بیست و پنج رساله فارسی

مشخصات کتاب

سرشناسه : مجلسی، محمدباقربن محمدتقی، ق 1111 - 1037

عنوان و نام پدیدآور : بیست وپنج رساله فارسی: اعتقادی، فقه، حدیث، .../ از محمدباقر مجلسی؛ تحقیق مهدی رجائی؛ زیرنظر محمود مرعشی

مشخصات نشر : قم: کتابخانه عمومی حضرت آیه...العظمی مرعشی نجفی، 1412ق. = 1370.

مشخصات ظاهری : ص 654

فروست : (مجموعه آثار/ محمدباقربن محمدتقی مجلسی؛ 25 - 1)

مجلسی، محمدباقربن محمدتقی، 1111 - 1037ق. مجموعه آثار: 25 - 1

شابک : بها:3500ریال

یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس

موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه

شناسه افزوده : رجائی، مهدی، 1336 - ، مصحح

رده بندی کنگره : BP8/م 3ب 9

رده بندی دیویی : 297/02

شماره کتابشناسی ملی : م 71-1151

ص: 1

اشاره

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

ص: 6

ص: 7

مجموعه رسائل فارسی

1- رساله ترجمه خطبه توحیدیه امام رضا علیه السلام 1

2- رساله ترجمه قصیده دعبل خزاعی 51

3- رساله تحقیق در حدیث عدم احتساب عمر زائران

امام حسین علیه السلام 101

4- رساله تفسیر آیه نور 117

5- رساله تفسیر آیه و السابقون الاولون 125

6- رساله آداب سلوک حاکم با رعیت 133

7- رساله آداب ماه شعبان 181

8- رساله اختیارات أیام 193

9- رساله ترجمه ثواب جوشن کبیر 229

10- رساله آداب نماز 235

11- رساله بیان أوقات نماز 275

12- رساله فرق زنان و مردان در احکام طهارت و صلاة 287

13- رساله شکیات نماز 293

14- رساله زکات و خمس و اعتکاف 339

15- رساله تحدید صاع 363

16- رساله مال ناصبی 369

ص: 8

17- رساله کفارات 385

18- رساله مفتتح الشهور 397

19- رساله ماه نو دیدن و ناخن چیدن 417

20- رساله صغیره آداب حج 421

21- رساله کبیره آداب حج 465

22- رساله صواعق الیهود 513

23- رساله احکام و آداب اسب تاختن و تیر انداختن 523

24- رساله صیغ عقود نکاح 537

25- مسائل أیادی سبا 547

رساله بیان عدد تألیفات علامه مجلسی قدس سره 631

ص: 9

کلام محقق

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین، و الصلاة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین المعصومین، و لعنة اللّه علی أعدائهم و مخالفین أجمعین الی یوم الدین.

در این مقدمه کوتاه قلم توان گویای شرح حال یکی از برجسته ترین و بزرگترین شخصیت تاریخ را ندارد، آری علامه مجلسی قدس سره ستاره ای بود که با مشعل تابناک خود حیاتی دوباره به کالبد بی رمق فرهنگ اصیل اسلام داد.

و با تابش أنوار خود مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام را حیات تازه ای داد، و با افراختن علم مکتب أهل بیت علیهم السلام کلیه مکتبهای الحادی و کفر را سرنگون ساخت.

و با بوجود آوردن بزرگترین انقلاب فکری و فرهنگی جامعه خود را در مسیر صراط مستقیم قرار داد، و با ترویج مکتب أهل بیت علیهم السلام راه و رسم را به جامعه خود آموخت.

علامه مجلسی قدس سره ستاره ای بود که با غروب خود انوار تابناک او تا روز قیامت می تابد، و راه و رسم دینی و مذهبی را به کلیه جوامع دینی و مذهبی قرنها پس از قرن ترسیم می نماید.

ص: 10

ایشان با تألیفات خود نیاز فرهنگی کلیه جوامع دینی را برآورد، و در هر زمینه ای که نیاز فرهنگی بود اثری جاوید از خود بجای گذاشت.

و بحمد اللّه در این عصر و زمان توجه خاصی نسبت به شخصیت والای ایشان معطوف گشته، و کتابهای فراوانی و همچنین مقالات زیادی راجع به شرح حال و زندگینامه ایشان نوشته شده است.

و حقیر گوشه هائی از ابعاد زندگی ایشان را در مقدمه بعضی آثار ایشان بازگو نموده ام، و بعضی از خدمات دینی و مذهبی ایشان را در بعضی مصاحبه ها و مقالات به سمع خوانندگان عزیز رسانده ام.

و هم اکنون مشغول تدوین شرح حال مبسوط و جامع که شامل تمام ابعاد وجودی حیات ایشان است می باشم.

و در این مقدمه کوتاه اکتفا می نمایم به معرفی این مجموعه، و خوانندگان محترم را پیرامون شناخت این بیست و پنج رساله فارسی علامه مجلسی قدس سره متذکر می گردانم:

أول: رساله ترجمه توحیدیه امام رضا علیه السلام.

این رساله در معرفی ذات باری تعالی و توحید است، و این خطبه شریفه در اکثر کتب حدیث منقول است، همچون کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام، و کتاب توحید شیخ صدوق، و امالی شیخ مفید، و امالی شیخ طوسی، و کتاب احتجاج مرحوم طبرسی قدس اللّه اسرارهم.

و این خطبه که معروف گردیده به خطبه توحیدیه پس از امر ولایت عهدی آن حضرت ایراد گردیده است، و در این خطبه شریفه راههای معرفت و خداشناسی به نحو مبسوط و جامعی بیان گردیده،

ص: 11

و این رساله ترجمه بسیار ساده و روان خطبه مذکور می باشد و به مناسبت ترجمه فقرات خطبه متعرض بعض نکات بسیار مهم و علمی می شوند.

و اساس تحقیق این رساله و اکثر رسائل چاپی در این مجموعه بر نسخه خطی کتابخانه مرحوم آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی قدس سره به شماره (187) می باشد.

دوم: رساله ترجمه قصیده دعبل خزاعی.

دعبل از شعرا و بلغای مشهور عرب است، و صاحب دیوان شعر است، و از شیعیان خالص اهل بیت علیهم السلام است، و مداح حضرت امام الجن و الانس علی بن موسی الرضا علیه السلام بوده است.

و در این رساله در ابتداء بحث از سند قصیده می شود و این قصیده در کتب شیعه و سنی وارد شده است، و شرح مبسوطی از جریان متعلق به قصیده ایراد نموده، و در این رساله ابتداء یک بیت یا دو بیت را ایراد می نماید و پس از ترجمه پیرامون بیت شعر صحبت می نماید، و انصافا یکی از ترجمه های بسیار جالب و گویا بر این قصیده شریفه است.

و اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور، و نسخه کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره (4307) می باشد.

سوم: رساله تحقیق در حدیث عدم احتساب عمر زائران امام حسین علیه السلام.

این رساله پیرامون حدیث منقول از امام باقر و صادق علیهما السلام است که فرمودند: به درستی که حق تعالی در عوض شهادت

ص: 12

سید الشهداء علیه السلام چند چیز به او عطا فرمود که یکی از آنها ایام زائران او در هنگام رفتن و برگشتن از اعمار ایشان حساب نشود.

و اشکال وارد بر حدیث این است که می بینیم زائران آن حضرت گاهی در هنگام رفتن به زیارت، و گاهی در حین مراجعت و برگشتن از زیارت، و گاهی در ایام اشتغال به زیارت یعنی در کربلای معلا وفات می یابند، و اگر بنا بر این است که عمر زائر محسوب نشود چرا در این سه صورت وفات واقع می شود از این اشکال جوابهای گوناگونی داده اند و وجهی را خود بیان فرموده اند.

و اساس تحقیق این رساله بر نسخه خطی موجود در کتابخانه حضرت آیة اللّه مرعشی قدس سره است، و هنوز این نسخه فیش نشده است.

چهارم: رساله تفسیر آیه نور.

این رساله پیرامون حدیثی است که در اصول کافی در تفسیر آیه شریفه وارد شده و مرحوم علامه مجلسی قدس سره این حدیث را ترجمه و شرح نموده اند.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور به شماره (187) می باشد.

پنجم: رساله تفسیر آیه وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ.

سنیان به این آیه شریفه استدلال می کند بر نیکی خلفای خود و امامت آنها، مرحوم علامه مجلسی قدس سره هفت وجه جواب کوبنده به آنها می دهد، و مطلب را بر خلاف مدعای آنها روشن می سازد.

ص: 13

این رساله قبلا در ضمن کتاب نظم اللئالی معروف به سؤال و جواب علامه مجلسی به وسیله این جانب چاپ گردیده بود.

و اساس تحقیق این رساله بر نسخه کتاب مذکور و نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور می باشد.

ششم: رساله آداب سلوک حاکم با رعیت.

یکی از بهترین رساله هائی است که در این زمینه نوشته شده است و کیفیت معامله و رفتار حاکم با رعیت و زیردستان خود بیان می فرماید.

این رساله در دو فصل است، فصل اول: در ترجمه عهدنامه مالک اشتر که در نهج البلاغه ایراد گردیده. فصل دوم: در بیان چند حدیث دیگر که در این باب وارد شده است. حدیث اول: نامه حضرت علی علیه السلام به عثمان بن حنیف والی ایشان در بصره حدیث دوم: نامه امام صادق علیه السلام به عبد اللّه نجاشی حاکم اهواز، حدیث سوم: نصایح حضرت خضر در مسجد الحرام به منصور دوانیقی.

این رساله سزاوار است مستقلا در تیراژ زیادی چاپ گردد و به عنوان منشور انقلاب در کلیه ادارات و سازمانهای دولتی و اجرائی پخش گردد و مسؤولین محترم گفتار این بزرگان را نصب العین خود قرار دهند.

اساس تحقیق این رساله بر دو نسخه خطی مربوط به کتابخانه مزبور است که یکی هنوز فیش نشده است، و دیگری در نسخه مجموعه خطی به شماره (187) است.

ص: 14

هفتم: رساله آداب ماه شعبان.

این رساله با بهره گرفتن از احادیث أئمه معصومین سلام اللّه علیهم أجمعین درباره ماه شریف شعبان تألیف گردیده، و اذکار و اوراد و ادعیه وارده در این ماه شریف اشاره گردیده.

و در آداب و اعمال نیمه ماه شعبان متذکر دعای شریف کمیل شده اند و فرموده اند در اینجا این دعا را ترجمه می نمایم که در وقت خواندن متذکر معانی آن باشند تا فایده اش تمام تر و ثوابش عظیم تر باشد، و لیکن متأسفانه در این نسخه این ترجمه وجود نداشت، امیدوارم با دسترسی به این ترجمه مستقلا با اصل دعا چاپ گردد.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است

هشتم: رساله اختیارات ایام.

این رساله در بیان آنچه از احادیث معتبره أهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام معلوم می شود، از سعادت و نحوست ایام هفته و ماه به جهت ارتکاب اشغال و اعمال.

این رساله در سه فصل و یک خاتمه است. فصل اول: در اختیارات ایام ماه است. فصل دوم: در اختیار ایام هفته است.

فصل سوم: در بیان امری چند که موجب رفع نحوست ایام و ساعات می شود. خاتمه در ترجمه حدیث شریف منقول از کتاب دانیال که مشتمل است بر احکام کسوف و خسوف و حوادث هر سال.

این رساله غیر از رساله کبیره اختیارات الایام است که چاپ سنگی شده، و در بعض تراجم از این رساله به رساله صغیره اختیارات ایام نام برده شده است.

ص: 15

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

نهم: رساله ترجمه ثواب جوشن کبیر.

این رساله ترجمه حدیثی است که مرحوم کفعمی رحمه اللّه در کتاب شریف بلد الامین روایت نموده از امام زین العابدین علیه السلام در فضیلت و ثواب خواندن دعای شریف جوشن کبیر.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

دهم: رساله آداب نماز.

یکی از بهترین رساله هائی است که پیرامون اهمیت نماز و آداب آن نوشته شده، در ابتدای رساله یک دور مختصر و بسیار مفید راجع به اصول الدین نوشته اند، و بحثی در زمینه وجوه اعجاز قرآن نگاشته اند، و سپس وارد مباحث وضو و نماز شده اند، و آداب وضو و غسل و نماز و احکام آنها را بیان فرموده اند، و در ضمن شرح و تفسیری از سوره حمد و سوره قدر و توحید نوشته اند.

و حقا رساله ای است بسیار ارزشمند و مفید، و امیدوارم این رساله گرانمایه مستقلا چاپ گردد و در مدارس و مراکز فرهنگی پخش و منتشر گردد.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور و نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

یازدهم: رساله بیان اوقات نماز.

در این رساله ضابطه و قانونی برای استعلام أوقات نماز بیان گردیده، و برای شناخت وقت فریضه ظهر و عصر و نوافل آنها دو

ص: 16

راه بیان فرموده اند، یکی از راه قدم، و دیگری از راه ساعت، این رساله در سنه هزار و نود و هفت تحریر گردیده.

اساس تحقیق این رساله بر سه نسخه خطی کتابخانه مزبور و دو نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

دوازدهم: رساله فرق زنان و مردان در احکام طهارت و صلاة،

در این رساله چهارده فرق میان زنان و مردان در احکام وضو و نماز بیان گردیده.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه خطی کتاب نظم اللئالی معروف به سؤال و جواب مرحوم علامه مجلسی قدس سره می باشد، و در ضمن کتاب چاپ گردیده.

سیزدهم: رساله شکیات نماز.

این رساله یکی از رساله هائی است که جامع جمیع احکام شک و سهو در نماز می باشد. و این رساله در یک مقدمه و پنج فصل و خاتمه می باشد. مقدمه در بیان اصطلاحی چند است که در این رساله دانستن آنها ضروری است.

فصل اول: در بیان خللی است که از روی عمد واقع شود.

فصل دوم: در أحکام سهو است.

فصل سوم: در احکام شک است.

فصل چهارم: در بیان متفرقات احکام شک و سهو است.

فصل پنجم: در بیان احکام سجده سهو و سببی چند است که به آنها واجب می شود، و در این فصل چند فائده است، فائده اول:

در بیان موجبات سجده سهو است. فائده دوم: در کسی که چند موجب سجده سهو از او واقع شود. فائده سوم: در بیان کیفیت سجده سهو است.

ص: 17

خاتمه در بیان علاج کثرت شک و سهو است.

اساس تحقیق این رساله بر چهار نسخه خطی کتابخانه مزبور است.

چهاردهم: رساله زکات و خمس و اعتکاف.

این رساله در سه فصل است: فصل أول: در زکات است، و در آن سه مبحث است، مبحث أول: در وجوب زکات و عقاب مانع آن مبحث دوم: در اجناسی که در آنها زکات واجب می شود، مبحث سوم در مستحقین زکات است.

فصل دوم در خمس است و در آن دو مبحث است، مبحث اول در چیزهائی که خمس در آن واجب می شود، مبحث دوم: در مستحقین خمس است.

فصل سوم: در بیان فضیلت و کیفیت اعتکاف است.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

پانزدهم: رساله تحدید صاع.

احادیث در تحدید صاع مختلف وارد شده است، مرحوم علامه مجلسی قدس سره در مقام جمع بین این اخبار بر آمده، و نظریه خود و والد خود را در مقام جمع بین اخبار بیان می فرماید.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

شانزدهم: رساله مال ناصبی.

رساله ای است در معرفی ناصب و مخالف اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام، و بیان حکم مال ناصبی، در این زمینه

ص: 18

روایات زیادی ایراد می فرمایند و از دید ائمه معصومین علیهم السلام ناصبی را معرفی می فرمایند.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی و نسخه دیگر کتابخانه مزبور است، و این رساله در ضمن کتاب نظم اللئالی مؤلف چاپ شده است.

هفدهم: رساله کفارات،

در این رساله بنحو مبسوط راجع به احکام کفارات است، و هجده مورد از موارد وجوب کفاره را ذکر می نمایند و سپس متعرض احکام کفارات می گردند.

اساس تحقیق این رساله بر چهار نسخه خطی کتابخانه مزبور است.

هجدهم: رساله مفتتح الشهور.

در این رساله راجع به ثبوت هلال و اول ماه بنحو مفصل صحبت می شود، و در چند مقصد ایراد می گردد مقصد اول: در بیان معنی ماه و سال شمسی و قمری است. مقصد دوم: در بیان حساب عدد و کبیسه است مقصد سوم: در تحقیق احادیث خمسه. مقصد چهارم:

تحقیق در حدیثی است که در کافی مذکور است. مقصد پنجم:

تحقیق در حدیث دیگر که در کتاب اقبال سید بن طاووس مذکور است. مقصد ششم: در حدیث دیگری است نیز در کتاب اقبال مذکور است.

این رساله در اواخر عمر شریف مؤلف تألیف گردیده، در ماه شوال سنه هزار و صد و نه هجری قمری.

اساس تحقیق این رساله بر سه نسخه خطی کتابخانه مزبور و دو نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

ص: 19

نوزدهم: رساله ماه نو دیدن و ناخن چیدن.

رساله مختصری است در بیان آن که هر ماه را بر روی چه چیز باید دید و چه سوره باید خواند، و در باب ناخن چیدن چه روزهائی خوب است و چه روزهائی بد است، و همچنین در باب سر تراشیدن، و همچنین در باب جامه نو بریدن و پوشیدن هر روز چه خاصیت دارد.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

بیستم: رساله صغیره آداب حج.

رساله ای است مختصر در بیان واجبات حج و عمره و برخی از مستحبات هر دو در یک مقدمه و سه فصل است. مقدمه: در بیان شرائط حج و عمره است و افعال این هر دو بر سبیل اجمال.

فصل اول: در آداب حج است فصل دوم در افعال عمره تمتع است.

فصل سوم در احکام حج تمتع است. خاتمه در بیان زیارت نبی و ائمه صلوات اللّه علیهم اجمعین است.

در این رساله فقط متعرض اعمال عمره تمتع و حج تمتع است، و به نحو مبسوط أحکام آنها را در بخشهائی متعرض می گردد.

أساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است و نسخه کامل دیگر از کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

بیست و یکم: رساله کبیره آداب حج.

این رساله مقصور بر آداب و ادعیه اعمال حج می باشد، و این رساله مؤلف پس از تألیف رساله صغیره آداب حج تألیف نموده، در دیباچه کتاب چنین می نگارد: چون والد ماجد فقیر نور اللّه مرقده رسائل صغیره و کبیره در بیان آداب و احکام حج

ص: 20

بیت اللّه الحرام تصنیف فرموده بودند، و فقیر نیز رساله صغیره در این باب تألیف نموده بودم، و بر رساله کبیره ایشان امرار نظر نموده الحاقات کرده بودم، خواستم که رساله مختصری تألیف نمایم که مقصور بر آداب و ادعیه بوده باشد، و احکام را بر رسائل دیگر حواله نمایم.

این رساله در سنه هزار و هشتاد هجری قمری به پایان رسیده است.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور و دو نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

بیست و دوم: رساله صواعق الیهود.

رساله ای است مختصر در بیان حکم کفار و احکام جزیه بر اهل کتاب، و در بیان چیزهائی است که سزاوار است حاکم مسلمانان بر ایشان شرط کند، و همچنین در بیان اموری که ایشان را منع از آن باید کرد.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

بیست و سوم: رساله أحکام و آداب اسب تاختن و تیر انداختن.

رساله ای است مختصر در بیان احکام و آداب گرو بستن در اسب تاختن و تیر انداختن، و همچنین در بیان چیزهائی که جایز است گرو بستن در آنها و چیزهائی که جایز نیست گرو بستن در آنها، و در این رساله ده شرط برای گرو دوانیدن اسب بیان می فرمایند، و هفت شرط برای گرو بر تیر انداختن، و بیان احادیث وارده در فضیلت شمشیر زدن در راه خدا.

ص: 21

و در این رساله خطبه حضرت علی علیه السلام در تحریص بر جهاد و فضیلت آن به نحو مبسوط ترجمه شده است.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

بیست و چهارم: رساله صیغ عقود نکاح.

رساله ای است مختصر در تحریر انحاء صیغ عقود نکاح و أنواع تعبیرات آن با در نظر گرفتن غایت احتیاط که در جمیع امور مستحسن و مرغوب فیه است، در این رساله در مرحله اول وجوه انشاء عقد نکاح دائم ذکر می شود، و سپس صیغه متعه بیان می شود و در خاتمه بعضی از صیغ طلاق ذکر می شود.

اساس تحقیق این رساله بر نسخه مجموعه خطی کتابخانه مزبور است.

بیست و پنجم: مسائل ایادی سبا،

استفتاءآت فقهی است که از علامه مجلسی قدس سره شده، و به وسیله مرحوم ملا محمد جعفر بن محمد طاهر خراسانی قدس سره گرد آوری شده است.

و ایشان از شاگردان مرحوم علامه مجلسی قدس سره می باشد، و صاحب تألیفات می باشند از جمله کتاب تباشیر و اکلیل المنهج، و کتاب اصحاب النبی الممدوحین و أصحاب أمیر المؤمنین علیه السلام، و در سنه (1080) متولد شده است، و تا سنه (1151) در قید حیات بوده.

و این کتاب را پس از تألیف به نظر مرحوم علامه مجلسی قدس سره رسانده و دارای دویست و هشتاد و شش مسأله می باشد و در دوازده باب می باشد.

ص: 22

باب اول: در بیان کیفیت وضو و غسل و تیمم و نماز با جماعت و منفرد.

باب دوم: در بیان آنچه متعلق است به تطهیر و طهارت.

باب سوم: در احکام نماز واجبی و سنتی و آنچه مناسب این باب است.

باب چهارم: در بیان روزه ماه مبارک رمضان و بعضی احکام آن.

باب پنجم: در خمس و زکات و بیان استطاعت حج.

باب ششم: در امر به معروف و نهی از منکر و صله ارحام و وجوب مواضع این دو.

باب هفتم: در معاملات و آنچه مناسب این باب است.

باب هشتم: در نذر و هبه و کفاره

باب نهم: در نکاح و رضاع و عده، و آنچه مناسب این باب است.

باب دهم: در بعضی وجوه محرمه و احکام اطعمه و اشربه محرمه و بیان بعضی اسباب ملاهی.

باب یازدهم: در بیان بعضی مسائل میراث.

باب دوازدهم: در بعضی مسائل متفرقه.

و قبلا کتابی بنام نظم اللئالی معروف به سؤال و جواب از علامه مجلسی قدس سره بوسیله این جانب تحقیق و منتشر گردیده که شامل بعض این مسائل و غیره می باشد.

و اساس تحقیق این رساله بر یگانه نسخه خطی کتابخانه آستان قدس رضوی می باشد.

[رساله بیان عدد تألیفات علامه مجلسی قدس سره]

و در پایان مجموعه بیست و پنج رساله علامه مجلسی قدس سره، رساله بیان عدد تألیفات علامه مجلسی قدس سره چاپ گردیده، و

ص: 23

این رساله از تألیفات علامه عصر خویش و محقق و متتبع مرحوم سید محمد حسین بن محمد صالح حسینی خواتون آبادی قدس سره می باشد و والده ایشان دختر علامه محمد باقر مجلسی قدس سره می باشد.

و مرحوم خواتون آبادی از مشاهیر عصر خود بوده، و در فتنه افغان در اصفهان صدمات زیادی متحمل گردیده و مورد اذیت و آزار و اهانت جنود افغان قرار گرفته، و تا سنه (1151) هجری قمری در قید حیات بوده و بعضی از ارباب تراجم نوشته اند که ایشان در این سال وفات یا شهید گردیده، و نعش ایشان به مشهد مقدس رضوی حمل گردیده، و هیچ گونه اثری از قبر ایشان در دست نمی باشد.

و این رساله در دو فصل و یک خاتمه است فصل اول در بیان تصانیف عربی ایشان، و فصل دوم در بیان کتابهای فارسی ایشان و خاتمه در بیان عدد ابیات مجموع آثار ایشان.

و آثاری که از مرحوم علامه مجلسی قدس سره در این رساله آمده مجموع آثار ایشان نمی باشد، و بعضی از آثار مسلمه ایشان را ذکر نکرده، و بعضی را که ذکر نموده ناقص بیان فرموده، و استقراء تامی از آثار علامه مجلسی از جهت کم و کیف ننموده است، و چون دارای فوائد زیادی بود این رساله در پایان مجموعه چاپ گردید و اکثر آثار معرفی شده در این رساله به وسیله این جانب تحقیق و چاپ و منتشر گردیده است.

و در پایان از زحمات طاقت فرسائی که دانشمند گرامی جناب آقای دکتر سید محمود مرعشی دامت توفیقاته سرپرست محترم کتابخانه مرحوم حضرت آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی قدس سره

ص: 24

در راه نشر آثار اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام متحمل گردیده اند کمال تشکر و سپاس و قدر دانی می شود، و به وسیله مساعی جمیله ایشان تا کنون ده ها کتاب و رساله از بهترین میراث مکتب أهل بیت علیهم السلام چاپ و نشر گردیده، خداوند متعال جزای خیر در دنیا و آخرت به ایشان عنایت بفرماید، و بر توفیقات ایشان در احیاء آثار اهل بیت علیهم السلام بیفزاید، انه خیر ناصر و معین، و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.

سید مهدی رجائی

روز میلاد حضرت علی علیه السلام سنه 1412 ه ق

قم- صندوق پستی 753

1- رساله ترجمه خطبه توحیدیه امام رضا علیه السلام

اشاره

ص: 1

ص: 2

ص: 3

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین، و الصلاة علی سید الموحدین محمد و عترته المقدسین.

اما بعد: تراب اقدام سالکان مسالک یقین محمد باقر بن محمد تقی حشر هما اللّه مع الائمة الطاهرین، به موقف عرض طالبان معارف ربانی، و متعطشان زلال حقایق ایمانی می رساند.

که چون خطبه ای از حضرت بضعة سید المرسلین و قرة عین أشرف الوصیین، و محرم اسرار رب العالمین، و ثامن ائمه طاهرین، امام الجن و الانس علی بن موسی الرضا صلوات اللّه علیه و علی آبائه الطاهرین و أولاده المعصومین در توحید، و طریق معرفت جناب مقدس ایزدی تعالی شأنه وارد شده که آن را از معجزات غریبه آن جناب می توان شمرد.

و هر عاقل می داند که به غیر رهنمائی دلیل وحی الهام پی به دقایق آن معانی نمی توان برد، و چنان سخنان اعجاز نشان از غیر زبانی که ینبوع بحار حکم ربانی و کلید معارف فرقانی باشد نمی تراود، و به جز عندلیب بیانی که هم آواز مرغان گلشن قدس باشد چنین نغمه هوش ربا نمی سراید.

لهذا بعضی از محرمان دقایق معانی که گام جانشان پیوسته

ص: 4

از خوان نعمتهای بی انتهای اهل بیت رسالت صلوات اللّه علیهم چاشنی یافته، این بی بضاعت را مأمور ساخته که آن خطبه را به لغت فارسی ترجمه نمایم، تا اکثر طوائف انام از آن مائده نعمت ربانی بهره توانند یافت.

و چون کثرت اشغال و اختلال احوال مانع بود از آن که استیفای حق مقام در شرح هر یک از فقرات آن کلام معجز نظام توانم نمود، و مخالفت امر برادران ایمانی و مخادیم روحانی روا نبود، لهذا به ترجمه الفاظ اکتفا نموده.

گاهی اشاره به سوی بعضی از دقایق معانی که از برکات حضرات أئمه اطهار بر این بیگانه غوامض اسرار ظاهر گردیده بر وجه اختصار می نماید.

و چون حدیث دیگر از آن جناب و خطبه ای از حضرت سید اوصیاء و مفخر اصفیاء امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب صلوات اللّه علیهما منقول شده که اشاره به بعضی از فقرات آنها نیز می نماید، و من اللّه استمد المعونة و التوفیق و هو حسبی و نعم الوکیل.

بدان که شیخ صدوق محمد بن بابویه رحمه اللّه در کتاب عیون اخبار الرضا علیه السلام (1)، و کتاب توحید (2)، و شیخ مفید روح اللّه روحه در کتاب مجالس (3)، و شیخ طوسی قدس اللّه روحه در کتاب امالی (4)، و شیخ أحمد بن ابی طالب طبرسی طاب ثراه در کتاب احتجاج (5) و غیر ایشان، به اسانید معتبره از محمد بن یحیی علوی


1- عیون اخبار الرضا علیه السلام 1/ 150- 153.
2- توحید شیخ صدوق ص 34- 41.
3- امالی شیخ مفید ص 253- 258.
4- امالی شیخ طوسی 1/ 22- 23.
5- احتجاج شیخ طبرسی 2/ 174- 178.

ص: 5

و قاسم بن ایوب علوی روایت کرده اند:

ان المأمون لما أراد أن یستعمل الرضا علیه السلام جمع بنی هاشم، فقال: انی أرید أن استعمل الرضا علی هذا الامر من بعدی، فحسده بنو هاشم، و قالوا: تولی رجلا جاهلا لیس له بصر بتدبیر الخلافة، فابعث الیه یأتنا، فتری من جهله ما تستدل به علیه، فبعث الیه فأتاه، فقال له بنو هاشم: یا أبا الحسن اصعد المنبر و انصب لنا علما نعبد اللّه علیه.

فصعد علیه السلام المنبر، فقعد ملیا لا یتکلم مطرقا، ثم انتقض انتقاضة و استوی قائما و حمد اللّه و أثنا علیه و صلی علی نبیه و أهل بیته، ثم قال:

یعنی: به تحقیق که مأمون چون اراده کرد که والی و خلیفه گرداند حضرت امام رضا صلوات اللّه علیه را جمع کرد فرزندان هاشم را، یعنی ساداتی که در آن زمان بودند.

پس گفت به درستی که اراده کرده ام که عامل و خلیفه گردانم امام رضا را بر این امر خلافت بعد از خود، پس حسد بردند بر او فرزندان هاشم و گفتند: والی می گردانی مرد نادانی را که او را بینائی نیست به تدبیر خلافت، پس بفرست به سوی او تا بیاید به سوی ما، پس به بینی از نادانی او آنچه استدلال کنی به آن بر آنچه ما گفتیم.

پس فرستاد مأمون به سوی آن حضرت، پس حضرت آمد به نزد او، پس گفتند فرزندان هاشم: ای ابو الحسن بالا رو بر منبر و برپادار برای ما نشانه ای که عبادت کنیم خدا را بر آن، یعنی راه معرفت و بندگی حق تعالی را بما بنما.

پس بر آمد امام علیه السلام بر منبر و نشست مدتی و سخن نمی گفت، و سر به زیر افکنده بود، پس به لرزید لرزیدنی و راست ایستاد و ستایش کرد خدا را و ثنا گفت بر او، و درود فرستاد بر

ص: 6

پیغمبر او پس گفت:

اول عبادة اللّه معرفته، و أصل معرفة الله توحیده، و نظام توحید الله نفی الصفات عنه، لشهادة العقول أن کل صفة و موصوف مخلوق، و شهادة کل موصوف أن له خالقا لیس بصفة و لا موصوف، و شهادة کل صفة و موصوف بالاقتران، و شهادة الاقتران بالحدث، و شهادة الحدث بالامتناع من الازل الممتنع من الحدث.

یعنی: أول عبادت و پرستیدن خدا شناختن او است، و اصل شناختن خدا یگانه دانستن او است، و نظام و تمام یگانه شناسی او به نفی کردن صفتها است از او، زیرا که گواهی می دهند عقلها به آن که هر صفت و موصوف آفریده شده اند.

و شهادت می دهد هر موصوف به صفتی که آن را آفریننده ای هست که آن آفریننده نه صفت است و نه موصوف، و شهادت می دهند هر صفت و موصوفی به مقرون بودن یک دیگر، و شهادت می دهند مقرون بودن به حادث بودن، و گواهی می دهد حادث بودن به ممتنع و محال بودن ازلیت به امتناع و ابا نمودن از ازلیت که ازلیت امتناع می نماید از حادث بودن، و بعد از نبودن موجود شدن.

مترجم گوید: فهم این فقرات اعجاز آیات موقوف بر بیان چند فایده است:

فایده اول آن که حضرت فرمود: أول عبادت حق تعالی معرفت او است،

یعنی معرفت خدا مقدم است بر عبادت، و تا یقین به وجود صانع عالم نکنی و او را به صفات کمالیه نشناسی نخواهی دانست که کی را می پرستی، و تذلل نزد کی می کنی، و فرمان کی می نمائی.

و ایضا از آیات و اخبار بسیار ظاهر می شود که بدون معرفت

ص: 7

خدا و رسول و ائمه هدا علیهم السلام و اقرار به ضروریات دین مبین عبادت صحیح نیست، و اگر کسی یک امام را از ائمه خود را نشناسد و تمام عمر دنیا عبادت کند، عبادت او هیچ فایده نمی بخشد، و مستحق ثواب نمی گردد.

و مشهور میان علما آن است که می باید عقائد خود را به دلیل بداند، و تقلید در آن کافی نیست. و ظاهرا دلایل اجمالیه که در قرآن و حدیث وارد شده است کافی باشد، و محتمل است که مراد از این فقره آن باشد که بهترین عبادتهای خدا معرفت او است.

فایده دوم آن که فرمود: اصل معرفت خدا توحید او است،

یعنی اقرار به یکتائی و یگانگی او، و در توحید چند امر معتبر است، و بر هر یک از آنها اطلاق می شود.

اول: آن که در خلق و تدبیر عالم برای خدا شریکی قرار ندهد، چنانچه گبران عالم را به دو خالق و دو مدبر نسبت می دهند که نور و ظلمت یا یزدان و اهرمن می گویند، و کمال این توحید آن است که حق تعالی را مالک نفع و ضرر خود داند، و به غیر او در هیچ امر توسل نجوید، و در جمیع امور بر جناب مقدس او توکل نماید.

دوم: آن که در پرستیدن برای خدا شریکی قرار ندهد که او را با خدا عبادت کند، چنان چه کفار قریش بتها را در خلق عالم شریک خدا نمی دانستند، اما در عبادت شریک خدا می گردانیدند، و به این سبب مشرک بودند، و کمال این توحید آن است که در عبادت غیر جناب مقدس الهی چیزی منظور عابد نباشد، و از مراتب

ص: 8

شرک خفی و اغراض فاسده نفسانی عبادت خود را خالص گرداند، چنان چه در کتاب عین الحیات بیان این مراتب شده است.

سوم: آن که حق تعالی را من حیث الذات و الصفات از انواع تعددات و تکثرات مبرا داند، به آن که خدا را جسم نداند، که صاحب اجزای خارجیه باشد، و مرکب از اجزاء و اعضا ندانند، و مرکب از جنس و فصل ندانند، و او را بسیط مطلق داند که اجزای خارجیه و وهمیه و عقلیه مطلقا در او نیست، و او را صاحب صفات زائده نداند.

چنانچه اشاعره هفت صفت موجود قدیم برای حق تعالی اثبات می کنند، و همه را قائم به ذات خدا می دانند، و آن هفت: علم است، و قدرت، و اراده، و حیات، و کلام، و سمع، و بصر، و در حقیقت بهشت خدا قائل می شوند.

بلکه باید ذات حق را بسیط مطلق دانست، و ذات را قائم مقام جمیع صفات باید دانست، و به هیچ صفتی که قائم به ذات باشد قائل نباشد، مثل آن که ما را قادر می گویند به قدرتی که قادر بر ذات ما است، و قائم است به ذات ما، و خدا را قادر می گوئیم به آن که ذات مقدس او کافی است برای ایجاد هرچه اراده نماید بی آن که قدرتی به ذات او قائم باشد.

و ما را عالم می گویند به علمی که به ذات ما قائم است، و حق تعالی عالم است به همه معلومات به نفس ذات مقدس خود بی آن که صفتی به ذات او قائم باشد که آن را علم گویند.

و ما را سمیع می گویند به آن که صداها را به حاسه سمع می شنویم، و حق تعالی سمیع است، یعنی عالم است به صداها بی آن که او را گوشی و حاسه ای بوده باشد، و همچنین در سایر صفات.

ص: 9

و مجملش آن است که صفات کمال ما مشوب است به انواع نقص، پس باید که آنچه کمال است از آن صفت به وجهی که ما تعقل نتوانیم کرد برای حق تعالی اثبات نمائیم، وجهات نقص را از او سلب نمائیم، و اقرار نمائیم که کنه صفات کمالیه او را تعقل نمی توانیم کرد، مثلا علم ما آنچه کمال است در آن هویدائی اشیا است نزد ما به سبب آن، و لیکن در ما مشوب است به انواع نقص.

اول: آن که در ما بعد از جهل حادث شده است، و این از خدا منفی است و او پیوسته عالم بوده است.

دوم: آن که در ما از علتی بهم رسیده است و این نقص است، و در خدا به غیر ذات علتی نداشته.

سوم: آن که در ما صفتی عارض ما شده و به آن صفت کامل شده ایم، و حق تعالی کامل بالذات است و به عروض صفتی کامل نمی شود.

چهارم: آن که در ما احتمال زوال دارد، و در خدا زوال علم محال است.

پنجم: آن که در ما ناقص است علم، و در خدا کامل است.

ششم: آن که در ما مشروط به شرائط و ادوات است، و در حق تعالی مشروط نیست.

هفتم: آن که علم ما ممکن است که به کنه حقیقت معلوم شود، و کنه علم او را به غیر ذات مقدس او کسی نمی داند، و همچنین در سایر صفات.

این است معنی آنچه در احادیث بسیار وارد شده است که می باید خدا را بیرون بری از دو جهت مذموم، که یکی حد تعطیل است که جمعی می گویند که هیچ صفت از صفات وجودیه را به هیچ

ص: 10

نحو از برای خدا اثبات نمی توان کرد، و دیگری حد تشبیه است که آن صفت را به نحوی از برای خدا اثبات کنی که متضمن تشبیه حق تعالی به خلق بوده باشد.

و در این فقره شریفه توحید به معنی اخیر اظهر است، اگر چه اعم از همه محتمل است به قرینه فقره بعد، که فرمود: نظام توحید خدا نفی کردن صفات است از او، یعنی توحید حق تعالی به آن منتظم و کامل و تمام می شود که نفی کنی صفات زایده را.

فایده سوم بدان که حضرت استدلال فرموده بر نفی صفات زائده، در تقریر استدلال چند وجه به خاطر این قاصر می رسد.

تقریر اول: آن که این فقرات اشاره به دو دلیل باشند:

دلیل اول: آن که هر صفت و موصوف البته مخلوق اند،

زیرا که صفت محتاج است به موصوف، به سبب آن که قائم است به آن، و موصوف در کمال خود محتاج است به صفت، و ظاهر است که صفت غیر موصوف است، و هرچه به غیر خود محتاج است ممکن است، پس هیچ یک از صفت و موصوف واجب الوجود نمی توانند بود، و مرکب از هر دو به طریق اولی واجب الوجود نمی تواند بود، پس ثابت شد احتیاج این صفت و موصوف به علت ثالثی که نه موصوف باشد و نه صفت.

دلیل دوم: آن که صانع عالم البته باید که کامل باشد ازلا و ابدا،

زیرا که جمیع عقول عقلا بر این شهادت داده اند، پس باید که اگر خدا را صفات زائده باشد از ذات مقدس او منفک نشوند، و قدیم بودن همه جایز نیست، زیرا که تعدد قدما محال است، و به جز یک

ص: 11

ذات قدیم نمی تواند بود، پس لازم می آید که ذات و صفات حق تعالی همه حادث باشد، پس هیچ یک واجب الوجود نباشد.

تقریر دوم: آن است که اشاره فرموده باشند باز به دو دلیل بر وجه دیگر.

اما دلیل اول:

پس تقریرش آن است که اگر حق تعالی را صفات زائده باشد هر آینه ممکن خواهند بود، زیرا که تعدد واجب الوجود محال است، و جایز نیست که واجب تعالی آفریننده آنها باشد، بنا بر آن که یک چیز قابل و فاعل یک چیز نمی تواند بود، یا به سبب آن که تأثیر حق تعالی در این صفات موقوف است بر اتصاف به این صفات، زیرا که اگر تأثیر در این صفات که منشأ صدور جمیع ممکنات اند موقوف بر اتصاف حق تعالی به این صفات نباشد صدور هیچ امر موقوف بر اینها نخواهد بود، پس هیچ صفت برای حق تعالی اثبات نتوان نمود، و این باطل است.

پس باید که صفات کمالیه حق تعالی معلول غیر او باشد، و بدیهی است که هر که جمیع صفات کمالیه او از غیر باشد صانع جمیع موجودات نمی تواند بود.

و اما دلیل دوم: آن است که توصیف چیزی به چیزی مقارنت مخصوصی است که نمی باشد مگر با احتیاج از دو طرف،

و احتیاج موجب حدوث و منافی ازلیت است.

تقریر سوم: آن است که همه فقرات اشاره به یک دلیل باشد،

به این نحو که اگر صفات حق تعالی زائد باشند هر آینه ذات و صفات همگی مخلوق خواهند بود، زیرا که مقارنت صفت با موصوف موجب احتیاج است از جانبین، چنانچه گذشت، و احتیاج مستلزم امکان است.

ص: 12

و در خطبه دیگر حضرت امام رضا علیه السلام که کلینی و ابن با بویه رضی اللّه عنهما از آن حضرت روایت کرده اند به این نحو وارد شده است:

أول الدیانة به معرفته، و کمال معرفته توحیده، و کمال توحیده نفی الصفات عنه، بشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف، و شهادة الموصوف أنه غیر الصفة، و شهادتهما جمیعا بالتثنیة الممتنع منها الازل، فمن وصف اللّه فقد حده، و من حده فقد عده، و من عده فقد أبطل أزله (1).

یعنی: اول دیانت به خدا و اعتقاد به خدا داشتن یا انقیاد او نمودن، یا دین او را اختیار کردن، معرفت و شناختن او است، و کمال معرفت او یگانه دانستن او است، و کمال یگانه دانستن او نفی کردن صفتها است از او، یعنی صفات موجوده زائده به سبب گواهی دادن هر صفت به زبان حال، که آن غیر موصوف است، و گواهی دادن موصوف که آن غیر صفت است، و گواهی دادن هر دو به دو تائی که ابا دارد از آن ازلی بودن.

پس هر که وصف کند خدا را پس حد و اندازه ای برای او قرار داده است، و هر که حد و اندازه ای برای او قرار داده او را بشمار در آورده است، و هر که او را بشمار در آورده پس به تحقیق که باطل کرده است ازلی بودن او را.

مترجم گوید: در فقرات اول احتمالات سابقه اکثر جاری است و اعاده آنها در کار نیست، و آنچه در آخر فرموده است که هر که خدا را وصف کند پس به تحقیق که او را تحدید کرده است، محتمل است که مراد به آن اوصافی باشد که مجسمه حق تعالی را می کرده اند که جسم بزرگی است بر عرش نشسته است، یا به صورت جوان


1- توحید شیخ صدوق ص 57.

ص: 13

مخطط است، و امثال این امور باطله.

یعنی: هر که خدا را به این صفتها وصف کند، پس طولی و عرضی وحدی و اندازه ای برای او اثبات کرده است، و هر که حدی برای او اثبات کند او را صاحب ابعاض و اجزاء قرار داده است، و اجزای او به عدد و شمار در خواهند آمد، و اینها منافات با ازلیت و وجوب وجود دارند.

و محتمل است که مرا توصیف عقلی باشد، یعنی هر که خدا را خواهد به کنه حقیقت وصف کند، پس او را به حد عقلی شناخته خواهد بود، و حد عقلی مرکب از جنس و فصل می باشد، پس حق تعالی را به عدد در آورده و او را محتاج به اجزای متعدده قرار داده، و تعدد و احتیاج منافی ازلیت اند.

و ممکن است که مراد آن باشد که هر که خدا را به صفات زائده وصف کند، پس ذات حق را محدود به صفات قرار داده که صفات زائد بر ذات و محیط به او باشند، پس او را بشمار در آورده از جهت ذات و صفات، و این منافی ازلیت است چنانچه گذشت.

و در نهج البلاغه از حضرت أمیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده است:

أول الدین معرفته، و کمال معرفته التصدیق به، و کمال التصدیق به توحیده، و کمال توحیده الاخلاص له، و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف، و شهادة کل موصوف أنه غیر الصفة، فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه، و من جزأه فقد جهله، و من جهله، فقد أشار الیه و من أشار الیه فقد حده، و من حده فقد عده (1).

یعنی: اول دین معرفت خدا است، و کمال معرفت خدا تصدیق


1- نهج البلاغه ص 39- 40 خطبه اول.

ص: 14

به او است، و کمال تصدیق به او یگانه دانستن او است، و کمال یگانه دانستن او اخلاص از برای او، و کمال اخلاص از برای و نفی کردن صفات است از او، برای شهادت دادن هر صفت که آن غیر موصوف است، و شهادت دادن هر موصوف که آن غیر صفت است.

پس هر که وصف کند حق سبحانه و تعالی را، پس او را قرین امری قرار داده است، و هر که او را قرین قرار دهد، پس به تحقیق که او را دو تا کرده است، و هر که او را دو تا گرداند برای او أجزا ثابت کرده است، و هر که أجزا برای او ثابت کند او را نشناخته است، و هر که اشارت کند به سوی او پس به تحقیق که حد و اندازه از برای او ثابت کند، و هر که اندازه از برای او ثابت کند او را بشمار در آورده است.

مترجم گوید: مراد به معرفت در اول تصور ذات مقدس است به وجهی، و مراد به تصدیق اذعان به وجود و صفات کمالیه است، یا آن که مراد به معرفت، معرفت فطری است که همه کس را در اول تکلیف می باشد، و مراد به تصدیق تکمیل آن است به دلائل و براهین و عبادات و طاعات.

و ظاهر آن است که مراد به اخلاص در این فقرات خالص گردانیدن حق تعالی از صفات جسمانیه و سمات امکانیه مراد باشد، و اخلاص در عبادت نیز ممکن است که مراد باشد، زیرا که کسی که شریک برای حق تعالی در عبادت قرار می دهد خدا را مانند آن شرکا دانسته و صفات آنها را برای او اثبات کرده است. و کسی که خدای نشناخته را عبادت کند عبادت غیر او کرده، و عبادت را برای او خالص نگردانیده است.

و آن که حضرت فرمود: هر که خدا را وصف کند او را مقرون

ص: 15

گردانیده است، شاید مراد این باشد که هر که برای خدا صفتهای زائده اثبات کند، خدا را همیشه با غیر او مقرون گردانیده است. و هر که در ازلیت غیر خدا را با خدا مقرون گرداند، به دو واجب الوجود قائل شده است، زیرا که ممکن قدیم زمانی نمی تواند بود، و هر که به دو واجب الوجود قائل شود باید که ایشان هر یک مرکب باشند از ما به الاشتراک و ما به الامتیاز، پس در خدا اقلا دو جزء قرار داده است.

و هر که خدا را مرکب از اجزاء قرار دهد، او را به وجوب وجود نشناخته است، و ممکن است که این فقرات اشاره به دو دلیل باشد، و بنای اول بر بطلان احتیاج واجب تعالی به غیر باشد چنانچه گذشت.

و ابتدای دلیل دوم از «فمن وصف اللّه» باشد، و بنای آن بر لزوم ترکب واجب تعالی باشد، چنانچه تقریرش گذشت، یا آن که مراد از تجزیه آن باشد که لازم می آید از وجود دو واجب الوجود که در پادشاهی هیچ یک مستقل نباشند، و پادشاهی ایشان متجزی شود، و هر یک مدبر دو جز وی از عالم باشند، و این عین نقص هر دو است، پس به یکی از تقریرات برهان تمانع بر گردد، و اول اظهر است.

و آنچه حضرت در آخر فرموده اند که هر که اشاره کند به سوی خدا، پس به تحقیق که تحدید او کرده است، محتمل است که مراد اشاره حسی باشد، زیرا که اشاره حسی به سوی چیزی مستلزم آن است که حدود داشته باشد که مکان به آنها احاطه کند، و حدود داشتن مستلزم اجزا داشتن و به عدد در آمدن است.

و محتمل است که مراد اشاره عقلی باشد که کنایه از معرفت کنه ذات مقدس باشد، و آن مستلزم حد عقلی است، و حد عقلی مستلزم ترکب عقلی است، و ترکب عقلی منافی وجوب وجود است،

ص: 16

برگشتیم به خطبه اول:

فلیس اللّه من عرف بالتشبیه ذاته.

این فقره متفرع بر فقرات سابقه باشد، یعنی پس خدا نیست آن کسی که به تشبیه به مخلوقات و ممکنات ذات او شناخته شود.

و لا ایاه وحد من اکتنهه.

و خدا را یگانه نشناخته است کسی که کنه ذات مقدس او را بیان کرده است، یا طلب شناختن کنه او کرده است، زیرا که اگر ممکنات به کنه ذات مقدس او توانند رسید او شریک خواهد بود با ممکنات، و در بعضی از صفات امکانی، یا آن که آن صورت عقلی که در ذهن ایشان بدر می آید شریک واجب خواهد بود.

و لا حقیقته أصاب من مثله.

و حقیقت او را در نیافته است کسی که شخصی و مثالی برای او ثابت کرده است، یا آن که شبیه و مانندی برای او قرار داده است، یا آن که او را متمثل در ذهن قرار داده است، و صورت ذهنی را موافق او در حقیقت دانسته است.

و لا به صدق من نهاه.

و به او تصدیق نکرده است کسی که نهایتی و حدودی مانند حدود جسمانیه برای او ثابت کرده است او را نهایت فکر خود دانسته، و گمان کرده که بکنه حقیقت او رسیده است.

و لا صمد صمده من أشار الیه.

و قصد نکرده است جانب او را کسی که اشاره کرده است به سوی او به اشاره حسی، یا اعم از اشاره حسی و وهمی و عقلی.

ص: 17

و لا ایاه عنی من شبهه.

یعنی نخواسته است کسی که او را تشبیه کرده است به غیر او.

و لا له تذلل من بعضه.

و برای او تذلل نکرده است در بندگی کسی که بعضی و جز وی برای او ثابت کرده، زیرا که نشناخته خود را پرستیده است، و حق تعالی در صفت مخالف شناخته او است.

و لا ایاه أراد من توهمه.

و او را اراده نکرده است کسی که او را توهم کرده است، یعنی برای او صورتی و شکلی و هیأتی در و هم قرار داده است، یا آن که آنچه عقول و اوهام خلق به آن می رسد غیر حقیقت او است.

کل معروف بنفسه مصنوع.

یعنی هر شناخته شده ای به نفس خود ساخته شده است. و بیان حاصل معنی آن بر چند وجه ممکن است:

اول: آن که مبنی بر آن است که اشیاء بر دو قسم اند، بعضی به حواس مدرک می شوند، و آنها به نفس خود شناخته می شوند، مانند زید که دیده شود و صدائی که شنیده شود، و بعضی به حواس در نمی آیند و به آثار بر آنها استدلال می کنند، مانند حق تعالی، پس مراد آن است که هرچه به نفس خود مدرک می شود و به حواس در می آید او ممکن و مصنوع است، پس حق تعالی مدرک به حواس نمی تواند شد.

دوم: آن که هرچه به کنه حقیقت مدرک شود او ممکن و مصنوع است، یا به اعتبار آن که وصول به کنه از جهت تعقل اجزاء می باشد و هر صاحب جزوی مرکب و ممکن است، یا به اعتبار آن صورت عقلی فردی از حقیقت او خواهد بود، و تعدد و ترکب لازم می آید.

ص: 18

سوم: آن که گوئیم: هر چه متعقل و متصور می شود صورتی از آن در ذهن در می آید، و آن صورت معلوم به نفس خود است نه به صورت دیگر، و آن صاحب صورت به صورت معلوم می شود.

پس این فقره دلیل خواهد بود بر آن که هرچه در اذهان و عقول بدر می آید عین حقیقت و کنه ذات حق تعالی نمی تواند بود، زیرا که آن صورت که معلوم بنفسه است مصنوع و حادث و ممکن است، و معلل است به علل بسیار، که از جمله آنها آن شخصی است که تعقل کرده است، پس چون تواند بود که حقیقت واجب الوجود که هیچ گونه احتیاج بر او روا نیست در ذهن در آید، و بنا بر این معنی فقره آینده مؤکد و مؤید این فقره خواهد بود.

و کل قائم فی سواه معلول.

و هر چه قائم است در غیر خود او معلول است و علتی دارد، یعنی حق تعالی مانند صور و اعراض حلول در چیزی نکرده و قائم به غیر خود نیست، که اگر چنین باشد در وجود و تعین محتاج به آن محل خواهد بود و ممکن خواهد بود.

بصنع اللّه یستدل علیه.

به صنع خدا و آفریدن او یا آفریده های او استدلال کرده می شود بر او، یعنی بر وجود و علم و قدرت و سایر صفات کمالیه او، و این فقره مؤید معنی اول فقره سابقه است.

و بالعقول تعتقد معرفته.

و به عقلها اعتقاد کرده می شود یا مستحکم می شود معرفت او.

و بالفطرة تثبت حجته.

و به خلق کردن و نو پدید آوردن او خلق را ثابت می شود حجت او بر خلق، زیرا که خلق هر مخلوقی دلیل است بر وجود وحدانیت

ص: 19

و علم و قدرت و حکمت او.

و محتمل است که اشاره باشد به آنچه حق تعالی فرموده است «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها» (1) و مفسران گفته اند: یعنی حق تعالی همه کس را چنان خلق کرده است که قابل آن هستند که ایمان بیاورند، و حق تعالی را به قدری که مناط تکلیف است بشناسند. و در احادیث دو معنی وارد شده است:

اول: آن که حق تعالی همه کس را بر اسلام کرده است، که چون به حد تکلیف برسند و خود را مخلی بالطبع گردانند اذعان به خالق خود می نمایند.

دوم: آن که حق تعالی در روز ألست شهادت وحدانیت خود را از خلق گرفت، و خود را به خلق شناسانید، و اگر آن نمی بود هیچ کس خدا را نمی شناخت، و همه این معانی خصوصا معنی اخیر در این فقره مناسب است.

خلقة اللّه الخلق حجاب بینه و بینهم:

آفریدن خدا خلق را حجاب گردیده است میان او و میان ایشان، یعنی چون خدا خالق ممکنات است، و خالق می باید در ذات و صفت مباین مخلوق باشد، این سبب شده که به حواس و عقول ایشان بدر نمی آید، و به کنه مقدس او نمی توانند رسید، و حاصل آن است که حجاب میان خدا و ممکنات به غیر کمال او و نقص ایشان نیست.

و مباینته ایاهم مفارقته أینیتهم.

و مباینت او ایشان را مفارقت او است مکان داشتن ایشان را، این فقره دو احتمال دارد

اول: آن که مراد آن باشد که مباینت حق تعالی از خلق نه مثل


1- سوره روم: 30.

ص: 20

مباینت مخلوقات است از یک دیگر، که او در مکانی باشد و ایشان در مکان دیگر، بلکه به آن است که ایشان به سبب امکان محبوس اند در مطموره زمان و مکان، و او منزه است از حصول در مکان و زمان.

دوم: آن که مراد آن باشد که چون حق تعالی مباین خلق است در صفات به این سبب او را مکان داشتن روا نیست، پس در کلام تقدیری خواهد بود، یعنی سبب مفارقته، و معنی اول اظهر است.

و ابتداؤه ایاهم دلیلهم علی أن لا ابتداء له، لعجز کل مبتدء عن ابتداء غیره:

و ابتدا کردن خدا ایشان را دلیل ایشان است بر آن که او را علتی و ابتدائی نیست، زیرا که عاجز است ابتدا شده و آفریده شده از آن که غیر خود را ابتدا کند و بیافریند.

و أدوه ایاهم دلیلهم علی أن لا أداة فیه، لشهادة الادوات بفاقة المادین:

و گردانیدن خدا مخلوقات را صاحب ادوات و آلات و اعضاء و جوارح و قوا و حواس، دلیل است ایشان را بر آن که در خدا ادات و آلتی و جزوی و عضوی و حاسه نمی باشد، زیرا که گواهی می دهند ادوات بر آن که احتیاج دارند آنها که صاحب ماده اند به سوی آن ادوات، و خدا محتاج به چیزی نمی باشد، یا آن که شهادت می دهند ادوات به آن که خود محتاج اند به علت و ممکن اند، پس چگونه در واجب الوجود غنی بالذات توانند بود، و گویا أول ظاهرتر است.

فأسماؤه تعبیر:

پس نامهای او تعبیر است، و به عبارت در آوردن معنی چند است که غیر مدلولات آنها است، چنانچه اگر سمیع گویند شنوای به گوش می فهمند، و در حق تعالی تعبیر از عالم بودن به مسموعات به این عبارت می کنند.

ص: 21

و أفعاله تفهیم:

و کردهای او فهمانیدن است، یعنی در صنع مصنوعات صفات کمالیه خود را به مخلوقات فهمانیده است.

و ذاته حقیقة:

و ذات او حقیقتی است می تواند بود، که تنوین برای تعظیم و تبهیم باشد، یعنی حقیقتی است که عقلها به آن نمی تواند رسید، یا آن که «حقیقة» به معنی سزاوار باشد، یعنی ذات مقدسش سزاوار اتصاف به صفات حسنه است، یا به معنی ثابت و لازم باشد، یعنی راه تغیر و زوال در او نیست.

و کنهه تفریق بینه و بین خلقه:

و کنه او جدا گردانیدن میان او و میان خلق او است، در نظر این قاصر دو وجه در این فقره محتمل است:

اول: آن که اشاره باشد به آن که در کنه ذات و صفات هیچ گونه مشارکت با مخلوقات ندارد، پس حاصلش آن می شود که کنه ذات مقدس او جدائی افکنده است میان او و مخلوقات او، زیرا که با او در کنه شراکت ندارند.

دوم: آن که مراد آن باشد که نهایت توحید موحدان آن است که نفی کنند صفات ممکنات را از او زیرا که ایشان را راهی به معرفت کنه ذات و صفات او نیست، پس در اول کلام مضافی مقدر خواهد بود، یعنی معرفت کنه او، و فقره بعد از این مؤید معنی اول است.

و غیوره تحدید لما سواه:

و غیر او بودن تحدیدی است برای هرچه غیر او است، یعنی

ص: 22

هر چه غیر او است مغایر او است در حقیقت، یا آنچه غیر او است مغایر و مباین او است، و جز و او حال در او نمی تواند بود.

فقد جهل اللّه من استوصفه:

پس به تحقیق که جاهل است به خدا کسی که طلب وصف او می کند، یا از او صاف جسمانیات و ممکنات از او سؤال می کند، چنانچه سؤال کند که خدا در کجا است؟ و بزرگی او چه مقدار است؟ و چه رنگ دارد؟ و امثال اینها.

و قد تعداه من اشتمله:

و از او در گذشته است هر که اشتمال او نموده است، این فقره چند احتمال دارد:

اول: آن که مراد از اشتمال چیزی بر خود پوشیدن باشد، یعنی خدا را نشناخته و از معرفت او در گذشته است کسی که او را به روش جامه محیط به خود دانسته است، یعنی به حلول او در ممکنات قائل شده است، یا آن که توهم کرده باشد که حق تعالی به روش اجسام و اماکن احاطه به ممکنات کرده است.

دوم: آن که مراد اشتمال او مر خدا را باشد، و کنایه از معرفت کنه باشد، یعنی از خدا در گذشته کسی که توهم کند که احاطه به کنه او کرده است. و در بعضی از نسخهای توحید «أشمله» وارد شده است، یعنی قائل شود که چیزی مانند مکان به او احاطه کرده است.

و قد أخطاه من اکتنهه:

و او را نیافته است کسی که گمان کرده است که کنه او را یافته است.

ص: 23

و من قال کیف؟ فقد شبهه:

و هر که گفت چگونه است او، و سؤال کیفیات جسمانیه از او نمود، پس به تحقیق که او را شبیه به ممکنات دانسته است.

و من قال لم؟ فقد عله:

و کسی که گوید که چرا پس به تحقیق که علتی برای او اثبات کرده است، یعنی اگر پرسند که حق تعالی چرا موجود شد. و به چه علت بهم رسید، و به چه سبب عالم شد؟ پس وجود و صفات کمالیه حق تعالی را معلل به علت گردانیده است، و حال آن که ذات و صفات خدا علت نمی دارند.

و من قال متی؟ فقد وقته:

و هر که گوید چه وقت موجود شد؟ پس ابتدای زمانی برای وجود او قرار داده است، و حال آن که وجود او ازلی است، یا آن که او را زمانی دانسته است و حال آن که زمانی نیست.

و من قال فیم؟ فقد ضمنه:

و هر که گوید که در چه چیز است؟ پس او را در ضمن چیزی قرار داده، و چیزی را به او محیط دانسته است، چنانچه گوید که در چه مکان است؟ پس او را چنان دانسته که مکانی به او محیط می تواند شد، و این مستلزم جسمیت و تجزی و احتیاج، و هر یک مستلزم امکان اند، با آن که اصل محصور بودن نقصی است که بر خالق روا نیست.

و من قال الی م؟ فقد نهاه:

و هر که گوید که خدا تا کجا کشیده است؟ پس او را جسمی دانسته محدود به نهایتی چند.

ص: 24

و من قال حتی م؟ فقد غیاه، و من غیاه فقد غایاه، و من غایاه فقد جزاه، و من جزاه فقد وصفه، و من وصفه فقد ألحد فیه:

و کسی که گوید خدا تا کی خواهد بود؟ پس غایتی و نهایتی برای وجود او قرار داده است، و هر که غایتی برای او قرار دهد، پس او را با مخلوقات شریک دانسته در آن که وجود هر یک را غایتی هست، و غایت بعضی بعد از غایت بعضی است، هر که او را چنین داند باید که او را در ماهیت نیز با ممکنات شریک داند، پس ماهیت او مرکب باشد و او صاحب اجزاء باشد، و هر که او را صاحب اجزاء داند، پس وصف کرده است او را به صفات لازمه امکان و عجز و احتیاج، و هر که خدا را چنین داند پس به تحقیق که او متحد شده است در ذات و صفات خدا.

و وجه دیگر: محتمل است که مراد آن باشد که هر که برای وجودش نهایتی قرار داد، پس او را جسم یا جسمانی و صاحب حدود و نهایات دانسته، بنا بر آن که مجردی به غیر حق تعالی نمی باشد، چنانچه مختار اکثر متکلمان شیعه است، و بنا بر این تفریع فقرات بعد از این نمایان تر می شود.

و ایضا محتمل است که غایاة مشتق از غایت به معنی علت غائی باشد، یا به معنی علت حقیقی که سلسله علل به او منتهی می شوند، یا معلول به آن منسوب می گردد، پس بنا بر اول مفادش آن خواهد بود که هر که حکم کند که وجود حق تعالی را نهایتی هست، پس وجود او را معلق به فایده و مصلحتی ساخته، مانند سایر ممکنات که بعد از انقضای مصلحت وجود ایشان متغیر و معدوم می شوند، و هر که او را چنین داند، پس وجودش را زائد بر ذات دانسته است، و این است معنی صاحب اجزاء دانستن، و هر که او را صاحب صفات

ص: 25

زائده داند، پس به چندین خدا قائل شده است، و ملحد در ذات حق گردیده است.

و بنا بر ثانی مراد آن خواهد بود که هر که وجود خدا را به غایتی منتها داند، پس اول واجب الوجود ندانسته و محتاج به علت دانسته است، و هر که او را محتاج به علت داند، پس وجودش را زائد بر ذات دانسته است، و به تعدد آلهه قائل شده است به بیانی که مذکور شد.

مترجم گوید: این احتمالات در این فقرات به خاطر این قاصر رسید که هیچ یک خالی از قصوری نیستند، و حق تعالی مراد معصوم علیه السلام را بهتر می داند. و در امالی شیخ مفید رحمه اللّه بجای این فقرات چنین است:

و من قال حتی م؟ فقد غیاه، و من غیاه فقد حواه، و من حواه فقد ألحد فیه:

یعنی هر که گوید تا کی خواهد بود؟ پس غایتی برای او قرار داده است، و هر که غایت برای او قرار دهد، پس حقیقت او را دانسته است، چنانچه حقایق ممکنات را می داند، پس ملحد شده است در ذات او.

و لا یتغیر اللّه بانغیار المخلوق، کما لا یتحد بتحدید المحدود:

متغیر نمی شود خدا به تغیر مخلوق او، چنانچه محدود نمی شود به سبب محدود گردانیدن اموری که حد و اندازه دارند.

مترجم گوید: دو وجه در حاصل معنا محتمل است:

أول: آن که تغییراتی که در مخلوقات بهم می رسد از وجود و عدم و سایر احوال ایشان باعث تغییر در صفات حقیقیه او نمی شوند، چنانچه ممکنات محدود به حدود را خلق کردن سبب آن نمی شود که او صاحب حدود گردد، مثل آن که حق تعالی علم دارد

ص: 26

به زید در وقتی که معدوم است که موجود خواهد شد، و چون موجود شد علم دارد که او موجود است و چون معدوم شد علم دارد که او موجود بود، و این تغییرات راجع به تغیر معلوم می شود، و در علم تغییری بهم نرسیده است، و در همه وقت وجود زائد را در وقت معین به یک وجه دانسته است.

و چون حق تعالی خارج از زمان است نسبت به او ماضی و حال و استقبال نمی باشد، لیس عند اللّه صباح و لا مساء، و همچنین در سایر متعلقات صفات کمالیه تغییر و تحدید در متعلق آنها باعث تغییر و تحدید در ذات مقدس او نمی گردد.

دوم: آن که مراد آن باشد که تغییرات مخلوقات او در او نمی باشد، و به تحدید محدودات متصف نمی گردد.

واحد لا بتأویل عدد:

یک است نه به تأویل عدد.

مترجم گوید: دو معنی احتمال دارد:

اول: آن که وحدت حق تعالی وحدت حقیقی است که هیچ گونه تکثر با او نیست، و وحدتهای دیگران با انواع تکثرات می باشد، مثل آن که می گویند انسان واحد، یعنی یک فرد از انسان است با آن که انواع تکثرات با او هست از اعضاء و اجزاء و اخلاط و روح و بدن و جنس و فصل و ذات و صفات و غیر ذلک.

دوم: آن که مراد آن باشد که او واحد است، یعنی یک و یگانه بمعنی یکمین، و این را وحدت عددی می گویند که دومی از جنس داشته باشد، زیرا که خدای یکم لازم دارد که خدای دیگر باشد که دوم او باشد.

چنانچه ابن بابویه رحمه اللّه و غیر او روایت کرده اند که در

ص: 27

روز جنگ جمل اعرابی به خدمت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام آمد و گفت: یا امیر المؤمنین آیا می گوئی خدا واحد است؟ پس مردم متوجه اعرابی شدند و گفتند: ای اعرابی مگر در این وقت نمی بینی تشویش خاطر امیر المؤمنین را این چه وقت سؤال است؟

حضرت فرمود: بگذارید او را که آنچه اعرابی از ما می پرسد همان است که ما از لشگر دشمن طلب می کنیم، یعنی ما جنگ می کنیم که مردم را به راه حق در آوریم، اعرابی خود آمده است و از حق سؤال می کند.

پس فرمود: ای اعرابی گفتن خدا واحد است بر چهار قسم می باشد که دو قسم آنها بر خدا روا نیست، و دو قسم از برای خدا ثابت است. اما آن دو وجه که بر خدا روا نیست.

پس اول: آن است که کسی گوید خدا یکمین است و باب أعداد را خواهد، یعنی خواهد که او را با دیگری از صنف او به عدد در آورد، نمی بینی که خدا گفته است که کافر شدند آنان که گفتند خدا سیمین خدا است یعنی نصارا، پس چنانچه او را سیمین نمی توان گفت یکمین نیز نمی توان گفت.

دوم: آن است که بگوئی که او واحد است، چنانچه می گویند کسی را که او واحدی است از ناس، یعنی صنف او که هندی است یا حبشی نوعی است از جنس انسان، و این بر خدا روا نیست، زیرا که مستلزم تشبیه خدا است به غیر او، و خدا جلیل تر و بلندتر است از آن که شباهتی به غیر خود داشته باشد.

و اما آن دو وجه که ثابت اند در خدا:

اول: آن است که گویند خدا واحد است یعنی یگانه است در ذات و صفات، و شبیه و نظیر ندارد، چنانچه می گویند که فلان شخص

ص: 28

یگانه دهر است، و چنین است پروردگار ما.

دوم: آن است که گویند پروردگار ما احدی المعنی است، یعنی منقسم نمی شود نه در خارج به اجزای خارجیه یا ذات و صفات موجوده، و نه در عقل به اجزای عقلیه، و نه در وهم به اجزای وهمیه، و چنین است پروردگار ما. (1)

ظاهر لا بتأویل المباشرة:

بدان که ظاهر در اسمای حق به دو معنا در احادیث وارد شده است، یکی به معنی هویدا، و یکی به معنی غالب.

بنا بر اول معنی این فقره آن است که خدا ظاهر و هویدا است نه به آن که حسی مباشر آن شده باشد و به حسی در آمده باشد، بلکه به آیات و آثار و علامات هویدا گردیده است.

و بنا بر ثانی مراد آن است که غالب و مسلط است بر خلق به قدرت و استیلا، نه به آن که مباشر جسمی باشد، و بر بالای اجسام در آمده باشد.

متجل لا باستهلال رؤیة

تجلی به معنی جلوه کردن و ظاهر گردیدن است، یعنی جلوه کرده است برای خلق نه به آن که به روش ماه او را به چشم دیده باشند.

باطن لا بمزایلة:

بدان که باطن به دو وجه تفسیر شده است.

اول: آن که پنهان است از عقول و عقلها، به کنه ذات و صفات او نمی رسند. پس معنی این فقره آن خواهد بود که پنهان است


1- توحید شیخ صدوق ص 83- 84.

ص: 29

نه آن که به روش پنهان شدن مخلوق از مکانی زائل شده باشد و در مکان دیگر غایب شده باشد.

دوم: آن که عالم است به بواطن امور، پس مراد آن است که نه چنان است که در بواطن اشیاء داخل شده باشد تا به آنها عالم گردیده باشد.

مباین لا بمسافة:

جدا است از خلق نه به آن که میان او و ایشان مسافتی بوده باشد، بلکه بسبب کمال او و نقص مخلوقات مباین ایشان است در ذات و صفات.

قریب لا بمداناة:

نزدیک است به مخلوقات نه به نزدیکی جسمانی، بلکه از جهت علم و اطلاع بر ایشان و علیت و تربیت ایشان، و لطف و مرحمت با ایشان.

لطیف لا بتجسم:

بدان که در احادیث لطیف را در اسمای الهی به سه معنا اطلاق می کنند.

اول: لطافت به معنی مجرد و پنهان بودن از ادراک و احساس و در مخلوق که گویند جسمی را می گویند که غلیظ نباشد، و ایضا جسمی را می گویند که به دیده در نیاید یا مانع دیدن عقبش نباشد مانند آب و آبگینه.

دوم: آن که خالق خلقهای لطیف و نیکو است، چنانچه می گویند که فلان صانع لطیف است، یعنی صنعتهای ریزه یا نیکو می سازد.

سوم: آن که صاحب لطف و شفقت و مرحمت نسبت به بندگان خود. و در این فقره معنی اول اظهر است، یعنی لطیف است نه به

ص: 30

معانی که در مخلوق می گویند که قوامش تنگ است یا چشمش کوچک است، و به این سبب به دیده در نمی آید، بلکه به این معنا که مجرد است و مرئی نمی شود، و عقلها به او احاطه نمی کند.

و معنی دوم نیز محتمل است که مراد آن باشد که آفریدن او صنعتهای لطیف را نه به مزاولت اعضا و جوارح است که مستلزم جسمیت او باشد، بلکه تعلق اراده کامله اش همه چیز موجود می شوند، و معنی سوم نیز محتمل است اما بعید است.

موجود لا بعد عدم:

موجود است نه به آن که بعد از نبودن موجود شده باشد، بلکه ازلی است و عدم بر او روا نبوده و نیست.

فاعل لا باضطرار:

کننده است هرچه را خواهد نه از روی اضطرار و جبر، چنانچه بعضی از حکما خدا را فاعل موجب می دانند و مختار نمی دانند.

و در نهج البلاغه چنین است «لا باضطراب آلة» یعنی کننده است نه به حرکت در آوردن آلتی.

مقدر لا بجول فکرة:

تقدیر کننده است امور را نه به جولان در آوردن فکر، چنانچه مخلوقین در تدبیر امور محتاج اند به حرکت در آوردن فکر خود و تدبر و تأمل کردن در آنها.

مدبر لا بحرکة:

تدبیر کننده است اشیا را نه به حرکت فکری یا به حرکت بدنی.

مرید لا بهمامة:

اراده کننده است بدون تردد و اهتمام و عزمی.

ص: 31

شاء لا بهمة:

خواهنده است بی آن که عزمی و قصدی او را حادث شود، بلکه مشیت و اراده اش عین علم به اصلح است، چنانچه متکلمان می گویند و آن عین ذات است، و آن از صفات فعل است، چنانچه از احادیث ظاهر می شود.

مدرک لا بمجسة:

ادراک کننده است نه به دست مالیدن و لمس کردن.

سمیع لا بآلة:

شنوا است نه به آلتی و جزوی.

بصیر لا باداة:

بینا است نه به اداتی و عضوی.

لا تصحبه الاوقات:

مصاحب او نبود وقتها و زمانها، یعنی زمانی نیست، یا آن که زمانها حادث اند و او قدیم است.

و لا تضمنه الاماکن:

و او را فرا نگرفته است مکانها.

و لا تاخذه السنات:

و او را نمی گیرد خوابها، و سنه پینه گی را می گویند که مقدمه خواب است، یعنی ضعیف او را نمی باشد چه جای خواب گران.

و لا تحده الصفات:

و اندازه نمی کند او را صفات، یعنی توصیفات خلق به کنه ذات و صفات او نمی رسد، یا آن که صاحب صفات زائده نیست.

ص: 32

و لا تفیده الادوات:

و فایده و نفع نمی بخشد او را آلتها. و در بعضی نسخ «و لا تقیده» وارد شده است، یعنی کارهای او مقید و مقصور بر آلت نیست.

و در خطبه حضرت أمیر المؤمنین علیه السلام چنین است «و لا ترفده الادوات» یعنی اعانت نمی کند او را ادوات و اعضا و جوارح و آلات.

سبق الاوقات کونه، و العدم وجوده، و الابتداء أزله:

پیشی گرفته بر وقتها بودن او، و بر عدم وجود او، و بر ابتداء ازلیت او. در این فقرات چند وجه محتمل است.

اول: آن که مراد سبقت معنوی باشد به معنی غلبه، یعنی وجودش غالب گردیده است بر زمانها که مقید به زمان نشده است، و بر عدم که هیچ گونه عدم و نیستی در ذات مقدسش راه نیافته، و ازلیتش غالب گردیده بر ابتدا داشتن که ابتدا در وجود او و در صفات کمالیه او متصور نیست.

دوم: آن که مراد سبقت به علیت باشد، و مراد از عدم، عدم ممکنات باشد، و همچنین ابتداء ابتدای آنها باشد، یعنی وجود او علت وجودها و عدمها گردیده است، و ازلیت او علت ابتداها گردیده، و در وجه بعضی مناقشات هست.

سوم: آن که سبقت به حسب زمان و همی و تقدیری باشد، یعنی وجود او پیش از زمانها بوده، و پیش از عدمهای متصل به وجود موجودات دیگر بوده، و ازلیت او پیش از ابتداها بوده.

بتشعیره المشاعر عرف أن لا مشعر له:

به آفریدن او مشاعر و حواس مدرکه را دانسته شد که او را مشعری و قوتی که به آن ادراک و احساس نماید نیست، بلکه به ذات

ص: 33

عالم است به جمیع معلومات. و اثبات این مقدمه به چند وجه ممکن است:

اول: آن که حق تعالی متصف به مخلوق خود نمی تواند بود چنانچه گذشت.

دوم: آن که مراد آن باشد که ما چون بعد از افاضه حق تعالی مشاعر را بر ما، دانستیم که ما در ادراک محتاجیم به این مشاعر، دانستیم که خدا منزه است از مشاعر، زیرا که اگر او را مشاعر باشد مثل ما محتاج خواهد بود.

سوم: آن که چون عقل می داند که می باید جاعل و مجعول در صفات مباین یک دیگر باشند به افاضه مشاعر بر ما دانستیم که او چنین مشاعر ندارد

چهارم: آن که چون مشاعر به ما داد و دانستیم که ما بدون این مشاعر ناقصیم، پس دانستیم که حق تعالی را مشاعر نیست، و اگر نه ناقص خواهد بود به ذات خود و در کمال خود محتاج به غیر خود خواهد بود، و این بر واجب الوجود محال است، وجوه دیگر مذکور است که این ترجمه گنجایش ذکر آنها ندارد.

و بتجهیزه الجواهر عرف أن لا جوهر له:

و به آفریدن او جوهرها را دانسته شد که او را جوهری نیست، یعنی او از جنس حقایق ممکنه نیست، و اگر نه مثل اینها محتاج به علت می بود.

و بمضادته بین الاشیاء عرف أن لا ضد له:

و به ضدیتی که او در میان اشیاء انداخته است دانسته شده که ضدی نیست او را.

بدان که مراد به ضد یا معنی مصطلح است، یعنی دو امر وجودی که در یک زمان در یک محل جمع نتوانند شد، مانند سیاهی و سفیدی،

ص: 34

و صورت آتشی و صورت آبی، یا معنی عرفی است که کسی در قوت کسی است او را ضد او می گویند.

بنا بر معنی اول چند وجه تقریر می توان کرد:

اول: آن که چون اضداد را آفرید و آنها را دیدیم که محتاج اند به محلهای خود، دانستیم که او را ضد نیست، و اگر نه محتاج به محل خواهد بود، و احتیاج دلیل امکان است.

دوم: آن که چون دیدیم که دو ضد هر یک منع وجود دیگری می کند و او را بر طرف می کند، پس دانستیم که واجب الوجود منزه است از آن.

سوم: آن که عقل می یابد که میان خالق و مخلوق ضدیت نمی باشد.

چهارم: آن که چون خالق می باید که منزه از صفات مخلوقات باشد، پس مضاده اینها دلیل است بر آن که بر او نیست.

و بنا بر معنی دوم ظاهر است، زیرا که چیزی که مساوی او باشد در قوت مثل او باید واجب الوجود باشد، پس تعدد واجب لازم آید، یا آن که هیچ یک نمی توانند که صانع عالم باشند.

و بمقارنته بین الامور عرف أن لا قرین له:

و به قرین کردن او بعضی از امور را به بعضی دانسته شد که قرینی نیست او را، مانند مقارنت عرض یا محل خود، و متمکن به امکان خود، و لوازم با ملزومات خود، و چون دیدیم که هر یک از این مقارنات متضمن انواع نقص و عجز و احتیاج است، دانستیم که هیچ چیز مقارن او نیست.

ضاد النور بالظلمة، و الجلایة بالبهم، و الجسوء بالبلل، و الصرد بالحرور.

ضد گردانیده است نور و روشنی را با ظلمت و تاریکی، و واضح

ص: 35

بودن را مبهم بودن، و خشکی و صلابت را باتری، و سرما را با گرما

مؤلف بین متعادیاتها، مفرق بین متدانیاتها، دالة بتفریقها علی مفرقها، و بتألیفها علی مؤلفها، ذلک قوله عز و جل «و من کل شی ء خلقنا زوجین لعلکم تذکرون».

تألیف کننده است میان آنها که با یک دیگر دشمنی دارند، جدائی افکنده است میان آنها که با یک دیگر دشمنی دارند، جدائی افکنده است میان آنها که نزدیک یک دیگرند، دلالت کننده است به جدا کردن اینها بر آن که جدا کننده دارند، و به الفت دادن اینها بر آن که الفت دهنده دارند، این است معنی گفته خدا جلیل عزیز از هر چیز آفریدیم دو جفت یا دو نوع شاید شما تذکر نمائید.

