آئینه عفاف

مشخصات کتاب

سرشناسه : شاهرخی، محمود، 1306 - ، گردآورنده.

عنوان و نام پدیدآور : آئینه عفاف/گردآورندگان محمود شاهرخی، مشفق کاشانی.

مشخصات نشر : قم: اسوه، 1387.

مشخصات ظاهری : 346 ص.

شابک : 70000 ریال:978-964-542-129-6

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

موضوع : حجاب -- شعر -- مجموعه ها.

موضوع : شعر فارسی -- قرن 14 -- مجموعه ها.

موضوع : شعر فاطمی - حضرت زهرا (س)

شناسه افزوده : کی منش، عباس، 1304 -

رده بندی کنگره : PIR4191/ح33 ش2 1387

رده بندی دیویی : 8فا1/620831

شماره کتابشناسی ملی : 1508478

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

ص: 6

ص: 7

ص: 8

ص: 9

ص: 10

ص: 11

ص: 12

ص: 13

ص: 14

ص: 15

ص: 16

ص: 17

ص: 18

ص: 19

ص: 20

ص: 21

ص: 22

ص: 23

ص: 24

ص: 25

ص: 26

ص: 27

جلوه ی ملکوت

ملک در سجده ی آدم زمین بوس تو نیت کرد

که در حسن تو چیزی دید بیش از طور انسانی

حافظ

آفریدگار توانا را در پرده ی مشیت، رمز و رازهاست و در نهانخانه ی تقدیر و ابداع، طرفه کاریها. آن یگانه ی بی انباز از پی اظهار قدرت و ابراز حکمت خویش، امور ممتنع را میسر و محال را ممکن می سازد، گاه آتش را بر خلیل گلستان می کند و از عصای چوبین موسی اژدها پدید می آورد و گاه آب نیل را بر قبطیان خونابه می سازد، هر چند عقل جز وی خرده بین، از ادراک حقیقت و ماهیت آن عاجز است، اما چنین اموری برای آن کیمیا کار قدیر امری ممکن است و تبدیل و تغییر ماهیت کاری آسان.

ص: 28

ای مبدل کرده خاکی را به زر

خاک دیگر را نموده بوالبشر

کیمیا داری که تبدیلش کنی

گرچه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین میناگریها کار تست

وین چنین اکسیرها ز اسرار تست

اما در این عالم گاه واقعه ای به وقوع می پیوندد که هر چند به ظاهر، طبیعی می نماید ولی اگر در آن به دیده ی بصیرت بنگریم آن واقعه خود معجزه ای بزرگ است و از حیث شمول و تاثیر به مراتب از آن معجزات عظیم تر.

آیا ظهور پیامبر گرامی اسلام در میان عرب جاهلی و آن مردمی که از هرگونه کمال و فضیلتی عاری بودند و خود بزرگترین معجزه به شمار نمی آید؟.

انسانی با آن همه محاسن و مکارم که تجسم جمیع فضائل بود از میان قومی برخیزد که جز فساد و تباهی و قتل و غارت پیشه ای نداشتند و به انواع مناهی و ملاهی آلوده بودند.

اشراف و سران قبائل آنان، مردمی هوسران و شهوت پرست بودند که جز شکمبارگی و شهوترانی و رباخواری و تفاخر قومی امتیازی

ص: 29

نداشتند و افتخارشان پرده داری کعبه بود که آن خانه را جایگاه بتان ساخته بودند، همان مردم تیره بخت خودخواهی که از غایت جهل و عصبیت، دختران معصوم خویش را زنده به خاک تیره ی گور می سپردند و هرگز رگ مهر و عاطفت آنان نمی جنبید، و بدین عمل وحشیانه و هولناک تفاخر نیز می کردند.

از میان چنین قومی خداوند، محمد (ص) را که مظهر جمیع فضائل و مجمع تمام مکارم بود برانگیخت تا آئینی را بنیان نهد که تا انقراض عالم عهده دار انتظام جامعه و تربیت نوع انسان و سبب سعادت و رستگاری آنان گردد.

و طرفه تر اینکه از میان همان قوم که دختران را زده به گور می سپردند و از نسل همان پیامبر، دختری پا به عرصه ی هستی گذارد که جلوه ی جلال و جمال خداوند و آینه ی تمام نمای خصائل پیامبر و اسوه ی جمیع فضائل و کمالات باشد.

آری فاطمه، آن یگانه بانوئی که دیده ی روزگار به بزرگی و علو قدر و کرامت و فضیلت او هرگز به خود ندیده، وجودش یکی از بزرگترین معجزات بشمار است.

بانوئی که آیات کتاب خدا و روایات پیامبر و ائمه ی هدی، بیانگر منزلت و مرتبت اوست و خداوند و برگزیدگان خداوند ستاینده ی اویند،

ص: 30

آیا کدام زبان و قلم را یارای آن است که او را بستاید و کمالات بی حد او را شرح کند.

خداوند به نص وحی، مقام عصمت او را در آیت تطهیر بیان کرده و ساحت قدس وی را از هر آلایشی منزه و مبرا دانسته است.

در آیه ی مباهله با نصارای نجران، فاطمه یکی از ارکان آن جمع و در عداد دیگر معصومان بشمار است.

سوره ی مبارکه ی کوثر، وجود شریف او را خیر کثیر و برکت و نعمت جاویدان خوانده است.

روایات بسیار از رسول گرامی اسلام و ائمه ی معصومین در نعت و منقبت و مقام شامخ او رسیده که در مطاوی کتب فریقین موجود است.

زندگانی فاطمه علیهاسلام از آغاز تا انجام، نمونه و سرمشق است برای انسانهای فضیلت جو و حق طلب، چه زهرا سلام الله علیها انسان کامل است و اسوه ی تمام فضائل.

او از آغاز زندگی همگام و همراه با پدر عظیم الشان خود، راه پرنشیب و فراز مبارزه را پیمود و در کوران جمیع حوادث و مصائب استوار و مقاوم به استقبال خطر رفت، در مکه در آغاز دعوت و در مدینه پس از هجرت گام به گام با پدر و همسر خود، در راه استقرار

ص: 31

حکومت توحید و تثبیت بنیان اسلام راه سپرد و در این راه رنجها برد و خون دلها خورد و لحظه ای از پای ننشست.

فاطمه در انتظام امور خانه و تربیت فرزندان و حُسن سلوک با همسر، نمونه و سرآمد بود و در عین حال در متن حوادث و رویدادهای جامعه حضور فعال داشت و هرگز از مسئولیت و رسالت خویش غافل نماند.

او به اثبات رسانید که زن موجودی است عظیم القدر و ملکوتی که اگر به مقام و جایگاه والای خویش واقف گردد، آنچنان به قله عظمت و ذروه ی کمال عروج می کند که دیده ی عقل دیده وران را خیره می سازد و صاحبنظران را به حیرت و اعجاب وامی دارد.

فاطمه به زنان عالم آموخت که قبول مسئولیت های اجتماعی و مبارزه با بیداد و انحراف و پاس ارزشهای متعالی، تعارضی را با انجام مسئولیت های خانه و خانه داری ندارد و زنان می تواند در این هر دو عرصه سهمی بسزا و تاثیری ژرف داشته باشند.

فاطمه تنها یک شخص نیست بلکه او شخصیتی است جاویدان و حقیقتی است سیال که در بستر زمان جاری است، و زلال فضیلت و کمال است که بر جویبار اندیشه و ذهن طالبان حقیقت و جویندگان فضیلت روان است و سرزمین های مستعد و قابل را سیراب می سازد

ص: 32

و از آن گلهای معرفت و حکمت می رویاند، او نهال برآمده از بوستان نبوت است و گل شکفته در گلزار رسالت، غنچه ای است که با نسیم وحی شکفته و در فروغ مهر ولایت بالیده است، او پا به پای پدر و همسر در جمیع صحنه ها حضور داشت و در برافراشتن کاخ رفیع اسلام سهمی بسزا از آن وی بود، از این رو سخت مترصد بود که این آئین الهی از انحراف مصون ماند و از دستبرد بدعت و خلاف در امان باشد، چنین بود که چون بنیان گذار اسلام به سوی رضوان الهی و رفیق اعلی رخت کشید و امر زمامداری دستخوش خلاف و اختلاف شد او نه تنها از برای حق خویش بلکه از پی حقظ اصول و پاس حقیقت دین و مرز شریعت بپای خاست و از حوزه ی آئین و حدود شرع دفاع کرد و با آن خطابه ی شورانگیز جاویدان که مناظره و محاجه ی او است با خلیفه ی وقت، مسئولیت خویش را به انجام رسانید.

مراد و مقصد فاطمه تنها بازگردانیدن قطعه زمین فدک نبود که در نظر آن بانوی یگانه فضای آفرینش تنگ بود، بلکه مقصود اصلی وی جلوگیری از خلاف و اعمال زور و انحراف از اصول بود، چنانکه شاعر گوید:

ملک تو مرز ملکوت خداست

کی به هوای فدک خیبری

ص: 33

و امام علی علیه السلام در نامه ی معروف خود به عثمان بن حنیف فرماید:

بلی، کانت فی ایدینا فدک، من کل ما اظلته السماء، فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین... ما اصنع بفدک و غیر فدک.

آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده، در دست ما فدک بود، گروهی بر آن بخل ورزیدند و جمعی از آن درگذشتند و آن را بخشیدند، مرا با فدک چه کار است و با آن چه خواهم کرد.

باری زهرا علیهاالسلام پاسدار مرز آئین و حافظ حوزه ی دین بود، اگر از آن بزرگ بانو تنها همان خطابه ی شورانگیز و گرانمایه ی او که در مسجد مدینه ایراد کرده بر جای مانده، بر عظمت روح و بلندی اندیشه و اشراف وی بر امور جاری و سیطره ی او بر معارف و حقایق والا، کافی بود.

فاطمه با منطق خدائی خویش که فصل الخطاب است با خلیفه ی وقت به مناظره و محاکمه پرداخت و مجمع مسلمانان را از اعوجاج و انحرافی که پیش آمده بود هشدار داد، این خطابه از نوادر و فرائدی است که در سلک سخنان بلند روزگار بشمار است و فروغ معارف و حقایق آن آفاق اندیشه های معرفت جو را روشن می سازد.

ص: 34

و از دیرباز مطمح نظر ادیبان و سخنوران بوده و بر آن شروح و تعلیقات نوشته اند، آیا در برابر آن عقیله ی خاندان وحی و پرورده ی مکتب نبوت، و خداوندگار سخن، چه کسی قادر است تا او را بستاید یا فضائل و کمالات بی شمار وی را باز گوید:

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد، قسمت یک روزه ای

فاطمه علیهاسلام آن معنی متعالی و حقیقت والائی است که در واژه ها و کلمات در نمی گنجد و در قید عبارت درنمی آید.

تردیدی نیست که هنر به طور مطلق، از جمله شعر در ترسیم و تصویر چهره ها و بیان خصائص شخصیت ها سهمی بزرگ و تاثیری شگرفت دارد، هنرمند است که با خلاقیت خویش می تواند نام و اثر انسانی را جاودانگی بخشد و بیانگر فضیلت و کمال او باشد، اما گاهی فرد مورد تعریف چنان بلند مرتبه و عظیم القدر و واجد کمالات بی شماری است که هنر نیز در برابر او از شرح و بیان عاجز و ناتوان است و عظمت بی حد آن را برنمی تابد، و فاطمه آنچنان حقیقتی است که هنر با همه گسترگی از تبیین و ترسیم شخصیت او عاجز است.

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو زیبا رو چنان خوبی که زیورها بیارائی

ص: 35

اما عشق و ایمان و علاقه و اعتقاد، دامان هنرمند، از جمله شاعر را رها نمی سازد و او را ملزم می دارد تا با همه ناتوانی و عدم بضاعت، فرد مورد علاقه و اعتقاد خود را بستاید و پرتوی از فروغ بی پایان او را در منظر و مرآی کمال جویان قرار دهد و خود با این خدمت ناچیز، بدان ممدوح تقرب جوید.

شاعرانی که به ثنا و ستایش فاطمه علیهاسلام پرداخته اند هر یک کم و بیش نشان از منزل و مرتبه ی خویش داده اند، نه در حد منزلت آن بانو سخن گفته اند، آنان با علم و آگاهی بدین حقیقت که مقام والا و مرتبت علیای آن ستوده ی خداوند برتر از مدایح آنان است، مع الوصف به سائقه ی ایمان و عشق، زبان به مدحت و منقبت آن مرات جمال الهی گشوده و هر یک بفراخور بضاعت و میزان استطاعت خویش بدان حبیبه ی داور، اظهار ارادت و محبت نموده اند.

این مجموعه، نمونه ای است از عشق و ارادت شاعرانی که شیفته ی عظمت و دلباخته ی محبت دخت گرامی رسول معظم و امام امامان بزرگوار و معصومند، هر یک به زبانی به مدحت و ثنای آن مجمع کمال و فضیلت پرداخته اند.

یکی بسان بلبل به نواخوانی و دیگری چون قمری به ترانه گوئی و مراد آنان همه عرض ارادت و اخلاصی است به آستان زهرای مرضیه

ص: 36

علیهاسلام.

این مجموعه از منابع و مآخذ متعددی استخراج و انتخاب شده و سعی ما بر آن بوده که حتی المقدور از سروده های خوب و موثر سود جوئیم. اما این ادعا را نداریم که آنچه در این دفتر گرد آمده همه آثاری یکدست و برگزیده و فاخر است، چه چنین چیزی خاصه در چنین مجموعه هائی که مخاطب های متفاوت دارد از نوادر است، اما سعی شده که تا حدی از آثار خوب نقل شود و بطور نسبی چنین است.

لازم به توضیح است که برخی از قصائد طولانی که در حوصله ی چنین مجموعه ای نمی گنجید، انتخاب بعمل آمده و تلخیص شده است یا از بعضی اشعار به علت ترکیبی نامناسب یا واژه و لغتی مهجور و نامانوس، بیت یا ابیاتی حذف شده، اما کوشش به عمل آمده تا به کلیت آن اثر لطمه و خدشه ای وارد نشود.

آنچه مسلم و محقق است اینکه جمیع این آثار اعم از عالی و متوسط، محصول و مولود ایمان و عشق و محبت سرایندگان آنها است نسبت به بانوی بانوای و سیده ی نساء عالمیان فاطمه علیهاسلام و همگان چشم امید و مرحمت به آستان جلال آن مخدره ی حریم قدس الهی دارند، امید است که این خدمت ناچیز، مرضی خداوند سبحان و مورد قبول پیشگاه زهرای مرضیه صلوات الله علیها واقع گردد.

ص: 37

ص: 38

و برای سرایندگان و خوانندگان و گردآوردندگان ذخیره ای باشد در یوم الحساب و وسیله تقرب به حریم فاطمه در روز رستخیز، تا آن شفیعه ی محشر در آن روز بیم و خطر همگان را دستگیر و شفیع گردد.

اللهم تقبل منا بمنک و کرمک

محمود شاهرخی «جذبه»- مشفق کاشانی

ص: 39

محمود شاهرخی «جذبه»

افق عصمت

در باغ جلوه ی گل رعنا خجسته باد

طرف چمن به بلبل شیدا خجسته باد

گل می برد قرار ز مرغان نغمه ساز

فصل طرب به مرغ خوش آوا خجسته باد

سر زد فروغی از افق عصمت و عفاف

میلاد نور در شب یلدا خجسته باد

بشنو نشید زهره که خواند به بام چرخ

فرخ طلوع کوکب زهرا خجسته باد

گویند جمله پردگیان حریم قدس

این موهبت به سید بطحا خجسته باد

ص: 40

این خیر بی نهایت و این کوثر عظیم

بر حضرت خدیجه و طاها خجسته باد

فرخنده روز مولد مسعود فاطمه

آن نور محض و عصمت کبری خجسته باد

خیر کثیر

نور دل و دیده ی پیمبر زهراست

ام الحسنین و کفو حیدر زهراست

آن خیر کثیر را که از فرط کمال

ایزد بستود و خواند کوثر زهراست

معنی کوثر

این نادره ی جهان هستی

وی جلوه ی جاودان هستی

ای ذات تو اصل آفرینش

وی از تو بپا جهان هستی

ای گلبن گلشن رسالت

وی میوه ی بوستان هستی

ای ماه منیر برج عصمت

تابنده به آسمان هستی

ص: 41

تو جان محمدی «ص» و باشد

آن نور یگانه جان هستی

در آینه ی رخ تو پیداست

آن صورت بی نشان هستی

ای دست خدا در آستینت

خاک درت آستان هستی

ای فاطمه، ای عزیز داور

ای معنی جاودان کوثر

ای اسوه ی بانوان عالم

شد زن به وجود تو مکرم

انسان به کمال تو مباهی

نسوان ز جلال تو معظم

گر خاتم انبیاست احمد

هستی تو نگین دست خاتم

جان تو کرامت مصور

جسم تو حقیقت مجسم

بردی پی پاس حق بسی رنج

خوردی پی حفظ دین بسا غم

تا جور برافتد از زمانه

تا عدل علم زند به عالم

ای فاطمه، ای عزیز داور

ای معنی جاودان کوثر

مرآت جمال

ای نادره ی جهان هستی

وی جلوه ی جاودان هستی

ای علت آفرینش خلق

وی از تو بپا جهان هستی

ص: 42

ای گلبن گلشن نبوت

وی میوه ی بوستان هستی

ای ماه منیر برج عصمت

تابنده به آسمان هستی

ای نفس مکرم محمد «ص»

شادست به تو روان هستی

ای جفت علی و مام مهدی

آن رهبر کاروان هستی

مرآت جمال لا یزالی

در تست عیان نهان هستی

تو جان پیمبری و باشد

آن سر وجود، جان هستی

در آینه ی رخ تو پیداست

آن صورت بی نشان هستی

ای دست خدا در آستینت

خاک درت آستان هستی

ای فاطمه ای که شد ز رفعت

از نام تو تر زبان هستی

ای آنکه تو را نبود روزی

جز خون جگر ز خوان هستی

بر «جذبه» ز لطف رحمت آور

ای رحمت بیکران هستی

ص: 43

فؤاد کرمانی

کوکب تابان

چو نورش در بسیط ارض از عرش برین آمد

خدا را هر چه رحمت بود نازل بر زمین آمد

ز نورش رحمت از رب المشارق تافت بر عالم

چو زهرا را ظهور از رحمه للعالمین آمد

به رشک آسمان طالع شد از روی زمین ماهی

که از شرم رخش خورشید، خاکستر نشین آمد

هویدا گشت بر چرخ نبوت کوکبی تابان

که مهرش مشتری چون زهره بر ماه جبین آمد

ز عرش کبریا بر فرش چون نورش هویدا شد

ملایک در طوافش از یسار و از یمین آمد

ص: 44

چو از جان آفرین در صورت آمد نقش دختر

هزاران آفرین بر نقش، از جان آفرین آمد

جمالی در تجلی آمد از پیراهن امکان

که صد خورشید و ماهش جلوه گر از آستین آمد

چو خورشد است پیدا از دو روشن گوشوار او

که این کرسی نشین را منزلت عرش برین آمد

در او نور علی ممزوج با نور محمد شد

مه و خورشید از این مشرق صباح واپسین آمد

علی عین محمد بود در عین فواد اما

تعین (1) بود کاینجا پرده بر عین دو بین آمد

از آن تاری که چرخش رشت با دست عبودیت

میان حق و جبریل امین حبل المتین آمد

علی مرآت یزدان بود و ذاتش بیقرین، آری

خدای بیقرین مرآت ذاتش بیقرین آمد

بتول آیینه شد، آیینه ی اوصاف یزدان را

چنان آیینه را آیینه در عالم، چنین آمد

ص: 45


1- 1. تعین: وجود و هستی و تشخص هر چیز که سبب امتیاز او از غیر است.

چو از رنگ تعین صاف شد اوصاف این دختر

ز بیرنگی رخش آیینه ی سلطان دین آمد

نجویند اهل بینش استعانت جز به نور او

که در هر ورطه نورش مستعان و مستعین آمد

ملایک را از آن شد سجده واجب بر گل آدم

که این نور خدا را جلوه اندر ماء و طین آمد

یقین در حق ندارد هر که شک در حق او دارد

بلی حق الیقین از دولت عین الیقین (1) آمد

ولایش آب حیوان است جاری در عروق دل

حیات جان انسانی از این ماء معین (2) آمد

ز حسن طلعتش افتاد عکسی آفرینش را

ز عکس روی او پیدا بهشت و حور عین آمد

ص: 46


1- 2. حق الیقین و عین الیقین: یقین، سه مرتبه دارد، اول علم الیقین، دانستن و شناختن امری؛ دوم عین الیقین، دیدن چیزی با چشم خود؛ سوم حق الیقین، داخل شدن در آن چیز و یا خود آن چیز شدن و در آن محو شدن، شناختن آتش و دیدن آن و سوختن در آن.
2- 3. ماء معین: آب جاری روشن و پاک.

نمود از سایه ی قدش تجلی نخله ی طوبی (1)

بیانات لبش نهرین شیر و انگبین آمد

چنان از ماه رویش روشن آمد ظلمت غبرا

که گوئی بر زمین مهر از سپهر چارمین آمد

کنیزش را نباشد اعتنا بر تخت بلقیسی

غلامش را سلیمان بنده ی تاج و نگین آمد

در اوصاف کمال او همین کافیست بر دانا

که این دوشیزه را شوهر امیرالمومنین آمد

«فواد» از جان و دل چون دوست دارد آل احمد را

به سمع جان اهل دل کلامش دل نشین آمد

کلک قدرت

زین دخت نبی که طلعتش نور بهشت

آورد زمانه دختری حور سرشت

چون خط جمال او به دیباچه ی صنع

در نقطه ی حسن کلک قدرت ننوشت

ص: 47


1- 4. نخله ی طوبی: نام درختی است در بهشت.

طینت زهرا

ایزد چو سرشت طینت زهرا را

پرورد صفات دره ی بیضا را

ز آن دره که داشت رنگ بیضا به جمال

آورد به جلوه لؤلؤ حمرا را

برج نبوت

منور خواست چون خلاق عالم چهر دنیا را

نمود از مشرق ابداع، تابان نور زهرا را

چو از برج نبوت مشرق آمد چهر این کوکب

ز نور جلوه روشن کرد عقبی را و دنیا را

در این مشکات ناسوتی از آن مصباح لاهوتی

منور کرد یزدان روی ماه و چهر بیضا را

از این دختر که با دست خدا شد پایه اش همسر

بر آدم تا ابد فخر و شرف باقی است حوا را

ص: 48

از آن رو خوانده احمد نور چشم و چشمه ی نورش

که پیش از آفرینش نور بود آن چشم بینا را

نقاب افکند بر چهرش فلک چون دید این کوکب

برد از جلوه رونق آفتاب عالم آرا را

پیمبر داشتی مهرش به اوصافی که در چهرش

تعالی الله عیان دیدی جمال حق تعالی را

سزاوار است گر مرگ کنیزش را کنیز آید

و یا بهر غلامش گر غلام آرد مسیحا را

صدف

عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست

گیتی عرض است و این گهر جوهر اوست

در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق

احمد پدر است و مرتضی شوهر اوست

ص: 49

برتر از انبیا

تا مادر دهر زاده فرزند و نژاد

صد گونه پسر چو انبیا زاد و نهاد

دختر که نبی شود نپرورد جهان

چون برتر از انبیا یکی فاطمه زاد

ص: 50

سنجر کاشانی

خاتون خلدزاد

هم خضر آب داشت، هم اسکندر آینه

مثل تویی که دید در آب و در آینه؟

از بیم چشم زخم فلک ز آفتاب و ماه

حاضر کند به بزم تو تا مجمر آینه

عکس ترا که شعله صفت سرکش آمده

در بر اگر کشد نکند باور آینه

با آفتاب روی تو بدر است و دور از او

آید هلال وش به نظر لاغر آینه

زنگ نقاب ز آینه ی حسن دور کن

هرگز به روی خلق نبندد در آینه

ص: 51

تنها جهان حسن ترا ملک خویش کرد

عالم گرفت بی مدد لشکر آینه

تا آمده ز گرد ره مصر سرمه ای

یعقوب داده است به صیقل گر آینه

تقلید وضع ساده ی خیر النسا نمود

زان رو نکرد بر سر و بر زیور آینه

بانوی عرش حجله و خاتون خلد زاد

آن کز حیا نه خواسته از شوهر آینه

گر احتساب عصمت او پرتو افکند

بی خطبه عکس را نکشد در بر آینه

با اهتمام شرمش در کسوت اناث

از زنگ چون به سر نکشد معجر آینه؟

خواهد شکوه عصمتش ار پرتو افکند

بر عرصه تنگ گردد یک خاور آینه

ص: 52

سیدرضا مؤید خراسانی

ثنای فاطمه

بی یاد دوست عقده ی دل وا نمی شود

وین کار جز به خلوت شبها نمی شود

دامان اشک را نگذارم ز دست دل

کان صفحه جز به اشک مصفا نمی شود

با سینه سینه داغ شهید و غم اسیر

دل جز به یاد دوست مداوا نمی شود

در شرع ماست گرچه تولا فروغ دین

تفسیر دین به غیر تولا نمی شود

آن دل که مرده است، ز روح ولایشان

با معجز مسیح هم احیا نمی شود

ص: 53

ما را گل از محبت زهرا سرشته اند

مهرش دگر جدا ز دل ما نمی شود

در جمع اولیا و رسولان خطیب عشق

جز در ثنای فاطمه گویا نمی شود

گر مادر زمانه بسی دختر آورد

یک از هزار مریم عذرا نمی شود

وز صد هزار مریم عذار به مرتبت

دیگر یکی چو حضرت زهرا نمی شود

مادر دو رهبر

ای حرم خاص خداوندگار

دست خداوند ترا پرده دار

مهره جبین، زهره ی زهرا تویی

روشنی ماه و ثریا تویی

از همه زنهای جهان برتری

آن همگان دیگر و تو دیگری

ام آب و بضعه ی خیر الانام

مادر دو رهبر صلح و قیام

ص: 54

همسر محبوب امیر عرب

خلقت پیدا و نهان را سبب

خوانده خدا عصمت کبری ترا

گفته نبی ام ابیها ترا

ابن و ابت تاج سر عالمند

نسل تو سادات بنی آدمند

مادر تو اشرف زنهاستی

دختر تو زینب کبراستی

چیست حیا؟ ریشه ی دامان تو

کیست ادب؟ بنده ی فرمان تو

پاک بود دامنت از هر گناه

آیه ی تطهیر ز قرآن گواه

عالمه و نابغه ی روزگار

هاجر و مریم را، آموزگار

مانده ز علم تو علی درشگفت

آنکه کمالش همه عالم گرفت

شرم و ادب از ابدبت شرمسار

گوش ترا عقل و خرد گوشوار

ص: 55

رشته ی تو رشته ی نظم جهان

سینه ی تو مخزن راز نهان

وقت خوشت وقت مناجات تو

شاد پیمبر ز ملاقات تو

کس نبرد راه به سامان تو

جز پدر و شوهر و یزدان تو

هم ز پی عرض ادب گاه گاه

یافته جبریل در آن خانه راه

خانه ی تو گلشن مهر و وفا

مکتب تو مکتب صدق و صفا

نیست عجب گر به چنین مکتبی

تربیت آموخته چون زینبی

ای یکمین بانوی کاخ عفاف

جان به فدایت که به شام زفاف

پیرهن خویش به مسکین دهی

خاطر آن غمزده تسکین دهی

زین ملکات و ملکوتی صفات

فاطمه جان عقل و خرد مانده مات

ص: 56

با همه ی شوکت و اجلال تو

بعد نبی تیره شد اقبال تو

دوره ی عزت سپری شد ترا

امت بیرحم جری شد ترا

قدر تو یا فاطمه نشناختند

بر حرم حرمت تو تاختند...

ای شده محروم ز ارث پدر

عالم و آدم ز غمت خون جگر

عصمت یزدانی و معصومه ای

زوج تو مظلوم و تو مظلومه ای

داغ غمت بر دل رنجور ماند

قدر تو و قبر تو مستور ماند

فاطمه، ای گوهر دریای راز

ما همه را سوی تو روی نیاز

ص: 57

باد فدایت پدر و مادرم

خاک ره فضه ی تو افسرم

مهر تو سرمایه ی ایمان من

یاد تو باغ گل و ریحان من

ای پدرت رحمه للعالمین

مرحمتی کن به من دل غمین

من که ز احسان تو شرمنده ام

دست به دامان تو افکنده ام

جز به توام هیچ سر و کار نیست

غیر حسینت دگرم یار نیست

از کرم خویش گناهم ببخش

در کنف خویش پناهم ببخش

فاطمه، ای آنکه خرد مات تست

چشم «موید» به کرامات تست

ص: 58

دکتر ناظرزاده ی کرمانی

حرم دوست

بخت فرخنده شبی بال و پری داد مرا

به سوی کعبه ی مقصود فرستاد مرا

خواب شیرین وصال حرم دوست شبی

سوخت در تاب و تب عشق چو فرهاد مرا

سایه چون بر سرم افکند همای توفیق

کرد از بند هوا و هوس آزاد مرا

پرکشیدم به سوی کعبه که تا بار دگر

کرم دوست کند یاری و امداد مرا

این صفای ملکوتی و صدای لبیک

نرود تا ابد این منظره از یاد مرا

ص: 59

دل دیوانه سوی چشمه ی زمزم بردم

تا مگر چشمه ی رحمت کند آباد مرا

استلام حجر و سعی و صفا و مروه

زنگ از آئینه ی دل برد و صفا داد مرا

بانی کعبه خلیل است در آن بیت جلیل

زنده شد خاطره ی بانی بنیاد مرا

یثرب و منظره ی قبه ی خضرای رسول

برد اندوه و غم از خاطر ناشاد مرا

عطر گلهای رسالت به مشامم بگذشت

چو گذر بر حرم فاطمه افتاد مرا

به دعا دست گشودم که مکن یا رب دست

کوته از دامن این مادر و اولاد مرا

خیزم از خاک و به دامان بتول آویزم

گر به کویش چو غباری ببرد باد مرا

ص: 60

روز میلاد

نور حق فاطمه، از غیب خوش آمد بشهود

مقدم اوست مبارک، قدم او مسعود

روز میلاد وی آغاز سعادتها بود

سرو جان باد فدای قدم این مولود

روشنی بخش ازل تا به ابد در دو سراست

که به تقوی است در این نشئه هم امکان خلود

یافت پیوند نبوت به ولایت از او

شجر طیبه آن طاهره ی دوران بود

ما همه همچو گیاهان طفیلی و بود

شجر طیبه در گلشن هستی مقصود

تا نگوئی ثمر خلقت انسانها چیست؟

آدمی بهر عبادت شد و طاعت موجود

همچو زهرا دگری را نشناسد ایام

محو حق گشته سراپا به قیام و به قعود

نیمه شب ناله ز محراب بر افلاک رسد

این همان ناله ی زهراست به یاد معبود

ص: 61

طاعتی کرد که افتاد ندایش در عرش

دولتی داد خدایش که نگردد مفقود

هر که مسکین به در خانه ی زهرا برود

هم طریق کرم آموزد و هم معنی جود

غافل از حرمت زهرا که شود جز نااهل؟

منکر معجز عیسی که بود غیر یهود؟

ای سرافرازترین دختر عالم که ترا

نیست مانند به جود به عفاف و به سجود

من به مدح تو چگویم که چو خورشید فلک

شوکتت هست پدیدار و مقامت مشهود

هر که را مهر تو در دل، بر ایزد مقبول

وانکه را قهر تو حاصل ز در حق مطرود

جشن میلاد تو در خلد چو گیرد مریم

نغمه ی شوق در آن بزم برآرد داود

نیست نومید اگر نامه ی ما گشت سیاه

آبرو هست ترا پیش خداوند ودود

از فروغ رخ زهرا شده روشن اسلام

نور حق بود که از غیب درآمد بشهود

ص: 62

بانوی خاندان فضیلت

ای افتخار عالم هستی لقای تو

پاینده چون بقای حقیقت بقای تو

اسلام سرفراز به ایمانت از نخست

خورشید پرتوی ز فروزنده رای تو

من هیچ کس دگر نشناسم به روزگار

بانوی خاندان فضیلت، سوای تو

الحق که هر چه فخر و شرف بود در جهان

می خواست خاص شخص تو باشد خدای تو

فرزند مصطفایی و زهرای پاکدل

ای مصطفای تو همه محو صفای تو

شوی تو مرتضی و رضایت رضای او

زین رو بود رضای خدا در رضای تو

دخت خدیجه بودی و در خانه ی علی

چشم زمانه خیره بماند از وفای تو

فرزند، چون حسین و حسن خود که آورد؟

آورده ای تو، جان دو عالم فدای تو

ص: 63

حلم حسن که پایه ی دین استوار داشت

کرد آشکار تربیت جانفزای تو

در خانه ی تو درس شهامت فراگرفت

آن پاکباز خسرو گلگون قبای تو

پرورده ای چو زینب کبری تو دختری

دختر نه، بلکه ضیغم دختر نمای تو

هر کس ترا شناخت به حق اعتراف کرد

بیگانه با خدا نشود آشنای تو

ای سرور زنان دو عالم که بود و هست

فردوس آیتی ز مبارک سرای تو

دنیا نساخت با تو و کاری شگفت نیست

این خاکدان پست کجا بود جای تو؟

مانند شمع سوختی و اشک ریختی

جانسوز همچو ناله ی نی شد، نوای تو

پیش تو خاک بود فدک زانکه در فلک

بوسد به افتخار، ملک خاک پای تو

زان رو شدی فسرده چو گل کز نفاق و کفر

بی اعتنا شدند به بانگ رسای تو

ص: 64

کفر و نفاق قوم عرب آشکار شد

روزی که رنجه گشت دل مبتلای تو

تو دختر پیمبر و بعد از وفات او

از جور امتش غم بی انتهای تو

آتش زدند دوزخیان چو در بهشت

آتش گرفت جان جهان از برای تو

بر حال تو اگر در و دیوار ناله کرد

نبود عجب که بود عجب ماجرای تو

بهر رهایی علی از دست دشمنان

افکند لرزه در همه عالم ندای تو

و آن زیوری که بست به بازوی تو عدو

افزود شفیعه ی محشر! بهای تو

جز اشک و آه هیچ نیاید ز دست ما

بدهد خدای محسن تو هم جزای تو

هستی امین گنج عنایات کردگار

من نیز چشم دوخته ام بر عطای تو

ص: 65

غلامرضا قدسی خراسانی

سپهر رفعت

مهی ز چرخ نبوت چو مهر، جلوه نمود

که پیش طلعت او مهر و ماه برد سجود

ستاره ای بدرخشید ز آسمان عفاف

که شد ز نور رخش خیره چشم چرخ کبود

چو بیت روز گذشت از جمادی الثانی

بزد قدم ز عدم فاطمه به ملک وجود

به روز عید سعید ولادت زهرا

ز لطف، حق در رحمت به روی خلق گشود

دمید صبح سعادت ز مشرق عصمت

نمود جلوه چو زهرا، به طالع مسعود

ص: 66

نمود زهره لب خود به خیر مقدم باز

نواخت مشتری از شوق، چنگ و بربط ورود

به رقص آمده ناهید زین شعف به سپهر

به کف گرفته زحل تیغ بهر دفع حسود

فلک نموده نثار رهش کواکب را

ملک نموده به مجمر عبیر و عنبر و عود

به باغ خلد شده حوریان همه مسرور

چنانکه اهل زمین جمله خرم و خشنود

برای تهنیت از عرش فوج فوج ملک

گهی کنند نزول و گهی کنند صعود

زهی شرف که بود دخت احمد مرسل

زهی جلال که شد مظهر خدای ودود

محیط عصمت و عفت شفیعه ی محشر

سپهر رفعت و شوکت جبیبه ی معبود

اشارتی ز صفایش، صفای خلد برین

کنایتی ز قیامش، قیامت موعود

اگر اراده کند ز امر ایزد یکتا

به یک اشاره نماید دو صد جهان موجود

ص: 67

ز دختری به جهان این همه صفات نکو

کسی ندیده جز از دخت احمد محمود

بود کلام خدا از کلام او ظاهر

بود صفات خدا از صفات او مشهود

غرض ز خلقت اشیاست ذات او منظور

جهان چو قلزم و او هست گوهر مقصود

تمام، چشم شفاعت به سوی او دارند

خلیل و نوح و کلیم و مسیح و آدم و هود

هوای جنت و کوثر کجا به سر دارد

جبین به خاک رهش هر که از دل و جان سود

محب او بود ایمن چو نوح از توفان

خلیل او بود آسوده ز آتش نمرود

به رتبه اش بود این بس که خواجه ی «لولاک»

هماره «ام ابیها» به شان او فرمود

به ذات او نبرد پی کسی که از غفلت

اسیر دام هوا هست و پای بند قیود

کسی که شد متمسک به ذیل مرحمتش

بدون شبهه که از خوف روز حشر آسود

ص: 68

چگونه مدحتش آرم که همچو ذات احد

زده است خیمه برون ذاتش از جهات و حدود

ز بحر طبع گهربار «قدس طوسی»

به مدح و منقبت و وصفش این چکامه سرود

ص: 69

حسین مظلوم «کی فر»

خلقت زهرا

عارفان را صنع حق دیدن نشاط افزاستی

و آنچه در چشم تو نازیبا بود زیباستی

هر چه از پیدا و پنهان زشت و زیبا دیده ای

ز امر حق باشد، کزو بود، همه اشیاستی

کیست دانی مظهر حق، آنکه تسلیم قضاست

کی ورا گر تیر بارد از فلک پرواستی

آل احمد جمله زین رو مظهر حق گشته اند

کی کسی ز آنان به رتبت در جهان والاستی

حضرت ام الائمه، فاطمه خیر النساء

آنکه نور چشم جان سید بطحاستی

ص: 70

کیست زهرا، آنکه با شاه ولایت همسر است

محرم راز علی عالی اعلاستی

این زن مرد آفرین را نیک اگر بینی به دهر

هست بی همتا و همچون همسرش یکتاستی

بی ولایش دم ز دینداری زدن بی حاصل است

دین حق بی مهر او بی معنی و بیجاستی

گر نمی شد خلقت زهرا به ظاهر آشکار

خوب می دیدی علی بی همسر و تنهاستی

من چه گویم در علو رتبت وی کز مقام

خاکروب آستانش مادر عیساستی

مادری مانند زهرا هست فرزندش حسین

آنکه بر فرق عوالم تاج کرمناستی

صبر بی پایان او شد جلوه گر در مجتبی

زان شجر بین این ثمر گردیده ات بنیاستی

خورد از آن پستان چون زینب شیر، گویائی گرفت

پشت چرخ از خطبه اش لرزد ز بس غراستی

بود زهرا افتخار بانوان حق پرست

عقل داند منکر وی تا ابد رسواستی

ص: 71

بارالها احتیاجش را به لطف خود برآر

هر که چون «کی فر» محب عترت زهراستی

اختر برج کمال

رخت چون بر بست زهرا زین دیار

مرغ روحش شد سوی دارالقرار

شد خموش آن طایر بشکسته بال

گشت آفل (1) اختر برج کمال

این گل امید را هم چرخ چید

محرم سر ولایت آرمید

دید مولا در جهان یک بار نیست

راز دل را محرم اسرار نیست

خیره خیره کرد با حسرت نگاه

بر رخ رخشان تر از خورشید و ماه

گفت کی پشت و پناهم فاطمه

روز و شب خورشید و ما هم فاطمه

ص: 72


1- 5. آفل: فرورونده، ناپدید شونده، غروب کننده.

