سرشناسه : قربانیان، رضا
عنوان و نام پدیدآور : تشنگان و پویندگان راه حق یا در جستجوی حقیقت : شرح حدیث عنوان بصری / رضا قربانیان
مشخصات نشر : اصفهان : پیام عترت ، 1382.
مشخصات ظاهری : هشت ، ص 406
شابک : 964-5636-30-223000ریال (گالینگور)؛20000ریال (شومیز)
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس
عنوان دیگر : در جستجوی حقیقت شرح حدیث عنوان بصری
موضوع : احادیث خاص (عنوان بصری)
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 14
رده بندی کنگره : BP145 /ع9042251382
رده بندی دیویی : 297/218
شماره کتابشناسی ملی : م 81-46013
تشنگان و پویندگان راه حق یا:
در جستجوی حقیقت
شرح حديث عنوان بصری
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
ویراستار کتاب: مریم محققیان
ص: 1
بسم الله الرحمن الرحیم
قربانیان، رضا
تشنگان و پویندگان راه حق یا در جستجوی حقیقت: شرح حدیث عنوان بصری/ رضا قربانیان -- اصفهان: پیام عترت، 1382.
8، 408 ص: ISBN: 964-5636-30-2
فهرستنویسی بر اساس اطلاعات فييا.
1. احادیث خاص (عنوان بصری). 2. احادیث شیعه - - قرن 14.
الف. عنوان.
BP 145 / 9.4225
297/218
1381
کتابخانه ملی ایران 46013 - 81 م
تلفن انتشارات و مرکز پخش 3367451 - 5542280-0311
نام کتاب: در جستجوی حقیقت
مؤلف: رضا قربانیان
ناشر: پیام عترت
نوبت و زمان چاپ: اول این ناشر /1382
لیتوگرافی: تصویر
چاپ: پردیس
چاپ جلد: شریف
حروفچینی/ صحافی: جهاد/ سپاهان
تعداد: 4000 جلد
شابک: 2-30-5636-964
قیمت: شومیز 2000 تومان گالینگور 2300 تومان
ص: 2
تقدیم به پیشگاه مقدّس بزرگ هادی انسانیّت، مظهر تامّ حقیقت و جلوه کامل عبوديّت، حافظ جميع مكارم ماسلف و زمینه ساز و ترویج کننده همه کمالات اسلامی و انسانی تا قیامت، امام به حق ناطق جعفر بن محمّد الصّادق عليه آلاف التّحية و الثّناء
و نیز اهداء به محضر مبارک امام برحق، خورشید درخشان و منجی عالم بشریّت، حضرت بقیة الله الاعظم حجّة بن الحسن العسكرى ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء
و تقدیم به تمام پیروان حقیقى مكتب حیات بخش اسلام، تشنگان و پویندگان راه حق و تلاش گران در جستجوی حقیقت
ص: 3
بسم الله الرّحمن الرّحيم
بَعْدَ الْحَمْدِ وَ الصَّلوة
کتاب ارزشمند و سازنده «در جستجوی حقیقت» که شرح حدیث شریفو جامع عنوان بصری است و او این روایت روح بخش را از امام به حق ناطق جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام نقل نموده، بررسی و مطالعه شد کتابی است سلیس و آموزنده، روان و پرمحتوا به قلم فاضل ارجمند، عالم جليل صاحب تأليفات قيّمه و مروّج احکام و معارف ائمه علیهم السلام جناب حجة الاسلام آقای حاج شیخ رضا قربانیان دامت افاضاته که پیوسته عمر شریف خود را در احیاء شریعت سیّد المرسلين صلی الله علیه و آله و مکتب نجات بخش طاهرين علیهم السلام صرف نموده و با قلم و بیان از حریم دین و مذهب، خالصانه حمایت کرده اند، ما توفیقات بیشتر ایشان را جهت رسیدن به اهداف عالیه ای که دارند از خداوند مسئلت داریم. ادام الله بقائه و كثّر الله امثاله و التمس منه الدّعاء، و انا العبد الضعيف السيّد حسن الفقيه الامامي
سید حسن فقیه امامی
ص: 4
مقدمه...1
پنج نوع از فعّالیّت ها و برنامه های امام صادق علیه السلام...8
1- یادآوری دوران سخت بعثت و امامان پیشین...9
2- ترویج و احیای نهضت خونین کربلا...12
3- زمینه سازی ظهور مصلح جهانی...19
4- تربیت عمومی و خصوصی افراد و ترویج و تقویت اخلاق الهی...23
5- انقلاب فرهنگی و نهضت علمی و فکری...28
متن حدیث عنوان بصری...42
ترجمه حدیث...46
ترجمه منظوم...52
حديث عنوان در یک نگاه...57
بخش اول:
تشنگان علم واقعی و بندگی حقیقی خداوند...59
علم نافع و عالم حقیقی...61
پایه های علم حقیقی...86
*در نفس خویشتن حقیقت عبودیت را جستجو نماید...88
*دانش را برای عمل نمودن طلب نماید...90
*از خداوند در خواست فهم کند...92
ص: 5
حقیقت بندگی خدا و پایه های سه گانه عبودیّت...94
1- اعتقاد به مالکیّت خدا و عدم ملکیّت برای خود...98
2- پیروی از تدبیر الهی و اجتناب از خود تدبیری...100
3- اطاعت کامل از اوامر و نواهی پروردگار...105
آثار و ثمرات مهم عبودیّت...113
1- ناچیز بودن و بی اعتباری دنیا...113
مَثَل دنيا...119
چیزهایی که دنیا به آن ها تشبیه شده است...124
تشبیه تکان دهنده امام علی النّقی علیه السلام...129
داستان بشریّت و مشکل اصلی بشر...141
2- ناچیز بودن و ناتوانی شیطان...152
ماهیّت شیطان و ارزیابی عملکرد او...155
دام ها و نقشه های شیطان...158
کیفیّت یا نحوه اغوا و نفوذ شيطان...161
حالات مختلف نفس آدمی...166
مخلَص...169
مخلِص...170
استعاذه...173
مواردی که از شرّ آن ها باید به خدا پناه برد...175
3- سهل و آسان بودن مردم...178
4- دوری از فزون طلبی (تکاثر و تفاخر)...194
ص: 6
مفاخره عرب ادیب با امام حسن علیه السلام
5- پرهیز از جاه طلبی...207
6- اجتناب از تضییع عمر و بطالت و بیهودگی...215
چهار مرحله عمر...216
تسويف...225
آغاز حرکت به سوی مراحل و مدارج کمال...227
گناه و اقسام آن...231
عواقب و آثار منفی گناه...
مراتب و درجات مختلف تقوا...243
بخش دوم:
وصایای نه گانه امام صادق علیه السلام به پویندگان طریق الی الله...251
ریاضت نفس...254
معنای نفس...257
ریاضت نفس و غذا...269
اولویت و اهمیّت تغذیه...271
آداب غذا خوردن...274
داستان کربلایی کاظم ساروقی...289
داستان حاج مؤمن...291
وصیت سليمان علیه السلام...295
حلم...296
اقسام مختلف مردم و روش برخورد با ایشان...308
ص: 7
علم...314
خاتمه:...
محور اصلی یا حاصل کلام امام صادق علیه السلام به عنوان بصری...329
طريق وصول به خدا...331
حبّ و عشق...344
ذکر خدا و طريق وصول به محبّت الهی...350
سفارشات بعضی از علما درباره گفتن ذکر...363
محبّت به اولیاء خدا و برگزیدن استاد اخلاق...368
مكتب قلّابی و دروغین تصوّف...374
آثار همنشینی و مصاحبت در سیر و سلوک...387
مجالست ها و معاشرت های مضرّ...395
تلخيص معاشرت های مضرّ و مفید...402
ص: 8
﴿بِسم اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ
وَ صَلَّى اللهُ عَلى أطيب الْمُرْسَلِينَ سَيِّدِنَا وَ طَبِيبنَا الَّذي بُعِثَ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ صلی الله علیه و آله
وَ عَلَى الِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْأَنْجَبِينَ، لَا سِيَّمَا الإِمَامِ الْمُنْتَظِرِ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَهْدِي (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الآنَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ
مرحوم مجلسی رحمه الله فرموده است که به خط مرحوم شیخ بهایی - قدس الله روحه - یافتم حديثى را که بدین صورت ضبط شده است: «مرحوم شیخ شمس الدّین محمّد بن مکّی (شهید اوّل) فرمود: به خطّ مرحوم شیخ احمد فراهانی، نقل نمودم از عنوان بصری... تا آخر حدیث».
لازم به یادآوری است که از «عنوان بصری» غیر از این روایت، ظاهراً روایت معروف دیگری نقل و ضبط نشده است. و این حدیث شریف به طور کامل در کشکول شیخ بهایی و بحار الانوار با برکت علامه مجلسی نقل شده است. (1)
ص: 1
بنابراین حدیث مذکور که از جانب شخصیت های مشهور و برجسته و استوانه های علم و معنویت چون علامه مجلسی، شیخ بهایی، شهید اوّل، شیخ احمد فراهانی (اعلی الله مقامهم الشريف) نقل شده از جامعیّت خاصی برخوردار بوده و دستورالعمل بسیار جامعی است در موضوع علم واقعی و حقیقت بندگی خدا و حاوی مطالب جامعی در بیان کیفیت معاشرت و خلوت با خدا و آداب غذا خوردن و نیز کیفیت تحصیل علم و تحمل شداید و مقام عبودیّت و وصول به اعلا درجه عرفان حقیقی است که یکی از بزرگان علم اخلاق (مرحوم آیة الله قاضی) مطالعه و دقّت عمیق در آن را به شاگردان اهل علم خود توصیه و سفارش نموده است مرحوم استاد سید هاشم بنارسی که شش سال شاگرد مرحوم قاضی (اعلی الله درجته) بوده فرموده است: علامه قاضی می فرمود: «حدیث عنوان بصری اساس سیر و سلوک است»
این حدیث از نظر محتوا به دو بخش عمده تقسیم می شود:
بخش اول: در موضوع علم واقعی است و محور اصلی آن، علم نافع و حقیقت بندگی خداوند می باشد که با موضوع علم شروع می شود و با همین مطلب خاتمه می یابد یعنی صدر و
ص: 2
ذیل سخنان حکیمانه امام صادق علیه السلام درباره علم است. (در پایان به حکمت آن اشاره خواهد شد ان شاء الله).
بخش دوم: دیگر وصایای گران مایه جعفر بن محمّد امام صادق علیه السلام می باشد که این قسمت هم در سه موضوع ریاضت نفس، حلم و علم بیان شده است. و لکن محور اصلی حدیث شریف و وصیت امام صادق علیه السلام، طریق سیر و سلوک الی الله می باشد ﴿فَإِنَّهَا وَصِيَّتِى لِمُرِيدِى الطَّرِيقِ اِلى اللهِ تَعَالَى﴾.
به راستی برای اهل علم (بخصوص طلاب جوان) و همۀ کسانی که در مسیر کسب کمالات و علم و فضیلت می باشند، حدیث مذکور بسیار قابل توجّه است مخصوصاً با توجّه به نکات ظریف و خاصی که در لابلای حدیث از جانب امام صادق علیه السلام در برخورد با «عنوان بصری» به چشم می خورد. پس خوشا به حال کسی که از ابتدای طلبگی و آغاز شروع به تحصیل علوم دینی، این نصایح حکیمانه و بیانات عمیق و انسان ساز امام صادق علیه السلام را سرمشق خویش قرار دهد و از سرچشمه مکتب تربیتی آن امام همام سقایت گردد.
آن را ز هول دوزخ و محشر چه باک اگر *** از پیروان صادق آل محمّد صلی الله علیه و آله است
چنان چه معلوم می شود عنوان بصری تا مدّتی جهت فراگیری علوم و معارف، نزد «مالک بن انس» رفت و آمد داشته است که در آن مدت امام علیه السلام در مدینه نبوده تا آن هنگام که ششمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت، جعفر بن محمّد علیهما السلام، وارد مدینه منوّره شدند و از آن روز «عنوان» به قصد دریافت علوم و کمالات، دیگر از رفتن نزد مالک بن انس منصرف گشته به خدمت امام علیه السلام شرفیاب می گردد (و هو شيخ بصرى قدم المدينة لطلب العلم، اتّصل بمالك بن انس ثمّ اتّصل بالامام الصّادق علیه السلام) (1) و از محتوای کلماتش به خوبی استفاده می شود که وی انتظار می کشیده تا عطش درونی خود را فرو نشاند و صمی مانه و به طور جدّی علاقمند بوده که
ص: 3
خدمت آن حضرت برسد و حضور مداوم و مراجعه پی در پی و مستمر داشته باشد و از محضر آن بزرگوار کاملاً استفاده و بهره برداری نماید چنان چه می گوید: ﴿أَحْبَبْتُ أَنْ أَخُذَ عَنْهُ﴾؛ «دوست داشتم معارف و علوم را از آن امام علیه السلام کسب کنم». و پس از یک نوبت آمدن به درب خانه حضرت و عدم موفّقیّت کامل برای این منظور می گوید: ﴿فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذَلِكَ﴾ «پس غمناک گشتم از این جهت» و باز می گوید: ﴿لَوْ تَفَرَّسَ فِيَّ خَيْراً لَمَا زَجَرَنِی» «اگر در من خیری می یافت مرا از نزد خود نمی راند» و با خود گفت اگر در من قابلیتی می دید مرا می پذیرفت.
تا بالاخره روزی با دل تنگی به مسجد نبی اکرم صلی الله علیه و آله رفته و برای آن هدف مقدّسی که داشته دست به توسّل بر می دارد و با استمداد از پروردگار مهربان می گوید:
﴿اَسْتَلُكَ يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ اَنْ تَعْطِفَ عَلَيَّ قَلْبَ جَعْفَرِ وَ تَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِهِ﴾ «خدایا، پروردگارا! از تو درخواست می کنم که قلب امام صادق علیه السلام را نسبت به من مهربان گردانی و از علم او مرا بهره مند سازی»
پس از آن که از خداوند درخواست می نماید تا مورد مهربانی و توجّه حضرت واقع شود، با هزاران غم و اندوه به خانۀ خویش رفته و ظاهراً زمانی کوتاه در خانه می نشیند و رنج و اندوه فراوان، او را در کُنج خانه محبوس می نماید و در فراق آن امام عزیز می سوزد در حالی که از یک طرف امام رسماً او را رد کرده بود و از سوی دیگر نیز میل درونی اش چنان به هیجان آمده بود که جز امام صادق علیه السلام و محبوب دیگری برای خود نمی یافت. تا آن که همین سوز و گداز، محبّت و توجّه درونی و خواست حقیقی، وی را تحریک و ترغیب نموده و با لبریز گشتن کاسه صبرش، کفش و جامه پوشیده و از منزل خویش بیرون می رود و عاقبت چون تشنه حق و در جستجوی حقیقت بود سعادت شرفیابی به حضور آن حجّت خدا، امام جعفر صادق علیه السلام را پیدا می کند.
دست از طلب ندارم تا کام من برآید *** یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
نکته قابل توجّهی که در این جا به نظر می رسد این است که موفّق نشدن «عنوان بصری» در نوبت اوّل برای تشرّف کامل، شاید به خاطر آن بوده که در وجود وی تشنگي دریافت علوم و معارف، زیاد شود و ارزش و اهمیّت علم و دانش برای او معلوم گردد و با ملاقات کوتاه و
ص: 4
مختصر در مرحله اول آمادگی روحی بیشتری فراهم شود و برای آن چه می خواهد فراگیرد اهمیّت و ارزشی بیشتر قایل باشد و با دیدۀ عظمت به آن بنگرد. و علاوه بر این، خودِ طالب علم و کمال، باید از درون خویش با سوز و تلاش مستمرّ و جدیّت کامل، پیوسته در پی دریافت آن برود. و از طرفی دیگر امام علیه السلام گویا می خواستند به او بفهمانند که آمدن و نیامدن تو در ما هیچ تأثیری نخواهد داشت و لذا فرمودند: «همان طور که قبلاً نزد مالک بن انس می رفتی اکنون نیز به سراغ او رفته و از او فراگیر ﴿فَخُذْ عَنْ مَالِكٍ، وَاخْتَلِفْ إِلَيْهِ كَمَا كُنْتَ تَخْتَلِفُ إِلَيْهِ﴾ و همين مطلب می رساند که انسان در کسب علم و معرفتِ بیشتر، هیچ گونه اجباری نداشته و از این جهت مختار بوده و امر به خود وی واگذاشته شده است تا استعدادهای خویش را در فضایی کاملاً آزاد و مناسب به فعلیّت برساند و به هر حال این نوع برخورد امام علیه السلام با عنوان بصری مانند پتکی بود که بر مغز او فرود آمد.
نکته دیگری که از اهمیت خاصّی برخوردار است این می باشد که انسان هنگامی که موفّق به دست یابی به یک نعمت بزرگ معنوی گردید باید شکرگزار و قدر شناس آن نعمت بوده و کمال استفاده صحیح را از آن بنماید. چنان چه عنوان بصری از چنین موفّقیّتی که با توسّل و جدیّت کامل به دست آورده بود بسیار مسرور و شادمان شد و با خود گفت:
﴿لَوْ لَمْ يَكُنْ مِنْ زِيَارَتِهِ وَ التَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَاءِ لَكَانَ كَثيراً﴾ «اگر از زیارت امام و سلام برایشان برای من هیچ چیزی نباشد جز دعایی که حضرت در حقّ من فرمود همین اندازه بسیار است».
چنان چه در حدیث نیز اشاره شده عنوان بصری در سنّ نود و چهار سالگی به محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب شده و از رفتن نزد مالک منصرف گردیده و اجمالاً این مقدار تحوّل در وی ایجاد گردیده که سرچشمه حیات معنوی و علم واقعی و سقایت کامل را، در خاندان عصمت و طهارت و امام صادق علیه السلام یافته است نه مالک و امثال او، امّا در این که آیا عنوان بصری بعد از این مجالست، به طور کامل مستبصر و بینا شده یا نه، از حدیث مذکور استفاده نمی شود و ساکت است که در پایان نیز حضرت به او فرمود: ﴿قُمْ عَنِّي يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عَلَيَّ وِرْدى فَإِنِّي أَمْرُءٌ ضَنينٌ بِنَفْسِي. وَالسَّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى﴾.
ص: 5
من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم *** تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
ضمناً نگارنده هر چه تلاش کرد، به کتاب خاصی پیرامون بحث حدیث مذکور و نیز شرح حال کاملی از زندگی عنوان بصری دست نیافت مگر همان اندازه که در متن حدیث ذکر شده و در ضمن بعضی از کتب به آن اشاره گردیده است.
نکته قابل توجهی که قبل از وارد شدن در اصل حدیث یا موضوع اصلی آن و سخنان گهربار امام صادق علیه السلام به چشم می خورد. نحوه ایجاد ارتباط عنوان بصری و آشنایی او با امام ششم به منظور تلمّذ و بهره برداری علمی و معنوی و نیز کیفیت ورود و خروج او در همین ارتباط است.
چنان چه عنوان خود اظهار نموده، این ملاقات زمانی بوده که آن حضرت وارد مدینه شده ﴿فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرَ الصَّادِقُ علیه السلام الْمَدِينَةَ...﴾ و ظاهراً بعد از بازگشت از عراق بوده که آن حضرت تحت تعقیب، شکنجه و فشارهای نظام طاغوتی عبّاسیان بوده و دوران خانه نشینی را سپری می کرده است (مؤید این مطلب جمله ای است که حضرت به عنوان فرمود: ﴿انّی رَجُلٌ مَطلُوبٌ﴾ که احتمال می رود به این معنا باشد که من کسی هستم که مأمورین حکومت دنبال من می باشند و مراقب رفت و آمدها به منزل من هستند، پس تو همان گونه که تا حال نزد مالک مراوده داشتی، اکنون نیز نزد او برو.
به هر حال در این ملاقات، حضرت در همان آغاز به او می فرماید: هم چون قبل به سوی مالک رفته و از وی اخذ نما و مرا از ذکر و وِرْدَم باز مدار ﴿فَلا تَشْغَلْنِي عَنْ وِرْدِي وَ خُذْ عَنْ مالِکٍ﴾(1) ضمناً در آخر حدیث نیز به همین موضوع دو مرتبه اشاره می فرماید ﴿قُمْ عَنِّی... وَ لا تُفْسِدْ عَلَيَّ وِرْدی﴾(2) بالاخره در مرتبه دوم و پس از توسل کنار روضه (3) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به آرزوی خود نایل گردید و بعد از نماز عصری به درب خانه امام صادق علیه السلام رفته در حالی که
ص: 6
امام نیز در مصلّای خود به نماز مشغول بود ﴿هُوَ قَائِمٌ فى مُصَلاهُ﴾، مقابل درب خانه ایستاد تا این که مورد لطف و عنایت واقع شد و با عرض سلام و اظهار ادب به پیشگاه مقدس آن حجّت خدا، مشمول دعا و دلجویی و تفقّد قرار گرفت و پیش از آن که مورد خطاب قرار گیرد و از آن دریای پهناور علم و معرفت ولایت بهره مند گردد با این تفقّد و احوال پرسی کریمانه کام جان او شیرین گشت. که به او فرمود: ﴿اجْلِسْ غَفَرَ اللهُ لَکَ﴾ در این جا حضرت دو مرتبه او را مورد تفقّد و لطف زیاد قرار داد و با دعا در حق وی از کنیه اش نیز تجلیل خاص به عمل آورد ﴿ثَبَّتَ اللهُ كُنْيَتَكَ وَ وَفَقَكَ يا اَبا عَبْدِالله﴾ (1) از سوی دیگر نیز عنوان بصری در چند نوبت در مورد امام صادق علیه السلام نام مبارک جعفر (2) را به کار برد و در هنگام درخواست موعظه و نصیحت از کنیه شریف و مقدّس آن حضرت استفاده نمود ﴿قُلْتُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ اَوْصِنى﴾ (3)
نکته دیگری که قابل توجه است بررسی شرایط عمومی دوران امامت امام ششم می باشد که دوران گسترش علوم و فرهنگ مقدّس اسلام و تشیّع بوده که شرایط مناسب و مستعّد نشر فرهنگ اسلام در تمام بلاد جهان در آن دوران از سویی و فعّالیت های گسترده و عمیق دانشگاه و مكتب تربیتی حضرت صادق علیه السلام نیز از سوی دیگر چنان بود که پیروان مکتب تشیّع و شیعیان به پیروان مذهب جعفری، شهرت یافتند و امروز نیز جهان تشیّع و شیعیان عالم؛ یعنی پیروان جعفر
ص: 7
ابن محمّد الصّادق علیه السلام المشتهر و مفتخر به مذهب جعفری می باشند. (1)
فلسفه این اشتهار نیز آن بود که در آن دوران، مذاهب گوناگون مانند مذهب حنبلی، مالکی، شافعی، حنفی و مکاتب و جناح های فراوان دیگری وجود داشت که به طور معمول و طبیعی هر دسته و گروهی به یک مذهب و مکتبی مشهور بود و طرفداران آن مذهب را به نام رئیس همان مذهب یا مکتب می شناختند که در این میان، طرفداران مکتب شیعه و امام صادق علیه السلام به جعفری شهرت یافتند و با این نام و عنوان شناخته می شدند یعنی خود زمان و شرایط زمانی به طور طبیعی این نسبت را به وجود آورد در صورتی که این موضوع (تعدّد مذاهب به این کثرت) در زمان سایر ائمه علیهم السلام حتّی زمان امام باقر علیه السلام نیز وجود نداشت. (2)
بنابراین امام صادق علیه السلام حافظ جميع مكارم ما سلف و انبیا و ائمه علیهم السلام از سویی و پایه گذار و زمینه ساز تمام کمالات تا زمان ظهور حضرت مهدی علیه السلام از سوی دیگر بود به این معنا که آن چه پیشینیان از پیامبران تا پیامبر اسلام و از امامان تا امام باقر علیهم السلام داشتند آن حضرت حفظ نمود و آن چه در سیر تکاملی بشر تا قیامت لازم بود را تضمین کرد و غباری را که بنی امیه بر روی فرهنگ اصیل اسلام و فقه شیعه کشانده بود، زدود و از بین برد لذا به همین دلیل مذهب شیعه را مذهب جعفری می گویند.
در این جا به منظور روشن تر شدن و توضیح بیشتر مطلب مذکور به پنج نوع از فعّالیت ها و برنامه های حیاتی و چشمگیر امام صادق علیه السلام اشاره می شود تا به طور کامل معلوم شود چگونه آن حضرت حافظ جمیع مکارم گذشته مکارم و زمینه ساز تمام پیشرفت ها و کمالات بعد از عصر خود بود و چرا طرفداران آن امام بزرگوار به مذهب جعفری معروف و مشهور می باشند البته این پنج موضوع در مورد سایر امامان علیهم السلام نیز وجود دارد امّا براساس شرایط زمانی آن دوران برای آن
ص: 8
حضرت زمینه بیشتری فراهم بوده و اقتضای بیشتری داشته است.
ترویج و تجلیل خاص از نام و یاد پیامبر صلی الله علیه و آله و نیز مطرح نمودن و بازگو کردن مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام و دختر پیامبر علیها السلام که تا آن زمان به دلیل تبلیغات مسموم امویان و حاکمیت خفقان و اختناق شدید علیه اهل البیت علیهم السلام پرونده مظلومیت علی بن ابی طالب علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام بایگانی شده بود به طوری که تا آن زمان کسی جرأت نداشت از مظلومیت پاره تن پیامبر صلی الله علیه و آله حرفی بزند (قبر امیرالمؤمنین نیز تا زمان امام صادق علیه السلام مخفی بود) (1) لذا امام صادق علیه السلام به مناسبت های مختلف و به شکل های گوناگون این موضوع اساسی را مطرح می فرمود تا بدین وسیله مردم دنیا بفهمند و بدانند که ریشه تمام این مصیبت ها و ستم ها و انحراف جامعه اسلامی و ملّت های مسلمان از همان روزی آغاز شد که وصیّت پیامبر صلی الله علیه و آله فراموش شد و درب خانه علی علیه السلام را آتش زدند و بدین وسیله پایه های ظلم جهانی را فراهم نمودند. (2)
در این جا از بین موارد فراوان تنها به چند نمونه به عنوان شاهد اشاره می شود:
* ابی هارون مکفوف روایت کرده که من در مدینه همنشین حضرت صادق علیه السلام بودم پس چند روزی در مجلس آن حضرت حاضر نشدم، بعد که خدمتش مشرف گشتم فرمود: ای ابوهارون چند روز است که تو را نمی بینم؟ گفتم: جهتش آن بود که پسری برای من متولّد شده بود، فرمود: ﴿بارَكَ الله لَک فیه﴾ چه نام نهادی او را؟ گفتم: محمّد. حضرت چون نام محمّد را شنید، صورتش را برد نزدیک به زمین و می گفت: محمّد محمّد محمّد، تا این که نزدیک شد
ص: 9
صورتش به زمین برسد، پس از آن فرمود: جانم، مادرم، پدرم و تمامی اهل زمین فدای رسول خدا صلی الله علیه و آله باد، آن گاه فرمود: دشنام مده این پسر را و مزن او را و بد مکن با او و بدان که نیست خانه ای که در آن اسم محمّد باشد مگر آن که آن خانه در هر روزی پاکیزه و تقدیس کرده شود. (1)
ضمناً هرگاه امام صادق علیه السلام می خواست نام پیامبر صلی الله علیه و آله را ببرد و بگوید: قال رسول الله صلی الله علیه و آله، رنگش تغییر می کرد و گاهی به حدّی زرد یا سبز می شد که کسی او را نمی شناخت. (2)
* اسماعیل بن زیاد سکونی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و گفت: بچه دار شده ام، آن حضرت فرمود: ﴿ما سَمَّيْتَها﴾ «نام او را چه گذاردی؟» ﴿قُلْتُ فَاطِمَةَ﴾ گفتم فاطمه، در این هنگام آن بزرگوار ایستاد و با احترام خاص توأم با غم و اندوه فرمود: ﴿آه آه آه، ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى جِبْهَتِهِ إِلَى أَنْ قَالَ، ثُمَّ قَالَ أَمَا إِذَا سَمَّيْتَهَا فَاطِمَةَ فَلا تَسُبُّها وَ لا تَلْعَنْهَا وَ لا تَضْرِبُها﴾ (3) «حال که نام او را فاطمه نهادی پس او را ناسزا مگو و او را نفرین نکن و او را کتک مزن»
* مفضّل گفت: گاهی امام صادق علیه السلام چنان می گریست که محاسن شریفش از سیلاب اشک تر می شد آن گاه با شنیدن این آیه ﴿وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ﴾ (4) می فرمود به خدا قسم این موؤده و به خاک سپرده شده محسن بچه فاطمه علیها السلام است. (5)
* ابی هارون مکفوف می گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای اباهارون! ما همان گونه که به کودکانمان دستور می دهیم نماز بخوانند به آنان دستور می دهیم تسبیح حضرت زهرا علیها السلام را بگویند، تو نیز همیشه این تسبیح را بگو، زیرا همانا هر بنده ای که این تسبیح را گفته بدبخت نشده است ﴿فَإِنَّهُ لَمْ يَلْزَمْهُ عَبْدٌ فَيَشْقى.﴾
ص: 10
و نیز فرمود: تسبیح فاطمه زهرا علیها السلام بعد از هر نماز را، بیش از هزار رکعت نماز در روز دوست دارم و فرمود: ﴿سَبِّحْ تَسْبِيحَ فَاطِمَةَ علیها السلام وَ هُوَ «اللَّهُ اَكْبَرُ» أَرْبَعاً وَ ثَلَاثِينَ مَرَّةً وَ «سُبْحَانَ اللهِ» ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ مَرَّةً وَ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» ثَلاثاً وَ ثَلاثِينَ مَرَّةً فَوَلِلَّهِ لَوْ كَانَ شَيْ أَفْضَلَ مِنْهُ لَعَلَّمَهُ رَسُولُ الله صلى الله عليه و آله و سلم إِيَّاهَا علیها السلام﴾.
(تسبیحات فاطمه زهرا علیها السلام سی و چهار مرتبه «الله اکبر» سی وسه مرتبه «سبحان الله» و سی و سه مرتبه «الحمد لله» است پس سوگند به خدا که اگر چیزی بالاتر از آن بود پیامبر صلی الله علیه و آله آن را به فاطمه علیها السلام می آموخت).
و نیز فرمود: کسی که هنگام خواب تسبیح فاطمه علیها السلام را بخواند، او از افراد کثیر الذكر محسوب خواهد شد.
﴿مَنْ بَاتَ عَلَى تَسْبِيحِ فَاطِمَةَ علیها السلام كَانَ مِنَ الذَّاكِرِينَ اللهَ كَثيراً وَ الذَّاكِرَاتِ﴾ و پدر بزرگوار و ارجمند آن حضرت نیز فرمود: کسی که تسبیح حضرت زهرا علیها السلام را بگوید و سپس استغفار کند آمرزیده می شود و این تسبیح با زبان صد تاست و در ترازوی اعمال الهی هزار تا، این تسبیح شیطان را طرد و خداوند را راضی می نماید. ﴿مَنْ سَبَّحَ تَسْبِيحَ الزَّهْرَاء علیهَاالسلام ثُمَّ اسْتَغْفَرَ غُفِرَ لَهُ وَ هِيَ مِأَةٌ بِاللَّسَانِ وَ اَلفٌ فِي الْمِيزَانِ وَ تَطْرُدُ الشَّيْطَانَ وَ تَرْضَى الرَّحْمَنَ﴾.(1)
به هر حال امام صادق علیه السلام به احیای نام پیامبر صلی الله علیه و آله و یادآوری مظلومیت های پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل البيت علیهم السلام بخصوص شهادت مظلومانه مادر بزرگوارش فاطمه زهرا علیها السلام عنایت فراوان داشت که در حدیثی نیز فرمود: بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله دو ثقل پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی قرآن و عترت باقی ماند و اول کسی که مظلومانه به پیامبر صلی الله علیه و آله ملحق شد دختر مظلومه اش فاطمه زهرا علیها السلام بود ﴿و لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و اله و سلم مَا تَرَكَ إِلَّا التَّقْلَيْنِ، كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتَهُ أَهْلَ بَيْتِهِ وَ كَانَ قَدْ أَسَرَّ إِلَى فَاطِمَةَ (صَلَوَاتُ الله عَلَيْهَا) أَنَّها لا حِقَةٌ بِهِ وَ أَنَّهَا أَوَّلَ اَهْلِ بَيْتِهِ لُحُوقاً...﴾ نماز مخصوص حضرت زهرا علیها السلام نیز از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: هرگاه حاجتی داشتید این دو رکعت نماز را
ص: 11
بخوانید. (1)
این موضوع به حدّی برای امام صادق علیه السلام اهمیّت داشت که گاهی مجلس درس و بحث با آن عظمت و کلاس دانشگاه تعطیل و تبدیل به عزاداری و روضه خوانی می شد و گاهی شخص روضه خوان یا مردی که نام او حسین بود در مقابل امام صادق علیه السلام ظاهر می شد اشک و گریه و غم و اندوه، فضا را فرا می گرفت، ابوهارون می گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: درباره امام حسین علیه السلام شعری بخوان من نیز خواندم به من فرمود آن طور بخوان که می خوانند (یعنی با رقّت) من نیز خواندم
﴿أَمْرُرُ عَلَى جَدَثِ الْحُسَيْنِ *** فَقُلْ لِأَعْظُمِهِ الزَّكِيَّةَ...﴾
(بر قبر گذر کن و به استخوان های پاک او بگو...) حضرت گریست آن گاه فرمود: بیشتر بخوان من نیز قصیده دیگری خواندم باز حضرت گریست و صدای گریه زنان را از پشت پرده نیز شنیدم. امام صادق علیه السلام و به همین ابوهارون مکفوف و نیز به ابو عماره فرمود: کسی که با شعر و روضه خوانی درباره امام حسین علیه السلام تعدادی را بگریاند یا یک نفر را و یا خود گریه کند و از چشمان او به اندازۀ پر مگسی اشک خارج شود، ثواب او به عهده خدای عزّوجلّ بوده و برای او به کمتر از بهشت راضی نمی شود. ﴿فَبَكَى وَ أَبْكَى اَوْ تَباكُى...﴾ (2)
در همین ارتباط امام ششم علیه السلام نسبت به خواندن زیارت عاشورا و رفتن به زیارت مرقد مطهرّ مظلوم کربلا، امام حسین علیه السلام، تأکید و سفارش خاص و فراوان داشت و نیز می فرمود: کام اطفال خود را با آب فرات و تربت حسین علیه السلام بردارید ﴿حَنَّكُوا أَوْلادَكُمْ بِمَاءِ الْفُراتِ وَ تُرْبَةِ الْحُسَيْنِ علیه السلام﴾.(3)
ص: 12
زیارت عاشورا که یک حدیث قدسی است و از جانب جبرئیل علیه السلام به پیامبر صلی الله علیه و آله و با وساطت امامان علیهم السلام به امام صادق علیه السلام رسید، آن حضرت به صفوان فرمود: این زیارت و دعا را بخوان و از آن مواظبت کن به درستی که من چند چیز را برای کسی که آن را بخواند تضمین می کنم یکی آن که زیارتش قبول شود و دوم سعی و کوشش او مشکور باشد سوم آن که حاجات او هر چه باشد از طرف خداوند بزرگ برآورده شود و ناامید از درگاه خدا برنگردد، ای صفوان! این زیارت را با همین مضمون از پدرم یافتم و پدرم از پدرش علی بن الحسين علیه السلام و او از امام حسین علیه السلام و او از برادرش امام حسن علیه السلام و او از پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و او از رسول خدا صلی الله علیه و آله و او از جبرئیل و جبرئیل از خدای متعال، هر کدام این زیارت را به این ضمان تضمین کرده و از خداوند متعال نقل فرموده اند و خداوند عزوجل قسم خورده به ذات اقدس خود که هر کس زیارت حسین علیه السلام را به این زیارت از نزدیک یا دور بخواند و دعا کند، دعا و زیارت او را قبول می کنم و خواسته اش هر چه باشد برآورده سازم و عطا کنم پس از درگاه من با ناامیدی و زیان باز نگردد و او را به برآوردن حاجتش و رسیدن به بهشت و آزادی از دوزخ خرسند می کنم و شفاعت او را در حق هر کس که شفاعت کند بپذیرم. (1)
زیارت های مخصوص امام حسین علیه السلام در بهترین شرایط زمانی که نفحات الهی بیشتر در آن ایّام و لیالی می وزد با مضامین خاص و مختلف نیز نقل شده است و خلاصه آن که بهترین اوقات به امام حسین علیه السلام اختصاص یافته و هر کجا بیشتر پای عبادت خدا و دعا و مناجات در کار است پای امام حسین علیه السلام و زیارت مخصوصی از آن حجّت بالغه حق نیز در کار می باشد و ارتباط زیارتی در تمام دوران سال برقرار است مانند سه ماه مهمّ سال (اَشْهُرِ ثَلاثَه) رجب (اول و نیمه ماه) شعبان (سوم و نیمه ماه) رمضان (شب اول و نیمه و آخر و بخصوص شب های قدر) روز عید فطر و قربان و عرفه و نیز اوقاتی که به نوعی با آن حضرت ارتباط دارد مانند روز مباهله، روز نزول سوره هَلْ آتی، و نیز شب های جمعه که خداوند در هر شب جمعه نظر مکرمتی بر آن حضرت می فرماید و جمیع پیامبران و اوصیای ایشان را به زیارت او می فرستد، ابن قُولِوَیه از
ص: 13
حضرت صادق علیه السلام روایت کرده: هر که زیارت کند قبر امام حسین علیه السلام را در هر جمعه آمرزیده شود البته و از دنیا بیرون نرود با حال حسرت، و از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که آیا زیارت امام حسین علیه السلام را وقتی هست که بهتر از وقت دیگر باشد؟ فرمود: زیارت کنید آن حضرت را هر وقت و هر زمان زیرا که زیارت آن حضرت خیر مقرّری است هر که آن را بیشتر به عمل آورد خیر بیشتر خواهد یافت و هر که کمتر زیارت کند کمتر خواهد یافت و سعی کنید زیارت آن حضرت را در اوقات شریفه ای بخوانید که اعمال صالحه در آن ها ثوابش مضاعف است و در آن اوقات شریف ملائکه از آسمان نازل می شوند از برای زیارت آن حضرت و نیز فرمود: هرگاه راه یکی از شما دور و از خانه اش تا به قبور ما مسافت بسیار باشد از همان منزل خود ما را زیارت کند چنان چه سدیر صیرفی نیز نقل می کند که امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای سدیر! آیا هر روز قبر امام حسین علیه السلام را زیارت می کنی؟ ﴿تَزُورُ قَبْرَ الْحُسَيْنِ علیه السلام فِي كُلِّ يَوْمٍ؟﴾ عرض کردم که: فدای تو گردم نه. فرمود: شما چه جفا کارید، آیا در هر جمعه زیارت می کنید او را؟ گفتم: نه. فرمود: در هر ماهی زیارتمی کنید؟ گفتم: نه. فرمود: در هر سال او را زیارت می کنید؟ گفتم: گاهی از سال ها شده که زیارت کرده ام. فرمود: ای سدیر! چه جفاکارید شما به امام حسین علیه السلام آیا ندانستید که حق تعالی را دو هزار هزار فرشته است ژولیده مو، گرد آلود که می گریند بر آن حضرت و زیارت می کنند و سست نمی شوند و چه می شود برای تو سدیر که زیارت کنی قبر حسین علیه السلام را در هر جمعه پنج مرتبه و در هر روزی یک مرتبه؟ گفتم: فدایت شوم بین ما و بین او فرسخ های بسیار است. فرمود: می روی به بام خانه ات (بالای بام رفته) پس نظر کن به جانب راست و چپ پس سر خود را به سوی آسمان بلند کن و به قصد قبر آن حضرت به طرف قبر مطهر اشاره کن و بگو:
﴿السَّلامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُهُ﴾ نوشته می شود برای تو زيارتى ﴿تُكْتَبُ لَكَ زَوْرَةٌ﴾ و آن زیارت حج و عمره است.(1) البته پیرامون فضیلت و ثواب
ص: 14
خواندن زیارت عاشورا و زیارت امام حسین علیه السلام به انواع مختلف و مضامین گوناگون (1) به طور مختصر و مفصّل و نیز عزیمت به کربلا و زیارت قبر اباعبدالله الحسین علیه السلام، تنها از قول امام صادق علیه السلام روایات بسیاری از منابع معتبر نقل شده است که خلاصه برخی از آن روایات عبارت است از:
زیارت امام حسین علیه السلام، ثواب یک حج و عمره و بخشش تمام گناهان، دو حج و عمره و دو ماه اعتکاف در مسجدالحرام و دو ماه روزه، بیست حج، بیست و پنج حج، بیست و یک حج، هشتاد حج، را دارد چنان چه به حذیفه فرمود: اگر بیست و یک بار به حج بروی مانند کسی خواهی بود که یک مرتبه به زیارت امام حسین علیه السلام رفته باشد. به معاوية بن وهب نيز فرمود: زائر امام حسين علیه السلام فردای قیامت با رسول خدا صلی الله علیه و آله دست می دهد ﴿اما تُحِبُّ أَنْ تَكُونَ غَدَاً فِيمَنْ يُضافحُ رَسُولَ الله صلی الله علیه و آله﴾ و نيز ثواب حج همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله را دارد (بدیهی است که حج پیامبر صلی الله علیه و آله از جهت ثواب و ارزش با حج دیگران بسیار فرق دارد و اگر تمام دنیا جمع شوند ثواب و ارزش یک لبّیک رسول خدا صلی الله علیه و آله را نمی توانند ارزیابی کنند چنان چه یک ضربت علی بن ابی طالب علیه السلام نیز از عبادت ثقلین مهم تر و بالاتر است بر همین اساس فرمودند: اگر کسی ارزش ثواب زیارت امام حسین علیه السلام و اهمیّت آن را می دانست از شدّت شوق از دنیا می رفت
ص: 15
﴿لَمَاتُوا شَوْقاً) و نیز امام صادق علیه السلام فرمود: هفتاد هزار یا چهار هزار فرشته ژولیده موی و غبار آلوده گمارده شده اند که تا قیامت بر امام حسین علیه السلام گریه می کنند و هر روز بر او صلوات می فرستند و برای کسانی که به زیارت او می روند دعا می کنند و از بین آنان فرشته ای (که رئیس آن هاست) به نام منصور می باشد و زائری زیارت نمی کند امام حسین علیه السلام را مگر آن که فرشتگان از او استقبال می کنند و او را مشایعت می نمایند و اگر مریض شد به عیادتش می روند و هنگام مرگ به تشییع او می روند و پس از مرگ برای وی استغفار خواهند کرد.
فرشته ای نیست در تمام عالم مگر این که از خداوند اجازه می خواهد تا به زیارت قبر امام حسین علیه السلام برود و پیوسته گروهی از آن ها برای زیارت در حال رفت و آمد بوده، عدّه ای از آسمان به پایین می آیند و عدّه ای بالا می روند که هیچ کدام از مخلوقات خداوند بیشتر از فرشتگان نیستند و همانا در هر شب هفتاد هزار فرشته از آسمان به پایین می آیند و قبل از طلوع آفتاب به آسمان بر می گردند آن گاه بعد از طلوع آفتاب نیز هفتاد هزار فرشته دیگر پایین آمده و تا قبل از غروب به آسمان برمی گردند.
هم چنین هر شب جمعه تمام پیامبران و اولیای خدا به زیارت قبر سیدالشهدا می آیند، بدیهی است وقتی خدا خود زائر امام حسین علیه السلام باشد (که نقل شده هر شب جمعه خداوند بر قبر امام حسین علیه السلام تجلّی می کند همان گونه که بر کوه طور تجلّی نمود) در این صورت پیامبران احساس نیاز می کنند و به زیارت آن حضرت شرفیاب می شوند.
بنابراین امام صادق علیه السلام هنگامی که افکار عمومی را جلب نمود و زمینه برای ترویج و تبلیغ فراهم گردید به دو موضوع مهمّ مذکور اشاره فرمود تا مردم دنیا بدانند و معلوم باشد که سعادت بشر تنها بر محور ولایت و امامت تضمین شده و استوار خواهد بود و اسلام از روز نخست نیز در این زمینه قربانی زیاد داده و در مسیر اصلاح جامعه و هدایت و سعادت مردم خون های ارزشمندی مظلومانه به زمین ریخته شده و ظلم های فراوان نسبت به رهبران الهی اعمال گردیده است.(1)
ص: 16
پس نباید یاد و خاطره تلخ آن مظلومیت ها فراموش شود و مردم جهان از آن غافل بمانند لذا تفهيم مظلومیت فاطمه زهرا علیها السلام که امّ الائمّه و امّ ابیهاست و پیام مظلومیت تمام پیامبران و امامان علیهم السلام در او خلاصه شده از اهمیّت بسیار فراوانی برخوردار می باشد و به دنبال آن مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن مجتبی علیه السلام و بالاخره مظلومیت سرور آزادگان عالم امام حسین علیه السلام می باشد که امام صادق علیه السلام با طرح این موضوع حیاتی و یادآوری و تفهیم مظلومیّت ایشان به مردم دنیا در حقیقت خط انحرافی و انحطاطی بنی امیه و تمام زمامداران طاغوتی و دنیا پرست را افشا و اعلام کرد تا بدین وسیله مردم از نظام های طاغوتی و رهبران کفر و نفاق دوری نمایند و برائت جویند و به عبادت صحیح و کامل خدا بپردازند و از این رهگذر به کمال مطلوب نایل گردند زیرا با وجود عناصری پلید مانند معاویه و یزید (1) و حکومت آن ها بر سرنوشت مردم، راهی به سوی سعادت بشر پیدا نخواهد شد و دعوت امام حسین علیه السلام نیز در میدان کربلا برای یاری خود، در حقیقت دعوت به دل کندن از دنیا و رفع موانع تكامل و خارج شدن از مدار انّانیت و دخول در مدار توحید و عبودیت خداست که این دعوت هم چنان به گوش مردم دنیا می رسد و هر که را بدان لبیّک گوید، حیات می بخشد و حقیقت وجودی او را آشکار می کند. اکنون با این اوصاف می توان به این نتیجه رسید که فلسفه اشک و گریه و عزاداری برای امام حسین علیه السلام و یادآوری مظلومیت های حضرت زهرا علیها السلام که امام صادق علیه السلام نسبت به آن تأکید داشت چه اندازه مهم می باشد در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: هر کسی بعد از امام حسین علیه السلام عبادت خدا بکند و نسبت به خداوند معرفت داشته باشد به برکت وجود مقدس امام حسین علیه السلام خواهد بود ﴿لَو لأهُ مَا عُبِدَ اللهُ وَ لَوْلاهُ مَا عُرِفَ الله﴾(2)
بنابراین امام ششم شیعیان جهان که حافظ جمیع مکارم ماسلف و حجت خدا بر روی زمین بود و در مسیر هدایت و بیداری مردم به پاسداری از حریم ولایت و امامت در اسلام پرداخت، با تجلیل از نام و یاد پیامبر صلی الله علیه و آله له و سایر معصومین علیهم السلام و یادآوری مظلومیت ایشان و
ص: 17
تأکید بر مداومت زیارت عاشورا و تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام و امثال آن در حقیقت مردم مسلمان را به عامل اصلی و حیاتی؛ یعنی ولایت که قلب و روح جامعه می باشد دعوت فرمود تا مردم پیوسته به آن توجه نمایند و در حرکت به سوی خدا، عوامل نجات بخش را از عناصر گمراه کننده تشخیص داده و بشناسند و از این رهگذر به قرب الهی نایل گردند. پیرامون این موضوع که ولایت از هر چیز مهم تر است از آن حضرت نقل شده که فرمود: ﴿وِلايَتي لِعَليِّ بْنِ ابيطالِبٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ وِلادَتِى مِنْهُ لِأَنَّ وِلايَتِي فَرْضٌ وَ الْوِلَادَةُ فَضْل﴾ و نیز روایتی در کتاب عوالم نقل شده که حضرت فرمود: ﴿وِلايَتي لِأبَائِي أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ نَسَبِي وَ وِلَايَتِي لَهُمْ تَنْفَعُنِي مِنْ غَيْرِ نَسَبِي وَ نَسَبِى لا يَنْفَعُنِي بِغَيْرِ وِلايَةٍ﴾ (1)
نکته بسیار مهمّی که در ارتباط با دو موضوع مذکور قابل توجه است این می باشد که جنگ بین دو قدرت شیطانی اُموی و عبّاسی که یکی از دیگری شقی تر و بدتر بودند، بسیاری از حقایق و مسایل مهمّی را که در صدر اسلام و بعد از آن به وجود آمده بود من جمله خانه نشینی علی بن ابی طالب علیه السلام و نهضت عاشورا را، تحت الشعاع قرار داده و این مسایل در حال فراموشی بود، از سوی دیگر نیز تمام حكّام ظالم و ستمگر بنی امیه و بنی عبّاس و مذاهب انحرافی مختلف آن عصر و جناح های گوناگون به ظاهر مسلمان، خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله به نسبت می دادند و هر گروهی از گروه های فراوان آن دوران، تحت این عنوان راه و روش انحرافی خود را تفسیر و توجیه می کردند، لذا با توجه به این دو جهت امام صادق علیه السلام به منظور هدایت جامعه اسلامی و عدم انحراف توده مردم به دست مدّعیان دروغین طرفدار پیامبر خدا، به این دو موضوع مهم که سند جنایت و خیانت منافقین و مدّعیان کاذب طرفداری از اسلام بود بیشتر تأکید داشت تا بدین وسیله مردم خود بفهمند و بیدار باشند که تمام این مکاتب و مذاهب جز مذهب شیعه و پیروان واقعی اهل البيت علیهم السلام الباطل و منحرف می باشند و سرانجام اهل دوزخ خواهند بود.(2)
ص: 18
ایجاد آمادگی و بذر محبّت امام زمان علیه السلام در قلوب مردم و ترویج مکتب انتظار به طوری که وقتی نام آن حضرت برده می شد قیام می فرمود و دست بر سر می نهاد و گاهی می فرمود صاحب الامر غیبتی دارد بسیار طولانی و از کثرت لطف و محبتی که به دوستانش دارد هر کسی وی را به لقب قائم علیه السلام، که مشعر است به دولت او و اظهار تأثّری است از غربت او، یاد کند. آن جناب هم نظر لطفی به او خواهد نمود و چون در این حال مورد توجّه امام واقع می شود سزاوار است از باب احترام به پا خیزد و تعجیل فرجش را از خدا بخواهد و می فرمود: ﴿لَوْ أَدْرَكْتُهُ لَخَدَمْتُهُ، أَيَّامَ حَیاتی﴾، «اگر او را درک می کردم تا آخر عمر به او خدمت می نمودم و در خدمت او به سر می بردم و نیز فرمود: ﴿طُوبَى لِمَنْ تَمَسَّكَ بِأَمْرِنَا فِي غَيْبَةِ قَائِمِنَا﴾ «طوبی برای کسی است که در غیبت قائم علیه السلام ما چنگ به امر ما زند (طوبی درختی است در بهشت)».
شیخ صدوق رحمه الله در علل الشّرایع از سدیر نقل می کند که امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: قائم علیه السلام ما را غیبتی است که مدّت آن طولانی خواهد شد سپس فرمود: خداوند اراده نموده که علائم تمام انبیا را در مدت غیبت آنان، دربارۀ او نیز عملی گرداند و او ناچار از آن است که برابر غیبت تمام پیامبران علیهم السلام، غیبت کند و نیز فرمود: انتفاع مردم از آن حضرت در زمان غیبت مانند منفعت بردن انسان از خورشید است هنگامی که در زیر ابر پنهان باشد ﴿إِنَّ انْتِفَاعَ النَّاسِ بِهِ كَالْاِنْتِفَاعِ بالشَّمْسِ إِذا كانَتْ في تَحْتِ السَّحَابِ﴾.
صدوق علیه الرحمه در امالی نیز از آن حضرت نقل می کند که درباره امام زمان عجّل الله فرجه فرمود:
لِكُلِّ أُناسٍ دَوْلَةٌ يَرْقَبُونَها *** وَ دَوْلَتُنَا فِي آخِرِ الدَّهْرِ يَظْهَرُ
«یعنی هر گروهی از مردم دولتی دارند که انتظار آن را می کشند و دولت ما نیز در آخر الزّمان ظاهر می گردد.»
از اسحاق بن عمار نیز نقل شده که گفت: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم این که خداوند به شيطان فرمود: منتظر وقت معلوم باشد ﴿إِنَّكَ لَمِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ﴾ این وقت معلوم کی خواهد بود؟ فرمود: روز قیام قائم علیه السلام ماست. وقتی خداوند او را برانگیخته می کند (و
ص: 19
آماده قیام) در مسجد کوفه است، در آن وقت شیطان در حالی که با زانوهای خود راه می رود به آن جا می آید و می گوید: ای وای از خطر امروز قائم علیه السلام پیشانی او را گرفته و گردنش را می زند، آن موقع روز وقت معلوم است که مدت او به آخر می رسد. (1)
گاهی در مجلس حضرت صادق علیه السلام اسم مبارک آن حضرت برده می شد، پس امام صادق علیه السلام به جهت تعظیم و احترام بر می خاست. و از سدیر صیرفی روایت شده که گفت: من و مفضّل بن عمر و ابوبصیر و ابان بن تغلب خدمت مولای خود امام جعفر صادق علیه السلام رسیدیم و آن حضرت را دیدیم که بر روی خاک نشسته بود و از شدت اندوه واله بود و مانند زنی که فرزند عزیزش مرده باشد گریه می کرد و مانند جگر سوخته، آثار حزن و محنت در روی حق جویش ظاهر و هویدا بود و اشک از دیده های حق بینش جاری بود و می گفت: سیّدی (ای سیّد من!) غیبت تو خواب مرا برده و استراحت مرا زایل گردانیده و سُرور را از دل من ربوده است. ای سیّد من! غیبت تو مصیبت مرا دایم و رنج ها و سختی ها را بر من پیاپی گردانید و آب دیده مرا جاری کرد و ناله و فغان و حزن را از سینه من بیرون آورد و بلاها را بر من متّصل گردانید.
﴿سَيِّدِي غَيْبَتُكَ نَفَتْ رُقَادي... سَيِّدِي غَيْبَتُكَ أَوْصَلَتْ مُصَابِي بِفَجَائِعِ الْأَبَدِ﴾
سدیر گفت: چون حضرت را به آن حال مشاهده کردیم عقل های ما پرواز کرد و واله و حیران شدیم و دل های ما از آن جزع نزدیک بود که پاره گردد و گمان کردیم که آن حضرت را زهر داده اند یا آن که بلیه عظیمی از بلاهای دهر بر او حادث شده است، پس عرض کردم که ای بهترین خلق خدا! چه حادثه ای شما راگریان گردانیده است و چه حالت رو داده که چنین ماتمی گرفته ای؟ پس حضرت از شدّت غصّه و گریه آه سوزناک از دل غمناک برکشید و فرمود: که من در صبح این روز نظر در کتاب جفر نمودم (و آن کتابی است مشتمل بر علم منایا و بلایا) و در آن جا مذکور است بلاهایی که بر ما می رسد و علم گذشته و آینده تا روز قیامت و خدا آن علم
ص: 20
را مخصوص محمّد صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بعد از او گردانیده است. نگاه کردم در آن جا ولادت حضرت صاحب الامر علیه السلام و غیبت آن حضرت و طولانی بودن عمر او و ابتلای مؤمنان را در زمان غیبت... پس رقّت مرا دست داده و حزن و اندوه مرا گرفته است. (1)
و نیز فرمود: به درستی که از برای قائم علیه السلام غیبتی است پیش از آن که خروج کند... آن گاه فرمود: ای زراره! اگر درک کردی آن زمان را پس بخوان این دعا را.
