لوامع صاحبقرانی

مشخصات کتاب

شماره کتابشناسی ملی : 9961/1/1/1/1

سرشناسه : مجلسی ، محمدتقی بن مقصودعلی ، 1003؟ - ق 1070، شارح

عنوان و نام پدیدآور : لوامع صاحبقرانی المشتهر به شرح الفقیه [چاپ سنگی]کاتب عباسقلی کاشانی ، علی الاصفهانی

وضعیت نشر : طهران جمال الدین ابن مولانا الحاج شیخ محمدحسین الخونساری 1331ق . (طهران : مطبعه میرزا علی اصغر)

مشخصات ظاهری : ج . 1 (363، 487 ص .)34x21س م

یادداشت استنساخ : ترجمه و شرح کتاب الطهاره ، الصلوه از کتاب من لایحضره الفقیه موسوم به لوامع صاحبقرانی

ق 1322

مشخصات ظاهری اثر : نستعلیق ، نسخ

مقوائی ، روکش تیماج سیاه رنگ

یادداشت عنوانهای مرتبط : شرح الفقیه

من لایحضره الفقیه

عنوانهای گونه گون دیگر : شرح الفقیه

شماره بازیابی : 9961 ث .253975

مقدمه

ترجمه مختصری از شرح حال مؤلف و مقام والای أو

مرحوم محدّث قمی (ره) در کتاب شریف فوائد الرضویه در شرح فضائل و مناقب مرحوم علّامه محمد تقی مجلسی چنین درج کرده.

محمد تقی بن المقصود علی الملقب بالمجلسی الاول جامع الفنون العقلیه و النقلیه حاوی الفضائل العلمیه و العملیه صاحب النفس القدسیه و السمات الملکیه و المقامات العلیه و المنامات الصادقه الروحانیه و الإلهامات الربانیه ناشر اخبار الدینیه المؤید بالفیض القدسی والد شیخنا العلامه محمد باقر المجلسی قدس اللَّه سرّهما و رفع فی الملإ الاعلی ذکرهما.

صاحب حدائق المقربین گفته که ملا محمد تقی تلمیذ ملا عبد اللَّه شوشتری و شیخ بهاء الدین رحمهما اللَّه بوده و در علم فقه و تفسیر و حدیث و رجال فائق اهل دهر خویش بود و در زهد و تقوی و عبادت و ورع و ترک دنیا تالی تلو استادش ملا عبد اللَّه بوده و پیوسته در ایام حیات خود مشغول به ریاضیات و مجاهدات و تهذیب اخلاق و عبادات و ترویج أحادیث و سعی در حوائج مؤمنین و هدایت خلق بوده و به یمن همتش احادیث اهل بیت

عصمت علیهم السلام انتشار یافت و بنور هدایتش جمع بسیاری هدایت یافتند و هم نقل

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 2

فرموده در بعض تألیفات رائقه خویش که اتفاق افتاد از برای من تشرف به زیارت عتبات عالیات پس زمانی که وارد نجف اشرف شدم زمستان داخل شد پس من عزم کردم که طول زمستان را در نجف بمانم پس مالی را که کرایه کرده بودم رد کردم پس شبی در خواب دیدم حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را که لطف بسیار با من فرمود و فرمایش کرد که بعد از این در اینجا توقف مکن و برو بشهر خودت اصفهان همانا وجود تو نفعش بیشتر است و نیکوتر و چون من بسیار اشتیاق داشتم در تشرف به آستان مقدس مبالغه کردم در استدعاء از آن حضرت که رخصت توقف دهد قبول نفرمود و فرمود که شاه عباس وفات می کند در این سال و می نشیند شاه صفی به جای او و حادث می شود در بلاد شما فتنه های سخت و حق تعالی خواست که تو در مثال این فتنه در اصفهان باشی و بذل کنی طاقت خود را در هدایت خلق «أنت ترید أن تجی ء إلی باب اللَّه وحدک و اللَّه تعالی یرید أن یجی ء الیه بیمن هدایتک سبعون ألفا فارجع إلیهم فانه لا بد لک من الرجوع» «تو می خواهی تنها بیایی بسوی باب اللَّه و خداوند تعالی اراده کرد به یمن هدایت تو هفتاد هزار نفر بسوی او بیایند پس برگرد به درستی که چارئی نیست از برای تو جز برگشتن» پس رجوع کردم به اصفهان و حکایت کردم خواب خود را برای بعض خواص خود و او

نقل کردم برای نواب رضوان مکان یعنی شاه صفی و اتفاقا در این ایام در مدرسه صفویه تشریف داشت پس نگذشت مگر ایام قلیلی که خبر رسید که نواب خاقان شاه عباس رضوان مکان در سفر مازندران به رحمت ایزدی پیوست پس شاه صفی به جای او بر اریکه سلطنت نشست.

و از برای او مصنفات شریفه نافعه مانند شرح بر من لا یحضره الفقیه به فارسیه و شرح دیگر به عربیه و شرح او بر صحیفه کامله و بر بعض کتاب تهذیب و بر زیارت جامعه و بر حدیث همام و حواشی او بر اصول کافی و رساله در افعال

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 3

حج و رساله در رضاع و اجازات کثیره إلی غیر ذلک، و این بزرگوار مؤید من عند اللَّه و استاد علماء و مربّی فضلاء بوده و آثار او در اسلام بسیار است و اگر نباشد از آثار جز نجل جلیل و فرزند نبیلش هر آینه کفایت می کند تا چه رسد به سایر علمای دیگر که تلمیذ او بوده اند و مصنفات نافعه فائقه اش و نشر دادن او صحیفه کامله را در میان مردم و غیر ذلک.

قال ابنه فی البحار: فی حقه ذریعتی إلی الدرجات العلی و وسیلتی إلی مسالک الهدی بعد ائمه الوری (مرحوم مجلسی در بحار فرموده که بعد از ائمه معصومین علیهم السلام پدرم سبب و وسیله شد که من به درجات عالیات و راههای هدایت رسیدم).

در سن شصت و هفت سنه 1070 به رحمت ایزدی پیوست و در تاریخ او گفته شد (مسجد و منبر از صفا افتاد) و ایضا (صاحب علم رفت از عالم) و ایضا (افسر شرع اوفتاد

و بی سر و پا کشت فضل) قبر شریفش در مسجد جامع اصفهان است چنانکه در ترجمه پسر بزرگوارش به آن اشاره کردم و شایسته است که در این جا چند حکایت از منامات صادقه آن جناب نقل شود.

اول شیخ مرحوم ما نور اللَّه مرقده در حکایت 64 نجم ثاقب از شرح من لا یحضره الفقیه ملا محمد تقی مذکور نقل کرده که در ضمن احوال متوکل بن عمیر که راوی صحیفه کامله است فرموده که من در اوایل بلوغ طالب بودم مرضات خداوندی را و ساعی بودم در طلب رضای او و مرا از ذکر جنابش قراری نبود تا آن که دیدم در میان بیداری و خواب که صاحب الزمان صلوات اللَّه علیه ایستاده در مسجد جامع قدیم که در اصفهان است قریب بدر طنابی است که الآن مدرس من است پس سلام کردم بر آن جناب و قصد کردم که پای مبارکش را ببوسم پس نگذاشت مرا و گرفت مرا پس بوسیدم دست مبارکش را و پرسیدم از آن جناب مسائلی که مشکل شده بود بر من که یکی از آنها این بود

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 4

که من وسوسه داشتم در نماز خود و می گفتم که آنها نیست به نحوی که از من خواسته اند و من مشغول بودم به قضا و میسر نبود برای من نماز شب و سؤال کردم از شیخ خود شیخ بهائی علیه الرحمه از حکم آن پس گفت به جای آر یک نماز ظهر و عصر و مغرب بقصد نماز شب و من چنین می کردم پس سؤال کردم از حجت علیه السّلام که من نماز شب بکنم فرمود نماز شب

بکن و به جای نیار مانند آن نماز مصنوعی که می کردی و غیر اینها از مسائلی که در خاطرم نماند آن گاه گفتم ای مولای من میسر نمی شود برای من که برسم به خدمت تو در هر وقتی پس عطا کن بمن کتابی که همیشه عمل کنم بر آن پس فرمود که من عطا کردم به جهت تو کتابی به مولی محمد تاج و من در خواب او را می شناختم پس فرمود برو و بگیر آن کتاب را از او پس بیرون رفتم از در مسجدی که مقابل روی آن جناب بود به سمت دار بطیخ که محله ایست در اصفهان پس چون رسیدم به آن شخص و مرا دید گفت ترا صاحب الامر فرستاده نزد من گفتم آری پس بیرون آورد از بغل خود کتاب کهنه چون باز کردم آن را و ظاهر شد برای من که آن کتاب دعا است پس بوسیدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و برگشتم از نزد او و متوجه شدم بسوی صاحب الأمر علیه السلام که بیدار شدم و آن کتاب با من نبود پس شروع کردم در تضرع و گریه و ناله به جهت فوت آن کتاب تا طلوع فجر پس چون فارغ شدم از نماز و تعقیب و در دلم چنین افتاده بود که مولانا محمد همان شیخ بهائی است و نامیدن حضرت او را به تاج به جهت اشتهار اوست در میان علماء پس چون رفتم به مدرس او که در جوار مسجد جامع بود دیدم او را که مشغول است به مقابله صحیفه کامله و خواننده سید صالح أمیر ذو الفقار گلپایگانی پس ساعتی

نشستم تا فارغ شد از آن کار و ظاهر آن بود که کلام ایشان در سند صحیفه بود لکن به جهت غمی که بر من مستولی بود نفهمیدم سخن او و سخن ایشان را و من کریه می کردم پس رفتم نزد شیخ و خواب خود را به او گفتم

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 5

و گریه می کردم به جهت فوات کتاب پس شیخ گفت بشارت باد ترا به علوم الهیه و معارف یقینه و تمام آن چه همیشه می خواستی تا آن که گفته پس قلبم ساکن نشد و بیرون رفتم با گریه و تفکر تا آن که در دلم افتاد که بروم به آن سمتی که در خواب به آن جا رفتم پس چون رسیدم به محله دار بطیخ پس دیدم مرد صالحی را که اسمش آقا حسن بود و ملقب به تاج پس چون رسیدم به او و سلام کردم بر او گفت یا فلان کتب وقفیه نزد من است که هر طلبه که از آن می کرد عمل نمی کند به شروط وقف و تو عمل می کنی به آن بیا و نظر کن باین کتب و هر چه را که محتاجی به آن بگیر پس با او رفتم در کتابخانه او پس اول کتابی که بمن داد کتابی بود که در خواب دیده بودم پس شروع کردم در گریه و ناله و گفتم مرا کفایت می کند و در خاطر ندارم که خواب را برای او گفتم یا نه و آمدم در نزد شیخ و شروع کردم در مقابله با نسخه او که جد پدر او نوشته بود از نسخه شهید ره و شهید ره نسخه خود را

نوشته بود از نسخه عمید الرؤساء و ابن سکون و مقابله کرده بود با نسخه ابن ادریس بدون واسطه یا به یک واسطه و نسخه که حضرت صاحب الأمر علیه السّلام بمن عطا فرمود از خط شهید ره نوشته شده بود و نهایت موافقت داشت با آن نسخه حتی در نسخها که در حاشیه آن نوشته شده بود و بعد از آن که فارغ شدم از مقابله شروع کردند مردم در مقابله نزد من و به برکت عطای حجت علیه السّلام گردید صحیفه کامله در بلاد مانند آفتاب طالع در هر خانه و سیما در اصفهان زیرا که برای اکثر مردم صحیفه های متعدده است و اکثر ایشان صلحاء و اهل دعا شدند و بسیاری از ایشان مستجاب الدعوه و این آثار معجزه ایست از حضرت صاحب علیه السّلام و آن چه خداوند عطا فرمود بمن از برکت صحیفه احصای آن را نمی توانم بکنم.

رؤیای دوم در فضیلت زیارت جامعه و حقانیت أو پس فرمود چون حضرت آفریده گار مرا توفیق زیارت امیر المؤمنین

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 6

علیه السّلام کرامت فرمود در حوالی روضه مقدسه مشغول به مجاهدات گشتم و به برکت آن بزرگوار مکاشفات بسیار بر من روی داد که عقول ضعیفه آن را متحمل نمی تواند شد در آن عالم دیدم بلکه اگر بخواهم می گویم که در میان نوم و یقظه بودم که ناگاه دیدم که در سرّ من رأی هستم و مشهد آنجا را در غایت ارتفاع و زینت دیدم و دیدم لباس سبزی از لباسهای بهشت بر سر قبر امامین همامین عسکریین افکنده بودند که در دنیا مثل آن را ندیده بودم و آقای ما حضرت

صاحب الأمر صلوات اللَّه علیه را دیدم که نشسته و بر قبر تکیه کرده و روی آن جناب به جانب در است پس چون آن جناب را دیدم شروع کردم به خواندن زیارت جامعه به صوت بلند مانند مدح گویندگان پس چون تمام کردم آن جناب فرمود که خوب زیارتی است عرضه کردم که ای آقای من روحم به فدای تو باد این زیارت جد تست و اشاره کردم به جانب قبر مبارک فرمود بلی داخل شود چون داخل شدم نزدیک در ایستادم آن جناب فرمود که پیش بیا عرض کردم که می ترسم به سبب ترک ادب کافر شوم آن جناب فرمود که چون به اذن ما باشد باکی نیست پس اندکی پیش رفتم و حال آن که ترسناک بودم و می لرزیدم پس آن جناب فرمود که پیش بیا بنشین عرض کردم که می ترسم پس فرمود که مترس و بنشین پس چون نشستم مانند نشستن غلامی در نزد آقای خود آن بزرگوار فرمود استراحت کن و مربع بنشین پس به درستی که تو زحمت کشیده و پیاده و پای برهنه آمدی بالجمله از آنجا بالنسبه باین بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آنها را فراموش نمودم پس از خواب بیدار شدم و همان روز اسباب زیارت فراهم آمد بعد آن که مدتی بود که راه مسدود بود پس موانع رفع شد و با پای برهنه و پیاده به زیارت آن جناب شرفیاب شدم و شبی در روضه مقدسه مکرر این زیارت را خواندم و در راه و در روضه کرامات عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد.

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 7

و رؤیای

دیگری برای مؤلف نقل کرده داده که در مقدمه شرح فقیه به فارسی و عربی ذکر شده و چون در این مقدمه بنا بر اختصار بود خوانندگان گرامی می توانند به کتابهای تراجم مثل لؤلؤه البحرین مرحوم بحرانی و أمل الآمل مرحوم شیخ حرّ عاملی و کتاب روضات الجنات و کتاب بهجه الآمال و سایر کتب رجال شیعه مراجعه نماید و در خاتمه امید است که این حقیر بی بضاعت را هم از دعای خیر فراموش نفرمایند.

«محمد التفرشی- ش- دورودی»

[تشکر از بانی نشر]

بسمه تعالی أشکرکم للّه اشکرکم للناس تشکر و تقدیر علماء و جامعه روحانیت شیعه با کمال تشکر از خدمات ارزنده جناب خیر الحاج ابو القاسم سالک تهرانی زید فی توفیقاته اقدام معظّم له را در طبع کتاب شریف «لوامع صاحب قرانیه» تألیف علّامه بزرگوار فقیه اهل بیت عصمت و طهارت مرحوم محمد تقی مجلسی که در شرح کتاب من لا یحضره الفقیه شیخ بزرگوار صدوق می باشد ارج و احترام نموده اند و همگان خواهان توفیقات خیریه ایشان در طبع آثار علما و محدثین اعلی اللَّه مقامهم اجمعین می باشند کتابهائی که از نفقه مشروعه مشار الیه تا کنون به طبع رسیده و در دسترس حوزه علمیه و دیگران قرار گرفته بشرح ذیل است.

1- تفسیر شریف برهان در 5 مجلد.

2- کتاب حلیه الابرار در 2 مجلد.

3- کتاب اللوامع النورانیه در 1 مجلد.

4- کتاب ینابیع المعاجز در 1 مجلد.

5- کتاب انصاف فی النص علی الاشراف در 1 مجلد که مجموع این پنج کتاب از تالیفات ارزنده مرحوم علامه سید هاشم بحرانی می باشد.

6- تفسیر شریف نور الثقلین مرحوم علامه خبیر عبد علی بن

لوامع صاحبقرانی، مقدمه، ص: 9

جمعه العروسی الحویزی در 5 مجلد.

7-

کتاب اثبات الهداه در 7 مجلد عربی، ترجمه فارسی فی النصوص و المعجزات.

8- کتاب فوائد الطوسیه در 1 مجلد.

9- کتاب ایقاظ الهجعه فی اثبات الرجعه عربی، ترجمه فارسی در 1 مجلد.

10- کتاب اثنا عشریه فی الرد علی الصوفیه در 1 مجلد که مجموع این چهار کتاب از تألیفات مرحوم محدّث عالی مقام شیخ محمد حسن حرّ عاملی می باشد.

11- تفسیر عیاشی از تالیفات محمد بن مسعود عیاشی است در 2 مجلد.

12- کتاب شریف من لا یحضره الفقیه مرحوم شیخ المحدثین صدوق ره جلد رحلی در 1 مجلد.

13- کتاب اربعین علامه مجلسی ره در 1 مجلد.

14- صحیفه سجادیه ع در 1 مجلد.

15- کتاب میراث الائمه مرحوم شیخ محمد رضا تهرانی با چند کتاب دیگر از تالیفات ایشان.

16- کتاب قانون الاسلام مرحوم سید حسین عرب باغی.

17- کتاب البکاء مرحوم سید میرجهانی.

18- کتاب درر الأشعار مرحوم شیخ محمد رضا دورودیان تفرشی و سایر خدمات پر ارزش ایشان از قبیل بیمارستان امیر المؤمنین (ع) در جنوب تهران و بناء مساجد و احسان و انعام به مستضعفین که تمامی سبب دعا گویی و مزید تشکر جامعه مسلمین گردیده وفقه اللَّه لجمیع مرضاته بحق محمد و آله (ص).

جلد اول

شرح واقعه مشرف شدن

مرحوم شارح اعلی اللَّه مقامه خدمت حضرات خمسه النجباء و حضرت سیّد السجاد سلام اللَّه علیهم اجمعین که به قلم مبارک خود در حشو این کتاب مبارک نگاشته اند.

بدان که چون غرض از کتاب اول رضای الهی بود و بسیار خائف بودم و بسیاری از فضلا مبالغه می نمودند تا عاقبت حضرت سیّد المرسلین را و حضرت امیر المؤمنین و سیده نساء اهل الجنه اجمعین و سیّدی شباب اهل الجنّه و سیّد الساجدین سلام اللَّه علیهم

اجمعین را در واقعه طویلی دیدم در حالتی که بیماری عظیمی روی داده بود و اطبّاء مأیوس شده بودند به برکت آن واقعه شفا یافتم و حضرت سیّد المرسلین (ص) چند چیزی عطا فرمودند از طعام و میوه بهشت از آن جمله سه سیخ طلا که کباب بود و هر لذتی که تصوّر نکرده بودم در آن بود و بهر کس می دادم چیزی کم نمی شد و من به حضار مجلس می گفتم که من مکرر به شما نمی گفتم که طعام بهشت صد هزار مزه دارد و هر چه می خورند عوض آن بهم می رسد، و میوه کرامت فرمودند شبیه به هندوانه و از آن نیز می خوردم و صد هزار مزه داشت و به ایشان می گفتم و می دادم و ایشان ملتذ می شدند و تصدیق می نمودند و این هندوانه در نهایت سفیدی بود و ورق ورق از او جدا می شد به شکل جوارش و چون دأب بنده است که در هر مرتبه که در واقعه به خدمت یکی از حضرات معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین می رسم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 4

مداحی ایشان بلسان حال می کنم و ایشان تصدیق می فرمایند در این واقعه نیز عرض می نمودم که توئی که مظهر کمالات الهی توئی که مخزن اسرار الهی و توئی که مقصودی از خلق کونین و آن حضرت تصدیق می فرمودند.

بعد از آن عرض نمودم که یا رسول اللَّه اقرب طریق بجناب أقدس الهی کدام است فرمودند که آن چه می دانی عرض کردم که از کدام طریق بروم فرمودند به همین راهی که می روی و شفقت بسیاری از این شش معصوم به بنده خودشان واقع شده و بعد از صحت شروع در روضه

المتقین شد و به اندک زمانی به اتمام رسید و باز شروع در این شرح شد و تا غایت که قریب یک سال است با اشغال بسیار قریب به صد هزار بیت نوشته شده و شرح صحیفه کامله و تفسیر مجمع البحرین نیز شروع شده است امید از فضل الهی دارد که همه تمام شود، و از فواید این دو شرح این است که هر که داشته باشد عمل تواند کرد در حیات و ممات این بنده چون اکثر مطالب به نحوی واضح می شود که جای شبهه نمی ماند و در کتب حدیث تصحیفات بسیار شده بود و سهوها شده بود همه را تصحیح شد بدون آن که اظهار غلط از کسی بکنم چون دغدغه خبث می شود و نقد رجال و اسانید حدیث به نحوی شده است که اغلاط غالطین ظاهر شده است بی تسمیه و تا کسی نهایت تبحّر و تتبع نداشته باشد و نکرده باشد نمی یابد که من چه کرده ام.

و غرض از ذکر این حاشیه این است که اخوان دین و خلان یقین زود بزود در مقام بحث و اعتراض در نیایند و سهو و نسیان از لوازم بشریت است إلّا من عصمه اللَّه تعالی اگر بعد از تامل بر سهوی مطلع شوند مستدعی آن است که قلم عفو بر آن کشیده اصلاح فرمایند، و بر همه کس إلّا من شذّ ظاهر است که این بنده عمر عزیز را صرف این علم نمودم و حال چنان شده است که هر کس سواد داشته باشد بر همه احادیث اطلاع تواند بهم رسانید.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 5

و در واقعه دیده ام که عالم گیر خواهد شد که در

جمیع بلاد و اهل ایمان منتشر شود که این شکسته را یاد کنید به دعای خیری حیّا و میتا و من خود لا شی ءام و هر چه از من واقع شده است از فضل الهی است و الحمد للّه ربّ العالمین.

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم «1» حمدی که به اقلام اشجار و مداد بحار بر صفحات لیل و نهار شرح شطری از آن نتوان نگاشتن سزاوار فایض الانواری است که مقربان بارگاه جلالش به قدم عجز «لا أحصی ثناء علیک أنت کما أثنیت علی نفسک» طی وادی نامتناهی ثنایش نموده اند، و شکری که طومار امکان گنجایش برخی از آن نداشته باشد، مالک الرقابی را رواست که خسروان با ابهت و جلال، و سلاطین با شوکت و اقبال، جبین عبودیّت و انکسار بر آستان کمالش سوده، زبان نیاز به اعتراف اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ «2» گشوده اند کریمی از محض فضل بی نهایت ازلی و عنایت بی غایت لم یزلی ماهیّات ممکنات را از بطن عدم و مشیمه قابلیت را به عرصه وجود و ساحت ظهور رسانیده، و بنی نوع انسان را به تشریف وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ «3» مشرف ساخته منشور عزت شان را به طغرای عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ «4» موشح گردانید، ذو الجلالی که مقیمان حریم احدیت، و ساکنان سرادق صمدیّت را زبان عجز و قصور جز به نوای سُبْحانَکَ ما عَرفَناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ نگشوده، و صدر نشینان ایوان جبروت و بار یافته گان رواق ملکوت را تسبیح و تحمید جز سُبْحانَکَ ما عَبَدناکَ حَقَ

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 6

عِبادَتِکَ نبوده حلیمی که حیرت زدگان وادی تکلیف را گاهی به نوای غم زدای نَبِّئْ عِبادِی أَنِّی

أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ «1» امیدوار ساخته و گاهی به تازیانه وَ أَنَّ عَذابِی هُوَ الْعَذابُ الْأَلِیمُ «2» شعاع خورشید عزتش بر بصائر ارباب عرفان غبار حیرت بیخته و شهباز عقل در پرواز اولین پایه قصر توصیف صدر نشینان رواق قربش پر و بال ریخته، داغ بندگیش زیب چهره عزت و رفعت است، و محبت مقربان درگاهش مورث فیروزی دنیا و آخرت.

سست جولان ز عزّ ذاتش وهم تنگ میدان ز کنه وصفش فهم

پاک ز آنها که غافلان گفتند پاک تر ز آن چه عاقلان گفتند

و درودی بی انتها و صلوات بی عدد و احصاء نثار بارگاه شهباز بلند پرواز فضای سُبْحانَ الَّذِی أَسْری «3» مسند نشین ایوان دَنا فَتَدَلَّی «4» محرم حریم فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی

«5» مشرف به تشریف وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضی «6» سلطان سریر نبوت و رسالت، مهر سپهر فتوت و جلال عالم علوم ازل و ابد، خازن اسرار ملک احد بلند قدری که خیل انبیاء مقدمه الجیش عسکر هدایه اویند، و ملائکه سبع طباق در ربقه تسخیر و اطاعت او سلطانی که کریم ذو الجلال یرلیغ نبوتش را به طغرای وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَهً لِلْعالَمِینَ «7» موشح ساخته و فرمان عزتش به خاتم وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ «8» مزین گردانیده، اگر نه در بدو ایجاد بشارت معراج او بر گوش افلاک خواندند چرا پیوسته در وجد و اهتزازند، و اگر نه حرفی از دیوان وقارش بر جبین ارضین نوشتند چرا همیشه با سکون دمسازند، رفیع قدری که عرش اعلی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 7

نخستین مایه معراج قدر او است، و سدره المنتهی پست ترین درجه منبر عندلیبان گلشن لغت او، رشته اندیشه

را به کنگره قصر توصیفش نارسا و متاع دعا بی زینت صلوات بر او و بر آل اخیارش در بازار قبول ناروا.

ای واقف از حقیقت اشیا بهر لباس نفس تو را عقول مجرد بود حواس

بیرون ز روشنایی خورشید شرع تو گردد به رنگ شبپره پروانه قیاس

و صلوات نامیات و تحیات زاکیات بر آل اطهار و أهل بیت اخیارش که سوره کریمه هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ سطریست از کتابه پیش طاق ایوان جلالشان، و جفر جامع علوم ما کان و ما یکون حرفی چند از مصحف علم و کمالشان خازنان علوم ربانی و واقفان اسرار سبحانی شهسواران میدان شجاعت و شموس فلک امامت و خلافت، زهی مقربان بارگاه احدیت که جز بنور ولایشان ملکوتیین ملأ أعلی را سلوک طرق سماوات میسر نیست، و گروه رسل و انبیاء را بدون عزم بر تولّیشان حلل سعادات در بر نه خصوصا شهسوار عرصه ولایت، و صدر نشین ایوان خلافت، سلطان ممالک وجود باعث ایجاد هر موجود، او رنگ نشین مسند مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلیُّ مَوْلاهُ معنی آیه کریمه یَدُ اللَّهِ مظهر قدرت ربانی مخزن اسرار فرقانی قبله العارفین و امام المتقین و یعسوب الموحدین و قائد المحجلین اسد اللَّه الغالب، و سیف اللَّه الضارب، و شهاب اللَّه الثاقب أمیر المؤمنین علی بن ابی طالب صلوات اللَّه علیه و علیهم ما دامت الاحکام مستنبطه من متون الأخبار و الأحادیث مأثوره عن الائمه الاطهار و بعد شکسته خامه مستمد فیوض قدسی «محمد تقی بن علیّ الملقّب بالمجلسی» بر ضمائر صافیه و خواطر زاکیه سالکان شوارع نجات، و متعطشان مناهل سعادات چنین تقریر و تصویر می نماید: که از پرتو اشراق حدیث معتبر که

از مشرق امامت و ولایت درخشیده، و جویبار سندش به بحر موّاج حقایق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 8

امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق صلوات اللَّه علیه ما دامت المشارق و المغارب متصل گردیده که اذا ارادَ اللَّهُ عَزَّ و جَلَّ بِرَعِیَّتِه خَیْراً جَعَلَ لَها سُلطاناً رَحیماً وَ قَیَّضَ لَهُ وَزِیراً عادِلًا بسی روشن و لایح است که چون اراده کریم لا یزال جلّ شانه و عظم سلطانه به مقتضای حکمتهای نامتناهی به صلاح و خیریت و رفاه و امنیت جمعی از عباد تعلق گیرد تاج سروری ایشان بر تارک فرمان فرمائی نهد که مطمح نظر اندیشه اش جز صلاح حال عباد و بلاد نباشد و از خلعت خانه تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ «1» تشریف شریف صاحب قرانی بر قامت شهریاری درست کند که نصب العین خاطر خورشید ناظرش بسط بساط رأفت و عدالت و خفض جناح ترحم و مکرمت بوده باشد، و زمام حل و عقد مصالح دولت و رتق و فتق امور مملکت او را در کف کفایت وزرای نصفت شعار و خوانین عدالت آثار سپارد، مصداق این مقال و مصدّق این حال احوال خیر مآل سکّان ایران جنّت نشان است که کافه اهل این دیار در ظلّ ظلیل رأفت و عدالت و حصن حصین شوکت و بسالت «2» شهریار عادل کامل باذل، گردون بارگاه ملایک سپاه، جمشید حشمت، فریدون سیرت سکندر شأن، دارا دربان گلدسته گلستان مصطفوی، نوباوه بوستان مرتضوی، ثمره شجره نبوت و رسالت غصن دوحه امامت و ولایت، ابر فیاض سخا بحر موّاج عطا مهر سپهر گیتی ستانی، مرکز دایره جهان بانی رافع لوای دین و دولت، مؤسس أساس ملک و ملت قطب

فلک اقتدار مرکز آسمان عدالت و وقار محیی مراسم ملت و دین مروّج مذهب ائمه طاهرین در اطاعت شریعت غرای مصطفوی از عالمیان ممتاز و به سعادت برافراشتن لوای والای طریقت مرتضوی سر افراز، أعنی السّلطان الأعظم و الخاقان الأفخم مالک رقاب العرب و العجم سمیّ جده، الأمیر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 9

الاعدل الاکرم محرز ممالک الدّنیا مظهر کلمات اللَّه العلیا باسط بساط الامن و الامان رافع رایات العدل و الاحسان السّلطان بن السّلطان بن السّلطان و الخاقان بن الخاقان ابن الخاقان ابو المظفّر ابو المکارم و المفاخر شاه عبّاس الحسینی الموسویّ الصّفویّ صاحب قران بهادر خان.

شاه خورشید منزلت عباس پاسبان جهان و مرشد ناس

آسمان سبز کرده جاهش ابر فراش دور خرگاهش

مذهبش پیشوای مذهبها مشربش پادشان مشربها

خصم رو به صفت گرفتارش شیر حق یار و حق نگهدارش

طبق طرز او به جامه هنر از ارسطو گرفت اسکندر

لا زالت رایات دولته مرفوعه منصوره و آیات مدحته مذکوره مشهوره به بفراغ بال و رفاه حال در مهد سلامت و فرش استراحت آرمیده اند، علی الخصوص طبقه علیّه علمای دین مبین که به میامن توجهات شاهنشاهی و عنایات بی غایات ظل اللّهی در ترویج شریعت غرّا ید بیضا نموده پیوسته در عرق سعی غوطه خورده، و از بحر اندیشه جواهر حقایق و لآلی دقایق برآورده اند، و آن چه از آن جمله بهره این بی بضاعت گردیده آنست که چون علم اخبار اهل بیت رسالت که مشکاه انوار علوم ربانی و مخزن حکم و اسرار فرقانی اند، اشرف علوم حقیقیه، و ارفع سعادات ابدیه است. و به جهت استیلای سلاطین جور و ائمه ضلال این علم شریف متروک و منسوخ گردیده بود، و سلف صالحان

رضوان اللَّه علیهم اجمعین از این جهت حلّ مشکلات و تبیین معضلات آن کما هو حقه نگردیده بودند، و این فقیر برهنمونی هدایت بی غایت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 10

یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ «1» بذل جهد خویشتن در احیاء مراسم و تبیین معالم آن به نحوی نمودم که اکنون بحمد اللَّه ناسخ جمیع علوم گردیده و اکثر علماء زمان متوجه ترویج و تحصیلش گردیده اند الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ و بسیاری از اخبار بود که هیچ یک از علما إلی یومنا هذا پیرامون حلّش نگردیده و پرده خفا از رخش نکشیده بودند و حلّ اشکال و تفصیل اجمالش از خزانه ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ «2» نامزد این کمترین گم نام گردیده بود و چون جریان عین الحیوان زندگانی به اوایل خیابان عشر هفتم رسیده ضعف و ناتوانی بر اکثر قوای بدنیه مستولی گردیده بود بر اندیشیدم که مبادا بعد از انقضاء حیات مستعار خورشید این علم حقایق انوار در سحاب جهل مستور، و بر مثال سابق متروک و مهجور گردد بنا بر این متوجه شرح اخبار و کشف استار از وجوه آثار آل اطهار سلام اللَّه علیهم گردیده کتاب مستطاب «من لا یحضره الفقیه» را که از سواد لیالی متنش صبح صادق حقایق لامع است، و از بیاض صبح حاشیه اش خورشید معارف لامع و از میان کتب حدیث به اجتماع کثرت فواید و حسن اختصار ممتاز است عنوان ساختم و اکثر احادیث اخبار مشکله کتب دیگر را به تقریبات مذکور ساخته در غایت وضوح مشروح گردانیدم، و بحمد اللَّه به مساعدت توفیقات یزدانی و اقبال

حضرت صاحب قرانی بر وجه کمال به اتمام رسیده مقبول طبایع خواص و عوام گردید.

و چون امری است مقرر که نهال هنر هر چند برومند باشد بی آفتاب مکرمت سپهر اقتداری، و بی سحاب مرحمت شهریار کامکاری سر به اوج رفعت نمی ساید و شهرت تمام و قبول کافه أنا مرا نمی شاید و شهرتش موجب ازدیاد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 11

دعا گویی دوام دولت قاهره و انتظام سلطنت باهره می گردید لهذا آن را تحفه مجلس سامی شاهی و هدیه خزانه عامره ظلّ اللّهی گردانید و بحمد اللَّه تعالی نظیر قصه سلیمان و مور و خلیفه و آب شور بظهور آمده مقبول طبع اشرف ملازمان آستان کیوان پاسبان گردید مدّ اللَّه تبارک و تعالی علی رءوسنا و رءوس سایر أهل الفضل ظلال جلاله بحقّ محمّد و آله و چون پیوسته شیمه پادشاهان دنیا و دین که سایه مرحمت جهان آفرینند آنست که جمیع برایا و عموم رعایا را کنفس واحده اخذ نموده صلاح حال هر یک را حسب المقدور منظور نظر اشرف داشته، در خور قابلیتش بهره وافی و نصیب کافی برسانند، و اکثر ساکنان این دیار را تکلم بلغت فارسی واقع می شود و هر یک از ایشان را تتبع و تعلم لغت عرب ممکن نیست، و به سبب این بسیاری از این گروه از مطالعه کتب حدیث و شرح مذکور بی بهره بودند، بنا بر این خورشید فرمان قضا جریان، و حکم نافذ واجب الاذعان از افق شهریاری و جهانداری ساطع و لامع گردید، که این فقیر کتاب مسطور را به فارسی ترجمه نمایم، و در ترجمه آن این طریق مسلوک باشد که أولا حلّ تحت اللفظ عبارت حدیث نموده بعد

از طی آن اختلافی که علماء سلف را در این باب شده مشروحا بنویسم، و بعد از آن آن چه این فقیر را در این مسأله بخاطر فاتر رسیده در سلک بیان منسلک سازم، و چون غرض کلی انتفاع عموم خلایق است فارسی آن را قریب به فهم ایراد نموده متوجه عبارات مغلق، و استعارات مشکل نکردم، از ورود فرمان واجب الاذعان مضمون إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ «1» از زبان جان شنیدم، و حسب الأمر الأعلی متوجّه انفاذ فرمان والا نشان گردیدم، و چون از برکات توجهات سلطانی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 12

و عنایات اعلی حضرت خاقانی باین شغل گرامی که مورث ازدیاد دعا گویی، و ثناخوانی نواب اشرف اعلی است سر افراز گردیدم آن را «به لوامع صاحب قرانی» نامیدم امّید که این نام و این کتاب إلی یوم القیام با دولت أبد قرین مقرون بوده باشد به محمد آله الطاهرین از فضل واهب متعال و کریم لا یزال رجاء واثق و أمل صادق است که: این شرح نیز بإتمام رسیده مقبول طبع اشرف گردد «انّه علی کلّ شی ء قدیر و بالإجابه جدیر»

[مقدمه ]

اشاره

و چون ذکر بعضی از أمور قبل از شروع در مقصود ضرور بود مصدر به مقدمه گردید و مقدمه را مشتمل بر دوازده فایده گردانیدم.

فائده أولی در فضیلت علم و علماست

و آن زیاده از آنست که در مختصرات گنجد و لیکن اشاره به مجملی از آن می شود خداوند عالمیان می فرماید که یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ «1» یعنی اللَّه تعالی بلند می فرماید درجات و مراتب آن جماعتی را که ایمان آورده اند و آن جماعتی را که ایشان را بفضل خود علم کرامت نموده است و در این آیه إیما به لطیفه ایست که ایمان به خدا و رسول و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم کار بنده است، اما عطای علوم از تفضل الهی است تا کرا کرامت فرماید، دیگر فرموده است که هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ «2» یعنی آیا مساویند دانایان و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 13

نادانان، و این معنی را نمی یابند مگر عقلا پس هر که عاقل است می داند که علم بهتر است از جهل، و غیر آنها از آیات کثیره و در روایات صحیحه وارد شده از حضرت سید الانبیاء و المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که فرمودند زیادتی عالمان بر عابدان مثل زیادتی ماه شب چهارده است بر باقی ستارگان و در روایت صحیح وارد شده است از حضرت رسول (ص) که فرمودند که افضلیت علما بر عبّاد چون افضلیت آفتابست بر کواکب و افضلیت عبّاد بر سایر الناس چون افضلیت ما هست بر سایر ستارگان و در حدیث صحیح وارد شده است از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که فرمودند عالمی که

مردم از علم او منتفع شوند بهتر است نزد حق سبحانه و تعالی از هفتاد هزار عابد، و در خبر صحیح وارد شده است که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه پرسیدند که هر گاه دو کس باشند یکی از ایشان فقیه باشد و راوی احادیث، و دیگری به عبادت الهی مشغول باشد و راوی حدیث نباشد کدام یک از ایشان بهترند حضرت فرمودند که شخصی که روایت حدیث بسیار کرده باشد و علوم آن را تحصیل نموده باشد بهتر است از هزار عابدی که فقه و روایت نداشته باشد. و جمع میان این دو حدیث به آن است که مراد از اول عالمی است که مردمان از علم او منتفع شوند و از دوم جمعی که از علوم ایشان کسی منتفع نشود «1» چنانکه منقول است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 14

فرمودند که یک عالم بهتر از هزار عابد و هزار زاهد است و عالمی که از علم او منتفع شوند بهتر است از هفتاد هزار عابد.

و انتفاع بر دو قسمت اول به درس گفتن طلبه و موعظه عوام و نوشتن تصانیف و امثال اینهاست. و دوم آن است که بعلم خود عمل نماید که در این صورت دیدن او سبب زیادتی علم و صلاح و تقوی می شود بلکه شنیدن کمالات او سبب ازدیاد ربط بندگان می شود بجناب اقدس الهی بلکه وجود ایشان سبب بقای عالم است مثل اولیاء اللَّه که علماء ربانیند و عالم بوجود ایشان قائم است چنانکه در فایده ششم به آن اشاره خواهد شد.

دیگر روایت است از حضرت سید المرسلین صلّی

اللَّه علیه و آله که:

فرمودند که خداوندا رحم کن خلیفه های مرا، خداوندا ببخشا خلفای مرا خداوندا ببخشا نایبان مرا صحابه گفتند که یا رسول اللَّه خلفای تو کیستند حضرت فرمودند که مراد من از این خلفا جمعی اند که احادیث مرا بخلق می رسانند، و سنت طریقه مرا آشکارا می کنند، و به امت من تعلیم می نمایند دیگر منقول است.

از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که آن حضرت فرمودند که چون فردای قیامت همه خلایق را در یک صحرا جمع نمایند، و اعمال خلایق را به میزان عمل درآورند پس بسنجند خونهای شهدا را با مرکّبهای علما پس زیادتی کند مرکب علما بر خون شهدا.

جمعی ذکر کرده اند که چون شهدا در طلب اعلای دین جانهای خود را فدا کردند تا به رتبه شهادت فایز شدند هم چنین علماء دین جانهای خود را فدا کردند تا در ترویج دین مبین، مجاهدان سعی نمودند، در اظهار اسلام به تیغ و سنان، و علما مجاهده نمودند در تحقیق ایمان به دلایل و برهان، از این جهت مداد علما زیادتی می کنند بر دماء شهدا چنانکه زیادتی دارد ایمان بر اسلام، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 15

بعباره اخری کار مجاهدان دین مزین ساختن ظاهر خلق است به اظهار کلمتین چنانکه حضرت سید المرسلین (ص) فرمودند که از جانب حق سبحانه و تعالی مامور شده ام که با مردم جهاد کنم تا ایشان اقرار کنند به کلمه «لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، علیّ ولیّ اللَّه» و چون ایشان این دو کلمه را بگویند محفوظ می گردد خون ایشان، و مال ایشان، و علما مجاهده می نمایند به دلایل و براهین تا منور سازند دلهای

مؤمنان را بنور ایمان و ایقان.

و روایت است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که فرمودند که چون حق سبحانه و تعالی خیر بنده را می خواهد و او را می خواهد که بر عالمیان تفضیل دهد او را عالم می گرداند به علوم دینیه. و دیگر آن حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که خیر و خوبی نیست در کسی از اصحاب ما که علوم دینی را یاد نمی گیرد. و چون شیعه ما عالم نباشد اگر ضرور شود او را مسأله رجوع به علمای سنیان خواهد نمود، و به نادانی هلاک خواهد شد.

و آن حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که خیر نیست مگر در عالمی که اطاعت او کنند و از علم او منتفع شوند یا در متعلمی که یاد گیرد و حفظ نماید علم را بعمل به آن، و دیگر فرمودند که علما أمینان خدا و رسولند و پرهیزکاران و متقیان، حصارهای دینند، و اوصیای پیغمبران بهترین عالمیانند.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقول است که همه کمالات در تعلم علوم دینیه است، و در صبر بر بلاها است، و در عقل معاش است که اسراف نکند و بر خود و عیال خود تنگ نگیرد، بلکه وسط را رعایت نماید.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقول است که فرمودند که عالم باش یا متعلم باش، و یا دوست دار ایشان باش و مبادا که دشمن ایشان شوی که به سبب دشمنی ایشان هلاک خواهی شد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 16

و در روایت معتبره وارد شده است از حضرت سید المرسلین و حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه و

سلامه علیهما که فرمودند که طلب علم کنید، و بخوانید علم را که خواندن علم حسنه ایست اعظم حسنات، و درس گفتن آن بمنزله تسبیح و تنزیه کردن حقّ سبحانه و تعالی است، و بحث نمودن در اظهار آن جهاد فی سبیل اللَّه است، و یاد دادن آن به نادانان تصدق نمودن است به بهترین تصدقات و علم سبب قرب بندگان است بجناب اقدس الهی، زیرا که از علم دانسته می شود حلال و حرام الهی، و علم علما را به بهشت می برد و علم است که مونس است در وحشتها و مصاحب است در تنهائی ها، و شمشیر برّان است بر سر دشمنان دین و زینت است در میان دوستان و حق سبحانه و تعالی به سبب علم جمیع را بلند مرتبه می گرداند و ایشان را مقتدای خلایق می سازد که همه رشک می برند بر ایشان، و بر کردار ایشان، و فرشتگان همگی دوست دار ایشانند و خود را بواسطه تبرک به ایشان می مالند، و در حالت صلوات از جهت ایشان طلب مغفرت می نمایند به درستی که زندگی دلها بعلم است، و بینایی بصیرتها بعلم است، و قوت بدنها در عبادات بعلم است که عالم را به مرتبه مقربان می رساند، و در دنیا و عقبی او را بهم نشینی اخیار فایز می گرداند، بعلم بندگی و عبادت الهی می توان کرد، بعلم خداوند عالمیان شناخته می شود و بیگانگی پرستش کرده می شود، و بعلم صله رحم و رعایت خویشاوندان کرده می شود، بعلم حلال و حرام دانسته می شود، علم پیشوای عمل و عقل است، و هر دو تابع علم اند خداوند عالمیان توفیق علم کرامت می کند سعادتمندان را و محروم می گرداند از علم

شقاوت کیشان را.

و در خبر است از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که ساعتی که عالمی تکیه کند بر فراش خود که مطالعه نماید در علوم بهتر است از عبادت کردن عابدی که هفتاد سال عبادت کرده باشد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 17

و در حدیث صحیح وارد شده است که حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه فرمودند که وجود یک عالم دینی بر شیطان دشوارتر است از عبادت هزار عابد.

و در خبر کالصحیح منقول است از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که فرمودند که چون روز قیامت حق سبحانه و تعالی زنده گرداند عالم، و عابد را بفرماید عابد را که به بهشت خرام و به عالم فرماید که بایست و شفاعت کن مردمان را چون ایشان را هدایت نموده در دار دنیا.

و ایضا آن حضرت فرمودند که یک عالم بهتر است از هزار عابد و هزار زاهد.

و فرمودند که یک رکعت نمازی که عالم بکند بهتر است از هفتاد هزار رکعت نمازی که عابد بکند، و ظاهرا مراد از این عابد عابدی است که فی الجمله واجبات خود را از علما اخذ نموده مشغول عبادت شده باشد و اگر نه عبادت او کالعدم است بلکه سبب عذاب او خواهد بود اگر بر وجه مطلوب نباشد.

چنانکه در حدیث کالصحیح از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایت است که هر که عمل کند بی علم افساد او بیش از اصلاح اوست و از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام منقول است که عمل کننده بی بصیرت که امام خود را ندادند یا حکم او را نداند مثل کسی است که بی راهه

رود، هر چند تندتر رود از مطلوب دورتر می شود.

و فرمودند که حق سبحانه و تعالی هیچ عملی را قبول نمی کند بدون معرفت، و معرفت بی عمل نیز بی فایده است، پس هر گاه عارف شود معرفت او او را راهنمایی می کند بعمل، و اگر عمل نکند معرفت ندارد به درستی که ایمان بعضی از بعضی است یعنی اعتقادات با عمل است، و هیچ یک بدون دیگری تمام نمی شود.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 18

و احادیث متواتره از رسول خدا و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم وارد شده است که اگر کسی یک امام از ائمّه معصومین صلوات اللَّه علیهم را نشناسد هر چند عبادت بسیار کند همه مردود است چنانچه خواهد آمد إن شاء اللَّه تعالی.

روایات و أحادیث در فضیلت علم و علما زیاده از حد و حصر است بر این اختصار شد.

فائده دویّم در وجوب طلب علم است

قال اللَّه تبارک و تعالی فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ 16: 43 «1» یعنی سؤال کنید از أهل علم اگر ندانید، و در اخبار متواتره وارد شده است از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین که مراد الهی از اهل ذکر ائمه طاهرینند.

بدو عنوان اوّل آن که: مراد از ذکر حضرت سیّد المرسلین است زیرا که ذکر در لغت بمعنی شرف آمده است، و شرف عالمیان بوجود شریف اوست بلکه باعث ایجاد خلایق وجود مقدس آن حضرت است چنانکه در اخبار متواتره وارد شده است که حق سبحانه و تعالی فرمود که یا محمد اگر تو نمی بودی من آسمانها را نمی آفریدم و ائمه اهل آن حضرت اند.

و عنوان دویم آن که: مراد از ذکر قرآن است و أهل بیت حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 19

سید الانبیاء

أهل قرآنند چنانکه خواهد آمد، و علی ای حال ظاهر شد که جاهلان مأمورند بطلب علوم دیگر قال اللَّه تبارک و تعالی فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ «1» ترجمه اش این است که چرا از میان هر جمعی کثیر طایفه قلیل از ایشان بیرون نمی روند تا تعلم نمایند و بدانند علوم دینی را و چون برگردند به قوم خود ایشان را از عذاب الهی بترسانند، شاید که به سبب این تحذیر قوم ایشان حذر کنند از عذاب الهی به آن که عمل کنند به اوامر الهی، و اجتناب نمایند از نواهی الهی.

و در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که: آن حضرت فرمود که: تفقه و تعلم کنید علوم دینیه را زیرا که اگر شما شیعیان تفقه نکنید و علوم دینیه را یاد نگیرید مانند اعرابیان بادیه نشین خواهید بود، چه فایده توطن در شهرها تعلم علوم دینیه است.

یا آن که چون حق سبحانه و تعالی بادیه نشینان را فرموده است که ایشان کافرتر و منافق ترند از دیگر کفار به اعتبار ترک مهاجرت، و سزاوارترند به جهل بأحکام الهی، و فی الحقیقه مذمت ایشان بواسطه جهل است، پس هر گاه اهل شهر ترک تعلم نمایند بمنزله ایشان خواهند بود بلکه بدتر چون بر ایشان آسان تر است و بر اعراب مشکل تر، بعد از آن حضرت استشهاد فرمودند بقول باری تعالی «فَلَوْ لا نَفَرَ» إلی آخر آیه که ترجمه اش آنست که گذشت.

و احادیث متکثره از حضرت سیّد ابرار صلّی اللَّه علیه و آله منقول است که آن

حضرت فرمودند که طلب علم واجب است بر هر مرد مسلمانی و بر هر زن مسلمانی به درستی که حق سبحانه و تعالی دوست می دارد طلبکاران علم را.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 20

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام منقول است که فرمودند که طلب علم فریضه بزرگی است از فرایض الهی.

و در حدیث صحیح: از آن حضرت وارد شده است که فرمودند که من دوست می دارم که جمعی موکل باشند بر اصحاب من، و تازیانه بر سر ایشان زنند، و ایشان را بضرب تازیانه بدارند بر تعلم علوم دینیه تا همگی تعلم نموده عالم شوند.

و در حدیث کالصحیح منقول است از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه و سلامه علیه که آن حضرت فرمودند که ای گروه آدمیان بدانید که تمامی دین شما در طلب علم است و در عمل بعلم، به درستی که طلب علم بر شما واجب تر است از طلب مال زیرا که مال را قسمت کرده اند، و از برای شما ضامن شده اند که به شما برسانند، و قسمت را خداوند عادل فرموده است، و او ضامن شده است، و البته به ضمان خود وفا می کند بلکه محال است که وفا نکند و علم را نزد جمعی سپرده اند، و شما را امر کرده اند که از ایشان طلب کنید پس شما البته طلب کنید علم را از اهل آن و ایشان ائمه معصومینند صلوات اللَّه علیهم در زمان حضور، و در زمان غیبت ایشان أحادیث و اخبار ایشان متبع است، و متابعت آنها متابعت ایشان است چنانکه مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه تعالی.

و منقول است از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که

فرمودند که:

تعلّم کنید و تفقه کنید در علوم دینیه و بمنزله اعرابی بادیه نشین مباشید به درستی که هر کس از شما که: تعلّم و تفقه نمی کند در علوم دینیه حق سبحانه و تعالی در روز قیامت نظر شفقت، و مرحمت بسوی او نمی کند و هیچ عملی از اعمال او را قبول نمی فرماید، و به خوبی او در آن روز یاد نمی کند.

روایت است که شخصی به خدمت آن حضرت عرض نمود که فدای تو گردم مردی هست که شیعه است، و لیکن در خانه خود نشسته مشغول عبادت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 21

است و با کسی آشنایی نمی کند پس حضرت فرمودند: که این شخص چگونه علوم دینی را یاد می گیرد و حال آن که واجب است تعلم آن، و آیات و اخبار در این باب نیز بسیار است به این ها اختصار شد.

فائده سیّم در علومی است که تعلم آن لازم است یا مستحسن

قال اللَّه تبارک و تعالی فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ «1» یعنی بدان که نیست خداوندی بجز از اللَّه تعالی و علما از این آیه استدلال نموده اند بر وجوب معرفه اللَّه، و معرفت وحدانیت الهی چون امر از برای وجوب است سیّما اوامر قرآن سیّما در این امر که بحسب ظاهر کسی خلاف نکرده است در این، و بحسب ظاهر اگر چه خطاب به حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله است، و لیکن امت به اجماع مأمورند در این امر به متابعت آن حضرت، و محتمل است که:

خطاب زائد به حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله عام بوده باشد نسبت بهر کس که صلاحیت خطاب داشته باشد از مسلمان و کافر و مرد و زن غیر از صبی و

مجنون که: ایشان اهل خطاب نیستند، و محتمل است که امر باشد به دانستن وحدت الهی از قول حق سبحانه و تعالی چون آیات و دلایل وجود اللَّه تعالی أظهر من الشمس است، و حق سبحانه و تعالی آن را ظاهر ساخته است در آیات بسیار، پس هر گاه انبیا، و اوصیای مؤید به معجزات بسیار خبر دهند از جناب أقدس او به وحدت او با آن که نزد همه عقلا ظاهر است قبح کذب، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 22

استحالت آن بر جناب اقدس الهی، پس أخبار الهی کافی است از جهت علم به وحدانیت او و احتیاج به دلیلی دیگر نیست و اگر چه دلایل بر آن بسیار است، و لیکن سیاق آیه بر این معنی دلالت می کند مثل بسیاری از آیات که دلالت می کند بر معرفت اللَّه، و معرفت النّبیّ و الائمّه صلوات اللَّه علیهم، و شکی نیست در آن که: بهترین علوم این علم است و دلایل این معارف همگی در قرآن و اخبار از ائمه اطهار سلام اللَّه علیهم فوق حدّ و حصر است، و این علم مسمی است بعلم کلام، و ظاهرا احتیاج به کتب متکلمین نیست بلکه: آیات و اخبار کافی است.

دیگر علم تفسیر قرآن مجید است، و مبتدی را ناچار است از علم بلغت عرب و علم نحو و صرف از جهت معرفت آیات ظاهر الدّلاله آن و آن چه مشکلات قرآن است که: محتاج بتفسیر است دانستن آن منحصر است در علم حدیث.

دیگر علم فقه است و آن متعلق است به افعال مکلفین از واجبات، و مندوبات، و محرمات، و مکروهات، و مباحات، و احکام، و مستند

آن نزد این فقیر: منحصر است در قرآن و حدیث و ظاهر شد که معرفت قرآن نیز بحدیث حاصل می شود پس بنا بر این علم منحصر است در علم به احادیث منقوله از حضرات سید المرسلین و ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین.

و روایت کرده اند خاصّه و عامه از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که روزی آن حضرت داخل مسجد شدند دیدند که جمعی بر دور شخصی برآمده اند، حضرت فرمودند که چه خبر است گفتند علامّه ایست حضرت فرمود که چه علم را خوب می داند، و از چه جهت او را علامه می گویید:

اصحاب گفتند که این مرد اعلم است از همه مردان به نسبهای عربان و وقایعی که در میان عرب بوده است و احوال روزهایی که در زمان جاهلیت حوادث در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 23

آن واقع شده است، و اشعار عرب را می داند، و علم عربیه را نیز می داند پس حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که اینها علمی است که: اگر کسی نداند به او ضرری نمی رسد از ندانستن آن، و اگر کسی بداند نفعی به او عاید نمی شود از دانستن آن پس، حضرت فرمودند که: علمی که بکار می آید و علم است سه علم است.

اول آیتی است محکمه که ظاهر الدّلاله باشد یا معلوم الدّلاله علی الخلافی که خواهد آمد، یا فریضه ایست عادله که حکم آن منسوخ نشده باشد و باقی باشد، یا سنتی است قائمه که حکمش باقی باشد از جهت امّت، و غیر این علوم هر چه هست فضل است یعنی زیادتی است که: بکار نمی آید.

و جمعی گفته اند که مراد حضرت از فریضه عادله اصول

دین است که حکم او در هیچ ملتی منسوخ نشده است. و نخواهد شد، و مراد از سنت قائمه فروع دین است که: از قول رسول خدا و ائمه هدی ظاهر شده است، و مراد از فضل فضیلت است. یعنی سبب کمال است اگر چه واجب و سنت نیست، و لیکن اظهر به حسب یافت این شکسته بمعنی اول است.

دیگر روایت است از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که: فرمودند که: علومی که مردمان را در کار است چهار علم است.

اول آن که: خداوند خود را بشناسی، و داخل است در آن معرفت صفات ثبوتیه و سلبیه، و عدل، و حکمه او به نحوی که: رسول خدا و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم مبرهن ساخته اند.

علم دویم آن که: بدانی نعمتهای الهی را از ایجاد و ترتیب و ارزاق و اولاد و ازدواج و سایر نعم ظاهره، و از ارسال رسل و انزال کتب، و هدایات، و توفیقات و غیر آنها از نعمتهای باطنی تا در مقام شکر آنها در آیی.

علم سیم آن که: بدانی چه خواسته اند از تو از فعل واجبات و مندوبات و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 24

ترک مکروهات و محرمات.

علم چهارم آن که: بدانی که چه چیز تو را از دین بیرون می برد و آن انواع رده است بی دغدغه، مثل انکار حق تعالی و سبحانه، یا شک در وجود او، یا در علم او و قدرت او، و سایر صفات کمالیه او، و یا به اثبات صفات نقص، و یا به انکاری نبی یا یکی از ائمه اثنی عشر، یا شک در امامت ایشان، یا عصمت ایشان و یا به انکار یکی از

ضروریات دین، مثل صلاه و زکاه و صوم و حج یا حلال دانستن شراب و قمار و امثال اینها یا انکار حدوث عالم و معاد جسمانی از حشر و نشر و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب و امثال اینها، و محتمل است که شامل کبایر نیز بوده باشد چنانکه بعضی از اخبار دلالت می کند بر آن، و متکفل این علوم قرآن و حدیث است و خداوند عالمیان فرموده که وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ «1» یعنی هیچ تر و خشکی نیست مگر آن که در کتاب ظاهر کننده هست، و آن قرآن است به حسب اخبار بسیار و دیگر فرموده است که لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ «2» و تا تو بیان کنی از جهت خلایق آن چه نازل شده است در قرآن بر ایشان، پس ظاهر شد که جمیع علوم در قرآن هست امّا بیان آن مخصوص به حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله بود، و آن حضرت همه را به حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بیان فرمودند، چنانکه خواهد آمد، و هم چنین حضرت امیر المؤمنین به فرزندان خود دست بدست دادند تا به حضرت صاحب الزمان صلوات اللَّه علیهم اجمعین، و حضرت رسول خدا و ائمه هدی رسانیدند به خلایق آن چه ایشان را در کار بود تا روز قیامت، و لیکن چون صحابه حضرت سید المرسلین بعد از حضرت اکثر میل بجناب دنیا کردند، و حق را دانسته ترک کردند، و افتراها بر آن حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 25

بستند بواسطه مطالب فاسده دنیوی، و احادیث متواتره نقل نموده اند سنیان از حضرت سید

المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله در آن که: حضرت فرمود که: بیشتر امت من بعد از من مرتد خواهند شد چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است در خطاب به صحابه أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ «1» یعنی اگر محمد صلّی اللَّه علیه و آله بمیرد یا کشته شود بر خواهید گشت بکفر، و تفصیل این آیه إن شاء اللَّه در تفسیر قرآن بیان خواهد شد.

و در صحیح بخاری و مسلم که سنیان هر دو را بمنزله قرآن می دانند بلکه مقدم می دارند بر قرآن در بسیاری از مواضع روایت نموده اند از ابو هریره عن النّبی صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم قال بینا انا قائم اذا زمره حتّی اذا عرفتهم خرج رجل من بینی و بینهم فقال هلمّ فقلت این فقال إلی النّار و اللَّه قلت و ما شأنهم قال انّهم ارتدّوا بعدک علی اعقابهم القهقری، ثمّ اذا زمره حتّی اذا عرفتهم خرج رجل من بینی و بینهم فقال هلمّ قلت این قال إلی النّار و اللَّه قلت: و ما شأنهم قال انّهم ارتدّوا علی اعقابهم القهقری فلا اراه یخلص منهم الّا مثل همل النّعم ترجمه اش این است که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که چون حق سبحانه و تعالی بر من منکشف گردانید عالم ملک و ملکوت و گذشته و آینده را دیدم در آن عالم که: من در کنار حوض کوثر ایستاده باشم که ناگاه جمعی متوجه من شوند و من ایشان را بشناسم که از اصحاب منند، شخصی از میان من و ایشان بیرون رود و گوید به ایشان که بیایید، من گویم

که به کجا آن شخص گوید که: بجهنم و اللَّه من گویم که ایشان چه کرده اند، آن شخص گوید که ایشان بعد از تو مرتد و کافر شدند، و از کفری که بیرون آمده بودند باز به آن کفر رفتند، پس طایفه دیگر را

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 26

ببینم که می آیند تا این که ایشان را بشناسم شخصی از میان من و ایشان بیرون رود و گوید که بیایید، من گویم که به کجا گوید به آتش دوزخ و اللَّه من گویم که ایشان چه کرده اند گوید که ایشان از عقب خویش بکفر اصلی برگشتند، پس نمی بینم که از صحابه من کسی بماند مگر مانند شتر واپس مانده از گله شتران.

و ابن اثیر که از معظم علماء اهل سنت است گفته است که معنی حدیث آنست که ناجی از صحابه قلیلی خواهند بود، و قریب باین مضمون را روایت کرده اند در مبحث حوض از عبد اللَّه بن مسعود به چند طریق، و از حذیفه بن الیمان، و از عبد اللَّه بن عمر، و از عبد اللَّه بن عباس، و از انس بن مالک، و از سهل بن سعد به چند طریق، و از ابو سعید خدری، و از ابو هریره به چهار سند دیگر، و از ابو ذر، و از عقبه و از اسماء بنت ابی بکر، و از ام سلمه، و از عایشه و غیر ایشان بطرق بسیار و می توان گفت که در هیچ بابی این مقدار حدیث نقل نکرده اند که در این باب نقل نموده اند، و در اکثر این اخبار منقول است که صحابه متوجه من شوند و ایشان را منع کنند و نگذارند

که به نزد من آیند، و ایشان را به جهنّم برند و من گویم الهی اینها صحابهای منند، صحابهای منند خطاب رسد که یا محمد نمی دانی که بعد از تو چها کردند مرتد شدند، و بکفر اصلی برگشتند پس من گویم که من بیزارم از ایشان دورم از ایشان و ایشان از من، و ظاهر است که ارتداد ایشان به سبب مخالفت نصوص جلیه بود بر امامت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه.

و دیگر خاصه و عامه روایت نموده اند از آن حضرت بطرق متکثره که عن قریب امّت من هفتاد دو سه فرقه خواهند شد، یک فرقه از ایشان ناجی خواهد بود و باقی هالک شده.

و بطرق متکثره روایت نموده اند عامه و خاصه که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که مثل و داستان اهل بیت من مانند کشتی نوح است

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 27

چنانکه هر کس با نوح به کشتی رفت نجات یافت و هر که تخلف نمود هلاک شد، هم چنین هر که بعد از من تمسک بأهل بیت من جوید ناجی است و هر که مخالفت ایشان کند هالک است و از اهل جهنم و غیر اینها از اخبار متواتره در مذمت صحابه در صحاح سته مذکور است، و مع هذا کل أهل سنت همه اصحاب را عادل می دانند بلکه: هر کس که یک بار آن حضرت را دیده باشد عادل می دانند و خبر او را در صحاح خود می آورند و الحمد للّه رب العالمین که بطلان مذهب ایشان به مرتبه نیست که بر ذی عقلی مخفی بماند و لیکن چون بر این مذهب باطل برآمده اند حبّ مذهب آباء مانع

است از قبول حق و این معنی مجرب است.

پس، بنا بر این ما تمسک جستیم به جمعی که به اتفاق همه عادل و ثقه اند بلکه مقتدای عالمند به گفته خدای و رسول او صلّی اللَّه علیه و آله مثل امیر المؤمنین، و امام حسن، و امام حسین، و فاطمه زهرا صلوات اللَّه علیهم.

و سنّیان روایت کرده اند در صحاح خود از عایشه و ام سلمه و غیر ایشان که آیه کریمه إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً «1» در شأن ایشان نازل شده است و در همه کتب احادیث و تفاسیر ایشان مسطور است و بعد از ایشان متابعت باقی ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم کرده ایم که به اتفاق سنّیان هر یک از ایشان اعدل و أصلح و اتقای اهل زمان خود بوده اند، و همه ایشان در صحاح خود از ائمه ما روایت کرده اند با آن که در صحاح سته ایشان احادیث بسیار نقل نموده اند از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که آن حضرت فرمودند که «لا یزال هذا الدّین عزیزا منیعا إلی اثنی عشر خلیفه، و در روایتی دیگر لا یزال

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 28

الدّین قائما حتّی تقوم السّاعه و یکون علیکم اثنا عشر خلیفه کلّهم من قریش، و به روایت دیگر لا یزال هذا الامر عزیزا إلی اثنی عشر خلیفه» و امثال این عبارات.

و بخاری در بابی ذکر کرده است در جزو آخر، و مسلم بنه سند روایت کرده است، این اخبار را و ابو داود در مسند خود به اسانید مختلفه روایت نموده است، و ترجمه این عبارات این است که همیشه این دین اسلام

عزیز و منیع خواهد بود، و دست ملحدی به ذیل ابطال و افساد او در نخواهد آمد تا دوازده خلیفه من در این دین باشند و همیشه این دین برپا خواهد بود تا روز قیامت و خواهند بود خلیفه من بر شما دوازده خلیفه از قریش، و اکثر سنّیان چون علاجی ندارند قایل اند که مراد از ایشان ائمه اثنی عشرند.

و با جمعی از فضلاء این زمان ایشان این فقیر را مباحثات واقع شد و از ایشان استفسار نمودم که این خلفاء دوازده کدامند ایشان گفتند که: همین دوازده امام شما و هر که انکار ایشان کند کافر است، و خود گفتند که اگر خلفای اربع را بگوئیم ایشان خامس ندارند، و اگر خلفای بنی امیه و بنی عباس را بگوئیم ایشان اضعاف این عددند، و چون کسی ایشان را خلیفه رسول خدا تواند گفت با این ظلمها و کفرها که از ایشان صادر شده و الحمد للَّه جمعی از ایشان به شرف ایمان مشرف شدند وَ اللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ و آن چه علماء متقدمین ما روایت نموده اند از طرق عامه در ذکر ائمه اثنی عشر مجملا و مفصلا با اسامی ایشان زیاده از حد و حصر است، و آن چه از طرق شیعه از ثقات و عدول روایت شده است از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین از حضرت امیر المؤمنین تا حضرت صاحب الامر به اضعاف مضاعفه تواتر است، و هم چنین نص هر یک بر دیگری نیز متواتر است با معجزات متواتره از هر یک بعد از دعوی امامت و این مختصر گنجایش ذکر آنها ندارد و

لوامع صاحبقرانی، ج 1،

ص: 29

إن شاء اللَّه تعالی کتابی نوشته خواهد شد که پاره از اینها را در آنجا ذکر کنیم وَ مَا النَّصْرُ وَ التَّوفیقُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ.

و مخفی نماند که آن چه ما از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایت می کنیم اکثر آن از امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام موسی کاظم و امام رضاست صلوات اللَّه علیهم، و از باقی ائمه کمتر است بنا بر تقیه ایشان از سلاطین زمان از بنی امیه، و بنی عباس لعنهم اللَّه، پس حدیثی که از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کنیم واسطه شش معصوم است تا به حضرت سید المرسلین، و لهذا احمد حنبل که می شنید حدیث امام رضا صلوات اللَّه علیه را که می فرمودند که خبر داد مرا صادق صدّیق پدرم موسی بن جعفر، و او روایت نموده است از صادق صدیق جعفر بن محمد الصّادق، از پدرش صادق صدیق محمد بن علی باقر علوم الانبیاء و المرسلین، از صادق صدیق علی ابن الحسین زین العابدین، از صادق صدّیق سیّد الشهداء حسین بن علی سید شباب اهل الجنه اجمعین، از پدرش صدیق اکبر امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب، از برادرش سید الانبیاء و المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله، از جبرئیل، از میکائیل، از اسرافیل از خداوند عالمیان می گفت: هذا سعوط المجانین یعنی این سند دیوانگان را عاقل می کند و با خبر می سازد که از این جماعت حدیث می باید شنید نه از جمعی که به اتفاق فریقین خائن و فاسق و کافر بوده اند، چون ابو هریره و عبد اللَّه بن عمرو انس بن

مالک و عایشه که تفصیل کفر و فسق ایشان را در کتب خود ذکر کرده اند، و اکثر احادیث اهل سنت از این چهار کس منقول است و پاره از احوال ایشان خواهد آمد در این شرح إن شاء اللَّه تعالی پس هر گاه حدیثی بیکی از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم رسید به رسول خدا رسیده است بلکه بجناب اقدس الهی رسیده است. و قول ایشان قول سبحانه و تعالی است چنانکه در اخبار بسیار وارد شده است که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 30

ایشان اجتهاد نمی کرده اند، و صاحب رای نبوده اند بلکه هر چه فرموده اند از حق سبحانه و تعالی فرموده اند، لهذا اکثر اخبار ما که بهر یک از ایشان می رسد به آبای خود نسبت نمی دهند و سند را به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله متّصل نمی سازند مگر آن که در مجلس ایشان سنّی حاضر باشد یا راوی از اهل سنت باشد چون بسیاری از علماء اهل سنت در مجلس ایشان حاضر می شده اند و از ایشان احادیث روایت می کرده اند.

از آن جمله مالک بن انس که یکی از علمای چهار مذهب است کتابی علی حده تصنیف نموده است در اخباری که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه شنیده است و علمای ما از او روایت نموده اند آن کتاب را و صدوق از اخبار او روایت نموده است در کتاب امالی و غیره، و لیکن از ما تا ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم رعایت سند لازم است و علمای ما کتب رجال تصنیف نموده اند و احوال راویان را در آن کتب ذکر کرده اند.

دیگر از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله منقول است که

هر کس از امت من حفظ کند چهل حدیث را از احادیثی که به آن احتیاج دارند در أمر دین ایشان حق سبحانه و تعالی او را در روز قیامت مبعوث کند فقیه عالم، و در زمره علما و فقها باشد.

و بروایتی دیگر از آن حضرت منقولست که هر کس از امت من چهل حدیث حفظ کند در امر دینش از جهت رضای الهی و تحصیل مثوبات اخروی حق سبحانه و تعالی او را حشر کند فقیه عالم.

و در روایتی دیگر حشر کند او را با پیغمبران، و صدیقان، و شهیدان، و صالحان و نیکو رفیقانند ایشان.

و در روایت معتبره از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که هر که حفظ کند چهل حدیث از احادیث ما اهل بیت را در حلال

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 31

و حرام حق سبحانه و تعالی او را مبعوث گرداند فقیه عالم و او را عذاب نکند.

و به طرقی دیگر نیز وارد شده است از عامّه و خاصه و هم چنین اخبار بسیار از ائمه اطهار سلام اللَّه علیهم وارد شده است که بشناسید رتبه مردم را بقدر روایت ایشان از ما کما و کیفا.

و از حضرت أمیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقول است که راحت دهید نفوس خود را به حکمتهای تازه به درستی که نفوس را کلال و واماندگی حاصل می شود چنانکه بدنها را.

فائده چهارم در بیان علوم اهل بیت حضرت سید المرسلین صلوات اللَّه علیهم

از آن جمله علم بکتاب اللَّه است که مخصوص ایشان است چنانکه در اخبار متواتره از عامه و خاصه وارده شده است.

و مسلم در صحیح خود به سه سند روایت نموده است از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و

آله که: آن حضرت در غدیر خم در میان مکه و مدینه خطبه بلیغ فرمودند و حمد و ثنای الهی به جای آوردند و موعظه و نصیحت بسیار فرمودند و از عذاب الهی تخویف نمودند، پس فرمودند که ای مردمان بدانید که من نیز مثل سایر مردمانم در عدم بقای در دنیا، و عن قریب است که رسول حق سبحانه و تعالی بمن خواهد آمد و من اجابت او خواهم نمود و از این دنیا بدار القرار خواهم رفت، و من در میان شما دو چیز عظیم می گذارم.

اول کتاب حق سبحانه و تعالی است که: در او است هدایت و نور پس

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 32

عمل کنید بکتاب حق سبحانه و تعالی و تمسّک جوئید به آن.

و دویم اهل بیت منند شما را از عذاب الهی می ترسانم در امر اهل بیت خود و شما را تذکیر می نمایم به عقوبات الهی از مخالفت ایشان و عذابهای الهی را به شما وعده می دهم اگر مخالفت ایشان نمایید إلی آخر الخبر بطوله، و سه مرتبه مبالغه نمودن در امر متابعت أهل بیت، و یک مرتبه در امر قرآن دلیل است بر آن که متابعت ایشان اهم است.

و این خبر را احمد بن حنبل در مسند خود که: یکی از صحاح سته است بنا بر مذهب اکثر ایشان، و اجماع اهل سنت است بر عدالت او روایت نموده است از زید بن ارقم و از ابو سعید خدری و از زید بن ثابت.

و هم چنین ثعلبی که از اعظم محدّثین و مفسرین ایشان است در تفسیر خود روایت نموده است در آیه وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا

تَفَرَّقُوا «1» از ابو سعید خدری.

و هم چنین روایت نموده است ابن مغازلی از ابو سعید خدری همه نقل نموده اند که حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که فرمودند که

الا إنّ اللّطیف الخبیر أخبرنی انّهما لن یفترقا حتّی یرد علیّ الحوض فانظروا ما ذا تخلّفونی فیهما

یعنی به درستی که خداوند علیم خبیر مرا خبر داده است که کتاب خدا و أهل بیت من از یکدیگر جدا نمی شوند تا هر دو در حوض کوثر بر من وارد شوند، پس تأمل نمایید و نظر کنید که بعد از من چگونه با ایشان سر خواهید کرد.

و ابو داود سیستانی و ترمدی هر دو در صحیحهای خود که از جمله صحاح سته سنیان است و معتمد علیه ایشان است، از زید بن ارقم روایت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 33

کرده اند با این زیادتی، و ظاهر شد که مسلم از روی عناد این زیادتی را انداخته است با زیادتی

«من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

با آن که دیگران از مسلم روایت کرده اند مجموع حدیث غدیر را از زید بن ارقم بروایت مسلم، و بخاری که عنادش بیشتر است در اصل روایت نکرده است، لهذا علماء ایشان بخاری را بیشتر اعتبار می کنند، و بعد از آن مسلم را و بعد از آن چهار کس دیگر را که: اینها سیستانی، و ترمدی، و نسائی اند و در ششم خلافست که: مسند احمد است یا موطأ مالک و بهر تقدیر هر دو را اعتبار می کنند چون اجماع بر امامت هر دو کرده اند، و آن چه متقدمان علمای ما روایت نموده اند به أحادیث فوق تواتر اضعافا مضاعفه: آن است که حضرت سیّد الأنبیاء و المرسلین خطبه ثقلین

را در حجّه الوداع در عرفات خواندند و در مسجد خیف در منی خواندند و ابو بکر، و عمر، و ابو عبیده جراح، و سالم مولی حذیفه، و جمعی دیگر فهمیدند که غرض حضرت نصّ بر امامت علی بن ابی طالب است همگی به کعبه رفتند و هم سوگند شدند که سعی نمایند در ازاله این معنی، و حق سبحانه و تعالی آیات فرستاد و حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله ایشان را طلبید و آیات را بر ایشان خواند ایشان قسمها یاد کردند که چنین نکرده ایم، و تکذیب حق سبحانه و تعالی و رسول او صلّی اللَّه علیه و آله کردند تا آن که آیه یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ «1» در راه مدینه در منزلت او نازل شد، و حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله به جبرئیل فرمودند که امت من تازه عهدند به اسلام و قدیم العهدند در عداوت امیر المؤمنین، چون اکثر خویشان ایشان بدست آن حضرت کشته شده است می ترسم مرا بکشند و همگی کافر شوند در منزل دویم: تتمه این آیه نازل شد که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 34

وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ «1» یعنی اگر این رسالت را نرسانی هر رسالتی که رسانیده عبث می شود چون امامت از اصول دین است مثل نبوّت، باز حضرت استدعا فرمودند و عرض نمودند مطلب اول را و فرمودند که: اگر غرض الهی کشته شدن من است سهل است صد هزار جان من فدای دوست، در منزل سیم که غدیر خم است نزد جحفه که الحال رابغ می گویند جبرئیل آمد و بشارت وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ

مِنَ النَّاسِ را آورد.

و در بسیاری از روایات آنست که جبرئیل مجموع آیه را در این موضع آورد و جمع می توان کرد بینهما که مضمون آیه را در دو منزل پیش گفته باشد، و آیه را در این منزل پس حضرت امر فرمودند که در میان آن صحرا فرود آمدند، و زیر چند درخت از خار مغیلان را رفتند، و منبری از پالانهای شتران ساختند، و حضرت بر آن منبر برآمدند، و خطبه که قریب بدو جزو است أدا فرمودند، و احادیث متواتره غدیر خم مشتمل است بر زیادتی و نقصان بسیار چون همگی را قوت حفظ همه نبود، و لیکن همه اخبار متفقند در آن که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که

«أ لست أولی بکم من أنفسکم قالوا بلی یا رسول اللَّه فقال من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»

یعنی آیا من أولی نیستم به شما از نفسهای شما چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است که النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ «2» یعنی نبی واجب الاطاعه شما است که می باید همه جان خود را فدای او کنید در اطاعت او همگی گفتند بلی یا رسول اللَّه، پس فرمودند که: هر که من واجب الاطاعه و مولای او بودم پس علی مولی و واجب الاطاعه اوست خداوند را دوست دار هر که علی را دوست دارد و دشمن دار هر که علی را دشمن دارد، و نصرت ده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 35

هر که علی را نصرت دهد، و فروگذار هر که علی را فرو گذارد، و لعنت کن هر که را که ستم کند بر علی، پس عمر بن الخطاب

برخاست و گفت به به ای پسر ابو طالب گردیدی مولای من و مولای هر مؤمن و مؤمنه، و آن حضرت حکایت ثقلین را نیز در این ضمن مذکور ساختند.

و از عامه احمد بن حنبل در مسند خود این مضمون را روایت کرده است از سعد وقاص و مسلم روایت کرده است از زید بن ارقم، و ثعلبی روایت کرده است از عبد اللَّه عباس، و از جعفر بن محمد (ع)، و از براء بن عازب و از سفیان به اسانید بسیار، و از صحاح سته ابو داود سیستانی، و ترمدی هر دو روایت نموده اند از زید بن ارقم، و از سعید بن وهب از پنج کس یا شش کس از اصحاب سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله، و به چهار سند دیگر روایت کرده اند از ابو اسحاق و از براء، و از ابو لیلی، و ابو عامر از زید بن ارقم، و از ابن وهب از پنج کس، و از بریده اسلمی به چهار سند که حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به او گفت

«من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

و ابن مغازلی شافعی روایت کرده است حدیث غدیر را طولانی به چهار ده سند از اصحاب آن حضرت (ص)، و در کتابی منفرد در ذکر حدیث غدیر خم روایت نموده است به پانصد سند از صد و پنج کس از اصحاب آن حضرت، و محمد بن جریر صاحب تاریخ در کتاب ولایت روایت نموده است این حدیث را به هفتاد و پنج سند.

و ابن عقده حافظ روایت نموده است به صد و پنج سند، و شیخ زین الدّین رحمه اللَّه روایت نموده است

در کتاب خود از پانصد نفر از اصحاب رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و همه اخبار متفقند در عبارت

«من کنت مولاه فعلیّ مولاه»

بعضی ذکر کرده اند مفصلا و بعضی مجملا و در بسیاری از اخبار مفصله ایشان حکایت ثقلین هست، و آن که حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله فرمود که

«لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض»

و چون این عبارت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 36

متواتر شده معنی آن این است که کتاب خدا و اهل بیت از یکدیگر جدا نمی شوند، و ظاهر است که مراد حضرت این نیست که الفاظ قرآن و بس نزد اهل بیت است چه این معنی خصوصیتی به ایشان نداشت بلکه مراد حضرت آنست که: تفسیر قرآن نزد اهل بیت است و بس، و غیر اهل بیت معنی قرآن را نمی دانند و از حقایق قرآن خبر ندارند، و مراد از اهل بیت ائمه معصومینند صلوات اللَّه علیهم به اخبار متواتره از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین، و ذکر آن از طرق عامه بطول می انجامد و چون این معنی در اکثر تفاسیر و احادیث سنیان هست مشغول نشدم بذکر آن، و اخبار متواتره از طرق اهل بیت سلام اللَّه علیهم وارد شده است که جمیع علوم در قرآن هست، و عقول همه کسی به آن نمی رسد، و بغیر از ائمه معصومین کسی دیگر به آن راه نیافته است، و سنّیان و شیعیان همگی از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایت نموده اند به اسانید متکثره که آن حضرت فرمود که

«انا مدینه العلم و علیّ بابها»

و دیگر فرمود که

انا مدینه الحکمه و علیّ بابها

یعنی من شهرستان علم إلهیم و

علی در آن شهرستان است، پس به علوم آن حضرت نمی توان رسید الّا به اکتساب از آن حضرت چنانکه عامه از ابن عباس بطرق متکثره نقل کرده اند در تتمه این حدیث که

و لن تؤتی المدینه إلّا من الباب

یعنی داخل شهرستان نمی توان شد هرگز مگر از در آن.

و منقول است که چون در اوایل سلطنت شاه جنّت مکان علیّین آشیان شاه اسماعیل انار اللَّه تعالی برهانه مولانا حسین کاشفی از هرات بدار المؤمنین سبز وارد آمد سبزواریان دغدغه داشتند در تشیع مولانا کسی را مقرر ساختند که در اثناء موعظه تفتیش مذهب او کند اتفاقا مولانا گفت که جبرئیل بر حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله دوازده هزار مرتبه نازل شد آن سبزواری سؤال نمود که بر حضرت علی بن ابی طالب علیه السّلام چند مرتبه نازل شد مولانا در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 37

بدیهه گفت بیست و چهار هزار مرتبه و این حدیث را خواند و گفت هر گاه علی باب مدینه علم رسول باشد جبرئیل در دخول و خروج هر دو بر علی وارد شده باشد سبزواریان را خاطر جمع شد که مولانا از مذهب آبای خود برنگشته است.

دیگر متواتر است که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه فرمود که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله در مرض موت مرا تعلیم نمود هزار باب از علم که گشوده می شود از هر دری از آن هزار باب، و ظاهرش آنست که هزار هزار نوع از علم بوده باشد و بر تقدیری که هزار هزار مسأله بوده باشد خلافی نیست بین الفریقین که هیچ کس از علما هزار یک آن را نداشته اند، و

این مجموع در یک سرگوشی آن حضرت حاصل شد صلوات اللَّه علیهما.

دیگر متواتر است از باب مدینه العلم که فرمودند که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله هزار کلمه تعلیم من نمود که مفتوح می شود از هر کلمه هزار کلمه.

دیگر متواتر است که فرمودند که آن حضرت به یاد داد مرا هزار حرف که مفتوح می شود از هر حرفی هزار حرف.

دیگر در اخبار مستفیضه وارد شده است که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمود که یا علی چون من فوت شوم مرا غسل ده و کفن کن و بنشان و هر چه خواهی از من بپرس که هر چه بپرسی جواب خواهم گفت، و إن شاء اللَّه در مبحث غسل میّت نیز خواهد آمد.

و احادیث متواتره وارد شده است که جمیع این علوم و غیر اینها از علوم انبیاء که همگی را حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله می دانست بائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم رسید، و ایشان همه را می دانستند.

و در اخبار متواتره وارد شده است که روح القدس که از اعظم مقربان الهی است و از همه فرشتگان عظیم تر و داناتر است و با أولو العزم انبیاء می بوده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 38

با ائمه معصومین می بود و مذکّر ایشان بود و باین اعتبار ائمه را محدّث بفتح دال می نامند چون روح القدس به ایشان حدیث می گوید، و دور نیست که عقل کل باشد یا عقل اول که حکما به آن قایل اند.

و باز در اخبار متواتره وارد شده است که حق سبحانه و تعالی در شب قدر ملائکه و روح را می فرستد به خدمت ائمه مطهرین صلوات اللَّه علیهم

و مقدّرات این سال را از ارزاق و آجال و بلاها و نعمتها و آن چه واقع می شود تا سال دیگر به خدمت ایشان عرض می کنند.

و در اخبار مستفیضه وارد شده است که در هر شب جمعه ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم را معراج روحانی واقع می شود به عرش مجید، و چون مراجعت می فرمایند علوم بسیار ایشان را حاصل گردیده.

و در اخبار صحیحه متواتره وارد شده است که هر شب و هر روز اعمال جمیع امّت را از خیر و شر عرض می نمایند بر حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات علیهم چنانکه حق سبحانه و تعالی از روی تهدید فرموده است وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»

یعنی بگو یا محمد که هر چه می خواهید بکنید که اعمال شما را اللَّه تعالی می بیند و رسول او و مؤمنان که ائمه معصومینند می بینند در حین عرض به ایشان، و در اخبار متواتره وارد شده است که آنا فآنا بر ایشان منکشف می شود علوم الهیّه.

و در اخبار متواتره وارد شده است که احوال هر کس را بعنوان مکاشفه می دانند و می دانند که شیعه است یا سنّی است، و بهشتی است یا دوزخی، و اسامی هر یک را می دانند، و نزد ایشان است کتاب اسامی شیعیان، و غیر ایشان چنانکه حضرت سید المرسلین می دانست. و در صحیح بخاری و غیر آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 39

مسطور است که آن حضرت در روز کسوف شمس بعد از نماز فرمودند که الیوم بر من منکشف شد همه چیز حتی اهل بهشت و اهل دوزخ، و بر همه عالم شدم بعلم حضوری، و جمعی کثیر از آن کتاب

اسامی خود را یافتند، و آن کتاب عظیمی است مسمّی به ناموس.

و در اخبار متواتره وارد شده است که اسامی عظمای الهی هفتاد و سه اسم است، یکی از آنها مخصوص ذات مقدس الهی است، و هفتاد و دو اسم دیگر را به حضرت سیّد المرسلین و ائمه مقدسین داده اند، آصف برخیا یک اسم می دانست که: تخت بلقیس را در یک چشم زدن نزد حضرت سلیمان حاضر ساخت، و حضرت عیسی را از آنها دو اسم داده بودند که مرده زنده می کرد و کور مادرزاد را روشن می کرد، و پیس را شفا می داد، و حضرت موسی را چهار اسم عطا نموده بودند، و حضرت ابراهیم را شش اسم داده بودند، و حضرت نوح را هشت اسم داده بودند، و حضرت آدم را بیست و پنج اسم داده بودند، و ائمه هدی را هفتاد دو اسم داده اند، ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا دیگر در اخبار متواتره وارد شده است که نزد ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم بود کتاب علی بن ابی طالب صلوات اللَّه علیه که حضرت سید المرسلین فرموده بودند و حضرت سیّد الوصیین نوشته بوده بخط مبارک خود، و جمعی کثیر آن کتاب را دیده بودند مثل زراره و محمد بن مسلم و غیر ایشان و ایشان روایت کرده اند که: آن کتاب به ضخامت ران شتری بود و مسمّی بود به جامعه، و در آن جامعه مسطور است هر حلال و هر حرامی و هر حکمی حتی اگر آن که کسی بدن کسی را بخراشد ارش آن چند است.