ای زبان حق کنون گوشی چرا؟

ای چراغ خانه خاموشی چرا؟

ای وجود تو توانائی من

وی جمالت نور بینائی من

ای گل خوشبوی باغ آرزو

دل فسرد از بلبلان نغرگو

در بهار ای نوگل افسردی چه زود

من خزان دیدم تو پژمردی چه زود

جان فدای قامت دلجوی تو

این سیاهی چیست بر بازوی تو؟

چهره ات هرگز چنین نیلی نبود

بر رخ تو ضربه ی سیلی نبود

آسمان جا دارد ار خون می گریست

صبر در حق راستی کار علیست

ص: 73

سید جلال الدین میرآفتابی «افتخار»

سوز و ساز

دور از تو من ای زهرا می سوزم و می سازم

تنها به دل شبها می سوزم و می سازم

در گوشه غم هر شب در آش تاب و تب

چون شمع ز سر تا پا می سوزم و می سازم

زین پیش به هر ماتم بودی تو مرا همدم

دور از تو کنون تنها می سوزم و می سازم

تا کرد جدا از هم ما را فلک، از این غم

من بی تو درین دنیا می سوزم و می سازم

گویم که شوم در خواب باشد که ترا بینم

در حسرت این رؤیا می سوزم و می سازم

ص: 74

بار غم تو بر دل، باری است بسی مشکل

با این غم جانفرسا می سوزم و می سازم

ای از تو شبم روشن رفتی تو و ماندم من

در این شب بی فردا می سوزم و می سازم

طفلان تو با شیون خواهند ترا از من

از داغ دل آنها می سوزم و می سازم

ای از تو «جلال» دین دور از تو من مسکین

با دیده ی خون پالا می سوزم و می سازم

برتر از عقول

شده روشن از تو سرای دل، که تو شمع خلوت حیدری

به تو مانده چشم امید ما، که تو نور چشم پیمبری

تو مهی به اوج سپهر دین، پدر تو خاتم و تو نگین

شده محو حسن حور عین که تو رشک زهره ی ازهری

تو کجا و مسئله ی فدک، که گذشتی از فلک و ملک

چه بخوانمت که فدیت لک تو زحد وصف فراتری

ز تو گشت ناطقه منفعل، ز تو ماند پای خرد به گل

قلم از بیان تو شد خجل، که تو خود یگانه سخنوری

ص: 75

ز بهشت نسل رسول ما، چه گلی بود چو بتول ما

تو فراتری ز عقول ما، تو ز بوی قدس معطری

چو توئی به حشر پناه ما، چه غمی ز روی سیاه ما

که توئی شفیع گناه ما که مهین حبیبه ی داوری

سخن تو نور مبین بود، نظر تو عین یقین بود

همه «افتخار» من این بود که توأم شفیعه ی محشری

گنجینه ی گوهر

زن رمز بهشت زندگانی است

تابنده چو ماه آسمانی است

بی زن گل زندگی خزان است

زن مایه ی شادی جهان است

زن کعبه ی عشق جان مرد است

بی زن دل مرد سرد سرد است

آن خانه که زن در آن نباشد

آسایش جسم و جان نباشد

دامان زن فرشته رخسار

باغی ست ز گلبنان بی خار

ص: 76

صد گرد دلیر و مرد دانا

پرورده به فکرت توانا

هر خانه که زن در او نبینی

ز آنجا گل آرزو نچینی

این وصف بتان خاک زاد است

نی مدح زنان پاک زاد است

این باشد اگر مقام زنها

تا خود چه بود مقام زهرا

او گوهر گنج دین حق بود

سرمست می یقین حق بود

مبهوت جهان ز عفت او

دل باخته بر فصاحت او

او دخت پیمبر خدا بود

گنجینه ی گوهر خدا بود

دامان خدیجه مکتب او

قرآن زده بوسه بر لب او

ص: 77

آن محرم بارگاه ایزد

نور دل دیده ی محمد

در صدف بحار توحید

دیباچه ی علم و حلم و تمجید

با فکر بلند و روح ساده

بر دیده ی دهر پا نهاده

از بطن خدیجه گام برداشت

بر چشم دل زمانه بگذاشت

شد مولد پاک او مسلم

سر منشأ «افتخار» عالم

ص: 78

بهمن صالحی

روشن تر از جان دریا

زیباتر از فکر باران، روشن تر از جان دریاست

در دفتر آفرینش یک شعر بسیار شیواست

او روح سبز بهار است، آئینه ای بی غبار است

پرواز مرغ دلم را آبی ترین آسمانهاست

دستش پل رستگاری، چون نهری از نور، جاری

هر سو که یک جان تاریک، هر جا که یک قلب تنهاست

نامش بلندای عشق است، جامی ز صهبای عشق است

مغروق دریای عشق است، مرگی بدینسان چه زیباست

زیبائیش غمگنانه، تنهائیش جاودانه

از او به هر دل نشانه، از وی به هر سینه غوغاست

ص: 79

در خاطر تشنه کامان، همزاد شیرین زمزم

در صحبت خسته گامان، همدوش دیرین طوباست

اسطوره ی عشق سرمد، تمثیل ایثار و ایمان

راوی آیات احمد، گویی که قرآن گویاست

یادش صفای دلم باد، بانوی آب، آنکه گفتم:

زیباتر از فکر باران، روشن تر از جان دریاست

بانوی آب

بانوی آب

چون هاله ای ز عاطفه ی ماه

با جامه ای ز نور

در قصر آفرینش کامل

خورشیدوار، ایستاده به درگاه.

نامش،

ظهور زهره در آفاق عشق

مهرش،

ص: 80

فروغ سرمدی دلهاست

با ابر مهربانی دستانش

بانوی آب

در لحظه های آبی رویاست

آئینه ی کرامت دریاست.

او،

والاترین امیره ی گلها

در وسعت مدائن روحانی است

شعر شرف

بر سینه ی کتیبه ی تاریخ

اسطوره ی شگفت طهارت

منظومه ی فضایل انسانی است

گهواره ی دو شیر شجاعت

در جنگل ستاره و خنجر

باران شامگاهی،

بر گسترای مزرعه ی کهکشان

آموزگار صبح،

ص: 81

در پاکی و صفاست

بانوی باستانی دلها،

آمیزه ی تعقل و پرهیز

معنای زن،

در مکتب مبارک قرآنی است.

با او سخن جز با وضوی اشک، مگویید

وز او نشانه ای

جز در جهان ساکت و خاکستری خواب مجویید

کان نخل رنجیده، و آن سرو سوگوار

از مرگ ارغوانی خورشید-

تعبیر صادقانه ی اندوه

در شعر ناتمام جوانی است،

بانوی بانوان

برج بلند و سبز رهایی

از خاک و خاکیان

معراج نور از پهنه ی زمین تا عرش آسمان

ص: 82

صابر همدانی

قبله ی آدم

چه خرم می وزد باد بهاری از دامن صحرا

عبیر آمیز و نکهت بیز و عشرت خیز و بهجت زا

کنار جویباران رسته هر سو نو گلی از گل

سپید و آبی و زرد و بنقش و نیلی و حمرا

به پیرامون هامون می زند گلهای گوناگون

ره گبر و مسلمان و مجوس و کافر و ترسا

جلوس نو عروس گل، بود در حجله ی گلبن

مصفا و چمن آرا و روح افزا و غم فرسا

کنار جوی، زنبق داده و رونق باغ را الحق

ز شبنم صبحدم بر گوش مریم لولو لالا

ص: 83

به هر جا شد گهرافشان سحاب از دیده ی گریان

روان گردید جوی و چشمه و رود و شط و دریا

چو شبنم روی گل شوید، صبا راه چمن پوید

رخ گل بوسد و بوید، به یاد وامق و عذرا

به باغ اندر نگر زریون (1) به سر بنهاده طشت زر

که چون خورشید محشر هست یک نی از زمین بالا

چرا از لاله و نرگس نمی پرسند اهل دل

که اندر دستشان آیا که داد این ساغر و مینا؟

عجب نبود اگر لاف کلیمی می زند بلبل

که گلبن آتش طور است و گلشن سینه ی سینا

ترا پیوسته می خواند به سیر گلشن وحدت

دهان غنچه ی خاموش و بانگ بلبل گویا

در این فرخنده فصل بهجت افزا، به که بگذارم

قدم از گلشن صورت به سیر گلشن معنا

در آن گلشن چو دیگر بلبلان رطب اللسان گردم

به پای گلبنی کز آن گل توحید شد بویا

ص: 84


1- 11. سبحان الذی اسری: آیه «1» از سوره ی اسری: «پاک و منزه است خداوندی که شب هنگام بنده ی خود را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی سیر داد».

مصفا گلبن باغ رسالت، دوحه ی (1) عفت

ضیا افزای افلاک جلالت، زهره ی زهرا

خدیجه دختر پاک خویلد را جگر گوشه

که شد از یمن مولودش جهان مرده دل، احبا

صفای قلب احمد، روشنی بخش دل حیدر

شفیعه ی روز محشر، فاطمه، صدیقه ی کبرا

ز فیض مقدم این آیت قدسیه، تا محشر

بنازد بر فلک یثرب، ببالد بر سمک بطحا

نبی، صدیقه و خیر النسا، فرمود در شانش

زهی زان منطق شیرین، خهی زان گفته ی شیوا

زکیه، مطمئنه، راضیه، مرضیه، قدسیه

که حیدر گفت در وصفش، بتول و نخبه و عذرا

به هنگام عبادت، آستانش قبله ی آدم

به وقت عرض حاجت، آستینش در کف حوا

گرش خدمت قبول افتد، کنیز مطبخش مریم

ورش عز وصول افتد، غلام درگهش عیسی

ص: 85


1- 7. دوحه: درخت تناور.

صبا از دور باش عصمتش همواره سرگردان

سها (1) از کور باش عفتش در روز ناپیدا

وجودش رابط وحدت میان احمد و حیدر

چو حسن سرمدی ما بین عقل و عشق بی پروا

قداست جفت با نامش، ملایک طایر بامش

یکی می باشد از خدام او اندر جنان لعیا (2) .

به زیر گنبد اخضر، دگر چون احمد و حیدر

که آرد اینچنین دختر؟ که دارد جفت بی همتا

مگر تا دور احمد کور سیر قهقرا گیرد

که زهرایی ببیند بار دیگر دیده ی بینا

وگرنه تا قیامت سال و ماه و هفته و ساعت

اگر جویی نبینی مثل و مانندش دگر اصلا

به دامن پرورد زهرای دیگر مادر گیتی

اگر گنجد درون جوز روزی پیکر جوزا

ببخشا بر من ای خاتون، محشر، گر که نتوانم

ز نوک خامه سازم در ثنایت چامه ای انشا

ص: 86


1- 8. سها: ستاره ای کوچک در دب اکبر.
2- 9. لعیا: دایه ی حضرت امام حسین و خدمتگزار حضرت زهرا.

مگر مدحی که باشد در خور شأنت کسی داند؟

مگر عقل بشر پی بر مقامت می برد؟ حاشا

تویی ناموس داور، به که باشد مادحت حیدر

که وصف قاف (1) را باید شنید از منطق عنقا

تو را شاید که حق مداح باشد، ورنه در مدحت

چه گوید قطره؟ گیرم باشدش سنخیت دریا

من و مدح تو؟ خاکم بر دهان ای بضعه ی احمد

من و وصف تو؟ مهرم بر زبان ای نو گل طاها

در آن خلوت که ایزد شمع توصیف تو افروزد

کرا قدرت که با پروانه بگذارد قدم آنجا؟

فدک را آنکه بگرفت از تو، غافل بود زین معنی

که می باشد طفیل هستیت دنیا و مافیها

تو را در روز محشر می شناسند آن سیه رویان

که غیر از ذیل پاکت نیست کس را عروه الوثقی

سزاوارت اگر مدحی ندانستم، دعا دانم

دعا از من، اجابت از خدای عالی اعلی

ص: 87


1- 10. قاف: کوه قفقاز که به افسانه گویند محیط بر زمین است و جای عنقا.

بود تا فرض بر حجاج طوف کعبه در گیتی

بود تا آیت معراج سبحان الذی اسری (1) .

بهار عمر انصار تو ز آسیب خزان ایمن

نهار بخت اغیار تو، همرنگ شب یلدا

ماتم زهرا

ابتدا گر، دم ز بسم الله زنم برجاستی

چونکه بسم الله هر جا اول طغراستی

بعد بسم الله، دم از نعت محمد می زنم

آنکه چشم عالم امکان از او بیناستی

دیده ی دل را منور کن ز نور روی او

کاو فروزان ماه برج لیله الاسراستی

بعد احمد گر کنم مدح پسر عمش، رواست

چون به عون اوست نطق من اگر گویاستی

کی تواند کس کند مدح علی مرتضی؟

ز آنکه مداحش به قرآن ایزد داناستی

ص: 88


1- 11. سبحان الذی اسری: آیه «1» از سوره ی اسری: «پاک و منزه است خداوندی که شب هنگام بنده ی خود را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی سیر داد».

گرید الله فوق ایدیهم به قرآن خوانده ای

گو، که غیر از مرتضی این رتبه را داراستی؟

وصف او در کثرت و وحدت نشاید کرد، زانک

وصفش اینجا لا تعد آنجا و لا تحصاستی

من نمی گویم که: مدح مرتضی کار من است

قطره را کی قدرت توصیف از دریاستی؟

اینقدر دانم که از بهر توسل در هموم

عبد را هر جا گشاد کار با مولاستی

هرچه هستی باش ای دل، خیره و خودسر مباش

خودسری کی شیوه ی سلاک (1) ره پیماستی؟

فاش گویم: دست بر دامان صاحبخانه زن

چند روزی را که مهمان اندرین دنیاستی

کیست صاحبخانه غیر از مرتضی زوج بتول؟

گر که نشناسی تو صاحبخانه را، اعماستی

دست دل را زن به دامان ولای مرتضی

خاصه در این مه که ماه ماتم زهراستی

ص: 89


1- 12. سلاک: رهروان طریق معرفت.

نام زهرا در میان آمد، چسان من بگذرم

از بیان حال زار او که غم افزاستی؟

میرسد بر گوش دل اکنون نوای ناله اش

در سخن با جانشین خسرو بطحاستی:

کای پسر عم، ساعتی بنشین که مرغ روح من

میل پروازش به سوی گلشن عقباستی

آخر عمر من آمد، اول رنج تو شد

زین الم دانم که روزت چون شب یلداستی

ساعتی بنشین و سر کن گریه و حالم ببین

بر وصایایم بده گوش ارچه جانفرساستی

اولا، بر من حقوق خویشتن را کن حلال

چون مرا صهبای مرگ الحال در میناستی

یا ابن عم، بسیار زحمت ها کشیدی بهر من

دیده ی من از الم های تو خون پالاستی

چون که بگذشتم از این دنیای فانی یا ابن عم

نهش من بردار در شب، گر تو را یاراستی

شب خودت غسلم ده و تدفین کن و بر خوان نماز

چون شوند این قوم اگر آگاه، نازیباستی

ص: 90

چون تو می دانی پسر عم، بعد بابم در جهان

شکوه ها بر لب مرا زین فرقه ی اعداستی

ثانیا، جان تو و جان حسین و هم حسن

دل مرا از داغشان چون لاله ی حمراستی

زینب و کلثوم را بنما نوازش بعد من

کز غم ایشان تو دانی خاطرم شیداستی

خود کجا بودی تو یا زهرا به دشت کربلا

تا ببینی نور عینت بی کس و تنهاستی؟

خود کجا بودی که تا بینی ز فرط تشنگی

ز اهل بیتش العطش بر عالم بالاستی؟

خود کجا بودی که بین نوجوانانش تمام

همچو بسمل غرقه خون زان قوم بی پرواستی

خاصه در آندم که اصغر را به روی دست خویش

برد و گفت: ای قوم دون، این حجت کبراستی

قطره ی آبی دهیدش آخر ای بی دین سپاه

کز شرار تشنگی در حال استسقاستی

ص: 91

ص: 92

بی فتوت مردم! آخر این صغیر بی گناه

آتشش از تشنگی هر لحظه بر اعضاستی

با وجود آنکه باشد آب کابین بتول

کامیاب از آن وحوش و طیر این صحراستی

پس چرا از اهل بیت من ز فرط تشنگی

تا ثریا از ثری بانگ عطش برپاستی؟

بیش از این زین قصه ی جانسوز «صابر» دم مزن

گرچه طبعت در رثا چون بحر گوهر زاستی

ص: 93

محمد فکور صفا «فکور»

جواد العالم العقلیه

برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

عقل کل اول ظهور باری است

وان ظهور اندر موالی جاری است

عقل رزق روح و جان اولیاست

قاسم الارزاق شخص مرتضی است

چونکه ظرف جان زهرا کامل است

عقل کل را در پذیرش شامل است

حضرتش مشکات نور عقل شد

تا که نور از او به عالم نقل شد

ص: 94

او جواد العالم العقلیه بود

جود حق را مظهر او شد در نمود

آری آری او بود شمس الشموس

منبسط زو گشت عقل اندر نفوس

سالک راه علی او شد نخست

زین سبب او جز رضای حق نجست

با علی هم رای و هم اوصاف بود

نقد جانش را خدا صراف بود

در لباس زن هویدا شد، ولی

یازده انوار زو شد منجلی

شمس مطلق خود ولی الله بود

آسمان عشق را او ماه بود

چارده نور از یکی مبدا بتافت

هر یکی از دیگری این نور یافت

روشنی از شمس مطلق می گرفت

گر به خوانندش ولی نبود شگفت

بر وراثت نیست این قانون حق

هر یکی زیشان ولی اند از سبق

ص: 95

قالب تنشان بود از هم جدا

جمله یک روحند و مبداشان خدا

و علی الجوهره القدسیه

برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

جوهر قدسیه بود آن پاک جان

پاک از آلایش خیل زنان

ذات زهرا منشا تاثیر شد

کیمیای عشق را اکسیر شد

گر نبود او، در خفا می ماند عشق

با خود اندر پرده حق می راند عشق

قابل جمع فیوضات حق اوست

از جهاتی از آب خود اسبق اوست

چون ولی الله اعظم فاعل است

پر فیوضات ولی او قابل است

ص: 96

در مثل حوای روحانی است او

منشا و مبداء انسانی است او

خاتمت را حق نمود آباد از او

چون همه خیل امامان زاد از او

عشق را یک سوی باید قابلی

جز خدا نبود مر او را فاعلی

پس همه تاثیر از حق است حق

شد معانی حائل ای رب الفلق

پرده داری کن که ستاری تر است

راز دل گر بشنود تن بر هبا است

ما گروه بی دلان جمله تنیم

کی توان بر اصل این معنا، تنیم (1) .

چون معانی فوق استعداد ماست

حضرتش از دید جانها در خفاست

قدر آن انسیه شد مجهول از آن

که ندارد هیچ کس از او نشان

ص: 97


1- 13. تنیم: مراد عدم توانائی است.

در تعین گرچه او انیسه است

ذات پاکش جوهر قدسیه است

صوره النفس الکلیه

برداشت و تفسیری است از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

وجه زهرا نفس کل شد در مثال

معنی ذاتش نگنجد در خیال

بد ولی الله اعظم عقل کل

هم بد او هادی عشق اندر سبل

منشا انوار بود آن نور پاک

ذات او بیرون بد از این آب و خاک

حضرت انسیه ظرف نور بود

در قبول فیض حق مجبور بود

حق به ذاته در ولی شد منجلی

او قبول فیض کرد است از ولی

ص: 98

تا از او انوار بر عالم رسد

نوری از او بر دل آدم رسد

چون همه اشیاء عالم زوج شد

یک به پائین وان دگر بر اوج شد

این ولی گردید اناث و آن ذکور

شد به عالم پخش، از این زوج نور

حضرتش ام الامامین است فرد

زین سبب در جمله کونین است فرد

یازده آئینه از او نقش گیر

هر یکی زیشان جهانی را امیر

تا ابد این نور ساطع باقی است

چون که نور حق همه اشراقی است

فیض حق را نیست وقفه در ظهور

منشا نور است تا دهر الدهور

فیض مطلق را چو می یابد سبب

گشت زهرا معطی (1) این نور رب

ص: 99


1- 14. معطی: عطا کننده و بخشنده.

بضعه الحقیقه النبویه

برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

بس خبر از خلق عالم در خفا است

که عیان در پیش چشم مصطفی است

اصل معنای نبی آگاهی است

هرکه جزئی نیست زان کل واهی است

چون خبردار است کل از اصل کل

می تواند گشت خاتم بر رسل

کل عالم درج در فرقان اوست

وان زکیه پاره ای از جان اوست

خاتمیت را شجر دان و آن شجر

گشت از اولاد زهرا بارور

بود زهرا جزئی از کل رسول

نیست آن شمس حقیقت را افول

ص: 100

نور این شمس و لا اشراقی است

تا ابد آثار زهرا باقی است

خود عیان نور حقیقت بود او

چونکه بر نورانیت افزود او

جزو و کل اینجا ز معنی دور بود

چارده آئینه و یک نور بود

جان زهرا ظرف این انوار گشت

عشق را او منشا آثار گشت

نقش بگرفت از ولی الله او

کز رموز عشق بود آگاه او

عشق خود تنها نمای حق بود

عصمت الله خود از او مشتق بود

گرچه او جزئی است از جسم رسول

ام اب شد جان زهرای بتول

چون ولایت از نبوت اسبق است

ام اب خوانند اگر او را حق است

ص: 101

مطلع الانوار العلویه

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

مطلع نور علی زهراستی

گرچه از این وصف خود والاستی

آن همه انوار نوری واحدند

چارده آئینه و یک شاهدند

مبتدا و منتهی بر هر اساس

لازم است اما مکن بر حق قیاس

حق مبرا ز اول و آخر بود

چونکه خود بر خود به کل ظاهر بود

مطلع الانوار یعنی آن ظهور

کو پدیدار است از الله نور

مظهر نور خدا ذات ولی است

هم در احمد هم علی آن منجلی است

ص: 102

جسم پاک شخص زهرای بتول

گرچه خود جزئی است از کل رسول

لیک نورش مطلع نور علی است

چونکه زهرا در مقام قابلی است

قابل است او تا از او زاید امام

نکته اینجا ختم گردد والسلام

جزء جزء نور کل متقین

از امامانست از مجرای دین

پس بود اصل هدایت از خدا

مجری لب هدایت مرتضی

زاده گانند این امامان ای همام

زان زکیه کو بود ام الامام

نور بعد از او به عالم پخش شد

هر کسی را قسمی از او بخش شد

ای خوش آنکو نور از این معصومه یافت

چون بسان ماه بر عالم بتافت

ص: 103

عین عیون الاسرار الفاطمیه

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

جز خدا از سر سر آگاه نیست

جز ولی کس مظهر الله نیست

حق بود مستجمع جمع صفات

جز ولی نگرفته از حق این برات

سر سر مرتضی زهراستی

در تجلی از همه اجلاستی

در قبول او منشا اسرار شد

چونکه از او پخش این انوار شد

مجتبی خود سری از اسرار بود

او نخستین نور از این انوار بود

پور ثانی حیدر آن حسین

پخش کرد آن نور را در عالمین

ص: 104

حضرت سجاد شد نور العباد

باقر العلم آن ولی، نور رشاد

جعفر بن صادق آن ماه تمام

کرد اندر علم و حکمت اهتمام

موسی کاظم که زیبش عشق بود

مستقیم از حق نصیبش عشق بود

هشتمین نور از نخستین نور عشق

بود روشن تر ز نور طور عشق

بعد از آن تابید تا نور تقی

گشت نور دیده ی هر متقی

وان دهم نور هدی باب الحسن

گشت نور عشق حق را ممتحن (1) .

عسکری مجموعه ی آیات شد

عشق را هم منشا و مرآت شد

چونکه باید از وی آید در ظهور

مهدی قائم الی دهر الدهور

ص: 105


1- 15. ممتحن: امتحان شده، آزموده شده.

الناجیه المنجیه لمحبیها

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

ای مسبب خود گواه خود شوی

هسته را خود کاری و خود بدوری

جلوه گه بر گل کنی تا بلبلان

گرد او آیند روزان و شبان

گه کنی شب را فروزان همچو روز

از جمال اختری گیتی فروز

مصطفی را شمع هر محفل کنی

تا از آن مجرا نظر بر دل کنی

هم تو خود سازی علی را لب لب

تا بسازی مردمی اخلص ز حب

از طریق حب زهرای بتول

میکنی عذر گنه کاران قبول

ص: 106

همچنان کز اختلاط ماء و طین

جسم آدم ساختی بس نازنین

هر که جانش شد عجین با مهر دوست

مغز گردد گرچه باشد جمله پوست

ای مبدل کرده نار آذری

بر گل و ریحان، تو از گل بهتری

چیست یا رب حب زهرای بتول

کین چنین افتد به درگاهت قبول

که ببخشایی و رحمت آوری

وز بدی ها جمله را سازی بری

هم سبب ساز و لطیفی بنده را

باب بگشا باب بگشاینده را

حق آن زهرای اطهر ای لطیف

نار شهوت در دل ما کن خفیف

تا ز جان، ما خادم آن در شویم

عصمتش را تا همه مظهر شویم

ص: 107

ثمره شجره الیقین

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

از شجر مقصود حق باشد ثمر

گرچه خود اصل است اصل آن شجر

سیر کامل ز ابتدا تا انتها

هست حد فاصل خلق و خدا

سیر در راه حقیقت داشتن

کی بود اصل فضیلت داشتن

خود فضیلت اصل دیدار حق است

جلوه ی او چون در اشیا اسبق است

اسبق بالذات ذات باری است

جلوه ی او در مجاری جاری است

طالبی کز ابتدا حق جوی گشت

او به مقدار یقین ره پوی گشت

ص: 108

این یقین خود اصل راه است ای زکی

بی یقین بر حق نگردی متکی

گر مزکی گشتی از غیر خدا

آن زمان یابی به دل خیر خدا

خیر بالذات است رویاند شجر

هم به خیر خود دهد او را ثمر

آن شجر خیر است اصلش مصطفی

ثابت است و میوه اش ام الهدی

اصل آن ثابت بود در آسمان

مصطفی شد مظهر آیات آن

مصطفی بود آن شجر، زهرا ثمر

شد ثمر تفصیل آن والا شجر

هم ثمر بود و ثمرزا فاطمه

زین سبب گردید والا فاطمه

تا قیامت برقرار است این ثمر

چون خدا رویاند اصل آن شجر

ص: 109

سیده نساء العالمین

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

سید کونین تا همسر گزید

آن که بود از جمله والاتر گزید

شمس ایمان روبرو با ماه شد

نقد آن را مه ز جان دلخواه شد

روشنی بگرفت از آن شمس دین

زین سبب گردید ام المومنین

مام زهرا یعنی آن بانوی راد

باب رحمت بر همه عالم گشاد

جبرئیل آورد سیبی از بهشت

سیب بود آن نطفه ی نیکو سرشت

تا تناول کرد آن سیب از صفا

نطفه ی زهرا گرفت از مصطفی

ص: 110

نور از این دختر به عالم پخش شد

قسمی از آن هم به مادر بخش شد

این سیادت را که دخت از حق گرفت

مام اگر سهمی برد نبود شگفت

آیت الکبرای اکبر بود او

قدر بر خیل زنان افزود او

سید و انسیه الحور است او

در سیادت از همه والاست او

نیست والاتر از او در عالمین

این شرف بس کو بود مام حسین

یازده آئینه از او نقش گیر

هر یکی زیشان جهانی را امیر

او بزرگ بانوان عالم است

بلکه در معنا روان عالم است

جسم عالم را روان شد فاطمه

بلکه جان جان جان شد فاطمه

ص: 111

فی تعین الانسیه

برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

جوهر قدسیه آن بنت رسول

ذات تنزیه است و هم اصل الاصول

نفس کلیه مر او را صورت است

رحمت اندر رحمت اندر رحمت است

هست در ذات او مجرد از حدود

در ظهور انسیه آمد در وجود

گشت زن تا زوجه ی حیدر شود

آن صدف تا منشا گوهر شود

یازده گوهر از او آمد پدید

شد مؤید زو پدید آمد معید

او همه جان بود و جانها زنده ساخت

تا ابد او عشق را پاینده ساخت

ص: 112

او بود مشکات، نور عشق را

بلکه آتش بود طور عشق را

عشق را آئینه ی آیات شد

جلوه گر در یازده مرآت شد

زاد اگر دختر به از هر مرد بود

آری آن بانوی عالم فرد بود

زین اب و فر مادر بود او

نهضت آرای برادر بود او

آن قیام حق از او بنیان گرفت

عشق از او در کربلا سامان گرفت

مظهر حق شخص زهرای بتول

کرد اندر کربلا او را رسول

تا بخواند خطبه ای بر خلق نیز

تا برانگیزند بهر رستخیز

ص: 113

المعروفه بالقدر

برداشتی و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

عشق حق در هر دلی مأوا گرفت

کار آن دل در جهان بالا گرفت

آنقدر بالا بگیرد کار عشق

تا نگنجد در بیان مقدار عشق

هر که اخلص گشت اندر حب حق

گوی سبقت می برد از ما سبق

شد هویدا تا وجود فاطمه

گشت حب حق نمود فاطمه

داشت زهرا حب حق را از نخست

زین سبب او جز رضای حق نجست

قدر آن بانو به قدر حب اوست

کاین چنین در قدر شأنش گفتگوست

ص: 114

هست معروف خدا و هم رسول

حضرت انسیه الحوراء بتول

قدر او معروف نزد حیدر است

کنز حق را چون که یکتا گوهر است

هم گهر بود و گهر زا، هم صدف

بحر ایمان یافت از قدرش شرف

گوهر یکتای عصمت اوست، اوست

مبدا و منشای دولت اوست، اوست

دولتی کز حق عطا شد بر ولی

گشت از مجرای زهرا منجلی

قدر او را کس نداند جز خدا

معترف بر قدر او شد مصطفی

او صراط المستقیم است و هدف

هرچه خواهی گو ز قدرش لاتخف

ص: 115

المجهوله بالقبر

برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی است.

معدن اسرار بود آن نور پاک

گنج را باید نهفتن زیر خاک

چشم سر را نیست تاب دید نور

نور او مخفی است تا یوم النشور

ضد به ضد پیدا شود او ضد نداشت

تاب دیدش چشم هر ملحد نداشت

کنز حق را گوهری یکتاستی

بی گمان آن حضرت زهراستی

قدر این گوهر که میداند؟ علی

کاین چنین در کل بر آن شد منجلی

شد علی گنجور و گنجی نغز یافت

شمس ایمان بود و بر آن ماه تافت

ص: 116

شب روان را ماه نورافشان شود

رهنما تا منزل جانان شود

خیل سجیین نمی دانند قدر

ماه را در وقت قرص و گاه بدر

در حیات خویش آن ماه تمام

نورافشان بود در هر صبح و شام

قدرش آن سجینیان نشناختند

زین سبب بر دشمنی پرداختند

مدفنش را کرد مخفی از عنود

وین عمل جز بر رضای حق نبود

گنج خود را کرد مخفی زیر خاک

تا نبیند مدفنش جز چشم پاک

گرچه قبرش از خسان مجهول ماند

یاد او در قلب هر مقبول ماند

ص: 117

قره عین الرسول

نور چشم مصطفی زهراستی

در تجلی از همه اجلاستی

مصطفی را حق دو چشم عرش کرد

نور آن منبسط در فرش کرد

رو بخوان در جامعه بادید دین

تا بیابی نور دین زان محدقین (1) .

چشم هستی چشم جان مصطفی است

ساری و جاری در آن نور خداست

گر نمی شد نور جاری در دو عین

در خفا می ماند کل عالمین

نور حق مستولی اندر هستی است

اندر او پیدا بلند و پستی است

ص: 118


1- 16. محدقین: دیدگان بینا، تیز نگرنده و احاطه کننده.

هست چشم مصطفی مشکات او

نور حق تابیده در مرآت او

شخص احمد هست مشکات هدی

حضرت زهراست مصباح الدجی

نور از آن مصباح بر عالم رسید

لب ایمان گشت در عالم پدید

شاخص آن لب لب، لب علیست

هیچ می دانی اولو الالباب چیست؟

یازده فرزند او از فاطمه

گشت مر عرش خدا را قائمه

قرت عین نبی خود نور زاست

نور او سرمنشا نور هدی است

نور حق را هیچ گه سرپوش نیست

نور احمد زین سبب خاموش نیست

این امامان نور پیدای حقند

جمله جنب الله و نور مطلقند

ص: 119

الزهراء البتول

برداشت و تفسیری از مناقب منسوب به محیی الدین ابن عربی.

نور حق از چهر زهرا ظاهر است

چونکه انوار ولی را مظهر است

حق کند انشاء نور ذات را

نک ولی ظاهر کند آیات را

آیت الکبرای سبحان اظهر است

هم مطهر هم طهور و اطهر است

اطهر بالذات ذات کبریاست

حضرت زهرای اطهر زو نماست

در مقام عصمت اللهی ولی است

وین صفت در جان زهرا منجلی است

او جدا ساز نقم از نعمت است

رحمت اندر رحمت اندر رحمت است

ص: 120

رحمتش سازد جدا جهل از عقول

این بود معنا و مصداق بتول

حق و باطل را جدا ساز او بود

فاصل هر سحر و اعجاز او بود

سحر کی پهلو زند با معجزات

حضرت زهرا بود عین الحیات

جوهر قدسیه بود آن پاک جان

پاک از آلایش خیل زنان

ذات زهرا منشا تاثیر شد

(کیمیای عشق را اکسیر شد)

گر نبود او در خفا می ماند عشق

(با خود اندر پرده حق میراند عشق)

قابل جمع فیوضات حق اوست

(از جهاتی از اب خود اسبق است)

چون ولی الله اعظم فاعل است

(بر فیوضات ولی او قابل است)

ص: 121

سید محمد حسین «شهریار»

راز شب

ماه آن شب خموش و سرگردان

روی صحرا و دشت می تابید

نور غمرنگ و خون پرور ماه

همه جا را نموده بود سپید

دانه دانه ستاره بر رخ چرخ

همچو اشک یتیم می لرزید

خواب گسترده بود خاموشی

بر جهان پرده ی فراموشی

مرغ شب آرمیده بود آرام

چشم ایام رفته بود به خواب

سایه ی نخلها به چهره ی نور

از سیاهی کشیده بود حجاب

ص: 122

باد در جستجوی گمشده ای

چرخ می زد چو عاشقی بی تاب

غرق شهر مدینه سر تا سر

در سکوتی عمیق و رعب آور

می کشید انتظار، خاک آن شب

مقدم تازه میهمانی را

می ربود از کف گران مردی

آسمان همسر جوانی را

آتش مرگ مادری می سوخت

دل اطفال خسته جانی را

مردی آرام لیک آهسته

نوحه گر چند طفل دل خسته

بر سر دوش، جسم بی جانی

حمل می شد به نقطه ای مرموز

همه خواهان به دل، درازی شب

گرچه شب بود تلخ و طاقت سوز

تا مگر راز شب نگردد فاش

نبرد پی به راز شب دل روز

ص: 123

راز شب بود پیکر زهرا

که شب آغوش خاک گشتش جا

راز شب بود بانوئی معصوم

که چو او مردی از زمانه نزاد

هیجده ساله بانوئی پرشور

که سیه کرده چهره ی بیداد

بانوئی کز سخن به محضر عام

ریخت آتش به جان استبداد

بانوئی شیردل، دلیر و شجاع

که نمود از حق خویش دفاع

گرچه زن بود لیک مردانه

از قیام آتشی عظیم افروخت

شعله ای برکشید از دل خویش

که سیه خرمن ستم را سوخت

درس احقاق حق و دفع ستم

به جهان و جهانیان آموخت

مردم خفته را ز خواب انگیخت

آبروی ستمگران را ریخت

ص: 124

آرزوی گمشده

برداشتی از سخنان علی (ع) بر تربت پاک حضرت فاطمه زهرا (س).