﴿اللَّهُمَّ عَرِّفنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ، اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ، اللَّهُمَّ عَرَفْنِى حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ ديني﴾.
و نیز به عبدالله بن سنان فرمود: زود است برسد به شما شبهه و می مانید بدون راهنما و پیشوای هدایت کننده و نجات نمی یابد در آن شبهه مگر کسی که بخواند دعای غریق را، گفتم: چگونه است دعای غریق؟ فرمود: می گویی:
﴿يا الله يا رَحْمَنُ يَا رَحيمُ يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلى دِينِكَ.﴾
و بالاخره آن حضرت به مفضّل بن عمر فرمود حضرت قائم علیه السلام در کعبه ظاهر خواهد شد و چون آفتاب بلند شود پیش از قرص آفتاب منادی ندا کند که همه اهل زمین و آسمان بشنوند و می گوید: ای گروه خلایق! آگاه باشید که این مهدی آل محمّد است. (2)
از حضرت صادق علیه السلام نقل شده هر کسی دعای عهد را (چهل صبح) بخواند از یاوران حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و قائم ما باشد و خداوند به هر کلمه هزار حسنه او را کرامت فرماید و هزار گناه را از او محو کند و آن عهد این است کند و آن عهد این است ﴿اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظيم...﴾ و نیز هر روزه داری پیش از افطار هفت نوبت بخواند حق تعالی گناهان او را می آمرزد و همّ او را برطرف می کند و بالا می برد عمل او را با عمل پیامبران و صدّیقین و محشور می شود در قیامت با صورتی
ص: 21
نورانی تر از ماه شب چهارده. (1)
ضمناً علاوه بر دعای معرفت ﴿اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَكَ...﴾ و دعای غریق ﴿یا اللهُ یا رَحْمَنُ یا رَحيمُ...﴾ و دعای عهد ﴿اللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِيمِ...﴾ دعاهایی دیگر نیز درباره امام زمان علیه السلام از امام جعفر صادق علیه السلام نقل شده که آن حضرت نسبت به این دعاها تأکید فرموده: مانند دعای ندبه (2) ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ...﴾ دعای فرج ﴿اللهُمَّ كُنْ لِوَليّک﴾ (3) دعای ترغیب به دولت کريمه ﴿اللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَيْكَ...﴾ (4)
﴿اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْقَائِم بأَمْرِكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَهْدِى عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ أَفْضَلُ الصَّلوةِ وَ السَّلَام فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ نَاصِراً وَ دَليلاً وَ مُؤَيِّداً - عَيْناً- حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً وَ عَرْضاً وَ نَجْعَلَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ مِنَ الْأَئِمَّةِ الوارِثينَ.﴾
﴿اللَّهُمَّ انْصُرْهُ وَ انْتَصِرْ بِهِ وَاجْعَلِ النَّصْرَ مِنْكَ لَهُ وَ عَلَى يَدِهِ وَاجْعَلِ النَّصْرَ لَهُ وَالْفَتْحَ عَلَى وَجْهِهِ وَ لَا تُوَجِّهُ الْأَمْرَ إِلَى غَيْرِهِ، اللَّهُمَّ أَظْهِرْ بِهِ دِينَكَ وَ سُنَّةَ نَبِيَّكَ حَتَّى لَا يَسْتَخْفَى بِشَيْيءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخَافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَرْغَبُ إِلَيْكَ فِي دَوْلَةٍ كريمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلامَ وَ أَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَ أَهْلَهُ وَ تَجْعَلُنَا فِيهَا مِنَ الدُّعَاةِ إِلى طَاعَتِكَ وَ الْقَادَةِ إِلَى سَبِيلِكَ وَ آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ وَاجْمَعْ لَنَا خَيْرَ الدَّارَيْنِ وَاقْضِ عَنَّا جَمِيعَ مَا تُحِبُّ فِيهَا وَاجْعَلْ لَنَا فِي ذَلِكَ
ص: 22
الْخِيَرَةَ بِرَحْمَتِكَ وَ مَنِّكَ فِي عَافِيَةٍ
آمينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ وَ زِدْنَا مِنْ فَضْلِكَ و يَدِى الْمَلأَى فَإِنَّ كُلَّ مُعْطٍ يَنْقُصُ مِنْ مُلْكِهِ وَ عَطَاؤُكَ يَزيدُ في مُلْكِكَ.﴾ (1)
در جهان بینی اسلامی انسان مقام بسیار بالایی دارد، مسجود فرشتگان، خلیفه خدا روی زمین و بالاخره گل سرسبد عالم آفرینش است. این ها همه به خاطر استعدادهای فراوانی است که خداوند در درون او به امانت گذاشته، استعدادهایی که اگر در وجود او شکوفا شود از فرشتگان هم بالاتر خواهد بود و جهان هستی را زیر بال و پر خواهد گرفت، شکوفایی این استعدادها تنها در سایه تربیت جامع و صحیح میسّر است که برای تربیت، تعریفی بهتر از شکوفا کردن استعدادهای درونی نیست و از این جا معلوم می شود نقش تربیت و مرب،ی در زندگی انسان ها تا چه حد مهمّ است. در اهمیت مقام تربیت همین بس که نخستین مربی، ذات مقدس خداوند است و همه روز حداقل ده بار در نمازهایمان او را به عنوان مربی تمام جهانیان (رَبُّ الْعالَمين) توصیف می کنیم و بعد از او سلسله جلیله انبیا مخصوصاً خاتم آن ها پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و اوصیای گرامی اش علیهم السلام مربّیان بشرند.
در حقیقت انسان ها به گنجینه هایی می مانند که انبیا علیهم السلام آن ها را از زیر خاک آشکار می سازند و یا هم چون معادن (2) طلا و نقره و فلزّات گران بها که این معدن شناسان بزرگ الهی آن ها را استخراج کرده و ناخالصی ها را از طریق تصفیه می زدایند. در بحث تربیت علاوه بر سعی و تلاش و برخورداری از لیاقت و قابلیت انسان دو چیز مهم به عنوان رکن های تربیت قابل توجه است یکی وجود یک سیستم سالم و جامع و نظام تربیتی کامل و دیگر الگوهای تربیتی کامل و جامع که اصولاً مكتب مقدس اسلام و مذهب جعفری یک مکتب تربیتی کامل و انسان ساز و دارای
ص: 23
بهترین و جامع ترین سیستم ها و نظام ها و نیز الگوهای تربیتی است زیرا از طرفی با در نظر گرفتن تمام ابعاد وجودی و نیازهای واقعی انسان برنامه های تربیتی در قرآن و احادیث تحت عنوان احکام، اخلاق و غیر ذلک طرح ریزی شده و از سوی دیگر نیز بهترین انسان ها؛ یعنی معصومین علیهم السلام الگوهای کامل تربیتی بشر معرفی شده اند ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أَسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾ (1) بنابراین تربیت که سرلوحۀ دعوت انبیا و اوصیا علیهم السلام می باشد عامل اصلی سلامتی و سعادت فرد و جامعه در دنیا و آخرت است که این سعادت و سلامت به طور کامل در مکتب اهل البيت علیهم السلام تأمین و تضمین می شود.(2)
امامان شیعه قبل از آن که با گفتار و راهنمایی های کلامی و زبانی، مردم را ارشاد و هدایت کنند سیره عملی و حدیث زندگی آنان نقش حیاتی و تربیتی را ایفا می نماید که عالی ترین نوع تربیت مؤثر، همین تربیت عملی می باشد و قرآن نیز به کسانی که از آینده فرزندان خود نگران و هراسان می باشند اعلام می دارد که شما خود را در زمان حیات، تحت تربیت دینی قرار دهید و متّصف به صفت تقوا و برخورد نیکو شوید تا فرزندان شما نیز شایسته بار آیند ﴿وَ لْيَخْشَ الَّذِينَ لَوْتَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةٌ ضِعَافاً خَافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اللَّهَ وَلْيَقُولُوا قَوْلاً شديداً﴾ (3) امام صادق علیه السلام نیز فرمود: ﴿كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ الْسِنَتِكُمْ﴾ (4) «مربّی و هدایت کننده باشید نه با زبان بلکه با اعمال و کردارتان»، در حدیثی قدسی نیز خداوند به حضرت عیسی علیه السلام فرمود: ﴿يَابْنَ مَرْيَمَ عِظْ نَفْسَكَ أَوَّلاً فَإِنِ اتَّعَظْتَ فَعِظِ النَّاسَ وَ الأَ فَاسْتَحِ مِنّي﴾، (5)5 «ابتدا خود را نصیحت کن پس اگر خود متّعظ شدی (نصیحت پذیر بودی) آن گاه مردم را موعظه نما والا از من حیا و شرم کن».
در طول دوران رسالت انبیا علیهم السلام و امامت ائمه معصومین علیهم السلام کمتر دوره ای مانند عصر امام صادق علیه السلام دیده می شود که موضوع تربیت در ابعاد گسترده و عمیق آن از جهت نظری و عملی
ص: 24
تحقق پیدا کند و زمینه نشر مکتب تربیتی آیین الهی و تربیت ایدئولک های تربیتی فراهم شود. براین اساس امام صادق علیه السلام یک نظام و سیستم جامع و کامل تربیتی را از جهت نظری و عملی از جانب خود و ما سلف بزرگوارش به صورت احادیث فراوان و تفسیر و تبیین قرآن مجید، به جهان بشریت ارائه نمود که هیچ موضوع تربیتی هر چند کوچک یافت نمی شود مگر آن که در مكتب تربیتی آن حضرت به طور کامل و جامع بیان گردیده و در این باره هیچ چیزی فروگذار نشده و جهان تشیّع مفتخر است که در کلیه مسایل تربیتی از هر جهت غنی و بی نیاز بوده و به هیچ مکتبی محتاج نخواهد بود و در تمام ابعاد اخلاقی و تربیتی از جانب حضرت صادق علیه السلام روایات فراوانی نقل شده و اوّل عامل به آن روایات تربیتی نیز خود آن بزرگوار بوده که الگوی کامل و جامع تربیتی و سرمشق عملی برای همه تشنگان حقیقت و پویندگان اخلاق و تربیت می باشد، در این جا از بین صدها نمونه سرمشق عملی، تنها به چند نمونه از سیره عملی و تربیتی بسیار آموزنده آن حجت خدا اشاره می شود:
* شیخ صدوق از مالک بن انس (1) روایت کرده که گفت: من وارد شدم بر حضرت صادق علیه السلام پس برای من بالش آورد تا بر آن تکیه کنم و می شناخت قدر مرا و می فرمود: ای مالک! من تو را دوست دارم پس من مسرور می گشتم و حمد می کردم خدا را، آن حضرت پیوسته یا در حال روزه بود یا قائم به عبادت و یا مشغول به ذکر خدا و او از کسانی بود که خوف و خشیت از حق تعالی را دارا و کثیر الحدیث و خوش برخورد بود و همانا با آن حضرت یک سال به حج رفتیم همین که شترش ایستاد در محلّ احرام و خواست تلبیه گوید چنان حالش منقلب شد که هرچه کرد تلبیه بگوید صدا در حلق شریفش منقطع شد و نزدیک بود از شتر به زمین افتد من گفتم یابن رسول الله! تلبیه را بگو حضرت فرمود ای پسر عامر! چگونه جرأت کنم بگویم: لَبَّيْكَ اللهُمَّ لَبَّيْكَ که می ترسم خداوند بفرماید: ﴿لا لَبَّيْكَ وَ لَا سَعْدَيْكَ﴾ (2)
* در مجالس السنیّه از مالک بن انس، رئیس مذهب مالكيه، نقل می کند که روزی در کوچه ای در مدینه حضرت صادق علیه السلام را دیدم پریشان که معلوم بود آن حضرت ناراحتی دارد،
ص: 25
ایستادم احوال پرسی کردم؛ آقا چه حادثه ای پیش آمده و شما را ناراحت کرده است؟ فرمود: در منزل ما غرفه ای است (طبقه دوم اتاقی است) که برای رفتن در این غرفه نردبانی که از آن بالا روم وجود دارد من در خانه سفارش کرده بودم کسی از آن نردبان بالا نرود، در خانه وارد شدم دیدم کنیز داخل خانه بچه را بغل کرده و از نردبان بالا می رود تا دید من وارد شدم ترسید خواست برگردد بچه از بغل او افتاد و مرد، من از مردن بچه ناراحت نشدم بلکه از این ناراحتم که چرا این کنیز از من این اندازه بترسید، باید از خدا بترسد نه از مخلوق خدا یعنی در نبودن حضرت صادق علیه السلام باید ملاحظه خدا را بیشتر بکند چیزی را که نهی فرموده است باید ترک کند، چه طور ملاحظۀ امام را بیش از حضور حق می کند، امام هم ناراحت و ناراضی می گردد چرا از من بیش از خدا می ترسی و می لرزی، من بنده ام. (1)
* علامه مجلسی به نقل از «کتاب الفنون» نویسد: مردی از حجّاج در مدینه به خواب رفت و چون بیدار شد پنداشت همیان (کیسه) پول او سرقت شده، پس از خانه خارج شد و برخورد به امام جعفر صادق علیه السلام نمود که حضرتش مشغول نماز بود، امّا او امام را نشناخت و دست بگریبان حضرت شد که: تو همیان مرا برداشته ای. امام فرمود: چه چیزی در همیان بود؟ گفت: هزار دینار. پس امام او را به خانه خود برد و معادل هزار دینار طلا یا نقره به او داد، امّا همین که آن مرد به خانه خود رفت همیان را در خانه یافت و به خدمت امام برگشت و با حال معذرت و پوزش خواست هزار دینار را مسترد نماید، ولی امام از گرفتن دینارها امتناع ورزید و فرمود: آن چه از دستِ من خارج شده دیگر به من برنخواهد گشت و چون آن مرد از هویّت امام سراغ گرفت، به او گفته شد: او جعفر صادق علیه السلام است. گفت: همانا اوست که با من این چنین برخوردِ بزرگوار منشانه را کرد.(2)
* مصادف یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام نقل کرده که در بین راه مکه و مدینه همراه آن حضرت بودم پس برخورد به مردی کردیم که در پای تنه درختی بر زمین افتاده و دیگر قدرت برخاستن نداشت. امام فرمود: بیا تا به سراغ این مرد برویم، من می ترسم او از شدت تشنگی این
ص: 26
چنین روی زمین افتاده باشد و چون به نزدیکش رسیدیم دیدیم مردی موبلند از (درویش (مسلک های) نصاری است که همانند مردۀ بی جان بر زمین لمیده، پس امام از وی سؤال نمود: آیا تشنه هستی؟ گفت: آری. آن گاه به من فرمود: ای مصادف! پیاده شو و او را سیراب کن. من پیاده شدم و او را سیراب نموده و سوار شدم و به راه افتادیم، در این هنگام به امام گفتم: این مرد نصرانی بود و شما این گونه نسبت به او برخورد محبت آمیز کردید! حضرت فرمود: آری، با این که نصرانی بود در یک چنین حالی که مشاهده کردی سزاوار کمک حیاتی و سیراب نمودن بود. (1)
* روزی امام صادق علیه السلام ، یکی از غلامانش را دنبال کاری فرستاده او دیر کرد، امام علیه السلام به سراغ او رفت دید در جایی دراز کشیده و خوابیده است، بالای سرش نشست و بادش می زد تا بیدار شد، آن گاه با کمال ملایمت به غلام فرمود: «فلانی! به خدا تو چنین حقّی نداری که هم شب بخوابی و هم روز، بلکه شب از آن خودت است و روزت از برای ماست ﴿لَكَ اللَّيْلُ وَ لَنا مِنْكَ النَّهارُ﴾ (2).
* روزی نامه ای به امضای عدّه ای از بزرگان و معاریف شیعه به دست امام صادق علیه السلام رسید که چند نفر از امضا کنندگان خود حامل نامه بودند. این نامه بیانگر شکایت از روش معاشرتی و رفاقت آمیز مفضّل بن عمر با یک عده کبوتر باز و افراد به ظاهر بی بندوبار بود. در این نامه از حضرت خواسته شده بود مفضّل را از رفت و آمد با آنان منع فرماید. امام صادق علیه السلام پس از خواندن آن نامه، نامه ای در بسته برای مفضّل به وسیله همان چند نفر فرستاد و فرمود: این نامه را جز به دست مفضّل به کسی ندهند، اتفاقاً موقعی نامه حضرت به دست مفضّل رسید که امضا کنندگان نامه، همه در خانه او حاضر بودند، او نامه را در حضور آنان باز کرده و خواند و سپس به دست آن ها داد و گفت: می دانید که این نامه از امام صادق علیه السلام است آن را بخوانید و بگویید دربارۀ آن چه باید کرد؟ آن ها نامه را گرفته، خواندند و متوجه شدند امام در این نامه دستور چند معامله به مفضّل داده که انجامش مستلزم رقمی درشت پول نقد می باشد و باید
ص: 27
مفضّل تهیه کند اما هیچ گونه اشاره ای به محتوای نامه آن ها به امام و یا اظهار ناراحتی از روش معاشرتی مفضّل نشده آن ها با خواندن نامه همه سر به زیر انداخته سکوت نمودند و بعضی هم شروع کردند به یک دیگر نگاه معنی دار کردن و بالاخره با ایراد جمله استبعاد آمیز (این کارها نیازمند به رقم بزرگی پول نقد است که باید پیرامون آن فکر کنیم) از دست به جیب بردن و کمک برای انجام خواستۀ امام تعلّل و عذرخواهی کردند و چون برخاستند بروند مفضّل آن ها را برای صرف غذا دعوت به ماندن کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند و در همان موقع دنبال کبوتر بازان فرستاد و چون همه حاضر شدند در حضور آن عده از بزرگان کوفه نامه امام را برای آن ها خواند، آن ها نیز بدون معطلی و عذر تراشی هر کدام مبلغی قابل توجه تقدیم مفضّل نمودند، در این موقع مفضّل روی سخن به امضاکنندگان نامه شکوائیه کرد و گفت: شما از من می خواهید که امثال این جوانان را به خود راه ندهم و شما چنین پندارید که خداوند محتاج به نماز و روزه شما می باشد که مغرور بدان شده اید اما در مقام گذشت مالی برای دین خدا هر یک عذر تراشی و تعلّل می کنید. امضا کنندگان نامه که انتظار یک چنین گذشت مالی و بلند همّتی را از کبوتربازان نداشته و رفاقت مفضّل با آنان را بر مبنای بی بندوباری اخلاقی و امثال آن تلقی کرده بودند این عمل را پاسخ دندان شکن و قانع کننده ای برای نامۀ خود یافتند و علت برخورد منفی و سکوت امام صادق علیه السلام نسبت به آن را دانستند و حتی از شکایت خود از مفضّل به امام نادم گردیده برخاستند و رفتند. (1)
شخصیت والای علمی و نیز نهضت بسیار ریشه دار و پربرکت علمی، فرهنگی رئیس مذهب
ص: 28
جعفری، امام جعفر صادق علیه السلام ، بر احدی پوشیده نیست که هر کس او را شناخته با دیده اعجاب به او می نگرد و از او تعریف می کند هر چند شناخت کامل جمال و جلال (بخصوص جمال)امام معصوم متّصل به غیب و ابعاد گسترده علمی او، از عقول بشر جدّاً به دور است، شناخت کسی که علم اوّلین و آخرین و آن چه در صلب پدرها و رحم مادرهاست نزد اوست و نسبت به تمام آن چه در آسمان ها و زمین و در بهشت و جهنّم است آگاه می باشد، برای افراد معمولی قطعاً غیر ممکن است و قلم و بیان جدّاً قاصر و عاجز است که بتواند قطره ای از دریای علم آن حضرت را توصیف نماید.
مالک بن انس می گوید: «بهتر از جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام در علم و تقوا ندیدم و هیچ چشمی ندید و هیچ گوشی نشنید و به قلب هیچ انسانی خطور نکرد کسی که بالاتر از جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام باشد از جهت علم و عمل و عبادت و وَرع» ﴿وَ مَارَاتْ عَيْنٌ وَ لَا سَمِعَتْ أُذُنٌ وَ لَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر أَفْضَلَ مِنْ جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام العِلْماً وَ عِبادَةً وَ وَرَعاً﴾ (1)
مرحوم شیخ مفید در ارشاد و نیز مرحوم محدّث قمی فرموده اند: مردم به اندازه ای از دانش امام صادق علیه السلام نقل کردند که ره توشه کاروانیان شد و یاد او را در همه شهرهای اسلامی گرامی داشتند و نیز نقل شده که از هیچ یک از امامان علیهم السلامم به اندازه امام صادق علیه السلام روایت نقل نشده است و قریب یک میلیون روایت از معصومین علیهم السلام وجود دارد که نزدیک به نصف آن روایات از امام باقر و امام صادق علیهم السلام می باشد. (2)
کشّی می گوید: ابان بن تغلب سی هزار روایت از آن امام نقل کرده، نجاشی می گوید: نهصد
ص: 29
نفر از بزرگان را نقل کرده اند که در مسجد کوفه می گفتند: حدّثناً جعفر بن محمّد الصّادق علیه السلام شیخ طوسی 3333 راوی از امام صادق علیه السلام نام برده است. (1)
تأسیس حوزه گسترده علمی و فقاهتی از جانب حضرت باقرالعلوم علیه السلام و تقویت و توسعه آن حوزه و دانشگاه بی نظیر در زمان امام ششم علیه السلام از جمله خدمات بسیار عظیمی بود که به جهان بشریّت عرضه شد، (2) در این دانشگاه بیش از چهار هزار دانشجو به کسب علم و دانش و دوره های تخصصی مشغول بودند و از هر سو تشنگان علم به سوی سرچشمه زلال علم امام صادق علیه السلام عزیمت می نمودند، گاهی از ایران یا هند و گاهی از سایر کشورها افراد زیادی برای ملاقات آن حضرت می آمدند و به منظور کسب علم و دانش از قلب اروپا و اسپانیا و یونان به این دانشگاه (که چهار هزار دانشجوی ممتاز و مشهور در آن به تحصیل علوم مختلف مشغول بودند و تا دوازده هزار نفر نیز نقل شده) مراجعه می کردند و از منبع جوشان علم آن حضرت بهره مند می گشتند و اکنون نیز دنیای علم و دانش و جهان بشریت بر سر سفره علوم و معارف آن بزرگوار نشسته اند و از آن بهره مند می باشند و آثار انقلاب فرهنگی و نهضت علمی آن حضرت دامنه اش تا قیامت ادامه دارد تنها یکی از شاگردان امام صادق علیه السلام جابر بن حیان است که اروپایی ها امروز او را به عنوان پدر شیمی می شناسند بنابراین تمام ملل و نحل را آن دانشگاه تحت آموزش خود قرار داده بود و از سراسر دنیا در برابر آن حضرت زانو زده و کسب علم می کردند، ضمناً آن دانشگاه نیز به هیچ قدرتی وابسته نبود و آسمان پهناور و با عظمت مکتب اهل البيت علیهم السلام مملوّ از ستاره های درخشان احادیث و نام صادق آل محمّد صلوات الله عليهم اجمعین است.
نور جمال صادق علیه السلام، چون از افق برآمد *** شد صبح عالم آرا، بر شام تیره فائق
تن پیکر فضایل، جان گوهر معانی *** دل مظهر حقیقت، رخ مطلع شوارق
از شرق و غرب بگذشت نور فضایل او *** چون آفتاب فضلش، طالع شد از شارق
ص: 30
از پایه کمالش محکم اساس توحید *** در پرتو جمالش، روشن دل خلائق
نکته قابل توجه این می باشد که برای مردم دنیا ثابت شد، اگر مزاحمت ها و وجود منحوس زمامداران ستمگر و دنیا پرست، کم شود و ایجاد مزاحمت نکنند و میدان برای فعّالیت باشد، هر کدام از رهبران الهی و معصومین علیهم السلام دنیای بشریّت را به طور کامل از علم و دانش بهره مند ساخته و به اعلا مرتبه کمال و رشد و ترقی می رسانند، از این جهت نیز تفاوتی بین امام صادق علیه السلام و سایر ائمه اطهار علیهم السلام نیست، (1) در دوران امام پنجم و امام ششم که دو قدرت شیطانی امویان و عبّاسیان بر سر قدرت و ریاست جنگ داشتند، چنین فرصتی پیش آمد تا توسط آن دو امام معصوم علم و معرفت به سراسر جهان عرضه شود و این موضوع خود حجّتی بود برای تمام افراد بشر تا متوجه باشند رهبران الهی پیوسته خیر و صلاح و سعادت دنیا و آخرت مردم را می خواهند ولی مانع بزرگ برای نیل به این هدف مقدس، زمامداران خودخواه ظالم غاصب هستند، بر همین اساس پس از خاتمه یافتن جنگ دو قدرت شیطانی غاصب و استقرار حکومت ننگین عبّاسیان، منصور دوانیقی درصدد تعطیل نمودن و متوقف کردن دانشگاه امام صادق علیه السلام برآمد زیرا انقلاب و نهضت فرهنگی امام صادق علیه السلام و توسعه علوم از آن دانشگاه به سراسر جهان برای او و دیگر همفکران او قابل تحمّل نبود لذا منصور دوانیقی که پیوسته از نفوذ رئیس مذهب جعفری؛ یعنی امام ششم رنج می برد نامه ای به این مضمون برای آن امام بزرگوار نوشت.
﴿قال ابن حمدون: كتب المنصور الى جعفر بن محمّد علیهما السلام: لِمَ لا تَخْشَانَا كَمَا يَخْشَانَا سَائِرَ النَّاسِ؟ فَأَجَابَهُ علیه السلام لَيْسَ لَنَا مَا نَخَافُكَ مِنْ أَجْلِهِ وَ لا عِنْدَكَ مِنْ أَمْرِ الْآخِرَةِ مَا نَرْجُوكَ لَهُ وَ لا أَنْتَ فِى نِعْمَةٍ فَنُهِنيَّكَ (بها) وَ لا تَرَاهَا نِعْمَةً فَنُعِزُّبِكَ بِها فَمَا تَصْنَعَ عِنْدَكَ؟ قَالَ: فَكَتَبَ إِلَيْهِ: تَصْحَبُنَا لِتَنْصَحَنَا،
ص: 31
فَأَجَابَهُ علیه السلام مَنْ اَرَادَ الدُّنْيا لا يَنْصَحُكَ وَ مَنْ أَرَادَ الْآخِرَةَ لَا يَصْحَبُكَ﴾ (1)
چرا از ما نمی ترسی (در برابر ما خاشع نیستی) همان طور که سایر مردم از ما واهمه دارند؟
امام علیه السلام او در پاسخ فرمود: ما در دنیا چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و تو نیز از آخرت بهره ای نداری تا ما به آن امیدوار باشیم و انتظار آن را از تو داشته باشیم و تو در نعمتی نیستی تا برای آن نعمت به تو تهنیت و تبریک بگوییم و آن چه را نزد تو می بینیم نعمت نیست که به وسیله او عزّت يابيم. منصور دوانیقی (از روی ناراحتی) برای آن حضرت نوشت که ما را موعظه و نصیحت نما، آن حضرت در پاسخ فرمود: آن کس که طالب دنیا باشد هرگز تو را نصیحت نمی کند و کسی که طالب آخرت و اهل آخرت باشد به سوی تو نخواهد آمد و با تو همدم نخواهد شد»
دولت های اموی و بنی امیه ﴿وَ لَعَنَ اللهُ بَني أُمَيَّةَ قَاطِبَةً﴾ که از بلوای سقیفه پایه گذاری و با حکومت سرسلسله آن ها؛ یعنی معاوية بن ابی سفیان شروع شد نزدیک یک قرن بر مردم مسلمان ظلم و ستم و حکومت نمودند تا جایی که مردم از جور و بیداد آنان به ستوه آمده و در همه جا جوش و خروش علیه امویان برپا گردید و مانند تخته پاره ای در امواج متلاطم دریای حوادث در معرض غرق شدن قرار گرفت و از زمان هشام بن عبدالملک روبه اضمحلال و سقوط رفته که با قیام علویین و سادات حسینی مانند زید سرانجام در سال 132 هجری با مرگ آخرین و چهاردهمین خلیفه اموی؛ یعنی مروان حمار سفره آن ها برچیده شد.
در عهد آخرین خلیفه اموی که پایتخت او در حران (ناحیه ای در شمال عراق) قرار داشت گروهی از خوارج به فرماندهی ضحّاک بن قیس به فساد و فتنه برخاستند و در همین حال که مروان حمار مشغول سرکوبی آنان بود دعوت بنی عبّاس نیز در خراسان آغاز گردید و در کشاکش این اوضاع آشفته آنان قیام کردند و نصر بن سیّار که از طرف مروان فرمانروایی خراسان را به عهده داشت در مقابل آنان که به سرکردگی ابو مسلم قیام کرده بودند شکست
ص: 32
خورد و ابو مسلم بر تمام ایران تسلّط یافت و سپس در عراق برامویان پیروز گشت و بالاخره با شورش و طغیان گسترده در تمام نقاط به سرکردگی ابو مسلم از یک طرف و فرماندهی ضحّاک بن قیس از سوی دیگر، دودمان امویان در هم ریخت و متلاشی شد و در تمام نقاط مانند ایران، حجاز، عراق، فلسطین و آسیای غربی اثری از حکومت و دولت آنان باقی نماند و بدین وسیله جهان اسلام از حکومت بنی امیه نجات یافت ولی در دست بنی عباس گرفتار گردید و سرنوشت مسلمانان دچار حکومت غاصب عباسیان شد (بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله ، عالم اسلام گرفتار دو قدرت ظاهراً مسلمان ولی در باطن دشمن کینه توز اسلام گردید، یکی بنی امیه و دیگری بنی عباس، که پیوسته قدرت های دیگری نیز بنام اسلام مسیر دین را منحرف و چهره اسلام را وارونه جلوه داده و به دنبال مطامع خود بوده و هستند.
شنیدم گوسفندی را بزرگی *** رهانید از دهان و چنگ گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید *** روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی *** چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی
رفتار بنی عباس با مردم بخصوص با اولاد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مراتب بدتر از رفتار بنی امیه بود و اگر بنی امیه کمتر از یک قرن غصب خلافت و حکومت کردند بنی عباس بیش از پنج قرن خلافت نمودند، بنی عباس که سال ها انتظار سقوط امویان را داشتند و در اواخر حکومت هشام بن عبدالملک احساس کردند آنها در حال اضمحلال و فروپاشی می باشند بالاخره پس از یک سال از درگذشت هشام و در ادامۀ دعوت سرّی، محمّد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب پسر بزرگ خود؛ یعنی ابراهیم امام را به جای خود معرفی کرد تا به دعوت سری ادامه دهد او نیز برادری داشت به نام عبدالله ابوالعباس سفّاح (اولین خلیفه عباسی) و برادر دیگرش نیز ابو جعفر منصور دوانیقی (دومین خلیفه عباسی) بود. در این اثنا ابراهیم دستگیر شد و عبدالله ابو العباس سفّاح را به جای خود معرفی نمود و بدین وسیله او رهبری نهضت را به عهده گرفت و پس از مرگ مروان حمار که با فرار از حران در مصر به قتل رسید رسماً خلافت و حکومت را قبضه نمود و حکومت غاصب عباسیّان از همین جا شروع شد.
بنی عباس معتقد بودند که حکومت و خلافت از آن عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و
ص: 33
حکومت بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله به او رسیده، ولی زعمای سقیفه این حق را از خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله غصب کردند اما عبّاس از حق خود نگذشت و آن را به برادرزاده اش علی بن ابی طالب علیه السلام و واگذار نمود. بنابراین با اینگونه تبلیغات در بین مردمی که از جور و ستم امویان به ستوه آمده بودند و مایل بودند یکی از خاندان آل محمّد صلی الله علیه و آله یا بنی هاشم در رأس حکومت قرار گیرد، خلافت را غصب نمودند و با شعار دوستی اهل بیت علیهم السلام و تشیّع و به افتخار پسر عموهای ائمه معصومین علیهم السلام بر سرکار آمدند و پس از فریب دادن مردم و تسلّط بر اوضاع، ظلم و ستم خود را مضاعف نمودند تا این که سفّاح پس از چهار سال خلافت به مرض آبله از دنیا رفت و منصور را جانشین خود معرفی کرد و این دو خلیفه عباسی بخصوص منصور دوانیقی که شخصی لئیم و به منزله معاویه در بین بنی عباس بود ظلم فراوانی نسبت به امام جعفر صادق علیه السلام روا داشتند.
بالاخره امام صادق علیه السلام که با تشکیل آن دانشگاه عظیم، خیمه برهان و منطق و علم و عقل را در سراسر جهان برافراشت و اسباب جاودانگی دین را فراهم نمود و بدین وسیله در زمانی که حکومت به دست زمامداران دیکتاتور و غاصبین خلافت بود، دل ها و افکار عمومی متوجه آن حضرت گردید به طوری که هر کس به مقدار ظرفیت و توان خویش در علوم مختلف فلسفه، منطق، فقه، اصول، فیزیک، شیمی، تفسیر... و معارف گوناگون از آن وجود مقدس بهره مند می شد و در آن دورانی که قبل از آن حضرت حقایق اسلام تحریف شده بود و تحریف و تخریب مسایل دینی به اندازه ای شدید بود که گاهی درباره عوامل تخریب کننده و منحرفین تعبیر ﴿قاتَلَهُمُ الله كَذَبُوا﴾، به کار می رفت و در آن زمان که سیل عظیم شبهات به سوی مسلمانان سرازیر گشته بود، آن حضرت به وسیله دانشگاه و تربیت شاگردانی لایق و ارزشمند همه آن شبهات و انحراف ها را بر طرف می ساخت و حتی رؤسای مذاهب اربعه اهل سنّت (مالكيه، حنفیه، شافعیه و حنبلیه) نیز از آن دانشگاه با برکت بهره برداری علمی می نمودند و هر چهار نفر به طور مستقيم (مالک بن انس و ابو حنیفه) و غیر مستقیم (احمد حنبل و امام شافعیه) شاگردان آن بزرگوار بودند و برخی از آن ها اعتراف می نمودند که اگر در محضر امام صادق علیه السلام (دو سال در کوفه) نبودند به طور قطع هلاک می شدند.
ص: 34
امّا عاقبت با تأسف فراوان پس از دوران کوتاهی که مردم تشنه جهان متوجه سرچشمه علم و تمدّن گردیده و در آن خشک سالی معنوی و تربیتی که مردم با نزول باران رحمت علم و معرفت از سرچشمه و منبع جوشان امام صادق علیه السلام سقایت و تشنگان معرفت از دریای علوم او سیراب می شدند و گمشده خویش را در مکتب حیات بخش آن بزرگوار یافته بودند، ناگهان با یک طرح وسیع استعماری به وسیله نظام طاغوتی عباسیان و منصور دوانیقی هجوم گسترده ای به سوی امام صادق علیه السلام و آن دانشگاه عظیم به عمل آمد و دوران مظلومیت و خانه نشینی جدّ بزرگوار و مظلوم آن امام بزرگوار؛ یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرمود: ﴿يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ وَ لا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ﴾ (1) «علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر می شود و هیچ پرواز کننده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد» تکرار شد و دوران سیاه و تاریک و تلخ قبل از تأسیس دانشگاه و حوزه آن حضرت تداعی گردید و امام صادق علیه السلام مانند پدر بزرگوارش امام محمّد باقر علیه السلام که در دوران سیاه زمامداری و خلافت امویان و هشام بن عبدالملک تحت فشار و شکنجه بود، (2) با سرکار آمدن و استقرار حکومت ظالم و دیکتاتور عباسيان تحت تعقیب و ظلم و شکنجه قرار گرفت و به تدریج آن دانشگاه با عظمت تعطیل گردید (3) که با ایجاد محدودیت های فراوان، هر روز دایره محاصره را به همین منظور شوم تنگ تر می نمودند و به عناوین گوناگون افراد را از شرکت در حوزۀ درس و تماس با آن حضرت منع نموده و از انتشار احادیث جلوگیری می کردند و افرادی مانند ابو حنیفه و بعضی از کسانی که به اعتراف خود از مکتب آن امام همام بهره های علمی برده بودند و از شاگردان ایشان بودند و نیز امثال سفیان ثوری و ابن ابی العوجا و برخی از اقطاب صوفیه را در مقابل آن حضرت قرار دادند
ص: 35
تا بدین وسیله سلاح و حربه ای داشته باشند در برابر امام صادق علیه السلام و عظمت علمی آن بزرگوار و خدشه دار نمودن قداست ها و ایجاد اختلاف و نفاق بین شیعیان.
یکی از مسائلی که به دوران امام صادق علیه السلام اختصاص داشت آن بود که آن حضرت از طرف دو قدرت غاصب عبّاسیان و امویان تحت فشار بود و هر دو قدرت هرچند با یک دیگر بر سر ریاست و به دست آوردن قدرت، جنگ داشتند اما در این جهت مشترک بودند که هر دو، دشمن سرسخت آن بزرگوار بودند و استقرار عبّاسیان به جای امویان در حقیقت انتقال قدرت بود و همان خط منحوس و انحرافی بنی امیه به سبک دیگری به عبّاسیان انتقال یافت و فرق بین خلفای اموی و عباسی در این بود که اموی ها در دوران اخیر قدرت ظالمانه خود، اصرار بر داشتن چهره مذهبی نداشتند و چهره باطنی کفر و نفاق آنان پس از داستان کربلا و مجلس يزيد (بخصوص که یزید رسماً اظهار به کفر خود و آباء و اجداد خود نمود)، افشا گردید ولی زمامداران بنی عبّاس که از افشای چهره نفاق و کفر امویان تجربه تلخی را مشاهده کرده بودند، سعی کردند چهره مذهبی و اسلامی به خود بگیرند و با سلاح تظاهر به دین مبارزه با دین را آغاز کرده و چون اسید که بر ریشه های درختی ریخته شود درصدد نابودی آن برآمدند (1)
ص: 36
بر همین اساس با یک طرح ریشه دار استعماری، مکتب و مسلک رأی و قیاس و استحسان و اخباری گری و تصوّف و امثال آن را در مقابل مکتب اهل البیت علیهم السلام قرار دادند و در دوران امام صادق علیه السلام تمام متاع فریبنده و به ظاهر آراسته خود را به بازار مسلمانان عرضه کردند و با ترجمه کردن فلسفه یونان و انتشار آن در بین مسلمین، درصدد خنثی نمودن انقلاب فرهنگی صادِقين علیهما السلام برآمدند و در واقع یک حمله عمومی از داخل و خارج توسط استعمار عليه مكتب امام صادق علیه السلام، گسترش یافت تا بالاخره آن امام همام که در بین امامان علیهم السلام به ابوالائمه و شیخ الائمه معروف است و عمر 65 ساله خود را در راه ترویج دین اسلام و معارف قرآن و تعلیم و تربیت انسان ها صرف نمود را خانه نشین نمودند.
فشار و خفقان علیه آن حجّت خدا به حدّی زیاد بود که منصور دوانیقی به طور مکرر تهدید به آتش زدن خانه و مزارع آن حضرت می کرد و چون از همه راه ها مأیوس شد آن بزرگوار را خانه نشین نمود به طوری که در اتاقی با پرده های آویخته ممنوع الملاقات بود تا سرانجام مسموم و شهید گردید (منصور که به اعتراف خودش بیش از هزار نفر از اولاد علی علیه السلام را کشت، برای فرماندارش نوشت که خانه حضرت صادق علیه السلام را آتش بزند و آن حضرت را مسموم نماید لذا حضرت صادق علیه السلام مسموم گردید و از دنیا رفت) (1)، بدن طیّب و طاهر امام ششم شیعیان را کنار قبر پدر بزرگوارش و امام زین العابدین و امام حسن مجتبی علیه السلام در قبرستان بقیع به خاک سپردند.(2)
آری فشار و خفقان در اواخر عمر حضرت صادق علیه السلام به طوری بود که آن حضرت برای
ص: 37
تعيين جانشین و امام بعد از خود؛ یعنی امام هفتم موسی بن جعفر علیه السلام به گونه ای وصیت کرد که جان فرزندش بعد از او مصون بماند، آن مرد خراسانی می گوید: نشسته بودیم که مردی اعرابی وارد شد و گفت: ﴿جِئْتُ مِنَ الْمَدِينَةِ وَ قَدَّمَاتَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ علیه السلام﴾ «یعنی من از مدینه می آیم و جعفر بن محمّد وفات کرد»، ابو حمزه ثمالی با شنیدن این خبر نعره زد و دو دست خود را به زمین زد آن وقت سؤال کرد که آیا شنیدی چه کسی را وصیّ خویش قرار داد؟ او گفت: فرزندش عبدالله و فرزند دیگرش موسی علیه السلام و منصور خلیفه را. ابو حمزه گفت: حمد خدا را که ما را هدایت کرد و نگذاشت که گمراه شویم ﴿دَلَّ عَلَى الصَّغيرِ وَ بَيَّنَ عَلَى الْكَبِيرِ وَ سَتَرَ الْأَمْرَ الْعَظِيمَ﴾ در توضیح این مطلب ابو حمزه گفت: وصیت به منصور قطعاً به خاطر تقیه بوده است که وصیّ او را به قتل نرساند و فرزند کوچک او که امام موسی علیه السلام است را با فرزند بزرگ تر که عبدالله می باشد ذکر نمود تا مردم خود بدانند که عبدالله قابل امامت نیست زیرا که اگر فرزند بزرگ علّتی (عیبی) در بدن و دین نداشته باشد باید او امام باشد در صورتی که عبدالله در بدن فیل پا بود و دین او نیز ناقص بود و به احکام شریعت جاهل بود پس اگر او علّتی نمی داشت باید به او که بزرگ تر هم بود اکتفا می فرمود پس معلوم می شود وصی آن حضرت، امام موسی علیه السلام می باشد و ذکر دو نفر دیگر به خاطر مصلحت بوده است. (1)
آری آن چنان دوران با صفا و مملوّ از صمیمیت و اتّحاد و همدلی مسلمانان و آن دوران دانشگاه عظیم تبدیل به نفاق و پراکندگی و تاریکی گردید که وقتی از امام صادق علیه السلام در مورد علّت عزلت و خانه نشینی او سؤال می شود می فرماید:
﴿فَسَدَ الزَّمَانُ و تَغَيَّرَ الْإخْوَانُ فَرَأَيْتُ الْانْفِرادَ اَسْكَنُ لِلْفُؤَادِ ثُمَّ قَالَ علیه السلام:
ذَهَبَ الْوَفَاءُ ذِهَابَ الْأَمْسِ الذَّاهِبِ *** وَ النَّاسُ بَيْنَ مُخَاتِلٍ وَ مُوَارِبٍ
يَفْشُونَ بَيْنَهُمُ الْمَوَدَّةَ وَ الصَّفا *** وَ قُلُوبُهُمْ مَحْشُوَّةٌ بِعَفَارِبٍ﴾ (2)
ص: 38
معرفت از آدمیان برده اند *** آدمیان را از میان برده اند
بانفس هر که بر آمیختیم *** مصلحت آن بود که بگریختیم
صحبت نیکان زجهان دور گشت *** شأن عسل خانه زنبور گشت
معرفت اندر گل آدم نماند *** اهل دلی در همه عالم نماند
ظاهراً در همین دوران خفقان و زمان حکومت سفّاک منصور دوانیقی بوده که افرادی مانند ابو مسلم خراسانی شعار قیام و جنگ می دادند و آن حضرت آنان را از نداشتن افراد پایدار و مطمئن آگاه می نمود. (1) و در همین ایّام بوده که عنوان بصری محضر مبارک امام ششم می رسد و حديث مفصّل مذکور بیان می شود. حدیث عنوان بصری حاوی مسایل بنیادی و اصولی تعلیم و تربیت در ابعاد عمیق آن می باشد یعنی همان دو هدف اساسی و مقدسی که (قبلاً اشاره شد) امام صادق علیه السلام و نیز سایر ائمه اطهار و نبی اکرم صلی الله علیه و آله داشتند (2) که در حقیقت دو عامل مهمّ و حیاتی جوامع همین تعلیم و تربیت یا آموزش و پرورش و بهداشت و درمان است. لذا امام صادق علیه السلام به رکن اول اشاره فرمود که علم است اما نه هر علمی بلکه علم و دانش توأم با معنویت و علم حقیقی و به رکن دیگر سعادت انسان ها نیز که تربیت است اشاره فرمود اما تربیتی که اساس آن بر مبنای خودسازی و ریاضت نفس و متخلق بودن به اخلاق الهی باشد.
در آن بحبوحه و گرداب متلاطمی که از هر سو به مبانی و اصول و ارزش های والای دینی هجوم می آوردند و بازار آشفته و پیچیده ای به وجود آورده بودند و توفان های شدید شبهات از هر طرف، جامعه اسلامی را تهدید نموده و در مخاطره شدید قرار داده بود و حتی بعضی از کسانی که بر سر سفره علم و دانش امام صادق علیه السلام تغذیه شده بودند، مردم مسلمان را با مذاهب و مکاتب ساختگی به انحراف می کشاندند و به جای قرآن و مکتب اهل البيت علیهم السلام از مکتب
ص: 39
رأى و قياس (1) و استحسان و عقل گرایی و علم گرایی و امثال آن ترویج به عمل آوردند و خلاصه به جای تعبّد شعار تعقّل سر می دادند و از علم و دانش نیز چیزی جز اصطلاحات و علوم ظاهری و تهی از حقیقت وجود نداشت، آن حضرت در چنین شرایطی به همین موضوع مهم؛ یعنی علم واقعی و تعبّد و ریشه های آن اشاره فرمود ﴿لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلَّم﴾ امام علیه السلام که طبيب واقعی دردهاست به تناسب دردها در جامعه، دوا نیز فراهم نموده و بدین وسیله به عنوان بصری نیز هشدار داد که یکی از دردهای خطرناک جامعه اسلامی، علم گرایی و پایبندی به یک سری اصطلاحات فریبنده علمی و به دنبال آن غرور و فخر فروشی و قیاس و استحسان و فاصله گرفتن از تعبّد و روی آوردن به عقل گرایی و اتّکا به عقل تنهاست بر همین اساس پس از نشر مبانی و مسایل اعتقادی (ایدئولوژیکی) و تربیت ایدئولوک هایی نظیر هشام بن حکم، زرارة بن اعين، فضيل بن يسار و... و آموزش توحید به زبان ساده و مردمی مانند آن چه در توحید مفضّل آمده و نشر فقه صحیح و کامل اسلامی در برابر جریان های فقهی انحرافی و نشر اخلاق و معنویت، بالاخره در پایان عمر و دوران تقیه و خانه نشینی و غربت نیز به همین مسایل اساسی اشاره فرمود تا هم در مسایل نظری و هم مسایل عملی، جامعه اسلامی حتّی الامکان سالم بماند و بیش از این به انحطاط و سقوط کشیده نشود و تحت تأثیر افکار انحرافی و چهره های زاهد نمایان فریبنده و راهزنان خطرناکی که به نام قطب و مرشد و صوفی و غیر ذلک فعالیت می کنند، قرار نگیرد و افرادی نتوانند به نام مذهب و دین در بین امت اسلامی، انحراف و انشعابی پدید آورند.
در پایان این مقدمه ضمن تقدیر و تشکر فراوان از اساتید و اصدقای گرامی که این سرگشته وادی حیرت و جهالت و گدای امام زمان علیه السلام را یاری فرمودند تا مجموعه حاضر را که به راستی
ص: 40
لیاقت آن را نداشتم جمع آوری کنم، از خداوند متعال مسئلت می نمایم تا همه ما را در عمل به مضمون این حدیث شریف موفق گرداند و از ابعاد عمیق و گسترده آن (در جهت پرورش روح، عبادت واقعی، ریاضت نفس و خط مشی دقیقی که در برابر دنیا، مردم و شیطان باید اتخاذ نماییم و مطالب دیگری که در حدیث بیان شده) حداکثر استفاده را بنماییم و آرزو داریم تا روزی متن و مضمون حدیث مذکور در مراکز علمی و پژوهشی مانند حوزه های علمیه و دانشگاه ها و سایر مراکز آموزشی، متن درسی و آموزشی قرار گیرد ان شاءالله، امید که این گنه کار را از دعای خیر و طلب مغفرت خویش فراموش نفرمایید.
﴿وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ اَوَّلاً وَ آخِراً وَ صَلَّى اللهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعينَ مِنَ الأنَ إِلى قِيَام يَوْمِ الدِّينِ.
وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ
حوزه علمیه اصفهان
رضا قربانیان
زمستان 1381
ص: 41
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿وَجَدْتُ بِخَطِّ شَيْخِنَا الْبَهَائِي قَدَّسَ اللهُ رُوحَهُ مَا هَذا لَفْظُهُ قَالَ الشَّيْخُ شَمْسُ الدِّينِ مُحمَّدُ بْنُ مَكَى نَقَلْتُ مِنْ خَطَّ الشَّيْخِ أَحْمَدِ الْفَرَاهَانِي عَنْ عُنْوَانِ الْبَصْرِي وَ كَانَ شَيْخاً كَبِيراً قَدْ أَتَى عَلَيْهِ أَرْبَعُ و تِسْعُونَ سَنَةً قَالَ: كُنْتُ أَخْتَلِفُ إِلَى مَالِكِ بْنِ أَنَسٍ سِنينَ، فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلامُ المَدِينَةَ اخْتَلَفْتُ إِلَيْهِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ أَخُذَ عَنْهُ كَمَا أَخَذْتُ عَنْ مَالِكٍ، فَقَالَ لِى يَوْماً: إِنِّي رَجُلٌ مَطلُوبٌ وَمَعَ ذلِكَ لي أَوْرَادُ فِي كُلِّ ساعَةٍ مِنْ آنَاءِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ، فَلا تَشْغَلْنى عَنْ وِرْدي، وَ خُذْ عَنْ مَالِكٍ، وَاخْتَلِفْ إِلَيْهِ كَمَا كُنْتَ تَخْتَلِفُ إِلَيْهِ، فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذلِكَ وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ قُلْتُ فِي نَفْسى: لَوْ تَفَرَّسَ فِيَّ خَيْراً لَمَا زَجَرَني عَنِ الْاِخْتِلَافِ إِلَيْهِ وَ الْأَخْذِ عَنْهُ، فَدَخَلْتُ مَسْجِدَ الرَّسولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إِلَى الرَّوْضَةِ وَ صَلَّيْتُ فيها رَكْعَتَيْنِ، وَ قُلْتُ اَسْأَلُكَ يا الله يا اللهُ اَنْ تَعْطِفَ عَلَيَّ قَلْبَ جَعْفَرٍ وَ تَرْزُقَنِي مِنْ عِلْمِهِ مَا أَهْتَدِي بِهِ إلَى صِرَاطِكَ المُسْتَقِيمِ وَ رَجَعْتُ إِلى دارى مُعْتَمّاً وَ لَمْ أَخْتَلِفْ إِلَى مَالِكِ بْنِ أَنَسِ لِمَا أَشْرِبَ قَلْبِي مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ، فَمَا خَرَجْتُ مِنْ دَارِي إِلا إِلَى الصَّلوةِ
ص: 42
المَكْتُوبَةِ حَتَّى عيلَ صَبْرِي، فَلَمَّا ضَاقَ صَدْري تَنَعَّلْتُ وَ تَرَدَّيْتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَراً وَ كَانَ بَعْدَ مَا صَلَّيْتُ الْعَصْرَ، فَلَمَّا حَضَرْتُ بابَ دَارِهِ اسْتَأْذَنْتُ عَلَيْهِ فَخَرَجَ خَادِمُ لَهُ فَقَالَ: مَا حَاجَتُكَ؟ فَقُلْتُ: اَلسَّلامُ عَلَى الشَّريف فَقَالَ: هُوَ قَائِمٌ في مُصَلاهُ، فَجَلَسْتُ بِحِذَاءِ بَابِهِ فَمَا لَبِثْتُ إِلا يَسيراً إِذْ خَرَجَ خَادِمٌ، فَقَالَ: أَدْخُلْ عَلى بَرَكَةِ اللهِ، فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَرَدَّ السَّلامَ وَ قَالَ: اِجْلِسْ غَفَرَ اللهُ لَكَ، فَجَلَسْتُ فَاطْرَقَ مَلِيّاً، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قَالَ: أَبُو مَنْ؟ قُلْتُ أَبو عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ ثَبَّتَ الله كُنْيَتَكَ وَ وَفَقَكَ يا اَبَا عَبْدِ اللَّهِ ما مَسْأَلَتُكَ؟ فَقُلْتُ فِي نَفْسي لَوْ لَمْ يَكُنْ لِي مِنْ زِيَارَتِهِ وَالتَّسْلِيمِ غَيْرُ هَذَا الدُّعَاءِ لَكَانَ كَثِيراً، ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ مَا مَسْأَلَتُكَ؟ فَقُلْتُ سَأَلْتُ اللهَ أَنْ يَعْطِفَ قَلْبَكَ عَلَيَّ وَ يَرْزُقَنى مِنْ عِلْمِكَ وَ اَرْجُو اَنَّ اللهَ تَعَالَى أَجابَنى فِى الشَّرِيفِ مَا سَأَلْتُهُ فَقَالَ: يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ:
لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّم، إِنَّمَا هُوَ نُورٌ، يَقَعُ في قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فى نَفْسِكَ حَقيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ، وَ اطلبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ، وَ اسْتَفْهِم اللهَ يُفَهُمْكَ قُلْتُ يَا شَريفٌ، فَقَالَ: قُلْ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، قُلْتُ: يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟ قَالَ: ثَلَاثَةُ أَشْيَاءَ: أَنْ لَا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللهُ مِلكاً، لأنَّ الْعَبِيدَ لا يَكُون لَهُمْ مِلكُ يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللهُ بِهِ، وَ لا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبيراً، وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فيما أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ، فَإِذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللهُ تَعَالَى مِلْكاً هَانَ عَلَيْهِ
ص: 43
الإنْفَاقُ فيما أَمَرَهُ اللهُ تَعَالَى أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ، وَ إِذا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَيْهِ مَصائِبُ الدُّنْيَا وَ إِذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا اَمَرَهُ اللهُ تَعَالَى وَ نَهاهُ لا يَتَفَرَّغُ مِنْهُمَا إِلَى الْمِرَاءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاسِ، فَإِذَا أَكْرَمَ اللَّهُ الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلَاثَةِ هانَ عَلَيْهِ الدُّنْيَا، وَ إِبْلِيسُ، وَ الْخَلْقُ، وَ لا يَطلُبُ الدُّنْيا تَكاثُراً وَ تَفاخُراً، وَ لا يَطلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزّاً وَ عُلُوًّا، وَ لا يَدَعُ أَيَّامَهُ بَاطِلاً، فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التَّقَى قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِي الْأَرْضِ وَ لأَفَساداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» قُلْتُ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ أَوْصِنِي، قَالَ أوصيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَاءَ فَإِنَّها وَصِيَّتى لِمُريدِى الطَّريقِ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَ اللهُ اَسْأَلُ أَنْ يُوَفِّقَكَ ِلاسْتِعْمَالِهِ، ثَلاثَةٌ مِنْها فى رياضَةِ النَّفْسِ وَ ثَلاثَةٌ مِنْها فِي الْحِلْمِ، وَ ثَلاثَةٌ مِنْهَا فِي الْعِلْمِ، فَاحْفَظْهَا وَ إِيَّاكَ وَ التَّهَاوُنَ بِهَا، قَالَ عُنْوَانُ: فَفَرَّغْتُ قَلْبِي لَهُ، فَقَالَ: أَمَّا اللَّواتي في الرِّيَاضَةِ: فَإِيَّاكَ أَنْ تَأْكُلَ مَا لَا تَشْتَهِيهِ فَإِنَّهُ يُورِثُ الْحِمَاقَةَ وَ الْبَلْهَ، وَلا تَأْكُلْ إِلا عِنْدَ الْجُوعِ وَ إِذا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلالاً وَ سم الله، وَاذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ الله صلی الله علیه و آله ما مَلَأَ آدَمِيٌّ وِعَاءً شَرّاً مِنْ بَطْنِهِ فَإِنْ كَانَ وَ لابُدَّ فَقُلْتُ لِطَعَامِهِ، وَ قُلْتُ لِشَرَابِهِ، وَ قُلْتُ لِنَفَسِهِ، وَ أَمَّا اللَّوَاتِي فِي الْحِلْمِ: فَمَنْ قَالَ لَكَ: إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ: إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ لَهُ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فيمَا تَقُولُ فَاَسْأَلُ اللهَ أَنْ يَغْفِرَ لِي، وَ إِنْ كُنْتَ كاذباً فيما تَقُولُ فَاللَّهُ أَسْأَلُ أَنْ يَغْفِرَ لَكَ، وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْحِنى فَعِدْهُ بِالنَّصِيحَةِ
ص: 44
وَ الرَّعَاءِ وَ اَمَّا اللَّوَاتِى فِى الْعِلْمِ: فَاسْأَلِ الْعُلَمَاءَ مَا جَهِلْتَ وَ إِيَّاكَ اَنْ تَسْأَ لَهُمْ تَعَتُنَا وَ تَجْرِبَةً، وَ إِيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ بِرَأْيِكَ شَيْئاً، وَ خُذْ بِالْاِحْتِيَاطِ فِي جَمِيعِ ما تَجِدُ إِلَيْهِ سَبِيلاً، وَ اهْرَبْ مِنَ الْفُتْيا هَرَبَكَ مِنَ الْاَسَدِ، وَ لَا تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْراً، قُمْ عَنِّي يَا أَبَا عَبْدِ اللهِ فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ وَ لَا تُفْسِدْ عَلَيَّ وِرْدي، فَإِنِّي امْرُهُ ضَنينٌ بِنَفْسي.
