ترجمه رسم الخط مصحف

مشخصات كتاب

سرشناسه : حمد، غانم قدوري Hamad, Ghanim Qaddvri

عنوان و نام پديدآور : رسم الخط مصحف نوشته غانم قدوري الحمد؛ ترجمه يعقوب جعفري به كوشش مركز ترجمه قرآن مجيد به زبانهاي خارجي - وابسته به سازمان اوقاف و امور خيريه.

مشخصات نشر : تهران سازمان اوقاف و امور خيريه انتشارات اسوه 1383.

مشخصات ظاهري : 792، 4 ص. : مصور.

شابك : 32000 ريال 964-8653-07-0

وضعيت فهرست نويسي : فاپا

يادداشت : ص ع لاتيني شده Ghanim Qadduri aL - Hamad. Rasm al - khatt - e Mushaf A historical - Linguistic study of Quranic orthography

يادداشت : چاپ سوم.

يادداشت : چاپ اول : 1376.

يادداشت : كتابنامه ص [729] - 751؛ همچنين به صورت زيرنويس

موضوع : قرآن -- رسم الخط و كتابت

موضوع : Koran -- Writing

موضوع : قرآن -- مسائل لغوي

موضوع : Koran -- Language, style

موضوع : زبان عربي -- املا

موضوع : خط عربي

شناسه افزوده : جعفري يعقوب 1325 - ، مترجم

شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خيريه انتشارات اسوه شناسه افزوده : سازمان اوقاف و امور خيريه مركز ترجمه قرآن مجيد به زبانهاي خارجي رده بندي كنگره : BP73 /ح 8ر5 1383

رده بندي ديويي : 297/151

شماره كتابشناسي ملي : م 83-20224

مقدمه مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاى خارجى

مقدمه مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاى خارجى

بسم الله الرحمن الرحيم قرآن كريم به عنوان بزرگترين معجزه پيامبر اسلام، مقدس ترين و با ارزش ترين كتابى است كه در اختيار بشر قرار گرفته و امت اسلامى افتخار آن را يافته است كه پاسدار اين سند بى نظير باشد، هر چند كه خداوند خود حافظ و نگهبان كتاب خود است.

بر خلاف

امتهاى پيشين كه همواره دست به تحريف و تغيير كتابهاى آسمانى مى زدند، بلوغ فكر و رشد عقلى مسلمانان به عنوان يك امت نمونه و برتر سبب شد كه در حفظ متن قرآن نهايت كوشش را به عمل آوردند و نگذارند حتى يك حرف آن جابه جا شود، نمونه آن داستان ابوذر و كعب الاخبار درباره كم و زياد شدن يك واو در يك آيه است.

اهتمام مسلمانان به حفظ و حراست اين متن مقدس تا آن اندازه بوده است كه حتى درباره رسم الخط كلمات قرآنى كتابهاى بسيارى نوشته اند و كوشيده اند رسم الخط را به همان گونه كه اصحاب پيامبر نوشته اند، حفظ كنند، اگر چه با قواعد و قياسهاى علوم ادبى مطابق نباشد، و بايد هم چنين مى كردند چون اين قواعد قرنها پس از نگارش قرآن شناخته شده و پر واضح است كه قرآن تابع اين قواعد نيست بلكه قواعد بايد تابع قرآن باشد. البته اين خود يك بحث جداگانه اى است كه آيا بايد همان رسم الخط قديم قرآن حفظ شود و

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 4

يا براى سهولت خواندن آن مى توان در پاره اى موارد از قياسهاى ادبى پيروى كرد، ولى به هر حال آنچه مهم است اين است كه دانشمندان اسلامى در طول تاريخ، رسم الخط مصحف را آن چنان كه صحابه نوشته اند براى ما حفظ كرده اند و ما اينك از اين ميراث با ارزش برخورداريم.

سازمان اوقاف و امور خيريه در كنار وظايف گوناگونى كه دارد، افتخار دارد كه درباره قرآن و علوم قرآنى بخصوص در رسم الخط و قرائتهاى قرآنى و ترجمه آن به زبان هاى خارجى و نيز چاپ و نشر قرآن در

ابعاد مختلف، فعاليت هاى پيگيرى داشته باشد، اينك در راستاى اين هدف مقدس، ترجمه كتاب ارزشمند رسم المصحف نوشته غانم قدورى الحمد كه توسط دانشمند محترم آقاى يعقوب جعفرى انجام گرفته است تقديم دوستداران قرآن و ارباب معرفت مى شود. اميد است كه اين سازمان بيش از پيش موفق به نشر آثار قرآن باشد.

مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاى خارجى وابسته به سازمان اوقاف و امور خيريّه

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 5

مقدمه مترجم

در ميان شاخه هاى گوناگون علوم قرآنى، علم رسم الخط مصحف جايگاه ويژه اى دارد و از دير باز مورد توجه و عنايت خاص قرآن پژوهان و قرآن شناسان و دانشمندان علوم قرآنى و ادبيات عربى بود، است. در اين علم، تاريخ و چگونگى رسم الخط و نگارش مصحف مورد بررسى قرار مى گيرد و اين كه كلمات قرآنى در مصاحف مادر كه توسط اصحاب پيامبر (ص) پس از رحلت آن بزرگوار و در عهد عثمان نگاشته شد، چگونه بوده است و آنها در كتابت الفاظ چه روشى را دنبال كردند و آيا رسم الخط آنها توفيقى است و ما بايد همواره از آنها پيروى كنيم و يا مى توانيم هر چند به صورت محدود، تابع قياسها و قواعد نحوى و صرفى باشيم كه در دوره هاى بعدى به وجود آمده اند؟

در رسم الخط مصحف گاهى تلفظ يك كلمه با كتابت آن مطابقت ندارد، مانند كلمه:

صلوة، زكوة، ربوا و حيوة كه كتابت بر تلفظ افزونى دارد، و مانند: خسرين، قنتين و صبئين كه تلفظ بر كتابت افزونى دارد. آيا مى توان براى رسم الخط مصحف قانون و قاعده اى كه

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 6

عام و شامل

كليه موارد باشد، پيدا كرد؟ و اگر آرى موارد استثنايى مانند كلماتى كه گذشت و كلماتى چون «لا اذبحنه» و «لا اوضعوا» را چگونه بايد توجيه و تفسير كرد؟ يا مثلا بعضى از كلمات در جايى به گونه اى نوشته شده و در جاى ديگر به گونه اى ديگر، مانند كلمات:

رحمت، نعمت و بقيت كه در بيشتر موارد با تاى گرد ولى در چند مورد با تاى كشيده نوشته شده است، يا طرز نوشتن همزه در آغاز يا وسط يا پايان كلمه و مسايلى از اين قبيل كه فراوان است.

از اينها گذشته مى دانيم كه مصحف تا مدتها نقطه گذارى و اعراب گذارى نشده بود، بعدها توسط ابو الاسود دئلى و دستيارانش و يحيى بن يعمر و خليل بن احمد اعراب گذارى و نقطه گذارى شد. تاريخ اين نقطه گذارى ها و چگونگى آن، و اين كه چرا اين كار در آغاز مورد قبول بسيارى از علما قرار نگرفت و تفاوتهايى كه در نقطه گذارى در شرق و غرب بلاد اسلامى به وجود آمد و مسايلى مانند آن، بحثهايى است كه دقت نظر و تأمل و تحقيق بيشترى را طلب مى كند.

درباره اين موضوعات، در طول تاريخ و قرون اسلامى كتابهاى بسيارى نوشته شده و آثار گرانسنگى بر جاى مانده است و هر كدام از آنها قابل ملاحظه و بررسى است، مانند هجاء المصاحف از محمد بن عيسى اصفهانى (متوفى 253) و اختلاف المصاحف از ابو حاتم سجستانى (متوفى 255) و هجاء المصاحف از احمد بن ابراهيم ورّاق (متوفى 270) و المصاحف از ابن ابى داود (متوفى 316) و الهجاء و ايضاح الوقف و الابتداء از ابو بكر انبارى (متوفى

327) و علم المصاحف از ابن اشته اصفهانى (متوفى 360) و هجاء المصاحف از ابو العباس مهدوى (متوفى 430) و كتابهاى ابو عمرو دانى (متوفى 444) بخصوص كتاب المقنع فى معرفة مرسوم مصاحف الامصار و نيز التبيين فى هجاء التنزيل از سليمان بن نجاح اندلسى (متوفى 496) و دو قصيده معروف شاطبيه و مورد الظمآن و شروحى كه بر آنها نوشته شده است به اضافه كتابهاى بسيارى كه متأخران نوشته اند، و اين در حالى است كه در بسيارى از كتب علوم قرآنى و كتب مربوط به قراءات، مطالب مفصلى درباره رسم الخط مصحف آمده و اين موضوع را از ديدگاه هاى مختلف مورد بررسى قرار داده اند و حتى كسانى مانند ابو العباس مراكشى، پديده هاى رسم مصحف را تفسير فلسفى و عرفانى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 7

كرده اند.

در ميان معاصران نيز كسانى در اين باره كار كرده و آثارى از خود به يادگار گذاشته اند.

در ميان آنها كتاب سودمند و تحقيقى رسم المصحف تأليف غانم قدورى الحمد از اساتيد دانشگاه بغداد از امتياز خاصى برخوردار است كه هم جامعيت دارد و بيشتر موضوعات مربوط به رسم را در برگرفته و هم از منابع گسترده اى از كتابهاى خطى و چاپى و مصاحف و سنگ نوشته هاى قديمى و تحقيقات دانشمندان زبان شناس جديد استفاده كرده و هم مطالب را با شيوه هاى علمى و فنى تحقيق و تحليل نموده است و شايد بتوان گفت كه اين كتاب در موضوع خود بى نظير است.

به خاطر همين ويژگيهاى برجسته اين كتاب بود كه برادر فاضل و دانشمند جناب حجت الاسلام و المسلمين محمد نقدى سرپرست مركز ترجمه قرآن مجيد و واحد مطالعات

و تحقيقات سازمان اوقاف، ترجمه آن را به اينجانب پيشنهاد كرد و من با وجود مشغله هاى بسيارى كه داشتم، اين پيشنهاد را با خوشوقتى پذيرفتم و به ترجمه آن مشغول شدم و هنگام ترجمه، آن را كتابى بسيار ارزشمند يافتم كه به راستى شايستگى آن را داشت كه ترجمه فارسى آن در اختيار محققان و قرآن پژوهان فارسى زبان گذاشته شود. حدود يك سال ترجمه كتاب طول كشيد و اينك خداى را سپاسگزارم كه ترجمه كتاب به ضميمه فهرست هاى گوناگون در اختيار علاقمندان اين گونه آثار قرار مى گيرد.

قم/ يعقوب جعفرى 14/ 2/ 1376

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 9

مقدمه

نگارش، همواره مهمترين وسيله، براى ضبط انديشه ها و انتقال معارف و اخبار است و در عين حال، از لحاظ لغوى در بسيارى از مواقع جهت نشان دادن صداهاى كلمات، به تكامل نيازمند است از اين جهت كاستى هايى دارد كه يكى از آنها، وجود علامتهايى است كه نوشته مى شود، ولى خوانده نمى شود و يكى ديگر از آنها، وجود علامتهايى است كه نوشته مى شود ولى صدايى غير از آنچه كه براى آن تعيين شده، مى دهد و يكى ديگر از آنها صداهايى است كه در مقام سخن گفتن وجود دارند، ولى در كتابت علامتى براى آنها نيست. نگارشهاى شناخته شده در زبانهاى مختلف، از لحاظ كمى يا زيادى اين سه نوع كاستى، با يكديگر فرق دارند.

هجاى كلمات در مصحف كريم، تقريبا با نطق مطابقت تمام دارد جز در مواردى كه به نظر مى رسد علامتهاى حركتهاى بلند (الف، و او و ياء) حذف شده است از باب مثال در كلماتى مانند: «العلمين، يلون، البنين، ايه، يدع، يأت» يا زايد

بودن بعضى از اين علامتها، به ويژه در كلمات مهموز مانند: «بأييد، اولئك، مائة، نبأى، لقاى ء، لا أذبحنّه»، و يا زايد بودن الف بعد از واو آخر، در كلماتى مانند: (ملاقوا، يعفوا ...) و يا آنچه كه به نظر مى رسد بعضى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 10

از صداها، با علامتهاى مخصوص به خود آنها نوشته نشده، مانند: نوشتن فتحه بلند، با علامت واو و ياء در كلماتى مانند: «الصلوة، الزكوة، رمى، يسعى، الذكرى،» و آنچه كه شبيه اين حالات است و كتابت آنها با نطق به آنها، مختصر تفاوتى دارد.

چيزى كه در هجاى كلمات مصحف، جلب توجه مى كند، افزودن علامتهايى است كه بالا يا پايين حرف قرار داده شده بعضى كه از آنها براى تشخيص حروف مشابه، بعضى براى نشان دادن حركتهاى كوتاه و بعضى ديگر براى بيان برخى از حالات گفتارى است.

اين صورتهاى هجايى و اين علامتهاى نگارشى، انديشه هاى علما و محققان را درگذشته و حال به كار انداخته، تا اساس اين صورتها را كشف كنند و تاريخ آنها را به دست آورند.

هنگامى كه به اين مرحله از فعاليتهاى تحقيقى خود رسيدم، استادم دكتر عبد الصبور شاهين، به من پيشنهاد كرد كه موضوع «رسم المصحف» را از لحاظ لغوى و تاريخى، مورد تحقيق قرار دهم، تا به درجه ماجستيرى (فوق ليسانس) برسم. اين تحقيق شامل روش نگارش كلمات، عدد رمزها و علامتهاى تشكيل دهنده هجاى كلمات و ميزان فراگيرى اين رمزها و علامتهاى مكتوب، در نشان دادن صداهاى منطوق را شامل مى شود و اينها همه در صلاحيت لغت شناسان است. اين تحقيق شامل شكل حرف و زيبايى خط نمى شود كه اينها در

صلاحيت خطاطان و مورخان خط است.

شايد بتوان گفت كه اين تحقيق، نخستين اثر تحقيقى است كه رسم مصحف و كتابت عربى را از لحاظ لغوى مورد بحث قرار مى دهد، زيرا تحقيقاتى كه در اين موضوع در گذشته و حال انجام گرفته، رسم مصحف و كتابت عربى را از لحاظهاى ديگرى بررسى كرده و از طبيعت كتابت كه بر پايه هاى صوتى محض، استوار است بكلى بيگانه است. شك نيست كه كتابهاى قديمى كه درباره رسم مصحف نوشته شده، در اين صدد نبوده اند كه ظواهر رسم عثمانى را تفسير كنند، بلكه آن كتابها به طور دقيق و با امانت بسيار كه انسان را دچار حيرت و اعجاب مى كند، تنها روش رسم كلمات را در مصحف عثمانى توصيف مى كنند كه اگر اين توصيف نبود، بسيارى از تفاصيل مربوط به تاريخ كتابت عربى از بين مى رفت و اگر در اين كتابها، يا كتابهاى دانشمندان علوم عربى، علتهايى براى بعضى از اين ظواهر ديده مى شود، آنها هم نظرات جزيى است و جز چند مثال محدود را در بر نمى گيرد

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 11

و تفسير عام و گسترده اى براى ظواهر رسم به دست نمى دهد گذشته از اينكه همين بحثها نيز، احيانا به شناخت درست اين ظواهر نيازمند است، ظواهرى كه تحقيقات جديد، در نگارشهاى قديمى، بسيارى از اسرار آن را كشف كرده است.

شايد مشهورترين تحقيق، در تفسير ظواهر رسم كه به صورت محدودى درگذشته صورت گرفته است مربوط به ابو العباس احمد مراكشى، معروف به ابن البناء (721 ق) باشد كه در كتاب خود، به نام «عنوان الدليل فى مرسوم التنزيل» انجام داده است. البته اساس اين كار،

تفسير ظواهر رسم بر مبناى اختلاف معانى كلمات، مطابق سياق عبارت و با روش صوفيانه و باطنى گرايانه است و هرگز به لغت و طبيعت نگارش عربى، نپرداخته است. شك نيست كه صحابه، هنگامى كه قرآن را در مصحف عثمانى كتابت مى كردند، چيزى از اين معانى كه ابو العباس مراكشى ذكر كرده، به ذهنشان خطور نمى كرد. آنها مطابق عادتى كه در نظام كتابت داشتند مى نوشتند.

اين روش ابو العباس، در كسانى كه پس از وى به بررسى ظواهر رسم پرداختند، تا زمان حاضر تأثير داشته است.

استاد عبد الحى حسين فرماوى مدرس دانشكده اصول دين دانشگاه الازهر، رساله اى در مورد رسم مصحف و نقطه گذارى آن در تاريخ 10/ 2/ 1975 م به اين دانشكده تقديم كرد، تا به درجه دكترا نايل شود. وى ضمن آن رساله، حكم شرعى در التزام به رسم عثمانى در چاپ و نسخه بردارى مصاحف را بررسى نمود. همچنين در مبحث سوم از فصل سوم آن رساله (115- 161) موضوع ظواهر رسم عثمانى را مورد بحث قرار داد و در بحث خود، از آنچه كه از ابو العباس مراكشى، در مورد تفسير و تعليل ظواهر رسم روايت شده بود، فراتر نرفت.

گذشته از اين روش نادرست در بررسى موضوع، چيزى كه اين نوع بحثها را بى اعتبار مى كند، اعتماد مطلق به اسناد مخطوط است كه به روايات دانشمندان پيشين، روح تازه اى مى دهد.

براى همين است كه دنبال كردن اين بحث، بايد بر اساس يافتن راهى براى بررسى درست اين مذاهب و آراء در تفسير ظواهر رسم باشد و سعى شود كه از آراى درست

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 12

استفاده گردد و از

آراى نادرست دورى گزينيم و اين وظيفه اى بس دشوار است. در كنار اين بررسيها بايد تاريخى نگاشت كه به واقعيت نزديكتر باشد و در آن تاريخ استعمال علامتهاى نوشتارى، در تكميل رسم الخط عثمانى، بررسى گردد، همان علامتهايى كه بسيارى از آنها را هم اكنون نيز، در نوشته هاى خود، مورد استفاده قرار مى دهيم.

و اما مصادر و منابعى كه در اين بحث، به كار مى آيد و در بررسى اين موضوع به ما كمك مى كند، بسيار است و به شاخه هاى گوناگونى از علوم قرآنى، لغت عربى و تاريخ مربوط مى شود. البته كتابهايى كه درباره رسم الخط نوشته شده، منبع اصلى براى توصيف هجاى كلمات در مصاحف عثمانى است كه شايد در رأس آنها، كتابهاى امام ابو عمرو عثمان بن سعيد دانى (متوفى 444 ق)، به ويژه دو كتاب او به نامهاى «المقنع» و «المحكم» باشد كه اوّلى در بررسى ظواهر هجايى و دومى در بيان تاريخ علامتهاى نوشتارى است.

ضمن اينكه اهميت مصاحف خطى قديمى كه ما به دست آورده ايم و يا مجموعه هاى خطى تصويرى كه نمونه هايى از مخطوطات مربوط به زمانهاى گوناگون را در برگرفته، از اين منابع كمتر نيست.

همچنين در اين بحث، از كتابهاى تفسير، قرائت و حديث در كنار كتابهاى تفسير، قرائت و حديث در كنار كتابهاى لغت، نحو، معاجم، املاء، تاريخ و طبقات استفاده كرده ايم و نيز، از كتابها و بحثهاى جديد، در موضوع لغت و كتابت عربى و بررسيهاى مربوط به آوا شناسى، در قرائت قرآن استفاده نموده ايم و از برخى از منابع خارجى نيز، كه درباره تاريخ و پديده كتابت به صورت عام و كتابت عربى، به شكل خاص نوشته شده، بهره

جسته ايم.

شايد مهمترين مشكل بحث اين باشد كه بعضى از جوانب آن به گونه اى است كه بررسى همه جانبه آن، از عهده يك فرد بيرون است اما اگر چيزى تمامى آن، قابل دسترسى نباشد نبايد بكلى رها شود. بسيارى از مصادر بحث، مخطوط است و بررسى كامل نصوص كار آسانى نيست، از اينها گذشته قرائت قرآنهاى خطى قديمى كه تعداد آنها زياد و در كتابخانه هاى دنيا پراكنده است، آن هم به صورت دقيق، بسيار مشكل و حتى محال مى نمايد. به خاطر همين بود كه ما به قرائت مصحفهايى كه در «دار الكتب المصريه» موجود بود اكتفا كرديم. درست است كه مثالهايى كه از اين مصحف ها نقل كرديم بسيار

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 13

مفيد است، اما قرائت مصاحف ديگر در بررسى موضوع، بسيار سودمند خواهد بود.

شايد يكى از نمونه هاى قصور من كه نمى توان ناديده گرفت اين باشد كه بر بسيارى از نمونه هاى خطى كه تنها عكس آنها را در اختيار داشتم، اعتماد كردم و اين به سبب عدم امكان دسترسى، به نسخه هاى اصل بود. در اين نمونه ها هر چند هم دقت لازم به عمل آيد، باز جهت بيان رنگهايى كه در نوشتن آنها به كار رفته، كافى نخواهد بود و اين مطلب، مشكل فهم علامتها و دلالت نقطه ها را بيشتر خواهد كرد.

همچنين اين بحثها، نخواهد توانست، رنگهاى مختلفى را كه در قرنهاى پيشين، در مصحف ها به كار رفته، تعيين كند. گذشته از اينكه وسايل نگارش امروزى، قادر نيست كه بعضى از صورتهاى نوشتارى كه به زودى شكل دقيق آنها را تا حد امكان، ارائه خواهيم كرد، منتقل كند. ما در پايان بحث، نمونه هاى تصويرى بعضى

از متون خطى را كه به آنها اعتماد كرده ايم خواهيم آورد.

در نخستين مراحل بررسى اين موضوع، متوجه شدم روشى كه بايد در پيگيرى بحث، به كار گرفته شود، مى بايست از طبيعت لغت و كتابت اتخاذ گردد.

اين روش، بايد بر اساس تتبع نشانه هاى هجاى كلمات در قديمى ترين شكل آن باشد و اين امر، مورد دقت قرار مى گيرد كه چگونه علامتهاى هجايى از نشان دادن دقيق تلفظ كلمه قاصر است و اساسا كتابت كمتر از نطق دچار تغيير و تحول شده است و گاهى تلفظ كلمه اى تغيير يافته، بدون اينكه كتابت آن تغيير پيدا كند.

بر اساس اين روش لغوى و تاريخى، موضوع را در شش فصل بررسى كرده ام:

فصل اوّل را فصلى مقدماتى قرار داده ام و در آن تاريخ كتابت عربى و ويژگيهاى آن را از مرحله رسم الخط عثمانى، مورد بحث قرار داده ام و در كنار آن پايه هايى كه كتابت عربى بر آن استوار است بيان شده است.

در فصل دوم، تاريخ كتابت قرآن كريم در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جمع آورى آن در عهد خلافت ابو بكر و نسخه بردارى مصاحف در خلافت عثمان را بررسى كرده و بعضى از قضاياى مربوط به آن را آورده ام.

در فصل سوم، دو موضوع را مورد بحث قرار داده ام: نخست مصادر نشانه هاى هجايى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 14

رسم الخط عثمانى، دوم بيان موضع علماى سلف درباره دو موضوع: اوّل، التزام آنها به رسم الخط عثمانى در كتابت مصاحف، دوم، موضع آنها در تفسير نشانه هاى هجايى كه در رسم الخط عثمانى وجود دارد.

در فصل چهارم، رسم الخط عثمانى را از تمام جوانب

آن، به صورت يك بحث لغوى تحليلى، بررسى كرده ام. اين بحث شامل بررسى نگارش يك حرف و يك كلمه است، از اين رو نخست علامتهاى حروف صامت را بررسى كرده، آنگاه به علامتهاى حركتها، پرداخته و علامت همزه را به صورت مستقلى بحث كرده ام، زيرا بيان اين حرف، مشكلاتى داشت كه بحث و بررسى بيشترى را طلب مى كرد.

همچنين كتابت عربى را، در سطح كلمه، بحث كرده و معناى آن را از لحاظ كتابت، بيان داشته ام و نيز، آنچه كه مربوط به مسأله است مانند فصل يا وصل كلمات معينى كه در رسم الخط عثمانى آمده و عواملى را كه در پيدايش آن دخالت داشته است، بيان نموده ام.

روايات و مصاحف خطى قديم و نقشهايى كه به عصر جاهلى و نيمه اوّل قرن اوّل هجرى مربوط مى شود، بر اين مطلب تاكيد دارند كه كتابت عربى، از هر نوع علامتى كه نشان دهنده حركتهاى كوتاه و يا تشخيص حروفى است كه شبيه يكديگرند، خالى بوده و رسم الخط عثمانى هم، بر همين سياق بوده است، از اين رو فصل پنجم را به كوششهاى دانشمندان رسم و علوم عربى در تكميل رسم الخط عثمانى با نهادن علامتهاى خارجى، اختصاص داده ام. آنان طى مراحل متعددى، دست به اين كار زده اند تا به سطحى رسيده است كه ما امروز، در قرآنها مى بينيم و در كتابت مورد استفاده قرار مى دهيم.

در فصل ششم، رابطه ميان اداى كلمه و رسم آن را بررسى كرده و روشن ساخته ام كه چگونه موافقت رسم، يكى از شرايط قرائت صحيح است. همچنين شرايطى را كه اقتضا مى كند مخالفت الفاظى كه تلاوت آنها به وسيله نقل ثابت شده با

رسم الخط جايز باشد، بيان كرده ام. البته اين از چيزهايى است كه به طبيعت كتابت باز مى گردد و روشن مى كند كه كتابت، از اينكه نماينده دقيق نطق باشد قاصر است و اين نيز، به طبيعت رسم الخط عثمانى مربوط مى شود.

در نهايت به نظرم رسيد كه بررسى رسم الخط مصحف را، با بحث ديگرى همراه كنم

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 15

كه طى آن رابطه، ميان رسم الخط مصحف و رسم الخط اسلامى را كه مردم از قرن اوّل تا كنون در غير مصحف از آن استفاده مى كنند و ما اينك مطابق آن مى نويسيم، بيان كنم و روشن سازم كه آيا اين املا چيزى غير از رسم مصحف است؟ و مقدار تأثيرى كه اين دو در يكديگر داشته اند تا چه حد بوده است؟ با ملاحظه اين نكته كه من قواعد املا را به تفصيل نياورده ام، زيرا كه اين مهم به عهده كتابهايى است كه در قديم و جديد، در اين موضوع نگاشته شده است و تنها به ذكر چند مثال پرداخته ام كه هدف مرا از مطرح كردن رابطه ميان دو نوع رسم الخط روشن مى سازد.

نكته اى كه بايد در اينجا به آن اشاره كنم اين است كه آنچه در اين بحث، مطرح شده و مطالب جديدى كه در تفسير ظواهر رسم مصحف و بيان تاريخ آن ارائه كرده ام، همانا نتيجه و چكيده گزارشها و اطلاعات و اسناد خطى است كه در زمان معينى، در اختيار من بوده است و آن نتيجه اى است كه اميدوارم در بيشتر موارد، درست باشد، ولى در عين حال آخرين تحقيق در اين موضوع نيست، بلكه به خواست خدا آغاز يك

روش صحيح، در بررسى رسم مصحف و تاريخ آن است كه از تمام آنچه كه براى رسيدن به فهم درست ظواهر رسم و تاريخ آن كمك مى كند، استفاده شده است.

البته اميدوارم كه چنين باشد و از اين جهت من خود را از پيش مديون كسانى مى دانم كه انديشه اى را در اين بحث تصحيح كرده و يا مشكلى را حل نموده اند، زيرا كه مسأله مربوط به كتاب خداوند عزيز است كه: «لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» و اگر اين روش، در تمام بحثها مطلوب باشد، مسلما در بحثى كه مربوط به قرآن است سزاوارتر است.

در پايان روى به سوى خداوند سبحان مى آورم و از او مى خواهم كه اين بحث را مفيد قرار بدهد و به هر كس كه در تهيه آن به من كمكى كرده است پاداش نيك در دنيا و آخرت عنايت فرمايد.

«ربنا لا توأخذنا ان نسينا او اخطأنا ربّنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته على الذين من قبلنا ربنا و لا تحمّلنا ما لا طاقة لنا به واعف عنا و اغفرلنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا على القوم الكافرين».

غانم قدورى الحمد قاهره 11 جمادى الاولى 1396

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 16

فصل اوّل فصل مقدماتى نگارش عربى، تاريخ و ويژگيهاى آن پيش از رسم الخط عثمانى

اشاره

در اينجا تاريخ نگارش عربى و ويژگيهاى آن پيش از رسم الخط عثمانى را، مورد بررسى قرار خواهيم داد، زيرا كه اين موضوع در فهم پديده هاى رسم اهميت دارد، چون رسم الخط، در واقع امتداد و تطور كتابت عربى است.

بسيارى از پديده هاى نوشتارى كه در رسم عثمانى وجود دارد، همانهايى هستند كه نگارش عربى را، پيش از آنكه اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه

و آله و سلّم نص قرآن را با آن تدوين كنند، متمايز مى سازد و هر اندازه كه در اين بررسى، تاريخ كتابت عربى را كشف كنيم، فهم پديده هاى رسم الخط و بيان مشكلات آن براى ما آسانتر خواهد بود.

البته هدف ما در اين فصل، بيان تمام مطالب مربوط به كتابت عربى پيش از رسم عثمانى نيست، بلكه هدف بيان واقعيت كتابت عربى و ارتباط آن با خطهاى سامى ديگر و بيان مهمترين ويژگيهاى آن در اثر ارتباط با اين خطهاست و همان گونه كه آشنايى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 17

پژوهشگر با لغات سامى، فوايد بسيارى در پژوهشهاى لغوى دارد، «1» همان فوايد نيز در بررسى كتابت عربى، در همين راستا موجود است.

با اينكه فايده و ضرورت بررسى اين تاريخ، روشن است، در عين حال در بعضى جوانب موضوع، پيچيدگيهايى وجود دارد و اين پيچيدگيها جزيى از دشواريهاى موجود در تاريخ جامعه عربى پيش از اسلام، به طور عموم مى باشد، «2» زيرا تاريخ جاهليت ضعيف ترين قسمت از تاريخ عرب است كه مورخان عرب نوشته اند، «3» و روايات عربى، در مورد پيدايش كتابت عربى به تنهايى قادر نيست صورت روشنى از اين موضوع را ترسيم كند.

بررسيهاى مستشرقان، در مورد نقوش نوشتارى كه آنها را در اطراف جزيره عربى پيدا كرده اند، در قرار دادن روايات عربى در جهت درست خود و طرد قسمتهاى باطل آن، سهم ويژه اى دارد، به گونه اى كه هم اكنون مى توان نظريه قابل قبولى درباره ظهور و پرورش كتابت عربى پيش از اسلام، ارائه داد. «4»

با اينكه بحثهاى مستشرقان درباره خط عربى و تاريخ آن پيش از اسلام، در مراحل اوليه

آن قرار دارد، «5» در عين حال، آنها به يك سلسله نتايج علمى دست يافته اند و در انتظار كشفياتى هستند كه از نقوش، شواهد و آثار جزيره عربى به دست خواهد آمد تا شكافهاى موجود در نظريه جديد را پر كند. «6»

اينكه گفتيم در روايات عربى، درباره پيدايش كتابت، نارسايى هايى وجود دارد. به معناى آن نيست كه ما تمام آنچه را كه دانشمندان و مورخان، در اين زمينه گفته اند به كنارى بگذاريم، و اگر همه استدلالهاى علمى بسيارى از آنها را رد مى كند، در عين حال، قسمتى

__________________________________________________

(1) رمضان عبد التواب، فصول فى فقه العربيه، چاپ اوّل، قاهره دار احياء التراث العربى 1973 م، ص 32.

(2) عبد الصبور شاهين، تاريخ القرآن، دار القلم، 1966 م، ص 61.

(3) جواد على، تاريخ العرب قبل الاسلام، بغداد، المجمع العلمى العراقى، 1950 م، ج 1، ص 10. در بحثهاى آينده، به اين مصدر فقط با ذكر نام مؤلف اشاره خواهيم كرد.

(4).

eht fo noitpircsed ssu a htiw ,tnemposeved sti dna tpircS cibarA htroN eht fo esir ehT :( aibaN )ttobbA

(5) جواد على، ج 1، ص 201.

(6) طاهر احمد مكى، دراسة فى مصادر الأدب، چاپ دوم، دار المعارف، 1970 م، ج 1، ص 41 و بنگريد به: مصدر قبلى، ج 7، ص 341.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 18

از اين روايات، نتايج به دست آمده از نقوش اندكى را كه تا كنون كشف شده و پژوهشگران به آن اعتماد كرده اند، روشنتر مى سازد. و اين بعدى ندارد زيرا اين روايات، نمايانگر انديشه هاى مردمى است كه نزديك به اين دوره از تاريخ، زندگى مى كرده اند، بنابراين امكان

آن وجود دارد كه اين روايات، بعضى از شكافها را پر كند و بعضى از مشكلات پژوهشهاى جديد را برطرف سازد.

در مبحث اوّل از اين فصل، جهت توضيح مطلب و با رعايت اختصار، آن دسته از روايات عربى را كه از چگونگى كتابت عربى پيش از رسم عثمانى و پيدايش آن و رابطه اى كه با خطوط ديگر دارد سخن مى گويد، خواهيم آورد، به اضافه داده هايى كه از پژوهشهاى جديد، در اين زمينه حاصل شده است، تا ريشه اين خطوط و نوشتارها، به درستى شناخته شود.

در مبحث دوم، ويژگيهاى كتابت عربى پيش از رسم عثمانى، با توجه به اسناد مخطوطى كه از اين دوره، به دست ما رسيده بيان خواهد شد و به ذكر ميزان ارتباط اين ويژگيها با خطوط سامى ديگر، خواهيم پرداخت و اين مطالب، در فهم و توضيح ويژگيهاى رسم عثمانى كه به خواست خدا، در فصول بعدى مورد بحث قرار مى گيرد، كمك خواهد كرد.

پيش از آنكه سخن به بررسى رسم عثمانى و بيان تاريخ و ويژگيها و تطوّر آن كشيده شود، مناسب ديدم كه اين فصل را با بحث از يك سلسله اصول و مبادى كه نوشتارهاى ابجدى بر آنها مبتنى است به پايان برسانم، زيرا كه تمام اين نوشتارها، تا كنون نتوانسته اند پاسخگوى خواسته هاى لغوى باشند و عوامل بسيارى وجود دارد كه در پيدايش ويژگيهاى كتاب، به طور عموم، دخالت دارد و اين بحث براى فهم گونه گونى قواعدى كه احيانا در رسم عثمانى، به كار رفته و يا گاهى اصول نوشتارى در آن رعايت نشده است، ضرورى به نظر مى رسد. در اين قسمت موضوع عالمان عرب و دانشمندان علم قرائات

و رسم، به اضافه پژوهشهاى جديدى كه در اين زمينه به عمل آمده، بيان خواهد شد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 19

مبحث اوّل ريشه كتابت عربى

اول: كتابت عربى پيش از رسم عثمانى

پيش از بررسى اصل نگارش عربى، شايد مفيد باشد كه به ديدگاه مصادر عربى درباره حدود گسترش كتابت پيش از رسم عثمانى، اشاره كنيم و البته اين سخن تازه اى نيست كه بگوييم طلوع آفتاب اسلام، آغازى بود بر يك نهضت بزرگ در امر كتابت، كه تجسم آن را نخستين بار، در علاقه شديد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به يادگيرى نوشتن توسط اصحاب، و تدوين قرآن كريم از آغاز بعثت نبوى، مى بينيم. موضوعى كه در فصل آينده، به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت.

در مورد وضعيت نگارش عربى پيش از اسلام، سخنان پيشينيان مشوش و پراكنده است و اين پراكندگى، كم و بيش به انديشه هاى نويسندگان جديد نيز سرايت كرده است. ابن قتيبه (متوفى 276 ق) مى گويد: «1» «كتابت در ميان عربها اندك بود» و نيز آنجا كه درباره اجازه

__________________________________________________

(1) المعارف، چاپ دوم، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1970 م، ص 130 و بنگريد به: احكام القرآن، ابن عربى، محمد بن عبد اللّه، چاپ اوّل، دار احياء الكتب العربية، 1958 م، ق 4، ص 1944.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 20

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به عبد اللّه بن عمر در مورد نوشتن حديث، صحبت مى كند، درباره صحابه مى گويد: «غير از او اصحاب ديگر، بيسواد بودند و از آنها جز يكى دو نفر، نوشتن بلد نبودند و اگر هم مى نوشتند كار آنان متقن نبود و به حد خواندن نمى رسيد» «1» و بلوى

(متوفى 604 ق) مبالغه مى كند آنجا كه اظهار مى دارد: عرب جاهلى اساسا كتابت نداشت و شعر را جايگزين آن كرده بود. «2» البته بعضى از نويسندگان جديد به اين صورت كه گفته اند: «اگر ميان آنها كسى پيدا مى شد كه خواندن و نوشتن بلد بود، يا غريبه اى بود كه ميان آنها آمده بود و يا كسى كه پس از مدتها اقامت در يك جامعه متمدن، از سفر بازگشته و يا كسى كه از يكى از اين دو اخذ كرده بود و چنين امرى نادر است» «3» و بعضى از آنها به شيوع بيسوادى در شبه جزيره و اين كه عربها اهل خواندن و نوشتن نبودند، تاكيد دارند. «4»

ولى اين ديدگاه، از نظر پژوهشگران، رد شده است و حتى در ميان پيشينيان هم، كسانى بوده اند كه آن را نپذيرفته اند. ابن فارس (متوفى 395 ق) مى گويد: «5» «ما نمى گوييم كه عربها همگى، تمام فنون كتابت و حروف را مى دانستند. عرب در گذشته، مثل حالاى ما بود كه همه، نوشتن و خواندن را بلد نيستند.» و علم الدين سخاوى (متوفى 643 ق) مى گويد:

«بر حذر باش از سهو كسى كه مى گويد: اهل كتابت و قلم نيست.» «6»

البته نبايد در تصور گسترش كتابت عربى پيش از اسلام، زمانهاى دورترى را در نظر بگيريم، زيرا كه زبان عربى شمالى كه ما اكنون از تاريخ كتابت آن سخن مى گوييم، از لحاظ كتابت از جديدترين لغات سامى است، «7» ولى نفى آشنايى عرب پيش از اسلام با كتاب تا

__________________________________________________

(1) ابن قتيبه، تأويل مختلف الحديث، چاپخانه كردستان العلمية در مصر، 1326 ق، ص 366.

(2) بلوى، الف باء، جمعية المعارف، مصر، 1287 ق،

ج 1، ص 70 و بنگريد به: محمد بن سلام جمحى، طبقات فحول الشعراء، دار المعارف، مصر 1952 م، ص 22.

(3) حفنى ناصف، تاريخ الادب او حياة اللغة العربية، چاپ دوم، دانشگاه قاهره، 1958 م، ص 34.

(4) ابراهيم انيس، فى اللهجات العربية، چاپ سوم، قاهره، مكتبة الانجلو، 1965 م، ص 33. و بنگريد به: از همين نويسنده، دلالة الالفاظ چاپ اوّل، قاهره، مكتبة الانجلو، 1958 م، ص 185؛ اسرائيل و لفنسون، تاريخ اللغات السامية، چاپ اوّل، لجنه تاليف و ترجمه و نشر، 1929 م، ص 201.

(5) احمد بن فارس، الصاحبى فى فقه اللغة و سنن العرب فى كلامها، قاهره، مكتبة السلفية، 1910 م، ص 8.

(6) على بن عبد الصمد سخاوى، الوسيلة الى كشف العقلية، ورق 15، أ، خطى، دار الكتب المصرية، شماره 30، قرائات.

(7) ادبيات الجغرافيا و التاريخ و اللغة عند العرب، قاهره، مكتب مجلة الجامعة المصرية، ص 89.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 21

حد ندرت، خروج از انصاف است و روايات و شواهدى را كه بر كتابت عربى پيش از اسلام چه در قلب جزيره چه در اطراف آن تاكيد دارند، رد مى كند و اساسا آشنايى عربها با كتابت، جاى شك و ترديد ندارد، زيرا كه بسيارى از آنها، در شهرها و اندكى از آنها در صحراها مى خواندند و مى نوشتند «1» و در قرآن كريم به آشنايى عرب جاهلى معاصر اسلام با خواندن و نوشتن، اشاره شده و در بسيارى از آيات ماده (كتب) و معادلهاى آن و نام ابزار نوشتن آن به كار رفته است «2» و معقول نيست كه قرآن كريم، قومى را با اين آيات

مخاطب قرار بدهد و آنها از خواندن و نوشتن آگاهى نداشته باشند. «3» و قرآن محكم ترين سندى است كه از زندگى عرب آن زمان سخن مى گويد.

روايات عربى، به كارهاى نوشتارى متعددى از آن زمان اشاره مى كنند، چه در شهرهاى حجاز و چه در جامعه هاى موجود در قسمتهاى شمالى جزيره از اين رو مى بينيم در مكه، به رغم اينكه در آن عصر به تمدن نرسيده و انگيزه هاى نگارش اندك بود، با اين وجود، جاى انكار نيست كه آنها احيانا بعضى از عهدنامه ها و پيمان نامه هايى را كه ميان آنها و قبايل اطراف وجود داشت مى نوشتند، هر چند كه اين كار بسيار محدود بود. «4»

شهرى مانند مكه كه جايگاهى مقدس براى تجارت و مركزى براى فرهنگ و حيات دينى بود، به ناچار، بايد ميان ساكنان آن، جماعتى با فرهنگ و وارد در امور دين و آشنا به خواندن و نوشتن بوده باشند. «5» روايات اشاره مى كنند به اينكه ورقة بن نوفل، هم به عربى و هم به عبرانى مى نوشت، «6» و چون در آغاز نبوت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم قريش مسلمانان را در

__________________________________________________

(1) طاهر احد مكى، ص 20 و بنگريد به: ناصر الدين اسد، مصادر الشعر الجاهلى، چاپ سوم، دار المعارف مصر، 1966 م، ص 10، و 33.

(2) ماده (كتب) و مشتقات آن، بيش از سيصد بار در قرآن وارد شده است و ماده (قرأ) و مشتقات آن، نزديك هشتاد بار و همچنين ماده (خط) و نامهاى ابزار كتابت نيز آمده مانند: قلم و صحف و قرطاس ورق، بنگريد به: عبد الصبور شاهين، تاريخ القرآن، ص 66.

(3) جواد على،

ج 1، ص 14 و بنگريد به: از همين نويسنده، تاريخ العرب قبل الاسلام، السيرة النبويه، بغداد، 1961 م، ص 70.

(4) محمد حميد اللّه، مجموعة الوثائق السياسية فى العهد النبوى، قاهره، لجنة التأليف و الترجمة و النشر، 1941، م، ص ط.

(5) جواد على، السيرة النبوية، ص 69.

(6) همان مصدر، ص 147.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 22

مكه تحريم كردند، در اين مورد سندى نوشتند و آن را در داخل كعبه قرار دادند. «1»

همچنين ابن نديم، از كتابى خبر مى دهد كه آن را در خزانه مأمون ديده و به خط عبد المطلب بن هشام بوده و در آن ذكرى از حق او بر فلان بن فلان حميرى آمده است. «2» و نيز كتب تاريخى، به وجود كتابت، در زمانى پيشتر، در مكه اشاره دارند، مثلا قصى بن كلاب به برادر مادرى خود، به نام (رزاح بن ربيعة بن حرام العذرى) كه در بلنديهاى شام زندگى مى كرد، نامه نوشت و او را به كمك خود، در جنگى كه ميان خزاعه و بنى بكر، در شهر مكه در گرفته بود، دعوت كرد. «3»

شايد آنچه كه بلاذرى، درباره تعداد كاتبان در مكه و مدينه هنگام ظهور اسلام، آورده (با وجود اينكه اين روايت بيانگر تمام واقعيت نيست)، آن حقيقت تاريخى را كه در كلام ابن قتيبه و پيروان او مورد غفلت واقع شده، روشن سازد، كه مى گويد: «وقتى اسلام آمد، در ميان قريش هفده نفر نوشتن بلد بودند» و درباره كتابت در مدينه مى گويد: «وقتى اسلام آمد، در ميان آنها گروهى نوشتن مى دانستند، آنگاه يازده نفر از آنها را نام مى برد» «4» بنابراين، وضع كتابت،

در مدينه تفاوتى با مكه نداشته است، همان گونه كه از سخن بلاذرى روشن مى شود، حتى واقدى (متوفى 207 ق) اظهار مى دارد كه بعضى از يهوديان كتابت عربى را مى دانستند و در زمانهاى پيش، آن را به كودكان ياد مى دادند» «5» و به نظر مى رسد

__________________________________________________

(1) ابن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دار صادر، دار بيروت، 1957، م، ج 1، ص 208 و اين اولين بار نبود كه قريش چيزى را مى نوشتند و به كعبه مى آويختند، ابن حبيب در كتاب: المنمق فى اخبار قريش، چاپ اوّل، حيدر آباد، دائرة المعارف العثمانية، 1964 م، ص 89، مى گويد: «قريش پيش از اسلام نيز، درباره كارى كه ميان آنها بود، نوشتند و در داخل كعبه آويختند.»

(2) ابن نديم، الفهرست، لايپزيك، 1871 م، ص 5.

(3) ابن هشام، السيرة النبوية، چاپ دوم، قاهره، مصطفى البابى الحلبى، 1955 م، ق 1، ص 118، ابن سعد، ج 1، ص 67، تاريخ طبرى، قاهره، دار المعارف، ج 2، ص 256 ولى ابن حبيب (ص 17، 82 و 84) اين حادثه را با لفظ (بعث) آورده كه آن نيز احتمال نوشتن نامه را دارد.

(4) بلاذرى، فتوح البلدان، چاپ اوّل، قاهره، شركة بيع الكتب العربية، 1901 م، ص 477 و 479 و بنگريد به: ابن عبد ربه، العقد الفريد، قاهره، لجنة التاليف، و الترجمة و النشر، ج 4، ص 157، قلقشندى، صبح الاعشى فى كتابة الانشاء، قاهره، دار الكتب العربية، 1913 م، ج 3، ص 15؛ طاشكبرى زاده، مفتاح السعادة و مصباح السيادة، چاپ اوّل، حيدر آباد، دائرة المعارف، ج 1، ص 74.

(5) بلاذرى، ص 479.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 23

كه وجود اهل كتاب در مدينه، در انتشار نوشتن در آن شهر تأثير داشته است. «1» شايد قرار گرفتن صحابه در خدمت دولت اسلامى نوبنياد، چه در كتابت وحى و چه نوشتن نامه هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و يا معاملات جارى ميان مردم، تاكيدى بر وجود كتابت عربى در حجاز پيش از اسلام باشد، زيرا كه بيشتر اصحاب، در زمان جاهليت نشو و نما كرده بودند و مهارتهاى خود را آموخته بودند.

وقتى از قلب جزيره به قسمتهاى شمالى آن مى رويم، مى بينيم كه روايات عربى، با تاكيد بسيار، از به كارگيرى كتابت، در سطح گسترده اى سخن مى گويد.

حماد جد عدى بن زيد شاعر (متوفى 590 م) كه به نعمان بزرگ، نامه مى نويسد و عدى در دستگاه پادشاه فارس به زبان عربى نامه نگارى مى كند «2» وقتى عدى زبان عربى را در ديوان پادشاه فارس به كار مى گيرد، منطقى خواهد بود كه كتابت عربى، در امارت سلسله مناذره در حيره، مورد استفاده واقع شود. «3» داستان (متلمس) و (طرفه) كه هر دو شاعر بودند، مشهور است. آنها به درباره عمرو بن هند، پادشاه حيره وارد شدند و او درباره آنها دو نامه به عامل خود در بحرين نوشت و طى آن، به قتل آنها دستور داد ولى به آنها گفت كه: در نامه نوشته است به آنها جايزه بدهد، سپس داستان چنين ادامه مى يابد كه متلمس نامه را به غلامى از غلامان حيره داد و خود نجات يافت ... «4» اين قصه بر شيوع كتابت در حيره، و آشنايى با كتابت عربى در بحرين، دلالت مى كند، و قبايل عربى پيش از اسلام، در غرب

عراق، ميان شهرهاى انبار، بقه، هيت، عين التمر، اطراف البر، قطقطانه و حيره پراكنده بودند. «5» گفته مى شود خالد بن وليد چون از فتح شهر انبار فارغ شد، به مردم آنجا امان داد و آنها از مخفى گاهها بيرون آمدند، و خالد ديد آنها با زبان عربى مى نويسند و آن را به

__________________________________________________

(1) بنگريد به: جواد على، ج 7، ص 65: ابراهيم انيس، دلالة الالفاظ، ص 186.

(2) ابن قتيبه، الشعر و الشعراء، چاپ دوم، دار المعارف مصر، 1966، م، ج 1، ص 228.

(3). 6. p, ttobbA.

(4). ابن قتيبه، الشعر و الشعراء، ج 1، ص 179 و بنگريد به: ابو الفرج اصفهانى، كتاب الاغانى، بيروت، دار الثقافة، ج 23، ص 539، ابن منظور، لسان العرب، چاپ اوّل، بولاق، ماده (صحف)، ج 11، ص 88.

(5) ابو الفرج اصفهانى، الاغانى، ج 1، ص 250. درباره موقعيت اين آباديها كه در كنار رود فرات در غرب عراق واقع هستند، بنگريد به: معجم البلدان، ياقوت حموى، چاپ اوّل، خانجى، قاهره، 1906 م، ج 1، ص 341 و ج 2، ص 341 و ج 2، ص 253 و ج 8، ص 486 و ج 6، ص 253 و ج 7، ص 125 و ج 3، ص 376.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 24

همديگر ياد مى دهند. «1» همچنين وقتى خالد به عين التمر رفت، كودكانى را ديد كه نوشتن ياد مى گرفتند؛ «2» و به نظر مى رسد كه شهرت مردم حيره و اطراف در كتابت، در زمان اسلام نيز استمرار داشت. عبد الرحمان بن عوف، يك مرد نصرانى از اهل حيره را براى كتابت مصحفى استخدام كرد و

به او شصت درهم داد. «3»

گسترش كتابت در شمال جزيره، به اطراف عراق منحصر نبود، بلكه اين امر در اطراف شام نيز امتداد يافت. بخارى روايت مى كند كه پادشاه غسان به كعب بن مالك، نامه اى فرستاد و از وى خواست كه به او ملحق شود، و اين مطلب پس از جريان تخلف او از جنگ تبوك، و بى مهرى مسلمانان درباره او و دو يار وى بود. «4» همچنين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نامه اى براى اكيدر بن عبد الملك، حاكم دومة الجندل، نوشت «5» و نيز فورة بن عمرو جذامى، عامل قيصر، در عمان از سرزمين بلقاء كه مسلمان شد، نيز نامه اى به پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم نوشت و پيامبر نامه او را پاسخ داد «6» و نيز، نمايندگان مردم ايله، تيماء، جرباء و اذرخ كه آباديهايى در شمال جزيره عربى بودند، خدمت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم رسيدند و پيامبر نامه هايى براى آنها نوشت «7» و نيز پادشاهان حمير نامه هايى براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرستادند و آن نامه ها، هنگام بازگشت از تبوك به آن حضرت رسيد و آنان در آن نامه ها مسلمان بودن خود را اعلام كرده بودند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در پاسخ نامه هاى آنها نامه اى فرستاد. «8» همه اين مكاتبات كه بدون شك، بيشتر آنها به زبان عربى نوشته شده بود، بر ميزان گسترش كتابت عربى، همزمان با ظهور اسلام، دلالت مى كند و اين امر حتى در جنوب جزيره عربى، جايگاه خط عربى قديم (مسند) را در بر مى گرفت.

به هر

حال، مجموع آنچه كه گفته شد، روشن مى سازد كه كتابت عربى، ميان عرب

__________________________________________________

(1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 376.

(2) ياقوت حموى، معجم البلدان، ماده (نقيره)، ج 8، ص 311.

(3) ابن ابى داود سجستانى، كتاب المصاحف، چاپ اوّل، قاهره، 1936 م، ص 133.

(4) صحيح بخارى، به كوشش محمد بن صبيح، قاهره، ج 6، ص 6.

(5). واقدى، المغازى، دار المعارف مصر، 1966 م، ج 3، ص 1028؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ص 889.

(6). ابن سعد، ج 1، ص 262.

(7) واقدى، ج 3، ص 1031.

(8) ابن هشام، سيرة النبوية، ج 2، ص 588.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 25

جاهلى، مرسوم بوده، «1» خواه در قلب جزيره عربى و يا اطراف آن، آن هم به درجه اى بوده كه در رد سخن كسانى كه كتابت در عصر جاهلى را نفى مى كنند و يا آن را امر نادرى مى دانند، كفايت مى كند. از سوى ديگر، به اين مطلب اشاره دارد كه به كارگيرى گسترده كتابت عربى، نشان مى دهد كه نگارش عربى، در آن زمان داراى قاعده و قياس بوده است، با اين همه، در انتظار موقعيت عظيمى بود كه اسلام براى آن به وجود آورد و در نتيجه، لغت تمدن جديدى شد كه قرآن كريم، آن را رهبرى مى كرد و خود با آن تدوين شده بود.

دوم: گزارشهاى عربى درباره ريشه كتابت

درباره ريشه پيدايش كتابت عربى شمالى كه قرآن كريم با آن تدوين شده است، دانشمندان علوم عربى و مورخان عرب، گزارشهاى گوناگونى دارند كه در آنها حقيقت با افسانه آميخته شده است و دانشمندان امروز، در ريشه كتابت عربى، نظريه اى دارند كه آن را بر

اساس علمى بنياد نهاده اند و با منطق و شواهد تاريخى جور در مى آيد.

دانشمندان علوم عربى، درباره اصل كتابت به طور عام و كتابت عربى به شكل خاص، رواياتى دارند، اما به گفته ابن فارس: «2» «روايات در اين باب، هم زياد و هم گوناگون است.»

از دانشمندان كسانى هستند كه خط را از جانب خداوند و توقيفى مى دانند و دليل آنها، آياتى از قرآن كريم است (بقره، 31 و علق، 1- 4 و قلم، 1). ابن فارس مى گويد: «3»: «بعيد نيست كه آدم و يا يكى ديگر از پيامبران كتابت را آورده باشند.»

از كعب الاحبار (متوفى 32 ق) روايت شده است كه گفت: «4» «نخستين كسى كه خط عربى، سريانى و ساير كتابتها را وضع كرد، حضرت آدم عليه السّلام بود كه سيصد سال پيش از مرگش، بر گل نوشت و آن را پخت و چون آب گرفتگى زمين تمام شد، هر گروهى خط

__________________________________________________

(1) بلاشر، تاريخ الادب العربى، دمشق، دانشگاه سوريه، 1956 م، ج 1، ص 74.

(2) ابن فارس، ص 7.

(3) همان منبع و بنگريد به: ابو بكر ابن عربى، ج 4، ص 45 و 1، و قلقشندى، ج 3، ص 11.

(4) ابن عبد ربه، ج 4 ص 156 و بنگريد به: جهشيارى، الوزراء و الكتّاب، چاپ اوّل، قاهره، مصطفى البابى الحلبى، 1938 م، ص 1، صولى، ادب الكتّاب، بغداد، مكتبة العربية، 1341 ق، ص 28، ابن نديم، ص 4، سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، چاپ اوّل، قاهره، مكتبة و مطبعة الشهداء الحسينى، 1947 م، ج 4، ص 145.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 26

خود را يافتند و اسماعيل عليه السّلام

خط عربى را پيدا كرد. در اينجا روايات ديگرى هم وجود دارد كه وضع خط عربى را به اسماعيل يا فرزندان او «1» نسبت مى دهد و روايت ديگرى مى گويد: ادريس پيامبر، نخستين كسى بود كه پس از آدم عليه السّلام، خط نوشت «2» و در روايت ديگرى آمده كه نخستين كسى كه خط عربى را نوشت، حمير بن سبأ بود. «3»

اين روايات با شكل سابق آن، مورد تأييد پژوهشهاى علمى نيست. امّا قضيه توقيفى بودن خط، به نظر مى رسد كه براى تفسير آياتى كه ياد شد، عنوان شده است «4» و اساسا از سياق آيات مزبور، چيزى درباره ريشه خط به دست نمى آيد، بقيه روايات هم، از چيزهايى است كه اخباريها، از روايات اهل كتاب وارد روايات ما كرده اند و بر پايه حقيقت علمى ثابتى نمى باشد.

همين سخن را درباره رواياتى مى گوييم كه طبق آن، اولين كسى كه خط عربى را وضع كرد، گروهى بودند به نامهاى: أبجد، هوز، حطى، كلمن، سعفص و قرشت، و آنها جمعى از پيشينيان بودند كه نزد «عدنان بن أدد» آمدند و عربى ياد گرفتند و كتابت عربى را طبق نامهاى خودشان وضع كردند و چون حروفى يافتند كه در نامهاى آنها نبود، مانند: ثاء، خاء، ذال، ضاد، ظاء و غين، آنها را نيز به حروف قبلى اضافه كردند و «روادف» ناميدند، و روايت اشاره دارد بر اينكه، اين افراد پادشاهان مدين بودند و در روزى كه به قوم شعيب بلا نازل شد «يوم الظّلة» آنها نيز هلاك شدند و خواهر كلمن كه رئيس آنها بود شعرى در رثاى آنها سرود. «5»

اين روايت نيز، از رواياتى است كه افسانه بودن آن

روشن است و روش تحقيق علمى و وقايع تاريخى آن را نمى پذيرد و بهترين دليل بر خرافى بودن آن اين است كه سازنده آن،

__________________________________________________

(1) ابن عبد ربّه، ج 4، 157، ابن نديم، ص 5، جهشيارى، ص 1، ابو عمرو دانى، المحكم فى نقط المصاحف، دمشق، وزارة الثقافة السورية، 1960 م، ص 25.

(2) ابن هشام، ج 1 ص 3، ابن قتيبه، عيون الاخبار، قاهره، دار الكتب المصرية، 1925 م، ج 1 ص 43، ابن رسته، الاعلاق النفيسه، ليدن، 1891 م، ج 7، ص 191، و ابن عبد ربه، ج 4 ص 157، و جهشيارى، ص 1.

(3) قلقشندى، ج 3، ص 13.

(4) خليل يحيى نامى، اصل الخط العربى و تاريخ تطوره الى ما قبل الاسلام، قاهره، 1935 م، ص 1.

(5) ابن عبد ربّه، ج 4، ص 157، صولى، ص 29، ابن نديم، ص 4، بلوى، ج 1، ص 75، سيوطى، المزهر فى علوم اللغة و انواعها، چاپ چهارم، قاهره، دار احياء الكتب العربيه، 1958 م، ج 2، ص 348.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 27

ترتيب ابجدى حروف را اخذ كرده و آنها را نامهايى براى پادشاهان عرب خالص، قرار داده و گمان كرده آنها در مدين بوده اند و خط عربى را آنها وضع كرده اند! «1» در ميان دانشمندان پيشين علوم عربى، بعضيها اين روايت را بررسى كرده اند «2» و به آن ايراد گرفته اند، به اين شرح كه اين نامها، كلماتى هستند كه حروف را در برگرفته اند تا يادگيرى آن آسان شود، و آن نزد يهوديان و سريانيها در آن زمان شايع بوده و كودكان را با آن تعليم كتابت مى دادند. او

پس از اين بيان، روايت را بكلى رد مى كند، زيرا كه اين روايت، از مردى صادر شده كه كار او ساختن اخبار درباره امتهاى دور، مانند: عاد، ثمود، طسم، جديس، و مانند آنها بوده و چون او به سرودن اشعارى كه مطالب او را تاييد كند، احتياج پيدا مى كرد، به بيرون شهر مى رفت و با عربها ملاقات مى نمود و آنها شعرهاى مناسب براى او مى ساختند.

اين روايت، با تمام اين حرفها، داراى اشاره هاى مهمى است، زيرا اولا به پيدايش علامتهاى آن شش حرف اشاره مى كند كه الفباى عربى، نسبت به بيشتر الفباهاى سامى، در آن متفرد است و ثانيا: اشاره مى كند به بلاد مدين، در شمال جزيره عربى و اينكه اين افراد از آنجا بودند، و به زودى روشن خواهيم كرد كه اين مناطق نقش مهمى در پيدايش و تطور كتابت عربى داشتند.

اكنون به رواياتى بر مى گرديم كه در مورد ريشه خط عربى جدّى تر سخن گفته است، گويا اين خط در جاهليت، «جزم» ناميده مى شد «3» و علت اين نامگذارى را به اختلاف نقل كرده اند: ابن دريد و ابن جنّى از ابو حاتم سهل بن محمد سجستانى (متوفى 248 يا 255 ق) نقل مى كنند كه او گفته است: «اين خط را «جزم» ناميدند، زيرا كه از «مسند» بريده شده، يعنى از آن اخذ شده است «4» و مسند همان خط حمير در ايام پادشاهى آنان بوده «5» است».

__________________________________________________

(1) خليل يحيى نامى، ص 4.

(2) حمزه اصفهانى، التنبيه على حدوث التصحيف، دمشق، مجمع اللغة العربيّة، دمشق، 1968 م، ص 16- 18.

(3). ابن دريد، جمهرة اللغة، چاپ اوّل، حيدر آباد، دائرة المعارف العثمانية، 1345، ج 2،

ص 91؛ الاشتقاق از همين نويسنده، قاهره، خانجى، 158 م، ص 371، جوهرى، تاج اللغة و صحاح العربية، قاهره، دار الكتاب العربى، 1956 م، ج 5، ص 1887، ابن ابى داود، ص 4.

(4) ابن دريد، جمهرة اللغة، ج 2، ص 104، ابن جنى، سرّ صناعة الاعراب، چاپ اوّل، قاهره، مصطفى البابى الحلبي، 1954 م، ج 1، ص 45؛ ابن منظور، ماده (جزم)، ج 4، ص 365.

(5) ابن دريد، جمهرة اللغة، ج 2، ص 91 و 104، ابن جنّى، سر الصناعة، ج 1، ص 45، و بنگريد به: جوهرى، ج 1، ص 487.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 28

ابن خلدون (متوفى 808 ق) تاكيد مى كند كه خط، از صنعتهاى شهر نشينى است و آن از جمله صنعتهاى مربوط به تمدن و زندگى است و اينكه زيبايى خط، همواره به ميزان اجتماع، آبادانى و چيرگى در كمالات حاصل مى شود و به همين جهت او معتقد است كه خط عربى، از يمن آمده است و اين خط، در آنجا در دولت تبابعه، به نهايت اتقان و محكمى و زيبايى رسيده بود و آن همان خطى است كه خط حميرى نام گرفته است. اين خط در زمان دولت آل منذر، كه با تبايعه يمن نسبت داشتند، از يمن به اين شهر منتقل شد، ولى خط در حيره، به زيبايى آن، در نزد تبابعه نبود، چون دو دولت، نسبت به همديگر كوتاهيهايى مى كردند و همين خط را، اهل طايف و قريش از حيره ياد گرفتند «1» و در عصر كنونى هم بعضى از پژوهشگران، به غلط همين اعتقاد را دارند و همين نظريه را ابراز مى كنند. «2»

اگر

ما بخواهيم بر ابن خلدون در اين نظريه اش كه ميان وجود و عدم خط، زيبايى و زشتى آن و ميان تمدن و بدويت، رابطه است، انتقاد كنيم بايد بگوييم كه راهى را بر خلاف مضمون روايتهاى عربى در پيش گرفته است. طبق اين روايتها، خط عربى از خط «مسند» به وجود آمده و از طريق حيره، به حجاز منتقل شده است و بعضى از قدما، به اختلاف ميان شكل دو خط، اشاره كرده اند با اينكه وسايل تطبيق ميان آن دو و بررسى نقوش آن زمان، چندان فراهم نيست. جوهرى نقل مى كند: «مسند خط حمير است و با خط كنونى ما مغايرت دارد» و ابن نديم مى گويد: «شخص موثقى مى گويد كه از مشايخ اهل يمن شنيده است كه مى گفتند: حمير با مسند مى نوشت و آن بر خلاف اشكال الف باء و تا

__________________________________________________

(1) ابن خلدون، العبر و ديوان المتبدأ و الخبر، بيروت، دار الكتاب اللبنانى، 1956 م، ج 1، ص 755- 756 و نيز درباره اين نظريه بنگريد به: المزهر، ج 4، ص 349.

(2) بنگريد به: حفنى ناصف، ص 51- 152 تاريخ الخط العربى، چاپ اوّل، سيوطى، محمد طاهر كردى، مكتبة الهلال، 1939 م، ص 40؛ حامد عبد القادر، دفاع عن الابجدية و الحركات العربية، بحثى كه در مجله «مجمع اللغة العربيه» كه در قاهره، منتشر مى شد آمده است، ج 2، سال 1960 م، ص 8، امين مدنى، العرب فى احقاب التاريخ، قاهره، دار المعارف 165 م، ج 1، ص 217.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 29

است.» بررسيها و اكتشافات جديد، هر گونه رابطه را ميان خط عربى شمالى كه قرآن كريم با آن

كتابت شده و ميان «مسند» كه اهل يمن، پيش از اسلام با آن مى نوشتند، نفى مى كند و شايد ارتباط اين دو بيشتر از آن نيست كه هر دو از يك اصل سامى است و تشكلهاى حروف خط مسند، با حروف خط عربى، اختلاف اساسى «1» دارد و اين اختلاف تنها با يك نگاه به يك متن يمنى جنوبى كه با مسند نوشته شده و مطابقت آن با يك متن عربى قديم كه با خط شمالى نوشته شده، آشكار مى شود. اكنون بر ماست كه پس از روشن شدن خطاى عربى، به «جزم»، وجه ديگرى را كه براى اين تسميه گفته شده و مربوط به ريشه كتابت به طور عام است، مورد بحث قرار بدهيم. به نظر مى رسد كه اين وجه، از روايت ديگرى كه درباره ريشه خط عربى نقل شده، منشأ گرفته است و اين روايت بيشتر از هر روايتى به نتايج تحقيقات جديد نزديكتر است با اينكه همين روايت هم، اضطرابها و نقصهايى دارد.

اين روايت، حول سه اسم دور مى زند كه راويان آن سه اسم را تكرار كرده اند و وضع خط عربى به آنها نسبت داده مى شود. بلاذرى، روايت ابن كلبى را كه از شرقى بن قطامى (متوفى حدود 155 ق) نقل مى كند، آورده است و متن آن چنين است: «2» «سه نفر از قبيله طى در بقّه جمع شدند. آنها عبارت بودند از: مرامر بن مرّه، اسلم بن سدره و عامر بن جدره، آنها خط را وضع كردند و هجاى عربى را با هجاى سريانى مقايسه نمودند. گروهى از اهل انبار خط را از آنها ياد گرفتند، سپس اهل حيره خط را از اهل

انبار آموختند.» ابن نديم، همين روايت را با تغييرات مختصرى، از ابن عباس (متوفى 68 ق) نقل كرده است. او نقل مى كند كه: «نخستين كسى كه به عربى نوشت سه نفر از «بولان» بودند و آن قبيله اى است كه ساكن شهر انبار بود. آنها گرد هم آمدند و حروف تنها و چسبان را وضع كردند.

آنها عبارت بودند از: مرامر بن مرّه، اسلم بن سدره و عامر بن جدره (گاهى مروه و جدله گفته شده) مرامر شكلها را ساخت، اسلم جدايى و وصل حروف را تعيين كرد و عامر

__________________________________________________

(1) محمود حجازى، اللغة العربية عبر القرون، قاهره، دار الكتاب العربى، 1978 م، ص 30.

(2) بلاذرى، فتوح البلدان ص 476، و بنگريد به: ابن ابى داود، ص 5، ابن عبد ربّه، ج 4 ص 157، بطليوسى، الاقتضاب فى شرح ادب الكتاب، بيروت، دار الجيل، 1973 م، ص 88.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 30

نقطه گذارى حروف را به عهده گرفت.» «1»

رواياتى هم داريم كه اين عمل را تنها به مرامر نسبت مى دهد. «2» روايات ديگرى، اسلم را هم، همراه با او ذكر مى كند «3» و نام اين سه تن، در بعضى از روايات تصحيف شده است. «4»

بعضى از پژوهشگران معاصر تلاش كرده اند كه اساسا اين روايات را رد كنند و دليل آنها آثار تصنع و ساختگى بودن نامهاست كه با وزن و قافيه مخصوص آمده: مره، سدره و جدره، و اين به گمان آنها تصادفى نيست، بلكه ساختگى است. «5» ولى با وجود آثار تصنع در اين نامهاى مسجع و احتمال ساختگى بودن آنها، در عين حال، اين روايات اشاره دارد بر اينكه اشخاصى اين

كار را كرده اند، خواه نام آنها اين نامها باشد و يا نزديك به آنها، به هر حال، كسانى در تطور نگارش عربى نقش داشته اند. «6»

از روايت اوّل استفاده مى شود كه آن سه نفر، خط عربى را از كتابت سريانى گرفته اند و اينكه آنها خط را وضع كردند و هجاى عربى را با هجاى سريانى مقايسه نمودند. بعضى از پژوهشگران جديد، با استناد به اين قول (كه تنها دلالت بر استفاده مى كند نه اخذ) و با استناد به روايت ابن نديم، داير بر اينكه سريانيها، خطى به نام (اسطرنجالا) داشتند كه قلم مصاحف شبيه آن است، «7» با استناد به اين دو سند، معتقدند كه: عربها، خط سريانى را عاريه گرفتند و آن را در كتابت لغت عربى به كار بردند، «8» و بعضى ديگر معتقدند كه: خط عربى، تا حد استفاده از سريانى متأثر شده، نه اينكه آن را اخذ يا از آن اقتباس كرده باشد. «9»

__________________________________________________

(1) الفهرست، ص 4- 5، و نيز ابن نديم، در ص 5 نقل مى كند كه: «گروهى از اهل انبار حروف الف، ب، ت و ث را وضع كردند و عربها از آنها فرا گرفتند»، تاريخ طبرى، ج 3، ص 375.

(2) ابن قتيبه، عيون الاخبار، ج 1، ص 23، و حمزه اصفهانى، ص 18، و ابن رسته، ج 7، ص 191، ابن خلكان، وفيات الاعيان، چاپ اوّل، قاهره، مكتبة النهضة المصرية، 1948 م، ج 3، ص 30.

(3) الاشتقاق، ص 371، صولى، ص 30، سيوطى، المزهر، ج 2، ص 346.

(4) ابوبكر بن عربى، ج 4، ص 145، ابن دريد، الاشتقاق، ص 371.

(5) خليل يحيى نامى، ص

3، طاهر مكى، ص 38.

(6). 6 P, tt 660 A.

(7) ابن نديم، الفهرست، ص 12.

(8) جرجى زيدان، تاريخ آداب اللغة العربية، دار الهلال، 1957 م، ج 1، ص 227، علم اللغة، على عبد الواحد واقى، چاپ سوم.

قاهره، لجنة البيان العربى، 1950 م، ص 248، وفقه اللغه، همو، قاهره، لجنة البيان العربى، 1956 م، ص 32.

(9) اسرائيل و لفنسون، ص 160، بلا شر، ج 1، ص 74.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 31

نظر دقيق، اين موضوع را نفى مى كند كه كتابت سريانى، يكى از مراحل خط عربى است، زيرا كه هر كدام از آنها، در تطور از خط آرامى، تاريخ مستقل خود را دارند «1» اين مشابهتها و ويژگيهاى همگون كه در ميان دو خط عربى و سريانى وجود دارد، از آنجا ناشى مى شود كه هر دو خط، در شرايط يكسانى قرار داشته اند و دوره هاى مشابهى را طى نموده اند. «2»

در مورد روايت دوم كه با روايت اوّل، در نامهاى آن سه نفر، متفق است، بايد گفت كه اين روايت با روايت پيشين، در اين مطلب اختلاف دارد كه به استفاده آن سه نفر، از هجاى سريانى اشاره نمى كند و ديگر اينكه كار آنها را با تفصيل بيشترى بيان مى كند و شايد مهمترين مطلبى كه بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه اين روايت، عامر را وضع كننده و نقطه گذار، معرفى مى كند و اين مسأله اى است كه نمى توان به آسانى آن را پذيرفت، به زودى اين بحث را در فصل بعدى مطرح خواهيم كرد.

در اينجا اين پرسش پيش مى آيد كه آن سه نفر، چه نقشى داشته اند و آيا همانها بودند

كه خط كنونى عربى را وضع كردند؟ و يا آنها تنها در تطور اين خط سهم داشتند؟ اما اين مطلب كه آنها خط عربى را وضع كردند، سخنى است كه كشف نقوش و سنگ نوشته هاى عربى (كه اخيرا صورت گرفته) آن را نفى مى كند، زيرا زمان اين نقوش بر زمانى كه گفته مى شود آن سه نفر، در آن زمان زندگى مى كردند (و آن پايان قرن پنجم و يا آغاز قرن ششم ميلادى «3» است) پيشى دارد و آنها در نقاطى به دور از انبار و عراق بودند. همچنين وضع خطوط و اختراع آنها، كارى نيست كه به آسانى به افراد خاصى بتوان نسبت داد.

احتمال دوم بيشتر با واقع مطابقت دارد و شايد نقشى كه آنها داشتند، اين بود كه آنها حروفى را كه آن زمان متداول بود و از يك ريشه نبطى گرفته شده بود، اصلاح كردند به طورى كه شكل عام آن، با حروف سريانى تشابه پيدا كرد، همان گونه كه در روايت

__________________________________________________

(1) خليل يحيى نامى، ص 4 و:

. 25. P. 1970. nodnoL. yadoT egaugnaL cibarA ehT: (L. F. A) notseeB

(2) خليل يحيى نامى، ص 4. شك نيست كه تعيين ميزان تأثير و تأثر ميان خطوط، نياز به فراهم شدن يك سلسله وسايل مادى دارد و اكنون كه چنين وسايلى در دست نيست كسى نبايد از اين تأثر سخن بگويد و يا ميزان آن را تعيين كند.

(3). 6. P، tt 660 A.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 32

بلاذرى آمده بود كه آنها، هجاى عربى را با هجاى سريانى مقايسه كردند، «1» و شايد در نام «جزم» اشاره اى به اين

اصلاح و تعديل باشد، همان نامى كه كتابت عربى پيش از اسلام، با آن معروف بود و بعضى از دانشمندان گذشته را وادار كرده بود كه بگويند: علت اين نامگذارى، جدا شدن آن از خط «مسند» است كه در گذشته بطلان اين ادعا را روشن كرديم.

«جزم» در بعضى از معانى خود به معناى «نوعى كتابت» است و آن منظم كردن حروف مى باشد و قلم جزم حرف ندارد. «2» گويا كه نقش آن سه نفر، تنظيم حروف و ترتيب آنها بوده كه نظم بيشترى پيدا كند و كاتب به آسانى آنها را بنويسد و يا چيزى از اين قبيل. «3» و به كار آنها در زيباسازى خط «جزم» گفته شد، و چنين نبوده كه آنها خط عربى را از خط «مسند» اخذ كنند، بلكه اين نامگذارى به سبب تعديلى بود كه آنها در حروف به عمل آوردند و حروف را نظم و انسجام بيشترى دادند.

روايات عربى، بر نقشى كه عرب عراق پيش از اسلام، در تطور خط عربى داشتند، تاكيد دارند. آنها بودند كه خط را به حجاز منتقل كردند و شايد در شهرهاى عربى در غرب عراق، به صورت گسترده اى با خط عربى مى نوشتند و اين پيش از آن بود كه خط، به حجاز و قلب جزيره عربى برسد، چون روايات عربى طريق وصول خط را، از حيره و دومة الجندل به سوى مكه و طايف مى دانند.

به زودى محل نشو و نماى خط عربى و طريق ورود آن به حجاز و تاريخ آن را بيان خواهيم كرد. البته آن را پس از بررسى بحثهاى جديد عنوان خواهيم نمود، بحثهايى كه آگاهيهاى با ارزشى در

زمينه ريشه و نشو و نماى خط عربى به دست مى دهد و به بررسى نقوش عربى كشف شده، مى پردازد (هر چند كه اين نقوش اندك است) و آنها را كه به

__________________________________________________

(1) مصدر پيشين، ص 7.

(2) ازهرى، تهذيب اللغة، قاهره، ج 1، ص 627 و بنگريد به: جوهرى، ج 5، ص 1887، زمخشرى، اساس البلاغة، قاهره، دار الكتب العربيه، 1922 م، ماده (جزم)، ج 1، ص 123، آنجا كه مى گويد: «قلم جزّم اعتدال قلم است و حرفى براى آن نيست»؛ فيروز آبادى، القاموس المحيط، چاپ دوم، قاهره، مصطفى البابى الحلبى، 1952 م، ج 4، ص 91، ماده (جزم).

(3) أ. هوداس، محاولة فى الخط المغربى، مقاله اى در سالنامه دانشگاه تونس، 1966، م، شماره سوم، ص 190- 191 و نيز بنگريد به: 8- 7. P. tt 660 A

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 33

دوره پيش از اسلام مربوط مى شود، با نگارشهاى سامى كه در اطراف شمال جزيره و بلاد شام شهرت داشت، تطبيق مى كند.

سوم: نظر دانشمندان معاصر درباره ريشه نگارش عربى

اشاره

آنچه گفتيم، به منابع قديمى، در بيان ريشه كتابت عربى مربوط مى شد و بسيارى از آن، مبهم و آميخته با قصّه گوييهايى بود كه به حقايق علمى روشنى مبتنى نبود، ولى دانشمندان معاصر، در اين بحث، راه ديگرى را در پيش گرفته اند، البته آنها تقريبا مدتى همان نظر پيشينيان را داشتند، تا اينكه فرصتى پيش آمد و بعضى از نقوشى كه در دوره جاهليت نگاشته شده بود، كشف گرديد.

اين نقوش، با يكى از شاخه هاى خط نبطى اخير نوشته شده است و به خطوط عربى قديم شباهت دارد و لغت آن نيز به لغت عربى نزديك است. «1»

براى اينكه رابطه

خط عربى با خطوط سامى ديگر و موقعيت آن در ميان اين خطوط روشن شود، بر ماست كه درباره تاريخ و تطور خطوط سامى، اطلاعاتى داشته باشيم، البته در اينجا نيازى به دانستن آراى علما درباره اصل حروف هجايى و خطوط سامى و چيزهايى كه در اين باره گفته شده، «2» نداريم و تنها به اين مطلب اشاره مى كنيم كه خط فينيقى كه از نگارشهاى شبه جزيره سينا مشتق شده و تاريخ آن به سال 1850 پيش از ميلاد «3» باز مى گردد و نيز قديمى ترين كتابت ابجدى محسوب مى شود، اين خط در قرن نهم يا هشتم پيش از ميلاد «4»، براى تدوين لغت آرامى، به كار گرفته شده است و خط آرامى در

__________________________________________________

(1) طه باقر، ص 56 و بنگريد به: اسرائيل و لفنسون، ص 199.

(2) در اين زمينه بنگريد به: طه باقر، ص 43 به بعد، جواد على، ج 1، ص 201 به بعد و:

. 663. P. 1973، 1. loV acinnatirB aideapolcycnE, tebahplA: (C. F. B) nosniktA-.

1 loV ,1968 ,nodnoL ,dniK naM fO yrotsiH ehT ot yeK a tebahplA ihT :( divaD )regniriD -

(172- 145). PP

(3). جواد على، ج 1، ص 203.

(4).، 1962.

dnaL rehteN .ciamarA dna ,.werbeH cibarA fo smetsyS noitaziL acoV ehT :( omolehs )garoM .

. 24. P, notseeB

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 34

بلاد شام و اطراف آن، به چند شاخه تقسيم شده است كه شايد مهمترين آنها، نبطى، تدمرى، سريانى و عبرانى مربع «1» باشد.

اكتشافات باستانى در جزيرة العرب، به تمايز ميان دو نوع خط كه در ميان عرب پيش از اسلام استعمال مى شد، منجرّ گرديده

است: يكى، خط عربى كه قرآن كريم با همان زبان نازل شده و به شمالى شهرت دارد و اين نام آن را از خط ديگر متمايز مى كند، و دوم، خط عربى قديم كه در جنوب جزيره عربى استفاده مى شده و در مصادر عربى، به نام «مسند» شناخته شده است. «2»

چيزى كه بر تعجب مى افزايد، كثرت سنگ نوشته ها و نقوشى است كه به خط «مسند» يافت شده آن هم نه فقط در يمن و سرزمين جزيره، بلكه حتى از بلاد عرب فراتر رفته و به مصر و جزاير يونان و اطراف عراق نيز رسيده است و بدين ترتيب از نظر علمى اثبات شده كه خط «مسند» پيش از اسلام، در همه شبه جزيره عربى شايع و رايج بود و احتمالا خط عمومى عرب، پيش از حضرت مسيح عليه السّلام بوده است. بنابراين «مسند» قديمى ترين خطى است كه در شبه جزيره عرب تاكنون شناخته شده است. «3»

استعمال خط مسند، تا قرن پنجم ميلادى «4» و شايد هم تا قرن ششم ميلادى «5» استمرار داشت، يعنى اينكه اين خط پيش از آمدن اسلام از ميان رفته بود، «6» البته تاريخ آغاز خط مسند چندان روشن نيست و بعضى معتقدند كه از خط فينيقى مشتق شده و يا فرعى از حروف سينايى است كه خط فينيقى هم از آن مشتق است. درباره قديمى ترين تاريخى كه در آن با خط مسند نوشته مى شد نيز اختلاف وجود دارد، بعضى آن را به سال 1500 يا 1300 پيش از ميلاد برمى گردانند در حالى كه بعضى ديگر، تاريخ قديمى ترين نوشته اى را

__________________________________________________

(1) طه باقر، ص 51 به بعد، حفنى ناصف، ص 43.

(2)

در علت اين نامگذارى اختلاف است: قلقشندى (ج 3، ص 13) نقل مى كند كه: علت اين بود كه آن خط را، به هود عليه السّلام اسناد مى دادند و بعضى از معاصران معتقدند كه: اين نامگذارى، براى آن بوده كه بيشتر حروف اين خط، به ستونهايى تكيه داده مى شد بنگريد به: اسرائيل و لفنسون، ص 244.

(3) جواد على، ج 1، ص 192.

(4). 24. p, notseeB

(5) اللغات الساميه: تخطيط عام (ترجمه شده به زبان عربى)، قاهره، مكتبة دار النهضة العربية، 1963 م، ص 91.

(6) ابن خلكان، ج 3، ص 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 35

كه با مسند نوشته شده، به 800 يا 700 سال پيش از ميلاد مربوط مى دانند، البته اين تاريخ اهميت زيادى در بحث از اصل پيدايش اين خط دارد. «1»

خط مسند، از 29 حرف تشكيل شده و الفباى ابجدى آن، مانند ديگر الفباهاى سامى است، از آن رو كه اين خط از حروف صامت تشكيل يافته و در كتابت، حركت، وجود ندارد، و نيز آخر كلمات ضبط نمى شود و علامتى براى سكون يا تشديد ندارد و گاهى حرف مشدد، دو بار نوشته مى شود و حروف در يك كلمه به صورت منفصل نوشته مى شود. براى همين است كه شكل حرف، با تغيير محل آن در كلمه، تغيير نمى يابد، يك كلمه با كلمه بعدى به وسيله فاصله جدا مى شود و آن در يك خط عمودى مستقيم قرار مى گيرد و نوشته از راست به چپ و يا برعكس خوانده مى شود و گاهى از هر دو روش استفاده مى گردد. «2»

قلم مسند، در شمال جزيرة العرب، به دست قبايل عربى، به مجموعه اى از

قلمها تغيير يافت و نقوشى كه با اين قلمها بوده و به دست آمده است، شامل قلمهايى لحيانى، ثمودى و صفوى است. اين قلمها در ويژگيها و شكلها با قلم مسند، چندان تفاوتى ندارد و همگى پيش از اسلام از بين رفته است و از آن، براى ما تعداد زيادى نقوش بر جاى مانده كه كاوشگران در جزيرة العرب بر آن دست يافته اند. همچنين خط مسند، در ساحل آفريقا، مقابل يمن به خط حبشى كه تمام خطوط حبشى از آن منشعب شده، تغيير يافته است. «3»

شايد از همين انتشار گسترده خط مسند و چيزى كه از آن در خاطره ها باقى مانده است، اين نظريه مصادر عربى را توجيه كند كه مى گويند: خط عربى، از خط مسند به وجود آمده

__________________________________________________

(1) جواد على، ج 1، ص 209 و ج 7، ص 55 و بنگريد به: طه باقر، ص 44، جويدى، محاضرات ادبيات الجغرافيا، ص 99، اسرائيل و لفنسون، ص 243 و:

1964

nedabsciW cetemeS ehT fo rammarG eviratapmoC ehT ot noitcudortnl nA :( onitabas )oitacsoM -

(2). جواد على، ج 1، ص 198- 199 و بنگريد به: ج 7، ص 37- 42.

(3) درباره اين قلمها، بنگريد به: جواد على، ج 1، ص 199، 210، 211 و ج 7، ص 139، 114، 118- 193، 197، 222، 241؛ لهجات عربية شمالية قبل الاسلام، ليتمان (أنو)، مقاله اى در مجله مجمع اللغة العربية، در قاهره، 1937 م، در قاهره، 1937 م، ج 3، ص 247- 248، رمضان. عبد التواب، ص 35، 38 و نيز:

. 663. P, nosniktA.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 36

است، اما مقايسه دو خط و بررسى

ويژگيهاى آنها، اين اعتقاد را نفى مى كند.

در اينجا بيش از اين، به خط مسند- خط قديمى جزيرة العرب- نمى پردازيم.

شايد عجيب به نظر آيد اينكه گفته شود: نگارش عربى شمالى، از خط مسند جدا نشده است، با اينكه جنوب و شمال جزيرة العرب با هم ارتباط داشته و خط مسند، از چند قرن پيش از ميلاد تا چند قرن پيش از آن، تا نزديكيهاى ظهور اسلام در شمال جزيره، منتشر بوده است، ولى دگرگونى اوضاع در يمن، در دوره متاخر پيش از اسلام و طبيعت خط مسند و فروع آن و دشوارى شكلهاى اين خط، براى ما اين بى توجهى در شمال جزيرة العرب، نسبت به اين خط را توجيه مى كند و علت خضوع شمال جزيره در برابر خطوط آرامى كه از اطراف سرازير مى شد (و نوشتن با آنها، بخصوص در قرطاس آسان بود) «1» را روشن مى سازد و اى بسا اهل كتاب، از يهود و نصارا نيز در گسترش بعضى از شاخه هاى خط آرامى در بلاد عربى، نقش داشته اند. «2»

بهترين روشى كه بايد در بحث از ريشه هاى خطوط و چگونگى تطور و جدايى آنها از يكديگر به كار گرفته شود، همان روش مراجعه به ترتيب حروف ابجدى، در ميان ملتهاى قديمى است كه داراى خط بودند، و نيز پژوهش در نامهايى كه به اين حروف اطلاق مى كردند و بررسى شكلها و صورتهاى حروف «3» از اهميت خاصى برخوردار است.

1. ترتيب حروف عربى

الفباى عربى، با بسيارى از الفباهاى سامى، در ترتيب حروف مشاركت دارد. دلايلى در دست است كه عرب در عصر جاهليت و صدر اسلام، در يادگيرى كتابت بر اساس «ابجد، هوز، ...» پيش مى رفتند و عربها اين

كلمات را كه حروف عربى را در نظام معينى در برگرفته، مى شناختند و در اشعار خود، آنها را به كار مى گرفتند و تنها تغيير مختصرى در آن داده اند. «4»

__________________________________________________

(1) بنگريد به: بلاشر، ج 1، ص 7، جواد على، ج 1، ص 212.

(2) جواد على، ج 7، ص 55، 65.

(3) جواد على، ج 7، ص 70.

(4) فراء، معانى القرآن، چاپ اوّل، قاهره، دار الكتب المصرية، 1955 م، ج 1، ص 369، ابن درستويه، الكتاب، بيروت، چاپ آباء

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 37

همچنين اين كلمات كه حروف را در بر دارد، در ترتيب معينى از حساب نيز به كار مى رفت و هر حرفى براى خود، يك ارزش عددى داشت، جايى كه بلوى مى گويد: «1» «حساب كردن با اين حروف، از حساب كردن با اشكالى كه در حساب مصطلح هستند، مناسب تر است، به دلايلى كه يكى از آنها اين است كه عربها، با اين حروف حساب مى كردند، ما هم چون عربها هستيم، از آن تجاوز نمى كنيم» و ضمنا كراهت ياد دادن كتابت به كودكان به روش ابجد هوز، وارد شده است. «2»

و اما ترتيب معهودى كه در زمان ما، در ترتيب حروف، از الف تا ياء وجود دارد، ترتيبى متاخر است كه پس از اسلام، حادث شده است. «3»

دانشمندان علوم عربى، قدمت ترتيب ابجدى را دريافته اند و آن را (امام الكتاب) «4» و يا (اصل حروف تهجى) «5» ناميده و دانسته اند كه (ابجد، هوز ...) كلماتى هستند كه براى آشنايى دانش آموز با حروف وضع شده است «6» و گفته شده كه آنها عجمى هستند و بنابراين تعليم خط، به سريانى

انجام مى شود. «7» پيش از اين به روايت مصادر عربى، داير بر اينكه اين كلمات، اسامى پادشاهان مدين است، اشاره كرديم و از اين روايت استنباط مى شود كه مصادر عربى، اين كلمات را از خارج جزيرة العرب مى دانند.

بررسيهاى جديد درباره خطوط سامى، نشان داده كه اين ترتيب همان ترتيبى است كه ميان بيشتر اقوام سامى قديم، معروف بوده است. «8»

ترتيب حروف تهجى و خواندن و نوشتن آن به هنگام يادگيرى، بر طبق ابجد هوز، در

__________________________________________________

اليسوعيين، 1921 م، ص 43، صولى، ص 30، قلقشندى، ج 3، ص 23، ابن نديم، ص 4.

(1) الف باء، ج 1، ص 91.

(2) همان مصدر، ج 1، ص 75.