ای روی دلفروز تو شمع شبانه ام

شد بی فروغ روی تو تاریک خانه ام

ای آرزوی گمشده، زهرا کجاستی؟

تا بنگری فغان و نوای شبانه ام

ای بنت سید قرشی در فراق تو

از دل هزار تیر بلا را نشانه ام

بعد از تو خیر نیست به قاموس زندگی

ترسم که طول عمر شود در زمانه ام

در تنگنای تن شده محبوس روح من

ای کاش مرغ جان بپرد ز آشیانه ام

زهرا، تو رفتی از غم و محنت رها شدی

من بی تو چون پرنده ی گم کرده لانه ام

ص: 125

بعد از تو درد دل به که گویم که همچو تو

باشد شریک درد دل محرمانه ام؟

پروانه وار بال و پرم سوخت العجب

کس با خبر نشد ز شرار شبانه ام

زهرا، چرا جواب علی را نمی دهی؟

ای با خبر ز سوز عاشقانه ام

اندر حیات عاریه شرمنده ام ز تو

تا دیده ام فتد به «در» و آستانه ام

بر حق خود قسمت بگذر از علی

بس جور روزگار کشیدی به خانه ام

از تازیانه، ساعد سیمین تو شکست

دلخسته من هنوز از آن تازیانه ام

از بهر گریه در غم هجران تو بس است

رنگ پریده ی حسنینت بهانه ام

گه بر سر مزار تو آیم به خانه، گه

بهر تسلی دل زینب روانه ام

جز دانه های اشک تر و لخت های دل

بر مرغکان تو نبود آب و دانه ام

ص: 126

سپیده کاشانی

رایت توحید

ریشه ی سبز امامت پا گرفت

گل به دامان خدیجه جا گرفت

تا شود همراه و همراز پدر

تا شود یار علی (ع) در هر گذر

تا خدا بر ما سوی بنشاندش

تا پدر «ام ابیها» خواندش

تا که در دامان شهادت پرورد

رایت توحید بر ما بسپرد

تا که گوید عشق حق بی انتهاست

با شهیدان زمزم خون خداست

ص: 127

عشق و تقوی را به هم آمیخته

و آن دو را در جان زهرا (س) ریخته

نور زهرا سرکشید از آسمان

کور شد ز آن دیده ی ناباوران

سید زن های عالم رخ نمود

داشت آن مه عشق حق در تار و پود

در گریبانش شمیم «احمدی»

ارمغانش بود صبح سرمدی

بر زنان آزادگی آواز کرد

قفل زنجیر حقارت باز کرد

گوئیا خورشید از آن خانه تافت

زن پس از آن جلوه ای جاوید یافت

رایت آزادگی افراشت او

بذر گلهای شقایق کاشت او

(سوختن با ساختن آمد قرین

گشت محنت با تحمل همنشین) (1) .

ص: 128


1- 17. از عمان سامانی.

ما همه پروانه در پیرامنش

ای «سپیده» دست ما و دامنش

تا بتابد مهر مستور از نهان

تا شکوفد گلشن گلهای جان

آه... زهرا جان ز گل گردد تهی

این گلستان، گر تو ما را وانهی

بهاران در حجاز

در شبی ظلمانی و اندوه بار

لحظه ها می آمد از ره سوگوار

سرزمینی بود و شب فرمانروا

دردها بسیار، اما بی دوا

خاک گلهایش گیاه درد بود

صبح دیده ناگشوده می غنود

می شکفت ار نو گلی بر شاخسار

باغبان را اشک حسرت بُد نثار

ص: 129

زآنکه آن گل سرنوشتش مرگ بود

شاخه را حاصل تنی بی برگ بود

مرگ گلها بود در طغیان جهل

ناخدای ظلم، کشتی بان جهل

مهر خونین، خاک تفته، کوه داغ

فصل فصل رویش گلهای داغ

غنچه ای چون لب به خنده می گشود

دست خون ریز خزانش می ربود

ناگهان آمد بهاران در حجاز

شد گلی بر شاخسار وحی باز

چشمه ای از نور جوشیدن گرفت

گشت جاری و خروشیدن گرفت

شب پریده رنگ، زان سامان گریخت

ساغر شام سیه بر خاک ریخت

شد زمان گهواره ی میلاد نور

صبح آمد زرفشان از راه دور

نوگل باغ نبوت باز شد

مهر با مه همدل و همراز شد

ص: 130

اختر تابنده ی دامان وحی

رخ نمود از شرق بی پایان وحی

در رسید از جان جانان این ندا

سوی آن عاشق که بُد رمز آشنا

کای محمد (ص) کوثرت بخشیده ایم

مهر و مه در طالع او دیده ایم

کوثرت در قرن ها جاری شود

مظهر عشق و وفاداری شود

پاکی از او چشمه سار آموخته

شمع سان از عشق «ما» افروخته

ما به او عاشق شویم و، او به ما

خلق گویند اوست محبوب خدا

جان عاشق، جسم پر دردش دهیم

سینه ای بس عشق پروردش دهیم

کز پریشانی به رسم عاشقان

شهره گردد نام او اندر جهان

روشنی بخشد دلت دیدار او

گسترد حق در جهان، اشجار او

ص: 131

(جلوه ی معشوق شورانگیز شد)

ساغر عصمت از او لبریز شد

مهر، مه را همچو جان در بر گرفت

آفرینش شوکتی دیگر گرفت

عرشیان با حمد و تهلیل و سرور

گرد آن گل آمدند از راه دور

چشم صحرا این عجب کی دید بود

در زمین عطر خدا پیچیده بود

نام او را مصطفی (ص)، زهرا (س) نهاد

آن مه از گردون فراتر پا نهاد

ص: 132

سنگر و صحرا

ای رهرو عشق نور زهرا (س) با تست

نوری که بهر سنگر و صحرا با تست

محبوب خدایی به محمد (ص) سوگند

اینگونه که جزر و مد دریا با تست

ص: 133

محمدعلی فروغی «ذکاء الملک»

غمخوار علی بتول عذرا

ای طالب نزهت و تماشا

باری بگذر ز باغ و صحرا

صحرا خوش و باغ نیز باشد

ماهی دو سه خرم و مصفا

لیکن نه به آن صفا که بینند

صاحبنظران به چشم بینا

در خلوت عارفان واله

در حلقه ی عاشقان شیدا

حلقه نه، حدیقه ی ریاحین

خلوت نه، خزینه ی گهر زا

ص: 134

بازآ و ببین که تا بدانی

در این چمن نشاط افزا

بر جای شقایق از حقایق

گلهای معطر است و بویا

ازهار (1) معارف و معانی

انوار حروف و علم اسما

روحی و چه دلفروز روحی

چون گوهر عقل عالم آرا

نه رنگ و نه بوی و هر چه خواهی

در لحظه ی ترا شود مهیا

در گلشن این چنین چو باشی

فردوس نمی کنی تمنا

فارغ گردی ز رنج و راحت

یکسان بینی به زشت و زیبا

چند این هوس و هوا که هیچ است

از هیچ نمی شوی شکیبا

ص: 135


1- 18. ازهار: شکوفه ها.

پیری و هنوز همچو طفلان

لوزینه (1) طلب کنی و حلوا

جود است و سجود زینت مرد

مردی، چه کنی پرند و دیبا

هر ذره ز مهر دوست سرگرم

تن سرد تو هم چنان که حربا

افتاده به عجز و ناتوانی

شرمی است ز مردم توانا

مستوره نه ای و پا شکسته

از خانه ی جهل نه برون پا

چون باز بود در عنایت

از رفته سخن مگو و بازآ

زنهار مباش از زنان کم

کاری که ببایدت بفرما

مردان نکنند جا به پستی

گیرند زنان چو راه بالا

ص: 136


1- 19. لوزینه: نوعی شیرینی که با مغز بادام و پسته و گلاب و شکر درست کنند.

آن به ز زنان بود که دارد

مردانه به صدر مردمی جا

بهتر ز هزار مرد نادان

آن زن که عقیله است و دانا

از جنس دوگانه گر بپرسی

دانا گوید جواب و کانا (1) .

زن با همه رفعت و مزیت

هر مرد نشد مقدم، الا

آن زن که سرای شاه مردان

زو گشت سماء عالم ما

ام السبطین، دخت احمد

غمخوار علی، بتول عذرا

زهرا که کنیز حضرت اوست

صد زهره ی تابناک زهرا

آن مشرق از هر دو نیر

آن مطلع انور دو بیضا

ص: 137


1- 20. کانا: ابله و نادان.

آن مایه ی احتشام یثرب

آن علت احترام بطحا

با اختر او مبین به گردون

با گوهر او مگو، ز دریا

پنهان خود و آسمان قدرش

هر روز چو آفتاب پیدا

گر او ننهد قدم به محشر

فردا، که؟ شود شفیع فردا

او پرده ی عفو اگر نپوشد

رسوا گردیم جمله، رسوا

با ریشه ی چادر عفافش

اندیشه ام از گناه حاشا

ایزد بخشد همه کبایر

لطفش چو کند به عفو اِنها (1) .

در نقد کمال، فضه ی اوست

از جمله ی نقص ها مبرا

ص: 138


1- 21. اِنها: رسانیدن پیغام و ابلاغ حکم.

ماهیت وی که نور محض است

لامع سازد وجود اشیا

آزرم گل و حریم گردد

بیند اگر او به خار و خارا

جبریل امین نمی شناسد

اندر ره خدمتش سر از پا

ای سیده ی نساء عالم

در عالم خاص قدس یکتا

ای نسل تو فر جمله اخلاف

ای کفو (1) تو فخر جمله اکفا (2) .

ای مادر آن کسان که هستند

آرایش امهات (3) و آبا (4) .

حوا سبب هبوط آدم

آسوده نشد ز شرم اغوا

ص: 139


1- 22. کفو: مثل و نظیر و مانند.
2- 23. اکفاء: نظایر و همانند.
3- 24. امهات: مادران.
4- 25. آبا: پدران.

تا آمدی و ز کرده ی خود

کردی تو سفید روی حوا

مملوکی و ملکی از جنایت

بوده است و بود بهشت و حورا

با کوی تو کم زنم ز جنت

آنجاست کجا چو هست اینجا

هر شام ستاره بار باشد

بر تربت تو سپهر مینا

بر قبه ی تو همی برد رشک

این گنبد زر نشان خضرا

مشتاق بقیع و مرقد تو

آید چو نهد قدم به بیدا (1) .

یک گام ز هند تا سمرقند

یا گام به روم از بخارا

تا خواجه بود مطاع (2) خادم

تابنده بود مطیع مولا

ص: 140


1- 26. بیدا: صحرا، بیابان.
2- 27. مطاع: کسی که مردم از او فرمانبرداری و اطاعت کنند.

مولا باشند زادگانت

عالم همه بندگان آنها

افزون گردد به نور توفیق

ما را به ولای تو تولا

و آن کس که معاند تو باشد

زو جمله جهان کند تبرا

از بهر ثنای تو «فروغی»

خواهد ز خدا زبان گویا

ص: 141

غلامرضا مرادی

آفتاب سرمد

مستوره ی آفتاب سرمد زهراست

مقصود خدا ز بعد احمد زهراست

بانوی شریف بانوان دو جهان

پرورده ی دامان محمد زهراست

همای قله درد

ای آنکه همای قله دردی تو

در خواب سحر ستاره ی سردی تو

پرورده ی دامان رسولی، ز آنروی

در دامن خود حسین پروردی تو

ص: 142

حاج اصغر عرب «خرد»

سرور زنان

مصراع های دوم شعر از حافظ تضمین شده است.

تا با ادب به کوی غمت رو نهاده ایم

روی و ریای خلق به یک سو نهاده ایم

مولود فاطمه است بدین مژده نقد جان

در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

ای بضعه ی رسول خدا، سرور زنان

عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم

تکبیر گوی، افسر شاهان گرفته ایم

ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم

ص: 143

از پهلوی شکسته ی زهرا سر ملال

همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم

پرسی چه؟ حافظ از دل دیوانه ی «خرد»

در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم

قصه ی زهرا

مصراع های دوم شعر از حافظ تضمین شده است.

شکسته قامت موزون سرو بستانش

به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

ز اشک چشم علی می توان نمود ادراک

که دل چه می کشد از روزگار هجرانش

بسوخت جان جهانی حدیث شرح غمش

که خون دیده ی ما بود مهر عنوانش

تن چو برگ گلشن را به خاک گور نهاد

و یا ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

ص: 144

مصیبتی است جگر سوز قصه ی زهرا

که جان زنده دلان سوخت در بیابانش

به بلبل چمن از مرگ گل خبر ندهید

که بر شکسته صبا ز لف عنبر افشانش

شرح غم

مصراع های دوم شعر از سعدی تضمین شده است.

شرح غم جانگداز زهرا

هر جا که نشست خاست غوغا

از اشک روان آن گل ناز

شد سبزه و موسم تماشا

دل زان غم و رنج غرق خون شد

دیوانه ی عشق گشت و شیدا

تا دشت به خون نشسته بینی

برخیز و بیا به سوی صحرا

ص: 145

می گفت علی ز هجر آن گل

خار است نخست بار خرما

تو نور دو دیده ی رسولی

من بی تو خسم کنار دریا

ترسم که به سیلیت نوازند

زنهار مرو ازین پس آنجا

سعدی چو «خرد» بسوز و بخروش

تا می نشوی ز غیر رسوا

می گفت شکسته پهلو از درد

روزی دو برای مصلحت را

راه غم عشق پیش گیرم

دنباله ی کار خویش گیرم

ص: 146

حمید سبزواری

سرای فاطمه

آنچه کرامت خدای فاطمه دارد

جمله مکان در سرای فاطمه دارد

جلوه ی توحید و نور عشق و فضیلت

کلبه ی مهر آشنای فاطمه دارد

گوهر عصمت به حکم آیه ی تطهیر

عاصمه ی پر صفای فاطمه دارد

حجره گلین است و کوچک است و عجب آنک

هست جهانی، چو جای فاطمه دارد

فخر محمد (ص) بس است آنکه به مشکوی

آینه ی حق نمای فاطمه دارد

ص: 147

خانه ی زهراست این و کعبه ی جان است

جان جهان اندرین سراچه نهان است

پایگه عصمت است و جایگه صدق

قبله ی دلهای عارفان جهان است

رشحه ی ایمان تراود از در و بامش

خانه ی علم است و باب علم در آن است

رزم ازین خانه زاد و صلح از آن زاد

دشت قیام است این و شهر امان است

صبغه ی ذلت از این سرای به دور است

شاهد قولم محرم و رمضان است

مهد حسین، گاهواره ی حسن است این

مولد زینب، خدایگونه زن است این

بیشه ی شیران و صفدارن و دلیران

کوی شهیدان لاله گون کفن است این

مدرسه ی طاعت است و مکتب توحید

مصدر نام آوران بت شکن است این

ص: 148

دایره ی حکمت است و محکمه ی عقل

مظهر محراب و دفتر و سخن است این

خاک درش توتیای اهل یقین است

کوی شرف، خانه ی امید من است این

زاویه ی صبر و پهنه ی ظفر اینجاست

ساحل آرام و موج جان شکر اینجاست

کشتی و توفان و ناخدا و خداوند

ورطه و پایاب و راه و راهبر اینجاست

صاعقه ی ابر و نوشخنده ی خورشید

تیرگی شام و پرتو سحر اینجاست

پرسش و میزان و حشر و نشر و مکافات

محتسب و داوری و دادگر اینجاست

طرفه سرایی است در گذرگه انسان

راه جنان و جحیم و نفع و ضر اینجاست

آری، جز حق در این سرا نتوان جست

از در این خانه جز صفا نتوان جست

ص: 149

خانه ی شیر خداست این و در این جا

جز به خداوند آشنا نتوان جست

ای که به کارت گره فتاده جز این در

دست خدا را گره گشا نتوان جست

ای دل اگر در پی رضای خدایی

نقش رضا جز ز مرتضی نتوان جست

خانه خدا اندرین سراست خداوند

آری اینجا به جز خدا نتوان جست

هر که به این خانه راه یافت امان یافت

ملک شرف، شهر علم، گوهر جان یافت

عزت و آزادی و سلامت و امید

سروری و سرمدی و توش و توان یافت

کسوت آزادگی و خلعت اسلام

دولت جاوید و راحت دو جهان یافت

پشت به میراث بانیان ستم کرد

رمز سعادت ازین دریچه عیان یافت

ص: 150

وای به چشمی که کاخ قیصر و جم جست

شاد ضمیری کزین سراچه نشان یافت

هر که در این آستان پناه ندارد

وای به حالش که دادخواه ندارد

قیمت پاکی و مردمی نشناسد

جانب مهر و وفا نگاه ندارد

خانه ی زهرا چو کاخ قیصر و دارا

حاجب و دربان به بارگاه ندارد

روی بدین خانه کن «حمید» که اینجا

رنگ ستم، لکه ی گناه ندارد

«گو برو و آستین به خون جگر شوی (1)

هر که در این آستانه راه ندارد»

ص: 151


1- 28. از حافظ.

حدیث فضل

مهی که چشم مه و ستاره، به خلوت او گذر ندارد

بغیر معمار آفرینش، ز طینت او خبر ندارد

چنان ز عصمت نقاب دارد، که شرم از او آفتاب دارد

صبا به کویش نمی برد ره، خرد ازو پرده برندارد

مسنج با علم و عقل جاهش، که علم و عقلست عذر خواهش

مجو در آئینه ی خیالش، که وهم از آنسو گذر ندارد

عفاف ازو اعتبار گیرد، وقار ازو برگ و بار گیرد

جهان و ایمان و صبر و تقوی، زنی چنین نامور ندارد

صفاش جز مصطفی نداند، وفاش جز مرتضی نداند

بجز خدیجه زنی به دامن، گلی فروزان گهر ندارد

سرور جان رسول رویش، بتول نامش بتول خویَش

که گلبن احمدی جز این گل، طراز بستان دگر ندارد

ص: 152

گلی که دور از طراوت آن، به باغ رضوان گلی نروید

گلی که همزاد رنگ و بویش، نهال هستی ثمر ندارد

گلی علی را جمیله همسر، گلی حسن را ستوده مادر

گل بدامن حسین پرور، نه، گل چنین زیب و فر ندارد

گو است کوثر ز پایه ی او، نشسته طوبی به سایه ی او

ندیده چشمی طلایه ی او، که چشم احسان بدر ندارد

کرانه چشم امید بر در، پی شفاعت به روز محشر

وبال تن آن سراست، آن سر، که شور زهرا به سر ندارد

ذریعه ی محشر است زهرا، به خیر و شر داور است زهرا

گران بود این سخن بر انکو، نگاه داور نگر ندارد

حدیث فضل ترا نشاید، که جز نبی از تو لب گشاید

«حمید» از عهده چون برآید، که بهره ای از هنر ندارد

ص: 153

ص: 154

طلب

روشن نظران راه بین می طلبم

آگاه دلان حق گزین می طلبم

با مهر محمد و علی و زهرا

راهی به دیار عقل و دین می طلبم

ص: 155

علامه محمد صالح حائری مازندرانی

دریای ولای حق

ای جان جهان آرا، جانها به فدای تو

وی روح روان بخشای خاک کف پای تو

وی سر نهان در غیب در حلقه ی نورانی

حق از عظمت بگرفت، این مایه برای تو

وی سلسله اسما جمع از موی افشانت

وی جامعه ی حسنا فردی ز سنای تو

لوح و قلم و کرسی، ظاهر ز ضمیر تو

شمس و قمر و انجم رویش ز ضیای تو

وی نزد حق اندر عرش مهمان عزیز او

تهلیل، شراب تو، تسبیح، غذای تو

ص: 156

روح القدس و جبریل با سر تو نامحرم

حق روی سریر قدس شد پرده سرای تو

ای جلوه تو در عرش افکنده ملائک را

در سجده و می خوانند تسبیح و ثنای تو

وی رمز تو در حامیم در لیله ی قدر آمد

تا امر فراگیرند از تو امنای تو

ای کوکب دری را روی تو فروزنده

صد آیه نو آمد یک پای بهای تو

صد آسیه، صد حوا، صد مریم و صد هاجر

صد موسی و صد عیسی غلمان و امای (1) تو

انسیه حورائی، یا مام دو نوری تو

حور و ملک و انسان عکسی ز لقای تو

جنس تو بود نوعی شد منحصر اندر فرد

فردی چو خدای تو یکتا به خدای تو

یکتا گهر پاک دریای ولای حق

وان میر غضنفر فر کفوی ست برای تو

ص: 157


1- 29. اِمای: کنیزان.

ای تاج کرامت تو بر تارک پیغمبر

وی حله ابراهیم در طی عبای تو

سر تو نگینی بود در دست سلیمان را

کز تخت کشید آصف بلقیس سبای تو

عیسی ز دمت بگرفت روح کلمات الله

موسی زده اندر طور تکیه به عصای تو

زد بوسه محمد چند بر سینه ی پاک تو

تا سر زده از پشتش مهری ز ولای تو

کاری به خدا کردی در راه رضای حق

کافلاک کند گردش در راه رضای تو

تسلیم نمودی تو هر گونه قضای حق

تا گشت قضای حق بر وفق قضای تو

در تاب و شگفتم من کان آتش در چون سوخت؟

ابواب نبوت را در درب سرای تو

خورشید اگر می دید روزی رخ زینب را

شبنم به گل افشاندی از آب حیای تو

ای شافعه ی محشر دل بر مکن از امت

کز ظلم نماند از ما جز لطف و رضای تو

ص: 158

«صالح» زده بر گردن گر طوق عبودیت

فاسد نشود هرگز در ملک هوای تو

ای از شب زلف تو در روز پریشانی

هر عقده شود منحل زان عقده گشای تو

زان سایه که افکنده موی تو به دور عرش

خصمم نتواند سوخت در ظل لوای تو

با مهر تو و باب و شوی و حسنینت ما

باشیم به فضل الله باقی به بقای تو

این خاتمه ی مدحم بس حسن و صفا دارد

صد لولو لالا را بسته به صفای تو

من با رخ دلجویت باز از سر نو گویم

ای جان جهان آرا جانها به فدای تو

قبر زهرا

در مدینه آدم امروز از چه من سیار بینم

نوح بر قبر نبی با کشتی زخار بینم

ص: 159

هم به یثرب از نجف در سیزده ز اول جمادی

تیغ بر کف روی دُلدل حیدر کرار بینم

حمزه را با نیزه ی کوه افکنش سوی مدینه

با هزار افرشته و با جعفر طیار بینم

هم پیمبر سوی قبر و منبر خود بر براقش (1)

روی سر قرآن و گردش انبیا بسیار بینم

شیث و مهلائیل و قینان (2) با صحایف گرد آدم

نزد قبر حضرت پیغمبر مختار بینم

هم خلیل الله ابراهیم را تسبیح گویان

بر سر قبر نبی با دیده ی خونبار بینم

هم کلیم الله موسی با عصای اژدر آسا

روی کف تورات بگرفته در استفسار (3) بینم

ص: 160


1- 30. براق: مرکوبی که در شب معراج پیامبر گرامی بر آن سوار گشت.
2- 31. شیث و مهلائیل و قینان: از فرزندان آدم و از اجداد پیامبر اکرم.
3- 32. استفسار: پرستیدن و جستجو کردن.

در حرم احرام بسته گرد صندوق سکینه (1) .

قبر زهرا در بغل بگرفته در اذکار بینم

عیسی از چرخ چهارم با ملایک نور باران

روی قبر فاطمه ز انجیل گوهربار بینم

حوریان جویای قبرش گشته از لعیا که گوید

در چهل تصویر قبر از کینه ی اغیار بینم

لیک من دانم کدام استی ز بوی گیسوانش

زان هم از رویش به عالم پرتو انوار بینم

گفت لعیا مو پریشان از غمش کرده ملایک

جمله را بر مرقدش با دیده ی خونبار بینم

هاشم و عبدمنافش را و عبدالمطلب هم

سوی زهرا با طبق های گل از گلزار بینم

هم کنانه (2) تیرها اندر کمان بر دشمن دین

هم نزار (3) اندر زره آماده ی پیکار بینم

ص: 161


1- 33. تابوت عهد یا صندوق سکینه: همان صندوقی است که مادر حضرت موسی فرزندش را با آن در نیل رها کرد.
2- 34. کنانه: از اجداد رسول اکرم.
3- 35. نزار: از اجداد پیامبر اسلام.

هم لوی (1) از غصه گردنهای سیمین خم نموده

دور مولانا علی در تعزیت دوار بینم

هم قصی (2) را روی اسب جنگی وی با خزاعه (3) .

از شکست بازوی زهرا بسی افگار بینم

هم حسن گریان و نالان هم حسینش را در افغان

مضطرب از سوء قصد دشمن مکار بینم

هم علی را بر چهل تصویر قبر اندر تکاپو

ذوالفقارا کشیده در تحذیر و در انذار بینم

هم علی را بیقرار اندر میان غسل زهرا

از شکست جنب زهرا از در و دیوار بینم

زینب و کلثوم را سینه زنان و مو پریشان

روی نعش مامشان بی تاب و استقرار بینم

ص: 162


1- 36. لُوی: از اجداد حضرت محمد.
2- 37. قصی: از اجداد رسول الله.
3- 38. خزاعه: فرزند عمر و از اعراب یمن و کلیددار کعبه.

شمس الضحی

از لب لعل تو سخن کیمیاست هم گهر

گر دو نعل تو همه توتیاست در بصر

روی تو را جلوه ی صد آفتاب آب و تاب

بوی تو از عنبر و مشک ختاست خوبتر

و آنکه حق و قدر تو نشناخته باخته

کرم خراطین (1) شده و خُنْفَساست

و آن قد و قامت بدل نخل طور داده نور

زان ید بیضای کلیم و عصاست جلوه گر

عرش برین هم شده زان مد ظل مستظل (2)

نخله ی مریم هم از آن ظل به پاست بارور

ص: 163


1- 39. خراطین: کرمهای بلند و دراز در زمین نمناک.
2- 40. مستظل: جوینده سایه و به سایه پناه برنده.

فاطمه ی زهرا، دخت رسول هم بتول

سیده بر کل رجال و نساست در بشر

فاطمه از نور ازل مشتق است و اسبق است

ختم رسل، احمد، شمس الضحی است و آن قمر

طوبی بافد به ولایش حلل (1) بی خلل

سندس و دیبا به تن اولیاست بی اِبَر (2) .

با زهرا امر شفاعت بدان بی گمان

بر دستش امر شفاعت به پاست بی حذر

هر کس از فضل بتول آنچه گفت دُر بسفت

مدحش بر السنه ی اصفیاست چون گهر

هر که بدان ریشه ی چادر زده است نیک دست

اوست همانسان که مجاب الدعاست (3) مغتفر (4) .

چامه ی من گر به حضور بتول شد قبول

فخر مرا در عرش و نُه سماست بحر و بر

ص: 164


1- 41. حلل: جامه ها و زیورها.
2- 42. ابر: سوزن ها.
3- 43. مجاب الدعا: مستجاب الدعوه، آنکه دعایش قبول شده.
4- 44. مغتفر: آمرزیده، بخشوده شده.

چامه ام ای حجت کبری بتول کن قبول

از تو عمل صحت و عمر و غناست منتظر (1) .

از ما بر آل محمد (ص) سلام تا قیام

لوح و قلم مادحشان را سزاست سیم و زر

ص: 165


1- 45. منتظر: در انتظار، یا آنچه انتظارش را می کشند.

رفعت سمنانی

روضه ی مینو

گلچهره بتی شوخ وش و چابک و چالاک

یغمایی و غارتگر و تاراجی و بی باک

از نیم نگه هوش ربود از سر ادراک

ز ابرو، دو کمان بست و ز گیسوی، دو فتراک

تیر نظرش کرد گذر از دل افلاک

ز افلاک نشینان باز برخاست هیاهو

خورشید وشان، پرده ز رخسار فکندند

سیمین بدنان سایه، سمن وار فکندند

از زلف، بتان بر رخ، زنار فکندند

شوخان نه که شیخان سر و دستار فکندند

ص: 166

صوفی صفتان خرقه ی پندار فکندند

تا شعشعه ی طلعت او تافت ز هر سو

از مشرق جان سر زد، تا عارض جانان

شد مغرب هستی چو رخ ساقی مستان

زد ساقی مستان پا بر تخت سلیمان

با خاتم دل، هست سلیمان شدن آسان

فرمان برد آن را که بود بنده ی فرمان

ذرات سماوات و زمین یک دل و یک رو

آنان که ره بندگی دوست سپردند

بوی همه آلایش، از روی ستردند

چون مردمک دیده، بزرگ، ار همه خردند

در باختگانند و لیکن همه بردند

صافند ز اوصاف، نه چون صافی دُردند

داروی همه درد، نه درد همه دارو

چرخند و سپهرند و زمینند و زمانند

جان دو جهانند و جهان (1) از دو جهانند

ص: 167


1- 46. جهان: جهنده و گذرنده.

بی نام و نشانند و به هر نام و نشانند

هر جا بنشینند دو صد فتنه نشانند

نادیده و ننوشته ببینند و بخوانند

پنهان ز کجا ماند، ز ایشان سر یک مو

ز آن سرمه که از عصمت، بر دیده کشیدند

هر پرده که در سینه ی جان بود، دریدند

بی پرده به سر منزل تسلیم رسیدند

از دیده ی جان آن رخ جانانه بریدند

بر سینه ی بی کینه ی خود باز خریدند

هر ناوک غم آمد از آن دو خم ابرو

بر درگه عصمت بنهادند ز جان سر

کردند ز تقوی دل هر شی ء مسخر

بستند و گشودند ره ناظر و منظر

دادند و گرفتند تن و جان منور

چون ماهی در آب و در آتش چو سمندر (1)

سوزان و غریقند، چه سحر است و چه جادو؟

ص: 168


1- 47. سمندر: جانوری است که نوشته اند پردار است و در آتش نمی سوزد.

زندان مجرد که ز تجرید گذشتند

از خویش و ز بیگانه به تاکید گذشتند

با روی تو از جنت جاوید گذشتند

در کثرت و از منزل توحید گذشتند

شادان ز غم و بیم و ز امید گذشتند

آری چه بود پیش رخت روضه ی مینو؟

در آینه ی عصمت، با دیده ی انوار

دیدند جمال ازل و چهره ی دلدار

چون شمس حقیقت شد، بی پرده پدیدار

پنهان شد و شد از افق غیب نمودار

با دیده ی جان دید توان معنی اسرار

از ما طلبد او دل و ما جان و دل از او

در گلشن ختم رسل از نخل عنایت

رویید یکی شاخه پر از غنچه ی آیت

از قدر و شرف شد صدف دُر ولایت

انجام بدایت شد، آغاز نهایت

ص: 169

شد همسر سر الله (1) و میزان هدایت

شاهین الوهیت، زد باز به تیهو

هستی حیات ابد و مادر سرمد

حی احدی راتبه، سر دل احمد

بحر ازلی جزر و بحار ابدی مد

سرمایه ی جاه و شرف و قدر محمد

شیرازه ی راز کتب فرد حد و مد

اصل صدف گوهر هر یازده لولو

آن جوهر قدسیه که اندر قدس ذات (2) .

چون ارض و سما، تن زد از حمل امانات (3) .

شد ذات مقدس را حامل ز کرامات

آن صورت هر معنی، آن معنی آیات

ص: 170


1- 48. سر الله: از القاب مولای متقیان.
2- 49. قدس ذات: پاکی گوهر.
3- 50. اشارت است به آیه «72» از سوره ی احزاب که می فرماید: «ما این امانت را بر آسمان ها و زمین ها و کوهها عرضه داشتیم، از تحمل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند، انسان آن امانت را بر دوش گرفت که او ستمکار و نادان بود».

کشاف مهمات شد و قبله ی حاجات

بر درگه او جن و ملک گرم تکاپو

در سینه ی اسرار، عیان عصمت ذاتش

در مردمک دیده، نهان نور صفاتش

عارف نسراید بجز از اصل حیاتش

چون دید ز هر طوری (1) طور لمعاتش

تقدیس همه شیی ء بود از نفخاتش

او داده به تن جان و به می رنگ و به گل بو

یا فاطمه، ای خاتمه ی مقصد خلقت

ای قائمه ی هستی، ای آیت رحمت

ای خالق قدر و شرف و مالک عصمت

هر چند عطای تو فزونست به «رفعت»

محتاجم و حاجت طلب ای قاضی حاجت

نومید نشد از در امید تو هندو

ای مریم دو عیسی، وی طور دو موسی

ای عصمت یک معتصم (2) و فلک دو دریا

ص: 171


1- 51. طور: طور سینا، کوهی که موسی (ع) بر آن به مناجات می رفت، جایگاه وحی بر موسی.
2- 52. معتصم: پناه گیرنده، چنگ زننده در چیزی برای نجات.

ای شمس یکی برج و یا برج دو جوزا

لالای دو لولوئی و لولوی دو لالا

روح دو روانی و روان دو هیولا

تو آب حیاتی و همه خلق جهان، جو

در هر صفتی اعظم اسماء الهی

اندر فلک قدرت نبود چو تو ماهی

عالم همگی بنده ی شرمنده، تو شاهی

نی غیر تو حصنی (1) نه ملاذی (2) ، نه پناهی

محتاج توایم، از ره الطاف نگاهی

یا فاطمه الزهرا انی بک اشکو (3) .

ای دختر پیغمبر، ای همسر حیدر

ای صادره ی اول، در اول مصدر

ص: 172


1- 53. حصن: پناه گاه و قلعه و حصار.
2- 54. ملاذ: جائی که پناه در آن می گیرند، پناهگاه.
3- 55. انی بک اشکو: به راستی که من به تو شکایت می کنم.

ای حاصل اسرار ولا آیت اکبر

ای دُر دو دریا و ای بحر دو گوهر

آن جا که کشد کوکبه ی فضل تو لشکر

کمتر خیَمی (1) آید این گنبد نه تو (2) .

ص: 173


1- 56. خیم: چادر و خیمه ها.
2- 57. گنبد نُه تو: نُه طبقه آسمان.

میر محمدتقی رضوان

روح رسول

ای مهین بانوی نه خانه ی خلاق قدم

سر ناموس رسول مدنی خاتم

ای تو خاتون همه کشور ملک و ملکوت

ای بانوی همه ملک عرب تا به عجم

تو اگر سلسله جنبان نشدی هیچ نبود

کی به هستی ز عدم خانه کسی داشت قدم

ای تو آن دختر زیبا که به یکتائی تو

مادر دهر نیاورد و نیارد به شکم

دختر اینگونه به صلب ازلیت نایاب

نیست فرزند چنین دختر حق را به رحم

نه به پشت قدم این نقش و نه در بطن حدوث

پس ازین نقش مجرد فلقد جف قلم

ص: 174

مطلع شمس جمال و افق ماه جلال

مشرق سر وجود و فلک خلق و شیم

چادر عفتت از بافته ی نور خدا

پرده ی عصمتت از اقمشه ی شهر قدم

بطن در بطن همه لامعه ی نور ازل

صلب در صلب همه بارقه ی علم و کرم

مام در مام همه صاحب جاه و حشمت

باب در باب همه قبله ی حاجات امم

دوده در دوده همه مظهر انوار خدای

پشت در پشت همه مطلع الطاف و نعم

پدران تو همه یکه سواران وجود

مادران تو همه صاحب اعزاز و حشم

پسران تو نیاکان همه کون و مکان

ابن در ابن همه شمس ضحی بَدر ظلم

شمس از پرتو تو جلوه گر کون و مکان

ماه از جلوه ی تو در سر چرخش پرچم

روحت از روح رسول و تنت از جوهر قدس

در سراپای تو پا و سر احمد مدغم

ص: 175

محمدعلی مجاهدی «پروانه»

در رثای فاطمه زهراء

(ترجیع بند)

به دعا دست خود که برمی داشت

بذر آمین در آسمان می کاشت

به تماشا، ملک نمازش را

نردبانی ز نور می پنداشت

چه نمازی؟ که تا به قبه ی عرش

برد او را و نردبان برداشت

پرچم دین ز بام کعبه گرفت

برد و بر بام آسمان افراشت

بسکه کاهیده بود، شب او را

شبحی ناشناس می انگاشت

ص: 176

خصم بیدادگر ز جور و ستم

هیچ در حق او فرونگذاشت

تا نینداختش به بستر مرگ

دست از جان او مگر برداشت؟!

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

دشمن از حد فزون جفا پیشه است

چکند بعد ازین؟ در اندیشه است

نسل در نسل او حرامی بود

خصم بدخواه تو پدر پیشه است!

ریشه اش را ز بیخ می کندم

چکنم؟ دشمن تو بی ریشه است!

به گمانش که جنگل مولاست

غافل از اینکه شیر در بیشه است

یک طرف نور و یک طرف ظلمت

یک طرف سنگ و یک طرف شیشه است

دل گل خون ز دست گلچین است

وانچه بر ریشه می خورد، تیشه است!

ص: 177

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

سخن از درد و صحبت از آه است

قصه ی درد او چه جانکاه است!

راه حق، جز طریق فاطمه نیست

هر که زین ره نرفت، گمراه است

در محیطی که موج گوهر نیست

گر خزف جلوه کرد، دلخواه است!