و دیگر نزد ایشان است جفر جامع، و علمای عامه نقل کرده اند که

علم آن نزد ائمه اهل البیت است، و آن چه الحال در میان هست بیست و هشت جزو است هر جزوی بیست و هشت صفحه هر صفحه بیست و هشت خانه در طول،

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 40

در بیست و هشت خانه در عرض، و در هر خانه چهار حرف از حروف تهجی و جمعی که مدعیند که خبر از علم آن داریم کاذب اند مگر اولیاء اللَّه که:

ایشان محل اسرار علوم اهل بیت اند سلام اللَّه علیهم، و ایشان مامورند بستر آن.

دیگر مصحف فاطمه (ع) است. و آن کتابی است که حضرت امیر المؤمنین (ع) نوشته است از املای جبرئیل، چون بعد از وفات حضرت سید المرسلین حضرت فاطمه (علیها السلام) بسیار غمگین و اندوهناک بود، و چون مقرر است که قصص و حکایات فی الجمله رفع اندوه و حزن می نماید، حق سبحانه و تعالی جبرئیل را فرستاد از جهت تسلی دادن آن حضرت، جبرئیل می گفت و حضرت فاطمه (علیها السلام) می شنید و حضرت امیر المؤمنین می نوشت، و در آن مسطور است احوال ما بعد حضرت سید المرسلین تا انقضای دنیا و مشهور آنست که حروف آن حروف نورانیه است که مفتتح سور قرآنی است.

و صاحب کشاف و غیره در فضایل آن سخنان نقل کرده اند و مجموع آن در چهارده حرف است «صراط علیّ حقّ نمسکه» یعنی راه علی حق است و به آن تمسک جسته ایم و این کتاب نیز مرموز است مثل جفر جامع بهمان عنوان که چهارده جزو است و هر جزوی چهارده صفحه و در هر صفحه چهارده خانه طولا و عرضا و هر خانه چهار حرف و مسمی است به جفر ابیض، و

آن چه مشهور است از جفر جامع و جفر ابیض محض شهرت است نه در حدیثی دیده ام و نه از عالمی بعنوان جزم شنیده ام، و این حقیر هر دو را داشتم در صغر سن و به خدمت همه علماء آن زمان رفتم کسی دعوی علم آن نکرد مگر شیخ بهاء الدین محمد رحمه اللَّه علیه که گفت من فی الجمله خبر دارم از گذشته ها، تا آن که گفت من قواعد علّامه را از جفر جامع استخراج می توانم کرد، بنده عرض کردم که به آن عنوان می دانید که کل کلمات آن در این جفر هست و چون جمع کنید قواعد می شود، در جواب فرمودند که این معنی را همه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 41

کس می داند بعنوان دیگر می دانم، و سعی بسیار نمودم نفرمودند و اللَّه تعالی یعلم.

و شکی نیست که اگر جمعی فی الجمله مطلع باشند عالم بجمیع آن نیستند با آن که معلوم نیست که این دو کتاب جفر جامع و جفر ابیض باشند، بلکه اظهر آنست که هر دو نزد ائمه معصومین است لفظا و معنی و اللَّه تعالی یعلم.

و انواع علوم ائمه معصومین سلام اللَّه علیهم اجمعین از حد حصر متجاوز است آن چه را نقل نموده اند در اخبار احصا نمی توان نمود و آن چه را نقل نموده اند نزد آن چه نقل ننموده اند مثل نسبت قطره است به دریا.

و از آن جمله علم الهام است که اعظم علوم ایشان است و لیکن عامه این علم را تجویز می کنند نسبت به بایزید، و ابراهیم ادهم، و حسن بصری، و امثال ایشان و انکار می نمایند در ائمّه معصومین صلوات اللَّه علیهم با آن که خود نقل

نموده اند که صوفیه منسوب به ایشانند، و ابو یزید بسطامی که معظم ایشان است این رتبه را از سقایی خانه حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه یافت و معروف کرخی از دربانی حضرت ابی الحسن علی بن موسی الرّضا صلوات اللَّه علیهما یافت، و هر که تفصیل آن خواهد باید که رجوع نماید به تذکره الأولیاء شیخ عطار و شواهد النبوّه مولانا جامی بلکه روضه الصفا و حبیب السیر و سایر کتب تواریخ ایشان مشحون است از معجزات و کرامات ائمه اهل البیت سلام اللَّه علیهم و بعضی از انواع علوم ایشان در اثنای اخبار این کتاب خواهد آمد مجملا و مفصلا إن شاء اللَّه تعالی

فائده پنجم وجوب رجوع است در همه علوم به ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم

قال اللَّه تبارک و تعالی فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ 16: 43 «1» یعنی هر چه را ندانید از اهل ذکر سؤال کنید، و اخبار صحیحه متواتره وارد شده است که اهل ذکر ایشانند. و اشاره بان شد سابقا، دیگر حق سبحانه و تعالی فرموده است که أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ «2» یعنی اطاعت کنید اللَّه تعالی را و اطاعت نمایید سید المرسلین را و فرمان برداری کنید صاحبان حکم را و به اتفاق امّت مراد از این آیه ائمه هدی اند یا پادشاهان، و عقل کافی است در تمیز چه ظاهر است که محال است که حق سبحانه و تعالی امر فرماید خلایق را به متابعت مانند یزید ملعون، و ولید کافر، و حجاج اکفر کفّار و امثال این جماعت از خلفای بنی امیه و بنی عباس و غیر ایشان بلکه محال است که حق سبحانه و تعالی امر فرماید به

اطاعت غیر معصوم و به اتفاق امّت غیر ائمه اثنی عشر معصوم نبوده اند.

و جمیع خلفای اثنی عشر را خلیفه می دانند به احادیثی که در جمیع صحاح ستّه وارد شده است در خلافت ایشان و به آن اشاره شد پس واجب باشد اطاعت ایشان با آن که اخبار متواتره از طرق عامه و خاصه وارد شده است. که اولی الامر ایشانند و این اخبار را به تایید اللَّه تعالی با آیات و اخباری که در شأن ائمه هدی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 43

است در کتب متفرقه ذکر کرده ام و إن شاء اللَّه تعالی مجتمعا نیز ذکر خواهیم نمود و در این کتاب اشاره بان می شود.

دیگر حق سبحانه و تعالی فرموده است که یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ «1» یعنی ای گروهی که ایمان آورده اید به خدا و رسول از اللَّه تعالی بترسید، و با صادقان باشید یعنی دست از متابعت ایشان مدارید، و رتبه صدق در افعال و اقوال و اطوار رتبه مقربان درگاه الهی است چنانکه کتانی در آن کتابی تصنیف نموده است و آن چه او ذکر کرده است و غیر او محال است وجود آن در غیر ائمه معصومین و احادیث مستفیضه وارد شده است که مراد از صادقان ائمه معصومینند که حافظان شریعت سیّد المرسلین اند، و اخبار وجوب متابعت ایشان نیز متواتر است.

دیگر حق سبحانه و تعالی فرموده است که إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ «2» یعنی نیست ولی شما و صاحب و واجب الاطاعه شما مگر حق سبحانه و تعالی و رسولش سید المرسلین صلّی

اللَّه علیه و آله و مگر کسانی که به پای می دارند نماز را و زکاه می دهند در حالت رکوع و به اتفاق مفسّران شیعه و سنّی این آیه در شأن حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه نازل شده است، و اخبار متواتره از خاصّه و عامّه وارد شده است که این آیه در شأن امامت آن حضرت نازل شده است، و ذکر آن اخبار سبب طول می شود، و مجملش آنست که سائلی سؤال نمود از صحابه و حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه در نماز بود، و اشاره به سایل نمود به انگشتری خود سائل آمد و انگشتری را از دست حضرت بیرون آورد، و این آیه نازل شد، و صاحب کشاف و سایر مفسّران عامه ذکر نموده اند که ایراد آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 44

بلفظ جمع بواسطه تعظیم است، و بواسطه آن که دیگران نیز در این فعل متابعت آن حضرت نمایند.

و در احادیث ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم مزبور است که سائل از ملائکه بود، و بر هر یک از ائمه معصومین نازل شد و سؤال کرد در حالت رکوع ایشان در حالت رکوع تصدق نمودند.

و ابن مغازلی شافعی این خبر را از عبد اللَّه عباس و ابو ذر غفاری روایت کرده است که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله از حق سبحانه و تعالی استدعا نمود که خداوندا حضرت موسی از تو طلب نمود خلیفه و وزیری هارون را خلیفه و وزیر او گردانیدی، من نیز از تو می طلبم که علی بن ابی طالب را خلیفه و وزیر من گردانی حضرت تمام نکرده بود دعا را که جبرئیل آمد و این

آیه را آورد.

و مؤیّد این است خبر متواتر نزد عامه و حتی در صحاح سته هر یک، و نزد خاصّه که حضرت سیّد المرسلین به امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیهما فرمودند که یا علی تو از من به منزله هارونی از موسی، الّا آن که بعد از من پیغمبری نخواهد بود و اگر می بود هر آینه تو خواهی بود، جمیع رتبه هارونی را از جهه آن حضرت مقرر ساختند بغیر از رتبه نبوت و عمده رتبه او خلافت حضرت موسی بود و نسائی در صحیح خود که از صحاح ستّه است خبر خاتم و نزول آیه را از عبد اللَّه بن سلام روایت نموده است و بطرق متکثره از حضرت امیر المؤمنین (ص) و عبد اللَّه عباس و غیرهما روایت نموده اند.

و ثعلبی از سدی و عتبه و غالب بن عبد اللَّه روایت نموده است که این آیه در شأن امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه نازل شد بعد از تصدق به خاتم و نزد شیعه اشهر من الشمس است سندا و دلاله و آیات و اخبار در این باب زیاده از حد حصر است، و غرض مجرّد اشاره بود به آن.

فائده ششم در اوصاف علمای دینی است که از ایشان اخذ علم توان نمود

بدان که چون ظاهر شد و اخبار متواتره وارد شده است که منحصر است اخذ علوم دینیه از اهل بیت حضرت سید المرسلین صلوات اللَّه علیهم، و روایات متواتره وارد شده است در مذمت آرا و مقاییس و اجتهادات باطله که ذکر آنها مورث ملال است، چون این رساله محل آن نیست و بعضی از آنها را در روضه المتقین یاد کرده ام و در این شک نیست که در زمان حضرت سید المرسلین تا زمان

غیبت کبری مدار شیعه را بر این بود که اخبار از رسول مختار و ائمه اطهار سلام اللَّه علیهم می شنیدند، و به شهرهای خود رفته نقل می نمودند، و شیعیان بدان عمل می کردند، و چون ائمه جور که سلاطین آن اوقات بودند غالب بودند، و با آن که بعضی از آن سلاطین شیعه بودند چون منصور و هارون و مامون بواسطه خوف زوال ملک خود اظهار نمی کردند مذهب خود را و بر وفق اقوال بعضی از علما آن وقت که ایشان را اولو الأمر و واجب الاتباع می دانستند عمل می نمودند، و اگر کسی مخالف آن می گفت امر بقتل او می نمودند.

چنانچه صاحب کشاف در تفسیر آیه لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ «1» گفته است که این آیه دلیل است بر آن که فاسق صلاحیّت امامت ندارد، و چگونه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 46

صلاحیّت امامت داشته باشد کسی که اگر قاضی باشد و فاسق باشد حکمش باطل است، و اگر گواهی فاسق باشد گواهیش مردود است، و اطاعت او واجب نیست، و خبرش مقبول نیست، و پیش نمازی نمی تواند کرد، و همیشه ابو حنیفه پنهان فتوی می داد که واجب است نصرت زید بن علی بن الحسین صلوات اللَّه علیهما، و زید را امام می دانست، و می گفت واجبست مال نزد او بردن و با او خروج نمودن نه بر این دزد متقلب که نام امامت و خلافت بر خود بسته است، مثل دوانقی که منصور باشد، و امثال او.

و زنی آمد پیش ابو حنیفه که تو فتوی دادی که پسرم خروج نمود با محمد و ابراهیم پسران عبد اللَّه بن الحسین بر منصور و پسرم کشته شد به فتوای تو، ابو

حنیفه گفت کاش من به جای پسر تو بودم، و همیشه ابو حنیفه در باب این ائمه جور می گفت که اگر اینها مسجدی بسازند و امر کنند مرا که آجر آن را بشمارم هر آینه نشمارم.

و از ابن عینیه منقولست که او می گفت که حق سبحانه و تعالی هرگز ظالم را امام نمی کند، و چگونه جایز است که ظالم را امام کنند، و حال آن که امام بواسطه دفع ظلم در کار است پس هر گاه ظالم را نصب کنند مثل مشهور می شود که هر که گرگ را شبان گوسفندان کند ظلم بر گوسفندان کرده است، عبارت کشاف تمام شد، اما زمخشری بی چاره خبر ندارد که همه اینها بر او وارد است در خلافت ثلاثه، و ظلمهای ایشان در زمان خلافت ایشان بسیار است، و هر سه سالها در کفر بودند، و غرض الهی آنست که هر که یک وقتی ظالم باشد صلاحیّت نبوت و امامت ندارد، چنانکه بیضاوی در تفسیرش ذکر کرده است که آیه دلالت می کند بر آن که پیغمبران می باید معصوم باشند پیش از بعثت و بعد از بعثت، و امامان می باید که معصوم باشند بعد از امامت. و بر او بحث کرده اند که دلالت یکی است هر چه در نبوت است در امامت همانست، تا عاقبت منصور

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 47

ابو حنیفه را گرفته در حبس کرد و او در زندان کشتند، و همین معنی باعث اعتبار او شد بنا بر این ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم از عامه تقیه می نمودند غالبا و لیکن اصحاب ایشان از حد و حصر متجاوز بودند، و مذهب ایشان را می دانستند و تقیه را نیز

می دانستند تا آن که زمان ظهور ایشان منقضی شد و غیبت کبری حضرت صاحب الأمر (ع) واقع شد دیگر کسی نداشتند. که رجوع به او کنند، و اخباری که از حضرت شنیده بودند، و در کتب ایشان بود رجوع بانها نمودند، و به اخبار متواتره عمل می نمودند و شواذ را طرح می نمودند تا آن که بواسطه غلبه سلاطین جور و سوختن کتب ایشان و به آب ریختن آنها بسیاری از آنها از دست رفت و کتبی که در میان ایشان ماند اکثر اخبار آنها از حد تواتر ساقط شد و مذاهب عامه نیز بسیار شد و این تمیز نیز از دست رفت که بدانند کدام خبر از روی تقیه است و کدام موافق حق، و دیگر اموری که ذکر آن لایق نیست، اختلافات در میان شیعه به همرسید، و هر یک بموجب یافت خود از قرآن و حدیث عمل می نمودند، و مقلّدان متابعت ایشان می کردند.

تا آن که سی سال تقریبا قبل از این فاضل متبحر مولانا محمد امین استرابادی رحمه اللَّه علیه مشغول مقابله و مطالعه اخبار ائمه معصومین شد و مذمت آراء، و مقاییس را مطالعه نمود و طریقه اصحاب حضرات ائمه معصومین را دانست فواید مدینه را نوشته باین بلاد فرستاد اکثر اهل نجف و عتبات عالیات طریقه او را مستحسن دانستند و رجوع به اخبار نمودند و الحق اکثر آن چه مولانا محمد امین گفته است حقست، مجملا طریق این ضعیف وسطی است ما بین افراط و تفریط، و آن طریق را در روضه المتقین مبرهن ساخته ام بتدریج و إن شاء اللَّه در این شرح نیز مجملا یاد خواهم نمود، و مجملش

آنست که از عالمی که عارف شده باشد به طریقه مرضیه اهل بیت سلام اللَّه علیهم به کثرت مزاولت اخبار ایشان و جمع بین الاخبار ایشان تواند نمود، و عادل باشد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 48

بلکه تارک دنیا عمل به یافت او می توان کرد بلکه واجب است عامی را عمل به یافت او کردن و در این صورت عمل بقول او نکرده اند بلکه عمل بقول اللَّه و قول الرسول و قول الائمه المعصومین صلوات علیهم کرده اند.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است در تفسیر آیه إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ «1» ترجمه اش این است که نمی ترسند از حق سبحانه و تعالی از جمله بندگان او مگر علما و ظاهرش آنست که خشیت لازمه علم است به قرینه سیاق آیه، اگر چه من حیث اللّفظ حصر خشیت است در علماء و همین شرف ایشان را بس است، لکن معنی اوّل اظهر است، و حضرت فرمودند که مراد از علماء در این آیه جمعی اند که بعلم خود عمل می نمایند، و فعل ایشان مصدّق قول ایشان است، و کسی که فعلش تصدیق قولش نکند او عالم نیست.

و از تفسیر حضرت نیز ظاهر شد که خشیت لازمه علم است، و خشیت حقیقی آنست که بعلم خود عمل کند نه از بابت خشیت جمعی که گریه کنند، و همان عمل قبیح را کنند.

و در حدیث صحیح وارد است از حضرت صادق صلوات اللَّه علیه که فرمودند طلب کنید علم را و با علم زینت خود نمایید حلم و بردباری و وقار را که همیشه دل به یاد الهی باشد یا تن به

آرام باشد، و از جا به زودی در نیاید، و تواضع کنید با کسانی که علم را به یاد ایشان می دهید، و تواضع کنید با استادانی که از ایشان علم اخذ می کنید، و مباشید عالمان جبار متکبر که تکبر باطل شما رونق علم حق شما را ضایع می گرداند بلکه ظاهرش آنست که مطلق حق شما را باطل می کند، حتی دین شما را بر هم می زند، و از مرتبه کمال می اندازد نعوذ باللَّه منه.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 49

و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقول است که روایت کنندگان کتاب بسیارند، و رعایت کنندگان آن کمند چه بسیار کسی که غم احادیث دارد و لفظ و معنی آن را درست می کند، و لیکن چون عمل به آن نمی کند بان علم بدی کرده است و آن را ضایع گردانیده است، پس علماء حقیقی غم عمل دارند، و اهتمام ایشان در عمل است، و جاهلان در غم اینند که حدیث را حفظ کنند کاری بعمل ندارند یکی رعایت حیات ابدی خود می کند، و دیگری رعایت هلاک سرمدی خود، بواسطه همین است که در میانه ایشان ربطی نیست، هر چند هر دو در یک کارند.

و از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقول است که فرمودند که ای طالب علم علم را فضایل بسیار هست که از لوازم اوست پس علم مانند آدمی است که سر او تواضع است با خدا و خلق، و چشم علم بیزاری از حسد است خصوصا حسد علماء، و گوش علم فهمیدن است، و زبان علم راست گویی است، و حفظ علم تفحص است از آن، و دل علم نیت را خالص

نمودن است از برای خدا، و عقل علم همه چیز و همه کار را دانستن است، و دست علم رحمت است، و پای علم زیارت علماست، و همت علم سلامتی دنیا و آخرتست، و حکمت علم ورع و پرهیزکاریست، و قرارگاه علم نجابتست، و کشاننده علم عافیت است، و مرکب علم وفا بعهد خدا و خلق است، و سلاح علم هموار سخن گفتن است، و شمشیر علم رضا به قضاست، و کمان علم مدارا با دشمنانست، و لشکر علم بحث کردنست با علما، و مال علم ادبست، و ذخیره علم اجتنابست از گناهان و توشه علم یا ردای علم بحسب اختلاف نسخ نیکی با خلایق نمودنست و ماوای آن یا آب آن با همه کس صلح نمودنست، و دلیل علم هدایت نمودن خلایق است، و رفیق علم محبت خوبانست. و مخفی نیست حسن استعارات.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 50

و دیگر منقول است در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه فرمودند که می خواهید شما را خبر دهم از فقیه و عالم حقیقی، او آن کسی است که آن قدر از عذاب الهی مردم را نترساند که ایشان ناامید شوند از رحمت الهی و آن قدر از رحمت الهی، نقل نکند که مردم ایمن شوند از عذاب الهی، بلکه چنان کند که حق سبحانه و تعالی در قرآن مجید یاد فرموده است، و هر دو را با هم قرین ساخته است، اگر آیه رحمتی بیان فرموده است، در عقب آن آیه عذابی یاد کرده است. و بر عکس.

دیگر از علامت عالم آنست که رخصت ندهد عوام را

در مخالفت الهی به آن که بعلم خود عمل نکند، پس اگر از عالم صغیره صادر شود سبب گناهان کبیره دیگران می شود، و اگر از ایشان مکروهی بفعل آید دیگران جرأت بر ما فوق آن خواهند کرد، و گناهان جهال در گردن ایشان خواهد بود بی آن که از گناهان جهال چیزی کم شود.

علامت دیگر آنست که دست از دامن متابعت قرآن برندارد بانکه متوجه دنیا و زینت آن شود یا مخالفت الهی کند در صغیره یا کبیره یا آن که ترک قرآن کند بالکلیّه و متوجه احادیث شود، چنانکه مدار جمعی کثیر در آن زمان بر این بوده است، و الحال نیز هست بلکه هر حدیثی که مخالف کتاب اللَّه است غیر مقبولست به احادیث بسیار از حضرات سید المرسلین و ائمه طاهرین سلام اللَّه علیهم، پس فرمودند که بتحقیق که خیر و خوبی نیست در علمی که از روی فهمیدن نباشد، و غور در معانی و حقایق آن نکنند، و هم چنین خیر و خوبی نیست در قرائت قرآنی که از روی تدبّر و تفکر در معانی آن نباشد، چنانکه حق سبحانه و تعالی امر فرموده است به آن و نهی کرده است از عدم تدبّر در آن.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 51

و از حضرت سید السّاجدین صلوات اللَّه علیه نیز منقولست که هر آیه از آیات قرآن گنجی است از گنجهای رحمانی باید که چون سر هر خزینه را بگشایی نظری به آن چه در آن خزینه است بکنی، و آن چه ممکن است از جواهر حقایق برداری، و بگذری.

و فرمودند که خیر و خوبی نیست در عبادتی که از روی تفکر و حضور

قلب نباشد و در روایتی دیگر از آن حضرت منقول است که خیری نیست در عبادتی که بی علم باشد، و خیری نیست در حجی که در آن ورع و پرهیزکاری از محرمات الهی نباشد.

دیگر روایت است صحیحا از حضرت امام علی بن موسی الرّضا صلوات اللَّه علیه که علامت فقه و علم حلم و بردباری است و خاموشی است از سخنان بی فایده، پس عالمی که این دو صفت نداشته باشد عالم نیست.

دیگر روایتست از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که حواریان حضرت عیسی علی نبیّنا و علیه السلام از آن حضرت پرسیدند که ما با که همنشینی کنیم حضرت فرمودند که با کسی همنشینی کنید که چون او را ببینید خدا را یاد کنید، و چون او به سخن درآید علم شما زیاده شود، و عمل او شما را راغب گرداند در آخرت حاصل آنست که با عالمی همنشینی باید نمود که همیشه به یاد خدا باشد، و هر چه گوید از خدا گوید، و هر چه کند از برای حق سبحانه و تعالی کند، و اینها اوصاف علماء ربّانی است که اولیاء اللَّه اند و دوستان حق سبحانه و تعالی اند.

چنانکه در حدیث معتبر از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده است که هر که خدا را بشناسد و بزرگواری او را بداند منع می کند دهان خود را از سخنانی که عبث باشد، و شکم خود را از خوردن زیاده بر قوت لا یموت، و به تعب می اندازد خود را بروزه روز، و عبادت شب گفتند یا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 52

رسول اللَّه این جماعت اولیاء اللَّه اند حضرت فرمود که

اولیاء اللَّه جمعی اند که چون ساکتست در خاموشی به یاد الهی اند، و چون سخن می گویند سخنان ایشان حکمت الهی است که بر ایشان فایض می شود، و چون راه می روند راه رفتن ایشان برکتست از جهه خلایق اگر نه اجلی باشد که حق سبحانه و تعالی از جهه ایشان مقرر ساخته است قرار نگیرد روحهای ایشان در بدنهای ایشان یک چشم زدن از شوق ثواب الهی و خوف عقاب الهی، پس ظاهر شد که همنشینی با امثال این جماعت می باید کرد.

و در حدیث صحیح از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده است که همنشینی با اهل دین شرف دنیا و آخرتست.

و در حدیث معتبر وارد شده است که لقمان به پسر خود نصیحت نمود که ای پسر چشم باز کن و ببین که با که همنشینی می کنی، پس اگر ببینی جمعی را که به یاد خداوندأند و سخن خدا می گویند با ایشان بنشین، اگر تو عالمی علم تو به تو نفع می دهد که تذکیر ایشان می کنی، و اگر جاهل باشی ایشان تو را تعلیم می کنند، و شاید که حق سبحانه و تعالی رحمتی به ایشان فرستد و تو را نیز فرا گیرد رحمت و اگر بینی که به یاد خدا نیستند با ایشان منشین که اگر عالمی علم تو به تو نفع نمی دهد اگر نتوانی ایشان را هدایت نمودن، و اگر جاهلی جهلت زیاده می شود، و ممکن است که حق سبحانه و تعالی عقوبتی به ایشان فرستد و تو را نیز فرا گیرد پس تا ممکن باشد همنشینی با علمای صالح باید کرد، و هیچ شک نیست که همنشینی مؤثر است دیگر

به اسانید متکثره از حضرت سیّد المرسلین و ائمه طاهرین سلام اللَّه علیهم منقول است که طالبان علم سه طایفه اند باید که ایشان را و صفات ایشان را بشناسی تا متابعت خوبان ایشان بکنی و از بدان ایشان دور باشی.

اول: طایفه اند که طلب علم می کنند از جهه آن که قوت بحث به همرسانند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 53

که با دیگران مجادله توانند کرد و فایق توانند شد.

دویم: طایفه اند که طلب علم می کنند بواسطه اعتبار دنیوی و زیادتی اموال و اسباب که از روی خدعه و فریب تحصیل آن کنند.

سیم: گروهی اند که مطلب ایشان تحصیل علم است از جهه رضای الهی، و عمل نمودن به آن و اما صفات و علامات ایشان آنست که طایفه اول کار ایشان ایذای مؤمنانست به مجادله، و اگر مجلسی باشد که جمعی در آنجا باشند به سخن درمی آیند، و ذکر کمالات علمی خود می کنند که با فلان عالم چندین بحث دارم، و چندین تصنیف کرده ام، و نظیر خود ندارم، و حلم و بردباری که ندارد در مجالس نقل می کند که فلان طالب علم با من درشتی کرد گذرانیدم با آن که قدرت بر ضرب و قتل او داشتم، شاید که از امثال خود شخصی را به سخن در آورد و با او بحث کند و هر چند داند که حق به جانب اوست مجادله کند و درشتی کند که تو نمی فهمی ترا کجا قابلیت آن هست که با من سخن گویی، من فلان فاضل و فلان عالم را الزام داده ام، و امثال اینها از اقوال و افعال مخالف دعوای حلم و ورع و اگر چه اظهار خشوع و حلم می کند، اما

در واقع از حق سبحانه و تعالی شرم ندارد و کاذبست، پس حضرت نفرین فرمودند او را که حق سبحانه و تعالی او را همیشه خوار و زار کند و بر کمرش زند. که کمر نبندد یا دو حصه شود.

اما طایفه دویم چون غرض ایشان تحصیل مال و جاه است چون به اهل دنیا می رسند تملق و تواضع به ایشان می کنند که ایشان را بفریبند، و چون به امثال خود از فضلا و طلبه می رسند با ایشان نهایت تکبر می کنند سیما اگر عیاذا باللَّه یک کتاب بیشتر از او خوانده باشد با آن که اگر اغنیا هیچ نخوانده باشند با ایشان تواضع می کنند و با علما تکبّر می کنند، پس او رشوه یا شیرینیهای اغنیا را می خورد، و دین خود را بر باد می دهد، پس حق سبحانه و تعالی چشم بصیرت او

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 54

را کور گرداند، و قطع کند اثر او را از آثار علما که نام و نشان این جماعت نماند.

و اما طایفه سیم همیشه غم و اندوه آخرت دارند شبها بیدارند از جهه بندگی تحت الحنک بر کلاه عبادت بسته، و در ظلمت شبهای تار به عبادت الهی بر پای خاسته، همیشه بندگی می کنند و نهایت خوف دارند که مبادا شرایط آن مفقود باشد، و مقبول درگاه الهی نبوده باشد، و خداوند خود را می خواند با نهایت خوف از آخرت، و عاقبت و همگی متوجه احوال خود شده اند و رو از همه کس گردانیده، و به اهل زمان خود بینا شده می دانند که مصاحبت ایشان مضرّ است، بلکه از معتمدترین برادران مؤمن خود وحشت دارند، چه هر چند خوب باشند ساعتی که

با ایشان می نشینند از عبادت الهی می مانند قطع نظر از لوازم آن صحبت که غالبا مشتمل است بر مفاسد بسیار، پس حق سبحانه و تعالی قوت او را زیاده گرداند در عبادت و طاعت، و روز قیامت او را امان دهد از عذاب خویش یا می دهد که خبر باشد نه جمله دعائیه.

دیگر منقولست از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که عالم حقیقی آن کسی است که ترک دنیا کرده باشد، و رو به آخرت داشته باشد و پیرو شرع حضرت سیّد المرسلین صلوات اللَّه علیه باشد.

و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که هر گاه به بینید که عالمی دنیا را دوست می دارد او را بر دین خود متهم دانید، و علوم از او اخذ منمایید که هر که چیزی را دوست می دارد او را جمع می کند، و چون او دنیا را دوست می دارد سعی در تحصیل او می نماید، و غم و دین خود و دیگران ندارد و دین خود را بدنیا می دهد، پس حضرت فرمود که حق سبحانه و تعالی وحی فرستاد به حضرت داود علیه السّلام که ای داود واسطه مگردان در میان من و خود عالمی را که فریفته دنیا باشد که او ترا از راه محبت من باز می دارد، و امثال این علما راه زنانند کسانی را که رو بمن دارند کمترین عقوبتی که ایشان را می کنم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 55

آنست که حلاوت مناجات خود را از دلهای ایشان برمی دارم و در حدیث صحیح از امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه مرویست که آسیایی است در جهنّم که به آن خورد می کنند سرهای علمای فاجر را، و

قراء فاسق را، و جبّاران ظالم را و وزیران خاین را.

و منقول است که یکی از علماء فاسق با پسران ساده به خدمت شاه عالم آفتاب اولیا، پیشوای دین صفی الاصفیاء

آن که از وی گشت مشهور اردبیل و ز جمالش کشت پر نور اردبیل

آمد چون حضرت شیخ صفی علیه الرحمه او را به آن وضع ناخوش دیدند همین حدیث را بر او خواندند آن فاسق در جواب گفت که سر ما را به حصّه آسیابان خواهند داد، حضرت شیخ بالبدیهه فرمودند که آسیابان حصّه خود را خوردتر می کند.

و از حضرت سیّد المرسلین و حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیهما منقول است: که هر که غرضش از طلب علم این باشد که فخر کند به آن بر علما یا جدل کند به سبب آن به امثال خود از بی خردان یا روی مردم را بسوی خود کند، پس جای خود را در جهنّم مهیّا کند که جای او آنجاست، به درستی که ریاست سزاوار نیست مگر اهلش را و آنها کسانی اند که نخواهند آن را، و اگر کنند بامر الهی کنند نه از برای نفس و هوی، و متصف باشند به شرایط آن، و ازین خبر و غیر این از اخبار بسیار ظاهر می شود که می باید غرض از طلب علوم رضای الهی بوده باشد نه مطالب باطله دنیوی.

و اخبار بسیار از ائمه معصومین اطهار علیهم السّلام منقولست که هر که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 56

غرض او از تحصیل علم حدیث مال و جاه دنیوی باشد او را در آخرت بهره از رحمت الهی نباشد، و هر که را غرض رضای الهی باشد حق سبحانه و تعالی او

را اعطا می کند دنیا و آخرت.

و از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقولست که بر منبر فرمودند ای مردمان هر گاه عالم شوید بعلم خود عمل نمایید تا هدایت یابید به علوم لدنّیه، و معارف یقینیه، و عالمی که بعلم خود عمل ننماید جاهلی است که هرگز از جهل خلاصی نداشته باشد بلکه حجت الهی بر این عالم عظیم تر و تمام تر است از آن جاهل.

و از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام مرویست که هفتاد گناه جاهل را می آمرزند پیش از آن که یک گناه عالم را بیامرزند.

و از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایتست که علماء دو طایفه اند، یکی عالمی است که بعلم خود عمل نماید و او را نجات ابدی است، دیگر عالمی است که بعلم خود عمل ننماید و او هالک هست، و به درستی که اهل جهنم در عذابند از گند این عالم و از اهل جهنم ندامت و حسرت کسی بیشتر است که او شخصی را بسوی حق سبحانه و تعالی خوانده باشد و آن شخص قبول کرده اطاعت الهی کرده باشد، و حق سبحانه و تعالی او را به بهشت برد و آن عالم را که بعلم خود عمل ننموده باشد بجهنم برد به سبب عدم عمل و متابعت هواهای نفسانی، و دور اندیشی دنیا، اما متابعت آرزوهای نفسانی، پس آن مردم را از حق باز می دارد، و اما طول أمل یاد اخرت را از خاطر این کس می برد، و حق سبحانه و تعالی علماء بد را تشبیه به سگ و حمار فرموده نعوذ باللَّه منه و آیات و اخبار در مدح علماء با عمل،

و مذمّت علمای بی عمل بسیار است باین اکتفا شد در مقدمه.

فائده هفتم در بیان اختلاف أخبار و جمع میان اینهاست:

و چون سابقا مذکور شده که بواسطه تقیه از سلاطین جور اخبار بعنوان تقیه از ائمه معصومین (ع) صادر شده است، و گاه هست که به واسطه قلت تدبّر روات یا عدم حفظ ایشان یا بواسطه فسق ایشان اخبار مختلفه وارد شده است، و وجوه دیگر که إن شاء اللَّه در مواضع اختلافات بیان خواهد شد.

بدان که محدثان ما دو طایفه اند طایفه بهر خبر صحیحی که به ایشان رسد عمل می کنند، و اگر دو خبر مختلف باشد می گویند مکلف مخیر است در عمل بهر یک که خواهد، بواسطه اخباری که از ائمه معصومین به ایشان رسیده است که

بأیّهما اخذت من باب التّسلیم وسعک

یعنی بهر یک از این دو خبر مختلف که عمل نمائی از بابت تسلیم جایز است ترا یعنی مقام اطاعت و فرمان برداری آنست که هر چه بفرمایند سخن شنو باشی، و کاری نداشته باشی که چرا مختلف گفته اند، چون وجوه اختلاف بسیار است، بسا باشد که تو چیزی را سبب اختلاف نمایی که نه چنان باشد، و در آن صورت افترا بر ایشان بسته باشی، و وجوه دیگر که ظاهر خواهد شد. و از این طایفه است شیخ اجل اعظم محمد بن یعقوب کلینی رضی اللَّه عنه.

و طایفه دیگر می گویند که از حضرت ائمه معصومین (ع) در جمع بین الاخبار اخبار دیگر وارد شده است، پس باید که میان این اخبار نیز جمع کنیم پس عمل به تخییر در صورتیست که از هیچ وجه جمع نتوان کرد، و چون کلینی قائل به تخییر است در اینجا نیز به تخییر قایل است

از آن جمله منقولست در حدیث

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 58

موثقی که علما آن را قبول نموده اند و عمل بان کرده اند بواسطه مؤیّداتی که این خبر را بوده و جزم بصدور این خبر از معصوم صلوات اللَّه علیهم ایشان را حاصل شده است و ارباب حدیث این خبر را همگی در کتب خود ذکر کرده اند و کلینی و ابن بابویه حکم به صحت آن کرده اند از عمر بن حنظله که او گفت سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که هر گاه در میان دو کس از شیعیان منازعه باشد در دینی یا میراثی و محاکمه پیش سلاطین جور یا قاضیان بغیر حق برند آیا حلالست حضرت فرمودند که هر کس محاکمه بسوی ایشان برد در امر حقی یا باطلی چنانست که محاکمه به طاغوت برده باشد و طاغوت بت است یا شیطان، و هر چه بحکم ایشان از خصم می گیرد حرام است، و اگر چه حق او ثابت باشد، چون بحکم باطل گرفته است حق او نمی شود و حال آن که حق سبحانه و تعالی امر نموده است که کافر شوند به طاغوت در آنجا که فرموده است که یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ «1» یعنی اراده دارند که محاکمه خود را به طاغوت برند و حال آن که مامورند که به آن کافر شوند یعنی رجوع به ایشان ننمایند، و اعتقاد به ایشان نداشته باشند، و مراد از طاغوت در آیه حکام جورند.

راوی می گوید که من گفتم پس ایشان چه کنند حضرت فرمود که نظر کنند به شخصی از شیعیان شما که روایت کرده باشد

حدیث ما را و نظر کرده باشد در حلال ما و حرام ما و شناخته باشد احکام ما را پس باید که راضی شوند که او حاکم ایشان باشد که من هر که باین وصف بوده باشد بر شما حاکم کردم و هر گاه چنین شخصی میانه ایشان حکم کند و حکم او را محکوم علیه قبول نکند، پس چنانست که حکم الهی را سبک شمرده باشد، و ردّ حکم ما کرده است، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 59

کسی که حکم ما را رد کند حکم الهی را رد کرده است و او در مرتبه شرک بحق سبحانه و تعالی است و مانند مشرکانست راوی گوید که گفتم اگر هر یک از ایشان اختیار نمایند شخصی را از اصحاب ما و هر یک راضی بیکی از ایشان شوند، و حکم ایشان مختلف باشد به اعتبار حدیث مختلف که به ایشان رسیده باشد یا حدیث را هر یک معنی غیر معنی دیگری فهمد چه کنند، حضرت فرمود که حکم آن اعتبار دارد که عادل تر باشد، و فقیه تر و راست گوتر باشد در حدیث، و پرهیزکارتر باشد، و التفات نمی کند بحکم دیگری، راوی گوید که گفتم اگر هر دو عادل باشند و علماء هر دو را خوب دانند و هیچ یک را بر دیگری زیادتی نباشد چه کنند، حضرت فرمود که نظر کنند در آن دو روایتی که به ایشان رسیده است، و به آن حکم کرده اند هر یک که مجمع علیه باشد که اصحاب بان اعتقاد دارند و به آن عمل می کنند عمل به آن نمایند، و به آن حکم کنند، و آن چه نادرست و مشهور

نیست نزد علمای شما او را ترک نمایند، و ظاهرا مراد از مجمع علیه متواتر است، پس به درستی که مجمع علیه شکی نیست در آن.

و امور احکام بر سه قسم است یک قسم آنست که ظاهر است حقیقت آن، واجب است که آن را متابعت نمایند، و قسمی آنست که ظاهر است بطلان آن، واجبست که از آن اجتناب نمایند، و قسمی آنست که هیچ طرف ظاهر نیست علم آن را به خدا و رسول ردّ می یابد کرد، و می یابد گفت که خدا و رسول بهتر می دانند و ما نمی دانیم.

چنانکه حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود حلال ظاهر هست، و حرام ظاهر هست، و مشتبهات در میانه هر دو هست که حلّیت و حرمت آن ظاهر نیست، پس کسی که ترک نماید مشتبهات را از محرمات نجات یافته است بی دغدغه چه ممکن است که در واقع حرام بوده باشد، و هر که به شبهات عمل نماید به آن که مثلا بگوید که اصل اباحت است تا حرمت ظاهر شود، و امثال این

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 60

اجتهادات که از روی نص نبوده باشد مرتکب محرّمات خواهد شد، چه ظاهر است که همه شبهات در واقع نادر است که حلال باشد، پس داخل شده است در بسیاری از محرمات و به نادانی هلاک شده است.

راوی گوید که گفتم پس اگر هر دو خبر از شما مشهور باشند، و هر دو را ثقات یعنی عدول ضابط روایت نموده باشند از شما چه کنند حضرت فرمودند که نظر کنند در آن هر یک از این دو خبر که حکم او موافق حکم کتاب الهی یا

سنت متیقن نبوی صلّی اللَّه علیه و آله باشد، و مخالف سنیان باشد به آن عمل کنند، و هر چه حکم او مخالف کتاب و سنت و موافق عامه باشد ترک کنند، گفتم فدای تو گردم اگر این دو فقیه این دو حکم را موافق فهم خود از کتاب و سنت یافته باشند، و لیکن یکی از این دو خبر موافق عامه باشد و دیگری مخالف ایشان به کدام یک از اینها عمل نماییم، حضرت فرمود که حق در آن طرفی است که مخالف عامه است به آن عمل نمایید، گفتم فدای تو گردم اگر هر دو خبر موافق ایشان باشد و علماء سنیّان نیز مختلف بوده باشند چه کنند حضرت فرمود که نظر کنند در آن چه حاکمان و قاضیان ایشان به آن مایلند آن را ترک کنند و به دیگری عمل نمایند گفتم اگر حاکمان ایشان نیز مختلف باشند حضرت فرمود که در این صورت واگذار هر دو را و عمل به هیچ یک از آنها مکن تا ملاقات نمائی امامت را، زیرا که توقف نمودن نزد شبهات بهتر است از انداختن خود در مهلکه ها، و چون این خبر در حقوق النّاس است توقف أولی است، و اگر حقوق اللَّه باشد دور نیست که مخیر باشند، و دور نیست که مراد حضرت از تاخیر آن باشد که جزم به احد الطرفین نکنند بلکه قائل به تخییر باشند.

چنانکه مشایخ در حدیث موثّق کالصحیح روایت نموده اند از سماعه از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که او سؤال کرد از حضرت که هر گاه دو کس از شیعه دو خبر روایت کنند یک خبر

امر باشد و یکی نهی چه کنند،

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 61

حضرت فرمود که تأخیر کنند تا به کسی رسد که حقرا بگوید و بر أو موسع است تا ملاقات ایشان آن کس را، و ظاهر توسع تخییر است.

و روایت نموده اند صدوقان محمّد بن یعقوب الکلینی و محمد بن علی بن بابویه قمی رضی اللَّه عنهما به اسناد صحیح نزد ایشان از سلیم بن قیس هلالی که گفتم به حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه که من از سلمان و مقداد و ابو ذر شنیده ام از تفسیر قرآن و احادیث که ایشان از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله روایت می کنند بر خلاف آن چه در دست مردمان است، و از شما هر چه می شنوم موافق روایات سلمان و مقداد و ابو ذر است، و بسیاری از تفسیر و حدیث که در دست سنیان است: شما همه بر خلاف آنید، و می فرمایید که همه باطل است آیا این مردمان عمدا به رسول خدا دروغ می بندند و برأیهای خود تفسیر می کنند، پس حضرت متوجه من شد و فرمود که چون پرسیدی جواب را بشنو و به فهم، به درستی که در دستهای مردمان حق هست و باطل هست، و راست هست و دروغ هست، و ناسخ هست که حکمش باقی است، و منسوخ هست که حکمش زایل است، و عام هست و خاص هست که خاص تخصیص آن عام می دهد و محکم واضح الدلاله هست و متشابه مخفی الدلاله هست، و حفظ هست که درست بخاطر دارند، و وهم هست که صحیح در خاطر ایشان نمانده است و بتحقیق که در زمان حضرت سیّد المرسلین بر

آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله دروغ بستند تا آن که خطبه خواند و فرمود که ای گروه مردمان دروغ بسیار بر من بسته اند پس کسی که عمدا دروغ بر من بندد جای خود را در جهنم مهیّا کند باز بعد از آن که این را فرمود دروغ بر آن حضرت بستند، و به درستی که حدیثی که به شما می رسد از چهار کس است که پنجم ندارند، یکی منافقی است که اظهار ایمان می کند و احکام ظاهر مسلمانان را به جا می آورد، و از نماز و زکاه و حج و در واقع کافر است، هم چنین شخصی که گناه نمی داند دروغ بستن بر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 62

آن حضرت را، و پروا ندارد که دروغ ببندد، و مطالب دنیوی او حاصل گردد، پس اگر مردمان بدانند که او منافق و کذابست از او قبول نخواهند کرد، و تصدیق او نخواهند نمود و لیکن مردم می گویند که او با رسول خدا صحبت داشته است و حضرت را دیده است و احادیث از آن حضرت شنیده است و از او اخذ می نماید تفسیر و حدیث را، و حال او را نمی دانند، و حال آن که حق سبحانه و تعالی خبر داد حضرت سیّد المرسلین را به آن چه خبر داد از نفاق ایشان و کفر ایشان، و فرمود که چون منافقان را می بینی خوش می آید ترا بدنهای ایشان، و جسم و جمال ایشان، و اگر سخن می گویند گوش می دهی، و سخنان ایشان را می شنوی، پس هر گاه آن حضرت ایشان را نشناسد دیگری چون بشناسد ایشان را، پس همین منافقان ماندند بعد از آن حضرت و

تقرب جستند به امامان ضلالت و پیشوایان و خوانندگان به آتش جهنم، به آن که دروغها از جهه ایشان بستند و بهتانها بر اهل حق گفتند تا مقرب ایشان شدند، پس آن پیشوایان این منافقان را حکومتها دادند و بر سر مسلمانان مسلط گردانیدند، و به سبب ایشان دنیا را خوردند، و جمع نمودند و به درستی که مردمان تابع پادشاهان و دنیایند مگر کسی را که حق سبحانه و تعالی نگاه دارد، پس این یکی از چهار کس است، و اکثر آن زمان ازین فرقه بودند چنانکه گذشت و اگر منافق نمی بودند مثل امیر المؤمنین را نمی گذاشتند که متابعت آن جماعت نمایند.

دویم شخصی است که از حضرت سید المرسلین چیزی چند شنیده است و خوب حفظ نکرده است لفظ آن را یا معنی آن را نفهمیده و غلط فهمیده است و عمدا دروغ بر آن حضرت نبسته است پس آن را در دست دارد و به آن عمل می کند، و روایت می کند و می گوید که از رسول خدا شنیده ام، پس اگر مردمان بدانند که او غلط کرده است هر آینه از او روایت نخواهند کرد و اگر خود بداند که غلط کرده است روایت نخواهد کرد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 63

سیم شخصی است که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله حکمی را شنیده است که آن حضرت بان امر کرده است بعد از آن حضرت از آن نهی نمود.

و حکم اول منسوخ شده و او نمی داند، یا حضرت اوّلا نهی فرموده و دیگر امر فرمود و او مطلع نیست بر حکم ثانی، پس این شخص منسوخ را دارد و به آن عمل می کند،

و از ناسخ خبر ندارد، و اگر می دانست که این حکم منسوخ است هر آینه ترک آن می نمود، و اگر مسلمانان می دانستند که این حکم منسوخ است به آن عمل نمی کردند.

چهارم کسی است که دروغ بر حضرت رسول خدا نه [صلی اللَّه علیه و آله ] نه بسته است هرگز و دشمن کذبست از ترس حق سبحانه و تعالی و بواسطه زیاد تعظیم حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله، و فراموش نکرده است، بلکه هر چه را شنیده است به عنوانی که شنیده است حفظ کرده است و چنانکه شنیده است نقل می کند، و زیاد و کم نمی کند، و ناسخ و منسوخ را می داند و به ناسخ عمل می کند و منسوخ را ترک می کند، پس به درستی هم چنان که در قرآن ناسخ و منسوخ هست در اوامر آن حضرت نیز هست، و هم چنین عام و خاص و محکم و متشابه در هر دو هست، و بسیار بود که سخن آن حضرت دو وجه داشت، و ایشان همه نمی فهمیدند و کلام عام بود و کلام خاص بوده، و همه این حالت نداشتند که بدانند که چگونه جمع باید کرد، و حال آن که حق سبحانه و تعالی فرموده بود که وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا «1» یعنی هر چه را پیغمبر به شما آورد از اوامر به آن عمل کنید و هر چه شما از آن نهی کند شما خود را از آن باز دارید، پس امر آن حضرت نیز مثل قرآن واجب الاتباع بود، و هر چه در قرآنست از ناسخ و منسوخ و عام و خاص

در کلام آن حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 64

نیز بود، پس کسی که اینها را نمی دانست بر او مشتبه می شد. و نمی فهمید مراد خدا و رسول را و چنین نبود که همه چنین باشند که هر چه از آن حضرت شنوند فهمند، بسیار بود که می پرسیدند و حضرت جواب می فرمود، و ایشان بواسطه عدم قابلیت نمی فهمیدند، و بواسطه حیا مرتبه دیگر نمی پرسیدند تا آن که دوست می داشتند که اعرابی یا بیرونی بیاید و بپرسد همین سؤال ایشان را شاید مرتبه دیگر بشنوند و بفهمند، و شاید که حضرت بواسطه ایشان واضح تر بفرماید، یا ایشان مکرر بپرسند چون آن جماعت رعایت حیا نمی کردند تا به برکت آن جماعت ایشان بفهمند، و من هر روز یک مرتبه بر آن حضرت داخل می شدم، و هر شب یک مرتبه داخل می شدم، و آن حضرت با من خلوت می کرد، و بیگانگان را بیرون می کرد، و هر چه می خواستم می پرسیدم، و همه اصحاب رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله می دانند که آن چه با من می کرد با دیگری نمی کرد، و بیشتر آن بود که حضرت به خانه من می آمد، و چون من به خانه آن حضرت می رفتم خلوت می کرد با من، و زنان را به خانه دیگر می فرستاد و غیر من کسی با آن حضرت نمی ماند، و چون به خانه من می آمد کسی را بیرون نمی کرد چون همه محرم اسرار آن حضرت بودند، و هر چه می پرسیدم جواب می فرمود و چون من خاموش می شدم آن حضرت سر می کرد و می فرمود، پس نازل نشد آیتی بر رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مگر آن که آن را بر من می خواند و

من می نوشتم بخط خود، و تعلیم من می نمود تاویل آن آیه را و تفسیر آن را و ناسخ و منسوخ آن را و محکم آن را و متشابه آن را و خاص آن را و عام آن را و دعا کرد از جناب اقدس الهی که بفهمم و حفظ کنم پس فراموش نکردم آیه را از کتاب الهی و نه علمی را که بر من خوانده باشد آن حضرت و نوشته باشم از آن روز که این دعا کرد، و نگذاشت آن حضرت چیزی را که حق سبحانه و تعالی به او تعلیم نموده باشد از حلال و حرام و امر و نهی و آن چه بوده است و آن چه خواهد بود، و هر کتابی را که حق سبحانه و تعالی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 65

بر پیغمبران سابق فرستاده بود از طاعت و معصیت مگر آن که همه را تعلیم من نمود و من همه را حفظ نمودم و یک حرف از آنها را فراموش نکردم، پس از آن حضرت دست بر سینه من نهاد و دعا کرد که خداوندا پر گردان این دل را از علم و فهم و حکمت و نور ایمان، پس گفتم که یا رسول اللَّه از آن روزی که دعا کردی از جهه من آن دعاها را چیزی را فراموش نکرده ام، آیا خوف داری بر من که من بعد چیزی را فراموش کنم حضرت فرمود که نه خوف ندارم بر تو فراموشی را و نه جهل و نادانی را که چیزی بر تو پوشیده بماند، و این حدیث و هر چه کلینی و ابن بابویه روایت نموده اند از سلیم همه

در کتاب سلیم هست و آن نزد ما هست و عبارات این کتاب و مطالبش همگی دلیل صحت آنست قطع نظر از اسانید معتبره آن، و همین حدیث بس است در بیان سبب اختلافی که در اخبار واقع شده است و اخبار در این باب بسیار است و همه را در روضه ذکر کرده ایم و این رساله گنجایش بیشتر از این ندارد.

فائده هشتم در اجازه است

جمعی واجب می دانند در نقل حدیث که راوی اجازه داشته باشد بیکی ازین هفت فرد اول: آنست که شیخ حدیث را بر شاگرد خود بخواند و این بهترین انواع اجازه است، دویم: در حدیث صحیح وارد شده است که عبد اللَّه بن سنان به حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام عرض نمود که جمعی نزد من می آیند و حدیث شما را از من می شنوند، و من دل گیر می شوم، و قوت ندارم که همه را بر ایشان بخوانم «بواسطه کثرت اشغالی که او را بود و خزینه دار خلفای

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 66

عباسی بود» حضرت فرمود که پس بر ایشان بخوان حدیثی از اول کتاب و حدیثی از وسط کتاب و حدیثی از آخر آن، و این حدیث دلالت بر اولویت اول می کند و با اضطرار این مرتبه دویم و این هر دو اجازه قرائت شیخ است سیم: آن که حدیث را شاگرد بر استاد بخواند بعضی این اجازه را مقدم می دارند بر اول و ثانی و بعضی بر ثانی فقط احوط آنست که چون حدیث را بر استاد بخواند، و کتاب تمام شود استاد سه حدیث را از کتاب بترتیب مذکور بخواند تا هر دو قسم اجازه را داشته باشد، و این سیم

مسمّی است به قرائت بر شیخ.

چهارم: شنیدن بر شیخ است به آن که دیگری بخواند و این شخص بشنود و این نیز بد نیست و بعد از مرتبه سیم است قریب به آن.

پنجم: مناوله است به آن که شیخ کتابی به شاگردش دهد، و بگوید که احادیث این کتاب را یا این کتاب را از من روایت کن بلکه اگر نگوید که از من روایت کن هر گاه دانیم که کتاب از روایات اوست جایز است از او روایت نمودن.

چنانکه منقول است از احمد بن عمر ثقه که من به حضرت امام ابی الحسن علی بن موسی الرّضا صلوات اللَّه علیهما عرض نمودم که اگر شخصی از استادان من کتابی بمن دهد، و نگوید که این کتاب را از من روایت کن جایز است مرا که از او روایت کنم، حضرت فرمود که: اگر دانی که کتاب ازو است یعنی از روایات اوست از او روایت کن.

ششم: اجازه است بمعنی اخص به آن که شیخ به شاگرد بگوید که اجازه دادم که فلان کتاب و فلان کتاب را از من روایت کنی و اشعاری باین نوع اجازه دارد:

آن چه منقولست از مفضل بن عمر که حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بمن فرمود که هر چه از ما می شنوی بنویس و علم خود را به برادران خود منتشر ساز و در وقت مردن وصیت کن که کتابهای تو را به میراث به پسران تو دهند، که عن قریب چنین خواهد شد که از تقیه نتوانند خواندن بر استاد، و انس نخواهند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 67

گرفت مگر به کتب خودشان اگر چه احتمال مناوله و

وجاده نیز دارد.

هفتم و جاده است به آن که بدانیم که این کتاب بخط فلان شیخ است نقل کنیم که بخط فلان شیخ این حدیث را دیده ام.

و در روایت موثق کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقول است که فرمودند که حفظ کنید کتابهای احادیث خود را که عن قریب محتاج به آن ها خواهید شد، و در حدیث قوی از حضرت امام محمد تقی صلوات اللَّه علیه منقول است که راوی به آن حضرت عرض نمود که فدای تو کردم به درستی که مشایخ ما از حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیها روایت نموده اند و چون تقیه شدید بود کتب خود را پنهان ساختند و کتابها را از ایشان روایت ننمودند چون ایشان مردند کتابها بما رسیده، حضرت فرمود که نقل کنید آن کتابها را که همه حق است، و این خبرها با خبر احمد که سابق گذشت اشعاری دارد که عمل بکتاب می توان کرد هر گاه دانیم که کتاب از مصنف آنست و ازین باب است کتب حدیث الیوم مثلا چون به تواتر بما رسیده است که کتاب کافی تصنیف محمد بن یعقوب کلینی است، و کتاب من لا یحضره الفقیه تصنیف محمد بن بابویه قمی است، و کتاب تهذیب و کتاب استبصار تصنیف شیخ طوسی است پس احتیاج به اجازه نباشد و لیکن احوط آنست که بدون اجازه بیکی از هفت اجازه بلکه شش اول نقل حدیث نکنند بنا بر این بعضی از اجازات خود را ذکر می کنم تا هر که این کتاب را بخواند و نقل کند باین اجازات و اسناد روایت کند.

چنانکه

از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است که چون حدیثی را نقل کنید مسند سازید بان کسی که به او به شما روایت کرده است پس اگر راست باشد ثوابش از برای شماست و اگر دروغ است گناهش بر اوست و بر هر حالی شما راست گفته اید که فلانی گفته است و اگر نسبت دهید به بالاتر شاید آن شخص

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 68

دروغ گفته باشد شما نیز دروغ گو خواهید بود و اگر بگوئید که از آن شخص دیگر روایت کرده ام یا شما از جمعی روایت کنید که معلوم باشد که شما آنها را ندیده اید دروغ نگفته اید و لیکن چون احتمال دروغ دارد اولی آنست که از اول که شنیده اید روایت کنید اما اگر مشتبه باشد تدلیس است و مذموم، مثل آن که شخصی زمان شیخ بهاء الدین محمد رحمه اللَّه علیه را دریافته باشد، و حدیثی از شاگردان شیخ شنیده باشد، و گوید که شیخ چنین گفته است این تدلیس است، اما اگر بگوید که از شیخ شنیده ام و نشنیده باشد این دروغ صریح است نعوذ باللَّه منه و این نوع نقل مسمّی است به کذب، چنانکه منقول است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که زنهار دور باشید از کذب مفترع گفتند یا ابن رسول اللَّه کذب مفترع کدام است حضرت فرمود که آنست که شخصی خبری نقل کند به تو از شخصی تو آن شخص را از میان بیندازی و به گویی که فلانی چنین گفته است، و در لغت افتراع بکارت بردنست گوییا که بکارت دروغ را اول تو بردی.

اما سند احادیث این کتاب و غیر این

از کتب احادیث و کتب رجال، و کتب فقه و تفسیر و قرائت و غیر آن از کتابهائی که از جماعت مزبور است یا ایشان اجازه آنها را دارند که بنده حقیر محمد تقی بن مجلسی دارم از حد و حصر متجاوز است و لیکن نقل می کنم در اینجا آن چه سندش عالی تر است و قوی تر.

از آن جمله خبر داد مرا بجمیع کتب احادیث و غیره شیخ العلماء و الفضلاء شیخ الاسلام و المسلمین شیخ بهاء الدین محمد بن شیخ الاسلام و المسلمین شیخ حسین بن عبد الصمد الحارثی الهمدانی، از پدرش از شیخ علمائنا المتأخرین شیخ زین الدین، از شیخ او علامه فهامه مروج المذهب شیخ

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 69

الطائفه شیخ نور الدین علی بن عبد العالی ح «1» و خبر داد مرا به کتب احادیث شیخ العلماء و استاد الفضلاء الشیخ الاعظم بل الوالد المعظم مولانا عبد اللَّه بن الحسین التستری، عن الشیخ الاجل نعمت اللَّه بن خاتون العاملی، عن الشیخ نور الدین علی بن عبد العالی ح، و عن جماعه من الفضلاء منهم الشیخ بهاء الدین محمد و العلامه الفهامه القاضی معز الدین محمد، و الشیخ یونس الجزائری عن الشیخ العلامه الفهامه الشیخ عبد العالی عن ابیه الشیخ نور الدین علی بن عبد العالی ح، و عن جماعه الفضلاء منهم استاد الفضلاء القاضی ابو الشرف، و ابن عمتی الشیخ عبد اللَّه بن جابر العاملی، و خالی مولانا محمد قاسم جمیعا عن شیخ علماء الزمان فی زمانه الشریف جدّی مولانا درویش محمد الاصفهانی النطنزی العاملی عن الشیخ نور الدین علی بن عبد العالی رضی اللَّه تعالی عنهم عن الشیخ الأجل العلامه نور الدین

علی بن هلال الجزائری، عن جمال العارفین، و شیخ المتألّهین الشیخ احمد بن فهد الحلی عن الشیخ نور الدین علی ابن احمد الخازن، عن شیخ علمائنا المحققین السّید الشهید محمد بن مکی العاملی ح، و عن الشیخ نور الدین علی العاملی عن الشیخ شمس الدین محمد بن عم الشهید، عن الشیخ الاجل ضیاء الدین علی عن الشهید رحمهم اللَّه تعالی ح، و عن الشیخ شمس الدین عن الشیخ العلامه علی بن طیّ عن الشیخ شمس الدین العریضی عن السید نجم الدین الحسن بن ایوب بن الاعرج عن الشهید الفضلاء عن جماعه کثیره من الفضلاء منهم فخر المحققین ابو طالب محمد بن العلامه الحسن بن یوسف بن المطهر، و السید العلامه عمید الدین عبد المطلب بن الاعرج

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 70

الحسینی و السید الاجل العلامه تاج الدین محمد بن القاسم بن معیه الحسنی الدیباجی، و السید الاعظم احمد بن زهره الحلبیّ، و السید الافضل نجم الدین مهنّا بن سنان المدنی، و الشیخ العلامه مولانا قطب الدین محمد الرازی صاحب شرح المطالع و الشمسیه و الشیخ الفاضل العالم رضی الدین علی المزیدی، و الشیخ الفاضل علی بن طراد المطارباذی جمیعا عن العلامه الفهامه الشیخ جمال الدین الحسن بن الشیخ العلامه سدید الدین یوسف بن المطهر الحلی عن ابیه، و جماعه کثیره من الفضلاء، منهم شیخ المحققین ابی القاسم جعفر بن الحسن الحلی، و السیدین الاجلین الاعظمین رضی الدین ابی القاسم علی و جمال الدین ابی الفضائل احمد ابنی موسی جعفر بن الطاوس الحسنیّین، و الوزیر السعید سلطان العلماء و المحققین خواجه نصیر الدین محمد بن محمد الطوسی، عن الشیخ الاجل الاعظم نجیب الدین محمد بن نماء الحلی،

و السید الاجل الاعظم فخار بن معد الموسوی، عن علامه محمد بن ادریس الحلی، و الشیخ رشید الدین محمد بن علی بن شهر اشوب المازندرانی، و الشیخ سدید الدین شاذان بن جبرئیل القمی، عن الشیخ ابی عبد اللَّه جعفر بن محمد الدوریستی عن شیخ الطائفه محمد بن الحسن الطوسی بکتبه، و عن شیخنا المفید محمد بن محمد بن النعمان، عن الصدوق رئیس المحدثین محمد بن علی بن موسی بن بابویه القمی بکتبه سیما کتاب من لا یحضره الفقیه، و عن الدوریستی عن ابیه عن الصدوق و عن المفید عن الشیخ الاجل جعفر بن محمد بن قولویه عن ثقه الاسلام محمد بن یعقوب الکلینی الرازی بکتابه الکافی، و عن ابن ادریس عن الشیخ العماد محمد بن ابی القسم الطبری، عن الشیخ ابی علی الحسن عن ابیه شیخ الطائفه محمد بن الحسن الطوسی و عن ابن نما عن الشیخ ابی الفرج عن السید فضل اللَّه الحسنی، عن السید ابی الصمصام ذی الفقار بن معبد الحسنی عن شیخ الطائفه و النجاشی بکتبهما و غیر این از اجازات که بعضی از آنها را در روضه ذکر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 71

کرده ام و تمام آن را از اجازه کبیره شیخ زین الدین، و اجازه کبیره شیخ علی بن عبد العالی، و اجازه کبیره شیخ شهید، و اجازه کبیره علامه و سیدان ابناء طاوس علی و احمد رضی اللَّه عنهما، و شیخ منتجب الدین خواهند یافت «1» و اما نقل حدیث پس هیچ شک نیست که اگر بهمان لفظ نقل کنند بهتر است سیّما برای کسانی که عربی فهمند چنانکه در اخبار صحیحه متواتره از طرق خاصه و عامه وارد است که

حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله در حجه الوداع در منی در مسجد خیف خطبه أدا فرمودند مشتمل بر حمد و ثنای الهی و بر حکایت ثقلین که از پیش گذشت و بعد از آن فرمودند که

«نضّر اللَّه عبدا سمع مقالتی فوعاها ثمّ بلّغها إلی من لم یسمعها فربّ حامل فقه غیر فقیه و ربّ حامل فقه إلی من هو افقه منه»

یعنی حق سبحانه و تعالی خوش رو و خوشحال گرداند و رتبه اش را عالی گرداند بنده را که بشنود سخن مرا و همان را حفظ نماید و برساند به کسی که آن را نشینده باشد پس بسیار کسی باشد که حامل و بردارنده علم بوده باشند، و لیکن عالم نبوده باشند و بسیار کسی که حامل علم بوده باشند بسوی کسی که از او اعلم بوده باشد، پس ظاهر شد که نقل حدیث بهمان عبارتی که از حضرات شنیده اند بهتر است به دلیلی که حضرت فرمودند که گاه باشد راوی نفهمد اصلا مراد حضرت را و چون همان عبارت را عالم می شنود می فهمد، و گاه باشد که یک مطلب حضرت را فهمیده باشد و حضرت را از آن عبارت مطالب بسیار بوده باشد هر گاه همان عبارت را نقل نماید به جمعی که از او اعلمند، ایشان معان دیگر فهمند، و هم چنین هر چند داناترند معانی را بهتر می فهمند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 72

و در اخبار بسیار از ائمه اطهار سلام اللَّه علیهم منقولست که گاه هست سخنان ما هفتاد محمل دارد مثل قرآن و حق سبحانه و تعالی فرموده است که وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ یعنی بالاتر از هر صاحب

علمی دانائی هست و از این آیه فهمیده اند که علم الهی عین ذات الهی است و گر نه می بایست که فوق او عالم باشد و چون غیر الهی هر کس بوده باشد ذی علم است و علم ایشان غیر ذات ایشان است بالاتر از ایشان عالم هست تا به مرتبه حضرت سید المرسلین و بالاتر از او حق سبحانه و تعالی است، و ازین حدیث استدلال کرده اند که مرتبه عالم بالاتر است از مرتبه محدّث و هر چند فضیلت بیشتر است بهتر می فهمند و لیکن فضیلت فهم قرآن و حدیث بیشتر از جانب حق سبحانه و تعالی است و بعد از فضیلتهای متعارف ربط بسیاری از بکلام ایشان به سبب کثرت تتبع می باید وَ ذلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ و اگر سخنان ایشان را معنی گویند اولی آنست که الفاظ ایشان بحال خود باشد و ترجمه کنند که از تحت اللفظ جمعی از عقلاء، درّاک پی به معانی او برند چنانکه غالبا این ضعیف مراعات این معنی می نماید اگر چه به سبب این معنی عبارت را بر آن نهجی که می باید ادا نمی توان نمود.

دیگر در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که»

«اعربوا حدیثنا فانّا قوم فصحاء»

یعنی نقل کلام ما بلغت عربی بکنید که ما جمعی ایم فصیحان و فصاحت در لغت عرب بیشتر است و اکثر برآنند که اعراب کنید موافق علم نحو مبادا جاهلی بر خلاف اعراب بخواند، و از فصاحت بیندازد یا معنیش آنست که به عربی و اعراب ضبط نمایند در خواندن و نوشتن به نحوی که گفته ایم که چون ما بلاغت بر نحو کمال

داریم سخنان ما را وجوه بسیار هست هر کس بحسب قابلیت خود خواهد فهمید و لهذا سنت است بلکه واجبست کتابت احادیث اهل البیت مثل قرآن مجید

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 73

کنند تا مضبوط بماند احکام الهی چنانکه در اخبار سابقه امر به کتابت وارد شده بود.

و ایضا در حدیث معتبر بلکه صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که بنویسید احادیث ما را به درستی که تا ننویسید حفظ نمی توانید کردن یا محفوظ نمی ماند لفظا و معنی، و ایضا بطریق معتبر از آن حضرت منقول است که دل اعتماد بر کتابت می کند یعنی خود و دیگران که دیدند که در وقت شنیدن نوشته است خاطر جمع می شود و احتمال دیگر هست که بنویسید که خاطر شما به سبب نوشتن جمع می شود، و حفظ نخواهید نمود با آن که حفظ مطلوب تر است چنانکه گذشت اما معنی اول اظهر است به اعتبار جمع بین الاخبار با آن که نوشتن نیز نوعی از حفظ است بلکه از نوشته بهتر حفظ می توان نمود کما هو المجرب لهذا بهترین انواع حدیث املا است که شیخ بخواند و شاگرد در حین گفتن او بنویسد و لهذا حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله می فرمودند، و حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه می نوشتند و لیکن نسبت به اکثر مردمان بهتر آنست که در کتابهای ایشان محفوظ بوده باشد و اول مقابله کتاب خود با کتاب شیخ بکنند بلکه خود از روی کتاب شیخ بنویسند، و بعد از آن شیخ بر ایشان بخواند چون بسیاری از عرب و عجم در وقت خواندن اشتباه می کنند بعضی از حروف

را به یک دیگر مثل ضاد و ظا و طا و تا و امثال اینها بلکه احوط آنست که کتب حدیث را به خطی واضح بنویسند که اشتباه نشود و بین السطور فراخ باشد چنانکه از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقول است، و اما نقل حدیث بالمعنی پس جمعی جایز نمی دانند و جمعی جایز می دانند به تفصیل قایلند که اگر راوی فاضل بوده باشد نقل بالمعنی می تواند کرد و الّا فلا.

چنانکه در حدیث صحیح از محمد بن مسلم که از فضلای اصحاب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 74

حضرت امام محمد باقر، و حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیهما است منقول است که به حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه عرض نمودم که من حدیث از شما می شنوم و زیاد و کم می کنم آیا جایز است حضرت فرمودند که اگر همان معنی را به عبارات زیاد و کم نقل کنی با کی نیست.

و داود بن فرقد نیز از آن حضرت سؤال نمود و همین جواب شنید و چون ایشان از فضلاء بودند به ایشان تجویز نمودند و اشاره فرمودند که ترکش اولی است بانکه فرمودند که باکی نیست، و این عبارت دلالتی بر آن دارد که این بر خلاف اولی و مکروه است اما جایز است به وجوهی که از پیش گذشت و به سبب حدیثی موثق.

کالصحیح از ابو بصیر که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه سؤال کرد در تفسیر این آیه که الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ «1» یعنی یا محمد بشارت ده به بهشت آن جماعتی را که می شنود سخن را و متابعت می کنند احسن آن را چه معنی

دارد حضرت فرمودند که مراد آن است که حدیثی را که بشنوند بهمان عبارت نقل نمایند و زیاد و کم در عبارت نکنند و اشعاری دارد بجواز نقل بالمعنی از لفظ احسن، و اما اگر حدیثی را که از معصومی شنیده باشد از معصومی دیگر نقل نماید ظاهرا قصور نداشته باشد چون قول همه بعد است چنانکه از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقول است بطرق متکثره که فرمودند که حدیث من حدیث پدر من است، و حدیث پدرم حدیث جد من است، و حدیث جدّم حدیث حضرت امام حسین است، و حدیث امام حسین حدیث امام حسن است، و حدیث امام حسن حدیث امیر المؤمنین (ع) است و حدیث امیر المؤمنین حدیث رسول اللَّه صلی اللَّه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 75

علیه و آله، و حدیث رسول اللَّه قول حق سبحانه و تعالی است.

و ابو بصیر به حضرت صادق صلوات اللَّه علیه عرض نمود که گاه هست حدیث از شما می شنوم از پدر شما روایت می کنم یا بر عکس آیا جایز است حضرت فرمود که مساوی است و هر دو یکسانست چون علم من و علم او یکی است و لیکن از پدرم نقل کنی بهتر است و ظاهرا وجه بهتر بودن آنست که به صدق اقربست چون از حضرت شنیده است که هر چه من روایت می کنم پدرم گفته است و از جهه عصمت محال است کذب از ایشان بخلاف عکس که از حضرت نشنیده است مگر بان وجه که همه از یک نورند، بنا بر این تجویز فرمودند، و اکثر محدثین که احادیث از این دو معصوم بسیار شنیده اند اگر در خاطر

نداشته باشند که از کدام یک شنیده اند می گویند عن احدهما تا صدق او بی دغدغه باشد و صدق بسیار مشکل است و بدون تمرّد و اعتیاد و مداومت و تقوای بسیار حاصل نمی شود.

چنانکه روایت نموده است عمرو بن ابی المقدام که اول مرتبه که بر حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه داخل شدم حضرت فرمودند که اول صدق را یاد گیرید و بعد از آن حدیث بشنوید و عبارات و أداها و مقامات سبب اختلاف معانی می شود، و می باید که همه را رعایت کنند مثلا اگر شخصی قرآن خواند و حرف فرعون را در قرآن بخواند که أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی کافر نمی شود چون نقل کفر او کرده است پس اگر کسی از او نقل کند که او گفت این عبارت را بحسب ظاهر راست گفته است، و تکفیر او کرده است، و لیکن بر ناقل واجبست که بگوید که از زبان فرعون نقل کرد و بر مستمع لازمست که فی الحال حکم بکفر او نکند.

چنانکه نقل کرده اند که روزی ابو یزید بسطامی در مقام تعجب این آیه را می خواند که مخلوقی با صد هزاران احتیاج به خالق چگونه جرأت چنین کلمه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 76

کند شخصی از او شنیده به نزد شیخ خود رفت که بایزید چنین کفری گفت، آن شیخ گفت شاید که بایزید عبارت قرآن را خوانده باشد از روی تعجّب.

و منقول است در حدیث صحیح از ابو کهمش که من سلام عبد اللَّه بن ابی یعفور که از بزرگان اصحابست به خدمت حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه عرض نمودم حضرت جواب سلام او دادند و فرمودند که چون بعبد اللَّه

برسی سلام ما را به او برسان بگو به او که نظر کن که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه نزد حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله قرب و منزلتی که بهم رسانید از چه جهت به همرسایند تو آن را ملازمت کن و از دست مده به درستی که حضرت آن مرتبه را به صدق حدیث و ادا امانت یافت، و از جمله اداء امانت است آن که هر چه شنیده باشند بی زیاد و کم نقل نمایند، چنانکه خواهد آمد إن شاء اللَّه، و لهذا حق سبحانه و تعالی ائمه معصومین را وصف نموده به صادقین و فرمود که اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ و امر نمود خلایق را که با ایشان باشند که صادقند، و مقرر است نزد اهل لسان که تقیید حکمی بوصف مشعر است بر علیت آن وصف پس از اینجا ظاهر می شود که با غیر صادق مجالست نباید نمود چنانکه اخبار بسیار در منع از مجالست کاذبین وارد شده است و در أخبار بسیار وارد شده است که مردمان را به نماز بسیار و سایر عبادات میازمایید که بسیار است که معتاد شده اند و بحسب عادت آنها را به جای می آورند ایشان را بیازمایید در صدق حدیث و اداء امانت.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقول است که مجلسی که بنشینیم با عالمی که ثقه و معتمد باشد نزد من بهتر است از عبادت یک ساله

فائده نهم در تعلیم و تعلم و آداب آن و ثواب آنست.

منقول است در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام از حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که، آن حضرت فرمود که هر که

برود به راهی بواسطه طلب علم حق سبحانه و تعالی او را ببرد به راه بهشت یا آن که راه طلب علم راه بهشت است، و به درستی که فرشتگان بالهای خود را می گسترانند از جهت طالبان علم از جهه رضا و خشنودی ایشان بعلم، و طلب آن، و به درستی که استغفار می کنند از جهه طالبان علم هر که در آسمان و هر که در زمین است از ملائکه و جن، بلکه حیوانات حتی ماهیان دریاها، و فضیلت علما بر عباد مثل فضیلت ماه شب چهارده است بر سایر ستارگان و به درستی که علما وارثان پیغمبرانند و بتحقیق که پیغمبران اشرفی، و شاهی نگذاشتند بلکه علوم را به میراث دادند، پس هر که بهره از علوم داشته باشد نصیب عظیم یافته است زیرا که رتبه میراث بردن ایشان رتبه فرزندی یا خویشی معنوی است اگر چه یک مسأله بوده باشد، و آن که وارد شده است از گسترانیدن بالها مشهور آنست که از جهه آنست که بالهای ایشان به قدمهای طلبه علوم مشرف گردد و یا آن که تواضع ملائکه خود را بر خاک انداختن است از جهه ایشان یا نازل شدن در مجلس و اگر طلبه تواضع ایشان را بچشم ظاهر نه نبیند بچشم یقین می بینند از گفته حضرات سیّد المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم.

و آن که در این حدیث وارده شده است که پیغمبران دینار و درهم به میراث ندادند بحسب ظاهر منافات با آیات و احادیث دیگر دارد که از ایشان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 78

میراث ماند، پس چنین تأویل می کنیم که میراثی که به همه عالم رسد علم

بود یا آن که عمده میراث ایشان علم بود باقی چیزها در حکم عدم بود یا آن که دینار و درهم نگذاشتند که ایشان را ضرورتی در نگاه داشتن آن نبود و چیزهائی که از لوازم بشریت بود مثل خانه و لوازم خانه گذاشتند.

دیگر در حدیث صحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه وارد است که شخصی که تعلیم علم می کند ثواب متعلم را دارد با زیادتی بی آن که از ثواب متعلم چیزی کم شود، پس باید که علم یاد گیرید از حاملان علم، و به برادران مؤمن خود یاد دهید به نحوی که علماء به یاد شما داده اند یعنی بی زیادتی و نقصان لفظا و معنی یا چنانکه علما به یاد شما نیز دادند شما نیز به یاد مردمان بدهید.

دیگر در حدیث صحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقولست که هر که یاد دهد علم حقی را او راهست ثواب هر که بان علم عمل نماید تا روز قیامت بی آن که از ثواب ایشان چیزی کم گردد و هر که تعلیم نماید علم ضلالت را و راه باطلی را به کسی بنماید از بدعتها گناه هر که بان علم عمل نماید تا روز قیامت در کردن او خواهد بود بی آن که از گناه ایشان چیزی کم گردد.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که هر که یاد دهد علم حقی را او را هست ثواب هر که بان عمل نماید تا روز قیامت بی آن که از ثواب ایشان چیزی کم گردد و هر که تعلیم نماید علم ضلالت را و راه باطلی را به

کسی بنماید از بدعتها گناه هر که بان علم عمل نماید تا روز قیامت در کردن او خود بود بی آن که از گناه ایشان چیزی کم گردد.

و در حدیث کالصحیح از امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقول است که هر که تعلیم خیری کند هر کس به آن عمل نماید او را ثواب ایشان بوده باشد، راوی گفت که اگر آن شخص دویم به کسی دیگر یاد دهد اول از ثواب سیم بهره دارد چنانکه دویم دارد حضرت فرمود که اگر دست بدست بجمیع عالمیان برسد اول از ثواب همه بهره دارد، و هم چنین دویم از ثواب ما بقی، راوی گفت که اگر اول بمیرد همان ثواب او را خواهد بود حضرت فرمودند که اگر چه بمیرد، مجملا تا روز قیامت این ثواب از جهه او خواهد بود.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 79

و در حدیث معتبر از طرق عامه و خاصه از حضرات سیّد المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم وارد شده است که فرمودند که هر که علم یاد گیرد از جهه رضای الهی و عمل بعلم خود کند خالصا لوجه اللَّه، و به یاد دیگران دهد از برای رضای الهی او را در آسمانها به بزرگی یاد می کنند که تعلم نمود للّه، و عمل بعلم خود نمود للّه و تعلیم نمود للّه و هیچ دغدغه نیست که رتبه ای از این بالاتر نمی باشد بلکه رتبه انبیاست، و این جماعتند.

که منقولست از حضرت سیّد المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که علماء امّت من مثل پیغمبران بنی اسرائیل اند و از حضرت امام السّاجدین علی بن الحسین صلوات اللَّه علیهما منقول است که آن

حضرت فرمودند که اگر مردم می دانستند که چه ثواب عظیم در طلب علوم دینیه هست هر آینه طلب می نمودند و اگر چه جانهای خود را فدا بایست کرد، و اگر همه دریاهای موّاج را قطع بایست نمودن.

چنانکه حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمود که طلب علم کنید اگر چه عالم در چین باشد، پس حضرت فرمودند که حق سبحانه و تعالی وحی نمود به حضرت دانیال علیه السّلام که دشمن ترین بندگان من به نزد من نادانی است که حق اهل علم را نداند و متابعت ایشان ننماید، و دوست ترین بندگان من نزد من پرهیزکاریست که طالب ثواب عظیم بوده باشد به آن که ملازمت علما نماید و متابعت نماید. علمای با عمل را و علوم ایشان را به دیگران برساند یا از ایشان قبول نماید به آن که بدان عمل کند.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که در کتاب حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که به املای حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله است خواندم که حق سبحانه و تعالی بر جاهلان واجب نگردانید که طلب علم کنند تا بر علماء واجب نساخت که تعلیم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 80

علوم نمایند.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقول است که زکاه علم آنست که به بندگان حق سبحانه و تعالی یاد دهند.

و حضرت فرمود که می باید در تعلیم علوم همه کس نزد تو یکسان باشند، و ترجیح بعضی بر بعضی بواسطه دنیا نکنی.

و در حدیث صحیح از زراره و محمد بن مسلم و برید بن معاویه وارد است که حضرت امام جعفر

صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که هلاک عالمیان بواسطه آنست که نمی پرسند، و به سبب نپرسیدن بجهنم می روند.

و در حدیث صحیح از آن حضرت وارد است که جایز نیست مردمان را بغیر از آن که پرسند و تعلم کنند و امام خود را بدانند، و چون امام خود را دانستند هر چه بفرماید باید که به آن عمل نمایند اگر چه تقیه باشد و بر خلاف حق چون تقیه نیز حق است و واجب.

و در حدیث حسن کالصحیح از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله وارد شده است که حق سبحانه و تعالی می فرماید که گفتگوی علوم کردن دلهای مرده را زنده می گرداند. هر گاه سعی نمایند در آن که بدانند که گفته منست و چون بحق رسند به آن عمل نمایند.

و از آن حضرت منقولست که مذاکره کنید علوم مرا و با یکدیگر ملاقات نمایید و حدیث مرا نقل کنید که حدیث زنگ را از دلها می زداید، چنانکه زنگ شمشیر را به آهن می زدایند، و صاف می شود.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه وارد است که آن حضرت فرمودند که مذاکره علم به منزله درس خواندنست در ثواب و درس خواندن بمنزله نماز مقبول است.

و منقول است که آن حضرت فرمودند که حق سبحانه و تعالی رحمت کند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 81

بنده را که علم را زنده کند پرسیدند که زنده کردن بچه عنوان است حضرت فرمودند که به آن است که مذاکره نمایند علم را با اهل دین و پرهیزکاری یعنی علمای صالح و متقی.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه

منقولست که حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود که اف باد مسلمانی را که در هر جمع خود را مشغول امر دین خود نکند، و سؤال از امر دین نکند و تعهد مسائل دین خود نکند یعنی اقلا جمعه به جمعه سعی باید کرد.

و دیگر منقولست که حضرت فرمودند که این علوم دینی بر او قفلی است و کلید آن سؤال است.

و در حدیث کالصحیح از آن حضرت وارد است که از آن حضرت پرسیدند که شخصی آبله داشت، و جنب شد جمعی به او گفتند که غسل کن پس عمل کرد و مرد، حضرت فرمود که آن جماعت که این فتوی دادند او را کشتند، و گناه او در گردن ایشان است چرا سؤال نکردند از عالمی به درستی که شفای مرض جهل سؤال است.

و از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله منقول است که هر عالمی از علماء شیعه ما که جاهلی را هدایت نماید و عالم گرداند او را به شرع ما فردای قیامت با ما خواهد بود در اعلی مراتب با پیغمبران و صدّیقان و شهیدان و صالحان و از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقولست که فرمودند که هر کس از شیعیان ما که از عالم بوده باشد به شریعت ما و بیرون آورد ضعیفان شیعیان ما را از ظلمت جهل، و داخل گرداند در نور علمی که از ما به او رسیده است فردای قیامت تاجی از نور بر سر او گذارند که جمیع عرصات قیامت از نور او منوّر گردد و حلّه در وی پوشانند که جمیع دنیا و ما فیها برابری

به قیمت یک رشته از رشته های آن نکند پس او را شفاعت و کرامت فرمایند که جمیع

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 82

متعلّمان خود را به بهشت برد، و هم چنین متعلمان ایشان را اگر چه یک مسأله تعلیم کرده باشند ایشان را یا یک شبهه ایشان را مرتفع ساخته باشند.

و از حضرت صدیقه فاطمه زهراء صلوات اللَّه علیها منقول است که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که علمای شیعه ما را حشر خواهند نمود و ایشان را بقدر علوم و تعلیم عباد اللَّه خلعتهای کرامت خواهند داد تا آن که بعضی را هزار هزار خلعت نورانی کرامت خواهند کرد، و متعلمان را نیز بمقدار تعلم علوم خلعتهای نورانی کرامت خواهند فرمود تا آن که بعضی را صد هزار خلعت خواهند، پس بعد از آن باز علما را به اضعاف اول خلعتهای کرامت خواهند داد، پس حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها فرمودند: که یک رشته از آن خلعتهای بهتر است از هزار هزار مرتبه از کل دنیا و ما فیها.

و از حضرت امام حسن صلوات اللَّه علیه منقولست که فضیلت علمائی که تربیت شیعیان ما می کنند به هدایت ایشان بنور علم بر کسانی که رعایت احوال یتیمان بی پدر می کنند مثل فضیلت آفتابست بر شبها با آن که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که حق سبحانه و تعالی بندگان خود را ترغیب فرموده است در رعایت احوال یتیمان چون پدر ندارند، پس هر که ایشان را محافظت نماید، حق سبحانه و تعالی او را محافظت نماید و هر که ایشان را گرامی دارد حق سبحانه و تعالی او را گرامی

دارد، و هر که دستی بر سر یتیمی کشد از روی مهربانی حق سبحانه و تعالی بعدد هر مویی که دست او بر آن کشیده شده است قصری کرامت فرماید از دنیا فراخ تر، و در آن قصرها بوده باشد از نعمتها هر چه نفوس ایشان آن را خواهد، و آن چه چشمهای ایشان از آن لذّت یابد، و أبد الآباد در آن نعمتها باشند.

و از حضرت امام حسین صلوات اللَّه علیه مرویست که هر که یکی از شیعیان ما را که دستشان بما نرسد بواسطه تقیه هدایت کند به علوم، و ارشاد نماید

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 83

به مسائل، خداوند عالمیان فرماید که ای بنده من کرم کردی بعلم، من سزاوارتر و به کرم ای فرشتگان این بنده مرا بعدد هر حرفی که تعلیم این بنده کرده است از بهشتهای من هزار هزار قصر بدهید، و اضافه کنید به آن ها از نعمتها آن چه مناسب این قصرها باشد.