وَ السَّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى.
ص: 45
علّامه مجلسی رحمه الله در بحارالانوار نقل می فرماید که به خط شیخ ما بهایی رحمه الله دیدم که ایشان از شهید اوّل (شیخ شمس الدّین محمّد بن مکّی) نقل می نماید و شهید رحمه الله می نویسد: من این حدیث را از خط شیخ احمد فراهانی رحمه الله از عنوان بصری روایت می کنم، عنوان بصری که پیر مردِ فرتوت نود و چهار ساله ای بود می گوید: من سال ها نزد مالک ابن انس رفت و آمد داشتم تا این که امام جعفر صادق علیه السلام به مدینه آمد، پس به خدمت آن حضرت شرفیاب شدم (و نزد او رفت و آمد نمودم) و دوست داشتم از محضر او استفاده کنم و تحصیل علم نمایم همان طور که از مالک تحصیل می نمودم، تا این که روزی به من فرمود: من مردی هستم مطلوب - که در طلب علاوه بر این در هر ساعتی از شبانه روز به اوراد و اذکاری مشغول می باشم.
(برای هر یک از ساعت های شب و روزم ذکر خاصی دارم) بنابراین تو مرا از ذکرهایم باز مدار و همان طور که گذشته نزد مالک می رفتی (در این حالت بودی که به سوی وی رفت و آمد داشتی) اکنون (از این به بعد) نیز به جانب او رفته و با او رفت و آمد (مراوده) داشته باش.
(عنوان بصری می گوید): من از این موضوع غمگین و اندوهناک گشتم و (با غم و اندوه) از نزد آن حضرت خارج شدم در حالی که با خود می گفتم اگر در من خیری (نشانه خیری و عاقبت خوبی) مشاهده می فرمود. مرا از رفت و آمد و کسب فیض از محضرش منع نمی نمود، پس از آن داخل مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله گردیدم و بر آن حضرت سلام کرده سپس برگشتم و فردای آن روز (مرتب از فردای آن روز) به روضه رسول خدا صلی الله علیه و آله - ما بين قبر و منبر آن حضرت - مراجعه نمودم و در آن جا دو رکعت نماز گزاردم و پس از سلام عرضه داشتم خدایا، پروردگارا! از تو درخواست می نمایم که قلب جعفر (امام جعفر صادق علیه السلام) را نسبت به من نرم و مهربان گردانی (قلب او را به من معطوف و متمایل سازی) و مرا از علم آن بزرگوار بهره مند فرمایی تا
ص: 46
(بدین وسیله) به صراط مستقیم تو هدایت شوم. (به راه استوار و مستقیم تو راه یابم) و از آن جا با حالتی افسرده و اندوهگین به خانه ام برگشتم و چون دلم از محبت امام جعفر صادق علیه السلام لبریز و اشراب گردیده بود از آن پس دیگر نزد مالک بن انس هم نرفتم و به کلی او را ترک نمودم و جز برای نمازهای واجب از منزل خارج نشدم تا این که (بالاخره) صبرم تمام گشت و چون سینه ام به تنگ آمد (دل تنگ شدم و حوصله ام به پایان رسید). نعلین و ردا (کفش و لباس) پوشیدم (کفش بر پا و رداء بر دوش افکندم) و به قصد زیارت و دیدار امام جعفر صادق علیه السلام بعد از نماز عصری به سوی آن حضرت راه افتادم و چون به درب خانه او رسیدم، اجازه ورود خواستم (اذن دخول و زیارت خواستم) که (در این هنگام) خادمِ آن حضرت بیرون آمد پس گفت: چه حاجت داری (چه می خواهی)؟
گفتم: سلامی بر حضور شریف (حاجت من سلام بر شریف است) خادم گفت: او در مصلّای خود ایستاده، پس در مقابل منزل حضرت نشستم، چند لحظه ای بیشتر نگذشت که خادم آمد و اظهار داشت: داخل شو بر برکت خدا (با برکت و رحمت الهی به خانه وارد شو) من داخل شدم و بر آن حضرت سلام کردم که پس از جواب سلام فرمود:
بنشین خداوند تو را بیامرزد، من نیز (بی درنگ) نشستم و حضرت قدری به حال تفکر سر مبارک را پایین انداخت آن گاه سر بلند کرد و فرمود:
کُنیه ات چیست؟
گفتم: ابو عبدالله.
فرمود: خداوند کُنیه ات را ثابت و برقرار بدارد و تو را موفّق نماید (موفّق باشی) چه خواسته ای داری، حاجت تو چیست؟
در این هنگام با خود گفتم اگر از این ملاقات (زیارت) و سلام بجز این دعا چیزی نصیبم نشود همین دعای حضرت (برای من) بسیار است. بعد سر بلند نمود و فرمود: حاجت تو چیست؟
گفتم: از خدا خواسته ام تا قلب شما را بر من مهربان و منعطف فرماید و از علم شما روزی ام کند و از خداوند امیدوارم (دعا به اجابت رسیده باشد و) آن چه را که درباره شریف
ص: 47
درخواست نموده ام به من عنایت نماید.
حضرت فرمود: ای ابا عبدالله! علم به تعلّم نیست (فقط: به یادگیری و تنها از راه تحصیل، علم و دانش به دست نمی آید) بلکه علم (حقیقی) فقط نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی اراده هدایت او را نموده باشد واقع می شود، پس اگر خواهان علم و به دنبال آن هستی در مرحله اول حقیقت بندگی را در جان خود بجوی (نخست باید در دلت جویای حقیقت بندگی باشی و آن را طلب نمایی)) و پس از آن علم را با عمل طلب نما و از خدا طلب فهم کن تا خداوند فهم و درک را به تو عنایت فرماید (اگر مراد تو علم است پس در حقیقت، بندگی طلب کن و علم را به استعمال آن و عمل به آن بطلب و از آن جهت جویا باش که درصدد به کار بستن آن باشی و از خداوند متعال فهم بخواه تا تو را بفهماند).
گفتم: ای شریف!
فرمود: بگو ای ابا عبدالله.
گفتم: ای اباعبدالله! حقیقت بندگی چیست؟
فرمود: سه چیز است.
1- نخست این که بنده خدا در آن چه خدا به او داده و سپرده، خود را مالک نداند (ملکیتی برای خود نبیند) زیرا بندگان دارای ملک و ملکیتی نیستند (و چون بندگان خدا ملکی ندارند و خود را مالک نمی بینند) مال و هر چه هست را ملک خدا دانسته (بنابراین) هر جا که خدا دستور داده است آن را بنهند، می گذارند (در مصارفی که خدا به آن امر فرموده صرف یا خرج می کنند.)
2- دیگر آن که بنده برای خود تدبیری نیندیشد (خود را مدبّر زندگی خویش ندانسته و برای خود مصلحت اندیشی و تدبیری نکند).
3- تمام اشتغال (کار و تلاش) را در آن چه خدا به او فرمان داده یا از آن نهی فرموده قرار دهد. (همه مشغولیات و فعالیّت های او منحصر باشد در اطاعت محض پروردگار).
بنابراین هنگامی که بنده ای برای خود ملکی ندید (خود را مالک خویش و دارایی خود ندانست) انفاق نمودن در آن چه خدا به آن امر فرموده بر او آسان می گردد و (در آن چه خدا
ص: 48
دستور داده مالش را انفاق کند مانند خمس و زکات) به راحتی انفاق می کند.
و آن گاه که بنده تدبیر خود را به مدبّر خود، خدای متعال، واگذار کرد، مصایب و مشکلات دنیا بر وی آسان می گردد (سختی ها و مصیبت ها را به راحتی تحمّل خواهد کرد.)
و هر گاه بنده به امر و نهی خدا مشغول شد (به آن چه خدا به آن دستور داده اشتغال ورزید و از آن چه نهی فرموده دوری نمود) دیگر فراغتی از آن دو امر نمی یابد و فرصتی باقی نخواهد ماند تا به مِراء (جدال) و مباهات با مردم (خودنمایی و فخرفروشی) بپردازد.
پس چون خداوند متعال بنده خود را به این سه چیز اکرام (گرامی) داشت، (در این صورت) دنیا و ابلیس و مردم بر او سهل و آسان می گردد و دنیا را برای افزون طلبی و فخرفروشی طلب نخواهد کرد (دنبال دنیا به جهت زیاده اندوزی و فخر و مباهات نمی رود) و (نیز) آن چه را (از جاه و مقام و موقعیّت و مال) در دست مردم می نگرد به جهت عزّت و جاه طلبی یا علوّ درجه خود طلب نمی کند (در اثر) بندگی خدا چنان عزّت نفسی پیدا خواهد کرد که هرگز به دنبال دنیازدگی، جاه طلبی، زراندوزی، تفاخر، مباهات و موقعیّت طلبی و بزرگی از جانب مردم نخواهد بود.)
و (هم چنین) عمر خویش را به باطل نگذراند (ایّام عمر و روزگارش را بیهوده از دست نخواهد داد) پس این اول درجه تقواست (این است اوّلین پله از نردبان تقوا) که خداوند تبارک و تعالی فرمود: «ما این سرای آخرت را برای آنان که در زمین، اراده علّو و فساد و سرکشی ندارند مخصوص می گردانیم و حسن عاقبت (سعادت و پیروزی) خاص متّقین است».
گفتم: ای اباعبدالله! مرا سفارش و نصیحت فرمایید.
امام علیه السلام فرمود: تو را به نُه چیز سفارش می کنم که آن ها (در حقیقت) وصیت من است برای پویندگان و طالبان طریق الی الله (و کسانی که مرادشان راه به سوی خداست کسی که اراده سلوک راه خدا نماید در آغاز امر مراعات این نُه وصیت برای او الزامی است) و از خداوند درخواست می نمایم تا تو را در عمل به آن ها توفیق مرحمت فرماید.
سه تا از آن نه وصیت درباره (تربیت و تأدیب) ریاضت نفس است و سه خصلت از آن ها درباره حلم و بردباری می باشد و سه وصیت دیگر درباره علم و دانش است. پس ای عنوان!
ص: 49
آن ها را به خاطرت بسپار و حفظ کن. و مبادا در عمل به آن ها از تو سستی و تکاهل سرزند.
عنوان گفت: قلب خود را متوجه آن حضرت نموده (حواسم را خوب جمع کردم) و اندیشه ام را فارغ و خالی نمودم تا آن چه را که حضرت می فرماید اخذ نمایم (و پس پس از اخذ و دریافت) بدان عمل کنم.
آن گاه امام علیه السلام فرمود: امّا آن چه درباره ریاضت است پس:
1- برحذر باش از خوردن آن چه که میل و اشتها به آن نداری (از خوردن در حال بی اشتهایی خودداری کن و مبادا چیزی بخوری که بدان اشتها نداری) چرا که در انسان ایجاد حماقت، نادانی و کودنی خواهد کرد.
2- از خوردن غذا جز در وقت گرسنگی بپرهیز.
3- آن گاه که غذا می خوری از غذای حلال استفاده کن و نام خدا را ببر (در آغاز «بسم الله» بگو) و این سخن ارزشمند رسول اکرم صلی الله علیه و آله را به یاد داشته باش که فرمود: «انسان هیچ ظرفی را بدتر از شکم خود پرنکرده» (هیچ ظرفی را پر نکرده که بدتر از شکم باشد) پس اگر ناچاری که غذا بخوری (برای حفظ سلامتی ناچار هستی) پس (در این صورت) یک سوم شکم را برای غذا و یک سوم را برای آب و یک سوم دیگر آن را برای نفس کشیدن بگذار.
امّا آن سه وصیتی که درباره حلم و بردباری است پس :
1- کسی که به تو بگوید: اگر یکی بگویی ده تا می شنوی (اگر یک کلمه گفتی ده کلمه در پاسخ خواهی شنید) به او بگو: اگر ده کلمه بگویی یکی هم (از من) نخواهی شنید.
2- و کسی که ناسزا به تو بگوید پس به او بگو: اگر در آن چه می گویی راست می گویی من از خدا می خواهم تا از من درگذرد و مرا ببخشد و اگر در آن چه می گویی دروغ می گویی پس (در این صورت) از خدا می خواهم تا تو را بیامرزد و از تو درگذرد.
3- و کسی که تو را بیم دهد به فحش و ناسزا (وعید داد به خیانت و با فحش و ناسزا صدا کرد) پس او را به نصیحت و مژده و عده کن (که من دربارۀ تو خیرخواه می باشم و مراعات تو را می نمایم).
و اما آن وصیت هایی که راجع به علم است پس:
ص: 50
1- آن چه را نمی دانی از علما و دانایان بپرس و بر حذر باش از این که چیزی را از ایشان به منظور تجربه و آزمایش بپرسی (مبادا برای آزمایش نمودن و تعنّت بپرسی بلکه به منظور یاد گرفتن سؤال کن).
2- و دوری کن از این که در چیزی به رأی خود عمل نمایی (مبادا بدون علم و تحقیق به نظر خود عمل کنی) بلکه در همه چیزها تا جایی که میسّر و ممکن است به احتیاط رفتار کن (در جمیع اموری که راهی به احتیاط و محافظت از وقوع در خلاف امر داری احتیاط را پیشه خود ساز).
3- و از فتوا دادن بگریز (فرار کن) چونان که از شیر می گریزی (همان طور که از شیر درنده فرار می نمایی) و گردن خود را پل عبور برای مردم قرار مده.
(در پایان امام صادق علیه السلام به عنوان بصری فرمود:)
برخیز که تو را نصیحت کردم (و آن چه باید به تو بگویم، گفتم و برای تو خیرخواهی نمودم) و وِرْدِ مرا بر من فاسد مکن زیرا من مردی هستم که به نفس خود بخیل می باشم (به خود مشغولم و کار دارم و برای گذشت عمر و ساعت های زندگی حساب و برنامه دارم و نگرانم از این که مقداری از آن بیهوده تلف گردد) و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند برای آن کس باد که از هدایت پیروی می کند و متابعت از پیمودن طریق مستقیم می نماید.
وَ السَّلامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى
ص: 51
چون که عنوان، عزم بر دیدار سلطان جزم کرد *** تا که زنگ جهل شوید، با سرشکش رزم کرد
در بیابان طلب، در جستجوی آب گشت *** بارها تمثال دید از دور و بس بی تاب گشت
تشنگی در کام جانش، زان عطش افتاده بود *** حسرتش از او، دو چشم خون فشان بنهاده بود
ناگهان جان را معلّق دید، تنها در فناء *** بس توسّل یافت، تا حق کرد آن جان را بنا
چشمه ای در آن بیابان در کنار راه دید *** عالَمی سرشار، در دست ولی الله دید
صادق آل محمّد صلى الله عليه و آله و سلم بر سر اذکار بود *** این نخستین وعظ او، در انفتاح کار بود
اذن دیدارش، چو صادر گشت، عنوان شاد شد *** بعد از آن، مولی دعایش کرد تا آزاد شد
این حقیقت نیک بنگر، شرط اوّل در حضور *** با دعای حضرتش تطهیر گردی از قصور
گفت با وی نیست تنها راه، تحصیل علوم *** آن چه می بینی که رایج گشت در بین عموم
علم آن نوری است کز حق، بر دل مهدی رود *** پس بکار خویش گیرد، بر سر عهدی رود
ص: 52
عهد او ذكر اَلَسْتُ رَبِّكم، قالوا بلى *** پر تو علمش، به تدریج آورد سوی ولا
این چنین فرمود شَه، گر دوستدار دانشی *** از خدا حقّ عبادت خواه و با آن، بینشی
بعد فهم علم گو، تا با عمل بخشد تو را *** علم گر نافع نشد، هرگز نمی پوشد تو را
خواست تا حقّ عبودیت، بر او گردد عیان *** گفت شَه حقّش، سه چیز آید، کنم آن را بیان
اوّلاً عابد، و دايع را، نداند ملک خویش *** چون که خود ملک خداوند است، پس از آن و پیش
چون یقین ات گشت باقی، هرچه حق گوید بکن *** پس بِنه آن را، قُلِ الْعَفْو است، آری مِنْ لَدُنْ
ثانياً بر خویش، تدبیری مبادا ساختن *** حق نکو داند، مصالح را بکار انداختن
با توکل زیّ، در این عالم، مشو اندیشناک *** تا که طوفان مصائب، برنیندازد به خاک
امر خود تفویض کن جانا، تو بر پروردگار *** باز بین امدادهایش، دل بر شکرش واگذار
ثالثاً در رفت و آمد باش بین این دو کار *** دور باش از منکر، انجام ده فرمان یار
گر چنین شد بین این آمرین در رفت و شدی *** کی فراغت زان بیابی، که رسد بر تو بدی
چون درختی با سه ریشه حق تو را اکرام کرد *** شاخه هایش شش مکان بخشید و پس اطعام کرد
ص: 53
عبد بر دنیای دون بی اعتنایی ها کند *** مکر شیطان خار و کیدش جملگی افشاء کند
مدح و ذمّ خلق کی خارج کند از اعتدال *** از تفاخر، وز تکاثر، کی بجوید عزّ و مال!
شهرت و جاه و مقام دنیوی، مبغوض اوست *** رایگان عمر عزیزش کی دهد بر غیر دوست!
برف عمرت آب می گردد به سرعت در بخار *** هر چه ضایع شد بسی حسرت بری در گور تار
چون که راز خلقتش را حق عبودیت نهاد *** طرفة العيني، مجال شرک، در جانش نداد
عزّت نفسی نکویابی، تو مستغنی شوی *** آشنا با منهج تقوى بدين معني شوى
گفت عنوان سیّدی ما را نصیحت کن فزون *** گفت نه چیز، این وصیت از من آید، در متون
گفت بصری جمله اجزائم، سراپا گوش شد *** خاطرم فارغ، زهر اندیشه مخدوش شد
گفت در باب ریاضت، آن شه والا تبار *** بر غذایی گر نداری اشتها، پرهیزدار
بین زیان، در خوردن هر آن چه میلات نبود *** رخوت و جهل و حماقت می شود در تو نمود
جوع تا غالب نیامد، بر غذا تأخیر کن *** ذکر بسم الله بگو، در حلّ حق تأثیر کن
گفت پیغمبر صلی الله علیه و آله که انسان هیچ ظرفی پرنکرد *** کز لئیمی، چون شکم باشد فزاید رنج و درد
ص: 54
علّت أكل طعامت، صحّت تن دان و بس *** پس سه قسمت کن شکم، آب و غذا جای نَفَس
باب حلم و بردباری با سه مفتاح است باز *** فتح بابی، شرح صدری، تا بگویم با تو راز
کس چه گوید، یک سخن گرگویی از من بین مزید *** گو چو، ده آری، یکی از من نخواهی تو شنید
ناسزا گر گفت کسی، او را چنین پرهیزدار *** آن چه را گفتی، چو در من هست، خواهم عفو یار
گفته ات گر نیست در من، خواهم از آن ذوالجلال *** تا بیامرزد تو را، محفوظ گردی از ضلال
گر تو را بیم خیانت داد با قول شدید *** تو بشارت ده، که از من می رسد لطف و نوید
خیر خواهم بهر تو، اینک مراعاتت کنم *** بس دعای خیر، در اوج مناجاتت کنم
جنّتِ علم از مفاتیح مواعظ شد قريب *** اوّلاً از محضر عالم، مباشی بي نصيب
گر نمی دانی، ز عالم پرس و استفهام کن *** بی تعنّت، نفس سرکش در حضورش رام کن
ثانیاً با هر عمل، علمی نکو بنمای راست *** رأي خود بگذار، با تحقیق مبرم چاره هاست
چون مردّد گشتی از تشخیص حقّ امر دوست *** بر صراط احتیاط آور. که آن مرضیّ اوست
ثالثاً آن سان که از شیری گریزی با شتاب *** دور باش از دادن فتوی، به گردن پل متاب
ص: 55
تیرهای شبهه چون دیدی عدو می افکند *** این نقاط ثابت از تغییر، دورت می کند
یاد دار عنوان بصری را، که از فرط وداد *** حق مطلق یافت در فهم وجوب انقياد
با تو گفتم آن چه را شرط بلاغ و عقل بود *** پند گیر یا ملال، از صادقت این نقل بود
اخذ کن از آیه ترغیب بر حکم جهاد *** کار عقبی بی سلاح رزم می گردد کساد
گفت سبحان هر چه نیرو هست تجهیزش کنید *** زنگ ها با سنگ، رفع و دشنه را تیزش کنید
وعظ محکم غیر از این، جنگ عدوی اکبر است *** گاه تا تیرش زنیم آن گاه تیغش آذر است
مایلی
ص: 56
تصویر

ص: 57
تصویر

ص: 58
ص: 59
ص: 60
﴿لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّم إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ في قَلْبٍ مَنْ يُرِيدُ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ﴾
«علم و دانش تنها از راه تحصیل به دست نمی آید بلکه او منحصراً عبارت است از نور و پرتوی که خداوند در قلب کسی که خواهان هدایت اوست می افکند.»
روزی که انسان از مادر متولد شد و پا در جهان گذاشت، هیچ نمی دانست و خداوند متعال با فضل و مرحمت خویش، ابزار فهم، علم و استعدادهای فراوانی را به او عنایت فرمود:
﴿وَالله اَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُون أمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ﴾. (1)
«و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ نمی دانستید و برای شما گوش و چشم و قلب قرار داد تا مگر شکر این نعمت ها را بجای آرید».
بدیهی است شکر واقعی در این است که انسان از این نعمت ها و وسایل فهم و درک به طور شایسته در مسیر پروردگار متعال استفاده نماید، خیر و سعادت هم در این است که ابزار و علوم بشر در راه خداوند قرار گیرد در این صورت مقام و منزلتی که برای این نوع انسان ها از جانب اولیای خدا یاد شده و فضیلتی که برای علم و علما از طرف پروردگار و رهبران دینی بیان گشته، قابل توصیف و بیان نمی باشد.
﴿آمالي الصّدوق رحمه الله، في حديث ابن نباته عن اميرالمؤمنين - صلوات الله عليه.:... وَ الْعِلْمُ
ص: 61
اَمَامَ الْعَقْلِ وَ الْعَقْلُ تابِعُهُ، يُلْهِمُهُ اللهُ السُّعَداءَ وَ يُحَرِّمُهُ الْأَشْقِياءَ.﴾
«اميرالمؤمنين علیه السلام می فرماید: علم جلو عقل است و عقل تابع علم می باشد، خداوند علم را به سعادتمندان الهام می نماید و شقاوتمندان را از آن محروم می سازد».
در ذیل حدیث دیگر در همین باب وارد شده است: ﴿فَطُوبی لِمَنْ لَمْ يُحَرِّمُهُ اللهُ مِنْهُ حَظَهُ﴾ (1)؛ «پس خوشا به حال کسی که خداوند او را از حظ و بهره علم محروم ننماید».
و در روایات متعدّدی اشاره شده است به این که (دانشجو و شاگرد دوستدار علم همانند کسی که روزها روزه دار و شب ها بیدار و سرگرم عبادت بوده دارای اجر و پاداش می باشد و به هر بابی که بدان دست می یابد و آن را فرا می گیرد از کوه ابوقبیس - که اگر سراسر آن طلا باشد و آن را در راه خدا انفاق کند - بهتر و سودمندتر است.) (2)
يا علما افضل و برتر از همۀ مردم هستند و اَقرب و نزدیک ترین افراد به انبیا و نیز ورثه پیامبران علیهم السلام اهل علم می باشند و شخص عالم، امین خدا بر روی زمین بوده و مدادش افضل از خون شهداست و آن چه در آسمان و زمین است برای او استغفار می کنند و خیر دنیا و آخرت با علم، و شرّ دنیا و آخرت با جهل، محسوب شده است.(3)
اکنون پس از این مقدمه بسیار کوتاه باید دید که آیا به راستی این همه ارزش و فضیلت که برای علم بیان شده منظور همین علمی است که با تعلّم و فراگیری حاصل می شود و صرف یک سری اصطلاحات رسمی می باشد؟ مسلّم منظور، علم سطحی و رسمی که از نور معرفت خدا تهی باشد نیست.
علم (4) رسمی سربه سر قیل است و قال *** نه از آن کیفیّتی حاصل نه حال
ص: 62
«با الفاظ بازی کردن و عبارت پردازی کردن حرفی است و دل آگاه و سوز و گداز داشتن و با حسن مطلق به سر بردن امری دیگر است. و چه بسا ارباب مقال و سرگرم به قیل و قال و انباشته از اصطلاحات اند که دل مرده و روح افسرده دارند.
ترا انبار الفاظ و عبارات *** چه حاصل می دهد غیر خسارات
چون نبود نور علم يَقْذِفُ الله *** چه انباری از الفاظ و چه از کاه
گمانت این که با خرج عبارات *** به کرّ و فرّ و ایماء و اشارات
سوار رفرف استی و براقی *** ورم کردی و پنداری که چاقی
نحوی و صرفی بودن حرفی است و آدم بودن و سلوک الی الله داشتن امر دیگر، اگر در یک جا جمع شدند چه بهتر و مطلب عمده این است که جوهر نفس داعی ملحون نباشد» (1)
أيُّها القُوم الّذي فِي الْمَدرسه *** كُلَّما حَصَّلْتُمُوهُ وَسْوَسَه
فِكْرُكُمْ إِنْ كَانَ فِي غَيْرِ الْحَبِيب *** مَا لَكُمْ فِي النَّشْأَةِ الأخرى نَصيب (2)
***
علمی که حقیقت است درسی نبود *** درسی نبود هر آن چه در سینه بود
﴿لَيْسَ الْعِلْمُ بالتَّعَلُّم إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ في قَلْبٍ مَنْ يُريدُ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ﴾
«علم نوری است که در قلب کسانی که خداوند اراده کرده آنان را هدایت فرماید، قرار می دهد و چنین علمی به تعلّم و فراگیری نیست».
اگر بودی کمال اندر نویسانی و خوانایی *** چرا آن قبله کل نانویسا بود و ناخوانا
از کلمه حصر ﴿إِنَّما﴾ معلوم می شود حقیقت علم و علم واقعی همان نورانیّت قلبی است که به یک دسته خاص از جانب پروردگار متعال مرحمت و عنایت شده است یعنی خداوند همه انسان ها را به راه راست و سعادت هدایت و راهنمایی فرموده است. (3) و لکن پس از این هدایت عام، گروهی از مردم که زمینه هدایت و تقرّب به خدا در آن ها بیشتر و از آمادگی زیادتری برخوردارند مشمول هدایت خاصّه حق نیز می شوند و ایزد منّان در وجود آنان نورانیّتی قرار
ص: 63
می دهد تا بدین وسیله زودتر به مقصد برسند که علم حقیقی نیز همین است و با همین حقیقت و از همین رهگذر، آنان را به سرعت به سیر ملکوتی و رحمانی و کمالات انسانی می رساند. و این لطف خاص شامل هر کس نمی شود مگر با تطهیر باطن و در پرتو نور معصومین علیهم السلام که این برترین و نزدیک ترین راه است برای طالب علم حقیقی. در لطف سه مرحله وجود دارد:
1- توفيق (فراهم آوردن وسایل و امکانات لازم)
2 ارشاد و راهنمایی (ارائه طریق)
3- رهبری در عمل (ایصال به مطلوب)
إنَّمَا النَّفْسُ كَالزُّجاجَةِ وَالْعِلْمُ *** سِراجٌ وَ حِكْمَةُ الْمَرْءِ زِيتُ
فَإِذَا أَشْرَقَتْ فَإِنَّكَ حَيٌّ *** وَ إِذَا أَظَلَّتْ فَإِنَّكَ مَيْتٌ (1)
«همانا نفس انسان مانند شیشه (روح آدمی مثل شیشه صاف و با جلا) است و علم، (دانش و دانایی) چراغ است (یعنی علم و دانایی همان روشنایی و چراغی است که سبب هدایت است)، و حکمت انسان زیتون (روغن زیتون و سوخت) آن چراغ است. پس اگر نور علم تابان باشد در این صورت تو زنده ای و اگر تاریک شد مرده خواهی بود».
آنان که به علم فلسفه می نازند *** بر علم دگر به آشکارا تازند
ترسم که در این حجاب اکبر آخر *** سرگرم شوند و خویشتن را بازند
لذا عنوان بصری - چنان چه از محتوای کلامش روشن می شود - برای فراگیری علومی مثل فقه، اصول، فلسفه، تاریخ و غیره نزد حضرت نیامده بود زیرا این سری علوم را نزد مالک و غیره هم می توانست تا حدّی فراگیرد، بلکه منظورش از این شرفیابی، هدایت واقعی و کسب نورانیّت خاص بوده است. که از مبدأ فیّاض افاضه می گردد به قلب کسی که او بخواهد و در حقیقت علم نافع از قلبی سرچشمه می گیرد که منبع آن افاضه نور حق باشد.
برخی از علما فرموده اند شاهد این کلام، فخر رازی است که دارای علم زیادی بود اما نور نداشت زیرا خود در جلد اول تفسیرش اظهار داشته ﴿مَنِ اقْتَدى بِعَلَيَّ فَقَدِ اهْتُدِی﴾ و نیز گفته
ص: 64
است ﴿مَنْ تَمَسَّكَ بِوِلايَةِ عَلَيَّ علیه السلام فَقَدْ تَمَسَّكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَقی﴾،(1) آن گاه خود او از نعمت ولایت علی علیه السلام محروم است و از نورانیت ولایت برخوردار نمی باشد.
﴿قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الْعِلْمُ عِلْمَان، عِلْمٌ عَلى اللّسَانِ فَذَلِكَ حُجَّةُ الله عزوجل عَلَى ابْنِ آدَمَ، وَ عِلمٌ فى الْقَلْب فَذَلِكَ الْعِلْمُ النّافِع﴾(2)
«پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علم دو نوع است: یکی علمی که بر زبان می باشد و آن حجّت خداست بر فرزند آدم و علم دیگر در قلب می باشد که آن علم نافع است».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام إِنَّمَا الْعَالِمُ مَنْ دَعَاهُ عِلْمُهُ إِلَى الْوَرَعِ وَ التُّقَى وَ الزُّهْدِ فِي عَالَمِ الفَنَاءِ وَ التَّوَلُّهِ بِجَنَّةِ الْمَأْوى﴾.(3)
«علی علیه السلام فرمود: به راستی که عالم حقیقی کسی است که علمش او را به سوی ورع و تقوا و زهد در این جهان ناپایدار بخواند و شیفته بهشت جاودانش سازد.»
لَوْ كَانَ الْعِلْمَ غَيْرُ التَّقى شَرَفاً *** لَكَانَ إِبْلِيسُ أَشْرَفُ النَّاسِ
از علم رسوم چه می جویی *** واندر طلبش تا کی پویی
علمى بطلب که تو را فانی *** سازد ز علائق جسمانی
علمی بطلب که بدل نور است *** سینه ز تجلّی آن طور است
علمی که از آن چه شوی محفوظ *** گردد دل تو لوح محفوظ
علمی بطلب که کتابی نیست *** یعنی ذوقی است خطابی نیست
علمى بطلب که نماید راه *** از سرّ ازل کندت آگاه
آن علم تو را ببرد برهی *** کز شرک خفی و جلّی برهی
آن علم ز چون و چرا خالی است *** سرچشمه آن علی عالی است
ص: 65
«علمی که از قِبَل تقوا پدید می گردد محض نور و حقیقت و کشف مطالب و ادراک حقایق است و آن نوری است که از مبدأ انوارالهی سرزده و قلب و دل متقی را روشن گردانیده و آن فیض و موهبتی است مخصوص به مردمان پرهیزکار لکن علمی که از قبل تحصیل پدید می گردد علم نما است نه علم واقعی». (1)
رموز علم ادریسی بود ذوقی نه تدریسی
پس هر علمی در مرتبه خود اعمّ از منطق، فلسفه، حکمت، تفسیر، حدیث، فقه، اصول، اخلاق، احکام و غیره، هرگاه مقدّمه باشد برای صفای باطن و پذیرفتن نور معرفت و محبّت الهی و تکمیل روحانیّت انسان و رها شدن از ظلمت و تاریکی ها و قرارگرفتن در جادّه فضیلت و تکامل و هدایت به حیات جاودان همیشگی، آن علم، علم نافع و حقیقی و مایه رشد است؛ (2)؛ زیرا علم نوری است از مبدأ فیاض به قلب مصفّی که از صفات حیوانی تصفیه و تخلیه شده باشد و بدیهی است که اراده خداوند بر افاضه نور برای کسب علم واقعی در انسان هایی تحقّق می یابد که باطن را از آلودگی تطهیر کرده باشند، بدون شک تطهیر و تزکیه باطن از کدورات، مقدّمه جلب نور و فیض رحمانی است و آن گاه که نور الهی بر سرزمین باطن انسانی تابید و به نور الهی هدایت شد، در پرتو او دیگران نیز هدایت می شوند و کافی است یک نفر توسط او هدایت گردد که در این صورت ثواب و اجر او بالاتر است از آن چه خورشید بر آن می تابد آن هم خورشید از روزی که خلق شده تا ﴿إِذَ الشَّمْسُ كُوّرَتْ﴾ چنانچه اوّل شخص عالَم؛ یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله به دوّم شخص عالم؛ یعنی علی علیه السلام فرمود: ﴿لَأَنْ يَهْدِى بِكَ رَجُلاً وَاحِدً خَيْرٌ لَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَ ما فيها﴾ (3) «اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند (چنین کاری) از دنیا و آن چه در آن است مهم تر و با ارزش تر است.
اکنون با توجه به مطالبی که گذشت، یک موضوع مهمّ اجتماعی هم به خوبی روشن و واضح می گردد و آن این است که گاهی در بین بعضی از مردم مطرح می شود که چگونه یک عالم دینی
ص: 66
یا مفسّر یا فیلسوف و یا غیر این ها از علما، منحرف شده و سبب انحراف بسیاری از مردم می گردد؟ (1)
در پاسخ به این مطلب باید گفت: رمز این مشکل در همان چیزی است که به آن اشاره شد یعنی عالم و دانشمند حقیقی و واقعی کسی است که در قلب وی نوری پدید آید و توسّط آن نور در جادّه سعادت قرار گرفته و در او قوّت و شوکتی ایجاد شود که بر تمام قوای طبیعی و حیوانی و خواسته های شهوی غالب گردد و عقل این انسان، از اسارت نفس نجات یافته و کلیّه امور مملکت بدن مسخّر عقلش بشود و این چنین عالمی است که پس از تسخیر مملکت بدن به دست عقل و شرع و مهار نمودن نفس و غرایز نفسانی می تواند جامعه کوچک یا بزرگ و مملکتی را از ظلمت و تیرگی نجات بخشد و هم چون ماه و خورشید دل های سیاه را روشن و فضای زندگی را نورانی گرداند.
﴿قال رسول الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ مَثَلَ الْعُلَمَاءِ فِي الْأَرْضِ كَمَثَلِ النُّجُومِ فِي السَّمَاءِ يَهْتَدِي بِها في ظُلُمَاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ فَإِذا طُمِسَتْ اَوْشَكَ أَنْ تَضِلَّ الْهُذاة﴾ (2)
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: علما بر روی زمین چون ستارگان آسمانند که در تاریکی های زمین و دریا هدایت کننده می باشند، پس هنگامی که (ستارگان فروزان) علما و دانشمندان دینی از بین مردم بروند ممکن است راه هدایت به گمراهی مبدّل گردد».
پس با وصفی که گذشت و معلوم شد عالم حقیقی کیست، بسیار کوته فکری و سطحی نگری است که انسان هر کس را که عنوان دانشمند پیدا کرد تصوّر کند او عالم حقیقی است. لذا همان گونه که تعریف و تمجید فراوان از علم و علما شده است از سوی دیگر مذمّت هایی هم از دانشمندان دنیا پرست و افرادی که علم و سلاح دانش را وسیله اهداف دنیوی خویش قرار داده اند به عمل آمده است. در اسلام یک شأن و مقام بسیار عالی و ملکوتی برای علما در نظر گرفته شده به حدّی که نگاه به عالم بلکه نگاه به درب خانه عالم، عبادت است و اجر و ثواب
ص: 67
دارد و اگر عالمی روی قبرستانی عبور کند خدا به برکت آن عالم عذاب را از آن قبرستان بر می دارد و علما امنای مردم و سرانجام در قیامت نیز از شفاعت کنندگان خواهند بود. (1) اما از سوی دیگر شدیدترین مذمّت ها نیز از علمای سوء به عمل آمده به طوری که در قرآن مجید، عالم بی عمل و فاسد به حمار و سگ هاری تشبیه شده که فاقد ارزش و خطرناک است و سرانجام در قیامت نیز به شدیدترین و سخت ترین عذاب ها گرفتار خواهد شد به حدّی که در روایتی با قاتل پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و قاتل یکی از والدین در شدّت عذاب، کنار هم ذکر شده اند!!
﴿قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَذَاباً يَوْمَ الْقِيَامَةِ. مَنْ قَتَلَ نَبيّاً أَوْ قَتَلَ أَحَدَ وَالِدَيْهِ أَوْ عَالِمٌ لَمْ يَنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ﴾ (2)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شدیدترین عذاب ها در قیامت برای کسی است که پیامبری را بکشد یا یکی از پدر و مادر را به قتل برساند یا دانشمندی باشد که بهره ای از علم خود نبرد».
﴿قال الصّادق علیه السلام: اَشَدُّ النَّاسِ عَذَاباً عَالِمٌ لا يَنْتَفِعُ مِنْ عِلْمِهِ بِشَيءٍ﴾ (3)
«امام صادق علیه السلام فرمود: شدیدترین عذاب ها برای دانشمندی است که از علم خود هیچ بهره و سودی نبرد»
﴿قال الصّادق علیه السلام: يُغْتَفَرُ لِلْجَاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ أَنْ يُغْفَرَ لِلْعَالِمِ ذَنْبٌ وَاحِدٌ﴾ (4)
ص: 68
«امام صادق علیه السلام فرمود: پیش از آن که یک گناه از عالم بخشیده شود، هفتاد گناه از جاهل بخشیده می شود.»
﴿قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: إِذا رَأَيْتُمُ الْعَالِمَ مُحِبّاً لِلدُّنْيَا فَاتَّهِمُوهُ عَلى دِينِكُم فَإِنَّ كُلَّ مُحِب يَحُوطُ ما اَحَبَّ.﴾ (1)
«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هنگامی که مشاهده کردید عالمی به محبّت دنیا آلوده گشته، پس او را بر دین خود متّهم سازید (دین خود را از او اخذ نکنید) زیرا هر دوست دارنده چیزی، احاطه می کند بر او آن چه را دوست می دارد (دنیا آن ها را به خود مشغول می نماید».
در روایت دیگر فرمود:
﴿و اِنَّ اَهْلَ النَّارِ يَتَاَذَونَ مِنْ ربح الْعَالِمِ التَّارِي لِعِلْمِهِ﴾ (2)
به درستی که اهل جهنّم از بوی تعفّن عالمی که به علم خود عمل نکند اذیّت می شوند»
امام کاظم علیه السلام به هشام فرمود: ﴿اَوْحَى الله تعالى الى داود علیه السلام: قُلْ لِعِبَادِي: لَا يَجْعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ عَالِماً مَفْتُونَا بِالدُّنْيَا فَيَصُدَّهُمْ عَنْ ذِكْرِي وَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي وَ مُنَاجَاتِي، أُوْلَئِكَ قُطَّاعُ الطَّريقِ مِنْ عِبَادِي، إِنَّ أَدْنى مَا أَنَا صَانِعُ بِهِمْ أَنْ أَنْزَعَ حَلَاوَةَ مَحَبَّتي وَ مُناجَاتِي مِنْ قُلُوبِهِمْ﴾ (3)
«خداوند به داوود علیه السلام وحی کرد که به بندگانم بگو: عالم فریب خورده از دنیا را میان من و خود واسطه نکنند تا آنان را از یاد من و از راه محبت و مناجاتم بازدارند آنان راهزن بنده های من می باشند (راه را مسدود می کنند) کمتر کاری که با آن ها بکنم این است که شیرینی محبت و مناجات خود را از دل آن ها برکنم».
﴿و في اخبار داود علیه السلام إِنَّ أَدْنَى مَا أَصْنَعُ بِالْعَالِمِ إِذَا آثَرَ شَهَوَاتِهِ عَلَى مَحَبَّتِي، أَنْ أُحْرِمَهُ لَذِيذَ مناجاتي، يا داؤد لا تَسْأَلَنَّ عَنِّى عَالِماً قَدْ أَسْكَرَتْهُ الدُّنْيَا فَيَصُدَّكَ عَنْ طَرِيقِ مَحَبَّتِي، أُوْلَئِكَ قُطَّاعُ الطَّريقٍ عَلَى عِبادى﴾ (4)
ص: 69
«و در اخبار حضرت داوود علیه السلام آمده است که خداوند می فرماید: به درستی که کمتر کاری که انجام می دهم در مورد عالمی که خواسته های نفسانی خود را بر محبّت من برگزیند، آن است که لذّت مناجات خودم را از وی سلب می کنم ای داوود در مورد عالمی که مست دنیا بوده و راه محبت من را به خاطر (مست دنیا شدن) بسته است سؤال نکن از من، اینان قطع کننده راه بر بندگان من هستند.»
بنابراین همان طور که از عالم با عمل تجلیل و تمجید فراوان به عمل آمده و در بهشت، بهترین و عالی ترین مقام و جایگاه بعد از معصومین علیهم السلام به علمای عاملین اختصاص یافته، از سوی دیگر نیز بدترین و شدیدترین عذاب ها در جهنّم و بیشترین حسرت برای عالم بی عمل و فاسد و دنیا پرست در نظر گرفته شده است.
تحلیل و علّت یا سرّ اصلی آن نیز کاملاً روشن است. زیرا از هر دو طرف جنبه آموزشی و تأثیرگذاری فراوان دارد چرا که اگر عالمی منحرف شد، ممکن است امتی را منحرف سازد (1) و اگر عالمی مهذّب باشد جامعه را مهذّب و هدایت خواهد کرد و وجود عالم درستکار با ورع هر چند تبلیغ لفظی و کلامی هم نداشته باشد، باعث تهذیب جامعه خواهد گردید در صورتی که عالم فاسد اگر چه به زبان نیز تبلیغ و ارشاد کند اما ممکن است جامعه را به سوی انحطاط و سقوط بکشاند.
با این اوصاف علمی که براساس دنیاطلبی و مقام پرستی و کسب شهرت باشد و وسیله یا ابزاری برای به دست آوردن زخارف دنیا و دنیا پرستی گردیده باشد این چنین علمی را در حقیقت نمی توان علم نام نهاد بلکه دام شیطانی می باشد که در روایت از آن به حجاب دل و قطاع الطریق نام برده شده است زیرا علم واقعی با خشیت الهی و عبادت واقعی خداوند که لازمه آن دوری از دنیا پرستی است ممزوج و عجین گشته است ﴿إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاءُ﴾ (2)
در روایتی دیگر به وضوح علائم و نشانه های عالم و دانشمند حقیقی و علم نافع بیان گشته
ص: 70
است که انسان با این آثار و علائم در می یابد که تا چه اندازه طلب علم و قدم نهادن در این راه برای خدا بوده، و نور خدا تا چه حدّ در شخص عالم رسوخ کرده است.
﴿النّبي صلی الله علیه و آله فيما رواه الامام امير المؤمنين علیه السلام مَن طَلَبَ الْعِلْمَ لِلَّهِ لَمْ يُصِبْ مِنْهُ بَاباً إِلا إِزْدَادَ بِهِ فى نَفْسِهِ ذُلاً و فِى النَّاسِ تَوَاضُعاً وَ لِلَّهِ خَوفاً و فِى الدِّينِ إِجْتِهَاداً وَ ذَلِكَ الَّذي يَنْتَفَعُ بِالْعِلْم فَلْيَتَعَلَّمْهُ...﴾(1)
اميرالمؤمنین علیه السلام از نبی اکرم صلی الله علیه و آله نقل فرمود: کسی که برای خدا طلب علم نماید به هیچ بابی از علوم دست نمی یابد مگر آن که در نفس خویش کوچکی می یابد (خود را کوچک و ناچیز می بیند) و در وی تواضع و فروتنی زیاد می گردد و در بین مردم هم متواضع خواهد بود و در دل او خوف خدا قرار می گیرد و در امر دین کوشش و جدیّت می نماید، این همان علم نافع و مفید می باشد پس، از چنین شخصی باید علم فرا گرفت».
بنابراین یکی از نشانه های علم نافع و حقیقی آن است که انسان، فروتن و متواضع بوده و در حضور پروردگار متعال خاشع و خائف باشد.
﴿قال الصّادق علیه السلام: الْخَشْيَةُ ميراثُ الْعِلْمِ وَ العِلْمُ شُعَاعُ الْمَعْرِفَةِ وَ قَلْبُ الْإِيمَانِ وَ مَنْ حَرُمَ الْخَشْيَةَ لَا يَكُونُ عَالِماً وَإِنْ شَقَّ الْقَمَرَ فِي مُتَشَابِهَاتِ الْعِلْمِ قَالَ اللَّهِ عزوجلّ: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ «وَ آفَةُ الْعُلَماءِ ثَمَانِيَةَ أَشْيَاءَ... »﴾» (2)
«امام صادق علیه السلام فرمود: خشوع (توجه باطنی به خدا) میراث (ثمره) علم است و علم، شعاع معرفت و قلب ایمان است و کسی که محروم باشد از خشوع، عالم و دانشمند (حقیقی) نیست اگرچه (از نظر قدرت علمی) در پیچیدگی ها و متشابهات علم شقّ القمر کند، خداوند متعال در قرآن کریم فرموده: همانا از بین بندگانش علما هستند که خشیت خدا را دارند و هشت چیز برای علما آفت است...».
مایه اصل و نسب امروزه در دنیا زر است *** متّصل خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است
ص: 71
نا کسی گر بر کسی بالا نشیند عار نیست *** روی دریا خس نشیند عمق دریا گوهر است
شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند *** پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است
دود اگر بالا نشیند گسر شأن شعله نیست *** جای چشم آبرو نگیرد گر چه او بالاتر است
﴿قالَ النّبي صلی الله علیه و آله ... وَ مَنْ طَلَبَ الْعِلْمَ لِلدُّنْيَا وَ الْمَنْزِلَةَ عِنْدَ النَّاسِ وَ الْحُظْوَةِ عِنْدَ السُّلْطَانِ لَمْ يُصِبْ مِنْهُ بَاباً إِلّا ازْدَادَ فِى نَفْسِهِ عَظَمَةً وَ عَلَى النَّاسِ اِسْتِطَالَةً وَ بِاللهِ اغْتِرَاراً وَ مِنَ الدِّينِ جَفَاءاً فَذَلِكَ الَّذِي لا يَنْتَفِعُ بِالْعِلْمِ، فَلْيَكُفَّ وَلْيُمْسِكَ عَنِ الْحُجَّةِ عَلَى نَفْسِهِ وَ النَّدَامَةَ وَ الْخِزْيَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.﴾ (1)
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:... و از علما کسانی هستند که علم را برای دنیا (منافع مادّی) و پیدا کردن مقام و شخصیّت در بین مردم و راه یافتن به بارگاه سلطان (شاهان) می طلبند، (که چنین عالمی) به هیچ بابی از ابواب علم دست نمی یابد مگر آن که در نفس خود احساس عظمت و بزرگی می نماید (خود بزرگ بینی دارد) و فکر می کند در بین مردم بلند مرتبه شده (و لذا گویا طلبکار مردم است) و نسبت به خداوند متعال مغرور گشته و در حق دین، جنایتکار می باشد پس این علم، علمی است غیر نافع و باید از فرا گرفتن چنین علمی خودداری کرد و از درست کردن حجت، ندامت و خواری بر علیه خویش در روز قیامت اجتناب نمود.»
پس به طور خلاصه علم واقعی و حقیقی، عبارت است از: نوری که از جانب خداوند متعال در دل انسان ایجاد گردد و پرتو افکند به طوری که در اثر آن نورانیّت خاص، در وجود وی خشیت و توجّه باطنی به خداوند حاکم شود به گونه ای که در جمیع افکار و اعمال او نقش بسته و با وجود آن نور خاص و در پرتو آن از امکانات استفاده نماید. (عقل به نور علم واقعی و قلب به نور ایمان و اعضا و جوارح نیز به عمل صالح نورانیت پیدا می کنند.)
ص: 72
علم اهل حق نه در مکتب بود *** بلکه آن تعلیم خاص ربّ بود
به عبارتی دیگر: علم واقعی یعنی روش بهره برداری صحیح از امکانات و با این وصف هر مقدار تلاش بیشتر نماید و در اثر آن نور، معرفت بیشتر نسبت به پروردگار پیدا کند به هر سطر، ورق و بابی از علوم که دست یابد ترقّی و تکامل زیادتری پیدا خواهد کرد و عالم نافع در حقیقت همین انسان است که حکمت عملی به دست آورده و حکمت عملی او با حکمت نظری آمیخته شده است. و علم غیر نافع هم آن علمی است که از این نورانیّت و خصوصیّاتی که ذکر شد تهی باشد. و این نوع علم غیر از ضرر و زیان چیزی در برنخواهد داشت.
﴿قال النبيّ صلی الله علیه و آله: نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعْ وَ هُوَ الْعِلْمُ الَّذي يُضَادُّ الْعَمَلَ بِالْاِخْلاصِ.﴾ (1)
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: پناه می برم به خداوند از علمی که نافع نیست و آن علمی است که منافی باشد با اخلاص در عمل داشتن».
علم امضاء هست و دانش مُهر و عالم چون سَنَد *** چون سَنَد بی مُهر و امضاء گشت ملغی می شود
همان طور که قبلاً نیز ذکر شد و در بحث های آینده هم به آن اشاره می شود این نوع دانشمندان زیان های فراوانی به بار خواهند آورد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: زَلَّةُ الْعَالِم كَانْكِسارِ السَّفِينَةِ تَغرق و تُغرق﴾. (2)
اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: لغزش (اشتباه و خطای) عالم مانند شکستن کشتی است (که وقتی شکست) غرق می کند (سرنشینان را) و (خود نیز) غرق می شود».
اصل و استصحاب و تنقيح المناط *** امر و نهی و حِلّ و حرمت احتیاط
نیک داند لیک بهر زید و عمر *** از برای او نه نهی آمد نه امر
سبحه بر کف در گلو تحت الحنک *** پنجه اش در مال مظلومان هنک
فقه اعضاء را سراسر خوانده است *** لیک اندر فقه جان درمانده است
بنابراین با توجه به مطلوبیّت و محبوبیّت علم با عمل، سهل انگاری از عمل بر طبق آن و صرفاً
ص: 73
آراسته شدن به صفت علم تنها، ممکن است آدمی را به خودباختگی، شیفتگی، نابسامانی روحی و تحیّر سوق دهد و خطر آلودگی باطنی و شقاوت، وی را تهدید نماید؛ زیرا اساساً فلاح و رستگاری از دیدگاه قرآن مجید در پالایش روح و نظافت درون از هر نوع آلودگی است، نه صرف فراگیری اصطلاحات علمی و کسب علوم گوناگون: ﴿قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكِّيها﴾. (1) «محقّقاً رستگار شد کسی که خود را از هر نوع آلودگی پاک گرداند».
پاک سازی و تزکیه درون با وجود غرور علمی، هرگز امکان پذیر نخواهد بود عالم فاقد عمل هر چند علمش افزون گردد به خاطر آلودگی فکر و روح و خودباختگی، از حق دورتر می گردد و چنین علمی جز وبال و بدبختی برای صاحبش چیزی به دنبال نخواهد داشت.
﴿عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله و سلم قال: كُلُّ عِلْمٍ وَ بَالُ عَلَى صَاحِبِهِ إِلَّا مَنْ عَمِلَ بِهِ﴾(2)
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هر علمی وبال است برای صاحبش مگر علمی که به آن عمل شود».
عالم که ندارد عملی، مثل حمار است *** بی فائده اثقال كتب را شده حامل
قرآن مجید هم با تشبیهات (3) بسیار جالب و رسا در مواردی در وصف این دسته افراد با لحن خاصّی چنین فرموده:
﴿مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوُهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً﴾ (4)
«وصف حال آنان که تحمّل (علم) تورات کرده (تورات را حمل می کردند) و خلاف آن عمل نمودند در مَثَل به حِماری مانند که بار کتاب ها بر پشت کشد و از آن هیچ نفهمد و بهره ای نبرد».
علم چندان که بیشتر خوانی *** چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بود نه دانشمند *** چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر *** که بر او هیزم است یا دفتر
و در آیه ای دیگر، بلعم باعورا که در محضر درسش دوازده هزار قلمدان حاضر و از علوم
ص: 74
فراوانی برخوردار بود، ولی فاقد عمل و اخلاص بود و خویشتن را به عابدی سراپا تسلیم حقّ جلوه داده بود، به سگی تشبیه فرموده که اگر به او یورش آورند زبان از کامش بیرون آورد و پارس کند و اگر رهایش نمایند و کاری به کارش نداشته باشند، باز هم زبانش را به بیرون کشد، یعنی همواره زبانش به کار است ولی هرگز با اعمال و رفتارش مطابقت نداشته و اهل عمل نیست. (1)
﴿قال الصّادق علیه السلام: إِنَّ الْعَالِمَ إِذَا لَمْ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ كَمَا يَزِلُّ الْمَطَرَ عَنِ الصَّفا.﴾ (2)
امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: اگر عالم و دانشمند به علم خود عمل نکند، موعظه و اندرز او از دل ها می لغزد آن چنان که باران از روی سنگ صاف می لغزد».