(3) جواد على، ج 1، ص 209 و ج 7، ص 60.

(4) زجاجى، الجمل چاپ دوم، پاريس 1957 م، ص 272.

(5) دانى، المحكم، ص 29.

(6) همان مصدر، ص 34.

(7) حمزه اصفهانى، ص 16، الزينة فى الكلمات اسلامية العربية، ابو حاتم رازى، چاپ دوم، قاهره، دار الكتاب العربى، 1957 م، ج 1، ص 66.

(8) جواد على، ج 1، ص 208 و ج 7، ص 60.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 38

صدر اسلام، در عين حال نشان دهنده محلى است كه كتابت عربى از آنجا آمده است، از اين رو مى بينيم شش حرفى كه لغت عربى، از لغات ديگر سامى اضافه دارد، در آخر سلسله ابجد «1» قرار گرفته و در روايت عربى، به آنها نام «روادف» داده شده است و اين نامگذارى، به اين مطلب اشاره دارد كه آنها در وقت متاخرى به ترتيب ابجدى اضافه شده اند.

براى ما از ريشه خط عربى، همين ترتيبى كه

بر نظام ابجد هوز «2» است باقى مانده و اين ترتيب، رابطه اى است كه نگارش عربى را با خطوط سامى ديگر كه همين ترتيب ابجدى «3» را دارند، پيوند مى دهد.

2. نامهاى حروف عربى

الفباى عربى در نامگذارى حروف، بقايايى از نامهاى حروف ابجدى سامى قديم را حفظ كرده است، زيرا علما فرض را بر اين گرفته اند كه نامهاى حروف سامى از وقتى پيدا شد كه سينايى هاى قديم شكلهاى كلمات هيرگليفى مصرى را گرفتند، ولى از تلفظ قديمى آنها غفلت كردند و بر آنها چيزى را اطلاق كردند كه در لغت خاص خود، معادل آن بود، تا بر صداى اوّل از اين كلمات دلالت كند، مثلا شكل (سر گاو) را گرفتند و از تلفظ آن در لغت مصرى غفلت نمودند و بر آن چيزى را اطلاق كردند كه در لغت خاص آنها، معادل آن بود، سپس به قانون (اكروفونيك cimohporcA) عمل كردند كه طبق آن، حروف اوّل را از اسامى اشكال مى گرفتند و باقى را رها مى كردند، از اين رو شكل اين علامت حرف الف شد كه همان حرف اوّل از كلمه (الف) سامى است و معادل كلمه مصرى است كه به آن معنا دلالت دارد و بر همين قياس، سينايى ها در بررسى شكل (بيت) عمل كردند و به آن چيزى را كه در لغت خود معادل آن بود اطلاق كردند، سپس حرف اوّل از نام آن را در

__________________________________________________

(1) جواد على، ج 7، ص 60.

(2) تمام احسان، اللغة بين المعارية و الوصفية، قاهره، مكتبة الاتجلو المصرية، 1958 م، ص 139.

(3) از چيزهايى كه اشاره به آن، بى فايده نيست، اين است كه اهل مغرب، ترتيبى دارند كه

اندكى با ترتيب ابجدى مشهور در مشرق، تفاوت دارد (بنگريد به: قلقشندى، ج 3، ص 22) و علت اين اختلاف، تا كنون معلوم نشده است (بنگريد به: هوداس، ص 189- 192).

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 39

لغت خود به كار بردند و آن (باء) بود و در بقيه حروف ... «1»

ابجدهاى سامى، نامهاى فرضى حرف سينايى را به درجه هاى متفاوت حفظ كرده اند، اما در اين معنا مشترك هستند كه همواره نام حرف، از اوّل صداى هر حرفى گرفته شده است. «2»

دانشمندان علوم عربى، اين خاصيت را براى نامهاى حروف عربى درك نموده اند و با همين مطلب استدلال كرده اند بر اينكه الف در ترتيب ابجدى حروف، در اصل علامت همزه بوده است. ابن جنى مى گويد: «3» «هر حرفى را كه نام ببرى، در نخستين حروف نامگذارى شده آن همان لفظ بعينه وجود دارد. آيا نمى بينى كه وقتى مى گويى: جيم، اولين حرف آن (ج) است و چون مى گويى: (دال) نخستين حرف آن (د) است و وقتى مى گويى (حاء) اولين چيزى كه به زبان مى آورى همان (حاء) است و همين طور وقتى مى گويى: (الف) اولين حرفى كه به آن نطق مى كنى همزه است و ...»

از وحدت نامهاى حروف، در ابجدهاى مختلف، اصل عمومى مشتركى به دست مى آيد كه تمام ابجدهاى سامى و لاتينى «4» از آن متفرع شده اند و نامهاى حروف عربى به شكلى خاص به اين اصل كلى مشترك اشاره دارد.

3. تكامل شكلهاى حروف عربى

اگر ترتيب حروف عربى و نامهاى آن در اشاره اى كه به ارتباط آن، با ابجدهاى سامى ديگر دارد، از توضيح تطور كتابت عربى و بيان جايگاه آن، ناتوان باشد بررسى شكلها و صورتهاى حروف،

در نقوش متعدد به دست آمده، قادر است كه پژوهشگران را به ريشه

__________________________________________________

(1) فليپ حتى، تاريخ العرب، (ترجمه عربى) بيروت، دار الكشاف، 1949 م، ج 1، ص 93، جواد على، ج 1، ص 204. شيخ عبد اللّه علايلى در كتاب خود (مقدمة لدرس لغة العرب) همين انديشه را دارد و آن را اساس نظر خود بر دوره اوّل از ادوار تطور لغت قرار داده است (بنگريد به: عبد الصبور شاهين، فى التطور اللغوى، قاهره، چاپخانه عالمية، 1975 م، ص 97) و نيز:

. 137. P، 1969، wocsoM. scitsiugil no erutcel: (M. F) NIZEREB-. 544. P 1970، naidnI, scitsiugniL nredoM ni esruoC A (. F selrahC) ttekcoH-

(2) بنگريد به جدول نامهاى حروف در بعضى از ابجدهاى معروف در: 669. P mosniktA.

(3) سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 47.

(4) جواد على، ج 1، ص 207.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 40

كتابت عربى رهنمون شود و ميزان رابطه آن را با خطوط سامى ديگر آشكار كند.

پژوهشگران به تعدادى از نوشته هاى عربى بر صخره ها، دست يافته اند كه پيش از اسلام، بر مى گردد، و با بررسى شكلهاى حروف و صورتهاى آن، در اين سنگ نوشته ها، پژوهشگران به شناخت ريشه كتابت عربى موفق شده اند. آخرين چيزى كه مستشرقان در پرتو اين كشفيات، به آن رسيده اند، اين است كه خط عربى قديم، از خط نبطى متأخر مشتق شده كه آن خود از خط آرامى ريشه گرفته است. وقتى در دو خط نبطى متاخر و عربى قديم، دقت مى كنيم، نزديكى و مشابهت ميان شكلهاى حروف و اتصال بعضى از حروف نبطى جديد به بعضى ديگر را مشاهده خواهيم

كرد، همان اتصالى كه در عربى وجود دارد. اين نزديكى شامل ماده، لغت و اسلوب مى شود. «1»

نبطيان قومى از ساميها هستند «2» و درباره آنها، اين اعتقاد عمومى حاكم است كه آنها قبايل عربى دوره گردى بودند كه شهر نشين شدند و آرامى را لغت كتابت خود قرار دادند و در آن زمان، لغت عربى، لغت روزمره «3» آنها بود. نبطيان در دو قرن دوم و اوّل پيش از ميلاد، مملكتى را در شمال جزيرة العرب، جنوب فلسطين و بلاد شام تاسيس كردند كه مركز آن دره (بترا) واقع در وادى موسى، نزديك معان بود. اين حكومت تا سال 106 پس از ميلاد ادامه يافت، تا اينكه حاكم روم، در سوريّه آن را فتح كرد و بر مركز آن غلبه يافت. «4»

از آنجا كه پيدايش دولت نبط، بر اساس مسايل اقتصادى بود، چون شهرهاى آنها در راه تجارت ميان جنوب جزيره و بلاد شام قرار داشت، از اين رو آنها پيوندهاى گسترده اى در منطقه داشتند و نفوذ آنها، در زمان اقتدار دولتشان، تا شمال جزيرة العرب، اطراف شام

__________________________________________________

(1) ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى و تطوره لغاية عهد الخلفاء الراشدين، مقاله اى در مجله (سوم)، سال سوم، ج 1، ص 129، 1947 م.

(2) رمضان عبد التواب، ص 354.

(3) e 20. P، regniriD درباره اصل نبط بنگريد به:

جرجى زيدان، العرب قبل الاسلام، دار الهلال، ص 92، اسرائيل و الفنسون، ص 134، خليل يحيى نامى، ص 7، فقه اللغة، على عبد الواحد وافى، ص 61، جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چاپ اوّل، بيروت، دار العلم للملايين، 1969 م، ج 3، ص 9:

محمود حجازى، علم اللغة العربية، كويت، وكالة المطبوعات، 1973 م، ص 181.

(4) خليل يحيى نامى، ص 10 و بنگريد به: 208. P، regniriD.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 41

و سينا كشيده مى شد. «1»

نبطيان در آغاز، زبان و قلم آرامى را در كتابت خود «2» به كار گرفته بودند و كتابت نبطى، پس از سقوط دولت نبطى، نيز تا قرنها وجود داشت «3» و با مرور زمان نبطيان، خط آرامى را تكامل بخشيدند و طى سه دوره، اين خط از ريشه دور شد، اين سه دوره، چند قرن طول كشيد، تا اينكه كتابت نبطى در دوره پايانى خود، بكلى از بين رفت و كتابت ديگرى كه همان كتابت عربى «4» است ظهور پيدا كرد. دوره اوّل خط نبطى، در نقوش نبطى كه در قرن اوّل پيش از ميلاد نوشته شده نمايان است و دوره دوم، در نقوشى كه در دو قرن اوّل و دوم، بعد از ميلاد نوشته شده، آشكار است و اين دوره، تمام ويژگيهاى خط نبطى را در بردارد. بعد از اين دوره است كه مى بينيم حروف خط نبطى با سرعت متحول مى شود، تا جايى كه حالت نبطى بودن خود را از دست مى دهد و شكل جديدى به خود مى گيرد كه در كتابت عربى، نمايان است و پژوهشگران با چند نقش از كتابت عربى، به اين تحول استدلال كرده اند، و به زودى در اين باره سخن خواهيم گفت.

پژوهشگران ملاحظه كردند كه نوشته هاى نبطى قديم، با نوشته هاى متأخر آن متفاوت است، زيرا كه حروف شكل دايره اى به خود گرفته و بعضى از آنها با بعضى ديگر در يك كلمه متصل شده است، تا

جايى كه خط نبطى در نمونه جديد آن، كه همان كتاب عربى «5» است، فانى شده است.

در مورد ويژگيهاى كتابت نبطى، به زودى در مبحث آينده كه راجع به خصوصيات كتابت عربى صحبت مى كنيم، بحث خواهد شد، زيرا كه اين دو كتابت، در بسيارى از

__________________________________________________

(1) اين همان تاريخ نبطيان است كه براى ما نقوش و كتابتى را بر جاى گذاشتند كه به نام خود آنها معروف است و اما سخن علما، در مصادر عربى قديم درباره نبط و انباط، شايد آنها اقوامى را از بقاياى اقوام سامى قديم، در نظر داشته اند كه در سواد عراق و روستاهاى شام ساكن بودند و در لغت آنها لكنتى وجود داشت. بنگريد به: لسان العرب، ماده (نبط)، ج 9، ص 287، يوهان فك، العربية دراسة فى اللغة و اللهجات و الاساليب، قاهره، مكتبة الخانجى، 1951 م، ص 14 و بنگريد به: اسرائيل و لفنسون، ص 135، جواد على، ج 7، ص 280.

(2) ليتمان، ص 248.

(3). 209. P، regniriD ana 4. P ttobbA. 3

(4) خليل احمد نامى، ص 25- 26.

(5) جواد على، ج 7، ص 289، المفصل از همان نويسنده، ج 3، ص 7 و نيز: 5- 4. P، tobbA.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 42

ويژگيها، با يكديگر مشترك هستند، از اين رو ما بحث از كتابت نبطى را به فصل آينده موكول مى كنيم تا هم تكرار نشود و هم رابطه ميان دو كتابت روشن گردد.

سنگ نوشته ها و نقوشى كه تا كنون به دست آمده «1»، همگى با خط عربى تحول يافته از خط نبطى، نوشته شده است و به دوره ما قبل اسلام

بر مى گردد و همين نقوش، بزرگترين راهنماى پژوهشگران، در رسيدن به طريق تطور كتابت عربى است. اين نقوش پنج تا هستند (صورت آنها را در آخر كتاب، در بخش ضميمه ها ملاحظه فرماييد). «2»

يكى نقش ام الجمال است و تاريخ آن، حدود سال 250 ميلادى است. «3»

ديگرى نقش «نماره» است و تاريخ آن، سال 328 ميلادى است. «4»

ديگرى نقش «زبد» است و تاريخ آن، 512 ميلادى است. «5»

ديگرى نقش «حرّان» و تاريخ آن، 568 ميلادى است. «6»

و ديگرى نقش «ام الجمال» دوم و تاريخ آن، به اواخر قرن ششم ميلادى بر مى گردد. «7»

__________________________________________________

(1) نوشته هايى كه با دقت روى تخته سنگها و يا صخره ها كنده كارى مى شود، دانشمندان آنها را «نقوش» يا (noitpircsnI) مى نامند و نوشته هايى كه با دقت و عنايت نوشته نشده اند (itiFFarG) ناميده مى شوند. بنگريد به: خليل يحيى نامى، ص 5، محمود حجازى، علم اللّغة، ص 217.

(2) بعد از نوشتن اين كتاب، اطلاع يافتيم كه سنگ نوشته اى مربوط به عرب جاهلى، در سال 1965 من در سوريه پيدا شده كه به آن، نقش «اسليس» مى گويند و متن آن چنين است: «ابراهيم بن مغيرة الاوسى ارسلنى الحارث الملك على سليمان سنة 423» يعنى سال 529 ميلادى، بنگريد به: سهيلة الحبورى، اصل الخط العربى و تطور حتى نهاية العصر الاموى، رساله ما جستير دانشگاه بغداد، 1974 م.

(3) درباره تاريخ كشف اين سنگ نوشته، خواندن، ترجمه و صورت آن رجوع شود به: اسرائيل و لفنسون، ص 139، ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 130- 131 جواد على، ج 1، ص 189 و ج 7، ص 271، زاكيه محمد رشدى، النقوش السامية، قسمت اوّل مقاله اى در

مجله دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره، مجلد 28، ص 90.

(4) جويدى، محاضرات ادبيات الجغرافيا، ص 90، اسرائيل و لفنسون، ص 190، بلاشر، ج 1 ص 71، و ناصر نقشبندى، ص 131، جواد على، ج 1، ص 189 و ج 7، ص 273.

(5) اسرائيل و لفنسون، ص 191، بلاشر، ج 1، ص 71، ناصر نقشبندى، ص 32، جواد على، ج 1، ص 190 و ج 7، ص 278، زاكيه محمد رشدى، النقوش السامية، قسمت دوم مقاله اى، در مجله دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره، مجلد 29، ص 36.

(6) بلاشر، ج 1، ص 72، ناصر نقشبندى، ص 132، جواد على، ج 1، ص 190 و ج 7، ص 279، زاكية محمد رشدى، مجلد 29، ص 37.

(7) ناصر نقشبندى، ص 132، جواد على، ج 1، ص 191، رمضان عبد التواب، ص 42، زاكيه محمد رشدى، مجلد 29، ص 38.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 43

اين سنگ نوشته هاى پنجگانه، به زبان عربى خالص نيستند، «1» بلكه از زبان نبطى متأثر شده اند، با تفاوتهايى كه ميان آنها وجود دارد. «2»

متن اوّل كه همان نقش «ام الجمال» اوّل است، متنى است كه به زبان نبطى نوشته شده و در عين حال، صاحب آن عرب است و اين دلالت مى كند كه عربها در آن زمان، در كتابت خود از لغت و خط نبطى استفاده مى كردند.

متن دوم كه همان نقش «نماره» است مخلوطى از عربى و نبطى مى باشد و صاحب آن يك پادشاه عرب است كه بر گور او بوده است، و كاتب عربى را با نبطى مخلوط كرده است و اين دلالت مى كند كه در آن زمان، قوم نبطى بر

عرب مسلط بوده است و نبطى، زبان نوشتارى آن زمان به شمار مى آمده است، جز اينكه بر عرب به كارگيرى الفاظ و جملات عربى، در لابلاى جملات نبطى، مى رساند كه عربها در آستانه يك نهضت لغوى بوده اند و آنها ضرورت استعمال عربى را در نوشته هاى خود، درك كرده بودند، از اين رو الفاظ و جملات عربى را در اين متن نبطى وارد كرده اند و اين نخستين مرحله از مراحل استعمال عربى، به جاى نبطى در نوشته ها به شمار مى رود.

متن حران در ميان اين متنها، تنها متنى است كه توانسته است خود را از زبان نبطى رها كند. اين متن به زبان عربى شمالى، نزديك به زبانى كه قرآن كريم با آن نازل گرديده، نوشته شده است و يا حتى همان زبان است و از اين نظر، داراى اهميت فراوان مى باشد، زيرا كه تنها متن جاهلى است كه با اين زبان نوشته شده و به دست ما رسيده و نمايانگر تطور زبان كتابت، نزد عرب شمالى است و نيز از لحاظ نوشتن حروف، نزديكترين متن، به نوشته هاى عربى اسلامى است كه به قرن اوّل هجرى بر مى گردند، بنابراين از اين لحاظ هم، اهميت دارد، چون اين متن قديمى ترين خطوط اسلامى را با خط جاهلى پيوند مى دهد.

استاد خليل يحيى نامى، حروف خط نبطى را از روى بسيارى از نقوشى كه به قرنهاى مختلف مربوط مى شود، بررسى و تحليل كرده است و شكلهاى حروف و تغييرات آن را، از قديمى ترين نوشته نبطى، تا زمانى كه به آخرين شكل آن در عربى جاهلى برسد، تتبع

__________________________________________________

(1) رمضان عبد التواب، ص 45.

(2) جواد على، ج 7، ص 67-

69.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 44

نموده است، «1» به گونه اى كه ديگر، مجالى براى شك در پيدايش كتابت عربى از نبطى باقى نمى گذارد و مى دانيم كه خط نبطى چند قرن پيش از آن به نوبه خود، از خط آرامى پيدا شده است.

البته عوامل گوناگونى بر اين تطور كمك كرده است، از جمله آنها اين است كه نبطيان خط آرامى را كه به كار گرفتند، خود آرامى نبودند «2» و عوامل ديگرى هم به آنها كمك كرده است، مانند: ضعف يا قوت دست كاتبى كه اين نوشته ها را روى مواد سخت، حكّ مى كرده است و همچنين عواملى مانند: رعايت آسانى، سرعت در نوشتن، يا استفاده از قلمهاى بيگانه و يا رعايت هماهنگى ميان خط و موادى كه بر آن نوشته مى شود. «3»

اين سنگ نوشته هاى پنجگانه، با وجود اينكه براى پژوهشگران، بسيار با ارزش هستند، در عين حال سه نقص دارند: «4» يك، اندك بودن تعداد آنهاست. دوم، دورى ميان تاريخ آنهاست كه مجال بررسى دقيق تطور آنها را سلب كرده است. سوم، اين سنگ نوشته ها، همگى در منقطه شمالى بلاد عرب كه از علا و مداين صالح، تا شمال حوران را در بر مى گيرد، كشف شده، از اين رو نقوش مزبور عراق بكار نمى آيد، چون هيچ متن عربى در اين مكانها پيدا نشده است.

البته در مورد ريشه الفباها نمى توان حكم قاطعى داد، چون كسى نمى تواند ادعا كند كه دانشمندان به همه نوشته هاى قديمى دست پيدا كرده اند، «5» ولى بررسى ترتيب حروف عربى و نامهاى آنها و شكلها و صورتهاى حروف و تحولى كه در آنها به وجود آمده، اين فرصت را به ما مى دهد

كه به وضوح، تطور كتابت عربى و اشتقاق آن از كتابت نبطى را ببينيم و مى دانيم كه كتابت نبطى، با كتابتهاى سامى ديگر رابطه قوى و محكمى دارد، و در بحثهاى آينده روشن خواهد شد كه كتابت عربى، تا چه حد ويژگيهاى كتابت سامى را به طور عام و كتابت نبطى را به شكلى خاص در خود جاى داده است.

__________________________________________________

(1) خليل يحيى نامى، ص 26- 84.

(2). 210. P، regniriD. 2

(3) جواد على، ج 7، ص 7، 193، 223.

(4) ناصر الدين، اسد، ص 31؛ اسرائيل و لنفسون، ص 194.

(5) جواد على، ج 7. ص 69.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 45

چهارم: مكان و زمان رشد و تطور نگارش عربى

در پايان اين بحث، لازم است كه قضيه مهمى را در تاريخ نگارش عربى بررسى كنيم و آن، مكان و زمان رشد اين كتابت و تكامل آن است و اينكه كتابت عربى از چه راهى وارد حجاز و قلب جزيرة العرب شد، زيرا اگر تا كنون، تطور كتابت عربى از كتابت نبطى مورد قبول همه است، در مورد مكان و زمان اين تطور، ميان پژوهشگران اختلاف وجود دارد كه به دو دليل است: «1» 1- اندك بودن سنگ نوشته هاى عرب جاهلى.

2- پيچيدگى خط عربى، نزد مورخان قديم عرب و پراكندگى و تشويش روايات در اين زمينه.

جز اينكه بررسى آنچه اين نقوش اندك، به آن دلالت دارد و يارى جستن از آن، در روشن كردن وضع روايات عربى، ما را در جهت رسيدن به نتايج قابل قبولى كه تا كنون به دست آمده تا حدى كمك مى كند و ما همچنين در انتظار نقوش جديدى هستيم كه در آينده، در جزيرة

العرب و اطراف آن به عمل آيد.

بيشتر روايات عربى، بر انتقال كتابت از حيره به مكه، از طريق دومة الجندل «2» دلالت دارد.

روايت شده كه عامر شعبى (19- 103 ق) گفته است: «3» «از مهاجران پرسيديم كه نوشتن را از كجا آموختيد؟ گفتند: از اهل حيره و از اهل حيره پرسيدند كه شما از كجا آموختيد؟

گفتند: از اهل انبار.» اين روايت از يحيى بن جعد، «4» از زياد بن انعم معافرى (متوفى حدود 100 ق) از ابن عباس «5» نيز روايت شده است. همچنين از اصمعى روايت شده كه گفت: «6»

__________________________________________________

(1) خليل يحيى نامى، ص 102 و نيز: 212. P، regniriD

(2) دومة الجندل، قلعه ها و روستاهايى ميان شام و مدينه نزديك دو كوه طى، در هفت منزلى دمشق است. بنگريد به: معجم البلدان، ياقوت حموى، ج 4، ص 106.

(3) ابن ابى داود، ص 4، دانى، المقنع فى معرفة مرسوم مصاحف اهل الامصار، دمشق، مكتب الدراسات الاسلامية، 1940 م، ص 9، المحكم از همين نويسنده، ص 26.

(4). حمزه اصفهانى، ص 19.

(5). دانى المحكم، ص 26، سيوطى، المزهر، ج 2، ص 349.

(6). ابن رسته، الاعلاق النفيسه، مجلد 7، ص 192، ابن خلكان، ج 3، ص 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 46

«گفته اند كه از قريش سؤال شد كه كتابت را از كجا ياد گرفتيد؟ گفتند: از اهل حيره، و به اهل حيره گفتند: كتابت را از كجا آموختيد؟ گفتند: از اهل انبار.» در اينجا با اين مطلب كه مصادر عربى آورده اند، كارى نداريم كه گويا اهل حيره و انبار كتابت را از يمن و يا از واضع آن كه

مرامر و دو دوست او بودند، ياد گرفته اند.

مصادر عربى، انتقال كتابت از حيره به مكه و باقى بلاد حجاز را، به اشخاص معينى نسبت مى دهند. بلاذرى مى گويد: «1» «بشر بن عبد الملك برادر اكيدر بن عبد الملك بن عبد الجنّ كندى سكونى، حاكم دومة الجندل، به حيره آمده و زمانى در آنجا اقامت كرد و او نصرانى بود، وى خط عربى را از اهل حيره ياد گرفت سپس براى انجام كارى به مكه آمد.

سفيان بن امية بن عبد شمس و ابو قيس بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب، ديدند كه او (بشر) مى نويسد، از وى خواستند كه خط را به آنها نيز ياد بدهد و او الفبا را به آنها ياد داد و سپس خط را به آنها ارائه كرد و آنها هم نوشتند، سپس بشر و سفيان و ابو قيس، براى تجارت به طايف رفتند، غيلان بن سلمه ثقفى با آنها همراه شد و خط را از آنها آموخت و بشر از آنها جدا شد و به ديار مصر رفت، در آنجا عمرو بن زرارة بن عدس خط را از او ياد گرفت و به عمرو كاتب شهرت يافت، آنگاه بشر به شام رفت و جماعتى در آنجا خط را از او آموختند.» و در روايتى آمده است كه بشر به مكه رفت و با صهباء دختر حرب بن اميّه، خواهر ابو سفيان، ازدواج كرد و جماعتى از اهل مكه كتابت را از وى ياد گرفتند. «2»

در روايت ابن كلبى (هشام بن محمد بن سائب متوفى 204 ق) و هيثم بن عدس (متوفى 207 ق) آمده است كه انتقال دهنده كتابت از عراق

به حجاز، حرب بن اميّه بود كه زمانى در حيره اقامت داشت و سپس به مكه باز گشته بود. «3»

روايات در بعضى از مصادر، با آنچه كه نقل كرديم تفاوتهاى اندكى دارند، «4» ولى همه آنها اتفاق دارند بر اينكه كتابت اصالة در حجاز نبود و از يمن يا عراق يا سرزمين مدين و

__________________________________________________

(1) بلاذرى، ص 476.

(2) سيوطى، المزهر، ج 2، ص 346.

(3) حمزه اصفهانى، ص 19، ابن خلكان، ج 3، ص 30.

(4) بطليوسى، ص 88؛ ابن خلكان، ج 3، ص 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 47

اطراف شام به حجاز آمد. «1»

پيشتر گفتيم كه از نظر مصادر عربى، محل اختراع كتابت عربى شهر انبار بوده، ولى سنگ نوشته هايى كه در شمال جزيره كشف شده، دلالت دارند بر اينكه كتابت در شمال جزيره، در بلاد انباط تولد و رشد يافت سپس تحت تأثير شرايط سياسى به طرف مشرق «2» رفت و در شهرهاى عربى، در عراق زمينه مناسبى پيدا كرد كه تحول و اصالت يابد و در حيره و ساير آباديهاى عربى كه قبلا به آنها اشاره شد، منتشر گردد.

بنابراين، گسترش كتابت ميان عرب عراق پيش از اسلام، امرى مسلم است و در آن شكى نيست، همچنين رابطه مكه با اهل حيره، و اهل حيره با مكه نيز مسلم است، از اين رو بعيد نيست كه بعضى از اهالى مكه و مدينه، كتابت را از اهل حيره ياد گرفته باشند و همانها، به قريش و غير قريش ياد داده باشند. «3» اما بايد دانست كه تا كنون حتى يك متن جاهلى مكتوب كه مربوط به عرب عراق باشد كشف نشده

«4» و شايد عامل جغرافيايى و كيفيت و موادى كه در كتابت، مورد استفاده واقع مى شده، در اين امر مؤثر بوده است. «5»

استاد خليل يحيى نامى، اين مطلب را انكار مى كند كه خط نبطى، تحول يافته و به كتابت عربى، در حيره و يا بلاد «غساسنه» منتقل شده است، به اين بيان كه حيره و بلاد غساسنه، پيش از اسلام، فرهنگ سريانى داشته است، چون مردم آنجاها نصرانى بودند و خط سريانى، خط رسمى اين بلاد بود و در نتيجه او منكر آن مى شود كه قلم نبطيان بت پرست، در سرزمينى كه فرهنگ نصرانى داشته متحول شده است و به همين جهت، او انتقال قلم عربى از حيره به حجاز را، انكار مى كند. «6»

__________________________________________________

(1) جواد على، ج 1، ص 188، ابو بكر ابن عربى، قسمت 4، ص 1946.

(2). 8. p، ttobbA. 2

(3). جواد على، ج 7، ص 65.

(4) جواد على، ج 1، ص 192: اشاره مى كند كه يك جهانگرد انگليسى به نام (لوفتس) سنگ نوشته اى كه با خط مسند نوشته شده بود در «وركاء» عراق پيدا كرد. و بنگريد به: ج 7، ص 61.

(5) جواد على، لهجة القرآن الكريم، مقاله اى در مجلة المجمع العلمى العراقى، مجلد سوم، 1955 م، ج 2، ص 283- 284.

(6) اصل الخط العربى، ص 102- 103، صلاح الدين منجد نيز همين نظر را دارد. بنگريد به: دراسات فى تاريخ العربى، چاپ اوّل، بيروت، دار الكتاب الجديد، 1972 م، ص 12- 13.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 48

ولى بايد گفت: گسترش نصرانيت در حيره و بلاد غساسنه، «1» به معناى اين نيست كه آنها قلم

سريانى را به كار مى بردند، بلكه روايات عربى، تصريح دارند بر اينكه: بشر بن عبد الملك نصرانى بود و عدى بن زيد نيز، نصرانى بود و اين دو نفر، در به كارگيرى كتابت عربى و گسترش آن، پيش از اسلام، نقش داشتند و تصادفى نيست كه دو سنگ نوشته، از نقوش جاهلى كه عبارتند از: نقش حران و نقش زبد، بنابر قول راجح، به دست چند نفر نصرانى نوشته شده است. «2» بنابراين، غرابتى ندارد اينكه عربها قلم واحدى داشته باشند، خواه نصرانى باشند و خواه بت پرست. يك احتمال قوى در اينجا وجود دارد و آن اينكه كتابت عربى در حيره و انبار، تحولى عظيم يافته و اين همان چيزى است كه مصادر عربى به «مرامر» و دو رفيق او نسبت داده اند، البته اگر توجيهى كه ما براى كار آنها در گذشته ذكر كرديم، درست باشد.

آيا از مطالب ياد شده، اين نتيجه گرفته مى شود كه تنها طريق رسيدن كتابت عربى به حجاز، همان حيره و دومة الجندل بوده است؟ دليلى وجود ندارد كه ورود مستقيم كتابت عربى از قسمتهاى شمالى به حجاز را نفى كند، به ويژه كه بسيارى از كتابهاى نبطى از طرف شمال يعنى از حجر (شهرهاى صالح)، علا و تيماء به شهرهاى حجاز رسيده است، به اضافه كه ميان اهل حجاز و بلاد شام، روابط تجارى مستمرى وجود داشته است.

بنابراين، ارتباط حجاز با قسمتهاى جنوب، مانند بلاد انباط و اينكه سنگ نوشته هاى نبطى، همگى از اين سرزمين است و وجود رابطه دائمى ميان آنها، همگى از عواملى هستند كه تطور كتابت عربى را در اين سرزمين تشجيع مى كنند. «3»

شكى نيست كه

اكنون دلايل كافى براى دادن حكم قطعى درباره اين عوامل در دست نيست و آنچه هست، روايات عربى و سنگ نوشته هاى اندكى است كه تا حدى مى توان نتايج قابل قبولى از آنها كسب كرد.

درباره زمان رشد كتابت عربى و تاريخ استوارى و انتقال آن به حجاز بايد بگوييم كه

__________________________________________________

(1) درباره ديانت اهل حيره و غساسنه، نك: ابن رسته، مجلد 7، ص 17، يعقوبى، كتاب البلدان، ليدن، (چاپ شده در آخر الاعلاق النيسة، 1891 م، ص 309، ابن دريد، الاشتقاق، ص 11، سيوطى، المزهر، ج 1، ص 212.

(2). 13- 12. p، ttobbA. 2.

(3) همان مصدر، ص 8، 12.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 49

مصادر عربى آن را به نامهاى گروهى از اشخاص پيوند داده است، طبق اين روايات، مواضع كتابت عربى، سه نفر از قبيله طى از شهر انبار بودند و انتقال دهنده آن به شهر مكه، يا بشر بن عبد الملك بود كه آن را از اهل حيره «1» و يا از اهل انبار «2» ياد گرفت و يا حرب بن اميّه، يا سفيان و ابو قيس بن عبد المناف بودند كه آن را از بشر بن عبد الملك، يا از اهل حيره و يا از واضعين آن «3» ياد گرفتند. از اين روايت فهميده مى شود كه انتقال كتابت به حجاز، حدود يك نسل يا دو نسل پيش از اسلام صورت گرفته، زيرا بشر بن عبد الملك برادر اكيدر بن عبد الملك كندى، امير دومة الجندل بود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در ماه ربيع الاول در چهل و نهمين ماه از هجرت خود با او

جنگيد و اهل دومة الجندل فرار كردند و مسلمانان در آنجا كسى را نيافتند «4» و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم خالد بن وليد را از تبوك به آنجا فرستاد و او اكيدر را گرفت و پيش پيامبر آورد و پيامبر خون او را محترم شمرد و با او به دادن جزيه، صلح كرد و او را رها نمود و او به آبادى خود بازگشت. «5»

همچنين سفيان، حرب و ابو قيس از رجال معروف مكه بودند و به گفته ابن حبيب، ابو قيس در مسايل جارى قريش، براى آنها نويسندگى مى كرد «6» و چه بسا مصادر عربى، با استناد به اين اخبار، معتقدند كه كتابت عربى، نزديك به عصر نزول قرآن و اندكى پيش از اسلام، «7» حادث شده است. آيا معناى آن اين است كه در مكه و حجاز پيش از اين تاريخ، از كتابت خبرى نبوده؟ و يا در آنجا كتابت ديگرى، مانند خط «مسند» وجود داشته است؟

و آيا وقتى «قصى» در حدود سال 440 ميلادى، «8» به برادر خود «رزاح» كه در اطراف شام بود، نامه نوشت، با خط عربى بود، يا نبطى و يا غير از آن؟ اكنون نمى توان به هيچ يك از

__________________________________________________

(1) بلاذرى، ص 476.

(2) ابن ابى داود، ص 4؛ سيوطى، المزهر، ج 2، ص 346.

(3) بلاذرى، ص 276، و جهشيارى، ص 1، ابن نديم، ص 5، قلقشندى، ج 3، ص 14.

(4) واقدى، ج 1، ص 402، ابن سعد، ج 2، ص 62.

(5) واقدى، ج 2، ص 526، ابن سعد، ج 3، ص 1025.

(6) المنحق، ص 90.

(7) حمزه اصفهانى، ص

19، زمخشرى، الكشاف، چاپ دوم، قاهره، مكتبة التجارية الكبرى، 1953 م، ج 2، ص 217، ابن خلكان، ج 3، ص 30.

(8). p, ttobbA 8

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 50

اين پرسشها، پاسخ قطعى داد، ولى در يك شعر از يك شاعر كندى، از دومة الجندل، از قبيله بشر بن عبد الملك اشاره اى وجود دارد. او در اين شعر، به خاطر نقشى كه بشر در تعليم كتابت به قريش دارد، به آنها منت مى گذارد و پس از چند بيت در پايان مى گويد: «1»

و اغنيتموا عن مسند الحىّ حمير و ما زبرت فى الصحف اقيال حميرا

(شما از خط «مسند» كه قبيله حمير داشت و از آنچه كه حاكمان حمير، در صحيفه ها نوشته بودند بى نياز شديد).

گويا اين شعر اشاره دارد، بر اينكه قريش پيش از آن، خط «مسند» را به كار مى گرفتند و البته اين تنها يك ادعاست و ما اكنون دليلى بر ردّ يا قبول آن نداريم.

از آنچه كه گفته شد، نبايد چنين نتيجه گرفت كه كتابت عربى، نزديكيهاى ظهور اسلام اختراع شده است زيرا كه اين روايات تنها تاريخ انتقال كتابت به مكه را بيان مى كنند و سنگ نوشته هاى عرب جاهلى نشان مى دهد كه كتابت عربى از آغاز قرن چهارم ميلادى به بعد ويژگيهاى خاص خود را آغاز كرده است (تاريخ نقش نماره سال 328 ميلادى است) و نيز كتابت عربى را با ويژگيهاى آن در نقش «زبد» (512 ميلادى) مى يابيم و از همين جاست كه بسيارى از پژوهشگران، ترجيح مى دهند كه خط عربى، ميان تاريخ نقش «نماره» و تاريخ نقش «زبد» پيدا شده و رشد يافته است «2» و تاريخ

نقش «زبد» ما را به دوره اى مى برد كه احتمال دارد سه مرد طايى (مرامر و دوستانش) در آن زمان و يا نزديك به آن زندگى مى كرده اند، «3» و مصادر عربى، گمان كرده اند، آنها بودند كه كتابت عربى را وضع كردند. به نظر مى رسد كه اين اشخاص نقش مهمى در تطور كتابت عربى و گسترش آن در عراق داشتند، تا جايى كه روايات، آنها را واضع كتابت معرفى كرده اند و نقش «حران» (568 ميلادى) كتابت عربى كاملى را با تمام ويژگيهاى آن به ما ارائه مى دهد.

بنابراين، كتابت عربى، از زمان نقش «نماره» (328 ميلادى) به بعد، استعمال مى شد و در طى چند قرن، پيش از انتقال آن به مكه و حجاز (اندكى پيش از اسلام، اگر روايات مصادر

__________________________________________________

(1) سيوطى، المزهر، ج 2، ص 347.

(2) طه باقر، ص 59، اسرائيل و لفنسون، ص 201.

(3). 8. p, ttobbA 3

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 51

عربى صحيح باشد) تكامل يافته و قواعد آن استقرار پيدا كرده است، به ويژه در حيره و شهرهاى عربى عراق به صورت گسترده اى به كار گرفته شده است و خط عربى، وقتى به حجاز منتقل گرديد، ويژگيهاى آن مشخص و قواعد آن ثابت بود، البته اين بدان معنا نيست كه نيازهاى زبان را به طور كامل بر طرف مى ساخت (اين مطلب را در بحث بعدى روشن تر خواهيم كرد) و اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم با آشنايى كامل خط عربى را در بر طرف ساختن نياز حكومت جديد به كار گرفتند و اين بر خلاف گفته ابن قتيبه است كه مى گويد: «اصحاب همگى بيسواد بودند و جز

يكى دو نفر كسى نوشتن بلد نبود و اگر مى نوشت كار او محكم و متقن نبود و در هجاى كلمات اشتباه مى كرد.» اينكه تعداد نويسندگان كم بوده اند، همان گونه كه ابن قتيبه مى گويد، شايد درست باشد ولى در حدّ يكى دو نفر نبوده (چنان كه پيشتر گفتيم) و اما اشتباه در هجاى كلمات كاملا مردود است، زيرا همان گونه كه روشن خواهيم كرد، اصحاب در تدوين پديده هاى لغوى كه در كتابت قرآن بكار بردند، مهارت داشتند.

البته در هنگام سخن گفتن از ويژگيهاى رسم عثمانى كه خواهد آمد، نبايد از نظر دور بداريم كه كتابت عربى، از يك محيط لغوى، به يك محيط ديگرى يعنى از عراق به حجاز منتقل شده است و شايد اين انتقال قسمت مهمى از كاستيهايى را كه در رسم عثمانى مى بينيم، توجيه نمايد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 52

مبحث دوم ويژگيهاى نگارش عربى پيش از رسم عثمانى در پرتو كتابتهاى سامى

اشاره

مبحث دوم ويژگيهاى نگارش عربى پيش از رسم عثمانى در پرتو كتابتهاى سامى

اين بحث به بيان ويژگيهاى كتابت عربى، در دو عصر جاهلى و اسلامى تا عصر نسخه بردارى مصاحف در خلافت عثمان، اختصاص دارد و در اين بحث از مجموع سنگ نوشته ها و اسناد خطى كه به دست ما رسيده يارى خواهيم گرفت، تا روشن شود كه رسم عثمانى در آن زمان تا چه حدى ويژگيهاى كتابت عربى را با خود داشته است؟

اول: اسناد قابل استفاده در اين بحث

اسناد مكتوبى كه مربوط به اين دوره باشد جز شمار اندكى در دست پژوهشگران وجود ندارد و اين مطلب، هم شامل عصر جاهليت و هم شامل عصر صدر اسلام مى شود و شك نيست كه اين تعداد اندك و محدود، واقعيت كتابت عربى در آن زمان را نشان نمى دهد. در گذشته ديديم كه روايات زيادى بر استخدام كتابت عربى در عصر جاهلى، دلالت دارد و پس از ظهور اسلام، انگيزه هاى فراوانى پيدا شد كه كتابت به طور وسيعى گسترش يابد و روايات بر اين نكته تاكيد دارند كه در زمان حيات پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم كتابت

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 53

در حد وسيعى انتشار يافت و قرآن در مكه- همان گونه كه خواهم گفت- نوشته مى شد و ثابت شده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به بعضى از اصحاب، نوشتن حديث را اجازه داده بود. «1»

كثرت نامه هايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به پادشاهان و امراى عرب نوشت و آنها را به اسلام دعوت كرد، قابل دقت و امعان نظر است و به شيوع كتابت در

مناطق مختلف جزيرة العرب، دلالت دارد، ابن سعد 110 نامه را اسم برده است. «2» همچنين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم براى هيأتهاى نمايندگى اعراب نيز نامه هايى نوشته است و ابن سعد بيش از هفتاد و هشت را نام مى برد. «3»

دكتر محمد حميد اللّه نيز، از 246 نامه و رساله نام مى برد كه به عهد نبوى مربوط مى شود. «4»

همه اينها كه در واقع قسمتى از روايات مربوط به امر كتابت و نمونه اندكى از آنچه بوده است مى باشد، دلالت دارد بر اينكه كتابت، يك امر شايعى بوده است و از مظاهر اين شيوع، كثرت كسانى است كه گفته شده آنها كاتب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بودند. اينكه روايت شده وقتى اسلام آمد، در مدينه تنها ده و اندى نفر مى نوشتند «5» اين مربوط به دوره كوتاهى بوده است، تا وقتى كه براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم كاتبان مخصوصى تعيين شد كه تنها كارشان كتابت براى آن حضرت بود و تعداد آنها به چهل نفر مى رسيد. «6» حتى بعضى از آنها را مى بينيم كه

__________________________________________________

(1) خطيب بغدادى، تقييد العلم، دمشق، المعهد الفرنسى للدراسات العربية، 1949 م، ص 65- 79.

(2) ابن سعد، ج 1، ص 258- 290، ابن سلام، الاموال، چاپ اوّل، قاهره، مكتبة الكليّات الازهرية، 1968 م، ص 50 به بعد، در اين كتاب نامه هاى بسيارى را از پيامبر نقل مى كند، ابن قيم جوزى زاد المعاد فى هدى خير العباد، چاپ اوّل، قاهره، المكتبة الحسينية، 1928، ج 1، ص 30- 31.

(3) ابن سعد، ج 1، ص 291- 359.

(4) مجموعة الوثائق السياسيّة،

ص 1- 200.

(5) بلوى در كتاب خود (الف باء، ج 1، ص 77) مى گويد: «اهل مدينه، كتابت بلد نبودند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم اسراى بدر را دستور داد در صورتى كه مالى در اختيار ندارند، هر كدامشان به ده نفر از كودكان مدينه، خواندن و نوشتن ياد بدهند و آنگاه آزاد شوند.

و بنگريد به: ابن سلام، الأموال، ص 170، بنا الساعاتى، ج 14، ص 101: المنجّد، ص 24. ولى اين دلالت ندارد كه اهل مدينه نوشتن بلد نبودند و اينكه تمام اسراى قريش بلد بودند. اين روايت به تعليم كودكان، دلالت دارد نه بزرگان و اين نيازى است كه در تمام عصرها وجود دارد.

(6) درباره كاتبان پيامبر (ص) بنگريد به: بلاذرى، ص 478- 479، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابن عبد البرّ، قاهره، مكتبة نهضة مصر، 1960 م، ج 1، ص 68- 69، ابن عبد ربّه، ج 4، ص 161؛ جوامع السيرة، ابن حزم، دار المعارف، مصر، ص 26، ابن قيم جوزى، ج 1، ص 29- 30، زبيدى، حكمة الاشراق الى كتابت الآفاق، چاپ اول، سلسلة نوادر التراث، مجموعه پنجم، قاهره، لجنة التاليف و الترجمة و النشر، 1954 م، ص 84، نصر الهوزيلى، المطالع النصريه، چاپ دوم، بولاق، مطبعة الاميريه، 1302

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 54

كتابت سريانى و يا عبرانى «1» را آموخته بودند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم انگشترى از نقره داشت كه بر آن اين عبارت منقوش بود: (محمّد رسول اللّه) و نامه ها را با آن مهر مى كرد. «2»

شك نيست كه به كارگيرى كتابت در عهد خلفاى راشدين به صورت گسترده

و منظم، متناسب با توسعه دولت اسلامى جديد و افزايش نيازهاى آن به كتابت، پيش رفت.

با توجه به مطالب بالا، اينكه بعضى اندك بودن نامه هايى كه از آن زمان به دست ما رسيده، به كم بودن تعداد كاتبان مربوط مى دانند، «3» مطلبى است كه مراجعه و بررسى بيشترى را طلب مى كند و بر ماست كه دلايل ديگر آن را بررسى كنيم كه شايد آخرين آنها اين باشد كه عربها، به حفظ اسناد و وثائق، اهميّت نمى دادند. «4» حتى روايت شده كه نزد عمر بن خطاب، يك صندوق پر از عهدنامه ها و پيمان نامه ها وجود داشت كه در آتش سوزى ديوان خلافت، در سال 82 ق همگى سوختند «5» و ظاهر اين است كه از زمانهاى بسيار قديم، به اين اسناد اهميت داده مى شد و راويان و مؤلفان، بسيار گفته اند كه فلان كتاب يا نامه را از اصلى كه نزد خانواده كاتب محفوظ بوده نقل مى كنند. «6»

ابن نديم گفته است كه: نزد مردى از اهل مدينه جديد كه محمد بن حسين نام داشت و كتابها و نامه ها را جمع آورى مى كرد، چمدان بزرگى را ديده است كه در آن حدود سيصد رطل پوست، دفتر، كاغذ، ورق و پوست نازك بود و در آن خطوط قديمى مربوط به موضوعات مختلف، وجود داشت كه از جمله آنها خطوط بعضى از كاتبان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و صحابه بود. «7»

__________________________________________________

ق، ص 13. ابن سعد وقتى متن نامه ها را در جلد اول از طبقات خود مى آورد، اسامى بسيارى از كاتبان را ذكر مى كند. همچنين اسامى بسيارى از آنها در مجموعه دكتر محمد حميد الله آمده است.

(1) ابن سعد، ج 3، ص 358، ابن قتيبه، المعارف، ص 124، ابن ابى داود، ص 3.

(2) ابن سعد، ج 1، ص 258، صولى، ص 139.

(3) ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 135.

(4). 13. p, ttobbA. 4

(5) محمد حميد الله، ص (ى) از مقدمه.

(6) همان مصدر، ص (يا).

(7) ابن نديم، الفهرست، ص 40- 41.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 55

به نظر مى رسد كه چيزى كه باعث تلف شدن اين اسناد شده است، همان چيز، علت مهم اندك بودن آنهاست، به ويژه مواردى را كه در كتابت استفاده مى شد به ياد آوريم، مانند: پوست حيوانات، جريده خرما، سنگ سفيد، استخوان، كاغذ و پوست نازك. در اينجا عامل ديگرى وجود دارد كه به از بين رفتن بسيارى از سنگ نوشته ها انجاميد و اين عامل غير از عامل آب و هواست و آن به كارگيرى مجدد قطعه هاى آثار قديمى، چه منقوش و چه غير منقوش، در بناهاى جديد مى باشد كه به صورت غير منظمى انجام مى گرفت. «1»

اين بدان معنا نيست كه اميد پژوهشگران، از كشف نوشته هاى عربى جديد كه به جاهليت و يا صدر اسلام بر مى گردد، قطع شده است. بسيارى از پژوهشگران، از سنگ نوشته هاى عربى كه در كوههاى حجاز «2» و اطراف جزيرة العرب «3» ديده اند، خبر داده اند. اين اسناد در انتظار كسى است كه آنها را بررسى كند و منتشر سازد. «4»

ما در بررسى ويژگيهاى كتابت نبطى، به مجموعه سنگ نوشته هايى كه استاد خليل يحيى نامى، در تطور كتابت نبطى به كتابت عربى، آنها را بررسى كرده است، اعتماد خواهيم كرد، زيرا كه آن مهمترين مجموعه اى است كه

در اين زمينه در دست است. او 23 سنگ نوشته نبطى را بررسى كرده كه آخرين آنها نقش «نماره» است و تاريخ آنها از پايان قرن اوّل پيش از ميلاد تا سال 328 ميلادى كه تاريخ نقش «نماره» است، امتداد يافته است.

در مبحث پيش، از نقوش پنجگانه عربى كه تاريخ آنها به پيش از اسلام مربوط مى شود، سخن گفتيم. روشن ترين اين نقوش پنجگانه، نقش «حران» است كه تاريخ آن 568 ميلاد است و نقش «ام جمال» اوّل كه تاريخ آن 250 ميلادى است، به خط نبطى نوشته

__________________________________________________

(1). 13. p, ttobbA، فى شمال عرب الجزرية، حمد الجاسر، چاپ اوّل، رياض، دار اليمامة، 1970 م، ص 55.

(2)

erutluc cimalsI ,harjiH fo raey ylraE eht fo hanideM fo noirpircsnI cibarA emoS :halludimaH .M .2

. 427. p. 1939 rebotcO. 4. N, 13. lov و نيز: محمد طاهر كردى، تاريخ الخط، ص 206: از همين نويسنده، تاريخ القرآن و غرائب رسمه و حكمه، چاپ اوّل، جده، 1946 م، ص 130، زاكيه محمد رشدى، قسمت دوم، مجلد 29، ص 31.

(3) بنگريد به: حمد الجاسر ص 61.

(4) جواد على، السيرة النبوية، ص 16.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 56

شده، با اينكه كاتب آن عرب است و اين مى رساند كه عربها خط نبطى را به كار مى بردند و نقش «نماره» ويژگيهاى هر دو كتابت نبطى و عربى را در خود دارد و نقش «زبد» كه تاريخ آن 512 ميلادى مى باشد، به عربى نزديكتر است، با اينكه بعضى از بقاياى ويژگيهاى كتابت نبطى، در آن مشاهده مى شود و آخرين اين نقوش، نقش «ام جمال» دوم است و با اينكه

اين نقش از لحاظ تاريخ جديدترين نقوش پنجگانه است (چون تاريخ آن به اواخر قرن ششم ميلادى بر مى گردد) در عين حال قرائت آن، همچنان مورد اختلاف است، به اضافه اينكه يك طرف اين نقش ناقص مى باشد «1» نوشته هاى عربى كه تاريخ آنها به قرن اوّل هجرى بر مى گردد، به گفته پژوهشگران حدود بيست متن است كه بعضى از آنها سنگ نوشته و بعضى مخطوط است. «2» اما آن مقدار از آنها كه در دسترس تحقيق است، تعداد محدودى مى باشد. «3» و بيشتر آنها به نيمه دوم اين قرن، مربوط است و ما در تحقيق خود درباره ويژگيهاى كتابت عربى، از عهد خلافت عثمان تجاوز نخواهيم كرد.

شايد مهمترين متن نوشتارى كه از اين دوره در دست است، نقش قاهره باشد كه تاريخ 31 هجرى قمرى را دارد و آن سنگ قبر مردى است كه نامش عبد الرحمن بن خير بود و آقاى حسن محمد هوارى، در سال 1929 ميلادى، در مجموعه اى از سنگ قبرها پيدا كرد كه از قديمى ترين قبرستانهاى قاهره و اسوان جمع آورى شده بود و در (دار الآثار العربية) در مصر نگهدارى مى شد و اندازه آن 38- 71 سانتيمتر بود. «4»

نقش قاهره، تنها نقش باقى مانده از اين دوره است كه در تاريخ آن هيچ گونه شكى وجود ندارد و به روشنى خوانده مى شود. دكتر محمد حميد اللّه تعدادى سنگ نوشته در قله

__________________________________________________

(1) درباره قرائت اين نقش و تاريخ كشف آن، بنگريد به: ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 133، زاكية محمد رشدى، مجلد 29، ص 39، دكتر رمضان عبد التواب، ص 43.

(2) حسن محمد هوارى، اقدم اثر اسلامى،

مقاله اى در مجله الهلال، جزء دهم، 1930 م، ص 1181- 1183، دكتر زاكيه محمد رشدى، مجلد 29، ص 40- 56 و نيز:. 15. p, ttobbA

(3) ابراهيم جمعه، دراسة فى تطور الكتابات الكوفية، قاهره، دار الفكر العربى، 1969 م، ص 127.

(4) حسن محمد هوارى، ص 1179، اسرائيل و لفنسون، ص 202، جواد على، ج 7، ص 345 كه عكس آن در مجله الهلال، ج 10، ص 1179 منتشر شده، خليل يحيى نامى، لوح 7، ناصر الدين اسد، ص 30 و نيز: III. I. p, ttobbA

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 57

جنوبى كوه سلع، نزديك مدينه منوره پيدا كرده و تحقيقات خود را درباره اين نقوش، در مقاله اى كه پيشتر به آن اشاره كرديم، منتشر ساخته است و آن هفت سنگ نوشته است كه بعضى از آنها جمله هاى كاملى دارد و بعضى ديگر تنها چند اسم را پشت سر هم دارد، به تعبير (من فلان بن فلان هستم) و نام ابوبكر و عمر، در بسيارى از آنها تكرار شده است. به عنوان نمونه به اين متن توجه كنيد: «1» 1. «امسى و اصبح عمر» 2. «و ابوبكر يتودعان (يتوبان؟ يتضرعان)» 3. «الى اللّه من كل» 4. «ما يكره» دكتر محمد حميد اللّه ترجيح داده است كه بيشتر اين نقوش، به سال پنجم هجرى و به غزوه خندق مربوط مى شود.

مطلبى كه در اينجا بايد به آن اشاره كنيم، اين است كه آقاى عبد العزيز دالى، در رساله دكتراى خود كه به دانشكده ادبيات دانشگاه قاهره، تحت عنوان: «البرديات العربية فى مصر:

دراسة لغوية» تقديم كرده، به مجموعه اى كه (جزو همان) آن را منتشر ساخته و در

دار الكتب المصريه، نگهدارى مى شود، اعتماد كرده است. تاريخ اين يافته ها كه مورد بررسى قرار گرفته، از قرن اوّل تا نيمه قرن چهارم هجرى امتداد دارد و بيشتر يافته هاى قرن اوّل، به ده سال اخير آن مربوط مى شود. آنها از اين نظر چندان فايده اى در اينجا ندارند مگر اين مطلب كه ملاحظه مى شود، در يافته هاى قرن اوّل، بعضى از كلمات ويژگيهايى دارد كه در رسم عثمانى آمده، ولى اكنون متروك شده است، مانند كتابت كلمه «شى ء» با الفى كه ميان شين و ياء قرار گرفته، به اين شكل: «شاى» و مانند اثبات الف بعد از و او فعل كه محقق آن را خطايى از كاتب دانسته است و به زودى اين نمونه ها در جاى خود مورد بحث قرار مى دهيم. «2»

__________________________________________________

(1) صورتهاى اين نقوش، در مقاله دكتر محمد حميد اللّه كه به آن اشاره شد، موجود است و نيز، بنگريد به: ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 137- 138، سهيله جبورى، الخط العربى و تطوره فى العصور العباسية فى العراق، بغداد، المكتبة الاهلية، 1962 م، ص 32.

(2) عبد العزيز والى، البرديات العربية فى مصر، دراسة لغوية، بدون تاريخ از اين كتاب، نسخه اى در كتابخانه دانشگاه قاهره، به

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 58

در اينجا يافته اى است كه تاريخ آن، بنابر قول راجح، به سال 22 هجرى بر مى گردد و به عربى و يونانى نوشته شده است. در اين متن پس از كلمه 22، يك يا دو كلمه محو شده است، و اگر اين تاريخ درست باشد، اين متن، سند بسيار مهمى در تاريخ تطور خط و كتابت عربى به شمار مى رود و

متاسفانه بحث كافى درباره اين متن و صورت روشنى از آن را در جايى نديدم. «1»

در اينجا لازم است، به نامه هايى اشاره كنيم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم آنها را پس از بازگشت از حديبيه، به پادشاهان فرستاد و به قيصر روم «هرقل»، «كسرى» پادشاه فارس، «نجاشى» پادشاه حبشه، «مقوقس» پادشاه اسكندريه، «منذر بن ساوى العبدى» پادشاه بحرين و غير آنها نامه هايى فرستاد و طى آن، آنها را به اسلام دعوت نمود. «2»

امروز در دست پژوهشگران، متنهايى وجود دارد كه گفته مى شود چهار تا از آن نامه هاست: يكى نامه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به مقوقس است كه نخستين بار در سال 1854 ميلادى منتشر شد و گويا اصل آن در يكى از موزه هاى استانبول موجود است. «3» دوم، نامه فرستاده شده به منذر بن ساوى است كه اولين بار در سال 1863 ميلادى منتشر شد و گفته مى شود كه در يكى از موزه هاى وين نگهدارى مى شود. «4» سوم، نامه فرستاده شده به نجاشى در

__________________________________________________

شماره 511 موجود است.

(1) صورت آن در كتاب خانم ttobbA. N، لوح 4، منتشر شده است. او گفته است كه اين متن، به شماره 558 در مجموعه ارشيدون اينر قرار دارد و همين متن را ناصر نقشبندى، در آخر مقاله خود درباره منشأ خط عربى منتشر كرده است و والى آن را (ص 46) طورى خوانده كه با خواندن نقشبندى فرق مى كند و آن را با قواعد املايى جديد نوشته است. سطر آخر آن را چنين خوانده: «سنة اثنتين و عشرين كتبه ابن حديده» نمى دانم آيا صورت واضحى از اين متن پيش او

بوده كه توانسته است چنين بخواند يا نه؟ بحث مفصل در اين موضوع را در فصل پنجم ملاحظه كنيد.

(2) ابن هشام، قسمت دوم، ص 607

(3) درباره صورت اين نامه و تاريخ دستيابى به آن و بحثهايى كه راجع به آن انجام گرفته است، بنگريد به: مجلة الهلال، ج 2، ص 103 و ج 3، ص 60- 61، حسن هوارى، ص 1185، دكتر محمد حميد اللّه، ص 50، ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 135 و نيز:

430. p, halludimH. M

(4) محمّد حميد اللّه، الوثائق، ص 56 و مقاله انگليسى او، ص 432، ناصر نقشبندى، منشأ الخط العربى، ص 136.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 59

حبشه است كه در سال 1940 ميلادى منتشر شد «1» و آخرين آنها نامه فرستاده شده به هرقل، بزرگ روم است كه در اين اواخر منتشر شده است. «2»

دكتر محمد حميد اللّه، دو نامه مربوط به مقوقس و منذر را در مقاله اى كه پيش از اين ياد كرديم، بررسى نموده است و به تفصيل از اعتراضهاى مستشرقان به صحت و اصالت اين نامه ها، پاسخ داده و همه را از بين برده است و به اين نتيجه رسيده كه اين اعتراضها در مقابل بحث علمى دقيق وارد نيست و در عين حال، او در بحثهاى خود، مانند يك دانشمند محقق، متوقف مى شود و به طور قطع به صحت اين اصول حكم نمى كند، بلكه به ردّ اين شبهات كه درباره صحت آنها عنوان شده است، مى پردازد و مسأله را در انتظار نفى يا اثبات جديد، رها مى كند «3» و اگر اين دو نامه، از اين تحقيق برخوردار بوده اند، دو نامه

ديگر بهره كمترى از تحقيق برده اند و اين نامه ها همچنان در انتظار يك تحقيق فرا گير و از روى خبره گى و آشنايى واسع با نوع خطوط آن دوره اند. به اضافه اينكه اصل اين نامه ها نه صورت آنها، احتياج به بررسى آزمايشگاهى دارد و امكاناتى مى خواهد كه اين بحث از فراهم كردن آنها ناتوان است. «4»

دكتر طاهر احمد مكّى مى گويد: «5» «نظر درباره اصالت آنها هر چه باشد، رسم الخط آنها بدون شك روش كتابت نامه ها در قرن اوّل هجرى را نشان مى دهد.»، ولى اين نتيجه گيرى نياز به تحقيقى دارد كه اندكى پيش، به آن اشاره كرديم و پيش از چنين تحقيقى، حكم دادن چندان آسان نيست، ولى مى توانيم در اينجا به قسمتى از ويژگيهاى كتابت اين نامه ها اشاره كنيم و آن كتابت فتحه بلند «الف» در وسط كلمات است و در حالى كه در كلمه «الكتاب» در نامه مقوقس و در دو كلمه «ساوى و اقام» در نامه منذر، به وضوح مى بينيم كه «الف» اثبات شده است، مى بينيم كه «الف» در كلمه «سلام» در هر دو نامه، به روش نامأنوسى آمده است و گويا كه اين كلمه «سلم» بدون الف نوشته شده و سپس ميان لام و

__________________________________________________

(1) ناصر نقشبندى، ص 136، محمد حميد اللّه، ص 26.

(2) روزنامه الاهرام، شماره 2/ 12/ 1974 و 9/ 4/ 1975 م، حميد اللّه، ص 29.

(3) ناصر الدين اسد، ص 33، و بنگريد به: 434. p, halludimaH. M

(4) منجّد صورتى از نامه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به كسرى را آورده (از اصل محفوظ در خزانه هنرى فرعون، بيروت) ص 33.

(5)

دراسة فى مصادر الادب، ص 53.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 60

ميم «الف» اضافه شده و در عين حال، ارتباط دو حرف هم باقى مانده است.

در نامه هرقل كه تصوير آن اخيرا منتشر شده است، نمونه هاى پيشرفته ترى در رسم «الف» وجود دارد، زيرا كه «الف» در تمام كلماتى كه در آنها «الف» وسط آمده به صورت معمول نوشته شده است «سلام، الاسلام» يا «اهل، تعالوا، اربابا» و اين پديده اى است كه موجب توجه و دقت است.

نامه نجاشى نيز همين حالت را دارد و تمام كلماتى كه داراى الف وسطى است، الف در آنها ثبت شده است «سلام، الاسلام، القاها، الموالاة، طاعته» همچنين در اين نامه مى بينيم كه همزه وصل از كلمه «ابن» در «عيسى بن مريم» حذف شده است، البته بايد تذكر بدهيم كه بعضى از كلمات در اين نامه ها، محو و يا مغشوش شده و خواندن آنها ممكن نيست.

دوم: ويژگيهاى كتابت عربى پيش از رسم عثمانى

در اينجا براى ما اهميت ندارد كه درباره نوع خط نقوش و نوشته هاى پيش از رسم عثمانى، سخن بگوييم و اينكه آيا اين خط، به موج دار بودن و ملايم بودن، ميل داشت و يا به خشكى و خشونت مايل بود، يعنى اينكه آيا اين خط، به كوفى و يا نسخ مايل بود و يا آميزه اى از اين دو بود؟ «1» البته اين بحث در بررسى فنى خط عربى و تاريخ تطور آن كه اكنون موضوع بحث ما نيست، اهميت دارد، به همان اندازه كه براى ما سخن گفتن از رابطه علامتهاى نوشتارى با صداهاى لغوى و ميزان وفادارى اين علامتها به اين صداها و نيز چگونگى پى در پى آمدن اين علامتها در داخل

كلمات و ارتباط آنها با يكديگر، اهميت دارد.

دانشمندان، صداهاى لغوى را به طور كلى به دو قسم مهم تقسيم مى كنند: «2»

__________________________________________________

(1) قلقشندى، ج 3، ص 5، حسن هوارى، ص 1188، بلا شر، ج 1، ص 72، طاهر احمد مكى، ص 57- 59 و نيز:

16. p, ttobbA. N، 213- 212. ppregniriD

(2) به كارگيرى دو اصطلاح كه نشان دهنده اصطلاح غربى (tnanosoC) و (lewoV) نزد دانشمندان آوا شناسى باشد، از مشكلات مهمى است كه محقق عربى با آن مواجه است. در اينجا ما در صدد تحقيق درباره تعبيراتى كه پيشينيان در اين باره داشتند و تعبيراتى كه دانشمندان معاصر عربى آنها را به كار مى برند، نيستيم. در اين باره بنگريد به: محمود سعران، علم اللغة مقدمه للقارئ العربى، دار المعارف مصر، 1962 م، ص 26- 32، عبد الصبور شاهين، مقدمه كتاب «العربية الفصحى»، بيروت،

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 61

قسم اوّل را صداهاى صامت (stnanosoc) و قسم دوم را حركتها (slewoV) «1» مى نامند.

اين تقسيم بندى، پايه هاى مختلفى دارد كه مهمترين آنها اساس فيزيولوژى است. صدايى كه حادث مى شود، هوا را در مجراى حلق و دهان دفع مى كند، بدون اينكه در آنجا مانعى باشد كه به طور كامل، جلو مجراى هوا را بگيرد و يا آن را تنگ نمايد. خاصيت صدا اين است كه مالش قابل شنيدنى كه همراه با اهتراز تارهاى صوتى است، ايجاد مى كند و همين را حركت مى ناميم و آن صدايى است كه هميشه بلند است و هر صدايى كه اين تعريف بر آن صدق نكند، صامت ناميده مى شود كه گاهى بلند و گاهى آهسته است. «2» در كنار اين تقسيم، تقسيم

ديگرى است كه بر اساس وضوح در شنيدن صدا قرار گرفته، زيرا مهمترين خاصيت حركتها، اين است كه آنها به طور آشكارى شنيده مى شوند «3» و نيز، تقسيم ديگرى است كه بر اساس كاربرد صداست «4» و آن چيزى است كه در كاربرد صداهاى صامت و حركتها، در زبانهاى سامى، آشكار است و معناى اصلى كلمه، به صداهاى صامت مربوط مى شود و حركتها تنها در اصطلاح و تعديل معنا اثر دارند، «5» البته در اينجا نمى خواهيم به طور كامل، مباحث صوتى و لغوى را مطرح سازيم. تنها به مقدارى كه ويژگيهاى كتابت و ميزان وفادارى آن در نماياندن صداهاى لغوى را توضيح دهد، اكتفا كرديم.

__________________________________________________

المطبعة الكاتوليكية، 1966 م، ص 17- 20، كمال محمد بشر، علم اللغة العام: الاصوات، قاهره، دار المعارف، 1971 م، ص 91 و از همان نويسنده، دراست: فى علم اللغة، قاهره، دار المعارف، 1969 م، قسمت اوّل، 55- 56، ولى در اينجا اعلام مى كنيم كه ما اصطلاح صوامت (مفرد آن صامت) را در مقابل اصطلاح اوّل و اصطلاح حركات كوتاه و بلند (مفرد آن حركت) را، در مقابل اصطلاح دوم به كار مى گيريم، زيرا به كارگيرى دو اصطلاح، اخيرا شايع شده و ديگر اينكه مدلول آنها چيزى را مشخص مى كند كه از آنچه كه نزد علماى پيشين عربى است دور مى باشد، به ويژه اصطلاح دوم.

(1) ابراهيم انيس، الاصوات اللغوية، چاپ دوم، قاهره، مكتبة الآنجلو المصرية، 1971 م، ص 26، محمود سعران، ص 16، كمال محمد بشر، الاصوات، ص 91.

(2) محمود سعران، ص 16.

(3) كمال محمد بشر، الاصوات، ص 92.

(4) تمام حسان، مناهج البحث فى اللغة، قاهره، مكتبة الآنجلو

المصرية، 1955 م، ص 113، كمال محمد بشر، الاصوات، ص 92.

(5) عبد الصبور شاهين، القراءات القرانيه فى ضوء علم اللغة الحديث، دار القلم، 1966 م، ص 43، رمضان عبد التواب، ص 13، جواد على، ج 7، ص 29.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 62

نظام كتابت فينيقى از 22 حرف تشكيل شده است كه از هم جدا نوشته مى شوند و اين علامتها، تنها نماينده صداهاى صامت هستند و به صداى حركتهاى بلند يا كوتاه «1» دلالت نمى كنند. كتابت فينيقى براى نشان دادن زبان آرامى، به كار مى رفت و با گذشت زمان، احتياج به نشان دادن حركتها هم آشكار شد و كاتبان آرامى، در قرن نهم «2» و يا هشتم «3» پيش از ميلاد، توانستند دو علامت و او و ياء صامت «يا نصف حركت» را براى نشان دادن ضمه بلند و كسره بلند، به ترتيب به كار برند و كتابت آرامى، در طول چند قرن تطور و تغيير پيدا كرد، بدون اينكه براى نشان دادن حركتهاى ديگر، قدمى برداشته شود.

هنگامى كه نبطيان، كتابت آرامى را به كار گرفتند، همين روش را به ارث بردند. كه علاوه بر حروف صامت، در اشاره به دو حركت بلند ضمه و كسره، از علامتهاى و او و ياى صامت استفاده مى شده و نقوش نبطى به دست آمده از قديمى ترين آنها كه به پيش از ميلاد مربوط است، تا جديدترين آنها كه همان نقش «نماره» است به همين مطلب دلالت دارند.

در نقشى كه مربوط به سال نهم پيش از ميلاد است، اين كلمات ديده مى شود: «4» «ابوهى (ابوها)، بيرح (به معناى ماه)، الول (ايلول)، مقيمو (مقيم)» و در نقشى

كه تاريخ 76 ميلادى دارد، اين كلمات وارد شده است: «5» «يقتربون سيرون (سيروان نام ماهى است)» و در نقش مورخ 150 ميلادى «6» كلمه «اربعين» وارد شده و در نقش مورخ 210 ميلادى «7» كلمه «يعلى» آمده و در نقش مورخ 267 ميلادى «8» كلمات «منوتر، بيرح، تموز» آمده و در نقش مورخ 270 ميلادى «9» كه همان نقش «ام الجمال» اوّل است كلمات «جذنمت، تنوخ» آمده و در نقش «نماره» مورخ 328 ميلادى، اين كلمات را مى بينيم: «ملوكهم، مدينه، بنيه، الشعوب،

__________________________________________________

(1). 18. p, itacsoM, 9. p, garoM, 24. p, notseeB. 1

(2). 9. p, garoM. 2

(3). 24. p, notseeB

(4) خليل يحيى نامى، نقش شماره 4، ص 36.

(5) همان مصدر، نقش شماره 9، ص 41.

(6) همان مصدر، نقش شماره 14، ص 45.

(7) همان مصدر، نقش شماره 16، ص 66.

(8) همان مصدر، نقش شماره 19، ص 67.

(9) همان مصدر، نقش شماره 20، ص 69.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 63

روم».

همه اين كلمات، به استخدام دو علامت واو و ياء صامت، در جهت نشان دادن ضمه و كسره بلند دلالت مى كنند (البته اگر قرائت اين كلمات به گونه اى كه گفته شد درست باشد) همين مطلب را در نقوش عربى هم مشاهده مى كنيم و مثلا در نقش «حران» مورخ 568 ميلادى، اين كلمات را مى بينيم: «شرحيل، شراحيل و المرطول» و در نقش قاهره، مورخ 31 هجرى، كلمات «الرحيم، آمين، ثلثين» را مى بينيم و اين موضوع، در كتابت عربى به مثالهاى بيشترى نياز ندارد.

كتابت عربى نيز، آنچه را كه كتابت نبطى را از آرامى گرفته بود، به ارث برد

و در اشاره به ضمه و كسره بلند، از علامتهاى واو و ياى صامت استفاده كرد. «1»

كتابت آرامى، در نشان دادن علامت فتحه بلند موفق نبود، بدان سان كه در ضمه و كسره بلند موفق بود، ولى كتابت نبطى توانست علامت الف، نخستين حرف ابجد « (همزه و صداى صامت) را براى دلالت بر فتحه بلند در آخر كلمات (نه در وسط آنها) «2» به كار ببرد، ولى بعضى از پژوهشگران، اين تطور را به كتابت عربى نسبت داده اند. «3» از جمله كلمات نبطى كه در آنها «الف» به كار نرفته است اين كلمات هستند: «بنه (بناه)، حرثت (حارثه)، ملكو (مالك)، سلم (سلام)» و در نقش نماره: «التجّ (التاج)، نزرو (نزار)، نجرن (نجران)، فرسو (فارس)» و در نقش حران: «شرحيل (شراحيل)، ظلموا (ظالم)، بعم (بعام)» و در نقش قاهره: «الرحمن (الرحمان)، هذا (هاذا)، اللهم (اللاهم)، الكتب (الكتاب)، جمدى (جمادى)، ثلثين (ثلاثين)» و علامت فتحه بلند را در آخر كلمات، در نقش حران ثابت مى بينيم مانند: «انا، ذا» و در نقش قاهره: «هذا، اننا، اذا».

بدين گونه، نگارش عربى قبل از رسم عثمانى، توانست يك نظام منطقى براى نشان دادن حركتهاى بلند سه گانه به وجود آورد و آن به كارگيرى علامتهاى سه حرف صامت الف (همزه)، واو و ياء بود، ولى در همان حال كه اشاره به ضمه و كسره بلند بخوبى جا

__________________________________________________

(1) جان كانتينو، ص 150 و نيز: 15. 14. pp, garDM

(2) جواد على، ج 7، ص 291 و بنگريد به: بر جشتراسر، التطور النحوى للغة العربية، قاهره، چاپخانه سماح، 1929 م، ص 27.

(3) خليل يحيى نامى، ص 88 و بنگريد به:.

26. p, notseeB و. 15. p, garoM

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 64

افتاده بود، اشاره به فتحه بلند هنوز كامل نشده بود. از اين رو مى بينيم كه در نقش حران و نقش قاهره، علامت فتحه بلند، در آخر كلمات و نه در وسط آنها به كار گرفته شده است، ولى در برديه اى كه پيشتر به آن اشاره كرديم، علامت فتحه بلند در كلمه (شاة) در وسط كلمه به كار رفته است و در يكى از نقشهاى كوه سلع، در نجد، در كلمه «عماره» الف ثبت شده است و در نقش ديگرى كلمه «يتودعان يا يتوبان» با الف آمده كه به فتحه بلند دلالت دارد، در عين حال در همين آثار، كلماتى وجود دارد كه مشتمل بر صداى فتحه بلند است، ولى در وسط كلمه، علامتى براى آن آورده نشده است و اين نكته، به روشنى دلالت دارد كه استخدام الف براى اشاره به فتحه بلند در وسط كلمه، بخوبى جا نيفتاده بود، از اين رو گاهى استعمال مى شد و گاهى استعمال نمى شد.

ملاحظه اين مطلب، به آسانى، اين ويژگى را در رسم عثمانى، براى ما تفسير مى كند كه در اين رسم براى اشاره به فتحه بلند، گاهى الف آمده و گاهى نيامده است، بر خلاف ضمه و كسره بلند كه در همه جا علامت آنها آمده است و ان شاء اللّه، به زودى به تفصيل اين مطلب در محل خود خواهيم پرداخت.

نه در نقوش نبطى و نه در نوشته هاى عربى كه مربوط به دوران پيش از رسم عثمانى است، هيچ گونه علامتى براى اشاره به حركتهاى كوتاه، وجود ندارد و به طورى كه گفته شد،

تنها به حركتهاى بلند اشاره شده است و اين موضوع، قرائت درست اين نقوش را دشوار مى سازد.

در اينجا پرسش مهمى پيش مى آيد و آن اينكه كتابت نبطى، در تحول خود از كتابت آرامى كه داراى 22 حرف بود، چگونه توانست لغت عربى را كه داراى 28 حرف است پوشش بدهد؟ دكتر جواد على مى گويد: «1» «مى بينيم كه حروف عربى، نسبت به لغات سامى ديگر، اضافه دارد و شايد آن لغات نيز حروف ديگرى داشته اند كه كمتر استعمال مى شده، از اين رو از الفباى آنها حذف شده و نياز به آنها نبوده است» اين سخن و اين فرض، در پاسخگويى از پرسش بالا ما را كمك نمى كند و هر چه باشد كتابت نبطى متأخر، حروفى

__________________________________________________

(1) جواد على، ج 7، ص 33- 34.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 65

داشته كه با حروف عربى برابرى مى كرده است. «1»

به پرسش سابق، اين مطلب هم اضافه مى شود كه هم در كتابت نبطى و هم در كتابت عربى، چندين حرف صامت با يك علامت نوشته مى شده به ويژه اگر توجه كنيم كه در اين نقوش، كوچكترين اشاره اى براى تشخيص علامتهاى مشترك ديده نمى شود. حال كتابت عربى، حتى پس از رسم عثمانى نيز تا مدتى همين گونه بود و به نظر مى رسد كه اين موضوع، به موضوع ديگرى نيز مربوط مى شود و آن اتصال حروف بعضى از كلمات است. در نقوش نبطى قديم، حروف به طور مستقل و جدا از هم بوده، ولى در قرن اوّل ميلادى، حروف به همديگر مربوط و متصل مى شوند، به گونه اى كه اين اتصال، شامل بيشتر كلماتى مى شود كه از دو حرف تشكيل شده اند،

و نيز شامل آن دسته از كلمات سه حرفى يا چند حرفى مى شود كه بيشتر متداول هستند و اين اتصال و ربط، در دو قرن دوم و سوم ميلادى رشد مى كند به طورى كه در قرن چهارم ميلادى مى بينيم كه تقريبا همه حروف كلمه را در بر مى گيرد و هر كلمه اى با حروف خود وحدت مستقلى مى يابد. اما بعضى از حروف از اين اتصال پيروى نكرده و به ما بعد خود متصل نشده اند و كتابت عربى نيز اين خاصيت را در اين حروف به ارث برد. اين حروف عبارتند از: «الف، واو، دال، ذال، راء و زاء.» «2»

اين موضوع، دو نتيجه در پى داشت: «3» 1. بعضى از حروف، وقتى در آخر كلمه قرار مى گيرند، شكلى دارند كه با شكل آن در جاى ديگر كلمه متفاوت است.

2. بعضى از حروف شكلهاى خطى ويژه خود را از دست دادند و با حروف ديگر مشتبه شدند، به طورى كه تشخيص ميان آنها دشوار شد و براى اجتناب از اين خلط، جز در زمانهاى بعدى كارى صورت نگرفت.

گويا اشتراك چند حرف در يك علامت كه كتابت عربى آن را از كتابت نبطى ارث

__________________________________________________

(1) خليل يحيى نامى، ص 87.

(2) خليل يحيى نامى، ص 85- 86.

(3). 25. p, notseeB

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 66

برده است، نتيجه همين پيوند حروف در داخل كلمات است كه در قرون اوليه پس از ميلاد، در كتابت نبطى پيدا شد.

در كتابت عربى پيش از رسم عثمانى، دو حرف مكرر كه حركتى ميان آنها فاصله نمى افتاد، با يك علامت نوشته مى شد و آن همان است كه دانشمندان علوم عربى به

آن «مدغم» مى گويند و ظاهرا در كتابت نبطى و بسيارى از كتابتهاى سامى نيز چنين بود و شايد اين موضوع مربوط به تلفظ بوده است. «1»

دست كاتب در كتابت عربى، مانند همه كتابتهاى سامى ديگر، از راست به چپ حركت مى كند. «2»

نقوش عربى جاهلى و نقوش دوره اسلامى، به بعضى از ويژگيهاى نوشتارى دلالت مى كند كه قابل توجه است. مثلا در نقش «حران» كلمه «ظلموا» (ظالم) را مى بينيم كه در آخر آن واو قرار گرفته كه زايد بر حروف كلمه است، ولى به يك ويژگى نوشتارى دلالت دارد كه در كتابت نبطى شايع بوده و آن الحاق واو به اسماى اعلام است، مانند: «مقيمو، نبطو، كهيلو، عيدو (عائد، منوتو (مناة) غوثو (غوث)» و در نقش «نماره» اين اسمها را مى بينيم: «عمرو، نزرو، مذحجو، شمرو، معدو، فرسو» «3» اين پديده، به روشنى علت افزايش و او در آخر كلمه «عمرو» در كتابت عربى را تفسير مى كند، همان پديده اى كه دانشمندان علوم عربى در توجيه آن، مطالب دور از حقيقتى ذكر كرده اند.

در نقش قاهره، كلمه «سنت» را مى بينيم كه با تاى بلند نوشته شده ولى در همان نقش كلمه «رحمة» با هاء نوشته شده است. تفسير اين پديده را در نقوش نبطى مى يابيم، زيرا در قديمى ترين نقوش نبطى، تاى تانيث در آخر اسماء با تاء نوشته شده مانند: «سنت، حرثت (حارثه) جذيمت.» بنابراين، نوشتن تاى تانيث به اين شكل ريشه نبطى دارد.

از اين بررسى مختصر، ارتباط كتابت عربى در ويژگيهاى خود با مجموع كتابتهاى سامى، از طريق كتابت نبطى روشن مى شود.

__________________________________________________

(1). 20. P, itacsoM. 1

(2). 213. P, regnriD. 2

(3) درباره قاعده زيادت اين واو،

در كتابت نبطى، بنگريد به: جواد على، ج 3، ص 299.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 67

شك نيست كه نقوش عربى كه در دست پژوهشگران است و به دوره پيش از رسم عثمانى باز مى گردد، شناخت گسترده اى از ويژگيهاى كتابت عربى در آن زمان را به دست نمى دهد زيرا مجموع آنها با كوچكترين سوره قرآنى برابرى نمى كند و به زودى اين ويژگيها به صورت روشن ترى براى ما واضح خواهد شد و آن هنگامى است كه اين ويژگيها را در پرتو مثالهايى از رسم عثمانى بررسى مى كنيم و رسم عثمانى را بر اساس مطالبى كه در فهم اين مثالها كمك مى كند، مورد بحث قرار مى دهيم. به اضافه جنبه هاى ديگرى از كتابت عربى در اين دوره كه نقوش نتوانسته اند بيان روشنى درباره آنها ارائه كنند و همچنين نقوش نبطى توانسته اند در اين زمينه كمك نمايند، به ويژه درباره علامت «الف» كه غالبا در كتابت نبطى، نشان دهنده همزه است و گاهى هم به فتحه بلند دلالت مى كند، ولى همزه و روش كتابت آن، در نقوش عربى واضح نيست. و به زودى بعضى از مطالب مربوط به اين موضوع را در بحث از همزه در رسم عثمانى، بيان خواهيم كرد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 68

مبحث سوم پايه هايى كه كتابت بر آنها استوار است

1. موضع دانشمندان جديد

اشاره

1. موضع دانشمندان جديد

به طور كلى روشن است كه در قديم ترين زمانها، كتابت به صورت «تصويرى» بود و شكل هر چيزى نشان دهنده مفهوم آن بود، سپس تحولى پيش آمد و علامتهايى هم به معانى غير حسى دلالت كرد و مدت زمان بسيارى گذشت، تا اينكه بشر توانست خود را از اين روش كه به شناخت صدها شكل به تعداد

كلمات لغت احتياج داشت، رهايى بخشد و روش ديگرى را كه آسانتر است و از علامتهاى محدودى تشكيل مى شود، به كار گيرد. در اين روش هر علامتى نماينده يك واحد صوتى از اصوات لغت بود و كلمه در اين روش، با مجموعه اى از علامتهاى صداهايى كه از آن تشكيل يافته است، نشان داده مى شود. با اين روش تعداد غير محدودى از كلمات را با استفاده از تعداد محدودى از علامتها مى توان نوشت. به روش اوّل روش «تصويرى» و به روش دوم روش «ابجدى» «1» يا هجايى» گفته

__________________________________________________

(1) گاهى به روش اوّل روش «مورفيمى» گفته مى شود: metsys gnittirW cimihproM و به روش دوم روش «فونومى» گفته مى شود (metsys gnittirW cimenohP)، نك: 539. P, ttekcoH.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 69

مى شود.

وقتى روش كتابت ابجدى اختراع شد و يا براى نخستين بار، در كتابت يك زبان به كار گرفته شد، دقيق بود و صداهاى لغت را به قدر ممكن نشان مى داد و از پيچيدگى و قصور خالى بود، ولى با گذشت زمان اين اوصاف باقى نماند و لغت تغيير يافت، اما مردم روش كتابت را حفظ كردند. بنابراين روش كتابت از گامهاى متغير لغت و لهجه پيروى نكرد و در نهايت، انحرافات و پيچيدگيهايى از نوع آنچه كه در الفباهاى معاصر مى بينيم، به وجود آمد. «1»

كتابت هجايى كه اكنون در بسيارى از لغات و لهجه ها استعمال مى شود، به صورت دقيقى نمايانگر صداهاى اين لغات نيست «2» زيرا كه لغت منطوق از لحاظ پيچيدگى به گونه اى است كه شامل انبوهى از تفصيلات مربوط به شدت اداى كلمه و آهنگ آن و تلفظ ناگهانى است و اين

چيزى است كه نظام كتابت، به هر درجه از كمال هم برسد، نمى تواند تصويرگر آن باشد. در اينجا دشوارى ديگرى هم وجود دارد و آن اينكه نظام الفبايى با گذشت زمان دچار كاستيهايى مى شود و سرعت اين كار، در لغات مختلف، متفاوت است و علت اصلى بحران مربوط به كتابت، منحصر در اين است كه كتابت هرگز نمى تواند با سير حركت زبان هماهنگ باشد. «3»

قصور و كاستى كتابت الفبايى به صورتهاى متعددى آشكار مى شود كه شايد مهمترين آنها اين موارد باشد: «4» 1. ناتوانى كتابت در نماياندن درست تلفظ. در كتابت، علامتهايى براى صداهاى خاصى وجود دارد، ولى همانها به گونه ديگرى و به صورتى غير از آنچه كه علامتهاى مكتوب به آن اشاره مى كند، تلفظ مى شود و مثالهاى آن فراوان است. در كتابت انگليسى،

__________________________________________________

(1) كمال محمد بشر، الاصوات، ص 235 و بنگريد به: 545. pp, ttekcoH

(2) خليل ابراهيم حماش، دراسة مقارنة للنواحى الصوتية فى كتاب العين و النظرية الحديثة فى علم الصوت، مقاله اى در مجله دانشكده آداب دانشگاه بغداد، 1973 م، ج 16، ص 499 و بنگريد به: سعران، ص 124 و نيز: 540. pp, ttekcoH

(3) فندريس، اللغة، ترجمه عربى، قاهره، مكتبة الانجلو المصرية، 1950، ص 407- 408.

(4) كمال محمد بشر، الاصوات، ص 235- 236: على عبد الواحد وافى، علم اللغة، 248 به بعد و نيز:، ttekcoH. 542- 540. pp

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 70

نمونه هاى متعددى وجود دارد كه شايد بدترين آنها صداى «S» و علامت نوشتارى آن باشد. مثلا علامت «S» در كلمه «gniS» (به معناى مى خواند) صداى «S» مى دهد و در كلمه «esoR» (به معناى گل)

صداى «Z» و در كلمه «raguS» (به معناى شكر) صداى «S» مى دهد.

همچنين مى توان صداى «S» را به وسيله علامت «C» در كلمه «eciR» و «SS» در كلمه «ssuF» (به معناى هرج) و «» در كلمه «tnecserC» (به معناى هلال) و «hcS» در كلمه «msihcS» (به معناى شكافته شدن) نشان داد.

البته در عربى نيز براى اين حالت مثالهاى چندى وجود دارد كه نمونه آن كتابت «الف» به شكل ياء، در بعضى از كلمات است، مانند: «على، رمى، مسعى، مصطفى ...» و همچنين كتابت «الف» به شكل «واو» در كلمات خاصى كه در مصحف آمده، مانند: «الصلوة، الزكوة» و شايد كتابت «همزه»، گاهى به صورت «واو» و گاهى به صورت «ياء» از اين قبيل باشد.

2. وجود علامتهايى در كتابت، بدون اينكه در مقابل آنها صدايى در كلام منطوق باشد.

و لغت انگليسى پر از مثالهايى از اين نوع است، مانند: «ygolohcysP» (علم النفس)، «klaT» (سخن مى گويد)، «thginK» (سوار) و «euqinU» (تنها) كه در كلمه اوّل، علامت «P» در تلفظ نمى آيد و همچنين در كلمه دوم، علامت «L» و در كلمه سوم، علامت «K» خوانده نمى شود. و كلمه چهارم، با دو علامت «eU» ختم مى شود، در حالى كه در تلفظ با صداى «K» ختم مى شود كه با علامت «q» نوشته شده است.

نمونه هاى اين نوع، در عربى بسيار اندك است، مانند: الف در «مائة» و الف بعد از واو جمع در آخر كلمه، مانند: «رموا» و واو در «عمرو، اولئك» و ياء در «باييد، بآيية». به زودى تفصيل اين مطلب خواهد آمد.

3. عموم كتابتهاى الفبايى، بسيارى از تفاصيل شدت، و آهنگ كلمه و مانند آنها را مهمل گذاشته است. همچنين

مى بينيم كه كتابتهاى سامى قديم، حركتهاى كوتاه يا بلند را مهمل گذاشته است، البته اين از مواردى است كه با گذشت زمان و با يك حركت تكميلى، آن را جبران كرده اند و ما بقاياى آن را امروز در كلمات معينى، در كتابت خود مى بينيم، مانند: «هذا، هذه، ذلك، لكن ...»

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 71

اينكه ما از دو لغت عربى و انگليسى مثال آورديم، به آن معنا نيست كه زبانهاى ديگر از اين كاستيها خالى است، اندكى پيش اشاره كرديم كه عموم كتابتهاى الفبايى دچار آن است، مثلا سخن لغت شناس فرانسوى «فندريس» را ملاحظه نماييد كه درباره زبان فرانسه مى گويد: «رسم الخط آن بد است.» «1»

شك نيست كه بسيارى از اين اختلافات ميان نوشتار و گفتار، علتهاى تاريخى دارد، زيرا كه علت اساسى بحرانهاى مربوط به رسم الخط، منحصر در اين است كه كتابت هرگز نمى تواند با سير حركت زبان هماهنگ باشد. «2»

از اينجاست كه دانشمندان ملاحظه كرده اند كه نگارش كلمات، در هر زبانى بر اساس تلفظ آنها نيست، بلكه در اينجا يك سلسله مبادى وجود دارد كه در پيدايش و شكل گيرى صورت كلمات تأثير گذاشته است و مهمترين آن مبادى عبارتند از: «3»

1. مبدء صوتى elpicnirP citenohP ehT

هجاى بعضى از كلمات در نگارش آسان است، زيرا كه با تلفظ آن مغايرت ندارد و همانند تلفظ آن نوشته مى شود و اين يك پايه اساسى است و در نگارش عربى و غير عربى در كتابتهاى الفبايى شايع است.