و از حضرت سیّد السّاجدین صلوات اللَّه علیه منقول است که خداوند عالمیان وحی کرد به موسی بن عمران علی نبینا و آله و علیه السّلام که یا موسی محبت مرا در دل بندگان من درآور و ایشان را دوست من گردان تا من نیز ایشان را دوست دارم حضرت موسی عرض نمود که خداوندا چگونه محبت تو را در دل ایشان جای دهم؟ خطاب رسید که یا موسی به یاد آور نعمتهای ظاهری، و باطنی که بر ایشان انعام کرده ام تا محبت من در دل ایشان جا کند، پس بذات خودم قسم که اگر بنده گریخته را به درگاه من آوری، یا گم شده از رحمتهای مرا بمن

آشنا سازی، از برای تو بهتر است از صد سال عبادت که روزها روزه باشی و شبها برپا ایستاده عبادت من کنی، حضرت موسی گفت خداوندا بنده گریخته کدام است حق سبحانه و تعالی فرمود بنده که عصیان و مخالفت من می کند و گردن کشی می کند از بندگی من، گفت خداوندا گم شده از درگاه تو کدام است حق سبحانه و تعالی فرمود که آن کسی که واجبات شریعت دین را نداند، و به طریقت بندگی جاهل باشد، و راه رضای مرا نداند تو او را هدایت نما و تعلیم کن که او را چه اعتقاد می باید داشتن، و چه می باید کردن پس حضرت امام زین العابدین صلوات اللَّه علیه فرمود: که ای علما بشارت باد شما را به ثوابی که اعظم ثوابهاست، و به جزائی که کامل ترین جزاهاست.

و از حضرت باقر علوم الانبیاء و المرسلین صلوات اللَّه علیه منقول است که عالم به منزله شخصی است که در تاریکی شمعی در دست داشته باشد هر کس از نور شمع او روشنی می یابد او را دعا می کند، هم چنین عالم شمع علم در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 84

دست دارد و ظلمت جهل و حیرت را از دل متعلّمان زایل می گرداند، پس هر حیرانی که از نور علم او مستفید شده از حیرت نجات یافته باشد، و هر جاهلی که به سبب چراغ علوم او از جهالت خلاصی یافته باشد از آتش دوزخ آزاد می شود، و بعدد هر مویی که بر تن این آزاد کرده های از آتش جهنم بوده باشد خداوند عالمیان ثواب صد هزار قنطار به آن عالم کرامت می فرماید که تصدّق کرده باشد و قنطار

مال بسیار است، بعضی گفته اند پوست گاوی پر از زر است، و ثواب صد هزار رکعت نماز می دهد که در حطیم نزد کعبه کرده باشد که بهترین اماکن مشرفه است، و در ابواب حج فضل حطیم مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه تعالی.

و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که علماء شیعه ما به منزله جمعی اند که مرابطه می نمایند در سرحدها، و محافظت می نمایند بلاد اسلام را از شر کفار، هم چنین علماء شیعه محافظت دین مبین می کنند از شر شیاطین جن و انس که بر ضعفاء العقول شیعه دست نیابند، پس هر کس از علماء دین در دفع مخالفان کوشد خواه به مباحثه، و خواه بإلقاء دلایل بر متعلمان، و خواه به تصنیف کتابها در ردّ ایشان ثواب او بهتر است از کسی که با رومیان، و اوزبکان، و گرجیان جنگ کند هزار هزار مرتبه زیرا که علماء دفع شبهه از دین ایشان می کنند، و مجاهدان، و مرابطان دفع شر از بدنهای ایشان می کنند.

و از حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه منقول است که وجود یک عالمی که تعلیم شیعیان ما کند آن چه را به آن احتیاج داشته باشند، بر شیطان دشوارتر است از وجود هزار عابد زیرا که همت عابد در خلاصی خود است و بس، و همت عالم در خلاصی خود است و غلامان و کنیزکان الهی تمام، و ازین جهه است که او بهتر است از هزار عابد بلکه هزار هزار عابد و از حضرت امام ابی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیه منقول است که فردای

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 85

قیامت به عابد می گویند

تو نیکو مردی بودی همین غم خود داشتی و غم دیگران نداشتی داخل بهشت شو، و چون عالم کسی است که خیر او بر مردمان جاری بوده و ضعیفان شیعه را از شر دشمنان محافظت نموده، و به سبب تعلیم علوم نعمتهای جنان را از جهه ایشان تحصیل نموده، و رضای الهی را از جهه ایشان حاصل نموده به او می گویند که ای کسی که رعایت احوال شیعیان کرده که یتیمان اهل البیت اند، و به سبب اشقیاء از خدمت معصوم که والد حقیقی است دور افتاده یتیم شده بودند و هدایت دوستان ایشان کرده بایست و شفاعت کن هر که را از تو تعلم علوم کرده است پس شفاعت کند فیامی را و فیامی را تا ده فیام و فیام صد هزار نفس است، و اینهای جماعتی باشند که از او استفاده علوم کرده باشند، یا از شاگردان او یا از شاگردان شاگردان او تعلّم نموده باشند تا روز قیامت پس نظر کنید که تفاوت ره از کجاست تا به کجا.

و از حضرت امام محمد تقی صلوات اللَّه علیه منقول است که هر جماعتی که رعایت یتیمان آل محمد که شیعیان اهل البیت اند، و از امام خود که والد حقیقی است دور افتاده اند، و در جهالت متحیر شده اند، و اسیر شیطان جن و انس شده اند بکنند، و ایشان را از شر شیاطین خلاصی دهند، و از حیرت جهل بنور علم رسانند، و وسوسهای شیاطین را از ایشان مدفوع سازند، و به براهین قاطعه الهی و نبوی و ائمه معصومین که به ایشان رسیده دفع شبهه مخالفان بکنند فضیلت ایشان بر عابدان زیادتی کند به مراتب

که بلندی آسمان بر زمین، و از بلندی عرش و کرسی و حجابها بر آسمان اول، و فضل ایشان بر عباد مثل فضیلت ماه شب چهارده است بر مخفی ترین ستارگان.

و از حضرت امام علی بن محمد النقی الهادی صلوات اللَّه علیه منقول است که فرمودند که اگر نه آن است که بعد غیبت قائم آل محمد صلوات اللَّه علیه جمعی از علمای شیعه خواهند بود که شیعیان را هدایت نمایند بحق سبحانه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 86

و تعالی و راه حقرا به ایشان بنمایند و رفع شبه مخالفان از ایشان بکنند به براهین الهیه حقه، و خلاصی دهند شیعیان ما را از دامهای شیاطین هر آینه نماند احدی مگر آن که مرتد شود و از دین الهی برگردند و لیکن علما دلهای ضعفاء العقول را بحق راهنمایی می کنند چنانکه کشتی بان مهار کشتی را دارد و به راه می برد این عده از علما نزد حق سبحانه و تعالی از همه کس فاضلترند.

و از حضرت امام زکی حسن عسکری صلوات اللَّه علیه مرویست که فردای قیامت علمای شیعه که راه نمایندگان شیعه و دوستان مایند در صحرای محشر حاضر شوند، و بر سر هر یک تاجی نورانی بوده باشد که نور آن تاجها سیصد هزار ساله راه را منور گرداند و جمعی که در دار دنیا از نور علوم ایشان بهره مند شده اند چنگ در شعبه از آن نور زده به مراتب عالیه در جوار استادان خود در جوار ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم ساکن کردند، و هر دشمنی از دشمنان اهل بیت که شعاع آن نور بر ایشان تابد چشمهای ایشان کور شود، و گوشهای ایشان کر، و

زبانهای ایشان لال و زبانیه دوزخ ایشان را در میان جهنم در آورند، و احادیث در فضایل علماء زیاده از حد و حصر است إن شاء اللَّه در تفسیر قرآن در ضمن آیات فضل علما مبین ذکر خواهد شد.

و از حضرت أمیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه منقولست که از حقوق عالم آنست که بسیار از او سؤال نکنی، و جامه اش نگیری به ابرام که رها نمی دهم تا درس مرا نگویی مثلا و هر گاه بر او داخل شوی و جمعی نزد او باشند بر همه سلام کن و او را مخصوص ساز به تحیّت به آن که متوجه او شده او را دعا کنی، و در برابر او بنشین و پست سر او منشین، و در مجلس او چشمک مزن اگر چه بر دیگران باشد چون غمز بد است، و مبادا توهّم کند که اشاره به عیب او می کنی، و بدست اشاره بسوی او مکن که خلاف آدابست و بسیار مگو که فلانی چنین گفته است و فلانی چنین گفته است بر خلاف گفته او و دل تنگ مشو از طول

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 87

صحبت او که عالم بمنزله درخت خرمائی است که در زیر او نشسته باشی که کی بادی بیاید و خرمائی به زیر اندازد، هم چنین منتظر باش که نسیمی از مهبّ رحمت الهی بوزد و در خاطر عالم افتد که به سخن درآید، و ثواب عالم نزد حق سبحانه و تعالی بیشتر است از کسی که روزها روزه باشد و شبها به قیام، و در راه حق سبحانه و تعالی جهاد کند و إن شاء اللَّه تعالی در باب حقوق خواهد

آمد حقوق متعلم عالم.

فائده دهم در مذمت اجتهاد و آراء باطله است:

هیچ شک نیست در آن که حضرت سید الأنبیاء و المرسلین عقل کل بود، و حق سبحانه و تعالی حقایق ملک و ملکوت را بر آن حضرت منکشف ساخته بود و اگر از آن حضرت سؤال می نمودند از اصول دین و فروع دین حضرت منتظر وحی الهی بود تا آن که یهودان و نصاری از آن پیشوای انبیاء سؤال نمودند از نسبت پروردگار که از اصول دین است، حضرت سه روز جواب نفرمودند تا جبرئیل سوره قل «هو اللَّه احد» را آورد و بر همه عقلا ظاهر است که متبحّران فضلا از تدبیر خانه خود عاجزند و هر روز اغلاط بسیار می کنند، پس این عقول ضعیفه چه دانند مراد الهی را که خواهند باین عقول اجتهاد و قیاس و استحسان را بکار فرمایند، مع هذا سنیان در صحاح خود اخبار در مذمت قیاس نقل کرده اند، و شیعیان در مذمت هر یک اخبار متواتره از رسول خدا و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم روایت نموده اند بلکه بسیاری از آیات و اخبار دلالت می کند بر این که هر چه را علم نداشته باشند بان فتوی نتوان دادن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 88

قال اللَّه تعالی أَ تَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ «1»؟ یعنی آیا می گویید بر حق سبحانه و تعالی آن چه را بان عالم نیستند که إِنَّ الَّذینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللَّهِ الکَذِبَ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّهٌ یَوْمَ القِیامَهِ «2» یعنی این جماعتی که دروغ بر حق سبحانه و تعالی می بندند رویهای ایشان سیاه خواهد بود روز قیامت، و مکرر فرموده است که وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً «3» یعنی کیست ظالمتر از

آن کسی که دروغ بر حق سبحانه و تعالی می بندد، و مذمت گمان فرموده است در آیات بسیار.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد است که فرمودند که حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام محمد حرام است تا روز قیامت خلاف آن نمی شود و شرعی دیگر نخواهد بود، پس حضرت فرمودند که هر بدعتی که کردند سنتی را ترک کردند، و آن بدعتهایی است که مخالفان در دین آن حضرت وضع کردند به سبب آن که اول مرتبه دست از حضرت امیر المؤمنین که خلیفه ربّ العالمین بود کشیدند چنانکه اکثر ایشان روایت کرده اند که چون حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که از دنیا رفت و اهل البیت به چنین تعزیه مبتلا شدند. منافقانی که در کعبه هم سوگند شده بودند حدیثی وضع کردند که ما هر یک که این حدیث را نقل کنیم شما از برای او گواهی بدهید که راست می گوید و نیز از رسول خدا شنیدیم و آن این بود که حضرت رسالت فرموده است که ما اهل بیتیم که حق سبحانه و تعالی آخرت را اختیار نموده است از برای ما، نه دنیا را و جمع نمی شود نبوت و امامت در یک خانه، و همگی حضرت را گذاشته به سقیفه بنی ساعده رفتند، و در فکر بودند که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 89

کرا امام کنند. انصار با خبر شدند ایشان نیز به سقیفه آمدند و گفتند که اگر به گفته پیغمبر صلّی اللَّه علیه و آله عمل می کنید، امام و خلیفه علی بن ابی طالب است، و الّا از ما

امیری باشد و از شما امیری، و سعد بن عباده بیمار را آوردند که ما با این بیعت می کنیم و شما با هر که می خواهید بیعت کنید. تا عاقبت یکی از مهاجران این حدیث را خواند که حضرت فرمود مکرر که ائمه از قریش خواهند بود، تا آن که ابو بکر بر منبر رفت و گفت ای انصار وزارت از شما خواهد بود.

انصار پاره فرو گذاشتند، و ابو بکر دست دراز کرد و بسوی عمر که من با تو بیعت می کنم، و عمر دست دراز کرد به ابو عبیده جراح که من به تو بیعت می کنم، و دیگران به فریاد آمدند که ابو عبیده چه قابلیّت دارد تا آن که عمر دست ابو بکر را گرفت و بیعت کرد، و منافقان مهاجران با او در آن روز بیعت کردند، و پاره از انصار شروع کردند در ترغیب و تهدید حتی آن که از ابو سفیان به غوغا آمد که ابن ابی قحافه کجا قابل ریاست است بر ما که بزرگان قریشیم در همان شب از جهه پسر او معاویه حکومت شام را مقرر ساختند، و هم چنین جمعی را به ترغیب، و جمعی را به تهدید بیعت فرمودند. و حضرت امیر المؤمنین با اهل بیت صلوات اللَّه علیهم مشغول تعزیه و گریه و زاری بودند تا آن که آن حضرت در روز دوشنبه وفات کرده بود در روز پنجشنبه یا چهار شنبه علی الخلاف دفن نمودند، و ایشان در فکر امارت بودند، و حضرت امیر المؤمنین را ناصری که بود بنی هاشم بودند، و آنها نیز قلیلی بودند مستضعف مثل عباس و عقیل، تا آن

که چون حضرت را دفن کردند حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه بمسجد آمدند و اکثر در آنجا حاضر بودند، و حجتها بر ایشان تمام کردند، و حکایت روز غدیر و سایر نصوص امامت خود را بیان فرمودند، یکی از انصار برخاست و گفت یا علی اگر در روز اول می آمدی و اینها را می فرمودی دو کس بر تو مختلف نمی شدند، لیکن اکثر بیعت کردند با ابو بکر و الحال علاجی نیست، پس حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 90

فرمودند: که اگر بیعت معتبر است سه ماه نشده است که همه در حضور سیّد المرسلین بامر خداوند عالمیان با من بیعت کردید و حضرت فرمود که همگی سلام بر من کردید به امارت مؤمنان که السّلام علیک یا امیر المؤمنین آنها چه شد فردای قیامت جواب خدا را چگونه خواهید داد؟، و همگی منافقان بامر عمر شمشیرها بسته ایستاده بودند، که اگر بنی هاشم زور آورند همه را بقتل رسانند، و سخنان بسیار گذشت در میان ایشان که در احادیث و تواریخ و کتب سنیان مسطور است. و چون آن حضرت حجه الهی را بر ایشان تمام کردند، و دانستند که نفعی نمی کند بامر خدا و رسول به خانه باز گشته متوجه جمع قرآن گردیدند و سه روز بیرون نیامدند، و جمع قرآن بر نحوی که نازل شده بود فرمودند، و قرآن را بیرون آوردند، و فرمودند که من عهد کرده بودم با خداوند عالمیان به فرموده حضرت سید المرسلین که ردا بر دوش نیندازم تا قرآن را چنانکه نازل شده است جمع کنم، ایشان در جواب گفتند که ما را احتیاج به جمع تو نیست، ما

چهار کس از انصار را نشانیده ایم که قرآن را جمع کنند، حضرت فرمودند که نخواهید دید این قرآن را تا قائم آل محمد (ص) ظهور کند، و متوجه عبادت شدند، و آن اشخاص بازماندگان از بیعت را که در خانهای خود مخفی شده بودند تفحص و تجسس می نمودند و هر کس بیعت نمی کرد و بضرب و تهدید قتل از ایشان بیعت می گرفتند تا شش ماه بعد از آن به روایات بخاری و مسلم متوجه بنی هاشم شدند که بیعت بگیرند تا آن که اجتماع عظیم نمودند و آتش و هیمه را آوردند که خانه حضرت را با اهل البیت بسوزانند، و قنفذ مولای عمر را که از همه نواصب دشمن تر و در درشتی خوی و زشتی روی از سایر مردان به آن کس شبیه تر بود مقرر ساختند از جهه سوختن. و حضرت فاطمه به پشت در آمد که یا ابن الخطاب خانه مرا می سوزانی آن کس در را بر شکم آن صدیقه زد و قنفذ به تازیانه حضرت را از پشت در دور کرد، ابو بکر که شنید که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 91

کار به این جا رسید بر وفق مصلحت فرستاد عمر را طلبید، و حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها اسقاط نمودند محسن نامی که در شکم آن حضرت بود و حضرت رسول او را محسن نامیده بود چنانکه صاحب قاموس ذکر کرده است، و حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها از اسقاط و ضرب دو سه روزی دیگر بودند و به جوار رحمت ایزدی پیوستند.

بخاری روایت نموده است در شش هفت جا از صحیحش که تا فاطمه زنده بود صحابه رعایت خاطر علی می نمودند، و

چون فاطمه رفت دانست که ایشان تا قتل همراهند بعد از شش ماه بیعت نمود با ابو بکر، اگر چه شش ماه بیعت را غلط روایت کرده است، و لیکن روایت کرده است که حضرت فاطمه با ابو بکر سخن نگفت، و با او در غضب بود تا از دنیا رفت، و در شب آن حضرت را دفن نمودند که مبادا ابو بکر بر او نماز گذارد، و همین سخنان بخاری در همه صحاح سته هست، و همه این را از حضرت سید المرسلین روایت نموده اند که: فاطمه پاره تن من است هر که آزار او کند آزار من کرده است و هر که مرا بیازارد خدا را آزرده است، و خداوند عالمیان فرموده است که إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً «1» یعنی بتحقیق که آن جماعتی که آزار می دهند خدا را و رسول او را لعنت کرده است ایشان را حق سبحانه و تعالی در دنیا و آخرت و مهیا ساخته است از جهه ایشان عذابی خوار کننده ایشان در جهنم. و إن شاء اللَّه این اخبار را مفصلا در تفسیر قرآن مجید یاد خواهیم کرده اگر چه در اکثر کتب ایشان هست متفرقه مجملا چون اینها کردند، و دست از کتاب خدا و اهل بیت کشیدند با آن که احکام الهی نزد اهل بیت بود، و هر روز حوادث واقع می شد اجتماع می نمودند، و فکرهای

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 92

خود را بر سر هم می بردند و پاره به قیاس و پاره به استحسان کارها می کردند، و چون این امر شنیع غصب خلافت

را به همرسانید علماء باطل وجوه از برای کردهای ایشان پیدا کردند، جمعی این حدیث را وضع کردند که حضرت فرمودند که

«لا یَجتَمِعُ أمّتی علی الخطا»

با آن که اگر مراد کل امّتند در مدت شش ماه بقول ایشان بنی هاشم و ابو ذر و سلمان و مقداد، و جمعی کثیر داخل نبودند پس امامت ابو بکر در آن شش ماه باطل بود، و اگر بعضی امت مراد است بیعت با مسیلمه کذاب و اسود عنسی و سجاح نیز کردند، و با یزید پلید و ولید کافر بقول ایشان بیعت کردند، علی ای حال ظاهر است که این حدیث از آن حضرت نیست، و چون متأخران علماء اهل سنت دیدند که اجماع صورتی ندارد گفتند بیعت با یک کس کافی است، چنانکه فخر رازی و مولانا سعد الدین و امیر سید شریف و غیر ایشان ذکر کرده اند.

و این بسیار شنیع تر از اول است، پس بنا بر این قایلند که هر منافقی که با منافقی بیعت کند متابعت او واجب است. اگر کل معصومین مخالفت ایشان کنند همه را می باید کشت، و چون سنیان این اجماع را به همرسانیدند شیعیان بواسطه ردّ بر ایشان گفتند که اجماع حق است وقتی که معصوم در آن اجماع داخل باشد، و ایشان نیز در برابر سنیان بر مطالب خود نقل اجماعات نمودند، و گفتند که معصوم در اجماع ما داخل است، با آن که در واقع قول معصوم حجت است و اتفاق دیگران بی فایده است، و خلافی نیست نزد شیعه که اگر همه مجتهدان شیعه اتفاق نمایند بر امری اتفاق ایشان حجت نیست، و اگر معصوم بفرماید قول آن حضرت

حجت است پس اجماع نزد شیعه صورتی ندارد، و هم چنین دلایل عقلی ظنی. پس مستند ما کتاب حق سبحانه و تعالی است، و سنت حضرات سیّد المرسلین و ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین.

در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 93

است که شخصی از آن حضرت سؤالی نمود و حضرت جوابی فرمودند دیگر سؤالی کرد و گفت رأی شما چیست حضرت فرمودند که نزد ما رأی نمی باشد هر چه می گوییم سخن رسول خدا است صلّی اللَّه علیه و آله.

و در حدیث صحیح از آن حضرت وارد است که قیاس در شرع نمی باشد نمی بینی که زن حایض قضای روزه می کند بعد از پاک شدن، و قضای نماز نمی کند با آن که مقتضای قیاس ایشان این است که بر عکس باشد زیرا که نماز اشرف از روزه است، و هر گاه قیاس کنند دین بر هم می خورد.

و در حدیث حسن از ابو بصیر منقول است که به حضرت صادق صلوات اللَّه علیه عرض نمودم که بر ما چیزها وارد می شود که در کتاب خدا و سنت نیست پس جایز است که فکر کنیم و به عقل خود جواب گوییم؟ حضرت فرمود که نه اگر در واقع فکر تو موافق حق باشد ثواب نداری، و اگر مخالف حق باشد دروغ بر حق سبحانه و تعالی بسته ای.

و در اخبار بسیار وارد شده است که حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم ابو حنیفه را لعن نمودند بواسطه آن که عمل به قیاس می کرد، و احادیث عدم جواز عمل به قیاس اظهر متواترات است.

و در حدیث صحیح از حضرت امام محمد باقر

صلوات اللَّه علیه وارد شده است که هر که فتوی دهد مردمان را بدون علم و بدون هدایت، لعنت می کنند او را ملائکه رحمت، و ملائکه عذاب، و در گردن اوست گناه هر کس که به فتوای او عمل نماید، و ظاهرا مراد از هدایت اخبار ائمه اطهار است و ممکن است که عطف تفسیری باشد که هر دو یک معنی داشته باشد.

و در حدیث صحیح وارد شده است از عبد الرحمن بن الحجاج که حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بمن فرمود: که دور باش از دو خصلت که هر که هلاک شده است، و مستحق عقوبات الهی شده است از این

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 94

دو صفت شده است: زنهار که فتوی برأی خود مده و چیزی که علم به آن نداشته باشی اعتقاد مکن و عمل مکن.

و ایضا در حدیث حسن وارد شده است که حضرت به مفضل بن یزید فرمود که ترا نهی می کنم از دو خصلت که بسیاری از مردمان هلاک شده اند از جهه آن، یکی آن که اعتقاد کنی یا عمل کنی بباطل، و دویم آن که فتوی دهی مردمان را به آن چه ندانی.

و در حدیث موثق کالصحیح وارد است از محمد بن طیار که عرض نمود بر حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بعضی از خطبه های پدرش را تا به جایی رسید که شک داشت حضرت فرمودند که بس کن و خاموش باش شما را جایز نیست در آن چه بر شما وارد شود و علم به آن نداشته باشید مگر نگفتن و حفظ خود نمودن از عمل به آن، و بائمه هدی نقل کردن تا

ایشان به شما بگویند آن چه حق باشد چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است که فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ 16: 43 «1» یعنی هر چه را ندانید از اهل ذکر که ائمه معصومینند صلوات اللَّه علیهم سؤال کنید.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه وارد است که توقف نمودن نزد شبهات و آن چه حکم آن یا معنی آن مشتبه باشد بهتر است از آن که خود را در مهلکه اندازید و بی علم جواب آن بدهید یا به آن عمل نمایید، و حدیثی که خوب حفظ نکرده باشید روایت نکردن آن اولی است.

و در احادیث معتبره وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که حق سبحانه و تعالی از بندگان خود دو چیز طلبیده است یکی آن که هر چه ندانند نگویند، و دویم آن چه را ندانند و عقل ایشان به آن نرسد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 95

رد نکنند شاید حق باشد، اما اول را در این آیه أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ «1» یعنی آیا عهد و پیمان از ایشان نگرفتیم در کتاب خود که نگویید بر خدا مگر حق را که بدانند که خدا فرموده است و اما دویم را در این آیه که مذمّت فرموده است جمعی را که چیزی را ندانند تکذیب آن کنند و فرموده است که بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ «2» یعنی بلکه آن جماعت تکذیب نمودند چیزی را که علم ایشان به آن نمی رسد و هنوز به ایشان نرسیده است تأویل

آن و این بلایی است عظیم طلبه علوم را که غالب ایشان بر این دو صفتند بنا بر آن که عادت نموده اند به عقل ناقص خود حکم کنند همیشه.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقول است که حقّ سبحانه و تعالی بر بندگان آنست که هر چه را دانند بگویند و هر چه را ندانند در آن توقف نمایند.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که هر گاه از شما چیزی بپرسند که ندانید بگویند که نمی دانم مگویید که اللَّه تعالی بهتر می داند که از این گفتن سائل به شک می افتد و متوهم می شود که شما می دانید و لیکن حق سبحانه و تعالی بهتر می داند.

و در حدیث صحیح دیگر از آن حضرت صلوات اللَّه علیه وارد شده است که اگر از عالمی چیزی پرسند و نداند بگوید اللَّه اعلم، و غیر عالم چنین نگوید، و مدار متّقیان بر آنست که اللَّه یعلم می گویند احتیاطا.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه منقول است که بیکی از فضلای اصحاب خود فرمودند که آن چه عالم باشید به آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 96

بگوئید و هر چه را ندانید بگویید اللَّه اعلم. به درستی که بسیار باشد که شخصی تفسیر آیه کند به نادانی و از درجات خود پست شود و بیفتد به زیر، در مثل مسافت آسمان تا زمین و کسی که از این قدر راه بیفتد زنده نخواهد ماند البته.

و در حدیث معتبر روایتست از ابن شبرمه که یکی از قاضیان اهل سنت است، و تردّد به خدمت حضرت بسیار می کرد

گفت که هر مرتبه که به خاطرم می رسد حدیثی را که از امام جعفر صادق علیه السّلام شنیده ام، نزدیک است که دلم پاره پاره شود، و او فرمود که خبر داد مرا پدرم از جدم از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله پس ابن شبرمه گفت که قسم می خورم به خدا که نه او دروغ بر پدرش بسته، و نه پدرش بر جدش و نه جدش بر رسول خدا که حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود که هر که عمل به قیاس کند هالک است، و دیگران را نیز هلاک کرده است، و هر که فتوی دهد و ناسخ را از منسوخ فرق نکرده باشد و هم چنین محکم را از متشابه خود هالک است، و دیگران را هلاک نموده بجهنم می روند.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه وارد شده است که آن حضرت خطبه فرمودند، و فرمودند: ای گروه مردمان بدانید که ابتداء فتنه ها که در دین اسلام واقع شد هواهای نفسانی بود که متابعت آن نمودند، و احکام شرعی چند بود که بدعت کردند بر خلاف کتاب اللَّه تعالی، جماعتی متابعت جمعی کردند بی دلیل، اگر آن که باطل محض می بود حال آن مخفی نمی ماند بر ذی عقلی و اگر حق محض بود نیز مخفی نمی ماند، و لیکن پاره از حقرا با باطل جمع نمودند و سبب اغوای مردمان شدند و شیطان مسلّط شد بر دوستان خودش و نجات یافتند جمعی که توفیق الهی رفیق ایشان شد.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که حضرت سیّد المرسلین صلّی

اللَّه علیه و آله فرمودند: که هر وقت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 97

که بدعتی بهم رسد بعد از من که به سبب آن ضرر به اسلام و ایمان و دین رسد حق سبحانه و تعالی ولیّی از اولیای او از اهل بیت من مقرر ساخته است که موکل بوده باشد بحفظ دین، و دفع کند آن بدعت را از دین، و سخن کند بالهام الهی و آشکارا کند حقرا و منور سازد آن را به برهان، و رد کند مگر ما کران را، و از جانب ضعفاء العقول ردّ شبه مبتدعان بکند، پس عبرت گیرید ای صاحبان بصیرت، و فکر کنید که این جماعت کیستند، و توکّل بر حق سبحانه و تعالی کنید تا شما را بینا کند بحق و اهل حق، و ظاهرش آنست که مراد ازین خبر معصومینند، و ممکن است که تعمیم کنند به نحوی که شامل علماء شیعه نیز باشد، چون علوم ایشان علوم اهل بیت است صلوات اللَّه علیهم.

و در اخبار صحیحه وارد شده است از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم در تفسیر این آیه که حق سبحانه و تعالی در مذمت یهود و نصاری می فرماید که اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ «1» یعنی ایشان علماء خود را و زهاد خود را خدایان خود کردند و عبادت خداوند خود نکردند حضرات فرمودند که و اللَّه که این علماء و زهاد کسی را به عبادت خود نخواندند، و کسی ایشان را بندگی نکرد بحسب، ظاهر و لیکن اگر ایشان حکمی می کردند بر خلاف حکم الهی همه متابعت ایشان می کردند، و اگر حرام را حلال می کردند و حلال را حرام

ایشان اطاعت می نمودند، حق سبحانه و تعالی این معنی را فرمود که کفر است چون اقوال علماء را مقدّم داشتند بر قول الهی، و حضرات این آیه را بواسطه سنّیان یاد فرمودند که مدار ایشان بر این بود و هست، چنانکه در آیه و احادیث متواتره ایشان وارد شده است که جماعتی که از مسجد الحرام دورند حج تمتع کنند و چون حج تمتّع در زمان جاهلیت نبود و عمر نمی خواست که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 98

مخالف زمان جاهلیت خبری واقع شود در مقام معارضه درآمد در حج وداع، و جمعی کثیر با عمر موافقت کردند و حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: که جبرئیل آمده است و این آیه را آورده است که فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَهِ إِلَی الْحَجِّ «1» گفت که خدا فرموده است وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ لِلَّهِ «2» و همه سنیان بر متابعت عمرند، و بر مخالفت خدا و رسول، و إن شاء اللَّه هر آیه که علماء سنیان مخالفت صریح نموده اند قول الهی را بیان خواهد شد، و اگر چه ظاهر این اخبار مذمت عامه است و لیکن تهدید است مر خاصه را از متابعت ایشان در این معنی، و بعضی کرده اند آن چه کرده اند و إن شاء اللَّه آن نیز ظاهر خواهد شد.

و روایات ما بسیار وارد شده است از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم که هر بدعتی ضلالت است، و هر ضلالتی راه جهنم است نعوذ باللَّه من الضّلاله بعد الهدایه.

فائده یازدهم در اصطلاحات حدیث است

اشاره

بدان که خبر و حدیث عبارتست از قول رسول اللَّه، و ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم، یا حکایت فعل ایشان یا

تقریر ایشان به آن که در حضور ایشان کسی سخنی گفته باشد یا کاری کرده باشد و ایشان دانسته باشند، و آن شخص را از آن نهی نکرده باشند و خبر و حدیث یک معنی دارد و آن بر سه قسم است:

اوّل خبر متواتر

و آن خبری است که اقلا سه کس آن را روایت کرده باشند، و از اخبار ایشان علم به همرسید، پس گاه باشد که از قول هزار نفس علم بهم نرسد مثل شهادت روستاییان از جهه ارباب در آب و زمین، و گاه باشد که از گفته مرد متدین که خبر دهد که فلان شخص را دیدم علم حاصل شود، و مدار این بر علم است نه بر عدد، و این خبر متبع است به اجماع و خلافی در وجوب عمل باین خبر نیست مگر آن که متواتر شود که حضرات خلاف آن را نیز گفته اند، و یکی از اینها تقیه خواهد بود، و در این صورت جمع خواهیم نمود بیکی از وجوه جمعی که گذشت چنانکه در قرآن مجید نیز مخالف یکدیگر هست، و یکی ناسخ است، و دیگری منسوخ، و امثال آن که خواهد آمد.

دویم خبر محفوف به قرینه است

که از خارج خبر قراین بوده باشد آن قدر که علم به همرسد، مثل آن که شخصی راز خود را به شخصی گفته باشد و کسی دیگر بر آن مطلع نبوده باشد، مردی ثقه از جانب او بیاید و کتابتی سر به مهر بیاورد و چون کتابت را باز کند جمیع آن چه با او گفته باشد در کتابت نوشته، و خط و مهر او را شناسد بسیار است که از امثال این خبر با این قراین علم حاصل

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 100

می شود و ازین بابست هر گاه شخصی از جانب پادشاهی به حکومت ولایتی رود و حکم پادشاه را داشته باشد با خلعت پادشاه هیچ کس شک نمی کند که این شخص از جانب پادشاه آمده است، و

از این بابست آن که در احادیث سابقه گذشت که همین که دانید که کتاب از شیخ است به آن عمل می توان کرد، و ازین بابست کتبی که در این اوقات ظاهر می شود از کتب قدمای شیعه، مثل کتب ابن بابویه قمی کسی را که مربوط باشد به سخنان او و کتب او خصوصا هر گاه کتابی مندرس از قم بیاورند که تاریخ کتابتش تاریخ زمان او یا قریب بزمان او باشد، مثل کتاب امالی کذائی با خطوط جمعی از علماء، و مثل کتاب معانی الاخبار صدوق، مجملا بسیار است که از قراین علم بهم می رسد و ظاهرا باین خبر نیز عمل واجب باشد، چنانکه اکثر علماء به آن قایلند.

سیم خبر واحد است،

و آن خبریست که علم از آن حاصل نشود خواه خبر دهنده به آن یکی باشد یا هزار کس، و اگر سه کس یا بیشتر خبری را نقل کنند و از آن خبر ظنی متآخم علم و قریب به آن حاصل گردد این خبر را مستفیض می گویند، و از افراد خبر واحد است، و جمعی که خبر واحد را حجت نمی دانند بعضی از ایشان این نوع را حجت می دانند و غیر این را حجت نمی دانند و جمعی همه را حجت نمی دانند به آیات و اخباری که نهی نموده اند از متابعت غیر علم و از متابعت ظن، و اظهر آنست که عمل به خبر واحد می توان کرد چون مدار اصحاب ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم در زمان مدید زیاده از دویست سال بر این بود، و همیشه هر یک از اصحاب حضرات ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم خبری که به ایشان نقل می نمودند عمل به آن

می نمودند، و هرگز ملاحظه تواتر یا آحاد نمی نمودند و حضرات ائمه هدی امر می کردند شیعیان خود را بأخذ احادیث از ایشان، و بعمل به آن اگر چه در اخبار ایشان متواتر و محفوف به قراین و مستفیض و خبر واحد بود ایشان فرق نمی کردند در میان آنها مگر در وقت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 101

ضرورت که معارضی بهم می رسد، و بسیاری از اصحاب را رجوع به بسیاری از اصحاب کرده اند، و نهایت مرتبه ایشان توثیق است با فضل و علم، و رساله در این باب نوشتم مشتمل بر أخبار متواتره که دلالت می کند بر حجیت خبر واحد، و ظواهر آیات نیز دلالت دارد مثل آیه فَلَوْ لا نَفَرَ چنانکه گذشت و آیه إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا «1» یعنی اگر فاسقی خبری بسوی شما بیاورد تأمل کنید و به آن خبر عمل مکنید تا ظاهر شود صدق آن مفهومش این است که اگر غیر فاسق یا عادل خبری بیاورد تأمل مکنید و به آن عمل کنید با آن که اخباری که در این چهار کتاب ماست این سه شیخ عظیم الشأن از کتب معتبره نقل نموده اند که بعضی از آن کتب را بر حضرات ائمه هدی عرض نموده اند و ایشان تحسین فرموده اند، و بعضی را حضرات حکم بحقّیت آنها نموده اند و تفصیلش در دیباچه خواهد آمد إن شاء اللَّه تعالی.

و ایضا خبر واحد منقسم می شود به اقسام بسیار نزد عامه،

و بعضی از متأخرین، و لیکن اکثر متقدمین ما حکم به صحت جمیع نموده اند چنانکه از دیباچه کافی و این کتاب ظاهر می شود، بلکه از کتب صدوق ظاهر می شود، که حدیث غیر صحیح را در کتابهای خود نقل ننموده است، و ظاهر صحت نزد قدماء آنست

که معلوم بوده باشد که حضرات معصومین فرموده اند و این علم ایشان را میسر بوده است بواسطه کتب بسیار که از اصحاب ائمه به ایشان رسیده بود لهذا بر مقید بسند نشده اند، و تجربه کرده ام که بسیاری از أخبار که کلینی رحمه اللَّه علیه مرسل روایت کرده است صدوق رحمه اللَّه و غیر او آن را مسند بطرق صحیحه روایت کرده اند، و از کتاب تهذیب و استبصار شیخ طوسی رحمه اللَّه نیز ظاهر است که او نیز اخبار را از کتابهای معتمده روایت نموده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 102

است، و این معنی ظاهر است که مدار قدماء ما بر کتابهائی بوده است که ثقات اصحاب ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم از حضرات روایت کرده بودند و لیکن چون هر روز آن چه می شنیدند در کتاب خود می نوشتند، و آن کتب نزد علما مضبوط بود و لیکن اخبار آنها منتشر بود، جمعی دیگر از فضلای اصحاب ائمه صلوات اللَّه علیهم مثل محمد بن ابی عمیر، و صفوان بن یحیی، و حماد بن عیسی، و بزنطی آن کتب را مترتب ساخته کتابها تصنیف نمودند بترتیب کتب فقهی، و روایات مثل زراره و محمد بن مسلم، و برید، و فضیل، و لیث، و امثال ایشان را در کتب خود نقل می نمودند. معاصران ایشان ملاحظه اصول با فروع می نمودند، هر کتابی که اصلا غلط در آن نبود و روات آنها در نهایت عدالت و فضیلت بودند بلکه مدایح ایشان و کتابهای ایشان را از حضرات شنیده بودند از میان چندین هزار کتاب چهار صد کتاب را اعتبار نمودند، و اجماع بر عمل باین کتب واقع شد، و فضلاء ثلثه رضی

اللَّه عنهم، اکثر بلکه همه آن چه نقل نموده اند در این کتب اربعه از آن چهار صد اصل نقل نموده اند، و بسیار ظاهر است فرق میان کسی که از کسی نقل کند یا از کتاب کسی نقل کند چون از کتاب که نقل کند جمعی هستند و بوده اند که رجوع به آن کتاب که می کرده اند، اگر نبوده است او را کذاب و وضاع حدیث می نامیده اند، و چنین کتابی را مطلقا اعتبار نمی کرده اند به واسطه یک کذبی که ممکن است سهوا از او واقع شده باشد یا دیگری آن خبر را عمدا از کتاب او انداخته باشد، و بنا بر این است که عامه و خاصه نیز اعتبار کرده اند کتب لغت متأخرین را مثل صحاح و قاموس، هر چند کافر و فاسق بوده اند به محض آن که چون ایشان ناقلند و اگر دروغی در کتاب ایشان می بود فضلای اهل لغت آن را اعتبار نمی کرده اند، پس اگر این هر سه فاضل خبری نقل کنند از شخصی گاه باشد که علم به همرسد و گاه باشد که ظن قریب بعلم به همرسد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 103

اما اگر هر سه خبری را از کتاب حسین بن سعید روایت کنند، و هر سه موافق نقل نمایند ما را علم به همرسد که ایشان دروغ بر حسین بن سعید نبسته اند، پس بنا بر این ممکن است وجود اخبار متواتره در این کتب اربعه با آن که الحمد للّه رب العالمین کتبی دیگر از علماء هست که مؤید اخبار می تواند شد مثل کتاب محاسن برقی، و قرب الاسناد حمیری، و بصائر الدرجات صفار، و غیر اینها از کتب، و در روضه اشاره

به همه شده است در ضمن تأیید اخبار.

اما موافق اصطلاح متأخرین از زمان علامه،
اشاره

و اندکی بالاتر حدیث بر پنج وجه است که فایده دارد و تقسیمات دیگر در کتب عامه هست و بعضی از خاصه متابعت ایشان کرده اند و چون فائده بر آن مترتب نمی شود ذکر نکردیم آنها را.

اول صحیح:

و آن خبریست که راویان آن خبر تا معصوم همه امامی مذهب باشند و عادل باشند که گناه کبیره نکنند و اصرار بر صغیره نداشته باشند و مروت داشته باشند که از ایشان چیزی صادر نشود که دلالت بر خفت عقل ایشان کند، و مع هذا ثقه و معتمد باشند به آن که کثیر السّهو و النسیان نباشند، و ظاهر خبر ابن حنظله که گذشت، دلالتی بر این دارد و نزد متأخرین این خبر حجت است مگر آن که معارضی داشته باشد.

دویم خبر حسن است:

و آن خبریست که رجال سند همه ایشان را مدح نموده باشند بدون توثیق یا بعضی را مدح کرده باشند و باقی را توثیق همین که یک ممدوح بودن توثیق در سند هست حدیث را حسن می گویند هر چند ما بقی ثقه باشند.

سیم موثق:

و گاهی قوی نیز می گویند و آن خبریست که همه را توثیق کرده باشند، و همه یا یکی از ایشان بد مذهب باشد به آن که سنّی یا زیدی، یا فطحی، یا واقفی، یا کیسانی باشند.

چهارم خبریست: که یک ممدوح داشته باشد یا بیشتر و یک موثق بد مذهب

داشته باشد، یا بیشتر و این قسم خبر نامی ندارد و لیکن در میان اصحاب خلافست که حسن بهتر است یا موثق، جمعی که حسن را بهتر می دانند، این خبر را موثق می باید بنامند و اگر موثق را بهتر می دانند می باید که این را حسن بنامند چون حدیث تابع اخسّ رجال است چنانکه در منطق نتیجه تابع اخس مقدمتین است.

پنجم ضعیف است:

و آن خبریست که یکی از آن چهار خبر نباشد به آن که یکی از راویان خبر را قدح نموده باشند به فسق، یا مجهول الحال باشد یا مرسل باشد به آن که در میان شخصی را انداخته باشند یا گفته باشند: عن رجل یا عن من حدثه، یا عمن رواه، یا مرفوع باشد به آن که راوی گفته باشد: رفعه عن الصّادق صلوات اللَّه علیه یعنی به حضرت رسانید و رجال سند را گفت و در خاطر من نیست که آنها کیستند، یا راوی بگوید: که قال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و یقین دانیم که راوی حضرت را ندیده است.

و اما این فقیر فرقی می کند در میان این أخبار بانکه هر چه در آن فاسقی باشد ضعیف می شمارم و الّا مجهول می نامم و هیچ دغدغه نیست که مرتبه اول پستتر است، و ممکن است که این مجهول الحال ثقه باشد خصوصا وقتی که بگویند: عن رجل من اصحابنا سیما وقتی که بگویند: عن جماعه من اصحابنا، خصوصا هر گاه این عبارات را جماعتی بگویند که روایت نمی کنند مگر از ثقه، یا ارسال نمی کنند مگر از ثقه مثل محمد بن ابی عمیر و صفوان بن یحیی، و حماد بن عیسی و بزنطی

که جمعی نقل اجماع نموده اند که مراسیل این جماعت مثل مسانید ایشان است بلکه جمعی از اصحاب که اجماع نموده اند اصحاب بر تصحیح ما یصحّ عنهم مثل زراره بن اعین شیبانی، و محمد بن مسلم ثقفی، و برید بن معاویه عجلی، و لیث المرادی ابو بصیر، و فضیل بن یسار البصری، و معروف بن خربوذ المکی، و ابو بصیر یحیی بن القاسم الاسدی،

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 105

و عبد اللَّه بن مسکان، و جمیل بن درّاج، و حماد بن عثمان، و صفوان بن یحیی، و ابان بن عثمان، و عبد اللَّه بن بکیر، و عثمان بن عیسی، و فضاله بن ایوب، و محمد بن ابی عمیر، و حماد بن عیسی، و احمد بن محمد بن ابی نصر البزنطیّ، و حسن بن محبوب، و حسن بن علی بن فضال، و ظاهرش آنست که هر حدیثی که صحیح باشد طریق آن به ایشان صحیح است و حال ما بعد از آن را نظر نمی کنند چون این جماعت تا چیزی نزد ایشان یقینی نبوده است در کتاب خود داخل نمی کرده اند پس اگر ما بعد ایشان ضعیف یا مرسل بوده باشد ضرر ندارد چون این جماعت علم به آن خبر داشته اند به تواتر یا غیر آن از اسباب علم و لیکن چون بعضی از متأخرین در چنین حدیثی تأمّل دارند بنده امثال این مراسیل را کالصحیح می نامم از جهه موافقت ایشان.

و هم چنین است احادیث مرسل محمد بن یعقوب کلینی، و محمّد بن بابویه قمی بلکه جمیع احادیث ایشان که در کافی و من لا یحضر است همه را صحیح می توان گفت چون شهادت این دو شیخ بزرگوار کمتر از

شهادت اصحاب رجال نیست یقینا بلکه بهتر است از جهه آن که ایشان که صحیح می گویند معنی آن است که یقین که حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم فرموده اند به وجوهی که ایشان را یقین حاصل شده است و متأخران که صحیح می گویند، معنی آن آنست که جماعتی که روایت کرده اند ثقه بوده اند.

و محتمل است کذب و سهو هر یک و غرض بنده از این ضبط باصطلاح متأخرین این است که چون اکثر مردم به آن مأنوس شدند مخالفت ایشان سبب عدم اعتماد ایشان می شود با آن که در وقت تعارض حدیث فائده دارد چنانکه در حدیث عمر بن حنظله گذشت و آن چه مجهول الحال است او را قوی نامیده ام چنانکه شهید اوّل علیه الرحمه نیز کرده است و به آن معنی اول نیز اشاره نموده است که حکم به صحت حدیثی کرده است از حسن بن محبوب عن بعض

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 106

اصحابنا و گفته است که حسن چون اجماع بر او هست ارسال او ضرر ندارد، و هم چنین اشاره به این معنی کرده است در اوایل ذکری و بسیار است که علامه و غیر او حکم به صحت حدیث می کنند بر خلاف این اصطلاح از جهه عمل اصحاب بر آن و اگر حدیث به معصوم نرسد آن حدیث را موقوف می گویند و اکثر اوقات اشتباه می شود بر کسانی که تتبع ندارند و در واقع موقوف نیست.

و اگر در آخر حدیث سألته باشد این حدیث را مضمر می گویند که معلوم نیست سؤال از معصوم است یا غیر معصوم و اکثر اوقات این معنی نیز مشتبه می شود بر کسی که بی تتبع است و

وجه هر دو آنست که بسیار است که زراره در کتاب خود أولا ذکر می کند که حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه چنین فرمود و بسیاری از اخبار را نقل می کند و نام حضرت را نمی برد به سبب آن که او نام حضرت را برده است و محدثان که از کتاب او برداشته اند بهمان عنوان در کتاب خود نقل نموده اند بنا بر آن که نزد ایشان ظاهر بوده است و نمی دانستند که بر جماعتی مخفی خواهد ماند و هم چنین در اول کتاب سماعه ذکر کرده است که سألت ابا عبد اللَّه و باقی را گفته است و سألته و یا بواسطه تقیه نادرا سبب اشتباه شده است و بسیاری از خبرها بر جمعی مشتبه شده است که إن شاء اللَّه رفع آنها خواهد شد چنانکه در روضه ذکر شده است و در محل خود مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه دیگر سند و طریق عبارتست از جمعی که حدیث را از ایشان معنعن روایت می کنند به آن که می گویند اخبرنا فلان عن فلان عن فلان و قانون محدثین این است که اگر استاد بر یک شاگرد حدیث را خوانده است راوی می گوید حدثنی و اگر بر جماعتی خوانده است که راوی با ایشان بوده است راوی می گوید حدثنا، و اگر شاگرد بر استاد خوانده است و کسی دیگر شریک او نبوده است می گوید أخبرنی، و اگر دیگری با او بوده است می گوید اخبرنا و اگر دیگری خوانده است

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 107

و او شنیده است می گوید سمعته علی فلان یعنی من از او شنیدم در حالتی که بر او می خواندند، و اگر حدیث

را به اجازه از او داشته باشد می گوید اخبرنا اجازه، و اگر بخط شیخ دیده باشد گاهی می گوید که اخبرنا و جاده و گاهی می گوید که وجدت بخط فلان، یعنی یافتم بخط فلانی یا رأیته فی کتاب فلان یعنی در کتاب فلانی این حدیث را دیدم و اکثر به چنین حدیثی عمل نمی کنند مگر آن که کتاب متواتر باشد از آن شخص مثل کتب اربعه از مشایخ ثلثه.

و دیگر بدان که اجازه حدیث باصطلاح علماء آنست که تواند گفت که این کتاب از فلانی است بیکی از هفت وجهی که سابقا مذکور شد، و نه آن معنی دارد که نزد عوام مشهور است که جایز باشد او را نقل حدیث نمودن، یا عمل بحدیث کردن بلکه شیخ شهید علیه الرحمه نقل کرده است که سیّد محمد بن معیه حسنی دیباجی را ادراک نمودم و اجازه حدیث داد مرا و فرزندان مرا و هر که را که ادراک کرده باشد لمحه از حیات او را که طفلی که قبل از وفات او متولد شده باشد از او نقل تواند نمود که من حدیث را روایت می کنم از سیّد محمد و آن چه مشهور است نزد عوام مراد از اجازه تصدیق اجتهاد است دیگر بدان که در اخبار شیعه امیر المؤمنین را اطلاق نمی کنند بر غیر حضرت علی بن ابی طالب صلوات اللَّه علیه و چون روایت از امام حسن، و امام حسین صلوات اللَّه علیهما نادر است کنیت ایشان نادر است با آن که کنیت حضرت امام حسن صلوات اللَّه علیه ابو محمد است، و کنیت حضرت امام حسین صلوات اللَّه علیه ابو عبد اللَّه است

بر ایشان اطلاق نمی کنند تا نام ایشان را نگویند و حضرت امام زین العابدین را همیشه باسم یاد می کنند و حضرت امام محمد باقر را غالبا به کنیت اطلاق می کنند و ان ابو جعفر است و ابو جعفر را بر امام محمد تقی نیز اطلاق می کنند، و گاهی ابو جعفر ثانی می گویند و در اطلاق تمییز آن از راویان می شود، و ابو عبد اللَّه را بر حضرت امام جعفر صادق اطلاق می کنند و ابو الحسن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 108

کنیت سه معصوم است امام موسی کاظم، و امام رضا و امام علی النقی صلوات اللَّه علیهم و بر ایشان اطلاق می کنند و گاهی ابو الحسن اول، و ثانی و ثالث می گویند بواسطه تمیز، و بیشتر از راویان معلوم می شود و عبد صالح و ابو ابراهیم را بر حضرت کاظم اطلاق می کنند و عالم که گویند مراد معصوم است خصوص احدی مراد نیست و هادی و فقیه را بیشتر بر امام علی النقی اطلاق می کنند و گاه هست که فقیه را بر امام حسن عسکری، و صاحب الامر صلوات اللَّه علیهما اطلاق می کنند و بیشتر رجل را بر حضرت امام حسن عسکری اطلاق می کنند و ابو محمد کنیت آن حضرت است و جواد را بر حضرت امام محمد تقی علیه السّلام را اطلاق می کنند و صاحب ناحیه را بر حضرت صاحب الامر اطلاق می کنند، و گاه هست غایب و علیل و غریم و حجت را نیز بر آن حضرت اطلاق می کنند و إن شاء اللَّه در مواضع خود نیز هر یک را بیان خواهد شد و آن چه از اصطلاحات حدیث اهتمامی به شان آن بود در

اینجا مذکور شود إن شاء اللَّه ما بقی اصطلاحات در اثنای نقل احادیث مذکور خواهد شد

فائده دوازدهم بدان که علم بهترین عبادات است:

اشاره

بدان که علم بهترین عبادات است و چنانکه در همه عبادات نیت و قربت ضرور است هم چنین در طلب علم می باید که غرض رضای الهی بوده باشد و نیات باطله سبب آنست که حق سبحانه و تعالی توفیق ندهد او را، و افاضه نفرماید علوم را و خوبی و بدی علماء به نیت است، و چنانکه علماء ربّانی وارثان پیغمبرانند علماء بد بدترین خلایقند و اتباع و اعوان شیاطینند در اغوای خلایق.

و در اخبار صحیحه از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده است که دو طایفه اند از امت من که اگر ایشان خوب باشند امت من خوب خواهند بود، و اگر ایشان بد باشند امّت من متابعت ایشان نموده بد خواهند شد.

و آن دو طایفه امراء و علمااند و مجربست که اگر پادشاهان خوب باشند عالمیان همگی به مضمون: «النّاس علی دین ملوکهم» مایل به خوبی می شوند، و هم چنین علماء، بلکه حق سبحانه و تعالی چنان کرده است که خوبی ایشان بحسب واقع مؤثر است در نفوس خلایق و چندان که این دو طایفه در خوبی بکوشند هر چند خلایق از خوبی ایشان خبر نداشته باشند خلایق در مقام خوبی و صلاح در می آیند، و هم چنین در بدی و فساد. و بحسب احادیث متقدمه ایشان در جمیع ثوابهای اهل عالم شریک خواهند بود، هم چنان که در بدیها نیز شریکند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 110

و در احادیث صحیحه وارد شده است که: لا عمل إلا بنیّه یعنی هیچ عملی بی نیت عمل نیست و

در حکم عدم است. پس لازم است بر طالب علم که اول تصفیه نیت به ریاضات و مجاهدات بکند، و آسان نیست این معنی بلکه بدون مجاهدات عظیمه حاصل نمی گردد. و حقّ سبحانه و تعالی فرموده است که وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ «1» یعنی آن جماعتی که در راه ما مجاهده می نمایند با نفس و شیطان به ریاضیات، هر آینه راههای خود را به ایشان خواهیم نمود، و به درستی که حق سبحانه و تعالی با نیکوکارانست، و این جهاد اکبر است.

چنان که از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله به روایات معتبره وارد شده است که فرمودند: که رجوع کردیم از جهاد اصغر بجهاد اکبر، پرسیدند که یا رسول اللَّه جهاد اکبر کدام است؟ فرمودند که جهاد نفس است، و فرمودند: که دشمن ترین دشمنها نفس امّاره است. و حق سبحانه و تعالی فرموده است که قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها «2» یعنی رستگاری یافت کسی که تزکیه نفس نمود، و آن را پاک کرد از صفات ذمیمه مثل کبر و ریا و عجب و بخل و سایر صفات ذمیمه، و زیان کار شد کسی که نفس خود را در پستی ها گذاشت و عیبهای خود را پوشانید.

و در احادیث معتبره از حضرات سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم وارد شده است که از ایشان پرسیدند که احسان کدام است؟ فرمودند: که احسان آنست که عبادت الهی چنان کنی که گویا او را می بینی، و اگر تو او را نه بینی او ترا می بیند، پس ظاهر شد که مجاهده با احسان

سبب هدایت راههای قربست بجناب اقدس الهی، و اعظم راهها اخلاص است در نیّات، و از این جهت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 111

است که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: که همه مردمان هالکند الّا علماء، و همه علماء هالکند مگر علمائی که بعلم خود عمل می نمایند، و همه علماء با عمل هالکند مگر آنان که علم و عمل ایشان خالص باشد از جهه رضای الهی. و آیات و اخبار در این باب زیاده از حد و حصر است، و إن شاء اللَّه بعضی از آنها نیز مذکور خواهد شد.

و چون ظاهر است که اخلاص ضرور است پس اخلاص مقتضی آنست که از علوم آن چه ظاهر بوده باشد که رضای حق سبحانه و تعالی در تحصیل آنست طلب نماید، و هیچ شک نیست که حق سبحانه و تعالی اعرف است بأحوال بندگان از ایشان به احوال خود، و پیغمبران را به خلایق فرستاد که ایشان را هدایت نمایند به چیزی که صلاح ایشان در آن است از علم و عمل، و منع کنند ایشان را از آن چه فساد ایشان در آنست از علم و عمل، و دغدغه در این نیست که پیغمبر ما بهترین پیغمبران است، و اوصیای او بهترین اوصیای پیغمبران است.

بلکه بحسب اخبار متواتره از طرق اهل البیت ایشان بهتر از جمیع انبیایند بعد از رتبه حضرت سیّد المرسلین صلوات اللَّه علیهم اجمعین، و ایشان بخلق رسانیدند آن چه در کار است ایشان را از علوم دینیه و معارف یقینیه، پس بر همه عالمیان لازم است که متابعت ایشان نمایند و علوم ایشان را کسب نمایند، و ایشان نگذاشته اند

چیزی را که ضرور باشد مردمان را مگر آن که آن را بیان فرمودند. و در معرفت حق سبحانه و تعالی در قرآن بیان شده است در آیات بسیار که هر ذره از ذرات موجودات دلیل هستی اوست، چه بر همه عقلاء ظاهر است که اگر جمیع آدمیان که زبده مکوّناتند خواهند که پشه را از کتم عدم موجود گردانند قادر نیستند بلکه اگر خواهند که بفهمند آن چه را که حق سبحانه و تعالی در خلق آن کرده نمی توانند یافت، مثل آن که او را بر صورت فیل آفریده است، و زیادتی داده است او را بر فیل بدو پر و آن را بر فیل مسلّط گردانیده است که بر او هجوم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 112

آورند آن را هلاک می کنند، و از این جهت فیل را دو گوش بزرگ داده است که پشه را از خود دفع نماید، و آن را مانند خرطوم فیل خرطوم داده است بلکه قویتر با آن که چشم آن از خوردی به مرتبه ایست که نمی توان دیدن، چنان کرده است که به آن آسمان و زمین را می بیند و به آن ادراکی داده است که در شب تار می بیند و می فهمد که در کجا خرطوم آن فرو می رود، و کجا خون بیشتر دارد و با نهایت حرصی که دارد از جوع، همین که به آن جا رسید سر خرطوم که مشتمل است بر سمّی بر آن موضع گذاشت، و آن زهر آن عضو را سست نمود و خرطوم خود را فرو برد و خون بدن آدمی را می مکد. و نهایت ملاحظه می کند که مبادا دستی در دفع آن دراز شود،

همین که حرکتی از دست دید فی الحال می پرد و غالب اوقات انتظار خواب آدمی می کشد چون می باید که در وقت خواب مطلبش بهتر بفعل می آید، و با آن که اگر جمعی باشند در حضور آن شخص نمی فهمند که بخواب رفته یا نه، پشه می یابد که چه وقت او بخواب می رود، و بعد از آن بخاطر جمع مقداری که غذای آنست مانند حجام کشیده می پرد و در هوائی چند ساکن می شود که بنی آدم بر آن دست نیابد، چون می فهمد که چون ضرر به ایشان می رساند ایشان در دفع آن می کوشند و با این بنایی که در احتیاط دارد به تسبیح و تمجید خداوند خود مشغولست.

و فوائد وجودش بسیار است از آن جمله خونهای زیادتی را از بدن آدمی می کشد تا دفع بیماریها شود لهذا در جاهایی که پشه بسیار است بیماری کمتر است. فائده دیگر آن که بندگان الهی ضعف خود را مشاهده نمایند که از دفع اضعف حیوانات از خود عاجزند و باین نیشهایی که خورند یاد کنند نیشهای مارها و عقربهای جهنم را، و بوجود آن و بدایع صنع و قدرتی که در آن جای داده است استدلال کنند بر وجود واجب الوجود و بر علم و قدرت و اراده او و بر آن که خالق آن نمی باید مشابهتی به مخلوق داشته باشد به هیچ وجه، و مع هذا در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 113

طرفه العینی صد هزاران هزار از آن می آفریند، و بر نمرودی که دعوی الوهیت می کند با صد هزاران هزار لشکر او مسلط گردانیده در طرفه العینی همه را هلاک می گرداند تا عظمت و جلال خود را با ضعف مخلوقات

بر عالمیان ظاهر سازد.

و هم چنین اگر بنده فکر کند در هر ذره از ذرات می یابد که دلیل بر وجود اویند و هرگز عاقلی باور نمی کند که خانه بی بنا ساخته شود، یا کشتی بی کشتی بان راه رود و نزد همه عقلا ظاهر است که ممکنی که ذاتش مقتضی نیستی است چون تواند که چیزی را وجود دهد.

بیت

ذات نایافته از هستی بخش چون تواند که شود هستی بخش

مجملا چون حق سبحانه و تعالی مصلحت بندگان خود را می داند ارشاد ایشان به امثال این براهین نموده است نه به برهان دور، و تسلسل، و نه به برهان تطبیق و تضایف، که عالمی را به ضلالت در آورده، و از خداوند خود دور ساخته به سبب متابعت یونانیان، بلکه حق سبحانه و تعالی مقرّر ساخته که چون بندگان او، او را به آیات و آفاق و انفس بشناسند و مشغول عبادت او شوند، درهای معرفت خود به روی ایشان بگشاید تا به مرتبه علم الیقین، و عین الیقین، و حق الیقین رسند، و نور یقین را در دلهای ایشان بیندازد.

چنانکه منقولست در خبر صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که روزی حضرت سید الانبیاء و المرسلین از نماز صبح فارغ شدند، نظر فرمودند به جانب جوانی که در مسجد سر به زیر انداخته است از نعاس به سبب بیداری شب، و رنگ او زرد شده، و بدن او ضعیف و نحیف گشته از کثرت عبادت، و چشمها فرو رفته از بسیاری ریاضت. حضرت فرمودند که ای حارثه چه حال داری؟ در جواب گفت که الحمد للَّه صاحب یقین شده ام حضرت فرمودند هر چیزی را دلیل و

علامتی است چه دلیل داری که دلالت بر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 114

یقین تو کند؟ در جواب گفت یقین من یا رسول اللَّه سبب غم آخرت شده است، و غم دنیا را از دل من برده، شبهای مرا به بیداری و روزها مرا به گرسنگی و تشنگی داشته است، و چنان شده است که گویا می بینم که قیامت برپا شده است، و عرش را بر پای داشته اند از جهه حساب خلایق، و همه خلایق محشور شده اند در آن صحرا از جهه حساب و من در میان ایشانم، و چنان می بینم که جماعتی در نعیم جنت متنعّمند، و بر تختهای تکیه داده اند و چنان می بینم که اهل جهنّم را عذاب می کنند، و صدای ایشان در گوش من است. پس حضرت رو به اصحاب کرده فرمود که این بنده است که حق سبحانه و تعالی دل او را بنور ایمان منور گردانیده، و به او فرمودند که بر این حال که هستی باش، و ترک این مکن. پس حارثه گفت یا رسول اللَّه چون دنیا بر من تنگ شده و اشتیاق به آن عالم زیاد شده است از حق سبحانه و تعالی بطلب که مرا شهادت روزی فرماید.

حضرت دعا کرد و در آن چند روز غزوه پیش آمد و در آن جنگ به جوار رحمت ایزدی پیوست. و از این باب اخبار بسیار است.

حاصل آن که امثال این یقین بجز از عبادت راهی ندارد کما قال اللَّه تعالی وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً «1» یعنی جماعتی که هدایت می یابند به کردن اعمال صالح حق سبحانه و تعالی زیاده می فرماید هدایت ایشان را به حقایق و علوم الهیه و

معارف یقینیه.

و حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله و سلم فرمود که در شب معراج خداوند عالمیان فرمود: که هر که دوستی از دوستان مرا خوار کند چنان است که با من محاربه نموده است، و بندگان مقرب من نمی شوند به چیزی که محبوب تر باشد نزد من از ادای واجبات، و بتحقیق که نزدیک می شود بنده بمن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 115

به کردن مستحبات عبادات از ذکر و فکر، و مراقبت تا آن که محبوب می شود، و چون محبوب من شد، بمن می شنود، و بمن می بیند، و بمن می گوید، و بمن حرکت می کند. اگر دعا کند اجابت می کنم دعای او را و اگر سؤال کند عطا می کنم هر چه را خواهد. حاصل که همه فعل او مع اللَّه و باللَّه می شود، و این رتبه نهایت رتبه مقربان است که به مرتبه عیان فایض می گردند، و نمی توان ادراک این معنی کردن تا حاصل نشود.

و در احادیث بسیار واقع شده است که معرفه اللَّه فطری است چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است که فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها «1» یعنی حق سبحانه و تعالی همه آدمیان را بر فطرت اسلام آفریده است، و همه را نور معرفت کرامت کرده نمی بینی که نمی دانی کی خداوند خود را شناختی با آن که جزم داری که خداوندی داری، گوییا از لوازم عطای عقل است چنانکه عقل بتدریج کامل می شود تا حین بلوغ، و هم چنین معرفت حق سبحانه و تعالی چون دلایل وجود خود را ظاهر ساخته است و این یک معنی است از معانی

«من عرف نفسه فقد عرف ربّه»

یعنی همین که آدمی خود را شناخت به

عقل خداوند خود را البته می شناسد.

معنی دیگر آن که هم چنان که آدمی علم بوجود خود به همرسانید خواهد دانست که البته او را موجدی است چه محال است که خود به خود به همرسند و چه ظاهر است که مادر و پدر در ایجاد این کس دخل ندارند بسیار است که فرزند می خواهند، و نمی شود و بسیار است که نمی خواهند و می شود، و پسر می خواهند دختر می شود دختر می خواهند پسر می شود، إلی غیر ذلک مما لا یخفی.

معنی دیگر آنست که هر که تفکر کند در غرایب صنع و بدایع حکمت که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 116

حق سبحانه و تعالی در خلق انسان فرموده و او را نمونه عالم کبیر کرده است از مجردات و مادیات روح که از عالم قدس است باین بدن مربوط گردانیده، و عقل که از عالم جبروت است وزیر او کرده، و حواس باطن و حواس ظاهر را از خدمتکاران او گردانیده، و او را قوت نطق کرامت کرده که ما فی الضمیر خود را ظاهر کند به عبارات فصیحه، و قوت حافظه را خزینه دار او ساخته که صد هزاران از علوم و حقایق را از جهه او حفظ نماید و قوت متفکره را پیک او کرده که هر چه خواهد از مجهولات به اندک زمانی از جهه او معلوم گرداند، و هم چنین سایر قوی و آلات که او را کرامت نموده که در مجلّدات بسیار نمی گنجد و صد هزاران از علما که فکرها کرده اند به عشر عشیر آن نرسیده اند، چنانکه باب حکمت ربّ العالمین فرموده است فیما نقل عنه.

شعر

دواؤک فیک و ما تشعر و داؤک منک و ما تبصر

و

تحسب انّک جسم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر

و أنت الکتاب المبین الّذی بأحرفه یظهر المضمر

یعنی دوای دردهای تو در تست و تو شعور نداری و دردهای تو همه از تست و تو نمی بینی، و تو می پنداری که این جسم خوردی، و حال آن که پنهانست در تو عالمی که از همه عوالم الهی بزرگتر است که آن روح و عقل است و توئی کتاب ظاهر کننده که حق سبحانه و تعالی فرموده است که وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ «1» یعنی هیچ تر و خشکی نیست یعنی مجرّد و مادّی یا جمیع مکونات مگر آن که همه در کتاب مبین هست، پس حضرت فرمودند که حرفهای کتاب تو ظاهر می سازد علم و قدرت و حکمت و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 117

اراده و سایر کمالات الهیّه را چون انسان را رتبه جامعیّت کرامت کرده است، و حق سبحانه و تعالی فرموده است که سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ «1» یعنی به زودی می نماییم به ایشان به اندک تفکّری دلایل ذات و صفات خود را در عالم آفاق و انفس ایشان تا بر ایشان ظاهر شود که حق خداوند عالمیانست و ما بقی همه باطل است

الا کُلُّ شَی ءٍ ما خَلَا اللَّه باطِلٌ

پس هر گاه خود را شناخت باین عنوان خداوند خود را البته خواهد شناخت به صفات جمال و جلال.

بیت

نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل آن چه در سر سویدای بنی آدم از اوست

معنی دیگر آن که حق سبحانه و تعالی انسان را مظهر صفات کمالیّه خود ساخته است از علم و قدرت

و امثال آن و اگر اینها را نمی داشت نمی فهمید علم و قدرت و سایر کمالات الهی را چنان که در خبر است که حق سبحانه و تعالی به حضرت داود علیه السلام فرمود که من گنجی بودم مخفی خلق را آفریدم تا شناخته شوم و چون ظاهر شد که رتبه انسانی رتبه ایست که از همه رتبه ها حتی از رتبه ملائک بالاتر است بحسب قابلیت و استعدادات عظیمه که او را کرامت کرده اند تا به مرتبه می رسد که در آینه روح او جلوه گر می شود صفات کمالیه الهی که به علمی که از حق سبحانه و تعالی بر او فایز می گردد اشیا را می داند، و به افاضه الهی سخن می گوید که به قدرت الهی کارفرما و مدبّر امور او می گردد و هر گاه باین رتبه رسید و خود را شناخت بزرگی حق سبحانه و تعالی را خواهد شناخت با صفات کمالیه جمالیه و جلالیه و نعم ما قال.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 118

بیت

در جستن جام جم جهان پیمودم روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو وصف جام جم بشنودم خود جام جهان نمای عالم بودم

و آیات و احادیث در این باب بسیار است.

معنی دیگر آن که چون آدمی علم بوجود خود دارد و آدمی نفس ناطقه است نه این بدن مع هذا نمی داند که سیاهست یا سفید در بدنست یا بیرون بدن بزرگست یا کوچک بلکه به هیچ یک از این صفات موصوف نیست چون مجرد است و تعلقی باین بدن دارد مثل تعلّق عاشق به معشوق پس وجود نفس معلوم او هست و حقیقت آن معلوم او نیست، هم چنین می داند بالبدیهه وجود واجب الوجود را و

حقیقتش را دانستن محالست و بعباره اخری اگر تو نفس خود را توانی شناختن خدای خود را بشناس و نعم ما قال الحکیم الغزنوی:

بیت

به خودش کس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست

ای شده از نهاد خود عاجز کی شناسی خدای را هر گز

چون تو در نفس خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی

داند اعمی که مادری دارد لیک چون بوصف در نارد

ذات او را نبرد راه ادراک عقل را جان و دل در آن ره چاک

نه بزرگیش هست ز افزونی ذات او برز چندی و چونی

با مکان آفرین مکان چه کند آسمان گر بر آسمان چه کند

عقل رهبر و لیک تا در او فضل او مر تو را برد بر او

عقل عقل است و جان جانست او ز آن چه زان برتر است آنست او

با تقاضای نفس و عقل و حواس کی توان بود کردگار شناس؟

معنی دیگر آن که هر که نفس خود را شناخت به مذلت، خداوند خود را

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 119

می شناسد به عزت، و هر که خود را شناخت به فقر و احتیاج خداوند خود را شناخت به غنی و عدم احتیاج، و هر که خود را شناخت به فنا و عدم خداوند خود را شناخت به بقا و قدم، و علی هذا القیاس از صفات متضاده و جمیع این معانی حق است و می تواند بود که همه مراد حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه باشد، بلکه اگر کسی تفکر کند از این معانی به معانی دیگر راه می برد چنانکه جمعی از طالبان معرفت الهی شبی از این شکسته معنی این حدیث را استفسار نمودند تا قریب به سحر مذکور

می شد از معانی و بعضی شمرده بودند هفتاد معنی گفته بودم و اللَّه تعالی یعلم.

دیگر در معرفت ضرور است که بداند که صفات ذاتیه الهی عین ذات مقدس او است چنانکه احادیث متواتره بر این مضمون وارد شده است باین معنی که ذات غیر صفات ایشانست و نفس ناطقه مخلوق عالم می شود، و آن چه ما بعلم می دانیم حق سبحانه و تعالی بذات می داند و لیکن لازم نیست که بداند چگونه می داند چون علم عین ذاتست و دانست ذات از محالاتست به اخبار متواتره و اتفاق عقلا، هم چنین صفاتی که عین ذاتند دانستن آنها نیز از محالات است، و می باید بداند که علم الهی بجمیع مکنونات قبل از وجود ایشان مثل علم اوست به این ها بعد از وجود ایشان و نه چنین است که بر علم او چیزی بیفزاید بعد از وجود علم او احاطه کرده است همه اشیاء موجوده و معدومه را و قدرت او نیز محیط است به همه اشیاء و بداند که حق سبحانه و تعالی سمیع و بصیر و مدرکست و مستغنی که مسموعات و مبصرات و مدرکات همه نزد او ظاهر است، و عالم است به همه اشیاء، و حیات الهی عبارت است از وجود و تعالی شأنه که عین ذات او نیست بلکه ذات مقدس او محض وجود است، و وجوب وجود او بمعنی تأکد وجود است نه معنی زاید بر آن.

و اراده الهی بنا بر احادیث صحیحه کثیره عبارتست از تعلق قدرت الهی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 120

به ایجاد اشیاء و این معنی از صفات ذات و نه به این معنی است که چیزی در نفس ذات حادث

می شود چنانکه در مخلوق می باشد.

و کلام الهی عبارتست از خلق حروف در هوا و غیر آن از اجسام و می باید بداند که حق سبحانه و تعالی جسم نیست و جسم چیزیست که طول و عرض و عمق داشته باشد و هر جسمی خواه لطیف باشد مانند ملائکه و جن و هوا و خواه کثیف باشد مانند انسان و یا حیوانات و مکان و جهه و غیر آن و هر چه محتاجی را ممکن است و با وجوب وجود منافات دارد.

و هم چنین عرض نیست و در دنیا دیدنی نیست باین جهت چون اینها همه مستلزم احتیاج است و محالست که او را توان دیدن در دنیا و عقبی چون تا چیزی جسم کثیف نباشد در عقبی و دنیا دیده نمی شود و اینها همه مستلزم احتیاج است و آن مستلزم امکان و بر این مضامین احادیث متواتره وارد شده است با ادلّه بسیار که در این کتاب خواهد بود خواهد شد إن شاء اللَّه.

و چون انبیاء مؤید به معجزات همه خبر دارند که حق سبحانه و تعالی واحد بالذاتست و به هیچ وجه تعدّد و تکثر در ذات مقدس او نیست در دلالت وحدت کافی است.

و در وصیت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه وارد است که اگر خدای دیگر می بود هر آینه کتاب و پیغمبری می فرستاد چون لطف بر حق سبحانه و تعالی واجبست و بعثت انبیاء و ارسال رسل لطف است پس عدم اینها دلالت بر عدم وجود بلکه عدم امکان وجود شریک می کند و براهین بسیار بر هر یک از این مطالب هست که محتاجست به مقدمات بسیار بر اینها اکتفا نموده شد.

و می باید

که اعتقاد بوجود انبیاء داشته باشد مجملا هم چنین به کتابهای ایشان مجملا که حق سبحانه و تعالی بر بسیاری از انبیا کتابها فرستاده است خصوصا حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله، و واجبست که بداند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 121

پیغمبری آن حضرت را و آن که معصوم است از صغایر و کبایر و سهو و نسیان و آن که آن حضرت خاتم پیغمبرانست چون آن حضرت دعوی نبوّت فرمود و بر طبق دعوی خود معجزات بسیار نموده از آن چه در احادیث مذکور است از هزار متجاوز است و بهترین آن معجزات قرانست که جمیع فصحاء عرب عاجز شدند از آن که سوره در برابر آن بیاورند همگی جنگ را معارضه اختیار نمودند با آن که هر یک در اتیان به خطب ید طولی داشتند،

وجوه اعجاز قرآن بسیار است:
اول: فصاحت الفاظش

با آن که خطب حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه در مرتبه ایست که جمیع فصحای عرب و بلغای عجم معترفند که بشر مثل آن نمی تواند ادا نمود اگر آیه از قرآن مجید در آنجا بوده باشد مانند یاقوتیست که بر لوح طلایی سوار کرده باشند.

دویم: قوانین

اسلوبش که بر وجهی است که جمیع فصحاء از آن در عجب اند نه پیش از آن حضرت و نه بعد از او کسی را دست نداد شبیه آن.

سیم: اخبار از مغیباتش از اخبار انبیا و سلف،

با آن که اکثر اهل کتاب اخبار گذشتگان از آن حضرت می پرسیدند جواب ایشان بر وجهی می داد که در کتب الهیه بود و سبب اسلام ایشان می شد با آن که در نزد عالمی تردد نکرده بود و درسی نخوانده بود.

چهارم: اخبار از مغیبات آینده اش

مثل سوره انَّا اعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ که نازل شد از جهه آن که آن حضرت را کفار قریش ابتر می گفتند به سبب آن که فرزندان ذکور حضرت فوت شدند و در کتب انبیاء سابق بود که اولاد او بسیار خواهند بود و حضرت از گفته ایشان غمگین شد حق سبحانه و تعالی بشارت فرمود به کثرت اولاد، و اتباع، و ملک و علماء امّت، و فرمود که إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ یعنی دشمنان تو ابتر و بی نسل خواهند بود، و چنان شد که عالم از

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 122

فرزندان آن حضرت پر شد با آن که بی نهایت از ایشان شهید کردند و اثری از بنی امیه و بنی عبّاس و بنی ابی جهل و بنی ابی یوسف و بنی مروان نمانده. ملک آن حضرت مشرق و مغرب را احاطه نمود و علماء امت آن حضرت از ائمه معصومین و اولاد و اتباع ایشان بی نهایت شده اخباری که از مغیباتی که در قرآنست از آن چه عقول خلایق به آن می رسد بسیار است و آن چه ائمه معصومین از قرآن به وقوع آن خبر دادند و واقع شد و خواه شد بی شمار از آن جمله حکایت فتح مکه و سایر فتوح که سوره فتح مشتملست بر آن، و غلبه روم که در سوره روم است، و کشف اسرار منافقان که در بسیاری از سوره ها است، و اخبار

از آن که دین آن حضرت بر همه ادیان غالب خواهد شد و سایر خبرهایی که در این مقام گنجایش آن ندارد، و إن شاء اللَّه در تفسیر قرآن بیان خواهد شد و بسیاری را مفسران ذکر کرده اند.

پنجم: اشتمال قرآنست بر علوم اولین و آخرین

و با آن که زیاده از صد هزار تفسیر نوشته اند و هر کدام بقدر قابلیت خود از آن حقایق یافته اند صد هزار یک آن را نیافته اند و آن چه بر این حقیر واقع شد این بود که در اوایل طلب علوم مشغول کتب تفسیر بودم و مجمع البیان و کشاف و تفسیر قاضی با بسیاری از تفاسیر در نظر بود و مطالعه می کردم با ریاضات شاقه و می خواستم که از حقایق قرانی بهره بیابم در آن اثنای شبی سنه دست داد حضرت سیّد المرسلین را در واقعه دیدم که نشسته است تنها و بنده در خدمت اویم بخاطر رسید که خوب تفکّر نما در کمالات آن حضرت هر چند ملاحظه بیشتر می نمودم انوار آن حضرت در ترقی بود به مرتبه که عالم را فرو گرفت و من از دهشت آن واقعه بیدار شدم بخاطر رسید که چون در اخبار وارد شده است که

«کان خلقه القرآن»

باید تفکر در معانی قرآن کنم، شروع نمودم در تدبر آیه که به آن رسیده بودم شروع شد در کشف حقایق آن آیه و هر چند تفکر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 123

می نمودم بیشتر ظاهر می شد تا آن که علوم لا تحصی و لا تعد به یکبار ریخت، که اگر مدت عمر شرح شمه از آن کنم نتوانم، و هم چنین هر آیه را که ملاحظه می نمودم فایض می شد علوم بسیار، و به عزت حق

سبحانه و تعالی قسم که اغراق نکرده ام، مجملا از این جهه اعجاز قرآن اوضح من الشّمس است با آن که آن حضرت امّی بود، و همین اعجاز کافی است که حضرت امیر المؤمنین و سایر ائمه معصومین نزد کسی تعلم ننمودند بغیر از آن حضرت و علوم ایشان را حصر نمی توان نمود و همه را واضح می ساختند از قرآن.

و اخبار متواتره وارد است در آن که قرآن مشتمل است بر علوم اولین و آخرین و علم آن نزد ائمه اهل بیت بود، و سنیان نیز در این خلافی ندارند مگر خوارج علیهم اللّعنه، اگر چه خوارج نیز آن حضرت را اعلم می دانستند.

ششم: اشتمال قرآنست بر شریعت مقدسه

حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله که اگر عالم بان عمل نمایند هر آینه احوال ایشان منتظم باشد، و الحق این اقوی معجزات است نزد عقلای منصفین و هر که تدبر نماید در هر حکمی از احکام شرعی عقل حکم می کند که چنین می باید و إن شاء اللَّه پاره از آن مذکور خواهد شد.

هفتم: خواص سور و آیات قرانی است

از آن جمله آیه الکرسی تنها معجزه است از جهه محافظت نفس و مال و عرض و دین قطع نظر از اشتمال او بر معارف الهیه، و هم چنین سوره حمد و به وحدانیت الهی که بسیار بیماری را که اطبّا همگی عاجز شده بودند و محتضر بودند هفتاد مرتبه حمد خوانده ام و شفا یافته اند، این معنی بر اکثر اهل اصفهان ظاهر است، و هم چنین آیات دیگر بواسطه مطالب دیگر. بلکه اعتقاد بنده اینست که هر آیه از قرآن معجز است بوجوه بسیار.

هشتم: آن که هر چند بیشتر خوانند رغبت به آن بیشتر می شود

و ایمان مؤمنان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 124

در زیادتی می شود و علم علماء در وفور بخلاف سایر کتب که اگر دو بار بخوانند ملال حاصل می شود، و وجوه اعجاز قرآن بسیار است نزد اهل ایمان و از جمله سایر معجزات آن حضرت که از هزار متجاوز است شق قمر است که در قرآن متواتر هست، و اگر نمی بود لا اقل کفاری که مسلمان شدند به شک می افتادند و اقلا نقل می کردند منافقان که غلط است با آن که نقل کرده اند شکوک عمر بن الخطاب را که در جنگ حدیبیّه با حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله در مجادله آمد که تو گفتی لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ «1» یعنی البته داخل خواهید شد در مسجد الحرام اگر خدا خواهد ایمن از دشمنان سرها تراشیده و تقصیر مو و ناخن کرده و چون صلح نمودند که برگردند، و سال دیگر کفار مکّه را خالی کنند و حضرت با اصحاب داخل شده سه روز در مکه باشند عمر برخاست که من شک در نبوت تو نداشتم

و الحال صاحب شک شدم تو گفتی که ما داخل خواهیم شد و نشدیم حضرت فرمودند: که من نگفتم که امسال داخل خواهید شد گفتم که داخل خواهید شد إن شاء اللَّه، سال دیگر داخل خواهید شد، و نزد ابو بکر رفت و همین سخن را گفت و همین جواب شنید اگر شق قمر نمی بود اقلا عمر می گفت که غلط است.

دیگر خبر دادن حضرت امیر المؤمنین را که عن قریب قتال خواهی کرد با ناکسان که با تو بیعت کنند و بیعت خود را بر هم زنند و با جایران و مارقین و این خبر در کتب عامه و خاصه متواتر است، و آن حضرت که از قتال مارقین که خوارج نهروان بودند برگشتند شهید شدند.

و دیگر خبر شهادت حضرت امیر المؤمنین را که در شب نوزدهم ماه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 125

رمضان چهلم از هجرت من واقع خواهد شد، و همیشه حضرت می فرمودند و همین خبر را همه از آن حضرت روایت نموده اند به تواتر و هم چنین خبر شهادت امام حسین و خبر صلح حضرت امام حسن، و خبر ملاقات جابر انصاری حضرت امام محمد باقر علیه السّلام را، و خبر شهادت حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه در خراسان و دفن آن حضرت در آنجا، و خبر امامت ائمه اثنی عشر. و خبر پادشاهی بنی امیّه هزار ماه در سوره انَّا انزَلناهُ، و خبر امارت فرزندان عباس، و شهادت ائمه بر دست ایشان که همه اینها متواتر است، و دیگر اخبار که إن شاء اللَّه در این کتاب مذکور خواهد شد.

دیگر مرده زنده کردن حضرت، و به طعام قلیل خلق کثیر را اطعام

نمودن و این معنی بسیار واقع شد، دیگر ناله ستون حنّانه. دیگر سخن گفتن سنگ و ریگ و شهادت دادن بر نبوت آن حضرت و این نیز بسیار واقع شد، دیگر آب از میان انگشتان آن حضرت در آمدن و هفت صد کس با شتران ایشان سیراب شدن، دیگر بزغاله زهر آلوده به سخن در آمدن دیگر سوسمار به سخن در آمدن و شهادت بر نبوت آن حضرت دادن و سایر معجزات که اینجا گنجایش ذکر آنها ندارد.

و دیگر معجزات حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم هر یک از حد حصر بیرونست هم چنان که دلیل امامت ایشانست دلیل نبوّت سید المرسلین نیز هست.

دیگر کرامات اولیاء هر یک از صد هزاران هزار ولیّ که در اعصار و امصار بوده اند و کراماتی که در این عصر بر بسیاری از مردم ظاهر شد همه دلیل حقّیت مذهب آن حضرت است، و چون این مقام گنجایش بیش از این نداشت بر این اختصار شد.

دیگر أیّها الاخ فی اللَّه بر تو باد به ملاحظه حق هر که باشد، و زنهار که نظر نکنی به کثرت که کثرت کفار بیش از مسلمانانست و کثرت مخالفان بیشتر از

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 126

شیعیان است و فسّاق بیشتر از صلحایند و جهال اکثر از علمااند، و علماء باطل بیش از علماء حقند و در قرآن مجید حق سبحانه و تعالی در بسیار جا مدح قلت فرموده است، و در بسیار آیه مذمت کثرت، و چون بسیار از علماء اشتباهات کرده اند و در روضه المتقین حقرا بیان کرده ام بر وجهی که دفع شبهات شده است و نام کسی را نبرده ام که مبادا غیبت باشد

و امیدوارم که همه بر اجتهادات و سعیها که از جهت رضای الهی نموده اند مثاب بوده باشند و چون در این شرح حسب الامر الاعلی فرموده اند که مذاهب علما را نقل کنم و بعد از آن آن چه بخاطر این ضعیف رسیده باشد بیان نمایم علاجی ندارم و لا بد بذکر آنها خواهم نمود و اشاره به اغلاط خواهم کرد استدعا از اخوان مؤمنین آنست که بر این بنده مؤاخذه ننمایند، و هفوات این شکسته را بنظر شفقت اصلاح فرمایند. «فلیس المعصوم الّا من عصمه اللَّه تعالی من أنبیائه و أوصیائه و ما توفیقی الّا باللَّه و هو حسبی و نعم الوکیل و نعم المولی و نعم النّصیر».

در شروع بشرح کتاب من لا یحضره الفقیه

[مقدمه المؤلف ]

[توضیح معنای بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم ]

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم یعنی استعانت یا تبرک می جویم در افتتاح کتاب یا در تالیف آن باسم واجب الوجود بالذاتی که مستجمع جمیع کمالاتست و بخشاینده است در دنیا و عقبی به نعمای ظاهره بر همه عالمیان از مؤمنان و کافران، و مهربانست بر مؤمنان در دنیا به توفیقات و هدایات و در آخرت به ادخال ایشان در بهشت در اعلی درجات.

بدان که حق سبحانه و تعالی چون کتاب خود را مفتتح به بسم اللَّه نمود ارشاد نموده است ایشان را که در ابتداء کتب خود بلکه جمیع افعال خود افتتاح به آن نمایند.