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس *** توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
بنابراین با توجه به این تشبیهات قرآن کریم که عالم فاقد عمل را به الاغ و سگ تشبیه نموده با ذکر یک مصداق (بلعم با عورا) و مذمّت های فراوانی که در روایات از این دسته شده است، عدم استعمال علم، موجب زیان و خسارت در دنیا و آخرت خواهد شد و چنان چه گفته شد این افراد مانند بیماری می مانند که با در دست داشتن نسخه درمان و داروی علاج بخش در صدد علاج بیماری های دیگران بر آمده و کیفیّت درمان را دقیقاً به دیگران می آموزند ولی خود استفاده نمی کنند تا عاقبت با همین بیماری از پای در می آیند.
بلکه داستان اینان همانند انبار فاضلاب و مزبله ای است که ظاهر و رویه آن با سنگ گچ، سفیدکاری و آراسته شده است، ولی درون و ژرفای آن سخت متعفّن و آلوده باشد.
و یا مثل آنان هم چون گور مردگان ماند که ظاهر و بیرونی آراسته دارد ولی در دل مردار متعفّنی را در برگرفته باشد.
﴿قال الصّادق علیه السلام: العِلْمُ الَّذي لا يُعْمَلُ بِهِ كَالْكَنْزِ الَّذي يُنْفَقُ مِنْهُ، أَتَّعَبَ صَاحِبُهُ نَفْسَهُ فِي
ص: 75
جَمْعِهِ وَ لَمْ يَصِلْ إِلَى نَفْعِهِ﴾ (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: دانشی که به آن عمل نشود مانند گنجی است که صاحبش با زحمت آن را به دست آورد و از او انفاق نماید و هیچ نفعی از آن نبرد».
و نيز فرمود: ﴿مَثَلُ الَّذي يَعْلَمُ الْخَيْرَ وَ لا يَعْمَلُ بِهِ مَثَلُ السِّراج يُضیيُّ لِلنَّاسِ وَ يُحْرِقُ نَفْسَهُ﴾ (2)
«مثل کسی که نیکی را می داند ولی به آن عمل نمی کند مانند چراغی است که برای مردم روشنی می دهد (و مردم از پرتو نور آن بهره برداری کنند) ولی خودش می سوزد».
به میدان عمل گردد، عیار هر کسی پیدا *** که علم بی عمل فاسد کند یحیی بن اکثم را
چنان چه - در بحث علم حقیقی - گذشت، عالم بی عمل و کسی که به مقتضای علمش عمل ننماید از بدترین عذاب ها برخوردار خواهد بود.
﴿قال عیسی بن مریم علیه السلام: أَشْقَى النَّاسِ مَنْ هُوَ مَعْرُوفٌ عِنْدَ النَّاسِ بِعِلْمِهِ مَجْهُولٌ بِعَمَلِهِ﴾(3)
«حضرت عیسی بن مریم علیه السلام فرمود: شقی ترین (بدبخت ترین) افراد کسی است که در نزد مردم مشهور به علم و دانش باشد ولی در عمل مجهول باشد.
به طور کلی علم و دانش فی حَدّ نَفْسه هیچ مطلوبیتی ندارد مگر هنگامی که با عمل توأم باشد و اصلاً علم برای عمل است و کسی که دانش او با عملش موافق نباشد اگر چه اصطلاحاً دانشمند به حساب آید، امّا در حقیقت عالم نیست. چنان چه در تفسیر آیه ﴿إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَماءُ﴾ (4) آمده است: ﴿مَنْ لَمْ يُصَدِّقُ قَوْلُهُ فِعْلَهُ فَلَيْسَ بِعَالِمٍ﴾ (5)
«کسی که عمل و سخن او مطابق نباشد عالم نیست.»
بنابراین دانشمند بدون عمل در دنیا و آخرت زیانکار خواهد بود و چه بسا علم و دانش او برای دیگران مفید و نافع واقع شود لکن برای خودش جز هلاکت و بدبختی و دوری از حق بهره ای نداشته باشد.
از سوی دیگر هر اندازه علم و دانش افزون گردد ولی تهی از عمل باشد فاصله معنوی انسان
ص: 76
با خدا زیادتر و حتّی ممکن است به حدّ کفر برسد چنان چه علی بن ابراهیم از امام زین العابدین علیه السلام نقل می کند که:
﴿فَإِنَّ الْعِلْمَ إِذَا لَمْ يُعْمَلْ بِهِ لَمْ يَزْدَدْ صَاحِبَهُ الأَكُفْراً وَ لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللهِ إِلا بُعْداً﴾ (1)
«پس به درستی که علم، هنگامی که به آن عمل نشود زیاد نمی کند برای صاحبش مگر کفر را و زیاد نمی گرداند برای وی مگر دور شدن از خداوند را».
پس علمی که صرف یک سری اصطلاحات و تهی از نور الهی باشد و یا توأم به منظور منافع مادی بوده و در او اخلاص نباشد و با فخر و مباهات باشد هیچ گونه ارزشی ندارد.
بنابراین یکی از مهم ترین پیام ها و هشدارهایی که از حدیث عنوان بصری در رابطه با علم استفاده می شود (بعداً نیز خواهد آمد) دوری و اجتناب کامل از علم بی عمل و عُجب و غرور و فخر فروشی و دلبستگی به عنوان و نام و نشان است که اگر شخص عالمی به این صفات ناپسند آلوده شد مایه تباهی و انحطاط و فساد خود و جامعه خواهد شد و خسارت های فراوانی را به بار خواهد آورد. (2)
کما این که در طول تاریخ اسلام، خسارت های فراوانی از این جهت برای مسلمانان به بار آمده و بیشترین آفتی که بعضی از علما را از پا درآورده و تباه کرده. همین عُجب و خودپسندی می باشد.
علم اگر با عمل برابر گردد *** کام دو جهان را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی *** زان روز حذر کن که ورق برگردد
عُجب و غرور یکی از بزرگ ترین حجاب ها و مانع بزرگی است بین انسان و خدا که به سرعت اعمال و عبادات و فضایل انسانی را نابود و تباه می سازد و منشأ هلاکت او خواهد گردید.
مرحوم علامه مجلسی رحمه الله از مرحوم شیخ بهایی نقل فرموده: کسی که اعمال صالحه انجام دهد (روزه، بیداری شب و امثال آن) در نفس او بهجت و سروری حاصل می شود پس اگر این بهجت برای آن است که خدای تعالی به او عطا فرموده و از خدا زیاده آن را طلب کند، این
ص: 77
ابتهاج و سرور عُجب نیست و اگر این ابتهاج از جهت آن است که این اعمال از اوست و اوست که دارای این صفت است و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد کند بر آن ها و خود را از حدّ تقصیر خارج داند و به جایی رسد که گویی منت گذاری کند بر خدای تعالی به واسطه این اعمال، پس این سرور، عُجب است. (1)
﴿عَنِ الصَّادق علیه السلام عَنِ النَّبِي صلی الله علیه و آله أَوْحَى اللهُ تَعَالَى إِلى دَاوُد يا دَاوُد بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَ أَنْذِرُ الصِّدِّيقينَ! قَالَ كَيْفَ أَبْشِرُ الْمُذْنِبِينَ وَ انْذِرُ الصِّدِّيقِينَ؟ قَالَ يَا دَاوُدَ: أَبْشِرْ الْمُذْنِبِينَ بِأَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَاعْفُوا عَنِ الذَّنْبِ، وَ انْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَنْ لا يُعْجِبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ يَتَعَجَّبُ بالْحَسَنَاتِ الّا هَلَکَ.
وَ قَالَ الْمَسِيحُ علیه السلام يَا مَعْشَرَ الْحَوَاریّين كَمْ مِنْ سِرَاجِ أَطْفَاتُهُ السِّرَاجَ وَ كَمْ مِنْ عَابِدٍ أَفْسَدَتْهُ العُجبَ.﴾ (2)
«امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت نموده که فرمود: خداوند به حضرت داوود وحی فرستاد: ای داوود! بشارت ده گناهکاران را و انذار کن صدّیقین (راستگویان) را! داوود گفت: چگونه گناهکاران را بشارت دهم و صدّیقین را بترسانم؟ خداوند فرمود: ای داوود! به گناهکاران بشارت ده به این که من توبه پذیرم و گناهان را عفو خواهم کرد و صدّیقین را انذار نما که نسبت به اعمالشان عُجب نداشته باشند (اعمال خود را بزرگ نشمارند) زیرا هیچ بنده ای حسنات خود را بزرگ نمی شمارد مگر آن که هلاک می گردد.
و حضرت مسیح علیه السلام فرمود ای حواریون! چه بسا چراغی که خاموش نماید او را چراغ و چه بسا عابدی که عُجب او را تباه سازد.
و نیز امام صادق علیه السلام فرمود:
﴿العَجَبُ كُلُّ الْعَجَبِ مِمَّنْ يُعْجِبُ بِعَمَلِهِ وَ لَا يَدْرِي بِمَا يَخْتِمُ لَهُ.﴾ (3)
«شگفتا تمام شگفت از کسی که اعمال خود را بزرگ می بیند (عجب دارد) در حالی که
ص: 78
نمی داند عاقبت او چه خواهد شد؟».
در این درگه که، گَه گَه، کَه کُهُ، کُه کَه شود ناگه *** به امروزت مشو غرّه که از فردا نئی آگه
«عُجب گناهی است که تخم آن کفر و زمین آن نفاق و آب آن فساد و شاخه های آن جهل و نادانی و برگ های آن ضلالت و گمراهی و میوۀ آن لعنت و خلود در آتش جهنّم است پس هر که عجب نمود، تخم را پاشید و زرع کرد و لابد میوه آن را خواهد چید.» (1)
﴿وَ لَا تُفْسِدْ عِبَادَتِي بِالْعُجْبِ... وَ لا تَرْفَعْنى فِى النَّاسِ دَرَجَةً إِلا حَطَتَني عِنْدَ نَفْسي مِثْلَهَا، وَ لا تُحْدِثُ لِي عِزّاً ظَاهِراً إِلا أَحْدَثْتَ لي ذِلَّةٌ بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِي بِقَدَرِهَا.﴾ (2)
خداوندا مرا بر چشم ملّت *** مقامم داده افزون بر تریت
مرا در چشم من از این مقامم *** بکاهی تا شناسم خویش و نامم
و در انظار این مردم ز عزّت *** به من انعام داری از محبّت
و بنما آشنا بر ذلّتم را *** که تا یابم خود و شخصیتم را
نکرده خود فراموش آن که دیگر *** که پا را از گلیم خود فراتر
عُجب که به معنای بزرگ شمردن عمل است (چه عمل کمال داشته باشد یا نداشته باشد) علاوه بر این که خود یک صفت رذیله و خباثت باطنی است (و جزء سه چیزی است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود موجب هلاکت است و امام باقر علیه السلام فرمود کمر انسان را می شکند.) منشأ آفات و صفات خبیثه دیگر نیز می شود مثل کبر که یکی از اسباب آن، عُجب است، شخص متکبّر خود را بالاتر از غیر می داند و مرتبه خود را بیشتر می شمارد ولی در عُجب پای غیری در میان نیست بلکه مُعجب به خود می بالد و از خود شاد است... (3)
خویشتن را بزرگ پنداری *** راست گفتند یک دو بیند لوچ
زود بینی شکسته پیشانی *** تو که بازی کنی به سر با قوچ
به هر حال پردۀ عُجب و غرور و حجاب ضخیم و غلیظ کبر و خودپسندی، ریاکاری و
ص: 79
خودنمایی، خود بزرگ بینی، حبّ جاه و شهرت طلبی و عنوان پرستی و امثال این آلودگی های (1) باطنی، هر انسانی را از پای در می آورد و به انحطاط می کشاند ولی شخص عالم و دانشمند را بیش از دیگران از هستی ساقط می نماید و با وجود این نوع آلودگی ها هرگز مزه کمال را نمی چشد و از علم واقعی که همانا نور الهی است (العِلْمُ نُورٌ...) بهره ای نخواهد برد.
خودستایی جان من برهان نادانی بود
زیرا کسی که در باتلاق خود بزرگ بینی و عُجب غوطه ور است و یا در گرداب کبر و خود پسندی فرو رفته و دست و پا می زند چگونه می تواند به کمال معنوی و نورالهی و علم واقعی نایل گردد؟ مگر آن که از آن باتلاق یا گرداب که به دست خود ایجاد نموده بیرون آید و به صفت با برکت تواضع متخلّق شود تا بدین وسیله راه کسب نور و معنویت برای او هموار گردد. (2)
ص: 80
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی *** قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی
بدیهی است وقتی انسان متواضع شد و خود را بالاتر از دیگران نپنداشت سعی می کند از علم و معنویت و فیض دیگران بهره مند گردد و از همین رهگذر کسب کمالات و نورانیت نماید. کما این که وقتی انسان خود را بزرگ تر از دیگران پنداشت و از همه جلوتر دید در این صورت برای جلو رفتن و رشد و تعالی تلاشی به عمل نمی آورد
از کلیم حق بیاموزای کریم *** بین چه می گوید از مشتاقی کلیم
با چنین جاه و چنین پیغمبری *** طالب خضرم ز خودبینی بریء
***
حجاب دیدن آن روی، شرک و خودبینی است *** ز هستی تو رخش را نقاب در پیش است
وجود او به مَثَل همچو آب و تو ماهی *** خبر از آب نداری و آب در پیش است
***
افتادگی آموز اگر طالب فیضی *** هرگز نخورد آب زمینی که بلند است.
پس تواضع که در مقابل تکبّر و خود پسندی و خود بزرگ بینی است یکی از مهم ترین عوامل رشد و تعالی خواهد بود و شخص متواضع از هر موقعیت و مناسبت و امکانات آموزنده ای حداکثر استفاده را می نماید به طوری که حتّی از صفات آموزنده حیوانات نیز از هر کدام درسی می آموزد چنان چه سفارش شده وفا را از سگ، همّت را از مورچه، شب زنده داری را از خروس، احتیاط وكثير الحذر بودن را از کلاغ... بیاموزید.(1)
زخاک آفریدت خداوند پاک *** پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
تواضع سر رفعت افرا زدت *** تکبّر بخاک اندر اندازدت
«خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی کرد که من نماز کسی را قبول می کنم که از برای
ص: 81
عظمت من تواضع کند و بر مخلوقات من تکبّر ننماید و در دل خود خوف مرا جای دهد و روز را به ذکر من به پایان رساند و به جهت من خود را از خواهش های نفس باز دارد. (1)
اگر اهل نمازی و نیازی *** برون آ از دعاوی مجازی
بیا از صحبت اغیار بگذر *** بیا از هرچه جز از یار بگذر
ترا زینت بود نام الهی *** به از این تاج کرّمنا چه خواهی
عزيز من حیات تو الهی است *** که عقل و نقل دو عدل گواهی است
طبیعت بر حیاتت گشت حاکم *** نباشد جز تو بر نفس تو ظالم
بیا نفس پلیدت را ادب کن *** حیات خود الهی را طلب کن
آری بزرگ ترین عاملی که عُجب و غرور و کبر و خود پسندی را از بین می برد و روح تواضع و فروتنی را در وجود انسان تقویت می کند، نماز می باشد و به طور کلی نماز مهم ترین و قوی ترین عاملی است که می تواند تمام آلودگی ها (2)و حجاب های بین انسان و خدا را از بین ببرد زیرا در نماز حداکثر تواضع در پیشگاه خدا تحقق پیدا می کند که بر همین اساس نماز با تکبیر آغاز می گردد. (3) ﴿اَوَّلُهُ التَّكْبير...﴾ و در حقیقت اعلام عبودیت محض در پیشگاه خداوند متعال است که بدین وسیله نمازگزار اعلام می دارد فقط خدا بزرگ است و جز او کسی بزرگی ندارد و علاوه بر اذکار (مانند ذکر حمد و سوره و تسبیحات که در رکعات نماز هر یک دارای حکمت فلسفه عمیقی می باشد) اعمال نماز نیز هر یک به نحوی روح تعبّد در پیشگاه خدا و تواضع فراوان را تقویت و تحکیم می سازد. بخصوص که در هر رکعتی، مراحل تواضع به ترتیب قیام،
ص: 82
رکوع و سجود و با هماهنگی خاص با اذکار هر مرحله، برنامه ریزی دقیق شده، ایستادن کامل (قیام) در برابر فرمانده با آداب خاص، آمادگی تبعیّت از فرمان را اعلام می کند، مرتبه بالاتر از این، خم شدن (رکوع) است که بدین وسیله با کشیدن گردن به صورت رکوع، خود را تا سرحدّ زدن گردن تسلیم می نماید و از این مرتبه بالاتر در تواضع و تسلیم بودن، سجده (سجود) است که در حقیقت خود را به خاک می اندازد اشاره به این که دیگر هیچ منیّتی وجود ندارد.
خاک شو، رفعت در این نیستی ببین ** نیست شو، سرمایه هستی ببین
امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿أَقْرَبُ مَا يَكُونُ الْعَبْدَ إِلَى اللهِ وَ هُوَ سَاجِدٌ﴾ (1) نکته بسیار زیبا و مهم دیگر در این جا، هماهنگی دقیق و عمیق بین اعمال و اذکار این سه مرحله تعبّد و تواضع است زیرا در مرتبه اوّل، قیام توأم با ذکر ﴿اللهُ اَكْبَرُ﴾ می باشد که از مفهوم خاصی برخوردار می باشد و این ذکر شریف، قیام مودّبانه نمازگزار را در پیشگاه خدای بزرگ تأیید و تحکیم و تقویت می کند. سپس در مرحله دوم یعنی رکوع که به نشانه تسلیم و انقیاد خم می شود و گردن را می کشد و تواضع می کند، با ذکر شریف ﴿سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ﴾ مرحله دیگری از ادب و انقیاد بیشتر خود را به صورت تسبیح و تعظیم اظهار می نماید و بالاخره در مرتبه سوم یعنی سجود، حدّ اعلا و بالاترین مرحله تذلّل و خضوع خود را با ذکر شريف ﴿سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِهِ﴾ اعلام می کند، بنابراین در هر سه مرحله و مرتبه تسلیم و تواضع به تناسب هر مرحله و هر عملی، ذکری مناسب با همان مرحله گفته می شود. در قیام که مانند سربازی در برابر فرمانده و با تمام قامت، بدون توجه به هر سویی احترام می کند خدا را با ذکر ﴿اللهُ أَكْبَرُ﴾ یاد می کند بعد در رکوع با کلمه عظیم که صفت مشبّهه است خدا را تعظیم می کند و سپس در آخرین مرتبه در حال سجود با صیغه اَفْعَلُ التَّفضيل (با کلمه اعلی) خدای بزرگ را تسبیح و تمجید می نماید و در رتبه، این دو کلمه نظیر حسن و احسن می باشند.
حال اگر در کنار این هماهنگی حکیمانه دقیق بین اعمال و اذکار، دل و قلب انسان نیز هماهنگ باشد و همراهی کند و به این معنی توجه نماید چه خواهد شد؟ که حقیقت و روح نماز
ص: 83
را باید در این جا جستجو کرد و زبان و عمل و دل را با یک دیگر هم ناله نمود، (هزاران نکته باریک تر از مو این جاست) و به هر حال سجده با توجه که حداکثر ممکن در تواضع و فروتنی است و انسان در پیشگاه خداوند متعال خود را به خاک می اندازد. دو نوبت تکرار می شود (در هر رکعتی) تا حداکثر تواضع عملاً تحقق پیدا کند و انسان بداند و آگاه باشد که از خاک آفریده شده و سرانجام دو مرتبه به خاک بر می گردد (1) و با این وصف تمام منیّت ها (کبر و خودپسندی، عُجب...) از بین می رود، لذا برای سالک الی الله و عبد واقعی و حقیقی خداوند بهترین عمل و عالی ترین حالات همین سجده است که در تاریخ زندگی سالکانِ الى الله و اهل سیر و سلوک واقعی و بندگان صادق باری تعالی همین موضوع مهم به چشم می خورد و از همین راه به آن همه کرامات و پروازهای ملکوتی نایل گردیده اند. و نکته بسیار ظریف و مهمّ و لطیفه عرفانی دیگر آن است که سجده مرحله حسّاس اوج پرواز به سوی خداوند می باشد و بر همین اساس انسان نیاز مبرم و احتیاج فراوان به کمک دارد و مانند بچّه پرنده ای که تازه متولّد شده و با بال های ضعیف خود قادر به پرواز نمی باشد بلکه به ناچار باید به کمک بال های مادر و در آغوش او پرواز کند، انسان نیز در این مرحله که شدیداً به پرواز علاقه مند است و دست و پا می کند تا از این عالم به عالم بالا برود و پرواز کند، باید با بال پرواز اولیای خدا و کمک و عنایت کسانی که دایم در حال پرواز می باشند، پرواز نماید (2) لذا تأکید شده در هنگام سجده که هفت عضو بدن روی زمین قرار می گیرد پیشانی که جزء اعضای رئیسه و بهترین عضو بدن است بر روی تربت امام حسین علیه السلام و خاک مقدّس کربلا گذاشته شود.
﴿أفْضَلُ الْأَرْضِ تُرْبَةُ سَيّدِ الشُّهَدَاء علیه السلام قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: إِنَّ السُّجُودَ عَلى تُرْبَةِ أَبَى
ص: 84
عبد الله يَخْرِقُ الْحُجُبَ السَّبْعَ﴾. (1)
زیرا آن خاک خاکی است که بوی معنویت انسان هایی از آن استشمام می شود که به اوج کمال نایل گردیدند و در پرواز به سوی خدا دست دیگران را نیز گرفتند.
﴿الْإِسْلَامُ مِنْ سَاعَةِ قِيَامِهِ إِلى قِيَامِ السَّاعَةِ رَهِينُ شُكْرِ لِلْحُسَيْنِ علیه السلام وَ اَصْحَابِهِ...﴾ (2)
ص: 85
﴿فَإِنْ أَرَدْتَ العِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً في نَفْسِكَ حَقيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ وَاطلبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ وَاسْتَفْهِم الله يُفْهِمْکَ﴾
«آن گاه که آهنگ علم می نمایی نخست باید در دلت جویای حقیقت بندگی باشی و علم را از آن جهت جویا باش که در صدد به کار بستن آن باشی و از خداوند طلب فهم نما خدا به تو فهم و درک می دهد».
همّت گماردن در طلب علم، از اهمیّت فراوانی برخوردار است زیرا اگر طالب علم در ابتدای تحصیل با ضعف اراده و بی همّتی مواجه بود، هم چون گیاه ضعیفی است که ابتدای روییدن آن باشد و به هر بادی متزلزل گردد و مصیبت به بار آورد، خصوصاً اگر اراده ضعیف توأم با ضعف ایمان و تقوا باشد که در این صورت چون موش و روباه با هر حرکت پایی مضطرب می شود. اما آن طالب علمی که جدّی و مصمّم و با ایمان باشد و از اوّل با چنین روحیه ای آغاز به کسب علم نماید در این هنگام چون کوه پابرجا و هم چون شیر دلاور، قوی، پایدار و محکم خواهد ایستاد.
سرمایه راهرو حضور و ادب است *** آن گاه یکی همّت و دیگر طلب است
ناچار بود رهرو از این چار اصول *** ورنه به مُراد دل رسیدن عجب است
بنابراین در ابتدای ورود به هر کاری مخصوصاً وارد شدن در محیط و فضای علمی و قرار گرفتن در مسیر علم و دانش، ارادۀ مصمّم و خواست و همّتی والا لازم است.
قال الصّادق علیه السلام: ﴿إِذا هَمَمْتَ بِخَيْرٍ فَبَادِرْ فَإِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا يَحْدُث.﴾ (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که همّت گماردی به کار نیکی (تصمیم بر کار خیر گرفتی) پس پیشی بگیر و اقدام کن زیرا نمی دانی که چه پیش آمد (و اتفاقی رخ خواهد داد.»
ص: 86
همؤت بلند دار که مردان روزگار *** از همّت بلند به جایی رسیده اند
***
بشر بی بال و پر نبود، بود همّت پر و بالش *** به کف آرد زبال همّت خود جمله آمالش
***
بلبل به باغ و جغه به ویرانه تاخته است *** هر کس به قدر همّت خود خانه ساخته است
چنان چه از حدیث عنوان بصری استفاده می شود، پایه ها و ارکان اساسی علم نافع و طلب علم، سه چیز است و کسی که اراده دارد بر طلب علم، باید این اصول را کاملاً مدنظر داشته باشد:
از خودی تا نگذری با دوست نتوانی رسید *** حلقه زنجیر پای همّت، این ما و من است
ص: 87
﴿فَاطْلُبْ أَوَّلَا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ﴾
عبودیت به معنای پرستش و اظهار تذلّل، انقیاد و فرمانبرداری کوچک نسبت به بزرگ می باشد و عبادت، منتها درجه تذلّل است.
﴿يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللهِ و اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ﴾ (1)
«ای مردم! شما همه به خدا فقیر و محتاجید و تنها اوست که بی نیاز و غنّی بالذات و شایسته هرگونه حمد و ستایش است.»
قدم به راه طلب چون نهی ز جان بگریز *** که شرط راه بود جان من سبکباری
همان گونه که در بحث قبل اشاره شد هر مقدار سطح علم و آگاهی انسان افزون گردد، تواضع، فروتنی، خوف و شوق او نیز نسبت به خدای متعال بیشتر و افزون تر باید بشود و در عمل و قول، معبودی جز خدا را بندگی نکند یعنی ثنا، ستایش، تسبیح و تنزیه را تنها منحصر به خدا بداند و عملاً او را سپاس و تشکّر نموده، تسلیم محض و مطیع کامل او گردد. بدیهی است با توجه به مضمون آیۀ مذکور هنگامی که انسان نسبت به خدا معرفت پیدا کرد و او را کمال مطلق و غني بالذات دانست و از سوی دیگر خود را نیز شناخت که فقر مطلق و سرتاپا محتاج و وابسته به قادر متعال است، در این صورت با اشتیاق و رغبت فراوان خدا را عبادت می کند ﴿و الی رَبِّكَ فَارْغَبْ﴾(2) چنان چه وقتی انسان واقعاً احساس گرسنگی بنماید، با میل و رغبت به سوی غذا می رود و حقیقت بندگی نیز وقتی تحقق پیدا می کند که به راستی انسان در خود احساس نیاز و احتیاج در پیشگاه خدای متعال نماید و او را از روی صدق و اخلاص بخواند.
این عبادت ها که ما کردیم خوبش کاسبی است *** دعوی اخلاص با این خود پرستی ها چه شد؟
عبادت در حقیقت نردبان قرب و معراج آدمی به سوی خدا و پرواز روح است به سوی
ص: 88
معبود حقیقی و ریشۀ همه این آثار که در عبادت نهفته است از یاد حق که هدف در عبودیت و بندگی می باشد به دست می آید. همان طور که فراموشی از یاد خدا خسارت های فراوانی را به دنبال خواهد داشت:
﴿وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَانْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ﴾ (1)
«و مانند کسانی که خدا را فراموش کردند پس خداوند هم آنان را فراموش نمود، نباشید».
﴿قالَ النَّبي صلی الله علیه و آله قال الله تعالى: إِذَا عَلِمْتُ اَنَّ الْغَالِبَ عَلَى عَبْدِيَ الْاِشْتِغَالُ بي نَقَلْتُ شَهْوَتَه فِي مَسْئَلَتي وَ مُناجاتي، فَإِذا كَانَ عَبدي گذالِكَ فَأَرَادَ أَنْ يَسْهُو حُلْتُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَنْ يَسْهُو، أُوْلَئِكَ أَوْلِيَایی حَقَّاً أُوْلَئِكَ الْاَبْطالُ حَقًّا، أُوْلَئِكَ الَّذِينَ إِذَا أَرَدْتُ أَنْ أَهْلِكَ الْأَرْضَ عُقُوبَةً زَوَيْتُهَا عَنْهُمْ مِنْ أَجْلِ أُوْلَئِكَ الْأَبْطَال﴾ (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود، خداوند می فرماید: هرگاه بدانم که غالب است بر بنده من ذكر من، علاقه او را نسبت به ذکر و سؤال و مناجات با خودم زیاد می گردانم و هرگاه بنده من چنین باشد و بخواهد به سهو و اشتباه بیفتد، بین او و سهو حایل شوم و نگذارم اشتباه کند، آنان دوستان حقیقی من هستند، و قهرمانان واقعی آنانند، آن ها کسانی اند که هرگاه اراده کردم که عقوبت نمایم و هلاک گردانم اهل زمین را، به تعویق می اندازم این اراده را از ایشان به خاطر این قهرمانان».
﴿الهى إِنْ كُنْتُ قَدْ عَصَيْتُكَ فَإِنِّي قَدْ أَطَعْتُكَ فِي أَحَبِّ الْأَشْيَاءَ إِلَيْكَ لَمْ أَتَّخِذْ لَكَ وَلَداً وَ لَمْ أَدْعُ لَكَ شَرِيكَاً، وَ قَدْ عَصَيْتُكَ فِي أَشْيَاءَ كَثِيرَةٍ عَلَى غَيْرِ وَجْهِ الْمُكَابَرَةِ لَكَ وَ لَا الْاِسْتِكْبَارِ عَنْ عِبادَتِكَ وَ لَا الْجُحُودِ لِرُبُوبِيَّتِكَ وَ لاَ الْخُرُوجِ عَنِ الْعُبُودِيَّةِ لَكَ.﴾ (3)
ص: 89
﴿وَاطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ﴾
اهتمام و عنایت ورزیدن دانشمند حقیقی برای تنظیم رفتار و کردار خویش در جهت معلومات خود و طلب نمودن علم برای عمل کردن از مهمّاتی است که قطعاً خلاف آن، عواقب بسیار سوئی را در دنیا و آخرت به دنبال خواهد داشت، چنان چه قبلاً نیز اشاره شد دسته ای که علم و دانش را به منظور فخر فروشی و مباهات کردن می آموزند نه تنها در دنیا از این سلاح بهره ای مفید نخواهند بُرد بلکه همین امر در قیامت موجب هلاکت آنان خواهد شد و به عذابی دردناک مبتلا خواهند گردید که در آخرت دوزخیان از بوی بد و تعفّن این گروه رنج و آزار می بینند.
عالم آن کس بود که بد نکند *** نه بگوید به خلق و خود نکند
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: حضرت موسی علیه السلام با حضرت خضر علیه السلام ملاقات نمود و از او درخواست وصیّت و موعظه کرد که در پایان نصایح و مواعظ فرمود:
اى موسى! ﴿تَعَلَّمْ ما تَعَلَّمْ لِتَعْمَلَ بِهِ وَلَا تَعَلَّمْ لِتُحَدِّثَ بِهِ فَيَكُونُ عَلَيْكَ بُورُهُ وَ يَكُونُ عَلَى غَيْركَ نُورُهُ﴾. (1)
«بیاموز آن چه را می آموزی (فرا می گیری) برای آن که به آن عمل نمایی نه برای آن که خودنمایی کنی (و به رخ دیگران بکشانی و ادّعای علم و دانش نمایی) که در این صورت( وقتی فراگیری علم به منظور فخر فروشی و مباهات نزد دیگران بود این علم) برای تو (موجب) هلاکت و تباهی و برای دیگران (باعث) نورانیت و هدایت خواهد شد.»
از نبی اکرم صلى الله عليه و آله و سلم منقول است که:
«عالم بی عمل را در میان آتش دوزخ می اندازند (آتشی آن چنان شدید و گدازنده) که
ص: 90
روده ها و آمعاء و اندام های درونی او به صورت گدازای، از حنجره او بیرون می ریزد و سپس او را در اطراف و جوانب پهنۀ قیامت می گردانند هم چون الاغی که برگرد آسیاب می گردد.»
از امیرالمؤمنین علیه السلام نیز منقول است که:
«سخت ترین حالات برای دوزخیان که در ندامت و حسرت به سر می برند حالت عالمی است که مردم را به سوی خدا دعوت نماید و آنان هم از خداوند اطاعت نموده و به بهشت بروند ولی خود دعوت کننده که تارک عمل بوده داخل جهنّم گردد که اهل جهنّم از بوی تعفّن او در عذاب و اذیت واقع شوند.» (1)
کسی که علم و آگاهی خود را درست به کار گیرد و بر طبق آن عمل نماید مسلّم از این عواقب سوء مصون خواهد بود و در دنیا هم از برکات معنوی آن بهره مند خواهد شد زیرا علم و دانش به منزله درختی تنومند می ماند و عمل نمودن بر طبق آن به منزله میوه آن درخت. و بدیهی است که هدف از غرس و کاشتن درخت، ثمره و میوۀ آن است و در صورتی می توان از میوه آن بهره مند گردید که درخت از میوه بارور شود.
﴿اللّهُمَّ صَلَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ وَارْزُقْنى صِحَةٌ فِي عِبَادَةٍ، وَ فَراغاً فِي زِهَادَةٍ، وَ عِلْماً في إِسْتِعْمَالِ﴾ (2)
ص: 91
﴿وَاسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ﴾
مسلّم است که فهم و دریافت حقایق بدون عنایت خداوند به کلّی امکان پذیر نخواهد بود، هر چند خداوند بشریت را از ابزار و وسایل لازم برای درک معارف و دانش های گوناگون برخوردار نموده است لکن همان گونه که در نظام آفرینش هیچ چیزی بدون اذن و عنایت او محقق نخواهد شد کار و فعالیت های مخصوص وسایل سمعی و بصری و ابزار درک و فهم و دریافت علم واقعی هم از این امر مستثنا نمی باشد.
﴿اللَّهُمَّ أَعْطِني بَصِيرَةً في دينِكَ وَ فَهْماً في حُكْمِكَ، وَ فِتْهَا فِي عِلْمِكَ﴾ (1)
از سوی دیگر همین توجه باطنی (که انسان از خداوند بخواهد و در موقع دریافت معارف توجّه به او نماید) آدمی را در کسب معارف و علوم موفّق تر نموده و از جهت معنوی نقش زیاد و نتایج قابل توجّهی در برخواهد داشت زیرا هنگامی که انسان در جمیع امور بویژه برای دریافت مطالب و طلب علم، تمام توجّهش را از غیر خداوند منقطع ساخت، در حقیقت ریشه های توحید را در نفس خود قوی و محکم نموده و از همین رهگذر این معنی در وجودش نقش بسته است که علّة العِلل و اثر بخش همه علّت ها خداوند قادر منّان است و اعتماد کامل نمودن بر علّت و معلول ظاهری و صرف نظر از علّة العلل جز جهالت و نادانی چیزی نیست. بنابراین وقتی این حقیقت توحید در زندگی انسان خصوصاً طالب علم نقش عملی پیدا کرد، به تدریج روح انقطاع إلى الله در وی رشد می نماید به حدّی که بر جمیع قوای نفسانی (نفس امّاره و تخیّل و غیره) مسلّط خواهد شد و در این صورت حجاب ها برداشته می شود و آن چه را از محبوب اصلی و خدای مهربان بخواهد به او عطا خواهد نمود و قلب او ظرف حکمت و علم الهی می شود و این نتیجه همان کمال انقطاع است که انسان نه به معلومات و محفوظات
ص: 92
خویش و نه به ابزار و وسایل ظاهری و نه به خلق و نه به هیچ چیز دیگر مغرور نگشته و برای علل و معلول ها هم نقش مستقل، معتقد نمی باشد و حتی سعی و کوشش خود را هم از خود نمی داند بلکه در جمیع امور توکّل او به خدا بوده و به دستور او انجام وظیفه می کند.
بدیهی است زمانی که انسان در کسب علم و غیر آن همه توجهش به خداوند کریم بود و از او یاری خواست و در مقابل بیگانه تعظیم ننمود، خداوند نیز از این بنده خشنود می گردد و در نتیجه لطف و عنایت بیشتری در حق او مبذول می دارد و آثار رحمت و عنایات خاصّه الهی در سرّ و ضمیر او متجلّی می گردد. و فهم و درک و بینش خاص به وی موهبت می شود. ﴿رَبِّ زِدْنِي عِلْماً﴾ «پروردگارا علم مرا افزون نما». (1)
فيض روح القُدس ار باز مدد فرماید *** دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد
﴿اللَّهُمَّ أَخْرِجْنِي مِنْ ظُلُمَاتِ الْوَهْمِ وَ أَكْرِمْني بِنُورِ الْفَهْمِ، اللَّهُمَّ افْتَحْ عَلَيْنَا أَبْوَابَ رَحْمَتِكَ وَانْشُرْ عَلَيْنَا خَزَائِنَ عُلُومِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ﴾ (2)
ص: 93
﴿قُلْتُ يا شريفَ! فَقَالَ: قُل یا ابا عبدالله: قُلتُ یا اباعبدالله ما حَقيقَةُ الْعُبُوديّة؟﴾
«عنوان بصری گوید: گفتم ای شریف! امام صادق علیه السلام فرمود بگو یا اباعبدالله، گفتم یا ابا عبدالله! حقیقت بندگی چیست؟».
چنان چه قبلاً هم اشاره شد «عبودیت» اظهار تذلّل و از ریشه «عبد» به معنای بنده و مطیع بوده (1) و عبادت غایت تذلّل و اطاعت است.
﴿الْعِبَادَةُ فِي الْلُّغَةِ هِيَ الذُّلّة (اصل العبوديّة الخضوع والذُّلِّ...﴾، وَ الْعِبَادَةُ الطَّاعَةُ. الْعُبوديّة وَ الْعُبُودَة وَ الْعِبادَة: الطّاعة. الْعِبادَة الطّاعة و نهاية التّعظيم لله تعالى﴾ (2)
بنابراین عبودیت به معنای بندگی یعنی در بند بودن است و در حدیث نیز آمده است که در «عبد» سه حرف می باشد و آن ها عبارتند از:
«ع» که اشاره یا کنایه است از علم و یقین بنده نسبت به خداوند متعال یعنی عَبد یقین داشته باشد که مولایی دارد.
«ب» اشاره است به بینونیت و جدایی یا دوری انسان از غیر مولی (که از هر چه غیر مولی و حق تعالی است جدا شود و همۀ تعلّقاتِ ما سوی الله را از خود دور و قطع نماید.)
«د» اشاره است به دُنوّ به مولی یعنی نزدیک شدن و تقرّب به او با اطاعت از اوامر و نواهی و کلیه خواسته های او و تحصیل رضای حق که هر چه خدا بخواهد او بجا آورد. (3)
دل که ویران اوست آباد است *** جان چو غمناک از او بود شاد است
مو به مو خویش را بدو بندم *** هر که در بند اوست آزاد است
در معنای عبادت؛ ذلّت، تسلیم، خدمت، اطاعت، و... نیز آمده است. و بر این اساس کسی
ص: 94
بنده خداست که در برابر غیر خدا ذلیل، تسلیم، خدمتگزار و مطیع نباشد (البته اطاعت از پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام به خاطر امر خدا واجب است و در حقیقت اطاعت از پروردگار می باشد) پس یکی از عوامل مهمّ برای تحقق معنای عبادت، دشمنی با شیطان و دوری از او می باشد ﴿و عاداهُ لَكَ بِحَقيقَةِ الْعُبُودِيَّةِ﴾ (1) «و دشمنی کرد با شیطان برای تو، به سبب حق بندگی و حقیقت بندگی»
پس روح و حقیقت عبادت، وابستگی و فرمانبری کامل و تمام است در جمیع شؤون زندگی از پروردگار متعال و اساس آن هم توجه به خداوند است که این توجه بالفِطره از ابتدای خلقت انسان در وجود او می باشد لکن مواظبت و مراقبت باید بشود. و هدف اصلی از آفرینش انسان نیز عبادت است. ﴿ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونَ﴾ (2) و از نظر اهل معرفت «عبادت» ورزش همّت ها و قوای و همیّه و خیالیّه است که در اثر تکرار و عادت دادن به حضور در محضر حق، همواره آن ها را از توجّه به مسایل مربوط به طبیعت و مادّه به سوی تصوّرات ملکوتی بکشاند و در نتیجه این قوا تسلیم «سرّ ضمیر» و فطرت خداجویی انسان گردند و مطیع او شوند به حدّی که هر وقت اراده کند که در پی جلب جلوۀ حق برآید این قوا در جهت خلاف، فعالیت نکنند و کشمکش درونی میان دو میل عِلوی و سِفلی ایجاد نشود و سرِ باطن بدون مزاحمت این ها از باطن کسب اشراق نماید. (3)
عبادت خدا در حقیقت رمز آزادگی واقعی و بیدار کننده انسان و نجات بخش او از غفلت ها و غرق شدن در مادیّات و آمال و آرزوها بوده و عبادت واقعی نوعی خروج و انتقال از دنیای ذلت بار و آزادشدن از همۀ اسارت ها به طور کلّی و تعظیم و تذلیل فقط در مقابل ذات مقدّس حقّ
ص: 95
می باشد که انسان آزاده در حقیقت یک چنین انسانی است و به هراندازه وابستگی های حیوانی و شهوانی کمتر باشد اراده چنین انسانی قوی تر و از آزادی واقعی بیشتر برخوردار است.
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ قَامَ بِشَرائِطِ الْحُرِّيَةِ أُهْلَ لِلْعِتْقِ﴾ (1)
«امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هر که به شرایط آزادگی اقدام کند، سزاوار آزادی گردد».
لذا در عبادت دو جهت کاملاً روشن به چشم می خورد: یکی تذلّل و خضوع کامل به تمام ابعاد وجودی در برابر خداوند متعال، که هیچ نوع استکباری در آن راه نداشته باشد و پیوستگی صددرصد به غنىّ بالّذات و ربّ العالمين. و دیگر آن که از دنیایی که به ناچار در آن زیست می کند به طور کامل آزاد گردد به این معنی که از دنیای محدودی که انسان را از سه بعد به سوی خود می کشاند و به طور طبیعی و عموماً افراد از این سه جهت ارتباط دنیوی دارند آزاد گردد پس اگر کسی توانست به راستی در این جهات، از اسارت بیرون آید و خودخواهی را کنار گذارد به گونه ای که برای خود، خودی نبیند و همان وابستگی و خشوع کامل خویش را در برابر حق رعایت نماید و صدق و اخلاص را پیشه خود سازد، روح عبادت و حقیقت «عبودیت» را دریافته است.
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی *** صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
مرحوم سید نعمت الله جزائری در توضیح حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله ﴿وَ لَا يَقُولَنَّ أَحَدَكُمْ عَبْدِي...﴾ فرموده است:
﴿انّ العبوديّة مرتبة اجلّ من جميع مراتب القرب و التّواضع حتَّى النّبوّة و الرّسالة و ذالك اَنّ الرّسالة نسبة و رابطة بين الله سبحانه و بين رسوله بالنسّبة الى المرسل اليهم فالخلق لهم حظّ من هذا الاسم و كذالك النّبوّة و سایر صفاته و اسمائه و امّا العبوديّة فهى حالة و رابطة بينه و بين مولاه ليس للخلق حظّ فيها و لاجل ذالك اراد سبحانه ان یذکره با شرف اسمائه قال: ﴿سُبْحانَ الذَّي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرام...﴾ (2)
«همانا عبودیت (بندگی خدا) بالاترین مرتبه از مراتب قرب و تواضع نسبت به خداوند تبارک و
ص: 96
تعالی است حتّی نبوت و رسالت، زیرا رسالت یک نوع نسبت و رابطه ای است بین خدا و رسولش به نسبت به کسانی که ارسال شده است به سوی آن ها بنابراین خلق (نیز) سهمی از این اسم را دارا می باشند و هم چنین است نبوت و سایر صفات و اسماء آن، و اما عبودیت یک نوع حالت و رابطه خاصّی است بین انسان و مولایش (خدا) که خلق هیچ گونه بهره و سهمی در این رابطه ندارند و برای همین جهت خداوند اراده کرد تا پیامبر خود را به بهترین اسماء خود یاد کند و فرمود: پاک و منّزه است خدایی که (در مبارک) شبی حرکت داد بنده خود (محمّد) را از مسجد الحرام (مکّه معظّمه) به سوی...»
می رسد انسان به جایی از طریق بندگی *** کز تقرّب نزد حق جبرئیل هم نامحرم است
آدمیّت را بود قدر و مقامی بس عظیم *** کز پی توصیف وصف او قلم نامحرم است
از جهان آفرینش گوی سبقت می برد *** آن که با دنیا و دینار و درم نامحرم است
بی ولای مرتضی حتّى خليل بت شكن *** بی تعارف در گلستان ارم نامحرم است
در حدیث عنوان بصری، امام صادق در تفسیر و معنای حقیقت عبودیت به سه مطلب اشاره فرموده است:
ص: 97
﴿اَنْ لا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللهُ مِلْكاً (لاَنَّ الْعَبِيدَ لا يَكُونُ لَهُمْ مِلْكٌ، يَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ الله يَضَعُونَهُ حَيْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ)... فَإِذَا لَمْ يَرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِيمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِلْكا هَانَ عَلَيْهِ الْإِنْفَاقُ فيمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ يُنْفِقَ فِيهِ﴾
«این که عبد از برای خود در آن چه خداوند به او مرحمت فرموده مالکیتی نبیند چرا که بندگان دارای ملک نمی باشند، همه اموال را مال خدا می بینند و در آن جایی که خداوند آنان را امر فرموده که بنهند، قرار خواهند داد... پس وقتی بنده برای خود ملکیّتی را در آن چه خداوند به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن در آن چه خدای متعال بدان امر کرده بر او آسان می شود».
به طور طبیعی هر انسانی یک نوع ارتباطی با عالم خارج از خود در امور مالکیت های اعتباری و ظاهری دارد و بالاخره از پست ترین چیزها مانند کفش و لباس و امثال این ها تا املاک و زراعت ها و مراکب و منازل و غیره عموماً همۀ افراد برای خود ملکیتی تصوّر و تصدیق می کنند و در این جهت هم به طور ضعیف یا شدید از هیچ دفاعی دریغ نمی ورزند و از دیدگاه اسلام هم این موضوع از اهمیت خاصّی برخوردار بوده و هست زیرا اسلام مالکیت شخصی را محترم شمرده و مردم را هم در تحصیل اموال مشروع طبق مقرّرات خاصّی آزاد گذارده است.
اما نکته مهمّ و اساسی که مرز عبادت و شرک است این موضوع می باشد که انسان این نوع اموال و امکانات و ملکیت های ظاهری را چگونه نزد خود تجزیه و تحلیل می کند، مال و ثروت را از چه کسی می داند؟ و در چه مسیری مصرف می نماید؟ به طور مسلّم تعلّق به این اشیاء، مذموم و ناپسند است و عبدِ واقعی خدا کسی است که آن ها را امانت های خدا دانسته و در همان مسیری که او راضی است مصرف نماید زیرا مالک حقیقی و اصلی خداوند می باشد و در این صورت این شخص برای خود ملکیتی نمی بیند (1) و با این اعتقاد هنگامی که برای خویش ملکیتی
ص: 98
ندید و همه را از مالک حقیقی یعنی خدای متعال دانست، در نتیجه همه آن چه را که در اختیار دارد در راهی که خداوند راضی باشد به مصرف می رساند و از این رهگذر روحیه ای پیدا خواهد کرد که بذل و بخشش و انفاق در راه خدا برای او سهل و آسان می گردد و شاکر خداوندی است که به وی چنین بذل و مرحمتی نموده است، ایمان به مالکیت (1) خدا از آثار مهمّ بنیادی در فکر و اندیشه برخوردار است و وسعت جهان بینی داشته و سرانجام نتایجی در نظام عملی انسان خواهد داشت و بشر را از خودسری و لجام گسیختگی نجات خواهد داد و از این رهگذر سعادت دنیا و آخرت بشر تأمین خواهد گشت.
بنابراین منظور از این جمله آن است که وقتی کسی عبد خدا شد دیگر برای خود ملکیتی نمی بیند مانند غلامی که مولایش خانه ای را به او سپرده و در اختیار او قرار داده ولی خود آن غلام و آن چه در اختیار اوست از مولایش می باشد. ﴿اَلْعَبْدُ وَ ما فی يَدِهِ كَانَ لِمَوْلاهُ﴾.(2) «عبد و آن چه در دست اوست از آن مولایش می باشد».
گر قبولم می کند مملوک خود می پرورد *** ور براند پنجه نتوان کرد بر بازوی دوست
پس با این وصف هیچ گونه استقلالی برای خود بلکه خودی نمی بیند و تمام مایملک اعتباری را با اجازه مولی تصرّف می نماید و در این صورت بدون اذن او اقدامی به عمل نخواهد آورد.
ص: 99
﴿وَ لا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدبِيراً... وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَّبِرِهِ، هَانَ عَلَيْهِ مَصَائِبُ الدُّنْيا.﴾
«و دیگر این که بنده برای خود تدبیری نکند... بنابراین هنگامی که بنده تدبیر نفس خود را به مدبّر امور واگذار کرد مصیبت های دنیا بر او خوار و آسان می شود.»
چنان چه اشاره گردید عبد باید مطیع محض مولی باشد و در سرسپردگی کامل از او، به دستور و مطابق نظر او عمل نماید و نباید برای خود تعیین تکلیف نماید. زیرا همان طور که تمام مخلوقات خدا تحت امر و تدبیر خداوند به سر می برند ﴿فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْراً.. يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ...﴾ (1) و تدبیر نظام تکوین به دست خداوند است، در نظام قانون گذاری و تشریع نیز با تدبیر حکیمانه الهی، بشر باید تسلیم محض خدا بوده و بدون هرگونه اعتراض و چون و چرا به تدابیر او پایبند باشد ﴿وَ لا يَعْتَرِضُ عَلَيْكَ اَحَدٌ في تَدْبیرِک﴾ (2) در این جمله نیز به دوّمین رکن عبودیت اشاره شده که عبد در جهت رشد و کمال خود در قانون گذاری باید مانند کارگری باشد که کارفرما، برنامه او را تنظیم و ارائه نموده و تکلیف او کاملاً از جانب خدای حکیم تعیین گشته ﴿مَا شَاءَ اللهُ كَانَ وَ مَا لَمْ يَشَأْ لَمْ يَكُنْ) (3) بنابراین نباید از جانب خود تصمیم بگیرد و رأی داشته باشد بلکه چون مریضی که به طبیب مراجعه کرده باید دستور طبیب را عمل کند و در مقابل طبيب نظر ندهد، در غیر این صورت عبد نخواهد بود.
آن که در خط معیشت به مشیّت راضی است *** بهر او فلسفه باغ جنان این همه نیست
﴿عَنِ النّبي صلی الله علیه و آله: يَا عِبادَ اللهِ أَنْتُمْ كَالْمَرْضَى وَ رَبُّ الْعَالَمِينَ كَالطَّبِيبِ فَصَلاحُ الْمَرِيضِ بِمَا يَعْلَمُهُ الطَّبِيبُ وَ يُدَبِّرُهُ لا فِيمَا يَشْتَهِيهِ الْمَرِيضُ وَ يَقْتَرِحُهُ، اَلَا فَسَلِّمُوا اللَّهَ أَمْرَهُ تَكُونُوا مِنَ
ص: 100
الفائِزين﴾ (1)
«از پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود: ای بندگان خدا! شما مانند مریض می باشید و پروردگار عالم مانند طبیب است، بنابراین صلاح بیمار آن چیزی است که طبیب می داند و می اندیشد نه در آن چیزی که مریض می خواهد و دستور می دهد، آگاه و تسلیم امر خدا باشید که در این صورت از رستگاران خواهید بود.
از جهتی دیگر نیز بدون شک دنیا دارای مصائب و حوادث (طبیعی و غیرطبیعی) فراوانی بوده و محفوف به انواع بلاهاست ﴿دارُ بِالْبَلاء مَحْفُوفَةٌ﴾ (2) و بسیاری از افراد بشر در این دنیا هلاک و غرق گشته اند ﴿هَلَكَ فيها عالَمٌ كَثیرٌ﴾ (3) تنها در این میان یک دسته که بنده واقعی) پروردگارند و ضمیر و قلب آنان به نور حق روشن و خاشع بوده و از بهجت و روشن دلی خاصّی برخوردار می باشند، بلاها و مصائب دنیا در نظرشان آسان و سهل بوده و هیچ حادثه و پیشامدی مطلقا در وجودشان تأثیر منفی ایجاد نمی کند بلکه همۀ بلاها را نعمت خداوند دانسته (4) و از آن چه از جانب خداوند حکیم به آن ها می رسد خوشحالند. ﴿فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ﴾ (5) «پس آنان به فضل و مرحمتی که خداوند نصیب آن ها گردانیده شادمانند».
اکنون باید دید رمز این مطلب چه بوده و از کجا سرچشمه می گیرد؟ خلاصه پاسخ این مطلب در یک کلمه کوتاه است که امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿وَ لا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدبيراً﴾ بندگان واقعی حق که حقیقت عبودیت را دریافته اند کسانی هستند که امرشان را واگذار به خدا نموده و در برابر او از خود هیچ تدبیری ندارند، خود تدبیری و خود محوری و غرور و افتخار نمودن به خود در وجود آنان راه ندارد بلکه به خدا تدبیری و خدا محوری معتقد بوده و همه امور را بر طبق اراده و خواست آفریدگار جهان می دانند و با همین توجّه و اعتقاد، به طرف مقاصدشان
ص: 101
همواره گام بر می دارند و در تعقیب آن از هیچ گونه کوشش و فعالیّتی دریغ نمی ورزند، اگر موفّق به نتیجه مطلوب شدند خوش وقت می گردند ولی این موفقیّت را یک نوع تصادف و اتّفاق ندانسته بلکه معتقدند اراده خداوند در حصول آن کاملاً دخالت دارد و اگر هم برخلاف انتظار به نتیجه ای که ظاهراً پیش بینی شده نایل نشدند باز هم هیچ گونه تأثیر منفی در روح آنان حاصل نخواهد شد؛ زیرا علّة العلل و تأثیرگذار در همه چیزها و سبب ساز را خدا می دانند و به علّت و معلول ظاهری هیچ گاه به دید استقلال نظر ندارند، لذا برای خود هرگز تدبیر نمی کنند و در هیچ حالی نعمت اطمینان و آرامش را چه قبل از شروع در انجام مقاصد و چه بعد از آن و چه در صورت وصول به نتیجه و مقصود و یا نرسیدن، از دست نداده بلکه با اطمینان کامل و آرامش قلب در دنیایی که آن را مزرعه آخرت می دانند بدون هیچ تزلزلی با اتّکا برقدرت پروردگار متعال به زندگی انسانی خود ادامه می دهند.
امّا یک نفر غیر موجّد و یا ضعیف الایمان در تصمیم گیری های خویش از پیش خود تدبیر نموده و با اتّکا بر اندیشه خود و اعتقاد به علل و اسباب ظاهری بدون توجه به علّة العلل (خداوند متعال) همیشه در حال اضطراب و اندیشه های گوناگون و محرومیت های پی در پی و کوشش های بی نتیجه به سر می برد زیرا پیش از شروع در انجام مقاصد خویش فکر می کند که آیا به نتیجه می رسد یا نه؟ و بر فرض رسیدن به مطلوب هم از اضطراب او کاسته نمی شود چون این موفّقیت را نتیجه یک نوع تصادف و اتّفاق دانسته و احتمال می دهد که تصادف در همین یک نوبت موافق با خواسته او شده باشد و شاید دیگر این توافق حاصل نشود و از طرفی دیگر هم در صورت عدم وصول به مقصودِ خود مضطرب و ناراحت است بویژه اگر دیگران را در انجام کارهایشان موفق ببیند که در این حال بر اضطراب و افسردگی او افزوده خواهد شد و بالاخره چنین فردی دائماً گرفتار عذاب دردناک اضطراب و موج سهمگین تشویش خاطر بوده و با این وصف از هیچ نعمتی حداکثر استفاده و بهره برداری را نمی تواند ببرد و در نتیجه، این عالم پیوسته برای او جز منزلی تاریک و هولناک نخواهد بود و در این تاریک خانه ای که خود فرض کرده به یک زندگی تنگ و ظلمانی ادامه حیات حیوانی می دهد.