مترجم گوید: توضیح این فقرات و افیات موقوف بر بیان چند فایده است:

اول: در بیان معنی تألیف و تفریق. بدان که حق تعالی چنانچه میان اشیاء مضادت و مباینت ذاتی و عرضی افکنده است به قدرت کامله خود، میان ایشان الفت و آمیزش نیز داده است، چنانچه آتش و آب و هوا و خاک را ضد یک دیگر گردانیده، و هر یک را به صفتی ضد صفت دیگری مخصوص گردانیده است، و همچنین میان اینها در موالید الفت داده است، و حیوانات و نباتات و معادن را از اینها آفریده، و همه را با یک دیگر متفق گردانیده.

و چنانچه اخلاط اربعه را که خون و بلغم و صفرا و سودا باشند متخالف در کیفیات آفریده، همه را در بدن حیوانات الفت داده است، و هر یک را با نهایت الفتی که با جنس خود دارند از جنس خود جدا کرده، چنانچه آتش را بگذارند بالا می رود و میل به کره خود می کند، و آب را اگر قاسری نباشد میل به گل خود یا به مرکز می کند.

ص: 36

و همچنین سایر عناصر همه را از امکنه طبیعیه و اجناس و انواع خود جدا کرده و در ابدان موالید جمع کرده، و کیفیات حرارت و برودت و رطوبت و یبوست که با هم نهایت تضاد دارند با هم جمع کرده، و از ایشان مزاج موافق آن نوع به عمل آورده، و باز هر وقت که مصلحت داند همه را از هم می پاشد و از یک دیگر جدا می کند.

و روح و بدن را با نهایت مباینت با یک دیگر الفت داده، و هر وقت که خواهد جدا می کند، و دلهای متباین و طینتهای متخالف را به اعتبار احتیاجی که در میان ایشان انداخته با یک دیگر الفت داده، و گاه عداوت را با الفت بدل می کند، و گاه الفت را به عداوت منتهی می گرداند، و در این مقام سخن بسیار است، و به همین اکتفا می نمائیم.

دوم: در بیان آن که اینها دلالت دارند بر صانعی که این تألیفات و تفریقات به او منسوب است، و وجهش ظاهر است، زیرا که هرگاه این تألیف و تفریق مخالف مقتضای طبع آنها باشد البته قاسری باید که اقوا از آنها باشد، و آنها را قسر بر افتراق و ایتلاف کند، و چون از این افتراق و ایتلاف عالمی منتظم گردیده که نزد عقل سلیم از آن بهتر و نیکوتر متصور نیست باید که قاسر و جبر کننده اینها در نهایت علم و قدرت و حکمت باشد، و مانند و شبیه آنها نباشد.

سوم: در بیان تأویل آیه کریمه و مناسبت انسب است به این مقام.

بدان که بعضی از محققان آیه را چنین تفسیر کرده اند که حق تعالی هر جنسی از مخلوقات را دو نوع متقابل آفریده است، مانند مرد و زن، و نر و ماده، و سیاهی و سفیدی، و آسمان و زمین،

ص: 37

و روشنائی و تاریکی، و شب و روز، و گرم و سرد، و تر و خشک، و آفتاب و ماه، و کوکب ثابت و سیار، و کوه و صحرا، و خشکی و دریا، و زمستان و تابستان، و جن و انس، و علم و جهل، و شجاعت و جبن، و جود و بخل، و ایمان و کفر، و سعادت و شقاوت، و شیرینی و تلخی، و صحت و بیماری، و پریشانی و توانگری، و خنده و گریه، و شادی و اندوه، و زندگی و مردن.

و همچنین است سایر اشیاء، پس چنین آفرید اشیا را تا شما متذکر شوید و بدانید که خداوند اینها و آفریننده اینها مثل نیست، و به اینها متصف نمی گردد، چنانچه گذشت، پس بنا بر این آیه کریمه استشهاد خواهد بود برای آن که اینها را ضد گردانیده تا بدانند که او ضد ندارد.

و وجه دیگر: آن است که استشهاد باشد برای آن که تألیف و تفریق دلالت بر مؤلف و مفرق می کنند و چنان تأویل کنند آیه را، حق تعالی از یک نوع جفت نر و ماده را آفرید و با هم الفت بخشید تا بدانید که جدا کردن آنها در صنف و متحد ساختن و الفت دادن در نوع کار خداوند حکیم علیم است.

وجه دیگر: آن است که بعضی آیه را چنان تأویل کرده اند که حق تعالی واحد من جمیع الوجوه است، و هر چه غیر او است جفت است، یعنی تعددی در او هست از جهت جنس و فصل، یا ماهیت و تشخیص، یا ذات و وجود، و این جفت بودن از شواهد امکان است و احتیاج به صانع دارد، و باز خالی از مناسبت نیست با کلام سابق.

ففرق بها بین قبل و بعد لیعلم أن لا قبل له و لا بعد:

پس جدائی افکند به سبب این مخلوقات میان پیش و پس تا

ص: 38

دانسته شود که او را پیش و پس نیست، یعنی بعضی را در زمان پیش از بعضی، و بعضی بعد از بعضی قرار داد، تا بدانند که او زمانی نیست، یا تا آن که بدانند که او ازلی است و ابدی است، و چیزی پیش از او و بعد از او نمی تواند بود.

و در کلینی کلمه «بها» نیست، پس معنیش چنان می شود که زمان را آفرید تا دانند که زمان مخلوق او است به او احاطه نمی کند و او زمانی نیست.

شاهدة بغرائزها أن لا غریزة لمغرزها:

گواهی دهنده اند به طبیعتهای خود که طبیعت نیست آن کسی را که ایشان را صاحب طبیعت کرده است، و مراد به طبیعت ماهیات و حقایق انواع ممکنات است.

دالة بتفاوتها أن لا تفاوت لمفاوتها:

دلالت کننده اند به تفاوتها و اختلافها که در ایشان هست، که تفاوتی نیست کسی را که تفاوت در ایشان قرار داده است.

مخبرة بتوقیتها أن لا وقت لموقتها:

خبر دهنده اند به سبب آن که حق تعالی برای اول و آخر ایشان، وقتی قرار داده است به آن که وقتی نیست آن کسی را که ایشان موقت به اوقات گردانیده است. و چون توضیح این فقرات در ضمن شرح فقرات سابق گذشت اعاده نکردیم.

حجب بعضها عن بعض لیعلم ألا حجاب بینه و بینها من غیرها.

محجوب و پنهان گردانید بعضی را از بعضی به حجابهای جسمانی یا اعم از آن، تا بدانند که حجابی میان خدا و هر مخلوقی به غیر آن مخلوقی نیست، زیرا که چون به عقل خود یافتند که

ص: 39

پنهان بودن شخصی از شخصی به اعتبار جسمیت و مکان بودن و عجز و احتیاج هر دو است، پس باید بدانند که خدا به این روش محجوب نیست، و همه چیز نزد او هویدا است و مخلوق که او را ادراک نمی کند از نقص و عجز او است، و اگر نه حق تعالی از همه چیزها هویداتر است و همه چیز به او هویدا گردیده اند.

له معنی الربوبیة اذ لامربوب، و حقیقة الالهیة اذ لا مألوه، و معنی العالم و لا معلوم، و معنی الخالق و لا مخلوق، و تأویل السمع و لا مسموع.

برای او بود معنی ربوبیت و پروردگاری در وقتی که مخلوق و تربیت کرده شده نبود، و حقیقت الهیت و مستحق عبادت بودن در وقتی که عبادت کننده ای نبود و معنی عالم بودن در وقتی که معلومی موجود نبود، و معنی آفریننده بودن در وقتی که آفریده شده ای نبود، و تأویل سمع یعنی عالم به مسموعات بودن در وقتی که شنیده شده ای نبود.

حاصل آن است که هر چه از صفات کمالیه حق تعالی است قدیم است و عین ذات مقدس است، و صفات فعل اضافه ای چندند که آثار صفات کمالیه اند، مثل خالق بودن بالفعل که آن کمال نیست، آنچه کمال است قدرت بر خلق کردن است و آن قدیم است، و رازق بودن کمال ذاتی نیست، و قدرت بر رزق کمال است، و همچنین تربیت و حفظ و سایر صفات افعال که همه آثار صفات کمالیه حقیقیه اند که آنها زائد بر ذات مقدس نیستند چنانچه می فرماید:

لیس مذ خلق استحق معنی الخالق، و لیس باحداثه البرایا استحق معنی البارئیة.

یعنی نه چنان است که از وقتی که آفرید خلائق را مستحق معنی خالق شده باشد، و نه آن که به حادث گردانیدن آفریده گان مستحق معنی آفریدن شده باشد.

ص: 40

کیف و لا تغیبه مذ، و لا تدنیه قد، و لا یحجبه لعل، و لا یوقته متی، و لا یشتمله حین، و لا یقارنه مع.

یعنی: و چگونه چنین باشد که بعد از وجود اشیاء مستحق این اسماء شده باشد، و حال آن که کلمه «مذ» که در لغت برای ابتدای زمان است سبب آن نمی شود که از او چیزی غایب شود، چنانچه در ممکنات که محصورند به زمان اگر در زمانی باشند پیش از آن زمان و بعد از آن زمان است، غایب است از ایشان، و حق تعالی جمیع اشیاء با زمانهای ایشان نزد علم او در ازل حاضر بودند، یا آن که وجود او مخصوص بر ذاتی نیست تا آن که در زمانی از خلق غایب گردد.

باز فرمود: چون حق تعالی زمانی نیست کلمه «قد» که در لغت برای نزدیک گردانیدن ماضی است به حال او را به چیزی نزدیک نمی گرداند، یا آن که چون کلمه قد برای تحقیق است و در علم او شدت و ضعف نمی باشد، پس قد چیزی را به علم او نزدیک نمی گرداند.

پس فرمود: لعل در لغت به معنی شاید است، و برای امید وقوع امر است در زمان آینده، او را از چیزی محجوب نمی گرداند، یعنی در علم خدا لعل و شاید نمی باشد، برای آن که هیچ چیز از علم او غایب نیست.

پس فرمود: مخصوص به وقتی نیست تا توان گفت متی، یعنی کی بهم رسید؟ و کی عالم شد؟ و کی قادر شد؟ پس فرمود: و فرا نمی گیرد مع که در لغت دلالت بر مقارنت می کند، یعنی نمی توان گفت که چیزی با او هست یا بوده است یا خواهد بود در زمان یا در مکان یا در محل، یا آن که نمی توان گفت: چیزی که همیشه با او بوده است.

ص: 41

و تفریع این فقرات بر عدم اختصاص اسماء به حق تعالی بعد از حدوث اشیاء شاید از آن جهت باشد که کسی که صاحب این تقدس و کمال باشد نقص بر او روا نیست، و حدوث صفات کمالیه مستلزم نقص ذات است قبل از حدوث اسماء، بلکه بعد از حدوث آنها چنانچه گذشت.

و در امالی شیخ مفید و احتجاج و کیف نیست، پس احتیاج به این تکلف نیست و ظاهرتر است.

انما تحد الادوات أنفسها، و تشیر الالة الی نظائرها، و فی الاشیاء یوجد أفعالها.

تحدید نمی کنند ادوات مگر نفسهای خود را، و اشاره می کند آلت به سوی نظائر و اشباه خود، و در اشیای ممکنه یافت می شود کرده ها و آثار این ادوات نه در حق تعالی.

مترجم گوید: مراد از ادوات و آلت اعضا و جوارح است، پس مراد به نفسهای آنها انواع و اشباه خواهد بود، یعنی آلات جسمانی تحدید امثال خود از جسمانیات می توانند کرد، و اشاره به اشباه خود می توانند نمود. و محتمل است که مراد به ادوات صاحبان ادوات بوده باشد، و ممکن است که مراد به ادوات و آلات آن حروف و اسمائی باشد که در پیش اطلاق آنها را بر حق تعالی نفی کرد.

پس این فقرات دلیلی برای آن فقرات خواهند بود.

و منعتها مذ القدمة، و حملتها قد الازلیة.

یعنی: منع کرده است آلات و اعضا و قوا را یا اشیاء را از قدیم بودن آن که مذ که برای ابتدای زمان است بر آنها اطلاق می کنند، و منع کرده است اعضا و قوا را یا اشیاء را از ازلی بودن اطلاق کلمه قد بر آنها که دلالت بر قرب زمان ماضی به حال می کند، چنانچه بیان آن در فقرات سابقه گذشت.

ص: 42

لو لا الکلمة افترقت، فدلت علی مفرقها، و تباینت فأعربت عن مباینها، لما تجلی صانعها للعقول.

اگر نه این بود که کلمه ها جدا شد، پس دلالت کردند بر جدا کننده آنها و مباینت بهم رسانیدند، پس ظاهر گردانیدند کسی که مباینت میان ایشان افکنده، یا مباین ایشان گردانیده، هر آینه ظاهر نمی شد صانع آنها برای عقول.

مترجم گوید: این فقرات را به چند وجه توجیه می توان کرد:

اول: آن که مراد از کلمه لغتهای مختلفه و اصوات متنوعه خلق باشد، زیرا که این از قدرتهای عظیم حق تعالی است که با این کثرت اجناس مخلوقات هیچ صدائی به صدائی دیگر شبیه نیست، و هر یک را به لغت خاصی مخصوص ساخته است، چنانچه در قرآن مجید می فرماید «و اختلاف ألسنتکم و ألوانکم» (1).

یعنی: و از آیات و علامات وجود و عظمت و قدرت و حکمت خدا است اختلاف زبانهای شما، و چنانچه اختلاف اینها دلالت بر وجود صانع می کند مباینت و تضاد اینها دلالت می کند بر آن که حق تعالی منزه است از مشابهت اینها به وجهی چند که سابقا مذکور شد.

دوم: آن که مراد از اختلاف کلمه اختلاف رأیها و عزمها باشد، چنانچه حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: عرفت اللّه بفسخ العزائم، یعنی خدا را شناختم به فسخ کردن عزمها، یعنی بسیار عزمی کردم و خدا عزم مرا متبدل گردانید یا میسر نگردانید، پس دانستم که مدبری هست که قدرت بر فسخ عزائم من دارد.

سوم: آن که مراد از کلمه جمیع مخلوقات خدا مراد باشد از این جهت که دلالت دارند بر وجود و قدرت و علم و حکمت تعالی،


1- سوره روم: 22.

ص: 43

لیکن از لفظ بعید است.

و بها احتجب عن الرؤیة و الیها تحاکم الاوهام.

یعنی: به عقلها محجوب شده است از دیدن، یعنی عقل حکم می کند که دیدنی نیست و به سوی عقل محاکمه می کنند، وهمها یعنی اختلافاتی که در میان اوهام و مدرکات بشود عقل حکم می کند میان ایشان و حق و باطل آنها را جدا می کند.

و فیها أثبت غیره.

محتمل است که ضمیر به عقلها راجع باشد، پس دو وجه محتمل است:

اول: آن که آنچه در عقلها ثابت می شود و حاصل می شود غیر حقیقت حق تعالی است، و کنه ذات او به عقل در نمی آید.

دوم: آن که غیر مصدر باشد، یعنی به عقل اثبات می شود که حق تعالی مغایر ممکنات است و مشابه ایشان نیست، و محتمل است که ضمیر راجع به وهمها باشد، یعنی وهمها اثبات غیر خدا می کنند، و اگر نه عقل حکم می کند که خداوند عالم بجز یکی نیست.

و منها انیط الدلیل.

در این فقره نیز محتمل است که ضمیر راجع به عقلها باشد، یعنی: به عقلها استنباط دلیل می توان نمود بر امور، و ممکن است که راجع به وهمها باشد، یعنی به توسط وهمها استنباط می کند عقل دلیل بر اشیا را.

و بها عرفها الاقرار.

در این فقره نیز هر دو احتمال جاری است، یعنی به عقلها حق تعالی شناسانید عقلها را اقرار به وجود و کمالات خود یا به وهمها شناسانید عقلها را که او از جنس وهمها و مدرکات آنها نیست.

ص: 44

بالعقول یعتقد التصدیق باللّه.

به عقول اعتقاد کرده می شود یا محکم می شود تصدیق به خدا.

و بالاقرار یکمل الایمان به.

و به اقرار کردن کامل می شود ایمان به خدا، زیرا که اعتقاد بدون اقرار ظاهر فایده نمی بخشد.

لا دیانة الا بعد معرفة.

دین دار بودن یا عبادت کردن نمی باشد مگر بعد از معرفت خدا و رسول و ائمه هدی و آنچه ایشان بیان کرده اند از اصول عقائد یا اعم از معرفت اصول و فروع.

و لا معرفة الا باخلاص.

و معرفت نمی باشد مگر با خالص گردانیدن از شکوک و شبهات و اعتقادات باطله.

و لا اخلاص مع التشبیه.

و خالص گردانیدن معرفت نمی باشد با شبیه دانستن خدا به ممکنات.

و لا نفی مع اثبات، الصفات للتشبیه.

و نفی نکرده است تشبیه خدا را به خلق کسی که اثبات صفات زائده از برای او کرده است. و در بعضی از نسخ «للتنبیه» است، پس محتمل است که مراد آن باشد که کسی اثبات صفات کنه برای تنبیه مردم بر صفات او و نفی کنه صفات خلق از او کنه نفی صفات او نکرده است، پس اشاره خواهد بود به آنچه گفتیم که باید حق تعالی را از حد تعطیل و حد تشبیه برد و بدر آورد.

فکل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه.

پس هر چه در خلق است از صفات حقیقت آن صفت در خالق او نیست.

ص: 45

و کل ما تمکن فیه یمتنع فی صانعه.

و هر چه ممکن است یا متمکن و ثابت است در مخلوق ممتنع است آن در صانع.

و لا تجری علیه الحرکة و السکون.

جاری نمی شود بر او حرکت کردن و ساکن شدن. پس به چند وجه حضرت استدلال فرمود بر نفی حرکت و سکون از ذات مقدس قادر بی چون، اول به آن که:

کیف یجری علیه ماهو اجراه، و یعود فیه ما هو ابتدأه.

یعنی: چگونه جاری شود بر او آنچه او جاری گردانیده است بر غیر خود، و چگونه برگردد در او آنچه خود ابتدا کرده است و آفریده است.

و وجه استدلال یا آن است که گذشت، که اتصاف حق تعالی به خلق خود، و کامل گردیدن به آفریده خود محال است. یا به آن که اگر اینها در او باشند منفک از حوادث نخواهد بود، و هر چه منفک از حوادث نباشد حادث است. یا آن که اگر بدون این صفت کامل است، پس حدوث این صفت نقص خواهد بود، و اگر به این صفت کامل می شود پس در ذات خود ناقص است، و نقص بر او محال است به اجماع عقول. دلیل دوم: آن است که:

اذا لتفاوتت ذاته.

یعنی اگر محل حرکت و سکون باشد، پس تفاوت در ذات او بهم می رسد، و محل حوادث و تغیرات خواهد بود، و اینها مستلزم تغیر ذات اند، و تغیر ذات منافی وجوب وجود است. دلیل سوم: آن است که:

و لتجزأ کنهه.

یعنی: و هر آینه صاحب اجزاء خواهد بود کنه ذات مقدس او، یا به اعتبار آن که این دو صفت از لوازم اجسام اند، یا به اعتبار

ص: 46

آن که حرکت لازم دارد که در آن متحرک جهت بالقوه و جهت بالفعل بوده باشد، یا به اعتبار آن که ممکنات شریک خواهد بود در حقیقت، و مرکب از ما به الاشتراک و ما به الامتیاز خواهد بود.

و لا متنع من الازل معناه، و لما کان للباری ء معنی غیر المبروء.

و هر گاه مستکمل به خلق خود باشد و در ذات او تفاوت باشد و کنه او صاحب اجزاء باشد، هر آینه امتناع خواهد کرد از ازلی بودن معنی او، و هر آینه برای آفریننده معنی به غیر آفریده شده نخواهد بود.

و لو حد له وراء اذا حد له أمام.

و اگر حد کرده شود برای او عقبی و پسی هر آینه حد کرده خواهد شد برای او پیشی، پس در هر دو جزء در او متوهم خواهد شد و مرکب خواهد بود.

و التمس له التمام اذا لزمه النقصان.

و اگر طلب کرده شود برای او تمام شدن، پس لازم خواهد بود او را ناقص بودن، و این اشاره است به آنچه سابقا بیان شد که نمی تواند بود که حق تعالی به غیر ذات مقدس خود به چیزی کامل شود، زیرا که اگر به غیر خود کامل شود در حد ذات خود ناقص خواهد بود و به اجماع عقول نقص بر او روا نیست، و ایضا در کمال به غیر خود محتاج خواهد بود، و هر محتاج ممکن است.

کیف یستحق الازل من لا یمتنع من الحدث.

چگونه مستحق ازلی بودن باشد کسی که امتناع نکند از حادث بودن یعنی ممکن قدیم و ازلی نمی تواند بود، و محتمل است که مراد آن باشد که ازلی محل حوادث نمی تواند بود.

ص: 47

و کیف ینشی ء الاشیاء من لا یمتنع من الانشاء.

و چگونه انشا کند و از عدم به وجود آورد اشیا را کسی که امتناع نکند از آفریده شدن، محتمل است که مراد کل اشیا باشد، یعنی خالق کل اشیا غیر واجب الوجود بالذات نمی تواند بود. و محتمل است که مراد آن باشد که از عدم به وجود آوردن مخصوص حق تعالی است، و کسی که احتمال معلول بودن در او رود خالق و آفریننده چیزی نمی تواند بود.

و اذا لقامت فیه آیة المصنوع، و لتحول دلیلا بعد ما کان مدلولا علیه.

این فقرات دلیل فقرات سابقه اند، یعنی: هرگاه حق تعالی محل حوادث و تغیرات باشد و امتناع از حادث بودن و علت داشتن نداشته باشد هر آینه قائم خواهد شد در او علامت مصنوع بودن و آفریده بودن، و هر آینه وجود او دلیل بر صانع دیگر خواهد گردید بعد از آن او را مدلول علیه می دانستند، و سایر ممکنات دلیل وجود واجب الوجود خواهد بود.

لیس فی محال القول حجة، و لا فی المسألة عنه جواب، و لا فی معناه له تعظیم، و لا فی ابانته عن الخلق ضیم، الا بامتناع الازلی أن یثنی، و ما لا بدأ له أن یبدأ.

یعنی: نیست در این قول محال یعنی اثبات حوادث و متغیرات از برای حق تعالی حجتی، و نه در سؤال کردن از این مسأله جوابی، چون بدیهی است که باطل است، و نیست در اثبات کردن معنای اینها از برای حق تعالی تعظیمی که اگر اثبات نکنند نقص او باشد، و نیست در جدا کردن او از مخلوقات در کنه صفات و عروض حوادث و متغیرات ضیمی یعنی ظلمی مگر به آن که امتناع می کند ازلی از دو تا بودن و دو قدیم نمی باشد، و امتناع می کند چیزی که علت و ابتدا ندارد از علت و ابتدا داشتن.

ص: 48

و حاصل این فقرات آن است که اثبات صفات زائده و متغیره، چون بر حق تعالی محال است حجتی بر اثبات آن اقامت نمی توان کرد، و کسی که از آن کند مستحق جواب نیست، و چون بعضی گمان می کنند که همچنان که گوش نداشتن و چشم نداشتن و دست و پا نداشتن در ما نقص است، پس باید که خدا نیز هر چه در ما کمال است او داشته باشد.

حضرت رد بر ایشان فرموده که اینها سبب امکان و عجز ما در کمال شده است، چون در علم و قدرت محتاجیم به اینها، و کسی که جمیع صفات کمالیه عین ذات مقدس او باشد، بودن اینها در او نقص است، و نبودن اینها در او کمال است.

و در آخر بیان فرمود که نفی مشارکت حق تعالی با مخلوقات کردن ظلمی نیست نه بر خدا و نه بر مخلوقات، یا آن که مباین شدن خدا از مخلوقات خود نه از راه ترفع و تکبر است که ظلمی باشد، بلکه سببش آن است که دو قدیم و دو ازلی محال است، و اگر حق تعالی صاحب صفات زائده و اجزا و اعضا باشد چندین قدیم ثابت می شود، و این صفات اگر معلول ذات حق باشند می باید که چیزی که وجودش ابتدائی نداشته باشد علت داشته باشد، و قدیم علت نمی دارد.

لا اله الا اللّه العلی العظیم، کذب العادلون بالله و ضلوا ضلالا بعیدا، و خسروا خسرانا مبینا، و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین (1)

نیست خداوندی و معبودی بجز خداوندی که ذاتش از آن بلندتر است، که عقلها به آن تواند رسید، و صفاتش از آن بزرگ تر است که کنه آنها را ادراک توان نمود، دروغ گفتند آنها که غیر خدا را


1- بحار الانوار 4/ 227- 246.

ص: 49

با او عدیل گردانیدند در خداوندی و در استحقاق عبادت، و گمراه شدند گمراهی دور، و زیان کار شدند زیان کاری هویدا، و درود فرستد خدا بر محمد و آل طاهرین او.

در شرح این خطبه کتابها کافی نیست، و به اعتبار ضیق مجال به همین اکتفا شد، و بیان بعضی از دقایق و اسرار این خطبه و سایر خطبه ها که مضامین آنها مشارکتی با این خطبه دارد در کتاب بحار الانوار شده است، و الحمد للّه اولا و آخرا، و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین.

ص: 50

ص: 51

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

2- رساله ترجمه قصیده دعبل خزاعی

اشاره

ص: 52

ص: 53

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه الذی أکرمنا بولاء سید المرسلین، محمد و أهل بیته الاقدسین الاکرمین، صلوات اللّه علیه و علیهم أجمعین، ما أظلت السماوات علی الارضین، و لعنة اللّه علی أعدائهم أبد الابدین.

اما بعد: فقیر خاکسار خادم اخبار ائمه اخیار محمد باقر بن محمد تقی حشر هما اللّه مع موالیهما الاطهار، بر لوح عرض الساطین سلطنت عظما، و حجاب بارگاه رفعت و اعتلا، می نگارد که چون در مجلس بهشت آئین، و محفل فلک تزیین نواب کامیاب، فلک جناب مصطفوی نسب، مرتضوی حسب، حسینی لقب، شرع پرور، عدل گستر، ایمان مدار، احسان شعار، چشم و چراغ دودمان مصطفوی، نوباوه گلستان مرتضوی، گل همیشه بهار بوستان صفوی مشید قواعد ملت و دین.

مؤسس لباس شریعت آباء طاهرین، شهریاری که باز بلند پرواز همت، والانهمتش را با عقاب چرخ هم سری است، رفیع قدری که شاهین سعادت قرین اقبال همایون فالش را با همای سپهر و طائر زرین جناح مهر هوای سپهر برتر گشت زار آمال شیعیان از جداول انامل عطایش سیراب، و از صفیر عندلیب خوش الحان خامه عدالت

ص: 54

نگارش اندوه در زوایای خاطره ها نایاب، درة التاج افسر کیانی، زینت بخش سریر خاقانی، اطواق عبودیتش زینت اعناق، سروران جهان آرزوی ادراک سعادت خدمت با رفعتش مکنون خواطر خسروان دوران، سلطان نشان، تاج بخش کشورستان.

اعنی: سلطان السلاطین ظل اللّه فی الارضین، باسط بساط الامن و الایمان، المتمثل لامر ان اللّه یأمر بالعدل و الاحسان، فرع الشجرة الطیبة الاحمدیة، غصن الدولة العلیة العلویة، السلطان ابن السلاطین، و الخاقان ابن الخواقین، المتشرف باسم خامس اصحاب الکساء و ثالث الائمة المصطفین الشاه سلطان حسین، أعاذه اللّه تعالی من شر کل عین، و صفاه من کل شین و مین، و شد اطناب دولته باوتاد ظهور دولة خاتم الاوصیاء المرضیین صلوات اللّه علیهم أجمعین.

قصیده غرائی تائیه افصح شعرای عرب دعبل بن علی خزاعی که به حسن عقیده و مذهب از اشباه و امثال خود ممتاز، و به مداحی اهل بیت رسالت صلوات اللّه علیهم سرافراز بوده.

و آن قصیده را در مدح امام همام تمام بضعه حضرت خیر الانام، وارث علوم اولین و آخرین، محیی آثار آباء طاهرین، نیر فلک امامت و خلافت، خورشید سپهر عصمت و ولایت، صاحب معجزات باهره، غیاث عترت طاهره، ضامن جرائم شیعیان، مصداق ستدفن بضعة منی بخراسان، امام الجن و الانس، ثامن أئمة الهدی، أبی الحسن علی بن موسی الرضا صلوات اللّه علیه و علی آبائه الطاهرین و اولاده المعصومین گفته اند و بر آن حضرت خوانده، و مورد تحسین آن جناب گردیده، و جوائز دنیوی و اخروی بهره مند شده.

و معجزات باهره از آن حضرت در این واقعه به ظهور آمده،

ص: 55

مذکور شده بود به بارگاه مراحم شاهانه نسبت به کافه عباد و بلاد، حکم اشرف عز صدور یافت که داعی و مخلص این دودمان لازم التعظیم، قصیده مذکور را با احادیثی که در این باب به نظر قاصر رسیده به لغت فارسی قریب به فهم ترجمه نماید، تا آن که کافه شیعیان و عامه مؤمنان از برکات آنها بهره مند گردند، لهذا داعی اطاعة لامره الاعلی آنچه در این باب به نظر رسیده بود و در کتب معتبره یافته بود ترجمه نمود.

و ان شاء اللّه در خاطر فاتر هست که ترجمه قصیده فرزدق، و یکی از قصائد سید حمیری رحمة اللّه علیهما را که از قصائد مشهوره مدایح اهل بیت علیهم السلام است به آن ملحق گرداند، که نفعش اعم و اتم بوده باشد، و این رساله عجاله را بر مقدمه و سه فصل و خاتمه مرتب گردانید، و من اللّه الاستعانة و هو حسبی و نعم الوکیل.

مقدمه در بیان نسب و برخی از احوال دعبل است

دعبل بکسر دال و سکون عین و کسر باء است، و ابو علی کنیت او بوده، و پسر علی بوده، و او پسر زرین بوده، و او پسر عثمان بوده، و او پسر عبد الرحمن، و او پسر عبد اللّه، و او پسر بدیل پسر ورقا، و او از قبیله خزاعه بوده است، و بدیل بن ورقا جد او از صحابه حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله بوده.

و دعبل از شعرا و بلغای مشهور عرب است، و صاحب دیوان و تصانیف مشهوره است، و از شیعیان خالص اهل بیت علیهم السلام،

ص: 56

و مداح حضرت امام الجن و الانس علی بن موسی الرضا علیه السلام بوده است.

و علامه علیه الرحمة در کتاب خلاصه گفته است که دعبل خزاعی در میان اصحاب ما مشهور است، و حال او در کمال ایمان و علو منزلت و عظمت شأن معلوم است (1).

و شیخ نجاشی نیز او را مدح بسیار کرده است، و تصانیف او را در فهرست خود ذکر کرده است، و سند خود را به او متصل کرده است (2) و بعضی از احوال او بعد از این معلوم می شود.

فصل اول در بیان سندهای اخبار متعدده است که متعلق به قصیده دعبل است

بدان که اعاظم محدثین شیعه، مانند أبو جعفر محمد بن بابویه و شیخ طوسی و شیخ کشی، و علی بن عیسی اربلی رضوان اللّه علیهم، و جمعی از علمای سنیان، مانند ابن طلحه مالکی و غیر او، بعضی از این قصیده و متعلقات آن را روایت کرده اند.

چنان که ابن بابویه رحمة اللّه علیه در کتاب عیون اخبار الرضا روایت کرده است که دعبل بن علی و ابراهیم بن العباس در مرو به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رسیدند، بعد از آن که ولایت عهد مأمون ملعون را آن حضرت به جبر قبول فرموده بود، دعبل این قصیده را عرض کرد که بعد از این مذکور خواهد شد، و ابراهیم قصیده دیگر خواند.


1- رجال علامه ص 70.
2- رجال نجاشی ص 161- 162.

ص: 57

حضرت بیست هزار درهم به ایشان جایزه شفقت کرد، از دراهمی که به اسم مبارک سامی آن حضرت در آن زمان سکه کرده بودند، که برابر دو هزار اشرفی بوده است در آن زمان، و هر یک ده هزار درهم گرفتند، و دعبل دراهم خود را به شهر قم آورد، و شیعیان قم از برای شرافت و برکت آن دراهم را که به نام نامی آن حضرت منور و مزین گردیده بود هر درهمی را به ده درهم خریدند که صد هزار درهم به دست او آمد، و ابراهیم آن زر را خرج می کرد و می بخشید و قسمت می کرد، و از برکت آن حضرت تمام نمی شد، تا آن که خرج کفن و دفن او نیز از آن مال خیر مآل شد (1).

و أیضا ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که دعبل گفت: من داخل مرو شدم و به خدمت حضرت امام رضا صلوات اللّه علیه رفتم و عرض کردم که قصیده ای در مدح شما انشاء نموده ام به قسم بر خود لازم گردانیده ام که بر کسی پیش از شما نخوانم. حضرت فرمود: بخوان، پس به خدمت حضرت عرض کرد به تفصیلی که در ضمن ترجمه اشعار مذکور خواهد شد.

پس چون از خواندن قصیده فارغ شد، حضرت برخواست و فرمود: از جای خود حرکت مکن و داخل حرم شدند، و بعد از ساعتی خادم آن حضرت آمد و صد اشرفی رضوی آورد که به اسم سامی آن حضرت مزین گردیده بود و به او داد، و گفت: مولای من می فرماید که این زر را خرج کن.

دعبل گفت: به خدا سوگند که من برای این مطلب نیامده بودم، و قصیده را برای طمع مال دنیا نگفته بودم، و صره زر را


1- بحار الانوار 49/ 234 از عیون اخبار الرضا علیه السلام 2/ 142.

ص: 58

پس فرستاد، و خلعتی از جامه های پوشیده آن حضرت استدعا نمود برای برکت و شرافت.

پس همان کیسه زر را با جبه خزی برای او فرستاد، و خادم گفت: حضرت می فرماید که این صره را بگیر که بعد از این محتاج به این زر خواهی شد و به ما بر مگردان پس دعبل صره و جبه را گرفت و برگشت، و از مرو با قافله روانه شد، و چون به میان قوهان رسیدند، جمعی از دزدان به قافله برخوردند، و جمیع اموال اهل قافله را گرفتند، و مردم قافله را همگی دست بر پشت بستند، و دعبل از آن جمله بود، و دزدان اموال قافله را متصرف شدند و شروع به قسمت کردند.

پس یکی از آن دزدان شعری از این قصیده که مناسب این حال بود خواند، و مضمونش این است که می بینم مال اهل بیت رسول صلی اللّه علیه و آله را در میان دیگران قسمت می شود، و دستهای ایشان از آن مال خالی است.

چون دعبل این شعر را شنید پرسید از آن مرد که این که خواندی از کی است؟ گفت: از مردی از قبیله خزاعه است که او را دعبل بن علی می گویند. دعبل گفت: منم گوینده آن قصیده که این بیت از جمله آن است، چون آن مرد این سخن را شنید برجست و به نزد رئیس و سرگرده ایشان رفت، و او شیعه بود و بر سر تلی نماز می کرد، و این سخن را به او گفت.

چون سرگرده این سخن را شنید، خود آمد و نزد دعبل ایستاد، و گفت: توئی دعبل؟ گفت: بلی، او گفت: بخوان قصیده را، دعبل تمام قصیده را خواند، پس فرمود: دستهای دعبل و تمام اهل قافله را گشودند، و جمیع اموال ایشان را برای رعایت دعبل به

ص: 59

صاحبان رد کردند، و دعبل به سلامت روانه گردید و داخل قم شد.

چون شیعیان قم خبر دخول دعبل را شنیدند نزد او جمع شدند، و التماس کردند که قصیده خود را بر ایشان بخواند، دعبل گفت که همگی در مسجد جامع حاضر شوند، چون حاضر شدند، دعبل بر منبر بر آمد، و قصیده را بر ایشان خواند، و مردم قم او را به خلع فاخره و اموال و افره نوازش نمودند.

و چون اهل قم خبر جبه را شنیدند از او التماس کردند که جبه را به هزار دینار طلا به ایشان به فرو شد. او امتناع نمود، گفتند:

پس قدری از آن را به هزار دینار به فروش باز ابا کرد، و از قم بیرون رفت، چون به رستاق و دهات قم رسید، جمعی از جوانان و خردسالان عرب او را تعاقب نمودند و جبه را از وی گرفتند.

پس دعبل به قم عود فرمود، و التماس رد جبه از ایشان نمود، آن جوانان خود رأی التماس او را قبول نکردند، و سخن پیران و سرگردهای خود را در این باب نشنیدند، و گفتند: آرزوی جبه را از دل بدر کن که ممکن نیست پس دهیم، و لیکن به قیمت آن هزار اشرفی به تو می دهیم، و او قبول نمی کرد، چون نا امید گردید از پس دادن جبه از ایشان التماس نمود که قدری از آن جبه متبرکه را به او بدهند، این را قبول کردند، و قدری از جبه را با هزار دینار طلا برای قیمت بقیه به او دادند.

و چون دعبل به وطن خود معاودت نمود، دید که دزدان جمیع آنچه در منزل او یافته اند غارت کرده اند، در این وقت آن صد دینار که حضرت به او عطا فرموده بود به شیعیان فروخت، و از برای برکت هر دیناری را به صد درهم کرده برابر قیمت سوقی بود از او خریدند، پس ده هزار درهم به دستش آمد، و در این وقت

ص: 60

سخن حضرت را به خاطر آورد که بر سبیل اعجاز به او فرمود که به زودی محتاج خواهی شد به این دینارها.

و دعبل کنیزی داشت که بسیار او را دوست می داشت، در او رمد عظیمی در هر دو چشم او بهم رسید، چون اطبا و کحالان چشمهای او را ملاحظه کردند گفتند: چشم راستش باطل شده، در آن تدبیری نمی توانیم کرد، و چشم چپ را شروع در معالجه می کنیم، و اهتمام می نمائیم و امید هست که به اصلاح آید.

دعبل از این واقعه بسیار غمگین شد و جزع بسیار کرد، تا آن که به خاطرش آمد که بقیه جبه مبارکه حضرت امام رضا علیه السلام با او هست، پناه به آن قطعه جبه برد و آن را برگرفت و بر دیده های آن جاریه می مالید، و قدری از آن جامه شریفه را در اول شب به عنوان عصابه بر دیده های جاریه بست، چون صبح شد به برکت جامه آن حضرت دیده های جاریه صحیح شده بود و بیناتر از حالت صحت گردیده بود (1).

و شیخ طوسی علیه الرحمه در مجالس از علی برادر دعبل روایت کرده است که گفت: با برادر خود دعبل در سال صد و نود و هشتم از هجرت متوجه شهر طوس شدیم، و به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام مشرف شدیم و تا آخر سال دویست از هجرت در خدمت آن حضرت ماندیم.

و حضرت پیراهن خز زردی خلعت به برادرم داد با انگشتر عقیقی، و کیسه ای از دراهم که به اسم شریف آن حضرت مزین بود، و فرمود: ای دعبل برو به شهر قم که در آنجا فوائد بسیار خواهی یافت، و فرمود: این پیراهن را خوب محافظت نما که من


1- بحار الانوار 49/ 241 از عیون اخبار الرضا علیه السلام 2/ 262- 265.

ص: 61

هزار شب در هر شب هزار رکعت نماز در این پیراهن کرده ام، و هزار ختم قرآن در این جامه کرده ام (1).

و صاحب کشف الغمه از بعضی از مخالفان روایت کرده است که دعبل گفت: چون من این قصیده را گفتم به خراسان رفتم، و به خدمت حضرت امام همام علی بن موسی الرضا علیه السلام رسیدم، و قصیده را بر آن حضرت عرض کردم تحسین نمودند، و فرمودند:

تا تو را امر نفرمایم بر دیگری مخوان.

چون خبر این قصیده به مأمون رسید مرا طلبید و امر کرد که این قصیده را بر او بخوانم، من انکار کردم، یکی از غلامان خود را به طلب حضرت امام علیه السلام فرستاد، چون تشریف آوردند به خدمت حضرت عرض کرد: من دعبل را امر کردم که قصیده خود را بخواند و انکار نمود.

حضرت فرمود: ای دعبل قصیده را بر خلیفه بخوان، من جمیع قصیده را خواندم، و مأمون تحسین بسیار نمود، و پنجاه هزار درهم به من کرم کرد، و حضرت امام رضا علیه السلام نیز نزدیک به آن مبلغ جایزه عطا فرمود.

پس من به آن حضرت عرض کردم که توقع دارم که از جامه های بدن مبارک خود جامه ای به من کرم فرمائی که در وقت مردن کفن من باشد، حضرت فرمود: چنین کنیم، و بعد از آن پیراهنی به من بخشیدند که خود پوشیده بودند، و دستمال لطیفی نیز شفقت فرمودند، و گفتند: این را نیکو محافظت نما که به برکت آن از بلاها محفوظ خواهی ماند.

بعد از آن فضل بن سهل ذوالریاستین که وزیر مأمون بود صله


1- بحار الانوار 49/ 238 ح 7 از مجالس شیخ طوسی 1/ 370.

ص: 62

نیکو به من داد، و ریشه خراسانی زردی برای من فرستاد، و در روز بارانی با او می رفتم، بارانی و کلاه بارانی که هر دو از خز بود به من بخشید که هشتاد اشرفی به قیمت آنها به من دادند و من ندادم.

پس اراده معاودت به سوی عراق کردم، در اثنای راه جمعی از دزدان کرد بر سر راه آمدند، و آنچه همراه داشتیم همه را تالان (1) کردند، پس ماندم در پیراهن کهنه و بدحالی تازه، و از میان آنچه از من بردند تأسف من بر پیراهن و دستمال شریف آن حضرت بود، و تفکر می نمودم در فرموده حضرت که تو به برکت اینها محفوظ خواهی ماند، چون شد که اینها را دزد برد.

ناگاه یکی از کردان حرامی بر من گذشت، و بر اسب زرد که ذوالریاستین به من بخشیده بود سوار بود، و آن بارانی را نیز در بر داشت، و چون به نزدیک من رسید ایستاد و انتظار رفیقان خود می کشید، و یک شعر از قصیده مرا خواند، من تعجب کردم که این کرد از دزدان چگونه توفیق تشیع یافته است.

و در این وقت طمع کردم که شاید پیراهن و دستمال حضرت را پس گیرم و گفتم: ای آقای من از کیست این قصیده؟ گفت: و ای بر تو، تو را با این چه کار است؟! گفتم: سببی دارد که خواهم گفت. آن کرد گفت: نسبت این قصیده به صاحبش از آن مشهورتر است که احتیاج به بیان داشته باشد. گفتم: او کیست؟ گفت: دعبل بن علی خزاعی شاعر آل محمد، خدا او را جزای خیر دهد. گفتم:

بخدا سوگند که منم دعبل، و این قصیده از من است. گفت: وای بر تو چه می گوئی؟ گفتم: امر از آن مشهورتر است که مخفی باشد.


1- تالان به معنی تاراج کردن.

ص: 63

پس اهل قافله را طلبید، و از ایشان معلوم کرد همگی شهادت دادند که این دعبل است. چون بر او ظاهر شد که منم دعبل، گفت:

از برای کرامت تو آنچه از این قافله گرفته اند پس دادم حتی خلالی که برده باشند، پس ندا کرد در میان اصحابش که هر که چیزی از این قافله گرفته است پس دهد، و به برکت من جمیع اموال اهل قافله را رد کردند و تمام اموال مرا پس دادند، و به بدرقه همراه ما آمد تا ما را به مأمن رسانید، پس من و جمیع قافله محفوظ ماندیم به برکت پیراهن و دستمال آن حضرت (1).

و صاحب عدد قویه روایت کرده است که اهل قم خلعت حضرت را از دعبل به سی هزار درهم می خریدند و او قبول نکرد، و چون بیرون رفت شیعیان قم آن خلعت را از او دزدیدند، برگشت و به التماس بسیار یک آستین آن خلعت را گرفت که در میان کفن خود بگذارد، و سی هزار درهم را به او دادند، و دعبل آن قصیده را در جامه احرامی خود نوشت، و وصیت کرد که او را در آن جامه کفن کنند (2).

و ابن بابویه رحمه اللّه از علی پسر دعبل روایت کرده است، که چون هنگام وفات پدرم شد متغیر شد و زبانش بند آمد، و رویش سیاه شد، و چون این حالت را مشاهده کردم، شیطان مرا وسوسه کرد، و نزدیک شد که از مذهب او بر گردم، پس بعد از سه شب پدرم را در خواب دیدم که جامه های سفید پوشیده بود، و کلاه سفیدی بر سر داشت. گفتم: ای پدر خدا با تو چه کرد؟

گفت: ای فرزند آنچه دیدی از سیاه شدن روی من و بند شدن


1- بحار الانوار 49/ 242- 243، از کشف الغمه 3/ 74- 76.
2- بحار الانوار 49/ 259- 260، از عدد القویه ص 292.

ص: 64

زبان من از آن بود که در دنیا شراب می خوردم، و پیوسته بر آن حالت شدیده بودم، تا آن که به خدمت حضرت رسالت پناه محمدی صلی اللّه علیه و آله رسیدم، و جامه های سفید در بر و کلاه نورانی سفید بر سر داشت، چون نظر مبارکش بر من افتاد، فرمود: تو دعبلی؟ گفتم: آری یا رسول اللّه. فرمود: بخوان از شعرها که در شأن اولاد من گفته ای؟ من این دو بیت را خواندم:

لا أضحک اللّه سن الدهر ان ضحکت یوما و آل أحمد مظلومون قد قهروا

مشردون نفوا عن عقر دارهم کأنهم قد جنوا ما لیس یغتفر

یعنی: خدا خندان نگرداند دندان روزگار را اگر به خندد و شادی کند، در روزی که آل پیغمبر صلی اللّه علیه و آله ستم دیده و مقهور گردیده اند از دشمنان، و ایشان را رانده اند، و از میان خانه های خود بیرون کرده اند گویا ایشان گناهی کرده اند که آمرزیده نمی شود.

چون این دو بیت را خواندم، حضرت مرا تحسین فرمود و شفاعت کرد مرا، و جامه هائی که در برداشت به من خلعت داد، و اینها جامه های آن حضرت است که در بر من است. (1)

و أیضا روایت کرده است: که بر قبر دعبل این ابیات را که از جمله اشعار او است نقش کرده بودند:

أعد للّه یوم یلقاه دعبل أن لا اله الا هو


1- بحار الانوار 49/ 241- 242 از عیون اخبار الرضا علیه السلام 2/ 266.

ص: 65

یقولها مخلصا عساه بهایرحمه فی القیامة اللّه

اللّه مولاه و الرسول و من بعدهما فالوصی مولاه

یعنی: مهیا کرده است از برای خدا در روز قیامت که او را ملاقات نماید، دعبل آن که خدائی نیست به جز او، می گوید این کلمه را از روی اخلاص، شاید به این کلمه رحم کند در قیامت او را خدا، حق تعالی مولا و آقا و صاحب اختیار او است و رسول خدا، و بعد از ایشان وصی رسول که علی بن أبی طالب علیه السلام است مولای او است (1).

و بدان که قصیده مزبوره اختلاف بسیار دارد، و در روایات بعضی بیشتر و بعضی کمتر روایت کرده اند، و آنچه متضمن مجموع روایات است ایراد می نماید، اول قصیده این است:

تجاوبن بالارنان و الزفرات نوائح عجم اللفظ و النطقات

چون میان شعرا متعارف است که در اول قصائد شعری چند مناسب مطلب در عشق و شوق، یا در سوز و گداز، یا در شکایت از روزگار می گویند، و بعد از آن بر سر مطلب می آیند، این ابیات را در صدر قصیده ایراد نموده است.

ورنین صدای حزین است، و زفره آه درد آمیز است، و نوائح جمع نائحه است، یعنی زنان نوحه کننده، و کلام اعجم کلامی را می گویند که از آن معنی مفهوم نشود.

یعنی: جواب یک دیگر گفتند، و صدا بلند کردند، با ناله های سوزناک و آههای دردناک، نوحه کننده چند که لفظ و سخن ایشان


1- بحار الانوار 49/ 249 از عیون اخبار الرضا 2/ 267.

ص: 66

فهمیده نمی شد، مراد خوانندگی مرغان است که عشاق و ارباب اندوه را به وجد می آورند.

یخبرن بالانفاس عن سر أنفس اساری هوی ماض و آخر آت

یعنی: خبر می دادند به نفسهای خود از راز نهانی جانی چند، که اسیر عشق و هوا گردیده اند، بعضی عشاق گذشته اند و بعضی آینده.

فأصعدن أو أسعفن حتی تقوضت صفوف الدجی بالفجر منهزمات

یعنی: آن مرغان نوحه کننده گاه به جانب بالا، و گاه به جانب پستی پرواز کردند، تا آن که شکسته و پراکنده شدند، لشگرهای تاریکی شب از هجوم عساکر روشنائی صبح گریزندگان اند.

علی العرصات الخالیات من المها سلام شج صب علی العرصات

مها جمع مهات است، و مهات گاو کوهی است، و گاهی به اعتبار خوش چشمی و وحشی بودن تشبیه می کنند معشوق را به آن، و شاید اینجا این معنی مراد باشد، و شج به معنی حزین است، و صب به معنی مشتاق است.

یعنی: سلام باد بر آن عرصه های خالی از معشوق من، که در زمان سابق در آنجا بوده اند، سلام اندوهناکی که مشتاق است و محزون است بر خالی بودن آن عرصه ها از معشوق من.

فعهدی بها خضر المعاهد مألفا من العطرات البیض و الخفرات

یعنی: دیده ام و به خاطر دارم وقتی را که آن عرصه های معشوق من مکانها و تبعهای آنها سبز و خرم و محل الفت بود، به سبب دل ربایان خوشبویان سفید رویان، با نهایت شرم و حیا که در آن زمینها بودند.

ص: 67

لیالی یعدین الوصال علی القلی و تعدی تدانیننا علی العزبات

یعنی: آنچه به خاطر دارم در شبی چند بود که آن شبها با آن معشوقان یاری می کردند وصال محبوب را بر دشمنی و هجران، و یاری می کردند نزدیکی محبوب را بر دوری و هجران.

و اذهن یلحظن العیون سوافرا و یسترن بالایدی علی الوجنات

یعنی: و در هنگامی که معشوقان از زیر چشم نظر می کردند به سوی دیده های نظاره، و تماشا کنندگان باروهای گشوده بی حجاب، و از روی حیا گونه های خود را می پوشانیدند به دستهای خود.

و اذ کل یوم لی بلحظی نشوة یبیت بها قلبی علی نشوات

یعنی: و در روزگاری که در هر روز آن به مشاهده جمال دلیران برای من نشأه بهم می رسید، که دلم شبهای بسیار بر آن نشأه بسر می آورد. و چون از تغزل فارغ شد بر سر مطلب آمد و گفت:

فکم حسرات هاجها بمحسر وقوفی یوم الجمع من عرفات

یعنی: پس چه حسرتها و اندوه ها که از برای من به هیجان آمد در وادی محسر، که منتهای منا است از جانب مشعر الحرام، به سبب اجتماعی که مردم در روز عرفه در عرفات کردند، و امام زمان در میان ایشان نبود یا بود و مغلوب دشمنان بود.

ألم تر للایام ماجر جورها علی الناس من نقض و طول شتات

یعنی: آیا نمی بینی روزگار را که جنایتها کرد، جور و ظلم آن بر مردم از بر هم زدن عهدها که در باب امامت ائمه علیهم السلام از ایشان گرفته شده بود، و به طول انجامید پراکندگی مردم و احوال ایشان.

ص: 68

و من دول المستهزئین و من غدا بهم طالبا للنور فی الظلمات

یعنی: و از دولتهای خلفای جور که به شرع و دین و ائمه مسلمانان سخریه و استهزا می نمایند، یا به خواهش نفس خود عمل می نمایند، و از گمراهی آن جماعت که طلب می نمایند به سبب متابعت آن خلیفه های ناحق، نور هدایت را در تاریکی جهالت و ضلالت.

فکیف و أنی بطالب زلفة الی اللّه بعد الصوم و الصلوات

سوی حب أبناء النبی و رهطه و بغض بنی الزرقاء و العبلات

یعنی: پس چگونه و کجا بهم می رسد طلب کردن امری که موجب قرب باشد به سوی حق تعالی بعد از روزه و نمازها، به غیر دوستی فرزندان پیغمبر و خویشان نزدیک او، و دشمنی فرزندان زن ازرق کبود چشم، و فرزندان امیه که ایشان را عبلات می گفتند.

و اول اشاره است به اولاد مروان ملعون که سالها در میان بنی امیه پادشاهی کردند به جور و ستم، زیرا که مروان مادرش زن زناکار مشهوری بود.

چنان چه ابن جوزی از محدثان اهل سنت روایت کرده است که روزی میان حضرت امام حسین علیه السلام و مروان ملعون نزاعی شد، حضرت به او گفت: ای پسر زن ازرق میشوم زناکار، که در بازار عکاز که از بازارهای مشهور عرب بود می نشست و مردم را دعوت می کرد به سوی خود که با او زنا کنند.

و دوم اشاره است به جمیع سلسله میشومه بنی امیه که حق تعالی در قرآن مجید ایشان را شجره ملعونه نامیده است، و در مدت هزار ماه غصب خلافت ائمه حق کردند، و اول ایشان عثمان بود، و آخر ایشان مروان حمار، و بنی امیه از جمله ایشان بودند.

ص: 69

و هند و ما أدت سمیة و ابنها أولوا الکفر فی الاسلام و الفجرات

یعنی: بغض و عداوت هند جگر خوار که مادر معاویه بود، و آنچه حاصل و صادر شد از سمیه و پسر او که زیاد باشد، و ایشان صاحبان کفر و فجورها بودند در اسلام.

بدان که سمیه مادر زیاد از زناکاران مشهور بود، و به این سبب پدر زیاد ولد الزنا معلوم نبود، و او را زیاد بن أبیه می گفتند، یعنی زیاد پسر پدرش، و چون زیاد و معاویه در ولد الزنا بودن و عداوت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام با یک دیگر شریک بودند، معاویه زیاد را به خود ملحق کرد و گفت: برادر او است، زیرا که ابو سفیان شبی با مادر او زنا کرد، و زن شراب فروشی را آوردند که بر این معنی گواهی داد.

تا چنین نسبهای کثیف نباشد آن اعمال قبیحه از کسی صادر نمی گردد. و عبید اللّه پسر زیاد نیز ولد الزنا بود، و به این سبب جرأت بر قتل سید الشهدا علیه السلام و جگر گوشه رسول خدا و سایر نفوس مقدسه و سفک دماء محترمه و اعمال شنیعه دیگر نمود لعنة اللّه علیهم أجمعین.

هم نقضوا عهد الکتاب و فرضه و محکمه بالزور و الشبهات

یعنی: ایشان نقض کردند و شکستند عهد و واجبی را که در آیات محکمات واضحة الدلالات قرآن مجید بر ایشان لازم شده بود، که آن خلافت و امامت ائمه حق علیهم السلام است، و به بهتانها که بر پیغمبر صلی اللّه علیه و آله بستند، و احادیث دروغ که بر آن حضرت افترا کردند، و شبه های باطل واهی که برای مردم ظاهر ساختند.

ص: 70

و لم تک الامحنة کشفتهم بدعوی ضلال من هن و هنات

یعنی: نبود غصب کردن آن ملاعین خلافت امیر المؤمنین علیه السلام را با آن وضوح و ظهور مگر آن که کفران منافقان را ظاهر گردانید، و ایشان را رسوا کرد، به دعوای گمراهی که کردند، به سبب غرضهای باطل و نفاقهای پنهان، و کینه های دیرینه.

تراث بلاقربی و ملک بلاهدی و حکم بلاشوری بغیر هداة

یعنی: آن گمراهی میراثی بود که از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله بردند بدون قرابت و خویشی، و پادشاهی و خلافتی بود که متصرف شدند بی هدایت، و دانائی و حکمی بود که در میان مسلمانان جاری ساختند بدون مشورت با هادیان و راهنمایان دین.

رزایا أرتنا خضرة الافق حمرة وردت أجاجا طعم کل فرات

یعنی: اینها مصیبتی چند است که نمود به ما سبزی افق آسمان را سرخی، و گردانید در کام ما مزه هر آب شیرین را شور و تلخ.

اشاره است به آنچه مشهور است میان عرب و عجم که کسی که غم و الم بر او غالب شد دنیا در نظر او تیره و متغیر می نماید، و در کام او لذتها ناگوار می شود.

و ممکن است اشاره باشد به احادیثی که وارد شده است که زیادتی سرخی افق مشرق و مغرب بعد از شهادت حضرت امام حسین بهم رسید، و چون غصب حق امیر المؤمنین علیه السلام کردند آب آسمان بر طرف شد، و ابرها آب شور از دریاها بر می دارند، و در زمان حضرت صاحب الامر علیه السلام که حق به صاحبش بر می گردد آب شیرین از آسمان می بارد، و برکتهای زمین مضاعف می گردد.

ص: 71

و ما سهلت تلک المذاهب فیهم علی الناس الا بیعة الفلتات

یعنی: و آسان نکرد این مذهبها و بدعتها را که در میان ایشان بهم رسیده است بر مردم، مگر بیعت باطلی که بی تأمل و تدبر با ابو بکر کردند و به آن چسبیدند، و گفتند: ما بیعت بر هم نمی توانیم زد، و آن بیعت شوم را اجماع نام کردند، و در نظر مردم مشتبه گردانیدند، با آن که در اول حال مهاجران و انصار بیعت نکردند، واحدی از بنی هاشم بیعت نکرد.

و چون منافقان را به طمع اموال و مناصب با خود یار کردند به جبر و عنف مردم را به بیعت می بردند و ریسمانها در گردن ایشان کرده می کشیدند، و شمشیرها بر بالای سر ایشان بود که بیعت می کردند، و چنین خلافت و بیعتی را اجماع نامیده، حجت خلافت خود ساختند.

و سنیان در کتب خود از عمر روایت کرده اند که گفت: بیعت ابو بکر فلته بود، یعنی امری بود که بی تدبر و تفکر به ناگاه روی داد، خدا مسلمانان را از شر آن نگاه دارد، پس اگر بعد از این کسی خواهد که چنین کاری بکند مگذارید و او را بکشید، و این شعر اشاره به آن است.

و سببش آن بود که عمر برای خود می خواست خلافت را، و با او تمهید کرده بود که من اول تکلیف خلافت به تو می کنم تو قبول مکن و به من برگردان، تا مردم ما را بی غرض بدانند، و به ظاهر ابو بکر قبول کرد، و چون عمر به او تکلیف کرد ابو بکر دست دراز کرد و به ناچار عمر با او بیعت کرد، و تفصیل این سخنان ان شاء اللّه تعالی در کتاب حیات القلوب مذکور خواهد شد.

ص: 72

و ما قیل أصحاب السقیفة جهرة بدعوی تراث فی الضلال نتات

یعنی: نبود گفتار آنها که در سقیفه بنی ساعده گفتند به آواز بلند در وقتی که معارضه با انصار می کردند که دعوای میراث حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله کردند به سبب گمراهی، و گفتند:

ما خویشان آن حضرت ایم بلند مرتبه، یعنی آن سخن فایده به ایشان نمی بخشید.

و این اشاره است به آن که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام مکرر در نظم و نثر فرمودند: که حجتی که قریش بر انصار تمام کردند که ما خویشان پیغمبریم و احقیم به خلافت آن حضرت، همان حجت را من بر ایشان دارم که شما که از قبیله آن حضرتید دعوای احقیت می کنید، من که پسرعم و داماد اویم چون اولا واحق نباشم، قطع نظر از نص روز غدیر و غیر آن و افضل بودن.

و لو قلدوا الموصی الیه امورها لزمت بمأمون علی العثرات

یعنی: اگر امت بی شرم می گذاشتند امور خود را به آن کسی که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله او را وصی خود گردانید، و سفارش امت را به او کرد، هر آینه چسبانیده بودند و تفویض کرده بودند به کسی که ایمن بودند از آن که او خطائی و لغزشی واقع شود، یعنی خلیفه بر حق علی بن أبی طالب علیه السلام است.

أخی خاتم الرسل المصفی من القذی و مفترس الابطال فی الغمرات

یعنی: آن مأمون برادر آخر پیغمبران بود، و پاکیزه بود از هر بدی که به خاطر خلد، و درنده شجاعان بود در جنگهای عظیم.

فان جحدوا کان الغدیر شهیده و بدر واحد شامخ الهضبات

یعنی: پس اگر انکار کنند خلافت و استحقاق امامت او را، نص

ص: 73

روز غدیر که در عالم مشهور است گواه او است، و جوانیهای او در جنگ بدر و احد که کوههای بلندوار شاهد استحقاق خلافت او است.

و آی من القرآن تتلی بفضله و ایثاره بالقوت فی اللزبات

یعنی: و گواهی می دهد بر خلافت او آیه چند از قرآن که مردم می خوانند، و دلالت می کند بر فضیلت او، و اختیار کردن مساکین را به قوت خود، در شدتها و تنگیها و قحطها. اشاره است به قصه نزول سوره کریمه هل أتی، و غیر آن از صدقات آن حضرت که عامه و خاصه روایت کرده اند.

و عز جلال أدرکته بسبقها مناقب کانت فیه مؤتنفات

یعنی: و بزرگواری خلافت، و عظمتی که در یافته است آن را به سبب سبقت گرفتن به سوی منقبتی چند که در آن حضرت بود، و دیگری پیش از او آنها را در نیافته بود.

مناقب لم تدرک بکید و لم تنل بشی ء سوی حد القنا الذربات

یعنی: آنچه مذکور شد منقبتی چند است که نمی توان یافت آنها را به مکر یا به مال، و نمی توان به آنها رسید به چیزی مگر به دم نیزه های تند برنده.

یعنی: از جمله منقبتهای آن حضرت شجاعت بی نهایت بود که اساس دین مبین به زور بازوی آن حضرت معجز نمای آن حضرت شد، و اکثر عداوت منافقان با آن جناب از آن جهت بود.

نجی لجبریل الامین و أنتم عکوف علی العزی معا و منات

یعنی: حضرت امیر المؤمنین علیه السلام هم راز جبرئیل امین

ص: 74

بود، زیرا که صدای وحی خدا که بر حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله نازل می شد او می شنید، چنان چه خود فرموده، در وقتی که شما ملازمت می نمودید بر سجده کردن و پرستیدن عزا و منات هر دو، که بت بزرگ قریش بودند، و این خطاب با جمعی است که غصب خلافت آن حضرت کردند مانند أبو بکر و عمر.

بکیت لرسم الدار من عرفات و أذریت دمع العین بالعبرات

این مطلع دوم این قصیده است، یعنی: گریستم برای آثار خانه خراب آن پیغمبر، که ایشان را از آنجا دور کرده بودند، و منافقان جای ایشان را غصب کرده بودند در عرفات، و پاشیدم آب چشم خود را به گریه کردنها.

و بان عری صبری و هاجت صبابتی رسوم دیار قد عفت و عرات

یعنی: و بریده شد حلقهای صبر من، و به هیجان آمد شوق من، به سبب نشانه های منزلها و خانه ها که اثر آنها محو شده بود و چول و ناهموار شده بودند.

مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات

یعنی: و آن خانه ها محل درس گفتن آیه چند بود که اهل بیت رسالت در آنها تفسیر آیات می فرمودند، و اکنون به سبب جور مخالفان خالی شده اند آنها از تلاوت قرآن، چه جای تفسیر آن، و محل نزول وحی الهی بود، و اکنون عرصه های آن از عبادت و هدایت خالی و ویران و بیابان شده است.

لال رسول اللّه بالخیف من منی و بالبیت و التعریف و الجمرات

یعنی: آن خانه ها از آل رسول خدا بود صلوات اللّه علیهم در خیف یعنی مسجد منا، و در خانه کعبه و در عرفات و در جمرات منا.

ص: 75

دیار لعبد اللّه بالخیف من منی و للسید الداعی الی الصلوات

دیار علی و الحسین و جعفر و حمزة و السجاد ذی الثفنات

یعنی: خانه ها بود از عبد اللّه پدر حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله در خیف منا، و از سید و بزرگی که مردم را خواند به سوی نمازها، یعنی حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله، و خانه های علی ابن ابی طالب و حسین و جعفر طیار و حمزه سید الشهداء و حضرت امام زین العابدین علیهم السلام که بسیار سجده کننده بود، و از بسیاری سجود در پیشانی او پینه ها بهم رسیده بود، مانند پینه زانو و سینه شتر، و هر سال چندین مرتبه به مقراض می بریدند آن پینه ها را.

دیار لعبد اللّه و الفضل صنوه نجی رسول اللّه فی الخلوات

یعنی: و خانه ها از عبد اللّه پسر عموی پیغمبر صلی اللّه علیه و آله، و فضل برادر عبد اللّه که هم راز حضرت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله بود در خلوتها. و ظاهرا دعبل در اینجا تقیه از مأمون کرده است که ار اولاد عباس بود.

و سبطی رسول اللّه و ابنی وصیه و وارث علم اللّه و الحسنات

یعنی: و خانه های دو فرزند زاده رسول خدا، و دو پسر وصی او و وارث علم خدا و سایر نیکیها و کمالات.

منازل وحی اللّه ینزل بینها علی أحمد المذکور فی الصلوات

یعنی: آن خانه ها محل نزول وحی خدا بود که وحی نازل می شد در میان آنها بر احمد که مذکور می شود نام او در نمازها. و به روایت دیگر در پسینها و بامدادها.

منازل قوم یهتدی بهداهم فیؤمن منهم زلة العثرات

یعنی: و آنها منزلهای قومی بودند که هدایت می یافتند مردم

ص: 76

به هدایت ایشان، و ایمن بودند از آن که از ایشان لغزشی واقع شود به سبب عصمت ایشان.

منازل جبریل الامین یحلها من اللّه بالتسلیم و البرکات

یعنی: آن دیار محل نزول جبرئیل بود که امین است بر وحی خدا، و حلول می کرد در آن خانه ها از جانب حق تعالی، سلام کردن و برکتها.

منازل وحی اللّه معدن علمه سبیل رشاد واضح الظرفات

یعنی: آن خانه ها بودند محل نزول وحی خدا، و معدن علم او، و راه صلاحی که راههای آن واضح و ظاهر است.

منازل کانت للصلاة و للتقی و للصوم و التطهیر و الحسنات

یعنی: منزلی چند که بودند برای نماز و پرهیزکاری، و از برای روزه و پاک گردانیدن خود از صفات ذمیمه، و ارتکاب اموری که موجب ثواب و حسنه باشد.

منازل لاتیم یحل بربعها و لا ابن صهاک هاتک الحرمات

یعنی: منزلی چند بود که نزول نکرد در ساحت آنها ابو بکر که از قبیله تیم بود، و نه عمر که فرزند صهاک حبشیه زانیه بود، و هتک کننده حرمتهای اهل بیت رسالت علیهم السلام.

مترجم گوید: ممکن است که مراد به دیار و منزلها خانه آبادهای رفیع و منازل امامت و خلافت باشد، نه خانه های ظاهری، چنان که در آیه کریمه «فی بیوت أذن اللّه» گفته اند، و در کتاب حیات القلوب بیان کرده ام.

دیار عفاها جور کل منابذ و لم تعف للایام و السنوات

یعنی: خانه چند است که اثر آنها را بر طرف کرده است ستم

ص: 77

هر دشمنی که در مقام محاربه باشد، و علانیه عداوت کند، و محو و خراب نشده است از گذشتن روزها و سالهای بسیار. و غرض آن است که بنای دولت ایشان مثل بناهای دیگر نیست که به مرور ایام بر طرف شود، بلکه از جور ظالمان چند روزی پنهان شده است.

قفا نسأل الدار التی خف أهلها متی عهدها بالصوم و الصلوات

در میان عرب شایع است که خطاب عام را به صیغه تثنیه می کنند، وجهات آن را در بحار الانوار ذکر کرده ام.

یعنی: بایستید ای برادران تا سؤال کنیم از خانه ای که اهلش سبک و کم شده اند، چندگاه است که روزه و نمازها در آن بر طرف شده است.

غرض بیان آن است که سالهای بسیار است که از استیلای مخالفان و مغلوب گردیدن اهل بیت علیهم السلام آثار دین اسلام و ایمان از میان مردم محو شده است، و بدعتهای منافقان ظاهر گردیده است، و به عوض عبادت و ورع و تقوا شرب خمر و لهو و لعب و قتل نفوس و نهب اموال شیعیان شایع شده است.

و أین الاولی شطت بهم غربة النوی أفانین فی الاقطار مفترقات

یعنی: و کجایند آنها که دور گردانید ایشان را غربت مکان و دوری از جاهای خود، پراکنده در اطراف عالم، مانند شاخه هائی که پراکنده شوند.

هم أهل میراث النبی اذا اعتزوا و هم خیر سادات و خیر حماة

یعنی ایشان اند اهل میراث پیغمبر هر گاه نسب خود را بیان کنند، و ایشان اند بهترین سروران و حمایت کنندگان امت در دنیا و آخرت.

ص: 78

اذا لم نناج اللّه فی صلواتنا بأسمائهم لم یقبل الصلوات

یعنی: هر گاه مناجات نکنیم با خدا در نمازهای خود به نامهای مبارک ایشان، خدا قبول نمی کند نمازهای ما را.

مطاعیم فی الاعسار فی کل مشهد لقد شرفوا بالفضل و البرکات

یعنی: بسیار طعام دهنده و ضیافت کننده اند در پریشانیها و قحطیها در هر محلی، به تحقیق که شرف یافته اند فضیلت بر دیگران و به برکتها و رحمتها و نعمتها که از ایشان به مردم رسیده است.

و ما الناس الا غاصب و مکذب و مضطغن ذواحنة و تراث

یعنی: و نیستند مردم یعنی منکران اهل بیت علیهم السلام مگر غصب کننده حق ایشان، یا تکذیب کننده، که ایشان را به دروغ نسبت دهند، یا کینه وری که عداوت ایشان را در دل دارد، و طلب کننده است خونها را که رسول خدا و امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهما در راه دین ریخته اند.

اذا ذکروا قتلی ببدر و خیبر و یوم حنین أسبلوا العبرات

یعنی: هر گاه بیاد می آورند کشته شده های جنگ بدر و جنگ خیبر و جنگ حنین را که بر دست امیر المؤمنین علیه السلام کشته شدند، جاری می گردانند آب دیده های خود را. اما جنگ بدر و حنین برای آن که پدران و اقارب ایشان در آن دو جنگ بر دست آن حضرت کشته شدند. و اما جنگ خیبر به سبب آن که دیگران گریختند و فتح بر دست آن حضرت جاری شد.

و اگر بجای خیبر احد بود مناسب تر بود، زیرا که در جنگ خیبر از قریش کسی کشته نشد، مگر آن که در ضمیر ذکروا

ص: 79

منافقان اهل کتاب نیز داخل باشند.

فکیف یحبون النبی و رهطه و هم ترکوا أحشاءهم و غرات

یعنی: پس چگونه دوست دارند حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله و خویشان و قبیله او را، و حال آن که از کشتن اقارب و عشائر آنها پر شده است احشای اندرونهای ایشان از کینه و عداوت.

لقد لاینوه فی المقال و أضمروا قلوبا علی الاحقاد منطویات

یعنی: به تحقیق که در ظاهر با او نرمی و همواری می کردند در گفتگوی، و پنهان می کردند عداوت را در دلهائی که پیچیده شده بر کینه دیرینه.

فان لم یکن الابقربی محمد فهاشم أولی من هن وهنات

یعنی: اگر نبود خلافت مگر به قرابت و خویشی محمد صلی اللّه علیه و آله، چنان چه در روز سقیفه بر انصار حجت کردند و خلافت را از ایشان گرفتند، پس بنی هاشم اولی و سزاوارتر خواهند بود به خلافت از جماعتی که خویشی دوری دارند، و در نسب ایشان گفتگوها نیز هست.

سقی اللّه قبرا فی المدینة غیثه فقد حل فیه الامن بالبرکات

یعنی: آب دهد خدا قبری را که در مدینه طیبه است به باران رحمت خود، پس به تحقیق که نازل شد در آن قبر کسی که سبب ایمنی کافه خلایق است در دنیا و آخرت با برکتهای بسیار.

نبی الهدی صلی علیه ملیکه و بلغ عنا روحه التحفات

یعنی: آن سبب ایمنی پیغمبر هدایت است، درود فرستد بر او پروردگار و مالک اختیار او، و برساند خدا از جانب ما به روح

ص: 80

مقدس او تحفه ها از درود و ثنا.

و صلی علیه اللّه ماذر شارق ولاحت نجوم اللیل مبتدرات

یعنی: و صلوات فرستد بر او حق تعالی مادام که طلوع کند خورشید از افق، و مادام که ظاهر شوند ستاره های شب مبادرت کنندگان طلوع آفتاب را.

أفاطم لو خلت الحسین مجدلا و قد مات عطشانا بشط فرات

اذا للطمت الخد فاطم عنده و أجریت دمع العین فی الوجنات

یعنی: ای فاطمه اگر خیال کنی حسین را که به تیغ بی دریغ اعدا بر خاک کربلا افتاده، و در کنار شط فرات تشنه لب جان داده، هر آینه طپانچه بر گونه گلگون خود خواهی زدن أی فاطمه، و نهرها از آب دیده محزون بر گونه های گلگون خود جاری خواهی کرد.

أفاطم قومی یا ابنة الخیر فاندبی نجوم سماوات بأرض فلات

یعنی: ای فاطمه برخیز أی دختر بهترین خلق خدا، و ندبه و نوحه کن بر فرزندان خود، که ستاره های فلک امامت و رفعت اند، و در زمین بیابان چون به مذلت افتاده اند.

قبور بکوفان و اخری بطیبة و اخری بفخ نالها صلواتی

یعنی: قبری چند در کوفه است، و قبرهای دیگر در طیبه است، یعنی مدینه طیبه، و قبرهای دیگر در فخ مکه مشرفه است برسد به آنها صلوات من.

مترجم گوید: قبرهای کوفه اشاره به ضرایح مقدسه حضرت امیر المؤمنین و حضرت امام حسین صلوات اللّه علیهما و قبور شهدای کربلا است، و بعضی از اولاد ائمه علیهم السلام که در کوفه و حوالی آن مدفون اند.

ص: 81

و قبرهای مدینه اشاره است به مرقد منور حضرت سید انبیاء صلی اللّه علیه و آله، و مضجع فاطمه زهرا صلوات اللّه علیها، و ضرایح مطهره ائمه بقیع سلام اللّه علیهم، و سایر سادات عالی درجات که در آن بلده طیبه مدفون اند.

و فخ اسم موضعی است در نزدیک مکه معظمه که اطفال را از آنجا محرم می گردانند. و مجمل قصه فخ آن است که حسین پسر علی پسر حسن سوم پسر حسن دوم پسر امام حسن مجتبی علیه السلام که مادر او زینب دختر عبد اللّه پسر حسن دوم بود، در ایام خلافت موسی که ملقب به هادی، و چهارم خلفای بنی عباس بود خروج کرد در ماه ذی القعده سال صد و شصت و نه از هجرت در مدینه.

و ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین روایت کرده است که سبب خروج حسین آن بود که هادی مرد شقیی از اولاد عمر بن الخطاب را والی مدینه طیبه کرد، و آن عمری ملعون کار را بر سادات مدینه بسیار تنگ کرد، و اهانت و اذیت بسیار به ایشان می رسانید.

چون اوائل آمدن حاجیان شد به مدینه هفتاد نفر از حاجیان داخل مدینه شدند و وسوسه کردند حسین و سایر سادات را که خروج کنید ما اعانت شما می کنیم، حسین اراده خروج کرد، و جمع کرد سادات را که از جمله آنها سه پسر عبد اللّه بن الحسن پسر امام حسن علیه السلام بودند، که یکی یحیی نام داشت، و دیگری سلیمان، و سوم ادریس، و عبد اللّه پسر حسن سوم که او را افطس می گفتند، و ابراهیم پسر اسماعیل که او را طباطبا می گفتند، و سادات طباطبا به او نسبت می رسانند، و عمر پسر حسن پسر علی پسر حسن سوم،

ص: 82

و عبد اللّه پسر اسحاق پسر ابراهیم پسر حسن دوم بودند، و دوستان و آزاد کردها و آشنایان خود را جمع کردند.

پس بیست و شش نفر از فرزندان امیر المؤمنین جمع شدند و ده نفر از حاجیان و جمعی از موالیان و سایر مردم و خروج کردند، و چون مؤذن اذان صبح را گفت داخل مسجد شدند، و افطس بر منبر بالا رفت و مؤذن را جبر کرد که حی علی خیر العمل در اذان گفت.

عمری چون این صدا را شنید گریخت و از مدینه بیرون رفت.

و حسین نماز صبح را در مسجد با مردم کرد، و کسی از اولاد ابو طالب تخلف ننمود از ایشان، مگر حضرت امام موسی کاظم علیه السلام و حسن پسر جعفر پسر حسن سوم. پس حسین بر منبر آمد و گفت بعد از حمد و ثنا: منم فرزند رسول خدا، و بر آمده ام بر منبر رسول خدا، و در حرم رسول خدا شما را دعوت می کنم که عمل کنید به سنت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله. و مردم بعضی بیعت کردند.

در این حال حماد بربری که داروغه مدینه بود لشگری جمع کرد و بر در مسجد آمد، چون خواست از مرکب به زیر آید سید یحیی بن عبد اللّه شمشیری که در دست داشت چنان بر پیشانی او زد، که زره و خود و کلاهش را برید، و نصف سرش را پراند و آن ملعون از اسب سرنگون گردید، و یحیی حمله کرد بر لشگرش و همه گریختند.

و در آن سال مبارک ترک که از امرای خلیفه بود به فخ آمده بود، چون داخل مدینه شد و خبر خروج حسین را شنید، شب پنهان کس به نزد او فرستاد که من نمی خواهم مبتلا به جنگ تو شوم، و در خون سادات داخل شوم، شب جمعی را بر سر لشگر من بفرست

ص: 83

اگر چه ده نفر باشد برای من و من بگریزم، حسین چنین کرد و او گریخت و به جانب مکه رفت (1).

و کلینی رحمه اللّه روایت کرده است که چون حسین خروج کرد، و مدینه طیبه را متصرف شد، فرستاد و حضرت امام موسی کاظم علیه السلام را تکلیف کرد که با او بیعت کند، حضرت به نزد او رفت و فرمود: ای پسر عم مرا تکلیف بیعت مکن، پسر عم تو محمد بن عبد اللّه بن الحسن پدرم حضرت امام جعفر علیه السلام را جبر بر بیعت کرد، و بر او لازم شد که امری چند که نمی خواست بگوید گفت، یعنی خبر داد به آن که او کشته خواهد شد، و به چه نحو کشته خواهد شد، و کی او را خواهد کشت، اگر مرا نیز تکلیف کنی آنچه می دانم خواهم گفت.

حسین گفت: من از شما التماس کردم که اگر خواهید بیعت کنید، من شما را جبر نمی کنم اختیار با شما است.

چون به وداع حضرت امام موسی علیه السلام آمد، حضرت فرمود: ای پسر عم بدان که در این سفر البته کشته می شوی، نیکو جنگ کن که این گروه فاسقی چندند که در ظاهر اظهار اسلام می کنند و در باطن مشرک و کافرند، پس فرمود: انا للّه و انا الیه راجعون، من مزد مصیبت شما را ای گروه خویشان من از خدا می طلبم. پس حسین بیرون رفت، و چنانچه حضرت فرمود او و اصحابش همه کشته شدند (2).

و صاحب مقاتل الطالبیین گفته است که حسین با سیصد نفر از سادات و موالی و غیر ایشان متوجه مکه معظمه شد، و شخصی را در


1- مقاتل الطالبیین ص 294- 299.
2- بحار الانوار 48/ 160- 161، از اصول کافی 1/ 366، ح 18.

ص: 84

مدینه نائب کرد، چون به فخ رسیدند لشگرهای هادی خلیفه به استقبال ایشان آمدند، و در آن سال از بنی عباس ملاعین عباس بن محمد، و سلیمان بن أبی جعفر، و موسی بن عیسی به حج آمده بودند، و مبارک ترک و حسن حاجب، و حسین بن یقطین نیز به ایشان ملحق شدند، و ایشان با لشگر گران در برابر لشگر سید حسین ایستادند، در روز هشتم ماه ذی الحجه در وقت نماز صبح.