و در خبر مشهور از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده است که هر امری که اهتمامی ایشان او باشد و در آن امر ابتدا به بسم اللَّه یا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 128

باسم اللَّه نکنند آن امر عاقبت ندارد و به اتمام نمی رسد.

و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه

علیه منقول است که ترک مکن بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم را و اگر چه بعد از آن شعری باشد یعنی در نوشتن یا اعمّ از نوشتن و خواندن یا در همه کارها حتی در خواندن شعر که مذموم است.

و از آن حضرت منقولست که این آیه اعظم آیات قرآنست.

و از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله منقول است که چون بنده بگوید «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» در اول کارش خداوند عالمیان می فرماید که بنده من ابتدا به نام من کرد بر من لازم است که تمام کنم کارهای او را و مبارک گردانم جمیع احوال او را.

و از حضرت امام ابی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیهما روایت است که «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» اقربست باسم اعظم الهی از سیاهی چشم به سفیدی آن و آن که صریح نفرمودند که اسم اعظم هست یا نیست حق سبحانه و تعالی را حکمتی است که همه کس نداند مگر مقربان او مبادا جمعی به اندک آزردگی که از شخصی به همرسانند باسم اعظم آن شخص را هلاک کنند، و گاه باشد که ندانستن سبب این باشد که از همه اسماء منتفع گردند چنانکه شب قدر و ساعت استجابت دعا و اولیاء اللَّه مخفیند و اللَّه تعالی یعلم.

و از حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله منقولست که چون معلم به کودک می گوید بگو «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» خداوند عالمیان براتی می نویسد از جهه کودک، و براتی می نویسد از جهه پدر و مادر او و براتی از جهه معلم او که همه را از آتش دوزخ آزاد نمودم.

و در احادیث صحیحه از حضرات

سیّد المرسلین و ائمه طاهرین سلام اللَّه علیهم وارد شده که فرمودند در تفسیر «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» که باء:

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 129

بهاء و حسن ذاتی الهی است، و سین: سنا و رفعت الهیست، و میم: ملک و پادشاهی الهی است، و اللَّه: یعنی خداوند و آفریده گار هر چیزی، و رحمن: یعنی بخشاینده بر جمیع خلایق، و رحیم: یعنی بخشاینده بر مؤمنان و بس.

و در روایتی وارد شده است که میم: مجد و عظمت الهی است.

و در حدیث کالصحیح است که از حضرت امام علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیها پرسیدند که بسم اللَّه چه معنی دارد حضرت فرمودند که معنیش آنست که داغ بندگی بر جبین روح خود می گذارم از جهه حق سبحانه و تعالی که تا زنده باشم بنده باشم و بندگی کنم.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایتست که از آن حضرت پرسیدند از «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» حضرت فرمودند که باء: بها و خوبیهای الهی است، و سین: سنا و بلند مرتبگی الهی است، و میم: ملک و سلطنت الهی است، و الف اللَّه: آلاء و نعماء الهی است و لام آن لازم و واجب گردانیدنست بر خلایق که ائمه معصومین را دوست دارند و ایشان را امام خود دانند، و هاء: هوان و خواریست بر مخالفان محمّد و آل محمّد را صلوات اللَّه علیهم اجمعین، و رحمن: بخشنده است بر جمیع عالمیان.

و رحیم: بخشنده است بر مؤمنان و بس.

و در حدیث کالصحیح منقولست که شخصی از مجلس حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه برخاست و گفت یا امیر المؤمنین خبر ده مرا

از معنی «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» پس حضرت فرمودند که اللَّه: أعظم اسماء الهی است و آن اسمی است که غیر حق سبحانه و تعالی را به آن اسم نمی توان خواندن و کسی نیز خود را باین نام مسمی نکرده است، آن شخص گفت که اللَّه چه معنی دارد؟ حضرت فرمودند که معنی آن این است که در همه حوائج و شداید پناه به او می برد مخلوقی که وقتی امید او از جمیع خلایق بریده شود و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 130

و سیلهای او از غیر حق سبحانه و تعالی گسسته شود پس گوییا حق سبحانه و تعالی می فرماید که چون ابتدا کنید بهر کاری از صغیر و عظیم بگوئید «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» یعنی استعانت می جویم و یاری می خواهم در این کار و همه کارها از خداوندگاری که سزاوار نیست بندگی کردن غیر او را آن خداوندی که فریادرس بی چارگان است هر گاه به او استغاثه نمایند، و اجابت کننده داعیان است هر وقت که او را بخوانند. رحمانی است که روزی خود را مبسوط گردانیده بر ما بندگان، رحیم است بر ما در دین ما و دنیای ما و آخرت ما خداوندا سبک و آسان گردان تحمل این بار را بر ما که سهولت به جا آوریم، و باز رحمت کرده است بر ما به آن که ما را جدا ساخته است از دشمنان او.

پس حضرت فرمود که حضرت رسول خدا صلّی اللَّه و آله فرمود که هر که را مهمی پیش آید و بگوید «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» از روی اخلاص و حضور قلب البته حق سبحانه و تعالی حاجت او را در

دنیا برمی آورد و یا ذخیره می گرداند مطلوب او را نزد خود تا در روز قیامت به او رساند، و آن چه نزد حق سبحانه و تعالی می ماند بهتر و باقی تر است از جهه مؤمنان از آن چه در دنیا به ایشان می رسد و اخبار بسیار در فضیلت «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» وارد شده است و هم چنین در معانی و حقایق آن.

و علماء و در بای بسم اللَّه دو احتمال داده اند یکی آن که باء بمعنی ملابسه و مقارنه باشد و در این صورت معنی آن آنست که از روی میمنت و تبرک: ابتدا می کنم به نام الهی که کاری که مقرون به نام او نباشد آن کار مبارک نیست.

و دویم آن که بمعنی استعانت باشد که تا بنده بداند که هیچ عملی از اعمال خیر یا مطلقا بی استعانت باسم الهی از بنده صادر نمی شود یا عاقبت ندارد.

و احادیث از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم بر این معنی وارد شده است و بنای این دو معنی بر مسأله خلق اعمال است چون معتزله را گمان آنست

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 131

که بنده در به اعمال خود مستقل است معنی اول را اختیار کرده اند و اشاعره چون افعال را از حق سبحانه و تعالی می دانند معنی ثانی را اختیار نمودند و چون شیعه را اعتقاد آنست که هر دو مذهب باطل است بلکه فعل از بنده است و بی توفیق الهی از بنده صادر نمی شود معنی ثانی بمذهب ایشان انسب است.

و دیگر خلافست که مراد از اسم اللَّه لفظ اللَّه، یا مطلق اسماء الهی است یا معنی که ذات الهی باشد اکثر اخبار دلالت بر آن دارد که

بنده استعانت بذات الهی می جوید در بسمله و بعضی دلالت بر لفظ دارد با آن که الفاظ اسماء نیز تأثیرات دارند بلکه حروف اسماء نیز مؤثّرند چنانکه گذشت که باء: بها و حسن الهی است، و سین: سنا و رفعت الهی است، و اخبار دیگر وارد شده است که هر یک از حروف تهجّی معنی دارد.

و از آن جمله در حدیث کالصحیح از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه وارد شده است که شخصی از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله سؤال کرد از تفسیر ابجد، پس حضرت فرمود: که یاد گیرید تفسیر ابجد را که در آن معانی عجیبه هست وای بر عالمی که تفسیر آن را نداند، پس گفتند که یا رسول اللَّه چه معنی دارد پس حضرت فرمودند که الف: آلاء و نعماء الهی است و حرفی از اسماء الهی است و باء: بهجت و کمالات الهی است، و جیم: جنت الهی است و جمال و جلال الهی است و جمال صفات ثبوتیه و جلال: صفات سلبیه است که گذشت، و دال: دین الهی است، و اما هوّز پس هاء: های هاویه جهنم است که درک الاسفل است و جای منافقانست پس وای بر کسی که در هاویه افتد.

و اما واو: پس ویل است اهل جهنم را یعنی وای بر ایشان، یا چاهی است عمیق که قعرش هزار ساله را هست. و اما زاء: پس آن زاویه و گوشه ایست در جهنّم پناه به خدا از شر آن زاویه، و اما حاء حطی: پس آن حطوط و افتادن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 132

گناهانست از استغفار کنندگان در شب قدر، و آمدن جبرئیل

است با فرشتگان در شب قدر تا طلوع صبح. و اما طاء: پس طوبی است و آن نام درختی است در بهشت و مانند آفتاب در خانه شیعیان شاخها کشیده است، و در هر شاخی از آن میوها و نعمتها هست که نه چشمها دیده و نه گوشها شنیده و نه در خاطر کسی خطور کرده باشد امثال آن نعمتها و آن درخت را حق سبحانه و تعالی بید قدرت خود آفریده است و آن را جانی داده است که می شناسد شیعیان و مراتب ایشان را، و بهشتیان که در خلوت خانهای خود نشسته باشند آن را از بیرون بینند که شاخهای آن آویخته است و هر قسم زینتی از پوششها و زرینه آلات که خواهند، و هر قسم میوه که خواهند از آن درخت چینند و این درخت ثمره شجره محبت اهل بیت است سلام اللَّه علیهم پس طوبی از ایشانست و حسن مآب که مرجع نیکوست مخصوص شیعیان ایشان است.

و اما یاء: پس اشاره بید قدرت و تسلط الهی است بر خلایق، که حضرت فرمودند که حاشا که حق سبحانه و تعالی دست داشته باشد چنانکه بعضی از کفار او را جسم می دانند، بلکه ید او عبارتست از قدرت او یا نعمت او که فایض است بر خلایق.

و امّا کلمن: پس کاف عبارتست از کلام الهی که آن چه فرموده است تبدیل نمی توان کرد آن را بغیر آن. و پناهی بغیر از خداوند تعالی نیست.

و اما لام: پس عبارتست از الهام و نزول اهل بهشت بر یکدیگر از جهه زیارت و تحیت و سلام و ملامت کردن اهل جهنّم است یکدیگر را در

میان خود.

و امّا میم: پس عبارتست که از ملک و پادشاهی الهی که آن را زوال نیست و دوامی ملک او فنا راه ندارد.

و اما نون: پس آنست که حق سبحانه و تعالی فرموده است که ن وَ الْقَلَمِ وَ ما

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 133

یَسْطُرُونَ پس قلم قلمی است از نور و نون دواتی است از نور و مرکب آن نیز از نور است که در لوح محفوظ نوشته می شود و ملائکه مقرّبان بران گواهند و شهادت الهی کافی است و لیکن بواسطه اتمام حجه بر معاندان ملائکه را گواه گردانیده است.

و اما صاد سعفص: پس عبارتست از صاعی به صاعی یعنی یکمن به یک من یعنی هر چه می کنی از خیر و شر همان را جزای تو خواهند داد، و حق سبحانه و تعالی ظلم بر بندگان نمی خواهد.

اما قرشت: یعنی حق سبحانه و تعالی همه را می میراند و در روز قیامت محشور می گرداند و در میان ایشان به عدالت حکم خواهد فرمود.

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه مرویست که چون حضرت عیسی متولد شد هر روز آن مقدار ترقی می فرمود که دیگران در دو ماه ترقّی نمایند تا آن که هفت ماهه شد حضرت مریم او را به نزد معلّم برد و چون در برابر معلم نشست معلم گفت که بگو «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» حضرت گفتند پس معلم گفت که بگو ابجد پس عیسی سر بالا کرد و گفت می دانی که ابجد چه معنی دارد معلّم خواست که او را بزند به معلّم گفت که مرا چه می زنی اگر می دانی بگو و اگر نه از من بپرس تا تفسیرش را

بیان کنم معلم گفت بیان کن پس حضرت عیسی علیه السّلام فرمودند که: الف: الاء و نعمای الهی است، و باء:

بهجت و حسن ذاتی الهی است، و جیم: جمال و صفات کمالیه الهی است. و دال: دین الهی است. هوز: هاء هول جهنم است، واو: ویل است از جهه اهل دوزخ، زاء: زفیر و فریاد اهل جهنم است، حطی: انداختن گناهانست از توبه کاران، کلمن: کلام الهی است که مبدل نمی شود، سعفص: جزاست که هر چه می کنی همان را جزا می دهند از خیر و شر، قرشت: خلایق را می میراند و حشر می فرماید در قیامت معلّم به مریم گفت که دست پسر ترا بگیر و به بر که احتیاج

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 134

به معلم ندارد و چنین بود حکایت حضرت صاحب الامر بلکه جمیع ائمه صلوات اللَّه علیهم در حال صغر.

و در حدیث معتبر از بهترین جوانان اهل بهشت جمیعا حضرت امام حسین صلوات اللَّه علیه منقول است که یهودی به نزد حضرت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله آمد و حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه حاضر بودند یهودی پرسید که چه فایده است در حروف هجا؟ پس حضرت رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه فرمود که یا علی جواب او را بده و حضرت دعا فرمود که خداوندا علی را توفیق کرامت فرما که جواب دهد و درست جواب دهد، پس حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه فرمودند که هر حرفی از حروف هجا اسمی است از اسماء حق سبحانه و تعالی پس الف اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ 2: 255 است یعنی خداوند عالمیان

خداوندی است که بغیر از او خداوندی نیست، زنده ایست که همیشه بوده است و هست و خواهد بود، قیّومی است که واجب الوجود بالذاتست و قوام و وجود و ثبات خلایق به اوست.

اما باء: یعنی باقیست بعد از فنای خلایق و أما تاء: پس توّاب است یعنی توفیق دهنده توبه و قبول کننده توبه تائبان است. و اما ثاء: پس ثابت است و قایم بذات خود و ثابت دارنده مؤمنان است بقول ثابت ایمان در حیات و ممات ایشان.

و اما جیم: یعنی جل ثناؤه یعنی ثنای او از آن اعظم است که خلق توانند گفت، و تقدست اسماؤه، و اسماء او از آن اقدس است که کسی به کنه او تواند رسید، یا شباهتی باشد اسامی او را با اسامی مخلوقات هر چند بحسب لفظ بر غیر او اطلاق کنند.

و اما حاء: پس اشاره است به حقیقت و ثبات و دوام الهی و اشاره است باسم حیّ که زنده است بذات و باسم حلیم که بردبار است از بندگان و زود

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 135

ایشان را نمی گیرد بر گناهان ایشان.

و اما خاء: پس عالم است به آن چه بندگان می کنند آن را.

و اما دال: پس دیان دین است: یعنی دین حقرا او قرار داده است، یا ثواب دهنده است نیکوکاران متدین را، یا جزا دهنده است بندگان را بر خیر و شر ایشان.

و اما ذال: پس اشاره است به ذو الجلال و الاکرام یعنی او راست جلال و عظمت و از اوست اکرام و انعام نه از غیر او و جمعی گفته اند که جلال صفات تنزیهیه و سلبیه است و اکرام صفات ثبوتیه ذاتیه که

عین ذاتست.

و اما راء: پس رءوف و مهربانست با بندگان. و اما زای: فزین المعبودین است یعنی کسانی را که بندگی می کنند ایشان را نیست نسبتی بجناب اقدس او و نسبتی نیست او را به ایشان من حیث الذات و الصّفات الجمالیه و الجلالیه، یا آن که چیزهائی را که می پرستند به گمان باطل آن که خداست می پرستند و اگر نه چه احتمال داشت که کسی غیر حق سبحانه و تعالی را بپرستد هر چند در آن پرستیدن کافرند چون بزرگی خدا را ندانسته اند.

و اما سین: پس اشاره است به آن که سمیع است و بصیر، عالم است به آن چه بندگان می گویند و دانا است به آن که می کنند، یا سمیع است و اجابت کننده دعوات داعیانست و بصیر است که اگر نخوانند او را و نطلبند باز بحسب استعدادات و قابلیات و استحقاقات هر چه باید می دهد.

و اما شین: پس شاکر است بندگان مؤمن خود را به آن که ثوابهای عظیم می دهد یا ایشان را در ملأ اعلی به خوبی یاد می کند یا جزای شکر شاکران را به ایشان بر وجه اتم و اکمل کرامت می فرماید.

و اما صاد: پس صادقست در وعدهائی که به مطیعان کرده است و فوق آن را می دهد و وعیدی که به کافران کرده است از عذاب ابدی خلاف آن نخواهد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 136

فرمود.

و اما ضاد: پس اشاره است بضارّ نافع یعنی ضررهایی که بخلق می رساند همه نفع است یا ضرر و نفع می رساند بحسب حکمت و مصلحت.

و اما طاء: پس عبارتست از طاهر مطهر یعنی پاکست از هر چه لایق ذات مقدس او نیست و پاک کننده

مؤمنان است از صفات رذیله و اعمال قبیحه به توبه و تفضل و پاک کننده کافرانست از لوث شرک و کفر به توفیق ایمان و اسلام.

و اما ظاء: پس ظاهر مظهر است یعنی وجود او ظاهر است به آیات غیر متناهی و هر ذره از ذرات وجود را دلیل هستی و علم و قدرت و حیات و ارادت و رحمت وجود و کرم خود گردانیده است و ظاهر گردانیده است اشیاء را و از کتم عدم به دایره وجود در آورده است تا دلالت کنند بر وجود او و صفات او یا تسبیح و تحمید و عبادت او کنند چنانکه فرموده است که وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ «1» یعنی نیست چیزی مگر آن که به تسبیح و تحمید الهی مشغول است و لیکن شما نمی فهمید ایشان را.

و اما عین: یعنی عالم است به افعال و احوال بندگانش.

و اما غین: پس او غیاث و فریادرس محتاجان و بی چاره گانست از همه خلایق و هر که استغاثه کند به درگاه او خواه مؤمن و خواه کافر به فریاد ایشان می رسد.

و اما فاء: پس فالق و شکافنده دانه ها و تخمهاست که از آنها می رویانند نباتات و اشجار را.

و اما قاف: پس قادر است بر همه ممکنات و همه خلایق.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 137

و اما کاف: پس کافی و کفایت کننده مهمّات خلایق است و او را کفوی و نظیری نیست و او را پدر و فرزند نیست چنانکه نصاری می گویند.

و اما لام: پس لطیف است و لطفها و شفقتهای او بر بندگان عظیم است، یا قدرت و علم او احاطه نموده

است ایشان را.

و اما میم: پس مالک الملک است و هر کرا می خواهد پادشاه می گرداند و از هر که می خواهد باز می گیرد.

و اما نون: پس نور و روشن کننده آسمانهاست به کواکب از نور عرش یا همه را بنور وجود منوّر گردانیده از عرش عظمت و جلال یا هدایت کننده اهل آسمانهاست بنور معرفت که اکتساب نمودند از حضرت سیّد المرسلین و ائمه طاهرین که عرش اعظم الهی اند صلوات اللَّه علیهم.

و اما واو: پس واحدیست که به هیچ گونه تعدد و تکثر در ذات و صفات او نیست و صفات او عین ذات اوست، و محلّ حوادث نیست که خوشحال شود یا آزرده یا حرکت داشته باشد یا سکون زیرا که اینها از صفات جسمانیات است پس هر جا واقع شده است رضا و غضب عبارتست از ثواب و عقاب، و صمدیست واجب الوجود که همه ممکنات روی احتیاج بسوی او دارند.

و اما ها: پس او هدایت کننده خلایق است به فرستادن پیغمبران و کتابها و توفیقات و تأییدات.

و اما لام ألف: پس اشاره است به لا اله الّا اللَّه وحده لا شریک له، یعنی نیست خداوند بجز اللَّه تعالی و حال آن که یگانه است در ذات و صفات و او را در این معنی شریکی نیست و این کلمه ایست که هر که آن را از روی اخلاص بگوید بهشت او را واجب شود و اخلاص آنست که این کلمه او را از محرمات الهی نگاه دارد.

و اما یا: پس اشاره است بانکه دست قدرت و نعمت الهی مبسوط است

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 138

بر خلایق پس چون حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه تمام

فرمود حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند که یا علی آن چه گفتی حق سبحانه و تعالی بان راضی بود و قول اوست، پس یهودی مسلمان شد و در حدیث کالصحیح از حضرت ابی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیه وارد شده است، که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی آفرید تا خلایق توانند کتابت کردن و ما فی الضمیر خود را از علوم و حقایق در آن درج کردن حروف معجم بود، و از آباء بزرگوار خود بمن رسیده است از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیهم که الف: الاء الهی است، و باء: بهجت الهی است، و تاء: تمام شدن امامت است به قائم آل محمد صلوات اللَّه علیهم، و ثاء:

ثواب مؤمنان است بر اعمال صالحه ایشان. و جیم: جمال و جلال الهی است، و حاء: حلم الهی است از گناه کاران. و خاء: خمول و بی اعتباری گناه کارانست نزد حق سبحانه و تعالی، و دال: دین الهی است، و ذال: از ذو الجلال است، و راء: از رءوف رحیم است. و زاء: از زلزله های قیامت است، و سین: سنای الهی است، و شین: عبارت است شاء اللَّه ما شاء و اراد یعنی حق سبحانه و تعالی آفرید هر چه را خواست و اراده نمود شما نمی توانید بر خلاف مشیت الهی کاری کردن، و صاد: از صدق وعده الهی است در آن که مؤمنان را بر صراط بگذراند چون برق جهنده و نگاه داشتن ظالمانست در صراط بواسطه عقوبت، و ضاد:

ضلال و گمراهی مخالفان محمد و آل محمد است صلوات اللَّه علیهم و لعنه اللَّه علی اعدائهم و مخالفیهم،

و طاء: طوبی است از جهه مؤمنان و بازگشت خوبست ایشان را، و ظاء: ظن خوب مؤمنان است بحق سبحانه و تعالی و ظن بد کافران است بحق جل و علا، و عین: از عالم است، و غین: از غنی است، و فاء:

فوح و رایحه بد جهنم است.

و قاف: قرآنست که بر حق سبحانه و تعالی است که جمع کند و حفظ کند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 139

آن را از جهه خلایق، و کاف: از کافی است، و لام: از لغو کافرانست، در دروغهایی که بر حق سبحانه و تعالی بسته اند یعنی باطل است و بقائی ندارد. و میم: ملک الهی است روزی که پادشاهی جز او نباشد و فرماید حق سبحانه و تعالی که امروز پادشاهی از کیست پس ارواح پیغمبران و ائمه هدی گویند که پادشاهی از یگانه قهاریست که همه را میرانید پس حق سبحانه و تعالی فرماید که امروز همه را حشر خواهم نمود و جزا خواهم داد هر نفسی را به آن چه کرده است از خیر و شر و کسی را ظلم نخواهند کرد چون حساب کننده خداوند است و به زودی حساب خلایق خواهد کرد و با هر یک سخن گوید چنانکه آن کسرا خیال این باشد که همین با او سخن می کند و بس.

و نون: نوال و عطای الهی است با مؤمنان، و نکال و عذاب الهی است با کافران. و واو: ویل است مر عاصیان را، و هاء: هوان و خواری ایشان است.

و لام الف: لا اله الّا اللَّه است که کلمه اخلاص است، و هر که این کلمه را از روی اخلاص بگوید بهشت او را

واجب شود، و یاء: ید و دست قدرت و نعمت الهی است که عالمیان را فرا گرفته است و منزه است از آن که جسم باشد.

پس حضرت فرمود که حق سبحانه و تعالی این قرآن را باین نحو حروفی فرستاد که متداولست بر زبان عرب و فرمود که اگر جمع شوند آدمیان و جنیان همه و خواهند که قرآنی مثل این قرآن بیاورند نمی توانند آورد و اگر چه همه هم را مدد نمایند، و همین آیه از معجزات قرآنست که حق سبحانه و تعالی خبر داد که نمی توانند و نتوانستند با آن که حکمای فصیح زبان کافر بودند و در مقام رد اسلام بودند و نتوانستند که یک سوره بیاورند: و آن که در این اخبار مذکوره بحسب ظاهر مخالفتی هست در واقع مخالفت نیست زیرا که می تواند بود که هر حرفی اشاره به چند اسم بوده باشد، و در هر حدیثی نیز اشاره به اسمی کرده باشند و چون معانی حروف علمی است عظیم و جمعی کثیر کتابها در آن تصنیف

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 140

کرده اند خواستم که مستمسک به آن نصوص اهل البیت باشد با آن که بنای قرآن و دعوات و احادیث بر اینهاست و بر عالمیان ظاهر شود که الفبای علوم اهل البیت است. پس قیاس بدان دارد که باقی علوم ایشان را و در آن چه مذکور شد بر سبیل اختصار علوم و حقایق بسیار مندرج است بیان نکردم تا موجب ملال نشود و بر سبیل اجمال اشاره به بعضی از آنها شد که جمعی که اهلیت دارند بفهمند و به علوم دیگر برسند چنانکه این راه گشوده شد در تفسیر

من عرف نفسه.

دیگر هم چنانکه افتتاح کتب به بسمله مطلوبست چنانکه گذشت، هم چنان مطلوبست که در هر کاری سیّما در تألیف و تصنیف کتب افتتاح بحمد الهی نمایند، چنانکه مفتاح کتب الهی بعد از بسمله حمد له است گویا بندگان را تعلیم می فرماید که در افتتاح جمیع کارها بعد از بسمله حمد الهی به جا آورید تا آن مبارک باشد و به اتمام خواهد رسید و هم چنین حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم در خطب افتتاح بحمد الهی می نمودند چنانکه در خطب متواتره منقولست با آن که در بسیار حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام وارد شده است که محبوب ترین اعمال حمد الهی است.

و در حدیث مشهور از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد است که هر امری که اعتنائی بشأن او باشد و افتتاح آن بحمد الهی ننمایند آن امر عاقبت ندارد و به اتمام نمی رسد

[خطبه المؤلف ]

بنا بر این مصنف گفت که:

(اللَّهمّ انّی احمدک و اشکرک) یعنی خداوندا تو را حمد می کنم و تو را شکر می کنم اصل اللهم یا اللَّه است حرف لام را حذف نموده اند و میم را به عوض آن آورده و اختیار این اسم از آن جهت است که اللَّه اعظم اسمای الهی است و اگر بعنوان ندا او را یاد کنند بهتر است سیما هر گاه ندا به منزله جزو کلمه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 141

شده و اللَّه انسب است به دعاها به اعتبار جامعیتی که او را هست چون اسم ذاتی است که مستجمع جمیع کمالاتست پس اگر آن را به واسطه طلب رزق بخوانند بمنزله یا رازق

است. و اگر بواسطه مغفرت بخوانند بمنزله یا غفور است، و اگر بواسطه دفع دشمن بخوانند بمنزله یا منتقم است. و از این است که جمعی از این جهت آن را اسم اعظم الهی می دانند پس دعا کردن بان اولی است، و مناسبت دعا در این مقام استعانت است بجناب اقدس احدیت الهی در حمد و شکر و غیر از آن چه بعد از این مذکور خواهد شد، و حمد ثنائی است به زبان بر صفات کمال اختیاری، و شکر کاریست به ازاء نعمت که دلالت می کند بر تعظیم منعم آن که به زبان باشد یا بدل باشد یا به اعضا و جوارح باشد، پس جمیع اعتقادات و عبادات شکر می تواند بود، پس اگر آنها را بواسطه شکر نعمتها به جا آری صحیح است بنا بر مذهب جمعی از علماء، و احوط آنست که از جهت محض فرموده الهی به جا آورند، و شکر کامل آنست که بنده جمیع نعمتهای و داده های الهی را صرف نماید در آن چه از جهت آن داده است، و تفصیل آن در باب حقوق خواهد آمد إن شاء اللَّه تعالی.

و در حدیث صحیح از حضرت امام بحق ناطق جعفر صادق علیه السّلام منقولست که هر گاه حق سبحانه و تعالی انعام فرماید نعمتی بر بنده خواه اندک و خواه، بسیار و آن بنده بگوید الحمد للّه ربّ العالمین شکر آن نعمت کرده است.

و در حدیث کالصحیح از آن حضرت وارد شده است که هر گاه حق سبحانه و تعالی نعمتی را بر بنده انعام فرماید، و بنده بدل بداند که انعام از جانب حق سبحانه است و حمد الهی

را بر زبان جاری سازد هنوز کلام او تمام نشده باشد که حق سبحانه و تعالی امر فرماید به فرشتگان سماوات که روزی او را زیاد کند.

و در حدیث حسن کالصحیح از آن حضرت منقولست که شکر هر نعمتی هر چند آن نعمت عظیم باشد آنست که حق سبحانه و تعالی را به آن حمد نماید.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 142

و از آن حضرت منقولست همین که بداند که آن نعمت از حق سبحانه و تعالی به او رسیده است شکر آن نعمت کرده است، و فرمودند: که شکر نعمتهای الهی [اجتناب از محرمات است و تمامی شکر] باین است که بنده باید بگوید الْحَمْدُ لِلَّهِ ربِّ الْعَالَمِینَ، و آیات و اخبار در امر بحمد و شکر و فضایل آن بسیار است، و معنی الحمد للّه آن است که جمیع حمد و ثناها مخصوص حق تعالی است چون جمیع کمالات مخصوص اوست. و اگر بندگان را کمالی باشد از حیثیت علم یا عمل آن نیز به عطا و توفیق حضرت اله است، و بهترین شکرها اعتراف به عجز از ادای حمد و شکر است، چنانکه سید حامدان فرمود که خداوندا من احصا نمی توانم کرد ثنای ترا و تو چنانی که خود ثنای خود کرده ای.

حدیث معتبر از امام جعفر صادق علیه السّلام وارد شده است که خداوند عالمیان وحی نمود به حضرت موسی: که یا موسی نعمتهای مرا شکر کن چنانکه شکر من است. حضرت موسی گفت: الهی چگونه من حق شکر تو را به جا آورم که شکر هم از نعمتهای تست آن نیز محتاج به شکر دیگر است و شکر دیگر، پس خطاب رسید که

یا موسی چون دانستی عاجزی از شکر من حق شکر مرا به جا آوردی.

و منقولست که این خطاب به حضرت داود علیه السّلام شد، داود گفت الهی چگونه حق شکر تو را به جا آورم حال آن که اعضاء و جوارحی که به آن شکر می کنم از نعمتهای تست و شکر آن را می باید کرد و هم چنین شکر شکر را إلی غیر النهایه، خطاب رب العزه رسید به این شکر راضی شدم. پس محتمل که أشکرک شکرا باشد مثل الشکر للَّه و یا این معنی داشته باشد که شکر تو می کنم، با آن که می دانم که شکر نعمتهای حق تعالی را بر خود، و یا می دانم که شکر تو به جا نمی توانم آورد، و این را تو شکر نامیده و وجه آن که به جمله فعلیه ادا کرده است اینست که دلالت بر تجدد او دارد، و گوییا می گوید که چون کمالات تو

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 143

غیر متناهی است و هم چنین نعمتهای تو، آنا فآنا حمد و شکر تو به جا می آورم اگر چه تاسی به قرآن و خطب نموده بلفظ خود بگوید الحمد للّه انسب بود این دلالت بر دوام با عموم الف و لام و اشعاری بر عجز داشت که حمد او را به او گذاشته بود و نعم ما قال الشاعر:

آنجا که کمال کبریای تو بود عالم نمی از بحر عطای تو بود

ما را چه حد حمد و ثنای تو بود هم حمد و ثنای تو سزای تو بود

(و أومن بک) یعنی اعتقاد به وحدانیت تو دارم و اظهار ایمان خود بامر تو می کنم یا در ازدیاد ایمان به عبادت

و طاعت تو می کوشم. و این عبارت در خطب منقوله هست بنا بر این این را ذکر نمود، در اکثر خطب بلفظ جمع است بعنوان:

نؤمن بک.

و هم چنین عبارات ما بعد و جمع بهتر است از جهه آن که ایمان و توکل و عبادت خود را با دیگران منضم می سازد تا شاید مقبول شود. و وجه افراد می تواند بود که این باشد که افعال من قابل آن نیست که با افعال دیگران منضم سازم مبادا به تشأم من از آنها نیز مردود گردد.

و ایمان در لغت بمعنی تصدیق است یعنی باور داشتن و در اصطلاح عبارتست از تصدیق بوجود حق سبحانه و تعالی و تصدیق به وحدانیت او و تصدیق به صفات ثبوتیه و سلبیه، و تصدیق به نبوّت سیّد المرسلین و هر چه او آورده است و از جناب الهی بخلق رسانیده است، و از آن جمله است تصدیق به امامت ائمه اثنی عشر صلوات اللَّه علیهم، و سایر اعتقاداتی که گذشت در فایده دوازدهم، و شک نیست که این اعتقادات در کار است، و در جزویت اعمال فعلیه و ترکیه خلافست.

اخبار متواتره از رسول خدا و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم وارد شده است: که ایمان اقرار است به زبان، و اعتقاد است به جنان و عمل است به ارکان و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 144

امثال این خبر. و بسیاری از آیات نیز بر این معنی دلالت ظاهری دارد، و لیکن اکثر متکلمین علما همه را تأویل نموده اند به آن که ایمان کامل آنست که بنده مطلقا مخالفت الهی نکند، و فایده در این ظاهر می شود که فاسقی را که اعتقاداتش صحیح باشد جایز

است او را مؤمن گفتن یا نه؟ و حق این است که ایمان مشترک لفظی است بر همه اطلاق می کند، و گاهی مؤمن می گویند و مطلق اثنی عشری می خواهند، و گاه مؤمن می گویند و کسی را می خواهند که مرتکب کبایر نشود، و گاه مؤمن می گویند و کسی را می خواهند که صغیره و کبیره نکند، و گاهست اطلاق می کند بر کسی که اقرار ظاهری از او صادر شود حتی بر منافقانی که بظاهر مسلمان باشند و اگر چه در واقع کافر باشند و این اطلاقات در قرآن مجید و اخبار بسیار واقع شده است.

(و اتوکّل علیک) یعنی توکل می کنم بر تو، و در جمیع امور اعتماد بر تو دارم، و کارهای خود را به تو می گذارم که بفضل خود همه را کفایت نمائی یا آن که در اعمال توفیقم روزی کنی، که آن چه خوب باشد به جا آورم و آن چه بد باشد ترک نمایم، و در امر معاش آن چه مرا ضرور است برسانی، و نگذاری که دشمنان بر من مسلط شوند و فی الحقیقه بامر حق سبحانه و تعالی همه را به او می گذاریم چون امر به توکل فرموده است در آیات بسیار و اخبار بی شمار از آن جمله حق سبحانه و تعالی فرموده است وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ «1» یعنی باید که مؤمنان توکل بر خداوند کنند. دیگر فرموده است که اگر ایمان دارید توکل بر خداوند کنید، و فرموده است که هر که توکل بر حق سبحانه و تعالی کند پس خدا او را بس است.

و در حدیث صحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام وارد شده

لوامع صاحبقرانی، ج 1،

ص: 145

است که اول مراتب کمال اسلام است، بعد از آن ایمان است، بعد از آن تقوی است، بعد از آن یقین است، و یقین بسیار کمیابست. راوی پرسید که یقین کدام است؟ حضرت فرمود که توکل بر حق سبحانه و تعالی است، و تسلیم و گردن نهادنست فرمانهای الهی را، و راضی بودنست به قضاهای الهی، و تفویض جمیع امور است بحق سبحانه و تعالی، و ظاهر آنست که تفویض آنست که یقین در نهایت کمال بوده باشد چنانکه مؤمن آل فرعون در وقتی که گریخت از فرعون گفت: تفویض می نمایم کار خود را به خدا، پس حق سبحانه و تعالی او را از شر فرعون و لشکر او حفظ نمود و بحسب ظاهر توکل است.

و در حدیث کالصحیح از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام وارد شده است که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله در سفری بودند، جماعتی از سواران به آن حضرت رسیدند و سلام کردند حضرت فرمودند که شما کیستید؟

همه گفتند: مؤمنانیم یا رسول اللَّه حضرت فرمود که حقیقت ایمان شما چیست و چه دلیل بر آن دارید؟ گفتند: دلیلش آن که رضا داده ایم به قضای الهی، و گردن نهاده ایم امر الهی را، و تفویض امور خود به او کرده ایم. پس حضرت فرمود که این جماعت عالمند و حکیمند، و نزدیکست رتبه ایشان به رتبه پیغمبران، اگر در این معنی صادقید پس بنا مکنید آن چه را در آن ساکن نخواهید شد، و جمع نکنید آن چه را نخواهید خورد، و بترسید از خداوندی که بازگشت شما بسوی او خواهد بود.

و در حدیث کالصحیح از امام موسی کاظم

علیه السّلام منقولست در تفسیر توکل که مراتب توکل بسیار است، یک مرتبه آنست که در جمیع چیزها توکل بر او کنی، و هر چه بر سر تو آورد از بلا و محنت راضی باشی، و بدانی که هر چه خیرتست بر سر تو می آورد، و بدانی که حکم حکم اوست پس توکل بر او کنی، و تفویض امور خود به او کنی و به او واگذاری، و در همه امور اعتماد بغیر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 146

او نکنی.

و دیگر منقولست به اسانید متکثره معتبره از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که حق سبحانه و تعالی در بعضی از کتب منزله فرموده است که بحق عزت و جلال، و بزرگواری و بلند مرتبگی که بر عرش عظمت دارم قسمت می خورم که هر بنده که امید از غیر من داشته باشد قطع نمایم امید او را، و او را به مراد خود نرسانم، و او را خوار گردانم نزد عالمیان، و از قرب خود او را دور سازم، و او را بدرد هجران خویش مبتلا سازم، آیا این بنده در دفع و رفع شداید و سختیها امید از غیر من دارد؟ و حال آن که سختیها و رفع آن بید قدرت منست، آیا این بنده امید منافع از غیر من دارد و فکر دری غیر در من می کند؟ و حال آن که کلید همه ابواب بدست منست، و درگاه رحمت من باز است از جهه داعیان من، کرا مصیبتی روی داد و به درگاه من آمد که من رفع مصیبت او نکردم؟ و کدامین بنده کار بزرگی داشت و به درگاه من آمد که کار او

را نساختم، اگر تأخیری در رسیدن ایشان به مطلوب شود عین مصلحت ایشانست، و مطلوب ایشان را از برای ایشان حفظ نمودم که در وقت بهتر به ایشان رسانم، چرا بحفظ من راضی نیستند، و من آسمانها را پر کرده ام از فرشتگانی که ملال ندارند از تسبیح و تقدیس من، و ایشان را امر کرده ام که در به روی بندگان من نبندند، و دعاهای ایشان را عرض نموده مستجاب کنم، چرا اعتماد به گفته من نمی کنند؟ آیا نمی دانند که بلایی را که من فرستم کسی نمی تواند آن را دفع نمودن غیر من یا باذن من چرا بنده من غافل است از من نمی بیند که من به او نطلبیده احسانها کرده ام، الحال که از او باز گرفته ام از دیگری سؤال می کند، هر گاه من نطلبیده دهم اگر بطلبند نخواهم داد؟ آیا بنده مرا بخیل می داند؟ آیا هر جود و کرمی از من نیست؟ آیا عفو و رحمت بدست من نیست؟ آیا هر مرادی از من بر نمی آید؟ و اگر برآورم که می تواند قطع کرد غیر من؟ آیا آرزومندان نمی ترسند از من که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 147

آرزو از غیر من می کنند؟ پس اگر همه اهل آسمانها، و اهل زمین آرزوهای خود را عرض نمایند و من هر یک را بدهم، آن چه همه آرزو کرده اند از ملک من بقدر عضو ذره کم نمی گردد، و چگونه کم شود ملکی که من خداوند آن باشم بدا حال جمعی که از رحمت من ناامید می شوند، و بدا حال کسانی که عصیان من می کنند و ملاحظه نمی نمایند که من مطلعم بر افعال ایشان. و امثال این اخبار بسیار است پس بر

بنده لازم است که جمیع امور خود را به خداوند گذارد، و بر آن چه حق سبحانه و تعالی بر سر او آورد راضی و خوشنود باشد، و بداند که حق سبحانه و تعالی عالم است، و بی نیاز است، و کریم و رحیم است پس هر چه می کند عین حکمت و مصلحت وجود است.

و در حدیث قدسی صحیح وارد شده است از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله، که حق سبحانه و تعالی می فرماید: که جمعی از بندگان من هستند که مصلحت دین ایشان در توانگری و فراخی روزی و تندرستی است، ایشان را توانگر می گردانم، و روزی ایشان را فراخ می سازم، و بدنهای ایشان را صحیح می دارم تا دین ایشان صحیح باشد به طاعت و عبادت و تصدقات و خیرات و مبرات که از ایشان بفعل آید، و جمعی از بندگان من هستند که مصلحت دین ایشان در فقر و فاقه و بیماریست، امتحان و ابتلاء می فرمایم ایشان را به فقر و مسکنت و بیماری تا دین ایشان صحیح شود به سبب صبر و رضا به قضا، و تضرع و زاری. و من اعلم و داناترم به آن چه صلاح حال بندگان مؤمن در آنست.

و بسا باشد که جمعی از مؤمنان سعیها نمایند در بندگی من، و شبها از بسترهای خواب لذیذ خود بیرون آیند و به عبادت من مشغول شوند و تعبها کشند در بندگی من، و من یک شب و دو شب نگذارم که بیدار شوند، و ایشان را بخواب برم تا صبح از جهه شفقت بر ایشان، که مبادا برخیزند و به عجب مبتلا شوند، و چون صبح بیدار

شوند و با خود در جنگ و جدل باشند که عبادت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 148

شب از ایشان فوت شده، و اگر می گذاشتم که به عبادت برمی خواستند، هر آینه به عجب مبتلا می شدند، و فریفته اعمال خود می شدند، و به سبب آن هلاک می شدند به آن که از خود راضی می شدند، و گمانشان این بود که از همه عبادت کنندگان در گذشته اند، و از تقصیر بیرون آمده اند، و در این صورت از من دور افتاده بودند، و گمانشان این بود که بمن و رحمت من نزدیک شده اند.

زنهار که اعتماد نکنند عابدان بر اعمالی که از جهه ثواب من می کنند که اگر مدّت عمر در عبادت و بندگی من باشند، با تعب بی شمار و مجاهدت بسیار، هر آینه آن چه شرط بندگی منست به جا نیاورده اند در آن چه می طلبند از کرامتهای من، و نعیم جنات من، و مراتب عالیه که از جهه ایشان مقرر ساخته ام، و عبادت ایشان باعث این نعمتها نمی شود، بلکه می باید که اعتماد ایشان بر رحمت غیر متناهی من باشد، و فرح ایشان از فضل من باشد، و اطمینان قلوب ایشان بحسن ظن بر من باشد نه بر عملشان که در این صورت رحمت من ایشان را فرا می گیرد، و رحمت من ایشان را می رساند به رضای من، و عفو من خلعت مغفرت بر ایشان می پوشاند، به درستی که منم خداوند رحمن و رحیم و من به رحمانیّت مسمایم.

(و اقرّ بذنبی إلیک) یعنی اقرار می کنم به گناهان خود نزد تو که خداوندی، و ذکر اقرار به گناهان بعد از ذکر توکل بنا بر تأسی و متابعت حضرت سیّد المرسلین و ائمه طاهرین است

صلوات اللَّه علیهم که در اکثر خطب فرموده اند، و چون خطب را مقدمه مطالب می ساخته اند که از جناب اقدس الهی لفظا یا معنی طلب می نموده اند خیریت عاقبت آن مطلب را، مناسب است که توکل بر خداوند نمایند تا هر چه خیر باشد چنان کند، و اعتراف به گناهان نمایند که ما قابلیت استجابت دعا نداریم به سبب گناهان بسیاری که از ما صادر شده است، قطع نظر از آن که اقرار به گناهان سبب مغفرت و استجابت دعوات و برآمدن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 149

حاجاتست.

چنانکه در احادیث صحیحه وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که چون مطلبی داشته باشی اوّل حمد و ثنای الهی به جا آور، و صلوات بر محمّد و آل او بفرست، و بعد از آن اعتراف به گناهان خود بکن، و بعد از آن حاجت خود را بطلب، و اگر حاجت نطلبند اینها طلب حاجتست، و چون در افتتاح به تصانیف مطلوب اختتام آنست هر چند طلب ننمایند خطبه مشتمله بر اینها سبب اختتام آنست. و مصنف را سهوی واقع شده است که صلوات که اهم مطالب است در خطبه ذکر نکرده است، و ممکن است که از نساخ سهو شده باشد، و هم چنین شهادتین، و لیکن اشعاری به آن نموده است که: (و اشهدک انّی مقرّ بوحدانیّتک) یعنی ترا گواه می گیرم بر خود که اقرار می کنم به وحدانیت تو، و اقرار به وحدانیت مفاد کلمه اولی از شهادتین است، و کلمه اولی بدون ثانیه تمام نیست پس اشاره بهر دو در ضمن این اقرار نموده است، و وحدانیت الهی آنست که حق سبحانه و تعالی را

واحد من جمیع الوجوه داند در ذات و صفات، بانکه صفات ذاتیه الهی را عین ذات داند، و ذات الهی را عین وجودش داند، و وجودش را عین وجوب وجود داند.

چنانکه در اخبار متواتره از ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم وارد شده است و منقول است که روزی در جنگ جمل اعرابی به خدمت حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه آمد و عرض نمود که آیا می گویی که اللَّه تعالی واحد است؟

اصحاب حضرت همه رو به اعرابی کردند که اینجا چه وقت این سؤال است و همه گرفتار جنگند و حضرت پریشان خاطر است. حضرت فرمود که بگذارید او را که هر چه خواهد سؤال کند که مطلب اعرابی همین مطلوب است که ما از این قوم داریم، و غرض ما از این جنگ آنست که ایشان را به وحدانیت الهی باز گردانیم چون خروج بر امام زمان شرکست، پس حضرت فرمودند که ای

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 150

اعرابی واحد چهار معنی دارد، دو معنی را اطلاق نمی توان کرد بر جناب اقدس الهی، و دو را می توان کرد و اما آن چه را اطلاق بر آن حضرت جایز نیست:

اول آنست که بمعنی واحد عددی باشد، زیرا که چیزی را که ثانی نباشد واحد نمی گویند نمی بینی که کافر می شوند جمعی که می گویند: انّ اللَّه ثالث ثلثه. یعنی خداوند عالمیان سیمین سه خداست، و آن جماعت نصاری اند که قایلند به خدا، و عیسی، و مریم و این عبارت را معانی بسیار گفته اند به آن که واحد در اعداد بمعنی یکمست، و احد بمعنی یکیست، و یکم را در جائی اطلاق می کنند که دویم داشته باشد، و چون حق

سبحانه و تعالی را نظیری نیست که او یکمش باشد واحد باین معنی بر او اطلاق نمودن جایز نباشد.

یا آن که واحدی که بر جناب اقدس الهی اطلاق نمودن جایز است واحد من جمیع الوجوه است، و این معنی در غیر جناب او نیست، و مخصوص ذات اقدس اوست پس این وحدت در شما نمی آید. یا آن که واحدی را تصور می توان کرد، و جناب اقدس او را به هیچ وجه تصوّر نمی توان کرد. یا آن که واحدی که بر جناب اقدس اطلاق می نمایند با کثرت منافات ندارد بخلاف غیر او، زیرا که واجب الوجود است، و وجود است، و علم است، و قدرتست، و حیات است، و سمع است، و بصر است، و ادراک است، وجود است و همه یک ذاتست و یک معنی است بخلاف غیر او. یا چون وحدت او نیز عین ذات اوست و چنانکه ذات او معلوم و مدرک احدی نیست وحدت او نیز مدرک احدی نیست و نعم ما قال الحکیم الغزنوی.

احد است و شمار از و معزول صمد است و نیاز از او مخذول

آن احد نی که عقل داند و فهم و آن صمدنی که حس شناسد و وهم

نمی بینی که همین که تصور وحدت الهی می کنی واهمه خدائی را می سازد در جهتی از جهه تو قرار می دهد، و چگونه خدای ساخته و هم خدا باشد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 151

و از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه و سایر ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم در روایات متواتره وارد شده است که هر چه را که تصوّر نمایید به وهمهای خود که نهایت دقت بکنید در تنزیه او، او

مخلوقی است مثل شما بلکه ساخته شماست، و حق سبحانه و تعالی از آن منزه است که مثل شما باشد، یا ساخته شما باشد. و دیگر معانی دقیقه ذکر کرده اند که عقل به آن نمی رسد، و نمی توان به آن رسیدن الّا بنور کشف بعد از ریاضات و مجاهدات بسیار.

دویم از معانی که اطلاق آن بر حق سبحانه و تعالی روا نیست که وحدت او را وحدت نوعی دانند، چنانکه گویند که او یکی است از مردمان یعنی یک نوع است از جنسی، این نیز بر حق سبحانه و تعالی جایز نیست زیرا که تشبیه است، و ذات مقدس او از آن اعلی است که او را به مخلوقات شباهتی باشد و این کلام را نیز معانی بسیار گفته اند:

یکی آن که به معانی اولی برگردد چون او را مشابهتی بغیر او نیست نمی توان او را با خلق در شمار آوردن. دیگر آن که مقرر است که نوع ماهیتی است که در تحت ماهیتی دیگر داخل باشد تحقیقا او تقدیرا، و اگر از آن ماهیت سؤال کنند بما هو آن در جواب گفته شود مثلا انسان حقیقتی دارد که دارد که آن حیوان ناطق است، و این حقیقت در تحت حیوان مطلق که جنس اوست داخل است. و چون پرسند که حقیقت انسان چیست؟ در جواب گفته می شود حیوان ناطق. و چون حق سبحانه و تعالی را با احدی شرکت نیست نه در ذات، و نه در ذاتیات، و نه در صفات هر آینه این وحدت را بر او اطلاق نتوان کرد، زیرا که اگر شرکت باشد پس ناچار است از ممیزی که او را تمیز دهد

از سایر شرکاء، پس مرکّب خواهد بود از جنس و فصل، و هر مرکّبی محتاجست به اجزاء، و هر محتاجی ممکن است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 152

و هم چنین اگر ماهیت الهی جل شأنه، ماهیتی باشد نوعی که متصور شود بعنوان کلی و اگر چه آن کلی منحصر در فرد باشد به این معنی نیز اطلاق نمی توان کرد، بلکه او را شریک نیست، و محال است شریک او در ذهن و خارج، و داخل نیست در تحت هیچ نوعی و جنسی، و لهذا تعبیر از ذات مقدس او بواجب الوجود وارد نشده است در هیچ آیه و حدیثی، و دور نیست که از این جهه باشد که تا متوهم نشود که کلی است چون در لغت واجب الوجود کلی است.

و اما آن دو معنی واحد که اطلاق می توان نمود بر ذات مقدس او، یکی آنست که یگانه است و او را نظیری نیست چون در ذات و صفات او نظیری نیست، چنانکه می گویند فلان عالم وحید عصر خود است یعنی نظیر و همتا ندارد.

دویم آن که احدی المعنی است یعنی واحد من جمیع الوجوهست یعنی منقسم نمی شود نه در وجود، و نه در عقل، و نه در وهم هم چنین است حق سبحانه و تعالی. پس اگر قایل به صفات زاید شوند قایل بهشت خدا شده اند و هم چنین است احوال معتزله که قایلند به عالمیت الهی و قادریت و این معنی را نه موجود می دانند و نه معدوم، و آن چه بر ایشان لازم می آید بدتر است از آن چه بر اشاعره لازم می آید و احادیث بسیار در این باب واقع شده است و مقام

گنجایش بیش از این ندارد اگر چه همه مراد مصنف است چون کتابی عظیم در این باب تصنیف نموده است اگر و چون مصنف اعتقاد به صفات ثبوتیه ندارد ظاهرا از آنها ذکر نکرد و صفات سلبیّه را ذکر نمود بانکه گفت: (و منزّهک عمّا لا یلیق بذاتک ممّا نسبک الیه من شبّهک و الحد فیک) یعنی ترا پاک و منزه می دانم از آن چه لایق ذات مقدس تو نیست از چیزهائی که نسبت به تو داده اند کسانی که ترا تشبیه به انسان کرده اند و ملحد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 153

شده اند در واقع آن که از حق عدول نموده اند بباطل چون در لغت الحاد بمعنی میل است یا بمعنی مصطلح که انکار خداوندی و دوری تو کرده اند، زیرا قایل شده خدائی که خدا نیست.

بدان که مراد شیخ علیه الرحمه ردّ است بر سنیان که اکثر ایشان حق سبحانه و تعالی را جسم و موجود می دانند مثل حنابله و شافعیه. و در کتاب ملل و نحل که تصنیف شهرستانی است و در شرح مواقف سید شریف، و در بسیاری از کتاب علما از ایشان نقل کرده هفتاد و دو مذهب را، و از هر مذهبی از این هفتاد و دو، کفرها و زندقه ها نقل کرده اند. اگر چه آن چه نسبت به شیعه داده اند در جسمیت بودن خداوند تعالی، و آن چه از کتابهای شیعه در میانست ندیده ایم که کسی از شیعه و العیاذ باللَّه باین مذاهب باطله قایل باشد، و آن که نسبت اینها را به بعضی از قدما داده مثل هشام بن الحکم، و هشام بن سالم اگر راست باشد مذهب سابق بر تشیع ایشان بوده

است چنانکه در فهرست کتاب خواهد آمد.

دیگر از مذهب باطله زیادتی صفات الهی است بر ذات الهی که اشاعره و معتزله به آن قایل شده اند، و اشاره به آن شده در مقدمه مجملا می آید. و حق سبحانه و تعالی به هیچ وجه شبیه به مخلوق ندانند، نه در ذات و نه در صفات، بلکه نه در افعال. و احادیث متواتره از ائمّه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین نقل شده است که اقل معرفت الهی آنست که حق سبحانه و تعالی به هیچ وجه شبیه به مخلوق ندانند، نه در ذات و نه در صفات، بلکه نه در افعال. و احادیث متواتره از ائمّه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین نقل شده است که اقل معرفت الهی آنست که حق سبحانه و تعالی را منزه دانی از تعطیل، و تشبیه.

تعطیل آنست که منزه و مبرا دانی چرا که عقل تو به او نرسد، یا نگویی که بی کار است. چنانکه جمعی از کما قایلند که حق سبحانه و تعالی عقل اول را آفریده است و بس، و تمام ایشان معتقد نیستند، و بلکه می گویند از خدا به همرسیده است و قدیم است مثل خدا، بلکه می باید که اعتقاد کنی که حق سبحانه و تعالی فرموده است که کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ یعنی هر روز در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 154

کاریست. یک شمه کارهای الهی آنست که یک قافله از حیوانات را در رحمها در می آورد، و یک قافله از انسان را از رحم بیرون می آورد، و یک قافله دیگر را می میراند، ربّ العالمین است که همه را تربیت می فرماید، رزاقی است که همه بر سر خوان بی دریغش نشسته اند

و نعمتهای او را می خورند، آسمانها را او در گردش دارد هر یک را به حرکتی خاص، قاضی الحاجات است که هر که حاجتی به او عرض نماید حاجات آنها را بر می آورد، و یک برگی از درختی نمی افتد و بیان کارهای الهی در کتاب عقل مبین است هر که اندک بصیرتی دارد می داند.

دویم تشبیه است که خداوند عالمیان را نه جسم کثیف، و نه جسم لطیف و دیدنی ندانند، و در مکان و زمان ندانند، و از قبیل اعراض ندانند، و قایل به حلول نشوند چنانکه نصاری می گویند روح خدا در رحم مادر عیسی، و قائل به اتحاد نباشد چنانکه جمعی از نصاری قایلند که خدا با عیسی یکی شد با آن که اصل اتحاد محال است و حلول عرض را از محال است و محتاج است به جسم، و هر محتاجی ممکن است.

و جمیع اینها در اخبار اهل بیت بعنوان متواتره واقع شده است و آن که در آیات و اخبار ائمه علیهم السلام است که ظاهر آنها جسمیّت است از آن جهت است که حق سبحانه و تعالی با بندگان به زبان ایشان سخن گفته است، و در میان عرب و عجم و ترک و دیلم هندی متعارفست مجازات، و هر کلامی که مجازی نداشته باشد لطافت ندارد. چنانکه متعارفست که می گویند فلانی خوش دستی دراز کرده است یعنی تسلطی بر مردمان به همرسانیده است، و دست پادشاه بالای دستهاست یعنی اقتدار او بالای همه است و علی هذا القیاس.

و به اخبار متواتره و آیاتی که در قرآن مجید واقع شده است در اخبار اهل البیت تأویل آن واقع شده است، و

حضرات ائمه معصومین مکرر فرموده اند، و در قرآن حق سبحانه و تعالی خود فرموده است لَیْسَ کَمِثْلِهِ

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 155

شَیْ ءٌ»

یعنی هیچ چیز از ممکنات شباهت بحق سبحانه و تعالی ندارد، و باز فرموده است که لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ «2» یعنی بصرها یا بصیرتها ادراک او نتوانند نمود، و خود فرموده است وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ 6: 91 «3» یعنی بندگان بزرگی الهی را ادراک نکرده اند و نمی توانند کرد چون حق تعالی شأنه خود نقیض خود بفرماید؟ زیرا که اگر این صفات با صفات شبیه باشد، شبیه اجسام و مخلوقات خود خواهد بود. و إن شاء اللَّه در محل خود با همه تأویلات مذکور خواهد شد.

(و اقول انّک عدل فیما قضیت حکیم فیما أمضیت) یعنی می گویم و اعتقاد دارم که تو عادلی در آن چه قضا فرموده، و حکیمی در آن چه امضاء کرده و جاری ساخته. و بر بندگان مسأله ذاتیست که حسن و قبح اشیاء عقلی است یعنی عقل در فهمیدن بعضی از چیزها مستقل است مثل آن که عقل می یابد که حق سبحانه و تعالی عادل است به آن که ظلم بر وی محال است و بظلم ظالمان راضی نیست، زیرا که کسی ظلم می کند که نداند که ظلم بد است، یا احتیاج بظلم کردن داشته باشد و حق سبحانه تعالی عالم است و غنی و بی نیاز. با آن که حق سبحانه و تعالی به کرات و مرات در قرآن مجید یاد فرموده است که من ظلم بر بندگان خود نمی کنم، و بظلم ایشان راضی نیستم، و ظالمان را لعنت فرموده است پس چون تواند بود که افعال بندگان فعل

الهی باشد و همه این ظلمها و فسقها را حق سبحانه و تعالی کند، و باز ایشان را در جهنم عقاب کند.

آخر چه فایده خواهد داشت فرستادن پیغمبران و کتابها با آن که حق سبحانه و تعالی زیاده از هزار جا در قرآن مجید افعال را نسبت به بندگان داده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 156

است، و امر و نهی فرموده است، و بر فعل خیرات ثواب قرار داده است، و بر بدیها عقوبت مقرر فرموده است. و اکثر سنیّان بر مذهب اشعری اند و قایلند که همه فعل الهی است و عقل را از میانه برداشته اند و فارغ شده اند.

و اما آن چه در قرآن و اخبار وارد شده است که ظاهر آن جبر است بر سبیل مجاز واقع شده است، و تأویل آن می باید کرد مثل سایر چیزها که همه قایلند بتأویل آنها و هم چنین قضا و قدر و امضاء که در آیات و اخبار بسیار واقع شده است که واجب است ایمان به قضا و قدر و امضاء، و شیخ مصنف اخبار بسیار نقل نموده است در مذهب قدریه و آن که حضرات فرموده اند که قدریه مجوس این امّتند، و مراد از قدریه معتزله اند که بنده را مستقل می دانند در اعمال، و توفیق الهی را دخل نمی دهند. و اخبار بسیار در تکفیر اشاعره. نیز واقع شده است و اخبار بسیار واقع شده است که جبر باطل است، و تفویض که اختیار محض است باطل است، و لیکن واسطه میان هر دو حق است به آن که فعل از بنده است و توفیق از حق سبحانه و تعالی. و اخبار بسیار واقع شده است که قضا

و قدر عبارت است از علم الهی در آن چه تعلق به اعمال مکلفان دارد، و هر چه بنده را در آن دخلی نیست مثل تندرستی و بیماری و زندگانی و مردن و امثال اینها به قضای حتمی است و اخبار بسیار وارد شده است که در این باب غور مکنید چون معنی بسیار دقیق است.

و فرق میان قضا و قدر و امضاء آنست که اول حق سبحانه و تعالی قضا می فرماید مرض یا موت را، و ممکن است که به تصدقات و خیرات برطرف شود و به زودی. و اگر نکرد کاری که سبب دفع قضا شود مقدر می شود مرض یا موت و در این صورت بسیار مشکل است اما ممکن است، و اگر دفع نکرد به تصدقات و تضرعات بسیار امضاء می شود و در این مرتبه نادر است که مندفع شود، و لیکن امکان دارد، مثل آن که ابتدای بیماری دفع آن به زودی ممکن است به فصد و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 157

امساک و چون فصد و امساک نکردند و بیمار سنگین شد معالجه مشکل می شود، و چون محتضر می شود مشکلتر و در باب شب قدر احادیث خواهد آمد.

و غرض صدوق از این عبارت آن است که ما اعتقاد به عدالت الهی داریم، و ایمان بقضاء و قدر داریم، و به اعتقاد صدوق قضا و قدر عبارتست از علم الهی، و علم الهی علت فعل نمی شود. چنانکه علم منجم به کسوف سبب کسوف نیست بلکه چون کسوف می شد منجم دانست که می شود. و باین معنی در کتب خود تصریح نموده است خصوصا در کتاب توحید و تأویلات دیگر کرده است قضا و قدر

را، و لیکن از مجموع اخباری که ذکر نموده است ظاهر می شود آن چه مذکور شد، و اگر کسی اعتقاد کند که قضا و قدر حق است، و بنده مجبور نیست، و به او مفوض نیست که هر چه خواهد کند، و لیکن حقیقت آن را نداند، و در آن فکر ننماید کافی است، و بر او حرجی نیست و اللَّه تعالی یعلم.

دیگر از آن چه لازم است به آن اعتقاد داشتن آنست که حق سبحانه و تعالی را حکیم داند، و حکیم در لغت راست گفتار، و درست کردار است، و در اصطلاح آنست که هر چه کند رعایت مصلحتی در آن بفرماید، و کاری را عبث نکند چنانکه فرموده است که أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً «1» یعنی آیا می پندارید که ما شما را عبث آفریده ایم. دیگر فرموده است که وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ «2» یعنی نیافریدم جنّیان و آدمیان را مگر از جهت آن که مرا بندگی کنند. و امثال این آیات در قرآن مجید بسیار است و در احادیث بسیار نیز وارد شده است این مضامین.

و اشعری را اعتقاد آنست که افعال الهی معلّل به غرض نیست و اگر نه لازم می آید که حق سبحانه و تعالی باین افعال کامل شود و قبل از آن ناقص بوده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 158

باشد. و جواب او اینست که اگر غرض راجع شود بجناب اقدس الهی استکمال لازم می آید و کسی باین قایل نیست. بلکه غرض راجع به بنده می شود و آن نفع بندگان است.

و اخبار متواتره وارد شده است از حضرات سید المرسلین و ائمه طاهرین سلام اللَّه علیهم

که حق سبحانه و تعالی نمی کند مگر آن چه اصلح است بحال بندگان او، و کفر است که بندگان اعتراض بر افعال الهی کنند، بلکه اگر بگویند که اگر حق سبحانه و تعالی ما را غنی می کرد بهتر بود، یا اگر فرزند ما را نمی میراند بهتر بود، دغدغه ارتداد می شود مگر آن که قصدشان این باشد که نفع مادر آن بیشتر بود بحسب ظاهر، اگر چه بحسب واقع آن چه حق سبحانه و تعالی کرده است بهتر است، و لیکن اولی و احوط آن است که امثال این عبارت را بر زبان جاری نسازند.

چنانکه در احادیث صحیحه وارد شده است از حضرات ائمه طاهرین سلام اللَّه علیهم که اگر جمعی خداوند عالمیان را بیگانگی بپرستند، و عبادات نماز و روزه و حج را همه به جای آورند، و با این همه خوبیها چیزی را که خدا و رسول کرده باشند بگویند که اگر چنین نمی کردند بهتر بود، و هم چنین اگر این اعتقاد داشته باشند هر چند به زبان نیاورند مشرک و کافر می شوند. نمی بینی که حق سبحانه و تعالی می فرماید: که نه بحق پروردگار تو که ایمان نمی آورند، و در زمره مؤمنان داخل نمی شوند تا ترا حکم نسازند در هر نزاعی که در میان ایشان واقع شود، و تو هر حکمی که کنی ایشان راضی باشند، و اصلا از حکم و سخن تو دل گیر نشوند، و گردن نهند حکم ترا گردن نهادنی نیکو.

و در حدیث صحیح وارد شده است از حضرت امام زین العابدین صلوات اللَّه علیه که صبر نمودن و از حق سبحانه و تعالی راضی بودن سر همه عبادتها است و

هر که در بلاها و تکالیف الهی صبر کند و خشنود باشد از حق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 159

سبحانه و تعالی در هر چیزی که بر سر او آورد خواه محبوب او باشد یا مکروه، البته حق سبحانه و تعالی خیر او را در آن کند در دنیا و عقبی.

و حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که داناترین مردمان بحق سبحانه و تعالی کسی است که راضی تر باشد بقضاء الهی.

و ایضا در حدیث صحیح از آن حضرت وارد شده است که چون حق سبحانه و تعالی وحی نمود به حضرت موسی بن عمران علی نبینا و علیه السّلام که نزد من هیچ چیز و هیچ کس دوست تر از بنده مؤمن من نیست، و هر چه پیش او می آورم خیر او در آنست، و هر چه از او باز می گیرم خیر او در آنست، پس می باید که صبر کند بر بلاهای من، و شکر کند نعمتهای مرا، و راضی شود به قضاهای من تا من او را در زمره صدیقان داخل گردانم، هر گاه با اینها عمل نموده باشد به آن چه من از او طلب کرده ام و اطاعت نموده باشد امر مرا.

و از آن حضرت بطریق صحیح وارد شده است که تعجب دارم از حال مؤمن که هر چه هست حق سبحانه و تعالی بر سر او می آورد و خیر او در آنست، و اگر او را به مقراض ریزه ریزه کنند خیر او در آنست و اگر پادشاه مشرق و مغرب شود خیر او در آن است.

و از آن حضرت منقولست که هرگز حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله چیزی را

که واقع شده بود نمی فرمودند که اگر غیر این می بود بهتر بود و فرمودند که من ضامنم که هر که در خاطر او در نیاید مگر رضا به قضا، هر دعایی که بکند البته مستجاب شود، بلکه اگر دعا نکند نیز حق سبحانه و تعالی آن چه خیر اوست نزد او می آورد. چنانکه در حدیث صحیح از آن حضرت (ص) وارد شده است که هر که رو کند به آن چه محبوب الهی است از عبادت و صبر و رضا و امثال اینها، حق سبحانه و تعالی نیز رو کند به آن چه محبوب اوست در دنیا و عقبی، و هر که پناه بحق سبحانه و تعالی برد حق سبحانه و تعالی او را در پناه خود

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 160

درآورد و کسی که چنین باشد اگر عالم سرنگون شود به او ضرری نمی رسد. و آیات و اخبار در این باب فوق حد و حصر است.

(لطیف لما شئت): یعنی هر چه اراده می فرمایی نسبت به بندگان خود همه محض لطف است و احسان و فضل نسبت به ایشان. و این معنی انسب است به سابق و لاحق و محتمل است که مراد صدوق این باشد که علماء شیعه لطف را بر حق سبحانه و تعالی واجب می دانند، و آن فعلی است که بندگان را به طاعت نزدیک گرداند، و از معصیت دور سازد، و چون حق سبحانه و تعالی از روی حکمت بندگان را از جهت بندگی آفریده است، پس هر چه ایشان را به بندگی نزدیک سازد لازم است که بفرماید، و الا غرض الهی بفعل نخواهد آمد، و می باید که لطف بحد الجاء

نرسد. چنانکه خود فرموده است که أَنْ لَوْ یَشاءُ اللَّهُ لَهَدَی النَّاسَ جَمِیعاً «1» یعنی اگر حق سبحانه و تعالی می خواست که به جبر بندگان را هدایت فرماید می توانست جبر نمودن که همه خوب باشند و لیکن حکمتش اقتضا کرده است که باختیار خود هدایت را اختیار نمایند تا مستحق ثواب شوند، چون ثواب نفعی است که مقارن تعظیم و اجلال بوده باشد و عقلا قبیح است که تعظیم و اجلال کسی کنند که مستحق آن نباشد.

و همین مضمون از حضرت امام علی بن موسی الرّضا صلوات اللَّه علیه وارد شده است. و از جمله الطاف الهی فرستادن پیغمبران و کتابهاست، و لهذا حق سبحانه و تعالی اول حضرت آدم را پیغمبر فرمود، و بعد از آن از نسل او خلق را آفرید، و هیچ زمانی نبود که پیغمبری یا وصی پیغمبری نبوده باشد، و از اینجاست که فرموده است که إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً «2» و در اخبار بسیار از ائمه اطهار سلام اللَّه علیهم وارد شده است که مراد الهی این است که من

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 161

مقرر ساختم که در زمین همیشه خلیفه از جانب من بوده باشد، و مراد از این آیه همین حضرت آدم نیست و بس و این معنی نیز مناسبت دارد به آن چه بعد از این می گوید: (لم تخلق عبادک لفاقه) یعنی نیافریدی بندگان خود را از جهت احتیاجی که به ایشان داشته باشی، یعنی ما که قائلیم به حکمت قایل نیستم به استکمال، بلکه قائلیم که خداوند عالمیان بی نیاز است از ایشان و از عبادات ایشان، و غرض او از خلق و تکالیف محض افاضه

وجود است کما قال المولوی:

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

و همین مضمون در حدیث قدسی وارد شده است از طرق خاصه و عامه و بسند قوی از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که از آن حضرت پرسیدند که چرا حق سبحانه و تعالی خلایق را آفرید؟ حضرت فرمودند: که حق سبحانه و تعالی خلایق را عبث نیافریده است، و ایشان را مهمل نگذاشته است، بلکه ایشان را آفریده است تا ظاهر سازد قدرت خود را و تا ایشان را به عبادات مکلف سازد تا مستوجب رضای الهی شوند و ایشان را نیافرید که نفعی از ایشان به او رسد یا دفع مضرتی ازو بکنند، بلکه ایشان را آفرید تا نفع به ایشان رساند و ایشان را در جنت و نعیم ابدی درآورد.

(و لا کلّفتهم الّا دون الطّاقه) یعنی اعتقاد دارم که بندگان خود را تکلیف نفرمودی به او امر و نواهی مگر کمتر از طاقت ایشان چه ظاهر است که بندگان در شبانه روزی هزار رکعت نماز می توانستند کرد، و همیشه روزه می توانستند گرفت، و هر سال حج می توانستند کرد، و در شبانه روزی هفده رکعت نماز واجب گردانید، و در سالی یک ماه روزه واجب ساخت، و در عمری یک مرتبه حج طلب نمود وجوبا، و اینست مضمون آیه که لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها یعنی حق سبحانه و تعالی تکلیف نمی فرماید بندگان خود را

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 162

مگر به چیزی که بر ایشان آسان باشد و دشوار نباشد، یا به آن چه تکلیف نموده است بیشتر از آن نیز می توانست کرد این جمله

نیز رد است بر جمعی از سنیان بلکه اکثر ایشان که اعتقاد ایشان آنست که حق سبحانه و تعالی تکلیف ما لا یطاق کرده است چون بندگان را اختیاری نیست و کرده ایشان کرده حق سبحانه و تعالی است و مع هذا ایشان را تکلیف کرده است.

(و انّک ابتدأتهم بالنّعیم رحیما) یعنی اعتقاد دارم که ابتدا کردی خلایق را به نعمتها بی آن که ایشان کاری کرده باشند که مستحق آن شده باشند، بلکه رحمتت، اقتضا کرد که ایشان را از کتم عدم بوجود آوردی، و صد هزار احسان و انعام به ایشان بکنی، هر چند شکر این نعمتها واجب بود اگر شکر طلبیدی از آن جهت بود که مستحق نعمتهای غیر متناهی تو شوند نه آن که به ازاء نعمتهای تو باشد، و الا تکلیف ما لا یطاق می بود، کجا بنده قدرت دارد که نعمتهای ترا ادراک تواند کرد چون به او نداده احاطه به امور غیر متناهی، چه جای آن که تواند شکر کمترین نعمتی از نعمتهای تو را کردن کما قلت وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها 14: 34 «1» یعنی اگر خواهید که بشمارید نعمتهای الهی را نمی توانید شمردن و نمی توانید رسیدن به آن که اگر ممکن بود احصای آن نیز ممکن می بود.

(و عرّضتهم للاستحقاق حکیما) یعنی خلایق را در معرض استحقاق مثوبات غیر متناهی درآوردی از روی حکمت یعنی تا مستحق ثواب نمی شدند قبیح بود که ایشان را ثواب بدهی چون ثواب نفعی است که از روی تعظیم و اجلال کرامت فرماید و بدون آن که ایشان عبادات و طاعات به جا آورند استحقاق آن بهم نمی رسید، پس تکالیف فرمود

تا به سبب عمل به آن ها مستحق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 163

ثواب شوند و اینها همه ثمرات لطف الهیست چنانکه گذشت. و رد است بر اشاعره که قایل به استحقاق نیستند بر خلاف آیات قرآن مجید که همه جا حق سبحانه و تعالی فرموده است جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ 32: 17 و امثال آن. و چون تکالیف را ناچار بود از آلتی چند که بدون آن ممکن نبود و تکلیف ما لا یطاق بود و اول و اهم آنها عقل بود ذکر کرد که: (فاکملت لکلّ مکلّف عقله) پس کامل گردانیدی از برای هر مکلفی عقل او را، پس مجنون و طفل را تکلیف نفرمود چون قابلیت خطاب و فهم تکلیف نداشتند. و مراد ازین عقل عقلی است که مدار تکلیف بر آنست، و غالب اوقات قریب به بلوغ تمام می شود، و کمالش را نهایت نیست، و پاره از آن به تجربه ها زیاده می شود، و بیشترش به تحصیل علم با عمل که به مرتبه روح مقدس می شود، و در این مرتبه از جناب اقدس الهی فایض می گردد عقلی که به آن حقایق اشیا را کما هی ادراک می تواند کرد و می کند، و در این صورت البته متوجه دنیا و ما فیها بلکه متوجه بهشت و نعیم آن نیز نمی شود، بلکه لمحه ای از معشوق حقیقی به دیگری نمی پردازد، و اکثر برآنند که عقل نفس ناطقه است، یا مراتب نفس است، یا جوهریست مجرد که بمنزله و زیر نفس است، و آن بحسب مراتبی که دارد اسامی آن مختلف می شود، و روح نیز به سبب آن کامل می شود.

و انواع مراتب هر دو چهار است. اما عقل پس در

مرتبه اول او را عقل هیولانی می نامند، و آن مرتبه قابلیت محض است که هیچ کمال علمی او را بالفعل نگردیده باشد، عقل هیولانی که قبل از بلوغ دارد و محض قابلیت است و بعد از آن عقل بالملکه است و بتدریج به سبب تحصیل کمالات عقل مستفاد می شود، و بعد از آن عقل بالفعل.

و هم چنین اول مراتب نفس در عمل نفس اماره است، و دیگری لوامه است، و دیگری ملهمه است، و دیگری مطمئنه است. و چون مراتب عقول و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 164

نفوس با یک دیگر است بعضی تصور وحدت هر دو کرده اند، بلکه از بعضی اخبار نیز ظاهر می شود وحدت آن، لیکن ظاهر آنست که بر سبیل مجاز است، و مراتب اصناف هر دو بی نهایت است چه جای افراد هر دو، و ممکن است که مراد از عبارت همه مراتب بوده باشد، و در هر مرتبه کمالی که او را حاصل می شود از جناب اقدس الهی است، و بحسب هر مرتبه او را تکالیف هست.

چنانکه در اخبار معتبره از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله وارد شده است که ما گروه انبیا مأموریم که با مردم در خور عقل ایشان سخن گوییم، و هیچ شک نیست که هر چند کمالات بیشتر می شود تکالیف به آن نسبت زیاده می شود.

چنانکه وارد است در اخبار بسیار از حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم که ثواب بمقدار عقل است، و عقاب به نسبت عقل، و دقت در حساب روز قیامت بحسب عقل است، و جمیع کمالات به کمال عقلست، و به سبب متابعت عقلست که آدمی بهتر از فرشتگان مقرب می شود، و به

سبب مخالفت عقل از حیوانات بدتر می شود، و آیات و احادیث در این باب از حصر بیرون است و بعضی از آن نیز در این کتاب خواهد آمد.

(و أوضحت له سبیله) یعنی واضح و ظاهر ساختی از برای هر مکلف راه او را یعنی به سبب اکمال عقل راه خیر و شر را دانستند به آن که دانستند خداوندی دارند عالم، و قادر و حکیم و لطیف، و هر چه آفریده است عبث نیافریده است. و دانستند که نعمتهای الهی بر ایشان بی شمار است و شکر نعمت واجب است و نمی دانند که چگونه شکر نعمت منعم را باید کردن، و محتاجند به کسانی که از ایشان بهتر باشند و ربطی بجناب اقدس الهی داشته باشند، و ربطی به ایشان تا نیکو بشناسند به سبب ایشان خداوند خود را، و مرادات او را از خلق، و آن جماعت انبیاء و اوصیایند، و به عقل فهمیده اند که هر که این دعوی کند نمی توان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 165

تصدیق نمودن تا کاری چند از ایشان صادر نشود که مقدور بشر نباشد و کار حق سبحانه و تعالی باشد. و دانستند که قبیح است که حق سبحانه و تعالی اظهار معجزه بر دست کاذبی بکند، یا کسی را مقتدا کند که معصوم نبوده باشد، و امثال این امور که اگر عقل نباشد ممکن نیست تصدیق پیغمبران و اوصیای ایشان سلام اللَّه علیهم. و محتملست که مراد مصنف از این ظاهر ساختن ارسال رسل و انزال کتب باشد، و جمله آینده تفصیل این اجمال بوده باشد، و معنی اول أوفق است به طریقه متکلمین، و ثانی به نهج محدثین.

(و لم تکلّف

مع عدم الجوارح ما لا یبلغ الّا بها) یعنی تکلیف نکردی بدون اعضا و جوارح چیزی را که نتوان آن را به جا آوردن بدون جوارح، پس تا دل ندادی تکلیف به ایمان، و رضا به قضا، و معارف، و اخلاص، و محبت، و توکل، و تفویض، و تسلیم و امثال اینها از تکالیف قلب نفرمودی. و هم چنین تکالیف زبان، و چشم، و گوش، و دست، و پا را نفرمودی تا این اعضا را احسان نفرمودی. چنانکه تکلیف نفرمود بنی آدم را که به پرد بدون پر و بال، و غرض عمده بیان آنست که تکلیف ما لا یطاق نفرمودی ردا علی الاشاعره و هم چنین آن که گفته است: (و لا مع عدم المخبر الصّادق ما لا یدرک الّا به) یعنی و تکلیف نفرمودی بدون خبر دهنده راست گوی، بی دغدغه که آن معصوم است از انبیا و اوصیا صلوات اللَّه علیهم چیزی را که بدون مخبر صادق به آن نتوان رسیدن، یعنی در تکالیف عقلیه محتاج به مخبر صادق نبودیم، بلکه مخبر صادق را به عقل دانسته ایم که مخبر صادق است، و لیکن در کیفیت معارف و تکالیف عقل مستقل نبود، تا انبیا نفرستادی آن تکالیف را نکردی. کما قال اللَّه وَ ما کُنَّا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 166

مُعَذِّبِینَ حَتَّی نَبْعَثَ رَسُولًا «1» یعنی ما هرگز عذاب نکرده ایم امتی را تا به ایشان رسولی نفرستادیم و هرگز نبود که پیغمبری نباشد از زمان آدم تا حال چنانکه که گذشت که اول آدم را آفریدند، و دیگر فرزندانش را مکلف ساختند.

(فبعثت رسلک مبشّرین و منذرین) یعنی لطف بر تو واجب بود، و تکلیف بحسب حکمت

لازم، و بدون وجود انبیا ممکن نبود، پس فرستادی پیغمبران خود را در حالتی که بشارت دهندگان بودند مطیعان را به ثواب، و بیم دهندگان بودند مخالفان را از عقاب، یعنی این هم از لطف بود که پیغمبران ترغیب و ترهیب کنند. چون طبیعت بشر مایلست به شهوات نفسانی و لذات جسمانی بشارت را بمنزله مهار نفس گردانیدی که ایشان را به ترغیبات بسوی بهشت و مراتب عالیه کشاند، و انذار و بیم به منزله تازیانه باشد نفوس را که ترسند و مخالفت نکنند، و اگر این بشارت و انذار نمی بود بسیار نادر بود که کسی اطاعت نماید، و جمعی که خود را مخلص می دانند غیر انبیاء و اوصیاء اگر خاطر جمع به وعدها و بیم وعیدها نمی داشتند ظاهر می شد که اطاعت ایشان در چه مرتبه می بود و چه جای دیگران.

و اخبار بسیار وارد شده است که حق سبحانه و تعالی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر فرستاد در عرب و عجم بلکه ظاهرا جائی نباشد که نبی نفرستاده باشد.

و منقولست از حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه که کیخسرو از پادشاهان عجم سیصد پیغمبر را شهید کرد، و قبور انبیا در این بلاد هست، و آن چه بر مکلّف لازم است آنست که اعتقاد به پیغمبران و کتابها مجمل داشته باشد چنانکه گذشت.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 167

(و أمرتهم بنصب حجج معصومین) یعنی امر کردی پیغمبران را که نصب نمایند بعد از خود اوصیائی چند را که معصوم بوده باشند.

علامه حلی در کتاب الفین هزار برهان ذکر کرده است که لازم است که امام معصوم بوده باشد، و چون عصمت امریست که بر آن

اطلاع ممکن نیست مگر حق سبحانه و تعالی را پس ناچار است از نص نبی یا وصی معصوم بر او. و در آیات و روایات هست که همه انبیاء وصیت نموده اند، و وصی از برای خود مقرر ساختند، علی الخصوص پیغمبر آخر الزمان صلّی اللَّه علیه و آله که در غدیر خم و غیر آن نصوص متواتره فرمود بر امامت ائمه اثنا عشر چنانکه خواهد آمد در باب وصیت، و در آنجا مجملی مذکور خواهد شد.

(یدعون إلی سبیلک بالحکمه و الموعظه الحسنه) یعنی حال آن که حجج یا انبیاء و حجج کار ایشان این بود که خلق را دعوت می نمودند، و می خواندند به راه معرفت و عبادت تو به حکمت و موعظه نیکو. مشهور آنست که مراد از حکمت کتاب اللَّه است، و مراد از موعظه سنت نبی اللَّه است صلی اللَّه علیه و آله، و بعضی گفته اند که حکمت اصول دین است که دلایل او معلوم است، و موعظه فروع دین است، یا آن که حکمت آنست که با علما به براهین سخن گوید، و موعظه حسنه با عوام به خطابیات. و اظهر آنست که حکمت عبارتست از آن که ایشان را بحسب مصلحت وقت هدایت نماید گاهی به دلایل، و گاهی به شمشیر، و موعظه حسنه نصیحتهای مشتمل بر وعد و وعید است و اللَّه تعالی یعلم.

(لئلّا یکون للنّاس علیک حجّه بعدهم) یعنی پیغمبران مؤید به معجزات فرستادی با کتابها و با بشارت و انذار از روی حکمت و موعظه های نیکو تا نبوده باشد آدمیان را حجتی بر تو بعد از فرستادن پیغمبران، و نگویند که اگر پیغمبران می فرستادی هر آینه ما ایمان

می آوردیم و بندگی می کردیم، و این

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 168

عبارات مقتبس است از آیات چنانکه حق سبحانه و تعالی فرموده است که رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ «1» و دیگر فرموده است که ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ «2» و دیگر فرموده است که: لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ «3»

و مصنف در این آیه واوی زیاد کرده است تا عطف باشد بر لئلا یعنی اینها کرد تا اگر کسی هلاک شود و بکفر یا فسق بعد از بینه و اتمام حجت بوده باشد، و اگر کسی حیات یابد به ایمان و عبادت بعد از تمامی حجت بوده باشد که باختیار خود اختیار نجات ابدی کرده باشد تا هر یک را استحقاق ثواب و عقاب بهم رسیده باشد، و در آیه معنی دیگر گفته اند که ما حجت تمام کردیم تا اگر کسی بمیرد و بجهنم یا بهشت رود و حجت بر او تمام شده باشد، و اگر کسی زنده بماند خواه خوب، و خواه بد حجت بر او تمام شده باشد. و معنی اول موافق است با روایات اهل البیت، و در این جا البته معنی اول مراد مصنف است، و آیات بر این مضمون بسیار است، و همه این آیات دلالت می کند بر آن که حسن و قبح عقلی است، نه چنانکه اشاعره می گویند که هر چه حق سبحانه و تعالی می کند خوبست اگر همه انبیاء را بجهنم کند حاکمست، و اگر همه کفار را به بهشت کند خداوند است، اگر چنین می بود چه احتیاج به این ها بود که

بکند تا برو حجت نباشد با آن که بسیار جائی ازین باب فرموده است، و عمده غرض مصنف رد بر ایشانست، و ازین جهت فراموش کرده است صلواتی را که در خطب لازمست، و امکان دارد بعد از لفظ معصومین گفته باشد و از قلم نساخ ساقط شده باشد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 169

(فعظمت بذلک منّتک علی بریّتک) یعنی پس عظیم شد نعمت تو به سبب این انعامها بر مخلوقات تو که از محض رحمت آفریدی، و عقل دادی، و پیغمبران و کتابها فرستادی تا ایشان را دعوت نمایند به قرب، و معرفت، و عبادت، و بندگی تو تا مستحق ثوابهای غیر متناهی تو شوند، هر چند نعمتهای غیر متناهی به ایشان داده، اما باین نعمت عظمی هیچ نعمت نمی رسد، یا آن که هر نعمتی که داده همه را از جهت معرفت و عبادت داده چون غرض از خلق عبادت است، پس همه نعمتها در این داخل است، پس چگونه کسی وصف عظمت این نعمت تواند کرد. و ممکن است که منت را بمعنی متعارف بگیریم و این معنی از مخلوق قبیح است، چون بنده اند و نعمتها همه از حق سبحانه و تعالی است. چنانکه تکبر از ایشان قبیح است از جهه آن که کبریا مخصوص حضرت اوست، اما از حق سبحانه و تعالی نیکو است هم تکبر و هم منت، لهذا در قرآن مجید همه جا منت می نهد بر بندگان به نعمتهایی که به ایشان کرامت کرده است، و از این جهت خود را منان فرموده است. و محتملست که بمعنی منعم باشد اما هر دو خوبست و اعم بهتر است.