2. مبدء اشتقاقى (elpicnirp lacigolohprom clacigolomytE ehT)

در كنار كلماتى كه مطابق تلفظ نوشته مى شود، بسيارى از كلمات وجود دارد كه هجاى آنها با تلفظ آنها فرق دارد زيرا كه در كتابت آنها به مبدء اشتقاقى آنها كه حافظ روابط اشتقاقى كلمات است، توجه شده است، مثلا در انگليسى، ماضى قياسى افعال، با اضافه كردن «de» ساخته مى شود، در صورتى كه بعد از حروف صامت كه به نرمى خوانده مى شوند، به صورت «t» تلفظ مى گردد مانند: dekooL و deppotS.

__________________________________________________

(1) اللغة، ص 409.

(2) اللغة، ص 408.

(3) nizereB و بنگريد به: تمام حسان، اللغة العربية معناها و مبناها، الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1973 م، ص 326، عبد الرحمان ايوب، العربية و لهجاتها، معهد البحوث و الدراسات العربية م، 1968، ص 6- 7.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 72

اين مبدء در بسيارى از نگارشها به كار گرفته شده است و ممكن است در زبان عربى، تأثر صداها در سياق معينى كه به آن ادغام گفته مى شود، مربوط به همين مبدء باشد، زيرا كه غالبا اين گونه كلمات، مطابق اصل نوشته مى شود و تغييرى كه در تلفظ عارض شده رعايت نمى شود.

3. مبدء تاريخى (elpicnirP lacirotsiH ehT)

بعضى از كلمات وجود دارد كه هجاى آنها جز با مراجعه به تاريخ لغت، فهميده نمى شود و اين تاريخ لغت است كه اصل آن هجا را توضيح مى دهد. نگارش انگليسى و غير آن از نگارشهاى اروپايى مثالهاى متعددى اين نوع از كلمات دارند، مانند: كلمه انگليسى «thgin» كه تلفظ مى شود: «tian».

در نگارش عربى كلماتى وجود دارد كه هجاى آنها جز در پرتو اين مبدء قابل فهم نيست و به زودى بيان آن خواهد آمد.

4. مبدء تشخيصى (elpicnirP cihpygoreiH ehT)

اين مبدء براى ما توضيح مى دهد كه هجاى بعضى از كلماتى كه در تلفظ، يكى هستند ولى در معنا با هم فرق دارند، در كتابت از همديگر تشخيص داده مى شوند. مثال آن در زبان انگليسى «etem»، «ees»، «acs»، «etis»، «yhgis»، «teem» است و دانشمندان عربى، به چندين كلمه اشاره كرده اند كه در هجا يكى هستند، ولى در تلفظ با هم مغايرند و در هجاى آنها حرفى اضافه شده كه در تلفظ، معادل صوتى ندارد و اين به جهت فرق گذارى است و به زودى توضيح خواهيم داد كه اين مطلب چندان درست نيست.

به رغم اينكه در ميان اين مبادى، مبدء صوتى پايه نخستين نگارشهاى الفبايى در بدو امر بوده است، نمى توان اكنون تعيين كرد كه كدام زبان، بر كدام يك از اين مبادى استوار است، زيرا در كتابت هر زبانى، آميزه اى از اين مبادى، با درجات مختلف وجود دارد.

2. موضع دانشمندان پيشين

در اينجا مناسب است به اين مطلب اشاره كنيم كه دانشمندان رسم و علوم عربى، به

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 73

اختلاف ميان هجاى كلمات و تلفظ آن پى برده اند و بعضى از عوامل آن را هم شناخته اند.

ابن درستويه مى گويد: «1» «بدان كه كاتبان گاهى كلمه را مطابق با تلفظ آن و معناى آن مى نويسند و حرفى را كه از كلمه است حذف و يا حرفى را كه از آن نيست به آن اضافه مى كنند و گاهى حرفى را تغيير مى دهند و گاهى كلمه اى را به كلمه ديگر متصل مى نمايند كه نبايد متصل شود و در نظاير آن، فاصله مى دهند و گاهى تمام شكلهاى حروف را به صورت بريده مى نويسند و به تعدادى از

آنها اكتفا مى كنند و گاهى نقطه و حركت نمى گذارند و اين در صورتى است كه حرف به حرف ديگر مشتبه نشود. همه اين كارها را به نوعى از قياس و قاعده انجام مى دهند.»

ابن منادى (ابو الحسين احمد بن جعفر بغدادى متوفى 336 ق) مى گويد: «2» «بعضى از كلمات مكتوب را نبايد با اعراب خواند و حكم آن اين است كه به همان گونه كه نوشته شده رها شود و كار آن به خواننده واگذار گردد كه آن را به غير از آنچه رسم شده بخوانند.» شايد همين احساس اختلاف است كه ابن جنى را وادار كرده كه بگويد: «خط مربوط به فصحا نيست و از آنها اخذ نمى شود.» «3»

با اينكه اين دانشمندان نتوانسته اند تأثير عامل تاريخى را در بسيارى از صورتهاى هجايى كلمات كه در آنها حرفى زايد و يا ناقص است، درك كنند و همين امر باعث شده كه آنها در موارد بسيارى خلط كنند، در عين حال آنها از مبدء صوتى، بسيار سخن گفته اند و از آن به «لفظ» تعبير كرده اند، تا جايى كه آن را پايه نخستين كتابت دانسته اند. همچنين آنها از مبدء تشخيص يا همان فرق گذارى ميان كلمات، سخن گفته اند، حتى بسيارى از صورتهاى هجايى را كه در آنها بعضى از حروف زايد به نظر مى رسد، به همان مبدء حمل كرده اند.

بنابراين اصل در هر كلمه اى اين است كه به صورت تلفظ آن نوشته شود، البته با در نظر گرفتن ابتدا يا وقف در آن حرف. «4»

__________________________________________________

(1) كتاب الكتاب، ص 5، قلقشندى، ج 3، ص 173.

(2) دانى: المحكم، ص 185.

(3) ابن جنّى، سر صناعة الاعراب، (قسمت خطى)، دار

الكتب المصرية، (به شماره 120 لغت)، برگ 240 ب.

(4) استرآبادى، شرح الشافية، دار الطباعة العامرة، ص 383، ابن مالك، تسهيل الفوائد و تكميل المقاصد، دار الكاتب العربى،

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 74

پس اصل همان لفظ است، «1» زيرا لفظ از لحاظ رتبه مقدم تر از خط است و لغت با آن شروع شده و سپس خط بر آن حمل گرديده است. «2»

بايد توجه كرد كه آنها تصريح كرده اند كه هجاى كلمه با در نظر گرفتن ابتدا با آن و يا وقف بر آن استوار است و به قبل و بعد آن حمل نمى شود «3» و اين تا اندازه اى نظر درستى است، زيرا كه اثبات همزه وصل و كتابت تنوين به صورت الف را تفسير مى كند و شايد نوشتن تاى تانيث در آخر كلمات به صورت «هاء» را نيز تفسير كند، «4» ولى اين قاعده بخصوص در رسم مصحف همگانى نيست، زيرا علماى قرائات و رسم، ملاحظه كرده اند كه بسيارى از كلمات، به صورت متصل نوشته شده است.

ابو عمرو دانى مى گويد: «5» «... اين بدان جهت است كه آنها در نوشتن، بيشتر لفظ و وصل را در نظر گرفته اند و نه اصل و قطع را» و نيز مى گويد: «6» «هر دو روش، در رسم استعمال شده است كه دلالت بر جواز هر دو دارد» در پرتو اين ملاحظه است كه تفسير بسيارى از صورتهاى رسم عثمانى امكان پذير مى شود، به طورى كه تفصيل آن- ان شاء اللّه- در محل خود خواهد آمد.

و از آنجا كه حركتهاى اعراب، در صورت وقف آشكار نمى شوند، تصريح كرده اند كه حركت و نقطه، براى حالت وصل وضع شده اند. «7»

درك

دانشمندان رسم و لغت عربى از مبدء تشخيص، كمتر از درك آنها از مبدء صوتى

__________________________________________________

1967 م، ص 332؛ سيوطى، رسالة فى علم الخط، (رساله پنجم از: التحفة البهية)، قسطنطنيه، مطبعة الجوائب، 1302 ق، ص 54، الاتقان، از همين نويسنده، ج 4، ص 146.

(1) ابن جنّى، سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 50.

(2) همان مصدر (خطى)، برگ 241، أ.

(3) همان مصدر (خطى)، برگ 178، ب و بنگريد به: ابن درستويه، ص 9، 13، 57، صولى، ص 250، 258.

(4). 27. p, notseeB. 4

(5) المحكم، ص 158 و بنگريد به: ابو بكر انبارى، ايضاح الوقف و الابتداء، دمشق، مجمع اللغة العربية، مجمع اللغة العربية، دمشق، 1971 م، ج 1، ص 146، ابن مجاهد، السبعه فى القراءات، دار المعارف، مصر، 1972 م، ص 426، 486.

(6) المقنع، ص 43.

(7) ابن درستويه، ص 57.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 75

نيست، از اين رو بسيارى از كلماتى را كه در هجاى آنها حرف زايدى وجود دارد، به همان مبدء حمل كرده اند و گفته اند كه اين زيادت، به خاطر تشخيص ميان كلماتى است كه صورت خطى آنها شبيه همديگر است، ولى در لفظ تشابهى نيست و در عين حال معانى مختلف است.

ابن قتيبه مى گويد: «1» «كاتبان در كتابت حرفى، چيزى را كه در وزن آن نيست مى افزايند، تا با اين افزايش، ميان آن و مشبه له تفاوت بگذارند.» و ابو عمرو دانى ميان افزايش بعضى از حروف در هجاى بعضى از كلمات و نبودن اعراب و نقطه در كتابت عربى قديم، پيوند مى دهد و مى گويد: «2» «عربها اهل اعراب و نقطه گذارى نبودند. آنها

ميان كلماتى كه مشتبه مى شدند و شكل آنها يكى بود، ولى تلفظ يا معناى آنها متفاوت بود، با حروف فرق مى گذاشتند، نمى بينى كه آنها (عمرو) را با واو مى نوشتند، تا ميان آن و «عمر» فرق بگذارند، و «أولئك و أولى» را با واو مى نوشتند، تا ميان آن دو كلمه با «اليك و الى» فرق باشد و «مائة» را با الف مى نوشتند تا ميان آن و «منه» فرق باشد و مانند آنها، و در عين حال، آنها اين حروف زايد را كه به خاطر فرق گذارى افزوده اند تلفظ نمى كردند.»

بيشتر علماى پيشين، هنگامى كه با اين كلمات روبه رو شده اند و خواسته اند درباره زيادت حرف سخن بگويند، همين مطلب را تكرار كرده اند.

و او در «عمرو» زايد است، براى فرق گذارى ميان آن و «عمر» و اينكه اين كلمه را مخصوص به زيادت كرده اند، چون خفيف است. «3» همچنين واو در «اولئك» زايد است.

ابو حيان گفته: «4» «اما «اولئك» نصوص متعددى در دست است كه عربها، و او را به آن افزوده اند، تا ميان آن و «اليك» فرق باشد.» و بقيه فروع كلمه هم بر آن حمل شده تا همگى

__________________________________________________

(1) ابن قتيبه، ادب المكاتب، قاهره، المكتبة التجارية الكبرى، 1355 ق، ص 227، 229؛ زجاجى، الجمل، ص 272.

(2) الموضح فى الفتح و الاماله، (خطى) مكتبة الجامع الازهر، بخش قراءات، (103)، 7661، برگ 25 ب و بنگريد به: سخاوى، جمال القراء و كمال الاقراء، (خطى)، دار الكتب المصرية، شماره (9 بخش قراءات م)، برگ 187 أ، آنجا كه سخن دانى را كه در بالا آورديم، نقل كرده است.

(3) بلوى، ج 1، ص 137 و بنگريد به: ابن

قتيبه، ادب الكاتب، ص 252، صولى، ص 251؛ ابن وهب، البرهان فى وجوه البيان، چاپ اوّل، بغداد، مطبعة العانى، 1967 م، ص 330.

(4) سيوطى، همع الهوامع، چاپ اوّل، قاهره، محمد امين خانجى، 1327 ق، ج 2، ص 239 و بنگريد به: ابن قتيبه، ادب الكاتب، ص 252، صولى ص 251.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 76

يكنواخت باشند «1» و الف در «مائة» زايد است، تا ميان آن و «منه» فرق باشد، «2» يا ميان آن و «ميّه» «3» فرق باشد و بعضيها در «اوخىّ» در حال تصغير، واوى اضافه كرده اند، تا ميان آن با «اخى» كه مكبّر است فرق باشد و اينكه زيادت، در حال تصغير است براى آن است كه مصغّر فرع است و فرع براى زيادت مناسب تر است. ديگر اينكه كلمه در حال تصغير، تغيير داده مى شود و تغيير با اين عمل مناسب تر مى نمايد. «4» همچنين عربها، الف را در كلماتى مانند: «ركبوا، ذهبوا» اضافه كردند، تا ميان آنها و كلماتى مانند: «يعدو» «5» فرق باشد و يا براى فرق گذارى ميان واو جمع و واو نسق «6» باشد، و «على» را كه از حروف است «حرف جرّ» همه جا، با ياء نوشتند، تا ميان آن و «علا فى الارض» فرق باشد. همچنين «الى» را نيز، با ياء نوشتند، تا ميان آن و «الا» كه لام آن مشدّد است فرق باشد «7» و تاى تانيث را در آخر كلمات، بصورت هاء نوشتند، تاى ميان آن با تاى اصلى در بناى كلمه، فرق باشد. «8»

و بدين گونه آنها سعى كرده اند هر كلمه اى را كه در نگارش عربى مطابق با قواعد نيامده است،

به اين باب، ملحق كنند و آنها، هيچ كلمه اى را كه زيادتى در آن وجود دارد رها نمى كنند، مگر اينكه آن را به اين باب حمل مى نمايند. بعضى از نويسندگان جديد، آنچه را كه آنها درباره فرق گذارى ميان كلمه گفته اند، تكرار كرده اند.

به نظر اين نويسنده: «اين زيادتها يك نوع چاره جويى نوشتارى است كه منظور از آن، فرق گذارى ميان دو يا چند نوع از صيغه هايى است كه در شكل كتابت، متشابه هستند، ولى

__________________________________________________

(1) ابراهيم جعبرى، خميلة ارباب المراصد فى شرح عقيلة اتراب القصائد (خطى)، دار الكتب المصريه، شماره 249، بخش قراءات، برگ 226، أ.

(2) ابن قتيبه، ادب الكاتب، ص 253، ابن درستويه، ص 46، سيوطى، همع الهوامع، ج 2، ص 238.

(3) قنسى، الطراز فى شرح ضبط الخراز (خطى)، دار الكتب المصريه، شماره 261، بخش قراءات، برگ 71 أ، ابن وهب، الكاتب، ص 330.

(4) سيوطى، همع الهوامع، ج 2، ص 239 و بنگريد به: ابن قتيبه، ادب الكاتب، ص 253، صولى ص 251.

(5) زجاجى، الحمل، ص 274.

(6) ابن قتيبه، ادب الكاتب، ص 253، ابن وهب، الكاتب، ص 330.

(7) سليمان بن نجاح، التنزيل فى هجاء المصاحف (خطى)، المكتبة الظاهرية، دمشق، به شماره 5964 (نسخه اى از اين كتاب به صورت ميكرو فيلم پيش من است)، لوح 7.

(8) الازهرى، ج 1، ص 50.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 77

در معيارهاى صرفى و نحوى و يا در جهت معنا با همديگر متفاوتند» «1» و ميان پيشينيان، كسانى بوده اند كه ترديد كرده اند كه اين زيادتها براى فرق گذارى بوده است.

ابن درستويه مى گويد: «2» «اگر در هر اسمى كه به

اسم ديگرى شباهت دارد، و اوى اضافه شود، بيشتر كلمات با واو خواهد بود، مانند: قلب و قلب و قدر و قدر ...»

به نظر ما آنچه را كه دانشمندان علوم عربى گفته اند، بحثهاى تاريخى مربوط به نگارش و لغت رد مى كند و راز اين زيادتها را با دليلهاى قانع كننده ترى توضيح مى دهد، حتى مى توان اين اصل را لا اقل در كتابت عربى نقض نمود. پيش از اين گفتيم كه واو در «عمرو» ممكن است از بقاياى زيادت واو در پايان نامها در كتابت نبطى باشد، و به زودى درباره كلمات ديگرى كه در آنها حرف زايدى وجود دارد، به اضافه كلمات ديگر، بحث خواهيم كرد و وجوه احتمالى اين زيادتها را- كه ربطى به فرق گذارى ندارد- بيان خواهيم نمود. «3»

از اين گذشته، دانشمندان رسم و لغت عربى اشاره كرده اند كه بعضى از كلماتى كه به نظر مى آيد كه مخالف قياس نوشته شده، مطابق با اصل است و شايد آن اصل، اصل اشتقاقى دور باشد، مانند: «الربوا» «4» و يا اصل اشتقاقى نزديك باشد و كلمه پيش از آنكه در اين سياق قرار بگيرد، به آن شكل بوده است. «نمى بينى كه كاتبان كلمه «الرحمن» را با لام مى نويسند، ولى صداى راء مشدّد شنيده مى شود. همچنين است در «الضارب و الذاهب» كه مطابق معنا نوشته مى شود، در حالى كه تلفظ بر خلاف آن است «5»» و منظور از «معنا» در اينجا همان اصل كلمه است كه تشكيل شده از الف و لام معرفه و لفظى كه الف و لام بر آن داخل شده است.

همچنين ملاحظه مى كنيم كه آنها مى گويند بعضى از حروف ساقط مى شود و علت

آن، يا استخفاف «سبك كردن كلمه» و يا بى نيازى از حروف حذف شده به وسيله حرف باقى مانده است و اين در صورتى است كه در كلام، دليلى بر آنچه كه از كلمه حذف شده وجود

__________________________________________________

(1) كمال محمد بشر، الاصوات، ص 237.

(2) كتاب الكتاب، ص 46، ابن السيد البطليوسى، ص 166.

(3) بنگريد به: مبحث چهارم از فصل چهارم، پاراگراف سوم.

(4) جعبرى، برگ 226، أ.

(5) زجاجى، الجمل، ص 272 و بنگريد به: ابن درستويه، ص 5، ابن وهب، الكاتب، ص 330.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 78

داشته باشد «1» و يا اين حذف به خاطر كثرت استعمال است و اينكه اخلالى به معنا نمى رسد «2» و با اين مطلب، حذف الف را بخصوص توجيه مى كنند در حالى كه حقيقت اين است كه الف، در اصل وضع كلماتى كه ما تصور مى كنيم كه الف در آنها حذف شده، از اوّل نبوده تا به خاطر تخفيف يا كثرت استعمال حذف شود، زيرا كه اصل در نگارشهاى سامى، به طور عموم، عدم اثبات حركتها بوده است به گونه اى كه پيشتر گفتيم و پس از مدت زمان زيادى تلاشهايى به عمل آمد، تا علامتهاى حركتهاى بلند، در كتابت وارد شود و بعضى از بقاياى همان وضع قديم، به حال خود باقى مانده و تطور جديد را نپذيرفت.

دانشمندان رسم و علوم عربى، همچنين درباره پديده حذف يكى از دو حرف، هر كجا كه دو الف، يا دو واو و يا دو ياء جمع شده باشد و يكى از آنها حرف صامت و ديگرى در غالب موارد حركت بلند است و در كتابت پشت سر هم

مى آيند، صحبت كرده اند. اين حذف به خاطر ناپسند بودن توالى دو شكل كه رسم آنها يكسان است، مى باشد. «3»

ابن درستويه مى گويد: «4» «بدان كه بيشتر حروفى كه در كتاب حذف مى شود، حروف مكرر است و اين به خاطر ناپسند بودن اجتماع دو حرف يكسان در خط است» و عقيلى مى گويد: «5» «هر كجا دو الف، يا دو واو و يا دو ياء مطابق قياس يك جا جمع شوند، يكى از آنها به خاطر ناپسندى اجتماع در شكل واحد در رسم، حذف مى شود.»

اين مطلب تا اندازه اى درست است، ولى تعليل آن به ناپسندى، محل اشكال و نظر است، زيرا كه نظام حركتهاى بلند بخصوص در آغاز قرن اوّل هجرى، كامل نشده بود و اين به وضوح در رسم عثمانى ديده مى شود و كاتبان يك حرف را مى نوشتند و حرف ديگر را نمى نوشتند، تا اينكه قدم بعدى برداشته شد و طى آن اشاره به هر دو حرف كامل گرديد.

__________________________________________________

(1) ابن قتيبه، ادب الكاتب، ص 227.

(2) صولى، 36.

(3) دانى، المحكم، ص 172 و بنگريد به: صفحات 125، 140، 153، 157، 158، 166، سليمان بن نجاح، لوح 5.

(4) كتاب الكتاب، ص 32 و نيز بنگريد به: صفحات 10، 14، 17، 34.

(5) عقيلى، المختصر فى مرسوم المصحف الكريم (خطى)، دار الكتب المصرية، (260 بخش قراءات) از اين كتاب ميكرو فيلمى در معهد المخطوطات العربية وجود دارد، لوح 2.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 79

و بدين گونه هم پيشينيان و هم نويسندگان جديد، اتفاق نظر دارند كه نگارشهاى الفبايى از مبدء معينى حتى از مبدء صوتى كه غالبا بر اساس آن نباشد پيروى نكرده است،

زيرا كه لهجه گفتارى همواره تغيير مى يابد و شكلهاى كلمات، به همان صورت قديمى خود باقى مى ماند.

بنابراين هجاى الفاظ غالبا صورت صحيح اصول كلمات را به آن شكلى كه حروف آن در قديم بوده، نشان مى دهد و آن نسبت به الفاظ از اين نظر، به موزه اى شباهت دارد كه آثار قديم در آن جمع شده است. «1»

در حوزه تحقيقات جديد مربوط به آوا شناسى، دانشمندان كوشيده اند يك الفباى صوتى درست كنند، تا بتوانند تمام صداهاى لهجه ها را ضبط كنند. نخستين گروهى كه وارد اين ميدان شدند، اروپاييان بودند كه روابط استعمارى آنها با ملتها، سبب شد كه زبانهاى آنها را بشناسند «2» و تلاشهاى بسيارى انجام گرفت، تا اينكه پژوهشگران توانستند به وضع يك الفباى صوتى موفق شوند. اين الفباء از حروف يكپارچه اى تشكيل شده كه در كتابت تمام زبانها، در حوزه بحث علمى به كار گرفته مى شود.

شك نيست كه الفباى صوتى، براى هدفهاى پژوهشى مناسب است، ولى براى استعمال روزمره مناسب نيست و اين بدان جهت است كه پديده هاى صوتى، در حال سخن گفتن، ضبط دقيقى را طلب مى كند و در اين صورت علامتهاى اضافى بسيارى جمع مى شوند، تازه اگر از تعداد بسيارى از حروفى كه غير از اين علامتهاست و ما را به زحمت مى اندازد، صرف نظر كنيم، «3» زيرا الفباى صوتى بين المللى:

(tebahplA citenohP lanoitanretnI) از صدها علامت تشكيل شده است. «4»

بنابراين، كاستيها در تمام الفباها وجود دارد، و نمى توان مظاهر اين كاستيها را به دست آورد، مگر اينكه از تاريخ لغت و كتابت بحث شود، تا اصول اين شكلها و شناخت تطورى كه در لهجه پيش آمده ولى كتابت تابع

آن نشده، به دست آيد.

__________________________________________________

(1) على عبد الواحد وافى، علم اللغة، ص 253.

(2) عبد الرحمن ايوب، ص 7.

(3) محمود سعران ص 121- 123. تمام حسان، اللغة بين المعياريه و الوصفيه، ص 129، عبد الرحمن ايوب، ص 7- 10.

(4). 140. p, nizereB.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 80

از اين بحثها مطالب زير به دست مى آيد:

1. نگارش عربى، در شكل متاخر خود كه در سنگ نوشته هاى عربى جاهلى ديده مى شود، همان تطور نگارش نبطى است كه به نوبه خود از خط آرامى گرفته شده است و اين مى رساند كه نگارش عربى با مجموع كتابتهاى سامى ارتباط دارد. فرق نمى كند كه اين تطور، در شمال جزيره عربى و شهرهاى انباط و سينا انجام گرفته باشد، يا در حيره و اطراف عراق و يا در شهرهاى حجاز.

2. در نتيجه همين ارتباط ميان كتابت عربى و نگارشهاى سامى است كه كتابت عربى، بسيارى از ويژگيهاى نگارشهاى سامى به طور عام، و نبطى به شكلى خاص را دارد، از اين رو علامت واحدى براى چندين حرف، قرار داده شده و اين حالت، تا نيمه دوم قرن اوّل هجرى ادامه داشت كه در آن زمان، براى تشخيص حروف، نقطه گذارى مرسوم شد.

همچنين در كتابت عربى، در اين مرحله، هيچ گونه اشاره اى به حركتهاى كوتاه نبود و نيز اشاره به فتحه بلند در وسط كلمه تا مدتها جا نيفتاده بود.

3. معلوم شد كه كتابت عربى، مدتها پيش از اسلام مورد استفاده بود و روايتهاى عربى تاكيد دارند كه در اطراف عراق و به ويژه حيره، اين كتابت استعمال مى شده و شايد در همين استعمالها بود كه قواعد آن،

جا افتاد و مشخص شد، و اين مى رساند كه انتقال كتابت عربى به حجاز اندكى پيش از اسلام، (اگر روايت آن درست باشد) بدان معنا نيست كه استخدام آن جديد بوده و يا قواعد آن مستقر نشده بوده است، و نبايد فراموش كنيم كه اين انتقال از محيطى به محيط ديگر، اى بسا عاملى براى بقاى خصوصياتى از محيط قبلى باشد در حالى كه استعمال آن، در محيط جديد از بين رفته است.

4. تمام نگارشهاى الفباى، از پاسخگويى به نيازهاى لغت و عناصر گفتارى قاصر است و بيشتر مظاهر باقى مانده از تلفظ قديم را حفظ كرده در حالى كه اكنون استعمال نمى شود، و اين معنا، بررسى تاريخ لغت و كتابت را براى فهم اين كمبودها ضرورى مى كند، در اين بررسى نبايد زمان معينى را در نظر گرفت.

شايد بررسيهايى كه ما از تاريخ كتابت عربى و اصل پيدايش آن و رابطه اى كه با خطوط سامى دارد و ويژگيهاى اين كتابت پيش از رسم عثمانى، با توجه به اسناد و در پرتو

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 81

كتابتهاى سامى، انجام داديم و نيز بررسى مربوط به پايه هايى كه اين كتابت بر آن استوار است و كاستيهايى كه در همه كتابتهاى الفبايى وجود دارد، مقدمه لازمى براى بررسى رسم مصحف و فهم ويژگيهاى نوشتارى آن باشد.

با راهنمايى اين بحثها و نتايجى كه به دست آمد، به بررسى و تحليل رسم مربوط به مصحف مى نشينيم، شايد بتوانيم به تفسير درست و فهم روشنى درباره عموم ويژگيهاى نوشتارى آن دست يازيم.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 82

فصل دوم تاريخ نگارش و جمع آورى قرآن كريم

اشاره

بررسى تاريخ نگارش و جمع آورى قرآن كريم، نخستين گام

براى هر نوع بحثى درباره رسم مربوط به مصحف به شمار مى آيد، زيرا اين بررسى به طور كلى بعد تاريخى پديده رسم مصحف را به دست مى دهد و جستجو در مراحل تطور آن و ملاحظاتى را كه در تكميل آن به عمل آمده است، آسان مى سازد و فهم پديده ها و مشكلات آن را روشنتر مى كند.

تاريخ نگارش آن جزئى از تاريخ عمومى قرآن است و آن يك تاريخ گسترده اى است، زيرا كه در واقع تاريخ دعوت اسلامى از روز نزول وحى قرآن بر پيامبر اسلام تا نسلهاى بعدى است و هدف ما در اينجا بررسى تمام ابعاد اين تاريخ گسترده و حوادث آن و نتايج مهمى كه بشريت از آن بهره مند شده و مى شود نيست، بلكه ما به جنبه نگارشى اين تاريخ اكتفا مى كنيم.

اگر كتب اوليه تاريخى تحقيق پيرامون نگارش و جمع آورى قرآن را جز به مقدار

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 83

اندكى متعرض نشده اند، «1» كتابهاى حديثى تفاصيل بيشترى از اين تاريخ را به دست مى دهد كه بعضى از آن مربوط به زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و بعضى ديگر مربوط به عهد خلفاى راشدين است.

ما در اين بحث در دو مرحله پيش خواهيم رفت: مرحله نخست، يكسان سازى مصاحف و نسخه بردارى از آن در زمان عثمان است و در اين مرحله است كه ويژگيهاى نگارشى مصحف كه مورد بحث ماست پيش آمده. مرحله دوم، مرحله پيش از آن است كه شامل كتابت قرآن در عهد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى شود. چون اين مطلب ثابت شده و قابل ترديد نيست كه پيامبر به

كتابت قرآن دستور داد و به هر يك از صحابه كه علاقه داشتند، اجازه كتابت قرآن را داد. و نيز اين مرحله شامل كتابت قرآن و جمع آورى آن در عهد ابوبكر و سرنوشت مصاحف در عهد عمر هم مى شود.

البته ما در اين راستا به ايجاز و اختصار پيش خواهيم رفت به گونه اى كه به كيفيت ارائه اين تاريخ اخلال وارد نشود، زيرا كه تفصيل مطلب و بررسى بسيارى از قضاياى مربوط به تاريخ قرآن از هدف ما در اين كتاب بيرون است و در اين زمينه بحثهاى مستوفايى انجام گرفته است. «2» هدف ما نگارش مدخل مختصرى براى تاريخ كتابت و جمع آورى قرآن است تا زمينه اى براى بررسى روش نگارش قرآن در رسم عثمانى و مشكلاتى كه در اين باره به وجود آمده است باشد.

__________________________________________________

(1) محمد حسين هيكل: الصديق ابوبكر، ط 5، قاهره، مكتبة النهضة المصريه 1964 ص 16.

(2) به عنوان نمونه بنگريد به: بحث دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 84

مبحث اوّل كتابت قرآن پيش از رسم عثمانى

اولا: كتابت قرآن در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم

لزومى ندارد در اينجا در اين باره سخن بگوييم كه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم با كتابت آشنايى نداشت تا چه رسد به اينكه در آن مهارت داشته باشد، و معناى «امّى» «1» هر چه باشد بدون شك پيامبر نه مى خواند و نه مى نوشت «2» و قسمتى از اين مطلب را مى توان از اين آيه شريفه به دست آورد: وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ (عنكبوت 48) «تو پيش از آن هيچ نوشته اى را نمى خواندى و نه آن را با

دست خود مى نوشتى كه در اين صورت اهل باطل به شك مى افتادند» همچنين توصيفى كه صحابه از تمام جوانب زندگى پيامبر كرده اند، به اين مطلب دلالت دارد كه آن حضرت در تمام حالات به كاتبان خود درباره كارهايى كه به كتابت احتياج داشت املاء مى فرمود. «3»

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن ص 53.

(2) صولى ص 24.

(3) براى تفصيل اين مطلب بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 47- 53 و دكتر ابراهيم انيس: دلالة الفاظ

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 85

با اينكه روش پذيرفته شده ميان اصحاب، نقل دهان به دهان و حفظ كردن بود، «1» و نيز با اينكه كتابت در شهرهاى حجاز در زمان بعثت چندان گستردگى نداشت، و نيز با اينكه ابزار كتابت ابتدايى بود و معمولا در دسترس همگان نبود، در عين حال پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلم علاقه فراوانى داشت كه قسمتهايى كه از قرآن نازل مى گردد، نوشته شود تا جايى كه آن حضرت در ابتداى امر از كتابت غير قرآن نهى كرده بود و در حديث ابو سعيد خدرى (متوفى 74 ه) مى فرمايد: «2» «از من چيزى را جز قرآن ننويسيد و هر كس جز قرآن چيزى از من نوشته است، محو كند» و اين به خاطر ترس از مخلوط شدن آن با كتاب خدا بود.

كاتبان پيامبر به طورى كه پيشتر نيز گفتيم، به چهل و سه نفر بالغ مى گرديد و بعضى از آنها تنها كارشان كتابت وحى بود، و شايد مشهورترين آنها عبارت باشند از. عثمان بن عفان، على بن ابى طالب، ابّى بن كعب،

زيد بن ثابت، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح و حنظلة ابن ربيع. «3»

نخستين كسى كه از قريش براى پيامبر كتابت كرد، عبد اللّه بن سعد بود كه مرتد شد و به مكه بازگشت و بعدها در فتح مكه دوباره مسلمان شد. «4» و نخستين كسى كه پس از ورود

__________________________________________________

ص 183- 185 و دكتر جواد على: السيرة ص 136- 143.

(1) بنگريد به: خطيب بغدادى: تقييد العلم، دمشق، المعهد الفرنسى للدراسات العربية، 1949 ص 36 به بعد.

(2) همان مصدر ص 29 و ابن ابى داود ص 4. مسلم نيز آن را روايت كرده است. بنگريد به: ابن حجر (شهاب الدين احد بن على العسقلانى): فتح البارى فى شرح البخارى ج 10 ص 386، مطبعة مصطفى البابى الحلبى، قاهره، 1959.

(3) مصادر اين مطلب را پيش از اين ذكر كرديم.

(4) بنگريد به: بلاذرى ص 478 و ابن عبد البر، ج 1 ص 68 و ابن قتيبه: المعارف ص 130. فرّاء داستانى نقل مى كند كه در آن سبب ارتداد او آمده است. مى گويد: (ج 1 ص 334) پيامبر اين آيه را به او املاء كرد: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ تا اينجا: ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ (مؤمنون 12- 14) پس ابن ابى سرح گفت: فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ و اين جمله را از روى تعجب گفت: پيامبر فرمود: آيه به همين صورت بر من نازل شده است و او شك نمود و مرتد شد و گفت: اگر محمد راست مى گويد كه چنين بر او نازل شده است پس بر من هم مثل او وحى نازل شده و اگر دروغ مى گويد پس

من هم مانند او سخن گفتم. اينجا بود كه اين آيه نازل گرديد: وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ (انعام 93) و شايد موقعيتى كه براى ابن ابى سرح پس از ارتدادش پيش آمد، باعث شد كه (طبق روايت) ادّعا كند كه وقتى پيامبر به او املاء مى كرد: (عزيز حكيم) او مى نوشت:

(غفور رحيم) او در سال 36 و به قولى 37 درگذشت و او پس از فتح مكه مجددا مسلمان شد و اسلام خوبى هم داشت.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 86

پيامبر به مدينه براى او كتابت نمود، ابّى بن كعب انصارى بود و زيد بن ثابت نيز با او مى نوشت و زيد از ساير كاتبان وحى در كتابت استوارتر بود. «1»

به نظر مى رسد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم از همان آغاز نزول وحى در مكه به ثبت كردن متن قرآن اهتمام داشت. در داستان مسلمان شدن عمر بن خطاب آمده است كه سوره (طه) در صحيفه اى در خانه فاطمه دختر خطاب و خواهر عمر نوشته شده بود و او و همسرش از روى آن از خباب بن ارت قرآن مى آموختند «2» و اين صحيفه كه سوره طه بر آن نوشته شده بود يكى از صحيفه هاى متعددى بود كه ميان مسلمانان مكه متداول بود و مشتمل بر سوره هاى ديگر قرآن هم بود. «3»

اگر شرايط ويژه در مكه باعث شد كه بسيارى از اخبار مربوط به كتابت قرآن در اين دوره در حجاب بماند، مسأله در مدينه به صورتى ديگر بود و روايات با وضوح و تاكيد اين حالت را بيان مى كند، مثلا ابن ابى داود روايت مى كند

كه محمد بن يحيى از ابو صالح و او از ليث و او از ابو عثمان وليد بن ابو الوليد و او از سليمان بن خارجة بن زيد و او از پدرش خارجه بن زيد نقل مى كند كه گفت: «4» «چند نفر بر زيد بن ثابت وارد شدند و گفتند:

بعضى از احاديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم را براى ما بازگو كن. او گفت: به شما چه بگويم؟ من همسايه پيامبر بودم وقتى بر آن حضرت وحى نازل مى شد كسى را به دنبال من مى فرستاد و من وحى را مى نوشتم ...» هر وقت بر پيامبر وحى نازل مى شد به كسى كه در كنارش بود، مى فرمود: زيد را پيش من بخوانيد و با خود ورق و دوات و يا كتف و دوات بياورد، سپس به او مى گفت: بنويس ... و آيات را بر او املاء مى كرد. «5» ابو عبيد قاسم بن سلام روايت مى كند كه وقتى بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم آيه اى نازل مى شد، كسى را مى خواست كه براى او بنويسد و

__________________________________________________

(1) ابن عبد البر، ج 1 ص 68 و بنگريد به: ابن حزم ص 27 و ابن قيم جوزى ج 1 ص 29.

(2) ابن سعد ج 3 ص 267- 268 و ابن هشام: السيرة النبويه ج 1 ص 344.

(3) محمد حسين هيكل ص 309.

(4) المصاحف ص 3 و بنگريد به: ذهبى (شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان): سير اعلام النبلاء، قاهره دار المعارف، 1957 ج 2 ص 307.

(5) بنگريد به: بخارى، ج 6، ص 227 و تخريج أن: الساعاتى (احمد بن عبد

الرحمن البنا): الفتح الربانى لترتيب مسند الامام احمد، ط 1، قاهره، 1374 ه، ج 18، ص 29.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 87

مى گفت: اين آيه را در محلى كه در آنجا چنين و چنان آمده، قرار بده. «1»

هم ابو عبيد «2» و هم ابن ابى داود «3» از ابن عمر نقل مى كنند كه گفت: «پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم از اينكه كسى با مصحف (و يا قرآن) به سرزمين دشمن مسافرت كند، نهى فرمود مبادا كه به دست دشمن بيفتد» اين روايت تنها با حمل صحيفه يا هر چيزى كه قرآن در آن نوشته شده، جور در مى آيد چون پيامبر كسى را از حفظ قرآن نهى نكرده بود. «4»

مطلبى كه در اينجا بايد به آن توجه داشت اين است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به آنچه صحابه از قرآن مى نوشتند، مراجعه مى كرد. از زيد بن ثابت نقل شده است كه مى گفت: «5» «خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم وحى را مى نوشتم و آن حضرت بر من املاء مى كرد وقتى از نوشتن فارغ مى شدم، مى فرمود: بخوان. و من مى خواندم اگر سقطى داشت اصلاح مى نمود».

اگر اين اخبار به چيزى دلالت كند، پيش از هر چيز به اين دلالت مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در نظر داشت كه همه قرآن ثبت شود تا از ضايع شدن و از بين رفتن آن جلوگيرى شود.

بنابراين آن حضرت بدين گونه سنت جمع آورى و كتابت قرآن را پايه گذارى فرمود و به اين كار فرمان داد و آن را بر كاتبان قرآن املاء كرد و

آن حضرت از دنيا نرفت مگر اينكه گروهى از صحابه همه قرآن را حفظ كرده بودند و بقيه صحابه هم به طور متفرقه آن را حفظ كرده بودند و يا با آن آشنايى داشتند و مواضع آيات را مى دانستند همان گونه كه امروز كسى كه حافظ قرآن نيست، مواضع همه آيات را مى داند. «6»

علما تصريح كرده اند كه همه قرآن در عهد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در صحيفه ها و لوحها و برگهاى

__________________________________________________

(1) ابو عبيد: فضائل القرآن، و معالمه و ادبه، (خطى) دار الكتب المصرية شماره (20101 ب) لوح 35.

(2) همان مصدر لوح 11.

(3) المصاحف ص 179- 183 و بنگريد به: ابن قتيبه: عيون الاخبار، ج 2، ص 131.

(4) باقلانى (ابو بكر محمد بن الطيب: نكت الانتصار لنقل القرآن، اسكندريه، منشأة المعارف 1971 ص 256.

(5) صولى ص 165 (محمد بن يحيى صولى مى گويد: ابو محمد عبد اللّه بن احمد بن عتاب و او از حسن بن عبد العزيز الجروى و او از عبد اللّه بن يحيى و او از نافع بن يزيد و او از عقيل و او از ابن شهاب و او از سليمان بن خارجه بن زيد بن ثابت و او از پدرش و جدش نقل كرده است).

(6) ابو عمردانى: جامع البيان فى القراءات السبع المشهورة (خطى) دار الكتب المصريه، شماره (3 م قراءات) برگ 10 أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 88

خرما نوشته شده بود ولى در يك محل قرار نداشت و سوره هاى آن مرتب نشده بود. «1»

طبرى نقل مى كند كه زهرى گفت: «2» «پيامبر از دنيا رفت در حالى كه قرآن

يكجا جمع نشده بود، بلكه در شاخه ها و برگهاى خرما بود» و سيوطى از ابو سليمان محمد بن محمد بن ابراهيم الخطابى (متوفى 388 ه) نقل مى كند كه گفت: «3» «اينكه پيامبر قرآن را در مصحفى جمع آورى نكرد به آن جهت بود كه انتظار داشت ناسخى بر بعضى از احكام و يا تلاوت آن وارد شود. وقتى با وفات پيامبر نزول قرآن پايان يافت، خداوند اين امر را بر خلفاى راشدين الهام كرد.»

پس از ملاحظه همه اين مطالب، سخن «بروكلمان» را دور از حقيقت مى بينيم آنجا كه گفته است: «4» «شايد قسمتهايى از وحى در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم نوشته شده بود ولى اكثر آن به صورت شفاهى و با اتكاء به حافظه نقل مى شد.» اين سخن خالى از غرض نيست، زيرا روايات به طور كلى بر عكس آنچه كه او گفته است، دلالت دارد. بلكه از آن بالاتر اينكه تاكيد شده است كه همه قرآن نوشته شده بود ولى در يك جا جمع نبود و جمع آورى و قرار گرفتن آن در داخل دو طرف جلد به زمان ابو بكر مربوط مى شود كه اندكى پس از وفات پيامبر انجام گرفت و اين كار توسط كسانى كه قرآن را براى پيامبر نوشته بودند و يا آن را از آن حضرت شنيده و حفظ كرده بودند، صورت پذيرفت.

ثانيا: جمع آورى قرآن در صحيفه ها در خلافت ابوبكر.

هنگامى كه در ماه ربيع الاول سال يازده هجرت «5» پيامبر به رفيق اعلى پيوست، ابو بكر خلافت را به عهده گرفت و اوّلين چيزى كه در خلافت خود با آن مواجه شد، مرتد شدن

__________________________________________________

(1) قسطلانى (شهاب الدين احمد

بن محمد بن ابى بكر): لطائف الاشارات لفنون القراءات، قاهره، المجلس الاعلى للشئون الاسلامية، 1972 ح 1 ص 51 و بنگريد به: مكى بن ابى طالب: الابانة عن معانى القراءات، قاهره، مكتبة نهضة مصر 1960 ص 23 و عز الدين عبد السلام: الفوائد فى مشكل القرآن، كويت، وزارة الاوقاف 1967 ص 27 و ابن حجر ح 10 ص 386 و سيوطى: الاتقان ج 1 ص 68.

(2) طبرى: جامع البيان: عن تأويل القرآن (معروف به تفسير طبرى) قاهره، دار المعارف، 1374 ه، ج 1، ص 63.

(3) الاتقان ج 1 ص 164 و بنگريد به زركشى (بدر الدين محمد بن عبد اللّه): البرهان فى علوم القرآن، قاهره، دار احياء الكتب العربية، 1957 ج 1 ص 262.

(4) بروكلمان (كارل) تاريخ الادب العربى (ترجمه عربى) قاهره، دار المعارف، 1959 ج 1 ص 139.

(5) طبرى، تاريخ، ج 3 ص 199.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 89

قبايلى از عرب بود كه انگيزه هاى مختلفى داشت كه يكى از آنها امتناع بعضى از آنها از دادن حقوق مالى اسلام بود. ابو بكر در اين فتنه كه مى رفت همه جا را فرا گيرد موضع قاطعى داشت و سخن مشهور خود را گفته بود كه: «1» «به خدا قسم اگر افسار شتر را كه به پيامبر مى دادند از من منع كنند، با آنها مى جنگم و اگر كمكى پيدا نكنم به تنهايى با آنها مى جنگم تا خداوند ميان من و آنها حكم كند كه او بهترين حكم كنندگان است».

بعضى از مرتدها هم به دنبال مدعيان دروغين نبوت افتادند. ابوبكر براى جنگ با آنها سپاهى فراهم ساخت كه در طليعه آن صحابه

پيامبر بودند و مدت زمان زيادى نگذشت كه جزيره عربى همگى به حكم اسلام سر فرود آوردند «2» اما تعداد بسيارى از كسانى كه در خاموش كردن اين فتنه شركت كرده بودند، در راه خدا كشته شدند و در ميان آنها جمعى از حافظان قرآن بودند و روايات اشاره مى كنند كه جنگ عامه كه در آن خداوند مسيلمه كذاب و ياران او را از بين برد، از بزرگترين جنگهاى رده بود و پر خطرترين و مؤثرترين آنها نيز بود و در آن روز هزار و دويست نفر از مسلمانها شهيد شدند كه از ميان آنها سيصد و شصت نفر از مهاجرين و انصار و تنها از شهر مدينه بودند. «3» روايات اشاره مى كنند كه اين حوادث و پيشى گرفتن اصحاب حافظ قرآن بر شهادت و انتظار اينكه در آينده نيز چنين باشد، مهمترين عاملى بود كه عمر و صحابه را به ضرورت جمع آورى قرآن مكتوب در يك جا متوجه كرد و اين پس از آن بود كه قرآن در قطعه هاى متفرقه اى قرار داشت كه در زمان پيامبر نوشته شده بود و لذا پس از واقعه يمامه، عمر اين كار را به ابوبكر پيشنهاد كرد.

__________________________________________________

(1) خليفه بن خياط: تاريخ خليفه، دمشق، 1967، ج 1 ص 79.

(2) درباره جنگهاى رده بنگريد به: طبرى: تاريخ، ج 3 (اخبار سال يازده) و كلاعى.

(ابو سليمان ربيع بن سليمان يكى از علماى قرن ششم و هفتم): تاريخ الرده كه آقاى خورشيد احمد فارق آن را از كتاب:

الاكتفاء بما تضمنه من مغازى المصطفى و مغازى الخلفاء از همان نويسنده اقتباس كرده است، دهلى (هندوستان) معهد الدراسات الاسلامية، 1970

و ابن اثير: الكامل فى التاريخ، قاهره، ادارة الطباعة المنيرية 1349 ه ج 2 ص 231- 260.

(3) طبرى: تاريخ، ج 3 ص 296 ابن كثير (ابو الفداء اسماعيل) در: فضائل القران، مطبعة المنار، 1347 ه ص 25 اشاره مى كند به اينكه در آن روز نزديك به پانصد نفر از قاريان قرآن كشته شدند، و بنگريد به، ابن الجزرى (ابو الخير محمد بن محمد): النشر فى القراءآت العشر، قاهره، مطبعة مصطفى محمد، ج 1 ص 7 و قرطبى (محمد بن احمد بن ابى بكر) در الجامع لاحكام القرآن ط 2، دار الكتب المصرية 1952 ج 1 ص 49 مى گويد: «گفته شده است كه در آن روز هفتصد نفر كشته شدند و نيز بنگريد به:

كلاعى ص 120.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 90

مشهورترين روايات مربوط به جمع آورى قرآن در زمان ابوبكر همان روايتى است كه ابن شهاب زهرى (50- 124 ه) از عبيد بن السباق (از تابعين اهل مدينه) از زيد بن ثابت (متوفى 45 ه) نقل كرده و آنها را ابو عبيد (متوفى 224 ه) در كتاب خود: فضائل القرآن «1» و بخارى (متوفى 256 ه) «2» در صحيح خود آورده اند و نيز آن را ترمذى (متوفى 279 ه) و نسائى (متوفى 303 ه) «3» و ابن ابى داود (متوفى 316 ه) «4» و غير آنها نقل كرده اند «5» و روايات ديگرى هم وارد شده كه اين روايت را توضيح مى دهد و ابعاد ديگرى بر روش جمع آورى قرآن اضافه مى كند.

روايات مشهور در اين باره به طورى كه بخارى نقل مى كند چنين است: «زيد بن ثابت گفت: ابوبكر در جنگ يمامه مرا پيش

خود طلبيد. ديدم كه عمر بن خطاب هم نزد اوست.

ابوبكر گفت: عمر آمده و مى گويد: در جنگ يمامه بسيارى از قاريان قرآن كشته شده اند و من بيم آن دارم كه در جاهاى ديگر هم كشتار زياد باشد و بسيارى از قرآن از بين برود، نظر من اين است كه به جمع آورى قرآن دستور بدهى. من به عمر گفتم: چگونه دست به كارى مى زنى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم آن را انجام نداده است؟ عمر گفت: به خدا قسم اين كار كار خوبى است، عمر همواره به من مراجعه مى كرد تا اينكه خداوند در اين باره به من شرح صدر داد و نظر من هم مانند نظر عمر شد. زيد مى گويد: ابوبكر گفت: تو جوان عاقلى هستى كه تو را متهم به دروغ نمى كنيم و قبلا هم وحى پيامبر را مى نوشتى پس دوباره قرآن را تتبع نما و آن را جمع آورى كن. به خدا قسم اگر مرا جابجا كرده به كوهى از كوهها تكليف مى كردند، سنگين تر از اين نبود كه مرا به جمع آورى قرآن تكليف كردند. گفتم: چگونه كارى را انجام مى دهيد كه پيامبر آن را انجام نداده بود؟ گفت: به خدا قسم كه كار خوبى است و ابوبكر همواره به من مراجعه مى كرد تا اينكه خداوند در اين باره به من شرح صدر داد همان گونه كه به عمر و ابوبكر شرح صدر داده بود، و من تمام قرآن را از «عسب» و

__________________________________________________

(1) لوح 35- 36.

(2) صحيح، ج 6 ص 225.

(3) بنگريد به: الساعاتى ج 18 ص 31- 32.

(4) المصاحف ص 6- 9.

(5)

بنگريد به: ابن نديم ص 24 و دانى: المقنع ص 2- 5 و سيوطى: الاتقان ج 1 ص 165.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 91

«لخاف» يعنى شاخه هاى خرما و سنگهاى نازك «1» و سينه هاى مردان جمع آورى نمودم تا جايى كه آخر سوره توبه را تنها نزد ابو خزيمه انصارى يافتم و نزد ديگران پيدا نكردم و آن لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ تا آخر سوره برائت بود. اين صحيفه ها نزد ابوبكر بود تا اينكه از دنيا رفت، سپس در زمان حيات عمر نزد او بود، سپس نزد حفصه دختر عمر قرار گرفت.

اين روايت به چند قضيه مهم در تاريخ گرد آورى قرآن در اين دوره دلالت مى كند:

اولا، انگيزه اى را كه باعث جمع آورى قرآن گرديد بيان مى كند و آن ترس از تلف شدن قسمتى از آن با از بين رفتن حافظان قرآن بود. ثانيا، توضيح مى دهد كه پيش از اين تاريخ قرآن به اين صورت جمع آورى نشده بود. اين معنا از شك و ترديد ابوبكر وزيد بن ثابت به دست مى آيد كه گفتند: «چگونه كارى را انجام بدهيم كه پيامبر انجام نداده بود» شايد همين نكته اين سخن را كه بعضيها گفته اند نفى مى كند كه سالم بن معقل غلام ابو حذيفه كه در جنگ يمامه شهيد شد، «2» نخستين كسى بود كه قرآن را در يك مصحف «3» جمع آورى نمود. همچنين اين روايت را كه اشعث از محمد بن سيرين نقل كرده كه على بن ابى طالب عليه السّلام پس از وفات پيامبر سوگند خورد كه ردايى بر دوش نگيرد مگر براى نماز

__________________________________________________

(1) سيوطى در

الاتقان ج 1 ص 168 گفته است: در روايتى به جاى «لخاف» «الرقاع» و در روايتى «الاكتاف» و در روايتى «الاضلاع» و در روايتى «الاقتاب» آمده است. «عسب» جمع عسيب است و آن شاخه خرماست كه برگهاى آن را مى تراشند و در طرف پهن آن مى نويسند و «لخاف» با كسر لام و با خاى معجمه خفيف كه آخر آن فاء است، جمع «لخفه» به فتح لام و سكون خاء مى باشد و آن سنگ نازك است و خطابى گفته كه آن صفحه هايى از سنگ است و «رقاع» جمع رقعه است كه از پوست و يا كاغذ ساخته مى شود و «اكتاف» جمع كتف و آن استخوان شتر يا گوسفند است كه وقتى خشك شد بر آن مى نوشتند و «اقتاب» جمع قتب و آن چوبى است كه بر پشت شتر مى گذاشتند و بر آن سوار مى شدند. و نيز بنگريد به: ابو عبيد: غريب الحديث، ط 1، حيدر آباد (هندوستان) دائرة المعارف العثمانية (1964- 1967) ج 4 ص 156- 155 درباره ماده اى كه ابوبكر قرآن را در آن جمع آورى كرد، گفته شده كه قرطاس يا ورق بوده است. در روايتى از عمارة بن غزيه آمده كه زيد بن ثابت گفت: ابوبكر به من دستور داد كه آن را در تكه هاى چرم و شاخه خرما بنويسم (تفسير طبرى ج 1 ص 59) ولى روايت اوّل صحيح تر است زيرا كه قرآن پيش از آنكه در زمان ابوبكر جمع آورى شود، در پوست و شاخه خرما بوده و در زمان او در صحيفه ها نوشته شد (بنگريد به: سيوطى: الاتقان ج 1 ص 169).

(2) ابن قتيبه: المعارف ص 119 و ذهبى:

سير اعلام النبلاء ج 1 ص 122.

(3) سيوطى: الاتقان ج 1 ص 166.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 92

جمعه، تا اينكه قرآن را در مصحفى جمع آورى كند، «1» ابن ابى داود درباره اين روايت مى گويد: جز اشعث كسى محصف را ذكر نكرده و او زياد حديث نقل مى كند بلكه در روايتها چنين آمده كه «حتى اجمع القرآن» و منظور اين است كه حفظ قرآن را تمام كنم و به كسى كه قرآن را حفظ كند مى گويند: او قرآن را جمع كرده است» «2» همچنين است روايتى كه مى گويد: عمر بن خطاب به جمع آورى قرآن امر كرد و قرآن جمع آورى شد و او اولين كسى بود كه قرآن را در مصحف جمع نمود. «3»

اين حديث هم حمل بر چيزى شده است كه پيشتر گفتيم و آن پيشنهاد عمر به ابوبكر در مورد جمع آورى قرآن پس از واقعه يمامه است. «4» اهل حديث اشاره كرده اند كه اين اخبار از لحاظ سند مقطوع هستند «5» و از اينها گذشته روايات متعددى نقل شده كه تاكيد دارند بر اينكه ابوبكر نخستين كسى است كه قرآن را در ميان دو لوح جمع آورى كرد. از جمله اين روايات روايتى است كه از على بن ابى طالب عليه السّلام نقل شده كه گفت: رحمت خداوند بر ابوبكر، پاداش او در جمع آورى قرآن از همه بيشتر است. او اولين كسى بود كه قرآن را ميان دو لوح جمع آورى نمود. «6»

روايت پيشين در مورد جمع آورى قرآن همچنين به زمينه هايى دلالت دارد كه ابوبكر را وادار كرد كه زيد بن ثابت را براى اين كار مهم

تعيين كند. او براى زيد چهار خصلت ذكر نمود: «7» اينكه او جوان است و نشاط لازم را براى اين كار دارد و اين كه او عاقل است و بهتر مى تواند ضبط كند و اينكه او متهم نيست پس مورد اعتماد و اطمينان است و اينكه او كاتب وحى بود و لذا ممارست بيشترى دارد. و به زودى خواهيم ديد كه همين صفات و زمينه ها سبب شد كه زيد يك بار ديگر در رأس نسخه بردران مصاحف در زمان خلافت عثمان

__________________________________________________

(1) ابن ابى داود ص 10 و بنگريد به: ابن حجر ج 10 ص 386.

(2) المصاحف ص 10.

(3) ابن ابى داود ص 10 و بنگريد به: عز بن عبد السلام: الفوائد، ص 26 و ابن حجر، ج 10، ص 386.

(4) بنگريد به: محمد حسين هيكل، ص 306.

(5) بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 386 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 166.

(6) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 605 و طبرى: التفسير، ج 1، ص 63 و دانى: المقنع، ص 2.

(7) بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 387.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 93

شد.

ابن ابى داود روايتى نقل مى كند كه قسمتى از روش زيد بن ثابت را در جمع آورى قرآن توضيح مى دهد. او روايت مى كند كه ابوبكر به عمر بن خطاب و زيد بن ثابت گفت:

بر در مسجد بنشينيد، هر كس بر چيزى از كتاب خدا دو شاهد بياورد، آن را بنويسيد. «1» و در روايت ديگرى آمده كه عمر بن خطاب ميان مردم به پا خاست و گفت: هر كس از پيامبر صلّى

اللّه عليه و آله و سلم چيزى از قرآن را اخذ كرده، پيش ما بياورد، و مردم قرآن را بر صحيفه ها و چوبها و شاخه هاى خرما نوشته بودند. او از هيچ كس چيزى را به عنوان قرآن قبول نمى كرد مگر اينكه دو شاهد بياورد. «2». ابن حجر مى گويد: «3» شايد منظور از دو شاهد حفظ و كتابت بود يا منظور اين بود كه اين قطعه پيش روى پيامبر نوشته شده باشد و يا منظور اين بوده كه دو نفر شهادت بدهند كه اين قطعه از وجوهى است كه قرآن مطابق آن نازل شده است، و غرض آنها اين بود كه قرآن را تنها از آنچه كه پيش روى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم نوشته شده است بنويسند نه مجرد حفظ.

كار مهمى مانند جمع آورى قرآن در صحيفه ها از روى قطعه هايى كه در زمان پيامبر بر آنها نوشته شده بود، مسلما به تلاشهاى بسيارى نيازمند بود و لذا اين گمان پيش مى آيد كه بعضى از صحابه در انجام اين مهم در كنار زيد بودند «4» و شايد در مقدمه آنها عمر بن خطاب باشد كه در ضمن از كاتبان وحى بود، و روايت قبلى نشان مى دهد كه او در جستجو و جمع آورى قرآن با زيد همراهى داشت و ابن ابى داود روايت مى كند كه ابىّ بن كعب نيز در جمع آورى قرآن در خلافت ابوبكر مشاركت داشت. «5»

اين كار حدود يك سال طول كشيد و در فاصله ميان جنگ يمامه كه در ماههاى آخر سال يازدهم هجرى يا ماههاى نخستين سال دوازده هجرى اتفاق افتاد «6» و ميان در گذشت

__________________________________________________

(1)

المصاحف، ص 6.

(2) همان مصدر، ص 10.

(3) ج 10، ص 388 و بنگريد به: علم الدين سخاوى: جمال القرّاء، برگ 31 أ، و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 166.

(4) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين، تاريخ القرآن ص 106.

(5) المصاحف، ص 9 و بنگريد به: الساعاتى، ج 18، ص 32- 3.

(6) بنگريد به: طبرى: تاريخ، ج 3، ص 343 و كلاعى، ص 120.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 94

ابو بكر كه در جمادى الاخر سال سيزده هجرى بود، انجام گرفت، «1» و شك نيست كه اين كار قبل از مرگ ابوبكر كامل شد، زيرا روايات دلالت دارند كه صحيفه ها در بقيه حيات ابوبكر پيش او بود، سپس به خليفه جديد بعد از او منتقل شد، آنگاه پس از عمر به حفصه دختر عمر انتقال يافت تا به خليفه سوم بسپارد.

روايات دلالت دارند بر اينكه كتابت قرآن در خلافت عمر گسترش يافته بود، و اين پاسخى بر نياز مردم به يادگيرى آن بود، بخصوص اينكه فتوحات اسلامى گسترش پيدا كرد و تعداد كسانى كه اسلام را پذيرفتند افزايش يافت و احتياج آنها با آشنايى با تعاليم دينى زياد شد، و لذا مصحفهايى با املاى بزرگان صحابه كه تعليم قرآن مى كردند در شهرها پيدا شد، به طورى كه عبد اللّه بن مسعود در خلافت عمر در كوفه مصحف را املاء مى كرد «2» و گروهى از اهل شام در خلافت عمر به مدينه آمدند تا مصحفى براى آنها نوشته شود «3» و ابو الدرداء با جمعى از اهل دمشق به مدينه آمد و مصحفى كه اهل دمشق داشتند با آنها بود. آنها

خواستند آن مصحف را بر ابىّ بن كعب و زيد بن ثابت و على و اهل مدينه عرضه كنند. «4» و ابو عبيد روايت مى كند كه عمر بن خطاب مصحفى را نزد مردى يافت كه با قلم نازك نوشته شده بود، پس او گفت: اين چيست؟ گفت: اين همه قرآن است. اين كار بر عمر ناپسند آمد و او را كتك زد و گفت: كتاب خدا را بزرگ داريد. و هر وقت عمر قرآن بزرگى مى ديد خوشحال مى شد. «5»

و بدين گونه مصحفهايى كه صحابه و عموم مسلمانان در خلافت عمر نوشته بودند افزونى گرفت، و اى بسا بعضى از آثار رخصت براى حروف هفتگانه كه خداوند امت اسلامى را جهت تسهيل در قرائت قرآن اجازه داده بود، در آنها پديدار گشت و اين كار، نياز مسلمانان را به يك مصحف ما در كه پيشواى مسلمانان در تمام شهرها باشد، آشكار

__________________________________________________

(1) طبرى: تاريخ، ج 3، ص 420- 419.

(2) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 137.

(3) همان مصدر، ص 157.

(4) همان مصدر، ص 155.

(5) فضائل القرآن، لوح 57 و بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 158.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 95

ساخت، بخصوص پس از آنكه اختلاف در قرائت بروز كرد. اين كار در زمان خلافت عثمان عملى شد و اين همان چيزى است كه در مبحث بعدى به آن خواهيم پرداخت.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 96

مبحث دوم يكسان كردن مصحفها و نسخه بردارى از آن در خلافت عثمان

اولا: علل و انگيزه ها

قرآن كريم مهمترين چيزى بود كه مسلمانان آن را به شهرهايى كه در عهد خلافت راشدين پى در پى فتح مى شد، حمل كردند و يادگيرى و قرائت قرآن مهمترين مشغوليت كسانى

بود كه وارد دين جديد مى شدند و از اين جهت در شهرهاى اسلامى مدرسه هايى براى يادگيرى و قرائت قرآن پديد آمد كه در هر شهرى، جماعتى از صحابه كه به آن شهر آمده بودند در رأس آنها قرار داشتند. در مبحث پيش اشاره كرديم كه نهضت نسخه بردارى از مصاحف در شهرها گسترش يافته بود و اين كار يعنى تعليم قرائت قرآن و نسخه بردارى از مصاحف، در سايه رخصت براى حروف هفتگانه بود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم جهت آسان گيرى براى مسلمانان، آن را در قرائت قرآن اجازه داده بود و به نظر مى رسيد كه آثار اين رخصت در شهرهاى ديگر اسلامى بيشتر از مدينه آشكار شده بود، چون اين شهرها از محل نزول وحى و مكان حفظ آن دور بودند و لهجه ها، هم در ميان عرب و هم در ميان آنها و تازه مسلمانها از غير عرب، به همديگر مخلوط شده بود.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 97

سالهاى خلافت ابوبكر گذشت و در اين سالها آن كار عظيم كه موجب حفظ قرآن شد، انجام يافت و باعث مصونيت كامل قرآن در صحيفه هايى كه در دار الخلافه محفوظ بود، گرديد. سپس خلافت عمر نيز كه ايام فتح مسلمانان در همه جوانب بود، سپرى شد و اين فتوحات فرصتى را پيش آورد كه مسلمانان بخصوص نسل جديدى كه از صحابه اخذ مى كردند، با همديگر ملاقات كنند و به درس قرآن بپردازند و آن را با همديگر مذاكره كنند. هر يك از آنها قرآن را به همان صورتى مى خواند كه از يكى از اصحاب شنيده و ياد گرفته بود و

آن صحابى هم از پيامبر ياد گرفته بود. و شك نيست كه قرائتهاى اصحاب كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم دريافت كرده بودند، بسيارى از وجوه حروف هفتگانه را در برداشت و نسل تابعين اين قرائتها را از كسانى كه از صحابه دريافت كرده بودند، آموخته بودند و در بعضى از وجوه قرائتها به همديگر مراجعه كرده بودند و بعضى از آنها ادعا مى كردند كه قرائتشان از قرائت ديگران صحيح تر است.

مظاهر اين حالت در خلافت عثمان بن عفان نمود بيشترى داشت. روايات صورتهاى گوناگونى از اين اختلاف در قرائت را در سطحهاى مختلفى ارائه مى دهد كه از ميدان جنگ گرفته تا صحنه تعليم و اختلاف آموزگاران با شاگردانشان را فرا گرفته بود.

به نظر مى رسد كه اختلاف مسلمانان در قرائت كلماتى از قرآن زياد شده بود و اخبار آن به گوش خليفه و بزرگان صحابه رسيده بود و آنها را به انديشه وادار كرده بود كه چگونه و با چه وسايلى آثار خطرناك اين اختلاف را از بين ببرند.

صحابى بزرگ عبد اللّه بن مسعود به عنوان معلم و فقيه ساكن كوفه شده بود. طبق روايات، اين شهر شاهد بيشترين اختلاف درباره قرائت بود. ابن حجر نقل مى كند كه عمر بر ابن مسعود قرائت (عتى حين) را كه همان (حتى حين) است خرده گرفت و به او نوشت:

قرآن با لهجه قبيله هذيل نازل نشده است. مردم را به خواندن با لهجه قريش وادار كن نه با لهجه هذيل. اين جريان به زمان پيش از تعيين يك قرائت توسط عثمان مربوط مى شود. «1»

ابن ابى داود نقل مى كند: «در عراق كسانى بودند كه يكى از

ديگرى آيه اى را مى پرسيد.

وقتى آيه را قرائت مى كرد، او مى گفت: من منكر اين قرائت هستم و اين مسأله ميان مردم

__________________________________________________

(1) فتح البارى، ج 1، ص 402.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 98

شايع شده بود و در قرآن اختلاف مى كردند.» «1»

روايت زهرى از انس بن مالك درباره نسخه بردارى مصاحف كه اندكى بعد نقل خواهيم كرد، اشاره مى كند بر اينكه ميان اهل عراق و اهل شام كه در جنگ ارمنستان و آذربايجان شركت داشتند در قرائت قرآن اختلاف بود تا جايى كه حذيفة بن اليمان (متوفى 36 ه) مجبور شد كه به مركز خلافت برود تا در اين باره كسب تكليف كند. ابن اثير در كامل «2» نقل مى كند حذيفة بن اليمان همراه با سعيد بن عاص به سوى آذربايجان رفتند و چون برگشتند، حذيفه به سعيد گفت: در اين سفر مردم را در حالتى ديدم كه اگر سرخود رها شوند درباره قرآن اختلاف مى كنند و هرگز به توافق نمى رسند. او گفت: آن حالت چه بود؟ گفت: گروهى از اهالى حمص گمان مى كردند كه قرائت آنها بهتر از قرائت ديگران است، و آنها اين قرائت را از مقداد اخذ كرده اند، و اهل دمشق را ديدم كه مى گفتند: قرائت آنها از قرائت ديگران بهتر است و اهل كوفه را ديدم كه سخن مشابهى مى گفتند و اينكه بر ابن مسعود قرائت كرده اند، و اهل بصره نيز شبيه آن را مى گفتند و اينكه آنها بر ابو موسى قرائت نموده اند و مصحف او را «لباب القلوب» مى ناميدند. وقتى به كوفه رسيدند حذيفه مردم را از اين اختلاف آگاه كرد و از آنچه كه بيم آن مى رفت، آنها

را بر حذر داشت.

اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم و بسيارى از تابعين با او موافقت كردند. اصحاب ابن مسعود به او گفتند: چه چيزى را انكار مى كنى؟ مگر ما با قرائت ابن مسعود نمى خوانيم؟ حذيفه و موافقان او خشمگين شدند و گفتند: همانا شما يك مشت عرب هستيد، ساكت باشيد كه بر خطا رفته ايد. حذيفه گفت: به خدا قسم اگر زنده بمانم، پيش خليفه خواهم رفت و به او پيشنهاد خواهم كرد كه مردم را از اين كار باز دارد. ابن مسعود با حذيفه با شدت برخورد كرد و سعيد خشمگين شد و مردم متفرق گشتند و حذيفه غضبناك پيش عثمان رفت و آنچه را كه ديده بود به او گزارش نمود.

ابن ابى داود از ابو الشعثاء چند روايت نقل مى كند كه از جمله آنهاست اين روايت كه او

__________________________________________________

(1) المصاحف، 23 و بنگريد به: العز بن عبد السلام: الفوائد، ص 26.

(2) ج 3، ص 56- 55 و بنگريد به: ابن خلدون، مجلد 2، ص 1019.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 99

گفت: «1» «در مسجد نشسته بوديم و عبداللّه قرائت قرآن مى كرد كه حذيفه آمد و گفت: اين قرائت، قرائت ابن ام عبد و قرائت ابو موسى اشعرى است، به خدا سوگند اگر زنده بمانم و نزد عثمان بروم، به او پيشنهاد خواهم كرد كه قرائتها را يكى كند» و در روايت ديگرى آمده است كه گفت: «پيش حذيفه و ابو موسى و عبد اللّه بن مسعود نشسته بودم، حذيفه گفت: اهل بصره قرآن را به قرائت ابو موسى مى خوانند و اهل كوفه به قرائت عبد اللّه، به

خدا قسم اگر نزد خليفه بروم به او پيشنهاد خواهم كرد كه اين مصحفها را در آب بشويد.»

طبرى و ابن ابى داود از ايوب سختيانى (68- 131 ه) نقل مى كنند كه ابو قلابه (متوفى ميان سالهاى 104 و 107 ه) گفت: «2» در خلافت عثمان معلمى قرائت شخصى را تعليم مى كرد و معلمى ديگر قرائت شخصى ديگر را تعليم مى داد و كودكان آنها را مى آموختند و ميان آنها اختلاف مى افتاد و اين اختلاف به گوش معلمان مى رسيد. ايوب مى گويد: بيش از اين نمى دانم كه گفت: بعضى از آنها بعضى ديگر را به خاطر قرائت تكفير مى نمودند.

موضوع به گوش عثمان رسيد، پس خطبه اى خواند و گفت: «شما كه نزد من در قرآن اختلاف مى كنيد و آن را غلط مى خوانيد، مردم شهرهايى كه از من دور هستند بيشتر در قرآن اختلاف خواهند كرد و آن را غلط خواهند خواند. اى اصحاب محمد همگى جمع شويد و براى مردم نسخه اى را كه امام و پيشوا باشد بنويسيد.»

و بدين گونه انگيزه هاى بسيارى سبب شد كه عثمان به اين فكر بيفتد كه مردم را بر مصحف واحدى كه رسم و هجاى آن يكى باشد وادار كند و آنها را بر يك قرائت جمع نمايد، قرائتى كه عمومى است و عموم صحابه در مدينه و شهرهاى ديگر آن را قبول دارند و آن همان قرائت زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود كه زيد آن را در خلافت ابوبكر نوشته بود.

ثانيا: پايان كار و مباشران آن

اولين اقدامى كه خليفه سوم براى انجام اين كار به عمل آورد، اين بود كه در مدينه براى مردم كه بسيارى از صحابه در ميان آنها بودند

خطبه اى خواند و با آنها مشورت نمود و آنها

__________________________________________________

(1) بنگريد به: المصاحف، ص 14- 13.

(2) طبرى: تفسير، ج 1، ص 61 و ابن ابى داود ص 21 و بنگريد به: دانى: المقنع ص 7.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 100

را براى انجام اين مهم فرا خواند. ابن ابى داود روايت مى كند كه سويد بن غفله جعفى (متوفى 81 ه) گفت: از على بن ابى طالب شنيدم كه مى گفت: «1»: اى مردم درباره عثمان زياده روى نكنيد و درباره او راجع به مصاحف و سوزاندن مصاحف جز به نيكى سخن مگوييد (يا درباره او به نيكى سخن بگوييد) به خدا سوگند او درباره مصاحف انجام نداد مگر آنچه را كه ما همگى بر آن بوديم. سپس گفت: درباره اين قرائت چه مى گوييد؟ به من رسيده است كه بعضيها گفته اند: قرائت من از قرائت تو بهتر است و اين نزديك است كه به مرحله كفر برسد. به او گفتيم: نظر تو چيست؟ گفت: نظر من اين است كه مردم بر يك مصحف اجتماع كنند تا افتراق و اختلافى نباشد. گفتيم: چه نظر خوبى داريد».

روايت مشهورى كه از گامهايى كه در تحقق اين عمل مهم برداشته شد خبر مى دهد، همان روايتى است كه ابو عبيد در «فضائل القرآن» «2» خود و بخارى در صحيح خود «3» و ابن ابى داود در «المصاحف» «4» و ابن نديم در «الفهرست» «5» و دانى در «المقنع» «6» و مصادر ديگر «7» از ابن شهاب زهرى (متوفى 124 ه) از انس بن مالك (متوفى ميان سالهاى 91- 93 ه) نقل كرده اند. متن روايت به نقل بخارى چنين است: «موسى از

ابراهيم و او از ابن شهاب نقل مى كند كه انس بن مالك براى او نقل كرده كه حذيفة بن يمان پيش عثمان آمد و اين در حالى بود كه اهل شام همراه با اهل عراق در فتح ارمنستان و آذربايجان مى جنگيدند و حذيفه از اختلاف آنها در قرائت قرآن مضطرب بود. پس حذيفه به عثمان گفت: اى خليفه اين امت را درياب پيش از آنكه همچون يهود و نصارى در كتاب خدا اختلاف كنند.

عثمان كسى را پيش حفصه فرستاد و پيغام داد كه صحيفه ها را نزد ما بفرست تا از آنها نسخه بردارى كنيم و سپس به خودت برگردانيم. حفصه آنها را پيش عثمان فرستاد و او به

__________________________________________________

(1) المصاحف، ج 22.

(2) فضائل القرآن، لوح 36.

(3) الجامع الصحيح، ج 6، ص 226.

(4) المصاحف، ص 18.

(5) الفهرست، ص 24.

(6) المقنع، ص 5.

(7) بنگريد به: ابو حاتم رازى، ج 1، ص 146 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 169.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 101

زيد بن ثابت و عبد اللّه بن زبير و سعيد بن عاص و عبد الرحمان بن حارث بن هشام دستور داد تا آنها را در مصحفها نسخه بردارى كنند و عثمان به گروه سه نفره قريشى فرمان داد كه اگر شما با زيد بن ثابت درباره چيزى از قرآن اختلاف كرديد، آن را به لهجه قريش بنويسيد چون قرآن به زبان آنها نازل شده است. و آنان چنين كردند و چون از آن صحيفه ها در مصاحف نسخه بردارى كردند، عثمان صحيفه ها را به حفصه باز گردانيد و به هر منطقه اى يكى از آن مصحفها را

كه نسخه بردارى شده بود، فرستاد و دستور داد غير از اين نسخه ها، تمام نسخه هاى قرآن را كه در صحيفه يا مصحف است بسوزانند.

ابن شهاب مى گويد: «خارجة بن زيد بن ثابت به من خبر داد كه از زيد بن ثابت شنيده است كه مى گويد: موقع نسخه بردارى قرآن آيه اى از سوره احزاب را گم كردم در حالى كه از پيامبر شنيده بودم كه اين آيه را مى خواند. پس از جستجو، آن آيه را نزد خزيمة بن ثابت انصارى يافتيم. آيه اين است: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ پس آن را به همان سوره در مصحف ملحق كرديم.»

اين روايت انگيزه اى را كه باعث شد عثمان به يكسان كردن مصحفها دستور بدهد، بيان مى كند و ما در آغاز همين مبحث از آن سخن گفتيم و آن ترس از عاقبت اختلافى بود كه درباره قرائت كلمات قرآن شروع شده بود و آينده امت اسلامى و وحدت آنها را تهديد مى كرد.

همچنين اين روايت از اصل و اساسى كه در نسخه بردارى مصحف عثمانى به آن اعتماد شده است، خبر مى دهد و آن همان صحيفه هايى بود كه در خلافت ابو بكر توسط زيد بن ثابت از روى قطعه هاى نوشته شده در حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم فراهم شده بود. اين روايت اشاره مى كند به اينكه هنگام بروز اختلاف ميان زيد بن حارث كه اهل مدينه بود و همراهان او از قريش، بايد لهجه قريش ترجيح داده مى شد. و به زودى درباره ارتباط مصحف عثمانى و رخصتى كه براى حروف هفتگانه داده شده و نيز درباره قرائت يا حرفى كه مصحف عثمانى بر اساس

آن نوشته شده است، به تفصيل سخن خواهيم گفت.

در رأس كسانى كه به اين عمل مباشرت كردند، زيد بن ثابت است كه در حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم از همه اصحاب در كتابت وحى استوارتر بود و هموست كه كتابت قرآن در

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 102

مصحف را در زمان ابوبكر انجام داد. در وجود زيد بن ثابت صفاتى جمع شده بود كه او را شايسته انجام نيكوى اين عمل مى كرد. او در سايه وحى پرورش يافته بود، زيرا او زمان هجرت پيامبر به مدينه يازده سال داشت. «1» و روايت شده است كه او گفت: «2» «هنگام ورود پيامبر به مدينه، مرا نزد آن حضرت آوردند و گفتند: يا رسول اللّه اين كودكى از بنى النجار است و از آنچه كه بر تو نازل شده هفده سوره را حفظ كرده است، و من آن سوره ها را بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم خواندم كه باعث تعجب پيامبر شد» پيامبر در جنگ بدر گروهى را از لحاظ سنّى كوچك دانسته بود و آنها را از شركت در جنگ باز داشته بود كه يكى از آنها زيد بن ثابت بود و لذا او در جنگ بدر شركت نداشت ولى در جنگ احد و مشاهد ديگر شركت داشت «3» و در جنگ يمامه تيرى به سوى او پرتاب شد ولى به او آسيبى نرسيد. «4»

ذهبى روايت مى كند: روزى كه زيد بن ثابت از دنيا رفت، ابن عمر گفت: «5» خداوند او را رحمت كند او در خلافت عمر، عالم مردم بود. عمر صحابه را در شهرها متفرق كرده

بود و از اينكه با رأى خود فتوا بدهند نهى كرده بود، ولى زيد را در مدينه نگهداشته بود كه براى مردم مدينه فتوا بدهد. ابن سعد نقل مى كند كه سليمان بن يسار (34- 107 ه) گفت: «6» نه عمر و نه عثمان در قضاوت و فتوا و فرايض و قرائت كسى را بر زيد بن ثابت مقدم نمى كردند. و روايت شده است كه عامر شعبى گفت: «7» زيد بن ثابت در قرآن و فرايض بر مردم غلبه داشت و از اين گذشته او قرآن را حفظ كرده بود و آن را مطابق با آخرين عرضه اى كه جبرئيل عليه السلام در سال رحلت پيامبر بر آن حضرت ارائه كرده بود، مى خواند «8». زيد در عهد عمر و عثمان و على كه در مدينه بود، در رأس قضاوت و فتوا و قرائت و فرايض بود،

__________________________________________________

(1) ابن قتيبه: المعارف، ص 113 و ابن عبد البر، ج 2، ص 537 و ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 207.

(2) باقلانى، ص 370 و ذهبى: مصدر پيشين، ج 2، ص 207.

(3) ابن عبد البر، ج 2، ص 537.

(4) همان مصدر، ج 2، ص 538.

(5) سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 310.

(6) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 359.

(7) مكى: الابانه، ص 53 و بنگريد به: ابن عبد البر، ج 2، ص 539.

(8) دانى: المقنع، ص 121 و بنگريد به: بخارى، ج 6، ص 229 و كتاب: الهجاء از يك نويسنده ناشناخته (خطى) نسخه اى از آن به صورت ميكرو فيلم در معهد المخطوطات وجود دارد برگ 2، أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص:

103

و پس از آن نيز پنج سال چنين بود تا اينكه در سال چهلم هجرى معاويه سر كار آمد و او به اين كار اشتغال داشت تا در سال چهل و پنج هجرى از دنيا رفت. «1»

با اين وصف طبيعى بود كه ابو بكر، زيد بن ثابت را با اقتدا به پيامبر، متولّى كتابت قرآن كند و نيز عثمان او را متولى امر گروهى كند كه به نسخه بردارى مصحفهاى يكسان مشغول بودند، زيرا كه او در اين زمينه داناتر و ماهرتر از ديگران بود. قاضى ابو بكر باقلانى مى گويد: «2» درستى انتخاب زيد از اينجا روشن مى شود كه امروز اگر يكى از ما بخواهد مصحفى نوشته شود كه نسخه امام و پيشوا باشد از مردم زمان خود كسى را انتخاب نمى كند كه از لحاظ حفظ قديمى تر و يا شجاع تر و آگاه تر باشد بلكه كسى را انتخاب مى كند كه ضبط و خط او از همه زيباتر باشد و از همه با فهم تر باشد نه كسى را كه صفات آنچنانى داشته باشد.

باز طبيعى است كه عبد اللّه بن مسعود كه هنگام نسخه بردارى مصاحف در كوفه بود، «3» در اين كار شركت نكند، به اضافه اينكه او از كاتبان وحى كه براى پيامبر كتابت مى كردند، نبود، «4» با اينكه او كتابت مى دانست ولى اين امتيازى است كه هر كس آن را داشته باشد، در كارى مانند كتابت مصحف مقدم مى شود. البته اين بدان معنا نيست كه ابن مسعود را در علم قرآن دست كم بگيريم. او از جمله نخستين كسانى بود كه در مكه مسلمان شدند و او كسى بود كه از دهان پيامبر هفتاد

و چند سوره را اخذ كرده بود «5» و او كسى است كه پيامبر وقتى قرائت قرآن او را شنيد، فرمود: «كسى كه دوست دارد قرآن را با نشاط و آنچنان كه نازل شده است بخواند، مانند قرائت ابن ام عبد بخواند» «6» ولى زيد علاوه بر حفظ، در رسم قرآن

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن سعد، ج 2، ص 359 درباره سال درگذشت زيد اختلاف نظر وجود دارد ولى بيشتر مصادر همان را گفته اند كه در متن آمد. بنگريد به: ابن سعد، ج 2، ص 360 و ابن قتيبه: المعارف ص 113 و ابن عبد البر، ج 2، ص 540 و ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 316- 315 و معرفة القرّاء الكبار على الطبقات و الاعصار از همين نويسنده ط 1، قاهره، دار الكتب الحديثية، 1969، ج 1، ص 37.

(2) نكت الانتصار، ص 369.

(3) ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 349 و بنگريد به: ابن سعد، ج 6، ص 13.

(4) نامهاى نويسندگان پيامبر و كاتبان وحى را پيش از اين آورديم.

(5) ابن سعد، ج 2، ص 344.

(6) ذهبى: معرفة القراء، ج 1، ص 35 و بنگريد به: ابن جزرى: غاية النهاية فى طبقات القراء، قاهره، مكتبة الخانجى 1932، ج

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 104

نيز پيشوا بود و ابن مسعود فقط در اداى قرآن مهارت داشت. «1»

اى بسا داستان خود دارى ابن مسعود از اينكه مصحف خود را بسوزاند، بر عدم شركت او در نسخه بردارى مصاحف و عزل او از اين عمل، سايه انداخته است. به زودى در اين باره سخن خواهيم گفت.

و

اما آن سه نفرى كه در روايت به عنوان همكاران زيد معرفى شده اند، عبارت بودند از: عبد اللّه بن زبير كه در سال اوّل و يا دوم هجرت متولد شد و او اولين نوزاد از مهاجران در مدينه بود و در سال هفتاد و سه هجرى در مكه كشته شد، «2» و سعيد بن عاص بن سعيد بن عاص بن اميّه كه در سال هجرت متولد شد و در سال پنجاه و نه از دنيا رفت و سعيد يكى از اشراف قريش و از كسانى كه سخاوت و فصاحت را جمع كرده بودند به شمار مى رفت.

عثمان او را والى كوفه كرد و او را با مردم در طبرستان جنگيد تا آنجا را فتح نمود «3» و سومى آنها عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومى بود كه هنگام رحلت پيامبر ده ساله بود. «4» اين سه نفر كه در اوج جوانى بودند، با زيد بن ثابت همكارى مى كردند و البته او از همه آنها ممارست بيشترى داشت.

طبرى روايت ابن شهاب از خارجة بن زيد را چنين نقل مى كند كه عثمان تنها ابان بن سعيد بن عاص را با زيد همراه نمود «5» ولى روايت بخارى صحيح و مشهور است. «6»

ابن سعد «7» و ابن ابى داود «8» روايت مى كنند كه محمد بن سيرين گفت: عثمان دوازده نفر

__________________________________________________

(1)، ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 249.

(2) ابن عبد البر، ج 3، ص 905 و 907.

(3) همان مصدر، ج 2، ص 624- 621 و نيز بنگريد به: ابن حجر، ج 90، ص 393.

(4) ابن عبد البر، ج 2، ص 857.

(5) التفسير، ج

1، ص 60.

(6) قرطبى، ج 1، ص 52 و بنگريد به: ابن عطيّه (عبد الحق بن ابى بكر): مقدمه تفسير (الجامع المحرر) كه آرتر جفرى آن را منتشر كرده است. قاهره، مكتبة الخانجى 1954، ص 275.

(7) الطبقات الكبرى، ج 3، ص 502.

(8) المصاحف، ص 25 و بنگريد به: مكى: الابانه، ص 29.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 105

از قريش و انصار را جمع كرد كه در ميان آنها ابىّ بن كعب و زيد بن ثابت نيز بودند تا قرآن را جمع آورى كنند. و روايات ديگرى به اشتراك گروه ديگر جز اينها دلالت دارند كه از جمله آنهاست: مالك بن ابى عامر جد مالك بن انس و كثير بن افلح و انس بن مالك و عبد اللّه بن عباس و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عمرو بن عاص. «1» اگر روايتها صحيح باشد گويا در آغاز، اين ماموريت به عهده زيد بن ثابت و سه نفرى كه او را همراهى مى كردند، بود، سپس به كسان ديگرى احتياج پيدا كردند كه آنها را در كتابت مصاحف كه به حسب نياز نوشته مى شد و به شهرها ارسال مى گرديد، كمك كنند. «2»

اشاره اين روايات در مورد مشاركت ابىّ بن كعب در نسخه بردارى مصاحف، ميان پژوهشگران قديم و جديد پرسشهايى را برانگيخته است، زيرا روايات در تعيين سال درگذشت او مضطرب است. در بعضى از روايات سال نوزده و در بعضى سال بيست و دو و در بعضى سال سى و يا سى و دو، آمده است «3» و در مقابل، تاريخ نسخه بردارى مصاحف به طورى كه خواهيم گفت تعيين

نشده است، و لذا اكنون نمى توان چيزى از آن تاريخها را ترجيح داد، ولى ذهبى روايت ابن سعد را در مورد مشاركت ابىّ بن كعب در نسخه بردارى مصاحف چنين توصيف مى كند: سند آن قوى ولى مرسل است. سپس مى گويد: «4» «گمان نمى كنم كه عثمان، ابىّ بن كعب را براى مصحف فرا خوانده باشد. اگر چنين بود، مشهور مى شد و نام ابىّ شهرت مى يافت نه نام زيد، و ظاهر اين است كه ابىّ در زمان عمر از دنيا رفت، حتى هيثم بن عدى و جز او سال درگذشت او را سال نوزده هجرى ذكر كرده اند، و محمد بن عبد اللّه بن نمير و ابو عبيد و ابو عمر الضرير گفته اند: او در سال بيست و دو مرده است و من به همين قول مايل ترم.» و روايت شده است كه عمر روز مرگ او گفت: «5» امروز سرور مسلمانان يا سرور مردم از دنيا رفت، و رواياتى كه اندكى بعد خواهد آمد دلالت دارند بر اينكه او در تصحيح و بهينه سازى بعضى از صورتهاى نوشتارى در قرآن، سهم

__________________________________________________

(1) باقلانى ص 358 و بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 61.

(2) بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 63 و دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 115.

(3) بنگريد به: ابن قتيبه: المعارف، ص 113 و ابن عبد البر، ج 1، ص 65 و ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 287.

(4) ذهبى: سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 287.

