که امیر از مهاجرین انتخاب شود. آنگاه بدون این که در انتخاب امیر با سایر مهاجرین و انصار که در مجلس حاضر نبودند،مشاوره کنند و آنان را نسبت به این موضوع مهم اسلامی آگاه سازند، خودشان همه کاره اسلام شدند؛عمر با ابوبکر بیعت کرد (1)و به دنبال او دیگران نیز که

ص: 98


1- طبری ؛ ج3، ص1843 - 1839.

نمی خواستند سعد بن عباده امير گردد،با ابوبکر بیعت کردند(1) و فکر نکردند که اگر ملاک فضيلت قرابت و خویشی با رسول خداست؛ از ابوبکر نزدیکتر هم وجود دارد که برای این کار از هر جهت شایسته تر است.این بیعت ناگهانی و اتفاقی:سعد بن عباده و طرفداران او را شکست داد و عمر و ابوبکر غالب شدند و برخی از مخالفین را به بهانه این که با جماعت مسلمین نباید مخالفت کرد،به بیعت مجبور ساختند.(2)سپس ابوبکر و عمر و طرفداران آنان از سقیفه بیرون آمدند و به طرف مسجد پیامبر رهسپار شدند.در بین راه به هر که برمی خوردند دست او را می گرفتند و می کشیدند تا با ابوبکر بیعت کند.(3)

بنی هاشم و بزرگان مهاجرین و انصار،مانند؛عباس عموی پیامبر و پسرانش، زبیر، حباب بن المنذر،مقداد،ابوذر غفاری،سلمان فارسی، عمار، براء بن عازب، ابی بن کعب، عتبة بن ابی لهب،خالد بن سعيد،خزيمة بن ثابت و فروة بن عمرو که از موضوع بی خبر بودند،ناگهان پی بردند که وضع دگرگون شده است.چون از جریان مطلع شدند،در تعجب و حیرت فرو رفتند و بیعت نکردند.اینان فکر نمی کردند با آن همه روایات و تصريحات پیامبر اسلام خلافت به این زودی غصب گردد و از خاندان پاک پیامبر بیرون رود؛ لذا همه به این بیعت نابجا و غاصبانه صريحاً اعتراض کردند.

علی علیه السلام نیز به ابوبکر و عمر اعتراض کرد و در پاسخ أبوعبيده حامی ابوبکر که می گفت:«تو هنوز جوانی و تجربه کافی برای خلافت نداری» فرمود: «از خدا بترسید، حکومت اسلامی حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را از خانه او به خانه خودتان انتقال ندهید و این مقام را از اهلش غصب نکنید.ای مهاجرین سوگند به خدا که ما-به اهل بیت پیامبر - به این امر سزاوارتریم... مگر آنکه به کتاب خدا محیط، و در دین خدا فقیه و در سنت پیامبر عالم و آگاه و بر رتق و فتق امور مسلمانان قادر و تواناست:از مانیست؟ سوگند به خدا که این مقام از ماست از هوی و هوس پیروی نکنید که از حق و حقیقت دور می گردید».(4)

بررسی تاريخ قبل از وفات رسول خدا صلی الله علیه وآله و روزهای نخستین درگذشت آن حضرت، یک دسیسه و توطئه عمیقی را در برابر انسان مجسم می سازد.

مبنای این توطئه همان جاه طلبی و حبّ ریاست بود که داستانی است بسیار تلخ که از شرح و بسط آن فعلاً صرف نظر می کنیم .

اگر آنان بی نظر بودند؛ چرا به بنی هاشم و بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله نگفتند و پنهانی به سقيفه رفتند؟

ص: 99


1- شرح نهج البلاغة ابن ابی حدید ؛ ج6، ص 10.
2- طبری ؛ ج3، ص 1845.
3- شرح نهج البلاغة ابن ابی حدید ؛ ج1، ص219 ، چاپ 1378 هجری.
4- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید ؛ ج6، ص 13 - 11 ،چاپ 1379 هجری.

بر فرض که در مسألة خلافت؛ پیامبر کسی را تعیین نکرده بود، آیا باید سرنوشت جهان اسلام بدون مشاوره با حضرت علی علیه السلام و همراهان او و بنی هاشم و بزرگان صحابه مانند؛سلمان و ابوذر ومقداد تعیین شود؟!

آیا آنان بهتر از علی علیه السلام فکر می کردند؟

مگر پیامبر درباره على علیه السلام نگفته بود: «علی از حق و حق از علی، هرگز جدا نمی شود(1). على از همه شما بهتر قضاوت می کند.(2)من شهر عِلم هستم و علی دُرِ آن می باشد.»(3)

مگر علی علیه السلام کانون علم و فضیلت نبود؟

پس چرا با او بیعت نکردند و حتی حاضر نشدند با او در این امر مهم مشاوره کنند.

آیا می توان جوان بودن او را بهانه قرار داد، پیامبر اسلام ملاک تقدیم را شایستگی و تقوی می دانست؛لذا أسامه را به ابوبکرها مقدم داشت، پس چرا حضرت علی علیه السلام بر دیگران مقدم نباشد؟

آنان به بهانه اینکه عدّه ای به علت خون هایی که علی علیه السلام در جنگهای اسلامی ریخته است زیر بار او نمی روند و از خلافت علی علیه السلام سرپیچی می کنند،تمام روایات و تصريحات پیامبر اسلام را که درباره او رسیده بود نادیده گرفتند.در صورتی که طبق موازین دینی باید کسانی را که زیر بار حق نمی روند به حق وادارند نه آنکه حق را کنار بگذارند!

به علاوه، اگر این بهانه اساسی داشت و درست بود، خداوند علی علیه السلام را برنمی گزید و پیامبر اسلام هم او را جانشین خود قرار نمی داد.

سوال

بعضی از برادران مسلمان که منصفانه قضاوت می کنند می گویند:«مسأله غدیر و سایر دلایلی را که خلافت علی علیه السلام را به ثبوت می رساند،نمی توان انکار کرد؛ولی چرا حضرته علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله از حقّ مسلّم خویش دفاع نکرد؟در صورتی که در زمان خلافتش با آنانکه ضد او قیام می کردند و می خواستند حکومت او را غصب کنند؛ به نبرد پرداخت ».

ص: 100


1- تاریخ بغداد ؛ ج1 ، ص321.
2- فضائل الخمسه من الصحاح السنه؛ ج2 ، ص 262.
3- فضائل الخمسه من الصحاح السنه ؛ ج2 ،ص 250.

پاسخ

علی علیه السلام حکومت ابوبکر را به رسمیّت نمی شناخته و به همین منظور در نماز جماعت و جمعة او حاضر نمی شد و از مردم کمک می خواست تا حق از دست رفته خود را باز گیرد؛حتی آن حضرت شبانه با فاطمه علیها السلام، دختر پیامبر،به در خانه انصار رفت و از آنان خواست او را یاری کنند تا حق خود را بگیرد؛ ولی انصار به او جواب مثبت ندادند .(1)

پیداست که علی علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه وآله یاوری نداشت تا بتواند قيام کند؛ وگرنه حق خود را می گرفت و جهان اسلام را رهبری می کرد.

چنانکه موقعی که مردم از ستمگری های عثمان،به جان آمدند و او را به قتل رساندند و سرآسیمه به نزد على علیه السلام رفتند ودستهای خود را برای بیعت با او دراز کردند؛ آن حضرت فرمود:«اکنون که کمک و پشتیبان پیدا کردم، چاره ای جز این ندارم که رهبری را قبول کنم»؛ لذا زمام امور را به دست گرفت و جهان اسلام را رهبری کرد.(2)

ولی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله می دید اگر بخواهد با نداشتن کمک و پشتیبان دست به شمشیر بَرَد و قیام کند،اختلافات داخلی زیاد می شود و به صلاح اسلام نیست؛زیرا دشمنان اسلام در کمین بودند تا بر ضد اسلام بشورند و خطر،جهان اسلام را تهدید می کرد.

علی علیه السلام به خاطر حفظ اسلام که آن را از جان خود بیشتر دوست می داشت قیام نکرد؛تا نهال اسلام ریشه گیرد و ببالد و بر دهد. حضرت علی علیه السلام آن شجاع بی همتا که پهلو به پهلوی پیامبر صلی الله علیه وآله می جنگید، صلاح اسلام و مسلمین را در این می دید که دست از جنگ بشوید و در تلخیهای زندگی شکیبا باشد.

حضرت علی علیه السلام در پی آن نبود که ریاست کند و گرنه این ملاحظات را نمی کرد و ازهر راهی که میشد می رفت تا به منافع شخصی برسد؛ولی می بینیم موقعی که ابوسفیان به او گفت: «دستت را بده تا با تو بیعت کنم،سوگند به خدا اگر بخواهی مدینه را از سواره و پیاده پرخواهم ساخت».آن حضرت نپذیرفت و فرمود:«به خدا سوگند تو خیرخواه اسلام نیستی و جز فتنه و فساد نظر دیگری نداری...»(3)

انگیزه این که ما به این بحث پرداختیم آن است که برادران اهل سنّت ماء در این حقایق تاریخی که از مدارک معتبر خودشان استفاده شده، کاوش و تحقیق بیشتری نمایند تا در آینده بتوانیم با همفکری و همکاری صمیمانه، گذشته تلخ را جبران کنیم و صادقانه در راه وحدت کامل مسلمانان جهان بکوشیم.

ص: 101


1- شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید ؛ ج6، ص 13 ، چاپ 1379.
2- نهج البلاغه فیض الاسلام ؛ خطبه 3، ص43 - 37.
3- کامل ابن اثیر ؛ ج2 ، ص 326 ، چاپ 1385 هجری .

ده گفتار از سخنان دُرربار آن حضرت

1-اَليَدُ العُليَا خَيرٌ مِنَ اليَدِ السِّفلِی

دست دهنده بهتر از دست گیرنده است .

2-رَأسَ الحِکَمِ مَخافَةُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ.

سر همه ی حکمتها ترس از خدای عزوجل است .

3-شَرُّ المَكاسِبِ کَسبُ الرِّبا

بدترین کسبها درآمد ربوی است.

4-لَآ یُلسَعُ المُؤمِنُ مِن جُحرٍ مَرتَینِ.

شخص مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود.

5- اَلشَدِيدُ مَن غَلبَ نَفسَهُ

نیرومند (پهلوان) کسی است که بر نفس و امیال خود غالب باشد.

6-لَايَجِلُّ لِلمُؤمِنِ أَن يَهجُر أَخَاهُ المُؤمِنِ فَوقَ ثَلاثٍ.

روا نیست که مؤمن برادر ایمانی خود را بیش از سه روز ترک کند و با او قهر نماید.

7-اَلدَّالُّ عَلَى الخَيِر كَفَاعِلِه

دلالت کننده بر کار خوب (از نظر اجر و پاداش) مانند انجام دهنده آن است .

8-إِستَنزِلُوا الرَّزقَ بِالصَّدَقَةٍ

با دادن صدقات طلبه نزول روزی و رزق کنید.

9-مَن اعتَدَلَ يَوماهُ فَهُوَ مَغبُوُنٌ.

کسی که دیروز و امروز با امروز و فردای او یکسان باشد (و به افزایش علم و عمل و قرب الى الله نپرداخته باشد)مغبون شده است.

10-جَالِسُ أَهلَ الخَیُرِ تَكُن مِنهُم

با خوبان همنشین باش از آنان خواهی شد.(1)

ص: 102


1- روضة المتقین؛ ج13 ، ص 50 - 1.

حضرت فاطمه زهرا علیها السلام

اشاره

ص: 103

ص: 104

نوزاد وحی و رسالت

در نگاه اوّل

نام: «فاطمه»

كنيه : امّ الحسن، امّ الحسين، امّ المحسن، امّ الائمّة، و «أمّ ابيها» است.(1)

برخی از مشهورترین القاب:زهراء، بتول، صدّیقه کبری، مبارکه، عذراء، طاهره و سيّدة النساء است.(2)

پدر: رسول اكرم محمدبن عبدالله پیامبر عظیم الشان اسلام صلی الله علیه وآله.

مادر:خدیجه کبری، اوّلین همسر پیامبر صلی الله علیه وآله و اوّلین زنی که به او ايمان آورد.

تولّد: در مکّه در سال پنجم بعثت.(3)

مدت عمر: هجده سال .

شهادت:در مدینه در سال یازدهم هجرت،حدود دو ماه و نیم یا سه ماه پس از وفات پیامبر صلی الله علیه وآله .(4)

مدفن: بنا به وصیت خودش شب هنگام و مخفیانه توسط امیر مؤمنان على علیه السلام دفن شد.(5) و تا به امروز محلّ دقیق قبر مطهّر آن حضرت علیها السلام معلوم نشده است.

فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام ، امام حسین سیدالشهداء علیه السلام، زینب کبری، امّ كلثوم و محسن که سقط شد.(6)

ص: 105


1- کشف الغمه چاپ اسلامیه 1381 قمری، ج2، ص 18 - مناقب شهر آشوب چاپ نجف ، ج 3، ص 142 - بحار الانوار چاپ جدید ، ج33 ، ص 16 -بیت الاحزان محدث قمی چاپ مطبعه سید الشهداء قم، ص 12.
2- مناقب ج 3،ص 133 - بحار ،ج 43 ،ص 16 - بیت الاحزان محدّث قمی چاپ مطبعه سید الشهداء قم، ص 10 - 12.
3- مناقب ،ج3 ،ص 132 - اصول کافی ، ج 1، ص 458 (چاپ اسلامیه - تهران ).
4- مناقب ،ج3 ،ص 132 - اصول کافی ، ج 1، ص 458 (چاپ اسلامیه - تهران ).
5- مناقب ،ج3 ،ص 132 - اصول کافی ، ج 1، ص 458 (چاپ اسلامیه - تهران ).
6- مناقب ، ج3، ص 10.

نوزاد وحی و رسالت

روز جمعه بیستم ماه جمادی الثانیه، پنج سال پس از بعثت پیامبر صلی الله علیه وآله (1)در دامنه کوههای سنگی مکّه،در چشم انداز کعبه، در منزل وحی، در عرصه ای که دهان خداجوی پیامبر صلی الله علیه وآله با تلاوت قرآن بر آن نور می پاشید،در خانه ای که فرشتگان آن را خوب می شناختند و در آن رفت و آمد داشتند،آنجا که زمزمه نماز پیامبر و آوای ملکوتی تلاوت قرآن او در دل شب زمینش را به آسمان پیوند می زد، در خانه امید یتیمان، در خانه دستگیرِ مستمندان،در خانه پناه اسیران، در خانه پیامبر صلی الله علیه وآله و خدیجه؛ دختری چشم به جهان گشود.

دختر پیامبر صلی الله علیه وآله ، نوباوه رسالت، پیکره عصمت، بشریّت در یک زن، همسنگ و همسر خلیفه خدا در زمین بانوی بانوان جهان؛ فاطمه علیها السلام به دنيا آمد.

خانه رسول خدا صلی الله علیه وآله با تولّد فاطمه علیها السلام بیش از پیش کانون مهر و عطوفت شد. در غوغای رنجهای عظیم پیامبر عزیز که در آن هنگام در مکّه با آن دست به گریبان بود،فاطمه کوچک چون نسیمی آرامش بخش گونه های خسته پدر و مادر دردمند را هر صبح و شام نوازش می داد و رنج روزهای پرمشقّت رسالت را تسکین می بخشید.

چه شورانگیز است دختری چنان ارجمند باشد که سیّد کاینات رسول اکرم صلی الله علیه وآله بدوتسکین یابد و درباره او بفرماید:«روح من است؛ بوی بهشت را از او استشمام می کنم»؛(2)و این درباره فاطمه علیها السلام شگفت نیست،چرا که او از زمره بزرگوارانی است که خدای جهان، درباره ایشان در کتاب آسمانی خویش می فرماید: «اِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرَّجسَ أَهلَ اَلبَيتِ وَ یُطَهَّرَکُم تَطهِيراً(3):خدای متعال اراده فرموده است که شما اهل بیت پیامبر از هرگونه پلیدی پاک و برکنار باشید.»(4)

فاطمه علیها السلام خلاصه وجود پیامبر عظیم اسلام است،زندگی سراسر نور فاطمه علیها السلام شایان هرگونه تقدير آسمانی است،و او برگزیده ای از میان بانوان در پیشگاه خداست که با قداست خویش ارجمندی زن را اثبات می کند، وجود فاطمه علیها السلام به تنهایی برترین گواه آن است که زن نیز می تواند در اوج معنویتهایی که رادمردان آسمانی به آن نائل آمده اند سیر و پرواز کند.

ص: 106


1- کشف الغمه ، ج 2، ص 4- مناقب شهر آشوب ، ج 3، ص 132 - منتهی الآمال چاپ مطبوعاتی حسینی تهران، ص 156- بیت الاحزان، ص 4.
2- کشف الغمه ،ج2،ص24 - بحار، ج43، ص 4و5و6و54- عیون اخبار الرضا (چاپ تهران - انتشارات جهان )، ج 1، ص 116.
3- سوره احزاب آیه 33.
4- امالی طوسی چاپ نجف، ج2، ص 162، و172 و 212 و بسیاری مواضع و کتب دیگر .

همراه پدر

پدر گرامی فاطمه علیها السلام بی نیاز از توصیفه است،پدری که خدای جهان او را صاحب«خُلق عظیم »(1)معرفی کرده و به نصّ كتاب الهی: «مَا يَنطِقُ عَنِ الهَوى إِنَّ هُوَ إِلاَّ وَحیّ يُوحَی: از هوای خویش سخن نمی گوید و آنچه می گوید وحی الهی است»(2).

فاطمه علیها السلام سراسر حیات پرنور خویش را در شعاع وحی و در سایه انسان ساز چنین پدری گذراند؛تقریباً دو ساله بود که همراه پدر در محاصره اقتصادی کفّار قریش قرار گرفت و سه سال در«شعب ابیطالب»(3)همراه پدر و مادر و سایر مسلمانان در تحمّل سخت ترین شرایط گرسنگی و سختی شرکت داشت.

در سال دهم بعثت، مدّتی پس از نجات از«شعب»(4)مادر گرامی خویش را - که رنجهای ده سال مبارزه و تحمّل و بویژه فشار سختیهای محاصره اقتصادی رنجورش ساخته بود -از دست داد؛ فاطمه علیها السلام، بی مادر شد واین هر چند سخت رنج آور و مصیبت بار بود،امّا بیش از پیش او را در کنار پدر و در دامان تربیت پیامبر صلی الله علیه وآله قرار داد.در هشت سالگی، اندکی پس از هجرت پیامبر،همراه سایر بانوان خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله و با همراهی علی علیه السلام از مکّه به مدینه آمد(5) و باز در کنار پدر قرار گرفته در مشکلات مختلف زندگی پیامبر در مدینه،همواره فاطمه علیها السلام با او بود؛ در جنگ اُحُد پس از آن که مسلمین مجبور به عقب نشینی و پناه گرفتن در کوه شدند فاطمه علیها السلام سراسیمه از مدینه به اردوگاه پیامبر آمد و همراه امیر مؤمنان علی علیه السلام به مداوای زخمهای پیامبر صلی الله علیه وآله پرداخت(6)...

فاطمه علیها السلام با اسلام بزرگ شده با اسلام و قرآن همراه بود،در هوای وحی و نبوّت تنفّس می کرد و می بالید،زندگی اش از زندگی پیامبر صلی الله علیه وآله جدا نمی شد،حتّی پس از ازدواج و فرزندداری خانه اش متصل به خانه پیامبر بود، و پیامبر صلی الله علیه وآله بیش از هر جای دیگر به خانه فاطمه رفت و آمد داشت؛ هر بامداد پیامبر صلی الله علیه وآله پیش از رفتن به مسجد به دیدار فاطمه می رفت(7)، و خدمتکار پیامبر صلی الله علیه وآله می گوید:«آن گرامی چون می خواست به سفری برود با آخرین کسی که وداع می کرد فاطمه بود، و چون باز می گشت پیش از دیدار هر کس نزد فاطمه می رفت.»(8)

ص: 107


1- درس سوره قلم آیه 4.
2- سوره نجم آیه 4.
3- «شعب ابیطالب » درّه ای که در کنار مکّه بود که پیامبر و بستگان او ومسلمین در سالهای محاصره اقتصادی در آنجا اقامت داشتند منتهی الآمال ،ص 63 - 64.
4- کشف الغمه ، ج 2، ص 79 - 80.
5- امالی طوسی ، ج2،ص 84 - 85.
6- مناقب شهر آشوب ، ج2 ، ص 65 - منتهی الآمال محدّث قمی چاپ مطبوعاتی حسینی تهران- ص 78 - 79.
7- کشف الغمه ، ج2، ص 13.
8- کشف الغمه ، ج2، ص 6

و سرانجام در آخرین ساعات زندگی پیامبر صلی الله علیه وآله نیز فاطمه بر بالین او بود و می گریست و پیامبر عزیز او را دلداری می داد که پیش از دیگران به پدر خواهد پیوست .(1)

مادر فاطمه علیها السلام

فاطمه علیها السلام پنج سال از دوران کودکی را در دامان مادر گرامی و فداکاری چون «خدیجه» پرورش یافت،مادری که اوّلین بانوی اسلام بود و پیامبر درباره او می فرمود:«خدیجه یکی از بهترین زنان این امّت است.»(2)

خديجه علیها السلام چنان نزد پیامبر صلی الله علیه وآله محبوب و محترم بود که تا حیات داشت پیامبر همسر دیگری اختیار نکرد، و پس از وفات او نیز بسیار از او یاد می نمود،و حتّی به دوستان خدیجه نیز احترام می گذاشت تا آنجا که؛ گاهی به پیامبر هدیه ای تقدیم می کردند، می فرمود: «به خانه فلان فرن ببرید چون او دوست خديجه است.»(3)

«عایشه»می گوید:«پیامبر آنقدر از خدیجه به نیکی یاد می کردکه یکه روز به او اعتراض کردم:«ای رسول خدا!خدیجه پیره زنی بیش نبود و خدا بهتر از او را به تو عطا کرده است!»پیامبر صلی الله علیه وآله خشمگین شد و فرمود:به خدا سوگند!خدای متعال بهتر از او به من نداده است؛ خدیجه ایمان آورد. هنگامی که دیگران در کفر بودند، و مرا تصدیق کرد هنگامی که دیگران تکذیبم می کردند،اموالش را رایگان دراختیارم گذاشت هنگامی که دیگران محرومم می داشتند، و خدای متعال نسل مرا به وسيله او قرار داد...»(4)و این گویای حقیقتی بزرگ در تاریخ اسلام است،چرا که به راستی فداکاریهای خدیجه در پیشرفت رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله تأثیری بِسزا داشته و به گفته برخی دانشمندان :اسلام و رسالت پیامبر صلی الله علیه وآله با جهاد على علیه السلام و انفاق خديجه علیها السلام رونق یافت. یعنی: خدای متعال این دو گرامی را وسيلة تأیید پیامبر خویش ساخت و جهاد علی علیه السلام و انفاق خديجه علیها السلام دو عامل بزرگ گسترش و پیروزی اسلام بود، و همه مسلمانان در تمامی اعصار،نعمت ایمان را پس از خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله به این دو گرامی مدیونند.

باری،فاطمه یادگار چنان مادری و فرزند چنان پدری است؛با وفات خدیجه علیها السلام در سال دهم بعثت (5) فاطمه علیها السلام دامان پرمهر مادری عزیز و فداکار را از دست داد، و از آن پس تنها

ص: 108


1- امالی طوسی ، ج2، ص 14 - 15.
2- تذکرة الخواص سبط بن جوزی چاپ نجف سال 1383، ص 302 کشف الغمه ، ج3، ص 71.
3- سفینة البحار ؛ ج1، ص 280.
4- تذکرة الخواص ، ص 303 - و یا اندک تفاوت در کشف الغمه ، ج 2، ص 78 - 79 - کامل بهانی جزء دوّم دوم ص 73.
5- بحار ؛ج16، ص 8 و 13.

فاطمه بود که جای خالی مادر را در خانه وحی پر می کرد.

هجرت به مدينه

در همان سال وفات خديجه علیها السلام ، پیامبر صلی الله علیه وآله عموی فداکار و حامی بزرگ خود«ابوطالب»را نیز از دست داد.(1).(2)ابوطالب صلی الله علیه وآله از صمیمی ترین یاران پیامبر صلی الله علیه وآله بود، و چون رئیس قریش و بزرگه مکّه بود با نفوذی که در میان مکّیان و قریش داشت، وجودش پشتیبانی مهم برای پیامبر صلی الله علیه وآله و مسلمین محسوب می شد بطوری که تا او زنده بود کفّار قریش نمی توانستند به پیامبر صدمه ای بزنند.(3)

ابوطالب علیه السلام در سراسر عمر از هیچگونه حمایت و خدمتگزاری نسبت به پیامبر کوتاهی نورزید وحتّی برای آن که بتواند در برابر قریش و توطئه های آنان سدّی باشد ایمان و اسلام خود را پنهان می داشت و با تقّیه زندگی می کرد(4)و چنان تظاهر می نمود که فقط به جهت خویشاوندی از پیامبر صلی الله علیه وآله حمایت می کند، و این تدبیر ابوطالب موجب آن می شد که کفّار قریش او را از خود بدانند و از بیم و احترام او نتوانند در صدد نابودی پیامبر صلی الله علیه وآله بزآیند؛و به جهت همین فداکاری و تقّیه، برخی خام اندیشان در فرقه های اسلامی،در ایمان ابوطالب تردید کرده اند و به آن گرامی که سراپا ايمان و ایثار بود نسبتهای ناروائی چون شرک و کفر داده اند!!(5)

باری، با وفات ابوطالب علیه السلام کار بر پیامبر صلی الله علیه وآله سخت تر شد و مبارزه و آزار و شکنجه قریش شدّت یافت تا آنجا که با طرح نقشه ای مزوّرانه در صدد قتل پیامبر برآمدند و افرادی از

طايفه های مختلف را بر آن گماردند که ناگهان به خانه پیامبر هجوم آورده آن گرامی را به قتل برسانند، و بدین ترتیب قتل پیامبر به عهده طوایف مختلفی باشد و بنی هاشم و اقوام و عشیره پیامبر نتوانند به خونخواهی اقدام نمایند و ناچار گرفتن خونبها را بپذیرند...(6)

در برابر چنین توطئه ای پیامبر صلی الله علیه وآله از جانب خدای متعال مأمور به مهاجرت شد(7) و قبل از

ص: 109


1- کشف الغمه ، ج2، ص77-منتهی الآمال ، ص 65 - تاریخ یعقوبی چاپ بیروت، ج2، ص35.
2- بنابر برخی روایات ابوطالب یک ماه پیش از خدیجه د گذشته است (امالی طوسی ، ج2، ص79).
3- امالی طوسی ،ج2،ص 79- منتهی الآمال ،ص 63و 64 و 65 و 136 و 197.
4- امالی صدوق چاپ بیروت ، ص 419 - 492 . منتهی الآمال ، ص136، الفصول المختاره شیخ مفید ، ص 228 - 232.
5- باید توجه داشت که چنین نسبتهایی به ابو طالب علیه السلام بیشتر در زمان حکومت معاویه و سایر بنی امیه رواج یافت و آنان به جهت دشمنی با امیر مومنان علی علیه السلام چنین دروغهایی را شایع می ساختند.
6- امالی طوسی ، ج2، ص 79 - 80، مناقب شهر آشوب ، ج1، ص 158- الفصول المهمه ابن صباغ مالکی افست از چاپ نجف ص 46.
7- امالی طوسی ، ج2، ص 80.

آن برخی از سرشناسان يثرب(مدینه )با پیامبر ملاقات کرده و اسلام را پذیرفته و پیمان بسته بودند که اگر پیامبر به يثرب بیاید با جان و مال و نَفَرات خود از او و اسلام حمایت کنند.با این سابقه پیامبر صلی الله علیه وآله در همان شبی که کفّار قریش می خواستند توطئه خود را عملی سازند از مکّه خارج شد و علی علیه السلام در بستر پیامبر صلی الله علیه وآله خوابید و کفّار قریش پس از هجوم به خانه پیامبر با على علیه السلام روبرو شدند...(1)

پیامبر دوازده روز بعد به«قُبا»در یک منزلیِ مدينة رسید،و در آنجا توقف فرمود تا علی علیه السلام به او ملحق شود.(2)علی علیه السلام پس از توقفی کوتاه در مکّه و رسیدگی به امور پیامبر، بانوان خاندان پیامبر و فاطمه علیها السلام را برداشته و به سوی مدینه رهسپار شد،(3)در راه برخی مشرکین مکّه با آنان برخورد نمودند و چون قصد مزاحمت و جلوگیری از سفر آنان را داشتند علی علیه السلام دست به شمشیر برد و یک تَن از مهاجمان را کشت و باقی گریزان شدند، و على علیه السلام و همراهانش چند روز بعد به پیامبر ملحق شده، همراه آن گرامی به مدینه رفتند.(4)

شخصيت آسمانی فاطمه علیهاالسلام

شخصیت آسمانی بانوی بانوان فاطمه علیها السلام، برتر از درک ما و ارجمندتر از وصف ماست،بانویی که در شمار معصومین است(5)، بانویی که محبت و ولایت او و خاندان او از فرایض دینی است،(6)بانویی که خشم و نارضائی او، خشم و نارضائی خدا محسوب می شود(7) ، چگونه ممکن است، ابعاد گوناگون و شگفت انگیز شخصیّت معنوی او در گفتار ما خاکیانِ محدوده جلوه گر شود؟!

بنابراین فاطمه را از زبان پیشوایان معصوم باید شنید و اینک گوشه هائی از ارجمندی بانوی گرامی اسلام را در کلام پیشوایان معصوم علیهم السلام بشنویم:

پیامبر فرموده اند که فرشته ای به فرمان الهی نازل شد و به من بشارت داد که«...حسن و حسین سرور جوانان بهشتند و فاطمه بانوی بانوان بهشتی است»(8)؛

ص: 110


1- امالی طوسی ، ص 82 - 83 ، مناقب شهرآشوب ، ج 1، ص 156 - 157 - 158 ، الفصول المهمه ص 35 - 47.
2- روضه کافی( چاپ اسلامیه تهران) ص 339.
3- امالی طوسی ، ج2، ص 84- الفصول المهمه ابن صباغ ، ص 52.
4- امالی طوسی ، ج2، ص 84 و 85 مناقب شهر آوب ، ج1، ص 159.
5- امالی صدوق،ص 293.
6- امالی مفید چاپ افست مکتبه بصیرتی ، ص 37 و 38- کامل بهائی (تالیف عماد الدین طبری) چاپ مکتبه مصطفوی ، ص 51-53 جزء اوّل.
7- کشف الغمه ، ج2، ص 14 و 24- بحار ، ج33، ص 19 و 26- امالی مفید، ص 56- امالی صدوق، ص 314- امالی طوسی ، ج2ص 41- عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج2 ص 25 - 26 مسند الامام الرضا علیه السلام ، ج1، ص 143.
8- امالی مفید، ص 13- امالی طوسی ، ج1، ص83.

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «بهترین زنان جهان چهار نفرند؛ مریم دختر عمران، و خدیجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمّد و آسيه دختر مزاحم (همسر فرعون) .(1)

پیامبر فرمودند: «بهشت مشتاق چهار تن از بانوان است:مریم دختر عمران ،آسیه همسر فرعون، خدیجه دختر خويلد- همسر پیامبر در دنیا و آخرت - و فاطمه علیها السلام دختر محمّد صلی الله علیه وآله .)(2)

ونیز فرمودند:«خداوند به خشم فاطمه خشمگین می شود و به خشنودی او خشنود می گردد.»(3)

امام موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: «پیامبر صلی الله علیه وآله فرموده است: خدای متعال چهار تن از بانوان را برگزید: مریم ، اسيه ، خدیجه و فاطمه علیهم السلام»(4)

امام رضا علیه السلام از پیامبر نقل می کند که فرمودند: «حسن علیه السلام و حسین علیه السلام پس ازمن و پدرشان بهترین اهل زمین هستند و مادرشان برترین زنان روی زمین است.»(5)

در کتاب«صحیح بخاری»و کتاب«صحیح مسلم»-که هر دو از معتبر ترین کتابها نزد اهل سنّت است و مؤلفانشان از مشهورترین و بزرگترین علماء اهل تسنّن می باشند -نقل شده که پیامبر صلی الله علیه وآله فرموده اند: «فاطمه سیدّه بانوان اهل بهشت است.»(6)

به امام صادق علیه السلام عرض شد: «آیا این که پیامبر فرموده اند، فاطمه سر بانوان بهشتی است به این معناست که سرور بانوان زمان خودش بوده است؟»(7)

فرمود: «این در مورد مریم است، و فاطمه سرور بانوان اهل بهشت از اوّلین و آخرین می باشد .»

به پیامبرصلی الله علیه وآله گفته شد: ای رسول خدا، آيا فاطمه سرور بانوان زمان خود است ؟»

فرمودند:«این در مورد مریم دختران عمران می باشد، امّا دخترم فاطمه علیها السلام سرور همه بانوان جهان اولین و آخرین است...»(8)

ص: 111


1- بحار ، ج43، ص 46- مناقب شهر آشوب ،ج3، ص104.
2- کشف الغمه، ج2،ص23.
3- کشف الغمه ، ج2 ،ص 23- بحار، ج43، ص19 و 26- امالی مفید، ص56- امالی طوسی چاپ نجف ،ج 2،ص41 - امالی صدوق ، ص 313- مناقب شهرآشوب ، ج3،ص 106 - 107 - عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج2، ص 26 وص 46 - 47.
4- بحار ،ج 43، ص 19- خصال صدوق.
5- بحار ، ج 43، ص 20 - 19 - عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص 62.
6- بحار ،ج43،ص 36- مناقب شهر آشوب ،ج 3، ص 105.
7- بحار ،ج 43، ص 36 -مناقب شهرآشوب ،ج3، ص105.
8- بحار ،ج 33، ص24- امالی صدوق ، ص 393.

مفضل می گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم: «در مورد فرمایش رسول خدا صلی الله علیه وآله که درباره فاطمه فرمودند:«سرور بانوان جهان است»،به من خبر بدهید که آیا فقط سرور بانوان زمان خود بود؟ »

فرمود:«این برای مریم است که سیّده بانوان زمان خود بود، و فاطمه علیها السلام سرور بانوان جهان از اولین و آخرین است.»(1)

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام از پدران گرامی خویش از امیر مؤمنان على علیه السلام روایت کرده است که پیامبر صلی الله علیه واله فرمودند: «روز قیامت منادی الهی از زیر عرش پروردگار ندا می دهد:ای گروه آفریدگان!چشمها بر هم نهید که فاطمه دختر محمّد صلی الله علیه وآله عبور کند.»(2)

«ابوایّوب انصاری» نیز از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل می کند: «روز قیامت منادی از زیر عرش ندا می کند: ای اهل محشر! سر بزیر افکنيد و چشمها ببندید تا فاطمه علیها السلام از صراط عبور فرماید، و آن گرامی عبور می کند در حالی که هفتاد هزار نفر از حوریان بهشتی همراه اویند.»(3)

پیامبر صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام فرمودند:«..ای فاطمه! خداوند متعال بار دیگر برزمین نظر افکند و از آن شوهر تو را انتخاب کرد، و بر من وحی فرمود تا تو را به ازدواج او درآورم، آیا نمی دانی که خدا برای کرامت و بزرگداشت تو، تو را به کسی که از همه مسلمانان پیشتر اسلام آورده وحلم و شکیبائیش بزرگتر و علمش بیشتر است تزويج فرموده است؟ ...(4)»

امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر خداوند امیر مؤمنان علی علیه السلام را برای فاطمه نمی آفرید، برای آن گرامی در روی زمین همسری نبود»(5).

«سفیان بن عیینه»می گوید:«امام صادق علیه السلام در تفسير آيه« مَرَجَ الّبَحرَينِ یَلتَقِیَانِ؛ روان گرد در دریا را که به هم برسند و ملاقات نمایند»(6)فرمود: منظور علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام است ...و«یَخرُجُ مِنهُمَا اللُّؤلُؤ وَالمَرجَانٌ؛از آن دو،لؤلؤ ومرجان بیرون می آید»(7)، فرمود: منظور امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام می باشد.»(8)

ص: 112


1- بحار،ج43، ص24- مناقب،ج3، ص 105( بدون ذکر نام راوی).
2- کشف الغمه، ج2، ص13- مسند الامام الرّضا علیه السلام (چاپ مکتبه صدوق تهران 1292 قمری،)ج1، ص 142.
3- کشف الغمه ، ج2، ص 13- امالی مفید ، 76- امالی صدوق، ص 25 - مناقب شهرآشوب ، ج3،ص 107.
4- بحار، ج43،ص 97 و 98-خصال صدوق، ص 412.
5- بحار ،ج 43،ص 97- امالی طوسی ،ج 1، ص42 - کشف الغمه ، ج2، ص 19و 21 - اصول کافی، ج1 ، ص461- منتهی الآمال، ص 159.
6- سوره الرّحمن آیه 19.
7- سوره الرّحمن ،آیه 22.
8- بحار ،ج43 و 42- مناقب شهرآشوب ، ج3، ص 101.

از امام صادق علیه السلام سؤال شد: «چرا فاطمه علیها السلام« زهراء» (درخشنده) نامیده شده؟»فرمود:«زیرا هنگامی که در محرابش به عبادت می ایستاد، نور او برای اهل آسمان می درخشید همچنان که نور ستارگان برای اها زمین می درخشد.» (1)

روایت شده: «هرگاه فاطمه علیها السلام به نماز و عبادت خویش مشغول می بود و یکی از کودکانش گریه میکرد، می دیدند که گهواره حرکت می کند و فرشته ای آن را می جنباند.»(2)

امام باقر علیه السلام نقل می فرماید: «رسول خدا صلی الله علیه وآله سلمان را (برای کاری) به خانه فاطمه علیها السلام فرستاد، مسلمان می گوید: دربخانه ایستادم و سلام کردم، و صدای فاطمه علیها السلام را می شنیدم که داخل خانه قرآن می خواند و آسیای دستی - که در خانه ها برای تهیّه آرد به کار می رفت -بیرون از جایگاه او خودبخود می گشت...»(3)

مهر و محبت پیامبر صلی الله علیه وآله نسبت به فاطمه علیها السلام

از شگفتیهایی که حیات نورانی، فاطمه علیها السلام را ارجمندتر می سازد، مهر و علاقة زائدالوصف پیامبر عظیم الشان صلی الله علیه وآله نسبت به اوست.این مهر و علاقه چنان زیاد و شدید بود که باید آن را از جمله شگفتیهای زندگی پیامبر صلی الله علیه وآله دانست، و اگر در این نکته دقّت شود که پیامبر مکرّم اسلام صلی الله علیه وآله برترین انسان و مقرّبترین بندگان نزد خدای متعال و معیار حق و میزان عدل و اعتدال در همه امور بود، چنانکه «سنت»-یعنی:مجموعة اقوال و اعمال و حتّی تقریرات او سند دیانت و مستندشریعت است، و لازم است همسنگ کتاب الهي سرمشق اعمال همه امّت تا قیام قیامت قرار گیرد - و به نصّ کتاب خدا «مَايَنطِقُ عَنِ الهَوىِ إِنَّ هُوَ إِلاّ وَحیٌ يُوحى»(4) حتّی هیچ کلمه ای از گفتار او از روی هوای نفس نیست و همه از وحی سرچشمه می گیرد؛با توجّه به این خصوصیات به ارجمندی مقام معنوی فاطمه علیها السلام بیشتر پی می بریم و در می یابیم همانطور که پیشوایان معصوم فرموده اند: «فاطمه علیها السلام از جمله معصومین و از زمره افراد آسمانی است.»

پیامبر صلی الله علیه وآله دختران دیگری نیز داشت و با آن که نسبت به خانواده و بستگان حتّی بیگانگان بسیار مهربان و خوشرفتار بود، در عین حال محبّت ویژه او به فاطمه علیها السلام كاملاً مشخّص و متمایز است، و جالب تر آن که در فرصتهای گوناگون این محبّت را صریحاً اعلام و

ص: 113


1- بحار ،ج43، ص 12- معانی (چاپ 1379 تهران) ص 64 -علل الشرایع (چاپ مکتبه طباطبائی قم )،ص173.
2- بحار ،ج 43، ص 45 - مناقب شهر آشوب ،ج 3، ص 116.
3- بحار، ج43، ص 46- مناقب شهر آشوب ، ج 13، ص 116.
4- سوره نجم،آیه 3و4.

نزد مردم بر آن تأکید می فرمود،و این خود سندی است بر آن که زندگی فاطمه علیها السلام و خانواده فاطمه علیها السلام با سرنوشت اسلام همراه و توأم است و رابطه پیامبر صلی الله علیه وآله و فاطمه علیها السلام تنها رابطة یک پدر با دختر عزیز خود نیست بلکه با مسائل حیاتی یک اجتماع، با آینده یک امّت، و با اوامر الهی پیرامون رهبری و امامت مسلمین کاملاً مرتبط است.

اینک امواجی از دریای مهر و عطوفت پیامبر صلی الله علیه وآله نسبت به فاطمه علیها السلام را به تماشا بنشینیم، و از آنها درس بیاموزیم:

1-«روش پیامبر صلی الله علیه وآله چنین بود که : چون می خواست به سفری برود با آخرین فردی که وداع می کرد فاطمه علیها السلام بود، و چون از سفر باز می گشت به دیدار اوّلين کسی که می رفت فاطمه علیها السلام بود»(1).

2-امام باقر و امام صادق علیهما السلام نقل کرده اند که:«پیامبر صلی الله علیه وآله همواره پیش از خواب گونه فاطمه علیها السلام را می بوسید و چهره خود را روی سینه او می گذاشت و برایش دعا می کرد.»(2)

3-از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فاطمه علیها السلام فرمود : «هنگامی که آیه «لَا تَجعَلُوا دُعَاءُ الرَّسُولِ بَينَكُم کَدُعَاء بَعضِكُم بَعضَاً(3):پیامبر را به هنگام خطاب مانند خودتان صدا نکنید و نام نبرید( او را یا رَسُولَ اللَّهِ خطاب کنید)»نازل شد،من بیم داشته که در خطاب به رسول خدا صلی الله علیه وآله بگویم:«ای پدر!»بنابراین می گفتم: «یا رَسُولَ اللَّهِ».دو سه بار پیامبر صلی الله علیه وآله چیزی نگفت، آنگاه یک بار به من رو کرد و فرمود: ای فاطمه! أن أيه در مورد تو نازل نشده و در مورد خانواده و نسل تو نیز نازل نشده ،تو از من هستی و من از توام؛ ان ايه برای جفاکاران و درشتخويان قریش که اهل گردنکشی و تکبّرند نازل شده است،تو همچنان در خطاب به من بگو: «ای پدر!»که این دل را زنده برمی دارد و خدا را خشنودتر می سازد.»(4)

4-پیامبر می فرمودند:«فاطمه پاره تن من است،کسی که او راخوشحال سازد مرا خوشحال ساخته و کسی که او را ناراحت کنند مرا ناراحت کرده است، فاطمه گرامی ترین مردم نزد من است»(5)

ص: 114


1- بحار ، ج43،ص 40- کشف الغمه ، ج2، ص 6- مناقب شهر آشوب ، ج3، ص 113.
2- بحار ،ج43، ص 42- مناقب شهر آشوب ، ج3، ص 114.
3- سوره نور،آیه 63.
4- بحار ،ج43، ص 32و 33- مناقب شهر آشوب ، ج3 ، ص 102- بیت الاحزان ،ص 19.
5- بحار ، ج43، ص39 - مناقب شهر آشوب ، ج3، ص 112- منتهی الآمال ، ص160.

5- و نیز می فرمودند:«.... او پاره تن من و قلب من و روح من در بدن من است ،کسی که او را بیازارد مرا آزرده و کسی که مرا بیازارد خدا را آزرده است .»(1)

6-«عامر شعبی»،«حسن بصری»، «سفیان ثوری»، «مجاهد»، «ابن جبير» ،«جابر بن عبدالله انصاری» و امام باقر و امام صادق علیهما السلام، همه از پیامبر صلی الله علیه وآله نقل کرده اند که فرمود: «همانا فاطمه پاره تن من است کسی که او را خشمگین سازد مرا خشمگین ساخته است»و«بخاری»نیز همین را از«مسوربن مخرمه» نقل کرده است.

و در روایت«جابر»چنین نقل شده:«پس آن که او را اذیت کند همانا مرا اذيت کرده و آن که مرا اذیت کند همانا خدا را اذیت کرده است».

و نظير همین مضمونها در«صحیح مسلم»و«حلية الاولياء أبونعيم»و بسیاری کتب دیگر از دانشمندان اهل تسنّن ذکر شده است.(2)

7-پیامبر صلی الله علیه وآله بیرون آمد در حالی که دست فاطمه علیها السلام را گرفته بود، و فرمود: هر کس این را می شناسد، می شناسد و هر کسی نمی شناسد او فاطمه دختر محمّد است، و او پاره تن من، و قلب من، و روح من در میان دو پهلوی من است،پس هر کس او را بیازارد مرا آزرده و هر کس مرا بیازارد همانا خدا را آزرده است.»(3)

8- پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «.... دخترم فاطمه سیّده زنان جهان از اوّلین و آخرین است، و او پاره تن من و نور چشم من و میوه دل من و روح من در بدن من استه و او حوریّه ای است به صورت انسان؛زمانی که در محرابش به عبادت در پیشگاه پروردگارش می ایستد، نور او برای فرشتگان آسمان می درخشد همچنان که نور ستارگان برای اهل زمین می درخشد،و خدای عزیز و جلیل به فرشتگانش می فرماید:«فرشتگان من!کنیز من فاطمه، سيّده کنیزان مرا بنگرید که در پیشگاه من ایستاده و اندامش از خوف و خشيت من لرزان است، و با قلب خود به عبادت من روی آورده است، گواه باشید که من پیروان او را از آتش دوزخ امان بخشیدم ...»(4)»

ص: 115


1- کشف الغمه ،ج2، ص 24.
2- بحار ،ج43، ص39- مناقب شهرآشوب ،ج 3،ص112- کنز الفوائد کراجکی (چاپ مکتبه مصطفوی قم )،ص 360(در قسمت پنجم موسوم به رساله تعّجب) - فصول المختاره شیخ مفیدص57.
3- کشف الغمه ،ج2، ص24.
4- امالی صدوق،ص100 - 99 : بیت الاحزان ،ص 31؛بحار ،ج 43، ص 173 - 172.

ازدواج آسمانی

در سال دوّم هجرت، پیامبر صلی الله علیه وآله فاطمه را با امیر مؤمنان علی علیه السلام تزویج فرمود،(1) و این وصلت فرخنده براستی شایسته آنان بود زیرا به تصریح پیشوایان معصوم، مردی جز على علیه السلامنمی توانست کفو و همسر فاطمه علیه السلام باشد.(2)

از ویژگیهای این ازدواج که بیانگر علوّ مقام أن دو گرامی است آن که پیامبر صلی الله علیه وآله خواستگاری بسیاری از سران و اشراف قریش و عرب را نپذیرفت و می فرمود: «ازدواج فاطمه به فرمان الهی بستگی دارد.»(3)و سرانجام که علی علیه السلام به خواستگاری آمد از او پذیرفت و فرمود:

«پیش از آمدن تو فرشته الهی به من خبر داد که خدای متعال فرمان داده است فاطمه علیها السلام را باعلى علیه السلام تزویج نمائی»(4)

آنگاه از امیر مؤمنان علی علیه السلام پرسید: «برای تدارک ازدواج چه داری؟» و علی علیه السلام به عرض رساند که جز یک«زره»و یک «شمشیر» و یک «شتر» که با آن آبکشی می کرد، چیز دیگری ندارد. و پیامبر صلی الله علیه وآله از او خواست زره را بفروشد و با پول آن که حدود پانصد درهم بود اثاث و جهیزیه بسیار ساده ای برای فاطمه علیها السلام خریداری شد، و نیز ضیافتی بر پا داشتند و گروهی از

مسلمین را اطعام نمودند و با شادی و سرور و همراه با دعای پیامبر صلی الله علیه وآله ، فاطمه علیها السلام را به خانه على علیه السلام بردند.(5)

هر گوشه از داستان این ازدواج نورانی و آسمانی برای پیروان راه پیامبر صلی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام ، بیانگر تأییدات الهی و توجّه خاص خدای متعال به خاندان نبوت و امامت است،و در عین حال سادگی و نورانیت تعلیمات اسلام را در مورد ازدواج آشکار می سازد.

و اکنون فراز های جالبی اتر این واقعه را مرور می کنیم :

هنگامی که علی علیه السلام به خواستگاری آمد، پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «پیش از تو مردان دیگری نیز فاطمه را خواستگاری کردند و در مورد هر یک به فاطمه سخن گفتم در چهره او بی میلی و کراهت مشاهده کردم، اینک همین جا بمان تا من بازگردم.آنگاه پیامبر صلی الله علیه وآله نزد فاطمه رفت و خواستگاری علی علیه السلام را به او

ص: 116


1- کشف الغمه ،ج1 ،ص 493 - منتهی الآمال ، ص68 در ذکر وقایع سال دوم هجری.
2- بحار ، ج43، ص 92و 93 و 107- مناقب شهر آَوب، ج2، ص 29- امالی طوسی ،ج 1، ص 42- کشف الغمه ، ج2، ص 31 - اصول کافی ، ج1، ص 461 - عیون اخبار الرضا علیه السلام ،ج 1، ص 335.
3- کشف الغمه ، ج1، ص 477 و 495- مناقب شهر آَوب ،ج 2، ص 30و31.
4- بحار ج 11 ص 124 و 127- کشف الغمه، ج1، ص480 و 481 و 483 - مناقب شهر آشوب ،ج3، ص 126و 127- و نیز آسمانی بودن این ازدواج در امالی صدوق ،ص223 و 237 و 356 و 449 و 450-و در مسند الامام الرضا علیه السلام ،ج 1،ص 140 - 142.
5- کشف الغمه ، ج1 ،ص 480 - 489.

خبر داده و فاطمه سکوت کرد ولی روی برنگرداند، پیامبر برخاست و فرمود:«الله اكبر، سکوتش نشان رضایت اوست.»(1)

مهریه ازدواج علی و فاطمه علیهما السلام یک «زره»بود که فروخته شد و با بخشی از قیمت آن جهیزیه ای به شرح ذیل تهیه گردید :

یک پیراهن .

یک روسری بزرگ.

یک حوله سیاه خیبری.

یک تختخواب ریسمانی .

دو عدد تشک که یکی از پشم گوسفند و دیگری از لیف خرما پر شده بود .

چهار عدد بالش.

یک پرده پشمینه.

یک قطعه حصير و بوریا.

یک عدد آسيای دستی.

یک طشت مسی.

ظرفی چرمی.

یک مشک برای آبکشی .

یک کاسه برای شیر .

یک آفتابه.

یک سبوی سبزفام.

چند کوزه سفالین.(2)

على علیه السلام نیز جهت ازدواج چیزهائی به این شرح برای خانه خود تهیّه کرد :

چوبی میان دو دیوار خانه نصب نمود که لباسها را بر آن پیاويرند .

یک پوست گوسفند و یک متکا که از لیف خرما پرشده بود.

و خانه را با مقداری شن نرم فرش کرد.(3)

ص: 117


1- بحار ،ج43، ص 93 و 111و 112 - امالی طوسی ، ج1، ص 38- و قسمت اخیر این روایت در مناقب شهر آشوب ،ج3، ص 127 هم ذکر شده است.
2- امالی طوسی ، ج1، ص 39، و نیز در بیت الاحزان ،ص 33 - 34.
3- بحار ، ج 43، ص 114- مناقب شهر آشوب ،ج 3، ص 129.

اخلاق و روش فاطمه علیها السلام و گوشه هایی از زندگی او

زهد

از امام صادق علیه السلام و نیز از «جابر انصاری» نقل شده است که: «پیامبر صلی الله علیه وآله ، فاطمه علیها السلام را دید که لباسی خشن بر تن دارد و به دست خویش (آسيا می گرداند) و آرد می کند، و در همان حال فرزند خود را شیر می دهد. اشک به چشمان پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و فرمود: «دخترم! تلخی دنیا را بعنوان مقدّمه شیرینی آخرت تحمّل کن»

عرض کرد:«ای رسول خدا!خدای را بر نعمتهایش ستایشگر و سپاسگزارم .»