در پایان این قسمت این نکته قابل توجه است که منظور از تدبیر ننمودن عمل برای خود این نیست که اصلاً فکر و اندیشه نداشته باشد و در فعالیت های خود و تصمیم گیری ها تدبیر ننموده و از
ص: 102
خود درایت نشان ندهد (در این زمینه بحث های فراوانی هست که اولیای اسلام پیروان خود را دعوت نموده اند به فکر و اندیشه نمودن قبل از هر کاری)، (1) بلکه مقصود آن است که حقیقت عبودیّت و حدّ اعلای بندگی خداوند هنگامی تحقّق می یابد که انسان ﴿كَالْمَيِّتِ بَيْنَ يَدَي الْغَسّالِ﴾ قرار بگیرد یعنی مانند مرده ای که در برابر غسل دهنده است، تسلیم محض پروردگار متعال باشد.
و چنان چه از جمله بعد هم که می فرماید: ﴿وَ جُمْلَةُ اشتغاله فيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ﴾ استفاده می شود در تمام شؤون زندگی، محور اصلی در اعمال، رفتار و افکارش امر و نهی خداوند بوده و به تدبیر و اندیشه خود قدمی برندارد و تصمیمی اتّخاذ ننماید و به طور کلّی از جانب خویش تدبیری نداشته باشد که چه بسا اندیشه های خود تدبیری سبب تباهی انسان گردد و او را از حق جدا سازد. از سوی دیگر نیز چون انسان از مصالح، مفاسد، اسرار و رازهای قضا و قدر و پیشآمدها آگاه نیست نبایستی به تدبیر خود دل بستگی داشته باشد که امیرالمؤمنین علیه السلام در اعتماد نداشتن به تدبیر و پایان بینی چنین فرموده است:
﴿و تَذِلُّ الأمُورُ لِلْمَقَادِيرِ حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ﴾ (2)
«کارها رام و پیرو احکام قضا و قدر است به طوری که گاهی تباهی در تدبیر و پایان بینی می باشد». (کارها چنان در سیطره قضا و قدرند که چاره اندیشی به مرگ می انجامد یعنی چه بسا تدبیر سبب تباهی گردد)
به همین مضمون در کلامی دیگر فرمود:
﴿يَغْلِبُ الْمِقْدارُ عَلَى التَّقْدِيرِ حَتَّى تَكُونَ الْافَةُ فِي التَّدْبِيرِ﴾ (3)
«قضا و قدر الهی بر حسابگری بنده پیشی می گیرد به طوری که (گاهی) آفت و تباهی در تدبیر و پایان بینی می باشد» تقدیر الهی چنان بر محاسبات انسان چیره می شود که تدبیر سبب .
ص: 103
آفت زدگی می گردد. پس نباید دست از توکل برداشت و به تدبیر و اندیشه خود اطمینان نمود.
و فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يَجْرِى الْأُمُورَ عَلَى مَا يَقْتَضِيهِ لا عَلَى مَا تَرْتَضِيهِ﴾ (1)
«به درستی که خداوند کارها را براساس آن چه مقتضی است جاری می کند نه بر آن طوری که دلخواه تو است»
اگر محوّل حال جهانیان نه قضاست *** چرا مجاری احوال، بر خلاف قضاست
پس به طور خلاصه یکی از پایه های عبودیت، آن است که انسان در برابر خدای متعال از خود هیچ گونه تدبیر و اراده ای نداشته باشد و در همه امور، اراده خود را کنار گذارد و تابع محض اراده و تدبیر حکیمانه خداوند حکیم باشد ﴿وَ لا تَتَّبِع الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ﴾ (2) «و هرگز هوای نفس را پیروی نکن که تو را از خدا گمراه می سازد».
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست *** کفر است در این مذهب خودبینی و خودرأیی
بنابراین هنگامی که بنده خدا به یقین بداند مدبّر او یعنی خدای متعال، عالم به جمیع امور او می باشد و هیچ چیزی در آسمان و زمین از علم و تدبیر او پوشیده نیست، پس چون تدبیر امور خود را به مدبّرش بسپارد، مسایل و مشکلات دنیا بر وی آسان خواهد گردید. ﴿وَ إِذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِيرَ نَفْسِهِ عَلَى مُدَبِّرِهِ، هَانَ عَلَيْهِ مَصَائِبُ الدُّنْيا﴾ (3)
در سر لوحه دروس حوزوی نیز اول مطلبی که (در آغاز کتاب جامع المقدمات) به آن اشاره شده و به اهل علم و طلاب عزیز توصیه و تعلیم می گردد، همین موضوع تفویض است که اول علم، معرفت خدا و آخر آن، تفویض امور به پروردگار عالم قلمداد گردیده است. ﴿قَالَ النَّبى صلی الله علیه و آله أَوَّلُ الْعِلْمِ مَعْرِفَةُ الْجَبَّارِ وَ آخِرُ الْعِلْمِ تَفْويضُ الْأَمْرِ إِلَيْهِ).
در دائره هستی ما نقطه تسلیمیم *** رأی آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
ص: 104
﴿وَ جُمْلَةُ اشْتِغالِهِ فيمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ... وَ إِذَاشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى وَ نَهَاهُ لا يَتَفَرَّغُ مِنْهُما إِلَى الْمِرَاءِ وَ الْمُبَاهَاةِ مَعَ النَّاسِ﴾
«و تمام فعّالیّت های او در چیزی باشد که خدا به آن امر و یا نهی کرده است... پس وقتی بنده مشغول به چیزی شد که خدای تعالی او را بدان امر و نهی فرموده دیگر مشغول به مراء و جدال و خودنمایی و مباهات با مردم نمی شود.»
موضوع سوم یا سوّمین پایه عبودیت آن است که همۀ همّ و سعی انسان در اطاعت کامل خداوند بوده و در آن چه او امر کرده امتثال نماید و از آن چه نهی فرموده اجتناب کند که از همین رهگذر، رضوان پروردگار به دست می آید و در صورتی که همۀ اوقات انسان به اطاعت خداوند سپری شد جوهره وجود او سکّه و بهای خاصّی پیدا می کند و گوهرهای گران قیمتی که در وجودش به ودیعه گذارده شده از همین راه شکوفا و متجلّی گشته و با عبودیت الهی، جسم و روحش کاملاً الهی می گردد.
در جملۀ دوم ﴿لا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ...﴾ اشاره به بندگی خدا در برابر قانونگذاری بود که عبد نباید در مورد امر و نهی خدای حکیم نظر و رأیی داشته باشد بلکه باید فقط به قانون و دستور خدا پایبند باشد و بس در جمله سوم یعنی پایه سوم عبودیّت، بندگی محض از جهت نظام عملی و عبد بودن در اجرای قانون خدا و گوش به فرمان خدا بودن مطرح است و موضوع اطاعت چیزی است که سرلوحۀ اهداف تمام انبیاء علیهم السلام و از انگیزه های اصلی پیامبران خدا بوده چنان چه حضرت نوح علیه السلام به قوم خود فرمود:
﴿آنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاتَّقُوهُ وَ أَطِيعُون﴾ (1)
«عبادت خدا نمایید و پرهیزکار باشید و مرا اطاعت و پیروی کنید.»
ص: 105
بدون شک کسی که بخواهد درست خدا را عبادت نماید لازم است گناه نکند زیرا عبادت موجب قرب و نزدیکی به حق می شود در صورتی که بی تقوایی و عدم احتراز از معاصی موجب بعد و فاصله بین مخلوق و خالق می گردد و تنها راه برای ترک معصیت و تقرّب به خداوند، همانا اطاعت همه جانبه از اوست که اطاعت از خداوند نیز ملازم است با عدم اطاعت از دشمنان خدا اعمّ از شیاطین، کافرین، منافقین، مکذّبین و هر موجود دیگر که انسان را از یاد خدا غافل نماید (اطاعت از دستورات انبیاء و اولیاء علیهم السلام نیز در واقع همان بندگی خداوند می باشد).
بنابراین با توجه به ملازمه ای که در سه جمله آیه شریفه ﴿اَنِ اعْبُدُو اللهَ وَاتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونَ﴾ هست با دقت عمیقی که در آن وجود دارد معلوم می شود هر سعادتی که انسان به دست می آورد به طُفیل همین اطاعت و بندگی خداوند می باشد؛ البته اطاعتی که در جمیع جهات و ابعاد مختلف زندگی محقق باشد نه آن که بعضی از دستورات الهی را عمل نماید و نسبت به بعضی دیگر بی توجه باشد بلکه به تمام اوامر و نواهی خداوند کاملاً توجه نماید.
﴿اللَّهُمَّ اِنَّكَ اَمَرْتَنِي فَتَرَكْتُ وَ نَهَيْتَني فَرَكِبْتُ﴾ (1)
«الهی مرا فرمان دادی و من ترک کردم و مرا نهی نمودی و من مرتکب شدم».
ضمناً با دقت کامل در مفهوم جملۀ قبل: ﴿ وَ لا يُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبيراً﴾ به انضمام جمله بعدِ حدیث، به خوبی روشن می شود که عبودیت واقعی هنگامی محقّق می گردد که انسان بدون هیچ چون و چرا، خودرایی و خود تدبیری، سرسپردۀ ذات حق و تسلیم محض او باشد و از سوی دیگر نیز این سرسپردگی و تسلیم بودن در همه اوقات بوده باشد و خلاصه همه عمرش و زندگی اش در عبادت و اطاعت خداوند سپری گردد.
غوّاص کن گَرَت گُهر می باید *** غوّاصان را چار هنر می باید
سررشته به دست یار و جان در کف دست *** دَم نازدن و قدم ز سر می باید
گویند: سلطان محمود سبکتکین، وزرای خود را به منظور آزمایش و امتحان آنان جمع نمود و گوهر گران بهایی را در آنان حاضر کرد و به یک یک آن ها فرمان داد تا آن گوهر را بشکنند ولی در برابر این دستور هیچ کدام اقدام ننمودند و گوهر را نشکستند تا آن که به غلام
ص: 106
خود دستور داد که گوهر را بشکند او هم بدون معطّلی در همان لحظه صدور فرمان، گوهر را شکست در همین حال سلطان محمود گفت: این گوهر گرانمایه را با این ارزش چطور شکستی؟ وی در پاسخ گفت: فرمان شما فوق این ارزش بود و بیشتر از این گوهر بها داشت.
آری بنده حقیقی خدا کسی است که به محض صدور فرمان خدا بدون هیچ چون و چرا، وسوسه و توجیه نادرست، فرمان را اجرا نماید و همان گونه که او خواسته عمل کند و این است حقیقت عبودیت که اعلا مرتبۀ آن را در تاریخ زندگانی انبیاء و ائمه علیهم السلام و اولیای خداوند می یابیم چنان چه حضرت ابراهیم علیه السلام هنگامی که در خواب دید فرزندش را ذبح می کند به او گفت:
﴿يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِى الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرى؛﴾:
ای پسرک من! همانا دیدم در خواب که تو را ذبح می کنم پس بگو تا چه می بینی».
حضرت اسماعیل علیه السلام نیز در پاسخ گفت:
﴿يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ﴾ (1) «ای پدر انجام بده آن چه را امر به آن شده ای».
و هم چنین هنگامی که امام حسین علیه السلام عازم کربلا بود فرمود:
﴿و قَدْ شَاءَ اللهُ اَنْ يَرانى مَقْتُولاً مَذْبُوحاً﴾ (2)
«خداوند می خواهد مرا به دست ظلم و عدوان کشته و سربریده ببیند».
و پس از تحمّل همۀ مصائب در جهت اطاعت کامل خداوند متعال در لحظاتی که بدن عزیزش بر روی زمین کربلا افتاده بود و جان به جان آفرین تسلیم می نمود عرض نمود:
﴿اِلهي رِضاً بِقَضَائِكَ وَ لا مَعْبُودَ سِواکَ﴾ (3)؛ «خشنود به قضا و تقدیر تو هستم و خدایی جز تو برای من نیست.»
ای دل بیا که تا به خدا التجاء کنیم *** وین درد خویش را از در او دوا کنیم
امید بگسلیم ز بیگانه تمام *** زین پس دگر معامله با آشنا کنیم
در نهیم در راه او هرچه باداباد *** تن در دهیم و هر چه رسد مر جفا کنیم
ص: 107
او هر چه می کند چه صواب و محض خیر *** پس ما چرا حدیث ز چون و چرا کنیم
چون امر و نهی او همه بهر صلاح ماست *** فاسد شویم گر ز اطاعت ابا کنیم
از خویش می کشیم جفایی که می کشیم *** بر خویشتن می کشیم چه بر کس جفا کنیم
این نکته هم بسیار اهمیت دارد که وقتی انسان از مسیر فطرت منحرف نگشته و بر این اساس متوجّه و متذکّر خداوند باشد پس از تصوّر و تصديق اسماء حسنای الهی و انتقال به معنی و فهمیدن این مطلب که خداوند به او عنایت و لطف نموده و همۀ خوبی ها از اوست و او کریم و رحیم و غفور و... است بالفطره نسبت به خداوند انس و محبّت پیدا می کند و پیوسته مطیع و فرمانبردار او خواهد شد و آن چنان خدای را بندگی و عبادت می کند که گویی او را پیش دیده خود می بیند و در این صورت خواستهای غیر از خواسته خداوند نداشته و قدمی برخلاف رضای او برنخواهد داشت. و همین اُنس و محبت و فرمانبری از حق به حدّی خواهد رسید که انسان می تواند گاهی کارهای خدایی هم بکند. چنان چه صادق آل محمّد صلی الله علیه و آله فرمود:
﴿اَلْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ﴾؛ (1) «عبودیت جوهره ای است (گوهری می باشد) که کُنه و باطن (حقیقت و ریشه اش) ربوبیّت و کار خدایی کردن است.»
از عبادت نی توان الله شد *** می توان موسی کلیم الله شد
«عبودیت جوهره ای است که نهایت و کنهش ربوبیت می باشد، خاصیت بندگی خدا این است که هر چه انسان راه بندگی را بیشتر طی کند بر ربوبیت و تصاحب و تسلّط و قدرت او افزوده می شود، یعنی عبادت راه کسب قدرت و تسلّط است، این تسلّط به پنج یا شش مرحله می رسد که اولین اثر عبادت تسلّط بر خود و نفس است.» (2)
البته بندگی حقیقی و واقعی خداوند است که چنین آثار عجیب را دارد و می تواند مقام انسانی را به این حد برساند و آب حیاتی است که روح انسان از آن سرچشمه می نوشد.
در حدیث دیگری آبان بن تغلب از امام باقر علیه السلام روایت می کند موقعی که نبی اکرم صلی الله علیه و آله به
ص: 108
معراج رفت یکی از مطالبی که خداوند به پیغمبرش فرمود این کلام بود:
﴿وَ مَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْءٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصَرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ﴾ (1)
«بنده من وسيله تقرّبی نزد من ندارد که محبوب تر باشد از آن چه بر او واجب کرده ام و همانا بنده به وسیله نوافل به من نزدیک می شود تا محبوب من می گردد و همین که محبوب من گشت، من گوش او می شوم که با آن می شنود و چشم او می شوم که با آن می بیند و زبان او می شوم که با آن سخن می گوید و دست او می شوم که با آن برگیرد اگر مرا بخواند او را اجابت می کنم و اگر از من بخواهد به او می بخشم»
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند *** که تو در برون چه کردی، که درون خانه آیی
به کنار بیت ماندم، من بی نوای حیران *** بشنید گوش جانم، ز درون چنین صدایی
تو به صدق متّصف شو به صفات اهل تقوی *** به سراغ تو من آیم تو مگر چرا نیایی
به طور طبیعی شعاع بصری و قوّه شنوایی و قدرت نطق انسان در حدّ خاصّی کار می کند ولكن هنگامی که انسان به مراحل عالی عبودیّت رسید دیگر به آن صورت نیست بلکه بصیرت و حالت خاصّی پیدا می کند که فوق آن بینایی ظاهری است گاهی تا اعماق اشیا را می بیند و یک نوع تصرّف الهی در قوای بینایی و شنوایی و نطق و قدرت او حاصل می گردد که هر چه بخواهد می تواند بیابد. و اضح تر این که: تا قبل از رسیدن به مرحله عبودیت، همۀ این قوا محدود بود و
ص: 109
الان به طور نسبی نامحدود است زیرا محتوای عبودیت، ربوبیت است یعنی کار خدایی کردن (1) و لذا اطاعت و بندگی خدا بهترین سرمایه و غنیمت انسان به حساب می آید.
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِنَّ اللهَ سُبْحانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِيمَةَ الْاَكْياسِ﴾ (2)
حضرت علی علیه السلام فرمود: همانا خدای سبحان، طاغت را غنیمت و سود زیرکان قرار داد» و نیز ﴿الطَّاعَةُ هِمَّةُ الْأَكْياسِ﴾ (3) «طاعت، همّت زیرکان است».
یکی دیگر از آثار بندگی خداوند این است که وقتی انسان به پیروی و اطاعت از خداوند پرداخت و مشغول بندگی او شد هرگز به مراء و فخر فروشی نمی پردازد و مباهات نمی کند زیرا در جمیع فعّالیت ها در یک مسیر مشخص به عنوان عبد و مطیع، پیروی از حق می نماید و در این جهت نظری به مردم ندارد (از جهت اجر، مزد، عقاب و سایر توجّهات) در این صورت موضوعی برای مراء، فخر و مباهات باقی نمی ماند. و فراغتی از آن دو امر نمی یابد تا مجال و فرصتی برای فخر و مباهات و مراء با مردم پیدا کند.
«مراء» عبارت است از: اعتراض کردن به سخن غیر و اظهار نقص و خلل در لفظ یا معنی به قصد تحقیر و اهانت نمودن شخص و برخورد کردن زیرک مآبانه، که از خصوصیّات مراء و مباهات کنندگان این است که مطلب حقّی را چنان چه دیگری گفت و از زبان غیر خودش جاری گشت او را ناخوش آید و این صفتی است بسیار مذموم و از رذایل اخلاقی که موجب رسوایی و ظاهر شدن عیوب انسانی گشته و اگر این رذیله قوی شود گاهی به حدّی می رسد که می خواهد با هر کسی درافتد و پیوسته در پی آن است که سخنی از کسی بشنود و در آن دخل و تصرّف نماید و از این عمل لذّت برد و شاد شود بویژه اگر در جمعی باشد که آدم های ضعیف النفس و
ص: 110
بی مایه ای هم در آن جمعیت حاضر باشند. بدون شک این حالت از خباثت های باطنی بعضی افراد است و به تعبیر دیگر یک نوع بیماری روحی و نفاق می باشد که از جانب اولیای خدا شدیداً مذمت شده (چه بر حق باشد یا نباشد) و ترک این صفت از علائم و نشانه های پارسایی و تقوا به شمار آمده است و در روایات متعدّدی از این صفت ناپسند (مراء) نهی شده و ترک آن اگر چه حق باشد، نشانۀ ورع و ایمان انسان به حساب آمده است. ﴿تَرْكُ الْمِراءِ وَ اِنْ كانَ مُحِقاً﴾. (1)
پس اطاعت و بندگی خداوند کریم است که انسان را از هر نوع جدال مذموم و صفات ناپسند اخلاقی دور نگه می دارد زیرا با اطاعت درست از خداوند، انسان تقرّب إلى الله پيدا می کند و از همین رهگذر صفات الهی به دست می آورد و چنان چه قبلاً هم ذکر شد خواستی و خواهشی جز خواست او نخواهد داشت.
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است *** خواستی باید که بعد از آن نباشد خواستی
﴿قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قَالَ اللهُ جَلَّ جَلالُهُ، يَابْنَ آدَمَ اَطِعْني فيمَا أَمَرْتُكَ وَ لَا تُعَلِّمْني ما يُصْلِحُك﴾ (2)
امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش روایت کرده که «نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند متعال فرمود: اطاعت کنید مرا در آن چه امر کردم شما را به آن و به من یاد ندهید آن چه را مصلحت شماست».
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن *** که خواجه خود روش بنده پروری داند
نیز امام صادق علیه السلام، روایت کرده از پدران بزرگوارش از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم که فرمود: خداوند می فرماید:
ص: 111
﴿أَيُّمَا عَبْدٍ أَطاعَني لَمْ اَكِلْهُ إِلَى غَيْرِي وَ أَيُّمَا عَبْدٍ عَصَانِي وَكَلْتُهُ إِلَى نَفْسِهِ ثُمَّ لَمْ أَبَالِ فِي أَيِّ وَادٍ هَلَكَ﴾ (1)
«هر بنده ای از من اطاعت کند او را به غیر خودم واگذار نخواهم نمود و هر بنده ای که نافرمانی مرا بکند او را به خودش واگذار می نمایم و اهمیت نمی دهم که در کدام وادی بیفتد و هلاک گردد، باکی هم ندارم به هر جا می خواهد برود تا هلاک شود».
﴿وَ لا تَكِلْنى إِلى خَلْقِكَ، بَلْ تَفَرَّدْ بِحَاجَتِی وَ تَوَلَّ كِفَايَتِی وَانْظُرْ إِلَيَّ وَانْظُرْلي في جميع أُمُورِي، فَإِنَّكَ إِنْ وَكَلْتَني إِلى نَفْسي عَجَزْتُ عَنْهَا وَ لَمْ أَقِمْ مَا فِيهِ مَصْلَحَتُهَا، وَ إِنْ وَكَلْتَني إِلَى خَلْقِكَ تَجَهَّمُونِي، وَإِنْ الْجَأْتُنِي إِلَى قَرَابَتِي حَرَمُونِي وَ إِنْ أَعْطَوْا أَعْطَوْا قَلِيلاً نَكِداً وَ مَنُّوا عَلَيَّ طَويلاً وَ ذَمُّوا كَثيراً﴾(2)
گر ز چشم همه خلق بیفتم سهل است *** تو مینداز که مخزول تو را ناصر نیست
﴿وَ لا تَكِلْني إِلى نَفْسي طَرْفَةَ عَيْنِ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ﴾ (3)
بنابراین بندگی و سیر و سلوک الهی که مبدأ و منتهایی دارد، بدون طی نمودن صراط میسّر نخواهد بود و این صراط همان صراط مستقیم است که پیوسته در نماز آن را از خداوند طلب می نماییم، صراط مستقیم نیز از ویژگی هایی چون نور، بصیرت، توشه، رفیق، امنیت... برخوردار می باشد.
ص: 112
﴿فَإِذَا اَكْرَمَ اللهُ الْعَبْدَ بهذِهِ الثَّلاثَة...﴾
«پس چون خداوند، بنده خود را به این سه چیز گرامی بدارد...»
بعد از آن که ریشه ها و پایه های بندگی خداوند در نهاد انسان غرس و به راستی حقیقت عبودیت با وجود او عجین و تثبیت گردید آن گاه علاوه بر ثمرات مهمّی که هر یک از آن سه (1) بُعد عبودیت در برداشت، مجموعه آن ابعاد نیز اگر به طور کامل در کسی جمع شود، نتایج و ثمره های بسیار با ارزشی را به دنبال خواهد داشت. بنابراین شخصی را که خداوند متعال به آن سه بُعد عبادت واقعی گرامی داشته و وی را بهره مند از آن نموده باشد، هم چون درختی کهن و تنومند که در اعماق زمین ریشه دوانده است با شاخه هایی سر بر فلک کشیده، نتایج و میوه های مهمّی از آن درخت به عمل خواهد آمد که در شش قسمت خلاصه شده است:
﴿هانَ عَلَيْهِ الدُّنْيا﴾. «دنیا در نظر عبد حقیقی ناچیز به حساب می آید».
با توجّه به این که انسان از خاک آفریده شده و یک بُعد او خاکی و مادّی است بر همین اساس به سوی دنیا و مادّیات گرایش داشته و پیوسته جاذبه های مادّی، او را به طرف خاک می کشاند.
همان طور که جاذبه زمین و نیروی جاذبه، هر چیزی را به سوی خود می کشاند و مانع از اوج و پرواز آن می گردد مگر این که نیروی قوی و ما فوق قدرت جاذبه وجود داشته باشد که در این صورت با خنثی نمودن نیروی جاذبه زمین، مگر این که شرایط پرواز به فضا و آسمان فراهم
ص: 113
﴿يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلا بِسُلْطَانٍ﴾ (1) «ای گروه جن و انس، اگر می توانید از مرزهای آسمان ها و زمین بگذرید، و در اطراف زمین و آسمان نفوذ کنید، پس نفوذ کنید که نفوذ نخواهید کرد (قادر نخواهید بود) مگر با سلطان (با نیرو و قدرت)»
در بُعد معنوی و عالم انسانیت نیز که بعد ملکوتی انسان است، با خنثی نمودن جاذبه های مادّی و دنیوی، زمینه پرواز روحانی فراهم خواهد گشت زیرا بُعد خاکی انسان وی را به سوی خود کشانده و مانع پرواز به عالم بالا و اوج ملکوتی می گردد که به وسیله عبادت و بندگی خدا (2) و توجّه باطنی به او، انسان قدرت الهی پیدا می کند و در این صورت بر عالم خاکی و دنیا مسلّط می شود و از همین رهگذر دنیا و مافیها برای او سهل و ناچیز خواهد شد و جاذبه های مادّی و عالم خاکی هرگز نخواهد توانست چنین انسانی را مجذوب خود گرداند زیرا او به کلّی از این عالم منخلع و کنده شده و به عالم بالا پرواز نموده است، چنانچه امیرالمومنین علیه السلام در این موارد متعدّد به این موضوع اشاره فرموده:
﴿وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ في يَدِ مَجْذُومٍ.﴾ (3) «به خدا قسم! این دنیای شما (که به انواع حرام آلوده است) در چشم من از استخوان بی گوشت خوکی که در دست بیماری جذامی باشد، پست تر است.»
در حیوانات خبیث تر از خوک نمی باشد و در بین بیماری ها نیز بدترین بیماری، بیماری جذام و
ص: 114
خوره است که موجب از بین رفتن گوشت و اعضای بیمار می گردد و در بین اجزاء و اعضای بدن نیز، بی ارزش تر از استخوان وجود ندارد که بدین وسیله امیرالمومنین علیه السلام بی اعتباری و پستی دنیا را مجسّم فرموده است.
﴿وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الأقاليم السَّبْعَةِ بِمَا تَحْتَ أَفْلاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ الله في نَمْلَةٍ أَسْلُبُها جِلْبَ شَعَيِرَةٍ، مَا فَعَلْتُهُ وَ إِنْ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جُرَادَةٍ تَقْضَمُها.﴾(1) «سوگند به خدا اگر هفت اقلیم را با هر چه زیر آسمان های آن ها است به من بدهند برای این که خدا را درباره مورچه ای که پوست جوی از آن بربایم، نافرمانی نمایم، نمی کنم و به تحقیق دنیای شما نزد من از برگی که در دهن ملخی باشد که آن را می خورد، پست تر و خوارتر است».
﴿وَ لَاَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ اَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزِ﴾ (2) «و آن گاه می دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغاله ای بی ارزش تر است».
﴿اَلا وَ إِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِاكْتَفى مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقَرْصَيْهِ... وَ لَهِيَ فِي عَيْنِي أَوْهَى وَ أَهْوَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ﴾ (3) «آگاه باشید امام شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده و دو قرص نان رضایت داده و اکتفا کرده است..... و دنیای شما در چشم من از دانه تلخ درخت بلوط (4) ناچیزتر است».
با علی علیه السلام گفتا یکی در رهگذار *** از چه باشد جامه تو وصله دار
هستی عالم همه از هست توست *** اختیار مرد و زن در دست توست
ای امام تیز رأی و تیزهوش *** جامه ای چون جامه شاهان بپوش
ص: 115
گفت صاحب جامه را بین جامه چیست *** دید باید در درون جامه کیست
مَرد سیرت را بصورت کار نیست *** جامه گر صد وصله باشد عار نیست
کار ما در راه حق کوشیدن است *** جامه زهد و ورع پوشیدن است
ابن عبّاس می گوید: در سرزمین ذي قار (محلّی است در نزدیکی شهر بصره، میان کوفه و واسط که در گذشته جنگ مسلمانان با ایران نیز آن جا صورت گرفت) بر امیرالمومنین علیه السلام وارد شدم (خدمت امام رفتم) که داشت کفش خود را پینه می زد (پارگی کفش خود را می دوخت) تا مرا دید، فرمود: قیمت این کفش چقدر است؟ گفتم بهایی و ارزشی ندارد، پس حضرت فرمود:
﴿وَ اللهِ لَهىَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ اِمْرَتِكُمْ، إِلّا أَنْ أُقيمَ حَقًّا أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً﴾ (1) «و به خدا سوگند، این کفش بی ارزش نزد من از حکومت بر شما محبوب تر است مگر این که حقّی را با آن بپا دارم یا باطلی را دفع نمایم».
و نیز ضرار ابن ضمره ضبابی از یاران امام وقتی به شام رفت بر معاویه وارد شد، معاویه از او خواست تا از حالات امیرالمومنین علیه السلام بگوید، گفت: علی علیه السلام را در حالی دیدم که شب، پرده های خود را افکنده بود و او در محراب ایستاده، محاسن را به دست گرفته چون مارگزیده به خود می پیچید و محزون می گریست و می گفت:
﴿يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا، إِلَيْكِ عَنِّي، أَبي تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِينُكِ! هَيْهَاتَ! غُرّي غَيْري، لا حَاجَةَ لي فيك، قَدْ طَلَّقْتُك ثَلاثاً لا رَجْعَةً فيها﴾ (2)
«ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو، آیا برای من خودنمایی می کنی؟ یا شیفته من شده ای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مبادا! غیر مرا بفریب، که مرا در تو هیچ نیازی نیست، تو را سه طلاقه کرده ام تا بازگشتی نباشد».
حیدری نیست اندر این آفاق *** دهد این گنبد پیر را سه طلاق
آری بر همین اساس که مولای متّقیان هیچ علاقه ای به این دنیا نداشت بر قلّه مرتفع محبّت و معرفت خدا قرار داشت و هیچ پرواز کننده ای به بلندای ارزش او نرسید و در علم و معرفت به
ص: 116
اوج او نایل نگشت. ﴿وَ لا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ﴾ (1) دنیا برای او به حدّی ناچیز و بی ارزش بود که مرگ و ملاقات با خدا برای او مأنوس تر از انس طفل به پستان مادرش ﴿وَاللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبِ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ﴾ (2) و سرانجام هنگامی که به دست شقی ترین مردم (ابن ملجم لعنه الله) فرق مبارکش شکافته و به شهادت نایل گشت فرمود: ﴿فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ﴾(3)
بنابراین دنیایی که دنیا پرستان به آن دل بسته اند عبارت است از لذت بردن از مال و ثروت و اندوخته های خود و خودبینی و خود محوری ها و به طور خلاصه اطاعت همه جانبه از میل ها و شیطان، ولی آن کسی که بنده واقعی پروردگار است و برای خود در امور مادّی ملکیتی نمی بیند و تدبیری جز خواست خداوند ندارد و در جمیع ابعاد زندگی مطیع و فرمانبردار خداوند متعال می باشد، بدیهی است دنیا در نظر چنین انسانی، ناچیز می باشد زیرا در اثر سیر بندگی حق، علاقه های دنیا را از وجود خویش ریشه کن و قطع نموده است امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
﴿فَقَطْعُوا عَلائِقَ الدُّنْيَا﴾. (4)
«پس علاقه ها (دل بستگی) دنیا را از خود دور کنید»
دل بر جهان مبند که این نونهال را *** از بر سرزمین دگر سبز کرده اند
بنابراین ارتباط بندگی خدا با قطع علایق دنیوی آن است که هر چند علاقه به دنیاکم باشد انسان از عبادت خدا بیشتر لذّت می برد و به هر اندازه به دنیا بیشتر علاقه مند باشد لذّت عبادت را نمی چشد مانند بیماری که به خاطر بیماری، از غذا لذّت نمی برد، اهل دنیا نیز به دلیل بیماری حب دنیا و مال از عبادت لذّت نخواهند برد، چنان چه حضرت عیسی علیه السلام فرمود:
﴿كَمَا يَنْظُرُ الْمَرِيضُ إِلى طَيِّبِ الطَّعَامِ فَلا يَلْتَذْهُ مَعَ مَا يَجِدُهُ مِنْ شِدَّةِ الْوَجَعِ كَذَلِكَ صَاحِبُ الدُّنْيا لا يَلْتَذُّ بِالْعِبَادَةِ وَ لا يَجِدُ حَلاوَتَهَا مَعَ مَا يَجِدُ مِنْ حُبِّ الْمَالِ﴾(5)
و نیز دنیایی که دنیاطلبان به آن دل بسته اند به خاطر دید حیوانی و ظاهر بینی که نسبت به دنیا دارند ظاهری بیش از آن تصوّر ننموده و به باطن آن هیچ گونه توجّهی ندارند و در غفلت های
ص: 117
پی در پی به سر می برند و پیوسته به دنیا پرستی و حبّ شدید به دنیا ادامه می دهند تا سرانجام هلاک می شوند.
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَةِ﴾. (1)
«على علیه السلام و فرمود: دوستی دنیا ریشه هر گناهی است»
حب دنیا هست رأس هر خطا *** از خطا کی می شود ایمان عطا
بنابراین دل بستگی و علاقه به دنیا نسبت به افراد، متفاوت است و گاهی چنان شدّت پیدا می کند که به حدٌ وَله (فریفته و شیفته گشتن) می رسد و انسانی که حبّ و وله دنیا دارد نور ایمان و تقوا در دل او جای نخواهد گرفت.
﴿قال عَلىُّ علیه السلام: حَرامٌ عَلى كُلِّ قَلْبٍ مُتَوَلِّهٍ بالدُّنْيا أَنْ يُسْكِنَهُ التَّقْوى﴾ (2)
علی علیه السلام فرمود: حرام است بر هر قلبی که وله به دنیا دارد (شدت علاقه به دنیا)، که تقوا در او ساکن شود».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: رَأْسُ الآفاتِ التَّوَلُّه بالدُّنْيا﴾ (3)
«علی علیه السلام فرمود: ریشه تباهی ها و آفات، دل به دنیا سپردن است.»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: أَعْظَمُ الْمَصَائِبِ وَ الشَّقَاءِ الْوَلَهُ بِالدُّنْيَا.﴾ (4)
علی علیه السلام فرمود: بزرگ ترین مصیبت ها و بدبختی ها، دل به دنیا دوختن است».
دلا این عالم فانی، به یک ارزن نمی ارزد *** بدنیا آمدن، بر زحمت رفتن نمی ارزد
اگر اندر تمام عمر، نوشی شیر با شکر *** به آن یک ساعتِ تلخی جان کندن نمی ارزد
اگر اندر تمام عمر پوشی جامه زیبا *** به آن یک ساعتِ عریانی شستن نمی ارزد
مُسخّر گر کنی روی زمین را مثل اسکندر *** به آن تنهایی اندر لحد خُفتن نمی ارزد
آری همین دنیا را عباد صالح و حقیقی خداوند کاملاً به باطنش توجه نموده و از خطرات آن پرهیز کرده و هرگز به آن دل نمی بندند زیرا بنا به فرمایش علی بن ابی طالب علیه السلام باطن دنیا
ص: 118
هم چون زهر کشنده و مسموم کننده ای می باشد که جز افراد نادان به سراغ آن نمی روند و دل بستگی و اعتماد به این دنیا غیر از جهالت چیزی نمی تواند باشد.
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: اَلرُّكُونُ إِلَى الدُّنْيا مَعَ ما تُعاينُ مِنْهَا جَهْلٌ﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: اعتماد و دل بستگی به دنیا با آن چه (فریب و بی وفایی) از آن به چشم می بینی، نادانی و جهالت است.»
و نیز فرموده: «دنیا مُرداری است گندیده و طالب آن سگ ها می باشند.»
این جهان بر مثال مُرداریست *** کرکسان گیرد او هزار هزار
این مر آن را همی زند *** وان مراین را همی زند منقار
آخر الامر بگذرند همه *** وز همه باز ماند این مردار
از زبان یکی از علویین پیرامون دنیا چنین نقل شده است:
عتبت على الدّنيا و قلت الى متى *** اکابد عسراً ضرّه ليس ينجلي
اكلٌ شريف من على جدوده *** حرام عليه الرزق غير محلّل
فقالت نعم يا بن الحسين علیه السلام رميتكم *** بسهم عناداً حين طلّقني علىٌ علیه السلام (2)
«دنیا را سرزنش نموده گفتم: تا به کی با سختی های صعب العلاج دست به گریبان باشم؟ آیا هر فرد شریفی که اجداد و فرزندان علی علیه السلام هست باید از رزق حلال محروم بماند؟ دنیا در جواب من گفت: آری فرزند حسین علیه السلام شما را نیز به تیر عناد و دشمنی در آن زمانی که علی علیه السلام طلاق داده، نشانه گرفته ام و هرگز دشمنی من با شما پایان پذیر نبوده و تمام نخواهد شد.»
در تندباد،(1) و نیز در روایات فراوانی پیرامون زندگی مادی دنیا و تصویر واقعی آن که ظاهری بسیار فریبنده ولی باطنی مهلک و خطرناک دارد در قالب مثال هایی هشدار دهنده و بیدار کننده به مطالب مهمی اشاره شده است که به چند نمونه از آن ها اشاره می شود.
﴿1- قال عَلِيٌّ علیه السلام: مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ لَيِّنْ مَسُّهَا وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِي جَوْفِهَا يَهْوِي إِلَيْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلِ وَ يَحْذَرُها ذُو اللَّبِيبِ الْعَاقِلِ﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: داستان دنیا مانند مار است که چون دست بر آن بکشی نرم است ولی در اندرونش زهر کشنده می باشد، فریب خورده نادان به طرف آن می رود و خردمند پایان بین از آن دوری می گزیند.
مانند ماری است که نیمش سپید است *** از سوی سر زشت و سیاه است به دنبال
بنگر به کجا خواهدت این باز همی برد *** دیوانه مباش آب مپیمای به غربال
﴿2- قال عَلِيٌّ علیه السلام: الدُّنْيا غَرُورٌ (3) حَائِلٌ و سَرَابٌ زَائِلٌ وَ سِنَادٌ مَائِلٌ﴾ (4)
«علی علیه السلام فرمود: دنیا فریب دهنده رنگارنگ و سَرابی است زایل شونده و تکیه گاهی است متمایل به افتادگی».
همی بگذرد بر تو ایّام تو *** سرابی جز این باشد آرام تو
﴿3- قال موسى بن جعفر علیه السلام: يا هشام مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ مَاءِ الْبَحْرِ كُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ اِزْدَادَ عَطَشاً حَتَّى يَقْتُلَهُ﴾(5)
«امام کاظم علیه السلام در ضمن وصیت هایی به هشام فرمود: دنیا هم چون آب دریا می ماند (شور است) هر چه انسان تشنه از آن بنوشد تشنگی او زیاد می گردد تا بمیرد».
ص: 120
﴿4- قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِنَّ الدُّنْيَا كَالْغُولِ تُغْوِي مَنْ أَطَاعَها وَ تُهْلِكُ مَنْ أَجَابَهَا وَ إِنَّهَا لَسَرِيعَةُ الزَّوَالِ وَ شيكَةُ الْاِنْتِقَالِ﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: به راستی که دنیا هم چون غولی است راهزن، گمراه می کند کسی را که اطاعتش کند و هلاک می نماید آن را که پاسخ دهد و دنیا تباهی اش تند و زود، و انتقال و برگشتنش نزدیک است».
﴿5- قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِنَّ الدُّنْيا كَالشَّبَكَةِ تَلْتَقُ عَلى مَنْ رَغِبَ فيها وَ تَتَحَرَّزُ عَمَّنْ أَعْرَضَ عَنْها فَلَا تَمِلْ إِلَيْهَا بِقَلْبِكَ وَ لا تُقْبِلْ عَلَيْهَا بِوَجْهِكَ فَتُوقِعَكَ في شَبَكَتِهَا وَ تُلْقِيَكَ فِي هَلَكَتِها﴾ (2)
«على علیه السلام فرمود: به راستی که دنیا همچون دامی است که هر کس آرزومند آن باشد آن دام در او می پیچید و پرهیز کند از هر کس که روی گرداند از آن، بنابراین بدان مایل مباش و دل در آن مباز و با دیده رغبت به آن روی میاور که آن (صیّاد شیاد و زبردست است و) تو را به دام خویش در می شکند و به پرتگاه هلاکت در می افکند».
مردان حقیقت که به حق پیوستند *** از قید تعلّقات دنیا رستند
چشمی به تماشای جهان بگشودند *** دیدند که دیدنی ندارد بستند
گاهی دنیا و ظواهر فریبنده آن، چنان بر انسان مسلّط می شود و بر او می پیچد که راه نجات بسیار دشوار می گردد، مرحوم نراقی تصویر این موضوع را به این صورت بیان داشته (3) که دو نفر از کنار دریا عبور می کردند، یکی از آن ها به طمع خیک عسل با مشاهده چیزی مشابه خیک، خود را ناگهان به آب انداخت در صورتی که آن خرس دریایی بود و او را در آغوش گرفت و بلعيد.
دید خیکی برفتاده روی آب *** می برد آبش بهرسو با شتاب
کرد فریاد آن رفیقش کی ودود *** دست از این خیک عسل بردار زود
ص: 121
گفت بگذشتم من از خیک ای رفیق *** خیک از من نگذرد در این مضیق
يَا أَهْلَ لَذَّةٍ دُنيا لا بَقَاءَ لَهَا *** إِنَّ اغْتِرَاراً بظلٍّ زائلٍ حُمَقٌ
«ای لذّت طلب های دنیا! دنیا باقی نخواهد ماند. به راستی که مغرور شدن به سایه ای که نابود شدنی است جز حماقت و نادانی نمی باشد»
أَيُّهَا الْمَغْرُورُ فى دَارِ الْغُرُورِ *** اعْتَبِرُ في حالِ أَصْحَابِ الْقُبُورِ
إِنَّمَا الدُّنْيَا كَبَيْتِ الْعَنْكَبوتِ *** دَارُ فانٍ كُلِّ مَنْ فيها يَمُوتُ
«ای کسی که در خانه غرور، مغرور گشتی، عبرت گیر از افرادی که (در دل خاک آرمیده و) از اصحاب قبرها شده اند، به راستی که دنیا همچون خانه عنکبوت است، خانه ای است رفتنی که همگان در این خانه خواهند مرد».
آبستنی که این همه فرزند زاد و کُشت *** دیگر که چشم دارد از او مهر مادری
امام حسین علیه السلام هنگامی که بر قبور نظاره می کرد می فرمود: چه ظاهر خوبی دارد دنیا ولی باطنش درد و رنج و سختی است. آن گاه فرمود:
يا مَنْ بِدُنْيَاهُ اشْتَغَلَ *** وَ غَرَّهُ طُولُ الآمَلُ
الْمَوْتُ يَأْتي بَغْتَةً *** وَ الْقَبْرُ صُنْدُوقُ الْعَمَلِ
«ای کسانی که دنیا شما را مشغول ساخته و آرزوهای دراز شما را فریب داده، مرگ ناگهان خواهد آمد و قبر صندوق عمل است»
کوشم که از این جهان پُر خار *** مردانه برون شوم نه مُردار
﴿اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي التَّجَافِيَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَةَ إِلى دَارِ الْخُلُودِ وَ الْاِسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلولِ الْفَوْتِ.﴾ (1)
﴿6- عَنِ الصَّادِق علیه السلام قال: فيما وعظ به لقمان، إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا قَبْلَكَ لِاَوْلَادِهِمْ فَلَمْ یَبقِ مَا جَمَعُوا وَ لَمْ يَبْقِ مَنْ جَمَعُوا وَ إِنَّمَا أَنْتَ عَبْدٌ مُسْتَأْجِرٌ قَدْ أُمِرْتَ بِعَمَلٍ وَ وَعَدْتَ عَلَيْهِ أَجْراً فَاوْفِ
ص: 122
﴿عَمَلَكَ وَاسْتَوْفِ أَجْرَكَ وَ لَا تَكُنْ في هذهِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ شَاةٍ وَقَعَتْ فِي زَرْعٍ أَخْضَرَ فَأَكَلَتْ حَتَّى سَمِنَتْ فَكَانَ حَتْفُها - هَلَاكُها - عِنْدَ سَمَنِها وَ لَكِنْ اِجْعَلِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ قَنْطَرَةٍ عَلَى النَّهْرِ جَرَتْ عَلَيْهَا وَ تَرَكَتْهَا وَ لَمْ تَرْجِعْ إِلَيْهَا آخِرَ الدَّهْرِ﴾ (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: لقمان به فرزندش فرمود: همانا مردم قبل از تو برای فرزندان خود (اموال را) جمع نمودند پس باقی نماند نه آن چه را جمع نمودند و نه کسانی که جمع آوری کردند و جز این نیست که تو بنده مستأجری می باشی که به ناچار باید عمل نمایی (به آن چه مأمور هستی باید انجام وظیفه کنی) و مزد و پاداشی نیز دریافت نمایی بنابراین درست به وظیفه ات عمل كن و اجر خود را نیز دریافت نما و مباش در این دنیا مانند گوسفند که در مزرعه ای سرسبز قرار گرفته و می خورد تا چاق شود و سرانجام هلاک می گردد، بلکه دنیا را به منزله پلی حساب کن که بر نهر آبی جاری واقع شده و از آن پل عبور می کنی و هرگز به سوی آن باز نخواهی گشت»
* در روایتی نیز به مفضّل فرمود: اگر دنیا در نزد خدا به اندازه بال مگسی ارزش داشت خداوند شربت آبی از آن را، به دشمن نمی آشامانید. (2)
هم چنین پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر دنیا را در نزد خدا به قدر پر پشه قدر بود کافر را از آن شربت آبی نمی داد. (3)
در این دنیای ناچیز چرا مغرور می گردی *** سلیمان گر شوی آخر دچار مور می گردی
﴿7- عن علی بن الحسين علیه السلام إِنَّهُ قَالَ يَوْماً لِاَصْحَابِهِ: إِخْوَانى! أُوصِيكُمْ بِدَارِ الْآخِرَةِ وَ لا أوصيكُمْ بذار الدُّنْيا فَإِنَّكُمْ عَلَيْها حَريصُونَ وَ بِها مُتَمَسِّكُونَ أَمَا بَلَغَكُمْ مَا قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ علیه السلام لِلْحَوَاريين؟ قال لهم:
الدُّنْيَا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَ لا تَعْمُرُوها وَ قَالَ أَيُّكُمْ يَبْنى عَلى مَوْجِ الْبَحْرِ دَاراً؟ تِلْكُمُ الدَّارُ الدُّنْيا فَلا تَتَّخِذُوها قراراً﴾ (4)
ص: 123
«امام زین العابدین علیه السلام او روزی به اصحاب خود فرمود:
برادرانم! شما را به منزل دنیا دعوت نمی کنم بلکه به سوی آخرت و منزل آخرت دعوت می نمایم زیرا (به طور طبیعی) شما نسبت به دنیا حریص بوده و به آن دامن می زنید، آیا به شما این مطلب نرسیده که حضرت عیسی علیه السلام به حواریین فرمود:
دنیا پلی است بنابراین از آن عبور کنید و آن را تعمیر نکنید (بر آن عمارت بنا نکنید) و نیز فرمود: کدامیک از شما خانه ای بر روی امواج آب دریا می سازد؟ این دار دنیا را محل قرار خود حساب نکنید.»
بساط عیش چنان پهن کن در این بازار *** که دست و پا نکنی گم بوقت برچیدن
بنابراین:
روزی که تو آمدی از مادر عریان *** جمعی به تو خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که وقت مردن *** جمعی به تو گریان و تو باشی خندان
مرحوم نراقی نیز در بیان چیزهایی که دنیا به آن ها تشبیه شده فرموده است: برای دنیا صفات و حالاتی است چند که در هر صفتی آن را به چیزی تشبیه نموده اند:
1- آن چه خداوند عظیم در کتاب کریم آن را در بی ثباتی و سرعت زوال به آن تشبیه فرموده است، و آن گیاهی است که از زمین بروید و به سبب آب باران لحظه خرمی و طراوت بهم رساند و بعد از ساعتی که آفتاب بر آن بتابد خشک شود و بادها آن را متفرق و پراکنده سازد و در این صفت در بعضی احادیث آن را به پلی مثال زده اند که باید به تعجیل از آن عبور کرد. (1)
2- در خصوص این که دنیا را هیچ حقیقتی نیست و اصلی ندارد بلکه محض وهم و خیال است تشبیه کرده اند به خیالاتی که آدمی آن را در خواب می بیند و چون بیدار می شود اصلاً از آن اثری نیست، دنیا حکم خواب را دارد و مرگ بیداری است بعد از آن که این خواب به انجام رسید ملاحظه خواهد شد که هیچ در دست نیست.
دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ *** ای هیچ برای هیچ با هیچ هیچ مپیچ
ص: 124
3- در مخالفت ظاهر دنیا و باطنش گفته اند دنیا مانند پیرزنی است متعفن که ظاهر خود را زینت داده و خود را به انواع حلی و زیور بیاراید تا مردمان را به خود فریفته سازد و ایشان فریب آن را خورده با آن دست در آغوش نمایند ولی چون نقاب از چهره آن بردارند و بر باطن آن خبر دار گردند ببینند عجوزه ای کریه صورت و قبیح سیرت، به انواع بدی موصوف و به اقسام معایب معروف است.
مروی است که دنیا را در روز قیامت به صورت پیر زالی کبود موی، ازرق چشم، گرز دندان، کریه منظر، قبیح رخسار بیاورند پس از آن مشرف بر همه کنند و به ایشان گویند که این را می شناسید؟ مردمان گویند: نَعوذ بالله که ما این را بشناسیم، خطاب رسد که این دنیایی است که به آن تفاخر می کردید و به واسطۀ آن به یکدیگر حسد می بردید، دشمنی می کردید، قطع رحم می نمودید، پس دنیا را به جهنّم می افکنند، دنیا فریاد می کشد که خداوندا کجایند پیروان و دوستان من، پس خداوند می فرماید که دوستان آن را به او ملحق سازند
4- درخصوص کوتاهی عمر دنیا گفته اند که: دنیا از برای هر کسی مانند یک گام است که بردارد. (1)
5- در قدر دنیا نزد آخرت و کمی آن گفته اند: نسبت دنیا در برابر آخرت مانند دریایی است بی پایان که کسی انگشت خود را به آن داخل کند، پس همۀ دنیا و مافیها مثل آن قدر رطوبتی است که به انگشت باقی مانده و آخرت چون آن دریاست، بلکه کسی که از حقیقت آگاه باشد می داند که قدر دنیا در نزد آخرت بسیار از این هم کمتر است و لیکن دیده بینا کجاست.
6- در خصوص این که امر دنیا به جایی منتهی نمی شود و هر شغلی از آن به شغلی دیگر منجر می شود و هر علاقه ای علاقه دیگر در عقب می آورد، در این خصوص آن را تشبیه نموده اند به آب دریا که هر چه آدمی بنوشد تشنگی را فرو نمی نشاند بلکه هر قدر از آن نوشد عطش را زیاده می کند تا او را هلاک نماید و این امری است محسوس که هر که ملاحظه کند می بیند که
ص: 125
سیرتر از دنیا کسی است که میل او به دنیا کم و علاقه او اندک است و هر که را مال و تجمّل بیشتر، دردسر افزونتر و گرفتاری او بالاتر است. (1)
7- در خصوص صعوبت خلاصی از آن بعد از گرفتاری و هر که را گرفتاری بیش تر، خلاصی از آن مشکل تر، اهل دنیا را تشبیه کرده اند به کرم ابریشم که بر دور خود می تند و راه نجات خود را سدّ می کند و هر چه بیش تر بر خود می تند خلاصی آن مشکل تر می شود تا یک مرتبه راه نجات و خلاص مسدود و از غم و غصه هلاک می شود.(2)
8- آن که مثال زدهاند دنیا را در طراوت اوّل و کثافت آخر به طعمه لذیذی که خورده می شود، که ابتدای آن در نهایت لطافت و پاکیزگی و چون خوردی و ساعتی از آن گذشت همه آن، کثافت و نجاستی می شود که آدمی نظر کردن به آن را کراهت دارد چه جای خوردن، و هم چنان که هر طعامی که چرب تر و لذیذتر است ثقل آن کثیف تر و متعفّن تر است. هم چنین هر چه از شهوات دنیویّه مرغوب تر و مطبوع تر است در وقت مرگ اذیت و کراهت آن بیشتر و فتنه آن عظیم تر خواهد بود و این دنیا نیز معاین و محسوس است زیرا که هرچه محبت به آن بیشتر و لذت به وجود آن بالاتر است درد و الم و مصیبت و ماتم در فراق آن افزون تر است و مرگ نیست مگر مفارقت از دنیا.
9- مثال زده اند دنیا را به خانه کسی که آماده کرده باشد و طبقی بر آن نهاده باشد و بر آن طبق گل ها و ریاحین گذارده و به ترتیب مردم را خوانده باشد که بیایند به آن خانه داخل شوند و آن گل و ریاحین را ببینند و ببویند و از برای دیگران که بعد می آیند بگذارند و بروند نه آن که آن گل ها را با خود ببرند پس یکی از آن اشخاص چنان گمان کند که این ها را به ایشان داده اند پس به آن دل بندد و به آن خرّمی و شادی کند، چون خواهد بیرون رود و ببرد از او بگیرند، در آن وقت متألم می شود و اندوهناک می گردد. و شادی به ملال مبدّل می شود و کسی که حقیقت کار را مطّلع است به آن منتفع می شود و شکرگزاری صاحب خانه را می کند و از آن خانه با شادی بیرون می رود. هم چنین هر که دنیا را شناخت و مقصود از آمدن خود را به آن جا دانست می داند
ص: 126
که آن مهمان خانه ای است که از برای مسافرین عالم آخرت مهیّا شده که چون به این منزل رسند منتفع شده بگذارند و روانه مقصود گردند و هر که نادان و جاهل و از حقیقت کار غافل است تصور چنین می کند که این ها ملک اوست و دل به آن می بندد و چون او را بیرون می کنند و همه آن چه را تصرف کرده از او پس می گیرند مصیبت او شدید و محنتش عظیم می گردد.
10- دنیا را تشبیه کرده اند به بیابان بی پایان، خالی از آب و گیاه که جمعی بی زاد و راحله به آن جا وارد شوند و راه گم کرده حیران و سرگردان بمانند و به سر حدّ هلاکت رسند در این بین مردی به ایشان رسد و گوید هرگاه شما را به آب و سبزه رسانم چه می کنید؟ گویند دیگر از اطاعت تو سر نمی پیچیم و بر این، پیمان از ایشان گیرد و ایشان از آن آب نوشند و لحظه ای استراحت کنند آن شخص گوید: بسم الله، کوچ کنید تا شما را به آبادانی و معموره ای و بستان ها و گلستان ها برسانم، بیشتر ایشان امتناع کنند و گویند همین آب و گیاه ما راکافی است و از این بهتر نمی خواهیم و طایفه ای حرف او را شنیده گویند آخر نه شما عهد بستید که از گفتار این مرد تجاوز نکنید و این بیابان جای ماندن نیست و چون شب در آید راهزن ها و سباع شما را نابود می کنند و این طایفه به اتّفاق آن مرد رفته تا به مقصد عالی برسند و تتمه در آن جا بمانند تا شب درآید دزدان بر سر ایشان ریخته بعضی را کشته و طایفه ای را اسیر نمایند.