(و أوجبت علیهم حمدک) یعنی

به سبب این نعمتهای عظیمه حمد خود را بر ایشان واجب گردانیدی، و از آن جمله در شبانه روزی ده مرتبه سوره حمد واجب گردانید در نمازها، بلکه می باید همیشه بنده رطب اللسان بوده باشد بحمد الهی، چنانکه گذشت که حمد بهترین عبادات است. و ممکن است که أوجبت به سکون تا خوانده شود، و ضمیر راجع به منت بوده باشد یعنی این نعمت عظیم بر بندگان واجب ساخت حمد ترا، و بنا بر این مجاز خواهد بود چون نعمت سبب حمد است، پس گویا او واجب گردانیده است حمد را، پس چون ظاهر ساخت عظمت نعمت الهی را مناسب این بود که شکر کند حق سبحانه و تعالی را که مناسبت باین نعمت داشته باشد گفت:

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 170

(فلک الحمد عدد ما احصی کتابک و احاط به علمک) یعنی پس مخصوص تست جمیع حمدها و ترا مخصوص می گردانم به همه محامد، چون همه کمالات مخصوص ذات مقدس تست بعدد آن چه احصاء نموده است آن را کتاب تو که قرآن باشد، و جمیع علوم در قرآن هست یا لوح محفوظ باشد و آن نیز چنین است، و به همین دو قول تفسیر شده است در آیه که مراد صدوق از این عبارت اشاره به آن است که وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کِتابٍ مُبِینٍ و بعدد آن چه علم تو به آن احاطه کرده است، و هر دو خصوصا آخر البته غیر متناهی است، پس باز ای نعمتهای غیر متناهی شکر غیر متناهی به جا آورده، و ظاهر آنست که لام الحمد از جهت استغراق باشد، یعنی جمیع حمدها مخصوص

ذات اقدس تست، و اگر از برای جنس نیز بوده باشد استغراق مفهوم می شود از جهت لام اختصاص لک با تقدیم او چون مرتبه اش لفظا تاخیر است، و اگر چه بحسب معنی چون مشتملست بر کاف ضمیری که راجع بحق سبحانه و تعالی است و مناسب تقدیم است.

و مؤید عمومست آن که منقولست در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که نعمت هر چند عظیم باشد همین که بنده گفت الحمد للَّه ادای شکر آن نعمت کرده است. و در حدیث کالصحیح منقولست که آن حضرت از مسجد بیرون آمدند و اسب حضرت گم شده بود، حضرت فرمودند: که اگر حق سبحانه و تعالی این اسب را بمن رساند من شکر کنم او را آن چه حق شکر او باشد، پس اندک زمانی شد که آن را به خدمت حضرت آوردند، حضرت الحمد للَّه بر زبان راندند، شخصی از حضار گفت فدای تو گردم نفرمودی که من حق شکر الهی به جا آورم؟ حضرت فرمود که نشنیدی که الحمد للّه گفتم و خصوصا هر گاه با این تتمه باشد چنانکه در دعاها از حضرات ائمه معصومین واقع شده است این تتمه.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 171

و در اخبار بسیار وارد شده است که هر گاه بنده بگوید

«الحمد للّه ربّ العالمین کثیرا علی کلّ حال کما هو اهله و مستحقّه»

کاتبان عمل عاجز می شوند، و عرض می کنند که خداوندا این بنده چنین حمدی کرد و ما نمی توانیم رسید بحمدی که تو اهل آن و مستحق آنی تا در نامه عمل او آن را بنویسیم، خطاب می رسد که چنین است و مخلوقی احصای این نمی توانند

کرد، شما هر چه گفته است بنویسید من می دانم مقدار آن را و ثواب آن را. و عبارت مصنف مشتمل است برین معنی زیرا که علم الهی احصاء کرده است حمدی را که مستحق آنست با چیزهای دیگر که مستحق آنست از تسبیح، و تهلیل، و تکبیر و غیر آن اگر چه آنها نیز بحمد برمی گردد.

(و تعالیت عمّا یقول الظّالمون علوّا کبیرا) یعنی تو برتری از آن چه ستم کاران بر خود ترا به آن وصف می کنند در ذات، و صفات و افعال، بلندی بالاتر از آن که عقل به آن رسد کما قال الحکیم الغزنوی رضی اللَّه عنه:

پاک از آنها که غافلان گفتند پاکتر ز آن چه عاقلان گفتند

و اشاره ایست به آن که اگر نسبتهای بد بجناب اقدس او دهند ستم بر خود کرده اند که خداوند خود را نشناخته اند، و خود را مستحق عذاب ابدی کرده اند، و این عبارت نیز مقتبس است از آیه کریمه سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً «1» و صدوق این قسم تصرفات در آیات را تجویز نمی کند، چون این تصرفات را حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم کرده اند او متابعت ایشان کرده است.

شعر

منزه ذاتش از چند و چه و چون تعالی شانه عمّا یقولون

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 172

(قال الشیخ الامام السّعید الفقیه ابو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه القمیّ مصنّف هذا الکتاب قدّس اللَّه روحه) ظاهر آنست که این عبارت مصنف بوده باشد و مقرر بوده است که اسم خود را می گفتند، و لیکن غالب اوقات تعریفات را شاگردان زیاد می کرده اند، یعنی چنین گوید بزرگ امام، و پیشوای در حدیث، سعادتمند عالم ابو

جعفر محمد، پسر علی پسر حسین، پسر موسی، پسر بابویه قمی که این کتاب را تصنیف نمود است، و مقول قول او اما بعد است، و ممکن است که امام سعید اشاره باشد به آن که دعا کرده حضرت صاحب الامر است.

چنانکه شیخ نجاشی نقل نموده است که علی بن الحسین پدر شیخ به عراق عرب آمد و ملاقات کرد حسین بن روح را که نایب حضرت صاحب الزمانست، و سؤالهایی که داشت از او پرسید، بعد از آن کتابتی به علی بن جعفر بن اسود داد که او نیز از وکلای حضرت بود که کتابت او را به حسین بن روح برساند، و رقعه به حضرت صاحب الامر نوشت و در آن رقعه از حضرت استدعای فرزند نمود.

حضرت نوشتند در آن رقعه که دعا کردیم و حق سبحانه و تعالی ترا در این زودی دو پسر خواهد داد خیر و نیکوکردار، پس حق سبحانه و تعالی به او کرامت نمود محمد و حسین را، و ابن بابویه همیشه در مجالس افتخار می نمود که من به دعای حضرت متولد شده ام، و الحق که نفعی که ازین دو پسر به عالمیان رسید از کسی نرسید.

مصنف قریب به سیصد کتاب در حدیث تصنیف کرد که یکی از آنها این کتابست، و بسیاری از کتاب او الحال هست، و از حسین فرزندان بسیار بهم رسید همه محدث و فاضل، و احوال بعضی از ایشان را شیخ منتجب الدین در رجال خود ذکر کرده است، و نجاشی ذکر کرده است که محمد بن بابویه شیخ شیعه است و مجتهد شیعه است، و همه علما و محدثان اهل خراسان ازو

استفاده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 173

علم می نمودند، و در اوایل سن به عراق عرب آمد، و جمیع علماء عراق پیش او درس خواندند، و از او اجازه گرفتند، و شیخ طوسی نیز مدح بسیار کرده است او را، و گفته است که جلیل القدر بود، و احادیث را در حفظ داشت، و ضبط حدیث نیکو کرده بود، و در میان علمای قم کسی مثل او نبود در حفظ و کثرت علم و مجتهد بود. و ابن طاوس نیز مدح بسیار کرده است، و توثیق او کرده است، بلکه جمیع علما توثیق او کرده اند، چون همه حکم به صحت أحادیث صحیحه او کرده اند، و بالجمله این شیخ رکنی است از ارکان دین، بلکه اکثر علما تابع اویند چنانکه در محال خود مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه تعالی.

(امّا بعد فانّه لمّا ساقنی القضاء إلی بلاد الغربه و حصّلنی القدر بها بأرض بلخ من قصبه ایلاق) اما بعد از حمد حق سبحانه و تعالی پس به درستی که چون قضا مرا گشایند به بلاد غربت و قدر به سبب غربت به زمین بلخ انداخت در قصبه ایلاق «1» و ظاهرا ایلاق قصبه ایست از قصبهای بلخ، و محتملست که مراد این باشد که بلخ از قصبهای ایلاقست، و ایلاق ترکستان باشد. و ظاهر گفته مصنف آنست که قضا و قدر دخل دارند در امثال این امور و بنده را اختیاری نباشد، و لیکن مصنف این اعتقاد ندارد بلکه معنی او موافق اعتقاد او اینست که چون در علم الهی گذشته بود که من به غربت افتم باختیار خود، و بشهر بلخ بمانم باختیار خود چنان شد، و علم الهی

علت نمی شود و اگر کسی در امثال این امور قایل به قضای حتمی شود مفسده ندارد، و لیکن اخبار اختیار عام است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 174

و در خصوص سفر نیز وارد شده است بروایت عامه و خاصه که شخصی از اهل عراق داخل شد بر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و گفت یا امیر المؤمنین خبر ده ما را که این سفری که کردیم بواسطه جنگ اهل شام که آن سفر صفین بود آیا به قضا و قدر الهی بود؟ حضرت فرمودند که بلی ای شیخ و اللَّه که بر بلندی بالا نرفتیم و به پستی به زیر نرفتیم مگر آن که به قضا و قدر الهی بود، پس آن شیخ گفت: که حق سبحانه و تعالی مزد ما را بدهد چون ما مجبور بودیم و اختیاری نداشتیم استحقاق ثوابی نداریم مگر فضل الهی کاری بکند.

حضرت فرمودند که چنین مگو ای شیخ، تو گمان کردی که قضائیست لازم، و قدریست واجب اگر چنین باشد باطل شود ثواب و عقاب، و امر و نهی و زجر، و فائده نداشته باشد وعده و وعید الهی، و کسی که بد کند او را ملامت نتوان کرد و کسی که خوب کند او را مدح نتوان کرد، و هر آینه نیکوکار اولی خواهد بود به ملامت، و بد کار اولی خواهد بود به مدح، این گفتگوی بت پرستان و دشمنان خداوند رحمن است، و گفتگوی قدریّه این امت و مجوس این امت است، ای شیخ حق سبحانه و تعالی اختیار داد بنده را، و تکلیف نمود، و نهی کرد و تحذیر نمود، بر اندک عبادتی ثواب بسیار می دهد، و

کسی را چنان نکرده است که بی اختیار عصیان او بکند، یا بی اختیار اطاعت او بکند، و آسمان و زمین را و هر چه در میان هر دو است باطل نیافریده است، این گمان آن جماعتی است که کافرند، پس ویل از برای آن جماعت است که کافر شده اند، و مراد از ویل آتش جهنّم است. پس آن شیخ برخواست و شعری چند در مدح آن حضرت خواند.

و عبد اللَّه عباس نیز این خبر را روایت کرده است و در آخر آن نقل کرده است که شیخ گفت یا امیر المؤمنین پس قضا و قدر کدامست؟ که ما را برد، و بلندی و پستی نرفتیم مگر به قضا و قدر. حضرت فرمود: که آن امر و حکم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 175

الهیست که فرموده بود که ما باین جهاد برویم، نمی بینی که حق سبحانه و تعالی فرموده است وَ قَضی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ «1» یعنی پروردگار تو حکم فرموده است که عبادت مکنید مگر او را و آن که حضرت فرمودند: که نیکوکار سزاوارتر است به ملامت، و بدکار اولاست به مدح، دور نیست که از آن جهت باشد که نیکوکاران مفتخرند به عبادات خود غالبا و آنها از ایشان نیست، و بدکاران همیشه غمناکند بواسطه اعمال قبیحه و آن از دیگریست، و یا آن که چون بی اختیار آن جماعت را خوبیها داده اند، و اینها را بدیها باید که تدارک هر دو بضد آن کرده شود یا آن که هر گاه تجویز این قسم باطلی گردید عقل از میان برخواست، و هر گاه عقل نباشد جزا نیز بر ضد عقل خواهد بود.

(و ردها الشّریف الدّین

ابو عبد اللَّه المعروف بنعمه و هو محمّد بن الحسن بن اسحاق بن الحسن بن الحسین بن اسحاق بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام) یعنی که من داخل بلخ شدم و وارد بلخ شد، یا شده بود پیش از من سید متدین ابو عبد اللَّه که مشهور بود به نعمه، و اسم او محمد پسر حسن بود و در بعضی از نسخ حسین پسر اسحاق پسر حسن، و در بعضی از نسخ حسین پسر حسین پسر اسحاق پسر امام ابو الحسن موسی بن جعفر که پنج پشت به حضرت می رسانید، و باقی ائمه را تیمّنا و تبرکا ذکر کرده است، و مراد از شریف در عرف عرب کسی است که از اولاد علی و فاطمه صلوات اللَّه علیهم باشد، و گاه هست که اطلاق می کنند بر اولاد حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام اگر چه از اولاد حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها نبوده باشد، و گاه هست بر مطلق بنی هاشم اطلاق می کنند.

اما نزد عجم شریف کسی را می گویند که مادرش سیّد باشد و پدرش سیّد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 176

نبوده باشد، بنا بر این است که سادات مکّه معظمه و مدینه مشرفه را شرفا می گویند باصطلاح اول، و دین صفت مشبّهه است یعنی دین دار و صالح، و نعمه لقب اوست، ظاهرا اصلش نعمه اللَّه بوده است بواسطه تخفیف جلاله را انداخته اند، و تا به وقف ها شده است، و ابو عبد اللَّه کنیت او است، و کنیت لفظی است که در اول اواب، یا امّ، یا ابن، یا بنت بوده باشد مثل ابو عبد اللَّه

و ابن عبد اللَّه در مرد، یا امّ عبد اللَّه و بنت عبد اللَّه در زن.

و کنیت نهادن مرد را به ابو فلان و زن را بأمّ فلان مستحب است در روز هفتم ولادت تفألا بالخیر که فال خوبی است، و معنیش آنست که إن شاء اللَّه بزرگ خواهد شد و فرزندی بهم خواهد رسانید که عبد اللَّه نام خواهد داشت اگر ابو عبد اللَّه باشد، یا علی اگر ابو علی کنیت کنند، و هم چنین در دختر ام سلمه نام می گذارند به فال خیر که خدا او را پسری خواهد داد سلمه نام خواهد داشت، و ابن و بنت از روی فال نیست بلکه باسم پدر یا مادر می خوانند مثل محمد فرزند حضرت امیر المؤمنین که او را ابن الحنفیه می نامند به واسطه آن که ظاهر شود که از حضرت فاطمه صلوات اللَّه علیها نبوده است بلکه مادرش از اسیران لشکر مسیلمه کذاب بود حضرت او را آزاد فرمود، و زن کرد بعد از اسلام او، و از او محمد به همرسید و او بسیار بزرگ است.

و متعارف علمای ما به مقتضای اخبار بسیار چنان بوده است که هر وقت که اسم رسول خدا مذکور می شده است صلّی اللَّه علیه و آله می گفتند، و چون اسم ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم مذکور می شده است صلوات می فرستاده اند و می نوشته اند، و سنیان آل را به واسطه عداوت ایشان می اندازند، و چون اظهار عداوت اهل بیت نزد ایشان نیز کفر است می گویند که علی رغم شیعه می اندازیم با آن که در جمیع صحاح سته احادیث بسیار نقل کرده اند که چون آیه إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی

النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 177

تَسْلِیماً «1» نازل شد یعنی به درستی که حق سبحانه و تعالی، و فرشتگان او صلوات می فرستند بر پیغمبر، ای جماعتی که ایمان آورده اید صلوات بر آن حضرت فرستید، و گردن نهید حکم او را گردن نهادنی نیکو، اصحاب گفتند یا رسول اللَّه سلام بر ترا دانستیم که چگونه بکنیم، صلوات را چگونه بفرستیم، حضرت فرمود که که بگوئید که اللَّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد.

و در بعضی از روایات بخاری و آل محمد است به جای علی.

کما صلّیت علی ابراهیم و آل ابراهیم یا و علی آل ابراهیم مجملا شاید که زیاده از پنجاه سند باشد که در همه آل هست. و جمعی گفته اند که حق سبحانه و تعالی نبی را فرمود و حضرت آل را داخل کرد تا ظاهر شود که مراد الهی نبی و آل است، و چون همه کنفس واحده بودند اکتفا به نبی کرد، و حضرت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله اشعار فرمودند که صلوات من بی صلوات بر آل من صحیح نیست.

و در احادیث صحیحه از طرق اهل بیت سلام اللَّه علیهم وارد شده است که حضرت سیّد المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند: که هر که صلوات بر من می فرستد و بر آل من نفرستد بوی بهشت به او نمی رسد با آن که بوی بهشت از پانصد ساله راه می آید.

و صاحب کشاف و غیر او ذکر کرده اند که آیه و حدیث دلالت بر جواز صلوات می کند بر همه کس، و لیکن چون شعار رفضه شده است که بر ائمه خود صلوات

می فرستند بنا بر این ما و علمای ما منع کرده ایم. الحمد للّه که علی رغم رفضه دین اسلام و ایمان را از دست دادند و کافر شدند، و در کفر همه سنیان همین معنی بس است که حق سبحانه و تعالی مودت اهل البیت را مزد رسالت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 178

حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله نموده، و ایشان بدل مودت عداوت کردند.

لهذا گاهی علمای ما رضوان اللَّه علیهم بعد از ذکر اهل بیت صلوات اللَّه علیهم صلوات نمی فرستاده اند بلکه سلام می فرستاده اند از جهت تقیه از سنیان، و لیکن بنده در روضه المتقین این رعایت نموده ام که بعوض سلام صلوات فرستاده ام و گمان ندارم که صدوق سلام فرستاده باشد چون کتابهای تصانیف صدوق را که قریب بزمان او نوشته اند اکثر اوقات اسم ائمه را با تعظیم و صلوات یاد می کنند، پس ممکنست که او یا شیعیان تقیه نموده باشند، و الیوم الحمد للّه که به دولت ابد قرین تقیه در ایران، بلکه در جمیع بلاد بر طرف شده است چرا این رعایت باید نمود.

علی ای حال اکثر علمای عامه و خاصه گفته اند که مراد از صلوات آنست که حق سبحانه و تعالی دین آن حضرت را رواج دهد در عالم، و امت او را غالب گرداند بر سایر امم، و در روز قیامت شفیع امت بوده باشد، و امثال نفعهایی که به امت برگردد، و الا رتبه آن حضرت به مرتبه رسیده است که فوق آن مرتبه در قوت امکانی نمانده است که از جهت آن حضرت صلّی اللَّه علیه و آله طلب توان نمود، و چیزی که از صلوات به آن حضرت

عاید می گردد فرح آن حضرت است به ثواب غیر متناهی از جهت مصلی بر آن حضرت چنانکه خواهد آمد.

و فاضل دوانی ذکر کرده است که چون آن حضرت را شفاعت کبری کرامت کرده اند این خصوصیتی بر روز قیامت ندارد، بلکه آن حضرت شفیع کاینات است در افاضه جود از مبدأ فیاض بدلیل

لولاک لما خلقت الافلاک.

پس صلوات بر آن حضرت استفاضه کمالات است از جهت مواد قابله کاینات. و به گفته مولانا این سخن ازو نیست، بلکه از انوار تربت باب مدینه علم بر او فایض گشته است، در زوراء در حین زیارت آن حضرت با سایر تحقیقات که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 179

مذکور است در آن رساله قدسیه. و اگر بر رسول خدا یا ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم سلام فرستند نیز قریب بمعنی صلوات است زیرا که حق سبحانه و تعالی فرموده است که تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَکَهً طَیِّبَهً «1». یعنی تحیتی است که از جانب حق سبحانه و تعالی است و با برکت است و نیکوست.

و هم چنان که صلوات بر مردم مختلف می شود باختلاف قابلیات سلام نیز چنین است، و لیکن سلام طلب سلامتی است از حق سبحانه و تعالی از جهت شخصی که برو سلام می کنند، و این سلامتی اعم است از سلامتی نفس او از جمیع صفات ذمیمه، و سلامتی بدن او از جمیع امراض، و سلامتی دنیا و آخرت، و چون حضرات نبی و ائمه صلوات اللَّه علیهم مستغنیند از این دعا، دعا از جهت دین آن حضرت و امت آن حضرت و شیعیان ایشان خواهد بود.

و در اخبار اهل بیت وارد شده که سلام اسم الهی است یعنی

حق سبحانه و تعالی سالم است و منزه است از هر چه لایق بذات و صفات و افعال او نبوده باشد، و لهذا جبرئیل که سلام الهی را به حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله می رسانید حضرت می فرمودند که: و علی ربّی السلام. پس سلام بر نبی و ائمه نیز بدین منوالست که فی الحقیقه ثنای ایشانست که ایشان از همه نقایص مطهرند و متصف بجمیع کمالاتند، و چون ضرور بود تبیین این معنی بواسطه کثرت صلوات و سلامی که وارد می شود در اخبار مجملی ذکر کرد، و تفصیل آن مرتبه مرتبه ظاهر خواهد شد در اثنای شرح إن شاء اللَّه.

و این علیهم السلامی که مذکور شد ممکن است که سلام بر معصومین باشد و بس چنانکه غالب اوقات سلام بر غیر ایشان نمی فرستند تا فرقی باشد میان ایشان و غیر ایشان، و لیکن در صورت اجماع اگر قصد همه کنند و از حق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 180

سبحانه و تعالی در هر یک بقدر استعداد آن کس طلب نمایند، ظاهرا بد نباشد و از آن جمله حضرت ابو طالب است که به اجماع علمای از شیعه أو مسلمان بود، و حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله بر او نماز گذارد، با آن که آن حضرت ممنوع بود از نماز بر منافقان فکیف بر کافر. و این معنی نیز با ادله خواهد آمد إن شاء اللَّه تعالی.

(فدام بمجالسته سروری و انشرح بمذاکرته صدری و عظم بمودّته تشرّفی لأخلاق قد جمعها إلی شرفه) پس دایم شد به سبب همنشینی او خوشحالی من و منور شد سینه من به سبب درس خواندن او نزد

من از علوم او چون او فاضل بود، و لهذا از روی آداب درس او را مذاکره نامید، و به سبب دوستی او مرا، یا دوستی من او را، مشرف شدن من به زیاده شد بر مشرف شدن به صحبت او که چون محبت بهم رسید من بزرگ شدم نه از جهت رتبه دنیوی اگر چه داشت و لیکن آن منظور نبود بلکه از جهت خلقهای نیکو بود که با سیادت جمع کرده بود.

(من ستر و صلاح و سکینه، و وقار، و دیانه، و عفاف، و تقوی، و اخبات) و آن اخلاق حسنه ستر بود، یعنی مستور بودن عیوب، یعنی عیبی ظاهرا نداشت و کسی که مکلف به باطن نیست یا ساتر عیوب مردمان بود، و مقرر ساخته بود که کسی در مجلس او حرف غیبت نگوید، یا هر دو، و صلاح داشت و آن عبارتست از کردن فرایض و نوافل و اجتناب از صغایر و کبایر بلکه مکروهات نیز، و سکینه داشت که همیشه دلش به یاد الهی بود، وقار و طمأنینه داشت که از سخنان ناخوش و غیر آن از جا در نمی آمد بلکه از بلاها نیز.

و بعضی گفته اند که سکینه از بدنست، و وقار از دل. اما اول اظهر است چون حق سبحانه و تعالی همه جا در قرآن سکینه را بدل نسبت داده است و دیانت داشت یعنی مذهب حق ائمه اثنا عشر با تقید به شرع در مرتبه اعلی داشت،

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 181

و عفت داشت و آن اجتناب است از شبهات و ماکل و مشرب و منکح، و تقوی داشت و آن ملکه پرهیزکاریست از محرمات و مکروهات بلکه

مباحات، و افعال او همه از برای خدا بود، و اخبات داشت و آن خضوع و خشوع بدن و قلب است بذکر الهی.

(فذاکرنی بکتاب صنّفه محمّد بن زکریّا المتطبّب الرّازیّ، و ترجمه بکتاب من لا یحضره الطّبیب و ذکر انّه شاف فی معناه) پس گفتگو کرد با من یا به یاد من آورد کتابی را که تصنیف کرده بود او را محمد پسر زکریا متطبب یعنی علم طب را می دانست و بکار می فرمود، و یا آن که طبیب نبود و لیکن طب را بر خود بسته بود چون طبیب عرفا بمعنی شافی است و شفا از حق سبحانه و تعالی است، و رازی بود یعنی از اهل ری. و عرب در نسبتها به شهرها در بعضی جاها تغییرات به زیاد و کم می دهند، در ری و مرو، زائی زیاد می کنند و مروزی و رازی می گویند. و محمد بن زکریا آن کتاب طب را من لا یحضره الطبیب نامیده بود یعنی این کتاب طبیب است کسی را که طبیب نزد او نباشد، و سید نعمه گفت که اسم با مسمی است یعنی در واقع کتابیست تمام و واضح که کتاب طبیب می تواند بود، و این دلالت می کند که سید نعمه در علم طب نیز ماهر بوده است.

(و سألنی ان أصنّف له کتابا فی الفقه و الحلال و الحرام و الشّرائع و الاحکام) و از من سؤال کرد سید که تصنیف کنم از جهت او کتابی در فقه و حلال و حرام، و راههای دین و احکام الهی. و ظاهرا مراد مصنّف از فقه عبادات است، و از حلال و حرام تجارات است و اطعمه و اشربه،

و از شرایع نکاح و طلاق و توابع آن است، و از احکام قصاص و دیات و حدود و میراث است، و احتمالات دیگر هست، اما آن چه مذکور شد انسب است با ترتیبی که کرده است این کتاب را.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 182

و مشهور میان مجتهدین ما آنست که فقه عبارت است از جمیع احکام شرعی فرعی که بخصوص هر یک استدلال بر آن نمایند از مدارک آن به حیثیتی که از ضروریات مذهب نباشد. اما در عرف محدثین اخباری را که به آن عمل نمایند فقه است.

و علماء فقه را بر چهار قسم کرده اند به آن که یا مقصد از آن آخرت است و بس و آن عبادات است مثل: نماز و روزه، و زکاه و خمس، و حج و جهاد و امر بمعروف و نهی از منکر. و اگر مقصود آخرت فقط نباشد پس صیغه در آنجا ضرور است یا نه، اگر ضرور باشد اگر از دو کس ضرور است آن را عقود می گویند مثل: انواع تجارات و نکاح، و اگر از یک طرف ضرور است آن را ایقاعات می نامند مثل طلاق و توابع آن، و نذر و توابع آن، و اگر صیغه در کار نیست آن را احکام می نامند مثل حدود و میراث، و قصاص و دیات. و دیگر تقسیمات کرده اند فایده بر آن مرتب نیست و اللَّه تعالی یعلم.

(موفیا علی جمیع ما صنّفت فی معناه، و اترجمه بکتاب من لا یحضره الفقیه لیکون الیه مرجعه و علیه معتمده و به اخذه و یشترک فی اجره من ینظر فیه و ینسخه و یعمل بمودعه) که مشتمل بوده باشد این کتاب بر

جمیع مسایل کتبی که تصنیف کرده ام در فقه و حلال و حرام و شرایع و احکام، یا در فقه که شامل همه باشد، و التماس نمود که نام نهم این کتاب را بکتاب من لا یحضره الفقیه. یعنی این کتاب فقیه و عالمست کسی را که عالمی نداشته باشد یا دستش به او نرسد، و غرض سید از این التماس این بود که رجوع باین کتاب کند، و اعتمادش برین باشد و باین عمل نماید و تا سید شریک بوده باشد در ثواب هر که نظر کند در این کتاب و بنویسد این را، و عمل نماید به آن چه در این کتاب ذکر نموده ام زیرا که چون سید باعث تصنیف این کتاب است، پس هر که از این کتاب منتفع می شود سید در ثوابش شرکت دارد بی آن که از

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 183

ثواب او چیزی کم شود چنانکه گذشت.

و احادیث بسیار نیز واقع شده است از حضرات رسول خدا و ائمه هدی سلام اللَّه علیهم که هر که سنت خیری بگذارد، هر که عمل به آن کند از ثواب ایشان بهره خواهد داشت تا روز قیامت. و شک نیست که مراد از عبارت این است. و لیکن بنا بر این معنی ضمیر اجره از نساخ سهوا زیاد شده است، و ممکن است که مبهمی باشد که مفسرش لفظ من باشد مثل ربّه رجلا، و ممکن است که علی سبیل القلب باشد، تعظیما للسید، و ممکن است که مراد این باشد که تا دیگران نیز ثواب ببرند چنانکه سید می برد و لازمش افتاده باشد که به سبب ثواب دیگران سید نیز مثاب خواهد بود، و

ممکن است که ضمیر راجع بکتاب باشد و معنی آن این است که تا شریک باشد سید در مزد و ثواب کتاب کسانی را که نظر می کنند در آن، و بنا بر این من منصوب به نزع خافض خواهد بود یعنی مع من و اللَّه تعالی یعلم.

(هذا مع نسخه لأکثر ما صحبنی من مصنّفاتی، و سماعه لها، و روایتها عنّی و وقوفه علی جملتها، و هی مائتا کتاب و خمسه و اربعون کتابا فاجبته ادام اللَّه توفیقه إلی ذلک لأنّی وجدته اهلا له) یعنی این التماس تصنیف من لا یحضر بعد از آن بود که نوشته بود اکثر آن چه با من بود از تصانیف من، و من برو خوانده بودم و شنیده بود اکثر آن را، و بر همه مجملا مطلع شده بود چون احادیث قریب به یک دیگرند، یا آن که اجازه مجموع را از من گرفته بود و مطالعه کرده بود، و هر چه مشکل بود از من پرسیده بود، و تصانیف من یا آن چه با من بود از تصانیف من دویست و چهل و پنج کتاب بود، و باقی را بعد از این تصنیف کرده خواهد بود بنا بر احتمال اول، و بنا بر ثانی ما بقی با او نبوده است، پس اجابت نمودم التماس او را، حق سبحانه و تعالی توفیق او را مستدام بدارد، و ازین جهت التماس او را قبول نمودم که سزاوار این بود که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 184

التماسش را قبول کنم، یا اهلیت این تصنیف داشت.

(و صنّفت له هذا الکتاب بحذف الاسانید لئلّا یکثر طرقه) و تصنیف کردم و جمع کردم احادیث این کتاب را

یا از جهت التماس او و نفع او تصنیف کردم، و اسانید اخبار را انداختم به آن که گفتم قال الصادق، یا متن حدیث را نقل کردم بعنوان فقه تا مبادا طرق او و سند او موجب زیادتی حجم کتاب شود و سبب عدم رغبت بعضی شود.

و محتملست که مراد این باشد که بعضی از اسناد خود را در خبر ذکر کردم به حضرت، هر چند هر خبر را به سندهای بسیار داشتم از حضرت که متواتر شده بود نزد من. و این معنی من حیث العباره اظهر است اما ظاهرا مراد او اولست به قرینه.

(و ان کثرت فوائده) یعنی هر چند فواید سند بسیار بود، بنا بر احتمال دوم ضمیر مؤنث مناسب بود که راجع به اسانید باشد.

و فواید سند آنست که خود می داند که از کدام کتاب است در وقت تعارض ترجیح می تواند داد، و اگر سهوی شده باشد زود رجوع به آن کتاب می تواند کرد، و دیگران بعد از وفات او عمل به او می توانند کرد، و در حال حیات نیز فضلا عمل می توانند کرد، و هر گاه کسی شکی داشته باشد، یا نسخ مغلوطه به همرسد رجوع به اصل آن می توان کرد، دیگر عمل بحدیث با اسناد کرده خواهد بود که اقلش استحبابست و غیر این از فواید بسیار.

و بعد از آن ازین رأی برگشته است، و وسطی را اختیار نموده است که اسم صاحب کتاب را ذکر کند، و در فهرست سند خود را به آن کتاب ذکر کند، و بنا بر این بقدر کتاب بلکه دو برابر کتاب مختصر شده است، و فایده سند بحال خود مانده است، و

یک جزوی که تصنیف کرده بود به این معنی ملهم شد کاش از سر می گرفت که همه مسند می شد، و لیکن به توفیق اللَّه همه اسانید مرسلات و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 185

فتاوی او را بهم رسانیدم، و در روضه المتقین اشاره به آن کرده ام مگر نادری که اهتمامی بشأن آن نبود و إن شاء اللَّه در این شرح اشاره نیز به نادر خواهد شد.

(و لم اقصد فیه قصد المصنّفین فی ایراد جمیع ما رووه بل قصدت إلی ایراد ما افتی به و احکم بصحّته، و اعتقد فیه انّه حجّه فیما بینی و بین ربّی تقدّس ذکره و تعالت قدرته) و مانند مصنفان دیگر نکردم که هر چه به ایشان می رسد از روایات در تصانیف خود ذکر می کنند خواه صحیح باشد و خواه نه، و خواه به آن عمل کنند و خواه نه، بلکه قصد دارم که بیاورم در این کتاب هر چه را به آن فتوی می دهم، و حکم الهی می دانم، و جزم به صحت آن دارم که معصوم فرموده است، و در آن اعتقاد دارم که حجت است میان من و پروردگار من که مقدس و منزه است ذکر او از آن که به یاد امثال ما گذرد، یا اسم او را بر غیر او توان اطلاق نمودن هر چند هر دو یک لفظ باشد، امّا معنی هر دو متباین است، چنانکه عالم را بر جناب اقدس الهی اطلاق می کنند و عین ذات مقدس است، و بر مخلوق که اطلاق می کنند معنی عرضی است که مدرک می شود، و قدرت او متعالی است از آن که توان ادراک یا وصف آن کردن و این دو

جمله اخر ثنائیه است.

و آن که صدوق گفته است که فتوی به آن چه در این کتابست می دهم، به سبب این علما هر حدیثی را که او در این کتاب نقل نموده است از مذهب او نقل نموده اند، و مذهب او می دانند مگر نادری که دو سه جائی باشد که از مذهب او نقل ننموده اند.

و آن که گفته است که حکم به صحت جمیع این احادیث می کنم موافق اصطلاح متقدمین است، چنانکه شیخ بها الدین محمد رحمه اللَّه تعالی در مشرق الشمسین ذکر کرده است. و از جاهای دیگر نیز ظاهر می شود که مراد ایشان از صحت آنست که معلوم شود انتساب آن خبر بائمه معصومین سلام اللَّه علیهم، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 186

علم ایشان حاصل شده است یا به تواتر، یا با آن که آن خبر را در اکثر اصول ایشان که چهار صد اصل بوده است ذکر کرده باشند، و آن چنان بوده است که کتب احادیث که در زمان حضرات ائمه هدی سلام اللَّه علیهم مصنف شده بود بسیار بود.

از آن جمله ابن عقده در کتاب رجال خود اسامی اصحاب مصنف حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام را ذکر کرده است که چهار هزار مصنف بودند، و چهار هزار کتاب ایشان یا بیشتر چون بعضی کتب متعدد داشته اند از هر کتابی، بعد از آن که احوال آن شخص را ذکر کرده است چند حدیث از کتاب او نقل نموده است بترتیب کتب فقه، و این کتاب عظیمی بوده است که نزد مشایخ ما بوده است.

و همین شیخ کتابهای بسیار تصنیف نموده است در تفصیل کتابهای اصحاب حضرت امام محمد باقر و غیر

آن حضرت سلام اللَّه علیهم، و حافظ احادیث بوده است، و نقل کرده است که آن چه در حفظ دارم از احادیث با سند صد و بیست هزار حدیث است، و آن چه سند آن را در خاطر ندارم سیصد هزار حدیث است.

ابن نوح که زمان او را دریافته است، و ثقه و معتمد است، و استاد شیخ طوسی است در رجال کتابی تصنیف نموده است و مصنفین اصحاب حضرات را در آنجا ذکر کرده است، و بسیاری را در آنجا ذکر کرده است که ابن عقده کتابهای ایشان را نداشته، و ابن نوح داشته است و باین نسبت که حساب کنیم به آن چه شیخ طوسی از علمای حدیث و کتب ایشان را ذکر کرده است، و شیخ نجاشی نیز در فهرست خود یاد کرده است از حصر بیرونست.

از جابر جعفی منقولست که هفتاد هزار حدیث از اسرار حضرت امام محمد باقر بخاطر دارم، و محمد بن مسلم سی هزار. و هم چنین که پاره از آن در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 187

فهرست مذکور خواهد شد و در شرح نیز بسطی داده ام که تا غایت هیچ کس از علما نکرده بودند.

مجملا از میان این کتابهای بسیار چهار صد کتاب را انتخاب نمودند و آنها را اصول نامیدند، و در فهرست إن شاء اللَّه مذکور خواهد شد. و چون این چهار صد اصل معتمد ایشان بود اگر خبری را در اصول بسیار می دیدند حکم به صحت آن می کردند، یعنی البته حضرت فرموده است. و هم چنین حکم به صحت خبری می کردند که بطرق متعدده از ائمه صلوات اللَّه علیهم منقول بود، و ایشان را از آن

طرق علم حاصل می شد. یا می یافتند خبری را در اصول جمعی که علما اجماع کرده بودند بر تصدیق ایشان مثل زراره، و محمد بن مسلم، و فضیل بن یسار.

یا اجماع کرده بودند که هر خبری که صحیح شود که ایشان گفته اند صحیح است مثل صفوان بن یحیی، و یونس بن عبد الرحمن، و احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی. یا اجماع نموده بودند که عمل به روایات ایشان می توان کرد مثل عمار ساباطی، و حفص بن غیاث، و غیاث بن کلوب، و سکونی و امثال ایشان که شیخ الطائفه در عدّه ذکر کرده است ایشان را، و در مواضع خود یاد خواهیم کرد إن شاء اللَّه.

یا حدیثی را می یافتند در یکی از کتبی که بر حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم عرض نموده بودند، و حضرات تحسین فرموده بودند ایشان را مثل کتاب عبید اللَّه بن علی حلبی که بر حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام عرض نمودند، و کتاب یونس بن عبد الرحمن، و فضل بن شاذان را که بر حضرت امام حسن عسکری عرض نمودند. مجملا چیزهائی که سبب علم ایشان بود بسیار بود، و چون به واسطه تسلط سلاطین جور بسیاری از آن کتب از دست رفت، علماء ما این اصطلاح را وضع کردند که در فایده یازدهم مذکور شد انتهی.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 188

و لیکن هیچ دغدغه نیست که اخباری که این سه عظیم شأن در این چهار کتاب نقل کرده اند از آن کتب برداشته اند. محمد بن بابویه که در اینجا، و در فهرست ذکر کرده است. و شیخ الطائفه نیز در آخر تهذیب و استبصار نقل کرده است. و

محمد بن یعقوب کلینی اگر چه نگفته است که از آن کتب نقل کرده ام، و لیکن از تتبع ما را جزم بلکه یقین بهم رسیده است که از آن کتب روایت کرده است بوجوه بسیار، از آن جمله خبری که شیخ صدوق، و شیخ الطائفه مثلا از کتاب حسن بن محبوب، یا حسین بن سعید روایت کرده اند به اسانید خود به همین کتب، همان خبر را کلینی روایت نموده است بهمان سند و غیر آن از ایشان بهمان متن.

و جزم داریم که جمعی که در سند کتابهای ایشان ذکر کرده است مشایخ اجازه این کتابها بوده اند که به واسطه اتصال سند ذکر کرده اند، و چون قریب العهد و الزمان بودند به ایشان یقینا کتب آن مشایخ نزد ایشان مثل این کتابها بوده است نزد ما، که همه علم داشته اند که آن کتب از آن مشایخ بوده است. و جمعی از متأخرین اصحاب رحمهم اللَّه تعالی به واسطه عدم تتبع این معنی را نیافته بودند حکم بضعف بسیاری از اخبار کرده اند، با آن که محمد بن یعقوب رضی اللَّه عنه در دیباچه کافی ذکر کرده است که اخبار کافی آثار صحیحه است از اهل البیت صلوات اللَّه علیهم. و ابن بابویه نیز حکم به صحت این اخبار نموده است.

و جزم داریم که صحتی که ایشان می گویند آنست که یقینا معصوم فرموده اند، و صحت نزد متأخرین این معنی دارد که راویان ثقه و معتمدند، و گاه باشد که ظن نیز بهم نرسد ازین خبرها باصطلاح ایشان پس معنی کلام این دو بزرگ اینست که یقینا این خبرها از معصوم است که گویا ایشان از معصوم شنیده اند. و

هیچ دغدغه نیست که حکم به صحت ایشان بهتر است از حکم به صحت متأخرین.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 189

و آن که رعایت اصطلاح متأخرین کرده ایم از آن جهت است که چون اکثر فضلا به طریقه ایشان مأنوس شده اند موجب تنفر ایشان نشود، با آن که در وقت معارضه احادیث بواسطه ترجیح به اصحیّت فایده دارد، چنانکه در مقبوله عمر بن حنظله گذشت. و هر که تتبع کند خواهد دانستن آن چه را ذکر کرده ام، بلکه ظاهر می شود از بسیار جا که ابن بابویه حدیث غیر صحیح را در هیچ کتابی از کتابهای خود نقل نکرده است، چنانکه در کتاب عیون اخبار الرضا حدیثی نقل می کند در جمیع بین الاخبار، بعد از آن ذکر می کند که در سند این حدیث محمد بن عبد اللَّه مسمعی هست، و شیخ ما محمد بن الحسن بن الولید به او بی اعتقاد بود، و من از این جهت این حدیث را نقل کردم در این کتاب که من این حدیث را بر شیخ خواندم در کتاب رحمه سعد بن عبد اللَّه، شیخ تقریر نمودند به واسطه آن که به سندهای دیگر به شیخ رسیده بود، بنا بر این من نقل نمودم، و اگر نه هر چه شیخ ما به آن اعتقاد ندارد من آن را ذکر نمی کنم، و گمان ما آنست که شیخ او بسیار از حد در رفته است در دقت رجال، مع هذا هر گاه این مقدار دقّت نموده باشند، دقّت ما بعد ایشان بی وجه است.

و شیخ الطائفه نقل کرده است که صدوق نقد رجال و حدیث به مرتبه کرده است که فوق آن متصور نیست، و هم چنین

محمد بن یعقوب کلینی تا آن که کلینی کافی را در عرض بیست سال تصنیف نمود، که می خواست که هر خبری که در آنجا نقل کند علم داشته باشد که از معصوم است، و بسیار است که کلینی خبری را مرسلا روایت می کند، و همان خبر را ابن بابویه یا شیخ طوسی به اسانید صحیحه کثیره روایت کرده اند در کتب خود.

و در روضه المتقین در اکثر جاها به آن اشعار نموده ام، بلکه بسیار جاهست که متأخرین علما حکم کرده اند که در این باب حدیثی نیست، یا حدیث صحیحی نیست باصطلاح ایشان، بنده ذکر کرده ام احادیث صحیحه در آن باب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 190

و إن شاء اللَّه تعالی به همه اشعار خواهد شد در این شرح، چنانکه در روضه به آن اشعار نموده ام، و استدعای بنده از فضلا آنست که آن چه بنده نقل می کنم به آن رجوع نمایند مکرر تا خاطر ایشان جمع شود.

(و جمیع ما فیه مستخرج من کتب مشهوره علیها المعوّل و إلیها المرجع) و جمیع احادیثی که در این کتاب بیرون آورده ام از کتابهای مشهوری که اعتماد علمای شیعه بر آن کتب است، و اگر مسأله ایشان را ضرور شود رجوع باین کتب می کنند. و ظاهر مشهور متواتره است که از مصنفان آن کتب متواتر بوده است. و از اصول أربعمائه است یا امثال آن و صدوق در آخر این کتاب فهرست کتب را ذکر کرده است، و از چهار صد کس سه چهار کسی کم روایت کرده است، و شاید دو سه کسی را نام برده باشد در فهرست که در اصل کتاب نام ایشان را ذکر نکرده است.

ممکن است که

از آن کتابها حدیث نقل کرده باشد مرسلا، و از جمعی حدیث نقل کرده است در اصل که در فهرست ایشان را یاد نکرده است، بنده سند آن را از کتابهای صدوق، و کلینی ذکر کرده ام، و هم چنین بسیاری از اخبار را مرسل روایت کرده است و سند آن را ذکر نکرده است، یا بعنوان فتوی ذکر کرده است سندهای آن را هم یافته ام اکثر آن را از کتابهای صدوق، و پاره از کلینی یافته ام، مگر بسیار نادری که نیافته باشم و از ده نمی گذرد، و چون خاطر او جمع بوده است ذکر سند نکرده است. نمی دانست که چنین زمانه خواهد شد که اعتماد نکنند، اگر چه اکثر علمای سلف قول صدوق را نص حضرات می دانند چون از ارباب نص است، و اجتهاد در غیر نص را جایز نمی داند، و هر جا اجتهاد کرده است و سهو کرده است در اجتهاد، علما آن را ذکر کرده اند، و مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه.

(مثل کتاب حریز بن عبد اللَّه السّجستانی) مانند کتاب حریز پسر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 191

عبد اللَّه سیستانی، و ظاهرا مراد از کتاب جنس است که بر قلیل و کثیر اطلاق می کنند، و او از اصحاب حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق است، و کتب بسیار تصنیف نموده است، و شیخ طوسی در فهرست گفته است که کتابهای او همه از اصول است. و ممکن است که مراد او کتاب صلاه او باشد که حماد بن عیسی به حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه عرض نمود که من کتاب حریز را دارم و به آن عمل می کنم. حضرت فرمودند

که باکی نیست اگر چه ممکن است که مراد حماد نیز جنس باشد، و سند صدوق باین کتاب بیست و هشت سند صحیح است.

(و کتاب عبید اللَّه بن علیّ الحلبیّ) که ثقه است و معتمد اصحاب بود، و کتابی بزرگ تصنیف کرد در آن چه از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه شنیده بود، بعد از اتمام عرض نمود بر حضرت، و حضرت تحسین فرمودند، که سنیان چنین کتابی ندارند، و این کتاب متواتر بود از او، و جمیع علما به آن عمل می نمودند چون حضرت تحسین فرموده بودند. و صدوق طرق صحیح بسیار دارد باین کتاب از آن جمله هفت طرق صحیح و یک حسن، و پنج قوی و شیخ طوسی از صدوق پنج طریق صحیح دارد، و به طرقی دیگر نیز دارد.

(و کتب علیّ بن مهزیار الاهوازی) و کتابهای علی سی و سه کتاب بوده است که نزد صدوق بوده است، و ثقه و معتمد بوده است، و به خدمت حضرات امام رضا، و امام محمد تقی، و امام علی نقی صلوات اللَّه علیهم رسیده بود، و منصب وکالت حضرات را داشت، و حضرات فرمانها که به او می نوشتند تعظیم او می فرمودند، و کتب او معتمد اصحاب بود. و اهواز شهریست قریب بحویزه.

(و کتب الحسین بن سعید) و کتابهای حسین بن سعید اهوازی سی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 192

کتاب بود و همه اصحاب به کتب او عمل می کردند و او ثقه و عظیم الشأنست، و به خدمت حضرت امام رضا، و امام محمد تقی و امام علی نقی رسیده بود، و از ایشان احادیث شنیده بود، و اخبار کتب او در کتب مشایخ

ما بسیار است و معمول علیها است، و طرق ابن بابویه به کتابهای او، و علی بن مهزیار، و فضلای آینده بسیار است، و صحیح همه را در فهرست ذکر کرده است، و در آنجا بیان خواهیم کرد إن شاء اللَّه تعالی.

(و نوادر احمد بن محمّد بن عیسی) و کتاب نوادر احمد کتابی بزرگ بوده است در همه باب، و نوادرش نامیده است که احادیث او همه نفیس بوده است، و صحیح و معتمد اصحاب بود و خود بزرگ قمیان بود، و ثقه و جلیل القدر و عظیم الشأن، و به خدمت حضرات ثلثه متقدمه صلوات اللَّه علیهم رسیده بود، و از ایشان اخبار روایت کرده است.

(و کتاب نوادر الحکمه تصنیف محمّد بن احمد بن یحیی بن عمران الاشعری) و این کتاب بزرگی بوده است در جمیع ابواب اصول و فروع، و معتمد اصحاب بوده است و لیکن ابن ولید از جمعی که در آن کتابند و اسامی ایشان را ذکر کرده است روایت نمی کرده است، و ابن بابویه نیز متابعت او نموده است در آنها، و از جمعی دیگر روایت می کند که او، و ابن ولید اعتماد به آن ها دارند، و او ثقه و معتمد است.

(و کتاب الرّحمه لسعد بن عبد اللَّه) و سعد شیخ علما شیعه بود، و ثقه و جلیل القدر، و به خدمت حضرت امام حسن عسکری علیه السّلام رسیده بود، و حضرت صاحب الامر را ملاقات کرده بود، و کتب او خصوصا کتاب رحمه معتمد بود.

(و جامع شیخنا محمّد بن الحسن ابن الولید رضی اللَّه عنه) و این کتاب عظیم بود مسمی به جامع و معتمد علما بوده، و خود

ثقه و عظیم الشأن بود

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 193

به مرتبه که صدوق با نهایت فضیلت دست از تقلید او برنداشته است چنانکه خواهد آمد.

(و نوادر محمّد بن ابی عمیر) و کتاب نوادر او نیز کتابی عظیم بود، و او نزد علمای شیعه و سنی بزرگ بود، و کسی به عبادت و تقوی و عدالت و اعتماد به او نمی رسید، و بسیار بزرگست و به خدمت حضرت امام موسی کاظم و حضرت امام رضا علیهما السلام رسیده بود، و احادیث بسیار از ایشان روایت کرده بود، و از صد شیخ عظیم الشأن که اصحاب حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بودند حدیث بسیار شنیده بود، و علما اجماع کرده اند که هر چه صحیح شود که او روایت نموده است صحیح است و ما بعد او را ملاحظه نمی نمایند، و لهذا مراسیل او را قبول می کنند، و نود و چهار تصنیف داشت.

(و کتاب المحاسن لأحمد بن ابی عبد اللَّه البرقیّ) و این کتاب نزد ماهست و چنانکه مشایخ نقل کرده اند بسیار بزرگ و ثقه و معتمد علیه بوده است، آن چه الحال هست شاید ثلث آن باشد و بغیر ازین کتاب نود و سه کتاب دیگر تصنیف نموده است در فنون علوم، و اسامی این کتابها و سایر کتابهای علماء ما در فهرستهای اصحاب رجال موجود است.

(و رساله ابی رضی اللَّه عنه إلیّ) چون صدوق در قم اخبار بسیار اخذ کرد از پدرش و ابن ولید و سایر مشایخ قم، بسفر رفت به واسطه زیادتی علم و طلب حدیث، پدرش رساله به او نوشت که به آن عمل نماید، و صدوق رساله پدرش را بمنزله نص

می داند چون از غیر نص نمی نوشتند و عمل نمی کردند، ازین جهت رساله را متفرق ساخته است در این کتاب، و در هر بابی چیزی از آن را نقل می کند با آن که مؤید آن از اخبار متواتره داشته است، و اما خواسته است که رعایت حق پدر کند، تیمنا آن را ذکر کرده است و شیخ و بزرگ اهل قم بود در عصر خود و همه رجوع به او می نمودند، و اعدل و اوثق آن زمان بود، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 194

حکایت او پاره مذکور شد و خواهد آمد، و او را کتب بسیار بود که ابن بابویه از او روایت می کند.

(و غیرها من الاصول و المصنّفات الّتی طرقی إلیها معروفه فی فهرست الکتب الّتی رویتها عن مشایخی و اسلافی رضی اللَّه عنهم، و بالغت فی ذلک جهدی مستعینا باللَّه، و متوکّلا علیه، و مستغفرا من التّقصیر، و ما توفیقی الّا باللَّه، علیه توکّلت، و الیه أنیب، و هو حسبی و نعم الوکیل) و اخبار این کتاب را بیرون آورده ام ازین کتابهای مذکور، و از غیر این کتابها از اصول که اصول أربعمائه است، یا مطلق کتب معتمده، و از مصنفاتی که غیر اصول أربعمائه است، یا کتب فقهی محدثین که سندها را می انداختند و حدیث را بعنوان کتب فقهی نقل می کردند چنانکه مصنف در اوایل این کتاب کرده است، و شیخ الطائفه در نهایه کرده است، و سندهای من معروف است در فهرست، و یاد بودی که کرده ام در آخر کتاب که ذکر نموده ام در آنجا کتابهائی را که روایات بمن کرده اند مشایخ و استادان من از کتب خود، و کتب پیشینیان از علمای

ما که حق سبحانه و تعالی از ایشان راضی و خوشنود باشد، و در این کتاب بذل جهد خود نمودم، و نهایت سعی کردم که از آن کتب معتمده همه را بیرون آوردم، و هر چه علم به صحت آن داشتم در این کتاب ذکر نمودم در حالتی که استعانت و یاوری از خداوند خود خواستم، و توکل برو کردم که هر چه خیر من در آن باشد نزد من آورد، و طلب آمرزش می کنم از جناب اقدس او و اگر تقصیری از من شده باشد یا شود، و نیست توفیق من مگر از خداوند عالمیان، برو توکل کردم و رجوع من از تقصیرات یا در جمیع امور به اوست، و او بس است مرا و نیکو وکیلی است که اگر جمیع کارها به او گذارند بر وجه احسن می سازد.

و رویت در اصطلاح محدثین مجهول و مخفف می باشد یعنی شیخ بمن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 195

روایت کرده است و من مروی شده ام، و بعنوان معلوم لحن عوام است که از اصطلاح بی خبرند، و گاه هست مشدد می خوانند تا دلالت کند بر کثرت روایت، اما در کتب ندیده ام که مشدد بوده باشد.

و چون عبادات مقدم است بر غیر آن از ابواب فقه به واسطه آن که در آن قرب بندگان بجناب اقدس الهی حاصل می شود، و اهم و افضل عبادات نماز است، و بنا بر این همیشه همه کس به آن مکلفند بوجوب عینی تقدیم آن لازم بود، و چون نماز مشروط است به طهارت، و بی طهارت صحیح نیست تقدیم آن لازم بود، و چون طهارت به آب حاصل می شود مصنف آن را مقدم داشت و گفت:

[کتاب الطهاره]

[باب المیاه: و طهرها و نجاستها]

اشاره

باب المیاه: و طهرها و نجاستها) و میاه جمع ماء است یعنی این بابیست در بیان اقسام آبها و احکام آن، و پاکی آبها و نجاست آن که کدام آب پاکست و کدام نجس است و اگر نجس شود چگونه پاک می شود و چیزهای دیگر را از آب چگونه پاک باید کرد و چون محدث از حدیث نقل می کند و احادیث در کتب حدیث منتشر بود، و صدوق از هر کتاب حدیثی ذکر کرده است، و اول کسی که کاری کند بسیار مشکلست که به نحوی که باید بشود لهذا ضبطی چنانکه باید ندارد مگر چیزی را که از خود نقل می کند فی الجمله مضبوطست.

[آیات مربوط به آب ]

(قال الشّیخ السّعید الفقیه ابو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن موسی بن بابویه القمیّ الفقیه مصنّف هذا الکتاب رحمه اللَّه علیه انّ اللَّه تبارک و تعالی یقول:) وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً «1» مرتبه دیگر نام خود را یاد کرد تا ظاهر شود که این سخنان از اوست و می گوید که به درستی که خداوندی که بزرگوار است، و فیض و برکت او بر عالمیان فایض است، و متعالی است از آن که ادراک او توان نمود ذات او را، یا کیفیت فیض او را، می فرماید: در قرآن مجید که ما فرستادیم از جانب آسمان آبی که پاک کننده شماست از نجاست حدث و خبث.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 198

و طهور در لغت عرب بمعنی ما یتطهر به آمده است یعنی چیزی که به آن پاک کنند کثافت و نجاست را، چنانکه غسول بمعنی ما یغسل به است، و وضو بمعنی ما یتوضأ به است و در این

آیه مراد است به قرینه آیه سیم، و به قرینه اخبار صحیحه بسیار که در همه استعمال طهور بمعنی مطهر کرده اند و خواهد آمدن.

و لفظ ماء اگر چه بحسب ظاهر افاده عموم نمی کند، و لیکن چون حق سبحانه و تعالی در مقام امتنانست بر بندگان اگر از جهت عموم نباشد بی فایده می شود، پس ظاهر آیه اینست که آبهایی را که از آسمان فرستاده ایم پاک کننده شماست، و تنکیر آن به واسطه تعظیمست یعنی آبی فرستاده ایم و چگونه آبی که سبب حیات عالمیان است و طهور است و چگونه طهوری که هر قسم نجاستی که از حدث و خبث باشد به آن زایل می شود.

(و یقول عزّ و جلّ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلی ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ

«1» و دیگر خداوندی که عزیز و جلیل است از آن که بذات مقدس و تفضلات او توان رسیدن می فرماید که ما از جانب آسمان آبی فرستادیم به اندازه احتیاج خلایق، و آن را در زمین ساکن ساختیم، و ما اگر خواهیم آبها را می توانیم بردن که همه هلاک شوند. و این آیه نیز چون در او منّتی است که حق سبحانه و تعالی بر خلایق گذاشته است، دلالت می کند که آبهایی که در چشمها و چاهها و رود خانه هاست همه از جانب آسمان آمده است، و ظاهر است که اگر چند سال باران نیاید آب در هیچ چاهی و چشمه نمی ماند، و اگر یک سال باران نیاید بسیار کم می شود، و این معنی قطع نظر از آیه از مجرباتست.

(و یقول عزّ و جلّ:

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 199

وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِیُطَهِّرَکُمْ

بِهِ «1»

و تتمه اش اینست که وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطانِ و باز حق جل و علی می فرماید که خداوند شما همیشه بتدریج از جانب آسمان آبی می فرستد تا شما را به آن پاک کند از حدث، و نجاست شیطان که منی است از شما زایل گرداند، یا جنابت که به سبب احتلامی که به واسطه تخییلات شیطان شما را حاصل شده به سبب آب از شما زایل سازد.

و در تفاسیر و احادیث از ائمه معصومین وارد شده است که این آیه وقتی آمد که در بدر بودند و اصحاب آن حضرت صلّی اللَّه علیه و آله به واسطه کثرت عدد دشمنان، و قلت ایشان غمگین بخواب رفتند، و اکثر به تخییل شیطان محتلم شدند و قریش بر سر آب فرود آمده بودند، و مسلمانان آب نداشتند که غسل کنند، حق سبحانه و تعالی به دعای حضرت بارانی فرستاد و کوهها پر از آب شد، و همگی محتلمان غسل کردند و ازاله نجاست منی کردند. و آیه اگر چه در بدر نازل شد اما حکمش عام است به اجماع مسلمین با آن که در این آیه بلفظ تطهیر نازل شده است و بنفسها دلالت بر تطهیر آب باران می کند و آن آیه مؤید این آیه است و بر عکس.

[آب پاک و پاک کننده است ]

(فاصل الماء کلّه من السّماء و هو طهور کلّه) پس از این سه آیه ظاهر شد که اصل آبها از آسمانست حتی آبهای زمین، و مطلق آب طهور و مطهر است، و تطهیر نیست الا از حدث که نجاست حکمی است، و در رفع آن احتیاج به نیّت قربت هست، و خبث نجاست عینی است که در

رفع او احتیاج به نیت قربت نیست اگر چه از جهت حصول ثواب محتاج است به نیت، و اگر تطهیر اعم باشد از ازاله نجاست عینی و حکمی و از ازاله کثافت همان ازاله نجاست به همه احتمالی داخل خواهد بود.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 200

بدان که صدوق رحمه اللَّه در خاطر داشته که در هر مطلبی آیاتی که نازل شده است ذکر کند، و بعد از آن اخبار را نقل کند، بعد از این از این معنی برگشته است که مشکلست استدلال به آیات نمودن تا از ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم منقول نشده باشد، مبادا افترائی بسته شود بر حق سبحانه و تعالی، و لیکن فرقی نیست میان آیه و حدیث بلی اگر دلالت آیه ظاهر نباشد نقل نباید کرد، مع هذا احادیث بسیار از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین منقولست که هر گاه خبری به شما رسد از ما، آن خبر را بر قرآن مجید عرض کنید اگر موافق قرآن باشد به آن عمل کنید و اگر مخالف قرآن باشد طرح کنید. و محتملست که مراد از این اخبار اخبار غیر معلوم باشد و نزد متقدمین چون اخبار معلوم داشتند احتیاج این معنی نداشتند، و الیوم البته خوبست استدلال به قرآن مجید بلکه واجبست مهما أمکن، و إن شاء اللَّه این حقیر ذکر خواهد کرد در هر بابی آن چه از آیات وارد شده است.

(و ماء البحر طهور، و ماء البئر طهور) یعنی ظاهر شد از آیات که مطلق آب مطهر است پس آب نیز مطهر بوده باشد، و آب چاه نیز مطهر بوده باشد اما آب دریا پس کسی از مسلمانان

خلاف در مطهریت آن نکرده است مگر سعید بن مسیب، و عبد اللَّه بن عمرو عاص از سنیان که ایشان گفته اند که اگر غیر از آب دریا باشد از آب دریا طهارت واقع نسازند، و اجماع سنی و شیعه بر خلاف این هر دو واقع است و احادیث از رسول خدا صلوات اللَّه علیه و آله وارد شده است بر آن که آب دریا طهور است یعنی مطهر.

و کلینی رحمه اللَّه یک حدیث صحیح نقل کرده است و یک حدیث کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که آب دریا طهور است. و از این حدیثها علما استدلال کرده اند بر آن که آب نمک مطهر است، و به نمک آب مضاف نمی شود چون آب دریا آب نمک است، و خالی از اشکالی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 201

نیست زیرا که فرقست میان نمک ذاتی و عارضی، شاید ذاتی مؤثر در اضافه نباشد و عارضی باشد، و لیکن خلافی صریح از علما ندیده ام، پس اگر در صحرای نمک آبی ایستاده باشد و شور باشد و کر باشد ازاله نجاست، و وضو، و غسل توان کردن، خصوصا هر گاه آن آب را نمک آب نگویند که در این صورت بی دغدغه است، و اگر نمک آب گویند و آبی دیگر بهم رسد بهتر آنست که به آن آب طهارت کنند هر چند به مجاورت نمک شور شده باشد که این شوری ضرر ندارد.

و اما آب چاه که طهور است گر بکشند از چاه و به آن ازاله حدث یا خبث کنند بی دغدغه مطهر است، و هم چنین اگر یک کر آب از چاه بکشند اگر نجاست بر آن

وارد شود نجس نمی شود، بلکه آن نجس را پاک می کند هر گاه عین آن زایل شود، اما اگر نجاستی در چاه افتد اکثر قدمای اصحاب چاه را نجس می دانند، و اکثر متأخرین پاک می دانند، و پاک بودن اظهر است چنانکه خواهد آمدن، و چون ظاهر آیات مطهریت مطلق آبست پس هر حدیثی که دلالت بر طهارت آب چاه کند موافق آیه خواهد بود و عمل به آن لازمست و اللَّه تعالی یعلم. و ظاهرا مراد صدوق از مطهریت چاه معنی اولست چنانکه خود در امالی تصریح به آن کرده است.

(و قال الصّادق جعفر بن محمّد صلوات اللَّه علیهما کلّ ماء طاهر الّا ما علمت انّه قذر) یعنی حضرت فرمودند که هر آبی پاکست تا ندانی که نجس شده است یا نجس است. و محمد بن یعقوب کلینی، و شیخ طوسی بعنوان صحیح و قوی همین مضمون را روایت نموده اند از آن حضرت صلوات اللَّه علیهما باین عبارت که

«الماء کلّه طاهر حتی یعلم انّه قذر.»

و شیخ بعنوان موثق از آن روایت کرده است که

«کلّ شی ء نظیف حتّی تعلم انّه قذر.»

و همه یک مضمونست و دلالت می کند بر آن که اگر به آبی رسیم و ندانیم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 202

که بولست یا آب، پاکست یا نجس حکم به پاکی آن می کنیم هر چند ظن نجاست نیز باشد، چنانکه در راهها از ناودانها در صبحی آبی ریخته شود مظنون آنست که بولست و لیکن چون علم نداریم حکم به طهارت آن می کنیم، مگر آن که بوی بول کند و قراین ضم شود که علم بهم رسد که نجس است اجتناب می کنیم.

و اکثر علما گفته اند که اگر دو عادل

شهادت دهند بر نجاست آبی حکم به نجاست آن می کنیم، چون شارع گواهی عدلین را به منزله علم نموده است، و لیکن مشکل است چون در خصوص نجاست وارد نشده است که قول عدلین معتبر است. و اگر یک عادل یا چند غیر عادل بگویند که این آب نجس است عمل بقول ایشان لازم نیست مگر آن که جمعی کثیر بگویند، یا قلیلی بگویند و قرائن منضم شود که علم حاصل شود حکم به نجاست می کنیم، و احوط آنست که به سبب گفته دو عادل به نجاست آب، بلکه یک عادل نیز اجتناب کند اگر آبی دیگر بهم رسد، و الا از این آب طهارت بگیرد و چون به آبی دیگر رسد احتیاطا آن مواضع را بشوید و اللَّه تعالی یعلم.

(و قال صلوات اللَّه علیه الماء یطهّر و لا یطهّر) یعنی و حضرت صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند چون اسم آن حضرت از پیش گذشت است و قانون همه خصوصا صدوق آنست که ضمیر راجع باشد به معصومی که از پیش گذشته باشد. و مؤید این معنی است که کلینی رضی اللَّه عنه همین خبر را بروایت قوی از آن حضرت روایت کرده است، و گفته است که آن حضرت فرمود: که حضرت سید المرسلین صلوات اللَّه علیه و آله فرمودند که آب تطهیر همه چیز می کند حتی آب را، و از چیزی دیگر پاک نمی شود.

و طریق این حدیث به قانون متأخرین صحیح نیست، و لیکن چون کلینی و صدوق حکم به صحت احادیث کتابهای خود کرده اند، علما باین حدیث عمل نموده اند با تأییدات دیگر، پس اگر کری متغیر شود، به نجاست نجس می شود، و

لوامع

صاحبقرانی، ج 1، ص: 203

اگر کری دیگر آب برو ریزند که ازاله تغیر او بکند پاک می شود به اجماع، و اگر خود به خود تغیرش زایل شود، یا چیزها بیندازند که تغیرش مرتفع شود اشهر میان علما آنست که پاک نمی شود تا کری برو ریزند یا باران بر آن به بارد، یا آب روان به او متصل شود.

و بعضی از علما گفته اند که پاک می شود، اما اگر کمتر از کر باشد و متغیر شده باشد به نجاست، و تغیرش به چیزی غیر آب، یا خود به خود زایل شود بی دغدغه پاک نمی شود. و احوط در کر آنست که چون زوال تغییر آن بغیر آب بشود کری آب برو ریزند دفعه، یا باران بیاید یا به آب روان متصل شود، و قبل از این تطهیر استعمال نکنند.

و بنا بر آیات و احادیث عامه که آب مطهر است جمعی گفته اند که لازم نیست که کر آب یک دفعه بر آن بریزند، پس اگر متصل شود بکر کافیست. و هم چنین اگر آب ظرفی نجس باشد و به آب کر، یا آب روان فرو برند پاک می شود اگر چه آب به همه جزو آن نرسد. حتی آن که بعضی از علما گفته اند که اگر شیشه گلابی نجس شده باشد، همین که بکر فرو برند پاک می شود چون آب مطهر همه چیز هست، و لیکن خلاف احتیاط است، اما اگر شیشه گلاب را در کر ریزند که آب شود همه پاک می شود هر چند بوی آن کر بگردد از گلاب، مگر آن که آن قدر گلاب در کر بریزند که آب نیز گلاب شود، و عرفا گویند که گلاب است،

پس اگر گلاب پاک باشد آب حوض پاک هست و پاک کننده نیست. و اگر گلاب نجس باشد خلافست میان علما بعضی می گویند که چون بکر رسید پاک شد، و چون آب را گلاب کرد از مطهریت می افتد نه از طهارت. و بعضی می گویند که تا گلاب آب نشود پاک نمی شود پس نجس باشد، احوط اجتنابست.

و آبی که از فواره به حوض نجس آید از کر، اگر چه سطح مساوی نباشد حوض پاک می شود. و بعضی بر عکس نیز قایل شده اند که اگر حوض پائین پاک

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 204

باشد، و حوض بالا نجس، بالا پاک می شود، اما خلاف مشهور و خلاف احتیاط است و اللَّه تعالی یعلم. پس چون صدوق آیات و احادیث مطهریت آب را ذکر کرد، و آن که اصل در آب طهارت است، و اگر چه اخبار متواتره بر طهارت وارد شده بود به همین اکتفا نمود، و مسایل بر آن متفرع ساخت به آن که گفت:

[استعمال آب مشکوک اشکالی ندارد]

(فمتی وجدت ماء، و لم تعلم فیه نجاسه فتوضّأ منه و اشرب) پس هر گاه بیابی آبی را، و در آن آب نجاستی نبینی یا علم بهم نرسد که نجس است پس جایز است از آن آب وضو گرفتن و آشامیدن. اما اگر آب از شخصی باشد و خبر دهد که آب من نجس است مشهور آنست که استعمال نمی توان کرد به اعتبار آن که صاحب ید است، و قول صاحب ید مطلقا مسموع است، و در این صورت نیز حکم به نجاست کردن مشکل است اگر چه احوط اجتنابست به نحوی که گذشت.

(و ان وجدت فیه ما ینجّسه فلا تتوضّأ و لا تشرب

الّا فی حال الاضطرار فتشرب منه و لا تتوضّأ منه و تتیمّم) و اگر در آب چیزی باشد که سبب نجاست آب باشد پس از آن آب وضو مساز، و میاشام مگر در حالت ضرورت مثل آن که تشنه باشد در صحرایی و بغیر از آب نجس چیزی نداشته باشد، و خوف هلاک داشته باشد، پس در این صورت جایز است آشامیدن بقدر ضرورت که نمیرد، و لیکن طهارت باین آب جایز نیست بلکه بدل وضو تیمم می کند و به آب نجس وضو نمی سازد به اجماع علما.

(الّا ان یکون الماء کرّا فلا باس بان تتوضّأ منه و تشرب، وقع فیه شی ء ام لم یقع ما لم یتغیّر ریح الماء فان تغیّر فلا تشرب و لا تتوضّأ منه) اما اگر یک آب کر باشد بس می توانی وضو ساختن و آشامیدن خواه چیزی از نجاسات در آن باشد و خواه نباشد، مگر آن که بوی آب متغیر شده باشد به نجاست و هم چنین رنگ و مزه نیز اگر متغیر شده باشد از نجاست پس در این

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 205

صورت آن آب را مخور و از آن آب وضو مساز.

و ظاهر این کلام آنست که آب قلیل به سبب ملاقات نجاست نجس می شود، و آب کر نجس نمی شود مگر با تغیر، و در جزو اخیر اجماع علماست در غیر آب چاه، و در آب چاه خلافی است که خواهد آمد. و اگر آب کمتر از کر جاری باشد و آن آبیست که از چشمه بیرون آید، و او را در عرف چاه نگویند خلافست. اکثر علما برآنند که چشمه به ملاقات نجاست نجس نمی شود، و حکم

کر دارد، و علامه کریّت شرط کرده است در آن، و این قول احوط است، و اول اظهر است. و در نجس شدن آب قلیل که کم از کرّ است که نابع نباشد اگر چه روان باشد مثل آب برف و آبی که از چاه می کشند و روان می شود خلافست، علماء ما غیر ابن ابی عقیل قایلند به نجاست، و ابن ابی عقیل قایلست به آن که آب قلیل نجس نمی شود تا متغیر نشود به ملاقات. و ظاهر کلام سید مرتضی فرقست میان آن که نجاست داخل آب شود آن را نجس می داند، و اگر آب بر نجاست وارد شود نجس نمی داند. و این قول قوی است اگر چه احوط اجتنابست مطلقا.

[بیان مقدار کر]

(و الکرّ ما یکون ثلاثه اشبار طولا، فی عرض ثلاثه اشبار، فی عمق ثلاثه اشبار) یعنی کر مقداریست از آب که طول آن سه شبر باشد، در عرض سه شبر، در عمق سه شبر که مجموع بیست و هفت شبر باشد، چون سه در سه نه است، و نه در سه بیست و هفت است و این مذهب قمیان است در کر، و مشهور میان علما سه و نیم، در سه و نیم در سه و نیم است که مجموع آن چهل و دو شبر و هفت ثمن شبر باشد، چون سه در سه نه است و سه در نیم یک و نیم است، و نیم در سه یک و نیم است، و نیم در نیم ربع، مجموع دوازده شبر و ربع شبر می شود، و دوازده را در سه می زنیم سی و شش می شود، و دوازده در نیم شش، و ربع در سه

و نیم سه ربع و نیم می شود، و سه ربع و نیم چیزی هفت ثمن آن چیز است. و ابن جنید می گوید که تخمینا کر صد شبر است. و قطب راوندی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 206

می گوید که سه و نیم سه مرتبه ده و نیم است قایل بضرب نیست. این دو قول آخر وجهی ندارد، و قول قمیان قوی تر است بحسب جمع بین الاخبار، و قول مشهور به احتیاط اقربست.

و روایت صحیحی وارد شده است از اسماعیل ابن جابر که عرض نمودم به حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که چه مقدار آب چیزی او را نجس نمی کند. حضرت فرموده: که دو ذراع در عمق، در یک ذراع و یک شبر سعت و فراخی. وسعت را غالبا اطلاق می نماید در طول و عرض، پس بحسب ظاهر عمق چهار شبر می شود، و هر یک از طول و عرض سه شبر می شود و حاصل ضرب سی و شش شبر می شود، و اگر سعه را مدور اخذ کنیم بیست و هفت شبر می شود موافق مذهب قمیان، و اگر آبی سی و شش شبر باشد، و نجاست بر او وارد شود بنده حکم به نجاست آن آب نمی کنم، بنا بر این حدیث صحیح به اتفاق علما بلکه بیست و هفت شبر را نیز به ملاقات نجاست نجس نمی دانم، و لیکن در این باب احتیاط می کنم و در سی و شش شبر احتیاط را لازم نمی دانم و اللَّه تعالی یعلم.

(و بالوزن ألفا و مائتی رطل بالمدنیّ) و کر بحسب وزن هزار و دویست رطل مدینه است، و بحسب مشهور هزار و دویست رطل عراقی است، و رطل مدینه یک و

نیم رطل عراق است، و این خلاف بنا بر آنست که در حدیث صحیح متفق علیه وارد شده است که حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند: که مقدار کر آبی که چیزی او را نجس نکند هزار و دویست رطل است. صدوق و جمعی گفته اند که چون ظاهر آنست که حدیث را آن حضرت در مدینه فرموده اند ظاهر آنست که اطلاق رطل منصرف شود به رطل مدینه. و اکثر گفته اند که حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم رعایت بلد راویان بیشتر می نمودند چنانکه خواهد آمد در مبحث فطره که صاع

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 207

و مد را بنحو عراق فرمودند.

مع هذا در حدیث صحیح دیگر وارد شده است که محمد بن مسلم از آن حضرت صلوات اللَّه علیه روایت نموده است که کر ششصد رطل است، و محمد بن مسلم طایفی است، و رطل آن تابع رطل مکه است، و رطل مکه دو برابر رطل عراق است، و از این حدیث ظاهر می شود که رعایت بلد راوی می فرموده اند، و تایید حدیث هزار و دویست رطل عراقی می کند جمعا بین الاخبار، با آن که رطل عراقی قریب است به اشبار بنحو مشهور، و رطل مدنی از دو برابر بیشتر می شود خصوصا بر مذهب مصنف، پس در اینجا اظهر عراقی است، و می باید که صدوق زیادتی را حمل بر استحباب کند اگر چه ظاهر کلامش تخییر است بلکه تخییر میان این دو و قلّتین.

و سید ابن طاوس رضی اللَّه عنه گفته است که مکلف مخیر است در عمل بجمیع اخباری که در کر وارد شده است، و خالی از قوت نیست و لیکن راجع می شود قول

او به آن که کمتر از همه کر است و زیادتیها بر سبیل استحباب است. و ابن ابی عقیل می گوید که این اختلاف بسیار در روایات قرینه آنست که رعایت کرد نمودن سنت است، زیرا که در واجبات این قسم اختلافات نادر است. و سخن او خالی از قوت نیست اگر چه مخالف احتیاط است غالبا.

(و قال الصّادق صلوات اللَّه علیه اذا کان الماء قدر قلّتین لم ینجّسه شی ء و القلّتان جرّتان) یعنی حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند: که هر گاه آب بقدر دو قله باشد چیزی او را نجس نمی کند و قله سبو است، و ظاهرا تفسیر از راوی باشد، و ممکن است که از حضرت باشد، و این را شیخ روایت نموده است از حضرت کالصحیح با این زیادتی، و حمل بر تقیه کرده است چون شافعی قائل است بقلتین، و علما حمل نموده اند بر آن که مراد از قله سبوهای هجر است، و هر سبوی تخمینا پنج مشک آب می گیرد، و ده مشک یا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 208

کر هست خصوصا بر مذهب قمیان.

و در روایتی کالصحیح از حضرت صادق صلوات اللَّه علیه پرسیده اند که اگر سبویی نه صد رطل آب داشته باشد نجس می شود. حضرت فرمودند: که بلی.

و این حدیث دلالت می کند که قلتین ممکنست که یک کر و نصف کر باشد. و در روایتی کالصحیح از آن حضرت وارد شده است که فرمودند که مقدار کر مثل این خم است و اشاره فرمودند به خمی از خمهائی که در مدینه مشرفه می باشد، و آب در آن می کنند.

و در روایت صحیح از زراره منقول است که هر گاه آب زیاده از راویه

باشد چیزی او را نجس نمی کند اگر چه مرده که در آن افتاده باشد از هم به پاشد، مگر آن که بوی آب بگردد به نجاست. و این روایت را حمل کرده اند که با زیادتی کر باشد، و یا آن که چون راویها که بر شتر بار می کنند ممکنست که کر باشد. و جمعی از علما گفته اند که اختلاف مقادیر به اعتبار کثرت و قلت نجاست است و اللَّه تعالی یعلم. و اصحاب بر سه شبر و نیم شبر اکثر مردمان در سه شبر و نیم، در سه شبر و نیم است. یا هزار و دویست رطل عراقی، و رطلی نود و یک مثقال شرعی است، و مثقال شرعی علی الظاهر سه ربع مثقال صیرفی متعارف است که بمن شاهی شصت و هشت من و یک چاریک است.

و بر احتمالی که مثقال شرعی مثقال مشهور باشد نود و یک من شاهی می شود و شبری تخمینا یک من و سه چهار یک شاه آب می گیرد، و بنا بر آن هفتاد من شاه می شود، و این قریبست با مثقال شرعی. و اختلاف بسیار در آب می باشد بحسب سنگینی و سبکی بنا بر این جمعی کثیر از علماء وزن را اعتبار نمودند و اختلاف اشبار را حمل بر اختلاف آبها نموده اند که اگر آب سبک باشد سه شبر و نیم اعتبار می کند و اگر سنگین باشد سه شبر، و اگر وسط باشد سی و شش شبر، و این قول نیز بعید است بلکه اظهر مذهب سه شبر است، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 209

زیادتی محمولست بر استحباب و اللَّه تعالی یعلم.

[طهارت با آب گلاب ]

(و لا باس بالوضوء و الغسل من الجنابه

و الاستیاک بماء الورد) یعنی باکی نیست وضو ساختن، و غسل جنابت کردن، و مسواک کردن به گلاب.

و در بعضی نسخ لفظ منه است بعد از بالوضوء، و بنا بر این نسخه معنی این می شود که باکی نیست وضو و غسل کردن از آب قلتین، و هم چنین باکی نیست مسواک کردن به گلاب به آن که مسواک را در گلاب اندازند، و مسواک کنند تا دهان خوشبو شود. و ظاهرا نساخ زیاده کرده باشند تا مذهب صدوق موافق مذهب مشهور شود، و لیکن صدوق در کتابهای دیگر ذکر کرده است قول خود را، از آن جمله در ذکر مذهب امامیه این عبارت را ذکر کرده است.

و محمد بن یعقوب کلینی این روایت را از یونس نقل نموده است که به حضرت ابی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیه عرض نمودم که بماء ورد غسل می توان کرد، و به آن وضو می توان ساخت از جهت نماز. حضرت فرمودند: که باکی نیست. و شیخ طوسی نقل کرده است که اجماع شیعه است که به آب گلاب، و غیر آن از آبهای مضاف وضو و غسل نمی توان کرد، پس این خبر را طرح می باید کرد، و حمل بر تقیه می باید کرد خصوصا اخبار حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه را، چون وقتی که تشریف به خراسان آوردند اکثر اوقات جمعی کثیر از سنیان در مجلس آن حضرت می بودند، لهذا تقیه در اخبار آن حضرت بیشتر است از سائر ائمه صلوات اللَّه علیهم اجمعین.

و محتملست که مراد از آب گل آبی باشد که گل در آنجا انداخته باشند یا گلاب در آنجا کرده باشند که خوشبو

شده باشد و لیکن گلاب نشده باشد مجملا در حال اختیار عمل باین حدیث مشکلست. و از صدوق نقل نموده اند که او قایلست در حال اضطرار، و احوط آنست که اگر آب نباشد وضو و غسل به گلاب بکند، و تیمّم با آن ضم کند. و اکثر علما گفته اند که حدیث ضعیف

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 210

است چون در سند سهل بن زیاد است و لیکن این سهل است چون شیخ نقل کرده است که این حدیث در اصول مکرر شده است، و بسیار روایت کرده اند، و لیکن همه به یونس می رسانند. و بعد از این صدوق ذکر خواهد کرد آب مضاف را که به آن وضو نمی توان ساخت، و در آنجا روایات مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه.

و الماء الّذی تسخّنه الشّمس لا یتوضّأ به و لا یغتسل به من الجنابه و لا یعجن به لأنّه یورث البرص یعنی آبی را که آفتاب گرم کرده باشد وضو به آن نمی توان ساخت، و غسل جنابت از آن آب نمی توان کرد، و خمیر از آن نمی توان کرد زیرا که سبب پیسی می شود. و کلینی رضی اللَّه عنه از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله روایت کرده است به اسناد قوی که حضرت فرمود: که آبی را که آفتاب گرم کرده باشد وضو به آن مسازید، و غسل از آن مکنید، و خمیر به آن مکنید که مورث برص است.

و شیخ طوسی بطریق قوی از حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله داخل شد بر عایشه و او آفتابه خود را در آفتاب گذاشته بود،

حضرت فرمود چرا گذاشته گفت می خواهم که سر و بدن خود را بشویم. حضرت فرمود: که دیگر چنین مکن که مورث برص است. و این دو خبر را حمل بر کراهت نموده اند از جهت خبری که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که باکی نیست وضو ساختن از آبی که در آفتاب گذاشته باشند، اگر چه ممکن است که حمل کنند بر آن که هنوز گرم نشده باشد. و اکثر علما ذکر کرده اند که مخصوص ظرف است و از آب نهر و چشمه و امثال آن ضرر ندارد هر چند بسیار گرم شده باشد، و نقل اجماع نیز کرده اند بر این معنی، و ظاهر اخبار اعم است از هر ظرفی و بعضی گفته اند که کراهت در ظرف مس و امثال آنست، و در بلاد حارّه است نه مطلقا، چون واقعه عایشه چنین بود، و لیکن خبر اول عام است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 211

و جمعی این نهی را ارشادی می دانند، و مراد از امر و نهی از شادی طلبی است که فایده اش دنیوی باشد، و ثواب اخروی نداشته باشد چون حضرات فرمودند که مورث برص است، لکن ظاهر امر اول شرعیست، و منافات ندارد که فایده دنیوی نیز بر آن مترتب شود، چنانکه در اخبار بسیار وارد شده است در حج که سبب توانگری است مجملا جزم نمودن خوب نیست، اگر بر سبیل احتمال گویند جا دارد، و مذهب ابن بابویه ظاهر نیست که حرام می دانند یا مکروه، چون او نیز بر وفق حدیث نهی نموده است، و اظهر کراهت است جمعا بین الاخبار و جمعی از علما گفته اند که مکروه

است همه استعمالات حتی آن که اگر گرمیش زایل شده باشد نیز مکروه دانسته اند، و این بهتر است و به اطاعت اقرب.

[وضو ساختن به آبی که به آتش گرم شده باشد اشکالی ندارد]

(و لا باس ان یتوضّأ الرّجل بالماء الحمیم الحارّ) و باکی نیست وضو ساختن از آبی که به آتش گرم شده باشد، هر چند بسیار گرم باشد. اخبار صحیحه وارد شده است که غسل به آب گرم می توان کرد. و باز اخبار وارد شده است که هر چیزی مباح است تا نهی وارد شود، و نهی وارد نشده است از وضو ساختن به آب گرم. و ممکنست که به صدوق خبری رسیده باشد باین مضمون، و کسی از مسلمانان در این خلاف نکرده است مگر مجاهد از سنیان، و چون خلاف اجماع است سنیان نیز اعتباری به سخن او نکرده اند، و ممکنست که غرض صدوق رد بر او باشد.

[میته و خون و بول و عذره و خمر آب را نجس می کند]

(و لا یفسد الماء الّا ما کان له نفس سائله) یعنی آب را نجس نمی کند حیوان مرده مگر حیوانی که خون روان از رگ داشته باشد. و همین عبارت را شیخ روایت کرده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بعنوان موثق و قوی، و مضمون این عبارت وارد است در احادیث بسیار و در خبر موثق وارد شده است از آن حضرت صلوات اللَّه علیه که اگر مار، یا عقرب، یا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 212

وزغ که چلپاسه «1» باشد داخل آب شوند و زنده بیرون آیند از آن آب اجتناب می باید کرد، و این اولی است، و بر تقدیر مردن بطریق أولی خصوصا مار که جمعی گفته اند که رگهای ضعیف دارد، و میته آن نجس است اگر چه ظاهر طهارتست تا علم به نجاست بهم رسد.

(و کلّما وقع فی الماء ممّا لیس له دم فلا باس باستعماله و الوضوء منه مات فیه او

لم یمت) یعنی هر چیزی که در آب افتد که او را خون روان نباشد چون مگس، و پشه، و حشرات الارض باکی نیست که آن آب را استعمال نمایند، و وضو از آن بسازند خواه بمیرند، یا زنده بیرون آیند. و همین مضمون در اخبار معتبره متکثره وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه، و عمل اصحاب بر اینست که میته حیوانی نجس است که نفس سائله داشته باشد، و هر چه نفس سائله ندارد میته آن پاکست.

(فان کان معک إناءان فوقع فی احدهما ما ینجّس الماء و لم تعلم فی أیّهما وقع فاهرقهما جمیعا و تیمّم) پس اگر با تو دو ظرف آب باشد، و در یکی از آنها نجاستی واقع شده باشد، و ندانی که در کدامین واقع شده است پس هر دو را بریز و تیمم کن. و این مضمون را کلینی و شیخ رضی اللَّه عنهما در دو حدیث موثق کالصحیح روایت کرده اند از آن حضرت. و در سؤال واقعست که آبی دیگر بهم نمی رسد حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه می فرمایند:

که هر دو را بریزد و تیمم کند.

و عمل اصحاب بر اینست، و خلافی ندارند مگر در ریختن که واجب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 213

است چون در هر دو حدیث امر به ریختن شده است، و مع هذا صادق است که آب پاک دارد و چون یقینا یکی از این دو ظرف پاکست و حق سبحانه و تعالی فرموده است: که اگر آب نیابید تیمم کنید. و اکثر بر عدم وجوبند، و حمل نموده اند امر به ریختن را بر مجاز یعنی به سبب اشتباه طاهر

به نجس، طاهر حکم نجس دارد مجملا دغدغه نیست در این که اگر خوف تشنگی نداشته باشد ریختن و تیمم کردن بهتر است، اما اگر خوف عطش خود، یا توابع خود داشته باشد ریختن حرامست.