و خدای متعال این آیه را نازل فرمود: «وَلَسَوّفَ یُعطیِکَ رَبُّکَ فَتَرضی؛(1) و بزودی پروردگارت[آنقدر]به تو عطا خواهد کرد تا راضی و خشنود شوی»(2)

تقسیم کار منزل با على علیه السلام

1-امام صادق علیه السلام می فرماید:«..على علیه السلام أب و هیزم می آورد و فاطمه علیها السلام آرد می کرد و خمیر می ساخت و نان می پخت و لباسها را وصله می زد،و آن بانوی گرامی از زیباترین مردم ہود و گونه های مطهّرش از زیبائی مثل گُل بود.درود خدا بر او و بر پدر و شوهر و فرزندانش باد».(3)

ص: 118


1- سوره «والضّحی» آیه5.
2- بحار ، ج43، ص 85 و 86- مناقب شهر آشوب ، ج2، ص 120- منتهی الآمال، ص161- بیت الاحزان ،ص24 با حذف قسمت آخرت روایت.
3- روضه کافی (چاپ اسلامیه تهران) ص 165.

2-على علیه السلام فرموده است: «فاطمه علیها السلام به قدری با مشک آبکشی کرد تا بر سینه اش اثرگذاشته و به قدری با آسيای دستی آرد کرد تا دستهایش مجروح شد، و آنقدر خانه روبی کرد و برای پخت و پز آتش زیر دیگ نهاد که لباسهایش گرد آلود و دودی گردید؛ و در این امور زحمت و رنج بسیار به او می رسد...(1)

پیامبر صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام کمک می کند

رسول خدا صلی الله علیه وآله به منزل على علیه السلام وارد شد، او را دید که همراه فاطمه علیها السلام مشغول آسیا کردن هستند، پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «کدامیک خسته ترید؟»

علی علیه السلام عرض کرد: «فاطمه: ای رسول خدا صلی الله علیه واله!»

پیامبر صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام فرمودند: «دخترم! برخیز» و فاطمه برخاست و پیامبر صلی الله علیه وآله به جای او نشست و با علی علیه السلام در آرد کردن دانه ها یاری فرمود.(2)

بانویی که چیزی از شوهر نمی خواهد

امام باقر علیه السلام فرموده اند: «فاطمه علیها السلام برای علی علیه السلام تعهّد کرد که کارهای خانه و خمیر کردن و نان پختن و روفتن منزل را انجام دهد و علی علیه السلام برای او متعهّد شد که کارهای بیرون از منزل مثل هیزم آوردن و تهیه غذا را انجام دهد.

یک روز علی علیه السلام از فاطمه علیها السلام پرسید: «آیا غذایی داری؟»

فاطمه علیها السلام عرض کرد: «سوگند به آن که حقّ تو را عظیم کرده است از سه روز پیش تاکنون چیزی نداریم که برایت بیاورم.»

فرمود: «چرا به من نگفتی؟»

عرض کرد: «رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا از این که چیزی از تو بخواهم نهی کرده و فرموده است:تو از پسر عمویت چیزی مخواه، اگر خودش چیزی آورد بگیر وگرنه تو از او مخواه...» (3)

تفاهم در زندگی مشترک

امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرماید:«به خدا سوگند(در سراسر زندگی مشترک با فاطمه علیها السلام ) تا آنگاه که خدای عزیز و جلیل او را قبض روح فرمود هرگز او را خشمگین نساختم و بر هیچ

ص: 119


1- بحار ،ج43، ص 42، ص82 - بیت الاحزان ، ص23.
2- بحار ،ج 43، ص50و 51 - بیت الاحزان ،ص21.
3- بحار ، ج43، ص31- تفسیر عیاشی ، ج1، ص 171.

کاری او را اکراه و اجبار نکردم، و او نیز مرا هرگز خشمگین نساخت و نافرمانیِ من نکرد؛ هر وقت به او نگاه میکردم رنجها و اندوههایم برطرف می شد.»(1)

راستگوترین بانو

«عایشه »گفته است:«هرگز راستگوتر از فاطمه علیها السلام ندیدم جز پدرش (رسول اکرم صلی الله علیه وآله ).»(2)

عبادت

«حسن بصری»می گوید: «در این اقت عابدتر از فاطمه علیها السلام نیامده است، آنقدر به نماز و عبادت ایستادکه پاهایش ورم کرد. (3)»

دعا برای دیگران

امام مجتبی علیه السلام نقل فرموده اند که: «مادرم فاطمه علیها السلام را دیدم شب جمعه در محراب خود به عبادت برخاسته است و تا نمایان شدن سپیده صبح در عبادت و رکوع و سجود می بود،و می شنیدم که برای مؤمنین و مؤمنات دعا می فرمود و آنان را نام می برد و برایشان دعا می کرد و برای خود هیچ دعا نمی کرد،به او گفتم:مادر! چرا همانطور که برای دیگران دعا می فرمایی برای خودت دعا نمی کنی؟»

فرمود: «پسرم، ابتدا همسایه سپس خانه خود .(4)»

حجاب

امام موسی بن جعفر علیه السلام از پدرانش نقل فرموده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود: «فرد تابینائی اجازه خواست که به منزل فاطمه علیها السلام وارد شود، آن گرامی خود را از او پنهان نمود.(5) رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: چرا خود را از وی پنهان نمودی در حالی که نابیناست و تو را نمی بیند؟

عرض کرد: اگر او مرا نمی بیند من او را می بینم، و نیز رایحه و عطر را می برید.

ص: 120


1- بحار ، ج 43، ص 134- کشف الغمه ، ج 1 ، 493- بیت الاحزان ، ص 37.
2- بحار ،ج 43 ص53- کشف الغمه ، ج 3، ص 30- مناقب شهر آشوب ، ج ، 119.
3- بحار ،ج 43 ،ص 84- مناقب شهر آشوب ج3، ص 119- منتهی الآمال ،ص 161 - بیت الاحزان ص 22.
4- کشف الغمه ، ج2، ص 25 و 26- بحار ، ج43، ص 81 و 82- منتهی الآمال ص 161-بیت الاحزان ص 22.
5- شاید مقصود این باشد که آن حضرت پشت پرده ای رفت.

رسول خدا صلی الله علیه واله فرمود: گواهی میدهم که تو پاره تن منی.»(1)

عفاف و دوری از نامحرمان

فاطمه علیها السلام در پاسخ این سؤال که« برای زنان چه چیز بهتر است؟» فرمودند: «برای زنان بهترین چیز آن است که مردان را نبینند و مردان نیز آنان را نبینند».(2)

و نیز در پاسخ سوال پیامبر صلی الله علیه وآله که از یاران خویش پرسیده بودند:«زن چه وقت به پروردگار خویش مقرّبتر و نزدیکتر است؟»، فاطمه علیها السلام گفتند:«زن آنگاه به خدای خویش نزدیکتر و مقرّبتر است که در قعر منزل خویش اقامت گزیند[و بی جهت از منزل خارج نشود ].»

پیامبر صلی الله علیه وآله (چون پاسخ فاطمه را شنید) فرمود: «فاطمه پاره تن من است»(3)

البته روشن است که بیرون آمدن زنان مادامی که سبب انجام حرامی نشود اشکال ندارد و احياناً به خاطره پاره ای از امور رُجحان یا لزوم پیدا می کند، و منظور از این روایات، این نکته می باشد که: بهتر است زنان بلون جهت و ضرورت خود را در معرضِ دید مردان نامحرم قرار

ندهند.

تقسیم کار با خادمة منزل

«سلمان فارسی» می گوید: «فاطمه علیها السلام نشسته بود و آسیای دستی جو را آرد میکرد و دسته آسیا (به جهت مجروح بودن دست فاطمه علیها السلام، خونین بود، و حسین علیه السلام که در آن هنگام کودک خردسالی بود در گوشه ای از خانه از گرسنگی گریه می کرد؛ عرض کردم:ای دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله دستت را مجروح کرده ای در حالی که فضَه»*(4)هست (که کارها را انجام دهد)؛ فرمود رسول خدا صلی الله علیه وآله به من سفارش کرده است که یک روز خدمت (کار در خانه )با «فضّه» و یک روز با من باشد، و نوبت او دیروز بود...»(5)

ص: 121


1- بحار، ج 43، ص91 -ریاحین الشریعه (تألیف شیخ ذبيح الله محلّاتی - چاپ اسلامیه تهران)، ج 1، ص216- منتهي الأمال ص161 و 162.
2- کشف الغمه، ج 3، ص 23 و 24 - مناقب شهر آشوب ج3،ص 119- منتهى الأمال ص161.
3- بحار ج3 ص 93 منتهي الآل ؛ص162
4- «فضّه» از بانوان بسیار پرهیزگار و خادمه حضرت زهرا علیها السلام است. باید توجه داشته که زهرا علیها السلام همانطور که خود در روایتی می فرماید در طیّ چند سال اوّل زندگی با علی علیه السلام در تنگدستی و سختی زندگی کرده است. (بحار ج 43، ص88)،ولی از وقتی که پیامبر صلی الله علیه وآله املاک فلک را به او بخشید وضع بهتر شده و نیز نقل شده که پیامبرصلی الله عیه وآله «فضّه» را که کنیزی بود به او بخشيد (مناقب شهرآشوب ج3 صب120)؛بنابراین اگر در برخی روایات دیده می شود که اهل بیت در دشتی و تنگدستی بوده اند و در برخی دیگر از وجود خادمه در منزل سخن گفته شده، باید توجه داشت که مربوط به دوره های مختلفی از زندگی زهرا علیها السلام است .
5- بحار ج33 ص 28-بیت الاحزان ص20.

گذشت از زينتها

1-امام سجّاد علیه السلام فرمودند:«اسماء بنت عمیس»برایم نقل کرد که من نزد (جدّة تو) فاطمه علیها السلام بودم هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله بر او وارد شد و او گردنبندی از طلا به گردن داشت که امیر مؤمنان علی علیه السلام از سهم خود از غنائم برای او خریده بود، پیامبر فرمود: «ای فاطمه!(شایسته است که از این زینت حلال پرهیز نمایی تا )مردم نگویند فاطمه دختر محمّد لباس جبّاران بر تن می کند!»

فاطمه علیها السلام گردنبند را فروخت و با آن بنده ای را خریداری و آزاد بساخت، و رسول خدا صلی الله علیه وآله از این کار شادمان شد(1).

2- امام باقر علیه السلام فرموده است: رسول خدا صلی الله علیه وآله چون می خواسته به سفری برود با هر کس از اقوامش می خواست خداحافظی می کرد و با آخرین فردی که خداحافظی می کرد فاطمه علیها السلام بود و شروع سفرش از خانه او بود،و چون بازمی گشت ابتدا نزد فاطمه می رفت و دیدار اقوام را از او شروع می فرمود.

یک بار پیامبرصلی الله علیه وآله به سفر رفت و على علیه السلام نیز از غنایم جنگی چیزی به دست آورده و به فاطمه داده و رفته بود، و فاطمه علیها السلام با آن، دو النگوی نقره و پرده ای تهیه فرموده و پرده را جلوی در آویخت؛ چون رسول خدا صلی الله علیه وآله بازگشت، به مسجد داخل شد و سپس همانطور که عادتش بود به سوی خانه فاطمه علیها السلام أمد، فاطمه علیها السلام شادمان برخاست و با شور و شوق به سوی پدر شتافت؛ اما پیامبر صلی الله علیه وآله چون النگوی نقره را در دست او و پرده را بر در خانه مشاهده کرد، [پیش نیامد و] در جایی[ کنار در]نشست که فاطمه علیها السلام را می دید، فاطمه علیها السلام گریست و اندوهگین شد و گفت: «پیش از این با من اینگونه رفتار نمی فرمود.»

پس دو پسر خود (امام حسن و امام حسين علیهما السلام ) را فرا خواند و پرده را از درب خانه کند و النگوها را از دست بِدَر آورد و النگوها را به یکی و پرده را به دیگری داد و به آنان فرمود: «نزد پدرم بروید و از من به او سلام برسانید و بگویید: ما پس از رفتن شما به سفر غير از تهیّه اینها کار دیگری نکرده ایم، اینک هرطور مایل هستید آنها را به مصرف برسانید؛آن دو از طرف مادر این موضوع را به عرض پیامبر صلی الله علیه وآله رساندند، رسول خدا صلی الله علیه وآله آن دو را بوسید و در آغوش کشید و هر یک را بر یک زانوی خود نشاند آنگاه فرمان داد آن دو النگو را شکسته و قطعه قطعه کردند و اهل «صفّه» را فرا خواند- و آنان گروهی از مهاجرین بودند که نه خانه ای

ص: 122


1- بحار ج 43 ،ص 81- عیون اخبار الرّضا عليه السلام ج 2، ص 45-، و نیز خلاصه ای از این روایت با اندک تفاوت در مناقب شهر آشوب ج3، ص 121.

داشتند و نه مالی - و تکّه های النگو را میان آنها تقسیم فرمود و سپس پرده را - که پارچه ای طولانی ولی کم عرض بود -میان افرادی از آنان که برهنه بودند و پوششی نداشتند تقسیم کرد...

آنگاه رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند بر فاطمه رحمت آوَرَد، همانا خدای متعال به جهت این پرده، از لباسهای بهشتی به او خواهد پوشاند و به جهت این النگوها از زينتهای بهشتی به او عطا خواهد کرد.(1)»

پیراهن عروسی

پیامبر صلی الله علیه وآله برای فاطمه و شب عروسی او پیراهنی تهیه فرمودند زیرا پیراهنی که فاطمه بر تن داشت وصله دار بود، در این هنگام مستمندی به خانه آنان مراجعه کرد و لباس کهنه ای طلبيد، فاطمه علیها السلام خواست پیراهن وصله دار را به فقیر بدهد، امّا به یاد آورد که خدای متعال می فرماید:

«لَن تَنالُوا البِرَّ حَتَّى تُنفِقُوا مِمَّا تُحبُّون؛به نیکی نمی رسید تا آنگاه که از آنچه دوست دارید انفاق کنید»(2)، به همین جهت پیراهن نو را به فقير داد...(3)

زهد و خوف از خدا

هنگامی که آية «وَ إِنَّ جَهَنُّمَ لمَوُعِدُهُم أَجمَعِينَ لَها سَبعَةُ أَبوابٍ لِكُلُّ بَابٍ مِنهُم جُزءٌ مَقسُومً:دوزخ میعادگاه همگی ایشان است که هفت درب دارد و برای هر دربی سهم معیّنی از ایشان خواهد بود»(4)نازل شد. رسول خدا به صدای بلند گریست،و اصحاب او از گریه آن بزرگوار گریستند امّا نمی دانستند جبرئیل چه بر او فرود آورده است،و(از هیبت پیامبر )هیچ یک توان آن که با او سخن بگویند نداشتند، و پیامبر صلی الله علیه وآله چنان بود که چون فاطمه علیها السلام را می دید شادمان می شد، به همین جهت، سلمان به خانه فاطمه علیها السلام رفت تا او را از قضيه آگاه سازد، و آن گرامی را دید که مقداری جو را آسيا میکند و می گوید:«وَمَا عِندَ اللَّهِ خَيرُ وَأَبقِى؛آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است»(5)

عبایی پشمین بر تن دارد که دوازده جای آن با لیف خرما وصله شده است. سلمان وضع

ص: 123


1- بحار ، ج33، ص83 - 82 - مکارم الاخلاق چاپ بیروت ص 93 ، 95 و خلاصه ای از این روایت در منتهی الآمال ص 159 و 160 ونیز خلاصه ای از این روایت در مناقب شهر آشوب ج3،ص121.
2- سوره آل عمران، آیه 92.
3- ریاحین الشریعه ج1،ص 106 به نقل از «النبر المذاب».
4- سوره حجر آیه 43 و 44.
5- سوره قصص آیه 60 و سوره شوری آیه 36.

پیامبر صلی الله علیه وآله را و این که جبرئیل بر او چیزی فرود آورده است به فاطمه علیها السلام خبر داد و آن گرامی برخاست و همان عبای وصله دار را بر خود پیچید(و حرکت کرد)،سلمان(از مشاهده آن بسیار متأثر و اندوهگین شد و)گفت:«دريغا،دختران کسری و قیصر ابریشم و حریر می پوشند و دختر محمّد صلی الله علیه وآله عبایی پشمین بر تن دارد که دوازده جای آن با لیف خرما وصله شده است!»

فاطمه علیها السلام بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد شد و سلام کرد و عرض کرد:«پدر جان !سلمان از لباس من تعجّب کرده است،در حالی که سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث فرمود،پنچ سال است که من و علىّ علیه السلام از اثاث زندگی چیزی نداریم جز پوست گوسفندی که روزها روی آن به شترمان علوفه می دهیم و شبها بستر ما است، وبالش ما از پوستی است که درون آن از لیف خرما پر شده است!»

پیامبر فرمود:«ای سلمان! دختر من از گروه پیشگامان و سبقت گرفتگان (به سوی خدا)است.»

فاطمه علیها السلام عرض کرد: «ای پدر فدای تو شوم چه چیزی موجب گریستن شما شد.»

پیامبر صلی الله علیه وآله از آیه ای که جبرئیل فرود آورد به او خبر داد، فاطمه علیها السلام چون آیه را شنید چنان گریست که بر زمین افتاد، و پیاپی می گفت: «وای، وای بر کسی که در آتش دوزخ افتد ....»(1)

گرسنگی و غذای آسمانی

«ابوسعید خدری»می گوید: یک روز علی بن ابیطالب علیه السلام سخت گرسنه بود، به فاطمه علیها السلام گفت: «آیا نزد تو غذایی هست که به من بدهی؟»

عرض کرد:«نه، سوگند به خدایی که پدرم را به نبوّت و تو را به وصایت گرامی داشت هیچ همه چیز نزد من نیست، و دو روز است که هیچ طعامی نداشته ایم جز غذای مختصری که آن را به تو داده ام و تو را بر خود و این دو پسرم حسن و حسین مقدّم داشته ام.»

على علیه السلام فرمود: «چرا مرا آگاه نکردی تا چیزی برایتان تهیّه کنم؟»

عرض کرد: «ای ابوالحسن! من از خدایم شرم می کنم چیزی که توانایی آن را نداری بر تو تحميل نمایم .»

على علیه السلام از نزد فاطمه علیها السلام با اعتماد و حسن ظنّ به خدا بیرون آمد و یک دینار قرض کرد.در حالی که دینار را در دست داشت و می خواست برای خانواده خود چیزی خریداری کند.با«مقداد بن الأسود»برخورد کرد، و این در روزی بسیار گرم بود که آفتاب از بالای سر او را

ص: 124


1- ریاحین الشریعه ج1، ص148 - بیت الاحزان ص 28 و 29.

می سوزاند و زمین در زیر پا داغ بود و او را آزار می داد. علی علیه السلام چون او را دید وضع او را نگران کننده و ناخوشایند یافته، فرمود:«مقداد، چه موضوعی در چنین وقتی، تو را از خانه و خانواده ات بیرون آورده است؟!»

عرض کرد:«ای ابوالحسن! مرا واگذار و از وضعم پرسش مکن.»

فرمود: «برادر، غیر ممکن است تا از وضع تو آگاه نشوم از من بگذری.»

عرض کرد: «برادر، به خاطر خدا مرا واگذار و از حالم جویا مشو». فرمود:«برادر، ممکن نیست حالت را از من پنهان کنی.»

عرض کرد: «ای ابوالحسن! اینک که اصرار داری و نمی پذیری می گویم؛ به خدائی که محمد صلی الله علیه وآله را به نبوّت و تو را به وصنایت، گرامی داشت مرا جز کوشش برای یافتن چیزی(که رفع گرسنگی کند)از خانه بیرون نیاورد، زیرا از نزد خانواده ام آمدم در حالی که از گرسنگی به خود می پیچیدند،هنگامی که گریه اهل و عیال را دیدم نتوانستم بر زمین قرار بگیرم و غمگین و تنها بیرون آمدم. داستان و حال من این است .

چشمان على علیه السلام گریان شد چنان که اشک به محاسن مبارکه او رسیده و به او فرمود:«به آنچه سوگند یاد کردی سوگند یاد می کنم که مرا نیز از خانه بیرون نیاورد مگر همان چیزی که تو را از خانه بیرون آورد، و اینک دیناری قرض کرده ام و تو را بر خویش مقدّم می دارم.» و دینار را به او داد و خود به مسجد پیامبر صلی الله علیه وآله بازگشت و نماز ظهر و عصر و مغرب را در مسجد خواند، وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله نماز مغرب را بپایان برد از کنار علی بن ابیطالب علیه السلام عبور کرد- و او در صف اوّل قرار داشت . به او اشاره فرمود و علی علیه السلام برخاست و دنبال رسول خدا صلی الله علیه وآله راه افتاد و جلوی یکی از درهای مسجد به پیامبر صلی الله علیه وآله رسید و سلام کرد و رسول خدا پاسخ سلامش را داد و فرمود: «ای ابوالحسن!آیا تزد تو چیزی برای شام هست که همراه توبیائیم؟»

على علیه السلام سر به زیر افکند و ساکت ماند و از خجالت نزد پیامیر صلی الله علیه وآله متحیّر بود که چه جوابی بدهد.

پیامبر جریان دینار را و این که از کجا تهیّه کرده و به چه کسی داده است می دانست و خدای متعال به پیامبر صلی الله علیه واله وحی فرموده که آن شب را نزد على علیه السلام باشد؛ پیامبر صلی الله علیه وآله چون سکوت علی علیه السلام را مشاهده کرد فرمود: «ای ابوالحسن! چرا نمی گوئی«نه»تا بازگردم،یا«آری» تا همراه تو بیایم؟»

على علیه السلام از روی حیا و نیز به جهت احترام پیامبر صلی الله علیه وآله عرض کرد: «بفرمائید در خدمت شما هستیم».

ص: 125

پیامبر صلی الله علیه وآله دست علی علیه السلام را گرفت و آمدند تا بر فاطمه علیها السلام و وارد شدند،آن گرامی در محراب نماز خود تشریف داشت و نمازش را تمام کرده بود، و پشت سر او دیگی قرار داشت که بخار از آن مُتصاعد بود، فاطمه علیها السلام چون صدای پیامبر صلی الله علیه وآله را در خانه خویش شنید از محراب خود خارج شد و بر پیامبر اسلام کرد -و او عزیز ترین فرد نزد پیامبرصلی الله علیه وآله بود- به پیامبر جواب سلام او را فرمود و دست مبارک بر سر او کشید و نوازش فرمود و گفت:«دخترم چگونه روز به شب آوردی؟خدای متعال بر تو رحمت آوَرَد، به ما شام بله، خداوند تو را بیامرزد و همانا آمرزیده است.»

فاطمه علیها السلام دیگ را برداشت و نزد پیامبر صلی الله علیه وآله و علی نهاد، علی علیه السلام چون به غذا نظر افکند و بوی دلپذیر آن را استشمام نمود- پس از چند جمله - فرمود: «ای فاطمه، این غذا از کجا برایت رسيده است که هرگز همرنگ آن ندیده ام و رایحه ای به دلپذیری آن نبوییده ام و پاکیزه تر از آن نخورده ام؟!»

رسول خدا صلی الله علیه وآله دست مبارک خویش را به میان شانه علی علیه السلام نهاد و اشاره ای کرد و فرمود:«ای علی،این عوض دینار تو و پاداش دینار تو از سوی خداست«إِنَّ اللَّهَ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَیرٍ حِسابٍ خدای متعال هر کس را بخواهد روزي بی حساب می بخشد.»(1)

آنگاه پیامبر صلی الله علیه وآله(از شوق و شکر) گریست و فرمود:«ستایش خدایی را که شما را پیش از آن که از دنیا بروید پاداش بخشید، و تو را ای علی! همانند زكريّا و فاطمه را همچون مریم دختر عمران قرار داد که:«كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيهَا زَكَرِيَّا المِحرَابِ وَجَدَ عِندَهَا رِزقاً(2)؛ هرگاه زكريا به محراب عبادت مريم وارد می شد،نزد او رزق و طعام می یافت»(3).

بخشش به نیازمند و گردن بند پربرکت

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: یک روز رسول خدا صلی الله علیه وآله نماز عصر را با ما خواند و چون از نماز فارغ شد در قبله گاه نماز خویش نشست،و مردم دور او جمع بودند، در این هنگام پیرمردی از مهاجران عرب که لباسی بسیار کهنه و مندرس بر تن داشت به سوی پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و از پیری و ناتوانی نمی توانست خود را نگهدارد، رسول خدا صلی الله علیه وآله به او رو کرد و جویای حالش شد؛عرض کرد:«ای پیامبر خدا!گرسنه ام به من غذا بده،بدنم برهنه است مرا لباس بپوشان، فقير و مستمندم به من احسان و انعام کن.»

ص: 126


1- سوره آل عمران آیه 37.
2- سوره آل عمران آیه 37.
3- کشف الغمه ج2 ،ص 26 - 29 ، امالی طوسی ج2، ص 228 - 230، بحار ج43، ص 59 - 61 ، و خلاصه ای از این روایت در بحار ، ج 43،ص29، ونیز اخیر روایت در مناقب شهر آشوب ، ج 3، ص 117

فرمود:«چیزی ندارم به تو بدهم ولی راهنمای به خیر مانند انجام دهنده آن است، برو به خانه کسی که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست می دارند، و در راه خدا ایثار می کند، برو به حجرة فاطمه علیها السلام .»- و خانه فاطمه علیها السلام چسبیده به خانه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود که پیامبر صلی الله علیه وآله آن را جدا از منزل بانوان خویش برای خود قرار داده بود-وفرمود : «ای بلال! برخیز و او را به منزل فاطمه علیه السلام برسان.»

پیرمرد اعرابی همراه«بلال»آمد و بر در سرای فاطمه علیها السلام ایستاد و با صدای بلند گفت:

«سلام بر شما ای خاندان نبوّت و محلّ رفت و آمد فرشتگان و نزولگاه جبرئیل امین برای فرود آوردن وحی از سوی پروردگار جهانیان»

فاطمه علیها السلام فرمود: «سلام بر تو، تو کیستی؟»

عرض کرد: «پیر مردی از عرب که از سختی و مشقّت، مهاجرت اختیار کردم و به سوی پدرت سرور آدمیان رو اوردم، اینک ای دختر محمّد صلی الله علیه و آله! من برهنه و سخت گرسنه ام، با من احسان و مواسات(1) کن،خداوند بر تو رحمت اوَرَد»

در این هنگام فاطمه و علی و رسول خدا صلی الله علیه وآله سه روز بود غذایی نخورده بودند، و پیامبر صلی الله علیه وآله وضع آنان را می دانست،فاطمه علیها السلام دست برد و پوست دبّاغی شده گوسفندی راکه حسن و حسین علیه السلام روی آن می خوابیدند گرفت و فرمود: «ای کسی که بر در سرای ایستاده ای !این را بگیر، امید است خداوند به رحمت خویش بهتر از آن را به تو عطا فرماید»

اعرابی عرض کرد:«ای دختر محمّد! نزد تو از گرسنگی شکوه کردم و تو پوست گوسفند به من می دهی من با این گرسنگی، آن را چه کنم؟!»

فاطمه علیها السلام چون این سخن را از او شنید دست فرا برد و گردن بندی را که در گردن داشت و فاطمه دختر حمزة بن عبدالمطلّب به او هدیه کرده بود،بیرون آورد و به اعرابی داد و فرمود:«این را بگیر و بفروش، امید است خداوند به جای آن چیزی بهتر از آن به تو بدهد.»

اعرابی گردنبند را گرفت و به مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و پیامبر در میان یاران خود نشسته بود، عرض کرد:«یا رسول الله صلی الله علیه وآله، فاطمه علیها السلام این گردن بند را به من عطا کرد و فرمود: آن را بفروش امید است خدا برایت بسازد (با آن حوائجت را برآورده سازد.»

پیامبر صلی الله علیه وآله گریست و فرمود:«چگونه ممکن است خدا برایت نسازد در حالی که فاطمه دختر محمّد«بانوی همه دختران آدم» آن را به تو عطا کرده است .»

«عمّار بن یاسر»(رحمة الله عليه)برخاست و عرض کرد:«ای رسول خدا صلی الله علیه وآله آیا به من اجازه می فرمای این گردنبند را خریداری کنم؟ »

ص: 127


1- مواسات :یاری دادن به یکدیگر با ثروت.

فرمود:ای عمّار! آن را بخر، چه اگر در(خریداری) آن همه جنّ و انس شرکت جویند خدای متعال آنها را به آتش کيفر نخواهد فرمود.

عمّار گفت: «ای اعرابی گردن بند را به چند می فروشی؟»

گفت: «در برابرِ آنقدر نان و گوشت که سیر شوم،و ردائی یمانی که خود را با آن بپوشانم و در آن برای پروردگار نماز بگزارم،و دیناری که مرا به خانوادهام برساند.»

و عمّار در این هنگام سهم خود از غنيمت خیبر را که رسول خدا صلی الله علیه وآله به او عطا کرده بود فروخته و چیزی از آن برایش باقی مانده بود، گفت:«به تو در برابر گردن بند بیست دینار و دویست درهم و یک بُرد(پارچه)یمانی و شترم را می دهم که تو را به خانواده ات برساند و از نان و گوشت هم سیرت می کنم.»

اعرابی گفت:«ای مرد! بسیار سخاوتمندی!»و همراه عمّار رفت و عمّار آنچه را تعهّد کرده بود به او داد، و اعرابی نزد پیامبر صلی الله علیه وآله بازگشت و رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: «آیا سیر و پوشانده شدی؟»

عرض کرد: «آری و بی نیاز شدم، پدر و مادرم فدای شما.»

فرمود: «اینک فاطمه را به جهت احسانش دعا کن.»

اعرابی گفت:«بار خدایا!تو همواره خدای ما بوده ای و جز تو خدایی را پرستش نمی کنیم، وتو از همه جهت رازق مایی،بار خدایا! به فاطمه آنچه چشمی ندیده و گوشی نشنيده عطا کن.»

پیامبر صلی الله علیه وآله بر دعای او آمین گفته و به یاران خود رو کرد و فرمود:«همانا خداوند مضمون این دعا را در دنیا به فاطمه عطا کرده است چرا که من پدر او هستم و هیچ کس از جهانیان همانند من نیست، و علی علیه السلام شوهر اوست و اگر علی علیه السلام نمی بود هرگز برای فاطمه تا ابد همسری نبود، و خدا به فاطمه «حسن» و «حسین»را عطا کرده است و برای جهانیان همانند آن دو نیست که دو سرور نوادگان انبیاء ودو سیّد جوانان بهشتند.»

در مقابل پیامبر، مقداد و عمّار و سلمان قرار داشتند،به آنان فرمود: «آیا برایتان (در مدح و فضائل فاطمه) بیفزایم؟ »

عرض کردند: «آری یا رسول الله صلی الله علیه وآله.»

فرمود: «جبرئیل به من خبر داد که فاطمه چون از دنیا برود و دفن شود، دو فرشته سؤال کننده در قبرش از او می پرسند: پروردگارت کیست؟ »

می گوید: «الله پروردگار من است .»

می پرسند: «پیامبر تو کیست؟»

ص: 128

می گوید: «پدرم»

می پرسند: «ولیّ و امام تو کیست؟ »

می گوید: «همین که در کنار قبر من ایستاده است؛ علی بن ابیطالب علیه السلام.»

پیامبر فرمود: «آگاه باشید که من برایتان از فضائل فاطمه باز هم می افزایم و بیشتر بیان می کنم:

همانا خداوند گروهی از فرشتگان را مأمور کرده است که فاطمه علیها السلام را از پیش رو و پشت سر و راست و چپ نگهداری کنند، و آنان در زندگی با اويند و در قبر و پس از مرگ نیز همراه اویند و بسیار بر او و پدر و شوهر و فرزندان او درود می فرستند؛ پس آن که مرا پس از وفاتم زیارت کند چنان است که مرا در زندگی دیدار کرده باشد، و هر کس فاطمه علیها السلام را زیارت کند مثل آن است که مرا زیارت کرده باشد، و هر کس علی بن ابیطالب علیه السلام را زیارت کند مثل آن است که فاطمه علیها السلام را زیارت کرده باشد، و هر کس «حسن» و «حسین» را زیارت نماید مثل آن است که علی علیه السلام را زیارت کرده، و هر کس ذریّه و فرزندان حسن و حسین علیهما السلام را زیارت کند مثل آن است که آندو را زیارت کرده باشد.»

آنگاه عمّار گردن بند را گرفت و با مشک خوشيو ساخت و در پارچه ای یَمانی(1) پیچید، و غلامی داشت بنام «سهم» که او را از غنائمی که در خیبر به او رسیده بود خریداری کرده بود گردنبند را به غلام داده و گفت: «این را به رسول خدا صلی الله علیه وآله بده و خودت هم به پیامبر تعلّق داری .»

غلام گردنبند را گرفت و خدمت پیامبر شرفیاب شد و گفته عمّار را به عرض رسانیدپیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: «نزد فاطمه علیها السلام برو و گردنبند را به او بده، و تو نیز از آنِ او هستی .»

غلام گردنبند را به خدمت فاطمه علیها السلام برد و فرموده پیامبر را به اطلاع او رسانید، فاطمه علیها السلام گردنبند را گرفت و غلام را آزاد کرد،غلام خندید،فاطمه علیها السلام پرسید:«از چه می خندی ای غلام ؟!»

عرض کرد: برکت فراوان این گردنبند مرا خندان ساخته است؛ که گرسنه ای را سیر کرد و برهنه ای را لباس پوشاند و فقیری را بی نیاز ساخت و بندهایی را آزاد کرد، و خود گردنبند هم به صاحبش برگشت!»(2)

ص: 129


1- پارچه ای است که در یمن بافته می شود.
2- بحار ج 43، ص 58 - 56.

چادر نورانی

یک بار على علیه السلام مقداری جو از یک یهودی به وام گرفت؛ یهودی در گِرُو وام چیزی طلبید على علیه السلام چادری پشمین متعلّق به فاطمه علیها السلام را نزد یهودی به گرو نهاد .

یهودی آن را در اطاقی گذاشت و چون شب شد تن او برای کاری به آن اطاق وارد شد و مشاهده کرد نوری در آنجا می درخشد که همه اطاق، از آن روشن است. نزد شوهر خود بازگشت و خبر داد که در آن اطاق نوری بزرگ و درخشان دیده است، یهودی از گفتار زنش شگفت زده شد و فراموش کرده بود که در آن اطاق چادر فاطمه علیها السلام است. با شتاب برخاست و به آن اطاق آمد و مشاهده کرد نور چادر حضرت زهراست که از هر سو پرتوافکن است، چنان که گویی ماه درخشانی از نزدیک می تابد! تعجّب کرد و بیش از پیش در محلّ چادر خیره شد و دریافت که آن نور از چادر فاطمه علیها السلام است. از خانه بیرون آمد و نزد وابستگانش شتافت و زنش نیز وابستگان خود را خبر کرد و حدود هشتاد تن از یهودیان گرد آمدند و این موضوع را مشاهده کردند و همه بدین اسلام در آمدند.(1)

لباس بهشتی برای بانوی مطهری که لباس ندارد

یک بار برخی از یهودیان عروسی داشتند به همین جهت نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمده و گفتند: «ما حقّ همسایگی داریم، از شما خواهش می کنیم دخترتان فاطمه را به خانه ما بفرستی تا عروسی ما بوجود او زیبنده تر شود، و در این دعوت بسیار اصرار کردند.»

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «او همسر علی بن ابیطالب و به فرمان اوست (یعنی: باید اجازه آمدنِ او را از علی علیه السلام بگیرید).» آنان از پیامبر خواهش کردند که نزد علی علیه السلام برای این دعوت واسطه شود .

یهودیان در این عروسی همه گونه لوازم فراهم کرده و زینت و زیور چشمگیری گرد آورده بودند. و گمان می بردند که فاطمه علیها السلام با لباس مندرس و کهنه اش شرکت می کند، و می خواستند او را خوار و خفیف کرده باشند!

در این هنگام «جبرئيل» لباسی بهشتی آورد با زینت و زیوری که همانندش را ندیده بودند، و فاطمه علیها السلام آن را پوشید و بینندگان از رنگ و بوی خوش آن شگفت زده شدند، و چون به خانه یهودیان وارد شد زنان یهود در برابرش به سجده افتادند و جلوی او بر زمین بوسه می زدند و بسیاری از یهودیان به جهت همین اعجاز، اسلام را پذیرفتند و مسلمان شدند.(2)

ص: 130


1- بحار ج43، ص40و خلاصه ای از این روایت در مناقب شهر آشوب ج3، ص 117 - 118 ، منتهی الآمال ،ص 160.
2- بحار ج43،ص30.

فرشتگان به فاطمه علیها السلام کمک می کنند

«ابوذر» (رحمة الله عليه) می گوید: «یک بار رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا فرستاد که علی علیه السلام را فراخوانم. به خانه علی علیه السلام آمدم و او را صدا کردم کسی جوابم نداد، و آسیای دستی داخل خانه خودبخود میگشت و کسی کنار آن نبود! دوباره على علیه السلام را صدا کردم، بیرون آمد و رسول خدا صلی الله علیه وآله با او سخن گفت و به او چیزی فرمود که نفهمیدم. آنگاه من گفتم: از آسیایی که در خانه على علیه السلام است شگفت زده ام که خودبخود می گشت و کسی کنار آن نبود!»

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند:«دخترم فاطمه چنان است که خداوند قلب و اعضای او را از ایمان و یقین پُر ساخته و خدا از ضعف و ناتوانی او آگاه است و او را در زندگیش کمک می فرماید و کفایت می کند. آیا نمی دانی که خداوند فرشتگانی دارد که مامور کمک به خاندان محمدند صلی الله علیه وآله؟»(1)

ایثار اهل بیت علیهم السلام و نزول سوره «هَل اَتِی»

شیعه و سنّی نقل کرده اند: امیر مؤمنان و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین علیهم السلام و خادمه آنان «فضّه»، طبق نذری که کرده بودند سه روز روزه گرفتند.

شب اوّل هنگام افطار فقیری در زد، على علیه السلام افطار خود را به او داد، سایرین نیز به او اقتدا کرده و افطار خود را به فقير دادند و با آب افطار کردند.شب دوّم یتیمی در زد و باز افطار خود را به او دادند. شب سوّم نیز اسیری آمد و چیزی طلبيد، این بار نیز افطار خود را به او دادند.

آنگاه از سوی خدای متعال سوره «هَل اَتی عَلَی الاِنسَانِ» نازل شد(2) و در آن آيه «وَيُطعِموُنَ الطَّعامَ عَلی حُبَّه مِسكِيناً وَيَتيماً وَ اَسيراً» اشاره به ایثار و انفاق آن بزرگواران دارد.(3)

تفصيل این داستان را در تفاسیر شیعه و سنّی و از جمله در تفسير معروف «کشّاف» تأليف عالم و مفسّر بزرگ سنّی «جارالله زمخشری» می توان یافت.

فاطمه علیها السلام و آيه تطهير

به تصریح روایات فراوان و اعتراف مفسران شیعه و بسیاری از علماء و مفسّرین سنّی آیه

ص: 131


1- بحار ج43، ص 29، وشبیه به همین روایت با اندک تفاوت در مناقب شهر آشوب ج3،ص116.
2- امای صدوق ص 216 - 212 ،کشف الغمه ج1، ص 417 - 413.
3- مناقب شهر آشوب ج3، ص 147 و 148- منتهی الآمال ص 68 در ذکر وقایع سال دوّم.

«تطهير»:«اِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذِّهِبَ عَنكُم الرَّجسَ أَهلَ البَيتِ وَ یُطهِّرَکُم تَطهيراً»(1)در مورد امیر مؤمنان علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام نازل شده(2) و منظور از اهل بیت معصوم پیامبر صلی الله علیه وآله همین بزرگوارانند و همانطور که مفسّران بزرگ نوشته اند آيه دلالت بر معصوم بودن آنان دارد، و نیز دهها روایت و استدلال دیگر در این زمینه هست که علاقمندان می توانند برای اطلاع بیشتر به کتابهای مفصّل مراجعه نمایند؛ در این جا به نقل یک روایت أكتفا می کنیم :

«نافع بن ابی الحمراء» می گوید: «من هشت ماه(در مدینه)حاضر بودم و پیامبرصلی الله علیه وآله را می دیدم که هر روز هنگامی که برای نماز صبح بیرون می آمد به در خانه فاطمه علیها السلام می رفت و می فرمود: «اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ اَلْبَيْتِ فِي رَحْمَةِ اَللَّهِ وَ بَرَكاتُه اَلصَّلاَةَ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً؛ سلام بر شما ای اهل بیت و رحمت و برکتهای خدا بر شما باد.وقت نماز است، همانا خدای متعال اراده فرموده است که از شما اهل بیت هرگونه ناپاکی را دور سازد و پاکتان سازد پاک ساختنی»(3)

همراهان پیامبر صلی الله علیه وآله در مباهله

به تصریح احادیث متعدّد و تواریخ و تفاسیر، زهرا علیها السلام یکی از پنج نفری است که در مباهله پیامبر صلی الله علیه وآله با مسیحیان نجران شرکت داشته و این موضوع اضافه بر آن که خود فضیلتی بزرگ محسوب می شود از قوی ترین دلایلی نیز می باشد که روشن می سازد: «اهل بیت معصوم پیامبر صلی الله علیه وآله، علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هستند،و دیگروابستگان و ازواج پیامبر در این خصوصیت شرکتی ندارند.

خلاصه ای از داستان مباهله چنین است:

گروهی از مسیحیان نجران نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمدند و در مورد عیسی علیه السلام با آن حضرت گفتگو کردند؛ پیامبر صلی الله علیه وآله این آیه را بر آنان فرو خواند:

ص: 132


1- سوره احزاب آیه 33.
2- امالي طوسی، ج 1، ص245و ص 269و 370امالی صدوق، ص 381 - 383- اصول کافی ج 1، ص 287 - الفصول المختاره شیخ مفید (چاپ قم)ص29 - 30.
3- کشف الغمه ج2 ص13-و نیز شبیه همین روایت به نقل از امير مؤمنان علیه السلام در امالی طوسی ج 1 ،ص88- و باز در امالی طوسی ج 1، ص 257 و ج2، ص 177 - 178، و امالی مفید ص188، و أمالی صدوق ص 124.

«إنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَاللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تَوَّاب(1): مَثَل (خلقت )عیسی (که بدون پدر خلق شده) نزد خدا همچون مَثَل (خلقت) آدم است که خدا او را (بدون پدر و مادر) از خاک آفرید.»

مسیحیان قانع نشدند و اعتراض کردند، و آیه مباهله بر پیامبر نازل شد و خداوند فرمان داد: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ(2): هر کس پس از آنچه از علم و دانش به تو رسیده در مورد عیسی با تو محاجّه کرد،بگو بیایید فراخوانیم پسرانمان را و پسرانتان را و زنانمان را و زنانتان را و جانهایمان را و جانهایتان را، آنگاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»

مباهله آن است که: دو طرفی که با هم در موضوعی اختلاف و تخاصم دارند برزیان هم نفرین کنند و از خدا بخواهند که لعنت و عذاب را بر طرفی که باطل است فرود آورد .

مسیحیان نجران ابتدا پذیرفتند و قرار شد فردای آن روز مباهله شود، امّا وقتی از نزد پیامبر رفتند در میان خود به گفتگو پرداختند، و اسقف به آنان گفت: «اگر فردا با فرزندان و اهل بیتش آمد از مباهله با او بپرهیزید و اگر با اصحابش آمد چیزی نیست (و پیامبر واقعی نخواهد بود).»

فردای آن روز پیامبر همراه امیر مؤمنان علی و فاطمه زهرا و حسن و حسین علیهم السلام برای مباهله آمد و در برابر مسیحیان بر خاک نشست و به اهل بيت فرمود هنگامی که من دعا کردم شما آمین بگویید.

مسیحیان از مشاهده هیات او، پسیار بیمناک شدند و اعتراف کردند که روش او همانند سایر انبیای راستین است،و از او خواستند که از مباهله منصرف شود و با آنان مصالحه نماید و با پرداخت اموالی بعنوان مصالحه بازگشتند.(3)

گریه بر گرسنگی پدر

«عبدالله بن الحسن» می گوید: یک بار رسول خدا صلی الله علیه وآله بر فاطمه علیها السلام و وارد شد، فاطمه علیها السلام

ص: 133


1- سوره آل عمران آیه 53
2- سوره آل عمران آیه 54
3- مناقب شهر آشوب ج2،ص 142 - 144کشف الغمه 1، ج 425- 426، منتهی الآمال ص 114 - 117 ،176 و 177-الفصول المختارة شيخ مفيد( چاپ قم) ص 17 نیز در صحیح مسلم، و مسند احمد بن حنیل، ودر تالیف ابونعیم اصفهانی بنام «فيما نزل من القرآن فی امير المؤمنين ».و تفسير زمخشری واغانی ابوالفرج اصفهانی و در بسیاری دیگر از مؤلفات علمای اهل تسنّن و تشیّع و در اکثر تفاسير قرآن موضوع مباهله و این قضیلت ذکر شده است.

پاره ای نان جو خشکی خدمت پیامبر آورد و پیامبر صلی الله علیه وآله با آن افطار کرد، آنگاه فرمود: «دخترم! این اوّلین نانی است که پدرت از سه روز پیش تاکنون خورده است.»

از این کلام، فاطمه شروع به گریستن کرد، و پیامبر صلی الله علیه وآله به دست مبارک خویش چهره او را نوازش فرمود و اشکش را پاک کرد.(1)

احترام فاطمه نزد پیامبر صلی الله علیه وآله

از «عایشه» نقل کرده اند که: «فاطمه علیها السلام هرگاه بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد می شد برای او از جای خود برمی خاست و سر فاطمه را می بوسید و او را بر جای خود می نشاند،و هرگاه پیامبر نزد فاطمه می رفت تا فاطمه را ملاقات کند با یکدیگر روبوسی میکردند و با هم می نشستند.»(2)

فرازهایی از خطبه حضرت زهرا علیها السلام

چون محتوای این خطبه بسیار جالب و ارزنده است و تابشی از خورشید طهارت و پاکیزگی می باشد،مناسب است به فرازهایی از آن توجه کنیم که عظمت و بزرگی آن حضرت را روشن تر می سازد و انسان را با حقایق تازه ای آشنا می گرداند .

این خطبه هنگامی ایراد شد که او را از حق مسلّم خود یعنی فدک باز داشتند و آن گرامی با حجاب کامل در میان جمعی از زنان مهاجر و انصار در کمال عفاف به طرف مسجد حرکت کرد.

ابوبکر در میان جمعی از مهاجرین و انصار بود. وقتی حضرت زهرا علیها السلام وارد مسجد شد،پرده ای میان آن گرامی و جمع مسلمین کشیدند.آنگاه زهراء اطهر نشستند،و ناله ای جانسوز برآوردند به طوری که مردم به گریه افتادند و مجلس مضطرب گردید .

پس مهلت دادند تا سر و صداها بخوابد، و بعد شروع کردند به بیانات نافذی که محتوا و مضمون پاره ای از آن کلمات را از نظر می گذرانیم.

ص: 134


1- بحار ج 43 ، 40-مناقب شهر آشوب ج3، ص113.
2- بحار ج 43، ص 40 - مناقب شهر آشوب ج 3،ص 113- و شبیه به این روایت با اندکی تفاوت در امالي طوسی ج 3، ص 14 و نیز در بیت الاحزان محدث قمی ص15.

الف - در حمد وثنای الهی فرمود:

«حمد خدای را بر آنچه انعام فرموده،و شکر و سپاس او را بر آنچه الهام کرده است و ثنا و ستایش او را به سبب عموم نعمتهایی که (به فضل خود بدون اینکه استحقاقی در کار باشد)به آنها ابتداء کرده و به سبب وفور نعمتهایی که جاری ساخته است و به سبب نعمتهای تامّ و تمامی که پیاپی مرحمت فرموده است.

کثرت نعمت های الهی در حدّی است که قابل شمارش نیست، و زمانش از شکر و جزا دور است(يعنی هر چه تلاش شود برای شکر و جزا نمی توان به حریم زمان نعمتها رسید) و همچنین ابدیت نعمتها با ادراک آنها متفاوت است (یعنی نمی توان به عمق ادامه و ابدیت آن رسید).

و مردم را برای ازدیاد نعمتها و پیاپی بودن آنها به شکر و حمد دعوت نموده است و همچنین خواسته است که ما از او امثال آن نعمت ها را طلب کنیم و بخواهیم .

«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَنْعَمَ وَلِهِ الشُّكْرُ عَلَى مَا الْهَمُّ وَالثَّنَاءُ بِما قَدَّمَ مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدَاهَا وَ سُبُوعِ آلَاءٍ أَسْدَاهَا وَ تَمَامِ مِنَنٍ أَوْلاهَا جَمَّ عَنِ الإِحْصَاءِ عَدَدُهَا ونَأْي عَنِ الْجَزَاءِ أَمَدَّهَا وَ تَفَاوَتَ عَنِ اَلْإِدْرَاكِ أَبَدُهَا وَ نَدَبَهُمْ لاسْتِزَادَتِهَا بِالشُّكْرِ لاِتِّصَالِهَا واسْتَحْمَدَ إِلَى الْخَلايِقِ بِاجْزَالِهَا وَ ثَنِّي بِالنَّدْبِ إِلَى أَمْثَالِهَا».

در این فراز به گستردگی نعمتهای ظاهری و باطنی خدا و به اینکه نعمتهای او از روی فضل و احسان اعطا شده نه استحقاق و به اینکه نعمتها به جهت بسیاری و بی نهایت بودنشان از حدّ تشکّر و تفکّر بیرون است و نمی توان حق آنها را ادا کرد و همه در اداء حقّ او قصور یا تقصير دارند و به اینکه گستردگی لطف و کرم او تا آن حدّ است که از اعطا خسته نشده و از مردم می خواهد که به وسیله حمد و ثنا و دعا از او نعمت بخواهند تا عنایت فرماید؛ و نیز به مطالب بلند و استوار دیگری اشاره فرموده اند

ب - در زمينه توحید ذات الهی و صفات او فرمود:

و شهادت می دهم به «لَا اِلَّهَ اِلَّا اللَّهُ وَحدَهُ لَاشَرِيکَ لَه» يعنی معبود و خدایی جز «الله» نیست، او منحصر به فرد است و شریکی ندارد.

آن كلمة «لَا اِلَّه اِلَّا اللَّه»که مرجعش به اخلاص قرار داده شده است(چرا که با انحصار معبودوخدایی در او روشن است که غیر او شایستگی معبودیت و خدایی ندارد تا دلها متوجه او شود پس از غیر صرف نظر شده و تنها دل به تو وابسته است. پس کسی که حقیقتاً خدا را تنها معبود بداند به جز خدا به چیز دیگری توجه ندارد و بدین ترتیب توحيد به اخلاص منتهی می گردد).

ص: 135

و خدا دلها را جایگاه حقیقی کلمه توحید قرار داد که به عمق دل بستگی دارد (کنایه از آنکه توحید از امور فطری است و دل انسان آن را به فطرت خدادادی درک می کند و می پذیرد).

و مفاد و معنای معقول توحید در فكر انسانی نورافشانی کرده است (بطوری که می تواند انسان را از هرگونه شرک و گرایش به باطل باز دارد و از قید و بند هر بت و طاغوت آزاد گرداند)، رؤيتش بوسيله چشمها و توصیفش بوسیله زبانها و تصوّر و چگونگی کُنه او بوسيله وهمها و یا عقلها ممتنع است.بدون سابقه و نمونه،اشياء را آفريد،وجود اشیاء و ازدیاد آنها به قدرت و مشيّت و خواست اوست. بدون اینکه نیازی به تکوین آنها داشته و یا فایده ای از تصویر آنها ببرد، بلکه تنها خلقت و آفرينش آنها به جهت تثبیت حکمتش و تنبیه و هشداری بر اطاعتش و آشكار ساختن قدرت و توانایی اش و تعبّد خلق نسبت به او و اهميّت و احترام مردم نسبت به دعوت او انجام گرفته است.سپس ثواب را بر طاعتش و عقاب را بر معصیتش قرار داد، تا مردم از غضب و نقمت او دور بمانند و به بهشت او رغبت و تمایل پیدا کنند.

«وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلَه الاّ اَللّهُ وَحْدَهُ لاشَرِيكَ لَهُ كَلِمَةٌ جُعِلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِيلَهَا وَ ضَمَّنَ اَلْقُلُوبَ مَؤْضُولَها وَ أَنَارَ فِي التَّفْكِيرِ مَعْقُولُهَا الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَمِنَ الألسُنِ صِفَتُهُ وَ مِنَ الْأَوْهَامِ كَيْفِيَّتُهُ اِبْتَدَعَ اَلْأَشْيَاءَ لاَ مِنْ شَيْءٍ كَانَ قَبْلَهَا وَ اِنْشَأْهَا بِلاَ اِحْتِذَاءِ اِمْثِلَةٍ اِمْتَثَلَهَا كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيئَتِهِ مِنْ غَيْرِ حَاجَةٍ إِلَى تَكْوِينِهَاولاَ فَائِدَةً لَهُ فِي تَصْوِيرِهَا الأ تَثْبِيتَألحِكُمَتِهِ وَ تَنبِيهاً عَلَى طَاغَتِهِ وإِظْهَارَأَ لِقُدْرَتِهِ تَعَبَّدأَ لِبَريَّتِهِ وَإِعزازاً لِدَعوَتِهِ ثُمَّ جَعَلَ اَلثَّوَابَ عَلَى طَاعَتِهِ وَ وَضَعَ اَلْعِقَابَ عَلَى مَعْصِيَتِهِ ذِيَادَةً لِعِبَادِهِ عَنْ نَقِمَتِهِ وَ حِيَاشَةً لَهُمْ إِلَى جَنَّتِهِ».

در این فراز به توحید خدا و اثر پرارزش آن یعنی اخلاص و به فطری بودن آن و اثر فکری توحید اشاره شده است، و نیز به اینکه حقیقت خدا از دسترس چشمها و زبانها و تصوّر اوهام و عقول دور است و در افق بلند دیگری است که مثل و مانند ندارد اشاره شده است، همچنین به اینکه در خلقت نه نیاز به نمونه دارد و نه سود و فایده ای به او می رسد، بلکه غير او از خلقت خود و دیگر چیزها سود و نفع می برد، اشاره فرمودند.اینها و دیگر چیزها از مطالب بلندی است که دانشمندان ورزیده روزگار به زودی به آنها دست نیافته و نمی یابند.

سپس بعد از شهادت به رسول خدا صلی الله علیه وآله و ذکر صفات و مناقب آن گرامی و عظمت قرآن به فلسفه جمله ای از احکام اشاره فرمودند:

ص: 136

فَجَعَلَ اللَّهُ الِأيمَانَ تَطهِيراً لَکُم مِنَ الشِّرک؛خدا ایمان را به جهت تطهیر شما از شرک قرار داد.

وَالصَّلَاةَ تنَزِيهاً لَکُم عَنِ الكبرٍ؛و نماز را به جهت پاکیزگی شما از کبر قرار داد؛ یعنی انسان با رکوع و سجود و عبادت به بزرگی خدا و کوچکی خود اعتراف نموده و از کبر و نخوت کفر و عناد بیرون خواهد آمد.

وَالزَّكَاةَ تَزكِيَةً لِلنَّفسِ وَ بِمَاءٌ فِی الرَّزقِ، و زكات را به جهت پاکیزگی نفس و زیادی روزی قرار داد.

وَالصِّيَامَ تَثبِيتاً لِلإخلَاصِ؛و روزه را برای تثبیت اخلاص مقرّر فرمود؛ زیرا روزه دار از هواهای نفسانی خود می کاهد و نفس خود را در راه اطاعت و بندگی مهار می کند.

وَالحَجَّ تَشیِیداً لِلدِّين؛و حج را برای تحکیم دین قرار داد؛زیرا با جمع شدن مسلمین در یک جا و آشنا شدن به مشکلات یکدیگر و راهیابی برای حل ّمشکلات امر دین محکم می گردد.

وَالعَدلَ تَنسِيقاً لِلقُلُوبِ؛و عدالت را قرار داده تا دلها به هم نزدیک شود؛ زیرا با عدالت اجتماعی دلها به هم نزدیک می شود؛ چنانکه با ظلم دلها از هم متاهِّر می گردد.

وَطَاعَتَنا نِظَاماً لِلمِلَّةٍ:و اطاعت ما را برای ایجاد نظام در ملّت واجب کرد؛ زیرا بدون امام و رهبر نظام صحیحی برقرار نخواهد شد.

وَ إمَامَتَنا أَمَاناً لِلفُرقَةٍ؛و امامت ما را قرار داد تا مردم از جدایی و افتراق در امان باشند.

وَالجِهادَ عِزّاً لِلاِسلَامّ وَذَلًّا لِأَهلِ الكُفرِ وَالنَّفاقِ،جهاد را برای عزّت اسلام و ذلّت کفر و نفاق قرار داد .

وَالصَّبرَ مَعُونَةٌ عَلَى استِیجَابٍ الأَجرِ؛ و صبر را قرار داد تا بر استحقاق اجر و پاداش کمک کند.

وَالأَمرَ بِالمَعرُوفٍ وَالنَّهی عَنٍ المُنكَرٍ مَصلِحَةً لِلعَامَّةِ: امر به معروف و نهی از منکر را برای مصلحت عامه و امت اسلامی قرار داد.(1)

بدین ترتیب به پاره ای از رموز و اسرار عبادت و اجتماعيّات و سیاسیّات اشاره فرمودند .

ص: 137


1- اعیان الشیعة ؛ ج1، ص 316، چاپ بیروت.

شهادت

پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله ، مصیبتهای گوناگونی قلب زهرا علیها السلاک را می فشرد و زندگی را برای او تلخ و غير قابل تحمّل می ساخت؛ از یکسو فقدان پیامبر صلی الله علیه وآله برای او که به پدر گرامی خویش عشق می ورزید و هرگز تحمّل فراق و دوری او را نداشت بسیار دردناک بود، و از سوی دیگر رفتار توطئه گران در غصب خلافت امير مؤمنان، روح و جسم مطهّر زهرا علیها السلام را سخت آزرده ساخت .

همین مصیبتها و رنجها و نیز مصیبت های دیگری که از یاد آن صرف نظر می کنیم موجب آن است که در تاریخ می خوانیم: زهرا علیها السلام پس از پیامبر صلی الله علیه وآله همواره گریان و اندوهگین بود، و گاه به زیارت قبر پدر می رفت و بسیار می گریست(1)،و گاه به مقابر شهدا می رفت و زاری می کرد(2)،ودرخانه نیز جز گریه وعزاداری کار دیگری نداشت، و چون گریه و زاری آن گرامی مورد اعتراض مردم مدینه قرار گرفت، امير مؤمنان علیه السلام برای او در گورستان بقیع کلبه ای بنا کرد که «بیت الاحزان» نامیده شد، و زهرا علیها السلام هر بامداد حسنين علیه السلام را برمی داشت و به آنجا می رفت و در میان قبرها تا شبانگاه می گریست، و چون شب فرا می رسید امیر مؤمنان علیه السلام می رفت و او را به خانه می آورد، تا آنگاه که بیمار شد و به بستر افتاد.(3)

شدّت اندوه زهرا علیها السلام در فراق پیامبر صلی الله علیه وآله و آزردگی او چنان بود که هر چیز، نشانی از پیامبر داشت او را گریان می ساخت و بی طاقت می کرد:

«بلال»مؤذن پیامبر صلی الله علیه وآله تصمیم گرفته بود پس از آن بزرگوار برای دیگران اذان نگوید، یک روز زهرا علیها السلام فرمود دوست دارم صدای مؤذن پدرم را بشنوم. این خبر به بلال رسید و به احترام زهرا علیها السلام به اذان گفتن ايستاد؛ وقتی بانگ بلال به «اَللَّهُ أَکبَر اَللَّهُ اَكبَر»، برخاست زهرا علیها السلام نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد و چون بلال به« أَشهَدِ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ»رسید، زهرا علیها السلام فریادی کشید و بیهوش شد .

مردم به بلال گفتند: «دست نگهدار که دختر پیامبر صلی الله علیه وآله از دنیا رفت.» و گمان کردند آن گرامی وفات کرده است .

«بلال» اذان را قطع کرد و آن را ناتمام گذاشت، وقتی زهرا علیها السلام بهوش آمد از بلال خواست اذان را تمام کند، ولی او نپذیرفت و عرض کرد: «ای سیّده بانوان!من از این که بانگ اذان مرا بشنوی بر جان شما بیمناکم.»(4)

ص: 138


1- بیت الاحزان محدث قمی ص 137- منتهی الآمال ص163- کنز الفوائد کراجکی ص 460.
2- بیت الاحزان ص141- منتهی الآمال ص164- امالی صدوق ص 121- کشف الغمه ج2 ، ص 60.
3- بحار الانوار ج43، ص 177 - 178 ، بیت الاحزان ص 138.
4- بحار الانوار ج43،ص 157- بیت الاحزان ص 140 و 141.

سرانجام اندوه طاقت فرسای زهرا علیها السلام و صدماتی که بر آن گرامی وارد آوردند او را از پای درآورد و رنجور و بیمار و بستری ساخت.و بالاخره در اثر همان صدمات در سیزدهم جمادی الاولی و یا سوّم جمادی الثانيه سال یازدهم هجرى-یعني:هفتاد و پنج یا نود و پنج روز پس از رحلت رسول اکرم صلی الله علیه وآله - از دنیا رفت و با شهادت خود قلب های شیعیان خود را برای همیشه اندوهناک کرد.(1)

ص: 139


1- در این نوشتار به خاطر رعایت اختصار از يادآوری حوادثی که پس از وفات رسول اکرم به وقوع پیوست مانند: آتش زدن در خانه فاطمه زهراء علیها السلام و تفضيل رفتن آن بانو به مسجد و خواندن خطبه برای روشن کردن مردم و دفاع از حریم ولایت و نيز داستان فدک و احتجاج با خلیفه اول و وصیت و خصوصیات شهادت و مراسم پس از شهادت آن گرامی خودداری شد، خواننده گرامی می تواند شرح آن حوادث دلخراش و در عین حال سازنده و روشنگر را در کتابهای دیگر مانند «ترجمه بیت الاحزان محدّث قمی قدس سره » بخواند.

ص: 140

پیشوای اول حضرت امیر مومنان علی علیه السلام

اشاره

ص: 141

ص: 142

خلاصه زندگی امام علی علیه السلام

اشاره

، نامش : علی، حیدر.

کنیه اش: ابوالحسن، ابوالحسنین، ابوالسّبطين، ابوتراب، أخو الرّسول صلی الله علیه وآله .

القابش :امیرالمؤمنین، مرتضی، وصیّ رسول الله صلی الله علیه وآله ، خليفة الرّسول صلی الله علیه وآله، سيّد الأوصيا،امام المتّقین، اسدالله الغالب، سیف الله، كرّار، هادی و...

پدرش: حضرت ابوطالب علیه السلام عموی فداکار پیامبر صلی الله علیه وآله

مادرش : فاطمه بنت اسد، بانویی که نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله بسیار مهربان بود و خدمت آن حضرت می کرد و آن گرامی را بر فرزندان خود مقدّم می داشت .

تولّدش: در مکّه داخل کعبه مکرّمه ده سال قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه وآله

پرورشش: در خانه و در دامان پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله

ايمانش :اوّلین کسی است که به پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و نبوّت و دین او گروید و همراه او نماز خواند .

مدّت امامتش : سی سال از سال 11 هجری تا سال 40 هجری .

خلافت ظاهریش : حدود 5سال از36تا40هجری.

عمر شریفش :63سال.

شهادتش : در نماز صبح19رمضان سال40 هجری،«ابن ملجم »ضربتی بر سر مبارک او فرود آورد و سحر 21 رمضان آن بزرگوار به لقاء الله پیوست.

مدفنش : نجف اشرف.

همسرانش : اوّلین همسر او حضرت سيّدة النّساء فاطمه زهرا دختر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که

ص: 143

حدود10 سال با هم زندگی کردند و پس از شهادت حضرت زهرا علیها السلام بنا به وصیّت او، با« امامه» خواهرزاده حضرت زهرا علیها السلام ازدواج فرمودند،و بعدها نیز با چند بانوی محترم دیگر ازدواج کردند که معروفترین آنها «خوله حنفيه» مادر محمّد حنفيّه و «امّ البنین» که مادر حضرت عبّاس علیه السلام و برادران او می باشد.

فرزندانش : امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، زینب کبری و امّ كلثوم علیهما السلام از حضرت زهرای اطهر، و محمد حنفیّه، عبّاس، جعفر، عون، عثمان و چندین پسر و دختر دیگر از همسران دیگر.

ص: 144

و دیگر بار، سخن از انسانی است برگزیده، انسانی که نه با تعبیر شاعرانه، بلکه به واقع، قلم را یارایی توصیف او نیست.

او که برتر از وصف، برتر از اندیشه و والاتر از جوهر کلام بود. او که با شگفتی شکوفيد و با معیاری دیگر زیست و به گونه ای دیگر ماند و با حالتی برتر رفت. انسانی که شکوه و استواری کوه، نَرمخویی و زُلالی آب، خروشندگی صاعقه، گرمی آفتاب، گستردگی دریاها و هيمنة بیشه زاران و جنگلهای انبوه،سادگی و صافی کویر و پاکی و معصوم بودن، همه و همه را یکجا در وجود خویش داشت. شگفت زده شد، شگفت زیست، و شگفت از چشم ما رفت.

و اینک، با هم، این همه شگفتی را مرور کنیم:

زادن

ابن قعنب می گوید:با عباس-پسر عبدالمطلب- و گروهی دیگر،رویاروی خانه خداوند نشسته بودیم.فاطمه دختر اسد، به سوی خانه خدا، پیش آمد، ایستاد و چنین گفت: «خداوندا، به تو و پیامبرانت و کتابهایشان ایمان دارم، گفتار ابراهيم علیه السلام ، جد خود را راستین می دانم همان که این خانه را به فرمان تو بنا نهاد..تو را به او و به این کودک که با خویش و در شکم دارم سوگند می دهم که زادنش را بر من آسان كن!»

در همین هنگام، شگفتا! به چشم خویش همه دیدیم که دیوار خانه خداوند از هم شکافت و آن بانوی گرامی پا به درون گذارد و دیوار دوباره به هم برآمد...شتابناک برخاستیم تا در خانه را باز کنیم، اما باز نشد... و دانستیم که حکمت خداوندی در کار است... چهار روز بعد، آن

ص: 145

بانوی عزیز از خانه پا بیرون نهاد،با کودکی در آغوش که به او می بالید... و گفت: «پیامی از غیب شنیدم که نامش را «علی» بگذار.»(1)

و این به روز جمعه سیزدهم رجب، سی ام «عام الفیل» (23 سال پیش از هجرت) بود(2)

«کودکی» و دامان پیامبر صلی الله علیه وآله

امام، خود از این روزگاران چنین حکایت می فرمایند:

«به هنگام کودکی، پیامبر مرا به دامان می گرفت، به سینه می چسباند، غذا را مي جوید و به دهانم می گذارد و از بوی خوش خویش، به مشام جانم می بویانید. او در گفتارم دروغ و در کردارم اشتباه و نادانی نیافت.

خداوند، پیامبر را از پس شیرخوارگی با بزرگترین فرشتگان همراه کرد تا شباروز او را در راه بزرگواریها و نیکیهای جهان، رهنمون باشد، من نیز از پیامبر پیروی می کردم چنان و چندان که کودک شیرخواری از مادر.

روزاروز فرمان می داد که از کردارهای او پیروی کنم.هر سال به«کوه حرا»می رفت و در اینهنگام، هیچ کس جز من او را نمی دید...

در آن ایام که اسلام، هنوز، در هیچ خانه ای راه یافته بود و فقط پیامبر و همسرش خدیجه،مسلمان بودند، من سومین مسلمان بودم... نور وحی و رسالت را می دیدم و بوی پیامبری را می بوییدم»(3)

پیامبر گرامی، پس از بعثت، تا سه سال فرمان نیافت که اسلام را آشکار اعلام کند، در این مدت، تنی چند بدو ایمان آوردند که نخستین کس از مردان، علی بود.(4)

بدان هنگام که این آیه : «وَ اَنذِر عَشِيرَتَكَ الأُقرَبَینَ»در رسید که « خویشان نزدیک را بيم ده!»علی به فرمان پیامبر، چهل تن از خویشان را مهمان کرد از جمله : ابولهب، عباس و حمزه را، غذایی که برای بیش از یک نفر کافی نبود آماده شد، اما به اراده خداوند همه مسیر شدند و چیزی از آن کاسته نشد و چون پیامبر خواست تا آنان را به اسلام دعوت کند، ابولهب گفت: «محمّد شما را افسون کرده است!» و همین سخن موجب شد که حاضرین پراکنده شوند و جلسه بی نتیجه شود.

ناگزیر پیامبر روز دیگر نیز به همانگونه مهمانی داد و بعد از صرف غذاء آغاز سخن کرد:

ص: 146


1- بحار الانوار ،ج 35، ص8.
2- ارشاد مفید ص3.
3- پاره آخر خطبه 242 ، نهج البلاغه فیض، صفحة 802.
4- سیرة ابن هشام ،ج 1،ص 245 و نیز در الغدیر ، ج 1، ص 240 - 220 رویات بسیار در این زمینه از کتب معروف اهل سنت نقل شده است.

«ای فرزندان عبدالمطلب!در جوانان عرب، کسی را صراغ ندارم که بهتر از آنچه من برایتان آورده ام، آورده باشد. من نیکی (خیر) این جهان و جهان دیگر را به ارمغان آورده ام. خدا فرمان داده است تا شما را به سوی او بخوانم.پس،کدامیک در این راه مرا یاوری خواهید کرد تا همو، برادر، وَصیّ و جانشین من گردد؟ »

پیامبر این تقاضا را سه بار تکرار فرمود، و هر بار تنها على برخاست و آمادگی خود را ابراز داشت...

آنگاه پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود:«این (علی)، برادر و وَصیّ و جانشین من است، سخنش را بشنوید و او را فرمان بريد!»(1) .

علی علیه السلام در نخستین شب هجرت

با علنی شدن اسلام،پیامبر از نظر قریش،خطرناک شناخته شد.سران قریش،در«دارُ النَّدوَة»گرد آمدند و برای کشتن پیامبر به شور نشستند؛ سرانجام قرار بر آن شد که از هر قبیله یک تَن برگُزینند تا شبانه به خانه پیامبر بریزند و همه با هم او را بکشند.

پیامبر از سوی خدا آگاه شد و فرمان یافت که آن شب در جای خود بخوابد و شبانه هجرت کند(2)

پیامبرفرمان خدا را به علی گفت و به او دستور داد که به جای وی،در بستر بخوابد؛به گونه ای که کسی نداند او به جای پیامبر خوابیده است. علی با جانبازی خود، جان پیامبر گرامی را حفظ کرد و خطرهای این کار بزرگ را بر خود هموار ساخت.و این کار،چندان چشمگیر بود که خداوند آیه ای در این مقام، فرو فرستاد:«وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشرِی نَفسَهُ ابتِغَاءَ مَرضَاةِ اللَّهِ، وَاللَّهُ رَؤُوفٌ بِالعِبادِ؛(3)از گروه مردم، کسی هست که جان خویش را در راه رضایت خداوند می فروشد و خدا بر بندگان مهربان است.»

شب در رسید و همه جا را فرو پوشید.ماموران قتل،گِرداگِرد خانه پیامبر را احاطه کردند.... پیامبر در حالی که آیاتی از سوره «یس» می خواند، از خانه درآمد و بیراهه به سوی «غار ثور» در بیرون مکه، شتافت...

آدم کُشان، با شمشیرهای برهنه به بستر پیامبر یورش بردند، علی علیه السلام از جا برخاست و در بستر نشست..... قاتلان با حالتی برآشفته پرسیدند: «محمد کجا رفت؟»

-مگر من مأمور و مسؤول نگهداشتن او بودم؟!

ص: 147


1- تاریخ طبری، ج3، ص1174 - 1171 ونیز: مجمع البیان ،ج 7، ص 206.
2- سیرة ابن هشام، ج1، ص483 - 480.
3- سوره بقره ،آیه 207.

علی را با زد و خورد به مسجدالحرام بردند و اندکی نگهداشتند و سپس رها ساختند(1).

علی علیه السلام ، امین پیامبر صلی الله علیه وآله

پیامبر خود امین قریش بود و همه امانتها نزد او، اما آنگاه که مجبور شد به مدینه هجرت کند، در خانه و قبیله اش امین تر از علی علیه السلام نیافت، پس او را جانشین خود کرد تا امانت هایی مردم را به صاحبانشان باز گرداند و هم قرضهایش را بدهد و دختران و زنانش را به مدینه برساند....

علی، پس از انجام همه این کارهای مهم، به همراهی فاطمه (مادر خود)، و فاطمه (دختر پیامبر) و فاطمه (دختر زُبیر) و دیگران به سوی مدینه به راه افتاد.در راه، هشت تن از کُفّار مکّه را که راه بر او بستند، پراکند و چون به نزدیک مدینه رسید، در همان مکانی که پیامبر در انتظار او توقف کرده بود به پیامبر (صلی الله عليه و آله) ملحق شد و رسول الله صلی الله علیه وآله او را با خود به مدينه برد.(2)

على علیه السلام و پیکار در راه خدا

اسلام،دین آشتی و زندگی است؛با آدمکشی موافق نیست. برای آن کسی که به عَمد و بی جهت انسانِ با ایمانی را بکشد، عذاب جاودانه مُقرَّر کرده است.اما درهمان حال،اسلام به جهت جامعيّت و همه جانبه بودن؛یک دین جهانی است و همه مردم باید به آن روی آورند، پس نیاز به دعوت از دیگران و تبلیغ دارد.

آشکار است که از همان نخستین گامها، کسانی که منافع شخصی خود را با پذیرش و حتی گسترش این دین،در خطر می دیدند، به مخالفت برخاستند. در همین جاء قانون اسلام جهاد مقدس را وضع و تشریع فرموده است تا کسانی را که با اسلام عناد می ورزنده از میان بردارد.

و نیز،دفاع به حکم عقل،در جایی که بیگانگان به مسلمانان یورش آورند،ضروری می گردد؛به همین جهت،دفاع و پیشگیری از هجوم بیگانگان از شاخه های جهاد اسلامی است که عقل و فطرت و انصاف، به صِحَّت آن حُکم می کنند و بیشترین و بلکه همه جنگهای پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از نوع«دفاع»بوده است و حضرت علی علیه السلام در بیشتر جنگها حاضر می شد و از هیچ چیز جز خدا نمی ترسید. او در پیکار،نستوه،سلحشور، یگانه و پرچمدار بود؛چون شیر می غرید، چون ابر می توفید و لشگر دشمن را چون گردباد لوله می کرد و می پیچاند و نابود می ساخت.زرهش پشت نداشت که او هرگز از میدان نمی گریخت و پشت به دشمن نمی کرد.

ص: 148


1- تاریخ طبری،ج3، ص 1234 - 1233.
2- ارشاد مفید؛ص33 - 32.

ضربه شمشیر آبدارش، مرگ مُجسّم و هلاک قطعی بود؛ضربتش را نیازی به ضربه دوّم نبود؛ شمشیرش چون فرود می آمد جز با جان دشمن بر نمی خواست. اینک با تاریخ، به تماشای برخی از پیکارهای او بنشینیم:

علی علیه السلام در جنگ خندق

دشمنان اسلام، از حزب ها و دسته های گوناگون همه دست به دست دادند تا با هم به یکباره، بر مدینه بتازند و اسلام را نابود کنند.

پیامبر صلی الله علیه وآله، به پیشنهاد سلمان فارسی، فرمان داد تا گِرداگِرد مدینه، خندق بکنند.

دو لشگر،رویاروی هم ایستادند.«عَمروبنِ عَبدِودّ»جنجگوی هشتاد ساله نامیِ عرب، از لشگر دشمن، رَجز می خواند و جولان می داد و خروش می کرد و مبارز می طلبيد.

علی، گام به پیش نهاد.عمرو گفت: «برگرد، دوست ندارم تو را بکشم!» -تو با خدایت پیمان داشتی که هر مرد از قریش،دو حاجت از تو بخواهد یکی از آنها را پذیرا شوی.

-آری، حاجت تو چیست؟

- نخستین آن که، به اسلام بگروی و به سوی خدا آیی و به پیامبر ایمان آوری .

-به آنها نیازی ندارم.

-پس آماده کارزار شو!

- برگرد، میان من و پدرت دوستی بود، دوست ندارم تو را بکشم!

-اما من سوگند به خدا که دوست دارم تا هنگامی که تو از حق کناره می جویی، تو را بکشم.

عمرو، از اسب پیاده شد و آن را پی نمود و با شمشیر، ضربه ای به سوی علی علیه السلام حوالت کرد؛ علی سپر پیش آورد و شمشير عمرو به سپر گرفت و مؤثر نیفتاد...آنگاه امام، با ضربه ای او را از پا افکند و سپس او را کُشت.... دیگران چون چنین دیدند از پیش على علیه السلام گريختند .(1)

علی، پیروزمندانه بازگشت. پیامبر به او فرمود: «آفرین بر تو، علی! اگر پیکار امروز تو را با همه کارهای پسندیده امت اسلام بسنجند، این کار تو برتر است، چرا که بر اثر آن، هیچ جایگاه از کافران باز نماند مگر که سُستی و ذلّت آن را انباشت و نیز هیچ جایگاه از مسلمانان نیست مگر که عزّت و برتری در آن جایگزین خواهد شد»(2)

ص: 149


1- ارشاد مفید،ص45 - 43.
2- بحار الانوار،ج20،ص205.

جنگ خیبر

پیامبر به سوی «خيبر» قرارگاه یهودیان،شتافت. در این پیکار علی به سبب چشم درد،از جنگ ناتوان بود. پیامبر، ابوبکر را فراخواند و پرچم را بدو سپرد،ابوبکر با سپاهی از مهاجرین به جبهه رفت ولی پیروزی نیافته و بازگشت.فردا، عُمّر به همان ترتيب رفته و ناپیروزمند بازگشت؛ در حالی که مسلمانها را ازمبارزه می ترسانید و مسلمانان نیز او را.

پیامبر فرمود: «پرچم از آن اینان نبود، علی را بیاورید!»

به عرض رسيد:«او چشم درد دارد.»

فرمود:«او را بیاورید، او مردی است که خدا و پیامبرش او را دوست دارند و او نیز خدا و پیامبرش را دوست دارد.»

علی را آوردند؛پیامبر فرمود: «على از چه ناراحتی؟»

- از چشم درد و سردرد.

پیامبر او را دعا کرد و از آب دهان بر سر و چشم او کشید،درد برخاست، و علی پرچم سفید را برافراشته و در دست گرفت. پیامبر خدا به او فرمود: «جبرئیل همراه تو. پیروزی با توست خدا در دل آنان ترس و بیم افکنده است و بدان که آنان در کتاب خویش یافته اند که: نام کسی که مغلوبشان می سازد ايليا (علی) است؛چون به آنان رسیدی بگو تام من على است؛ به اراده خداوند، خوار خواهند شد. »

علی به میدان تاخت،نخست با بزرگ یهود که«مَرحُب»نام داشت رویاروی شد؛و گفت و شنودی کرد و سرانجام به تیغه شمشیر به خاکش درافکند. یهودیان به درون قلعه پناه بردند و در را بستند؛ علی پشت در آمد و آن را که بیست تن می بستند یک تنه گشود و از جا کند و بر خندق قلعه یهودیان افکند تا مسلمانان از آن گذشتند و به قلعه درامدند... و پیروز شدند.(1)

دانش على علیه السلام

ابن عباس از پیامبر نقل می کند که:«علی،داناترین امت من و در داوری از همه برتر است.» و هم گفته پیامبر است که:«أَنَا مَدِينَةُ العِلَّمِ وَ عَلِىُّ بَابُها فَمَنُ أَرادَ العِلمَ فَليقَتَبِسهُ مِن عَلىُّ؛من به گونه شهر دانشم و علی به منزله درِ آن، هرکس دانش بجوید باید از علی فرا گیرد.»

ابن مسعود نیز می گوید: « پیامبر صلی الله علیه وآله علی را طلبید و با او به خلوت نشست و چون باز آمد، پرسیدم چه می گفتید؟ فرمود: پیامبر هزار در،از دانش بر من گشود که از هر در، هزار درِ دیگر باز می شود!»

ص: 150


1- ارشاد مفید ص58 - 57.

یک روز، حضرت على علیه السلام بر منبر فرمود: «يَا مَعشَرَ النَّاسِ! سَلُونِی قَبلَ أَن تَفقِدُونی؛ ای گروه مردمان! از من بپرسید؛ پیش از آن که مرا از دست بدهید.از من بپرسید،چرا که دانش گذشتگان و آیندگان نزد من است،سوگند به خدا اگر مسند قضاوت بگسترند،برای یهودیان از کتاب، خودشان و برای پیروان انجیل،از همان کتاب و برای پیروان زبور از همان و برای اهل قرآن از قرآن، داوری خواهم کرد... سوگند به خدا من از همه به قرآن و تأويل آن داناترم.»

آنگاه دگرباره فرمود: «سَلُونیِ قَبلَ أَن تَفقِدونِی، از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست دهید. اگر از یکایک آیه های قرآن بپرسید، پاسختان خواهم گفت؛ از هنگام نزول آن و از این که درباره چه کس نازل شده و هم خبر می توانم داد از ناسخ و مَنسوخ و خاصّ و عامّ و مُحکم و مُتشابه و مَکّی و مَدَّنی بودنِ آيه ها ...»(1)

پیامبر گرامی اسلام، بر اساس همه فضايل على علیه السلام، از سوی خدا فرمان داشت که وصایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام را به مردم باز گوید و این کار را در موارد گوناگون از جمله در روز غدير انجام داد، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله در سال دهم هجرت به مکّه عزیمت فرمودند تا فریضه حج بگذارند و همراهان پیامبر را در این سفر تا صد و بیست هزار نفر نوشته اند. به هنگام بازگشت چنین جمعیّتی همراه پیامبر بودند و روز هیجدهم ماه ذیحجه نزدیک نیمروز در صحرای جُحفِه به «غديرخُم» رسید؛در این هنگام اذان نماز اعلام شد مردم اجتماع کردند و نماز گزاردند و از باربند شتران مکانی برتر ساخته شد.پیامبر گرامی اسلام بر فراز آن ایستاده و پس از ستایش خداوند چنین فرمود :

- من و شما هردو مسئولیم، چه می گویید؟

- گواهيم که ما را تبلیغ کردیم و در این راه چه بسیار کوشیدی، خدا ترا بهترین پاداش دهد!

- آیا به یگانگی خداوند و پیامبری بنده اش محمد صلی الله علیه وآله گواهی نمی دهید؟ و به راستینی بهشت و دوزخ و مرگ و رستخیز و زندگی پس از درگذشتن؟

-گواهی می دهیم.

- خدایا گواه باش.

آنگاه رو به سوی مردم کرد و باز فرمود:

- مردم! من و شما کنار کوثر یکدیگر را خواهیم دید؛ هشیار باشید که پس از من با دو «گوهر گرانبها» چگونه خواهید بود؟

- ای پیامبر خدا، آن دو، چیست؟

- کتاب خدا و اهل بیت من. پروردگار من خبر داده است که این دو از هم نَگُسلند تا کنار

ص: 151


1- ارشاد مفید، ص16 - 15.

کوثر به من برسند...از آنان پیشی مجویید که هلاک خواهید شد و هم باز پس نمانید که باز موجب هلاكت است.

در این هنگام دست امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام را برافراشت تا مردم همه او را ببینند و باز شناسند؛پس آنگاه در همان حال فرمود:

- اَيُّهَا النَّاسُ! مَن أَولَى النَّاسِ بِالمُؤمِنينَ مِن أَنفُسِهِم؟ مردم! چه کسی به مؤمنان ازایشان سزاوارتر است و بر آنان ولایت و سرپرستی دارد؟

-خدا و پیامبرش داناترند.

-خدا بر من ولایت دارد و من بر مؤمنان؛من بر مؤمنان از خود ایشان سزاوارترم پس «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذَا عَلِىٌّ مَؤلَاهُ؛ هرکس «من» ولی و سرپرست اویم «علی» سرپرست و ولی اوست.»خدای من! دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش! و یاری کن هرکه او را یاری کند... هان! هر حاضری باید به غایبان ابلاغ کند.

هنوز مردم پراکنده نشده بودند که این آیه نازل شد: « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا(1)، امروز دینتان را کامل و نعمت را بر شما تمام کردم و راضی شدم که اسلام دین شما باشد. » (2)

امیرالمؤمنین علیه السلام و خلفای سه گانه

اشاره

پس از آن که پیامبر دیدگان پُر مهر خویش را از جهان به ظاهر فرو بست و خورشید تابناک وجود او از آسمان منظر مردمان،غروب کرد؛ برخی تیره دلان در «سَقيفة بَنی ساعِده» گرد آمدند و با آن که حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله، حضرت علی علیه السلام را به دستور پروردگار به جانشینی خود تعیین فرموده بود؛ آنان در آن روز حکومت را به سود ابوبکر (پسر ابی قَحافه) تمام کردند!و پس از او عمر و آنگاه عثمان را به خلافت رساندند؛ با توطئه ها و نقشه هایی کمابیش مشابه. و چنین شد که بر روی هم حدود25 سال پس از پیامبر گرامی، بر مردم حکومت کردند و بالطبع در این دراز مدت،یگانه ترین و سزاوارترین مَرجَع خدایی و واقعی حکومت اسلامی وجانشینی پیامبر، یعنی حضرت امام راهبر دادگر علی بن ابیطالب علیه السلام؛ تن به شکیبایی سپرد و در غیر منصب خلافت ظاهری مشغول خدمت به اسلام و مسلمین بود و این از دريغ انگیزترین حوادث تاریخ بشری است؛چندان که حتی پیروان ادیان دیگر و نیز حتى آنان که هیچ دینی ندارند،با دانستن سوابق عظیم خدمات و زحمت های توانفرسای حضرت على علیه السلام

ص: 152


1- سوره مائده ،آیه3.
2- الغدیر ،ج 1، ص11 - 9.

در راه اسلام و پاکجانی و پاکدلی و شجاعت و قدرت اندیشه و وسعت و گستردگی دانش و انصاف و دادخواهی او بی اختیار از این ستم كه آنان به سرنوشت ملت اسلامی روا داشتند؛ دریغ می خورند، تا چه رسد به مسلمانان منصف و تاچه رسد به ما شیعیان دریغ و افسوس ما از این واقعه و از این فاجعه، از سلسله کوهساران، دواز اندام تر و بلندتر است.

باری، ابوبکر در سال دهم هجرت، خلیفه شد و در سال13 در63سالگی از دنيا رفت، در حالی که دو سال و سه ماه و ده روز خلافت کرده بود. (1)

پس از او، عمربن خطاب روی کار آمد و در اواخر ذی الحجه سال23به دست «ابولؤلؤ فيروز» کشته شد. مدت خلافتش ده سال و شش ماه و چهار روز بود .(2)

عمر به هنگام تعیین خلیفه پس از خویش،دستور تشکیل شورایی را داد که نتیجه آن،به سود عثمان بن عفان تمام شد و او پس از عمر و تشکیل شورا، در اوایل مُحَرَّم سال 24 هجری، زمام خلافت را به دست گرفت و در ذي الحجه سال 35 هجری بر اثر بی عدالتیش، به دست گروهی انبوه از مسلمانان، کشته شد. خلافت او، 12 سال (چند روز کم) به درازا کشید.(3)

پس از رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله ، حضرت علی علیه السلام در برابر ستمکارانی که حق او را پایمال کردند، ایستاد و اعتراض کرد و تا جایی که مصالح عاليه اسلام اجازه می داد و نیز امکان داشت در ضمن گفته ها و احتجاج ها،مطالب را روشن ساخت و به مردم آگاهانید که اینان غاصب حق خلافت هستند.بزرگ بانوی اسلام حضرت زهرا سلام الله عليها نیز در این زمینه، با او همراه و همکار بود و عملاً حکومت ابوبکر را حکومت غير قانونی تَلَّقی فرمود.

گروهی از بزرگان اصحاب پیامبر چون سلمان،ابوذر، مقداد و عمّر یاسر نیز با سخنرانیهای شورانگیز خود به ابوبکر اعتراض کردند و غصب خلافت را از سوی اوز و حقّانیت حضرت علی علیه السلام را در امر جانشینی پیامبر،گوشزد نمودند؛ اما- حضرت علی علیه السلام از جهت مصالح اسلام و این که اسلام هنوز نوپا و جوان بود و نضج کافی نگرفته بود، از دست بردن به شمشیر و ایجاد و روشن کردن آتش جنگ داخلی - که طبعا به ضرر اسلام تمام می شد و زحمات پیامبر را ممکن بود از بین ببرد - خودداری فرمود بلکه ،حتی در موارد لازم، برای حفظ آبروی اسلام، از هرگونه راهنمایی و هدایت نیز دریغ نورزید.چندان که خلیفه دوم مُکّرر می گفت:

ص: 153


1- مروج الذهب، ج2، ص 298.
2- مروج الذهب، ج2، ص 304.
3- مروج الذهب، ج2، ص 431.

«لَؤلَأ عَلىٌّ لَهَلكَ عُمَرُ؛ اگر علی نبود، عُمَر هلاک می شد».

راهنمایی های مفید چه در امور دینی و چه در بسیاری از مشکل های سیاسی، چنان آنها را حیران کرده بود که بی اختیار به بزرگواری و دانش آن امام پاک اعتراف می کردند.اینک، برخی از این موارد را مرور می کنیم :

در زمان ابوبکر

برخی از دانشمندان یهودی نزد ابوبكر آمدند و از او پرسیدند:«اگر تو جانشین پیامبر این امّت هستی،ما در تورات خوانده ایم که جانشین پیامبر داناترین افراد است، پس به ما بگو که آیا خدا در آسمان است یا در زمین؟»

ابوبکر جواب داد: «او در آسمان بر عرش است.»

آنان گفتند:«پس زمین از او خالی است و معلوم می گردد که خدا در مکانی هست و در مکانی نیست...!»

ابوبکر گفت:«این سخن کافران است،دور شوید وگرنه فرمان کشتن شما را خواهم داد.»

آنها بازگشتند و اسلام را به سخره گرفتند؛حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام یکی از آنان را خواست و بدو فرمود: «می دانم که چه پرسیدی و چه پاسخ شنیدی؛اما بدان که اسلام می گوید:خداوند خود پدید آورنده مکان است،پس مکان ندارد و برتر از آن است که مکان او را فرا گیرد، او در همه جا هست بی آنکه مجاورت و تماسی داشته باشد؛ او به هر چیز احاطه علمی دارد...»

یهودی، اسلام آورد و نیز گفت:«تو سزاوار مقام جانشینی پیامبری نه دیگران!»(1)

در زمان عُمَر

شخصی به نام«قدامة بن مظعون»شراب خورد. عمر خواست او را حَدّ شرعی -یعنی در این مورد هشتاد تازیانه - بزند؛ قدامه گفت: «زدن حدّ بر من واجب نیست زیرا خداوند می فرماید: بر آنان که ایمان آورده و کردار نیکو کرده اند؛ در چیزهایی که می خورند تا آن گاه که تقوی و عمل صالح داشته باشند؛ باکی نیست.»(2)

عمر او را حدّ نزد.خبر به حضرت علی علیه السلام رسید؛ نزد عمر آمد و بازخواست فرمود که چرا قانون خداوند را اجرا نکردی؛ عمر همان آیه را خواند؛ امام فرمود: «قدامه مشمول این آیه نیست زیرا آنها که ایمان به خداوند آورده اند و کار نیکو انجام می دهند، حرام خدا را حلال

ص: 154


1- احتجاج طبرسی چاپ جدید ، ج1،ص 312.
2- سوره مائده ،آیه 93.

نمی کنند؛ قدامه را باز گردان و از او توبه بخواه،اگر توبه کرد بر او حدّ را جاری کن وگرنه باید به قتل برسد زیرا با انكار حُرمت شرابخواری از اسلام خارج شده است.»

قدامه شنيد و آمد توبه کرد و از گناه دست کشید.اما عمر نمی دانست حدّ او چقدر است؛پس از امام علیه السلام پرسید؛ آن گرامی فرمود: «هشتاد تازیانه »(1)

در زمان عثمان

«علامه مجلسی»از کشاف و ثعلبی و اربعین خطیب نقل می کند که؛ زنی در زمان عثمان شش ماهه زایید؛عثمان دستور داد به گناه زنا و اینکه لابد از شوهرش نیست و او بیشتر از کس دیگر حمل برداشته بوده است؛ او را سنگسار کنند.

امام علیه السلام شنید و به عثمان فرمود:«من با کتاب خدا با تو به مُجادله بر می خیزم زیرا خداوند در یک آیه مجموعه مدّت شیر دادن و حمل را سی ماه تعیین فرموده است، آنجا که فرماید: «وَحَملُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلاثُونَ شَهراً(2)؛بارداری و شیر دادن روی هم سی ماه است »و در جای دیگر مدت شیر دادن را دو سال؛ 24 ماه تعیین فرموده در آنجا که می فرماید:«وَ الوَالِدَاتُ يُرضِعنَ أَولَادَ هُنَّ حَولَينِ كَامِلَينِ لِمَن اَرادَ أَن یُتِمَّ الرَّضاعَةَ (3)مادران را باید که فرزندان خویش را دو سال کامل (= 24 ماه) شیر دهند.پس اگر ملت شیر دادن به نحو مقطوع 24 ماه تعیین شده،حداقل مدت بارداری بر اساس آیه نخستین که مجموع بارداری و شیر دادن را سی ماه تعیین فرموده؛ شش ماه خواهد بود؛ پس به این زن به حکم قرآن کریم، نمی توان نسبت زنا داد...»

عثمان فرمان داد او را رها کردند(4).دانشمندان و فقهای ما بر اساس استفاده از همین دو آیه، حداقل مدّت بارداری را شش ماه دانسته اند. یعنی حکم می کنند که ممکن است کودکی از نطفه پدر شرعی خویش در شش ماهگی به دنیا بیاید ولی کمتر از آن امکان ندارد. منظور آن

حضرت نیز همین مطلب بوده است.

ص: 155


1- ارشاد مفید؛ ص 97.
2- سوره احقاف ،آیه 15.
3- سوره بقره ،آیه 233.
4- مناقب ، ج2، ص193، ط نجف.

حکومت نمونه ی امیر مؤمنان على علیه السلام

دوران حکومت حضرت امیر مؤمنان على علیه السلام

شعله های فروزنده ی آتش بیداد عثمان و حکومت او و حکمرانان نالایق و ستم پیشه ی او، چنان ریشه ی جان مسلمانان را سوزانده بود که توده های سرخورده و ناراضی، از گوشه وکنار سرزمین اسلامی، به مدینه ریختند و آتش انگیختند .

کار از دادخواهی به بی پروایی و عصیان کشید. مدينه أبستن حادثه ای سزادار شد که همان، مسیر باژگون تاریخ را، دگرگون کرد. تب انقلاب هر لحظه تندتر می شد تا آن حادثه در رسید.مردم،خروشناک و سیلوار به خانه ی عثمان یورش آوردند؛ همچون شتران خشمگین و کینه جو کف بر لب آورده و جان بر لب رسیده و دست از جان شسته، او را از تیغ گذراندند.اگر چه تب انتقام فرونشسته اما تب هیجانشان نبریده بود که به خانه ی حضرت على علیه السلام شتافتند و اغراض شخصی و کینه های فامیلی را به دور ریختند و فرزند ابوطالب را به اصرار و التماس به سوی خود کشیدند و با او به عنوان پیشوای مسلمانان بیعت کردند.

حکومت حضرت علی بن ابیطاب علیه السلام

در اسلام،دین وسیله ی تحکیم حکومت ها نیست تا هر روز به مقتضای هر سیاست به شکلی درآید و با هر برنامه ای بسازد، بلکه حکومت در اسلام از پیکره های اصلی کالبد اسلام است و نگاهیان تعاليم ثابت و اساسی آن.

لهذا، حضرت علی علیه السلام از همان آغاز، اسامی حکومت را بر دین نهاد و از آنجا که برنامه های

ص: 156

دین راستین،بهترین راه پیشرفت و تکامل یک جامعه و یک حکومت است؛ امید می رفت که اسلام -که از بیداد پیشینیان رنجها برده و علت ها یافته بود-سامانی گیرد و فربه گردد و بهبود يابد.اما چون حکومت و برنامه بسیار دادخواهانه ی حضرت علی علیه السلام، به ضرر سود جویان تمام می شد؛ برخی از آنان -بیش از همه ،عایشه، طلحه، زبیر و معاویه - خون عثمان را دستاویز کردند و سر به شورش برداشتند و تخم نفاق کاشتندوجنگ های جمل،صفین و نهروان را پیش آوردند،و دریغا، چنین شد که بیشتر کوشش آن امام عزیز مظلوم و دادگر،در ایام خلافت، صرف رفع اختلاف های داخلی و خواباندن این شورش ها شد.

وارسی تاریخ حکومت حضرت علی علیه السلام این واقعیت را آشکار می سازد که تنی چند ازدنیا پرستان که از روش انعطاف ناپذیر امام راضی نبودند، با آن گرامی به ستیزه برخاستند. حتی پاره ای از دوستان آن حضرت،نتوانستند خود را با برنامه های بسیار عادلانه ى آن بزرگ تطبيق دهند.پس آنان نیز به کارشکنی هایی دست زدند.

اما امام علیه السلام همچنانکه در قرآن در مورد کسانی چون او آمده است: «يُجاهِدُونَ فِی سَبيلِ اللَّهُ وَلَايَخافُونَ لَومَةً لَائِمٍ(1)» ، در راه خدا می کوشید و از سرزنش سرزنشگران نمی هراسيد.

شاید امروز هم - و بلکه حتماً - اگر شخصیت شکوهمند و والای آن بزرگ و عزیز، باژگونه بازگو نشود و تحریف نگردد و همچنانکه بوده اسمته، نشان داده شود، چه بسیار از مدعیان دوستی اش، در ردیف دشمنان قرار گیرند.

حضرت علی علیه السلام به فرمان پیامبر صلی الله علیه وآله به سپهسالاری لشکری به یمن فرستاده شد.در بازگشت،برای دیدار پیامبر صلی الله علیه وآله عزم مکّه کرد.نزدیک مکه، یک تن از لشکریان را به جای خویش گماشت و خود را به شوق و شتاب زودتر به پیامبر رسانید. جانشین او، حله هایی که علی علیه السلام به همراه آورده بود، بين لشکریان قسمت کرد تا با لباس های نو، وارد مکه شوند. علی علیه السلام چون بازگشت، از این کار ناخشنود شد و دستور داد تا حله ها را از تن آنان در آورند و در جایگاهی ویژه بگذارند تا رسول خدا آن را تقسیم کنند.

سپاهیان چون به پیامبر رسیدند،شکوه آغاز و لب به گلايه باز کردند و حکایت و حال باز گفتند.

پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: «از علی شکوه نکنید، به خدا سوگند او در راه خدا شدیدتر از آنست که کسی درباره وی شکایت کند(2) (يعني او کاری خلاف خشنودی خدا انجام نمی دهد تا مورد شکایت قرار گیرد. اگر چه در این راه ملاحظه هیچ کس را نکند.) »

ص: 157


1- سوره مائده ؛آیه ی 54.
2- سیره ی ابن هشام؛ ج4، ص 603، چاپ مصر سال 1357.

بی شک،روحی چنین دلير و استوار، روح های کوچک و پرطمع و پرآرزو را به تلاطم می افکند، همچون توفان که در خس و خاشاک بپیچد.

در میان اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله هیچ کس چون حضرت علی علیه السلام دوستان فداکار نداشت،همچنانکه هیچ کس جز او، دشمنان جسور و خطرناک نیز نداشت.چنانکه از جنازه ی او هم در نمی گذشتند و او خود چون از این کینه ها آگاه بود، وصیت فرمود تا مزار پاکش پوشیده ماند و چنین بود تا امام ششم حضرت صادق علیه السلام جای آن را آشکار ساختند .

نگاهی به نبردهای حضرت على علیه السلام

1.جنگ جمل

اشاره

چون «عایشه»-رهبر این جنگ -سوار بر شتر بود، این جنگ را «جمل» نامیدند.

به هنگام قتل عثمان،عایشه در مکه بود چون خبر قتلش را شنید، گفت: «نفرین برعثمان، این سزای کارهای خودش بود».

آنگاه چون می اندیشید که طلحه - پسر عمویش - را خليفه خواهند کرد، به شتاب از مکه به مدينه آمد تا از این نمد کلاه خویش را بردارد؛ اما در مدینه دید که مسلمانان حضرت علی علیه السلام را به خلافت برگزیده اند.پس تا امید و خشمناک شد و پرده دیگرگون نمود و فریاد برداشت که:«به خدا سوگند عثمان مظلوم کشته شد وسوگند به خداوند که به خونخواهی از قیام خواهم کرد».

«ابن ام كلاب»به او گفت:«به همان خدا، نخستین کسی که نطفه ی قتل عثمان را منعقد کرد، تو بودی. آن هنگام که به مردم می گفتی: «این نعثل(1) كافر شده است، او را بکشید(2)».»

طلحه و زبیر نیز از کسانی بودند که نخست با امام علیه السلام بیعت کرده بودند ولی بعد، از آن حضرت خواستند که آنها را در حکومت شریک گرداند و یکی را والی کوفه و دیگری را فرماندار بصره نماید ولی امام قبول نفرمود و حتی به هنگام تقسیم بیت المال-به عکس زمان عمر - به آن دو و سایر مردم برابر داد؛ یعنی سه دینار .

طلحه گفت:«از این حکومت، ما فقط به اندازه ی غذایی که به بینی سگه می چسبد برخوردار خواهیم بود».

به همین جهت در جنگ جمل او و زبیر و عایشه از گردانندگان این جنگ بودند.

ص: 158


1- نعثل :نام پیرمردی یهودی بود....
2- کامل ابن اثیر ؛ص105.
ارشاد پیش از جنگ

عبدالله بن عباس می گوید:در محل«ربذه»به حضور امام رسیدم. امام کفشش را پينه می زد. فرمود: «این پای افزار (کفش) چند می ارزد؟»

گفتم: «ارزشی ندارد »

گفت: «با همین وضع چه مقدار می ارزد؟ »

گفتم: «از یک درهم کمتر»

گفت:«به خدا سوگند، این دو لنگه کفش کهنه را از حکومت بر شمایان بیشتر دوست می دارم مگر به این دلخوشم که حقی را بپا دارم و یا باطلی را نابود سازم.»

آنگاه به سوی مردم ایستاد و فرمود:«خداوند پیامبر را در حالی فرستاد که هیچ کس از عرب سوادی نداشت...او مردم را به جایگاه بلند انسانی و رستگاری رسانید...و خلق و خویشان را به صلاح آورد و من در آن روزگار پیرو او بودم و در راه ایده ی او کوشیدم و ترس و ناتوانی نداشتم. به خدا سوگند، من با اینان(قریش)نبرد کردم،در حالی که کافر بودند و امروز نیز می جنگم در حالی که فریب خورده اند.روش من در امروز نیز به دستور - پیامبر - انجام می گیرد. به خدا سوگند، پرده سیاه باطل را میرم تا آفتاب حق را آشکار بسازم.»(1)

آنگاه به سربازانش فرمود:«شما به جنگ آغاز نکنید. نخست با نرمی با آنها سخن گویید.چون به آسایشگاه آنان رسیدید، پرده دری نکنید. به خانه هایشان وارد نشوید، به اموالشان دست نیازید. هیچ زنی را آزار مرسانید؛ اگر چه به شما و بزرگانتان دشتام دهند.» آنگاه امام علیه السلام قرآن را به دست گرفت و فرمود: «کیست که این قرآن را بگیرد و ایتان را به کتاب خدا بخواند و بداند که کشته خواهد شد؟»

جوانی از اهل کوفه برخاست و گفت: «یا امیرالمؤمنین! من...»