عمر دل کاش ادامه ای می داشت

ورنه این قبض و بسط گه گاه است

در مسیری که عشق می تازد

تا به مقصود، یک قدم راه است

در بهاران، خزان این گل بود

عمر گلها همیشه کوتاه است

با غم تو، دلی که بیعت کرد

تا ابد در مسیر الله است

هر کس آمد، به نیمه ی ره ماند

غم فقط با دل تو همراه است

ص: 178

آنکه در گوش جان او مانده است

ناله های دل علی، چاه است

اینکه بر لب رسیده، جان علی است

دل گمان می کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ی تو بیرون ریخت

حق ز حال دل تو آگاه است

آنکه بعد از کبودی رخ تو

با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

ساز غم گر ترانه ای می داشت

آتش دل، زبانه یی می داشت

چون زبان دل آتش افشان بود

کوه غم گر دهانه یی می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن

الفتی با ترانه یی می داشت

یا علی! با تو بود همسایه

اگر انصاف، خانه یی می داشت

ص: 179

با تو عمری هم آشیان می شد

حق اگر آشیانه یی می داشت

آستان تو بود یا زهرا

گر ادب، آستانه یی می داشت

در زمان تو زندگی می کرد

گر صداقت، زمانه یی می داشت

گر مزار تو بی نشان نبود

بی نشانی نشانه یی می داشت

گر که میزان حق زبان تو بود

این ترازو زبانه یی می داشت

سینه ی خونفشان فاطمه بود

گر گل خون، خزانه یی می داشت

گر نمی سوخت گلشن توحید

گلبن او، جوانه ایی می داشت

قصه ی زندگانی او بود

گر حقیقت، فسانه یی می داشت

شب اگر داشت دیده، در غم او

گریه های شبانه یی می داشت

ص: 180

گر غمش بحر بیکرانه نبود

غم ما هم کرانه یی می داشت

بهر قتلش بجز دفاع علی

کاش دشمن بهانه یی می داشت

به سر و روی دشمنش می زد

شرم اگر، تازیانه یی می داشت

شانه می کرد زلف زینب را

او اگر دست و شانه یی می داشت

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

آتش کینه چون زبانه کشید

کار زهرا به تازیانه کشید

دشمن دل سیه، به رنگ کبود

نقش بی مهری زمانه کشید!

آتش خشم خانمانسوزش

پای صد شعله را به خاک کشید

همچو شمعی که بی امان سوزد

شعله از جان او زبانه کشید

ص: 181

در میانش گرفت شعله ی کین

پای حق را چو در میانه کشید

دل او در میان آتش و خون

پر به سوی هم آشیانه کشید

سوخت بال کبوتران حرم

کار این شعله ها به لانه کشید!

دامن گل که سوخت از آتش

شعله سر از دل جوانه کشید!

سینه اش مخزن گل خون شد

به کجا کار این خزانه کشید؟!

قامتش حالت کمانی یافت

بسکه بار محن به شانه کشید

سبحه، مشق سرشک او می کرد

بسکه نقش هزار دانه کشید!

بر رخ این حقیقت معصوم

نتوان پرده ی فسانه کشید

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

ص: 182

گل خزان شد، صفای او مانده ست

رنگ و بوی وفای او مانده ست

رفت زهرا، ولی به گوش علی

ناله ی ای خدای او مانده ست!

در دل او که بیت الاحزانست

ناله ی وای وای او مانده ست

یا علی گفت و گفت تا جان داد

این خدایی ندای او مانده ست

بر لب او که خاتم وحی ست

نقش یا مرتضای او مانده ست

زیر این نه رواق گنبد چرخ

ناله ی او، صدای او، مانده ست

رفت و، زیر زبان لیل و نهار

مزه های دعای او مانده ست

گرچه دستش ز دست رفته ولی

کف مشکل گشای او مانده ست

دل خبر می دهد به ناله ازو

گرچه در مبتدای او مانده ست!

ص: 183

در دل ما که کربلای غم ست

نینوایی نوای او مانده ست

که قدم می نهد به خانه ی دل

در دلم جای پای او مانده ست!

نیمه جانی علی به لب دارد

چکند؟ این برای او مانده ست!

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

تا عقیق ست و تا یمن باقی است

رگه هایی ز خون من باقی است!

شهر من تا مدینه ی عشق است

هم اویس ست و، هم قرن باقی است

خون من، این زلال جاری سرخ

در دل لعل، موج زن باقی است

ماند زینب، اگر که زهرا رفت

بچه شیری ز شیرزن باقی است

گرچه آهسته چون نسیم گذشت

جای پایش درین چمن باقی است!

ص: 184

تا که نمرود هست، آزر هست

تا تبر هست، بت شکن باقی است

تا سر کفر و شرک می جنبد

ذوالفقارست و بوالحسن باقی است

در دل شعله سوخت پروانه

گریه ی شمع انجمن باقی است!

سوخت شمع و، بجاست فانوسش

از علی نقش پیرهن باقی است!

بر رخ آن فرشته ی معصوم

اثر دست اهرمن باقی است!

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

رفتی و، زینب تو می ماند

خط تو، مکتب تو می ماند

بر کف زینب، این زبان علی

رشته ی مطلب تو می ماند

تا حسینی و کربلایی هست

زین اَب، زینب تو می ماند

ص: 185

از علی دم زدی و، نام علی

تا ابد بر لب تو می ماند

تا ابد در صوامع ملکوت

ناله ی یا رب تو می ماند

هم نماز نشسته ی تو به روز

هم نماز شب تو می ماند

منصب تو، حکومت دلهاست

بهر تو، منصب تو می ماند

در سپهر شهامت و ایثار

پرتو کوکب تو می ماند

خون تو پشتوانه ی دین ست

تا ابد مذهب تو می ماند

دل تو می طپد به سینه هنوز

شور تاب و تب تو می ماند

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

بی تو ای یار مهربان علی!

شعله سر می کشد ز جان علی

ص: 186

بی تو ای قهرمان قصه ی عشق

ناتمامست داستان علی

عیسی ار چار پله بالا رفت

دم آخر، ز نردبان علی

در عروج تو از ادب می سود

سر به پای تو، آسمان علی!

خطبه ی ناتمام زهرا کرد

کار شمشیر خونفشان علی

خواست نفرین کند، که زهرا را

داد مولا قسم به جان علی!

که ز قهر تو ماسوا سوزد

صبر کن صبر، مهربان علی!

ذوالفقار برهنه ی سخنش

کرد کاری به دشمنان علی

که دگر تا ابد بزنهارند

از دم تیغ جانستان علی

با وجودی که قاسم رزق است

ساخت عمری به قرص نان علی!

ص: 187

بعد او، خصم دون که می پنداشت

به سه نان می خرد سنان علی

بود غافل که چون بسر آید

دوره ی صبر و امتحان علی

دشمنان را امان نخواهد داد

لحظه یی تیغ بی امان علی

زینب! ای خطبه ی حماسی عشق

ای به کام علی، زبان علی

باش کز خطبه ات زبانه کشد

آتش خفته در بیان علی

دیدم انصاف را به کوچه ی عشق

سر نهاده بر آستان علی

نسب خویش را جوانمردی

می رساند به دودمان علی

عشق، چون من ارادتی دارد

به علی و به خاندان علی

رفت زهرا و اشک از دنبال

وز پی او روان، روان علی

ص: 188

خرمن او اگر در آتش سوخت

رفت بر باد خان و مان علی

بازمانده ست سفره ی دل او

غم و دردست، میهمان علی!

راز دل را به چاه می گوید

رفته از دست، همزبان علی!

آن شراری که سوخت زهرا را

سوخت تا مغز استخوان علی

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

کعبه ی ارباب یقین

چون بر او خصم قسم خورده ی دین راه گرفت

بانگ برداشت، موذن که: رخ ماه گرفت!

چشم هستی نگرانست که این واقعه چیست؟

وانکه دامن زده بر آتش این فاجعه، کیست؟

ص: 189

در سماوات ملایک همه بی تاب و سکون

که دم آخر عمرست و دم کن فیکون

ماسوا رفته فرو یکسره در بهت و سکوت

تا چه آید به سر عالم ملک و ملکوت؟!

رزق را کرده دریغ از همه کس میکائیل

عن قریب است که در صور دمید اسرافیل

مریم از خاک سراسیمه سرآورده برون

شسته با اشک ز رخساره ی خود گرد قرون

که کنون آتش آشوب قیامت تیز است

مگر این لحظه همان لحظه ی رستاخیز است؟!

این خدیجه است که از درد بجان آمده است

از جنان موی کنان، مویه کنان آمده است

کز چه رو رشته ی ایجاد ز هم بگسسته است

نکند قائمه ی عرش خدا بشکسته است؟!

چه مگر بر سر ارباب نظر می آید؟

عمر هستی مگر امروز بسر می آید؟

تیغ عریان خلافت به عداوت تیز است

خصم از پا فکن وصف شکن و خونریز است

ص: 190

آنکه آن روز در آن معرکه یاری می کرد

سیل بنیان کن این حادثه جاری می کرد!

کیست در پشت درای فضه، که جبریل امین

دوخته دیده ی حیرت زده ی خود به زمین

خانه ی کیست که در آتش کین می سوزد؟

نکند کعبه ی ارباب یقین می سوزد؟!

پاسخ این همه پرسش ز در سوخته پرس

از در سوخته ی لب ز سخن دوخته پرس

گرچه چون سوختگان مهر سکوتش به لب است

لیکن از فرط برافروختگی ملتهب است

می توان یافت از آن شعله که بر خرمن است

که چها آمده از دست ستم بر سر دوست

از سقیفه است هنوز آتش آشوب بلند

دست بیداد رها، پای عدالت در بند

ص: 191

به روی شانه ها تابوت می رفت!

گذشته نیمه یی از شب، دریغا

رسیده جان شب بر لب، دریغا

چراغ خانه ی مولاست خاموش

که شمع انجمن آراست خاموش

فغان تا عالم لاهوت می رفت

به روی شانه ها تابوت می رفت

علی زین غم چنان ماتست و مبهوت

که دستش را گرفته دست تابوت!

شگفتا! از علی با آن دلیری

کند تابوت زهرا دستگیری؟!

به مژگان ترش یاقوت می سفت

سرشک از دیده می بارید و می گفت

که: ای گل نیستی تابوت بویم

مگر بوی تو از تابوت بویم!

ص: 192

جدا از تو، دل آرامی ندارد

علی بی تو دلارامی ندارد

چنان در ماتمش از خویش می رفت

که خون از چشم غیر و خویش می رفت

که دیده در دل شب بلبلی را

که زیر گل نهان سازد گلی را؟

ز بیتابی گریبان چاک می کرد

جهانی را به زیر خاک می کرد!

علی با دست خود خشت لحد چید

بساط ماتم خود تا ابد چید

دل خود را به غم دمساز می کرد

کفن از روی زهرا باز می کرد

تو گویی ز آن رخ گردیده نیلی

به رخسار علی می خورد سیلی؟

از آن دامان خود پر لاله می کرد

که چون نی بند بندش ناله می کرد

علی در خاک زهرا را نهان کرد

نهان در قطره، بحر بیکران کرد!

ص: 193

گل خود را به زیر گل نهان دید

بهار زندگانی را خزان دید

شد از سوز درون شمع مزارش

علی با آب و آتش بود کارش

چنان از سوز دل بی تاب می شد

که شمع هستی او آب می شد

غم پروانه اش بی تاب می کرد

علی را قطره قطره آب می کرد

چو بر خاک مزارش دیده می دوخت

سراپا در میان شعله می سوخت

علی از هستی خود دست می شست

گل خود را به زیر خاک می جست

مگر او گیرد از دست علی دست

که دشمن بعد او، دست علی بست

ص: 194

مفتون همدانی

بدر الدجای اسلام

زهرا زنی که قاصر، عقل است از تمیزش

غلمان ز جان غلامش، حورا کم از کنیزش

بر هیچ زن نمی ماند در دهر هیچ چیزش

بابای او همی داشت چون جان خود عزیزش

ایزد شفیعه خواندست در روز رستخیزش

آری شفیعه باشد بدر الدجای اسلام

احمد چو رفت بشنو کز بعد او چها شد

زهرا به سوگ بابا در سوز و در نوا شد

از سقط محسن آن مه بر مرگ خود رضا شد

غصب فدک چو کردند، حقی ز حق جدا شد

ص: 195

خاموش شمع ایمان از جور اشقیا شد

خیری ندید زهرا خیر النسای اسلام

با پهلوی شکسته رحلت چو کرد زهرا

با امر شاه مردان غسلش بداد اسما

در خلد پیش بابا زهرا چو کرد مأوی

ز اهل سقیفه می کرد شکوه به پیش بابا

این نکته را ادا کرد مریم به گوش حوا

الحق جگر خراش است این دردهای اسلام

ص: 196

مژده پاک سرشت

جاری نور

تو رنگ آبی پروازی ای دوست

تو با آئینه ها دمسازی ای دوست

تو شعر ناب ناب نور عشقی

تو پایان مرا آغازی ای دوست

بسوزان تار و پودم با غم عشق

بیفشان بر شرارم شبنم عشق

وجودم تشنه ی یک قطره نور است

مرا سیراب کن از زمزم عشق

ص: 197

تو زهرای عزیز و مهربانی

تو پاکی را همیشه همزبانی

به سویت آمدم از در مرانم

تو در جسم وجودم همچو جانی

توئی کوثر، توئی والاتر از هور

حضور جاری نور علی نور

به خود پیچم چو نیلوفر ز شوقت

به دنبال توام با یک جهان شور

ص: 198

ابوالفضل فیروزی «نینوا»

فراتر از وهم

ای فاطمه، دختر پیمبر

ای همسر باوفای حیدر

ای گلبن گلشن محمد (ص)

کز عطر تو شد جهان معطر

ای باغ پر از شکوفه ی غم

ای دامن کوه لاله پرور

ای مادر پاک آسمانی

پرورده ی تو شبیر و شبر

ای باعث حادثات عالم

وی شافعه ی بزرگ محشر

«عنقای ابد، به قاب قوسین

سیمرغ ازل به عالم ذر»

دیباچه ی سفر آفرینش

در دفتر عشق حرف آخر

«ایمای ترا ملک متابع

فرمان ترا فلک مسخر» (1) .

ص: 199


1- 58. بیت از مسعود سعد سلمان است.

همتای تو گر علی نمی بود

شایسته ی تو نبود همسر

بالله که حقیقت تو باشد

از وهم و گمان و عقل برتر

ای برج کبوتران دلها

مائیم و دلی چنان کبوتر

مائیم و دلی که خورده پیوند

با مهر تو ای بزرگ مادر

قربان تو ای شکسته پهلو

ای فاطمه، بضعه ی پیمبر

آن را که تواش شفیعه باشی

پروا نکند ز روز محشر

ص: 200

ملک الشعراء بهار

گوهر شهوار

ای زده زنار بر، ز مشک به رخسار

جز تو که بر مه ز مشک بر زده زنار

زلف نگونسار کرده ای و ندانی

کو دل خلقی ز خویش کرده نگونسار

روی تو تابنده ماه بر زبر سرو

موی تو تابیده مشک از بر گلنار

چشم تو ترکی و کشوریش مسخر

زلف تو دامی و عالمیش گرفتار

سخت به پایان کار خویش بنالد

آنکه بر آن زلفش اوفتاده سر و کار

ص: 201

ریحان داری دمیده بر گل نسرین

مرجان داری نهاده بر دُر شهوار

آفت جانی از آن دو غمزه ی دلدوز

فتنه ی شهری از آن دو طره ی طرار

فتنه شد ستم به لاله و سمن از آنک

چهر تو باغی است لاله زار و سمن زار

لعل شکر بارداری و نه بدیع است

گرچه نماید بدیع لعل شکربار

زان لب شیرین تو بدیع نماید

این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار

ختم بود بر تو دلربائی، چونانک

نیکی و پاکی به دخت احمد مختار

زهرا آن اختر سپهر رسالت

کاو را فرمان برند ثابت و سیار

فاطمه، فرخنده مام یازده سرور

آن به دو گیتی پدرش سید و سالار

ص: 202

پرده نشین حریم احمد مرسل

صدر گزین بساط ایزد دادار

عرفان عقد است و اوست واسطه ی عقد

ایمان پرگار و اوست نقطه ی پرگار

بر همه اسرار حق ضمیرش آگاه

عنوان از نام او به نامه ی اسرار

از پی تعظیم نام نامی زهراست

اینکه خمیده است پشت گنبد دوار

بر فلک ایزدی است نجمی روشن

در چمن احمدی است نخلی پربار

بار ولایش به دوش گیر و میندیش

ای شده دوش تو از گناه گرانبار

قدر وی از جمله کائنات فزون است

نی نی، کاو راست زین فزونتر مقدار

چندش مقدار باید آنکه جهانش

چون رهیان ایستاده فرمانبردار

راستی اربنگری جز این گهر پاک

از دو جهانش غرض نبود جهاندار

ص: 203

عصمت چرخ است و اوست اختر روشن

عفت بحر است و اوست گوهر شهوار

آدم و حوا دو بنده ایش به درگاه

مریم و عیسی دو چاکریش به دربار

کوس کمالش گذشته از همه گیتی

صیت جلالش رسیده در همه اقطار

فر و شکوه و جلال و حشمت او را

گر به ندانی به بین به نامه و اخبار

ص: 204

شباب شوشتری

اسرار دین

ای دل از نو ساز عشرت کن که شد فصل بهار

جان نمی گنجد به تن ز این مژده در لیل نهار

از پی تقدیم دیدار گل از کتم عدم

خیز و ز کاشانه خرگه زن به طرف لاله زار

گو به ساقی تا دهد جام صبوحی پر ز می

گو به مطرب تا نهد چنگ نوا خوان در کنار

در چنین بزمی نشاط انگیز عشرت خیز اگر

لاله را بینی نگونسارش بدار از شاخسار

کو نمی گنجد در این هنگامه جز عیش و طرب

در تو این نبود که هم خونین دلی هم داغدار

ص: 205

سرو را بنگر کز این شادی نمی یابد شکیب

کبک را بنگر کز این بهجت نمی گیرد قرار

مرغ دارد چون نکیسا ناله های دلفریب

مرغ دارد همچه جیب نفخه های مشکبار

بهر مولود بهین بانوی حورا منزلت

بهر ایجاد مهین خاتون ختمی اقتدار

زهره ی برج حیا زهرای ازهر فاطمه

دخت احمد، جفت حیدر، مظهر پروردگار

آنکه از ایجاد او اسرار دین شد مشتهر

آنکه از دیدار او مقصود حق شد آشکار

احمد ار بی وی بُدی بودی چه بحری بی گهر

حید ار بی وی بدی بودی چه حسنی بی نگار

هر پدر کو را چنین دختر بود گر مصطفی است

باک نبود گر پسر از وی نماند یادگار

مادر گیتی گر اینسان دختر آرد کاشکی

هر کجا نطفه ی پسر از صلب می کردی فرار

کیست غیر از او که بتواند به تقریب نسب

گه نماید بر پدر، گاهی به مادر افتخار

ص: 206

نسل او بر اصل احمد، برتر آمد در حسب

صبر او با فقر حیدر، همسر آمد در عیار

عیسی او را چون حواری بنده ی فرمان پذیر

مریم او را چون جواری برده ی خدمتگزار

تا قبول افتد که بوید خاک درگاهش به چشم

ساره می گردد بگرد سر، ورا دست آس وار

تا ابدها جر ز هجران خلیل آسوده بود

در منای مهر او گر نقد جان کردی نثار

فضه اش را یافتی گر فیض خدمت آسیه

شافع فرعون و هامان بد به هنگام شمار

گر صفورا گرد راهش را نمودی کحل چشم

لن ترانی چون کلیم او را نگفتی کردگار

خادم درگاه او سلمان اگر بلقیس را

خواستگاری کردی از وصل سلیمان داشت عار

دست یزدان دوش احمد را شرافت بر فزود

تا بر او گردد گهی فرزند دلبندش سوار

گر عروس ذات او در حجله ی کتم عدم

تاکنون بودی نبودی اصل فرع از هفت چار

ص: 207

او سبب شد خلقت حوا و آدم را، بلی

نخل و نی باید که خرما و شکر آید ببار

گر جمال عصمتش تابان شدی در آینه

از رخ آئینه با سوهان نمی رفتی غبار

عفتش با مهر اگر نبود چرا از عکس مهر

رعشه در آب روان جاری بود سیماب وار

تا قیامت آفتاب از مه نماید کسب نور

ماه را گر گرد نعلینش نشیند بر عذار

وجه استحباب استهلال از آن آمد به شرع

چون هلال آمد به هیئت قمبرش را گوشوار

گر نبد مفتاح مهرش بهر استفتاح خلد

خلد می بودی نشیمن جغد را ویرانه وار

بوسه ها بر دست او دادی شهنشاهی که بود

عرش را بر خاک پایش بوسه دادن افتخار

بهر استخلاص آن کورا ز نار آید دخیل

خویش را در آتش اندازد ملک پروانه وار

رشته ای گر در بهشت از معجرش کردی به دست

بهر شیطان می گذشت از جرم آدم کردگار

ص: 208

ای مهین خاتون خلد، ای در عصمت را صدف

ای بهین بانوی دهر، ای بحر رحمت را کنار

بهر ایجاد تو و باب تو و جفت تو حق

آنچه در نیروی قدرت داشت فرمود آشکار

گر یکی زین هر سه را در پرده پنهان داشتی

تا بدی در پرده جا در پرده بودی پرده دار

خاصه فخر عالم امکان محمد کز ازل

اولیا را مرجع آمد انبیا را شهریار

اینکه می گویند مدحش کوچه گویم زانکه هست

در ثنایش هر وجودی غیر یزدان شرمسار

یا رسول الله، من و مدح تو، حاشا کی سزد

نسبت نیرنگ افسونگر به وحی کردگار

از «شباب» ای باب احسان روی رأفت بر متاب

در دو عالم ز آنکه هست از رحمتت امیدوار

تا قناعت گنج مقصود است، تسلیمش کلید

تا توکل نخل امید است، شکرش برگ و بار

نیک خواهان تو را امروز نیکوتر زدی

جان نثاران تو را امسال میمون تر، ز پار

ص: 209

آیت دشتچی آیت اصفهانی

بحر قدس و تقوی

آنکه در توصیف و شأنش سوره ی کوثر بود

حضرت زهرای اطهر دخت پیغمبر بود

افتخار عالم انسانی و فخر بشر

زیب دامان پیمبر شافع محشر بود

آنکه باشد در همه کون و مکان فخر زنان

همسر مولای مردان، حیدر صفدر بود

از برای حضرت مولا به حق دخت رسول

در طریق زندگی لایق ترین همسر بود

مادر پاک امامان، فاطمه خیر النساء

شافع روز جزا صدیقه ی اطهر بود

ص: 210

در جهان آفرینش این مقامش بس که او

حضرت ختم رسل را برترین دختر بود

نیست در خلقت زنی زیبنده تر از فاطمه

آنکه بحر قدس و تقوی را مهین گوهر بود

زهره زهرای اطهر دُر یکتای وجود

در سپهر علم و دین رخشان ترین اختر بود

چهارده قرن است می گویند «آیت» وصف او

باز شأن او از این اوصاف افزونتر بود

ص: 211

سید عباس جواهری «ذاکر»

حقیقت زهرا

شنید گوش دلم مژده از ولادت زهرا

گشود بلبل طبعم زبان به مدحت زهرا

فضای کعبه منور شد از فروغ جمالش

صفا گرفت «صفا» از صفای صورت زهرا

خدای اکبر و اعظم نکرده خلق به عالم

ز نسل حضرت آدم زنی به شوکت زهرا

بجز خدیجه ی کبری، که هست مظهر عصمت

نزاد مادر دیگر زنی به عصمت زهرا

بخوان حدیث کسا و ببین که خالق یکتا

نموده خلقت دنیا برای خلقت زهرا

ص: 212

نهاده ساره سر بندی به پای سریرش

ستاده هاجر چون خادمان به خدمت زهرا

چو اوست نور حق، و حق در او نموده تجلی

به غیر حق نشناسد کسی حقیقت زهرا

ولی چه سود که با این همه جلالت و شوکت

زمانه بود مدام از پی اذیت زهرا

چنان به درد و مصیبت نمود صبر و تحمل

که صبر شد متحیر ز صبر و طاقت زهرا

ص: 213

دعبل

ای فاطمه

الم تر للایام ماجر جورها

علی الناس من نقص و طول شتات (1) .

فکیف و من انی یطاب زلفه

الی الله بعد الصوم و الصلوات (2) .

سوی حب ابناء النبی و رهطه

و بغض بنی الزرقاء و العبلات (3) .

ص: 214


1- 59. نمی بینی روزگار چگونه ستم خود را بر مردمان می گستراند، از آنان می کاهد و جمعشان را به پراکندگی می کشاند.
2- 60. پس از روزه و نماز از کجا و چگونه می توان به خدای بی نیاز نزدیک شد؟.
3- 61. مگر با دوستی فرزندان پیغمبر، و خویشاوندان او و دشمنی مروان حکم و یاران او.

و هند و ما ادت سمیه وابنها

الو الکفر فی الاسلام و الفجرات (1) .

هم نقضوا عهد الکتاب و فرضه

و محکمه بالزور و الشبهات (2) .

تراث بلا قربی و ملک بلا هدی

و حکم بلا شوری بغیر هداه (3) .

و لو قلدوا الموصی الیه زمامها

لزمت بمأمون من العثرات (4) .

سقی الله قبرا بالمدینه غیثه

فقد حل فیه الامن بالبرکات (5) .

نبی الهدی صلی علیه ملیکه

و بلغ عنا روحه التحفات (6) .

ص: 215


1- 62. و هند و آنچه سمیه (مادر زیاد) و فرزندانش- خداوندان کفر و زشتکاری- کردند.
2- 63. که بدروغ و تلبیس کتاب خدا را پس پشت افکندند و واجب او را ترک گفتند.
3- 64. میراثی را که سزاوار نبودند ربودند، و بی بصیرت و بینائی حکومت نمودند.
4- 65. اگر زمام کار را به وصی پیغمبر می سپردند آنان را بی خطر به راه راست می برد.
5- 66. باران رحمت پروردگار قبری را که در مدینه است سیراب سازد، که جای امن و برکت است.
6- 67. پیغمبر راهنما که درود فرشتگان خدا بر وی و سلام ما ره آورد روح او باد.

افاطم لو خلت الحسین مجدلا

و قد مات عطشانا بشط فرات (1) .

اذن للطمت الخد فاطم عنده

و اجریت دمع العین فی الوجنات (2) .

فاطم قومی یا ابنه الخیر واندبی

نجوم سماوات بارض فلات... (3) .

اری فیاهم فی غیرهم متقسما

و ایدیهم من فیئهم صفرات... (4) .

دیار رسول الله اصبحن بلقعا

و آل زیاد تسکن الحجرات (5) .

ص: 216


1- 68. ای فاطمه اگر بخاطرت می گذشت که حسین تشنه کام در کنار فرات بر روی خاک جان داده است.
2- 69. بر کنار او می ایستادی و بر چهره می زدی و سرشک بر گونه ها روان می ساختی.
3- 70. فاطمه! ای دختر بهترین آدمیان برخیز و بر ستارگان آسمان که بر پهنه ی بیابان افتادند نوحه کن!.
4- 71. می بینم که حق آنان میان دیگران قسمت می شود، و دست ایشان از مالشان تهی است.
5- 72. خانه های پیغمبر خدا ویران است و فرزندان زیاد ساکن منزلگاههای آبادان.

و آل رسول الله تدمی نحورهم

و آل زیاد آمنوا السربات... (1) .

خروج امام لا محاله خارج

یقوم علی اسم الله و البرکات (2) .

یمیز فینا کل حق و باطل

و یجزی علی النعماء و النقمات (3) .

فیا نفس طیبی ثم یا نفس ابشری

فغیر بعید کل ما هو آت (4) .

ص: 217


1- 73. گلوگاه فرزندان پیغمبر را می برند و فرزندان زیاد در آرامش بسر می برند.
2- 74. بناچار امامی باید برخیزد و بنام خدا و برکات او با ستمکاران بستیزد.
3- 75. حق را از باطل جدا سازد، ستمکار را کیفر دهد و فرمان بردار را بنوازد.
4- 76. ای دل! خوش باش و ای دل ترا بشارت باد! که آنچه باید شود دیر نخواهد کشید.

منصور نمری

مظلومه ی پیامبر

استاد بزرگوار دکتر سید جعفر شهیدی در ضبط ابیات بالا در کتاب ارجمند خود فاطمه زهرا مرقوم داشته اند: در ضبط شعر در مآخذ مختلف اختلاف کلمات دیده می شود و «در بیت چهارم خلاف قاعده دستوری است».

تقتل ذریه النبی ویر

جون جنان الخلود للقاتل (1) .

ویلک یا قاتل الحسین لقد

نؤت بحمل ینوء بالحامل... (2) .

ص: 218


1- 77. فرزندان پیمبر از دم تیغ می گذرند و برای کشنده، بهشت جاویدان امید دارند.
2- 78. وای بر تو ای کشنده ی حسین! باری گران بر دوش داری که بر کشنده ی آن سنگینی می کند.

دینکم جفوه النبی و ما

الجافی لال النبی کالواصل (1) .

مظلومه والنبی والدها

قریر ارجاء مقله حافل (2) .

الا مصالیت یغضبون لها

بسله البیض والقنا الذابل؟ (3) .

ص: 219


1- 79. دین شما، ستم بر رسول است، ستمکار و دوستدار آل پیمبر نه در یک درجه از قبول است.
2- 80. ستم رسیده ای که دختر پیغمبر است و چشم او در دانه های اشک غوطه ور است.
3- 81. شمشیر زنان دلاور کجایند؟ و چرا بخاطر او بخشم نمی آیند و دست به شمشیر و نیزه نمی گشایند؟.

ابن حماد

رخصت پیامبر

و روی لی عبدالعزیز الجلودی

و قد کان صادقا مبرورا (1) .

عن ثقاه الحدیث اعنی العلائی

هو اکرم بذا و ذا مذکورا (2) .

یسندوه عن ابن عباس یوما

قال کنا عند النبی حضورا (3) .

ص: 220


1- 82. عبدالعزیز جلودی که راستگو بود و مبرور.
2- 83. از علائی که امین بود و به امانت و بزرگواری مذکور.
3- 84. و او از ابن عباس روایت کند با سند معتبر که روزی بودیم در محضر پیغمبر.

اذ اتته البتول فاطم تبکی

و توالی شهیقها و الزفیرا (1) .

قال مالی اراک تبکین یا فاطم

قالت و اخفت التعبیرا (2) .

اجتمعن النساء نحوی و اقبلن

یطلن التقریع و التعییرا (3) .

قلن ان النبی زوجک الیوم

علیا بعلا عدیما فقیرا (4) .

قال یا فاطم اسمعی واشکری الله

فقد نلت منه فضلا کبیرا (5) .

لم ازوجک دون اذن من الله

و ما زال یحسن التدبیرا... (6) .

ص: 221


1- 85. فاطمه نزد او آمد گریان و از سوز سینه نالان و نفس زنان.
2- 86. پدرش پرسید: گریه ات از چیست؟ گفت:
3- 87. از زخم زبان و سرزنش زنان.
4- 88. که گفتند: امروز پیغمبر، ترا به علی داد شوهر، که شوئی است درویش و نادار.
5- 89. پیغمبر فرمود: ای فاطمه! بشنو و خدا را سپاس دار! که فضیلتی به تو داد از همه بیشتر.
6- 90. این زناشوئی با رخصت خداست و آنچه از برای بندگان می خواهد بجاست.

یا بنی احمد علیکم عمادی

واتکالی اذا اردت النشورا (1) .

و بکم یسعد الموالی و یشقی

من یعادیکم و یصلی سعیرا (2) .

ص: 222


1- 91. ای فرزندان رسول! آن روز که روز جزاست اعتماد من به شماست.
2- 92. دوستان شما نیک بختند و شادان، و دشمنانتان بدبخت و در آتش دوزخ سوزان. مناقب، این بیت ها را به نام عبدی الکوفی نوشته است، ولی چنانکه مولف الغدیر نویسد: قصیده مفصلی که این بیت ها جزء آن است از آن ابن حماد است.

ابوالمستهل، کمیت بن زیاد اسدی

فدک

اهوی علیا امیرالمومنین ولا

الوم یوما ابابکر و لا عمرا (1) .

و لا اقول و ان لم یعطیا فدکا

بنت النبی و لا میراثه کفرا (2) .

الله یعلم ماذا یاتیان به

یوم القیامه من عذر اذا اعتذرا (3) .

ص: 223


1- 93. امیرالمومنین علی را دوست می دارم لیکن ابوبکر و عمر را سرزنش نمی کنم.
2- 94. اگر آنان فدک را به دختر پیغمبر ندادند و میراث او را از وی بازگرفتند، نمی گویم کافر شدند.
3- 95. خدا می داند آن دو، در روز رستاخیز چه عذری خواهند آورد.

مهیار دیلمی

دشمن بداند

الاسل قریشا و لم منهم

من استوجب اللوم او فند (1) .

و قل: ما لکم بعد طول الضلال

لم تشکروا نعمه المرشد؟ (2) .

اتاکم علی فتره فاستقام

بکم جائرین عن المقصد (3) .

و ولی حمید الی ربه

ومن سن ما سنه یحمد (4) .

ص: 224


1- 96. هان از قریش باز جو! و بدان سزاواران ملامت بگو.
2- 97. بگو! چرا پس از آنکه مدتی دراز در گمراهی بسر بردید نعمت راهنما را سپاس نگفتید.
3- 98. هنگامی که جهان در آتش گمراهی می سوخت چراغ هدایت را برای شما از راه بدرشدگان بیفروخت.
4- 99. و ستوده نزد پروردگار شد و هر که براه او رفت ستوده و رستگار شد.

و قد جعل الامر من بعده

لحیدر بالخبر المسند (1) .

و سماه مولی باقرار من

لو اتبع الحق لم یجحد (2) .

فملتم بها حسد الفضل عنه

و من یک خیر الوری یحسد (3) .

و قلتم بذاک قضی الاجتماع

الا انما الحق للمفرد (4) .

سیعلم من فاطم خصمه

بای نکال غدا یرتدی (5) .

ص: 225


1- 100. و پس از خود کار را به حیدر «علی» واگذاشت که امام است، و این حدیث درست و تمام است.
2- 101. او را مولی نامید، و آن کس هم که پذیرفت و شنید، اگر براه حق می رفت بانکار نمی گرایید.
3- 102. و شما خلافت را به دیگری سپردید، چه به برتری علی رشک بردید و آنانکه برترانند، محسود جهانیانند.
4- 103. گفتید آن رای شوری است و نگفتید داوری از آن خداست.
5- 104. آن را که خصم فاطمه زهراست فردا داند که چه کیفری برای او مهیاست.

سلامه الموصلی

چون فاطمه درگذشت

لما قضت فاطم الزهراء غسلها

عن امرها بعلها الهادی و سبطاها (1) .

و قام حتی اتی بطن البقیع بها

لیلا فصلی علیها ثم واراها (2) .

ص: 226


1- 105. چون فاطمه (ع) از رنج این جهان آسود، به وصیت او شوی او و دو فرزندش او را شستند. (سبط، در معنی فرزندزاده مشهور شده است. اما معنی دیگر آن فرزندی است که مورد اختصاص و خالص نسب باشد «لسان العرب»).
2- 106. و در دل شب هنگامی که دیده های همه در خواب بود او را به بقیع برد، پس بر او نماز خواند و قبر او را از مردم پوشاند.

و لم یصل علیها منهم احد

حاشا لها من صلاه القوم حاشاها (1) .

یا نفس ان تلتقی ظلما فقد ظلمت

بنت النبی رسول الله وابناها (2) .

تلک التی احمد المختار والدها

و جبرئیل امین الله رباها (3) .

الله طهرها من کل فاحشه

و کل ریب و صفاها و زکاها (4) .

ص: 227


1- 107. و هیچکس از آنان (که زهرا دوست نمی داشت)، در این نماز شرکت نداشت، چه او را به نماز آنان نیازی نبود.
2- 108. ای نفس اگر ستمی می بینی دختر پیغمبر خدا و فرزندان او ستم دیدند.
3- 109. دختری که پدر او احمد مختار است و پرورنده ی او جبرئیل، امین پروردگار.
4- 110. خدایش از هر زشتی و عیب پاک نمود و او را پاکیزه ساخت و از غل و غش بپالود.

ناشئ صغیر

فرزندان پیامبر

بنی احمد قلبی لکم یتقطع

بمثل مصابی فیکم لیس یسمع (1) .

فما بقعه فی الارض شرقا و مغربا

و لیس لکم فیها قتیل و مصرع (2) .

ص: 228


1- 111. ای فرزندان احمد، دلم در مصیبت شما خونست و آنچه بر شما رفت از طاقت شنیدن بیرون.
2- 112. در مشرق و مغرب زمین جائی نیست، جز که از شما در آنجا کشته ای و یا در خاک و خون آغشته ای است.

ظلمتم و قتلتم و قسم فیئکم

و ضاقت بکم ارض فلم یحم موضع (1) .

عجبت لکم تفنون قتلا بسیفکم

و یسطو علیکم من لکم کان یخضع (2) .

جسوم علی البوغاء ترمی و اروس

علی اروس اللدن الذوابل ترفع (3) .

کان رسول الله اوصی بقتلکم

و اجسامکم فی کل ارض توزع (4) .