(و لو انّ میزابین سالا میزاب بول و میزاب ماء فاختلطا ثمّ اصاب ثوبک منه لم یکن به باس) و اگر آن که دو ناودان روان شود یک ناودان بول، و یک ناودان آب و به یک دیگر مخلوط شوند و از این آب مخلوط به جامه تو رسد باکی نیست. این عبارت را شیخان بعنوان قوی از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده اند و علما حمل نموده اند حدیث را بر آن که در وقت آمدن باران به یک دیگر مخلوط شوند، و آب باران متغیر نشود از بول، چنانکه غالب این می باشد که ناودان از باران روان می شود و آب باران اضعاف بول می باشد. و مؤید این حمل آن که شیخان بعنوان حسن کالصحیح از آن حضرت روایت نموده اند که هر گاه دو ناودان روان شود و یکی از بول، و یکی از آب باران و به یک دیگر مخلوط شوند، و به جامه شخصی رسد به او ضرر ندارد یعنی نجس نمی شود.

(و سال هشام بن سالم ابا عبد اللَّه صلوات اللَّه علیه عن السّطح یبال علیه فتصیبه السّماء فیکف فیصیب الثّوب فقال لا باس به ما اصابه من الماء اکثر منه) و سؤال کرد هشام پسر سالم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که هر گاه پشت بامی را بر آن بول کنند همیشه، و باران بیاید و از آنجا قطره قطره به زیر

آید و به جامه ما رسد چونست؟ حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 214

فرمود: که باکی نیست آن چه از آب باران به آن می رسد بیشتر از بول است که بر آنجا کرده اند. و این خبر باصطلاح متأخرین صحیح است یعنی جمعی که از ابن بابویه تا به حضرت روایت می کنند همه اعتقادشان صحیح است، و عادلند، و معتمد علیه اند، و اگر چه در اخر همه را یک جا خواهیم گفت، اما در روضه التزام کرده ایم که در وقت نقل خبر هم اشاره به آن بکنیم تا سبب تذکار مبتدی شود، و ایشان را ملکه حاصل شود در اینجا نیز این رعایت خواهیم کرد به عبارت مختصر.

و کلینی رضی اللَّه عنه روایت نموده است بعنوان قوی کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که راوی عرض نمود که من به راهی می روم و از ناودان می ریزد آبی در وقتی چند که غالب اوقات مردمان در آن وقت از خواب بیدار شده اند و بول می کنند یعنی گمان من اینست که آن چه بر من ریخته است بولست. حضرت فرمودند باکی نیست سؤال مکن و مپرس که این چه چیز بود که ریختید.

دیگر پرسیدم که گاه هست باران می آید و آب بر من می ریزد از آن، و متغیر است و آثار کثافت یا نجاست را می بینم یعنی در آن بام هست و دیده ام، و قطرات بر من می چکد یا بر زمین می ریزد، و از آنجا بر من ترشح می کند، و گاه هست بر پشت بام بول می کنند و باران که می آید قطره قطره به زیر می آید و به جامهای ما می ریزد. حضرت می فرماید که باکی نیست و

مشو آن را از جامه و بدن که هر چه آب باران به او می رسد پاکست.

حاصل این اخبار اینست که آب باران حکم آب روان دارد، و بهر چه رسید پاک می کند، و در وقت آمدن اگر به نجاسات رسد تا متغیر به نجاست نشود پاکست و تغیری که واقع شده است در حدیث مراد از آن تغیر از کثافتها نیست که لازمه پشت بامها می باشد.

(و سئل صلوات اللَّه علیه عن طین المطر یصیب الثوب فیه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 215

البول و العذره و الدّم فقال طین المطر لا ینجس) و سؤال کردند از حضرت صادق صلوات اللَّه علیه از گل باران که به جامه می رسد و در آن بول، و غایط، و خون هست چنانکه متعارف است، و در کوچها می باشد. حضرت فرمودند که گل باران از این نجاسات نجس نمی شود یا جامه شما را نجس نمی کند.

و حمل کرده اند که در حال آمدن باران مراد است اگر عین نجاسات باشد و بعد از باران اگر عین نجاسات نمانده باشد باران آن را پاک کرده است، و در حال آمدن هر چند نجاست باشد ضرر ندارد و سرایت به گل نمی کند چون باران به منزله آب روان است. و آیات گذشت که آب آسمان مطهر است.

(و سأل علیّ بن جعفر اخاه موسی بن جعفر صلوات اللَّه علیهما عن البیت یبال علی ظهره و یغتسل من الجنابه ثمّ یصیبه المطر أ یؤخذ من مائه فیتوضّأ به للصّلاه فقال اذا جری فلا باس به) بسند صحیح روایت نموده است علی بن جعفر که سؤال کرد از برادرش حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیهما که هر گاه خانه

بر پشت بام او همیشه بول کنند، و غسل جنابت کنند «و غالب اوقات سؤال غسل جنابت از جهت ازاله منی است» و باران می آید آیا از آن آب باران وضو می توان ساخت از جهت نماز، حضرت فرمودند که هر گاه باران آن مقدار بیاید که جاری شود باکی نیست، و بام را پاک می کند و آب آن نیز پاکست.

و محتملست که مراد این باشد که تا باران می آید آن آب پاکست، اما اول اظهر است و موافق احادیث دیگر است. و این حدیث بحسب مفهوم دلالت می کند که اگر باران جاری نشود پاک نمی کند چنین جائی را که بسیار بول کرده باشند، و ازاله منی کرده باشند.

و شیخ طوسی استدلال کرده است به این حدیث که تا باران از ناودان روان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 216

نشود جائی و چیزی را پاک نمی کند و احوط اینست، اما اظهر آنست که هر گاه نجاست را فرو گیرد که به همه جای آن برسد پاک می کند بانکه زمین تر شود، و اگر نجاستی باشد که عینی داشته باشد تا آن عین زایل نشود پاک نمی شود، اما آب پاکست اگر متغیر نشده باشد به نجاست و اللَّه تعالی یعلم.

(و ساله عن الرّجل یمرّ فی ماء المطر و قد صبّ فیه خمر فاصابت و در تهذیب فاصاب ثوبه هل یصلّی فیه قبل ان یغسله فقال لا یغسل ثوبه و لا رجله و یصلّی فیه و لا باس) دیگر سؤال می کند از حضرت صلوات اللَّه علیه که هر گاه شخصی بگذرد به آب بارانی که در آنجا شراب ریخته باشند، و آن شراب به جامه او رسد «و بنا بر نسخه

تهذیب آن آب باران به جامه او رسد» آیا در آن جامه نماز می تواند کرد پیش از آن که جامه اش را بشوید. پس حضرت فرمودند که جامه اش را نشوید، و پایش را نشوید، و در آن جامه نماز کند و باکی نیست.

و این هر دو حدیث را شیخ طوسی رحمه اللَّه نیز بسند صحیح روایت کرده است و لفظ اصاب به صواب اقرب است بنا بر مشهور که آن نجاست خمر است، و اما بنا بر رأی ابن بابویه که طهارت خمر است دو احتمال دارد، اظهرش آنست که چون باران می آید شراب مستحیل شده است، و پاک شده است بنا بر آن باکی نیست، و محتمل است که عین شراب باقی باشد و جایز باشد نماز موافق احادیثی دیگر که در این باب وارد شده است، و خواهد آمدن. اما به این حدیث استدلال بر طهارت نمی توان کرد، چون محتملست که به واسطه باران پاک شده باشد، و اصابت بر سبیل مجاز باشد، بلکه این اظهر است خصوصا هر گاه نسخه اصاب نیز باشد.

[قی ء طاهر است ]

(و سأل عمّار السّاباطّی ابا عبد اللَّه صلوات اللَّه علیه عن القی ء یصیب الثّوب فلا یغسل فقال لا باس به) و بسند موثق معتبر روایت کرده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 217

است از عمّار که او سؤال نمود از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که اگر قی به جامه رسد و نشویند چونست. حضرت فرمودند که باکی نیست. و ظاهر می شود که اگر قی دیگران باشد هم قصوری ندارد.

و لیکن شیخ به سندی دیگر موثق از عمار روایت کرده است که از حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال نمود که هر

گاه شخصی در جامه خودش قی کند آیا جایز است که نشوید آن را و نماز کند در آن؟ حضرت فرمودند که باکی نیست. و ممکن است که عمار دو مرتبه سؤال کرده باشد یک بار مطلق و یک بار مقید.

و لیکن مشهور حمل مطلق است بر مقید، و استدلال نمی توان کردن بر جواز نماز در قی دیگران. با آن که خواهد آمد حدیث زراره که ظاهرش اینست که در فضله حیوان غیر ماکول اللحم نماز نمی توان کرد، و در آنجا مفصل بیان خواهد شد إن شاء اللَّه تعالی.

و علی ای حال دلالت می کند بر طهارت قی چنانکه اکثر علمای ما بر آنند، و بعضی قایل شده اند به نجاست قی، و دلیلی ظاهر نیست با آن که اصل در اشیاء طهارت است. و این خبر مؤید است با عمل اکثر بر آن، اما فرموده حضرت که باکی نیست اشعاری به کراهت دارد قطع نظر از آن که نظافت جامه مطلوبست شرعا، چنانکه خواهد آمد إن شاء اللَّه.

[سؤر حلال گوشت پاک است ]

(و قال رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کلّ شی ء یجترّ فسؤره حلال و لعابه حلال) یعنی هر حیوانی که نشخوار کند و برگرداند آن چه را خورده است، «و آن حیوانات مأکول اللحمند» پس باز مانده او حلال است، و آب دهانش اگر داخل آب شده باشد حلال است. و این خبر را شیخ بسند موثق از عبد اللَّه بن الحسن المثنی و او از پدرش حسن مثنی از حضرت امام حسن از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله روایت کرده است.

و شکی نیست در منطوق حدیث، اما مفهوم حدیث دلالت می کند که

لوامع

صاحبقرانی، ج 1، ص: 218

هر حیوانی که نشخوار نکند سؤرش حلال نیست، و لعابش حلال نیست، و باین مفهوم عمل کرده اند بعضی از علما، و این قول ضعیف است زیرا که دلالت مفهوم ضعیف است خصوصا مفهوم صفت، سیما با معارضه احادیث صحیحه که دلالت می کند بر طهارت سؤر حیوانی که حلال گوشت نباشد، با آن که مفهوم حدیث آنست که سؤر غیر مأکول اللحم حلال نیست، و هر چه مکروهست حلال نیست زیرا که حلال و مباح آنست که مساوی الطرفین باشد و مکروه ترکش راجحست.

(و اتی اهل البادیه رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فقالوا یا رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله انّ حیاضنا هذه تردها السّباع و الکلاب و البهائم فقال لهم صلی اللَّه علیه و آله لها ما اخذت افواهها و لکم سایر ذلک) شیخ طوسی روایت نموده است این خبر را بسند قوی از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که حضرت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله در سفر بر سر آبی رسیدند، پس اهل بادیه به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند یا رسول اللَّه به درستی که این حوضهای ما درندگان و سگان و شتر و گاو و گوسفند آب آن را می آشامند چون است؟ پس حضرت فرمودند که آن چه آنها می خورند از ایشان است، و باقی از شما، یعنی پاکست.

و ظاهر آنست که حوضهای ایشان حوضهای بزرگ بوده است، و چندین کر آب داشته است، چنانکه الحال نیز هست حوضهای عظیم که بر سر یکی از آن حوضها که مشهور است به برکه عمرو عبد ود فرود آمدیم، و دو روز در

آنجا بودیم، و قافله زیاده از بیست هزار نفس بودند، بعد از برخواستن تخمینا یک شبر کم شده بود. پس از این حدیث استدلال نمی توان کرد بر طهارت قلیل به این که حضرت نپرسید که کر هست یا نه، زیرا که ظاهر حدیث آنست که آن حوضها مشاهد بود، و اقل مرتبه محتملست که کر بوده باشد، قطع نظر از آن که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 219

ظاهر چنین حوضها که شتر و گاو و گوسفند ایشان همه از آنها آب می خورده اند آنست که اضعاف مضاعفه کر بوده باشد.

(و ان شرب من الماء دابّه او حمار او بغل او شاه او بقره او بعیر فلا باس باستعماله و الوضوء منه) یعنی اگر بخورد از آب خواه آب کر، و خواه آب کم از کر، اسبی: یا الاغی: استری، یا گوسفندی، یا گاوی، یا شتری پس باکی نیست استعمال آن آب کردن، و از آن وضو ساختن. و مراد از سؤر بازمانده حیوانست، و علما تفسیر کرده اند که سؤر چیزیست که بدن حیوانی که حیاه در آن عضو حلول کرده باشد به آن برسد، و غالب آنست که در آب استعمال می کنند، و در غیر آب از خوردنیها نیز استعمال می کنند. چنانکه حضرت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فرمود که: سؤر المؤمن شفاء پس طعامی را که بازمانده مؤمن است شفاست.

و روایت کرده است شیخ طوسی علیه الرحمه بسند صحیح از جمیل که گفت سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه از سؤر دواب که اسب، و استر، و الاغ باشد، و از سؤر گوسفند، و گاو آیا از آن وضو می توان ساخت

و می توان خورد؟ حضرت فرمودند که باکی نیست.

و دیگر روایت کرده است بسند صحیح از ابو العباس که سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه از فضل، و بازمانده گربه، و گوسفند، و گاو، و شتر، و الاغ و اسب، و استر، و حیوانات وحشی، و درندگان و هر چه بود از حیوانات سؤال می کردم، و حضرت می فرمود که باکی نیست تا رسیدم به سگ. حضرت فرمود که رجس و نجس است، از بازمانده سگ وضو مساز، و آن آب را بریز، و اول آن ظرف را به خاک بشوی، دیگر به آب. و امثال این اخبار بسیار است که دلالت می کند بر طهارت سؤر هر حیوانی غیر از سؤر سگ، و خوک، و کافر. و احادیث بسیار واقع شده است در کراهت سؤر الاغ، و استر، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 220

سباع و غیر آن هر چه گوشت آن را نخورند به مفهوم نه صریحا و بعضی را صدوق ذکر خواهد کرد.

[اگر وزغ در ظرفی افتد یا داخل شود و بیرون آید آن آب را باید ریخت.]

(فان وقع وزغ فی اناء فیه ماء أهریق ذلک الماء) پس اگر چلپاسه در ظرفی افتد که آب داشته باشد، یا داخل شود و بیرون آید آن آب را باید ریخت. و همین عبارت در حدیث صحیح وارد شده است و ظاهرا ریختن آب بواسطه زهر است، نه از جهت نجاست، چون نفس سائله ندارد. و اخبار گذشت که هر چه نفس سائله ندارد پاکست.

و در حدیث صحیح وارد شده است از علی بن جعفر که گفت سؤال کردم از برادرم موسی بن جعفر صلوات اللَّه علیهما از عظایه که نوعیست از وزغه و در خانها می باشد به شکل مار

و دست و پا دارد شبیه به آدمیست و از مار و وزغه که از آن بزرگتر است و در صحراها می باشد، و آن را چلپاسه، و آفتاب پرست می گویند که هر گاه اینها در آب روند، و نمی رند در آب آیا از آن آب وضو می توان ساخت؟ حضرت فرمودند که باکی نیست.

پس جمع می توان کرد به آن که امر به ریختن از جهت این باشد که مبادا کسی آن آب را بخورد و سم به او ضرر رساند، اما وضو توان ساخت یا ریختن آب از روی استحباب باشد، و وضو ساختن مکروه باشد چنانکه اکثر علما گفته اند، یا اگر بمیرد آب را باید ریخت و اگر نمیرد نه، و این جمع ظاهرتر است اگر چه ریختن بهتر است و اللَّه تعالی یعلم.

و وزغ شامل این هر دو هست و شامل لحکه نیز هست که از اینها خوردتر است و در صحراها می باشد و انگشت عروسانش می گویند. و اما آن چه در فارسی آن را وزغ می گویند عرب آن را ضفدع می گوید، و نزد علماء شیعه کراهت ندارد، و جمعی از سنیان آن را نجس می دانند و جمعی مکروه.

[اگر سگی در آب افتد، یا از آب بخورد]

(و ان وقع فیه کلب او شرب منه أهریق الماء و غسل الاناء ثلث

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 221

مرّات مرّه بالتّراب، و مرّتین بالماء، ثمّ یجفّف) و اگر سگی در آب افتد، یا از آب بخورد آن آب را می ریزند، و آن ظرف را سه مرتبه می شویند، یک مرتبه به خاک و دو مرتبه به آب، بعد از آن ظرف را خشک می کنند.

بدان که احادیث صحیحه وارد شده است در نجاست سگ مطلقا خواه شکاری باشد،

یا غیر شکاری اما سگ آبی پس احوط اجتنابست اگر چه جزم به نجاست آن مشکل است، و جندبیدستر که خصیه سگ آبی است خلافی نیست در حرمتش، و اگر طلا کرده باشند نماز جایز نیست در آن علی المشهور، نه به اعتبار نجاست بلکه به اعتبار آن که جزو حیوان غیر ماکول اللحم است، اما شستن ظرف را سه مرتبه ندیده ام در حدیثی الا از محقق در معتبر که حدیث ابو العباس سابق را نقل کرده است، و در آخر حدیث ذکر کرده است: ثم بالماء مرّتین. و هم چنین علامه و در نسخ تهذیبی که نزد ماست لفظ مرتین نیست، شاید در نسخه ایشان بوده باشد. و صدوق تعمیم کرده است و وقوع کلب را نیز داخل کرده است، و مشهور ولوغ است که آب خوردن باشد بسر زبان و بس. و در حدیث لا تتوضأ بفضله واقع شده است و غالب اینست که فضل را در ولوغ استعمال می کنند.

و بنا بر تفسیری که علما سؤر و فضل را کرده اند آنست که جسم حیوانی ملاقی او شده باشد، و تعمیم صدوق انسب است. و در بعضی از اخبار بعنوان ولوغ واقع شده است و در بعضی شرب واقع شده است که آن هم ولوغ است، و این معنی سبب تقیید اکثر است به ولوغ، و لیکن تعمیم احوط است پس اگر مویی از سگ در ظرفی افتد نجس می شود بنا بر مذهب مشهور، و بنا بر مذهب سید مرتضی نجس نمی شود، و او ذکر کرده است که هر چه حیات در آن حلول نکرده است پاکست، و ظاهر احادیث نجاست است.

اما شستن اول

به خاک بعضی از علما از لفظ غسل چنین یافته اند که آبی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 222

داخل خاک کنند و بر ظرف بمالند، و بعضی به خاک تنها اکتفا می کنند، احوط جمع است به آن که اول به خاک تنها بمالند، دیگر به گل بمالند بعد از آن اگر به آب قلیل شویند دو مرتبه بشویند، و اگر به آب روان یا کر بشویند یک مرتبه کافیست. و آن که گفته است در آخر که خشک کنند در حدیثی ندیده ام، و ظاهر آنست که صدوق حدیثی دیده باشد در خشک کردن و خشک کردن اولی است اگر به آب قلیل شسته باشند، و بعوض خاک چیزی دیگر صحیح نیست هر چند تأثیرش بیشتر باشد، مثل ریزه آهن چون نص در خاک وارد شده است، و این حکم مخصوص سگ است، اما خوک و کافر این حکم را ندارند، و بعضی خوک را ملحق به سگ گردانیده اند بواسطه اخوت و بطلانش ظاهر است.

[آبی که خود به خود گندیده باشد]

(و امّا الماء الآجن فیجب التّنزّه عنه الّا ان یکون لا یوجد غیره) و اما آبی که خود به خود گندیده باشد پس واجبست اجتناب از آن نمودن در وضو و غسل، مگر آن که آبی دیگر بهم نرسد که در آن صورت وضو و غسل به آن می توان کردن.

و شیخان بسند حسن کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده اند که حضرت فرمودند که به آب گندیده وضو می توانی ساخت مگر آن که آبی دیگر بهم رسد که در این صورت از آن گندیده اجتناب کن. و ظاهر خبر استحبابست، و صدوق وجوب فهمیده است، و ممکن است که مراد

او استحباب مؤکد باشد، و این اطلاق در عرف قدماء شایع است، و نمی توان حمل کردن بر متغیر به نجاست زیرا که به نجس در حال ضرورت وضو نمی توان ساخت به اجماع، و حدیث إناءین مشتبهین نیز شاهد است.

[آبی که گربه از آن خورده باشد]

(و لا باس بالوضوء بماء یشرب منه السّنّور و لا باس بشربه) و باکی نیست وضو ساختن از آبی که گربه از آن خورده باشد، و باکی نیست که آن آب را بخورند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 223

و در اخبار صحیحه وارد شده است که سؤر آن را می توان خورد، و وضو به آن می توان ساخت، چون از اهل خانه است، و اجتناب از آن مشکلست، و از جمله سباع است، و سباع پاکند بنا بر این گربه از جمله ما لا یؤکل مستثنی است.

(و قال الصّادق صلوات اللَّه علیه انّی لا امتنع من طعام طعم منه السّنور و لا من شراب شرب منه) حضرت فرمودند که من اجتناب نمی نمایم از طعامی که گربه دهان به آن رسانیده باشد، و نه از آبی که او خورده باشد از آن.

و در حدیث صحیح از آن حضرت صلوات اللَّه علیه وارد است که در کتاب حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه مذکور است که گربه از جمله سباع است و باکی نیست در سؤر او، و مرا از حق سبحانه تعالی شرم می آید که نخورم طعامی را به سبب خوردن گربه از آن. و در حدیث صحیحی دیگر وارد است که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه می فرمودند که از سؤر گربه وضو بسازید البته زیرا که او از اسباع است. و از این اخبار، و غیر اینها ظاهر

می شود که مکروهست اجتناب از سؤر آن.

[وضو ساختن از سؤر یهودی و نصرانی و ولد الزنا]

(و لا یجوز الوضوء بسؤر الیهودیّ و النّصرانیّ و ولد الزّنا و المشرک و کلّ من خالف الاسلام و اشدّ من ذلک سؤر النّاصب) و جایز نیست وضو ساختن از سؤر یهودی که ملت حضرت موسی دارند، و نصرانی که تابع حضرت عیسی اند، و ولد الزنا که معلوم باشد که از زناست، و مشرک که نسبت دهد شریک را بحق سبحانه و تعالی، و هر که بر خلاف دین مسلمانان باشد از سایر کفار، و بدتر از همه سؤر ناصبی است که عداوت بیکی از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم داشته باشد.

و کلینی رضی اللَّه عنه روایت کرده است بسند قوی که حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه کراهت داشتند از سؤر ولد الزنا، و سؤر یهودی، و نصرانی، و مشرک، و هر کس که بر خلاف دین اسلام باشد، و کراهتش از سؤر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 224

ناصبی بیشتر بود.

و صدوق این خبر را عمل نموده است و کراهت را بمعنی حرمت برده است، چون جمعی کثیر از علمای ما نقل اجماع کرده اند بر نجاست جمیع کفار، و ناصبی نیز کافر است، چون منکر ضروری است از ضروریات دین اسلام، و همه مسلمانان مودّت اهل البیت را واجب می دانند به نص قرآن، و اخبار متواتره، و دغدغه و خلافی نیست در همه مگر در ولد الزنا.

و آن چه این ضعیف از تتبع کلام اهل البیت یافته ام مراد ایشان از ولد الزنا اعادی اهل البیت است و چون صریح نمی توانستند حکم به نجاست آن سگان کردن باین عبارت بیان می فرمودند. و ظاهر است که ولد الزنای یقینی بهم نمی رسد

غالبا چنانکه خواهد آمد اخبار در مبحث حدود، و در این کتاب نیز خواهد آمد روایات متواتره که در زمان حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله آزمایش حلال زاده و حرامزاده به دوستی و دشمنی امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه می کردند، و اکثر دشمنان ایشان نزد اهل سنت نیز ظاهر است که اولاد زنا بوده اند.

و زمخشری در ربیع الابرار حکایت معاویه را نقل کرده است که از زنا به همرسیده، و هم چنین زیاد ابن ابیه، و عمرو عاص، و عمر بن الخطاب و غیر ایشان که در کتب ایشان مسطور است، و عمده عداوت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه است که اقوی دلایل است بر آن.

و بنا بر آن چه جمعی از علما قایل شده اند به نجاست ولد الزنا مثل سید مرتضی، و ابن ادریس به متابعت ابن بابویه، دور نیست که مراد ایشان نیز اینها باشند، و اگر غیر اینها مراد ایشان باشد چنانکه ظاهر کلام ایشان بر آن دلالت دارد دلیلش ظاهر نیست. و این حدیث دلالت بر کراهت بمعنی اعم دارد که در کفار بر سبیل حرمت باشد، و در ولد الزنا بمعنی کراهت، با آن که صدوق نگفته

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 225

است که نجس اند بلکه گفته است که وضو نمی توان ساخت از سؤر ایشان، و این دلالت بر نجاست ندارد چنانکه خواهد آمد در جاهای دیگر که خواهد گفت وضو نمی توان ساخت، مع هذا پاک می داند مثل غساله حمام، و جنب، و ازاله نجاست و سایر آن چه خواهد آمد، و در سؤر یهود و نصاری خلافی کرده اند، اکثر علمای ما سؤر اینها را نجس می دانند و بعضی

پاک و احادیث خواهد آمد.

(و ماء الحمّام سبیله سبیل الماء الجاری اذا کانت له مادّه) و آب حمام حکم آب روان دارد اگر او را ماده باشد. بدان که در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که آب حمام بمنزله آب روانست.

و در حدیث صحیح از صفوان، از منصور، از بکر بن حبیب، از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه وارد شده است که باکی نیست به آب حمام هر گاه ماده داشته باشد، و اگر چه بکر بن حبیب را توثیق نکرده اند، و مذمت نکرده اند اما چون حدیث در کتاب صفوان بوده است، و اجماع عصابه علی تصحیح ما یصح عنه بوده است، بنا بر این اصحاب جمیعا به آن عمل نموده اند، و بعضی از متأخرین که متفطن به این معنی نشده اند بحث بر علما کرده اند که چرا باین حدیث عمل کرده اند. با آن که مؤید این حدیث است احادیث دیگر مجملا خلافی نیست در آن چه صدوق گفته است، و لیکن خلافست که آیا ماده شرط است که کر باشد یا نه، محقّق ذکر کرده است که در کار نیست کریّت ماده، و اکثر برآنند که شرط است و اگر نه فایده نخواهد داشت. و مراد از آب حمام آب کم از کریست که در حوضهای صغیر می باشد، یا در حوض بزرگ تا کر نشده باشد، و در حال آمدن از ماده اگر حوضهای صغار نجس باشد پاک می شود، و اگر کسی ازاله نجاست از آن بکند پاک می شود، و از این بابست هر گاه آب خزینه را بقلتین سر دهند پس اگر خزینه یک

آب کر داشته باشد، و متصل بیاید تا تمام بقلتین

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 226

آید اگر قلتین نجس باشد یا کسی ازاله نجاست کند پاک می شود، و ظاهرا لازم نیست که ماده از کریت نیفتد هر گاه آب بالا و پائین هر دو با هم کر باشد خوب است، و ظاهرا مراد محقق اینست چنانکه بعضی از او نقل نموده اند، و بنا بر این اکثر علما شریک اویند. و ظاهرا غیر حمام نیز این حکم داشته باشد، و تساوی سطوح شرط نباشد، چنانکه در حمام به اجماع شرط نیست. و از این اخبار ظاهر می شود که در آب روان کریت در کار نباشد، چون آب روان ماده از زمین دارد، و ماده زمین نیز ماده است به نص حدیث صحیح که خواهد آمد.

و در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که فرمودند که غسل مکن از جائی که غساله حمام در آنجا جمع می شود که در آنجا غساله ولد الزنا هست، و او پاک نیست تا هفت پشت، و در آنجا غساله دشمنان اهل بیت هست که بدتر از ولد الزنایند، زیرا که حق سبحانه و تعالی نجس تر از سگ در میان حیوانات نیافریده است، و ناصبی کمتر از سگ است. راوی عرض می کند که پس در حوضهای حمام چگونه غسل کنیم؟

و حال آن که در آنجا غسل می کنند جنب که بدنش منی دارد، و اطفال نجس، و یهودی، و نصرانی، و مجوسی. حضرت فرمودند که آب حمام مثل آب نهر است که بعضی بعضی را پاک می کند، یعنی اگر نهری متغیر شود به نجاست هر گاه آن مقدار

آب بیاید که تغییرش را زایل کند پاک می شود. هم چنین اگر حوضهای کم از کر حمام نجس شود همین که متصل شد بماده پاک می شود، و اخبار دیگر خواهد آمد إن شاء اللَّه.

[آبی که در آن اسب، و استر، و الاغ، بول می کنند و سگان از آن می خورند، و جنب در آنجا غسل می کند]

(و قال الصّادق صلوات اللَّه علیه فی الماء الّذی تبول فیه الدّواب، و تلغ فیه الکلاب، و یغتسل فیه الجنب انّه اذا کان قدر کرّ لم ینجّسه شی ء) یعنی از آن حضرت سؤال نمودند از آبی که در آن بول می کنند اسب، و استر، و الاغ، و سگان از آن می خورند، و جنب در آنجا غسل می کند، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 227

ازاله نجاست می کند چه حال دارد؟ حضرت فرمودند که هر گاه آب بقدر یک کر باشد چیزی آن را نجس نمی کند، وسایل محمد بن مسلم است چنانکه شیخان بعنوان صحیح روایت نموده اند که او سؤال کرد و حضرت جواب فرمودند که:

اذا کان الماء قدر کرّ لم ینجّسه شی ء

و همین عبارت را شیخان، و غیر ایشان از خاصه و عامه، از حضرات سید المرسلین، و ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم روایت کرده اند به اسانید صحیحه که می توان گفت که معنی کر از ایشان متواتر است، و اجماع علمای اسلام است بر آن که هر گاه آب بمقدار یک کر باشد نجس نمی شود، اما در مفهومش خلافست که اگر کمتر باشد نجس می شود یا نه، اکثر اهل اسلام بر نجاست اند، و قلیلی بر طهارت، و بنا بر قول قلیل مفهومش مستحب است، و بسیار بعید است، دیگر خلاف در کمیت کر است و آن گذشت.

[طهارت از بول در بنی اسرائیل ]

(و قال الصّادق صلوات اللَّه علیه کان بنو اسرائیل اذا اصاب احدهم قطره بول قرضوا لحومهم بالمقاریض و قد وسّع اللَّه عزّ و جلّ علیکم باوسع ما بین السّماء و الارض و جعل الماء طهورا فانظروا کیف تکونون.)

حضرت فرمودند که فرزندان یعقوب هر گاه قطره بولی به بدن ایشان می رسید گوشت

بدن خود را با مقراض می بریدند و حق سبحانه و تعالی بر شما واسع و فراخ ساخته است به مقداری که واسع تر است از میان آسمان و زمین، به آن که آب را مطهر گردانیده است از جهت شما امت محمد صلّی اللَّه علیه و آله، پس تأمّل کنید که حق سبحانه و تعالی هر گاه بر شما تکالیف را چنین آسان گردانیده است، باید که شما شکر نعمای الهی به جا آورید، و مساهله ننمایید در اطاعت او با این سهولت، و باید که اجتناب از بول نیکو بکنید.

و ظاهرش آنست که تطهیر آب فردی از افراد توسعه باشد به این معنی که در همه تکالیف کار را بر شما تنگ نکرده است، یکی از توسعها تطهیر آبست

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 228

چنانکه احادیث توسعه خواهد آمد. و در تورات محرفی که الحال در دست یهودانست، در سفر پنجم آن قدر از تکالیف شاقه هست که وصف نتوان کرد، و اکثر یهودان کشتی اند قول خودشان، و این حدیث و احادیث صحیح بسیار دلالت می کنند بر آن که طهور بمعنی مطهر است، و مراد الهی از طهور در آیه مطهر است نه طاهر. و این حدیث را صدوق و شیخ بسند صحیح روایت کرده اند.

و سنیان نیز در صحاح این حدیث را از حضرت سید المرسلین صلّی اللَّه علیه و آله روایت کرده اند، و ظاهر است که غیر مخرج بول را مقراض می کرده اند.

(فان دخلت حیّه فی حبّ ماء و خرجت منه صبّ من الماء ثلاثه أکفّ و استعمل الباقی و قلیله و کثیره بمنزله واحده). پس اگر داخل شود ماری در خم آبی، و از آنجا بیرون

آید سه کف آب از آن می ریزد و باقی را استعمال می کنند، خواه آب کم باشد و خواه بسیار. این حدیث را شیخ بسند صحیح روایت نموده است، و شیخان بسند موثق کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت نموده اند که هر گاه ماری داخل شود در خم آبی، و بیرون رود اگر آبی دیگر داشته باشد این آب را بریزد.

و در عقرب نیز دو حدیث موثق وارد شده است که هر گاه داخل آب شود آن آب را بریزند و همه محمولست بر استحباب از جهت حدیث صحیح علی بن جعفر و غیر آن که از پیش گذشت، پس اگر نریزند بد نیست، و اگر سه کف بریزند خوب است، و اگر همه را بریزند بهتر خواهد بود.

(و لا باس بان یستقی الماء بحبل اتّخذ من شعر الخنزیر) و باکی نیست آب کشیدن از ریسمانی که از موی خوک تابیده باشند. این حدیث را شیخ بسند صحیح روایت نموده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه، و چون احادیث صحیحه وارد شده است در نجاست خوک این حدیث را تأویل کرده اند که هر گاه آب را از جهت زراعت، و سقی حیوانات کشند به موی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 229

خوک باکی نیست، چون متعارف بلاد عراقی عرب، و مدینه مشرفه این بوده است، و الحال نیز متعارف است. و ظاهر حدیث مؤید مذهب سید مرتضی است که موی سگ، و خوک، و کافر را نجس نمی داند. و اگر نجس باشد چاه به ملاقات نجاست نجس نمی شود، و این اظهر است اگر چه شیخ حمل کرده است به آن که ریسمان

به آب نرسد و لیکن بعید است.

[پوست خوکی که او را دلو کنند و آب بکشند]

(و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن جلد الخنزیر یجعل دلوا یستقی به الماء فقال لا باس به). و شیخ این روایت را بسند صحیح علی الظاهر از زراره روایت کرده است که او از حضرت سؤال کرد از پوست خوکی که او را دلو کنند و آب بکشند. حضرت فرمود که باکی نیست. و این خبر را بعضی حمل بر تقیه کرده اند مثل خبر سابق، و بعضی حمل نموده اند که آب بواسطه زراعت بکشند، یا سقی حیوانات و ظاهر این خبر نیز آنست که چاه به ملاقات نجاست نجس نشود و اللَّه تعالی یعلم.

(و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن جلود المیته یجعل فیها اللّبن و الماء و السّمن ما تری فیه فقال لا باس بان تجعل فیها ما شئت من ماء او لبن او سمن و تتوضّأ منه و تشرب و لکن لا تصلّ فیها) و از آن حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال کردند از پوستهای حیوان مرده که در آنجا شیر و آب و روغن می کنند شما چه اعتقاد دارید؟ حضرت فرمودند که باکی نیست که هر چه خواهید در آنجا بکنید از آب و شیر، و روغن و از آن آب وضو بسازید، و بخورید، و لیکن در آن پوست نماز مکنید. این خبر را ندیده ام در کتابی بغیر از این کتاب، و ظاهرا چون این خبر بنا بر تقیه وارد شده است به قرینه آن که از رای حضرت سؤال کرده، و سنیان این نحو گفتگو با حضرات می کرده اند، علما در کتب خود نیاورده اند.

و احادیث بسیار وارد شده است که دلالت بر نجاست

میته حیوان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 230

صاحب نفس سائله می کند و بعضی گذشت، پس ناچار است از حمل آن بر میته سوسمار، چون مدار اعراب بر آنست و آب، و روغن، و شیر در آن می کنند، و بنده دیده ام بسیار بلکه کم است که در غیر آن کنند، و اگر بر تقیه وارد شده باشد نیز ظاهرا قصد حضرت همین باشد، و نهی که وارد شده است از نماز بر سبیل استحبابست، و اللَّه تعالی یعلم.

[وضو ساختن از بازمانده جنب و حائض ]

(و لا باس بالوضوء بفضل الجنب و الحائض ما لم یوجد غیره) و باکی نیست وضو ساختن از بازمانده جنب، و حایض ما دام که آبی دیگر یافت نشود که اگر یافت شود اولی آنست که از آن بسازد و از این نسازد.

بدان که اخبار بسیار بعضی صحیح و بعضی حسن وارد شده است بر نهی از وضو ساختن از فضل جنب، و حایض خصوصا حایض. و اخبار معتبره نیز بر جواز وارد شده است، و به تفصیل نیز وارد شده که اگر حایض، و جنب متهم باشند بعدم اجتناب از نجاسات از ایشان اجتناب نمایند و الا فلا و مراد از جنب زن جنب است.

و اکثر علما به تفصیل قایلند و صدوق باین تفصیل قایلست که ذکر کرده است و اولی آنست که اگر آبی دیگر یافت شود از آن وضو نسازند، و اگر بغیر از فضل و سؤر جنب، و حایض نباشد جنب غیر متهم مقدم است بر حایض غیر متهم و اگر هر دو متهم باشند جنب مقدم است بر حایض متهمه و اللَّه تعالی یعلم. و جنب مرد را اجتناب از او نمی کنند، و اگر مرد

متهم باشد بعدم احتراز از نجاسات، بعضی قایل شده اند به استحباب اجتناب از او و بعضی قائل شدند به استحباب اجتناب از هر متهمی و بد نیست اجتناب، اما قصد قربت و مشروعیت مشکل است چنانکه خواهد آمد.

[وضو یا غسل از آبی که متغیر باشد به نجاست ]

(فان توضّأ رجل من الماء المتغیّر او اغتسل او غسل ثوبه فعلیه اعاده الوضوء و الغسل و الصّلاه و غسل الثّوب و کلّ انیه صبّ فیها

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 231

ذلک الماء) پس اگر شخصی وضو سازد از آبی که متغیر باشد به نجاست، یا غسل کند، یا جامه را از آب نجس بشوید و نماز کند که واجب است که وضو، و غسل را اعاده کند، و نماز را اعاده کند خواه عمدا کرده باشد یا نسیانا یا جاهلا چون نماز مشروط است به طهارت، و هر گاه وضو و غسل باطل باشد نماز هم باطل است، و اعاده نماز می کند در وقت، و خارج وقت و اما اگر جامه را باب نجس شسته باشد، و عمدا نماز کرده باشد باطل است، و در وقت و خارج وقت اعاده می کند، و اگر جاهل مسأله باشد، و چنین کرده باشد مشهور میان علما آنست که حکم عامد دارد، و در وقت و خارج وقت اعاده می کند، و بهتر آنست که اگر در خارج وقت قضا کند بقصد احتیاط قضا کند.

و اگر شخصی جاهل به نجاست آب باشد و جامه را شسته باشد، و بعد از نماز در آن جامه ظاهر شود که نجس بوده است، مشهور آنست که در وقت و خارج وقت هیچ یک قضا نمی کند. و بعضی گفته اند که در وقت اعاده می کند، و این قول

احوط است، اما اظهر عدم وجوب قضاست مطلقا، و اگر نجاست را دیده باشد در آب و فراموش کرده ازاله نجاست به آن کرده باشد، در این صورت مشهور آنست که در وقت اعاده می کند، و در خارج وقت قضا نمی کند، و اگر احتیاطا در خارج نیز قضا کند بهتر است، و بعضی گفته اند که در وقت نیز اعاده واجب نیست، و خالی از قوت نیست و لیکن البته اعاده نمودن بهتر است و این احکام خواهد آمد. و ظاهرا مراد صدوق عامد است، و در عامد خلافی نیست که در همه صور اعاده و قضا می کند، و هر ظرفی که آب نجس در آن کرده باشند، و جامه را که به آب نجس شسته باشند البته مرتبه دیگر می شویند، و تطهیر می دهند و بر این مضامین مذکوره اخبار بسیار وارد شده است، و اکثر آن خواهد آمد.

[اگر شخصی داخل حمام شود و ظرفی نداشته باشد که از آنجا آب بردارد]

(فان دخل رجل الحمّام و لم یکن عنده ما یغرف او ما یغترف به

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 232

و یداه قذرتان ضرب یده فی الماء و قال بسم اللَّه و هذا ممّا قال اللَّه عزّ و جلّ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ «1» و کذلک الجنب اذا انتهی إلی الماء القلیل فی الطّریق و لم یکن معه اناء یغرف او یغترف به و یداه قذرتان یفعل مثل ذلک) بدان که هر جا «او» گفته می شود معنیش آنست که نسخه دیگر چنین است که مذکور می شود بعد از آن پس اگر شخصی داخل حمام شود و ظرفی نداشته باشد که از آنجا آب بردارد و دستهای او قذر باشد یعنی کثیف، یا نجس دست به آب

زند و بگوید بسم اللَّه و غسل کند، و این حکم داخل است در عموم قول حق سبحانه و تعالی که فرموده است: که حق جل و علا در دین شما حرجی و تنگی قرار نداده است. و هم چنین است حکم جنب هر گاه در راه به آب قلیلی رسد، و ظرفی نداشته باشد که از آن ظرف آب بردارد، و بر دستهای خود بریزد، و دستهای او قذر باشد چنان می کند که اول کرد یعنی بسم اللَّه می گوید و آب برمی دارد، و غسل می کند.

بدان که چون قذر را اطلاق می کنند بر چرکن و نجس پس اگر آب حمام کر باشد بهتر آنست که دست را بیرون بشویند، و بعد از آن غسل کنند، و چون ظرفی ندارد بسم اللَّه تدارک آن سنت می کند، و در این صورت آب قلیل راه را حمل می کنیم که کر باشد، یا اندکی زیاده از کر و همان در دست نجس داخل کردن خوف انفعالی در آن هست.

چنانکه در حدیث از محمد بن اسماعیل بن بزیع وارد شده است که من نوشتم به شخصی که از حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه سؤال کند که آبهای غدیر جمع می شود از آب باران، یا از چاه می کشند، و مردمان در آنجا استنجا می کنند، یا جنب غسل می کند در چه مرتبه جایز نیست؟ پس حضرت فرمودند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 233

که تا ضرور نشود از چنین آبی وضو مساز. پس ممکنست که کر باشد و کراهت داشته باشد داخل شدن به آن جاست، و یا کم از کر باشد، و قذر را حمل کنیم بر چرکن کثیف، و ممکنست که مراد

از بسم اللَّه به سلمه شروع باشد یعنی بسم اللَّه بگو و شروع کن.

و کلینی رضی اللَّه عنه بسند حسن کالصحیح روایت کرده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که شخصی از آن حضرت سؤال کرد که هر گاه جنب به آب قلیلی رسد در راه و خواهد که غسل کند، و ظرفی نداشته باشد که به آن آب بردارد، و دستهای او قذر باشد چه کند؟ حضرت فرمود که دست در آب کند، و دست را بشوید، و بعد از آن غسل کند این از آن چیزیست که خداوند عالمیان فرموده است که حق سبحانه و تعالی بر شما تنگ نکرده است کار دین را.

و از این باب احادیث وارد شده است، و ظاهرش آنست که اگر ممکن باشد رعایت کریت می باید کرد، و اگر نه کار را بر خود و دیگران تنگ نمی باید کرد، و لیکن علما همه را تأویل کرده اند چنانکه گذشت. و در این حدیث بسم اللَّه نبود، و حکایت حمام نبود، البته به صدوق حدیثی رسیده بوده است اگر چه همین حدیث کافی است در حکم حمام بنا بر طریقه متأخرین، و لیکن قانون متقدمین نیست که چنین کنند، و ایشان تابع نص اند.

[وضو ساختن از بازمانده آب وضوی جماعت مسلمانان ]

(و سئل علیّ صلوات اللَّه علیه [او سئل الصّادق (ص)] أ یتوضّأ من فضل وضوء جماعه المسلمین احبّ إلیک او یتوضّأ من رکو ابیض مخمّر فقال لا بل من فضل وضوء جماعه المسلمین فانّ احبّ دینکم إلی اللَّه الحنیفیّه السّمحه السّهله) از آن حضرت پرسیدند که آیا نزد شما وضو ساختن از بازمانده آب وضوی جماعت مسلمانان بهتر است، و شما آن را دوست تر

می دارید؟ یا وضو ساختن از حسینی پاکیزه سر بسته که دست کسی به آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 234

نرسیده باشد. حضرت فرمودند که نه، بلکه محبوب تر آنست که از بازمانده آب وضوی مسلمانان باشد، به درستی که محبوب ترین دین شما نزد حق سبحانه و تعالی ملت حنیفیه خوش آینده سهل و آسانست، و وسواس مطلوب شارع نیست، و حنیفیه ملت حضرت ابراهیم علی نبینا و علیه السلام است که مایل است از افراط و تفریطی که حضرت موسی و عیسی داشتند بحسب مصلحت زمان ایشان، لهذا این امت را حق سبحانه و تعالی امت وسط نامیده است، و چون دین حضرت ابراهیم با این دین متفق است در این معنی این دین را حنیفیه می گویند.

و وجهی دیگر آن که در اصول دین سیما در رفع شرک متفقند چون حضرت ابراهیم بت شکنی کرد، حضرت سید المرسلین نیز سیصد و شصت بت قریش را در هم شکست. و وجهی دیگر آن که چون عرب محبت دین حضرت ابراهیم در دلهای ایشان جا کرده بود، حضرت به واسطه تالیف قلوب ایشان می فرمودند که من بر دین حضرت ابراهیمم. و ازین حدیث ظاهر شد که وسواس از دین آن حضرت نیست بلکه دین شیطان است.

چنانکه در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که نزد آن حضرت عرض نمودند که شخصی هست که مبتلا به وضو و نماز است یعنی از جهت طهارت یقینی آب وضوء سعی بسیار می نماید، و جامهای خود را مکرر آب می کشد، یا بواسطه نیّت نماز و وضو نیز تعب بسیار می کشد، و عرض نمودند که مردیست عاقل. حضرت فرمودند که

چه عقل دارد و حال آن که اطاعت شیطان می کند. راوی پرسید که چون اطاعت شیطان می کند؟

حضرت فرمودند که از خودش بپرسید که این وسواس از کیست؟ خواهد گفت که از شیطانست. لهذا می بینید جمعی را که در نهایت بلا هستند همین که مبتلا به وسواس شدند دقتی چند می کنند که بخاطر فضلا نمی رسد چون معلم ایشان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 235

شیطان است. و همین احادیثی که مذکور شد و می شود در این باب کافیست از برای رفع وسواس.

[اگر مسلمانی در حمام با ذمی مجتمع شوند اول مسلمان غسل بکند]

(فان اجتمع مسلم مع ذمّی فی الحمّام اغتسل المسلم من الحوض قبل الذّمیّ) پس اگر مسلمانی در حمام با ذمی مجتمع شوند اول مسلمان غسل بکند، دیگر ذمی بواسطه شرف مسلمان و از جهت آن که حوض را نجس نکند چون حوضهای ایشان غالبا کم از کر بوده است، چنانکه در بلاد عامه غالب این است که حوض صغیر دارند، و پیچی دارد که هر وقت می خواهند آب را از خزانه داخل این حوضها می کنند.

[جایز نیست وضو و غسل کردن به غساله حمام ]

(و لا یجوز التّطهیر بغساله الحمّام لأنّه یجتمع فیه غساله الیهودیّ و المجوسیّ و النّصرانیّ و المبغض لال محمّد صلوات اللَّه علیهم و هو اشرّهم) و جایز نیست وضو و غسل کردن به غساله حمام، در آن آبیست که از غسل ایشان ریخته می شود، و جمع می شود در منجلاب زیرا که این آبیست که جمع می شود از آب غسل یهودان، و گبران، و نصرانیان، و دشمنان آل محمد صلوات اللَّه علیهم، و اینها بدتر و نجس ترند از یهود و نصاری و مجوس.

و بر این مضمون چند روایت وارد شده است از ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم بلفظ لا تغتسل که نهی است، و احتمال کراهت نیز دارد، و اگر دانیم که کفار در آنجا غسل کرده اند اجتناب لازم است، با آن که چهار پنج خبری که بر نهی وارد شده است هیچ یک صحیح نیست باصطلاح متأخرین، غایتش دو خبرش در کافی است، و کلینی حکم به صحت آن کرده است. و یک خبر موثق کالصحیح را صدوق در علل الشرائع ذکر کرده است، پس احوط اجتنابست مطلقا خواه دیده باشد غسل اینها را، یا ندیده باشد.

و جمعی کثیر از

علما از این جهت حمام را نجس می دانند تا علم به طهارت آن بهم نرسد، و در اینجا تغلیب ظاهر کرده اند بر اصل، و اکثر متأخرین حمل بر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 236

کراهت کرده اند، و بهتر اجتناب است، اگر چه اظهر طهارتست تا علم به نجاست بهم رسد.

[آبی که در حمام جمع می شود از آب غسل مردم اگر به جامه رسد]

(و سئل ابو الحسن موسی بن جعفر صلوات اللَّه علیهما عن مجتمع الماء فی الحمّام من غساله النّاس یصیب الثّوب منه، فقال لا باس به) از آن حضرت سؤال نمودند که آبی که در حمام جمع می شود از آب غسل مردم اگر به جامه رسد آیا ازاله باید کرد. حضرت فرمودند که باکی نیست و نجس نیست. و این حدیث را شیخان رضی اللَّه عنهما روایت کرده اند بسند قوی، و مؤید آن احادیث بسیار وارد شده است.

از آن جمله شیخ بسند صحیح روایت نموده است از محمد بن مسلم که من حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه را دیدم که از حمام بیرون آمدند، و چون به منزل تشریف آوردند پای مبارک را شستند، و فرمودند که چون در راه نجاست یا کثافت بود پا را شستم، و اگر نه آب حمام نجس نیست.

و در حدیث موثق کالصحیح از زراره منقولست که من مکرر دیدم که حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه از حمام بیرون آمدند، و پاهای مبارک را نشستند، و نماز گذاردند.

و در حدیث صحیح از محمد بن مسلم منقول است که به حضرت عرض نمودم که در حمام جنب، و غیر جنب غسل می کنند من از آب حمام غسل کنم.

حضرت فرمودند که بلی من غسل کردم، و چون به خانه آمدم پا را

شستم بواسطه کثافت راه، نه بواسطه نجاست حمام.

و در حدیث موثق کالصحیح منقولست از حنان که شخصی از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه سؤال نمود که من سحر به حمام می روم و غسل می کنم، و دیگران نیز غسل می کنند، و از آب غسل ایشان بر من ترشح می کند.

حضرت فرمودند که آیا آب حمام جاری نیست؟ من گفتم بلی. حضرت فرمودند که باکی نیست.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 237

و از این حدیث ظاهر می شود که حمامات مدینه مشرفه چنین بوده است که همیشه اندک آبی از خزینه به صحن حمام روان بوده است. چنانکه منقولست که بالفعل در شام و غیر آن چنین است، و همیشه آب روان بتدریج داخل خزانه می شود، و از آنجا داخل می شود در صحن، پس ممکنست که نشستن پاها از این جهت بوده باشد.

و آن چه ظاهر می شود از این اخبار و غیر اینها که آب حمام و صحن اندرون، و بیرون همه پاک است، و کراهتی که دارد بواسطه غساله است که چون از بدن ریخته می شود مکروهست مرتبه دیگر به آن غسل کردن، مگر آن که علم به نجاست به همرسد، و بر تقدیر علم به نجاست ظاهرا به آب ریختن پاک شود، و چون همیشه حمامات را مکرر می شویند، بر تقدیر نجاست پاک هم می شود، پس حکم به نجاست نتوان کرد، و اگر کسی گوید که علم عادی هست به نجاست زمین حمام، و اهل حمام از دلاک و جامه دار و سقا، همین علم به نجاست اکثر مردمان هست.

و در زمان حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم نجاسات بیشتر بوده است چون در مدینه مشرفه آب روانی

نبود، و حوضها نبود، و منافقان و خوارج و نواصب بسیار بودند، و طهارت خانه نبود که به آن جا روند، اکثر اوقات در شبها در راهها قضای حاجت می کردند، و چند چاهی که در آنجا بود همه از آن چاهها آب می کشیدند، و می خوردند، و غسل و وضو می کردند، و این وسواسها، و طهارت یقینی از شیطان به همرسید که مردمان را از عبادت الهی باز آورد، تا دشمن همه عالم شوند، و حکم به نجاست همه کس کنند، و همه کس دشمن ایشان شوند. مجملا طهارت و نجاست حقیقت واقعی ندارد، بلکه تکلیف ظاهریست، و تا علم به نجاست بهم نرسد که تواند قسم خوردن که اینجا نجس است حکم به نجاست نمی توان کردن و اللَّه تعالی یعلم.

[وضو ساختن از آبی که از اعضای وضو ریخته باشد]

(و لا باس بالوضوء بالماء المستعمل و کان النّبیّ صلی اللَّه علیه و آله اذا توضّأ اخذ النّاس ما یسقط من وضوئه فتوضّأوا به) و در تهذیب به جای فتوضّأوا فیتوضّئون به است یعنی باکی نیست وضو ساختن از آبی که از اعضای وضو ریخته باشد، و مقرر بود که چون حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله وضو می ساختند مردمان آب وضو آن حضرت را تیمنا و تبرکا برمی داشتند، و وضو می ساختند.

و این حدیث را شیخ مسندا از زراره روایت کرده است، و چون کتاب زراره نزد صدوق بوده است، ظاهرش آنست که صدوق از آنجا نقل کرده باشد، یا از کتاب بزنطی، و در سند شیخ ضعفی هست به احمد بن هلال، و ظاهر آنست که احمد از این کتب روایت می کند، و لهذا ارباب حدیث اعتماد نموده اند بر مرویات او از

کتاب مشیخه حسن ابن محبوب، و کتاب نوادر ابن ابی عمیر.

و غرض از نقل این خبر رد است بر سنیان که اکثر ایشان آب غساله وضو را نجس می دانند، با آن که خود نقل کرده اند این را که آب وضوی آن حضرت را بواسطه تیمن می بردند، و اگر نجس می بود حضرت البته ایشان را منع می فرمودند، و اگر آب وضوی آن حضرت پاک بود، و آب وضوی مردم نجس هر آینه می بایست یک بار بفرمایند که نجس است، و از آن اجتناب بکنید، حتی آن که بسیار حدیثی بر آن حضرت بستند، و در یکی از کتب حدیث ایشان نیست که حضرت حکم به نجاست کرده باشد، یا اجتناب از آن کرده باشد.

[آبی که که شخصی به آن آب وضو ساخته باشد]

(و الماء الّذی یتوضّأ به الرّجل فی شی ء نظیف فلا باس ان یاخذه غیره فیتوضّأ به، فامّا الماء الّذی یغسل به الثّوب، او یغتسل به من الجنابه، او تزال به نجاسه فلا یتوضّأ به) و آبی که که شخصی به آن آب وضو ساخته باشد در ظرف پاکیزه، پس باکی نیست که شخصی دیگر از آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 239

آب بردارد و وضو بسازد، اما آبی که به آن جامه را می شویند و بعد از فشردن از جامه می ریزد، یا به آن غسل جنابت می کنند و از بدن می ریزد، یا به آن ازاله نجاست از بدن یا ظروف و امثال آن می کنند، پس به آن آب وضو نمی توان ساخت.

شیخ طوسی رضی اللَّه عنه این روایت را نیز ذکر کرده است به سندی که در آن احمد بن هلالست از حسن بن محبوب، از عبد اللَّه بن سنان، از حضرت امام جعفر صادق

صلوات اللَّه علیه که آن حضرت فرمود که باکی نیست وضو ساختن از آب مستعمل، و اما آبی که به آن جامه را می شویند، یا غسل جنابت می کنند جایز نیست که وضو و امثال آن از آن بسازند. و اما آبی که رو، و دست شسته باشند در ظرف پاکی، پس باکی نیست که دیگری بردارد و وضو بسازد از آن.

و روایت سابق را از حضرت همین روایت کرده است که هر گاه حضرت وضو می ساخت مردمان آبی را که از بدن حضرت می ریخت برمی داشتند و وضو می ساختند. و در اصطلاح آب مستعمل آب پس مانده است، نه آب از بدن ریخته، پس چون نظر می کنی هر دو روایت صحیح وارد شده است و تغییراتی که صدوق داده در آن روایت و در این روایت همه مضر است.

بنا بر این است که نقل حدیث بهمان لفظ بهتر است، و اعتماد بر فتاوی نمی توان کرد، و از این جهت هر جا که چنین واقع شده است ضرور است نقل آن خبر، تا سبب اشتباه دیگران نشود، اگر چه شایبه از تکرار هست، اما وجهش اینست تا حمل بر سهو این مقصر نشود، و کسی که تتبع احادیث کرده است می داند که سهوها بسیار شده است از مصنفان، یا از ناسخان.

و همین معنی سبب این شده است که جمعی عمل به خبر واحد نمی کنند، و لیکن به توفیق اللَّه تعالی در روضه همه را درست کرده ام، بی آن که نام کسی را ببرم که غلط کرده است، چون دغدغه خبث می شود، مع هذا ممکنست که از محدثین نشده باشد، و از ناسخین شده باشد، و در این شرح

نیز اشاره به آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 240

می شود، چون اظهار غلط واجبست از جهه آن که افترا بر خدا و رسولست.

و در احادیث صحیحه وارد شده است که هر گاه غلطی کرده باشند، واجب است بر عالم که اظهار کند، و الا لعنت خدا بر او است، در روز قیامت او را لجام می کنند بلجام آتشین، و یقین که امثال صدوق معاقب نخواهند بود بر امثال اینها، چون سهوا واقع شده است، و سهو مغتفر است چنانکه خواهد آمد.

اما آن که واقع شده است که از غساله جنب و غساله نجاست وضو و غسل نمی توان کردن، اعتقاد صدوق، و شیخ مفید و شیخ طوسی در اکثر کتبش آنست که جایز نیست و اکثر علما مکروه می دانند و این اظهر است اگر چه احوط آنست که در حال اختیار وضو و غسل بان نکنند و در حالی که بغیر از این آب ابی نباشد اظهر آنست که وضو و غسل باین آب می کنند و احتیاطا تیمم ضم می کند و کراهت غساله در صورتی است که اب کم از کر باشد و در کر خلافی نیست بحسب ظاهر که غسل و وضو می توان کرد.

و احادیث صحیحه بر آن وارد شده است و حدیثی که بر نهی وارد شده است محمول بر تقیه است بلکه اکثر علما این حدیث را نیز حمل بر تقیه کرده اند و لیکن حمل بر کراهت اولی است و جمعی از علما الحاق کرده اند غساله هر غسلی را به غساله غسل جنابت که به آن رفع حدث شود مثل حیض و نفاس و استحاضه و مسّ میت و وجهش ظاهر نیست بلکه بحسب ظاهر

قیاس است و اجتناب اولاست از جهت خروج از خلاف جمعی که به آن قایل شده اند چون ممکنست که به ایشان حدیثی رسیده باشد و بما نرسیده باشد و اللَّه تعالی یعلم.

و اما غساله نجاست پس دغدغه در آن نیست که رفع حدث به آن نمی توان کرد چنانکه در این حدیث وارد شده و نقل اتفاق علما نیز بر آن کرده اند اما در حکم آن خلافی است عظیم میان علما پس اکثر علما قایلند به نجاست آن و حدیث صحیحی بر آن دلالت نکرده است بحسب آن چه تتبع کرده ام و علما نیز

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 241

گفته اند.

و در کیفیت نجاست نیز خلاف کرده اند که هر گاه مثلا در جائی که هفت بار باید شستن اگر در مرتبه هفتم آن غساله را در ظرفی کنند بعضی گفته اند که آن ظرف را یک مرتبه می باید شست چون نجاستش سبک شده است و در مرتبه اول هفت بار و در مرتبه دوم شش بار و علی هذا القیاس.

و بعضی گفته اند که در هر مرتبه هفت بار می باید شستن و جمعی گفته اند که در مرتبه اول شش بار و در مرتبه دوم پنج بار و در مرتبه هفتم پاک است و بعضی گفته اند که در همه مراتب پاکست و این قول اقوی است و قول دوم احوط است، و بعد از آن قول اول و بعد از آن قول سیم و اللَّه تعالی یعلم

[آبی که مرغ خانگی از آن خورده باشد آیا نجس است چون عذره می خورد]

(و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن ماء شربت منه دجاجه فقال ان کان فی منقارها قذر لم یتوضّأ منه و لم یشرب و ان لم یعلم فی منقارها قذر توضّأ منه و اشرب) سؤال

کرده شد از حضرت صادق صلوات اللَّه علیه از آبی که مرغ خانگی از آن خورده باشد آیا نجس است چون عذره می خورد گاه گاهی حضرت فرمودند که اگر در منقارش نجاست باشد از آن آب وضو نمی توان ساخت و نمی توان خورد چون آب قلیل به ملاقات نجاست نجس می شود و اگر معلوم نباشد نجاستی در منقارش از آن آب وضو بساز و بخورد هر چند دیده باشی که عذره خورده است چون در حیوانات زوال عین نجاست کافیست و احتیاج به آب کشیدن آن نیست و این حدیث را شیخ طوسی روایت کرده است به همین عبارت بسند موثق از عمار ساباطی و این خبر دلالت می کند بر آن که اب قلیل به ملاقات نجاست نجس می شود.

[سؤر حیوان حلال گوشت ]

(و کلّ ما اکل لحمه فلا باس بالوضوء و الشرب من ماء شرب منه) و هو حیوانی که گوشت او را خورند باکی نیست وضو ساختن و خوردن از بازمانده آن و این مضمون در همان حدیث عمار وارد شده است با آن چه می آید

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 242

شیخ گفته است که این حدیث دلالت می کند بر آن که آن چه گوشت آن حرام باشد سؤر آن را نتوان وضو ساختن و خوردن و دلالت مفهوم وصف ضعیف است خصوصا با وجود احادیث صحیح بسیار بر آن که سؤر سباع پاکست و اگر دلالتی باشد بر کراهت دلالت خواهد داشت چنانکه از بعضی اخبار ظاهر می شود که مکروه باشد و علی ای حال سؤر آدم و گر به مستثناست و چنانکه گذشت.

[وضو با آبی که از آن خورده باشد باز یا چرخ یا شاهین ]

(و لا باس بالوضوء من ماء شرب منه باز او صقر او عقاب ما لم یر فی منقاره دم فان رای فی منقاره دم لم یتوضّأ منه و لم یشرب) و باکی نیست وضو ساختن از آبی که از آن خورده باشد باز یا چرخ یا شاهین ما دام که در منقارش خون دیده نشود پس اگر در منقارش خون دیده شود وضو نمی توان ساختن و نمی توان خوردن و شیخ طوسی قائلست که سؤر همه مرغان پاکست خواه حلال گوشت و خواه حرام گوشت از جهت اخبار بسیار غیر خبر عمار.

[اگر شخصی خون از بینی او بیاید پس بتکاند آن را پس آن خون قطره ها خرد شود و به ظرف برسد]

(فان رعف رجل فامتخط فصار ذلک الدّم قطرا صغارا فاصاب إناءه و لم یستبن ذلک فی الماء فلا باس بالوضوء منه و ان کان شی ء بیّن فیه لم یجز الوضوء منه) پس اگر شخصی خون از بینی او بیاید پس بتکاند آن را پس آن خون قطره ها خرد شود و به ظرف برسد و در آب چیزی ظاهر نباشد باکی نیست وضو ساختن از آن و اگر چیزی ظاهر باشد جایز نیست وضو کردن از آن این حدیث صحیح علی بن جعفر است که روایت کرده است از برادرش امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه.

و شیخان این تتمه را نیز روایت کرده اند که علی بن جعفر گفت که و نیز از آن حضرت سؤال کردم که هر گاه شخصی در اثنای وضو خون در دماغش سر کند و یک قطره در آن ظرف ریزد آیا صحیح است وضو ساختن از آن آب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 243

حضرت فرمودند که نه و صدوق تغییر داده است عبارت حدیث را به تغییری که ضرر ندارد بدان که

جمعی از علماء از این حدیث استدلال کرده اند بر آن که خون ریزه که چشم ادراک آن نتواند کرد آب قلیل را نجس نمی کند و لیکن حق آنست که دلالت ندارد بر آن و محتملست که مراد سائل این باشد که چون به ظرف رسیده است ظاهرش آنست که به آب رسیده باشد آیا عمل بظاهر کنیم یا چون اصل عدم رسیدنست به آب عمل به اصل کنیم حضرت فرمودند که پاک است و عمل به اصل طهارت و عدم وصول نجاست کنید بلکه می توان گفت که این معنی اظهر است به قرینه تتمه.

و از این بابست هر گاه شخصی بول کند و بولش ترشح کند و یقین داند که بول به بدنش رسیده است اما شک داشته باشد که به جامه اش رسیده است یا نه و امثال این مسائل که تغلیب اصل کرده اند بر ظاهر بسیار است بلکه در نجاسات بغیر از این از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم وارد نشده است مگر بر سبیل استحباب مثل اجتناب از سؤر حایض متهمه.

[ماکیان و مرغ پرنده و امثال اینها هر گاه بر عذره راه روند و پای اینها نجس شود]

(و الدّجاجه و الطّیر و اشباههما اذا وطئ شی ء منها العذره ثمّ دخل الماء فلا یجوز الوضوء منه الّا ان یکون الماء کرّا) و ماکیان و مرغ پرنده و امثال اینها هر گاه بر عذره راه روند و پای اینها نجس شود و عین نجاست باقی باشد و داخل اب شوند جایز نیست از آن آب وضو ساختن مگر آن که آن آب کر باشد و این عبارت مضمون حدیث صحیح علی بن جعفر است که از برادرش حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه روایت نموده است و دلالت می کند بحسب

ظاهر بر آن که آب قلیل به ملاقات نجاست نجس می شود مثل اخبار صحیح بسیار که خواهد آمد بعضی از آن.

[اگر در مشک بزرگ آب موشی بیفتد]

(فان سقط فی راویه ماء فاره او جرذ او صعوه میته فتفسّخ فیها

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 244

لم یجز شربه و لا الوضوء منه و ان کان غیر متفسّخ فلا باس بشربه و الوضوء منه و تطرح المیته اذا خرجت طریّه و کذلک الجرّه و حبّ الماء و القربه و اشباه ذلک من أوعیه الماء) پس اگر در راویه آب که مشک بزرگ است موشی بیفتد یا جرذ که موشی صحرایی است یا صعوه که مشهور است به دم جنبان و اینها بمیرند در آن راویه و از هم به پاشند جایز نیست خوردن و وضو ساختن از آن اب و اگر از هم نپاشیده باشند باکی نیست به خوردن و وضو ساختن از آن آب و مرده هر گاه تازه باشد می اندازند و هم چنین سبو و خم آب و مشک و امثال آن از ظروف آب.

و این حدیث منقولست از زراره و در سندش علی بن حدید است و حال او معلوم نیست و ظاهر آنست که مصنف از کتاب زراره نقل کرده باشد و طریق صدوق به زراره صحیح است، و به این حدیث استدلال کرده اند بر مذهب ابن ابی عقیل که آب قلیل به ملاقات نجاست نجس نمی شود اما دلالت ندارد و صریحا بلکه ظاهرش آنست که میته نجس نباشد چنانکه ظاهر مذهب صدوقست و در پیش گذشت و خواهد آمد.

و با تفسخ نجس است از جهت نجاساتی که در اندرون آنست و در وقتی که از هم پاشید داخل آب

می شود بخلاف آن که آن را تازه درآورند مجملا مذهب صدوق خالی از قوت نیست چون حدیث صحیح صریحی بر نجاست ندیده ام و لیکن بر حرمت خوردن آن احادیث وارد شده است.

چنانکه منقولست از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که شخصی به نزد آن حضرت آمد که موشی در خم روغن یا روغن زیت افتاده است آن روغن را می توان خورد حضرت فرمود که مخور پس آن شخص گفت که موشی چه باشد که به سبب آن یک خم روغن را بریزم حضرت فرمود که تو موش را سبک نکردی دین خود را سبک ساختی و در واقع سبک است که اگر دین تو

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 245

قوی می بود چنین سخنی نمی گفتی یا آن که رده گفتی زیرا که حق سبحانه هر میته را حرام گردانیده است و ملاقی میته بر رطوبت حکم میته را دارد.

و لیکن جمعی کثیر از علما ما نقل اجماع نموده اند بر نجاست میته که نفس سائله داشته باشد و هیچ شکی نیست که اجتناب احوط است و حدیث متن را تاویلات بعیده کرده اند که ذکر آن مناسب نیست.

[اگر موشی یا غیر آن از حیوانات در چاه آبی بیفتد و بمیرند و از آن آب خمیر کنند]

(فان وقعت فأره او غیرها من الدّواب فی بئر ماء فماتت فعجن من مائها فلا باس بأکل ذلک الخبز اذا اصابته النّار و قال الصّادق (ع) اکلت النّار ما فیه) پس اگر موشی یا غیر آن از حیوانات در چاه آبی بیفتد و بمیرند و از آن آب خمیر کنند باکی نیست آن نان را خوردن چون به آتش رسیده است و آتش از مطهرات است و حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که آتش خورد آن چه

در آن نان بود از نجاست واقعی یا وهمی.

بدان که جزو اول این حدیث را شیخ روایت کرده است بسند قوی و ظاهرش آنست که آب چاه نجس می شود بانکه حیوانی در آن بمیرد و دلالت می کند بر آن که آتش از مطهراتست و محتمل است که مراد از آن کراهت بوده باشد و چنین کراهتی را آتش زایل کند و این معنی اظهر است.

و جزء دوم را شیخ روایت کرده است به سندی کالصحیح بلکه صحیح چون مرسل ابن ابی عمیر است و مراسیل او مانند مسانید است چون او إرسال نمی کند مگر از ثقات از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که از آن حضرت سؤال کردند که هر گاه نانی را پخته باشند و بعد از آن ظاهر شود که حیوان مرده در آن ابی که از آن اب خمیر کرده اند بوده است حضرت فرمود که باکی نیست آتش خورد آن چه در آن بود، و ممکنست که آن موش آخر افتاده باشد و چون راوی گمانش این بوده است که پیشتر افتاده بوده است و به سبب این معنی کراهتی داشته است حضرت رفع کراهت او باین فرموده باشد و مراد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 246

این باشد که آتش چنین نجاستی را که وهمی باشد پاک می کند.

و مؤید این معنی است آن که شیخ در حدیث صحیحی مثل این حدیث در صحت بلکه بهتر روایت نموده است که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه پرسیدند که اگر خمیری را باب نجس کرده باشند او را چه کنند حضرت فرمودند که بفروشند آن را به جمعی که خوردن میته را

حلال می دانند یعنی به کفار بفروشند.

و بمثل این سند روایت کرده است که حضرت فرمودند که دفن کنند و جمع میانه این اخبار آنست که چون اول نجاستش به محض وهم بود تجویز خوردن فرمودند یا آن که اگر در واقع نجس بوده است به آتش پاک شده بود چون پخته بودند.

و در این دو خبر نیست که پخته بودند شاید پختن سبب نجاست تنور شود و علاج آن کندن تنور است بنا بر این فرمودند که بفروشند یا دفن کنند و محتملست که اول جایز باشد و یکی از این دو سنت باشد و دفن کردن در صورتیست که نتوان خمیر را بخورد حیوانات دادن یا به استعمالی که در آن طهارت شرط نبوده باشد کردن و الا آن مقدم است که اسراف نشود.

و کلینی در حدیث صحیح حسن کالصحیح از آن حضرت صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که هر گاه حیوان میته و ذبح کرده بهم مشتبه شود بفروشد هر دو را به کفار وزرش حلال است و ظاهرا عمل باین کردن بهتر باشد و خواهد آمد اخبار صحیحه در رفاه إن شاء اللَّه.

[اگر موشی در خم روغن یا عسل یا آرد بافتد]

(فان وقعت فاره فی خابیه فیها سمن او زیت او عسل و کان جامدا اخذت الفاره مع ما حولها و استعمل الباقی و اکل) پس اگر موشی در خم روغن گوسفند و گاو یا در روغن زیت یا غسل افتد و اینها سخت باشند و روان نباشند آن موش مرده را با اطراف آن برمی دارند و باقی را استعمال

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 247

می کنند و می خورند و این مضمون در حدیث صحیح و حسن کالصحیح و موثق وارد شده

از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه و کسی در این خلاف نکرده است.

(و کذلک اذا وقعت فی الدّقیق و اشباهه) و هم چنین است هر گاه موش درآرد و امثال آن بمیرد موش را با اطراف آن برمی دارند و باقی را استعمال می کنند و بر این مضمون حدیث موثقی وارد شده است و اکثر علما حمل بر استحباب کرده اند و بعضی گفته اند که اگر چیزی برسد به حیوانی مرده آن چیز نجس می شود و اگر چه خشک باشد و این قول ضعیف است و اخبار صحیحه بر خلاف این وارد شده است و خواهد آمد و لیکن چون ممکنست که اجزاء موش از فضله و رطوبت و بول داخل آرد شده باشد بهتر آنست که اطراف آن را بردارند.

(فان وقعت الفاره فی دهن غیر جامد فلا باس بان یستصبح به) پس اگر موشی در روغنی افتد که روان باشد باکی نیست که آن روغن را در چراغ کنند و بسوزانند و این مضمون در حدیث صحیح و حسن کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است و ندیده ام حدیثی که دلالت کند بر آن که این روغن را در زیر اسمان بسوزانند و جمعی از علماء چنین گفته اند شاید به ایشان حدیثی رسیده باشد پس اگر در زیر سقف نسوزانند احوط است و این حکم در صورتی است که روغن یا پیه نجس شده باشد اما اگر از دنبه حیوان مرده باشد یا دنبه حیوان زنده را بریده باشند از روغن آن استعمال جایز نیست مطلقا چنانکه در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد

شده است که مطلقا انتفاعات از میته حرامست و احادیث معتبره بر خصوص دنبه نیز واقع شده است و بعموم نیز وارد شده است و بعضی از آنها خواهد آمد در اطعمه.

[اگر موشی داخل خمی از روغن شود و موش را درآورند پیش از آن که بمیرد]

(فان وقعت فأره فی حبّ دهن فاخرجت قبل ان تموت فلا باس بان یدّهن منه و یباع من مسلم) پس اگر موشی داخل خمی از روغن شود و موش را درآورند پیش از آن که بمیرد باکی نیست که آن روغن را بر خود بمالند و به مسلمانان بفروشند و باین مضمون حدیث صحیح از حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه وارد شده است. و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه در حدیث صحیح قریب باین وارد شده است، و هر دو دلالت می کنند بر آن که موش پاکست.

و در حدیث صحیح وارد شده است از علی بن جعفر که گفت سؤال کردم از برادرم حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه که هر گاه موشی در آب رود و از آنجا درآید و بر روی جامها راه رود آیا نماز در آن جامها می توان کرد حضرت فرمودند که هر چه را ببینی که تر کرده است آن را بشوی و هر چه را نبینی و اثرش ظاهر نبوده باشد آبی بر آنجا نضح کن یعنی بریز یا به پاش و حمل کرده اند علما این خبر را بر استحباب بواسطه نماز.

(و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن بئر استقی منها و توضّئ به و غسل به الثّیاب و عجن به ثمّ علم انّه کان فیها میته فقال لا باس و لا یغسل منه الثّوب و لا تعاد منه الصّلاه) از آن

حضرت صلوات علیه پرسیدند از چاهی که از آنجا آب بکشند و وضو سازند و جامه بشویند و خمیر بکنند و بعد از آن بدانند که در آن حیوان مرده بوده است حضرت فرمودند که باکی نیست و جامه را نمی شویند و نماز را اعاده نمی کنند.

این حدیث را کلینی و شیخ بسند موثق کالصحیح روایت کرده اند و قریب به این معنی در دو روایت صحیح و دو روایت کالصحیح بل الصحیح و در اخبار قویه نیز وارد شده است که همه در این مضمون مشترکند که اگر بدانند بعد از نماز و غسل ثوب که میته در چاه بوده است اعاده نماز و وضو و شستن جامه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 249

نمی کنند و همگی دلالت می کند بحسب ظاهر بر آن که آب چاه به ملاقات میته نجس نمی شود.

و ممکنست که حمل کنند بر آن که مراد راویان از علم ظن بوده است که چون الحال دیده اند گمان کرده اند که پیشتر افتاده بوده است و لیکن این گمان بد است به فضلای اصحاب آن حضرت که علم را از ظن فرق نکرده باشند و دلالت می کند بر عدم قبول بئر نجاست را مگر با تغیر، با احادیث بسیار که بعد از این مذکور خواهد شد إن شاء اللَّه در مبحث چاه.

[موش و سگ هر گاه از نانی بخورند یا بو کنند]

(و الفأره و الکلب اذا اکلا من الخبز او شمّاه فانّه یترک ما شمّاه و یؤکل ما بقی) و موش و سگ هر گاه از نانی بخورند یا بو کنند پس نمی خورند از آن موضعی که اینها بو کرده اند یا خورده اند و باقی را می خورند چون غالب اوقات نزدیک بینی هر دو تر می باشد، در خوردن

و بوییدن سگ نخوردن به واسطه نجاست است و در موش از جهت کراهت یا ترک هر دو از روی استحباب باشد هر چند آنجا را آب کشند و پاک شود و کراهت خوردن به واسطه آنست که سبب نسیان می شود یا قائل شویم به حرمت در خوردن موش نیز هر گاه رطوبت لعاب آن در نان باقی باشد به اعتبار خباثت نه به اعتبار نجاست.

و این مضمون در حدیث صحیح علی بن جعفر و حدیث موثق عمار وارد شده است و احادیث بسیار وارد شده است در کراهت سؤر موش و در آن که خوردن آن سبب نسیانست و در مناهی خواهد آمد.

[وضو ساختن از حوضهائی که در آنجا بول می کنند]

(و لا باس بالوضوء من الحیاض الّتی یبال فیها اذا غلب لون الماء البول و ان غلب لون البول الماء فلا یتوضّأ منها) و باکی نیست وضو ساختن از حوضهائی که در آنجا بول می کنند هر گاه غالب باشد رنگ آب بر رنگ بول و اگر غالب باشد رنگ بول بر رنگ آب پس از آنجا وضو نمی توان ساختن و علما حمل کرده اند این خبر را بر آن که حوض کر باشد چون غالب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 250

حوضهای ایشان آن بوده است که اضعاف مضاعفه کر بوده است چنانکه بالفعل هست و علما را در صحت این خبر سخنی هست چون در سند او محمد بن سنان هست از علاء بن فضیل از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه و ظاهر آنست که صدوق از کتاب علا نقل کرده است با آن که ظاهرا محمد بن سنان نیز نزد صدوق ثقه است چنانکه شیخ مفید تصریح به توثیق او کرده

است.

و مؤید این حدیث اخبار صحیحه هست که مطلق است و حضرت مدار آن را بر تغیر به نجاست و عدم تغیر گذاشته است و چون این اخبار مطلق است و احادیث مفصله واقع شده است متواتر که حضرات رسول و ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم فرموده اند که آب اگر کر است نجس نمی شود و بعضی از آن گذشت و این حدیث رد جماعتی می کند که می گویند حوض و ظرف به ملاقات نجاست نجس می شود اگر چه زیاده از کر باشد و دور نیست که مراد ایشان حوضهای شتر باشد که دو سه دلوی اب بیشتر نمی گیرد و غالب اوقات که حوض می گویند آن را می خواهند.

و مؤید عدم نجاست حوض بخصوصه روایات معتبره وارد شده است مثل روایت صحیح صفوان بن مهران که گفت سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه از حوضهائی که در ما بین مکه معظمه و مدینه مشرفه است که درنده ها بر آن وارد می شدند و سگان از آن آب می خورند و الاغها از آن آب می خورند و جنب در آنجا غسل می کند و از آنجا وضو می سازد حضرت فرمودند که چه مقدار آب دارد من گفتم که گاه هست که تا نصف ساق دارد و گاه هست تا زانو دارد حضرت فرمودند که وضو بساز از آنها چون آن حضرت آنها را دیده بودند و می دانستند که تا نصف ساق آن چند کر است بنا بر این تجویز فرمودند و اگر آب قلیل نجس نمی شد به سبب ملاقات هر آینه از قدر آن نمی پرسیدند و در حدیث موثق کالصحیح از ابو بصیر از حضرت امام

لوامع صاحبقرانی، ج 1،

ص: 251

جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که سؤر سگ را نمی توان خورد مگر آن که حوض بزرگی باشد که از آنجا آب بردارند و غیر اینها از اخبار.

[جایز نیست وضو ساختن به شیر]

(و لا یجوز التوضّؤ باللّبن لأنّ الوضوء انّما هو بالماء او الصّعید) و جایز نیست وضو ساختن بشیر زیرا که وضو یعنی طهارت نیست مگر به آب یا خاک و بر این مضمون احادیث معتبره وارد شده است و از این حدیث استدلالی نیز ظاهر می شود که گوییا حضرت می فرماید که آن چه حق سبحانه و تعالی آن را مطهر گردانیده است در قرآن دو چیز است و آن آیات آبست که گذشت و در آیه تیمّم فرموده است که فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً 4: 43 و حق سبحانه و تعالی غیر این دو چیز را نفرموده است پس نتوان طهارت از غیر این دو چیز کردن چون طهارت حکمی است شرعی و یا اعم بگیریم از آن که حق سبحانه و تعالی و رسولش نفرموده اند از غیر این دو چیز و غرض حضرت رد است بر عامه که تجویز کرده اند اکثر ایشان طهارت باب مضاف را.

و دیگر در احادیث صحیحه نیز وارد شده است که خاک احد الطهورین است به همین معنی که حق سبحانه و تعالی و رسولش صلی اللَّه علیه و آله دو طهور قرار داده اند و آن آبست و خاک پس همین احادیث دلیلست بر آن که از گلاب وضو و غسل نتوان کرد و لیکن چون صدوق عمل به این حدیث کرده است تخصیص این اخبار می دهد به آن خبر و حق آنست که آن خبر را حمل بر تقیه

کردن بهتر است چنانکه گذشت.

[وضو ساختن از نبیذ]

(و لا باس بالتّوضّؤ بالنّبیذ لأنّ النّبیّ صلی الله علیه و آله و سلم قد توضّأ به و کان ذلک ماء قد نبذت فیه تمیرات و کان صافیا فوقها فتوضّأ به فاذا غیّر التّمر لون الماء لم یجز الوضوء به و النّبیذ الّذی یتوضّأ به و احلّ شربه هو الّذی ینبذ بالغداه و یشرب بالعشیّ او ینبذ بالعشیّ و یشرب بالغداه) باکی نیست وضو ساختن از نبیذ زیرا که حضرت رسول صلی اللَّه علیه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 252

و آله از آن وضو ساختند و آن آبی بود که چند دانه خرما در آنجا می انداختند تا شوری آب را برطرف کند و آب صاف بر لای خرما ایستاده بود و از آن وضو می ساختند پس هر گاه خرما رنگ آب را بگرداند جایز نیست وضو ساختن از آن چون مضاف می شود و نبیذی که حضرت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله از آن وضو می ساختند آبی بود که در آنجا چند دانه خرما می انداختند صباح و آخر روز یا شب می خوردند یا شب می انداختند و صباح می خوردند.

بدان که أحادیث متواتره وارد شده است در حرمت نبیذ و آن که نمی توان به آن وضو ساختن و سنیان جایز می دانند وضو ساختن از نبیذ را به واسطه خبری که به ایشان رسیده است که آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله وضو ساخت از نبیذ و احادیث صحیحه وارد شده است که نبیذی که حضرت وضو ساخت چنان بود که اهل مدینه شکایت کردند به خدمت آن حضرت که ما از آب شور مدینه مشرفه آزار می کشیم و همه را بضعف معده

و غیر آن از امراض مبتلا نموده است حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله فرمودند که چند دانه خرما در ظرف آب بیندازید و صبح که اندازید مگذارید که شب بر او بگذرد در همان شب بخورید و شب که اندازید در صبح بخورید و هر سه روز یک مرتبه ظرف را بشویید که مبادا سبب فساد آب شود و منجر به اسکار شود و سنیان مست کننده می کنند و می خورند با آن که در صحاح سته احادیث بسیار نقل کرده اند که حضرت صلی اللَّه علیه و آله فرموده است که هر مست کننده حرام است و عن قریب جماعتی بهم خواهند رسید و شراب را نامی دیگر خواهند گذاشت و خواهند خورد و این خبر را نیز سنیان بطرق متکثره از آن حضرت روایت کرده اند که صبح می انداختند و شام می خوردند و بر عکس و مطلب صدوق اینست که بگوید ما نیز با شما شریکم در جواز وضو نبیذ اما چنین نبیذی که خود نقل کرده اید مثل ما جواز و حرمت را.

[اگر شخصی غسل کند از گودی که آب در آنجا باشد و کم از کر باشد]

(فان اغتسل الرّجل فی وهده و خشی ان یرجع ماء ینصبّ عنه إلی الماء الّذی یغتسل منه اخذ کفّا و صبّه امامه و کفّا عن یمینه و کفّا عن یساره و کفّا عن خلفه و اغتسل منه) پس اگر شخصی غسل کند از گودی که آب در آنجا باشد و کم از کر باشد و ترسد که آب غساله که از بدنش می ریزد در آن گود داخل شود یک کف آب از جانب پیش بریزد و یک کف به جانب دست راست و یک کف به جانب دست چپ و یک

کف به پشت سر و بعد از آن غسل کند از آن گود.

و این حدیث را شیخ روایت کرده است به سندی معتبر و علما خلاف کرده اند در آن که آب را به چهار طرف بدن می ریزد یا چهار طرف زمین، آن که بدن می گوید وجهش اینست که پیش از غسل بدن را تر کند که در حال غسل آبی که بریزد از بدن تجاوز نکند که به گود رود و آن که می گوید مراد زمین است وجهش اینست که زمین که رطوبتی بهم رسانید آب را جذب می کند خصوصا راه مکه معظمه که غالب سفر اصحاب از آن طرف بود و اکثر آن ریگ روانست و همین که تر شد آب را جذب می کند.

و مولانا عبد اللَّه رحمه اللَّه می گفت که ظاهرش زمین است از جهت کثافت که مبادا آب کثیف شود و کلین شود و سید محمد رحمه اللَّه می گوید که مراد از خبر آنست که دست در آب زنند از چهار جانب تا کثافت آن برطرف شود.

و مؤید اراده بدن حدیث صحیح علی بن جعفر است که روایت می کند از برادرش حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه که سؤال کردم از آن حضرت که هر گاه شخصی به آبی رسد در جوئی یا گودی آیا غسل جنابت می تواند کرد یا وضو از برای نماز می تواند ساخت هر گاه غیر از آن آب نیابد و حال آن که آب مقدار یک صاع نبوده باشد از جهت غسل و یک مد نباشد از جهت وضو و متفرق باشد چه کند و حال آن که می ترسد که درنده ها از آن آب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص:

254

خورده باشند.