امام توجهی نفرمود و دوباره سؤال کرد.دوباره جوان تمایل خود را ابزار کرد .

امام قرآن را به او دادند و او در برابر لشکرعایشه و طلحه وزبیرایستاد و آنان را به قرآن دعوت کرد ولی دست او را قطع کردند. او قران را به دست چپ گرفت، آن دست را هم قطع کردند. جوان قرآن را به سینه چسبانید و به شهادت رسید.

عمار یاسر صحابی بزرگ پیامبر میان دو لشکر ایستاد و آنان را به صلح و مسالمت و ترک جنگ دعوت کرد و به عایشه نزدیک شد و گفت: «چه می خواهی؟»

گفت: «خون عثمان را خونخواهی می کنم.»

عمار گفت: «خدا لعنت کند کسی را که امروز به غیر حق خونخواهی می کند و ستمگر است.»

ص: 159


1- ارشاد مفید؛ ص 119 - 118.

اطرافیان عایشه برآشفتند و به سوی عمار تیراندازی کردند.

عمار برگشت و به امام عرض کرد: «منتظر چه هستید؟ اينان به جز جنگ نمی طلبند.» (1)

آغاز جنگ

تیراندازی به عمار که ادامه یافت، قسه تن از یاران امام شهیار شدند. امام خداوند را به شهادت و گواهی گرفت.آنگاه زره ویژه ای پیامبر را پوشید و شمشیر ذوالفقار را حمایل کرد و پرچم پیامبر که معروف به عقاب بود، به فرزندش محمد حنیفه سپرد.

دو لشکر در برابر هم صف آراستند.عایشه مشتی سنگریزه به سوی سپاه امام پاشید و بانگ برداشت که: «کور باشید!»

پیش از آغاز جنگ ربر که از آتش افروزان این فتنه بود، با جمله ای که حضرت علی علیه السلام از پیامبر به یاد او آورد، دست از جنگ کشید. امام به او فرموده بود:«مگر پیامبر به تو نفرمود: زبیر، به خدا تو در صدد جنگ با علی برمی آیی در حالی که تو ستمکاری!»

امام شخصأ در این جبهه به نبرد پرداختند و چنان پیش رفتند که یاران بر جان او بیم کردند و گفتند:«اگر حادثه ای در رسد ما بی رهبر می مانیم.دست نگهدار ما تو را کفایت می کنیم.»امام در جواب فرمود:«من تنها رضای خدا و رستخیز را در نظر دارم.»

برخی از لشکر عایشه و طلحه دور شتر عایشه مجتمع شده بودند و از عایشه حمایت و محافظت می کردند.

امام امر فرمود شتر عایشه را پی کنند(یعنی پاهای نشتر را قطع کنند). . شتر عایشه را پی کردند.جنگ پایان یافت و لشکر دشمن پراکنده شد. امام علیه السلام عایشه را به خانه ای در بصره فرستادند و همه سپاه دشمن را عفو کردند؛یعنی آنان را که سلاح افکندند و به حالت جنگ نایستادند، حتی مروان بن حکم (سخت ترین دشمنان خویش )را به هم بخشیدند.

چون جنگ به پایان رسید و پیروزی کامل گشت،عایشه را با برادرش عبدالرحمن با بهترین وسیله به خانه برگرداندند.(2)

2.جنگ صفین

اشاره

از پرهیاهوترین مسائلی که حکومت امام علیه السلام با آن رویارویی داشت، معاویه بود.برخی از جمله ابن عباس پسر عموی امام علیه السلام می گفتند: «او را مدتی بر سر کار بگمارید، آنگاه چون آبها

ص: 160


1- فضائل الامام علی، ص135 - 134.
2- فضائل الامام علی، ص 151 - 148.

از آسیاب افتاد، او را براندازید.» اما امام علیه السلام هرگز به چنین کاری تن در نداد. این کار علاوه بر آنکه با تنزه و بی ریایی امام سازگار می آمد، در آن شرایط کم ضررترین راه حل ها بود؛ چرا که مردم می دانستند: یکی از مهمترین اعتراض های امام علیه السلام به حکومت عثمان، همین باقی گذراندن معاویه به حکومت شام بود و همه فساد و تباهی و زورگویی و حیف و میل اموال عمومی و ستم معاویه چندان بسیار و آشکار بود که حتی یک روز باقی گذراندن او به حکومت چیزی جز سازشکاری با ستمگر محسوب نمی گشت.

و تازه اگر او را باقی می گذارد تا به موقع با قدرت او را بردارد،این معنا از نظر معاویه نیز پنهان نمی ماند و بسا که او نیز تدارک قدرت می کرد و یا از راهی ناجونمردانه به نابودی امام علیه السلام اقدام می ورزید.پس راهی جز عزل او از سوی حضرت امیر علیه السلام باقی نمانده بود و امام چنین کرد.اما او تن در نداد و ایستاد و امام به جنگ ناخواسته دیگری کشیده شد که در تاریخ به «صفین» شهرت یافت.

امام در جبهه ی صفين

صفین، نام محلی است در مرز عراق و شام.معاویه از پیش به سوی آن رفته و سپاهیانش آنجا را گرفته و آب را محاصره کرده بودند تا لشکر امام آب نداشته باشند.

امّا امام با سپاه در رسید و آب را در اختیار گرفت.

معاویه به عمروعاص مشاور خود-که از موذی ترین و بی شخصیت ترین چهره های تاریخ است - گفت: «آیا گمان می کنی، امام ما را به تلافی از آب محروم کند؟»

عمرو گفت: «نه، علی علیه السلام آنچه تو کردی نمی کند.»و چنین شد.البته این از امام بعید نبود چنانکه آن از معاویه!

آرایش سپاهیان چنین بود که سپاه امام نود هزار و معاويه هشتاد و پنج هزار نفر بود.(1)در سپاه امام نهصد نفر از انصار و هشتصد نفر از مهاجرین که در رکاب پیامبر هم جنگیده بودند، وجود داشت ولی در سپاه معاویه،بنی امیه و منافقین یعنی همان گروه که برابر پیامبر نیز جنگیده یا کارشکنی کرده بودند، شرکت کردند.(2)

مسعودی و دیگران نوشته اند که امام علیه السلام پیش از آغاز جنگ به معاویه پیام فرستاد که بيا و در صفوف مسلمانان جدایی میفکن.

نامه هایی بسیار هم رد و بدل شد و آخرین پیام امام به سپاه شام چنین بود که: «من با

ص: 161


1- مروج الذهب مسعودی ؛ ج2، ص 374.
2- فضائل الامام علی علیه السلام ، ص154.

کتاب خدا با شما سخن راندم و شما را بدان خواندم.»اما آنان در پاسخ گفتند: «چاره جز شمشیر نیست.»(1)

امام علیه السلام به سپاه خویش فرمود: «شما آغاز به نبرد نکنید و چون گریختند، از پی ایشان نروید و چون زخم برداشتند، رهایشان بسازید و آنان را «مثله»(2) نکنید.»(3)

جنگ آغاز شد. روز نهم نبرد،حضرت علی علیه السلام و معاویه نیز به میدان آمدند و نبردی سخت درگرفت.در این روز بود که عمار یاسر صحابی بزرگ پیامبر صلی الله علیه وآله شهید شد. به هنگام شهادت گفت: «به من آب بدهید.»ظرفی پر از شیر به دست او دادند. نوشید و گفت: «الله اکبر، الله اكبر این همان روزی است که پیامبر مرا از آن خبر داده بود.»(4)

این جمله عمار اشاره به حدیث مشهوری است از پیامبر صلی الله علیه وآله که به او فرموده بود: «آخرین نوشیدنی تو شیر است و تو را گروهی ستم پیشه خواهند کشت.»(5)

امام در برخی از روزهای جنگ به یارانش می فرمود:«آگاه باشید که خدا در شما می نگرد.شما با پسر عموی پیامبر همراه هستید.خود را به نبرد و یورش عادت دهید و از گریز بپرهیزید که باعث ننگ شما در نسل های بعد و موجب عذاب در رستاخیز است.[رنگ تیره ی]خواسته های دل و هوای نفس را از صفحه ی جانهایتان پاک سازید.به سوی مرگ با رغبت و آرامش گام بردارید،بکوشید که بر این گروه [یاران معاویه] پیروز شوید و خیمه معاویه را باژگون سازید،تا اهریمن را که زیر آن پنهان است-و دستی به حمله و پایی بر فرار دارد - با شهامت و سخت کوشی گریزان سازید. پایمردی کنید تا ستون بلند خیمه ی حق رابرپا دارید.شما والاترید، خدا یاور شماست.خدا کوشش هایتان را ناچیز نخواهد شمرد.»(6)

پایان جنگ

چون نبرد به اوج رسید و کشتگان از دو سو زیاد شد، امام به معاویه پیام داد که: «چرا خون مردم را می ریزی؟ بیا من و تو بستیزیم، هر که پیروز شد، حکومت از آن او.»

عمروعاص مشاور موذی معاویه به طنز گفت:«پیشنهاد منصفانه ای است. »معاویه گفت:«سوگند به خدا،آنکه با علی بجنگد،زمین را از خون خود گلگون خواهد کرد...».آنگاه به عمروعاص گفت:«آنچه از نیرنگ سراغ داری به کاربر که تا نیستی و نابودی فاصله ای نداریم و حکومت مصر - که قرار است با تو باشد - بیاد آور. »

ص: 162


1- مروج الذهب ؛ ج2،ص 377.
2- بریدن گوش یا بینی یا لب کسی هنگام شکنجه دادن؛ فرهنگ عمید.
3- فضائل الامام علی علیه السلام ،ص146.
4- مروج الذهب ؛ ج2،ص 381.
5- اسد الغابه ؛ ج4، ص 46 و فضائل الامام علی علیه السلام ؛ص 148.
6- نهج البلاغه عبده ؛ ج1،ص 115.

عمروعاص به لشکریانش گفت:«هر که قرآنی با خود دارد بر سر نیزه کند.» وچنین کردند .

گروهی از عقل به چشم ها در سپاه امام فریب خوردند و دست از جنگ کشیدند که ما با عده ای که پیرو قرآنند جنگ نمی کنیم!

سرانجام کار به حکمیت کشید و معاویه روی کار آمد.

بدین شرح که: حضرت علی علیه السلام به اکراه و اجبار به حکمیت ابوموسی اشعری تن در داد و از سوی معاویه هم عمروعاص نیرنگباز موذی، حَکَم شد،عمرو عاص، ابوموسی را فریب داد.

بدین گونه که:هم علی و هم معاویه را از حکومت عزل کنند و عبدالله بن عمر را برگزینند و با این تبانی برای اعلام رای خود به میان مردم آمدند .

ابوموسی اظهار کرد که: «من علی علیه السلام را از حکومت عزل می کنم.»

و عمروعاص گفت: «من در عین حال که نظر ابوموسی را در مورد على علیه السلام تأیید می کنم صلاح را در این می بینم که معاویه بر مردم حاکم باشد.»و بدین ترتیب بزرگترین لطمه به حکومت حضرت علی علیه السلام وارد آمد.(1)

3. جنگ نهروان

اشاره

نهروان نام محلی است بين بغداد و حلوان که جنگ معروف خوارج در سال37هجری قمری در آنجا واقع شده سبب جنگ این بود که پس از بازگشت از جنگ صفین، چهار هزار نفر از سپاهیان امام علیه السلام منشعب شدند و حزبی به وجود آوردند،با این اشعار که به امام علیه السلام می گفتند:«از گناه خود در مسأله ی حکمیت توبه کن!»

امام فرمود:«مگر به شمانگفتم که آنان با قرآن سرنیزه کردن شما را فریب می دهند.بگذارید کار را تمام کنیم.شما خود گفتید حتماً باید با حکمیّت کار تمام شود و باز نگفتم:پس حتماً باید عبدالله بن عباس حکم باشد و شما گفتید:خیر حتماً باید ابوموسی حکم باشد!حال گناه نتایج آن را به گردن من می نهيد؟»

آنان زیر بار نرفتند وشخصی به نام ذوالثديه را رهبر خویش کردند و دست به فتنه جویی زدند.از جمله این که عبدالله بن خَبّاب از صحابه ی بزرگ پیامبر را دیدند و از او پرسیدند که «درباره ی علی چه می گویی؟» گفت: «علی از شما داناتر و پرهیزگارتر است.»

گفتند: «تو گمراهی.»و او را کشتند و همسر حامله او را نیز برای از بین بردن نسل او

ص: 163


1- مروج الذهب ؛ ج2، ص 499 - 386.

کشتند، چنان جاهل و متعصب بودند که هر کس قصد راهنمایی یا ارشاد آنان را داشت می کشتند (1).

روش امام علیه السلام با خوارج

رفتار امام علیه السلام با خوارج عادلانه و با رعایت آزادی بود. با آنکه می توانست آنان را زندانی کند و شکنجه بدهد؛نه تنها چنین نکرد، بلکه سهم آنان را از بیت المال نیز قطع نکرد و با آنان چون دیگران رفتار می کرد. این از حضرت علی علیه السلام شگفت نیست امّا در حکومت های دیگر در دنیا کمتر نمونه دارد.

آنان همه جا در ابراز عقیده آزاد بودند و امام علیه السلام، خود و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبرو می شوند و طرفین استدلال می کردند و به هم پاسخ می گفتند.

این درجه از آزادی در دنیا بی سابقه است که حکومتی با مخالفان خود تا بدین مقدار با آزادی رفتار کند.خوارج به مسجد می آمدند و در سخنرانی و خطابه ی امام،غوغا و آشوب برپا می کردند و امام معترض آنان نمی شد.

به مسجد می آمدند و با آن گرامی، نماز می گزاردند اما نیز او را می آزردند. چنانکه روزی امام به نماز ایستاده و مردم به ایشان اقتدا کرده بودند که یکی از خوارج آیه ای را به طنز و طعنه بر امام به فریاد خواند:

«وَلَقَد اوُحِیَ إِلَيكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِن قَبلِکَ لَئِن أَشرَكتَ لَيَحبطَنٌّ عَمَلٌّکَ»(2)

این آیه خطاب به پیامبر عزیز اسلام است. بدین معنی:

«به تو و پیامبران پیش از تو وحی شد که اگر مشرک شوی، کردارهایت از بین می رود و از زیانکاران خواهی بود»

مردک می خواست به امام علیه السلام کنایه آمیز چنین بگوید،که:سوابق تو را در اسلام می دانیم که درخشان است. نخستین مسلمان تو هستی.پیامبر تو را به برادری برگزید.خدمت هایت به اسلام انکارپذیر نیست، اما خدا به پیامبرش گفته است که اگر مشرک بشوی اعمالت به هدر می رود و چون تو اکنون کافر شده ای، اعمال گذشته ات را به هدر داده ای.

امام در برابر او اندک سکوت فرمود،تا خواندن آیه تمام شود و باز به نماز ادامه داد.بار دیگر همین آیه را خواند. امام باز سکوت فرمود و چون تکرار کرد امام این آیه را در همان نماز بلند خواند: «فَاصبِر، إِنَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلاَ يَتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لَأیُوقِنُونَ(3)؛شکیبا باش، وعده ی خدا

ص: 164


1- فضایل الامام علی، ص 153 - 152.
2- سوره ی زمر ،آیه ی 65.
3- سوره روم ،آیه ی 60.

راستین است، و مردم بی ایمان و بی یقین تو را تکان ندهند و به سبکسری وا ندارند.»(1)

دعوت به آرامش

امام مردی به نام حارث بن مرة العبدی را به سوی خوارج فرستاد که آنان را به صلح بخواند،او را کشتند و به هیچ رو فرمان نبردند.سپس ابن عباس و آنگاه امام علیه السلام خود با آنان به گفتگو نشست، اما فایده نبخشید و آنان سر ستیز داشتند و جنگ را آغاز کردند.

امام طبق معمول به سپاه خود فرمان داد ابتدا نبرد را آغاز نکنند.سر انجام آنان، پیشاپیش مردی از سپاه امام را کشتند.

در این هنگام امام به ابوایوب انصاری، صحابی بزرگ پیامبر دستور داد تا پرچمی برافرازد و فرمود: «هر که زیر این پرچم آید، در پناهست و نیز هر که به کوفه یا مدائن باز گردد.»

از چهار هزار نفره هزار و دویست نفر باز گشتند و دو هزار و هشتصد نفر ماندند.(2)

جنگ در گیر شد و چند ساعت بیشتر طول نکشید.بسیاری از خوارج کشته شدند و فتنه خوابید.

حکومت دادگرانه

روش امام در همه حالت ها،گفتارها و نشست و برخاست ها برای مردم تربیت آموز بود.

امام حتی در میدان های جنگ از روش انسانی خویش مکتبی بزرگ می گشود و به مردم آیین جوانمردی می آموخت.نکات جالب و تربیتی در زندگی امام علیه السلام بسیار است.ما تنها به تشریح مختصری از حکومت عادلانه ی آن گرامی می پردازیم :

آن عزیز بزرگ در طول پنج سال خلافت پرنشیب و فرازش به تاریخ آموخت و نشان داد که دادگری چیست و حکومت واقعی اسلامی کدامست،از حوزه ی شعار دادن توخالی درگذشت و دادگری راستین را در کردار نشان داد.

اساس حکومت او بر دانش، تقوی و فداکاری استوار بود.میزان و معیار حکومت او قانون اسلام بود و همه، حتی فرزندان و اقوام خودش در برابر این قانون، از نظر او برابر بودند .

آن امام بزرگ خود می فرمود:

«اموالی که از بیت المال برده اند،پس می گیریم؛اگر چه مهریه ی زنان خود کرده و یا با آن کنیز خریده باشند.»

ص: 165


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ؛ ج2، ص 311 - 310.
2- فضائل الامام علی علیه السلام ،ص 154 - 153.

دوستی و همراهی و مهربانی با مردم را همواره به فرماندارانش توصیه می کرد و می فرمود: «با مردم به انصاف رفتار کنید.»

آنان را در این امر به عنوان یک وظیفه ی انسانی،نه یک مأموریت بخشنامه ای وادار می کرد که در راه مشکلات مردم بردبار باشند.به آنان می فرمود:«هیچ کس را از گفتن و خواستن نیازها باز ندارید و به خاطر گرفتن خراج، لباس زمستانی و تابستانی و مرکب سواری آنان را نفروشید، مبادا کسی را به خاطر وصول پول بزنید.»

به مأموران جمع آوری زکات می فرمود:«با ادب و احترام به سوی مردم بروید و به آنها سلام کنید و چنین بگویید: بندگان خدا! ما را ولیّ و خلیفه ی خداوند به سوی شما فرستاده است تا حقوق خدا را که در سال های شماست،بستانم. آیا در اموال شما حق خدا وجود دارد تا به ولیّ او بدهیم؟اگر گفتند:نه، بازگردید و اگر گفتند: آری، هر چه دادند، بگیرید و اگر پس از دادن دوباره باز گرفتند، پس دهید.»

و می فرمود:«در عمران و آبادی سرزمین های خراجگزار کوشا باشید. اگر خراج بیاورید ولی عمران نکنید،شهرها را خراب و مردم را هلاک کرده اید،ویرانی زمین از تنگدستی اهل آنست و تنگدستی مردم بر اثر آنست که حاکمان پول ها را انبار می کنند.»

امیر مؤمنان علیه السلام در باره کسانی که قرار بود به عنوان والی انتخاب شوند، توصیه می فرمود که:«ایمان و تدبير آنان را در نظر بگیرید، نه قبیله و نژادشان را.»

خود کاملاً مراقب وضع آنان می بود.اگر کژی و خلافی از آنان می دید، به شدت و سرعت توبیخ می کرد و اصلاح می فرمود.نامه ی تکان دهنده ی امام به عثمان بن حنیف - عامل آن امام در بصره - نمونه ی این دقت و شدت عمل است:«شنیده ام یکی از سرشناسان شهر تو را به میهمانی خوانده است و غذاهای چرب و شیرین و سفره ی تشریفاتی داشته و من گمان نمی بردم تو چنین دعوتی را بپذیری که تنگدستان را در آن راهی نیست.به هوش باش و دقت کن و از چیزهای شبهه ناک بپرهیز!...»

شریح قاضی را که خانه ای به هشتاد دینار ساخته بود، توبیخ فرمود که چرا چنین خانه ای ساخته ای .(1)

ص: 166


1- عبقریة الامام ؛ص 169 - 160.

عدالت و دادخواهی

پس از شهادت حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام، یک روز سوده (دختر عمّار) که از قبیله هَمدان بود؛ بر معاویه وارد شد.

معاویه، فعّالیتها و سخت کوشیهای سوده را - که در جنگ صِفَّین به سود حضرت علی علیه السلام و در سپاه آن گرامی، انجام می داد -به یاد او آورد و او را سرزنش کرد... آنگاه از او پرسید: برای چه اینجا آمده ای؟

-ای معاویه!خدا تو را به سَلب حقوق واجب ما،بازخواست خواهد کرد، تو پیوسته فرماندارانی بر ما گسیل می داری که ما را چون محصول رسیده،دِرو می کنند و چون دانه های اسپند، پایمال؛ و مرگ را به ما می چشانند؛اینک این «بسربن ارطاة»را فرستاده ای که مردان ما را می کشد و اموال ما را می برد؛ اگر نمی خواستیم از حکومت مرکزی پیروی کنیم، خود اکنون دارنده عزّت و قدرت بودیم؛اگر او را معزول کنی،چه بهتر وگرنه ما خود قیام خواهیم کرد..

معاویه برآشفت و گفت:«مرا به قبیله خویش می ترسانی،تو را با بد ترین حالت نزد همان «بسر» می فرستم تا با تو هرچه روا می داند، انجام دهد.»

«سوده»اندکی خاموش ماند، گویی در ذهن خود،خاطره های با شکوه گذشته را می کاوید؛آنگاه شعری خواند که ترجمه اش این است

«درود خداوند بر آن روان،که در گور خفت و با مرگ او عدالت و دادگری به خاک سپرده شد. او هم پیمان حقّ و راستی بود و حقّ را با هیچ چیز، عوض نمی کرد؛ حق و ایمان در او یکجا فراهم آمده بود. »

معاویه پرسید: «این چه کسی است؟!»

سوده پاسخ داد:«حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام؛ به یاد دارم که نزد او رفتم و می خواستم از مأمور جمع آوری زکات شکایت کنم؛ آنگاه رسیدم که او به نمازبرمی خاست؛اما تا مرا دید،نماز آغاز نکرد و با رویی گشاده و مهربان فرمود: آیا حاجتی داری؟ گفتم: آری و شکایت خود را عرض کردم.آن گرامی همچنان که بر آستانه نماز خویش ایستاده بود، گریست و آنگاه گفت «خدایا، تو آگاه و شاهد باش که من هرگز فرمان ندادم که او (= أن مأمور)به بندگانت ستم کند»و بی درنگ قطعه پوستی درآورد و بعد از نام خدا و آيه ای از قرآن، چنین نوشت: «...آنگاه که نامه ام را خواندی، دست و بالت را جمع کن، تاکسی را بفرستم آنها را از تو تحویل بگیرد...»و نامه را به من داد؛ سوگند به خداوند که نه آن را بست و نه مُهر کرد؛ نامه را به آن مأمور دادم و او معزول گردید و از نزد ما رفت...»

ص: 167

معاویه پس از شنیدن این داستان، ناگزیر فرمان داد که :«هر چه می خواهد برای او بنویسید!»(1)

شهادت آن گرامی

در سال چهلم هجرت، برخی از«خوارج»،در مکّه گرد هم آمدند و طرح توطئه ای را افکندند که علی و معاویه و عمرو عاص را در کوفه، شام و مصر در وقت معین به قتل برسانند؛ شب نوزدهم ماه مبارک رمضان به عنوان زمان قتل انتخاب شد و مجریان به ترتیب از این قرار معیّن شدند:عبدالرحمن (پسر مُلّجم )قاتل حضرت علی علیه السلام ، حجاج (پسر عبدالله صریمی )قاتل معاويه و عمرو (پسر بکر تمیمی)قاتل عمرو عاص.

اِبن مُلجم به همین منظور به کوفه آمد اما هیچکس را از نیّت پلید و شوم خویش آگاه نساخت... تا یک روز که در خانه یکی از خوارج، به «قطامه» - که زنی بسیار زیبا و دلربا بود - برخورد و دل به او باخت؛ پس به فکر افتاد تا با او ازدواج کند،چون از او خواستگاری کرد، قطامه گفت: «مهریه من:سه هزار درهم پولی و یک بنده و نیز کشتن علی بن ابیطالب است.»قطامه از پیش به خاطر هلاکت پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على؛ به آن امام گرامی، كینه می ورزید و دشمنگام بود و همواره در صدد تلافی نیز.ابن ملجم، نزد قطامه افشا کرد که: «اتفاقاً من برای همین کار به کوفه آمده ام.»و بدین ترتیب ابن ملجم در تصمیم قبلی خود، به هوای کامجویی از قطامه، مصمم تر شد .

سرانجام آن شب شوم در رسید...این ملجم با یک دو نفر از همدستان خود، شب نوزدهم ماه رمضان را در مسجد کوفه، با این فکر پلید به سر برد...(2)

سی و چند سال پیش از آن شب شوم، حضرت علی علیه السلام، از پیامبر شنیده بود که در ماه رمضان کشته خواهد شد.داستان را از زبان خود على علیه السلام بشنوید:«.... و چون پیامبر، آن خطبه مشهور را درباره رمضان فرو خواند؛من برخاستم و پرسیدم:ای پیامبر خدا!ارزشمندترین کردارها در این ماه چیست؟فرمود:پرهیز از گناهان؛ آنگاه پیامبر دردمندانه گریست و از شهادت من در این ماه خبر داد...»(3)

ص: 168


1- سفینة البحار، ج1، ص672 - 671.
2- ارشاد مفید،ص9.
3- عیون اخبار الرضا ،ج1، ص 297.

از وضع رفتار و گفتار امام نیز آشکار بود که می داند در این ماه به شهادت خواهد رسید.

همان سال فرموده بود: «امسال در موسم حج در میان شما نیستم».

و نیزچون به اومی گفتند:«چرا هنگام افطار،کم غذا میل می فرمایید؟» می فرمود: «می خواهم با شکم خالی خدا را ملاقات کنم.»(1)

و اما در شب نوزدهم هیچ نخوابید؛و بسیار می فرمود:«به خدا سوگند دروغ نمی گویم و نیز دروغ به من گفته نشده است؛ امشب «همان شب مَعهود» است.»(2)

سرانجام، سحرگاه آن شب، هنگامی که حضرت علی علیه السلام به مسجد آمد،در حال ادای نماز صبح؛شمشیر زهرآگین و خون آشام پلیدترین مردمان،ابن ملجم فرود آمد و خورشید،در محراب حقّ،گلگون شد...و دو روز بعد، در شب بیست و یکم ماه رمضان، در سال چهلم هجرت، غروب کرد ...(3)

تن پاکش را در خاک مقدّس «نجف» نهادند، که امروز کعبه دلهای مسلمانان به ویژه شیعیانست.

امام، همانگونه که در همه عُمر با یاد خدا می زیست؛در لحظه وقوع فاجعه نیز به یاد خدا بود...چون شمشیر ابن ملجم از پشت،پیشانی روشن آن عزیز را شکافت؛نخستین جمله ای که گفته این بود: «فُزتَ وَرَبَّ الكَعبَة:به خدای کعبه سوگند رستگار شدم.»

آنگاه،آن امام برای غرقه در خون پاک خویش، به خانه بردند...دو روز در بستر شهادت آرمیده بود و در همه لحظات،باز به فکر صلاح و سعادت مردم بود...و با آن که مسئله امامت حضرت امام حسن علیه السلام و هم امامت حضرت حسین علیه السلام و فرزندان آن حضرت تا امام دوازدهم را پیامبر صلی الله علیه وآله و نيز علی علیه السلام از پیش، مُکرّر یادآور شده بودند؛ باز برای اِتمام حُجّت در لحظه های آخر عمر خود، آن را با مردم بازگو می کرد ....(4)

فرازهایی از سخنان کوتاه و پرمعنای امیر مؤمنان على علیه السلام

1-«مَن صارَعَ الحَقَّ صَرَعَهُ؛ هر که با حق درآویزد و بستیزد حق او را به خاک می افکند.»(5)

ص: 169


1- ارشاد مفید ،ص151.
2- ارشاد مفید،ص8.
3- ارشاد مفید، ص 5- بحار الانوار،ج42،ص 281
4- اصول کافی ، ج1، ص 298.
5- نهج البلاغه فیض، حکمت 400.

2-«اَلتُّقَى رَئیسُ الأَخلَاقِ،تقوی و پرهیزکاری سرکرده همه خُلق وخوهای نیکو است.»(1)

3-«مَن اَصلَحَ سَرِيرَتَهُ اَصلَحُ اللَّهُ عَلَانيِتَهُ: هر کس نهان خویش را درست کند خدا آشکار او را درست می فرماید»

4-«ضَعٌ فَخرَکَ، وَاحطُطَ کِبرَکَ وَاَذکِر قَبرَکَ؛ تفاخر و نازیدن را واگذار و تكبّرت را بینداز و به گورت فکر کن.»(2)

5-«اَلوِلَايَاتِ مَضامِيرُ الرَّجالَ؛حکومت ها میدان های آزمایش مردان است (وقتی کسی به حکومت برسد، بدی و خوبیش آشکار می شود).»(3)

6-«أَشدُّ الذُّنُوبَ مَا استَهانَ بِهِ صَاحِبُهُ؛سخت ترین گناهان گناهی است که شخص آن را آسان و ناچیز بپندارد و به آن اهمیت ندهد.»(4)

7-«اَلدَّاعِی بِلًا عَمَلٍ كَالرَّامِی بِلاوَتَرٍ؛دعوتگر و یا دعا کننده بی عمل همانند تیرانداز با کمان بی زه است.»(5)

8-«يَومَ اَلعَدلِ عَلَى الظَّالِمِ أَشَدٌّ مِن يَومِ الجَورِ عَلَى المَظُلُوم!روز دادخواهی بر ستمگر، بسی سخت تر از روز ستم برستمديده است.»(6)

9-«مَا أَكثَرَ العِبَر وَ أَكَلَّ الأِعتِبَار: چه بسیار است عبرت ها و چه اندک است پذیرش آنها»(7).

آخرین سخنان

در لحظه های واپسین،به فرزندان و بستگان و هم به همه مسلمانان چنین وصیت فرمود:

«...شما را به پرهیزگاری سفارش می کنم و به این که کارهای خود را منظّم کنید و این که هماره در فکر اصلاح بین مسلمانان باشید.... يتيمان را فراموش نکنید، حقوق همسایگان را مراعات کنید....

قرآن را برنامه عملی خود قرار دهید...

اَللَّهَ اَللَّهَ فِی الصَّلاةِ فَاِنَّهَا عَمُودُ دِینِکُم؛نماز را بسیار گرامی بدارید که ستون دین شماست.

ص: 170


1- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
2- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
3- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
4- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
5- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
6- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.
7- 1 تا8نهج البلاغه فيض: حکمت های400و402و 315 و 386 و432و340و330 و334.

در راه خداوند با ثروت و بیان و جان خود جهاد و فداکاری کنید....

با هم بپیوندید...امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید چرا که اگر از این وظيفة الهی سرپیچید، پلیدان جامعه بر شما حکومت می یابند و آن گاه هرچه بر ضدّ آنان دعا و نفرین کنید؛ مستجاب نخواهد...»(1)

درود خدا و پاکان و نیکان بر آن امام بزرگ و پاک که شگرف بود؛ شگفت زاده شد. شگفت زیست و شگفت رفت .

ص: 171


1- نهج البلاغه ،ج2، ص 47، ط دمشق (البته با این توجه مطالب این وصیت ، کوتاه و به گونه نقل به مضمون ترجمه شده است.)

ص: 172

پیشوای دوم حضرت امام حسن علیه السلام

اشاره

ص: 173

ص: 174

خلاصه زندگی

نام مبارکش: حسن.

كنيه اش: ابومحمّد.

القابش: مجتبی، سیّد، سبط اکبر و...

پدرش : امیرالمؤمنین علی علیه السلام

مادرش : فاطمه زهرا سيّدة النساء علیها السلام

تولّدش:شب پانزدهم ماه مبارک رمضان،سال سوّم هجری قمری درمدینه منوره .

مدّت امامتش:ده سال (از سال40 تا 50هجری قمری)

عمر شريفش : 47 سال

شهادتش:28ماه صفر سال50 هجری قمری.

مدفنش: قبرستان بقیع واقع در مدينه طيّبه.

فرزندانش : 8 پسر و7دختر(برخی از پسران از جمله قاسم و عبدالله در رکاب حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام در کربلا به شرف شهادت نائل گشتند، و از دختران آن گرامی بانوی بزرگوار فاطمه همسر حضرت زین العابدين و مادر حضرت باقر علیه السلام می باشد).

ص: 175

ولادت

نواده پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ، و نخستین فرزند امير مؤمنان علی و فاطمه علیها السلام در نیمه ماه رمضان، در سال سوم هجری، چشم به جهان گشود(1).

پیامبر صلی الله علیه وآله برای گفتن تهنیت، به خانه على أمد و نام او را از سوی خدا «حسن» نهاد.(2)

حسن و پیامبر

حدود هفت سال از زندگی این نواده، با پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله گذشت.(3)

پدر بزرگ مهربان،او را سخته دوست می داشت؛چه بسیار که او را بر شانه می نهاد و می گفت: «خداوندا، من دوستش دارم، تو نیز او را دوست بدار!»(4).

«آنکه حسن و حسین را دوست بدارد،مرا دوست داشته است و آنکه با این دو کینه ورزد و ایشان را دشمن بدارد، با من دشمنگامی کرده است...» .(5)

و فرمود: «حسن و حسین، سرور جوانان بهشتند».(6)

ونیز می فرمود:«این دو فرزند من،امامند،چه قیام کنند و چه نکنند».(7)

بزرگی منش و سترگی روح آن امام چندان بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله او را با خردی سال

ص: 176


1- ارشاد مفید ،ص 169 تاریخ الخلفاء سیوطی،ص 188چاپ،مصر ،مرحوم کلینی ولادت آن گرامی را در سال دوم هجرت نوشته است.
2- بحار، ج 33، ص238، چاپ جدید.
3- دلائل الأمامه محمد بن جرير الطبری ،ص 60.
4- تاریخ الخلفاء، ص188.
5- بحار، ج 43 ،ص 264.
6- تاریخ الخلفاء، ص 189:«اَلحَسَنُ وَالحُسَینُ سَیِّدَا شَبابِ اَهلِ الجنة».
7- ارشاد مفید، ص 181 - بحار، ج 43، ص 278: «إِبنَایَ، فَذانِ قَامَا ،اَو قَعدَا».

و کمی سن،در برخی از عهدنامه ها گواه می گرفت،واقدی آورده است که « پیامبر صلی الله علیه وآله برای «ثقيف»عهد نقه بست، خالد بن سعيد آن را نوشت و امام حسن و امام حسین - درود خدا بر آنان-آن را گواهی فرمودند» .(1)

آنگاه که پیامبر به امر خدا،با اهل نجران، به«مباهله»برخاست، امام حسن و امام حسین و حضرت علی و فاطمه علیهما السلام را نیز به فرمان خدای، همراه خویش برد و آيه تطهیر در پاکدامنی آن گرامیان فرود آمد.(2)

حسن با پدر

امام حسن علیه السلام همراه و هماهنگ پدر بود ، از بيدادگران انتقاد و از ستمدیدگان حمایت می کرد .

هنگامی که ابوذر به ربذه تبعید می شد،عثمان دستور داد هیچ کس او را بدرقه نکند اما امام حسن و برادر گرامیش،همراه با پدر بزرگوارشان، از آن آزاده ی آواره،به گرمی بدرقه کردند و به هنگام بدرود، از حکومت عثمان ابراز بیزاری نمودند و ابوذر را به شکیبایی و پایداری پند دادند.(3)

سال 36 هجری با پدر از مدینه به سوی بصره آمد تا آتش جنگ جمل را که عایشه و طلحه و زبیر بر افروخته بودند،فرو نشاند.پیش از ورود به بصره به فرمان حضرت علی علیه السلام همراه عمار - صحابی بزرگ و پاک - به کوفه رفت تا مردم را بسیج کند،آنگاه با مردم به یاری امام، به سوی بصره بازگشت.(4)

با سخنرانی های شیوا و محکم خویش،دروغ عبدالله بن زبیر را - که قتل عثمان را به حضرت علی علیه السلام، نسبت می داد؛ آشکار ساخت و در جنگ همکاری ها کرد تا پیروز بازگشتند.(5)

در جنگ صفین نیز،همراه پدر، پایمردی ها کرد.در این جنگ، معاویه، عبيد الله بن عمر را نزد او فرستاد که:«از پیروی پدر دست بردار، ما خلافت را به تو را می گذاریم، چرا که قریش، از پدر تو به سابقه پدر کشتگی ها، ناراحتند، اما تو را پذیرا توانند شد...»

امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود:«قریش بر آن بود که پرچم اسلام را بیفکند و در هم پیچد،اما پدرم،به خاطر خدا و اسلام، گردنکشان ایشان را کشت و آنان را پراکند، پس با پدرم بدین جهت به دشمنی برخاستند و به او کینه می ورزند».(6)

ص: 177


1- طبقات کبیر ، ج1، بخش 2، ص 32.
2- غایة المرام ، ص287.
3- حیاة الامام الحسن بن علی علیه السلتم،ص261 - 260 .
4- طبقات کبیر ، ج3، قسمت اول، ص 20.
5- حیاة الامام احسن بن علی ، ج1،ص399 - 396.
6- حیاة الامام الحسن بن علی، ج1 ،ص435 - 444.

او در این جنگ،هیچگاه از پشتیبانی پدر،دست نکشید و تا پایان همراه و همدل او بود؛ و چون: دو تن را از سوی سپاه(سپاه حضرت علی علیه السلام و معاویه)،برگزیدند تا «حَكّم» شوند؛ و آنان به ناروا حُکم کردند؛ امام حسن به فرمان پدر،در یک سخنرانی پر شور، توضیح داد که:«اینان برگزیده شدند تا کتاب خداوند را بر خواهش دل،پیش دارند و مقدم شمارند اما، واژگون رفتار کردند و چنین کسی، حَکَم نامیده

نمی شود، بلکه «محکوم» است».(1)

حضرت امیر مؤمنان علی - که درود خداوند همواره بر او- هنگام رحلت بنا به فرمانی که، از پیش، از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله داشت؛ امام حسن علیه السلام را جانشین خویش فرمود:و امام حسین و سایر فرزندان گرامی خویش و بزرگان شیعه را بر این امر، گواه گرفت.(2)

خلافت

اشاره

شامگاه بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت، حضرت علی علیه السلام شهید شد. بامداد آن روز، مردم در مسجد جامع شهر، گرد آمدند.

حضرت امام حسن علیه السلام بر منبر فراز آمدند و فرمودند: «دیشب، مرد یگانه ای از جهان رخت بست که در میان گذشتگان و هم در بین آیندگان، به دانش و کردار، یکتا بود.همراه پیامبر،جنگها کرد و در نگاهبانی اسلام وپیامبر،مجاهدانه کوشید؛و پیامبر در جنگها،او را به سپاهسالاری می فرستاد و او همواره پیروز باز می گشت...

از زرد و سفید -اشاره به زر و سیم -دنيا، بیش از 700درهم نگذاشت، آنهم سهميه او، و بر آن بود که با آن خدمتکاری برای خانواده خود فراهم آورد.»

در این هنگام،امام به سختی گریست و مردم نیز گریستند،آنگاه بدان جهت که امامت از مسیر راستین خود، انحراف نیابد، جمله ای چند، از خویش گفت:

«من پسر پیامبرم که مژده آور و بیم رسان بود و مردم را به سوی خدا می خواند من شعله ای از آن چراغ فروزان پیامبری و از خاندانی هستم که خداوند،پلیدی و آلودگی را از آنان دور گردانیده است و هم از آنانم که در قرآن مجید، محبت ایشان به وجوب آمده است:

«قُل لَا اَسئَلُکُم عَلَيهِ أَجراً إِلَّا المَوَدَّةَ فِی القُربی(3)؛بگو ای پیامبر، من از شمایان بر رسالتم، پاداشی، جز مهرورزی با خویشانم، نمی خواهم... »».

ص: 178


1- حیاة الامام الحسن بن علی ،ج1،ص 479.
2- اصول کافی، ج1، ص298 - 297.
3- سوره شوری ،آیه 23.

آنگاه، امام نشست و عبدالله بن عباس برخاست و گفت:

«مردم! این -اشاره به امام حسن علیه السلام - فرزند پیامبر شما و جانشین علی علیه السلام و امام شماست، با او بیعت کنید!»

مردم، گروه گروه، بدو روی آوردند و بیعت کردند(1).

چون معاویه، از آنچه گذشت آگاه شد،جاسوسانی به کوفه و بصره فرستاده تا هر چه می گذرد،گزارش دهند و در حکومت امام، از درون، دست به خرابکاری بزنند.

امام،فرمان داد آنان را گرفتند و کشتند؛نامه ای نیز به معاویه فرستاد که:«جاسوس می فرستی؟ گویا جنگ را دوست می داری؟جنگ بسیار نزدیک است، منتظر باش!انشاء الله».(2)

از نامه هایی که امام به معاویه نوشت و ابن ابی الحدید آنرا نقل می کند، این است:«...جای شگفتی است که قریش پس از مرگ پیامبر،در جانشینی او به ستیزه برخاستند و خود را بر دیگران از عرب،بدین سبب که از قبیله پیامبرند، برتر دانستند؛عرب نیز تن در دادند،اما قریش خود در میانه خویش،زیر بار برتری ما نرفت؛ما را که از آنان به پیامبر نزدیکتر و خواستار حقّ خویش بودیم،کنار زدند و بر ما ستم کردند. ما از ستیزه کناره جستیم تا دشمنان و دورویان از این راه،به تخریب اسلام برنخیزند.

امروز نیز از تو درشگفتیم که داوطلب امری هستی که به هیچ رو، سزاوار آن نیستی نه در دین برتری داری و نه اثر خوبی از خویش باز گذارده ای؛ تو فرزند همان گروهی که با پیامبر جنگیدند و هم فرزند دشمن ترین مردم قریش نسبت به پیامبر، اما بدان که پاداش کردارهای تو با خداوند است و خواهی دید که سرانجام،پیروزی از آن چه کسی است.سوگند به خدا،چیزی نخواهد گذشت که عمرت پایان می یابد و به دیدار خدا می شتابی واو تو را به کیفر کردارهایی که از پیش فرستادی،می رساند.خدا به بندگانش ستم نمی کند؛ علی علیه السلام رفت مسلمانان با من بیعت کردند؛ از خدا خواستارم که در دنیا چیزی مرا ندهد که از آن کمبودی در آخرتم، به هم رسد .

آنچه مرا بر آن داشت تا این نامه را به تو، بنویسم،این است که بین خود و خداوند،عذری داشته باشم؛اگر تو نیز،چون دیگر مسلمانان، این امر را بپذیری به مصلحت اسلام است و تو خود نیز بهره ای بیشتر خواهی داشت؛باطل را دنبال مکن، تو نیز چون دیگران با من، بیعت کن !

تو خود می دانی که من سزاوارترم، از خدا بترس و ستمکار مباش و خون مسلمانان را

ص: 179


1- ارشاد مفید، ص170 - 169 - شرح نهج البلاغه ابن ابی حدید ، ج 16،ص 30.
2- ارشاد مفید، ص170.

محترم شمار،اگر حاضر نباشی، من همراه مسلمانان، به سوی تو خواهم شتافت و تو را به محاکمه خواهم کشانید تا خداوند که بهترین داورانست، بین ما حاکم گردد...»

معاویه در پاسخ نوشت:«..،حال من و تو،همانند حال پیشین شما خاندان با ابوبکر است؛یعنی همانگونه که ابوبکر، به بهانه تجربه بیشتر،مقام خلافت را از علی علیه السلام گرفت، من نیز، خود را از تو سزاوارتر می بینم؛اگر می دانستم که تو بهتر از من به امور مردم می رسمی و با دشمن رویارویی می کنی،بیعت می کردم؛ اما می دانی که من از تو سابقه ای بیشتر دارم؛پس بهتر آنکه تو پیرو من باشی من نیز قول می دهم که خلافت مسلمانان پس از من با تو باشد و هر چه بیت المال عراق است از آن تو و نیز خراج و درآمدِ هر ناحیه از عراق را که بخواهی، در اختیار تو خواهم گذارد... والسلام»(1)

معاویه به همان بهانه ای که قریش به وسيله آن از حضرت علی علیه السلام رو گرداندند، از بیعت با امام حسن علیه السلام سر باز زد. او در دل می دانست که امام از او سزاوارتر است، اما ریاستخواهی، او را از پیروی واقعیت باز می داشت؛چرا که او می دانست جوان بودن و کمتر بودن سن آن حضرت نسبت به معاویه موجب عدم شایستگی برای امامت و خلافت نمی شود.

معاویه،نه تنها از بیعت سر باز زد،بلکه در صدد از میان برداشتن امام برآمد.برخی را پنهانی فرمان می داد تا آن گرامی را بکشند؛از این رو، امام، در زیر پیراهن، زره می پوشید و بی زره به نماز نمی رفت؛به همین جهت یک روز که یکی از این مأموران مخفیِ معاویه، به سوی امام تير افكند،به آن گرامی صدمه ای وارد نیامد(2).

معاویه،که کمی سن را در امام بهانه می آورد و از بیعت با او سر می زد، هنگام ولایتعهدی یزید، این بهانه را فراموش و فرزند جوان خود را، جانشین خویش کرد و از مردم برای او بیعت گرفت.

معاويه،به بهانه ایجاد وحدت اسلامی و پیشگیری از اختلاف و اغتشاش، به عمّال خود نوشت که:«با لشگر به سوی من آیین»و آنان همان کردند که او گفت.

معاویه آنان را بسیج کرد و به جنگ با امام به عراق فرستاد.

امام نیز،به حجر بن عدی کندی، فرمان داد تا فرمانداران و مردم را برای جنگ آماده سازد.

منادی به آیین آن زمان،در کوچه های کوفه، فریاد «الصلاة» برداشت و مردم به مسجد ریختند.

ص: 180


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج16،ص 35.
2- بحار ، ج 44، ص33.

امام بر منبر فراز آمد و فرمود:«معاویه به جنگ سوی شما آمده است؛ شما نیز به اردوگاه نُخيله بروید....!»

همه ساکت ماندند.عدی،فرزند حاتم طائی معروف از جای برخاست که:«من پسر حاتم هستم، سُبحَانَ اللَّهِ،این سکوت مرگبار چیست که جانتان را فرا گرفته است؟چرا به امام و پسر پیامبران پاسخ نمی دهید... از خشم خدا بیم کنید؛مگر شما از ننگ، باک ندارید...؟ »

آنگاه،رو به امام کرد و گفت:«گفتار شما را شنيديم و با جان و دل به فرمانیم. »سپس افزود: «من، هم اکنون به اردوگاه می روم، هر که مایل است به من پیوندد».

قیس بن سعد بن عباده و معقل بن قیس ریاحی و زیاد بن صعصعة تیمی نیز با سخنرانیهای شور انگیز مردمان را به جنگ راغب ساختند و به تجهیز سپاه از مردم پرداختند و آنگاه همه به اردوگاه رفتند .(1)

انبوه جمعیت در اردوگاه، به جز شیعیان از این چند دسته نیز فراهم آمده بو»

1-خوارج،که تنها برای جنگ با معاویه آمده بودند. نه به جانبداری از امام .

2-أزمندانی که دنبال غنائم جنگی بودند.

3- آنان که به پیروی از رؤسای قبیله ها،شرکت کرده بودند و انگیزه دینی نداشتند.(2)

امام علیه السلام ، گروهی از این سپاهیان را، به سپهسالاری حَکَم، به شهر انبار فرستاد، اما حَکَم با معاویه ساخت؛-همچنانکه سرپرست بعدی - .

امام خود به ساباط مدائن رفت و از آنجا دوازده هزار نفر را به عنوان پیشاهنگ جنگ به سالاری عبیدالله بن عباس،به رزم با معاویه گسیل داشت و قیس بن سعد بن عباده انصاری را هم معاون کرد که اگر عبيدالله از میان رفت، او سپهسالار گردد.

معاویه در صدد برآمد که قیس را بفریبد و یک میلیون درهم نزد قیس فرستاد تا با او همدست شود یا دست کم از امام دست بردارد.قیس پاسخ داد که: «به نیرنگ، دین مرا نمی توانی از دستم بگیری.(3)برو این دام بر مرغ دگر نِه، که عنقا را بلند است آشیانه.»

سپهسالار اصلی لشکر،یعنی عبیدالله بن عباس،تنها به وعده همان پول، فریفته شد و شبانه با گروهی از خاصان خویش،به سوی معاویه گریخت،بامداد آن روزه سپاه، بی سرپرست ماند، پس قیس با مردم نماز گزارد و سپهسالار شد و جریان را به امام گزارش داد.(4)

قیس دلیرانه می جنگید؛معاویه چون راه فريب او را مسدود يافت جاسوسانی به میان لشگر امام فرستاد که به دروغ جریان صلح قیس با معاویه را شایع کنند و نیز گروه دیگری در

ص: 181


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج 16، ص 40 - 37.
2- ارشاد مفید، ص171.
3- تاریخ یعقوبی ج 2، ص 207 - 204.
4- ارشاد مفید،ص172.

میان لشگر قیس که بگویند: «امام حسن با معاویه صلح کرده است».(1)

بدین ترتیب،خوارج و آنانکه با صلح موافق نبودند؛از این خدعه، فریفته شدند و ناگهان به حالت عصیان به خیمه امام ریختند و به غارت پرداختند،حتی فرش زیر پای امام را ربودند وضربه ای به ران آن حضرت وارد آوردند که از خونریزی شدید،امام به حالت وخیمی درافتادند...(2)

یاران امام،آن گرامی را به مدائن،به سرای سعد بن مسعود ثقفی - فرماندار مدائن، که از طرف حضرت علی علیه السلام منصوب شده بود - بردند. امام علیه السلام مدتی در خانه ثقفی به معالجه پرداخت. در این بین به او گفتند،برخی از رؤسای قبائ -که انگیزه دینی نداشتند و یا با امام به دشمنکامی می زیستند-به معاویه در پنهان نوشته اند که: «اگر به عراق آیی، پیمان می بندیم که امام علیه السلام را به تو بسپاریم».

معاویه،نامه های اینان را،عينأ نزد امام فرستاد و تقاضای صلح کرد؛ با این پیمان که هر شرطی که امام بفرماید، پذیرا خواهد شد.(3)

امام،به شدت بیمار بود و یارانش ازهر سو پراکنده شده بودند.لشگریان و سربازان، از جهت ایدئولوژی و اهداف، یگانگی نداشتند و هر یک سازی جدا می نواختند و در راهی دیگر، می تاختند...از هیچ سو و به هیچ رو،ادامه جنگ به سود شیعیان و حتی اسلام نبود، چرا که معاویه اگر به وسیله جنگ،رسماً پیروز می شد،اساس اسلام را از هم می پاشید، و دودمان همه شیعیان - مسلمانان راستین - را از زمین بر می چید.

پس، ناگزیر، امام با شرایطی بسیار و سخت، به صلح تن در داد.(4)

برخی از مفاد این شرایط از این قرار است:

1-خون شیعیان، محترم و محفوظ بماند و حقوقشان پایمال نگردد.

2-به على علیه السلام دشنام ندهند.(5)

3-معاویه، از درآمد -دارابگرد به یک میلیون درهم،بين يتيمان جنگ جمل و صفین تقسیم کند.