ص: 229


1- 113. بر شما ستم کردند، شما را کشتند، و آنچه از آنتان بود بردند، و برایتان نهشتند، تا آنکه زمین بر شما تنگ شد و مردم آن با شما در جنگ.
2- 114. از کار شما درشگفتم: به شمشیری که از آن شماست شما را می میرانند و آنانکه زیر دست شما بودند بر شما فرمان می رانند.
3- 115. پیکرها بر خاک نرم تیره واگذاشته و سرها بر نوک نیزه ها گزان برافراشته.
4- 116. پنداری سفارش رسول خداست که شما را از دم تیغ بگذرانند و هیچ سرزمینی را از پیکرهای شما بی نصیب ندارند.

علاءالدین حلی

خانه ی فاطمه

و اجمعوا الامر فیها بینهم و غوت

لهم امانیهم و الجهل و الامل (1) .

ان یحرقوا منزل الزهراء فاطمه

فیاله حادث مستصعب جلل (2) .

بیت به خمسه جبریل سادسهم

من غیر ما سبب بالنار یشتعل (3) .

ص: 230


1- 117. امید و آرزو و نادانی گمراهشان کرد، تا متفق شدند.
2- 118. که خانه زهرا را آتش زنند! چه بزرگ کاری و چه دشوار کرداری!.
3- 119. خانه ای که پنج تن درآنند، و جبرئیل ششمین آنان، چرا باید بسوزد بآتش سوزان.

و دار علی و البتول و احمد

و شبرها مولی الوری و شبیرها (1) .

معالمها تبکی علی علمائها

و زائرها یبکی لفقد مزورها (2) .

منازل وحی اقفرت فصدورها

بوحشتها تبکی لفقد صدورها (3) .

ص: 231


1- 120. خانه علی و بتول و پیغمبر و دو فرزند او شبیر و شبر که بر آفریدگانند مهتر.
2- 121. در و دیوار خانه بر فقدان خانه خدا گریانست، و زائر آن از ندیدن صاحب خانه اشک ریزان.
3- 122. فرود آمد نگاههای وحی، بیابان خشم را ماند، و پیشگاههای خانه در ماتم پیشواها جوی اشک می راند.

احمد بن محمد بن حسن صنوبری

چه کسی پیام خواهد داد؟

من ذا لفاطمه اللهفاء ینبئها

عن بعلها وابنها انباء لهفان (1) .

من قابض النفس فی المحراب منتصبا

و قابض النفس فی الهیجاء عطشان (2) .

نجمان فی الارض بل بدران قد افلا

نعم و شمسان اما قلت شمسان (3) .

ص: 232


1- 123. چه کسی خبر می دهد به فاطمه ی ستمدیده که بر شوی و فرزند او چه رسیده؟.
2- 124. یکی در محراب عبادت (از ضرب شمشیر) مرد و یکی در رزمگاه تشنه کام جان سپرد.
3- 125. دو تن دو ستاره که در زمین غروب کردند، نه که چون دو ماه تمام، ماه کجا؟ که خورشید از آنان روشنی می ستد بوام.

سید اسماعیل حمیری

وصیت فاطمه

و فاطم قد اوصت بان لا یصلیا

علیها و ان لا یدنوا من رجا القبر (1) .

علیا و مقدادا و ان یخرجوا بها

رویدا بلیل فی سکوت و فی ستر (2) .

ص: 233


1- 126. فاطمه، علی و مقداد را وصیت کرد که شب هنگام با آرامی، در خاموشی و پوشیده از دیده ها، او را بخاک سپارند.
2- 127. و آن دو تن (که از آنان ناخشنود بود) بر وی نماز نخوانند و به قبر او نزدیک نشوند.

انها اسرع اهلی میته

و لحاقا بی، فلا تکثر جزع (1) .

فمضی و اتبعته والها

بعد غیض جرعته و وجع (2) .

ص: 234


1- 128. پیغمبر گفت: فاطمه از دیگر خاندان من زودتر می میرد، و به من می پیوندد در مرگ او بسیار ناله مکن!.
2- 129. پیغمبر رفت و فاطمه از آن پس که خشم و درد را جرعه جرعه نوشیده بود، مشتاقانه بدنبال او شتافت.

ابن العودی

میراث فاطمه

منعتم تراثی ابنتی لا ابالکم

فلم انتم آباءکم قد ورثتم (1) .

و قلتم نبی لا تراث لولده

اللاجنبی الارث فیما زعمتم (2) .

فهذا سلیمان لداود وارث

و یحیی لزکریا فلم ذا منعتم (3) .

ص: 235


1- 130. حالی که خود از پدرانتان میراث می برید، چرا میراث مرا از دخترم می برید.
2- 131. گفتید پیمبر برای فرزندان خود ارث نمی گذارد، بگمان شما بیگانه حق بردن ارث دارد؟.
3- 132. یحیی، وارث زکریاست و سلیمان وارث داود، چرا دخترم را از ارث منع کردید آیا وارث من نبود؟.

هادی پیشرفت «رنجی تهرانی»

حبیبه ی داور

یا علی ای ابن عم خوش خصال

فاطمه را ساز به شفقت حلال

سیر شدم دیگر از این زندگی

مرگ بود بهتر از این زندگی

قامتم از بار الم شد کمان

گلشن عمر دل من شد خزان

مرغ دل افتاده به دام فراق

روز جدائی شد و شام فراق

شکوه ز امت به پدر می برم

سوی پدر دیده ی تر می برم

ص: 236

تا نگرد حال دل خسته ام

چشم تر و پهلوی بشکسته ام

گویمش ای یاور هر ناامید

محسن شش ماهه ی من شد شهید

فاطمه ات را رخ نیلی نگر

نیلی اش از ضربت سیلی نگر

حالی ای گشته ز محنت ملول

چند وصیت به تو دارد بتول

چون که مرا طایر جان شد ز تن

شب بگشا دست پی غسل من

ای به دل غمزدگان غمگسار

شب کفنم ساز و به خاکم سپار

تا نشود با خبر از رحلتم

آنکه به سیلی زده بر طلعتم

تا نشود رهسپر کوی من

آنکه سیه ساخته بازوی من

تا نشود حاضرم اندر نماز

آنکه در کین به رخم کرد باز

ص: 237

ره به خود از فعل بد خویش بست

آنکه به در پهلوی زهرا شکست

ای تو انیس دل بی صبر من

کن تو ز انظار نهان قبر من

تا نبرد راه مرا بر مزار

آنکه فکندم به چنین حال زار

یا علی ای ابن عم تا جور

ای به یتیمان جگر خون پدر

جان تو و جان حسین و حسن

جان تو و زینب و کلثوم من

با حسنینم ز وفا یار باش

غمزدگانم را، غمخوار باش

بعد من ای نور دو چشمان من

جان تو و جان یتیمان من

گر محنی روی کند بر حسن

از غمش آزرده شود جان من

گر المی روی کن بر حسین

خون جگر می رودم از دو عین

ص: 238

گر ستمی روی به زینب کند

روزی اگر هست مرا شب کند

ای ز ازل فخر نبی کرام

وی به تو دین تا به ابد مستدام

جان حسین و حسن و زینبت

کن نظری سوی غلام ابت

«رنجیم» و مانده ام از هر کجا

جز به توام نیست به کسی التجا

ص: 239

ابن حسام خوسفی

خانه ی زهرا در بهشت

چنین گفت آدم علیه السلام

که شد باغ رضوان مقیمش مقام

که با روی صافی و با رای صاف

ز هر جانبی می نمودم طواف

یکی خانه در چشمم آمد ز دور

برونش منور ز خوبی و نور

ز تابش گرفته رخ مه نقاب

ز نورش منور رخ آفتاب

کسی خواستم تا بپرسم بسی

بسی بنگریدم ندیدم کسی

ص: 240

سوی آسمان کردم آنگه نگاه

که ای آفریننده ی مهر و ماه

ضمیر صفی از تو دارد صفا

صفا بخشم از صفوت مصطفی!

دلم صافی از صفوت ماه کن

ز اسرار این خانه آگاه کن

ز بالا صدایی رسیدم به گوش

که یا ای صفی آنچه بتوان بگوش!

دعایی ز دانش بیاموزمت

چراغی ز صفوت برافروزمت

بگو ای صفی با صفای تمام

به حق محمد علیه السلام

بحق علی صاحب ذوالفقار

سپهدار دین شاه دلدل سوار

بحق حسین و به حق حسن

که هستند شایسته ی ذوالمنن

به خاتون صحرای روز قیام

سلام علیهم، علیهم سلام

ص: 241

کز اسرار این نکته ی دلگشای

صفی را ز صفوف صفایی نمای

صفی چون بکرد این دعا از صفا

درودی فرستاد بر مصطفی

در خانه هم در زمان باز شد

صفی از صفایش سرانداز شد

یکی تخت در چشمش آمد ز دور

سراپای آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دختری

چو خورشید تابان بلند اختری

یکی تاج بر سر منور ز نور

ز انوار او حوریان را سرور

یکی طوق دیگر به گردن درش

به خوبی چنان چون بود در خورش

دو گوهر به گوش اندر آویخته

ز هر گوهری نوری انگیخته

صفی گفت یا رب نمی دانمش

عنایت به خطی که برخوانمش

ص: 242

خطاب آمد او را که از وی سوال

بکن تا بدانی تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پیغمبرم

به این فر فرخندگی در خورم

همان تاج بر فرق من باب من

دو دانه جواهر حسین و حسن

همان طوق در گردن من علی است

ولی خدا و خدایش ولی است

چنین گفت آدم که ای کردگار

درین بارگه بنده را هست بار؟

مرا هیچ از اینها نصیبی دهند

ازین خستگیها طبیبی دهند

خطابی به گوش آمدش کای صفی

دلت در وفاهای عالم وفی

که اینها به پاکی چو ظاهر شوند

به عالم به پشت تو ظاهر شوند

صفی گفت با حرمت این احترام

مرا تا قیام قیامت تمام

ص: 243

زنده ی محبت

پس از ثنای جمیل مهیمن ذوالمن

ز ابتدای فطن تا به انتهای زمن

به پنج فرق بود افتخار و نازش من

که روز حشر بدان پنج تن رسانم تن

محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن

کسی که آل عبا را به طوع بنده بود

دلش به نور محبت همیشه زنده بود

چو برگ شاخ حیاتم ز بیخ کنده بود

مرا شفیع تن، این پنج تن بسنده بود

محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن

به نور پاک صفی و به حق صفوت او

به سجده ی ملکوت و به قرب و عزت او

که آدم صفی الله پس از انابت او

قبول گشت بدین پنج نام توبت او

ص: 244

محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن

سپیده دم که بجنبد نسیم صبح ز جای

شود ز موکب او گل ز جیب نافه گشای

برآورند فغان بلبلان نغمه سرای

کنند ورد زبان طوطیان شکر خای

محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن

کسی که پاک بود اصل او و گوهر او

خطا نرفته بود بر وجود مادر او

بر آستانه ی این پنج تن بود سر او

نبی و حیدر و سبطین او و دختر او

محمد است و علی، فاطمه حسین و حسن

پرده نشین عصمت

چون رفت برون یوسف ازین گلشن مینا

از دامن او ریخت شفق اشک زلیخا

دیباچه سیه کرد شب از فرقت خورشید

چون وامق دلسوخته بی طلعت عذرا

ص: 245

از هر طرفی بوم سیه بوم، غریوان

از زمزمه بسته نفس مرغ خوش آوا

زهره جگری ساخته پیراهن گلریز

دل سوخته از داغ دل حضرت زهرا

آن در گرانمایه که بد گوهر پاکش

در پرده ی عصمت ز همه عار معرا

شاید که بر و بند سرا پرده ی قدسش

حوران بهشتی به سر زلف سمن سا

او پرده نشین حرم سید کونین

او سیده ی طاهره ی مکه و بطحا

او دسته گل باغ ریاحین پیمبر

او دختر شایسته و بایسته ی بابا

او تخت نشین حرم مسند یاسین

او سرّ چمان چمن روضه ی طاها

ای بارکش مطبخ تو صحن سماوات

وی فرش بساط کرمت مفرش غبرا

ص: 246

پیشانی من خاک سر کوی تو روبد

خود بس بود این منصبم از دولت دنیا

ما آب رخ از خاک کف پای تو داریم

گر زانکه کنی گوشه ی چشمی به سوی ما

حسان ثنا خوان شما «ابن حسام» است

احسان ز تو می خواهد و الطاف تو فردا

ریحان باغ نبوت

چنین گویند کاولاد پیمبر

بجز شمع نبی زهرای ازهر

همه پیش از پدر در خاک رفتند

همه پاک آمدند و پاک رفتند

ز چندان دُر که بود اندر کنارش

پس از وی ماند زهرا یادگارش

هزاران لاله در دار الرساله

پدید آمد ز اصل آن سلاله

ص: 247

نبی را دسته ی ریحان باغ، اوست

شبستان نبوت را چراغ اوست

درخت سدره را سبزی ز باغش

پرن، پروانه ی روشن چراغش

چو شمعش در شب دیجور تابد

ز تابش، مشعل مه نور یابد

شب تاری به مشعل خانه ی سور

چراغ زهره از زهرا برد نور

خور آمد ریشه تاب معجر او

مه نو شد، سرانداز سر او

ز خاکش دیده ی حورا منور

ز عطرش گلشن مینا معنبر

ثنائی و سلامی در خور او

بر او و باب او و شوهر او

ص: 248

مطلع انوار قدس

باز بر اطراف باغ، در چمن گل عذار

مجمره پر عود کرد، بوی خوش نوبهار

مقنعه بربود باد از سر خاتون گل

برقع خضرا گشود از رخ گل پرده دار

سرو سهی ناز کرد، سرکشی آغاز کرد

سنبل تر باز کرد نافه ی مشک تتار

بوی بنفشه به باغ کرده معطر دماغ

لاله چو زرین چراغ در دل شبهای تار

یا قلم من فشاند بر ورق گل عبیر

یا در جنت گشاد خازن دارالقرار

یا مگر از تربت دختر خیر البشر

باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار

پردگی عصمتش پرده نشینان قدس

کرده به خاک درش خلد برین افتخار

ص: 249

رفته به جاروب زلف خاک درش حور عین

طره خوشبوی را کرده از آن مشکبار

ای فلک چنبری کرده ترا چاکری

زهره ترا مشتری ماه ترا پیشکار

مام حسین و حسن فخر زمین و زمن

همسر تو بوالحسن حیدر دلدل سوار

ای که به عصمت توئی مطلع انوار قدس

از زلل و معصیت دامن تو بی غبار

ورد زبان ساخته نعت تو «ابن حسام»

تا بودش در بدن مرغ روان را قرار

تا که بود نور و نار روشن و سوزنده باد

قسم محب تو نور، قسط عدوی تو نار

میهمانی فاطمه از پیامبر

باز بر اطراف باغ از چمن گل عذار

مجمره پر عود کرد بوی خوش نوبهار

ص: 250

مقنعه بربود باد از سر خاتون گل

برقع خضرا گشود از رخ گل پرده دار

سرو سهی ناز کرد سرکشی آغاز کرد

سنبل تر باز کرد نافه ی مشک تتار

گل چه رخ نیکوان تازه و نر و جوان

مرغ بزاری نوان بر طرف مرغزار

ناله کنان فاخته تیغ زبان آخته

سرو سرافراخته چون قد دلجوی یار

باد ریاحین فروش خاک زمین حله پوش

لاله شده جرعه نوش در سر نرگس خمار

از پی زینت گری لعبت ایام را

لاله شده سرمه دان گل شده آیینه دار

از دل خارای سنگ آمده بیرون عقیق

لاله رخ افروخته بر کمر کوهسار

بوی بنفشه به باغ کرده معطر دماغ

لاله ی خور زین چراغ در دل شبهای تار

یا قلم من فشاند بر ورق گل عبیر

یا در جنت گشاد خازن دارالقرار

ص: 251

یا مگر از تریت دختر خیر البشر

باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار

مطلعه الکوکبین نیره النیرین

سیده العالمین بضعه ی صدر الکبار

ماه مشاعل فروز شمع شبستان او

ترک فلک پیش او جاریه ی پیش کار

پردگی عصمتش پرده نشینان قدس

کرده به خاک درش خلد برین افتخار

رفته به جاروب زلف خاک درش حور عین

طره ی خوشبوی را کرده از آن مشکبار

آنچه ز گرد رهش داده به رضوان نسیم

روشنی چشم را برده حواری بکار

در حرم لا یزال از پی کسب کمال

خدمت او خالدات کرده به جان اختیار

معجر سر فرقدین تحفه فرستاده پیش

مشتری انگشتری داده و مه گوشوار

در شب تزویج او چرخ جواهر فروش

کرد بساط فلک پر درر آبدار

ص: 252

پرده نشینان غیب پرده بیاراستند

گلشن فردوس شد طارم نیلی حصار

بس که جواهر فشاند کوکبه در موکبش

پرده ی گلریز گشت پر گهر شاهوار

گشت مزین فلک سدره نشین شد ملک

تا همه روحانیان یافت به یکجا قرار

جل تعالی بخواند خطبه ی تزویج او

با ولی الله علی بر سر جمع آشکار

روح مقدس گواه با همه روحانیان

مجمع کروبیان صف زده بر هر کنار

همچو نسیم بهشت خواست نسیمی ز عرش

کز اثر عطر او گشت هوا مشکبار

باد چو در سدره زد بر سر حواری عین

لولو و مرجان بریخت از سر هر شاخسار

ای به طهارت بتول، لاله ی باغ رسول

کوکب تو بی افول عصمت تو بی عوار

ص: 253

مقصد عالم توئی زینت آدم توئی

عفت مریم توئی اخیر خیر الخیار

مام حسین و حسن فخر زمین و زمن

همسر تو بوالحسن تازی دلدل سوار

ای که نداری خبر از شرف و قدر او

یک ورق از فضل او فهم کن و گوش دار

بر ورقی یافتم از خط بابای خویش

راست چو برگ گل ریخته مشک تتار

بود که روزی رسول بعد نماز صباح

روی به سوی علی، کرد که ای شهسوار

هیچ طعامیت هست تا به ضیافت رویم

نام تکلف مبر عذر توقف میار

گفت که فرمای تا جانب خانه رویم

خواجه روان گشت و شاه بر اثرش اشکبار

زانکه به خانه طعام هیچ نبودش گمان

تا به در خانه رفت جان و دل از غم فکار

ص: 254

پیش درون شد علی رفت بر فاطمه

گفت پدر بر در است تا کند اینجا نهار

فاطمه دل تنگ شد زانکه طعامی نبود

کرد اشارت به شاه گفت پدر را درآر

با حسن و با حسین هر دو به پیش پدر

باش که من بنگرم تا چه گشاید ز کار

خواند انس را و داد چادر عصمت بدو

گفت به بازار بر بی جهت انتظار

شد پدرم میهمان چادر من بیع کن

از ثمن آن به من زود طعامی بیار

چادر پشم شتر بافته و تافته

از عمل دست خود رشته ورا پود و تار

چادر زهرا انس برد و به دلال داد

بر سر بازار شهر تا که شود خواستار

مرد فروشنده چون جامه ز هم باز کرد

یافت ازو شعله ی، نور چو رخشنده نار

جمله ی بازار از آن گشت پر از مشغله

زرد شد ازتاب او تابش خور بر مدار

ص: 255

یک دو خریدار خواست و آن سه درم خواستند

و آن سه درم را نکرد هیچکس آنجا چهار

بود جهودی مگر بر در دکان خویش

مهتر بعضی یهود محتشم و مالدار

چادر و دلال را بر در دکان بدید

نور گرفته ازو شهر یمین و یسار

خواجه بدو بنگریست گفت که این جامه چیست؟

راست بگو آن کیست راست بود رستگار

گفت که چادر انس داده به من زو بپرس

واقف این چادر اوست من نیم آگه ز کار

گفت انس را جهود قصه ی چادر بگوی

گفت تو گر می خری دست ز پرسش بدار

گفت به جان رسول آنکه تو یار ویی

کین خبر از من مپوش، راز نهفته مدار

سر به سوی گوش او برد به آهستگی

گفت بگویم ترا گر تو شوی رازدار

چادر زهراست این دختر خیر الوری

فاطمه خیر النساء دختر خیر الخیار

ص: 256

شد پدرش میهمان هیچ نبودش طعام

داد به من چادرش از جهت اضطرار

تا بفروشم به زر وز ثمن آن برم

طرفه طعامی لطیف پیش خداوندگار

خواجه ی دکان نشین عالم تورات بود

دید به سوی کتاب دیده چو ابر بهار

از صحف موسوی چند ورق باز کرد

تا که به مقصد رسید مرد صحایف شمار

رو به سوی انس کرد گفت که این، جامه من

از تو خریدم به چار پاره درم یکهزار

قصه ی این چادر پرده نشین رسول

گفته به موسی به طور حضرت پروردگار

گفته که پیغمبر دور پسین را بود

پرده نشین دختر فاطمه ی با وقار

روزی از آنجا که هست مقدم مهمان عزیز

مر پدرش را فتد بر در حجره گذار

فاطمه را در سرا هیچ نباشد طعام

تا بنهد پیش باب خواجه ی روز شمار

ص: 257

چادر عصمت برند تا که طعامی خرند

وز سه درم بیش و کم کس نبود خواستار

مخلص من دوستی چار هزارش درم

بدهد و در وجه آن نقره به وزن عیار

ذکر قسم می کنم من به خدائی خویش

از قسمی کان بود ثابت و سخت استوار

عزت آن چادر از طاعت کروبیان

پیش من افزون بود از جهت اقتدار

خاصه ترا یکهزار درهم دیگر دهم

لیک مرا حاجتی است گر بتوانی برآر

من چو نبی را بسی کرده ام ایذا کنون

هست سیاه از حیا روی من خاکسار

روی بدو کردنم، روی ندارد و لیک

در حرم فاطمه خواهش من عرضه دار

گربه غلامی خویش فاطمه بپذیردم

عمر به مولائیش صرف کنم بنده وار

رفت انس باز پس تا به حریم حرم

بر عقب او جهود با دل امیدوار

ص: 258

گفت انس را یهود چون برسی در حرم

خدمت او عرضه کن تا که مرا هست بار؟

رفت انس در حرم قصه به زهرا بگفت

گفت که تا من پدر، را کنم آگه ز کار

فاطمه پیش پدر حال یهودی بگفت

گفت پذیرفتمش گو انس او را درآر

شد انس آواز داد تا که درآید یهود

یافته اندر دلش نور محمد قرار

سر بنهاد آن جهود بر قدم عرش سا

کرد ز خاک درش فرق سرش تاجدار

لفظ شهادت بگفت باز برون شد به کوی

طوف کنان بر زبان نام خداوندگار

می شد و می گفت کیست همچو من اندر جهان

از عرب و از عجم دولتی و بختیار

فاطمه مولای من دختر خیر البشر

من به غلامی او یافته این اعتبار

بر سر بازار و کوی بود در این گفت و گوی

تا که بگسترده شد ظلله نصف النهار

ص: 259

چار هزار از یهود هشتصد و افزون برو

مومن و دین ور شدند عباد و پرهیزگار

روح قدس در رسید پیش رسول خدا

گفت هزاران سلام بر تو ز پروردگار

موجب و مستوجب خشم خدا گشته بود

چند هزار از یهود چند هزار از نصار

برکت مهمانی دختر تو فاطمه

داد ز نار سموم این همه را زینهار

ای که به عصمت توئی مطلع انوار قدس

از زلل و معصیت دامن تو بی غبار

ورد زبان ساخته نعت تو «ابن حسام»

تا بودش در بدن مرغ روان را قرار

ص: 260

سنائی غزنوی

بنی هاشم

نشوی غافل از بنی هاشم

وز یدالله فوق ایدیهم

داد حق شیر این جهان همه را

جز فطامش (1) نداد فاطمه را

ص: 261


1- 133. فطام: بازگرفتن کودک از شیر است، و درباره ی حضرت فاطمه گفته اند: «فطمت من الشر» یعنی او از بدی و شر بازگرفته شده است.

آل یاسین

آل یاسین بداده یکسر جان

عاجز و خوار و بی کس و عطشان

کرده آل زیاد و شمر لعین

ابتدای چنین تبه در دین

مصطفی جامه جمله بدریده

علی از دیده خون بباریده

فاطمه روی را خراشیده

خون بباریده بی حد از دیده

ص: 262

قوامی رازی

زهرای تنگدل

زهرا و مصطفی و علی سوخته ز درد

ماتم سرای ساخته بر سدره منتها

در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل

گریان که چیست درد حسین مرا دوا

ایشان در این، که کرد حسین علی سلام

جدش جواب داد و پدر گفت مرحبا

زهرا ز جای جست و به رویش در اوفتاد

گفت ای عزیز ما، تو کجائی و ما کجا

ص: 263

چون رستی از مصاف و چه کردند با تو قوم

مادر در انتظار تو، دیر آمدی چرا؟

زهرا و حیدر

حب یاران پیمبر فرض باشد بی خلاف

لیکن از بهر قرابت هست حیدر مقتدا

بود با زهرا و حیدر حجت پیغمبری

لاجرم بنشاند پیغمبر سزائی با سزا

ص: 264

ابن یمین نقل از دیوان حسینعلی باستانی راد

خاتون محشر

شنیدم ز گفتار کار آگهان

بزرگان گیتی کهان و مهان

که پیغمبر پاک و والا نسب

محمد سر سروران عرب

چنین گفت روزی به اصحاب خود

به خاصان درگاه و احباب خود

که چون روز محشر درآید همی

خلایق سوی محشر آید همی

منادی برآید به هفت آسمان

که ای اهل محشر کران تا کران

ص: 265

زن و مرد چشمان به هم برنهید

دل از رنج گیتی به هم برنهید

که خاتون محشر گذر می کند

ز آب مژه خاک تر می کند

یکی گفت کای پاک بی کین و خشم

زنان از که پوشند باری دو چشم

جوابش چنین داد دارای دین

که بر جان پاکش هزار آفرین

ندارد کسی طاقت دیدنش

ز بس گریه و سوز و نالیدنش

به یک دوش او بر، یکی پیرهن

به زهر آب آلوده بهر حسن

ز خون حسینش به دوش دگر

فروهشته آغشته دستار سر

بدینسان رود خسته تا پای عرش

بنالد به درگاه دارای عرش

بگوید که خون دو والا گهر

ازین ظالمان هم تو خواهی مگر

ص: 266

ستم کس ندیدست از این بیشتر

بده داد من چون توئی دادگر

کند یاد سوگند یزدان چنان

به دوزخ کنم بندشان جاودان

چه بد طالع آن ظالم زشتخوی

که خصمان شوندش شفیعان او

ص: 267

اثیر اخسیگتی

خون حسینیان

سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر

لاله ی حقه نمای شعبده ی بوالعجب

پیش نسیم ارغوان قرطه ی (1) خونین به کف

خون حسینیان باغ کرده چو زهرا طلب

ص: 268


1- 134. قرطه: پیراهن.

صادق عنقا

بحر شرف

چون سنین عمر احمد نور دل

پنج سال افزون تر آمد از چهل

فاطمه از امر خلاق ودود

رو به سوی عالم امکان نمود

چونکه گوهر زا شد آن بحر شرف

فاطمه گردید احمد را خلف

طا و ها در نفس خود چون گشت ضرب

فاطمه شد نوربخش شرق و غرب

طاست روح و صاد او را چون جسد

طا بود نُه صاد در ابجد نود

ص: 269

چارده شد جمع طاها ای عزیز

چارده معصوم زان گوئیم نیز

ای خدا ما را به حق اهل راز

با ولای مرتضی دمساز ساز

ص: 270

عبرت نائینی

عترت زهرا

هست به ذات وصفت نهفته و پیدا

ایزد حی قدیم قادر دانا

بار خدائی که بر وجوب وجودش

سلسله ی ممکنات گشته هم آوا

آخر او را ابد ندیده نهایت

اول او را ازل نیافته مبدا

شاهد آثار قدرتش همه گیتی

حجت اثبات هستی اش همه اشیا

کیسه ی پر لعل بسته بر کمر کوه

کاسه ی پر دُر نهاده در کف دریا

ص: 271

هستی صرفی، ز چون و چند منزه

ذات بسیطی، ز کم و کیف مبرا

گل بدر آرد ز خار و نیشکر از خاک

لاله برآرد ز سنگ و لعل ز خارا

رفت که بر کنه ذات او ببرد پی

معترف آید به عجز، عقل توانا

بار خدایا ز راه بنده نوازی

رحمت خود را مکن مضایقه از ما

رفت خطائی ز دست ما اگر امروز

درگذر از وی به فضل خویش تو فردا

«عبرت» اگر نیک اگر بد است تو دانی

کاو بود از دوستان عترت زهرا

ام الائمه

باغ را داد نوبهار نوا

بوستان گشت دلکش و زیبا

ص: 272

از دم باد و از ترشح ابر

یافت بستان و باغ برگ و نوا

بینوا بود بوستان و چمن

بی صفا بود گلشن و صحرا

از هوای بهار و فیض سحاب

هم نوا یافت هم گرفت صفا

راغ پوشید سبزگون حله

باغ پوشید سرخ گون دیبا

شد هوا از لطافت و خوبی

راست چون روی دلبر زیبا

باغ ز اشکوفه های گوناگون

گشت چون جنتی پر از حورا

خاک در دل هر آنچه داشت نهان

کرد باد بهاری اش پیدا

مرده بود این زمین و شد زنده

پیر بود این جهان و شد برنا

ابر گرید چو مردم عاشق

برق خندد چو مردم شیدا

ص: 273

باغ از آن گریه چون بهشت ارم

دشت از آن خنده غیرت سینا

می بگرید همی سحاب و بدو

می به خندد همی گل حمرا

گریه ی آن بود طراوت بخش

خنده ی این بود نشاط افزا

چون بخندد گل و بگرید ابر

وز طرب بلبلان زنند نوا

خوش بود با نوای بربط و چنگ

خنده ی جام و گریه ی مینا

این لطافت که در هواست به طبع

می کشان را زنده به باده صلا

من در این فصل راستی نفسی

نتوانم نشست بی صهبا

در چنین فصل و در چنین هنگام

که تر و تازه است آب و هوا

هست کار صواب باده کشی

کارهای دگر خطاست، خطا

ص: 274

هر کسی در نشاط و در شادی است

ما نباشیم در نشاط چرا؟

ما هم اکنون کنیم رو به نشاط

تا کی از دست غم خوریم قفا

در گلستان بگستریم بساط

برخوریم از هوای رنج زدا

بگساریم با نوای رباب

سرخگون می به روی سبز گیا

ما نشسته به شادی و رامش

ساقیان پیش ما ستاده بپا

هر یکی خوبتر ز لعبت چین

هر یکی شوخ تر ز ترک ختا

چون به وجد آمدیم برخوانیم

مدح ام الائمه النقبا

ص: 275

عباس براتی پور

یا زهرا

داغت آتش زده بر جان و تنم یا زهرا

شعله ها سر کشد از پیرهنم یا زهرا

از غم مرگ تو داغی که مرا گشته نصیب

آتش افروخته در جان و تنم یا زهرا

بعد فقدان تو ای نوگل گلزار وجود

سیر از گردش باغ و چمنم یا زهرا

شامگان به سر قبر تو با حال پریش

همدم ناله و درد و محنم یا زهرا

ص: 276

نونهالان تو حیران و پریشان و خموش

بی تو خاموش شده انجمنم یا زهرا

یک طرف ناله ی زینب ز دلم برده قرار

یک طرف اشک حسین و حسنم یا زهرا

یاد آن پهلوی بشکسته و رخسار کبود

به نظر آورم و دم نزنم یا زهرا

رفتی و بی تو شدم یکه و تنها و غریب

چکنم بی تو غریب وطنم یا زهرا

همدم ناله ی من چاه بیابان شده است

محرمی نیست که گویم سخنم یا زهرا

در غمت با دل بشکسته «براتی» گوید

داغت آتش زده بر جان و تنم یا زهرا

برگ و بار

تو تنها یادگار عشق بودی

زلال چشمه سار عشق بودی

ص: 277

شرار فتنه برگ و بار تو سوخت

اگر چه برگ و بار عشق بودی

گیسوی خورشید

غمی که گیسوی خورشید را پریشان کرد

چها به سینه ی سوزان سوگواران کرد

خزان گرفت اگر از بهار رونق گل

چه رخنه ها که در اندیشه ی زمستان کرد

ز دیده خون جگر ریخت بر زمین گلشن

به زیر خاک گل خویش را چو پنهان کرد

هنوز درد دل دریائی اش شررها داشت

اگر ز سوز جگر گریه ی فراوان کرد

نشست بر سر قبر حبیبه اش زهرا

ز گریه دامن شب را ستاره باران کرد

جهانی از غم و اندوه تا افق می سوخت

علی، نگاه چو بر وسعت بیابان کرد

ص: 278

فسرد طایر دل در حصار سینه ی او

چو با نسیم سحر درد خویش عنوان کرد

ز داغ لاله ی در خون نشسته می نالید

چو یاد صورت نیلی ماه تابان کرد

هنوز ناله ی جانسوز او رسد بر گوش

خداش مرگ دهد آنکه سیرم از جان کرد

ص: 279

مهدی حدیثی قمی

حدیث درد

ای نور دلا اهل ولا، حضرت زهرا

وی قبله ی ارباب وفا حضرت زهرا

بودی به پدر یار و مددکار به هر جا

خوردی غم او بهر خدا حضرت زهرا

همراه علی بودی در شادی و در غم

دیدی ز خسان جور و جفا حضرت زهرا

پرورده ی دامان تو افراشت به مردی

رایت به صف کرب و بلا حضرت زهرا

تو در دل هر شیعه مکان داری اگر نیست

نقشی ز مزار تو بجا حضرت زهرا

می گفت «حدیثی» چون حدیث غم و دردت

می سوخت چو شمعی سر و پا حضرت زهرا

ص: 280

محمدعلی صاعد اصفهانی

آیت عصمت

ای برترین وجود، وجودت ز ماسوا

ای فاطمه حبیبه و محبوب کبریا

آیینه جمال جمیل محمدی

مرآت تابناک کمالات مصطفی

صدیقه ی مطهره، زهرای طاهره

کفو علی، قرینه ی مصداق لافتی

خیر النسا، زکیه ی مرضیه، صابره

نفس نبی و همسر و همتای مرتضی

ص: 281

معنای شرم، آیت عصمت، فروغ عشق

کنز عفاف، گوهر جان، نور کبریا

مصداق جود و اصل وجود و ملاک حق

معیار عقل و نور هدی، رحمت خدا

اصل صفا، خلاصه احببت، فیض عام

فلک نعم، محیط کرم، قلزم سخا

بنت الرسول، جوهره العز و الجلال

البره الشفیقه و ذو الفضل والعطا

ای بنده کنیز تو میکال و جبرئیل

ای گوشه کلاه گدای تو عرش سا

مشکوه نور و آن مثل فی الزجاجه ای

یعنی بر آسمان و زمینی تو روشنا

حب نبی بود به تو کالشمس فی الضحی

قدر تو بین خلق چنان بدر فی الدجی

خیاط لا یزال به صبح ازل برید

بر قامت مقام تو تشریف انما

خود کوثری و سوره ی کوثر به شأن توست

یک شمه از صفات تو تنزیل هل اتی

ص: 282

ای فاطمه شفیعه ی محشر، عنایتی

کز درگهت ولای تو ماراست مدعا

از مهر تست، خانه ی خورشید جان ما

وز حب تست خلوت دل باغ دلگشا

بیگانه خود، ز لطف خدا کرد در دو کون

هر کس نشد به مهر ولای تو آشنا

حبل الله است حب تو و آل اطهرت

ای همدم و انیس دل شاه اولیا

ای یاد تو تداوم ابر بهار اشک

ای نام تو ز عقده ی دلها گره گشا

قرن چهارده، شد، و داغت نشد ز دل

سوگت هماره هست غم افزا و جانگزا

زین غم چگونه اشک نباریم کز ستم

آتش زدند خانه ات ای منتهی الرجا

آید هنوز از در و دیوار بوی خون

ای فاطمه چه دیدی از آن قوم بی حیا

گوئی هنوز دست به پهلو گرفته ای

گوئی هنوز فضه ی خود می کنی صدا

ص: 283

طی گشت قرنها و رساتر رسد به گوش

از پشت در به ناله صدای خدا خدا

کو مهدیت که مرقد پاکت نشان دهد

ای خاک آستان تو بر چشم توتیا

غیر از خدا، که حق مدیحت ادا کند؟

مدحت کجا و «صاعد» و این طبع نارسا

یا فاطمه

آن شب که پنهانی ز چشم خلق، مولا

جسم شریفت را نهان در خاک می کرد

از بهر همدردی به مولا، اشک خونین

جاری به دامان شفق افلاک می کرد

چشم زمان از بهر دفنت آب می ریخت

مهد زمین از غم گریبان چاک می کرد

آهسته آهسته علی از جور امت

شکوه حضور سید لولاک می کرد

ص: 284

طفلت حسن، با آنکه خود با بیقراری

غوغای غم، از آه آتشناک می کرد

هر دم به رخسار حسینت بوسه می زد

پیوسته اشک زینبت را پاک می کرد

زهرا، در آن شب حجم اندوه علی را

غیر از خدا دیگر چه کس ادراک می کرد

زهرا، تو خود دیدی علی را وقت دفنت

دریای چشم او ز خون کولاک می کرد

زهرا، تو خود دیدی که «صاعد» بندبندش

در این مصیبت گریه همچون تاک می کرد

درج کمال

کیست وجودش ز بعد خالق اکبر

فوق وجود و ز حد وصف فراتر؟

کیست که باشد وجود ذیل وجودش

هست عرض هر چه هست و اوست چو جوهر؟

ص: 285

هست فضای وجود از که مصفا

مغز جهان از شمیم کیست معطر؟

روشنی اش از کجا ظلمت هستی

دیده ی عالم به نور کیست منور؟

دور به مهر چه کس همی زند افلاک

دست که باشد مدار چرخ مدور؟

نخل وجود از ولای کیست خورد آب

وان گل آدم به مهر کیست مخمر؟

درج کمال از کمال کیست پر از دُر

چرخ وقار از وقار کیست پر اختر؟

از که برآورد بار، نخل نبوت

باغ امامت، ز یمن کیست مشجر؟

کیست که پیوند زد به نخل نبوت

شاخ ولایت، که شد رسا و تناور؟

آنکه گشایم دهان چو بهر مدیحش

ریزد خرمن خرمن ز لب دُر و گوهر

نافه ی ترمی دمد به جای مرکب

خامه نهم چون به مدح او سر دفتر

ص: 286

آنکه وجودش ز عیب و نقص مبرا

فاطمه ی طاهره، صدیقه ی اطهر

آنکه بود هستی را قوام به ذاتش

آنکه بود چرخ را به تارک افسر

نور دل مصطفی زکیه ی عذرا

بضعه خیرالورا بتول مطهر

آنکه در آیینه اش خدا متجلی

آنکه علی راست کفو و همدم و همسر

آنکه به شأنش نزول آیه ی تطهیر

آنکه به وصفش ورود سوره ی کوثر

معنی مشکوه او در آیه ی نور است

نور علی نور، او و نفس پیمبر

کنیه اش ام الحسین و ام ابیها

زهره ی زهرا لقب، شفیعه ی محشر

عفت او ماورای مرز تصور

عصمتش از رخنه ی عقول فراتر

عفت او بین که قبر خویش نهان خواست

تا که بجز محرمش ننشیند بر سر

ص: 287

«عصمت خالق بود، سزاست که باشد

مرقد پاکش ز چشم خلق مستر»