پس اول بر حسین امان عرض کردند که ما شماها را امان می دهیم، چون می دانست که بر امان ایشان اعتماد نمی توان کرد، و اگر دست بیابند ایشان را به اقبح وجوه به قتل خواهند رسانید، قبول نکرد و قتال عظیم در میان ایشان واقع شد، و پیوسته لشگر مخالف صدای امان بلند می کردند، و آن شیران بیشه شجاعت قبول امان نکرده مردانه جنگ می کردند، و با قلت عدد و عدم مدد جمع کثیری از آن اشقیا را به جهنم فرستادند.

تا آن که محمد بن سلیمان لعین از عقب لشگر ایشان در آمد، و اکثر لشگر حسین را به قتل رسانید، تا آن که حسین و سلیمان بن عبد اللّه بن الحسن، و عبد اللّه بن اسحاق بن ابراهیم بن الحسن، و حسن بن محمد با جماعت دیگر از سادات و موالی شهید شدند، و اکثر سادات حسینی در آن روز به قتل آمدند.

و از حضرت امام محمد تقی علیه السلام روایت کرده اند که بعد از واقعه کربلا واقعه ای بر سادات گرام عظیم تر از جنگ فخ واقع نشد.

و چون آن لشگر شقاوت اثر سرهای شهدا را به نزد موسی و عباس آوردند، جمع کثیری از سادات حسنی و حسینی در آن

ص: 85

مجلس شام حاضر بودند، آن دو ملعون از حضرت امام موسی علیه السلام پرسیدند که این سر حسین است؟

حضرت فرمود: بلی انا للّه و انا الیه راجعون، بخدا سوگند که از دنیا رفت مسلمان و صالح و بسیار روزه گیرنده، و امر کننده بود به نیکیها، و نهی کننده بود از بدیها، و در میان سادات حسنی مانند خود نداشت، آن ملاعین ساکت شدند و جواب نگفتند، و چون امیران سادات را به نزد هادی ملعون بردند، امر کرد که همه را به قتل آوردند، و در همان روز آن سگ به جهنم و اصل شد.

و از جمعی روایت کرده اند: که چون هنگام وفات سلیمان او را تلقین شهادتین می کردند، و او شعری می خواند که مضمونش این است که کاشکی مادرم مرا نمی زائید و به جنگ حسین و اصحابش نمی رفتم (1).

و در مقاتل روایت کرده است که سید حسین و اصحابش شهید شدند بر سر آبهای غطفان تا صباح آن قبیله نوحه جن را می شنیدند که اشعار می خواندند و بر ایشان گریه می کردند (2).

و أیضا از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حضرت رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله در فخ از مرکب به زیر آمد و دو رکعت نماز کرد و گریست و فرمود: جبرئیل نازل شد و گفت: یکی از فرزندان تو در اینجا شهید خواهد شد، و ثواب کسی که با او شهید شود دو برابر شهیدان دیگر است (3).

و أیضا روایت کرده است که حضرت امام جعفر صادق علیه


1- بحار الانوار 48/ 164- 165 از مقاتل الطالبیین ص 300.
2- مقاتل الطالبیین ص 306.
3- بحار الانوار 48/ 170.

ص: 86

السلام نیز در فخ فرود آمد و نماز کرد و فرمود: در اینجا مردی از اهل بیت من کشته خواهد شد با گروهی که ارواح ایشان سبقت خواهد کرد به سوی بهشت (1).

مترجم گوید: از این احادیث مستفاد می شود که حسین دعوی امامت نکرده باشد، و از برای این خروج کرده باشد که نهی از منکر بکند، و اگر غالب شود حق را به امام زمان بدهد، چنان چه احادیث در باب او و در باب زید به این مضمون وارد شده است.

و اخری بأرض الجوزجان محلها و قبر بباخمری لدی الغربات

یعنی: و قبر چند دیگر که زمین جوزجان خراسان محل آنها است، و قبری که در باخمری است در غربت و دور از دیار ایشان.

و اول اشاره است به قتل یحیی پسر زید شهید که بعد از شهادت پدرش به خراسان رفت، و در آنجا خروج کرد در زمان ولید پلید از خلفای بنی امیه، و در جوزجان او را شهید کردند و بر دار کشیدند، و بردار بود تا ابو مسلم مروزی خروج کرد و او را به زیر آورد و دفن کرد.

و دوم اشاره است به قتل ابراهیم پسر عبد اللّه بن الحسن که بعد از کشته شدن برادرش محمد گریخت و به عراق رفت و در آنجا خروج کرد و مدتها حکومت کرد، و آخر در باخمرا که شانزده فرسخی کوفه است کشته شد و در آنجا مدفون شد، و تفصیل این قصه ها مناسب این ترجمه نیست، و در کتاب حیات القلوب ان شاء اللّه مذکور خواهد شد.

و قبر ببغداد لنفس زکیة تضمنها الرحمن فی الغرفات

یعنی: و قبری که در بغداد است برای نفس پاکیزه که او را خداوند رحمان به رحمت خود فرو گرفته است در غرفه های بهشت.


1- بحار الانوار 48/ 170.

ص: 87

و ابن بابویه رحمه اللّه روایت کرده است که دعبل گفت: چون به این موضع قصیده رسیدم، حضرت امام رضا علیه السلام فرمود:

می خواهی در این موضع دو بیت الحاق کنم که قصیده تو تمام شود؟

گفتم: بلی ای فرزند رسول خدا، پس حضرت این دو بیت بعد را فرمود:

و قبر بطوس یالها من مصیبة ألحت علی الاحشاء بالزفرات

الی الحشر حتی یبعث اللّه قائما یفرج عنا الغم و الکربات

یعنی: و قبری که در شهر طوس است چه عجب مصیبتی است که پیوسته آتش حسرت در درون می افروزد با ناله های جان سوز تا روز حشر، تا روزی که حق تعالی بر انگیزد و ظاهر گرداند قائمی را که فرج می دهد و زائل می گرداند از ما غم را در کربتها و شدتها.

علی بن موسی أرشد اللّه أمره و صلی علیه أفضل الصلوات

یعنی: صاحبان قبر علی پسر موسی است، خدا به اصلاح آورد امر او را، و درود فرستد بر او بهترین درودها.

مترجم گوید: ظاهرا همان دو بیت از حضرت امام رضا علیه السلام است، و بیت سوم را دعبل اضافه کرده است، بعد از آن که حضرت آن دو بیت را اضافه نمود.

و به روایت ابن بابویه دعبل گفت: یا بن رسول اللّه آن قبری که در طوس خواهد بود قبر کیست؟ حضرت فرمود: قبر من است، و منقضی نخواهد شد شبها و روزها تا آن که بگردد شهر طوس محل تردد شیعیان من و زائران من، به درستی که هر که در طوس و غربت من زیارت کند مرا با من باشد در درجه من در روز قیامت، و گناهانش آمرزیده شود.

ص: 88

فأما الممضات التی لست بالغا مبالغها منی بکنه صفات

قبور ببطن النهر من جنب کربلا معرسهم منها بشط فرات

توفوا عطاشا بالفرات فلیتنی توفیت فیهم قبل وفاتی

یعنی: پس اما آن مصیبتها که دل مرا سوخته و به درد آورده است، و چندان که سعی کنم وصف آنها چنان چه باید نمی توانم گفت، اندوه بر صاحبان قبری چند است که واقع اند در نزدیک نهری که از پهلوی کربلا جاری است، و در آخر شب اگر در آنجا نزول نمایند وقت چاشت به نهر فرات می رسند، وفات یافتند و شهید شدند با لب تشنه در کنار نهر فرات، چه بودی اگر من در مصیبت ایشان پیش از وقت مردن می مردم.

مترجم گوید: فرات نهر بزرگی است که در پنج فرسخی کربلای معلا می گذرد، و از آن نهری جدا کرده بودند که به کربلا می آمده و به کوفه می رفته، و آبادانی کوفه از آن نهر بوده است، و آن نهر بود که بر روی حضرت امام حسین علیه السلام بستند، و اثر آن نهر نزدیک مرقد منور حضرت عباس رضی اللّه عنه ظاهر است، و عباس از آن نهر آب برداشته بود که برای لب تشنه گان اهل بیت علیهم السلام بیاورد، او را در میان گرفتند، و در حوالی آن نهر او را شهید کردند، لهذا دور از سایر شهدا در آنجا مدفون شده.

و ابن علقمی که وزیر مستعصم بود و از علمای شیعه بود، و او باعث بر طرف شدن مستعصم شد که آخر خلفای اشقیای بنی عباس است، چون حدیثی شنیده بود که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام چون به کربلا تشریف آوردند خطاب به این نهر کردند که تو را بر روی جدم امام شهید بستند و تو هنوز جاری هستی

ص: 89

و می آئی، به این سبب ابن علقمی سد آن نهر را خراب کرد، و آن باعث خرابی شهر کوفه شد، و به این سبب آن نهر مسما شد به نهر علقمی، زیرا که خراب کننده اش او بود.

و غرض شاعر بیان زیادتی شناعت اعمال قبیحه آن کافران است که با آن که سید شهدا و اهل بیت او در پهلوی نهر کوچک و نزدیگی نهر بزرگ بودند آب را از ایشان منع کردند، تا آن که همه با لب تشنه شهید شدند.

الی اللّه أشکو لوعة عند ذکرهم سقتنی بکأس الثکل و الفظعات

یعنی: بخدا شکایت می کنم سوختن دل خود را در وقتی که یاد می کنم ایشان را که به من می آشامند کاسه های ماتم زدگی و رسوائی را.

أخاف بأن أزدارهم فتشوقنی مصارعهم بالجزع و النخلات

یعنی: می ترسم از آن که زیارت کنم ایشان را، پس به هیجان آورد حزن مرا دیدن محل شهادت ایشان و قبرهای ایشان که واقع اند در میان وادی و نخلستان.

تقسمهم ریب المنون فما تری لهم عقرة مغشیة الحجرات

یعنی: پراکنده کرده است ایشان را حوادث روزگار، پس نمی بینی از برای ایشان خانه و ساحه که مردم وارد شوند در حجره های آن یا جوانب آن.

خلا أن منهم بالمدینة عصبة مدینین انضاءا من اللزبات

یعنی به غیر از آن که جمعی از ایشان در مدینه مشرفه هستند با مذلت و خواری و سخافت و لاغری از محن و شدائد روزگار ... (1)


1- در نسخه اصل در اینجا سفیدی به قدر چهار سطر می باشد.

ص: 90

تنکبت لاواء السنین جوارهم و لا تصطلیهم جمرة الجمرات

یعنی: صاحبان قبرها نمی گردد، زیرا که در رحمت و نعمت پروردگار خودند و از دنیا و اهل آن آسیبی به ایشان نمی تواند رسید، و حرارت اخگرهای جهنم به ایشان نمی رسد.

و قد کان منهم بالحجاز و أرضها مغاویر نحارون فی الازمات

یعنی: و به تحقیق که بودند از جمله آن سادات رفیعة الدرجات گروهی در حجاز مکه و زمینهای حوالی آن بسیار غارت کنندگان دشمنان را، و بسیار نحر کنندگان شتران را در قحط سالها.

حمی لم تزره المذنبات و أوجه تضی ء لدی الاستار و الظلمات

یعنی ایشان را بارگاه و حرم سرای بود که زنان گناه کار به زیارت ایشان نمی توانستند رفت، چه جای آن که اهل آن گناه کار باشند، و روئی چند داشتند که روشنی می بخشید در زیر پرده ها و تاریکیها.

اذا وردوا خیلا بسمر من القنا مساعیر حرب أقحموا الغمرات

یعنی: هر گاه وارد می شدند بر لشگری سواران با نیزه های گندم گون افروزنده آتش حرب خود را بی باکانه داخل می کردند، و می افکندند در دریاهای جنگ.

فان فخروا یوما أتوا بمحمد و جبریل و الفرقان و السورات

یعنی: اگر فخر کنند روزی می آورند محمد صلی اللّه علیه و آله را، یعنی نسب خود را به آن حضرت ذکر می کنند، و جبرئیل علیه السلام و قرآن مجید را ذکر می کنند، که بر جد ایشان نازل شده اند، و سوره های قرآن را یاد می کنند که در شأن ایشان فرموده است.

ص: 91

وعدوا علیا ذا المناقب و العلی و فاطمة الزهراء خیر بنات

یعنی: و می شمارند علی را که صاحب منقبتهای بی احصا است، و صاحب رفعت و علا است، و فاطمه منوره زهرا را که بهترین دختران عالمیان است.

و حمزة و العباس ذا العدل و التقی و جعفرها الطیار فی الحجبات

یعنی: و می شمارند حمزه را و عباس را که صاحب عدالت و پرهیزگاری بود، و جعفر ایشان را که پرواز کرده در حجابهای عزت و شرف ... (1)

ستسأل تیم عنهم وعدیها و بیعهم من أفجر الفجرات

یعنی زود باشد که در قیامت سؤال کنند از ابو بکر که از قبیله تیم است، و از عمر که از قبیله عدی است که چرا ستم کردید بر اهل بیت و حق ایشان را غصب کردید ... (2)

و هم عدلوها عن وصی محمد فبیعتهم جاءت عن الغدرات

ولیهم صنو النبی محمد أبو الحسن الفراج للغمرات

یعنی: ایشان گردانیدند خلافت را از وصی محمد صلی اللّه علیه و آله، پس بیعت ایشان آمد بر سبیل مکرها و حیله ها. ولی و امام ایشان برادر و همتای پیغمبر است یعنی محمد صلی اللّه علیه و آله، و او ابو الحسن است که فرج دهنده غمهای عظیم بود از حضرت رسول، یا شکافنده لشگرهای انبوه بود.

ملامک فی آل النبی فانهم أحبای ماداموا و أهل ثقاتی

تخیرتهم رشدا لنفسی انهم علی کل حال خیرة الخیرات

یعنی: دوردار ملامت خود را از من در محبت آن پیغمبر، زیرا


1- در نسخه اصل در اینجا به قدر سه سطر سفید می باشد.
2- در نسخه اصل در اینجا به قدر چهار سطر سفید می باشد.

ص: 92

که ایشان دوستان من اند تا هستند، و اهل اعتماد من اند، اختیار کرده ام ایشان را برای صلاح نفس خود، زیرا که ایشان بر هر حال برگزیده برگزیدگانند.

نبذت الیهم بالمودة صادقا و سلمت نفسی طائعا لولاتی

فیارب زدنی فی هوای بصیرة وزد حبهم یا رب فی حسناتی

یعنی: محبت خود را به سوی ایشان افکنده ام از روی صدق و راستی، و تسلیم کرده ام جان خود را به طوع و رغبت از برای والیان و امامان خود، پس ای پروردگار من زیاد کن بینائی مرا در محبت ایشان، و ثواب محبت ایشان را زیاد کن در حسنات من.

سأبکیهم ما حج للّه راکب و ما ناح قمری علی الشجرات

و انی لمولاهم و قال عدوهم و انی لمحزون بطول حیاتی

یعنی: پس بر ایشان خواهم گریست مادام که حج کند از برای خدا سواره ای، و مادام که ناله و نوحه کند قمری بر درختان، و به درستی که من دوست و معتقد ایشانم، و دشمنم با دشمنان ایشان، و به درستی که من اندوهناکم از درازی عمر و زندگانی خود، زیرا که ایشان را در این احوال نمی توانم دید، یا می خواهم جان خود را فدای ایشان کنم.

بنفسی أنتم من کهول و فتیة لفک عتاة أو لحمل دیات

و للخیل لما قید الموت خطوها فأطلقتم منهن بالذربات

یعنی: جان خود را فدای شما می کنم ای پیران و جوانان اهل بیت رسالت ... (1)


1- در نسخه اصل در اینجا به قدر سه سطر سفید می باشد.

ص: 93

احب قصی الرحم من أجل حبکم و أهجر فیکم زوجتی و بناتی

یعنی دوست می دارم آنها را که خویش من نیستند، یا خویشی دور دارند هر گاه دوست شما باشند، و دوری می کنم از زن خود و دختران خود اگر شیعه و موالی شما نباشند.

و أکتم حبیکم مخافة کاشح عنید لاهل الحق غیر موات

یعنی: و پنهان می کنم محبت شما را از ترس دشمنی که پنهان می کند دشمنی خود را و معاند اهل حق است و موافق در مذهب نیست.

فیاعین بکیهم وجودی بعبرة فقد آن للتسکاب و الهملات

یعنی: ای دیده گریه کن بر ایشان، وجود و بخشش کن به آب دیده، پس به تحقیق که وقت آن شده است که فرو ریزد آب دیده را و نهرها از اشگ جاری گردانی.

لقد خفت فی الدنیا و أیام سعیها و انی لارجو الامن بعد وفاتی

یعنی: سوگند می خورم به تحقیق که ترسان بودم از دشمنان در دنیا و روزهای سعی دنیا، و به درستی که امید دارم که ایمن باشم به برکت شفاعت پیشوایان دین از خوف عذاب الهی بعد از وفات من.

دعبل گفت: چون این بیت را خواندم حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: خدا ایمن گرداند تو را در روز ترس بزرگ یعنی روز قیامت.

ألم تر أنی مذ ثلاثون حجة أروح و أغدوا دائم الحسرات

یعنی: آیا نمی بینی که مدت سی سال است که پسین و بامداد بر من می گذرد، و پیوسته در حسرتم از مظلوم بودن اهل بیت رسالت.

أری فیئهم فی غیرهم متقسما و أیدیهم من فیئهم صفرات

یعنی: می بینم حقوق ایشان را از خمس و غنائم و انفال و غیر

ص: 94

آنها که مال امام و اقارب او است در میان غیر ایشان قسمت می شود، و دستهای ایشان از حق ایشان خالی و تهی است.

دعبل گفت: چون این بیت را خواندم حضرت امام رضا علیه السلام گریست و فرمود: راست گفتی ای خزاعی، و گریستن آن حضرت از برای گمراهی و تعطیل احکام الهی و پریشانی سادات بود، نه از برای دنیا، جمیع دنیا نزد ایشان به قدر پر پشه اعتبار نداشت.

و کیف اداوی من جوی بی و الجوی امیة أهل الکفر و اللعنات

و آل زیاد فی القصور مصونة و آل رسول اللّه منهتکات

یعنی: چگونه دوا کنم از سوزش دلی که دارم، و سوختن دل من از آن است که بنی امیه که اهل کفر و لعنتها بودند، و آل زیاد ولد الزنا در قصرها مصون و محفوظ باشند، و آل رسول خدا را هتک حرمت نمایند، و بر شتران سوار کرده شهر به شهر گردند، این سوزش و اندوه را به چه چیز دوا می توان کرد.

سأبکیهم ماذر فی الافق شارق و نادی مناد الخیر بالصلوات

و ما طلعت شمس و حان غروسها و باللیل أبکیهم و بالغدوات

یعنی: بعد از این خواهم گریست همیشه، مادام که طالع شود در افق آفتابی، و مادام که ندا کند منادی رسول، یا منادی به سوی خیر به نمازها، یعنی مادام که بانگ نماز گویند، و مادام که طلوع کند آفتاب، یا نزدیک غروب آن شود، و در شب خواهم گریست و در بامدادها.

دیار رسول اللّه أصبحن بلقعا و آل زیاد تسکن الحجرات

و آل رسول اللّه تدمی نحورهم و آل زیاد ربة الحجلات

ص: 95

و آل رسول اللّه یسبی حریمهم و آل زیاد آمنوا السربات

یعنی: خانه های حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله خالی و ویران گردیده بود، و آل زیاد در حجره های خود به ناز و نعمت ساکن بودند، و آل رسول خون از گلوهای ایشان می ریخت از قید و بند و زنجیر، و آل زیاد صاحبان حجله های ناز بودند و آل حضرت رسالت حرمت ایشان را اسیر می کردند، و آل زیاد در راه ها ایمن بودند.

اذا و تروا مدوا الی واتریهم أکفا عن الاوتار منقبضات

یعنی: هر گاه جنایتی یا قتلی بر ایشان وارد می شد، نمی توانستند دعوای خون و دیه بر ایشان بکنند، محتاج می شدند که دراز کنند به سوی ایشان از برای سؤال دستی چند را که از طلب جنایت کوتاه و منقبض بود.

دعبل گفت: چون این بیت را خواندم حضرت دستهای مبارک خود را گردانید و گفت: بلی و اللّه کوتاه است دستهای ما از گرفتن عوض جنایتها که بر ما وارد شده و می شود.

فلو لا الذی أرجوه فی الیوم أوغد تقطع نفسی أثرهم حسرات

یعنی: پس اگر نبود آنچه من امید دارم آن را که امروز واقع شود یا فردا، پاره پاره می شد جان من از پی ایشان از جهت حسرتها.

خروج امام لا محالة خارج یقوم علی اسم اللّه و البرکات

یمیز فینا کل حق و باطل و یجزی علی النعماء و النقمات

یعنی: آنچه امید دارم بیرون آمدن امامی است که البته باید بیرون آید و قیام نماید به امامت، به نام خدا و یاری او و با برکتهای بسیار، و تمیز دهد در میان ما، و ظاهر گرداند هر حق و باطلی را، و جزا می دهد مردم را بر نعمتها و بر عقوبتها.

ص: 96

به روایت ابن بابویه رحمه اللّه دعبل گفت: چون من این دو بیت را خواندم، حضرت امام رضا علیه السلام بسیار گریست، پس سر به سوی من بلند کرد و گفت: ای خزاعی روح القدس این دو بیت را بر زبان تو گفته است، آیا می دانی کیست آن امام؟ و کی قیام خواهد نمود؟ گفتم: نه ای مولای من مگر آن که شنیده ام که امامی از میان شما خروج خواهد کرد و زمین را از فساد پاک خواهد کرد و پر از عدالت خواهد نمود.

پس حضرت فرمود: ای دعبل امام بعد از من محمد پسر من است، و بعد از محمد پسر او علی امام است، و بعد از علی پسر او حسن امام است، و بعد از او حجت قائم امام است، که در غیبت او انتظار او خواهند کشید، و اگر از دنیا باقی نمانده باشد مگر یک روز البته حق تعالی آن روز را دراز گرداند تا آن حضرت بیرون آید و پر کند زمین را از عدالت، چنانچه پر از جور شده باشد.

و اما آن که چه وقت بیرون می آید خبر دادن از وقت است، و به تحقیق که خبر داد مرا پدرم از پدرش از پدرانش از حضرت امیر المؤمنین علیهم السلام که از حضرت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پرسیدند که کی بیرون خواهد آمد قائم از فرزندان تو؟ فرمود:

مثل بیرون آمدن او مثل قیامت است، که حق تعالی فرموده است که به غیر از خدا کسی نمی داند خصوص وقت آن را، و بی خبر و به ناگاه خواهد آمد.

فیانفس طیبی ثم یا نفس فابشری فغیر بعید کل ما هو آت

و لا تجزعی من مدة الجور اننی أری قوتی قد آذنت بثبات

یعنی: پس ای جان من خوش باش، پس ای نفس شاد باش، پس دور نیست هر چه البته آمدنی است، و جزع مکن از طول مدت جور

ص: 97

مخالفان، به درستی که من می بینم قوت خود را که اعلام می کند و خبر می دهد که ثابت و باقی است.

و به روایت دیگر: گویا می بینم که دولت مخالفان خبر می دهد به پراکندگی.

فان قرب الرحمن من تلک مدتی و أخر من عمری و وقت وفاتی

شفیت و لم أترک لنفسی غصة و رویت منهم منصلی و قناتی

یعنی: پس اگر نزدیک گرداند رحمان به آن دولت مدت عمر مرا، و تأخیر نماید از عمر من و وقت وفات، تشفی خاطر خود می کنم از ایشان، و از برای نفس خود غصه و اندوهی نمی گذارم، و سیراب می گردانم از خون ایشان شمشیر و نیزه خود را.

فانی من الرحمن أرجو بحبهم حیاة لدی الفردوس غیر بتات

عسی اللّه أن یرتاح للخلق انه الی کل قوم دائم اللحظات

یعنی: به درستی که من از خداوند مهربان امید دارم به سبب محبت ایشان زندگانی در بهشت فردوس را که منقطع نمی شود هرگز، شاید حق تعالی رحم کند بر خلائق، و بر انگیزد برای ایشان چاره ای که سبب خلاص ایشان گردد از جور مخالفان، به درستی که حق تعالی نسبت بهر قوم پیوسته نظرهای لطف و رحمت دارد.

فان قلت عرفا أنکروه بمنکر و غطوا علی التحقیق بالشبهات

یعنی: پس اگر بگویم سخن نیکی را انکار کنند آن را به سخن بدی که در برابر آن گویند، و به پوشانند تحقیق خود را به شبه ها.

ص: 98

تقاصر نفسی دائما عن جدالهم کفانی ما ألقی من العبرات

یعنی: کوتاهی می کند نفس من پیوسته از جدال کردن با ایشان، به جهت نادر برابر گفتن ایشان، بس است مرا آنچه می ریزم ازاشگهای اندوه و حسرت.

أحاول نقل الصم عن مستقرها و اسماع أحجار من الصلدات

یعنی: اراده ای که من کرده ام که ایشان را به حجت و برهان و موعظه هدایت کند، مانند آن است که کسی خواهد کوه سخت را از جایش حرکت دهد و به سنگهای صلب سخن بشنواند.

فحسبی منهم أن أبوء بغصة تردد فی صدری و فی لهواتی

یعنی پس بس است مرا از ایشان آن که بر گردم با اندوهی که در گلویم گره شده باشد، و نتوانم فرو برد و نتوانم انداخت، پس متردد باشد میان سینه و حلق من.

فمن عارف لم ینتفع و معاند تمیل به الاهواء للشهوات

یعنی: بعضی از مخالفان عارفی است به حق، که به علم خود منتفع نمی شود، و بعضی معاندی است که میل می دهد هواهای نفسانی او را به سوی شهوتها و خواهشها.

کأنک بالاضلاع قد ضاق ذرعها لما حملت من شدة الزفرات

یعنی: نزدیک است و گویا می بینم که دنده های پهلوهای من عاجز شده است از برای آنچه بار کرده ام بر آنها، و پنهان کرده ام در آنها از آه سوزناک و ناله درد آمیز. چنان که شاعر گفته است:

ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن

و در بعضی از روایات این دو بیت مذکور است:

فیاوارثی علم النبی و آله علیکم سلام اللّه دائم النفخات

لقد آمنت نفسی بکم فی حیاتها و انی لارجو الامن عند مماتی

یعنی: پس ای وارثان علم پیغمبر و آل او بر شما باد سلامی که

ص: 99

شمیمش پیوسته در وزیدن باشد، به تحقیق که ایمن بود جان من به برکت شما در حال حیات من، یا ایمان آورد به شما در حیات من، و به درستی که امید دارم که در امان باشم به شفاعت شما از عذاب خدا نزد مردن من (1).

تمام شد ترجمه قصیده غرائی دعبل رضی اللّه عنه بر سبیل اختصار، و التوکل علی اللّه العزیز الغفار، و ارجو شفاعة أئمتی فی دار القرار، صلوات اللّه علیهم ما تعاقب اللیل و النهار.


1- بحار الانوار 49/ 245- 251.

ص: 100

ص: 101

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

3- رساله تحقیق در حدیث عدم احتساب عمر زائران امام حسین علیه السلام

اشاره

ص: 102

ص: 103

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه العلی الاعلی، و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و أهل بیته خیرة الوری.

و بعد: بدان که در کتب معتبره حدیث به سندهای معتبر بسیار از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق صلوات اللّه و سلامه علیهما روایت کرده اند که این دو امام عالی مقام فرمودند: به درستی که حق تعالی در عوض شهادت سید الشهداء حسین بن علی شهید کربلا علیه الصلاة و التحیة و الثناء به او چند چیز عطا فرمود: اینکه امامت پیوسته در فرزندان او باشد، و تربت مبارکه او شفای دردهای دردمندان باشد، و در نزد قبر شریف او دعای حاجت مندان مستجاب باشد، و ایام زائران او در هنگام رفتن و برگردیدن از اعمار ایشان حساب نشود (1).

و بر ظاهر این حدیث شریف اشکالی متوجه می شود، و آن اشکال این است که زائران آن حضرت گاهی در هنگام رفتن به زیارت و گاهی در حین مراجعت و برگردیدن از زیارت، و گاهی در ایام اشتغال به زیارت یعنی در کربلای معلا وفات می یابند.

و هر گاه حال بر این منوال باشد که ایام رفتن و برگشتن از


1- بحار الانوار 44/ 221، ح 1 از امالی شیخ صدوق.

ص: 104

عمر زائر غیر محسوب و از جمله ایام عمر او نبوده باشد باید که در این سه صورت که ذکر نمودیم عمر زائد در ابتدای سفر و در هنگام انشای زیارت به اتمام رسیده باشد، و در آن وقت لاجرم وفات نماید.

و جواب از این اشکال به چند وجه می توان گفت:

اول: آن که گوئیم: ممکن است که وقوع این ثمره چهارم که در این حدیث مذکور است در حق بعضی از زائران باشد، و همه ایشان این حالت نداشته باشند. و توضیح این جواب موقوف است بر بیان دو مقدمه:

مقدمه اول آن که حق تعالی در قرآن فرموده است

«لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنی وَ زِیادَةٌ» (1)

یعنی: از برای آن گروه که اعمال نیک می کنند جزای حسنا هست و زیاده.

و در حدیث وارد شده است که مراد از جزای حسنا بهشت است، و از زیاده آن چیزی که حق تعالی در دنیا به ایشان عطا می فرماید از خیرات و برکات دنیا (2).

و از اینجا است که علما حکم کلی کرده اند که هر عبادتی دو ثمره دارد.

اول: ثمره اخروی که غایت عمده آن عبادت است، و آن


1- سوره یونس: 26.
2- تفسیر قمی 1/ 311.

ص: 105

درجه ایست از درجات بهشت که در بهشت به او می دهند، و آن را ثواب می نامند.

دوم: ثمره دنیوی که آن اکرامی است که حق تعالی در دنیا به او می کند، به سبب آن که عبادت و بندگی حق تعالی کرده است، و مانند نماز شب که در آخرت ثوابی دارد و در دنیا موجب غنا و توانگری می گردد، و مثل صله رحم که آن نیز در آخرت ثوابی دارد و در دنیا سبب طول عمر می شود

مقدمه دوم آن که ثمره اخروی که آن را ثواب می گویند مختلف می شود در عمل واحد به اعتبار اختلاف شرائط آن عمل،

زیرا که حق تعالی از برای اعمال صالحه و عبادات مفروضه و مسنونه شروطی چند قرار داده است، و این شروط بر دو قسم است:

قسم اول: شروط صحت آن عمل، که بدون آن شرط آن عمل صحیح نیست، مانند وضو از برای نماز.

قسم دوم: شروط کمال آن عمل که حصول آنها موجب کمال آن عمل می شود.

و شروطی که از قسم اول است هر گاه مفقود باشد و به عمل نیاید، آن عمل صحیح نخواهد بود، و مطلقا ثوابی نخواهد داشت، مانند نماز بی وضو.

و شروطی که از قسم دوم است هر چند بیشتر و زیاده به عمل آید آن عمل ثوابش بیشتر و کامل تر خواهد بود، و به این جهت است که از برای یک عمل مخصوص در اخبار و احادیث ثوابهای مختلف وارد شده است، مانند روزه روز مبعث مثلا که روز بیست

ص: 106

و هفتم ماه رجب است، زیرا که در حدیثی وارد شده است که ثواب روزه شصت ماه دارد.

و در حدیث دیگر آن که ثواب روزه هفتاد سال دارد.

و سید بن طاووس علیه الرحمه گفته است که این اختلاف به سبب اختلاف احوال روزه داران است، و ثواب اول اقل ثواب این عمل است، و ثواب دوم اکثر ثواب این عمل است، و ثواب روزه داران در ما بین اقل و اکثر مختلف می شود به حسب اختلاف احوال ایشان در مراعات شرائط کمال این عمل.

چون این دو مقدمه معلوم شد اکنون گوئیم: زیارت آن حضرت موافق روایات معتبره از اعظم عبادات است دو ثمره دارد:

اول: ثمره اخروی که ثواب این عبادت عظیمه است، و این ثواب در روایات و اخبار مختلف وارد شده است به اختلاف بسیار، زیرا که در روایتی وارد شده است که زیارت آن حضرت معادل و برابر است با ثواب یک حج و عمره. و به روایت دیگر دو حج و عمره.

و همچنین در روایات و اخبار این ثواب را زیاده کرده اند، و عدد حج و عمره را بیشتر فرموده اند تا بحدی که در روایتی فرموده اند: هر که به زیارت آن حضرت رود از روی شوق و اشتیاق تمام به زیارت آن حضرت، بنویسد حق تعالی از برای او ثواب هزار حج مقبول و هزار عمره مقبول و هزار شهید از شهیدان بدر، و ثواب هزار روزه دار، و ثواب هزار صدقه مقبول، و ثواب آزاد کردن هزار بنده (1).

و علما و محدثین گفته اند که این اختلاف عظیم به اعتبار اختلاف مراتب اخلاص و نیات زائران، و اختلاف درجات معرفت و شناسائی ایشان به حق آن حضرت، و اختلاف مراتب تقوا و پرهیزگاری، و


1- بحار الانوار 101/ 18، ح 1.

ص: 107

دوری مسافت و نزدیکی، و شدت خوف از مخالفان و اعادی و خفت خوف از ایشان، و امثال این امور است.

مجملا این ثمره اخروی نسبت به زائران مختلف می شود به اختلاف احوال ایشان، و هر گاه اختلاف احوال زائران سبب اختلاف اخروی شود چرا نتواند بود که سبب اختلاف ثمره دنیوی نیز شود.

و جمعی که در این عبادت یعنی زیارت آن حضرت شروط صحت را ترک کرده باشند این ثمره در حق ایشان اصلا واقع نشود.

و جماعتی که شروط کمال را ترک نموده باشند به حسب اختلاف احوال ایشان در اتیان به کم و زیاد آن شرائط این ثمره نیز درباره ایشان مختلف باشد.

و مؤید این تحقیق است آن که در بعضی اخبار و احادیث منقوله در باب این ثمره به این عبارت وارد شده است که ایام زیارت را به حساب عمر او نمی شمارند، زیرا که در این حدیث خصوص ایام زیارت به تنهائی مذکور است.

و در حدیث سابق ایام رفتن و ایام برگشتن و ایام زیارت، اگر چه در آن حدیث صریحا مذکور نیست، لیکن ظاهر این است که آن نیز مراد است، چه هرگاه به برکت زیارت ایام رفتن و برگشتن را از عمر او حساب نکنند به طریق اولی ایام زیارت را که مقصد اصلی است نیز حساب نخواهند نمود.

پس معلوم شد که مفاد حدیث اول ایام رفتن و ایام برگشتن و ایام زیارت همه است، و مفاد حدیث دوم همین ایام زیارت است، و این اختلاف مؤید آن است که این ثمره نیز مختلف باشد نظر به اختلاف احوال زائران. این است تنقیح این جواب، و اللّه أعلم بالصواب.

ص: 108

و بدان که نظیر این تخلف در موارد بسیار و مواقع بی شمار واقع می شود، مانند آن که در حدیث است: هر که بعد از نماز صبح هر روز ده نوبت دعای سبحان اللّه العظیم را تا آخر بخواند، حق تعالی او را از کوری ایمن گرداند.

و در حدیث دیگر آن که هر که دعای اللهم ان رسولک الصادق المصدق را تا آخر بعد از نماز بخواند آن قدر عمر کند که از طول عمر ملول شود.

و در حدیث دیگر آن که بیماری که این دعا را بخواند البته شفا یابد.

و در حدیث دیگر آن که هر که این دعا را بخواند عقرب و هیچ گزنده او را نگزد.

و در حدیث دیگر آن که هر در وقت خواب این دعا بخواند محتلم نشود. و امثال اینها در اخبار و احادیث صحیحه بسیار است، و مکرر مشاهده می شود که این ثمرات تخلف می نماید.

و جمعی از اهل علم که معرفت چندانی ندارند و حسب الواقع تحقیق و تنقیح آداب و وظائف اعمال و ترتب غایات و ثمرات بر مراعات شروط افعال ننموده، تخلف را در این موارد قرینه قدح در آن اخبار و احادیث دانسته اند، و آن احادیث را مناط اعتبار نمی دانند.

و حق این است که این قدح بی وجه و بی صورت است، و می تواند بود که تخلف در همه این موارد به اعتبار ترک مراعات شروط باشد، چنانچه بیان نمودیم و اللّه تعالی یعلم.

جواب دوم: آن که گوئیم: وقوع این ثمره عام است، و چنانچه

ص: 109

در ظاهر حدیث تخصیص به احدی داده نشده است زیارت هر زائری البته سبب وقوع این ثمره است، لیکن تخلف در حق بعضی به اعتبار این است که فعلی و عملی از او صادر شده است، که معارض زیارت و سبب حصول ضد ثمره آن است.

و بعد از تعادل ترجیح در جانب معارض یعنی سبب ضد است، به این جهت مقتضای آن به عمل نیامده است، و آن ثمره واقع نشده است.

و از این تحقیق مفهوم و مستفاد می گردد سر آنچه از احادیث بدا معلوم می شود که بسیار است که کسی عمر او دراز است، و به سبب عملی مانند قطع رحم یا قتل نفس به غیر حق و امثال آنها کوتاه می شود. و بسیار است که عمر شخصی کوتاه است، و به سبب صله رحم یا تصدقی و اشباه اینها دراز می گردد.

و بر متأمل خبیر مخفی و مستور نیست که این جواب نزدیک است به جواب اول، و فرق میان جوابین که تخلف در اول به اعتبار مفقود بودن شرط، و در ثانی به سبب موجود بودن مانع است.

و ایضا پوشیده نیست که چنانچه جواب اول در نظائر جاری است، همچنین این جواب نیز در آنها جاری است، چه می تواند بود که نابینائی یا کوتاهی عمر در صورت مداومت بر آن اعمال و مواظبت بر ادعیه به جهت این باشد که اسباب کوری یا کوتاهی عمر از او به ظهور رسیده باشد، و بر این قیاس ثمرات دیگر که در آن نظائر مذکور گردید.

جواب سوم: آن که گوئیم: شاید که زائر در این صور ثلاث عمر او بسر آمده باشد، و قبل از انشاء این سفر خیر اثر اجل تعلیقی او که به لوح محو و اثبات است رسیده باشد، و لیکن به برکت آن که

ص: 110

اراده زیارت آن حضرت کرده است و عازم بر چنین عبادت عظیمه شده است حق تعالی در اجل او تأخیر نماید، زیرا که از احادیث معتبره دو امر ظاهر می شود:

اول: آن که زیارت آن حضرت سبب طول عمر، و ترک زیارت آن حضرت موجب نقص عمر می گردد.

چنانچه به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که فرمود: هر که یک سال بر او بگذرد و به زیارت قبر آن حضرت نرود حق تعالی یک سال از عمر او کم کند، پس آن حضرت فرمود: اگر گوئیم بعضی از شما سی سال پیش از اجل خود می میرد، هر آینه راست گفته ام به سبب آن که ترک زیارت آن حضرت کرده است، پس ترک مکنید زیارت آن حضرت را تا عمرهای شما زیاد شود و روزی شما فراخ گردد، و اگر ترک زیارت آن حضرت کنید کم می کند خدا از عمر و روزی شما (1).

دوم: آن که قصد فعل خیر و عازم شدن بر اتیان به طاعت و عبادت به منزله آن فعل خیر است و ثواب آن را دارد، چنانچه هر گاه احدی عازم نماید که هرگاه صاحب هزار تومان شود رباطی و سرائی از برای زائران بسازد.

چه از این صورت هرگاه عزم او صادق باشد البته حق تعالی ثواب آن صدقه جاریه را به او عطا می فرماید، کو صاحب آن مال نشود و آن امر خیر از او واقع نشود.

و بعد از وضوح این دو امر که بیان نمودیم معلوم می گردد که قصد زیارت آن حضرت و عزم بر این عبادت لازم دارد ثواب آن را، و هرگاه ثواب عبادت را حق تعالی به مجرد قصد آن عبادت عطا


1- بحار الانوار 101/ 47، ح 11.

ص: 111

کند بعید نیست که ثمره دنیوی آن را مانند طول عمر در ما نحن فیه نیز عطا فرماید، چه این منفعت عاجل دنیوی قلیل و فانی، و ثواب آجل اخروی کثیر و باقی است. و هر گاه خداوند کریم مهربان آن را عطا فرماید این را نیز کرامت می تواند فرمود.

و بالجمله قصد زیارتی که زائر نموده است در این سه صورت ممکن است که سبب طول عمر او شود، و به این جهت در خانه خود وفات ننماید.

و پوشیده نماند که به این جواب اگر چه آن اشکال مندفع می شود، لیکن خدشه هنوز باقی است، و خدشه آن است که تأخیر اجل در صورت اول با وجود آن که توفیق زیارت نمی یابد بی فایده می نماید.

و جواب این است که هر چند ادراک زیارت نمی نماید، لیکن بعد از خروج از منزل حکم زائر بهم می رساند، و ثوابهای عظیمی را که از برای زائر آن حضرت از حین بیرون آمدن از خانه و طی نمودن منازل است در می یابد.

چه در احادیث بسیار وارد شده است که چون زائر آن حضرت به عزم زیارت از خانه خود بیرون می رود به گام اول که بر می دارد گناهانش آمرزیده می شود.

آن که گوئیم: مفاد این حدیث شریف نه آن معنا است که به اذهان متبادر می شود که این ایام داخل عمر زائر نیست، بلکه مراد این است که در روز قیامت که حساب عمرها را می کنند و می پرسند که در چه چیز آن را فانی کرده اند، حساب این ایام را از زائر آن حضرت نمی خواهند و نمی طلبند.

و این ترک حساب اکرامی است که حق تعالی نسبت به زائر آن

ص: 112

حضرت می کند تا وقوف او در موقف قیامت به جهت حساب که از جمله اهوال عظیمه قیامت است- اعاذنا اللّه و سائر المؤمنین عنها- کمتر باشد.

چنانچه در روایات دیگر نیز وارد شده است که زیارت کنندگان آن حضرت چهل سال پیش از مردم دیگر داخل بهشت می شوند، و سایر مردم در موقف قیامت مشغول حساب خواهند بود.

و به روایت دیگر ایمن اند ایشان از بیم عظیم روز قیامت.

و به روایت دیگر حق تعالی ایشان را در موقف قیامت از ایمنان از اهوال آن روز می نویسند.

و به روایت دیگر نمی پرسند در قیامت از ایشان هیچ گناهی را که کرده اند در دنیا هر چند آن گناهان بعدد ریگ بیابان عالج و کوههای تهامه و کف دریا باشد.

و مخفی نماند که ظاهر بعضی از این روایات و روایات دیگر آن است که ترک مطالبه حساب از زائر آن حضرت مخصوص به ایام رفتن و برگشتن و ایام زیارت، چنانچه مقتضای این حدیث است، یا خصوص ایام زیارت چنانچه صریح روایت دیگر است، نبوده باشد بلکه ظاهر بعضی از روایات این است که مطلقا او را حساب نکنند و بی حساب داخل بهشت شود.

و حق آن است که این اختلافات نیز بنا بر اختلاف احوال زائران است، چنانچه بیشتر اشاره نمودیم. این است آنچه در این مقام می توان گفت.

و گمان این قاصر آن است که جواب اخیر نظر به ضوابط علما و محدثین اظهر و اولا است، زیرا که در حدیث وارد شده است که چنانچه آیات کریمه قرآنی بعضی مفسر بعضی دیگر است،

ص: 113

همچنین احادیث ما اهل بیت نیز بعضی بعضی دیگر را تفسیر و تبیین می نماید.

و لهذا فحول علما و محدثین معنی حدیث مجمل و مشکل را به قوت فضیلت و به زور ملائی می گفته اند، بلکه تتبع کتب حدیث می کرده اند، و اگر حدیث مفسری به نظر ایشان نمی رسیده است به خدمت مشایخ و محدثین دیگر که تتبع ایشان بیشتر و کتب حدیث بیشتر داشته اند می رسیده اند، و از ایشان معنی حدیث را سؤال می نموده اند که بسا باشد که مفسر این حدیث مجمل به نظر ایشان رسیده باشد.

و لهذا رئیس المحدثین شیخ محمد بن بابویه قمی با وجود آن که احادیث را از پدر بزرگوار خود علی بن بابویه، و همچنین از شیخ عالی مقدار محمد بن الحسن الولید رضی اللّه عنهما که هر دو از اکابر محدثین بوده اند اخذ نموده بود، و به خدمت اکثر محدثین اهل قم که در آن عصر بوده اند نیز رسیده بود، و احادیث مشکل را از ایشان پرسیده بود، و از اکثر ایشان اجازه گرفته بود.

باز اختیار مسافرت بلخ نمود و به خدمت مشایخ و محدثین آنجا رسید، و از آن مشایخ نیز احادیث غریبه و معانی احادیث مشکله را اخذ نمود، و بعد از رسیدن به خدمت مشایخ و فرا گرفتن از ایشان کتابی تألیف نمود مسما به معانی الاخبار.

و در آن کتاب معانی اخبار و احادیثی را که از مشایخ شنیده است یا خود به تتبع از احادیث دیگر استنباط نموده است همه را ذکر نموده است.

چون دانستی که طریقه محدثین در فهم احادیث ائمه طاهرین سلام اللّه علیهم أجمعین به چه دستور بوده است، موافق این ضابطه

ص: 114

و دستور معنی ثانی اصوب و به اعتماد اقرب است، زیرا که نظیر این حدیث در کتب معتبره حدیث مذکور است.

چه در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که فرمود: طول دهید جلوس بر سه سفره را در وقت طعام خوردن، زیرا که این ساعتی است که از عمر شما حساب نمی شود.

و از این حدیث نیز همان معنا متبادر می شود، و نظیر همان اشکال وارد می آید، زیرا که گاه می شود که در اثنای طعام خوردن با وجود آن که هنوز سفره گسترده است طعام خورنده وفات می کند.

و در جواب این اشکال جواب چهارم متعین است، زیرا که آن حضرت که این حدیث را فرموده است، در حدیث دیگر فرموده است که سه چیز است که حق تعالی مؤمن را در قیامت بر آنها حساب نمی کند، طعامی که بخورد، و جامه ای که به پوشد، و زن صالحه ای که یاور او باشد و عورت او را از حرام نگاه دارد (1).

و در حدیث دیگر وارد شده است که ابو خالد کابلی گفت: رفتم به خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام، پس آن حضرت چاشت (2) طلبیدند، و من نیز از آن چاشت تناول نمودم، و هرگز در مدت عمر خود طعامی از آن طعام نیکوتر و پاکیزه تر تناول ننموده بودم.

پس آن حضرت پرسید که چگونه دیدی طعام ما را؟ گفتم: فدای تو شوم هرگز طعامی به این خوبی نخورده بودم، و لیکن چون نفاست این طعام و لذت آن را دیدم بیادم آمد آیه کریمه که در کتاب


1- فروع کافی 6/ 280، ح 2.
2- چاشت غذائی که صبح پس از برخاستن از خواب می خورند.

ص: 115

خدا است که فرموده است «لتسألن یومئذ عن النعیم» (1) که معنی آن این است که البته سؤال کرده خواهی شد در روز قیامت از نعیم و نعمتهای لذیذ.

حضرت فرمود: مراد از نعیم در این آیه مذهب تشیع است و ولایت ما اهل البیت علیهم السلام که در قیامت از شما سؤال خواهند نمود نه نعمتهای لذیذ دنیا که حق تعالی عطا فرموده است (2).

و در حدیث صحیح دیگر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که فرمود: حق تعالی از آن کریم تر است که سؤال کند مؤمن را از خوردنی و آشامیدنی که در دنیا بر او حلال کرده است (3).

و بر هر منصفی که بهره از فطانت و ذکا داشته باشد واضح و معلوم است که این سه حدیث مفسر آن حدیث و مبین معنی مراد از آن حدیث است.

و هر گاه آن حدیث این معنی داشته باشد، پس حدیث زیارت نیز که مانند این حدیث است به حسب لفظ و عبارت نیز همین معنا خواهد داشت، کو این معنا نظر به سیاق لفظ و عبارت فی الجمله خفائی داشته باشد و معنی اول اظهر نماید.

زیرا که روایان اخبار و احادیث گاهی نقل بالمعنی می کرده اند، و مضمونی را که از امام علیه السلام می شنیده اند و به الفاظ و عبارات خود تغییر می نموده اند.

و به این جهت نیز مانند جهت اول محدثین و مشایخ معانی


1- سوره تکاثر: 8.
2- فروع کافی 6/ 280، ح 5.
3- فروع کافی 6/ 280، ح 3.

ص: 116

متبادر از عبارات منقوله حدیث و مخالف معنی مستنبط از احادیث دیگر بوده باشد مناط اعتماد نمی دانسته اند، و معتمد معنی را می دانسته اند که شاهدی و قرینه ای بر آن معنا در احادیث دیگر یافته باشند.

و اللّه تعالی اعلم بحقیقة الحال و حقیقة المعانی و بما یزیل عن احادیث نبیه و اهل بیت نبیه سلام اللّه علیهم الشبهة و الاشکال.

ص: 117

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

4- رساله تفسیر آیه نور

ص: 118

ص: 119

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

منقول است به سند معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام در تفسیر آیه کریمه «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (1) بنا بر قول اکثر مفسرین، یعنی: خداوند عالمیان نور به حق آسمان و زمین است به انوار ظاهر و باطن، زیرا که آسمان و زمین را به آفتاب و ماه و کواکب روشن ساخته، و جمیع اشیاء را به نور وجود ظاهر و هویدا گردانیده.

و دلها و ارواح مؤمنان را به خورشیدهای معنوی که عبارت از نجوم ذوات مقدسه رسول خدا و ائمه هدی صلوات اللّه علیهم اجمعین است روشن و منور ساخته، بلکه وجود جمیع اشیاء و نور جمیع انوار از پرتو نور ایشان است به مقتضای حدیث «لو لا کما لما خلقت الافلاک» یعنی اگر محمد و علی نمی بودند آسمان را خلق نمی کردم.

پس مثل از جهت نور معنوی که اشاره به آن شد بیان فرمود «مثل نوره کمشکاة فیها مصباح» یعنی مثل و نمونه نور الهی مثل چراغ دان، یا قندیلی است که در او چراغی بوده باشد.


1- سوره نور: 35.

ص: 120

حضرت صلوات اللّه علیه فرمودند که مراد از قندیل حضرت فاطمه زهرا صلوات اللّه علیها است که انوار ائمه هدی را حق سبحانه و تعالی در آن حضرت جای داده، و از آن حضرت بر عالمیان تافته، و مراد از چراغ نور مقدس حضرت امام حسن علیه السلام است.

پس حق تعالی فرمود «المصباح فی زجاجة» حضرت فرمود:

مراد از مصباح در اینجا نور اقدس حضرت امام حسین علیه السلام، یعنی یک چراغ دیگر در آبگینه ایست. و فرمود: مراد از آبگینه باز حضرت فاطمه علیها السلام است، و از جهت نورانیت و صفاء آن حضرت بار دیگر تعبیر از او به آبگینه فرمود.

پس فرمود «الزجاجة کأنها کوکب دری» حضرت فرمود: یعنی فاطمه ستاره ایست نورانی و درخشنده که در میان زنان جمیع عالمیان به انوار معنویه ممتاز است، و بهترین زنان عالمیان است.

«توقد من شجرة مبارکة» یعنی: چراغ این قندیل روشن و افروخته است از درختی با برکت مبارک و با میمنت و برکت.

حضرت فرمود: مراد از درخت مبارک حضرت ابراهیم علیه السلام است که شجره مبارکه نسبت با جلالت پیغمبر ما صلی اللّه علیه و آله از آن اصل متفرع گشته.

«زیتونة لا شرقیة و لا غربیة» یعنی: آن درخت زیتونی است که نه مشرقی است و نه مغربی، و حضرت ابراهیم را به درخت زیتون تشبیه فرمود چون که بهترین درختان است، و هفتاد پیغمبر آن را به پاکی یاد کرده اند.

و نیز چون مطلب بیان مثل نور است، و نور از روغن بهم می رسد، و چون زیتون پاکیزه ترین روغنها است، و انوار هدایت

ص: 121

که عبارت از گروه انبیاء و بنی اسرائیل و اشرف انبیاء و ائمه هدی علیهم السلام همه از آن حضرت بهم رسیده اند لهذا تشبیه به درخت زیتون فرمود.

پس حضرت فرمود: مراد از لا شرقیه و لا غربیه آن است که حضرت ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، و نصارا را مشرقی فرمود چون که نصاری در نماز روی به مشرق می کنند، و یهود را مغربی فرمود چون روی به مغرب می کنند.

و بعضی از مفسرین گفته اند که مراد درخت زیتونی است که در وسط کوه واقع باشد، که آفتاب همیشه بر آن تابد، نه آن که در مشرق کوه باشد که در حوالی غروب آفتاب بر آن نتابد.

و ممکن است که مراد حضرت نیز آن باشد که یهود و نصارا خود را از آفتاب هدایت محروم گردانیده به راست و چپ میل کرده اند، و حضرت ابراهیم بر وسط طریق است که پیوسته از خورشید هدایت منتفع است.

چنانچه حق سبحانه و تعالی فرموده است «ما کانَ إِبْراهِیمُ یَهُودِیًّا وَ لا نَصْرانِیًّا» (1) یعنی: یهود و نصارا هر یک حضرت ابراهیم را از خود می دانند، و ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه مایل بود از جمیع مذاهب باطله به مذهب حق اسلام.

«یکاد زیتها یضی ء و لو لم تمسسه نار» یعنی: از غایت صفا و روشنی نزدیک است که زیتش نور به بخشد بدون آن که آتشی به آن برسد.

حضرت فرمود: یعنی علم از اهل بیت سلام اللّه علیهم منفجر می شود و به عالمیان می رسد بی آن که از کسی آموخته باشند و نزد


1- سوره آل عمران: 67.

ص: 122

کسی درس خوانده باشند، بلکه به محض وحی و الهام الهی است، یا آن که علوم از ایشان به خلق می رسد بی آن که کسی از ایشان سؤال کند.

«نور علی نور» یعنی: نوری است بر بالای نور دیگر. حضرت فرمود: یعنی در میان اهل بیت امامی بعد از امام دیگر هست که هر یک نور بخش راههای معرفت اند.

«یهدی اللّه لنوره من یشاء» حضرت فرمود: یعنی خدا هدایت می نماید به سوی نور خود که ائمه معصومین صلوات اللّه علیهم باشند هر که را که می خواهد.

«و یضرب اللّه الامثال للناس» خداوند عالمیان مثلها از جهت هدایت مردمان در قرآن آورد.

پس بعد از ذکر انوار ائمه معصومین علیهم السلام و مثل ایشان، بیان مثل مخالفین و معاندین ایشان فرموده «أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ» (1).

چنانچه مفسران بیان فرموده اند یعنی مثل کفار و اعمال ایشان مانند تاریکیها است که در دریائی باشد بسیار عمیق، چون دریا هر چند عمیق تر است تاریک تر است که بر بالای این دریا موجی فرا گرفته باشد، و بر بالای آن موجی دیگر احاطه کرده باشد، و بر بالای موج ابری بوده باشد، و چندین ظلمت بر روی یک دیگر جمع شده باشد، تاریکی دریا و تاریکی موج و تاریکی ابر، و این ظلمتها به کافر چنان احاطه نموده که اگر دست خود را بدر آورد از وفور


1- سوره نور: 40.

ص: 123

ظلمت نمی تواند دید، و هر که را خدا از برای او نوری قرار نداده او را نوری نیست.

و این آیات مثل گمراهی و حیرانی کافر است که به سبب کفر خود در ضلالت حیران مانده و از هدایت محروم مانده.

حضرت صادق علیه السلام فرمود: این آیه مثل دشمنان اهل بیت است در ضلالت و گمراهی و گمراه گردانیدن خلق، و مراد از ظلمات اول ابو بکر است، و مراد از موج اول عمر که به ابو بکر احاطه کرده بود و بعد از او بود، و مراد از موج دوم عثمان است، و مراد از ظلمات بعضها فوق بعض معاویه و سایر بنی امیه علیهم جمیعا لعائن اللّه است، که هر یک بعد از دیگری ظلمتها و تیرگیها و بدعتها در دین احداث کردند، و انوار هدایت اهل بیت را می خواستند فرو نشانند.

پس فرمود: مؤمن از بسیاری تاریکیها و ظلمتهای ضلالت و فتنه های ایشان متحیر می ماند، و اگر خواهد دست خود را به بیند نمی تواند دید.

«و من لم یجعل اللّه له نورا فما له من نور» حضرت فرمود: مراد از نور امام است، یعنی: هر که را در دنیا امامی و پیشوائی از فرزندان حضرت فاطمه که ائمه معصومین علیهم السلام باشند نباشد در روز قیامت او را امامی و پیشوائی نخواهد بود که شفیع او باشد و او را به بهشت راه نماید (1).

و السلام علی من اتبع الهدی.


1- اصول کافی 1/ 195، ح 5.

ص: 124

ص: 125

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

5- رساله تفسیر آیه و السابقون الاولون

ص: 126

ص: 127

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین و سلام علی عباده الذین اصطفی.

حق تعالی می فرماید «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» (1).

یعنی: سبقت گیرندگان پیشینیان از هجرت کنندگان و یاوران، و آنان که متابعت ایشان کردند به احسان و نیکی، خوشنود شد خدا از ایشان، و خوشنود شدند ایشان از او، و مهیا کرد از برای ایشان بهشتها که جاری می شود در زیر آنها نهرها، مخلد خواهند بود در آنها همیشه، این است فوز بزرگ.

سنیان از این آیه استدلال می کنند بر نیکی و بزرگی ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر و اشباه ایشان. و جواب ایشان از چند وجه گفته می شود:

اول: آن که سابقون از کجا که مراد سبقت گیرندگان به اسلام است، شاید مراد آنها باشند که سبقت و پیشی گیرندگان به طاعات و عبادات و قربات و درجات عالیه ایمان باشند، چنانچه


1- سوره توبه: 100.

ص: 128

فرموده است «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ. أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» (1) و فرموده استَ اسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ»

(2) و فرموده است «سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ» (3) و معلوم است که در اینجاها به آن معنی نیست.

و این که خلفاء ثلاثه ایشان و اشباه آنها در معرفت و علم و عبادت بر دیگران پیشی گرفته باشند، ممنوع است، بلکه خلافش ظاهر است، و اکثر اوقات در مسائل به سایر صحابه خصوصا علی بن أبی طالب علیه السلام رجوع می کردند.

و سنیان نقل کرده اند که عمر در هفتاد جا گفت: لو لا علی لهلک عمر. و عبادت بسیاری از صحابه را از ایشان بیشتر نقل کرده اند، و جهاد که در صدر اسلام از اعظم عبادات بود به غیر گریختن از ایشان چیزی نقل نکرده اند، پس به کدام عمل خیر ایشان بر دیگران سبقت کرده اند که در تحت این آیه داخل باشند؟!

دوم: آن که بر تقدیری که مراد پیش تر مسلمان شدن باشد، معلوم است که مراد اسلام واقعی است نه اسلام ظاهری، و معلوم است که در میان صحابه منافقان بسیار بودند که ظاهر خود را به اسلام آراسته بودند و باطن ایشان به کفر مشحون بود، و قریب به ثلث قرآن در مذمت منافقان است.

و آنچه از ایشان در آخر نسبت به اهل بیت آن حضرت صلوات اللّه علیه ظاهر شد از بی حرمتی و اهانت و اذیت، دلیل بود بر آن که ایمان ایشان از روی نفاق بود، پاره ای برای طمع، و پاره ای برای خوف، و در حیات آن حضرت نیز آثار نفاق از ایشان بسیار ظاهر شد که در کتب مسطور است.


1- سوره واقعه: 10- 11.
2- سوره بقره: 148.
3- سوره حدید: 21.

ص: 129

و چون مرض حضرت را صعب یافتند مخالفت را علانیه اظهار کردند، و حضرت دوات و کتفی طلبید که نامه ای بنویسد که امتش هرگز گمراه نشوند، عمر نگذاشت و گفت این مرد هذیان می گوید کتاب خدا برای ما کافی است، چنانچه در شش موضع صحیح بخاری (1) این حدیث مذکور است.

و بعد از آن به اهل بیت آزارها کردند که فاطمه زهرا علیها السلام که موافق احادیث صحیحه ایشان حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرمود: فاطمه پاره تن من است هر که او را آزار کند مرا آزار کرده، و هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده.

چنان از خود رنجانیدند که در صحیح بخاری (2) و سایر صحاح ایشان به طرق بسیار مذکور است که حضرت فاطمه علیها السلام وصیت کرد که ابو بکر و عمر بر او نماز نکنند.

اگر بهترین زنان عالمیان ایشان را مسلمان می دانست چرا مانع نماز ایشان می شد بر او، معلوم است که ایذای رسول ایذای خدا است به نص قرآن، و خدا می فرماید «إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً» (3).

یعنی: آنان که ایذا می کنند خدا و رسول او را لعنت کرده است ایشان را خدا در دنیا و آخرت، و مهیا گردانیده است برای ایشان عذابی خوار کننده.

سوم: آن که از آیه معلوم می شود که سبق اسلام مشروط به


1- صحیح بخاری 5/ 127 و صحیح مسلم 3/ 1257- 1259 و مسند احمد بن حنبل 3/ 346.
2- صحیح بخاری 5/ 177 و صحیح مسلم 3/ 1380.
3- سوره احزاب: 57.

ص: 130

احسان است، زیرا که فرموده است «وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» (1) و احسان ایشان ممنوع است.

چهارم: آن که اگر سبقت حقیقی مراد است، احادیث متواتره دلالت می کند بر آن که اسبق مهاجران علی بن أبی طالب علیه السلام بوده است، و اگر اکتفا به سبق اضافه می کنید پس هر مسلمانی نسبت به دیگری که بعد از او مسلمان شده سابق است، پس چه خصوصیت به ایشان دارد.

و اگر معنی دیگر قرار می دهید اثبات باید کرد و به مجاز استدلال نمی توان کرد، و به خواهش خود معنی قرآن را نمی توان گفت.

پنجم: آن که معلوم است که وعدو و عید قرآن مجید در باب مؤمنان و کافران مشروط است به موافات و عدم ارتداد و سایر شروط، و اگر نه آیات بسیار است که دخول بهشت معلق بر نفس ایمان و اعمال صالحه شده، و برای صابران و صادقان و امثال ایشان آیات وارد شده که متضمن وعده بهشت و مغفرت و خوشنودی است، با آن که آیات بسیار دلالت بر خلود و عقوبت اصحاب کبائر می کند، و آیات و اخبار بی شمار در باب خلود مرتدین وارد شده، و تحقق این شرط در ایشان ممنوع است، بلکه خلافش ظاهر است.

ششم: آن که به اعتقاد ایشان حضرت علی بن أبی طالب علیه السلام و طلحه و زبیر هر سه از سابقان بوده اند، با آن که در روز جمل همه به قصد قتل یک دیگر شمشیر بر روی یک دیگر کشیدند.

اگر امیر المؤمنین ایشان را مسلمان می دانست، و می دانست که از اهل بهشت اند، و خدا از ایشان راضی است، چگونه امر


1- سوره احزاب: 57.

ص: 131

می کرد اصحاب خود را به کشتن ایشان، و خود شمشیر بر روی ایشان می کشید، با آن که عامه نقل کرده اند در احادیث بسیار که حضرت رسالت فرمود: یا علی حربک حربی. یا علی هر که با تو جنگ کند با من جنگ کرده، و محارب آن حضرت به اتفاق کافر است.

و أیضا عثمان و طلحه و علی بن أبی طالب علیه السلام را هر سه از سابقون می دانند با آن که متواتر است که طلحه سعی در قتل عثمان کرد، و کسی که سعی در قتل خلیفه و امام خود کند چگونه خدا از او راضی است؟

و حضرت امیر المؤمنین علیه السلام می توانست که اعانت عثمان کند، چنانچه بر هر عاقلی ظاهر است و نکرد، اگر او را خلیفه خداوند خدا و دوست خدا می دانست یا مسلمان می دانست کی می گذاشت که او را بر آن حال بکشند.

و اگر گوئی که قادر نبود با آن که ظاهر است که غلط است، و به دون رضای او محمد بن أبی بکر و مالک اشتر و دیگران که نهایت اطاعت آن حضرت می کردند اگر ایشان را منع می کرد البته ممتنع می شدند.

می گوئیم: بعد از بیعت چرا به نماز عثمان حاضر نشد؟ در آن وقت که خوفی نداشت و همه مطیع او بودند، و اگر خود نمی رفت بایست جمعی از صحابه را به نماز او بفرستد که خلیفه خدا را با آن مذلت و خفت به روش یهودان مخفی در قبرستان یهودان دفن نکنند.

انصاف بدهید که هیچ عاقلی تجویز می کند که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام کسی را که امام و خلیفه داند، و راضی به این احوال نسبت به او بشود، با آن تصلب آن حضرت در دین که عامه و خاصه متفق اند در این.

ص: 132

هفتم: آن که بیضاوی از سابقان انصار هفتاد نفر را شمرده که در عقبه ثانیه با حضرت رسالت بیعت کردند، و به اتفاق یکی از آنها سعد بن عباده انصاری بود از جمله نقبای دوازده گانه بود، و به اتفاق ارباب اخبار و اصحاب سیر در روز سقیفه عمر فریاد می کرد که بکشید او را خدا او را بکشد.

و چون او با ابو بکر و عمر هیچ یک بیعت نکرد او را از مدینه بیرون کرد، و در غربت بیچاره را تیری زدند به تدبیر عمر و کشتند، و کشتن او به گردن جنیان بستند، و شعری از زبان جن وضع کردند.

هر گاه سابقون اولون را کسی که به کشد و امر به قتل کند معاقب نباشد و معذور باشد، پس شیعه که بر قبائح غیر متناهی ایشان از طرق خاصه و عامه مطلع شده باشند، چنانچه در کتاب بحار الانوار (1) مفصلا ذکر کرده ام، و ایشان را بد دانند یا بد گویند به عذر نزدیک تر خواهند بود.

با آن که در صحاح ایشان مذکور است که علی و عباس به نزد عمر رفتند و طلب فی ء و میراث کردند، عمر گفت در ضمن خشونتها که با ایشان کرد که چون ابو بکر خلیفه شد شما او را غادر و فاجر دانستید، و من که متولی امر شدم باز مرا غادر و فاجر دانستید.

هر گاه پیشوای ایشان آنها را غادر و فاجر و کاذب داند به اقرار عمر، اگر شیعه نیز ایشان را چنین دانند بعید نخواهد بود.

سخن در این باب بسیار است، و در کتب مبسوطه فارسی و عربی بیان کرده ام به فضل اللّه تعالی به نحوی که برای منصف راه شبهه نمانده، اگر خواهند به آنها رجوع کنند.

و اللّه یهدی من یشاء الی صراط مستقیم، و الحمد للّه اولا و آخرا و صلی اللّه علی محمد و اهل بیته الطاهرین.


1- بحار الانوار 8/ کتاب فتن و محن چاپ سنگی.

ص: 133

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

6- رساله آداب سلوک حاکم با رعیت

اشاره

ص: 134

ص: 135

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله خیرة الوری.

اما بعد: این رساله ایست در ترجمه بعضی از احادیث شریفه که در کیفیت سلوک و لات عدل با کافه عبادکه ودایع رب الارباب اند وارد شده، برای تنبیه ارباب غفلت، و اصلاح أصحاب دولت، که هم کنان منوط به صلاح ایشان است، و فساد ایشان مورث اخلال نظام بنی نوع انسان که زبده مکنونات و أشرف مخلوقاتند.

مرقوم قلم مشوش رقم أحقر عباد اللّه محمد باقر بن محمد تقی گردید، امید از فضل کامل سبحانی، و لطف شامل ربانی، آن که کافه عباد را از این فوائد لطیفه، و نکات شریفه بهره مند سازند، و حظی خطیر به این حقیر کثیر التقصیر عاید گرداند، انه تعالی یسمع و یجیب، و علیه أتوکل و الیه انیب.

فصل اول [ترجمه عهدنامه مالک اشتر]

در ترجمه وصیتی که حضرت امیر مؤمنان و مولای متقیان علی ابن ابی طالب علیه السلام برای قدوه ارباب سعادت و ظفر مالک ابن الحارث اشتر نوشتند در هنگامی که او را والی مصر گردانیدند،

ص: 136

که خراج آن ولایت را جمع کند، و با دشمنان دین جهاد کند، و اهل بلاد را به اصلاح آورد، و بلاد را آبادان کند، پس امر کرد او را به پرهیزگاری از محرمات الهی، و اختیار کردن طاعت خدا، و متابعت کردن آنچه امر کرده است به آن در کتاب خود از فرائض و سنن که سعادت نمی یابد احدی مگر به متابعت آنها، و شقی نمی شود مگر به انکار آنها و ضایع کردن آنها.

و امر فرمود او را که یاد کند خدا را یعنی ولی خدا و دین خود را به دست و دل و زبان، به درستی که حق تعالی متکفل شده است که یاری نماید هر که او را یاری کند، و عزیز گرداند هر که دین او را عزیز کند.

و امر کرد که بشکند نفس را در هنگام شهوتها، و لگام بر دهانش زند در وقت سرکشیها، بدرستی که نفس آدمی امر کننده است به بدیها، مگر آن که خدا رحم کند.

پس بدان ای مالک که تو را فرستادم به سوی خلقی چند که جاری شده است بر آنها دولتها پیش از تو از عدل و جور، و به درستی که مردم خواهند کرد از امور تو در مثل آنچه نظر می کنی تو در آن از امور والیان پیش از تو، و خواهند گفت در حق تو آنچه تو می گفتی در حق ایشان، و استدلال نمی کنند مردم بر نیکی صالحان مگر به آنچه خدا جاری می کند از برای ایشان بر زبانهای بندگانش، باید که محبوب ترین ذخیره ها عمل صالح او باشد.

پس مالک شو و ضبط کن خواهش نفس خود را، و بخیل باش در او گذاشتن نفس خود به چیزی که خدا حلال نکرده است برای تو.

و باید که انصاف دهی از نفس خود، خواه موافق خواهش تو باشد و خواه نباشد، و پیراهن دل خود گردان رحم کردن بر رعیت، و محبت ایشان، و لطف و مدارا کردن با ایشان.

ص: 137

مباش بر ایشان مانند سبع درنده، و غنیمت شماری خوردن ایشان را، زیرا که ایشان دو صنف اند، یا برادر تواند در دین، یا برادر تو نیستند و کافرند نظیر تواند در خلقت، و از هر یک از ایشان لغزشها واقع می شود، و علتها ایشان را عارض می شود، و بر دست ایشان به عمد و خطا جنایتها روی می دهد.

پس عطا کن ایشان را از عفو کردن و در گذشتن مثل آنچه دوست می داری که خداوند قادر عطا کند به تو از بخشش و آمرزش خود، به درستی که بر ایشان مسلطی، و بر ایشان و الی و حاکمی، و خدا مسلط است بر آن که تو را والی گردانیده است، و طلب امور ایشان از تو کرده است، و تو را به تسلط بر ایشان در معرض امتحان در آورده است.

پس خود را برای محاربه پروردگار خود نصب مکن، زیرا که تو را طاقت انتقام او نیست، و تو را گریزی از عفو و رحمت او نیست.

و پشیمان مشو از عفو کردن از گناه کار رعیت خود، و شاد مشو به عقوبت کردن بر ایشان، و اگر با کسی به غضب آئی تا توانی مسارعت مکن به آزار او، و مگو که من امیرم و آنچه می گویم اطاعت من می کنند، زیرا که این خیال باطل دل را فاسد می گرداند، و دین را بیمار می کند، و آدمی را در عرصه بلایا و مصائب می سازد، و هر گاه نفس تو احداث نماید این تسلطی که داری عظما تاتکبری.

پس نظر کن به سوی عظمت پادشاهی خداوند که بر تو مسلط است، و او قادر است بر امری چند که تو قدرت بر آن از خود نداری، زیرا که اگر این امر را درست به نظر در آوری سر تو را از اوج نخوت به حضیض مذلت می آورد، وحدت طیش تو را ساکن می سازد،

ص: 138

و عقل غایب شده تو را به سوی تو بر می گرداند.

و زینهار که رفعت خود را به رفعت ذو الجلال منما، و در کبریا و جبروت خود را با حق تعالی شبیه مدان، به درستی که حق تعالی ذلیل می گرداند هر جبار قوی را، و خوار می کند هر صاحب خیلای عزیز را.

و انصاف بده خدای خود را و با مردم از نفس خود، و از مخصوصان اهل خود و از هر که دوست می داری از رعیت خود، زیرا که اگر چنین نکنی به ستم خواهی کرد، و هر که ستم کند بندگان را خدا خصم او است نه بندگان، و هر که خدا خصم او گردد حجت او را باطل گرداند و محارب خدا گردد، تا آن که باز ایستد و توبه کند.

و هیچ باعث برای تغییر یافتن و زائل شدن نعمت خدا، و زود نازل شدن عذاب خدا قوی تر از ایستادگی کردن بر ظلم و ستم نیست، زیرا که حق تعالی دعای مظلومان را شنونده است، و ظالمان را جزا دهنده است، و باید که محبوب ترین امور به سوی تو امری باشد که به حق نزدیک تر و عدالت در آن بیشتر، و رضای عامه رعایا را جامع تر باشد، زیرا که اگر عامه رعایا از تو در خشم باشند رضای مخصوصان به تو فایده نمی بخشد، و اگر عامه رعایا از تو راضی باشند خشم مخصوصان به تو ضرر نمی رساند.

مخصوصان و نزدیکان والیان، مؤونت ایشان بر والی از سایر رعایا عظیم تر است در هنگام نعمت و رخا، و یاری ایشان او را کمتر است در وقت شدت و بلا. و بسیاری کراهت دارند از عدالت والی برای آن که خود جور توانند کرد بر مردم، و اگر سؤالی از او کنند زیاده از دیگران ابرام می کنند، و اگر عطائی به ایشان کند شکر کمتر می کنند، و اگر منع کند خیری را از ایشان عذر او را

ص: 139

دیرتر از دیگران قبول می کنند، و در حوادث دهر کم صبرترند از سایر خلق، و ستون دین و ماده اجتماع مسلمین و تهیه دفع دشمنان عامه امت اند.

پس باید که به جانب ایشان رغبت نمائی، و به سوی ایشان میل کنی، و باید که دورترین رعایا و دشمن ترین ایشان نزد تو کسی باشد که طلب عیوب مردم بیشتر کند، زیرا که در مردم عیبی چند هست که والی سزاوارترین مردم است به پوشانیدن آنها.

پس سعی مکن در ظاهر گردانیدن عیبها که بر پوشیده است، زیرا که نیست بر تو مگر آنکه آنچه بر تو ظاهر شود مردم را از آنها پاک کنی، و خدا حکم می کند در آنچه بر تو پنهان است.

پس تا تو عیب پوش مردم باشی خدا به پوشاند بر تو آنچه دوست می داری که از رعیت به پوشانی، و رها کن از مردم عقده هر کینه را، و قطع کن از خود سبب هر عداوتی را، و قبول کن عذر مجرمان را، و به شبه ها دفع کن حدود گناه کاران را، و هرچه بر تو ثابت نشود تغافل کن و به گمان مؤاخذه مکن.

و زود تصدیق بد گویان را مکن، به درستی که ایشان فریب دهنده گانند به ظاهر خبر می نمایند. و هر گاه مشورت کنی با بخیل مکن که تو را از فضل و احسان منع نماید، و تو را از فقر ترساند، و نه با اهل جبنی که تو را کم جرأت گرداند، و نه با صاحب حرصی که زینت دهد برای تو جمع اموال را به جور و ستم، به درستی که بخل و جبن و حرص سه خصلت اند که جامع آنها و سبب آنها بدگمانی به جناب مقدس الهی است.

و بدان که بدترین وزرای تو کسی است که وزیر بدان پیش از تو بوده است، و شریک ایشان در گناه بوده است، پس ایشان را

ص: 140

محرم مگردان که ایشان یاوران گناه کاران و برادران ستمکارانند.

و تو عوض بهتر از ایشان می توانی یافت که در رأی صائب و حکم نافذ مثل ایشان باشند، و در وزر و گناه مانند ایشان نباشد، و یاری نکرده باشند ظالمی را بر ظلم او، و گناه کاری را در گناه او، و این گروه که خود بهم رسانی خرج ایشان بر تو کمتر و یاری ایشان برای تو بیشتر خواهد بود، و بر تو مهربان تر خواهند بود، با غیر الفت کمتر خواهند گرفت.

پس ایشان را مخصوص خود گردان در خلوتها و محفلها، و از میان ایشان باید کسی نزد تو گرامی تر و مقرب تر باشد که حق را به تو بیشتر گوید، و در امری که خدا برای دوستانش پسندیده یاری تو کمتر کنند، خواه تو را خوش آید و خواه بد آید.

و خود را به چسبان به گروهی که اهل پرهیزگاری و راستی گفتارند، و ایشان را عادت فرما که بر روی تو بسیار مدح نگویند، و تو را به کاری که نکرده ای ستایش نکنند، زیرا که بسیار مدح خود شنیدن مورث تکبر و نخوت است، و آدمی را از عیوب نفس خود غافل می سازد.

و باید که نیکو کار و بدکار نزد تو مساوی نباشند، که این باعث می شود که نیکوکاران ترک نیکی کنند، و بد کاران در بدی بیشتر جرأت نمایند، و لازم دار هر یک را آنچه بر خود لازم گردانیده ای از جزای نیک و بد.

و بدان که هیچ چیز باعث گمان نیک رعیت به والی نمی گردد مثل احسان کردن و الی نسبت به ایشان، و تخفیف دادن خرجها و مؤونتها از ایشان، و جبر نکردن ایشان بر حقی که نداشته باشد.

و باید که گمان تو به رعیت نیکو باشد، به درستی که گمان

ص: 141

نیک تو به رعیت قطع می کند از تو تعب دور و دراز را، سزاوارتر رعایا به گمان نیک کسی است که احسان تو بر او بیشتر باشد، و سزاوارتر ایشان به گمان بد کسی است که بد نسبت به او بیشتر کرده باشی.

و بر هم مزن سنت شایسته ای را که والیان صدر این امت کرده اند، و به سبب آن الفت حاصل شده است، و احوال رعیت به صلاح انجامیده، و احداث مکن بدعتی که آنها را بر هم زند که ثواب آن سنتها از ایشان باشد، و وبال بر هم زدن آنها بر تو باشد.

و بسیار با علماء مدارسه، و مذاکره کن، و با حکیمان و دانایان مشورت کن در امری چند که موجب صلاح امور تو است، و در اقامت سنتی چند که به آنها مستقیم شده اند أهل دیار تو.

و بدان که رعیت چند طبقه اند که صلاحیت نمی یابند بعضی مگر به بعضی، و بعضی را از بعضی چاره نیست:

اول: لشگری که دین خدا را بر پا می دارند.

دوم: نویسندگان عامه که برای مصالح امور خلق ضرورند، و نویسندگان خاصه که به امور مخصوص تو قیام می نمایند.

سوم: قاضیان که به عدالت در میان مردم حکم می کنند.

چهارم: عاملان که به انصاف و عدالت و مدارا سلوک کنند.

پنجم: جماعتی که جزیه و خراج از کافر و مسلمان گیرند.

ششم: تاجران و ارباب صنعتها و پیشه ها.

هفتم: طبقه ای که پست تر می نمایند که فقر و ارباب احتیاج و اضطرارند، و هر یک از اینها را خدا سهم و نصیبش را برده است، و از اندازه فریضه در کتاب خود و سنت پیغمبر خود صلی اللّه علیه

ص: 142

و آله برای ایشان مقرر ساخته و نزد ما معلوم و محفوظ است.

پس لشگر به اذن خدا مانند قلعه هایند برای محافظت رعیت، و زینت والیان اند، و مورث عزت و غلبه دین اند، و راه ها به ایشان ایمن می گردد، و رعیت به دون ایشان برپا نمی ماند.

و قوام لشگر نیست مگر به آنچه خدا برای ایشان مقرر ساخته از خراج زمینها که از کافران به جنگ گرفته شده است که به سبب آن قوی می شوند بر جهاد دشمن، و اعتماد می کنند بر آن خراج در آنچه صلاح ایشان در آن است، و رفع حاجت خود به آن می نمایند.