4- امام علیه السلام، معاویه را، «أميرالمؤمنین» نمی خواند.(6)

ص: 182


1- تاریخ یعقوبی ج2، ص207 - 204.
2- تاریخ یعقوبی ،ج2،ص 207 -204 -تاریخ طبری ،ج7،ص1.
3- ارشاد مفید، ص173 - 172.
4- تاریخ یعقوبی ، ج2،ص 207 - 204.
5- ارشاد مفید، ص173، مقاتل الطالبین، ص76.
6- بحار ،ج44، ص3 - 2.

5-معاویه باید بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه وآله عمل کند.(1)

6-معاویه، پس از مرگ، خلافت را به دیگری وانگذارد.(2)

معاویه، این شرایط و شرایط دیگر را-که همه برای حفظ اسلام، به ویژه شیعیان لازم بود - پذیرفت؛ و جنگ پایان یافت.

تسامح نبود

برخی از مستشرقان که در مطالعات خویش،به ژرفای مطالب و همه جوانب نمی اندیشند؛ از مقدمه هایی سست، به نتایجی به نظر خود، محکم می رسند و دچار ذوق زدگی می شوند.

عده ای از همین دسته،بر اساس همین مطالعات سطحی و بر اثر بی اطلاعی گمان برده اند که امام حسن -درود خدا بر او -در جنگ با معاویه، سستی کرده است وگرنه با پشتکار بیشتری پیروز می شد!

اینان اگر با ژرف نگری، متون اصلی تاریخهای مسلم آن دوره را مطالعه می کردند؛و همه جوانبه أمر را در نظر می گرفتند،هرگز به نتیجه ای چنین یاوه نمی رسیدند؛چرا که امام،به شهادت تاریخ،ایام سازندگی زندگی خویش را سرافرازانه در رکاب پدر، در جنگ جمل و صفین و غير آن گذراند و همواره شجاعانه تا تیررس دشمن، شمشیر زد و پیش رفت و پیروز بازگشت.

پس امام حسن علیه السلام از جنگ نمی هراسید،او خود مردم را به جنگ با معاویه ترغیب کرد؛اما صلح او در آن شرایط ویژه، علاوه بر آنکه از جهت سیاست داخلی و حفظ خون شیعیان و مصالح داخلی اسلام،لازم می نمود، از نظر سیاست خارجی اسلام نیز،یک دوراندیشی عمیق و حیرت آور بود؛چرا که در همان ایام، مپراطوری روم شرقی که - پیشتر بارها ضربت های سنگینی از اسلام چشید-،در صدد تلافی و در کمین بود تا در فرصتی مساعد، انتقام بگیرد .

هنگامی که سپاه امام و معاویه رویاروی هم،صف بستند،آنان هم مقدمات حمله ای ناگهانی را فراهم آوردند و اگر امام به جنگ ادامه می دادند؛ ممکن بود، ضربتی سخت به پیکر اسلام وارد آيد؛ اما چون امام صلح کرد، نتوانستند کاری از پیش ببرند .(3)

ص: 183


1- بحار ،ج 44،ص 65، در این ماده از صلحنامه جمله دیگری هم نقل شده است ولی چون صحیح نبود در اینجا نیامد.
2- همان.
3- تاریخ یعقوبی ج2، ص206.

تنازل نبود

شگفت انگیزتر از پندار دسته پیش،یاوه پنداری دسته دیگری از نویسندگانست که می گویند: «امام علیه السلام، معاویه را سزاوارتر از خویش یافت، پس به سود او، پا پس کشید و خلافت را به او واگذارد و با او بیعت کرد،»

در حالیکه می دانیم،امام -که درود خدا بر او- چه در نامه های پیش از واقعه صلح، و چه پس از آن، صريحاً خود را سزاوار مقام خلافت می داند.

هنگامی که معاویه به کوفه آمد و به منبر رفت و گفت:«امام مرا سزاوارتر دانست و خود را نه؛ پس آن را به من واگذارد»؛ امام حسن علیه السلام در مجلس حضور داشت و به پا خاسته و فرمود: «معاویه دروغ می گوید».آنگاه در سزاواری و فضیلت خویش به تفضیل سخن گفته از جمله به شرکت در مباهله اشاره کرد،سپس فرمود:«ما طبق نص قرآن و سنت پیامبر برتریم و بدین امر سزاوارتر؛ اما دیگران ستم کردند و حق ما را بردند.»(1)

گذشته از این، در مفاد صلحنامه خواندیم که امام قید فرمود:«معاویه را امیرالمؤمنین نخواند و نداند»؛پس چگونه ممکن است با او بیعت کرده باشد؟ و اگر هم با او بیعت کرده بود؛می بایست به فرمان معاویه عمل کند،اما به گواهی تاریخ، هرگز از او فرمان نبرد،چنانکه به هنگام خروج خوارج،معاویه فرمان داد که امام با ایشان بجنگد،ولی امام اصلاً به فرمان او وقعی ننهاد و فرمود:«اگر من می خواستم با «اهل قبله» بجنگم، نخست با تو می جنگیدم...»(2)

پس می بینیم که یاوه پنداری برخی نویسندگان - که از وجدان علمی و تاریخ نویسی بهره ای نبرده اند -جز یک دروغ پردازی بزرگ، نیست.

صلح امام بنابر مصالح عالیه اسلام، صورت گرفت؛ نه از جهت آنکه امام معاویه را سزاوارتر یافت.

اعتراض نابجا

برخی دیگر می پرسند:«مگر نه آنست که رهبر باید در کارها،ازخواسته جامعه پیروی کند؛ پس چرا امام به میل شیعیان که جنگ با معاویه را می خواستند، وقعی ننهاد؟»

در پاسخ باید گفت: «چون ادامه جنگ به مصلحت اسلام و مسلمانان تمام نمی شد؛

ص: 184


1- بحار ،ج 44، ص62.
2- کامل ابن اثیر، ج3، ص208، به نقل حیاة الامام الحسن بن علی ، ج2، ص 279.

شایسته نبود که امام به خواسته آنان ترتیب اثر دهد.»

اصلاً راهبری امام بر اساس اعتقاد شیعه،یک راهبری خدایی و از گونه راهبری پیامبران است؛چرا که امام مرتبط با مبدا جهان و خداوند بزرگ است و مصالح جامعه را بر این اساس تشخیص می دهد و هرگونه او تشخیص بدهد، خلاف،نخواهد بود.

چه بسیار که پیامبر یا امام، کاری انجام دادند و مردم همان هنگام به مصلحت آن آشنا نبودند؛ اما با گذشت ایّام، لزوم آن را دریافتند.

چنانکه مثلاً، پیامبر صلی الله علیه وآله همراه مسلمانان به قصد زیارت خانه خدا از مدینه بیرون آمدند و چون به«حُدَیبِیَه»رسیدند، قریش مانع ورود ایشان به مکه شدند چرا که ورود پیامبر و همراهان را بی اجازه و آگاهی پیشین،یکبه نوع سرشکستگی برای خویش می پنداشتند.

رفت و آمدها و مذاکراتی بسیار صورت گرفت و سرانجام بنابر آن شد که بدین صورت تا سه سال با هم صلح کنند:

1-قریش،در سال بعد،سه روز خانه خدا را در اختیار مسلمانان بگذارد. تا مسلمانان آزادانه، در آنجا اعمال مذهبی خود را به جای آورند .

2- تا سه سال قریش و مسلمانان با هم کاری نداشته باشند و رفت و آمد در مکه برای مسلمانان آزاد باشد.(1)

3-مسلمانان مکه بتوانند بر اساس دین خود،آشکارا عمل کنند.

4-تمام مفاد بالا به شرطی عمل شود که اگر کسی از مکه گریخت و به مدینه پناه برد، مسلمانان او را به مکه باز گردانند،اما اگر از مدينه كسی به مکه پناه آورد، قریش لازم نباشد چنان کند(2).

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله با مفاد این صلح نامه موافقت فرمود، اما مسلمانان از بند اخیر این قرارداد بسیار ناراحت بودند و زیر بار صلح نمی رفتند،(3)از همه بیشتر عمر مخالفت می ورزید .

پیامبر فرمود:«اَنَا عَبدُ اللَّهِ وَرَسُولُهُ، لَن أُخالِفَ اَمرَهُ وَلَن يُضَيِّعَمي؛ یعنی، من بنده و پیامبر خداوندم، هرگز از فرمان او سر نپیچم و می دانم که باعث ضرر من نخواهد شد».(4)

و همینطور هم شد و اندکی بعد، مصالح این صلح بر همگان آشکار گشت چرا که بر اثر خاموش شدن آتش جنگ و رفت و آمد مسلمانان، مشرکان به حقیقت اسلام آگاهی یافتند و اسلام در دلشان نشست و بسیاری از آنان مسلمان شدند؛ چندانکه هنوز مدت صلح تمام

ص: 185


1- تاریخ یعقوبی ج2، ، ص45 - 44.
2- بحار ، ج20، ص 368 - 367.
3- بحار ،ج 20،ص350.
4- سیرة ابن هشام، ج4، ص317.

نشده بود که چیزی نمانده بود اسلام آیین و دین عمومی اهل مکه گردد.(1)

زهری می گوید:«در همین دو سال صلح، تعداد مسلمانان به اندازه تمام سالهای تا پیش از آن، اضافه گشت».

ابن هشام می نویسد:«زهری راست می گوید چرا که مسلمانان، هنگامی که با پیامبر به حدیبیه آمده بودند، 1400 نفر،اما دو سال بعد در فتح مکه،همراهان او به ده هزار نفر رسیده بودند».(2)

پس جا دارد که زهری بگوید: «لَم يَكُن فَتحٌ أَعظَمَ مِن صُلحِ الحُدَيبِيَّةِ؛ هيچ پیروزی «جنگی»، عظیم تر از صلح حدیبیه نبود».(3)

و نیز امام صادق علیه السلام بفرمایند: «مَا كَانَت قَضيَّةُ اَعظَمَ بَرَكَةً مِنهَا هیچ حادثه ای پربارتر ازاین، رخ نداد».(4)

بنابراین،آن کس که به امامت امامان پاک، ایمان دارد، باید به صلح امام حسن - که درود خدا بر او- ایراد بگیرد،به همانگونه که به صلح پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله با قریش، ایراد نمی گیرد.

به همین جهت،وقتی برخی از شیعیان به خود امام ایراد می گرفتند- چنانکه برخی مسلمانان به خود پیامبر صلی الله علیه وآله- می فرمود: «در کار امام دخالت نورزند و نسبت به امام خویش،پیروی داشته باشند چرا که او به فرمان خدا و بنابر مصالح واقعی، کارها را انجام می دهد، اگر چه دیگران رمز آن را نفهمند.»

ابوسعید عقيصا می گوید:«به حضرت امام حسن علیه السلام گفتم: چرا با معاویه صلح کردی و حال آنکه حق با تو و معاویه گمراه و ستمگر است؟ »

فرمود: «آیا من پس از پدرم، حجت خدا و امام نیستم؟»

گفتم: «آری»

فرمود:«مگر رسول خدا در حق من و برادرم نفرمود: اَلحَسَنُ وَالحُسَينٌ إِمَامَانِ، قَاما أَوقَعذا؟؛حسن و حسین امامند چه قيام کنند و چه نکنند؟

گفتم: «آری»

فرمود: «پس من امام هستم، چه قیام کنم و چه نکنم»

آن گاه برای او، علت آنکه قیام فرمود، توضیح داد که:

«به همان سبب با معاویه صلح کردم که پیامبر خدا با بنی ضمره و بنی اشجع و با اهل مکه در حدیبیه صلح کرد؛ با این تفاوت که آنان كافر بودند و معاویه و یاران او

ص: 186


1- بحار ،ج20، ص368.
2- سیرة ابن هشام ،ج 4، ص 322.
3- بحار ، ج20،ص 345.
4- بحار ،ح 20، ص 468.

در حکم کافرند.

ای ابوسعید! اگر من از جانب خداوند امامم،دیگر معنا ندارد که رأی مرا سبک بشماری، گرچه مصلحت آن بر تو پوشیده باشید .

مَثَلِ من و تو،چو خضر و موسی است. ضر کارهایی می کرد که موسی مصلحت آن را نمی دانست و در خشم می شد؛اما چون خضر. او را آگاه می ساخت، آرام می گرفته من هم خشم شما را برانگیخته ام به این جهت که به مصالح کار من آشنا نیستید؛ اما همین قدر بدان که اگر با معاویه صلح نمی کردم، شیعه ای روی زمین باز نمی ماند».(1)

پیمان شکنی معاویه

معاویه از آن پس که بر امور چیره گشته چهره واقعی خود را آشکار ساخت.

در طی یک سخنرانی در نخيله،آشکارا گفت:«به خدا سوگند،با شما نجنگیدم تا نماز گزارید و روزه بدارید و حج بروید؛ بلکه تا حکومت کنم و اینک بدان رسیده ام.اکنون اعلام می کنم که تمام شرطهائی که در صلحنامه با حسن بن علی علیه السلام گذراندیم،زیر پا خواهم گذارد».(2)

اما،در عمل، گاه به جهت سابقه و نفوذ امام حسن علیه السلام ناگزیر بود مراعات بکند؛ چنانکه ابن ابی الحدید می نویسد:«زياد»حاکم کوفه در صدد تعقیب یکی از یاران امام حسن علیه السلام برآمد. امام به او پیام داد که ما برای یاران خويش أمان گرفته ایم، اما به من خبر دادهاند که تو مزاحم یکی از اصحاب ما شده ای، چنین نکن! »

«زياد» زیر بار نرفت و گفت:«در پی او خواهم بود، گرچه بین پوست و گوشت تو باشد...»امام،عین پاسخنامه«زياد»را برای معاویه فرستاد.

معاویه «زياد» را سرزنش کرد و گفت: «مزاحم یاران او مشو، من در این کار به تو ولایتی نداده ام».(3)

بازگشت به مدينه

معاویه، از هر سو و به هر گونه، در صدد آزار امام حسن علیه السلام بر می آمد؛او و یارانش را شديداً زیر نظر می گرفت و در تنگنا می گذاشت؛ به حضرت علی علیه السلام و دودمان او توهین می کرد و گاه بی شرمی را به پایه ای می رساند که حتی در مجلسی که امام حسن علیه السلام حضور می داشت ،

ص: 187


1- بحار ، ج44،ص 1.
2- بحار ،ج34، ص49.
3- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ،ج 16، ص18 و 19.

حضرت علی علیه السلام را به بدگویی می گرفت(1)؛اگر چه امام بلافاصله پاسخ دندان شکن می داد و او را ادب می کرد،اما ماندن در کوفه، برایشان شکنجه بار شده بود؛پس به مدینه بازگشتند. اماء این سفر نیز گشایشی در وضع موجود،ایجاد نکرد؛چرا که یکی از پلیدترین کارگزاران معاویه به نام مروان،حاکم آنجا بود؛ کسی که پیامبر درباره او فرموده بود: «هُوَ الوَزَغَ ابنِ الوَزَغِ المَلعُونٌ ابنُ المَلعُونِ»(2)و او، روزگار را بر امام و یارانش بسیار تنگ می گرفت تا آنجا که حتی رفت و آمد یاران آن گرامی به خانه اش،دشوار بود و لذا با آنکه ده سال در مدینه بودند، یاران کمتر توانستند از منبع علم و دانش آن مزیز بهره برند، به همین جهت روایات منقول از آن امام، اندک است.

مروان، سعی داشت، در حضور امام نسبت به حضرت علی علیه السلام بدگویی کند؛ گاهی هم برخی را واداشت که بخود امام حسن علیه السلام توهین کنند.(3)

پس از مروان هم، در طول این ده سال،هر کس والی مدینه شد،از شکنجه و آزاران امام و یارانش، کوتاهی نکرد.

خوی و منش

پرهیزگاری

توجهی خاصّ به خداوند داشت؛ آثار این توجه را گاه از چهره او هنگام وضو در می یافتند؛ چون وضو می گرفت، رنگ می باخت و به لرزه می افتاد، می پرسیدندکه: «چرا چنین می شوی؟ »

می فرمود: «آن را که در پیشگاه خدا می ایستد، جز این سزاوار نیست.»

از امام ششم علیه السلام آورده اند که: «امام حسن علیه السلام عابدترین مردمان زمان خویش بود و با فضیلت ترین؛ چون به یاد مرگ و رستخیز می افتاد، می گریست و بی حال می شد»(4)

پیاده و گاه برهنه پا، 25 بار به خانه خدا رفت.(5)

بخشندگی

روزی به خانه خدا رفته بود،همان هنگام شنید که مردی با خدا به گفتگو نشسته است

ص: 188


1- ارشاد مفید، ص 173.
2- حیاة الامام الحسن بن علی ،ج 1، ص 218.
3- تاریخ الخلفاء سیوطی ،ص 190.
4- بحار، ج43، ص331.
5- بحار ،ج 43، ص332 - 331 - تاریخ الخلفاء،ص190.

که: «خداوندا، ده هزار درهم نصیبم کن...».امام علیه السلام همان دم به خانه بازگشت و آن پول را برای او فرستاد.

یکی از کنیزان او، دسته گلی خوشبوی به تحفه پیشکش کرد. امام علیه السلام در مقابل او را آزاد فرمود و چون پرسیدند:«چرا چنین کردی؟» فرمود: «خدا ما را چنین تربیت کرده است و این آیه را باز خواندند: «وَإِذَا حُيّيتُم بِتَحيَّةٍ فَصَبُّوا بِأَحسَنَ مِنهَا؛ یعنی چون به شما هدیه ای دادند به نیکوتر، پاسخ گویید.»(1)

سه بار در زندگی، هر چه داشت،حتی کفش-و پای افزار را به دو قسمت تقسیم کرد و در راه خدا داد(2).

بردباری

مردی از شام به تحریک معاویه، روزی امام را به دشنام گرفت. امام علیه السلام چیزی نفرمود تا ساکت شد؛آنگاه با لبخندی شیرین او را سلام گفت و فرمود:«پیر مرد! فکر می کنم غریب هستی، و گمان می برم در اشتباه افتاده ای، اگر از ما رضایت بخواهی،خواهیم داد و اگر چیزی بطلبی؛ اگر راهنمایی می جویی، راهنماییت خواهیم کرد. اگر باری بر دوش داری، برمی داریم و اگر گرسنه ای سیرت می سازیم؛ اگر نیازمندی، نیازت را برمی آوریم، هر کاری داری در انجام آن حاضریم. و اگر بر ما وارد شوی، راحت تر خواهی بود که وسایل پذیرایی از هر گونه ما را فراهم است.»

مرد، شرمسار شد و گریست و گفت:«گواهی می دهم که تو جانشین خداوند بر زمینی،خدا بهتر می داند که رسالت خویش، کجا قرار دهد(3) تو و پدرت، نزد مَن، مبعُوض ترین بودید، اما اکنون محبوب ترین هستید. »

پیر مرد آنروز مهمان امام شد و چون از آنجا رفته به دوستی آن گرامی، گرویده بود.(4)

مروان حکم- که هیچگاه از آزار آن گرامی فروگذار نمی کرد- هنگام رحلت آن امام، در تشییع شرکت کرد. حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: «تو به هنگام حیات برادرم،هر چه از دستت برآمد، کردی؛ و اینک در تشييع او، حاضر آمدهای و می گریی؟!»

پاسخ داد:«هر چه کردم، با کسی کردم که بردباریش از این کوه - اشاره به کوهی در مدینه - بیشتر بود.»(5)

ص: 189


1- بحار ، ج43،ص 343- 342.
2- بحار ،ج 43، ص 332 - تاریخ الخلفاء ص190.
3- «اآللَّهُ اَعلَمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتهُ»
4- بحار ، ج43، ص344.
5- تاریخ الخلفاء ،ص191.

شهادت

معاویه،که به بهانه کم سنی امام، حاضر نبود، خلافت را بدو واگذارد؛ اینک، در صدد برآمده بود که برای فرزند کثیف و پلید خود«یزید» ولایتعهدی را مسلم گرداند تا پس از خودش، اشکالی از جهت سلطنت او، پیش نیاید؛ اما در این راه امام علیه السلام را، بزرگترین مانع می پنداشت، چرا که گمان می برد اگر پس از هلاکت خودش، امام زنده باشد، ممکن است مردم که دیگر از دودمان معاویه دلخوشی ندارند، به امام بگروند. پس چند بار در صدد برآمد تا امام را از میان ببرد و سرانجام با دسیسه؛ آن امام را به وسیله زهره مسموم کرد و آن گرامی در بیست و هشتم ماه صفر سال50هجری شهید و در قبرستان بقیع در مدینه، به خاک سپرده شد.(1) درود خدا بر آن بزرگوار عزیز باد.

از گفتار پرنور آن گرامی:

1-اَللُّوُّمُ لَاتَشکُرُ النَعمَة.

افراد پست و فرومایه در برابر نعمت و نیکی، تشکّر و سپاسگزاری نمی کنند.

2- لَیستَ العِفَّةُ بِدَافِعَةٍ رَزقاً وَ لَا الحِرصُ بِجالِبٍ فَضلاً.

عفاف و آبرومندی جلوی رزق و روزی را نمی گیرد و حرص و آز درآمد بیشتری را به سوی انسان نمی کشاند.

3-اَلخَيرُ الَّذِی هُوَ فِيهِ: الشُّکرُ مَعَ النَّعمَةٍ وَالصَّبرُ عَلَى النَّازِلَةٍ.

آن خیر و نیکی که هیچ شر و بدی در آن نیست:شکر و سپاس به هنگام نعمت و صبر و شکیبایی در برابر سختی و مصیبت است.

4-اَلعارُ اَهوَنُ مِنَ النَّارِ

تحمّل ننگ و عار دنیوی (هر چند تلخ و شکننده است ولی) بهتر و آسان تر از آن است که به آتش دوزخ الهی درافتد.(که عذاب و خواری و ننگ و عارابدی است).

5-أَسلَمُ القُلُوبِ مَا طَهرَ مِنَ الشُّبَهاتِ

سالمترین دلها أنست که از شکّ و شبهه ها پاک باشد.

ص: 190


1- مروج الذهب ،ج2،ص 472- دلائل الامامة ،ص 60-طبقات ابن سعد ،ج 5، ص 24 و غیر أن ؛ البته در مورد سال وفات آن گرامی و روز آن ،اقوال دیگری نیز هست که داوطلبان می توانند به تاریخ بغداد، ج1، ص 140 و نیز تاریخ الخلفاء ،ص 192 و دلائل الامامة ،ص 60، مراجعه کنند.

6-مَن تَذَكَّرَ بُعدَ السَّفَرِ اِعتَدَّ.

هر کس دوری سفر آخرت را در نظر داشته باشد، خود را برای آن سفر طولانی آماده می سازد و توشه آن را فراهم می کند.(1)

7-صَاحِبِ النَّاسَ مِثلَ مَاتُحِبُّ أَنّ يُصاحِبُوکَ.

با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند

8-اِستَعدِ لِسَفَرِکَ وَ حَصَّل زَادَکَ قَبلَ حَلُولِ أَجَلِك.

آماده سفر آخرت باش و پیش از رسیدن مرگ زاد و توشه برای آخرتت تحصیل کن.

9-مَا تَشاوَرَ قَومٌ إِلَّا هُدُّوا إِلَى رُشدِهم.

هیچ گروهی در امور خود با هم مشورت نمی کنند مگر اینکه به صلاح خود راهنمایی می شوند.

10-بَادِرُوا العَمَلَ قَبلَ ...هَادِمِ اللَّذَّاتِ.

پیش از مرگ به انجام عمل صالح مبادرت کنيد.(2)

ص: 191


1- شماره های 1 تا 6، تحف العقول ؛ صفحات 168 و 169 و 170.
2- شماره های 7 تا 10، تحف العقول ،ص 7 و 8 و 9.

ص: 192

پیشوای سوم حضرت امام حسین علیه السلام

اشاره

ص: 193

ص: 194

ولادت

روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت،(1)دومین فرزند برومند حضرت علی و فاطمه، که درود خدا بر ایشان باد، در خانه وحی و ولایت، چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله رسید، به خانه حضرت علی و فاطمه علیهما السلام آمد و اسماء(2) را فرمود تا کودکش را بیاورد. اسماء او را در پارچه ای سپید پیچید و خدمت رسول اکرم صلی الله علیه وآله برد، آن گرامی به گوش راسته او انان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)

روزهای اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش،امین وحی الهی،جبرئیل، فرود آمد و گفت: «سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون «شبير»(4)که به عربی «حسین» خوانده می شود، نام بگذارد.(5)چون علی علیه السلام برای تو بسان هارون برای موسی بن عمران است جز آنکه تو خاتم پیغمبران هستی ».

به این ترتیب نام پر عظمت«حسین»از جانب پروردگار، برای دومین فرزند فاطمه انتخاب شد.

ص: 195


1- در سال و ماه و روز ولادت امام حسین علیه السلام اقوال دیگری هم گفته شده است، ولی ما قول مشهور بین شیعه را نقل کردیم ر.ک:اعلام الوری طبرسی ،ص231.
2- احتمال دارد منظور از اسماء، دختر يزيد بن سکین انصاری با شد ر.ک: اعیان الشیعه، جزء 11 ص167.
3- امالی شيخ طوسی ج 1 ،ص377.
4- شبر بر وزن حسن و شبيربر وزن حسين و مشبر پر وزن محسن نام پسران هارون بوده است و پیغمبر اسلام فرزندان خود حسن و حسین و محسن را به این سه نام نامیده است؛تاج العروس، ج3، ص389،این سه کلمه در زبان عبری همان معنی را دارد که حسن وحسين و محسن در زبان عربی دارد، لسان العرب، ج6، ص60.
5- معانی الاخبار ،ص 57.

روز هفتم ولادتش، فاطمه زهراء، که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای فرزندش به عنوان عقيقه کشت، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موی سر او نقره صدقه داد.(1)

حسین و پیامبر

از ولادت حسین بن علی علیه السلام، که در سال چهارم هجرت بود، تا رحلت رسول الله صلی الله علیه وآله، که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پیامبر راستین اسلام درباره حسین علیه السلام ابراز می داشت،به بزرگواری و مقام شامخ پیشوای سوم آگاه شدند.

سلمان فارسی می گوید:«دیدم که رسول خدا صلی الله علیه وآله حسین علیه السلام را بر زانوی خویش نهاده او را می بوسید و می فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانی،تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی،تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجت های خدایی که نُه نفرند و خاتم ایشان،قائم ایشان(امام زمان عج)

می باشد».(2)

انس بن مالک روایت می کند:«وقتی از پیامبر پرسیدند: کدامیک از اهل بيعت خود را بیشتر دوست می داری؟فرمود: حسن و حسین را؛(3) بارها رسول گرامی حسن و حسین را به سینه می فشرد و آنان را می بویید و می بوسید»(4)

ابوهریره که از مزدوران معاویه و از دشمنان خاندان امامت است در عین حال اعتراف می کند که: «رسول اکرم صلی الله علیه وآله را دیدم که حسن و حسین علیهما السلام را بر شانه های خویش نشانده بود و به سوی ما می آمد،وقتی به ما رسید فرمود: هر کس این دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است »(5)

عالی ترین، صمیمی ترین و گویاترین رابطه معنوی و ملکوتی بین پیامبر و حسين را می توانی در این جمله رسول گرامی اسلام خواند که فرمود:«الحسين از من و من از حسینم».(6)

ص: 196


1- در منابع اسلامی در باره عقیقه سفارش فراوان شده و برای سلامتی فرزند بسیار موثر دانسته شده است. ر.ک .سائل الشیعه ج15 ص 143 به بعد.
2- مقتل خوارزمی ج1 ص 146-کمال الدین صدوق ص 152.
3- سنن تر مذی ج5 ص323.
4- ذخائر العقبی ص 122.
5- الاصابه -ج7، ص 330.
6- سنن نرمذی ،ج 5، 323؛ در این قسمت روایاتی که بر کتابهای اهل تسنن آمده است نقل شد تا برای آنها مهم ستديت داشته باشد.

حسین با پدر

شش سال از عمرش با پیامبر بزرگوار سپری شد، آنگاه که رسول خدا صلی الله علیه وآله چشم از جهان فرو بست و به لقاء پروردگار شتافت، ملت سی سال با پدر زیست.پدری که جز به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگی نگذرانید، جز خدا ندید و جز خدا نخواست و جز خدا نیافت. پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند، همچنانکه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام این مدت، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد و در چند سالی که حضرت على متصدی خلافت ظاهری شد، حضرت حسین علیه السلام در راه پیشبرد اهداف اسلامی، مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید و در جنگ های «جمل»، «صفين» و «نهروان» شرکت داشت.(1)

و به این ترتیب از پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و دین خدا حمایت کرد و حتی گاهی در حضور جمعیت به غاصبين خلافت اعتراض می کرد.

در زمان حکومت عمر، امام حسین علیه السلام وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله صلی الله علیه وآله مشاهده کرد که سخن می گفت. بلادرنگ از منبر بالا رفت و فریاد زد: «از منبر پدرم فرود آی...»(2)

حسین با برادر

پس از شهادت حضرت على علیه السلام به فرموده رسول خدا صلی الله علیه وآله و وصیت امیرالمؤمنین علیه السلام امامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی علیه السلام فرزند بزرگ اميرالمؤمنين علیه السلام منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوایشان امام حسن علیه السلام گوش فرادارند.امام حسین علیه السلام که دست پرورده وحی محمدی و ولایت علوی بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود.

چنانکه وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستورخداوند بزرگ امام حسن علیه السلام مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتی ها را تحمل نماید؛ امام حسین علیه السلام شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین است، هرگز اعتراض به برادر نداشت؛ حتی یک روز که معاویه، در حضور امام حسن و امام حسین علیهما السلام دهان آلوده اش را به بدگویی نسبت به امام حسن و پدر بزرگوارشان امير

ص: 197


1- الاصابه ج1ص 333.
2- تذکرة الخواص ابن جوزی ص43- الاصابه ج1 ص 333 آنطور که بعضی از مورخین گفته اند این موضوع تقریباً در سن ده سالگی امام حسین علیه السلام اتفاق افتاده است.

مؤمنان علیه السلام گشود، امام حسین علیه السلام به دفاع برخاست تا سخن در گلوی معاویه بشکند و پاسخ ناهنجاریش را به کنار بگذارد؛ ولی امام حسن علیه السلام او را به سکوت و خاموشی فرا خواند؛ أمام حسین علیه السلام پذیرا شد و به جایش بازگشت، آنگاه امام حسن علیه السلام خود به پاسخ معاویه برآمد، و با بیاتی رسا و کوبنده، خاموشش ساخت(1).

امام حسین علیه السلام در زمان معاویه

اشاره

وقتی امام حسن، که سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باده از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین علیه السلام و وصیت حسن بن علی علیه السلام امامت و رهبری شیعیان به امام حسین علیه السلام منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گردید.

امام حسین علیه السلام می دید که معاویه با اتکاء به قدرت اسلام، بر اریکه حکومت اسلام به ناحق تکیه زده و سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند است؛ امام از این حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج می برد، ولی نمی توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کند تا او را از جایگاه حکومت اسلامی پائین بکشد، چنانچه برادرش امام حسن علیه السلام نیز وضعی مشابه او داشت.

امام حسین علیه السلام می دانست اگر تصمیمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتلش می رسانند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پیشه ساخت که اگر برمی خاست، پیش از اقدام به دسیسه کشته می شد، و از این کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد.

بنابراین تا معاویه زنده بود چون برادر زیست و عَلَم مخالفت های بزرگ نیفراخت، جز آنکه گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه را به باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده ای نزدیک امیدوار می ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی که معاویه از مردم برای ولایت عهدی یزید، بیعت می گرفت، امام به شدت با او مخالفت کرد؛ و هرگز تن به بیعت یزید نداد و ولیعهدی او را نپذیرفت و حتی گاهی سخنانی تند به معاویه گفت و یا نامه ای کوبنده برای او نوشت.(2)

معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید، به او اصراری نکرد و امام علیه السلام همچنین بود و ماند تا معاویه درگذشت ...

ص: 198


1- ارشاد مفید ص 173.
2- رجال کشی ص 93 کشف الغمه ج2 ص 206.

قیام حسینی

یزید پس از معاویه بر تخت حکومت اسلامی تکیه زد و خود را امير المؤمنين خواند، و برای این که سلطنت نا حق و ستمگرانه اش را تثبیت کند، مصمم شد برای نامداران و شخصیت های اسلامی پیامی بفرستد و آنان را به بیعت با خویش بخواند. به همین منظور، نامه ای به حاکم مدینه نوشته و در آن یادآور شد که برای من از حسین علیه السلام بیعت بگیر و اگر مخالفت نمود به قتلش برسان. حاکم این خبر را به امام حسين علیه السلام رسانید و جواب مطالبه نمود، امام حسین علیه السلام چنین فرمود:

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ وعَلَى الإِسْلامِ السَّلامُ إِذا بُلِيَتِ الأُمَّةُ بِزَاعٍ مِثْلِ يَزِيد؛(1)

ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم آنگاه که فردی چون يزيد، (شراب خوار و قمار باز و بی ایمان و ناپاکی که حتی ظاهر اسلام را هم مراعات نمی کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشیند، باید فاتحه اسلام را خواند. (زیرا این گونه زمامدارها با نیروی اسلام و به نام اسلام، اسلام را از بین می برند.) »

امام حسین علیه السلام می دانست این که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است اگر در مدینه بماند به قتلش می رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفی از مدینه به سوی مکه حرکت کرد .

آمدن آن حضرت به مکه، همراه با سر باز زدن او از بیعت یزید،در بین مردم مکه و مدینه انتشار یافت،و این خبر تا به کوفه هم رسید.کوفیان از امام حسین علیه السلام که در مکه بسر می برد دعوت کردند تا به سوی آنان آید و زمامدار امورشان باشد. امام علیه السلام مسلم بن عقیل علیه السلام ، پسر عموی خویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفی را از نزدیک ببیند و برایش بنویسد.

مسلم به کوفه رسید و با استقبال گرم و بی سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نایب امام علیه السلام و با او بیعت کردند، و مسلم علیه السلام هم نامه ای به امام حسین علیه السلام نگاشت و حرکت فوری امام علیه السلام را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسین علیه السلام کوفیان را به خوبی می شناخت، و بی وفایی و بی دینی شان را در زمان حکومت پدر و برادر دیده بود و می دانست. به گفته ها و بیعتشان با مسلم علیه السلام نمی توان اعتماد کرد، ولیکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصمیم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند.

ص: 199


1- مقتل خوارزمی ج1ص183- لهوف ص 20.

با این حال تا هشتم ذی حجه، یعنی روزی که همه مردم مکه عازم رفتن به «منی» بودند (1)و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام می خواست خود را به مکه برساند، آن حضرت در مکه ماند؛ در چنین روزی با اهل بیت و یاران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با این کار هم به وظیفه خویش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پیغمبر امت، یزید را به رسمیت نشناخته و با او بیعت نکرده بلکه علیه او قیام کرده است.

یزید که حرکت مسلم علیه السلام را به سوی کوفه دریافته و از بیعت کوفیان با او آگاه شده بود، ابن زیاد را که از پلیدترین یاران یزید و از کثیف ترین طرفداران حکومت بنی امیه بود به کوفه فرستاد.

ابن زیاد از ضعف ایمان و دورویی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهدید وارعاب آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت؛ مسلم علیه السلام به تنهایی با عمال ابن زیاد به نبرد پرداخت و پس از جنگی دلاورانه و شگفت، با شجاعت شهید شد، سلام خدا بر او باد، ابن زیاد جامعه دو رو و خیانتکار و بی ایمان کوفه را علیه امام حسین علیه السلام برانگیخت، کار به جایی رسید که عده ای از همان کسانی که برای امام علیه السلام دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشیدند و منتظر ماندند تا امام حسین علیه السلام از راه برسد تا به قتلش برسانند.

امام حسین علیه السلام و از همان شبی که از مدینه بیرون آمد، و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزید، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت، گاهی به اشاره، گاهی به صراحت، اعلان می داشت که: مقصد من از حرکت، انجام وظیفه ای که خدا بر عهده ام گذاشته و بر پا داشتن امر به معروف و نهی از منکر و ایستادگی در برابر ظلم و ستمگری است و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین محمدی هدفی

ندارم.

این مأموریتی بود که خداوند به او واگذار نموده بود،حتی اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسیری خانواده اش اتمام پذیرد.

رسول گرامی و امير مؤمنان و حسن بن علی علیه السلام پیشوایان پیشین اسلام، شهادت امام حسین علیه السلام را بارها بیان فرموده بودند. حتی در هنگام ولادت امام حسین علیه السلام ، رسول گرانمایه اسلام شهادتش را تذکر داده بود.(2) و خود امام حسین علیه السلام به علم امامت می دانست که آخر این سفر به شهادتش می انجامد، ولی او کسی نبود که در برابر دستور آسمانی و فرمان خدا، از جان

ص: 200


1- روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است که حاجی ها یه «منی» بروند و در آن زمان به این حکم استحابی عمل می کردند ولی در زمان ما مرسوم شده است که از روز هشتم يکسره به عرفات می روند.
2- کامل الزیارات، ص 68 عمل به بعد. مثیر الاحزان ص9.

دریغ داشته باشد، یا از اسارت خانواده اش واهمه ای به دل راه بدهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت می پنداشت. سلام أبدی خدا بر او باد .

خبر «شهادت حسین علیه السلام در کربلا» به قدری در اجتماع اسلامی مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پایان این سفر مطلع بودند. چون جسته و گریخته، از رسول الله صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین و امام حسن بن علی علیه السلام و دیگر بزرگان صدر اسلام شنیده بودند.

بدین سان حرکت امام حسین علیه السلام با آن درگیری ها و ناراحتی ها، احتمال کشته شدنش را در اذهان عامه تشدید کرد؛ به ویژه که خود در طول راه می فرمود :

«مَنْ كَانَ بَاذِلاً فِينَا مُهْجَتَهُ وَمَوْطِّناً عَلَى لِقَاءِ اَللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا(1)؛ هر کس حاضر است در راه ما از جان خود بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد همراه ما بیاید».

لذا در بعضی از دوستان این توهم پیش آمد که حضرتش را از این سفر منصرف سازند؛ غافل از اینکه فرزند علی بن ابی طالب علیه السلام ، امام و جانشین پیامبر، و از دیگران به وظيفه خویش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشید.

امام حسین علیه السلام با همه این افکار و نظریه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خویش ادامه داد، و کوچکترین خللی در تصمیمش راه نیافت.

سرانجام، رفت، و شهادت را دریافت، نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان، که هر یک ستاره ای درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خون هایشان شن های گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمان بفهمد، یزید، باقی مانده بسترهای گناه آلود خاندان أمية، جانشین رسول خدا نیست، و اساسا اسلام از بنی امیه و بنی امیه از اسلام جداست .

راستی مرگت اندیشیده اید. اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرین حسین علیه السلام به وقوع نمی پیوست، و مردم یزید و امثال او را خلیفه پیغمبر صلی الله علیه وآله نمی دانستند و آنگاه اخبار دربار یزید و شهوترانی های او و عمالش را می شنیدند، چقدر از اسلام متنفر می شدند؛ زیرا اسلامی که خليفه پیغمبرش پزید و امثال او باشد به راستی نیز تنفرآور است...

خاندان پاک حضرت امام حسین علیه السلام نیز اسیر شدند تا آخرین رسالت این شهادت را به گوش مردم برسانند، و شنیدیم و خواندیم که در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زیاد و دربار نکبتبار يزيد، همواره و همه جا دهان گشودند و فریاد زدند، و پرده زیبای فریب را از چهره زشت و جنایتکار جیره خواران بنی امیه برداشتند و ثابت کردند که

ص: 201


1- لهوف ص53.

خوار است، هرگز لیاقت خلافت ندارد و این اریکه ای که او بر آن تكيه

سخنانشان رسالت شهادت حسینی را تکمیل کرد؛ طوفانی در جان ها بر چندان به نام یزید تا همیشه مترادف با هر پستی و رذالت و دنائت گردید و همه آرزوهای طلایی و شیطانیش نقش بر آب گشت.

البته: نگرشی ژرف می خواهد تا بتوان بر همه ابعاد این شهادت عظیم و پرنتیجه دست یافت.

از همان اوان نهادنش تاکنون، دوستان و شیعیانش، و همه آنان که به شرافت و عظمت نعمان آن می گذارند، همه ساله سالروز به خون غلطیدنش را، سالروز قیام و شهادتش را با سیاه پوشی و عزاداری محترم می شمارند، و خلوص خویش را با گریه بر مصائب آن بزرگوار ابراز می دارند. پیشوایان مآل اندیش و معصوم ما، همواره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنایتی خاص دانستند. غیر از این که خود به زیارت مرقدش می شتافتند و عزایش را بر پا می داشتند، در فضیلت عزاداری و محزون بودن برای آن بزرگوار، گفتارهای متعددی ایراد فرموده اند.

ابوعماره گوید: « روزی به حضور امام ششم، صادق آل محمد علیه السلام، رسیدم، فرمود:أشعاری در سوگواری حسین علیه السلام برای ما بخوان. وقتی شروع به خواندن نمودم صدای گریه حضرت برخاست، من می خواندم و آن عزیز می گریست چندانکه صدای گریه از خانه بر خاست. بعد از آنکه اشعار را تمام کردم، امام علیه السلام در فضیلت و ثواب مرثیه و گریاندن مردم بر امام حسین علیه السلام مطالبی بیان فرمود»(1)

و نیز از آن جناسيه است که فرمود: «گریستن و بی تابی کردن در هیچ مصیبتی شایسته نیست مگر در مصیبت حسین بن علی علیه السلام که ثواب و جزایی گرانمایه دارد».(2)

باقر العلوم، أمام پنجم علیه السلام، به محمد بن مسلم که یکی از اصحاب بزرگ او است فرمود: «به شیعیان ما بگویید که به زیارت مرقد حسین علیه السلام بروند، زیرا بر هر شخص با ایمانی که به امامت ما معترف است، زیارت قبر اباعبدالله علیه السلام لازم می باشد»(3)

امام صادق علیه السلام می فرماید: «اِنَّ زِيَارَةَ الحُسَّين علیه السلام أَفضَلُ مَا يَكُونَ مِنَ الأعمَالَ؛ همانا زیارت حسین علیه السلام از هر عمل بپسندیده ای ارزش و فضیلتش بیشتر است»(4)

زیرا که ابن زیارت در حقیقت مدرسه ای بزرگ و عظیم است که به جهانیان درس ایمان وصالح می دهد وگویی روح را، به سوی ملکوت خوبی ها و پاکدامنی ها و فداکاری ها پروازمی دهند.

ص: 202


1- کامل الزیارات ص105.
2- کامل الزیارات ص101.
3- کامل الزیارات ص121.
4- کامل الزیارات ص147.

هر چند عزاداری و گریه بر مصائب حسين بن علی علیه السلام ، و مشرف شدن به زیارت قبرش و باز نمایاندن تاریخ پر شکوه و حماسه ساز کربلایش ارزش و معیاری والادارد، لكن باید دانست که نباید تنها به این زیارت ها و گریه ها و غم گسار بودن ها اکتفا کرد، بلکه همه این تظاهرات فلسفه دین داری، فداکاری، حمایت از قوانین آسمانی را به ما گوشزد می نماید، و هدف هم جز این نیست و نیاز بزرگ ما از درگاه حسینی، آموختن انسانیت و خالی بودن دل از هر چه غیر از خداست می باشد، وگرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازیم هدف مقدس حسینی به فراموشی می گراید.

ص: 203

گزارشی از فاجعه کربلا و شهادت سرور آزادگان حسین علیه السلام

اشاره

اینک برای تیمن و تبرک فشرده ای از ماجرای شهادت آن بزرگوار و خاندان و یارانش را با اقتباس از کتاب معتبر «منتهى الأمال» تأليف خاتم المحدثین، مرحوم حاج شیخ عباس قمی رضوان الله عليه نقل می کنیم تا ما نیز به اختصار و در خورگنجایش این مقال، کیفیت شهادت أن حضرت و مصائب خاندان پاک پیامبر صلی الله علیه وآله را یاد کرده باشیم.

آغاز نهضت

پس از شهادت دومین امام، حضرت مجتبی علیه السلام ، گروهی از شیعیان عراق نامه ای به حضرت امام حسین علیه السلام فرستادند که ما معاویه را از خلافت عزل می کنیم و با شما بیعت می نماییم. امام علیه السلام در آن شرایط این کار را صلاح ندانست و از آنان خواست که تا نابودی معاویه شکیبایی ورزند. سرانجام معاویه در شب 15 رجب سال 60 هجری هلاک شد و «یزید» جانشین او گردید و جزو اولین اقدامات خود به «ولید بن عتبه» حاکم مدینه نوشت که بی درنگ از حسین علیه السلام و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی بکر برای او بیعت بگیرد و هر یک نپذیرفتند، سر از بدنش جدا سازد و برای یزید بفرستد.

امام حسین علیه السلام پس از ملاقات با ولید و خودداری از بیعت با یزید، عازم خروج از مدینه و سفر به جانب مکّه گردید. برخی از خیرخواهان، امام را از بی وفایی مردم بر حذر می داشتند. از جمله جناب« ام سلمه» همسر رسول خدا صلی الله علیه وآله که از تصمیم امام بی تابی می کرد، گفت:

«فرزندم! با رفتن به عراق مرا غمگین مساز. من از جدت رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که می فرمود: فرزندم حسین را در سرزمین عراق شهید می کنند ».

ص: 204

امام فرمود:

«مادر! به خدا سوگند من نیز این مطلمه را می دانم و ناگزیر باید کشته شوم. مرااز رفتن چاره ای نیست و به فرمان خدای متعال عمل می کنم. به خدا قسم می دانم در چه روزی کشته می شوم و قاتل خود را می شناسم و آن سرزمینی را که در آن مدفون می شوم می دانم و افرادی از خاندان و پیروان خود را که همراه من کشته می شوند می شناسم... ای مادر! به خدا سوگند اگر به عراق هم نروم باز مرا خواهند کشت».

امام علیه السلام پس از زیارت و وداع با تربت پیامبر صلی الله علیه وآله شب یکشنبه 28 ماه رجب سال 60 هجری همراه خاندان و بستگان و گروهی از یاران خود به سوی مکه رهسپار شد. پس از خروج از مدينه برخی از همراهان از آن گرامی درخواست کردند که مانند ابن زبیر - که از مدینه فرار کرده بود - از بیراهه حرکت کند تا دشمن نتواند او را تعقیب نماید. ولی امام علیه السلام نپذیرفت و فرمود: «هرگز از جاده اصلی و راه راست بیرون نمی روم تا خدای متعال میان من و دشمن حکم فرماید»

حسین علیه السلام شب جمعه سوم شعبان وارد مکّه شد و اهالی مکه و مسلمانانی که برای انجام عمره به مکه آمده بودند که از آن جمله ابن زبیر را نیز می توان نام برد - صبح و عصر به ملاقات امام علیه السلام می آمدند و نزد او رفت و آمد می کردند.

دعوت مردم کوفه از امام علیه السلام

چون مردم کوفه از مرگ معاویه و خودداری امام حسین علیه السلام از بیعت با یزید و رفتن آن حضرت به مکه، مطلع شدند، گروهی از شیعیان در منزل «سلیمان بن صرد خزاعی» گرد آمدند و پس از مشورت و گفتگو نامه ای به امام علیه السلام نوشتند و با اشتیاق و تأکید از او تقاضا کردند، به کوفه بیاید تا با یاری آنان مسلمین را از یوغ اطاعت بنی امیه رها سازد و اسلام و قرآن و سنت اصیل پیامبر صلی الله علیه وآله را پیاده نماید .

این نامه در دهم ماه رمضان سال 60هجری در مکه به امام علیه السلام رسید و بعد از آن نیز پیاپی نامه های دعوت از طرف سران کوفه به امام علیه السلام می رسید. به طوری که گاه در یک روز ششصد نامه به دست امام داده می شد و هریک با عبارتی نهایت اشتیاق خود را به آمدن آن حضرت به کوفه ابراز می داشتند و وعده بيعت و یاری و فداکاری در راه حکومت او را می دادند .

سرانجام تعداد نامه های کوفیان به دوازده هزار رسید و در این هنگام امام علیه السلام یکی از بزرگان بنی هاشم یعنی پسر عموی خود«مسلم بن عقیل» را به جانب کوفه گسیل فرمود و همراه او نامه ای به این مضمون به مردم کوفه نوشت:

ص: 205

«بسم الله الرحمن الرّحیم، این نامه ای از حسین بن علی به مسلمانان و مؤمنان کوفه است. امّا بعد،پس از آنکه فرستادگان بسیار و نامه های بی شمار از شما به من رسید «هانی» و «سعید» آخرین افرادی بودند که نامه هایتان را به من رساندند و از مضمون آنها آگاه شدم و حاصل همه آن بود که گفته اید: ما امام و پیشوایی نداریم و هر چه زودتر نزد ما بیا تا خدای متعال به برکت تو ما را بر حق و هدایت کرد آورد. اینک من برادر و عموزاده و معتمد از خاندانم،«مسلم بن عقیل»را نزد شما فرستادم، اگر او به من اطلاع دهد که خردمندان و دانایان و سران شما بر آنچه در نامه ها نگاشته اید، هم رأی و متّفقند، به زودی به سوی شما خواهم آمد. انشاء الله، به جان خودم قسم که امام نیست، مگر آن کسی که در میان مردم به کتاب الهی حکم کند و بین امّت به عدالت قیام نماید و از صراط شریعت قدم بیرون نگذارد و مردم را بر دین حق برقرار بدارد. والسّلام».

آنگاه عموزاده خویش«مسلم بن عقیل»را که در خردمندی و علم و تدبیر و درستی و

پایداری و شجاعت سرآمد بود فرا خواند و همراه با «قیس بن مسهر صیداوی»و«عمارة بن عبدالله سلولی» و «عبدالرحمن بن عبدالله ارحبی» به سوی کوفه گسیل فرمود تا از مردم کوفه برای آن حضرت بیعت بگیرد و او را به تقوی و پرهیزگاری و مخفی داشتن امور و مهربانی و مدارا با مردم سفارش کرد وفرمان داد اگر مردم بر بیعت با آن حضرت متّفق شدند وضعیت را به او بنویسد.

و نیز امام علیه السلام در همین ایّام به سران و بزرگان بصره مانند«احنف بن قیس»، «منذر بن جارود»،«یزید بن مسعود نهشلی» و «قیس بن هیثم»نامه هایی نوشته و آنان را به سوی حق و یاری خود برای اجرای احکام خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه وآله فرا خواند که برخی از آنان با جدّیت دعوت آن حضرت را پذیرفتند و حتّی برای یاری او عازم حرکت شدند ولی خبر شهادت آن بزرگوار را شنیدند و از پای نشستند .

حوادث کوفه

مسلم بن عقیل علیه السلام پس از تحمّل سختی هایی به کوفه رسید و در خانه «مختار بن ابی عبیدة ثقفی»یا خانه «مسلم بن عوسجه»فرود آمد. مردم کوفه از ورود او بسیار اظهار شادمانی و سرور کردند و دسته دسته به خدمت آن گرامی می آمدند و با شنیدن مضمون نامه امام حسین علیه السلام اشک شوق و تأثر می افشاندند و بیعت می کردند چنانکه در اندک مدّتی حدود هیجده هزار نفر دست بیعت به مسلم دادند و آن بزرگوار شماره بیعت کنندگان و پیشرفت

ص: 206

کارها را به امام گزارش نمود و پیشنهاد کرد امام علیه السلام به سوی کوفه از سوی دیگر برخی از طرفداران حکومت بنی امیّه وضع مسلم بن عقیل را به یزید در شام خبر دادند و او را از ضعف «نعمار و آگاه ساختند و پیشنهاد نمودند، فردی مقتدر را که بتواند در برابر گسیل دارد. یزید پس از مشورت با مشاور مسیحی خود «سرجون»، عبید بن که والی بصره بود به فرمانروایی کوفه نیز برگماشت و طی نامه ای از او خواست با من به کوفه برود و به هر ترتیبی که می تواند، مسلم را دستگیر سازد یا به قتل برسانند از کوفه بیرون براند. ابن زیاد که خود و پدرش از رذلترین نوکران سرسپرده حکومت اموی معنسوب می شدند، بی درنگ به جانبه کوفه رهسپار شد و شب هنگام در حالی که روی خود را پوشانده بود به کوفه وارد گردید، بطوری که ابتدا برخی ساده لوحان پنداشتند، امام حسین علیه السلام است و شادی می کردند و بر او درود و سلام می گفتند. سرانجام چون دریافتند او کیست از گرد او پراکنده شدند و فردای آن روز ابن زیاد مردم را در مسجد جامع شهر گرد آورد و خود به منبر برآمد و با نهایت کوشش به تهدید و تطمیع کوفیان پرداخت و از مخالفت با یزید بر حذر داشت. آنگاه از رؤسای قبایل و محلّه های کوفه اكیداً در خواست نمود که مخالفلن یزید را به او معرفی کنند وگرنه جان و مالشان مباح خواهد بود.