(5) ابن قتيبه: المعارف، ص 113 و ذهبى: معرفة القراء، ج 1، ص 33.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 106

داشته است «1»

ولى ابىّ در محل انجام كار حاضر نبوده (به طورى كه از روايت استفاده مى شود) بلكه پيشنهادها را بر كتب گوسفند مى نوشتند و براى او مى فرستادند تا نظر خود را بيان كند. «2» شك نيست كه ابىّ شايستگى آن را داشت كه در مسايل رسم و قرائت به نظريه او عمل شود، چون او از جمله نخستين كاتبان وحى در مدينه بود و نيز يكى از حافظان قرآن در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود و شايد دليل عدم حضور او در محلى كه از مصاحف نسخه بردارى مى شد، بيمارى او بود، و همين بيمارى بود كه او را از رفتن به شام در خلافت عمربن خطاب براى تعليم قرآن، معذور كرد و اين هنگامى بود كه والى شام از خليفه خواسته بود كه بعضى از صحابه را جهت تعليم مردم شام، به يارى او بفرستد. «3» با همه اين احوال همچنان سؤال درباره دوره اى كه ابىّ در نسخه بردارى مصاحف شركت كرده بود، باقى است و اينكه آيا اين مشاركت منحصر به عهد ابوبكر و عمر بوده و يا زندگى ابىّ تا خلافت عثمان ادامه يافت و او شاهد انجام نسخه بردارى مصاحف شد و از دور در اين كار سهمى داشت؟

ثالثا: قسمتى از قرآن كه زيد در جمع آورى نخست آن را نيافت و پس از جستجو پيدا كرد

روايت پيشين كه ابن شهاب زهرى از خارجة بن زيد درباره نسخه بردارى مصاحف در زمان عثمان نقل كرده كه در ضمن حديث انس بن مالك آمده است، دلالت دارد بر اينكه زيد آيه اى از سوره احزاب را گم كرده بود، ولى در روايت، زمان آن تعيين نشده است. آيا فقدان اين آيه در جمع آورى قرآن در

عهد ابوبكر بود يا در نسخه بردارى مصاحف در زمان عثمان بود؟ اينكه اين مطلب در ضمن روايت نسخه بردارى از مصاحف آمده، نشان مى دهد كه اين امر در همان زمان اتفاق افتاد، ولى اين احتمال بعيد است بخصوص اينكه نسخه مصاحف عثمانى مطابق با صحيفه هاى ابوبكر و منقول از آنهاست و وقتى به روايات

__________________________________________________

(1) ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 37.

(2) ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 37 و بنگريد به: ابن فارس، ص 9.

(3) ابن سعد، ج 2، ص 356 و بنگريد به: مقدمه كتاب المبانى از يك نويسنده ناشناخته كه در سال 425 ه نوشته شده و آرتر جفرى آن را منتشر كرده است. قاهره، مكتبة الخانجى، 1954، ص 49.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 107

جمع آورى قرآن در زمان ابوبكر مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه اين روايات از گم كردن زيد آخر سوره توبه را خبر مى دهد و آن آيات عبارتند از: (آيه 127) لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ تا وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ اما آن آيه اى كه روايت زهرى از خارجه به فقدان آن دلالت دارد، آيه 23 از سوره احزاب است: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ تا وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا بنابراين در اينجا دو روايت وجود دارد كه از سقوط دو آيه در جمع آورى قرآن دلالت مى كند كه البته پس از مراجعه و تحقيق، اين دو آيه در جاى خود ثبت شد. «1»

روايت نخست صراحت دارد كه آيه آخر سوره توبه در جمع آورى اوّل در عهد ابوبكر ساقط شده ولى روايت دوم به زمان فقدان آيه سوره احزاب اشاره اى نمى كند

ولى ورود اين مطلب در روايت مربوط به نسخه بردارى مصاحف در زمان عثمان، اين گمان را تقويت مى كند كه آيه در اين مرحله ساقط شده است. به نظر مى رسد كه اين توهّم از آنجا ناشى شده است كه روايات جمع آورى قرآن و نسخه بردارى از مصاحف تداخل پيدا كرده و در يك روال وارد شده است. «2» و بعضى از دانشمندان معتقدند همه اينها در زمان ابوبكر اتفاق افتاده است «3» و مؤلف كتاب: «المبانى لنظم القرآن» در مقدمه كتاب خود از زهرى از خارجة بن زيد از پدرش روايتى نقل مى كند كه مربوط به جمع آورى قرآن در عهد ابوبكر است و اين روايت شبيه روايت زهرى از عبيد بن سباق از زيد (كه پيشتر به آن اشاره كرديم) مى باشد جز اينكه اين روايت با روايت اولى اين فرق را دارد كه از فقدان هر دو آيه در اين جمع دلالت مى كند و نه يك آيه. اين روايت بعضى از پيچيدگيهاى روايت زهرى از خارجه را كه در ضمن روايت زهرى از انس بن مالك راجع به يكسان كردن مصاحف و نسخه بردارى آن در زمان عثمان آمده، برطرف مى سازد. آن روايت چنين است: «4»

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 30- 29.

(2) بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 385.

(3) بنگريد به: ابن كثير، ص 46 و ابن عاشر الانصارى (عبد الواحد بن احمد بن على): فتح المنان المروى بمورد الظمان (خطى) دار الكتب المصرية (تيمور 215 تفسير)، ص 34.

(4) مقدمه كتاب: المبانى، ص 20.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 108

«در كلام شيخ ابو سهل

انمارى (محمد بن محمد بن على الطالقانى) آمده كه از ابو يعقوب يوسف بن موسى و او از محمد بن يحيى القطعى و او از عبيد بن عقيل و او از خارجة بن مصعب و او از عمارة بن غزيه و او از زهرى و از خارجة بن زيد بن ثابت و او از پدرش نقل مى كند كه گفت: عمر بن خطاب پيش ابو بكر آمد ... (خبر جمع آورى قرآن در زمان ابوبكر را نقل مى كند) سپس زيد مى گويد: يك بار قرآن را مرور كردم و ديدم كه اين آيه را ساقط كرده ام: (احزاب 23) مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ پس از مهاجرين و انصار پرس و جو كردم و آيه را پيش هيچ يك از آنها نيافتم در حالى كه آيه را مى دانستم و شخص پيامبر آن را به من املاء كرده بود ولى خوش نداشتم كه بدون شهادت كس ديگرى آن را ثبت كنم تا اينكه آيه را نزد خزيمة بن ثابت انصارى يافتم و او همان كسى بود كه پيامبر شهادت او را به منزله شهادت دو نفر قرار داده بود. «1» پس آيه را نوشتم سپس براى بار دوم قرآن را مرور كردم و ديدم كه دو آيه ساقط شده است و من آن دو آيه را مى شناختم (توبه 127) لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ تا آخر. از مهاجرين و انصار پرسيدم و آن دو آيه را نزد هيچ كس نيافتم مگر خزيمة بن ثابت انصارى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم شهادت او را نافذ كرده بود، پس آن

دو آيه را در آخر سوره برائت نوشتم.

بنابراين، كارى كه زيد و همراهان او در خلافت عثمان انجام دادند، يك عمل كاملى بود و در اين مرحله چيزى از قرآن مفقود نگرديده است و از اساسى كه زيد در زمان خلافت ابوبكر پايه گذارى نمود و قرآن را از قطعه هاى مربوط به عهد پيامبر جمع آورى كرد، انحرافى حاصل نشده است.

__________________________________________________

(1) درباره تفصيل اين داستان كه شهادت دادن او به جاى شهادت دادن دو نفر بود، رجوع كنيد به: ابن سعد، ج 4، ص 378.

روايات درباره نام آن صحابى كه زيد آيات مفقوده را نزد او پيدا كرد، ميان ابو خزيمه انصارى و خزيمة بن ثابت انصارى متردد است و نزديك بودن دو اسم به يكديگر ورود آنها با يك لفظ در بعضى از روايات نشان مى دهد كه اين دو نام براى يك نفر است و آن خزيمه بن ثابت انصارى است. در اين باره نيز رجوع كنيد به: ابن سعد، ج 3، ص 409 و ج 4، ص 378 و ابن حجر، ج 10، ص 388 و قسطلانى، ج 1، ص 53 پاورقى.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 109

رابعا: ترتيب آيات و سوره ها

مطلبى را كه اخيرا گفتيم ما را به مسأله ترتيب آيات در سوره ها و ترتيب سوره ها در مصحف، منتقل مى كند و اگر نص روشنى در دست نداريم كه اساس ترتيب سوره ها را بيان كند، رواياتى داريم كه دلالت مى كند كه گذاشتن آيات در سوره ها به امر پيامبر و اشاره او انجام مى گرفت. اين مطلب از حديثى كه ابن عباس از عثمان بن عفان نقل مى كند، روشن مى شود كه گفت: «1» «زمان بر رسول

خدا مى گذشت و سوره هايى كه آيات متعددى داشتند بر او نازل مى شد و چون چيزى نازل مى شد، بعضى از كاتبان را مى خواند و مى فرمود: اين آيات را در سوره اى كه در آن چنين و چنان آمده است، قرار بدهيد. و چون آيه اى نازل مى شد، مى گفت: اين آيه را در سوره اى كه چنين و چنان دارد قرار بدهيد ...» ابو عبيد نقل مى كند كه سعيد بن مسيب (13- 94 ه) گفت: «2» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به بلال فرمود: بر تو گذشتم در حالى كه مقدارى از اين سوره و مقدارى از آن سوره قرائت مى كردى. او گفت: پاكيزه را با پاكيزه مخلوط مى كردم. پيامبر فرمود: سوره را به همان وجهى كه دارد يا به همان نحوى كه هست بخوان. و روايت شده كه زيد بن ثابت گفت: «نزد پيامبر بوديم و قرآن را از نوشته هاى متفرقه جمع آورى مى كرديم ... «3» اين روايت دلالت دارد بر اينكه كار ترتيب آيات و سوره ها با اشاره پيامبر انجام مى گرفت و نيز اين روايت بر سخن مالك تاكيد دارد كه گفت: «4» «قرآن به همان صورت كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم شنيده مى شد تأليف گرديد.»

در سخن گفتن از ترتيب آيات و سوره ها، وحدت موضوع و اسلوب را كه در بسيارى

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 35 و 37 و غريب الحديث از همو، ج 4، ص 104 و ابن ابى داود، ص 31 و حاكم (ابو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه): المستدرك على الصحيحين فى الحديث، ط 1، حيدر آباد (هندوستان)، دائرة المعارف النظامية،

1340 ه، ج 2، ص 221 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 172 و قسطلانى ج 1، ص 26 و متنى كه آورديم از ابن ابى داود است و حاكم درباره آن گفته است «مطابق شرط شيخين حديث صحيحى است ولى آن را نقل نكرده اند» ولى استاد احمد محمد شاكر آنجا كه ابن حبّان حديث را نقل كرده (صحيح ابن حبّان، تحقيق احمد محمد شاكر، دار المعارف، مصر، 1952، ج 1، ص 43) در پاورقى گفته است: حافظ ابن حبّان مانند بعضى ديگر از علما در صحيح بودن اين حديث خطا كرده اند.

(2). فضائل القرآن، لوح 20 و بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 308.

(3) حاكم، ج 2، ص 229 و درباره آن گفته است: اين حديث مطابق شرط شيخين صحيح است. و بنگريد به: ساعاتى، ج 18، ص 30.

(4) دانى: المقنع، ص 8 و علم الدين سخاوى: الوسيله، برگ 3 ب و قرطبى، ج 1، ص 60.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 110

از سوره ها وجود دارد، نبايد از نظر دور داشت و اين چيزى است كه هرگونه احتمالى را در مورد اينكه ترتيب سوره ها از اجتهاد اصحاب بوده است، نفى مى كند.

وقتى پى در پى بودن آيات در سوره ها مشخص و معلوم است، به نظر مى آيد كه قرائت پيامبر سوره هاى قرآنى را در نماز و خارج نماز به ترتيبى بوده كه ميان اصحاب مشهور و معروف بود. «1» ابن سعد «2» و بخارى «3» روايت مى كنند كه جبرئيل قرآن را سالى يك بار در ماه رمضان بر پيامبر عرضه مى كرد و چون سال مرگ پيامبر فرا رسيد، قرآن را دوبار به

آن حضرت عرضه كرد. شك نيست كه اين عرضه كردن به ترتيب خاصى انجام مى گرفته كه شايد بعضى از اصحاب آن را مى شناختند، بخصوص اينكه در ميان آنها كسانى بودند كه حافظ قرآن بودند كه از جمله آنها بود: عثمان بن عفان، ابىّ بن كعب، معاذ بن جبل، ابو الدرداء، زيد بن ثابت، سعد بن عبيد، ابو زيد، عبادة بن صامت، ابو ايوب، تميم الدارى، مجمع بن جاريه و عبد اللّه بن مسعود. البته بعضى از اين اصحاب حفظ قرآن را پس از رحلت پيامبر كامل كردند ولى بسيارى از آنها قرآن را در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم حفظ كرده بودند. ناچار بايد اينها قرآن را به ترتيب مشخصى حفظ كرده باشند كه از پيامبر آموخته بودند. و از اينجاست كه شايد آنها موقع جمع آورى قرآن مشكلى در ترتيب سوره ها نداشتند، چون ترتيب سوره ها معروف بود.

از چيزهايى كه دلالت دارد بر اينكه ترتيب سوره ها از همان زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم معلوم بوده، اين است كه ترتيب سوره ها در مصاحفى كه پيش از جمع عثمانى به بعضى از صحابه نسبت داده شده، با ترتيب مشهور در مصحف عثمانى جز در موارد اندكى، اختلاف ندارد.

و ترتيب آنها در مقدم بودن سوره هاى بلند بر سوره هاى كوتاه با مصحف عثمانى بر يك منوال بوده است. غير از ترتيب مصحف على بن ابى طالب عليه السلام كه به ترتيب نزول قرار داشت «4» و شايد اين اختلاف از آنجا ناشى شده بود كه آنها به آخرين سخن پيامبر در

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 13.

(2) الطبقات الكبرى، ج 2، ص 195- 194.

(3) الجامع الصحيح، ج 6، ص 229.

(4) درباره ترتيب مصاحف منسوب به بعضى از صحابه بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 181 به بعد و زنجانى (ابو عبد اللّه): تاريخ القرآن، قاهره، لجنة التاليف و الترجمة و النشر، 1935، ص 47 به بعد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 111

اين زمينه واقف نشده بودند.

در اينجا مطلبى را كه ابن نديم پس از ذكر مصحف ابن مسعود بيان كرده مى آوريم.

آنجا كه مى گويد: «1» «تعدادى مصحف ديدم كه ناسخان آنها مدعى بودند كه مصحف ابن مسعود است ولى دو تاى آنها با همديگر متفق نبودند» گويا ابن نديم به خاطر ترتيبى كه براى سوره ها ذكر شده ترديد دارد كه اين مصحفها از ابن مسعود باشد، بخصوص اگر به ياد بياوريم كه غير از مصحفهايى كه از روى مصحف عثمانى نسخه بردارى شده بود بقيه را سوزانيده بودند و امت اسلامى همين ترتيب را پذيرفته بود. بنابراين هر سخنى از ترتيب سوره ها در مصاحف صحابه مبتنى بر حدس است و دليلى بر آن نيست و حجت و نقل صحيح ندارد.

دانشمندان اتفاق نظر دارند كه ترتيب آيات در سوره ها به دستور خود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بوده است. سيوطى مى گويد: «2» «اجماع و نصوص متعددى داريم بر اينكه ترتيب آيات توقيفى است و شبهه اى در اين باره وجود ندارد ...» ولى درباره ترتيب سوره ها در مصحف اختلاف شده است كه آيا آنها هم توقيفى و از پيامبر است و يا از اجتهاد صحابه ناشى شده است؟ اكثر دانشمندان طبق گفته سيوطى قول دوم را انتخاب

كرده اند، «3» ولى ادله اين قول مبتنى بر ظنّ است، و احتمال اينكه صحابه اين ترتيب را از خود پيامبر آموخته باشند، قول برتر است. بخصوص اينكه احاديث وارده درباره قرائت پيامبر دلالت دارد بر اينكه پيامبر آنها را به همان ترتيبى كه اكنون وجود دارد، در نماز ترتيب مى داد. «4» بنابراين، قول به اينكه جمع آورى ابوبكر به ترتيب سوره ها نبوده دليلى ندارد، بخصوص اينكه مشهور اين است كه ابوبكر نخستين كسى است كه قرآن را در ميان دو جلد قرار داد و اين دلالت مى كند كه قرآن مرتب بوده، و دليلى وجود ندارد بر اينكه جمع آورى او به ترتيب سوره ها نبوده و

__________________________________________________

(1) الفهرست، ص 26.

(2) الاتقان، ج 1، ص 172.

(3) همان مصدر، ج 1، ص 176.

(4) عزّ بن عبد السلام: الفوائد، ص 26 و درباره اين موضوع رجوع شود به: باقلانى، ص 81 و ابن عطيه، ص 275. و قرطبى، ج 1، ص 60 و زركشى، ج 1، ص 236 و ابن حجر، ج 10، ص 389 و 415 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 172 به بعد و قسطلانى، ج 1، ص 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 112

اصحاب، قرآن را در خلافت عثمان به هنگام نسخه بردارى مصاحف مرتب ساختند. «1»

خامسا: تعداد مصحفها و تاريخ نسخه بردارى آنها

روايت زهرى از انس كه پيش از اين آورديم دلالت دارد كه پس از آنكه زيد و گروه همراه او عمل نسخه بردارى مصاحف را از روى صحيفه ها انجام دادند، عثمان آن صحفه ها را به حفصه باز گردانيد «2» و به هر منطقه مصحفى از مصحفها را كه نسخه بردارى شده بود فرستاد و

دستور داد كه غير از آنها تمام قرآنها را كه در صحيفه ها و يا مصحفها بود بسوزانند.

در اين روايت نه به تعداد مصحفهاى نوشته شده و نه به نام شهرهايى كه اين مصاحف به آنجا فرستاده شد، اشاره نشده است و تنها به اين اشاره شده كه مصحفها را به سرزمينهاى حكومت اسلامى آن زمان فرستادند و اين عبارت دلالت دارد بر اينكه تعداد اين مصحفها زياد بوده، بخصوص اينكه هدف از اين كار يكسان كردن مصاحف و قرائت قرآن در تمام شهرهاى اسلامى بود. پس اين انتظار وجود داشت كه به هر شهر و يا منطقه اى يك مصحف فرستاده شود، ولى در رواياتى كه از نسلهاى پس از نسل صحابه نقل شده، به تعداد اين مصاحف اشاره شده است و ابن ابى داود در اين باره دو روايت نقل مى كند:

يكى از حمزه زيات (متوفى 156 ه) كه طبق آن، مصاحف چهار تا بوده كه يكى را به كوفه فرستادند، و روايت دوم از ابو حاتم سجستانى (متوفى 255 ه) است كه تعداد مصاحف را هفت تا مى داند كه يكى از آنها به مكه و ديگرى به شام و سومى به يمن و چهارمى به بحرين و پنجمى به بصره و ششمى به كوفه فرستاده شد و يكى از آنها هم در مدينه ماند «3» ولى از دو مصحف يمن و بحرين خبرى در دست نيست. «4» و در روايت قرطبى آمده است

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 393 و قسطلانى، ج 1، ص 59.

(2) روايت شده است كه صحيفه را عبد اللّه بن عمر پس از مرگ حفصه تصاحب

كرد و مروان والى مدينه آهنگ او كرد و آن را از او گرفت و تلف كرد و يا سوزانيد و از اين ترسيد كه ميان آن و نسخه عثمان اختلافى وجود داشته باشد (بنگريد به: ابن ابى داود، ص 21 و مكى: الابانة، ص 26).

(3) المصاحف، ص 34 و بنگريد به: مكى: الابانه، ص 29 و دانى: المقنع، ص 9 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 172.

(4) بنگريد به: جعبرى برگ 67 ب و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 224.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 113

كه عثمان قرآنهاى مادر را به عراق و شام و مصر فرستاد. «1» و ملاحظه مى كنيم دانى كه درباره رسم و خط اين مصحفها سخن مى گويد، تنها به مصاحف مدينه و مكه و كوفه و بصره و شام و ساير بلاد عراق اكتفا مى كند. «2»

اگر اين روايتها در تعيين تعداد مصاحفى كه خليفه سوم به شهرها فرستاد قاطعيت ندارند، تأمل در انگيزه اين كار كه موجب يكسان كردن مصاحف شد، اين اجاره را به ما مى دهد كه بگوييم به تمام شهرهاى اسلامى نسخه اى از اين مصحفها كه در ترتيب و هجاء يكسان بودند رسيده است، خواه اين نسخه كار آن گروهى باشد كه خليفه سوم تعيين كرده بود و خواه نسخه اى باشد كه از روى اين نسخه ها نوشته شده است و چون مصحفهاى مدينه به شهرها رسيد، مسلمانان به سرعت از روى آنها نسخه بردارى كردند و نسخه هاى خود را با آنها مقابله نمودند.

براى كامل كردن گامى كه جهت يكسان كردن مصاحف برداشته شد، خليفه دستور داد كه تمام قطعه ها و مصاحفى كه از جانب بعضى

از صحابه نوشته شده بود سوزانده شود تا جلوى هرگونه اختلافى چه در رسم و چه در قرائت گرفته شود. و تمام كسانى كه نزد آنها چيزى از قرآن بود، آنها را سوزاندند و اين به خاطر اطمينانى بود كه بر مصحف عثمانى داشتند، زيرا پايه هاى آن بر نوشته هاى زمان پيامبر استوار شده بود و تمام صحابه و تابعين در مدينه و ساير شهرها آن را پذيرفته بودند و غير از عبد اللّه بن مسعود و تابعان او از اهل كوفه، هيچ كس از اين كار تخلف نكرد. ابن مسعود از اينكه زيد بن ثابت را براى انجام اين كار انتخاب كرده بودند و نه او را، ناراضى بود و لذا در آغاز از اينكه مصحف خود را تحويل بدهد سرباز زد و به پيروان خود دستور داد كه مصحفهاى خود را مخفى كنند. «3»

ابوبكر انبارى گفته است: «4» آنچه در اين باره از عبد اللّه بن مسعود سر زد و اين عمل را انكار نمود، از روى غضب بوده و نمى توان به آن عمل كرده و آن را اخذ نمود. و شك نيست كه او پس از فروكش شدن غضب، حسن انتخاب عثمان و ساير اصحاب را فهميد و با آنها

__________________________________________________

(1) الجامع لاحكام القرآن، ج 1، ص 54.

(2) المقنع، ص 1.

(3) بنگريد به: ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 26 و ابن سعد، ج 2، ص 343 و ابن ابى داود، ص 15- 14.

(4) قرطبى، ج 1، ص 53 و بنگريد به: ابن ابى داود، ص 18.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 114

موافقت كرد و اختلاف را كنار گذاشت. ما

پيش از اين انگيزه هايى را كه موجب انتخاب زيد بن ثابت براى جمع آورى قرآن در عهد ابوبكر و توليت نسخه بردارى مصاحف در عهد عثمان شد، بيان كرديم.

همچنين روايت سابق زهرى تاريخ معينى را براى نسخه بردارى مصاحف تعيين نمى كند و تنها به اين اكتفا مى كند كه اين كار در زمان خلافت عثمان انجام گرفته است و كوشش براى استخراج اين موضوع از بررسى تاريخ فتوح ارمنستان و آذربايجان و رويارويى سپاه شام و عراق در آنجا، «1» غير ممكن به نظر مى رسد. بخصوص اينكه مصادر تاريخى اين قضيه از پيچيدگى و ابهام خالى نيست، به ويژه اينكه فتوح اين مناطق چندين سال طول كشيد. «2»

ولى مى بينيم كه ابن ابى داود از طريق ابو اسحاق از، مصعب بن سعد بن ابى وقاص نقل مى كند كه او گفت: عثمان براى مردم خطبه خواند و گفت: اى مردم هنوز بيش از سيزده سال از زمان پيامبرتان نگذشته در حالى كه شما در قرآن دچار خصومت شده ايد ... و در روايتى پانزده سال ذكر شده است «3» (سپس حديث را درباره جمع آورى قرآن ذكر كرده است) و با حساب سالهايى كه از زمان رحلت پيامبر گذشته بود تا بعد از سيزده يا پانزده سال، ابن حجر ترجيح مى دهد كه اين كار در اواخر سال بيست و چهارم و اوايل سال بيست و پنجم اتفاق افتاده است و سپس مى گويد: «بعضى از كسانى كه ما آنها را درك كرديم از اين موضوع غافل بودند و گمان مى كردند كه اين كار در حدود سال سى ام اتفاق افتاده است و بر اين سخن خود دليلى ذكر نمى كردند.» «4»

اينك بايد

به اين مطلب اشاره كنيم كه نسخه هاى مصحف كه امت اسلامى بر آنها اتفاق

__________________________________________________

(1) در اين باره بنگريد به: بلاذرى، ص 212- 205 و ص 336- 333 و يعقوبى، ص 272 و طبرى: تاريخ، ج 4، ص 246 و ابن عبد البر، ج 1، ص 335 و ابن حزم، ص 343 و ابن اثير، ج 3، ص 43 و 55 و ابن خلدون، مجلد 2، ص 18- 10- 1016 و دكتر عبد اللّه خورشيد: القرآن و علومه فى مصر، قاهره، دار المعارف، 1970، ص 45- 18.

(2) بنگريد به: سترك؛ ماده ارمينيّة در: دائرة المعارف اسلامية (ترجمه عربى) 1933، ج 1، ص 642.

(3) ابن ابى داود، ص 24 عددى كه در متن آمده مربوط به سالهاى پس از پيامبر تا ظهور اختلاف در قرائت است و عثمان در دوران خلافت خود اين خطبه را خوانده است.

(4) فتح البارى، ج 10، ص 391 و بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 170. ابن اثير در كامل، ج 3، ص 55. تاريخ نسخه بردارى مصاحف را سال سى ام تعيين كرده و ابن خلدون نيز از او پيروى نموده است (مجلد 2، ص 1018).

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 115

نظر داشتند براى مراجعه و خالص كردن از نقايص آماده بود همان گونه كه پيامبر از زيد مى خواست كه نوشته هاى خود را مجدّدا بخواند و چيزهايى را كه سقط شده است اصلاح كند (به طورى كه پيش از اين گذشت). با اينكه زيد و همراهان او به صحيفه هايى اعتماد كرده بودند كه در خلافت ابوبكر جمع آورى شده بود، آنها به خاطر علاقه اى

كه به اتحاد در هجاى كلمات داشتند گاهى مطلب را پيش عثمان مى بردند كه او خود يكى از كاتبان وحى بود به گونه اى كه در كلمه «تابوت» اتفاق افتاد و يا با بزرگان صحابه مشورت مى كردند از كسانى كه حافظ قرآن و كاتب وحى بودند تا بر يك نظريه اتفاق كنند. ابو عبيد در فضائل القرآن نقل مى كند «1» كه عبد الرحمن بن مهدى از عبد اللّه بن مبارك و او از ابو وائل شيخى از يمن و او از هانى البربرى غلام عثمان روايت مى كند كه گفت: من نزد عثمان بودم كه آنها مصاحف را بر او عرضه مى كردند. او مرا با كتف گوسفندى به سوى ابىّ بن كعب فرستاد «2» و در آن نوشته شده بود: «لم يتسن» و نوشته شده بود: «لا تبديل للخلق» و نوشته شده بود:

«فامهل الكافرين» مى گويد: ابىّ مركّب خواست و يكى از دو لام را محو كرد و نوشت:

لِخَلْقِ اللَّهِ و كلمه «فامهل» را محو كرد و نوشت: فَمَهِّلِ و نوشت: لَمْ يَتَسَنَّهْ و هايى به آن اضافه كرد. ابو عبيد در روايت ديگرى نقل مى كند كه هانى گفت: من ميان عثمان و زيد بن ثابت قاصد بودم. زيد به من گفت: از عثمان درباره «لم يتسن» بپرس. عثمان گفت: هايى در آن قرار بدهيد. «3»

اين دو روايت توضيح مى دهند كه در اثبات شكل كلمه ها مراجعه، و مشورت مى شد و نشانگر آن است كه آنها تا چه حدى مى خواستند مصحف در رسم خود دقيق باشد تا جايى كه كاتبان در الحاق يك هاء يا لام و يا حذف يك الف با بزرگان صحابه از كاتبان وحى و

حافظان قرآن مشورت مى كردند.

طبرى «4» و دانى «5» از ابو قلابه نقل كرده اند كه گفت: انس بن مالك براى من نقل كرد كه

__________________________________________________

(1) لوح 37، ابن حجر در كتاب: المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج 3، ص 286 اين حديث را ضعيف دانسته و در همان صفحه پاورقى 3 آمده است: بوصيرى گفته: اسحاق اين حديث را با سندى ضعيف نقل كرده است.

(2) پيش از اين درباره سال وفات أبى و اينكه آيا او نسخه بردارى از مصاحف را درك كرد يا نه، صحبت كرديم.

(3) فضائل القرآن، لوح 37.

(4) التفسير، ج 1، ص 62.

(5) المقنع، ص 7 و بنگريد به سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 170.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 116

من نزد كسانى بودم كه به آنها املاء مى شد، مى گويد: گاهى در آيه اى اختلاف مى كردند، پس مردى را كه آن آيه را از پيامبر دريافت كرده بود دعوت مى نمودند و گاهى او غايب بود و يا در باديه ها بود و لذا قبل و بعد آيه را مى نوشتند و محل آن آيه را خالى مى گذاشتند تا بيايد و يا به سوى او فرستاده شود. اين روايت به علاقه شديد كاتبان دلالت مى كند كه آيه اى را كه در قرائت آن اختلاف است ننويسند مگر بعد از اطمينان از صيغه اى كه پيامبر آن را بر صحابه خوانده است. و بدينسان مصحف عثمانى در نهايت دقت و ضبط نوشته شد و اين دقت هم شامل قرائت عام است كه بر اساس آن نوشته شده و هم شامل رسم كلمات و هجاى آنهاست كه مطابق با قواعد و هجاى آن روز عمل

شده است.

به هر حال بزرگان صحابه از كاتبان وحى و حافظان قرآن، چه در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و چه در عهد ابوبكر و چه در خلافت عثمان، تلاش بسيار كردند تا قرآن نوشته شود و در سينه ها محفوظ بماند و در سطرها مكتوب باشد، تا اينكه به بهترين صورت ممكن، كار انجام گرفت و اين سخن خداوند: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (حجر 9) به عنوان يك دستور جاودانى براى امت اسلام مصداق پيدا كرد تا وقتى كه خداوند وارث زمين و هر چه در آن است باشد و او بهترين وارثان است.

قاضى ابو بكر باقلانى مى گويد: «1» «تمام قرآن كه خداوند آن را بر پيامبر خود نازل كرده و به اثبات آن دستور داده و نسخ نشده و تلاوت آن برداشته نشده، همان است كه ميان دو لوح قرار دارد و آن همان است كه مصحف عثمان آن را در بر گرفته، نه چيزى از آن كم شده و نه چيزى بر آن افزوده گرديده است و خلف از سلف آن را نقل كرده اند و آن معجزه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم است.

مستشرقان و دانشمندان محقق و با انصاف غرب كه در اين باره تحقيقاتى انجام داده اند با اينكه طبعا به نزول قرآن از جانب خداوند و وحى بودن آن ايمان ندارند، در عين حال اتفاق نظر دارند كه نقل قرآن درست بوده و متن آن به پيامبر مى رسد. در اينجا گفته هايى از بزرگان مستشرقان وجود دارد كه همگى تاكيد مى كنند كه قرآن تنها كتابى در دنياست كه

__________________________________________________

(1) نكت

النتصار، ص 59.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 117

متن آن از تحريف محفوظ مانده و شكى در اصالت آن نيست و هر حرفى كه امروز در آن مى خوانيم، مى توانيم با اطمينان بگوييم كه آن حرف از روز نزول قرآن تا كنون تغيير نيافته است. «1»

پيش از آنكه درباره قضايا و ويژگيهايى كه رسم عثمانى پيش روى ما قرار داده است، صحبت كنيم، لازم است اساسى را كه مصحف عثمانى بر آن اساس نوشته شده يعنى همان قرائتى كه كاتبان در رسم كلمات به آن اعتماد كرده اند مورد بررسى قرار بدهيم و بدانيم كه آيا آنها در اثبات بعضى از كلمات، مظاهر رخصت در حروف هفتگانه را در آن در نظر گرفته اند (به طورى كه بعضى از پژوهشگران گمان كرده اند) يا بر همان قرائت عام و مشهورى كه از پيامبر شنيده اند اعتماد نموده اند؟ اين مطلبى است كه ما آن را در مبحث بعدى بررسى خواهيم كرد تا اساسى كه در پرتو آن بررسى ويژگيهاى كتابت به طريق روشن و مشخص امكان پذير است، واضح گردد.

__________________________________________________

(1) درباره متن اين گفته ها رجوع شود به: النبى الخاتم، نوشته ابو الحسن على الحسنى الندوى، ط 1، قاهره، المختار الاسلامى 1975، ص 31- 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 118

مبحث سوم قاعده اى كه مصحف عثمانى بر اساس آن نوشته شده است

اشاره

دانشمندان پيشين در اين مطلب اختلاف كرده اند كه آيا مصاحف عثمانى مشتمل بر تمام حروف هفتگانه است و يا بعضى از آنها را در بر دارد و يا فقط بر اساس يكى از آنهاست؟

پاسخگويى به اين پرسش، پيش از اتخاذ موضع مشخصى درباره مسايل رسم عثمانى مهم و مشكل است، زيرا برخورد با اين پديده نوشتارى به اين

صورت كه بگوييم با اين روش يا آن روش نوشته شده تا احتمال قرائتهاى متعددى داده شود و يا در آن واحد مجموعه اى از پديده هاى مختلف لغوى را شامل گردد، با اين حالت تفاوت دارد كه بگوييم مصحف عثمانى تنها بيانگر لفظ معين و يا قرائت معين است. در حالت اوّل پيدا كردن ريشه اى براى اين پديده با وجود قرائتهاى مختلف آسان نيست ولى در حالت دوم (با اينكه ما نمى خواهيم در پاسخگويى به پرسش بالا عجله و يا پيش داورى كنيم) دستيابى به چنين ريشه و اصلى با توجه به واقعيت قرائتها و ويژگيهاى آن آسان خواهد بود، بخصوص پس از ملاحظه بعد تاريخى كتابت كه نشانگر ويژگيهايى است كه در لغت وجود

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 119

داشته ولى تطور لغت، استعمال آنها را از بين برده اما در نوشتن كه كمتر تغيير پذير است به همان شكلهاى قبلى باقى مانده است. ما اين مطلب را در فصل مقدماتى بيان كرديم.

پيش از آنكه به پرسشى كه مطرح كرديم پاسخ بدهيم، لازم است كه تا حد توانايى مفهوم حروف هفتگانه را تعيين كنيم و رابطه قرائتهاى مختلف با آن را دريابيم و شايد مناسب اين باشد كه پيش از بررسى اين مطلب درباره حديث حروف هفتگانه سخن بگوييم چون اين حديث مقام مهمى در تاريخ قرآن دارد. «1»

اولا: آيا حديث حروف هفتگانه حديث صحيحى است؟

به نظر مى رسد كه سخن گفتن درباره توثيق سند حديث حروف هفتگانه و ذكر دليل بر صحت و تواتر آن، سخن زايدى باشد زيرا كه علما به طور گسترده بر آن اجماع كرده اند و روايات بسيارى با مضمونهاى نزديك به هم و به طور متواتر

بر معناى واحدى دلالت دارند و آن اينكه «اين قرآن بر اساس حرف حرف نازل شده آنچه در توان داريد از آن بخوانيد» اين حديث از طريق بيست و چهار صحابى و چهل و شش سند وارد شده است و بخارى و مسلم و ديگر پيشوايان حديث آن را نقل كرده اند. «2» و ابو عبيد قاسم بن سلام «3» و ابو عمرو دانى «4» و ابن قاصح «5» بر تواتر آن تصريح نموده اند.

با وجود اينكه ابو عبيد به تواتر اين حديث تصريح كرده، عجيب است كه «گلدزيهر» هنگامى كه درباره اين حديث سخن مى گويد، به ابو عبيد چنين نسبت مى دهد كه گويا او گفته است: «اين حديث شاذّ و بدون سند است» «6» و سخن خود را با ايجاد شك و ترديد

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 23.

(2) همان مصدر ص 30 درباره اين حديث رجوع كنيد به: ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 47- 46 و بخارى، ج 6، ص 227 و مسلم بن الحجاج القشيرى: الصحيح، قاهره، دار احياء الكتب العربيه 1954، ج 1، ص 563- 560 و طبرى: تفسير، ج 1، ص 46- 21 و مكى: الابانه، ص 69- 62 و سيوطى: الاتقان، ج 1، ص 131 و روايات طبرى را در كتاب: تاريخ القرآن تاليف دكتر عبد الصبور شاهين، ص 245- 229 همراه با نقد آنها ملاحظه فرماييد.

(3) فضائل القرآن، لوح 46 و بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 212.

(4) جامع البيان، برگ 4 ب.

(5) ابن قاصح (ابو البقاء على بن عثمان): تلخيص الفوائد و تقريب المتباعد ط 1، قاهره) مصطفى البابى الحلبى،

1949، ص 13.

(6) گلد زيهر: مذاهب التفسير الاسلامى (ترجمه عربى) قاهره، مكتبة الخانجى 1955، ص 54.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 120

طورى ادامه مى دهد كه گويا مى خواهد مطلب را از جاى خود منحرف كند. او در حالى كه درباره مفهوم عددى هفت سخن مى گويد، راجع به حديث حروف هفتگانه اظهار مى دارد:

«... اين حديث در مجامع زيادى از اهل سنت نقل شده در حالى كه شخص ثقه اى مانند ابو عبيد قاسم بن سلام (متوفى 224 ه/ 837 م) آن را رد كرده و گفته است اين حديث شاذّ و بدون سند است» شك نيست كه ابو عبيد يكى از اعلام اسلام و پيشرو در حديث و فقه و لغت است و نظر او در اين زمينه ارزش خاص خود را دارد و گلدزيهر از موقعيت او بهره جويى مى كند تا صحت اين حديث را كه در تاريخ قرآن و قرائات مهم است زير سؤال ببرد.

ولى حقيقت اين است كه ابو عبيد به تواتر و صحت اين حديث تصريح كرده است (به طورى كه پيش از اين گفتيم) و سخن گلدزيهر يك تحريف عمدى است و در تقرير آن سخن ابو الحجاج بلوى در «الف با» را نقل مى كند كه درباره تعيين معناى حديث «حروف هفتگانه» است. ابو الحجاج مى گويد: «1» «اين حديث را ابو عبيد تفسير مى كند و مى گويد: يعنى هفت لغت از لغات عرب ... و گفته است: در حديثى هفت حرف چينين تفسير شده: حلال و حرام و امر و نهى و اخبار پيشينيان و خبرهاى مربوط به آينده و ضرب مثل. سپس ابو عبيد مى گويد: ما نمى دانيم كه وجه اين حديث

چيست، زيرا كه آن يك حديث شاذّ و بدون سند است. ابو عبيد مطابق آنچه كه در «الغريب» آمده مطلبى را كه در آغاز راجع به قرآن گفته است، تصحيح مى كند و اين خلاصه سخن ابو عبيد است. مى گويم (بلوى) به جان خودم قسم نفس انسان به آنچه كه ابو عبيد گفته است ميل مى كند و آن اينكه منظور لغاتى است كه در زبان عرب پراكنده است ...» ابو عبيد در اينجا حديثى را كه حروف هفتگانه را به انواع معانى گوناگون تفسير مى كند، چنين توصيف كرده كه شاذّ و بدون سند است.

بنابراين شذوذ در حديثى است كه حديث حروف هفتگانه را چنين تفسير مى كند و نه در اصل حديث حروف هفتگانه كه ابو عبيد آن را به هفت لغت و لهجه تفسير كرده است، و در اينكه منظور از حروف هفتگانه اين معانى نيست اكثر علما با ابو عبيد هم عقيده اند. «2»

__________________________________________________

(1) بلوى: الف با، ج 1، ص 210.

(2) مسلم نقل مى كند (ج 1، ص 561) كه ابن شهاب گفت: «به من رسيده است كه اين حروف همگى در امر است كه يكى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 121

شايد بعد از اين سخن مفيد باشد كه متن كلام ابو عبيد را درباره حديث حروف هفتگانه و بيان معناى آن در اينجا ذكر كنيم. ما اين سخن را از دو كتاب او نقل مى كنيم: يكى «فضائل القرآن» كه خطى است و ديگرى «غريب الحديث» كه بلوى از آن نقل كرده و اين كتاب چاپ شده است. ابو عبيد در فضائل القرآن پس از نقل ده روايت درباره حروف هفتگانه مى گويد: «1»

«اين احاديث همگى بر حروف هفتگانه تواتر دارند مگر يك حديث كه از سمرة بن جندب نقل شده است. عثمان از خالد و او از سلمه و او از قتاده و او از حسن و او از سمرة بن جندب نقل مى كند كه پيامبر فرمود: قرآن بر من بر سه حرف نازل شده است. ابو عبيد مى گويد: ما حديث مزبور را جز هفت حرف نمى دانيم چون همين مشهور است.» ابو عبيد در كتاب «غريب الحديث» سخنى دارد كه ادعاى گلدزيهر را باطل مى كند «2» «و ابو عبيد گفت: در حديثى از پيامبر آمده كه فرمود: قرآن بر هفت حرف نازل شده است كه همه آنها كفايت مى كند و شفا مى دهد. و بعضيها آن را روايت مى كنند پس همان گونه كه تعليم داده شده ايد بخوانيد.

«ابو عبيد گفت: سخن پيامبر كه فرمود: «هفت حرف» منظور هفت لهجه از لهجه هاى عرب است و معناى آن اين نيست كه در يك حرف هفت وجه جايز است ما چنين چيزى را نشنيده ايم ولى مى گوييم كه اين لغات و لهجه ها در قرآن پراكنده است. بعضى از آن با لهجه قريش و بعضى با لهجه هذيل و بعضى با لهجه هوازن و بعضى با لهجه اهل يمن و ساير لهجه هاست و با اين وجود معانى آن يكى بيشتر نيست. و از چيزهايى كه اين مطلب را روشن مى كند، سخن ابن مسعود است كه گفت: من به قاريان گوش دادم و ديدم كه نزديك به هم مى خوانند، پس همان گونه كه تعليم داده شده ايد، بخوانيد و آن مثل قول يكى از شماهاست كه مى گويد: «هلمّ» يا مى گويد: «تعال» ابن سيرين نيز گفته

است: آن مانند قول شماست كه مى گوييد: «هلمّ، تعال و اقبل» سپس ابن سيرين اين سخن را تفسير مى كند و

__________________________________________________

بيشتر نيست و در حلال و حرام اختلاف ندارد» بنگريد به: فضائل القرآن لوح 46، و بلوى، ج 1، ص 210 و عزّ عبد السلام:

الفوائد، ص 31 و نيز بنگريد به: سيوطى، الاتقان، ج 1، ص 137- 136.

(1) لوح 47.

(2) ج 3، ص 161- 159.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 122

مى گويد: در قرائت ابن مسعود چنين است: ان كانت الّا زقية واحده ولى در قرائت ما چنين است: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً و معناى هر دو يكى است و به همين منوال است لهجه هاى ديگر.

«و در حديثى خلاف اين معنا آمده است كه مى گويد: قرآن بر هفت حرف نازل شده:

حلال و حرام و امر نهى و اخبار گذشتگان و اخبار آينده و ضرب مثل. ابو عبيد مى گويد: ما نمى دانيم كه وجه اين حديث چيست، زيرا كه آن يك حديث شاذّ و بدون سند است و احاديث مسند آن را ردّ مى كند. آيا حديث عمر را نمى بينى كه در آغاز ذكر كرديم؟ او مى گويد: هشام بن حكيم بن حزام را شنيدم كه سوره فرقان را به صورتى غير از آنچه ما مى خوانيم، مى خواند و من آن را پيش پيامبر خوانده بودم. من او را نزد پيامبر بردم و جريان را به پيامبر خبر دادم. پيامبر به او فرمود: بخوان. او همان قرائت خودش را خواند.

پيامبر فرمود: چنين نازل شده است. سپس به من فرمود: تو نيز بخوان. و من قرائت خودم را خواندم. پيامبر فرمود: چنين نازل شده است. آنگاه فرمود: همانا

اين قرآن بر هفت حرف نازل شده است، آنچه كه براى شما ميسور است بخوانيد. همچنين حديثى از ابىّ بن كعب نقل شده كه مانند حديث عمر است. اين حديث براى شما روشن مى كند كه اختلاف فقط در لفظ است و معنا يكى است ... و منظور از هفت حرف چيزى جز لهجه ها نيست و معنا يكى است و در آن حلال و حرام و خبر و غير آن تفاوتى با يكديگر ندارد.»

سخن ابو عبيد را با اينكه طولانى بود در اينجا نقل كرديم تا تأكيدى بر صحت حديث باشد و شبهه گلدزيهر كه يا ناشى از نفهميدن روايت و يا از روى تحريف عمدى كلام ابو عبيد است از ذهنها دور شود. بزودى نظريه ابو عبيد را كه در معناى حديث به تفصيل قائل شده است، خواهيم آورد.

ثانيا: معناى حروف هفتگانه

اين حديث طبيعت اختلافى را كه در ميان صحابه در قرائت قرآن وجود داشت روشن مى سازد. آنها اختلاف خود را پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مى بردند و آن حضرت قرائت همه آنها را اجازه مى داد و اين مبتنى بود بر اينكه قرآن بر هفت حرف نازل شده است. البته اين روايات اشاره مى كنند به اينكه اين اختلاف، از الفاظ تلاوت به معناى آيات تجاوز

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 123

نمى كرد.

به حديث حروف هفتگانه و بيان معنا و مقصود از آن «1» از همان آغاز اهتمام زيادى داده شده است چون روايتى را در معناى اين حديث به ابن عباس نسبت مى دهند و دانشمندان همواره اين حديث را از لحاظ متن و سند مورد بحث قرار داده اند و گروههاى متعددى از علما

مانند اهل حديث و فقها و قرّاء و اهل تفسير و كلام و ديگران درباره اين حديث سخن گفته اند حتى راجع به آن كتابهاى مستقلى تاليف كرده اند، مانند كتابى كه حافظ ابو محمد عبد الرحمن بن اسماعيل شافعى معروف به ابو شامه (متوفى 665 ه) كه درباره اين حديث كتاب جامعى نوشته است. «2».

__________________________________________________

(1) معناى حرف در لغت و معناى آن در اصطلاح، رابطه و مناسبتى با يكديگر دارند. در لغت حرف هر چيزى طرف و ناحيه آن است (ابن دريد: الجمهرة، ج 2، ص 138 و بنگريد به: جوهرى، ج 4، ص 1342 و ابن منظور، ج 10، ص 385 و ابن جنّى در «سرّ صناعة الاعراب، ص 15» مى گويد: ح رف هر كجا واقع شود منظور از آن حدّ و حدّت چيزى است و از همين جاست:

حرف الشئ و منظور طرف و ناحيه آن است» سپس استعمالات مجازى كلمه را بر مى شمارد و مى گويد (ص 16): «و از همين جا به حروف معجم حروف گفتند، زيرا كه حرف، حدّ قطع صدا و پايان يافتن و طرف آن است. مانند: حرف الجبل و مثل آن جايز است كه به آنها حروف گفته شود، زيرا كه آنها طرفها و نواحى كلمه ها هستند مانند حروف يك چيز و جهات آن و لذا گفته مى شود: (فلان يقرء بحرف ابى عمرو و غيره من القراء) چون حرف حدّ و جهت و ناحيه ميان دو قرائت است و شايد منظور آنها وقتى مى گويند: (حرف فلان) حروفى باشد كه او قرائت مى كند يعنى قارى عين آن حروف را ادا مى كند بدون كمى و زيادت، و در اينجا حرف كه

مفرد است در موضع حروف كه جمع است، قرار مى گيرد» و از هرى (ج 5، ص 12) گفته است: «هر كلمه اى كه مطابق با وجوهى از قرآن خوانده مى شود، حرف ناميده مى شود و منظور از «حرف ابن مسعود» همان «قرائت ابن مسعود» است.

بنگريد به ابن منظور، ج 10، ص 385. ابن قتيبه در «تاويل مشكل القرآن» ص 27 مى گويد: «حرف به نمونه بريده شده از معجم گفته مى شود و به يك كلمه و تمام حروف كلمه نيز حرف گفته مى شود و نيز به يك خطبه و يك قصيده كامل نيز حرف گفته مى شود، (و بنگريد به: زركشى، الابانه، ص 54) و طبرى گاهى از حروف هفتگانه به قرائتهاى هفتگانه تعبير مى كند (تفسير، ج 1، ص 65) كه البته نبايد ذهن ما به قرائتهاى قرّاء سبعه منصرف شود. دانى در معناى حروف هفتگانه دو احتمال مى دهد: اوّل اينكه معناى حرف وجهى از لغات و لهجه هاست. دوم اينكه معناى حرف همان قرائت است (جامع البيان برگ 4 ب و بنگريد به: ابن الجزرى: النشر، ج 1، ص 23) و به زودى معناى اصطلاحى حرف در حديث حروف هفتگانه در صفحات آينده روشن خواهد شد. درباره معناى حرف از لحاظ لغوى و اصطلاحى رجوع كنيد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 195 به بعد.

(2) بنگريد به: ابن تيميه (تقى الدين احمد): مجموعة فتاوى ابن تيميه، قاهره، مطبعه كردستان العلمية، 1326 ه مجلد 1، ص 312 و ابن الجزرى: النشر، ج 1، ص 21 و در ميان معاصران، شيخ محمد بخيت المطيعى (متوفى 1935 م) رساله اى نوشته و آن را چنين ناميده است: الكلمات الحسان فى

الحروف السبعة و جمع القرآن، قاهره، المطبعة الخيرية، 1313 ه او در اين كتاب بيشتر مطالبى را كه درباره اين حديث گفته شده، جمع آورى كرده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 124

يكى از قديمى ترين اشخاصى كه درباره مراد اين حديث سخن گفته اند و نظريه آنها به دست ما رسيده است، ابو عبيد قاسم بن سلام است كه اندكى پيش از اين گفته هاى او را در اين زمينه نقل كرديم كه نشانگر موضع او در بيان معناى حديث است.

و نيز او گفته است: «1» «به نظر ما قرآن بر هفت لهجه از لهجه هاى عرب نازل شده كه در جميع قرآن پراكنده است. بنابراين قسمتى از آن با لهجه يك قبيله و قسمت ديگرى با لهجه قبيله ديگر و قسمت ديگرى با لهجه قبيله سوم تا هفت لهجه است» او در تاييد اين معنا مى گويد: «2» «كلمه احرف معنايى جز لهجه ها ندارد و تاويل هر يك از آن احاديث در خود حديث آمده است، مثلا عمر مى گويد: از هشام بن حكيم شنيدم كه سوره فرقان را به صورتى غير از آن صورتى كه من مى خوانم، مى خواند ... (و مثالهاى ديگر) مى بينى كه اختلاف آنها در صورتها و حرفهايى است كه در الفاظ پراكنده است و آنها در تاويل اختلاف نداشتند» او منظور خود را با مثالى از قرائت ابن مسعود روشن مى كند كه به جاى (صيحه) كلمه (زقيه) را قرائت مى كرد، و از ابن مسعود و ابن سيرين نقل مى كند آنها مانند:

(هلمّ و تعال و اقبل) است كه هر سه به يك معناست. گويا مفهوم اين حديث از ديدگاه ابو عبيد همان اختلاف در

الفاظ و اتحاد در معناست و اين به هفت لهجه از لهجه هاى عرب باز مى گردد و چنين نيست كه حرف واحدى هفت وجه داشته باشد.

ابو عبيد از ابن عباس نامهاى قبايلى را كه لهجه هاى آنها مورد نظر بوده، با دو طريق نقل مى كند: اوّل از قتاده از كسى كه از ابن عباس شنيده است. دوم از كلبى از ابن صالح از ابى عباس. «3» ولى طبرى اين دو روايت و ذكرى را كه در آنها از لهجه هاى قبايل عرب آمده ردّ مى كند، زيرا به نظر او اين دو روايت از طريق كسانى از ابن عباس نقل شده كه نمى توان به آنها اعتماد كرد. در روايت اوّل قتاده با ابن عباس ملاقات نكرده و از او نشنيده است و مى بينيم كه قتاده اين روايت را از كسى كه از ابن عباس شنيده نقل مى كند، و روايت دوم از طريق كلبى از ابو صالح است و اين يك روايت در موضع تهمت است «4» و از اين گذشته

__________________________________________________

(1) فضائل القرآن، لوح 47.

(2) همان مصدر، لوح 48.

(3) همان مصدر، لوح 47 و بنگريد به: الزينة، ج 1، ص 145.

(4) طبرى: تفسير، ج 1، ص 66 و بنگريد به: ابن جزرى: النشر، ج 1، ص 24.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 125

حديث با تمام طرق آن به صورت عامّ روايت شده و به نظر مى رسد كه تعيين لغتها و لهجه ها در روايت زايد و شرحى بر آن است و متن اصلى روايت نمى باشد و اين قسمت توسط بعضى از صحابه و يا كسانى كه از آنها نقل كرده اند اضافه شده است. «1»

عقيده ابو

عبيد در معناى حديث را ابو العباس احمد بن يحيى (متوفى 291 ه) و ابو منصور ازهرى صاحب تهذيب اللغة نيز اظهار داشته اند. «2»

پس از ابو عبيد، ابن قتيبه نيز به مناسبت بحث از اختلاف قرائت، درباره معناى اين حديث سخن گفته است. او پس از بيان اشتباه كسانى كه منظور حديث را معانى مختلف و يا هفت لغت در يك كلمه مى دانند، نظر خود را درباره حديث اظهار كرده و مى گويد: «3» «تاويل سخن پيامبر كه فرمود: قرآن بر هفت حرف نازل شده، اين است كه بر هفت نوع لهجه و لغت نازل شده كه در قرآن پراكنده است. دليل بر اين معنا سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم است كه فرمود: «هر گونه كه خواستيد بخوانيد». ابن قتيبه سعى مى كند كه اين وجوه هفتگانه را از طريق اختلاف قرائات بيان كند و ما اينك متن سخن او را نقل مى كنيم چون اين سخن در كسانى كه بعد از او آمده اند تأثير گذاشته و آنها غالبا از دايره اى كه او در فهم حديث ترسيم كرده است بيرون نشده اند. او مى گويد: «4» «من درباره وجوه اختلاف قرائات فكر كردم و آنها را هفت وجه يافتم:

وجه اوّل: اختلاف در اعراب كلمه و حركت بناى آن به گونه اى كه نه شكل آن در نوشتن از بين مى رود و نه معناى آن تغيير مى كند. مانند: هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ (هود 78) و اطهرلكم وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ (سبأ 17) و هل يجازى. وَ يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ (نساء 37 و حديد 24) و بالبخل (فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ) (بقره 280) و ميسرة.

وجه دوم: اختلاف در

اعراب كلمه و حركت بناى آن به گونه اى كه معناى آن تغيير يابد ولى شكل آن در نوشتن از بين نرود مانند: (ربّنا باعد بين اسفارنا) (سبأ 19) و ربّنا باعد بين

__________________________________________________

(1) دكتر جواد على: لهجة القرآن الكريم، ص 271.

(2) بنگريد به: ازهرى، تهذيب اللغة، ج 5، ص 13 و بلوى ج 1، ص 210 و بنگريد به: عزّ بن عبد السلام: الاشارة الى الايجاز فى بعض انواع المجاز، آستانه، المطبعة العامره، 1313 ه، ص 214.

(3) ابن قتيبه: تاويل مشكل القرآن، قاهرة، دار احياء الكتب العربية، 1954، ص 6.

(4) همان مصدر، ص 29- 28.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 126

اسفارنا و (اذ تلقّونه بالسنتكم) (نور 15) و تلقونه و (ادّكر بعد امّة) (يوسف 45) و بعد امه.

وجه سوم: اختلاف در حروف كلمه باشد نه اعراب آن به گونه اى كه معنا را تغيير بدهد ولى شكل آن از بين نرود. مانند: (و انظر الى العظام كيف ننشزها) (بقره 259) و ننشرها و (حتّى اذا فزّع عن قلوبهم) سبأ 23) و فرّغ.

وجه چهارم: اختلاف در كلمه به گونه اى كه شكل آن در نوشتن تغيير پيدا كند ولى معناى آن تغيير نيابد مانند: (ان كانت الّا زقية واحدة) (يس 29) و صيحة و (كالصوف المنفوش) (قارعة 5) و كالعهن.

وجه پنجم: اختلاف در كلمه به گونه اى كه هم شكل و هم معنا تغيير يابد. مانند (و طلع منضود) (قارعة 5) و كالعهن.

وجه ششم: اختلاف به صورت تقديم و تأخير كلمه مانند: وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ (ق 19) و در جاى ديگر: و جاءت سكرة الحق بالموت وجه هفتم: اختلاف با زيادت و

نقصان مانند: (انّ اللّه هو الغنّى الحميد) (لقمان 26) و (انّ اللّه الغنى الحميد).

درباره اين وجوه اختلاف در قرائت كه ابن قتيبه در بيان معناى حروف هفتگانه ذكر كرده بايد گفت كه در اينجا چيزهايى كه مربوط به خط مصحف است داخل در وجوه هفتگانه شده است، مانند تبديل كلمه اى به كلمه ديگر و يا تغيير بعضى از حروف كلمه و يا تقديم و تأخير يك كلمه و يا زيادت و نقصان در كلمه نسبت به خط مصحف. و اين در بيان تطور معناى (شذوذ) و رابطه قرائتهاى شاذّ با رسم مصحف مهم است، بخصوص اينكه اصطلاح قرائتهاى هفتگانه و يا دهگانه بعدها پيدا نشده است. همچنين ابن قتيبه اختلاف وجوهى را كه مربوط به اداى كلمه است مانند: همزه، اماله، تسهيل، فتح، ادغام، اظهار و غير آنها، در ميان وجوه هفتگانه نياورده است.

خواهيم ديد كه تلاش ابن قتيبه در بيان معناى حروف هفتگانه با ساختن وجوهى براى اختلاف قرائات، در موضوع دانشمندان بعد از خود تا عصر ما تأثير گذاشته و البته اين تأثير درجات مختلفى داشته است.

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى (متوفى 310 ه) نيز درباره اين حديث و معناى آن

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 127

صحبت كرده و سعى نموده كه به پرسش زير پاسخ بدهد: آيا قرآن مطابق كدام لهجه از لهجه هاى عرب نازل شده است؟ آيا مطابق با تمام لهجه ها نازل شده و يا بعضى از لهجه ها منظور بوده است؟ سپس پاسخ داده كه قرآن طبق بعضى از لهجه و نه تمام لهجه ها نازل گرديده، زيرا معلوم است كه زبانها و لهجه هاى عرب بيش از هفت نوع

است و نمى توان آنها را شمارش كرد و لذا او نظر داده كه معناى حديث اين است كه قرآن با هفت لغت و لهجه نازل شده و به قرائت با هفت لهجه امر شده است. «1». بنابراين، او اين سخن را كه معناى حروف هفتگانه همان هفت معناست، نفى مى كند و چنين استدلال مى كند كه احاديثى كه در اين باره وارد شده است، به اين مطلب دلالت دارد كه آنها درباره قرآن با يكديگر اختلاف كردند و بعضى از آنها با بعضى ديگر فقط درباره تلاوت مخالف بودند ولى درباره معانى اختلافى نداشتند. «2» او نظر خود را درباره حروف هفتگانه به روشنى بيان مى كند و مى گويد: «3» «حروف هفتگانه كه خداوند قرآن را بر اساس آن نازل كرده، همان لهجه هاى هفتگانه در يك حرف و يا يك كلمه است كه الفاظ مختلف و معانى يكى است، مانند كسى كه مى گويد: (هلمّ، تعال، اقبل) و مانند قول خداوند: «ما ينظرون الّا زقية» و «الّا صيحة» او معتقد است كه شش تا از آن از ميان رفته است و باقيمانده كه يك حرف است، همان است كه عثمان قرآن را بر آن اساس جمع آورى نموده است، و اما اختلاف قرائات مانند رفع و نصب و جر و يا سكون و حركت در كلمه و يا انتقال حرفى به جاى ديگر با اتحاد شكل، به نظر طبرى، از معناى حديث حروف هفتگانه بيگانه است. «4»

از اين سخن فهميده مى شود كه به نظر طبرى صورتهاى اختلاف جز در موردى كه كلمه اى با كلمه مرادف خود جابجا شود، داخل در معناى حديث حروف هفتگانه نيست، يعنى اينكه به

نظر او هر موردى كه خارج از خط مصحف است ولى روايت آن ثابت شده، داخل در تحت حديث حروف هفتگانه مى باشد و حديث شامل وجوه قرائاتى از خط مصحف كه احتمال داده مى شود، نيست.

__________________________________________________

(1) تفسير، ج 1، ص 47.

(2) همان مصدر، ج 1، ص 48.

(3) همان مصدر، ج 1، ص 58- 57.

(4) همان مصدر، ج 1، ص 55.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 128

با وجود اينكه مثالهايى كه ابو عبيد و طبرى در شرح موضع خود راجع به معناى حروف هفتگانه ذكر كرده اند نزديك به هم است، ميان نظريه هاى آنان اختلاف جوهرى وجود دارد، زيرا معناى حروف هفتگانه از ديدگاه ابو عبيد لهجه هاى هفت قبيله از عرب است، ولى از نظر طبرى منظور از آن، هفت وجه از الفاظى است كه در معنا متفق ولى در تلفظ مختلف است. همچنين از كلام ابو عبيد فهميده مى شود كه او معناى حروف هفتگانه را منحصر در آن نمى كند كه طبرى گفته است و معتقد نيست كه شش حرف از بين رفته و آنچه در دست مردم است، مربوط به يك حرف مى باشد، و نيز معناى اين سخن از نظر ابو عبيد اين نيست كه حرف واحدى داراى هفت وجه است، در حالى كه از كلام طبرى چنين فهميده مى شود.

دانشمندانى كه پس از طبرى آمده اند، آنچه را كه ابو عبيد و يا ابن قتيبه گفته اند، تكرار نموده اند و نظر طبرى را مورد مناقشه قرار داده اند و نظرى را ترجيح داده و نظر ديگرى را رد كرده اند و در ميان معناى حديث آراى عجيب و غريبى اظهار نموده اند. البته اين بدان معنا نيست

كه آنها افكار و آراى مفيدى ارائه نكرده اند.

از كسانى كه حديث حروف هفتگانه را مورد بحث قرار داده، ابو بكر باقلانى (متوفى 402 ه) است. او مى گويد: «1» «اگر سخنى از پيامبر ما را به نامهاى آنها رهبرى نكند، ما به طور اجمال مى گوييم: قرآن بر اساس هفت حرف در لغت و اعراب و تغيير اسماء و صورتها نازل شده است» سپس او هفت وجه را درباره اختلاف بيان مى كند و از آنچه ابن قتيبه گفته است خارج نمى شود.

همچنين مكى بن ابى طالب (متوفى 437 ه) معناى حديث را متعرض شده است و از مطالب بسيارى كه مربوط به آن است، سخن به ميان آورده و يادآور شده است كه مردم در معناى حديث اختلاف زيادى دارند، سپس گفته: «2» آنچه من به آن عقيده دارم و ان شاء اللّه سخن درستى است، اين است كه حروف هفتگانه كه قرآن بر اساس آن نازل شده همان لغات پراكنده در قرآن و معناى الفاظى است كه هنگام قرائت شنيده مى شود. او پس از اين

__________________________________________________

(1) نكت الانتصار، ص 120.

(2) الابانه، ص 34 به بعد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 129

بيان وجوه اختلاف در قرائت را ضمن هفت وجه مى آورد و از آنچه كه ابن قتيبه گفته بيرون نمى رود جز اينكه وجوه اداى كلمات را نيز داخل در وجه اولى كه ابن قتيبه آورده، مى كند.

مكى ذكر مى كند كه طبرى عقيده خود را كه در معناى حديث حروف هفتگانه ذكر كرده و در تفسير خود بيان كرده، با آنچه كه در كتاب قرائات خود گفته، نقض كرده و گفته است هر قرائتى كه صحيح باشد

از حروف هفتگانه محسوب مى شود و ما نبايد كسى را كه با آن قرائت مى خواند تخطئه كنيم البته اگر آن قرائت با خط مصحف مطابق باشد، و اگر با خط مصحف مطابق نباشد آن قرائت را كنار مى گذاريم و درباره آن سخنى نمى گوييم.

سپس مكى مى گويد: «1» «با اين سخن، طبرى اعتراف مى كند كه هر اختلافى كه با خط قرآن مطابق باشد، داخل در حروف هفتگانه است و اين همان چيزى است كه ما به آن معتقديم در حالى كه در سخنى كه پيش از اين از او نقل كرديم آمده است كه تمام اختلافاتى كه موافق خط قرآن است همگى يك حرف محسوب مى شود و شش حرف از هفت حرف از بين رفته و به آن عمل نمى شود. و اين يك سخن متناقضى است» ابو عمرو دانى (متوفى 444 ه) نيز در كتاب «جامع البيان» درباره اين حديث سخن گفته است. او با وجود اهميت مطلب، چيزى بر آنچه كه پيشينيان او گفته اند، اضافه نمى كند. «2»

همچنين درباره اين حديث، صاحب كتاب «المبانى» كه آن را در سال 425 ه تاليف كرده در مقدمه كتابش «3» و ابن عطيه (متوفى 543 ه) در مقدمه تفسيرش «الجامع المحرر» «4» و بلوى (متوفى 604 ه) در «الف با» «5» و علم الدين سخاوى (متوفى 643 ه) در «جمال القرّاء» «6» و قرطبى (متوفى 671 ه) در «احكام القرآن» «7» بحث كرده اند و قرطبى گفته ابو حاتم محمد بن

__________________________________________________

(1) همان مصدر، ص 20.

(2) برگ 4 ب- 7 ب.

(3) ص 234- 210.

(4) ص 274- 265.

(5) ج 1، ص 213- 210.

(6) برگ 86 ب.

(7) ج 1، ص 42.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 130

حبّان بستى (متوفى 354 ه) در معناى حديث حروف هفتگانه، سى و پنج قول ذكر كرده است. همچنين زركشى (متوفى 794 ه) در «البرهان» «1» و ابن جزرى (متوفى 733 ه) در «النشر» «2» و سيوطى (متوفى 911 ه) در «الاتقان» «3» نيز در اين باره بحث كرده اند و سيوطى گفته كه در معناى اين حديث چهل قول است و نيز قسطلانى (متوفى 923 ه) در «لطائف الاشارات» «4» و همچنين اهل حديث در اين باره بحث كرده اند. «5»

على رغم تعدد نقطه نظرهاى پيشينيان در معناى حديث كه سيوطى آن را به چهل قول رسانده است، اين حديث با روايتهاى مختلفى كه دارد در هيچ يك از آنها صراحت ندارد.

و نيز به طورى كه ابن حبّان گفته، وجه درستى براى حرفى از اين حروف ثابت نشده است. «6» بنابراين، نظريه هاى مزبور علاوه بر اينكه نوعا به دانشمند معينى هم نسبت داده نشده، تنها احتمالاتى است كه در روايات داده مى شود و گاهى حتى بعضى از احتمالات ربطى به روايات ندارد مخصوصا احتمالاتى كه بعضى از دانشمندان در دوره هاى متأخر براى اظهار فضل داده اند. «7»

با همه اينها شايد فهم معناى حديث با ملاحظه شرايط خاص آنها امكان پذير باشد و اين در صورتى است كه خود را در آن وجوه محصور نكنيم البته بعضى از علما پيشين بخصوص متقدماتى مانند ابو عبيد و ابن قتيبه و طبرى در اين راستا قدم برداشته اند و حديث را چنين فهميده اند كه آن براى آسان كردن كار امت در قرائت قرآن است ولى در عين حال تعيين عدد هفت

آنها را فريب داده اما آنها به طور كلى از مثالهايى كه در اختلاف

__________________________________________________

(1) ج 1 ص 212 به بعد.

(2) ج 1، ص 54- 21.

(3) ج 1، ص 141- 131.

(4) ج 1، ص 44- 31.

(5) گسترده ترين بحث حديثى درباره اين موضوع را دكتر عبد الصبور شاهين در كتاب: تاريخ القرآن، ص 44- 23 انجام داده است. و نيز بنگريد به: عبد الوهاب حمودة: القراءات و اللهجات، قاهرة، مكتبة النهضة المصرية 1948، ص 41- 11 و دكتر ابراهيم انيس: فى اللهجات العربية، ص 54 به بعد و دكتر صبحى صالح: مباحث فى علوم القرآن، ط 3 بيروت، دار العلم للملايين، 1964، ص 116- 101.

(6) زركشى، ج 1، ص 226 و نيز بنگريد به: ج 1، ص 212.

(7) اين نظريه ها را در الاتقان، ج 1، ص 131 به بعد ملاحظه كنيد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 131

قرائات بيان كرده اند، فراتر نرفته اند.

ثابت شده است كه اين رخصت و آسان گيرى مربوط به دوران بعد از هجرت نبوى به مدينه است و در بعضى از روايات اين حديث، جرياناتى كه در مدينه اتفاق افتاده، آمده است. «1» و اين بدان معناست كه اختلاف در قرائت در محيط مكه بروز نكرده چون مسلمانها در مكه همگى يك لهجه داشتند و تفاوتهاى لهجه اى در ميان نبود و چون پيامبر و اصحاب آن حضرت به مدينه مهاجرت كردند وضع دگرگون شد و تعداد مسلمانان افزايش يافت و اسلام در خارج مدينه نيز ميان قبايل عربى و در محيطهايى كه تفاوت لهجه داشتند گسترش پيدا كرد و چون هدف اين بود كه هر مسلمانى

بتواند قرآن را تلاوت كند، اين مشكل پيش آمد كه هر كس نمى توانست الفاظ قرآن را با تمام ويژگيهاى صوتى آن بخواند، زيرا كه عربها در بسيارى از الفاظ و لهجه ها با يكديگر فرق دارند و هر منطقه اى را لهجه اى است كه زبان آنها را مشخص مى كند و عادت آنها بر آن جارى شده است. «2»

ابن قتيبه ابعاد اين رخصت را تصوير مى كند و مى گويد: «3» «خداوند كار را بدين گونه آسان گرفت كه به پيامبر خود دستور داد كه قرائت هر قومى را مطابق با لهجه و عادت آنها بپذيرد. قبيله هذيل «عتى حين» مى خواند و «حتى حين» اراده مى كرد چون لهجه و استعمال آنها چنين بود، و نيز قبيله بنى اسد چنين مى خواند: «تعلم و تعلمون» و «تسودّ وجوه» و «الم اعهد اليكم» و قبيله تميم با همزه مى خواند ولى قريش بدون همزه مى خواند و ديگرى جمله «و اذا قيل لهم» و «غيض الما» را به اشمام ضمه با كسره، و جمله «هذه بضاعتنا ردت الينا» را با اشمام كسره با ضمه و جمله «مالك لا تأمنا» را با اشمام ضمه با ادغام مى خواند و اين حالتى است كه هر زبانى نمى تواند آن را ادا كند و اگر به هر قبيله از اين قبايل گفته مى شد كه لهجه خود و عادتى را كه در كودكى و جوانى و پيرى با آن خود گرفته است، كنار بگذارد اين امر بر او سخت و دشوار بود و به زحمت مى افتاد و براى او امكان پذير نبود مگر اينكه بسيار رياضت بكشد و زبان خود را آماده كند و عادتى را كه دارد ترك نمايد،

__________________________________________________

(1)

بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 403 و دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 39 و دكتر عبده الراجحى: اللهجات العربية فى القراءات القرآنية قاهره، دار المعارف، 1969، ص 68.

(2) بلوى، ج 1، ص 211 و بنگريد به: ابن نديم، ص 5.

(3) تأويل مشكل القرآن، ص 30 و بنگريد به: مكى: الابانه، ص 42، و دانى: جامع البيان برگ 5 ب.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 132

اين بود كه خداوند با لطف و رحمت خود اراده كرد كه در لهجه ها و حركتها وسعتى بدهد.»

خواه منظور از عدد هفت در حديث همان عدد معين باشد به طورى كه بسيارى از دانشمندانى كه نظريه هاى آنها را نقل كرديم چنين گفته اند، و خواه منظور از آن حقيقت عدد نباشد بلكه منظور توسعه و آسان گيرى باشد، «1» به هر حال اگر از محدوده اى كه در روايتهاى مختلف حديث آمده تخطى كنيم، فهم درست حديث و قرار دادن آن در يك راستاى درست امكان پذير نخواهد بود. آن محدوده عبارت از اين است كه اختلاف درباره الفاظ تلاوت است و رخصتى كه حديث بر آن دلالت دارد، از حدود قرائت تجاوز نمى كند و از آنجا كه حديث در هيچ يك از روايتهاى آن ابعاد اين اختلاف و جزئيات آن را تعيين نمى كند و نيز محل اختلاف را در آيات نشان نمى دهد و وجوه تلاوت آن را مشخص نمى كند، فهم معناى حديث از وجوه اختلافى كه در قرائتها وجود دارد بيگانه نخواهد بود، و از همين جاست كه مى توان گفت رخصتى كه در حديث وارد شده چيزى جز همين وجوه مختلف تلاوت نيست كه قرّاء

آن را نسل به نسل نقل كرده اند تا برسد به صحابه كه آن را از پيامبر شنيده اند. البته ما اين وجوه را در هفت نوع منحصر نمى كنيم همان گونه كه دانشمندان پيشين گفته اند و نمى گوئيم كه حروف هفتگانه همين وجوه هستند، بلكه ما بر اين مطلب تاكيد مى كنيم كه از يك طرف قرائتهاى عمومى چه صحيح و چه شاذّ آن، مشروعيت خود را در اين حديث صحيح پيدا مى كنند و از طرف ديگر حديث حروف هفتگانه، با اين وجود توجيه مى شود.

بنابراين، معناى حروف هفتگانه با توجه به قرائتهاى مختلف عبارت است از «چيزى كه شامل اختلاف لهجه ها و تفاوتهاى موجود در اداى حروف مى شود كه آن نيز ناشى از اختلاف زبانها و تفاوت آموزشهاست و همچنين شامل اختلاف الفاظ و ترتيب جمله هاست. البته تا آنجا كه معنا را تغيير ندهد» «2» و اين غير از حصر اين وجوه در هفت

__________________________________________________

(1) بنگريد به: مقدمه كتاب المبانى، ص 209 و ابن الجزرى: النشر، ج 1، ص 25 و دكتر ابراهيم انيس: فى اللهجات العربية، ص 58 و دكتر صبحى صالح، ص 103.

(2) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 43.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 133

لهجه يا هفت نوع اختلاف است و معناى حديث در واقع بيانگر رخصتى است كه براى آسان گيرى و حل مشكل مسلمانان است و ضمنا ابعاد و اندازه اين رخصت هم تعيين نشده است ولى در عين حال از دايره وجوه قرائتهايى كه روايت شده خارج نمى شود، و در اينجا به پرسشى كه در آغاز اين بحث مطرح كرديم مى رسيم و آن اينكه ميزان تأثير اين

رخصت در كتابت قرآن به طور عموم و در مصحف عثمانى به طور خصوص، تا چه حد بوده است؟

ثالثا: مصحف عثمانى و حروف هفتگانه

پيش از آنكه به پرسشى كه در مورد اشتمال مصحف عثمانى بر حروف هفتگانه كه در آغاز اين مبحث مطرح كرديم، پاسخ بدهيم، ياد آور مى شويم كه كتابت قرآن در زمان حيات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم فقط با يك روش انجام مى گرفت و آن همان قرائت عمومى بود كه صحابه مى خواندند و در آن زمان رخصتى كه با حروف هفتگانه در مورد وجوه مختلف داده شده بود، هنوز جا نيفتاده بود «1» و مى توان درباره جمع آورى ابوبكر نيز گفت كه او به نوشته هاى زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم اعتماد كرده بود و اين جمع آورى به خاطر بيم از نابودى قسمتهايى از قرآن بود كه در زمان پيامبر نوشته شده بود و زيد بن ثابت به اين كار اقدام كرد چرا كه او در كتابت وحى از صحابه ديگر مداومت بيشترى داشت. بنابراين، انتظار نمى رفت كه در كتابت قرآن در عمر پيامبر و جمع آورى آن در زمان ابوبكر چندان تفاوتى باشد. «2»

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر صبحى صالح، ص 108 و دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 57 و بنگريد به: دكتر عبده الراجحى، ص 70 و ابو زهره (شيخ محمد): المعجزة الكبرى القرآن، قاهره، دار الفكر العربى، 1970، ص 37.

(2) با اين وجود بعضى از دانشمندان بدون آنكه دليلى داشته باشند معتقدند كه صحف ابو بكر بر حروف هفتگانه مشتمل بود (بنگريد به: علم الدين سخاوى: الوسيله، برگ 10 أ و ابن القاصح،

ص 12) و غريب ترين مطلبى كه در مورد اشتمال صحف ابوبكر بر حروف هفتگانه نوشته شده، سخن دكتر عبد الحى الفرمادى در كتاب «رسم المصحف و نقطه» كه رساله دكتراى او در كتابخانه دانشكده اصول دين دانشگاه قاهره است (1974 م، ص 196) مى باشد كه مى گويد: «از اين گذشته آنچه كه پژوهشگران معتقدند و من نيز به آن ميل دارم، اين است كه حروف هفتگانه در صحف حفصه به اين صورت بوده كه حروف كلماتى كه با يكديگر مخالف بود در رسم آمده بود يكى از آنها در متن اصلى و مخالف آن در پايين يا بالا و يا در حاشيه آن نوشته شده بود» او منبع اين مطلب را هم نقل كرده و آن كتاب: جمع القرآن نوشته شيخ محمد فريد عبادى، ص 56 و 57

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 134

پيشتر اشاره كرديم، كه علما در اين مورد، نسبت به مصحف عثمانى هم اختلاف نظر دارند و اين همان مطلبى است كه سعى مى كنيم در اينجا آن را روشن كنيم و در اين باره موضع خود را مشخص كنيم. مى توان آراء دانشمندان پيشين را در اين مسأله در سه نظريه خلاصه كرد: «1» گروهى از فقها و قرّاء و متكلمان معتقدند كه مصاحف عثمانى تمام حروف هفتگانه را در بر گرفته است. اين نظريه مبتنى است بر اينكه امت حق ندارند چيزى از حروف هفتگانه را كه قرآن بر اساس آن نازل شده، مهمل بگذارند و آن را نقل نكنند.

گروهى ديگر از علماى سلف و خلف و به تعبير ابن جزرى جمعى از پيشوايان مسلمانان معتقدند كه اين مصاحف تنها آن تعداد

از حروف هفتگانه را دارد كه رسم آن بتواند آنها را بپذيرد و آن مطابق با آخرين عرضه اى است كه پيامبر بر جبرئيل عرضه نمود و اين مصاحف متضمن همان نسخه است و يك حرف از آن فرو گذار نشده است. «2» و گروهى از علما هم معتقدند كه مصاحف عثمانى تنها بر يك حرف از حروف هفتگانه مشتمل است. «3»

با ملاحظه انگيزه هايى كه موجب يكسان كردن مصاحف در خلافت عثمان شد، منطقى

__________________________________________________

مى باشد و آن رساله اى است كه در كتابخانه اصول دين الازهر نگهدارى مى شود. ما در اين باره سخنى نمى گوييم جز اين كه مصادرى كه در دست است به اين مطلب دلالت ندارد و تاريخ روشن قرآن، نيازى به اين خيالبافى كه هيچ گونه سندى آن را تاييد نمى كند، ندارد.

(1) اينها نظرات دانشمندان پيشين است ولى نظرات دانشمندان معاصر ميان دو قول دور مى زند: يكى اينكه صحابه در مصحف تمام وجوه قرائت را جمع كرده اند و مصحف شامل تمام حروف هفتگانه است (بنگريد به: محمد بخيت المطيعى، ص 23 و دكتر عبد الحليم النجار: فى قراءات القرآن، مقاله اى در مجله دانشكده ادبيات 1948، مجلد 10، ج 1، ص 121 و دكتر عبد الصبور شاهين: الاصوات فى قرائة ابن عمرو ارساله، ما جستير در دانشكده دار العلوم دانشگاه قاهره، 1962، ص 79 و دكتر صبحى صالح، ص 102 و دكتر عبد العال سالم مكرم: القرآن و اثره فى الدراسات النحوية، قاهره، دار المعارف 1968، ص 23 و لبيب السعيد: الجمع الصوتى الاول للقرآن الكريم قاهره، دار الكتاب العربى، ص 73) دوم اينكه عثمان قرآن را تنها با يك حرف و با يك قرائت

جمع آورى كرد (بنگريد به: زنجانى ص 45 و محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 44 و دكتر عبد الفتاح اسماعيل شلبى: الامالة فى القراءات و اللهجات العربيّه ط 1، قاهره، مكتبة نهضة مصر 1957، ص 212 و دكتر عبده الراججى، ص 73) اينها نوشته شدن مصحف عثمانى را با يك حرف تفسير و توجيه نكرده اند و در عين حال موافقت رسم آن را شرط صحت قرائتهايى مى دانند كه بر رسم كلمه معينى وارد مى شود.

(2) بنگريد به: ابن جزرى: النشر، ج 1، ص 31 و منجد المقرئين و مرشد الطالبين از او، قاهره، مكتبة القدسى، 1350 ص 21

(3) بنگريد به: طبرى تفسير، ج 1، ص 64.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 135

است كه مصحف عثمانى تنها با يك روش نوشته شود تا اختلافى را كه از زياده روى مردم درباره رخصت حروف هفتگانه ناشى و به اختلاف در قرائت منجر شده بود، از بين ببرد. و از آنجا كه هيچ حرفى از حروف هفتگانه ابعاد مشخصى ندارد و اين حروف را جز با وجوه مختلف قرائتها نمى توان تفسير كرد، لذا ممكن است بگوييم كه مصحف عثمانى مطابق يك حرف نوشته شده يعنى اين مصحف بر اساس لفظ واحدى است و كاتبان وقتى كلمات را رسم مى كردند، مى خواستند تنها تلفظ معين واحدى را نشان بدهند و فقط از اين طريق بود كه اين عمل به هدفهاى خود كه جمع كردن مردم بر يك مصحف و يك هجاء و يك قرائت بود، مى رسيد، و در اينجا به اين مطلب اشاره مى كنيم كه شايد رسم مصحف به بيش از يك وجه از وجوه قرائتها دلالت

داشته باشد و اميدواريم ان شاء اللّه فصل كاملى را به اين مطلب اختصاص بدهيم كه قرائتها با رسم چه رابطه اى دارد و رسم عثمانى كه در اصل براى نشان دادن فقط يك قرائت بود چگونه تطور يافت تا به وجوه متعددى از قرائتها دلالت كند و چگونه رسم به عنوان شرط مكملى براى شروط قرائت درست قرار داده شده است.

محمد بن جرير طبرى تصريح كرده كه مصحف عثمانى بر اساس يك حرف نوشته شده است. او مى گويد: «1» «امروز مسلمانان قرائتى ندارند جز با يك حرف كه پيشواى ناصح و مهربانشان آن را انتخاب كرده است و با شش حرف باقيمانده قرائت نمى كنند». بنابراين طبرى مطابق فهم خود كه حروف هفتگانه را به معناى هفت لهجه در يك حرف و يا يك كلمه كه لفظ مختلف و معنا متحد است مى داند، معتقد است كه «اختلاف قرائاتى كه مربوط به رفع و جر و نصب يك حرف و يا سكون و حركت آن با اتحاد صورت باشد، اين اختلاف به طور كلى از سخن پيامبر بيگانه است كه فرمود: ماموريت دارم كه قرآن را با هفت حرف بخوانم، «2» و اين داخل در همان حرفى است كه مصحف عثمانى مطابق آن نوشته شده است.

مكى بن ابى طالب نيز همان عقيده طبرى را دارد و آن اينكه مصحف عثمانى بر اساس

__________________________________________________

(1) طبرى: تفسير، ج 1، ص 64.

(2) همان مصدر، ج 1، ص 65.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 136

يك حرف از حروف هفتگانه كه قرآن مطابق آنها نازل شده يعنى با يك لهجه و يك قرائت نوشته شده است. «1» ولى با

طبرى در فهم معناى حروف هفتگانه مخالف است و حق با اوست. به نظر مكى حروف هفتگانه همان وجوه قرائات مختلفه است خواه صورت و خط تغيير يابد همان گونه كه طبرى مى گفت، يا اختلاف شامل تغيير حركتها و اختلاف حروف هم باشد به گونه اى كه صورتهاى كلمات و ترتيب آنها تغيير نيابد، و بدينسان مكى معتقد است كه هر قرائتى كه موافق با خط مصحف باشد، داخل در حروف هفتگانه است، و او در فهم رابطه ميان قرائتها و حروف هفتگانه، تقريبا متفرد است و اين مطلبى است كه اندكى بعد به آن اشاره خواهيم كرد و در فصل بعدى آن را تفصيل خواهيم داد.

اگر مصحف عثمانى بر اساس يك حرف و يك قرائت نوشته شده باشد، آيا مى توان گفت قرائتى كه در آن خط مصحف عثمانى رعايت شده، از قرائتهاى متواتر است يا نه «2»؟

برداشت ما اين است كه مصحف عثمانى در زمان نسخه بردارى آن به همان گونه كه نوشته شده بود خوانده مى شد و رسم آن رعايت مى شد و آن همان قرائت مشهور در آن زمان بود. «3»

__________________________________________________

(1) الابانه، ص 3 درباره اين نظريه رجوع شود به: ابن عبد البر، ج 2، ص 539 و ابن كثير، ص 32.

(2) بنگريد به: محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 112.

(3) روايتها، ويژگيهاى قرائت و يا لهجه اى را كه قرآن بر آن اساس نازل شده و يا مصحف طبق آن نوشته شده است، تعيين نمى كند و آيات قرآنى صراحت دارند كه قرآن به زبان عربى روشن نازل شده و از لحاظ وجوه اعراب و اشتمال بر الفاظ غريب و معانى همانند

كلام عربى است. (ابو عبيد معمر بن مثنى: مجاز القرآن ط 1، قاهره، مكتبة الخانجى 1954، ج 1، ص 8 و نيز بنگريد به: ص 17) و كلمه «عربى» كه به عنوان وصف قرآن در آيات متعددى آمده (قرآنا عربيا) و (بلسان عربى مبين) لهجه واحدى از لهجه هاى عربى را تعيين نمى كند (دكتر جواد على: لهجة القرآن الكريم، ص 270) پيش از اين روايت بخارى را نقل كرديم كه در آن آمده بود: «عثمان به سه نفر گروه قريشى گفت: وقتى شما با زيد بن ثابت در جايى از قرآن اختلاف پيدا كرديد، آن را با زبان قريش بنويسيد چون قرآن به زبان آنها نازل شده است» و در روايت ديگر بخارى (ج 6، ص 224) آمده: «اگر شما با زيد بن ثابت در يك كلمه عربى از قرآن اختلاف پيدا كرديد، آن را با زبان قريش بنويسيد چون قرآن به زبان آنها نازل شده است» همچنين اين روايت كه آنها در كلمه «تابوت» اختلاف كردند و آن را طبق لهجه قريش با تاء نوشتند، گذشت.

در اينجا روايتهايى وجود دارد كه از عمر بن خطاب و عثمان بن عفان و عبد اللّه بن مسعود نقل شده و آنها بر لزوم انتخاب كاتبان مصاحف از قبيله مضر و قريش و يا ثقيف تاكيد داشتند. ابوبكر بن ابى داود پس از نقل اين اخبار مى گويد: «اين به خاطر لهجه هاست» (المصاحف، ص 11 و 26 و 135 و ابن فارس، ص 28) از تأكيدى كه بر زبان قريش شده و اينكه بايد كاتبان از قريش باشند، فهميده مى شود كه رخصت حروف هفتگانه در تدوين متنى قرآن تأثيرى نداشته

است و اين احتمال هم داده

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 137

ابو عبد الرحمن سلمى (متوفى 74 ه) «1» مى گويد: قرائت ابوبكر و عمر و عثمان و زيد بن ثابت و مهاجرين و انصار يكى بود. آنها مطابق با قرائت عمومى مى خواندند و آن همان قرائتى بود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در سالى كه از دنيا رفت، دوبار بر جبرئيل خواند و بار دوم زيد نيز شاهد آن بود و مردم را به همين قرائت فرا مى خواند تا از دنيا رفت و لذا ابوبكر در جمع آورى قرآن به او اعتماد كرد و عثمان او را متولى كتابت مصحف نمود.

اگر چنين است، چرا قرائتى را كه در آن رسم مصحف رعايت شده باشد، به طور مشخص نمى شناسيم؟ اين مطلب را چنانكه گفتيم در فصل بعدى بررسى خواهيم كرد و به تاريخ پيدايش مدارس قرائت و مشخص شدن آنها خواهيم پرداخت و در اينجا كافى است كه به مقدارى از مطلب اشاره كنيم تا راه براى بررسى ويژگيهاى رسم با روش خاصى، هموار شود. و اينك به نقل سخنى از مكى در اين مسأله بسنده مى كنيم. او مى گويد: «2» «چون پيامبر از دنيا رفت گروهى از صحابه در خلافت ابوبكر و عمر به شهرهايى كه فتح شده بود مسافرت كردند تا به مردم قرآن و دين بياموزند و هر كدام از آنها همان قرائتى را كه در عهد پيامبر داشتند، به مردم ياد دادند. قرائت اهل شهرها نيز مانند قرائت اصحابى كه به آنها آموخته بودند، گوناگون شد. چون عثمان مصاحف را نوشت و به شهرها فرستاد و آنها

را به خواندن آن وادار كرد و دستور داد كه هر چه مخالف آن باشد رها كنند، در اين

__________________________________________________

نمى شود كه ميان اهل مكه و اهل مدينه در كتابت تفاوتهايى بوده تا بگوييم مقصود از اين تاكيدها اين بوده كه كاتبان مطابق كتابت قريش بنويسند (بنگريد به: ابن عاشر ص 36) بخصوص اينكه آن سه نفر قريشى در مدينه زندگى كرده بودند و كتابت را در آنجا ياد گرفته بودند ولى به حكم اينكه آنها در خانواده قريشى تربيت شده بودند، ويژگيهاى لهجه قريش را بهتر درك مى كردند. همان لهجه اى كه قرآن بر اساس آن نازل شده و ابن فارس (صاحبى ص 23) گفته است: آشنايان با كلام عربى و راويان اشعار عربى و دانشمندان لهجه ها و ايام و احوال عربها، همگى اجماع دارند بر اينكه قريش از لحاظ زبان فصيح ترين و از لحاظ لهجه خالص ترين عرب است». با وجود فصاحت و زيبايى لهجه و لطافت زبانى كه قريش داشت. هنگامى كه جماعتى از اعراب پيش آنها مى آمدند از كلام و اشعار و لهجه هاى زيبا و سخنان پسنديده آنها استفاده مى كردند و بدين گونه برگزيده اى از اين لهجه ها پيش آنها جمع مى شد و لذا آنها فصيح ترين عربها بودند» به زودى هنگام بحث از ويژگيهاى رسم عثمانى، به برخى از خصوصيات لهجه قريش كه علما ذكر كرده اند بخصوص جنبه آسان بودن آن و نيز تأثيرى كه بر رسم مصحف داشته، اشاره خواهيم كرد.