عاجزم از اینکه آورم به تصور

آنچه ز وصفش بود به سینه مصور

فوق تصور بود ثنای جمیلش

کز ملک العرش سوزد اینجا شهپر

«صاعد» از این چامه مصرعی ندهم من

گر همه عالم بر آن نهند برابر

ص: 288

طائی شمیرانی

مادر هستی

ماه من در پرنیان سرو روان می پرورد

پرنیان از سرو و سرو از پرنیان می پرورد

پرورد گر ضیمران را بوستان این بس شگفت

دلبر من بوستان از ضیمران می پرورد

گوئی از یک گوهرند عشق وی و حب بتول

کان قرار اندر دل، این در تن توان می پرورد

دختر ختم النبیین زوجه ی حبل المتین

آن که در یک آشیان، هفت آسمان می پرورد

از خدیجه دور نبود همچو زهرا دختری

این چنین مادر بلی دختر چنان می پرورد

ص: 289

مادر هستی به جز دختر نمی آورد کاش

این بود دختر اگر این خاندان می پرورد

از ازل بین دست قدرت این زن و آن شوی را

آن برای این و این را بهر آن می پرورد

آری آری هست زهرا آن که در دامان خود

لولو و مرجان به زیر طیلسان می پرورد

آید ار بر سفره ی فیضش صفورا سفره دار

بر کلیم از «من و سلوی» آب و نان می پرورد

دستش از دستاس در ظاهر اگر آماس کرد

آسیای دهر را دستاس سان می پرورد

ای مهین ناموس حق «طائی» بهر صبح و مسا

در دهان از مدح تو دُر بیان می پرورد

آیه ی رحمت

آیه ی رحمت ز عرش کبریا آورده اند

مژده ای دیگر به ختم الانبیا آورده اند

ص: 290

باز در بیت رسالت رفت و آمد از سماست

عرشیان بر فرش روبس از سما آورده اند

در طواف مهبط قرآن ملایک با سرور

طوف های تهنیت آور به جا آورده اند

فرش ره از شهپر روح الامین گسترده اند

لاله ای از باغ سدر المنتها آورده اند

مژده ی رحمت، نوید بخشش و پیغام جود

هر کدام از سوی عرش کبریا آورده اند

حبذا میلاد روز بضعه ی خیر الورا

کز فلک رو بر در خیر الورا آورده اند

بر مقام خاتمیت بهر این عید سعید

قدسیان تبریک از سوی خدا آورده اند

این نه تنها مژده ی میلاد زهرا بر نبی است

از برای خلق امید و رجا آورده اند

زاد ام المومنین، یعنی خدیجه دختری

آن که از عکس رخش شمس الضحی آورده اند

دختر بایسته ای از انبیا شد در ظهور

مادر شایسته ای بر اوصیا آورده اند

ص: 291

اختری نه، در فلک مهر منیر آمد پدید

دختری نه، بر ملک فرمانروا آورده اند

روی نوزاد نبی را عرشیان تا بنگرند

سوره ی کوثر برایش رونما آورده اند

تا رسالت بر ولایت متصل گردد از او

شخص او را واسطه از ابتدا آورده اند

از همه خلق دو عالم بر علی خیر الرجال

همسری شایسته چون خیر النسا آورده اند

تا که سالم بر کنار آید ز موج حادثات

از برای کشتی دین ناخدا آورده اند

ای مهین بانوی جنت همچو «طائی» اهل دل

بر ولایت، مدحت خود را گواه آورده اند

نقشبند عزت

سحرگاهان پی تسخیر گیتی خسرو خاور

درفش آتشین زد بر فراز گنبد اخضر

ص: 292

طلایه دار اردوی کواکب کرد با حسرت

نهان در دامن گردون هزاران آتشین مجمر

چو سر از چاه مغرب کرد بیرون خسرو خورشید

زلیخای افق زد چاک بر تن نیلگون معجر

خضاب از خون دارای کواکب شد کف گردون

برون تا از غلاف صبح آمد تیغ اسکندر

ز یمن مقدم او شد منور عرصه ی گیتی

چو افلاک رسالت از ظهور زهره ی ازهر

یگانه گوهر دریای عفت، عصمت کبری

خجسته اختر افلاک عصمت، عفت اکبر

رضیه، راضیه، مرضیه، و انسیه ی حورا

علیمه، عالمه، علامه و محبوبه ی داور

جهان مجد و حکمت، نقشبند عزت و شوکت

سپهر فضل و دانش چاره ساز کهتر و مهتر

ز رفعت حاکم تخت «سلونی» را بهین همتا

ز رتبت صاحب تاج لعمرک (1) را مهین دختر

ص: 293


1- 135. اشارتست به آیه ی 72 از سوره حجر: «سوگند به جان تو که آنان در مستی خود سرگردانند».

چو یکتا بود بی همتا، نبد گر احمدش والد

مجرد بود چون داور، نبد گر حیدرش همسر

بود شایسته بالله، این چنین دخت از چنین والد

بود زیبنده الحق، این چنین زن را چنان شوهر

اگر مریم ز فرزندی تفاخر داشت در عالم

از این دریای عصمت شد درخشان یازده گوهر

کهین جاروکش کویش، اگر نوح و اگر عیسی

کهین خدامه ی بارش، اگر مریم اگر هاجر

رواق قدر او را کاخ کیهان اولین پله

ثنای ذات او را کل قرآن آخرین دفتر

به جز احمد دو عالم گر نبی، از جملگی اعلم

به جز حیدر دو دنیا گر علی، از جملگی بهتر

همان زهرا که خواندش مصطفی صدیقه کبری

پس از مرگ پدر افسرد از کج گردی اختر

ندارد شرح این ماتم تمامی تا به کی «طائی»

کنی آزرده در این غم بنان و خامه و دفتر

ص: 294

مشرق عفت

در امشب فی الحقیقت معنی عصمت مجسم شد

منور تا ز نور روی زهرا چشم عالم شد

درخشان آفتابی تافت رخ از مشرق عفت

که در خاک قدومش بوسه زن عرش معظم شد

«الا یا ایها الساقی ادر کأسا» کز این شادی

جهان پیر برنا گشت و خاک تیره خرم شد

میی گلرنگ زان خمخانه ام کن در قدح امشب

که خاک پای مستان درش آئینه ی جم شد

رخ از کتم عدم افروخت آن فرخنده مولودی

که از هستیش رکن عالم ایجاد محکم شد

دری رخشنده از دریای عصمت جلوه گر آمد

که خلق از پرتو رخساره اش خورشید اعظم شد

شد از صلب محمد کوکب رخشنده یی تابان

که از وی آدم خاکی ز کرمنا مکرم شد

ص: 295

خدا بر خاتم پیغمبران بخشود مولودی

که در صبح ازل اسباب خلقت زو فراهم شد

جناب حضرت صدیقه ی کبری که درگاهش

مطاف انبیا و قبله گاه اهل عالم شد

ز حسن ارتباط حضرتش با حیدر صفدر

نبوت با ولایت متصل گردید و منضم شد

برای بوسه یی بر دسته ی دستاس درگاهش

قد این گنبد وارونه مانند کمان خم شد

به وصفش اولیا را نیست حد نکته پردازی

عجب نی گر ز «طائی» عقل مات و منطق ابکم شد

قبله گاه اهل تولا

ای در تو قبله گاه اهل تولا

خاک رهت آبروی عرش معلا

«فضه ی» دربار تو مربی مریم

«قنبر» درگاه تو مدرس عیسا

ص: 296

خوشه بر از خرمن عفاف تو «ساره»

روزه خور خوان عصمت تو «صفورا»

بود معما اگر که خلقت انسان

ذات جمیل تو کرد حل معما

مادر حوائی و سلاله ی آدم

قبله گه آدمی و زاده ی حوا

از دو جهان جز نبی تو از همه اعلم

از دو سرا جز علی تو از همه اعلا

از چو خدیجه سزاست همچو تو دختر

از چو پیمبر رواست همچو تو زهرا

آری آری ز بحر خیزد گوهر

باری باری ز نخل روید خرما

ذات جمیل تو بار نخل رسالت

چهر منیر تو مهر عالم معنی

خاک سرای تو تاج تارک یوسف

گرد رواق تو کحل چشم زلیخا

نطق تو الهام بخش موسی عمران

طبع تو آرام بخش روح مسیحا

ص: 297

حلقه ی درگاه تو منادی جنت

دسته ی دستاس تو سریر ثریا

«طائی» ای دخت پاک احمد مرسل

لطف تو دارد بهر دو کون تمنا

دخت حوا

روز عید است و صبح راز دمید

به چه صبح خجسته باز دمید

گو به اهریمن نفاق الیوم

ایزدی نور از حجاز دمید

مژده ده خستگان هجران را

دم عیسای چاره ساز دمید

ماهی از دامن خدیجه بتافت

کافتابش به پیشواز دمید

خیز از جا و «ان یکاد» بخوان

که مه روی دلنواز دمید

ص: 298

زهره را گوی کز سپهر شرف

زهره ی احمدی به ناز دمید

مادر پاک یازده عیسی

همچو خورشید سرفراز دمید

یعنی اندر جهان نهاد قدم

دخت حوا و مادر آدم

ص: 299

عباس مشفق کاشانی

سیلی ستم

خصمی که کبود کرد بازوی ترا

افروخت به سیلی ستم روی ترا

آنگاه دری که شعله ور ز آتش بود

افکند و فروشکست پهلوی ترا

داغ زهرا

دیشب به سوگ «ام ابیها» گریستم

با خویشتن نشستم و تنها گریستم

ص: 300

بعد از نبی که دیده و دل غرقه شد به خون

با درد و داغ حضرت زهرا گریستم

از آتشی که بر جگر مرتضی نشست

توفان ز دل برآمد و دریا گریستم

بر پهلوی شکسته ی او آسمان گریست

آن سان، کز ابر دیده سراپا گریستم

همراه با خلیل و حکیم و مسیح و نوح

همسوی چشم مریم عذرا گریستم

در شعله زار آه حسن، ناله ی حسین

تن را به شعله دادم و جان را گریستم

شد خشک چشمه سار دل و چشم من ز اشک

زین داغ پس به دامن شبها گریستم

نور خدا

گلبوته ی باغ مصطفی زهرا بود

آلاله ی داغ مرتضی زهرا بود

ص: 301

خورشید بلند در شبستان وجود

سرچشمه ی رحمت خدا زهرا بود

جوشید کوثر

ابر کرامت، از چشمه ی نور

اختر فشان گشت، از بام افلاک

جنبید دریا، از جوی زمزم

جوشید کوثر، از دامن خاک

آوای شادی از عرش برخاست

میلاد زهرا، میلاد زهراست

هستی گل آذین، در رهگذارش

گیتی معطر، از خاک کویش

آیینه و آب تعبیر خُلقش

آیات رحمت، تفسیر خویش

در باغ احمد گلبن شکوفاست

میلاد زهرا، میلاد زهراست

ص: 302

آئین پاکی، در فطرت او

یزدان گواهست، بر عصمت او

ماه ولایت، نور نبوت

تابان شب و روز، از طلعت او

جان مصور، روح مصفاست

میلاد زهرا، میلاد زهراست

ای زن، به اخلاص، در راه او باش

در رهنمائی، او رهبر تست

گنجینه ی مهر، آیینه ی حق

نور دو چشم پیغمبر تست

بنگر که عالم در شور و غوغاست

میلاد زهرا، میلاد زهراست

ص: 303

سید محمود گلشن کردستانی

گوشوار عرش

تا نسیم نوبهاری دامن صحرا گرفت

صحن گیتی را فروغ گل ز سر تا پا گرفت

پهنه ی هستی گلستان گشت و دامان چمن

بس زمرد گون گهر از ابر گوهر زا گرفت

غنچه شد گلشن فریب و لاله شد بستانفروز

شد نو اگر بلبل از شور و ره آوا گرفت

زردی از رخسار هستی شد رها در نیستی

چهره ی بستان نشان از لاله ی حمرا گرفت

فرودین امسال زیباتر شد از پیرار و پار

پرتو رحمت مگر از عالم بالا گرفت

ص: 304

مژده ی میلاد دخت مصطفی را چرخ داد

کز فروغش جلوه ها مهر جهان آرا گرفت

آفتابی در زمین تابید کاندر آسمان

پرتو از فیض وجودش زهره ی زهرا گرفت

پرتوی کز جانفزایی جلوه بر هستی فزود

لولویی کز تابناکی پهنه ی دریا گرفت

دختر پاک پیمبر پای در دنیا نهاد

همسر حیدر به فر مردمی دنیا گرفت

آنکه نامش قدسیان را فیض علمنا فزود (1)

آنکه نورش عرشیان را بانگ کرمنا (2) گرفت

گوشوار عرش اعظم بود و زیب گوش جان

جای در دامان پاک سید بطحا گرفت

ص: 305


1- 136. اشارتست به آیه ی 65 از سوره کهف که می فرماید: «در آن جا بنده ای از بندگان ما را که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و خود بدو دانش آموخته بودیم بیافتند».
2- 137. اشاره به آیه ی 70 از سوره اسرا: «ما فرزندان آدم را کرامت بخشیدیم و بر دریا و خشکی سوار کردیم و از چیزهای خوش و پاکیزه روزی دادیم و بر بسیاری از مخلوقات خویش برتریشان نهادیم».

چون گریبان افق شد سینه اش مرآت حق

همچو موسی روشنی از سینه ی سینا گرفت

با کلام ایزدی شد گوش و دستش آشنا

(آیت الکرسی (1) شنید و عروه الوثقی (2) گرفت)

در دل او چشمه ها از زمزم و کوثر گشود

بر سر او سایه ها از سدره و طوبی گرفت

تا بسوزد تن در اندوه و بسازد ملک جان

صبر ایوب و دم جانبخش از عیسی گرفت

ص: 306


1- 138. اشاره به آیه ی 255 از سوره بقره که می فرماید: «الله خدائی است که هیچ خدائی جز او نیست زنده و پاینده است، نه خواب سبک او را فرامی گیرد و نه خواب سنگین از آن اوست هر چه در آسمان ها و زمین است، چه کسی جز به اذن او در نزد او شفاعت کند، آنچه را که پیش رو و آن چه را که پشت سرشان است می داند و به علم او جز آن چه خود خواهد احاطه نتوانند یافت، کرسی او آسمان ها و زمین را در بر دارد نگهداری آنها بر او دشوار نیست، او بلند پایه و بزرگ است».
2- 139. اشارت است به آیه ی 256 از سوره بقره: «در دین هیچ اجباری نیست، هدایت از گمراهی مشخص شده است، پس هر کسی که به بت کفر ورزد به خدای ایمان آورد به چنان رشته ی استواری چنگ زده که گسستنش نباشد، خدا شنوا و داناست».

آری آری برتر آمد از زنان روزگار

حضرت زهرا که نام از علم الاسما (1) گرفت

کشور آزادگی را مولد و منشا نهاد

شهر بند مردمی را مبدا و مبنا گرفت

مرحبا دلداده ای کاندر گلستان حیات

نکهت از گلدسته ی جنت به صد سودا گرفت

حبذا تا بنده ای کاندر شبستان وجود

پرتو از گویای «سبحان الذی اسری» گرفت

منزل آرای کمالی کش کسی همپایه نیست

آفرینش را به لطف صورت و معنی گرفت

از زن نیکو خصال، احمد بهشتت هدیه کرد

تا نهال هستی از جانبازی تو پا گرفت

ص: 307


1- 140. اشارتست به آیه ی 31 از سوره بقره: «و نام های چیزها را به آدم بیاموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می گوئید مرا بنام این چیزها خبر دهید».

دامنت آرام بخش انبیا و اولیاست

زان ترا آوازه هم دنیا و هم عقبی گرفت

هرکه زهرا را به گیتی مقتدای خویش ساخت

بی گمان بیت الامان در جنت المأوا گرفت

عفت و عصمت فروغی از هزاران مهر اوست

در دل گردون از آن این پاکسیرت جا گرفت

«گلشن» و «مشفق» ستایند از بن دندان ورا

چونکه گوش جانشان را بانگ یا زهرا گرفت

عباس مشفق کاشانی

شفیع شیعیان

شد پرده نشین پرده ی لا زهرا

آیینه ی نقشبند الا زهرا

گفتم که شفیع شیعیان کیست به حشر

برخاست صلا ز عرش: زهرا زهرا

ص: 308

محمد جان قدسی

همسر شیر خدا

فاطمه ای همسر شیر خدا

دخت نبی، شافع روز جزا

ای که تو بر آل کسا محوری

بر سر زنهای جهان افسری

جان جهان نفس مسیحای تست

نون و قلم (1) نطق شکر خای تست

مبدا قانون شریعت توئی

نیر مشکات (2) حقیقت توئی

ص: 309


1- 141. نون و قلم: اشاره به آیه شریفه 1 از سوره ی قلم که می فرماید: «سوگند به قلم و آنچه می نویسد».
2- 142. مشکات: چراغدان و جائی که در آن چراغ بگذارند، هر جائی که در آن یا روی آن چراغ گذاشته شود.

سر تو شیرازه ی «قالو بلی» (1) است

قائمه عرش، ز نامت بپاست

بضعه ی پاک تن احمد توئی

طور لقا، جلوه ی سرمد توئی

شأن تو این بس که ترا داده اب

ام ابیها لقب، ای منتخب

نخل نبوت ز تو شد بارور

باغ امامت ز تو شد پر شجر

مهر تو رخشان ز بلندای عرش

سفره ی تو گستره ی عرش و فرش

علت غائی به دو عالم توئی

جوهره ی عالم و آدم توئی

انس پیمبر به وجود تو بود

سینه ی او طور شهود تو بود

ص: 310


1- 143. قالوا بلی: اشاره به آیه شریفه که می فرماید: «و هنگامی که بگرفت پروردگار تو از فرزندان آدم از پشتهای ایشان نژاد ایشان را و گواهشان بر خویشتن، آیا نیستم پروردگار شما؟ گفتند: بلی، گواهی دادیم تا نگویند روز قیامت بودیم ما از این ناآگاهان».

شمعی و خوبان همه پروانه ات

کعبه ی دلها، رخ جانانه ات

پردگیان حرم کبریا

بسته کمر خدمت امر ترا

سیر رسل اوج به معراج تست

کعبه ی دلدار ز منهاج (1) تست

کوثری و چشمه ی فیض خدا

از تو زند جوش زلال بقا

دور فلک تابع فرمان تو

خیل ملائک همه دربان تو

هستیت آیینه ی «الله نور» (2)

مهر درخشنده ی «یوم النشور» (3) .

جام حیا مست ز صهبای تست

واژه ای از دفتر معنای تست

ص: 311


1- 144. منهاج: راه راست، راه روشن و آشکار.
2- 145. الله نور: اشاره به سوره ی نور آیه ی 35: «خدا نور آسمان و زمین است، نورش به مشکاتی می ماند که در آن روشن چراغی باشد».
3- 146. یوم النشور: روز قیامت.

زهره و انسیه ی حورا توئی

نور دل سید بطحا توئی

صبر و رضا طفل دبستان تست

ریزه خور سفره ی احسان تست

دهر ندیده است چو تو دختری

هر چه بدیده است تو زان بهتری

گلشن رضوان طرب افزا ز تست

چهره ی مهتاب دل آرا ز تست

گر تو نمی آمدی اندر وجود

کی اثر از عالم ایجاد بود

گشت نهان بر همه کس تربتت

تا بشناسند غم غربتت

ص: 312

قاسم رسا

گلزار زهرا

ای ز نور چهره ات تابنده ماه و مشتری

خیره چشم اختران گنبد نیلوفری

آفتاب برج عصمت، گوهر درج عفاف

شمع بزم آفرینش مهد فضل و سروری

در حریم عفتش مریم ز جان خدمتگذار

هاجر آنجا ایستاده با ادب در چاکری

آیت عصمت ز خلاق ازل بر فاطمه

ختم شد چون بر محمد آیت پیغمبری

قدر این یکدانه گوهر را علی دانست و بس

آری آری قدر گوهر را که داند؟ گوهری

ص: 313

زین چمن روئیده گلها و چه گلهائی که هست

روشن از رخسارشان آیات فضل و برتری

سبزه ی رحمت «حسن» گنجینه ی حلم و صفا

هم حسن در حسن سیرت هم به نیکو منظری

لاله ی رضوان، سرور سینه ی زهرا «حسین»

رادمردی در شجاعت، یادگار حیدری

حجت حق، رحمت مطلق «علی بن الحسین»

مظهر زهد و عفاف و طاعت و دین پروری

خامس آل محمد آنکه علم و دانش است

موجی از امواج دریای علوم «باقری»

گوهر بحر حقایق «جعفر صادق» کز اوست

محکم ارکان دیانت بر اساس جعفری

نور حق «موسی بن جعفر» منبع جود و کرم

«کاظم» آن سرچشمه ی الطاف و فیض داوری

بلبل خوش نغمه ی بستان علم و دین «رضا» است

کرده نور حجتش خلق جهان را رهبری

اختر چرخ فضایل خسرو خوبان «جواد»

منبع بخشایش و سرچشمه ی دانشوری

ص: 314

کوکب صبح هدایت حضرت «هادی» کز اوست

گلشن دین در طراوت، رشک گلبرگ طری

آیت رحمت «حسن» شاهی که در قدر و جلال

خاک درگاهش کند با چرخ گردون همسری

میوه ی بستان نرگس والی ملک وجود

«قائم» آل محمد، سرو باغ عسکری

لطف این شاهان «رسا» کآیات فضل داورند

دستگیرد بی پناهان را به روز داوری

آسمان مکه

امشب در آستان رضا جشن دیگر است

بزمی که چون بهشت برین روح پرور است

از مقدم بتول یکی جشن باشکوه

در بارگاه زاده ی موسی بن جعفر است

از آسمان مکه برآمد ستاره ای

کآفاق از فروغ جمالش منور است

ص: 315

بر خاکیان رسید بشارت ز آسمان

میلاد با سعادت زهرای اطهر است

از ره رسید موکب بانوی بانوان

کائینه ی تمام نمای پیمبر است

در زهد و پاکدامنی و عصمت و وقار

آموزگار مریم و سارا و هاجر است

فرض است پاس حرمت ناموس کبریا

کاو مظهر عفاف خداوند اکبر است

خرم ز نخل قامت او باغ مصطفی است

روشن ز نور چهره ی او چشم حیدر است

سر لوحه ی فضیلت و سرمایه ی عفاف

گنجینه ی لئالی و دریای گوهر است

آزار فاطمه، بود آزار مصطفی

همچون رضای او که رضای پیمبر است

در بوستان فضل سراینده بلبلی

بر آسمان شرم فروزنده اختر است

پرورده ی خدیجه ی کبری که کاینات

از مژده ی ولادت او غرق زیور است

ص: 316

مهری که بر محیط جهان پرتوافکن است

نخلی که بر بسیط زمین سایه گستر است

محبوبه ای که میوه ی باغ رسالت است

محجوبه ای که مظهر الطاف داور است

سر حلقه ی زنان نکوکار و پارسا

سرمشق بانوان عفیف و موقر است

رخشنده یازده گهر پاک و تابناک

در دامن عطوفت این طرفه مادر است

گر جام رحمت ابدی آرزو کنی

از او طلب که همسر ساقی کوثر است

رخ از درش متاب که اهل نیاز را

روی امید و چشم شفاعت بر آن در است

چون آفتاب حشر برآید امیدها

بر رحمت شفیعه ی فردای محشر است

سر زد ز بوستان رسالت «رسا» گلی

کز نکهتش مشام دل و جان معطر است

ص: 317

گوهر بی همتا

ز سرا پرده ی عصمت گهری پیدا شد

که جهان روشن از آن گوهر بی همتا شد

خرما طرفه نسیمی که ز انفاس خوشش

دامن خاک، طرب خیز و طرب افزا شد

آفتابی ز شبستان رسالت بدمید

که چو خورشید جهان گیر و جهان آرا شد

در رحمت بگشودند و سراپای وجود

روشن از نور رخ فاطمه ی زهرا شد

گلشن عفت از او رونق و آرایش یافت

پایه ی عصمت از او محکم و پابرجا شد

زهره ی برج حیا، شمسه ی ایوان عفاف

که ز انوار رخش چشم جهان بینا شد

مژده کاندر شب میلاد بتول عذرا

بر رخ خلق در لطف و عنایت وا شد

ص: 318

پرده چون حق ز جمال ملکوتیش گرفت

مریم پرده نشین بر رخ او شیدا شد

خامه چون خواست ستاید گهر پاکش را

محو چون قطره ی ناچیز در آن دریا شد

در قیامت نکشد منت طوبی و بهشت

هرکه در سایه ی آن سرو سهی بالا شد

طبع خاموش «رسا» باز چو مرغان چمن

از پی تهنیت مقدم گل گویا شد

زهره ی زهرا

باد نوروزی جهان پیر را برنا کند

ابر فروردین چمن را خرم و زیبا کند

چون بهار عیسوی دم بگذرد از باغ و راغ

مردگان را با نسیم صبحدم احیا کند

سبزه رویاند ز صحرا سنبل و نسرین ز باغ

کوهسار و دشت را پر لاله ی حمرا کند

ص: 319

نونهالان چمن را خلعت رنگین دهد

در بر سرو و صنوبر جامه ی دیبا کند

تا بسازد کار دی را لشکر باد بهار

حمله هر دم ابر با نیروی برق آسا کند

آنچنان با ناز برخیزد سحر نرگس ز خواب

کادمی را با نگاهی واله و شیدا کند

ابر گرید همچو وامق شامگاهان در چمن

تا تبسم بامدادان غنچه چون عذرا کند

دیده چون نرگس گشاید، باغبان خواهد ز شوق

جان فدای چشم مست نرگس شهلا کند

دامن صحرا شود از خرمی باغ بهشت

چون گذر اردیبهشت از دامن صحرا کند

خانه بر دوش است بلبل گه به صحرا گه به باغ

هر کجا بوی گل آید آشیان آنجا کند

هوش ماند مات و حیران، عقل آید در شگفت

زین شگفتیها که کلک صانع یکتا کند

صحنه ی زیبای بستان هر که بیند بی درنگ

سجده ها بر درگه خلاق بی همتا کند

ص: 320

آیت صنع خدا پیداست در سیمای گل

عقل راز آفرینش درک از این سیما کند

بر بساط سبزه باید بزم عیش آماده ساخت

خاصه در فصلی که گل بزم طرب برپا کند

این چنین عمری که از کف می رود همچون بهار

حیف باشد آدمی صرف غم دنیا کند

تا بهار است و جوانی، عشرت امروز را

مرد عاقل کی مبدل بر غم فردا کند

بانگ مرغان بهاری بر فراز شاخسار

در جمن شور افکند در بوستان غوغا کند

کی سزاوار است بر لب مهر خاموشی زدن

در چنین فصلی که هر خاموش را گویا کند

چون برآید نغمه ی داودی مرغ سحر

سبزه را سرمست ساز لاله را شیدا کند

باز طاووس بهاری شد خرامان در چمن

تا دل صاحبدلان را غارت و یغما کند

صبحدم ابر بهاران بر درخت ارغوان

شاخه ی یاقوت را پر لؤلؤ لالا کند

ص: 321

بر فراز کوهساران بین که از اعجاز ابر

پرنیان سبز در بر صخره ی صما کند

چون شود مهتاب پیدا، ماه چون خوبان ز ناز

گه گشاید روی و گاهی چهره ناپیدا کند

بوسه ها بلبل ستاند بامدادان در چمن

پرده چون باد صبا از چهره ی گل وا کند

بید مجنون سر فرود آورده در دامان گل

تا چو مجنون عشقبازی با رخ لیلی کند

طبع دارد میل گلزاری که بوی گلشنش

نامه را بخشد طراوت خامه را شیوا کند

وه چه بستانی که پوشد دیده از حور و بهشت

هر که در گلزار «زهرا» مأمن و مأوی کند

بوئی از گلهای آن بستان اگر آرد نسیم

زنده هر دم مردگان را چون دم عیسی کند

بر فلک بنگر که همچون روشنان آسمان

زهره کسب روشنی از زهره ی زهرا کند

ص: 322

فاطمه دخت محمد (ص) آنکه نور عارضش

خیره چشم اختران گنبد مینا کند

آفتاب برج عصمت گوهر درج عفاف

آنکه توصیف کمالش ایزد دانا کند

چون به گفتار آید آن سرچشمه ی فضل و کمال

چرخ گیرد خامه تا گفتار او انشا کند

گوهر والای خلقت آنکه هاجر روز و شب

بندگی در درگه آن گوهر والا کند

مریم پاکیزه دامن بین که تحصیل عفاف

در حریم عصمت صدیقه ی کبری کند

گر غبار دامنش بر دل نشیند، ذره ای

چشم نابینای دل را روشن و بینا کند

بر سر گردون اعلی پا نهد از برتری

همسری چون با علی عالی اعلی کند

سایه ی آن سرو رحمت گرفتد بر سر مرا

کی دگر دل آرزوی سایه ی طوبی کند

رو بخر با جان و دل مهرش که یابد سودها

هرکه با زهرا و فرزندان او سودا کند

ص: 323

ای که گوئی «بوی گل را از که جوئیم از گلاب»

دل چو در آویز جان این نکته ی شیوا کند

چون هوای آن گل افتد در سرم، دل جستجو

بوی آن گل از حریم زاده ی موسی کند

زاده ی موسی بن جعفر آنکه خاکش از صفا

ناز بر باغ بهشت و وادی سینا کند

عرصه ی دریا مجال قطره ی ناچیز نیست

کی «رسا» طبعش تواند وصف آن دریا کند

ص: 324

فاطمه راکعی

آفتاب عشق

ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای

هر سو نشان توست، ولی بی نشانه ای

ای روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد

چون خون عشق در رگ هستی روانه ای

با یاد روی خوب تو می خندد آفتاب

بر خاک خسته رویش گل را بهانه ای

ای ناتمام قصه ی شیرین زندگی

تفسیر سرخ زندگی جاودانه ای

تصویر شاعرانه ی در خود گریستن

راز بلند سوختن عارفانه ای

ص: 325

هیهات، خاک پای تو و بوسه های ما؟!

تو آفتاب عشق بلند آستانه ای

در باور زمانه نگنجد خیال تو

آری، حقیقتی، به حقیقت فسانه ای

زهرای پاک، ای فغم زیبای دلنشین

تو خواندنی ترین غزل عاشقانه ای

ص: 326

علیرضا قزوه

کلید باغ فدک

بیا در آتش غم عاشقانه بگدازیم

ز های های غریبی تغزلی سازیم

ستاره، ماهی دریای اشکمان گردد

اگر به یاد تو ای ماه گریه آغازیم

کلید باغ فدک را ستانده ایم و بگو

بهای حق نمک را چگونه پردازیم

عنایتی، که ازین ورطه بال و پر گیریم

اشارتی، که در این عرصه جان و سر بازیم

ز موج خیزی سیل بلا هراسی نیست

دمی که کشتی دل را به آب اندازیم

بگو ز جانب ما ای امید منتظران

بیا که سلسله ی کفر را براندازیم

ص: 327

درویش فتحعلی کرمانی

بحر نبوت

فاطمه ام الائمه عصمت کبری

بضعه ی خیر الانام و زهره ی زهرا

پرده نشین سرادقات جلالش

تکیه گزین سلیل رفعت لولا

آنکه به حورای اصل گشته ملقب

وانکه به عذرای دهر گشته مسما

ساره و هاجر کمینه خادمه ی او

مریمش از جان کنیز و قابله حورا

درج گرانمایه ی دو گوهر تابان

مطلع نورین و آسمان دو بیضا

ص: 328

گر نبدی فاطمه نبود به عالم

هستی این نه سپهر و آدم و حوا

گر نبدی طالع از سپهر نبوت

ور ننهادی قدم به عرصه ی دنیا

خود ز نبوت نه اسم بود و نه رسمی

هم ز ولایت نه لفظ بود و نه معنا

در شب دامادی امیر مکرم

مهر جهانتاب ماه مکه و بطحا

حکم به جبریل شد ز قادر ذوالمن

امر به خازن شد از مهیمن یکتا

تا که دو بحر شگرف عالم هستی

کرده تلاقی شوند جمع به یک جا

بحر نبوت بود رسول مکرم

بحر ولایت علی عالی اعلا

برزخ مابین این دو به هستی

نیست به غیر از وجود زهره ی زهرا

ص: 329

لاادری

قدرت داور

رشته طبعم از سخن رشته به گوهر آورد

بهر نثار مدحت دخت پیمبر آورد

دختر از این قبیل اگر هست، هماره تا ابد

مادر روزگار ای کاش که دختر آورد

آورد از کجا و کی مادر دهر این چنین

فاطمه ای که مظهر قدرت داور آورد

چونکه خداش برگزید از همه ی زنان دهر

جاریه ی کنیز او ساره و هاجر آورد

حق چو ندید همسرش در همه ممکنات از آن

واجب و لازم آمدش خلقت حیدر آورد

ص: 330

سید محمد واعظ اصفهانی

فلک عصمت

ای فلک عصمت و حبیبه ی داور

در فلک عصمتی تو زهره ی ازهر

از تو بپاشد ستون خرگه والا

وز تو بنا شد رواق گنبد اخضر

ای فلک دو مه دو اختر تابان

معدن دو گوهر و دو سید رهبر

عین مسبب توئی و علت ایجاد

علت ایجادی ای شفیعه ی محشر

گر تو نبودی به بحر دهر سفینه

دهر بدی تا ابد گسیخته لنگر

ص: 331

توده غبرا ز فیض جود تو ساکن

در حرکت آمده ز قدر تو اختر

اختر تابان و ماه و مهر فروزان

کسب ضیا می کنند از تو سراسر

جسم بود عالم، ولیک تواش جوان

هست عرض ممکنات، ذات تو جوهر

این به مدیح تو کم که دخت رسولی

دخت رسولی و روح حیدر صفدر

ص: 332

لاادری

شاخه ی طوبی

ای دخت نبی زوج علی گوهر یکتا

ای بدر دجی شمس هدی ام ابیها

روی تو ضحی باشد و گیسوی تو واللیل

کوثر لب تو، قامت تو شاخه ی طوبی

تو جان جهانی و جهانی به تو بسته است

تو راز نهانی و نهان در تو هویدا

ص: 333

فصیح الزمان

چراغ نبوت

چو گنج از چه به خاک سیه نهان شده ای

گل همیشه بهارم چرا خزان شده ای

تو زهره ی فلکی زیر خاک جای تو نیست

برآر سر ز لحد، خشت متکای تو نیست

کنون ز خانه به خوشحالی تو آمده ام

برآر سر که به جا خالی تو آمده ام

مرا ببر که مقامات عالیت بینم

چسان به خانه روم جای خالیت بینم

گرفته از چه ترا خاک تیره در آغوش

تو ای چراغ نبوت چرا شدی خاموش

ص: 334

ز همدمی من غم رسیده ی مهجور

چه دیده ای که شدی نو عروس حجله ی گور

ز چیست گشته ترا خاک تیره منزلگاه

مرا برای چه بنشانده ای به خاک سیه

ز جای خیز که با هم همی شبانه رویم

مرا ز داغ مکش، خیز تا به خانه رویم

که طفلهای یتیم تو بی قرار تواند

دو چشم من، حسنینت در انتظار تواند

ص: 335

آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی «مفتقر»

سینه ی سینای عصمت

سینه ای کز معرفت گنجینه ی اسرار بود

کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود

طور سینای تجلی مشعلی از نور شد

سینه ی سینای عصمت مشتعل از نار بود

ناله ی زهرا زد اندر خرمن هستی شرر

گوئی اندر طور غم چون نخل آتش بار بود

آن که کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی

از کجا پهلوی او را تاب این آزار بود

صورتی نیلی شد از سیلی که چون نیل سیاه

روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود

ص: 336

زهره ی تابنده

نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ایدریغ

با دلی از خون لبالب رفت در خاک ایدریغ

طلعت بیت الشرف را زهره ی تابنده بود

آه کان تابنده کوکب رفت در خاک ایدریغ

آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباب

با تنی بی تاب و پر تب رفت در خاک ایدریغ

پیکری آزرده از آزار افعی سیرتان

چون قمر در برج عقرب رفت در خاک ایدریغ

کعبه ی کروبیان و قبله ی روحانیان

مستجار دین (1) و مذهب رفت در خاک ایدریغ

لیلی حسن قدم با عقل اقدم همقدم

اولین مجموعه ی رب رفت در خاک ایدریغ

ص: 337


1- 147. مستجار دین: کسی که دین در پناه اوست.