مسلم علیه السلام با آگاهی از وضعیّت جدید، جهت استتار امور قیام از خانه مختار به خانه «هانی بن عروه»رفت و در آنجا نیز شیعیان مخفیانه نزد او می آمدند و بیعت می کردند و مسلم از آنان با قید سوگند پیمان می گرفت که امور را پنهان نگهدارند. بدین ترتیب تا بیست و پنج هزار نفر با او بیعت کردند.این در حالی بود که ابن زیاد نمی دانست او کجاست.

سرانجام این زیاد با حیله و نیرنگ و با گماشتن جاسوسی دریافت که«مسلم بن عقیل» در خانه هانی اقامت دارد. پس با توطئه ای هانی را به دارالاماره کشاند و او را با خشونت بازداشت کرد امّا هر چه از او خواست که مسلم را تسلیم او نماید، هانی نپذیرفت و مقاومت کرد. ابن زیاد خشمگین شده، او را مضروب و مجروح ساخت و به زندان افکند. مسلم علیه السلام وقتی از وضعیت هانی آگاه شد، ندای خروج و قیام سر داد و یاران خود را فرا خواند و در اندک مدّتی مسجد و بازار از افراد انباشته شد و کار برابن زیاد سخت گردید. ناچار ابن زیاد برخی از سران مزدور کوفه را که گرد او بودند، بیرون فرستاد تا مردم را با تهدید و تطمیع از دور مسلم پراکنده سازند. برخی دیگر را نیز به بام قصر فرستاد تا خطاب به مردم بگویند: ای مردم! بر خود رحم کنید و پراکنده شوید که اینکه سپاهیان شام می رسند و شما نمی توانید در برابر آنان مقاومت نمائید اگر اطاعت کنید، امیر تعهّد کرده است که عذر شما را نزد یزید بخواهد و حقوق و پاداش شما را

ص: 207

دو برابر سازد. با این گونه تهدیدها و تطمیع ها آنان را از همراهی با مسلم علیه السلام برحذر می داشتند و بدین ترتیب با غروب آفتاب آن مردم سست عنصر راه تفرقه و پراکندگی را در پیش گرفتند و از گوشه و کنار صحنه را خالی کردند، بطوری که در نماز مغرب از آن انبوه جمعیت فقط سی نفر همراه مسلم مانده بودند و چون مسلم از مسجد بیرون آمد، ده نفر با او بودند و اندکی آن سوتر بکلّی تنها ماند و یک نفر هم نمانده بود. آن گرامی مغموم و تنها در کوچه ها و خیابان ها سرگردان شد و راه بجایی نمی برد.

شهادت مسلم علیه السلام

سرانجام زنی پارسا و مهربان به نام «طوعه»او را در خانه خود پناه داد و آن بزرگوار شب را به عبادت به پای برد. بامداد فرزند آن زن به طمع جایزه، دربار ابن زیاد را از محلّ اختفای مسلم علیه السلام آگاه ساخت و این زیاد بی درنگ «محمّد بن اشعت»را با گروهی مسلّح برای دستگیری او اعزام نمود. مسلم چون صدای پای اسبان را شنید، ماجرا را دریافت و چون شیری خشمگین با شمشیر کشیده به مقابله ایشان برخاست و در آغاز نبرد، مردانه آن حرامیان را که به درون خانه ریخته بودند، عقب نشاند و از خانه بیرون کرد و خود نیز در پی آنان بیرون آمد.در این حال کوچه های کوفه عرصه یکی از شگفت ترین نبردهای تاریخ گردید. از یک سو یک مرد بود، بی هیچ یار و پشتیبان، یکّه و تنها و غریب، شبه هنگام به تصریح تاریخ شام نخورده و تمامی شب را به عبادت بپای برده، با دلی انباشته از اندوه بی وفایی و جانی سرشار از نگرانی برای سرور خویش، حسین ای که به سوی چنین مردمی بی وفا و نامرد می آید...، و در مقابل او لشکری مسلّح همراه با یک شهر اوباش که باز به تصریح تاریخ از بام و برزن بر او سنگ و آتش می ریختند.امّا او شیر مرد «مسلم»، برادر زاده امیر مؤمنان علی علیه السلام است و خون علی و حمزه و حسین را در رگها دارد؛ پس بی محابا یک تنه به جنگ با یک شهر برخاست و فریاد رعد آسایش را به این رجز آراست که:

«أَقسَمتَ لَأقتَلُ إِلَّا حُرّاً؛ سوگند یاد کردهام که جز به آزادگی کشته نشوم.»

و به راستی نیز به سوگند خویش وفا کرد و در مقابل آن مزدوران چنان به نبرد ایستاد که در اندک مدّتی چهل و پنج نفر از آنان را به دیار نیستی فرستاد. چنان نیرومند و دلیر بود که گاه با یک دست مبارزی را از جای بر می کند و به بامی بلند می افکند. سرانجام پس از پایمردی بسیار و زخم های بی شمار، نامردی از پشت بر او نیزه ای زد که آن گرامی به رو درافتاد و

ص: 208

همپشت بر او هجوم آوردند و او را دستگیر کردند و نزد ابن زیاد بردند. پس از گفتگوهایی که همه حاکی از ایمان و صلابت و نجابت آن گرامی ودنائت و رذالت ابن زیاد بود، عبیدالله بن زیاد لعنة الله علیه فرمان قتل او را صادر کرد. مزدوری او را به بام قصر برد و سر مقدّسش را از تن جدا کرد و بدن مطهرّش از بام به پائین افکند. شهادت مسلم علیه السلام در روز عرفه، نهم ذیحجه سال 60 هجری واقع شد و در پی این حادثه تلخ به فرمان ابن زیاد، هانی بن عروه را نیز که در آن هنگام هشتاد و نه سال از عمرش گذشته بود با قساوت در بازار کوفه گردن زدند.

بدین ترتیب با سستی و بدعهدی کوفیان شعله نهضت در کوفه فرو مرد و ابن زیاد بر عراق مسلّط گردید.

حرکت امام علیه السلام بسوی عراق

حسین علیه السلام تا ماه ذیحجّه و مراسم حج در مکّه اقامت داشتند و برای حج نیز احرام بستند.امّا چون می دانستند گروهی از مزدوران یزید به عنوان حج به مکّه آمده و مأمورند یا آن حضرت را دستگیر نمایند یا به قتل برسانند،بنابراین احرام حج را به عمره تبدیل فرمود و پس از طواف و سعی عازم عراق گردید. به هنگام عزیمت یکی از مشهورترین بیانات خویش را چنین ایراد فرمود:

«به راستی دایره مرگ آدمیان را از هر سو - چونان گلویند بر گردن دختران جوان - در بر گرفته است و من به دیدار گذشتگان خویش (پیامبرصلی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام ) همچون یعقوب به دیدار یوسف مشتاقم و برای من تربت و قتلگاهی انتخاب شده که ناگزیر جایگاه من خواهد بود. گویی اعضا و اندام خویش را می بینم که گرگان بیابان میان نواویس و کربلا پاره پاره می کنند و با قتل من کیسه های حرص و آز خویش را پر می سازند و از قضای الهی گریزی نیست و ما اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله به حکم و قضای خداوند خشنودیم و گردن نهاده ایم و بر بلای او بردبار و شکیبا بوده ایم و خدای متعال به ما پاداش صابران را عطا می فرماید و پاره تن رسول خدا صلی الله علیه وآله از او دور نمی ماند و در بهشت برین چشم پیامبر صلی الله علیه وآله بدو روشن می شود و وعده او عملی می گردد و به حقیقت می پیوندد. اینک آن کس که در راه ما از بذل جان نیندیشد و در طلب لقای الهی از ایثار خون خویش نپرهیزد، با ما بیاید که من بامداد فردا کوچ می کنم. انشاء الله تعالى».

بدین ترتیب امام حسین علیه السلام با خاندان و گروهی از یاران و شیعیان روز سه شنبه هشتم ذیحجّه از مکّه بیرون آمد و با شتاب به سوی عراق حرکت کرد.

ص: 209

ابن زیاد چون از حرکت امام علیه السلام به سوی عراق مطّلع شد «حصین بن نمیر»را با سپاه انبوهی به قادسیّه گسیل داشت تا از راههای منتهی به کوفه مراقبت کنند.امام علیه السلام نیز پیش از آنکه خبر شهادت مسلم بن عقیل علیه السلام به او برسد، از محلّی به نام «حاجر» در سرزمین«بَطن الرّمة»نامه ای توسط «قیس بن مسهر صیداوی»برای مردم کوفه فرستاد و در آن چنین مرقوم فرمود:

«بسم الله الرّحمن الرّحیم، این نامه ای از حسین بن علی به برادران مؤمن و مسلمان است. امّا بعد نام مسلم بن عقیل حاکی از اجتماع و اتفاق شما در نصرت و یاری ما و گرفتن حق ما از دشمنان به من رسید. از خداوند مسئلت می دارم که نیکی و احسان خویش را بر ما کامل نماید و به شما در برابر حسن نیّت و نیکی کردارتان بهترین پاداش نیکوکاران را عطا فرماید، آگاه باشید که من روز سه شنبه هشتم ذیحجّه از مکّه به سوی شما حرکت کردم. وقتی پیک من به شما رسید، برای متابعت و یاری من آماده شوید که من همین روزها به شما خواهم پیوسته، والسلام علیكم و رحمة الله و بركاته».

«قیس بن مسهر»حامل نامه امام در قادسیه توسط «حصین بن نمیر»بازداشت شد و چون خواستند او را بازرسی کنند، نامه را بیرون آورد و پاره کرد. او را نزد ابن زیاد بردند و از او پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «مردی از شیعیان علی و فرزندانش .»

ابن زیاد گفت: «چرا نامه را پاره کردی؟»

گفت: «برای آنکه تو از محتوای آن آگاه نشوی.»

پرسید: «آن نامه از چه کسی و برای چه کسی بود؟ »

گفت: «از مولایم حسین به گروهی از مردم کوفه که نامهایشان را نمی دانم!»

ابن زیاد خشمگین گفت:«دست از تو برنمی دارم مگر آنکه نامهای آنان را بگویی و یا بالای منبر بروی و بر حسین و پدر و برادرش ناسزار بگوئی وگرنه ترا پاره پاره می کنم.»

قیس در پاسخ گفته:«نام آن افراد را نخواهم گفته ولی خواسته دیگر تو را برآورده می سازم.» (به منبر می روم )

آنگاه به منبر رفت و حمد و ثنای الهی را بجای آورد و بر پیامبر صلی الله علیه وآله و امیر مؤمنان علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام درود بسیار فرستاد و بر ابن زیاد و پدرش و ستمگران بنی امیّه لعنت کرد.آنگاه گفت: «ای مردم کوفه! من پیک حسین علیه السلام بسوی شمایم و از آن حضرت در فلان موضع جدا شده و آمده ام. هر کس می خواهد او را یاری نماید بسوی او بشتابد.»

ص: 210

ابن زیاد چون از این ماجرا آگاه شد، مانند جانوری زخم خورده برآشفت و فرمان داد، آن نیکمرد فداكار را از بام قصر به زیر افکندند و لحظاتی بعد،آن نماد شهامت و ایثار به شرف شهادت نائل آمد و جان تابناکش به لقای الهی پیوست .

برخورد با سپاهیان حرّ بن یزید ریاحی

امام علیه السلام به مسیر خویش ادامه داد و در منازل بعدی خبر اندوهبار شهادت مسلم و هانی به او رسید. این خبر آن حضرت را سخت متأثّر و اندوهگین ساخت و بر آنان درود و رحمت فرستاد. افرادی که خبر شهادت مسلم را به امام عرض کردند، با اصرار از آن امام گرامی می خواستند که از رفتن به سوی کوفه خودداری کنند، امام علیه السلام به بنی عقیل و بستگان نزدیک مسلم علیه السلام رو کرد و از آنان جویا شد که نظرشان در این مورد چیست؟

آنان گفتند:«به خدا سوگند برنمیگردیم تا از قاتلان مسلم خونخواهی کنیم یا همچون او به شرف شهادت نائل آییم.»

امام علیه السلام نیز فرمود: «به خدا سوگند پس از این جوانمردان خیری در زندگی دنیا نیست.»و به مسیر خویش به سوی کوفه ادامه داد.

باز در یکی از منازل بین راه وقتی خبر شهادت یکی دیگر از پیک ها و فرستادگان امام علیه السلام به آن حضرت عرض شد، همراهان خویش را گرد آورد و فرمود:«پیروان ما از یاری ما دست کشیده اند، بنابراین هر یک از شما که می خواهد از ما جدا شود، آزاد است که برود.»

افراد سست عنصری که به طمع مال و مواهب دنیوی همراه آن حضرت آمده بودند، از شنیدن این کلام متفرّق شدند و تنها خاندان و بستگان و گروه کوچکی که با ایمان و یقین امام را همراهی می کردند، در کنار آن حضرت باقی ماندند .

در منزلگاه «شّراف» امام علیه السلام هنگام سحر به جوانان کاروان خویش فرمان داد که آب فراوان همراه بردارند. آنگاه از آنجا کوچ کردند و تا نیمه ای از روز راه پیمودند.ناگاه یکی از همراهان تکبیر گفت و امام نیز تکبیر گفت و پرسید:«چه دیدی که تکبیر گفتی؟ »

عرض کرد: «نخلستانی از دور می بینم!»

یاران امام گفتند: «به خدا سوگند ما هرگز در این جا نخل ندیده ایم.»

و چون دقّت کردند، دریافتند که سپاهی است که از دامن دشت به سوی آنان می آید. به همین جهت امام علیه السلام اردوی خود را به سمت چپ و به دامنه کوهی به نام «ذو حُسم» که در آن نواحی بود، کشید. در دامنه آن کوه خیمه و خرگاه برافراشتند و فرود آمدند و دیری نپایید که

ص: 211

«حرّ بن یزید ریاحی»با هزار سوار در اوج گرمای هوا به مقابل ایشان رسیدند و صف کشیدند. امام علیه السلام نیز با یاران خود شمشیر بستند و در برابر سپاه در صف کشیدند. چون سپاهیان حر سخت تشنه و بی آب بودند، امام با کرامت و جوانمردی به یاران خود فرمان داد که سواران و حتى اسبهایشان را سیراب سازند. فرمان امام علیه السلام اجرا شد و به افراد سپاه حرّ آب دادند و ظرفها و طشت هایی را نیز نصب نمودند و در آن آب می ریختند تا اسبان و چارپایانشان نیز سیرابه شوند .

هنگام نماز ظهر فرا رسید و پس از اذان امام علیه السلام در میان دو سپاه ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

«ای مردم! من به سوی شما حركت نكردم مگر بعد از آنکه نامه ها و پیکهای شما پی در پی به من رسید که نوشته بودید، حتماً نزد ما بیا که امام و پیشوایی نداریم،باشد که خداوند بوسیله تو ما را بر حق و هدایت گرد آورد.بنابراین کوچ کردم و به سوی شما آمدم.اینک اگر بر سر عهد و گفته خود هستید، پیمان خویش را با من تجدید نمایید تا مطمئن شوم و اگر از گفته خود برگشته و پیمانتان را شکسته اید و از آمدن من خشنود نیستید، من به مکان خود برگردم».

سپاه حرّ سکوت کردند و پاسخی نگفتند، امام علیه السلام به نماز برخاست و به حرّ فرمود: «تو نیز اگر می خواهی با سپاه خود نماز بگذار.»

حرّ گفت: «من نیز با شما نماز می خوانم»و امام علیه السلام جلو ایستاد و هر دو سپاه به آن حضرت اقتدا کرده، نماز خواندند.

بعد از نماز عصر باز امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود:

«ای مردم! اگر تقوای الهی پیشه سازید و اهل حق را بشناسید،خدا از شما بیشتر خشنود می شود. ما اهل بیت پیامبریم و از این گروه امویان که به ناحق مدّعی خلافت و ریاستند و با شما به جور و ستم رفتار می کنند، سزاوارتریم و اگر در جهل و گمراهی خود پایدارید. و از آنچه در نامه ها به من نوشته اید برگشته اید، باکی نیست، برمی گردم ».

حرّ در پاسخ گفت: «به خدا سوگند من از این نامه ها و پیکها که می فرمایید بی خبرم».

امام به یکی از یاران خویش به نام«عقبة بن سمعان»فرمود،نامه ها را بیاورد و او خورجینی از نامه های کوفیان آورد و در حضور آنان بیرون ریخت. حرّ گفت: «من از کسانی که برای شما نامه نوشتند نیستم و با این سپاه مأمورم هر جا شما را دیدار کنم، از شما جدا نشوم تا شما را به کوفه نزد ابن زیاد ببرم.»

ص: 212

امام علیه السلام خشمگین فرمود:«مرگ به تو از این هدف نزدیکتر است.»آنگاه به یاران خویش فرمان حرکت و بازگشت داد.اما چون خواستند برگردند،حتی با سپاه خود سر راه آنان را گرفت و مانع رفتن شد. حضرت خطاب به حرّ فرمود: «مادرت بر تو بگرید، از ما چه می خواهی؟!»

حرّ عرض کرد:«هر کسی غیر از تو مادرم را یاد می کرد،بی تردید نام مادرش را می بردم و پاسخش را به همانگونه می دادم. امّا در مورد مادر تو جز به ادب و احترام نمی توان چیزی بر زبان آورد .»

حضرت فرمود: «اینک چه می خواهی؟»

گفت:«می خواهم تو را نزد ابن زیاد ببرم.»

فرمود: «نمی پذیرم و نمی آیم.»

گفت:«من نیز دست از تو برنمی دارم.»

سرانجام پس از گفتگوهایی عرض کرد، من مأمور جنگیدن با شما نیستم و فقط مأمورم از شما جدا نشوم تا شما را به کوفه ببرم. اکنون که از آمدن به کوفه خودداری می کنی پس راهی انتخاب کن که نه به کوفه منتهی شود و نه تو را به مدینه برگرداند تا در این مورد به ابن زیاد نامه بنویسم، شاید وضعی پیش بیاید که مبتلا به جنگ با بزرگواری چون تو نشوم.

امام حسین علیه السلام از جادّه«قادسیه»و«عذیب»به سمت چپ توجّه فرمود و سپاه حرّ نیز جداگانه و در کناری همراه اردوی امام می آمدند. وقتی به ناحیه«عذیب هجانات»رسیدند ، چهار سوار که از آن جمله «نافع بن هلال»و«مجمع بن عبدالله»و«طرمّاح بن عدی»بودند و از کوفه می آمدند، به اردوی امام علیه السلام پیوستند.

حرّ گفت: «اینها از مردم كوفه اند و من ایشان را بازداشت می کنم یا به کوفه برمی گردانم».

امام فرمود: «اینان از یاران و انصار متند و همانند افرادی هستند که همراه من آمده اند و من از آنان مثل خودم دفاع و حمایت می کنم و اگر بر قراری که با من گذاشته ای پایدار نمی مانی با تو می جنگم.»

حرّاز آنان دست برداشت و امام وضع مردم کوفه را از آنان جویا شد.مجمع بن عبدالله عرض کرد: «اشراف و سران کوفه رشوه های کلان گرفته اند و کیسه های خود را پر کرده اند و در ستم و دشمنی علیه تو متّفقند و بقیه مردم دلهاشان هوادار تو و شمشیرهاشان علیه توست !»

امام پرسید: «از فرستاده من «قیس من مهر» چه خبر دارید؟»

عرض کردند:«مأموران ابن زیاد او را دستگیر کردند و ابن زیاد از او خواست که بر تو و پدرت لعن و ناسزاگوید و او بر تو و پدرت درود فرستاد و بر ابن زیاد و پدرش لعنت کرد و مردم را به یاری شما فرا خواند و آمدن شما را به مردم اطلاع داد و ابن زیاد فرمان داد او را از بام

ص: 213

قصر بزیر افکندند و کشتند!»

از شنیدن این خبر اشک از چشمان مقدس امام علیه السلام جاری شد و فرمود:

««فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبدیلاً ؛

برخی از مؤمنان زندگی را به پایان بردند و به شهادت نائل آمدند و برخی در انتظار لقای الهی به سر می برند و هیچ در پیمان خویش با خدا تغییری نداده اند.»

اَللَّهُمَّ اجعَل لَنَا وَلَهُم الجَنَّةً نُزُلاً ....؛

بار خدایا بهشت را منزلگاه ما و ایشان قرار ده.»

ورود به سرزمین کربلا

امام علیه السلام از آن منزلگاه نیز کوچ کرد و سرانجام روز دوّم محرّم سال 61 هجری در حدود سرزمین نینوا به ناحیه «کربلا»رسیدند. آنجا فرستاده ای از جانب ابن زیاد نامه ای برای حرّ آورد که در آن نوشته بود:«وقتی پیک من به تو رسید، بر حسین سخت بگیر و او را در سرزمینی به دور از آب و آبادی فرود آور و پیک من از تو جدا نمی شود تا خبر اجرای دستور مرا به من برساند.»

حرّ آن نامه را برای امام علیه السلام و یارانش خواند و همان جا که بیابانی بی آب و آبادی بود راه را بر آن حضرت و همراهانش بست و از آنان خواست،همانجا فرود آیند،امام فرمود: «بگذار در یکی از آبادی های اطراف که آب و آبادانی دارد فرود آییم».ولی حرّ نپذیرفت و گفت: «به خدا سوگند نمی توانم با فرمان ابن زیاد مخالفت کنم. زیرا این پیک و فرستاده خود را مراقب و دیده بان بر من قرار داده است ».

«زهیر بن القین»عرض کرد:«ای پسر پیامبر! اجازه بفرمایید با ایشان بجنگیم. زیرا

جنگیدن با این گروه از جنگیدن با سپاهیان انبوهی که بعد از این می آیند،آسان تر است.»

امام علیه السلام فرمود: «دوست ندارم، من آغازگر جنگ با آنان باشم.»

نگاه فرمان داد، همانجا فرود آیند و خیمه ها را برافرازند و این در روز پنجشنبه دوّم محرّم

سال 61 هجری بود .

روز بعد «عمر بن سعد»با چهار هزار سوار به کربلا رسید و در برابر اردوی امام مستقر شد. آنگاه فرستاده ای به خدمت امام گسیل داشت و جویا شد، برای چه آمده ای و منظور تو

چیست؟

ص: 214

امام در پاسخ فرمود: «مردم سرزمین شما نامه های بسیار به من نوشتند و با اصرار از من خواستند، به کوفه بیایم. اینکه اگر از آمدن من خشنود نیستید به وطن خویش باز می گردم.»

ابن سعد با دریافت پاسخ امام نامه ای به این زیاد نوشت و به امید آنکه شاید ابن زیاد با بازگشت امام موافقت کند و کار به جنگ نکشد، وضعیت را گزارش نمود.امّا ابن زیاد نپذیرفت و شعری به این مضمون خواند :

«اکنون که چنگالهای ما بر لو بند شده در صدد نجات خود برآمده در حالی که راهی

برای رهایی او نیست».

و در جواب به ابن سعد نوشت:«از حسین و همه همراهانش بخواه با یزید بیعت کنند.»

ابن سعد این پیشنهاد را به امام عرضه نکرد. زیرا می دانست، آن حضرت به بیعت با یزید

تن نمی دهد .

ابن زیاد در نامه دیگری به ابن سعد فرمان داد، میان اردوی امام علیه السلام و آب فرات حایل شود و نگذارد، قطره ای آب به آنان برسد و ابن سعد بلافاصله پس از دریافت این فرمان پانصد سوار بر آب گماشت تا از اردوی امام کسی به آب دسترسی نداشته باشد و این دستور از سه روز قبل از شهادت امام علیه السلام به اجرا گذاشته شد و به همین جهت، روز عاشورا در اردوی حسینی دیگر هیچ آبی وجود نداشته و عطش جانسوزی بر همه افراد اردو حکمفرما بود .

ابن زیاد پیاپی سپاهیانی را برای تقویت سپاه ابن سعید گسیل می کرد. به طوری که به تدریج سی هزار سوار در اردوی ابن سعد گرد آمد و سرانجام «شمر بن ذی الجوشن»را فرستاد و نامه ای همراه او به این سعد نوشت و فرمان داد کار را با امام حسین علیه السلام یكسره سازد و اگر از نبرد با حسین علیه السلام سر باز می زند، شمر امیر لشكر باشد.

«شمر»پنجشنبه نهم محرّم(روز تاسوعا)به کربلا آمد و ابن سعد را به نبرد با امام و یکسره کردن کار برانگیخت.ابن سعد همان ساعت به سپاهیان خود فرمان داد به سوی خیمه گاه حسین علیه السلام حرکت کنند. امام علیه السلام برادر رشید خود«عباس بن علی»را همراه بیست سوار که «زهیر بن القین»و«حبیب بن مظاهر»نیز در میان آنان بودند، به جلوی آنها فرستاد تا منظورشان را جویا شود. سپاه ابن سعد اظهارداشتند که از ابن زیاد دستور رسیده یا تسلیم حكم و فرمان او شوید و یا با شما بجنگیم.

امام علیه السلام پس از آگاهی از اعلام جنگ آنان به عباس فرمود:«از آنان بخواه یک امشب را دست نگهدارند و کار جنگ را به فردا بیندازند تا امشب را به نماز و دعا و راز و نیاز با خدای متعال بسر آورم، زیرا خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست می دارم.»

ص: 215

ابن اسعد ابتدا نمی خواست این مهلت یک شبه را بپذیرد ولی برخی از سران سپاهش او را

سرزنش و وادار به پذیرش کردند .

اینک شب عاشورا فرا رسیده بود؛مسرور آزادگان حسین علیه السلام یاران خویش را گرد آورد.

چهارمین پیشوا حضرت زین العابدین علیه السلام می فرماید:

«من در آن هنگام بیمار بودم. در عین حال نزدیک شدم و گوش فرا داشتم تا پدرم چه می فرماید. آن گرامی به اصحاب و یاران خویش فرمود:

خدا را به نیکوترین مدح و ثنا می ستایم و در سختی و هنگام امیدواری حمد و ستایش می نمایم. پروردگارا! سپاس ترا که ما را به نبوّت گرامی داشته و به ما قرآن آموختی و به مسائل و مشکلات دین دانا ساختی و گوش شنوا و دیدۂ بینا و دل دانا عطا فرمودی. اینک ما را از شکرگزاران خود قرار ده».

آنگاه فرمود:

«من اصحابی باوفاتر و بهتر ازاصحاب خود و خانواده و بستگانی نیکوتر ازخاندان و بستگان خود نمی شناسم. خداوند به شما پاداش خیر دهد. ... بیعت خود را از شما بر می دارم و شما را به اختیار خودتان می گذارم که به هر جا می خواهید بروید. هم اکنون که پرده شب شما را فرو گرفته شب را مركوب رهوار خویش بسازید و به هر سو که مایلید بروید زیرا این گروه مرا می جویند و چون به من دست یابند، به غیر من نمی پردازند».

در پاسخ گفتار امام علیه السلام برادران و بستگان او عرض کردند:«برای چه چنین کنیم؟ آیا برای آنکه بعد از تو زندگی نماییم؟! خدا ما را از چنین کار ننگینی باز دارد.»

و نخستین کسی که چنین پاسخی داد «عبّاس بن علی»علیه السلام بود که دیگران نیز از او پیروی کردند و به همین روش پاسخ دادند.

امام علیه السلام به فرزندان عقیل فرمود: «شهادت«مسلم بن عقیل»برای شما کافی است. بیش از این مصیبت، مجویید. من به شما رخصت می دهم که هر جا می خواهید بروید.»

آنان عرض کردند:«مردم به ما چه خواهند گفت و ما به آنان چه پاسخی بدهیم؟آیا بگوییم از بزرگ و سیّد و پسر عموی خویش دست برداشتیم و بی آنکه تیر و نیزه و شمشیری در یاریش بکار گیریم، او را در میان دشمن تنها گذاشتیم. نه به خدا سوگند ما چنین کار، ناشایستی نمی کنیم و جان و مال و خانواده خود را فدای تو می سازیم و با دشمنت می جنگیم

ص: 216

تا بر سر ما همان آید که بر سر شما می آید.خداوند زشت کند آن زندگی را که پس از تو بخواهیم .»

در این هنگام«مسلم بن عوسجه»برخاست و عرض کرد:

«ای فرزند پیامبر خدا! آیا از تو دست باز داریم؟ اگر چنین کنیم نزد خداوند در مورد رعایت حق تو چه عذری بیاوریم؟ نه به خدا سوگند من هرگز از شما جدا نمی شوم تا آنگاه که نیزه ام را در سینه دشمنانت فرو برم و تا قبضه شمشیر در دست من است ،بر پیکر دشمنان تو فرود می آورم و اگر سلاح جنگی نداشته باشم،با سنگ با ایشان می جنگم.به خدا سوگند که دست از یاری تو برنمی دارم تا خداوند ببیند، ما در مورد تو حرمت پیامبر را رعایت کردیم، به خدا سوگند در یاری تو چنانم که اگر بدانم کشته می شوم و آنگاه مرا زنده می سازند و باز می کشند و می سوزانند و خاکسترم را بر باد می دهند و هفتاد بار با من چنین کنند، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا در رکاب تو مرگ را دیدار کنم،اینک چگونه چنین نکنم با آنکه یک بار مرگ و شهادت بیش نیست و پس از آن کرامت جاوید و سعادت ابدی است.»

آنگاه «زهیر بن قین»برخاست و عرض کرد:

«به خدا سوگند دوست دارم کشته شوم، آنگاه زنده گردم و باز تا هزار بار مرا بکشند و

زنده سازند و در ازای آن خداوند مرگ را از تو و جوانان خاندان تو دور سازد.»

و هر یک از اصحاب آن گرامی به همین گونه سخنانی گفتند و امام علیه السلام به آنان دعا فرمود. در این میان به «محمد بن بشیر الحضرمی»خبر آوردند که فرزندت در یکی از سرحدّات اسیر شده است. گفت: «من دوست ندارم پس از اسارت او زنده بمانم».

امام علیه السلام سخن او را شنید و فرمود: «خدا تو را رحمت کند. من بیعت خویش از تو برداشتم اینک برو و فرزند خود را بازی رهان».

محمد عرض کرد:«درندگان مرا بدرند و طعمه خود سازند اگر از خدمت تو دور شوم.»

و نیز امام علیه السلام در آن شب فرمان داد که خیمه های اردو را متصل به یکدیگر برپا کردند و دور آنها خندقی حفر نمودند و از نی و هیزم پر ساختند تا جنگ از یک سو باشد و دشمن از پشت سر به خیام نتازد و فرزند خویش علی اکبر علیه السلام را شبانه با سی سوارو بیست پیاده گسیل فرمود که با خوف و سختی چند مشک آب آوردند و به خاندان و اصحاب خویش فرمود از این آب بیاشامید که آخرین توشه شماسته و وضو بگیرید و غسل کنید و جامه های خود را بشویید که کفن های شما خواهد بود. آنها سراسر شب را به عبادت و دعا و تلاوت و راز و نیاز با خدا

ص: 217

بسر آوردند و پیوسته تا بامداد زمزمه تلاوت و عبادت از اردوی آن بزرگوار به گوش می رسید.

وقایع روز عاشورا و آغاز نبرد

سپیده دم روز دهم محرّم (عاشورا )امام علیه السلام پس از برگزاری نماز سپاه خود را آراست و «زهیر بن قین»را به فرماندهی میمنه و «حبیب بن مظاهر»را به سرکردگی میسر آن گماشت و پرچم را به برادر خود عبّاس علیه السلام سپرد و خیمه گاه را پشت سر قرار داد و فرمود تا نی ها و هیزمها را در خندق اطراف خیام ریخته آتش بزنند تا سپاه دشمن نتواند از پشت به خیمه های حرم هجوم آورد و از آن سو ابن سعد نیز صفوف سیاه خود را مرتب کرد.

امام علیه السلام در آغاز روز دست به دعا برداشت و گفت:

«اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتِی فِی كُلِّ كَربٍ وانَت رَجائی فی كُلِّ شِدَّةٍ وَأنتَ لی فِی كُلِّ امرٍ نَزَلَ بِی ثِقَةٌ وَعِدَةٌ كَمْ مِن هَمٍ يَضْعُفُ فیهِ الفُؤادُ وَتَقِلُّ فیهِ الحِيَلُهُ ويَخْذُلُ فیهِ الصَّدیقُ وَ يَشْمَتُ فِیهِ العَدُوُّ اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَؤتُهُ إِلَیكَ رَغْبَةً مِنِّی إلَیكَ عَمَّن سُؤاكَ فَفَرَّجتَهُ عَنى وَ كَشَفتَهُ فانتَ وَلى كُلِّ نِعمَةٍ وَ صاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ وَمُنتَهی كُلِّ رَغْبَةٍ؛ بار خدایا! تو در هر گرفتاری مورد اعتماد منی و در هر سختی امید من و در هر پیشامدی پشتیبان و وسیله من. چه بسیار گرفتاری که در آن دل ناتوان و

چاره نایاب می شد و دوست وامی گذاشت و دشمن شماتت می کرد و من با شوق به تو و انقطاعِ از جز تو آن را به تو واگزاردم و شکایت آن به تو آوردم و تو گرهِ آن را بر من گشودی و فرج عطا فرمودی که تو بخشنده هر نعمت و دارنده هرنیکی و احسان و منتهای هر خواهشی »

آنگاه امام سپاه ابن سعد را که پیش آمده بودند، مخاطب قرار داد و با صدایی را که بیشتر افراد می شنیدند، به موعظه و نصیحت آنان پرداخت و از آن جمله فرمود:

«ای گروه! خوب بیندیشید که من کیستم و با چه کسی نسبت و بستگی دارم، آنگاه بخود آیید و خود را نکوهش کنید و ببینید آیا كشتن و پامال کردن حرمت من برای شما سزاوار است؟ آیا من پسر دختر پیامبر تان نیستم؟ آیا من فرزند وصیّ و عموزاده پیامبر تان که اوّلین گرونده و نخستین پذیرنده دین خداست نیستم؟ آیا حمزة سیّدالشهداء عموی من نیست؟آیا جعفر طیّار که در بهشت با دو بال پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا نشنیده اید که پیامبر صلی الله علیه وآله درباره من و برادرم حسن فرمود:این هر دو سیّد و سرور جوانان بهشتند؟ اگر گفتارم را تصدیق می کنید، به حقّ و راستی دست یافته اید. به خدا سوگند از آن هنگام که دانسته ام خداوند دروغگو را دشمن

ص: 218

می دارد، هرگز سخن دروغی نگفته ام. در عین حال اگر مرا تکذیب می کنید، در میان شما افرادی هستند که از این کلام رسول خدا صلی الله علیه وآله آگاهند. از آنان بپرسید تا به شما خبر دهند. از «جابر بن عبدالله انصاری» بپرسید و از «ابوسعیدخدری»و «سهل بن سعد ساعدی» و «زید بن ارقم» و «انس بن مالك» تا آگاهتان سازند. آنان از رسول خدا صلی الله علیه وآله این سخن را درباره من و برادرم حسن شنیده اند. آیا همین برای آنکه شما را از قتل من باز دارد کافی نیست؟!»

شمر به امام علیه السلام رو کرد و گفت: «خدا را با شک و شبهه پرستیده باشم اگر بدانم تو چه می گویی!»

حبیب بن مظاهر در پاسخ او بانگ برداشت: «ای شمر!به خدا سوگند ترا چنان می بینیم که خدا را به هفتاد گونه شکّ و شبهه می پرستی، و من گواهی می دهم، راست گفتی که نمی دانی امام علیه السلام چه می گوید. زیرا خداوند دلت را فرو بسته و پردۂ ظلمت بر آن فرو افكنده است( که سخن حقی را درنمی یابی)»

امام علیه السلام بار دیگر فرمود:

«اگر در آنچه بازگفتم تردیدی دارید،آیا در اینکه من پسر دختر پیامبرتان هستم نیز شکّی دارید؟ به خدا قسم در همه شرق و غرب جهان چه در میان شما و چه در غیر شما جز من کسی پسر دختر پیامبر نیست. وای بر شما، آیا کسی از شما را کشته ام که از من خونخواهی کنید؟ یا مالی از شما تباه و تلف کرده ام؟ یا کسی را مجروح ساخته ام که قصاص آن از من بجویید؟!»

هیچکس به آن حضرت پاسخی نداد و آن گرامی باز آنان را مخاطب ساخت و فرمود:

«ای «شبث بن ربعی» وای «حجار بن ابجر»وای«قیس بن اشعث»وأی«زید بن حارث» آیا شما به من ننوشتید که میوه های درختان ما رسیده و بوستان های ما سبز و شاداب گشته. اگر نزد ما بیایی برای یاری تو لشکرها آراسته ایم؟»

«قیس بن اشعث»گفت:«ما نمی دانیم چه میگویی؟ولی فرمان عموزادگانت یزید و این زیاد را بپذیرد که با تو به دلخواهت رفتار خواهند کرد.»

امام علیه السلام فرمود:

«نه به خدا سوگند، هرگز با خواری و مذلّت دست در دست شما نمی گذارم و چون بردگان نیز از مقابل شما نمی گریزم...».

ص: 219

و نیز در روز عاشورا پیش از آنکه آتش جنگ شعله ور شود،«زهیر بن قین»و«بریر بن

خضیر» از یاران امام علیه السلام هر یک سپاهیان ابن سعد را موعظه کردند و تأثیری نداشت و امام علیه السلام نیز در خطابه ای دیگر با كلامی بلیغ و شیوا سپاه کوفه را به سختی نکوهش کرد و در پایان گفتار خویش فرمود:

«...اینک آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده(یعنی ابن زیاد )مرا میان پذیرش مرگ یا تن دادن به خواری و ذلّت، مخیّر ساخته و خواری و ذلّت از ساحت ها به دور است و خداوند و رسول او راضی نمی شوند و مؤمنان و پروردگان دامن های پاک و صاحبان غیرت و حمیّت، خواری و ذلّت را بر آزادگی و شهادت برنمی گزینند ».

سرانجام ابن سعد خشمگین به سپاه خود فرمان حمله داد و بانگ زد:«منتظر چه هستید؟! سستی مکنید و حمله ور شوید که حسین و یاران او لقمه ای بیش نیستند.»

در این هنگام «حرّ بن یزید»که گمان نمی کرد کار به اینجا بکشد، نزد ابن سعد رفت و گفت: «آیا با این مرد می جنگی؟!»

ابن سعد گفت:«آری.به خدا سوگند جنگی که کمترین نتیجه آن جدا شدن سرها و قطع شدن دستها باشد.»

حرّ پرسید: «آیا نمی توانی با مسالمت و بدون خونریزی این کار را به پایان رسانی؟ »

و ابن سعد پاسخ داد: «اگر کار به دست من بود، چنین می کردم ولی امیر تو ابن زیاد از صلح خودداری کرد و راضی نشد.»

حرّ آزرده از نزد او رفت و به یکی از بستگان خود گفت:«آیا امروز اسبت را آب داده ای؟» آنگاه به دستاویز آب دادن اسب از جایگاه خود کناره گرفت و کم کم خود را به اردوی امام حسین علیه السلام نزدیک ساخت. یکی از سپاهیان به نام «مهاجر بن اوس»به او گفت: «ای حرّ! آیا می خواهی حمله کنی؟ »

حرّ به او پاسخی نداد و در این هنگام منقلبه بود و از هیجان سرایا میلرزید.«مهاجر» گفت: «وضع تو مرا به شک انداخته است، به خدا سوگند در هیچ جنگی تو را به این حال ندیده ام. اگر از من می پرسیدند دلیر ترین مردم کوفه کیست؟ جز تو را نام نمی بردم. اینکه این لرزه چیست که در تو می بینم؟!»

حرّ گفت: «به خدا قسم خود را در میان بهشت و دوزخ می نگرم و به خداسوگند بهشت را وانمی گذارم هر چند پاره پاره شوم و بسوزم.»

آنگاه اسب خویش به سوی اردوی امام علیه السلام تاخت و در حالی که دست بر سر نهاده و از خدا طلب عفو و بخشش می کرد، به خدمت امام حسین علیه السلام شتافت. یاران امام ابتدا گمان می کردند ،

ص: 220

حرّ برای نبرد می آید،و چون نزدیک شد، مشاهده کردند، سپر خود را واژگون ساخته است و دریافتند که امان می طلبد و قصد جنگ ندارد. حرّ نزدیک شد و سلام کرد و به امام علیه السلام عرض کرد:

«فدایت شوم ای پسر رسول خدا! من همانم که راه بازگشت را بر تو بستم و تو را به این سرزمین بلاخیر کشاندم.و هرگز گمان نمی کردم این مردم با تو چنین کنند، به خدا قسم اگر می دانستم، هرگز آن طور عمل نمی کردم. اینک از کرده خود پشیمانم و به پیشگاه الهی توبه می کنم. آیا خداوند توبه مرا می پذیرد ؟»

امام علیه السلام با عطوفت و مهربانی فرمود:«آری خدا می پذیرد و تو را عفو می کند. اکنون پیاده شو و استراحت کن..»

عرض کرد:«سواره بهتر می توانم بجنگم و پایان کارم به پیاده شدن خواهد کشید.»

حضرت فرمود: «خدا تو را رحمت کند. هر طور صلاح می دانی عمل کن.»

حرّ از خدمت امام علیه السلام به مقابل سپاه کوفه آمد و بانگ برداشت:

«مادر به سوگتان بگرید که این مرد صالح را دعوت کردید و به سوی خود فرا خواندید

و چون تقاضایتان را پذیرفت، از یاری او دست بازداشتید و او را به دشمنانش واگذاشتید و در حالی که وعده داده بودید در راه او جهاد کنید، خدعه کردید و برای کشتن او گرد آمدند و با او درگیر شدید و از هر سو او را محاصره نمودید و از رفتن به شهرها مانع شدید و همانند اسیران گرفتار از هر کاری بازداشتید و آب فرات را که یهود و ترسا از آن می آشامد و سگ و خوک در آن غوطه می خورد، به روی او و بانوان و کودکان و بستگانش فروبستید و اینک خاندان پیامبر از آسیب تشنگی بی تابند، براستی که پس از پیامبرتان صلی الله علیه وآله امّتی زشت و ناپسند بوده اید. خدا در روز تشنگی (قیامت) شما را سیراب نسازد.»

گروهی در مقابل سخنان حرّ به سوی او تیر انداختند و او بازگشت و پیش روی امام علیه السلام ایستاد. ابن سعد به غلام خود «فرید»بانگ زد،پرچم را پیش آورد و تیری به کمان نهاد و به سوی سپاه امام علیه السلام رها کرد و گفت: «ای مردم! گواه باشید نخستین کسی که به سپاه حسین تیر انداخته من بودم».

با تیراندازی ابن سعد، سپاه او نیز تیراندازی به صفوف امام علیه السلام را آغاز کردند و بارانی از تیر به سوی یاران امام سرازیر شد، امام حسین علیه السلام به اصحاب خویش فرمود:

«برخیزید و آماده مرگ - که گریزی از آن نیست - شوید.خدا شما را رحمت کند. این تیرها سفیران این گروه به سوی شماست».

ص: 221

با فرمان امام، آن دلیران پاکباخته به نبرد پرداختند و ساعتی با حملات پی در پی جنگیدندو گروهی شربت شهادت نوشیدند و به لقاء الهی پیوستند.

باید توجّه داشت که چون برخی از سرشناسان سپاه کوفه مایل به شروع جنگ با امام حسین علیه السلام نبودند و نمی خواستند دست به چنین جنایتی بگشایند و منتظر بودند تا شاید امام علیه السلام تسلیم فرمان ابن زیاد شود. لذا در کار جنگ تأخیر می شد تا روز بالا آمد و سرانجام چون همه دریافتند،سرور آزادگان تن به ذلّت تسلیم نمی دهد و ابن زیاد نیز از دشمنی و کینه خویش دست برنمی دارد، هر دو سو آماده نبرد شدند، و اوّلین کسی که به میدان آمد «یسار»غلام زیاد بن ابیه و «سالم»غلام ابن زیاد بود که همپشت به میدان پا نهادند و مبارز طلبیدند. از یاران امام علیه السلام «عبدالله بن عمیر کلبی »به مقابله آنان شتافت و در اوّلین برخورد«یسار»را از دم تیغ گذراند و«سالم»به دفاع از او حمله ور گردید و با ضربتی انگشتان دست چپ «عبدالله»را قطع کرد اما عبدالله با چالاکی او را نیز به «یسار» ملحق ساخت.

آنگاه «عمرو بن الحجاج»با سپاهیان تحت فرماندهی خود به میمنه یاران امام حسین علیه السلام حمله کرد و اصحاب امام زانو زدند و نیزه های خویش را به سوی آنان هدف گرفتند. اسبان دشمن از سدّ نیزه ها نتوانستند عبور کنند و دسته عمرو بن الحجاج ناکام بازگشتند و به هنگام بازگشت یاران امام علیه السلام به آنان تیراندازی کردند و برخی را از اسب در انداختند و برخی مجروح گریختند.

در این هنگام مردی بی شرم از قبیلة«تمیم»به مقابل امام علیه السلام آمد و فریاد زد: «ای حسین! ای حسین!»

امام فرمود: «چه می خواهی؟ »

گفت: «ترا به آتش دوزخ بشارت باد.»

امام علیه السلام پاسخ داد:«هرگز چنین نیست. من به سوی پروردگاری مهربان و شفاعتگری مقبول می روم.»

آنگاه پرسید:«این مرد کیست؟»

به امام عرض کردند: «ابن جوزه تمیمی است.»

حضرت دست به دعا برداشت و گفت:«خدایا او را به سوی آتش دوزخ بکش...».

بلافاصله اسب آن مرد چموشی آغاز کرد و او را فرو افكند،به طوری که پای چپش در ركاب و پای راستش در هوا بود. «مسلم بن عوسجه» به چابکی پیش تاخت و به ضربتی پای راستش را قطع کرده و اسبش رمید و بهر سو می دوید و سرش را به سنگ و خار و خاشاک

ص: 222

می کوفت تا بدین ترتیب به دوزخ رفت!

آنگاه نبرد سخت تر شد و «حر بن یزید ریاحی»به سپاه أبن سعد حمله برد و سرانجام پس از نبردی سهمگین و دلاورانه به شهادت رسید. هنوز از زخمهای حرّ خون می جوشید که امام علیه السلام به بالین او آمد و فرمود: «تو در دنیا و آخرت حرّ و آزاده ایی همچنان که نامت حرّ است..»

شهادت بریر بن خضیر

«بُرَیر»مردی زاهد و عابد و از بزرگان کوفه و قبیله «هَمدان»بود و او را«سيّد القراء»(سرور قاریان قرآن) می نامیدند. چون به میدان آمد، «یزید بن معقل» از سپاه ابن سعد به مقابله او شتافت و پس از گفتگویی قرار بر مباهله گذاشتند بدین ترتیب که از خدا بخواهند، هر یک بر باطل است، به دست دیگری کشته شود و با این قرار به هم حمله ور شدند و «یزید» ضربتی زد و اثر نکرد امّا «بریر»ضربتی بر سر او فرود آورد که تا دماغ او را شکافت و باطل بر خاک افتاد..

یکی از افراد دشمن به خونخواهی او به بریر حمله کرد و بریر با او دست به گریبان شد و او را بر زمین افکند و بر سینه اش نشست امّا یکی دیگر از پشت با نیزه حمله ور گردید و سرانجام بریر بر بستر شهادت خفت...

پس از فاجعه کربلا، قاتل بریر چون به خانه بازگشت همسرش به او گفت: «سرور قاریان

را کشتی؟ مرتکب جنایتی بزرگ شده ای. به خدا سوگند دیگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت ».

شهادت وهب بن عبدالله

«وهب بن عبدالله بن حباب کلبی»همراه مادر و همسر خویش در اردوی امام علیه السلام بودند به تشویق مادر اسب به میدان تاخت و نبردی مردانه کرد و گروهی از دشمن را نابود ساخت و نزد مادر بازگشت و گفت: «آیا اینک از من راضی شدی؟ »

مادرش گفت: «تا در مقابل حسین علیه السلام کشته نشو از تو راضی نمی شوم!»

«وهب»به میدان بازگشت و بانگ به رجز برداشت: «ای مادر! به تو قول می دهم که نیزه

و شمشیر بر دشمن فرود آورم و با آنان همچون جوانی با ایمان بجنگم...»(1)

او دلیرانه جنگید و بسیار از دشمن را به خاک افکند تا دستش را قطع کردند. در این هنگام

ص: 223


1- « اِنِّی زَعیمُ لَکَ اُمُّ وَهبِ بِالطَّعنِ فِیهِم تَارَةَ وَالضَّربِ ضَربَ غُلامٍ مَومِنٍ بِالرَّبِ».

مادرش چوب ستون خیمه را برآورد و به نبردگاه فرزند آمد و گفت: «وهب! پدر و مادرم فدای تو باد، تا می توانی بجنگ و از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله دفاع کن».

«وهب»نگران به جانب مادر دوید تا او را بازگرداند اما مادرش چنگ در لباس او زد که:«باز نمی گردم تا همراه تو در خون غوطه زنم...»

امام علیه السلام بانگ برداشت: «خدا به شما پاداش نیکو دهد. به نزد بانوان بازگرد خدا تو را

رحمت کند.»

با فرمان امام علیه السلام مادر و هب نزد بانوان حرم برگشت و وهب به نبرد خویش ادامه داد تا به فیض شهادت رسید.

همسر وهب پس از شهادت شوهر بی تاب به بالین او آمد و چهره بر چهره او نهاد و گریست. شمر غلام خود را فرستاد که با ضربت گرزی او را به شوهرش ملحق ساخت و این بانو نخستین زن از اردوی امام علیه السلام است که شهید شد.

آنگاه «عمرو بن خالد صیداوی»از امام اجازه نبرد گرفت و به میدان رفت و پس از نبرد شهید شد. بعد از شهادت او پسرش «خالد بن عمرو» جهاد کرد و شهید شد و نیز «سعد بن حنظله تمیمی» و «عمیر بن عبدالله مذحجی »جنگیدند و به شهادت رسیدند .

همچنین«نافع بن هلال جملی»به میدان رفت و رجز خواند:«من فرزند هلالی جملی و پیرو دین علی علیه السلام هستم»(1)

«مزاحم بن حریث»از سپاه ابن سعد به مقابل او آمد و گفت:«من پیرو دین عثمانم».

«نافع» گفت: «تو پیرو دین شیطانی» و بر او حمله کرد و او را به دوزخ فرستاد.

«عمرو بن الحجاج»با مشاهده این دلاوری رو به سپاه ابن سعد فریاد زد:«احمقها!آیا می دانید با چه افرادی می جنگید؟ این ها شهسواران شهرند و از پستان شجاعت شیر نوشیده اند و دوستداران مرگ و شهادتند. هیچکس یک تنه به نبرد آنان نرود که بی تردید کشته می شود. اینها نفراتشان کم است و به زودی نابود می شوند. به خدا سوگند اگر همپشت شوید و فقط آنان را سنگباران کنید همه را هلاک می سازید.»

ابن سعد گفت:«نظر درست همین است که تو گفتی.»و کسی را فرستاد تا در میان سپاهش ندا کند که هیچکس یک تنه به مبارزه آنان نرود .