(1) زركشى، ج 1، ص 237 و نيز بنگريد: به ابوبكر باقلانى، ص 375.

(2) الابانه، ص 16- 15.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 138

هنگام مردم شهرها مصحفى را كه براى آنان

ارسال شده بود، تلاوت كردند و قرائت قبلى خود را در موردى كه با خط مصحف جور در مى آمد حفظ كردند و در جايى كه با خط مصحف سازگار نبود آن را ترك نمودند و بدين گونه قرائت مردم شهرها در مواردى كه با خط مصحف مخالفت نداشت گوناگون شد. ولى قرائتهايى كه با خط مصحف مطابقت نداشت كنار گذاشته شد و اين مطلب در ميان مردم شهرها سينه به سينه نقل شد و در اين نقلها اختلاف پديد آمد تا اينكه اين نقلها به پيشوايان هفتگانه قرائت رسيد و آنها بر حسب اختلاف شهرها با يكديگر اختلاف كردند و هيچ كدام در قرائت خود از خط مصحف فراتر نرفتند همان گونه كه مردم شهر از مصحفى كه به آنها فرستاده شده بود فراتر نرفته بودند و براى همين بود كه روايت قرّاء در قرائتى كه نقل مى كردند، مختلف شد و به همين دليل قرائت كسانى كه از او نقل مى كردند، نيز مختلف شد».

حروف هفتگانه اى كه در حديث وارد شده بر دو نوع بود: «1» يكى كمى و زيادى كلمه و تبديل كلمه اى به كلمه اى ديگر و يا تقديم كلمه اى بر كلمه اى ديگر و مانند آن از مواردى كه خارج از خط مصحف عثمانى است. دوم اختلاف قرائت از قبيل اظهار و ادغام و روم و اشمام و قصر و مدّ و تخفيف حركت و تبديل حركت به حركت ديگر يا حرفى به حرف ديگر و مانند اينها كه خارج از خط مصحف نيست. از اين وجوه آنچه كه موجب مى شود كه روش رسم كلمات در مصحف قابل فهم باشد، همان وجوهى است كه مطابق

با رسم است. ولى وجوه مخالف با رسم بدون شك موقع كتابت مصحف مورد توجه كاتبان نبوده است و اما وجوه خلافى كه مى توان در رسم آنها را احتمال داد، اينها همان وجوهى هستند كه ممكن است پايه اى براى بررسى رسم باشند بدون آنكه وجه خاصى در نظر گرفته شود، زيرا كه كاتبان تنها يك لفظ يا يك وجه از وجوهى را در نظر داشتند كه با رسم مطابقت دارد ولى ما اين وجه را به طور مشخص نمى شناسيم. «2» و از اينجاست كه هر وجهى كه در رسم احتمال داده مى شود مى تواند مورد اعتماد واقع شود و تفسير ويژگيهاى نوشتارى و

__________________________________________________

(1) بنگريد به: مهدوى (ابو العباس احمد بن عمار): شرح كتاب الهداية فى القراءات السبع (خطى) از اين كتاب نسخه اى به صورت ميكرو فيلم در معهد المخطوطات العربية موجود است و اصل آن در خزانه سلطنتى رباط مى باشد. برگ 2، أ.

(2) بنگريد به: مكى: الابانه، ص 4.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 139

حل مشكلات رسم با آن انجام گيرد، البته در صورتى كه داعى بر ترجيح آن زياد باشد.

در مورد سخن گروهى از دانشمندان كه معتقدند مصحف عثمانى به علت خالى بودن از نقطه و اعراب شامل حروف هفتگانه است. «1» بايد گفت كه دليلى وجود ندارد كه كتابت عربى در آن زمان با نقطه و اعراب بوده، بلكه آثار مكتوب آن زمان اين موضوع را نفى مى كند به تفصيلى كه در فصل مقدماتى گفته شد و در فصل بعدى هم بررسى خواهد شد.

همچنين وجود قرائتهايى كه مخالف با رسم عثمانى است نشان مى دهد كه مصحف عثمانى شامل همه حروف هفتگانه

نيست، بلكه صحيح اين است كه مصحف بر اساس يك حرف نوشته شده و نماينده تنها يك تلفظ است آنگاه در مراحل تاريخى بعدى، شامل وجوه قرائتهايى شد كه در رسم احتمال داده مى شود.

شايد در اينجا مناسب باشد كه بگوييم مقصود از حروف هفتگانه قرائت خاصى از قرائتهايى كه به قارى معينى نسبت داده شده نيست، بلكه حروف هفتگانه بيان كننده رخصتى است كه آثار آن را به طور كلى در وجوه قرائات كه نقل شده مى بينيم ولى آنچه كه به نام قرائتهاى هفتگانه ناميده شده تا آغاز قرن چهارم هجرى خبرى از آن نبود تا اينكه ابوبكر بن مجاهد (متوفى 324 ه) هفت نفر از ائمه قرّاء را از شهرهاى مختلف انتخاب كرد و كتاب: «السبعة فى القراءات المرويه» را نوشت. «2»

نتيجه اى كه در پاسخگويى به پرسشى كه در آغاز اين مبحث مطرح شد به آن رسيديم و اميد داريم كه درست باشد، اين است كه مصحف عثمانى بر اساس يك حرف نوشته شده يعنى مطابق با قرائت واحد معينى است و بر اساس همين نتيجه به زودى پديده هاى رسم عثمانى را بررسى خواهيم كرد و البته اين مطلب را از نظر دور نخواهيم داشت كه مصحف عثمانى در دوره هاى تاريخى بعد از كتابت، احتمال وجوه بسيارى از قرائتهاى صحيح را پيدا كرد و اين وجوه همانهايى هستند كه از خط مصحف بيرون نيستند به گونه اى كه تعيين وجهى كه در آغاز مطابق آن نوشته شده دشوار گرديد و اين بدان معناست كه ما از تمام وجوه قرائتى را كه در رسم احتمال داده مى شود به عنوان مثال

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المحكم،

ص 3 و ابن تيمية ج 1، ص 319 و ابن جزرى، ج 1، ص 33.

(2) بنگريد به: ابن حجر، ج 10، ص 407 و قسطلانى، ج 1، ص 86.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 140

استفاده خواهيم كرد، مثالهايى كه در پرتو آنها نمونه هاى نوشتارى در رسم مصحف عثمان را مى توان فهميد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 141

فصل سوم منابع رسم عثمانى و موضع دانشمندان پيشين درباره ويژگيهاى آن

اشاره

به كارگيرى دو اصطلاح: «رسم مصحف» و «رسم عثمانى» مربوط به زمانهاى نسبة متأخرى است كه در تأليفاتى كه درباره خط مصحف نوشته شده، به كار رفته است «1» و

__________________________________________________

(1) در زبان عربى تعداد زيادى از كلمات وجود دارد كه به نشان دادن الفاظ با علامتهاى مكتوب دلالت دارد (بنگريد به: ابن سيده على بن اسماعيل: المخصص ط 1، قاهره، المطبعة الاميرية الكبرى، 1320 ه، ج 13، ص 4) ولى مشهورترين اين كلمات كه به عنوان اصطلاح مورد استعمال قرار گرفته است عبارت است از: (كتاب، خط، هجاء و رسم) و به نظر مى رسد كه استخدام اين چهار اصطلاح در طول قرون دچار تطور و تحول شده است، اصطلاح «كتاب» كه يكى از مصدرهاى كتب است (ابن منظور، ج 2، ص 192) جلوتر از اصطلاحهاى ديگر به عنوان نامى براى رسم مصحف و كتابت كاتبان مورد استعمال بوده و اين دلالت مى كند كه رسم مصحف با خطى كه مردم در غير مصحف به كار مى بردند، تفاوت نداشت و به همه آنها «كتاب» گفته مى شد و در اينجا متنهايى است كه مربوط به قرنهاى اوّل و دوم است و به اين مطلب دلالت دارد، و اى بسا به كارگيرى اين اصطلاح به دورانهاى بعدى

هم كشيده شد، ولى به نظر مى رسد كه اصطلاح «كتابت» كه مصدر ديگرى از «كتب» است، جايگزين «كتاب» شده است ولى «خط» و «هجا» در دوره هاى بعد از استعمال «كتاب» استعمال شده و اصطلاح «خط» به كتابت به طور عام اطلاق مى شد و اصطلاح خط مصحف به كار گرفته شد. و در دوره هاى متاخر، اصطلاح «علم الخط» پيدا شد (بنگريد به:

سيوطى: رسالة فى علم الخط، ص 54 و حاجى خليفه (مصطفى بن عبد اللّه): كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، استانبول، وكالة المعارف الجليله، 1943- 1941 مجلد 1، ستون 713- 711) اما به نظر مى رسد كه اصطلاح «خط» بيشتر به

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 142

__________________________________________________

جنبه فنى كتابت و صنعت خطاطها دلالت دارد. اصطلاح «هجاء» از هجوت الحروف و تهجّيتها هجوا و هجاء مشتق شده است (بنگريد به: ابن منظور، ج 20، ص 228) و ابن ابى داود هجاء را با هاء و به صورت هجاه ناميده است (المصاحف ص 117) اين از باب تقطيع لفظ با حروف آن مى باشد (ابن سيده، ج 13، ص 3) و تلفظ به اسماء (مسميات) حروف در مقام بيان مفردات آن (بنگريد به: جعبرى 5 أ و قسطلانى، ج 1، ص 283 و دمياطى، ص 10) مثلا مى گويى: هجاى بكر چيست؟ جواب مى دهند: باء و كاف و راء (ابن جنّى: سرّ صناعة الاعرابى (خطى) برگ 291 ب) گويا كه هجاء تعداد حروف نوشته شده است چنين معلوم مى شود كه بيشتر مصادر اوّلى كه در موضوع خط و كتابت نوشته شده، به عنوان «هجاء» يا «هجاء المصاحف» شناخته مى شد و اصطلاح «هجاء» از اصطلاح «خط» نيز اخصّ

است. اين مطلب از تأمل در سخن ابن در ستويه در كتاب «الكتاب» فهميده مى شود او پس از صحبت مختصر درباره بعضى از صورتهاى حروف و عذر خواهى از تفصيل مطلب مى گويد: (ص 69) «... تا كتاب از حد هجاء خارج نشود، و تفصيل مطلب را در كتاب تعليم خط بيان خواهيم كرد ان شاء اللّه» و اما اصطلاح «رسم عثمان» يا «رسم مصحف» به نظر مى رسد كه در زمان نسبة متاخرى ظاهر شده است، زيرا هيچ يك از كتب لغت براى ماده «رسم» معنايى كه مربوط به خط باشد ذكر نمى كند و اصل معناى «رسم» همان اثر است و رسم هر چيزى اثر آن است و جمع آن «رسوم» مى باشد (بنگريد به: ابن دريد: الجمهرة، ج 2، ص 336 و ازهرى، ج 12، ص 422 و جوهرى، ج 5، ص 1932 و ابن منظور ج 15، ص 132) و شايد استعمال رسم براى دلالت بر خط مصحف اشاره به اين معناست كه خط مصحف يك اثر قديمى است كه مسلمانان به حفظ آن علاقه دارند و از همين جا اصطلاح «مرسوم الخط» و يا «مرسوم خطوط المصاحف» و «رسم» و مشتقات آن پيدا شد. كتاب ابو عمرو دانى «المقنع» از اصطلاحات مربوط به كتابت مشحون است. پيداست كه او در اين كتاب علاقه شديدى به استخدام ماده «رسم» براى دلالت به خط قرآن بخصوص دارد. همين خصوصيت را در كتاب مهدوى به نام «هجاء مصاحف الاعصار» مى بينيم و در دوره هاى بعد از عصر دانى اصطلاح رسم به خط مصحف اختصاص يافت و اين اصطلاح در خط مصاحف غلبه استعمال يافت (بنگريد به: هورينى ص

7 و 23) اگر كتابهايى كه در زمانهاى پيشين درباره رسم نوشته شده عنوان «هجاء المصاحف» پيدا كرده بود، تاليفات متاخرتر بيشتر اصطلاح «رسم و مرسوم» يافته است و مى بينيم كه ابن مالك (متوفى 672) در ص 332 كتاب خود اصطلاح «رسم سلفى» را به كار برده است و ابن خلدون (متوفى 808 ه) از فن رسم سخن مى گويد و در مجلد 1، ص 791 اظهار مى دارد: «اى بسا به فنّ قرائات، فن رسم نيز اضافه شده و آن اوضاع حروف قرآن در مصحف و رسوم خطى است» قلقشندى نيز (ج 3، ص 172) اصطلاح رسم را به كار برده و گفته: به رسم، اصطلاح سلفى نيز در مقابل اصطلاح عرفى گفته مى شود و تنسى (متوفى 899 ه) از رسم مصحف صحبت مى كند و در برگ 2، أ رسم مصحف را يك علم معرفى مى كند و تمام مطالب مربوط به بيان زايد و ناقص و بدل و موصول و مانند آنها را علم رسم مى نامد و مطالبى را كه مربوط به علامت حركت و سكون و شدّ، و مدّ و مانند آنهاست، علم ضبط مى خواند و ما در فصل بعدى درباره آن سخن خواهيم گفت. صاحب مفتاح السعادة (ج 2، ص 229) آن را «علم رسم كتابة القرآن فى المصحف» مى نامد و ابن خلدون (مجلد 1 ص 791) اصطلاح «رسم مصحفى» را به كار مى برد. و همين اصطلاح را نصر الهورينى (ص 26 و 151) در مقابل اصطلاح خط قياسى استعمال مى كند و اصطلاح املاء يا رسم املايى مرادف خط و هجاء است.

على رغم اين معانى خصوصى كه هر يك از اين اصطلاحها داشته است،

همه آنها به طور كلى به عنوان كلمات مترادف به كار رفته است مگر اصطلاح رسم مصحفى كه به خط قرآن اختصاص دارد. ما در اين بحث اين اصطلاحات را به معناى عام آنها به

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 143

اصطلاح رسم در زمينه بحثهاى قرآنى به مطالبى دلالت مى كند كه مربوط به چگونگى كتابت كلمات در مصحف باشد، البته از لحاظ عدد حروف و نوع آن نه از لحاظ شكلها و صورتهاى حروف، زيرا كه قسمت دوم تا حد زيادى از كوششهايى كه در مدرسه فنى خط عربى به عمل آمده، متأثر شده است و اين بدان جهت است كه بررسى خط عربى حداقل از قرن اوّل هجرى به بعد، ميان دو مدرسه تقسيم شد: اولى مدرسه علمى و لغوى و هدف آن عبارت است از نشان دادن صداهاى عربى با حروف نوشته شده و اختصاص هر صدايى به يك علامت نوشتارى كه به آن دلالت كند.

در كنار اين مدرسه علمى براى كتابت، مدرسه ديگرى نيز پديد آمد كه فنى بود و هدف آن بهينه كردن رسم حروف و زيبا سازى آن و توجه به حروف از لحاظ زيبايى متصل و منفصل بود و خطّاطها در طول قرون در اين زمينه كار را به اوج خود رسانيدند. «1»

قسم اوّل از دو قسم ياد شده، حوزه بحث پژوهشگر لغوى و قسم دوم حوزه فعاليت خطاط و مورخ خط است و ما در اينجا به بررسى لغوى كتابت عربى به طور عموم و رسم مصحفى به طور خصوص، نظر داريم و بحثها و مناقشات مربوط به قسم ديگر مورد نظر ما نيست، «2» زيرا

كه «اصل خط يكى است و شكل هر يك از حروف معجم در تمام خطوط

__________________________________________________

كار خواهيم برد مگر اصطلاح «رسم» را كه از همان آغاز جهت تعبير از خط مصحف به كار رفته است. بايد بدانيم كه رسم مصحف به عثمان بن عفان نسبت داده شده، و لذا به آن «رسم عثمانى» هم گفته مى شود. (بنگريد به: دكتر صبحى صالح، ص 275) شك نيست كه اين كار پس از ارسال مصاحفى كه به دستور او در مدينه نسخه بردارى شد، به شهرها بوده و نام او با نام اين مصحفها و با روش كتابت آنها پيوند خورده است. در اين بحث، هر كجا كه اصطلاح «رسم عثمانى» را به كار برديم، غالبا نظر ما همان رسم مجرد است پيش از آنكه علما آن را كامل كنند و آن همان است كه به علم رسم شهرت يافته است يعنى همان چيزى كه موقع نسخه بردارى نوشته اند و اگر اصطلاح «رسم مصحفى» را به كار برديم، غالبا منظور از آن رسم و ضبط هر دو است.

(1) بنگريد به: دكتر خليل محمود عساكر: طريقة لكتابة اللهجات العربية الحديثة بحروف عربية. مقاله اى در مجله مجمع اللغة العربية در قاهره، 1955، ج 1 ص 181.

(2) به طور كلى بايد توجه داشت كه خطى كه به خط كوفى شهرت دارد در مصاحف قرون اوليه هجرى غلبه يافته است ولى از قرن چهارم هجرى به بعد خط كوفى در رسم مصاحف در برابر خطوط آسان بخصوص خط نسخ جا خالى كرد و در عين حال به كارگيرى خط كوفى تا قرن ششم ادامه يافت تا اينكه با همت خطاطان، خطوط

ديگر برگزيده شد. اهل مغرب نوعى از خط كوفى را تغيير دادند و از آن خطى كه امروز به خط مغربى شهرت دارد متولد شد. خطوط ذكر شده انواع متعددى دارد كه

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 144

يكسان است و همه حروف متجانس و متشابه هستند هر چند كه در كيفيت نوشتن آنها تفاوتهايى وجود دارد، مانند خطوط مصاحف و خطوط نويسندگان و كاتبان و غير آنها و مانند خط سنگين و سبك و تند و درشت و ريز» «1» شكل يك حرف نسبت به نوع خطى كه با آن نوشته مى شود، هر چه باشد، از نظر لغوى فرقى نمى كند و يكى است، زيرا كه تنها به يك صوت دلالت مى كند.

طالش كبرى زاده (متوفى 962 ه) گفته است: يكى از علوم مربوط به املاى حروف تنها، علم املاى خط عربى است «2» و آن- به طورى كه او مى گويد- علمى است كه در آن از احوال نقشهاى حروف عربى بحث مى شود بر حسب ابزارى كه به كار برده مى شود مانند قلم و غير آن بعد از رعايت حال بسايط حروف از لحاظ دلالت بر حروفى كه اجزاى الفاظ است و اين علم از اين جهت كه حروف با ابزارى نوشته مى شود، از انواع علم خط است و از اين جهت كه دلالت بر الفاظ مى كند از شاخه هاى علوم عربى است. اين فهم درست جنبه اى از كتابت است كه به كار پژوهشگر لغوى مى آيد. او ميان اين دو علم فرق گذاشته است، علمى كه مربوط به شكل حروف است و آن را از انواع علم خط قرار داده و علمى كه از حروف به

لحاظ دلالت بر الفاظ بحث مى كند و آن را از شاخه هاى علوم عربى معرفى كرده كه لغوى با آن سر و كار دارد.

به نظر مى رسد كه صاحب كشف الظنون (متوفى 1067 ه) سخنى دور از حقيقت گفته آنجا كه از فرق گذارى ميان علوم مربوط به خط و كتابت انتقاد كرده است. او مى گويد:

مولى ابو الخير در بخش اوّل از كتاب مفتاح السعاده علومى را كه متعلق به كيفيت صنعت خط است آورده و در بخش دوم علومى را كه متعلق به املاى حروف مجرّد است ذكر كرده در حالى كه اين هم مانند اولى است و از جمله آن علوم علم املاى خط عربى است

__________________________________________________

خطاطان در زيبا سازى آن كار كردند و شاهكارهايى از فنّ و زيبايى به وجود آمد (بنگريد به: دكتر ابراهيم جمعه: دراسة فى تطور الكتابات الكوفية ص 28 و 62 و 71 به بعد و هوداس ص 181 و دكتر محمد عبد العزيز مرزوق: المصحف الشريف، قاهره، الهيئة المصرية العامة للكتاب 1975 ص 85- 74 و نيز به فصل مقدماتى رجوع شود.

(1) ابن درستويه ص 65- 64 و بنگريد به: حمزه اصفهانى ص 21.

(2) مفتاح السعادة ج 1، ص 84.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 145

يعنى حالاتى كه بر نقشهاى خطوط عربى عارض مى شود، البته نه از جهت زيبايى آن بلكه از جهت دلالتى كه بر الفاظ دارد. اين نيز از قبيل افزودن بر سياهى است! «1» بحث لغوى درست با ادعاى صاحب كشف الظنون كه علم به حروف را از لحاظ دلالت بر الفاظ، از باب افزودن بر سياهى قلمداد مى كند، جور در نمى آيد، بلكه

بررسى اين علم و اهميت دادن به آن كمالى نسبت به جنبه اى از جنبه هاى علوم مربوط به لغت به شمار مى آيد، چون اين علم يكى از دوازده علم عربى است كه به مجموع آنها «علم الادب» گفته مى شود و علم ادب را چنين تعريف كرده اند كه آن علمى است كه به وسيله آن از خطا در لفظ و خطا در كلام عرب دورى مى شود «2» و اين علم به علم صداهاى لغوى متعلق است. زيرا كه مسايل كتابت و املاء ارتباط تنگاتنگى با صداها و مشكلات ناشى از آن دارد، بلكه مى توان گفت كه در واقع كتابت مبتنى بر حقايق صوتى «3» است و بعضى از پژوهشگران معتقدند كه املاى عربى مانند نحو و صرف و معجم يك نظام لغوى مستقل است ولى عرف به آن شكل معينى داده بدون اينكه به نيازهاى مربوط به تحقيقات لغوى توجه شود. «4»

با اين حال لازم است تفاوتى را كه ميان لغت گفتارى و لغت نوشتارى وجود دارد، از نظر دور نداريم چون نگارش صورت ديگرى از وسايل تعبير انسانى نيست كه در كنار گفتار قرار بگيرد، «5» بلكه آن در بهترين شكل خود، تلاشى براى نشان دادن واقعيت صوتى لغت است و البته گاهى اين كار به صورت دقيقى انجام مى گيرد و در بيشتر اوقات دقيق نيست. «6» در فصل مقدمات، بعضى از نمونه هاى قصور كتابت بيان شد. «7»

با وجود همين وضعيت كه كتابت در بحث لغوى دارد، در اينجا عوامل متعددى موجود است كه بخصوص اهل لغت را وادار مى كند كه به كتابت اهتمام ورزند به اضافه عوامل

__________________________________________________

(1) حاجى خليفه، مجلد 1، ستون 713-

711

(2) نصر الهورينى ص 3 و بنگريد به: دكتر كمال محمد بشر: دراسات فى علم اللغة، قسمت دوم، ص 17- 15 و 21- 20.

(3) دكتر كمال محمد بشر: همان مصدر ص 70 و بنگريد به: الاصوات هم از او ص 234.

(4) بنگريد به: دكتر تمام حسان: مناهج البحث فى اللغة، ص 232.

(5) دكتر حسان در (اللغة العربيه) معتقد است كه كلام شخص تمام نمى شود مگر با دو صورت: نطق يا كتابت.

(6) بنگريد به: محمود فهمى حجازى: علم اللغة العربية، ص 11- 10.

(7) رابطه ميان لغت و كتابت را با تفصيل بيشترى در فصل پايانى بررسى خواهيم نمود.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 146

ديگرى كه هر شخصى را به اين راه مى كشاند و شايد مهمترين آنها دو عامل باشد: «1» اوّل اينكه ما لغتى را تصور نمى كنيم مگر اينكه صورت كتابى آن به ذهن ما مى آيد، بلكه بعضى از لغتهاى قديمى تنها از طريق متنهاى مكتوب شناخته مى شود. دوم اهميت ويژه اى كه كتابت در زندگى بشر دارد. بنابراين كتابت و تاريخ آن مانند لغت و تاريخ آن در كنار هم هستند و مانند دو جاده اند كه به يك ميدان وسيع مى رسند و آن ميدان فرهنگ بشرى است.

نياز به بررسى كتابت و مشكلات آن به صورت شديدترى در زمينه بررسى لغت عربى احساس مى شود. علاوه بر اهميتى كه كتابت دارد، مى بينيم كه لغويهاى قديمى گاهى از شكل كتابت متأثر شده اند و از تلفظ غفلت كرده اند و براى همين، در قواعد و احكام لغوى دچار اوهام و اشتباهات شده اند. «2» اين نياز در مورد تحقيقات قرآنى به طور عموم و در

بررسى قرائتها به طور خصوص شديدتر مى نمايد، زيرا موافقت با رسم مصحف يا كتابت قرآن يكى از شرايط صحت قرائت است، البته اگر روايت آن صحيح باشد و با عربيت مطابقت كند.

پيش از آنكه درباره ويژگيهاى رسم عثمانى و روش نگارش كلمات و ميزان وفادارى علامتهاى نوشتارى با حروف، تحقيق كنيم و پيش از بررسى پايه هاى رسم و عواملى كه در شكل گيرى صورت كلمات دخالت دارند، بر ما لازم است كه راه را براى بيان مصادر اين بحث هموار سازيم. اين كار از لحاظ تاريخى در مورد نمونه ها و هيأتهايى كه علما از چگونگى رسم كلمات در مصاحف عثمانى و مصاحف استنساخ شده از آن در عصرهاى بعدى روايت مى كنند، اطمينان خواهد داد، و ترديدهايى را كه درباره صحت روايات علما راجع به صورتهاى اختلاف رسم بعضى از كلمات در مصاحف عثمانى وجود دارد، از ميان خواهد برد «3» و بر اين مطلب تاكيد خواهد كرد كه اين رسم همان واقعيت كتابت عربى

__________________________________________________

(1). 539. p, ttekcoH.

(2). بنگريد به: دكتر رمضان عبد التّواب، ص 352.

(3) استاد محى الدين عبد الرحمن رمضان در مقدمه تحقيق خود بر كتاب هجاء مصاحف الامصار تأليف ابو العباس احمد بن عمار مهدوى كه آن را در مجله معهد المخطوطات العربيه (مجلد 19 ج 1 سال 1973) صفحه 64- 63 نشر داده، درباره

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 147

است كه در تدوين قرآن كريم به كار گرفته شده و اين نخستين بار بود كه به اين صورت گسترده كه صدها صفحه را در بر مى گيرد، مورد استفاده قرار مى گرفت و پيش از آن زندانى استعمالهاى محدودى

بود كه اجازه نمى داد قواعد آن تنظيم شود و نمونه هاى همگونى داشته باشد تا كاتبان در مناطق مختلف جزيره عربى اطراف آن به آن ملتزم شوند.

پيش از آنكه ويژگيهاى رسم عثمانى را در فصل آينده بررسى كنيم، مواضع علما سلف را در مورد پديده ها و خصوصيات رسم عثمانى بيان خواهيم كرد و نظر آنها را چه از لحاظ التزام به رسم كتابت مصاحف و چه از لحاظ تفسير و توجيه صورتهاى نوشتارى آن خواهيم آورد، زيرا اينها مسايل مهمى است كه بايد به طور مستوفا مورد بحث قرار گيرد پيش از آنكه راه حلى براى تفسير ويژگيهاى رسم و فهم تاريخ تطور و تكميل آن ارائه شود كه از پژوهشهاى گوناگون چه قديمى و چه معاصر در ميدانهاى لغت و كتابت و تاريخ آنها، فراهم مى آيد.

__________________________________________________

موضوعات كتاب پرسشهايى را مطرح كرده كه يكى از آنها اين است كه آيا تمام آنچه كه در كتابهاى اصلى آمده و شامل اين موضوع مى شود، دقيقا همان چيزى است كه مورد اختلاف است؟ در صفحات آينده به اين پرسش پاسخ خواهيم داد. ان شاء اللّه.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 148

مبحث اوّل مصادر رسم عثمانى

اشاره

تا كنون بشريت كتابى را مانند قرآن كريم نديده است كه اين چنين در طول نسلها مورد عنايت و اهتمام واقع شود، چه از لحاظ كتابت و رسم حروف و چه از لحاظ تلاوت و تحقيق در قرائت آن و چه از نظر معرفت احكام و بيان معانى آن. از لحاظ كتابت و رسم حروف، علماى رسم و هجاء هر كلمه اى را كه در قرآن آمده بخصوص كلماتى كه رسم معينى دارند، توصيف كرده اند و در كتابهاى

خود نوشته اند، زيرا مصاحفى كه در خلافت عثمان در مدينه نوشته شد، به شهرهاى اسلامى نرسيد مگر اينكه مسلمانان در نسخه بردارى از آن سرعت عمل نشان دادند و حرف به حرف و كلمه به كلمه آن را نوشتند و مصاحف خود را به آن عرضه كردند «1» حتى بعضى از علما تصريح كرده اند كه «سخن حقى كه بايد آن را پذيرفت، اين است كه هر كسى كه بخواهد مصحفى را بنويسد بايد از روى اصلى باشد كه به آن اعتماد دارد، زيرا كسى كه در نسبت دادن ساخته و پرداخته خود، به خويشتن

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 131 و ص 156.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 149

واگذار شود، به زحمت مى افتد و خسته مى شود». «1»

همان گونه كه براى قرائت قرآن در شهرها پيشوايانى شهرت يافته اند همين طور اين پيشوايان در ضبط رسم مصاحف و مطابقت آنها با مصحف امام كه به آنها محوّل شده است، عنايت نشان داده اند، و نيز مصاحفى كه از روى نسخه هاى مادر استنساخ شده اند جايگزين نسخه هاى اصل شده اند چون اين نسخه ها از آنها نقل شده است، «2» و اين پيشوايان از مصاحف عثمانى (چه نسخه هاى اصل و چه نسخه هاى فرع) روش رسم كلمات را روايت كرده اند «3» و به مجرد اينكه اين روايتها به عصر تدوين علوم رسيده، دانشمندان در همان آغاز آنها را در كتابهاى خود ثبت كرده اند و اين كتابها براى كسى كه مى خواسته مصحفى را بنويسد دستمايه اى در جهت حفظ صورتهاى كلمات و مرجعى در كنار مصاحف ديگر شده است، آنگاه به مرحله اى مى رسيم كه مى بينيم دانشمندان رسم بعضى از كلمات را

در مصاحف شهرها مانند مصحفهاى مدينه و مكه و مصحفهاى اهل شام و عراق با هم مقايسه كرده اند.

و على رغم اينكه كتابهاى اوليه درباره رسم مصحف به دست ما نرسيده است، كتابهايى كه به دوره هاى متاخر مربوط مى شوند، محتواى آنها را نقل كرده اند و مى بينيم كه مؤلف مطلب خود را به پيشينيان نسبت داده به اضافه مطالبى كه با ملاحظه آن روايات و با نقل از مصاحف عصر خود، تدوين نموده است.

در هر شهرى از شهرها دانشمند مهمى ظاهر شده و آنچه را كه در مصحف شهر خود ديده روايت كرده است، چون پيشوايان قرائت در كنار روايت كردن كيفيت قرائت، چگونگى رسم كلمات را نيز روايت كرده اند. همان گونه كه مدينه پيامبر، خانه اى براى سنت و حديث بود، خانه اى براى قرائت و رسم قرآن هم بود، و از جمله كسانى كه رسم مصحف اهل مدينه را از آنها نقل كرده، عبد الرحمن بن هرمز الاعرج (متوفى 117 يا 119

__________________________________________________

(1) عقيلى، لوح 29.

(2) بنگريد به: علم الدين سخاوى: الوسيله برگ 13 ب و ما رغنى (ابراهيم بن احمد): دليل الحيران شرح مورد الظمان، قاهره، دار القرآن 1974 ص 17.

(3) بنگريد به: فؤاد سرگين: تاريخ التراث العربى، قاهره، الهيئة المصرية للتاليف و النشر، مجلد 1، ص 147

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 150

ه) ساكن اسكندريه مى باشد، «1» ولى امام مدينه در رسم مصحف، نافع بن عبد الرحمن بن ابى نعيم ابو رويم (متوفى 169 ه) بود كه يكى از قاريان هفتگانه معروف مى باشد و براى هفتاد نفر از تابعين قرائت كرده است «2» و او مهمترين كسى است كه در نقل رسم

مصحف به او اعتماد مى شود، «3» زيرا كه او در مدينه متولد شد و مردم مدينه را با بسيارى از قرائتها آشنا كرد و عمر طولانى داشته است و مصحفى كه عثمان به مردم مدينه اختصاص داده بود، نزد او قرار داشت و با مطالعه زياد و مواظبت بر آن مصحف آن را به خاطر خود سپرده بود.

بنابراين حقيقت رسم را فقط بايد از نافع اخذ كرد. «4»

گروه بسيارى بر نافع قرائت كردند و از او روايت نقل نمودند، «5» زيرا كه او قريب هفتاد سال كه روزگار درازى است به مردم قرائت ياد داد و رياست قرائت مدينه با او بود و ابن جزرى چهل و شش نفر را ذكر مى كند كه از شهرهاى مختلف پيش او قرائت كردند «6» و شاگردان او آنچه را كه او در رسم مصحف روايت كرده بود نقل كردند و با روايت كردن از استاد اوّل، خود از پيشوايان قرائت شدند به اضافه اينكه خود آنها از مصاحف مدينه نقل مى كردند، و از جمله آنهاست سليمان بن مسلم بن جمّاز «7» (متوفى پس از سال 170 ه) و اسماعيل بن جعفر مدنى «8» (متوفى 180 ه) و عبد اللّه بن وهب «9» (متوفى 197 ه) و غازى بن قيس اندلسى «10» (متوفى 199 ه) و عيسى بن ميناقالون «11» (متوفى 220 ه).

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 40.

(2) بنگريد به: ذهبى: معرفة القراء، ج 1، ص 89 و ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 2، ص 330.

(3) عقيلى، لوح 9.

(4) لبيب (ابوبكربن ابى محمد عبد اللّه مشهور به لبيب): الدرة الصقيله فى شرح العقيلة، خطى،

كتابخانه الازهر، برگ 19

(5) ذهبى: معرفة القراء، ج 1، ص 90.

(6) غاية النهاية، ج 2، ص 331- 330.

(7) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 37 و 41.

(8) بنگريد به: ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 44 و دانى: المقنع، ص 108.

(9) دانى: المقنع، ص 112.

(10) دانى: همان مصدر ص 21، 37، 44، 47، و 50 و جز آنها. و نيز بنگريد به: ابوبكر زبيدى (محمد بن الحسن): طبقات النحويين و اللغويين ط 1، قاهره، الخانجى 1954، ص 276. ابن جزرى روايت كرده كه غازى مصحف خود را سيزده بار با مصحف نافع تصحيح كرد. (بنگريد به: غاية النهاية، ج 2. ص 2).

(11) دانى: المقنع، ص 10.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 151

در بصره هم عاصم بن ابى الصباح جحدرى «1» (متوفى 128 ه) بود كه معلّى بن عيسى البصرى الوراق «2» از او نقل مى كرد. از كسانى كه از اين دو نفر از مردم بصره رسم را روايت كردند ابو عمرو بن علاء «3» (متوفى 154 ه) است. از جمله اشخاص ديگرى از مردم بصره كه درباره رسم روايت كرده اند، ايوب بن متوكل «4» (متوفى 200 ه) و يحيى بن مبارك يزيدى «5» (متوفى 202 ه) و خالد بن خداش «6» (متوفى 224 ه) هستند، و بعضى از اينها از بصره به بغداد رفتند.

از پيشوايان روايت رسم كه در كوفه بودند كه يكى قارى كوفه ابو عمارة حمزة بن حبيب زيات «7» (متوفى 189 ه) است و ديگر على بن حمزه كسايى «8» (متوفى 189 ه) بود كه فرزانه ترين اصحاب خود بود و رياست قاريان كوفه پس از

حمزه به او رسيده و سپس رياست قاريان بغداد هم به او محوّل شد و نيز از اهل كوفه، عبد اللّه بن ادريس اودى «9» (متوفى 192 ه) و على بن زيد بن كيسه «10» (متوفى 202 ه) و يحيى بن زياد فرّاء كوفى «11» (متوفى 207 ه) و خلف بن هشام ابو محمد البزار «12» (متوفى 229 ه) و ابو جعفر محمد بن سعدان الضرير «13» (متوفى 231 ه).

صحابى جليل القدر ابو الدرداء عويمر بن زيد انصارى (متوفى 32 ه) قضاوت دمشق را

__________________________________________________

(1) بنگريد به: مهدوى: هجاء المصاحف، ص 89. از اين پس هرگاه از اين مصدر نقل كنيم به ذكر نام مؤلف آن اكتفا خواهيم كرد. و نيز بنگريد به: دانى: المقنع كه در موارد متعددى از او ياد كرده است.

(2) دانى: المقنع، ص 75 و ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 2، ص 304.

(3) دانى: المقنع، ص 34، 40 و 107

(4) همان مصدر، ص 39 و 99.

(5) همان مصدر، ص 16، 34، 41، و 44 و غير آن.

(6) همان مصدر، ص 35.

(7) همان مصدر، ص 48، 68، 70، 73 و 83.

(8) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 39 و 48 و دانى: المقنع، ص 21، 40 و 64 و غير آن.

(9) مهدوى، ص 96 و دانى: المقنع، ص 39.

(10) دانى: المقنع، ص 47، 56، 69.

(11) مهدوى، ص 118 و دانى: المقنع، ص 35، 41 و 103.

(12). مهدوى، 96 و دانى: المقنع، ص 38، 39، 64، 65، و 107.

(13). دانى: المقنع، ص 74.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 152

به عهده

گرفت و در آنجا به مردم قرائت مى آموخت و شك نيست كه او همان مصحفى را كه عثمان به شام فرستاده بود، در اختيار داشت و از او رواياتى درباره مصحف اهل شام «1» نقل شده است و عبد اللّه بن عامر (متوفى 118 ه) قرائت را از ابو الّدرداء اخذ كرده بود و در قرائت پيشواى اهل شام بود، به اضافه رواياتى كه از او درباره مصحف شهر خود نقل شده است «2» و يحيى بن حارث ذمارى (متوفى 145 ه) از ابن عامر اخذ كرد و از او نيز در اين باره رواياتى نقل شده است، «3» و از كسانى كه اهل شام بود و از او درباره رسم روايت شده، هشام بن عمار (متوفى 245 ه) بود كه در زمان خود پيشواى اهل دمشق بود. «4»

اين پيشوايان قرائت، ستون اصلى روايت درباره رسم مصحف بودند. اينها روش رسم كلمات در مصاحف شهرهاى خود را نقل كرده اند. ولى در اينجا نكته مهمى وجود دارد و آن اينكه اينها در موارد بسيارى راجع به رسم غير مصاحف خودشان هم سخن گفته اند و اين بدان جهت بود كه آنها براى طلب علم و يا حجّ مسافرت مى كردند و فرصت آن را به دست مى آوردند كه بر مصاحف شهرهاى ديگر هم دست يابند و لذا از ابو عمرو بن علاء و ايوب بن متوكل و يزيدى و ابو عبيد و ابو حاتم سهل بن محمد سجستانى (متوفى 250 يا 255 ه) و ابن مجاهد (متوفى 324 ه) كه همگى اهل عراق بودند، از مصاحف اهل مكه و غير آن روايت نقل شده است. «5»

روايتها راجع به

رسوم مصاحف شهرها از همان آغاز نزد علما بسيار بود و لذا تأليفاتى درباره اختلاف رسوم مصاحف شهرها به وجود آمد و به هر كدام از ابن عامر و كسايى و فرّاء و خلف، كتابى در اين باره نسبت داده شده كه به زودى به آنها اشاره خواهيم كرد.

در كنار روايات اين پيشوايان، خود مصاحف نيز مصدرى براى رسم عثمانى است و مؤلفان، ابتدا روايات پيشينيان را نقل مى كنند و در بسيارى از موارد پس از نقل روايات،

__________________________________________________

(1) ابو عبيد: فضائل القرآن، لوح 45 و دانى: المقنع، ص 79 و 102.

(2) دانى: المقنع، ص 88، 102، و 110.

(3) همان مصدر ص 90.

(4) همان مصدر، ص 52.

(5) همان مصدر، ص 16، 34، 38 و 41 و غير آن.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 153

اظهار مى دارند كه آن را در مصحف شهر خود نيز بدين گونه ديده اند «1» يا اينكه در مواردى بعضى از روايات را در پرتو مصاحفى كه نزد آنان بود، تصحيح مى كردند. «2»

بنابراين، ما در بررسى رسم عثمانى در اين بحث، نخست به رواياتى كه از طريق كتابهاى تأليف شده در اين زمينه به دست ما رسيده، اعتماد خواهيم كرد و در مرحله دوم به مصاحف قديمى خطى كه امكان دسترسى به آنها بوده و در كتابخانه هاى اسلامى نگهدارى مى شود، توجه خواهيم نمود.

اولا: كتابهايى كه درباره رسم تاليف شده

اشاره

پيش از آنكه مهمترين تأليفاتى را كه در اين موضوع نگاشته شده و ما به آنها استناد خواهيم كرد، نام ببريم، به اين مطلب اشاره مى كنيم كه يكى از انگيزه هاى تأليف كتاب در اين زمينه، علاوه بر علاقه اى كه به كتاب وجود داشته، اين بوده

كه بسيارى از هجاى كلمات در مصحف به چند صورت آمده «3» و با قواعد هجايى كه در آن زمان شايع بود، مطابقت داشته است ولى مردم پس از تدوين علوم و به كارگيرى گسترده كتابت به يكسان كردن قواعد هجاء مايل شدند و مدارس نحوى در بصره و كوفه به وجود آمد و يكى از مشغوليتهاى مهم دانشمندان اين دو شهر، پيدا كردن راهى آسان براى نگارش بود و شعار آنها اين بود كه اصل در نگارش مطابقت خط با تلفظ با در نظر گرفتن ابتدا به كلمه و يا وقف بر آن است. و لذا مردم بتدريج به سوى استعمال صورتهاى جديد هجاى كلمات روى آوردند ولى كاتبان مصاحف علاقه داشتند كه از رسم قديمى مصاحف فراتر نروند و به روش كتابت قرآن كريم توجه خاصى شد. به اضافه اينكه ارتباط رسم الخط با قرائتها، در محافظت بر رسم كلمات به صورت قديمى آن عامل مهمى بود. و از اينجا بود كه دانشمندان علم قرائت و علوم عربى از همان آغاز سعى كردند كلماتى را كه در قرآن به صورتى مخالف با اصطلاح مردم و در دوره هاى اخير نوشته شده بود مشخص كنند و نتيجه اين تلاشها، فهرست طولانى از نامهاى كتابهايى شد كه در موضوع رسم مصحف نوشته

__________________________________________________

(1) مثلا بنگريد به: دانى: المقنع، ص 14.

(2) بنگريد به: همان مصدر، ص 35، 76 و 103.

(3) بنگريد به: ابن خلدون، مجلد 1، ص 791.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 154

شده است و اين عمل باعث شد كه شكل مصحف به همان صورتى كه در موقع نزول نوشته شده بود،

باقى بماند و در ضمن آن صورت كتابت عربى كه در آن دوره تاريخى وجود داشت، نيز براى ما محفوظ ماند.

با اينكه صاحب مفتاح السعاده در موضوع رسم فقط از سه كتاب نام مى برد «1» و با اينكه صاحب كشف الظنون نيز با تفاوت اندكى به همان كيفيت عمل كرده است، «2» با اين وجود، كتب تراجم و فهرستهاى كتابخانه ها و كتب قرائات پر است از نامهاى كتابهايى كه در اين علم تأليف شده است، زيرا گروهى از پيشينيان و متأخران كتابهاى مستقلى در اين باره نوشته اند «3» و نويسندگان راجع به اين موضوع كتابهاى بسيارى نوشته اند كه تعداد آن معلوم نيست «4» و ما در اينجا به مهمترين اين كتابها اشاره خواهيم كرد و نخست قديمى ترين آنها را ذكر خواهيم نمود، زيرا كه همانها اساس نقل صورتهاى مصاحف قديمى هستند و متأخران در تأليفاتى كه در موضوع رسم داشتند، به آنها استناد كرده اند.

ابن نديم از دو كتاب نام مى برد كه هر دو تأليف پيشواى قرائت در شام عبد اللّه بن عامر يحصبى (متوفى 118 ه) در موضوع مصاحف و رسم آنهاست: اوّل كتاب «اختلاف مصاحف الشام و الحجاز و العراق» و دوم كتابى به عنوان «مقطوع القرآن و موصوله» «5» و شاگرد او يحيى بن حارث ذمارى (متوفى 145 ه). نيز كتابى به عنوان «هجاء المصاحف» دارد. «6»

و نيز ابن نديم براى حمزة بن حبيب الزيات (متوفى 156 ه) پيشواى قرائت در كوفه كتابى به عنوان «مقطوع القرآن و موصوله» نام مى برد. «7»

كسايى (متوفى 189 ه) امام كوفه بعد از حمزه، كتاب: «اختلاف مصاحف اهل المدينة

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ج 2، ص 229.

(2)

بنگريد به: ج 1، ستون 902 و ج 2، ستون 1159.

(3) بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 2، ص 145.

(4) لبيب، برگ و بنگريد به: جعبرى، برگ 73 و ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 128.

(5) الفهرست، ص 36.

(6) همان مصدر.

(7) همان مصدر.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 155

و اهل الكوفه و اهل البصرة» «1» و كتاب: «الهجاء» «2» و كتاب «مقطوع القرآن و موصوله» «3» را تأليف كرد.

فرّاء (متوفى 207 ه) كتابى به عنوان: «اختلاف اهل الكوفة و البصرة و الشام فى المصاحف» «4» دارد و همو در كتاب خود «معانى القرآن» درباره هجاى بعضى از كلمات بسيار سخن گفته است و در اين كتاب روايتهاى با ارزشى درباره كتابت عربى وجود دارد.

همچنين براى خلف بن هشام (متوفى 229 ه) كتابى در اختلاف مصاحف روايت شده است. «5»

اندكى پيش اشاره كرديم كه بسيارى از روايات رسم، از امام مدينه نافع بن ابى نعيم (متوفى 169 ه) نقل شده و شاگردان او درباره اين روايات كتابهايى نوشته اند و مى بينيم كه غازى بن قيس اندلسى (متوفى 199 ه) به مشرق سفر كرد و در مدينه اقامت نمود و شاهد تأليف كتاب «الموطأ» مالك بود او نافع را درك كرد و بر او قرائت نمود و او نخستين كسى بود كه قرائت نافع را به اندلس «6» برد و مصحف خود را با مصحف نافع سيزده بار تصحيح كرد «7» و كتاب خود «هجاء السّنة» را تأليف نمود و در آن روايت اهل مدينه را در رسم مصحف بيان كرد «8» و قالون (متوفى 220 ه) شاگرد نافع از مشهورترين كسانى است

كه روايت استاد خود را در رسم نقل كرده ولى مصادر موجود كتابى در اين زمينه به او نسبت نمى دهند ولى اين سخن او كه گفته است: «چندين بار بر نافع قرائت كردم و آن را در كتاب

__________________________________________________

(1) همان مصدر.

(2) ابن نديم، ص 66 و بنگريد به: ابو البركات انبارى (كمال الدين عبد الرحمن بن محمد): نزهة الالباء فى طبقات الادباء، قاهره، دار نهضة مصر، عيسى البابى الحلبى 1938- 1936، ج 13، ص 203 و ذهبى: معرفة القراء، ج 1، ص 106 بايد بدانيم كه چندين كتاب به نام «الهجاء» وجود دارد كه نحويها نوشته اند (مثلا بنگريد به: ابن نديم، ص 59، 74، 81، 63، 64 و 83) و شك نيست كه اين كتابها درباره قواعد قياسى كتابت نوشته شده ولى اگر كتابى به اين نام به يكى از قرّاء نسبت داده شود هر چند كه قيد «المصاحف» هم نداشته باشد، ما ترجيح مى دهيم كه مربوط به هجاء مصاحف است.

(3) ابن نديم، ص 36 و 65 و ياقوت: معجم الادباء، ج 13، ص 203 و ذهبى: معرفة القرّاء، ج 1، ص 106.

(4) ابن نديم، ص 36 و ياقوت: معجم الادباء، ج، 20، ص 13.

(5) ابن نديم، ص 36.

(6) بنگريد به: ابوبكر زبيدى، ص 276.

(7) ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 2، ص 2.

(8) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 22 و لبيب، برگ 3 أ و جعبرى، برگ 73 أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 156

خودم نوشتم» «1» دلالت دارد كه او آنچه را كه از نافع درباره رسم شنيده در كتاب خود آورده است.

ابو عبيد قاسم

بن سلام (متوفى 224 ه) فصلى از كتاب «اختلاف مصاحف اهل الامصار» را در كتاب خود «فضائل القرآن و معامله وادبه» آورده است. «2»

ابو المنذر نصير بن يوسف نحوى (متوفى حدود 240 ه) از مهمترين اصحاب كسايى و از دانشمندان آنها بود و قرائت را به صورت عرضه كردن از او گرفته است و از پيشوايان ماهر بخصوص در رسم مصحف بود و در اين باره تأليفى دارد كه از پيشينيان نقل كرده است. «3»

محمد بن عيسى اصفهانى (متوفى 253 ه) از كسانى است كه بر نصير قرائت كرده و رواياتى را كه او در كتاب خود آورده، نقل نموده و خود كتابى دارد به نام «هجاء المصاحف» «4» ابو حاتم سهل بن محمد سجستانى (ظاهرا متوفى 255 ه) كتاب «اختلاف المصاحف» «5» و كتاب «الهجاء» «6» را دارد.

احمد بن ابراهيم الورّاق (متوفى حدود 270 ه) كاغذ ساز خلف، كتابى در هجاء المصاحف دارد. «7»

ابن ابى داود (متوفى 316 ه) در كتاب خود «المصاحف» فصلهايى را به بيان اختلاف خطوط مصاحف و مواردى كه كاتبان بر آن اتفاق نظر دارند و مواردى كه مطابق خط

__________________________________________________

(1) ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 1، ص 615.

(2) خطى است و نسخه عكسى آن در دار الكتب المصريه موجود است. بنگريد به: لوح 45- 44.

(3) بنگريد به: ذهبى: معرفة القراء ج 1 ص 175 و ابن الجزرى: نهاية النهاية ج 2 ص 341- 340.

(4). بنگريد به: دانى: المقنع، ص 23 و ذهبى: معرفة القرّاء، ج 1، ص 181 و ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 2، ص 223 و زركلى (خير الدين): الاعلام، ط 3، ج 7،

ص 213.

(5) ابن نديم، ص 59 و نيز بنگريد به القفطى (ابو الحسن على بن يوسف) انباه الرواة على انباء النحاة، ط 1، قاهره، دار الكتاب المصريه، 1950، ج 2، ص 62 و ابن خلكان، ج 2، ص 152 و حاجى خليفه، ج 1، ستون 33 سال وفات او را 248 ه دانسته است.

(6) ابن نديم، ص 59 و ياقوت: معجم الادباء، ج 11، ص 265 و قفطى، ج 2، ص 62 و ابن خلكان، ج 2، ص 152 و سيوطى:

بغية الوعاة فى طبقات اللغويين و النحاة، ط 1، قاهره، عيسى البابى الحلبى 1964، ج 1، ص 606.

(7). ابن نديم ص 36 و بنگريد به: ابن الجزرى: غاية النهاية ج 1 ص 34.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 157

نوشته نشده، اختصاص داده است. «1»

از كسانى كه به روايت كردن رسم و تأليف در علوم قرآن مشهور است، ابوبكر محمد بن قاسم بن بشار انبارى «2» (متوفى 327 ه) مى باشد و دو كتاب «الهجاء» «3» و «الرد على من خالف مصحف عثمان» «4» از اوست و در كتاب خود به نام «ايضاح الوقف و الابتداء فى كتاب اللّه عز و جل» بسيارى از روايات مربوط به رسم را آورده است.

همچنين ابوبكر محمد بن حسن (متوفى 354 ه) مشهور به ابن مقسم العطار المقرء كتابى به نام «اللطائف فى جمع هجاء المصاحف» «5» و كتابى به نام «المصاحف» «6» دارد.

ابوبكر محمد بن عبد اللّه بن اشته اصفهانى (متوفى 360 ه در مصر) دو كتاب در رسم دارد «7» اوّل كتاب «المحبر» كه ابن الجزرى درباره آن گفته است: «8» «كتاب جليل القدرى است

و دلالت بر عظمت مقدار آن دارد» و دوم كتاب «علم المصاحف».

ابوبكر احمد بن حسين بن مهران نيشابورى (متوفى 381 ه) صاحب كتاب «الغاية فى العشر» كتابى به نام «الهجاء» دارد. «9» و ابو العباس احمد بن عمار مهدوى (متوفى بعد از 430 ه) كتاب «هجاء مصاحف الامصار» «10» را نوشته است و مكى بن ابى طالب قيسى اندلسى (متوفى 437 ه) كتاب «هجاء المصاحف» را در دو جزء نوشته است «11». و ابو عبد اللّه محمد

__________________________________________________

(1) بنگريد به: كتاب المصاحف، ص 117- 103.

(2) جعبرى، برگ 7 ب.

(3) ابن نديم، ص 75 و ياقوت: معجم الادباء، ج 18، ص 313 و سيوطى: بغية الوعاة. ج 1، ص 214.

(4) ابن نديم، ص 75 و ابن خلكان، ج 3، ص 463.

(5) ياقوت: معجم الادباء، ج 18، ص 153 و سيوطى: بغية الوعاة، ج 1 ص 90 و جعبرى آن را «لطائف الهجاء» و حاجى خليفه به نام «اللطائف فى جمع همز المصاحف» ذكر كرده اند.

(6) ابن نديم، ص، 33 و ياقوت همان مصدر قبلى و نيز سيوطى.

(7) بنگريد به: لبيب، برگ 3 أ. گفته شده است كه دو كتاب ابن اشته از جمله ده كتابى است كه در رسم نوشته شده و مورد استناد شرح عقيله است. ولى ابن خير (ابوبكر محمد بن خير بن عمر اموى) در كتاب فهرسة ما رواه عن شيوخه (طبع جديد بر اساس اصل مطبوع در اسپانيا در سال 1893 م) صفحه 24 گفته است: كتاب المحبر در قرائات است و شايد ابن اشته مباحث رسم را هم ضمن آن آورده است.

(8) غاية النهاية ج

2 ص 184.

(9) بنگريد به: ابن جزرى: النشر، ج 2، ص 128 و كتاب: الهجاء از يك مؤلف ناشناخته، لوح 38.

(10) بنگريد به: ابن خير، ص 31، 43 و 44.

(11) بنگريد به: ياقوت: معجم الادباء، ج 19، ص 170 و ابن خلكان، ج 4، ص 364 و قفطى آن را علل هجاء المصاحف ناميده

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 158

بن يوسف بن معاذ جهنى (متوفى در حدود 442 ه) كتاب «البديع فى هجاء المصاحف» «1» را دارد.

تأليف درباره رسم مصحف با كتابهايى كه ابو عمر و عثمان بن سعيد اموى دانى نوشت، به اوج خود رسيد. او در زمان خود به ابن الصيرفى شهرت داشت و به تعبير ابن الجزرى «2» او امام حافظ و استاد اساتيد و شيخ مشايخ قاريان بود. او در اين باره كتابهاى متعددى نوشته است «3» تا جايى كه لبيب گفته: «براى ابو عمرو دانى در برنامه اى صد و بيست تأليف ديدم كه يازده كتاب آن درباره رسم بود كوچكترين آنها «المقنع» مى باشد» «4» مشهورترين كتاب شناخته شده دانى بلكه مشهورترين كتاب درباره رسم به طور كلى، كتاب «المقنع فى معرفة مرسوم مصاحف اصل الامصار» «5» است و در آخر كتاب مطلبى آمده كه از آن فهميده مى شود كتاب نام ديگرى هم دارد، آنجا كه مى گويد: «كتاب الهجاء فى المصاحف با سپاس خداوند و حسن كمك او پايان يافت» «6» و به نظر مى رسد كه اين نام فقط توصيفى براى كتاب است، زيرا نام آن در بيشتر مصادر همان «المقنع» مى باشد.

دانى در المقنع اشاره كرده كه او كتاب ديگرى هم دارد كه در آن علل

بعضى از رسمها را بيان كرده است. او مى گويد «7» «... ادلّه اين مطلب در كتاب بزرگ ما بيان شده است» ابن

__________________________________________________

است.

(1) از اين كتاب يك نسخه خطى در 34 برگ در كتابخانه ظاهريه دمشق به شماره 307 (قرائات) موجود است و نسخه ناقص ديگرى در دار الكتب المصرية به شماره 23318 ب وجود دارد، همچنين در دار الكتب المصريه كتابى در رسم مصحف وجود دارد كه به ابو محمد مكى (؟) نسبت داده شده كه يس از تطبيق معلوم نشد كه همان كتاب البديع ابن معاذ جهنى است، ولى در مواردى مختصر و در مواردى ناقص است و بنگريد به: فؤاد سرگين، مجلد 1، ص 171- 170.

(2) غاية النهاية، ج 1، ص 503.

(3) بنگريد به: ابن خلدون، مجلد 1، ص 791.

(4) الدرة الصقيله، برگ 4 أ و بنگريد به: ما رغنى، ص 24.

(5) بنگريد به حاجى خليفه، ج 2، ستون 1809 و نسخه هاى خطى فراوانى از او در دست است و در سال 1932 به كوشش مستشرق آلمانى اوتو برتزل در استانبول در سال 1940 به كوشش استاد محمد احمد دهمان در دمشق چاپ شد.

(6) المقنع، ص 122.

(7) المقنع، ص 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 159

عاشر انصارى «1» (متوفى 1040 ه) ذكر كرده كه ابو محمد عبد اللّه بن عمر الصنهاجى شارح اوّل قصيده «مورد الظمآن» خراز (متوفى 718 ه) گفته است: «از ناظم (خراز) شنيدم كه بارها مى گفت ابو عمرو دو تا المقنع دارد كه يكى از ديگرى بزرگتر است و گمان دارم آنچه در دست مردم است همان المقنع بزرگ است و

آن درباره رسم مفيد است و بسيارى از علما به آن اعتماد كرده اند، و مى گفت آن كتاب را در چهل ورق ديدم. كلام شارح پايان يافت» به نظر مى رسد اين سخن كه المقنع موجود همان المقنع بزرگ است، صحيح نباشد، زيرا كه دانى در همين كتاب اشاره كرده كه كتاب ديگرى بزرگتر از آن در اين موضوع نوشته است و شايد اين كتاب همان المقنع بزرگ باشد كه خراز گفته است. ديگر اينكه تعداد برگهاى ذكر شده با همين كتابى كه در دست مردم است مناسبت دارد ولى آيا هر دو كتاب، «المقنع» نام داشته است؟ شايد سخن لبيب در مقدمه شرح عقيله پاسخ مناسبى از اين پرسش باشد آنجا كه مى گويد: به خاطر اين شرح سى كتاب را مطالعه كرده كه ده كتاب از آن راجع به رسم است و از آنها سه كتاب از ابو عمرو دانى است كه عبارتند از: المقنع و المحكم و التحبير «2». پس مى توان گفت كه كتاب بزرگ همان «التحبير» است. ولى مشهورترين كتاب دانى همان «المقنع» مى باشد كه شاطبى آن را به نظم در آورده و ظاهرا كتاب العلل الكبير از همان آغاز ناپديد شده است و درباره آن جز همين اشاره مختصر چيزى در دست نيست. يك اشاره هم ابن معاذ جهنى در كتاب البديع دارد و از كتاب «التحبير» مطلب نقل مى كند. «3» و شايد آينده بتواند حقيقت امر را روشن سازد و در ميراث خطى ارزشمند ما كه در تاريكيهاى كتابخانه هاى دنيا مانده است، كشف جديد صورت گيرد.

دانى به جز «المقنع» كتابى به نام «الاقتصاد» دارد كه آن هم درباره رسم و به صورت

ارجوزه اى در يك جلد است، «4» و نيز درباره نقطه گذارى مصاحف دو كتاب: «المحكم» و

__________________________________________________

(1) فتح المنان، ص 55.

(2) الدرة الصقيله، برگ 3 أ.

(3) ابن معاذ جهنى: البديع فى الهجاء (خطى) دار الكتب المصريه در مجموعه اى به شماره 23318 ب، برگ 253.

(4) ابن الجزرى، ج 1، ص 505 و بنگريد به: مقدمه كتاب المحكم از دانى، ص 15 ولى ابن خير در فهرست خود صفحه 29 از آن با عنوان: «الاقتصاد فى القراءات السبع» ياد كرده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 160

«النقط» را دارد، و ما راجع به اين دو كتاب در فصل مربوط به تكميل رسم عثمانى سخن خواهيم گفت.

همچنين ابوبكر احمد بن على بن ثابت بغدادى معروف به خطيب (متوفى 463 ه) كتابى تحت عنوان: «تلخيص المتشابه فى الرسم» دارد. «1»

ابو محمد عبد اللّه بن سهل بن يوسف (متوفى 480 ه) كتاب «السبل المعارف الى رسم المصاحف» را نوشته است. «2»

سليمان بن نجاح ابو داود بن ابى القاسم اندلسى (متوفى 496 ه) شيخ قاريان و پيشواى قرائت از ابو عمرو دانى اخذ قرائت كرده و در التزام او بوده و بيشتر تأليفات او را از وى شنيده و تأليفات او را درباره قراءات از او اخذ كرده است. او كه شاگرد برجسته دانى بوده، «3» كتاب جامعى در شش جلد «4» درباره رسم تأليف كرده كه «التبيين لهجاء التنزيل» نام دارد و گزيده اى از اين كتاب را برگرفته و آن را «التنزيل فى هجاء المصاحف» ناميده است. «5» ابن عاشر انصارى گفته است كه ابو الحسن على بن محمد مراوى كتابى درباره رسم دارد كه به

صورت منظوم است به نام «المصنف» كه آن را در سال 563 ه تكميل كرده است. اين كتاب يكى از منابع خراز در منظومه «مورد الظمآن» مى باشد «6». و ابو العلاء حسن

__________________________________________________

(1) ياقوت: معجم الادباء، ج 4، ص 19 و زركلى (ج 1، ص 116) به وجود نسخه خطى از اين كتاب اشاره كرده ولى جاى آن را تعيين نكرده است و حاجى خليفه (ج 1، ستون 473) اين كتاب را به نام «تلخيص المتشابه فى الرسم و حماية ما اشكل منه عن بوادر التصحيف و الوهم» نام مى برد و مى گويد: اين كتاب را علاء الدين ابو الحسن على بن عثمان مار دينى تلخيص كرده است.

(2) لبيب، برگ 3 أ، و بنگريد به: عمر رضا كحاله: معجم المؤلفين، دمشق، المكتبة العربيه 1957، ج 6، ص 62.

(3) ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 1، ص 316.

(4) بنگريد به: لبيب، برگ 3 أ و ذهبى: معرفة القرّاء، ج 1، ص 317 و زركلى، ج 3، ص 200.

(5) بنگريد به: ابن عاشر الانصارى، ص 58. نسخه اى از اين كتاب در كتابخانه ظاهريه دمشق به شماره 5964 وجود دارد و نسخه منحصر به فردى است (بنگريد به: عزّت حسن: فهرس مخطوطات دار الكتب الظاهرية دمشق 1962، ص 351) نسخه اى از آن را به صورت ميكرو فيلم ديدم ولى از آنجا كه بسيارى از نوشته هاى آن محو شده بود، چندان قابل استفاده نبود و به طور محدودى از آن استفاده شد.

(6) بنگريد به: فتح المنان، ص 64.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 161

بن احمد بن حسن همدانى عطار (متوفى 569 ه) كتاب «الطائف

فى رسم المصاحف» را دارد. «1»

پس از اين مرحله از تأليف درباره رسم مصحف، مى بينيم كه تلاش دانشمندان پيرامون دو اثر متمركز شده كه مردم به آنها دلبستگى پيدا كرده اند و آنها را مى خوانده اند. اين دو اثر عبارت بودند از دو قصيده درباره رسم مصحف، ولى از قاسم بن فيّره بن خلف الشاطبى (متوفى 590 ه در قاهره) و دومى از محمد بن محمد بن ابراهيم ابو عبد اللّه الشريشى معروف به خراز (متوفى 718 ه).

البته منظور اين نيست كه تلاشهاى مفيد در اين حد متوقف شد، بلكه در شروح اين دو قصيده متنهايى از كتابهاى مفقود آمده كه اگر در اينجا نقل نشده بود، به دست ما نمى رسيد.

همچنين تأليفاتى كه خارج از تأثير اين دو قصيده به وجود آمد، متوقف نشد ولى كتابهايى كه در دوره هاى متأخر نوشته شد، حال و هواى شروع و يا مختصرات شروع اين دو قصيده را داشت و روش آنها همان روش غالب در دوره هاى متأخر بود. حقيقت اين است كه ابعاد اين موضوع از مدتها پيش كامل شده بود و متأخران كارى نداشتند جز تقسيم و تبويب و تطبيق و آگاهى از وجوه اختلاف و اتفاق و يا تحليل و توجيهى كه از لابلاى اين شروح به دست آمد؛ و اينها هدفهاى عملى خاصى داشتند كه اولاد رسم عثمانى حفظ شود و ثانيا قرائتهاى صحيح شناخته شود.

كار شاطبى همان قصيده رائيه اوست كه «عقيلة اتراب القصائد فى اسنى المقاصد» «2» ناميده مى شود كه در آن مسايل موجود در كتاب المقنع دانى را به نظم در آورده و مطالب اندكى كه از شش كلمه تجاوز نمى كند «3» بر آن

افزوده است. او در اين باره مى گويد: «4»

و هاك نظم الذى فى مقنع عن أبى عمرو، و فيه زيادات فطب عمرا

تعداد ابيات اين قصيده دويست و نود و شش بيت است «5» به طورى كه در آخر قصيده

__________________________________________________

(1) بنگريد به: جعبرى، برگ 73 ب و ابن الجزرى: النشر، 2، ص 128.

(2) از اين قصيده نسخه هاى خطى بسيارى موجود است و چندين بار در مصر چاپ شده است.

(3) بنگريد به: ما رغنى، ص 25.

(4) بنگريد به: ابن القاصح، ص 18.

(5) در شرح چاپ شده ابن القاصح، تعداد ابيات دويست و نود و نه بيت ذكر شده و در شرح علم الدين سخاوى تعداد بيتها

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 162

آمده:

تمت عقيلة اتراب القصائد فى اسنى المقاصد للرسم الذى بهرا

تسعون مع مئتين مع ثمانية ابياتها ينتظمن الدرّ و الدّررا

و مطلع قصيده چنين است:

الحمد للّه موصولا كما امرا مباركا طيبا يستنزل الدّررا

قصيده «العقيله» به همان گونه مورد توجه قرار گرفته كه قصيده ديگر شاطبى مورد توجه بوده كه در آن، كتاب «التيسير فى القراءاتالسبع» نوشته دانى به نظم درآمده و «حرز الامانى و وجه التهانى» نام دارد و به شاطبيه معروف است «1». علما و مدرسان به اين دو قصيده اهميت زياد داده اند و شرحهاى متعددى بر «العقليه» كه گاهى «الرائية» ناميده مى شود، نوشته شده، ونخستين شرح، شرح شاگرد شاطبى، امام علم الدين سخاوى است و شرح نويسى بر اين قصيده تا عصر حاضر ادامه يافته است «2».

برهان الدين ابراهيم بن عمر جعبرى (متوفى 732 ه) به استقبال شاطبى رفته و قصيده لاميه اى درباره

رسم سروده است كه تعداد ابيات آن دويست و هفده بيت است و آن را «روضة الطرائف فى رسم المصاحف» ناميده است «3» و خود وى اشاره كرده به اينكه در اين

__________________________________________________

سيصد بيت است كه يك بيت در نسخه چاپ افزودهشده است. به گونه اى كه در دو نسخه خطى كه در دار الكتب المصريه به شماره «قرائات 29 ق، و (قرائات 30 ق) محفوظ مى باشد، آمده است.

(1). بنگريد به: ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 2، ص 22.

(2). نخستين شرح از آن علم الدين سخاوى (متوفى 243 است سپس ابوبكر بن ابى محمد عبد اللّه مشهور به لبيب آن را شرح كرده و نيز حصارى شاگرد سخاوى و ابن جباره احمد بن محمد بن عبد المولى المقدسى الحنبلى (متوفى 728 ه) شرح كرده اند و شرح جامعى هم از برهان الدين ابو اسحاق ابراهيم بن عمر جعبرى (متوفى 732 ه) در دست است و نيز آن را ابو البقاء على بن عثمان بن القاصح (متوفى 801 ه) شرح كرده و تا آنجا كه ما مى دانيم شرح او تنها شرح است كه چاپ شده است و نام آن «تلخيص الفوائد و تقريب المتباعد» مى باشد. سپس اين قصيده را ملا على قارى (متوفى 1014) شرح نموده است. اوّلين شرحى كه در عصر حاضر بر اين قصيده نوشته شده است، شرح علّامه روسى مسلمان موسى جار اللّه رستوفدونى (متوفى 1368 ه/ 1949 م) است. شرحهاى ديگرى نيز وجود دارد كه بعضى از آنها به عالم معينى نسبت داده شده و بعضى به كسى نسبت داده نشده است (نامهاى بعضى اين شروح را در: حاجى خليفه، ج 2،

ستون 1159 ملاحظه فرماييد.

از شروح ياد شده نسخه هاى خطى متعددى در كتابخانه هاى ميراث اسلامى معروف، موجود است، اگر بخواهيم به اين شروح اشاره كنيم سخن به درازا مى كشد بدون آنكه نيازى به آن باشد.

(3). يك نسخه خطى از آن در دار الكتب به شماره (تيمور 571 تفسير) موجود است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 163

قصيده همان «عقليه» را نظم كرده و بعضى از مسايل را بر آن افزوده است.

لامية عذبت فى عقدها نظمت رائية و ربت مسائلا مثلا

علامه محمد بن خليل بن عمر قشيرى اربلى نيز همانند جعبرى قصيده اى درباره رسم سروده و آن را «واضحة المبهوم فى علم المرسوم» «1» ناميده است تعداد ابيات آن سيصد و سى و دو بيت است. در اين بيت به مطالبى كه بر عقيله افزوده اشاره كرده است:

زادت رسوما على ما فى عقيلة اثراب لم ينل فضلا لها الكبرا

پيش از آنكه اثر خراز را مورد بحث قرار بدهيم، به اين مطلب اشاره مى كنيم كه شيخ ابو طاهر عقيلى اسماعيل بن ظاهر (متوفى 623 ه) مختصرى در رسم مصحف دارد كه «از زيباترين تأليفات در اين باره است» «2» همچنين ابراهيم بن محمد بن عبد الرحمن بن وثيق اندلسى رساله مشابهى درباره رسم مصحف دارد. «3»

و اما نظم خراز كه در كنار «العقيله» توجه و تلاش پژوهشگران را در دوره هاى متأخر به خود جلب كرده است، همان قصيده اى است كه درباره رسم سروده شده و «مورد الظمآن فى رسم احرف القرآن» «4» نام دارد. ابن عاشر انصارى براى خراز تعدادى كتاب در رسم ذكر كرده كه از جمله آنها همين «مورد الظمآن» است

و نظم ديگرى هم از او ياد كرده كه «عمدة البيان» نام دارد و كتاب ديگرى در رسم به او نسبت داده كه مانند «مورد الظمآن» است ولى با نثر است. خراز نخست قصيده «عمدة البيان» را سروده و در ذيل آن كه اكنون به «مورد الظمآن» متصل است، قسمتى را به عنوان «ضبط» بر آن افزوده و عدد مذكور در ذيل را بر آن مبتنى كرده «5» آنجا كه مى گويد:

عدّته اربعة و عشرة جاءت لخسمائة مقتفرة __________________________________________________

(1) يك نسخه خطى از آن در دار الكتب به شماره (تيمور 447 تفسير) موجود است.

(2) ابن الجزرى: غاية النهاية، ج 1، ص 165 نسخه هاى متعددى از آن در كتابخانه الازهر و دار الكتب المصرية موجود است.

(3) چند نسخه خطى از اين كتاب در دار الكتب المصرية وجود دارد و يك نسخه به صورت ميكرو فيلم در معهد المخطوطات است كه از روى نسخه محفوظ در يكى از كتابخانه هاى تركيه مى باشد.

(4) زركلى، ج 7، ص 262 ابن الجزرى در غاية النهايه، ج 2، ص 237 از اين كتاب با نام «مورد الظمآن فى حكم رسم احرف القرآن» ياد كرده از اين كتاب نسخه هاى متعددى در كتابخانه هاى ميراث اسلامى موجود است و در مصر چاپ شده است.

(5) فتح المنان، برگ 2 ب.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 164

ولى خراز قسمت مخصوص به رسم را بار ديگر به نظم در آورده و آن را «مورد الظمآن» ناميده و آن همان كتابى است كه امروز دست مردم است و ضبط مذكور در آخر «عمدة البيان» را به نظم جديد ملحق كرده است. بنابراين، عدد

مذكور كه پانصد و چهارده مى باشد با توجه به «عمدة البيان» درست است اما نسبت به قسمت مربوط به رسم، اين عدد صحيح نيست، زيرا تعداد ابيات نظم جديد (مورد الظمآن) چهار صد و پنجاه بيت است و اگر به اين ابيات تعداد ابيات ضبط را كه صد و پنجاه و چهار بيت است اضافه كنيم، مجموع آن ششصد و هشت بيت مى شود و اين با رقمى كه در بيت سابق بود، مغايرت دارد «1».

از نظم خراز آن قسمت كه به رسم اختصاص داده شده، به نام «مورد الظمآن» شهرت يافته و ذيل آن كه مخصوص ضبط است به نام «ضبط الخراز» معروف است. در فصل بعدى مطالب مربوط به ضبط را بيان خواهيم كرد ان شاء اللّه.

خراز در مواردى كه قرائت با رسم ارتباط پيدا مى كند، و مطالبى مانند حذف و غير حذف و اختلاف رسم بعضى از حروف پيش مى آيد، رسم را مطابق با قرائت نافع قرار مى دهد. «2»

مصادر خراز در اين قسمت عمدتا «المقنع» ابو عمرو دانى و «العقيله» شاطبى و اضافاتى كه ابو داود سليمان بن نجاح در «التنزيل» آورده است مى باشد، به اضافه بعضى از كلماتى كه تنها ابو الحسن على بن محمد مرادى صاحب نظم معروف به «المنصف» آنها را ذكر كرده است. او نظم خود را در سال 563 ه كامل نموده است، بدين گونه منظومه خراز (مورد الظمآن) جامع تمام مطالبى است كه در منابع مهم رسم ذكر شده و شامل وجه مشهور از وجوه مختلفى است كه در اين منابع آمده است و لذا شايستگى آن را داشت كه اساسى قابل اعتماد در رسم مصاحف بر

طبق مصاحف عثمانى باشد. «3»

ابن خلدون (متوفى 808 ه) مقام و منزلتى را كه قصيده «مورد الظلمآن» در عصر او در بلاد مغرب پيدا كرده بوده، تصوير مى كند. او پس از ذكر كتب دانى و شاگرد او ابو داود و

__________________________________________________

(1) بنگريد به: تنسى، برگ 92 أ و ما رغنى، ص 439.

(2) بنگريد به: ما رغنى، ص 28.

(3) كتاب «مورد الظمآن» مورد اعتماد لجنه اى بوده كه بر چاپ مصحف معروف به مصحف اميرى در سال 1342 ه اشراف داشتند.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 165

شاطبى درباره رسم، مى گويد: «1» «نظم خراز از متأخران در بلاد مغرب، ارجوزه ديگرى است كه در آن، موارد خلاف بسيارى بر كتاب «المقنع» افزوده شده و به ناقلين آنها نسبت داده شده و در مغرب شهرت يافته و مردم بر حفظ آن همت گماشته اند و با وجود آن كتابهاى ابو داود و ابو عمرو و شاطبى در رسم را به دست فراموشى سپرده اند».

شروح علما بر «مورد الظمآن» بسيار است و ابن عاشر انصارى گفته: اولين كسى كه آن را شرح كرده ابو محمد عبد اللّه بن عمر الصنهاجى شاگرد مؤلف است. «2»

همچنين اين قصيده را شيخ حسين بن على بن طلحه الرجراجى شرح كرده و از شرح آن در سال 842 ه فارغ شده است. «3»

ابو عبد اللّه بن محمد بن عبد اللّه بن عبد الجليل تنسى (متوفى 899 ه) قسمت مربوط به ضبط را شرح كرده و ما در فصل بعدى به آن خواهيم پرداخت.

معروفترين شرح «مورد الظمآن» همان شرح عبد الواحد بن احمد بن على بن عاشر الانصارى (متوفى در فاس به سال 1040 ه)

مى باشد كه آن را «فتح المنان المروى به مورد الظمآن» «4» ناميده است و در مقدمه آن به مصادرى كه اعتماد كرده اشاره نموده است و آن مصادر در برگيرنده قسمت اعظم كتابهايى است كه ذكر شده كه شامل كتابهايى است كه پس از تأليف المقنع دانى نوشته شده است.

از آنجا كه قصيده «مورد الظمآن» غير از قرائت نافع قرائتهاى ديگر را شامل نمى شود و وجوه اختلافى را كه مربوط به آن قرائتهاست بيان نمى كند، لذا ابن عاشر براى برطرف ساختن اين نقيصه، ذيلى بر شرح خود به صورت نظم اضافه كرده و در اين باره مى گويد: «5» «و اين ذيلى است كه آن را «العلان بتكميل مورد الظمآن» ناميدم و بقاياى اختلافات

__________________________________________________

(1) تاريخ ابن خلدون، مجلد 1، ص 792.

(2) فتح المنان، برگ 2 ب.

(3) نام اين شرح «تنبيه العطشان» است و از آن يك نسخه خطى در كتابخانه الازهر به شماره (22282 قراءات) و نسخه ديگرى در دار الكتب المصريه به شماره (1 ش قراءات) موجود است.

(4) بنگريد به: زركلى، ج 4، ص 323 از شرح مزبور چند نسخه خطى در كتابخانه الازهر و دار الكتب المصريه و كتابخانه شهردارى اسكندريه و كتابخانه الظاهريه دمشق و شايد جاهاى ديگر موجود است.

(5) فتح المنان، ص 191.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 166

مصاحف را در حذف و غير حذف در آن جاى دادم و آنها همان چيزهايى است كه مورد احتياج كسى است كه از قرائت نافع به قرائتهاى ساير قرّاء هفتگانه روى آورد ...»

از ميان معاصران شيخ ابراهيم بن احمد مارغنى تونسى هر سه منظومه «المورد» و «الضبط»

و «الاعلان» را شرح كرده و در سال 1325 ه از آن فارغ شده است و در بيشتر مطالب خود از شرح تنسى بر ضبط و شرح ابن عاشر بر المورد و اضافه هايى كه ابن عاشر بر الاعلان دارد، «1» كمك گرفته است و كتاب خود را «دليل الحيران شرح مورد الظمآن فى رسم و ضبط القرآن» ناميده است و شرح ذيلى را كه ابن عاشر بر منظومه الخراز نوشته در آخر كتاب قرار داده و آن را «تنبيه الخلّان الى شرح الاعلان بتكميل مورد الظمآن» نامگذارى كرده است. «2»

حركت كتاب نويسى درباره رسم مصحف در اينجا متوقف نشد، بلكه تأليفات ديگرى هم وجود دارد كه خارج از محدوده «العقيله» و «المورد» مى باشد. ابو العباس احمد بن محمد بن عثمان مراكشى معروف به ابن البناء (متوفى 721 ه) كتابى نوشته و آن را «عنوان الدليل فى مرسوم خط التنزيل» «3» ناميده است. او اين كتاب را در توجيه مواردى از رسم مصحف نوشته كه با قواعد خط مخالف است. «4»

همچنين محمد بن محمود بن محمد بن احمد شيرازى (متوفى حدود 780 ه) كتاب «كشف الاسرار في رسم مصحف الامصار» «5» را نوشته است و از نام آن چنان به نظر مى رسد كه درباره تعليل و توجيه رسم الخط مصحف است به همان نحوى كه ابو العباس مراكشى در عنوان الدليل انجام داده است، ولى پس از آنكه به نسخه خطى آن كه به صورت عكسى

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دليل الحيران، ص 4.

(2) شرح مارغنى با هر سه قسم آن در سال 1326 ه در تونس چاپ شده و اخيرا نيز در قاهره (دار

القرآن 1974) به چاپ رسيده است و شيخ احمد محمد ابو زيتحار از علماى معاصر الازهر شرحى بر مورد الظمان دارد به نام «لطائف البيان فى رسم القرآن شرح مورد الظمآن» و آن يك شرح كلاسيك است كه مناسب دانشجويان معهد القراءات در الازهر مى باشد. جلد اوّل اين كتاب در سال 1969 و جلد دوم آن در سال 1970 در قاهره چاپ شده است.

(3) در مجله «الميثاق» از يافتن مجموعه اى از مؤلفات ابو العباس مراكشى خبر داده شده بود كه از جمله آنها «اعلان الدليل» مى باشد. بنگريد به: مجله الازهر، ج 5، ص 506 شماره رجب 1391 ه/ 1971 م.

(4) بنگريد به سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 145 و قسطلانى، ج 1، ص 285 و حاجى خليفه، ج 2، ستون 1174.

(5) نسخه اى از اين كتاب (28 برگ) در كتابخانه اوقاف در بغداد به شماره (24058 مجاميع) موجود است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 167

در اختيار ما بود مراجعه كردم، ديدم كه او در اين كتاب غالبا به توصيف رسم كلمات پرداخته و از آنچه دانى در المقنع آورده است افزونتر نيست، جز اينكه آن را چندين باب كرده و سندهاى روايات گاهى بعضى از خود روايات و را حذف كرده است.

هريك از زركشى (متوفى 794 ه) در البرهان «1» و سيوطى (متوفى 911 ه) در الاتقان «2» و قسطلانى (متوفى 923 ه) در لطائف الاشارات «3» و دمياطى (متوفى 1117 ه) در الاتحاف «4» هر كدام فصولى آورده اند كه در آنها قضايا و موضوعات و فروعى را كه در كتابهاى رسم آمده است، ذكر كرده اند. «5».

تأليف در موضوع رسم در اواخر

قرن گذشته ميلادى و قرن حاضر ادامه يافت، ولى اين تأليفات با روشى نوشته شده كه سهولت و گستردگى تأليفات قديمى را ندارد و بعضى از آنها به صورت نظم است كه ديگران آنها را شرح كرده اند و به الفاظ نظم مقيد شده اند و به مصادر متأخرى استناد كرده اند كه بيشتر در اطراف دو قصيده معروف در رسم «العقيله» و «مورد الظمآن» دور مى زند. «6»

__________________________________________________

(1) ج 1، ص 430- 376.

(2) ج 4، ص 162- 145 سيوطى در رساله اى كه در خط دارد (ص 56) و در: اتمام الدراية لقرّاء النقايه كه در حاشيه مفتاح العلوم سكاكى چاپ شده است (ط 1، قاهره، المطبعة الادبية 1371 ه ص 132) اشاره مى كند به اينكه در اين باره فصلى را در التحبير منعقد كرده و آن را به صورتى كه تاكنون نوشته نشده تهذيب كرده و سپس آن را در اوراق جداگانه قرار داده و «كبت الاقران فى كتب القرآن» ناميده و در اتمام الدرايه، (مكتب القرآن) آمده كه گمان مى كنم تحريف شده باشد.

(3) ج 1، ص 306- 279.

(4) دمياطى (احمد بن محمد): اتحاف فضلاء البشر فى القراءات الاربع عشر، قاهره، 1359 ه ص 9. دمياطى در آخر عمر سوره اى مسائلى از رسم را كه در آن سوره آمده ذكر كرده است.

(5) در اينجا دو كتاب قديمى در رسم وجود دارد كه مؤلف آنها شناخته نشده است، نام يكى از آنها «جامع الكلام فى رسم مصحف الامام» است و نسخه هاى خطى متعددى از آن وجود دارد، و ديگرى كتاب «الهجاء» است كه يك نسخه خطى از آن در يكى از كتابخانه هاى تركيه است.

ميكروفيلم آن نيز در معهد المخطوطات مى باشد. كتاب دوم در مقايسه با كتاب اوّل اهميت بيشترى دارد چون مؤلف هميشه مصادر خود را ذكر مى كند.

(6) از جمله اين تأليفات است كتاب «ارشاد القراء و الكاتبين الى معرفة رسم الكتاب المبين» تأليف ابو عبيد رضوان بن محمد بن سليمان معروف به «مخلّلاتى» (متوفى 1311 ه/ 1893 م) و ارجوزه شيخ متولى محمد بن احمد بن الحسن (متوفى 1213 ه/ 1895 م) به نام «اللؤلؤ المنظوم» كه تعداد ابيات آن هفتاد و شش بيت است و شرح آن به نام «الرحيق المختوم فى نثر اللؤلؤ المنظوم» از شيخ حسن بن خلف حسينى (بنگريد به: زرقانى، ج 1، ص 362) از هندوستان پرسشى در مورد التزام به

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 168

در حالى كه تأليفات قرون اوليه درباره رسم، غالبا به توصيف اكتفا كرده اند و تنها روش رسم كلمات را بيان نموده اند، مى بينيم كه در تأليفات قرون بعدى تلاشهايى صورت گرفته تا به توجيه و تعليل صورت كلماتى بپردازند كه در مصحف مخالف با قواعد علماى كوفه و بصره كه در دوره هاى متأخر از نسخه بردارى مصاحف ساخته اند، مى باشد، حتى اينكه ابو العباس مراكشى كتاب «عنوان الدليل» را كه پيش از اين به آن اشاره كرديم، در تحليل وجوه رسم تأليف كرده است.

روشى كه پيشوايان فن در كتابهاى خود پيش گرفته اند، دو روش است:

روش اوّل

بر اساس جمع آورى مثالهاى مشابه در موضوع واحد و در فصل معين است و بدين گونه از مجموعه فصولى تشكيل يافته كه تمام وجوه رسم را در بر مى گيرد و بهترين مثال براى اين روش كتاب «هجاء مصاحف الامصار»

تأليف احمد بن عمار و كتاب «البديع فى هجاء المصاحف» تأليف ابن معاذ جهنى و كتاب «المقنع» تاليف ابو عمرو دانى و نيز نظم شاطبى و جعبرى و اربلى و خراز در رسم مى باشد. مثلا دانى مى گويد: «1» «اين كتابى است كه به خواست خدا آنچه را كه درباره رسم مصاحف شهرها از اساتيد خود شنيده ام و از پيشوايان فن روايت كرده ام، ذكر خواهم نمود ... و آنها را در بابهايى قرار خواهم داد، و طى فصلهايى خواهيم آورد ...» در اين تأليفات فصلى درباره حذف حروف سه گانه: الف و واو و ياء آمده و فصلى درباره زيادت اين حروف و فصلى درباره تبديل حرفى به حرفى

__________________________________________________

رسم عثمانى مطرح شده بود كه بعضى از مشايخ از آن جواب دادند. از جمله آنهاست: شيخ محمد بن على بن خلف حسينى (متوفى 1357 ه/ 1939 م) او پاسخ خود را در رساله اى قرار داد به نام «ارشاد الحيران الى معرفة ما يحب اتباعه فى رسم القرآن» و شيخ محمد بن حبيب اللّه الشنقيطى (متوفى 1363 ه/ 1944 م) كه پاسخ خود را كتابى قرار داد به نام «ايقاظ الاعلام لوجوب اتباع رسم المصحف الامام» از جمله كتابهايى كه در اين باره در عصر ما نوشته شده كتاب «الجوهر الفريد فى رسم القرآن المجيد» تأليف شيخ سيد بركات بن يوسف عريشه الهورينى از رجال اوايل قرن چهاردهم هجرى مى باشد و كتاب «فتح الرحمن و راحة الكسلان» تأليف محمد ابو زيد از رجال قرن چهاردهم هجرى و كتاب «تشحيذ الاذهان فى رسم آيات القرآن» تأليف شيخ عبد الرحمن محمد مشهور به هواش و كتاب «سمير الطالبين فى

رسم و ضبط الكتاب المبين» تأليف شيخ على محمد الضباع و پيش از اين به دو شرح ما رغنى و ابى زينحار بر مورد الظمآن اشاره كرديم.

(1) المقنع، ص 1 و 2.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 169

ديگر و فصلى درباره رسم همزه و فصلى درباره قطع و وصل و فصلى درباره رسم تاى تانيث كه در بعضى از موارد به صورت كشيده آمده است و همچنين راجع به موضوعات ديگر رسم. البته اين كتابها در تفصيل مطالب و ترتيب ابواب با يكديگر متفاوت است.

توجه كنيم كه آوردن مثالها در يك فصل غالبا مطابق ترتيب آيات و سوره هاى مصحف است.

روش دوم

به اين صورت است كه مؤلف ويژگيهاى رسم را از اوّل مصحف از سوره فاتحة الكتاب شروع مى كند و در سوره آخر پايان مى دهد و به كلماتى كه با روش معينى رسم شده به ترتيب آيات و سوره ها اشاره مى كند. در اين روش، مؤلفان در موارد بسيارى مجموع مثالهاى يك ويژگى را هنگامى كه به اولين مثال مى رسند مى آورند و لذا در اوايل اين گونه كتابها نسبت به اواخر آنها مثالهاى بيشترى وجود دارد و بتدريج كه مؤلف با آيات و سوره ها پيش مى رود، مثالها كمتر مى شود و به اين اكتفا مى شود كه اين ويژگى پيش از اين گذشت. از اين گونه كتابها مى توان كتاب «التنزيل فى هجاء المصاحف» تأليف ابو داود سليمان بن نجاح را نام برد كه آن را از كتاب بزرگ ديگرى كه به نام «التبيين» نوشته، خلاصه كرده است. او در مقدمه كتاب مى گويد: «در اينجا قرآن را به ترتيب مى آورم آيه به آيه و حرف به حرف از

اوّل تا آخر» و از جمله آنهاست كتاب ابو طاهر عقيلى و كتاب ابن وثيق اندلسى و نيز دو كتاب «جامع الكلام» و «الهجاء» از دو نويسنده ناشناخته. در كتابهايى كه با اين روش نوشته شده پيش از آنكه مثالها به ترتيب آيات و سوره ها ذكر شود، مقدماتى را ترتيب مى دهند كه در آن راجع به مطالب كلى درباره رسم سخن مى گويند، همان گونه كه عقيلى و ابن وثيق انجام داده اند.