11- مثالی است که صدوق - علیه الرحمه - در کتاب «اکمال الدّین» از بعضی از حکماء نقل کرده در خصوص حال انسان و مغرور شدن آن به دنیا و غفلت از مرگ و مابعد آن فرورفتن به لذّات فانيه، و آن این است که حال کسی که به لذّات دنیویه مشغول گردد مثل کسی است که در چاهی عمیق به ریسمانی آویخته که داخل چاه شود، چون به وسط چاه رسد نظر کند به پایین چاه و اژدهایی بیند که دهن گشوده منتظر است که این مرد بزیر آمده آن را فرو برد و موش سیاه و سفید در بالای چاه باشند به زودی آن ریسمان را ببرند، و آنی از بریدن نیاسایند و در وسط چاه زنبوری چند خانه کرده باشند و به دیوار چاه قدری عسل با خاک آمیخته از ایشان مانده باشد و آن زنبورها بر آن مجتمع شده باشند و آن شخص با وجود این که آن اژدها را دیده و دو موش را ملاحظه نموده و می داند که در اندک وقتی آن ریسمان منقطع و طعمه اژدها خواهد شد، رو به آن عسل خاک آلوده آورده مشغول لیسیدن آن شود و با آن زنبورها زد و خورد
ص: 127
نماید و همه حواس خود را متوجه آن ساخته از بالا و پایین خود را فراموش کند، و این مثلی است که هر کس دقت کند می داند که چاه، همان دنیاست و ریسمان، رشته عمر است و اژدهایی که دهن گشوده مرگ می باشد و دو موش روز و شب اند که بی درنگ مشغول بریدن رشته عمرند و عسل خاک آلوده لذّات دنیاست که به هزار گونه زحمت و کدورت و آلم و مصیبت آلوده است و زنبورها، اهل روزگار و طالبان دنیا می باشند.
بنابراین دنیا چون چاهی است عمیق که نهایتی از برای عمق آن نیست و از برای آن طبقاتی می باشد هر که به طبقه اول آن افتاد از آن جا به طبقه پائین تر می افتد و از آن جا به طبقه دیگر...
فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را *** پیر گشتی و هان در فکر فردا نیستی
از ندامت بر نیاری آه سردی از جگر *** هیچ در فکر رسن در چاه دنیا نیستی
می نماید هر سر موی سفیدت راه مرگ *** در چنین وقتی به فکر زاد عقبی نیستی
از جمال خود مردان چشم پوشیدند و تو *** از عجوز دهر یک ساعت شکیبا نیستی
12- مثالی است که بعضی از اهل معرفت از برای دنیا و اشتغال به مزخرفات آن و حسرت و ندامت اهل آن بعد از مرگ ذکر کرده اند، پس تشبیه کرده اند اهل دنیا را به طایفه ای که در کشتی نشسته باشند و به جزیره ای رسند و به جهت قضای حاجت بدان جا روند با وجود این که دانند که کشتی چندان مکث در کنار جزیره نتواند کرد و به زودی خواهد گذشت پس در آن جزیره متفرّق شوند و بعضی به شتاب قضای حاجت نموده و به کشتی آیند و مکان وسیع گرفته ساکن گردند و طایفه ای مشغول سیر درخت و کوه و جزیره شده، بعد از ساعتی به فکر افتند و خود را برسانند و مکان تنگی به دست آنان آید و قومی دیگر دلبستگی به پاره ای سنگ ها و حیوانات آن جزیره بهم رسانیده نتوانند از آن ها بگذرند، آن ها را بر دوش کشیده وقتی برسند که مکان بسیار تنگی بیابند و به زحمت، خود را جای دهند و جای آن چه برداشته نباشد، آن را بر دوش خود نهند و با تنگی مکان به نقل آنها نیز گرفتار گردند و پشیمان شوند و نتوانند آن ها را بجایی افکنند و جمعی دیگر نیز چنان مشغول سیر گردند که کشتی و دریا و مقصد را بکلی فراموش کنند و در آن جا بمانند تا شب در آید و سباع بر آیند و تاریک گردد و بعضی از غصه و گرسنگی تلف شوند و آن هایی که ثقل آن چه از جزیره برداشته بر دوش ایشان مانده، در کشتی انواع خواری از اهل
ص: 128
آن بشنوند و آن حیواناتی که برداشته اند بمیرند و مردار آن ها بر دوش آنها بماند و متعفّن گردد و از تعفّن آن بیمار شوند و در کشتی بمیرند یا بیمار به وطن برسند و در آن جا همیشه بیمار باشند یا بعد از مدتی بمیرند، اما ایشان که دیرتر آمده اند و چیزی برنداشتند تا در کشتی هستند به جهت تنگی مکان زحمت می کشند اما بعد از بیرون آمدن به راحت و روح می افتند و کسانی که ابتدا آمدند و مکان وسیع گرفتند همیشه در استراحت هستند صحیحاً و سالماً به منزل خود وارد شوند.(1)
کجا آن گوشه دنیاش خواندند *** گهی پرویز و گه کسراش خواندند
چو در راه رحیل آمد روا رو *** چه پرویز و چه کسری و چه خسرو
کجا جمشید را فریدون و ضحّاک *** همه در خاک رفتند داد از این خاک
سریر افتاده سر بی تاج گشته *** دُرُ و گوهر همه تاراج گشته
خزینه در گشاده گنج برده *** سپه رفته سپهسالار مرده
که آمد روزی آن جا کوس و بیلش *** که برتابد شبی بانک رحیلش
جگرها بین که پرخوناب و خاکست *** ندانم این چه دریای هلاکست
هر آن ذرّه که آرد تند بادی *** فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمین نیست *** که در وی خون چندین آدمی نیست
ولایت بین که ما را کوچ گاهست *** ولایت نیست این زندان و چاه است
تمام مثال ها و تشبیهات از قبیل: مار، سراب، دریا و آب دریا، غول، دام، خواب، چاه، قنطره، جیفه، بلاء، پیچیده شده در مکر، سایه، معکوس، سایه، محل غرور، خانه فاسد... که در مورد بی اعتباری و پستی دنیا به کار رفته یک طرف و تشبیهات امیرالمومنین علیه السلام در نهج البلاغه و نیز تعبیر و تشبیه تكان دهندۀ امام علی النّقی علیه السلام در برابر متوکل عباسّی دنیا پرست نیز یک طرف که تصویر واقعی باطن دنیا و چهره وحشتناک آن را در قالب مثال هشدار دهنده آن چنان زیبا بیان فرمود که از شنیدن آن اشک و گریه متوکل قسّی القلب غاصب و اطرافیان او سرازیر شد، آن
ص: 129
گاه که به دستور متوکل در دل شب به منزل امام هادی علیه السلام هجوم بردند و به خانه ریختند و در حالی که آن امام مظلوم به خواندن قرآن مشغول بود، حضرت را به مجلس شوم و ننگین متوکل آوردند در این حال متوکل عباسی به قصد توهین، جام شراب را به حضرت تعارف کرد، حضرت فرمود: والله شراب هرگز داخل گوشت و خون من نگردیده که متوکل به حیله دیگر روی آورد و گفت: برای من شعر بخوان! حضرت فرمود: ﴿انّی قَليلُ الرِّوايَةِ لِلشَّعْرِ﴾ من چندان از شعر روایت نشده ام، گفت جز این چاره ای نیست، در این هنگام امام دهم شیعیان اشعاری انشاد فرمود که مشتمل بر بی وفایی دنیا و مرگ سلاطین و ذلّت و خواری آنان پس از مرگ است، با این مضمون که دنیا خواب و خیال و سرابی بیش نیست، گویا مردم دنیا بر سر قلّه کوه ها قصر ساخته اند و به عیش و نوش مشغول گردیده اند که ناگهان مرگ آنان فرا می رسد و در گودال هایی وحشتناک پرت می شوند و به این صورت در دل خاک ها مدفون می گردند و آن چهره های به ظاهر زیبا محل رفت و آمد کرم ها می گردد و جسد آنان طعمه کرم ها می شود (قَدْ أكِلُوا).
با تُوا عَلى قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرِسُهُمْ *** غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَهُمُمُ الْقُلَلُ
وَاسْتُنزلُوا بَعْدَ عِزَّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ *** وَأَسْكِنُوا حُفَراً يا بِئْسَمَا نَزَلوا
ناداهُمْ صَارِخُ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ *** اين الأساوِرُ وَ التّيخانُ وَالْحُلَلُ
أَيْنَ الْوُجُوهُ الَّتي كَانَتْ مُنَعَمَةَ *** مِنْ دُونِها تُضْرَبُ الْاَسْتَارُوَ الْكُلَلُ
فَأَفْصَحَ الْقَبْرُ عَنْهُمْ حِينَ سَائَلَهُمْ *** تِلْكَ الْوُجُوهُ عَلَيْهَا الدُّودُ تَنْتَقِلُ
قَدْ طالَ مَا أَكَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا *** وَ أَصْبَحُوا الْيَوْمَ بَعْدَ الْأَكْلِ قَدْ أُكِلُوا (1)
چه بسیار مردان پر قدرتی *** که در این جهان از پی راحتی
به کوه و کمند قصرها ساختند *** همه قصرها را بیاراستند
در اطراف هر قصر از بیم جان *** گروهی مسلّح، نگهبانشان
که تا این همه قدرت و ساز و برگ *** کند دور، آن مردم از دست مرگ
ص: 130
ولی مرگ ناگه رسید و گرفت *** گریبان آن نابه کاران زشت
چو گیرد گریبان گردن کشان *** به ذلّت برون اندازد از قصرشان
به همراه اعمال خود؛ عاقبت *** برفتند در منزل آخرت
شده جسم آن ناز پروردگان *** هم آغوش خاک از نظرها نهان
ولی جان آن مردم دوزخی *** گرفتار در عالم برزخی
از آن زشت کاران افسرده حال *** به بانگ بلندی شود این سؤال
چه شد آن همه سرکشی و غرور *** که صورت نهادید بر خاک گور؟
چه شد آن همه خود پسندی و ناز *** که گشتید با بی کسان هم طراز؟
چه شد آن همه مستی و عیش و نوش؟ *** چه شد آن همه جنب و جوش و خروش؟
چه شد چهره هایی که آراستید؟ *** سر و صورتی را که پیراستید؟
اجل چشم بی شرمتان را ببست *** به رخسارتان خاک ذلّت نشست
نه تخت و نه بستر، نه آسایشی *** نه عطر و نه زیور، نه آرایشی
به جای کرم های مردم پسند *** بر این چهره ها کرمها می خزند
نهادید دارایی خویشتن *** نبردید با خود به غیر از کفن
﴿وَارْحَمْنِي إِذَا اشْتَدَّ الْأَنينُ، وَ خُطِرَ عَلَيَّ الْعَمَلُ، وَانْقَطَعَ مِنّي الْأَمَلُ، وَأَنْضَيْتُ إِلَى الْمَنُونِ، وَ بَكَتْ عَلَيَّ الْعُيُونُ وَوَدَّعَنِي الْأَهْلُ وَ الْأَحْبَابُ، وَ حُتَّى عَلَىَّ التُّرَابُ وَ نُسِيَ اِسْمِي وَ بَلَيَ جِسْمِی وَانْطَمَسَ ذِكْرِي وَ هُجِرَ قَبْرِي، فَلَمْ يَزُرْني زَائِرٌ، وَ لَمْ يَذْكُرْني ذَاكِرٌ، وَ ظَهَرَتِ الْمَائِمُ وَ اسْتَوْلَتْ عَلَيَّ الْمَظَالِمُ وَ طالَتْ شِكَايَةُ الْخُصُوم وَاتَّصَلَتْ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم﴾ (1)
و رحم کن مرا هنگامی که سخت بنالم (حالت احتضار) و کارم از دست رفته (و تمام شده) باشد و آرزویم بریده و به آستان مرگ افتاده باشم و بگریند بر من دیده ها و وداع کنند مرا خانواده
ص: 131
و دوستانم و خاک بر روی من ریخته شود و نام من فراموش گردد و جسم من بپوسد و یاد من گم شود و متروک ماند قبرم، پس کسی از من دیدن نکند و به زیارت من نیاید و به یاد من نباشد و پدید گردد از من گناهان و مستولی شود بر من مظالم و به طول انجامد شکایت مدّعیان و ادامه یابد دعای مظلوم (مظلمه ها بر من آشکار شود) و شاکیان که به آن ها ظلم کردم شکایت کنند و مظلوم حق خود را مطالبه کند.»
ای بشر! آخر تو پنداری که دنیا مال توست *** وَر نپنداری که هر ساعت اجل دنبال توست
هر چه خوردی مال مور است هر چه بردی مال گور *** هر چه مانده مال وارث هر چه کردی مال توست
آری تنها افراد با تقوا هستند که پشت پا به دنیا می زنند زیرا دنیا برای آنان بسیار ناچیز است که امیرالمؤمنین علیه السلام در ضمن بیان صفات متّقین فرموده:
﴿اَزادَتْهُمُ الدُّنْيا فَلَمْ يُرِيدُوها وَ أََسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أَنْفُسَهُم مِنْهَا﴾ (1)
«دنیا به سوی آن ها رو آورده و متّقین از آن رو گردانند و آن ها را اسیر کرده و آن ها خود را از آن رهانند».
جهان گر گیرد آنان را به بازی *** بر او نخوت کنند از سرافرازی
گریزند از فریب خطّ و خالش *** نخواهند از خرد نقد وصالش
﴿عن الصَّادِقِ علیه السلام: الدُّنْيا طَالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ، فَمَنْ طَلَبَ الدُّنْيا، طَلَبَتْهُ الْمَوْتُ حَتَّى يَخْرُجَهُ مِنْهَا، وَ مَنْ طَلَبَ الْآخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْيا حتَّى تَوَفَّتْهُ رِزْقَهُ.﴾ (2)
«امام صادق علیه السلام فرمود: دنیا مردم را به طرف خود می طلبد (می خواند) و عدّه ای هم به طرف دنیا می روند و طالب آن هستند، هر کس به طرف دنیا رفت مرگ او را به طرف خود می کشاند تا آن گاه که او را از جهان بیرون کند و هر کس دنیا را رها سازد و طالب آخرت گردد، دنیا خود به طرف او اقبال می کند تا این که روزی او به اندازه اش می رسد»
ص: 132
کوشم که از این جهان پرخار *** مردانه برون شوم نه مردار
(روزی شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد ما دنیا را می طلبیم و دوست داریم که به ما رو آورد، حضرت فرمود: چه می خواهی با آن بکنی؟ عرض کرد می خواهم خود و عیالم از آن منتفع گردم و صله رحم به جا آورم و تصدق نمایم و حجّ و عمره به عمل آورم فرمود: این طلب دنیا نیست بلکه طلب آخرت است.) (1)
البته نکته ای که باید به آن اشاره شود این است که ضمن عدم دل بستگی به دنیا که از خصوصیات عبد حقیقی خداوند می باشد همین دنیا بهترین محل برای تجارت و کسب حيات جاودان و طلب آخرت می باشد و کسی که بنده واقعی خداوند است لذّت های دنیا و گرایشات دنیوی هرگز در فکر و روح وی نفوذ نخواهد کرد و آن چه در نظر دنیاپرستان ملاک ارزش می باشد در دید واقع بینانه چنین افرادی ناچیز بوده و تنها از دنیا به عنوان مدرسۀ تربیتی به منظور رشد و شکوفایی استعدادها و مزرعه آخرت بهره برداری می نمایند و با عمل صالح و رفتار نیکو از این معدن عظیم دنیا، گنج های اُخروی به دست می آورند.
﴿صَبَرُوا أَيَّاماً قَصيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَوِيلَةٌ، تِجَارَةٌ مُرْبِحَةٌ يَسَّرَها لَهُمْ رَبُّهُمْ﴾ (2)
«چند روز کوتاه (دنیا) را به شکیبایی به سر رسانند و در پی آن آسایش همیشگی را دریابند، این کردار تجارتی است پرفایده که پروردگارشان برای آن ها فراهم نموده است.»
محنت امروز، فردا جمله راحت می شود *** اشک خونین، آب صحرای قیامت می شود
تلخی بیداری شب های این محنت سرا *** در شبستان لحد خواب فراغت می شود
ناامید از آه سرد و سینه سوزان مباش *** کاین بُخار دود آخر ابر رحمت می شود
ص: 133
در لباس آب کوثر می کند جولان سرشک *** آه های سرد سرو باغ جنّت می شود
یعنی خداوند متعال متاع تقوا و بندگی و ایمان را در بازار دنیا به معرض نمایش و فروش گذاشته و بهای آن را ترک شهوات و قطع تعلّقات و سودش را سعادت ابدی و حیات جاوید قرار داد. (1) (تجارتی مهم و بی نظیر)
﴿يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُم وَ أَنْفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ يُدْخِلْكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ذَالِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمِ.﴾ (2)
«ای مؤمنان! می خواهید راهنمایی کنم شما را به تجارتی که نجات دهد شما را از عذاب دردناک؟ ایمان آورید به خدا و رسول او و جهاد کنید در راه خدا با مال و جان خود، این بهتر است برای شما از همه چیز اگر بدانید تا بیامرزد خدا گناهان شما را و داخل گرداند شما را به بستان هایی که روان باشد از زیر آن ها نهرها و داخل گرداند شما را در مکان های خوبی که در بهشت های جاوید است، این است رستگاری عظیم.»
برون آی از حجاب تن بپر بر ساحت گلشن *** کنی تا چند از روزن نظر بر طرف گلشن ها
تو سیمرغ همایونی که عالم زیر پر داری *** چسان با این شکوه و فرّ گزیدی کُنج گلخن ها
در آن باغ و در آن هامون برت حاصل از حد افزون *** ز بهر دانه ای دون نمودی ترک خرمن ها
ص: 134
﴿اِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ....﴾ (1)
«به درستی که خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است...».
در این آیه پروردگار متعال خود را به منزله خریدار قرار داده که مشتری مؤمنین می باشد و کالای آنان هم جان و مال، مؤمنین نیز جان و مال را که بسیاری از مردم استفاده شرّ و فساد از این دو می کنند به خدا داده و خلاصه فنا را با بقا و مجاز را با حقیقت مبادله می نمایند. (2)
تا که دستت می رسد شو کارگر *** چون فتی از کار خواهی زد به سر (3)
﴿وَابْتَغِ فيما أَتَاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لَا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا﴾.(4)
«و به هر چیزی که خدا به تو عطا کرده بکوش تا ثواب و سعادت آخرت تحصیل کنی و بهره ات را هم از دنیا فراموش نکن»
هر نفس ز انفاس عمرت گوهریست *** آن نفس سوی خدایت رهبریست
آری در بین تمام افراد بشر، تنها یک دسته هستند که با توجه به ارکان اصلی معامله با خدا (1- خریدار 2- فروشنده 3- کالا یا جنس 4- ثمن یا سود و بها) از دنیا که متجر اولیای خدا و گنج عظیم الهی بوده و از عمر گرانمایه خویش که بزرگ ترین سرمایه خدادادی است، استفاده صحیح و منطقی را نموده و دنیا را مزرعه آخرت خویش قرار می دهند و در این معامله بزرگ به رضوان الهی دست می یابند.
﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبَادِ﴾. (5)
«بعضی از مردم هستند (منظور علی علیه السلام است) که از جان خود در راه رضا علیه السلام ی خدا در گذرند و خدا دوستدار چنین بندگان است.»
ص: 135
و به راستی همان طوری که قرآن با قسم فرموده، تمام انسان ها بجز آنان که با خدا معامله می کنند پیوسته در دنیا و آخرت خاسر و زیان کار می باشند.
﴿إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا...﴾. (1)
زیرا عُمری که به اندازه بهشت ارزش دارد و می تواند با آن بهشت و سعادت ابدی را خریداری نماید با زخارف پست دنیای فانی معامله می کند و بدین وسیله به انحطاط و سقوط روی می آورد.
عمر تو گنج و هر نفس از وی یکی گهر *** گنجی چنین نفیس مکن رایگان تلف
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: أَلا حُرِّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنْ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوها الّأ بِها﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: آیا آزاده ای نیست که این تَه مانده طعام در دهان (دنیای پست) را برای اهلش رها کند (این لقمه جویده حرام دنیا را به اهلش واگذارد؟ همانا بهایی برای جان شما جز بهشت نیست، پس به کمتر از آن نفروشید.»
الدَّهْرُ سَاوَمَني عُمْرِي فَقُلْتُ لَهُ *** ما بعْتُ عُمْري با الدُّنْيا و ما فيها
ثُمَّ اشْتَراهُ بِتَدْرِيجٍ بِلاثَمَن *** تَبَّتْ يَدا صَفْقَةٍ قد خابَ شاريها (3)
«روزگار (4) خواست با عمر من معامله کند (ساوَمَنی = خود را عرضه نمود و بر سر قیمت چانه زد) پس من به او گفتم: عمر خود را به دنیا و آن چه در آن است (هرگز معامله نمی کنم و) نخواهم فروخت (اوّل با چنین معامله ای موافقت نکردم) امّا سپس سرمایه عمرم را تدریجاً (کمکم) خرید (و به این معامله تن دادم)، بدون هیچ فایده و بهایی، بریده باد دست متاعی (مرگ بر چنین معامله و عمری) که فروشنده او ناامید و خاسر باشد».
ص: 136
هر کس که در این دار فنا منزل کرد *** اوضاع کمی به خون دل حاصل کرد
تا رفت براحتی یک گوشه ای بنشیند *** مرگ آمد و اندیشه او باطل کرد
***
اهل دنیا را خبر از گیرودارِ، دار نیست *** گر چه گل زیبا بُوَد امّا بدون خار نیست
مزرع کشت (1) است این دنیا برای آخرت *** گندم و جو قیمتش یک سان در آن بازار نیست
حسرت قارون و گنج او بود ضرب المثل *** هیچ گنجی در جهان ایمن زنیش مار نیست
نار در دینار انسان را بود زنگ خطر *** هر که باشد پایبند دین، پی دینار نیست
هر گناهی را در این عالم توان انکار کرد *** پای میزان عمل اقرار هست انکار نیست
هر کسی را از ازل از بهر کاری ساختند *** هر طبر داری که هیزم بشکند نجّار نیست
هر سری را سرفرازی نیست از بالای دار *** دار بسیار است اما میثم تمّار نیست
روز واویلا دمار از روزگارش می کشند *** هر که در دنیا مُحبّ حیدر کرّار نیست
پس به طور خلاصه هنگامی که بنده خدا ریشه های عبودیت را در خود جستجو نمود و به راستی عبد حقیقی خدا شد به اوّلین موفّقیتی که دست می یابد این است که از حجاب ضخیم معرفت یعنی حبّ دنیا عبور خواهد نمود (حبّ دنیا بزرگ ترین مانع و حاجب بين انسان و خداست که تمام موانع و حجاب های دیگر در آن خلاصه شده) پس اگر با این حجاب ضخیم مبارزه کرد و پیروز گشت در این صورت مبارزه با دیگر موانع بسیار آسان خواهد بود و دنیا در نظرش خوار و ناچیز محسوب می شود و از این گردنه خطرناک که انسان های زیادی از آن به درّه سقوط رهسپار شدند جان سالم به در خواهد برد، در این هنگام است که از همین عالم و در همین دنیا به عالم دیگری نیز راه پیدا می کند و بر این دنیا مسلّط می شود نه این که دنیا بروی تسلّط یابد و بر او چیره شود و غلبه نماید پس با دید باطنی که به دنبال بندگی حقیقی خدا پیدا کرده است از سمّ کشنده و خطرناک دنیا پرستی و علاقه به آن رهایی یافته و سرانجام به مقام
ص: 137
زهد و زاهدین در دنیا نایل می گردد. (1) و دریچه های حکمت بر روی او گشوده خواهد شد آن گاه از امکانات فراوان دنیا و نعمت های بی شمار خداوند برای حیات جاودان آخرت حداکثر بهره برداری صحیح را می نماید. ﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَها... و دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللهِ وَ مُصَلى مَلائِكَةِ اللهِ وَ مَهَبِطُ وَحْيِ اللهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلياء الله﴾ (2)
بنابراین در نگرش اسلام دنیا مذموم نیست بلکه علاقه داشتن و تعلّق قلبی به آن مذموم می باشد پس نکوهش و مذمّت از دنیا مربوط به دل بستگی و اهل دنیا یا دوستداران دنیا است که دنیا را هدف دانسته و بدین وسیله محور اندیشه ها و گفتار و اعمالشان را دنیا پرستی تشکیل می دهد و هرگز به آخرت نمی اندیشند، یعنی همان چیزی که نزد امیرالمومنین علیه السلام و همۀ اولیای خدا، پست ترین چیزها بوده و به شدّت از آن مذمّت به عمل آمده است و اکثر افراد بشر گرفتار این خطر و آفت بزرگ می باشند. ﴿النَّاسُ ابْنَاءُ الدُّنْيا - النَّاسُ عَبيدُ الدُّنْيا﴾ (3) بنابراین نفس دنیا و آن چه در آن است از قبیل، آب، خاک، زمین، آسمان و نعمت های فراوان دیگر هرگز مذموم نبوده بلکه از همین دنیا و در همین دنیا می توان حداکثر استفاده را در مسیر تکامل و حیات جاودان آخرت نمود. ﴿وَابْتَغِ فيمَا أَتَاكَ اللهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا...﴾ (4)
در همین دنیا بود که امیرالمؤمنین علیه السلام بجای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید (لیلة المبيت) و آیه مبارکه ﴿وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرَضَاتِ اللهِ...﴾ (5) در شأن آن بزرگوار نازل شد، در همین دنیا بود
ص: 138
که مدال افتخار ﴿ضَرْبَةُ عَلِيٌّ يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ الثَّقَلَيْنِ اَوْتُوازِي عَمَلَ الثَّقَلَيْنِ﴾ (1) به آن حضرت اختصاص یافت و در همین دنیا بود که به خاطر ایثار و گذشت، آیه کریمه ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتِيماً وَ أَسيرًا...﴾ (2) دربارۀ اهل البیت علیهم السلام نازل گردید و به هر حال تمام کسانی که به مراحل عالی کمال نایل گردیدند از همین دنیا و در همین عالم به کمال و سعادت رسیدند، در قیامت نیز فزع و جزع افراد به دنبال همین موضوع است که چرا در دنیا ذخیره آخرت فراهم نکردند و کسب نور و معنویت ننمودند، در یک موقف از مواقف قیامت هنگامی که منافقین به اهل ایمان می گویند مَشتابید و به ما فرصتی دهید تا ما هم از نور شما روشنایی برگیریم، در پاسخ آن ها گویند: ﴿اِرْجِعُوا وَرَائِكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً﴾(3) «وا پس گردید (یعنی اگر می توانید به دنیا باز گردید) و از آن جا نور بطلبید.»
بنابراین اگر انسان دنیا را به دید وسیله نگاه کند در این صورت نه تنها مذموم نیست بلکه مزرعه آخرت و بهترین وسیله برای به دست آوردن آخرت است ولی اگر دنیا برای او هدف بود و به آن وابسته شد و علاقه قلبی به آن پیدا کرد، به هر اندازه وابسته به دنیا باشد از کسب کمال و حیات جاودان آخرت باز خواهد ماند زیرا «ممکن نیست احدی حائز مقام و مرتبه ای گردد مگر آن که از دنیا و لذائذ آن احتراز نماید و تعلّق به دنیا انسان را از هر کمال و فضیلتی دور می گرداند، پس اوّل قدمی که سالک الی الله در راه سیر خود می گذارد عبارت از این است که تعلّق و محبّت دنیا را از دل بیرون کند و از دنیا طلب نکند مگر به قدر ضرورت و احتیاج، مقصود از زهد نیز قطع علاقه و دلبستگی به دنیا است، مناط کم و زیادتی مال نیست ممکن است فقیر بینوا علاقه و محبّتش به همان گلیم مندرس و اثاثیه مختصرش زیادتر باشد از آن شخص متموّل به مال و دستگاه خود، در دیوان منسوب به حضرت امیر علیه السلام است.
إنَّمَا زُهْدُ الفَتى قَصْرُ الأَمَل *** لا بِأَكْلِ الْمُرِ لا لَبْسُ الشَّمَلِ﴾
ص: 139
زاهدی در لباس پوشی نیست *** زاهد پاک باش و اطلس پوش (1)
* درویشی آمد منزل یکی از علمای ربّانی که متموّل بود و در این هنگام زبان به اعتراض گشود تا این که به اتّفاق آن عالم بزرگوار به قصد کربلا از محل بیرون رفتند در بین راه درویش گفت من کشکول خود را در منزل جاگذاشته و فراموش کرده ام همراه خود بیاورم و باید به منزل بازگردم، آن عالم وارسته هر چه اصرار نمود تا به راه ادامه دهند، درویش نپذیرفت و از بین راه برگشت در این هنگام عالم به درویش گفت اکنون دانستی که من از آن زندگی و اموال زیاد گذشتم اما تو از یک کشکول نمی گذری!!!
* درباره حضرت سلیمان علیه السلام نقل شده، اسب های اصیل زیادی در اختیار داشت که روزی هنگام عصر از اسب های تیز رو و چابک (هزار اسب) خود که برای میدان جهاد آماده شده بودند سان دید و مأمورین با آن اسب ها از مقابل او عبور کرده و رژه رفتند، حضرت سلیمان علیه السلام برای آن که تصور نشود علاقه او به اسب ها جنبه دنیا پرستی دارد گفت: این اسب ها را به خاطر خدا دوست دارم که می خواهم از آن ها در میدان جهاد با دشمنان استفاده کنم ﴿إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ...﴾ (2) ولی در عین حال اگر اسب ها مرا از یاد خدا غافل کنند آن ها را وقف خواهم نمود که چون غرق دیدن اسب ها بود ظاهراً وقت فضیلت نماز گذشت لذا با نهادن علامت برگردن و پای آن ها، اسب ها را وقف نمود.
آنان که روی دنیا با چشم عقل دیدند *** چون صید تیر خورده، از دام او رمیدند
مرغان باغ جنّت، از کشتزار دنیا *** دیدند دام پنهان، از دانه دل بریدند
مردان حق ز دنیا، بستند دیده دل *** از نیک و بد گذشتند، جز حق کسی ندیدند
از جور اهل دنیا در سجن غم غنودند *** جام بلا پیاپی، از دشمنان چشیدند
از غافلان جاهل، صد تیر طعنه خوردند *** از طالبان دنیا، دشنام ها شنیدند
آن طائران لاهوت ناسوتشان مکان شد *** آخر قفس شکستند، سوی وطن پریدند
جهّال بی بصیرت، نشناختند ایشان *** آن سالکان ره را در خاک و خون کشیدند
﴿الهى اَسْكَنْتَنَا دَاراً حَفَرَتْ لَنَا حُفَرَ مَكْرِها وَ عَلَّقْتَنا بِأَيْدِي الْمَنَايَا فِي حَبائِلِ غَدْرِهَا فَإِلَيْكَ
ص: 140
نَلْتَجِيُّ مِنْ مَكَائِدِ خُدَعِهَا وَ بِكَ نَعْتَصِمُ مِنْ الْاِغْتِرَارِ بِزَخَارِفِ زِينَتِها... وَ أَغْرِسُ فِي أَفْئِدَتِنَا أَشْجَارَ مَحَبَّتِكَ وَ أَتَمِمْ لَنَا أَنوَارَ مَعْرِفَتِكَ وَ أَذِقْنَا حَلَاوَةَ عَفْوِكَ وَ لَذَّةَ مَغْفِرَتِكَ وَ أَقْرِرْ أَعْيُنَنَا يَوْمَ لِقَائِكَ بِرُؤيَتِكَ وَ أَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْيَا مِنْ قُلُوبِنَا كَمَا فَعَلْتَ بِالصَّالِحِينَ مِنْ صَفْوَتِكَ وَ الْأَبْرَارِ مِنْ خَاصَّتِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمينَ﴾. (1)
«خدایا ما را در خانه ای مسکن دادی که گودال های نیرنگ برای ما کنده و ما را با چنگال های آرزو به دام خود آویخته است، پس به سوی تو پناه می آوریم از دام های فریب آن و به طرف تو معتصم (نگهداری) می شویم از فریب خوردن به پستی های آرایش و زیورش... و بکار در دل های ما درخت های دوستی خودت را و تمام کن برای ما نورهای معرفت خود را و به ما بچشان شیرینی عفو (بخشش) و لذت آمرزش خود را و روشن نما دیدگان ما را روز ملاقات تو و به رؤیت تو و بیرون کن دوستی دنیا را از دل های ما چنان چه با نیکان (صالحان) تو چنین کردی که برگزیدگان تو بوده و خوش کرداران از مخصوصان تو هستند، به رحمت خودتای مهربان ترین مهربانان و ای کریم ترین کریمان».
چنان چه در قرآن مجید و اخبار (2) معتبر اشاره شده. انسان قبل از آن که در این دنیا بیاید و پا بگذارد، در عالم ذر به سر می برده که هر کدام از انسان ها ذرّه هایی بوده اند و خداوند به آن ها درک و عقل داده پس آن گاه از هر یک از آن ها عهد و پیمان گرفت و فرمود: ﴿اَلسْتُ بِرَبِّكُمْ؟﴾ «آیا من پروردگار شما نیستم؟» که انسان ها اعتراف کردند و گفتند: آری ﴿قالُوا بَلی﴾(3). البته این اقرار و اعتراف تکوینی بوده نه با زبان قال (این سؤال و جواب به زبان حال بوده نه زبان قال) و خداوند متعال معماری و مهندسی انسان را از روز نخست طرح ریزی نمود و قبل از آن که این ساختمان عظیم ساخته شود با زبان تکوین نقشه آن ریخته شد و در آن عالم بین خدا و انسان
ص: 141
عقد قرارداد و معاهده ای صورت گرفت و به اصطلاح آن قرارداد امضا شد و از همان آغاز که موضوع انسان مطرح بوده این امتیاز یعنی عقل و اختیار و انتخاب به انسان اختصاص یافته و بدون هیچ اجباری «بلی» گفته است، تعدادی با میل و رغبت پذیرفتند و در دنیا از صالحان شده و سرانجام به سعادت دنیا و آخرت نایل گشتند و دسته ای هم که با کراهت جواب دادند وقتی وارد خانه دنیا شدند برخی از آن ها به انکار پرداختند ولی همین دسته نیز فرصتی داشتند تا ایمان بیاورند و به هر حال تعدادی طبق معاهده عمل ننموده و به آن پشت پا زدند، ضمن این که فطرت خداشناسی و حقّ جویی در نهاد و سرشت هر انسانی بوده و از روز نخست آفرینش با این سرمایه عظیم به دنیا آمده است «عالم انسانیت دنیوی مسبوق به عالم انسانی دیگری است که در آن جا هیچ موجودی محجوب از پروردگار نیست و با شهود باطنی او را مشاهده کرده و به وحدانیت او اعتراف می کنند» (1)
﴿اَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ.﴾ (2) «ای آدم زادگان آیا با شما عهد نبستیم که شیطان را نپرستید؟»
خوشا وقتی که بودت با هم آوازان پریدن ها
بنابراین یک طرف قرارداد و معاهده، انسان بود و از جمله مواد آن قرارداد و بند اصلی معاهده همین عدم پیروی از شیطان و بندگی خدا بود و از طرف خدا نیز در این معاهده اعلام شد که من پیوسته با شما و در معیّت شما خواهم بود و سیّئات شما را تکفیر می کنم و سرانجام شما را به بهشت رهسپار می نمایم. ﴿وَ لَقَدْ اَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ... وَ قَالَ الله إِنِّي مَعَكُمْ... لأكَفِّرَنَّ عَنْكُمْ
ص: 142
سَيِّئَاتِكُمْ وَ لادْخِلَنَّكُمْ جَنَّاتٍ...﴾ (1) نظیر قرارداد اجاره ای که بین مالک و مستأجر درباره منزلی بسته و امضا می شود ﴿إِنَّمَا أَنْتَ عَبْدٌ مُسْتَأْجِرٌ.﴾(2)
به هر حال عالم ذر گذشت و انسان پس از آن که دورانی را پشت سر نهاد (اصلاب، اَرحام، صلب پدر، رحم مادر) (3) و از آن عوالم عبور نمود، سرانجام وارد دنیای جدید گردید و پیوسته از عالم ذر و ادوار دیگر تا آمدن در دنیا توجه به آن قرارداد و معاهده وجود داشت و خلقت او هم با فطرت الهی عجین بود، (4) در دنیا نیز از سوی نمایندگان خاص و سفرای الهی یعنی پیامبران علیهم السلام یادآوری آن عهد و میثاق می شد.
﴿وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَانَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكَّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ... وَ يَثيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ﴾(5) «خداوند پیامبران را یکی پس از دیگری به سوی مردم فرستاد تا از آن ها بخواهند به ميثاق و پیمان فطری که با خدا بسته اند عمل کنند و نعمت های فراموش شده خداوند را به یاد آورند ... و عقل های نهفته آن ها را برانگیزند».
بنابراین در این جا از یک طرف در سرّ و ضمیر بشر فطرت خداشناسی و خداجویی و حق طلبی و گرایش به او وجود داشت و از سوی دیگر مانند فرشتگان (6) نبود که آفرینش آنان از ازل تا ابد بدون هیچ اختیاری تحت فرمان و عبادت محض خدا باشد و سروکاری با مادّیات نداشته و ماهیت آنان اقتضای معصیت نداشته باشد بلکه انسان موجودی بود که به ناچار باید
ص: 143
آزمایش شود. (1) و خداوند به او مهلتی داد تا با وجود امکانات فراوان در بوته امتحان الهی قرار گیرد آن گاه معلوم شود چه اندازه پایبند به قرارداد و عهد و میثاق خود می باشد.
«اَلَسْتُ گفت حق و جان ها «بلی» گفتند *** برای صدق «بلی» حق ره بلا بگشاد
لذا خداوند متعال خلقت اوّلیه او را که با فطرت الهی عجین بود با آفرینش او در عالم طبیعت و دنیای مادّی مقرون ساخت و او را از عالم علوی و بالا به سوی زمین روانه کرد و ادامه زندگی در این دنیای موقت نیز ایجاب نمود تا با وجود بُعد جسمی و مادّی انسان روی زمین ادامه حیات دهد و زمین مهم ترین و بهترین محیط زیست (2) و زندگی بشر باشد، بالاخره این مرکب سواري موقت یعنی جسم را تا موقع مرگ باید سالم نگه دارد و به ناچار نیازهای مادی و جسمی خویش را تأمین کند تا این عالم مادّی بگذرد و سرانجام پس از مدتی به موطن اصلی خود بازگردد.
تمام مشکل اصلی بشریت از همین جا سرچشمه گرفته و انشعاب می یابد و داستان غمبار و دردمند و پرماجرای انسان و در عین حال هنرنمایی و قدرت و امتیاز او نیز در این جا معلوم می شود زیرا از یک طرف ماهیت اولیه انسان (از ریشۀ انس و محبّت) یک ماهیت الهی و فطری (3) است و این فطرت با هویت انسان عجین می باشد و از سوی دیگر نیز طبیعت او با خاک، گل، نطفه... مخلوط گشته که بنا بر اقتضای طبیعتش که طبیعت مادّی است، حرص، طمع، ظلم، کفر(4) در او وجود دارد و ابزاری که بشر با آن ساخته شده (بشر از ریشه بشره و پوست) از نظر
ص: 144
بعد جسمی و مادّی در معرض انحطاط بوده و کشش های مادّی و حیوانی او را به سوی سقوط سوق می دهد همان طور که اقتضای طبیعت عقرب نیش زدن است.
نیش عقرب نه از ره کین است *** اقتضای طبیعتش این است
با این اوصاف انسان در لجنزار دنیایی (1) لجنی و تاریک افتاده و از موطن اصلی خود دور گشته ﴿انَا الطَّرِيدُ الَّذِي آوَيْتَهُ﴾ (2) تا آن که آن قدر زحمت بکشد و دست و پا بزند که از این لجن زار نجات یابد، بدیهی است کسی که محبّت دنیا در دل او باشد و به حباب و ظواهر و سراب آن دلبستگی پیدا کند در همین لجن زار باقی و مطرود خواهد ماند(3) زیرا یک بُعد بشر، بُعدِ طبیعت و جاذبه های مادّی او است که بر همین اساس پیوسته در پستی و کثافات دنیوی و هوی و هوس و درّندگی و لجن زار متعفّن و تاریک به سر می برد. ﴿وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدی﴾(4) «و پیروی از هوای نفس نمود تا به پستی بکشاند تو را» اشاره است به افرادی که عدم ایمان و انکار قیامت آن ها، از پیروی نمودن هوای نفس سرچشمه می گیرد که گویی می خواهند آزاد باشند هر چه دلشان خواست انجام دهند پس ترجیح می دهند که انکار قیامت کنند تا هوس هایشان خدشه ای وارد نشود ﴿فَإِنْ طَرَدْتَني مِنْ بَابِكَ فَبِمَنْ الوُذُ، وَ إِنْ رَدَدْتَني عَنْ جِنابِكَ فَبِمَنْ أَعُوذُ﴾.(5) « پس اگر از درگاهت مرا برانی به چه کسی پناه برم و اگر مرا رد کنی از آستانت به که پناه بگیرم؟!».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: أَكْرِهُ نَفْسَكَ عَلَى الْفَضَائِلِ فَإِنَّ الرَّذَائِلَ اَنْتَ مَطْبُوعٌ عَلَيْهَا وَ قَالَ علیه السلام أَعْجَز
ص: 145
النَّاسِ مَنْ قَدَرَ عَلَى أَنْ يُزيِلَ النَّقْصَ عَنْ نَفْسِهِ فَلَمْ يَفْعَلْ.﴾ (1)
علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: نفس خود را نسبت به فضایل وادار نما زیرا رذایل (پستی ها) جزء طبیعت تو است و بالطبع در وجود تو نهاده شده (به دنبال کسب فضایل رفته و از رذایل و پستی ها که اقتضای طبع تو است دوری نما) و نیز فرمود: ناتوان ترین مردم کسی است که قادر بر زایل نمودن نقص از خود باشد ولی این کار را انجام ندهد.»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: اِقْمَعُوا هَذِهِ النُّفُوسَ فَإِنَّهَا طَلِيقَةٌ (طُلَعَةٌ) إِنْ تُطِيعُوها تَنْزِعٌ بِكُمْ إِلَى شَرٌّ غَايَهِ.﴾ (2)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «این نفوس سرکش را مقهور کنید و از خواهش های نادرست آن ها پیروی نکنید که اگر پیروی کردید سرانجام شما را در بدترین پرتگاه می افکنند».
سوزنی را پای بند راه عیسی ساختند *** حبّ دنیا پای بند است از همه یک سوزن است
در راه خدا حجاب شد یک سوزن *** رو جمله کار خویش را یک سوزن
درمانده نفس خویش گشتی و ترا *** یک سو غم مال و دختر و یک سوزن
امام زین العابدین علیه السلام نیز فرمود: «من شما را به دار دنیا دعوت نمی کنم بلکه به سوی آخرت دعوت می نمایم.» زیرا (به طور طبیعی) شما نسبت به دنیا حریص بوده و به آن دامن می زنید ﴿فَإِنَّكُمْ عَلَيْها حَريصُونَ وَ بِها مُتَمَسِّكُونَ﴾ (3) بنابراین بشر در ابتدای خلقتش حیواني بالفعل و انسانی بالقوّه است و دارای تمایلات نیک و بد و جنبه های مادّی و معنوی می باشد و از میان افراد بشر که دارای طبیعت پست (ردی) و پیرو امیال نفسانی هستند تنها افراد اندکی می باشند که با تلاش و همّتی والا و استقامت فراوان درصدد نجات خود برآمده و بدین وسیله از عالم
ص: 146
لجن زار تاریک، بیرون می روند تا سرانجام به «مأوى» و مسکن یا موطن اصلی خود بازگردند.(1)
﴿ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ، إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ.﴾ (2)
«پس او را به پایین ترین مرحله بازگرداندیم - مگر کسانی که ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند که برای آن ها پاداشی است قطع ناشدنی.»
﴿أَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى، نُزُلاً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ (3)
«اما آنان که (در دنیا) با ایمان و نیکوکار بودند، پس برای آن ها است باغ های جاودان که به خاطر اعمالشان آماده شده است.»
﴿وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوى.﴾ (4) «و هر کس از مقام پروردگارش خایف بوده و نفس را از هوی باز داشته پس بهشت جایگاه اوست».
پس انسان برای همیشه در این دنیا رها نشده بلکه تا مدّتی معلوم (اجل مسمّی) (5) و به طور موقت خداوند او را رها کرده و از خود دور ساخته است (6) است تا با استعدادها و سرمایه ها و امکانات فراوان و عقل و اختیاری که به او مرحمت فرموده با فضل (7) و عنایت الهی به وطن خود که مقام قرب و رضوان است بازگردد و پس از چشیدن مزه تلخ جدایی، به وصال محبوب نایل گردد، به طور مثال پدر و مادر مهربان گاهی به فرزند خویش سرمایه ای را اهداء می کنند و پس
ص: 147
از راهنمایی کامل و هدایت او نسبت به تمام جوانب مختلف معاملات و موقعیت بازار و امثال آن، او را در تجارت نمودن و کسب و کار آزاد می گذارند و (با نظارت و مراقبت) وسیله رشد و تکامل و شکوفایی استعدادها و امکانات بالقوه او را فراهم می نمایند، خداوند مهربان که از پدر و مادر و هر کس دیگر نسبت به انسان مهربان تر است انسان را در این عالم در کسب و کار و تجارت پس از هدایت کامل آزاد گذارده تا بدین وسیله استعدادهای بالقوه او به فعلیت رسیده و رشد نماید (1) و با خواست و اراده خویش راه حق را برگزیند ضمن آن که خداوند متعال هیچ نیازی به او نداشته و تجارت معنوی و عبادت نیز به سود خود انسان خواهد بود. (2) بنابراین انسان هر چند از ناحیه بعد مادی و از سوی طبیعت وجودی او، در لجن زار دنیا سرگردان است اما از سوی دیگر نیز از قوام و سازمان وجودی مناسب و کیفیتی شایسته و موزون و سرشتی خداجو بهره مند بوده و در خلقت، مخلوق برتر می باشد. ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْويمِ﴾(3) که با این وصف می تواند قوس صعودی را طی کند و به عالی ترین مقام ها ﴿كَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى﴾ نایل گردد، همان گونه که مبدأ پیدایش انسان خداوند است، مرجع وصولش نیز خداست پس باید پیوسته به سوی خدا توجه نماید و او را فراموش نکند. (4) البته بدیهی است اگر به سوی خدا توجه نداشته باشد و از موطن اصلی خویش کاملاً غافل بماند پیوسته بی قرار مضطرب و پریشان خواهد بود زیرا قرارگاه و آرامگاه اصلی او خداوند متعال و ذکر حقیقی پروردگار است و به هر اندازه از مرکز و مقرّ اصلی گریزان باشد و دور گردد به همان اندازه بی قرار و مضطرب خواهد
ص: 148
بود و این دوری و گریز هنگامی به وجود می آید که انسان تنها به بعد جسمی و مادی یا طبیعی خود توجه کند که در این صورت نه تنها از خلوت با خدا لذّتی نمی برد بلکه در اجتماع نیز چون گرگ درّنده و عقرب نیش زننده و مارگزنده و روباه مکّار خواهد بود و جامعه را به اضطراب و وحشت و دلهره سوق خواهد داد.
آدمی زاده طرفه معجونی است *** وز فرشته سرشته و زحیوان
اما اگر به بُعد فطری و موطن اصلی خود توجه داشته باشد در این صورت از خلوت و انس با خدا لذّت فراوان می برد و پیوسته یاد او را که در دل نهفته است به قلب و زبان جاری می کند و در نتیجه محیط اجتماعی را نیز معطّر و مصفّی خواهد نمود.
﴿اَلَا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾ (1) کلمه قلب (2) به معنای برگرداندن است (3) که به کار رفتن این تعبیر در مورد انسان از عنایت و اهمیّت خاصّی برخوردار است زیرا از یک دگرگونی و ناآرامی در وجود انسان خبر می دهد و یک آن قرار ندارد بلکه پیوسته در تقلّب است و تنها عامل آرام بخش و نجات از بی قراری و اضطراب و دگرگونی، ذکر و یاد خداوند است زیرا اگر انسان این طور نبود و ثبات و آرامش داشت چنین تعبیری درباره او به کار نمی رفت، در قیامت نیز تنها قلبی که به یاد خدا سالم و محکم مانده باشد نجات پیدا می کند. (4) نه قلب مریض و دارای کجی (زيغ) يا قلب وارونه یا چرکین و سیاه و سلامت و احیای قلب نیز با عواملی چون ذکر خدا، موعظه، تهجّد، تلاوت قرآن، دعا و مناجات، مجالست با اهل معرفت و غیره صورت می گیرد.
﴿قالَ الصَّادقُ علیه السلام: مَنْ زَهَدَ فِي الدُّنْيَا أَثْبَتَ اللهُ الْحِكْمَةَ فِي قَلْبِهِ وَأَنطَقَ بِهَا لِسَانَهُ وَ بَصَّرَهُ عُيُوبَ الدُّنْيا دَاءَهَا وَ دَواءَهَا وَ أَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْيا سَالِماً إِلى دَارِ
ص: 149
السَّلامِ). (1)
امام صادق علیه السلام فرمود: «هر کس در دنیا زاهد و بی رغبت باشد، خداوند متعال نور حکمت را در دلش استوار می سازد و زبانش را به حکمت می گشاید و عیوب دنیا را در دیده اش آشکار می کند و بر درد و دوای آن آگاهش می نماید و (سرانجام) با قلب سالم از این جهان به دار السّلامش می برد».
بنابراین زندگی آرام و آرامش مطلق تنها در پرتو یاد خدا میسّر خواهد بود و عیش تابنده و زندگانی جاویدان نیز، در عالم آخرت به طور کامل تحقق خواهد یافت ﴿وَ ما هَذِهِ الْحَيُوةُ الدُّنْيا إِلّا لَهُوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾. (2) «این حیات دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و حیات حقیقی حیات آخرت است اگر می دانستند». و چه زیبا و پر محتوا در آیه،دیگر قرآن مجید تلویحاً به بی اعتباری و ناچیزی دنیا اشاره فرموده: ﴿يَقُولُ یا لَيْتَني قَدَّمْتُ لِحَیاتی﴾ (3) «می گوید: ای کاش اعمال صالحی برای زندگی فرستاده بودم.» شاید در چیز شمردن دنیا، تعبیری بهتر و عمیق تر از این تعبیر تصور نشود که خداوند متعال از قول فردی که در قیامت اظهار ندامت و تأسف نموده و متذکّر و متوجّه می شود نقل می کند که: با حسرت و ندامت می گوید ای کاش برای حیات و زندگیم کار خیری انجام داده بودم (لِحَیاتی) و نفرموده «برای زندگی آخرت خودم... که گویا کلمه حیات شایسته غیر زندگی آخرت نیست و دنیا اصلاً حیات نبوده و چیزی که تصور می شود حیات است، جز متاع غرور نمی باشد.
﴿وَ مَا الْحَيْوَةُ الدُّنْيا إِلا مَتَاعُ الْغُرُورِ﴾ (4) بنابراین زندگی مادّی دنیا با حیات جاودان آخرت تفاوت ماهوی دارد که این عالَم، عالم لجن زار و غلبه مُلک بر ملکوت و باطل برحق و صورت بر سیرت است و عالم آخرت کاملاً به عکس خواهد بود.
با این وصف نباید از این جهت نگران بود که در این دنیا گاهی، یکی به ظاهر بزرگ می شود و رشد کاذب پیدا کرده و بر سر زبان ها شهرت و عنوان و جولان پیدا می کند. دیگری خانه نشین
ص: 150
یا منزوی می گردد و ضد ارزش ها ارزش محسوب می شود زیرا از ماهیت دنیا چیزی جز این انتظار نیست.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: يُسْتَدَلُّ عَلَى إِدْبَارِ الدُّوَلِ بِأَرْبَعٍ: تَضْبِيعُ الْأُصُولِ، وَ التَّمَسُّكِ بِاالْفُرُوعِ، وَ تَقْديم الْاَرْاذِلِ، وَ تَأْخيرُ الْأَفَاضِلِ﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: برای ادبار و انحطاط دولت ها چهار نشانه وجود دارد: یکی ضایع نمودن اصول، دوم پرداختن به فروع (و جزئیات و یا شاخه ها)، سوّم مقدّم داشتن افراد پست، چهارم عقب زدن (کنار گذاردن) دانشمندان».
جواهر فروشان به کنجی خموش *** برآورده شلغم فروشان خروش
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: أَحْوَالُ الدُّنْيا تَتْبَعُ الْاِتِّفَاقَ وَ حُظُوظُ الْآخِرَةِ تَتْبَعُ الْاِسْتِحْفَاقَ.﴾ (2)
«حالات دنیا پیرو اتّفاقات می باشد و در مقابل بهره های آخرت پیرو لیاقت ها و شایستگی های افراد است.»
ص: 151
وَابْلیس «شیطان در نظر بنده حقیقی خداوند، کوچک و ناچیز خواهد بود».
ابلیس یا شیطان، دشمن شماره یک و قسم خورده انسان است (از بیرون وجود او) که از روز نخست آفرینش انسان، رسماً و به طور صریح با تأکید فراوان، دشمنی خود را اعلام نمود و اظهار کرد که بر سر راه مستقیم خدا برای اغوا و اضلال نشسته و کمین نموده است تا از چهار طرف بشر را به سوی بدبختی و سقوط و انحطاط سوق داده و گمراه سازد. لذا خداوند متعال نیز از این موضوع مهمّ پرده برداشته و جن و انس را بیدار کرده تا در مسیر عبادت ﴿و ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونَ﴾ مراقب این دشمن قسم خورده ملعون باشند و به دام او نیفتند.
﴿قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾.(1)
«شیطان گفت: پس به عزّت تو قسم که خلق را گمراه خواهم کرد مگر بندگان پاک و خالص تو را».
﴿وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾.(2)
«و هر آینه گمراه خواهم نمود همۀ خلق را بجز بندگان پاک و خالص تو را».
﴿لاَقعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ - ثُمَّ لَاتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ.﴾.(3)
«بر سر راه مستقیم تو کمین می کنم برای انسان ها، سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ، به سراغ آن ها خواهم رفت و اکثر آنان را شکرگزار نخواهی یافت.»
﴿عن ابی جعفر علیه السلام: ثُمَّ قال «لَاتِينَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ» مَعْنَاهُ أَهْوَنَ عَلَيْهِمْ أَمْرَ الْآخِرَةِ وَ «مِنْ خَلْفِهِمْ» أَمَرَهُمْ بِجَمْعِ الْأَمْوَالِ وَ الْبُخْلِ بِهَا عَنِ الْحُقوقِ لِتَبْقَى لِوَرَثِتِهِمْ «وَ عَنْ أَيْمَانِهِمْ» أَفْسَدَ عَلَيْهِمْ أَمْرَ دينِهِمْ بِتَزيينِ الضَّلالَةِ وَ تَحْسينِ الشُّبْهَةِ «وَ عَنْ شَمَائِلِهِمْ» بِتَحْبِيبِ اللَّذَاتِ إِلَيْهِمْ وَ
ص: 152
تَغْلِيبِ الشَّهَوَاتِ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ إِنَّمَا دَخَلَتْ مِنْ فِى الْقُدَامِ وَ الْخَلْفِ وَ عَنْ فِي الْيَمِينِ وَالشِّمَالِ لِاَنَّ فِى الْقَدَامِ وَ الْخَلْفِ معنى طَلَبِ النّهَايَةِ وَ فِى الْيَمِينِ وَ الشِّمَالِ الْإِنْحِرَافِ عَنِ الْجِبْهَةِ.﴾ (1)
«از امام باقر علیه السلام روایت شده که آن جا که خدا می فرماید: شیطان از پیش رو به سوی انسان می آید منظور این است که آخرت و جهانی را که در پیش دارد در نظر او سبک و ساده جلوه می دهد، و منظور از (پشت سر) این است که آنها را به گرد اموال و تجمّع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت می کند، و منظور از (طرف راست) این است که امور معنوی را به وسیله شبهات و ایجاد شک و تردید، ضایع می سازد، و منظور از (طرف چپ) این است که لذّت مادّی و شهوات را در نظر آن ها جلوه می دهد».