آنگاه «عمرو بن الحجّاج»با دسته خود از طرف فرات به میمنه سپاه امام علیه السلام حمله برد و ساعتی دو لشكر با هم جنگیدند. در این غوغا «مسلم بن عوسجه اسدی» از بسیاری زخم از پای افتاد. سپاه ابن سعد از حمله دست کشیدند و به سوی لشکرگاه خود بازگشتند. چون غبار

ص: 224


1- «أَنَا بنُ هِلالُ الجَمَلی اَنَا عَلَی دِینِ علِیَّ»

معرکه فرو نشست،«مسلم بن عوسجه»را دیدند که به خاک افتاده است. امام علیه السلام به بالین او آمد. و هنوز رمقی در مسلم باقی بود که فرمود: «خدا تو را رحمت کند، ای مسلم!» آنگاه این آیه را تلاوت فرمود: «فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمُنهُم مَن يَنتَظِرُ وَ فَابَدَّلُوا تَبدیلاً؛[ از مؤمنان مردانی هستند که به پیمان خویش باخدا وفا نمودند ]سپس برخی از ایشان به شهادت رسیده و درگذشته است و برخی در انتظار شهادتند و هیچ در عهد و پیمان خویش تغییری نداده اند.»

«حبیب بن مظاهر»که در رکاب امام علیه السلام حاضر بود، نزد مسلم آمد و گفت:«ای مسلم !بر من این حالت تو سخت ناگوار است. اینکه تو را به بهشت بشارت باد.»

مسلم با صدای ضعیفی گفت: «خدا تو را بشارت نیكو دهد.»

حبیب گفت:«اگر پس از تو زنده می ماندم، دوست می داشتم به من وصیّت کنی تا در انجام خواسته تو بكوشم، امّا می دانم که من نیز تا ساعتی دیگر به تو خواهم پیوست.»

مسلم با آخرین نفسها گفت: «به تو وصیّت می کنم که تا جان در بدن داری او را یاری

کنی...» و به امام اشاره کرد.

حبیب گفت:«به خدای کعبه جز این نخواهم کرد...»و لحظه ای بعد روح مطهّر «مسلم بن

عوسجه »به بوستان رحمت الهی پر کشید.

بار دیگر لشکر ابن سعد همپشت و به انبوه حمله ور شدند و شمر با دسته جات خود به میسره سپاه امام علیه السلام هجوم می آورد. یاران شیر دل امام علیه السلام از هر سو نستوه و استوار با آن حرامیان می جنگیدند و مردانه از حریم امامت و ولایت کبری دفاع می کردند و افراد سپاه ابن سعد را چون برگ خزان زده پیاپی به خاک می افکندند. سواران اردوی امام با آن تعداد کم از هر جانب چون طوفان هجوم می بردند و سپاه دشمن را از چپ و راست پراکنده می ساختند.«عروة بن قیس» یکی از سرداران ابن سعد چون این جلادت و دلاوری را از آن شیرمردان مشاهده کرد، به ابن سعد پیام داد: «آیا نمی بینی سپاهیان من از تیغ و تیر این قلیل جنگاوران چه می کشند؟ به تیراندازان فرمان بده آنان را آماج تیر سازند.»

ابن سعد به کمانداران فرمان داد تا سپاه امام را تیرباران کنند و «حصین بن تمیم» سرکرده تیراندازان با پانصد کماندار به تیرباران سپاه امام پرداختند و اسبهای سواران راپی کردند و اندام جنگاوران را به ناوک تیر مجروح ساختند و یاران امام با آنان سخت جنگیدند تا نیمروز فرا رسید. نفرات سپاه امام حسین علیه السلام بسیار کم بودند و اگر یک تن از ایشان شهید می شد، آشکار و نمایان بود و از لشکر ابن سعد اگر صد نفر کشته می شد نمود نداشت. بهرحال نبرد همچنان به شدّت ادامه یافت و بسیاری از دو سو کشته و مجروح شدند تا نیمروز در رسید.

ص: 225

نماز ظهر و شهادت حبیب بن مظاهر

چون ظهر شد، یکی از یاران به نام «أبو ثمامه عمرو بن عبدالله صیداوی»به خدمت سرور آزادگان حسین علیه السلام شتافت و عرض کرد: «یا ابا عبدالله !جانم فدای تو می بینم که دشمنان به نبرد و قتال با تو نزدیک شده اند، امّا به خدا سوگند تا من در رکاب تو کشته نشوم و به خون خویش در نغلطم به تو دست نخواهند یافت. اینکه دوست دارم که این آخرین نماز را با تو بگزارم آنگاه به لقای الهی بپیوندم.»

امام علیه السلام سر به آسمان برداشت و فرمود:«نماز را یاد کردنی خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران قرار دهد. بر اینک اوّل وقت نماز است.»

نگاه فرمود: «از این گروه بخواهید دست از جنگ باز دارند تا نماز بگذاریم.»

در پاسخ ندای یاران امام علیه السلام «حصین بن تمیم»از سپاه ابن سعد فریاد زد: «نماز شما مقبول درگاه الهی نیست!»

حبیب بن مظاهر در پاسخ او غرّید که: «أى الاغ نابکار! نماز فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله مقبول نیست و از تو قبول می شود؟!»

حصین به حبیب حمله کرد و حبیب همچون شیر بر او تاخت و ضربتی حواله او نمود که بر چهره اسب او فرود آمد و حصین از اسب به زمین افتاد و سپاهیانش او را از چنگ حبیب در بردند. حبیب به نبرد خود ادامه داد و چنین رجز خواند:

«منم حبیب و پدرم «مظهّر»است، یکه سوار معركه نبرد و عرصه سوزان کارزارم، شما دشمنان نفراتتان بیشتر و ساز و برگتان افزونتر است، ولی ما وفادارتر و پایدارتریم و حجت و دلیل ما شایسته تر و درستی ما آشکارتر است و از شماپرهیزکارتر و [در پیشگاه الهی] عذرمان پذیرفته تر است.»(1)

و پس از نبرد سختی که دهها تن را به خاک هلاک انداخت، به فیض شهادت نائل گردید.«حبیب بن مظاهر اسدی» از زمره یاران خاص امیر مومنان علیه السلام و از حاملان علوم اهل بیت علیهم السلام و از صمیمی ترین و پاکباز ترین اصحاب سرور آزادگان حسین علیه السلام است. شهادت او برای امام علیه السلام ناگوار و اندوهبار بود و آن گرامی پس از شهادت حبیب دردمندانه فرمود:

ص: 226


1- انَا حَبِیبُ وَ اَبی مُظَهَّرُ *** قارَسُ هَیجَاءِ وَ حَربِ تَعرُ انتُم اعدُّ عُدَّةٌ وَاَکثَرُ *** وَنَحنُ اَوفِی مِنکُم ووَاَصبَرٌ وَنَحنٌ اَولی حُجَّةُ وَاَظهَرُ *** حَقَاً و اَتقَی مِنکُم وَ اَعذُرُ

«در پیشگاه الهی بر مصیبت خود و شهادت و از دست رفتن بزرگان اصحابم امید اجر و ثواب می دارم»(1)

و نیز فرمود: «درود خدا بر تو ای حبیب! همانا تو مردی بزرگوار بودی و شبی یک ختم قرآن تلاوت می نمودی.»

«جابر بن عروة غفاری» نیز که پیری سالخورده و در نبردهای بدر و حنین در رکاب پیامبر صلی الله علیه وآله بود، در کربلا حضور داشت و برای یاری امام علیه السلام با عمامه كمر خویش را محکم کرد و ابروها را که از پیری روی چشمانش افتاد بود، بالا زد و با دستمالی بست و امام علیه السلام او را نگاه می کرد و می فرمود: «شَكَّرَ اللهُ سَعيَکَ يَاشَیخ....؛ خدا [به رحمت و پاداش خویش ]از کوشش تو ای پیر قدردانی فرماید.»

آن پیر پاکباخته به دشمن حمله برد و شگفت آنکه به نقل تاریخ شصت نفر را به خاک هلاک افكند، آنگاه در بستر شهادت غنود.... درود و رضوان الهی بر او باد.

امام علیه السلام به «زهیر بن قین»و«سعید بن عبدالله خنفی»فرمود جلوی من بایستید تا نماز ظهر بگزارم و آن بزرگواران برای حفاظت امام علیه السلام جلو ایستادند و خود را هدف تیغ و تیر ساختند و امام با نیمی از یاران نماز خوف بجای آورد و نیمی دیگر به دفع دشمن مشغول بودند. آنگاه آن دسته اقتدا می کردند و گروه قبلی جای آنان را گرفتند. «سعید بن عبدالله حنفی» خود را سپر آن حضرت کرده بود و از هر سو تیغ و تیر می آمد، خود را آماج آن می ساخت تا پیش روی امام به خاک افتاد و در این حال افزون بر زخمهای نیزه و شمشیره سیزده چوبه تیر بر اندام او بود.

«زهیر بن قین»نیز نبرد سنگینی کرد و بسیاری از افراد دشمن را هلاک کرد و سرانجام دو تن از افراد سپاه ابن سعد همراه بر او حمله ور شدند و او را از پای درآوردند، چون زهیر بر خاک افتاد حسین علیه السلام فرمود: «خداوند تو را از حضرت خویش دور نگرداند و كشندگان تو را لعنت کند، همانگونه که گروهی از گمراهان را لعنت کرد و آنان را به صورت خوک و بوزینه مسخ نمود.»

«نافع بن هلال»که از دلیران سپاه امام علیه السلام بشمار می رفت، مردی کماندار و تیرانداز بود و با تیرهای مسموم سپاه ابن سعد را آماج می ساخت. وقتی ترکشش از تیر تهی شد دست به شمشیر برد و پس از نبردی دلاورانه بازوهایش را شکستند و شمراو را اسیر کرد و نزد ابن سعد برد و از او خواست که او را بکشد، ابن سعد گفت: «تو او را آورده ای اگر می خواهی او را بکش»

ص: 227


1- اَحتَسبُ نَفسی وَ حُمَاةُ اَصحابِی.

نافع در آخرین کلام فرمود:«سپاس خدای را که شهادت ما را به دست شریرترین آفریدگانش قرار داده است.» و شمر او را به شهادت رساند .

از این پس دیگر یاران امام که نقراتشان بسیار کم شده بود، یک یک و دو دو آن حضرت را بدرود می گفتند و به میدان مبارزه می شتافتند و با شور و ایمان می جنگیدند و سرافراز بر بستر شهادت می خفتند....

«عبدالله بن عروة غفاری» و برادرش «عبدالرّحمن» که از دلیران کوفه و بزرگان آن شهر بودند به خدمت حسین علیه السلام آمدند و عرض کردند: «سلام بر تو ای اباعبدالله! اینک دشمن-به جهت قلت نفرات - از ما در گذشته و به شما رسیده اند و ما دوست داریم، از تو دفاع کنیم و در پیشگاه تو کشته شویم!»

امام علیه السلام فرمود: «درود بر شما، پیش بیایید.»

و آن دو در جلوی امام جنگیدند تا شهید شدند.

آنگاه «سیف بن الحارث بن سریع» و «مالک بن معبد بن سریع»که عموزاده و برادر مادری یکدیگر بودند، به خدمت امام علیه السلام آمدند و می گریستند. حضرت فرمود: «فرزندان برادرم !برای چه گریه می کنید؟ به خدا سوگند امید می دارم تا ساعتی دیگر دیده شما (به رحمت و پاداش الهی و بهشت جاودان) روشن شود .»

عرض کردند: «خدا ما را فدای تو سازد. به خدا سوگند، بر جان خود نمی گرییم بلکه برای شما گریه می کنیم که دشمن از هر سو تو را در میان گرفته و ما نمی توانیم آنان را از شما دور سازیم.»

امام علیه السلام فرمود: «خدا به جهت این اندوه و غمخواری و ایثارتان برترین پاداش پرهیزگاران را به شما عطا فرماید.»

و آن دو با امام وداع کردند و به میدان شتافتند و جنگیدند تا به فیض شهادت نائل آمدند.« حنظلة بن اسعد شبامی»که از بزرگان شیعه و دلیران و سخنوران محسوب می شد،قد بر افراشت و پیش آمد و در برابر امام علیه السلام خود را سپر ساخت و هر تیغ و تیری به سوی امام می آمد، بر سر و سینه خود می خرید و بانگ میزد:«ای قوم!من بر شما از عذابی که بر احزاب نازل شد بیم دارم. عذابهایی که بر امتهای گذشته همچون قوم نوح و عاد و ثمود فرود آمد.. ای قوم! حسین علیه السلام را مکشید که خداوند شما را به عذاب خویش هلاک می سازد...»

امام علیه السلام فرمود: «خدا تو را رحمت کند ای حنظله!... این گروه همان هنگام که آنان را به سوی حق دعوت کرد و سر برتافتند و به تو و باران تو ناسزا گفتند، مستوجب عذاب الهی

ص: 228

شدند. اینک که دستشان به خون برادران پارسای تو نیز آلوده است، چگونه خواهند بود؟»

حنظله عرض کرد: «راست گفتی فدایت شوم، آیا من به سوی پروردگارم نروم و به برادران

خویش ملحق نشوم؟ »

فرمود: «آری بشتاب به سوی آنچه برای تو آماده شده و از دنیا و آنچه در آنست بهتر

است. بشتاب به سوی سلطنتی که جاودانی و روال ناپذیر است».

حنظله به وداع با امام پرداخت و گفت: «سلام بر تو ای ابا عبدالله!درود الهی بر تو و خاندانت. خداوند ما و شما را در بهشت خویش گرد آورد و همنشین سازد »

و امام فرمود: «آمین آمین.»

و حنظله در دریای دشمن فرو رفته و دلیرانه جنگید تا آنگاه که جان را به ساحل شهادت

کشید.

شهادت شونب و عابس

«شَؤذَب»از وابستگان قبیلة «عابس بن ابی شبیب شاکری» و از بزرگان شیعه و حافظان و

راویان حدیث و فردی ارجمند و بزرگوار بود و مجلس و محفلی داشت که شیعیان به خدمتش می آمدند و از او حدیث می شنیدند و می آموختند. در این هنگام شوذب همراه عابس در کربلا و در رکاب امام علیه السلام حضور داشت. عابس به او گفت: «ای شوذب! امروز چه نیّتی داری و چه می خواهی بکنی؟»

پاسخ داد: «چه نیّتی می خواهی داشته باشم؟ می خواهم همراه تو در رکاب پسر پیامبر صلی الله علیه واله بجنگم تا کشته شوم.»

عابس گفت: «گمان من نیز به تو همین بود.اینک به خدمت آن حضرت بشتاب تا تو را نیز چون دیگران در زمره شهدا محسوب دارد. و بدان که بعد از امروز دیگر چنین موقعیتی نمی توان بدست آورد. زیرا امروز روزی است که می توان از خاک قدم بر افلاک نهاد و همین یک روز عمل و زحمت است و از پس آن پاداش و بهشت و آسایش و جاودانی است.»

شوذب بی درنگ به خدمت امام علیه السلام آمد و سلام گفت. پس از وداع به میدان رفت، جنگید تا شهید شد.

پس از شهادت شوذب «عابس»نزد امام حسین علیه السلام آمد و سلام کرد و گفت:«یا ابا عبدالله! بر روی زمین هیچکس نزد من عزیزتر و محبوبتر از تو نیست و اگر می توانستم با چیزی گرامی تر از خون و جانم از تو دفاع کنم، لحظه ای در بذل آن درنگ نمی ورزیدم. اینک گواه

ص: 229

باش که من بر دین تو و دین پدرت در می گذرم.»

آنگاه شمشیر کشید و در حالی که زخمی بر چهره داشت، به میدان آمد.

«ربیع بن تمیم»از سپاه ابن سعد می گوید:«من عابس را از پیشتر می شناختم ودلاوری او را در جنگها مشاهده کرده بودم و هرگز دلیرتر از او ندیده بودم، این هنگام چون به میدان آمد، به سپاهیان بانگ زدم: هَذَا أَسَدُ الأسُودِ، هَذَا ابنُ اَبِی شَبيِبٍ...؛ این شیر شیران، عابس بن ابی شبیب است، هیچکس به نبرد او نرود که بی تردید جان خود بر سر این کار می نهد».

عابس چون شعله ای سوزان در پهنه میدان می گشت و پیوسته مبارز می طلبید، امّا هیچ

کس جرات نکرد با او نبرد آزماید. ملاحظه این وضعیّت و جین و بزدلی یک سپاه در برابر یک مرد برای ابن سعد ناگوار بود، بنابراین فرمان داد عابس را سنگباران کنند و سپاه ننگین او با رذالت این فرمان را اجرا کردند و از هر سو آن دلاور را آماج سنگ ساختند. امّا آن بزرگمرد در برابر این ناجوانمردی دست به شگفت ترین دلاوری زد و شور و حماسه و شهادت جویی را به اوجی غیر قابل دسترسی رساند و ننگینی دشمن را مضاعف ساخت. عابس در برابر چشمان ناباور دشمن و زیر باران سنگ که بی رحمانه بر سر و روی او می بارید، دست فرا برد و خُود از سر برداشت و زره از تن برآورد و به خاک افکند و آنگاه چون شیر خشمگین توفنده به صفوف دشمن حمله ور شد...

همان حرامی که سپاه را از نبرد تن به تن با عابس بر حذر داشته بود می گوید: «به خدا سوگند می دیدم که عابس بھر سو هجوم می برد، بیش از دویست نفر از مقابل او می گریختند و به روی یکدیگر می ریختند و بدین گونه رزم کرد تا سپاهیان از هر سو او را فرا گرفتند و از کثرت جراحتِ سنگ و زخم نیزه و شمشیر او را از پایه انداختند و سر او را جدا کردند و من سر او را در دست گروهی از شجاعان دیدم که هر یک ادّعا می کرد من او را کشته ام و ابن سعد به آنان گفت دست از این مجادله باز دارید که هیچ یکه به تنهایی او را نکشته اید و جملگی در قتل او همدست بوده اید.»

از آن پس گروهی دیگر از یاران امام همچون «ابوالشعثاء بهدلی» و «ابو عمره حنظلی» و «جَون» غلام ابوذر غفاری رحمة الله علیه و «حجّاج بن مسروق»،مؤذّن امام و «عمرو بن قرله انصاری» و «سوید بن عمرو الخثعمی» و غلام ترک امام حسین علیه السلام و دیگر افراد از صحابه آن گرامی یک یک به میدان رفتند و هر یک با حماسه و دلاوری جنگیدند و سرانجام از شربت شهادت نوشیدند تا آنگاه که هیچیک از اصحاب باقی نماند و نوبت جانبازی به بستگان امام علیه السلام و جوانان بنی هاشم رسید.

ص: 230

شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام

«علیّ اکبر» فرزند سرور آزادگان حسین علیه السلام ، جوانی زیبا و برازنده و شجاع و در شمایل و رفتار شبیه ترین افراد به پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بود. عمر کوتاهش را سراسر به زهد و عبادت و کمک به مستمندان و نیکی و احسان به دیگران سپری ساخته بود، چنان بزرگوار بود که حتّی دشمنی همچون معاویه به شایستگی او برای خلافت اعتراف می کرد.(1) تعبیراتی نیز که پیشوایان معصوم در زیارات او به کار برده اند، خود حاکی از والایی و ارجمندی اوست که از آن جمله است:

«اَلسَّلامُ عَلیكَ أَيُّهَا الصَّدِقُ وَالشَّهِیدُ المُكَرَّمُ وَالسَّیدُ المُقَدَّمُ الَّذِی عَاشَ سَعیدِاً وَمَات شَهِیداً وَذَهَبَ فَقِیداً فَلَم تَتَمَتَّعُ مِن الدُّنيَا إِلَّا بِالعَمَلِ الصَّالِحِ وَلَمُ تَتَشَاغَلُ إِلَّا بُالمَتجرِ الرُّابحِ: سلام بر تو ای صدّیق و شهید بزرگوار و سیّد پیشتاز که با سعادت زیستی و با شهادت درگذشتی و از دست رفته و از دنیا جز عمل صالح بهره ای نگرفتی، و در زندگی جز به سودای پر سود آخرت نپرداختی .»

على اكبر علیه السلام اسوه تقوی و کرامت و نماد بارز جوانان هاشمی و جوانمردان خاندان علوی است که در مکتب رسالت و امامت بالیده و برآمده و در دامان انسان پرور دو امام گرامی امام حسن و امام حسین علیهما السلام پرورش یافته بود لذا در زیارتی دیگر میخوانیم:

«اَلسَّلامُ عَلَیكَ يَابنَ الحَسَنِ وَالحُسَین؛ سلام بر تو ای فرزند حسن و حسین!»

علىّ أكبر علیه السلام سرو بلند بوستان علی علیه السلام و گل سرخ و شاداب گلستان زهرا علیها السلام و فرزند ارشد حسین علیه السلام و اوّلین شهید اهل بیت علیهم السلام در عرصه جانسوز کربلاست. وقتی از پدر اجازه نبرد و جهاد گرفت و به سوی میدان رفت، امام علیه السلام با اندوه و دردمندی در او نگریست و از مهر و علقة پدری بر او گریست و سر به آسمان برداشت و گفت :

«پروردگارا! گواه باش، بر این مردم که به مقابله آنان می رود جوانی که در رفتار و

شمایل و گفتار شبیه ترین مردم به پیامبر توست و ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبر صلی الله علیه وآله می شدیم، به چهره این جوان نظر می کردیم. خدایا برکات زمین را از آنان بازدار و میانشان تفرقه و پراکندگی بیفکن و هرگز فرمانروایان را از ایشان راضی و خشنود مدار که این جماعت ما را فرا خواندند تا یاریمان کنند و چون پذیرفتیم، دشمنی آغاز کردند و به روی ما شمشیر کشیدند.»

ص: 231


1- رجوع شود به منتهی الآمال و مقاتل الطّالبین ابو الفرج اصفهانی.

آنگاه امام علیه السلام بر ابن سعد بانگ زد:

«از ما چه می خواهی؟ خدا رَحِم تو را قطع کند و مبارک نسازد و پس از من کسی را بر تو مسلّط فرماید که ترا در بستروت بکشد، چنانکه با من قطع رَحِم کردی و قرابت و خویشی مرا با رسول خدا صلی الله علیه وآله مراعات ننمودی»

آنگاه با صدای بلند این آیه را تلاوت فرمود:

«إِنَّ اللهَ اصطَفَى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلِ إِبرَاهِیمِ وَ آلِ عِمرانَ عَلَى العَالَمِینَ، ذرّیة بَعضُهَا مِن بَغَّضِ وَاللهِ سَمیعٌ عَلیمِ.»(1)

از آن سوی علی اکبرعلیه السلام چون خورشید از افق میدان برآمد و عرصه نبرد را به شعاع طلعت خویش که از جمال پیامبر خدا خبر می داد، روشن ساخت و بی محابا بر آن حرامیان حمله ور شد و چنان دلیرانه و استوار بود که شجاعت امیر مؤمنان علی مرتضی علیه السلام را به یاد می آورد و چنین رجز خواند:

«منم على، فرزند حسین بن علی به خانه خدا سوگند، ما به پیامبر از هر کس دیگر نزدیکتر و سزاوارتریم، با شمشیر تا آنگاه که بشکند بر شما ضربه می زنم، ضربت جوانی از دودمان هاشم و سلالة امیر مؤمنان علی و هماره از پدر خویش حمایت و پشتیبانی می کنم. به خدا سوگند آن حرامزاده [ابن زیاد]نمی تواند بر ما حكمفرما شود.»(2)

شمشیر آن بزرگ صفوف دشمن را می شکافت و از هر سو مزدوران ابن زیاد را بر خاک هلاک می انداخت،تعداد کشتگان به حدّی رسید که فریاد ضجّه و شیون از سپاه دشمن برخاست، سرانجام على أكبر علیه السلام پس از نبردی سهمگین از گرمای آفتاب و شدّت تشنگی و بسیاری زخم ها و سنگینی سلاح به ستوه آمد و از میدان به خدمت پدر بازگشت و عرض کرد:«پدر جان! تشنگی مرا بی تاب ساخت و سنگینی سلاح مرا بستوه آورد، آیا به جرعه ای آب سیرابم می سازی تا در مبارزه با دشمن نیرو و توانی تازه بگیرم؟»

امام به مهر و رحمت از گفتار فرزند تشته و زخمگین خویش گریست و فرمود: «پسرم! اندک زمانی مقاومت کن که به زودی جدّت محمّد مصطفی صلی الله علیه وآله را ملاقات میکنی و ترا به

ص: 232


1- سوره آل عمران ؛33.
2- اَنَا عَلِیُّ بنُ الحَینِ بنِ عَلِیِّ *** نَسحُنُ وَ بَیتِ اللهِ اَولی بِالنبَّیّ اَضرِبکُ» بِالسَّفِ حَتّی یَسنُثنی *** ضَرُّبَ غُلامٍ هَاشِمِیُّ عَسَلَوِیَ وَلَا یَزَالَ الیَومَ اَحمی عَن اَبی *** تَاللهِ لَآ یَحکُمُ فِینَا ابنُ الدَّعِیَ

شربتی سیراب سازد که دیگر هرگز تشنه نشوی .»

علی اکبر علیه السلام دست از جان شسته و دل پن خدای بسته به میدان بازگشت و به دشمنان حمله ور شد. نفرات سپاه را چون برگ خزان زده از دم شمشیرش به خاک می ریخت و به هر سو هجوم می برد، در صفوف دشمن چون توفان موج برمی انگیخت و در این نوبت هشتاد جنگجوی دیگر را به دیار نیستی فرستاد و سرانجام ضربتی بر فرق مبارکش فرود آمد که سر را شکافت و انبوه دشمن نیز از هر سو او را آماج نیزه و شمشیر ساخت بدین ترتیب توانش از دست رفت و بر روی اسب خم شد و عنان مركب را رها ساخت.اسب، رمیده به هر سو می دوید و او را میان دشمن می گرداند و سپاهیان ابن سعد بی رحمانه از هر طرف ضربتی بر پیکر خونین و زخمدار او فرود می آوردند و بدین سان پیکر پاکش را پاره پاره کردند و آن خورشید را به خاک و خون کشیدند و علی اکبر علیه السلام در آخرین نفسها بی تأسید بانگبرداشت:

«يَا أَبَتاهُ، عَلیکَ مِنِّی السَّلامُ. هَذَا جَدّی رَسُولُ اللهِ يَقرَئُكَ السَّلامَ وَيَقُولُ عَجلِ القُدُومَ إِلَینَا: پدر جان سلام بر تو، اینک این جدّم رسول خداست که به تو سلام می رساند و می فرماید: در آمدن به سوی ما شتاب کن»

حسین علیه السلام سوگوار و دردمند بر بالین على اكبر آمد و سر او را در آغوش گرفت و صورت بر صورت او گذاشت و فرمود: «خدا بکشد گروهی که تو را کشتند...»و اشک از چشمان مقدسش فرو بارید و گفت: «پس از تو خاک بر سر دنیا و زندگی دنیا.»

آنگاه به جوانان بنی هاشم فرمود:«پیکر پاک على اكبر را بردارند و به خیمه گاه برند ...»

پس از على أكبر، مردان هاشمی و جوانمردان اهل بیت یکی پس از دیگری از امام رخصت جهاد یافتند و به میدان شتافتند و با کشش و کوشش و نبرد و جوشش حماسه ها آفریدند و هر یک به گونه ای و در گوشه ای به بستر شهادت خوابیدند و از آن جمله است:

«عبدالله بن مسلم بن عقیل»و«محمد بن مسلم بن عقیل»و«محمد بن عبدالله بن جعفرطيّاره» و «عون بن عبدالله» و «عبدالرّحمن بن عقیل»و«جعفر بن عقیل»و«عبدالله الاكبر بن عقیل»و«محمد بن ابی سعید بن عقیل»سلام الله علیهم أجمعین .

شهادت حضرت قاسم علیه السلام

در آن میان «قاسم» فرزند حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام نیز که نوجوان و بسیار مورد مهر و علاقه امام حسین علیه السلام بود، عازم میدان گردید. چون نظر امام علهی السلام بر فرزند برادر افتاد که به عزم جانبازی می رود، بی درنگ پیش آمد و او را در آغوش گرفت و هر دو بسیار گریستند و هر

ص: 233

چه قاسم از آن گرامی اجازه جهاد می خواست، آن حضرت دریغ می فرمود و اجازه نمی داد. قاسم با گریه و التماس آنقدر دست و پای عموی بزرگوار خویش را بوسید تا رخصت یافت و به سوی دشمن تاخت و در نبردی سنگین و پرحماسه با وجود کو سالی سی و پنج تن از دشمنان را به خاک هلاک افکند.

«حمید بن مسلم»می گوید: من در سپاه ابن سعد حضور داشتم،نوجوانی را دیدم که به میدان آمد و چهره اش چون پاره ماه بود و پیراهنی بلند در بر و پای افزاری در پا داشت وفراموش نمی کنم که بند پای افزار چپ او گسیخته بود. «عمرو بن سعد از دی»گفت:«به خدا سوگند من به این پسر حمله می کنم و او را به قتل می رسانم.» گفتم: «سبحان الله، این چه کاری است که در نظر گرفته ای؟ همین ها که دور او را گرفته اند، برای مقابله و کافی اند. تو دیگر برای چه خود را در خون او شریک سازی؟»گفت:«به خدا سوگند از این نیت برنمی گردم.» آنگاه اسب برانگیخت و رو برنتافت تا شمشیری بر فرق آن نوجوان فرود آورد که سر او را شکافت و قاسم با صورت بر خاک افتاد و فریاد زد: «عمو جان!...»

امام حسین علیه السلام همچون عقابی که از اوج به فرود آید، شتابان فرا رسید و صفوف سپاه را شکافت و همانند شیری خشمگین بر قاتل قاسم حمله برد و تیغی حواله او نمود که دست را سپر ساخت و شمشیر امام دستش را از آرنج قطع کرد و او فریاد سهمگین کشید و سپاه ابن سعد حمله ور شدند تا او را از چنگ امام علیه السلام برهانند و در این گیر و دار آن حرامی پامال ستوران شد و هلاک گردید، چون غبار معرکه فرونشست حسین علیه السلام را دیدند که بر بالین قاسم قرار دارد و آن نوجوان در حال جان دادن است و پا بر زمین می ساید، و امام علیه السلام می فرمود:

«به خدا سوگند بر عموی تو سخت و ناگوار است که او را فراخوانی و نتواند تو را اجابت نماید، و اگر اجابت نماید نتواند به تو یاری رساند و اگر یاری کند، برای تو سودی نداشته باشد. از رحمت الهی به دور باد گروهی که تو را کشتند....»

آنگاه قاسم علیه السلام را از خاک برداشت و به سینه چسباند و او را به اردوی خویش برد و پیکرپای او را میان شهدای اهل بیت و کنار پیکر علی اکبر علیه السلام نهاد ...

پس از شهادت «قاسم»برخی دیگر از بنی هاشم و از جمله«ابوبکر بن الحسن»به فیض شهادت رسیدند نیز«عبدالله بن علی»و«جعفر بن علی»و«عثمان بن علی»برادران حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام به فرمان او در مقابل امام به نبرد و دفاع ایستادند تا آنگاه که هر یک با پایمردی جان باختند و به لقای الهی پیوستند.

ص: 234

شهادت حضرت عباس بن على علیه السلام

مادرش «امّ البنین»و نامش «عباس»و کنیه اش «ابوالفضل» است. هیأت دلپذیر و جمال بی نظیرش او را به «ماه بنی هاشم»مشهور ساخته بود. چندان بلند بالا و تنومند بود که چون بر اسبی تناور می نشست، پای مبارکش به زمین می رسید. در کربلا سردار و پرچم دار سپاه امام علیه السلام بود و به هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش می گذشت. ابتدا سه برادر خود را به جنگ فرستاد تا در پیشگاه امام علیه السلام كشته آنان را ببیند و به اجر مصیبت آنان نائل گردد، پس از شهادت آن عزیزان به خدمت امام علیه السلام که اینک تنها مانده بود، شتافت و عرض کرد: «آیا رخصت می فرمایی جان خود را فدای تو سازم؟»

امام حسین علیه السلام از شنیدن این سخن او به شدّت گریست و سرانجام او را مامور ساخت که برای کودکان اندکی آب بطلبد. آن گرامی به مقابل صفوف دشمن آمد و به موعظه و نصیحت آنان پرداخت.امّا سخنان گرم او در دل سرد آن تبه کاران هیچ تأثیری نکرد. ناچار به خدمت برادر بازگشت و ماجرا باز گفت. کودکان اردو ازتشنگی نالیدند و عباس علیه السلام بی تاب از ناله آنان بر اسب برآمد و نیزه برداشت و مشکی بدوش افکند و به سوی فرات تاخت تا شاید آبی بدست آورد. چهار هزار تن از سپاه دشمن که مامور بودند، هیچکس از اردوی حسینی به آب نزدیک نشود او را در میان گرفتند و تیرباران کردند، عباس چون شیری که به گلّه روباه رو آورد، بر آنان یورش برد و دستان توانایش چون آسیای مرگ از هر سو به گردش درآمد و صفوف آنان را چون صاعقه در هم درید، هشتاد تن از جنگاوران دشمن به تیغ جان ستانش بر خاک افتادند و عباس به فرات رسید. عطش جانسوزی که در درونش شعله می کشید با تکاپوی نبرد افزایش گرفته بود. کامش خشک بود و اینک آب در دسترسش قرار داشت، پس دست فرو برد و کفی آبه فرا آورد اما هرگز ننوشید و با یاد تشنگی حسین علیه السلام و اهل بیت او آب از دست افشاند و بی درنگ مشک را پر کرد و بر کتف راست خویش افکند و از فرات بیرون تاخت تا هر چه زودتر خود را به اردوی امام علیه السلام رساند و کودکان را از رنج تشنگی برهاند...

دشمنان از هر سو راه را بر او سدّ کرده بودند و از هر طرف چون گرگان درنده به او حمله ور می شدند و آن حضرت همانند شیری خشمگین بر آن منافقان می تاخت و مرد و مرکب، بر خاک می انداخت و پیش می رفت. ستمگری نابکار در پس نخلی کمین کرده بود و ناگاه از کمین گاه بیرون جست و به ضربتی دست راست آن گرامی را جدا ساخت و عبّاس علیه السلام این زخم کاری را به مردی تحمّل کرد و با چابکی مشک را به شانه چپ افکند و تیغ به دست چپ گرفت و بر دشمنان حمله برد و دلیرانه رجز خواند که:

«به خدا سوگند اگر دست راستم را جدا نساختید، من هماره از دین خویش و از امام راستین

ص: 235

که فرزند پیامبر پاک و درستکار است، دفاع می کنم.»(1)

و همچنان با یک دست می جنگید تا همان نابکار بار دیگر از کمین گاه بیرون تاخت و با ضربه ای دیگر دست چپ او را نیز جدا ساخت. عباس علیه السلام کوشید و مشکی،آب را به دندان گرفته و همّت بر آن گماشت که آب را به اردوی امام برساند. امّا این آخرین امید او نیز تباه شد زیرا تیری به مشک رسید و آب آن بر خاک ریخت و تیر دیگری بر سینه ان گرامی نشسته و او را از اسب فرو افکند و عباس بی دست و بی دفاع بانگ برداشت: «برادر مرا دریاب...»

حسین علیه السلام خود را به او رسانید و او را دید که در کنار فرات با اندامی زخمگین و دستانی مقطوع در خاک و خون خفته است؛ پس با درد و اندوه بر او گریست و فرمود: «اَلآنُ إِنكَسَرَ ظَهرِی وَقَلَّتُ حِیلَتی؛ اینکه پشت من شکسته و تدبیر و چاره ام كم شد....»

اخلاص و ایثار و جانبازی و تنهارت عباس بن علی علیه السلام چنان شکوهمند و متعالی است که حضرت سیّدالساجدین در روایتی می فرماید:

«خدا رحمت کند،عمویم عبّاس را که در راه برادر خویش ایثار کرد و جان خود را فدای او ساخت تا در پاری او دو دستش را قطع کردند و خدای متعال به پاداش آن به او دو بال عنایت فرمود که با آن همراه فرشتگان در بهشت پرواز می کند و برای عباس در قیامت نزد خداوند مقام و منزلتی است که همه شهیدان به او غبطه می برند و مقام او را آرزو می کنند.

نبرد و شهادت سرور آزادگان حسین علیه السلام

اینک امام یکّه و تنها مانده بود و بهر سو می نگریست، هیچ یار و مدافعی را برپا نمی دید پیکرهای مطهّر اصحاب او خونین و زخمدار، جای جای چون لاله بر خاک کربلا رسته بودند.

امام دردمند امّا سرافراز، خشمگین و پرهیبت بر اسب، توده حرامیان را می نگریست که شادمان از کشتار آن عزیزان هلهله سر داده و در برق آفتاب به او چنگ و دندان نشان می دادند و خشنود از آنکه او را تنها یافته اند، کینه های جاهلی خویش را باز می جستند. درست چونان گله ای کفتار که شیری را محاصره کرده باشند،هم از نزدیک شدن به او می هراسیدند و هم پوزه ها را برای پاره کردن او می جنباندند...

امام حسین علیه السلام، کوهسار رفعت الهی، حقارت جولان و پرواز آن لاشخوران را برگرد

ص: 236


1- وَاللَّهِ اِنُ قَسطَعتُمُوا یَمِینی *** اِنِّی اُحَامِی اَبَداً عَن دِینی وَعَن اِمَامَ صَادِق الیَقِینِ *** نَجلِ النَبِیِّ الطَّاهِرِ الآمَینِ

خویش می نگریست و در چشمان مقدسش پرتوی بهشتی متلألأ بود. در چهره آسمانیش نفرتی همچون نفرت پیامبران از دیدار شرک و فساد موج می زد. اسب پیشتر تاخت و روبروی صفوف آنان با هیمنه و وقار ایستاد. بار عظیم مصائب و داغ دهها شهید و برادر و فرزند به او هیأتی ماورایی بخشیده بود. با آنکه از خشم و نفرت سرشار بود، پا حلمی پیامبرگونه آخرین جملات رسالت را ابلاغ و آخرین کلمات اتمام حجّت را با بیانی پرطنین و آتشین به گوش مجرمان می رساند:

«هان ای گروه! برای چه خون مرا حلال می دانید؟آیا من پسر دختر پیامبر تان نیستم؟! . .

آیا کسی هست که آسیب دشمن را از حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله بگرداند؟! آیا خدا پرستی هست که در مورد ما از خدا بترسد؟! آیا فریادرسی هست که امید ثواب از خدا داشته باشد؟! آیا باوری هست که برای خدا ما را یاری کند؟!...»

رشحه فیض و هدایت کلام امام حسین علیه السلام «سعد بن حرث انصاری» و برادرش «ابوالحتوف»را که در سپاه ابن سعد قرار داشتند، از ننگ و شقاوت ابدی رهاند و از گودال جهل بیرون کشاند و آن دو از گفتار امام بخود آمدند و بی محابا به سپاه دشمن زدند وجمعی کشتند و به سعادت شهادت نائل شدند .

از صدای اشتغاثة امام علیه السلام بانوان حرم به گریه و زاری پرداختند، و آن حضرت به جلوی خیمه ها بازگشت و به زینب علیهما السلام فرمود: «کودک خردسالم را بیاورید با او وداع کنم».

کودک را به او سپردند و امام سر پیش برد تا او را ببوسد که ناگاه «حرملة بن کاهل اسدی»

تیری به گلوی طفل نشاند و آن گُل را در آغوش پدر پرپر کرد. امام علیه السلام دست زیر گلوی کودکش گرفت و چون کفش از خون پر شد، آن را به سوی آسمان افشاند و فرمود:

«بر من آسان است زیرا خداوند نگران آنست».

آنگاه اسبا به سوی دشمن تاخت و چنین رجز خواند :

«این گروه به کفر گراییده اند و از پیش تر نیز از رضا و پاداش الهی روی برتافته بودند. این کفر سیرتان امیر مؤمنان علی و فرزند او حسن نیکوکار را که فرزند پدر و مادری گرامی و ارجمند است، با کینه ورزی کشتند. و فرمان دادند که فراهم آیید و مردم را برای جنگ با حسین گرد آورید»(1)

ص: 237


1- کَفَرَ القَومُ وَقِدماً رَعبِوُا *** عَن ثَوابِ اللهِ رَبَّ الثَّقَلَینِ قَتلَ القَومُ عَملِیّاً وَابنَهُ *** حسنَ الخَیرَ کَریمُ الاَبَوَینِ حِنقاً مِستُهُم وَقَالُوا اِجمَعُوا *** وَاَحشُرُو النَّاسَ اِلی حَربِ الحَسَینِ

و به مقابل سپاه ابن سعد آمد و در حالی که شمشیر خود را برهنه در دست داشت و دست

از زندگی شسته و یکباره دل به شهادت و لقای الهی بسته بود، این رجز را قرائت فرمود:

«من فرزند على آن پاکمرد از دودمان هاشم و در هنگام مفاخره همین برای سرافرازی کافی است. و جدّ من رسول خدا گرامی ترین انسانهاست و ما چراغ فروزان الهی در میان آفریدگانیم.

و مادرم فاطمه از نسل پیامبر است و عمویم جعفر طیّار است که با دو بال در فضای بهشت پرواز می کند.

و کتاب الهی به درستی و راستی در خاندان ما نازل شده و در میان ما هدایت و وحی به نیکی یاد می شود.

و ما امامان الهی برای همه مردم هستیم و این موضوع را آشکار و پنهان میان خلق باز می گوییم .

و ما صاحبان حوض کوثریم که دوستان خویش را با جام رسول خدا صلی الله علیه وآله سیراب می سازیم و در این هیچ انکاری نیست و شیعه ما در میان مردم ارجمندترین پیرو

است و دشمن ما در قیامت بدبخت و زیانکار خواهد بود»(1).

آنگاه از آن حرامیان مبارز طلبید و هر کس جرأت کرد و پیش آمد، بی درنگ به تیغ آن گرامی هماغوش مرگ شد تا تعداد زیادی از شجاعان و متهورّان دشمن را به دوزخ فرستاد و چون دیگر کسی جرأت مبارزه تن به تن با آن حضرت را نداشت، امام خود به میمنه دشمن حمله برد و فرمود:

«مرگ بهتر از آلودگی به ننگ، و ننگ سزاوارتر از درافتادن به آتش دوزخ است.»(2)

بعد به میسری سپاه ابن سعد حمله ور شد و فرمود:

«من حسین فرزند علی هستم. سوگند یاد کرده ام که سر فرود نیاورم. از خاندان پدرم

ص: 238


1- اَنَا بنُ عَلِیُّ الطُّهرِ مِن آلِ هَاشِمٍ *** کَفَانیِ بِهَذَا مَفخَراً حِینَ اَفخَرُ وَجَدَی رَسُولُ اللهِ اَکرَمُ مَن مَن مَشی *** وَنَحُنُ سِراجُ اللهِ فِی الخُلُقِ یَزهَرُ وَفَاطِمَةُ اُمِّی سُلآلَةُ اَحمَدَ *** وَعَمَّیَ یُدعَی ذُو الجَنَاحَینِ جَعفَرُ وَفَینَا کِتَابُ اللهِ لِلنَّاسِ صادِقاً *** وَفِینَا الهُدی وَالوَحیُ بِالخَیرِ بُذکَرُ وَنَحنُ اَمَانُ اللهِ لِلنَّاسِ کَلَّهِم *** نُسِرُّ بِهَذَا فِی الانَامٍ وَنَجهَرُ وَنَحنُ وَلَاةُ الحَوضِ نَسقِی وَلَاتِنا *** بِکَاسِ رَسُولِ اللهِ مَا لَیسَ یُنکَرُ وَسیعَتُنَا فِی النَّاسِ اَکرَمُ شِیعَةٍ *** وَمُبعغِضُنَا یَومَ القِیامةَ یَخُّرُّ
2- اَلمَوتُ خَیرٌ مِن رُکوبٍ العارِ *** وَالعَآرُ اَولَی مِن ندُخُّولِ النُّارِ

حمایت کنم و تا مرگ بر دین پیامبر پایدارم .»(1)

یکی از ناظران عرصه عاشورا گفته است: «به خدا سوگند هرگز کسی را ندیده ام که سپاهیان بسیار دور او را گرفته و همه یاران و فرزندانش را کشته و خاندانش را محاصره کرده باشند و او دلیرتر و شجاعتر از حسین علیه السلام باشد. زیرا همراه با این مصائب، تشنگی و زخمهای فراوان نیز او را رنج می داد. در عین همه این احوال گرد سستی و اضطراب بر دامن وقارش ننشست و هیچ تزلزلی در ساحت وجودش راه نیافته و با صلابت میزد و میکشت و چون سلحشورانِ دشمن به او حمله می کردند، چنان بر آنان می تاخت که همچون گلّه گرگ دیده می رمیدند و از پیش آن فرزند شیر خدا می گریختند و باز هزارها سپاه همپشت و فراهم می شدند و به نبرد با او رو می آوردند و آن حضرت یک تنه بر آن لشکر انبوه حمله می برد و مانند دسته ای ملخ از پیش او پراکنده می شدند و لختی دور و بر او از دشمن تهی می شد و آن گرامی به جایگاه خود باز می گشت و جمله «لَاحَولَ وَ لَاقُوةَ اِلَّا بِالله»را می فرمود».

«ابن شهر آشوب» و دیگران نقل کرده اند که آن حضرت در نبرد عاشورا بیرون از زخمی ها یکهزار و نهصد و پنجاه نفر از دشمن را کشت و چون ابن سعد چنین دید، دریافت که در پهنه هستی هیچ کس را یارای زبردستی با حسین علیه السلام نیست و اگر کار بدین گونه پیش رود تمامی لشکر طمعه شمشیر او می شوند. پس بانگ بر سپاه خود زد که: «وای بر شما!آیا می دانید با چه کسی می جنگید؟! این فرزند شیر بیشه شجاعت علی بن ابیطالب است که زمین را از خون شجاعان عرب و دلیران روزگار سیراب ساخت. همگی همدست شوید و از هر سو بر او حمله کنید!»

و بدین ترتیب آن سپاه انبوه با سنگ و تیر و نیزه و شمشیر از همه طرف به آن بزرگوار حمله ور شدند و لحظاتی میان او و خیمه های اهل بیت حائل گردیدند و گروهی از آنان به سوی خیام هجوم بردند. آن حضرت بانگ بر آنان زد که: «ای شیعة آل ابوسفیان! اگر دین ندارید و از قیامت و معاد پروا نمی کنید، در دنیاآزادمرد باشید و به اصل و نسب خویش بازگردید. شما عرب هستید و عرب حمیت دارد.»

شمر گفت: «ای پسر فاطمه چه می گویی!»

فرمود: «من با شما می جنگم و شما با من جنگ دارید. زنان چه گناهی دارند؟ بنابراین تا

من زنده ام طاغیان خود را باز دارید که متعرض حرم و اهل بیت من نشوند.»

ص: 239


1- اَنَا الحُسَینُ بنُ عَلی *** آلیتُ اَن لَا اَتثَنی اَحسمِی عِیَّالاتِ اَبی *** اَمضیِ عَلَی دِینِ النَّبِیُ

شمر فریاد زد:«ای لشکر! از سراپرده این مرد دور شوید که هماوردی ارجمند و کریم است و به کشتن خود او همّت گمارید که منظور ما همین است.»

سپاه به امام هجوم آورد و آن حضرت خشمگین شمشیر در آنان نهاد و مرد و مرکب را چون برگ خزان زده به خاک می ریخت و بهرسو رو می آورد، دشمن پشت می کرد و می گریخت. و سرانجام آن گرامی از شدّت تشنگی راه فرات را در پیش گرفت. سپاه ابن سعد بیم داشتند که آن حضرت جرعه ای آب بنوشد و نیروی تازه ای بیابد و بیش از آن بکوشد. بنابراین در برابر او صف بستند و راه دسترسی به أب را مسدود نمودند و«اعور سلمی»و «عمرو بن حجاج»که با چهار هزار کماندار نگهبان فرات بودند،بانگ بر سپاه زدند که مگذارید حسین به آب نزدیک شود.آن حضرت چون شیر خشمگین بر آنان حمله برد و صفوف دشمن را شکافت و اسب به فرات راند، و چون دست در آب برد یکی از حرامیان بانگ برداشت که «ای حسین !تو آب می نو شی و دشمن به سراپرده ات می رود و متعرّض حرم تو می شود.»

و آن نماد غیرت و حمیّت بی آنکه لب تر کند، آب از دست افشاند و با شتاب اسب از فرات

بیرون راند و خود را به سراپرده بانوان رساند .

امام علیه السلام بار دیگر در صحنه ای جانسوز و اندوهبار با اهل بیت مکرّم وداع فرمود و آنان را به صبر و شکیبایی سفارش کرد و فرمود:

«بدانید که خداوند شما را حفظ و حمایت می کند و از شرّ دشمنان نجات می بخشد و سرانجام شما را نیکو و دشمنانتان را به انواع بلا و عذاب گرفتار می سازد و شما را به انواع نعمتها و كرامتها پاداش می دهد.بنابراین،زبان به شکوه مگشایید و سخنی نگویید که از قدر و منزلتتان بکاهد....»

و بار دیگر خود به میدان رو آورد و تیغ بر صفوف دشمن آهیخت و خون بسیاری ازآن ناکسان را با بخاک معرکه در هم آمیخت.سپاه ابن سعد از هر سو او را آماج تیرها ساختند و آن بزرگوار در راه خدا تیرها را بر سر و سینه مطهّر خویش می خرید و از بسیاری تیر که بر حلقه های زره او نشسته بود،سینه مبارکش چون پشت خارپشت می نمود. امام باقر علیه السلام می فرماید: «بر اندام مطهّر او بیش از سیصد و بیست زخم وارد آمده بود.» در این هنگام آن بزرگوار از بسیاری زخمها و شدّت تشنگی و ضعف و خستگی توقفی فرمود تا اندکی بیاساید که دشمنی دد منش سنگی بر جبین مبارکش زد و خون بر چهره آسمانی حسین علیه السلام روان شد؛ امام علیه السلام دامن لباس فرا برد تا خون از چشم و چهره پاک سازد که ناگاه تیری سه شاخه و زهرآلود بر سینه مقدّس او نشست و از پشت سر به در آورد و امام زمزمه کرد: «بِسمِ اللهِ وَبِاللهِ، وَعَلى مِلَّة رَسُولِ الله صَلَى اللهُ عَلَیهِ وَ آله.. ».

ص: 240

و دست برد و آن تیر را از قفا بیرون کشید.. زخم سهمگین و بسیار کاری بود و از دهانه آن خون چون ناودانی بیرون می ریخت. آن گرامی دست در تن آن می داشت و چون از خون پر می شد، به آسمان می افشاند. شگفتا که قطره ای از آن خون مطهّر بازنمی گشت، بار دیگر کفی از خون خویش پر کرد و بر سر و روی و محاسن شریف خویش مسح کرد و فرمود:

«یا سر و روی خون آلود و بخون خویش خضاب کرده به دیدار جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله خواهم رفت و نام قاتلان خویش را به او باز خواهم گفت....»

در این هنگام ضعف و ناتوانی بر اندام مقدّس امام علیه السلام چیره گشت و آن حضرت از نبرد باز ایستاد.

«صالح بن وهب مزنی»فرصت را غنیمت شمرد و از کناری هجوم آورد و نیازه ای به شدّت به پهلوی امام علیه السلام زد. بطوری که آن کوهسار رفعت الهی از اسب بر زمین سقوط کرد و روی مبارکش از جانب راست، به خاک آمد...امّا امام علیه السلام همچنان مقاومت می فرمود. پس برخاست و ایستاد و هر کس به قصد او نزدیک می شد، یا از بیم و یا از شرم کنار می رفت تا درنده خوبی به نام «مالک بن یسر»به سوی آن حضرت تاخت و رذیلانه دشنام داد و شمشیری بر سر امام فرود آورد که سر را شکافت ...