پس ضرور است که جمعی که تحصیل و ضبط خراج نمایند.

و قوام این دو صنف یعنی لشگری و محصلان خراج نمی باشد مگر به قاضیان و عمال و نویسندگان که عقد مصالح ایشان نمایند، و در امور خاص و عام امین مردم باشند، و باز جمیع این طوائف را تعیش ممکن نیست مگر به بازرگانان و ارباب صنایع که اجتماع نمایند بر مصالح ایشان، و بازارهای ایشان را برپا دارند، و متکفل اعمال ضروریه ایشان شوند، و به کاری چند قیام نمایند که از غیر ایشان متمشی نمی شود.

بعد از ایشان طبقه اهل حاجت و مسکنت اند که لازم است عطایا و اعانت و یاری ایشان، و خدا برای هر یک حقی مقرر ساخته، و هر یک از ایشان را بر والی حقی هست به قدر آنچه مصلح احوال ایشان بوده باشد، و ایشان را از او گریزی نبوده باشد.

پس باید که والی لشگر و سپهسالار تو کسی باشد که به گمان تو بیش از همه کس اطاعت خدا و رسول نمایند، و خیر خواه امام تو بیش از دیگران باشد، و حلم و بردباری او از همه بیشتر باشد، و زود به غضب نیاید، و عذر مجرمان را قبول کند، و با ضعیفان به

ص: 143

مدارا سلوک کند، و به جانب زیر دستان چندان میل نکند، و عنف و تعدی نکند، و از اقامت مصالح ملک و ملت ضعیف نباشد، و خود را به چسباند به صاحبان حسبهای نیکو و خانه آبادهای شایسته، و أهل سوابق حسنه که به اخلاق نیک و اعمال پسندیده معروف اند.

پس مصاحبت کن با اهل دلیری و شجاعت و ارباب جوان مردی و سخاوت، زیرا که ایشان مجموعه کرم و بزرگواری و محل معروف و نیکی اند، و تفقد نما احوال ایشان را بسان رعایت پدر و مادر مهربان فرزند خود را.

و عظیم مشمار آنچه ایشان را به آن تقویت نمائی، و حقیر مدان مهربانی را که ایشان را به آن تعاهد کنی هر چند اندک باشند، زیرا که این ملاطفتها داعی خواهد گردید ایشان را به سوی خیر خواهی تو، و گمان نیک داشتن به تو.

و ترک مکن جستجوی کارهای اندک ایشان را سبب اعتماد بر الطاف جسیمه که نسبت به ایشان به عمل آورده ای، زیرا که از لطفهای اندک تو منتفع می گردند، و از دستگیریهای عظیم تو مستغنی نیستند.

و باید که از سرگردهای لشگر کسی را بیشتر مقرب گردانی و اختیار نمائی که اعانت و یاری لشگر نماید، و به قدر توانائی احسان و افضال نسبت به ایشان به عمل آورد، و اهل و اولاد ایشان در شهرهای خود گذاشته اند رعایت کنند، تا آن که خاطر عساکر برای دفع اهل فساد از هر خیال دیگر فارغ باشد.

و ایضا لطف تو به ایشان موجب میل دلهای ایشان است به سوی تو، خیر خواهی رعایا درست نمی شود مگر آن که بر والیان خود

ص: 144

مهربان باشند، و دولت و غلبه والیان بر ایشان گران نباشد، و مدت استیلای والیان بر ایشان دراز ننماید.

پس گشایش ده در امیدهای ایشان، و پیاپی گردان بر ایشان ثنائی نیکو را، و بشمار بر نیکوکاران ایشان آثار حسنه ایشان را، زیرا که افعال حسنه ایشان را بسیار کردن شجاعان را به حرکت می آورد، و بددلان را شجاع می گرداند اگر خدا خواهد. پس سعی جمیل هر یک را در مرتبه خود بشناس، و گردار مردی را به دیگری نسبت مده، و در خور سعی هر یک ایشان را پاداش بده.

و چنان مباش اگر مرد بزرگی کار سهلی کند آن را بزرگ شماری، و اگر مرد کم نامی کار بزرگی کند خورد شماری برای پستی او، و هر امری که بر تو دشوار شود یا مشتبه بماند به خدا و رسول رد کن، به تحقیق که حق تعالی خطاب نمود با گروهی که می خواست ارشاد نماید ایشان را «یا أیها الذین آمنوا أطیعوا اللّه و أطیعوا الرسول و اولی الامر منکم فان تنازعتم فی شی ء فردوه الی اللّه و الرسول».

یعنی: ای گروهی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را، و فرمان برید رسول خدا را و صاحبان امر خود را که ائمه معصومین علیهم السلام اند، پس اگر نزاع کنید با یک دیگر در امری، پس رد کنید به سوی خدا و رسول.

حضرت فرمود: رد به خدا عمل چند است از قرآن که معنی آنها واضح است، ورد بر رسول خدا أخذ کردن و عمل نمودن به سنتهای متواتره معلومه آن حضرت است، که مورث اجتماع خلق، و مانع از پراکندگی ایشان است.

و اما قاضیان، پس اختیار کن برای حکم میان مردم هر که را

ص: 145

به گمان خود بهترین رعیت خود می دانی که کارها بر او تنگ نشود، و لجاجت خصمان مانع حکم او نگردد، و اگر لغزشی از او صادر شود زود برگردد، و برگشتن به سوی حق بر او دشوار نباشد، هر گاه حق را به شناسند نفس او به سوی طمع مشرف نگردد.

و تا حق نهایت وضوح نزد او بهم نرساند حکم نکند، و اندک فهمی اکتفا ننماید، و در اموری که بر او مشتبه شود بیش از دیگران توقف نماید، و بیش از همه کس به حجتها اخذ نماید، و مراجعت خصم و سؤال از حجت او دلتنگ نشود، و بسیار صبر کننده باشد برای شکافتن امور، و چون حق بر او ظاهر گردد زود قطع کند و حکم را جاری سازد.

و مدح مداحان باعث حق پوشی او نشود، و تحریص ارباب قوت باعث میل او از حق نگردد، و این گروه در میان مردم نادرند.

پس بسیار تفحص کن قضاهای او را و گشایش ده در عطای او، و آن مقدار که عذر او زائل گردد به آن حاجتش به سوی مردم کم گردد، و بده او را منزلت و قرب از آن که دیگران نزد خود آنچه طمع نکند در آن غیر او از مخصوصان تو، تا ایمن گردد به مسبب این منزلت از آن که دیگران بی خبر او را نزد تو ضایع کنند.

و در باب قاضیان و نصب ایشان نظر بلیغ و تأمل کامل به عمل آور، زیرا که این دین در زمان خلفای جور که بیش از من بودند اسیر بود، و در دست اشرار عمل می کردند، و در آن به هوس و خواهش نفس خود و دین را وسیله تحصیل دنیا کرده بودند.

پس نظر کن در امور عمال و خراج والیان که در مملکت خود تعیین می نمائی، و از روی بینائی و امتحان تعیین نما که ایشان را امتحان کنی، و هر که را سزاوارتر دانی مقرر گردانی، نه آن که

ص: 146

این را بخشش قرار دهی، و هر که را به دون اهلیت اختیار نمائی برای محبتی که به او داری، که اینها مجمع جور و خیانت اند.

و برای این کار تفحص کن جمعی را که اهل تجربه و حیا، و از خانه آبادهای شایسته باشند. و آنان که حقوق مساعی در دین دارند، زیرا که ایشان خوش اخلاق تر و کم طمع ترند، و در عواقب امور تفکر ایشان کامل تر است، پس روزی کامل برای ایشان مبذول دارد که قوتی است ایشان را برای اصلاح نفسهای ایشان، و بی نیاز می گرداند ایشان را از تصرف در آنچه در تحت ید مردم است و حجتی است بر ایشان، اگر مخالفت امر تو نمایند، یا رخنه ای در امانتهای تو کنند.

پس تجسس کن سلوک ایشان را، و جواسیس بفرست که تفحص احوال ایشان نمایند، و باید آن جاسوسان از اهل صدق و وفا باشند، زیرا که در پنهان تفحص ایشان کردن باعث تحریص و ترغیب ایشان است بر کار فرمودن امانت و مدار کردن با رعیت، و خود را به دست یاوران و اعوان مده.

اگر جاسوسان از اهل تو اتفاق کنند بر آن که یکی از ایشان دستی به سوی خیانتی دراز کرده، بس است برای تو شاهد که عقوبت نمائی او را در بدن او، و او را مؤاخذه گردانی به آنچه یافته است در عمل خود، پس او را در مقام مذلت باز داری، و نام خیانت بر او گذاری، و عار این تهمت را در گردن او قلاده گردانی.

و تفقد و جستجو نما امر خراج را، و اهل خراج سبب صلاح امور سایر خلق است، و اصلاح نمی آید احوال دیگران مگر به ایشان، زیرا که مردم عیال خراج و اهل خراج اند.

و باید که نظر تو در آبادانی زمین کامل تر باشد از نظر تو در

ص: 147

جمع کردن خراج، زیرا که جلب و تحصیل خراج میسر نمی شود و حاصل نمی گردد مگر به آبادانی محالی که خراج از آنها به عمل می آید که طلب می کنند خراج را به دون آبادانی، محال آن شهرها را خراب می کنند، و بندگانش را هلاک می گرداند، و کار او به راه نمی رود مگر اندکی.

پس اگر شکایت کنند از گرانی خراج یا علتی مانند ملخ و سایر آفات، یا از منقطع شدن آب نیامدن باران، یا باطل شدن و تغییر یافتن محل زراعت، یا آن که آب بر آن مستولی گردیده، یا آن که بسیاری تشنگی زمین را از قابلیت انداخته، یا آن که تخفیف دهی خراج را از ایشان به قدری که گمان داری که اصلاح امور ایشان به آن قدر می شود چیزی از خراج تخفیف دهی از ایشان بر تو گران نباشد، زیرا که ذخیره ای است برای تو که صرف می نمایند در آبادانی شهرهای تو و زینت دادن ولایت تو، با آن که جلب می کنی به این سبب نیکی نیتهای ایشان را نسبت به تو.

و شاد می شوند به آن که عدالت کرده ای در حق ایشان، و ایشان را قوت داده ای به آنچه نزد ایشان ذخیره کرده ای از ترفیه احوال ایشان، و اعتماد بهم می رساند بر ایشان به سبب آن که عادت فرموده ای ایشان را به عدالت، و رفق و مدارا نسبت به ایشان.

و بسا باشد که امری چند حادث شود که هر گاه در آن امر بر ایشان اعتماد کنی و از ایشان طلب یاری کنی به طیب خاطر متحمل آن بشوند، زیرا که ملک آبادان بر می تابد هر چه را بر آن بار کنی، و خرابی زمین از تنگ دستی اهلش می باشد، و تنگ دستی اهلش نمی باشد مگر به سبب آن که نفوس والیان مشتاق گردد به جمع اموال، و بدگمانی ایشان به باقی ماندن بر منصب، و کم پند گرفتن

ص: 148

ایشان از تغییر احوال روزگار و بی اعتباری دنیای غدار.

پس نظر کن در حال کاتبان خود و تعین کن برای امور خود بهترین ایشان را برای نوشتن رساله ها و نامه ها، که در آن درج می کنی اسرار و مکرها و تدبیرهای خود را، کسی را مقرر کن که جامع ترین مردم باشد اخلاق پسندیده را، و کسی باشد که گرامی داشتن تو او را باعث طغیان او نگردد، به سبب آن کرامت جرأت بهم رسانند بر تو، به آن که مخالفت تو نماید در حضور اشراف و اکابر، و غفلت او را باعث نشود بر کوتاهی از رسانیدن مکاتیب و رسائل عمال تو به سوی تو، و برگردانیدن جواب آنها بر وجه صواب از جانب تو، و غافل از آنچه باید بگیرد و از جانب تو بدهد و از وعده ها و شراطها ضعیف نگرداند پیمانی را که عقد کند برای تو، و عاجز نشود از گشاد دادن در آنچه بر تو شرط کرده است، یعنی در اول چنان شرط کند که در آخر دشوار نشود، و جاهل نباشد به قدر نفس خود، زیرا که قدر خود را نمی شناسد به قدر دیگران جاهل تر خواهد بود.

پس باید که ایشان را که اختیار کنی از روی خواهش و میل به دل خود نکنی، و اعتماد بر فراست خود ننمائی، و به گمان نیک خود مغرور نشوی، زیرا که مردم به ساختگی و تصنع خود را در معرض فراست والیان بدر می آورند، و اقدام به خدمات پسندیده می نمایند، و به غیر این ظاهر تلبیس می کنند، و هیچ خیر خواهی و امانت در خاطر ایشان نیست، و لیکن امتحان کن ایشان را به ولایتها که برای شایسته گان پیش از تو کرده اند.

پس تعیین کن کسی را از ایشان که در زمان پیش اثر خیر او در عامه خلق بیشتر ظاهر شده، و به دیانت و امانت معروف تر بوده،

ص: 149

اگر چنین کنی فعل تو دلیل خواهد بود بر خیرخواهی تو نسبت به خدا و نسبت به امامی که از جانب او والی شده، و باید که برای هر نوع از کارهای خود یک سر کرده ای از ایشان مقرر داری که از قیام به امور بزرگ عاجز نگردد، و بسیاری اشغال موجب پراکندگی احوال او نگردد.

پس تفحص کن آنچه بر تو مخفی است از احوال ایشان، و تجسس نما در آنها که رسولان ایشان به سوی تو می آیند، و محتاجان که با کاتبان تو رجوع دارند که به ایشان به چه نحو سلوک کرده اند، زیرا که اکثر نویسندگان مبتلا می باشند به عزت و تکبر و نخوت، و دل تنک شدن از کار سازی مسلمانان، مگر کسی را که خدا نگاه دارد از این صفات ذمیمه، و مردم را چاره ای نیست از رجوع به ایشان، و دفع حوائج به سوی ایشان، و هر عیب که در کاتبان تو ظاهر شود و تو از آن تغافل ورزی گناه آن بر تو لازم خواهد آمد، و اگر فضل و نیکی از ایشان ظاهر گردد به تو منسوب خواهند گردید به آن ثوابهای نیکو که تو را بر این امر نزد حق ثابت است.

پس بعد از کاتبان باید که قبول نمائی وصیت مرا در حق تجار و اصحاب حرفها، و دیگران را وصیت کن در حق همه ایشان، خواه آنها که در بلاد ساکن می باشند، و خواه آنها که به مال خود به شهرها برای تجارت سفر می کنند، و خواه آنها که به دست خود پیشه ها برای مصالح مسلمانان به عمل می آورند، زیرا که ایشان ماده منفعتهای خلق اند، و امور ضروریه مسلمانان را سبب می شوند، و از بلاد بعیده جلب امتعه می نمایند، و دریا و صحرا و کوه و دشت را طی می کنند، و به جائی چند می روند برای تحصیل منافع خلق که دیگران را میسر نیست، و جرأت نمی کنند بر رفتن

ص: 150

به آن مواضع از بلاد دشمنان تو، و همچنین ارباب صنایع به دست خود ضروریات مسلمانان را به عمل می آورند.

پس حرمت همه ایشان را رعایت کنی، و خوف را از راه های ایشان زائل کن، و احقاق حقوق ایشان را از دیگران بگیر، زیرا که ایشان با والیان در مقام مسالمه و انقیادند، و خوف ضرری از ایشان نیست، و با همه کس صلح اند، و از ایشان توهم فسادی نیست، و پیوسته طالب امنیت و انتظام دولت اند.

پس تفقد نما احوال ایشان را در محل حضور خود و حواشی و اطراف بلاد خود را. و به این مراتب که دانستی بدان که در بسیاری از ایشان صفات ناشایسته هست از تنگی فاحش و بخل و حبس کردن متاعها از مسلمانان برای زیادتی قیمت، و تحکیم در قیمت امتعه، و این راه مضرتی است برای عامه عباد، و موجب عیب و بدنامی والیان است.

پس منع کن ایشان را از حبس کردن امتعه ضروریه، به درستی که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله نهی فرمود از آن، و باید که در خرید و فروش مسامحه بکنند، و به ترازوهای عدل و به نرخی چند که ضرر به هیچ یک از بایع و مشتری نرسد معامله کنند، پس اگر کسی بعد از نهی مرتکب احتکار و حبس امتعه ضروریه شود او را معاقب گردان، و چنان کن که عبرت دیگران گردد، اما از اندازه بدر مرو و زیاده از جنایت سیاست مکن.

پس از خدا بترس، و خدا را بیاد آور در حق طبقه ای که به ظاهر حال از همه پست ترند و بیچاره ترین خلق اند، یعنی مسکینان و محتاجان و بدحالان و صاحبان امراض مزمنه، و در میان ایشان گروهی هستند که سؤال می کنند و به آنچه می دهی قانع اند، و

ص: 151

گروهی هستند که خود را می نمایند و می گریزند و سؤال نمی کنند.

و حفظ کن وصیت خود را در حق ایشان، و برای ایشان بهره قرار ده از بیت المال خود، و از غلات املاکی که در اسلام فتح شده، یا امام برای خود اختیار کرده در هر شهری، زیرا که در دور و نزدیک ایشان را در این اموال حق هست، و رعایت حق همه بر تو واجب شده است، و تو را مشغول نگرداند از احوال ایشان.

تفکر و نظر کن در امور کلیه ملک، زیرا که خدا تو را معذور نمی دارد در تقصیر کردن در امر حقیر، برای آن که محکم گردانی امر کبیر را، پس همت خود را بر صلاح احوال ایشان بگمار، و از روی تکبر روی از ایشان مگردان.

و تفقد نما احوال آنها را که دست ایشان به تو نمی رسد، و در دیده های مردم حقیر می نمایند، و مردم ایشان را کم قدر می شمارند، پس برای امور ایشان مقرر گردان کسی را که اعتماد بر او داشته باشی و از تو ترسد، و از اهل تواضع و شکسته گی باشد که دفع امور ایشان از تو بکند، و احوال ایشان را به تو عرض نماید.

پس چون مطلع شوی بر حوائج ایشان به نحوی عمل کن روزی که خدا را ملاقات کنی عذری نزد او تو را نباشد، زیرا که این جماعت از میان رعیت زیاده از دیگران محتاج به انصاف و عدالت اند.

و در اداء حق همه خلق عذر خود را نزد خداوند عالمیان ظاهر گردان، و جستجو کن به یتیمان بی پدر را و کوران و بیماران و آنها که به بلاهای مزمن مبتلا شده اند، و پیران را که چاره ندارند و سؤالی از مردم نمی کنند، پس روزیها برای ایشان مقرر گردان که ایشان بندگان خدایند. و تقرب جو به سوی خدا در رعایت حق شناسی ایشان، و اداء ارزاق ایشان، به درستی که عمل خالص

ص: 152

نمی گردد مگر به نیت درست.

و بدان که نفوس مردم راضی نمی شوند و قبول نمی کنند که تو غایبانه ادای حقوق ایشان کرده تا مشافهتا حاجات ایشان را نشنوی، و در مقام قضای حوائج ایشان نیائی و این بر والیان گران است، و هر حقی گران می باشد، و گاهی خدا آسان می کند بر گروهی چند که طالب عاقبت و آخرت باشند، و نفوس خود را بر مشقتها صبر فرمایند، و اعتقاد داشته باشند بر راستی وعده خدا برای کسی که صبر کند و از خدا طلب اجر نمایند، تو از ایشان باش، و یاری طلب کن از خدا.

و باید که برای صاحبان حاجات و آنها که با تو رجوع دارند وقتی از خود قرار دهی که فارغ گردانی در آن وقت برای ایشان فکر و ذهن خود را از هر شغلی، پس رخصت دهی که همه نزد تو بیایند، و برای ایشان در مجلس عام بنشینی، پس رخصت دهی که هر که خواهد نزد تو بیاید، و بنشینی برای ایشان در مجلسی که در آن مجلس تواضع و تذلل کنی برای خداوندی که آفریده است و بلند گردانیده است تو را، و منع نمائی از ایشان لشگر و یاوران خود را از دربانان و یساولان خود.

و پست گردان در آن مجلس برای ایشان بال خود را، و نرم گردانی برای ایشان پهلوی خود را در مراجعت نمودن و گوش دادن به سخن ایشان، و دوری گردانیدن به سوی ایشان، تا آن که هر که خواهد با تو سخن بگوید بی خوف و اضطراب سخن تواند گفت.

به درستی که من شنیدم از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که در مواطن متعدده می گفت: مقدس و پاکیزه نمی شوند امتی که در میان ایشان حق ضعیف از قوی باز یافت نشود، در حالتی که ضعیف

ص: 153

را مضطرب نسازند و به خوف نیندازند.

پس متحمل شو سفاهتی را که از ایشان صادر شود، یا آن که از بیان غرض عاجز مانند، و دور گردان از خویش دل تنگی و تکبر را تا حق تعالی به این سبب بگشاید بر تو اکناف و اطراف رحمت خود را، و واجب گردانند برای تو ثواب طاعت خود را، و آنچه عطا کنی چنان کن که بر گیرنده گوارا باشد، و اگر منع کنی باید که مقرون به مدارا و عذر خواهی و زبان خوش باشد، و فروتنی کن در این مقام به درستی که خدا دوست دارد تواضع کننده را، و باید که از اعوان خود کسی گرامی تر داری که مدارای او با خلق خدا بیشتر باشد، و مراجعت به سوی ایشان بیشتر نماید، و لطف او ضعفا را فزون تر باشد.

پس بدان که امری چند است که ناچار است که خود مباشر آنها شوی:

اول: آن که عمال تو نامه ای به تو نویسند که کاتبان تو عاجز باشند از نوشتن جواب ایشان، خود متوجه شوی و جواب ایشان را بنویسی.

دوم: آن که از حاجات مردم اگر بر تو امری وارد شود که اعوان تو از دل تنگی متوجه آنها نگردیده باشند خود به قضای حوائج ایشان قیام نمائی.

سوم: آن که آنچه بر کاتبان و خازنان تو وارد شود از آنچه در تحت اختیار ایشان است برسی، و تقصیر و تأخیر در آنها روا نداری، و با هر یک از ایشان در امری که به او تعلق دارد مشورت نمائی فارغ و ذهنی مجتمع. و هیچ امری را جاری نسازی مگر بعد از تفکر و مراجعت با نفس خود، و مشاورت با آن کسی که برای

ص: 154

آن کار تعیین کرده ای باید که از تو خائف نباشد، و آنچه مقتضای رأی او باشد بی خوف و هراس به تو تواند گفت.

و بدان که باید کار هر روز را در همان روز برسی، و به روز دیگر نیندازی، که در روز دیگر امری چند روی می دهد که آنها را صورت باید داد، و به گردان برای نفس خود و خدا بهترین وقتها را و بزرگترین قسمتها را، هر چند همه کارها برای خدا می تواند بود اگر نیت تو در آن درست باشد، و موجب سلامت و رفاهیت رعیت باشد.

و باید که امور خاصه که برای خدا دین خود را به آن خالص می گردانی برپا داشتن فرائض خدا باشد که مخصوص او است.

پس از بدن خود بده به خدا آنچه واجب است از نمازها در شب و روز، در آنها اهتمام کن، زیرا که واجب بودن بعضی از نوافل مانند نماز شب مخصوص حضرت رسالت پناه صلی اللّه علیه و آله بود، چنان چه حق تعالی در قرآن مجید فرموده است «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً».

پس این امری است که مخصوص گردانید خدا به آن پیغمبر خود را، و گرامی داشت او را به آن، و بر او واجب گردیده و بر دیگران تطوع و سنت است، چنان چه حق تعالی فرموده است «فمن تطوع خیرا فان اللّه شاکر علیم» یعنی: هر که از روی تطوع به عمل آورد خیری را پس خدا شکر کننده و جزا دهنده است، و دانا است به اعمال بندگان.

پس وافر و کامل به عمل آور آنچه را تقرب می جوئی به سبب آن به سوی خدا و گرامی دار آن را، و ادا کن فرائض خدا را به سوی کامل بی عیبی و نقصی، هر چند بدنت را به گدازد و به تعب اندازد.

ص: 155

و هر گاه برخیزی برای مردم به پیش نمازی، پس مباش نفرت دهنده مردم به طول دادن، و نه ضایع کننده نماز به ترک اکثر سنن، زیرا که در میان مردم کسی است که دردی و علتی دارد، و نماز طولانی را تاب نمی آورد، و کسی می باشد که حاجتی دارد، و طول نماز منافی حاجت او است.

و به تحقیق که سؤال کردم از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در هنگامی که مرا متوجه یمن گردانید که چگونه با ایشان نماز گذارم؟

فرمود: نماز کن با ایشان مانند نماز ضعیف ترین ایشان، و نسبت به مؤمنان مهربان باش.

و بعد از این مراتب باید که طولانی نشود پنهان بودن تو از رعیت خود، زیرا که پنهان بودن والیان از رعیت باعث تنگی کار مردم می گردد، و والی کم علم بهم می رساند به احوال رعیت، و در خانه نشستن والی و راه ندادن مردم سبب آن می شود که بر احوال مملکت خود مطلع نگردد، و امور بزرگ که روی دهد به آن کوچک نمایند، و امور کوچک را عظیم نمایند، و حسن را قبیح شمارند، و سخنان که به او رسانند حق و باطل به یک دیگر مخلوط باشد.

و نیست والی مگر بشری نمی داند آنچه را مردم از او پنهان دارند از امور، و سخن راست و دروغ علامتی ندارد که به محض گفتن توان تمیز کردن.

و ایضا حال تو خالی از دو صورت نیست، یا آن است که جوانمردی در بذل کردن مال در راه حق، پس چرا خود را به مردم نمی نمائی که حق واجب را عطا کنی، و افعال نیکو از تو به رعیت صادر گردد. یا آن است که مبتلائی به بخل و نمی خواهی که عطا کنی

ص: 156

و حاجات مردم را روا کنی.

باز نیاید که پرده نشین گردی، و در بر روی مردم به بندی، زیرا که چون مردم از عطای تو آیس و ناامید گردیدند زود دست از سؤال بر می دارند. با آن که اکثر حاجات مردم طلب مال نیست که نقصانی به تو به رسد، مانند آن که بر کسی ظلمی شده به تو شکایت می کند، یا دعوی دارد و حکم عدلی از تو می خواهد، پس منتفع شو به آنچه وصف کردم برای تو، و اکتفا کن در آن بر آنچه بهره ور شد و صلاح تو در آن است ان شاء اللّه.

و بدان که والیان و پادشاهان محرمان و مخصوصان می دارند که راغب اند به آن که اموال و ولایت را مخصوص خود گردانند، و بر مردم تطاول و زیادتی کنند، و به ایشان در مقام انصاف نباشند، پس ماده طمع این جماعت را قطع کن به طمع کردن اسباب این احوال، و به انقطاع مده به مقربان خود زمین و مزرعه را، و طمع نکنند مخصوصان تو در احیای مزرعه ای که ضرر رسانند به همسایه خود در آبی، یا در عملی مشترکی که مؤنت او را بر دیگران قرار دهند، و نفعش از ایشان باشد، و به تو فایده عائد نگردد، و عیبش با تو باشد در دنیا و عقبا.

و چون مرافعات به تو برسد باید که عدالت کنی در حکم میان ایشان، و لازم گردانی حق را بر هر که لازم گردد بر او، خواه نزدیک و خواه دور، و باید که بر دشواری این حکم صبر کنی، و رضای حق تعالی منظور داری، هر چند باید حکم بر خویشان نزدیک و مصاحبان مخصوص خود کنی، و اگر بر تو دشوار و گران باشد تفکر کن در عاقبت نیکش تا بر تو آسان گردد، زیرا که ثواب انصاف و عدل در آخرت عظیم است.

ص: 157

و اگر رعیت به تو گمان برد که میلی در حکم کرده ای و جانب کسی را رعایت کرده ای عذر و حجت خود را بر ایشان گردان و گمان بد خود را از ایشان بگردان، زیرا که این موجب عادت کردن تو است به عدالت، و مدارا این است با رعیت، و عذر خواهی است که سبب استقامت رعیت تو است بر حق با رفق و مهربانی و مدارا و نیکی.

و اگر دشمن تو به سوی مصالحه تو را دعوت کند ابا مکن اگر رضائی در آن باشد، زیرا که صلح کردن موجب استراحت و رفاهیت لشگر تو می گردد، و خاطرت از اندوه و فکر راحت می یابد و شهرهایت ایمن گردد، و لیکن بعد از صلح نهایت حذر از دشمن خود داشته باشی، زیرا بسیار است که دشمن صلح می کند که خصم را غافل کند و به ناگاه بر او بتازد، پس دور اندیشی را از دست مده، و گمان نیک خود را در هر باب متهم بدار، و هر جهتی که احتمال دهی که خصم از آن جهت بر تو غالب گردد آن را مسدود گردان، و در همه امور بر خدا توکل کن.

و چون میان تو و دشمن تو پیمان منعقد گردد، یا لباس امانی بر ایشان به پوشانی، پس محافظت نما پیمان خود را به وفا، و رعایت کن امان خود را به راستی و امانت، و جان خود را سپر پیمان خود گردان، زیرا که فریضه ای از فرائض خدائی است که مردم با اختلاف آرای ایشان در لزوم آن اتفاق کرده باشند زیاده از اتفاقی که کرده اند بر وجوب وفا به عهدها و پیمانها، حتی بت پرستان با نهایت کفر ایشان لازم می دانند وفای به عهد و امان را، زیرا که بدی عاقبت مکر و غدر یافته اند.

پس امان خود را به مکر بر هم مزن، و نقصان در عهد خود راه

ص: 158

مده، و مکر با دشمن خود مکن که خلاف فرموده خدا است، و جرأت نمی نمایند بر مخالفت خدا مگر نادان بدبختی، و حق تعالی عهد و امان خود را امنیتی گردانیده است میان بندگان خود به رحمت خود، و حریمی ساخته است که ساکن شوند در ساحت عز آن، و پناه برند به سوی امان آن، پس خدعه و مکر و افساد در امان نباید کرد، و عهدی که بندی چنان مکن که در آن علتها و راه های مخالفت باشد.

و بعد از آن که محکم کردی به تأویل و توجیه بر هم مزن، و تنگی کار بر تو در امری که با خدا در آن عهد بسته ای تو را داعی نشود که سعی در هم زدن آن بکنی، زیرا که صبر کردن تو بر تنگی که امید فرج و نیکوئی عاقبت در آن داشته باشی بهتر است، از مکر کردن و امانت شکستن که خوف عقاب و وبال در آن داشته باشی، و احاطه کند به تو در آن از جانب خدا، وزری و گناهی که در دنیا و آخرت تدارک آن نتوان نمود.

و زینهار که حذر کن از ریختن خونها بناحق، زیرا که هیچ چیز سبب غضب خدا و بزرگی عقوبت حق تعالی و زوال نعمت و کوتاهی عمر و دولت نمی شود مانند ریختن خون حرام که همین سبب ضعف و سستی آن می گردد، بلکه زایل می گرداند و از تو به دیگران منتقل می سازد، پس زینهار متعرض غضب پروردگار مشو، به درستی که خدا برای ولی کسی که به ستم کشته شده باشد سلطنت قصاص قرار داده است.

چنان چه فرموده است «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا» یعنی: هر که کشته شود به ستم پس به تحقیق قرار دادیم برای ولی او سلطنتی، پس از حد

ص: 159

بدر نرود کشنده یا ولی قصاص به درستی که او یاری کرده شده است.

پس حضرت فرمود: عذری نیست تو را نزد خدا و نزد من در کشتن عمد، و در آن قصاص بدن و به عوض کشتن لازم می شود، و اگر مبتلا شوی به خطائی که از تازیانه یا دست تو صادر گردد در عقوبت که کسی را کنی و او کشته شود، زیرا که بسا با دست زدن بر کسی یا بیشتر سبب قتل او گردد، پس نخوت سلطنت و حکومت تو را مانع نشود از آن که به أهل مقتول حق ایشان را از دیه تسلیم کنی تا موجب قرب تو گردد نزد حق تعالی.

و زینهار حذر کن از عجب به نفس خود و نیکو دانستن و عظیم شمردن اعمال خود، و دوست داشتن مبالغه در مدح و ثنای خود، زیرا که هیچ فرصتی شیطان را برای ضایع کردن نیکیهای نیکوکاران از این بهتر نیست، و اعتماد بر این زیاده از همه چیز دارد.

و زینهار منت مگذار بر رعیت خود به احسانی که نسبت به ایشان به عمل آوری، یا زیاده از آنچه کرده ای بر ایشان بشماری، یا وعده کنی و وفا به آن نه نمائی، زیرا که منت احسان را باطل می گرداند، و زیاده گفتن ضایع می گرداند کردها را، و خلف وعده موجب غضب است نزد خدا و نزد مردم، حق تعالی می فرماید «کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» یعنی: بزرگ است از جهت مقت و غضب نزد خدا آن که بگوئید آنچه را نمی کنید.

پس فرمود: زینهار تعجیل منما در امور بیش از وقتشان، و تکاهل منما در آنها در وقتشان و لجاجت مکن در امری که میسر نگردد، و سستی مکن در هنگامی که طریق تحصیلش بر تو واضح شود، و هر امری را در موضع خود قرار ده، و هر عمل را در جای

ص: 160

خود به عمل آور.

و زینهار به تنهائی تصرف مکن در چیزی که مسلمانان در آن شریک و سهیم اند، مانند آبها و گیاه های مباح، و متعرض مشو امری چند را که به کارت نمی آید. و تغافل مکن از امری چند که از تو سؤال خواهند کرد از دادرسی مظلومان و رفع ستمکاران آنچه بر دیده ها ظاهر شده باشد، زیرا که در قیامت تو را برای ایشان مؤاخذه خواهند کرد، و بعد از آن اندک زمانی پرده از روی کارها برخواهد خواست، و خداوند جبار با عظمت و جلال متوجه احوال و اعمال عباد خواهد شد، و انتقام از ظالمان برای مظلومان خواهد گرفت.

پس ضبط نما حمیت نفس خود را و شدن حدت و غضب خود را وسطوت دست خود را، و تیزی زبان خود را از اینها همه محافظت نما به آن که زود از جای بر نیائی، و به مقتضای غضب عمل نه نمائی، و سطوت و عقوبت را از حالت غضب به تأخیر اندازی.

و چون این حالت تو را عارض شود به سوی آسمان نظر کن تا غضب تو ساکن گردد، و مالک اختیار خود شوی، مالک این امور از نفس خود نمی توان شد مگر به آن که بسیار باشد غمهای تو، بیاد کردن بازگشت به سوی پروردگار خود.

پس بدان که عهدی که برای تو نوشته ام جامع جمیع آنچه را که موجب رشد و صلاح تو گردد، پس باید که متذکر شوی آنچه را از ما مشاهده کرده ای از حکم به عدالت و سنتهای نیکو و آنچه بینی در کتاب خدا، یا به تو رسیده است از آثار رسول خدا صلی اللّه علیه و آله.

پس عمل نما به همه اینها به نحوی که از ما مشاهده کرده ای،

ص: 161

و سعی کن به قدر طاقت خود در متابعت آنچه عهد کرده ام به سوی تو در این وصیت، و حجت خود را بر تو تمام کرده ام، تا آن که تو را عذری نباشد در هنگامی که مسارعت نماید نفس تو به سوی خواهش خود، و نگاه نمی دارد از بدی و توفیق نمی دهد بر نیکی مگر خداوند جلیل.

و به تحقیق که وصیتی که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله با من کرد، تحریص نمود بر نماز و زکات و رعایت غلامان و کنیزان، پس به این ختم می کنم برای تو وصیت خود را و لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم، و من سؤال می کنم از خدا سبب گشادگی رحمت او و بزرگی و بخششهای او، و قدرت او بر دادن هر آرزوئی، آن که توفیق دهد مرا و تو را برای آنچه رضای حق تعالی در آن است تا عذر ما نزد خدا و خلق آنچه کنیم واضح باشد، و از ما ثنای نیکو در میان عباد و آثار جمیله در بلاد بماند، و آن که تمام کند بر ما نعمت خود را و مضاعف گرداند برای ما کرامت خود را، و ختم کند برای ما و تو به سعادت و شهادت، به درستی که ما بسوی خدا رغبت کنندگانیم، و سلام بر رسول خدا و آل طیب و طاهر او باد سلام بسیار (1).

مترجم گوید: اینجا ختم شد ترجمه حاصل مضمون این نصایح عالیه و کلمات شافیه، که از منابع وحی رسالت برای هدایت گم گشته گان به وادی ضلالت و جهالت، و سیرابی تشنه لبان زلال حکمت جاری گردیده، زهی سعادتمندی که به این مواعظ شافیه عمل نماید، و به تأیید خالق ارض و سما و هدایت ائمه هدی علیهم الصلاة و التحیة و الثناء زمام خود را از کف نفس و شیطان بازستاند، و به


1- نهج البلاغه ص 426- 445، نامه شماره( 53).

ص: 162

سعی جمیل خویش را به رهروان شارع دین و پیروان ائمه طاهرین ملحق گرداند.

فصل دوم در بیان چند حدیث دیگر که در این باب وارد شده است

حدیث اول [نامه حضرت علی علیه السلام به عثمان بن حنیف]

سید رضی اللّه عنه و غیر او روایت کرده اند که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام شنید که عثمان بن حنیف انصاری که والی بود در بصره از جانب آن جناب به ولیمه یکی از اکابر بصره رفته، پس نامه ای به او نوشتند به این مضمون:

ای پسر حنیف خبر به من رسیده که مردی از جوانان یا جوان مردان بصره تو را به خوانی دعوت نموده، پس مسارعت نموده ای به سوی آن، اختیار می کرده اند برای تو الوان طعامها، و نقل می کرده اند به سوی تو انواع کاسه ها، و من گمان نداشتم که تو اجابت کنی به سوی طعام قومی که فقیران را از آن طعام دور کنند، و اغنیا را دعوت نمایند.

پس نظر کن به سوی آنچه می خوری از طعامها هر چه مشتبه است بر تو علم آن پس بینداز آن را و تصرف در آن مکن، و آنچه یقین داشته باشی که از وجوه حلال بهم رسانیده ای تناول کن و بدان به درستی که هر کس را پیشوائی است که به او اقتدا می نماید، و به نور علم او هدایت می یابد.

و به درستی که امام شما اکتفا کرده است از دنیای خود به دو

ص: 163

جامه کهنه، و از طعام خود به دو گرده نان، که یکی در چاشت خورد، و دیگری در شام، و می دانم که شما قدرت ندارید که به این نحو سلوک نمائید، و لیکن اعانت نمائید مرا بر شفاعت خود به ورع و پرهیزگاری از محرمات و شبهات، و اجتهاد و سعی در عبادات.

پس به خدا سوگند که جمع نکردم و گنج نه نهادم از دنیای شما، طلا و نقره ذخیره نکرده ام، از غنیمتهای دنیا مال و افری، و مهیا نکرده ام به عوض این دو جامه کهنه خود جامه نوی تحصیل نکرده ام، بلی از جمیع آنچه در زمین و آسمان است فدک در دست ما بود، پس بخل ورزید بر آن نفوس گروهی، و جوان مردی کرد نفوس دیگران، و نیکو حکم کننده ای است خدا میان ما و میان خصمان ما.

و من چه کنم فدک را و غیر فدک را، و حال آن که هر نفس جای گاه او قبری است که منقطع می گردد در تاریکی آن آثار او، و در زیر زمین پنهان می گردد اختیار او، و بازگشت او به سوی گودالی است که اگر زیاده کنند وسعت آن را و گشاده گرداند آن را دستهای حفره کننده آن هر آینه تنگ خواهد کرد آن را به سنگ و کلوخ، و سد خواهد کرد فرجه های آن را خاکهای بر روی هم نشسته.

و عادت نمی دهم نفس خود را مگر به تقوا، تا بیابد این معنا از مخاوف آخرت و عذاب سقر در روز خوف اکبر یعنی قیامت، و ثابت ماند در جاها که محل لغزیدن پاها است، و اگر می خواستم می توانستم تصرف کنم در این عسل صاف کرده، و مغز گندم پاک کرده، و بافته های ابریشم.

و لیکن هیهات دور است از من که غالب شود بر من خواهش نفس من، و به کشد مرا حرص من به سوی اختیار کردن طعامهای نیکو، و شاید در حجاز یا در یمامه کسی باشد که طمع نداشته باشد در

ص: 164

گرده نانی، و مدتها باشد که از طعامی سیر نشده باشد، یا آن که سیر بخوابم و در دور من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشد.

پس بوده ام مثل آن که شاعر گفته است: همین بس است تو را درد که سیر بخوابی و بر دور تو جگرها باشند که آرزوی ریزه های پوست کنند که به عوض طعام به خورند.

آیا قناعت کنم از نفس خود به آن که بگویند پادشاه مؤمنان است، و با ایشان شریک نباشم در مکاره روزگار، یا مقتدای ایشان نباشم در عیش ناگوار، من برای آن آفریده نشده ام که مشغول گرداند مرا اکل طیبات از تحصیل سعادات، مانند چهار پائی که بسته باشند، و تمام همتش مصروف به خوردن علف باشد، یا در صحراها گردیده باشند، و شغلش آن باشد که به دهان گیاه از صحرا کنده و شکم خود را پر کند، و غافل باشد از آنچه نسبت به او اراده دارند از کشتن، یا آن که مرا بر سر خود گذاشته باشند، یا مرا مهمل و عبث آفریده باشد، یا آن که ریسمان ضلالت را بر زمین کشم، و یا راه حیرت به کوری پیمایم.

و گویا می شنوم که گوینده شما می گوید که اگر این است قوت پسر ابو طالب، پس زود ضعف و ناتوانائی او را عاجز می گرداند از قتال کردن با امثال و اقران، و از دست بازی کردن با شجاعان، و چنان نیست بلکه به درستی که درختهای صحرائی چوبشان سخت تر است، و درختان تربیت کرده نازک تر است، و درختان به آب باران تربیت یافته خوش آتش تر است، و اخگرشان دیرتر منطفی می گردد، و من با حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله مانند دو درخت بودیم که از یک اصل بر آمده باشند، و من و او مانند ساعد و بازوی یک دیگر بودیم.

ص: 165

به خدا سوگند که اگر همه عرب متفق شوند و یک دیگر را معاونت نمایند بر قتال هر آینه پشت نگردانم از ایشان، و اگر فرصت بیابم گردن همه را برای خود ذلیل گردانم، و به زودی جهد کنم که زمین را پاک کنم از این شخص سرنگون و جسم واژگون، یعنی معاویه ملعون، تا نیک و بد مردم از یک دیگر جدا شوند.

ای دنیا دور شو از من که تو را رها کرده ام، و رسنت را در گردنت افکنده ام، و از چنگال تو جسته ام، و از دامهای تو رهائی یافته ام، و از لغزشهای تو محترز بوده ام، کجایند قرنها که فریب دادی ایشان را به بازیچه های خود، مفتون ساختی ایشان را به زینتهای خود، اینک همه در گرو عمل خودند در قبرها، و در بر گرفته است ایشان را لحدها.

به خدا سوگند که اگر تو شخصی می بودی که دیده می شدی، و قالبی می بودی که به حس در می آمدی، هر آینه بر تو اقامت می کردم حدهای خدا را برای بنده ای چند که مغرور گردی ایشان را به امانی و آمال، و امتهائی که انداختی ایشان را در کوه های حیرت و کفر و ضلالت، و پادشاهانی که تسلیم کردی ایشان را به سوی تلف و هلاک، و وارد ساختی ایشان را در بلیه که نه راه رفتن یافتند و نه بازگشتن.

هیهات که هر که به راه فریب تو آمد لغزید، و هر که در کشتی تو سوار شد غرق شد و هر که از دام تو رها شد توفیق یافت، و کسی که از شر تو سالم ماند پروا ندارد از آن که او را شدتی و تنگی روی دهد، و دنیا نزد او مانند روزی است که نزدیک باشد که بر سر آید.

دور شو ای دنیا از من، به خدا سوگند که نرم نمی شوم برای تو که مرا به مذلت افکنی، و منقاد تو نمی گردم که مهارم را بکشی،

ص: 166

و قسم می خورم به خدا قسمی که در آن استثنا به مشیت خدا نباشد، چون معلوم است که بر وفق مشیت او است، البته نفس خود را ریاضتی بفرمایم که اگر قرص نانی برای خوردن بیابد شاد گردد، و برای نان خورش به نمک قناعت نماید، و چندان بگریم که دیده ام مانند چشمه آبی که آبش را تمام کشیده باشد خشک شده باشد.

آیا حیوانات چرنده پر می کنند شکمهای خود را از چریدن و می خوابند، و گله های گاو و گوسفند از گیاه زمین سیر می شوند و استراحت می کنند، و علی مانند ایشان از توشه خود بخورد و بخوابد دیده اش، که بعد از سالهای دراز و مجاهدات در راه خداوند بی نیاز پیروی کند حیوانات مهمله و چهار پایان چرنده را.

خوشا نفسی که ادا کند به سوی پروردگارش آنچه بر او واجب گردیده، و مشقتها و محنتهای دنیا را به خود هموار گرداند، و در شب از خواب دوری کند، تا آن که بر او غلبه کند، پس روی زمین بخوابد و دستش را بالش خود گرداند، و در زیر روی گذارد.

و در میان گروهی که دیده های ایشان را بیدار دارد ترس بازگشت ایشان به سوی آخرت و پهلوهای ایشان از رخت خواب دور مانده و لبهای ایشان به ذکر پروردگار ایشان در حرکت است، و به سبب بسیاری استغفار گناهان ایشان پراکنده شده است، ایشانند گروه خدا پرستانند، و به درستی که از خدا بترس ای پسر حنیف و اکتفا کن به قرصهای خود تا از عذاب الهی نجات یابی (1)

حدیث دوم [نامه امام صادق علیه السلام به عبد اللّه نجاشی]

به سند معتبر منقول است از عبد اللّه بن سلیمان که گفت در


1- نهج البلاغه ص 416- 420، نامه شماره( 45).

ص: 167

خدمت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بودم که ملازم عبد اللّه نجاشی به نزد آن حضرت آمد و سلام کرد، و نامه نجاشی را به آن حضرت داد، چون نامه را گشود نوشته بود:

بسم اللّه الرحمن الرحیم، من مبتلا گردیده ام به حکومت اهواز، و مستدعیم که آقای من و مولای من حدی چند برای من بیان فرماید که بدانم که چه چیز مرا در این عمل به حق تعالی و رسول او صلی اللّه علیه و آله نزدیک می گرداند، و مرا به چه نحو باید سلوک کرد، و زکات مال خود را به کی بدهم؟ و بر که اعتماد نمایم؟ و راز خود را به که سپارم؟ شاید حق تعالی به برکت هدایت تو مرا از عقوبت خود نجات بخشد، به درستی که تو ولی خداوند عالمیانی در میان عباد، و امین خدائی در بلاد، پیوسته نعمت الهی بر تو فائض باد.

عبد اللّه بن سلیمان گفت: حضرت در جواب او نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحیم، جناب ایزدی تو را حفظ نماید به احسان خود، و لطف نماید به تو امتنان خود، و حمایت نماید تو را به رعایت خود، به درستی که همه امور در تحت قدرت او است.

اما بعد به سوی من آمد فرستاده تو با نامه ای که ارسال نموده بودی، نامه را خواندم و مقصود تو را فهمیدم، نوشته بودی که به حکومت اهواز مبتلا شده ام، از این خبر هم شاد شدم و هم اندوهناک گردیدم.

اما شادی من به جهت آن است که شاید حق تعالی به سبب تو فریادرسی نماید مضطر ترسانی را از آل محمد صلی اللّه علیه و آله، و ذلیل ایشان را به سبب تو عزیز گرداند، و برهنه ایشان را به سبب تو به پوشاند، و ضعیف ایشان را به تو قوی گرداند، و به آب لطف تو آتش جور مخالفان را از ایشان منطفی گرداند.

ص: 168

اما اندوه من پس کمتر چیزی که بر تو می ترسم آن است که یکی از دوستان و شیعیان ما را کار بر او تنک کنی، و در هنگام عسرت چیزی از او طلب نمائی، پس به این سبب بوی حظیره قدس را استشمام نه نمائی، و بهشت را بر خود حرام گردانی، پس آنچه سؤال کردی برای تو بیان می کنم اگر به آنها عمل نمائی و از آنها تجاوز نه نمائی، امید دارم که از شرور آفات این حکومت سالم بمانی ان شاء اللّه تعالی.

ای عبد اللّه خبر داد مرا پدرم از پدرانش از علی بن أبی طالب علیه السلام که حضرت رسالت پناه صلی اللّه علیه و آله فرمود: هر که برادر مسلمان او در امری مشورت نماید، و آنچه محض نیکو خواهی او باشد نگوید، خدا عقل او را از او سلب نماید. و بدان که من اشاره می کنم بر تو به رأیی که اگر به آن عمل نمائی خلاصی یابی از آنچه از او می ترسی.

و بدان که خلاص تو از مفاسد آن شغلی که داری به آن است که خون مسلمانان را حفظ نمائی، و اذیت خود را از دوستان خدا و شیعیان باز داری، و با رعیت مدارا کنی، و در امور تأنی نمائی، و در معاشرت خلق طریق موافقت و مسالمت مسلوک داری با نرمی که از ضعف رأی و سستی نباشد، و با شدتی که به عنف و تعدی و جور نسراید.

و مدارا نمائی با آن که از جانب او منصوب شده، و با رسولان که از جانب او به نزد تو می آیند، و خلل امور رعیت خود را سد کن، به آن که ایشان را بداری بر آنچه موافق حق و عدالت باشد ان شاء اللّه.

و زینهار به پرهیز از بدگویان و سخن چینان، و احدی از ایشان

ص: 169

را نزدیک خود راه مده، و مصاحب خود مکن، و سخن ایشان را قبول مکن که خدا را به خشم آوری، و خود را رسوا گردانی، و حذر کن از مکر اهل خوزستان، زیرا که خبر داد مرا پدرم از پدرانش که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ایمان ثابت نمی گردد در دل یهود و نه خوزی هرگز.

اما آن که به او انس گیری و محل استراحت خود دانی و کارهای خود را به او گذاری، پس باید مردی باشد امتحان کرده شده و دانا و امین که موافق تو باشد در دین. و تمیز کن و اختیار نما در میان ایشان هر که به رشد و صلاح اقرب باشد.

و زنهار مده در همی یا جامه ای یا چهار پائی در غیر مصرفی که رضای حق تعالی در آن نباشد، مانند شاعری یا مسخره ای یا مزاح کننده ای، و اگر دهی باید مثل او را از مال خود در راه خدا بدهی.

و باید که جایزه ها و بخششها و خلعتهای تو مخصوص امرای عسکر و ایلچیان و لشگریان و رسولان و ملازمان و یساولان باشد.

و آنچه خواهی صرف نمائی در وجوه بر کار سازی مؤمنان و تصدقات و حج و خوردن و آشامیدن و جامه ای که در آن نماز کنی و هدیه ای که برای خوشنودی خدا و رسول فرستی باید که از حلال ترین اموال و پاکیزه ترین باشد.

ای عبد اللّه جهد کن که طلا و نقره جمع نه نمائی و گنج نگذاری، که از اهل این آیه خواهی بود «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ. یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ».

یعنی: آنان که گنج می گذارند طلا و نقره را، و صرف نمی کنند

ص: 170

در راه خدا، پس بشارت ده ایشان را به عذاب درد آورنده در روزی که تافته کنند آنها را در آتش جهنم، پس داغ کنند به آنها پیشانیها و پهلوهای ایشان و پشتهای ایشان را، و گویند به ایشان که این است آنچه گنج گذاشتید برای خود، پس به چشید عذاب آنچه را گنج می کردید و جمع می نمودید.

و اندک و کوچک مشمار شربتی یا زیادتی طعام را که مصروف گردانی و داخل نمائی در شکمهای خالی گرسنه که به آن ساکن گردانی غضب پروردگار جبار را.

و بدان که شنیدم از پدرم که روایت می کرد از پدرانش از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام که شنیدم از حضرت رسالت پناه صلی اللّه علیه و آله که می گفت به اصحاب خود روزی: ایمان نیاورده است به خدا و رسول و روز قیامت هر که شب به سر آورد سیر و همسایه اش گرسنه باشد، پس گفتیم: هلاک شدیم یا رسول اللّه، حضرت فرمود: بدهید از زیادتی طعام خود را و از زیادتی خرمای خود را و روزی خود و از جامه های کهنه خود که منطفی گردانید به اینها زبانه آتش را و غضب پروردگار خود را.

پس نوشتند قدری از فنای دنیا، و بی اعتباری آن را، و بی قدری لذت و شرف دنیا را نزد گذشته گان و زهاد و صحابه و تابعان، پس پندی از زهد حضرت مولای متقیان بیان فرمود آن که دنیا را مکرر سه طلاق گفتند.

پس نوشت که فرستادم به نزد تو مکارم دنیا و آخرت را بر رایت صادق مصدق رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که اگر عمل نمائی به آنچه تو را در این نامه نصیحت کردم، و بر تو باشد از گناهان و خطاها مانند سنگینی کوه ها و موج دریاها هر آینه امید دارم که

ص: 171

رحیم غفار از این خطاهای بیشمار گذرد، و رقم عفو بر جریده اعمال تو کشد.

ای عبد اللّه تو را حذر می فرمایم از آن که مؤمنی را بترسانی، به درستی که خبر داد مرا پدرم از پدرش از جدش علی بن ابی طالب علیه السلام که هر که نظر کند به سوی مؤمنی که او را در بیم و خوف اندازد، خدا به ترساند او را در روزی که به غیر از سایه مرحمت او سایه نباشد، و او را در قیامت به صورت مورچه که حقیرترین خلق است محشور گرداند، تا او را به محل عقوبت خود رسانند.

و خبر داد مرا پدرم از پدرانش که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله گفت: هر که به فریاد رسد درمانده مضطری را از مؤمنان، به فریاد رسد او را حق تعالی در روزی که سایه نباشد مگر سایه عرش او و ظل مرحمت او، و ایمن گرداند او را در روز فزع اکبر که جمیع خلق ترسان باشند، و در امان باشد از سکرات مرگ. و هر که بر آورد حاجتی برای برادر مؤمن خود قاضی الحاجات حوایج بسیار از او به انجاح قرین گرداند که یکی از آنها بهشت باشد.

و هر که یک جامه ای به پوشاند بر برادر مؤمن خود و او را از عریانی بر آورد، حق تعالی از سندس و استبرق و حریر بهشت به پوشاند، و تا از آن جامه ها تاری بر آن مؤمن باشد جامه دهنده قرین رضای خدا و مشمول خوشنودی حق تعالی باشد، و هر که برادر مؤمن خود را از گرسنگی طعام دهد، کریم رزاق از طیبات بهشت او را طعام دهد، و هر که برادر مؤمن را در هنگام تشنگی آب دهد، پروردگار از شراب سر به مهر بهشت او را سیراب گرداند.

و هر که خدمتکاری به مؤمن بخشد یا خادم خود را به خدمت او فرستد خداوند عالمیان از غلمان بهشت که پیوسته به حلیه حسن و جمال آراسته اند به خدمت او بدارد، و او را در جوار ائمه

ص: 172

طاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین ساکن گرداند، و هر که برادر مؤمن پیاده خود را سوار گرداند پروردگار عالم او را بر ناقه های جنان سوار گرداند، و در روز قیامت به او با ملائکه مقربین مباهات نماید.

و هر که برادر مؤمن را زنی دهد که مونس او گردد و از صحبت او را راحت یابد، حق تعالی حور العین بهشت را جفت او گرداند، و صدیقان از اهل بیت رسالت پناه صلی اللّه علیه و آله مونس او گرداند، و ایشان را به او انس دهد.

و هر که اعانت نماید برادر مؤمن خود را پادشاه جبار بخشنده او را بر صراط بگذراند در هنگامی که قدمها بر آن لغزد، و هر که به سوی خانه برادر مؤمن خود به زیارت او رود او را از زیارت کنندگان خدا بنویسند، و سزاوار است که خدا زیارت کننده خود را گرامی دارد.

ای عبد اللّه شنیدم از پدرم از پدرانش از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام که گفت: شنیدم که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله روزی به اصحاب خود گفت: ای گروه مردمان به درستی که نیست مؤمن کسی که به زبان ایمان آورد و بدل ایمان نیاورد، پس تجسس منمائید لغزشها و گناهان مؤمنان را، به درستی که هر که لغزش مؤمن را تتبع نماید او را در دنیا در میان خانه خود رسوا گرداند.

و خبر داد مرا پدرم از پدرانش که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام گفت: حق تعالی پیمان مؤمن را گرفته است که کسی باور ندارد سخن او را و انتقام نتواند کشید از دشمن خود و تدارک خشم نکند مگر بر رسوائی خود، زیرا که هر مؤمن در دنیا ممنوع است از استیلای بر دشمنان، اما این حالت او را تا اندک مدتی است که عمرش بسر آید، و بعد از آن مهیا است برای او راحتی دور و دراز.

ص: 173

و گرفته است خداوند مهیمن پیمان مؤمن را بر امری چند که آسان تر آنها بر مؤمن آن است که مؤمنی مثل او که در اعتقاد به او موافق باشد بر او زیادتی کند، و حسد او برد، و شیطان در مقام اذیت و گمراه کردن او باشد، و پادشاه تفحص لغزشهای او نماید.

و کسی که کافر باشد به خدائی که مؤمن به او ایمان دارد در مقام ریختن خون او و مباح گریدن حریم او، و خون و عرض و ملل او را حلال شمارد، پس با این اصناف دشمنان مؤمن چگونه باقی می تواند ماند.

ای عبد اللّه حدیث کرد مرا پدرم از پدرانش از امیر المؤمنین علیه السلام که حضرت سید انبیاء صلی اللّه علیه و آله فرمود: نازل شد بر من جبرئیل امین علیه السلام و گفت: خداوند جلیل تو را سلام می رساند و می گوید که من برای مؤمن اشتقاق کرده ام نامی از نامهای خود، زیرا که نام من مؤمن است و او را مؤمن نامیده ام، پس مؤمن از من است و من از اویم، هر که سعی نماید در خواری و مذلت مؤمنی چنان است که با من روبرو محاربه کرده است و به جنگ من آمده است.

ای عبد اللّه خبر داد مرا پدرم از پدرانش که روزی حضرت سید انبیاء با سید اوصیا علیهما السلام گفت: یا علی مناظره و مجادله مکن با کسی تا نظر کنی در احوال نهانی او، اگر نیک باشد با او معارضه مکن، زیرا که خدا دوست خود را وا نمی گذارد، و دست از یاری بر نمی دارد، اگر احوال نهانی او بد باشد همان بدیهای او برای او بس است، اگر سعی کنی که به او ضرر رسانی زیاده از آنچه خود به خود کرده است نتوانی، زیرا که ضررهای دنیوی را در جنب عقوبات اخروی قدری نباشد.

ص: 174

ای عبد اللّه حدیث کرد مرا پدرم از پدران اطهارش از حیدر کرار علیه السلام که حضرت نبی مختار صلی اللّه علیه و آله فرمود:

ادنای کفر آن است که مردی از برادر مؤمن خود کلمه ای بشنود و آن را حفظ نماید و در خاطر نگاه دارد به قصد آن که او را به آن کلمه رسوا گرداند، این گروه را در آخرت بهره ای از رحمت حق تعالی نیست.

ای عبد اللّه خبر داد مرا پدر نیک احترام از پدران رفیع مکان که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: هر که در حق مؤمنی بگوید آنچه دیده های او دیده و گوشهای او شنیده که موجب عیب او باشد و مروت او را در نظر مردم منهدم و ضایع گرداند او از آنها است که عزیز جبار و کریم ستار در حق ایشان فرموده است «إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» یعنی: به درستی آنان که دوست می دارند که شایع گردد امور قبیحه در حق آنان که ایمان آورده اند از برای ایشان عذابی دردناک در دنیا و آخرت.

ای عبد اللّه گفت پدر اطهرم از پدران عالی شأن خود که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: هر که روایت کند از برادر مؤمنش روایتی که خواهد در هم شکند مروت و مردی و نیک نامی او را در میان مردم و عیب او را ظاهر گرداند، خدا او را باز دارد تا آن که بدر شدی از آنچه گفت بیاورد و هرگز نتواند، و هر که داخل گرداند بر برادر مؤمن خود سرور و شادی چنان است که شادی بر اهل بیت رسالت علیهم السلام داخل گردانیده، و هر که بر اهل بیت شادی در آورد چنان است که بر حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله در آورده، و هر که شادی بر آن حضرت در آورد چنان است که خدای

ص: 175

جل و علا را شاد گردانیده، و هر که شادی بر ساحت عزت و جلال داخل گرداند بر او لازم است که او را داخل بهشت گرداند.

پس وصیت می کنم تو را به تقوا و پرهیزگاری از معاصی خدا، و آن که طاعت او را بر همه چیز اختیار نمائی، و چنگ زنی در حبل او که متابعت اهل بیت رسالت علیهم السلام است، و هر که در این حبل متین چنگ زند پس هدایت یافته است به سوی راه راست و صراط مستقیم.

پس به پرهیز از معاصی خدا، و حذر کن از عقوبات حق تعالی، و خشنودی احدی را بر خشنودی و خواهش او اختیار مکن، به درستی که این است وصیت خدا به سوی خلقش، و قبول نمی نماید از ایشان بجز این را.

و بدان که خلایق را وانگذاشته اند به امری و وصیت نکرده اند به چیزی که عظیم تر از پرهیزگاری باشد، و آن وصیت با اهل بیت رسالت است، اگر توانی که از دنیا تصرف نه نمائی چیزی را که فردا از تو حساب طلبند پس بکن.

عبد اللّه بن سلیمان گفت: چون نامه آن حضرت به نجاشی رسید نظر کرد در آن گفت: سوگند یاد می کنم به آن خداوندی که به جز او خداوندی نیست که راست گفته است مولای من هر که به این عمل نماید البته نجات می یابد.

عبد اللّه تا زنده بود به این نامه کریمه عمل می نمود، حق تعالی جمیع عباد را توفیق عمل به این وصیت مشحون به حکمت کرامت کند بمحمد و آله الامجاد (1).


1- کتاب کشف الریبة شهید ثانی ص 86- 96 بحار الانوار 75/ 360- 366.

ص: 176

حدیث سوم [نصایح حضرت خضر به منصور دوانیقی]

دیلمی در کتاب ارشاد القلوب روایت کرده است که در سالی که منصور دوانیقی به حج بیت اللّه رفت شبها تنها به طواف مشغول می شد، شبی در اثنای طواف شنید که کسی می گوید: خداوندا شکایت می کنم به سوی تو از ظاهر شدن بغی و جور و فساد در زمین، و آنچه حائل می گردد میان حق و اهل حق از ظلم و ستم.

چون منصور این سخن شنید بر خود به لرزید و گوینده را طلبید و گفت: این چه سخن بود که از تو شنیدم؟ گفت: اگر مرا امان می دهی سبب این دعا را بیان می کنم.

منصور گفت: تو را امان دادم.

آن مرد گفت: تو امور مسلمانان را متکفل شده ای از احوال ایشان غافلی، و در میان خود و ایشان دربانان و یساولان باز داشته ای، و در پس دیوارهای حصین که از گچ و آجر برآورده پنهان شده ای، و درهای آهنین بر روی خود بسته ای، و دربانان با اسلحه بران بر درها باز داشته ای، که مسلمانان ستم رسیده را به تو راهی نباشد.

وزیران ستم کار و یاوران فاجر و بدکار نصب کرده ای، اگر خواهی نیکی بکنی تو را بر آن اعانت نمی نمایند، و اگر بدی اراده کنی تو را مانع نمی گردند، و فریادرسی نیست که ایشان را قوت داده بر ستم مردم، و امر نمائی ایشان را به اعانت مظلومان، و فریاد رسی گرسنه گان و عریانان، و ایشان را شریک خود در پادشاهی گردانیده ای.

و عمال تو رشوه ها و هدیه ها برای ایشان می فرستند از ترس ایشان، و می گویند که هر گاه پادشاه ما خیانت می کند با خدا ما

ص: 177

چرا نکنیم، پس مالها جمع می کند، و گنجها فراهم می آورند، و حائل می گردند میان تو و مظلومان، و نمی گذارند که ناله دادخواهان به گوش تو رسد، و به این سبب پر شده است جمیع بلاد از ظلم و ستم و فساد، پس چگونه باقی ماند اسلام با این اطوار بی بنیاد.

در بعضی از سنین سفر کردم به سوی بلاد چین در آنجا پادشاهی دیدم که کر شده بود، و بر کری خود می گریست، وزیران او گفتند که سبب گریه تو چیست؟ گفت: نمی گریم برای آن که سامعه ام زائل گردیده، و لیکن برای آن می گریم که ناله مظلومان و استغاثه دادخواهان به گوشم نمی رسد، اما اگر چه گوشم از شنوائی باز مانده است به حمد اللّه که دیده ام از بینائی عاطل نگردیده.

پس ندا کرد در میان رعایا که به غیر از ستم رسیده گان کسی به غیر لباس سرخ نپوشد، و هر که به او ستمی رسیده باشد به این لباس اظهار ستم خود نماید، و هر روز بر فیل سوار می شد و به اطراف مملکت خود می گردید و بر رعایا نظر می افکند که شاید لباس رنگینی که گواهی بر جگر خونین می دهد مشاهده نماید و پرتو عدالت بر احوال تیره بختی او افکنده و او را به نور معدلت و کرم از ظلمات ظلم و ستم رهائی بخشد.

او پادشاه مشرکی بود و به این سان به احوال بت پرستان می پرداخت، و تو ایمان به خدا داری، و پسر عم رسول خدائی، و دلت بر مسلمانان به درد نمی آید، و لطف تو شامل احوال ایشان نمی گردد.

و بدان که مالی که جمع می کنی برای یکی از سه مقصد می تواند بود، و هر سه بی فایده است، یا برای فرزندان خود جمع می کنی،

ص: 178

پس دیده ای که طفل از شکم مادر متولد می گردد با بدن عریان و دست خالی به سرای وجود می آید، و حق تعالی بعد از آن هر که را آنچه مصلحت می داند عطا می فرماید، پس تو کسی را توانگر نمی توانی گردانید، و توانگری به دست خدا است.

و اگر می گوئی که مال جمع می کنم برای تشیید مبانی سلطنت این خطا است، زیرا که دیدی جمعی را که ملک ایشان منقضی گردید و آنچه جمع کرده بودند از اسلحه و اموال وعدت و رجال به کار ایشان نیامد.

و اگر جمع می کنی که به منزلتی فراتر از این منزلت که داری برسی آن نیز غلط است، زیرا که اگر منزلت دنیا می خواهی زیاده از آنچه داری مرتبه نیست. و اگر بزرگی آخرت می طلبی آن به عمل صالح و احقاق حقوق مسلمانان و رعایت زیر دستان به عمل می آید.

ای امیر منتهای قدرت تو بر عقوبت کشتن است کسی را که بر او به خشم آمدی، به کشتن او امر می نمائی، و زیاده بر او تسلط نداری، پس بترس از عقوبت کسی که بر عذاب ابدی و نکال سرمدی قادر است و ملک و پادشاهی او نهایت ندارد، و به آنچه در دلت می گذرد و در خلوتها از تو صادر می گردد آنأ فآنا مطلع است، پس چه خواهی کرد در هنگامی که تو را عریان از قبر بیرون آورد با نهایت مذلت نزد خود به حساب بر پا دارد، آیا در آن وقت خزائن و دفائن که اندوخته ای فایده ای به حال تو خواهد بخشید.

چون منصور این مواعظ دل پذیر را از آن ناصح خبیر شنید بسیار گریست، و گفت: چه بودی اگر من مخلوق نشده بودم و به سرای تکلیف نیامده بودم، و خود را به این مهالک مبتلا نگردانیده

ص: 179

بودم، پس گفت: ای عالم رهنما و ای خبیر دانا چاره ای مرا در چه چیز می دانی گفت: چاره در آن است که دانایان و هادیان و علما و راشدان با خود بداری و به قول ایشان عمل نمائی، و در امور خود با ایشان استشاره نمائی.

منصور گفت: ایشان از من گریزان اند، و ایشان را نمی یابم.

گفت: از ترس جور و بدی اعمال تو از تو گریزان اند، و لیکن در بر روی خلق خدا بگشا و حاجبان و دربانان را بر درگاه خود باز مدار، و راه ستم دیده گان را بر خود مبند، و مال از حلال بگیر و مرتکب حرام مشو، و به داد مظلومان برس، و احقاق حقوق مسلمانان بکن، اگر چنین کنی من ضامنم که آنها که از تو گریخته اند به سوی تو آیند و تو را در امور خیر معاونت نمایند.

منصور گفت: خداوندا تو توفیق ده که به مواعظ سنجیده این مرد پسندیده عمل نمایم. پس صبح طالع شد، و مؤذنان حاضر آمدند و بانگ نماز گفتند، و با مردم مشغول نماز شد، پس آن مرد را طلبید هر چند تفحص کردند او را نیافتند، گمان بردند که حضرت خضر علیه السلام بوده که برای هدایت، و اتمام حجت بر آن سرگشته بادیه کفر و ضلالت آمده بود، که شاید هدایت یابد و حجت بر او تمام گردد (1).


1- بحار الانوار 75/ 351- 352 از ارشاد القلوب.

ص: 180

ص: 181

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

7- رساله آداب ماه شعبان

ص: 182

ص: 183

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه الموفق للطاعات، فی شریف الاوقات، و الصلاة علی أشرف البریات، محمد و عترته الائمة السادات.

و بعد خادم اخبار ائمه طاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین محمد باقر بن محمد تقی عفی اللّه عن جرائمهما، بر الواح ضمائر صافیه برادران ایمانی تصویر و تقریر می نماید که ماه مبارک شعبان بعد از ماه مبارک رمضان بهترین ماهها است، و منسوب است به حضرت سید انبیاء صلی اللّه علیه و آله.

چنان چه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام به صفوان گفت: ترغیب کن آنها را که در ناحیه تواند به روزه ماه شعبان، و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله چون ماه شعبان را مشاهده می نمود امر می فرمود که ندا کننده در میان مردم، ندا می کرد که اهل مدینه من رسولم از جانب خدا به سوی شما، و می فرماید: ماه شعبان ماه من است، پس خدا رحمت کند کسی را که یاری کند مرا بر ماه.

پس حضرت أمیر المؤمنین علیه السلام فرمود: از روزی که ندای منادی آن حضرت را شنیدم روزه شعبان را ترک نکردم، و تا

ص: 184

زنده ام ترک نخواهم کرد ان شاء اللّه تعالی. و فرمود: روزه ماه شعبان و ماه رمضان توبه ای است از جانب خدا از جمیع گناهان (1).

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که کمتر چیزی که دهند به کسی که یک روز ماه شعبان را روزه دارد آن است که بهشت برای او واجب گردد (2).

و از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله روایت فرمود: شعبان ماه من است، و ماه رمضان ماه خدا است، هر که یک روز از ماه من را روزه دارد شفاعت کننده او باشم در روز قیامت، و هر که دو روز از ماه من را روزه دارد گناهان گذشته او آمرزیده شود، و هر که سه روز از ماه من را روزه دارد ندا کننده او را ندا کند که گذشته ها را بخشیدیم عمل را از سر گیر (3).

و از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که هر که در ماه شعبان هفتاد مرتبه استغفار کند و طلب آمرزش از خدا بکند حق تعالی گناهان او را بیامرزد (4).

و در حدیث معتبر دیگر فرمود: هر که در هر روز ماه شعبان هفتاد نوبت بگوید أستغفر اللّه و أسأله التوبة حق تعالی بنویسد برای او برات بی زاری از آتش جهنم، و بر صراط به آسانی بگذرد، و داخل گرداند او را در بهشت (5).

و أیضا از آن حضرت علیه السلام منقول است که هر که یک روز ماه


1- بحار الانوار 97/ 79، ح 44.
2- بحار الانوار 97/ 68، ح 5.
3- بحار الانوار 97/ 68، ح 6.
4- بحار الانوار 97/ 90، ح 1.
5- بحار الانوار 97/ 90، ح 2.

ص: 185

شعبان را روزه دارد داخل بهشت شود، و هر که در هر روزی از ماه شعبان هفتاد مرتبه استغفار کند، به آن که هفتاد مرتبه بگوید أستغفر اللّه و أتوب الیه، در روز قیامت در زمره خواص حضرت رسالت محشور گردد، و گرامی داشتن خدا برای او واجب گردد، و هر که در ماه شعبان تصدقی کند اگر چه به نصف خرما باشد حق تعالی حرام گرداند بدن او را بر آتش جهنم (1).

و در حدیث معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که هر که در هر روز ماه شعبان هفتاد مرتبه بگوید أستغفر اللّه الذی لا اله الا هو الرحمن الرحیم الحی القیوم و أتوب الیه، حق تعالی روح او را در افق مبین جای دهد، و آن عرصه ای است در پیش عرش الهی که در آن نهرها جاری است، و در کنار آنها قدحها هست بعدد ستاره های آسمان (2).

و در حدیث دیگر از آن حضرت منقول است که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرمود: شعبان ماه من است، پس بسیار صلوات فرستید بر من و بر آل من. و شعبان را ماه شفاعت می گویند برای آن که رسول خدا شفاعت می کند برای هر که بر آن حضرت و آل او صلوات فرستد در آن ماه (3).

و اما روزها و شبهای متبرکه آن از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله منقول است که آسمانها را زینت می کنند در هر روز پنجشنبه ماه شعبان، پس ملائکه می گویند پروردگارا بیامرز


1- بحار الانوار 97/ 72، ح 16.
2- بحار الانوار 97/ 91، ح 4.
3- بحار الانوار 97/ 81 و 78.

ص: 186

روزه داران این روز را و دعای ایشان را مستجاب گردان (1)

و در حدیث معتبر از حضرت صاحب الامر علیه السلام منقول است که حضرت امام حسین علیه السلام در روز پنجشنبه سوم ماه شعبان متولد شده است آن روز را روزه بدار (2).

و به روایت دیگر آن حضرت در پنجم این ماه متولد شده احتیاطا هر دو روز را حرمت باید داشت.

و روایتی وارد شده که حضرت أمیر المؤمنین علیه السلام در هفتم این ماه متولد شده است، و لیکن خلاف مشهور است، چنان چه در اعمال ماه رجب مذکور شد.

و در اعمال ماه رجب مزبور مذکور شد که سنت است که در شب سیزدهم دو رکعت، و در شب چهاردهم چهار رکعت به دو سلام، و در شب پانزدهم شش رکعت به سه سلام بجای آورند، و در هر رکعت بعد از حمد سوره یس و تبارک الذی بیده الملک و قل هو اللّه أحد بخوانند، و از روی قرآن می توان خواند در نماز نافله.

و احادیث در فضیلت شب پانزدهم و اعمال آن بسیار وارد شده است، و اکتفا می نمائیم به آنچه صحیح تر است.

بدان که غسل در این شب سنت است، و باعث کفاره گناهان است.

و در احادیث معتبره وارد شده است که حضرت صاحب الامر علیه السلام در این شب متولد شده، و به ولادت با سعادت آن حضرت نیز شرف یافته است.

و حضرت امام محمد باقر فرمود: شب نیمه شعبان بهترین شبها


1- اقبال سید بن طاووس ص 688.
2- بحار الانوار 97/ 79، ح 45.

ص: 187

است بعد از شب قدر، و حق تعالی فضل خود را در این شب که این شبی است که حق تعالی به ذات مقدس خود سوگند یاد کرده است که سائلی را از درگاه خود رد نکند، مگر آن که معصیتی از خدا طلب نماید، و این شب را خدا برای ما اهل بیت قرار داده است به ازای شب قدر که از برای پیغمبر ما قرار داده است.

پس اهتمام نمائید در این شب در دعا و ثنا کردن بر خدا، به درستی که هر که در این شب صد مرتبه سبحان اللّه و صد مرتبه الحمد للّه و صد مرتبه اللّه أکبر و صد مرتبه لا اله الا اللّه بگوید، حق تعالی گناهان گذشته او را بیامرزد، و حاجتهای دنیا و آخرت او را بر آورد، خواه طلب نماید و خواه ننماید (1).

و در احادیث معتبره بسیار وارد شده است که سنت است که چهار رکعت نماز بگذارد به دو سلام، و در هر رکعتی بعد از حمد صد مرتبه قل هو اللّه أحد بخواند (2).

و روایتی وارد شده است که اکتفا به پنجاه مرتبه نیز می توان کرد.

و از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله منقول است که فرمود که در خواب بودم در شب نیمه شعبان، پس جبرئیل علیه السلام بر من نازل شد، و گفت: ای محمد آیا بخواب می روی در این شب؟ گفتم:

این چه شب است، گفت: شب نیمه شعبان است.

پس بر خیزانید مرا و برد مرا به سوی قبرستان بقیع، و گفت:

سر بلند کن به سوی آسمان به درستی که این شبی است که درهای آسمان در این شب گشوده می شود. یعنی درهای رحمت، و درهای


1- بحار الانوار 97/ 85، ح 5
2- بحار الانوار 97/ 88، ح 13.

ص: 188

خوشنودی خدا، و درهای آمرزش گناهان، و درهای فضل و احسان و درگاه توبه و درگاه نعمت و درگاه جود و بخشش، و می آورد حق تعالی از بندگان در این شب به عدد موهای چهار پایان و پشمهای ایشان.

ای محمد هر که احیا کند در این شب را به گفتن اللّه اکبر و سبحان اللّه و لا اله الا اللّه، و نماز کردن، و قرآن خواندن، و طلب آمرزش کردن، و استغفار نمودن بهشت در آخرت جای او باشد، و گناهان گذشته و آینده او آمرزیده شود.

ای محمد هر که در این شب صد رکعت نماز کند هر دو رکعت به یک سلام، و در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه سوره قل هو اللّه أحد بخواند، و صد مرتبه سبحان اللّه بگوید حق تعالی گناه کبیره هلاک کننده او را بیامرزد، و به عدد هر سوره و تسبیحی قصری در بهشت به او عطا کند، و شفاعت او را قبول کند در صد نفر از اهل خانه او و خویشان او، و شریک گرداند او را در ثواب شهیدان و ثواب روزه داران و عبادت کنندگان این ماه را به او عطا کند بی آن که از ثواب آنها چیزی کم شود.

پس احیا کن این شب را ای محمد، و امر کن امت خود را که احیا کنند آن را و تقرب جویند به سوی خدا به عبادت آن، به درستی که این شبی است بسیار شریف.

یا محمد من چون به نزد تو می آمدم جمیع ملائکه آسمانها پاهای خود را صف کرده بودند، و نزد خدا به عبادت مشغول بودند، و بعضی ایستاده بودند، و بعضی در رکوع بودند، و بعضی در سجود، و بعضی مشغول دعا و بعضی تکبیر و بعضی تسبیح و بعضی به استغفار.

ص: 189

یا محمد به درستی که حق تعالی در این شب نظر رحمت به سوی بندگان می افکند و می آمرزد هر مؤمن را که به نماز ایستاده باشد یا نشسته مشغول تسبیح باشد یا در رکوع و سجود باشد یا مشغول یاد خدا باشد، و این شبی است که هر که دعا کند البته دعایش مستجاب می شود، و هر که توبه کند توبه اش مقبول می گردد، محروم کسی است که از خیر این شب محروم گردد.

و حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله در این شب این دعا می خواندند: اللهم اقسم لنا من خشیتک ما یحول بیننا و بین معصیتک، و من طاعتک ما تبلغنا به رضوانک، و من الیقین ما یهون علینا به مصیبات الدنیا، اللهم أمتعنا بأسماعنا و أبصارنا و قوتنا ما أحییتنا و اجعلها الوارث، و اجعل ثارنا علی من ظلمنا، و انصرنا علی من عادانا، و لا تجعل مصیبتنا فی دیننا، و لا تجعل الدنیا أکبر همنا و لا مبلغ علمنا، و لا تسلط علینا من لا یرحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین. و این دعای جامع کاملی است و متضمن جمیع مطالب دنیا و آخرت هست.