حضرت فرمود که هر گاه دست او پاک باشد یک کف آب بردارد و به پشت خود بریزید و یک کف پیش و یک کف از دست راست و یک کف از دست چپ پس اگر ترسد که آب کافی نباشد سرش را سه مرتبه بشوید پس بدنش را دست بمالد مانند روغن مالی با جریان که همین کافیست و اگر خواهد وضو بسازد رو را بشوید و هر دو دست را مسح کند بعنوان دهن با جریان و مسح سر تا پاها بکشد و اگر آب متفرق باشد و تواند که جمع کند فبها و اگر نه از اینجا و از آنجا غسل کند و اگر در یک جا باشد و اندکی باشد که از برای غسل کافی نباشد باکی نیست که غسل کند و آب غسل به آنجا رود که مجزیست.

ظاهرا مراد از رفتن آنست که چون کمست و مضطر است از غساله غسل بقیه اعضای غسل را بشوید و دلالت می کند بر آن که غساله پاک است و در حالت اختیار خوب نیست که از غساله غسل کند.

و در حدیث صحیح از کاهلی مرویست که من از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه شنیدم که فرمود که هر گاه به آبی رسی که قلیل باشد پس آب به پاش از دست راست خود و از دست چپ خود و از پیش روی خود و وضو بساز.

و ظاهر این حدیث زمین است چون از برای وضو به بدن ریختن فاید ندارد و ظاهر این خبر نیز دلالت می کند که ریختن از جهت آنست که آب کثیف نشود چون غساله وضو بی دغدغه

مطهر است.

و در حدیث موثق کالصحیح از ابو بصیر منقولست که به حضرت امام جعفر صادق (ع) عرض نمودم که بسفر می رویم و مبتلا می شویم به غدیرهای باران که در گوشهای قریه ها می باشد و در آن آب عذره می باشد و اطفال در آنجا بول می کنند و حیوانات بول می کنند و سرگین می اندازند پس حضرت فرمودند که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 255

اگر از اینها کراهتی داشته باشی دست باب زن که اینها دور روند و وضو بساز که در دین اسلام حرج و تنگی نیست چون حق سبحانه و تعالی فرموده است که ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ «1» یعنی حق سبحانه و تعالی در دین اسلام هیچ تنگی مقرر نساخته است و از این حدیث سید محمد رحمه اللَّه آن را حل کرده است و این معنی ربطی به آن ندارد پس از مجموع ظاهر شد تخییر میان ریختن به بدن یا ریختن به زمین پس اگر آب وفا کند بهر دو به پاشد و الا بهر یک خوبست و اللَّه تعالی یعلم.

[آب استنجاء]

(فان انتضح علی ثیاب الرّجل او علی بدنه من الماء الّذی یستنجی به فلا بأس بذلک و ان ترشّش من یده فی الاناء او انصبّ فی الارض و وقع منه فی الاناء فلا بأس به) پس اگر ترشح کند بر جامه شخصی یا بر بدنش از آبی که به آن مخرج بول و غایط را می شوید باکی نیست و اگر از دستش ترشح کند در ظرف یا به زمین بریزد و از آنجا ترشح در ظرف باکی نیست خلاصه اش آنست که آب استنجا پاکست بلکه پاک کننده از خبث.

و این مضمون

در اخبار معتبره وارد شده است.

از آن جمله در حدیث صحیح منقولست که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه پرسیدند که اگر جامه شخصی باب استنجا افتد آیا جامه نجس می شود حضرت فرمودند که نه نجس نمی شود و در حدیث حسن کالصحیح وارد شده است که راوی عرض نمود که من از بیت الخلا بیرون می آیم و به آب استنجا می کنم پس جامه ام می افتد بر آب استنجا حضرت فرمودند که باکی نیست.

و در حدیث کالصحیح بل الصحیح مرویست که که از آن حضرت راوی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 256

پرسید که استنجا می کنم و جامه ام در آب استنجا می افتد و حال آن که جنبم حضرت فرمود که باکی نیست و ظاهرش آنست که قید جنابت از آن جهت می کند که غالب اوقات جنب نجاست منی دارد و ازاله منی نیز کرده است پس بنا بر این ظاهر می شود که غساله نجاست پاک باشد مطلقا و آن چه مظنون است آنست که آب استنجا نیز مثل سایر نجاسات باشد و احادیث نهی را غساله غسل جنابت کراهتش از جهت منی باشد نه از جهت غسل خصوصا اگر نجاست منی ضرر می داشت می بایست حضرات ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم بیان می کردند که اگر بدنت منی داشته باشد آب نجس است ترک استفصال در حکایت حال مفید عمومست چنانکه در اصول مبیّن شده است با آن که وارد شده است از ایشان صلوات اللَّه علیهم که

اسکتوا عمّا سکت اللَّه عنه

یعنی هر چه را حق سبحانه و تعالی نفرموده باشد شما از آن ساکت باشید.

و در میان علما خلافست که آب استنجا پاک است یا معفو است حدیث صحیح

اول صریح است در طهارت و دو حدیث دیگر ظاهر است در طهارت و حق طهارت است و اکثر علما ذکر کرده اند که طهارت آب استنجا مشروط است به آن که متغیر نشده باشد به نجاست چون اجماعست که هر آبی که متغیر می شود به نجاست نجس است.

و دیگر آن که بر نجسی وارد نشود چون ملاقی نجس نجس است و لیکن می باید قید کردن که نجاستی نباشد که از آب استنجا پاک شود چنانکه سنگی نجس باشد و بر بالای آن سنگ استنجا کنند و آب از اطراف بدر رود و به عددی که در کار است در این صورت سنگ نیز پاک می شود و کسی که آب قلیل را به ملاقات نجس نجس نمی داند این قید را نمی کند و قیدهای دیگر وجهی ندارد مثل آن که آب زیاد نشود از استنجا و این معقول نیست چرا که هر گاه اجزای نجاست داخل این آب شود البته زیاد می شود مع هذا نگفته اند و اگر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 257

در کار می بود می گفتند.

دیگر آن که اول آب به مخرج رسد که اگر اول دست برسد پاک نیست زیرا که اب غساله دست منضم خواهد بود و این نیز بی وجه است زیرا که علی ای حال دست نجس می شود و تقیید نص است بی دلیل.

دیگر آن که نجاستی دیگر نباشد در مخرج مثل بواسیر و این قید در قید اول داخل است.

دیگر آن که استنجا از غایط غیر متعدی معفو است زیرا که متعدی ازاله نجاست جائی دیگر است و این صورتی دارد در صورتی که بسیار تعدی کرده باشد که بر آنها رسیده باشد مثلا، و اگر

غیر متعدی آنست که اصلا مخرج آلوده نشده باشد مثل تریاکیان در این صورت معلوم نیست نجاست آن تا محتاج به ازاله باشد و اللَّه تعالی یعلم و احتیاط بد نیست در همه.

(و کذلک فی الاغتسال من الجنابه) یعنی در غسل جنابت هم چنین است یعنی آب غساله غسل نجس نیست به اجماع پس اگر به جامه کسی بریزد پاکست یا اگر ترشحی بکند و قطره چند در آن آبی بریزد که از آن غسل می کند باکی نیست و این را صدوق خواهد گفت و باین نحوی که ذکر کرده است ظاهرش آنست که حدیثی که دیده باشد و اگر چه ممکنست که از این احادیث سابقه و لاحقه استنباط کرده باشد.

[اگر حیوان مرده در آب روان باشد]

(و ان وقعت میته فی ماء جار فلا بأس من [با خ ] الوضوء من الجانب الّذی لیس فیه المیته) و اگر حیوان مرده در آب روان باشد پس باکی نیست وضو ساختن از جانبی که در آن جانب مرده نباشد چون آب جاری به ملاقات نجاست نجس نمی شود پس اگر جانبی که میته در آن جانب باشد متغیر شده باشد چنانکه غالب تغیّر است از آن جانب وضو نمی توان ساخت لزوما و اگر متغیر نباشد اجتناب بر سبیل کراهت است و علی ای حال در آن جانبی که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 258

میته نیست وضو نمی توان ساخت.

و حمل بر جاری کرده اند حدیث صحیح را که منقولست از حریز از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که هر گاه آب غالب باشد بر بوی مرده از آن آب وضو بساز و بخور و اگر آب متغیر شده باشد و مزه اش گشته باشد وضو مساز

و مخور.

و هم چنین حدیث کالصحیحی که از آن حضرت صلوات اللَّه علیه منقولست که عرض کردند که هر گاه شخصی به آبی برسد و در آن آب حیوان مرده افتاده باشد و گندیده باشد چه کند حضرت فرمود که اگر گندیده باشد پس وضو نسازد و نخورد و چون در این دو خبر حضرت نپرسیدند که آب چه مقدار بود حمل بر آب چشمه کرده اند، یا کر.

[آب ایستاده که مردار در آنجا باشد]

(و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن الماء السّاکن تکون فیه الجیفه قال یتوضّأ من الجانب الاخر و لا یتوضّأ من جانب الجیفه) و از آن حضرت سؤال کردند که آب ایستاده که مردار در آنجا باشد حضرت فرمودند که از جانب دیگر وضو بسازد و از جانب مردار وضو نسازد و این حدیث را کلینی مسندا روایت کرده است از آن حضرت صلوات اللَّه علیه با زیادتی آن که و اراده استنجا نیز دارد، پس جواب حضرت که وضو می سازد شامل استنجا نیز می باید باشد تا جواب مطابق سؤال باشد و وضو را بمعنی لغوی اطلاق نموده اند در این صورت و مراد از آب ساکن غیر آب چشمه و چاهست.

(و سئل الصّادق عن غدیر فیه جیفه فقال ان کان الماء قاهرا لها لا یوجد الرّیح منه فتوضّأ و اغتسل) و از آن حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال کردند از آب گودی ایستاده و جمع شده از آب باران که در آن حیوان مرده افتاده باشد چه کنند حضرت فرمودند که اگر آب غلبه کند بر بوی مردار و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 259

نگندیده باشد وضو و غسل بکن از آن آب و این حدیث را کلینی بسند

صحیح روایت کرده است از آن حضرت و در آخرش غسل نیست و شیخ طوسی احادیث بسیار باین مضمون روایت کرده است بعضی صحیح است و بعضی کالصحیح و همه را حمل کرده اند بر آن که کر باشد.

و محتملست که فرق باشد میان آب باران و آب چاهی که در حوض کنند با آن که آب باران چون حکم آب روان دارد کریت در آن شرط نباشد و در آب چاه کریت شرط باشد و لیکن این مذاهب را صریحا از کسی ندیده ام و بعضی از معاصران چنین قائل بودند و باین تفصیل جمع میان اخبار نجاست و طهارت قلیل می توان کرد بی تکلّفی چنانکه اصحاب تکلف بسیار کرده اند و اللَّه تعالی یعلم.

[کسی که جنب شود در سفری و یافت نشود مگر برف ]

(و من اجنب فی سفر و لم یجد الّا الثّلج فلا باس بان یغتسل به و لا باس بأن یتوضّأ به ایضا یدلک به جلده) و کسی که جنب شود در سفری و بهم نرسد مگر برف پس باکی نیست که به آن غسل یا وضو کند به آن که بمالد بر بدن تا آب شود و جریان حاصل شود و اقل جریان آنست که آب حرکت کند و اگر چه آن قدر باشد که از ته مویی به ته موی دیگر حرکت کند و اگر چه به مدد دست باشد و این در صورتیست که خوف ضرر نباشد و الا تیمّم می کند و باین تفصیل جمع کرده اند علما میان روایات معتبره که در برف وارد شده است و صحیح علی بن جعفر نیز دلالت می کند بر آن.

[باکی نیست که جنب دست در اندرون خم کند و بدست آب از آنجا بردارد]

(و لا باس ان یغرف الجنب الماء من الحبّ بیده) و باکی نیست که جنب دست در اندرون خم کند و بدست آب از آنجا بردارد یعنی هر گاه دستش پاک باشد جنابت سبب نجاست آب نمی شود و بر این مضمون اخبار صحیحه وارد شده است.

[ترشح آب غسل جنب ]

(و إن اغتسل الجنب فنزا الماء من الارض فوقع فی الاناء او سال

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 260

من یدیه فی الاناء فلا بأس به و اگر غسل کند جنب در زمین پاکی و بدنش پاک باشد و چون غسل کند و آب به زمین ریزد ترشح کند از زمین و در ظرف آبی که از آنجا غسل می کند بچکد یا از بدنش ترشح کند قطره چند و در آن ظرف ریزد باکی نیست و بر تقدیری که از غساله جنب وضو و غسل نتوان کرد این قطرات ضرر ندارد و بی دغدغه چون غساله پاکست بی دغدغه و بر این مضمون روایات صحیحه و موثقه وارد شده است و کسی خلاف نکرده است لیکن بعنوان سیلان واقع شده است چنانکه صدوق گفته است و لیکن ظاهرا مراد صدوق نیز قطرات است و اللَّه تعالی یعلم.

[مرد و زن از یک ظرف غسل کنند]

(و لا باس بان یغتسل الرجل و المرأه من اناء واحد و لکن تغتسل بفضله و لا یغتسل بفضلها) و باکی نیست که مرد و زن از یک ظرف غسل کنند و لیکن بهتر آنست که در آب برداشتن اول مرد آب بردارد و دیگر زن چنانکه در حدیث صحیح فضلا که آن زراره و محمد بن مسلم و ابو بصیر است روایت کرده اند از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیهما و خواهد آمد و حاصل مراد آنست که سؤر جنب نجس نیست بلکه طاهر و مطهر است.

و بر این مضمون أخبار صحیحه وارد شده است اما تقدم مرد بر زن در این صحیحه الفضلا واقع شده است و بس و دور نیست که از جهت اشرفیت مرد

باشد بر زن و رعایت ادب زن باشد نسبت به مرد پس لازم باشد که در همه جا زن نسبت به شوهر خود رعایت ادب بکند چنانکه خواهد آمد در نکاح.

[منزوحات بئر]
[انسان ]

(و اکبر ما یقع فی البئر الانسان فیموت فیها فینزح منها سبعون دلوا و اصغر ما یقع فیها الصّعوه فینزح منها دلو واحد و فیما بین الانسان و الصعوه علی قدر ما یقع فیها) و بزرگترین چیزی که در چاه می افتد که شارع از جهت آن دلو قرار داده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 261

است آدمست خواه بزرگ و خواه کوچک و خواه مرد و خواه زن و خواه مسلمان و خواه کافر علی الظاهر که اگر بمیرد در چاه هفتاد دلو می کشند و کوچک ترین چیزی که در چاه افتد صعوه است که از افراد گنجشک است در لغت عرب و دم جنبانک می گویند آن را اگر در چاه بمیرد یک دلو می کشند و از آدمی تا صعوه بحسب جثه زیاد و کم می شود و ظاهر آنست که به تخمین مکلف باشد در بزرگی و کوچکی و عدد ما بین یک تا هفتاد سگ به سی دلو مناسبت دارد، و خوک به پنجاه دلو، و گربه به هفت دلو و امثال این و همین قرینه استحباب نزح است و جمعی از علما ذکر کرده اند که غرض حضرت بیان ضابطه کلی نیست که ما برای خود استنباط توانیم نمود بلکه در تفاصیلش رجوع به اخبار دیگر می باید کرد.

و این خبر موثق عمار ساباطی است و علما عمل به این حدیث کرده اند اگر چه عمار فطحی است لیکن ثقه و معتمد است و لیکن ظاهر آنست که امثال

این اخبار اگر مؤیدات از اخبار دیگر داشته عمل می کرده اند و یا آن که ایشان در زمان حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده بودند و در آن وقت مذهب ایشان صحیح بوده است و چون ایشان بعد از حضرت از مذهب عدول کردند از ایشان روایت نمی کردند و نهایت اجتناب می نمودند از ایشان.

و لیکن اخباری که از ایشان شنیده بودند در حالت ایمان و عدالت نقل می کرده اند و باین خبر عمل نموده اند و خلافی نکرده اند مگر در کافر که بعضی گفته اند که کل آب را می باید کشید چون حضرت نجاست مردن را فرموده است و بس و نجاست کفر را نفرموده است و چون اخبار دیگر وارد شده است که چاه به ملاقات نجاست نجس می شود پس باید که در جائی که نصی وارد نشده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 262

باشد کلّ را بکشند و جمعی گفته اند که در ما لا نص فیه «1» چهل دلو می کشند و بعضی سی دلو گفته اند بنا بر این دو قول هفتاد دلو کافیست و ابن طاوس علیه الرحمه گفته است که در ما لا نص فیه هیچ نمی کشیم چون شارع نفرموده است که بکشید و بنا بر قول او نیز هفتاد دلو کافیست و حق آنست که این مسأله از ما لا نص فیه نیست چون حضرت فرموده است که از جهت انسان هفتاد دلو بکشند.

و بدان که در نجاست آب چاه به ملاقات نجاست هر گاه متغیر شود به نجاست که رنگ یا بو یا مزه اش به نجاست بگردد خلافی نیست که نجس می شود و اگر متغیّر نشود چهار قولست مشهور میان قدما نجاست است و

وجوب نزح و بعضی نجس نمی دانند و کشیدن آن را واجب می دانند تعبدا- «2» و بعضی نجس نمی دانند و کشیدن آن را سنت می دانند و این قول اکثر متأخرین است و بعضی گفته اند که اگر آب چاه کر باشد نجس نمی شود و الا نجس می شود.

و آن چه اظهر است نزد بنده طهارتست و احتیاط در نزح است به نحوی که مذکور خواهد شد و آن روایاتی که مذکور خواهد شد ظاهر خواهد شد دلیل طهارت و اگر چه صدوق عمل به خبر عمار نموده است که اکثر هفتاد دلو است و لیکن کر را ذکر کرده است بنا بر آن که کر زیاده از هفتاد دلو نیست چون نقل کرده اند که می باید دلوی دو صاع آب بگیرد و مشهور میان علما آنست که دلو معتاد آن چاه اعتبار دارد و اگر آن چاه دلو معتادی نداشته باشد دلوی که اکثر مردم آن بلد به آن کشند معتبر است و ظاهر نمی شود که صدوق چاه را به ملاقات نجاست

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 263

نجس می داند یا نه و بر تقدیر عدم نجاست آیا نزح را واجب می داند یا نه.

و ظاهر عبارتی که در اول کتاب گفت که ماء البئر طهور اینست که پاک داند اگر چه محتملست که مرادش این باشد که چون بکشند ازاله نجاست به آن می توان کردن چنانکه سیاق کلام بر آن دلالت می کند و به این معنی اشاره نموده است در امالی و گفته است که آب چاه طهور است ما دام که چیزی از نجاسات در چاه نیفتد که باعث نجاست چاه شود و ظاهرا توقف داشته باشد از جهت تعارض روایات

چنانکه در روایت صحیح از محمد بن اسماعیل بن بزیع وارد شده است که حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه فرمودند که آب چاه واسع و فراخست هیچ چیز آن را نجس نمی کنید تا متغیر نشود به نجاست و همین حدیث را نیز بعنوان مکاتبه روایت کرده است.

و در روایت صحیحی دیگر از آن حضرت صلوات اللَّه علیه نقل کرده است که حضرت فرمود که آب چاه واسع است یعنی ماده دارد یا فراخ است حکم آن از حیثیت عدم نجاست و هیچ چیز آن را فاسد نمی کند مگر آن که بوی آن یا مزه آن متغیر شود که در آن صورت آن مقدار آب می کشند تا بوی آن زایل شود و مزه اش خوب شود زیرا که ماده دارد که از زمین بیرون می آید و همین علت در آب چشمه جاریست بلکه اولی هر گاه پیش آن باز باشد و روان باشد.

دیگر در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه منقولست که جامه را نمی شویند و اعاده نماز نمی کنند از جهت هر چیزی که در چاه افتاده باشد مگر آن که بوی آن به نجاست متغیر شود پس اگر متغیر شده باشد جامه را می شویند و اعاده نماز می کنند و آب چاه را می کشند و در این باب اخبار بسیار خواهد آمد.

و جمعی که قایل به نجاست چاه شده اند به ملاقات نجاست عمده ادله ایشان آنست که شارع طریق تطهیر چاه را به نزح مقرر فرموده است و در بعضی اخبار

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 264

بلفظ تطهیر واقع شده است اگر نجس نمی شد نزح مقرر نمی ساخت و جوابش آنست که ممکنست که مراد

از تطهیر تنظیف و پاکیزگی باشد تا جمع میان اخبار شده باشد با آن که اختلاف عظیمی که در نزح وارد شده است قرینه استحباب است که حضرات ائمه معصومین نظر بحال سایلان می کرده اند هر یک که استکراه ایشان بیشتر بوده است بیشتر می فرموده اند و هر که کمتر بوده است کمتر.

و جمعی که قایل به تفصیل شده اند دو حدیث موافق ایشان است هر دو بد نیست که یکی موثق عمار است و یکی قوی کالصحیح حسن بن صالح است و این دو خبر را نیز حمل بر استحباب می توان کرد که اگر کر باشد استحباب اجتناب کمتر است و اگر کمتر از کر باشد بیشتر و قولی که نجس نمی شود و نزح واجبست تعبدا نیز جمعی است میان اخبار طهارت و اوامر به نزح و احوط آنست که مقدّرات را بکشند و تا نکشند استعمال آن نکنند و اگر عمل به طهارت کنند و نکشند ظاهرا معاقب نبوده باشند و اللَّه تعالی یعلم.

[اگر موشی در چاهی افتد و بمیرد و از هم نپاشد]

(فان وقع فیها فأره و لم تتفسّخ ینزخ منها دلو واحد و ان انفسخت فسبع دلاء) پس اگر موشی در چاهی افتد و بمیرد و از هم نپاشد یک دلو می کشند و اگر از هم به پاشد هفت دلو می کشند.

بدان که چون صدوق عمل بحدیث عمار نموده است فأره را از بابت صعوه یک دلو قایل شده است. و اما اخبار صحیحه بسیار بر سه دلو واقع شده است و هفت دلو، و در حدیثی ضعیف واقع شده است که اگر از هم به پاشد هفت دلو بکشند. اکثر علماء باین عنوان قایل شده اند که اگر از هم نپاشد سه دلو، و

اگر از هم به پاشد هفت دلو و احادیث صحیحه در خصوص فأره واقع شده است که سبب نجاست چاه نمی شود.

و در بعضی اخبار معتبره وارد شده است که چهل دلو بکشند و در بعضی اخبار تمام آب را بکشند و آنها محمولست بر آن که موشی بسیار در چاه افتاده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 265

باشد چنانکه مدار بر اینست در چاههای راه مکه معظمه و آب متغیر شده باشد چهل دلو می کشند اگر تغییرش زائل شود فبها و إلّا آن قدر می کشند که تغییرش زایل شود و بهتر آنست که تمام آب را بکشند أما آن چه مظنون بنده است آنست که در مطلق فاره اگر آب متغیر شده باشد آن مقدار می کشند که تغییر آن زائل شود و سنت است که تمام آب را بکشند و با عدم تغیر کشیدن واجب نیست و سنت است که سه دلو بکشند و بهتر هفت دلو است و بهتر چهل دلو و اللَّه تعالی یعلم.

[اگر الاغی در چاه افتد و بمیرد]

(فان وقع فیها حمار ینزح منها کرّ من ماء) و اگر الاغی در چاه افتد و بمیرد یک کر آب می باید کشید و بر این مضمون حدیث معتبر کالصحیح وارد شده است و اکثر علما باین عمل کرده اند، و در احادیث صحیحه وارد شده است از برای دابه که غالبا در روایات بر اسب و استر و الاغ استعمال می کنند و بعضی اوقات با اینها منظم است گاو و گوسفند و شتر که چند دلوی آب بکشند.

و مظنون آنست که سه دلو کافیست نهایتش ده دلو و کر اولی است و کل بهتر است چون در حدیث صحیحی وارد شده است از

حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که اگر در چاه بمیرد جانوری کوچک یا جنبی در آب رود هفت دلو بکشند و اگر گاو نر یا چیزی که در جثه مثل او باشد بمیرد یا شراب در چاه ریخته شود کل آن را بکشند پس در الاغ اگر کل را بکشند بهتر است.

[اگر سگی در چاه افتد و بمیرد]

(و ان وقع فیها کلب نزح منها ثلاثون دلوا إلی اربعین دلوا) و اگر سگی در چاه افتد و بمیرد سی دلو می کشند تا چهل دلو یعنی اقل آن سی است و اکثرش چهل و در میانه هر چه بیشتر باشد بهتر است، و باین نحو خبری ندیده ام و قولی نشنیده ام.

و در موثقه سماعه سی دلو است یا چهل دلو و در حدیث دیگر بیست یا سی یا چهل است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 266

و در احادیث صحیحه وارد شده است چند دلوی که اقلش سه است و در اخبار صحیحه پنج دلو و هفت دلو واقع شده است و اظهر آنست که پنج کافیست و بهتر از آن هفت است و اولی از آن بیست یا سی یا چهل است و در بعضی روایات کل واقع شده است و محمول است بر آن که اگر متغیر شده باشد سنت است کل و واجب آن مقدار است که تغییر آن برطرف شود.

چنانکه در اخبار صحیحه وارد شده است که اگر آب چاه متغیر نشده باشد باکی نیست و چیزی نمی باید کشید و اگر متغیر شده باشد آن قدر بکشند که تغییر او زایل شود و مظنون همین است و بواقی مستحب است، و اگر سگ زنده بیرون آید از چاه مشهور آنست

که هفت دلو می کشند و بر این مضمون حدیث صحیحی وارد شده است و ظاهرا سه و پنج نیز کافی باشد استحبابا و اللَّه تعالی یعلم.

[اگر گربه در چاه افتد]

(و ان وقع فیها سنّور نزح منها سبع دلاء) و اگر گربه در چاه افتد از آن چاه هفت دلو می کشند اگر بمیرد. و بر این مضمون اخبار صحیحه وارد شده است با سگ و لیکن چون صدوق بنا را بر حدیث عمار گذاشته است سی تا چهل را به سگ داده است و هفت را به گربه چون جثه او کوچک تر است و ظاهر آنست که در گربه سه دلو کافی باشد و پنج بهتر و هفت بهتر و بیست بهتر چون حدیث صحیح در مطلق میته وارد شده است که بیست دلو بکشند و دیگر سی یا چهل بهتر اگر متغیر نشده باشد و الا آن قدر که تغییر زایل شود و کل بهتر است.

[اگر مرغ خانگی یا خروس یا کبوتر در چاه بمیرد]

(و ان وقع فیها دحاجه او حمامه نزح منها سبع دلاء) و اگر در چاه بمیرد مرغ خانگی یا خروس با کبوتر هفت دلو آب می کشند و در روایات صحیحه در این، و در مطلق طیر که از کبوتر باشد تا شتر مرغ وارد شده است هفت دلو و پنج دلو و چند دلو و هیچ دلو پس کشیدنها مستحب است و هفت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 267

دلو بهتر است و اگر مطلق پرنده را حتی گنجشک هفت دلو بکشند بهتر است چون در لغت اطلاق می کنند طایر را بر هر پرنده و طیر جمع آنست اگر چه گاهی اطلاق می کنند آن را بر واحد.

[اگر شتر یا گاو نری در چاه بمیرد]

(و ان وقع فیها ثور او بعیر او صبّ فیها خمر نزح الماء کلّه) و اگر بمیرد در چاه شتری یا گاو نری یا ریخته شود در آن شرابی کل آب را می کشند، و بعیر شامل شتر کوچک و بزرگ و نر و ماده هست و در آن اخبار صحیحه وارد شده است که جمیع را بکشند و خبری کالصحیح هست که شتر نر را یک کر بکشند و احادیث چند دلو از برای مطلق دابه هست.

و احادیث صحیحه وارد شده است که هیچ چیز نمی باید کشید از جهت هیچ چیز تا متغیر نشود پس اخبار کل را حمل بر تغییر آب می توان کرد و حمل بر استحباب و الا واجب در صورت تغیر آن قدریست که تغیر زایل شود و هم چنین ثور و خمر را و احوط در خمر آنست که تمام را بکشند اگر چه یک قطره باشد و بعضی در چند قطره بیست دلو گفته اند و سی

نیز در روایت واقع شده است.

و اکثر علما گفته اند که حکم خمر دارد نبیذ که شراب خرما و شراب عسل و شراب شکر و امثال اینهاست از چیزهای که مست کننده است و از حلویات می گیرند و هم چنین فقاع و آن بوزه است که از حبوبات می گیرند مثل جو و ذرت و برنج و بعضی ملحق به این ها ساخته اند عصیر عنبی را که شیره انگور است هر گاه بجوشد و غلیان کند دو ثلثش به جوشیدن نرفته باشد، و مستند ایشان آنست که احادیث متواتره وارد شده است که اینها نیز حکم شراب دارند لیکن چون ظاهرش اینست که حکم شراب دارد در حرمت مشکل است داخل کردن آنها در این حکم اگر چه احوط است.

[اگر چند قطره خون در چاه ریزد]

(و ان قطر فیها قطرات من دم استقی منها دلاء) و اگر چند قطره

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 268

خون در چاه ریزد چند دلو آب بکشند در حدیث صحیح علی بن جعفر وارد است که از برادرش حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه سؤال می کند از شخصی که مرغ خانگی یا کبوتری را بکشد و در چاه افتد آیا جایز است که از آب آن چاه وضو بسازند حضرت فرمودند که چند دلوی بکشد و بعد از آن وضو بسازد.

و در صحیحه محمد بن اسماعیل منقولست که به شخصی کتابتی نوشتم که به حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه عرض نماید که هر گاه چاهی در خانه باشد از جهت وضو ساختن پس چند قطره بول یا خون در آن چاه ریزد یا مانند پشکلی از فضله آدمی در چاه افتد چه چیز آن چاه را پاک می کند

تا حلال باشد وضو ساختن از برای نماز از آب آن چاه پس حضرت بخط مبارک خود در کتابت من نوشتند که چند دلوی آب می کشند، و فرمودند که آب چاه واسع است چیزی او را نجس نمی کند تا متغیر نشود و ظاهر این دو خبر آنست که سه دلو کافی باشد استحبابا و اکثر علما ده دلو گفته اند و این احوط است و حدیث سی دلو خواهد آمد و آن بهتر است و اللَّه تعالی یعلم.

[مردی که بالغ باشد در چاه بول کند]

(و ان بال فیها رجل استقی منها اربعون دلوا) و اگر مردی که بالغ باشد در چاه بول کند چهل دلو آب می کشد و این روایت موثقه علی بن ابی حمزه است و علما عمل باین کرده اند.

و در صحیحه فضلا وارد شده است که تمام آب را بکشند و آن بهتر است اگر چه ظاهرش آنست که مستحب باشد یا چاه به آن متغیر شده باشد و اظهر آنست که چهل دلو نیز مستحب است و از پیش گذشت که از برای قطرات بول چند دلو کافیست.

[اگر کودکی که غذای او بر شیرش غالب باشد بول کند در چاه ]

(و ان بال فیها صبیّ قد اکل الطّعام استقی منها ثلث دلاء و ان کان رضیعا استقی منها دلو واحد) و اگر کودکی که غذای او بر شیرش غالب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 269

باشد بول کند در چاه سه دلو آب می کشند و اگر شیرخواره باشد که شیرش بر غذا غالب باشد یک دلو می کشند و در روایت کالصحیح وارد شده است که برای بول صبی هفت دلو می کشند و اکثر اصحاب به آن عمل کرده اند.

و در روایت موثق وارد شده است که از برای فطیم یک دلو می کشند و فطیم آنست که او را از شیر باز کرده باشند و علما حمل کرده اند بر طفلی که قریب به آن باشد که از شیر باز کنند مجازا و در صحیحه الفضلا تمام آبست، و محمول بر استحباب است.

[اگر در چاه افتد زنبیلی از فضله آدمی ]

(فان وقع فی البئر زنبیل [و خ زبّیل در هر دو جا] من عذره رطبه او یابسه او زنبیل من سرقین فلا بأس بالوضوء منها و لا ینزح منها شی ء) این مضمون حدیث صحیح علی بن جعفر است پس اگر در چاه افتد زنبیلی از فضله آدمی که تر باشد یا خشک باشد یا زنبیلی از سرگین در چاه افتد پس باکی نیست که وضو بسازند و از آب چاه چیزی نکشند و این تتمه نیست در حدیث و لیکن ظاهر حدیث است.

و نزدیک به این معنی روایت کرده است عمار ساباطی که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه سؤال کردند از چاهی که در آن بیفتد زنبیلی عذره خشک یا تر حضرت فرمودند که باکی نیست هر گاه آب چاه بسیار باشد و ظاهرا تقیید

به آب بسیار از آن جهت که اگر آبش کم باشد به نجاست متغیر می شود و این دو حدیث نیز دلالت می کند بر طهارت آب چاه یعنی به ملاقات نجاست نجس نمی شود و لیکن چون بحسب ظاهر منافات دارد با حدیث آینده صدوق تأویل کرده است به آن که هذا اذا کانت فی زنبیل و لم ینزل منه شی ء فی البئر یعنی آن که گفتیم باکی نیست موافق حدیث در صورتیست که از آن چه در زنبیل است از عذره داخل آب چاه نشود و اگر آن تتمه را داخل نمی کرد جمع می توانست کردن که باکی نیست پاک می شود به نزح چهل یا پنجاه دلو و این

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 270

تاویلات وقتی در کار است که حدیثی دیگر نباشد و پیش گذشت احادیث بسیار که دلالت بر طهارت آب چاه می کرد و این دو حدیث نیز مثل آنهاست و ممکن است که صدوق چاه را با این نجاسات نجس داند و به سبب مردن حیوان نجس نداند مگر وقتی که از هم به پاشد و نجاسات اندرونی بیرون آید چنانکه در پیش اشاره به آن شد.

[هر گاه عذره آدمی در چاه افتد]

(و متی وقعت فی البئر عذره استقی منها عشر دلاء فان ذابت فیها استقی منها اربعون دلوا إلی خمسین دلوا) و هر گاه در چاه افتد عذره آدمی ده دلو دلو آب بکشند پس اگر از هم به پاشد در چاه چهل دلو بکشند تا پنجاه دلو بکشند به نحوی که در سگ گذشت و روایت قوی است و در آن واقع است چهل یا پنجاه و نه تا پنجاه و اگر چه در روایت ضعفی است علما به

آن عمل کرده اند و قایل به پنجاه شده اند که بیشتر بهتر و پیش گذشت در صحیحه ابن بزیع که چند دلوی می کشند و یا چیزی نمی کشند و در صحیحه علی ابن جعفر نیز گذشت الحال پس اظهر استحباب نزح است و چند دلو که اقلش سه است کافیست و باین روایت عمل نمودن بهتر است و اللَّه تعالی یعلم.

[در حریم چاه ]

(و البئر اذا کان إلی جانبها کنیف فان کانت الارض صلبه فینبغی ان یکون بینهما خمسه اذرع و ان کانت رخوه فسبعه اذرع) و چاه هر گاه در جانب آن آن خانه باشد که چاله اش به آب رسیده باشد پس اگر زمین سخت باشد سزاوار آنست یعنی سنت است که در میانه چاه و چاله پنج زرع باشد به گز دست و اگر زمین سست باشد پس سنت هفت کز است و همین مضمون را کلینی در روایت قوی نقل کرده است و به جای صلبه کوه گفته است. به جای رخوه سهل گفته که دامن کوه باشد و صدوق چنین فهمیده است که حضرت صلوات اللَّه علیه بر سبیل مثال گفته است و علما متابعت او کرده اند و ممکنست که روایتی دیگر به صدوق رسیده باشد به همین عبارت که نقل کرده باشد آن را.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 271

و در روایات معتبره که یکی از آنها حسن کالصحیح است وارد شده است که حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم جهت را اعتبار فرموده اند و در روایتی واقع شده است که ظاهر آن بلندی و پستی قرار است به این معنی که مقر آب مختلف می باشد هر گاه چاه را کنده باشند سه کز و به

آب رسیده باشد ممکنست که چاله را سه کز و نیم کنده به آب رسیده باشد بنا بر این چاه بالاست و از آب چاه به چاله می آید نه بر عکس و این را تجربه کردیم.

و فوقیت جهت چنانکه از روایت معتبره ظاهر می شود آنست که مجرای همه چشمها از جانب شمالست و آن از قطب شمالیست تا مغرب اعتدال پس اگر چاه در آن طرف باشد و چاله در طرف جنوب باشد و آن مقابل شمالست از قطب جنوبی تا مشرق اعتدال بلند است چون آبها از آن جانب می آید پس اول به چاه می رسد و دیگر به چاله و بر عکس چاله فوقست.

و اگر چاه در طرف صبا باشد و آن از قطب شمالی است تا مشرق اعتدال چاله در طرف دبور باشد مقابل آن از مغرب اعتدال تا قطب جنوبی و بر عکس مساویند پس احتمالات هیجده می شود زیرا که زمین یا سست است یا سخت و بر هر احتمالی یا مقر چاه بلند است یا چاله یا مساویند و دو در سه شش صورت می شود و این شش را در سه صورت جهت زدیم که فوقیت چاهست یا فوقیت چاله یا تساوی هیجده صورت می شود و چون اگر یکی از این سه باشد پنج کز کافیست پس نه صورت پنج ذرعست که زمین صلب است و سه صورت فوقیت قرار چاه نیز پنج ذرع است و در سه صورت تساوی مقر و تحتیت آن دو صورتش فوقیت جهت است پس چهارده صورت پنج ذرع کافیست و چهار صورت هفت ذرع است به اندک تاملی ظاهر می شود که تقسیم به بیست و

چهار صورت بی وجهست چون تساوی جهت را دو صورت کرده اند یکی آن که چاه در مغرب باشد و چاله در مشرق و بر عکس و هر گاه هر دو

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 272

یک حکم داشته باشد و داخل تساوی باشد پس دو صورت کردن بی فایده خواهد بود و این تحدید مشهور است و در بعضی از روایات در طرف قلت سه و چهار واقع شده است و در طرف کثرت دوازده واقع شده است در جهت و یا تساوی جهت هفت ذرع واقع شده است و در بعضی از نسخ نه ذرع پس اگر در چهارده صورت پنج ذرع باشد و در باقی دوازده بهتر است و اگر در طرف قلت هفت ذرع باشد بهتر و اللَّه تعالی یعلم.

(و قال الرّضا صلوات اللَّه علیه لیس یکره من قرب و لا بعد بئر یغتسل منها و یتوضّأ ما لم یتغیّر الماء) و حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که نجس نمی گرداند قرب و بعد بالوعه چاهی را که از آن چاه غسل کنند و وضو سازند ما دام که آب چاه متغیر نشود.

و این حدیث را کلینی بسند حسن از محمد بن القسم ثقه که کتاب او نزد صدوق بوده است و طریق صدوق به او حسن کالصحیح است روایت کرده است از ابو الحسن الرضا صلوات اللَّه علیه که پرسیدند از آن حضرت از چاهی که میان آن و چاله پنج کز باشد یا بیشتر حضرت فرمودند که ضرر ندارد قرب و بعد چاله به چاه وضو می توان ساخت و غسل می توان کرد ما دام که آب چاه متغیر نشود.

و چون صدوق خواسته است که اختصار

کند باعث اختلال معنی شده است اما مآل هر دو معنی یکیست و ظاهرش آنست که چاه به ملاقات نجاست نجس نمی شود تا متغیر نشود و ممکنست که مراد این باشد که تا متغیر نشود علم به وصول نجاست حاصل نمی شود غالبا و اول اظهر است.

(و روی عن ابی بصیر انّه قال نزلنا فی دار فیها بئر إلی جنبها بالوعه لیس بینهما الا نحو من ذراعین فامتنعوا من الوضوء منها فشقّ ذلک علیهم فدخلنا علی ابی عبد اللَّه فاخبرناه فقال توضّأوا منها فانّ لتلک البالوعه مجاری تصبّ فی واد ینصبّ فی البحر) طریق صدوق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 273

به ابو بصیر موثق است و او ذکر کرده است که جمعی در خانه فرود آمدیم که در آن خانه چاهی بود که در جنب آن چاله بود که فاصله میان چاه و چاله تقریبا دو ذرعی بود پس یارانی که با من بودند وضو نساختند از آب آن چاه و کار بر ایشان مشکل شد که می بایست آب را از بیرون بیاورند پس همه به خدمت حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه رفتیم و واقعه را عرض نمودیم پس حضرت فرمودند که از آن چاه وضو بسازید که آن چاله را راهی هست بجویی که آن جو به دریا می ریزد.

بدان که محتملست که در مدینه مشرفه بیت الخلاها را بهم راه داده باشند در زیر زمین چنانکه چاههای نجف اشرف همه بهم راه دارند و همه سر به دریا گذارند چون دریا نزدیک است و ممکنست که مراد این باشد که چون آب زیر زمین بهم راه دارند و به دریا نیز اتصال دارند کنایه از

ماده باشد که چون هر دو ماده دارند دیر متغیر می شود و تا متغیر نشود نجس نمی شود.

[هر گاه چیزی در چاه افتد و بوی آب را متغیر سازد]

(و متی وقع فی البئر شی ء فغیّر ریح الماء وجب ان ینزح الماء کلّه فان کان کبیرا و صعب نزحه فالواجب ان یتکاری علیه اربعه رجال یسقون منها علی التراوح من الغدوه إلی اللیل) و هر گاه چیزی در چاه افتد و بوی آب را متغیر سازد واجبست که جمیع آب را بکشند پس اگر آب بسیار باشد و مشکل باشد کشیدن آب آن چاه واجبست که کرایه کنند چهار کس را که آب بکشند به عنوانی که یکدیگر را راحت دهند از صبح تا شام.

و این معنی در حدیث کالصحیح واقع شده است و صدوق از آن خبر برداشته است چون در آن خبر می پرسد از حضرت صلوات اللَّه علیه از سگ و موش و خوک حضرت می فرماید که کل آب را بکشند پس اگر آب غلبه کند تراوح کنند پس آن که واقع شده است در اینها که کل را بکشند حمل می باید کرد بر صورت تغیّر آب تا جمع شود در میان اخبار چنانکه شیخ نیز چنین کرده

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 274

است و لیکن چون تمام کشیدن را سنت می دانیم هم چنین تراوح را سنت می دانیم.

و آن چه ظاهر می شود از دو خبر صحیح و دو خبر حسن کالصحیح و دو خبر قوی کالصحیح و یک خبر موثق کالصحیح و دو خبر قوی کالصحیح آنست که هر گاه متغیر شود چاه آن قدر بکشند که بوی بد او زایل شود و ظاهر همه این اخبار آنست که چاه به ملاقات نجاست نجس نمی شود زیرا که

تا تغیر هست نجاست هست و چون تغیر زایل شد چنانست که سگ را از چاه بیرون برند پس اگر نجس می شد می بایست که بعد از تغیر چهل دلو بکشند لهذا بعضی که قایلند به نجاست استیفای مقدر به این معنی را قایلند و جمعی دیگر به این معنی قایلند که تمام کنند این مقدار را به آن که اگر در سگ سی دلو بکشند و تغیر زایل شود ده دلو دیگر می کشند چنانکه محقق در معتبر قائل شده است به این معنی.

و اما کیفیت تراوح پس جمعی گفته اند که دو کس بکشند باین عنوان که یکی در چاه رود و دلو را به زودی پر کند و دیگری از بالا بکشد و اینها که مانده شوند استراحت کنند و دو کس دیگر بکشند بهمان عنوان و اقلا می باید که چهار کس باشد که اگر بیشتر ضرر ندارد و بعضی گفته اند که هر دو بر لب چاه ایستاده بکشند و سه کس کافیست بواسطه راحت دادن بانکه یکی مدد یکی بدهد و یکی استراحت کند و هم چنین تا شام و اگر شش کس باشند احوط است که یکی اندرون چاه باشد و دو کس بالا و این سه کس دیگر که مانده شوند سه کس دیگر تا عمل بهر دو قول کرده باشند.

و مشهور آنست که همه به نماز جمعه می توانند رفت و هم چنین به نماز جماعت و با هم چیزی می توانند خورد و بهتر آنست که در وقت استراحت چیزی بخورند و باز مشهور آنست که روز صوم اعتبار دارد بانکه اول صبح بلکه اندکی پیشتر از باب مقدمه مشغول نزح شوند

و تا شام بلکه اندکی بعد از شام داخل کنند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 275

و بعضی گفته اند که این دقتها در کار نیست روز فعله کافیست و فروع بسیار در این مسأله ذکر کرده اند و احتیاط ظاهر است و گمان بنده آنست که زوال تغیر کافی است و اینها بر سبیل استحباب است و اللَّه تعالی یعلم دیگر مشهور آنست که هر جا که تمام آب را باید کشید و متعذر باشد تراوح می باید کرد و وجهش پر ظاهر نیست چنانکه گذشت که همه جا نزح بر سبیل استحباب است.

[وضو با آب گرم ]

(و امّا ماء الحمّات فان النّبی صلی اللَّه علیه و آله انّما نهی ان یستشفی بها و لم ینه عن التّوضّؤ بها و هی المیاه الحارّه الّتی تکون فی الجبال یشمّ منها رائحه الکبریت و قال صلی اللَّه علیه و آله انّها من فیح جهنّم) و اما آبهای گرم پس به درستی که حضرت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله نهی فرمود که طلب شفا از آن نکنند و نهی نفرمود که از آن وضوء نسازند و آن آبهای گرمی است که در کوهها پیدا می باشد و بوی گوگرد می دهد و حضرت فرمودند که این آبها از نسیم و بوی جهنم است و غرض از نهی استشفا آنست که بندگان الهی در هر حالی پناه به جانب اقدس او برند بلکه غرض الهی از بلاها همین است که بندگان از خداوند خود دفع بلاها را طلب کنند و به سبب استجابت دعوات و تضرعات اعتقادات ایشان به خدا و رسول و ائمه زیاد شود و سبب محبت و قرب الهی شود.

و لهذا مخلص مانند ابراهیم

به حضرت جبرئیل گفت امّا إلیک فلا در وقتی که می خواستند او را در آتش اندازند همه فرشتگان خود را عرض نمودند در مدد و قبول نفرمود تا آن که روح الامین رسید و گفت هل لک من حاجه آیا ترا حاجتی هست حضرت فرمود که اما به تو ندارم گفت از آن که داری بطلب حضرت گفت که او عالم است بحال من چه احتیاج است به سؤال من.

و این معنی مخصوص جمعی از مقربان است و جمعی دیگر حسب الامر تا دیگران متابعت کنند به زبان دعا می کنند و در دل به او گذاشته اند و دعای ایشان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 276

مشروط است به رضای الهی که اگر حق سبحانه و تعالی مصلحت داند مستجاب سازد و الا فلا و این حدیث را کلینی بطرق متعدده نقل کرده است.

[اگر قطره خمر یا نبیذ از شرابهای دیگر در خمیری افتد]

(و ان قطر خمر او نبیذ فی عجین فقد فسد و لا بأس ببیعه من الیهود و النّصاری بعد ان یبیّن لهم و الفقّاع مثل ذلک) و اگر قطره خمر یا نبیذ از شرابهای دیگر در خمیری افتد آن خمیر فاسد و ضایع می شود از جهت حرمت و نجاست علی المشهور و در این صورت باکی نیست که بیهودان و گبران عیسوی مذهب بفروشند بشرط آن که بگویند به ایشان که این عیب دارد و فقاع که بوزه است نیز همین حال دارد.

و حدیثی در این باب وارد شده است از حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه بسند قوی و احادیث بسیار وارد شده است در حرمت بیع خمر پس ممکنست که جمع کنیم به آن که در اینجا شراب نفروخته است چون شراب مستهلک

شده است که بلکه خمیر نجس فروخته است و دور نیست که اظهار این عیب از این جهت باشد که شرعا ایشان نیز مکلفند به نخوردن و اگر بخورند گناهان ایشان زیاده شود و احوط آنست که نفروشد بلکه دفن کند یا بخورد حیوانات دهد چنانکه گذشت.

[وضوی با آب نجس ]

(و سأل عمّار بن موسی السّاباطیّ ابا عبد اللَّه صلوات اللَّه علیه عن الرّجل وجد فی إنائه فأره و قد توضّأ من ذلک الاناء مرارا او اغتسل منه او غسل ثیابه و قد کانت الفأره متسلّخه فقال ان کان رآها فی الاناء قبل ان یغتسل او یتوضّأ او یغسل ثیابه ثمّ فعل ذلک بعد ما رآها فی الاناء فعلیه ان یغسل ثیابه و یغسل کلّما اصابه ذلک الماء و یعید الوضوء و الصّلاه و ان کان انّما رآها بعد ما فرغ من ذلک و فعله فلا یمسّ من الماء شیئا و لیس علیه شی ء لأنّه لا یعلم متی سقطت فیه ثم قال لعلّه ان یکون انّما سقطت فیه تلک السّاعه الّتی رآها)

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 277

طریق صدوق به عمار موثق است کالصحیح و او از حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال کرد از شخصی که در ظرفش موشی بیابد و حال آن که از آن ظرف مکرر وضو ساخته باشد یا غسل کرده باشد یا جامها را شسته باشد و مع هذا موش هم از هم پاشیده باشد که ظاهرش این باشد که مدتی پیش از این در آن ظرف مرده باشد.

پس حضرت صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که اگر این موش را در آن ظرف دیده باشد پیش از غسل یا وضو یا شستن جامه و بعد از

دیدن موش این کارها کرده باشد پس لازمست که جامها را بشوید و هر چه را این آب به آن رسیده است بشوید و وضو را اعاده کند که باطل بوده است وضوی سابق و نماز را اعاده کند که نمازش صحیح نبوده است و اگر این موش را بعد از آن دیده باشد که این کارها کرده باشد دیگر ملاقات نکند بعد از این آن آب را بر او چیزی نیست به سبب آن چه کرده است و اعاده وضو نمی کند زیرا که علم ندارد که این موش کی در این ظرف افتاده است، شاید موشی از هم پاشیده در این ساعت در آن ظرف افتاده باشد و پیشتر نیفتاده باشد.

حاصل آن که در نجاست علم یقینی می باید و علم عادی اعتبار ندارد چنانکه در اینجا علم عادی هست مع هذا اعتبار نفرمودند و مؤید این خبر اخبار بسیار هست که بعضی از آنها خواهد آمد.

[غسل جنابت در باران ]

(و سأل علیّ بن جعفر اخاه موسی بن جعفر صلوات اللَّه علیهما عن الرّجل الجنب هل یجزئه من غسل الجنابه ان یقوم فی المطر حتّی یغسل رأسه و جسده و هو یقدر علی ماء سوی ذلک فقال اذا غسله اغتساله بالماء أجزأه ذلک) و بسند صحیح سؤال کرد علی از برادرش حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه از مردی که جنب باشد آیا کافیست او را از جهت غسل جنابت که در باران بایستد تا سر و بدنش را بشوید و حال

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 278

آن که آبی دیگر بهم رسد که به آن غسل کند پس حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که هر گاه به نحوی

که از آب غسل می کند از باران غسل کند کافیست.

و ظاهرش آنست که نیّت غسل کند و اوّل قصد شستن سر بکند و دیگر بدن یا بعد از آن قصد جانب راست و بعد از قصد جانب چپ کند یا اگر باران عظیم باشد که بی فاصله عرفی به همه اعضاء بعنوان جریان برسد کافیست، و بدل غسل ارتماسی خواهد بود.

و باز بسند صحیح از برادرش سؤال می کند که هر گاه شخصی خواهد که وضو بسازد و به آب باران اعضای وضو را بشوید آیا مجزیست حضرت فرمودند که اگر بنحو وضو بشوید صحیح است و مجزی است به آن که نیت بکند و اول رو را به باران دارد تا شسته شود و دیگر دست راست دیگر دست چپ بعد از آن مسح سر به آب وضو کند که آب باران داخل آن نشود که آب جدید شود و هم چنین مسح پاها.

و از این باب است آن چه علما ذکر کرده اند که هر گاه شخصی در میان حوضی یا نهری باشد رو را بر آب زند بعد از نیت و دیگر دست راست و دیگر دست چپ را و بعد از آن مسح سر و پاها کند به عنوانی که به آب جدید نباشد بلکه اگر زیر آب باشد و نیت بکند و اول رو را از آب بیرون آورد و بعد از آن دست راست را بیرون آورد و دیگر دست چپ را بقصد شستن صحیح است بشرط آن که مسح به آب جدید نباشد.

[وضو با سؤر موش ]

(و روی اسحاق بن عمّار عن ابی عبد اللَّه علیه السّلم انّ ابا جعفر علیه السّلم کان یقول

لا بأس بسؤر الفأره اذا شربت من الاناء ان یشرب منه و یتوضّأ منه) و بسند کالصحیح روایت کرده است اسحاق از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه و آله می فرمودند که باکی نیست به بازمانده موش هر گاه از ظرفی آب خورده باشد، آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 279

آب را می توان خورد و می توان وضو ساخت و پیشتر گذشت که مکروه است سؤر فاره، و لا بأس منافات با کراهت ندارد بلکه مؤید کراهت است.

و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که از آن حضرت سؤال نمودند از موش و عقرب و امثال اینها اگر به آبی روند زنده در آیند آیا از آن آب می توان خورد و وضو می توان کرد حضرت فرمودند که سه کف آب از آنجا بریزند و باقی را بخورند و وضو سازند و ظاهرا به سبب این سه کف ریختن کراهت تخفیف یابد، و ممکن است که زایل شود بالکلیه.

[اگر وزغ در چاه افتد از آن سه دلو آب می کشند]

(و الوزغه اذا وقعت فی البئر نزح منها ثلث دلاء) هر گاه چلپاسه در چاه افتد از آن سه دلو آب می کشند و بر این مضمون سه حدیث وارد شده است و شیخ زین الدین علیه الرحمه ذکر کرده است که حدیث ندارد از روی غفلت.

(و اذا ذبح رجل طیرا مثل دجاجه او حمامه فوقع بدمه فی البئر نزح منها دلاء) و اگر شخصی مرغی را بکشد مثل مرغ خانگی یا کبوتر و با آن خون به چاه افتد از آن چاه چند دلو بکشند و بر این مضمون صحیحه علی بن جعفر

و موثقه عمار دلالت می کند و قریب باین گذشت.

(و سئل علیّ بن جعفر صلوات اللَّه علیهما عن رجل ذبح شاه فاضطربت فوقعت فی بئر ماء و أوداجها تشخب دما هل یتوضّأ من تلک البئر قال ینزح منها ما بین ثلثین دلوا إلی اربعین دلوا ثم یتوضّأ منها) و سؤال کرد علی پسر حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه از برادرش از شخصی که گوسفندی را بکشد و دست و پا بزند تا خود را به چاه اندازد و خون از رگهای او روان باشد و خونها در چاه رود آیا از آن آب چاه وضو می توان ساختن حضرت فرمودند که از سی دلو تا چهل دلو بکشند و بعد از آن وضو بسازند و سند صدوق به علی بن جعفر صحیح است و ظاهرش آنست

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 280

که هر گاه گوسفندی در چاه رود آب چاه را متغیر می سازد و چون این مقدار آب بکشند تغییر آن برطرف می شود و اگر متغیر نشده باشد نزح مستحب خواهد بود.

بدان که در خون قلیل و کثیر خلافی عظیم هست در میان علما و اکثر بر آنند که از برای قلیل ده دلو می کشند و از جهت کثیر پنجاه دلو و اخباری که در خون وارد شده است در قلیل دلاء اندکست و در کثیر حدیث علی بن جعفر و اقوال اکثر دلیل ندارد و آن چه صدوق گفته است حق است و اگر از جهت خونهای غیر خون گوسفند پنجاه دلو بکشند با کثرت بهتر است.

و اکثر علما گفته اند که از جهت خون حیض و نفاس و خون استحاضه و خون نجس العین جمیع آب

را می کشند و آن نیز دلیلی ندارد و ظاهر آن خونها نیز مثل سایر خونها بوده باشد و اگر همه را بکشند احوط است و هم چنین هر چه نصی در آن نباشد مثل منی و بول زن و بول صبیه و ملاقات کافر چاه را به آن که برود در چاه و بیرون آید و هم چنین خوک اگر زنده بیرون آید یا فضله سگ و گربه و سایر فضلات نجس غیر فضله انسان بهتر آنست که تمام آب را بکشند اگر چه اظهر آنست که واجب نیست و اللَّه تعالی یعلم.

(و سأل یعقوب بن عثیم ابا عبد اللَّه علیه السّلام فقال له بئر ماء فی مائها ریح یخرج منها قطع الجلود فقال لیس بشی ء لأنّ الوزغ ربّما طرح جلده انّما یکفیک من ذلک دلو واحد) از آن حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال نمود که چاه آبی داریم و بو کرده است و پارهای پوست بیرون می آید که ظاهرش آنست که حیوانی در چاه مرده باشد چه کنیم حضرت فرمود که باکی نیست گاه باشد که پوست چلپاسه باشد که در زندگی می اندازد مثل مار یک دلو کافیست که بکشی.

و این حدیث نیز دلالت می کند که احتمالات دور کافیست بواسطه عدم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 281

نجاست یا عدم نزح وجوبا یا استحبابا و چون کراهتی در خاطرش بود حضرت فرمودند که یک دلو آب بکشد و سند صدوق به یعقوب صحیح است، و کتابش معتمد است، بنا بر این کالصحیح است به آن که در سند ابن ابی عمیر هست و اجمعت العصابه بر او هست یعنی اجماع شیعه است که هر گاه از یکی

از بیست کس که اسامی ایشان در مقدمه گذشت صحیح شود که ایشان حدیث را گفته اند، آن حدیث صحیح است و بنا بر این صدوق حکم کرده است به صحت خبرهای او و امثال او.

(و سأل جابر بن یزید الجعفیّ ابا جعفر علیه السّلام عن السّام ابرص یقع فی البئر فقال لیس بشی ء حرّک الماء بالدّلو) جابر از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه سؤال کرد از چلپاسه که در چاه افتد حضرت فرمودند که قصور ندارد آب را حرکت ده به دلو یعنی دلو را باب زن که اگر زهری به آب داده باشد متفرق شود و ضرر نرساند یا کنایه باشد از یک دلو آب کشیدن.

و آن که در این دو حدیث حرکت آب و یک دلو واقع شده است از آن جهت است که وزغه نمرده است و سه دلوی که پیش گذشت در صورتیست که در چاه مرده باشد و هفت دلوی که می آید در صورتیست که از هم پاشیده باشد پس منافاتی نیست در میان این اخبار.

و جابر ثقه عظیم الشأنست و کتاب او نزد صدوق بوده است و از کتاب او روایت کرده است و سندی که ذکر کرده است در فهرست به جابر در آن ضعفی هست باصطلاح متأخرین و چون کتاب از مشاهیر کتب بوده است سند را تیمنا ذکر کرده و جعفی قبیله است از قبایل عرب که در یمن می باشد.

و در فهرست احوال همه اصحاب اصول مذکور خواهد شد و جابر از اصحاب اصول است و مراد از اصول چهار صد اصل است که علما شیعه از میان

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 282

چندین هزار کتاب

که در زمان حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم تصنیف کرده بودند آن چهار صد کتاب را اعتبار کردند و آنها را اصول نامیدند چنانکه در مقدمه گذشت و بواسطه تذکار ذکر کرده می شود بعضی از اوقات.

و یک صنف از اصناف وزغه را سام ابرص می گویند و آن را عجم آفتاب پرست می گویند چون غالب اوقات در صحرا رو به آفتاب دارد و سام ابرص یعنی صاحب زهر پیس، هم زهر دارد و هم بدنش سیاه و سفید است گوییا پیسی دارد.

(و سأله یعقوب بن عثیم عن سام ابرص وجدناه فی البئر قد تفسّخ فقال انّما علیک ان تنزح منها سبع دلاء فقال له فثیابنا قد صلّینا فیها نغسلها و نعید الصّلاه قال لا) و یعقوب از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه سؤال کرد چون آن حضرت از پیش گذشته بود و احتمال حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه نیز دارد و چون پیشتر از آن حضرت احوال چاه پرسیده بود که سام ابرصی را در چاه یافتم که از هم پاشیده بود حضرت فرمود که بیش از این بر تو نیست که هفت دلو آب بکشی پس عرض نمود که جامهائی که به آن آب شسته ایم مرتبه دیگر بشوییم و نماز را اعاده کنیم حضرت فرمودند که نه و ظاهر از نزح از جهت زهر باشد نه از جهت نجاست.

(و العظایه اذا وقعت فی اللبن حرّم اللّبن و یقال انّ فیها السّمّ) که آن نیز از اصناف وزغه است و اکثر اوقات در معموره می باشد مار مالی می گویند اگر در شیر افتد آن شیر حرام می شود و می گویند که زهر دارد

و چون در شیر می افتد زهر خود را بشیر می دهد و تجربه کرده ایم که تأثیر زهرش در شیر بیشتر از چیزهای دیگر است و این عبارت موثقه عمار است.

و در تهذیب و قال است و این اظهر است که حضرت صادق (ع) فرموده باشد و متعارف نیست که بفرمایند که هم چنین می گویند مگر وقتی که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 283

اعتقادی به آن سخن نداشته باشند و اگر اعتقادی نمی داشتند حکم به حرمت شیر نمی گردند و ظاهرا این غلط از نساخ باشد نه از صدوق و مؤید حدیث عمار است حدیث صحیحی دیگر که حضرت فرمودند که چیزی که وزغه در آنجا افتد از آن منتفع نمی توان شد.

[اگر گوسفندی یا چیزی که در جثه مثل گوسفند باشد در چاه بمیرد]

(و ان وقعت شاه و ما اشبهها فی بئر ینزح منها تسعه إلی عشر دلاء) و اگر گوسفندی یا چیزی که در جثه مثل گوسفند باشد در چاه بمیرد نه دلو می کشند تا ده دلو و این روایت موثق اسحاق ابن عمار است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه اما روایت تسع او عشر است و تغییر او به الی در سه جا واقع شد و ظاهرا از نساخ باشد و اگر در آن چه گذشت توجیهی می توانست کرد اما در اینجا توجیه نمی توان کرد و ممکن است که مراد صدوق در هر سه جا اشاره باین باشد که نهایت آن چه در اینجا در کار است دهست در اینجا و پنجاه است و چهل است در سابق و اللَّه تعالی یعلم.

[حکم وقوع سرگین در چاه ]

(و قال الصّادق صلوات اللَّه علیه کانت فی المدینه بئر فی وسط مزبله فکانت الرّیح تهبّ فتلقی فیها القذر و کان النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله یتوضّأ منها) فرمودند که در مدینه چاهی بود در میان مزبله و آن محل انداختن سرگین حیوانات است پس بسیار بود که باد می آمد و از این کثافتها در چاه می ریخت و حضرت (ص) از آنجا وضو می ساختند و این حدیث دلالت ظاهری دارد بر طهارت چاه و صریح نیست زیرا که سرگین مطلقا نجس نیست مگر سرگین حیوانی که گوشت او را نخورند و شاید که چنین سرگینی در آنجا نبوده باشد بلکه ظاهر آنست که سرگین را در ماکول اللحم اطلاق می کنند مع هذا منقول است که حضرت فرمود آنجا را پر کردند.

(و سأل محمّد بن مسلم ابا جعفر صلوات اللَّه علیه

عن البئر یقع فیها المیته فقال ان کان لها ریح نزح منها عشرون دلوا) محمد بن مسلم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 284

بسند معتبر از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه سؤال کرد از چاهی که در آن چاه مرداری بیفتد پس حضرت فرمودند که اگر آن میته بد بو شده است بیست دلو آب بکشند و این حدیث بسند صحیح وارد شده است و اکثر اوقات حدیث محمد ابن مسلم که در این کتاب است در کلینی یا تهذیب هست بسند صحیح و سند این کتاب قوی است و ظاهرا صحیح باشد زیرا که سند به علاء بن رزین رسیده است و صدوق طرق صحیحه به علا دارد و با آن که کتاب محمد بن مسلم که از ارکان اربعه است در شهرت مانند آفتاب بوده است مع هذا صدوق حکم به صحت آن کرده است و لیکن علما به این حدیث عمل نکرده اند چون مجملست و احادیث مفصله بر خلاف این هست و ظاهرا عمل توان کرد در میته که بخصوص آن از حضرت منقول نباشد و اللَّه تعالی یعلم.

[چاهی که داخل می شود در آن چاه آب راه و در آن آب هست بول و عذره آدمی و بولهای حیوانات ]

(و سأل کردویه الهمدانی ابا الحسن موسی بن جعفر صلوات اللَّه علیهما عن بئر یدخلها ماء الطّریق فیها البول و العذره و ابوال الدّوابّ و ارواثها و خرؤ الکلاب فقال ینزح منها ثلاثون دلوا و ان کانت مبخره) بضم میم و کسر خا یا بفتح میم و خا، و کردویه از حضرت (ص) سؤال نمود که چاهی که داخل می شود در آن چاه آب راه و در آن آب هست بول و عذره آدمی و بولهای حیوانات و سرگین حیوانات و فضله سگها پس

حضرت فرمودند که از آن چاه سی دلو بکشند و اگر چه چاه بد بو شده باشد.

و شیخ طوسی بسند صحیح همین حدیث را روایت کرده است از کردویه و به جای ماء الطریق، فیها ماء المطر ذکر کرده است و دور نیست که تغییر از نساخ شده باشد یا کردویه مکرر گفته باشد یا مکرر عرض نموده باشد و علی ای حال مراد از آب راه نیز آب باران است و سند ابن بابویه به کردویه کالصحیح است و حال او ظاهر نیست و لیکن چون صحیح است از ابن ابی عمیر علما به آن عمل کرده اند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 285

و شبهه کرده اند که هر گاه بواسطه بول چهل دلو باید کشید و بواسطه عذره چهل یا پنجاه و بواسطه فضله سگ تمام آب را چگونه همه که جمع شوند سی دلو باید کشید و جواب گفته اند که چون آب باران با اینها جمع شده است شاید حکم نجاست اینها را تخفیف داده شده باشد با آن که آب چاه مبنای آن بر اختلاف متفقات و اتفاق مختلفات است چنانکه گذشت و ظاهرش آنست که این اختلافات دلیل طهارت است.

و چون جمعی قایل به نجاست شده اند بر ایشان این اشکالات و غیر این وارد شده است از آن جمله هر گاه یک کر از آب چاه بکشند به اجماع علما به ملاقات نجاست نجس نمی شود و اگر همین کر در اندرون چاه باشد با صد کر دیگر و ماده داشته باشد که صد هزار کر بوده باشد که هر چند کشند بیرون آید اگر گربه بول کند در آن همه نجس شود و همه

را باید کشید و جواب گفته اند که احکام شرعی به عقل درست نمی شود و نمی بینی که اگر شخصی هزار فسق بکند یا بگوید که من نمی دانم که حضرت سید المرسلین (ص) رسول است در آن فسوق کافر نمی شود و با این کلمه کافر می شود.

و این اشکالات از این جهت است که مدار اکثر بر تقلید پیشینیان است بلکه شیخ طوسی رحمه اللَّه چنانکه سید ابن طاوس رحمه اللَّه ذکر کرده است که بعد از شیخ طوسی مفتی علی التحقیق بهم نرسید بلکه همگی مقلد شیخند این همه احادیث صحیحه را طرح نموده اند و دست به احادیث ضعیفه زده اند چون شیخ گفته است که اگر به این حدیث عمل کنیم به همه عمل کرده ایم و اگر به آن احادیث عمل کنیم اینها را طرح می باید کرد و غافل شده اند که عکس است مثلا اگر عمل به طهارت چاه کنیم این اخبار را حمل بر استحباب خواهیم کرد و به همه عمل کرده ایم و اگر به نجاست قایل شویم اخبار طهارت را همه ترک کرده ایم و اگر گویند که احتیاط این است در این حرفی نیست و لیکن احتیاط واجب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 286

نیست و اللَّه تعالی یعلم.

[جایز نیست که شخصی بول کند در آب ایستاده ]

(و لا یجوز الرّجل ان یبول فی الماء الرّاکد فامّا الماء الجاری فلا بأس ان یبول فیه و لکن یتخوّف علیه من الشّیطان) و جایز نیست که شخصی بول کند در آب ایستاده اما آب جاری پس باکی نیست که در آنجا بول کنند و لیکن خوف این هست که شیاطین بر این کس مسلط شوند و دیوانه یا فاسق شود.

شیخ طوسی حدیث صحیحی نقل کرده که حضرت امام

جعفر صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که باکی نیست که شخصی در آب روان بول کند و مکروهست که در آب ایستاده بول کند.

و در حدیث موثقه ابن بکیر روایت کرده است که باکی نیست بول در آب جاری و در حدیثی تقیید کرده به آن که باکی نیست بول در آب جاری اگر روان باشد یعنی مثل چشمه ایستاده نباشد.

و در حدیث قوی از آن حضرت صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که حضرت فرمود که جایز است در آب بول کردن و لیکن خوف تسلط شیطان هست.

و در روایتی موثق کالصحیح وارد شده است که از آن حضرت حضرت پرسیدند که در آب جاری بول می توان کرد حضرت فرمودند که باکی نیست.

و در روایتی دیگر وارد است که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه نهی کرد از بول کردن در آب جاری مگر در حالت ضرورت و فرمود که آب را اهلی هست.

و در حدیث صحیحی از حضرت صادق وارد شده است که بول مکن در آب ایستاده که هر که بول کند و به او برسد بلایی ملامت نکند مگر خود را و اگر برسد به او بلایی از آن خلاصی ندارد مگر آن که خدا خواهد.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 287

و شیخ طوسی و جمعی کثیر از علما استدلال کرده اند باین اخبار بر آن که آب جاری به ملاقات نجاست نجس نمی شود و آب ایستاده اگر کم از کر است نجس می شود در جائی که حضرت بلفظ کراهت فرموده است، و اگر کر است نجس نمی شود آنجا حضرت فرموده اند که باکی نیست و نجاست باکست.

و لیکن مشکل است استدلال کردن باین اخبار

بلکه ظاهر این اخبار آنست که چون آب اهلی دارد از ملک و جن اگر ایستاده باشد و کسی بول کند گویا بر سر ایشان بول کرده است و سبب تسلط جنیان می شود بر او و اگر روان باشد کراهت دارد و لیکن نه مثل ایستاده است مثل آن که جمعی به راه روند و بولی از ناودان بر سر ایشان آید یا در مجلسی نشسته باشند و کسی بر سر ایشان بول کند فرق بسیار هست و مقام اقتضای این معنی می کند نه طهارت و نجاست و اللَّه تعالی یعلم.

[بول کردن در آب ایستاده سبب فراموشی است ]

(و قد روی أنّ البول فی الماء الرّاکد یورث النّسیان) و در روایات بسیار وارد شده است که بول کردن در آب ایستاده سبب فراموشی است و آن هم از شیطان است و ظاهر این اخبار آنست که در آب بول کردن بد است پس اگر بیرون آب بول کند و آن بول باب رود و یا بول در ظرفی باشد و در آب ریزند کراهتش کمتر است و بهتر آنست که در آب ایستاده نریزند و اولی آنست که غایط در آب نکنند و نریزند بلکه سایر نجاسات مثل خون و منی اگر چه جزم به کراهت اینها مشکلست و اللَّه تعالی یعلم حقائق احکامه.

باب ارتیاد المکان للحدث و السّنّه فی دخوله و الاداب فیه إلی الخروج منه

اشاره

بابی است در بیان مسائل طلب کردن جائی از جهت بول و غایط و طریقه حضرت سید المرسلین در داخل شدن در بیت الخلاء و مستحباتی که در آنجا می باید به جا آوردن تا وقت بیرون آمدن از آنجا.

[حضرت رسول از همه کس احترازش از بول بیشتر بود]

(قال الصّادق صلوات اللَّه علیه کان رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله اشدّ النّاس توقّیا للبول و عن البول حتّی انّه کان اذا اراد البول عمد إلی مکان مرتفع من الارض او مکان یکون فیه التّراب الکثیر کراهیّه ان ینصح علیه البول) حضرت صادق فرمودند که حضرت رسول از همه کس احترازش از بول بیشتر بود یا بواسطه بول که مبادا ترشح کند نهایت احتیاط می فرمودند تا آن که هر گاه اراده بول می کردند به جای بلند می رفتند یا به جایی که خاک نرم بسیاری بود می رفتند که مبادا بول ترشح کند.

و این حدیث را شیخ در حسن کالصحیح روایت کرده است و کلینی به اسناد قوی از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده است که از جمله علم یا از علامات علم آدمیست که از جهت بول خود جائی طلب کند که ترشح نکند.

و شیخ به اسناد قوی از سلیمان جعفری روایت کرده است که شبی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 289

در خدمت حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه بودم در دامن کوهی پس چون آخر شب شد حضرت برخواستند و دور شدند و بر بلندی برآمدند و بول کردند و وضو ساختند و فرمودند که از فقه و علم مرد است که طلب کند موضعی از جهت بولش و جامه خود را انداختند و بر بالای او نماز شب گذاردند و

در احادیث کثیره صحیحه وارد شده است از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که بیشتر عذاب قبر از جهت استخفاف و سهل دانستن بولست و از کج خلقی است.

[دعای هنگام وضو]

و کان رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله و سلّم اذا اراد دخول المتوضّإ قال اللَّهمّ انّی اعوذ بک من الرّجس النّجس الخبیث المخبث الشّیطان الرّجیم اللَّهمّ أمط عنّی الأذی و اعذنی من الشّیطان الرّجیم و اذا استوی جالسا للوضوء قال اللَّهمّ أذهب عنّی القذی و الاذی و اجعلنی من المتطهّرین و اذا تزحّر او انزحر قال اللَّهمّ کما اطعمتنیه طیّبا فی عافیه فاخرجه منّی خبیثا فی عافیه و دأب حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله چنین بود که چون اراده داشت که داخل متوضا شود این دعا را می خواندند و ترجمه دعا اینست که خداوندا پناه به تو می آورم از شر رجس که اعمال قبیحه باطنه دارد و نجس است که اعمال قبیحه ظاهره دارد و چون قدرت بر تجسم دارد ممکنست که بدنش در آن حال نجس باشد چون کافر است و خبیث و بد طینت است یا اعمال قبیحه می کند و مخبث است یعنی مردمان را به اعمال بد می دارد یا مصاحبان بد دارد که شیاطین جن و انسند، اگر مراد از این شیطان بزرگ باشد.

و اگر جنس شیاطین جن و انس مراد باشد معنی اول مراد است و این اظهر است، و شیطان است یعنی دور است از رحمت الهی یا متمرد است از فرمان الهی و رجیمست یعنی رانده شده است از بهشت یا آسمانها یا آن که در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 290

وقت فرستادن او

را به زمین فرشتگان او را سنگ باران کردند یا سنگهای لعنت بر او انداختند خداوندا دور کن از من چیزهای ناخوش را که آن فضلات ثلث است که اکثر آزارها و مرضها از حبس شدن بول و غایط و ریح است و چنانکه بدیها و فضلات ظاهری را از من دور می کنی از شر شیطان رجیم و گمراهیهای او که سبب نجاستهای معنویست مرا در پناه خود درآور.

و ممکنست که مراد از جمله ثانیه نفس اماره باشد که بدترین شیاطین است چنانکه حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله فرمودند که دشمن ترین دشمنان نفس تست که در میان دو پهلوی تو است هر چند شیطان عدو مبین است به گفته الهی و چون درست بنشیند از جهت وضو یعنی سبب وضو که بول و غایط است و از این جهت متوضا می گویند آنجا را یعنی محل سبب وضو یا محل وضو چون متعارف بوده است که در همان جا وضو می ساخته اند یا مراد از وضو استنجا و شستن موضع است و اول اظهر است به قرینه دعا که حضرت خواندند.

و ترجمه اش اینست که خداوندا از من دور کن و دفع کن نجاست بول و غایط را تا دفع شود از من آزارهایی که از لوازم احتباس آنست یا اذی عبارت از صفات رذیله است که سبب آزار روح است از حقد و حسد و کبر و عجب و امثال اینها و بگردان مرا از جماعتی که پاکیزگانند از جمیع رذایل نفسانی و جسمانی از گناهان ظاهر و باطن یا با طهارت صوری طهارت معنوی منضم گردان به عصمت خود، و چون زحیری و

پیچش شکمی باشد و بعضی از علما گفته اند که چون وقت خروج غایط شود این دعا بخوانند و ترجمه اش این است که خداوندا هم چنان که بمن خورانیدی طعامهای نیکو با عافیت بدن و گوارا ساختی پس فضله خبیث او را از من دفع کن با عافیت بدن نه مانند اسهال و ادخال پس تامل کن در شفقتهای الهی که می خواهد که بندگان در هیچ حالی از

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 291

او غافل نباشند و در حدیث صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه وارد شده است که چون داخل شوی بگو بسم اللَّه اللَّهمّ انّی اعوذ بک من الخبیث المخبث الرّجس النّجس الشّیطان الرّجیم و چون بیرون آیی بگو الحمد للّه الّذی عافانی من الخبیث المخبث و أماط عنّی الأذی و چون خواهی که وضو بسازی بگو اشهد ان لا اله الّا اللَّه اللهمّ اجعلنی من التوّابین و اجعلنی من المتطهّرین و الحمد للّه ربّ العالمین و بهتر آنست که این دعا را هم بخواند و اگر دعای اول را خواند بسم اللَّه را با آن ضم کند.

و کان صلوات اللَّه علیه أو و کان علیّ علیه السّلام یقول ما من عبد الّا و به ملک موکّل یلوی عنقه حتّی ینظر إلی حدثه ثمّ یقول له الملک یا ابن ادم هذا رزقک فانظر من این اخذته و إلی ما صار فعند ذلک ینبغی او فینبغی للعبد عند ذلک ان یقول اللهمّ ارزقنی الحلال و جنّبنی الحرام و حضرت سید المرسلین و بنا بر نسخه حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه و صدوق در علل بسند قوی از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه

علیه این حدیث را روایت کرده است و دعای آخر را ذکر نکرده است و لیکن عامه از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده اند این خبر را می فرمودند که هر بنده که هست فرشته موکلست به او که گردن او را کج کند تا نظر بحدث خود کند پس ملک به او می گوید ای فرزند آدم عاقبت روزی تو این شد پس ببین که چه سعی ها نمودی در تحصیل آن و عاقبت به کجا رسید سزاوار آنست که بنده در این حالت متوسل بجناب اقدس الهی شود و بگوید که خداوندا روزی کن مرا روزی حلال و حفظ کن مرا از خوردن حرام.

و کلینی و صدوق رضی اللَّه عنهما بسند قوی کالصحیح روایت کرده اند از زید شحام که من نزد حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بودم که شخصی به خدمت آن حضرت آمد و مسایل پرسید پس حضرت فرمود که هر چه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 292

احدی به آن احتیاج دارد که از فرزندان آدم البته حکم آن از خداوند و رسول آمده است و جمعی خاص آن را می دانند که ایشان ائمه معصومینند آن شخص گفت از رسول خدا چه رسیده است در امر دخول خلا حضرت فرمود که ذکر خدا بکند و پناه برد به خدا از شر شیطان رجیم و چون فارغ شود بگوید

الحمد للّه علی ما اخرج منّی من الأذی فی یسر و عافیه.

پس آن شخص گفت در این چه چیز وارد شده که آدمی که به خلا می رود البته نظر بفضله خود می اندازد حضرت فرمود که هر که هست و دو ملک موکل اویند و

چون در آنجا قرار گرفت آن دو ملک گردن او را کج می کنند و به او می گویند که ای فرزند آدم نظر کن به آن چه جفاها می کشیدی در تحصیل آن عاقبت به کجا رسید.

پس از این خبر ظاهر شد که ملکی که در متن واقع شده است مراد از آن جنس است که شامل دو نیز هست با آن که هر جا دو هست یکی نیز هست و ممکنست که این دو ملک دو ملکی باشند که همیشه با بنی آدمند از جهت کتابت اعمال خیر و شر او و آن یک ملک از جهت همین کار مقرر شده باشد و این دو ملک نیز مدد او کنند و اللَّه تعالی یعلم.

و فایده دیگر از جهت نظر کردن رفع تکبر است چنانکه در احادیث صحیحه از ائمه هدی صلوات اللَّه علیهم وارد شده است که عجب دارم از فرزند آدم که اول او نطفه منی نجس بی اعتبار است و آخر او جیفه مردار و در ما بین ظرف نجاسات است و مع هذا تکبر می کند.

[و هرگز کسی مدفوع پیامبر را ندید]

و لم یر للنّبیّ صلی اللَّه علیه و آله و سلّم قطّ نجو او نجو قط لأنّ اللَّه تبارک و تعالی وکّل الارض بابتلاع ما یخرج منه و هرگز کسی فضله آن حضرت را ندید زیرا که حق سبحانه و تعالی زمین را موکل گردانیده بود که فرو برد آن چه را جدا شود از آن حضرت و در آخر کتاب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 293

خواهد آمد به سندی موثق کالصحیح که زمین موکل بود که فرو برد آن چه را که از حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم جدا

شود و این معنی از خصایص نبی و امام است صلوات اللَّه علیهم.

[آداب تخلی ]

و کان امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه اذا اراد الحاجه وقف علی باب المذهب ثمّ التفت عن یمینه و عن یساره إلی ملکیه فیقول أمیطا عنّی فلکما اللَّه علیّ ان لا احدّث بلسانی شیئا حتیّ اخرج إلیکما و همیشه آن حضرت صلوات اللَّه علیه که اراده قضای حاجت داشتند بر در آب خانه می ایستادند و نظر به جانب راست و چپ خود می کردند به جانب ملکین و می فرمودند که دور شوید از من که از جهت شما خدا را بر خود گواه می گیرم یا للّه علیّ می گویم که خدای راست بر من که حکایتی بد بر زبان جاری نسازم تا به نزد شما آیم و از نوشتن خوبیها گذشتم و دور نیست که تخصیص زبان از آن جهت باشد که غالبا در آنجا کاری که می توان کرد به زبان است و شیخ این حدیث را بسند کالصحیح روایت کرده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه و در آنجا لفظ بلسانی نیست و ظاهرا این زبان درازی را قلم صدوق کرده است یا نساخ.

و کان صلوات اللَّه علیه اذا دخل الخلاء یقول الحمد للّه الحافظ المؤدّی فاذا خرج مسح بطنه و قال الحمد للّه الّذی اخرج عنّی أذاه و ابقی فی جسدی قوّته فیا لها من نعمه لا یقدر القادرون قدرها و چون آن حضرت داخل خلا می شده اند این دعا را می خواندند که ترجمه اش اینست که جمیع ثناها و ستایشها مخصوص ذات مقدس خداوندی است که مستجمع جمیع کمالات است و حافظ است آن چه را حفظ می باید و دفع

می کند آن چه را دفع می باید کرد. و چون از خلا بیرون می آمدند دست بر شکم می مالیدند و می فرمودند این دعا را که ترجمه اش اینست که جمیع محامد مخصوص ذات

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 294

اقدس خداوندیست که همه خوبیها مخصوص اوست و از جمله نعمتهای او نسبت بمن اینست که آن چه خوردم فضلات آن را از من دفع کرد و قوت آن را در بدن من باقی گذاشت پس این چه نعمتی است که هیچ کس نمی تواند شکر این نعمت را به جا آورد چون هیچ کس بزرگی این نعمت را ادراک نمی تواند نمود.

بدان که چون در دعاها أنسب آنست که هر مطلبی که بنده را بوده باشد بجناب ایزد متعال خداوند خود را به اسمی بخواند که مناسب آن مطلب باشد و چون در این مقام دو نعمت عظیم هست یکی قوت ماسکه که غذا را در معده حفظ کند و نگذارد که بیرون آید تا هضم شود و حق سبحانه و تعالی معده را مانند دیگی کرده است و حرارتی در آن مقرر فرموده است که در اندک زمانی هر غذائی که در آن وارد شود طبخ نماید و بعد از طبخ آن چه زبده و خلاصه غذاست آن را به جگر فرستد و از آنجا خون شده بخاری لطیف از آنجا بدل رود و از آنجا به عروقی که در بدن متحرکست و آن صد و هشتاد رگست که آنها را شرایین می گویند جاری شود و آن چه خونست از عروقی که دهن آنها متصلست به جگر به قسمت الهی هر رگی را آن چه باید داد بدهد و هم چنین صفرا

و بلغم و سودا را در کل بدن جاری سازد و این اخلاط اربعه را در هر عضوی آن چه ضرور است جزو بدن فرماید و هر چه زیاده باشد دفع نماید و آن چه فضله غذا است آن چه فضله آبست بول کرده در بول دان در آورد و با آن که سوراخ آن بذکر باز است قوت ماسکه کرامت فرموده است که تا آدمی اراده بول نکند دفع نشود.

و آن چه فضله طعامست از روده ها روان گردانیده تا قرب مخرج آید و قوت ماسکه حفظ نماید و چون اراده نماید قوت دافعه آن را دفع نماید پس اگر در قوت ماسکه ضعفی بهم رسد سلس البول و اسهال می شود و اگر در قوت دافعه ضعفی بهم رسد حبس البول و قولنج و سایر امراض حاصل می شود و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 295

هم چنین در هر هضمی از چهار هضم که در بدن مقرر ساخته است ماسکه و دافعه مقرر ساخته است و تفصیل اینها را در کتب طب ملاحظه باید نمود.

مجملا چون اکثر بلکه همه امراض از ضعف قوت ماسکه و دافعه است و حفظ بدن باین دو قوت است و قوت این دو قوت از حق سبحانه و تعالی است بنا بر این چون حمد و ثنای الهی مناسب این مقام حافظ و مؤدی بود به آن ستایش الهی فرمود و هر چند طلب نکرد حفظ آن چه ضرور است و دفع آن چه در کار است اما حمد طلب است چنانکه هر گاه پادشاهی را مدح کنند مگر رفع معنی آن طلب بخشش است هر چند به زبان نیاوردند و در وقت بیرون

آمدن چون اینها دفع شده بود و لازم بود شکر این نعمتها شکر کرد و اظهار نمود که کرا قوت و یارائی شکر چنین نعمتها هست تا شکر آن را به اظهار عجز از شکر به جا آورده باشد و این نعمت از حیثیتهای بسیار عظیم است یکی آن که حفظ بدن سبب قوت عبادات و طاعاتست که به سبب آن به مراتب عالیه می رسد دیگر آن که بنده با این ضعف و بی چارگی و مخالفت الهی حق سبحانه و تعالی ترتیب او می فرماید در همه امری حتی در حفظ غذا و دفع اذی پس شکر لازم است با آن که شکر نعمت سبب مزید نعمتست در دنیا و عقبی.

و باید که بدانید که در هر کلمه از قرآن و احادیث رموز و اشارات بسیار هست می باید که از آن غافل نشوند و به بعضی از آنها اشاره می شود و باقی را به تدبر می توان یافت و می باید دانست که کتب احادیث مانند کتب فقها نیست که در آنجا مکرر عیب است بلکه در احادیث مکرر مطلوب است بواسطه وجوه بسیار از جمله آنها آنست که حضرات ائمه معصومین هر کسی را در خور استعداد او دعایی تعلیم نموده اند و مجموع را ذکر می کنند که اگر کسی را مقدور باشد همه را بخواند و الا آن چه مقدور باشد. و گاه باشد که اسم اعظم الهی در دعایی باشد که ما ندانیم با آن که هر دعایی خاصیتی چند دارد که دیگری ندارد، و در هر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 296

دعایی اشاراتی چند هست که در دیگری نیست و هم چنین در احادیث احکام بلکه در

آیات قرآنی که بحسب ظاهر مکرر شده است در واقع مکرر نیست حتی بسم اللَّه الرحمن الرحیم که صد و چهارده جا واقع شده در هر جا معنی مخصوصی دارد و ارباب قلوب به ریاضات و مجاهدات باین اشارات فایض شده اند و می شوند.