در این وقت برادر زاده خردسال امام، «عبدالله بن الحسن»از خیمه بیرون دوید تا خود را

به عموی مهربان خویش برساند. زینب علیها السلام کوشید او را بازد دارد و امام علیه السلام نیز بانگ برداشت که خواهر او را نگهدار و نگذار به کانون خطر بیاید، امّا «عبدالله» خود را رهانید و با شتاب به سوی عموی خویش دوید.«بحر بن کعب»شمشیری فرا برده بود که بر امام فرود آورد و «عبدالله» در رسید و فریاد زد: «وای بر تو!... می خواهی عمومی مرا بکشی...» و معصومانه دست کوچک خود را سپر عمو ساخته و ضربت آن حرامی دستش را قطع کرد و به پوست زیرین آویخت و کودک از درد فریاد کشید و حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و لحظاتی بعد عبدالله در آغوش عمو جان داد.

اینکه روبهان که شیر را از پای اوفتاده می دیدند، دلیر شده بودند و از هر سو جنایتکاری در می رسید و ضربتی بر آن مظلوم بی مدافع فرود می آورد. شمر بر سپاه خود فریاد زد: «چرا ایستاده اید و کار حسین را تمام نمی کنید...»سپاه او چون سگان طمعه دیده از هر طرف هجوم آوردند.«حصین بن تمیم»تیری به دهان مبارک امام زد، و «ابو ایوب غنوی» تیری به حلقوم او نشاند و«زرعة بن شریک»ضربتی بر کف دشت چپ آن گرامی فرود آورد که کفا را قطع کرد، ستمگری دیگر ضربتی بر شانه مبارک او زد که حضرت به رو افتاد و ضعف چنان بر آن

ص: 241

بزرگوار چیره شده بود که با مشقَّت و سختی گاهی برمی خاست و باز در می افتاد؛ تا «سنان بن انس» نیزه ای به گلوی مطهّر او فرو برد و بار دیگر آن نیزه را به سینه امام کوبید و به این اکتفا نکرد؛ کمان کشید و تیری نیز به گلوی امام علیه السلام زد که آن بزرگوار درافتاد... و «خولی بن یزید» پیش دوید تا سر از تن آن حضرت جدا کند اما چون نزدیک آمد به لرزه افتاد و نتوانست «شمر» که در درنده خویی و جنایت سرآمد دیگران بود، بر او نهیب زد و دشنام داد و خود پیشقدم شد و با قساوت سر مقدّس امام حسین علیه السلام را از تن جدا کرد ...

در این هنگام غباری تیره و سیاه فضا را فرا گرفت و باد سرخ وزید و هوا چنان تاریک شد

که هیچکس چیزی نمی دید و همه در خوف و انتظار بودند که عذاب الهی نازل می شود تا پس از ساعتی هوا روشن و ظلمت برطرف شد....

بدین سان خورشید عاشورا به خون نشست و قرآن مجسّم الهی در دست مشتی کینه توز و مزدور بنی امیّه پاره پاره و پامال شد و بزرگترین فاجعه تاریخ ادیان و انسان به نهایت خود رسید.

سلام بر تو ای ثارالله! سلام بر تو که خون خدایی! و بر ارواح مطهّری که در راه تو جان

باختند و در آستانه تو خوابیده اند.

ص: 242

اخلاق و رفتار امام حسین علیه السلام

با نگاهی اجمالی به 56 سال زندگی سراسر خداخواهی و خداجویی حسین علیه السلام ، در می یابیم که همواره وقت او به پاکدامنی و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهیم عمیقی والاتر از درک و دید ما گذشته است.

اکنون مروری کوتاه به زوایای زندگانی آن عزیز که پیش روی ما است :

جنابش به نماز و نیایش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسیاری داشت، گاهی در شبانه روز، صدها زکعت نماز می گذاشت .(1)و حتی در آخرین شب زندگی دست از نیاز و دعا بر نداشت، و خوانده ایم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خدای خویش به خلوت بنشیند و فرمود: «خدا می داند که من نماز و تلاوت قرآن و دعای زیاد و استغفار را دوست دارم.»(2)

حضرتش بارها پیاده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد.(3) پسران غالب اسدی( بشر و بشیر) حكایت کرده اند که در عصر روز عرفه، نهم ذیحجة الحرام، در بیابان عرفات همراه حسین علیه السلام بودیم. آن حضرت با كمال خشوع و بندگی از خیمه بیرون آمد و با جمع کثیری از اصحاب و فرزندان به دامنه چپ کوه ایستاد، صورت مبارک به جانبا کعبه گرداند، دست ها را چونان مستمند ضعیفی به سوی آسمان گشود، و این دعا را قرائت فرمود :

«حمد و سپاس خدایی را که چیزی نمی تواند قضا و خواسته او را رد کند و ازعطا و بخشش او جلوگیری نماید دست او در سخاوت و کرم باز است و هر چیزی را به

ص: 243


1- عقد الفرید ،ج3، ص143.
2- ارشاد مفید ،214.
3- مناقب ابن شهر آشوب ،ج3، ص 224- اسد الغابة ،ج2،ص20.

حکمت خویش نیکو و متقن قرار داده است، تلاش پنهان کاران بر او مخفی نیست و آنچه به او سپرده شود تباه نمی گردد اوست پاداش و کیفر دهنده همه و اصلاح کننده حالات بندگان قناعت پیشه و رحم کننده ناتوانان و ضعیفان، فرود آورنده منافع و کتاب جامع (قرآن) نورانی و فروزان، و اوست شنونده دعاها و برطرف کننده گرفتاری ها و بالا برنده درجه نیکوکاران و کوبنده ستمگران، خدایی به جز او نیست همتا ندارد و چیزی مانندش نیست، و اوست شنوا و بینا و لطیف(1) و آگاه، و بر هر چیزی قادر و توانا.

بار الها بهسوی تو روی می آورم و به پروردگاری تو گواهی می دهم، اعتراف و اقرار دارم که تو پروردگارم هستی و بازگشتم به سوی توست، پیش از آنکه چیزی باشم و نشانی از من باشد، به نعمت بر من آغاز کردی و مرا از خاک آفریدی... سپس مرا صحیح و سالم برای هدایتی که از پیش مقدر فرموده بود به دنیا آوردی و مرا در گهواره، که کودکی خردسال بودم، حفظ کردی و از غذاها، شیر گوارا روزیم دادی، دل پرستاران را نسبت به من مهربان ساختی، و مادران دلسوز را به تربیت من واداشتی و مرا از آزارها و شرور پنهانی جن حفظ کرده و از فزونی و كاستی سالم نگاهداشتی؛- پس تو بلند مرتبه ای ای رحیم ای رحمان - تا آنگاه که زبان به سخن گشودم، و تمام گردانیدی به من نعمت های کامل خود را و همه ساله مرا پروراندی تا که خلقتم کامل شد و نیرویم اعتدال یافت،حجت خود را بر من تمام کردی که معرفت و شناخت خود را به من الهام نمودی، و مرا به عجایب حکمت خود شگفت زده کردی و به آفرینش های بی سابقه است که در آسمان و زمینت به وجود آوردی هشیارم ساختی و برای سپاسگزاری و یادت آگاهم ساختی و اطاعت و پرستش خویش به من واجب كردی و آنچه پیامبرانت آوردند به من فهماندی و پذیرفتن آنچه موجب خشنودیت می شود بر من سهل و آسان کردی و به یاری و لطفی که در همه این مراحل نسبت به من داشتی بر من منت نهادی.

بار الها راضی نشدی که برخی از نعمتها را به من ندهی، به جود عظیم و احسان دیرینه ات انواع خوردنی ها و آشامیدنی ها و انواع پوشش ها و لباس ها را روزیم گردانیدی .

آن گاه که همه نعمتها را بر من تمام گردانیدی و همه بلاها را از من دور گردانیدی نادانی من و نیز گستاخیم بر تو، بازت نداشت که مرا به موجبات قرب راهنمایی کنی

ص: 244


1- مرحوم شیخ صدوق در معنای کلمه لطیف که یکی از نامهای خداست چنین می نویسد: «لطیف دو معنا دارد: 1- آفریدگار چیزهای کوچک و کسی که کارها و تدبیرات لو ظریف و دقیق است 2-نیکویی کننده به بندگان و کسی که به بندگان خود لطف دارد»، توحید صدوق، ص217.

و به آنچه مرا در نزد تو جا می دهند موفق گردانی .

خدایا کدام یک از نعمت هایت را بر شمرم و یاد کنم یا به شکر کدام یک از عطایای تو بپردازم؛ در حالی که نعمت ها و عطایای تو بیش از آن است که شمارندگان بتوانند آن ها را بشمارند یا حسابداران بتوانند به آن علم پیدا کنند. اضافه شدت ها و ناراحتی ها و بلاهایی که از من دور دشتی افزون تر از سلامتی و عافیت و راحتی هایی است که برای من آشکار است.

خدایا من تو را به حقیقت ایمانم و ...گواه می گیرم و اگر به فرض در همه عصرها و دهرها زنده بمانم و در صدد برآیم و بکوشم که شکر یکی از نعمت هایت را به جا آورم توانایی آن را ندارم، مگر تو بر من منت نهی که خود موجب شکر جدید و ثنای تازه ای خواهد گردید...

بار الها مرا چنان کن که از تو آن چنان ترسم که گویی تو را می بینم و مرا به نعمت تقوی و پرهیزگاری سعادتمند گردان و به سبب ارتكاب معصیت و نافرمانی بدبختم نگردان .

بار الها بی نیازی را در نفس و جانم، و یقین را در دلم، و اخلاص را در عملم، و روشنی را در دیده ام، و بصیرت و بینایی را در دینم، قرار ده و مرا به عضوها و جوار جم بهره مند گردان...

بار الها اگر بخواهم نعمتهای وجود و بخششهای گرانمایه ات را برشمارم نمی توانم.مولای من؛

تویی که کرم کردی

تویی که نعمت دادی

تویی که نیکی کردی

تویی که به فضیلت رفتار کردی

تویی که بخششت را به کمال رساندی

تویی که روزی دادی

تویی که توفیق عنایت فرمودی

تویی که عطا کردی

تویی که بی نیاز گرداندی

تویی که مایه دادی

تویی که پناه دادی

تویی که مهمات مرا کفایت فرمودی

تویی که هدایت کردی

ص: 245

تویی که ما را از لغزشها و خطرها حفظ کردی

تویی که پرده پوشی نمودی

تویی که آمرزیدی

تویی که عفو کردی

تویی که یاری کردی

تویی که نیرو بخشیدی

تویی که نصرت نمودی

تویی که شفا بخشیدی

تویی که معافیت دادی

تویی که گرامی داشتی

تَبَارَكتُ رَبِّی وَتَعَالَیتَ فَلَكَ الحَمدُّ دَائماً وَلَكَ الشُّكرُ وَاصِباً؛

بزرگی و والایی ای پروردگار من، حمد و ثنا تا به ابد ویژه و مخصوص توست و همیشه و همواره برای توست.

پس آفریدگارا:

به عصیانم معترفم مرا ببخش و از گناهانم درگذر.»(1)

در آن روز حسین علیه السلام آنچنان دلها را با خواندن این دعا به سوی خدا کشید که انبوه خلایق صدایشان به گریه برخاست؛ چنانکه خدای را همراه کلمات امامشان به اجابت خواندند، و آمین گفتند.

ابن اثیر در کتاب اسدالغابه می نویسد: «كَانَ الحُسَینُ رَضِیَ اللهُ عَنهُ فَاضِلاًكَثیرَ الصَّومِ وَ الصَّلاةِ وَالحَجُ وَالصَّدقةِ وَأفعالٍ الخَیرِ جَمیعِهَا؛(2)حسین علیه السلام بسیار روزه می گرفت و نماز می گذارد و به حج می رفت و صدقه می داد و همه کارهای پسندیده را انجام می داد».

شخصیت حسین بن علی علیه السلام آنچنان بلند و دور از دسترس و پر شکوه بود که وقتی با برادرش امام مجتبی علیه السلام ، پیاده به کعبه می رفتند، همه بزرگان و شخصیتهای اسلامی به احترامشان از مرکب پیاده شده، همراه آنان راه پیمودند.(3)

احترامی که جامعه برای حسین علیه السلام قائل بود بدان جهت بود که او با مردم زندگی می کرد،

ص: 246


1- این دما در کتاب اقبال سید بن طاووس ،ص 350 - 339 و بلد الأمین کفعمی ، ص258 - 251 و بحارالأنوار علامه مجلسی، ج 98،ص213 به بعد و مفاتیح الجنان مرحوم محدث قمی و سایر کتابها نقل شده است. کسانی که بخواهند از متن عربی آن استفاده کنند می توانند به کتاب مفاتیح الجنان که در دسترس همه می باشد مراجعه نمایند .
2- اسدالغابه، ج 2، ص 20.
3- ذكرى الحسین ، ج1، ص152؛ به نقل از ریاض الجنان چاپ بمبئی،ص241 أنساب الاشراف .

از مردم و معاشرتشان کناره نمی جست، با جان جامعه هماهنگ بود، چونان دیگرها از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود و بالاتر از همه ایمان بی تزلزل او به خداوند او را غمخوار و باور مردم ساخته بود، وگرنه، او نه کاخ های مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ ...

این روایت یک نمونه از اخلاق اجتماعی است، بخوانیم :

روزی از محلی عبور می فرمود، عده ای از فقرا عیاهای خود را پهن کرده و نشسته بودند و نان پاره های خشکی می خوردند؛ امام حسین علیه السلام می گذشت که تعارفش کردند و ایشان هم پذیرفت، نشست و تناول فرمود و آنگاه بیان داشت:«إِنَّ الله لَا يَحِبُّ المُتَکَبَّرینَ؛(1) خداوند متکبران را دوست نمی دارد .»

سپس فرمود: «من دعوت شما را اجابت کردم، شما هم دعوت مرا اجابت کنید». آنها هم دعوت آن حضرت را پذیرفتند و همراه چنابش به منزل رفتند، حضرت دستور داد هر چه در خانه موجود است به ضیافتشان بیاورند،(2)و بدین ترتیب پذیرایی گرمی از آنان به عمل آمد و نیز درس تواضع و انسان دوستی را با عمل خویش به جامعه آموخت.

شُعَیبِ بنِ عَبدِ الرَّحمَنِ خُزَاعِی می گوید: «چون حسین بن علی علیه السلام به شهادت رسید، بر پشت مبارکش آثار پینه مشاهده کردند، علتش را از امام زین العابدین علیه السلام پرسیدند، فرمود: این پینه ها اثر کیسه های غذایی است که پدرم شب ها به دوش می کشید و به خانه زنهای شوهر مرده و کودکان یتیم و فقرا می رسانید.»(3)

شدت علاقه امام حسین علیه السلام را به دفاع از مظلوم و حمایت از ستم دیدگان می توان در داستان ارینی و همسرش عبدالله بن سلام دریافت، که اجمال و فشرده اش را در اینجا متذكر می شویم:

یزید به زمان ولایت عهدی، با این که همه نوع وسائل شهوت رانی و کام جوئی و کامروایی از قبیل پول، مقام، کنیزان رقاصه و... در اختیار داشت چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوی شوهر دار عفیفی دوخته بود.

پدرش معاویه به جای این که در برابر این رفتار زشت و ننگین عکس العمل کوبنده ای نشان دهد، با حیله گری و دروغ پردازی و فریبکاری، مقدماتی فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش یزید بکشاند. حسین بن علی علیه السلام از قضیه با خبر شد در برابر این تصمیم زشت ایستاد و نقشه شوم معاویه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از یکی از قوانین اسلام، زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دسته تعدی و تجاوز یزید را از خانواده مسلمان و پاکیزه ای قطع نمود و با این کار همت و

ص: 247


1- سوره نحل آیه 22.
2- تفسیر عیاشی ، ج2، ص 257.سوره نحل، آیه 22.
3- مناقب ، ج2، ص 222.

غیرت الهی اش را نمایان و علاقمندی خود را به حفظ نوامیس جامعه مسلمان ابراز داشت و این رفتار داستانی شد که در مفاخر آل علی علیه السلام و دنائت و ستمگری بنی امیه، برای همیشه در تاریخ به یادگار ماند.(1)

علائلی در کتاب «سُمُوّالمعنی» می نویسد: «ما در تاریخ انسان به مردان بزرگی برخورد می کنیم که هر کدام در جبهه و جهتی عظمت و بزرگی خویش را جهانگیر ساخته اند یکی در شجاعت، دیگری در زهد، آن دیگر در سخاوت، و...؛ اما شکوه و بزرگی امام حسین علیه السلام حجم عظیمی است که ابعاد بی نهایتش هر یک مشخص کننده یک عظمت فراز تاریخ است، گویا اوجامع همه والایی ها و فرازمندی هاست.(2)

مردی که وارث بیکرانگی نبوت محمدی است، مردی که وارث عظمت عدل و مروّت پدری چون حضرت علی علیه السلام است و وارث جلال و درخشندگی فضیلت مادری چون حضرت فاطمه علیها السلام است، چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلت های خدایی نباشد .

درود ما بر او باد که باید او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم.

گفتار امام حسین

امام حسین علیه السلام و حکایت زیستنش و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه یک بزرگ مرد تاریخ را برای ما مجسم می سازد، بلکه او با همه خویشتن، آیینه تمام نمای فضیلت ها، یزرگ منشی ها، فداکاریها، جان بازی ها، خداخواهی ها وخداجویی ها می باشد، او به تنهایی می توانند جان را به سوى الله راهبر باشد و سعادت بشریت را ضامن گردد، بودن و رفتنش، معنویت و فضیلت های انسان را ارجمند نمود.

به سخنان دل آویز زندگی سازش بپردازیم :

1-«اَلنَّاسَ عَبیدُ الدُّنيَا وَالدِّینُ لَعقُ عَلَى ألسِنتِهِم يَحوطُونَهُ مَادَرتُ مَعَايِشُهُم فَإِذا مَحَّصُوا بِالبَلاءِ قُل الدُّیُّانُونَ(3)؛ مردم بنده دنیا هستند و دین را فقط با زبانشان لمس می کنند، تا وقتی بدانند این گفتگوی ظاهری به ضرر دنیایشان نیست بر محور دین چرخ می خورند، اما آنگاه که به امتحانی آزموده شوند (که لازم آید از دنیا بِبُرند و به دین بپیوندند )دین داران واقعی کم هستند ».

ص: 248


1- الامامة والسیاسیه ،ج1، ص253 به بعد.
2- از کتاب سمو المعنی ، ص 104به بعد نقل به معنی شده است .
3- تحف العقول والسیاسه، ج1، ص253 به بعد.

2-امام حسین علیه السلام به فرزندش امام زین العابدین علیه السلام فرمود: «اَی بُنَیَّ اَیَّاکَ وَظُلُم مَن لَا يَجِدُ عَلَیکَ نَاصِراً إلا الله جَلَّ وَعَزَّ(1)؛ پسرم، از ستم نمودن به کسی که جز خداوند بزرگ و عزیز یاوری ندارد بپرهیز. (خداوند بزودی داد چنین مظلومی را از ظالم خواهد گرفت» .

3-شخصی از امام حسین علیه السلام خواست. خیر دنیا و آخرت را برای اوبنویسد، حضرت در جواب او نوشت: «بسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِیمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ طَلَبَ رَضِيَ اللَّهُ بِسَخَطِ النَّاسِ كَفَاهُ اللَّهُ أُمُورَ النَّاسِ وَمَن طَلَبَ رَضِيَ النَّاسُ بِسَخَطِ اللَّهِ وَكَلَهُ اللَّهُ إلى النَّاسِ والسَّلامُ؛(2)هر کس خواهان رضایت خداوند باشد و خشنودی خداوند را به غضب مردم نفروشد؛ آفریدگار اموری که به دست مردم است برای او کفایت خواهد کرد، و هر کسی طالب رضایت مردم باشد و خشنودی مردم را به غضبه خدا بخرد؛ پروردگار او را به مردم و می گذارد».

4-شخصی به امام حسین علیه السلام عرض کرد: «ای پسر رسول خدا صلی الله علیه وآله ، من آلوده به گناه هستم و یارای یم نیست که از عصیانم بگریزم، مرا موعظه فرما».

فَقالَ علیه السلام: «افْعَلْ خَمْسَةَ أشْيَاءَ واذْنِبْ فَاشِئْتُ :

فَاوَلَ ذَالِكَ لِأَتَأَكَّلَ رِزْقَ اللَّهِ واذْنَبَ مَاشِئْتُ .

والثَّانِی أخرِجُ مِن وِلايَةِ اللَّهِ واذْنِبْ مَا شِئْتَ .

والثَّالِثُ أطْلُبُ مَوْضِعاً لِأَيْرَاكَ اللَّهُ واذْنِبْ مَا شِئتَ .

والرَّابِعُ إذا جاءَ مَلَكُ الْمَوْتِ لِيَقبِضَ رُوحَكَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِكَ وَاذِیبِ مَاشِئْتُ .

وَالْخَامِسُ اِذَا اَدْخَلَكَ مَالِكٌ فِی النَّارِ فَلا تَدخُل فی النَّارِ واذنِبْ ما شِئتَ»(3)

امام حسین علیه السلام فرمود: «به پنج کار بپرداز و هر چه خواستی عصیان ورز:

1-از نعمتهای خدا استفاده نکن، آنگاه به گناه رو کن.

2-اگر می توانی از حکومت و سرپرستی پروردگار خارج شوی گناه کن.

3-به جایی پناه ببر که آفریدگارت تو را ننگرد بعد هر چه خواستی گناه کن.

ص: 249


1- تحف العقول ، ص 226.
2- امالی شیخ صدوق ، ص121.
3- از بحار ،ج 78، ص 126، نقل به معنی شده است .

4-اگر می توانی هنگام مرگ جان به فرشته خدا تسلیم نستمایی هر گناهی می خواهی به جای آور.

5-اگر می توانی وقتی که ترا به شعله های دوزخ می سپارند وارد نشوی هر اندازه می خواهی عصیان کن .

(اکنون که نمی توانی این پنج کار را انجام دهی باید از گناه و آلودگی بپرهیزی»

5-«يَا اَبنَ آدَمَ إنَّمَا أَنتَ أَیَّامٌ، کُلَّما مَضَى يَومٌ ذَهبَ بغُضکَ؛(1)ای انسان سرمایه و هستی تو عمر توست، هر روز که از عمر تو میگذرد قسمتی از هستی تو از بین رفته است (بنگر از هستی و سرمایه استفاده کرده ای؟ و متوجه باش در آینده بیهوده آن را تلف نکنی».(2)

6- قِیل لِلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:« كَيْفَ أَصْبَحْتَ با ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟»

قالَ :«أَصْبَحْتُ وَلِيَّ رَبِّ فَوْقِی وَالنَّارُ أَمَامِی والْمَوْتُ يَطْلُبُنِی وَالْحِسَابُ مُحْدِقٌ بِی وأَنَا مُرْتَهَنٌ بِعَمَلِی لا أَجِدُ مَا أُحِبُّ وَلا أَدفَعُ مَا أَكْرَهُ وَالأمورُ بِيَدِ غَيْرِی فَاِنٌ شاءَ عَذَّبَنِی وَإنْ شاءَ عَفاعَنِى فَأَيُّ فَقیرٍ اُفْقَرُ مِنِّی؟»(3)

از حضرت امام حسین علیه السلام پرسیدند: «چگونه صبح کردید؟ (حال شما چطور است؟) فرمودند: «صیح کرده ام در حالی که پروردگاری دارم که ناظر اعمال من است و آتش (جهنم) در جلو من است و مرگ در تعقیبم تا مرا بگیرد و حساب و محاسبه( در دنیا و روز قیامت )مرا احاطه کرده است و من در گرو اعمال خود هستیم، اینگونه نیست که هر چه را بخواهم و دوست داشته باشم همان پیش آید و بتوانم به آن برسم و آنچه را نخواهم و کراهت داشته باشم بتوانم از خود دفع کنم. زیرا تمام امور دست دیگری (خدا) است؛ اگر بخواهد مرا عذاب می کند و اگر بخواهد مورد عفو قرار می دهد (بنابراین )چه فقیری از من فقیرتر است »

7-«أنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَهُ فَتِلكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وإنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ العَبیدِ وإنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكراً فَتِلكَ عِبادَةٌ لاحِرارٌ وَهى أفضَلُ العِبادَةِ؛(4)

گروهی به امید پاداش و بهشت، خدا را عبادت می کنند، این طرز ہندگی، بندگی بازرگانان و سوداگران است (که به امید مود زحمت می کشند و فعالیت می کنند).

ص: 250


1- بلاغة الحسین ، ص 87 به نقل از ارشاد القلوب دیلمی .
2- بلاغة الحسین ، ص 87 ، به نقل از ارشاد القلوب دیلمی.
3- بحار ،ج 78 ، ص 116.
4- بحار ، ج 78، ذص 117.

گروهی از ترس عقوبته و جهنم، خدا را عبادت می کنند، این طرز بندگی، بندگی بردگان و غلامان است (که اگر ترس از عذاب و تنبیه مالک خود نداشته باشند، او را اطاعت نمی کنند).

گروهی برای سپاسگزاری از خدای متعال و نعمت های بی اندازه اش او را عبادت می کنند، این عبادت عبادت آزادگان است، و این طرزِ عیادت با فضیلت ترین نوع عبادت است».

8-«مَا أَخَذَ اللهُ طَاقَةَ أحَدٍ إِلّا وَضَعَ عَنُه طَاعَتَهُ، وَلأقُدرَتَهُ إِلأوضَعَ عَنهُ كُلفَتَه ؛(1)خداوند طاقت هیچ کسی را کم نمی کند الا این که از واجبات او هم می کاهد و توانایی هیچ کسی را کم نمی کند الا این که از تكالیف او هم می کاهد (یعنی به هر کسی به اندازه طاقت و توانایی او تکلیف میکند و بیش از توان و طاقت او از او چیزی نمی خواهد همانطور که قرآن کریم می فرماید: يُكَلَّفُ اللهُ نَفساً إِلَّا وُسعَهَا)»

9-«لَیسَ لِانفُسِکُم ثَفنٌ إِلَّا الجَنَّة فَلَاتَبیعُوهابِغَیرِهَا فَاِنَّهُ مَن رَضِىَ مِن اللهِ بِالدُّنيَا فَقَد رَضِیَ مِنَّ بِالخَسِیس(2): بهای شما چیزی جز بهشته نیست پس خود را به غیر آن مفروشید زیرا هر کس به دنیا راضی گردد (هدفش فقط رسیدن به دنیا باشد) به چیزی پست راضی شده است »

10-«لَايَکملُ العَقل إِلَا بِاتَباعِ الحَقُّ؛(3)جز با پیروی از حق، عقل انسان کامل نمی شود.» 11-«شُکرَکَ لِنعمَةٍ سَالِفَةٍ يَقتَضی نِعمَةً اَنِفَةً ؛(4)شکر نعمت های گذشته موجب می شود که خدای متعال نعمت های تازه ای به انسان لطف کند»

12-«لَا تَأمَن إِلَّا مَن خاَفَ الله تَعَا لِی؛(5) امین مپندار مگر آن کس را (یا در امان مباش مگر از آن کس )که از خدا بترسد (یعنی اهل ایمان و دیدار باشد) »

13-«قیلَ لَهُ «مَا الفَضلُ؟»، قَالَ علیه السلام : مَلِکَ اللِسانَ وَ بَذلُ الاِحسانِ؛(6)

از حضرتش پرسیدند: «فضیلت چیست؟» فرمودند: «مالک زبان بودن (تا بتواند سخنی را که خدا راضی نیست نگوید) و بذل نیکی (یعنی احسان کردن به بندگان خدا.»

ص: 251


1- بحار ،ج78، ص117.
2- بلاغة الحسین ،ص 308- نغته المصدور للمحدث القمی.
3- بلاغة الحسین ،ص207- بحار ،ج17.
4- بلاغة الحسین علیه السلام، ص293 -نزهة الناظر فی تنبیه الخاطر.
5- بلاغة الحسین علیه السلام ،ص292- جامع الاخبار.
6- بلاغة الحسین علیه السلام، ص 332-مجموعة شهید.

ص: 252

پیشوای چهارم حضرت امام سجّاد علیه السلام

اشاره

ص: 253

ص: 254

ولادت

نام آن گرامی «علی» و مشهورترین لقبش«زین العابدین»و «سجاد»است. در نیمه جمادی الاول به سال سی و هشت هجری (1)در مدینه چشم به جهان گشود، سرور شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام پدر او، و «شهربانو» مادر گرامی اوست .(2)

ویژگیهای اخلاقی او

یکی از بستگان امام سجاد علیه السلام در حضور جمعی به آن گرامی ناسزا گفت و رفت، امام به حاضران فرمود: «گفتار او را شنیدید،اكنون دوست دارم همراه من بیایید تا پاسخ مرا نیز بشنوید».

گفتند: «همراه شما می آییم و چه خوب بود همان وقت که بدگویی می کرد، شما و ما،پاسخش را می دادیم».

امام با آنان به سوی خانه آن ناسزاگو رفته و در راه آیه ای را که اوصاف عالی برخی از مؤمنان را شرح می دهد قرائت می فرمود: «...وَالکَاظِمِینَ الغَیظِ وَالعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُ يُحِبُّ المُحسِنینَ»(3)...و فرو خورندگان خشم و درگذرندگان از مردم، وخداوند نیکوکاران را دوست می دارد».

همراهان که نخست گمان دیگری داشتند، دریافتند که امام برای تلافی نمی رود.

ص: 255


1- مسار الشیعة ،شیخ مفید ،ص 44،چاپ 1315 هجری قمری.
2- اصول کافی ،ج 1،ص 467،چاپ آخوندی .
3- سورة آل عمران ،آیه 134.

به خانه آن مرد رسیدند و امام او را صدا زد و فرمود: «به او بگویید علی بن الحسین آمده

است».

او به گمان آنکه امام علیه السلام برای تلافی آمده خود را آماده ستیزه ساخت و بیرون آمد.

امام فرمود: «برادرم! تو چند دقیقه پیش نزد من آمدی و حرفهایی زدی، اگر آنچه گفتی در من هست، از خدا می خواهم مرا بیامرزد...و اگر آنها در من نیست از خدا می خواهم تو را بیامرزد ».

نرمش عظیم امام مرد را شرمنده بساخت، پیش آمده پیشانی امام را بوسید و گفت:«آنچه

گفتم در شما نبود، اعتراف می کنم که خود به آنچه گفتم سزاوارترم».(1)

امام صادق علیه السلام می فرماید:در مدینه بطالی( دلقکی) بود که با کارهای خود مردم را می خندانید، ولی خودش می گفت تاکنون نتوانسته ام علی بن الحسین را بخندانم. روزی هنگام عبور امام علیه السلام ، عبای آن حضرت را از دوش او برداشت و رفت! امام علیه السلام به کردار زشت او توجهی نفرمود. همراهان امام عبا را گرفته آوردند. امام علیه السلام پرسید: «او که بود؟ »

گفتند: «دلقکی است که مردم را می خنداند»

امام فرمود به او بگویید:«انَّ لله يَوماً يَخسَرُ فِیهِ المُبطِلُونَ؛ خدای را روزی است که در آن

روز یاوه سرایان و بیهوده کاران به زیان کاری خود پی می برند»(2)

«زید بن أسامه» به حال احتضار در بستر افتاده بود، امام سجاد علیه السلام به رسم عیادت به بالین او آمد، زید میگریست، آن گرامی پرسید: «از چه می گویی؟ »

گفت: «پانزده هزار دینار قرض دارم و اموالم به میزان بدهکاریم نیست»

فرمود: «گریه مکن، بدهی تو بر عهده من، همه را می پردازم، و همچنانکه فرموده بود

پرداخت».(3)

امام سجاد علیه السلام شبها برای بینوایان و نیازمندان مدینه ناشناخته نان می برد و به آنها

کمک مالی می کرد، چون درگذشت، دریافتند آن ناشناس نان آور حضرت علی بن الحسین امام سجاد علیه السلام بوده است و نیز پس از وفات امام معلوم شد زندگی صد خانوار از مستمندان مدینه را به طور دائم اداره می کرده است و آنان نمی دانستند که اداره کننده زندگیشان علی بن الحسین علیه السلام است»(4).

یکی از فرزندان خواهر امام سجاد علیه السلام می گوید: «مادرم همیشه به من سفارش می کرد که با دایی خود، على بن الحسین علیه السلام ، معاشرت داشته باشم. هیچگاه خدمت آن حضرت

ص: 256


1- ارشاد شیخ مفید، ص340، چاپ آخوندی.
2- امالی شیخ صدوق ، ص133 ، چاپ قدیم .
3- ارشاد شیخ مفید، ص242، چاپ آخوندی .
4- تذکرة الخواص ابن جوزی، ص184، چاپ فرهاد میرزا.

نرسیدم مگر آنکه از محضر او بهره مند برخاستم؛ گاه از دیدار بیم و تواضع او در پیشگاه خدا، بیم و تواضع قلبی می یافتم و گاه از دانش بیکران او بهره مند می شدم»(1).

امام باقر علیه السلام می فرمود: «پدرم هنگام نماز بهمچون برده افقاده ای بود که در پیشگاه پادشاه بزرگی بر پای ایستد، از بیم خدا میلرزید و رنگش دگرگون می شد، و نماز را چنان به جا می آورد که گویی آخرین نماز اوست...».(2)

عظمت امام سجاد علیه السلام

هشام فرزند عبدالملک اموی در ایام ، حج به مکه آمده بود، هنگام طواف انبوه مردمان چنان بسیار بود که هشام به «حجرالاسود» دسترسی نیافت، ناچار به انتظار در کناری نشست تا انبوه مردم طواف کنند. در این هنگام چهارمین امام زین العابدین علیه السلام به مسجد الحرام آمد و به طواف پرداخت، مردمان با دیدار امام راه را برای او باز کردند و آن گرامی با آسودگی به حجرالاسود نزدیک شد و «استلام»(3)نمود، هشام از دیدار عظمت امام و احترامی که مردم به او می کردند سخت ناراحت شد. یک تن از شامیان از هشام پرسید: «این مرد کیست که مردمان این چنین او را بزرگ می دارند؟ »

هشام از بیم آنکه مبادا شامیان به آن گرامی مایل شوند و به او روی آورند گفت: «او را

نمی شناسم».

«فرزدق» که شاعری معروف و آزاده بود حضور داشت، بی درنگ در پاسخ هشام به پای خاست و گفت: «من او را می شناسیم »وقصیده ای طولانی در مدح امام علیه السلام سرود.

اشعار فرزدق چنان شیوا و در مدح امام گویا بود که هشام را چون حیوانی زخم دیده بر آشفت، پس فرمان داد تا فرزدق را به زندان برند .

امام علیه السلام چون از زندانی شدن فرزدق آگاه شد، صله ای (4)برای او فرستاد، فرزدق با اخلاص در مها را برگردانید و پیام داد که من این اشعار را به خاطر خدا و پیامبر سرودم. امام علیه السلام خلوص و درستی او را تصدیق فرمود و دیگر بار آن پول را برای فرزدق فرستاد و او را سوگند داد که صله را بپذیرد، و اجر آخرتش نیز محفوظ باشد و فرمود به او بگویید که: «ما از دودمان نیکی و احسانیم، و آنچه عطاکشیم باز پس گیریم...». فرزدق صله را پذیرفت و شاد خاطر گشت.(5)

ص: 257


1- ارشاد شیخ مفید ف ص 238 ، چاپ آخوندی .
2- خصال شیخ صدوق، ص517 ، چاپ غفاری.
3- استلام :لمس کردن با دست یا لب .
4- صله: جایزه و پولی است که بزرگان در برابر مدح به شاعران می دادند.
5- مستفاد از مالی سید مرتضی ، ج1، ص69، چاپ 1378؛ اصل قصیده فرزدق و ترجمه آن را در پایان این بخش ببینید.

امام مسلمانان را بیدار می کند

اشاره

بدون شک به اسیری رفتن اهل بیت امام حسین علیه السلام در به ثمر رساندن قیام مقدم آن حضرت نقش بسیار مؤثری داشته است. چرا که اگر آنان در این سفر اسارت با کمال بردباری و شهامت فاجعه کربلا را برای مردم بازگو نمی کردند، و نیز مردم از نزدیک آنان را نمی دیدند هرگز شهادت امام تا این حد شهرت پیدا نمی کرد و بنی امیه به ویژه یزید تا این اندازه مفتضح و رسوا نمی شدند.

خاندان امام حسین علیه السلام بر خلاف سایر اسیران و بر خلاف تصور بیشتر مردم آن روزگار که آنان را شکست یافته می پنداشتند، به هر جا می رفتند از پیروزی خود و شکست دشمن سخن می گفتند، و خود را پیروز و سرافراز و یزیدیان را بدبخت و شکست خورده معرفی می کردند.

در میان بازماندگان فاجعه کربلا بیش از همه امام گرامی زین العابدین علیه السلام و حضرت زینب کبری علیها السلام در بیدار ساختن مردمان مؤثر بودند.

امام سجاد علیه السلام با آنکه هنگام شهادت پدرش بیمار بود، طبیعی است که تا چندی آثار آن بیماری در اندام آن حضرت باقی بوده است، و نیز از شهادت پدر و برادران و یاران دلی سخت غمناک و اندوهگین داشت، ولی در عین حال این رنجها مانع انجام وظیفه او نشد و از هر فرصتی برای روشن ساختن افکار مردم استفاده کرد.

در کوفه هنگامی که مردم از شنیدن خطابه های آتشین حضرت زینب و خواهرش و فاطمه صغری شرمگین شده بودند و به گریه و شیون پرداختند، امام علیه السلام فرمود ساکت شوید، بی درنگ همه ساکت ماندند، آن گرامی پس از ثنای الهی و درود بر پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود:

«ای مردم... من على فرزند حسین بن علی بن ابیطالیم، من فرزند آنم که اموالش را غارت کردند و خاندانش را به اسارت به این جا آوردند، من فرزند آنم که او را در کنار فرات کشتند بی آنکه خونی ریخته باشد، یا حقی بر گردن او باشد .

ای مردم! به خدا سوگندتان می دهم آیا می دانید که شما به پدرم نامه نوشتید و او را به کوفه فراخواندید، و چون به سوی شما آمد او را کشتید؟

ای مردم! شما در رستاخیز چگونه با پیامبر روبرو خواهید شد. آنگاه که به شما بگوید

خاندان مرا كشتید، و حرمت مرا رعایت نکردید، پس شمایان از امت من نیستید؟»

كلمات امام علیه السلام چون طوفانی مردم کوفه را برآشفت، فریاد زاری از گوشه و کنار برخاست.

کوفیان می گریستند و یکدیگر را ملامت می کردند که هلاك و بدبخت شده اید و خود نمی دانید.(1)

ص: 258


1- احتجاج طبرسی، ص166، چاپ نجف ، 1350 هجری قمری .

به این ترتیب امام وجدانهای خفته را برانگیخت و عظمت فاجعه را مجسم ساخت، و کوفیان را از جنایتشان آگاه کرد.

خاندان امام حسین را به کاخ ابن زیاد بردند، ابن زیاد وقتی امام سجاد را دید پرسید: «او

کیست؟ »

گفتند: «علی بن الحسین است ».

گفت: مگر «علی بن الحسین» را خدا نکشت؟

امام فرمود: «برادری داشتم نام او هم على بود، مردم او را کشتند».

ابن زیاد گفت: «نه، خدا او را کشت».

امام فرمود: «الله يَتَوفَّى الأَنفَسَ حِینَ مَوتِها وَالَّتی ثُمَّ تَمُتَ فِی مَنامِها؛ خداوند به هنگام مرگ

جانها را می گیرد ....»(1)

ابن زیاد گفت: «هنوز جرأت جوابگویی در برابر مرا داری؟ و با تكبر به مأمورانش دستور

قتل امام را داد .

زینب کبری به اعتراض برخاست و گفت:«تو هیچ کس از ما را باقی نگذاشته ای اگر تصمیم به قتل على بن الحسین داری مرا نیز همراه او بکش»

امام علیه السلام به حضرت زینب علیها السلام فرمود: «شما چیزی به او نگویید من خود با او صحبت میکنم».و رو به پسر زیاد کرد و فرمود: «ای پسر زیاد! آیا مرا به کشتن تهدید می کنی و بیمه می دهی؟مگر نمی دانی که کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت ماست...»(2)

در شام

در شام امام را در حالی که با چند تن دیگر از خاندان به یک ریسمان بسته بودند به کاخ

یزید درآوردند.

امام با شهامت و دلیری به یزید رو کرد و فرمود: «مَاظَنُّکَ بِرَسُولِ اللهِ لَو رَأنَا مُوَثَّقِینَ فِی

الحِبالَ؛ ای یزید! چه گمان به رسول خدا می بری اگر آن گرامی ما را چنین بسته در بند بیند؟ »

همین جمله کوتاه و قاطع امام،چنان حاضران را تهییج کرد که همگان به گریستن

پرداختند.(3)

یکی از مسلمانان می گوید در شام بودم که اسیران آل محمد صلی الله علیه وآله را آوردند، و دربازار شام درب مسجد، همان جایی که معمولاً سایر اسیران را نگه می داشتند باز داشتند.

ص: 259


1- سورة زمر، ایه 42.
2- لهوف ابن طاووس ، ص144، چاپ 1317 ، هجری قمری.
3- تذکرة الخواص ، ص149، چاپ فرهاد میرزا.

پیرمردی از شامیان پیش رفت و گفت:«سپاس خدای را که شما را هلاک کرد و فتنه را خاموش ساخت» و از این گونه بسیار بدگویی کرد .

وقتی سخنش پایان یافت، امام زین العابدین علیه السلام به او فرمود: «گفتارت را شنیدم، آنچه از دشمنی و کینه در دل داشتی آشکار ساختی، اکنون تو نیز همچنانکه من به گفتارت گوش کردم سخنم را بشنو»

گفت: «بگو».

فرمود: «آیا قرآن خوانده ای»

-«خوانده ام »

«آیا این آیه را خوانده ای: «قُل لَا أَسئَلَكُم عَلَیهِ أَجراً إِلَّا المَؤدَّة فِی القُربِی؛(1) بگو ای پیامبر

من از شما پاداشی جز دوستی اهل بیت و خویشان و بستگانم نمی خواهم»

پیر مرد گفت: «آری خوانده ام»

آنگاه امام فرمود: «اهل بیت وخویشاوندان پیامبر مانیم».

آیا این آیه را خوانده ای: «آتِ ذَاالقُربِى حَقَّهً (2)،حق ذی القربی را بده ».

- «آری خوانده ام»

-«ماییم ذوالقربی که خدا به پیامبرش فرمود حق آنان را بده»

- آیا واقعا آنان شما هستید.

- آری، آیا آیه خمس را خوانده ای «وَاعلَمُوا اَنَّمَا عَنِمتُمُ مِن شَیء فَاَنَّ لِلهِ خُمُسَةُ وَلَلِرَّسُولِ

وَلِذِی القُربيّ(3)؛ بدانید آنچه بدست می آورید پنج یک آن از آن خدا و پیامبر و ذی القربی است».

- أری خوانده ام.

- ما ذوالقربی هستیم... آیا آیه «تطهیر»را خوانده ای «اِنَّمَا يُریدُ اللهُ لِيَذهِبَ عَنكُم الرِّجسَ أَهلَ البَیتِ وَيُطَهَّرَكُم تَطهِیراً؛(4) همانا خداوند اراده فرموده که هرگونه آلودگی را از شما اهل بیت دور دارد، و پاکتان سازد پاک ساختنی»

پیر مرد دستها را به سوی آسمان بلند کرد و سه بار گفت: «پروردگارا توبه کردم»، خدایا از دشمنی با خاندان پیامبر توبه کردم و از کشندگان آنان بیزارم، من پیش از این قرآن را خوانده بودم اما این حقایق را نمی دانستم».(5)

ص: 260


1- سوره شوری آیه 23.
2- سوره اسراء آیه 26.
3- سوره انفال آیه 40.
4- سوره احزاب ،آیه 33
5- احتجاج طبرسی ، ص 167، چاپ نجف ،1350 هجری قمری .

امام در مسجد شام

در مسجد جامع شام، یزید به یکی از خطیبان دستور داد به منبر برآید و امیرمؤمنان و امام حسین علیهما السلام را به زشتی یاد کند. خطیب بر منبر نشسته و دهان به دشنام گشود و از آن دو گرامی بسیار بدگویی کرد، و یزید و معاویه را ستود .

امام سجاد علیه السلام حضور داشت، با صدای بلند فرمود: «وای بر تو ای خطیب! خشنودی آفریده (یزید) را به خشم آفریدگاز خریدی، و بدین گونه جای خویش را در دوزخ آماده می کنی ».

آنگاه به یزید رو کرد و فرمود: «بگذار بالای این چوبها (منبر )بروم و سخنی بگویم که خدا

را خشنود سازد و حاضران را اجر و ثواب باشد».

یزید ابتدا نپذیرفت، ولی مردم اصرار کردند که بپذیرد. یزید گفت: «اگر او به منبر فراز آید

جز با رسوایی من و خاندان ابوسفیان فرود نخواهد آمد».

گفتند: «مگز او چه می تواند بگوید؟ »

گفت: «او از خاندانی است که دانش را از کودکی با شیر بدیشان خورانده اند».

مردم بیشتر اصرار کردند، یزید موافقت کرد و امام بر منبر قرار گرفت. خدای را ستود و بر پیامبر درود فرستاد و فرمود:

«سپاس خدای را که بی ابتداست و ذات جاویدش تمامی ندارد. اوّلی است بی اوّل، و آخرى است، بی آخر، پس از نابودی همه مخلوقات او باقی و برجاست.(1)

ای مردم... خداوند به ما دانش، بردباری، سخاوت، فصاحت، دلیری و دوستی در دلهای مؤمنان عطا فرمود، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله از ماست، صدیق این امت امیرمؤمنان علی علیه السلام، از ماست، جعفر طیّار از ماست، حمزه سیدالشهداء از ماست امام حسن و امام حسین دو نواده پیامبر از ما هستند.. (2)

.. من فرزند مکه و منی، فرزند زمزم و صفا هستم، من فرزند آن بزرگواری هستم که «حجرالاسود» را با اطراف عبا برداشت.(3)

من فرزند بهترین کسی هستم که احرام بست و طواف و سعی نمود و حج به جا آورد.

. من فرزند کسی هستم که- در یک شب از«مسجد الحرام»-به«مسجد اقصی»برده شد.(4)

من فرزند کسی هستم که خداوند بزرگ به او وحی کرد.

ص: 261


1- کامل بهائی ،ج 2، ص300.
2- نفس المهموم محدث قمی ، ص284 چاپ اسلامیه.
3- اشاره به داستان نصب حجر الاسود به دست پیامبر 35 سال پیش از عام الفیل .
4- اشاره به داستان معراج پیامبر.

من فرزند حسینم که در کربلا کشته شد.

من فرزند محمد مصطفی هستم.

من فرزند فاطمه زهرایم .

من فرزند خدیجه کبرایم.

من فرزند کسی هستم که به خون خویش غوطه ور شد...»(1)

مردم هیجان زده امام را می نگریستند، و امام با هر جمله عظمت خاندان خویش و ژرفای شهادت حسینی را بیشتر بر مردم نمایان می ساخت. کم کم چشمها در اشک نشست و گریه ها به آرامی گلوگیر شد و ناگهان صدای گریه بیتابانه از هر گوشه برخاسته یزید بیمناک شد و برای ساکت کردن و جلوگیری از ادامه سخن امام به مؤذن فرمان داد اذان بگوید.

فریاد مؤذن برخاست...... الله أَكبَرُ

امام همچنان بر منبر بود، فرمود: «الله أَكبَرُ وَأَعلَى وَأَجَلُّ وَأكرَمُ مِمَا أَخافُ وَأَحذَّرُ: آری خدا بزرگتر و برتر و جلیل تر و گرامی تر از هر چیزی است که از آن می ترسم ».

- أَشهَدِ أَنَّ لَا إِلَه إِلَّا اللهُ

امام فرمود: «آوری گواهی می دهم با هر گواهی دهنده که هیچ معبودی و پروردگاری جز او نیست».

- أشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ

سرها همه به زیر بود، و مردم اندیشمندانه اذان و پاسخ امام را گوش می کردند، با نام محمد صلی الله علیه وآله چشمها از زمین برخاست و به سوی امام برگشت، پرده ای از اشک نگاه ها را تار می کرد؛ گویی در چهره امام پیامبررا می جستند .

امام عمامه از سر پر گرفت و فریاد زد: «ای مؤذن به همین محمد سوگند اندکی درنگ کن».

مؤذن ساکت ماند و مردمان ساکت تر، و یزید سخت در مانده بود و رنگش دگرگون که اذان نیز نتوانسته بود امام را ساکت سازد .

امام به یزید رو کرد و فرمود: «ای یزید؛ این رسول عزیز و گرامی جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توسته همه می دانند دروغ می گویی، و اگر می گویی جد من است چرا پدرم را کشتی و اموالش را به تاراج دادی، و خاندانش را به اسیری آوردی؟

...ای یزید! با چنین کارهایی محمد را پیامبر خدا می دانی و رو به قبله می ایستی و نماز می خوانی؟ وای بر تو که جد و پدرم در قیامت با تو در ستیز باشند».

ص: 262


1- کامل بهائی ،ج 2، ص300.

یزید به مؤذن دستور داد که اقامه نماز بگو: ولی مردم سخت ناراحت شدند و حتی عده ای

نماز نخوانده از مسجد بیرون رفتند(1).

تاریخ بهترین بازگو کننده تأثیر خطابه ها و کلمات امام در این سفر است چرا که درشام با آنکه یزید قصد قتل امام سجاد را داشت مجبور شد آن گرامی و همة «اهل بیت»را با احترام و بی مزاحمت به مدینه بازگرداند، و نیز طولی نکشید که پرچمهای انقلاب و مخالفت با رژیم اموی در عراق و حجاز به اهتزاز درآمد و هزارها مرد به خونخواهی سرور شهیدان قیام کردند و بی گفتگو، اسارت خاندان امام حسین علیه السلام و خطابه ها و گفتگوهای آنان با مردم و به ویژه خطبه های مؤثر امام سجاد علیه السلام در فرصتهای گوناگون، متمم و به انجام رساننده هدفهای شهادت سرور شهیدان امام حسین علیه السلام بوده است .

ص: 263


1- کامل بهائی ، ج 2، ص 302 - 300 با اختصار.

امام بیمار!!

بسیاری از مردم بی خبر هنگامی که نام امام چهارم را می برند، لقب «بیمار» را نیز به آن می افزایند، و شاید چنین می پندارند که آن بزرگوار همواره رنجور و بیمار بوده است، و به همین جهت برخی آن امام گرامی را با چهره ای زرد و روحی افسرده در ذهن خویش ترسیم می کنند. اما واقعیت غیر از این است، و آنان که با تاریخ زندگانی آن گرامی آشنایی دارند می دانند که حضرتش در تمام عمر بیمار نبوده و فقط مدت کوتاهی در ایام شهادت پدرش در کربلا بیمار بوده است و در حقیقت خدای بزرگ او را در آن روزها با همین وسیله حفظ فرمود تا یزیدیان از او دست بردارند و با ماندن او انجام وظایف امامت آن حضرت ادامه یابد و آینده اسلام و امّت تأمین گردد.

اینک متن چند روایت درباره بیماری آن حضرت :

در ارشاد مفید می خوانیم: «شمر با گروهی از سپاهیان به سوی خیمه ها آمد، علی بن

الحسین بیمار و بر بستری خوابیده بود»(1).

تذکرة الخواص می نویسد: «على بن الحسین را چون بیمار بود نکشتند».(2)

در طبقات آمده است: «پس از شهادت امام حسین علیه السلام، شمر به سوی علی بن الحسین آمد و او بیمار بود، شمر به همراهان خود گفت او را هم بکشید، یکی از همراهان گفت: سبحان الله، آیا این جوان را با آنکه بیمار است و در پیکار هم شرکت نکرده بکشیم؟! در این هنگام «عمر سعد» رسید و گفت: به این زنان واین بیمار کاری نداشته باشید».(3)

ص: 264


1- ارشاد شیخ مفید ، ص 226.
2- تذکرة الخواص ،ص 183، چاپ فرهاد میرزا.
3- طبقات ، ج5، ص157ف چاپ لیدن.