حامل انوار و اسرار رسالت آن که بود

جبرئیلش طفل مکتب رفت در خاک ایدریغ

حسن لم یزل

دختر فکر بکر من، غنچه ی لب چو وا کند

از نمکین کلام خود حق نمک ادا کند

طوطی طبع شوخ من، گر که شکر شکن شود

کام زمانه را پر از شکر جانفزا کند

بلبل نطق من ز یک نغمه ی عاشقانه ای

گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا کند

مطرب اگر بدین نمط ساز طرب کند گهی

دائره وجود را جنت دلگشا کند

شمع فلک بسوزد از آتش غیرت و حسد

شاهد معنی من ار جلوه ی دلربا کند

نظم برد بدین نسق از دم عیسوی سبق

خاصه دمی که از مسیحا نفسی ثنا کند

ص: 338

و هم به اوج قدس ناموس اله کی رسد

فهم که نعت بانوی خلوت کبریا کند

ناطقه ی مرا مگر روح قدس کند مدد

تا که ثنای حضرت سیده النسا کند

فیض نخست و خاتمه نور جمال فاطمه

چشم دل ار نظاره در مبدا و منتها کند

صورت شاهد ازل معنی حسن لم یزل

وهم چگونه وصف آئینه ی حق نما کند

مطلع نور ایزدی مبدا فیض سرمدی

جلوه او حکایت از خاتم انبیا کند

وحی نبوتش نسب جود و فتوتش حسب

قصه ای از مروتش سوره ی هل اتی کند

قبله ی خلق روی او، کعبه عشق کوی او

چشم امید سوی او تا بکه اعتنا کند

«مفتقرا» متاب رو از در او به هیچ سو

زانکه مس وجود را فضه او طلا کند

ص: 339

آتش بیگانه

تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوخت

کعبه ویران شد، حرم از سوز صاحبخانه سوخت

آه از آن پیمان شکن کز کینه ی خم غدیر

آتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت

آتشی در بیت معمور ولایت شعله زد

تا ابد زان شعله هر معمور و هر ویرانه سوخت

لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدم

همچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت

کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازل

عالمی از حسرت آن جلوه ی مستانه سوخت

آتشی، آتش پرستی در جهان افروخته

خرمن اسلام و دین را تا قیامت سوخته

ص: 340

عاشق اصفهانی

قرعه ی دولت

کعبه کویت کجا و کعبه ی بیت الحرام

نقش پایت را شرفها هست بر رکن و مقام

رحمت حق بر دو عالم بسته بر مهر شماست

وانکه او را احتیاجی نیست بر رحمت کدام؟

گرنه با مهرت برآرد صبحدم از دل نفس

کی تواند کرد هرگز چاره ظلم و ظلام

کی تواند بوسه دادن پای خدام ترا

از سر خود گو برون کن آسمان سودای خام

چون خرامی سوی جنت، بسکه شوق خدمتت

بهر استقبال نخل طوبی آید در خرام

ص: 341

بر گل و ریحان نسیم خلد هر گه بگذرد

طایران سدره را بوی تو آید بر مشام

خارجی کی می شناسد فضل آل مصطفی

قصه ی اهل کرم را کس نپرسد از لئام

من چه گویم در ثنایت ای ثنا خوانت خدا

مدحتت گیرم توانم گفت عمری بر دوام

در هوای مرقدت بر خاک افتم قرعه وار

قرعه ی این دولتم روزی برآید گَر به نام

دست در آغوش با مهرت چو خسبم زیر خاک

با ولایت سر برآرم از لحد روز قیام

در ثنای تو چه باشد خدمت من گاه گاه

ای که جبریلت پی خدمت کمر بسته مدام

تا بود رسم غم و شادی درین دیر کهن

تا بشکل خم بود گردون و مهر و مه چو جام

دشمنانت در خمار غم ز فوت مدعا

دوستانت را شراب عیش بر لب صبح و شام

ص: 342

اختر برج رسالت

ای بگو هر ذات پاکت بضعه ی خیر الانام (1)

وی مهینه بانوی جنت ز روی احترام

اختر برج رسالت زهره ی زهرا لقب

وز طفیل کوکبت این مهد علیا را خرام

بر سپهر عزتت، اولاد مانند نجوم

آسمان عصمتی، رخساره ات ماه تمام

قره العین رسولی و آن دور نور دیده ات

هم ملایک را امین و هم خلایق را امام

مصطفی و مرتضی را قره العین و انیس

آن به رویت شادمان و این به وصلت شادکام

مهتر خلق خدا را دختری و از شرف

ذکر تو خوشتر حدیث و مدح تو بهتر کلام

ص: 343


1- 148. بضعه ی خیر الانام: پاره ی تن پیامبر گرامی اسلام.

حوریان جنتت خدام و از روی محل

آستانت را شرف بر روضه ی دار السلام

خفتگان خاک را هر جا صبا بویت رساند

بر زبان آمد که سبحان الذی یحیی العظام (1) .

وصف ایمانت چگویم اصل ایمان چون توئی

کز شما باشد به عالم دین یزدان را قوام

شب به سائل نان خود دادی و هنگام صباح

هل اتی از نزد حق جبرئیل آوردت پیام

بر سر آنم که باشد گر امان از روزگار

مدحتت باشد مرا یک چند ورد صبح و شام

ص: 344


1- 149. سبحان الذی یحیی العظام: پاک و منزه است خداوندی که استخوان ها را دوباره زنده می کند.

لاادری

فرشته ی رحمت

باز رخ ز ما بنهفت آن نگار روحانی

ای دل از وفا خون شو تا کی این گرانجانی

این توئی که می بینم با جمال نور افشان

یا فرشته ی رحمت در لباس انسانی

در مقابل رویش آینه اگر گیرند

آینه نشان ندهد صورتش ز حیرانی

موری ار کشد خود را در پناه صدیقه

می کند سلیمانی بر سر سلیمانی

بضعه ی رسول الله آنکه نیست مانندش

از خط الوهیت تا به حد امکانی

ص: 345

اوست جزو و احمد کل، او گلاب و احمد گل

راستی که زهرا نیست غیر احمد ثانی

نفس پاک پیغمبر گر نبود او، نسرود

در حقش رسول الله «من اذاها آذانی» (1) .

ص: 346


1- 150. من اذاها آذانی: یعنی هر که او را بیازارد، مرا آزرده است.

حسینعلی منشی کاشانی

هفتاد و پنج روز

دارم تنی فگار و دلی خسته و ملول

از غم، کدام غم، غم خیر النسا بتول

مخدومه ی خلایق، محبوبه ی اله

ام الائمه النقبا، بضعه الرسول

آن بانوئی که امر ورا چون قدر، قضا

انگشت روی دیده گذارد پی قبول

نزدیک بارگاه جلالش نبرده را

از دور باش حشمت او وهم بو الفضول

می خواست درک کنگره ی بام رفعتش

عنقای عقل دید که لا یمکن الوصول

ص: 347

گر زان که بانک رایض (1) فرمان او زند

سازد سمند سرکش ایام را ذلول (2) .

نه ساله رخت برد به مشکوی مرتضی

چون آفتاب کرد به بیت الشرف نزول

نه سال هم به خون جگر قوت لا یموت

می خورد روز و شام و مه و هفته و فصول

روزی که آفتاب رسالت کران گرفت

بنشست از میانه به یک گوشه ای خمول (3) .

هفتاد و پنج روز دگر عمر کرد و بود

غمگین و خوار و زار و جگر خسته و ملول

در مدت کم آن همه غم غیر فاطمه

دیگر کسی ندید به عالم ز عرض و طول

نگذاشتند بعد پیمبر به راحتش

بودند در اذیت زهرا عجب عجول

ص: 348


1- 151. رایض: رام کننده اسب یا جانور وحشی، کسی که کره اسب را تربیت کند و به او راه رفتن بیاموزد.
2- 152. ذلول، رام و مطیع.
3- 153. خمول: گمنامی، بی نام و نشان شدن، بی سر و صدا شدن.

قومی ز راه کینه شکستند عهد خویش

کردند از متابعت شوی او نکول (1) .

ز آب حیات خضر نگردید کامیاب

از ره برون شدند ز اصفای بانگ غول

چون خواست حفظ گوهر اسلام شوی او

ناچار حق خویش رها کرد و شد حمول (2) .

کاهیده چون هلال شد و ماه عارضش

چون آفتاب کرد به خاک سیه افول

«منشی» ره محبت زهرا و آل او

از جان و دل ببوی، از این ره مکن عدول

ص: 349


1- 154. نکول: برگشتن و اعراض، و رو برگردانیدن از دشمن، برگردیدن و روگرداندن از چیزی، خودداری از جواب دادن یا سوگند خوردن، خودداری از پرداخت وجه برات یا حواله.
2- 155. حمول: بردبار، حلیم، شکیبا، صبور.

زهرای بتول

ای جامه ی مردمی به بر کرده

خود را ز همه عزیزتر کرده

این عالم اکبر مفصل را

بر پیکر خویش مختصر کرده

از گوشه ی خاکدان مقر جسته

وز گلشن و بوستان سفر کرده

زندان محقر طبیعت را

بر خویش مکان و مستقر کرده

سرمایه ی عمر خود ز کف داده

تا سود کنی بسی ضرر کرده

دنیای دنی گزیده بر عقبی

افزایش سنگ بر گهر کرده

تا چند به خیره پرده می پوشی

بر این همه کار پرده در کرده

ص: 350

خود را به سزای خویشتن بشناس

ای بر صف ممکنات سر کرده

از فاطمه کیمیای همت خواه

خواهی مس قلب خویش زر کرده

زهرای بتول آنکه در شأنش

تقدیس، خدای دادگر کرده

هست آنکه ز بام رفعتش کوتاه

این گنبد هفت سقف بر کرده

با خلقت او در این جهان ایزد

گنجایش بحر در شمر کرده

ارواح طفیل خلقتش خود را

تسلیم قوالب و صور کرده

در نیم نفس تواند اینعالم

تبدیل به عالم دگر کرده

این اطلس نه فلک نمی آرد

دامان جلالش آستر کرده

آه از غم او که روز را بر او

از شام سیاه تیره تر کرده

ص: 351

در عمر شریف خود پس از نه سال

در خانه ی مرتضی مقر کرده

آن جا به هزار محنت و سختی

نه سال دگر بر او گذر کرده

با رنج گران دو قرص نان از جو

بر سفره ی خویش ماحضر کرده

وز بعد پدر به خواری و زاری

با عمر دو ماه و نیم سر کرده

این مدت کم به ماتم بسیار

روز و شب خود، شب و سحر کرده

آن فاطمه ای که مصطفی او را

با دیده ی مرحمت نظر کرده

آوخ که دلی نسوخت بر حالش

بودند مگر دل از حجر کرده

آن کو طلبد ولای او «منشی»

خود را ز بهشت بهره ور کرده

و آن دل که شد از ولای او خالی

منزلگه خویش در سقر کرده

ص: 352

حسین لاهوتی «صفا»

گهر بحر کرامت

انسیه ی حورا سبب اصل اقامت

اصلی که ببالید بدو نخل امامت

نخلی که ز تولید قدش زاد قیامت

گنجینه ی عرفان، گهر بحر کرامت

در باغ نبی طوبی افراخته قامت

در ساحت بستان ولی سرو لب جو

مرآت خدا، عالمه ی نکته ی توحید

کش خیمه ی عصمت زده بر عرصه ی تجرید

آن جلوه که بالذات برونست ز تحدید

ص: 353

مولود محمد که بدان نادره تأیید

ذات احدی کرد پدید این سه موالید (1) .

زین چار زن حامل و این هفت تن شو (2) .

در هر صفتی اعظم اسماء الهی

اندر فلک قدرت نبود چو تو ماهی

عالم همگی بنده ی شرمنده، تو شاهی

محتاج تو ایم، از ره الطاف نگاهی

نه غیر تو حصنی، نه ملاذی، نه پناهی

یا فاطمه الزهرا انا بک نشکو (3) .

خورشید چو رویت به سما و به سمک نیست

چون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست

ص: 354


1- 156. سه موالید: جماد، نبات، حیوان.
2- 157. چهار زن، چهار عنصر: آب و آتش و باد و خاک. و هفت تن شو، هفت ستاره آسمان معروف به آبای علوی.
3- 158. یعنی یا فاطمه به پیشگاه تو شکایت می کنم.

از عشق تو در سینه ی عشاق تو شک نیست

شور لب شیرین تو در کان نمک نیست

ای زاده ی انسان که به حسن تو ملک نیست

از عشق تو برپاست به کونین هیاهو

ای ذات خدا را رخ نیکوی تو مرآت

فانی بتو فعل و اثر و وصف، در آن ذات

نفی من درویش بود پیش تو اثبات

بر درگه حق ای تو همین اصل کرامات

حاجات مرا ای تو برآرنده ی حاجات

بر گوی که از درد بود حشمت دارو

ص: 355

خواجوی کرمانی

شمسه ی گردون عصمت

غره ی ماه منور بین که غرا کرده اند

شامیان را طره ی مشکین مطرا کرده اند

برامید آنکه سازندش قبا آل عبا

اطلس زر بفت را پیروزه سیما کرده اند

چون برآمد جوش جیش شاه مردان در مصاف

از غبار تازیان چرخ معلا کرده اند

لعل دلدل را کله داران طاق چنبری

تاج فرق فرقدین (1) و طول جوزا (2) کرده اند

ص: 356


1- 159. فرقد: نام دو ستاره ای در صورت فلکی دب اصغر از ستارگان قطبی و ستاره دیگری نزدیک آن که هر دو را فرقدین گویند.
2- 160. جوزا: دو پیکر، یکی از صورت های فلکی منطقه البروج که از بزرگترین و باشکوه ترین صور فلکی شمالی است، و نام برج سوم از دوازده برج فلکی خردادماه.

روشنان قصر، کحلی گرد خاک پای او

سرمه ی چشم جهان بین ثریا کرده اند

با وجود شمسه ی گردون عصمت فاطمه

زهره را این تیره روزان نام زهرا کرده اند

خون او را تحفه سوی باغ رضوان برده اند

تا از آن گلگونه ی رخسار حورا کرده اند

آنکه طاووس ملایک پای بند دام اوست

حرز هفت اندام نه گردون سه حرف نام اوست

بار دیگر بر عروس چرخ زیور بسته اند

پرده ی زربفت بر ایوان اخضر بسته اند

چرخ کحلی پوش را بند قبا بگشاده اند

کوی آهن چنگ را زرین کمر در بسته اند

اطلس گلریز این سیمایگون خرگاه را

نقش پردازان چینی، نقش ششتر بسته اند

مهد خاتون قیامت می برند از بهر آن

دیده بانان فلک را دیده ها بر بسته اند

تا ز بهر حجه الحق مهدی آخر زمان

نقره ی خنگ آسمان را زینی از زر بسته اند

ص: 357

دانه ریزان کبوتر خانه ی روحانیان

نام اهل البیت بر بال کبوتر بسته اند

دل در آن تازی غازی بند کاندر غزو روم

تازیانش شیهه اندر قصر قیصر بسته اند

ص: 358

صفی علیشاه

کلید قفل حاجات

دلا دیدی که در درماندگی ها

نبودت ملجائی جز آل طاها

ز پا صد بار افتادی و دستت

علی بگرفت و اولادش بهر جا

یکی بر بند بار از ملک هستی

یکی بردار بند از نطق گویا

بشهری رو کز او روزی است اعیان (1)

ز بحری کو کز او موجی است اسما (2) .

ص: 359


1- 161. اعیان: جمع عین، مراد اعیان ثابته است در علم الهی.
2- 162. اسماء: نام ها، جمع اسم.

بپرس از غیبیان اسرار ایجاد

بجو از ماهیان احوال دریا

که با معلول ربطش چیست علت

که بی ما را چه نسبت بود با ما

چه آبی بود آن آبی که فرمود

جعلنا کل شی حی، من الما (1) .

اگر مقصود این آب است و آتش

حیات ما نبود از آب تنها

نمود ایجاد ما از چار عنصر (2)

ز اصل و امتزاج هفت آبا (3) .

صفی آمد به میدان معارف

تو هم بگشای گوش از بهر اصغا (4) .

ص: 360


1- 163. جعلنا کل شی حی من الماء: اشارتست به آیه ی 30 از سوره ی انبیا: «و قرار دادیم حیات هر چیزی را از آب».
2- 164. چهار عنصر: آب و خاک و باد و آتش.
3- 165. هفت آبا: هفت پدر، کنایه از هفت ستاره، آباء علوی.
4- 166. اصغاء: گوش دادن، سخن کسی نیوشیدن.

کنم تفسیر آب آفرینش

که چون جاری شد اندر جوی اشیا

بود آن آب اصل فاطمیت

که از وی آدم و عالم شد احیا

نبود ار او مقید را به مطلق

نبد ربطی اگر دانی معما

نه احمد با علی گشتی پسر عم

نه ممکن می شد از واجب هویدا

نبوت مر مقید راست مأخذ

ولایت مر مجرد راست مبدا

وجود مطلقی را با مقید

یکی بایست ربطی در تقاضا

علی گنجینه ی اسرار مطلق

محمد مظهر اسماء حسنی

علی مطلق ز هر اسم و ز هر رسم

ز احمد گشت اسم و رسم برپا

میانشان واسطه نفس بتولی

که بر تقیید و اطلاقست دارا

ص: 361

علی از حرف و تعریف است بیرون

ز احمد حرف و تعریف است انشا

به کابین بتول آن هشت نهری

که آمد چار پنهان چار پیدا

چهار انهار جاری در بهشت است

چهار دیگر اندر دار دنیا

چنین گفتند بهر فهم خلقان

وگرنه بود مطلب غیر از اینها

ز من بشنو کنون تفسیر هر یک

گرت باشد دل و جانی مزکا (1) .

غنیمت دان و دریاب آنچه گویم

که شد خاص «صفی» عرفان مولا

خوری بعد از «صفی» افسوس و اندوه

که دیگر نشنوی از کس تو معنا

کنون بشنو که پیر عشقم از غیب

سخنها می کند بر نطق القا

ص: 362


1- 167. مزکی: پاکیزه شده.

چو شد مواج بحر لا یزالی

که گردد کنز مخفی آشکارا

تجلی کرد بر ذات خود از خود

نمایان گشت در مرآت اسما

به چشم عشق در آئینه ی ذات

نمود آن حسن ذاتی را تماشا

به حسن خود تبارک گفت و احسنت

ستودش بسکه نیکو دید و زیبا

به آن نطقی که در خود بود خاموش

تکلم کرد و با خود گشت گویا

که ای در حسن و نیکوئی و خوبی

حبیب من چه پنهان و چه پیدا

سرا خالی است از بیگانه، با یار

تکلم کن که گویائی و دانا

میانت بستم ای انسان کامل

بیانت دادم ای سلطان بطحا

منم گنج طلسم و گنجم احمد

تو خود اسمی و خود عین مسما

ص: 363

من آن ذاتم که بیرونم ز هر شرط

نه مطلق نه مقید نه معلا

توئی آن مظهر بی اسم مطلق

که مشروطی به شرط لا و الا

به بستم عقد مهر خویش با تو

که هر شیئت شود زان عقد شیدا

کنم خلقی و زان عهد مبارک

نهم در هر سر از عشق تو سودا

به کابین محبت هر چه مار است

در این مخزن کنم بذل تو یکجا

کنم درهای رحمت را همه باز

ترا در دوره ی انا فتحنا (1) .

نمایم رایتت را ظل ممدود

که باشد ما سوی را جمله سکنا

بشویم هر چه خواهی رخت عصیان

به آب رحمتت بهر تسلا

ص: 364


1- 168. انا فتحنا: اشارتست به آیه ی 1 از سوره ی فتح که می فرماید «ما برای تو پیروزی نمایانی را مقرر کرده ایم».

خود آیم با لباس مرتضائی

به همراه تو از خلوت به صحرا

شوم یار تو در کل نوائب

کنم صافت ره از خاشاک اعدا

تمام آفرینش را تصدق

کنم در حسنت اندر عقد زهرا

از آن الطاف بیچون و چگونه

عرق بنشسته از شرمش به سیما

به نطق آمد ز تعلیم خدائی

که ای ذاتت ز هر وصفی مبرا

نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس

بری از زوج و ترکیبی و آرا

مبرائی ز عنوان و عوارض

معرائی (1) ز تولید و تقاضا

ص: 365


1- 169. معرا: برهنه، ناپوشیده، عریان.

ز وصل و نسل موضوئی و مطلق

ز جفت مثل بیرونی و بالا

به هست خویش دیمومی (1) و دائم

به ذات خویش قیومی و برپا

نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند

نه در بود تواَم شاید نه اما

زهر عیبی و هر نقصی مقدس

ز هر حمدی و هر نعتی معرا

منم در ظل ذاتت عبد مملوک

کمال رب نداند عبد، اصلا

مرا اندیشه ی لا و نعم نیست

به عبد آن کن که می زیبد ز مولا

زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم

چنین کردش به ذات خود شناسا

سخن ز اصل حیات ماسوی (2) بود

که با زهرا چه نسبت دارد اینجا

ص: 366


1- 170. دیموم: دوام داشتن، بی زوال.
2- 171. ماسوی: آن چه سوای ذات خداوند باشد، جز خدا، جز آن.

به آب احیای نفس ما خَلَق کرد

کنون بر ضبط معنی شو مهیا

خود انهار وجودی این چهارند

که موجودات را هستند مبنا

یکی تعبیر از ذات وجود است

که از شرط است و بی شرطی مبرا

هویت خواند او را مرد عارف

مر این در اصطلاح ماست مجرا

وجود ثانوی در حد شرط است

که از احمد شود تعبیر و ز اسما

به تعبیر دگر باشد نبوت

به تعبیر دگر عقل دلارا

بود این رتبه را یک روی بر ذات

که خوانندش ولایت اهل ایما

روا باشد مر او را شرط اطلاق

بود ثابت به وصفش معنی لا

احد خوانند گاهش اهل تحقیق

به یک تعبیر دیگر نقطه ی با

ص: 367

بود اینجا مقام لی مع الله (1)

علی را اندر این وادی است مأوا

ز من باز از مقام واحدیت

یکی بشنو گرت ذوقی است اجلا

وجود اینجا بود بر شرط تقیید

که تعبیر از رسالت شد در اخفا

از اینجا ز آیت خیر النسائی

معین گشت ماهیات اشیا

ز عرش و فرش و افلاک و عناصر

ز اعراض و جواهر جای برجا

مراد از چار جو این چار رتبه است

که شد مهر بتول پاک عذرا

ز فیض او بهم گشتند مربوط

وجودی چند چون عقد ثریا

ص: 368


1- 172. لی مع الله: اشارتست به حدیث نبوی «مرا با خدای یکتا وقتی است که راه نمی یابد در آن حال من، نه فرشته و نه پیام آور حق، هر وقت دست در بغل می کرد و بیرون می آورد نوری از آن ساطع می شد».

میان حسن و عشق، او بود دلال

که عالم گشت از او پر شور و سودا

یکی تأویل دیگر بشنو از من

که گویم با تو بی فکر و مدارا

ز جوی زنجبیل و نهر کوثر

ز کافور و ز تسنیم مصفا

که بد کابین آن نور مطهر

که شد مهر بتول آن دُر بیضا (1) .

بود تسنیم آیات نبوت

که امکان را نمود اوست مبنا

ز کوثر قصد ما باشد ولایت

که اشیا را بود سر سویدا (2) .

مراد از زنجبیل آن جذب عشق است

کزان هر جزو بر کل است پویا

اگر گرمی نبود از عشق بر تن

بهم کی مختلط می گشت اعضا

ص: 369


1- 173. دُر بیضا: گوهر درخشنده.
2- 174. سر سویدا: سر دانه ی دل، سر خانه ی دل.

ز کافورم غرض سکن مزاج است

که تسکین زان برودت یافت اجزا

نبود ار این برودت گرمی عشق

جهان را سوخت یکدم بی محابا

ازین گرمی و سردی یافت تعدیل

مزاج ممکنات از دون و والا

ظهور آن چهار اندر طبیعت

بود این باد و خاک و آتش و ماء

نشان از چار عنصر چیست در تن

دم و بلغم دگر سودا و صفرا

غرض شد ز آب اکرام بتولی

تمام انفس و آفاق احیا

ز جذب جلوه ی خیر النسا بود

قبول صورت ار کردی هیولا

کشیدم پرده گر اسرار دانی

ز سر فاطمه ام ابیها

نبود ار جذبه ی او، آمدی کی

دل آدم بجوش از مهر حوا

ص: 370

بر این لب تشنگان بحر عصیان

همه ابر عطای اوست سقا

الا ای مصطفی را یار و همدم

الا ای مرتضی را کفو یکتا

به فرق حیدری تاج ولایت

به دوش مصطفی تشریف عظما

به جودی ما سوای را اصل و مایه

به فضلی بوالبشر را اُم و آبا

معین انبیائی در توسل

دلیل اولیائی در تولا

به امداد تو شد هر مشکلی حل

ز اکرام تو هر دردی مداوا

بود نامت کلید قفل حاجات

بود صدقت شفیع حشر کبرا

نمایشهای ذاتی را تو مرآت

تجلی های باری را تو مجلا

ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم

ز اعدا ذکر نامت حرز عیسی

ص: 371

کند در کعبه تسبیح تو مسلم

برد در دیر تعظیم تو ترسا

دلت گنجینه ی عشق الهی

رخت مرآت حسن حق تعالی

حقایق را حواست لوح محفوظ

معانی را بیانت کلک اعلا

دعای مستجابت حکم سرمد

ولای مستطابت خیر عقبی

دری از باغ توحید تو جنت

بری از نخل احسان تو طوبی

به رایت اتصال امر ثانی

به عزمت اتکال عقل اولا

ص: 372

حسین لاهوتی «صفا»

ندای شادی

چون دخت نبی فاطمه آمد به وجود

سر سود به پای او ملک بهر سجود

برخاست ندای شادی از عرش برین

نشست چو بر دامن فرش این مولود

معنی کوثر

تا فاطمه پاره ی تن پیغمبر

بانوی بزرگ جنت و فخر بشر

آمد به وجود از سراپرده ی غیب

بستود ورا خدا به نص کوثر

ص: 373

آصف

شمع بزم نبوت

بر افلاک حقایق زهره ی حلم و حیا زهرا

به بحر عصمت حق گوهر صدق و صفا زهرا

یگانه بانوی دین فخر نسوان بنی آدم

فروزان شمع بزم محفل آل عبا زهرا

بتول طاهره خیر النسا انسیه ی حورا

مهین ام الائمه، بنت ختم الانبیا زهرا

زکیه، بضعه ختم رسل، صدیقه ی مطلق

خبیر «سر ما اوحی» (1) به امر مصطفی زهرا

ص: 374


1- 175. سر ما اوحی: اشاره به آیه ی مبارکه 10 از سوره ی النجم است که می فرماید «و خداوند به بنده ی خویش هر چه باید وحی کند، وحی کرد».

غرض در خلقت زن بود حق را در وجود او

وگرنه بود در رتبت نبوت را سزا زهرا

کمال وهم حیران است در وصف جلال او

چو مستغنی است از هر وصف و هر مدح و ثنا زهرا

نیاسوده هنوز از ماتم مادر که در دنیا

به درد فرقت و داغ پدر شد مبتلا زهرا

فغان زان دم که با اطفال لب پر شکوه از امت

روان شد بر سر قبر پیمبر با نوا زهرا

به زاری گفت ای سلطان خوبان یا رسول الله

نگر از جور امت گشته زار و بینوا زهرا

مرا ای باعث ایجاد عالم در پناه خود

ببر، زیرا که سیر آمد ازین دار فنا زهرا

ندانم شیعیان، با آن همه درد و الم آیا

خبر می داشت آندم از حدیث کربلا زهرا

ص: 375

محمدحسین امیر الشعراء نادری

زاده ی یاسین

هشت قدم بر فراز توده ی غبرا

فاطمه دخت رسول، زهره ی زهرا

حضرت صدیقه ی بتول که باشد

خادمه ی آستانش مریم عذرا

فیض ازل، جوهر نتیجه ی رحمت

نور ابد، دختر خدیجه ی کبرا

فاطمه، ام الائمه همسر حیدر

فاطمه فر و فروغ یثرب و بطحا

ثالث شمس و قمر، بتول مطهر

قوت قلب رسول خالق یکتا

ص: 376

واهب جان (1) شاخ و برگ ریشه ی توحید

زاده ی یاسین و دخت فرخ طاها

شمع هدی، نور عقل، نقش مشیت

همسر پاک علی عالی اعلا

باعث ایجاد هر چه نقش به گیتی

واسطه ی خلق هر چه خلق به دنیا

زهره ی زهرا که بر به شمسه ی کاخش

شمس خرد دوخته دو دیده چو حربا (2) .

آنکه معلق بود به مشکوی جاهش

روضه ی مینو بسان گنبد مینا

خار گلستان اوست جنت فردوس

شمع شبستان اوست بیضه ی بیضا (3) .

گرد رهش توتیای دیده ی آدم

خاک درش آبروی چهره ی حوا

ص: 377


1- 176. واهب: بخشنده، دهنده، عطا کننده.
2- 177. حربا: آفتاب پرست.
3- 178. بیضه ی بیضا: گوی مدور و روشن، خورشید.

هر چه بود حکم او قدر کند اذعان

هر چه بود امر او قضا کند امضا

عصمت ذاتش ز فکر فهم منزه

عفت طبعش ز وهم و عقل مبرا

ره نبرد فکر ما به مدحت ذاتش

خس نبرد راه بر کناره ی دریا

مام شبیر و شبر که پاک سلیلش (1)

هست شهنشاه طوس زاده ی موسی

زاده ی موسی بن جعفر آنکه حریمش

برده فروغ از فروغ سینه ی سینا

هست عصا بر کف ایستاده به کویش

موسی عمران بسان دربان برپا

قبله گه هفتمین و حجت هشتم

مظهر داور ولی ایزد دانا

از کرمش فیض برده چشمه ی خورشید

در حرمش موم گشته صخره ی صما (2) .

ص: 378


1- 179. سلیل: فرزند.
2- 180. صخره ی صما: سنگ سخت.

عرش برین از پی طواف حریمش

بسته کمر بر میان همیشه چو جوزا

خاک مطبق بود ز نهیش ساکن

چرخ معلق بود به امرش پویا

عین سعادت شود شقاوت ابلیس

آید اگر سوی او ز روی تولا

بنده ی کویش رسانده فرق به فرقد (1)

حاجب بارش کشیده سر به ثریا

خورشید ذات

به مدح زهره ی زهرای ازهر

چه گوید نادری الله اکبر

خداوند رسولان راست فرزند

امامان جهانبان راست مادر

ص: 379


1- 181. فرقد: نام دو ستاره قطبی است.

فروغ نور مشکوه نبوت

که شد شمس از فروغ او منور

اگر خورشید ذات او نبودی

به ظلمت بود صبح دین مستر

غلام درگه او هست جبریل

کنیز مشکوی او هست هاجر

فلک را گرد کوی اوست دیهیم

ملک را خاک ره اوست افسر

زهر خاتون صحرای قیامت

کند بخشایش فردای محشر

خرد آنگه تواند مدح او گفت

که ره جوید به ذات پاک داور

وجودش اصل خلقت راست مقصود

نمودش ذات بیچون راست مظهر

ازو فر الهی آشکارا

چو نور از مهر و بو از مشک اذفر

مهین فرزند او شاه خراسان

خداوند و خدیو هفت کشور

ص: 380

علی موسی الرضا شاهی که ذاتش

بود پر از صفات ذات داور

شهنشاهی که برق قهر او زد

به ملک کفر و کاخ شرک آذر

ص: 381

محیط قمی

قلب عالم امکان

امروز قلب عالم امکان بود ملول

روز مصیبت است و گه رحلت بتول

باشد ملول گر دل خلقی شگفت نیست

کامروز قلب عالم امکان بود ملول

کشتی چرخ غرقه ی طوفان اشک شد

سیل عزا گرفت جهان را ز عرض و طول

با پهلوی شکسته و رخسار نیلگون

امروز برد شکوه ی اعدا، بر رسول

آن بانوئی که گرد حریمش گذر نکرد

از دور باش عصمت او وهم بوالفضول

ص: 382

ام الائمه النجبا، بانوی جزا

نور الهدی حبیبه ی حق، بضعه الرسول

خیر النسای، فاطمه مرآت ذوالجلال

کادراک ذات او را حیران شود عقول

راه نجات، حب بتول است و آل او

گمره شود هر آنکه ازین ره کند عدول

دعوی حب و بندگیش می کند «محیط»

دارد امید آنکه شود دعوتش قبول

آستانه ی فرخنده ی بتول

ما را کجا بکوی تو ممکن بود وصول

کانجا خیال را نبود قدرت نزول

طول زمان هوای تو از سر بدر نبرد

اصلی بود محبت والاصل لا یزول

گفتم به عقل چاره کنم درد عشق را

غافل از اینکه عشق بود آفت عقول

ص: 383

درویشم و به هیچ قناعت همی کنم

بگذاردم به خویش اگر نفس بوالفضول

اول رفیق باید آنگه طریق از آنک

باید رفیق خضر شدن نی مرید غول

گر با خبر شوی ز بقای پس از فنا

اندر فنای نفس چو نیکان شوی عجول

آسودگی نیابی در عرصه ی جهان

گر بسپری بسیط زمین را به عرض و طول

در حیرتم که شادی و عیش جهان کر است

هستند چون فقیر و غنی هر دو تنی ملول

از آن زمان که بار امانت قبول کرد

معلوم شد که آدم خاکی بود جهول

چشم امید نیست به هیچ آستان مرا

الا به آستانه ی فرخنده ی بتول

ام الائمه النقبا، بانوی جزا

نور الهدی، حبیبه ی حق بضعه ی رسول

صدیقه آنکه کرده پی کسب عز و جاه

روح الامین ز روز ازل خدمتش قبول

ص: 384

در وصف ذات و کرامات بی حدش

گردیده نطق الکن و حیران شود عقول

باشد «محیط» شاد ز یمن ولای او

در روز رستخیز که هر کس بود ملول

خورشید ولایت

ای چهر برفروخته ات لاله زار عمر

بازآ که بی رخ تو خزان شد بهار عمر

عمرت دراز باد که آمد طرب فزا

با یاد روی و موی تو لیل و نهار عمر

سرو و گلی نیامده چون عارض و قدت

در گلشن زمانه و در جویبار عمر

صبر و قرار عمر تو بودی و بی تو رفت

از کف زمام طاقت و صبر و قرار عمر

هر دم که بی تو می گذرد، دیده جای اشک

خون گریدا به حال من زار و کار عمر

ص: 385

آشفته تر ز طره تو گشته حال من

آشفته تر ز حالت من روزگار عمر

تاری اگر ز طره ی تو افتدم به چنگ

آید به دولت تو به دست اختیار عمر

هرکس که دید روز وداع تو واقف است

بر بیدلان چه می گذرد از گذار عمر

هر دم که بی حضور عزیزان بسر رود

انصاف خواندش نتوان از شمار عمر

بگرفته دل غبار کدورت ز هستیم

کو نیستی که شویدم از دل غبار عمر

جز کشتگان دوست که جاوید زنده اند

جاوید بر نخورده کس از شاخسار عمر

غفلت نگر که پیک اجل در رسید و باز

دل بسته ای به دولت بی اعتبار عمر

فهم سخن اگر ننمائی شگفت نیست

هوشت ز سر ربوده می خوشگوار عمر

خواهی ز خواب غفلت بیدار شد ولی

صهبای مرگ بشکندت چون خمار عمر

ص: 386

با رشته ی ولای بتولش، چو بستگی است

از هم گسسته می نشود پود و تار عمر

خورشید آسمان ولایت که پرتوی

ز انوار اوست شمس و وجود نهار عمر

هر تن که عاری است ز تشریف مهر او

باشد دو روزه صحبت او ننگ و عار عمر

اوقات عمر صرف ثنایش کنم که هست

این شیوه مایه ی شرف و افتخار عمر

گر هیچ یادگار نباشد «محیط» را

این نغز گفته بس بودش یادگار عمر

ص: 387

حبیب الله خباز کاشانی

گلی از گلشن جنت

دوباره ی نخل بستان پیمبر نوبر آورده

خدیجه ی در حریم قدس احمد دختر آورده

چه دختر؟ دختری نیکو، چو نیکو روضه ی مینو

خدا در شأن این بانو ز جنت کوثر آورده

جهان را نور باران کرده اینک زهره الزهرا

مه از بهر تماشا از گریبان سر برآورده

ز خورشید زمین گردون نماید کسب نور اکنون

که افلاک رسالت نیز نیکو اختر آورده

سرای مصطفی خود از صفا از عرش بهتر بود

نزول زهره ی زهرا، صفای دیگر آورده

ص: 388

نه تنها لؤلؤ مرجان به دامان آور زهرا

که بحر عصمت و عفت هزاران گوهر آورده

به وصف دشمنان آل پیغمبر چه گویم من

کتاب الله به ذم آن جماعت ابتر آورده

گلی از گلشن جنت، مهی از طارم رفعت

خوری از خاور رفعت جهان را انور آورده

ز یمن خلقتش عالم به بازار وجود آمد

ز رأفت خالق سرمد درخشان گوهر آورده

به امر حی سبحانی، پی گهواره جنبانی

به همره مریم از جنت به خدمت هاجر آورده

خدیجه مریم آورده، سُرور عالم آورده

به نسوان خاتم آورده ز مریم بهتر آورده

ص: 389

سید جلال مشرف رضوی

دردانه ی خیر البشر

امشب آن گلشن طاها ثمر آورده برون

ثمری تازه، چو قرص قمر آورده برون

بحر زخار (1) رسالت، یم مواج کرم

از بر خویش یگانه گهر آورده برون

نفس باد صبا مشک فشاند امشب

که ز انفاس خوشش مشک تر آورده برون

حبذا ساقی بزمی که ز خمخانه ی عشق

ساغر خویش چو تنگ (2) شکر آورده برون

ص: 390


1- 182. زخار: بسیار و پر و لبریز، پر آب و مواج.
2- 183. تنگ شکر: بار شکر.