بنابراین شیطان برای تثبیت و تکمیل گفتار خود اعلام داشته که از چهار طرف درصدد اغوا و گمراهی انسان برخواهد آمد. (2) و از روز نخست آفرینش بشر، پیوسته آدم علیه السلام و بنی آدم را در معرض عداوت و مکر و حیله های ناپسند خود قرار داده و چون قطّاع الطّريق، راهزن ايمان انسان گردید و به صورت هیولایی نامرئی، به انتقام جویی و ابراز خباثت خود پرداخت و با شمشیری کشیده و تیرهای مسموم زهر آگین برای انسان کمین نموده(3) به طوری که حتّی از پیامبران هم نگذشته و آدم علیه السلام را به ترک اولی دچار نموده و بدین وسیله انسان های بی شماری را به سوی گمراهی کشانده و در آینده نیز بسیاری از افراد را رهسپار جهنم خواهد کرد و سرانجام نیز داغ سختی بر دل افراد بشر خواهد نهاد و در روز محشر که محكمه عدل الهي شروع می گردد، در آن دادگاه بسیار عظیم و خطرناک بین انسان و شیطان که نسبت به یک دیگر متخاصم خواهند بود، یک طرف انسان به عنوان شاکی و طرف دیگر شیطان به عنوان مُشتکی
ص: 153
علیه مناظره ای ایجاد خواهد شد که در این مناظره یا مخاصمه، پاسخ دندان شکنی از سوی شیطان به پیروان او داده خواهد شد، پاسخی دندان شکن و کوبنده به همه کسانی که گناهان خود را به گردن او می اندازند و این گفتگوی تکان دهندۀ عبرت انگیز بسیار دردآور و مایه پریشانی شدید و ندامت سخت خواهد بود. در صورتی که این پریشانی و ندامت و تأسّف عمیق در آن روز هیچ فایده ای نخواهد داشت.
﴿وَ قَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مَا كَانَ لي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانِ إِلا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى، فَلا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخى....﴾. (1)
«و شیطان هنگامی که کار تمام می شود می گوید: خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده (باطل) دادم و تخلّف کردم. من بر شما تسلّطی نداشتم جز این که دعوتتان کردم و شما پذیرفتید، بنابراین مرا سرزنش نکنید. خود را ملامت نمایید، نه من فریادرس شما هستم و نه شما فريادرس من....».
اصولاً مطالب عمده ای که در ارتباط با شیطان مطرح است چند موضوع می باشد که اجمالاً به برخی از آن ها اشاره می شود:
ص: 154
«شیطان» از مادّه شطن و شاطن به معنی خبیث و پست است و شیطان به معنای موجودِ دور شده و متمرّد می باشد اعمّ از انسان و غیر انسان که در قرآن به صورت مفرد هفتاد بار و به نحو جمع هیجده مرتبه آمده و «ابلیس» نیز یازده نوبت در قرآن مجید به کار رفته که مراد از او، موجود زنده، مکلّف، نامرئی و همان فریبکاری است که از امر خدا سرپیچی نمود و سجده نکرد و در نتیجه رانده شد و مستحق عذاب شد و مورد لعن قرار گرفت و در حدیثی از امام رضا علیه السلام نقل شده که نام او «حارث» بوده و ابلیس نامیده شده زیرا از رحمت خدا مأیوس گردیده است. بنابراین شیطان اسم عام (اسم جنس) است و ابلیس اسم خاص (1) (عَلَمْ) می باشد، پس شیطان به هر موجود موزی و منحرف کننده اطلاق می شود اما ابلیس نام همان شیطان است که آدم را فریب داد، ضمناً قرآن تصریح فرموده که او از جنّ می باشد و در روایات متواتری نیز به همین مطلب اشاره شده:
﴿وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ﴾. (2)
با این وصف استثنای در این آیه استثنای منقطع خواهد بود پس شیطان جزء ملائکه نمی باشد زیرا او خود اعتراف کرده که از آتش است. (3)
در صورتی که فرشتگان الهی جزء مجردات می باشند (از باب تقریب به ذهن نظیر روح آدمی یا نیروی برقی که در سیم برق جریان دارد) و ملائکه موجودات پاک و فرمانبردارند که خداوند مأموریت هایی در عالم به آن ها محوّل فرموده ولی جنّ و شیطان در عرض انسان ها می باشند.
البته بعضی نیز اظهار داشته اند که جنّ و ملائکه از یک حقیقتند و افراد نخبه و ممتاز آن ها را مَلَک و افراد پایین را جنّ گویند مانند افراد ممتاز انسان که انبیاء و ائمه علیهم السلام هستند و افراد پایین
ص: 155
که همان انسان های معمولی می باشند. (1)
به هر حال عنصری که در قرآن (به طور اکثر) به نام شیطان و در یازده مورد ابلیس خوانده شده از هر جنسی که باشد وجود خارجی دارد و در هفت سوره قرآن بخصوص دو سوره حجر آیه 28 به بعد و سوره ص آیه 71 به بعد با تعبیرهای گوناگون آیه 71 به بعد با تعبیرهای گوناگون پیرامون خلقت انسان سپس سرکشی شیطان و موضع گیری او در برابر نوع انسان مطالبی بیان گردیده و از آیات متعدّدی استفاده می شود که او عامل بزرگ انحراف بشر و پایه گذار قیاس و مبارزه با تعبّد و نخستین پایه گذار مکتب جبر و ظلم جهانی بود و در ارتباط با خدای متعال در اثر استکبار و نافرمانی، از کافران شد ﴿وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ﴾(2) و در ارتباط با انسان ها نیز خداوند او را به عنوان عدوّ مبین (دشمن آشکار) معرفی کرده، (3) محدوده قدرت نفوذی او نیز تنها در حدّ دعوت و تحریک و وسوسه است و کسی که به راستی عبد خدا بود شیطان هرگز بر او مسلّط نخواهد شد ﴿إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانُ إِلا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ﴾. (4)
«و هرگز تو را بر بندگان با خلوص من تسلّط و غلبه نخواهد بود، لیکن اقتدار و سلطه تو برای مردم نادانِ گمراهی است که پیرو تو شوند».
﴿إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانُ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ - إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ.﴾ (5)
«به درستی که او تسلطی ندارد بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می کنند، تنها
ص: 156
تسلط او بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیده اند و آن ها که نسبت به خدا شرک می ورزند (و فرمان شیطان را بجای فرمان خدا لازم الاجرا می دانند.»
در این آیه تصریح شده به این که پیروان شیطان، خود زمینه تسلط شیطان را فراهم نموده و این سفره را خود آنها برای شیطان آماده کرده اند ﴿عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ﴾ البته شیطان از جهتی نیز معنای وسیعی دارد و همه اغواگران را اعمّ از انسان و غیر انسان شامل می شود و هر عمل زشتی و خلافی عمل شیطانی است زیرا با وسوسه های شیطان (ابلیس) معروف انجام می گیرد و بنابراین کسانی که ولایت او را پذیرفته اند و با دست خود او را مسلّط بر نفس کرده اند ﴿مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوینَ﴾ همین گروه نیز شیطان به معنی اغواگر محسوب می شوند، ضمناً شيطان معروف (ابلیس) گاهی به شکل انسان درآمده و به گمراهی افراد می پردازد، چنان چه به شکل پیرمردی در آمد و در طرح ترور و قتل پیامبر صلی الله علیه و آله شرکت نمود.
ص: 157
همان طور که خداوند متعال او را به عنوان دشمن آشکار (عدوّ مبین) معرّفی فرموده، دام ها و نقشه ها یا مکرها و حیله های او را نیز اعلام نموده است تا بدین وسیله بشر از خطر او آگاه باشد و در قیامت دچار حسرت و تأسّف و ملامت خود از این جهت نگردد. دام های شیطان عبارت است از:
الف: وسوسه و تسویل و تزیین (جلوه گری) یا تدلیس: (1)
مهم ترین حربه یا دامی که شیطان از اول برای آدم علیه السلام و بنی آدم و نوع افراد بشر طرح ریزی نمود وسوسه بود که با همین تله یا حیله شیطانی بسیاری از افراد را منحرف ساخته و با تزیین و جلوه گری خلاف واقع و عمل خلاف و باطل را به صورت واقع و حق جلوه دادن که در سرلوحه برنامه های او بود، انسان را به گمراهی کشاند و قرآن به همین مطلب اشاره فرموده:
بعد از آن که آدم و حوّا در بهشت ساکن شدند، شیطان فریبکار وسوسه نمود و با طرحی فریبنده و جلوه ای ظاهراً زیبا و با استدلالی اصلاحگرانه یا اصطلاح طلبانه، اوّلین ضربه خود را بر پیکر آدم وارد نمود و به این صورت با جایگزین نمودن تعقّل شیطانی بجای تعبّد، باعث گردید تا آدم از بهشت که تازه وارد آن شده بود محروم گردد، آن هنگام که خداوند متعال به آدم و حوّا امر فرمود در بهشت ساکن شوید و از هر کجا که خواستید بخورید اما به این درخت نزدیک نشوید (در شش مورد از قرآن اشاره به شجره ممنوعه شده).
﴿وَ يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُمَا وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ﴾ (2)
شیطان برای نیل به هدف خود به آدم گفت: «اگر شما از این درخت ممنوع بخورید هر دو
ص: 158
فرشته خواهید شد و برای همیشه در بهشت می مانید و اگرنه شما را از آن بیرون می کنند». (1) و بالاخره برای آن که پنجه های وسوسه گر خود را بیشتر و محکم تر در جان آدم و حوّا فرو برد برای تأیید طرح و توطئه خود قسم نیز خورد ﴿وَ قَاسَمَهُما إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ﴾ و بدین وسیله با لباس اصلاح طلبی و دلپذیر و فریبنده، عظمت و قداست تعبّد و اطاعت از پروردگار حکیم را با توجیه و عقل گرایی مرموزانه از بین برد و با ایجاد وسوسه، تدلیس، تزیین و تسویل از همان روز نخست آفرینش انسان، شیرینی باطنی عبودیت خدا را به شیرینی ظاهری و مسموم توجیه گری شیطانی و عقل گرایی و قیاس و امثال آن تبدیل ساخت و به این وسیله افراد بسیاری را منحرف نمود.
﴿فَوَسْوَسَ اِلَيْهِ الشَّيْطَانُ﴾ (2) «پس شیطان او (آدم علیه السلام» را وسوسه کرد.»
﴿وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ﴾ (3) «و شیطان کردار آن ها را در نظرشان زیبا جلوه داد.»
﴿الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ﴾ (4) «شيطان کفر را در نظرشان جلوه گر ساخت و به آمال و آرزوهای دراز، آنان را فریب داد».
* ﴿يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلا غُرُوراً﴾ (5)
«شیطان به آنان وعده می دهد و ایشان را در آرزوها می افکند و وعده او بجز فریب نیست».
* ﴿إِنَّمَا ذَلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَانَهُ﴾ (6)
«این فقط شیطان است که پیروان خود را می ترساند.»
ص: 159
* ﴿الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرُ﴾ «شيطان وعده می دهد شما را به بیچارگی».
* ﴿يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ﴾ (1) «و به کارهای زشت شما را امر می کند».
ای که بر خوان خدا نان می خوری *** وین همه فرمان شیطان می بری
ره روان رفتند و تو درمانده ای *** حلقه بر دَر زَن که بس وامانده ای
بنابراین شیطان که آرایشگری است ماهر، به وسیله زینت گری یا صحنه پردازی و آرایش دادن رفتار زشت و ساخت و پرداخت آرزوها و تهدید به فقر و وعده های فریبنده و گسستن پیوندها بین افراد و نقشه های دیگر، کالاهای پست خود (گناهان) را تزیین می دهد تا بدین وسیله به فروش برساند.
ص: 160
در تمام جنگ های دنیا (که یکی از عوامل اصلی جنگ ها شیطان است) علاوه بر استفاده از ابزار و آلات یا سلاح و مهمّات جنگی، اطلاعات و ارتباطات و شناسایی جبهه مقابل و موقعیت های خاص به منظور ضربه زدن و مبارزه مستقیم و غیر مستقیم قابل توجه است ولی در این میان از همه مهم تر عامل نفوذی و نفوذ در مرکز فرماندهی طرف مقابل می باشد که از این رهگذر شکست طرف مقابل قطعی و حتمی خواهد بود، شیطان نیز که از روز نخست خلقت انسان در برابر خداوند متعال یک جنگ طولانی را با بشر آغاز نمود با تمام دام ها و مکرها و حیله ها و نقشه های فراوان به طور مستقیم و غیر مستقیم، آشکار و مخفی و با ایادی و ذرّیه (1) خود ﴿افَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَةُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ﴾ (2) «آیا او و فرزندانش را بجای من اولیاء خود انتخاب می کنید در حالی که دشمن شما هستند» در حال تخاصم و عداوت و ضربه زدن می باشد، و مانند یک روان شناس و نیز جامعه شناس ماهر و زبردست، تمام موقعیت ها و خواسته ها یا مشتهيات انسان را به طور کامل شناسایی نمود و با این اطلاعات جامع در صدد ایجاد ارتباط و نفوذ برآمد که از یک طرف عوامل بیرون خود یعنی شیاطین جنّى و انسی را بسیج نمود و با کمک ایادی خود باعث گمراهی انسان های زیادی گردید و از سوی دیگر و از این مهم تر، نفوذ در مرکز حوزه فرماندهی کشور وجود انسان یعنی قلب می باشد (البته نه قلب صنوبری شکل که در طرف چپ بدن قرار دارد) که در صدد برآمد از راه نفوذ و تسخیر این مرکز حسّاس، قلب انسان را اشغال نماید و او را به اسارت خود بکشاند و با محاصره کامل انسان و دست یابی به مرکز اصلی یعنی قلب، از همین جا فرمان صادر کند و از راه قلب زمینه انحراف انسان را فراهم
ص: 161
سازد، که در این صورت اگر توانست قلب را که چون حصاری می باشد تصرف کند، بر آن حکومت خواهد نمود و در این صورت تمام نیروهای انسان تحت اطاعت شیطان درخواهد آمد و تمام عمر او چراگاه یا محل جولان شیطان می گردد. ﴿فَإِذَا كَانَ عُمْرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَأَقْبِضْني إِلَيْكَ﴾ (1) «و هر گاه عمر من چراگاه شیطان گردد قبض روحم نما».
لذا قرآن مجید به اعتبار علاقه و ارتباط حالّ و محلّ که قلب در سینه واقع شده به همین موضوع مهمّ اشاره فرموده و توصیه کرده تا انسان از شرّ شیطان و نفوذ در قلب یا سینه خود به خدا پناه ببرد. و تنها کسی می تواند مانع ورود شیطان به قلب خود بشود که روزنه های نفوذ وی را بشناسد و با پناه بردن به خدا از شرّ نفوذ او مصون ماند.
﴿الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ﴾ (2) «آن شیطان که وسوسه می نماید در دل مردم». زيرا بدیهی است که در این مرکز جای یک نفر بیش نیست بنابراین یا جای شیطان و وسوسه ها و جولان او خواهد بود و یا جای معبود حقیقی و ذکر و یاد حق.
جز اَلف قامتش در دل بی چیز نیست *** خانه دل تنگ است جای یکی بیش نیست
﴿ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلِ مِنْ قَلْبَيْنِ في جَوْفِهِ.﴾. (3)
«خدا در درون یک انسان دو قلب قرار نداده است.»
پس این قلب یا جای خداست و یا غیر خدا، چنان چه خداوند به حضرت داوود علیه السلام فرمود:
﴿فَإِنْ كُنْتَ تُحِبُّنِي فَاخْرُجْ حُبَّ الدُّنْيَا عَنْ قَلْبِكَ فَإِنَّ حُبّى وَ حُبَّها لا يَجْتَمِعَانِ في قَلْبِ﴾.(4) «اگر مرا دوست داری پس محبت دنیا را از قلب خود بیرون نما زیرا محبت من و محبت دنیا در یک قلب جمع نخواهد شد.»
در این جا نکته بسیار مهمّ آن است که عامل فراهم شدن زمینه نفوذ شیطان در سرزمین وجود انسان و قلب کشور او چه می باشد؟ یعنی با چه عنصری این بستر و میدان برای ورود و نفوذ شيطان فراهم می شود؟ در پاسخ به این سؤال اساسی و مهم باید گفت اولاً عوامل کلی
ص: 162
سقوط و گرایش انسان به شرور در سه امر خلاصه شده که عبارت است از: هوای نفس، دنیا و شیطان، ثانیاً همانگونه که در آغاز بحث اشاره شد شیطان دشمن درجه یک انسان از بیرون وجود اوست اما از سوی دیگر نفس خود آدمی نیز بالاترین دشمن داخلی انسان می باشد ﴿اَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتی بَيْنَ جَنْبَيْكَ﴾ پس (چنان چه در بحث ریاضت نفس خواهد آمد) زمینه ساز نفوذ و تسخیر شیطان قسم خورده مکّار، در حقیقت خودِ انسان است که در قیامت نیز از این جهت سخت در حسرت و تأسف قرار خواهد گرفت ﴿وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنفُسَكُمْ﴾ (1)- ﴿رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا﴾(2)
آن چه ما را به ظلم شده باره *** بُود از نفس شوم امّاره
بنابراین شیطان از راه نفس، در حوزه باطن انسان نفوذ می کند و الّا کاری از او ساخته نیست لذا در قیامت نیز به پیروان خود خواهد گفت: مرا ملامت نکنید بلکه نفس خود را سرزنش نمایید ﴿فَلا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنفُسَكُمْ﴾. (3)
مکن با نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد *** سزایش کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد
مترس از نفس سرکش پنجه تسخیر بیرون کن *** که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد
﴿فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ﴾ (4)
ما کشته نفسیم و بسی آوخ که برآید *** از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
«مثل شيطان مانند سگ گرسنه ای است که به تو نزدیک می شود پس اگر نزد تو نان و گوشت و مانند آن نباشد از تو دور خواهد شد اگر به او خطاب کنی، اخْسَأ، (5) که به مجرد همین صدا دفع می شود ولی اگر چیزی (از نان و گوشت) نزد تو باشد (6) در حالی که او نیز گرسنه است، پس
ص: 163
هجوم خواهد آورد و به مجرد صدا (فریاد زدن) دفع نمی شود، بنابراین قلب خالی از خوراک، شیطان دور میشود از انسان به مجرد ذکر گفتن» ﴿مَثَلُ الشَّيْطَانِ مَثَلُ كَلْبٍ جَائِعِ يُقَرِّبُ مِنْكَ فَإِنْ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ يَدَيْكَ لَحْمٌ وَ خُبْرٌ فَإِنَّهُ يَزْجُرُ عَنْكَ بِأَنْ تَقُولَ لَهُ: اِخْسَأْ فَمُجَّرَدُ الصَّوْتِ يَدْفَعُهُ وَ إِنْ كَانَ بَيْنَ يَدَيْكَ شَيْيٌّ مِنْ ذَلِكَ وَ هُوَ جَائِعٌ فَإِنَّهُ يَهْجُمُ وَ لَمْ يَنْدَفِعُ بِمُجَرَّدِ الْكَلَامِ، فَالْقَلْبُ الْخَالِي عَنْ قُوتِ الشَّيْطانِ يَنْزَجِرُ بمُجَرَّدِ الذِّكْر...﴾ (1)
«بدان که نفس امّاره و شیطان را با یک دیگر اتّحادی است و به مدد هم علم غوایت را افروخته اند و به معاونت یکدیگر فرزند آدمی را در بادیه جفا و هاویه هوا سرگردان می نمایند، یکی فرمان فرمایی اقلیم صورت را بر میان بربسته و دیگری در مملکت درون بر سریر حکومت نشسته، نفس از درون کارگر شیطانی است و هوادار او و شیطان در برون کارفرمای نفس است و بواسطه اتّحاد و اتفاق این دو غدّار، معاملات آدمی در معرض خسران و بضاعت و سرمایه او در مهلکه فقدان، بیچاره آدمی به دست مکر و غدر و کید این دزد خانگی»
نفس از درون و دیو زبیرون زند رَهَم (2) *** از مکر این دو رَۀ زن پر حیله چون کنم
﴿قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسَكُمْ أَمْراً﴾.(3)
«گفت بله این امر زشت را نفس مکّار در نظر شما بسیار زیبا جلوه داد.»
مادر بتها بت نفس شماست *** چون که آن بت مار و این بت اژدهاست
آهن و سنگ است نفس و بت شرار *** آن شرار از آب می گیرد قرار
سنگ و آهن زآب کی ساکن شود *** آدمی با این دو کی ایمن شود
بنابراین تا آن زمانی که انسان زمینه را به دست خود، برای ورود شیطان در باطن خود، به وسیله وسوسه و امثال آن فراهم نساخته هرگز راهی برای نفوذ و تسخیر انسان برای آن دشمن
ص: 164
مکار وجود ندارد زیرا او دنبال لقمه چرب و نرم می گردد که اگر انسان خواسته های نفس خود را مهار ننماید و عقل او اسیر هواهای نفسانی گردد در این صورت بدون شک راه نفوذ و ورود ابلیس در خانه دل او و در حوزه وجود او هموار می گردد و به سادگی شیطان از او کام می برد و او را گمراه می نماید با این وصف، شرور ساخته و صناعت خود انسان است و فاعل اصلی برای شرّ و وسوسه، نفس می باشد.
ای دل براه مهر بیا استوار باش *** گر سر رود، زره مرو، پایدار باش
گسترده دام ها پی صید تو دیو نفس *** پا در ره طلب چو نهی هوشیار باش
گر طالبی زدام رهی، ترک دانه کن *** بپذیر پند نغز من و رستگار باش
﴿الهي قَلْبِي مَحْجُوبٌ وَ نَفْسِي مَعْيُوبٌ وَ عَقْلِي مَغْلُوبٌ وَ هَوَائِي غَالِبٌ﴾ (1)
بعضی نیز گفته اند: مثل قلب انسان مانند قلعه یا شهری است و شیطان نیز دشمنی می باشد که قصد او وارد شدن و به تصرّف درآوردن آن شهر است و حفاظت شهر ممکن نیست مگر به حراست ابواب او که از جملۀ ابواب بزرگ، باب شهوت و غضب است و هرگاه شهوت و غضب غلبه کنند بر جنود عقل، عقل را ضعیف می کنند و شیطان در این هنگام با انسان بازی می کند مانند بازی کردن بچه با توپ در دست خود، البته درهای دیگری نیز برای نفوذ شیطان در حوزه روح انسان می باشد مانند حرص، حسد، کبر، غرور و خودپسندی، بخل، بی بندوباری زبان، دنیاگرایی و مال دوستی، عجله، جهل و نادانی، پرخوری و شکم خوارگی و حرام خوارگی، عداوت و کینه توزی و... (2) که مهم ترین و منشأ همه آن ها غضب و شهوت است و به مجموعه این دو چیز یعنی شهوت و غضب نیز نفس اطلاق می شود.
پیرامون کلمه نفس مطالب زیادی وجود دارد (3) که در این جا محل بحث نیست و در بخش
ص: 165
ریاضت نفس به طور مفصّل مطرح خواهد شد ان شاء الله امّا اجمالاً گفته شده نفس، حقیقت وجود انسان را می گویند به طوری که حتی اگر بدن او هم متلاشی شود و وحدت ارگانیکی خود را از دست بدهد نفس او از بین نمی رود و در لحظه مرگ خطاب به نفس می شود پس نفس چیزی است که بدون بدن هم چنان به موجودیت خود ادامه می دهد.
نفس آدمی حالات مختلفی دارد، هنگامی که در او کششی به سوی لذّتی پیدا شود آن کشش را هوای نفس می گویند ﴿الهي وَ مَوْلاىَ أَجْرَيْتَ عَلَيَّ حُكْماً اِتَّبَعْتُ فِيهِ هَوى نَفْسي وَ لَمْ اَحْتَرِسُ فِيهِ مِنْ تَزْيِينِ عَدُوِّي فَغَرَّني بِمَا اَهْوى...﴾(1) و زمانی که هوای نفس (به وسیلۀ غضب یا شهوت و یا غرایز دیگر) مشتعل گردد در نیل به لذّت به طوری که آن چنان شیفته شود که از شکستن حدود شرعی و عقلی و نیز زیر پا نهادن فضایل انسانی و اوامر و نواهی الهی پروایی نداشته باشد (2) نفس امّاره نامیده می شود و نقطه انحرافی انسان از همین هوای نفس و نفس امّاره است که انسان را از کمال باز می دارد، افراد نیز نسبت به هوای نفس چند حالت دارند.
1- دسته ای به طور کامل مغلوب هوای نفس خواهند شد که اکثر افراد بشر هوای نفس، سلطان وجود آنان خواهد گردید.
2- گروهی دیگر در حالت جنگ و نزاع با هوای نفس می باشند که گاهی غالب و چیره می شوند و گاهی نفس بر آن ها غالب و پیروز می گردد.
3- تعداد بسیار کمی از افراد به طور کامل بر نفس و هواهایش پیروز می شوند و آن ها تنها معصومین علیهم السلام می باشند که نفس امّاره، مطیع و منقاد قوّه عاقله آنان است و بعد از آنان اولیای خدا از غیر معصومین می باشند.
بنابراین بعضی از کسانی که به نفس امّاره مبتلا می شوند، پس از رسیدن به لذّات خود و جولان دادن در این مسیر، آن کشش حادّ نفس تدریجاً خاموش خواهد شد و هوی در آن ها فرو
ص: 166
می نشیند و به اصطلاح از تب و تاب می افتد و خود را می یابند در این صورت به نفس به اعتبار لباس تازه ای که به تن کرده نفس لوّامه (ملامت کننده) گفته می شود، پس از امّارگی و لوّامگی که حالات گوناگون نفس می باشد ممکن است در اثر به خود آمدن و خود را یافتن تدریجاً توجه به خدا پیدا شود و بدین وسیله آرامش عمیقی در نفس پدید آید که در این صورت به آن نفس مطمئنه می گویند.(1) ضمناً این حالات نفس برای افراد متفاوت است که در بعضی افراد ممکن است یکی از این حالات، آن چنان ریشه گرفته و استوار گردد که پیوسته عمر خود را در آن سپری نماید چنان چه قرآن در مورد افرادی که هوای نفس خود را خدای خود قرار داده و تابع نفس امّاره می باشند فرموده است: ﴿أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ﴾ (2) «آیا می نگری کسی که هوای نفسش را خدای خود قرار داد؟»
پس با توجه به حالات مختلف نفس که ممکن است هر زمانی به نحوی جلوه کند (اَمّارگی، لوّامِگی و اطمینان) دام ها و نقشه های شیطان نیز به تناسب حالات افراد متفاوت خواهد بود و هر کسی را مطابق مشتهيات و خواسته های او به سوی خود دعوت می نماید زیرا ممکن است کسی هوای ریاست در سر داشته باشد، آن دیگری به دنبال اعمال غرایز حیوانی خود بوده و فرد دیگری فخر فروش و اهل تفاخر و تکاثر باشد که شیطان نیز از همین دریچه ها وارد حوزه باطن انسان می گردد و بدین وسیله او را گمراه می سازد چنان چه ممکن است شخصی که می خواهد خمس اموال خود را پرداخت کند او را وسوسه نماید و با تهدید و وعده فقر وی را از این
ص: 167
وظیفه شرعی و عبادت باز دارد.
معروف است شخصی در عالم خواب، شیطان را با ریسمان ها و طناب های فراوان مشاهده نمود که از او علّت آن را سؤال نمود، شیطان گفت این ها برای به دام انداختن افراد بشر است که هر کسی را با طناب یا ریسمان خاصی به سوی خود می کشانم، در این بین طناب بزرگی را مشاهده نمود که پاره شده وقتی از این موضوع سؤال کرد، گفت این طناب قوی را برای شیخ انصاری رحمه الله مهیّا نموده بودم که دیشب سه نوبت پاره شد و او را نتوانستم به دام اندازم، آن شخص هنگامی که از خواب بیدار شد، به سراغ مرحوم شیخ انصاری رفت و قصّه خواب را بازگو نمود، ایشان فرمود: دیشب همسرم در حال وضع حمل بود و به شدّت نیاز به پول داشتم و جز مبلغی که به صورت امانت نزد من بود پولی نداشتم و در اثر فشار زیاد سه نوبت به طرف آن پول رفتم ولی چون امانت بود از آن صرف نظر کردم تا این که بالاخره با این اوصاف همسرم زایمان نمود! ضمناً این شخص در عالم خواب از شیطان سؤال نمود طنابی که برای به دام انداختن من آماده کردی کدام طناب است؟ شیطان گفت تو نیازی به ریسمان و طناب نداری زیرا بدون آن مطيع محض من می باشی!
هنگامی که آیه ﴿وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ﴾ (1) «کسانی که وقتی کار بدی انجام دهند یا به خویشتن ستم کنند، خدا را یاد می آورند و برای گناهانشان استغفار می کنند» نازل شد ابلیس بالای کوهی در مکّه رفت و با صدای بلند فریاد کشید و سران لشگرش را جمع کرد، گفتند: ای آقای ما! چه شده است که ما را فراخواندی؟ گفت: این آیه نازل شده ﴿آیه ای که پشت مرا می لرزاند و مایه نجات بشر است) چه کسی می تواند با آن مقابله کند؟ یکی از شیاطین بزرگ گفت: من می توانم، نقشه ام چنین است و چنان! ابلیس طرح او را نپسندید دیگری برخاست و طرح خود را ارائه کرد باز هم مقبول نیفتاد، در این جا «وسواس خنّاس» برخاست و گفت: من از عهده آن بر می آیم، ابلیس گفت: از چه راه؟ گفت: آن ها را با وعده ها و آرزوها سرگرم می کنم تا آلوده گناه شوند و هنگامی که گناه کردند
ص: 168
توبه را از یادشان می برم! ابلیس گفت: تو می توانی از عهده این کار برآیی (نقشه تو بسیار ماهرانه است) و این مأموریت را تا دامنه قیامت به او سپرد. (فوکله بها الى يوم القيامة) (1)
آری شیطان با دام های گوناگون افراد را گمراه می سازد اما از همان بدو آفرینش اقرار و اعتراف نمود که قادر به اغواء و به دام انداختن عدّه ای نخواهد بود ﴿اِلّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾(2)
مُخْلَص بر وزن مطلق اسم مفعول و به معنای خالص و پاک شده و رهایی یافته می باشد و این کلمه در مواردی به کار می رود که انسان با عنایت الهی از هر نوع گناه و لغزشی مصون باشد و عوامل بازدارنده از گناه یعنی ایمان و عقل و شوق و محبّت خدا آن چنان در نهاد او قوی و نیرومند باشد که امکان ندارد مقهور و مغلوب شهوت و غضب بشود تا در نتیجه شیطان بتواند از این راه وجود نورانی او را تحت نفوذ و وسوسه های شیطانی خود قرار دهد و انسان در این مرحله به مرتبه ای از اخلاص و تصفیه باطن رسیده که بیمه الهی شده و شیطان از او کاملاً مأیوس می باشد ﴿إِنَّا اَخْلَصْنَاهُمْ...﴾ (3) در حدیث قدسی خداوند فرمود: ﴿الْاِخْلاصُ سِرُّ مِنْ أَسراري اِسْتَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ أَحْبَبْتُ مِنْ عِبَادِي﴾ (4) «اخلاص سرّی از اسرار من است که آن را در قلب کسی از بندگانم که دوست دارم به ودیعه می گذارم» و شاید جمله معروف ﴿وَالْمُخْلَصُونَ عَلَى خَطَرٍ عظیمٍ﴾ اشاره به همین معنی باشد زیرا کلمه خطر یعنی قدر و منزلت و شرف، پس انسان مخلص (خالص شده) از جایگاه و مقام بسیار عظیم و خطیر و شرافت خاصّی برخوردار است ﴿وَ عِظَمَ خَطَرِكُمْ... وَ أَجَلَّ خَطَرَكُمْ﴾ (5) که این مقام اختصاص دارد به معصومین علیهم السلام یعنی عناصر پاک و پاکیزه ای که در محبت خدا، تامّ و کامل می باشند ﴿وَ التَّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللَّهِ﴾ (6) اما در عین
ص: 169
آن بزرگواران نیز از شرّ نفس امّاره و شیطان به خداوند پناه برده اند چنان چه خداوند متعال از قول حضرت يوسف علیه السلام فرموده است ﴿وَ مَا أُبَرِّىءُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبّي﴾ «و من خودستایی نکرده و نفس خویش را از عیب و تقصیر مبرّا نمی دانم زیرا نفس امّاره، انسان را به کارهای زشت و ناروا سخت وا می دارد جز آن که خدای من به لطف خاصّ خود (مرا از فریب نفس) نگهدارد» و نیز فرموده است ﴿وَ إِلّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ﴾ (1) يوسف صدّیق دست به دعا برداشت و گفت: «ای خدا! مرا رنج زندان خوش تر از این کار زشتی است که زنان از من تقاضا دارند - بار الها اگر تو حیله اینان را به لطف و عنایت خود از من دفع نفرمایی به آن ها میل کرده و از اهل جهنّم و شقاوت گردم».
در دعای نماز عیدفطر و قربان نیز چنین می خوانیم ﴿وَ اَعُوذُبِكَ مِمَّا اسْتَعَاذَ مِنْهُ عِبَادَكَ الْمُخْلَصُونَ﴾(2) «و پناه می برم به تو از آن چه پناه بردند بندگان شایسته و مخلص تو». بنابراین مستثنی در دو آیه مذكور ﴿إلّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ﴾ که شیطان آنان را استثنا نمود اشاره به همین دسته از بندگان صالح و خالص شده و عباد خاص خدا می باشد که منظور معصومین علیهم السلام هستند.
اما كلمه مُخْلِص بر وزن مُحسن (اسم فاعل) به معنی خالص کننده است و بیشتر در مواردی به کار می رود که انسان در مراحل اوّلیه و نخستين سير إلى الله و كلاس اول اخلاص باشد و مخلصین افرادی هستند که در مقام مجاهده با نفس سرکش می باشند ولی هنوز مجاهده آنان تمام نشده و درگیر شیطان و نفس اماره و آسیب پذیر هستند مانند افرادی که در میان امواج دریا خدا را می خوانند.
بنابراین کلمه (مُخلِص) در مورد غیر معصومین علیهم السلام اطلاق می شود و با این وصف اگر جمله معروف ﴿وَالْمُخْلِصُونَ عَلَى خَطَرٍ عَظیمٍ﴾ را به صورت اسم فاعل (مُخْلِصُونَ) بخوانیم بهتر کلمه خطر را نیز به همان معنای معمول در زبان فارسی و رایج در توده مردم یعنی نزدیک به هلاکت معنی کنیم که به این معنی نیز استعمال شده و مشهور بین عرف مردم به همین معنی
ص: 170
می باشد علاوه بر این که در سیاق روایت کلمه هلاکت نیز چند مرتبه تکرار شده است.
﴿النَّاسُ كُلُّهُمْ هَالِكُونَ إِلا الْعَالِمُونَ وَ الْعَالِمُونَ كُلُّهُمْ هَالِكُونَ إِلا الْعَامِلُونَ وَ الْعَامِلُونَ كُلُّهُمْ هالِكُونَ إِلَّا الْمُخْلِصُونَ وَالْمُخْلِصُونَ عَلَى خَطَرٍ عَظِيمٍ.﴾ (1)
«از مردم غیر از دانشمندان و از دانشمندان مگر عمل کنندگان (علمای عاملین) و پرهیزکاران و از پرهیزکاران جز اشخاص مخلص، همه در معرض هلاکتند و مخلصین را نیز خطری بزرگ تهدید می نماید.»
پس به هر حال در میدان وسیع نبرد با شیطان، تنها یک دسته هستند که با سلاح ایمان و اخلاص، تسلیم شیطان نگشته و بر او غلبه می یابند و علّت اصلی غلبه آنان بر شیطان، غلبه بر نفس و مهار نمودن آن است پس هنگامی که انسان در درون خویش، امیال و آرزوهای نفسانی را از بین برد و در خانه دل را کاملاً بر روی بیگانه و دشمن خدا (شیطان) مسدود نمود و هیچ گونه دریچه و روزنه یا پنجرۀ کوچکی نیز بر روی آن دشمن مکّار نگشود و مراقب بود تا مبادا در وجود او نفوذ کند و به نوعی وارد خانه دل گردد به طور قطع در این صورت بر شیطان غالب خواهد گردید زیرا در این صورت زمینه ای برای نفوذ او وجود ندارد و لقمه ای برای او مهیّا نساخته بلکه به طور کلّی شهوات و تمام خواسته های نفسانی را از سرزمین وجود خویش خلع معزول گردانده و آن ها را در درون میرانده است ﴿قَدْ خَلَعَ سَرابيلَ الشَّهَوَاتِ﴾ (2) يا ﴿مَيَّتَةً شَهْوَتُهُ.﴾. (3)
از سوی دیگر نیز غلبه بر نفس هنگامی کاملاً تحقّق می یابد که انسان عبد واقعی خدا گردد و پایه های عبودیت را در درون خویش محکم سازد، بنابراین وقتی از خود بیرون رفت و به خدا پیوست یعنی برای خود ملکیتی تصوّر نکرد (4) و خدا محوری را به جای خود تدبیری قرار داد و پیوسته در انجام اوامر و نواهی خدا مطیع محض او شد و قلب را به او واگذار نمود ﴿قَلْبٌ مَشْغُولُ بِالْمَوْلی﴾ بدیهی است که شیطان با تمام قدرت و دام های فراوانش در مقابل او کوچک
ص: 171
و ناچیز خواهد بود ﴿هانَ عَلَيْهِ ابْليسُ﴾ شهوات و هواهای نفسانی نیز در نظر وی پست و ناچیز خواهد گردید، و این از آثار بسیار مهم عبودیت است که انسان چنان روحیه و شخصیتی پیدا کند که شیطان و نفس شیطانی او در برابرش کوچک و ناچیز گردد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَيْهِ شَهْوَتُهُ﴾ (1)
«اميرالمومنين علیه السلام فرمود: کسی که شخصیت و شرف معنوی دارد، شهوت (و تمایلات نفسانی) در نظر او پست و کوچک می باشد»
دو نکته که در نیل به این مرحله از پیروزی، بسیار اهمیّت دارد عبارت است از: 1- مراقبت و مواظبت کامل از مکر و حیله نفس امّاره و شیطان که با تقوای حقیقی و مستمر محقّق می شود (در بحث تقوا اشاره خواهد شد) زیرا اگر انسان غافل شد به طور قطع این دو دشمن درونی و برونی ضربه کاری را بر انسان وارد خواهند ساخت.
﴿قال الله عزوجل لِمُوسَى علیه السلام: يَا مُوسَى احْفَظْ وَصِيَّتِي لَكَ بِأَرْبَعَةِ أَشْيَاء
أَوَّلَهُنَّ: مَا دُمْتَ لا تَرى ذُنُوبَكَ مَغْفُورٌ فَلَا تَشْغَلْ بِعُيوبِ غَيْرِک
و الثّاني: ما دُمْتَ لا تَرى كُنُوزِي قَدْ نَفِدَتْ فَلَا تَغْتَمَّ بِسَبَبٍ رِزْقِكَ
الثَّالث: مَا دُمْتَ لا تَرى زَوَالَ مُلْكي لا تَرْجُ أَحَداً غَيْري
الرّابع: ما دُمْتَ لا تَرىَ الشَّيْطَان مَيْتاً لا تَأْمَنْ مَكْرُهُ﴾ (2)
«خداوند عزّوجلّ به حضرت موسی علیه السلام فرمود: وصیت مرا که چهار چیز است حفظ کن (و آن ها را نگه دار)
اوّل: آن که تا وقتی معلوم نشده گناهان تو (به طور کامل) آمرزیده شده به عیوب دیگران نپرداز.
دوم: تا تا هنگامی که ندانی گنج های من تمام شده غصّه روزی مخور.
سوم: تا مادامی که حکومت من زایل نگردیده (که همیشه باقی است) به کسی جز من امیدوار مباش.
ص: 172
چهارم: تا زمانی که شیطان زنده است (و نمی دانی که مرده) پس از مکر او در امان نباش».
2- نکته مهمّ دیگر نیز کمک و یاری جستن از خدای متعال برای پیروزی در این جنگ خطرناک و پناهندگی به سوی پروردگار عالم می باشد که از آن به استعاذه تعبیر می شود:
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا *** ورنه انسان نبرد صرفه زشیطان رجیم
استعاذه از ریشه عوذ و به معنای پناهندگی، پناه خواستن، پناه گرفتن و یا پناه دادن می باشد، به طور طبیعی انسان در مسیر رشد و ترقّی با عوامل و موانعی مزاحم مواجه می شود که به ناچار برای دفع یا رفع موانع و ناملایمات، تلاش مستمر به عمل می آورد و برای این منظور به عاملی قوی محتاج است تا او را یاری نماید و در جنبه های مثبت آن چه را مؤثر می بیند تعقیب نموده و در جهت منفی نیز با کمک دیگری موانع را برطرف سازد.
استعاذه به همین معنی است که انسان ضعیف و ناتوان به منظور نجات یافتن یا مصونیت از هر موجود ذی شرّی که مانع و مزاحم راه تکامل اوست به خداوند قادر متعال و غنىّ بالذّات پناهنده شود تا با فضل و عنایت او در مسیر ترقّی و رشد به مقصد نهایی برسد (1) لذا عوذ و استعاذه از سنن انبیاء و اوصیاء و از صفات حمیده و از مراتب عالیه عبودیت می باشد و انسانی که در وجود خویش، ذات خود را نیست محض و فقر مطلق و عبد خدا دانست، به هستی مطلق و ذات مقدس پروردگار پناهنده می گردد.
در راه خدا چو نیست شد هست حسین علیه السلام *** شد عالم هستی همه پابست حسین علیه السلام
در قرآن مجید استعاذه به برخی از انبیاء نسبت داده شده و شانزده آیه (پیرامون این موضوع) ذکر گردیده که مباحث کلّی این موضوع را می توان به هشت قسم خلاصه نمود.
مَاذَا هِيَ لِمَنْ هِيَ فِيمَنْ هِيَ، لِمَاذَا؟ *** مِمَّنْ هِيَ، مَتى هِيَ، كَيْفَ هِيَ، فيماذا؟
در این جا تنها به یک موضوع که مستعاذ منه است اشاره می شود تا بدین وسیله نسبت به خطر ابلیس و مراقبت از دام های او بیشتر توجه شود زیرا در بین تمام عوامل ذی شرّ، شیطان و نیز
ص: 173
همراهی نفس با او از اهمیت بیشتری برخوردار است (1) و قبل از آنکه به برخی از موارد مستعاذ منه مانند شیطان و نفس و سایر موارد از دیدگاه قرآن و روایات و دعاهای متعدّد اشاره شود یک نکته قابل توجه آن است که تقاضای محتاج در پیشگاه خدا، ذاتی و مطلوب و لسان تقاضا عالی است لذا معصومین نیز در پیشگاه خدا استعاذه، می کردند علاوه بر این که خطر شیطان و نفس امّاره و دام های آن ها بسیار زیاد می باشد و از رهگذر، استعاذه، برای انسان سهل و ناچیز می شود، بدین وسیله اولیاء خدا به عنوان اسوه های تعلیم و تربیت و بندگی خدا، به دیگران می آموزند که در برابر دشمن بی احتیاطی نکنند و احساس خطر نمایند و از همین جهت افرادی بوده اند که در اثر عدم رعایت همین موضوع مهمّ به سوء عاقبت دچار گردیده(2) و آن چنان که هیچ کس فکر نمی کرد آن ها روزی منحرف شوند، سرانجام دنیا پرستی و پیروی از شیطان و هوای نفس چنان آنان را به سقوط و انحراف کشاند که در صف گمراهان و پیروان شیطان قرار گرفتند نظیر بلعم با عورا که در عصر حضرت موسی علیه السلام از دانشمندان و علمای مشهور بنی اسرائیل بود به طوری که آن حضرت از وجود او به عنوان یک مبلّغ نیرومند استفاده می کرد و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب می شد ولی سرانجام در صف مخالفان پیامبر خدا قرار گرفت و گمراه شد، یا نظیر طلحه و زبیر و امثال آن ها.
بنابراین معصومین که از مخلصین می باشند و شیطان نیز خود، آنان را استثنا نمود که هرگز نمی تواند آن ها را اغوا کند ﴿الّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ (3) امّا مع ذلک به خاطر خطر شديد و
ص: 174
اهمیّت موضوع استعاذه می کردند، حتّی پیامبر صلی الله علیه و آله نیز استعاذه می نمود (1) و رسماً از جانب پروردگار مأمور شد تا بگوید:
﴿اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ - اَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ﴾ (ضمناً بهترین شیوه و مرتبه از مراتب تربیت آن است که مربّی از خود آغاز کند و قبل از آن که به امر و نهی بپردازد، اعلام نماید که من خود این کار را انجام می دهم که در این صورت برای سازندگی انسان بسیار مفید خواهد بود پیامبر صلی الله علیه و آله از جانب خدا مأمور شد تا خود استعاذه نماید قُلْ اَعُوذُ... و نیز نکته دیگر آن که موضوع و محور اصلی استعاذه در سوره فلق چیزهایی است که باید از آن ها به خدا پناه برد و در سوره ناس محور اصلی آن است که بیشتر به چه کسی و در چه مقامی باید استعاذه نمود.)
در غیر مواردی که خداوند امر به استعاذه نموده (فَاسْتَعِذْ)(2) غالباً از زبان پیامبران به صورت متكلم وحده (اَعُوذُ - عُذْتُ - أُعيد) (3) آمده است که در این جا ضمن اشاره به برخی از موارد استعاذه (و کسانی یا چیزهایی که باید از شرّ آن ها به خدا پناه برد) به این موضوع نیز اشاره می شود.
1- شيطان (در رأس هر موجود ذی شرّ دیگر)
* فَاسْتَعِذْ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ (4)
* وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ (5)
2- انسان های متکبّر و بی ایمان (شیاطین انسی)
ص: 175
﴿إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرٍ لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسَابِ﴾ (1)
3- جهل و جاهل:
* ﴿قَالَ اَعُوذُ باللهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ﴾ (2)
* ﴿قَالَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْئلَكَ مَا لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ﴾ (3)
4- ایذاء رهبران الهی:
* ﴿ وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي و رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُون﴾(4)
5- کفران نعمت:
* ﴿قالَ مَعَاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَاى﴾ (5)
در روایات نیز به موارد دیگری که باید از شرّ آن ها به خدا پناه برد مانند علم غیر نافع اشاره شده:
﴿قال رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: نَعُوذُ بِاللهِ مِن عِلمٍ لا يَنْفَعْ﴾. (6)
در دعاهای بسیاری نیز به این مسأله اشاره شده است.
﴿اللّهُمَّ إِنَّا نَعوذُ بِكَ مِنْ نَزَعَاتِ الشَّيْطَانِ الرَّجيمِ وَ كَيْدِهِ وَ مَكَائِدِهِ، وَ مِنَ الثَّقَةِ بِأَمَانِيِّهِ وَ مَواعِيدِهِ وَ غُرُورِهِ وَ مَصَائِدِهِ، وَ أَنْ يُطْمِعَ نَفْسَهُ فِي إِضْلًا لِنَا عَنْ طَاعَتِكَ، وَامْتِهَانِنَا بِمَعْصِيَتِكَ، أَوْ أَنْ يَحْسُنَ عِنْدَنَا مَا حَسَّنَ لَنَا، أَوْ أَنْ يَثْقُلَ عَلَيْنَا مَا كَرَّة إِلَيْنَا. اللَّهُمَّ اخْسَأَهُ عَنَّا بِعِبَادَتِكَ، وَاكْبَتْهُ بِدُوبِنَا فِي مَحَبَّتِكَ، وَاجْعَلْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ سِتْراً لا يَهْتِكُهُ، وَرَدْماً مُصْمَتاً لا يَفْتَقُهُ...﴾.(7)
﴿اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَيَجَانِ الْحِرْصِ وَ سَوْرَةِ الْغَضَبِ وَ غَلَبَةِ الْحَسَدِ وَ ضَعْفِ الصَّبْرِ...﴾.(8)
﴿اللَّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَسَلِ وَا لْفَشَلِ وَالْهَمِّ وَالْجُبْنِ وَالْبُخْلِ وَالْغَفْلَةِ وَالْقَسْوَةِ وَالْمَسْكَنَةِ
ص: 176
وَ الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ وَ كُلٌّ بَلِيَّةٍ وَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ اَعُوذُبِكَ مِنْ نَفْسٍ لَا تَقْنَعُ وَ بَطْنِ لَا يَشْبَعُ وَ قَلْبِ لا يَخْشَعُ وَ دُعاءٍ لَا يُسْمَعُ وَ عَمَلٍ لَا يَنْفَعُ وَصَلُوةٍ لَا تُرْفَعُ. وَ أَعُوذُ بِكَ يَا رَبِّ عَلَى نَفْسي وَ وُلْدِي وَ دَيني وَ مالي وَ عَلَى جَمِيعِ مَا رَزَقْتَني مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّحِيمِ إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَليمُ﴾ (1)
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ مَنْ قَالَ إِذَا أَصْبَحَ: ﴿اللَّهُمَّ إِنِّي أَصْبَحْتُ فِي ذِمَّتِكَ وَ جَوَارِكَ، اللهُمَّ إِنِّي اَسْتَوْدِعُكَ دِينِي وَ نَفْسي وَ دُنْيَايَ وَ آخِرَتي وَ أَهْلي وَ مالي وَ أَعُوذُ بِكَ يَا عَظِيمُ مِنْ شَرِّ خَلْقِكَ جَمِيعاً وَ اَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّ مَا يُبْلِسُ بِهِ إِبْلِيسُ وَ جُنُودُهُ﴾ إِذا قال هذا الكلام لَمْ يَضُرُّهُ يَوْمُهُ ذلك شییءٌ... (2)
ص: 177
وَ الْخَلْقُ «و مردم در نظر او سهل و آسان به شمار آیند.»
چیزی که از قدیم الایّام و از آغاز تشکیل اوّلین اجتماعات بشری مورد ابتلا و نیاز حتمی و از جمله عوامل اساسی انسجام بخشیدن و حیات نظام های اجتماعی بوده است و هر آیین و مکتبی براساس نوع تفکّر و جهان بینی و انسان شناسی خاص خود، شیوه ای را برای آن در نظر گرفته و اعمال داشته است، موضوع روابط انسان ها و برخورد افراد با یک دیگر می باشد. (1) و دیدگاه اسلام آن است که اصل در برخوردها، باید برخورد مسالمت آمیز و کریمانه باشد و از بدگمانی، اهانت، غیبت... و نادیده گرفتن حقوق دیگران و برخوردهای منفی کاملاً پرهیز شود، (به طور مفصّل در موضوع حلم بحث خواهد شد ان شاء الله).
ضرورت ارتباط با مردم نباید انسان را از توجّه به خدا غافل نماید و در سیر عبودیت و اطاعتِ کامل از پروردگار متعال، خواسته ها و انتظارهای مردم مطلقا او را تغییر ندهد، البته یک چنین حالتی به نحو صحیح، هنگامی حاصل می شود که مراتب عبودیت و تقرّب به خداوند بالا
ص: 178
رفته باشد و تمام ملاک و معیار در زندگی برای انسان تنها پروردگار عالم باشد ﴿عَظُمَ الْخَالِقُ في أَنفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فى أَعْيُنِهِمْ﴾. (1)
«خدا نزد آنان بزرگ است پس هر چه جز اوست در نظرشان کوچک می باشد.»
گر با همه ای و بی منی بی همه ای *** گر بی همه ای و با منی با همه ای
بنابراین هرگاه انسان به این حدّ از بندگی برسد، خواست و میل مردم کوچک ترین نقش و اثری در روح و عمل وی نخواهد داشت زیرا ملاک، جلب رضای حق است.
﴿قالَ النَّبِيُّ صلی الله علیه و آله: لا تَعْمَلْ شَيْئاً مِنَ الْخَير رياءً وَ لَا تَدَعْهُ حَيَاءٌ﴾. (2)
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ کاری را برای خودنمایی انجام مده و کار خیر و نیک را به خاطر حیا (خجالت) رها ننما».
بنده حقیقی خداوند کسی است که در عمل به وظایف دینی خود در جمیع ابعاد، جز نظر و خواست خداوند نظری نداشته باشد و از همین جهت خدادر نظرش بزرگ و ماسوی الله کوچک باشند، کسی که بین خود و خدا را اصلاح نمود و خود را بی نیاز از مردم دانست (3) و به یک چنین مرحله تقوایی نایل گشت، مردم به وی محتاج خواهند شد و به ناچار او را دوست خواهند داشت که این امتیاز فقط به این افراد اختصاص دارد و لذا می توان گفت که یکی از
ص: 179
نشانه های افراد مُرایی و ریاکار همین مطلب است که در بین مردم با سرور و شادمانی خاصی به سر می برند ولی در هنگام تنهایی با کسالت و بی نشاطی، و هم چنین دوست دارند در جمیع کارها مورد حمد و ستایش مردم واقع شوند.
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام ثَلاتُ عَلامَاتٍ لِلْمُرَائى: يَنْشَطُ إِذا رَأَى النَّاسَ و يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ وَ يُحِبُّ أَنْ يُحْمَدَ في جَميعِ أُمورِهِ). (1)
«امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: نشانه های ریاکار سه چیز است:
1- هنگامی که مردم را ببیند با نشاط و شاد است.
2- هنگامی که تنهاست کسل می باشد.
3- در جمیع امور دوست دارد مردم او را حمد و ستایش نمایند. »
و نیز در قرآن مجید در مورد این دسته افراد که وقتی در بین مردم هستند خوشحال می باشند ولی هنگامی که تنها شدند و ذکر خدا و یاد او به میان آمد ناراحتند و ارتباط آن ها با خدا ضعیف است و اُنس و اشتیاقی به خداوند ندارند و شعار آن ها مردم سالاری و شرک و نفاق و مردم پرستی است کلمه اشمئزاز «تنفّر و انزجار» به کار رفته است، که چنین تعبیری در هیچ کجای دیگر قرآن ذکر نشده و بسیار قابل توجّه و دقّت است.
﴿وَ إِذَا ذُكِرَ اللهُ وَحْدَهُ إِشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ﴾. (2)
«و چون نزد مردم بیایمان به خدا و آخرت، خدا را به یکتایی یاد کنند از ذکر حق سخت ملول و دلتنگ می شوند و هرگاه ذکر غیر خدا به میان آید دلشاد و خوشحال می گردند».
﴿وَ إِذَا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلَى أَدْبَارِهِمْ نُفُوراً﴾ (3)
«و چون تو (ای پیامبر!) در قرآن، خدا را به وحدانیت و یگانگی یادکنی (کافران) روی گردانند و گریزان شوند.»
ص: 180
﴿ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ...﴾. (1)
«این عذاب به آن علّت است که چون خداوند به وحدانیت یاد می شد، شما کافر می شدید».