و زیارت حضرت امام حسین در این شب ثواب بسیار دارد، و أقلش آن است که اشاره به جانب قبر مطهر آن حضرت کند و بگوید السلام علیک یا ابا عبد اللّه، السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته.

و چون دعای کمیل بن زیاد که از خواص اصحاب حضرت أمیر المؤمنین علیه السلام است بهترین دعاها است و از دعاهای این شب است و در اوقات دیگر نیز می توان خواند با ترجمه در اینجا ایراد می نماید که در وقت خواندن متذکر معانی آن باشند تا فایده اش تمام تر و ثوابش عظیم تر باشد (1).


1- این ترجمه در این نسخه وجود نداشت، و تا کنون به ترجمه دعای کمیل از علامه مجلسی دست نیافته ام.

ص: 190

و از حضرت امام رضا علیه السلام منقول است که هر که سه روز از آخر ماه شعبان را روزه بدارد و به ماه مبارک رمضان وصل کند حق تعالی ثواب روزه دو ماه متوالی برای او بنویسد (1).

و أبو الصلت هروی روایت کرده است که در جمعه آخر ماه شعبان به خدمت حضرت امام رضا علیه السلام رفتم، حضرت فرمود:

ای ابو الصلت اکثر ماه شعبان رفت، و این جمعه آخر آن است، پس تدارک و تلافی کن در آنچه از این ماه مانده است تقصیرها را که در ایام گذشته این ماه کرده ای، و بر تو باد که روی آوری بر آنچه نافع است برای تو در آخرت و دعا و استغفار بسیار بکن، و تلاوت قرآن مجید بسیار بکن.

و توبه کن به سوی حق تعالی از گناهان خود تا آن که چون ماه مبارک در آید خالص گردانیده باشی خود را از برای خدا، و مگذار در گردن خود امانت و حق کسی را مگر آن که بیرون کنی، و مگذار گناهی را که کرده ای مگر آن که ترک کنی و از خدا بترس، و توکل کن بر خدا در پنهان و آشکار امور خود، و هر که بر خدا توکل کند خدا بس است او را.

و بسیار بخوان در بقیه این ماه این دعا را: اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه. به درستی که حق تعالی در این ماه آزاد می گرداند بنده های بسیار از آتش جهنم برای حرمت ماه مبارک رمضان(2).

و در بعضی از روایات معتبره وارد شده است که کسی که به عوض روزه سنت یک درهم تصدق کند یا یک مد از گندم تصدق


1- بحار الانوار 97/ 72، ح 16.
2- بحار الانوار 97/ 72، ح 17.

ص: 191

کند ثواب روزه آن روز را می یابد. و درهم به حساب زرهای این زمان تخمینا موازی سیزده غازبکی می شود، و مد احتیاطا صد درهم شاه، و اگر نان بدهند نیز خوب است.

و در بعضی از روایات از برای فقرا که قادر بر درهم و مد نباشند یک گرده نان نیز وارد شده است.

و الحمد للّه وحده و صلی اللّه علی محمد و آله.

ص: 192

ص: 193

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

8- رساله اختیارات ایام

اشاره

ص: 194

ص: 195

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین، و الصلاة علی سید المرسلین محمد و عترته الطاهرین.

و بعد: چنین گوید احقر عباد اللّه محمد باقر بن محمد تقی عفی اللّه عن جرائمهما، که این رساله ای است در بیان آنچه از احادیث معتبره اهل بیت رسالت صلوات اللّه علیهم أجمعین معلوم می شود، از سعادت و نحوست ایام هفته و ماه به جهت ارتکاب اشغال و اعمال بر وجه اختصار مرقوم می گردد، تا آن که جمعی از خاص شیعیان که در جمیع امور متابعت پیشوایان دین را لازم می داند به این رساله رجوع نموده، به اختیارات ساعات نجومیه که به حسب شرع مذموم است نباشند، و علی اللّه التوکل و هو حسبی و نعم الوکیل.

فصل اول در اختیارات ایام ماه است

اشاره

سید جلیل علی بن طاووس رحمة اللّه علیه و غیر او از حضرت امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیه السلام روایت نموده:

روز اول:

حضرت آدم علیه السلام در آن مخلوق گردیده، و روز مبارکی است از برای طلب حوائج، و از برای رفتن به نزد پادشاهان، و طلب علم، و زن خواستن، و سفر کردن، و خریدن و فروختن چهار پایان. و اگر بنده ای یا حیوانی در این روز گم شود تا هشت روز به دست می آید، و هر که در این روز بیمار شود به زودی شفا می یابد، و فرزندی که در این روز متولد می شود بخشنده و فراخ روزی و با برکت باشد.

و به روایت دیگر: این روز شادی و سرور است، و برای حوائج مطالب نزد سلاطین و امرا بروید و سخن بگوئید که حوائج بر آورده می شود به توفیق حق تعالی، و هرچه در این روز گم شود به زودی پیدا شود، و برای همه کار خوب است، خصوصا زراعت کردن و درخت نشانیدن، و عمارت بنا کردن، و سفر کردن، و خریدن و فروختن (1).

روز دوم:

در این روز حضرت حوا مخلوق شده است، و شایسته است برای زن خواستن، و خانه بنا کردن، و تمسکها و قباله جات نوشتن، و حاجات طلب کردن، و اختیار کارها نمودن، و هر که اول این روز بیمار شود بیماریش سبک باشد به خلاف آخر روز، و فرزندی که در این روز متولد شود نیکو تربیت بیابد.

و به روایت دیگر: شایسته است برای هر کار خصوصا تزویج، و از سفر به خانه داخل شدن، و به سفر رفتن، و خرید و فروش، و طلب حوائج (2).

روز سوم:

روز نحسی است، و آدم و حوا را در این روز از


1- بحار الانوار 59/ 56.
2- بحار الانوار 59/ 57.

ص: 196

ص: 197

بهشت بیرون کردند، پس بهترین کار تو در این روز آن است که مشغول اصلاح امور خانه خود گردی، و تا ممکن باشد برای کاری بیرون نروی، و به پرهیز در این روز از رفتن به نظر پادشاهان و خرید و فروش و سایر کارها، و هر بنده که در این روز بگریزد به دست آید، و هر که در این روز بیمار شود به مشقت افتد، و فرزندی که متولد شود روزیش فراخ و عمرش دراز باشد.

و در حدیث سلمان فارسی رضی اللّه عنه وارد شده است که روز گرانی است، و برای هیچ کار شایسته نیست.

و به روایت دیگر: حضرت صادق علیه السلام فرمود: به پرهیز در این روز از جمیع اعمال، و نزد پادشاهان مروید، و حاجتی از کسی مطلبید، و کاری به کسی مفرمائید، و تصدق بسیار بکنید برای رفع نحوست آن، و هر که در این روز سفر کند بیم آن است که دزدان راه او را بزنند (1)

روز چهارم:

نیک است برای زراعت کردن، و شکار کردن در دریا و صحرا، و زن خواستن، و عمارت بنا کردن، و چهار پایان گرفتن. و مکروه است در آن سفر کردن، پس هر که سفر کند بیم آن است که کشته شود، یا مالش را ببرند، یا بلائی او را عارض شود، و در این روز هابیل متولد شده، و فرزندی که در این روز متولد شود شایسته و مبارک می باشد تا زنده است، و مردم او را دوست دارند، و هر که در این روز بگریزد یافتنش دشوار باشد، و پناه به جائی ببرد که او را به دست نتوان آورد، و هر که در این روز بیمار شود به زودی عافیت یابد (2).

روز پنجم:

روز نحسی است که در آن قابیل ملعون متولد شده، و در همین روز برادر خود را کشت، پس هیچ کار اختیار مکن، و از خانه بیرون مرو، و نزد پادشاهان مرو، و از شر درندگان و آهن حذر کن، و هر که در این روز سوگند دروغ بخورد زود جزای خود را بیابد و هر که در این روز متولد شود حالش نیکو باشد.

و در حدیث سلمان وارد شده است که در این روز اختیار کاری مکن، و به نظر پادشاهی مرو (3).


1- بحار الانوار 59/ 58.
2- بحار الانوار 59/ 59.
3- بحار الانوار 59/ 59- 60.

ص: 198

روز ششم:

روزی است که شایسته است برای بر آوردن حاجات، و زن خواستن، و هر که سفر کند در این روز در دریا یا صحرا برگردد به سوی اهلش به آنچه خواهد و دوست دارد، و نیک است از برای خریدن چهار پایان، و هر حیوان و بنده ای که در این روز گم شود، به زودی پیدا شود و هر طفلی که در این روز متولد شود نیکو تربیت یابد و از آفتها به سلامت باشد.

و در روایت دیگر از آن حضرت منقول است که شایسته است برای شکار و طلب معاش و هر حاجتی.

و در روایت سلمان وارد شده است که خوابی که در این روز دیده شود بعد از یک روز یا دو روز تعبیرش ظاهر شود (1).

روز هفتم:

برای همه کارها شایسته است، و هر که در این روز شروع به مشق و کتابت نماید به نیکی به کمال رساند، و هر که ابتدا کند در این روز به عمارت یا به عروسی عاقبتش نیکو باشد، و هر طفلی که در این روز متولد شود تربیتش نیکو باشد و روزیش فراخ باشد.


1- بحار الانوار 59/ 60.

ص: 199

و در حدیث دیگر چنان است: شایسته است برای شکار، و طلب روزی، و درخت گشتن، و زراعت کردن، و تخم افکندن، و نزد پادشاهان رفتن، و سفر کردن (1).

روز هشتم:

شایسته است برای هر حاجتی از خریدن و فروختن، و شکار کردن، و هر که در این روز به نزد پادشاهی برود حاجتش بر آورده شود و مکروه است در این روز به دریا نشستن، و سفر خشکی کردن، و به جنگ رفتن، و هر طفلی که متولد شود ولادتش شایسته باشد، و هر که بگریزد بر او ظفر نتوان یافت مگر به تعب بسیار، و هر که راه گم کند در این روز راه نیابد مگر به مشقت، و هر که در این روز بیمار شود تعب بسیار بکشد.

و در روایت دیگر: آن که شایسته است برای هر کاری مگر سفر کردن، و هر که بیمار شود به زودی عافیت یابد.

و سلمان رضی اللّه عنه روایت کرده است که برای هر کاری شایسته است (2).

روز نهم:

روز سبکی است، و از اول تا آخر روز مبارک است، و نیک است برای هر امری که اراده نمایی، پس ابتدای کارها در آن بکن، و قرض و زراعت بکن، و درخت بکار، و هر که در این روز با دشمن جنگ کند غالب آید، و هر که سفر کند مال او را روزی شود و خیر به بیند، و هر که در این روز از دشمن بگریزد نجات یابد، و هر که بیمار شود بیماریش سنگین شود، و هر که گم شود به زودی یافت شود، و هر فرزندی که در این روز متولد شود شایسته باشد و در همه حال توفیق یابد.


1- بحار الانوار 59/ 61.
2- بحار الانوار 59/ 62.

ص: 200

و در روایت دیگر: آن فرزند فراخ روزی باشد.

و به روایت دیگر: کسی که بیمار شود عافیت یابد.

و به روایت سلمان خوابی که در این روز دیده اثرش در آن روز ظاهر گردد (1).

روز دهم:

حضرت نوح علیه السلام در این روز متولد شده است، و هر طفلی که در این روز متولد شود بسیار پیر و معمر شود، و فراخ روزی باشد، و نیک است برای خرید و فروختن و سفر کردن، و گم شده در آن زود یافت شود و گریخته زود به دست آید و به بند افتد، و هر که در این روز بیمار شود سزاوار آن است که وصیت کند.

و در حدیث دیگر: برای شخم کردن و زراعت نمودن و سلف خریدن نیکو است.

و به روایت دیگر: برای همه کارها خوب است به غیر رفتن به نظر پادشاهان، و هر که بیمار شود عافیت یابد.

و به روایت سلمان: خوابی که در این روز دیده شود تا بیست روز به ظهور آید (2).

روز یازدهم:

حضرت شیث در این روز متولد شده است، و شایسته است برای ابتدای کارها، و خرید و فروش، و سفر کردن، و باید که احتراز نماید از رفتن به نزد پادشاهان، و هر که در این روز بگریزد به زودی باز گردد از روی اطاعت، و هر که بیمار شود امید هست که به زودی شفا یابد، و هر طفلی که متولد شود به نیکی زندگانی نماید، و لیکن نمیرد تا آن که پریشان شود.

و در روایت دیگر: هرگز پریشان نشود.


1- بحار الانوار 59/ 62.
2- بحار الانوار 59/ 63.

ص: 201

و به روایت سلمان: خوابی که به بیند تا بیست روز اثرش به ظهور آید (1).

روز دوازدهم:

روز شایسته ای است برای زن خواستن، و دکان گشودن، و شریک شدن، و به دریا سفر کردن، و هر که در این روز بیمار شود امید شفا در او هست، و فرزندی که متولد شود به آسانی تربیت یابد.

و در روایت دیگر: گریخته به دست آید، و فرزند بسیار عمر یابد و پریشان نشود.

و به روایت دیگر: برای همه حاجت خوب است، و در اول روز به نظر پادشاهان بروید، و در آخر روز مروید (2).

روز سیزدهم:

روز نحسی است به پرهیز در آن از همه کارها، خصوصا منازعه کردن، و به نظر پادشاهان و أمرا رفتن، و سر تراشیدن و هر کاری، و هر که بگریزد بر او دست نیابند، و هر که بیمار شود به تعب افتد، و فرزندی که متولد شود چندان زندگانی نکند.

و به روایت سلمان: هر خوابی که به بیند تا نه روز به عمل آید (3)

روز چهاردهم:

نیک است برای هر کاری، و هر فرزندی که متولد شود ظالم باشد، و نیک است برای طلب علم و خرید و فروش، و سفر کردن، و قرض گرفتن، و به دریا نشستن، و گریخته به دست آید، و بیمار صحت یابد ان شاء اللّه.

و در روایت دیگر: فرزندی که متولد شود عمرش دراز باشد،


1- بحار الانوار 59/ 64.
2- بحار الانوار 59/ 65.
3- بحار الانوار 59/ 65- 66.

ص: 202

و به طلب علم راغب باشد، و در آخر عمر سالش فراوان گردد.

و به روایت دیگر: پسندیده است در این روز دیدن أشراف و علما و طلب حوائج.

و به روایت سلمان: نیک است برای هر امری خیر، و برای دیدن پادشاهان، و فرزندی که بهم رسد خوش نویس و دانا گردد، و خوابی که دیده شود بعد از بیست و شش روز به عمل آید (1).

روز پانزدهم:

نیک است برای همه امور مگر قرض دادن و قرض گرفتن، و کسی که در این روز بیمار شود صحت یابد، و کسی که بگریزد به زودی به دست آید، و فرزندی که متولد شود لال باشد یا در زبانش عیبی باشد.

و به روایت دیگر: شایسته است برای هر عمل و هر حاجت.

و به روایت سلمان: خواب بعد از سه روز اثرش ظاهر شود (2).

روز شانزدهم:

روز نحسی است، و برای هیچ کار خوب نیست مگر عمارت بنا کردن و پی گذاشتن، و هر که سفر کند در این روز هلاک شود، و هر که بگریزد به زودی برگردد، و هر که راه گم کند سالم ماند، و هر که بیمار شود به زودی شفا یابد، و فرزندی که متولد شود حالش نیکو باشد.

و در روایت دیگر: بسیار نحس و مذموم است، پس هیچ حاجت در آن مطلب، و سفر مکنید، و تصدق بسیار کنید، و فرزندی که متولد شود در آن دیوانه شود، و هر که در آن بیمار شود تلف گردد، تا توانید متوجه کاری مشوید.

و به روایت سلمان: خواب بعد از دو روز اثرش ظاهر شود (3).


1- بحار الانوار 59/ 66.
2- بحار الانوار 59/ 67- 68.
3- بحار الانوار 59/ 69- 70.

ص: 203

روز هفدهم:

روز میانه ای است، به پرهیز در آن از منازعه کردن، و قرض دادن و قرض گرفتن، پس هر که قرض بدهد به او ندهند، و هر که قرض بگیرد پس ندهند، و فرزندی که متولد شود حالش نیکو باشد.

و در روایت دیگر: روز گرانی است در آن حاجتی طلب مکن.

و به روایت دیگر: برای هر کار شایسته است خصوصا تزویج و خرید و فروش و زراعت و عمارت و رفتن به نظر سلاطین، و اول اقوا است.

و در روایت دیگر وارد شده است که حجامت در هفدهم ماه موجب شفا است (1).

روز هجدهم:

روز مبارکی است، و برای هر کار نیک است از خرید و فروش و زراعت و سفر و تزویج و طلب حوائج، و کسی که با دشمنی خصمی کند بر او غالب آید، و اگر مالی به قرض دهد به او برگردد، و بیمار شفا یابد، و فرزند حالش نیکو باشد (2).

روز نوزدهم:

روز مبارکی است، و در آن حضرت اسحاق علیه السلام متولد شده است، و شایسته است برای سفر و طلب روزی و سعی در کارها و آموختن علم، و بد است برای بنده و چهارپا خریدن، و گم شده و گریخته بعد از پانزده روز برگردد، و فرزندی که متولد شود، در این روز توفیق خیرات بیابد و با برکت باشد.

و به روایت دیگر: اگر با کسی خصمی کند بر او ظفر یابد به قدرت حق تعالی، و برای هر کار شایسته است (3).

روز بیستم:

میانه است، و نیکو است برای سفر کردن و


1- بحار الانوار 59/ 70- 71.
2- بحار الانوار 59/ 72.
3- بحار الانوار 59/ 74.

ص: 204

بر آوردن حاجتها، و بنا کردن بناها، و داربست کردن درختان، و گرفتن چهار پایان، و کسی که بگریزد دور است بر او دست یافتن، و کسی که راه گم کند خوف هلاک بر او هست، و کسی که بیمار شود بیماریش صعب گذرد. و فرزندی که به وجود آید با مشقت زندگانی کند.

و به روایت دیگر: روز مبارکی است، و برای هر کار نیک است، خصوصا سفر و طلب حوائج، و عمارت، و تزویج، و درخت کشتن، و نزد پادشاهان رفتن (1).

روز بیست و یکم:

روز نحس بسیار بدی است، و روز ریختن خونها است، پس در آن حاجتی طلب مکن، و به پرهیز در آن روز از پادشاهان، و کسی که سفر کند خوف هلاک است بر او، و فرزندی که بهم رسد فقیر و پریشان باشد.

و به روایت دیگر: روز نحسی است، و همین برای کشتن حیوانات نیک است (2).

روز بیست و دوم:

شایسته است برای بر آوردن حاجتها، و بیع و شرا، و رفتن به نزد پادشاهان، و تصدق در آن روز مقبول است، و ثوابش مضاعف است، و بیمار به زودی شفا یابد، و مسافر به عافیت برگردد.

و در روایت دیگر: روز سبکی است، و برای هر کار نیک است.

و بروایتی: هر فرزندی که در این روز متولد شود مبارک و محبوب باشد، و هر که نزد پادشاه رود به مطلب رسد و خوشنود برگردد (3).

روز بیست و سوم:

در این روز حضرت یوسف علیه السلام متولد شده است، و نیک است، برای هر کار، خصوصا طلب حوائج و تجارت، و زن خواستن، و نزد سلاطین رفتن، و کسی که در این روز سفر کند غنیمت یابد و خیر بسیار بیند، و فرزندی که متولد شود نیکو تربیت یابد و مبارک و شایسته باشد (4).

روز بیست و چهارم:

روز بسیار بدی است، و فرعون در این روز به وجود آمده است، پس هیچ کاری در این روز اراده مکن، و فرزندی که متولد شود روزگار به سختی گذراند، و توفیق خیری نیابد، و در آخر عمر یا کشته شود یا غرق شود، و هر که در این روز بیمار شود بیماریش به طول انجامد.

و به روایت دیگر: هر که سفر کند در آن سفر به میرد (5).

روز بیست و پنجم:

روز نحسی است، پس خود را در این روز حفظ کن و پی کاری مرو که در این روز حق تعالی اهل مصر را با فرعون به آیات عذاب خود مبتلا گردانید، و بیمار حالش بد می باشد.

و هر که در این روز سفر کند خطر یابد، و فرزندی که متولد شود مبارک و فراخ روزی و نیکوکار باشد اما به بلای سختی مبتلا می شود و آخر نجات می یابد.

و در روایت دیگر: هر که در این روز بیمار شود تا آخر روز به هوش نیاید.

و به روایت سلمان از شر این روز پناه به خدا ببرید به دعا و نماز و اعمال خیر (6).


1- بحار الانوار 59/ 75.
2- بحار الانوار 59/ 77.
3- بحار الانوار 59/ 78.
4- بحار الانوار 59/ 79.
5- بحار الانوار 59/ 80- 81.
6- بحار الانوار 59/ 81- 82.

ص: 205

ص: 206

روز بیست و ششم:

شایسته است برای سفر، و هر امری که اراده کنی، مگر زن خواستن که هر که در این روز تزویج نماید میان او و زوجه اش جدائی افتد، زیرا که در این روز دریا شکافته شد برای حضرت موسی علیه السلام، و اگر از سفر برگردی در این روز به خانه خود داخل مشو، و بیمار در این روز حالش بد باشد، و فرزندی که به وجود آید عمرش دراز باشد.

و به روایت دیگر: هر که مسافر می شود در این روز سودی نه بیند و شاید برنگردد، و تصدق بسیار بکنید در این روز که فوائدش بسیار است (1).

روز بیست و هفتم:

نیک است برای همه کار، و فرزندی که در این روز متولد شود خوش خو و خوش روی و طویل العمر و با خیر فراوان و محبوب دلهای مردمان باشد.

و به روایت دیگر: برای سفر بسیار نیک است.

و به روایت دیگر: برای عمارت و زراعت و خرید و فروش و رفتن به مجلس پادشاهان و سعی در حوائج نیک است (2).

روز بیست و هشتم:

نیک است برای هر کاری، خصوصا سفر کردن، و در این روز حضرت یعقوب علیه السلام متولد شده است، پس هر فرزندی که در این روز متولد شود روزی فراوان یابد، و محبوب مردم باشد، و احسان کننده به سوی أهل خود باشد، و لیکن غمهای عظیم به او برسد، در آخر عمر به مرضی یا به ضعف چشم مبتلا گردد (3).


1- بحار الانوار 59/ 83- 84.
2- بحار الانوار 59/ 85.
3- بحار الانوار 59/ 87.

ص: 207

روز بیست و نهم:

برای جمیع کارها خوب است، و فرزندی که در این روز به وجود آید بردبار باشد، و هر که سفر کند مال بسیار یابد، و هر که بیمار شود زود صحت یابد، و در این روز وصیت نامه ننویسید.

و به روایت دیگر: برای همه کس خوب است مگر برای کاتبان که باید متوجه کاری نشوند، و گریخته این روز زود برگردد، و گم شده این روز زود به دست آید.

و در روایت دیگر: شایسته است برای همه کار، خصوصا ملاقات پادشاهان، و دیدن برادران و دوستان.

و به روایت سلمان: خوابی که در این روز دیده شود همین روز اثرش ظاهر گردد (1).

روز سیم:

نیک است برای فروختن و خریدن، و تزویج نمودن، و فرزندی که در این روز به وجود آید بردبار و مبارک و راست گو و وفادار و عالی شأن و جلیل القدر باشد، و هر که بگریزد به دست آید، و هر که چیزی گم کند بیابد، و هر که مالی قرض کند به زودی باز دهد.

و به روایت دیگر: روزی است که حضرت اسماعیل پسر ابراهیم علیهما السلام در آن متولد شده، و برای هر کار نیک است، خصوصا درخت نشانیدن و زراعت و عمارت (2).

و از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام منقول است که ترک مکن حجامت را در هفتم حزیران رومی، و اگر نکنی در چهاردهم البته بکن.


1- بحار الانوار 59/ 87- 88.
2- بحار الانوار 59/ 89- 90.

ص: 208

فصل دوم در اختیار ایام هفته است

روز جمعه:

مبارک ترین روزها است، و بهترین عیدها است، و سنت است در آن به حمام رفتن، و سر تراشیدن، و ناخن و شارب گرفتن، و پیش از زوال سفر کردن خوب نیست، و بعد از نماز سفر کردن مبارک است.

و حجامت کردن در بعضی احادیث واقع شده است که نباید کرد، زیرا که در آن روز ساعتی هست که در آن ساعت اگر حجامت واقع شود هلاک می شود. و در روایتی نهی واقع شده است از حجامت در وقت زوال، و در چندین حدیث دیگر واقع شده است که قصور ندارد مطلقا.

و در حدیث معتبر از حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام منقول است که هر که در شب یا روز زیادتی خون در خود بیابد آیة الکرسی بخوان و حجامت بکن.

و در حدیث است که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله چون هوا سرد می شد و از بیرون به اندران خانه نقل می فرمود در روز جمعه می کردند.

و در حدیث دیگر: آن که در وقتی که هوا گرم می شد باز در روز جمعه به بیرون نقل می فرمودند.

و در بعضی روایات وارد شده که نوره کشیدن در روز جمعه مورث پیسی است. و در چند روایت تجویز واقع شده است، بلکه بعضی از روایات دلالت بر استحباب می کند.

و در روایت معتبر وارد شده است که در روز جمعه خواستگاری و نکاح کردن مستحب است. و مستحب است موی سر و ریش را شانه

ص: 209

کردن، و بوی خوش کردن، و جامه نو و جامه های پاکیزه پوشیدن، و میوه تازه به خانه آوردن، و سر را به سدر و خطمی شستن، و برای سایر کارها مبارک است (1)

روز شنبه:

روز مبارکی است، و حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرمود: خدا مبارک گردانیده است برای امت من در بامداد روز شنبه و پنج شنبه و برای جمیع کارها خوب است، خصوصا سفر کردن که در حدیث معتبر وارد شده است که اگر سنگی در گردد روز شنبه، البته حق تعالی آن را به جای خود بر می گرداند، و ناخن گرفتن و شارب گرفتن خوب است.

و در حدیث وارد شده است که هر که ناخن و شارب در روز شنبه و پنج شنبه بگیرد از درد دندان و درد چشم عافیت یابد.

و در روایتی وارد شده است که حجامت کردن در روز شنبه مورث ضعف است.

روز یک شنبه:

میانه است برای اکثر کارها. و موافقت حدیث معتبر حجامت کردن در طرف عصر روز یک شنبه بسیار نافع است.

و در حدیث دیگر وارد شده است که برای عمارت بنا کردن و عروسی کردن خوب است (2).

روز دوشنبه:

نحس ترین روزها است. و در ایام سال روز عاشورا از همه روزها نحس تر است، و در ایام هفته روز دوشنبه، و این دو روز منسوب به بنی امیه است، که ایشان عید کردند در آنها به سبب شهادت حضرت امام حسین علیه السلام. و در این روز رسول


1- بحار الانوار 59/ 31- 34.
2- بحار الانوار 59/ 35- 36.

ص: 210

خدا صلی اللّه علیه و آله از دنیا مفارقت نمود، و برای هیچ کار مبارک نیست.

و در بعضی روایات وارد شده است که در طرف عصر حجامت کردن خوب است، و در بعضی روایات مطلق وارد شده است که خوب است. و در احادیث بسیار نهی وارد شده است از سفر کردن در این روز، و پی مهمی و حاجتی رفتن.

و در حدیث معتبر از حضرت امام علی نقی علیه السلام منقول است که هر که خواهد که خدا او را از شر روز دوشنبه نگاه دارد در رکعت اول نماز صبح دوشنبه سوره هل أتی علی الانسان بخواند (1).

روز سه شنبه:

میانه است برای اکثر کارها. و در حدیث وارد شده است از سفر کردن در روز سه شنبه، که در این روز خداوند عالمیان آهن را برای حضرت داود نرم کرد.

و در روایتی از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله منقول است که هر که در روز سه شنبه چهاردهم یا هفدهم یا بیست و یکم ماه حجامت کند شفا یابد او را از دردهای سال.

و در حدیث دیگر وارد شده است که در روز سه شنبه ساعتی هست که اگر حجامت در آن ساعت اتفاق افتد خون نمی ایستد تا او را هلاک کند.

و در حدیث معتبر وارد شده است که هر که حاجتی بر او دشوار شود او را طلب نماید در روز سه شنبه.

و در حدیث دیگر وارد شده است که ناخن بگیرید در روز سه شنبه.


1- بحار الانوار 59/ 37- 38.

ص: 211

و در روایت دیگر وارد است که روز جنگ است و خون گرفتن (1).

روز چهار شنبه:

روز نحسی است، و برای اکثر کارها شایسته نیست، و نهی شده است از حجامت کردن، و نوره کشیدن، و سفر نیست، و نهی شده است از حجامت کردن، و نوره کشیدن، و سفر کردن در این روز.

و در بعضی روایات تجویز حجامت و سفر وارد شده است. و اگر حجامت ضرور شود بهتر آن است که در آخر روز واقع سازند، چنانچه در بعضی احادیث وارد شده است. و در حدیثی نهی شده است از حجامت در روز چهار شنبه هر گاه ماه در عقرب باشد.

و در روایت معتبری وارد شده است که به حمام بروید در روز چهار شنبه.

و در حدیث دیگر وارد است که روز خوردن مسهل و دوا است (2).

روز پنج شنبه:

روز مبارکی است، و برای جمیع کارها خوب است، خصوصا حجامت کردن. موافق احادیث بسیار بهتر آن است که پیش از زوال واقع شود، و برای ناخن گرفتن خوب است، و بهتر آن است که یک ناخن را برای جمعه بگذارد.

و در روایتی وارد شده است که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله چون هوا گرم می شد و به بیرون نقل می فرمودند در روز پنج شنبه می کردند.

و در حدیث وارد است که هر که در پنج شنبه آخر ماه در اول روز حجامت کند درد از بدنش می کشد.

و در روایت وارد است که روز پنج شنبه روز داخل شدن بر امرا و بر آوردن حاجتها است (3).


1- بحار الانوار 59/ 38- 41.
2- بحار الانوار 59/ 41- 46.
3- بحار الانوار 59/ 47- 48.

ص: 212

و بدان که سفر کردن و تزویج کردن در قمر در عقرب کراهتی دارد. و روزهائی که در ماه مذکور شد که نحوستی دارد، اگر در ماه فرس قدیم هم آنها را رعایت نمایند بهتر است، زیرا که ظاهر بعضی احادیث بر آن دلالتی دارد. و اگر روزهای ماه و روزهای هفته در سعادت و نحوست با یک دیگر معارض شوند و ضرور باشد اختیار کردن نیکی و بدی ایام هفته اولا است، زیرا که احادیث آنها معتبر است، و اللّه یعلم.

فصل سوم در بیان امری چند که موجب رفع نحوست ایام و ساعات می شود

بدان که توکل و تفویض و اعتماد بر جناب مقدس الهی نمودن در جمیع امور و استمداد از حضرات ائمه معصومین علیهم السلام نمودن هر نحوستی را به سعادت مبدل می گرداند، و توسل به آیات کریمه قرآن و دعا و تصدق تدارک هر یک از اینها می کند.

چنانچه در حدیث معتبر وارد شده است که آیة الکرسی را بخوان و هر روز که خواهی حجامت بکن و تصدق بکن و هر وقت که خواهی سفر بکن (1).

و در احادیث بسیار وارد شده است که دعا رد می کند بلاهای مبرم را.

و در حدیث معتبر منقول است از سهل بن یعقوب که به خدمت حضرت امام علی نقی علیه السلام رفتم، و حدیثی که از حضرت صادق علیه السلام منقول است در باب اختیارات روزها بر آن حضرت عرض کردم و تصحیح نمودم، پس گفتم: در اکثر روزها


1- بحار الانوار 59/ 28.

ص: 213

چیزی چند هست که مانع رفتن به طلب حوائج است، و بسیار است که ما را ضرور می شود در این روزها حرکت کردن، و متوجه مطالب شدن.

حضرت فرمود: یا سهل ولایت و محبت ما اهل بیت نگاه دارنده و حافظ شیعیان است از جمیع بلاها، و اگر با محبت ما به لجه دریاها یا صحراها و بیابانها در میان حیوانات درنده یا دشمنان جن و انس بروند، هر آینه ایمن اند از شر ایشان به برکت ولایت ما، پس اعتماد کن بر خدا و خالص گردان ولایت خود را از برای ما و به هر جانب که خواهی متوجه شو، و چون صبح کنی سه مرتبه این دعا بخوان:

أصبحت اللهم معتصما بذمامک المنیع الذی لا یطاول و لا یحاول من کل طارق و غاشم من سایر من خلقت و ما خلقت من خلقک الصامت و الناطق فی جنة من کل مخوف بلباس سابغة و لاء أهل بیت نبیک، محتجزا من کل قاصد لی الی أذیة بجدار حصین الاخلاص فی الاعتراف بحقهم، و التمسک بحبلهم جمیعا موقنا أن الحق لهم و معهم و فیهم و بهم اوالی من والوا و اجانب من جانبوا فأعذنی اللهم بهم من شر کل ما أتقیه، یا عظیم حجزت الاعادی عنی ببدیع السماوات و الارض انا جعلنا من بین أیدیهم سدا و من خلفهم سدا فأغشیناهم فهم لا یبصرون.

و در شام نیز سه مرتبه این دعا را بخوان، پس در امان خواهی بود از هر چه حذر می نمائی از آن، و در قلعه حفظ و حمایت الهی خواهی بود از هر چه از آن می ترسی.

و اگر در روز خواهی پی کاری بروی، پیش از متوجه شدن سوره حمد، و قل أعوذ برب الناس، و قل أعوذ برب الفلق، و آیة الکرسی، و انا أنزلناه بخوان.

ص: 214

و این آیات از سوره آل عمران «إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ. الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ. رَبَّنا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ. رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادِی لِلْإِیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الْأَبْرارِ. رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلی رُسُلِکَ وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمِیعادَ».

پس این دعا بخوان: اللهم بک یصول الصائل، و بقدرتک یطول الطائل، و لا حول لکل ذی حول الا بک، و لا قوة یمتارها ذو قوة الامنک، بصفوتک من خلقک و خیرتک من بریتک محمد نبیک و عترته و سلالته علیه و علیهم السلام صل علیهم، و اکفنی شر هذا الیوم و ضره و ارزقنی خیره و یمنه، و اقض لی فی متصرفاتی بحسن العاقبة و بلوغ المحبة و الظفر بالامنیة و کفایة الطاغیة الغویة، و کل ذی قدرة لی علی أذیة، حتی أکون فی جنة و عصمة، من کل بلاء و نقمة، و أبدلنی من المخاوف فیه أمنا و من العوائق فیه یسرا حتی لا یصدنی صادعن المراد، و لا یحل بی طارق من أذی العباد، انک علی کل شی ء قدیر، و الامور الیک تصیر، یا من لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر (1).

و از حضرت امام محمد جواد علیه السلام منقول است که چون ماه نو در آید روز اول دو رکعت نماز بکن، و در رکعت اول بعد از حمد سی نوبت قل هو اللّه أحد بخوان، و در رکعت دوم بعد از حمد سی نوبت سوره انا أنزلناه بخوان، پس تصدق بکن و سلامتی تمام ماه را از خداوند خود بگیر (2).

خاتمه در ترجمه حدیث شریفی است که مشتمل است بر احکام کسوف و خسوف و حوادث هر سال

اشاره

شیخ بزرگوار قطب الدین راوندی در کتاب قصص الانبیاء روایت کرده است به سند خود از شیخ صدوق محمد بن بابویه قمی، و سند را متصل گردانیده به حضرت مبین الحقائق امام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام که آن حضرت فرمود: در کتاب دانیال پیغمبر نوشته است:

هر گاه اول محرم روز شنبه باشد:

در آن سال زمستان بسیار سرد باشد، و یخ بسیار باشد، و گندم گران باشد، و طاعون مرگ کودکان بسیار باشد، و تب بسیار بهم رسد، و عسل کم باشد، و دمبلان بسیار باشد، و زراعتها از آفت به سلامت ماند، و بعضی از درختان میوه و انگور آفت برسد، و ارزانی باشد، و در روم طاعون باشد و عرب با ایشان جنگ کند، و اسیر و غنیمت بسیار از ایشان به دست عرب در آید، و پادشاه را در جمیع مواضع غلبه باشد به مشیت حق تعالی.

و به روایت دیگر: مرگ در میان چهار پایان بهم رسد، و اسبان را قولنج عارض شود، و در مردمان درد گلو و زکام و ورمها و دردها بسیار باشد، خصوصا در عراق بغداد و اطراف آن، و در روم مرگ بسیار باشد، و میان عرب و روم کارزار افتد، و عرب بر روم غالب آیند، و نعمت و امنیت در بابل بود باشد، و در بحرین و نواحی آن اختلاف بسیار در میان مردم پدید آید، و قحط و غلا در میان ایشان بهم رسد، و از عرب ترسان باشند، و عمال ایشان بر ایشان تعدی کنند.


1- بحار الانوار 59/ 24- 26.
2- بحار الانوار 97/ 133.

ص: 215

ص: 216

و گیاه در مراعای عرب فراوان باشد.

در آخر سال بر پادشاهان جمعی خروج کنند و بر ایشان غالب آیند، و در آن سال دملها و آبله و گرمی بسیار باشد، و مرغان بسیار باشند، و روغن و گوشت و عسل و پنبه و کتان گران باشد، و خرما در درخت فاسد گردد، و انگور و میوه ها در بلاد همدان و فارس نیکو باشد، و به درختان بلاد روم و بصره و اطراف آن آفت برسد، و میوه در اکثر بلاد گران باشد، و کنجد بسیار باشد.

و در زمستان باران بسیار ببارد، و زراعت بسیار باشد، و اندک آفتی به آنها برسد، و ظروف مس و اشباه آن گران باشد، و پشم و مو گران باشد، و مرغ خانگی کم باشد، و مرغان شکاری بسیار به میرند، و در بلاد یمن اختلاف عظیم ظاهر گردد، و شاید به نهب و غارت منتهی شود، و شاید یکی از آفتاب و ماه منخسف گردد، و شهب بسیار باشد، و در یک ماه آن خون بسیار ریخته شود، و گویند چنین سال نحس است، و قابیل ها بیل را در چنین سال کشت، و آخرش نیک است.

هر سال که اول محرم روز یک شنبه باشد:

زمستان نیکو گذرد، و باران بسیار ببارد، و بعضی از درختان و زراعتها آفت برسد، و دردهای مختلف و مرگهای صعب شایع گردد، و عسل کم به عمل آید، و در هوا اثر طاعون و وبا بهم رسد، و در آخر سال اندک گرانی در خوردنیها حادث شود، و در آخر سال پادشاه را غلبه روی دهد.

و به روایت دیگر: در این سال زمستان سرد، و تابستان معتدل گذرد، و میوه و حبوب و زراعات در اکثر بلاد عراق نیکو باشد، و آفتی به میوه های بحرین و حسا و قطیف و حوالی آنها برسد، و در بلاد مشرق و بلاد جبل ارزانی باشد، و گوسفند و شیر بسیار باشد،

ص: 217

و گیاه صحراها فراوان باشد، و در شتران دیوانگی و مستی بهم رسد، و آبله برای کودکان بسیار باشد، و زائیدن زنان دشوار باشد. و در گاوها مرگی بهم رسد.

و در یک ماه آن درد بسیار مردم را عارض شود، و در آخر سال گرانی بهم رسد به سبب اختلاف سلاطین در غیر بلاد یمن، و در بلاد هند اطفال بسیار به میرند، و جو و روغن بسیار باشد، و اختلاف جنگها میان پادشاهان بشود، و دروغ و اختلاف میان عامه ناس بسیار باشد، و کار زار میان عرب و عجم واقع شود.

و در میان عامه ناس و خویشان ایشان فتنه ها حادث گردد، و در شام حروب و فتنه ها پدید آید، و حاکم بعضی از اهل فساد را به قتل رساند، در زمین جبل که همدان و نواحی آن باشد کشش بسیار شود، و مرد جلیل القدری از ایشان کشته شود، و پادشاه بابل بر مردم مستولی گردد. و از بعضی وزرای ملوک اختلاف ظاهر شود، و بر پادشاه بشورند و بگریزند یا کشته شوند، و گروهی بر پادشاه طغیان کنند و مغلوب گردند.

و کوکبی در آسمان ظاهر گردد از ناحیه مشرق که دو دنباله داشته باشد، و این سبب حدوث قتل و غارت و گرانی گردد، و به این علامت فساد بسیار شود، و مرد صاحب شأنی کشته شود، و آن ستاره علامت وزیدن بادهای سخت و وفور امراض و بسیاری دزدان در صحرا و دریا گردد، و عسل گران شود، و حاجیان را غارت کنند، و تمام ماه یا بعضی از آن منخسف گردد.

هر سال که اول محرم روز دوشنبه باشد:

زمستان نیکو گذرد، و تابستانش بسیار گرم باشد، و باران در وقتش بسیار ببارد، و گاو و گوسفند بسیار به وجود آید، و عسل بسیار باشد، و نرخ

ص: 218

خوردنیها در بلاد جبل یعنی شهرهائی که در میان آذربایجان و عراق عرب و خوزستان و فارس است- و بعضی گویند یعنی همدان و حوالی آن- نازل باشد، و میوه بسیار باشد، و زنان بسیار به میرند. و در آخر سال کسی بر پادشاه خروج کند در نواحی مشرق، و به بعضی از فارس غم و دل گیری برسد، و زکام در بلاد جبل بسیار باشد.

و به روایت دیگر: آب در آن سال فراوان باشد، و شیر حیوانات بسیار باشد، و باران بسیار ببارد، و حبوب بسیار باشد، خصوص عدس و ماش و باقلا، و نرخها ارزان باشد، و عسل فراوان باشد، خصوصا در فارس و همدان، و ارزن و ذرت در هند و فرنگ بسیار شود، و سیب و زردآلو و سایر میوه ها در بلاد فارس و بصره و شام نیک به عمل آید، و خربزه و خیار در ولایت مشرق و عمان نیکو باشد.

و در آن سال خرما و میوه ها و گوشت و روغن فراوان باشد، و لیکن زر در میان مردم کم باشد، و در بلاد مشرق و اطراف هند و اسکندریه مرگ بسیار باشد، و مرض سرسوم (1) و دیوانگی بسیار باشد.

و در زمستان زفاف و تزویج زنان بسیار واقع شود، و دریا طغیان کند، و بعضی از بلاد را غرق کند، و آب فرات و نیل کم باشد، و به این سبب در مدت دو ماه در مصر قحط عظیم پدید آید، و مواشی و چهار پایان در صحراها نیک باشند، و اسب و شتر و گاو در هر ناحیه فربه باشد، و زکام در بلاد جبل و اطراف دریا بسیار باشد، و حبوب و میوه ها در مکه معظمه بسیار و ارزان باشد، و لیکن فساد در آن بلده طیبه بهم رسد، و در آخر سال هلاکت در


1- حالت آشفتگی و بیخودی پریشان حواسی، در عربی سرسام می گویند.

ص: 219

گوسفندان بهم رسد.

و در میان مشایخ عرب فتنه حادث شود، و خارجی از نواحی مشرق بیرون آید، و در بلاد فارس بیم و هراس عظیم از بعضی سلاطین حادث شود، و قلعه ای در اطراف مشرق یا جنوب از تصرف اصحابش بیرون رود. و محتمل است که یکی از آفتاب و ماه منخسف گردد، و در مردم اضطرابی پدید آید، و بر پادشاه مشرق کسی خروج کند، و حاجیان به سلامت روند، و در شبی دزدی به ایشان برسد و آسیبی از او نیابند.

هر سال که اول محرم روز سه شنبه باشد:

زمستان بسیار سرد باشد، و برف و یخ بسیار باشد، و در بلاد جبل و ناحیه مشرق گوسفند و عسل بسیار باشد، و به بعضی از درختان میوه و انگور آفت برسد، و در ناحیه مغرب و شام حادثه در آسمان ظاهر شود که از آن خلق بسیار به میرند، و بر پادشاه صاحب خروج قوی خروج کند، و پادشاه بر او غالب آید، و در زمین فارس بعضی از غله ها آفت یابد، و در آخر سال نرخها گران شود.

و به روایت دیگر: زراعت بسیار به عمل آید و باران بسیار ببارد و آب فرات طغیان کند، و شاید در تابستان بارانی ببارد، و فصل پائیز نیکو گذرد، و میوه ها در بلاد جبل و هند و سند بسیار باشد، و گندم و جو و عدس فراوان باشد، و در بصره لوبیا و ماش و باقلا فراوان باشد، و خرما کم به عمل آید، و در ارزن آفتی بهم رسد، و در بلاد هند و به درختان بلاد روم و شام آفتی برسد از سرما، و در بلاد فارس از ملخ آفتی به زراعت برسد.

و میوه در این سال بسیار کم باشد، و زر کم باشد، و گردو و بادام و مویز بسیار باشد، و نرخها در اول سال در جمیع بلاد ارزان

ص: 220

باشد، و پنبه گاه گران و گاه ارزان باشد، و عسل فراوان باشد، و به خربزه و خیار آفتی برسد، و شکار دریا بسیار شود، و آفتی از سرما یا گرما به غلات بلاد مغرب برسد، و در بعضی از شهرها کسی بر پادشاه خروج کند، و در پادشاه عجم و ترک اضطرابی حاصل شود.

و در میان عرب و عجم اهل عراق قتالی پدید آید، و شیخی از مشایخ عرب کشته شود، و در میان عربان و مواشی ایشان در آخر سال مرگی بهم رسد، و در آسمان ستاره دم داری پدید آید که علامت جنگ و گرانی باشد، یا سرخی عظیمی ظاهر شود که علامت هلاک بعضی از وزرا باشد، و در مصر و شام و صقالبه طاعون بهم رسد.

هر سال که اول محرم روز چهارشنبه باشد:

زمستان وسط باشد و در تابستان بارانهای نافع ببارد، و غلات و میوه ها در بلاد جبل و بلاد مشرق باشد، اما مردان بسیار به میرند در آخر سال، و در زمین بابل و بلاد جبل آفتی بهم رسد، و نرخهای ایشان ارزان باشد، و پادشاه بر دشمنان غالب باشد.

و به روایت دیگر: عسل در این سال بسیار باشد، و آب دجله طغیان کند، و در بلاد شام مرگ بسیار باشد، و اکثر اطفال به میرند و ملخ مزروعات ایشان را تلف کند، و آخر سال قحطی در میان ایشان بهم رسد، و باران بسیار در این سال ببارد که بسیاری از خانه ها و عمارتها منهدم گردد، و درختان خرما ضایع شود، و در آخر سال خرما گران شود.

و برق و رعد عظیم ظاهر گردد و بادهای تند بوزد، و بیماری بسیار باشد، و زنان آبستن بسیار به میرند، و در آخر سال در ناحیه

ص: 221

فارس مرگ بسیار باشد، و وحشیان صحرا و مرغان شکاری بسیار باشند، و بز و گاو نیکو باشد، و بیع و شرا و معاملات بسیار واقع شود، و در شتران کره بهم رسد، و شاید مرگی در چهار پایان پدید آید، و در فصل پائیز بیماری بسیار باشد.

و در اطراف مدینه جنگ عظیم روی دهد، و مشایخ علما به میرند، و بلاد یمن از خوف و قتل و غارت خراب شود و باز معمر شود، و در میان عربان بادیه کشتن بسیار شود، و باد شمال بسیار بوزد، و متاعها و پنبه گران شود، و کتان ارزان باشد، و ابریشم و حریر ارزان و نیکو باشد.

و در میان عرب و عجم جنگها روی دهد و عجم غالب شوند، و پادشاه روم به میرد، و بزرگی از عرب به میرد، و دیالمه بسیار به میرند، و در فصل پائیز مرض زحیر (1) بسیار باشد، و اختلاف در میان سلاطین هند بهم رسد، و فتنه ها در بصره و ولایت فارس حادث شود.

هر سال که اول محرم روز پنج شنبه باشد:

زمستان ملایم گذرد، و جمیع نواحی مشرق گندم و میوه ها و عسل بسیار باشد، و در اول و آخر سال تب بسیار حادث شود، و در زمین بابل در آخر سال تب بسیار بهم رسد، و روم را بر مسلمانان غلبه بهم رسد، پس عرب بر ایشان غالب شوند در ناحیه مغرب، و در زمین سند محاربات واقع شود، و پادشاهان عرب مظفر باشند.

و به روایت دیگر: در اول سال بارش و سرما کم باشد، و ابر و رعد بی باران بسیار باشد، و در آخر سال باران بسیار شود، و غلات و میوه ها در همه بلاد ارزان و فراوان باشد، و سفر دریا در این سال نیکو باشد، و شکار ماهی بسیار بشود، و روغن و نان


1- زحیر بمعنی اسهال و پیچش شکم.

ص: 222

گران شود، و آب نیل طغیان کند، و روم بر مسلمانان حمله بیاورند، و مسلمانان بر ایشان غالب شوند، و در بادیه جنگ بسیار بشود، و شاید یکی از مشایخ ایشان به قتل رسد.

و در بعضی از شهرها کسی بر پادشاه خود خروج کند و منهزم گردد، و کارزار در اکثر بلاد خصوصا بلاد فارس بسیار شدید شود، و دزدان و راه زنان دست بر آورند، و حکام به رعایا ستم کنند، و بادهای تند به وزد که درختان را بر کند، و در حسا و قطیف و نواحی آنها فتنه ای میان عربان و پادشاه ایشان حادث شود و پادشاه غالب گردد.

و در بلاد حبشه و اطراف آنها کارزار بسیار شود، و در بلاد فارس در آخر سال میان سه طایفه فتنه حادث شود، و فساد بسیار در آن بلاد به این سبب ظاهر شود، و دریاچه دریا نیز فتنه ها حادث شود، و در این سال مرگ در گاو بسیار باشد، و لیکن گوسفند فراوان گردد، و شاید ماه منخسف گردد.

هر سال که اول محرم روز جمعه باشد:

در زمستان سرما نباشد، و باران کم ببارد، و آب چشمه ها کم شود، و در بلاد جبل صد فرسخ غله کم باشد، و مرگ در میان همه مردم بسیار باشد، و در ناحیه مغرب گرانی باشد، و به بعضی از درختان آفت برسد، و روم را بر فرس غلبه عظیم بهم رسد.

و در روایت دیگر: غلات مصر و حبشه و شام کم به عمل آید، و گرانی در بلاد مغرب و بلاد فرنگ و اطراف آندلس حادث شود، و ارزانی بسیار در بلاد فارس بهم رسد، و غلات بصره و عراق نیکو شود، و لیکن از جهت سلاطین و عمال ستمها به ایشان برسد،

ص: 223

و غلات جبل عامل و نواحی آن کم به عمل آید، و انگور در بصره و شام بسیار به عمل آید.

و مرد صاحب شأنی در بصره کشته شود با گروه بسیار از اتباع او، و میوه ها در این سال نیکو باشد، و آب دجله به حدی طغیان کند که بغداد مشرف بر غرق گردد، و پادشاهی از پادشاهان هند به میرد.

و از اول ماه ربیع الاول تا آخر ماه جمادی الثانیه دردها در میان مردم پیدا شود، خصوصا درد گلو و درد پشت، و ورمهای حلق و امراض شکم و کلف (1) و قوبا و جرب (2) و دملها، و بسیاری از زنان آبستن فرزند بیندازند، و بسیاری از ایشان در وضع حمل به میرند، و امیری از شام ظاهر شود، و بر مدینه حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله مستولی گردد، و ملخ بر بعضی از بلاد غالب گردد.

و اگر ستاره دمداری ظاهر شود فتنه های عظیم از آن به ظهور رسد، و کسی بر پادشاه روم خروج کند، و کردان و عجمان قوی گردند، و در زمین عراق خوف و اضطراب و اختلاف بسیار پیدا شود، و مرد بزرگی از جبل عامل کشته شود، و مرد بزرگی در شام به قتل رسد، و در بلاد خراسان فتنه عظیم حادث شود، و در اطفال دردها پیدا شود، و فتنه به حاجیان برسد، و آب چشمه ها بسیار باشد، اما:

احکام گرفتن آفتاب در ماههای دوازده گانه

پس در هر سال که در محرم آفتاب بگیرد در آن سال ارزانی باشد، و در آخر سال دردها و بیماریها در مردم حادث شود،


1- کلف: لکه ای که در چهره انسان پیدا می شود.
2- قوبا و جرب امراض جلدی است.

ص: 224

و پادشاه بر دشمنان ظفر یابد، و زلزله حادث شود، و بعد از آن به سلامت باشند.

هر سال که در ماه صفر آفتاب بگیرد در ناحیه مغرب ترس و گرسنگی مردم را روی دهد، و جنگ و کشش بسیار در مغرب به ظهور آید، پس در ماه ربیع صلح شود و پادشاه ظفر یابد.

هر سال که در ماه ربیع الاول آفتاب بگیرد در میان مردم صلح پدید آید، و اختلاف کم باشد، و پادشاه مغرب ظفر یابد، و گاو و گوسفند کم باشد، و در آخر سال فراوانی بهم رسد، و در بادیه در میان شتر وبا بهم رسد.

هر سال که در ماه ربیع الاخر آفتاب بگیرد در میان مردم اختلاف بسیار باشد، و خلق عظیم به قتل رسند، و کسی بر پادشاه خروج کند، و بیم ترس و کشش حادث شود، و مرگ بسیار باشد.

هر سال که در ماه جمادی الاولی آفتاب بگیرد، روزی مردم فراخ باشد در ناحیه مشرق و مغرب، و پادشاه یا رعیت در مقام شفقت باشد، و با ایشان احسان نماید، و پاس خاطر ایشان بدارد.

هر سال که در ماه جمادی الاخر آفتاب بگیرد مرد عظیمی در جانب مغرب به میرد، و در بلاد مصر جنگهای عظیم و کشش بسیار واقع شود، و در بلاد مغرب در آخر سال گرانی بهم رسد.

هر سال که در ماه رجب آفتاب بگیرد زمین آبادان شود، و کوهستان و ناحیه مشرق باران بسیار ببارد، و در ناحیه فارس ملخ فرود آید اما ضرر به ایشان نرساند.

هر سال که در ماه شعبان آفتاب بگیرد همگی مردم از شر پادشاه سالم باشند، و پادشاه بر دشمنانش در مغرب ظفر یابد، و در بلاد

ص: 225

جبل در آخر سال مرگ در میان مردم بسیار باشد و به زودی بر طرف شود.

هر سال که در ماه رمضان آفتاب بگیرد مردمان همگی پادشاه فارس را اطاعت کنند، و روم بر عرب غلبه عظیم بهم رسد، پس ایشان بر روم غالب شوند و امیر بسیار از ایشان بگیرند.

هر سال که در ماه شوال آفتاب بگیرد در بلاد هند ذبح و کشش بسیار شود، و گیاه زمین در شهرهای مشرق بسیار باشد.

هر سال که در ماه ذی القعده آفتاب بگیرد باران بسیار ببارد و خرابی در ناحیه فارس به ظهور آید.

هر سال که در ماه ذی الحجه آفتاب بگیرد باد بسیار بوزد و درختان کم شود، و در هر شهر از شهرهای مغرب خرابی پدید آید، و گندم و جو کم و گران باشد، و کسی بر پادشاه خروج کند، و آزار بسیار از او به پادشاه برسد، و در فارس خوردنیها گران باشد و در سال دیگران ارزان شود. اما

آثار گرفتن ماه

پس در هر سال که در ماه محرم ماه بگیرد در مغرب بزرگی به میرد، و میوه در بلاد جبل کم باشد، و در میان مردم خارش بدن بسیار باشد، و در زمین بابل درد چشم بسیار بهم رسد، و مرگ بسیار باشد، و نرخها گران باشد و کسی بر پادشاه خروج کند، و پادشاه بر او ظفر یابد و لشگر او را به قتل آورد.

هر سال که در ماه صفر ماه بگیرد قحط و بیماری در شهرهای بابل حادث شود به حدی که بیم هلاک باشد، بعد از آن باران بسیار ببارد، و گیاه زمین بسیار شود، و احوال مردم نیک باشد، و در بلاد

ص: 226

جبل میوه بسیار باشد.

هر سال که در ماه ربیع الاول ماه بگیرد در بلاد مغرب کشش بسیار شود، و مرض یرقان در مردم بهم رسد، و در ناحیه شهر ما میوه بسیار باشد، و در بلاد جبل کرم در سبزهای ایشان بیفتد و خرابی بسیار در شهر ما پدید آید.

هر سال که در ماه ربیع الاخر ماه بگیرد آب در کوهها بسیار باشد، و فراوانی بهم رسد، و آفتاب بسیار باشد، و آن سال مبارک باشد و پادشاه در مغرب ظفر یابد.

هر سال که در ماه جمادی الاولی ماه بگیرد خون بسیار در بادیه ریخته شود، و پادشاه شام را بلای عظیم برسد، و کسی بر پادشاه خروج کند و پادشاه ظفر یابد.

هر سال که در ماه جمادی الاخری ماه بگیرد باران کم ببارد، و آب کم باشد در نینوا که حوالی کوفه است یا موصل در آن محل جزع عظیم و گرانی شدید حادث شود، و پادشاه بابل را بلای عظیم روی دهد.

هر سال که در ماه رجب ماه بگیرد در ناحیه مغرب طاعون و قحط پیدا شود، و در بابل باران بسیار ببارد، و در همه شهرها درد چشم بسیار شود.

هر سال که در ماه شعبان ماه بگیرد پادشاه بعضی از نواحی کشته شود یا به میرد پسرش پادشاه شود، و تسعیرات بالا رود، و قحط در میان مردم پیدا شود.

هر سال که در ماه رمضان ماه بگیرد در بلاد جبل سرما سخت شود، و برف و باران بسیار ببارد، و آب بسیار باشد، و در زمین

ص: 227

فارس درندگان بسیار بهم رسد، و در شهرها مرگ اطفال و زنان بسیار باشد.

هر سال که در ماه شوال ماه بگیرد پادشاه بر دشمنان غالب شود، و در میان مردم بلا و فتنه بسیار باشد.

هر سال که در ماه ذی القعده ماه بگیرد شهرهای عظیم فتح شود و گنجها در بعضی از زمینها و کوهها پیدا شود.

هر سال که در ماه ذی الحجه ماه بگیرد مرد بزرگی در مغرب به میرد و مرد فاجر فاسق دعوای پادشاهی کند (1).

الی هنا انتهی ما أوردناه و الحمد للّه أولا و آخرا، و صلی اللّه علی سید المرسلین محمد و عترته الاکرمین.


1- بحار الانوار 58/ 330- 334 از قصص الانبیاء راوندی ص 232- 236.

ص: 228

ص: 229

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

9- رساله ترجمه ثواب جوشن کبیر

ص: 230

ص: 231

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله خیرة الوری.

و بعد: بدان که شیخ عظیم الشأن ابراهیم بن علی کفعمی رحمه اللّه در کتاب بلد الامین از حضرت سید الساجدین امام زین العابدین علیه السلام از پدر بزرگوارش سید الشهدا از جد عالی مقدارش حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه علیهما روایت کرده است که حضرت سید انبیاء محمد مصطفی صلی اللّه علیه و آله در یکی از جنگها زره سنگینی پوشیده بود، و ثقل آن بر آن جناب می نمود.

در آن حال جبرئیل علیه السلام بر آن حضرت نازل شد و گفت:

یا محمد پروردگارت سلام می رساند، و می فرماید که این جوشن گران را بکن، و این دعای عظیم الشأن را بخوان که این دعا امانی است برای تو و امت تو از بلاها و شدتها.

و هر که در هنگام بیرون آمدن از خانه خود این دعا را بخواند حق تعالی او را از بلاها حفظ نماید، و بهشت را برای او واجب گرداند، و او را توفیق اعمال شایسته کرامت فرماید، و چنان باشد که قرآن مجید و تورات و انجیل و زبور را خوانده باشد.

ص: 232

و به عدد هر حرفی خداوند کریم دو خانه و دو حوری در بهشت به او عطا فرماید، و به او ثواب بعضی از اعمال ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام و ثواب جمعی که در عقب مغرب آفتاب ساکن اند و یک چشم زدن معصیت خدا نکرده اند و چندان از بیم عذاب الهی گریسته اند که روی های ایشان پاره پاره شده است، و عدد ایشان را به غیر از خدا کسی نمی داند به او تفضل نماید.

و به درستی که بیت المعمور در آسمان چهارم است، و هر روز هفتاد هزار ملک به زیارت آن می روند و داخل نمی شوند و بیرون می آیند که دیگر هرگز آنها عود نمی کنند، و در روز دیگر گروه دیگر می روند حق تعالی ثواب آن ملائکه را به خواننده این دعا عطا کند، و ثواب مؤمنان و مؤمنات را به او کرامت فرماید.

و هر که این دعا را بنویسد و در خانه خود بگذارد دزد از آن خانه چیزی نبرد، و آتش در آن خانه نیفتد. و هر که این دعا را بر پوست آهو یا بر کاغذی بنویسد، و با خود نگاه دارد از ضرر هر چیز ایمن گردد.

و هر که این دعا را بخواند و در آن زودی بمیرد شهید مرده باشد، و ثواب شهیدی از شهداء جنگ بدر برای او نوشته شود. و بعد از خواندن این دعا هر حاجت که از حق تعالی بطلبد بر آورده شود.

و هر که هفتاد مرتبه به نیت خالص بر بیماری بخواند البته شفا یابد اگر چه بیماری او دیوانگی یا خوره یا پیسی بوده باشد.

و هر که این دعا را به کافور در جامی بنویسد و به آب بشوید و آن آب را بر کفن مرده به پاشد حق تعالی در قبر او هزار نور فرو فرستد و او را از هول منکر و نکیر که در قبر سؤال می کنند ایمن گرداند، و عذاب قبر را از او بردارد، و هر روز هفتاد هزار

ص: 233

ملک به سوی او آیند و او را بشارت دهند به بهشت و در قبر مونس او باشند، و دری از بهشت به سوی قبر او بگشایند و قبرش را گشاده گردانند.

و هر که این دعا را بر کفن خود بنویسد خدا شرم کند از آن که او را به آتش جهنم عذاب کند. و خداوند عالم این دعا را بر ساقهای عرش نقش کرد پنجاه هزار سال پیش از آن که دنیا را بیافریند.

و هر که این دعا را به نیت خالص در روز اول ماه مبارک رمضان بخواند خالق عالم هفتاد هزار فرشته بیافریند که تسبیح و تقدیس خداوند خود کنند و ثوابش برای او باشد.

یا محمد هر که این دعا را بخواند میان او و خدا حجابی نماند، و هر حاجت که بطلبد روا گردد، و چون از قبر بیرون آید در قیامت خداوند کریم هفتاد هزار ملک به نزد قبر او فرستد و هر یک از ایشان مهار شتری از نور در دست داشته باشند که شکم آن شتر از مروارید باشد و پشتش از زبرجد و پاهایش از یاقوت و بر پشت هر شتر قبه ای از نور باشد که آن قبه چهارصد درگاه داشته باشد، و بر هر درگاه پرده از سندس و استبرق بهشت آویخته باشد، و در هر قبه هزار کنیزان بهشت بوده باشد، و هر کنیز تاجی از طلا بر سر داشته باشد و از ایشان بوی مشک ناب ساطع باشد، و حق تعالی همه اینها را به او عطا فرماید.

پس پروردگار رحیم هفتاد هزار ملک دیگر به استقبال او فرستد که هر یک کاسه از مروارید سفید در کف داشته باشد مملو از شراب بهشت، و بر هر یک از آن کاسه ها به قلم قدرت سبحانی نوشته باشد لا اله الا اللّه وحده لا شریک له، این هدیه ایست از آفریننده عالم عز و جل برای فلان پسر فلان، و خداوند مهربان او

ص: 234

را ندا کند ای بنده من داخل بهشت شو بی حساب.

یا محمد هر که این دعا را در ماه مبارک رمضان سه مرتبه بخواند خداوند آمرزنده بدن او را بر آتش جهنم حرام گرداند، و بهشت را برای او واجب گرداند، و موکل گرداند بر او دو ملک که حفظ نمایند او را از شر معاندان، و در ایام حیات و بعد از وفات در امان خالق ارضین و سماوات بوده باشد.

یا محمد این دعا را تعلیم مکن مگر به مؤمن پرهیزکاری و به کافران میاموز که اگر آنها نیز بخوانند این دعا را در دنیا حاجت ایشان بر آورده می شود.

حضرت امام حسین علیه السلام گفت: پدرم مرا وصیت کرد که این دعا را محافظت نمایم، و تعظیم کنم آن را، و در کفنش بنویسم، و به مخصوصان از شیعیان و خویشان خود تعلیم نمایم.

و این دعا مشتمل بر هزار نام است از نامهای حمید خداوند جلیل، و اسم اعظم خدا در آنها داخل است.

و این دعا صد فصل است، و هر فصل ده نام است، و بعد از هر فصل گوید: سبحانک یا لا اله الا أنت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب.

و به روایت دیگر از اول هر فصل بسم اللّه الرحمن الرحیم بگوید، و در آخر هر فصل این دعا را بخواند: سبحانک یا لا اله الا أنت الغوث الغوث صل علی محمد و آل محمد خلصنا من النار یا رب یا ذا الجلال و الاکرام یا أرحم الراحمین.

و اگر به غیر از خلاصی از جهنم که اعظم و اهم حاجات است اگر حاجتی داشته باشد و بعد از هر فصل آن را یاد کند بهتر است، و اگر بعد از اتمام دعا نیز حاجت خود را یاد کند نیز خوب است.

ص: 235

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

10- رساله آداب نماز

اشاره

ص: 236

ص: 237

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین، و الصلاة علی سید المرسلین محمد و عترته الاکرمین.

و بعد: چنین گوید أحقر عباد اللّه محمد باقر بن محمد تقی که چون نماز عمده ارکان ایمان است می باید بنده مؤمن شرایط و آداب آن را بداند.

از آن جمله می باید بداند که خداوندی دارد که همه آسمانها و زمینها و خلایق را آفریده است، و بر هر عاقلی ظاهر است که هیچ بنا بی بنایی نمی باشد، و اگر هزار کس گویند به طفلی که اندک شعوری داشته باشد که فلان بنا خود به خود به هم رسیده البته آن طفل قبول نمی کند.

پس وجود حق سبحانه و تعالی ظاهر است نزد هر عاقلی. و لیکن می باید که خداوند خود را منزه داند از آنکه شبیه به مخلوقی از مخلوقات باشد.

پس بدان که جسم نیست مانند هوا و نور و بزرگی و کوچکی و رنک و بو و مزه ندارد، و به دیدن و شنیدن و بوییدن و چشیدن و لمس کردن احساس او نمی توان نمود، و مکان ندارد، و در عرش

ص: 238

و کرسی نیست، با آنکه در همه جا هست و در هیچ جا نیست، به این معنی که علم و قدرتش به همه چیز احاطه کرده، و لیکن عقل به کنه ذات او نمی تواند رسید، نمی بینی که کور مادر زاد علم دارد که سرخ و سبز و زرد می باشد، اما تصور رنگها نمی تواند کرد، و هر چه تصور کند غلط کرده است.

دیگر بدان که حق سبحانه و تعالی قادر و مختار است، و به قدرت کامله همه اشیا را از عدم به وجود آورده است، و عالم است به همه اشیاء، و همه نزد او ظاهر است، و در ازل آزال علم داشت به جمیع آنچه در ابد آباد آفریده است، و هر چه را اراده کند که موجود شود فی الحال موجود می شود.

و چون آدمی فکر کند در هر ذره از ذرات کاینات، بر او ظاهر می شود که خداوندی دارد که آن را ایجاد کرده است، و آدمی به خود راه نمی دهد که کاری عبث بکند، یقین که تجویز نخواهد کرد که خداوند او که قدرتش بر کمال است و علمش لا یزال است کاری که بد یا عبث باشد بکند، و هر چه کرده است و می کند همه عین حکمت و مصلحت بندگان است.

دیگر خود فرموده است که من همه خلایق را آفریدم که بندگی کنند مراد، نه آن است که محتاج به بندگی ایشان باشم، بلکه می خواهم که بندگی کنند مرا تا قابل ثوابهای غیر متناهی من شوند.

و چون میان بندگان و خداوند ایشان بعدی عظیم بود، و همه کس قابل یافت مراد الهی نبودند، جمعی از ایشان را قابل رسالت گردانید، و به جمیع کمالات موصوف ساخت، و ایشان را به خلایق فرستاد، و هر یک از ایشان را معجزات کرامت فرمود، تا بر خلایق ظاهر شود که ایشان از جانب او به خلق آمده اند، از آن جمله

ص: 239

پیغمبر ما صلی اللّه علیه و آله را به ما فرستاد و زیاده از هزار معجزه به او کرامت فرمود.

و از جمله خصایص آن حضرت است که معجزه آن حضرت تا قیام قیامت باقی خواهد بود، به خلاف سایر انبیاء که معجزه ایشان مخصوص زمان حیات ایشان بود و بس، و آن قرآن است که جمیع عرب را فرمودند که مثل قرآن را بیاورند و عاجز شدند. و باز فرمود: که ده سوره بیاورند و نتوانستند. و باز فرمود: که مساوی یک سوره صغیری بیاورند و نیاوردند و همه اعتراف نمودند به عجز، و هر که تعصب نورزید به شرف اسلام مشرف شد،

و اعجاز قرآن از وجوه بسیار است

اشاره

از جهت فصاحت و بلاغت که در اعلی مرتبه است:

اول:

از جهت نظم و اسلوبی که نشنیده بودند مثل آن را.

دوم:

از جهت احاطه به جمیع اولین و آخرین، چنانچه زیاده از هزار سال است که چندین هزار عالم و فاضل در آن غور می نمایند و استنباط علوم می کنند و به قطره ای از آن دریا نرسیده اند، و هر چه بیشتر فکر کنند بیشتر ظاهر می شود، با آنکه آن حضرت نزد عالمی تردد نکرده بود، بلکه در میان عرب خصوصا در مکه معظمه عالمی نبود، مع هذا خبر می داد از جمیع کتب پیغمبران و از جمیع احوال ایشان.

سوم:

آنکه هر کتابی و حکایتی را که دوبار خواندند بار سوم نمی توان خواند و شنید به خلاف قرآن که اگر صد هزار مرتبه خوانده شود رغبت زیاده می شود.

چهارم:

آن است که در قرآن مجید حق سبحانه و تعالی خبر از آینده بسیار داده است، که همه واقع شده و بسیاری دیگر خبر داده که واقع خواهد شد.

پنجم:

آنکه شفا دهنده همه دردها است، و دافع همه بلاها است، هر آیتی را که از جهت هر مطلوبی از روی اخلاص بخوانند البته آن حاجت روا می شود، و بیان اعجاز و معجزاتی که مشتمل است قرآن مجید بر آنها حصر نمی توان نمود.

و همچنین معجزات دیگر که از آن حضرت ظاهر شد، مانند زنده کردن مردگان، و شق قمر، و گواهی دادن سنگ و چوب و در و دیوار بر پیغمبری آن حضرت. و همچنین معجزاتی که بر دست حضرت أمیر المؤمنین و حضرات ائمه طاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین ظاهر شده است، چنانکه دلیل حقیت امامت ایشان است، دلیل نبوت آن حضرت است، زیرا که آن جماعت با این معجزات تصدیق نبوت آن حضرت کرده اند.

[اصول دین]

بلکه معجزات همه دلیل وجود واجب الوجود نیز هست، چنانکه جمیع پیغمبران که معجزات می نمودند، خلق می گفتند که اگر خدا نمی بود ایشان کی قدرت بر این امور می داشتند.

و باید که اعتقاد کند که بعد از حضرت رسول (ص) حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالب خلیفه و جانشین آن حضرت است، و اطاعت او بر همه خلق واجب است، و بعد از او امام حسن، و بعد از او امام حسین، و بعد از او امام زین العابدین علی بن الحسین، و بعد از او امام محمد باقر، و بعد از او امام جعفر صادق، و بعد از او امام موسی کاظم، و بعد از او امام علی بن موسی الرضا، و بعد از او امام محمد تقی، و بعد از او امام علی نقی، و بعد از او امام حسن عسکری، و بعد از او حضرت صاحب الزمان، که امام این زمان است، و غایب است، و ظاهر خواهد شد، و عالم را پر از عدالت خواهد کرد، و همه کافران و مخالفان را به دین خود خواهد آورد.

ص: 240

ص: 241

و چون حضرت رسالت پناه (ص) از حج وداع رجوع نمودند و به غدیر خم رسیدند امر الهی رسید که آن حضرت علی بن أبی طالب را وصی و جانشین خود نمایند، و بعد از آن حضرت یازده معصوم دیگر را فرمودند که خلیفه و جانشین من خواهند بود به ترتیب، و امام دوازدهم غایب خواهد شد، و بعد از آن ظاهر خواهد شد، و عالم را پر از عدل و داد خواهد کرد، بعد از آن که پر از ظلم وجور شده باشد.

و دیگر می باید اعتقاد کند به آنکه هر چه خاتم پیغمبران فرموده است حق است، و از آن جمله آن است که چون حضرت مهدی (ع) ظاهر خواهد شد دشمنان ایشان را زنده خواهد کرد، و بسیاری از خواص شیعه نیز زنده خواهند شد و شیعیان داد خود را از دشمنان ایشان خواهند خواست، چنان که حق سبحانه و تعالی در قرآن مجید خبر داده از آن با سایر اخباری که حق سبحانه و تعالی خبر داده است.

و باید اعتقاد کند که سؤال قبر و عذاب و ثواب قبر به رجعت و قیامت حق است، و جمیع مردگان زنده خواهند شد و به جزای عمل خود خواهند رسید، و بهشت حق است، و دوزخ حق است.

[غسل]

و چون بنده بالغ و عاقل باشد و خواهد که نماز کند، پس اگر جنب شده و وقت نماز داخل شده باشد غسل جنابت می کند، و چنین نیت می کند که غسل جنابت می کنم از جهت مباح بودن این نماز و باقی نمازها و باقی چیزها که به سبب آن مباح می شود واجب قربة الی اللّه، و اگر قصد رضای خدا کند کافی است، یعنی قصد می کند که چون حق سبحانه و تعالی فرموده است اطاعت امر او می کنم، و اگر پیش از دخول وقت باشد قصد قربت می کند و بس، و قصد واجب و سنت نمی کند، و اگر قصد مباح بودن نماز مطلق

ص: 242

کند که هر نمازی که خواهد تواند کرد بهتر است.

و همچنین اگر وضو نداشته باشد وضو سازد، اگر وقت داخل شده باشد به قصد وجوب، و اگر پیش از وقت باشد به قصد قربت.

و همچنین اگر زنی حائض یا نفسا باشد و پاک شده باشد از خون، غسل حیض و نفاس را واقع می سازد، پس اگر بعد از دخول وقت باشد به قصد وجوب غسل می کند، و پیش از دخول وقت به قصد قربت، اگر نمازی در ذمت ایشان باشد غسل و وضو را به قصد نماز قضا واقع می سازند به قصد وجوب، و اگر علم به قضا نداشته باشد چنانکه گفتیم نیت می کند که غسل می کنم به جهت رفع حدث و مباح شدن نماز و هر چیز که به غسل مباح می شود قربة الی اللّه تعالی.

و چون غسل کند آب بر سر ریزد و تمام سر و گردن را بشوید و اگر مو داشته باشد آب به زیر مو می رساند، و اگر گوشش سوراخ داشته باشد أحوط آن است که آب به سوراخ گوش برساند، و مجرب است که سوراخ بهم نمی آید هر چند مدتها شده باشد، و آب به ته مو البته باید برسانید، و مشهور آن است که شستن مو در کار نیست، و اگر بشوید احوط است، و بهتر آن است زنان را که موهای بافته را بگشاید، خصوصا در غسل حیض و نفاس.

و چون از شستن سر و گردن فارغ شود بدن را می شوید. و احوط آن است که اول جانب راست را بشوید، و دیگر جانب چپ را. و بعد از غسل جنابت احتیاج به وضو نیست. و بعد از غسل حیض و نفاس و مس میت نیز در کار نیست و غسل کافی است، و لیکن اگر وضوئی احتیاطا پیش از غسل واقع سازد بهتر است به قصد قربت.

و اگر بعد از نیت به آب فرو رود کافی است، و این را غسل ارتماسی می گویند. و اگر روزه باشد باید که غسل ترتیبی به عمل

ص: 243

آورد و سر به آب فرو نبرد، و به هر حال غسل ترتیبی بهتر است.

و اگر در حمام اول سر و گردن را در میان آب بشوید، و آنچه از بدنش بیرون آب باشد بشوید، و آنچه اندرون آب باشد قصد شستن آن بکند و حرکت بدهد و دستی بمالد که آب به جانب راست همه جا برسد، و بعد از آن جانب چپ را به دستور بشوید خوب است. و اگر در شستن هر طرف پا را از آب بیرون آورد و آب بریزد یا داخل آب کند بهتر است.

و اگر در غسل ارتماسی بدن را أولا پاک سازد، و تخته را آب کشد، و بالای تخته رود و نیت کند، و هموار داخل آب شود بهتر است.

[وضو]

اشاره

و وسواس از شیطان است در نیت و طهارت، و نیت امری است که همه کس دارد، و چون وضو سازد و نیت کند احوط آن است که آب را از جانب بالای روی در رستنگاه موی بریزد، و مقداری از موی را می شوید که انگشت مهین و میانین بر او بگردد و ما بقی را تا گوش به قصد احتیاط می شوید.

و اگر ریش او کثیف باشد که ته موی نمایان نباشد روی موی را می شوید، و اگر تنک باشد، پس اگر مانند مورچه پی باشد آب به همه جا می رساند و اگر بعضی پیدا نباشد و بعضی پیدا باشد احتیاطا آب به همه جا برساند به عنوان جریان.

و بعد از آن دست راست را بشوید، و ابتدا از مرفق کند تا سر انگشتان، و مرد اول آب را بر پشت دست بریزد، و زن آب را بر شکم دست بریزد، و دست را از بالا به پائین آورد، و بهتر آن است که دست را بر نگرداند و بر دارد، و باز از بالا به پائین بیاورد تا آب به همه دست جاری شود، و سر دست راست را بشوید هر چند تری داشته باشد.

و احوط آن است که آب به ته ناخنها برساند، و ناخنها را بگیرد

ص: 244

یا چرک آن را بیرون کند، و بعد از آن دست چپ را به دستور می شوید، و بعد از آن مسح پیش سر را می کند، و بهتر آن است که به دست راست بکشد، و آن مقدار آب در دست نمانده باشد که اقل غسل به فعل آید.

و چون خواهد که مسح کشد آب دست را بیفشاند که کم شود، و از بالای سر به پائین بکشد، و بهتر آن است که دست به تری پیش سر نرسد.

و بهتر آن است که به دست راست مسح پای راست بکشد، و به دست چپ پای چپ را مسح کند از آبی که از وضو مانده باشد و آب تازه بر ندارد.

و احوط آن است که به جمیع کف دست پاها را مسح کشد، و اول پای راست را مسح کند و دیگر پای چپ را.

و سنت است که اول دستها را تا بند دست یک مرتبه بشوید اگر وضو از خواب یا بول سازد، و دو مرتبه بشوید اگر وضو از حدث غائط باشد، و در غسل سه مرتبه بشوید.

و مستحب است که دعاها را بخواند به این نحو:

که چون آب وضو را بردارد و دست بشوید این دعا را بخواند:

«بسم اللّه و باللّه الحمد للّه الذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا».

یعنی: وضو می سازم به یاری خدا و ذات مقدس او، و حمد می کنم خداوندی را که آب را پاک کننده گردانیده است و نجس نگردانیده است

و بعد از مضمضه بخواند:

«اللهم لقنی حجتی یوم القاک، و أطلق لسانی بذکرک و شکرک، و اجعلنی ممن ترضی عنه».

یعنی: خداوندا تلقین نما به من حجت مرا در روزی که ملاقات

ص: 245

می نمایم تو را یعنی ملائکه تو از من سؤال می نمایند اعتقادات مرا در قبر، و گویا گردان زبان مرا به یاد تو و شکر تو، و بگردان مرا از آنها که خوشنود گردیده از ایشان.

و بعد از استنشاق بگوید

«اللهم لا تحرم علی ریح الجنة و اجعلنی ممن یشم ریحها و روحها و ریحانها و طیبها».