قلم صنع خدا بین که چسان از رقمش

منشی حکم قضا و قدر آورده برون

احسن آن قادر بیچون که ز گنجور قدم

گوهری به ز همه خشک و تر آورده برون

نازم آن دست که از کنز خفی مطلق

دُر دُردانه ی خیر البشر آورده برون

آفرین بر ید نقاش که از پرده ی غیب

نقش این دختر والا گهر آورده برون

حمد آن خالق سرمد که ز بحر کرمش

کوثری فخر تمام بشر آورده برون

به به آن مام که چون فاطمه از گنج عفاف

همسر باب شبیر و شبر (1) آورده برون

مه نتابد اگر امشب چه عجب چون نگرد

آفتابی ز پس ابر سر آورده برون

مرغ بی بال و پری بود چو مهجور حزین

بین ز یمن قدمش بال و پر آورده برون

ص: 391


1- 184. شبیر و شبر: حسن و حسین (ع).

عبدالحسین فرزین

مفخر عالم هستی

نوبهار آمد و گردید گلستان خرم

پهنه ی خاک فریبا شده چون باغ ارم

لشکر بهمن و دی ماه فراری گشتند

زده بر کوه و در و دشت بهاران پرچم

فرح انگیز نمودند فضای بستان

سنبل و نسترن و یاسمن و اسپر غم

ابر آذار گهر ریخت به باغ و صحرا

چهره ی سبزه بیاراست به از دُر شبنم

بلبل از وصل گل و دیدن دلدار شده است

در چمن نغمه سرا گاه به زیر و گه بم

ص: 392

شادی و شور و طرب گشته به هر جا برپای

اثری نیست ز اندوه و نشانی از غم

ای سرور و شرف از میمنت فاطمی است

که بهاران زده هر گوشه ای این گونه رقم

جمعه در بیستم ماه جمادی الثانی

مهر رخشان جهان کرد منور عالم

مفخر عالم هستی و ودیعت ز خدا

شافع روز جزا دخت رسول اکرم

با سجایای نکو جمع نموده است جمال

نیک گردانده به هم سیرت و صورت مدغم

فخر زن های جهان است بتول اطهر

به کنیزی درش هست مباهی مریم

پرورانیده حسینی که نموده است فدا

جانش اندر ره حق، تا کند از بیخ ستم

یازده کوکب رخشنده از او نور گرفت

که از ایشان شده ارکان دیانت محکم

ص: 393

قره العین نبی، مام عزیز حسنین

همسر شیر خدا، سرور و سردار امم

گر بسائی سر اخلاص به درگاه بتول

فارغ از رنج و تعب گردی و راحت ز الم

یاد او درد ترا مایه ی درمان باشد

آستانش دل هر خسته دلی را مرهم

مدح «فرزین» نتوان فاطمه ی زهرا را

که در این راه ترا، عجز زبان است و قلم

ص: 394

منصوره ی صدقی زاده «شقایق»

چشمه ی پاک ازلی

فاطمه دخت نبی، فخر بشر

آنکه خواند «ام ابیها» ش پدر

آسمان شرف و بحر سخا

روشنی بخش دل پیغمبر

آیت روشن حق، یار علی

شافع شیعه به روز محشر

جوشش چشمه ی پاک ازلی

یازده حجت حق را مادر

آنکه بر مسند خاتونی عشق

شد علی شیر خدایش همسر

ص: 395

فاطمه: گوهر دامان رسول

ای ملک خوی بهشتی منظر

آستان بوس تو شد حور و ملک

نام تو لوح زمان را زیور

مادر پیر فلک با همه سعی

چون تو فرزند نزاید دیگر

پیران تو و اولاد توایم

در امانیم ز هر خوف و خطر

چشم امید و شفاعت دارند

سوی تو روز جزا، جن و بشر

خرم آنانکه در اندیشه ی تو

روز و شب عمر خود آرند بسر

راه یابند بسر منزل دوست

با دعاهای شب و آه سحر

تویی آن زهره ی زهرا به فلک

که بُوَد مهر و مهت، خدمتگر

کار مدح تو نیاید از من

کرده مدح تو به قرآن، داور...

ص: 396

بر چو من عاصی غمگین چه شود

کز محبت فکنی نیم نظر

از تو دارم به جهان خنده ی شوق

وز تو دارم همه شب دیده ی تر

تا «شقایق» ره و رسم تو گزید

گشت فارغ ز غم و فتنه و شر

ص: 397

اختر طوسی

باب شفاعت

ای خاک در تو تاج سرها زهرا

وی قبر تو مخفی ز نظرها، زهرا

تا باب شفاعت تو باز است چه غم؟

گر بسته شود تمام درها، زهرا

ص: 398

سرمه ی چشم ملک

شمس باشد شمسه ی (1) کاخ جلال فاطمه

ماه باشد مهچه ی (2) بار جلال فاطمه

سرمه ی چشم ملک اندر فلک دانی ز چیست

گر نمی دانی بود گَرِد نِعال (3) فاطمه

هفت (4) باب و چار مادر تربیت ننموده اند

زیر نه افلاک، فرزندی مثال فاطمه

دختری از آدم و حوا نیامد در وجود

چون خدیجه مادر نیکو خصال فاطمه

ص: 399


1- 185. شمسه: نقش و نگاری که با گلابتون روی لباس می دوزند، آنچه که از فلز به شکل خورشید درست کنند و بالای قبه یا جای دیگر نصب کنند.
2- 186. مهچه: ماه کوچک.
3- 187. گرد نعال: غبار قدم و گرد کفش. نعال: جمع نعل، کفش.
4- 188. هفت باب و چار مادر: هفت سیاره و چار عنصر.

ما سوی الله (1) تا ابد هستند و بودند از ازل

جمله مهمان بر سر خوان نوال فاطمه

همچو گیسوی یتیمانش پریشان گشت حال

چون ز دنیا رفت باب بی همال فاطمه

یاد محنت ها که بابش دید از هر بوالهوس

یک نفس بیرون نمی رفت از خیال فاطمه

چون علی را دید غمگین از جفای دشمنان

زان غم جانکاه افزون شد ملال فاطمه

آن بلاهائی که رو آورد سویش در جهان

مایه شد آخر برای ارتحال فاطمه

بس که بار غم نهادش بر سر دوش آسمان

چون کمان شد خم قد با اعتدال فاطمه

ص: 400


1- 189. ما سوی الله: کلیه مخلوقات و موجودات و ممکنات و به معنی آنچه غیر از خدای تعالی باشد.

محبوبه ی حق

محبوبه ی حق کسی به جز فاطمه نیست

گر هست کسی، بگویدیم آن کس کیست؟

بعد از پدرش محمد، او را همسر

در رتبه کسی نیست و گر هست علیست

ص: 401

حکیم صفای اصفهانی

صدف یازده گوهر

برخاست به آئین کهن مرغ شب آویز (1)

ای ترک ختا خیز به طبع طرب انگیز

بر بند طرب را زین بر توسن شبدیز (2)

کن جام جم از گوهر می مخزن پرویز

ای خط تو پاکیزه تر از سبزه ی نو خیز

بر سبزه ی نو خیز که شد باغچه مینو (3) .

ص: 402


1- 190. شباویز: مرغ حق، چوک، پرنده ای که هنگام شب با چنگال های خود از شاخ درخت آویزان می شود، و بانگ می کند.
2- 191. توسن: اسب سرکش، و شبدیز به معنی شب رنگ و نام اسب خسرو پرویز.
3- 192. مینو: بهشت و آسمان.

بنهاد به سر گلبن نو اختر جمشید

تابید ز گل، بر فلک باغچه ناهید

بگشای در میکده، یعنی در امید

بردار ز رخ پرده که تا دیده ی من دید

چون روی تو رخشنده ندیدم من خورشید

چون موی تو آشفته ندیدم من هندو

بگذشت مه آذر و پیش آمد آذار (1)

ابر آمد و بیژاده ی تر ریخت به کهسار

باد آمد و بگشود در دکه ی عطار

آراسته شد باغ چو روی بت فرخار (2) .

نرگس که بود پادشه کوچه و بازار

زد خیمه ی سلطانی در برزن و در کو

دانی به چه می ماند ارکان دمن را

از لاله ی نعمانی ترکان یمن را

ص: 403


1- 193. آذار: ماه ششم از سال رومی که برابر بهار بود.
2- 194. بت فرخار: زیبا روی. فرخار، شهری که بعضی آن را در تبت می دانند و به معنی دیر و معبد و بتخانه نیز آمده است.

ای ترک ختائی که بلائی دل من را

ای موی تو بشکسته بها مشک ختن را

از لاله ی می تازه کن آثار کهن را

ای روی و برت تازه تر از لاله ی خودرو

آراست به تن باغ ز دیبا سلب (1) نو

خورشید گل افکند به چار ارکان پرتو

از ماه سمن بر مه و خورشید رسد ضو (2)

دهقان سمن زار منست اختر شبرو

گلبن به سر باغ نهاد افسر خسرو

نسرین بپراکند به گل مخزن منکو (3) .

ای ماه من ای چون تو نیاراسته مانی

تو اول و خورشید بلند اختر ثانی

شد خاک سیه از گل سوری زرکانی

ای لعل تو شاداب تر از سنگ یمانی

ص: 404


1- 195. سلب: جامه و لباس.
2- 196. ضو: روشنائی.
3- 197. منکو: منکوقا آن امیر مغول.

از باده ی چون سوده ی یاقوت رمانی

درده که زد از سرو سهی فاخته کوکو

روزی که در میکده ی عشق گشادند

بر من رقم بندگی عشق تو دادند

جان و دل سودائیم از عشق تو زادند

اینست که بس پاکرو و پاک نژادند

در بادیه ی عشق تو هم پویه ی بادند

ور گرگ هوا حمله کند هم تک آهو

خورشید چو رویت به سما و به سمک نیست

چون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست

از جشن تو در سینه ی عشاق تو شک نیست

شور لب شیرین تو در کان نمک نیست

ای زاده انسان که به خوبیت فلک نیست

از عشق تو برپاست به کونین هیاهو

ابر هنری گوهر تر ریخت به هامون

از خاک برون آمد گنجینه ی قارون

مرغ از زبر شاخ زند گنج فریدون

ای روت چو آئینه ی اسکندر ایدون

ص: 405

در پیش غم از باده ی چون عقل فلاطون

آراسته کن سدی چون رای ارسطو

ای گوهر یکدانه بریز از خم لاهوت

در ساغر بلور صفا سوده ی یاقوت

مرغ ملکوت است زجاجی که دهد قوت

قوت جبروت است که در خطه ی ناسوت

نوشم می مدح گهر نه یم فرتوت

صدیقه ی کبری صدف یازده لؤلؤ

مشکوه چراغ ازلی مهبط تنزیل (1)

خواننده ی تورات و سراینده ی انجیل

داننده ی اسرار قِدَم (2) بی دم جبریل

فیاض بری از علل و رسته ز تعطیل

مولود نبوت که به طفلی شده تکمیل

تولید ولایت که به سفلی زده پهلو

انسیه ی حورا سبب اصل اقامت

اصلی که ببالید بدو نخل امامت

ص: 406


1- 198. مهبط تنزیل: جای فرود آمدن قرآن مجید.
2- 199. اسرار قِدَم: رازهای عالم قدیم و ازل.

نخلی که ز تولید قدش زاد قیامت

گنجینه ی عرفان گهر بحر کرامت

در باغ نبی طوبی افراخته قامت

در ساحت بستان ولی سرو لب جو

سر سند کل اثر صادر اول

نه عقل (1) درین یک اثر پاک معطل

نفس فلک پیر در این مرحله مختل

برتر بودش پایه ز موهوم و مخیل

بالاتر ازین چار خشیجان (2) بهی یل

صد مرتبه بالاتر ازین گنبد نه تو

این گنبد نه توی بدان پایه نباشد

این عقل و خیالات بدان مایه نباشد

آن را که ز خورشید فلک سایه نباشد

بر عرش بجز نورش پیرایه نباشد

قطبی که کراماتش اگر دایه نباشد

از معجزه پیداست علامت نه ز جادو

ص: 407


1- 200. نه عقل: مراد عقول عشره است که عقل اول و صادر اول پیامبر اکرم است.
2- 201. چار خشیجان: عناصر اربعه، آب و باد و خاک و آتش.

مرآت خدا عالمه ی نکته ی توحید

کش خیمه ی عصمت زده بر عرصه ی تجرید (1) .

آن جلوه که بالذات برونست ز تحدید (2)

مولود محمد که بدان نادره تابید

ذات احدی کرد پدید این سه موالید

این چار زن حامله وین هفت تن شو

بالای مکان فوق زمان ذات محمد

کز نقص زمانی و مکانیست مجرد

فرزند نبی جفت ولی طاق مؤید

طاق حرم عصمت او قصر مشید (3) .

آن شافعه کان رایحه کز خلد (4) مخلد

جویند نیابند جز از خاک در او

ص: 408


1- 202. تجرید: ترک اغراض و علایق دنیوی به نظر عارفان.
2- 203. تحدید: تعیین حد و حدود چیزی.
3- 204. مشید: استوار.
4- 205. خلد مخلد: بهشت جاودان.

ناصر خسرو قبادیانی

ناموس حق

آوخ ز وضع این کُره وز کارش

زین دایره ی بلا وز پرگارش

بازیچه خانه ای است پر از کودک

لهو است و لعب پایه ی دیوارش

گل می نهد به محفل نادانان

بر قلب عاقلان بخلد خارش

نان بشکند همی و نمکدان را

صدقش نبین و مهر نپندارش

معشوقه ای است عاریتی زیور

او کشته ی تو است و تو بیمارش

ص: 409

من را که عقل و فضل و هنر دارم

هیچم نیاورد سر انکارش

زو بر گرفت جامه ی پشمینی

زو برگزید کاسه ی سوفارش

بکشید سوی احمد مرسل رخت

بربست زان دیار کرم بارش

شمس وجود احمد و خود زهرا

ماه ولایت است ز اطوارش

دخت ظهور غیب احد، احمد

ناموس حق و صندوق اسرارش

هم مطلع جمال خداوندی

هم مشرق طلیعه ی انوارش

هم ماه بارد از لب خندانش

هم مهر ریزد از کف مهیارش

این گوهر از جناب رسول الله

پاک است و داور است خریدارش

کفوی نداشت حضرت صدیقه

گرمی نبود حیدر کرارش

ص: 410

جنات عدن خاک در زهرا

رضوان ز هشت خلد بود عارش

رضوان به هشت خلد نیارد سر

صدیقه گر به حشر بود یارش

باکش ز هفت دوزخ سوزان نیست

زهرا چه هست یار و مددکارش

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع

پیش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر

بدهد به تمام ایزد دادار تعالا

از فاطمه و شبیر و شبر

گفتا که منم امام و میراث

بستد ز نبیرگان و دختر

صعبی تو و منکری گر این کار

نزدیک تو نیست صعب منکر

ور می بروی تو با امامی

کاین فعل شده است زو مُشهر

من با تو نیم که شرم دارم

از فاطمه و شبیر و شبر

ص: 411

محمدنصیر طرب اصفهانی

شهادت زهرا

وفات حضرت صدیقه است و روز عزا

دلا بسوز که شد تازه روز عاشورا

بود بزرگ مصیبت اگر چه قتل حسین

بزرگتر نبود از شهادت زهرا

دریغ و درد که نیلی ز ضرب سیلی شد

رخی که بود درخشان چو آفتاب سما

ز تازیانه ی کین شد کبود بازویی

که بود بازوی او دستیار دست خدا

چو گشت محسن صدیقه سقط ازین ماتم

خروش خاست ز سکان عالم بالا

ص: 412

دری بسوخت ز دست ستم که بود از قدر

بر آستانه ی او جبرئیل جبهت سا

رواست تا به ابد چشم چرخ خون بارد

از آن ستم که رسید از خسان به آل عبا

چنان به خانه ی زهرا زدند آتش کین

که زد زبانه ی او سر به دشت کربُ و بلا

نسوختی عدو ار خانه ی علی را در

یزید را نبد اینگونه زهره و یارا

شکست پهلوی پاک بتول و دخت رسول

که از شکستن او شد شکسته خاطر ما

نگشت بسته گر آن روز بازی حیدر

نبود در غل و زنجیر بسته زین عبا

اگر عدو نزدی سیلی آن زمان به بتول

کجا طپانچه به زینب زدند قوم دغا

یقین که آل عبا شافعان جرم ویند

«طرب» چو مرثیه خوانی کند بر آل عبا

ص: 413

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

فسوس دنیا

«اسامه» (1) گفت سید داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیش من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را که برخیز

برو بابا جهازت هر چه داری

چنان خواهم که در پیشم بیاری

اگر چه نور چشمی ای دل افروز

به حیدر می کنم تسلیمت امروز

ص: 414


1- 206. صحابی معروف پیامبر اسلام (ص).

شد و یک سنگ دستاس آن یگانه

برون آورد در ساعت ز خانه

یکی کهنه حصیر از برگ خرما

یکی مسواک و نعلینی مطرا

یکی کاسه ز چوب آورد با هم

یکی بالش ز جلد میش محکم

یکی چادر ولیکن هفت پاره

همه بنهاد و آمد در نظاره

اسامه گفت من آن کاسه آنگاه

گرفتم پس روان گشتم در آن راه

به پیش حجره ی حیدر رسیدم

ز گریه روی مردم می ندیدم

پیمبر گفت ای مرد نکوکار

چرا می گریی آخر این چنین زار

بدو گفتم ز درویشی زهرا

مرا جان و جگر شد خون و خارا

کسی کو خواجه ی هر دو جهان است

جهاز دخترش اینک عیان است

ص: 415

مرا گفت ای اسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پا و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگر گوشه ی پیمبر را عروسی

چو زین سان است تو در چه فسوسی

خاتون جنت

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو می خواهم صله

تا مرا از آس رنجی کم رسد

تا کیم از آس چندین غم رسد

وی عجب در پیش صدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بی شمار

ص: 416

دست بگشاد و ببخشید آن همه

هیچ ننهاد از برای فاطمه

یکی دعاش آموخت زیبا و عزیز

گفت این بهتر ترا زان جمله چیز

آنکه او از فقر فخر آمد عزیز

کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز

گر سر دین داری ای بی پا و سر

راه دین است زین ره در گذر

ص: 417

وحیدی خراسانی

نشان بی نشان

گلی که از بوی او زنده دل ما سواست

زیور گلزار قدس در حرم کبریاست

هم نفس مصطفی هم قدم مرتضی است

دختر شمس الضحی همسر بدر الدجی است

ماه شب چارده، مدار هشت و چهار

طایر قدسی پرید شبی ز نه آسمان

دانه ی عصمت بچید ز شاخسار جنان

جان جهان بازگشت همره جان جهان

یافت اگر مصطفی نشانه ی بی نشان

گرفت خاتم نگین ز دست پروردگار

ص: 418

درخت خلقت بداد میوه ی امید را

کفو نبوت بزاد سوره ی توحید را

به مالی فانی خرید دولت جاوید را

که مه در آغوش مهر کشید خورشید را

دگر «وحیدی» بس است همین یکی از هزار

ص: 419

شیخ بهائی

حریم خواص

یا رب یا رب به کریمی تو

به صفات کمال و رحیمی تو

یا رب به نبی و وصی و بتول

به تقرب و شان دو سبط رسول

یا رب به عبادت زین عباد

به زهادت باقر علم و رشاد

یا رب یا رب به حق صادق

به حق موسی، به حق ناطق

یا رب یا رب به رضا شه دین

آن ثامن ضامن اهل یقین

یا رب به تقی و مقاماتش

یا رب به نقی و کراماتش

یا رب به حسن شه بحر و بر

به هدایت مهدی دین پرور

کاین بنده مجرم عاصی را

وین غرقه ی بحر معاصی را

لطفی بنما و خلاصش کن

محرم به حریم خواصش کن

رحمی بنما به دل زارش

بگشا به کرم گره از کارش

ص: 420

الهی قمشه ای

زهره ی برج رسالت

مصطفی تاج است و حیدر تاجدار فاطمه

گوهر سبطین احمد گوشوار فاطمه

ایزد یکتا به ساق عرش اعلی برنگاشت

نام پاک و عزت و شأن و وقار فاطمه

ام سبطین است و جفت مرتضی سلطان دین

زهره ی برج رسالت مه عذار فاطمه

پیش سرو قامتش شرمنده طوبای بهشت

عرشیان تکبیر گویان بر شمار فاطمه

آسمان را دامن از در و گهر پر کرده اند

تا شبی از شوق گرداند نثار فاطمه

ص: 421

تا ابد گردد مشام اهل جنت مشکبو

زلف حورالعین گر افشاند غبار فاطمه

معدن در ولایت منبع فیض خدا

در شفاعت عالمی چشم انتظار فاطمه

چون به محشر بر شفاعت لب گشاید لطف دوست

بخشد از رحمت گناه دوستدار فاطمه

صد تبارک گفت نقاش ازل تا برنگاشت

طلعت زیبا و زلف مشکبار فاطمه

زیور تاج امامت زیب شاهان وجود

گوهر زهرا و در شاهوار فاطمه

طاهر طهر مطهر، ظل نور لم یزل

آیت تطهیر شد نازل به دار فاطمه

زد «الهی» چنگ در دامان عصمت کز نشاط

مست ناب کوثر است از جویبار فاطمه

ص: 422

شفیعه محشر

به برج معرفت گردون درخشان اختری دارد

به جیب خود سپهر عشق تابان گوهری دارد

به باغ وحی و بستان نبوت گلبنی باشد

که آن گلبن هزاران باغ گل در هر پری دارد

به بستان ولایت تازه سرو قامتی بینی

که آن قامت چو غوغای قیامت محشری دارد

فلک زان حلقه ی گیسوی مشکین چنبری گیرد

ملک زان نرگس شهلای رضوان ساغری دارد

جحیم از قهر او بر دشمنانش شعله افروزد

بهشت از لطف او بر دوستانش کوثری دارد

وقارش بر قد و بالای عصمت زیوری بندد

شکوهش بر سر از سلطان عزت افسری دارد

در آفاق حقیقت اخترش را بهترین طالع

که چون شاه ولایت برگزیده همسری دارد

ص: 423

امیر دین از آن برج ولای آسمان رفعت

به از مه یازده تابنده مهر انوری دارد

بلی دخت پیمبر طهر اطهر شافع محشر

به طالع یازده رخشنده ماه و اختری دارد

ز غوغای قیامت کی هراسد شیعه ی پاکش

که چونان عصمت کبری شفیع محشری دارد

عجب نبود «الهی» را گر ایمن باشد از دوزخ

که از مهرش دلی روشن چو مهر خاوری دارد

ص: 424

شیخ محمد نهاوندی

نور علی نور

علی چون جسم زهرا را کفن کرد

شقایق را نهان در یاسمن کرد

دو نور دیده اش از ره رسیدند

به زاری جانب مادر دویدند

خود افکندند بر آن جسم رنجور

عیان شد معنی نورٌ علی نور

بغل بگشاد و در آغوششان برد

چنان نالید کز سر هوششان برد

ص: 425

ایا مادر دلت از ما رمیده

چو اشک افکنده ای ما را ز دیده

بیا مادر یتیمان را ببر گیر

وز آفت جوجگان را زیر پر گیر

گل و بلبل به نغمه ناله سر کرد

بغل بگشاد و گلها را ببر کرد

ص: 426

محمد تقی سرائی جهرمی

میوه ی عرفان

صدیقه ی کبری گهر درج رسالت

ام النجبا، واسطه العقد جلالت

بر چرخ الوهیت خورشید عدالت

اسم الله اعظم، شرر دیو ضلالت

یک مظهر لاهوتی در یازده حالت

یک حجت یزدانی با یازده برهان

نورش ازلی بود از انوار الهی

در جلوه گری بود به آثار الهی

ص: 427

گردید عیان از رخش اسرار الهی

دو دیده او دیده ی بیدار الهی

در باغ هدی شاخه ی پربار الهی

شاخی که ببار آید از او میوه ی عرفان

امروز جهان شد متشکر ز جهاندار

امروز برافروخته رخ احمد مختار

امروز عیان شد رخش از پرده ی اسرار

امروز از او نور خدا گشت پدیدار

جبریل ندا داد که هان جلوه ی دلدار

ای دلشدگان دلشدگی رفت به پایان

ای مظهر حق آینه ی یازده مظهر

ای پیکر نورانی تو روح مطهر

ای دختر پیغمبر، ای همسر حیدر

ای چهره ی زیبای تو آرایش محشر

امروز به مدح تو سخن رفت مکرر

بر درگه فرزند تو سلطان خراسان

ص: 428

میرزا محمد شفیع، وصال شیرازی

خاتون هفت پرده

شاه رسل چو فاطمه، گر دختری نداشت

بی شبهه آسمان حیا اختری نداشت

گر خلقت بتول نمی کرد کردگار

در روزگار شیر خدا همسری نداشت

از این دو گر یکی نه به هستی قدم زدی

این یک به راستی زنی، آن شوهری نداشت

بی دختر پیمبر ما عرصه ی حیا

مانند امتی است که پیغمبری نداشت

بی دختر پیمبر ما، نو عروس دهر

خوش دلفریب بود ولی دختری نداشت

ص: 429

خاتون هفت پرده که در هشت باغ خلد

عصمت هر آنچه گشت چو او خواهری نداشت

الا که آن شفیعه ی محشر به راستی

تاب سخا و فقر علی، دیگری نداشت

جانها فدای او و دو پور گرامیش

و آن شوی تا جدار وی و باب نامیش

ای بانوی حریم شهنشاه لا فتی

ای معجر تو عصمت، و ای حجله ات حیا

ای گوشواره ی تو دُر اشک بی کسان

گلگونه ی تو خون شهیدان کربلا

ای مریم دو عیسی و چرخ دو آفتاب

ای معدن دو گوهر و مام دو مقتدا

همخوابه ی علی و جگر گوشه ی نبی

مخدومه ی خلایق و محبوبه ی خدا

کابین تو فرات و عیال تو تشنه لب

میراث تو فدک، حسین تو بینوا

ص: 430

سید محمدعلی ریاضی یزدی

عصمت کبری

آن زُهره ای که مهر به نورش منور است

دُردانه ی پیمبر و زهرای اطهر است

بانوی بانوان جهان، سرور زنان

درج عفاف و عصمت کبرای داور است

او را پدر، رسول خدا صدر کاینات

او را علی، ولی خداوند، همسر است

فرزند او حسین و ازین حسن تربیت

شایسته ی مقام ربوبی مادر است

او مشرق طلوع دو تابنده آفتاب

او مطلع ظهور دو رخشنده اختر است

خواندش پدر به ام ابیها که نور او

فیض نخست و صادر اول ز مصدر است

ص: 431

زین روز جمع اهل کسا نام فاطمه

در گفته ی خدای تعالی مکرر است

بر تارک زنان جهان تاج افتخار

بر گردن عروس فلک عقد گوهر است

عیسی غلام قافله سالار انبیاست

مریم کنیز فاطمه دخت پیمبر است

با آن جلال و رتبت والا شنیده ام

پهلوی او شکسته به یک ضربت در است

آنهم دری که روح امین اذن می گرفت

والله، جای گفتن الله اکبر است

گویند تهمتی است که ما شیعه می زنیم

پس آتش خیام حسین از چه اخگر است؟

خواهد چو خونبهای جگر گوشه های خویش

فردای حشر، محشر کبرای دیگر است

خون خداست خون حسین عزیز او

هر قطره خون او زن جهانی فزون تر است

با آنکه سید است «ریاضی» به درگهش

عبد و غلام و بنده و مولا و چاکر است

ص: 432

شرق توحید

امروز تشعشع خدائی

در ساحت قدس کبریائی

افتاده ز ماورای افلاک

بر چهره ی پاک شاه لولاک

سر می زند آفتاب سرمد

در خانه ی کوچک محمد

از مطلع غیب و شرق توحید

خورشید حیاء و دین درخشید

گردید عیان جمال یزدان

آنچه پس پرده بود پنهان

این عید مبارک است و مسعود

چون فاطمه است طرفه مولود

حورای بهشت و آدمی روی

افرشته ی خلد و احمدی خوی

چون چشم گشود چشم بد دور

از ماه رخش تلألؤ نور

پر کرد زمین و آسمان را

بیت الشرف فرشتگان را

آنگونه که اختران افلاک

پاشند ز نقره نور بر خاک

نور رخ این فرشته ی پاک

از خاک رود به بام افلاک

ای روح عظیم آسمانی

وی نام تو نام جاودانی

ای تاج سر زنان عالم

وی مفخر دودمان آدم

از جوهر قدس تار و پودت

از نور محمدی، وجودت

معیار کمال زن توئی تو

مقیاس جلال زن توئی تو

ص: 433

ای نادره ی دُر بحر رحمت

آویزه ی گوشوار عصمت

خیاط ازل ز حجله ی غیب

در طارم نور غیب لا ریب

چون مشعل وحی را برافروخت

پیراهن عصمت ترا دوخت

ای پاره ی پیکر پیمبر

هم مادر و هم خجسته دختر

ای دختر بهترین پدرها

وی مادر برترین پسرها

ای همسر شاه شهسواران

نفس نبوی و روح قرآن

وی خلقت تو بزرگ آیت

پیوند نبوت و ولایت

ای گنج هزار گونه گوهر

وی خوانده ترا خدای، کوثر

نسل تو نگاهبان دین است

بر تاج تو یازده نگین است

شاه شهدا که بر سر دین

بگذاشت نگین و تاج خونین

یک پاره ی پاک از تن تست

پرورده ی شیر و دامن تست

خونی که به شیر تست معجون

جز رنگ خدا نگیرد آن خون

اسلام که روز او بشد شب

دادی تو گره به زلف زینب

ای بر فلک پیمبری ماه

خورشید کمین کنیز درگاه

در قدر ز کائنات برتر

با فضه کنیز خود برابر

چون پیرهن عروسی خویش

دادی به زنی گدا و درویش

از سندس سبز جامه ی نور

کز سوزن نور بخیه زد حور

جبریل ز باغ خلد آورد

حورای بهشت بر تنت کرد

ص: 434

تا تاج طلا نشان خورشید

زیب سر ماه هست و ناهید

تا خیل ستاره دسته دسته

در هودج نقره ای نشسته

نور رخ دختر پیمبر

تابد به همه جهان سراسر

لطف تو چو مهر جاودان باد

بر عالمیان نگاهبان باد

زین نغز چکامه ی «ریاضی»

گشتند خدا و خلق راضی

زمین بقیع

ای بهشت برین و دار سلام

ای زمین بقیع بر تو سلام

ای بقیع ای بهشت روی زمین

خاکی و برتر از بهشت برین

عنبری یا عبیر یا عودی

هر چه هستی بهشت موعودی

چه گهرها که زیب سینه ی تست

چه نگین ها که در خزینه ی تست

ص: 435

ای بزرگان که در تو پنهانند

جسم خاکی و یک جهان جانند

هر طرف رخ نهفته در دل خاک

پاره ای از تن پیمبر پاک

این یکی خاک پاک دختر اوست

پاره ی پیکر مطهر اوست

ساحت قدس حضرت زهراست

کز جلالت شفیعه ی دو سراست

پسری را که او به جان پرورد

کربلا را علم به عالم کرد

روز اسلام از آن بشد چو شب

که گره زد به گیسوی زینب

دره التاج و تاج دین باشد

زیب او یازده نگین باشد

این امامان که در بقیع درند

افتخارات عالم بشرند

چار فصل کتاب تکوین اند

چار رکن مبانی دین اند

ص: 436

مهبط نور وحی یزدانند

ترجمان رموز قرآنند

وارث انبیاء و صدیقین

سایه های خدا به روی زمین

هر یکی شاخه ای ز نخله ی طور

هر یکی آیه ای ز سوره ی نور

دست پروردگان خانه ی وحی

مرغ لاهوت آشیانه ی وحی

چار در خوشاب یک صدفند

نور چشمان شحنه ی نجف اند

روشنی بخش روی مهر و مهند

پسران عزیز فاطمه اند

مشکلی دارم ای بقیع عزیز

ای تو ما را شفیع رستاخیز

یاد داری شبی چو قیر سیاه

نه چراغی نه پرتوی از ماه

ص: 437

علی آورد با دو دیده ی تر

بدن پاک دخت پیغمبر

دیدی آیا در آن شب تاریک

پهلو و بازوی وی از نزدیک

راستی پهلویش شکسته نبود؟

بازوی او سیاه و خسته نبود؟

دستهایش هنوز آبله داشت؟

زیر لب ها هنوز هم گله داشت؟

مجتبی آن امام پاک سرشت

که بود سید شباب بهشت

جگرش پاره، پاره و خون بود؟

زخمهاش از ستاره افزون بود؟

بر سر زخم او چه آوردی؟

وان جگر پاره ها کجا بردی؟

ین عباد سید سجاد

کش ز کسری و هاشم است نژاد

به مناجات چون برآرد دست

صحف او زبور داوود است

ص: 438

به اسارت چو رفته بود به شام

پادشاه و اسیر همچو غلام

نازنین پای او پر آبله بود؟

دست و گردن درون سلسله بود؟

نقش آن آبله بپاست هنوز؟

رد زنجیرها بجاست هنوز؟

با قرآن پنجمین امام مبین

بحر مواج بیکرانه ی دین

صادق آن کو رئیس مذهب ماست

ششمین حجت بزرگ خداست

هر دو با زهر کین شدند شهید

اثر زهر می توانی دید؟

قبرشان هم مصیبتی دگر است

این غم از هر غمی بزرگتر است

قبرهائی که جبرئیل امین

بطوافند در بهشت برین

نه نگهبان نه پاسبان دارد

نه حصاری نه سایبان دارد

ص: 439

نه کسی تا چراغی افروزد

نه چراغی که تا سحر سوزد

باری، ای ماهتاب عالمتاب

نور افشان بر این قبول خراب

ای بلند اختران چرخ برین

ای زحل، ای ونوس، ای پروین

ای شما کهکشان و کوکب ها

کاروان های نور در شب ها

مشعل شام تارشان باشید

شمعهای مزارشان باشید

تو هم ای ابر آسمان، آبی

تو هم ای نور ماه، مهتابی

تو هم ای دیدگان، روان، جوئی

تو هم ای موی مژه ی، جاروئی

تو هم ای سیل اشک، آبی ریز

بر سر خاکشان گلابی ریز

گرچه این سینه ها مدینه ی ماست

قبر آنان درون سینه ی ماست

ص: 440

صورت قبر تا خراب بود

دل ما شیعیان کباب بود

هر غباری ز خاک برخیزد

همه در چشم دوستان ریزد

این همه شکوه از «ریاضی» نیست

هر که را دیده ایم راضی نیست

ص: 441

اقبال لاهوری

بانوی آن تاجدار هل أتی

مریم از یک نسبت عیسی عزیز

از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمه للعالمین

آن امام اولین و آخرین

آنکه جان در پیکر گیتی دمید

روزگار تازه آئین آفرید

بانوی آن تاجدار هل اتی

مرتضی، مشکل گشا، شیر خدا

پادشاه و کلبه ی ایوان او

یک حسام و یک زره سامان او

ص: 442

مادر آن مرکز پرگار عشق

مادر آن کاروان سالار عشق

آن یکی شمع شبستان حرم

حافظ جمعیت خیر الامم

تا نشیند آتش پیکار و کین

پشت پا زد بر سر تاج و نگین

وان دگر مولای ابرار جهان

قوت بازوی ابرار جهان

در نوای زندگی سوز از حسین

اهل حق حریت آموز از حسین

سیرت فرزندها از امهات

جوهر صدق و صفا از امهات

مزرع تعلیم را حاصل بتول

مادران را اسوه ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آن گونه سوخت

با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمانبرش

گُم رضایش در رضای شوهرش

ص: 443

آن ادب پرورده ی صبر و رضا

آسیا گردان و لب قرآن سرا

گریه های او ز بالین بی نیاز

گوهر افشاندی به دامان نماز

اشک او برچید جبریل از زمین

همچو شبنم ریخت بر عرش برین