با توجه به مهمترين تأليفات درباره رسم كه اسامى آنها را ذكر كرديم و به مصادر آنها نيز اشاره نموديم، چنين به نظر مى رسد كه ابو عمرو دانى بارزترين شخصيتى است كه در اين موضوع كتاب نوشته است و كتاب «المقنع» او واسطه اى است كه در آن بيشتر روايات مصادر قبلى آمده است و علما بعدى هم در تأليفات خود درباره رسم از آن استفاده كرده اند و به همين جهت اين كتاب در ميان كتابهايى كه به دست ما رسيده، از جهت

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 170

مثالهايى كه در اين موضوع بيان كرده، مقام اوّل را دارد ولى نبايد در اين بحث خود را از مثالهاى ديگرى كه تأليفات علماى ديگر به دست مى دهند، محروم كنيم مانند: «هجاء مصاحف الامصار» تأليف احمد بن عمار هدوى كه معاصر با دانى بود و با اين كتاب مختصر است و غالب مصادر خود را ذكر نكرده، در عين حال دستمايه خوبى است كه مثالهاى دانى در المقنع را تأييد مى كند.

همچنين فصل مهمى را كه ابو عبيد در فضائل القرآن راجع به اختلاف مصاحف آورده فرو گذار نمى كنيم، زيرا كه آن قديمى ترين مصدر موجود در اين

زمينه است، و همين طور است فصولى كه ابن ابى داود در كتاب خود «المصاحف» آورده و نيز آنچه كه ابوبكر انبارى در كتاب خود «ايضاح الوقف و الابتداء» ذكر كرده است. او موادّ برجسته اى ارائه كرده كه منبع بسيارى از نويسندگان بعدى شده است. به اضافه مثالهايى كه فقط در بعضى از مصادر مانند كتاب ابو طاهر عقيلى و ابن وثيق و ديگران آمده است.

مصادرى كه ذكر كرديم همان منابعى است كه در بحث از بررسى و توصيف مثالهاى رسم عثمانى از آنها استفاده خواهد شد و در زمينه پژوهش در اين مثالها و تلاش در پيدا كردن تفسير درست براى آنها، از مجموع مصادرى كه در اين موضوع به دست ما رسيده چه چاپى و چه خطى استفاده خواهيم كرد بخصوص از شروح دو قصيده: رائيه و المورد كه در پيشاپيش آنها شرح جعبرى بر رائيه و ابن عاشر بر المورد قرار دارند. «1»

__________________________________________________

(1) كتابهايى كه درباره رسم به دست ما رسيده بخصوص كتابهاى قديمى بسيار محدود است و قديمى ترين آنها همان فصلى است كه ابو عبيد (متوفى 224 ه) در كتاب فضائل القرآن آورده و نيز آنچه كه ابن ابى داود (متوفى 316 ه) در كتاب المصاحف دارد و پس از اينها كتابهاى مهدوى و ابن معاذ جهنى و دانى درباره رسم است و بيشتر تأليفاتى كه به دست ما رسيده مربوط به پس از اين دوره است. شك نيست كه بر كتابهاى علوم قرآنى همان رفته است كه بر كتابهاى ديگر فرهنگ اسلامى رفته و بيشتر آنها دستخوش تلف و نابودى قرار گرفته است: همان گونه كه ابن الجزرى روايت

مى كند كه او سعى كرد كه بر كتاب ابو العلاء همدانى (متوفى 569 ه) كه در طبقات القرّاء تاليف كرده، دست پيدا كند ولى نتوانست. اين مطلب را در غاية النهايه (ج 1 ص 204) چنين تصور كرده است: «از مدتها پيش آرزو داشتم كه اين كتاب يا قسمتى از آن را پيدا كنم ولى حتى به برگى از آن هم دست پيدا نكردم و كسى را نديدم كه ذكرى از آن به ميان آورد و ظاهر اين است كه اين كتاب ضمن كتابهايى كه در واقعه چنگيز خان از بين رفته، نابود شده است» و چقدر واقعه هايى كه مانند واقعه چنگيز خان اتفاق افتاده و ميراث اين امت را از ميان برده است ولى نور اين فرهنگ در پشت پرده نمانده و نسلها آن را از يكديگر نقل كرده اند و در اين ميان به قرآن اهتمام بيشترى داده شده چون قرآن اساس اين فرهنگ و رهنمون آن است و همچنان گرانبهاترين چيزى است كه به مردم

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 171

ثانيا: مصحفهاى خطى

در آغاز اين مبحث اشاره كرديم كه مؤلفان كتابهاى مربوط به رسم، مواد خود را از مصحفها برداشته اند و اين شامل موضوعاتى است كه آنها را از اساتيد خود روايت كرده اند و آن اساتيد هم از مصاحف نقل كرده اند و يا موضوعاتى كه خود از مصحفهايى كه در اختيارشان بود برداشته اند. انگيزه ها براى روايت وجوه رسم مصحفى آنچنان زياد است كه به ما اطمينان كامل مى دهد كه آنچه پيشوايان فن نقل كرده اند حقيقتا همان است كه در رسم مصاحف بوده است.

با اين وجود، اعتماد به بعضى از موضوعاتى كه از

مصاحف قديمى كه تاكنون از آسيب دور مانده به دست مى آيد به ما اطمينان بيشترى نسبت به روايتهاى مؤلفان كتب رسم مى دهد، به اضافه مثالهاى جديدى كه از اين مصاحف به دست مى آيد و در استوارى پايه هاى فهم درست و روشن پديده هاى متعدد رسم كمك مى كند.

پيش از آنكه به توصيف مصاحفى كه از آنها اطلاع يافته ايم بپردازيم، روايات علما را درباره سرنوشت مصحفهاى اصلى عثمانى ياد آور مى شويم و اينكه آيا احتمال دارد كه چيزى از آن تاكنون باقى مانده باشد؟ اين يك مسأله مهم تاريخى است كه در اينجا نمى توانيم تمام جوانب آن را بررسى كنيم و در اينجا فقط اشاره مى كنيم كه دانشمندان از همان آغاز روايت كرده اند كه اين مصاحف از ميان رفته است، و شك نيست كسانى كه اين مطلب را گفته اند، به مقدار آگاهى خود سخن گفته اند و اين مانع از آن نيست كه مصاحف عثمانى چند قرن بعد از آن هم موجود باشند. مثلا مالك بن انس (متوفى 179 ه) را مى بينيم در حالى كه از ابن وهب درباره مصحف عثمان مى پرسد و او مى گويد كه از ميان رفته است، «1» در عين حال يك مصحف قديمى نشان مى دهد كه گويا جدّ او همزمان با كتابت مصاحف عثمانى آن را نوشته است، «2» و ابو عبيد روايت مى كند كه مالك بن انس

__________________________________________________

داده شده است ولى متأسفانه بيشتر تأليفات علوم قرآنى مخصوصا قسمت قرائتها و رسم همچنان به صورت خطى است و در انتظار كسى است كه غبار را از آنها بزدايد و بار ديگر نور ببينند و كمكى براى پژوهشگران در اين ميراث باشند.

(1) ابن ابى داود،

ص 35 و زركشى، ج 1، ص 222.

(2) دانى: المقنع، ص 112 و الحكم، ص 17 و قرطبى، ج 1، ص 63.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 172

مصحف عثمان را كه از خزاين بعضى از حاكمان بيرون آمده بود مشاهده كرده و اثر خون عثمان را نيز در آن ديده است، «1» و دانى (متوفى 444 ه) اشاره مى كند كه بعضى از حروف را در مصاحف قديمى بررسى كرده است و مثلا مى گويد: مصحف جامع كهنه اى را ديده است كه در اوّل خلافت هشام بن عبد الملك در سال صد و ده نوشته شده و تاريخ آن در آخر مصحف آمده است. «2». همچنين ابن كثير «3» (متوفى 774 ه) و ابن الجزرى «4» (متوفى 833 ه) روايت كرده اند كه آنها بعضى از مصاحف قديمى را در جامع دمشق و مصر ديده اند كه بر پوست نازك نوشته شده بود.

اين روايتها اشاره مى كنند به اينكه احتمال دارد مصاحف اصلى عثمانى روزگار درازى در مساجد جامع موجود بوده است، بخصوص اگر به ياد بياوريم كه اين مصاحف تا چه حد مورد احترام بوده است. آنها مصاحف مادر بودند كه مردم شهرها مصاحف خود را از روى آنها نوشته اند و اين پس از اجماع امت اسلامى بر بى اعتبارى مصاحف ديگر در خلافت عثمان بوده است.

ملاحظه مى شود كه پيشوايان روايات رسم در موارد بسيارى مى گويند كه كلمه معينى را در مصحف امام يعنى همان مصحف عثمان ديده اند، مانند رواياتى كه از ابو عبيد «5» و عاصم حجدرى «6» و يحيى بن حارث «7» و ابو حاتم «8» نقل شده است. و شايد كلمه مصحف امام شامل تمام

مصحفهايى مى شد كه به دستور عثمان نوشته شد و در شهرى از شهرها قرار گرفت و منظور مصحف مدينه يا مصحف خصوصى عثمان نيست، و اى بسا شامل مصحفهاى بزرگ ديگرى هم باشد كه در مساجد جامع براى قرائت يا نسخه بردارى از

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 15 و علم الدين سخاوى: الوسيله، برگ 13 ب و ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 150 و شاطبى در «العقيله» به دو روايت مالك و ابو عبيد و اختلاف آنها اشاره كرده است (بنگريد به: ابن القاصح، ص 17).

(2) المحكم، ص 87.

(3) فضائل القرآن، ص 49.

(4) النشر، ج 1، ص 455.

(5) بنگريد به: المقنع، ص 15 و 35 و 38 و 53 و موارد ديگر.

(6) بنگريد به: همان مصدر، ص 34 و 40 و 41 و 45 و 48 و موارد ديگر.

(7) همان مصدر، ص 90.

(8) همان مصدر، ص 92.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 173

روى آن قرار داده مى شد و اينها از روى مصاحف اصلى عثمانى استنساخ شده بودند و شايد اين سخن، مطلبى را كه در آخر بعضى از مصاحف نوشته مى شد توجيه كند و آن اينكه مى نوشتند اين مصحف به خط عثمان است و منظور اين بوده كه مصحف مزبور مطابق با هجايى نوشته شده كه مصاحف عثمانى بر آن هجاء بوده اند.

اكنون در كتابخانه هاى عالم مجموعه بزرگى از مصاحف قديمى و يا قطعه هايى از آن موجود است كه بر پوست نازك و با خط كوفى و خالى از هر گونه نقطه گذارى و اعراب و بسيارى از چيزهايى كه به مصاحف افزوده اند مانند اسماء

سوره ها و عدد آيات و غير آنها نوشته شده است به گونه اى كه به صورت مصاحف اولى نزديكتر است. «1»

همان پرسش قديمى، يك بار ديگر در عصر ما مطرح مى شود و آن اينكه آيا ممكن است يكى از اين مصاحف قديمى كه باقى مانده نسخه اى از مصاحف اصلى عثمانى باشد؟

بسيارى از پژوهشگران اين احتمال را بعيد مى شمارند، زيرا امروز نمى توان بر مصحف كاملى دست يافت كه در قرن اوّل يا دوم نوشته شده باشد و تاريخ نسخه بردارى و يا نام ناسخ در آن باشد، «2» همچنين آنها غالبا از تمام علامتهايى كه در وقت متأخر بر آن اضافه شده باشد، خالى نيستند، به اضافه اينكه چنين كارى به دليلهاى تاريخى و مادى روشن و قوى احتياج دارد و بررسى همه جانبه اى را طلب مى كند و تاكنون چنين فرصتى براى پژوهشگران به دست نيامده است. «3»

درباره اين مصاحف نظر هر چه باشد بدون شك آنها قديمى هستند و به قرون اوليه هجرى بر مى گردند، بلكه حتى مربوط به قرن اوّل هستند، بخصوص وقتى مى بينيم كه در آنها اثرى از اصلاحاتى كه در نيمه دوم قرن اوّل هجرى به خط عربى اضافه شد، وجود ندارد، مگر بعضى از علامتهاى نادرى كه احيانا ديده مى شود و به همين سبب آنها به دوره اى كه مصاحف عثمانى موجود بوده مربوط مى شوند و شايد از روى آنها و يا از

__________________________________________________

(1) بنگريد به: گلدزيهر، ص 298 و محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 119 و 120 و ناصر النقشبندى: المصاحف الكريمة فى صدر الاسلام مقاله اى در مجله سوم، مجلد 12، سال 1956، ج 1 و 2، ص 35 و دكتر

سعاد ماهر: مشهد الامام على فى النجف، قاهره، دار المعارف 1388 ه ص 116 به بعد.

(2) بنگريد به: ناصر النقشبندى: المصاحف الكريمة، ص 34.

(3) بنگريد به: دكتر صبحى صالح، ص 87 و دكتر جواد على: السيرة، ص 13 و دكتر محمد عبد العزيز مرزوق، ص 24.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 174

روى مصحفى كه از آنها استنساخ شده، نوشته شده اند و لذا اين مصحفها بهترين نمونه از واقعيت رسمى هستند كه مصاحف عثمانى بر اساس آن نوشته شده است.

كتابخانه هاى ميراث اسلامى در مصر بهترين مجموعه ها را از اين مصاحف قديمى دارند. «1» همچنين گفته مى شود كه يكى از اين مصاحف قديمى تا جنگ جهانى اوّل (1914- 1918 م) در مدينه در حرم نبوى شريف نگهدارى مى شد كه عثمانيها همزمان با عقب نشينى خود از حجاز آن را به آستانه منتقل كردند، و گفته شده كه اين مصحف به آلمان منتقل شد. «2»

و از جمله آنها مصحفى است كه در شهر تاشكند مركز تركمنستان نگهدارى مى شود و در آغاز همين قرن جمعيت آثار قديمى روسيه پنجاه نسخه از آن چاپ كرد «3» با اين وجود، پژوهشها درباره اين مصاحف قديمى و تعداد آنها، اندك است.

اين امكان به من دست داد كه بعضى از مصاحف قديمى را كه در دار الكتب المصريه نگهدارى مى شود، قرائت كنم «4» كه بعضى از آنها نقطه و اعراب داشت، و به زودى در فصل

__________________________________________________

(1). 57. p tt 660 A. 1

(2) بنگريد به: محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 120 و 430. p ha lludimaH. M.

(3). اين مصحف در مسجد جامع خواجه عبيد اللّه احرار

بود. حاكم تركمنستان آن را خريدارى كرد و به پطرزبورك منتقل نمود و در كتابخانه سلطنتى قرار گرفت و در آنجا به نام مصحف سمرقند معروف بود و شايع شد كه اين مصحف همان مصحف امام است كه عثمان بن عفان بر روى آن كشته شده است. مردم در روزهاى معين اين مصحف را زيارت مى كردند تا اينكه جمعيت آثار قديمى روسيه، آن را به دست عكاس روسى «بساريكس» منتشر كرد و از آن تعداد پنجاه نسخه به چاپ رسيد و اين مصحف تا انقلاب بلشويكى در كتابخانه سلطنتى بود و در اوايل سال 1918 م طى مراسم مهمى و تحت حفاظت نظامى به اداره اى كه از شخصيتهاى بارز اسلامى تشكيل شده بود و «نظارت دينى» نام داشت انتقال يافت و اين به سبب جلب رضايت و كمك مسلمانان بود و پنج سال در آنجا مانده و در اواسط سال 1923 م به تركمنستان منتقل شد و مدتى در سمرقند ماند و اكنون اين مصحف در تاشكند نگهدارى مى شود (بنگريد به: دكتر عبد الفتاح شلبى: (الاماله، ص 205).

(4) تلاش براى اطلاع از مصاحف كريمه خطى و بخصوص قديمى آنها در نهايت دشوارى است و نمى توان ميان بلند پروازى هاى مربوط به دستيابى به اين مصاحف و ميان تنگ نظرى كسانى كه اين مصحفها را نگهدارى مى كنند جمع كرد. آنها اجازه نمى دهند دست كسى حتى اگر يك پژوهشگر مسلمان باشد به آنها برسد. و لذا اين بحث از مطالبى محروم شد كه اگر مى توانستم مصحف جليل القدرى را كه منسوب به عثمان است و در جامع حسين در قاهره نگهدارى مى شود، قرائت كنم، به دست مى آمد.

حتى پيام دانشكده دار العلوم هم كارى از پيش نبرد و اين به خاطر مسئوليت حفظ مصحف بود (درباره تاريخ اين مصحف بنگريد به: شيخ محمد بخيت المطيعى، ص 32 و دكتر سعاد ماهر: مخلفات الرسول فى المسجد الحسينى قاهره،

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 175

مربوط به تكميل رسم عثمانى به آنها اشاره خواهيم كرد و بعضى ديگر از نقطه و اعراب به طور كلى و از علامتهايى كه در دوره هاى متأخر بر مصاحف وارد كرده اند به طور خصوص، خالى بود و با خط كوفى قديم و با حروف بسيار درشت بر پوست نازك نوشته شده بود. اين مصاحف كه ما را در بررسى ويژگيهاى نوشتارى رسم عثمانى كمك مى كند، عبارتند از:

اوّل: مصحف كريم كه از جامع عمرو بن عاص فسطاط به قاهره آورده شد و بر پوست نازكى با خط كوفى درشت نوشته شده و در جاهاى زيادى نقصهايى دارد و در سال 1346 ه/ 1830 م با كاغذ تكميل شده به طورى كه در آخر مصحف نوشته اند و ابعاد آن تقريبا 60* 54 سانتيمتر است و برگهاى آن اندكى از پانصد و شصت برگ بيشتر است و غالبا هر صفحه اى دوازده سطر است و از اعراب و نقطه خالى است مگر از يك ويژگى كه در بعضى از كلمات وجود دارد و به آن اشاره خواهيم كرد، و گاهى ميان سوره ها آراستگى و زينتى ديده مى شود كه نام سوره و عدد آيات آن را در بر گرفته است به طورى كه در اوّل سوره نساء و يونس و هود و يوسف مى بينيم، و گاهى هم سطر زينتى چيزى را در بر نگرفته

است به طورى كه در اوّل سوره نحل و عنكبوت و سجده و احزاب آمده و در موارد ديگر، ميان دو سوره چيزى جز يك جاى خالى كه به مساحت دو سطر است ديده نمى شود به طورى كه در اوّل سوره انبياء و مؤمنون و نور آمده و در بعضى از صفحات اشاره هايى به عشرها و خمس ها شده است همچنين در جاهاى متعددى در آخر آيات خطوطى روى هم ديده مى شود. «1»

شايد بعضى از اين اضافات در دوره هاى بعدى بر آن افزوده شده است و اين مصحف در وضع كنونى آن آثار قدمت دارد چون در بسيارى از برگها خط مكتوب از بين رفته است و اطراف بعضى از اوراق خورده شده و در عين حال اين مصحف گنجينه عظيمى است كه

__________________________________________________

وزارة الاوقاف المصرية 1965، ص 131 به بعد) مسئولان مصحفهاى خطى در دار الكتب المصريه با بزرگوارى اين فرصت را به من دادند كه چند روزى بعضى از مصاحف موجود در آنجا را قرائت كنم.

(1) به نظر مى رسد كه دكتر ابراهيم جمعه اين مصحف را نديده است چون در كتاب: دراسة فى تطور الكتابات الكوفية، ص 70 گفته است: «اين مصحف خالى از اعراب و نقطه و اسماء سوره ها و عدد آيات است».

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 176

از حوادثى كه براى مصحفهاى قديمى ديگر پيش آمده و آنها را دستخوش تلف و نابودى كرده در امان مانده است. «1»

دوم: يكى از نسخه هايى كه از روى مصحف تاشكند كه پيشتر به آن اشاره كرديم، عكس بردارى شده است و هم اينك در دار الكتب المصريه نگهدارى مى شود «2» و به اين

نسخه با فرض اينكه با اصل محفوظ در تاشكند مطابق است، استناد خواهيم كرد. اين مصحف با خط كوفى درشت نوشته شده و به نظر مى رسد كه در مقايسه با مصحف جامع عمرو بن عاص، تنظيم و دقت آن كمتر است. و شايد اين خود دليلى باشد بر اينكه اين مصحف به دوره اى قديمى تر از دوره مصحف جامع عمر و عاص مربوط است. مصحف تاشكند سقط زيادى دارد و در موارد بسيارى ناقص است كه ميان يك برگ تا چند برگ دور مى زند و از صفحات باقيمانده هم گاهى اطراف آن تلف شده است. ابعاد اين مصحف 70 X 50 سانتيمتر است و برگهاى موجود آن 253 برگ است كه هر دو طرف آن نوشته شده، و هر صفحه اى غالبا دوازده خط است و به طور كلى از هر چيزى خالى است مگر از آراستگيهايى كه در بعضى مواقع ديده مى شود. ميان دو سوره جاى خالى به مقدار يك خط وجود دارد و در بعضى از سوره ها يك سطر زينتى ديده مى شود بدون اينكه نام سوره و يا تعداد آيات آن ذكر شود و در بعضى از صفحات با يك مربع كه با رنگهايى رنگ شده اشاراتى به جزءها دارد و در رؤوس بعضى از آيات تعدادى خط است كه به پايان آيه اشاره مى كند و به طور كلى به نظر مى رسد كه مصحف جامع عمرو عاص از لحاظ آراستگيها و انتظام خط، از اين مصحف نظم و نسق بيشترى دارد.

با اينكه به طور كامل قبول دارم كه قرائت تعداد بيشترى از مصاحف خطى قديمى، فوايد بيشترى را به اين بحث ارزانى مى دارد، ولى آنچه

بر شمرديم همه مصحفهاى خطى قديمى بود كه قرائت آنها براى من امكان داشت «3» و در عين حال همين قرائت محدود، در

__________________________________________________

(1) اين مصحف در دار الكتب المصرية با شماره 1391 مصاحف محفوظ است.

(2) با شماره (204 مصاحف).

(3) در كنار اينها به هشت لوح دست پيدا كردم كه هر لوحى دو صفحه داشت و از يك مصحف قديمى بود كه در حرم امام على عليه السّلام در نجف نگهدارى مى شود، ولى به نظر مى رسد كه آن به دوره اى متأخر از دوره مصحف تاشكند و مصحف جامع عمر

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 177

جهت يافتن پاسخ بسيارى از پرسشهايى كه پيرامون پديده هاى رسم وجود داشت، به من يارى كرد. پاسخهائى كه از ويژگى هاى موجود در اين مصاحف به دست آمد و رواياتى را كه درباره ظواهر رسم مصحف وارد شده، تأييد مى كند. «1»

__________________________________________________

و عاص مربوط است. مصحف نجف بر پوست نازك و به خط كوفى و با مركب سياه نوشته شده و در آن نقطه گذارى اعراب كه به ابو الاسود دئلى نسبت داده مى شود وجود دارد و اوراق آن 309 ورق و ابعاد آن 19 X 5/ 12 سانتى متر است و در برگ آخر آن با خطى غير از خط اصلى مصحف نوشته شده كه اين مصحف به خط امام على عليه السّلام است در سال 40 ه نوشته شده. اثبات صحت مطلب اخير احتياج به دليلهاى صحيح و درستى دارد و بعيد نيست كه اين جمله ساختگى باشد (بنگريد به: ابراهيم جمعه: دراسة فى تطور الكتابات الكوفية، ص 71 و در عين حال اين مصحف با وضعى كه

دارد، به دوره متقدمى متعلق است.

(1) در ايران مثالهايى كه مصاحف در رسم آن اتفاق دارند، ما به رسم مصحفى كه در سال 1342 ه در مصر چاپ شده است تكيه خواهيم كرد، زيرا هيأتى كه بر رسم و طبع آن اشراف داشتند، تصريح كرده اند كه اين مصحف بر حسب روايت خراز در قصيده (مورد الظمآن) و بر حسب تقرير شارح آن ابن عاشر انصارى، از روى مصحف عثمانى است. همان گونه كه در پايان مصحف و در شناسنامه آن آمده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 178

مبحث دوم موضع دانشمندان پيشين درباره ويژگيهاى رسم عثمانى

اشاره

تلاشهاى گسترده اى كه به عمل آمده و در بحث گذشته مهمترين آنها را ارائه كرديم، موجب شگفتى فراوان است، زيرا اين تلاشها هم بسيار بوده و هم در طول قرنها انجام گرفته است. همچنين اين تلاشها احترام و تحسين ما را نسبت به دانشمندانى كه تفصيل اين موضوع را با دقت و امانت در اختيار ما گذاشته اند، بر مى انگيزد. آنها سعى كرده اند تا تفسير درست ويژگيهاى رسم عثمانى را (البته با تفاوتهايى كه ميان آنها وجود دارد) به دست بدهند. دانشمندان رسم و قرائات در درجه نخست و دانشمندان علوم عربى در درجه بعدى موضعگيريها و سخنانى در اين زمينه دارند كه بعضى از آن سخنان به التزام به رسم عثمانى در كتابت مصاحف مربوط مى شود و بعضى ديگر در مورد بررسى ويژگيهاى رسم عثمانى و ارائه تفسير و توجيه آنهاست و ضرورى است كه پيش از بررسى ويژگيهاى رسم عثمانى كه در پرتو بحثهاى جديد انجام خواهد گرفت، مختصرى درباره موضع دانشمندان پيشين راجع به اين دو مسأله صحبت كنيم تا مطالبى كه در

تفسير و توجيه ويژگيهاى رسم عثمانى بعدها خواهيم گفت. مبتنى بر آراء پيشوايان فن گردد و با ترجيح و تصحيح بعضى از آنها و

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 179

يا ارائه نظريه جديدى همراه باشد كه در كنار نظريه هاى آنان قرار بگيرد.

اول: موضع آنها در التزام به رسم عثمانى در كتابت مصحف

اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم مصاحف را مطابق با قواعد هجاء و اصول رسمى كه در زمان آنها متعارف بود نوشته اند و در آن زمان هماهنگ كردن قاعده و اطراد آن حتمى و لازم نبود و واقعيت كتابت عربى همين بود و مردم در سالهاى اوليه اسلام در نگارشهاى خود همين قواعد را به كار مى بردند و سرمشق آنها رسم مصحف عثمانى بود و اكثر صحابه و كسانى از تابعين كه با آنها موافق بودند و تابعين تابعين، در تمام نگارشهاى خود، مطابق رسم عثمانى عمل مى كردند هر چند كه آن نوشته، قرآن يا حديث نباشد و اين امر در يك مدت طولانى ادامه داشت «1» تا اينكه دانشمندان دو شهر (كوفه و بصره) ظاهر شدند و براى اين فن ضابطه ها و رابطه هايى تأسيس كردند كه مبتنى بر قياسهاى نحوى و اصول صرفى آنان بود و اين به خاطر نياز مردم به يك نظام در كتابت بود كه قواعد آن هماهنگ و يادگيرى آن آسان باشد «2» و از همين جا و با انتشار استعمال قواعدى كه آنها براى كتابت وضع كردند عنوانهايى مانند قواعد هجاء يا املاء يا علم خط قياسى و يا علم خط اصطلاحى به وجود آمد و مردم در نوشته هاى خود از استعمال هجاى قديمى كلمات دورى كردند ولى نويسندگان مصاحف صورتهاى جديد كلمات

را در كتابت مصحف به كار نبردند و بر صورتهايى كه در مصاحف عثمانى اصلى بود محافظت كردند و لذا دانشمندان ميان دو روش و بلكه سه روش در كتابت تمايز قائل شدند. ابن درستويه در مقدمه كتاب «الكتاب» «3» مى گويد: «كتاب خدا را ديديم كه هجاى آن قابل مقايسه نيست و نمى توان با خط آن مخالفت كرد و بايد آنچه كه در مصحف آمده پذيرفت و نيز علم عروض را ديديم كه عبارت است از شمارش الفاظى كه ساكن و يا متحرك هستند و غلطى در آن راه ندارد و

__________________________________________________

(1) ابن قتيبه در (ادب الكاتب، ص 253) هنگامى كه در مورد رسم الف به صورت واو در كلمه هاى (الصلوة و الزكوة و الحيوة) بحث مى كند مى گويد: «اگر نبود كه مردم به اين سه حرف عادت كرده اند و نمى توان با آنها مخالفت نمود، بهترين چيز نزد من اين بود كه همه اينها با الف نوشته شود.»

(2) بنگريد به: نصر الهورينى، ص 26 و نيز: ابن فارس، ص 11.

(3) ص 5.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 180

ميان مردم اختلافى در آن نيست و لذا در اين كتاب خود متعرض اين دو روش نشديم» و بر طبق همين مبنا ابو حيان گفته است: «1» «در نگارش سه اصطلاح وجود دارد: اصطلاح عروض، اصطلاح كتابت مصحف و اصطلاح كتابت به سبكى غير از اين دو سبك.»

به نظر مى رسد كه در همان اوايل كار تلاشهايى صورت گرفته تا صورتهاى بعضى از كلماتى كه ميان نويسندگان معمول بوده، وارد در مصحف گردد. و لذا دانى نقل مى كند كه به مالك امام مدينه (متوفى 179 ه) گفته

شد كه: «نظر تو درباره كسى كه مى خواهد امروز مصحفى را بنويسد چيست؟ آيا او مطابق با هجايى كه مرد امروز ساخته اند بنويسد؟ او گفت: اين را جايز نمى دانم بلكه بايد مطابق با نويسندگان عهد نخست بنويسد» «2» و نيز روايت شده كه از او درباره حروفى مانند واو و الف پرسيده شد كه آيا مى توان آنها را در مصحف تغيير داد؟ گفت: نه. «3» دانى در دنباله اين مطلب مى افزايد كه منظور او واو و الف زايده است كه در رسم وجود دارند ولى در تلفظ خوانده نمى شوند.

دانشمندان در آنچه كه مالك گفته است اتفاق نظر دارند. «4» دانى پس از نقل عقيده مالك مى گويد: «در ميان دانشمندان امت كسى مخالف او نيست. «5» حتى امام احمد بن حنبل (146- 241 ه) گفته است: مخالفت با مصحف امام حتى در يك واو و يا و الف و مانند آنها حرام است و ابو بكر احمد بن حسين بيهقى (متوفى 458 ه) در شعب الايمان گفته است: كسى كه مصحفى را مى نويسد سزاوار است كه بر هجايى كه مصحف را با آن نوشته اند محافظت كند و با پيشينيان مخالفت ننمايد و چيزى را از آن تغيير ندهد چون آنها در مقايسه با ما، علم افزونتر و قلب و زبان صادق تر و امانتدارى بيشترى داشتند. بنابراين نبايد بر خود اين گمان را ببريم كه اشتباهات آنها را تصحيح مى كنيم. «6» و لبيب گفته است: «7»

__________________________________________________

(1) سيوطى: همع الهوامع، ج 2، ص 243 و بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 376.

(2) دانى: المقنع، ص 10- 9.

(3) همان مصدر، ص 28. و بنگريد به: قسطلانى،

ج 1، ص 279.

(4) جعبرى در شرح عقليه گفته است: اين مذهب ائمه چهار گانه است (بنگريد به: احمد بن مبارك: الابريز، ط 1، مطبعه ازهريه مصر 1306 ه ص 146.

(5) دانى: المقنع، ص 10 و بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 146.

(6) سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 146 و بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 279 و مهدوى، ص 75.

(7) بنگريد به: الدرة العقليه، برگ 30 ب.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 181

كارى را كه يكى از اصحاب انجام داده بر ماست كه آن را اخذ كنيم و به فعل او اقتدا نماييم و از امر او پيروى كنيم در حالى كه وقتى كاتبان مصاحف آنها را مى نوشتند دوازده هزار نفر از اصحاب بر آنها نظارت داشتند. زمخشرى (متوفى 538 ه) در مورد رسم لام جرّ به صورت جداگانه در آيه: وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ (فرقان/ 7) مى گويد: «1» لام در مصحف جدا از (هذا) نوشته شده و اين خارج از قاعده عربى است ولى خط مصحف سنت است و تغيير داده نمى شود. «2»

سلطان العلماء عزّ بن عبد السلام (متوفى 660 ه) در ميان علماى گذشته، «3» در اين عقيده متفرّد است كه كتابت مصحف مطابق با هجاى متعارف در ميان مردم جايز است بلكه او اين كار را واجب مى داند تا از سوى جاهلان تغييرى در قرآن داده نشود. زركشى اين عقيده او را در كتاب «البرهان» آورده و مى گويد: «شيخ عز الدين بن عبد السلام گفته است: كتابت مصحف در حال كنونى مطابق با رسم اوليه كه پيشوايان فن گفته اند، جايز نيست و

اين بدان جهت است كه قرآن دچار تغيير از سوى جاهلان نباشد» زركشى سخن خود را چنين دنبال مى كند: «ولى نمى توان به اين سخن عمل كرد، زيرا به متروك شدن علم منجر مى شود. و چيزى كه پيشينيان پايه هاى آن را محكم كرده اند نبايد به خاطر مراعات چهل جاهلان ترك شود و زمين از كسى كه قائم به حجت الهى باشد خالى نيست.

عقيده عز الدين بد فهميده شده است و بعضى از پژوهشگران ميان سخن او و دنباله اى كه زركشى براى آن دارد خلط كرده اند «4» و توجه نكرده اند كه ميان اين دو سخن تناقض

__________________________________________________

(1) كشاف، ج 3، ص 209 و بنگريد به: سيوطى: همع الهوامع، ج 2، ص 243 و رسالة فى الخط از او، ص 56 و اتمام الدرايه از او ص، 132.

(2) صاحب كتاب: الهجاء (لوح 2 به بعد) اقوالى از كسايى و زمخشرى و ابن درستويه و ابوبكر بن مهران در وجوب التزام به رسم عثمانى در كتابت مصحف نقل كرده است. و نيز بنگريد به: زرقانى، ج 1، ص 370.

(3) قاضى ابو بكر باقلانى از پيش كتابت مصحف را با املايى كه در غير مصاحف استعمال مى شود جايز دانسته است، زيرا به نظر او روايتى وارد نشده كه امت بايد از رسم معينى تبعيت كنند. او مى گويد: «خلاصه اينكه كسى كه ادعا مى كند كه رسم معينى براى مردم واجب است، او بايد بر اين ادعاى خود حجتى بياورد و او چنين حجتى را ندارد» بنگريد به: احمد بن مبارك، ص 55 و زرقانى، ج 1، ص 374- 373.

(4) از جمله آنهاست شيخ زرقانى (بنگريد به: ج

1، ص 378) او هم سخن عز الدين و هم سخن زركشى را به يك منوال آورده كه معلوم نمى شود آيا آنها دو قول هستند يا نه؟ و از جمله آنهاست صبحى صالح (ص 280) او عقيده عز الدين را بدين گونه

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 182

آشكارى وجود دارد. دمياطى در كتاب «الاتحاف» (ص 9) آنچه را كه ما از زركشى نقل كرديم آورده و پس از نقل عقيده عز الدين گفته است: «اين سخن همان گونه كه بعضيها گفته اند به طور عموم قابل قبول نيست.» دمياطى در اين اظهار نظر در واقع تصريح مى كند كه آنچه در «البرهان» آمده دو قول است و او هر چند كه به نام زركشى تصريح نمى كند ولى از عبارت او (بعضيها گفته اند) يقين حاصل مى شود كه عقيده عز الدين همان است كه ما گفتيم و مطلبى كه پس از آن آمده سخن زركشى است و تنها به اين صورت است كه معناى اين متن جور در مى آيد. و براى عز الدين داشتن چنين عقيده اى بعيد نيست، زيرا كه نظريه «مصالح» نيز از اوست. طبق اين نظريه «شريعت همگى بر اساس مصلحتهاست، يا مفاسدى را دفع مى كند و يا مصالحى را جلب مى كند». «1» اجتهاد عزالدين او را به اين پندار واداشته كه در عقيده او آسان گيرى و مصلحتى براى مردم است ولى به نظر مى رسد كه او از اين نكته غفلت كرده است كه رسم عثمانى چه نقش مهمى در تصحيح قرائات دارد علاوه بر اينكه اين رسم اثرى باز مانده از اصحاب بزرگوارى است كه آنها نخستين كسانى بودند كه قرآن را دريافت

نمودند و آن را از پيامبر شنيدند و آنها نخستين كسانى بودند كه قرآن را در مصاحف نوشتند و اين كار به صورت اتفاقى و تصادفى نبود بلكه به خاطر حقيقتى بود كه پيش آنها بود. «2» و به زودى صدق اين مقوله در صفحات آينده روشن خواهد شد ان

__________________________________________________

نقل كرده: «اكنون كتابت مصحف با رسم اوليه كه پيشوايان فن گفته اند، جايز نيست تا به متروك شدن علم منجر نشود و چيزى كه پيشينيان پايه هاى آن را محكم كرده اند، نبايد به خاطر جهل جاهلان ترك شود و زمين از كسى كه قائم به حجت الهى باشد خالى نيست» سپس به موضعى كه ما عقيده عز الدين را از «البرهان» نقل كرديم اشاره مى كند. روشن است كه دكتر صبحى صالح ميان سخن عزالدين و تعليقه زركشى بر آن را خلط كرده است و به نظر مى رسد چيزى كه او را وادار به اين كرده انتقال نظر اوست از كلمه (لئلّا) كه در هر دو قول آمده است. و او قسمتى از قول عزالدين را فراموش كرده و قسمتى از سخن زركشى را كه در تعقيب سخن عزالدين آمده است به سخن او ملحق نموده است و اين امر باعث بروز تناقض شده و او بناچار براى آن تحليلى درست كرده كه اگر اين خلط مبحث نبود جايى براى آن نبود. ضمنا دكتر عبد الحى فرماوى (ص 280) از او دفاع كرده و اصرار نموده كه سخن زركشى جزئى از عقيده عزالدين است ديگر ملاحظه اضطراب و خلط موجود را نكرده است. شايد در آينده عقيده عز الدين در يكى از كتابهاى او- ان شاء اللّه-

روشن شود و هر گونه مجالى را براى گفتگو و تكليف در تأويل از بين ببرد.

(1) عزالدين: قواعد الاحكام فى مصالح الانام، قاهره، مكتبة الكليات الازهريه 1968، ج 1، ص 11.

(2) بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 285.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 183

شاء اللّه.

از آنجا كه بعضى از علما از درك سبب اينكه چرا بعضى از كلمات در رسم عثمانى به صورتى وارد شده كه با تلفظ آن از لحاظ كمى و يا زيادت يك حرف مخالفت دارد، عاجز شده اند، از اين رو معتقد شده اند كه رسم مصحف و چگونگى صورتهاى كلمات همه توقيفى است و از جانب شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم است. «1» اين مذهب را با تمام خصوصياتى كه دارد، شيخ عبد العزيز دباغ (1090- 1132 ه) تقويت كرده و شاگرد او احمد بن مبارك (1155- 1090) در كتاب «الابريز» سخن او را چنين نقل كرده است: «2» «صحابه و غير صحابه در رسم قرآن به اندازه يك جو دخالت نداشتند. اين كار با دستور پيامبر انجام گرفته است و همو بود كه دستور مى داد تا به شكل شناخته شده خود نوشته شود با زيادت الف و يا نقصان آن. و اين به علت اسرارى بود كه عقول به آن راه ندارد ... و آن سرّى است كه خداوند آن را به كتاب عزيز خود اختصاص داده و كتب آسمانى ديگر آن را ندارند ... و همچنانكه نظم قرآن معجزه است رسم آن نيز معجزه است. عقول مردم چگونه مى تواند بفهمد كه سرّ افزايش الف در (مائة) و نبودن آن در (فئة) چيست و

يا سرّ افزايش ياء در كلمه (باييد) در قول خداوند چيست كه مى فرمايد «و السماء بنينها باييد» يا چگونه راه مى برد به سرّ افزايش الف در (سعوا) در قول خداوند در سوره حج (22/ 51) وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ و نبودن الف در سوره سبأ ... همه اينها يك سلسله اسرار الهى و اغراض نبوى است و اينكه بر مردم مخفى مانده براى اين است كه آنها اسرار باطنى است و جز با فتح ربانى كشف نمى شود ...»

بعضى از پژوهشگران در نقطه مقابل قرار گرفته اند، آنها معتقدند كه رسم مصحف توقيفى نيست و آن را اصحاب پيامبر وضع كرده اند و از اصطلاحات آنهاست و هرگز از پيامبر نقل نشده كه به صفت و كيفيت خاصّى كلمه را املاء كند اگر چنين چيزى بود، با تواتر از آن حضرت نقل مى شد و بر كسى پوشيده نمى ماند و هيچ حديث صحيحى در اين باره

__________________________________________________

(1) احمد بن مبارك الابريز، ص 55- 56 و بنگريد به زرقانى، ص 375 به بعد.

(2) بنگريد به: شيخ محمد بخيت المطيعى، ص 36 و زرقانى، ج 1، ص 370 به بعد و محمد طاهر الكردى، تاريخ القرآن، ص 101 و عبد الوهاب حموده، ص 100.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 184

از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم نقل نشده است. «1» همچنين واقعيت رسم موجود با شكلهاى متعددى كه در رسم كلمات دارد، توقيفى بودن رسم را نفى مى كند. «2»

به زودى بررسى ويژگيها و پديده هاى رسم عثمانى و تطبيق آن با واقعيت كتابت عربى در آن زمان، قسمتى از حقيقت مطلب را

روشن خواهد كرد به گونه اى كه خواهيم توانست با اطمينان به اين مسأله در پاسخ بكوشيم. در اينجا به اين مطلب اشاره مى كنيم كه لازم است فرق ميان اين دو قول به روشنى مشخص شود: يكى قول اكثريت علما امت در مورد وجوب التزام به رسم عثمانى در كتابت مصاحف، و ديگرى قول به اينكه رسم مصحف توقيفى و از جانب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم است. و چنين به نظر مى رسد كه قول به توقيفى بودن رسم در زمان متأخرى به وجود آمده است و چيزى كه علماى پيشين درباره وجوب التزام به رسم مصحف گفته اند، منظورشان توقيفى بودن نبوده همان گونه كه متاخرين فهميده اند.

دوم: موضع دانشمندان پيشين در تفسير ويژگهاى رسم عثمانى

اشاره

پيش از اين اشاره كرديم كه قواعد كتابت عربى از وقتى كه در تدوين علوم مورد استعمال مردم شد و در خدمت داد و ستدهاى دولتى و فردى قرار گرفت، هماهنگى و اتحاد پيدا كرد و دانشمندان علوم عربى سهم بزرگى در آن داشتند. البته آنها در بعضى از صورتهاى هجايى كه در مصاحف وارد شده است درنگ نمودند و لذا يك بار از رسم الخط قياسى سخن گفتند كه قواعد آن را تنظيم كرده بودند، و يك بار از رسم الخط مصحف سخن گفتند كه هجاى آن مطابق قواعد آنها نبود و كلمات ديگر را نمى توان با آن قياس كرد، به همان نحوى كه ابن درستويه گفته است و ما سخن او را پيشتر نقل كرديم. البته قسمت مهم خط مصاحف در نظر آنها با اين قواعد مطابقت داشت ولى گاهى كلماتى بود

__________________________________________________

(1) درباره احاديثى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و

سلم درباره كتابت نقل شده است، بنگريد به: محمد طاهر الكردى: تاريخ الخط العربى، ص 9 و نيز بنگريد به: زبيدى: حكمة الاشراق، ص 67.

(2) در ردّ نظريه توقيف، بنگريد به: محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 101 و عبد الوهاب حموده، ص 100 و دكتر صبحى صالح، ص 275 به بعد و درباره مذهب باقلانى در اين مورد بنگريد به: احمد بن مبارك: الابريز، ص 54 و 55 و زرقانى، ج 1، ص 374- 373.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 185

كه با اين قواعد جور در نمى آيد. «1» آنها فراموش كردند كه قواعدى كه علما وضع كرده اند در زمانى متأخر از رسم الخط مصحف بوده و نمى توان آن را معيارى براى ويژگيهاى رسم مصحف قرار داد و علما ظواهر رسم مصحف را اساسى براى ساخت قواعد خود قرار داده اند و اين پس از هماهنگ ساختن قواعد متعددى صورت گرفت كه ظواهر نوشتاريهاى مشخصى از آن پيروى مى كرد.

به هر حال اين ويژگيهاى نوشتارى كه از قواعد جديد هجايى پيروى نمى كند همواره محل بحث و سؤال انگيز بوده است و نظر دانشمندان در توجيه آن متفاوت و حتى گاهى متناقض است تا جايى كه بعضى از آنها اين ويژگيها را به خطاى كاتب نسبت داده اند و بعضى به توقيفى بودن آنها معتقد شده اند و اينكه آنها داراى اسرار باطنى هستند كه جز با فتح ربانى بر كسى كشف نمى شود. چيزى كه آنها را به اين سخنها وادار كرده ناآگاهى آنها از بعد تاريخى كتابت است. آنها همگى اعتقاد داشته اند كه اصل در كتابت موافقت خط با تلفظ است. «2» و گفته اند كه: اصحاب پيامبر

صلّى اللّه عليه و آله و سلم وقتى مصحف را مى نوشتند از اين قواعد خارج شدند. «3» در حالى كه آنها هجايى را كه مطابق با قواعد زمان آنها بود به كار بردند قواعدى كه مربوط به دوره هاى قبل از نسخه بردارى از مصحف مى باشد.

در اينجا ممكن است بعضى از جهت گيريهاى علماى پيشين را در مورد ويژگيهاى رسم عثمانى كه خارج از قواعد دانشمندان علوم عربى است و تحليل و توجيه اين ويژگيها، به دست آورد كه مهمترين آنها عبارتند از:

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن جزرى: النشر، ج 2، ص 128 و قسطلانى، ج 1، ص 285.

(2) بنگريد به: فصل مقدماتى.

(3) مايه تأسف است كه اين سخن را در عصر حاضر از تريبون «مجمع اللغة العربية فى القاهرة» بشنويم. شيخ ابراهيم حموش (مجله مجمع، سال 1955، ج 1، ص 57) در يك سخنرانى كه درباره رسم الخط مصحف در كنفرانس همان مجمع ايراد كرده، گفته است: «اصل در خط اين است كه تصويرى از حروف هجاى ملفوظ باشد به گونه اى كه تلفظ با كتابت مطابقت كند ولى علماى رسم مصحف اين اصل را كوبيده اند! و استثناهاى آنها در حروف بخصوص حرف همزه زياد است و اما رسم مصحف دقت در آن روشن مى كند كه اين رسم در بسيارى از موارد مخالف اصل و حتى مخالف قواعد دانشمندان رسم مى باشد ...»

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 186

1. تحليل بعضى از ويژگيهاى رسم عثمانى با علتهاى لغوى يا نحوى

در بررسى مطالب مربوط به رسم عثمانى اين جهت گيرى به واقعيت نزديكتر از بقيه است، با اينكه اساسى كه اين نظريه بر آن استوار باشد روشن نيست و جنبه تاريخى و عوامل ديگرى كه

در پديد آمدن صورت هجايى كلمات مؤثر بوده اند، مورد توجه قرار نگرفته است. بعضى از تأليفات مربوط به رسم را (بخصوص تأليفات پيشينيان) مى توان در همين راستا دانست مانند: (هجاء مصاحف الامصار) از مهدوى و (المنقع) از دانى و بعضى از شروح (عقيله) و (مورد الظمآن) و بعضى از كتب لغت كه شامل مطالبى هستند از قبيل:

تحليل رسم الف به صورت ياء با اماله و رسم همزه به صورت يكى از حروف عله سه گانه براى تسهيل يا زيادت اين حروف در مواردى براى فرق گذارى و يا حذف آنها جهت تخفيف و يا تحليل وصل بعضى از كلمات با ادغام يا كتابت تاى تانيث به صورت كشيده در بعضى از كلمات براى مطابقت با تلفظ.

البته در اينجا براى ما مهم نيست كه اين تحليلها تا چه اندازه درست و مطابق با واقع هستند و ما به زودى آنها را مطرح ساخته و مورد مناقشه قرار خواهيم داد. آنچه فعلا اهميت دارد سالم بودن اين نوع جهت گيرى در بررسى ويژگيهاى نوشتارى بر پايه هاى لغت و ربط آن با پديده هاى صوتى لغوى است. «1» و دانى درباره اين نوع جهت گيرى چنين تعبير كرده است: «2»: چيزى از رسم و يا نقطه گذارى در اصطلاح دانشمندان پيشين وجود ندارد مگر اينكه در جهت درست بودن آن تلاش كرده اند و براى آن راهى از قياس و لغت در نظر گرفته اند و اين به خاطر موقعيت و توانايى آنها در علم و فصاحت است، حال كسى اين حقيقت را بداند و يا نداند تفاوتى نمى كند چون فضل در دست خداوند است و آن را به هر كس

كه بخواهد مى دهد، و اللّه ذو الفضل العظيم.» دانى مواردى را كه بر خلاف مشهور از قواعد هجاء نوشته شده است، طبق همين عقيده خود چنين توجيه مى كند: «3» «علت اينكه اين حروف در رسم مصحف بر خلاف رسم معمول نوشته مى شود، انتقال از يك وجه

__________________________________________________

(1) هر يك از مكى بن ابى طالب و دانى كتابى درباره علتهاى رسم نوشته اند كه به دست ما نرسيده است و شايد بهترين نمونه اين جهت گيرى بوده اند.

(2) المحكم، ص 196.

(3) بنگريد به: المحكم، ص 186، علم الدين سخاوى در الوسيله برگ 61 أ، همين كلام دانى را نقل كرده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 187

معروف شناخته شده اى به يك وجه ديگر است كه آن نيز در جواز و استعمال همانند وجه قبلى است و البته وجه بعدى از لحاظ معنا آشكارتر و از لحاظ استعمال بيشتر است».

اين جهت گيرى در عصرهاى بعدى به صورتهاى مختلفى از طرف بعضى از دانشمندان عنوان شده، و آنها گفته هاى پيشينيان را درباره وجوه مختلف رسم تكرار كرده اند و گاهى احتمالات تازه ديگرى بر آن افزوده اند ولى اين نظريه هاى جزئى هرگز صورت كاملى به خود نگرفته تا به عنوان يك نظريه كلى براى فهم اين مشكل در تمام ابعاد آن مطرح شود.

در عين حال از ميان آنها مطالبى را كه مى تواند در ساختن يك نظريه درست در تفسير ويژگيهاى رسم يا بعضى از صورتهاى هجايى كمك كند، مورد توجه قرار خواهيم داد.

2. حمل اين ويژگيها بر اشتباه كاتب
اشاره

در حالى كه اين عقيده كه اصل در كتابت مطابقت خط با تلفظ است بعضى از دانشمندان را وادار كرده كه درباره حروفى كه در

رسم عثمانى بر خلاف رسم شايع آمده، بحث كنند (همان گونه كه در جهت گيرى قبلى بود)، گروه ديگرى از دانشمندان كوته نظرى كرده اند و چاره اى براى تفسير و توجيه اين مشكل نيافته اند و ديده اند كه آسانترين راه براى حل مشكل اين است كه بگويند كاتبها اشتباه كرده اند و چنين پنداشته اند كه با اين سخن راحت شده اند، ولى ساده لوحانه بودن اين نظريه واضح است و در آينده آن را روشن تر خواهيم نمود.

با اينكه فراء (متوفى 207 ه) چندين بار در كتاب (معانى القرآن) قرائت مخالف با رسم مصحف را رد كرده و نخواسته با آن مخالفت كند و گفته است كه «پيروى از مصحف اگر وجهى از كلام عرب و قرائت قاريان داشته باشد پيش من محبوبتر از خلاف آن است» «1» در عين حال هنگامى كه از زيادت الف پس از لام الف، در مثل (لا اذبحنه) و مانند آن صحبت مى كند كه در بعضى از موارد، اين زيادت هست و در بعضى از موارد نيست، مطالبى مى گويد كه بازگشت آن به همين جهت گيرى است. او مى گويد: «آنها نتوانسته اند در

__________________________________________________

(1) معانى القرآن، ج 2، ص 293 و نيز بنگريد به: ج 2، ص 35 و ص 183 و ص 350 و درباره سخن فراء كه در متن اشاره شد بنگريد به: ابن فارس، ص 11.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 188

كتابت به يك منوال پيش برود. آيا نمى بينى كه آنها مى نويسند: فَما تُغْنِ النُّذُرُ (سوره قمر 54/ 5) بدون ياء وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ (سوره يونس 10/ 101) با ياء و اين ناشى از بدى هجاى پيشينيان است.»

اگر

در سخنان فراء اين موضوع به طور قطع به خطا و اشتباه كاتب نسبت داده نشده، اين قتيبه (متوفى 276 ه) در توجيه خطا و اشتباهى كه در رسم بعضى از كلمات در مصحف روايت شده، اشتباه كاتب را يكى از دو احتمال مى داند، ولى بعد از آن تصريح مى كند هر چه كه در رسم مصحف آمده و با قواعد هجاء كه ميان كاتبان مشهور است مخالف بوده، از باب خطا و اشتباه است. او پس از نقل حديثى از عايشه درباره اشتباه كاتب و حديثى از عثمان كه گفته است: «در آن خطايى مى بينم» و پس از نقل سخنان نحويها در اين باره، چنين گفته است: «1» «اين حروف يا مطابق با مذهبى از مذاهب اهل اعراب است و يا غلطى از كاتب است همان گونه كه عايشه گفته است. پس اگر مطابق مذاهب نحويها باشد پس بحمد اللّه غلطى در ميان نيست و اگر مربوط به خطا در نوشتن باشد اين جنايت كاتب را نبايد به حساب خدا و رسول گذاشت. اگر بنا باشد كه اين عيب مربوط به قرآن باشد پس بايد تمام خطاهايى كه در كتابت مصحف از طريق تهجى واقع شده است، به قرآن برگردد. در مصحف امام نوشته شده: «ان هذن لسحرن» (طه 20/ 63) با حذف الف تثنيه، و همچنين الف تثنيه در اين مصحف در همه جا حذف شده است مانند: «قال رجلن» (مائده 5/ 23) و «آخرن يقومن مقمهما» (مائده 5/ 107) و در مصحف، الصلوة و الزكوة و الحيوة با واو نوشته شده است و ما به جهت تيمن فقط در اين كلمات از آنها

پيروى كرده ايم ولى كلماتى مانند: القطاة و النقاة و الفلاة را جز با الف نمى نويسيم در حالى كه ميان اين كلمات با آن كلمات تفاوتى وجود ندارد، و نيز آنها (الربوا) را با واو نوشته اند و نيز نوشته اند: (فمال الذين كفروا) (معارج 70/ 36) كلمه (فمال) را با لام مفرد نوشته اند و اين گونه موارد در مصحف بيشتر از آن است كه شمرده شود ...» «2»

__________________________________________________

(1) تاويل مشكل القرآن، ص 41- 40.

(2) ابن فارس (ص 11) اين گفته ابن قتيبه را رد كرده و معتقد است كه قدماى صحابه و غير آنها قواعد عربى را مى دانستند و

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 189

اين موضعگيرى ابن قتيبه نسبتى را كه او به صحابه داده روشن مى كند و آن جهل به كتابت و غلط در هجاء است. او هنگامى كه درباره آشنايى عبد اللّه بن عمرو بن عاص با كتابت و اجازه پيامبر به او در كتابت حديث، صحبت مى كند، مى گويد: «1» «جز او بقيه صحابه بيسواد بودند و جز يكى دو نفر از آنها نوشتن را نمى دانستند و اگر هم مى نوشتند متقن نبود و با تهجى مطابقت نداشت.» مقايسه ابن قتيبه ميان كتابت الصلاة و الزكاة و الحياة با واو، و كتابت القطاة و القناة و الفلاة با الف و اينكه ميان اين كلمات تفاوتى وجود ندارد (البته در تلفظ) دليل است بر اينكه اين فكر كه اصل در كتابت مطابقت خط با تلفظ است، بر او سيطره داشته است، به اضافه اينكه او جنبه تاريخى رسم اين كلمات و شرايطى كه در به كارگيرى آنها بوده و انتقال آنها از محيطى به

محيطى ديگر را مورد توجه قرار نداده است، و اين همان اشتباه بزرگى است كه بسيارى از پژوهشگران در كتابت عربى به صورت تمام، و رسم مصحف به صورت خاص، به آن افتاده اند، چه آنهايى كه سعى كرده اند كه براى اين وجود علتى بيابند و چه آنهايى كه قائل به اشتباه كاتب شده اند.

ابن خلدون (متوفى 808 ه) پس از ابن قتيبه مهمترين كسى است كه وقوع غلط از صحابه در رسم مصحف را ادعا كرده است. «2» او اين عقيده خود را بر اين اساس پايه گذارى كرده كه اهل حجاز كتابت را از حمير گرفته اند (اين همان مطلبى است كه بحثهاى جديد آن را نفى مى كند و در فصل مقدماتى به ذكر آن پرداختيم) و اهل حجاز نتوانستند آن را خوب ياد بگيرند، مانند همه صنايع كه از شهر به باديه مى رود. او سپس مى گويد: «3»: «بنابراين خط عربى در آغاز اسلام به نهايت احكام و اتقان و خوبى نرسيده بود و حتى در مرحله

__________________________________________________

بر اين سخن بدين گونه استدلال مى كند كه آنها مصحف را به همان گونه كه نحويها در كلمات داراى واو و ياء و همزه و مد و قصر ذكر كرده نوشته اند. او پس از اين بيان در رد ابن قتيبه مى گويد: «سخن ابن قتيبه پسنديده نيست و او با كتابت مصحف مخالفت نموده است».

(1) تأويل مختلف الحديث، ص 366.

(2) از قول ابن كثير (متوفى 774 ه) كه پايه هاى كتابت در آن زمان محكم نشده بود و لذا در كتابت مصاحف اختلافى در وضع كلمات پيش آمد و اين اختلاف فقط از لحاظ كتابت بوده و نه از

لحاظ معنا، (بنگريد به: فضائل القرآن، ص 51) چنان فهميده مى شود كه او نيز مايل به همين عقيده بوده است.

(3) تاريخ ابن خلدون، ج 1، ص 757 و نيز بنگريد به: ج 1، ص 791.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 190

متوسطى هم قرار نگرفته بود و اين به خاطر بدوى و وحشى بودن اعراب و دورى آنها از صنايع بود. بنگريد كه به همين سبب در رسم مصحف كه صحابه آن را با خطوط خود نوشته اند، چه پيش آمده است. آنها در نيكو نوشتن كار محكمى نكرده اند و لذا بسيارى از رسمهاى آنها با رسم صناعت خط در پيش اهل آن مخالفت دارد. آنگاه تابعين از سلف هم به رسم آنها اقتدا كرده اند و اين به جهت تبرّك جويى از رسم اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود، چون آنها بهترين خلق بعد از پيامبر بودند و وحى او را از كتاب و كلام او دريافت مى كردند همان گونه كه خط يك والى و يا عالمى را به عنوان تبرّك تبعيت مى كنند و رسم او را چه خطا باشد چه درست ثبت مى نمايند و اين كجا و نوشته هاى صحابه كجا؟! و لذا از آنها پيروى شد و به عنوان رسم الخط تثبيت گرديد و علما در محل خود آن را تذكر داده اند» ابن خلدون سپس مى گويد: «1» در اين باره به سخن بعضى از افراد ناآگاه توجه نكن كه مى گويند: اصحاب صنعت خط را بخوبى مى دانستند، و چيزهايى كه در رسم آنها به نظر مى رسد كه مخالف با اصول رسم الخط است، چنان نيست، بلكه همه آنها وجهى دارند،

مثلا در زيادت الف در (لا اذبحنه) مى گويند اين براى تنبيه به عدم وقوع ذبح است، و در زيادت ياء در (باييد) مى گويند كه اين جهت نشان دادن كمال قدرت ربّانى است، و مانند اين سخنان كه هيچ اصل و پايه اى ندارد و زورگويى محض است. چيزى كه آنها را وادار به اين كرده اعتقادى است كه آنها دارند و صحابه را از هر گونه توهم نقص در نيكويى خط تنزيه و تبرئه مى كنند. آنها گمان دارند كه خط يك نوع كمال است و لذا اصحاب را از نقص در اين كمال تنزيه مى كنند و كمال در آن را به آنها نسبت مى دهند و هر چيزى را كه در رسم آنها مخالف با نيكو نوشتن است، توجيه مى كنند و اين درست نيست».

سپس ابن خلدون در بيان اينكه خط در حق صحابه كمال نيست، مطلب را ادامه مى دهد بدين گونه كه خط از جمله صنعتهاى شهرى و مربوط به معاش است و كمال در صنايع نسبى است و كمال مطلق نيست، زيرا كه مربوط به دين نمى باشد بلكه بازگشت آن به اسباب معاش است و مطابق با عمران و تعاون است چون خط به آنچه كه در درون آدمى است دلالت دارد.

__________________________________________________

(1) تاريخ ابن خلدون، ج 1 ص 757- 758.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 191

نبايد جديت و صراحت و تحليلى كه در كلام ابن خلدون است، ما را فريب دهد، با اينكه اين سخن او درست است كه بيشتر وجوهى كه در تحليل و توجيه مخالفت رسم مصحف در بعضى از كلمات گفته شده بخصوص وجوهى كه مبتنى بر اختلاف معانى است، اصل

و پايه اى ندارد و زورگويى محض است. همچنين درست است كه بعضى از علما به خاطر تنزيه و تقديس اصحاب هيچ گونه خطايى را در رسم مصحف متوجه آنها نمى كنند ولى ابن خلدون به طور كلى در تصوير وضع كتابت عربى در صدر اسلام به خطا رفته است و اينكه در آن زمان در شهرهاى حجاز توانايى اندكى در زيبا نويسى حروف و تفنن و رسم الخط وجود داشته- البته اگر اين سخن درست باشد- دليل آن نيست كه كتابت در آن زمان نمى توانست خواسته هاى لغت را برآورده سازد و يا در نشان دادن حروف و اصوات مضطرب بوده است، زيرا كه كتابت عربى تجربه اى طولانى در استعمال گسترده در اطراف جزيرة العرب داشته و اين مربوط به قبل از رسيدن خط به حجاز يك يا دو قرن پيش از اسلام مى شود. «1» و اگر در حجاز با توحش و بدويت رو به رو بوده، اين از شكل حروف و ابزار نوشتن تجاوز نمى كند، و به زودى خواهيم ديد كه همان وجوه مخالف در رسم الخط كه در طى قرنها موجب آشفتگى و تشويش خاطر دانشمندان شده است، مى تواند دليل مهمى بر نازك انديشى لغوى نزد آن گروه از صحابه باشد كه متولى كتابت قرآن عظيم بودند. آنها خواستند پديده هاى صوتى را كه هنگام تلاوت قرآن حس مى كردند، تدوين كنند و در عين حال صورت كلمات قديم را هم حفظ نمايند و بدين گونه رسم مصحف، هم شكلهاى كلمات قديمى را حفظ كرد و هم عناصر جديد صورتى را بيان نمود. ان شاء اللّه به زودى اين بحث را به طور مفصل در فصل بعدى

مطرح خواهيم كرد.

از كلام ابن خلدون چنين بر مى آيد كه او پنداشته است كه در اوّل اسلام كتابت نظام خاصى داشته كه در اختيار اهل صنعت از كاتبان و خط نويسان بوده و اين نظام غير از روشى بوده كه در مصحف آمده است و صحابه نتوانسته اند اين نظام كتابت را بخوبى استخدام كنند و در نتيجه در مصحف وجوهى پديد آمد كه در دوره هاى بعدى مخالف با قواعد اهل صناعت به شمار رفته است. بدين گونه ابن خلدون نيز به همان خطايى افتاده

__________________________________________________

(1) بنگريد به: فصل مقدماتى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 192

است كه ديگران افتاده اند و آن بررسى رسم مصحف با توجه به قواعدى است كه علماى عربى دهها سال پس از نسخه بردارى مصاحف وضع كرده اند، در حالى كه آنها كارى بيشتر از اين نكردند كه رسم مصحف را بررسى نمودند و سعى كردند چيزى را كه به چند شكل بوده تحت يك قاعده بياورند، حتى آنها در رسم مصحف از يكسان كردن قاعده خارج شدند و يك چيز را تابع دو قاعده كردند و اين شايد به خاطر رعايت واقعيت عملى آن بود. مثلا نوشتن الف به صورت ياء در كلماتى كه در مصحف آمده، شامل تمام كلماتى بوده كه الف در آخر آنها و يا وسط آنها قرار گرفته و به يك ضمير يا مانند آن متصل بوده است. اما علما عربى اين قاعده را به هم زدند و موضوع را تابع دو قاعده كردند: يكى نوشتن الف به صورت ياى فقط در آخر كلمات آن هم در كلمات بخصوص، دوم نوشتن آن به صورت الف

در اين كلمات در حالتى كه در وسط كلمه باشد. و به زودى در مبحث پايانى اين كتاب ميزان تأثير رسم مصحف در قواعدى كه علما براى املاى كلمات وضع كرده اند بيان خواهيم نمود و خواهيم گفت كه عكس اين كار درست نيست به گونه اى كه بسيارى از پژوهشگران چنين كرده اند و رسم مصحف را با توجه به قواعد املا بررسى نموده اند. «1»

اين جهت گيرى در بررسى رسم مصحف در بسيارى از موارد عكس العمل تندى در ميان نويسندگان جديد درباره رسم كلماتى كه به چند شكل نوشته شده و يا به شكلى نوشته شده كه موجب تأمل و دقت است، به وجود آورده است. وقتى سلف صالح از علما امت چنين عقيده اى را ابراز مى كردند، ايمان آنها را از ياوه گويى باز مى داشت و آنها مانند يك دانشمند امينى سخن مى گفتند كه به كتاب پروردگارش اخلاص دارد و حاملان و كاتبان آن را در آنچه كه علم و اجتهاد آنها در فهم قضايا به آن رسيده، محترم مى شمارد. اما گروهى از نويسندگان جديد كه خود را به علم و دانش منتسب مى كنند، زبان خود را باز كرده و سخنانى گفته اند كه ما شأن رسم مصحف و صحابه اى كه آن را نوشته اند بالاتر از آن مى بينيم كه آن سخنان را ذكر كنيم. و اگر اين سخنان به چيزى دلالت كند، به نادانى و كند

__________________________________________________

(1) كلام ابن خلدون را اين نويسندگان نيز تكرار كرده اند: دكتر على عبد الواحد وافى: فقه اللغة، ص 250 و شيخ عبد الجليل عيسى: المصحف الميسر، ط 4، دار الشروق ص (ى) از مقدمه.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 193

ذهنى

و قصور در ادراك گويندگان آن دلالت مى كند اگر نگوييم كه آنها سوء نيت و خبث باطن و دشمنى با كتاب خدا داشته اند. «1»

بررسى رواياتى كه از آنها وقوع خطا در رسم فهميده مى شود

بررسى رواياتى كه از آنها وقوع خطا در رسم فهميده مى شود

بحث در اين جهت گيرى ما را وادار مى كند كه متعرض رواياتى شويم كه از بعضى صحابه وارد شده و از آنها چنين فهميده مى شود كه در رسم عثمانى در نوشتن بعضى از كلمات خطايى رخ داده است و اين خطا همچنان باقى مانده بدون اينكه مسلمانان آن را تصحيح كنند و نسل به نسل به همين صورت نقل شده است. علما و دانشمندان اين اخبار را بدون بحث و بررسى رها نكرده اند و ضعفى را كه در اسناد آنها بوده بيان كرده اند و در صورت صحت سند محملهاى درست آن را گفته اند. و شايد ذكر اين اخبار و آنچه كه علما در توجيه آنها گفته اند و بررسى آنها با حوصله و دقت، به از بين بردن رسوباتى كه در ذهنهاست و شبهاتى كه درباره وقوع خطا در رسم عثمانى وجود دارد به گونه اى كه بعضيها

__________________________________________________

(1) درباره اين روش گمراه كننده بنگريد به: عبد العزيز فهمى: الحروف اللاتينية لكتابة العربيه، قاهره، مطبعه مصر 1944. مثلا به صفحه 21 نگاه كنيد كه در آنجا كتابت مصاحف را به عنوان يك كار ابتدايى نادرست و قاصر قلمداد مى كند و در صفحه 23 رسم مصحف را كارى سخيف مى شمارد. مثال ديگر اين روش گمراه كننده ابن خطيب (محمد عبد اللطيف: الفرقان، ط 1، قاهره، دار الكتب المصريه 1948 كه صفحاتى از كتاب خود را با گفتارهايى مانند اين سياه كرده است: «چون مردم

عصر اوّل در فن كتابت و در املاء قاصر و ناتوان بودند و اين به خاطر بيسوادى و بدوى و دورى آنها از علوم و فنون بود، لذا كتابت مصحف شريف توسط آنها نا صحيح و غير فنى شد و كاتبان نخستين آميزه اى از خطاهاى فاحش و تناقضاتى كه در هجاء و رسم بود، به وجود آوردند، و نيز در صفحه 71 مى گويد: «از اين گذشته در رسم مصحف تناقض هاى عجيب و پيچيدگيهاى نازيبايى وجود دارد كه نمى توان آنها را توجيه و تأويل كرد» اين نويسنده به طور كلى به رسم و قرائات جاهل بوده و سخنى گفته است كه حتى جاهلان نيز از شنيدن آن دچار اشمئزاز مى شوند. و لذا شيخ الازهر در آن زمان دستور داد كه هيأتى مركب از سه نفر از علماى الازهر تشكيل شود تا اباطيلى را كه در كتاب ابن الخطيب آمده بررسى كنند اين هيأت در سال 1948 بيانيه عالمانه اى در 41 صفحه صادر نمود و در آن پندارهاى نارواى مؤلف درباره رسم و قرائات را مورد بحث قرار داد و كتاب مصادره شد و از دست مردم جمع آورى گرديد با آنكه پيش از آن نيز مورد توجه مردم نبود. اين كار مخالفت با انديشه آزاد نبود بلكه نوعى كمك به حق و از بين بردن جهل و باطل بود. ابن الخطيب با مصادره كتابش از لعنت هميشگى كه هر عالم آگاه و خواننده با انصافى كه كتاب او را مى خواند، نثارش مى كرد، نجات يافت. و ما در اينجا به خود اين زحمت را نمى دهيم كه گفته هاى او را بررسى كنيم، زيرا كه آن مانند كف روى

آب و از بين رفتنى است و به طورى كه سخنان پريشان او را ديديم اين سخنان بر اساس نقل و يا انديشه عقل نيست و ما تنها به نقض اصل اين نظريه اكتفا مى كنيم كه مى گويد: صوتهاى هجايى كه در رسم مصحف آمده و با قواعدى كه علما در عصر متأخرى آن را وضع كرده اند مخالف است، از جهت خطاى كاتبان بوده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 194

از اين اخبار چنين فهميده اند، كمك كند.

ابو عبيد (متوفى 224 ه) در فضائل القرآن با سند خود از عكرمه نقل مى كند كه گفت: «1» «وقتى مصحفها نوشته شدند، آنها را بر عثمان عرضه كردند و او در آنها چند حرف غلط پيدا كرد و گفت: آنها را تغيير ندهيد، زيرا كه عربها به زودى آنها را در السنه خود تغيير خواهند داد (يا عربى خواهند كرد) اگر كاتب از قبيله ثقيف بود و املاء كننده از قبيله هذيل چنين حروفى در آن پيدا نمى شد» و نيز ابوبكر انبارى (متوفى 327 ه) از طريق عبد الاعلى بن عبد اللّه بن عامر و ابوبكر بن اشته (متوفى 360 ه) از طريق يحيى بن يعمر (متوفى 129 ه) مانند همان روايت ابو عبيد را نقل كرده اند: «2» همچنين ابن ابى داود (متوفى 316 ه) اين خبر را با طرق متعددى نقل كرده است. «3» و فرّاء (متوفى 207 ه) آن را بدون اينكه به عثمان نسبت دهد، نقل كرده و روايت مى كند كه به ابو عمرو بن علاء رسيده است كه بعضى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم گفته اند: در مصحف خطايى است

كه به زودى عرب آن را درست خواهد كرد. «4»

فرّاء «5» و ابو عبيد «6» و ابن ابى داود «7» و دانى «8» از ابى معاويه ضرير از هشام بن عروة بن زبير از پدرش نقل مى كند كه او گفته است: «از عايشه از خطا در اعراب قرآن پرسيدم درباره اين آيات: إِنْ هذانِ لَساحِرانِ (طه 20/ 63) و وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ (نساء 4/ 162) و إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ (مائده 5/ 73) او در پاسخ گفت: اى پسر خواهر من! اين كار كاتبان است كه در كتابت خطا كرده اند، «9» و ابن ابى داود از سعيد بن

__________________________________________________

(1) لوح 37 و بنگريد به: لوح 47.

(2) بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 2، ص 270.

(3) المصاحف، ص 33- 32 و بنگريد به: دانى: المقنع، ص 117.

(4) معانى القرآن، ج 2، ص 183.

(5) معانى القرآن، ج 2، ص 183.

(6) فضائل القرآن، لوح 37.

(7) المصاحف، ص 34 و بنگريد به ص 104.

(8) المقنع، ص 119.

(9) متن فراء به اين صورت است: (عن عائشه انها سئلت).

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 195

جبير (95- 45 ه) مانند آن را نقل كرده است. «1»

ابو عبيد «2» و ابن ابى داود «3» نقل كرده اند كه زبير بن ابى خالد گفت: به ابان بن عثمان گفتم: چگونه است كه در آيه: لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ (نساء 4/ 162) قبل و بعد آن (مقيمين) رفع دارد ولى آن منصوب

است؟ گفت: اين از كاتب بوده كه وقتى قبل آن را نوشته پرسيده است كه چه بنويسم؟ گفته شده: بنويس الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ و او هم آنچه را كه گفته شده نوشته است.

دانشمندان درباره اين اخبار و آنچه كه در معناى آنها گفته شده، بحث كرده اند. بعضى از آنها اين روايتها را ضعيف دانسته و به همين جهت رد كرده اند و بعضى ديگر كلمه (خطا) و (لحن) را كه در اين روايات آمده تاويل كرده اند. سيوطى مى گويد: «4» «اين آثار بسيار مشكل هستند. چگونه مى توان به صحابه نسبت داد كه آنها در سخن گفتن اشتباه در اعراب داشتند تا چه رسد به قرآن در حالى كه آنها افرادى بسيار فصيح بودند؟ در مرحله بعدى چگونه مى توان به آنها درباره قرآن گمان برد در حالى كه آن را به همان صورت كه نازل شده از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دريافت كرده بودند و آن را حفظ و ضبط نموده بودند و در آن محكم كارى كرده بودند؟ در مرحله سوم چگونه مى توان به آنها گمان برد كه همگى بر خطا اجتماع كرده و آن را نوشته بودند؟ در مرحله چهارم چگونه مى توان به آنها گمان برد كه آنها به خطايى پى نبرده بودند و از آن باز نگشته بودند؟ آنگاه چگونه به عثمان مى توان گمان برد كه از تغيير دادن خطا نهى كرده است؟ سپس چگونه مى توان گمان برد كه قرائت همچنان بر اساس خطا استمرار يافته در حالى كه آن از خلف و سلف با تواتر نقل شده است. اين چيزى است كه از لحاظ عقلى و شرعى و عادت محال است».

پيش

از اين به عقيده ابن قتيبه درباره اين اخبار اشاره كرديم. او مى گويد: «5» «اين حروف

__________________________________________________

(1) سيوطى در الاتقان، ج 2، ص 269 درباره سند حديث گفته: اسناد آن بنا به شرط شيخين صحيح است.

(2) المصاحف، ص 33.

(3) فضائل القران، لوح 37

(4) الاتقان، ج 2، ص 270.

(5) تأويل مشكل القرآن، ص 40.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 196

يا مطابق با مذهبى از مذاهب اهل اعراب است و يا غلطى از كاتب است، همان گونه كه عايشه گفته است. پس اگر مطابق مذاهب نحويها باشد پس بحمد اللّه غلطى در ميان نيست و اگر مربوط به خطا در نوشتن باشد، اين جنايت كاتب را نبايد به حساب خدا و رسول گذاشت».

ابن ابى داود معتقد است كه منظور از «لحن» كه در روايات آمده، لهجه است و الحان يعنى لهجه ها، مانند قول عمر بن خطاب كه گفت: ما از بسيارى از «لحن» ابىّ دورى مى كنيم كه منظور او لهجه ابىّ است. «1» و درباره خبرى كه از عثمان نقل شده مى گويد: در اينجا هم منظور لهجه است و گرنه هرگاه در قرآن غلطى بود كه در كلام عرب جايز نيست، اجازه نمى داد كه آن را به سوى مردم بفرستند تا آنها قرائت كنند» «2» و نيز مى گويد: «3» «از نظر من جايز نيست كه همه مردم به اضافه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بخصوص در كتاب خداوند، اجتماع بر خطا كنند».

ابوبكر انبارى نيز رواياتى را كه در اين زمينه از عثمان بن عفّان نقل شده، رد كرده است.

اين مطلب را سيوطى از او نقل مى كند.

«4» به نظر او به اين روايات نمى توان استدلال كرد، چون آنها روايات منقطع و غير متصل هستند». همچنين او درباره اين عبارت عثمان كه «در آن غلطى (لحنى) مى بينم» گفته است كه منظور غلط در خط قرآن نيست. اگر ما آن را در زبان خود درست بخوانيم، غلط خط موجب فساد و باعث تحريف از جهت الفاظ و اعراب نيست، زيرا كه خط مبتنى بر تلفظ است. كسى كه در نوشته هايش غلط بنويسد در گفته هايش هم غلط خواهد گفت، و البته چنين نبوده كه عثمان فساد در هجاى قرآن را از لحاظ كتابت و تلفظ موكول به بعد كند.

همچنين سيوطى نظر ابن اشته را در مورد روايات منقول از عثمان و توجيهى كه از آنها كرده، آورده است. او گفته است: «شايد كسى كه اين آثار را از او نقل كرده كلام او را تحريف نموده است و سخنى را كه از عثمان صادر شده بخوبى نفهميده است و اشكال از

__________________________________________________

(1) المصاحف، ص 32.

(2) همان مصدر و همان صفحه.

(3) همان مصدر، ص 76.

(4) بنگريد به: الاتقان، ج 2، ص 271.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 197

همين جا ناشى شده است و اين قوى ترين جوابى است كه داده شده است.» «1» سيوطى مى گويد: اين جوابها هيچ كدام قابليت آن را ندارد كه پاسخ حديث عايشه باشد. آنگاه جوابى را كه ابن اشته گفته و ابن جباره (احمد بن محمد مقدسى متوفى 728 ه) در شرح رائيه از او پيروى كرده، نقل نموده است و آن اينكه معناى سخن عايشه كه گفته است:

(اخطاؤا) يعنى خطا كرده اند، اين است كه آنها

در انتخاب حرف اوّل از حروف هفتگانه كه مردم بر آن اجتماع داشتند، خطا كرده اند نه اينكه آنچه نوشته شده خطاست و جايز نيست. «2»

ابو عمرو دانى نيز اين روايات را مورد نقد و توجيه قرار داده و درباره خبرى كه از عثمان نقل شده چنين گفته است: «3» «چنين خبرى نزد من نمى تواند مورد استناد قرار بگيرد و نمى توان به آن استدلال كرد از دو جهت: يكى اينكه اين خبر علاوه بر خلط در اسناد و اضطراب در الفاظ، يك خبر مرسل است زيرا، كه ابن يعمر و عكرمه نه از عثمان چيزى شنيده اند و نه حتى او را ديده اند. و نيز ظاهر الفاظ خبر، ورود آن را از عثمان نفى مى كند، چون اين خبر طعنى بر عثمان محسوب مى شود، با اينكه او محلى در دين و مكانتى در اسلام داشت و در بذل نصيحت و صلاح امت كوشش نمود ...» آنگاه دانى معناى (لحن) را در اين خبر در صورتى كه صحت داشته باشد، بدين گونه توجيه مى كند كه منظور تلاوت قرآن است و نه رسم آن، زيرا بسيارى از آيات اگر مطابق رسم تلاوت شود معنا منقلب مى شود و الفاظ تغيير مى يابد، مانند: (لا اذبحنه) و نظاير آن. «4»

دانى درباره اين گفته عثمان كه در آخر خبر آمده: «اگر كاتب از قبيله ثقيف و املاء كننده از قبيله هذيل بود چنين حروفى در قرآن پيدا نمى شد» مى گويد: معناى اين سخن آن است كه در قرآن رسم اين صورتها كه مبتنى بر معنى است نه الفاظ، پيدا نمى شد، زيرا كه قريش و كسانى كه متولى نوشتن مصاحف بودند در بسيارى از نوشته هاى خود

از اين روش استفاده مى كردند و دو قبيله ثقيف و هذيل با فصاحتى كه داشتند اين روش را به كار

__________________________________________________

(1) الاتقان، ج 2، ص 272.

(2) همان مصدر، ج 2، ص 273- 272.

(3) المقنع، ص 116

(4) بنگريد به: المقنع، ص 116.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 198

نمى بردند و اگر آنها به جاى مهاجرين و انصار، متولى كتابت مصحف بودند، تمام اين حروف را مطابق با تلفظ و نطق مى نوشتند و نه معانى و وجوه، زيرا كه روش معمول آنها همين بود و آن را در كتابتهاى خود به كار مى بردند. «1»

اين توجيه دانى، انسان را به تفكر درباره ريشه دار بودن استخدام كتابت عربى در اين دوره در شهرهاى حجاز و ميان قبايل عربى وادار مى سازد، زيرا از آن چنين فهميده مى شود كه كتابت در مكه و مدينه مطابق با اصول و قواعدى بوده كه با مرور زمان رسوخ پيدا كرده بود و نوشتن يك كلمه فقط از تلفظ آن پيروى نمى كرد، بلكه عوامل ديگرى هم بوده كه دانى از آنها به (معانى و وجوه) تعبير آورده است و چيزى جز جنبه تاريخى كتابت نيست و لهجه تغيير پيدا مى كرد بدون اينكه هجاى كلمات چنين تطورى داشته باشد.

همچنين از سخن دانى فهميده مى شود كه كاتبان قبيله ثقيف مشكل كلمات را به آن صورت كه در ميان ديگران مرسوم بود، نمى نوشتند و آنها اگر به نسخه بردارى مصحف مباشرت مى كردند، كلمات را مطابق با تلفظ مى نوشتند نه حرفى را در رسم اضافه مى كردند و نه چيزى را حذف مى نمودند، «2» مانند كسى كه فقط شكلهاى حروف را ياد گرفته از او درخواست شود

كه جمله اى را بنويسد، او آنچه را كه شنيده خواهد نوشت و كلمات را مطابق با هجايى كه بر آن مستقر شده و استعمال بر آن جارى است نخواهد نوشت همان گونه كه شاگردان مدارس ابتدايى گاهى چنين خطايى مى كنند و حق با آنهاست و مثلا كلمه (لكن) را (لاكن) مى نويسند مطابق با لفظى كه شنيده اند. البته اكنون آسان نيست كه درباره اين نظر دانى و اينكه تا چه حد با واقعيت كتابت آن زمان مطابقت دارد، حكم داد، زيرا كه ما از آن زمان اخبار اندكى در دست داريم ولى ملاحظه سخن دانى- اگر آن گونه كه ما

__________________________________________________

(1) همان، ص 117- 116

(2) به نظر مى رسد كه باقلانى هم گفته عثمان را درباره قبيله ثقيف هذيل قريب به آنچه كه دانى گفته فهميده است. او در كتاب الانتصار (بنگريد به احمد بن مبارك: الابريز، ص 55) اظهار داشته است: «منظور عثمان از اين سخن- و خدا داناتر است- اين است كه قبيله ثقيف به هجاى كلمات واردتر بودند و به كتابت حروف مطابق با مخارج الفاظ عنايت بيشترى داشتند و از ديگران در اين مسأله داناتر بودند و قبيله هذيل در كلام خود همزه را بيشتر به كار مى بردند و آن را آشكار مى كردند و چون همزه آشكار شود و املاء كننده به روشنى آن را تلفظ كند، كاتب آن را مى شنود و مطابق تلفظ مى نويسد و پس از اين مرحله خواننده مختار است كه همزه را نرم بگويد و مطابق لهجه قريش آن را ساقط كند و يا اينكه آن را مطابق لهجه هذيل آشكار سازد»

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 199

فهميديم درست باشد- در آشنايى با واقعيت كتابت و عوامل مؤثر در رسم كلمات و تطور آن، براى ما مهم است.

دانى درباره حديث عايشه نيز سخن گفته و در تأويل آن مى گويد: عروه از حروفى كه در رسم كم و زياد مى شود نپرسيده بلكه او از حروف قرائت پرسيده كه الفاظ آن مختلف است و طبق اختلاف لهجه ها به چند گونه خوانده مى شود و اين چيزى است كه خداوند به آن اجازه داده و لذا آنچه در خبر از خطا و لحن آمده مربوط به رسم مصحف نيست و اينكه عروه اين را غلط شمرده و يا عايشه به آن خطا اطلاق كرده، از طريق مجاز در عبارت و وسعت در خبر دادن است. دانى از بعضى از علما كه ظاهرا منظور او ابن اشته است نقل كرده كه او عبارت عايشه را (اخطاؤا فى الكتاب) چنين تاويل نموده است كه يعنى آنها در انتخاب حرف اوّل از حروف هفتگانه كه مردم بر آن اجتماع داشتند، خطا كرده اند نه اينكه آنچه نوشته شده است خطاست و جايز نيست، زيرا آنچه جايز نيست طبق اجماع مردود است هر چند كه مدت زمانى بر آن گذشته باشد و قدر و منزلت خطا كننده عظيم باشد. سپس دانى نقل مى كند كه كسانى هم هستند كه (لحن) را به قرائت و لهجه تأويل كرده اند و گويا نظر او به ابن ابى داود است و اين مانند سخن عمر بن خطاب است كه گفته: ابىّ در ميان ما از همه قارى تر است ولى ما بعضى از (لحن) هاى او را رها مى كنيم كه منظور از لحن قرائت و لهجه اوست.

«1»

آنچه درباره تأويلات دانشمندان پيشين مى توان گفت اين است كه آنها همگى كلمه (لحن) را در اين اخبار چنين فهميده اند كه منظور خطاى نحوى است و با اين ذهنيت به تأويل و تحليل پرداخته اند و به نظر مى رسد كه فهم خبر نقل شده از عثمان متوقف بر اين است كه معناى (لحن) كه در آن آمده است روشن شود، و چون به كتب لغت مراجعه مى كنيم مى بينيم كه براى (لحن) چندين معنا ذكر كرده اند كه از جمله آنهاست: خطا در اعراب يا لهجه يا آهنگ يا درك يا نشان دادن و يا معنا. «2» ولى ظاهرا استعمال لحن در خطا

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 119- 118

(2) بنگريد به: ابن منظور ماده (لحن) ج 17، ص 265 و همان ماده را ببينيد در: ابن دريد: الجمهرة، ج 2، ص 192 و الازهرى: ج 5، ص 61 و جوهرى، ج 6، ص 2193 و صولى، ص 30 و 132.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 200

در اعراب در آن زمانى كه اين اخبار به آن مربوط است، شايع نبوده و استعمال لحن به اين معنا به زمان فعاليت دانشمندان علوم عربى در وضع قواعد لغت و مراقبت از استعمال مردم لغتهايى را كه خارج از سنن عرب است، مربوط مى شود كه بخصوص پس از كثرت اختلاط عرب با غير عرب از ساير مسلمانها انجام گرفت. «1» اگر اين نظر درست باشد ناچار بايد معناى ديگرى براى (لحن) كه در اين اخبار آمده است، بجوييم، معنايى كه بعيد از خطا در اعراب باشد. به نظر مى رسد كه معناى مناسب در اين مورد اين است كه

(لحن) به معناى لهجه و روش سخن گفتن باشد، زيرا مجموعه اى از متون و نصوص روايت شده كه مربوط به همان دوره است دلالت مى كند كه يكى از معانى (لحن) لهجه و قرائت بوده است. از جمله اين نصوص حديثى است كه حذيفة بن يمان نقل كرده كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيده است كه فرمود: «اقرءوا القرآن بالحان العرب» يعنى قرآن را با لحنهاى عرب قرائت كنيد. و در روايتى آمده: «بلحون العرب و اصواتها و اياكم و لحون اهل الفسق و اهل الكتابين» «2» يعنى با لحنها، و صداهاى عرب بخوانيد و بر حذر باشيد از لحنهاى اهل فسق و يهود و نصارى.

و از جمله آنهاست آنچه كه بخارى از قول عمر نقل مى كند كه گفته: «ابى اقرؤنا و انا لندع من لحن ابىّ ...» «3» يعنى ابىّ قارى ترين ماست و ما لحن او را ترك مى كنيم، كه منظور لهجه و قرائت ابىّ است، و لذا بعى از علما ترجيح داده اند كه مقصود از گفته عثمان اگر روايت درست باشد، همان تلاوت حروف رسم شده با افزايش و يا كاستى يك حرف است كه اگر به آن صورت خوانده شود لفظ تغيير مى يابد و معنا فاسد مى شود، «4» يعنى اينكه در اينجا كلماتى وجود دارد كه قارى مى تواند آنها را آنچنان كه دريافته و شنيده است

__________________________________________________

(1) مستشرق يوهان فك در ملحقى كه در پايان الكتابة العربيه (ص 246- 235) آورده تطور و مشتقات ماده (ل ح ن) را با توجه به نصوص مختلف بررسى كرده و گفته است كه اطلاق (لحن) بر خطا در لهجه از

نتايج حركت «پاكسازى لغت عربى» است كه در اواخر قرن اوّل هجرى انجام گرفت. درباره همين نظريه بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: تاريخ القرآن، ص 120.