یعنی: خداوندا حرام مگرادان بر من بوی بهشت را، و بگردان مرا از آنها که می شنوند بوی آن را و نسیم آن را و گلهای آن را و بوی خوش آن را، و بهتر است که مضمضه و استنشاق را سه مرتبه بکند.

و چون آب بر روی ریزد بگوید

«بسم اللّه الرحمن الرحیم»

و بعد از شستن روی یا در اثنای آن بگوید

«اللهم بیض وجهی یوم تسود فیه الوجوه و لا تسود وجهی یوم تبیض فیه الوجوه».

یعنی: خداوندا سفید و نورانی گردان روی مرا در روزی که سیاه می گردد در آن بعضی از رویها، و سیاه و تیره مگردان روی مرا در روزی که سفید می گردد در آن رویها، یعنی روز قیامت.

و چون دست راست را بشوید بگوید

«اللهم أعطنی کتابی بیمینی و الخلد فی الجنان بیساری و حاسبنی حسابا یسیرا».

یعنی: خداوندا بده به من در قیامت نامه مرا بد دست راست من، و نامه مخلد بودن در بهشت را به دست چپ من و حساب کن مرا حساب آسان.

و چون دست چپ را بشوید بگوید

«اللهم لا تعطنی کتابی بشمالی و لا تجعلها مغلولة الی عنقی و أعوذ بک من مقطعات النیران».

یعنی: خداوندا مده به من در قیامت نامه مرا به دست چپ من و نه از پشت سر من، و مگردان دست مرا غل کرده بسوی گردن من، و پناه می برم به سوی تو از جامه ها که در جهنم برای کافران می برند

ص: 246

از آتش جهنم.

و چون مسح سر کشد بگوید

«اللهم غشنی رحمتک و برکاتک و عفوک».

یعنی: خداوندا فرو گیر از سر تا پای مرا به رحمت اخروی و برکتهای دنیوی و آموزش خود.

و چون مسح پاکند بگوید

«اللهم ثبت قدمی علی الصراط یوم تزل فیه الاقدام و اجعل سعیی فیما یرضیک عنی».

یعنی: خداوندا ثابت گردان دو قدم مرا در قیامت بر صراط در روزی که می لغزد در آن قدمهای کافران و عاصیان، و بگردان سعی و رفتار مرا در آنچه باعث خوشنودی تو می گردد از من.

و چون متوجه نماز شود اذان و اقامه بگوید،

اذان

ودرچهار مرتبه اللّه أکبر بگوید یعنی خدا از آن بزرگ تر است که عقلها به او تواند رسید، و دو مرتبه أشهد أن لا اله الا اللّه، یعنی گواهی می دهم که معبودی نیست سزاوار پرستیدن به جز معبود یکتای به حق که متصف است به جمیع صفات کمال.

و دو مرتبه أشهد أن محمدا رسول اللّه، یعنی گواهی می دهم که محمد پیغمبر فرستاده خدا است. و دو مرتبه حی علی الصلاة، یعنی بشتابید به سوی نماز. و دو مرتبه حی علی الفلاح، یعنی بشتابید به سوی چیزی که موجب رستگاری آخرت است. و دو مرتبه حی علی خیر العمل، یعنی بشتابید به سوی عملی که بهترین عملها است که آن نماز است. و دو مرتبه اللّه أکبر، و دو مرتبه لا اله الا اللّه.

اقامه

ودردو اللّه أکبر از أول می اندازد، و یک لا اله الا اللّه آخر، و دو قد قامت الصلاة بعد از حی علی خیر العمل می گوید.

ص: 247

و به گمان فقیر اگر در آخر نیز دو مرتبه لا اله الا اللّه بگوید خوب است.

[شروع نماز]

و سنت است در میان اذان و اقامه به سجده رود و بگوید «لا اله الا أنت سبحانک و بحمدک عملت سوءا و ظلمت نفسی فاغفر لی ذنبی انه لا یغفر الذنوب الا أنت».

یعنی: بار خدایا توئی پادشاه ثابت دائم، نیست معبودی به جز تو، پاک می دانم و منزه می شمارم تو را از هر چه لایق جلال ذات و کمال صفات تو نیست، و تو را حمد و شکر می کنم، بد کرده ام و ستم بر نفس خود کرده ام، پس بیامرز از برای من گناه مرا، به درستی که نمی آمرزد گناهان را به غیر از تو.

پس دو مرتبه بگوید: «أللّه أکبر» و بگوید: «لبیک و سعدیک و الخیر فی یدیک، و الشر لیس الیک، و المهدی من هدیت، عبدک و ابن عبدیک بین یدیک منک و لک و الیک، لا ملجأ و لا منجا و لا مفر منک الا الیک، سبحانک و حنانیک تبارکت و تعالیت سبحانک رب البیت الحرام».

یعنی: می ایستم در خدمت تو ایستادنی بعد از ایستادنی یعنی همیشه در خدمت تو ایستاده ام، و یا آن که چون از ما پیمان طلبیده ای اینک اجابت تو کرده ام، و لبیک گویان در خدمت تو ایستاده ام، و یاری می کنم تو را یاری نمودنی بعد از یاری نمودنی، یعنی پیوسته فرمان بردار توام، نیکیهای دنیا و آخرت همه در دست قدرت و رحمت تو است، و بد از تو نیست و به سوی تو راهی ندارد، هدایت یافته کسی است که تو او را هدایت کرده ای، بنده توام و کنیز و غلام زاده توام که در خدمت تو ایستاده ام.

از تو است ابتدای وجود من و به تو است بقا و یاوری من، و از

ص: 248

برای تو است کارهای من و به سوی تو است بازگشت من، نیست پناهی و امید گاهی و گریز گاهی از تو مگر به سوی تو، پاک و منزه می دانم ساحت کبریای تو را از غبار هر چه تو را نسزد و نشاید، و حال آن که سؤال می کنم از تو رحمت و مهربانی را پیوسته، و دائم مبدء جمیع برکتها توئی در دنیا و عقبا، و بلندتری از ادراک عقلها و وهمها، مقدس و منزهی ای پروردگار خانه کعبه، یعنی معبود و مقصودم توئی نه کعبه، و روی به کعبه آورده ام به فرموده تو.

پس یک مرتبه تکبیر بگوید، پس نیت کند که نماز صبح می کنم ادا از جهت آن که واجب است قربة الی اللّه، و همین که در خاطرش باشد نیت است.

پس بگوید: «اللّه أکبر» تکبیر احرام را و این دعا بخواند «وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض علی ملة ابراهیم و دین محمد صلی اللّه علیه و آله و منهاج علی صلوات اللّه علیه حنیفا مسلما و ما أنا من المشرکین ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین لا شریک له و بذلک امرت و أنا من المسلمین».

یعنی: روی دل خود را گردانیده ام برای آن کسی که بی ماده و مدت به محض کمال قدرت بیافرید آسمانها و زمین را در حالتی که بر ملت یگانه پرستی ابراهیم علیه السلام و دین حق محمد صلی اللّه علیه و آله و طریق مستقیم علی علیه السلام در اصول و فروع دین ثابت و راسخم، و مایلم از شرک و ادیان باطله به سوی توحید و دین حق رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام، و منقادم جمیع اوامر و نواهی ایشان را، و نیستم از شرک آورندگان به شرک جلی مانند بت پرستی، و نه به شرک خفی مانند ریا و متابعت و موالات غیر ائمه هدی.

ص: 249

به درستی که نماز از من و نسک من، یعنی قربانی من یا حج من یا همه عبادتهای من، و زندگانی من و مردن من، یا آنچه بر آنم در زندگی من، و آنچه به من می رسد بعد از مردن من، خالص است از برای خداوندی که پروردگار جهانیان است، نیست او را شریکی و انبازی در خلق عالم و در معبودیت و استحقاق عبادت.

یعنی: در عبادت کسی را با او شریک نمی کنم، و به این مأمور شده ام از جانب خدا که او را به یگانگی به پرستم، و من از جمله مطیعان و فرمان بردارانم. و این کلمات فی الحقیقه نیت نماز است، و عمده آنچه در همه عبادات معتبر است همین اخلاص است که در این فقرات مذکور است.

پس بگوید: «أعوذ باللّه من الشیطان الرجیم» یا بگوید «أعوذ باللّه السمیع العلیم من الشیطان الرجیم».

یعنی: پناه می گیرم و التجا می برم به معبود به حق و خداوند مطلق که شنوا است جمیع گفتهای خلایق را، و دانا است جمیع معلومات را، خصوصا اعمال و نیات بندگان را از شر وسوسه دیو فریبنده سرکش، یا دور مانده از رحمت حق، و رجیم است یعنی سنگ باران کردند او را ملائکه چون از آسمان راندند به تیر شهاب، یا به لعنت خدا و خلق مرجوم است.

پس سوره حمد را بخواند از روی وجوب، و یک سوره تمام بعد از حمد بخواند به قصد قربت، و چون قرائت سوره فاتحه در نماز واجب است، و بهترین سوره ها در اکثر نمازها بعد از آن سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ و سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ است، ترجمه این سوره ها بر سبیل اجمال مذکور است.

[ترجمه سوره حمد]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، استعانت می جویم به نام خداوندی که سزاوار پرستش است و مستجمع جمیع صفات کمال است، و رحمان

ص: 250

است به رحمتهای عام نسبت به جمیع خلق، و رحیم است به رحمتهای خاص نسبت به مؤمنان در دنیا و آخرت.

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، جمیع ستایشها مخصوص خداوندی است که آفریننده و تربیت کننده جمیع عالمیان است.

الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، تأکید بسمله است، یا آن که در آنجا مراد رحمانیت و رحیمیت دنیا است، و در اینجا رحمانیت و رحیمیت آخرت است، که بار دیگر ایشان را حیات می بخشد، و مؤمنان را می آمرزد و داخل بهشت می گرداند.

مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ، یعنی جزا دهنده روز جزا، یا متصرف در امور در روز جزا. و جمعی از قراء ملک خوانده اند بدون ألف و فتح میم و کسر لام، یعنی پادشاه روز جزا است، و هر دو جایز است، و چون اکثر روایات دلالت بر مالک می کند شاید اختیار آن اولی باشد.

و چون به سبب استعاذه از شیطان رجیم و استعانت از خداوند رحیم، و تذکر صفات کمالیه رب العالمین، و اقرار به یوم دین، او را بعد از غایت بعد فی الجمله قربی، و بعد از نهایت هجرات اندک و صلی به هم رسید، از مقام غیبت گویا به مجلس انس و حضور رسیده به عنوان مخاطبه سخن می گوید:

إِیَّاکَ نَعْبُدُ، یعنی عبادت می کنم تو را و بس، و در این مقام دیگران را نیز ضم کرد که شاید به برکت آنها عبادت او نیز مقبول گردد.

و چون این کلام موهم این بود که او مفاخره به عبادت خود می کند و خود را مستقل در آن می داند بعد از آن فرمود: وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ یعنی از تو استعانت می جویم و بس نه غیر تو در همه امور خصوصا در عبادت.

ص: 251

و چون آداب مقرره دعا از توسل به جناب مقدس الهی و حمد او بر نعم غیر متناهیه و ذکر او به صفات کمالیه و وسیله أمام حاجت از اظهار عبادت به عمل آورد، و دعا أحب عبادات است به سوی خدا و أعظم أسباب قرب است در درگاه حق تعالی شروع به دعا نمود.

و چون هدایت به راه دین اعظم مطالب است نزد أرباب یقین ابتدا به آن نمود و فرمود: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ، یعنی هدایت و راهنمائی کن ما را به راه راست، یعنی راه حق، زیرا که راه حق راست می رود به سوی بهشت صوری و معنوی، و در آن افراط و تفریط و غلو و تقصیر نمی باشد، زیرا که در هر امری کسی که غلو می کند از جانب راست از حق بدر رفته است، و کسی که تقصیر می کند از جانب چپ از حق بدر رفته، چنانچه فرموده اند: راه راست و چپ گمراه کننده است و حق طریق وسط است.

مثل آن که جمعی در باب أمیر المؤمنین علیه السلام غلو کردند و به خدائی او قائل شدند، یا او را بهتر از پیغمبر دانستند و گمراه شدند، و بعضی به امامت آن حضرت بلا فاصله قائل نشدند و کافر شدند. و راه راست و راه وسط راه آن جماعتی است که اعتقاد به امامت آن حضرت بعد از رسول بی فاصله کردند و یازده نفر از فرزندان آن حضرت را به ترتیب بعد از او امام خود شناختند و متابعت ایشان را در گفتار و کردار بر خود واجب دانستند و ایشان همچنان که در دنیا در صراط مستقیم اند، در آخرت نیز به آسانی بر صراط می گذرند.

چنانچه در حدیث وارد شده است که صراط دو صراط است، یکی صراط دنیا که ولایت و متابعت أهل بیت رسالت است که آن

ص: 252

دین حق است و دیگری صراط آخرت است که راه بهشت است از برای مؤمنان و بر روی جهنم کشیده است، و مؤمنان که در دنیا بر صراط دین حق ثابت ماندند از آن صراط عبور می کنند به سوی بهشت (1).

و در أحادیث عامه و خاصه به طرق مستفیضه وارد شده است که صراط مستقیم علی بن أبی طالب علیه السلام است. یعنی ولایت و متابعت آن حضرت و امامان از ذریه او، یعنی ما را بر ایمان ثابت بدار و به کمال مرتبه یقین برسان.

و چون کمال ایمان به محبت و ولایت أنبیا و أوصیا و متابعت ایشان است، در این مقام اشاره به این معنی نمود و فرمود: صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، یعنی صراط مستقیم راه آن گروهی است که انعام کرده ای بر ایشان.

و مراد نعمت دنیا نیست، زیرا که نعمت دنیا را به مؤمن و کافر و صالح و فاسق عطا کرده است، بلکه به کافران و فاسقان بیشتر داده است، پس مراد نعمت دین و محبت و معرفت و قرب به رب العالمین است.

چنان که در آیه کریمه در شأن شیعیان أهل بیت فرموده است:

که هر که اطاعت خدا و رسول او کند در ولایت علی بن أبی طالب و امامان از ذریه او پس ایشان در بهشت با گروهی اند که انعام کرده است خدا بر ایشان از پیغمبران و صدیقان و شهیدان و صالحان و نیکو رفیقانند ایشان (2).

و در أحادیث وارد شده است که مراد از پیغمبران حضرت رسول


1- معانی الاخبار شیخ صدوق ص 32.
2- سوره نساء: 69.

ص: 253

صلی اللّه علیه و آله و از صدیقان أمیر المؤمنین علیه السلام و از شهدا حسن و حسین علیهما السلام و از صالحان سائر ائمه علیهم السلام است (1).

پس مراد از این آیه آن است که راه رسول و أهل بیت او را به من بنما، و مرا تابع ایشان گردان.

و چون در این آیه اشاره به یک رکن عمده ایمان فرمود که ولایت و متابعت دوستان خدا باشد، و بیزاری از دشمنان خدا نیز از ارکان ایمان است، و ایشان دو قسم اند، یکی آن که دانسته از برای دنیا از راه حق بدر رفته است، مانند اولی و دومی و سومی و معاویه و یزید و سایر خلفای بنی امیه و بنی عباس و علمای أهل سنت، و دیگری آن که به نادانی متابعت ایشان کرده است، مثل اکثر عوام سنیان.

پس اول اشاره به قسم اول نمود و فرمود: غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ، یعنی نه راه آن گروهی که غضب کرده ای بر ایشان که دانسته مخالفت أهل بیت رسالت کرده اند.

پس اشاره به قسم ثانی نمود و فرمود: وَ لَا الضَّالِّینَ، یعنی و نه راه آن جماعتی که به نادانی گمراه شده اند، از اکثر احادیث چنین ظاهر می شود.

و بعضی گفته اند مغضوب علیهم یهودند، و ضالین نصارا. و بعضی گفته اند مغضوب علیهم آنهایند که در اصول دین گمراه شده اند، و ضالین آنهایند که در فروع دین گمراه شده اند.

[ترجمه سوره قدر]

و أما ترجمه سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ، یعنی به درستی که ما فرستادیم قرآن مجید را در شب قدر که شب نوزدهم یا بیست و


1- تفسیر قمی ج 1/ 142- 143.

ص: 254

یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است. و أحادیث بیست و سوم بیشتر است، یعنی شبی که حق تعالی تقدیر امور سال را در آن شب می کند.

و خلاف است که نزول قرآن در آن شب چه معنی دارد؟ بعضی گفته اند: ابتدای نزول در آن شب شد، و بعضی گفته اند: که ختم نزول در آن شب شد. و بعضی گفته اند: همه در آن شب از لوح محفوظ به بیت المعمور نازل شده، و در بیست و سه سال آیه آیه و سوره سوره به حسب مصالح نازل شده.

وَ ما أَدْراکَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ، و از کجا دانستی که شب قدر چیست و چه فضیلت دارد تا ما نگوئیم.

لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ، شب قدر بهتر است از هزار ماه.

در بعضی روایات وارد شده است که یعنی عبادت شب قدر بهتر است از عبادت هزار ماه که در آنها شب قدر نباشد.

و در بعضی از اخبار وارد شده است که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله در خواب دید که بنی امیه بر منبر او مانند بوزینه بالا می رفتند و مردم از پس پشت بر می گشتند، از این خواب ملول گردید جبرئیل این سوره را برای تسلی آن حضرت آورد که شب قدر برای أهل بیت تو و شیعیان ایشان در قربتها و کرامتها که ایشان را در آن شب حاصل می شود بهتر است از هزار ماه پادشاهی بنی امیه که در آن شب قدر نیست.

تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ، پیوسته تا روز قیامت فرود می آیند فرشتگان و روح که أعظم است از فرشتگان در آن شب بر امام زمان به فرمان پروردگار ایشان برای اعلام هر امری که مقدر شده است برای هر کس در آن شب، یا از برای هر امری از مصالح دین و دنیای مردم.

ص: 255

سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ، یعنی باعث سلامتی است این شب از برای دوستان خدا تا طلوع صبح.

و أحادیث در این باب بسیار است، و این رساله گنجایش ذکر آنها ندارد.

و اما تفسیر سوره توحید،

روایت کرده اند از حضرت صادق علیه السلام که یهودان به خدمت حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله آمدند و گفتند نسب پروردگار خود را برای ما بیان کن، این سوره نازل شد (1).

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، یعنی: بگو یا محمد که آن خدائی که از او سؤال کردید خداوندی است که مستحق عبادت است و خالق جمیع ممکنات است و مستجمع جمیع صفات کمال است، و عقلها در ذات و صفات او حیران است.

و أحد است یعنی هیچ گونه کثرت در ذات و صفات او نیست، و مرکب از اجزاء و اعضاء نیست، و بسیط مطلق است، و اجزای خارجیه و وهمیه و عقلیه ندارد، و صفت موجود زائد بر ذات ندارد، و در خداوندی شریک ندارد.

اللَّهُ الصَّمَدُ، یعنی خداوند و معبود بر حق صمد است، یعنی همه خلق در همه امور به او محتاج اند، و محتاج به غیر خود نیست، و همه چیز به او قائم است، و او قدیم به هیچ چیز نیست، یا بالفعل من جمیع الجهات است، و محل حوادث و انفعالات نیست.

لَمْ یَلِدْ، کسی از او متولد نشده است، چنانچه کفار مکه می گفتند ملائکه دختران خدایند، و چنانچه ترسایان گفتند عیسی پسر خدا است، و چنانچه بعضی از یهود گفتند که عزیر پسر خدا


1- تفسیر قمی 2/ 448.

ص: 256

است، و اگر نه بایست جسمی باشد مثل آنها و از نوع آنها، و مرکب باشد به انواع ترکیبات، و محتاج و ممکن باشد، و محتاج بخالقی باشد که او را ایجاد کند.

و از حضرت امام حسین علیه السلام منقول است که تتمه سوره تفسیر صمد است. یعنی از او چیز کثیفی متولد نمی شود، مانند فرزند و بول و غائط و منی و بلغم و سایر کثافاتی که از مخلوقین جدا می شود، و نه چیز لطیفی مانند نفس و کلام و صوت، و از او منبعث نمی شود حوادث، مانند پینکی و خواب، و خطورات بال و غم و اندوه و شادی، و خنده و گریه، و بیم و امید، و رغبت و ترس، و ماندگی و گرسنگی و سیری (1).

وَ لَمْ یُولَدْ، یعنی زائیده نشده است، و او را پدر و مادر نیست، و این رد است بر نصارا که عیسای زائیده شده مریم را خدا می دانند، و موجود به ذات خود است، و وجود او مستند به علت و سببی نیست.

و حضرت سید الشهداء صلوات اللّه علیه فرمود: یعنی از چیزی متولد نشده است، و از چیزی بیرون نیامده است، نه چنان که اشیاء کثیفه از عناصر خود بیرون می آیند، مانند حیوان که از حیوان دیگر بهم می رسد، و مانند گیاه که از زمین می روید، و مانند آب که از چشمه بیرون می آید.

و نه مانند چیزهای لطیف که از مرکزهای خود بیرون می آیند، چون بینائی که از چشم بیرون می آید، و شنوائی که از گوش بهم می رسد، و بوئیدن که از بینی بیرون می آید، و چشیدن که از دهان بیرون می آید، و دانائی و تمیز که از دل ناشی می شود، و آتش که


1- توحید شیخ صدوق ص 91.

ص: 257

از سنگ بیرون می آید، بلکه او است خداوند صمد که نه از علتی و سببی بهم رسیده است، و نه در چیزی است که مکانی داشته باشد، مانند چشم که محتاج به مکان است، و مانند عرض که محتاج به محل است و چون سیاهی و سفیدی، و نه بر چیزی است مانند پادشاهی که بر تخت نشسته باشد.

و همه ممکنات را او از عدم به وجود آورده است، و به قدرت کامله خود همه را خلعت هستی پوشانیده است، فانی می گرداند هر چه را خواهد زایل گرداند، و باقی می دارد هرچه مصلحت در بقای آن داند (1).

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ، یعنی احدی از ممکنات کفو و مثل و شبیه و نظیر او نیست، پس نه جسم است که به اجسام ماند، و نه جوهر است که به جواهر شبیه باشد، و نه عرض است که مانند اعراض محتاج به محل باشد، و در خداوندی عدیل و شبیه ندارد.

و از حضرت أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه پرسیدند از تفسیر این سوره فرمود که خدا أحد است بی آن که تعددی در ذات و صفات او باشد، و صمد است بی آن که اعضاء و اجزاء داشته باشد، و فرزندی ندارد که وارث پادشاهی او را باشد، زیرا که هر که فرزند دارد جسم است و در معرض فنا است و از او پادشاهی به دیگری می رسد و از کسی متولد نشده است، و اگر نه او را به خداوندی سزاوارتر خواهد بود و لا أقل شریک او خواهد بود (2).

و در تفسیر این سوره کریمه اگر کتابها نوشته شود وفا به عشری از اعشار آن نمی تواند کرد.


1- توحید شیخ صدوق: 91.
2- مجمع البیان 5/ 566.

ص: 258

و سنت است که چون از این سوره فارغ شود خواه در نماز و خواه در غیر نماز سه مرتبه بگوید کذلک اللّه ربی، یعنی چنین است خداوندی که پروردگار من است، و بهترین سوره ها که در نماز خوانده شود این دو سوره است.

و در حدیث وارد شده است که عجب دارم از کسی که این دو سوره را در نماز نخواند چگونه نماز او مقبول می شود (1).

و در بعضی از روایات وارد شده است که در رکعت اول سوره انا أنزلناه بخوانند که سوره حضرت رسول و أهل بیت او است علیهم السلام، و ایشان را شفیع گرداند در درگاه خدا و به ایشان متوسل شود، و در رکعت دوم سوره توحید بخواند که بعد از آن دعا مستجاب است تا آن که دعائی که در قنوت بخواند مستجاب شود (2).

و روایت دیگر دلالت بر عکس آن می کند، و هر دو خوب است، و فضیلت این دو سوره بسیار است.

اما سنت است که در نماز صبح روز دوشنبه و پنجشنبه سوره هَلْ أَتی بخواند، و در نماز شام و خفتن شب جمعه سوره جمعه در رکعت اول و سوره سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَی در رکعت دوم بخواند، و در نماز جمعه و ظهر و عصر روز جمعه سوره جمعه و منافقون بخواند، و در نماز خفتن سایر شبها سوره سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ و قُلْ هُوَ اللَّهُ بخواند.

[رکوع]

پس چون تمام شود اندکی مکث کند، پس دستها را بر دارد و بگوید اللّه أکبر از جهت رفتن به رکوع، و واجب است که آن مقدار کج شود که دستش به زانو برسد، و مرد را باید که آن مقدار کج شود که پشتش مساوی شود و زانوها را به پشت بکشند و بالهای او گشاده باشد.


1- بحار الانوار 85/ 31 ح 21 از احتجاج مرحوم طبرسی.
2- بحار الانوار 85/ 32، ح 23.

ص: 259

و زنان را سنت است که بسیار خم نشوند، بلکه آن قدر خم شوند که دست ایشان به زانوها تواند رسید، و دستها بر زانوها نگذارند بلکه بر بالای زانوها بر ران گذارند و دستها را به خود بچسبانند.

و هر ذکری کافی است، و بهتر آن است که سه مرتبه بگوید سبحان ربی العظیم و بحمده، یعنی: پاک و مقدس و منزه می شناسم پروردگار بزرگ خود را از هر چه لایق به عظمت و جلال او نباشد و کبریا و جبروت او را نشاید، و حال آن که شکر و ستایش می کنم او را بر آن که مرا توفیق تنزیه خود داده است، و یک مرتبه کافی است، و پنج مرتبه و هفت مرتبه بهتر است.

پس سر بر دارد و راست شود، بعد از آن بگوید سمع اللّه لمن حمده الحمد للّه رب العالمین، یعنی حق تعالی شنید و اجابت نمود، و جزائی خیر داد هر کس را که ستایش او کرد، و همه ثناها و ستایشها برای خداوندی است که پروردگار عالمیان است، و به گفتن سمع اللّه لمن حمده مستحب به عمل آید.

[سجده]

پس اللّه أکبر بگوید در حالت دست بر داشتن، و چون تمام کند برود به سجده، و مرد دستها را پیش از زانو بر زمین گذارد، و زن را سنت است که زانوها را پیش از دستها بر زمین گذارد، و پیشانی را بر زمین گذارد، یا بر چیزی که از زمین روئیده باشد که نخورند و نپوشند، و سنت است که بر خاک کربلا باشد. و باید که هر دو دستها و زانوها و سر انگشتان مهین پاها را بر زمین رساند و زور او بر همه باشد.

و سنت است که بینی را بر خاک گذارد، و مرد را سنت است در سجود که بال گشاده باشد و اعضای او از یک دیگر جدا باشد، و زن را سنت است که اعضای خود را به یکدیگر بچسباند و دستها

ص: 260

را تا ذراع بر زمین بخواباند، و چون درست قرار گیرد ذکر گوید، و بهتر آن است که سه مرتبه سبحان ربی الاعلی و بحمده، یا پنج مرتبه یا هفت مرتبه بگوید و یکی کافی است.

و ترجمه اش آن است: که منزه و مقدس می گرداند پروردگار خود را که از همه چیز بلندتر است به حسب مرتبه از هر چه بلند و رفعت او را نسزد، و حال آن که مشغولم به ستایش و ثنای او بر آن که توفیق بخشیده است مرا که تنزیه او را بجا آورم.

پس سر بر دارد و راست بنشیند و پشت پای راست را بر شکم پای چپ گذارد، پس دست بر دارد و به سجده دوم رود مثل اول.

و چون درست بنشیند اللّه اکبر بگوید.

و چون خواهد که برخیزد اول زانوها را بر دارد و دیگر دستها را، و در وقت برخواستن بگوید بحول اللّه تعالی و قوته أقوم و أقعد، یعنی بیاری خداوند عالم که بلندتر است از آن که عقلی به او برسد و قدرت و توانائی او بر می خیزم و می نشینم.

و سنت است که اول دستها را بر دارند و بعد از آن زانوها را، و خود را بکشند و برخیزند بی آن که عقب ایشان بلند شود.

[قنوت]

و چون راست بایستد سوره حمد را بخواند وجوبا، و سوره دیگر بخواند قربة الی اللّه، و بهتر آن است که قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ بخواند.

پس اللّه أکبر بگوید از جهت قنوت در حالت دست برداشتن. پس دستها را برابر روی باز دارد و شکم دست به جانب آسمان باشد، و قنوت بخواند احتیاطا به قصد قربت.

بهتر آن است که کلمات فرج را بخواند: «لا اله الا اللّه الحلیم الکریم» یعنی نیست معبودی بجز خدای یکتا جامع جمیع صفات کمال که بزرگوار و بخشنده است «لا اله الا اللّه العلی العظیم» نیست

ص: 261

معبودی بجز معبود به حق و سزاوار پرستش و بلند مرتبه و بزرگوار است «سبحان اللّه رب السماوات السبع و رب الارضین السبع و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمد للّه رب العالمین».

یعنی: پاک و مقدس است خداوندی که پروردگار آسمانهای هفتگانه و پروردگار زمینهای هفتگانه است و آنچه در میان آنها است و پروردگار عرش عظیم است، یعنی تختی که حق تعالی در بالای آسمانها و کرسی و حجب و سرادقات خلق کرده است و از همه اجسام بزرگتر است.

و در بعضی از اخبار تفسیر عرش به علم حق تعالی شده است، و همه ستایشها و آفرینها مر خدای راست که پروردگار جهانیان است، و این دعا را کلمات فرج می گویند و از بهترین دعاها است، و در همه قنوتهای نمازها مستحب است، خصوصا در قنوت نماز جمعه، و نماز وتر، و تلقین میت در وقت جان کندن از برای آسانی قبض روح.

پس بهتر آن است که بعد از این بگوید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد» که بهترین دعاها است و دعا بدون صلوات بر ایشان مستجاب نمی شود، یعنی خداوندا رحمت و درود و ثنا و تحیت فرست بر محمد و آل محمد که حضرت علی و فاطمه و یازده امام علیهم السلام از فرزندان ایشانند.

پس بگوید: «اللهم اغفر لنا و ارحمنا و عافنا و اعف عنا فی الدنیا و الاخرة انک علی کل شی ء قدیر» یعنی خداوندا بیامرز گناهان ما و رحم کن بر ما و عافیت ده ما را از دردها و بیماریها و فتنه ها و بلاها، و عفو کن از خطاهای ما در سرای دنیا و سرای آخرت به درستی که تو بر همه چیز قادر و توانائی.

ص: 262

و هر چند دعا بیشتر بخواند در قنوت بهتر است. و در حدیث وارد شده است که هر که قنوت او طولانی تر است راحت او در آخرت بیشتر است (1). اما به دعای اول و دعای آخر و صلوات تنها، و اقل دعا اکتفا می توان کرد اگر چه سه مرتبه سبحان اللّه باشد.

[تشهد]

پس اللّه اکبر بگوید و به رکوع رود مثل رکعت اول، و چون سر از سجده دوم بردارد بر ران چپ بنشیند و هر دو پا را از جانب راست بیرون آورد و پشت پای راست بر شکم پای چپ گذارد و دستها را بر زانوها بگذارد و انگشتان را به یکدیگر بچسباند و نظر به دامن خود کند و تشهد بخواند.

و زن را در نشستن تشهد و غیر آن در نماز سنت است زانوها را به یکدیگر بچسباند و زانوها را از زمین بردارد و بر الیتین خود بنشیند به روشی که بر سر پا نشینند و زانوها را از زمین برندارد به روشی که اعضا و رانها بهم چسبیده باشد.

و در تشهد شهادتین واجب است با صلوات بر محمد و آل محمد؛ بنا بر مشهور و أولی آن است که صلوات را به قصد قربت بجا آورد و باقی زیادتیها به قصد سنت، به این نحو «بسم اللّه و باللّه و الحمد للّه و خیر الاسماء للّه، أشهد أن لا اله الا اللّه وحده لا شریک له، و أشهد أن محمدا عبده و رسوله، اللهم صل علی محمد و آل محمد، و تقبل شفاعته فی امته و ارفع درجته».

یعنی: یاری می جویم به بزرگی خدائی که سزاوار پرستش است و به خدای یگانه، و همه ثناها مخصوص خدا است «أشهد أن لا اله الا اللّه» یعنی گواهی می دهم به اینکه نیست معبودی به غیر خدائی که مستجمع جمیع کمالات و مستحق عبادت است در حالتی


1- بحار الانوار ج 85/ 199، ح 7.

ص: 263

که یکتا و منفرد است در خداوندی و او را شریکی و انبازی نیست در استحقاق «و أشهد أن محمدا عبده و رسوله» یعنی گواهی می دهم که محمد صلی اللّه علیه و آله بنده او و پیغمبر و فرستاده او است.

و بهتر آن است که بعد از و رسوله بگوید: «ارسله بالحق بشیرا و نذیرا بین یدی الساعة، و اشهد أن ربی نعم الرب و أن محمدا نعم الرسول، و أن الساعة آتیة لا ریب فیها، و أن اللّه یبعث من فی القبور، الحمد للّه الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هدانا اللّه».

یعنی: فرستاده است او را به راستی و درستی بی شک و شبهه در حالتی که بشارت دهنده است برحمت و تفضل خدا کسی را که به دین حق اقرار کند، و ترساننده است از عقوبت و عدل خدا کسی را که از دین حق بدر رود، و یا اصرار بر کبائر کند، و در پیش روی قیامت مبعوث گردیده است، یعنی نزدیک به قیامت است و پیغمبر دیگر بعد از او نیست.

گواهی می دهم که پروردگار من نیکو پروردگاری است، و اینکه محمد نیکو رسولی است، و به درستی که قیامت آینده است شکی و شبهه ای نیست در آن، و به درستی که خدا برمی انگیزد و زنده می گرداند آنها را که در قبرها مدفون اند ثنا و ستایش مر خدای را که به فضل خود راه نمود ما را به این اعتقادات و نبودیم ما که به قوت خود توانیم یافت اینها را اگر نه خدا ما را اراده می نمود.

«اللهم صل علی محمد و آل محمد» یعنی: خداوندا درود فرست بر محمد و آل محمد، گفته اند یعنی تعظیم کن او را در دنیا به اعلای دین او و اظهار دعوت او و اعظام ذکر او و ابقای شریعت او، و در آخرت به قبول شفاعت او در حق امت او، و مضاعف گردانیدن ثواب او

ص: 264

و ظاهر گردانیدن فضیلت او بر اولین و آخرین، و تقدیم او بر کافه انبیا و مرسلین صلوات اللّه علیهم أجمعین.

و مذکور شد که مراد به آل آن حضرت دوازده امام معصوم اند و حضرت فاطمه صلوات اللّه علیهم أجمعین.

«و تقبل شفاعته و ارفع درجته» یعنی قبول فرما شفاعت آن حضرت را از برای امت او، و بلند گردان درجه او را در بهشت.

پس سنت است که بعد از این یک مرتبه یا دو مرتبه یا سه مرتبه بگوید الحمد للّه رب العالمین.

[تسبیحات اربعه]

پس اگر نماز دو رکعتی باشد سلام دهد، و اگر سه رکعتی یا چهار رکعتی باشد برمی خیزد و می گوید: «بحول اللّه تعالی و قوته أقوم و أقعد» و همچنین می گوید این را در برخواستن از رکعت چهارم.

و مخیر است در دو رکعت آخر میان حمد و تسبیح، و اگر تسبیح گوید می گوید: «سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الا اللّه و اللّه أکبر» و أحوط آن است که أستغفر اللّه را ضم کند به قصد قربت، و اگر سه مرتبه بگوید أستغفر اللّه أکمل است.

و اگر سه مرتبه تسبیحات را بی اللّه أکبر در آخر الحاق کند ده تسبیح شود احتیاط است، اما به خصوص روایتی ندارد، و ظاهر همه خوب است. و اگر امام نماز جماعت باشد حمد بهتر است، و اگر منفرد باشد تسبیح أفضل است.

[سلام]

و بعد از تشهد آخر نماز باید سلام بگوید به قصد قربت، و بهتر آن است که چنین بگوید: «السلام علیک أیها النبی و رحمة اللّه و برکاته، السلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین، السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته» و سلام اول داخل تشهد است و سنت است، و

ص: 265

در سلام آخر هر یک را که پیشتر بگوید با آن از نماز بیرون می رود.

یعنی سلام بر تو باد ای پیغمبر خدا و رحمت خدا و برکتهای او، سلام بر ما و بر بنده های شایسته خدا، سلام بر شما باد و رحمت خدا و برکتهای او، یعنی زیادتی و خیرات او، باید در بندگان شایسته أنبیا و ائمه علیهم السلام را قصد کند، و در سلام آخر دو ملک که با اویند با سایر ملائکه و مؤمنان و مؤمنات را قصد کند.

و اگر پیشنماز باشد مأمومان را داخل کند، و اگر مأموم باشد پیشنماز و سایر مأمومان نیز قصد کند.

و أحوط آن است که مرد قرائت نماز صبح و دو رکعت شام و دو رکعت خفتن را بلند بخواند به نحوی که جوهر صوت ظاهر شود و ما بقی را آهسته بخواند که شخصی که نزد او باشد نشود و اگر شنود البته آهسته بخوانند.

و می باید سعی نماید در دو چیز، یکی اخلاص که در نماز و سایر عبادات به قصد اطاعت امر الهی واقع سازد نه به قصد ریا، دوم آن که قرائت را درست کند و حروف را از مخارج ادا نماید، و وقف در موضع وصل و وصل در موضع وقف نکند، و اگر اینها به عمل نیاید مشهور میان علما آن است که نمازش باطل است.

[تعقیب نماز]

[تعقیبات مشترکه]

و باید که تعقیب نماز یعنی ذکر خدا و قرآن و دعا بعد از نماز خواندن، متمم نماز است و موجب حصول مطالب دنیا و آخرت است.

و أحادیث در فضیلت آن بسیار است، و بهتر آن است که در وقت تعقیب با وضو باشد و روی به قبله نشسته باشد و سخن نگوید در اثنای تعقیب خصوصا در تعقیب نماز شام، و ظاهر اینها موجب کمال تعقیب است، و بر هر حالی که بعد از نماز مشغول دعا و قرآن

ص: 266

و ذکر باشد ثواب تعقیب فی الجمله دارد، اگر چه در راه رفتن یا سواری باشد.

و اما تعقیب هر نماز بعد از سلام نماز سنت است که سه مرتبه اللّه أکبر بگوید، و در هر مرتبه دست را تا محاذی گوش بلند کند.

پس بگوید: لا اله الا اللّه وحده وحده، أنجز وعده، و نصر عبده، و اعز جنده، و هزم الاحزاب وحده، فله الملک، و له الحمد، یحیی و یمیت، و هو علی کل شی ء قدیر.

پس بگوید: اللهم أنت السلام، و منک السلام، و لک السلام، و الیک یعود السلام، سبحان ربک رب العزة عما یصفون و سلام علی المرسلین و الحمد للّه رب العالمین، السلام علیک أیها النبی و رحمة اللّه و برکاته، السلام علی الائمة الهادین المهدیین، السلام علی جمیع أنبیاء اللّه و رسله و ملائکته، السلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین.

السلام علی علی أمیر المؤمنین، السلام علی الحسن و الحسین سیدی شباب أهل الجنة أجمعین، السلام علی علی بن الحسین زین العابدین، السلام علی محمد بن علی باقر علم النبیین، السلام علی جعفر بن محمد الصادق، السلام علی موسی بن جعفر الکاظم، السلام علی علی بن موسی الرضا، السلام علی محمد بن علی الجواد، السلام علی علی بن محمد الهادی، السلام علی الحسن بن علی الزکی العسکری، السلام علی الحجة بن الحسن القائم المهدی صلوات اللّه علیهم أجمعین.

پس تسبیح حضرت فاطمه زهرا صلوات اللّه علیها را بخواند که آن بهترین تعقیبها است، حتی آن که منقول است که تسبیح آن

ص: 267

حضرت را بعد از هر نماز خواندن بهتر است از آن که هر روز هزار رکعت نماز بکند.

و کیفیت آن آن است که اول سی و چهار مرتبه اللّه أکبر، پس سی و سه مرتبه الحمد للّه، پس سی و سه مرتبه سبحان اللّه بگوید، و سنت است که بعد از آن یک مرتبه لا اله الا اللّه نیز بگوید، و این تسبیح را در وقت خواب خواندن نیز ثواب بسیار دارد، و بهتر آن است که به تربت حضرت امام حسین علیه السلام حساب آن را نگاه دارد.

پس سه مرتبه بگوید: أستغفر اللّه الذی لا اله الا هو الحی القیوم ذو الجلال و الاکرام و أتوب الیه.

پس بگوید: أعوذ بوجهک الکریم و عزتک التی لا ترام و قدرتک التی لا یمتنع منها شی ء من شر الدنیا و الاخرة و من شر الاوجاع کلها.

پس بگوید: اللهم انی أسألک من کل خیر أحاط به علمک، و أعوذ بک من کل شر أحاط به علمک، اللهم انی أسألک عافیتک فی اموری کلها، و أعوذ بک من خزی الدنیا و عذاب الاخرة.

پس بگوید: اللهم صل علی محمد و آل محمد، و أجرنی من النار، و ارزقنی الجنة، و زوجنی من الحور العین.

و سنت است که سوره حمد بخواند، و سوره قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ، و قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ، و این آیات را بخواند خصوصا آیة الکرسی.

اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحِیطُونَ بِشَیْ ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ. لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ

ص: 268

فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ. اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ.

پس گوید: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیاتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ.

پس بگوید: قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ تُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِی اللَّیْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ.

پس بگوید: اللهم اهدنی من عندک و افض علی من فضلک و انشر علی من رحمتک و أنزل علی من برکاتک.

پس بگوید: اللهم اغننی بحلالک عن حرامک و بفضلک عمن سواک.

پس بگوید: رضیت باللّه ربا، و بمحمد نبیا، و بالاسلام دینا، و بالقرآن کتابا، و بالکعبة قبلة، و بعلی ولیا و اماما، و بالحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و الحسن بن علی و محمد بن الحسن صلوات اللّه علیهم أئمة اللهم انی رضیت بهم ائمة فارضنی لهم انک علی کل شی ء قدیر.

پس ده مرتبه بخواند این دعا را خصوصا در صبح و شام: أشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له الها واحدا أحدا صمدا لم یتخذ صاحبة و لا ولدا.

ص: 269

پس بگوید: أستودع اللّه العظیم الجلیل نفسی و أهلی و مالی و ولدی و من یعنینی أمره.

پس بگوید: توکلت علی الحی الذی لا یموت، و الحمد للّه الذی لم یتخذ ولدا و لم یکن له شریک فی الملک و لم یکن له ولی من الذل و کبره تکبیرا.

پس حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله را زیارت کند به این نحو:

السلام علیک یا رسول اللّه و رحمة اللّه و برکاته، السلام علیک یا محمد بن عبد اللّه، السلام علیک یا خیرة اللّه، السلام علیک یا حبیب اللّه، السلام علیک یا صفوة اللّه، السلام علیک یا أمین اللّه، أشهد أنک رسول اللّه، و أشهد أنک محمد بن عبد اللّه، و اشهد أنک قد نصحت لامتک و جاهدت فی سبیل ربک و عبدته حتی أتاک الیقین فجزاک اللّه یا رسول اللّه أفضل ما جزی نبیا عن امته، اللهم صل علی محمد آل محمد أفضل ما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.

و چون از تعقیب فارغ شود به سجده رود بگوید: سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.

و اما تعقیب مخصوص به بعضی از نمازها

بعد از نماز پیشین

سنت است که به دست راست ریش خود را بگیرد و دست چپ را به سوی آسمان بلند کند و بگوید: یا رب محمد و آل محمد صل علی محمد و آل محمد و اعتق رقبتنا من النار. و بگوید: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

و بعد از نماز پسین

سنت است که هفتاد مرتبه بگوید: أستغفر اللّه ربی و أتوب الیه. و سنت است که ده مرتبه سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ بخواند.

و بعد از نماز شام و نماز صبح

هفتاد مرتبه بگوید: بسم اللّه

ص: 270

الرحمن الرحیم لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم. و صد مرتبه اگر بخواند بهتر است، و به هفت مرتبه نیز اکتفا می توان کرد تا هفتاد نوع بلا از او دور گردد.

و أیضا سنت مؤکد است که بعد از این دو نماز ده مرتبه بگوید:

لا اله الا اللّه وحده لا شریک له له الملک و له الحمد یحیی و یمیت و یمیت و یحیی و هو حی لا یموت بیده الخیر و هو علی کل شی ء قدیر.

و اگر پیش از برآمدن آفتاب و پیش از فرو رفتن بخواند نیز خوب است. و بعد از نماز شام سه مرتبه بگوید: الحمد للّه الذی یفعل ما یشاء و لا یفعل ما یشاء احد غیره.

و بعد از نماز خفتن

سنت است که هفت مرتبه سوره إِنَّا أَنْزَلْناهُ بخواند. و سنت است که در هر صبح و شام سیصد و شصت مرتبه بگوید: الحمد للّه رب العالمین کثیرا علی کل حال.

و أیضا سنت مؤکد است که نزدیک به طلوع آفتاب و نزدیک به غروب آفتاب ده مرتبه بگوید: «أعوذ باللّه السمیع العلیم من همزات الشیاطین و أعوذ باللّه أن یحضرون ان اللّه هو السمیع العلیم.

[سجده شکر]

و بدان که بعد از فارغ شدن از تعقیب بعد از هر نماز سجده شکر بعد از هر نماز سنت مؤکد است، و در این سجده بر خلاف سجده های دیگر سنت است که دستها را بر زمین بخوابانند و سینه و شکم را به زمین برساند، و هر چند این سجده را بیشتر طول دهد بهتر است، و أقلش آن است که پیشانی را بر زمین گذارد و دعائی بخواند.

پس پهلوی راست روی را بر زمین گذارد، پس پهلوی چپ روی را بر زمین گذارد، پس باز پیشانی را بر زمین گذارد و ذکری بگوید اگر چه الحمد للّه یا سبحان اللّه یا یا اللّه باشد. و اگر به لغت فارسی یا لغت دیگر دعا کند و حاجتهای خود را بطلبد خوب است.

ص: 271

و بهتر آن است که پیشانی را بگذارد و صد مرتبه شکرا شکرا بگوید و به سه مرتبه اکتفا می تواند کرد، و اگر صد مرتبه شکرا للّه بگوید بهتر است.

پس بگوید در سجده: أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب. پس بگوید: سجد وجهی اللئیم لوجه ربی الکریم. پس حاجتهای دنیا و آخرت خود را به هر زبان که داند از خدا بطلبد.

و اگر در گذاشتن یک طرف ده مرتبه یا اللّه، و در طرف دیگر ده مرتبه یا رب بگوید خوب است، و اگر یا اللّه یا رباه در این سجده ها بسیار گوید حاجتش برآورده می شود، پس سر بردارد و سه مرتبه دست راست را بر مهر یا موضع سجده به مالد و به جانب چپ روی بکشد تا پیشانی به جانب راست روی به مالد و از آنجا به سایر بدن بکشد.

و اگر در هر مرتبه این دعا بخواند بهتر است: بسم اللّه الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم، اللهم انی أعوذ بک من الهم و الحزن و السقم و العدم و الصغائر و الذل و الفواحش ما ظهر منها و ما بطن. و چون از جای نماز برخیزد سنت است که به جانب راست حرکت کند.

[سلام بر حسین]

این مختصری است از دعاها و أذکار که در اینجا ذکر کرده ام و سایر ادعیه و اذکار را در کتاب مقباس بیان کرده ام.

و هر وقت که آدمی به بامی یا به صحرائی رود که اطراف آسمان نمایان باشد و نظر کند به جانب راست و به جانب چپ و به بالای سر خود، پس به انگشت شهادت اشاره کند به جانب قبر مقدس امام حسین علیه السلام و بگوید: السلام علیک یا أبا عبد اللّه، السلام علیک یابن رسول اللّه، السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته. ثواب زیارت آن حضرت

ص: 272

را می یابد. و از جانب راست قبله اندکی که می گردد جانب قبر آن حضرت است.

[آعاز هر کاری با یاد و نام خداوند]

و هر وقت که از منزلی حرکت کنند بگویند: بسم اللّه آمنت باللّه توکلت علی اللّه ما شاء اللّه لا قوة الا باللّه. و چون پا به رکاب گذارند بگویند: بسم اللّه الرحمن الرحیم.

و چون سوار شوند آیة الکرسی بخوانند پس بگویند: الحمد للّه سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ وَ إِنَّا إِلی رَبِّنا لَمُنْقَلِبُونَ، و الحمد للّه رب العالمین. تا از بلاها به فضل خدا محفوظ باشند، پس حاجتهای دنیا و آخرت خود را از خدا به طلبند که البته برآورده است.

خاتمه در بیان سایر احکام زنان است که مخصوص ایشان است

أول: در ستر عورت، مرد واجب است که عورت پیش و پس را به پوشاند، و زن را واجب است موافق مشهور که تمام بدن و موها را به پوشاند، به غیر از دو کف دست از بند دست خواه روی دست و خواه پشت دست، و به غیر از قدمهای پا خواه پشت پا و خواه شکم پا، و اگر بر پاها چیزی بکشد که شکم پاها نمایان نشود احوط است.

و مستحب است زنان را پوشیدن سه جامه در نماز پیراهن و جامه که بر بالای آن پوشند، و روی باز جایز است و کنیز و صبیه غیر بالغه را به سر برهنه کردن.

دوم: در پوشیدن جامه حریر و طلا که مردان را جایز نیست و زنان را جایز است.

ص: 273

سوم: مردان را در مسجدها نماز کردن سنت است، و زنان را در خانه نماز کردن سنت است، هر چند به ستر اقرب باشد بهتر است، حتی نماز ایشان در صندوق خانه، و در خانه عقب بهتر است از خانه پیش، و در خانه پیش بهتر است از صحن خانه، و در صحن خانه بهتر است از بام خانه.

چهارم: مرد را سنت است که دستها را در ایستادن بر رانها بگذارد برابر زانوها، و زنان را سنت است که بر پستانهای خود بگذارد برابر زانوها، و زنان را سنت است که بر پستانهای خود بگذارند جدا از یکدیگر.

پنجم: زنان را نماز جماعت آن قدر تأکید ندارد که مردان را دارد، و پیشنمازی زنان مردان را جایز نیست هر چند محرم باشند.

اما پیشنمازی زن زنان را هرگاه به صفات پیشنمازی باشد محل خلاف است، و أشهر کراهت است، و أحوط ترک است، و مرد پیشنمازی زنان را می تواند کردن هر چند میان پیشنماز و ایشان حائلی باشد که او را مأمونان او نبینند هر گاه بر احوال نماز مطلع باشند بنا بر مشهور، و مرد و زن اجنبی که محرم نباشند در خانه خلوت که دیگری نباشد نماز نکنند احتیاطا.

و اگر مردی و زنی با هم در یک جا نماز کنند که حائلی در میان ایشان مانند دیوار یا پرده نبوده باشد أحوط آن است که زن عقب بایستد و مرد پیش بایستد آن قدر که در احوال صلاة جزوی از زن محاذی جزوی از مرد نشود حتی در سجود، مگر آن که ده ذرع فاصله میان جای ایستادن مرد و جای ایستادن زن بوده باشد.

این مجملی است از احکام مختلفه مردان و زنان، و احکام دیگر هست که در کتب مبسوطه مذکور است، و الحمد للّه أولا و آخرا و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین.

ص: 274

ص: 275

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

11- رساله بیان أوقات نماز

ص: 276

ص: 277

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه الذی زین اللیالی و الایام و الاوقات بما شرع لعباده من الصلوات و الدعوات و سایر القربات، لینالوا بها جمیل الاجر و عظیم المثوبات علی الصادع بها سید الوری محمد المصطفی و آله الاکرمین أشرف الصلوات و أکرم التحیات ما بقیت الانوار و الظلال بالاقدام و الساعات.

اما بعد: احقر عباد محمد باقر بن محمد تقی عفی اللّه عن جرائهما بر الواح ضمایر صافیه، سالکان مسالک عبادت، و طالبان مناهج هدایت، تصویر می نماید که چون جناب مقدس ایزدی تعالی شأنه بندگان را برای معرفت و عبادت آفریده.

و افضل عبادات بدنیه نماز است، و برای هر یک از فرائض یومیه نوافل و سنن جهت تکمیل آنها مقرر فرموده، و برای هر یک از فرائض و نوافل اوقات تعیین نموده، و فریضه ظهر و عصر و نوافل آنها اطلاع بر اوقاتشان بر اکثر خلق مخفی است، خواست که در این رساله ضابطه ای برای استعلام آنها بیان کند تا طریق عبادت بر ایشان آسان گردد بمن اللّه و حسن توفیقه.

بدان که اول وقت فریضه و نافله ظهر وقتی است که سایه بعد

ص: 278

از نهایت کوتاهی شروع کند به زیادتی، یا آن که بعد از بر طرف شدن سایه بهم رسد، یا آن که سایه از خط نصف النهار بگردد اگر معلوم کرده باشد آن را به دایره هندی یا غیر آن.

و بعد از آن که سایه شروع به زیاد شدن کرد، آن سایه زیاده که بعد از زوال بهم می رسد که آن را فی ء می گویند تا دو قدم، یعنی دو هفت یک شاخصی که برای استعلام آن نصب کرده اند یا دو قدم آدمی نسبت به سایه قامت او، وقت نافله ظهر است.

به این معنی که نافله را بعد از دو قدم پیش از فریضه نمی توان کرد. اما اگر پیشتر فارغ شود، فریضه ظهر را کردن خوب است، و کسی که نافله نکند فریضه را در اول وقت کردن بهتر است، مانند مسافر یا کسی که نافله را برای عذری ترک کند.

و بعد از این دو قدم به قدر دو قدم دیگر وقت فضیلت ظهر و نافله عصر است، و چون چهار قدم بگذرد نافله عصر را پیش از فریضه نمی توان کرد.

و بعد از این چهار قدم دیگر وقت فضیلت عصر است، اما در دو قدم اول کردن بهتر است که در قدم پنجم و ششم واقع شود.

و اگر نافله در اوقاتش نشود بعد از نماز واجب تا وقت ادا باقی است کردن خوب است، و اگر قصد ادا و قضا نکند احوط است، و اگر بعد از خروج وقت کند به قصد قضا بکند.

و اگر فریضه ظهر را در چهار قدم نکند باید که از هفت قدم که یک برابر قامت است نگذراند، و عصر را اگر در هشت قدم نکند بهتر است که از چهارده قدم که دو برابر قامت شاخص است نگذراند، و اینها همه در سایه زیادتی است.

و سایه که در اول زوال می ماند حساب نباید کرد، لهذا در این

ص: 279

رساله بیان می کنیم که در هر فصل چه مقدار سایه می ماند، و دو قدم و چهار قدم و شش قدم و هشت قدم و چهارده قدم که اشاره به آنها شد در چند ساعت طی می شود.

بدان که در عرض اصفهان و آنچه نزدیک به آن است در عرض، و در اول سرطان در وقت زوال سایه به مقدار یک قدم و عشر قدم تقریبا می ماند، و در وسط سرطان یک قدم و خمس قدم. و در اول اسد یک قدم و نیم تقریبا، و در وسطش پنج قدم و نیم تقریبا، و در اول عقرب شش قدم و سه ربع قدم، و در وسطش ده قدم تقریبا.

و در اول جدی ده قدم و ثلث قدم، و در وسطش ده قدم تقریبا.

و در اول حوت شش قدم و دو ثلث قدم، و در وسطش پنج قدم و نیم تقریبا، و در اول حمل چهار قدم و نیم تقریبا، و در وسطش سه قدم و نیم. و در اول ثور دو قدم و دو ثلث قدم، و در وسطش دو قدم. و در اول جوزا یک قدم و نیم، و در وسطش یک قدم و خمس قدم.

و اما ساعتهای اقدام: در اول حمل دو قدم در دو ساعت الا سه دقیقه می رود، و چهار قدم در دو ساعت و چهل و سه دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و سیزده دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و سیزده دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و بیست و شش دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و سی و هفت دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و هجده دقیقه.

و در وسط حمل دو قدم در یک ساعت و پنجاه و هفت دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و چهل و هفت دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و نیم، و هفت قدم در سه ساعت و سی و سه دقیقه، و هشت

ص: 280

قدم در سه ساعت و چهل و پنج دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و سی دقیقه.

و در اول ثور دو قدم در یک ساعت و پنجاه دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و چهل و هفت دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و بیست و سه دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و سی و هفت دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و چهل و شش دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و چهل دقیقه.

و در وسط ثور دو قدم در یک ساعت و پنجاه و یک دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و چهل و پنج دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و بیست و پنج دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و چهل دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و پنجاه دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه.

و در اول جوزا دو قدم در یک ساعت و چهل و نه دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و چهل و دو دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و بیست و چهار دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و چهل و یک دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و پنجاه و سه دقیقه.

و در وسط جوزا دو قدم در یک ساعت و سی و هشت دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و سی و هشت دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و بیست و یک دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و سی و نه دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و پنجاه دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و پنجاه و شش دقیقه.

و در اول سرطان دو قدم در یک ساعت و چهل و یک دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و سی و هشت دقیقه، و شش قدم در سه

ص: 281

ساعت و نوزده دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و سی و هفت دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و پنجاه و شش دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و چهل و سه دقیقه.

و وسط سرطان مثل وسط جوزا است. و اول اسد مانند اول جوزا است، و وسطش مانند وسط ثور است. و اول سنبله مانند اول ثور است، و وسطش مانند وسط حمل است. و اول میزان مانند اول حمل است.

و در وسط میزان دو قدم در یک ساعت و چهل و پنج دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و سی هشت دقیقه، و شش قدم در سه ساعت و هشت دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و نوزده دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و بیست و هشت دقیقه، و چهارده قدم در چهار ساعت و یازده دقیقه.

و در اول عقرب دو قدم در یک ساعت و چهل و شش دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و سی و یک دقیقه، و شش قدم در دو ساعت و پنجاه و شش دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت و نه دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و هجده دقیقه، و چهارده قدم در سه ساعت و پنجاه و هشت دقیقه.

و در وسط عقرب دو قدم در یک ساعت و چهل و شش دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و بیست و سه دقیقه، و شش قدم در دو ساعت و چهل و نه دقیقه، و هفت قدم در سه ساعت الا یک دقیقه، و هشت قدم در سه ساعت و هشت دقیقه، و چهارده قدم در سه ساعت و چهل و سه دقیقه.

و در اول قوس دو قدم در یک ساعت و چهل دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و هفده دقیقه، و شش قدم در دو ساعت و چهل و یک

ص: 282

دقیقه، و هفت قدم در دو ساعت و پنجاه و نه دقیقه، و چهارده قدم در سه ساعت و سی و دو دقیقه.

و در وسط قوس دو قدم در یک ساعت و سی و هشت دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و دوازده دقیقه، و شش قدم در دو ساعت و سی و پنج دقیقه، و هفت قدم در دو ساعت و چهل و چهار دقیقه، و هشت قدم در دو ساعت و پنجاه و دو دقیقه، و چهارده قدم در سه ساعت و بیست و پنج دقیقه.

و در اول جدی دو قدم در یک ساعت و سی و هفت دقیقه، و چهار قدم در دو ساعت و دو دقیقه، و شش قدم در دو ساعت و سی و سه دقیقه، و هفت قدم در دو ساعت و چهل و دو دقیقه، و هشت قدم در دو ساعت و پنجاه دقیقه، و چهارده قدم در سه ساعت و بیست و دو دقیقه.

و وسط جدی مثل وسط قوس است. و اول دلو مثل اول قوس، و وسط دلو مانند وسط عقرب.

و اول حوت مثل اول عقرب، و وسط حوت مانند وسط میزان در جمیع تقادیر مذکوره، و ما بین تقدیرات و مقادیر مذکوره را به تخمین و مقایسه معلوم می توان کرد.

و اول وقت فریضه مغرب بنا بر قول مشهور بر طرف شدن سرخی است از جانب مشرق، و احوط آن است که سرخی از بالای سر نیز بر طرف شود، و جمعی از علماء غیبوبت قرص آفتاب را کافی می دانند، و اول احوط است.

و وقت نافله و فضیلت فریضه باقی است تا بر طرف شدن سرخی از جانب مغرب، و بعد از آن احوط است که نافله مغرب را بعد از عشاء بگذارد و قصد ادا و قضا نکند، و وقت فضیلت نماز

ص: 283

خفتن بعد از برطرف شدن سرخی مغرب است، و بعضی بدون عذر پیشتر کردن را جایز نمی دانند، و این احوط است.

و فضیلت خفتن تا ثلث شب باقی است، و تا نصف شب تأخیر نماز شام و خفتن جایز است، و احوط آن است که بدون عذر و سفر نماز شام را از بر طرف شدن سرخی مغرب تأخیر کند، و بعد از نصف شب تا صبح احوط آن است که نیت ادا و قضا بکند و البته بیش از صبح بکند.

و وقت نماز شب از نصف شب است تا طلوع صبح صادق.

و وقت نافله صبح از اول صبح کاذب است تا ظهور سرخی مشرقی بنا بر مشهور، و اگر پیش از طلوع صبح صادق بگذارد احوط است، و کسی که نماز شب کند هر وقت که از نماز شب فارغ شود آن را می تواند گذارد.

و عدد نوافل شب و روز که حضرت رسالت صلی اللّه علیه و آله در آخر عمر شریف خود بر آن اکتفا می فرمودند برای آسانی کار بر امت و سنت مؤکد گردانیدند سی و چهار رکعت است.

نافله ظهر پیش از فریضه هشت رکعت. و نافله عصر پیش از فریضه هشت رکعت، و در حالت عذر و استعجال به شش رکعت و چهار رکعت اکتفا می توان کرد. و نافله شام چهار رکعت است بعد از فریضه، و به دو رکعت نیز اکتفا می توان کرد در حالت اعذار و اشغال، و دو رکعت نماز نشسته بعد از خفتن سنت است و آن را و تیره می گویند، و به یک رکعت حساب می شود چون نشسته کرده می شود و آن را ایستاده نیز می توان کرد، و هشت رکعت نماز شب است، و دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز و تر و دو رکعت نافله صبح.

ص: 284

و گمان فقیر آن است که شب شرعی از اول وقت شام است تا طلوع صبح صادق، و نصف شب را بنا بر این باید گذاشت نه بر اصطلاح منجمان که آخر شب را طلوع آفتاب می دانند.

و طریق استعلام نصف شب به آلات ساعت می تواند شد، بعد از آن که مقدار ما بین غروب شمس و طلوع صبح را از تقاویم معلوم کنند، و به دور فرقدین در دور جدی معلوم می تواند کرد، زیرا که فرقدین در بیست و چهار ساعت یک مرتبه بر دور جدی می گردد، اگر در اول شب. مثلا در جانب راست جدی محاذی آن باشد بعد از شش ساعت در بالای جدی محاذی آن می شود، و بعد از شش ساعت دیگر در جانب چپ محاذی می شود، و کسی که این قاعده را تجربه کند در شبی که ابر نباشد اکثر ساعات شب را به تقریب قریبی معلوم می تواند کرد.

و از سایر ستاره ها به تجربه های اوقات طلوع و غروب و رسیدن به نصف النهار و محاذی قبله، قواعد به دست می توان آورد.

و بعضی از علمای ما بنای استعلام ساعات شب را بر منازل قمر گذاشته اند، و چون در این بلاد اکثر مردم آنها را نمی شناسند ذکر قاعده آن چندان فایده ندارد.

و بعضی بنایش را بر طلوع و غروب ماه گذاشته اند، و ضابطه اش آن است که از اول ماه تا چهاردهم بشمارند که چند روز گذشته.

و اگر بعد از چهارده باشد از پانزدهم تا بیست و هشتم آنچه گذشته در شش ضرب کنند، و حاصل ضرب را بر هفت قسمت کنند، پس در اول خارج قسمت قدر ساعات گذشته از شب باشد تا غروب ماه، و در ثانی قدر ساعات گذشته از شب باشد تا طلوع ماه.

ص: 285

مثلا در شب چهارم ماه، چهار را در شش ضرب کنیم، بیست و چهار شود، آن را بر هفت قسمت کنیم خارج قسمت سه و سه سبع شود، پس معلوم شود که غروب ماه در شب چهارم بعد از سه ساعت و سه سبع ساعت می شود، و در شب هجدهم به همین عمل معلوم می شود که طلوعش در شب هجدهم بعد از سه ساعت و سه سبع ساعت می شود.

و همچنین هر گاه پنج را در شش ضرب کنیم، و حاصل ضرب که سی باشد بر هفت قسمت کنیم خارج قسمت چهار و دو سبع می شود، پس غروب ماه در شب پنجم و طلوعش در شب نوزدهم بعد از چهار ساعت و دو سبع ساعت می شود.

و ساعاتی که در این قاعده مذکور شده ساعات معوجه است، که هر یک از شب و روز را به دوازده قسمت متساوی کنند، خواه دراز و خواه کوتاه، پس سه ساعت شب چهار یک شب خواهد بود، و شش ساعت نصف شب، و بنای شب بر طلوع و غروب آفتاب است در این قاعده نه طلوع صبح. و این قاعده تخمینی است، و به اعتبار تقدم و تأخر خروج شعاع اختلاف بهم می رسد.

و آنها که رعات شمس و قمر و نجوم اند و مترصد اوقات عبادات اند امری چند از احوال و اوضاع نجوم و غیرها بر ایشان ظاهر می شود که بنای عبادات خود را بر آن می گذارند، بلکه ملائکه آسمانی در اوقات معینه ایشان را بیدار می کنند، قال تعالی «وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا» (1).

و تفاصیل این امور و دلایلشان را با سایر آداب و شرایط، و ادعیه فرائض و نوافل در کتاب بحار الانوار ایراد نموده ام، و در


1- سوره عنکبوت: 69.

ص: 286

خاطر قاصر هست که در رساله صلاتیه فارسی ایراد نمایم ان شاء اللّه تعالی.

و حرر فی شهر ذی الحجة الحرام سنة سبع و تسعین بعد الالف من الهجرة المقدسة.

ص: 287

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

12- رساله فرق زنان و مردان در احکام طهارت و صلاة

اشاره

ص: 288

ص: 289

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

و سلام علی عباده الذین اصطفی.

اما بعد: چنین گوید حقیر محمد باقر بن محمد تقی: حکم زنان در نماز و وضو مثل حکم مردان است مگر در چند چیز:

اول: آن که زن در شستن دستها در وضو آب را بر شکم دست می ریزد، و مرد بر پشت دست می ریزد،

و مشهور میان علما آن است که این حکم مستحب است.

دوم: در ستر عورت

که مردان را واجب است که در عورت پیش و پس را به پوشانند، و زنان را واجب است موافق مشهور که تمام بدن را و مویها را به پوشانند به غیر از روی و کف دست از بند دست، خواه روی دست و خواه پشت دست، و به غیر از قدمهای پا، خواه پشت پا و خواه شکم پا، و اگر بر پاها چیزی بکشد که شکم پاها نمایان شود احوط است.

و مستحب است زنان را پوشیدن سه جامه در نماز، پیراهن و جامه ای که بر بالای آن پوشند و روپاک. و جایز است کنیز و صبیه غیر بالغه را سر برهنه نماز کردن.

سوم: در پوشیدن جامه حریر و طلا

که مردان را جایز نیست و زنان را جایز است.

چهارم: اذان و اقامه زنان را آن قدر تأکید نیست که در مردان هست،

و ایشان اکتفاء به چهار مرتبه اللّه اکبر، و دو مرتبه أشهد أن لا اله الا اللّه، و دو مرتبه أشهد أن محمدا رسول اللّه می توانند کرد. و اگر همه را یک مرتبه بگویند نیز ظاهرا کافی باشد، و اگر به شهادتین تنها بی اللّه اکبر اکتفا کنند مجزی است، و اذان و اقامه را تمام هم می توانند گفت به شرطی که نامحرم صدای ایشان را نشنود.

پنجم: مردان را در مسجدها نماز کردن سنت است، و زنان را در خانه نماز کردن سنت است،

هر چند به ستر اقرب باشد بهتر است، حتی نماز ایشان در صندوق خانه، و خانه عقب بهتر است از خانه پیش، و در خانه پیش بهتر است از صحن خانه، و در صحن خانه بهتر است از بام خانه.

ششم: مردان را سنت است که در نمازها پاهای خود را به قدر یک شبر دور از یک دیگر بگذارند،

و زنان را سنت است که پاها را نزدیک به یک دیگر بگذارند.

هفتم: مردان را سنت است که دستها را در ایستادن بیاویزند و بر رانها بگذارند برابر زانوها،

و زنان را سنت است که بر پستانهای خود بگذارند جدا از یک دیگر.

هشتم: مردان را سنت است که در رکوع بسیار خم شوند که پشت ایشان برابر شود،

و زنان را سنت است که بسیار خم نشوند، بلکه آن قدر خم شوند که دست ایشان به زانوها تواند رسید و

ص: 290

ص: 291

دستها را بر بالای زانوها بر ران بگذارند و بر زانوها نگذارند و دستها را به خود به چسبانند.

نهم: مردان را سنت است که چون به سجده روند اول دستها را بر زمین گذارند،

و زنان را سنت است که زانوها را پیش از دستها زمین گذارند.

دهم: مردان را سنت است که در سجود بال گشاده باشند و اعضای ایشان از یک دیگر جدا باشد،

و زنان را سنت است که اعضای خود را به یکدیگر به چسبانند و دستها را تا ذراع بر زمین بخوابانند.

یازدهم: در نشستن زنان را سنت است که رانها را به هم به چسبانند و زانوها را از زمین بردارند و بر الیتین خود بنشینند به روشی که بر سر پا نشینند،

و اگر زانوها بر زمین باشد گرد بنشینند که اعضاء و رانها به هم چسبیده باشد.

دوازدهم: چون برخیزند خود را بکشند و برخیزند بی آن که عقب ایشان بلند شود.

سیزدهم: بلند خواندن ایشان را در نماز صبح و شام و خفتن واجب نیست،

و در همه نمازها ایشان را آهسته خواندن بهتر است اگر نامحرم صدای ایشان را نشنود، و اگر بشنود البته باید آهسته خواند.

چهاردهم: زنان را جماعت کردن آن قدر تأکید ندارد که مردان را دارد،

و پیش نمازی زنان مردان را جایز نیست هر چند محرم باشند، اما پیش نمازی زن زنان را هر گاه متصف به صفات پیش نمازی باشد خلاف است، و اشهر کراهت است، و احوط ترک است.

و مرد پیش نمازی زنان می تواند کرد هر چند میان پیش نماز

ص: 292

و ایشان حائلی باشد که مأمومان او را نبینند هر گاه بر احوال نماز او مطلع باشند بنا بر مشهور، و مرد و زن اجنبی که محرم نباشند در خانه خلوت که دیگری نباشد نماز نکنند احتیاطا.

و اگر مردی و زنی با هم در یک خانه نماز کند که حائلی در میان ایشان نباشد مانند دیوار یا پرده، احوط آن است که زن عقب بایستد و مرد پیش بایستد آن قدر که در حال صلاة جزوی از زن محاذی جزوی از مرد نشود حتی در سجود، مگر آن که ده ذرع فاصله میان جای ایستادن مرد و جای ایستادن زن بوده باشد.

این مجملی است از احکام مختلفه مردان و زنان، و احکام دیگر هست در کتب مبسوطه مذکور است.

و الحمد للّه اولا و آخرا، و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین

ص: 293

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

13- رساله شکیات نماز

اشاره

ص: 294

ص: 295

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه الذی أزاح ظلمات الشبهات من الشکوک و الاوهام عن مناهج المسائل و الاحکام الشریفة سید الانام و روایات أهل بیته الکرام صلوات اللّه علیه و علیهم ما استنار نهار و أدلهم ظلام.

و أما بعد: چنین گوید خاک راه سالکان مسالک شرع مبین محمد باقر بن محمد تقی حشر هما اللّه مع موالیهما الطیبین صلوات اللّه علیهم أجمعین، که چون نماز أشرف عبادات بدنیه، و أعظم قربات ربانیه است، و به این سبب شیطان علیه اللعنة در آن حال زیاده از سایر اوقات و احوال سعی در شغل خاطر آدمی و اخلال به حضور قلب که اهم شرایط و آداب نماز است می نماید.

و به سبب کثرت و ساوس شیطان شک و سهو و نسیان اکثر نمازگذاران را عارض می شود، و محتاج به دانستن مسائل بسیار که متعلق به احوال آن است می گردند، و به سبب عدم علم به آنها نماز خود را در معرض بطلان و فساد در می آورند.

و جمعی از علما رضوان اللّه علیهم قائل شده اند که باطل است نماز کسی که مسائل ضروریه شک و سهو را نداند، هر چند شک و سهو در آن نماز او عارض نشود.

ص: 296

و لهذا جمعی از برادران ایمانی از این قلیل البضاعه التماس رساله نمودند که مشتمل بر اکثر احکام ضروریه شک و سهو بوده باشد، و استدعا نمودند که به لغت فارسی و در غایت وضوح نوشته شود که نفعش اعم و فایده اش اهم بوده باشد. اجابت مسئول ایشان را لازم دانسته، از هادی گم گشتگان به وادی حیرت استدعای عصمت از عوارض سهو و نسیان و غفلت نموده، بر سبیل استعجال با و فور أشغال بر وفق متمنای ایشان تحریر نمود، و بر مقدمه و پنج فصل و خاتمه مرتب گردانید، أما:

مقدمه در بیان اصطلاحی چند است که در این رساله دانستن آنها ضروری است

بدان أرشدک اللّه تعالی که چیزهایی که در نماز در کار است رعایت آنها بر چند قسم اند، زیرا که یا داخل در نماز است یا خارج از نماز، و آنچه داخل در حقیقت نماز است یا رکن است یعنی به زیادتی و نقصان آن عمدا و سهوا غالبا نماز باطل می شود، یا واجبی است غیر رکن که به ترک آن از روی فراموشی نماز باطل نمی شود.

و آنچه خارج از حقیقت نماز است، یا شرط صحت نماز است مانند طهارت از حدث و خبث، یا ترکی چند است که در نماز واجب است که انها را ترک نماید، و مانند ترک سخن گفتن، و به جانب راست و چپ ملتفت شدن.

و اخلال به اینها نمودن یا به عنوان علم و عمد است که دانسته بکند، و عالم باشد که جایز نیست، یا به عنوان جهل مسأله و عمد

ص: 297

است، که مسأله نداند و گمان کند که حلال است و عمدا واقع سازد، یا به عنوان سهو است که از روی فراموشی واقع سازد، یا به عنوان ظن است، که تردد داشته باشد که آیا کرده است یا نکرده است و یک طرف در نظر او راجح باشد.

پس آن طرف راجح را ظن می گویند و طرف مرجوح را و هم می گویند، یا شک دارد به این معنی که متردد است در فعل و ترک و هیچ یک در نظر او رجحان ندارد، و احکام هر یک از اینها را به عون الهی در فصلی بیان می نمائیم.

و بدان که چون احتیاط در دین امری است مطلوب و مرغوب، و در بسیاری از مسائل خلاف بسیار هست، و احادیث متعارضه نیز هست، پس در هر مسأله که این شکسته را ظنی قوی حاصل بوده، و موافق مشهور میان علما بوده است، غالبا متعرض احتیاط نشده ام، و در جائی که تعارض اخبار با اقوال مشهوره بوده، اشاره به ظن خود یا احتیاط کرده ام که همه کس را از این رساله انتفاعی باشد.

و هر امری که به عنوان احتیاط مذکور شده است در نیت آن باید که متعرض وجوب و ندب نشوند، و به قصد قربت اکتفا نمایند، و هر جا که أقوا و أظهر گفته ام یا اظهار اتفاق و اجماع کرده ام به قصد وجوب کردن بهتر است.

فصل اول در بیان خللی است که از روی عمد واقع شود

بدان که علما نقل اجماع کرده اند بر آن که هر که عمدا یکی از واجبات نماز را ترک کند، خواه شرط باشد، و خواه جزء، و

ص: 298

خواه فعل باشد، و خواه ترک، نماز او باطل است، و در وقت اعاده و در خارج وقت قضا می باید کرد، اما در بعضی از خصوصیات خلاف کرده اند، چنانچه بعضی از متأخرین علما آمین گفتن، و دست راست بر دست چپ گذاشتن را حرام می دانند، و مبطل نمی دانند.

و همچنین دعوی اجماع کرده اند بر این که هر چه عمدا مبطل نماز است، اگر از روی جهل به مسأله نیز واقع شود نماز باطل می شود، مگر بلند خواندن و آهسته خواندن قرائت، و نماز قصر را تمام کردن، که اینها اگر از روی نادانی باشد نماز باطل نمی شود اجماعا.

و در این مسأله نیز در چند موضع خلاف کرده اند، چنانچه بعضی گفته اند که اگر کسی جاهل باشد به حرمت پوشیدن جیزی در نماز که پشت پا را به پوشاند و ساق نداشته باشد، و در چنین چیزی نماز کند نماز او صحیح است، و نزد فقیر اصل حرمت آن ثابت نیست.

و همچنین گفته اند که اگر کسی تازه شیعه شده باشد و به نادانی بر چیزی که خوردنی یا پوشیدنی است سجده کند نماز او باطل نمی شود، و مشهور وجوب اعاده است.

و از کلام شیخ طوسی رحمه اللّه در بعضی از کتب او ظاهر می شود که کسی که از روی جهل به مسأله بعد از سلام بی موقع و متذکر شدن که نمازش تمام نشده است سخن گوید، نمازش باطل نمی شود، و أشهر و أحوط اعاده است.

و اگر کسی نداند که مکان، یا جامه ای که در آن نماز کرده است، یا آبی که به آن وضو یا غسل ساخته است، یا خاکی که به آن تیمم کرده است غصبی بوده است و آخر ظاهر شود، نماز او صحیح است،

ص: 299

و در این مسأله خلافی به نظر نرسیده است. و اگر فراموش کرده باشد غصبی بودن اینها را خلاف است، بعضی گفته اند که مطلقا اعاده می کند، و بعضی گفته اند که در وقت اعاده می کند نه در خارج وقت، و بعضی گفته اند که مطلقا اعاده نمی کند، و این أقوا است.

و اگر نجاست بدن یا جامه یا موضع سجده معلوم نبوده باشد، و بعد از نماز معلوم شود، نماز صحیح است، و بعضی گفته اند که در وقت اعاده می کند. و کسی که نجاست اینها را فراموش کرده باشد، مشهور آن است که در وقت اعاده می کند و در خارج وقت اعاده نمی کند.

و بعضی گفته اند که مطلقا اعاده می کند، و بعضی گفته اند که در هیچ یک اعاده واجب نیست، و مسأله در غایت اشکال است، اگر چه دور نیست که اعاده مطلقا خصوصا در خارج وقت محمول بر استحباب باشد، و أحوط آن است که اعاده کند مطلقا.

و همچنین اگر کسی گمان نجاستی کند و تفحص نکند و آخر معلوم شود که نجس بوده است، یا شستن جامه را به دیگری گذارد، و آخر معلوم شود که ازاله نجاست نشده بوده است، أحوط (1) آن است که نماز را اعاده کند.

و اگر نداند که پوست و شبه آن میته است و نماز کند در آن، و بعد از آن معلوم شود که آن پوست میته بوده است، نماز صحیح است.

و اگر آن پوست را از دست مسلمان گرفته باشد، یا در بلاد اسلام از دست مجهول گرفته باشد نماز صحیح است. و اگر از


1- احتیاط بنا بر آن است که بعضی از روایات معتبره دلالت بر این می کند، و شهید رحمه اللّه نیز میل کرده است به این قول. و الله یعلم« منه».

ص: 300

دست کافر گرفته باشد، یا در بلاد کفر از دست مجهولی گرفته باشد نماز باطل است، و مشهور میان علما آن است که اگر در بلاد اسلام از زمین بر داشته باشد نیز همین حکم دارد، و أحوط عمل به این قول است، هر چند از أحادیث خلاف آن ظاهر می شود.

و ظاهرا مراد از بلاد مسلمانان بلادی است که غالب و اکثر اهل آن مسلمان باشند، نه بلادی که حکم مسلمانان در آن جاری باشد هر چند اکثر اهل آن کافر باشند، مانند اکثر بلاد هندوستان، چنانچه اکثر اصحاب تصریح به این کرده اند.