و در حدیث صحیحی وارد شده است که چون حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه از بیت الخلا بیرون می آمدند این دعا را می خواندند که

الحمد للّه الّذی رزقنی لذّته و ابقی فی جسدی و اخرج عنّی اذاه یا لها نعمه

سه مرتبه محتملست که مجموع را سه مرتبه خوانده باشند یا عبارت لها نعمه را سه مرتبه خوانده باشند و این مشهورتر است.

و عبارتی که اکثر علما ذکر کرده اند جمع کرده اند میان این دو حدیث و گفته اند که بخواند که

الحمد للّه الّذی عرّفنی لذّته و ابقی فی جسدی قوّته و اخرج عنّی اذاه فیا لها من نعمه فیا لها من نعمه فیا لها من نعمه لا یقدر القادرون قدرها

و اگر بگویند یا لها نعمه را سه بار نیز خوبست و اگر تواند همه عبارات را بخواند نور علی نور است و اللَّه تعالی یعلم.

و کان الصادق صلوات اللَّه علیه اذا دخل الخلاء یقنّع رأسه و یقول فی نفسه و در تهذیب و یقول سرّا فی نفسه بسم اللَّه و باللَّه و لا اله الّا اللَّه ربّ اخرج عنّی الاذی سرحا بغیر حساب و اجعلنی لک من الشّاکرین فیما تصرفه عنّی من الاذی و الغمّ الّذی لو حبسته عنّی هلکت لک الحمد اعصمنی من شرّ ما فی هذه البقعه و اخرجنی منها سالما و حل بینی و بین طاعه الشّیطان الرّجیم و شیخ طوسی روایت

کرده است این خبر را بسند قوی که آن حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 297

صلوات اللَّه علیه چون داخل خلا می شدند و این نام خلا دلالت بر این دارد که می باید خلوت باشد و کسی آنجا نباشد سر خود را به مقنعه می پوشیدند و آهسته می خواندند یا در خاطر می گذرانیدند این دعا را.

و ترجمه اش اینست که به یاری نام حق سبحانه و تعالی و به استعانت بذات اقدس او داخل خلا می شوم و اعتماد به او دارم چون خداوندی جز او نیست پروردگارا این فضلات را از من بیرون آور به زودی و حساب این نعمت را از من مخواه یا هر چند مستحق این انعام نیستم تو کریمی این نعمت را به تفضل عطا فرما و توفیقم کرامت کن که از جمله شکر کنندگان تو باشم به سبب این نعمت که این بلا و غم را از من دفع می کنی که اگر دفع نکنی هلاک خواهم شد تراست جمیع ثناها و خوبیها و غیر تو را نیست خداوندا مرا حفظ کن از شر شیاطینی که در این موضع می باشند و مرا از شر ایشان به سلامت بیرون بر و مگذار که من اطاعت شیطان مردود کنم و ظاهر این حدیث آنست که سر پوشیده شود به عنوانی که رو هم پوشیده شود به حیثیّتی که بخارات کثیفه داخل دماغ نشوند پس اگر عمامه نیز بر سرش باشد سنت است که جامه بر بالای آن بر سر اندازد.

و ینبغی للرّجل اذا دخل الخلاء ان یغطّی رأسه اقرارا بأنّه غیر مبرّئ نفسه من العیوب و سزاوار آنست که چون شخصی خواهد که داخل خلا شود سر را

به پوشاند و گویا سر پوشانیدن از روی حیاست و اقرار می کند بنده که نفس من بری نیست از عیوب و عیوب من بسیار است بنا بر این سر را می پوشانم.

و این معنی در تقنیع پیشتر است اگر چه سر برهنه نیز دلالت بر قلت حیا می کند و چون صدوق از ارباب نصوص است و تا نصی به او نرسیده باشد چنین حکمی نمی کند ظاهرش آنست که او نصی دیده باشد اما بما نرسیده است بلی در وصایای حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که به ابو ذر کرده است اشاره

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 298

باین معنی هست.

و یدخل رجله الیسری قبل الیمنی فرقا بین دخول الخلاء و دخول المسجد و سنت است که چون داخل خلا می شود و پای چپ را مقدم دارد بر پای راست تا فرق شود میان داخل شدن مسجد و داخل شدن خلا یعنی چون مسجد مقام شریف است مناسب آنست که پای راست که اشرف است از پای چپ آن را مقدم دارد در حالت دخول و خواهد آمدن حدیث آن و چون خلا جای کثیف است پای چپ به آن انسب است.

و ظاهر این عبارت نیز عبارت حدیث است و نکته ایست از جهت تقدیم پای چپ و یا علت تقدیم همین باشد و اگر از صدوق باشد قیاسیست باطل و حاشا که او قیاس کند و لهذا علما همه متابعت او کرده اند در این حکم و سایر احکامی که او گفته است چون از ارباب نص است و اللَّه تعالی یعلم.

و یتعوّذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم لأنّ الشّیطان اکثر ما یهمّ بالإنسان اذا کان وحده و سنت

است که در وقت داخل شدن در خلا پناه بحق سبحانه و تعالی برد از شر شیطان مردود و به آن که عبارات منقوله را بگوید یا هر عبارتی که باشد و لیکن می باید در دل درآورد این معنی را نه محض لفظ باشد از آن جهت که اکثر اوقات که شیطان بر آدمی دست می یابد گاهیست که تنها باشد چنانکه احادیث بسیار در مذمت تنهائی وارد شده است و خواهد آمد.

و در حدیث کالصحیح وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که اشد و سخت ترین تسلطهای شیطان در وقت تنهائی آدمیست و بلفظ اجری نیز وارد شده است یعنی در تنهائی جرات شیطان بر آدمی بیشتر است.

و اذا خرج من الخلاء اخرج رجله الیمنی قبل الیسری و چون خواهد که از خلا درآید پای راست را بر چپ مقدم دارد عکس مسجد که در

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 299

وقت بیرون آمدن از مسجد پای چپ را مقدم می دارد و ظاهرش آنست که مجموع این یک حدیث باشد و در این حدیث استعاذه نیز باشد.

و وجدت بخط سعد بن عبد اللَّه حدیثا اسنده إلی الصادق صلوات اللَّه علیه قال من کثر علیه السّهو فی الصّلاه فلیقل اذا دخل الخلاء بسم اللَّه و باللَّه اعوذ باللَّه من الرّجس النّجس الخبیث المخبث الشّیطان الرّجیم و یافتم بخط سعد که استاد استادان صدوق است و حال او گذشت حدیثی را که اسناد او را رسانیده بود از مشایخ تا به حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که آن حضرت فرمودند که هر که در نماز سهو بسیار کند باید که چون داخل خلا شود

این دعا را بخواند تا سهو او زایل شود و دعا و شرحش گذشت و آن که صدوق و جاده را اعتبار کرده است ظاهرا محض و و جاده نبوده است بلکه جمیع روایات سعد را اجازه از پدرش داشته است و چون با اجازه بمعنی اخص و جاده جمع شده بود وجدت گفت یا آن که این کتاب متواتر بوده است از سعد و علم داشته است که از اوست در این صورت نیز اعتماد می توان کرد چنانکه در مقدمه گذشت احادیثی که دلالت بر این می کند و الا بر تقدیری که و جاده را ذکر کنند قصور ندارد نقل کردن و لیکن نمی توان گفت که میان من و خدا حجت است و اللَّه تعالی یعلم.

و قال ابو جعفر الباقر صلوات اللَّه علیه اذا تکشّف او اذا انکشف کما فی یب احدکم لبول او لغیر ذلک فلیقل بسم اللَّه فانّ الشّیطان یغضّ بصره عنه حتّی یفرغ فرمودند که هر گاه عورت شما باز شود از جهت بول کردن یا غیر آن باید که بسم اللَّه بگوئید تا شیطان نظرش به عورت شما نیفتد چون بسم اللَّه می گویید او چشم خود را بهم می گذارد تا وقتی که عورت خود را به پوشید بعضی گفته اند که مراد از این چشم بر هم گذاشتن آنست که شما را به وسوسهای فاسد نمی اندازد و شیخ رحمه اللَّه این حدیث را بسند صحیح از حضرت سید

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 300

المرسلین روایت کرده است تا یغض بصره بدون زیادتی و امثال این احادیث بسیار است شرط ایمان آنست که تصدیق کنند و کاری بتأویل آن نداشته باشند چنانکه در آیات

و احادیث بسیار واقع شده است که هر چه علم شما به آن نرسد رد مکنید.

[مواضع کراهه تخلی ]

و قال رجل لعلیّ بن الحسین صلوات اللَّه علیهما این یتوضّأ الغرباء فقال یتّقون شطوط الانهار و الطّرق النّافذه و تحت الاشجار المثمره و مواضع اللّعن فقیل له و این مواضع اللّعن قال ابواب الدّور عرض کردند که غریبان در کجا خانه به ادب خانه روند چون خانه ندارند حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که اجتناب کنند از آن که بول و غایط کنند در کنار نهرها و راههایی که تردد در آن کنند و در زیر درختان میوه دار و در مواضع لعن یعنی جاهائی که مردمان نفرین کنند پرسیدند که مواضع لعن کجاست حضرت صلوات اللَّه علیه و آله فرمودند که درهای خانها.

ممکنست که مراد حضرت از درهای خانها مثال باشد و لفظ اول بر عموم خود باشد چنانکه اکثر علما چنین فهمیده اند پس تختگاها و امثال آن از جاهائی که سبب ایذای مسلمانان باشد مکروه باشد.

و ممکنست که مراد حضرت در اینجا همین درهای خانها باشد و آنها را از عمومات ایذای مؤمنان و قبح آن استخراج نمایند و محتملست که مراد از موضع لعن این باشد که حق سبحانه و تعالی و فرشتگان لعن می کنند چنانکه خواهد آمد در مثل این.

و بنا بر این حمل کرده اند که در جائی از در خانه که ملک شخصی باشد بی رضای او حرامست و مستحق لعنست و اگر ملک نباشد و مکروه باشد ممکن است که ملعون باشد یعنی از رحمت الهی دور باشد و بنا بر آن که معنی آن این باشد که مردمان لعن می کنند ظاهر نمی شود که

لعن ایشان خوب باشد

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 301

شاید از این حیثیت بد باشد که سبب گناه دیگران می شود چون اکثر مردمان آن تقوی ندارند که خود را در امثال اینجاها ضبط نمایند.

و این حدیث را کلینی و شیخ بسند صحیح از آن حضرت صلوات اللَّه علیه و آله روایت کرده اند و به جای لفظ یتقون تتقی ذکر کرده اند و معنی یکیست.

و فی خبر آخر لعن اللَّه المتغوّط فی ظلّ النّزال و المانع الماء المنتاب و السّاد الطّریق المسلوک و در حدیث دیگر وارد شده است که شیخان او را بسند قوی کالصحیح روایت کرده اند از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله که حق سبحانه و تعالی لعن کرده است کسی را که غایط کند در سایه که قافله در آنجا منزل می کنند خواه کاروانسرا باشد یا زیر درخت باشد و دویم کسی را که منع نماید مردم را از آب مباحی که در چاهها و چشمه ها مردمان به نوبت بر آن وارد می شوند یا این که ملک جماعتی باشد و هر روز یا هر شب نوبت شخصی باشد صاحب نوبت را منع کردن حرامست و کسی که راه شارع مردمان را سد کند به آن که دیواری بکشد که تردد نتوانند کرد یا راه زنی کند یا راه داری بگیرد که سبب آن شود که کسی از آن راه نرود و در کافی و در تهذیب باین عبارت است که این سه طایفه ملعونند و محتمل است که مراد این باشد که مردمان لعن ایشان می کنند نه خدای تعالی و فی خبر آخر من سدّ طریقا بتر اللَّه عمره و در حدیث دیگر

وارد شده است که هر که راهی را ببندد و حق سبحانه و تعالی عمر او را قطع کند و کوتاه گرداند و چون در آن خبر سد طریق بود باین تقریب این حدیث را ذکر کرده و سئل الحسن بن علیّ صلوات اللَّه علیهما ما حدّ الغائط قال لا تستقبل القبله و لا تستدبرها و لا تستقبل الرّیح و لا تستدبرها و سؤال کرده شد از آن حضرت صلوات اللَّه علیه که آداب ادب خانه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 302

چه چیز است حضرت فرمودند که رو بقبله مکن و پشت بقبله مکن و رو به باد مکن که ترشح می کند و پشت به باد مکن که از زیر جامه نیز ترشح می کند غالبا یا تعبدا که وجه آن ظاهر نیست و این حدیث را شیخان بسند قوی روایت کرده اند و صدوقان حکم به صحت آن کرده اند و مؤید جزو اول آن احادیث بسیار وارد شده است و دغدغه نیست که حضرات ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم نهی از استقبال و استدبار قبله فرمودند و لیکن خلاف است که نهی بر سبیل حرمتست یا کراهت یا در صحراها حرام است و در بناها مکروه و یا در صحراها مکروهست و در بناها جایز چون حدیثی صحیح وارد شده است که محمد بن اسماعیل ابن بزیع نقل کرده است که من داخل خانه حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه شدم در آن خانه بیت الخلائی بود رو بقبله پس گذاشتن حضرت آن را بحال خود دلیل آنست که جایز است نشستن رو بقبله یا پشت بقبله بر تقدیری که حضرت نساخته باشد و تقریر حضرت حجت است

و جواب گفته اند که اگر حضرت نفرموده باشد کشتن از آن را حجت است و حال آن که همین ابن بزیع در حدیث صحیح دیگر روایت کرده است که من داخل خانه حضرت شدم و در آنجا کنیف رو بقبله بود و حضرت فرمود که هر که برابر قبله بول کند سهوا و به خاطرش رسد که رو بقبله است و بگردد از جهت تعظیم و اجلال قبله از آنجا برنخیزد تا حق سبحانه و تعالی او را بیامرزد. مجملا چون حدیث بما نرسیده است که صریح باشد در حرمت یا کراهت در چنین جاها جزم به هیچ طرف نمی کنیم و احتیاط می کنیم و اللَّه تعالی یعلم و فی خبر آخر لا تستقبل الهلال و لا تستدبره و در خبری دیگر وارد شده است که رو بماه و پشت بماه مکن بخاطر ندارم که این خبر را در جای دیگر دیده باشم که پشت بماه مکروه باشد و خواهد آمد در مناهی نبی صلی اللَّه علیه و آله که حضرت نهی فرمودند از آن که در حال خلا فرج این کس ظاهر باشد بر آفتاب و ماه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 303

بانکه شعاع آنها بر فرج افتد و کلینی مرسلا روایت کرده است که رو به آفتاب و ماه مکن و شیخ نیز مسندا بسند قوی و بسند موثق کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله فرمودند که کسی بول نکند باین عنوان که فرجش ظاهر باشد بر ماه یعنی رو بماه بول نکند که شعاع ماه بر فرج او افتد و

من استقبل القبله فی بول او غایط ثمّ ذکر فتحرّف عنها اجلالا للقبله و فی یب و تعظیما لها لم یقم من موضعه حتّی یغفر اللَّه له و ترجمه اش را ذکر کرده ایم قبل از متن و همین عبارت حضرت است به اندک تغییری که لفظ او غایط زیاده شده است و لفظ و تعظیما لها ساقط شده است و دور نیست که نقل بالمعنی کرده باشد یا حدیثی دیگر باشد یا نساخ زیاده و کم کرده باشند و اللَّه تعالی یعلم.

و منقولست بروایت شیخین که ابو حنیفه ملعون از خدمت حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه بیرون آمد و حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه در اوایل بلوغ ایستاده بودند ابو حنیفه از حضرت پرسید که شخصی که غریب باشد و بشهر شما رسد و خواهد که قضای حاجت کند چه کند حضرت فرمودند که در حوالی دیوارهای مساجد منشین و هم چنین در کنار نهرها و زیر درختان میوه دار و منزلهای قافله و رو بقبله مکن در حال بول و غایط و جامه ات بالا کن و هر جا خواهی بنشین و در روایات بسیار وارد شده است که رو به مشرق و یا به مغرب کن در خلا و این بهتر است و بعضی گفته اند که واجبست

[اکرام کردن نان ]

و دخل ابو جعفر الباقر صلوات اللَّه علیه الخلاء فوجد لقمه خبز فی القذر فاخذها و غسلها و دفعها إلی مملوک کان معه و قال تکون معک لا کلها اذا خرجت فلمّا خرجت صلوات اللَّه علیه قال للمملوک این اللّقمه قال اکلتها یا ابن رسول اللَّه فقال إنّها ما استقرّت فی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 304

جوف

احد إلّا وجبت له الجنّه فاذهب فانت حرّ للّه فانّی اکره ان استخدم رجلا من أهل الجنّه آن حضرت صلوات اللَّه علیه داخل خلا شدند دیدند که لقمه نان در آنجا افتاده بود آن لقمه را برداشتند و شستند و به غلامی دادند که با تو باشد که چون بیرون آیم بخورم پس چون حضرت بیرون آمدند فرمودند که کو لقمه غلام گفت که یا ابن رسول اللَّه آن را خوردم حضرت فرمودند که هر که چنین لقمه را بخورد که از جاهای کثیف یا نجس برداشته باشد بعد از شستن آن بهشت او را واجب شود برو که ترا آزاد کردم از برای خدا که مرا خوش نمی آید که شخصی که از اهل بهشت باشد او را بعنوان بندگی خدمت فرمایم غرض از ذکر این حدیث آنست که دلالت می کند بر آن که در بیت الخلا چیزی خوردن خوب نباشد چون حضرت فرمودند که بیرون آیم و بخورم هر چند در وقت بول کردن نبود و ظاهر می شود که در آن وقت بطریق اولی خوب نباشد و دلالت می کند که مردمان صالح را خدمت فرمودن خوب نباشد و ظاهر آنست که در آنجا کری نبوده است بلکه به آب قلیل شسته باشند اما ظاهر نیست که بواسطه نجاست شسته باشند یا بواسطه کثافت پس اگر نانی در راهها افتاده باشد و آن را بردارند بهتر آنست که بشویند و بخورند مگر آن که در مثل صحرایی باشد که بحسب ظاهر زمینش پاک بوده باشد و این حدیث دلالت می کند بر آن که سنت است تعظیم نان کردن چنانکه منقولست در اخبار بسیار از حضرت

سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللَّه علیهم که عزّت نان بدارید که از عرش تا فرش و اکثر اهل زمین در آن کار کرده اند تا نان شده است یعنی افلاک و کواکب و ملائکه علوی و سفلی و آدمیان و حیوانات و اگر نان حاضر شود انتظار نان خورش نکشند و نان را زیر کاسه و امثال آن نگذارند و نان را بو نکنند و از کارد پاره نکنند و اگر نان و گوشت حاضر شود اول نان بخورند و لقمه نان را یا بیشتر در راهها نیندازند و پا بر بالای آن نگذارند و به نان استنجا نکنند و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 305

اخبار معتبره وارد شده است که جمعی به نان استنجا می کردند حق سبحانه و تعالی ایشان را به بلای قحطی مبتلا کرد تا عاقبت همان نانها را با فضلات خوردند و فرزندان خود را خوردند، و نان جو را تعظیم بیشتر از نان گندم می باید کرد و علما ذکر کرده اند که استنجا به نان حرام است اما موضع پاک می شود و اگر العیاذ باللَّه به تربت حضرت امام حسین صلوات اللَّه علیه استنجا کند بدنش از نجاست فضله پاک می شود و به نجاست کفر نجس می شود و تربت خاک ضریح مقدس است یا خاکی را که از کربلای معلی مهر و تسبیح کرده باشند و یا بواسطه تیمن و شفا برداشته در روضه گذاشته باشند و از آنجا آورده باشند یا خاکی را که از حوالی آن حضرت بقصد تیمن و شفا برداشته باشند هر چند در روضه نگذاشته باشند علی المشهور بین الاصحاب و إن شاء اللَّه در باب زیارات

و اطعمه خواهد آمد احادیث تربت

[نهی فرمودند که شخصی بول کند در هوا از پشت بام یا جای بلندی ]

و نهی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله ان یطمّح الرّجل ببوله فی الهواء من السّطح او من الشّی ء المرتفع و نهی فرمودند که شخصی بول کند در هوا از پشت بام یا جای بلندی که بسیار بلند باشد و ظاهرا چون ملائکه و جن در هوا می باشند سبب آزار ایشان می شود و به قدری از بلندی که ترشح نکند خوبست اگر خاک نرم نباشد و اگر باشد خاک بهتر است و این حدیث بدو سند قوی کالصحیح منقول است و علما به آن عمل نموده اند و خلافی ندیده ام.

و قال صلوات اللَّه علیه البول قائما من غیر علّه من الجفاء و حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله فرمودند که ایستاده بول کردن خلاف آداب عقلاست بلکه کار حیوانات است و در مناهی آن حضرت صلوات اللَّه علیه خواهد آمد که حضرت کراهت داشتند از حدث کردن ایستاده و حدث شامل بول و غایط هست و در اینجا مراد هر دو است و لیکن اکثر جاها نام غایط را بواسطه قباحت نمی برند و بول می گویند و بسیار است که نام بول را نمی برند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 306

و کنایه دیگر می فرمایند چنانکه خواهد آمد و احادیث سابقه نیز دلالت می کند بر کراهت ایستاده که حضرت فرمودند که جائی اختیار کنند که ترشح نکند و علت ترشح در اینجا نیز هست با قباحت فعل و از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه سؤال نمودند که جایز است ایستاده بول کردن حضرت فرمودند که بلی و لیکن خوف این هست که شیطان او را دیوانه کند مجملا دغدغه در کراهت

آن نیست.

[استنجا به دست راست کردن از جفاست ]

و الاستنجاء بالیمین من الجفاء ظاهر جز و خبر سابق است که حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله فرموده است که استنجا بدست راست کردن خلاف آداب عقلا است چون به آن چیزی می خورند و در حال وضو بر محاسن می کشند و از آن حضرت منقول است که دست راست از برای رویست و دست چپ از برای فرج است و ظاهر هر دو حدیث سکونیست و کلینی است این عبارت را به اسناد سکونی از حضرت روایت کرده است و در روایت کالصحیح از آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله نقل کرده است که آن حضرت نهی فرمودند از استنجا کردن بدست راست و قد روی انّه لا باس اذا کانت الیسار معتلّه و در روایتی واقع شده است که باکی نیست استنجا بدست راست کردن هر گاه دست چپ را علتی باشد مثل آن که کوتاه باشد یا مریض باشد و کلینی نیز باین عنوان نقل روایت کرده است و اگر روایت نیز نباشد عمومات «ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» و امثال آن کافیست از جهت رفع کراهت

[غسل در میان آن خانه که در آنجا بول می کنند]

و سال هشام بن سالم ابا عبد اللَّه صلوات اللَّه علیه فقال له اغتسل من الجنابه و غیر ذلک فی الکنیف الّذی یبال فیه و علیّ نعل سندیّه فاغتسل و علیّ النّعل کما هی فقال ان کان الماء الّذی یسیل من جسدک یصیب اسفل قدمیک فلا تغسل قدمیک و بسند صحیح سؤال نمود از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 307

که من غسل جنابت یا غیر آن می کنم در میان آن خانه که در آنجا بول

می کنند اما کفش سندی مولتانی که کناره دار است در پا دارم و با کفش غسل می کنم که پای من نجس نشود آیا غسل صحیحست حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که اگر آب غسل به کف پایت می رسد در میان کفش احتیاج به شستن پاها مرتبه دیگر نیست و از مفهوم حدیث در می آمد که اگر آب نمی رسد می باید شست و این حدیث را کلینی و شیخ بسند قوی از هشام روایت کرده اند تا اینجا پس آن چه صدوق بعد از این گفته است ممکن است که از جزو حدیث باشد یا مفهوم را از کلام خود نقل کرده باشد و مضمون حدیثی باشد که شیخان روایت کرده اند بسند صحیح از حماد از بکر بن کرب که گفت سؤال کردم از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه که اگر کسی غسل جنابت کند آیا بعد از غسل پاهای خود را می شوید حضرت (ص) فرمودند که اگر در جائی غسل می کند که آب غسل به زیر پای او می رسد به آن که زمین کل نداشته باشد و بر روی زمین پاک صاف غسل کند پس اگر مرتبه دیگر پاها را نشوید باکی نیست و اگر پاهای او در میان آب فرو رفته باشد پس باید که پاهای خود را بشوید و ظاهرا مراد از آب کل است یعنی در میان کل فرو رفته باشد و آب به زیر پا نرسد و احتمال دارد که ظاهر خبر مراد باشد به آن که در میان آب غسل ترتیبی کند و آب بردارد و به اعضای خود ریزد پس هر چه را آب ریخته است بقصد غسل صحیح است

و هر چه بقصد غسل آب به آن جا نرسانیده است از غسل مجزی نیست پس آن که حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که بشوید در این صورت یک احتمال آنست که پاها را از آب بیرون آورد و آب بر او ریزد بقصد غسل و این صورت بی دغدغه صحیح است و یک احتمال آنست که اگر در میان آب نیز حرکت دهد بقصد غسل کافی باشد و احتمال دیگر آن که حرکت دادن و نیت بدون حرکت هر یک کافی باشد و حق اینست که همه خوب است به ترتیبی که مذکور

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 308

شد پس بنا بر این اگر کسی غسل ترتیبی در میان حوض کند بانکه اول سر و گردن را در میان آب بشوید و هر چه از بدنش از آب بیرون باشد و آن چه در میان آب باشد بیرون آورد و آب بریزد یا نیت کند و حرکت دهد صحیح است.

و کذلک اذا اغتسل الرّجل فی حفره و جری الماء تحت رجلیه لم یغسلهما و ان کانت رجلاه مستنقعتین فی الماء غسلهما و هم چنین هر گاه شخصی غسل کند در گودی و روان شود آب غسل در زیر پایهای او نشوید پاها را و اگر پاهای او فرو رفته باشد در آب بشوید پاها را و این حدیث را صدوق در اینجا ذکر کرده است بواسطه آن که در ادب خانه غسل می توان کرد و مناسب آن بود که در باب غسل ذکر کند چنانکه دیگران کرده اند اما این معنی از کلام ایشان مفهوم نمی شود و از کلام صدوق مفهوم می شود و تفصیل حلش پیشتر مذکور شد

چون مطلب ذکر عبارت حدیث بود و بیان دو احتمال و بحسب عبارت اظهر آنست که تتمه حدیث هشام باشد و الا تدلیس است و نسبت آن به صدوق جایز نیست و لیکن چون در اوایل کتاب سخن او با حدیث در هم است و خود ذکر کرده است که همه فتوای اوست و میان او و حق سبحانه و تعالی حجت است اگر چنین کند تدلیس نیست اما بعد از آن که شروع می کند در بیان احادیث به عنوانی که ملهم شده است بعد از این اگر چنین چیزی از او واقع شود لایق نیست و نشده است مگر نادرا.

[هر گاه شخصی خواهد که استنجا کند چگونه بنشیند]

و سئل الصّادق صلوات اللَّه علیه عن الرّجل اذا اراد ان یستنجی کیف یقعد قال کما یقعد للغائط سائل عمار است و طریق صدوق به عمار موثق است هر چند در طریق شیخین سهل هست و لیکن امر او سهل است چنانکه گذشت از حضرت صلوات اللَّه علیه سؤال کرد که هر گاه شخصی خواهد که استنجا کند چگونه بنشیند حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 309

چنانکه از برای غایط می نشیند و ظاهر عموم مساوات که از لفظ ما فهمیده می شود آنست که در حال استنجا نیز عورتین خود را از ناظر محترم به پوشاند واجبا و رو بقبله و پشت بقبله نکند احتیاطا و رو به آفتاب و ماه نکند و پشت بماه نکند و رو و پشت به باد نکند استحبابا هم چنین در باقی مکروهات نشستن مثل آن باشد و اکثر ذکر نکرده اند حال استنجا را و جمعی که ذکر کرده اند بر سبیل استحباب ذکر کرده اند الّا ستر

عورتین که آن واجبی است بر سر خود و دخلی در خلا و استنجا ندارد لهذا صدوق ذکر نکرد وجوب ستر عورتین را از ناظر محترم چنانکه همه فقها ذکر می کنند و در اخبار نیز وارد نشده است و علما که ذکر کرده اند از این جهت ذکر کرده اند که چون واجب است ستر عورتین و در اینجا آدمی عورت خود را باز می کند مناسبت داشت که ذکر کنند ذکر کرده اند و صدوق در مبحث حمام ذکر خواهد کرد و چون حمام احکام بسیار دارد.

و اخبار بسیار در آن وارد شده است و متعارف فقها نیست که در کتب مختصره آن را ذکر کنند و باین وجوه دفع اعتراضات از صدوق شد.

[هر گاه شخصی بول کند دست راست خود را به ذکرش نرساند]

(و قال ابو جعفر صلوات اللَّه علیه اذا بال الرّجل فلا یمسّ ذکره بیمینه) حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه فرموده است که هر گاه شخصی بول کند دست راست خود را به ذکرش نرساند در وقت استبرا و غیره. و این خبر را مسند ندیده ام، و عامه در صحاح خود بطرق متعدده از ابو قتاده از سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله روایت کرده اند، و جمع کثیر از علما ذکر کرده اند که مراسیل صدوق در حکم مسانید است چون ذکر کرده است که میان من و خدا حجت است و از کتب معتمده ذکر کرده ام خصوصا هر گاه جزما بگوید: قال ابو جعفر صلوات اللَّه علیه مثلا، بخلاف آن که بگوید: روی عن ابی جعفر صلوات اللَّه علیه اگر چه ظاهر آنست که نزد او یکسان است

[بسیار نشستن و مکث کردن در ادب خانه سبب بواسیر است ]

(و قال صلوات اللَّه علیه طول الجلوس علی الخلاء یورث

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 310

الباسور) حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه فرمودند که بسیار نشستن و مکث کردن در ادب خانه سبب بواسیر است و به نون نیز خوانده اند و ناسور مقعد بواسیر است، و صدوق و شیخ این خبر را بسند کالصحیح از آن حضرت روایت کرده اند، و لیکن شیخ ذکر کرده است که حضرت فرموده که لقمان به پسرش این را گفت که این را بر در ادب خانه نوشتند.

و ممکن است که محمد بن مسلم راوی این خبر است دو مرتبه از حضرت شنیده باشد و ظاهر خبر کراهت است به این معنی که اگر ترک این معنی بکنند از برای حق سبحانه و تعالی ثواب خواهند داشت. و محتملست که نهی ارشادی

باشد چون فایده اش دنیویست و در این صورت وقتی صواب دارد که قصد کند که اگر صحیح باشم عبادت الهی خواهم کرد بی مشقت، و من حیات و صحت را از برای عبادت خدا می خواهم در این صورت ثواب خواهد داشت.

اما این نیت در نهایت صعوبتست بلکه آدمیست که صحت بدن را فی نفسها می خواهد مگر مخلصین مانند حضرت ابراهیم علی نبینا و آله و علیه الصلاه و السلام که مامور شد به آن که بگوید که نماز خود و حج خود و زندگانی خود مردن خود را از جهت رضای او می خواهم و إن شاء اللَّه در نماز خواهد آمد و غرض از بیان این آن است که فرق میان احکام ارشادیه و تکلیفیه بکنند، و احادیث بسیار وارد شده است در ارشادیه خصوصا در اطعمه و اشربه.

[ذکر هنگام تخلی ]

(و سأل عمر بن یزید ابا عبد اللَّه صلوات اللَّه علیه عن التّسبیح فی المخرج و قرائه القرآن فقال لم یرخّص فی الکنیف اکثر من آیه الکرسیّ و یحمد اللَّه، او آیه الحمد للّه ربّ العالمین) و سؤال کرد از حضرت از تسبیح در مخرج که محل خروج فضلات است و از خواندن قرآن در آنجا پس حضرت فرمودند که حق سبحانه و تعالی یا حضرت رسول اللَّه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 311

صلی اللَّه علیه و آله رخصت نداده اند در کنیف بیشتر از آیه الکرسی را و حمد حق سبحانه و تعالی می تواند کرد و آیه الحمد للّه رب العالمین را می تواند خواند.

بدان که سند صدوق به عمر پسر یزید صحیح است و این عمر ثقه و عظیم الشأن است. و شیعیان بواسطه تقیه از بنی امیه این

نامها می گذاشتند و فایده نیز داشته است از برای دیگران که وقتی تقیه کنند قصد ایشان کنند مثلا هر گاه ضرور شود قسم خوردند که، عمر را دوست می داریم یا یزید و ابو بکر را و مرادشان این جماعت باشد حتی آن که حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه فرزندان خود را به نام ابو بکر و عمر و عثمان کرده بودند و هر سه در کربلا شهید شدند رضی اللَّه عنهم.

و شیخ طوسی رحمه اللَّه این حدیث را کالصحیح روایت کرده است تا به آیه و تتمه الحمد للّه رب العالمین را ذکر نکرده است و بنا بر این مراد آنست که خواندن یک آیه کراهت ندارد، و بنا بر نسخه مصنف ظاهرش آنست که جایز است در خلا هر چه مشتمل بر حمد و ثنای الهی باشد پس مطلق ذکر بهر اسمی که باشد خوب باشد و دعاهایی که گذشت اکثر مشتمل بر حمد است خوب خواهد بود و این عبارت احتمال این معنی دارد که آیه الکرسی که خواند بقصد حمد بخواند به آن که و یحمد اللَّه حال باشد و از آنجا نیز بیرون می آید که هر حمدی توان خواند.

و هم چنین عبارت او آیه الحمد للّه رب العالمین نیز احتمال دارد که مراد این باشد که هر آیه مشتمل بر حمد و ثنای الهی باشد توان خواند، و اما معنی اول اظهر است و معنی ثانی بعید نیست به اعتبار اخباری که بعد از این می آید.

و ممکنست که مراد این باشد که چون آیه الکرسی بخواند حمد الهی بکند، یا آیه الحمد للّه رب العالمین بخواند چون در آیه الکرسی

به نحوی که نازل شده در روایات اهل البیت بعد از «العظیم و الحمد للّه رب العالمین» هست، و

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 312

بعد از «لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ» وارد شده است «وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّری عالم الغیب و الشهاده الرحمن الرحیم مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ» إلی آخرها.

و این روایت را علی بن ابراهیم، و کلینی، و شیخ طبرسی، و سید ابن طاوس، و غیر ایشان ذکر کرده اند، و می نامند این را به آیه الکرسی علی التنزیل و اللَّه تعالی یعلم.

(و من سمع الاذان فلیقل کما یقول المؤذّن) و کسی که اذان بشنود در خلا باید که حکایت قول مؤذن بکند، و این نیز مستثنی است از آن چه خواهد آمد که سخن نگوید. و بر این مضمون حدیث صحیح وارد شده است، و چند حدیث کالصحیح که در حالت خلا هر چه مؤذن بگوید او نیز بگوید. و حدیثی معتبر وارد شده است که سبب زیادتی روزی است پس ظاهر شد که شهیدان رضی اللَّه عنهما که نفی نص کرده اند چون من لا یحضر، و ثواب الاعمال، و علل الشرائع را نداشته اند معذور بوده اند و در باب اذان خواهد آمد و اگر آهسته مثل حدیث نفس بگویند بهتر است چنانکه گذشت.

(و لا یمتنع من الدّعاء و التّحمید [او التّمجید] من اجل انّه علی الخلاء فانّ ذکر اللَّه حسن علی کلّ حال) ترک نکند دعا و حمد الهی را، و بر نسخه دیگر تمجید و تعظیم الهی را به اعتبار آن که در خلاست زیرا که ذکر الهی خوب است و مطلوب است در همه احوال.

[ذکر اللَّه حسن علی کل حال ]

(و لمّا

ناجی اللَّه عزّ و جلّ موسی بن عمران قال موسی یا ربّ أ بعید أنت منّی فانادیک، ام قریب فاناجیک؟ فأوحی اللَّه جلّ جلاله الیه انا جلیس من ذکرنی فقال موسی یا ربّ انّی اکون فی احوال أجلّک ان اذکرک فیها فقال یا موسی اذکرنی علی کلّ حال) و چون مناجات کرد حق سبحانه و تعالی با موسی، موسی گفت: ای پروردگار من آیا تو از من دوری تا دعا و ذکر را بلند بگویم یا نزدیکی که آهسته بگویم؟ پس

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 313

وحی کرد خداوندی که عظمت او از آن اعظم است که وصف توان کرد، به موسی که ای موسی من همنشین کسانی ام که به یاد منند پس موسی گفت ای پروردگار من، من در حالتی چند می باشم که ترا از آن عظیم تر می دانم که ترا در آن حالتها یاد کنم پس خداوند عالمیان فرمود که در هر حالی که باشی مراد یاد کن و بذکر من مشغول باش.

بدان که از ابتدای و من سمع الاذان تا به این جا یک حدیث است که صدوق در علل ذکر کرده است، به اندک تغییری بحسب لفظ به سندی معتبر.

و به سندی صحیح روایت کرده است از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که به محمد بن مسلم فرمودند که ترک مکن ذکر الهی را در هیچ حالی، و اگر بشنوی که مؤذن اذان می گوید و تو در خلا باشی هر چه مؤذن می گوید تو آن را بگو.

و در روایت صحیحی ذکر کرده است که زراره گفت که من به آن حضرت صلوات اللَّه علیه عرض نمودم که من چه گویم وقتی که

اذان را بشنوم. حضرت فرمودند که هر که ذکر الهی بگوید تو نیز بگو.

و در حدیث معتبری ذکر کرده است از حضرت امام موسی کاظم صلوات اللَّه علیه که از آن حضرت پرسیدند که چه علت دارد که سنت است آدمی را که چون اذان را بشنود هر چه مؤذن بگوید او را باید گفت اگر چه در حالت بول و غایط باشد؟ حضرت فرمودند که سبب زیادتی رزق می شود.

و کلینی رضی اللَّه عنه به سندی کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که باکی نیست در ذکر الهی اگر چه بول کنی، به درستی که ذکر الهی در همه احوال خوب است پس باید که ترا ملال بهم نرسد از ذکر الهی.

و به سندی صحیح از حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه روایت کرده است

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 314

که حضرت موسی گفت: الهی مجلسی چند واقع می شود که من ترا از آن عزیزتر و عظیم تر می دانم که در آن مجالس یاد کنم، خطاب رسید که ای موسی ذکر من خوب است در همه احوال.

و به سندی صحیح از آن حضرت روایت کرده است که در توراتی که یهودیان آن را تغییر نداده اند و نزد ما هست مذکور است که حضرت موسی سؤال کرد که ای پروردگار من آیا تو بمن نزدیکی تا با تو راز خود را آهسته بگویم، یا دوری که فریاد کنم؟ خداوند عالمیان وحی کرد به او که ای موسی من همنشین کسانی ام که به یاد منند، پس موسی گفت که خداوندا که در ستر تو خواهد بود روزی که ستری نباشد مگر ستر تو؟

یعنی بغیر از سایه عرش تو سایه نباشد، و همگی در آفتاب قیامت گرفتار باشند. حق سبحانه و تعالی فرمود که کسانی که در دار دنیا مرا یاد کنند و من ایشان را در دنیا و عقبی به همه الطاف یاد کنم، و جمعی که از جهت رضای من با یک دیگر دوستی کنند من نیز ایشان را دوست دارم، پس این جماعتند که هر گاه می خواهم عذابی به اهل زمین بفرستم به برکت ایشان نمی فرستم، و از این باب احادیث بسیار است در ذکر الهی و مطلب از ذکر اینها آن بود که اسانید این اخبار را بعنوان صحیح یاد کنم با فواید بی شمار.

اما آن که حضرت موسی گفت که آیا دوری یا نزدیک دو احتمال دارد یکی آن که کیفیت ذکر و دعا را طلبیده باشد که آیا بلند ذکر کنم مانند کسانی که دورند و ملاحظه بعد خود کنم که چون آن چه می باید از قرب الهی در من نیست مناسب آنست که بنحو دوران دعا کنم، یا ملاحظه قرب تو کنم بفضل و رحمت که هر چند که ما دوریم اما رحمت تو نظر به همه عالمیان نزدیک است.

دوست نزدیکتر از من بمن است وین عجبتر که من از وی دورم

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 315

و آهسته یاد کنم مانند نزدیکان و بنا بر این احتمال جواب نیز دو احتمال دارد یکی آن که در مناجات این معنی را رعایت می باید کرد که اگر بنده به یاد منست من در دل ویم، چنانکه در حدیث قدسی وارد شده است که آسمان و زمین گنجایش من ندارند و دل بنده مؤمن گنجایش من

دارد، چنانکه از بعضی از مقربان بارگاه ایزدی منقول است که اگر عرش و آن چه را عرش فرا گرفته است هزار هزار مرتبه بزرگتر در گوشه دل عارف باشد گنجایش آن را دارد و چون چنین نباشد که دل مؤمن عرش رحمان است به این معنی که دل محل معرفت و محبت الهی است چنانکه در تفسیر آیه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَهَ» گفته است: و دیگری گفته است: که

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند

و دیگری گفته است:

نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آن چه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست

و اگر دلش محل معرفت من نیست گو فریاد زن که فایده ندارد. و وجهی دیگر چنانکه منقولست از حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه آنست که چون بنی اسرائیل أولا سؤال کردند که ما می خواهیم که کلام الهی را بشنویم که با تو سخن می گوید و از میان هفتصد هزار مرد جنگی هفتاد کس را انتخاب کردند که با حضرت موسی به کوه طور روند. پس حضرت موسی استدعا نمود که خداوندا تو می دانی لجاجت بنی اسرائیلیان را، و بواسطه همین معنی آمده اند خداوندا با من چنین سخن بگو که ایشان بشنوند پس به دعای موسی حق سبحانه و تعالی با موسی سخن گفت چنانکه آن هفتاد کس شنیدند، بعد از آن گفتند که ما سخنی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 316

شنیدیم اما چه دانیم که این سخن الهی است تو چنان کن که ما خدا را به بینیم تا خاطر ما جمع شود و تصدیق رسالت تو از روی یقین بکنیم.

حضرت موسی فرمود که خداوند عالمیان مجرد

است و محالست دیدن او اگر غرض حجتست و برهان، حجتها و برهانها تمام کردم بر عالمیان. گفتند اینها فایده ندارد ما ایمان به تو نمی آوریم تا خدا را نه بینیم. پس صاعقه آمد و هر هفتاد کس سوختند. پس حضرت موسی گفت خداوندا من چگونه به نزد بنی اسرائیلیان بروم که منتخب ایشان همه مرده باشند خواهند گفت تو ایشان را بردی و کشتی، پس به دعای حضرت موسی خداوند عالمیان ایشان را زنده گردانید، باز شروع در مطلب اول کردند و بعد از معارضات بسیار گفتند تو باسم خود طلب کن و تو ببین و ما را خبر ده که چگونه است تا معرفت ما چنانکه باید بجناب اقدس او حاصل شود.

خطاب رسید که یا موسی سؤال کن من ترا مؤاخذه نمی نمایم به جهالت این قوم، پس حضرت موسی سؤال نمود که «رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ» خداوندا خود را بمن نما من ترا ببینم خطاب رسید که هرگز مرا نمی توانی دیدن و لیکن نظر به کوه کن اگر کوه قرار گیرد تو مرا می توانی دیدن، پس حق سبحانه و تعالی آیتی از آیات خود را بر کوه تجلی کرد کوه از هم پاشیده شد و در اطراف عالم متفرق گشت، و پاره بزرگترش نجف اشرف است که تلی است که نسبت به آن زمینها یک منار بلندتر است، و حضرت موسی بیهوش شد و چون به هوش آمد از این سخن استغفار نمود و گفت خداوندا تو می دانی که من می دانستم که ترا نمی توان دیدن و من بر این ایمانم.

پس ممکنست که ایشان طلبیده باشند قرب و بعد را، و حضرت موسی به

ایشان گفته باشد که حق سبحانه و تعالی از قرب و بعد صوری منزه است، و این هر دو از لوازم جسم است، و ایشان مبالغه کرده باشند و بامر الهی حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 317

موسی این سؤال کرده باشد چنانکه منقولست که چنین بود، و لیکن چون سند این نقل ثابت نیست بعنوان صحیح بلکه از مشایخ شنیده ام بنا بر این بر سبیل احتمال ذکر کردم.

و وجهی دیگر ذکر کرده اند که ممکن است که حضرت موسی خواهد که باین وسیله رتبه خود را بیابد که آیا از مقربانست یا از دوران، و جواب مجمل شنید که همان در میان خوف و رجا باشد، و این وجه وجیه تر است و اللَّه تعالی یعلم. و باقی حقایق و معارفی که از این اخبار مفهوم می شود به فکر تو گذاشتیم که از این مقالات پی به آن ها بری با تضرع و زاری از جناب اقدس الهی، از آن جمله تفکر کن در عنایات الهی که می خواهد که بنده در بیت الخلایی یاد او نباشد گاهی باین نوازشها او را می نوازند، و گاهی ملایک را می فرمایند که سر ترا به زیر افکنند و بگویند که نظر کن به آن چه از تو بیرون آمده است از طعامهای لطیف و شرابهای لذیذ که بمجرد چند ساعت مصاحبت تو چنین گندی بهم رسانیده که تصور آن نمی توان کرد.

باز می گویند به او که ای فرزند آدم تو همیشه مصاحب یکمن از فضلات خبیثه هستی که اگر اندکی بر رخت تو باشد در نظرها چنان بی اعتبار می شوی که مدت العمر هر که آن را دیده باشد نمی خواهد که با تو همنشینی کند،

و تفضل الهی را ملاحظه کن که این فضلات با این تعفن را چنان کرده است که گند آن ظاهر نشود با آن که حایل آن را پوستی کرده است، و اگر در غیر شکم باشد هیچ چیز حایل آن نمی تواند شد با آن که اینها چیزهای سهل است. آن صفات ذمیمه که در تو مخزون است به صد هزار مرتبه از اینها گندیده تر است و آثار آن گندها نزد علمای ربانی ظاهر است، و لیکن ستاریت الهی از ایشان نیز مخفی ساخته است به آن که ایشان را مشغول خود گردانیده که به دیگری نپردازند.

باز تفکر کن در آن که اخس حیوانات که سگ و خوک است فضله آنها

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 318

این مقدار تعفن ندارد که فضله انسان دارد و حکمت الهی در این تعفن آنست که نظر به خست خود کند و تکبر و عجب را از سر بیندازد، و کبریا را مخصوص جناب اقدس او داند چنانکه اکثر اینها از ائمه معصومین صلوات اللَّه علیه منقولست و از خوف تطویل ذکر آن اخبار نکردم.

[جایز نیست کسی داخل خلا شدن با انگشتری که بر آن اسم خدای تعالی باشد]

(و لا یجوز للرّجل ان یدخل الخلاء و معه [او علیه ] خاتم علیه اسم اللَّه، او مصحف فیه القرآن فان دخل و علیه خاتم علیه اسم اللَّه تعالی فلیحوّله عن یده الیسری اذا اراد الاستنجاء) و جایز نیست کسی را که داخل خلا می شود که با او بوده باشد انگشتری که بر آن اسم خدای تعالی باشد، یا نوشته که در آنجا قرآن باشد اگر چه یک آیه باشد، پس اگر داخل شود و انگشتری که بر آن اسم الهی باشد با خود داشته باشد پس می باید

که از دست چپ بیرون آورد در وقت استنجا چون استنجا بدست چپ می کند و خوف رسیدن نجاست به آن هست.

و روایت نموده است شیخ طوسی بسند موثق از عمار که حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه فرمودند که جنب دست نمالد و مس نکند درهم و دیناری را که اسم الهی بر آن باشد و استنجا نکند در حالتی که انگشتری در دست داشته باشد که اسم الهی در آن باشد، و جماع نکند هر گاه چنین انگشتری در دست او باشد، و داخل خلا نشود هر گاه در دست او باشد.

و به سندی دیگر قوی از آن حضرت صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که از آن حضرت سؤال کرد شخصی که اگر کسی انگشتری در دست داشته باشد که اسم اللَّه بر آن باشد و خواهد که داخل خلا شود چونست؟ حضرت فرمودند که من دوست نمی دارم این را گفت که اگر اسم محمد بر آن باشد، گفت باکی نیست.

علما از این فهمیده اند که اگر اسم حضرت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 319

بر آن باشد کراهت دارد و لیکن کمتر از آن که اسم اللَّه بر آن باشد، و ملحق ساخته اند به آن اسامی ائمه معصومین و اسامی پیغمبران دیگر را چون منافات به تعظیم دارد اگر مقصود از آن اسم ایشان باشد مثل آن که نوشته باشد محمد رسول اللَّه، اما گر اسم هم نام ایشان باشد مثل محمد، علی قصور ندارد بخلاف اسم اللَّه که مطلقا خوب نیست که با او باشد مثل عبد اللَّه هر چند اسم شخصی باشد همان اللَّه اسم الهی

است بهر حالی که باشد، مگر آن که از اسامی مشترکه باشد مثل محمد کریم، و محمد رحیم که قصور ندارد. و دور نیست که مراد حضرت از حدیث دوم این باشد، و علما ذکر کرده اند که اگر نجاست به این ها رسد حرامست چون منافی تعظیم ایشان است، و از اینجا استنباط کرده اند که نمی باید که با خود ببرد قرآن را یا آیه از قرآن را اگر اسم خدا داشته باشد البته و الا باز منافی تعظیم قرآن است، و ظاهرش آنست که صدوق استنباط نکرده باشد بلکه حدیثی بر این مضمون دیده باشد.

و در حدیث موثق از آن حضرت صلوات اللَّه علیه منقولست که مکروهست که با خود برد در خلا شاهی سفید را مگر آن که آن را در جائی بسته باشد، یا در کیسه سر بسته باشد و ظاهرا کراهت به اعتبار آنست که در شاهی سفید اسم خدا و رسول منقوش می بوده است چنانکه الحال هست.

[هر گاه انگشتری داشته باشد که نگینش از سنگ ریزه چاه زمزم باشد در حال استنجا از دست بیرون آورد]

(و کذلک اذا کان علیه خاتم فصّه من حجاره زمزم نزعه عند الاستنجاء) و هم چنین هر گاه انگشتری داشته باشد که نگینش از سنگ ریزه چاه زمزم باشد در حال استنجا از دست بیرون آورد.

شیخان رضی اللَّه عنهما در حدیث صحیحی روایت کرده اند که یکی از وکلای حضرت امام حسن عسکری صلوات اللَّه علیه به حضرت عرض نمود که چه می فرماید در نگین انگشتری که از سنگ ریزه چاه زمزم باشد حضرت

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 320

فرمودند که باکی نیست و لیکن در وقت استنجا از دست بیرون آورد.

و ظاهرا صدوق و سایر علما چنین فهمیده باشند که سؤال راوی از بردن انگشتری ببیت الخلا

باشد، و حضرت فرموده باشد که باکی نیست، و حال آن که حرف ادخال خلا در روایت نیست بلکه ظاهرش آنست که راوی می پرسد که چون چاه زمزم داخل مسجد الحرام است، و سنگ ریزه هیچ مسجدی را بیرون نمی توان برد از آن مسجد خصوصا مسجد الحرام چنانکه خواهد آمد، و حضرت فرموده باشد که قصور ندارد. و این از جمله قمامه چاه هست که چون چاه را پاک می کنند گلهای آن را بیرون می برند و از آنجا مردمان سنگ ریزه ها می یابند و تیمنا و تبرکا نگین انگشتری می کنند، و از این حیثیت رخصت داده باشند، و لیکن آن چه علما گفته اند به احتیاط اقرب است و اللَّه تعالی یعلم.

پس باید که آن نگین را باز در مسجد الحرام اصلی برند و بیندازند در آن، و مشهور آنست که به مساجد دیگر می توان انداختن و إن شاء اللَّه خواهد آمد.

و شهید رحمه اللَّه ذکر کرده است که در بعضی از نسخهای قدیمه کافی دیدم که بدل زمزم زمرد بود بنا بر این اشکالات دفع می شود، و ظاهر آنست که آن نسخه غلط بوده است، چون لفظ حجاره را بر جواهر در لغت عرب استعمال نمی کنند اگر چه در لغت عجم استعمال می کنند، مع هذا در کل کتب احادیث صحیحه بلفظ زمزم است، و اگر این راه باز شود آخر اعتماد بر هیچ حدیثی نتوان کرد، چه ممکنست تبدیل لفظی به نقیض یا ضد آن، و در لا یجوز محتملست که لا را نساخ زیاد کرده باشند و در یجوز انداخته باشند و علی هذا القیاس.

[چون فارغ شود و قضای حاجت او بشود بگوید که شکر مر خداوند را]

(و اذا فرغ الرّجل من حاجته فلیقل الحمد للّه الّذی

أماط عنّی الأذی و هنّأنی طعامی و شرابی و عافانی من البلوی) پس چون فارغ شود و قضای حاجت او بشود بگوید که شکر مر خداوندی را سزاوار است که

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 321

این فضلات را از من دور گردانید و گوارا ساخت در من و جزو بدن من گردانید خوردنی و آشامیدنی مرا و مرا از بلاها عافیت کرامت نمود. و دعاهای دیگر گذشت، و ظاهرا صدوق این دعا را از جهت فارغ شدن ذکر کرده است، و دعاهای گذشته از جهت بیرون آمدن پس مکرر نباشد اگر چه معانی همه قریب به یک دیگرند و یکی از اینها کافی است و جمع اولی است.

[استنجای غایط آنست که سه سنگ پاک بمالند]

(و الاستنجاء بثلاثه احجار، ثمّ بالماء فان اقتصر علی الماء اجزأه) یعنی فرد کامل استنجای غایط آنست که سه سنگ پاک بمالند، بعد از آن به آب بشویند پس اگر اکتفا به آب کنند کافیست، دغدغه در این نیست که جمع کردن میان سه سنگ مالیدن و بعد از آن به آب شستن آن مقدار که عین و أثر غایط زایل شود اکملست، و اگر اکتفا به آب کند و سنگ نمالد نیز بهتر است از اکتفا به سنگ کردن و بر این مضمون احادیث صحیحه وارد شده است، و اجماع علما است و اکتفای به سنگ خواهد آمد.

[جایز نیست استنجا به سرگین و استخوان کردن ]

(و لا یجوز الاستنجاء بالرّوث و العظم لأنّ وفد الجانّ جاؤا إلی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فقالوا یا رسول اللَّه متّعنا فاعطاهم الرّوث و العظم فلذلک لا ینبغی ان یستنجی بهما) و جایز نیست استنجا به سرگین و استخوان کردن زیرا که جمعی از جنیان به رسالت از جانب جنیان به خدمت حضرت سید المرسلین آمدند و گفتند که یا رسول اللَّه ما را بهره بده یعنی از جهت خوردن ما چیزی مقرر ساز که بنی آدم آن را نجس نکنند و ما از آن بهره مند توانیم شد. پس حضرت صلی اللَّه علیه و آله سرگین حیوانات و استخوان را مقرر فرمودند، بنا بر این است که سزاوار نیست که استنجا باین هر دو بکنند، از عبارت لا یجوز صدوق حرمت ظاهر می شود، و از لا ینبغی کراهت.

و در حدیث معتبری که باصطلاح متأخرین ضعیف است اما عمل به آن

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 322

کرده اند منقول است از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه

علیه که از آن حضرت سؤال کردند از استنجا به استخوان، یا پشکل شتر، یا چوب حضرت فرمودند که اما استخوان و سرگین پس آن طعام جنیانست و آن را با حضرت سید المرسلین صلوات اللَّه علیه و آله شرط کرده اند پس صلاحیت ندارد که به آن استنجا کنند و ظاهر شرط آنست که بنی آدم به این ها استنجا نکنند تا ما با ایشان کاری نداشته باشیم، و ظاهر لا یصلح حرمت است بنا بر این اکثر علما به حرمت آن رفته اند، و جمعی مکروه می دانند به اعتبار ضعف سند و عدم صراحت متن خبر در حرمت.

و سنیان به اسانید متکثره در صحاح خود از سلمان رضی اللَّه عنه روایت کرده اند که کفار بما می گفتند که پیغمبر شما همه چیزی را به یاد شما می دهد حتی طهارت خانه رفتن را من گفتم بلی ما را نهی کرده است از آن که استنجا بدست راست کنیم، یا رو بقبله کنیم، و نهی کرده است از استنجا به سرگین و استخوان، و از آن که به کمتر از سه سنگ استنجا کنیم، و احتیاط در ترکست.

[اولین استنجاء به آب ]

(و کان النّاس یستنجون بالأحجار فاکل رجل من الانصار طعاما فلان بطنه فاستنجی بالماء فانزل اللَّه تبارک و تعالی فیه إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ «1» فدعاه رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فخشی الرّجل ان یکون قد نزل فیه امر یسوؤه فلمّا دخل قال له رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله هل عملت فی یومک هذا شیئا قال نعم یا رسول اللَّه اکلت طعاما فلان بطنی فاستنجیت بالماء، فقال له ابشر فانّ اللَّه تبارک و تعالی

قد انزل فیک إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ فکنت أنت اوّل التّوابین و اوّل المتطهّرین، و یقال انّ هذا

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 323

الرّجل کان البراء بن معرور الانصاری) صدوق مضمون این حدیث را کالصحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که مردم استنجا به سنگ می کردند چون به سرکه خرمای ترش شیرین است می خوردند و مانند پشکل از ایشان جدا می شد.

پس شخصی از انصار یعنی مسلمانان مدینه مشرفه که نصرت حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله کردند طعامی خورد که آن کدو بود و شکمش روان شد و به آب استنجا کرد، پس حق سبحانه و تعالی این آیه را فرستاد که به درستی که حق سبحانه و تعالی دوست می دارد توبه کاران را و دوست می دارد پاکیزگان را.

پس حضرت او را طلبید و آن مرد ترسید که مبادا در شأن او آیه عذابی آمده باشد از جهت این کاری که کرده بود بی رخصت حضرت به عقل خود یا به عموماتی که از حضرت باور رسیده بود در تطهیر آب چنانکه در همین حدیث هست فی استنجائه بالماء پس چون داخل شد حضرت صلی اللَّه علیه و آله به او فرمود که آیا امروز کاری کرده؟ گفت بلی یا رسول اللَّه آش کدوی خوردم و شکمم روان شد و استنجا به آب کردم، پس حضرت فرمود که گوارا باد ترا که حق سبحانه و تعالی در مدح تو آیه فرستاده است بشارت باد ترا و آیه را خواندند که خدای تبارک و تعالی دوست می دارد توبه کاران را، و دوست می دارد پاکیزه گان را پس تو اول

توبه کارانی و اول پاکیزگانی. و شنیده ام که این مرد بر ابن معرور انصاری بود.

و این خبر بحسب ظاهر دلالت می کند بر آن که حسن و قبح اشیا عقلی باشد و استنجای غیر متعدی مانند پشکل به سنگ و غیره باشد، و متعدی به آب باشد و چون این عمل خیر را از جهت رضای الهی کرد حق سبحانه و تعالی گناهان او را آمرزید، یا آن که سنت حسنه گذاشت که هر که باین عمل کند او در ثواب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 324

ایشان شریک باشد پس این عمل را سبحانه و تعالی به منزل توبه گردانیده.

و ممکن است که توبه بمعنی لغوی مستعمل باشد یعنی رجوع به خدا، یا آن که در آن روز عمل قبیحی کرده باشد و از آن توبه کرده باشد، اما اول اظهر است به اعتبار آن که او را اول توابین نامید و معنی ثانی نیز محتملست و در هر یک از اینها بحث می توان کرد اما منافات با ظاهر ندارد. و محتملست که چون از کرده خود پشیمان بود و تایب شده بود که بی رخصت شارع کاری نکند هر چند خوب بود حق سبحانه و تعالی مدح هر دو فعل او کرده باشد چنانکه جای دیگر فرموده است که خوبان کارهای خوب می کنند و دلهای ایشان خایف است از آن که مبادا مقبول نشود و چیزهایی که زیاد کردم در همین حدیث بود و از کلام صدوق افتاده بود، و از کلام کلینی رضی اللَّه عنه ظاهر می شود که استنجای سنگ را منسوخ می داند و سنگ را ذکر نکرده است.

و بسند صحیح روایت کرده است از حضرت امام جعفر

صادق صلوات اللَّه علیه در تفسیر آیه إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ.

که آن حضرت فرمودند که مردمان استنجا به خرقه، و سنگها می کردند بعد از آن حضرت شستن را مقرر ساخت و این شستن عمل بسیار خوبیست پس حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله به آن امر فرمودند و خود نیز به جا آوردند شستن را و حق سبحانه و تعالی نیز در کتاب خود فرستاده که إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ.

و شیخ طوسی نیز حدیثی صحیح از آن حضرت روایت کرده است که حضرت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله به انصاریان فرمودند که حق سبحانه و تعالی شما را به خوبی یاد کرده است شما چکار می کنید؟ گفتند که ما استنجا به آب می کنیم.

[مقدار استنجاء]

(و من اراد الاستنجاء فلیمسح بإصبعه من عند المقعده إلی

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 325

الأنثیین ثلاث مرّات ثمّ ینتر ذکره ثلاث مرّات) و کسی که خواهد استنجا کند از بول و خود را بشوید باید اول استبرا کند به آن که انگشت خود را و بهتر انگشت میان دست چپ است از پیش سوراخ مقعد به قوت بکشد تا زیر خصیتین سه مرتبه پس بکشد ذکرش را سه مرتبه و بعد از آن خود را بشوید.

و قریب به اینست آن چه کلینی روایت کرده است بسند حسن کالصحیح از محمد بن مسلم که عرض نمودم به حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه که هر گاه شخصی بول کند و آب نداشته باشد حضرت فرمودند که می فشارد بیخ ذکر را تا طرف آن سه مرتبه و می کشد به قوت طرف آن را پس

اگر بعد از آن چیزی ظاهر شود بول نیست و لیکن از رگهای پشت است و وذی است، یا ودی است.

و این عبارت را دو احتمال هست یکی آن که مراد از طرف ذکر باشد چنانکه در لغت عرب آمده است و ظاهرا صدوق این معنی را فهمیده باشد، و لیکن در کشیدن ذکر سه مرتبه واقع نشده است دور نیست که یک مرتبه کافی باشد، و بعضی طرف را بمعنی سر ذکر گفته اند.

و بنا بر این دو احتمال دارد یکی آن که مراد از بیخ ذکر قریب به مقعد باشد پس شش مرتبه ظاهر می شود سه مرتبه تا زیر خصیتین، و سه مرتبه، ذکر را، و مراد از نتر: نتر سر حشفه است چنانکه جمعی از علما گفته اند که سنت است که حشفه را نیز بیفشارد و بیفشاند تا بولی که در آنجا هست بریزد.

و احتمال دیگر آنست که از بیخ ذکر آن چه ظاهر است بکشد تا سر ذکر و بعد از آن بفشارد سر ذکر را و همین حدیث را شیخ از کلینی روایت نموده است در تهذیب و استبصار، و در تهذیب به جای طرفه ذکره نقل کرده است، و در نسخ استبصار بعضی چنین است و بعضی إلی رأس الحشفه است و ظاهرا این خلافها از نساخ شده است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 326

و شیخ روایت کرده است بسند صحیح از حضرت امام جعفر صلوات اللَّه علیه که فرمودند که هر گاه شخصی بول کند سه مرتبه ذکرش را می فشارد، و بعد از آن اگر آبی ظاهر شود و تا ساق او برسد قصور ندارد. و این حدیث نیز محتملست که

مراد نه مرتبه کشیدن باشد چنانکه گفته شد، یا از بیخ ذکر تا سر ذکر بکشد که سه مرتبه باشد، و احتمال شش نیز دارد که سر ذکر نیز داخل باشد.

و در حدیث حسن کالصحیح نیز روایت کرده است از آن حضرت صلوات اللَّه علیه که پرسیدند از آن حضرت که اگر شخصی بول کند و خود را بشوید بعد از آن تری به بیند چه حکم دارد؟ حضرت فرمودند که اگر بعد از بول فشرده است میان مقعد و خصیتین را سه مرتبه، و فشرده است میان هر دو را، و بعد از آن خود را شسته باشد اگر آن مقدار آب بیرون آید که به ساق پای او برسد پروا نکند که قصور ندارد.

و آن چه در این حدیث واقع شده است که میان هر دو را فشرده باشد ظاهرش آنست که مراد میان خصیتین و سر ذکر باشد و به قرینه مقامی و قباحت نام آن را نبرده باشد، و محتملست که تاکید اول باشد پس اگر سه مرتبه از مقعد تا سر ذکر فشرده باشد اگر آبی بیاید بی دغدغه بول نیست، و اگر ذکر تنها را فشرده باشد، یا ما بین مقعد و خصیتین تنها را فشرده باشد محل دغدغه است اگر چه اظهر آنست که یکی از اینها کافی باشد، و احوط هر دو است، اکمل آنست که حشفه را نیز سه مرتبه بفشارد تا هیچ دغدغه نباشد و اللَّه تعالی یعلم.

(فاذا صبّ الماء علی بدنه للاستنجاء فلیقل الحمد للّه الّذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا) و چون آب را بریزد بر بدن از جهت استنجا و مراد

از بدن دست چپ است و در بعضی از نسخ یدیه است یعنی بر دستها ریزد و ظاهرا هر دو نسخه غلط نساخ است و یده می باید چنانکه خواهد آمد در وضوی حضرت امیر المؤمنین صلوات اللَّه علیه پس باید که این دعا را بخواند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 327

که جمیع ثناها مخصوص خداوندی است، یا جمیع شکرها خداوندی را سزاست که آب را مطهر گردانیده است و این آب را نجس نگردانیده است که آب استنجا باشد، یا همه آبها را نجس نگردانیده است تا از همه منتفع شویم در آشامیدن و تطهیر بدن و ثیاب و سایر طهارات.

و بنا بر این احتمال نیز اشاره دارد بعدم تنجس. اما حل اول اظهر است چه این امور از طهورا مستفاد می شود و می باید که غافل نشوید از آن که امثال این اخبار دلالت می کند که طهوری که در قرآن مجید واقع شده است بمعنی مطهر است چون در مقام تطهیر بدن از نجاست واقع شده است به عبارت قرآن مجید، و اکثر فضلا از اینها غافل شده اند، و بحث ملعون ابو حنیفه را قوی می دانند که طهور مبالغه طاهر است و ملاحظه نکرده اند که به اجماع لغویین طهور بمعنی ما یتطهر به آمده است.

و احادیث متواتره وارد شده است بر آن که طهور به این معنی است نه بمعنی مبالغه در طاهر، با آن که لیطهرکم نیز به قرینه اینست که طهور به این معنی است چون یک جا فرموده است که وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً. و جائی دیگر فرموده است که وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّماءِ ماءً لِیُطَهِّرَکُمْ بِهِ. با آن که همین

آیه کافیست اما حضرات ائمه معصومین صلی اللَّه علیهم این آیه را مستند می سازند چون عموم آن بیشتر است و بعد از این نیز خواهد آمد.

(و یصبّ علی احلیله من الماء مثلی ما علیه من البول یصبّه مرّتین هذا ادنی ما یجزی) و می ریزد بر مخرج بول از آب دو مثل آن چه بر آن مانده است از بول چون غالب اوقات یک قطره می ماند پس دو قطره کافی باشد، اما دو مرتبه می ریزد و این کمترین آبیست که مجزیست و اگر سه مرتبه بریزد بهتر است از جهت صحیحه زراره که حضرت سه مرتبه استنجا می کردند از جهت بول و از غایط به کلوخ و خرقه استنجا می کردند و عبارت صدوق

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 328

مضمون حدیث کالصحیح، یا صحیح علی المشهوریست که نشیط بن صالح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه سؤال می کند که در استنجای بول چه مقدار آب کافیست؟ حضرت صلوات اللَّه علیه فرمودند که دو برابر تری که بر حشفه مانده است، و دو برابر غالبا یک قطره است، صدوق دو قطره فهمیده است و در این حدیث و احادیث دیگر استنجا دو مرتبه بما نرسیده است.

اما در احادیث تطهیر بدن و جامه از بول وارد شده است که دو مرتبه آب بریزد، یا دو مرتبه بشوید. و ظاهرا صدوق از آن اخبار حکم کرده است به ریختن دو بار، و لیکن مشکل است استدلال به آن اخبار زیرا که مدار استنجا بر تخفیف است بنا بر مشهور. میان اصحاب، مع هذا نشیط خبری دیگر روایت کرده است از بعضی از استادان خودش از حضرت صلوات اللَّه علیه که

مجزیست در استنجای بول که بشوید او را بمثل خودش.

و می توان این خبر را حمل بر قطره کنند اگر چه آن چه ظاهرتر است آنست که مراد حضرت اینست که می باید در استنجای بول محض آب باشد، چون بول آبست آب را آب پاک می کند نه سنگ، و از روی تقیه بعنوان یجزی فرموده اند و از این باب در مکالمه حضرات بسیار خواهد آمد، و هر گاه این معنی نیز مراد باشد دلالت دارد که هر گاه آن قدر آب باشد که اقل غسل بفعل آید کافی باشد پس به یک قطره بزرگ نیز اقل غسل بفعل می آید.

و مؤید آن که یک مرتبه کافی است احادیث معتبره بسیار که بعضی صحیح است و بعضی کالصحیح وارد است که حضرات آبی ریختند و در هیچ خبر وارد نشده است که دو بار ریخته باشند، و بنا بر آن که دو بار ضرور باشد جمعی از علما گفته اند که فاصله حکمی کافیست به آن که آبی بریزند اگر چه به یک کف باشد که اولی و آخری و وسطی داشته باشد پس ریختن اول و آخر دو مرتبه می شود و میانه اگر دخل در طهارت نداشته باشد البته دخل در عدم نخواهد داشت و آب

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 329

ریختنهای حضرات را از این باب اخذ کرده اند.

و لیکن این استدلال ضعیف است زیرا که اکثر امور شرع تعبدیست و عقول را در آن مدخلی نیست نمی بینی که اگر چیزی نجس باشد و آبی کم از کر باشد اگر یک کف آب از آنجا بردارند و بر آن نجس ریزند پاک می شود، و اگر آن نجس را در آن

آب اندازند کل آب نجس می شود و با آن که آن آب هزار مثل آن کف باشد.

بلی چون در حدیث زراره سه مرتبه واقع شده است احوط و اولی آنست که سه مرتبه آب بریزند هر چند علما عمل به آن حدیث نکرده اند بعنوان وجوب بلکه حمل بر استحباب کرده اند و ما نیز جزم بوجوب آن نداریم اما می گوییم که اگر کسی عمل به تعدد کند باری به آن حدیث عمل کردن بهتر است از این استدلالات ضعیفه و اللَّه تعالی یعلم.

(ثمّ یستنجی من الغائط و یغسل حتّی ینقی ما ثمّ) پس خود را می شوید از غایط و آن قدر می شوید که تا پاک شود نجاستی که در ظاهر دبر است.

روایت کرده اند شیخان به سندی حسن کالصحیح از حضرت ابو الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیه که از آن حضرت سؤال کردند که آیا استنجا را حدی هست که چند مرتبه باید شست؟ حضرت فرمودند که نه آن قدر می باید شست که مخرج پاک شود. راوی گفت که پاک می شود اما بویی می ماند حضرت فرمودند که نظر به بو نمی باید کرد یعنی بو ضرر ندارد.

و هم چنین اگر بویی در دست بماند ضرر ندارد مگر آن که آبی که بر آن موضع بماند، یا بر دست بماند متغیر باشد به نجاست که در این صورت نجس است و موضع نیز به تبعیت آن نجس خواهد بود. و لیکن این فرض نادر است و از لفظ ثمّ ظاهر می شود که مذهب صدوق آن است که اول استنجا بول می کند، دیگر استنجای غایط.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 330

و بر این مضمون اشعار دارد روایات بسیار از

صحیح و موثق و حسن که بعنوان ترتیب ذکری اول استنجای بول را ذکر کرده اند، و دیگر غایط و بعضی از علما بر عکس قایلند به اعتبار موثقه عمار که از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده است که از آن حضرت پرسیدم که اگر کسی خواهد که استنجا کند به کدام یک از مخرجین ابتدا کند؟ حضرت فرمودند که اول به مقعد، بعد از آن بذکر. و اکثر علما قایلند به آن که مخیر است میان هر دو.

و محتملست جمع کردن میان اخبار به آن که اگر به آب استنجا کند اول مخرج غایط را بشوید دیگر بول را، و اگر به سنگ استنجا کند بر عکس چنانکه بعضی از اخبار اشعار به آن دارد و دور نیست که حکمت تقدیم استنجای غایط آن باشد که مخرج پاک شود تا در استبرا دستش آلوده نشود و بنا بر این وجهی دیگر ظاهر می شود در جمع که اگر متعدی باشد اول غایط را و الا بر عکس، و این احتمالات از جهت رفع تناقض است در اخبار که ممکن است چنین مطلوب باشد و راویان فهمیده باشند و الا به این ها عمل نمودن مشکل است پس تخییر اولی است و اللَّه تعالی یعلم.

(و المستنجی یصبّ الماء اذا انقطعت درّه البول) و کسی که خواهد استنجا کند صبر کند تا سیلان بول منقطع شود بعد از آن آب بریزد و دور نیست که در این صورت استبرا در کار نباشد چنانکه مجربست که اگر بعد از این استبرا بکند چیزی بیرون نمی آید و مکرر این ملاحظه کرده ام و ظاهر یصب الماء آنست که

یک مرتبه کافی باشد. و همین مضمون را شیخان بسند صحیح از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت کرده اند که آن حضرت فرموده اند که چون سیلان بول منقطع شود آب بریز.

و احادیث معتبره کالصحیح نیز بر این مضمون وارد شده است.

[کسی که نماز کند و بعد از نماز به خاطرش رسد که استنجا بول نکرده بود]

(و من صلّی فذکر بعد ما صلّی انّه لم یغسل ذکره فعلیه ان یغسل

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 331

ذکره و یعید الوضوء و الصّلاه) و کسی که نماز کند و بعد از نماز به خاطرش رسد که استنجا بول نکرده بود پس بر اوست که استنجا بکند و وضو و نماز را اعاده کند و بر این مضمون حدیث صحیح و موثق و قوی وارد شده است که اعاده وضو بکند با استنجا و اعاده صلاه.

و احادیث صحیحه و حسنه و موثقه نیز وارد شده است که اعاده استنجا و نماز بکند و اعاده وضو نکند پس ناچار است از آن که اعاده وضو را حمل بر استحباب کنیم و در اعاده نماز نیز احادیث بسیار از طرفین وارد شده است و مشهور وجوب اعاده صلاه است.

و حدیث صحیحی وارد شده است که در وقت اعاده می کند و در خارج وقت اعاده نمی کند، و طریق جمیع باین عنوان بد نیست اما اگر باین نحو جمع کنیم که اعاده در وقت و خارج هر دو بر سبیل استحباب است اظهر است، اگر چه احوط آن است که در هر دو صورت اعاده کند.

و مظنون آنست که فرق نیست میان نجاست حدثین و غیر آن، و مشهور این است که فرقست که در استنجا قایلند که نماز را اعاده می کند در وقت و خارج وقت،

و در سایر نجاسات در وقت اعاده می کند و در خارج وقت اعاده نمی کند و ظاهرا فرقی نباشد و اللَّه تعالی یعلم.

[کسی که فراموش کند استنجای غایط را تا نماز کند]

(و من نسی ان یستنجی من الغائط حتّی صلّی لم یعد الصّلاه) و کسی که فراموش کند استنجای غایط را تا نماز کند اعاده نماز نمی کند و بر این مضمون موثقه عمار وارد شده است و موثقه سماعه وارد شده است که اعاده می کند و صحیحه علی بن جعفر وارد شده است که اگر در اثنای نماز باشد اعاده کند، و اگر از نماز فارغ شده باشد اعاده نکند.

و ظاهرا عبارت صدوق اشعاری باین تفصیل دارد که گفته است که حتی صلی یعنی از نماز فارغ شده باشد، و عمل باین حدیث اظهر است، و اگر چه

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 332

اعاده احوط است خصوصا در وقت، و نهایت احتیاط آنست که در خارج وقت نیز قضا کند.

[استنجاء غایط به سنگ و کهنه و کلوخ ]

(و یجزئ فی الغائط الاستنجاء بالحجاره و الخرق و المدر) و کافی است در استنجاء غایط که موضع را پاک کند به سنگ و کهنه و کلوخ و بر این مضمون احادیث صحیحه وارد شده است و خلافی ظاهرا نیست در میان علما در اکتفا به سه سنگ و سه کلوخ و سه کهنه و در کمتر خلاف است که اگر به یک سنگ، یا دو سنگ پاک شود آیا اتمام آن به سه سنگ لازم است مشهور لزوم است.

و هم چنین خلاف است که اگر به سه طرف یک سنگ خود را پاک کند آیا کافیست یا سه سنگ می باید، و هم چنین اگر سه طرف جامه را بر خود مالد خلاف است، احوط آنست که سه عدد باشد خصوصا سنگ. و خلافی نیست که اگر به سه سنگ پاک نشود زیاده لازم است تا پاک شود.

و

سنت است که به طاق تمام کند پس اگر به چهار سنگ پاک شود سنگی دیگر بر خود بمالد تا پنج شود. و مشهور آنست که در این جا زوال عین کافی است بخلاف استنجای به آب که در آنجا زوال عین و اثر هر دو می باید، و اثر عبارت است از اجزائی صغار که بغیر از آب غالبا زایل نشود. پس اگر اثر بماند و عرق کند و زیر جامه رنگ بردارد مثلا نماز می تواند کرد اما خلاف است که پاکست یا نجس است و عفو است.

و آن چه از اخبار صحیحه ظاهر می شود آن است که تا آب مقدور باشد اکتفا به سنگ نکند، و خلافی نیست در آن که استنجای مخرج بول را به آب می باید کرد و به کلوخ و غیر آن عبث است، و در استنجای غایط دغدغه در این نیست که جمع میان سنگ و آب بهتر است و در صورت جمع لازم نیست که سه سنگ باشد همین که عین زایل شود اگر چه به یک سنگ باشد سنت بعمل آمده است اگر چه سه سنگ بهتر است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 333

(و قال الرّضا صلوات اللَّه علیه فی الاستنجاء یغسل ما ظهر علی الشّرج و لا یدخل فیه الانمله) و بسند صحیح منقول است که حضرت امام رضا صلوات اللَّه علیه فرمودند که در استنجا می شوید آن چه را که ظاهر است از حلقه دبر و انگشت به اندرون نمی کند. و به سند موثق از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه نیز وارد شده است، و خلافی نیست میان علما در آن که واجب نیست اندرون را

شستن و هم چنین در ذکر. و اما در فرج زنان می باید که بشویند آن چه را باز می شود در وقت نشستن نه در وقت ایستادن علی المشهور.

[مکروه است حرف زدن در حالت بول و غایط]

(و لا یجوز الکلام علی الخلاء لنهی النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله عن ذلک) و جایز نیست یعنی مکروه است حرف زدن در حالت بول و غایط، یا وقتی که نشسته باشد از جهت آن زیرا که رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله نهی کرده است از سخن گفتن در آن حال.

روایت است به سند کالصحیح از حضرت ابو الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللَّه علیه که حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله نهی فرمودند از آن که شخصی در خلا باشد و از او چیزی سؤال کنند که او جواب دهد یا با او سخن گوید مجملا با کسی سخن گفتن بد است، و نهی حضرت دلالت ندارد بر حرمت زیرا که آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله نهی از مکروهات کرده اند، چنانکه از محرمات کرده اند چنانکه خواهد آمد مناهی آن حضرت که اکثر آن مکروهات است.

و ظاهرا لا یجوز قدما نیز صریح در حرمت نیست چنانکه صدوق و شیخ مفید بسیار از این باب گفته اند خصوصا در استنجاء و لیکن احتمال هر دو دارد و علی ای حال نهی حضرت دلالت بر آن می کند که با کسی سخن نگوید نه آن که سخن نگوید مگر آن که مراد صدوق نیز این باشد چون نادرست است که کسی با خود سخن گوید و لیکن حدیث آینده مطلق است.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 334

(و روی انّ من تکلّم علی الخلاء لم تقض

حاجته) و در روایتی واقع شده است که هر که در حالت خلا سخن کند حاجتش برآورده نمی شود و ظاهرا مراد همین حاجت باشد یعنی فضله بیرون نمی آید زیرا که می باید که طبیعت متوجه دفع آن باشد وقتی که متوجه چیز دیگر می شود آن دفع نمی شود و سبب طول جلوس می شود.

و دور نیست که نهی حضرت شامل کلام نفسی نیز باشد، و مجرب است که اگر کسی در آنجا مشغول فکری شود با خود در سخن باشد قضای حاجتش نمی شود. و محتمل است که قضای حاجت شامل این حاجت و غیر این حاجت باشد، و مراد این باشد که سخن کردن سبب این است که هیچ حاجت او بر آورده نشود چون مخالفت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله کرده است.

و این روایت را صدوق در علل به سند قوی از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه روایت نموده است که فرمودند که سخن مگو در خلا که هر که سخن می گوید در آنجا حاجتش برآورده نمی شود. و ظاهر روایت دلالت بر این دارد که در وقتی که نشسته باشد مکروه است پس اگر پیش از نشستن یا بعد از آن سخن بگوید ضرر ندارد چنانکه گذشت در حکایت لقمه که حضرت به غلام خود فرمود که با تو باشد تا من درآیم، و از این حکم استثنا کرده اند ذکر را. و احادیث در آن گذشت و هم چنین اگر ضرور شود سخن گفتن مثل کاری که فوت شود اگر نگوید و عمومات آیات و اخبار دلالت بر این می کند.

مثل: وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ.

[مبالغه در شستن مطلوب است ]

(و انّ النّبیّ صلّی اللَّه

علیه و آله قال لبعض نسائه مری النّساء المؤمنات ان یستنجین بالماء و یبالغن فإنّه مطهّره للحواشی و مذهبه للبواسیر) و بتحقیق و به درستی و راستی که آن حضرت صلی اللَّه علیه و آله به بعضی از زنان خود فرمودند که امر کن زنان مؤمنه را که استنجا به آب بکنند، و مبالغه کنند

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 335

در شستن و خوب بشویند که آب بسیار دخیل است در پاک کردن اطراف دبر، و بسیار مؤثر است در دفع و رفع بواسیر.

مضمون این حدیث را کلینی و شیخ به سند صحیح روایت کرده اند از حضرت امام جعفر صادق صلوات اللَّه علیه و ظاهرش آن است که امر مستحب باشد نه واجب، به قرینه فوایدی که حضرت ذکر فرموده است، و این که خطاب با زنان فرمود مردان نیز شریکند و در این حکم چنانکه اکثر خطابها با مردان است و زنان شریکند.

و دلالت می کند بر آن که خبر واحد حجت باشد و عمل به آن توان کرد با وجود قدرت بر علم خصوصا نسبت به زنان که مشکل است ایشان را به واسطه مسائل بیرون آمدن پس اگر شوهر ایشان مسأله از عالم بشنود و به ایشان بگوید می توانند به آن عمل نمودن چنانکه مدار بر این بوده است در زمان حضرت سید المرسلین و ائمه معصومین صلوات اللَّه علیهم اجمعین.

[جایز نیست قضای حاجت در سایه ای که قافله در آنجا منزل می کند]

(و لا یجوز التغوّط فی فی ء النّزّال و تحت الاشجار المثمره) و جایز نیست قضای حاجت نمودن در سایه ای که قافله در آنجا منزل می کنند، و در زیر درختان میوه دار. و ممکن است مراد از فی ء نزال منزل قافله باشد، و فی ء بمعنی مرجع

باشد چنانکه در حدیث سؤال ابو حنیفه گذشت که در منازل قافله به قضای حاجت نرود.

و مراد از مثمره آنست که بالفعل میوه داشته باشد چون در همان حدیث بلفظ مساقط ثمار واقع شده است یعنی جائی که محل افتادن میوه باشد، و اشعاری دارد به آن که یک مفسده آنست که مبادا سبب نجس شدن میوه باشد.

و در حدیث قوی از حضرت سید المرسلین صلی اللَّه علیه و آله منقول است که آن حضرت نهی فرمود از آن که به قضای حاجت روند در کنار چاهی که از آن آنجا آب کشند، یا در کنار نهری که از آنجا آب بردارند، یا در زیر

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 336

درخت میوه داری که میوه داشته باشد.

(و العلّه فی ذلک ما قال ابو جعفر الباقر صلوات اللَّه علیه انّ للّه تبارک و تعالی ملائکه و کلّهم بنبات الأرض من الشّجر و النّخل فلیس من شجره و لا نخله الا و معها من اللَّه عزّ و جلّ ملک یحفظها و ما کان منها و لو لا انّ معها من یمنعها لأکلتها السّباع و هو امّ الارض اذا کان فیها ثمرتها و انّما نهی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله ان یضرب احد من المسلمین خلاءه تحت شجره او نخله قد اثمرت لمکان الملائکه الموکّلین بها قال و لذلک تکون الشّجر و النّخل أنسا اذا کان فیه حمله لأنّ الملائکه تحضره) و علت کراهت یا عدم جواز آنست که مصنف به سند کالصحیح در علل روایت کرده است که حضرت امام محمد باقر صلوات اللَّه علیه فرمودند که اللَّه تبارک و تعالی را فرشتگانی چند هست که موکل ساخته

است ایشان را به آن چه از زمین می روید از درختهای میوه و درختان خرما، پس هر درختی که هست از درختان میوه و درختان خرما البته اللَّه تبارک و تعالی ملکی مقرر ساخته است که محافظت آن درخت و میوه های آن درخت بکند و اگر نه حفظ این فرشتگان باشد هر آینه اینها را بخورند درندگان و جانوران زمین وقتی که میوه داشته باشند.

و از این جهت است که حضرت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله نهی فرمودند از آن که احدی از مسلمانان به قضای حاجت رود در زیر درخت میوه، یا درخت خرمائی که میوه داشته باشد از جهت فرشتگانی که موکلند به آن درختان، پس حضرت فرمود که از این جهت است که درختان میوه، و خرما در وقت بار برداشتن انسند و مؤمنان می خواهند که در زیر آن درختها ساکن شوند هر چند میوه آنها نرسیده باشد یا میوه نخواهند بلکه از جهت فرشتگانی که در آنجا حاضرند به آن ها انس دارند.

لوامع صاحبقرانی، ج 1، ص: 337

و این خبر نیز دلالت می کند بر آن که کراهت در وقت میوه است پس در جائی که مثمره مطلق واقع شده باشد حمل بر مقید باید کرد، و لیکن جمعی کثیر از علما گفته اند که چون حضرت مطلق فرموده است و مقید پس در مطلق کراهت باشد و در مقید کراهت بیشتر باشد، پس هر درختی که میوه بردارد خواه در وقت میوه و خواه غیر آن وقت مکروه باشد در زیر آن قضای حاجت کردن. و لیکن در وقت میوه کراهت آن شدیدتر باشد، بلکه محتمل است که در وقت میوه حرام

باشد چون سبب تضییع می شود و اسراف حرام است، و سبب هتک حرمت آن نیز می شود و در غیر وقت مکروه باشد.

و از کلام صدوق این ظاهر می شود و نیز ظاهر می