(2) دانى: الموضح، برگ 24 ب.

(3) الجامع الصحيح، ج 6، ص 230 و بنگريد به: الساعاتى، ج 18، ص 57 و ابن ابى داود، ص 6 و دانى: المقنع، ص 119.

(4) بنگريد به: دانى: المحكم، ص 185 و مهدوى، ص 97 و ابن الجزرى: النشر، ج 1، ص 458 و نيز بنگريد به: قلقشندى، ج 3، ص 152.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 201

بخواند نه آنچنان كه در خط آمده است.

درباره حديث عروه كه از عايشه نقل مى كند، بر ماست كه به بعضى از حقايق مربوط به آيات وارد در آن اشاره كنيم، و نخستين حقيقت از اين حقايق اين است كه كلمات مورد سؤال، صحيح و مطابق رسم و جارى بر قواعد هجاء است. كلمه (هذن) در آيه نخست كه در خبر آمده مطابق، با قاعده اى است كه رسم عثمانى بر آن جارى است و آن حذف الف از هاء تنبيه و وصل آن به اسم اشاره و مانند آن است و حذف الف از (ذان) مانند حذف الف از هر تثنيه صحيح مى باشد مانند رسم (المؤمنين و المسلمين) در مصحف. همچنين كلمه (الصبئون) در آيه سوم همانند (الخطئون) نوشته شده است.

بنابراين، اين كلمات از لحاظ رسم الخط درست هستند و با قواعد مشهور رسم عثمانى مطابقت دارند ولى اينها از لحاظ درستى اعراب و موقعيتى كه در آن واقع شده اند قابل بحث و امعان نظر هستند، زيرا كلمه اوّل (هذن) اسم انّ مشدّده

و تثنيه است ولى بدون ياء كه علامت نصب در تثنيه است آمده و دو كلمه (المقيمين و الّبئون) هر دو مخالف با اعرابى كه در ظاهر به آن عطف شده اند، آمده است.

با رجوع به قرائتهاى صحيح كه درباره اين كلمات روايت شده، مى توانيم علت رسم كنونى آنها را دريابيم. در آيه نخست «ان هذن لساحرن» (طه 20/ 63) ابن كثير (ان) را با تخفيف و (هذان) را با الف و نون مشدّد خوانده است. حفص نيز چنين كرده جز اينكه نون (هذان) را خفيف خوانده و ابن محيصن نيز از او پيروى كرده، و باقى قرّاء غير از ابو عمرو، نون (ان) را با تشديد و (هذان) را با الف و نون خفيفه خوانده اند و ابو عمرو (ان) را با تشديد نون و (هذين) را با ياء و نون خفيفه خوانده است، «1» و مى بينيم كه روشن ترين قرائت در اين آيه از لحاظ معنا و لفظ و خط همان قرائت ابن كثير و حفص است، زيرا كه (ان) مخفف از ثقيله مهمل گذاشته شده و (هذان) مبتداء و (لساحران) خبر آن است و لام در آن براى فرق گذارى ميان ان نافيه و ان خفيفه است. قرائت ابو عمرو از لحاظ اعراب و معنا روشن است ولى مخالف رسم الخط مى باشد. و دانشمندان علوم عربى درباره قرائتهاى

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دمياطى، ص 196.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 202

ديگر نيز سخن گفته اند. «1» و ما پيش از اين گفتيم كه رسم مصحف مطابق با يك قرائت نوشته شده است و ضرورتى ندارد كه تمام قرائتهاى صحيح مطابق با آن باشد و اين

همان چيزى است كه ما آن را در اين حالت مشاهده مى كنيم.

در مورد دو آيه ديگر وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ (نساء 4/ 162) و إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هادُوا وَ الصَّابِئُونَ (مائده 5/ 73) همه قرّاء مكه وَ الْمُقِيمِينَ را با ياء و حالت نصب و به همان صورتى كه در رسم آمده خوانده اند، جز يونس و هارون كه از ابو عمرو آن كلمه را با واو نقل كرده اند «2» و عاصم جحدرى نيز آن را با واو خوانده ولى رسم آن را همان ياء مى داند. «3» همچنين قرّاء اتفاق نظر دارند كه الصَّابِئُونَ همان گونه كه در رسم آمده با واو است مگر ابن محيصن كه با ياء خوانده است «4» و جحدرى نيز چنين كرده «5» و از آنجا كه قرائت عمومى مطابق با رسم آمده و اين قرائت از قراء به تواتر رسيده است، ديگر مجالى براى سخن گفتن از خطا در رسم يا قرائت وجود ندارد، بخصوص اينكه نحويها درباره تخالف اعراب در اين دو آيه صحبت كرده اند و وجوه بسيارى گفته اند «6» و البته اگر قرائتى از لحاظ روايت صحيح باشد، ديگر توجه نمى شود كه آيا با قواعد نحويها درست است يا نه و براى آن تحليل و مثال از كلام عرب لازم نيست و صحت روايت آن قرائت، بهترين دليل بر علوّ فصاحت و عربيت آن است و نيازى به پيدا كردن قول مجهول و يا شعر قديمى در توجيه آن نيست. و چه خوب گفته است فخر رازى «7»: «وقتى ما اثبات يك لغت را با يك شعر مجهول جايز مى دانيم، پس جواز آن با

قرآن عظيم سزاوارتر است و بسيار ديده شده كه نحويها در تقرير الفاظ وارد در قرآن متحير مانده اند و چون در تقرير آن بيتى از يك شاعر ناشناخته پيدا مى كنند، خوشحال مى شوند، و من بسيار از اين كار تعجب

__________________________________________________

(1) بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 2، ص 273 و ابو حيان: البحر المحيط، ج 6، ص 255.

(2) بنگريد به: دمياطى ص 196.

(3) ابن قتيبه: تأويل مشكل القرآن، ص 36 و ابن خالويه: مختصر فى شواذ القرآن من كتاب البديع، مصر، المطبعة الرحمانية 1934 ص 30.

(4) دمياطى، ص 202.

(5) ابن قتيبه: مصدر قبلى، ص 36.

(6) بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 2، ص 274- 273 نيز بنگريد به: ابو حيان، ج 3، ص 396 و 531.

(7) به نقل از: دكتر عبد الفتاح اسماعيل شلبى: الاماله، ص 309.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 203

مى كنم؛ زيرا آنها اين بيت مجهول را كه مطابق با آيه قرآن وارد شده دليلى بر صحت آن مى انگارند. در حالى كه اگر آنها قرآن را دليلى بر صحت آن بيت مى دانستند اولى تر بود.»

بنابراين مى توان حديث عروه را به چيزى حمل كرد كه ابن اشته آن را گفته و دانى آن را روايت كرده است و آن اينكه معناى خطا در اين روايت خطا در انتخاب اولين حرف از حروف هفتگانه است كه مردم بر آن اجتماع كرده اند، و منظور اين نيست كه آنچه نوشته اند خطاست و جايز نيست، زيرا چيزى كه جايز نيست، با اجماع مردد است هر چند مدت زمان زيادى بر آن بگذرد و يا قدر و منزلت گوينده آن مهمّ باشد. دانى پس

از مناقشه در دلالت خبر مى گويد: «1» «از اين گذشته عايشه با تمام قدر و منزلت و وسعت اطلاعى كه درباره لهجه قوم خود دارد، به صحابه نسبت (لحن) و به كاتبان نسبت خطا داده است در حالى كه مى دانيم كه موقعيّت صحابه را در فصاحت و علم به لغت نمى توان ناديده گرفت و چنين نسبتى جايز نيست».

از مجموع اين مطالب چنين نتيجه مى گيريم كه دو خبر مزبور، دلالتى بر وقوع خطا در رسم عثمانى ندارد و همين موضع را مى توان در خبر ابان بن عثمان اتخاذ كرد. بنابراين اين عقيده كه كلماتى كه در مصحف به صورتى آمده و با قواعد علما عربى كه بعدها وضع كرده اند مخالف است، ناشى از خطاى كاتب مى باشد، بر روايت صحيحى استوار نيست و با دليلى تأييد نشده است بلكه اين عقيده اى است كه از يك ديدگاه ناوارد به هجا كلمات ناشى شده و از جنبه تاريخى كتابت غفلت گرديده و به اصل تمسك كرده كه اصل در كتابت مطابقت خط با تلفظ است. روى اين بيان كسى كه در رسم عثمانى نگاه مى كند و مى خواهد تفسير درست ويژگيهاى هجا وارد در آن را به دست بياورد، بايد انديشه خطاى كاتبان را از خود دور كند و از سخن گفتن درباره چيزى كه وسايل لازم را در تأييد آن به عنوان يك رأى و تفسير ندارد، خوددارى كند، زيرا قسمت مهمى از تاريخ كتابت عربى در دوره هاى پيشين ناشناخته است و رسم عثمانى با تمام مثالها و صورت هايى كه در رسم كلمات دارد، بهترين نماينده واقعيت كتابت عربى در اين دوره است. و شك نيست كه هر گونه

كشف جديدى كه در زمينه متون نوشته شده قديم، به عمل آيد، آن حقايق نوشتارى

__________________________________________________

(1) بنگريد به: المقنع، ص 119- 118.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 204

را كه در رسم عثمانى وجود دارد، روشن تر خواهد كرد و انديشه خطاى كاتبان را كه بايد آخرين احتمال در اين مورد تلقى شود، دور خواهد نمود. و بر پژوهشگران است كه در اين مرحله از بحث انديشه خطاى كاتبان را از خود دور كنند، زيرا كه همه دلايل حكايت از آن دارد كه آنچه در رسم مصحف آمده، واقعيت نوشتارى كتابت عربى در آن دوره از زمان است.

3. اختلاف رسم به جهت اختلاف معنا

3. اختلاف رسم به جهت اختلاف معنا

توجيهاتى كه دانشمندان براى ويژگيهاى رسم عثمانى ذكر مى كردند، يا مربوط به لغت بود و يا مربوط به سهولت بر كاتب، تا اينكه ابو العباس احمد بن محمد بن عثمان الازدى العدوى معروف به ابن البناء مراكشى (721- 654 ه) كتاب خود را درباره كشف اسرار رسم عثمانى نوشت. همان كتابى كه زركشى (متوفى 794 ه) و سيوطى (متوفى 911 ه) از آن به نام «عنوان الدليل فى مرسوم خط التنزيل» «1» نام مى برند و قسطلانى آن را «الدليل من مرسوم التنزيل» «2» معرفى مى كند. علتها و توجيهاتى كه در اين كتاب ذكر شده يا به اين بر مى گردد كه اختلاف در رسم كلمه مربوط به اختلاف در معناى آن بر حسب موقعيتى كه دارد مى باشد و يا بازگشت به اين مى كند كه اختلاف رسم به سبب معانى باطنى است كه متعلق به مراتب وجود و مقامات مى باشد. هر چند كه ما به اين كتاب دسترسى پيدا نكرديم، «3» ولى زركشى

و قسطلانى تقريبا ما را از اصل اين كتاب بى نياز كرده اند، زيرا آن مقدار از كتاب را كه بيانگر روش ابو العباس و شامل نمونه هايى از تطبيقهاى او بر مثالهاى متعددى از رسم عثمانى باشد، آورده اند.

روش ابو العباس بر اين اساس است كه «اختلاف رسم در خط بر حسب اختلاف احوال معانى آن كلمات است» «4» و نيز «براى تنبيه بر عوامل پنهان و پيدا و مراتب وجود و مقامات

__________________________________________________

(1) بنگريد به: البرهان، ج 1، ص 380 و الاتقان، ج 4، ص 145.

(2) لطائف الاشارات، ج 1، ص 285.

(3) پيش از اين درباره اين كتاب صحبت كرديم.

(4) زركشى، ج 1، ص 380 و سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 145.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 205

است و خط طبق يك امر حقيقى رسم مى شود نه وهمى». «1»

خواهيم ديد كه مشكلات رسم عثمانى به طور كلى به همزه و علامتهاى حروف سه گانه مد يا همان حركتهاى بلند: الف و واو و ياء، مربوط است و به همين جهت ابو العباس مراكشى كليد فهم مشكلات رسم را در ربط دادن اين حروف با احوال وجود مى داند و خلاصه سخن او بدان گونه كه قسطلانى نقل مى كند چنين است: «2» «احوال همزه و حروف مدّولين با احوال وجود تناسب دارند و ميان آنها ارتباطى به وجود آمده كه با آن استدلال مى شود» آنگاه از رابطه همزه با حروف سه گانه مدّ صحبت كرده و همزه را آغاز صدا مى داند كه صورت خاصى ندارد، زيرا صداى آن ميان شنيدن و نشنيدن قرار دارد و چون صداى همزه را طول بدهى حروف سه گانه

مدّ و لين حادث مى شوند. «3» پس اين حروف از آن جهت كه متصل به همزه هستند، نخستين حروف مى باشند چون آنها در مقطع همزه قرار مى گيرند و حروف ديگر در مقاطع بعدى هستند و چون حروف حركت و مدّ پيدا كرد اين حروف سه گانه تابع آنها مى شوند و از اين لحاظ آخر تمام حروف هستندو در عين حال آنها با هر حرفى در مقطع آن قرار دارند و به همين جهت براى همزه شكلى در خط قرار ندادند بلكه به يكى از اين حروف سه گانه تكيه مى كند. «4» مراكشى ارتباط معانى با اين صداها را بر حسب موقعيتى كه دارند در اعضاى مربوط به تعلق مى داند و براى همين است كه همزه نشانگر اصالت است و به ريشه ها و مبدءها دلالت دارد و چون مبدأ صوت است و الف به وجود بالفعل و جدايى پذير دلالت دارد و اين حرف جدايى پذير است، زيرا از آنجا كه الف از لحاظ جدايى پذيرى نخستين حرفى است كه با آن شنيده و ناشنيده بيان مى شود، به همزه ابتداء متصل است. و واو دلالت بر ظهور و ارتقاء دارد و لذا يك حرف جامعى است، چون از غلظت و بلندى صدا با لبها در دورترين مرتبه از ظهور، توليد مى شود و ياء به درون گرايى دلالت دارد و يك حرف مشخصى است چون از رقيق بودن

__________________________________________________

(1) زركشى، ج 1، ص 381.

(2) لطائف الاشارات، ج 1، ص 385.

(3) بررسيهاى آوا شناسى جديد ثابت كرده كه ميان همزه و آن سه حرف پيوند صوتى وجود ندارد (بنگريد به: دكتر عبد الصّبور شاهين، القراآت

القرآنية، ص 48).

(4) بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 283- 284.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 206

و پائين آمدن صدا در داخل دهان توليد مى شود. «1»

آنگاه مراكشى مقدماتى را كه عقيده او بر آن مبتنى است بيان مى كند و مى گويد: «2» «وجود بر دو قسم است: قسمى از آن درك مى شود و قسمى ديگر درك نمى شود. آن قسمى كه درك مى شود، خود دو قسم است: ظاهر كه به آن ملك گفته مى شود و باطن كه به آن ملكوت گفته مى شود. و آن قسمى كه درك نمى شود نيز بر دو قسم است: قسمى از آن به گونه اى است كه قابل درك نيست و آن معانى اسماء و صفت افعال خداوند است و از اين جهت به آنها «عزت» گفته مى شود و قسم ديگر قابل درك است ولى ما آن را درك نكرده ايم و آن چيزهايى كه در دنيا وجود دارد ولى ما درك نكرده ايم و به اينها «جبروت» گفته مى شود. حال مى گوييم: الف همان وجود است و او قسم «ملك» از آن است، زيرا كه بهتر درك مى شود و ياء قسم «ملكوت» از آن است چون درك آن روشن نيست. و چون حروفى در خط نوشته نشوند به سبب معنايى است كه درك آن روشن نيست و چون آشكار شوند آن هم به سبب معنايى است كه قابل درك است. همچنين اگر حروف را به هم وصل كنى، به سبب معناى متصلى است و اگر از هم جدا كنى به سبب معناى منفصلى است و اگر به نحوى تغيير بدهى، دلالت بر تغيير معناى آن در وجود مى كند.

براى اينكه معناى مورد نظر ابو العباس

مراكشى در حل مشكلات رسم به همان گونه كه در خلاصه عقيده آورديم روشن شود، نمونه هايى از مثالهاى تطبيقى او را مى آوريم كه زركشى سعى كرده است آنها را بر فصلى كه تحت عنوان (علم مرسوم الخط) «3» دارد، اضافه و الحاق كند و آنها را در توجيه ظواهر رسم در باب حذف يا زيادت يا بدل يا فصل وصل و مانند آنها بياورد، همان توجيهاتى كه بر كلام علما راجع به ويژگيهاى رسم غلبه كرده و آنها تا زمان ما آن مطالب را آنجا و اينجا تكرار كرده اند. «4»

__________________________________________________

(1) همان مصدر، ج 1، ص 285- 286.

(2) همان مصدر، ج 1، ص 286.

(3) البرهان، ج 1، ص 430- 376

(4) دكتر عبد الحى الفرماوى در بحث از رسم، اين توجيهات را تكرار كرده و در صفحه 311 كتاب خود يكى از مزاياى رسم مصحف را دلالت بر معناى خفى و دقيق قرار داده و از معانى مختلفى كه مراكشى در وجوه مختلف رسم به آن رسيده است،

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 207

وقتى يك الف در اوّل كلمه اى اضافه شد، براى نشان دادن معناى زايدى در وجود آن نسبت به كلمه ما قبل است مانند: «لا اذبحنه» (نمل 27/ 21) و «لا اوضعوا خللكم» «1» (توبه 9/ 47) به گفته مراكشى اين زيادت جهت تنبيه بر اين معناست كه كلمه بعدى از نظر وجودى ثقيل تر و شديدتر از كلمه قبلى است، پس «ذبح» شديدتر از «عذاب» و «رخنه كردن در ميان شما» بدتر از «فساد» است و الف در خط ظاهر شد چون هر دو قسم از لحاظ علم و آگاهى

روشن بود. «2»

هر الفى كه در كلمه اى باشد به خاطر معنايى است كه تفصيل در وجود دارد و براى آن دو اعتبار است: اعتبارى از جهت ملكوتى و صفات حال يا امور علوى كه حسّ آنها را درك نمى كند، در اين حالت الف از خط حذف مى شود تا علامتى بر آن باشد، و اعتبار ديگرى از جهت ملكيت حقيقى در علم يا امور سفلى كه در اين حالت الف اثبات مى شود. «3» زركشى در دنباله سخن مراكشى مى گويد: علماى ظاهر در حذف اين الف مى گويند كه جهت اختصار و كثرت استعمال حذف شده است. «4»

در مورد و او بايد گفت كه زيادت آن، دلالت بر ظهور معناى كلمه در بالاترين طبقه از وجود و بزرگترين مرتبه از عيان دارد، مانند: سَأُرِيكُمْ دارَ الْفاسِقِينَ (اعراف 7/ 145) و

__________________________________________________

بدين گونه سخن گفته است: «اين معانى دقيق و نكات پنهان كه در لابه لاى اين رسم قرار دارد و علما در كشف آنها ابتكار نشان داده اند خواه صحابه آنها را اراده كرده باشد يا نه، تأويلات و توجيهات قابل قبول و مفيدى هستند و در آنها مشكلى وجود ندارد همان گونه كه طرفداران تغيير رسم آن را ادعا مى كنند» سپس مى گويد (ص 316) «آن معانى كه علما گفته اند متعدد و متنوع است ولى رسم همان رسم است و در لا به لاى خود معناهايى دارد كه جز براى كسى كه در آن با عقل درست و قلب نورانى بينديشد و در صدد رسيدن به اسرار معجز نماى اين رسم باشد، كشف نمى شود. پس هرگاه بعضى از علما به فهم اين معانى پنهان موفق شوند اين توفيقى از خداوند

است و اگر ديگران در فهم آن معانى كه در پشت اين رسم است خطا كنند، اين كار عيبى بر رسم نيست بلكه آن يك نوع اجتهاد و خطا در اجتهاد است».

ما در اينجا نمى خواهيم چيزى بر اين سخن اضافه كنيم چون اصل روش مراكشى كه بعدها در مورد بسيارى از علما هم تكرار شده، از نظر ما در بررسى درست رسم مصحف مردود است و اين كار تنها از اين جهت قابل توجه است كه الفاظ تلاوت را نشان مى دهد و براى حفظ كتاب خدا در طول قرنها و گذشت زمان، نوشته شده است.

(1) زيادت الف در اين آيه اختلافى است و در قرآنهاى چاپى نيامده است.

(2) بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 381 و قسطلانى، ج 1، ص 287- 286.

(3) همان دو مصدر پيشين به ترتيب، ج 1، ص 388 و ج 1، ص 287.

(4) زركشى، ج 1، ص 391.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 208

سَأُرِيكُمْ آياتِي (انبياء 21/ 37) و او در اينجا اضافه شده تا بر ظهور اين فعل در عيان به صورت كاملترين وجه ممكن دلالت كند و دليل آن اين است كه هر دو آيه براى تهديد و وعيد آمده است. «1»

در مورد ياء بايد گفت كه اگر در يك كلمه اضافه شد، در آنجا علامتى براى يك ويژگى ملكوتى است مانند: «و السماء بنينها بأييد» (ذاريات 51/ 47) در اين آيه با دو ياء نوشته شده تا فرقى باشد ميان (الايد) كه به معناى قوت و نيرو است و (الايدى) كه جمع يد است و شك نيست كه نيرويى كه خداوند به وسيله

آن آسمان را بنا كرد، از لحاظ ثبوت در وجود، سزاوار از (ايدى) است و لذا ياء بر آن اضافه شد تا لفظ به معنايى كه در درك ملكوتى وجود روشن تر است، اختصاص يابد. «2»

و اما حذف و او در مثل: وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ (اسراء 17/ 11) و يَمْحُ اللَّهُ (شورى 42/ 24) و يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ (القمر 54/ 6) و سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ (علق 96/ 18) مراكشى در اين باره گفته است: «3» سرّ حذف و او در اين چهار مورد تنبيه بر سرعت وقوع فعل و آسان بودن انجام آن بر فاعل و شدت قبول و تأثر منفعل در وجود است يَدْعُ الْإِنْسانُ دلالت مى كند اين كار بر انسان آسان است و انسان در شرّ نيز مانند خير سرعت نشان مى دهد و حتى اثبات شرّ از لحاظ ذات او براى او نزديكتر از خير است، و يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ اشاره به سرعت از بين رفتن و اضمحلال باطل است، و يَدْعُ الدَّاعِ براى اشاره به سرعت دعا و سرعت اجابت دعوت شدگان است و مثال آخر براى اشاره به سرعت فعل و اجابت زبانيه و شدت عذاب است.

در حالى كه قسطلانى فقط به بيان تفصيل روش مراكشى، و سيوطى تنها به اشاره به كتاب او و ذكر بعضى از مثالها اكتفا كرده اند. زركشى آن فصلى را كه به بيان رسم مصحف اختصاص داده، از توجيهات و تحليلات مراكشى بدان گونه كه نمونه هاى آن را آورديم، پر كرده است. وى با همان روش اين موارد را تحليل و توجيه كرده است: حذف نون در كلمه

__________________________________________________

(1) زركشى، ج 1، ص 386 و قسطلانى، ج

1، ص 287.

(2) زركشى، ج 1، ص 387 و قسطلانى، ج 1، ص 288.

(3) بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 397 و سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 150.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 209

(يك) در آيه: أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً (قيامت 75/ 35) و كتابت الف به صورت و او در مثل بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ و كتابت تاى تانيث به صورت كشيده در بعضى از موارد و كلماتى كه در جاهايى وصل شده و در مواردى وصل نشده است. «1» زركشى موضوع را با فصلى درباره حروف نزديك به هم كه در لفظ اختلاف دارند چون در معنا اختلاف دارند پايان داده است، مانند: زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (بقره 2/ 247) و زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً (اعراف 7/ 69) و يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ (رعد 13/ 26) و وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ (بقره 2/ 245) در سين سعه جزئى و علتى براى تقييد وجود دارد ولى در صاد سعه كلى وجود دارد چون معناى اطلاق و عدم تقييد برترى دارد و برترى صاد به خاطر «جهارت و اطباق» اين حرف است. «2»

پيش از آنكه اين نظريه را بررسى كنيم، اشاره مى كنيم به اينكه ابو العباس مراكشى به علوم رياضى و عقلى رغبت فراوانى داشت و اين معنا در مؤلفات بسيارى كه در فلسفه و منطق و فلكيات و اصول نوشته منعكس است. او يك صوفى پر شورى بوده كه مدتى از خوردن گوشت حيوان خوددارى مى كرده و دچار يك حالت عصبى شده بود كه يك سال او را در خانه اش محبوس كردند تا حالش خوب شد. «3» ما

با اين بيان مختصر خواستيم به قسمتهاى مختلف شخصيت و فرهنگ او و درون گرايى انديشه هاى خاص او اشاره كنيم و شك نيست كه از خلال همين فرهنگ و انديشه خاص بود كه او به تفسير باطنى ويژگيهاى رسم عثمانى پرداخت.

على رغم اينكه مراكشى اين عقيده خود را به شكل منطقى مطرح كرده، بايد بگوييم كه اين عقيده بكلى از طبيعت اين موضوع دور است و هرگز در خاطر صحابه چيزى از اين معانى كه مراكشى آنها را در تفسير رسم عثمانى به صورت فلسفى و باطنى گفته، خطور نمى كرد. «4» اشتغال به معانى روشن و آيات محكم قرآن، آنها را از اين معانى فلسفى باطنى پيچيده و دور از وضوح كه فهم آنها به جنبه خاصى از فرهنگ نيازمند بود، بازداشته بود و

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ج 1، ص 407 و ص 409 و 410 و صفحات 423- 417.

(2) بنگريد به: ج 1، ص 430- 429.

(3) بنگريد به: زركلى، ج 1، ص 214- 213.

(4) بنگريد به: دكتر رمضان عبد التواب، ص 157.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 210

هدف اوّل در ثبت متن قرآن، نشان دادن الفاظ تلاوت بود كه معانى قرآن كريم از لا به لاى آن تجلى مى كرد و قرنهاى بسيارى گذشت و كسى اين معانى را كه مراكشى گفته نقل نكرد تا اينكه مراكشى با انديشه هاى باطنى و فلسفى مشكل اين معانى را كشف كرد كه دور از طبيعت كتابت بود كه براى ثبت الفاظى است كه دلالت بر معانى دارد و كتابت هيچ گونه نقشى در بيان معانى و يا تفصيل آن و يا اشاره به معانى

دقيق از طريق تصرف در هجاى كلمات ندارد.

پيش از اين گفتيم كه نخستين پايه اى كه كتابت بر آن استوار است، همان صداهاى شنيده شده كلمات است و در طول زمان عوامل ديگرى هم بود كه در پيدايش صورت هجايى كلمات كه با تلفظ آن تفاوت اندكى داشت، مؤثر بود، اما در ميان اين عوامل چيزى به عنوان ملاحظه بيان معانى اضافى به وسيله تغيير رسم كلمات قرار ندارد. بنابراين اساسى كه ابو العباس مراكشى بر آن استوار است از اصل مردود من اساس آن از بين رفت چيزهايى كه بر آن استوار شده نيز از بين مى رود. علاوه بر اينكه توجيهاتى كه او براى اختلاف صورتهاى هجايى كلمات آورده گاهى تناقض شديد دارد. مثلا اگر قبول كنيم كه علت حذف و او در وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ سرعت وقوع فعل است، آيا اثبات و او در يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ (رعد 13/ 39) دليل بر كندى در محو و اثبات است؟! و مثالهاى ديگر. «1»

از اين گذشته اين گفته مراكشى كه حذف علامتهاى حروف مدّ و اثبات آنها متناسب با احوال وجود است و اگر حذف شود به خاطر معناى باطنى وجود است و اگر ظاهر شود به خاطر معناى ظاهرى وجود است، مردود است و كشفياتى كه در مورد تاريخ به كار بردن علامتهاى حركات بلند در كتابت عربى به طور خاص و كتابتهاى سامى به طور عام، به عمل آمده است، آن را رد مى كند. بنابراين روش ابو العباس مراكشى با حقايق علمى و تاريخى جور در نمى آيد بلكه آنچه را كه گفته است، نتيجه انديشه پيچيده شخصى اوست و معلوم است كه

نتيجه درستى كه از دليل علمى روشن به دست آيد، در فهم اين مشكل بهتر و مناسب تر از سخن مراكشى است، سخنى كه گروهى از علما و پژوهشگران پس از او نيز آن را تكرار كرده اند.

__________________________________________________

(1) بنگريد به: محمد طاهر الكردى: تاريخ القرآن، ص 176 به بعد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 211

4. توجيه زيادت و حذف با احتمال قرائات

4. توجيه زيادت و حذف با احتمال قرائات

بعضى از پژوهشگران معتقدند كه مصحف عثمانى طورى نوشته شده كه شامل حروف هفتگانه باشد يا بگوييم كه اين رسم طورى است كه شامل رسم آن احتمالات است و سابقا در اين باره سخن گفتيم. بنابراين بعضى از دانشمندان سعى كرده اند كه حذف و زيادت بعضى از حروف بخصوص حروف مدّ (حركات بلند) را چنين تحليل كنند كه مقصود از آن اين بوده كه كلمه احتمال همه قرائتهاى صحيح را داشته باشد، حتى بعضى از علما يكى از مزاياى رسم عثمانى را دلالت يك كلمه بر قرائتهاى مختلف مى دانند. «1» و بعضى از پژوهشگران متأخر يكى از فصلهايى كه در آن ويژگيهاى رسم را بررسى كرده اند، تحت اين عنوان قرار داده اند: (كلماتى كه دو قرائت دارد ولى مطابق با يكى از آنها نوشته شده) «2» و «جعبرى» در شرح رائيه «3» خود در تحليل حذف و اثبات حروف مدّ و ساير ويژگيهاى رسم عثمانى «4»، به اين نقطه نظر اعتماد كرده است و مى بينيم كه او درباره بعضى از ظواهر رسم كه از آن صحبت كرده چنين تعبير مى كند كه: «علت حذف الف احتمال دو قرائت است» «5» و يا «علت اثبات و حذف، احتمال دو قرائت است و قرائت ياء در

جايى كه نوشته شده طبق قاعده و در جايى كه حذف شده اصطلاحى است.» او اين سخن را به هنگام بحث از كلمه «ابراهيم» كه در سوره بقره بدون ياء نوشته شده «6» آورده است و «لبيب» حذف الف را سه نوع دانسته كه يكى از آنها اختلاف قرائتهاست. «7»

در فصل پيشين قول برتر در مسأله كتابت مصحف عثمانى با يكى از حروف هفتگانه و مسأله احتمال بيش از يك قرائت در رسم عثمانى را، ذكر كرديم و در آنجا ترجيح داديم كه مصحف عثمانى بر اساس يك قرائت نوشته شده، يعنى رسم كلمات براى نشان دادن

__________________________________________________

(1) بنگريد به: زرقانى، ج 1، ص 366.

(2) بنگريد به: سيوطى: الاتقان، ج 4، ص 147 و قسطلانى، ج 1، ص 288.

(3) رائيه همان قصيده اى است كه «عقيلة اتراب القصائد» ناميده مى شود و ناظم آن قاسم بن فيره شاطبى و درباره رسم مصحف است. درباره كتابهاى تأليف شده در رسم، به مبحث اوّل از فصل سوم اين كتاب مراجعه نماييد.

(4) بنگريد به: قسطلانى ج 1 ص 289

(5) بنگريد به: خميلة ارباب المراصد، برگ 83 أ و نيز: 83 ب و 88 أ و 91 أو موارد ديگر.

(6) بنگريد به: برگ 86 أ.

(7) الدرة العقيله، برگ 19 ب درباره همين انديشه بنگريد به: علم الدين سخاوى: الوسيلة، برگ 15 أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 212

فقط يك تلفظ و نطق معين نوشته شده هر چند كه به خاطر نداشتن نقطه و اعراب احتمال بيش از يك قرائت را مى دهد. بنابراين سخن، چنين تفسيرى در تحليل بعضى از ويژگيهاى رسم از نظر

ما اساس مطلوبى ندارد، بلكه اين نظريه با نظريه اى كه اختلاف رسم را مربوط به اختلاف معانى مى دانست، چندان فرقى از لحاظ سستى پايه ندارد.

5. رسم عثمانى بر اساس حكمتى است كه با مرگ كاتبان آن از بين رفته است

5. رسم عثمانى بر اساس حكمتى است كه با مرگ كاتبان آن از بين رفته است

در كنار نظريه هاى گوناگون در بررسى ويژگيهاى رسم عثمانى خود را در اين عصر در مقابل پژوهشگرى «1» مى بينيم كه تمام آنچه را كه در تفسير وجوه مختلف رسم گفته شده طرد مى كند و در عين حال قبول دارد كه اين وجوه به خاطر حكمتى بوده كه صحابه آن را مى دانستند ولى به دست ما نرسيده است. مى گويد: «2» دانشمندان تحليلهاى گوناگونى براى بعضى از كلمات رسم عثمانى ذكر كرده اند، ولى اين تحليلات چيزى جز براى انس گرفتن و اشاره كردن نيست، زيرا كه آنها بعد از انقراض صحابه ساخته شده اند و آنها مصحف را به خاطر حكمتى با اين رسم نوشته اند كه ما آن را نمى دانيم و به علتهاى نحوى يا صرفى كه پس از آنها به وجود آمده، نگاه نكرده اند. سپس مى گويد: «3» خلاصه اين كه اين تحليلات كه علما درباره حذف و زيادت بعضى از كلمات قرآن ذكر كرده اند، ما را از چيزى بى نياز نمى كند و حقيقت اين است كه اين رسم به همين صورت از صحابه كه قرآن كريم را نوشته اند به دست ما رسيده و سرّ آن بر كسى مكشوف نشده است و خداوند علام الغيوب است. سپس اين نويسنده با اظهار يأس از رسيدن به وجه اين رسم، اضافه مى كند: «4» جز صحابه كه قرآن را به دستور عثمان نوشتند، چه كسى مى تواند ما را به علت اين

اختلاف در رسم مصحف عثمانى رهبرى كند؟ و اين هم در صورتى ممكن است كه آنها از قبرهاى خود بيرون بيايند! هر چند كه ما با اين نويسنده در اين مورد كه بسيارى از تحليلهايى كه براى رسم گفته اند

__________________________________________________

(1) او استاد شيخ محمد طاهر الكردى المكى خطاط است، صاحب كتاب «تاريخ الخط العربى» و كتاب «تاريخ القرآن».

(2) بنگريد به: تاريخ القرآن، ص 175.

(3) همان مصدر، ص 179.

(4) همان مصدر، ص 6- 5 و اين معنا را در ص 105 و 134 نيز مشاهده فرماييد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 213

فايده اى ندارد بخصوص آنچه كه به ابو العباس مراكشى نسبت داده شده، هم عقيده هستيم ولى با او در اين سخن كه شناخت اسرار اين وجوه محال است مگر اينكه صحابه از قبر برخيزند و پاسخ بدهند، موافق نيستيم، زيرا خواهيم ديد كه در بررسى كيفيت نگارش عربى و ويژگيهاى آن بدان گونه كه در فصل مقدماتى آورديم، چيزهايى وجود دارد كه ما را در فهم بسيارى از اين وجوه كمك مى كند و به مقدارى كه بحث در اين باره پيش مى رود و اسناد مربوط به عصر نسخه بردارى مصاحف يا اعصار نزديك به آن به دست ما مى رسد، روشنى و وضوح بيشترى درباره رسم عثمانى و صورتهاى نگارش آن حاصل مى شود و بر فهم درست آن كمك مى كند.

اگر بخواهيم از نتيجه بررسى نقطه نظرهاى دانشمندان پيشين درباره ويژگيهاى رسم عثمانى خلاصه گيرى كنيم، بايد ادعان كنيم كه اين اختلاف نظرها مشكل را پيچيده تر مى كند، بى آنكه ما را به فهم صحيح آن نزديك سازد. در عين حال هم اكنون ما وسايلى

در اختيار داريم كه ما را در بررسى مجدد اين مسأله در جهت رسيدن به فهم درست و موافق ويژگيهاى گوناگون رسم اميدوار مى سازد و اين چيزى است كه به انجام آن در فصل بعدى اميدوار هستيم. ان شاء اللّه.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 214

فصل چهارم رسم الخط عثمانى، يك پژوهش لغوى

اشاره

پژوهشهاى دانشمندان پيشين درباره رسم الخط، به طور كلى پيرامون توصيف موضوعات دور مى زد و كمتر به تفسير و تحليل آنها مى پرداختند همان گونه كه پيش از اين بيان كرديم. در عصر جديد نيز به اين موضوع چندان اعتنائى نشده و يك پژوهش فراگير كه تفسير و توجيه قابل قبولى ارائه كند و يا ما را به آن نزديك سازد، به عمل نيامده است. «1»

__________________________________________________

(1) استاد عبد الوهاب حموده در كتاب «القراءات و اللهجات، ص 112- 102» سعى كرده درباره علت اختلاف رسم مصاحف با رسم موجود، بحث كند و آن را به عوامل چندى مربوط دانسته است. او ضمن اينكه به اثر تاريخى خط و بعضى از پديده هاى آوا شناسى اشاره مى كند، در عين حال يكى از اين عوامل را ضعف كاتبان در صناعت خط قلمداد مى كند، به اين معنا كه بعضى از اين پديده ها در رسم عثمانى خطاى نوشتارى محض است كه ما اين سخن را بكلى رد مى كنيم.

همچنين او يكى از عوامل مذكور را چنين بيان مى كند كه كاتبان كلمات را طورى مى نوشتند كه احتمال بيش از يك قرائت را بدهد. ما ضعف اين نظر را در بررسى توجيه پديده هاى هجايى در صفحاتى كه براى علاج اين مشكل اختصاص داده بوديم، بيان كرديم آن هم با همان روشى كه خود مؤلف در بررسيهاى خود

از آن استفاده مى كند.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 215

و براى همين است كه مى گوييم برخورد با اين مشكل به اين صورت گسترده كه ما بحث مى كنيم، براى اولين بار صورت مى گيرد. و بر سختى اين برخورد مى افزايد، و در عين حال اين يك بررسى است كه مطالب پراكنده درباره موضوع را جمع مى كند و بررسيهاى دانشمندان علم رسم و قرائات و دانشمندان علوم عربى و نيز بحثهاى لغوى و آوا شناسى جديد را در بر مى گيرد و با يارى جستن از آنها در جهت رسيدن به تفسير و توجيه اين مشكل به صورت عام، تلاش مى كند. اين بحثها ما را به هدف مورد نظر نزديك مى كند و از بسيارى از لغزشها دور مى سازد، و در عين حال اين تلاش در معرض همان چيزى است كه تمام بحثهاى جديد در معرض آن قرار دارند و آن احتمال نقص و امكان وقوع خطاست، و اگر راههاى اين بحث هموار بود و پژوهشگران با بحثها و بررسيهاى خود زمينه را فراهم تر كرده بودند، احتمال خطاى بيشترى داده نمى شد.

__________________________________________________

به دايره تفسير و علوم قرآنى در دانشكده اصول الدين دانشگاه الازهر رساله اى براى رسيدن به درجه دكترا در تفسير و علوم قرآنى، از طرف آقاى عبد الحى حسين الفرماوى مدرس در همان دانشكده، تقديم شد كه با اشراف استاد دكتر احمد السيد الكومى نوشته شده بود و روز 10/ 2/ 1975 مورد بررسى قرار گرفت موضوع اين رساله رسم الخط مصحف و نقطه گذارى آن بود و 412 صفحه بود علاوه بر فهارس آن كه بالغ بر 481 صفحه مى شد اين بحث در اصل براى بررسى حكم شرعى

التزام به رسم الخط عثمانى در چاپ مصاحف اختصاص يافته است و درباره هدف بحث مؤلف آن در مقدمه گفته است: به عنوان يك پژوهشگر منصف و محتاط سعى كردم مناسب ترين راه حل را در اين موضوع پيدا كنم تا ميان مسلمين كه درباره رسم الخط قرآن اختلاف نظر دارند، وحدت ايجاد كنم و آنها در يك نوع رسم الخط اتفاق نظر پيدا كنند كه در شرق و غرب عالم قرآن را با همان رسم چاپ كنند تا بتوانند به سنت حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اقتدا نمايند و به حبل متين الهى چنگ بزنند و كتاب خدا را از تحريف اهل غلوّ و ابطال اهل باطل حفظ كنند» با اينكه ما با اين نويسنده در نتيجه بحث كه همان لزوم تعهد به رسم عثمانى در چاپ مصاحف باشد، موافقيم ولى در اصولى كه او بحث را بر آنها پايه گذارى كرده با او مخالف هستيم بخصوص اين سخن كه رسم مزبور توقيفى و همه از پيامبر است. او براى اين سخن دلايلى واهى اقامه كرده كه ما اكنون در صدد مناقشه آنها و مطالبى كه مربوط به تاريخ كتابت عربى يا تاريخ كتابت مصحف و يا خود رسم الخط است، نيستيم و در اينجا فقط اشاره مى كنيم به اينكه او در مبحث سوم از فصل سوم (از صفحه 115 تا 161) پديده هاى رسم عثمانى را تحت عنوان: (سمات و خصائص رسم المصحف) بررسى كرده و روش او در اين بحث همان روش پيشينيان است كه ظواهر رسم را به شش نوع تقسيم مى كردند. او سپس تلاش كرده تا تحليلهاى ابو

العباس مراكشى را كه از زركشى نقل كرده، در مثالهائى كه در اين ابواب آورده پياده كند (بنگريد به صفحات 118، 119، 120، 126، 127، 128، 144، 148 از كتاب او) و به همين جهت بررسيهاى او مطلب تازه اى ندارد كه به فهم مشكل و تفسير و توجيه آن كمك كند.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 216

مبحث اوّل پايه هايى كه اين بحث بر آن استوار است

اشاره

كتابهايى كه درباره رسم الخط قرآن نوشته شده، در ارائه و بررسى پديده هاى رسم الخط در دو راستا پيش رفته اند: اوّل اينكه مثالهاى مشابه را درباره موضوع واحدى در يك فصل معين جمع آورى كرده اند. دوم اينكه اين موضوع را از اوّل قرآن تا آخرين سوره آن تتبّع نموده اند و بر آنچه كه به صورت مشخصى در رسم الخط آمده است تأكيد كرده اند. و از آنجا كه در اين روش هدف اين نبوده كه نمونه هايى براى رسم كلمات ارائه شود، لذا اين روش در بررسى مشكل رسم الخط سودى ندارد و روش اوّل مناسب تر است.

ولى اين روش نيز بر مجرد تشابه شكلى و ظاهرى استوار است آنجا كه پديده هاى رسم را كه در دوره هاى نسبة متأخرى متبلور شده است، طى چند فصل بيان مى كند. اين ابن وثيق اندلسى (متوفى 654 ه) است كه در فصل نخست از كتاب خود و پيش از آنكه پديده هاى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 217

رسم را مطابق تسلسل سوره هاى قرآنى بيان كند، مى گويد: «1» بدان- خدا تو را موفق كناد- كه رسم مصحف به شناخت پنج فصل نيازمند است كه مدار آن مى باشند:

اوّل: چيزهايى كه در قرآن حذف شده است.

دوم: چيزهايى كه در قرآن با زيادت آمده است.

سوم: چيزهايى كه

در قرآن به صورت قلب حرفى به حرف ديگر آمده است.

چهارم: احكام همزه ها.

پنجم: چيزهايى كه در قرآن به صورت قطع يا وصل آمده است.

او اين فصلها را با اضافه كردن يك فصل ديگر به شش فصل مى رساند كه آن يك فصل مربوط به كلماتى است كه دو قرائت دارند ولى بر اساس يكى از آنها كتابت شده است.

سيوطى مى گويد: «2» «امر رسم الخط را در حذف و زيادت و همزه و بدل و فصل و كلماتى كه دو قرائت دارند ولى مطابق يك قرائت نوشته شده اند، بيان مى كنيم.» تقسيم پديده هاى رسم به اين صورت، بر اساس شكل آنها صورت پذيرفته است و مثلا زيادت الف بعد از و او در (ملقوا، و نصروا و يعفو) در فصل زيادت الف در باب (مائة) و يا با زيادت واو در (اولئك) بيان شده است.

اين از يك سو، و از سوى ديگر اساس اين روش براى توجيه كلماتى است كه با قواعد دانشمندان علوم عربى در هجاء مخالفت دارند. ولى هدف ما آشنايى با تمام پديده هاى رسم و اصول آن مى باشد و از ارتباط آن با قواعد هجايى علما كه در دوره هاى متأخر ترتيب داده شده، چشم پوشى مى كنيم.

بنابراين، بهترين و مناسب ترين روشى كه ممكن است همه پديده هاى رسم را طى فصولى در بر بگيرد و ارتباط منطقى و قابل قبولى ميان آنها برقرار سازد و از خلط بحث و پريشان گويى دور باشد، همان روشى است كه بر اساس رابطه ميان صداى يك حرف و

__________________________________________________

(1) لوح 2.

(2) الاتقان، ج 4، ص 147 و بنگريد به: قسطلانى، ج 1، ص 288 و دمياطى، ص 10 و

زرقانى، ج 1، ص 362، ضمنا زركشى نيز به همين منوال پيش رفته است: ج 1، ص 376 به بعد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 218

علامت نوشتارى آن استوار است. همان روشى كه ما در بررسى ويژگيهاى كتابت عربى قبل از رسم عثمانى، از آن استفاده كرديم. چون لغويها صداهاى لغوى را به طور كلى بر دو قسمت تقسيم مى كنند: صامتها و حركتها، و هر كدام از آنها مشخصاتى دارد كه آن را از ديگرى متمايز مى سازد. و بنابراين مى توانيم علامتهاى صامتها و حركتها، را در رسم عثمانى بررسى كنيم و ببينيم كه كتابت عربى تا چه حد به خواسته هاى تلفظ كنونى وفادار مانده است و هر كدام را در فصل مستقلى بحث كنيم، بخصوص اينكه كتابت عربى مانند ساير كتابتهاى سامى، در نشان دادن صامتها، اسلوبى مخالف با نشان دادن حركتها دارد.

البته امكان آن بود كه ما علامت همزه را همراه با علامتهاى صداهاى صامت بحث كنيم جز اينكه اين صدا و علامت نوشتارى آن جهات لغوى و تاريخى متعددى دارد كه از آن يك مشكل پيچيده در تلفظ و نوشتن ساخته است، مثلا گاهى علامت همزه به شكل علامتهاى حركات بلند آمده است و اين بر پيچيدگى و دشوارى موضوع افزوده است، زيرا علما چنين فهميده اند كه اين امر به سبب ارتباط همزه با اصوات حركتهاى سه گانه بوده است و لذا در بيان اصوات صامت و حركات و علامتهاى آنها خلط بحث كرده اند، بخصوص اينكه آنها از سير تاريخى موضوع «همزه» و انتقال آن از اصوات صامت به حركات و مردّد بودن آن ميان اين دو، آگاهى نداشته اند. اين وضع منحصر

به فرد همزه، ما را وادار كرد كه همزه را در يك فصل مستقلى مورد بحث قرار بدهيم تا به يك توجيه مقبولى در اين مسأله برسيم، مسأله اى كه از عوامل مهم كج فهمى بسيارى از پژوهشگران پديده هاى رسم عثمانى است.

پس از اين موضوع بايد به كيفيت ارتباط اين علامتها- صامتها و حركتها- در داخل يك كلمه اشاره كنيم، سپس به بيان رابطه ميان كلماتى كه داراى مقطع هايى هستند كه به كلمات ديگر مى رسند بپردازيم. چون بسيارى از كلماتى كه مقطع واحدى دارند، با كلمات مجاور در ارتباط هستند و لذا بعضى از كلمات كه دو مقطع دارند گاهى به صورت متصل به كلمه ديگر آمده و گاهى به صورت مستقلى رسم شده است.

طبق اين روش مى توانيم پديده هاى رسم را در اين فصلها و يا مباحث چهار گانه مورد بررسى قرار بدهيم. درست است كه دانشمندان پيشين براى بررسى همزه فصل مستقلى

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 219

ترتيب داده اند ولى اصولى كه در اينجا فهم مشكل همزه بر آن استوار است با آنچه كه آنها بيان كرده اند، تفاوت دارد. اين فصل مى تواند در حل مشكل رسم به طور كلى و همزه به طور خاص كمك كند. و اما فصلى كه علماى ما آن را (قطع و وصل) يا (فصل و وصل) ناميده اند، بحثى است كه ما در آن راجع به شناخت كلمه از حيث رسم و عوامل وصل كلمات به يكديگر سخن خواهيم گفت.

از خلال اين روش، قاعده عمومى در نشان دادن صامتها و حركات در رسم عثمانى از يك سو و تفسير و تحليل مثالهايى كه به خاطر علتهاى لغوى و تاريخى

از اين قاعده خارج شده اند از سوى ديگر واضح خواهد بود.

پيش از آنكه رسم عثمانى را با اين روش مورد بررسى قرار بدهيم، به چند قضيه مهم اشاره مى كنيم كه اين روش را روشن تر مى كند و در كنار آن به فهم عواملى كه در به وجود آوردن مثالهاى خلاف قاعده در رسم عثمانى تأثير داشته است، كمك مى كند. مهمترين اين قضايا عبارتند از:

1. بعيد بودن اشتباه و خطا در پديده هاى رسم عثمانى

هيچ گونه روايتى درباره مشكلات هجايى كه براى كاتبان رخ داده باشد و از نوشتن صورت صحيح كلمه اى عاجز باشند، وارد نشده است جز در مورد كلمه (تابوت) و مانند آن كه آن هم به اختلاف سليقه ميان كاتبان بر مى گردد و به اشتباه و خطا ربطى ندارد و براى كسى كه در رسم عثمانى تحقيق مى كند و مى خواهد تفسير درست هجاى آن را به دست بياورد، بايد اين فكر را كه كاتبان اشتباه كرده اند از خود دور كند و در مواردى كه دليلى براى ترجيح يك رأى و يا تقديم يك توجيه ندارد، بايد متوقف باشد، زيرا كه قسمت مهمى از تاريخ كتابت در اين دوره تاريخى شناخته نشده و رسم عثمانى با مثالها و شكلهايى كه از صورت كلمات دارد، بهترين نماينده واقعيت كتابت عربى در آن دوره است و بدون شك هر كشف جديدى كه در مورد متنهاى مكتوب قديمى به عمل آيد، حقايق مربوط به كتابت اين رسم را روشن تر خواهد كرد، و اين انديشه را كه در رسم عثمانى اشتباهاتى وجود دارد، دفع خواهد نمود، انديشه اى كه بايد آن را دورترين احتمال در اين مجال دانست. و بر پژوهشگران است كه انديشه وقوع خطا را در اين مرحله

از بحث

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 220

بعيد بدانند، زيرا تمام دلايل گواهى مى دهند بر اينكه هر چه در رسم عثمانى آمده واقعيت كتابتى است كه نگارش عربى در آن دوره داشته است.

2. اكتفا نكردن به اين قاعده كه مى گويد اصل در كتابت مطابقت خط با تلفظ است

تكيه كردن بر اين انديشه در بررسى پديده هاى رسم، دانشمندان پيشين را به طور عام و دانشمندان علوم عربى را به طور خاص در يك خطاى بزرگى انداخته كه به ناتوانى آنها در فهم حقيقت صورتهاى هجايى كلماتى كه علامتهاى زايد بر تلفظ در آنها وجود دارد، منجر شده است، و اگر هم قبول كنيم كه ريشه نگارشهاى هجايى همان مبدأ صوتى آنهاست، بايد بدانيم كه تطور لغت بدون اينكه كتابت نيز اين تطور را پذيرا باشد مشكلاتى را ايجاد كرده كه غالبا به اين واقعيت لغوى كلمه بر مى گردد كه استعمال آن از بين رفته ولى نگارش آن به همان صورت قديمى باقى مانده است.

بنابراين، ما در بررسى پديده هاى رسم عثمانى بر اين اساس پيش خواهيم رفت كه عوامل گوناگونى در پيدايش آن پديده ها اشتراك دارند و در فصل مقدماتى اين كتاب نيز به آن اشاره كرديم. در كنار اين مطلب بايد بگوييم كه خواندن كلمه گاهى بر اساس تلفظ آن انجام مى گيرد ولى گاهى كلمه خوانده مى شود در حالى كه در آغاز كلام قرار گرفته و يا بر آن وقف شده است و گاهى هم نوشته مى شود در حالى كه زنجيره كلامى متصل قرار گرفته است و خواهيم ديد كه اين دو حالت، تأثير زيادى در رسم كلمات دارد و كاتب يكى از آن دو حالت را در نظر مى گيرد و تلفظ كلمات در لغت عربى در حالت

وقف با حالت درج كلام تفاوت زيادى دارد.

البته معلومات كاتب و مقدار آشنايى او با روشى كه در كتابت به كار مى برد، در رسم كلمات مؤثر است. او هر قدر در خواندن و نوشتن به طور وسيعى تمرين و ممارست داشته باشد، بيشتر مى تواند بر هجاى كلمات محافظت نمايد، و عكس آن نيز درست است. وقتى كاتب تازه كار باشد و ممارست كمترى داشته باشد، او در نوشتن كلمات مخصوصا كلماتى كه آنها را در يك متن مكتوب نخوانده است، شنيدن يا تلفظ آن كلمات را ملاك قرار

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 221

خواهد داد. «1»

علاوه بر آن، كاتب هر اندازه هم اصول كتابت تقليدى را بداند، باز هم در ترديد خواهد بود كه آيا به شكل تقليدى و موروثى هجاى كلمات ملتزم شود كه گاهى نمايانگر تلفظ كامل كلمه نيست، و يا تلفظ كلماتى را كه مى شنود در نظر بگيرد كه گاهى با اصول جارى در كتابت مغايرت دارد؟

همه اين عوامل در پيدايش صورتهاى هجايى متعدد براى كلمات سهم دارند، بخصوص در كتابتى مانند كتابت عربى كه همواره در جستجوى شكل كاملى براى نشان دادن تمام اصوات خود مى باشد.

3. مقياس قرار ندادن قواعد هجايى كه دانشمندان علوم عربى وضع كرده اند براى رسم عثمانى

يكى از انتقادهايى كه بر كلام دانشمندان پيشين مى توان كرد اين است كه آنها در آغاز مطلب اشاره مى كنند به اينكه قواعد رسم عثمانى به طور كلى با قواعد هجايى مطابقت دارد ولى بعضى از ظواهر آن از اين قواعد خارج است، در حالى كه در بررسى قضيه اين يك روش معكوس به نظر مى رسد، زيرا رسم عثمانى چيزى جز يك نمونه واقعى از كتابت عربى در عصر نسخه بردارى مصاحف نيست و مردم

در يك زمان طولانى همواره مطابق آن رسم مى نوشته اند، تا اينكه رغبت دانشمندان علوم عربى بر آسان كردن قواعد كتابت آنها را وادار ساخت كه قواعد رسم عثمانى را پس از اين استعمال گسترده با اصول صرفى و قياسهاى نحوى خود، يكى كنند، و البته قواعد رسم عثمانى پايه اصلى قواعد هجاى عربى كه علما وضع كرده اند، قرار داشت. و منطقى نيست و از روش علمى صحيح دور است كه پديده هاى رسم عثمانى را با اصول و قواعدى كه بعدها به وجود آمده و مبتنى بر آن بوده است، مقايسه نماييم.

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر عبد العزيز دانى، ص 220.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 222

4. استفاده از قرائتهاى صحيح در توجيه پديده هاى رسم عثمانى

در فصل دوم ترجيح داديم كه مصحف عثمانى نماينده فقط يك قرائت است و آن قرائت عمومى و مشهورى است كه در مدينه ميان صحابه معمول بوده است ولى به دلايلى كه به تاريخ قرائات مربوط مى شود، اكنون بسيار دشوار است كه ما اصول و مفردات اين قرائت را بدانيم. بنابراين، از وجوه قرائتهاى صحيح هر كدام كه با رسم عثمانى موافق باشد، مى تواند اساسى براى بررسى رسم عثمانى قرار بگيرد بدون آنكه وجه بخصوصى را تخصيص بدهيم، چون كاتبان رسم عثمانى لفظ واحدى را اراده كرده اند، ولى ما اين لفظ را بعينه نمى شناسيم. از همين جاست كه ما مى توانيم به هر وجهى از وجوه قرائت كه در رسم عثمانى احتمال داده مى شود، در تفسير و توجيه پديده هاى نگارشى و حل مشكلات رسم اعتماد كنيم.

اين روش، يك اثر عملى در تفسير پديده هاى رسم عثمانى دارد كه آن را مثلا در بحث از علامت همزه و هنگام سخن گفتن

از استبعاد بعضى از مثالها خواهيم ديد، مثالهايى كه از قاعده عمومى كه پيشوايان ادب عربى در زيادت و يا نقصان حرف گفته اند، خارج است و روشن ترين مثال آن همان زيادت الف در كلمه (ثمود) است كه در چهار آيه از قرآن آمده است و آنها عبارتند از:

(هود 11/ 68) «الا ان ثمودا كفروا ربهم» و (فرقان 25/ 38) «و عاد و ثمودا و اصحاب الرّس» و (عنكبوت 29/ 38) «و عادا و ثمودا» و (نجم 53/ 51- 50) «و انه اهلك عادا الاولى- و ثمودا فما ابقى».

از گفته علماى رسم فهميده مى شود كه الف در اين چهار مورد زائد است، «1» ولى با رجوع به قرائت پيشوايان قرائت در اين كلمات، مى بينيم كه نافع و ابن كثير و ابى عمرو و ابن عامر و كسايى اين چهار كلمه را با تنوين خوانده اند ولى حمزه و عاصم در روايت حفص آنها را بدون تنوين خوانده اند، «2» و از اينجا مى فهميم كه اين الف جز همان الفى كه در مصحف عوض از تنوين ما قبل مفتوح در حال وقف نوشته مى شود، چيزى ديگرى

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 114 و ابو بكر انبارى، ج 1، ص 264- 263 و دانى: المقنع، ص 41.

(2) ابن مجاهد، ص 337 و بنگريد به: ابن جزرى: النشر، ج 2، ص 290- 289.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 223

نيست، و بدين گونه اين موارد داخل در قاعده عمومى رسم عثمانى است. البته ما در اينجا قرائتى را بر قرائت ديگر ترجيح نمى دهيم و تنها قرائتى را كه در فهم اين پديده كمك مى كند، اختيار مى كنيم

و هر قارئى مى تواند آنچه را كه از اساتيد و مشايخ خود تا صدر اوّل و از قرائتهايى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر آنها صحه گذاشته، شنيده است مورد عمل قرار بدهد.

از اين گذشته نبايد در بررسى پديده اى از پديده هاى رسم عثمانى تنها به قرائات اكتفا نمود، بلكه احتمال دارد كه بعضى از اين پديده ها به دوره قبل از نسخه بردارى مصاحف مربوط باشد و در كتابت به همان گونه محفوظ بماند، زيرا همان گونه كه قبلا بيان كرديم، كتابت به حفظ ظواهر لغوى كه از بين رفته بيشتر از استعمال فعلى آن متمايل است. و از همين جاست كه يارى جستن از مثالهاى هجايى و لغوى خارج از خط مصحف و از قرائتهايى كه وارد شده امر مقبولى است و بر فهم بسيارى از پديده هاى رسم عثمانى و حل بسيارى از مشكلات آن كمك مى كند.

5. لازم نيست كه اين بحث هر مثال يا پديده اى را كه در رسم عثمانى است تفسير و توجيه كند

همچنين ضرورى نيست كه هر توجيهى كه اين بحث براى پديده هاى رسم عثمانى بيان مى كند، صحيح و كامل باشد، زيرا كه در اينجا عوامل بسيارى وجود دارد كه در ساختن صورت هجايى كلمات شركت دارد و كشف همه اين عوامل به اين آسانى نيست. همچنين قسمت مهمى از تاريخ كتابت در اين دوره شناخته نشده است، چون سنگ نوشته ها و متون كشف شده اى كه مربوط به اين دوره باشد، اندك است. و لذا هر چه كه در اين بحث گفته مى شود، تنها تلاشى در جهت استفاده از پژوهشهاى لغوى و اكتشافات موجود، در تفسير پديده هاى رسم عثمانى مى باشد، و شايد پژوهشهايى كه در آينده صورت خواهد گرفت، وسايل جديدى به وجود آورد كه با

كمك آنها تفسير و توجيه پديده هاى رسم عثمانى و كتابت عربى عميق تر و گسترده تر انجام گيرد.

پيش از آنكه پديده هاى رسم را با اين روش مورد بررسى قرار بدهيم، به اين مطلب اشاره مى كنيم كه بعضى از پديده هاى هجايى در رسم عثمانى، دهها مثال دارد كه بدون شك آوردن همه آنها حجم بحث را زياد مى كند بدون اينكه مطلب جديدى به دست

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 224

بدهد. ولى بعضى از اين پديده ها تعداد محدودى مثال دارد كه گاهى به يك يا دو مثال مى رسد در چنين حالتى آوردن تمام مثالها ضرورى به نظر مى رسد. بلكه پيدا كردن مثال جديد كارى بس مفيد خواهد بود. و به طور كلى ما آن مقدار از مثالها را خواهيم آورد كه مورد نياز باشد تا بتوانيم هيچ پديده اى را از پديده هاى رسم را نگفته، نگذاريم. همان گونه كه صاحب كتاب (الهجاء) كرده است، آنجا كه مى گويد «1»: «هجاهاى مصاحف و اختلاف كتابت آنها بيشتر از آن است كه همه آنها ذكر شود، و ما مثالهايى را ذكر خواهيم كرد كه براى خواننده و بيننده بيشتر مفيد باشد و از مثالهايى كه ذكر نمى كنيم كفايت كند.» «2»

__________________________________________________

(1) الهجاء از يك نويسنده ناشناخته، لوح 6

(2) سعى خواهيم كرد كه به رسم كلمات به همان گونه كه نشان داده شده، ملتزم باشيم. همچنين در آوردن مثالها به رسم عثمانى ملتزم خواهيم بود و غالبا محل آيه و سوره را در متن خواهيم آورد و نه در پاورقى. و نخست اسم و شماره سوره و سپس شماره آيه را ذكر خواهيم كرد، و على رغم اينكه اين روش باعث

خستگى خواننده مى شود، بسيارى از مشكلاتى را كه اگر در پاورقى بود به وجود مى آمد، تخفيف خواهد داد چون مثالهايى كه بايد آورده شود بسيار است. همچنين ما ضرورتى نديديم كه در حالتى كه قاعده در دهها مثال مطرد است و يا شهرت دارد موضع شاهد را در آيه و سوره مشخص كنيم.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 225

مبحث دوم علامتهاى حروف صامت در رسم عثمانى

اولا: صداهاى لغت عربى و علامتهاى آنها نزد دانشمندان علوم عربى

لازم است در اينجا روشن كنيم كه دانشمندان علوم عربى در فهم اين مسأله گاهى دچار اضطراب شده اند. اين اضطراب در اثر خلط ميان صداهاى منطوق و علامتهاى مكتوب از يك سو، و بى توجهى به بعد تاريخى تطور الفبا از سوى ديگر، ناشى شده است. اصل حروف عربى از نظر خليل و سيبويه بيست و نه حرف است، ولى خليل حروف صحيحى را كه محل و مخرجى دارند جدا كرده و آنها بيست و پنج حرف هستند كه واو و ياء و الف لين و همزه را شامل نمى شوند. او اين چند حرف را حروف هوايى مى نامد چون از درون خارج مى شوند و در محلى از اعضاى نطق قرار نمى گيرند. «3» بدون شك اين بيان ناشى از تشخيص ندادن موقعيت اين چهار حرف است كه گاهى به حروف صامت و گاهى به حركات مربوط مى شوند. و گويا اشتراك در علامت كه هم در حال صامت بودن و هم در حال حركت داشتن همان علامت را دارند، باعث اين سوء فهم شده است.

سيبويه تنها به ذكر حروف بر اساس مخارج آن پرداخته و با اينكه با استاد خود اختلاف نظرهايى دارد ولى در اين مطلب روش او را پيش گرفته كه به حدود فاصله ميان واو

و ياء كه از حروف صامت هستند و واو و ياء كه از حركات بلند هستند، توجهى نكرده است.

چيزى كه اين بى توجهى را تأكيد مى كند اين است كه او در آغاز الفبا، اوّل همزه و سپس الف را ذكر كرده ولى واو و ياء را تنها يكبار آورده است. «4»

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر ابراهيم انيس: الاصوات اللغوية، ص 91 و دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية، ص 24 و دكتر كمال محمد بشر: الاصوات، ص 142.

(2) بنگريد به: دكتر كمال محمد بشر: دراسات فى علم اللغة، قسمت اول، ص 69- 64 و 75- 73.

(3) بنگريد به: كتاب العين، بغداد، مطبعة العانى، 1967، ج 1، ص 64 و ابن منظور، ج 1، ص 7.

(4) بنگريد به: سيبويه (ابو بشر عمرو بن عثمان): الكتاب، ط 1، قاهره، بولاق، 1317 ه ج 2، ص 404.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 227

چيزى كه بر جمود پيشوايان علوم عربى بر علامتهاى نوشتارى تأكيد مى كند، اين است كه آنها صداها و حروف ديگرى را ذكر كرده اند كه همه فرع هستند و اصل آنها همان بيست و نه حرف است و تعداد آنها به چهل و دو حرف مى رسد كه بعضى از آنها خوب و قابل قبول است و بعضى ديگر بد و در ميان كسانى كه مى توان آنها را جزء اعراب دانست، غير مشهور است كه در قرائت قرآن و شعر مستحسن نيست. مهم اين است كه سيبويه پس از اين بيان اضافه مى كند:

«اين حروف كه خوب و بد آن به چهل و دو حرف رسيد در اصل بيست و نه حرف هستند و جز

با تلفظ آشكار نمى شوند» «1» و مبرد حروف قابل قبول را سى و پنج حرف ذكر كرده و درباره آنها مى گويد: «بدان كه حروف عربى سى و پنج حرف است و تنها بيست و نه حرف از آنها علامت دارد» «2».

معناى اين سخنان اين است كه علامت الف و واو و ياء در ميان اين بيست و نه علامت همان علامت صداهاى سه گانه است. «3» ولى حقيقت اين است كه در مقابل بيست و نه علامت، سى و يك صوت داريم كه عبارتند از: بيست و نه صوت صامت به اضافه حركات بلند كه با همزه و واو و ياى صامت در علامت يكى هستند. «4»، در فصل مقدماتى قسمتى از تاريخ تطور علامتهاى اين اصوات را بيان كرديم و روشن شد كه اين علامتها هم بر حركات دلالت دارد و هم بر اصوات صامت كه در اصل براى آنها وضع شده است. و در اينجا مهم نيست كه رابطه ميان اين اصوات را كه اى بسا به اين اشتراك در علامت منجر شده است، بيان كنيم. «5»

با اين وجود شايد بعضى از ايرادهايى كه در اين زمينه بر دانشمندان علوم عربى گرفته مى شود، ناشى از سوء فهم كلام آنهاست، بخصوص اينكه مى بينيم بعضى از آنها تصوير درست و روشنى از مشكل علامتهاى كتابت عربى و رابطه آنها با صداها را به دست داده اند، با صرف

__________________________________________________

(1) همان مصدر و بنگريد به: ابن جنّى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 51.

(2) مبرد (محمد بن يزيد): المقتضب، قاهره، المجلس الاعلى للشؤون الاسلامية 1386 ه ج 1، ص 192 و نيز ص 195.

(3)

اين بدان معنا نيست كه دانشمندان علوم عربى فرق ميان واو و ياء صامت را با ضمه و كسره و فتحه بلند كه حروف مدّ ناميده مى شوند، ندانسته اند. سيبويه در باب: (الوقف فى الواو و الياء و الالف) ج 2، ص 285 مطلبى گفته است كه دلالت دارد بر فهم درست او به روشى كه در آن حركتها مشخص مى شوند و از بقيه اصوات متمايز مى گردند. او مى گويد: «اين حروف «مهموسه» نيستند و آنها حروف لين و مدّ مى باشند و مخارج آنها به اندازه صوت وسعت دارد و هيچ يك از حروف از لحاظ مخرج وسيعتر از آنها و از لحاظ صدا طولانى تر از آنها نيست، و چون بر اين حروف وقف كردى لب و زبان و حلق خود را به هم نمى چسبانى همان گونه كه در حروف ديگر چسبانيده مى شود».

(4) بنگريد به: حفنى ناصف، ص 11.

(5) براى تفصيل بحث بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: القرائات القرآنى، ص 48- 39.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 228

نظر از بعضى اشتباهات تاريخى كه وسايل پرهيز از آن اشتباهات در اختيارشان نبود. اين ابن در ستويه است كه مى گويد «1»: «حروف معجم بيست و هشت حرف است كه تلفظ آنها مختلف و علامتهاى آنها هيجده علامت است، چون صورت دو و سه حرف از آنها يكى است و اگر تشابه نبود، هر حرفى علامتى داشت و حروفى كه علامت ندارند عبارتند از: دو مدّ و همزه، چون براى دو مدّ حرف مضموم و حرف مكسور شكل و علامتى وضع نشده همان گونه كه براى مدّ حرف مفتوح علامت الف وضع شده است ولى آن دو

مد به شكل واو و ياء نوشته مى شوند همان گونه كه تاء و ثاء به شكل ياء و همزه به شكل حروف لين نوشته مى شود و گاهى هم جهت پيروى از تخفيف در تلفظ حذف مى شود.»

ما اكنون مى دانيم كه اين سخن درست نيست كه علامت الف در اصل همان علامت فتحه بلند است، كه ابن در ستويه آن را مدّ مفتوح مى ناميد نه همزه. على رغم اين مطلب تصورى كه ابن در ستويه از اين مشكل و رابطه حركه هاى بلند و واو و ياء از جهت صدا و علامت دارد، تصور درستى است و دانشمندان جديد چيزى بر آن نيفزوده اند مگر در جنبه تاريخى مسأله كه البته اهميت فراوانى دارد.

در اين فهم درست، ابن در ستويه تنها نيست. حمزه اصفهانى مطلبى را به ما ارائه داده كه شبيه چيزى است كه دانشمندان جديد آن را (نگارش بين المللى حروف) مى نامند. «2» او مى گويد: «اگر كسى از اهل زمان بخواهد كتابتى را وضع كند كه از تصحيف سالم باشد و تمام حروفى را كه در تمام زبانها استعمال مى شود، در بر بگيرد، لازم است كه چهل شكل براى چهل حرف وضع كند.

بيست و نه حرف از آنها همان هجاى عربى است كه عبارتند از: أ ب ت ث ج ح خ ... و چهار تا از آنها حروفى است كه در زبان عربها جارى است ولى براى آنها علامت خاصى در نظر گرفته نشده و آنها عبارتند از: نون غنه و همزه و واو و ياء لين. نون غنه همان است كه از دماغ خارج مى شود مانند نون (منذر) چون مخرج آن همان مخرج نون (رسن) نيست.

و همزه مانند: قرأ و رفأ و مانند حرف اوّل از كلمه (أحمد) چون مخرج آن همان مخرج الف (حامد) نيست و واو و ياء در (محمود و بعير) چون مخرج آنها همان مخرج ياء در (يزيد و زيد) و واو در (واصل و صواب) نيست ...»

شايد چيزى كه موجب پريشانى در نظريه دانشمندان علوم عربى درباره علامتهاى

__________________________________________________

(1) كتاب الكتاب، ص 64.

(2) التنبيه على حدوث التصحيف، ص 33.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 229

حركات بلند شده است، اين باشد كه آنها گمان كردند كه اصل حروف ابجد طورى وضع شده كه هم شامل حروف صامت و هم شامل صداهاى حركات مى شود. ولى همان گونه كه پيشتر گفتيم، حقيقت اين است كه حروف ابجد در اصل فقط براى نشان دادن صداهاى صامت وضع شده و دلالت بعضى از اين علامتها به حركات بلند بعد از تحول و تطورى واقع شده كه علامتهاى حروف صامت براى دلالت بر اين حركات استعمال مى شد.

براى همين بود كه دانشمندان علوم عربى سعى كردند تا نقصى را كه در الفباى عربى مى ديدند بر طرف كنند تا اين الفبا هم شامل علامتهاى صامتها و هم شامل علامتهاى حركات باشد ولى اين تلاش آنها نيز ناقص بود و پس از آنكه ترتيب الفبايى جديد «1» شايع شد و علامتهاى حروف مشابه در كنار هم قرار گرفت (ا ب ت ث) دانشمندان علوم عربى در پايان اين ترتيب ميان واو و ياء شكل (لا) را قرار دادند و گفتند: (... ه، و، لا، ى) ابن جنى مى گويد «2»: «از آنجا كه واضع حروف تهجى نتوانست الفى را كه يك مدّ

ساكن است تلفظ كند چون ابتدا به ساكن محال بود، لذا لام متحركى پيش از آن قرار داد تا ابتدا به الف ممكن باشد.» اين همان الفى است كه در آخر (متى و حتى) و در (حياة و زكاة) «3» واقع شده است. ابن در ستويه قرار دادن لام الف را در ترتيب هجايى ردّ مى كند و مى گويد: «4» «لام الف از رديف حروف معجم و شكلهاى آن خارج است، زيرا كه آن در واقع دو حرف چسبيده به هم است.» دانشمندان علوم عربى براى انتخاب لام از ميان حروف عربى براى نشان دادن الف چند علت ذكر كرده اند كه همگى خيالى و دور از واقعيت است و چيزى را ارائه نمى دهد «5».

و شايد شيوع صورت الف و لام در كنار هم در كتابت عربى باعث شده كه آنها اين صورت شايع را براى نشان دادن علامت فتحه بلند در ترتيب الفبا قرار بدهند. همچنين آنها اختلاف كرده اند كه كدام يك از دو طرف (لام الف) صورت الف و ديگرى صورت لام

__________________________________________________

(1) در فصل پنجم متعرض آن خواهيم شد.

(2) بنگريد به: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 49- 48.

(3) صولى، ص 186.

(4) كتاب الكتاب، ص 69 و نيز بنگريد به: ص 64.

(5) بنگريد به: ابن جنى: سر صناعة الاعراب، ص 50 و بنگريد به: دانى: المحكم، ص 200.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 230

است؟ «1» اين كوشش در تكميل الفباى عربى- همان گونه كه گفتيم- به صورت ناقصى انجام گرفت و علامت واو و ياء همچنان به چهار حرف دلالت كرد كه عبارتند از واو و ياء صامت

و فتحه و كسره بلند (يا همان چيزى كه آن را حروف مدّ مى گويند.) و براى همين است كه استاد حفنى ناصف مى گويد: «2» «كسى كه لام الف را در حروف اضافه كرد، بايد (لام واو) و (لام ياء) را هم اضافه مى كرد.» و شايد اين كار دانشمندان علوم عربى كه تنها به اضافه كردن لام الف اكتفا نمودند ولى اين معامله را با واو و ياء انجام ندادند، به خاطر عوامل صوتى باشد كه مربوط است به طبيعت واو و ياء و رابطه آنها با حركات بلندى كه از جنس آنهاست و يا اساسا بعضى از آنها در حقيقت تفاوتهاى موجود ميان دو حالت را به طور دقيق درك نكرده اند «3». البته اين بدان معنا نيست كه دانشمندان علوم عربى از تفاوت آوايى ميان دو حالت و او ياء غافل بوده اند. ازهرى مى گويد «4»: «واو و ياء هرگاه بعد از فتحه واقع شوند قوى تر مى گردند و همچنين اگر متحرك شوند از آن هم قوى تر مى گردند. و ابن يعيش مى گويد «5». واو و ياء اگر ساكن باشند و پيش از آنها حركتى از جنس آنها باشد، دو تا

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المحكم، ص 199- 197 و كتاب النقط از همان نويسنده كه در پايان المنقع چاپ شده، ص 145- 144.

(2) تاريخ الادب، ص 11.

(3) بنگريد به: دكتر كمال محمد بشر: دراسات فى علم اللغة، قسمت 1، ص 79 برجشتر اسر مستشرق عقيده دارد (تطور النحوى، ص 30- 29) كه تلفظ واو و ياء و بهتر بگوييم اعضا مخصوص تلفظ آنها با اعضا مخصوص تلفظ ضمه كسره بلند مطابقت كلى دارد ولى در

ميان آنها تنها يك تفاوت وجود دارد كه مربوط به صداى آنها در مقطع كلمه است به اين صورت كه ضمه و كسره هميشه در مركز مقطع است ولى اگر در قسمت سابق يا لا حق مركز مقطع باشد در اين حالت آن را واو و ياء مى ناميم. اما دكتر ابراهيم انيس (بنگريد به: الاصوات اللغويه، ص 42) اظهار مى دارد كه جاى خالى ميان زبان و فك بالا در حال تلفظ ياء، تنگ تر است از آن در حال تلفظ كسره. و بنابراين در حال تلفظ كسره، نوع خفيفى از صداى مخصوص به گوش مى رسد. و امكان دارد ياء را به خاطر اينكه در حال تلفظ مشتمل بر صداى مخصوص است، صداى صامت به حساب بياوريم اما وقتى به محل آن در زبان توجه مى كنيم به صداى لين (كسره) بيشتر شباهت دارد و لذا دانشمندان جديد ياء را شبيه صداى لين ناميده اند. حال واو با ضمه هم مانند حال ياء با كسره است بنابراين علاوه بر فرق در وظيفه ياء و واو از سويى و كسره و ضمه از سوى ديگر در مقطع فرق ديگرى هم ميان آنها موجود است كه مربوط به طبيعت صداى مى شود و اينكه هر يك از واو و ياء نوع خاصى از صدا دارند كه آنها را به صداهاى صامت نزديك مى كند، درباره تفصيل بحث در رابطه ميان واو و ياء و حركات همچنين آنها بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية، ص 48- 39

(4) تهذيب اللّغه، ج 1، ص 52 و بنگريد به: دكتر رمضان عبد التواب، ص 363.

(5) ابن يعيش (يعيش بن على): شرح المفصل، قاهره،

الطباعة المنيرى (د. ت) ج 10، ص 30 و 99.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 231

مدّ مى شوند، مانند الف. و شايد واضح ترين صورت تمايز و فهم طبيعت حركات و فرق ميان آنها و صوامت به طور كلى همان مطلبى باشد كه ابو الحجاج بلوى از ابن سيد نقل كرده و بر ماست كه آن را در پرتو اصطلاحات قديمى بفهميم. آن مطلب اين است: «1» «ابن سيد مى گويد: در ميان حروف معجم هيچ حرفى مبنى بر سكون نيست مگر حرف الف. و اين بدان جهت است كه الف صوت است و در حلق و دهان مخرجى براى آن نيست و آن مانند صدايى است كه از بوق شنيده مى شود وقتى كه شيپورچى انگشتانش را روى سوراخهاى شيپور نگذارد، و اگر انگشتانش را روى سوراخها گذاشت و آنها را حركت داد اين صدا بريده مى شود و به صورت آهنگها در مى آيد. همين طور است صدايى كه از ريه خارج مى شود اگر در مخرجها تقطيع شود حروف مى گردد. الف در اين ويژگى با دو خواهر خود كه براى مدّ ولين وضع شده اند، مشترك است و آنها عبارتند از واو ساكن ما قبل مضموم در مثل: (عنقود) و ياى ساكن ما قبل مكسور در مثل: (قنديل). اينها صداهايى هستند كه مقطع ندارند همان طور كه الف نداشت، جز اينكه گاهى ما قبل واو و ياء مفتوح مى شود، در اين صورت مدّ آنها از بين مى رود ولى لين آنها باقى مى ماند در مثل: (ثوب و بيت). و گاهى واو و ياء خود متحرك مى شوند، در اين صورت مدّ ولين هر دو از بين مى رود و به حروف صحيح

ملحق مى شوند ...»

ابن سينا نيز به همين ترتيب درباره حركتهاى بلند سه گانه سخن گفته و آنها را «مصوت» ها ناميده و نيز درباره حروف صامتى كه در رسم الخط مانند حركتهاى بلند نوشته مى شوند نيز سخن گفته و سخن او در وضوح و روشنى كمتر از سخن ابن سيد نيست و او به دقت يك دانشمند در مواردى كه اين اصوات ضابطه خاصى ندارند به طور قطع سخن نمى گويد و متوقف مى شود و اين هنگامى است كه او تعبيرى مانند: (گمان مى كنم) به كار مى برد و يا تصريح مى كند كه (كار اين سه علامت براى ما مشكل است) «2».

__________________________________________________

(1) الف با، ج 1، ص 317- 316.

(2) بنگريد به: ابن سينا (رئيس ابو على حسين بن عبد اللّه بن سينا): اسباب حدوث الحروف، قاهره، المطبعة السلفيه، 1352 ه، ص 17- 16.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 232

دوم: نشان دادن صوامت در رسم عثمانى

هنگامى كه به رسم عثمانى نگاه مى كنيم تا ببينيم كه به چه حدى حروف صامت را نشان داده است، لازم است كه ميان دلالت علامتهاى الف و واو و ياء بر همزه و ياء و واو صامت و ميان دلالت آنها بر حركتهاى بلند سه گانه، فرق بگذاريم. البته در اين مبحث قصد ما حل مشكل علامتهاى حروف صامت است و بقيه مطالب مربوط را به مباحث آينده موكول مى كنيم.

حروف عربى صامت كه كاتبان آنها را با علامتهاى مخصوص نشان مى دهند، عبارتند از: (همزه، ب، ت، ث، ج، ح، خ، د، ذ، ر، ز، س، ش، ص، ض، ط، ظ، ع، غ، ف، ق، ك، ل، م، ن، ه، و، ى).

پيش از اين گفتيم كه

كتابت عربى قبل از رسم عثمانى، احتياج داشت كه ميان علامتهاى بعضى از حروف صامت كه در يك علامت مشترك بودند، فرق گذاشته شود و گفتيم كه علت اين پديده آن بود كه كتابت نبطى با حروف منفصلى نوشته مى شود كه در زمانهاى اوليه از هم تشخيص داده مى شد، ولى با گذشت زمان حروف يك كلمه بتدريج با همديگر مربوط شد و اين موجب آن گرديد كه بعضى از حروف شكل مستقل خود را از دست بدهد و به شكل حروف ديگر نزديك شود، و نيز موجب شد كه يك حرف در موقعيتهاى مختلف، شكلهاى گوناگونى به خود بگيرد. اين پديده كه بعضى از حروف صامت در يك علامت با هم مشترك شدند، همچنان در كتابت عربى حاكم بود و كاتبان وحى در تدوين متن قرآن و در نسخه بردارى از مصاحف عثمانى از آن تبعيت كردند. و اين كار تا نيمه دوم قرن اوّل هجرى ادامه داشت، به طورى كه در فصل بعدى ان شاء اللّه توضيح خواهيم داد و شايد اينكه گفته مى شود كه علامتهاى كتابت عربى روزى از همديگر متمايز بود، اشاره به اختلاف شكل اين علامتهاست به هنگامى كه منفصل هستند و يا در پايان كلمه قرار مى گيرند.

از اين گذشته تشابه شكل علامتهاى بعضى از حروف، مشكل مهمى در قرائت صحيح متن مكتوب نبود، بخصوص اينكه مردم در آن زمان داراى زبان فصيحى بودند و تلقين شفاهى پيش از كتابت مهمترين وسيله در دريافت متن قرآنى و حفظ و اشاعه آن بود.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 233

به نظر مى رسد كه كار انتخاب حروفى كه كاتبان براى آنها علامتهاى مستقلى قرار

داده اند، يك كار لغوى مهمى است كه احتياج به تأمل و دقت دارد، بخصوص اينكه اين كار در زمانى جلوتر از تاريخ تمدن بشرى صورت گرفته است، يعنى همزمان با اختراع نظام كتابت حروف بوده كه بر اساس اختصاص يك علامت براى هر كدام از اصوات تنظيم شده است. اهميت اين كار هنگامى آشكار مى شود كه بدانيم گويش يك لغت كه در كتابت با چند علامت محدود نشان داده مى شود، چند برابر آن صداهاى متمايزى دارد كه در هنگام سخن گفتن آشكار مى شود و كاتب نخستين بايد اين تعداد زياد از صداها را كه مى خواهد براى آنها علامتى قرار بدهد، خلاصه و فشرده كند و آن را به حداقل واحدهايى برساند كه در اصطلاح جديد به آن (فونيم emenohP) گفته مى شود «1» و براى هر يك از آنها علامت واحدى در خط قرار بدهد. مثلا (نون) اصطلاحى است كه شامل چندين صداست مانند صداى آن در اوّل كلمه (سخن) و صداى آن قبل از ثاء در (ان ثاب) و صداى آن قبل از ظاء در (ان ظهر) و صداى آن قبل از شين در (ان شاء) و صداى آن قبل از قاف در (ان قال) در حالى كه ميان مخارج اين صداها تفاوتهاى آشكارى وجود دارد، ولى اين تعداد از صداها در اصطلاح (نون) ناميده شده است «2» بدون اينكه براى هر كدام از آنها علامت مخصوصى تعيين شود، با اينكه در تلفظ، ميان آنها تفاوتهاى آشكارى وجود دارد به همان ترتيبى كه حمزه اصفهانى عقيده داشت و نقل كرديم. او معتقد بود كه كتابت عربى ناقص است و علامتى براى نون در كلمه (منذر)

ندارد، بلكه به تمام اين صداها با يك علامت اشاره مى شود و همه آنها اعضاى يك خانواده محسوب مى گردند و صداهاى ديگر نيز به همين ترتيب است. مثلا مشهور ميان بعضى از قراء ترقيق راء و لام در بعضى از سياقها و تفخيم راء و تغليظ لام در موارد ديگر است؛ «3» ولى اين موجب نشده كه براى دو حالت راء و لام دو علامت وضع شود بلكه علامت راء و لام به هر دو حالت دلالت مى كند، «4» و سخن

__________________________________________________

(1) درباره مفهوم فونيم و نظرياتى كه در مورد مشخص كردن معناى آن وجود دارد، بنگريد به: دكتر محمود سحران، ص 121 و بعد. و دكتر كمال محمد بشر: الاصوات، ص 213- 201.

(2) دكتر تمام حسان: مناهج البحث فى اللغة، ص 125.

(3) بنگريد به: ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 90 و 111.

(4) بنگريد به: دكتر ابراهيم انيس: الاصوات اللغوية، ص 66 و 67.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 234

صاحب كتاب (المبانى) چه خوب به اين فكر لغوى جديد دلالت دارد آنجا كه مى گويد «1»:

«نون ساكن قبل از باء در كلماتى مانند: (من بعد) و (العنبر) صدايى مانند صداى ميم مى دهد ولى در خط رعايت نشده و به نون تغليب داده شده است».

ولى آيا كدام ضابطه است كه ما به وسيله آن صدايى را كه مستقلا علامت نوشتارى دارد، از صدايى كه داخل در خانواده صداهاى فرعى است كه به هم با يك علامت اشاره مى شود، تشخيص بدهيم؟ صداهاى منطوق يك لغت به دو قسم تقسيم مى شود: قسمى كه عارضى است و از اختلاف محل صوت حادث مى شود،

و نوع ديگر اساسى و از لحاظ معنا مهم است، «2» و تشخيص ميان صدايى كه علامت نوشتارى دارد و صدايى كه علامت ندارد و تحت علامت صداى ديگر مندرج است، به عهده فرايند لغوى صدا يعنى بر توانايى آن در تغيير معانى كلمات است «3». مثلا صداى صاد در انگليسى در مثل nuS (آفتاب) و noS (پسر) شنيده مى شود ولى اين صدا يكى از «فونيم» هاى انگليسى محسوب نمى شود، چون در انگليسى اين صدا براى فرق گذارى ميان معانى استعمال نمى شود، يعنى در انگليسى دو كلمه وجود ندارد كه هر كدام معناى مستقلى بدهد و حروف يكى از آنها مطابق حروف ديگرى باشد و فقط يكى صداى سين و ديگرى صداى صاد بدهد، ولى در عربى مى بينيم (سبر) در مقابل (صبر) است و براى همين است كه در عربى صاد يك «فونيم» و سين كه يك «فونيم» ديگرى است ولى در انگليسى صداى صاد شاخه اى از فونيم سين است. «4»

رسم عثمانى در نشان دادن صداهاى لغت با علامتهاى معين، به همين اصل عمومى جارى شده و به نقش صداها در تغيير معانى كلماتى بستگى دارد و به صدايى كه هنگام تغيير موقعيت حرف و قرار گرفتن آن در سياق يك كلام حاصل مى شود، اعتنا نشده است.

بنابراين صداهاى لغوى در يك كلام متصل يكى از ديگرى متأثر مى شود و چون كسى به طور طبيعى و بدون تكلف سخن مى گويد، ملاحظه مى كنيم كه صداهاى يك كلمه گاهى

__________________________________________________

(1) مقدمه كتاب المبانى از يك نويسنده ناشناخته.

(2) بنگريد به: دكتر خليل ابراهيم حماش، ص 511.

(3) بنگريد به: دكتر كمال محمد بشر: الاصوات، ص 203.

(4)

بنگريد به: دكتر محمود السعران، ص 122- 123.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 235

در همديگر اثر دارد، و نيز مى بينيم كه اتصال كلمات در نطق پى در پى گاهى همين خصيصه را دارد «1». ولى مى بينيم كه حالتهاى صدا در كلام منطوق مانند بلندى و آهستگى يا انتقال مخرج و يا تغيير مجراى هوا، هيچ كدام از اينها در علامت اين حرف تغييرى نمى دهد، ولى اين كار كه كاتب به وسيله آن، صداها را در تغيير سياق حرف تشخيص مى دهد، باعث نشده كه در علامت آن حرف هم تغيير داده شود. اين يك كار ذهنى است و دقت زيادى هم بر آن صرف نمى شود و كاتب مطابق عادت خود در اصول و قواعد كتابت پيش مى رود. ولى گاهى كاتب برابر آنچه كه از صداهاى لغوى كلام مى شنود، عمل مى كند و آنچه را كه شنيده است مى نويسد و به اصل بناى كلمه توجه نمى كند. اين همان چيزى است كه در كتابت بعضى از كلمات در مصحف مى بينيم. كلمه اى به كلمه اى ديگر وصل شده و علامت بعضى از حروف آن، برابر با صدايى كه از مجاورت با صداى ديگر حاصل شده تغيير يافته است. از اين قبيل است كلماتى مانند: (عن ما) و (من ما) و (عن من) و (ان لم) و (ان لن) و مانند آنها. اين كلمات به طورى كه تفصيل آن خواهد آمد، در بعضى از مواقع به هم وصل شده و علامت نون به علامت ميم يا لام تبديل و در آن ادغام گرديده و با يك علامت نوشته شده است و در اين كار از تلفظ كلمه پيروى شده است.