و احوط آن است که نماز نکند در پوست و جامه ای که نداند که از جنسی است که نماز در آن می توان کرد، و اگر کرده باشد نماز را اعاده کند، خصوصا در صورتی که شک داشته باشد، چنانچه جمعی از علما گفته اند، اگر چه أظهر آن است که تا علم یا ظن نداشته باشد که از جنسی است که در آن نماز نمی توان کرد نماز او صحیح است.

و اگر از روی فراموشی در جامه ای نماز کند که در آن نماز می توان کرد ظاهرا نمازش صحیح باشد، و همچنین اگر از روی جهل به مسأله در آن نماز کرده باشد نماز او صحیح است.

و أظهر آن است که هر یک از تروک و شرائط صلاة که از روی سهو یا مسأله ندانستن ترک شود نماز صحیح است، مگر طهارت و قبله که اگر بی وضو یا غسل نماز کرده باشد نماز را در وقت و خارج وقت اعاده و قضا می کند اتفاقا.

و در باب کسی که از روی جهل به مسأله یا فراموشی به غیر قبله نماز کرده باشد خلاف است، و أحوط اعاده است خصوصا در وقت، و وجوب اعاده در وقت خالی از قوتی نیست. و در سایر

ص: 301

شرائط و تروک اگر اخلال نماید أحوط آن است که در وقت اعاده کند، هر چند عدم وجوب اعاده أقوا است.

و در چند موضع علما به خصوص متعرض شده اند، یکی آن که به اعتبار جهل یا فراموشی در اثنای نماز عورتش مکشوف باشد و نماز کند، و ابن جنید گفته است که در وقت اعاده می کند و در خارج وقت اعاده نمی کند، و شهید رحمه اللّه گفته است که اگر در تمام نماز عورتش باز بوده باشد اعاده در کار نیست، و أشهر و أقوا آن است که مطلقا در کار نیست، چنانچه حدیث بر آن دلالت کرده است. و ذکر مواضع دیگر مناسب این رساله نیست

فصل دوم در أحکام سهو است

بدان وفقک اللّه تعالی که اگر کسی نیت نماز را فراموش کند تا تکبیر احرام بگوید، یعنی در أصل در خاطر او نباشد که نماز می کند و از برای خدا می کند، نه آن که به لفظ نگفته باشد، یا ألفاظ را در دل نگذرانیده باشد، و این معانی در خاطر او باشد، زیرا که نیت بودن همان معانی است در خاطر، نمازش باطل است.

و اگر قیام در حال نیت را فراموش کرده باشد، جمعی از علما گفته اند که نمازش باطل است، هر چند ثابت نیست و مبنی بر عدم تحقیق نیت است، و لیکن أحوط اعاده است.

و همچنین اگر ایستادن در حال تکبیر احرام را فراموش کند، مشهور میان علما آن است که نمازش باطل، و أحوط عمل به این قول است.

و اگر تکبیر احرام را فراموش کند، نمازش باطل است، و هر

ص: 302

وقت که به خاطرش آید می باید که نماز را از سر گیرد، و همچنین اگر دو تکبیر احرام بگوید از روی فراموشی، نماز او باطل است، موافق مشهور، و أحوط آن است که مبطلی به عمل آورد و نماز را از سر گیرد.

و اگر کسی رکوع را فراموش کند تا پیشانی را به موضع سجود نگذاشته است، بر می گردد و راست می ایستد موافق مشهور، و به رکوع می رود و راست می ایستد موافق مشهور، و به سجود می رود.

و اگر پیشانی را گذاشته است هر چند بر چیزی باشد که سجده بر آن نتوان کرد، نمازش باطل می شود و از سر می گیرد.

و بعضی گفته اند که اگر در دو رکعت آخر باشد هر چند هر دو سجده را هم کرده باشد بر می خیزد و رکوع را به جا می آورد و آن سجده ها را حساب نمی کند، و نماز را تمام می کند. و بعضی مطلقا به این قول قائل شده اند، خواه در دو رکعت اول و خواه در دو رکعت دوم، و خواه در نماز صبح و شام، و خواه در نمازهای چهار رکعتی، و اگر کسی به این قول عمل کرده نماز را هم اعاده کند شاید أحوط باشد، و قول مشهور أقوا است.

و اگر کسی هر دو سجده را فراموش کرده باشد تا آن که در رکعتی که بعد از آن است به رکوع (1) رفته باشد، نماز او باطل است موافق مشهور و أقوا. و اگر پیش از رکوع به خاطرش آمد بر می گردد و سجده ها را به جا می آورد و نماز را تمام می کند، و بعد از نماز احتیاطا دو سجده سهو می کند، و چون در این صورت قائل به بطلان نماز شده اند اگر اعاده نیز بکند شاید بد نباشد.


1- در این مسأله نیز بعضی قائل شده اند که رکوع را می اندازد و سجده ها را بجا می آورد و نماز را تمام می کند، و چون این قول ضعیف است متعرض احتیاط نشدیم« منه».

ص: 303

و اگر کسی سهوا در یک رکعت دو رکوع بجا آورد، نماز او باطل است اجماعا، مگر در یک صورت که شک کند در رکوع در وقتی که ایستاده است، و باز به رکوع رود و هنوز سر بر نداشته به خاطرش آید که پیشتر رکوع کرده بوده است، که در این صورت خلاف است، أشهر و أقوا آن است که نمازش باطل است، و بعضی گفته اند سر از رکوع بر نمی دارد و به سجده می رود و نمازش صحیح است، و اگر چنین کند و نماز را تمام کند و باز اعاده کند أحوط است.

و اگر کسی سهوا در یک رکعت چهار سجود بجا آورد، نمازش باطل می شود اجماعا. و این دو قاعده در نماز جماعت جاری نیست نسبت به مأموم، زیرا که اگر کسی از روی فراموشی پیش از پیشنماز به رکوع یا به سجود برود بر می گردد و باز با پیشنماز می رود، و همچنین اگر از روی فراموشی یا به گمان آن که پیشنماز سر بر داشته است سر بر دارد و بر او معلوم شود که پیشنماز هنوز سر بر نداشته است بر می گردد و با پیشنماز سر بر می دارد، و زیادتی رکن در این دو صورت باعث بطلان نماز او نمی شود.

و اگر عمدا پیشتر به رکوع یا به سجود برود یا پیشتر سر بر دارد، مشهور آن است که بر نمی گردد، و نمازش صحیح است، و اگر چنین کند و نماز را نیز اعاده بکند در این صورت أحوط است.

و اگر کسی یک رکعت بر نماز زیاده کند سهوا، نمازش باطل است موافق أشهر و أقوا، و بعضی از علما گفته اند که اگر به قدر تشهد در نماز چهار رکعتی بعد از رکعت چهارم نشسته است نمازش صحیح است، و بعضی گفته اند که اگر تشهد خوانده است

ص: 304

نمازش صحیح است، و بعضی در غیر چهار رکعتی نیز چنین گفته اند.

و أحوط اعاده است مطلقا، خواه بعد از سجده های رکعت پنجم به خاطرش آید، و خواه میان سجده ها، و خواه میان رکوع و سجده ها، و اگر پیش از رفتن به رکوع به خاطرش آید می نشیند و تشهد اگر نخوانده است می خواند و سلام می گوید، و احتیاطا دو سجده سهو می کند، و نمازش صحیح است.

و اگر کسی یک رکعت یا زیاده از نماز را فراموش کرده باشد و پیش از سلام و بعد از تشهد یا پیش از تشهد به خاطرش آید نماز را تمام می کند و صحیح است اتفاقا، و برای تشهد زیادتی اگر خوانده باشد احتیاطا سجده سهو می کند. و اگر بعد از سلام به خاطرش آید که یک رکعت یا زیاده از نماز را کم کرده است، و هنوز فعلی که منافی نماز است به عمل نیاورده باشد، آن نماز را تمام می کند، و احتیاطا دو سجده سهو می کند برای سلام بی موقع.

و اگر تشهد بی موقع خوانده باشد، برای آن نیز دو سجده سهو احتیاطا می کند و نمازش صحیح است، خواه دو رکعتی باشد و خواه سه رکعتی و خواه چهار رکعتی.

و اگر وقتی به خاطرش آید که فعلی از او صادر شده باشد که اگر عمدا کرده باشد در نماز به سبب آن نماز باطل می شود، و اگر سهوا کرده باشد نماز باطل نمی شود، مانند سخن گفتن و قهقهه کردن و پشت به قبله کردن بنا بر قولی، پس خلاف است میان علما، و أشهر و أقوا آن است که نمازش صحیح است، و آنچه ترک کرده است بجا می آورد.

ص: 305

و اگر سخن گفته باشد به دو حرف یا زیاده یا به یک حرف تام الفائده، احتیاطا سجده سهو می کند، و بعضی گفته اند که نمازش باطل است، و بعضی گفته اند که در غیر چهار رکعتی باطل است و در چهار رکعتی صحیح است، و أحوط اعاده است خصوصا در غیر چهار رکعتی، اگر چه أظهر آن است که در کار نیست.

و اگر وقتی به خاطرش آید که کاری کرده باشد که کردن آن باعث بطلان صلاة می شود عمدا و سهوا، مانند حدث و فعل کثیر یا پشت به قبله کردن بنا بر مشهور، پس أشهر و أقوا آن است که نمازش باطل می شود.

و از ابن بابویه رحمه اللّه نقل کرده اند که او گفته است که در این صورت نیز نماز را تمام می کند و صحیح است، و اگر چنین کند و بعد از آن اعاده کند شاید أحوط باشد.

و اگر کسی سلام را فراموش کند، و بعد از فعلی که مبطل نماز است به خاطر آورد، نمازش صحیح است، و اگر بعد از فعلی که عمدا و سهوا مبطل نماز است به خاطر آورد، مشهور میان علما آن است که نمازش باطل است، و أظهر آن است که باطل نمی شود، و أحوط عمل به مشهور است.

و اگر پیش از تشهد أخیر و بعد از فارغ شدن از سجده ها حدثی از او صادر شود، أشهر و أحوط بطلان صلاة است، و بعضی گفته اند که نماز باطل نمی شود و وضو می سازد و تشهد بجا می آورد، و این قول به حسب أحادیث خالی از قوتی نیست، و احتیاط آن است که چنین کند و اعاده نیز بکند.

و اگر در اثناء نماز پیش از تمام کردن سجده های رکعت آخر حدثی از او سهوا یا بی اختیار از او صادر شود، مشهور آن است

ص: 306

که نمازش باطل است، و اگر وضو بسازد و نماز را تمام کند و اعاده کند أحوط است.

و اگر کسی داند که دو سجده را در نماز ترک کرده است، و نداند که این دو سجده از یک رکعت بوده است که نمازش باطل باشد، یا از دو رکعت بوده است که نمازش صحیح باشد، مشهور آن است که نمازش باطل است، و أحوط آن است که دو سجده سهو را با چهار سجود سهو بجا آورد و نماز را اعاده نیز بکند.

و اگر خللی کند به فعلی از أفعال نماز که رکن نبوده باشد، پس بر سه قسم است نزد فقهاء: اول- آن است که نماز را تمام می کند و احتیاج به تدارک ندارد، دوم: آن است که تدارک دارد اما به سجده سهو احتیاج نیست. سوم: آن است که هم تدارک دارد و هم سجده سهو.

اما قسم اول پس اگر کسی قرائت را یا حمد تنها را یا سوره تنها را یا بلند خواندن و آهسته خواندن قرائت را از روی فراموشی ترک کند، نمازش صحیح است و تدارکی بر او لازم نیست.

و اگر قرائت در هر دو رکعت اول را فراموش کرده باشد در دو رکعت آخر متعین نیست بر او حمد خواندن بنا بر أشهر و أقوا.

و همچنین نمازش صحیح است بی تدارک هرگاه ذکر رکوع، یا درنگ کردن به قدر ذکر را فراموش کند، و بعد از سر برداشتن از رکوع بیادش آید، یا سر برداشتن را فراموش کند، یا قرار گرفتن بعد از سر برداشتن را، و بعد از رفتن به سجده به خاطرش آید، یا ذکر سجود اول را، یا قرار گرفتن به قدر ذکر، یا بعضی اعضای غیر پیشانی را بر زمین گذاشتن را فراموش کند، و بعد از سر برداشتن به خاطرش آید، یا نشستن بعد از سر برداشتن از سجده اول را، یا درنگ کردن در آن را فراموش کند

ص: 307

تا به سجود دوم برود، یا آن که سجده دوم را، یا قرار گرفتن در آن را، یا سجده کردن بر شش عضو غیر پیشانی را فراموش کند، و بیادش نیاید تا سر از سجود بر دارد، که در این همه صور نماز او صحیح است. و اگر در همه صور احتیاط دو سجده سهو بکند برای خروج از خلاف شاید بد نباشد.

و اما قسم دوم، پس اگر کسی قرائت را، یا خصوص حمد یا سوره را، یا بعضی از حمد یا سوره را اگر چه یک آیه باشد، یا کمتر فراموش کند، و پیش از رکوع به خاطرش آید، بر می گردد و آنچه ترک کرده است به عمل می آورد، و ما بعد آن را هر چند شروع به قنوت کرده باشد، و هر چند شروع به رفتن رکوع کرده باشد و هنوز به حد رکوع نرسیده باشد.

و اما بلند خواندن قرائت و آهسته خواندن اگر ترک شود، محل خلاف است که آیا پیش از رکوع تدارک می کند یا نه؟ و أظهر آن است که تدارک نمی کند، و نمازش صحیح است.

و اگر ذکر رکوع را فراموش کند، و پیش از آن که از حد رکوع بدر رود بیادش آید، یا سر برداشتن از رکوع را یا درنگ بعد از سر برداشتن را فراموش کند، و پیش از سجود بیادش آید، بر می گردد و به عمل می آورد، و در فراموش کردن درنگ بر می گردد و راست می ایستد، و اندکی توقف می نماید و به سجده می رود.

و اگر ذکر سجود اول را، یا سجود بر شش عضو غیر پیشانی را، یا درنگ در سجود به قدر ذکر را فراموش کند، و پیش از سر برداشتن از سجود اول بیاد آورد تدارک می کند.

و همچنین اگر درست نشستن بعد از سجود اول را، یا درنگ کردن در نشستن را فراموش کند، و پیش از آن که سر به سجده دوم

ص: 308

بگذارد بیادش آید تدارک می کند.

و همچنین اگر ذکر در سجود دوم، یا درنگ کردن در آن را، یا گذاشتن یکی از اعضای سجود غیر پیشانی را بر زمین فراموش کند، و پیش از سر برداشتن بیادش آید، آنچه فراموش کرده است به عمل می آورد.

و اگر یک سجده یا تشهد را فراموش کند، و پیش از رکوع به خاطرش آید، بر می گردد و آن سجده یا تشهد را بجا می آورد و بر می خیزد و قرائت را از سر می گیرد اگر چه قرائت کرده باشد، و نمازش صحیح است.

و اگر بعد از ایستادن بیادش آمده باشد، بعد از نماز احتیاطا دو سجده سهو می کند. و در صورتی که سجده را فراموش کرده باشد، اگر بعد از سر برداشتن از سجده اول نشسته باشد و طمأنینه، یعنی قرار گرفتن را به قصد واجب به عمل آورده باشد، و بعد از آن از سجده غافل شده باشد، و بعد از ایستادن به خاطرش آمده باشد، چون عود به سجده کند، نشستن و قرار گرفتن را به عمل نمی آورد، و به سجود می رود.

و اگر در اصل نشستن و درنگ کردن را به عمل نیاورده است، اول می نشیند و اندک درنگی می کند، و بعد از آن به سجود می رود، و اگر نشسته و درنگ کرده است اما نه به قصد واجب، بلکه به قصد جلسه استراحت که بعد از سجده دوم سنت است، در این صورت میان علما خلاف است، و خالی از اشکال نیست، و دور نیست که اگر واقع سازد به قصد احتیاط بد نباشد، و شاید که اگر اعاده نماز نیز بکند أحوط باشد.

و اگر بعد از ایستادن و پیش از رکوع جزم کند که یک سجده

ص: 309

از او فوت شده است و در سجده دیگر شک کند، از برای سجده ای که جزم دارد که نکرده است بر می گردد و بجا می آورد، و در سجده ای که شک دارد أظهر آن است که نباید کرد، و اگر در این صورت نیز نماز را اعاده کند شاید أحوط باشد.

و اما قسم سوم، پس اگر یک سجده را یا تشهد را فراموش کند، و بعد از رکوع به خاطر آورد، مشهور میان علما آن است که آن یک سجده یا تشهد را بجا می آورد بعد از نماز، و از برای هر یک دو سجده سهو می کند.

و ظاهر أحادیث آن است که در فراموش کردن سجده به همان سجده فراموش کرده اکتفا می کند، و دو سجده سهو در کار نیست، و در فراموش کردن تشهد دو سجده سهو می کند، و همان تشهد که در سجده سهو می خواند کافی است، و احتیاج به تشهد دیگر برای قضا نیست، و أحوط عمل به مشهور است.

و موافق مشهور سجده و تشهد فراموش شده را پیش از دو سجده سهو می کند، و ظاهرا اگر قصد ادا و قضا نکند و به زبان نیت نکند، و در خاطر خود بگذراند که بجا می آورم سجده ای را که در نماز ظهر مثلا فراموش کرده ام از جهت آن که واجب است قربة الی اللّه، و در تشهد نیز چنین قصد کند و قصد واجب نکند بهتر است، و اللّه یعلم.

و بدان که این احکام که گذشت احکام غیر سجده های آخر نماز و تشهد آخر است، و اما سجده های آخر پس اگر هر دو را یا یکی را فراموش کرده باشد، و پیش از سلام به خاطرش آید، آنها را به عمل می آورد، و تشهد را از سر می گیرد، و نمازش صحیح است.

و دور نیست که اگر شروع در تشهد کرده باشد و بر گردد به

ص: 310

سجود سهو بنا بر رعایت بعضی از أقوال أحوط باشد.

و اگر بعد از سلام به خاطرش آید، اگر دو سجده باشد نمازش باطل است موافق مشهور، و اگر یک سجده باشد بجا آورد، و نمازش صحیح است.

و اگر تشهد را فراموش کرده باشد، و پیش از سلام به خاطرش آید، به این نحو که تشهد و سلام را هر دو فراموش کند بعد از سجده، و پیش از آن که مبطل به عمل آورد به خاطرش آید، هر دو را به عمل می آورد، و نمازش صحیح است، و اگر بعد از سلام به خاطرش آید تشهد را بجا می آورد و نمازش صحیح است، و بعضی در اینجا نیز به وجوب سجده سهو قائل شده اند، و أحوط است اگر چه دلیلی ندارد.

و اگر در این صورت پیش از اتیان به تشهد فراموش کرد، و حدثی از او ظاهر شود، أشهر و أقوا آن است که نمازش صحیح است و وضو می سازد و روی به قبله می نشیند و تشهد را بجا می آورد، و اگر در این صورت اعاده نیز بکند برای رعایت بعضی از أقوال بد نیست.

و اگر صلوات بر محمد و آل را در تشهد فراموش کرده باشد، و بعد از نماز به خاطرش آید، أحوط آن است که بجا آورد.

و بدان که أشهر میان علماء آن است که فعلی که فوت شده است که باعث سجده سهو شده است، اول آن را می باید کرد، و بعد از آن سجده سهو را.

و اگر چند فعل باشد، اول فعلی را به ترتیب که فوت شده است به عمل آورد، و بعد از فراغ از فعلها سجده های سهو را نیز به ترتیب به عمل آورد، و أحوط عمل به اینها است اگر چه تخییر أظهر است.

ص: 311

و بدان که بعضی از علماء قائل شده اند که اگر در دو رکعت اول یک سجده را فراموش کند، و بعد از رکوع به خاطرش آید، نمازش باطل است، و قول مشهور که فرق میان دو رکعت اول و آخر نیست أقوی است، و اگر در این صورت بعد از تمام کردن نماز و بجا آوردن سجود و دو سجده سهو، اعاده نماز نیز بکند أحوط است.

فصل سوم در أحکام شک است

اشاره

بدان که شک یا در عدد رکعتهای نماز است یا در أفعال نماز، اگر در عدد رکعتها باشد، اگر شک او در نمازهای دو رکعتی باشد، مانند نماز صبح و جمعه، یا در نماز سه رکعتی باشد مانند نماز شام، یا در دو رکعت اول نماز چهار رکعتی باشد، أشهر و أقوا آن است که نمازش باطل است و از سر می گیرد (1).

و همچنین اگر شک در عدد بسیار کند، که نداند که یک رکعت کرده است یا دو یا سه یا چهار یا یک رکعت را نیز نداند که تمام کرده است یا نه، نمازش باطل است.

و نماز آفتاب و ماه گرفتن و زلزله و آیات نیز حکم نماز دو رکعتی دارد اگر شک در عدد رکعتها باشد، و اگر در عدد رکوعها شک کند بنا بر کمتر می گذارد و تمام می کند بنا بر مشهور و أقوا.

و اگر در نماز چهار رکعتی یقین به تحقیق دو رکعت داشته باشد و در زیادتی شک کند، صور مشهوره آن که ضرور است دانستن پنج است، و چهار صورت از فرضهای نادر با آنها که ضم نموده،


1- و ابن بابویه رحمه اللّه و بعضی از علما در اکثر صور تجویز بنا بر أقل کرده اند بنا بر احادیثی که محمول بر تقیه است.

ص: 312

نه صورت را بیان می کنیم شاید که در ضمن آنها حکم همه صور محتمله معلوم شود.

اول: آن که شک کند میان دو و سه،

پس اگر پیش از رفتن به سجده دوم باشد نمازش باطل است، و اگر بعد از سر برداشتن از سجده دوم باشد أشهر و أقوا آن است که بنا بر سه گذاشته (1) و یک رکعت دیگر بجا می آورد و سلام می گوید، و دو رکعت نماز نشسته می کند که اگر سه باشد چهار شود (2)، و أکثر گفته اند که یک رکعت ایستاده به عوض دو رکعت نشسته می کند، و أحوط آن است که دو رکعت نشسته بکند.

و اگر شک بعد از رفتن به سجود و پیش از سر برداشتن باشد، خواه ذکر را گفته باشد و خواه نگفته باشد، أحوط آن است که به همان نحو تمام کند و نماز احتیاط بکند و اعاده نیز بکند.

دوم: آن است که شک کند میان سه و چهار،

خواه پیش از رکوع باشد و خواه بعد از رکوع و پیش از سجده ها، و خواه بعد از سجده ها، بنا بر چهار می گذارد، و نماز را تمام می کند، و دو رکعت نماز نشسته می کند یا یک رکعت ایستاده، و دو رکعت نشسته أحوط است (3).

سوم: آن است که شک کند میان دو و چهار،

اگر پیش از رفتن به سجده دوم است، نمازش باطل است، و اگر بعد از سر برداشتن از سجده دوم است أشهر و أظهر آن است که نمازش


1- می گذارد- خ ل.
2- و چون در این شک خلافی هست و بعضی قائل شده اند که نماز باطل است است و بعضی گفته اند بنا بر کمتر می گذارد و تمام می کند و نماز احتیاط نمی کند، پس اگر مطلقا بعد از احتیاط اعاده نیز بکند أحوط است« منه».
3- و چون در صورت شک میان سه و چهار نیز ابن بابویه قائل شده است که نمازش باطل است اگر مطلقا با احتیاط اعاده بکند شاید بهتر باشد« منه».

ص: 313

صحیح است، و بنا بر چهار می گذارد، و نماز را تمام می کند، و دو رکعت نماز ایستاده می کند که اگر دو باشد چهار شود، و اگر پیش از سر برداشتن از سجده دوم شک کند، أحوط آن است که چنین کند، و اعاده نیز بکند.

چهارم: آن است که شک کند میان دو و سه و چهار،

پس اگر پیش از رفتن به سجده دوم است، نمازش باطل است، و اگر بعد از سر برداشتن از سجده دوم است بنا بر چهار می گذارد، و تشهد می خواند و سلام می گوید، و دو رکعت ایستاده می کند و سلام می گوید، و دو رکعت نماز نشسته می کند.

و اگر بعد از سر برداشتن (1) به رکعت دیگر این شک را بکند، باز بنا بر چهار می گذارد و آن رکعت را بر هم می زند و می نشیند، و اگر تشهد نخوانده است می خواند و سلام می گوید، و باز دو رکعت ایستاده و دو رکعت نشسته می کند (2)، و احتیاطا دو سجده سهو می کند. و اگر بعد از رفتن به سجده دوم و پیش از سر برداشتن باشد، أحوط آن است که چنین کند بی سجده سهو و اعاده نیز بکند.

پنجم: آن است که شک کند میان چهار و پنج، پس آن سه صورت دارد:

اول: آن که وقتی که ایستاده است

خواه شروع به قرائت کرده باشد و خواه نکرده باشد شک کند که این رکعت که در آن ایستاده ام چهارم است یا پنجم، پس می نشیند، و اگر تشهد نخوانده است می خواند و سلام می گوید، و دو رکعت نماز نشسته می کند، و احتیاطا دو سجده سهو نیز می کند.

دوم: آن که بعد از تمام کردن سجده ها شک کند که این رکعت که تمام کردم چهار بود یا پنجم،

نمازش صحیح است تشهد می خواند و سلام می گوید، و دو سجده سهو بجا می آورد وجوبا.

سوم: آن که بعد از رفتن به رکوع و پیش از تمام کردن سجده ها شک کند،

در این صورت خلاف است، و بعضی قائل شده اند که نمازش باطل است، و ظاهرا اگر تمام کند این رکعت را و دو سجده سهو کند کافی باشد، و اگر با این اعاده نیز بکند أحوط است.

ششم: آن است که شک کند میان چهار و زیاده از پنج،

مثل چهار و شش یا چهار و هفت، در این صورت مشهور میان علما آن است که نمازش باطل است، و بعضی این را مانند شک میان چهار و پنج می دانند در احکامی که گذشت، اگر عمل به آنها بکند و نماز را اعاده کند أحوط است. و همچنین اگر شک میان چهار و پنج و زیاده باشد، أحوط آن است که چنین کند که نماز را تمام کند با سجده سهو و اعاده نیز بکند.

هفتم: آن است که با شک میان چهار و پنج شکهای دیگر ضم کند

هفتم: آن است که با شک میان چهار و پنج شکهای دیگر ضم کند (3)،

مثل آن که شک کند میان سه و چهار و پنج، پس اگر پیش از رکوع است بر می گردد به شک میان دو و سه و چهار، چنانچه سابقا مذکور شد، و اگر بعد از رکوع باشد، اگر تمام کند، و دو رکعت


1- خواستن- خ ل.
2- ظاهرا مخیر باشد میان آن که دو رکعت ایستاده را مقدم دارد یا دو رکعت نشسته را، و أحوط مقدم داشتن دو رکعت ایستاده است، و بعضی گفته اند که بجای دو رکعت نشسته یک رکعت ایستاده می تواند کرد، و ظاهرا مجزی نباشد، و بعضی گفته اند که در چنین شکی یک رکعت ایستاده و دو رکعت نشسته می کند، و عمل به آنچه گفتیم اقوا است« منه».
3- شود- خ ل.

ص: 314

ص: 315

نماز احتیاطا نشسته، و دو سجده سهو بکند، ظاهرا مجزی باشد، و اگر اعاده نیز بکند أحوط است.

و همچنین اگر شک کند میان دو و سه و چهار و پنج، اگر پیش از تمام کردن سجده ها است، نمازش باطل است، و اگر بعد از اتمام سجده ها باشد، دو رکعت نماز ایستاده، و دو رکعت نماز نشسته، و دو سجده سهو بکند، و احتیاطا اعاده نیز بکند.

و اگر شک میان دو و چهار و پنج بوده باشد، اگر پیش از تمام کردن سجده ها است، نماز باطل است، و اگر بعد از تمام کردن سجده ها باشد، بنا بر چهار گذارد، و دو رکعت نماز احتیاط ایستاده بکند، و دو سجده سهو بکند، و احتیاطا اعاده نیز بکند.

هشتم: آن است که احتمال چهار در شک او داخل نباشد،

مثل آن که شک کند میان سه و پنج یا دو و پنج یا دو و سه و پنج یا سه و شش یا دو و شش، و همچنین احتمالات دیگر که میان زیاده و کم باشد، و احتمال چهار در آنها داخل نباشد، پس مشهور میان علما آن است که نمازش باطل است، و شهید رحمه اللّه احتمال داده است که بنا بر کمتر گذارند و نماز را تمام کنند، و اگر چنین کند. و دو سجده سهو بکند، و نماز را نیز اعاده کند شاید أحوط باشد.

نهم: آن است که شک میان احتمالات زیاده باشد،

و احتمال مساوی و ناقص نباشد، مثل آن که شک کند میان پنج و شش، پس اگر پیش از رکوع است بر می گردد به شک میان چهار و پنج، پس می نشیند و تشهد می خواند و سلام می گوید، و دو سجده (1) سهو می کند، و اگر بعد از رکوع باشد اگر در رکعت چهارم به قدر تشهد


1- و سجده سهو را برای این گفتیم که چند حدیث معتبر دلالت می کند بر آن که هر گاه شک میان زیاده و نقصان باشد سجده سهو می کند، و شمول ظاهری دارند این صورتها را، و اللّه یعلم« منه».

ص: 316

نه نشسته نمازش باطل است. و اگر نشسته است أحوط آن است که بنشیند و سلام گوید و اعاده نیز بکند چنانچه گذشت.

و اگر شک میان پنج و هفت، یا پنج و هشت یا زیاده بوده باشد، اگر پیش از رکوع باشد، مشهور آن است که نمازش باطل است، و أحوط آن است که بنشیند و تشهد بخواند و سلام بگوید، و دو سجده سهو بکند، و نماز را نیز اعاده کند، و اگر بعد از رکوع باشد اگر بعد از رکعت چهارم به قدر تشهد نشسته است، أحوط آن است که سلام بگوید، و اعاده نماز بکند، و اگر نه نشسته است نمازش باطل است. و أحکام صورتهای دیگر از آنچه گفتیم ظاهر می شود بعد از تأمل.

و اما شک در أفعال نماز، پس اگر وقتی شک کند که از محل فعلی که در آن شک کرده است گذشته باشد، و داخل فعل دیگر شده باشد، آن شک اعتبار ندارد، و اگر محل آن فعل باقی بوده باشد، آن را بجا می آورد و نمازش صحیح است، خواه شک در دو رکعت اول باشد، و خواه در دو رکعت آخر، و خواه رکن باشد، و خواه واجب دیگر.

و چون بعضی از علما قائل شده اند که هر شکی که در دو رکعت اول واقع شود نماز به آن باطل می شود، أحوط در این صورت آن است که عمل کند به مقتضای شک و اعاده نیز بکند، خصوصا در صورتی که شک تعلق به رکن دو رکعت اول گرفته باشد، پس اگر کسی شک کند در نیت بعد از آن که تکبیر احرام گفته باشد اعتبار ندارد.

و همچنین اگر شک کند در تکبیر بعد از آن که شروع به قرائت حمد کرده باشد اعتبار ندارد، و اگر شک کند در قرائت حمد کرده باشد اعتبار ندارد، و اگر شک کند

ص: 317

در قرائت حمد بعد از آن که شروع به سوره کرده باشد محل خلاف است، و أظهر آن است که ملتفت نمی شود، و أحوط آن است که در این صورت اعاده نماز بکند.

و اگر شک بکند در قرائت بعد از شروع در قنوت محل خلاف است، و أقوا آن است که ملتفت نمی شود. و همچنین اگر شک کند در قرائت بعد از آن که شروع در خم شدن کرده باشد و هنوز به حد رکوع نرسیده باشد، أظهر آن است که اعتبار ندارد، و أحوط آن است که تمام کند و نماز را اعاده کند. و اگر به حد رکوع رسیده باشد البته ملتفت نمی شود.

و اگر شک کند که آیا رکوع کرده ام یا نه، در وقتی که ایستاده است رکوع را بجا می آورد، و اگر بعد از رفتن به سجده شک کرده باشد ملتفت نمی شود، و اگر فرورفته باشد و هنوز سر به سجده نگذاشته شک کند محل خلاف است، و أحوط آن است که التفات نکرده تمام کند و احتیاطا اعاده نیز بکند.

و اگر در حال نشستن شک کند که آیا سجده کرده ام یا در اصل نکرده ام، دو سجده می کند. و اگر شک کند که یک سجده کرده ام یا دو سجده، یک سجده دیگر می کند. و اگر به سجده دوم فرو رفته باشد و هنوز سر به سجده نگذاشته باشد، شک کند که آیا درست سر از سجده اول برداشته بوده است، یا درنگ بعد از سر برداشتن را به عمل آورده بوده است، محل خلاف است، و أظهر آن است که ملتفت نمی شود.

و اگر بعد از سر گذاشتن به سجده شک کند، البته اعتبار ندارد.

و اگر شک کند در سجده بعد از شروع در بر خواستن و هنوز راست نه ایستاده باشد خلاف است، و أظهر آن است که بر گردد و سجده

ص: 318

مشکوک فیه را به عمل می آورد. و اگر بعد از راست ایستادن شک کند در سجود، ملتفت نمی شود.

و اگر کسی بعد از سر برداشتن از رکوع یا سجود شک کند در ذکر یا درنگ کردن به قدر آن یا واجبی چند که در حقیقت آنها داخل نیست، اعتبار ندارد. و اگر شک کند بعا از سر برداشتن از سجود که آیا حقیقت سجود به فعل آمده است، یا این که در پیشانی گذاشتن که حقیقت سجود به آن حاصل می شود خللی بوده است، خواه این شک بعد از دو سجده بهم رسد یا در میان دو سجده، و خواه نسبت به یک سجده باشد و خواه دو سجده، محل اشکال است، و أظهر آن است که تدارک می کند، و اگر اعاده نماز نیز بکند شاید أحوط باشد. و اگر شک کند در سجده بعد از شروع در خواندن تشهد، أشهر و أظهر آن است که اعتبار ندارد.

و اگر شک کند در تشهد بعد از راست ایستادن، ملتفت نمی شود.

و اگر در اثنای بر خواستن شک کند، محل خلاف است، و أظهر عدم التفات است، و شاید اعاده أحوط باشد.

و اگر فعلی را به اعتبار شک به عمل آورد، و بعد از آن به خاطرش بیاید که آن فعل را پیشتر کرده بوده است، اگر آن فعل رکن باشد مانند تکبیر احرام و رکوع و دو سجده، نمازش باطل است و اعاده می کند، و اگر غیر رکن باشد ضرر ندارد، و اگر بعد از گذشتن از محل شک کند و بر گردد و آن فعل را که در آن شک کرده است بجا آورد، مشهور آن است که نمازش باطل است و اعاده می باید کرد.

و هر شکی که بعد از فارغ شدن از نماز عارض شود خواه در رکعات و خواه در افعال اعتبار ندارد. و اگر شک کند که آیا از

ص: 319

برای نماز ظهر مثلا نیت ظهر کرده ام یا نیت عصر، جمعی گفته اند که اعاده می کند، و أظهر آن است که شکش اعتبار ندارد، خواه در اثنای نماز باشد و خواه بعد از نماز

فصل چهارم در بیان متفرقات أحکام شک و سهو است

اول: آن که نماز احتیاط حکم نماز اصل دارد

در شرایط که با طهارت باشد و روی به قبله و عورتش پوشیده باشد و سایر أحکام، و باید که نیت بکند، و أحوط آن است که به زبان نیت نکند و در دل قصد کند که دو رکعت یا یک رکعت نماز احتیاط می کنم برای فریضه ظهر مثلا برای آن که واجب است از جهت رضای خدای تعالی، و تکبیر احرام بگوید و حمد تنها بخواند و سوره نخواند، و بدل سوره تسبیح نخواند، و قول به جواز تسبیح ضعیف است، و ظاهرا که قنوت ندارد و تشهد و سلام بجا آورد.

و أحوط آن است که نماز احتیاط را بی فاصله بجا آورد، و در میان آن و نماز اصل چیزی صادر نشود که اگر در نماز صادر شود سبب بطلان نماز باشد، مانند حدث و گشتن از قبله، و حرف زدن عمدا، و اگر سهوا سخن گوید احوط آن است که دو سجده سهو بجا آورد.

و همچنین أحوط آن است که منافی میان نماز و اجزائی که فراموش شده و بعد از نماز به عمل می آورد مانند سجود و تشهد بجا نیاورد. و اگر حدثی در میان نماز اصل و نماز احتیاط یا اجزای فراموش شده واقع شود، وضو بسازد و آنها را بجا آورد، و احتیاطا اعاده نماز نیز بکند، و همچنین در هر مبطلی که به عمل

ص: 320

آید، احتیاط این است چون جمعی به بطلان نماز قائل شده اند، و اگر چه أظهر عدم بطلان است.

دوم: آن که شک وقتی اعتبار دارد که هر دو طرف آن مساوی باشد،

و اگر ظن بر یک طرف غالب باشد به آن عمل می کند، خواه در دو رکعت اول بوده باشد، و خواه در دو رکعت آخر، و خواه در عدد رکعات باشد و خواه در أفعال (1)بنا بر مشهور، و بعضی گفته اند که در دو رکعت اول علم می باید و ظن کافی نیست. و اگر در دو رکعت اول عمل به ظن کند و اعاده نیز بکند أحوط است.

پس اگر شک در میان دو و سه باشد و ظنش بر دو غالب باشد دو رکعت دیگر می کند، و اگر بر سه غالب باشد یک رکعت دیگر می کند، و نماز احتیاط نمی کند، و اگر میان سه و چهار بوده باشد و ظنش بر سه غالب باشد، یک رکعت دیگر می کند، و اگر بر چهار غالب بوده باشد، سلام می گوید و چیزی بر او نیست، و اگر در این صورت سجده سهو کند احتیاطا موافق مذهب ابن بابویه رحمه اللّه بد نیست.

و اگر میان چهار و پنج بوده باشد، و ظنش بر چهار غالب باشد، سلام می گوید، و اگر بر پنج غالب باشد نمازش باطل است، مگر آن که بعد از چهارم به قدر تشهد نشسته باشد که أحوط سلام گفتن و اعاده است چنانچه پیشتر دانستی.

سوم: آن که أشهر آن است که اگر شک کند، و بعد از تأمل ظنش بر یک طرف غالب شود، عمل به ظن می کند چنانچه دانستی.

چهارم: آن که هر گاه کسی شک بسیار کند، حکم شک از او ساقط است،

به این معنی که اگر شک در فعلی کند هر چند وقت آن فعل باقی باشد تدارک نمی کند اگر چه رکن باشد (2)، و اگر شک در عدد رکعتها باشد بنا بر أکثر می گذارد، مگر آن که أقل أصح باشد که بنا بر أقل می گذارد، مثل آن که در نماز صبح شک کند میان دو و سه، بنا بر دو که صحیح است می گذارد.

و اگر در جائی سجده به سبب شک واجب باشد بر او واجب نیست. و اگر صاحب این حال عمل به أحکام شک کند موافق مشهور نامشروع کرده است، و اگر در میان نماز تدارک فعلی بکند که به اعتبار کثرت شک نباید بکند، أشهر آن است که نمازش باطل است.

و اما حدی که چون شک او به آن حد رسد او را کثیر الشک گویند شرعا، محل خلاف است، و أکثر حواله به عرف کرده اند، یعنی اینقدر شک کند که در عرف گویند که او شک بسیار می کند، و این أقوا است. و بعضی گفته اند که در سه نماز پی در پی شک کند، یا در یک نماز سه شک بکند.

و از بعضی از أحادیث ظاهر می شود که اگر مدتی بر این حال باشد که در هر سه نماز شک کند او کثیر الشک است، و چون سه نماز بی شک بکند از آن حکم بیرون می آید.

و در این مسأله خلاف است که شکی که بسیاری آن باعث حکم کثرت شک می شود آیا می باید از جنسی باشد که حکمی بر آن مترتب شود از نماز احتیاط یا تدارک در محل یا سجود یا اعم از این است، پس بنا بر قول اخیر اگر شک بسیار کند که بر یک طرف


1- اگر در ظن افعال مطلقا احتیاط کند شاید بهتر باشد، زیرا که اگر چه فقهاء فرقی میان رکعات و افعال نکرده اند اما احادیث بر اعتبار غلبه ظن در افعال چندان دلالت نمی کند، و اللّه یعلم« منه».
2- شیخ شهید و آخوند ملا أحمد اردبیلی رحمه اللّه احتمال داده اند که حکم کثیر الشک بر سبیل رخصت و تخفیف باشد و عمل به احکام شک نیز تواند کرد، و این خلاف مشهور و مخالف ظواهر أحادیث معتبره است، و اللّه یعلم« منه».

ص: 321

ص: 322

ظنش غالب باشد یا بعد از تجاوز از محل شک کند یا در نافله شک کند، باز کثیر الشک خواهد شد، و این مسأله محل اشکال است، و أحوط آن است که چنین کسی اگر شکش موجب نماز احتیاط یا سجود سهو باشد بجا آورد، و اگر موجب تلافی در محل باشد بکند، و احتیاطا نماز را اعاده کند.

و اگر کثیر الشک در فعلی شک کند و بجا نیاورد، و بعد از گذشتن از محل آن فعل به خاطرش آید که آن فعل را نکرده است، اگر رکن باشد أحوط آن است که نماز را تمام کند و اعاده نیز بکند، و اگر غیر رکن باشد نمازش صحیح است.

و اگر سجود و یا تشهد باشد بعد از نماز بجا آورد با سجده سهو احتیاطا، و اگر رکعت باشد و مبطلی به عمل نیاورده باشد که عمدا و سهوا مبطل باشد مانند حدث، آن رکعت را بجا آورد، و اگر مبطل به عمل آورده باشد، نماز را اعاده کند، اینها حکم کثیر الشک بود.

و اگر کسی سهو بسیار کند که اعمال را فراموش کند، بعضی گفته اند که او حکم کثیر الشک ندارد، و سهو و شکی که بکند احکامش را بجا می آورد و این قوی است، و بعضی گفته اند که او نیز حکم کثیر الشک دارد و بسیاری سهو باعث این می شود شک او نیز اعتبار نداشته باشد.

و لیکن همه اتفاق دارند که اگر فعلی که فراموش کرده است رکن باشد، نمازش باطل است اگر وقتش گذشته باشد، و اگر وقت باقی باشد آن را بجا می آورد، خواه رکن باشد و خواه غیر رکن، و اگر فعلی را فراموش کرده باشد که تدارک باید کرد، مانند یک سجده و تشهد، بعد از نماز بجا می آورد، و لیکن می گویند که سجده

ص: 323

سهو از او ساقط می شود، و أظهر و أحوط آن است که سجده سهو را نیز بجا آورد.

پنجم: آن که کسی که نماز احتیاط یا أفعال فراموش شده را که تدارک باید کرد یا سجده سهو را فراموش کند،

هر وقت که به خاطرش آید بجا می آورد، و نیت اداء و قضا ظاهرا در کار نباشد.

و اگر در فعلی شک کند که وقتش باقی باشد، و فراموش کند تدارک آن را تا وقتش بگذرد، اگر رکن باشد أحوط آن است که بعد از اتمام نماز را اعاده کند، و اگر فعلی باشد که بعد از نماز تدارک باید کرد، أحوط آن است که تدارک کند، و اگر سجده سهو داشته باشد بکند.

و اگر شک کند در فعلی که وقتش باقی باشد و باید که آن فعل را بکند، و باز شک کند که آیا کردم آن را یا نکردم، أظهر آن است که اگر وقت باقی است باید که بکند، و اگر اعاده نماز نیز بکند دور نیست که أحوط باشد.

ششم: اگر در نماز احتیاط یا سجده های سهو یا افعال فراموش کرده بعد از نماز شک کند که آیا آنها را کرده ام یا نه؟

أظهر آن است که واجب است که بجا آورد، و اگر در رکعات نماز احتیاط، یا در افعال آن یا در عدد سجده های سهو، یا در أفعال آنها، یا در اجزای أفعالی که تدارک می کند شک کند، مشهور میان علما آن است که التفات به آن شک نمی کند و بنا بر طرف صحیح می گذارد.

مثل آن که شک کند در دو رکعت نماز احتیاط که یکی کرده ام یا دو بنا بر دو می گذارد، و اگر شک کند میان دو و سه بنا بر دو می گذارد که صحیح است. و اگر در رکوع یا سجود شک کند و وقتش باقی باشد تدارک نمی کند.

ص: 324

و اگر در سجده های سهو میان یک و دو شک کند بنا بر دو می گذارد. و اگر در میان دو و سه شک کند بنا بر دو می گذارد. و اگر آنچه محلش باقی باشد بجا آورد و اعاده نیز بکند أحوط است.

و اگر یقین داند که شکی در نماز کرده بود که موجب نماز احتیاط بود، و شک کند که آیا شک میان سه و چهار بود یا دو و چهار، گفته اند که هم دو رکعت ایستاده می کند و هم دو رکعت نشسته.

و از حدیث بسیار معتبری مستفاد می شود که اگر کسی شکی کند در نماز که موجب اعاده باشد و در اعاده نیز چنین شکی بکند آن شک اعتبار ندارد (1)، و أکثر علما قائل شده اند به این، و اگر چنین نمازی را تمام کند و اعاده نیز بکند أحوط است.

هفتم: آن که اگر یقین داند که سهوی در نماز کرده، و نداند که سهو او در سجده واحده بوده یا در تشهد،

أحوط آن است که هر دو را بجا آورد و دو سجده سهو بکند، و اگر نداند که رکوع بود یا یک سجده باید سجده سهو بکند و اعاده نماز نیز بکند.

هشتم: آن که اگر فعلی از أفعال نماز احتیاط یا سجده های سهو یا فعل فراموش کرده را فراموش کند،

و وقتی به خاطرش آید که وقت فعل باقی باشد تدارک می کند، و اگر بعد از گذشتن وقت به خاطرش آید أحوط در نماز احتیاط آن است که احکام نماز اصل را در آن رعایت کند از تدارک مافات و سجود سهو.

و در سجده فراموش شده اگر بعد از سر برداشتن به خاطرش آید که فعلی از أفعال واجبه آن سجود را ترک کرده است تدارک در کار نیست.

و اگر در تشهد به خاطرش آید که جزوی را بجا نیاورده است


1- فروع کافی 3/ 359، ح 7.

ص: 325

بجا آورد، و در سجده های سهو اگر به خاطرش آید که هر دو سجده را ترک کرده است بار دیگر بکند.

و اگر به خاطرش آید که یک سجده را ترک کرده است، اگر پیش از شروع در تشهد به خاطرش آید آن را بجا می آورد، و اگر بعد از شروع در تشهد باشد، أحوط آن است که آن را بجا آورد، و بار دیگر سجده ها را اعاده نیز بکند.

و اگر واجبی از واجبات سجود را فراموش کرده باشد، اگر پیش از سر برداشتن به خاطرش آید بجا آورد، و اگر بعد از سر برداشتن به خاطرش آید أحوط آن است که سجده ها را تمام کند و اعاده نیز بکند، و سجده سهو در خللی که در سجده سهو واقع شود لازم نیست.

نهم: شک امام یا مأموم با یقین دیگر اعتبار ندارد و عمل به یقین او می کند،

مثل آن که امام شک کند میان سه و چهار و مأموم جزم داشته باشد به سه، و بیابد که امام را ترددی عارض شده است، باید که امام را مطلع گرداند به اینکه سه مرتبه سبحان اللّه یا اللّه أکبر بگوید تا امام بداند که او جزم به سه دارد، پس بر امام واجب است که به قول او عمل کند هر چند مأموم یکی باشد و فاسق باشد، و هر چند از گفته او امام را ظن حاصل نشود.

و همچنین اگر مأموم شک کند میان یک و دو مثلا و امام یقین داند که دو است، تابع امام می شود، و به شک خود اعتنا نمی کند.

و همچنین اگر یکی از ایشان شک داشته باشد و دیگری ظن، مشهور و أقوا آن است که صاحب شک رجوع به صاحب ظن می کند.

و اگر یکی از امام و مأموم یقین داشته باشد و دیگری ظن، باز مشهور آن است که صاحب ظن رجوع به صاحب یقین می کند، و در

ص: 326

این صورت بعضی از متأخرین میل کرده اند به آن که از هم جدا می شوند، و صاحب ظن به ظن خود، و صاحب یقین به یقین خود عمل می کند.

و اگر هر دو یقین داشته باشند هر یک به یقین خود عمل می کند، مثل آن که امام یقین دارد که چهار رکعت کرده است، و مأموم یقین دارد که سه رکعت کرده است، از یکدیگر جدا می شوند، و امام تشهد می خواند و سلام می گوید، و مأموم قصد انفراد می کند و بر می خیزد و یک رکعت دیگر می کند.

و همچنین اگر هر یک ظن بر خلاف مظنون دیگری داشته باشند، چنین می کنند، و هر یک به ظن خود عمل می کنند.

و اگر هر دو شک داشته باشند، خالی از این نیست که شک ایشان موافق است یا مخالف یکدیگرند در شک، و در صورت دوم یا امر مشترکی در میان سهوهای ایشان هست یا نه، و باز خالی از این نیست که مأمومان متفق اند در شک یا مختلف.

اما اول که متفق باشند، اگر شک ایشان مبطل است، مثل شک میان یک و دو، نماز را از سر می گیرد یا به جماعت یا منفرد، و اگر مبطل نباشد همه عمل به حکم آن شک می کنند، مثل آن که همه شک کردند میان سه و چهار بنا بر چهار می گذارند و نماز را تمام می کنند، و دو رکعت نماز احتیاط نشسته می کنند، و دور نیست که اگر نماز احتیاط را تنها بکنند و به جماعت نکنند أحوط باشد.

اما دوم که مختلف باشند و امر مشترکی داشته باشند، پس هر دو رجوع به آن امر مشترک می کنند و نماز را تمام می کنند، مثل آن که امام شک میان دو و سه داشته باشد، و مأموم میان سه و چهار،

ص: 327

پس مشهور و أقوا آن است که چون هر دو در احتمال سه شریک اند بنا بر سه می گذارند و نماز را تمام می کنند بدون نماز احتیاط.

و اگر امام شک میان سه و چهار داشته باشد و مأموم میان دو و سه و چهار، پس امر مشترک میان سه و چهار است، بنا بر چهار می گذارند و بعد از سلام دو رکعت نماز نشسته می کنند، و اگر در دو صورت اعاده نیز بکنند شاید أحوط باشد.

اما سوم آن که مأمومان نیز با یکدیگر در شک اختلاف داشته باشند، اگر امر مشترکی در میان همه هست رجوع به آن می کنند، مثل آن که امام شک کند میان دو و چهار، و بعضی از مأمومان شک کنند میان سه و چهار، و بعضی دیگر از مأمومان میان چهار و پنج، پس بنا بر چهار می گذارند، و اگر امر مشترکی نیست جدا می شوند و هر یک عمل به شک خود می کنند، و اگر در هر دو صورت اعاده نیز بکنند نماز را أحوط (1) است.

و بدان که در جمیع این أحکام فرقی نیست میان آن که شک ایشان در رکعتهای نماز بوده باشد یا در أفعال، و میان آن که شک یکی مبطل نماز بوده باشد یا نه.

دهم: مشهور میان علما آن است که اگر امام کاری کند که سبب سجده سهو باشد، و مأموم آن کار را نکند، سجده بر امام واجب است و بر مأموم واجب نیست،

و بعضی از علما قائل شده اند که بر مأموم نیز واجب است، و عمل به این قول أحوط است، اگر چه اول أقوا است.

و اگر بر عکس باشد که مأموم کاری بکند که سبب سجده سهو


1- این احتیاط به اعتبار حدیث یونس است که دلالت می کند بر آن که تا یقین نداشته باشد یکی از ایشان دیگری به او رجوع نمی کند« منه».

ص: 328

باشد و امام آن کار را نکند، در این شکی نیست که بر امام چیزی واجب نیست، و أشهر آن است که مأموم عمل به حکم سهو خود می کند، و سجده سهو را به عمل می آورد، و جمعی از علما گفته اند که بر مأموم نیز لازم نیست، و اول أظهر و أحوط است. و اگر هر دو سهو کرده باشند، شکی نیست که هر دو عمل به مقتضای سهو می کنند.

یازدهم: اگر کسی شک کند در نماز خواه در رکعات و خواه در أفعال،

اگر دیگری که امام و مأموم نباشد او را خبر دهد به أحد طرفین شک او، مثل آن که شک کند میان سه و چهار و دیگری که نماز نکند به او بگوید که سه رکعت کرده ای، اگر او را ظنی از گفته او حاصل می شود بنا بر آن می گذارد اگر چه فاسق یا طفل باشد، و اگر ظن حاصل نشود عمل به حکم شک خود می کند اگر چه خبر دهنده عادل باشد علی الاقوی.

دوازدهم: اگر در نافله شک کند در عدد رکعات، مخیر است میان آن که بنا بر کمتر گذارد یا بنا بر بیشتر،

اشاره

أحوط و أفضل آن است که بنا بر کمتر گذارد، و اگر در نافله امری واقع شود که اگر در فریضه واقع شود موجب سجده سهو باشد سجده سهو لازم نمی شود، و جمعی از متأخران گفته اند که فرقی که میان نافله و فریضه هست در همین دو چیز است، و لیکن از أحادیث معتبره و کلام قدمای علما فرقهای دیگر ظاهر می شود.

اول: آن که زیادتی رکن در نافله باعث بطلان نمی شود،

چنانچه در دو حدیث صحیح و معتبر از حضرت صادق علیه السلام منقول است که اگر کسی در نماز نافله سهو کند و تشهد نخواند و به رکعت سوم برخیزد و بعد از رکوع به خاطرش آید رکوع را بگذارد

ص: 329

و بنشیند و تشهد بخواند و سلام بگوید و شروع در نماز بعد از آن بکند (1).

دوم: آن که از کلام جمعی ظاهر می شود که اگر رکنی را در نافله فراموش کند تا به رکن دیگر داخل شود،

بر می گردد و آن رکن را به عمل می آورد، و أعمال بعد از آن را باز به عمل می آورد، و آنها که به این قول در فریضه قائل نشده اند احادیث را حمل بر نافله کرده اند.

سوم: آن که سوره در نافله اتفاقا شرط نیست،

و در فریضه مختلف فیه است و همچنین نافله را در حال اختیار نشسته و در راه رفتن و سواره می توان کرد و فریضه را بی ضرورت شرعی با این أحوال نمی توان کرد، و ابن أبی عقیل خواندن حمد را نیز در نافله لازم نمی دانند (2) و بی وجه است.

و بعضی درست ایستادن در سر برداشتن از رکوع، و درست نشستن در سر برداشتن از سجود را در نافله در کار نمی دانند «3»، و خلاف احتیاط است، اگر چه حدیثی فی الجمله دلالتی بر ثانی می کند، و أحوط آن است که همه آداب فریضه را در نافله رعایت کنند.

سیزدهم: [بحث ادا و قضای اجزاء]

فصل پنجم در بیان أحکام سجده سهو و سببی چند است که به آنها واجب می شود

فائده اول در بیان موجبات سجده سهو است

اول: سخن گفتن به دو حرف یا زیاده یا یک حرف تام الفائده است که دعا و ذکر قرآن نباشد،

و در این که این موجب سجده سهو است خلاف صریحی میان علما نیست، و أحادیث بسیار بر آن دلالت کرده است.

دوم: شک میان چهار و پنج است در نماز چهار رکعتی

چنانچه گذشت، و اگر چه در این فی الجمله خلافی نقل کرده اند اما نادر است، و أحادیث بسیار بر آن دلالت کرده است، و بعضی در شک میان چهار و شش یا زیاده نیز قائل به سجده سهو شده اند، و مشهور بطلان نماز است چنانچه گذشت.

سوم: آن است که تشهد اول را فراموش کند

و بعد از رکوع


1- تهذیب شیخ طوسی 2/ 189.
2- از کلام علامه رحمه اللّه در بعضی از کتب او ظاهر می شود که به عمل آوردن غیر رکن از واجبات نماز در نافله ضرور نمی داند. و در آن نظر است« منه».

ص: 330

ص: 331

به خاطرش آید چنانچه گذشت، و علامه رحمه اللّه در فراموشی تشهد دوم نیز قائل به سجده سهو شده است چنانچه مذکور شد.

چهارم: آن است که یک سجده را فراموش کند،

و بعد از رکوع متذکر شود بنا بر مشهور چنانچه گذشت.

پنجم: سلام گفتن بی موقع است

و بر این نقل اجماع کرده اند اگر چه خلافی نیز ظاهر می شود، و کلینی رحمه اللّه به عدم وجوب قائل شده است و أقوا و أحوط وجوب است.

ششم: ایستادن است در جائی که باید نشست، و نشستن است در جائی که باید ایستاد

موافق جمعی از علما، و أحوط آن است که ترک نکند.

هفتم: برای هر زیادتی و کمی که در نماز واقع شود بعضی سجده سهو را واجب دانسته اند،

و بعضی تخصیص به واجبات داده اند، و بعضی اعم از واجبات و مستحبات گفته اند، و ابن جنید از مستحبات خصوص قنوت را قائل شده است که اگر سهوا ترک کنند موجب سجده سهو است. و أبو الصلاح لحن در قرائت را که غلط بخواند یا حرف را از مخرج ادا نکند سهوا موجب سجود سهو دانسته است، و رعایت این اقوال أحوط است اگر چه عدم وجوب أقوا است.

هشتم: شک میان سه و چهار است با غلبه ظن بر چهار،

که ابن بابویه قائل شده است که بنابر چهار می گذارد، و سجده سهو می کند، و چون دو روایت (1) معتبر بر این دلالت کرده است، أحوط عدم ترک است، بلکه در هر شکی در رکعات که ظن غالب شود بر زیاده أحوط سجده سهو است.

نهم: آن است که شک کند میان زیاده و نقصان فعلی،

مثل آن


1- فروع کافی 3/ 353، ح 8.

ص: 332

که شک کند که آیا سه سجده کرده ام یا یک سجده؟ و داند که یکی از اینها از او صادر شده است، و این شک بعد از فوت شدن محل تدارک باشد دو سجده سهو می کند بنا بر مذهب بعضی از علما و مدلول چند روایت، اما روایات شامل زیادتی و نقصان رکعات نیز هستند، لهذا ما در صورت هشتم شک رکعات سجده سهو را احتیاطا ذکر کردیم.

و اگر چنین شکی در رکن بکند، أظهر آن است که نمازش باطل است، مثل آن که شک کند میان آن که دو رکوع کرده ام یا در اصل رکوع نکرده ام، زیرا که شک او مردد است میان دو صورت که هر دو مبطل نماز است.

و شیخ مفید رحمه اللّه از برای سجده سهو در شک زیادتی و نقصان همین مثال را آورده است، و از کلام او ظاهر می شود که مبطل نمی داند.

و چون اطلاق روایات شامل این نیز هست، اگر احتیاطا تمام کند و سجده سهو بکند و اعاده نیز بکند شاید أحوط باشد، و در غیر صورت رکن وجوب سجده نهایت قوت دارد و باید که ترک نشود.

فائده دوم اگر کسی چند موجب سجده سهو از او واقع شود خلاف است که آیا یکی کافی است یا به عدد هر یک دو سجده باید کرد،

و اگر چه اول أقوا است، و لیکن أحوط آن است که از برای هر یک جدا دو سجده بکند، و أولا آن است که به ترتیب آنچه لازم شده است به عمل آورد، و نیت کند دو سجده سهو می کنم برای فلان سهو که در فلان نماز واقع شده است از جهت آن که واجب است از برای

ص: 333

رضای خدا، و در غیر سجده اول و در سایر سجده های احتیاطی به قصد قربت اکتفا کند، و مشهور میان أصحاب آن است که می باید بعد از نماز فورا به عمل آورد، و بعضی مستحب می دانند، و این أظهر است و اول أحوط است.

و باید که سخن نگوید میان نماز و آن، چنانچه أحادیث بر آن دلالت می کند، و أکثر واجب می دانند، و أحوط آن است که مطلقا منافی نماز را در میان به عمل نیاورد، و اگر به عمل آورد یا تأخیر کند از او ساقط نمی شود و نمازش نیز باطل نمی شود و همیشه واجب است که به عمل آورد بنا بر أشهر و أقوا.

و بعضی گفته اند که واجب است که در وقت نمازی که سجده سهو از برای آن می کند بکند، و اگر در وقت آن نماز بکند ادا است، و اگر وقت بیرون رود قضا می کند، و سابقا گفتیم که نیت ادا و قضا در کار نیست، و اگر فورا بعد از نماز بجا آورد بی آن که سخن بگوید ظاهرا اگر نیت ادا بکند خوب است، و اگر تأخیر کرده باشد یا حرف گفته باشد بهتر آن است که نیت ادا و قضا نکند.

و بعضی گفته اند که اگر سجده سهو را برای نماز قضا کند نیت قضا می کند و آن نیز ثابت نیست، و أحوط عدم نیت ادا و قضا است، و أشهر و أقوا آن است که محل سجده سهو مطلقا بعد از سلام است، خواه از برای زیادتی باشد و خواه نقصان.

فائده سوم در بیان کیفیت سجده سهو است

علما گفته اند که در سجده سهو واجب است نیت کردن، و بر هفت عضو مقرر سجده کردن، و طمأنینه و قرار گرفتن در هر یک

ص: 334

از سجدتین و در سر برداشتن از سجده اول، و بعضی گفته اند که آنچه در سجده نماز واجب است در اینها هم واجب است از درست نشستن بعد از سجود، و پوشانیدن عورت، و با وضو بودن، و روی به قبله کردن و اگر چه به حسب دلیل ثابت نیست، اما أحوط آن است که همه را رعایت کنند.

و شیخ طوسی رحمه اللّه تکبیر پیش از سجده ذکر کرده است، و بعضی گفته اند سنت است، و اگر موافق روایتی که در باب سجود پیشنماز واقع شده است در اول و بعد از سر برداشتن از هر سجده تکبیر بگوید شاید أحوط باشد، و أظهر آن است که در کار نیست، و اکثر علما تشهد و سلام و ذکر در سجده را واجب می دانند.

و در تشهد خلاف است که آیا البته تشهد صغیر می باید خواند، یا تشهد کبیر که در نماز می خوانند نیز خوب است، و أحوط آن است که اکتفا نمایند به تشهد صغیر به اینکه بگوید أشهد أن لا اله الا اللّه و أشهد أن محمدا رسول اللّه اللهم صل علی محمد و آل محمد، و بعد از آن سلام بگوید.

و أحوط آن است که در ذکر هر سجده بگوید: بسم اللّه و باللّه السلام علیک أیها النبی و رحمة اللّه و برکاته. و اگر بگوید: بسم اللّه و باللّه و صلی اللّه علی محمد و آل محمد نیز خوب است، و ظاهرا مطلق ذکر کافی باشد.

خاتمه در بیان علاج کثرت شک و سهو است

اول: آن است که تفکر کند در عظمت معبود خود،

و بداند که خداوند عظیمی را بندگی می کند که بر خفایای اعمال او مطلع

ص: 335

است، و کسی به غیر او قادر بر ضرر و نفع او نیست، و حیات و روزی و عزت و کرامت دنیا و آخرت او به دست او است، و نعمتهای غیر متناهی در هر لحظه بر او وارد می شود.

و تفکر کند در احتیاج خود به سوی آن خداوند و بزرگی او و در عظمت نعمتهای ابدی آخرت و فنا و پستی لذات دنیا، و شدت عقوبت آخرت.

پس اگر در این معانی تفکر صحیحی بکند موجب قطع علائق و قلت و ساوس نفسانی می شود، و دلش متوجه جناب مقدس الهی می شود، و چون دل متوجه خدا باشد، شک و سهو از او واقع نمی شود، و این معانی را در کتاب عین الحیاة فی الجمله بسطی داده ام، و این رساله مختصر گنجایش آن ندارد.

دوم: آن که پناه برد به جناب مقدس الهی از شر شیطان،

و استعاذه حقیقی بجا آورد، مانند کسی که از انواع درندگان گریخته پناه به بزرگ قادری برد و از او امان طلبند.

و در حدیث معتبر از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که مردی به نزد حضرت رسول خدا صلی اللّه علیه و آله آمد و گفت: یا رسول اللّه به تو شکایت می کنم از آنچه به من می رسد از وسوسهای شیطانی در نماز خود تا آن که نمی دانم که چه مقدار نماز کرده ام از کمی و زیادتی.

حضرت فرمود: که چون خواهی که داخل نماز شوی انگشت شهادت دست راست را بر ران چپ بگذار و زور کن و بگو: بسم اللّه و باللّه توکلت علی اللّه أعوذ باللّه السمیع العلیم من الشیطان الرجیم.

چون چنین کنی شیطان را از خود دور می کنی (1).

سوم: آن است که حساب نماز خود را به سنگ ریزه، یا بگردانیدن انگشتر نگاه دارد،

چنانچه در حدیث معتبر منقول است که شخصی به حضرت صادق علیه السلام شکایت کرد از بسیاری شک، فرمود: که عدد نماز خود را به سنگ ریزه نگاه دار (2).

و در روایت معتبر دیگر منقول است که شخصی به آن حضرت عرض کرد که من بسیار شک می کنم و نمی دانم که حساب نماز خود را نگاه داشت مگر به انگشتر که از انگشت به انگشت می گردانم، فرمود که باکی نیست (3).

و در حدیث معتبر دیگر فرمود که باکی نیست که کسی که نماز خود را بشمارد به انگشتر یا به سنگ ریزه ای چند که در دست گیرد و بشمارد (4).

چهارم: آن است که نماز را بسیار طول ندهد و سبک بجا آورد و سوره های کوتاه بخواند،

چنانچه در حدیث صحیح منقول است که شخصی به حضرت صادق علیه السلام شکایت کرد که سهو در نماز شام بسیار می کنم، فرمود که نماز را به قل هو اللّه أحد و قل یا أیها الکافرون بجا آورد، راوی گفت که من چنین کردم و شک از من بر طرف شد (5).

و در حدیث صحیح دیگر از آن حضرت علیه السلام منقول است که سزاوار است نماز را سبک بجا آوردن از جهت سهو (6).


1- فروع کافی 3/ 358، ح 4.
2- تهذیب شیخ طوسی 2/ 348، ح 32.
3- من لا یحضره الفقیه 1/ 255.
4- من لا یحضره الفقیه شیخ صدوق 1/ 339.
5- من لا یحضره الفقیه 1/ 338.
6- من لا یحضره الفقیه 1/ 567.

ص: 336

ص: 337

و در حدیث موثق منقول است که شخصی به آن حضرت علیه السلام عرض کرد که شک بسیار می کنم، فرمود که نماز را تند بکن، راوی گفت: چگونه تند بکنم؟ فرمود که سه تسبیح در رکوع و سجود بگو (1). یعنی سه سبحان اللّه در هر یک بگو یا سه تسبیح بزرگ در مجموع سه بگو که هر یک یکی باشد.

پنجم: آن است که نماز را به جماعت بجا آورد که نفعش از همه بیشتر است،

زیرا که همه مذکر یکدیگرند و رحمت الهی بر همه نازل می شود، و صفوف جماعت که مانند صفهای جهاد در برابر لشگرهای شیطان می ایستند موجب انهزام عساکر شیاطین می گردد.

و لهذا شیطان در منع نماز جماعت زیاده از سایر اعمال خیر دیگر سعی می نماید، و تا مقدور است او را شبهه ها در خاطر می اندازد که ایشان را از این فضیلت محروم گرداند، و استیلای او بر ایشان باقی باشد، حق تعالی جمیع مؤمنان را در سایر احوال از شر او محفوظ دارد بمحمد و آله الطاهرین.

به اینجا ختم شد این رساله عجاله در مشهد مقدس مطهر منور رضوی در روز دهم ماه ذی القعدة الحرام از سال هزار و هشتاد و پنجم از هجرت، و الحمد للّه أولا و آخرا و صلی اللّه علی محمد و آله المقدسین.


1- تهذیب شیخ طوسی 2/ 344، ح 13.

ص: 338

ص: 339

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

14- رساله زکات و خمس و اعتکاف

اشاره

ص: 340

ص: 341

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه رب العالمین و الصلاة و السلام علی سید المرسلین محمد و عترته المعصومین.

اما بعد: این رساله ایست در بیان زکات و خمس و اعتکاف مشتمل بر سه فصل:

فصل اول در زکاة است

اشاره

و آیات و أحادیث بر وجوب آن و عقاب ترک کننده آن بسیار است، از آن جمله حق تعالی می فرماید: «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ. یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ» (1).

یعنی: و آن کسانی که جمع می کنند طلا و نقره را، و حقوق الهی را نمی دهند، و در راه خدا صرف نمی نمایند، پس بشارت ده ایشان را به عذابی دردناک، در آن روزی که سرخ کنند این طلا


1- سوره توبه: 34- 35.

ص: 342

و نقره را در آتش جهنم و داغ کنند به آنها پیشانیها و پهلوها و پشتهای ایشان را، و به ایشان گویند این است مالهائی که از برای خود جمع کرده بودید، الحال به چشید عذاب آنها را.

و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که هر که ندهد قیراطی از زکات را که بیست و یک دینار است او نه مؤمن است و نه مسلمان، و در وقت مردن استغاثه می کند که مرا بر گردانید به دنیا تا زکات را بدهم.

چنانچه حق تعالی فرموده است «حَتَّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» (1) یعنی: تا وقتی که بیاید أحدی از ایشان را مرگ گوید پروردگارا بر گردانید مرا به دنیا شاید عمل شایسته بکنم در آن مالی که بعد از خود گذاشته ام (2).

و از حضرت سید المرسلین و ائمه طاهرین صلوات اللّه علیهم به طرق صحیحه منقول است که کسی که طلا و نقره داشته باشد و زکات آن را ندهد حق تعالی او را در روز قیامت حشر خواهد نمود در زمین لغزنده که پا بند نشود بر آن، و مسلط سازد بر او مار پیسه را که زهرش از مارهای دیگر عظیم تر است، و در عقب او دود و او از وی گریزد، تا چون به او رسد و داند که از آن خلاصی ندارد دست خود را به دهان او دهد، پس به دندان بگیرد او را مانند شتر نری که بر چیزی دندان فرو برد، پس طوقی گردد در گردن او.

و این است معنی قول حق تعالی «سیطوقون ما بخلوا به یوم القیامة» یعنی به زودی طوق گردانند در گردن ایشان آن چیزی را


1- سوره مؤمنون: 99- 100.
2- فروع کافی 3/ 504، ح 11.

ص: 343

که بخل ورزیدند در دنیا به آن و در راه خدا ندادند در روز قیامت، و هر کس شتر یا گاو یا گوسفند داشته باشد و زکات آن را ندهد حق تعالی حشر کند او را در صحرائی لغزنده، و پامال کند او را هر حیوانی شکافته سمی به سم خود گزند او را به دندان و نیش هر صاحب زهری به نیش خود، و هر که زراعت داشته باشد یا باغ خرما و انگور داشته باشد و زکات آن را نداده باشد، آن قطعه های زمین را تا طبقه هفتم طوق کرده در گردن او اندازند، و آن همه آتش گردد تا روز قیامت (1).

و به روایت معتبر دیگر هر که زکات مالش را ندهد حق تعالی آن مال را اژدهائی گرداند در گردن او که دماغش را خورد، و گوشش را به دندان کند تا از حساب خلائق فارغ شوند (2).

و در حدیث دیگر حضرت صادق علیه السلام فرمود: که هیچ مالی در صحرا و دریا تلف نمی شود مگر به ندادن زکات (3).

و حق تعالی می فرماید «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ» (4).

یعنی: مثل جماعتی که صرف می نمایند مالهای خود را در راه خدا از زکات و خمس و جهاد و حج و غیر آنها مانند دانه ایست که بروید از آن هفت خوشه، و در هر خوشه صد دانه بوده باشد که مجموع هفتصد برابر می شود، و حق تعالی مضاعف می گرداند به أضعاف این از برای هر که خواهد.


1- من لا یحضره الفقیه 2/ 9- 10.
2- فروع کافی 3/ 505، ح 16.
3- فروع کافی 3/ 505، ح 15.
4- سوره بقره: 261.

ص: 344

و آیات و أخبار در این باب بسیار است، و آنچه مذکور شد برای کسی که ایمان به فرموده خدا و رسول داشته باشد کافی است. و اما:

اجناسی که در آنها زکات واجب می شود

اول: طلا،

هر گاه مقدار بیست اشرفی باشد، و سکه داشته باشد، و یک سال بماند که بدل نکنند و تغییر ندهند، مقدار چهل یک آن را به زکات می باید داد، و بعد از آن هر چهار اشرفی که زیاد شود، بعد از سال چهل یک می باید داد.

دوم: نقره است،

هر گاه به دویست درهم برسد، که تخمینا دروازه هزار و ششصد دینار باشد موافق زرده دانکی، و سکه داشته باشد، و یک سال به حال خود بماند، بعد از سال چهل یک می باید داد، و همچنین هر چند چهل درهم زیاد شود که دو هزار و پانصد و بیست دینار باشد چهل یک آن را می باید داد.

سوم: شتر است،

و نصاب آن دوازده است:

اول: پنج شتر است، و در آن یک گوسفند است.

دوم: ده شتر است، و در آن دو گوسفند است.

سوم: پانزده شتر است و در آن سه گوسفند است.

چهارم: بیست شتر است، و در آن چهار گوسفند است.

پنجم: بیست و پنج شتر است، و در آن پنج گوسفند است. و گوسفندی که دهند بهتر آن است که هفتماهه پا در هشت باشد و کمتر نباشد اگر گوسفند باشد، و اگر بز باشد یک ساله پا در دو باشد.

ششم: بیست و شش شتر است، و باید که یک شتر یک ساله پا

ص: 345

در دو بدهد، و اگر نداشته باشد شتر نر دو ساله پا در سه بدهد.

هفتم: سی و شش است، و باید شتر ماده دو ساله پا در سه بدهد.

هشتم: چهل و شش است، و باید شتر ماده سه ساله پا در چهار بدهد.

نهم: شصت و یک است، و باید شتر ماده چهار ساله پا در پنج بدهد.

دهم: هفتاد و شش است، و باید دو شتر ماده دو ساله پا در سه بدهد.

یازدهم: نود و یک است، و باید دو شتر ماده سه ساله پا در چهار بدهد.

دوازدهم: صد و بیست و یک است، و هر چه زیاد شود، در هر پنجاه شتر یک شتر ماده سه ساله می دهد، و در هر چهل شتر یک شتر ماده دو ساله می دهد.

چهارم: گاو است،

و در هر سی گاو یک گوساله ماده یا نر یک ساله پا در دو می دهد، و در چهل گاو یک گاو ماده دو ساله پا در سه می دهد.

پنجم: گوسفند است،

و در چهل گوسفند یک گوسفند واجب است، و در صد و بیست و یک گوسفند دو گوسفند، و در دویست و یک گوسفند سه گوسفند واجب است، و در سیصد و یک گوسفند أحوط آن است که چهار گوسفند بدهد، و چون به چهار صد برسد هر چه زیاد شود از هر صد گوسفند یک گوسفند می دهد.

و در زکات هر یک از شتر و گاو و گوسفند شرط است که در علف مباح چریده باشند در تمام سال، پس اگر علف مملوک خورده باشند زکات واجب نیست. و اگر بعضی از سال چریده باشد و بعضی علف ملک خورده باشد، أحوط آن است که اگر چریدنش بیشتر

ص: 346

باشد زکات بدهند، و بچه ها را تا شیر می خورند حساب نمی باید کرد بنا بر مشهور، و احتیاط در آن است که از روزی که متولد می شوند حساب کنند.

و در طلا و نقره و حیوانات همه شرط است که سال بر ایشان بگردد، و سال زکات یازده ماه است، و چون ماه دوازده داخل شد زکات واجب می شود. و در گاو و شتر شرط است که کار کن نباشند، پس اگر بار کشند یا خیش (1) کنند زکات واجب نیست.

و گوسفند و بز را بر سر هم حساب می کنند، و گاو و گاومیش را بر سر هم حساب می کنند، و شتر نر و ماده و لوک (2) را بر سر هم حساب می کنند.

ششم و هفتم و هشتم و نهم: گندم و جو و خرما و مویز است،

و شرط است که هر یک به نصاب برسند، و نصاب سیصد و هفت من و پنجاه درم است به سنگ تبریز، و انگور هر گاه به نهصد و بیست و یک من باشد، احوط آن است که زکات بدهند.

و شرط است که این غلات در ملک او به حد نصاب رسیده باشند. پس اگر گندم و جو را بعد از درو کردن بخرد زکات بر فروشنده واجب است.

و اگر زمین را به اجاره گرفته باشد زکات بر مستأجر واجب است. و اگر به مزارعه بگیرد به نصف یا ثلث یا ربع یا ده چهار مثلا، زکات حصه مالک بر مالک واجب است، و زکات حصه عامل بر عامل، اگر حصه هر یک به تنهائی به نصاب رسیده باشد.


1- خیش، خیچ، گاو آهن، آلتی که سر آن را به گردن گاو می بندند و با آن زمین را شخم می زنند.
2- لوک، شتر قوی هیکل و بارکش.

ص: 347

پس اگر زراعت و باغ، آب روان، یا آب باران، یا آب قنات، یا آب ریشه خورده باشد، ده یک می دهند، و اگر آب دست یا گاو یا شتر یا چرخاب خورده باشد، بیست یک می دهند. و اگر از هر دو خورده باشد بیشتر اعتبار دارد.

و اگر هر دو مساوی باشد پانزده یک می دهند. و احوط و أقوا آن است که به غیر از خراج پادشاهی چیزی از خرج زراعت را بدر نکنند در دادن زکات.

و چون اکثر علما بر آن اند که تعلق زکات به انگور در وقت غوره شدن است، پس احوط آن است که اول ارباب خبرت را بیاورد که تخمین کنند میوه باغ را که چه مقدار است، و با خود مقرر سازد که به آن نسبت زکات خواهم داد، آنچه خورد از غوره و انگور حلال باشد، یا آن که آنچه بر دارد بکشد و حساب نگاه دارد، یا آنچه بر دارد عشر غوره را بدهد، و همچنین گندم و جو وقتی که دانه به بندد.

و بعضی از علما گفته اند که زکات واجب است در حبوب، مانند برنج و ماش و نخود و عدس و امثال اینها، هر گاه به نصاب جو و گندم برسند، به همان شرائط و مقداری که گذشت.

و مشهور آن است که زکات اینها سنت است، و در مادیان (1) که در علف مباح چرا کند و سال بر او بگذرد زکات سنت است.

پس اگر پدر و مادرش عربی باشند در سالی دو اشرفی چهار دانک و نیمی می دهد، و اگر یابو باشد که یکی از پدر و مادرش عربی نباشند یک اشرفی می دهد.

و در زکات تجارت جمعی به وجوب قائل شده اند، و مشهور آن


1- مادیان: اسب ماده.

ص: 348

است که سنت است، و آن مالی است که مالک شود آن را به عنوان معاوضه، و در وقت مالک شدن قصد اکتساب و تجارت به آن داشته باشد، و می باید که قیمت آن به یکی از نصاب طلا و نقره برسد، و در تمام سال بر نصاب باقی باشد، و در تمام سال از مایه کم نشود که یا به مایه یا بیشتر بخرند، و اگر چند سال بگذرد که مایه در کمی باشد، سنت است که زکات یک ساله را بدهد، و اگر بر مایه باقی باشد هر سال چهل یک را می دهد، و اگر معاوضه کند در اثنای سال به قصد تجارت خلاف است، و احوط آن است که باز بدهد.

و سنت است که در وقت درو کردن اگر فقرا حاضر باشند هر فقیری را دسته گندم بدهد هر قدر که در دستش در آید. و در وقت چیدن خرما و انگور یک مشت بدهد و به زکات حساب نکند، و بعضی واجب دانسته اند، و احوط آن است که ترک نکند. اما

مستحق زکات

اول و دوم: فقرا و مساکین،

و ایشان کسانی اند که قوت سالیانه خود و عیال خود را نداشته باشند، و قادر بر کسبی نباشند که معاش خود و عیال خود را به آن نتوانند گذرانید، و احوط آن است که صالح باشند، و سائل به کف نباشند.

سوم: کسی است که امام علیه السلام نصب می کند برای گرفتن زکات و حصه به او می دهد،

و در این زمان آن نمی باشد غالبا.

و همچنین چهارم که مؤلفه قلوبهم اند،

در این زمان نمی باشند غالبا.

پنجم: صرف کردن در آزادی بندگان است،

مثل آن که آقائی غلام خود را مکاتب کرده است که مالی بدهد و آزاد شود و او عاجز باشد از دادن آن، اگر بر آقا زکات واجب شده باشد، باید که قدری از زکات را به مال کتابت او حساب کند، و الا دیگران از زکات حصه ای به او بدهند که به آقا بدهد و آزاد شود، یا غلامی که از دست آقا در تعب و شدت باشد از مال زکات بخرند و آزاد کنند.

ششم: قرض داران اند،

که قرض کرده باشند و در معصیت صرف نکرده باشند، در ادای قرض ایشان می توان داد.

هفتم: فی سبیل اللّه است،

یعنی صرف راههای خیر مانند جهاد فی سبیل اللّه و یاری حاجیان و زائران ائمه معصومین علیهم السلام و بنای مساجد و پلها و امثال اینها. و بعضی گفته اند که مخصوص جهاد است در زمانی که جهاد حق باشد، و این احوط است.

هشتم: ابن السبیل است،

و آن کسی است که به غربت افتاده باشد، و خرج رفتن به خانه خود نداشته باشد، آن مقدار به او می دهند که به خانه خود برسد، اگر سفرش معصیت نباشد، و باید کسی که به او زکات می دهند غیر مؤلفه شیعه اثنا عشری باشد، و احوط آن است که اجتناب از گناهان کبیره کنند، خصوصا شراب خوردن.

دیگر شرط است که واجب النفقه مالک نباشد، مثل پدر و مادر و جد و جده هر چند بالا روند، و فرزندان و فرزند زادگان هر چند پایین روند و زن و بنده، و بهتر آن است که زکات را به خویشان پریشان دهند غیر آنها که مذکور شده اند اگر شرائط را داشته باشند.

ص: 349

ص: 350

و غیر سید زکات به سید نمی تواند داد. اما سید زکات خود را به سید و غیر سید هر دو می تواند داد، و غیر سید احوط آن است که به شریف هم ندهد، و بهتر آن است که زکات را به نزد مجتهد یا عالمی که مصارف زکات را داند ببرند که او به مصرف برساند.

و مسائل زکات بسیار است، و برای ضرورت به این قدر اکتفا نمود، و السلام علی من اتبع الهدی، و الحمد للّه اولا و آخرا، و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین، و کتب الحقیر محمد باقر بن محمد تقی عفی عنهما.

فصل دوم در خمس است

بدان که خمس در هفت چیز واجب می شود:

اول: غنیمتی که از کافران در جنگ بگیرند،

خواه در جنگ گاه باشد و خواه در بیرون.

دوم: معادن است،

مانند طلا و نقره و مس و سرب و یاقوت و زبرجد و سرمه و عنبر و قیر و نفت و کبریت، و بعد از آن که خرج بیرون آوردن بدر رود پنج یک آن را باید داد، و مشهور آن است که نصاب ندارد، و بعضی گفته اند نصابش یک دینار است، تا به یک دینار نرسد خمس واجب نمی شود، و بعضی بیست دینار گفته اند، یعنی بیست اشرفی که نصاب اول طلا است، و اکثر متأخرین به این قائل شده اند و خالی از قوتی نیست، و اگر چند کس شریک باشند، باید حصه هر یک جدا به نصاب برسد.

سوم: گنج است،

یعنی مالی که در زمین پنهان کرده باشند، پس اگر گنج را در بلاد کفار بیابند که در آنجا مسلمانی نباشد،

ص: 351

هر چند که سکه اسلام داشته باشد، یا در دار الاسلام بیابند و سکه اسلام نداشته باشد، و به بیست دینار یعنی یک اشرفی برسد، اگر طلا باشد خمس آن را می دهد و باقی از او است، و اگر نقره باشد به دویست درهم برسد که موافق زر ده دانگی دوازده هزار و ششصد دینار است، و اگر غیر طلا و نقره باشد قیمت آن به یکی از این دو مقدار برسد.

و اگر سکه اسلام داشته باشد، یا علامتی که دلالت کند بر آن که از مسلمانی بوده است، مشهور میان علما آن است که حکم لقطه دارد، می باید یک سال تعریف کند، اگر صاحبش پیدا شود به صاحب دهد، و الا مخیر است میان مالک شدن و تصدق کردن و به امانت نگاه داشتن، و اگر در دو صورت اول صاحبش پیدا شود و راضی نباشد عوض بدهد.

و ظاهر اخبار آن است که اگر از روی زمین یافته است لقطه است، و اگر در زیر زمین بوده است گنج است، خواه اثر اسلام داشته باشد و خواه نداشته باشد، و جمعی به این قائل شده اند، و خالی از قوتی نیست.

و اگر گنج را در زمین خود بیابد که از پدران به او رسیده باشد از او است، و اگر خمس آن را بدهد احوط است، و اگر زمین را خریده باشد تعریف می کند به بایع نزدیک و دور، اگر نشانی بدهند که ظن صدق ایشان حاصل شود به ایشان بدهد علی المشهور و الا از اوست، و باز احوط آن است که خمس آن را بدهد.

و همچنین اگر حیوانی بخرد، چون شتر و گاو، و در شکم آن چیزی بیابد، تعریف می کند به بایع، و اگر نشان ندهد از اوست، و احوط اخراج خمس است. و اگر در شکم ماهی بیابد خمس

ص: 352

می دهد احتیاطا و باقی از او است. و به آن ملحق کرده اند حیوانات شکاری را مانند آهو، و اگر محتمل باشد که در خانه مالک سابق خورده باشد، احوط آن است که به او تعریف می کند.

چهارم: چیزی است که به غوص از دریا بیرون آورند،

مانند مروارید و مرجان، و نصاب در آن معتبر است و مشهور آن است که نصابش یک دینار است، یعنی یک اشرفی تمام وزن، و بعضی بیست دینار گفته اند، و اگر چند مرتبه در آورد همه را در نصاب با هم حساب می کند هر چند در ما بین ترک غوص کرده باشد علی الاحوط.

و اگر چند کس شریک باشند حصه هر یک می باید به نصاب برسد.

و عنبر را اگر از دریا به غوص در آورند حکم مروارید دارد، و اگر از روی آب یا ساحل بردارند مشهور آن است که حکم معدن دارد، و احوط آن است که به هر حال خمس آن را بدهند، و رعایت نصاب در آن نکنند.

پنجم: حاصل مؤنت سالیانه است از ارباح تجارتها و زراعتها و جمیع کسبها،

و مشهور آن است که در میراث و بخشش و هدیه خمس نمی باشد، و خرج سالیانه را که بیرون می کنند قدر وسط مناسب حال آن شخص را اعتبار کرده اند، پس اگر اسراف کرده باشند خمس آنچه اسراف کرده است بیرون می کند، و اگر بر خود تنگ گرفته باشد آن را هم بیرون می کند علی المشهور.

و احوط آن است که هر چه حاصل شود و خرج بگذرد زیادتی را روز به روز خمس بدهد، و اگر در اثنای سال اخراجات ضروریه واقع شود، مثل خرج کدخدائی، و حج بیت اللّه، و زیارات رسول و ائمه صلوات اللّه علیهم و امثال اینها، همه را به قدر وسط بیرون می کند، و همچنین تعدیات و زیادتیها که ظلمه کنند جمیع را

ص: 353

بیرون می کند، و خمس بقیه را می دهد.

و ابو الصلاح رحمه اللّه قائل شده است که در میراث و هبه و هدیه نیز خمس واجب است. و در حدیث صحیح وارد شده است که اگر از شخصی جائزه عظیمی به او برسد یا میراثی از جائی که گمان نداشته باشد به او برسد یا مالی از دشمنان دین به او برسد خمس می باید داد، و عمل به این روایت احوط است.

ششم: زمینی است که یهودیان و نصرانیان و مجوسیان از مسلمانی بخرند خمس آن زمین را یا خمس قیمت آن را با رضای ذمی می گیرند،

و اگر خانه یا باغ را بخرند، مشهور میان علما آن است که خمس زمین آنها را می گیرند، و اکثر قدمای علما متعرض این نوع خمس نشده اند.

هفتم: مال حلالی است که مخلوط شده باشد به حرام،

و صاحب آن را نداند، و مقدار حرام را نداند خمس آن را می دهد به فقرای سادات و غیر ایشان، و بعضی آن را مخصوص سادات می دانند، و بعضی گفته اند به سادات نمی توان داد، و ظاهرا به هر دو توان داد، و اگر به شریف دهند بهتر است.

و اگر مقدار حرام را داند، و صاحبش را نیز داند، آن مقدار را که علم دارد واجب است به صاحبش بدهد، و اگر صاحب را داند و مقدار را نداند با صاحب می باید صلح کند، و بعضی گفته اند که آن مقدار را که علم دارد به صاحب می دهد و ما بقی را با صاحب صلح می کند احتیاطا، و این احوط است.

و اگر مقدار را داند و صاحب را نداند، سعی می کند تا صاحب را بهم رساند، و اگر بهم نرسد از برای او تصدق می کند، و این

ص: 354

صورت و صورت اول مسمی است به رد مظالم. و اگر خمس را بدهد یا تصدق کند کل را یا بعض را، و بعد از آن صاحب پیدا شود، خلاف است که آیا باید باز به صاحب بدهد یا نه، و احوط آن است که بدهد. اما

مستحق خمس

مشهور میان علما آن است که شش حصه می شود، چنانچه ظاهر آیه است، و حصه خدا و رسول و ذوی القربی که نصف خمس است بعد از حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله از امام زمان علیه السلام است. و نصف دیگر سه حصه می شود که به یتیمان سادات و مسکینان سادات و ابناء سبیل سادات می دهند.

و مراد از سید موافق مشهور کسی است که منسوب باشد از جانب پدر به عبد المطلب، و تفسیر مسکین و ابن سبیل در زکات گذشت، و در یتیم احوط آن است که پریشان باشد، و ابن سبیل را آن قدر می دهند که به شهر خود رود.

و از احادیث معتبره ظاهر می شود که در زمان حضور امام علیه السلام جمیع خمس را به خدمت آن حضرت می برده اند، و حضرت نصف را خود بر می داشته اند و نصف را به آن سه فرقه سادات می داده اند که مذکور شد، و به هر یک به قدر کفایت ایشان در یک سال می داده اند، و آنچه زیاد می آمده خود بر می داشته اند، و اگر وفا نمی کرده از حصه خود تتمه را می داده اند، و ایشان به منزله عیال امام بوده اند.

و در زمان غیبت احوط آن است که حصه سادات را به عالم عادل اثنا عشری بدهند که به سادات برساند به قدر احتیاج ایشان.

ص: 355

و اما نصف دیگر خمس که حصه آن حضرت است در زمان غیبت خلاف است، و مشهور آن است که به عالم عادل باید داد که بر سبیل تتمه به نیابت آن حضرت به سادات بدهد، و اگر چیزی زیاد آید حفظ کند و بعد از خود به عالم دیگر بدهد که اگر سید پریشانی بیابد بدهد، و الا از برای آن حضرت ضبط کند، و این فرض در این زمانها بسیار بعید است، زیرا که سادات پریشان بسیار است و خمس دهندگان کم.

و جمعی گفته اند که در زمان غیبت ائمه علیهم السلام این حصه را بر شیعیان حلال کرده اند.

و این بی وجه است زیرا که از حضرت صاحب الامر علیه السلام روایت صریحی نرسیده است که بر شیعیان حلال کرده باشد بلکه خلافش ظاهر است.

زیرا که در زمان غیبت صغرا که هفتاد سال و کسری بود نایبان آن حضرت، اعنی عثمان عمروی و پسر او محمد و حسین بن روح و علی بن محمد سمری رضی اللّه عنهم حصه آن حضرت را بلکه جمیع خمس را از شیعیان می گرفتند و به فرموده آن حضرت به مردم می دادند.

و ظاهر آن است که در این زمان نیز نائب عام آن حضرت که علمای ربانی و محدثان و حاملان علوم ایشان اند باید بگیرند و به سادات که عیال آن حضرت اند برسانند، و الا باید که سادات که اشرف خلق اند، یا از گرسنگی بمیرند، یا سائل به کف شوند، و از همه کس ذلیل تر باشند، زیرا که زکات و صدقات واجب بر ایشان حرام است، و خمس را به عوض آن به ایشان داده اند.

و به سبب اختلافی که در میان علما بهم رسیده است بعضی از

ص: 356

علمای عصر اغنیا را جرأت داده اند بر منع خمس، باعث این شده است که اکثر سادات به فقر و فاقه می گذرانند، و حقوق ایشان و اجداد ایشان بر ذمت اغنیا می ماند.

و بر تقدیری که امام بر ایشان رحم کرده باشد در زمانهای تقیه و خوف و تعدیات که از خلفای جور بر ایشان می شد و حلال کرده باشد، ایشان چگونه بر خود هموار می کند که عیال و خویشان و اقارب امام خود را در فقر و اضطرار بینند و بر ایشان رحم نکنند، و باز در قیامت امید شفاعت از ایشان داشته باشند، و حال آن که فرموده اند که بدترین احوال مردم در روز قیامت وقتی خواهد بود که صاحبان خمس برخیزند و بگویند پروردگارا خمس خود را می خواهیم.

و حضرت صادق علیه السلام فرمود: من یک درهم خمس را از شما می گیرم و حال آن که مال من از همه اهل مدینه بیشتر است، و نمی گیرم مگر از برای آن که شما پاک شوید از گناه و از حقوق ما (1).

و حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرمود: هر که احسانی به احدی از اهل بیت من بکند من مکافات می دهم او را در قیامت.

و اکثر علما بر آن اند که اگر صاحب مال خود حصه امام علیه السلام را به سادات بدهد بری الذمه نمی شود مگر آن که دستش به عالم محدث عادل نرسد، و به گمان فقیر همه خمس این حکم دارد.

فصل سوم در بیان فضیلت و کیفیت اعتکاف است

و اعتکاف مکثی است در مسجد جامع جهت عبادت، و آن سنت


1- من لا یحضره الفقیه 1/ 44.

ص: 357

مؤکد است به مقتضای آیات و اخبار بسیار، خصوصا در دهه آخر ماه رمضان، چنان که حضرت سید المرسلین صلی اللّه علیه و آله همیشه در دهه آخر ماه مبارک اعتکاف می نمودند مگر یک سال که در آن جنگ بدر واقع شد، و در سال بعد از آن بیست روز اعتکاف داشتند، ده روز قضای سال گذشته و ده روز ادا.

و از آن حضرت صلی اللّه علیه و آله منقول است که اعتکاف همه آخر ماه رمضان برابر است با دو حج و دو عمره.

و اعتکاف به نذر و شبه آن مانند عهد و قسم و اجاره دادن خود به غیر واجب می شود، و اگر بر پدر واجب شده باشد و نکرده باشد، احوط آن است که پسر بزرگ قضا کند.

و بعضی گفته اند که بعد از نیت و شروع کردن واجب می شود.

و بعضی گفته اند روز سوم واجب می شود، و همچنین ششم و نهم و دوازدهم و پانزدهم، و هر چه بالا رود به این نسبت.

و بعضی گفته اند مطلقا واجب نمی شود، تا آن اسباب وجوب به عمل نیاید، و این قول قوی است. و احوط آن است که در اول شبهای مذکور تجدید نیت بکند به قصد قربت.

و مستحب است که معتکف شرط کند بر پروردگار خود که اگر او را مانعی عارض شود بیرون تواند رفت از اعتکاف، و ظاهر جمعی آن است که جایز است اشتراط رجوع به اختیار بی تقیید به عارض و مانع، و بعضی در این مضایقه کرده اند و ظاهرا عارض و مانع اعم از عذر ضروری است.

و محل این شرط در اعتکاف سنت نزد نیت اعتکاف است و دخول در آن، و جماعتی از اصحاب ذکر کرده اند که محل آن در اعتکاف واجب به نذر نزد گفتن صیغه نذر است، و خالی از اشکال نیست.

ص: 358

و فایده شرط آن است که نزد عارض یا مطلقا اگر خواهد رجوع تواند کرد اگر چه در روز سوم باشد. و فایده دیگر آن که اگر با شرط رجوع کند قضا بر او واجب نیست.

و اما مکان اعتکاف جمعی از اصحاب گفته اند که در غیر مسجد مکه و مسجد مدینه و مسجد کوفه و مسجد بصره اعتکاف نمی باشد، و بعضی بجای مسجد بصره مسجد مدائن را گفته اند، و بعضی هر دو را گفته اند، و خلاف در این باب بسیار است.

و مسجد مدائن در این زمانها گویا معلوم نیست. و مسجد بصره در این اوقات در بیابان واقع است و اعتکاف در آن مشکل است. و گفته اند مراد به مسجد مکه و مدینه آن قدری است که در زمان حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله مسجد بوده، و آنچه بعد الحاق کرده اند و ظاهرا در هر مسجد جامعی اعتکاف توان کرد.

و مراد به مسجد جامع مسجد بزرگی است در بلد که در آنجا نماز جماعت کنند و مخصوص محله نباشد و از اکثر محلات شهر به آنجا برای اقامت جمعه یا جماعت حاضر شوند کو متعدد باشد، مثل مسجد جامع عباسی، و مسجد جامع قدیم در اصفهان، و مسجد آقا نور و مسجد عباس آباد محل تأمل است.

و احوط آن است که اگر در مکه و مدینه و کوفه باشند در غیر آن مسجد مخصوصه واقع نسازند، و در بلاد دیگر احوط آن است که اگر در مسجد کبیر بلد که مشهور به جامع باشد بجا آورند، و اگر مسجد بزرگ تر باشد احوط است.

و غایت احتیاط آن است که قصد کند که اعتکاف می کنم در این مسجد اگر مطلوب شارع باشد به عنوان اعتکاف مقرر فیها، و الا در مسجد عبادت می کنم از برای رضای خدا قربة الی اللّه.

ص: 359

و شرط است در اعتکاف لبث سه روز یا بیشتر، و مشهور آن است که دو شب میان داخل اند. و بعضی گفته اند شب اولی نیز داخل است، و احوط آن است که نزدیک به غروب آفتاب نیت اعتکاف بکند تا شام روز سوم، و اگر تا صبح روز چهارم قصد کند نهایت احتیاط است.

و شرط است در اعتکاف که معتکف روزه باشد، خواه روزه واجب و خواه سنت، و در سنت باید به رخصت کسانی باشد که رخصت ایشان در روزه سنت شرط است، مانند شوهر زن را و مالک بنده را.

و احوط آن است که فرزند بی رخصت پدر و مادر اعتکاف سنت نکند و مهمان بی رخصت مهمان دار و بر عکس واقع نسازند.

و نیت در اعتکاف شرط است، و ظاهرا قصد قربت کافی است.

و واجب است که بیرون نرود از مسجدی که در آن اعتکاف می کند بدون ضرورت، مانند نماز جمعه اگر در غیر آن مسجد کند، یا عیادت بیمار مؤمن، یا حاضر شدن در جنازه مؤمن، یا قضای حاجت مؤمن، یا برای حاجات ضروری خود مانند بیت الخلا رفتن و غسل جنابت اگر محتلم شده باشد، و در غسل جمعه بنا بر قول به استحباب آن و سایر اغسال مستحبه اگر در مسجد نتوان کرد اشکالی هست، و مشهور آن است که نمی توان کرد.

و همچنین جایز است بیرون رفتن از برای تحصیل آب و نان و سایر ضروریات اگر کسی نداشته باشد که برای او تحصیل نماید.

و همچنین جایز است بیرون رفتن از جهت گواهی دادن، و گواه شدن اگر دیگری نباشد، و نتوان در مسجد بجا آوردن.

ص: 360

و چون بیرون رود در جائی ننشیند تا بر گردد به مسجد، و بهتر آن است که در زیر سقف راه نرود تا ممکن باشد، و از راههای نزدیک تر به مطلب برود، و به بیت الخلای نزدیک تر برود اگر ممکن باشد، و توقف بسیار زیاده از ضرورت واقع نسازد.

و چون وقت نماز شود نماز را در جای دیگر غیر آن مسجد که محل اعتکاف او است نکند مگر در مکه معظمه که در همه جا می تواند کرد، و اگر وقت تنگ شود در جای دیگر می تواند کرد، و اگر سهوا از مسجد بیرون رود اعتکاف باطل نمی شود مگر آن که زمان بسیار بگذرد که او را معتکف نگویند، و همچنین اگر جبرا او را بیرون برند.

و احوط آن است که جزء بدن را نیز از مسجد بیرون نکند، و بعضی منع کرده اند از رفتن به بام مسجد، و ظاهرا اگر داخل مسجد باشد قصور ندارد.

و بدان که حرام است بر معتکف جماع کردن با زنان در روز و شب، و همچنین حرام است بوسیدن به شهوت، و دست بر بدن او مالیدن به شهوت، و احوط اجتناب است از هر دو اگر چه به شهوت نباشد.

و حرام است طلب منی کردن اگر چه به گفتگو باشد، هرگاه عادتش آن باشد که از او منی آید به سبب آن، و احوط آن است که به عبث دست بر ذکر نمالد.

و حرام است بوی خوش استعمال کردن، و گل بوئیدن هر گلی که باشد علی المشهور. و باید جدال و نزاع با کسی نکند، و احوط آن است که مباحثه علمی نکند مگر به قدر اظهار حق.

ص: 361

و خرید و فروش نکند مگر برای ضروریات خود و عیال خود، و احوط آن است که وکیلی از برای خود قرار دهد که آنها را بکند، و احوط آن است که مطلق معاملات خود را واقع نسازد حتی عقد نکاح را، و جمیع آنها که در اعتکاف حرام است در روزها و شبها همه حرام است، مگر خوردن و آشامیدن که در شب جایز است نه در روز.

و هر چه روزه را باطل می سازد اعتکاف را نیز باطل می کند اگر در روز به فعل آورد و در شب افطار می تواند کرد، و مفطرات غیر جماع و استمنا را واقع می تواند ساخت، و اولی اجتناب است از غیر اکل و شرب. و اگر جماع کند اعتکاف او باطل می شود، و کفاره می دهد اگر اعتکاف واجب باشد.

و در روز اول و دوم اعتکاف سنت خلاف است، و احوط کفاره است اگر چه جماع در شب واقع شود، و احوط آن است که هر چه روزه را باطل می کند اگر آنها را واقع سازد کفاره بدهد احتیاطا، و کفاره بنده آزاد کردن است اگر تواند، و الا دو ماه پی درپی روزه گرفتن، والا شصت مسکین را طعام دادن، و بعضی گفته اند مخیر است میان اینها، و اول احوط است بلکه أظهر است.

پس اگر جماع در شب واقع شود یک کفاره می دهد، و اگر در روز ماه رمضان واقع شود دو کفاره می دهد یکی مرتبه و دیگری مخیره، و بعضی گفته اند اگر در روز غیر رمضان واقع شود باز دو کفاره می دهد و آن بی وجه است.

و بیع و شرا و سایر محرمات غیر از جماع سبب بطلان اعتکاف نمی شود، و کفاره به آنها واجب نمی شود، و در بطلان به استمنا

ص: 362

و کفاره به سبب آن خلاف است، و احوط اتمام است، و کفاره اگر در شب واقع شود استمنا باطل می کند اعتکاف را البته، و کفاره می دهد احتیاطا. و احکام اعتکاف بسیار است، و به آنچه ضرور بود اکتفا کردیم، و اللّه الموفق.

ص: 363

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

15- رساله تحدید صاع

ص: 364

ص: 365

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی.

اما بعد: باید دانست که احادیث در تحدید صاع مختلف وارد شده است:

اول: حدیث ابراهیم بن محمد همدانی است که از حضرت امام علی نقی علیه السلام روایت کرده است که صاع شش رطل است به رطل مدینه، و نه رطل است به رطل عراق، و رطل عراق صد و سی درهم است، و رطل مدینه صد و نود و پنج درهم است. پس صاع هزار و صد و هفتاد درهم می شود (1).

و چون علمای شیعه و سنی اتفاق دارند که دینار و مثقال شرعی یکی است، و از احادیث نیز ظاهر می شود، و اتفاق کرده اند که دینار در جاهلیت و اسلام تغییر نیافت.

و أیضا اتفاق کرده اند که هفت دینار ده درهم است، پس درهم شرعی موافق شصت و سه دینار فارسی می شود از زر ده دانگی قدیم، و مثقال شرعی سه ربع مثقال متعارف صرافان است، و بنا بر این صاع نیم من شاه و چهارده مثقال و ربعی می شود.


1- فروع کافی 4/ 172، ح 9.

ص: 366

و چون احادیث وارد شده است که درهم زمان حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله شش دانق بوده است، پس هر دانق ده دینار و نیم می شود به دینار فارسی که پنجاه و یک شاهی قدیم است، و این احادیث که مذکور شد اکثر در حد صاع فطره وارد شده است.

و موافق حدیث سلیمان بن حفص مروزی که از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده است که صاع پنج مد است، و مد دویست و هشتاد درهم است، و درهم شش دانق است، و دانق شش حبه است، و هر حبه برابر دو حبه جو است از جوهای وسط نه کوچک و نه بزرگ (1).

پس صاع موازی صد هزار و هشتصد جو می شود، و جو در وزن اختلاف بسیار دارد، و بسا باشد که نزدیک به من شاه بشود، و مد بیست هزار و صد و شصت جو می شود، و رطل عراق نه یک صاع می شود.

و ابن بابویه رحمه اللّه چنین جمع کرده است میان احادیث که صاع غسل را بر خبر سلیمان بن حفص بنا نهاده، و صاع فطره را بر حدیث ابراهیم بن محمد.

و والد فقیر رحمه اللّه این وجه را موجه می دانست، زیرا که شواهد اخبار بر این دلالت دارد. و گمان فقیر موافق جمع بین الاخبار آن است که در غیر غسل بنای درهم بر خبر سلیمان باشد، و بنای عدد صاع و درهم بر حدیث ابراهیم.

پس بنا بر تحدید مشهور درهم صاع یک من کهنه که سه چهار یک شاه باشد و بیست و یک مثقال و نیم تقریبا می شود، و مد چهار یک این مقدار، و رطل نه یک این مقدار، و اوقیه موافق احادیث چهل


1- تهذیب شیخ 1/ 135.

ص: 367

درهم است، و موافق مشهور بیست مثقال و نیم صرافان می شود، و موافق حدیث سلیمان سی مثقال و سه ربع و قیراط به حسب مشهور بیست و یک مثقال شرعی است، و بعضی دوازده یک نیز گفته اند.

و تفاصیل هر یک در رساله اوزان مذکور است، و اللّه تعالی یعلم حقائق الامور و حججه الکرام علیهم السلام.

ص: 368

ص: 369

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

16- رساله مال ناصبی

ص: 370

ص: 371

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله خیرة الوری.

شیخ طوسی رضی اللّه عنه در تهذیب به سند مختلف فیه از معلی ابن خنیس روایت کرده است قال قال أبو عبد اللّه علیه السلام: خذ مال الناصب حیثما وجدت و ادفع الینا خمسه (1).

یعنی: بگیر مال ناصب را هر جا بیابی و بفرست بسوی ما پنج یک آن را.

و أیضا از اسحاق بن عمار به سند مجهول روایت کرده است قال قال أبو عبد اللّه علیه السلام: مال الناصب و کل شی ء یملکه حلال لک الا امرأته، فان نکاح أهل الشرک جائز، و ذلک أن رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله قال: لا تسبوا أهل الشرک، فان لکل قوم نکاحا، و لو أنا نخاف أن یقتل منکم برجل منهم، و الرجل منکم خیر من ألف رجل منهم و مائة ألف منهم لامرناکم بالقتل لهم، و لکن ذلک الی الامام (2).

یعنی: حضرت صادق علیه السلام گفت: مال ناصبی و هر چیز


1- تهذیب ج 6/ 387، ح 274.
2- تهذیب ج 6/ 387، ح 275.

ص: 372

که او مالک است حلال است از برای تو مگر زن او، زیرا که نکاح اهل شرک جایز است، یعنی حکم صحیح دارد، و این برای آن است که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گفت: دشنام مدهید أهل شرک را، زیرا که مر هر گروه را نکاحی هست، و اگر نه آن بود که ما می ترسیم که بکشند مردی از شما را به عوض مردی از ایشان، و حال آن که مردی از شما بهتر است از هزار مرد از ایشان، هر آینه امر می کردیم شما را به کشتن ایشان، و لیکن اختیار این کشتن بسوی امام علیه السلام است.

و ابن بابویه رحمه اللّه در کتاب معانی الاخبار به سندی که به اصطلاح متأخرین ضعفی دارد روایت کرده است از معلی بن خنیس، قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول: لیس الناصب من نصب لنا أهل البیت لانک لا تجد أحدا یقول أنا أبغض آل محمد، و لکن الناصب من نصب لکم و هو یعلم انکم تتولونا و تتبرؤون من أعدائنا (1).

و در علل الشرایع و عقاب الاعمال نیز این حدیث را روایت کرده است و به جای تتبرؤون من أعدائنا چنین است: و انکم من شیعتنا (2).

یعنی: حضرت صادق علیه السلام گفت: نیست ناصبی کسی که نصب عداوت کند برای ما اهل بیت، زیرا که تو نمی یابی کسی را که گوید من دشمن می دارم آل محمد را، و لیکن ناصب کسی است که نصب عداوت کند برای شما، و حال آنکه داند که شما اعتقاد به امامت دارید و شما از شیعیان مائید. و به روایت دیگر و بیزاری می جوئید از دشمنان ما.

و به سند دیگر روایت کرده است: که هر که دشمن ما را سیر


1- معانی الاخبار ص 365.
2- علل الشرایع ص 601، عقاب الاعمال ص 247.

ص: 373

کند چنان است که دوست ما را کشته است (1).

و أحمد بن محمد برقی رحمه اللّه در کتاب محاسن به سند صحیح از ابو بصیر روایت کرده است قال قلت لابی عبد اللّه علیه السلام:

من نصب لعلی حربا کمن نصب لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله؟

فقال: ای و اللّه، و من نصب لک أنت لا ینصب لک الا علی هذا الدین کما کان نصب لرسول اللّه صلی اللّه علیه و آله (2).

یعنی: گفتم با حضرت صادق علیه السلام که هر که نصب جنگ یا دشمنی کند برای علی چنان است که نصب کرده است برای رسول خدا صلی اللّه علیه و آله؟ گفت: آری به خدا سوگند، و هر که نصب کند برای تو و حال آن که نصب نکند مگر برای آن که تو صاحب این دینی، چنان است که نصب حرب و عداوت کرده است با رسول خدا صلی اللّه علیه و آله.

و أیضا به سند صحیح روایت کرده است از ابو بصیر قال: قلت لابی عبد اللّه علیه السلام أرأیت الراد علی هذا الامر کالراد علیکم؟

فقال: یا أبا محمد من رد علیک هذا الامر، فهو کالراد علی رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله (3).

یعنی: ابو بصیر گفت: عرض کرد به خدمت حضرت صادق علیه السلام که مرا خبر ده که رد کننده بر من این امر را- یعنی: دین تشیع و ولایت أهل بیت علیهم السلام را- مانند رد کننده بر شما است؟ پس گفت: ای ابو محمد هر که رد کند بر تو این امر را و از


1- معانی الاخبار ص 365.
2- محاسن برقی ص 185، ح 195.
3- محاسن برقی ص 185، ح 194.

ص: 374

تو قبول نکند، مثل کسی است که رد کند بر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله گفته او را.

و کلینی به سند حسن از ابو بصیر روایت کرده است قال:

سألنی أبو عبد اللّه علیه السلام عن أهل البصرة ما هم؟ قلت: مرجئة و قدریة و حروریة، فقال: لعن اللّه تلک الملل الکافرة المشرکة التی لا تعبد اللّه علی کل شی (1).

یعنی: سؤال کرد از من ابو عبد اللّه علیه السلام از اهل بصره که چیستند ایشان؟ یعنی چه مذهب دارند؟ گفتم مرجئه اند، و بعضی قدریه اند و بعضی حروریه اند گفت: لعنت کند خدا این مللهای کافر شرک آورنده را که نمی پرستند خدا را بر هیچ چیز، یعنی هیچ دین و ملت ندارند.

بدان که مرجئه را بر سه معنی اطلاق می کنند:

اول: جمیع اهل سنت را مرجئه می گویند، برای آن که امیر المؤمنین علیه السلام را تأخیر کرده اند از مرتبه اولی به مرتبه چهارم.

دوم: گروهی از ایشان را می گویند که اعتقاد دارند که با ایمان هیچ معصیت ضرر نمی کند، چنان که با کفر هیچ طاعت منع نمی کند، و می گویند ایمان کسی که پیغمبران را بکشد مثل ایمان جبرئیل و میکائیل است.

سوم: بر گروهی نیز اطلاق می کنند که اعتقاد ایشان آن است که در دنیا حکم به ایمان و کفر هیچ کس نمی توان کرد.

و قدریه را بر جبریه اطلاق می کنند که افعال بنده را از خدا می دانند. و بر تفویضیه نیز اطلاق می کنند که می گویند که خدا را


1- اصول کافی 2/ 409، ح 2.

ص: 375

بر افعال بنده هیچ دخلی نیست، بلکه بر افعال بنده قادر نیست.

و حروریه خارجیان را می گویند که به امیر المؤمنین علیه السلام ناسزا می گویند، زیرا که اول جمعیت ایشان در قریه ای شد که آن را حرورا می گفتند.

و أیضا به سند حسن از فضیل روایت کرده است قال: دخلت علی أبی جعفر علیه السلام و عنده رجل، فلما قعدت قام الرجل فخرج، فقال لی: یا فضیل ما هذا عندک؟ قلت: و ما هو؟ قال:

حروری. قلت: کافر؟ قال: ای و اللّه مشرک (1).

یعنی: فضیل گفت: داخل شدم بر امام محمد باقر علیه السلام و نزد او مردی بود، چون من نشستم بر خواست آن مرد و بیرون رفت، پس گفت آن حضرت با من که ای فضیل چیست این مرد نزد تو؟ گفتم: چه مذهب دارد؟ گفت: حروری است یعنی خارجی است، گفتم: کافر است؟ گفت: آری و اللّه مشرک است.

و برقی در محاسن روایت کرده است به سند حسن از علی زرگر قال قال: ان المؤمن لیشفع لحمیمه الا أن یکون ناصبیا، و لو أن ناصبا شفع له کل نبی مرسل و ملک مقرب ما شفعوا (2).

ظاهرا از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است یعنی گفت: به درستی که مؤمن البته شفاعت می کند برای خویش خود، مگر آن که ناصبی باشد، و اگر ناصبی را شفاعت کند از برای او هر پیغمبری مرسل و هر ملک مقرب، هر آینه شفاعت ایشان در حق او مقبول نگردد.

و ابن بابویه رحمه اللّه در کتاب عقاب الاعمال به سند ضعیف


1- اصول کافی 2/ 387، ح 14.
2- محاسن برقی ص 186، ح 198.

ص: 376

از حمران روایت کرده است عن أبی جعفر علیه السلام قال: لو أن کل ملک خلقه اللّه عز و جل، و کل نبی بعثه اللّه، و کل صدیق، و کل شهید شفعوا فی ناصب لنا أهل البیت أن یخرجه اللّه جل و عز من النار ما أخرجه اللّه أبدا، و اللّه عز و جل یقول فی کتابه «ما کثین فیه أبدا» (1).

یعنی: حضرت امام محمد باقر علیه السلام گفت اگر هر ملکی که خلق کرده است او را خدا و هر صدیق و هر شهید که شفاعت کنند در کسی که نصب عداوت کند برای ما اهل بیت برای آن که بیرون آورد او را خدای عز و جل از آتش، هر آینه بیرون نیاورد خدا او را هرگز، و خدا می گوید در کتاب خود که مکث کنندگان اند در آن همیشه.

و أیضا به سند مجهول روایت کرده است از سدیر صراف قال:

سمعت أبا جعفر علیه السلام یقول: ان عدو علی علیه السلام لا یخرج من الدنیا حتی یجرع جرعة من الحمیم، و قال: سواء علی من خالف هذا الامر صلی أم صام.

و فی حدیث آخر قال الصادق علیه السلام: الناصب لنا أهل البیت لا یبالی صام أم صلی أو زنا انه فی النار انه فی النار (2).

یعنی: گفت شنیدم از امام محمد باقر علیه السلام که می گفت:

به درستی که دشمن علی علیه السلام بیرون نمی رود از دنیا مگر آن که می آشامد جرعه ای از حمیم جهنم.

و گفت: مساوی است بر کسی که مخالفت کند دین تشیع را که


1- عقاب الاعمال ص 207- 258.
2- عقاب الاعمال ص 210.

ص: 377

نماز کند یا روزه بدارد یا زنا کند به درستی که او در آتش است، البته او در آتش است.

و ابن ادریس رحمه اللّه در کتاب سرائر به سند مجهولی روایت کرده است قال: کتبت الی أبی الحسن علیه السلام أسأله عن الناصب هل احتاج فی امتحانه الی أکثر من تقدیمه الجبت و الطاغوت و اعتقاد امامتها؟ فرجع الجواب: من کان علی هذا فهو ناصب.

یعنی: گفت نوشتم به سوی امام علی نقی علیه السلام سؤال کردم از ناصبی که آیا محتاج هستم در امتحان کردن او به سوی بیشتر از تقدیم کردن او جبت و طاغوت را یعنی اولی و دومی را بر حضرت امیر المؤمنین علیه السلام و اعتقاد کردن او به امامت ابو بکر و عمر، پس برگشت جواب که هر که بر این حالت باشد پس او ناصبی است.

و شیخ طوسی در تهذیب و استبصار به سند مختلف فیه روایت کرده است از سالم بن مکرم عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال قال رجل و أنا حاضر: حلل لی الفروج، ففزع أبو عبد اللّه علیه السلام، فقال له رجل: لیس یسألک أن یعترض الطریق، انما یسألک خادما یشتریها، أو امرأة یتزوجها، أو میراثا یصیبه، أو تجارة أو شیئا أعطیه.

فقال: هذا لشیعتنا حلال، الشاهد منهم و الغائب، و المیت منهم و الحی، و ما یولد منهم الی یوم القیامة فهو لهم حلال، أما و اللّه لا یحل الا لمن أحللنا له، و لا و اللّه ما أعطینا أحدا ذمة، و ما عندنا لاحد عهد، و لا لاحد عندنا میثاق (1).

یعنی: گفت مردی به حضرت صادق علیه السلام و من حاضر


1- تهذیب 4/ 137، استبصار 2/ 58.

ص: 378

بودم که حلال گردان برای من فرجها را، پس اثر بیمی در آن حضرت ظاهر شد، و شاید برای تقیه باشد، پس مرد دیگر گفت با آن حضرت که او از تو سؤال نمی کند که برود و راه مردم را بزند و مال ایشان را بگیرد، سؤال نمی کند مگر خادمی را که بخرد او را، یا زنی را که تزویج نماید او را، یا میراثی که به او برسد، یا تجارتی یا چیزی که به او بخشیده شود.

پس حضرت گفت این از برای شیعه ما حلال است، برای هر که حاضر باشد از ایشان و هر که غائب باشد، برای مرده ایشان و زنده ایشان و هر که از ایشان متولد شود تا روز قیامت، پس آنچه گفتی بر ایشان حلال است، و بخدا سوگند که حلال نیست اینها مگر برای کسی که ما از برای او حلال کنیم، و نه بخدا سوگند نداده ایم احدی را امانی، و نیست نزد ما برای احدی عهدی، و نیست برای احدی نزد ما پیمانی.

و در کتاب علل الشرایع و کتاب تهذیب و کتاب استبصار به سند صحیح از زراره و محمد بن مسلم روایت کرده اند عن أبی جعفر علیه السلام قال قال أمیر المؤمنین علیه السلام: هلک الناس فی بطونهم و فروجهم، لانهم لم یؤدوا الینا حقنا، ألا و ان شیعتنا من ذلک و أباءهم فی حل (1).

یعنی: امام محمد باقر علیه السلام گفت که حضرت امیر المؤمنین علیه السلام گفت که هلاک شدند مردم به سبب شکمهای خود و فرجهای خود، زیرا که ایشان ادا نمی کنند به سوی ما حق ما را، و به درستی که شیعه ما از این و پدران ایشان در حلال بوده اند، یعنی بر ایشان حلال است.


1- تهذیب 4/ 137، استبصار 2/ 58، علل الشرایع ص 377.

ص: 379

و در کلینی و تهذیب و استبصار و علل الشرایع به سند صحیح از ضریس کناسی روایت کرده است قال قال أبو عبد اللّه علیه السلام:

أتدری من أین دخل علی الناس الزنا؟ فقلت: لا أدری جعلت فداک.

قال: من قبل خمسنا أهل البیت، الا شیعتنا الاطیبین، فانه محلل لهم و لمیلادهم (1).

یعنی: حضرت امام جعفر صادق علیه السلام گفت: آیا میدانی از کجا داخل شد بر مردم زنا کردن؟ پس گفتم: نمی دانم فدای تو گردم. گفت: از جهت خمس ما اهل بیت مگر شیعه ما که پاکیزه ترین خلق اند، پس به درستی که آن حلال کرده شده است از برای ایشان و از برای متولد شدن ایشان که حلال زاده باشند.

و ایضا در تهذیب به سند صحیح از فضیل روایت کرده است عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال: من وجد برد حبنا علی کبده، فلیحمده اللّه علی أول النعم، قال قلت: جعلت فداک ما أول النعم؟

قال: طیب الولادة، ثم قال أبو عبد اللّه علیه السلام: قال أمیر المؤمنین علیه السلام لفاطمة علیها السلام: احلی نصیبک من الفی ء لاباء شیعتنا لیطیبوا، ثم قال أبو عبد اللّه علیه السلام: انا أحللنا امهات شیعتنا لا بائهم لیطیبوا (2).

یعنی: حضرت صادق علیه السلام گفت هر که بیابد سردی و لذت دوستی ما را بر جگر خود، پس حمد کند خدا را بر اول نعمتها.

فضیل گفت: گفتم فدای تو شوم کدام است اول نعمتها؟

گفت: پاکیزگی ولادت یعنی حلال زادگی، پس گفت ابو عبد اللّه علیه السلام که گفت امیر المؤمنین علیه السلام مر فاطمه را علیها


1- اصول کافی 1/ 459، تهذیب 4/ 136، استبصار 2/ 58،
2- تهذیب 4/ 143.

ص: 380

السلام که حلال گردان بهره خود را از غنیمت و فایده ها که از تو است برای پدران شیعه ما، پاک و پاکیزه شوند از حرام زاده بودن، پس ابو عبد اللّه علیه السلام گفت: به درستی که ما حلال کردیم مادران شیعیان خود را برای پدران ایشان تا پاکیزه شوند یعنی حلال زاده باشند.

و علی بن ابراهیم در تفسیر به سند معتبر روایت کرده است که امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: کسی که مخالف شما است در دین هر چند عبادت کند و جهد کند در عبادت از اهل این آیه «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ. تَصْلی ناراً حامِیَةً» یعنی روی چند در روز قیامت ترسناک و خوار باشند که در دنیا عمل می کرده باشند و تعب می کشیده باشند در عبادت بر افروزند آتشی را بسیار گرم (1).

و در کلینی و ثواب الاعمال چندین حدیث به این مضمون روایت شده است در تفسیر این آیه (2).

و در عیون اخبار الرضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که حق تعالی در شب معراج با رسول خود صلی اللّه علیه و آله خطاب کرد که ای محمد اگر بنده ای مرا عبادت کند تا مانند مشک پوسیده شود و چون به نزد من آید اعتقاد به امامت یکی از امامان نداشته باشد او را در بهشت خود جا ندهم (3).

و در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام مذکور است که هر


1- تفسیر علی بن ابراهیم قمی 2/ 418.
2- عقاب الاعمال ص 247، ح 3.
3- عیون اخبار الرضا علیه السلام 1/ 58.

ص: 381

که انکار امامت امیر المؤمنین علیه السلام و خلفای او علیهم السلام نماید همیشه در جهنم خواهد بود و از اهل این آیه است «بَلی مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ» (1).

و کلینی به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام در تفسیر همین آیه روایت کرده است که اگر انکار کند امامت امیر المؤمنین علیه السلام را در آتش جهنم ابدالاباد خواهد بود (2).

و در کتاب خصال به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که سه کس اند که سخن نمی گوید با ایشان خدا در روز قیامت و نظر رحمت به سوی ایشان نمی افکند و عمل ایشان را نمی پسندد و از برای ایشان است عذاب الیم: کسی که دعوی کند امامت امامی را که از جانب خدا امام نباشد، و کسی که انکار کند امامت امامی را که از جانب خدا امام باشد، و کسی که گمان کند که این دو کس را در اسلام بهره ای هست (3).

و در معانی الاخبار به سند معتبر روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام حمران را گفت که ریسمان بکش در میان خود و اهل عالم هر که مخالف تو باشد در این دین که داری پس او زندیق است، هر چند فرزند محمد و علی و فاطمه باشد صلوات اللّه علیهم أجمعین.

و در ثواب الاعمال به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است که حق تعالی علی علیه السلام را علمی و نشانه ای گردانیده است در میان خود و میان خلق خود، و میان او و خلقش نشانه ای به غیر آن حضرت نیست، پس هر که متابعت او کند


1- تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام ص 305.
2- اصول کافی 1/ 429، ح 82.
3- خصال ص 106.

ص: 382

مؤمن است، و هر که انکار او کند کافر است و هر که شک در او کند مشرک است (1).

و در حدیث معتبر دیگر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که اگر انکار امیر المؤمنین کنند جمیع اهل زمین هر آینه خدا همه را داخل جهنم کند (2).

و در محاسن برقی روایت کرده است که حضرت رسول صلی اللّه علیه و آله فرمود: ترک کنندگان ولایت علی علیه السلام که انکار فضل او می نمایند و معاونت دشمنان او می کنند بیرون اند از اسلام اگر بر این اعتقاد بمیرند (3).

و در اکمال الدین به سندهای معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که هر که بمیرد و اعتقاد به امامت امام حق نداشته باشد مرده است مردن جاهلیت و کفر و شرک و ضلالت (4).

و در حدیث دیگر از حضرت امام موسی علیه السلام روایت کرده است که هر که شک کند در امام زمان خود پس به تحقیق که کافر شده است به جمیع آنچه خدا فرستاده است (5).

و شیخ طوسی در امالی به سند موثق از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که هر که در روز قیامت بیاید با اعتقاد به امامت امام جائری که از جانب خدا نیست، و انکار امامت ما کند هر آینه حق تعالی او را سرنگون در آتش اندازد (6).


1- عقاب الاعمال ص 209.
2- عقاب الاعمال ص 209.
3- محاسن برقی ص 186، ح 201.
4- اکمال الدین ص 412، ح 11.
5- اکمال الدین ص 413، ح 14.
6- امالی شیخ طوسی 2/ 32.

ص: 383

و ایضا از حضرت امام زین العابدین علیه السلام روایت کرده است که اگر بنده ای بیابد در روز قیامت با عمل هفتاد پیغمبر خدا این را از او قبول نکند تا خدا او را ملاقات کند با ولایت من و ولایت اهل بیت من (1).

و در علل الشرایع به سند صحیح روایت کرده است که داود ابن فرقد از حضرت صادق علیه السلام سؤال نمود که چه می گوئی در کشتن ناصبی؟ فرمود: خونش حلال است، و می ترسم که تو را به عوض او بکشند، اگر توانی که دیواری بر سر او بگردانی یا او را در آبی غرق کنی که کسی بر تو گواهی ندهد که او را کشته ای بکن. داود گفت: چه می فرمائی در مالش؟ فرمود: مالش را تلف کن تا توانی (2).

و کلینی به سند معتبر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که هر که شریک گرداند با امامی که از جانب خدا است امامی را که از جانب خدا نیست و مشرک است (3).


1- امالی شیخ طوسی 1/ 140.
2- علل الشرایع ص 601، ح 58.
3- اصول کافی 1/ 373، ح 6.

ص: 384

ص: 385

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

17- رساله کفارات

اشاره

ص: 386

ص: 387

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی محمد و آله خیرة الوری.

اما بعد:

کفاره بر دو نوع است:

اول: کفارات احرام حج و عمره،

و آنها را در رساله حج بیان کرده ام:

دوم: سایر کفارات است

اشاره

و آنها بسیار است، بعضی متفق علیه، و بعضی مختلف فیه، و بعضی واجب، و بعضی سنت، و بعضی به ترتیب، و بعضی به تخییر، و همه را با یک دیگر بر سبیل اجمال برای طالبان ادراک سعادات ابدی، و محصلات نجات عقوبات اخروی بیان می نماید:

اول: کفاره افطار روزه ماه مبارک رمضان است،

و آن واجب می شود به خوردن و آشامیدن چیزی که خوردن و آشامیدن آن متعارف و معتاد باشد اتفاقا، و در غیر معتاد خلاف است، و اشهر و اقوا وجوب است، و به جماع کردن در قبل زن اتفاقا و در دبر زن علی الاقوی، و به باقی ماندن بر جنابت عمدا تا طلوع صبح علی الاقوی.

و به خوابیدن با جنابت بی نیت غسل تا صبح علی الاحوط، و به خوابیدن بعد از بیدار شدن یک مرتبه یا زیاده تا صبح علی

ص: 388

الاحوط، و به رسانیدن غبار غلیظ به حلق بنا بر قول جمعی، و به طلب منی کردن و دست بازی کردن یا مکرر نظر کردن به زنی تا منی بیاید علی الاحوط، و به قی کردن عمدا بنا بر قول بعضی، و به حقنه کردن و شاف عمد کردن بنا بر قول بعضی.

و به دروغ بستن بر خدا و رسول و ائمه هدی علیهم السلام بنا بر قول بعضی، و به سر فرو بردن عمدا در آب بنا بر قول بعضی.

هر گاه یکی از این امور را به عمل آورد عمدا و مسأله داند کفاره باید داد، در بعضی اجماعا و در بعضی احتیاطا، و اگر از روی سهو باشد کفاره ندارد، و اگر مسأله نداند در کفاره خلاف است، و احوط کفاره است.

و اگر افطار به حلال باشد کفاره یک بنده آزاد کردن، یا دو ماه پی درپی روزه گرفتن، یا شصت مسکین طعام دادن است، و بعضی به ترتیب قائل شده اند، یعنی اگر قادر باشد بر بنده آزاد کردن آن مقدم است، و الا دو ماه روزه، و اگر از این نیز عاجز باشد شصت مسکین را طعام بدهد.

و اگر افطار به حرام کرده باشد، مانند شراب و لحم خنزیر و مال مغصوب دانسته و زنا و لواط، بعضی از علما قائل شده اند که هر سه کفاره بر او واجب می شود، و بعضی مانند افطار به حلال می دانند، و اول احوط است.

دوم: هر گاه در قضای روزه ماه رمضان بعد از زوال افطار کند،

مشهور آن است که کفاره واجب است، و بعضی سنت می دانند، و اشهر و اقوا آن است که کفاره طعام دادن ده مسکین است. و اگر عاجز شود سه روز روزه می گیرد، و بعضی مخیر میان این دو می دانند، و بعضی کفاره قسم، و بعضی کفاره افطار ماه رمضان لازم می دانند.

سوم: کفاره ظهار است

که کسی با زن خود بگوید: أنت علی کظهر أمی. یعنی: تو بر من مانند پشت مادر منی یا خواهر یا سایر محارم علی الاشهر. اگر این را بگوید در وقتی که زن حائض نباشد، و در آن طهر با او جماع نکرده باشد، و در حضور دو عادل بگوید، اگر خواهد جماع کند، باید که کفاره بدهد، و اگر بدون کفاره جماع کند، دو کفاره بر او واجب می شود بنا بر مشهور. و کفاره یک بنده آزاد کردن است، و اگر عاجز باشد دو ماه پیاپی روزه داشتن، و با عجز شصت مسکین اطعام کردن.

چهارم: کفاره ایلا است،

یعنی قسم بخورد که زوجه دائمه خود را چهار ماه یا زیاده وطی نکند و زن او را به نزد حاکم شرع برد، و حاکم حکم کند که او را طلاق بگوید یا وطی کند و اختیار وطی نماید، باید که کفاره بدهد، و کفاره اش کفاره قسم است که بعد از این مذکور می شود ان شاء اللّه.

پنجم: کفاره مخالفت قسم است،

به آن که قسم خورد به اسمای مقدسه خدا بر گردن فعلی که ترکش رجحان نداشته باشد، یا نکردن فعلی که فعلش رجحان نداشته باشد، و مخالفت آن قسم نماید. و کفاره اش آن است که یک بنده آزاد کند، یا ده مسکین را اطعام، و اگر از هر دو عاجز شود سه روز پیاپی روزه بدارد.

ششم: کفاره مخالفت نذر است،

به آن که نذر کند فعل امری را که راجح باشد، یا ترک امری را که مرجوح باشد و مخالفت نماید. و کفاره اش بعضی گفته اند مانند کفاره قسم است.

و بعضی گفته اند مانند کفاره افطار ماه رمضان است یک بنده آزاد کردن، یا دو ماه روزه گرفتن، یا شصت مسکین طعام دادن. و بعضی گفته اند که اگر نذر تعلق به روزه داشته باشد، کفاره افطار

ص: 389

ص: 390

ماه رمضان است، و اگر تعلق به غیر روزه داشته باشد، کفاره اش کفاره قسم است، و این قول خالی از قوتی نیست، و أحوط کفاره ماه رمضان است مطلقا.

هفتم: کفاره عهد است

که با خدا کرده باشد که امر راجحی یا غیر مرجوحی را به عمل آورد، یا ترک کند امر غیر راجحی یا مرجوحی را و مخالفت آن عهد نماید. و در کفاره اش مانند کفاره نذر خلاف است، و احوط آن است که در نذر مذکور شد.

هشتم: قسم خوردن به عنوان بی زاری از خدا و رسول و ائمه هدی علیهم السلام است،

و در حرام بودن چنین قسمی خلافی نیست، و لیکن در وجوب کفاره به چنین قسمی یاد کردن خلاف است. بعضی گفته اند که کفاره اش کفاره ظهار است، اول بنده آزاد کردن، و با عجز از آن دو ماه روزه داشتن، و با عجز از آن شصت مسکین اطعام کردن، و اگر عاجز شود سه روز متوالی روزه بدارد. و بعضی گفته اند کفاره اش کفاره نذر است.

و ابن بابویه گفته است سه روز روزه بدارد و ده مسکین را طعام بدهد. و بعضی گفته اند گناه کرده است و کفاره ندارد.

و در حدیث صحیح وارد شده است که صفار به حضرت امام حسن عسگری علیه السلام نوشت که مردی سوگند یاد کرد به بیزاری از خدا و رسول و مخالفت کرد، توبه و کفاره او چیست؟

حضرت فرمودند: ده مسکین را طعام می دهد، هر مسکینی را یک مد، و طلب آمرزش می کند از خدا (1).

و بعضی از علما به این مضمون قائل شده اند و خالی از قوتی نیست.

و أیضا خلاف کرده اند که این کفاره برای اصل سوگند خوردن


1- فروع کافی 7/ 461، ح 7.

ص: 391

است یا برای مخالفت سوگند کردن است، و باید که چنین سوگندی یاد نکند و اگر بکند به محض سوگند عمل به قول اول بکند، اگر چه ظاهر آن است که عمل به روایت مجزی است.

نهم: بعضی از علما قائل شده اند که زنی که در مصیبت موی سر خود را ببرد، کفاره افطار ماه رمضان می دهد

به ترتیب بر قول بعضی، و بر تخییر بر قول بعضی. و بعضی گفته اند گناه دارد و کفاره ندارد. و روایتی شده است که کفاره افطار ماه رمضان لازم است. و احوط عمل به روایت است.

دهم: هر گاه زنی در مصیبت موی خود را بکند یا روی خود را بخراشد یا مردی جامه خود را در مرگ فرزند خود یا زوجه خود چاک کند، کفاره قسم لازم می شود

بنا بر قول بعضی، و روایتی بر این مضمون وارد شده است و احوط است هر چند وجوب ثابت نیست.

یازدهم: مردی که زن متعه یا کنیز خود را در ایام حیض جماع کند در قبل، بعضی کفاره واجب دانسته اند

و بعضی سنت، و مشهور میان علما آن است که اگر در اول حیض باشد یک اشرفی تصدق می کند، و در وسط حیض نیم اشرفی، و در آخر حیض ثلث اشرفی، و احوط عدم ترک کفاره است.

دوازدهم: کسی که به خواب رود و نماز خفتن نکرده باشد تا نصف شب بگذرد، بعضی گفته اند که واجب است که آن روز را روزه بدارد،

و اشهر استحباب است، و بعضی عامد و ناسی را نیز ملحق کرده اند، و مشهور آن است که بر تقدیر وجوب اگر روزه ندارد گناه کرده است و کفاره ندارد، و بعضی لازم دانسته اند

ص: 392

کفاره ماه رمضان، و این قول ضعیف است، و احوط آن است که یک روز قضا بگیرد

سیزدهم: کفاره قتل عمد است که دانسته کسی را بکشد،

یا کاری که غالبا کشنده باشد نسبت به کسی واقع سازد و او کشته شود کو قصد کشتن نداشته باشد، کفاره اش آن است که یک بنده آزاد کند و دو ماه متوالی روزه بدارد، و شصت مسکین را طعام دهد.

چهاردهم: کفاره قتل است که کسی را به نادانی بکشد با آن که قصد قتل نداشته،

و کاری کند که غالبا کشنده نباشد و او کشته شود، مانند آن که طفلی را برای تأدیب بزند و او به میرد، یا تیری بسوی آهوئی بیندازد و به شخصی خورد و کشته شود، یا در راه کسی بخورد و او بیفتد و بمیرد.

و اگر خود مباشر قتل نباشد و کاری کند که آن سبب قتل شود، مثل آن که چاهی در راهی بکند، و کسی در آن چاه بیفتد و بمیرد، یا سنگی بر سر راهی بگذارد و باعث قتل کسی شود، مشهور آن است که کفاره لازم نمی شود هر چند دیه لازم شود.

و کفاره اش بنده آزاد کردن است، و بعد از عاجز شدن از آن دو ماه متوالی روزه داشتن، و بعد از عجز از آن شصت مسکین طعام دادن است.

پانزدهم: اگر کسی زنی را در عده دیگری تزویج کند،

می باید از آن زن مفارقت کند، و به قول بعضی از علما پنج صاع آرد تصدق می کند، و احوط آن است که اگر زن دیگری را عقد کند نیز این کفاره را بدهد یا پنج درهم تصدق کند.

شانزدهم: کسی که مملوک خود را زیاده از حد شرعی بزند،

بعضی از علما گفته اند موافق بعضی از روایات واجب است که آن

ص: 393

مملوک را به کفاره آن عمل آزاد کند، و این احوط است. و اگر او را بکشد به عمد کفاره جمع می دهد، و اگر به خطا بکشد کفاره قتل خطا می دهد، و واجب است که قیمت آن غلام را تصدق کند بنا بر مشهور.

هفدهم: کسی که روزه ماه رمضان را افطار کند به سبب بیماری،

اگر تا ماه رمضان دیگر بیمار باشد اشهر و اقوا آن است که قضا ساقط می شود، و برای هر روز یک مد یا دو مد طعام می دهد علی الخلاف، و بعضی گفته اند قضا می کند. و ابن جنید رحمه اللّه گفته است احتیاطا هر دو را می کند.

و اگر در ما بین دو رمضان آزارش بر طرف شود و قادر بر روزه باشد و بدون عذری تأخیر کند تا آن که ماه رمضان دیگر بیاید، اشهر و اقوا آن است که بعد از ماه رمضان هم قضا می کند، و هم برای هر روز یک مد یا دو مد می دهد. و بعضی کفاره را واجب ندانسته اند.

و بعضی گفته اند کفاره در صورتی است که عزم بر قضا نداشته باشد، اگر عازم بر قضا باشد و بعد از تنگ شدن وقت بیماری یا عذر دیگر عارض شود قضا باید کرد و کفاره لازم نیست، و قول اول قوی تر است.

هجدهم: نوادر کفارات است.

از حضرت صادق علیه السلام منقول است که کفاره عمل سلطان قضای حوائج مؤمنان است، و کفاره به سبب آن است که برای آن شخصی که او را غیبت کرده است استغفار کند.

و کفاره مجلس آن است که چون از مجلس برخیزد بگوید:

«سُبْحانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلِینَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ

ص: 394

رَبِّ الْعالَمِینَ» و کفاره خنده آن است که بگوید: «اللهم لا تمقتنی» یعنی: خداوندا مرا دشمن مدار و بر من غضب مکن.

و اما احکام کفارات مذکوره،

اول: هر گاه بنده باید آزاد کرد در کفاره قتل می باید آن بنده مؤمن باشد

و در باقی کفارات خلاف است، و احوط رعایت ایمان است. و در کفاره قتل احوط آن است که بالغ باشد، و در غیر آن مرد و زن و بالغ و نابالغ مجزی است.

و باید که آن بنده کور و صاحب خوره و زمین گیر نباشد، و مولی جراحتی به او نرسانیده باشد که موجب عتق او باشد. و بعضی گفته اند که باید خصی و لال و کر نباشد و ولد الزنا نباشد، و مشهور آخر است، و احوط ترک است، و غلام گریخته را مشهور آن است که آزاد می توان کرد تا علم به مرگش بهم نرسد، و بعضی شرط کرده اند که خبری از او رسد، و بعضی شرط کرده اند که ظن حیات او باشد.

دوم: در کفاره مرتبه، تا از بنده آزاد کردن عاجز نشود به روزه منتقل نمی شود

و هر جا که روزه دو ماه باشد می باید متوالی بگیرد، و توالی به یک ماه و یک روز که متصل بگیرد به عمل می آید، به این معنی که اگر بعد از آن بدون عذر افطار کند نباید از سر بگیرد، و آیا تفریق جایز است بی عذری یا حرام است؟ اول اظهر است و ثانی احوط.

و اگر پیش از یک ماه و یک روز بی عذر افطار کند از سر می گیرد، و اگر به عذری باشد مانند حیض و نفاس و بی هوش و دیوانگی و بیماری و سفر ضروری، بعد از زوال عذر بنامی گذارد و تمام می کند، و همچنین اگر مجبور شود در افطار روزی بنا بر

ص: 395

اقوا. و هر جا که کفاره دو ماه متوالی باشد، اگر کفاره دهنده بنده باشد یک ماه پی درپی می گیرد علی الاقوی.

سوم: هر جا که اطعام لازم شود مشهور آن است که به هر یک آن قدر طعام بخوراند که سیر شود،

و بهتر آن است که نان خورشی با نان ضم کند، مانند خرما یا گوشت یا سرکه. و بعضی گفته اند می باید چاشت و شام هر دو به هر مسکین بخوراند آن قدر که سیر شوند، و احوط این است اگر چه اظهر آن است که به یک وقت اکتفا توان نمود.

و اگر خواهد طعام را به مسکین می توان داد، و در مقدار آن خلاف است، بعضی یک مد گفته اند، و بعضی دو مد، و احوط دو مد است، و احوط آن است که با آن نان خورشی نیز بدهد، چنانچه بعضی واجب دانسته اند، و در طعام دادن کوچک و بزرگ تفاوت نمی کند، احوط آن است که حصه اطفال را به ولی شرعی ایشان بدهد، و اگر طعام خوراند ظاهرا صغیر و کبیر را با هم تواند ضم کرد، و اگر دو طفل را به جای یک مرد حساب کند احوط است.

و در یک کفاره دو حصه را به یک مسکین نمی توان داد، مگر آن که مستحق یافت نشود، و احوط آن است که تا ممکن باشد به غیر مؤمن ندهد، و به پریشان بسیار پریشان بدهد که مسکین بر او صادق باشد، و مد چهار یک صاع است، و صاع یک من تبریز و چهارده مثقال و ربع است بنا بر مشهور، و چون در احادیث اختلافی در تحدید صاع و مد هست احوط آن است که به جای دو مد نیم من شاه تقریبا بدهد.

چهارم: در جائی که کسوت باید داد، در زن پیراهن و مقنعه با هم مجزی است،

و در مرد بعضی به یک جامه مانند پیراهن اکتفا

ص: 396

کرده اند، و بعضی دو جامه لازم می دانند، و بهتر آن است که پیراهن و قبا بدهد یا قبا و بالاپوش، و بهتر آن است که نو باشند، و جامه طفل را بهتر آن است که به رخصت ولی بر او به پوشاند.

پنجم: هر گاه از عتق رقبه عاجز شود و شروع کند در روزه، و بعد از آن قادر شود بر بنده آزاد کردن روزه او را مجزی است،

و بهتر آن است که ترک کند روزه را و بنده آزاد کند، خصوصا هرگاه کمتر از یک ماه و یک روز روزه داشته باشد.

و جمعی از اصحاب قائل شده اند که هر گاه بر کسی دو ماه متوالی روزه واجب شود و عاجز باشد از گرفتن آن هجده روز روزه می دارد، و اگر نتواند برای هر روز مدی از طعام، و اگر نتواند استغفار می کند، و اشهر و اقوا آن است که از هر کفاره که عاجز شود استغفار بدل آن می شود، مگر کفاره ظهار که بعضی گفته اند که تا کفاره ندهد وطی زن بر او حلال نمی شود هر چند عاجز باشد، و اگر بعد از عجز و استغفار بر کفاره قدرت بهم رساند احوط آن است که باز کفاره را به عمل بیاورد.

به اینجا ختم کردم رساله را و الحمد للّه اولا و آخرا، و صلی اللّه علی محمد و آله الطاهرین، و کتبه مؤلفه الحقیر محمد باقر بن محمد تقی فی شهر صفر ختم بالخیر و الظفر لسنة احدی و تسعین بعد ألف.

ص: 397

سلسله آثار علامه مجلسی قدس سره

18- رساله مفتتح شهور

اشاره

ص: 398

ص: 399

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

الحمد للّه الذی جعل الشمس ضیاءا و القمر نورا، فقدر بهما لیالی و ایاما و سنین و شهورا لیبتغوا من ربهم فضلا موفورا، و الصلاة و السلام علی شمسی عالم الایجاد و رکنی السبع الشداد محمد و علی و آلهما الامجاد الانجاد.

اما بعد: چون بعضی از اخبار در باب علم به مفتتح شهور از اهل بیت عصمت و طهارت گردیده که مخالف مشهور بین الاصحاب است، و مضامین آنها نیز خالی از غموض و اشکالی نیست، لهذا بعضی داعی را مأمور ساختند که توضیح مضامین و احکام آنها نموده. و توضیح آن مطالب در ضمن چند مقصد می نماید:

مقصد اول در بیان معنی ماه و سال شمسی و قمری است

باید دانست که چون اهل عالم را ضرور است از برای ضبط تواریخ حوادث از عمرها و قرضها و مبایعات و معاملات و دولتها، و ایضا در تعیین مواقع امور شرعیه از صوم و صلاة و عبادات از

ص: 400

تعیین ایام و ترکیب آنها با یک دیگر، و باید بنایش بر حرکات اجرام سماویه باشد، و مشهورترین آنها آفتاب و ماه است.

لهذا در شرع و عرف بنای ماه و سال را که معیار تواریخ شرعیه و عرفیه اند بر این دو کوکب گذاشته اند، چنان که حق تعالی در آیات بسیار اشاره به این اسرار نموده است، کما قال تعالی «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْباناً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ» (1) و باز فرموده است «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ» (2) و از این باب آیات بسیار است.

و قمر را در حساب ماه اصل قرار داده اند، چون ماه از یک دور قمر بهم می رسد. و شمس را در حساب سال اصل قرار داده اند، چون از یک دور حرکت آفتاب بهم می رسد، و چون دوازده دور قمر نزدیک است به یک سال شمسی آن را سال قمری گویند.

و چون آفتاب در هر سال دوازده برج را قطع می کند، مدت قطع آن یک برج را و آن نزدیک است به یک ماه قمری آن را ماه شمسی گویند، و مدت مکث آفتاب در برجها مختلف است.

و سال شمسی مدت گردیدن آفتاب است از نقطه معینی از فلک البروج، مانند اول حمل تا آن که باز به آن نقطه برگردد به حرکت خاصه خود، و آن در مدت سیصد و شصت و پنج روز و ربع یک روز است مگر کسر قلیلی.

و سال قمری سیصد و پنجاه و چهار روز است و پنج یک و شش یک یک روز، یعنی یازده جزء از سی جزء یک روز، و این کمتر است


1- سوره انعام: 96.
2- سوره یونس: 5.

ص: 401

از سال شمسی به ده روز و بیست ساعت و نیم نجومی تقریبا.

و به این سبب ماههای قمری در چهار فصل می گردد، مثل آن که ماه رمضان گاهی در فصل بهار و گاهی در زمستان می افتد، و بنای نسی ء که در جاهلیت شایع بوده و حق تعالی در قرآن مجید منع از آن فرموده نیز بر این است، چنانچه در بحار الانوار تحقیق آن نموده ام.

و اول ماه قمری را یهودان و بعضی از ترکان از وقت اجتماع آفتاب و ماه در یک درجه می دانند که وسط محاق است. و مسلمانان اول ماه را از دیدن هلال می دانند و آخرش را دیدن هلال دیگر.

و منجمان این را ترجیح داده اند، برای آن که در محاق چون ماه از نور آن چیزی نمی نماید گویا معدوم شده است، و چون هلال می نماید گویا الحال متولد شده است از عدم و بیرون آمده است از شیمه ظلمت.

و آنچه فقیر را به خاطر می رسد آن است که جناب مقدس الهی برای آسانی کار بر عامه عباد بنای فرائض و سنن را بر امری چند گذاشته، و به وقتی چند منوط گردانیده است که بر همه خلق استعلام آنها در نهایت سهولت باشد، و عوام و خواص به آنها یک نسبت داشته باشند.

چنان که فریضه صبح را به روشنی افق منوط گردانیده است که هر که چشم دارد می بیند، و زوال را به زیاد شدن سایه ها، و مغرب را به غروب قرص یا ذهاب حمره.

و اگر فریضه را به چهار ساعتی یا ده ساعتی روز منوط می گردانید، بایست آلتها برای استعلام ساعات پیدا کنند، و بر اکثر عوام متعسر بلکه متعذر باشد، و همچنین هلال شهر رمضان و غیر آن را منوط

ص: 402

به رؤیت ساخته است که همه خلق در آن مساوی اند، و بسا باشد که عوام زودتر و بهتر از خواص بینند.

و به این سبب بنای اکثر احکام شرعیه را بر ماههای قمری و سیر قمر گذاشته اند، مانند موالید حضرت رسول و ائمه صلوات اللّه علیهم و روز غدیر و روز مباهله و امثال اینها.

و رعایت درجه آفتاب را نکرده اند، زیرا که اگر بر آن مبتنی می ساختند بر اکثر خلق مخفی می بود، و بایست رجوع کنند به منجمان ماه را، و زحمت بسیار در استعلام آنها بکشند چنان که در موالید پادشاهان عظیم الشأن مهره منجمان استعلام موالید ایشان می نمایند و بر اکثر خلق مخفی است.

و در ابتنای اکثر امور بر حرکت قمر نکته نجومی نیز می توان گفت که چون قمر اقرب کواکب است به زمین، و تعلقش به اهل زمین زیاده از کواکب دیگر است، لهذا آن را اعتبار کرده اند به خلاف موالید شریفه سلاطین با وقر و تمکین که چون نسبت ایشان به آفتاب از جهت عموم فوائد و آثار و شمول منافع و فوائد نسبت به هر دیار و جهات بسیار دیگر که منجمان ذکر کرده اند زیاده از کواکب دیگر است، لهذا در موالید ایشان درجه آفتاب را اعتبار کرده اند، و این وجه مبتنی است که فقیر را در این باب به خاطر رسیده است.

مقصد دوم در بیان حساب عدد و کبیسه است

بدان که ابتدای سال عرب را از ماه محرم می گیرند، و چون قاعده اهل حساب آن است که کسری که زیاده از نصف باشد تمام حساب می کنند و حرکت وسطی که قمر در هر ماه بیست و نه روز

ص: 403

و نیم و یک دقیقه و پنجاه ثانیه است.

پس ماه محرم را که اول سال است چون زیاده از نصف است تمام می گیرند و سی روز حساب می کنند.

و از برای ماه صفر چون کسرش سه دقیقه و چهار ثانیه است و کمتر از نصف است، بیست و نه روز حساب می کنند، و ربیع الاول را سی، و ربیع الثانی را بیست و نه می گیرند تا به ماه ذی الحجه برسد که آخر سال عرب است، و کسری که از برای آن جمع می شود بیست و دو دقیقه است و آن کمتر از نصف یک روز است، پس آن را نیز به همان حساب بیست و نه می گیرند.

و سال دوم را باز به همان نحو محرم گرفته یک ماه را تمام و یک ماه را ناقص می گیرند تا به ماه ذی الحجه برسد، و چون کسر سال سابق را با کسر این سال جمع می کنند چهل و چهار دقیقه می شود و این زیاده از نصف است، پس ذی الحجه سال دوم را تمام حساب می کنند و ذو القعده و ذو الحجه این سال هر دو تمام می شود.

و این سال را سال کبیسه می گویند، چون کسرها با یک دیگر جمع می کنند و ماه ناقصی را تمام حساب می کنند.

و در هر سی سال به این حساب یازده سال را کبیسه می گیرند، یعنی سال دوم و پنجم و هفتم و دهم و سیزدهم و شانزدهم و هجدهم و بیست و یکم و بیست و چهارم و بیست و ششم و بیست و نهم.

و بعضی به جای شانزدهم پانزدهم را گیرند، به اعتبار آن که از برای تمام گرفتن کسر رسیدن به نصف را کافی می دانند، و تجاوز از نصف را در کار نمی دانند.

و مشهور میان علما آن است که مدار روزه و عبادات شرعیه بر دیدن هلال است، و این حساب عدد در شرع معتبر نیست، و

ص: 404

بعضی از احادیث موافق حساب عدد وارد شده است که در مقاصد آتیه ایراد می نماید.

مقصد سوم در تحقیق احادیث خمسه است

یعنی هر روز از روزهای هفته که در سال سابق اول ماه مبارک رمضان بوده باشد، روز پنجم آن اول ماه امسال خواهد بود، اگر مثلا ماه رمضان سابق روز یک شنبه باشد می باید ماه رمضان امسال اولش روز پنجشنبه باشد، و این در غیر سال کبیسه است، و در سال کبیسه باید شش روز بشمارند روز ششم اول ماه رمضان این سال خواهد بود.

و در غالب اوقات این حساب با رؤیت موافق می افتد، چنان که در سنه هزار و صد و هفت اول ماه رمضان روز چهارشنبه بود، و در سال بعد از او که سنه هزار و صد و هشت بود پنجم آن که روز یک شنبه بود اول ماه رمضان بود، و این سال که سنه هزار و صد و نه است چون سال کبیسه است ششم یک شنبه که روز جمعه است اول ماه مبارک بود.

و گاه هست که به حسب رؤیت تخلف می کند و موافق نمی افتد، سرش آن است که اگر چه به حسب تجربه یافته اند که سه ماه متوالی تمام می تواند شد و زیاده نمی تواند شد، اما ماههای سال را که بر سر هم حساب کنند در غیر سال کبیسه اگر اول ماه رمضان شنبه باشد، چون به حسابی که سابقا مذکور شد از ماههای تمام است باید دوشنبه اول ماه شوال باشد.

ص: 405

و چون آن ناقص است باید شنبه اول ماه ذی القعده باشد، و چون آن تمام است باید پنجشنبه اول ماه ذی الحجه باشد، و چون آن ناقص است باید جمعه اول ماه محرم باشد، و چون آن تمام است باید یک شنبه اول ماه صفر باشد، و چون آن ناقص است باید دوشنبه اول ماه ربیع الاول باشد.

و چون آن تمام است باید چهارشنبه اول ماه ربیع الثانی باشد، و چون آن ناقص است باید پنج شنبه اول ماه جمادی الاولی باشد، و چون تمام است باید سه شنبه اول ماه شعبان باشد، و چون ناقص است باید چهارشنبه اول ماه مبارک رمضان باشد و آن پنجم شنبه است که اول ماه رمضان سابق بود.

و در سال کبیسه چون ماه ذی القعده و ذی الحجه را هر دو تمام می گیرند اول ماه رمضان آن سال باید موافق ششم ماه رمضان سابق باشد.

مثلا در فرضی که در سابق ذکر کردیم اگر در سال کبیسه باشد و ذی الحجه را تمام بگیریم شنبه اول ماه محرم خواهد بود و به همان نحو ماههای بعد را یکی تمام و یکی ناقص بگیریم، اول ماه رمضان پنج شنبه خواهد بود، و آن نسبت به شنبه که اول ماه رمضان سابق است ششم خواهد بود.

و احادیث بر این مضمون بسیار است، چنان که کلینی رحمه اللّه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که ایام سال سیصد و شصت روز بود و حق تعالی دنیا را در شش روز خلق کرده و شش روز را از سال بیرون کرد سیصد و پنجاه و چهار روز ماند، شعبان هرگز تمام نمی شود، و شوال بیست و نه روز است، و ذو القعده سی روز است، زیرا که خدا فرموده است وعده دادیم

ص: 406

موسی را سی شب و تمام کردیم آن را به ده شب دیگر، پس تمام شد میقات پروردگار او چهل شب، و آن ماه ذی القعده بود و ده روز ذی الحجه، پس ذی القعده را خدا تمام گرفته است و ذو الحجه بیست و نه روز است، و محرم سی روز است، پس همچنین بعد از آن یک ماه تمام است و یک ماه ناقص (1).

و ابن بابویه رحمه اللّه به این حدیث عمل کرده است، و سایر علما موافق احادیث دیگر بنا را بر دیدن ماه گذاشته اند.

و أیضا کلینی از عمران زعفرانی روایت کرده است که به خدمت حضرت صادق علیه السلام عرض کردم که گاه هست آسمان را ابر فرو می گیرد در عراق دو روز و سه روز، پس در کدام روز روزه بداریم؟ فرمود: نظر کن روزی را که در سال گذشته روزه داشته ای و اول ماه رمضان بوده است، روز پنجم آن روز را در این سال روزه بدار (2).

و ایضا به سند دیگر از آن حضرت روایت کرده است که در سال آینده روزه بدار پنجم آن روز را که در ماه گذشته روزه داشته بودی «3».

و ایضا روایت کرده است که محمد بن الفرج به خدمت حضرت امام علی نقی علیه السلام نوشت که از پدران شما روایت کرده اند در حساب روزه که پنج روز از اول ماه رمضان گذشته بشمارند.

حضرت در جواب نوشتند: صحیح است، و لیکن در هر چهار سال پنج پنج بشمار، و در سال پنجم شش روز بشمار.


1- فروع کافی 4/ 78- 79.
2- فروع کافی 4/ 80، ح 1.

ص: 407

پس سیاری گفت: این تفاوت از جهت کبیسه است و اصحاب ما حساب کردند، و گفتند: این به حساب کبیسه درست است (1).

مؤلف گوید: حساب کبیسه که در این حدیث وارد شده است، مخالف آن حسابی است که مشهور است میان منجمان، و مشهور موافق ارصاد مشهوره حساب کبیسه به آن قاعده ایست که سابقا مذکور شد.

و قول دیگر در کبیسه هست که گفته اند در هر سه سال یک روز به جهت کبیسه زیاد کنند، و در سال سی ام دو روز تا در سی سال یازده روز شود.

و این قول متروک و مهجور است، و آن که حضرت فرموده اند یا مبتنی بر احتیاط است، یا موافق قاعده ایست که در آن زمان میان عرب معروف بوده است، چنان که صاحب قاموس گفته است:

که سال کبیسه آن سالی است که یک روز از آن را می دزدند و آن در هر چهار سال می شود (2). و قرینه اش آن است که راوی گفت اصحاب ما حساب کردند درست یافتند.

و چون احادیث بسیار وارد شده است که مدار صوم و فطر بر دیدن ماه است، شیخ طوسی رحمه اللّه این احادیث را حمل کرده است بر آن که سنت است که آن روز را روزه بدارند به قصد سنت، که اگر در واقع از ماه رمضان باشد روزه داشته باشند، چنان که روزه یوم الشک را سنت