البته اين

روش، مقبول به نظر مى رسد، زيرا كه با اين كلمات مانند يك كلمه معامله شده است، چون حجم آن كوچك بوده و در عين حال به تلفظ كلمه نيز توجه شده كه در آن حرف صامتى از آخر كلمه اوّل به جنس حرف بعد از آن از كلمه دوم تبديل شده است و مطابق با قاعده ادغام در لغت عربى اين دو حرف به صورت يك حرف مشدد درآمده و از همين جاست كه كاتب مطابق يك قاعده عمومى در كتابهاى سامى رفتار كرده و آن اينكه حرف مشدد با يك علامت نوشته مى شود.

ابن يعيش، حرف مشدد يا ادغام شده را چنين تعريف مى كند: «آن حرف ساكنى است كه به حرفى از جنس خود رسيده بدون اينكه ميان آنها فاصله اى از حركت يا وقف باشد اين دو حرف به سبب شدت اتصال مانند يك حرف مى شوند و زبان آن را يك بار و با

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر ابراهيم انيس: الاصوات اللغويّة، ص 179.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 236

شدت ادا مى كند به گونه اى كه حرف اوّل تقريبا از بين مى رود» «1». حال مى گوييم: كتابت حرف مشدد با يك علامت- به طورى كه معلوم است- به پيروى از تلفظ آن حرف است و دانشمندان پيشين در سبب آن اختلاف كرده اند، بعضيها علت آن را ناپسند بودن اجتماع دو شكل واحد در خط «2» مى دانند و بعضيها آن را كار زبان مى دانند كه عمل واحدى انجام مى دهد «3».

كاتبان مصحف طبق اين قاعده هميشه حرف مشدد و يا ادغام شده را در بيشتر موارد با يك علامت مى نويسند، ولى گاهى مواردى پيش مى آيد كه كاتب خود

را در ترديد مى بيند كه آيا به اصل كتابت كلمه ملتزم شود و يا مطابق تلفظ بنويسد؟ و براى همين است كه بعضى از كلمات كه اوّل آنها لام است و الف و لام تعريف بر آنها داخل شده، غالبا با دو لام نوشته شده و در بعضى از موارد با يك لام آمده است. اين كلمات با دو لام نوشته شده: اللعنون، اللعنة، اللغو، اللهو، اللؤلؤ، اللت، اللمم، اللهب، اللطيف، اللوامة و همچنين لفظ جلاله (اللّه) و مانند آن است: (اللهم) ولى كلمات ديگرى وجود دارد كه با يك لام نوشته شده مانند: (الّيل) و بعضى از اسماء موصوله مانند: الذى، والذان، والذين، و التى و التى «4».

در اينكه در اين كلمات كه با يك لام نوشته شده است كدام يك از دو لام حذف شده، اختلاف است. دانى مى گويد «5»: «به نظر من لام محذوف همان لام اصلى است و البته احتمال دارد لام معرفه باشد كه به سبب ادغام از بين رفته و با ادغام با حرف ديگر به صورت يك حرف درآمده است.» البته اين مطلب ثمره عملى ندارد و شايد اساس اين پرسش يك پرسش بى مورد باشد، زيرا كه ما هيچ وقت فكر نمى كنيم كه در حرف مشدد كدام يك از دو حرف حذف شده است، بلكه به اين قانع هستيم كه علامت نوشته شده به

__________________________________________________

(1) شرح المفصل، ج 1، ص 121.

(2) بنگريد به: ابن درستويه، ص 33 و دانى: المقنع، ص 67 و سليمان بن نجاح، لوح 6 و شيرازى (محمد بن محمود): كشف الاسرار فى رسم مصاحف الامصار. خطى در كتابخانه اوقاف بغداد، لوح 21

و نيز بنگريد به: قلقشندى، ج 3، ص 184.

(3) التنسى، برگ 84 ب.

(4) بنگريد به: مهدوى، ص 117 و دانى: المقنع، ص 67 و سليمان بن نجاح، لوح 6 و عقيلى لوح، 2.

(5) دانى: المقنع، ص 67.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 237

هر دو حرف دلالت دارد، دو حرفى كه از جهت شدت اتصال گويا كه يك حرف هستند «1».

از مواردى كه مربوط به اثر پذيرى يك حرف از حرف مجاور است و كاتب هم آن را مطابق تلفظ مى نويسد، موردى است كه سين و طاء در يك كلمه كنار هم قرار بگيرند. از آنجا كه طاء از حروف اطباق است ولى سين از آن حروف نيست و حروف غالبا در حال نطق به هم نزديك مى شوند، لذا صفت اطباق از طاء به سين هم انتقال مى يابد و سين به صورت صاد ادا مى شود. در اينجا كاتب خود را بر سر دو راهى مى بيند، يا بايد مطابق تلفظ بنويسد و يا به اصل حروف كلمه ملتزم شود. نحويها اجازه داده اند هر سين كه بعد از آن غين يا خاء معجمه و يا قاف و يا طاء واقع شود تبديل به صاد گردد «2». مبرد مى گويد كه سين وقتى همراه با يكى از حروف مستعليه باشد، جايز است كه آن را قلب به صاد كنند. و هر چه به آن حروف نزديكتر باشد، قلب لازم تر است «3». و براى همين است كه در رسم عثمانى بعضى از كلمات مطابق تلفظ با صاد نوشته شده است. از آن جمله است كلمه (المصيطرون) در سوره طور (52/ 37) و (بمصيطر) در سوره غاشيه (88/

2) «4» و (الصراط) «5» و موردى هم هست كه غالبا با سين نوشته شده مانند (يبسط) ولى در يك جا با صاد آمده (يبصط) (بقره (2/ 245) «6» و مورد ديگرى است كه يك جا با سين نوشته شده (بسطة) در سوره بقره (2/ 247) و در جاى ديگر ا صاد نوشته شده (بصطة) در سوره اعراف (7/ 69) «7».

از مواردى كه به همين پديده ياد شده مربوط مى شود، آمدن كلمه (نجى) است در سوره انبياء (21/ 88) «و كذلك نجى المؤمنين» كه با يك نون نوشته شده «8» و مانند آن است «فنجى من نشاء» سوره يوسف (12/ 110) بيشتر قرّاء اين كلمه را با دو نون خوانده اند كه اولى مضموم و دومى ساكن

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دكتر ابراهيم انيس: الاصوات، اللغوية، ص 188.

(2) بطليوسى، ص 203.

(3) المقتضب، ج 1، ص 525.

(4) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 92

(5) ابن مجاهد، ص 107 و بنگريد به: ابو حاتم رازى، ج 2، ص 215 و دكتر ابراهيم انيس: فى اللهجات العربية، ص 130- 128.

(6) ابن ابى داود، ص 106 و دانى: المقنع، ص 84.

(7) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 108 و دانى: المقنع، ص 85 و نيز بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 429.

(8) ابن ابى داود، ص 110 و دانى: المقنع، ص 87.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 238

است و بعضى از قراء هم با يك نون خوانده اند. «1»

بعضى از دانشمندان پيشين، حذف نون دوم را (البته اگر مطابق با قرائت ديگر نباشد) چنين توجيه كرده اند كه اين نون ساكن است و بعد از

آن حرف جيم قرار دارد و در اين صورت به گفته فرّاء «نون پنهان مى شود و از مخرج نون اوّل خارج نمى گردد و براى همين است كه نون دوم حذف و به نون اوّل اكتفا مى شود، همان گونه كه در حال ادغام دو حرف، به يكى از آنها اكتفا مى شود و يك حرف نوشته مى شود. «2» فراء در اينجا نون نوشته شده را جانشين نون محذوف قرار داده مانند دو حرف ادغام شده، ولى صحيح اين است كه نون اولى ربطى به نون دوم ندارد، چون ميان آنها ضمه قرار گرفته و بنابراين، سخن ابن قتيبه دقيق تر و به صواب نزديكتر است آنجا كه مى گويد: «نون وقتى به جيم مى رسد پنهان مى شود و كاتب مصحف به همين جهت آن را انداخته و وجود آن را در نظر گرفته است. «3»»

ولى اين مطلب مانع از آن انيست كه وقتى كاتب ضعف نون را ديده، با نون نوشته شده از نون محذوف بى نياز شده است. البته تأثير پذيرى ميان نون و جيم در اينجا به مرحله تأثير پذيرى در حال ادغام نمى رسد كه باعث مى شود دو حرف ادغام شده با يك حرف نوشته شود. ورود دو كلمه أَنْ جاءَكُمْ (اعراف 7/ 69) به صورت به هم چسبيده در مصحف تاشكند «انجاءكم» به علت اخفاى نون ساكن است كه به جيم رسيده و اين مطلب در مسأله بالا اين نظريه را تأييد مى كند كه نون دوم به علت اخفاء حذف شده است. و در روايتى كه ابو عمرو دانى آن را نقل و سپس ردّ مى كند، آمده است كه در بعضى از مصاحف در آيه لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ

(يونس 10/ 14) همانند (ننجى) نون حذف شده است «4» و شايد حذف نون از (لننظر) نيز به سبب اخفاء بوده است. اى بسا اين دو مثال به صورت يك پديده هجايى در پيروى كاتب از تلفظ كلمات درآيد كه اندكى پيش گفته شد. و شايد اندك بودن مثالهاى اين پديده (اگر بتوانيم آن را يك پديده تلقى كنيم) مربوط به اين است كه تأثير پذيرى در اينجا محدود مى باشد و لذا كاتب انگيزه اى قوى براى تغيير

__________________________________________________

(1) دانى: التيسير، ص 130 و 155 و دمياطى، ص 268 و 311.

(2) فراء: معانى القرآن، ج 2، ص 56.

(3) تأويل مشكل القرآن، ص 39 و بنگريد به: ابن مجاهد، ص 352.

(4) المقنع، ص 90.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 239

علامت حرف نداشته است همان گونه كه علامت نون را در كلمه اى مانند: (منذر) حذف نكرده يا تغيير نداده است.

سوم: اثر وقف بر علامتهاى بعضى از حروف صامت

اشاره

دانشمندان پيشين اين سخن را بارها تكرار كرده اند كه اصل در كتابت كلمه اين است كه به صورت تلفظ آن با در نظر گرفتن آغاز كلمه و وقف بر آن، نوشته شود. «1» ولى حروفى كه بر آنها وقف مى شود با حروفى كه كلمه با آنها آغاز مى گردد، احكام متفاوتى دارند. حرفى كه بر آن وقف مى شود غالبا ساكن و حرف نخستين كلمه هميشه متحرك است، «2» زيرا كه در حال وصل، هر چيزى بر اصل خود قرار مى گيرد ولى وقف از موارد تغيير يافتن حرف است «3» و از همين جاست كه وقف بر اواخر كلمات صورتهاى متعددى دارد و در حروف آخر كلمه در حال وقف تغييراتى داده مى شود و بدون شك اين

تغيير در حروف كلمه منعكس مى گردد. مثلا مى بينيم كه كاتب در بيشتر مواقع تلفظ كلمه را در حال وقف در نظر مى گيرد و به تلفظ در حال وصل توجهى نمى كند.

در همين راستا بعضى از پديده هاى مربوط به رسم، تفسير و توجيه مى شود و آن كتابت مجموعه اى از حروف صامت كه در آخر كلمات واقع مى شوند در حال وقف است و در اين خلاصه مى شود كه تنوين ما قبل مفتوح را به صورت الف، و تاى تأنيث را گاهى به صورت تاء و گاهى به صورت هاء مى نويسند و در بعضى از موارد به صورت هاى سكت اثبات مى شود.

1. رسم تنوين به صورت الف

تنوين «4» كه به آخر اسماء به سبب منصرف بودن آنها ملحق مى شود، «5» در صورت وقف

__________________________________________________

(1) بنگريد به: فصل مقدماتى.

(2) بنگريد به: ابن يعيش، ج 9، ص 67.

(3) بنگريد به: ابن جنّى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 176 و ابن يعيش، ج 9، ص 81.

(4) تنوين در حقيقت همان نون ساكن است همان گونه كه دانشمندان علوم عربى به آن اشاره كرده اند (بنگريده به: سيبويه، ج 2، ص 147 و ابن جنّى: سر صناعة الاعراب (خطى) برگ 177 بن و دانى: المحكم، ص 57) تجربه هاى آزمايشگاهى جديد هم بر آن تاكيد دارند. بنگريد به عوض المرسى جهاوى ظاهرة التنوين فى اللغة العربيّة رسالة فوق ليسانس كه به دانشكده دار العلوم دانشگاه قاهره تقديم شده است و در كتابخانه دانشگاه نگهدارى مى شود، ص 34).

(5) بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 281 و ابن جنى: همان مصدر و همان صفحه.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 240

در حال مرفوع يا مجرور بودن

اسم، حذف مى شود و در حال منصوب بودن اسم نيز حذف مى شود ولى حرف الف (فتحه بلند) هم در تلفظ و هم در كتابت جانشين آن مى گردد. اينكه تنوين را در رسم به صورت نون نمى نويسند، به اين جهت است كه تنوين از اصل بناى كلمه نيست و زايد بر معناست و لذا اين نون به خاطر فرق گذارى ميان نون زايد و نون اصلى «6» حذف مى شود. و ابن جنّى الفى را كه جانشين تنوين مى شود عوض از آن در حال وقف مى داند «7» و بعضيها بدل از آن مى دانند. «8» به هر حال علت اصلى نوشتن الف در رسم، همان ثبوت الف در تلفظ به هنگام وقف در حالت نصب كلمه است و مى دانيم كه در هنگام وقف در حالت رفع و جر نه تنوين و نه الف هيچ كدام تلفظ نمى شوند و لذا در اين حالت، تنوين حذف مى شود بدون اينكه چيزى در رسم و يا تلفظ جانشين آن شود «9».

مثالهاى اين پديده در رسم عثمانى بيشتر از آن است كه شمارش شود و كافى است كه مثلا به اوّل سوره كهف نگاه كنيم و اين پديده را در آنجا ببينيم: (عوجا، قيما، بأسا، شديدا، اجرا حسنا، أبدا، ولدا، كذبا، اسفا ...) «10»

از چيزهايى كه به تنوين در حال نصب شباهت دارد، نون تأكيد خفيفه است و شباهت آن از اين جهت است كه آن هم نون ساكن ما قبل مفتوح است و در حال وقف، هم در

__________________________________________________

(6) بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 281 و ابن جنى همان مصدر، برگ 178/ أ و دانى: المحكم، ص 59.

(7) سر صناعة

الاعراب، ج 1، ص 84.

(8) ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 133 و دكتر تمام حسان: اللغة العربية، ص 272.

(9) زركشى در (البرهان، ج 1، ص 69) مى گويد: بنا در فاصله هاى آيات بر وقف است و لذا كلمه مرفوع با كلمه مجرور و بالعكس مقابل هم مى افتند و همچنين مفتوح با منصوب بدون تنوين مقابل هم قرار مى گيرند و از همين جاست قول خداوند: إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طِينٍ لازِبٍ (صافات 37/ 11) كه پيش از آن، اين آيات گذشته است: عَذابٌ واصِبٌ (آيه 9) و شِهابٌ ثاقِبٌ (آيه 10) و همچنين: بِماءٍ مُنْهَمِرٍ (قمر 54/ 11) و قَدْ قُدِرَ (آيه 12) و نيز: وَ ما لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ والٍ (رعد 13/ 11) با آيه:

وَ يُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ (آيه 12).

(10) كلمه (تترا) در سوره مؤمنون (23/ 44) با الف نوشته شده كه با قرائت تنوين و يا تفخيم است (دانى: المقنع، ص 44 و التفسير از همان نويسنده، ص 159) و نيز بنگريد به: فرّاء: معانى القرآن، ج 2، ص 239.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 241

تلفظ و هم در كتابت نون حذف مى شود و الف جايگزين آن مى گردد. اين نون در فعل به منزله تنوين در اسم است و هرگاه كه ما قبل آن مفتوح باشد تبديل به الف مى شود «1» و در خط هم الف نوشته مى شود، زيرا كه شبيه تنوين است. «2» اين موضوع در دو جاى مصحف آمده و در تمام مصاحف نون خفيفه به صورت الف نوشته شده است، «3» آن دو مورد، يكى در سوره يوسف است (12/ 32) ... وَ لَيَكُوناً مِنَ الصَّاغِرِينَ و

ديگرى در سوره علق (96/ 15) ... لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ.

از كلماتى كه مانند تنوين نصب با الف نوشته مى شود، كلمه (اذن) است و به نظر مى رسد كه در اين كلمه وقف بر الف مى شد و لذا در قرآن در هر كجا كه آمده با الف نوشته شده است، «4» مانند ... وَ إِذاً لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلَّا قَلِيلًا (اسراء 17/ 76) و ... فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (نساء 4/ 53) و إِذاً لَأَذَقْناكَ (اسراء 17/ 75) و قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً (انعام 6/ 56).

خواهيم ديد كه وقف بر رؤوس آيات، در حذف و يا اثبات علامتهاى حركات بلند اثر دارد و اين پديده را در مثالهاى متعددى مى بينيم و آن هنگامى است كه اواخر آيات با الف ختم مى شود كه عوض تنوين در حال وقف است. در چنين شرايطى الف در كلماتى كه در آخر آيات قرار گرفته اند اثبات مى شود حتى اگر الف لام معرفه داشته باشند كه مى دانيم الف و لام با تنوين در يك كلمه جمع نمى شود. و اين تنها بدان جهت است كه در قرائت،

__________________________________________________

(1) بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 154 و مبرد، ج 3، ص 17 و ابن يعيش، ج 9، ص 88

(2) بنگريد به: ابن خالويه (حسين بن احمد): اعراب ثلاثين سورة، حيدر آباد، جمعيّة دائرة المعارف العثمانى 1941 ص 140 و عقيلى لوح 11.

(3) دانى: المقنع، ص 43 و 101.

(4) دانى: المقنع، ص 43. سيوطى مى گويد: نظر همگان بر اين است كه اذن در حال وقف با الف مى آيد و قرّاء بر آن اجماع كرده اند (بنگريد به: الاتقان، ج 2، ص 154) ولى هنگامى كه

دانشمندان علوم عربى خواستند كه اصول قواعد هجا را از رسم عثمانى اخذ كنند، در اينكه اين كلمه با نون يا با الف نوشته شود اختلاف كردند. جماعت اهل رسم بر كتابت آن با الف است و جماعت نحويها بر كتابت آن با نون است (بنگريد به: ابن قتيبه: ادب الكاتب، ص 254 و ابن در ستويه، ص 49 و بطليوسى، ص 166) و بهترين كسى كه درباره اين تعارض سخن گفته، ابو عبد اللّه بن جهنى است (البديع برگ 263) كه مى گويد: از مبرد نقل شده كه مى گفت: نوشتن (اذن) جز با نون جايز نيست و مى گفت: دوست دارم دست كسى كه آن را با الف مى نويسد بريده شود.

ابو عبد اللّه مى گويد: سخن او مردود است و به آن اعتنا نمى شود، بلكه بايد دست كسى كه در مصحف آن را با نون مى نويسد قطع شود، زيرا كه با اجماع مخالفت كرده است.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 242

آن كلمات با الف خوانده مى شود تا تناسب صوتى در توقف قارى در رؤوس آياتى كه الف عوض از تنوين وقف دارند، رعايت شود، و مثال آن قول خداوند است در سوره احزاب (33/ 68- 64) إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً- خالِدِينَ فِيها أَبَداً لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً- يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا- وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا- رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً و مانند همان است قول خداوند در همين سوره (آيه 10): وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا. به طورى كه مى بينيم الف در

كلمات: (الظنون و الرسول و السبيل) «1» اثبات شده در حالى كه اين كلمات الف و لام تعريف دارند و شك نيست كه الف در اينجا عوض از تنوين نيست و تنها براى هماهنگى رؤوس آيات به هنگام قرائت است بخصوص اگر بدانيم كه تمام رؤوس آيات كه جمعا 73 آيه است به الف كه عوض تنوين است ختم مى شود جز در يك آيه كه آيه 4 است وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ كه بدون الف ختم شده است. البته احتمال داشت كه الف در اين كلمه هم (اگر قياس در اينجا صحيح باشد) مانند سه كلمه ديگر نوشته شود، ولى آمدن اين كامله بدون الف دليل بر اين است كه الف در اينجا لازم نيست و در هر كجا كه آمده به همان دليل است كه اشاره كرديم «2». البته نافع و ابن عامر و ابوبكر به نقل از عاصم و أبو جعفر، سه كلمه: (الظنونا و الرسولا و السبيلا) را هم در حال وصل و هم در حال وقف با الف خوانده اند. و ابن كثير و حفص و كسايى و خلف، آنها را فقط در حال وقف با الف خوانده اند و ابو عمرو و حمزه آنها را در هر دو حال بدون الف خوانده اند. «3»

الف عوض تنوين در كلمه (سلاسل) «4» در سوره انسان (76/ 4) اثبات شده است: «انا اعتدنا للكافرين سلسلا و اغلالا و سعيرا» و مصاحف در اثبات الف در كلمه (قوارير) «5» دوم در سوره انسان (76/ 16- 15) اختلاف دارند: وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا- قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيراً

اختلاف به اين صورت است كه بعضيها آن را در

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 111 و ابو بكر انبارى، ج 1، ص 374 و مهدوى، ص 95 و دانى: المقنع ص 39

(2) بنگريد به: زمخشرى: الكشاف، ج 3، ص 417.

(3) بنگريد به: دمياطى، ص 353.

(4) بنگريد به: ابن ابى داود، ص 115 و دانى: المقنع، ص 39.

(5) بنگريد به: فرّاء: معانى القرآن، ج 3، ص 204 و دانى: المقنع، ص 39- 38.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 243

حال وصل با تنوين و در حال وقف با الف خوانده اند و بعضيها در حال وصل بدون تنوين و الف و در حال وقف بدون تنوين و الف و يا بدون الف قرائت كرده اند «1».

هنگامى كه الف عوض تنوين با الف ديگرى در آخر كلمه به هم مى رسند، رسم عثمانى بر اين قاعده جارى است كه كلمه فقط با يك الف نوشته مى شود. و اين مطابق با قاعده اى است كه دانشمندان پيشين تحليلهاى زيادى براى آن ذكر كرده اند و آن قاعده اين است كه اجتماع دو شكل واحد در خط ناپسند است، و اين حالت در جايى است كه در آخر كلمه همزه منصوبى باشد كه ما قبل آن الف است مانند: (ماءّ، غثاء، جفاء، سواء) و نظير آنها، در اينكه كدام يك از دو الف حذف شده است، اختلاف است. ممكن است الف محذوف همان الف قبل از همزه باشد و ممكن است كه الف عوض از تنوين «2» باشد.

ما به زودى درباره حالات تنازع ميان همزه و فتحه بلند كه به صورت الف است، سخن خواهيم گفت.

علماى رسم

گفته اند كه در مصحف در يك كلمه تنوين به صورت نون نوشته شده و آن كلمه (كاين) است كه در هفت مورد آمده است «3» و در قرآن هيچ كجا تنوين با نون نوشته نشده مگر در اين كلمه «4» و در اينجا وصل اراده شده نه وقف. و البته هر دو صورت در رسم استعمال مى شود تا به جواز هر دو دلالت كند، به طورى كه دانى گفته است. «5»

2. نوشتن تاى تأنيث به صورت هاء در اسمها

تاى تأنيث كه به آخر اسمها ملحق مى شود، گاهى به صورت تاء و گاهى به صورت هاء نوشته مى شود و اين در رسم عثمانى در چند كلمه معمول است كه از جمله آنهاست:

كلمه (رحمة) هفتاد و نه بار در مصحف آمده و همه جا با هاء نوشته شده جز در هفت

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دمياطى، ص 429- 428.

(2) بنگريد به: مهدوى، ص 109 و دانى: المقنع، ص 26.

(3). (3/ 146، 12/ 105، 22/ 45، 48 و 29/ 60، 47/ 13، 65/ 8.)

(4) الهجاء از يك نويسنده ناشناخته، لوح 15.

(5) المقنع، ص 44.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 244

مورد كه با تاء و به صورت (رحمت) نوشته شده است «1».

مانند آن است (سنة) كه سيزده جا آمده و همه جا با هاء نوشته شد جز در پنج مورد كه با تاء و به صورت (سنت) نوشته شده است «2».

و نيز كلمه (نعمة) سى و چهار بار آمده و همه جا با هاء نوشته شده جز در يازده مورد كه با تاء است (نعمت) «3».

همچنين كمله (امراة) يازده بار آمده و همه جا با هاء جز در هفت مورد كه

با تاء به صورت (امرات) نوشته شده است «4».

و نيز واژه (كلمة) همه جا با هاء است جز در يك مورد كه به صورت (كلمت) و با تاء نوشته شده است. همچنين اين لفظ در چهار مورد نيز با تاء نوشته شده ولى آنها مواردى هستند كه ميان مفرد يا جمع بودن كلمه ميان قراء اختلاف نظر وجود دارد «5».

و نيز كلمه (لعنة) و (معصية) همه جا با هاء است جز در دو مورد كه با تاء آمده است «6».

و نيز چندين كلمه در يك مورد با تاء نوشته شده مانند: (شجرت، قرت، ثمرت، بقيت، جنت، آيت، بينت، فطرت) و مانند آنها «7».

بعضى از اين مثالها به صورت جمع هم خوانده شده كه رسم با تاء يك امر طبيعى خواهد بود، ولى بسيارى از آنها فقط به صورت مفرد خوانده شده است، «8» و براى همين است كه دانشمندان سعى كرده اند كه براى اين دوگانگى در رسم علتى بيابند و علماى عربى و علماى رسم و قرائات در جهت دستيابى به توجيه اين كار تلاشهايى كرده اند و قدمهايى كه در اين ميدان برداشته اند نزديك به هم است، جز خليل بن احمد و شاگرد او سيبويه كه سخنان غريبى گفته اند و اى بسا از حقيقت و صواب دور افتاده اند هنگامى كه تغيير تاء

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابوبكر انبارى، ج 1، ص 283 و مهدوى، ص 76 و دانى: المقنع، ص 77.

(2) بنگريد به: ابوبكر انبارى، ج 1، ص 283 و مهدوى، ص 77 و دانى: المقنع، ص 78.

(3) بنگريد به: همان مصادر به ترتيب، ج 1، ص 284 و 76 و 77.

(4) همان

مصادر به ترتيب ج 1، ص 280 و ص 77، 78.

(5) همان مصادر، ج 1، ص 286، 78، 79.

(6) همان مصادر، ج 1، ص 286، 77، 78، 80.

(7) بنگريد به: مهدوى، ص 78 و دانى، ص 82.

(8) بنگريد: ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 129 به بعد و نيز بنگريد به: ابن وثيق اندلسى، لوح 11.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 245

تانيث به هاء در حال وقف را چنين توجيه كرده اند كه فرقى ميان تاى تانيث و تاى جوهر كلمه باشد «1»، با اينكه از نظر آنها تاء همان اصل است. «2»

بيشتر علماى عربى عقيده دارند كه در علامت تأنيث تاء اصل است و هاء فقط در حال وقف جانشين آن مى شود «3» و لذا بيشتر مثالها با هاء نوشته شده است. ولى از بعضى از نحويها نقل شده كه گفته اند اصل در اسمهاى مؤنث همان هاء است تا ميان آنها و افعال تفاوتى باشد. بنابراين افعال با تاء و اسماء با هاء نوشته مى شوند «4». ولى عموم نحويها اين سخن را رد مى كنند، زيرا كه به هنگام وصل، كلمه با تاء خوانده مى شود و حالت وصل، همه چيز را به اصل آن بر مى گرداند. «5»

از آنجا كه اصل در كلمه اين است كه حروف هجاى آن با رعايت ابتدا و وقف نوشته شود، قاعده عمومى در نوشتن تاى تانيث اين شد كه با هاء نوشته شود و دانشمندان پيشين سعى كرده اند براى كلماتى كه با تاء نوشته شده و مثالهاى آن را اندكى قبل آورديم، علت پيدا كنند و تفسير و توجيهى كه براى اين كار گفته اند منحصر در

اين است كه كلمه در اين گونه موارد مطابق اصل خود كه همان تاء مى باشد، نوشته شده و يا بر اساس اراده وصل نوشته شده است «6». ابوبكر انبارى مى گويد «7»: «علت اينكه اين كلمات را در مصحف با هاء نوشته اند اين است كه آنها در كتابت بنا را بر وقف گذاشته اند و در مواردى كه با تاء نوشته اند بنا را بر وصل نهاده اند.» مهدوى نقل مى كند كه بعضى از علما گمان كرده اند كه اين وضع از املا كننده و كاتب ناشى شده است. وقتى املا كننده كلمه اى را كه هاى تانيث دارد با كلمه بعدى متصل مى كرد، هاء در درج كلام تبديل به تاء مى شد و كاتب آن را مطابق با تلفظ و در حال وصل مى نوشت و اگر املا كننده كلمه را از ما بعد خود قطع مى كرد و

__________________________________________________

(1) ازهرى، ج 1، ص 50 و بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 281.

(2) مهدوى، ص 80.

(3) بنگريد به: مبرد، ج 1، ص 63 و ابن جنّى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 176 و ابن يعيش، ج 9، ص 81.

(4) ابوبكر انبارى، ج 1، ص 283- 282 و علم الدين سخاوى: الوسيلة، برگ 68 أ و جعبرى، برگ 284 أ.

(5) ابن جنى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 176 و بنگريد به: ابن يعيش، ج 9، ص 81.

(6) دانى: المقنع، ص 77 و جعبرى، برگ 291 ب.

(7) ايضاح الوقف و الابتداء، ج 1، ص 287.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 246

مى گفت (رحمه اللّه) تلفظ او با هاء بود و كاتب نيز مطابق تلفظ او با هاء

مى نوشت «1».

قاريان در وقف بر اين گونه كلمات اختلاف نظر دارند. بيشتر آنها در كلماتى كه با تاء نوشته شده بر همان تاء وقف مى كردند و مى گفتند: نبايد از وقف به آنچه كه در مصحف است تجاوز كرد، پس هر چه در مصحف با تاء نوشته شده وقف بر تاء و هر چه با هاء نوشته شده وقف بر هاء مى شود. ولى ديگران گفته اند كه تو مخير هستى اگر خواستى در تمام كلماتى كه در مصحف آمده با هاء وقف مى كنى و اگر خواستى با تاء وقف مى كنى.

اگر با هاء وقف كردى دليل تو اين است كه تو اراده سكت كرده اى و اگر با تاء وقف كردى دليل اين است كه اراده وصل كرده اى «2».

شايد كسى كه در تانيث با تاء وقف مى كند و به همين صورت هم مى نويسد، از لهجه طايفه اى از عرب پيروى مى كند، همان طايفه اى كه سيبويه مى گويد «3»: «ابو الخطاب گمان داشت كه گروهى از عربها در حال وقف مى گويند: «طلحت» اينها درباره تاء هم در حال وقف و هم در حال وصل يك سخن مى گويند و گفته شده كه اين، لهجه قبيله طى است آنها مى گويند: حمزت و طلحت. و روايت شده كه آنها در جنگ يمامه ندا مى دادند: «يا اهل سورة البقرت» در اين باره چند بيت شعر هم نقل شده كه قافيه آنها كه به تاى تانيث منتهى شده است، با تاء آمده است (مسلمت الغلصمت، امت) «4» و شايد در اين موارد كه تاى تانيث به صورت تاء آمده، مطابق با همين لهجه است. «5»

اين بود تلاش دانشمندان پيشين در تحليل و توجيه پديده رسم تاى تانيث

كه در بعضى از موارد به صورت تاء و در اكثر موارد به صورت هاء نوشته شده است. البته ممكن بود ما نيز در اين سخن با آنها هم عقيده شويم كه كاتب هر وقت كه كلام را وصل مى كرد به

__________________________________________________

(1) بنگريد به: هجاء مصاحف الامصار، ص 80- 79.

(2) ابوبكر انبارى، ج 1، ص 281 و بنگريد به: دانى: التيسير، ص 60 و دمياطى، ص 103.

(3) الكتاب، ج 2، ص 281 و بنگريد به: صولى، ص 249 و ابن جنى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 176 و ابن فارس، ص 19، و ابن يعيش، ج 9، ص 81.

(4) مهدوى، ص 80 و نيز بنگريد به: ابن جنى: سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 177 و الخصائص از همان نويسنده، ط 2، قاهره، دار الكتب المصريه (56- 1952) ج 1، ص 304.

(5) بنگريد به: علم الدين سخاوى: الوسيله، برگ 68 أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 247

صورت تاء و هر وقت كه وقف مى كرد به صورت هاء مى نوشت، ولى در تاريخ لغات سامى، خصوصيات تطور بعضى از پديده ها روشن شده است و عربى هم با لغات سامى ديگر مشترك است و اين مسأله در فهم پديده مورد نظر كمك مى كند به اين صورت كه در تمام لغات سامى، تانيث علامتى جز تاء ندارد «1» ولى اين علامت در طول زمان در معرض تغيير و تطور قرار گرفته است و تجلى آن در زبان عربى است به طورى كه علماى سلف آن را بيان كرده اند و مى بينيم كه در عربى فصيح در حال وقف، تاى تانيث تبديل به هاء مى شود

و در حال وصل همان تاء باقى مى ماند. و به نظر مى رسد كه اين تطوّر از حد جايگزينى ها از تاء فراتر رفته تا جايى كه هاء جايگزين حركت كوتاه يا بلند هم شده است.

شكل زير اين تطور تاء را ترسيم مى كند: «2» E- a- ha- ta در اينجا در اولين مرحله اين تطور تغيير درنگ مى كنيم و آن مرحله هاء است «3» و آن همان چيزى است كه مى تواند مشكل مورد نظر ما را حل كند. كاتبان تاء را به همان صورتى كه وقف مى كردند، به شكل هاء مى نوشتند ولى كتابت همان گونه كه بارها گفته ايم كمتر به نشان دادن پديده هاى جديد لغوى مى پردازد و بيشتر به حفظ صورت قبلى كلمات تمايل دارد هر چند كه تغييراتى در تلفظ حاصل شود. بنابراين تاى تانيت حتى در حال وقف نيز به صورت تاء نوشته مى شد ولى با گذشت مدت طولانى، بناچار و بتدريج از پديده جديد پيروى كرد و اين شايد يكى ديگر از مراحل تطور آن بود. كتابت نبطى و كتابت عربى قديم مراحل اين تطور سر نخ هايى به دست ما مى دهد. اسماء مؤنث در كتابت نبطى همواره با تاء نوشته مى شد، مانند: خلت (خالة)، ويلت (وائلة)، غزلت (غزالة)، ملكت (مليكة)، ريفت (رائفة) ... «4» و در بعضى از سنگ نوشته هاى نبطى كه به قرن سوم و چهارم ميلادى

__________________________________________________

(1) دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنيه، ص 83.

(2) همان مصدر، ص 84.

(3) مراحل بعد از اين مرحله در لهجه هاى عربى معمول خودمان مى بينيم كه در اينجا محل بحث ما نيست (بنگريد به: جان كانتينو: دروس فى علم اصوات العربيه، ترجمه عربى، تونس،

1966، ص 57.

(4) بنگريد به: دكتر جواد على، ج 7، ص 307.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 248

بر مى گردد، مى بينيم كه كلمه (سنة) با تاء نوشته شده به اين شكل: (سنت) «1» همين طور اين كلمه را در نقش حران (568 ميلادى) و نقش قاهره (31 ه) به همين شكل مى بينيم. و جالب توجه اينكه در نقش قاهره در عين حال كه سعى شده كه تاء تانيث به همين شكل يعنى با تاء نوشته شود، در عين حال كلمه (رحمة) با هاء نوشته شده است.

بنابراين ممكن است بگوييم كه رسم تاى تانيث به صورت تاء در كلمات ياد شده، احتمالا براى حفظ صورت قديمى اين كلمات مى باشد و ما اين احتمال را ترجيح مى دهيم هر چند كه استعمال اين كلمات از مرحله اى كه به اين صورت نوشته مى شد فراتر رفته است.

اين احتمال هم هست كه كتابت با تاء، بيانگر تلفظ موجود اين كلمات است كه حتى در حال وقف هم تاء باقى مى ماند ولى همه اين مطالب مانع از آن نيست كه كاتب در كتابت اين كلمات حالت وصل را در نظر گرفته باشد چون در حالت وصل، تاء تلفظ مى شود. البته قطعى دانستن يكى از اين احتمالات آسان نيست ولى بايد فهم اين پديده در محدوده تطور تاريخى آن صورت بگيرد.

درباره حقيقت اين هاء كه جانشين تاى تانيث و حالت وقف مى شود، اختلاف نظر وجود دارد. بعضى از پژوهشگران معتقدند كه اين هاء چيزى جز كشيدن نفس با فتحه تاى تانيث كه در وقف ساقط مى شود، نيست، چون عربها از وقف بر فتحه كراهت دارند و انداختن آن هم باعث مشابهت صيغه

مؤنث به صيغه مذكر مى شود و لذا آن فتحه را نينداختند و كشيدن نفس را به آن افزودند و صدايى مانند صداى هاء ظاهر شد و نحويها خيال كردند كه تاء قلب به هاء شده است در حالى كه اين هاء، همان هاء است كه نحويها در جاهاى ديگر آن را هاى سكت مى نامند «2». البته درست است كه ميان تاء و هاء رابطه صوتى وجود ندارد كه موجب ابدال يا قلب شود، «3» ولى پس از سقوط يا حذف تاء، در تلفظ هاء جايگزين آن مى شود و اينكه اين هاء همان هاى سكت است ولى نحويها آن را

__________________________________________________

(1) بنگريد به: خليل يحيى نامى، ص 66، نقش 17 و ص 67 نقش 18 و ص 67 نقش 19 و ص 70 نقش 21 و ص 71 نقش 22 و آن همان نقش نماره است كه به سال 328 ميلادى مربوط است.

(2) دكتر ابراهيم انيس: من اسرار اللغة، ط 3، قاهره، مكتبة الانجلو المصريه 1966، ص 220 و نيز بنگريد به: فى اللهجات العربية از همان نويسنده، ص 137- 136.

(3) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية، ص 83.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 249

هاى قلب شده از تاء پنداشته اند، اين حقيقت را تغيير نمى دهد كه به هر حال آن حرف هاء است. بخصوص اينكه نوشتن تاء به صورت هاء در رسم عثمانى مربوط به عصر پيش از عصر نحويهاست و آن زمانى بود كه كتابت در ثبت پديده هاى لغوى، بيشتر به تمرين و تكرار تمايل داشت و از حدود و قواعدى كه نحويها آن را ساختند دور بود و براى

درك اينكه به هر حال هاء جانشين تاء شده است، كافى است بدانيم كه كاتبان در عصر نسخه بردارى مصاحف، بر اساس صدايى كه شنيده مى شد، تاء را هاء نوشتند.

3. هاى سكت در رسم عثمانى

مطلبى كه اخيرا گفتيم ما را به بحث از يك پديده ديگر وادار مى كند و آن افزايش «هاء» در آخر بعضى از كلمات در رسم عثمانى است. اين هاء نزد دانشمندان علوم عربى به «هاى سكت» معروف است و كلماتى كه هاى سكت به آنها ملحق شده هفت كلمه است به اين شرح «1»: (لم يتسنه، اقتده، كتابيه، حسابيه، ماليه، سلطانيه، ماهيه) «2».

پيشتر گفتيم كه قاعده عمومى در زبان عربى، وقف بر سكون است و عربها وقف بر مقطع مفتوح را ناپسند مى دانند «3». و براى همين است كه حركتهاى كوتاه در آخر كلمات غالبا در حال وقف ساقط مى شوند. ولى بعضى از كلمات مبنى، با حركتى پايان مى يابند كه به تعبير نحويها آن حركت شدت دار بودن را مى رساند، «4» و لذا در حال وقف هم مانند حال وصل بايد تلفظ شود ولى عربها همان گونه كه گفتيم از وقف بر مقطع مفتوح نفرت دارند و لذا بعد از اين حركت نفس خود را به نحوى طول مى دهند كه از آن، هاء متولد مى شود و اين علامتى مى شود بر اينكه حنجره، آخرين صداى كلامى خود را ادا كرده است «5» و در واقع وظيفه اين هاء تبيين حركت ما قبل است «6». و خلاصه اينكه غالب و شايع

__________________________________________________

(1) بنگريد به: ابن خالويه: اعراب ثلاثين سورة، ص 164.

(2) نشانى اين كلمات به ترتيب بدين قرار است: بقره 2/ 259، الحاقه 69/ 16

و 25، الحاقه 69/ 20 و 26، الحاقه 69/ 28، الحاقه 69/ 29، القارعة 101/ 10.

(3) بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: القرائات القرآنيه، ص 78.

(4) بنگريد به: ابن يعيش، ج 10، ص 2.

(5) دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية ص 86

(6) بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 289 و ابوبكر انبارى، ج 1، ص 306 و ابن خالويه: اعراب ثلاثين سوره، ص 164.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 250

در لغت عربى اين است كه در موقع وقف، بر حركات كوتاه، هاى سكت ملحق مى شود مشروط بر اينكه آن حركات مربوط به كلمه مبنى باشند كه متكلم به اظهار آنها علاقه دارد و لذا هاى سكت بر حركات كلمات معرب داخل نمى شود «1».

روايت وقف بر هاى سكت از يعقوب بن ابى اسحاق الحضرمى (متوفى 205 ه) قارى بصرى بعد از ابى عمرو، وارد شده و نيز از بزى (احمد بن محمد المكى متوفى 250 ه) در بعضى از حالات وقف وارد شده و آن حالاتى است كه كلمه منتهى به فتحه بناء و يا مانند آن باشد و اين هاء در كتابت نمى آيد «2». همچنين علماى عربى نظريه هاى اعراب را در زيادت اين هاء در حال وقف بيان كرده اند «3» و براى همين است كه اثبات هاء در رسم اين كلمات اثرى از آثار اين پديده است و كاتب در رسم اين كلمات به تلفظ كلمه و آنچه كه شنيده است توجه كرده و قرّاء بر وقف بر هاء اجماع كرده اند ولى در اينكه آيا در حال درج، هاء حذف يا اثبات مى شود، اختلاف نظر دارند «4».

اندكى پيش گفتيم كه

تناسب رؤوس آيات و رعايت نظم صوتى ميان آنها باعث شده كه در آخر بعضى از كلماتى كه الف و لام معرفه دارند، الفى اضافه شود. در اينجا نيز همان وضع را در اثبات هاى سكت ملاحظه مى كنيم، زيرا كلماتى كه آورديم غير از دو كلمه:

(اقتده و لم يتسنه) كه در آنها هاء براى بيان حركت كوتاهى است كه از حركت بلندى باقى مانده كه به دليل جزم يا طلب كوتاه شده است، بقيه كلمات در پايان آياتى قرار گرفته اند كه آن آيات با آياتى مجاورت دارند كه در حال وقف با مقطع صوتى (ليه) و يا هموزن آن پايان مى يابند و در آنها هاء عوض تاى تانيث است و چون اين كلمات در پايان آيات مجاور با آن آيات قرار گرفته اند، تناسب صوتى پايان آيات در حال وقف، اقتضا مى كند كه مقطع (لى) كه پايان اين كلمات است به (ليه) تبديل شود و ها ساكن به آن اضافه گردد.

اينك درباره اين آيات و طريقه وقف بر رؤوس آنها تأمل كنيم: (الحاقه 69/ 18- 29) يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفى مِنْكُمْ خافِيَةٌ- فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَهْ- إِنِّي

__________________________________________________

(1) دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية، ص 85 و بنگريد به: ابن يعيش، ج 10، ص 2.

(2) ابن الجزرى: النشر، ج 2، ص 136- 134 و بنگريد به: دانى: التيسير، ص 61 و دمياطى، ص 104.

(3) بنگريد به: سيبويه، ج 2، ص 279- 277.

(4) بنگريد به: ابو بكر انبارى، ج 1، ص 306 و ابن خالويه: اعراب ثلاثين سوره، ص 164.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 251

ظننت

أنى ملق حسابيه- فهو فى عيشة راضيه- فى جنّة عالية- قطوفها دانية- كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية- و اما من اوتى كتبه بشماله فيقول يليتنى لم أوت كتبيه- و لم ادر ما حسابيه- يليتها كانت القاضية- ما اغنى عنى ماليه- هلك عنى سلطنيه) همچنين اثر اين مجاورت را در كتابت (هى) با هاء در آخر آن (هيه) در سوره قارعه (101/ 10) ملاحظه مى كنيم و مى بينيم كه رؤوس آيات به اين صورت پشت سر هم قرار گرفته:

(هاوية ... ماهيه ... حامية).

بررسى پديده اثبات هاى سكت در اين كلمات از خلال سياقهايى كه در آنجا وارد شده اند، مى رساند كه نقش هاى سكت تنها حفظ حركت كوتاه و بيان آن نيست بلكه از آن فراتر رفته است و در دو مثال (يتسنه و اقتده) نقش تنظيم صدا با آهنگ كلمات ديگر را دارد، كلماتى كه با آهنگ خاصى كه از رؤوس آيات در طول سوره بلند مى شود پيوند يافته است و در تشكيل جوّى كه معانى آيات آن را ترسيم مى كند، شركت دارد.

چهارم: حروف مقطعه در رسم عثمانى

چهارم: حروف مقطعه در رسم عثمانى

پيش از آنكه بحث خود را درباره قاعده اى كه كاتبان مصاحف در نشان دادن حروف صامت با علامتهاى مكتوب، آن را رعايت كرده اند، به پايان برسانيم، به حروف مقطعه اى كه در آغاز بيست و نه سوره آمده است اشاره مى كنيم. بعضى از اين حروف تنها يك بار آمده و بعضى از آنها در آغاز چندين سوره تكرار شده و آنها عبارتند از: (الم، المص، الر، امر، كهيعص، طه، طسم، طس، يس، ص، حم، حم، عسق، ق، ن) اين حروف با اولين حرف از نامهاى

خود نوشته شده اند چون خود اين حرفها مورد نظر است و نه نامهاى آنها، زيرا اگر مقصود فقط نامهاى آنها بود، بايد به صورتى كه تلفظ مى شود نوشته مى شد، به اين صورت: (الف لام ميم) «1».

درباره اينكه چرا اين حروف متصل به هم نوشته مى شود، ابو بكر انبارى چنين مى گويد:

«اگر كسى بگويد: چرا در مصحف (الم، و المر، و الر) را به صورت متصل نوشته اند در حالى كه در حال خواندن تقطيع مى شوند و شايسته نيست كه بعضى از آنها به بعضى ديگر

__________________________________________________

(1) قلقشندى، ج 3، ص 178- 177 و بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 430

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 252

متصل شود زيرا اگر كسى به تو بگويد كه هجاء (زيد) چيست؟ تو مى گوئى: (زاء، ياء، دال) و آنها را جدا از هم مى نويسى تا ميان هجاى حرف و خواندن آن فرقى بوده باشد. در پاسخ اين پرسش مى گوييم: اينكه (المر) و مانند آن را به صورت متصل نوشته اند علتش اين است كه اين حروف، هجاى يك اسم شناخته شده نيست، بلكه آنها حروفى هستند كه با هم جمع شده اند ولى هر حرفى براى خود معناى خاصى دارد و اگر معنى قطعى آنها معلوم بود آنها را به صورت جدا از هم مى نوشتند بهتر بود. و اگر كسى بگويد كه چرا (حم عسق) را با جدا كردن ميم از عين نوشته اند، ولى (المص و كهيعص) را جدا نكرده اند؟ به او گفته مى شود كه (حم) در اوايل هفت سوره آمده و گويا نام آن سوره ها قرار گرفته و در اينجا (حم عسق) جدا از هم نوشته شده كه گويا از آنها

نيست و سوره جديدى است «1».

__________________________________________________

(1) ايضاح الوقف و الابتداء، ج 1، ص 479- 480 و بنگريد به: زركشى، ج 1، ص 430.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 253

مبحث سوم علامت حركات در رسم عثمانى

اشاره

صداى حركات در لغت عربى از لحاظ نوع سه گونه است: فتحه و كسره و ضمه، و از لحاظ كميت شش نوع است، زيرا كه هر حركتى دو حالت دارد: كوتاه و بلند. حركات كوتاه را همان فتحه و كسره مى گويند و حركات بلند كه از طول دادن دو برابر يا بيشتر حركات كوتاه «1» حاصل مى شوند، غالبا حروف مد يالين ناميده مى شوند.

ابن جنى در بيان رابطه ميان حركات كوتاه و بلند، آنچنان با وضوح و دقت سخن گفته كه تحقيقات جديد جز تاكيد و تكرار سخن ابن جنى مطلب تازه اى ندارد. ابن جنى در اين باره مى گويد «2»:

«حركات، بخشهائى از حروف مدّ و لين هستند و آنها عبارتند از: الف و ياء و واو.

همان گونه كه اين حروف سه تا هستند حركات نيز سه نوع مى باشند: فتحه و كسره و ضمه.

__________________________________________________

(1) بنگريد: ابن جنى: الخصائص، ج 3، ص 121 و ابن سينا، ص 17.

(2) سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 20- 19 و بنگريد: فخر رازى: مفاتيح الغيب معروف به تفسير كبير چاپ اوّل مطبعة خيريه مصر 1307 ه ج 1، ص 16.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 254

فتحه بخشى از الف و كسره بخشى از ياء و ضمه بخشى از واو است و علماى پيشين علم نحو، فتحه را الف كوچك و كسره را ياى كوچك و ضمه را واو كوچك مى ناميدند و آنها در اين نامگذارى راه

صواب مى رفتند ...

دليل اينكه حركات بخشهايى از اين حروف هستند، اين است كه وقتى يكى از آنها را اشباع مى كنى مى بينى كه بلا فاصله پس از آن، حرفى كه اين حركت بخشى از آن است حادث شد ...» وى سپس مى گويد «1»:

«از توصيف حال اين حروف روشن شد كه آنها تابع حركات هستند و از حركات به وجود آمده اند و حركات منشأ آنها و جزئى از آنهاست و الف همان فتحه اشباع شده و ياء همان كسره اشباع شده و واو همان ضمه اشباع شده مى باشد ...»

در اينجا به اين مطلب كه در مبحث پيش بيان كرديم اشاره مى كنيم كه بايستى ميان حركات بلند و سه حرف صامت همزه و واو و ياء فرق بگذاريم. اين از يك سو و از سوى ديگر رابطه اينها را با علامتهاى واحدى كه دارند بشناسيم، همچنين بايد ميان اصطلاحاتى كه در حركات و حروف صامت به كار مى رود فرق بگذاريم. مثلا در كلماتى مانند: حامد، يقول، عيد، اصطلاح حركات بلند را به كار مى بريم هر چند كه نام الف- كه در اصل نام قديم همزه است- بر فتحه بلند اطلاق مى شود. ولى در كلماتى مانند: رأس، قول و بيع، همان همزه و واو و ياء را به ترتيب اطلاق مى كنيم.

در فصل مقدماتى گفتيم كه نگارش عربى پيش از رسم الخط عثمانى از هر علامت و نشانى كه به حركات كوتاه اشاره كند خالى بود، ولى در مورد حركات بلند گفتيم كه نگارش عربى از نگارشهاى نبطى و سامى چنين ارث برده است كه در جهت اشاره به كسره و ضمه بلند از دو حرف واو و ياى

صامت استفاده مى شود كه گاهى به آنها نصف حركت گفته مى شود. اين همان روشى است كه نگارش آرامى از قرن نهم يا هشتم قبل از ميلاد در به كارگيرى آن پيشرو بوده است، اما نگارشهاى سامى در نشان دادن فتحه بلند با علامت معين موفق نبود، تا اينكه نگارش عربى قبل از رسم الخط عثمانى توانست آنچه را كه نگارش متأخر نبطى آن را شروع كرده بود و همزه (الف قديم) را در آخر كلمه علامتى

__________________________________________________

(1) سر صناعة الاعراب، ج 1، ص 26.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 255

براى فتحه بلند به كار مى برد، تكميل سازد و آن را به تمام فتحه هاى بلند تعميم دهد، خواه در آخر كلمه باشد يا وسط آن. اما استعمال علامت فتحه بلند در وسط كلمات چندان شايع نشد، و شايد لازم بود كه قرنها بگذرد تا اين استعمال به مرحله اى برسد كه استعمال دو علامت كسره و ضمه كه قرنها از آن مى گذشت رسيده بود. جز اينكه كتابت عربى پس از اسلام فرصت استعمال گسترده اين علامت را فراهم كرد و كاتبان از آن زمان به بعد اين استعمال را تعميم دادند «1».

نويسنده مصحفها از صحابه پيامبر، كتابت عربى را با تمام خصوصيات آن در جهت نشان دادن اصوات صامت و نشان دادن حركات بلند، در ثبت نص قرآنى به كار گرفتند و اشاره به كسره و ضمه بلند، كاملتر از اشاره به فتحه بلند بود و اين به دليل قديم بودن استفاده از علامت واو و ياء در نشان دادن ضمه و كسره و جديد بودن استفاده از علامت همزه (الف) در نشان دادن فتحه

بلند بود كه بعضى از نسخه برداران مصاحف آن را در وسط بعضى از كلمات آوردند و در وسط بعضى ديگر از كلمات نياوردند و خواهيم ديد كه اثبات علامت فتحه بلند در وسط بعضى از كلمات و عدم اثبات آن در وسط بعضى ديگر از كلمات، تابع اساس و قاعده اى است كه از بررسى و تتبع مثالهايى كه اين علامت در آنها آمده و مثالهايى كه در آنها نيامده به دست مى آيد. و خلاصه اينكه اثبات يا عدم اثبات اين علامت تابع حجم كلمه است (يعنى عدد حروفى كه هجاى كلمه از آن تشكيل يافته است) و چون حروف كلمه بيشتر باشد علامت فتحه بلند اثبات نمى شود. اين مطلب را به زودى

__________________________________________________

(1) در اينجا چندان اهميت ندارد كه عواملى را كه به اين دوگانگى در استخدام اين سه علامت منجر شد، بشماريم و به همين جهت اشاره كوتاهى مى كنيم به قضيه مربوط به اصوات لغت و تاريخ تطور آن از يك سو و نگارش و روشهاى آن در تطور ظواهر لغت از سوى ديگر. بعضى از لغت شناسان جديد (دكتر كمال محمد بشر: دراسات فى علم اللغة، ج 1، ص 59 و 73 و پس از آن) و دكتر رمضان عبد التواب، ص 354 و پس از آن) معتقدند كه اين استخدام مربوط به تبديل و تحول صداهاى همزه و واو و ياى صامت در مثالهاى خاصى به صداهاى حركات بلند است ولى شكل كتابت اين مثالها به همان شكلى كه پيش از اين تغيير و تحول بود باقى ماند و از همين جا اين دوگانگى در دلالت رموز اين اصوات صامت

سه گانه پديدار شد و آنها از يك سو نشانه هايى براى صداهاى صامت هستند كه در اصل استعمال آنها بود و از سوى ديگر به كم تحولى كه در دلالت اين اصوات صامته به وجود آمد، به صداهاى حركات بلند هم دلالت مى كنند. اين دگرگونى- همان گونه كه پيشتر گفتيم- در كتابت آرامى براى و او و ياء چند قرن پيش از ميلاد و براى همزه (الف) چند قرن بعد از ميلاد حاصل شد و تحول همزه در كتابت نبطى متاخر نيز به عمل آمد تا هم به همزه و هم به فتحه بلند دلالت كند.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 256

تشريح خواهيم كرد.

گذشته از اين، اثبات علامتهاى حركات بلند سه گانه و يا حذف آنها عوامل ديگرى نيز (علاوه بر عامل ياد شده) داشته است كه از جمله آنها قاعده اى است كه علماى پيشين آن را «ناپسند بودن اجتماع دو شكل واحد در خط «1»» مى نامند. و به نظر مى رسد كه اين ناپسندى تنها به خاطر دنبال هم بودن دو شكل متشابه در خط نيست، بلكه به مرحله اى از مراحل استخدام حركات بلند اشاره مى كند كه كاتبان بر اثبات علامت ضمه و كسره بلند علاقه داشتند مگر در جايى كه ضمه بلند بر روى واو و كسره بلند بر روى ياء باشد كه در اين صورت كاتب فقط به نوشتن علامت واو و ياء اكتفا مى كرد و علامت حركات بلند را حذف مى كرد و به واو و ياء نوشته شده كفايت مى نمود. اما در حالت اشاره به فتحه بلند، علاوه بر ناپسند بودن اجتماع دو شكل واحد در خط، اساسا در مرحله نسخه

بردارى مصاحف عثمانى به طورى كه آشكار است اين كار جا نيفتاده و به كمال خود نرسيده بود.

حتى در مواردى كه اقتضا مى كرد كه علامت سه الف در كنار هم باشد، در كتابت تنها يك علامت اثبات مى شد به طورى كه در مثالهايى كه به زودى خواهيم آورد روشن خواهد شد.

در كنار اين مطلب بايد گفت كه طبيعت صداى حركات بلند اقتضا مى كند كه بيش از ديگران از تأثراتى كه در كلام متصل و يا به سبب موقعيت كلمه حاصل مى شود، متأثر گردد. و لذا در بسيارى از لغات با حرف پايانى كلمه معامله اى مى شود كه با حرف اوّل و يا حروف داخلى كلمه آن معامله انجام نمى گيرد و مهمترين چيزى كه حرف پايانى را متمايز مى سازد اين است كه آن حرف برگزيده شده است «2». بنابراين وقوع حركتهاى بلند در پايان كلمات، موقعيتى پيش مى آورد كه اين حركات در چنين حالتى بيشتر از حالتهاى ديگر كوتاه و يا حذف مى شوند، «3» حتى در لغت عربى كوتاه كردن حركت بلند در فعلهايى كه با حركات بلند تمام مى شوند، علامتى براى وقوع فعل پس از ادات جزم است، همچنين در

__________________________________________________

(1) بنگريد به: فصل مقدماتى.

(2) بنگريد به: فندريس، ص 88.

(3) بنگريد به: برجشتراسر: ص 44 او مى گويد (ص 44) ارجح اين است كه تمام حركات پايانى در لغات سامى مادر در بعضى از موارد كوتاه مى شود و ما آنها را نمى شناسيم.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 257

لغت عربى بعضى از تركيبها ناخوشايند است، مانند ناخوشايند بودن محافظت بر حركت بلند در يك مقطع بسته، و اين ناخشنودى نقش مهمى در شكل گيرى كلمه

عربى داشته است. «1»

و چون كتابت عربى در اين دوره، علامت معينى براى حركات كوتاه نداشته و تنها براى حركتهاى بلند علامتهاى مستقلى داشته است، لذا در هر موردى كه حركات بلند كوتاه شوند، علامت آن نيز از كلمه حذف مى گردد، بخصوص اگر اين امر براى نشان دادن دلالت خاصى در تركيب كلمه (دلالت نحوى) بوده باشد، اما اگر كوتاه شدن حركات بلند تنها به سبب اتصال كلمات در حالت نطق باشد، در اين صورت كاتب مخير خواهد بود ميان اينكه صورت كلمه قبل از ورود در اين سياق را كه موجب كوتاه شدن حركت بلند گرديده حفظ كند و يا به همان صورت نطق بياورد، و در بسيارى از موارد كتابت الفاظ همين كار شده است و لفظ را نوشته و وصل كرده اند و اصل و قطع را رها ساخته اند «2».

بايد توجه داشت كه در نشان دادن حركات بلند نوشتن علامت ياء و كسره بلند در كنار هم در بعضى از كلمات معمول بوده ولى نوشتن علامت واو و ضمه بلند معمول نيست.

شايد علت اين كار، شكل يا و او باشد كه در نوشتن اولى نيازى به جابجايى دست نويسنده نيست ولى دومى احتياج به اين جابجايى دارد «3» و شايد اين موضوع مربوط به مرحله اى از مراحل استخدام دو علامت با هم باشد.

اينكه بعضى از دانشمندان پيشين گفته اند كه علت حذف علامتهاى حركات بلند در مواردى كه حذف مى شود، تخفيف دادن و اختصار در خطاست «4» و يا بى نيازى از آنها در لفظ است «5». اين مطلب با توجه به تاريخ تطور استخدام علامتهاى حركات بلند كه پيشتر

__________________________________________________

(1) هنرى فليش، ص 46

و بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنيه، ص 56.

(2) دانى: المحكم، ص 158 به زودى مثالهايى براى حالتهاى مختلف كوتاه كردن حركات بلند و حذف علامتهاى آن در قسمتهاى بعدى بحث كه از علامت هر حركت بلند به طور جداگانه صحبت مى كنيم، خواهيم آورد.

(3) بنگريد به: جامع الكلام فى رسم المصحف الامام از مؤلفى ناشناخته، خطى، دار الكتب المصريه، ورق 4 ب.

(4) بنگريد به: ابن قتيبه: ادب الكاتب، ص 229 و المهدوى، ص 123 و مكى بن ابى طالب: الكشف عن وجوه القراءات السبع.

دمشق مجمع اللغة العربية 1974، ج 1، ص 331 و علم الدين سخاوى: الوسيله، 15 ب و 16/ أ و رازى: مفاتيح الغيب، ج 1، ص 57.

(5) اللبيب، ورق 20 أ.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 258

گفتيم، با واقع جور در نمى آيد. و مانند آن است اين تحليل كه حذف علامتهاى حركات بلند به سبب كثرت الفها و واوها و ياءها در رسم الخط است همان گونه كه ابو عمر طلمنكى (احمد بن محمد متوفى 429 ه) اين تحليل را آورده است. او در كتاب «الرد و الانتصار» مى گويد:

«اينكه الفها در نوشتن حذف مى شود، به خاطر كثرت آنهاست، زيرا تعداد الفهاى قرآن بنابر قرائت نافع چهل و هشت هزار و هفتصد و چهل تاست، اگر اين همه الف در كتابت ثبت شود تمام مصحف را الفها احاطه مى كنند! و واو و ياء نيز مانند الف هستند كه به سبب كثرت آنها حذف شده اند، و نيز در كنار هم بودن دو حرف متشابه در يك كلمه سنگين است و در قرآن بيست و پنج هزار

واو و بيست و پنج هزار و نهصد و نه ياء وجود دارد.»

تأمل در گفته هاى دانشمندان رسم الخط در حذف علامتهاى حركات بلند بخصوص فتحه بلند نشان مى دهد كه آنها چنين گمان دارند كه اين علامتها روزى استعمال مى شده و كاتبان آنها را در تمام حالاتى كه در كلمه وارد مى شدند ثبت مى كردند و در دوره هاى اخير كاتبان تصميم گرفتند كه جهت تخفيف، علامتهاى اين حركات را ثبت نكنند و لذا به خاطر تخفيف، در نوشتن حذف شدند و وقتى اين علامتها در تلفظ حذف مى شوند، حذف آنها در نوشتن آسانتر است «1».

به كارگيرى كلمه «حذف» در اينجا اشاره به مطلبى دارد كه گفتيم و نشانگر درك اين مشكل از سوى گذشتگان است، مشكلى كه بحثهاى تاريخى در لغت و نگارش، حقيقت ابعاد آن را مشخص كرده به طورى كه بسيارى از جوانب آن از ديده پيشينيان پوشيده مانده و آنها را در فهم پديده هاى موجود دچار حيرت كرده و گاهى هم باعث شده كه در تفسير آنها بيراهه بروند. با اين وجود گزارش عيسى بن مينا قالون از نافع بن ابى نعيم قارى مدينه كه دانى آن را نقل كرده و در مورد حذف علامت فتحه بلند است، جلب توجه مى كند. آن گزارش چنين است:

«گفت الف نوشته نمى شود، يعنى در مصاحف بنابر قول او ..» به كارگيرى تعبير «نوشته

__________________________________________________

(1) مهدوى، ص 123.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 259

نمى شود» دقيق تر و از لحاظ دلالت به واقع نزديكتر است و اين مى رساند كه متقدمين، اين موضوع و ريشه هاى آن را بيشتر مى فهميدند چون به آن دوره نزديكتر بودند.

پس از اين بيان مختصر

در تاريخ استخدام علامتهاى الف (همزه) و واو و ياء صامت جهت نشان دادن حركتهاى بلند، اينك مى خواهيم هر يك از آنها را جداگانه مورد بحث قرار بدهيم و كيفيت استخدام آنها را توسط كاتبان مصحف و آنچه كه مربوط به اين مطلب است از مسايل و مشكلاتى كه رسم الخط عثمانى به وجود آورد، بيان كنيم و مسأله را با توجه به تاريخ اين پديده در جايگاه درست آن قرار بدهيم.

نخست: علامت كسره بلند

اشاره

نخست: علامت كسره بلند

در كتابت عربى علامت صداى ياى صامت (ى) جهت نشان دادن كسره بلند (ياى مدّ) استخدام شده است و اين استعمال را در رسم الخط عثمانى هم مشاهده مى كنيم، آنجا كه كسره بلند با همان علامت ياء نشان داده شده ولى مى بينيم كه اين روش به خاطر عوامل متعددى به كار گرفته شد، كه در طريقه اشاره به كسره بلند اثر گذاشته است و لذا گاهى اين علامت ثبت شده و گاهى بخصوص در آخر كلمه ثبت نشده است.

1. نشان دادن كسره بلند در وسط كلمه

بايد ملاحظه كنيم كه علامت كسره بلند در وسط كلمه همه جا ثبت شده، خواه اين علامت در حرف دوم باشد يا غير آن، در فعل باشد يا اسم. مثالهاى آن در مصحف بيشتر از آن است كه شمارش شود، از جمله آن كلماتى است كه تنها در سوره فاتحه آمده مانند:

(الرحيم، العلمين، الدين، نستعين، المستقيم، الذين، الضالين) اين روش در همه جا رعايت شده مگر در جايى كه علامت ياء و كسره بلند در يك كلمه در كنار هم قرار بگيرند. چنين مواردى تابع قاعده اى است كه پيشينيان آن را «قاعده ناپسند بودن اجتماع دو شكل متفق در خط» مى نامند، كه در اين صورت علامت يكى از آنها ثبت نمى شود «1». مصاحف اتفاق دارند بر حذف يكى از دو ياء در صورتى كه دومى علامت جمع باشد، مانند اين كلمات:

__________________________________________________

(1) دانى در المقنع، ص 49 معتقد است آنچه حذف مى شود اولى است و دومى كه با نون جمع همراه است باقى مى ماند. ولى شاگرد او ابو داود سليمان بن نجاح با او مخالفت كرده و گفته است كه دومى حذف

مى شود (التنزيل، لوح 15).

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 260

(النبين، الامين، ربنين، الحوارين) و نظير آنها، مگر در يك مورد كه مصاحف همگى آن را بنابر اصل و طبق نطق ثبت كرده اند و آن قول خداوند در سوره مطفّفين است (83/ 18) (لفى عليين). «1» ولى ما تصور مى كنيم كه اينجا ياء مشدد است و لذا ثبت شده است. همچنين در مصاحف هر دو علامت ياء و كسره بلند در وسط كلمه در مواردى كه كلمه فعل باشد ثبت شده است، مانند قول خداوند در سوره قاف (50/ 15) (افعيينا بالخلق الاول) در اين كلمه تمام مصاحف هر دو ياء را بنابر اصل و مطابق نطق ثبت كرده اند.

همچنين مصاحف اتفاق دارند بر رسم هر دو ياء در كلمه (يحييكم) و حييتم و يحييها و يحيين) و مانند آنها، و اين در حالتى است كه به آنها ضميرى متصل شود، و اگر ضميرى متصل نشود، ياء در طرف واقع مى شود و محذوف مى گردد، مانند (نحى و نميت) و (ان اللّه لا يستحيى) (بقره 2/ 26) و (انت ولى) (يوسف 12/ 101) كه با يك ياء نوشته مى شود «2».

بنابراين علامت كسره بلند در غير آخر كلمه همه جا ثبت شده «3»، حتى در مواردى كه با ياء همراه باشد، مگر در جمع مذكر سالم، و در عين حال در كلمه (عليين) با دو ياء آمده است، و نيز كلمه (الاميين) (آل عمران 3/ 75) را در مصحف تاشكند با دو ياء ديدم.

2. نشان دادن كسره بلند در آخر كلمه
اشاره

اثبات علامت كسره بلند در آخر كلمه تابع حالتى است كه در نطق پديدار مى شود، مانند كوتاه كردن حركت كه احيانا به حذف

علامت در رسم منجر مى گردد و ما در عين حال كه ديديم علامت كسره بلند در وسط كلمه تقريبا همه جا ثبت مى شود، مى بينيم كه در آخر كلمه در غالب اوقات حذف مى گردد. اينك بر ماست كه عواملى را كه باعث حذف

__________________________________________________

(1) مهدوى، ص 111 و دانى: المقنع، ص 49 و عقيلى، لوح 6.

(2) بنگريد به: مهدوى، ص 111 و دانى: المقنع، ص 50- 49 و عقيلى، لوح 5. در مصحف تاشكند و مصحف جامع عمرو عاص در دار الكتب المصريه ديدم كه در اين مثالها كه از ماده حياة آمده است هر دو ياء ثبت شده است. بنگريد به: مصحف تاشكند (بقره 2/ 258 و يس 36/ 12) و مصحف جامع عمرو (يونس 10/ 56 و حج 22/ 6 و مؤمنون 23/ 80 و يس 36/ 12 و غافر 40/ 68 و شورى 42/ 9 و حديد 57/ 2).

(3) كلمه (ابراهيم) فقط در سوره بقره بدون ياء نوشته شده ولى در تمام قرآن با ياء نوشته مى شود (بنگريد به: دانى: المقنع، ص 34) و شايد اين رسم الخط متأثر از قرائتى است كه از ابن عامر نقل شد (ابراهام) با الف (بنگريد به: دكتر عبد الصبور شاهين:

القراءات القرآنية ص 299 و 394) و شايد هم از بعضى از نگارشهاى سامى ديگر متأثر باشد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 261

ياء در آخر كلمه مى شود بررسى كنيم و ظاهر اين است كه همه اين عوامل به كوتاه كردن كسره بلند و يا حذف آن در حال نطق بر مى گردد و در كتابت نيز مطابق نطق عمل شده است «1».

الف: حذف علامت كسره بلند در فاصله ها

در آغاز

اين بحث اشاره كرديم كه حركتهاى بلند در آخر كلمات، بيشتر از وسط كلمات در معرض كوتاه شدن هستند و كسره بلند كه علامت آن در آخر كلمه حذف مى شود، غالبا علامت ضمير متكلم و يا لام الفعل كلمه است، خواه كلمه اسم باشد يا فعل.

سيبويه اشاره مى كند كه روش عربها حذف ياء (كسره بلند) كه ضمير است در حالت وقف مى باشد، مانند: (هذا غلام) در (هذا غلامى) و يا (قداسقان و اسقن) در (أسقانى و اسقنى) چون عادت عربها اين است كه در حال وقف چيزى را حذف مى كنند كه در حال وصل حذف نمى شود «2». همچنين سيبويه اشاره مى كند كه بعضى از عربها ياء را حتى در كلمه اى كه الف و لام دارد مانند: (القاضى) در حالت وقف حذف مى كنند «3». و فراء نيز معتقد است كه حذف يا در آخر كلمه در كلام عرب جايز است خواه ضمير باشد يا جوهر كلمه، آنجا كه مى گويد: «4» «عرب باكى ندارد از اينكه ياء را از آخر كلام حذف كند اگر ما قبل آن مكسور باشد «5» از آن جمله است: (ربّى أكرمن- و- أهانن) در سوره فجر (89/ 15 و 16) و سخن خداوند:

(اتمدّونن بمال) در سوره نمل (27/ 36) و از غير نون هم حذف مى شود، مانند: (المناد) و (الداع) و مثالهاى آن بسيار است و از ياء به كسره ما قبل آن اكتفا مى شود».

__________________________________________________

(1) بر جشتراسر در كتاب (التطور النحوى، ص 44) مى گويد: «در رسم قرآن در بيشتر موارد ياء كه دلالت بر كسره ممدوده در آخر كلمات دارد، حذف مى شود خواه ضمير باشد يا غير آن، مانند: 1.

يقوم و دعان و الداع و يوم يأت. و اين دلالت مى كند كه در لهجه حجاز در بسيارى از حالات كسره ممدوده پايانى كلمه كوتاه مى شده است.

(2) الكتاب، ج 2، ص 289 و نيز بنگريد به: ص 292.

(3) ج 2، ص 288 و نيز بنگريد به: صولى، ص 252 و مكى: الكشف، ج 1، ص 231 و ابن يعيش، ج 9، ص 75.

(4) معانى القرآن، ج 1، ص 90.

(5) علماى گذشته عقيده داشتند كه پيش از ياى مد كسره كوتاهى وجود دارد و در هنگام حذف ياء به آن كسره اكتفا مى شود ولى بررسيهاى آوا شناسى نشان مى دهد كه ياى مد تنها يك كسره بلند است كه گاهى كوتاه مى شود و يا حذف مى گردد.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 262

و نيز مى گويد «1»: «عرب گاهى ياء را مى اندازد و به كسره ما قبل آن اكتفا مى كند.»

همان گونه كه تناسب فاصله ها و رؤوس آيات در هنگام وقف گاهى موجب افزودن صوتهايى در آخر بعضى از كلمات مى شود مانند: (السبيلا ... و حسابيه) همچنين گاهى هم سبب حذف و يا كوتاه كردن صداى حركات در آخر بعضى از كلمات مى شود و كاتبان مصاحف اين موضوع را رعايت كرده اند و علامت كسره بلند را در بيشتر جاهايى كه سر آيه بوده حذف نموده اند. سيبويه مى گويد «2»: «همه چيزهايى كه در كلام حذف نمى شود و يا بهتر است كه حذف نشود، در فاصله ها حذف مى شود.» سپس مى گويد: «اين كار جايز است و مطابق با سليقه عربى است و موارد بسيار دارد.»

علامت كسره بلند در فواصل آيات حذف مى شود خواه علامت ضمير مسبوق به نون

در افعال باشد يا علامت ضمير متصل به اسماء باشد و يا لام الفعل كلمه باشد، چه در اسم و چه در فعل. مثال براى حذف علامت ضمير در افعال، قول خداوند است: (سوره شعراء 69/ 78- 81) الَّذِي خَلَقَنِي فَهُوَ يَهْدِينِ- وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ- وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ- وَ الَّذِي يُمِيتُنِي ثُمَّ يُحْيِينِ چيزى كه جلب توجه مى كند اين است كه در سه آيه از اين آيات دو ياى ضمير وجود دارد و هر كدام از آنها كه در وسط آيه است حذف نشده خَلَقَنِي، يُطْعِمُنِي و يُمِيتُنِي ولى هر كدام در رأس آيه قرار گرفته حذف شده است يَهْدِينِ، يَشْفِينِ و يُحْيِينِ و اين دليل روشنى است بر اينكه وقف بر سر آيات و رعايت تناسب آنها در حذف علامت كسره بلند اثر دارد و دليل بر اين است كه اين حذف به خاطر سقوط آن در نطق است و مثال آن فراوان است. در اين مطلب تأمل كنيد و ببينيد كه چگونه كلماتى كه در فواصل با واو و نون ختم شده، در اين آيات در رديف هم قرار گرفته است (بقره 2/ 38- 42): ... وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ... هُمْ فِيها خالِدُونَ ... فَارْهَبُونِ ... فَاتَّقُونِ ... تَعْلَمُونَ و اثر وقف در فاصله را حذف صداى كسره بلند از لفظ در (فَارْهَبُونِ، فَاتَّقُونِ) و تأثير گذارى آن را در حذف علامت در لفظ ملاحظه فرماييد.

__________________________________________________

(1) معانى القرآن، ج 3، ص 260.

(2) الكتاب، ج 2، ص 289 و نيز بنگريد: فرّاء: معانى القرآن، ج 3، ص 260 و ابن يعيش، ج 9، ص 78.

ترجمه

رسم الخط مصحف، ص: 263

از جمله مثالهاى حذف كسره بلندى كه علامت ضمير است و متصل به اسماء آمده و به سبب وقف در فاصله حذف شده عبارت است از قول خداوند در سوره ص (38/ 8- 14):

... بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذابِ ... الْوَهَّابِ ... عِقابِ از همين نوع است قول خداوند در سوره ملك (67/ 16- 19) ... تَمُورُ ... نَذِيرِ ... نَكِيرِ ... بَصِيرٌ و مانند آن بسيار است.

و اما مثالهاى حذف كسره بلند از آخر كلماتى كه در فواصل واقع شده و كسره بلند از جوهر كلمه است كه به سبب وقف و رعايت تناسب حذف شده مثال آن از اسماء كلمه «التّنادى» است كه در قول خداوند در سوره غافر (40/ 31- 33) آمده است: لِلْعِبادِ ... يَوْمَ التَّنادِ ... مِنْ هادٍ و از افعال كلمه (بسر) در سوره فجر (89/ 5) است: وَ الْفَجْرِ- وَ لَيالٍ عَشْرٍ- وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ- وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ- هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ در اينجا ياء كه علامت كسره بلند است از فعل مضارع (يسرى) حذف شده در حالى كه اين حرف لام الفعل كلمه است و در جايى واقع نشده كه جزم آن لازم باشد و تنها در حال وقف حذف شده كه رؤوس آيات قبلى شبيه هم باشند و در خط هم از تلفظ پيروى شده است «1».

ب: حذف علامت كسره بلند در غير فواصل به خاطر كراهت التقاى دو ساكن

در لغت عرب بنايى كه در آن دو ساكن به هم رسيده باشد مانع از آن است كه حركت بلند با صدايى غير از صداى حرف متحرك خوانده شود، مگر در حالت وقف و يا در باب دابّة و شبيه آن

به اين معنا كه تركيب مقطعى يا همان التقا دو ساكن (ص ح ح ص) در لغت عربى ممنوع است مگر در آن دو حالتى كه گفته شد، «2» و هرگاه چنين حالتى هنگام صرف كلمه و يا اتصال به ضماير و يا وقوع در كنار كلمه ديگر در سياق كلام، پيش بيايد، در اين صورت حركت بلند به حركت كوتاه تبديل مى شود و به شكل (ص ح ص) تبديل مى شود كه در لغت عرب شايع است.

دانشمندان رسم و قرائات و علماى لغت عربى اين پديده و تأثير آن در بناى كلمات را

__________________________________________________

(1) بنگريد به: فرّاء: معانى القرآن، ج 3، ص 260 و ابن خالويه: اعراب ثلاثين سوره، ص 74 و زمخشرى: الكشاف، ج 4، ص 596 و قلقشندى، ج 3، ص 200.

(2) بنگريد به: ابن يعيش، ج 9، ص 121 و برجشتراسر، ص 42، و دكتر عبد الصبور شاهين: القراءات القرآنية، ص 56 و دكتر كمال محمد بشر: دراسات فى علم اللغة، ق 1، ص 198- 197.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 264

دريافته اند و لذا سيبويه فصلى را به آن اختصاص داده به نام (باب ما يحذف من السواكن اذا وقع بعدها ساكن) سپس گفته: اين در سه حرف است: الف و ياء در صورتى كه ما قبل آن مكسور باشد، و واو در صورتى كه ما قبل آن مضموم باشد. اما حذف الف، مانند: (رمى الرجل و معزى القوم) و از همين باب است: (رمت) و امّا حذف ياى ما قبل مكسور، مانند:

(هو يرمى الرجل، و يقضى الحق) و اما حذف واو ما قبل مضموم، مانند: (يغز و القوم،

و يدعو الناس) «1».

فراء گفته است «2»:

«هر ياء و او كه ساكن باشند و ما قبل واو مضموم و ما قبل ياء مكسور باشد، عربها آن را حذف مى كنند و به ضمه از واو و به كسره از ياء اكتفا مى شود».

ازهرى گفته است «3»:

«الف لين و ياء پس از كسره و واو پس از ضمه وقتى به يك حرف ساكن ديگر برسند همگى ساقط مى شوند، مانند: (عبد اللّه ذو العمامة) كه گويا تلفظ مى كنى: ذل. و يا مى گويى (رأيت ذا العمامة) و تلفظ مى كنى: ذل. و مى گويى: (مررت بذى العمامة) و تلفظ مى كنى:

ذل. و مانند آن در كلام بسيار است».

امام مكى به اين پديده اشاره مى كند آنجا كه مى گويد «4»:

«ساكن اوّل از دو كلمه در صورتى كه از حروف مدل و لين باشد حذف مى گردد و آن را به خاطر به هم رسيدن دو ساكن حذف مى كنند و حركت ما قبل، بر آن دلالت مى كند مانند:

(يقى الرجل، و قوا الرجل، و ذا المال).»

انتقادى كه بر سخنان پيشوايان ادب مى توان كرد اين است كه آنها از حركت بلند به «ساكن» تعبير مى كنند و معتقدند كه حرف مدّ و لين حذف مى شود و حركت ما قبل، بر آن دلالت مى كند. در حالى كه حقيقت اين است كه در اينجا حركت بلند كوتاه شده است تا «مقطع مديد» كه با يك حرف صامت بسته شده است (ص ح ح ص) به «مقطع طويل» آن،

__________________________________________________

(1) الكتاب، ج 2، ص 276.

(2) معانى القرآن، ج 2، ص 27 و بنگريد به: ج 2، ص 117 و ح 1، ص 337 از همين كتاب.

(3) تهذيب

اللغة، ج 1، ص 277 و قلقشندى، ج 3، ص 174.

(4) الكشف، ج 1، ص 277.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 265

آن هم بسته شده (ص ح ص) تبديل گردد و اين در لغت عربى مطابق با عادت در بنا مقاطع كلام است.

از اين كه بگذريم نظر آنها به طور كلى صحيح است و از كيفيتى در نطق خبر مى دهد كه اثر آن در خط نيز باقى مانده است و لذا علامتهاى حركات بلند در آخر كلمات در بسيارى از موارد در رسم عثمانى بخصوص هنگام درج كلام نوشته نشده است. امام ابو عمرو دانى مى گويد «1»: «اين بدان سبب است كه آنها در بسيارى از موارد كتابت، لفظ را آن هم در حال وصل رعايت كرده اند و اصل كلمه را در حال قطع رعايت ننموده اند. و لذا مى بينيد الف و ياء و واو را در اين مثالها و مانند آنها انداخته اند: «أيّه المؤمنون» و سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ و يَدْعُ الْإِنْسانُ در اين موارد آنها علامتها در تلفظ حذف شده چون هم خود ساكن بودند و هم ما قبل آنها ساكن بود و خط را هم به همين منوال نوشته اند و علامتها را ساقط كرده اند.

قاعده كوتاه كردن حركتهاى بلند به هنگام رسيدن به يك حرف ساكن غير متحرك، بسيارى از موارد حذف حركتهاى بلند در رسم عثمانى را براى ما تفسير مى كند، زيرا كه حركت بلند وقتى كوتاه شد، تبديل به حركت كوتاه مى شود و مى دانيم كه حركت كوتاه در آن زمانى علامتى در كتابت نداشت و اين به معناى سقوط علامت حركت بلند است بدون اينكه چيزى جانشين آن شود و كوتاه

شدن آن را برساند.

بايد دانست كه اين پديده در كلام متصل به وجود مى آيد، آن هم در وقتى كه حركت بلند در آخر كلمه با حرف ساكنى در اوّل كلمه بعد از آن ملاقات كند، و همان گونه كه وقف كردن، در كوتاه شدن و يا حذف حركات بلند تأثير مى گذاشت، به همين صورت وصل كلام نيز در واقع در كوتاه كردن حركات بلند تأثير دارد جز اينكه رغبت كاتبان به حذف علامت كسره بلند در حال وقف، بيشتر از حذف آن در حال درج كلام است؛ و لذا مواردى كه علامت كسره بلند در رؤوس آيات به علت مجانست حذف شده، چه ضمير مفعولى و چه اضافه يا اصلى، هشتاد و هشت مورد است «2»، در حالى كه موارد كوتاه كردن

__________________________________________________

(1) المحكم، ص 158 و بنگريد به: اين مجاهد، ص 426.

(2) ابن وثيق اندلسى: لوحه 7 و بنگريد به: ابو بكر انبارى، ج 1، ص 256- 250 و مهدوى، ص 111 و دانى: المقنع، ص 33- 30.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 266

كسره بلند هنگام التقاى دو ساكن در درج كلام، از پانزده مورد تجاوز نمى كند، «1» و از اين موارد است:

(نساء 4/ 146) وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ و (يونس 10/ 103) نُنْجِ الْمُؤْمِنِينَ و (طه 20/ 12 و نازعات 79/ 16) بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ و (حج 22/ 54) لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا و (نمل 27/ 18) وادِ النَّمْلِ و (قصص 28/ 30) الْوادِ الْأَيْمَنِ و (صافات 37/ 163) صالِ الْجَحِيمِ و (ق 50/ 41) يُنادِ الْمُنادِ و (قمر 54/ 5) فَما تُغْنِ النُّذُرُ و (رحمن 55/ 24) الْجَوارِ الْمُنْشَآتُ

و (تكوير 81/ 16) الْجَوارِ الْكُنَّسِ در همه اين موارد، ياء كه علامت كسره بلند است در كتابت حذف شده است.

حذف علامت كسره بلند در رؤوس آيات شامل همه مواردى است كه كسره بلند در آنها آمده است و اين در حالى است كه حذف كسره بلند به علت رسيدن به حرف ساكن، تمام موارد آن را در بر نمى گيرد بلكه علامت ياء كه علامت كسره بلند است على رغم اينكه در تلفظ ساقط مى شود، در نوشتن مى ماند مانند: (بقره 2/ 269) يُؤْتِي الْحِكْمَةَ و (مائده 5/ 54) فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ و (يونس 10/ 101) وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ و (يوسف 12/ 59) أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ و (رعد 13/ 41) أَنَّا نَأْتِي الْأَرْضَ و (نحل 16/ 107) وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ و (مريم 19/ 93) إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ و (نمل 27/ 81) «بهدى العمى» و (قصص 28/ 55) لا نَبْتَغِي الْجاهِلِينَ و (مؤمن 40/ 15) يُلْقِي الرُّوحَ «2».

همچنين علامتهاى حركات بلند از فعل مضارع به سبب وقوع آن بعد از ادات جزم، حذف مى شود اما حذف اين علامتها، در مثالهايى كه گذشت «يؤت اللّه، ننج المؤمنين، يناد المناد، فَما تُغْنِ النُّذُرُ» به اين علت نبوده زيرا كه در اين موارد مضارع در موضع رفع است، بلكه علت اين حذف به خاطر سقوط آن در تلفظ است كه ناسخان مصاحف عثمانى آن را در خط نيز حذف كرده اند بدون اينكه ملتزم شوند كه در همه جا اين روش را به كار گيرند، زيرا كه كاتب در اين موارد در ترديد قرار مى گيرد كه آيا به اصل رسم كلمه وفادار بماند در

حالى كه سياق كلام چنين اقتضايى ندارد و يا مطابق تلفظ بنويسد كه در درج

__________________________________________________

(1) بنگريد به: مهدوى، ص 112 و دانى: المقنع، ص 47- 46 و ابن وثيق اندلسى، لوحه 7 و عقيلى، لوحه 9.

(2) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 46، 47، 99.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 267

كلام متصل تلفظ مى كنند؟

ج: حذف علامت كسره بلند از آخر منادى

علامت كسره بلند علاوه بر دو حالت گذشته در هر اسم منادايى كه به سوى ضمير متكلم وحده اضافه شود، نيز حذف مى گردد، مانند: «يقوم و يربّ و يعباد» خواه حرف ندا در تلفظ بيايد يا نيايد. تنها دو مورد از اين قاعده استثنا شده و در آنها ياء نوشته شده است:

يكى در سوره عنكبوت (29/ 56) يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا و ديگرى در سوره زمر (39/ 53) يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا و در يك مورد مصحفها اختلاف دارند و آن در سوره زخرف (43/ 68) است. يا عِبادِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمُ كه در بعضى از مصحفها با ياء و در بعضى ديگر بدون ياء نوشته شده است «1».

شايد علت اثبات ياء در اين كلمات به سبب انتقال كسره بلند به رتبه اصوات صامته است، چون در قرائت بعضى از قاريان «2» در اين موارد ياء بلا فتحه خوانده شده و لذا اثبات صورت آن را لازم ديده اند.

ياء كه علامت كسره بلند است گاهى در اين موارد حذف مى شود: از منادى در مثل:

«يعباد، يقوم و يربّ» و از افعالى كه كسره بلند در آنها ضمير متكلم و مفعول به است بخصوص در رؤوس آيات، و از فعل در صيغه امر و نهى در مثل: فَارْهَبُونِ، فَاتَّقُونِ، وَ

لا تُنْظِرُونِ، وَ لا تَقْرَبُونِ و مانند آنها. گاهى اين حذف كه به پيروى از تلفظ انجام مى گيرد، به سبب سرعت نطق است كه در صيغه هاى ندا و امر و نهى در مقاطع كلمه معمول است و موجب سقوط حركت پايانى و يا كوتاه كردن آن مى شود، همان گونه كه در فعل مضارع مجزوم يا فعل امر كوتاه مى شود و در خط هم سقوط مى كند، مانند: «اخش، ادع، ارم».

بنابراين حذف علامت كسره بلند به سبب كوتاه كردن آن است. و شايد اين قاعده شبيه قاعده حذف الف در (ما) استفهامى است كه حرف جر به آن داخل شده است مانند: (بم، عمّ، فيم، لم، ممّ) به نظر مى رسد كه آهنگ خاص استفهام اقتضا مى كند كه مقطع ها به

__________________________________________________

(1) بنگريد به: دانى: المقنع، ص 34- 33 و ابن وثيق اندلسى، لوحه 6.

(2) بنگريد به: دانى: التيسير، ص 179، 190.

ترجمه رسم الخط مصحف، ص: 268

سرعت ادا شود