در آیه ای دیگر خداوند متعال در مذمّت این گونه افراد که در جامعه از مردم حیا و شرم می کنند اما خوف خدا در دلشان نیست چنین فرموده است:
﴿يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ.﴾ (2)
«از خلق و مردم شرم می کنند و از خدا شرم و حیا نمی کنند و حال آن که خداوند با آن هاست و از وضع آنان مطّلع است».
از امتیازات افراد با ایمان و بندگان حقیقی خداوند آن است که رضایت و عدم رضا علیه السلام یت مردم در بندگی و سیر عبودیت آنان هیچ نقشی ندارد بلکه ارتباطشان با مردم فقط در جهت اطاعت خدا و تقویت همین فکر می باشد. (3)
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: طُوبَى لِمَنْ يَأْلَفُ النَّاسَ وَ يَأْلِفُونَهُ عَلى طاعَةِ اللهِ﴾ (4)
«على علیه السلام فرمود: خوشا به حال کسی که در طاعت خدا با مردم الفت گیرد و (در همین جهت نیز) مردم با وی الفت گیرند».
بنابراین خواستن و نخواستن مردم نباید در روح بنده حقیقی خدا اثر داشته باشد.
ص: 181
امام کاظم علیه السلام در قسمتی از وصایای خود به هشام فرمود:
﴿و لَوْ كَانَ في يَدِكَ جَوْزَةٌ وَ قالَ النَّاسُ: لُؤْلُوةٌ مَا كَانَ يَنْفَعُكَ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا جَوْزَةٌ وَ لَوْ كَانَ فِي يَدِكَ لُؤْلُوَّةٌ وَ قَالَ النَّاسُ أَنَّهَا جَوْزَةٌ مَا ضَرَّكَ وَ اَنتَ تَعْلَمُ أَنَّهَا لُؤْلُوةٌ﴾. (1)
«اگر در دست تو گردویی باشد و مردم گویند درّ است تو را که می دانی گردوست، سود ندهد و اگر به دست تو دُرّی باشد، زیانت ندارد که مردم بگویند گردوست».
پس بندگان حقیقی خداوند به خاطر ایمان محکمی که دارند، جز به خدا اعتماد و توکّل نمی نمایند و همۀ قدرت ها و نیروها را از ذات مقدس حق می دانند ﴿لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلا بِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمِ﴾
تنها تویی تنها تویی در گوشه تنهائیم *** تنها تو می خواهی مرا با این همه رُسوائیم
و از خصوصیات و امتیازات بسیار مهمّ این نوع افراد آن است که هیچ گاه از تنهایی ها دلهره و وحشت ندارند یعنی خلوت و جلوت، بوق و کرناهای اجتماعی، زرق و برق عالم و اقبال و ادبار مردم برای آنان هیچ تأثیری ندارد علاوه بر آن که هنگام تنهایی بهترین فرصت است برای آنان تا با معبود خود راز و نیاز و مناجات کنند.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: تَرَوَّحْ إِلَى بَقَاءِ عِزِّكَ بِالْوَحْدَةِ.﴾ (2)
«على علیه السلام فرمود: برای بقاء عزّتت به تنهایی شاد باش»
﴿قال الصّادق علیه السلام : ما مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ قَدْ جَعَلَ اللهُ لَهُ مِنْ ايمانِهِ أَنْسَا يَسْكُنُ إِلَيْهِ حَتَّى لَوْ كَانَ عَلَى قُلَّةِ جَبَلِ لَمْ يَسْتَوْحِشُ.﴾ (3)
امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ مؤمنی نیست مگر آن که خداوند متعال به خاطر ایمانش برای او انسی قرار داده که با آن انس، تسکین و آرامش دارد، به طوری که اگر (از تنهایی) بر روی قلّه کوهی هم قرار گیرد وحشت نخواهد داشت.»
«روى عن الوليد بن صبيح قال: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ الله علیه السلام يَقُولُ: لَوْلَا الْمَوْضِعُ الَّذِي وَضَعَنِيَ
ص: 182
اللهُ فِيهِ لَسَرَّني أَنْ أَكُونَ عَلَى رَأْسِ جَبَلٍ، لَا أَعْرِفُ النَّاسَ وَ لَا يَعْرِفُونِي، حَتَّى يَأْتِينِيَ الْمَوْتُ». (1)
«از ولید بن صبیح روایت شده که از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود: اگر نبود مسؤولیتی که خداوند بر عهده من گذارده است دوست می داشتم تا بر سر کوهی بروم، مردم را نشناسم و مردم هم مرا نشناسند تا مرگ من بیاید».
﴿الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَكَلَني إِلَيْهِ فَأَكْرَمَني وَ لَمْ يَكِلْني إِلَى النَّاسِ فَيُهِينُوني﴾ (2)
«حمد و ستایش خدایی را که مرا به خودش واگذاشت و مرا گرامی داشت و به مردم وا نگذاشت تا آن که خوارم نمایند.»
امام جواد علیه السلام فرمود: ﴿مَنِ انْقَطَعَ إِلَى غَيْرِ اللَّهِ وَكَلَهُ اللهُ إِلَيْهِ﴾ (3) «کسی که به غیر خدا منقطع گردد (به غیر خدا توجه داشته باشد) خداوند نیز او را به همان وا می گذارد»
﴿يا مَنْ يُغَذِّيني بِالنِّعَمِ صَباحاً وَ مَسَاءً إِرْحَمْنِي يَوْمَ أتيكَ فَرْداً شَاخِصاً إِلَيْكَ بَصَرِي مُقَلَّداً عَمَلي قَدْ تَبَرَّءَ جَمِيعُ الْخَلْقِ مِنِّي﴾ (4)
«ای کسی که هر بامداد و پسین خُوراکم دهی، به من رحم کن روزی که تنها نزد تو آیم، و دیده به درگاهت دوزم و چشم به تو دارم و کردارم بر گردنم باشد و همه خلق از من بیزار باشند».
تا کاسه های دیده نگردیده پر ز خاک *** چشمی به حال بی کسی خویش وا کنیم
نکته ای که در این جا قابل توجّه است این مطلب می باشد که ما انسان ها هر یک به تنهایی به دنیا آمدیم و تنها نیز خواهیم رفت و سرانجام تنها وارد محشر می شویم ﴿وَ كُلَّهُمْ آتبِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فرداً﴾.(5) «و تمام آن ها روز قیامت منفرد و تنها به پیشگاه خدا حضور می یابند».
بنابراین همان گونه که در رحم مادر تنها بودیم و به تنهایی پا در این دنیا نهادیم، یک روزی نیز تنها وارد شکم زمین و پس از ارتحال از این دنیا وارد عالم برزخ می شویم و سرانجام به عالم آخرت و قیامت رهسپار خواهیم شد.
﴿ارْحَمْ فِي هَذِهِ الدُّنْيَا غُرْبَتِي وَ عِنْدَ الْمَوْتِ كَرْبَتِي وَ فِى الْقَبْرِ وَحْدَتي وَ فِي اللَّحْدِ وَحْشَتي
ص: 183
﴿وَ إِذَا نُشِرْتُ لِلْحِسَابِ بَيْنَ يَدَيْكَ ذُلُّ مَوْقِفي... وَ تَحَنَّنْ عَلَيَّ مَحْمُولًا قَدْ تَنَاوَلَ الْأَقْرِبَاءُ أَطْرَافَ جنازَتي وَ جُدْ عَلَى مَنْقُولاً قَدْ نَزَلْتُ بِكَ وَحيداً في حُفْرَتي وَ ارْحَمْ فِي ذَلِكَ الْبَيْتِ الْجَدِيدِ غُرْبَتِي حَتَّى لَا أَسْتَأْنِسَ بِغَيْرِكَ يَا سَيِّدَى إِنْ وَكَلْتَني إِلَى نَفْسِي هَلَكْتُ...﴾ (1)
«خدایا رحم کن در این دنیا غربتم را و در هنگام مرگ گرفتاری ام را و در قبر تنهایی ام را و در لحد هراسم را و چون برخیزم برای حساب در برابر تو خواری جایگاهم را... و به من رحم کن آن گاه که روی دوش (مردم) حمل شوم و خویشانم گوشه های تابوت مرا گرفته اند و بر من ببخش آن گاه که انتقال یابم و به سوی تو وارد شوم تنها در گودال و قبرم و رحم نما در این خانه جدید غربتم را تا انس نگیرم به دیگری جز تو، ای آقای من! (سیّد و سرور من) اگر مرا به خود واگذاری هلاک خواهم شد.»
پس در این دنیا انسان از جهتی غریب و تنهاست چنان چه در رحم مادر نیز تنها بود و تنها نیز وارد برزخ و آخرت خواهد شد (2) ﴿كُنْ فِي الدُّنيا كَأَنَّكَ غَرِيبٌ أَوْ كَسَائِرِ سَبِيلٍ وَعُدْ نَفْسَكَ مِنْ اَصْحَابِ الْقُبُورِ﴾ خداوند به حضرت موسی علیه السلام فرمود: یا موسی: ﴿أَنْظُرْ إِلَى الْأَرْضِ فَإِنَّها عنقَرِيبٍ قَبْرَكَ وَارْفَعْ عَيْنَيْكَ إِلى السَّمَاءِ فَإِنَّ فؤقَكَ فيها مَلَكاً عظيماً وَ أَبْكِ عَلَى نَفْسِكَ ما دُمْتَ فِى الدُّنْيا...﴾. (3)
«به زمین نگاه کن که به زودی (همین زمین) قبر تو خواهد گشت و به آسمان و بالا نظر افکن که فوق تو ملک عظیمی هست و تا زمانی که در دنیا هستی به حال خود گریه کن».
ص: 184
اکنون با این وصف تنهایی، بشر جایگاه اجتماعی بودن او نیز باید مورد توجه قرار گیرد زیرا در عالم رحمِ مادر، زندگی اجتماعی مفهومی ندارد ولی در دنیا به ناچار زندگی بشر اجتماعی خواهد بود و این اجتماعی بودن در آفرینش او پی ریزی شده: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ و أنثى...﴾ (1) که این آیه و امثال آن به فلسفه اجتماعی بودن انسان اشاره نموده و زندگی در دنیا بدون اجتماعی بودن امکان پذیر نیست اما مسأله مهمّ و محل بحث آن است که آیا به راستی انسان بالطّبع و بالذّات اجتماعی است و این موضوع در ذات و سرشت و طبیعت او نهفته است؟ چنان چه ماتریالیست ها معتقدند و می گویند انسان موجودی ژنریک و بالطّبع اجتماعی است؟ و یا آن که در طبیعت او اجتماعی بودن وجود ندارد و انسان مُدُنى بالطّبع نمی باشد؟ (2) بلکه اجتماعی بودن به وی تحمیل شده زیرا برای ادامه زندگی و حیات دنیوی چاره ای جز ایجاد ارتباط با سایر انسان ها ندارد و شرایط کلّی زندگی، ایجاب می کند تا با دیگران ارتباط و تماس داشته باشد و الّا در ذات و طبیعت انسان و فطرت او اقتضای چنین موضوعی وجود ندارد زیرا از نظر بُعد فطری او، انسان بالفطره با خدا مأنوس است و شلوغی و مخلوط شدن با اجتماع را خوش ندارد و چنان چه در بحث داستان بشریت و مشکل اصلی بشر اشاره شد از سوی دیگر نیز از نظر طبیعت او که دارای طبیعتی ظلوم و غیره می باشد در این صورت نیز حالت تهاجمی و گریز از جامعه دارد. (3)
به هر حال یکی از عوامل و حشت از تنهایی ها، خالی بودن انسان از فضایل انسانی است (4) که از بدبختی های بسیار بزرگ بعضی از انسان ها همین مسأله می باشد که نمی توانند با خودشان خلوت
ص: 185
کنند و پیوسته خود را با اجتماع سرگرم نموده و به خود فراری مبتلا گشته اند، (1) سرّ آن نیز همین است که از درون تهی شده و طبعاً فرصت برای حمله غرایز حیوانی فراهم می شود و در این صورت مثل آن است که درون چنین افرادی پر از مار و عقرب و حیوانات دیگر باشد که دائماً او را می گزند و رعب و وحشت عجیبی در درون آن ها ایجاد می گردد و شاید یکی از عوامل اعتیاد در بعضی از انسان ها همین موضوع باشد زیرا هنگامی که ایمان به خدا نداشتند و خود را در عذاب داخلي سوزان دیدند و در درون خویش عذاب وجدانی را احساس نمودند با یک سری سرگرمی ها از قبیل تریاک، هروئین و غیر ذلک درصدد رفع و یا تسکین آن پریشانی و عذاب داخلی بر می آیند و گویا می خواهند از خودشان فرار کنند و این اعتیادها مانند «مرفینی» است که به انسانی که از شدّت درد می نالد تزریق می کنند تا درد را احساس نکند. به عبارت دیگر: این که انسانی نمی تواند با خودش خلوت کند برای آن است که خود واقعی اش را از دست داده است:
﴿إِنَّمَا يَسْتَوْحِشُ الْإِنْسَانُ مِنْ نَفْسِهِ لِخُلُوِّ ذاتِهِ عَنِ الْفَضِيلَةِ فَيُكِثْرُ حِينَئِذٍ مُلاقاةُ النَّاسِ وَ يَطْرُدُ الْوَحْشَةَ عَنْ نَفْسِهِ.﴾ (2)
«همانا انسانی در وجود خویش احساس وحشت و دلهره می کند که از فضیلت، تهی باشد و در این صورت با ملاقات پی در پی با مردم می خواهد این نقصان را جبران کند».
طبعاً دنیای درونی و برونی چنین افرادی وحشتناک به حساب می آید و فکر می کنند با اختلاط زیاد با مردم این وحشت جبران می شود اما افراد با تقوا و وارسته و کسانی که ندای وجدان خود را پاسخ مثبت داده اند و از ایمانی قوی برخوردار می باشند از این بدبختی مصون بوده و از هر آن چه آن ها را از خودشان منصرف و دور می کند فرار می کنند کند فرار می کنند و در وجود خودشان فکر می کنند زیرا عالم درونشان از عالم بیرونشان واقعاً سالم تر است و از آرامش خاطر و نشاط خاصی برخوردارند. (3) ولی آن کسی که عالم درونش فضایی تاریک و هم چون باغ وحش
ص: 186
می ماند که درّنده ها و گزنده ها در آن رها شده باشند طبعاً می خواهد از این مهلکه درونی و از خودش فرار کند و درصدد سرگرمی ها و اختلاط زیاد با مردم برآید ولی عاقبت:
یک زمان تنها بمانی تو ز خلق *** در غم و اندیشه مانی تا به حلق
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَنِ اسْتَغْنى بِاللهِ افْتَقَرَ النَّاسُ إِلَيْهِ وَ مَنِ اتَّقَى الله أَحَبَّهُ النَّاسُ وَ إِنْ كَرِهُوا.﴾ (1)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: کسی که از خدا بی نیازی جوید (خدا را غنی دانست و به او اعتماد نمود) مردم به او نیازمند خواهند شد و کسی که از تقوای الهی برخوردار است، مردم وی را دوست خواهند داشت اگر چه ناخوش داشته باشند».
حضرت امام محمّد تقی علیه السلام فرمود: ﴿عِزُّ الْمُؤْمِنِ غِنَاهُ عَنِ النَّاسِ﴾ (2) «عزّت و بزرگواری انسانِ مؤمن، در بی نیازی او از مردم است.»
چنان چه نقطه مقابل این قضیّه یعنی نظر داشتن به غیر خدا و یاری خواستن از غیر او موجب ذلّت و خواری در بین مردم خواهد گشت و در این صورتّ هم از خداوند فاصله گرفته و هم از نظر مردم ساقط گشته است.
گر ز چشم همه خلق بیفتم سهل است *** تو مینداز که مخذول تو را ناصر نیست
عباد واقعی خداوند چنان روحیه ای دارند که اگر دفاتر روزگار مملوّ از شبهات و تبلیغات ضدّ دین گردد و جمیع اهل عالم بیدین بشوند و در این صورت او تنها بماند یا اگر همۀ مردم، وی را مورد مدح و ستایش و یا مذمّت قرار دهند و به او پشت کنند، مدح، ثنا، اقبال و ادبار آنان هرگز او او را منعطف نخواهد نمود و مردم نخواهند توانست او را از مسیر حق و حقیقت دور سازند زیرا این گروه در دین خود قوی و ایمانشان به حد یقین رسیده و وظایف عبودیت خود را از روی شوق و با نشاط و علاقه انجام می دهند.
ص: 187
﴿فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّكَ تَرى لَهُ قُوَّةً في دينٍ... و ايماناً في يَقين... وَ نِشاطاً في هُدى.﴾(1)
«اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: از نشانه های پرهیزکاران آن است که می بینی در دین توانا هستند و در ایمان یقین دارند و در هدایت (و رستگاری) دارای نشاط (و شادی) می باشند».
درباره خصوصیات مؤمن، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «طعم و لذت ایمان را نمی چشد بنده ای تا آن که مدح و مذمّت مردم نزد او یکسان باشد.» (2)
﴿عن ابی جعفر علیه السلام قال: يا اَبَا النّعمان، لا يَغُرُنَّكَ النَّاسُ مِنْ نَفْسِكَ، فَإِنَّ الْأَمْرَ يَصِلُ إِلَيْكَ دُونَهُمْ، وَ لَا تَقْطَعْ نَهارَكَ بِكَذَا وَ كَذَا فَإِنَّ مَعَكَ مَنْ يَحْفَظُ عَلَيْكَ عَمَلَكَ وَ أَحْسِنْ فَإِنِّي لَمْ أَرَشَيْئاً أَحْسَنُ دَرَكاً وَ لَا أَسْرَعُ طَلَباً مِنْ حَسَنَةٍ مُحْدَثَةٍ لِذَنْبٍ قَديمٍ.﴾ (3)
«ابو نعمان عجلی از حضرت باقر علیه السلام حدیث نمود که حضرت فرمود:
«ای ابا نعمان! مردم تو را به خودت مغرور نکنند (و با مدح و ستایش تو را از خود غافل نکنند) زیرا (سزای) کار (کردارت) به تو می رسد نه به آن ها، و روز خود را (ایّام را) به چنین و چنان (سخنان بیهوده) به پایان مبر، زیرا با تو کسی هست که کردار تو را بر تو نگه دارد و نیکی کن زیرا، من ندیدم چیزی را برای تدارک گناه گذشته و کهنه، بهتر از کردار نیکی که تازه باشد.»
امام صادق علیه السلام نیز به حفص بن غیاث فرمود:
﴿إِنْ قَدَرْتُمْ أَنْ لا تَعْرِفُوا فَافْعَلُوا وَ مَا عَلَيْكَ إِنْ لَمْ يُثَنِّ النَّاسُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مَذْمُوماً عِنْدَ النَّاسِ إِذا كُنْتَ مَحْمُوداً عِنْدَ الله تبارک و تعالى... ثُمَّ قَالَ: إِنْ قَدَرْتَ أَنْ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِكَ فَافْعَلْ فَإِنَّ عَلَيْكَ فِي خُرُوجِكَ أَنْ لَا تَغْتَابَ وَ لا تَكْذِبَ وَ لا تَحْسُدَ وَ لا تُرائى وَ لا تَتَصَنَعَ وَ لا تُداهِنَ﴾.(4)
«اگر می توانید، کاری کنید که شناخته نشوید و معروف نگردید، و باکی تو را نباشد از مردم اگر
ص: 188
تو را مدح و ثنا نکنند و نیز باکی نباشد تو را چنان چه نزد مردم مذموم (مورد مذمّت) واقع شوی هنگامی که ستایش شده باشی (محمود باشی) نزد پروردگار متعال (اگر نزد پروردگار ستوده و روسفید باشی در این صورت از نکوهش مردم نگران مباش). سپس فرمود: اگر می توانی (تا امکان دارد) از خانه ات بیرون نروی، چنان کن زیرا در بیرون رفتن تو از منزل، این مسؤولیت را داری که نباید غیبت کنی و نباید دروغ بگویی و نه رشک بری و حسادت ورزی و نه خودنمایی کنی ظاهر سازی (یا ظاهر آرایی) و نه دورویی و چاپلوسی داشته باشی».
امام صادق علیه السلام: در ارتباط با مردم با توجه به احادیث مذکور و اشاره به رکن سوم از پایه های عبودیت (که فرمود: جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فيما اَمَرَهُ تَعَالی...) یک فضایی را برروی پیروان خود گشوده است که در هر حال انسان با مردم مشکلی نداشته باشد و هرگاه کسی قصد تحقیر و توهین او را داشت بدون ایجاد هر نوع استرس و تأثیرگذاری بر روح و روان او، با منطقی محکم و مستدّل با او مقابله کند.
بنابراین افرادی که به زینت عبادت آراسته باشند ضمن آن که وظایف دینی خویش را در اجتماع با رویی گشاده و با نشاط خاصّی انجام می دهند هرگز اسیر و گرفتار مردم زدگی و ریا نخواهند شد و از یک روحیۀ والا و قوی و آزادی برخوردار می باشند که قیادت و اسارت های اجتماعی را به طور کلی از خود دور ساخته و در مقام انجام وظایف الهی، رضایت و عدم رضایت مردم هیچ تأثیری در روح آنان نخواهد گذاشت و از کنار مردم عبور می کنند مانند پرنده یا عبور کردن از کنار شترها، گویا مردمی را نمی بینند که از آنان خجالت بکشند. (1)
مرحوم حاج شیخ عباس قمی رحمه الله از علامه مجلسی رحمه الله در عين الحياة نقل فرموده که: «اعتزال از عامّه خلق در این امت ممدوح نیست چنان که احادیث بسیار در فضیلت دیدن برادران مؤمن ملاقات و عیادت بیماران و اعانت محتاجان و حاضر شدن به جنازه مرده ها و قضاء حوائج انسان و نیز تحصیل مسایل ضروریه واجب و وجوب امربه معروف و نهی از منکر هیچ یک از این ها با عزلت جمع نمی شود.
ص: 189
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که صبح کند و اهتمام به امور مسلمانان نداشته باشد مسلمان نیست و کسی که بشنود کسی استغاثه می کند و از مسلمانان اعانت می طلبد و اجابت او نکند او مسلمان نیست و از آن حضرت پرسیدند که: محبوب ترین مردم نزد خدا کیست؟ فرمود کسی که نفع او به مسلمانان بیشتر می رسد و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که هر که زیارت کند برادر مؤمن خود را برای خداوند عالمیان، هفتاد هزار ملک را خداوند موکّل گرداند که او را ندا کنند، خوشا حال تو و گوارا باد بهشت از برای تو»
بنابراین اخباری که در باب عزلت وارد شده است، (1) مراد از آن ها عزلت از بدان خلق است ﴿و الْبِسُ قَلْبِيَ الْوَحْشَةَ مِنْ شِرَارِ خَلْقِكَ وَهَبْ لِىَ الْأَنْسَ بِكَ...﴾ (2) و در صورتی که معاشرت انسان موجب هدایت آن ها نگردد. و ضرر دینی به این کس رساند، به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام منقول است که: خوشا حال بنده خاموش و گمنامی که مردم زمانه خود را شناسد و به بدن با ایشان مصاحبت کند و در اعمال ایشان با دل مصاحبت ننماید پس او را بظاهر بشناسند و او ایشان را در باطن شناسد.
﴿قال عَلِيُّ علیه السلام: مَنْ عَرَفَ النَّاسَ لَمْ يَعْتَمِد عَلَيْهِمْ﴾. (3)
«اميرالمومنين علیه السلام فرمود: هر که مردم را شناخت (مردم شناس باشد) به آن ها تکیه و اعتماد نخواهد نمود.»
مرحوم شیخ احمد بن فهد در کتاب تحصین ذکر کرده، امام صادق علیه السلام به ابن مسعود فرمود که حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر آینه خواهد آمد بر مردم زمانی که به سلامت نماند صاحب دینی مگر آن که فرار کند از سرکوه به سرکوه دیگر و از سوراخی به سوراخ دیگر مانند روباه که از ترس این که مبادا گرگ بچه هایش را بخورد، بچه اش را به دندان گرفته از این سوراخ
ص: 190
به آن سوراخ فرار می کند که بچه اش محفوظ بماند، و وارد شده در حدیث که فرار کن از مردم مانند فرار کردن از شیر (1)
اهل دنیا را از کهین و از مهین *** لعنة الله عليهم اجمعين
***
ای دل اوضاع جهان از جزء و از کل بگذرد *** سختی فصل خزان و موسم گل بگذرد
خواهی ار دانی و فاداری یاران تا کجاست *** هست تا جایی که آنان را خر از پل بگذرد
﴿قالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه و آله: يَأْتي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يَكُونُ النَّاسُ فيهِ ذِئاباً، فَمَنْ لَمْ يَكُنْ ذِئباً أَكَلَتْهُ الذَّئابُ.﴾ (2) «پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: روزگاری بر مردم آید که مردمان در آن دوران گرگ ها باشند، پس هر که گرگ نباشد گرگ ها او را خواهند خورد.»
از علی بن مهزیار نیز نقل شده است که:
﴿يَأْتي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ تَكُونُ الْعَافِيَةَ عَشْرَةُ أَجْزَاءِ، تِسْعَةٌ مِنْهَا فِي اِعْتِزَالِ النَّاسِ وَ وَاحِدَةٌ فِي الصُّمْتِ.﴾ (3)
«زمانی خواهد آمد که سلامتی و عافیت دارای ده جزء خواهد بود، نه قسم آن در دوری گزیدن از مردم و یک قسم دیگر در سکوت است».
رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز فرمود: برای امت من زمانی می رسد که از قرآن چیزی جز ظاهر آن و از اسلام چیزی جز اسم آن باقی نمی ماند، به نام اسلام نامیده می شوند ولی دورترین مردم از اسلام هستند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت در آن ها خبری نیست، فقهای این زمان بدترین فقیهان در زیر آسمان هستند، منشأ فتنه ها می باشند و فتنه ها به خودشان باز می گردد.
﴿سَيَأْتي عَلَى أُمَّتِي زَمَانُ لا يَبْقَى مِنَ الْقُرْآنِ إِلّا رَسْمُهُ وَ لا مِنَ الْاِسْلامِ إِلّا اِسْمُهُ يُسَمُّونَ بِهِ وَ هُمْ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنْهُ، مَسَاجِدُ هُمْ عَامِرَةٌ وَ هِيَ خَرَابٌ مِنَ الْهُدى، فُقَهَاءُ ذَلِكَ الزَّمَانِ شَرُّ فُقَهَاءِ تَحْتَ ظِلِّ السَّمَاءِ، مِنْهُمْ خَرَجَتِ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَعُودُ.﴾ (4)
ص: 191
البته با همه این اوصاف نباید چنین تلقّی شود که انسان نسبت به دیگران و همه افراد به دید حقارت و بی اعتنایی و بی احترامی بنگرد در آیین مقدس و تربیتی اسلام نسبت به احترام و برخورد نیکو با دیگران بسیار تأکید شده است و از محزون نمودن و برخوردهای تحقیر آمیز نیز شديداً مذمّت به عمل آمده.
گر قرب خدا می طلبی دل جو باش *** اندر پس و پیش خلق نیکوگو باش
خواهی که چو صبح صادق الوعد شوى *** خورشید صفت با همه کس یک رو باش
﴿قال النّبي صلی الله علیه و آله: مَنْ أَحْزَنَ مُؤْمِناً ثُمَّ أَعْطَاهُ الدُّنْيَا لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ كَفَّارَةٌ وَ لَمْ يُؤْجَرٌ عَلَيْهِ.﴾
* ﴿مَنْ آدَى مُؤْمِناً بِغَيْرِ حَقٌّ فَكَأَنَّمَا هَدِمَ مَكَّةَ وَ الْبَيْتَ الْمَعْمُورِ عَشْرَ مَرَّاتٍ وَ كَأَنَّمَا قَتَلَ أَلْفَ مَلَك مِنَ الْمُقَرَّبِينَ.﴾
و در حدیث قدسی است که:
* ﴿مَنْ أَمَانَ لي وَلِيًّا فَقَدْ بَارَزَني بِالْمُحَارَبَةِ.﴾
* ﴿مَنْ أَهَانَ لي وَلِيَّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحارَبَتي﴾. (1)
ز خود هرگز نیازارم دلی را *** که می ترسم در او جای تو باشد
***
یکی از امتیازات بندگان صالح خدا این است که هرگز کسی را بدون جهت تحقیر و تضعیف نمی کنند و پیوسته با دلی با صفا و رؤوف و با گشاده رویی و عقل و منطق برخورد می نمایند.
گر هم چو خلیل، کعبه بنیاد کنی *** وی را به نماز و روزه آباد کنی
روزی دو هزار بنده آزاد کنی *** بهتر نبود که خاطری شاد کنی
﴿و لهذا قيل: ادخال السّرور فى قلب المؤمن كالبحر و ساير العبادات كالقطرة... و في النبوى صلی الله علیه و آله ارحم من فی الارض يرحمك فى السماء و يروى انّ رجلاً كان يشترى الطّيور فيعتقها فلمّا مات، اجتمعت الطّيور على جنازته ما لا يحصى عددها الا الله، تصيح فلمّا قبّر سمعوا صوتاً الى كم تصيحون فقد وهبته لكم﴾.
ص: 192
پس نه تنها نسبت به مردم با رأفت و مهربانی برخورد می کنند بلکه نسبت به موجودات دیگر و حیوانات و پرندگان نیز رؤوف و مهربانند و مظهر عطوفت می باشند.
میازار موری که دانه کش است *** که جان دارد و جان شیرین خوش است
﴿و جاء في الخبر: من قتل عصفورا عبثاً جاء يوم القيامة و له صراخ عند العرش يقول يا ربّ سل عن هذا فبم قتلنى من غير منفعةٍ.﴾ (1)
ص: 193
﴿وَ لا يَطْلُبُ الدُّنْيا تَكاتُراً وَ تَفَاخُراً﴾
«و طالب دنیا نشود که در آن به ازدیاد مال و افتخار نمودن بپردازد».
«تکاثر و تفاخر» به معنای فزون خواهی و شخصیت آفرینی، فخر نمودن بر دیگران، نازیدن و بالیدن به مال و جاه و به کثرت مال و اندوخته های خود می باشد، به طور طبیعی توجه و روی آوردن به چیزی مستلزم روی گرداندن از غیر آن است و بر همین اساس کسی که در طلب محبوب حقیقی و عبودیت واقعی پروردگار قرار گرفت به طور قطع از تکاثر و تفاخر روگردان می باشد چه آن که این دو (عبودیت واقعی و عدم تكاثر) لازم و ملزوم یک دیگرند یعنی انسان هایی که در اثر عبادت و چشیدن لذّت مناجات حق، انقطاع الی الله پیدا کرده اند هیچ گاه در فکر جمع آوری مال به منظور تفاخر نبوده و در دنیا بیش از مقدار حاجت از خدا نمی طلبند و آن چه را هم به دست آورند در مصارفی خرج می کنند که رضای خدا در آن باشد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: وَ لا تَسْئلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لا تَطْلُبُوا مِنْهَا أَكْثَرَ مِنَ الْبَلاغ.﴾ (1)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: در دنیا بیش از حاجت نطلبید و زیادتر از آن چه به شما رسیده نخواهید.»
مکن طول امل را پیروی تا پیشوا گردی *** عنان خود به هر موجی مده تا ناخدا گردی
به ترک آرزو بر آرزو دل دست می یابد *** برآید مدّعاهایت اگر بی ادّعا گردی
امام صادق علیه السلام خدمت کاری داشتند که مصادف نام داشت وی را خواسته هزار دینار به او دادند و فرمودند: آماده باش تا برای تجارت به مصر بروی، مصادف آماده شد و با بازرگانان به مصر رفت در آن هنگام که به مصر نزدیک شدند کاروانی خارج از مصر آنان را استقبال نمود، کاروان مدینه از مصریان پرسیدند وضع کالایی که ما همراه داریم در مصر چگونه است؟ گفتند
ص: 194
از آن کالا در مصر چیزی پیدا نمی شود پس هم قسم و هم پیمان شدند بر این که قیمت جنس خود را با سود صد در صد به فروش برسانند لذا پس از فروش اجناس خود به مدینه بازگشتند در حالی که هر کدام کیسه ای حاوی هزار دینار سود با خود داشت، مصادف خدمت امام صادق علیه السلام آمد از آن که گزارش کار خود را داد حضرت (از روی ناراحتی) فرمود: سبحان الله، هم قسم می شوید که به مسلمانان کالا نفروشید مگر با سود صد در صد؟! سپس یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود: این سود زیادی را نمی خواهم و فرمود: ای مصادف! جنگ با شمشیر آسان تر است از تحصیل حلال ﴿مُجالَدَةُ السُّيُوفِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلالِ﴾. (1)
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: فَمَنْ آتَاهُ اللهُ مَالاً فَلْيَصِلْ بِهِ الْقَرَابَةَ وَلْيُحْسِنْ مِنْهُ الضَّيَافَةَ وَلْيَفُكَّ بِهِ الْأَسِيرَ وَالْعَاني وَلْيُعْطِ مِنْهُ الْفَقِيرَ وَ الْغَارِمَ وَلْيَصْبِرْ نَفْسَهُ عَلَى الْحُقُوقِ وَالنَّوَائِبِ ابْتِغَاءَ الثَّوابِ﴾.(2)
«علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: کسی که خداوند ثروتی به او عطا نماید باید با آن ثروت، خویشان را کمک و یاری کند و از آن مال مهمانی شایسته نماید و با آن اسیر و گرفتار را رهایی بخشد و از آن به فقیر و وامدار عطا کند و باید شکیبایی ورزد بر ادای حقوق و رفع پیشآمدها و حوادث».
امام زین العابدین علیه السلام در ضمن حدیثی مفصّل فرمود: اولیای خدا روزی حلال و پاک را کسب کنند و زیاده طلبی و فخر فروشی ننمایند. ﴿ولا يُريدُونَ التَّفَاخُرَ و التَّكَاثُرَ...﴾. (3) و در حدیثی نیز فرمود:
﴿عَجَباً لِلْمُتَكَبِّرِ الْفَخُورِ الَّذِي كَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً ثُمَّ هُوَ غَداً جِيفَةً﴾.(4)
ای هست وجود تو ز یک قطره منی *** معلوم نمی شود که تو چند منی
تا چند منی ز خود که کو هم چو منی *** نیکو نبود منی ز یک قطره منی
آری کسی که چشم واقع بین پیدا کند و اعتقاد به فنای دنیا و مافیها داشته باشد و خود را مهیّای فردای واپسین نماید چگونه می شود در صدد جمع آوری مال بر روی مال برای
ص: 195
افتخار کردن برآید؟
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَا اَصِفُ مِنْ دَارٍ اَوَّلُها عَنَاءٌ وَ آخِرُها فَناءٌ، فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي حَرَامِهَا عِقابٌ.﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: چگونه وصف کنم سرایی را که اول آن رنج و آخر آن نیستی است، در حلال آن حساب و در حرامش عقاب است.»
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن *** در برومندی ز قحط برگ و برّ اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایّام بر هم می خورد *** از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: ما لابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ، اَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جيفَةٌ، لايَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لا يَدْفَعُ حَتْفَهُ.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: فرزند آدم را با فخر و نازیدن چه کار؟ او که در آغاز نطفه ای گندیده و در پایان مرداری بدبو است، نه می تواند روزی خویشتن را فراهم کند و نه مرگ را از خود دور نماید!».
دنيا جيفه است و اهل دنیا *** اکثر چو سگان جیفه خواره
جیفه به میان و جیفه خواران *** رو کرده در و زهر کناره
چنان چه از بعضی از آیات قرآن و روایات استفاده می شود یکی از ریشه های تکاثر و فخر فروشی، جهل و نادانی نسبت به پاداش و کیفر الهی و عدم ایمان به قیامت است. عامل دیگر آن نیز، احساس ضعف و حقارت می باشد که برای پوشانیدن ضعف های خود، به تفاخر و فخر فروشی پناه می برد.
شنیده ای که زیر چناری کدو بُنی *** بَررَست و بر دَوید بر او به روز بیست
پرسید از آن چنار که تو چند روزه ای *** گفتا چنار مرا سال بیشتر ز سی است
خندید پس کدو که من از تو بیست روز *** برتر شدم بگوی که این کاهلیت ز چیست؟
***
او را چنار گفت که امروز ای کدو؟ *** فردا که بر من و تو وزد باد خرگاه
ص: 196
با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است *** آن گه شود پدید که، مرد و نامرد کیست؟
﴿قال الصّادق علیه السلام: مَا مِنْ رَجُلٍ تَكَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ إِلّا لِذِلَّةٍ وَجَدَها فِي نَفْسِهِ﴾.(1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: هیچ کس تکبّر و فخر فروشی نمی کند مگر به خاطر ذلّتی که در نفس خود می یابد»
تو آن گه شوی پیش مردم عزیز *** که مر خویشتن را نگیری به چیز
به راستی چگونه انسان فخر و مباهات می کند در صورتی که ممکن است یک بیماری او را از پای درآورد یا شبی بخوابد و دیگر بیدار نشود و وقتی نیز می خوابد، حکمت همۀ حکما، فقه همه فقها، علم همۀ علما در آن حال همه منتفی است و در حال خواب مقتدرترین قدرتمندان بدون قدرت می شوند و با یک خواب و چرت همه چیز گرفته می شود ولی تنها قدرتی که خواب او را فرا نمی گیرد خداوند متعال است ﴿لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نومٌ ...﴾ (2) پس در حقیقت بشر چیزی از خود ندارد که به آن افتخار کند مگر عبد خدا باشد که در این صورت همه چیز دارد و در قیامت به آن افتخار می کند ﴿أَخَّرْ نَوْمَكَ إِلَى الْقَبْرِ وَافْتِحَارَكَ إِلَى الْمِيزَانِ﴾ و در دنیا هیچ چیزی برای افتخار کردن وجود ندارد و هر نوع فخر فروشی چیزی جز جهالت و نادانی نیست.
حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام در خطبه ای مفصّل بعد از تلاوت آيه ﴿الهكُمُ التَّكَاثُرُ...﴾. فرمود: ﴿ يَا لَهُ مَرَاماً مَا أَبْعَدَهُ! وَ زَوْراً مَا أَغْفَلَهُ! وَ خَطَراً مَا أَفظَعَهُ! لَقَدِ اسْتَخْلَوْا مِنْهُمْ أَيَّ مُدَّكِرٍ وَ تَناوَشُوهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعيدٍ! أَفَبِمَصارِعِ آبَائِهِمْ يَفْخَرُونَ، أَمْ بِعَديدِ الْهَلْكَى يَتَكَاثَرونَ؟!﴾.(3)
«ای شگفتا چه منظور و مقصود بسیار دوری است و چه زیارت کنندگان بسیار غافل و بی خبری و چه کار بزرگ بی اندازه رسوا و مرگ باری به تحقیق دیار و شهرها را از رفتگان خالی دیدند (پنداشتند جای مردگان خالی است) در حالی که جای تذکّر و یادآوری بود چه تذکّر و یادآوری (آن ها سخت مایه عبرتند)!! آیا به جاهایی که پدرانشان به خاک افتاده فخر می کنند (آیا به گورهای پدران خویش می نازند) یا به شماره تباه شدگان (یا به تعداد فراوانی که در کام مرگ فرو
ص: 197
رفته اند)؟».
آری اگر به راستی انسان درست فکر کند که چیزی نیست و از خود هیچ ندارد تا به خاطر آن افتخار کند هرگز تفاخر و فخر فروشی نخواهد نمود زیرا بنده خدا جز فقر مطلق و احتیاج چیزی نیست ﴿أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ﴾.(1) و فقر و احتیاج در همه جا ذلت آور است جزء فقر و احتیاج مخلوق در پیشگاه خالق که این فقر، عین غنی و این ذلّت عين عزّت و شوکت است و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله نیز فرمود: ﴿الْفَقْرُ فَخْرِی وَ بِهِ افْتَخِرُ.﴾ (2) «فقر و احتیاج به خدا، مایه فخر و مباهات من است و به آن افتخار می کنم.»
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر *** که کریم است و رحیم است و غفور است وودود
و نیز در پیشگاه خدا چنین عرض نمود:
﴿اَللّهُمَّ اَحْينى مشكيناً وَ اَمِتنى مسكيناً وَاحْشُرْنى فى زُمْرَةِ الْمَسَاكِينَ﴾. (3)
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار *** کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
بنابراین عامل اساسی برای تکاثر و تفاخر، نابینا بودن چشم باطن، جهل و نادانی، حقارت و فرورفتن در مادّیات و پوچی درون و جنگ و گریز باطنی است که بعضی افراد تصویر ایده آلی از خود ساخته اند و با این شخصیت ساختگی و مصنوعی تنها خود را باور کرده اند و لاغیر که عاقبت فرو می ریزند ولی کسی که در پرتو بندگی خدای متعال از عالم مادیّات و دلبستگی به دنیا بیرون آمده و در نتیجه، بینایی خاص اهل تقوا را پیدا کرده و بر همین اساس در پرتو بندگی خدا شخصیت حقیقی و واحد دارد، هرگز درصدد تفاخر و تکاثر برنخواهد آمد. ﴿قالَ
ص: 198
عَلى علیه السلام: وَالْبَصيرُ مِنْهَا مُتَزَوَّدُ وَ الأعْمَى لَها مُتَزَوّد.﴾ (1)
امير المؤمنين علیه السلام فرمود: بینا (که می داند دنیا جای ماندن نیست) از آن (برای سفر آخرت) توشه بر می دارد و کور برای دنیا توشه تهیه می کند»
اهل دنیا را خبر از عالم اسرار نیست *** عالم اسرار را قانون گیر و دار نیست
روح انسان تشنه سیر تکامل کردن است *** ور نه کاری جسم ما را غیر حمل بار نیست
پرده برداری اگر از دیده خودبین خود *** هر چه می بینی خدا هست و خودی در کار نیست
جنگ بین دین و دینار است انسان را مدام *** آن که گردد در پی دین طالب دنیا نیست
صد هزاران سر در این دنیا رود بالای دار *** از هزاران سر یکی چون میثم تمّار نیست
قرآن مجید هم در مذمّت و توبیخ این دسته افراد که غوطه ور در دنیا و دنیا پرستی شده اند فرموده است:
﴿اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكَاثُرُ فِي الْأَمْوَالِ وَ الْاَوْلادِ...﴾ (2)
«بدانید که زندگی دنیا به حقیقت بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و تفاخر در میان شما افزون طلبی در اموال و فرزندان است...»
دنیا طلبیدم به دنیام نرسیدم *** آیا چه شود آخرت ناطلبیده
﴿الهكُمُ التَّكَاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ﴾ (3)
«مسابقه و مفاخره در داشتن مال و نفرات بیشتر، شما را از سعادت واقعی به خود مشغول کرد
ص: 199
تا آن جا که برای شمردن نیاکان خود به قبرستان رفتید.»
آری برخی از افراد به اندازه ای شیفته دنیا گشته اند که حتّی تا لحظه مرگ نیز به تکاثر آلوده می باشند بلکه از این بدتر آن که زیاده خواهی و بلند پروازی یا تفوّق طلبی و تکاثر بعد از مرگ نیز گریبان گیر آنان است مثل این که وصیت می کند هزینه سنگینی برای قبر او اختصاص یابد یا مانند ابو جهل که وقتی خواستند او را به قتل برسانند گفت سر من را از پایین گردن قطع کنید تا در بين ساير سرها ممتازتر و بزرگ تر باشد.
بنابراین یک دسته از انسان ها پیوسته عمر خویش را در راه تکاثر و تفاخر یا فزون طلبی سپری می کنند و با یک نوع پندار غلط ﴿حِسبان﴾ (1) اگمان می کنند مال یا دارایی آن ها جاودانی خواهد بود ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ اَخْلَدَهُ﴾ (2) در مقابل این گروه، بندگان حقیقی و سعادتمند خداوند می باشند که تمام نیرو و استعداد و سرمایه های خود را در راه سرعت بخشیدن و یا سبقت در مسیر کمال انسانی و عبادت خدا صرف می نمایند که خداوند متعال به دنبال همین آیاتی که اشاره شد و نیز در آیاتی دیگر، انسان ها را به سرعت و سبقت به سوی کمال، و ارتباط با خدا (در مغفرت و خیرات و صراط مستقیم حق) دعوت فرموده: ﴿سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ﴾ (3) ﴿فَاسْتَبِقُوا الصِّراطَ﴾، (4) ﴿سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ﴾ (5) و در آیه دیگر اشاره فرموده به این که بندگان خدا پیوسته در حال مسابقه و سرعت عمل در مسایل مذکور می باشند. (6)
﴿أُوْلَئِكَ يُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَاتِ وَ هُمْ لَها سَابِقُونَ﴾.(7) ولی به هر حال گذشته از این افراد لایق و شایسته که تعداد آن ها اندک است، بسیاری از انسان ها گرفتار فزون طلبی مادّی و شیطانی می باشند که امیرالمومنین علیه السلام در مورد ضعف و بیچارگی آن ها در کلامی بسیار عالی و تکان دهنده فرموده
ص: 200
است: ﴿مِسْكِينُ ابْنُ آدَمَ، مَكْتُومُ الْآجَلِ، مَكْنُونُ الْعِلَلِ، مَحْفُوظُ الْعَمِلَ، تُؤْلِمُهُ الْبَقَةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ.﴾ (1)
«ذلیل و بیچاره فرزند آدم اجل او پنهان (نمی داند چه وقت می میرد) بیماری ها و دردهایش پوشیده (همواره در معرض پیشامدها و بیماری های ناگوار می باشد) عملش نگاهداری می شود (در نامه اعمال ثبت گردیده و اگر خودش هم فراموش کند از او فراموش ننمایند) پشه ای او را دردناک می سازد و جرعه ای گلوگیرش شده او را از پای در می آورد و عرق، او را بدبو می کند (پس آیا شایسته است چنین کسی با این اوصاف، فخر فروشی، فضل فروشی و تکاثر نماید؟!».
به صورت از چه می نازی برو در فکر سیرت باش *** که این صورت خوراک مار و مور و گور می گردد
فخرفروشی و فزون طلبی یا به خود بالیدن که یکی از عوامل هلاک کننده (2) است، ممکن است در مورد مال و ثروت باشد و امکان دارد در سایر چیزها تحقّق پیدا کند، بنابراین یکی به مال و ثروت خود مباهات می کند، دیگری به جمال و زیبایی، شخص دیگر به موقعیت و جاه و مقام و در برخی موارد نیز مفاخره و به خود بالیدن نسبت به سخنرانی های جذّاب و یا معلومات و محفوظات شعری و غیره یا فصاحت در کلام و شیرینی سخنگویی صورت می پذیرد.
در کتاب مطالب السّئول، شافعی داستان زیر را آورده و عبدالله العلایلی نیز در کتاب سمو المعنى في سمو الذات آن را نقل می کند که:
یک عرب ادیب و شاعر به مدینه وارد شد و سراغ فصحای قوم را گرفت. او را به جمعی که در مسجد نشسته بودند هدایت کردند. عرب وارد مسجد شد و نزد جمعی که نشسته بودند رفت و فصیح ترین آن جمع را پرسید، به امام حسن علیه السلام اشاره کردند. عرب سلام کرد و گفت ﴿جِئْتُكَ لاطارِحَكَ الْكَلامُ﴾ «آمدم با تو در سخن مسابقه بگذارم». امام حسن علیه السلام به جمعی دیگر که در گوشه ای از مسجد نشسته بودند و امام حسین علیه السلام در میان آنان بود، اشاره فرمود. عرب نزد آن جمع رفت و سلام به امام حسین علیه السلام کرد و آن حضرت پاسخ فرمود: عرب گفت: ﴿جئتُکَ جمع
ص: 201
لِأُطَارِحَكَ الْكَلَامُ﴾ . «آمدم با تو در سخن مسابقه نمایم.» حضرت فرمود: ﴿قُلْ لَعَلَّكَ تَسْمَعُ الْجَوَابَ﴾(1) «بگو شاید پاسخ بشنوی». عرب گفت: ﴿جِئْتُكَ مِنَ الْجَعْلَلِ وَ الْهَرْقَلِ وَ الْأَنْيَمِ وَ الْهَلْهَل﴾.
امام حسین علیه السلام تبسّم فرموده معانی چهار لغت را بیان نمود. (2)
عرب دید از این راه نتوانست به هدف خود نایل شود. گفت: ﴿وَ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْعُرْبِ اَكْثَرُ ديوانِنَا الشِّعْرُ.﴾ «اکثر دیوان - مسابقه و مفاخره - ما نژاد و گروه های عرب شعر است». آیا شعر مطرح کنم؟ امام حسین علیه السلام فرمود: بگو شاید پاسخ بشنوی.
مرد عرب این اشعار را خواند:
هَفَا قَلْبِي إِلَى اللَّهْوِ وَ قَدْ وَدَّعَ شَرْخَيْهُ *** لَقَدْ كَانَ أنيقاً عَصْرَ تَجْرارِيَ ذَيْلَيْة
عيالات و لذّاتٌ فَيا سَقْياً لِعَصْرية *** فَلَمَّا عَمَّمَ الشَّيْبُ مِنَ الرَّأْس نطاقية
فَأَمْسَى قَدْ عَنَانِي مِنْهُ تَجْدِيدُ خِضَابَيْة *** تَسَلَّيْتُ عَن اللَّهْوِ وَ الْقَيْتُ قِنَاعَيْة
وَ فِي الدَّهْرِ أَعَاجِيبٌ لِمَنْ يَلْبَسُ حَالَيْه *** فَلَوْ يُعْمَلُ ذورَأْيِ أصيلٍ فيهِ رَأْيَيْة
لألْقَى عِبْرَةٌ مِنْهُ لَهُ فِي كَرَّ عَصْرَيْهُ
* «قلب من به لهو و شهوت مشتاقانه به پرواز درآمد، با این که روزگار جوانی را وداع گفته است. در آن هنگام که جوانی من دامن کشان و از روی ناز می خرامید، بسیار برای خود معجب و خوشایند جلوه می کرد».
* «در این گذرگاه مشقّت ها و سختی ها و لذایذی را پشت سر گذاشتم - سیراب از خواسته های من بود زمان گذشته جوانی ام - (یا چه سیراب بود، زمان جوانی ام از مشیت الهی».
ص: 202
* «از آن هنگام که موهای سفید پیری به دور سرم پیچید و کار من تجديد خضاب موهای سرم گشت، از بازی های جوانی کنار شده و آن را وداع نمودم و به خویشتن تسلیت دادم».
* «درگذشت روزگاران برای کسی که هر دو لباس خوشی ها و ناخوشی های آن را بپوشد شگفتی ها است. اگر از معلومات و تجارب صاحب نظری اصیل بهره برداری شود و مورد عمل قرار گیرد».
«به طور حتم از آن صاحب نظران در جریان دو زمان (خوشی ها و ناخوشی ها) تجربه و عبرت پیدا می کرد.»
همین که اشعار آن مرد عرب به پایان رسید، (1) امام حسین علیه السلام فوراً و به طور ارتجال (بدون سابقۀ فکری و بی معطّلی با همان وزن و آهنگ) پاسخ فرمود:
فَمَارَسْمٌ شَجَانِي قَدْمَحَتْ آيَاتُ رَسْمَيْهُ سَفُورٌ دَرَجَتْ ذَيْلَيْن في بَوْقَاءِ قَاعَيْة هَتُوفٌ حَرْجَفٌ تَتْرَى عَلَى تَلْبِيدِ ثَوْبَيْهُ وَ وَ لّاَجٌ مِنَ الْمُزْنِ دَنَانَوْءِ سَمَا كَيْة
اَتى مُتغَنْجِرَ الْوَدْقَ بِجُودِ مِنْ خِلالَية *** لَقَدْ َأحْمَدَ بَرْقَاهُ فَلاذَمُّ لِبَرْقَيْهُ
وَ قَدْ جَلَّلَ رَعْدَاهُ فَلادَمٌ لِرَعْدَيْهُ *** ثَجيجُ الرَّعْدِ ثَجَّاجٌ إِذَا أَرْضَى نِطَاقَيْهُ
فَأَمْسَى دَارِساً قَفْراً لِبيْنُونَةِ أَهْلَيْه
«باقی مانده آثار آن آبادی که روزگاری انسان ها در آن زندگی می کردند، مرا به ناله و اندوه وادار نکرده است که به وسیله بادهای پراکنده کننده ابرها در پهنه دشت آن خرابه ها دامن به خود می پیچید و می رفت و آثار آن آبادی ها را از بین می بردگاه دیگر بادها تند وزو پرطنین و خنک دامن به کمر زده پشت سر هم از راه می رسیدند ابرهایی متراکم که در ارتفاعاتی دور سراغ آن آبادی را می گرفتند و با دست باز میان خود باران های شدید سرازیر می نمودند و آن را به جریان می انداختند. برقی نیکو می زدند که سرزنشی بر آن ها نبود. رعدهایی پرطنین داشتند که ملامتی بر آن ها نبود. باران، بعد از رعد با شدّت فرو می ریخت که پیرامون خود را اشباع می کرد. این حوادث طبیعت موجب شده است که آن آبادی به جهت از بین رفتن مردمی که در آن زندگی می کردند
ص: 203
کهنه شود و به بیابان خشک و بی آب و علف مبدّل گردد».
سپس مرد عرب بر می گردد به طرف امام حسن مجتبی علیه السلام، در این هنگام آن حضرت فوراً و بدون معطّلی و به طور ارتجال به امام حسین علیه السلام اشاره نمود و فرمود:
غُلامٌ كَرَّمَ الرَّحْمَنُ بِاالتَّطْهِيرِ جَدَّيْهُ *** كَسَاهُ الْقَمَرُ الْقَمْقَامُ مِنْ نُورِ سَنَائَيَّة
«جوانی» (1) است (امام حسین علیه السلام) که خداوند (جدّ بزرگوار یا) دو جدّ پدری و مادری او (پیامبر اکرم و ابو طالب علیهم السلام) را با تطهیر و تصفیه باطن اکرام فرموده است. ماه تابان و با عظمت از نور پرتو او روشنایی را پوشیده است.»
مضامین ابیاتی که مرد عرب خوانده است اشاره به گذشت عمر و زوال جوانی و خوشی ها و ناخوشی های زندگی انسانی می باشد، محتوای اشعاری که امام حسین علیه السلام در پاسخ او فرمودند، بیان این حقیقت است که گذشت روزگار و از بین رفتن جوانی و خوشی ها و دیگر امتیازات و شؤون طبيعي انسان، معلول قوانین حاکم بر طبیعت است که شعاعی از قدرت و مشیت خداوندی است، لذا من بر این حرکت و آبادی و ویرانی و روی آوردن خواسته ها و پشت گرداندن آن ها ناله و شیون نمی کنم.(2)
بنابراین یکی از پیام های مهمّی که از این اشعار و برخورد آن عرب بادیه نشین بیابانی و سخنان آموزنده و تربیتی امام حسین علیه السلام استفاده می شود آن است که انسان گاهی به خاطر عدم برخورداری از نور الهی در قلب و درون خویش و دوری از ذکر و یاد حق به خود مغرور گشته و بدین وسیله به تفاخر و فزون طلبی و جلوه گری آلوده می شود که بزرگ ترین خدمت به این گونه افراد شکستن غرور و تکبّر آنان است نه تشویق آن ها، زیرا اگر در همین حال باقی بمانند مایه تباهی و انحطاط خود خواهند شد، البته چنان چه از نقل بعضی استفاده می شود این مرد عرب (3) از
ص: 204
بادیه نشین های اطراف مدینه بوده است و ادعایی جز اشعاری از پیش ساخته شده با اصطلاحات جیب نداشته ولی گاهی مشاهده می شود که افرادی یک امتیازات ظاهری مانند حافظه قوی، صدای زیبا، بیان جذّاب و امثال این ها دارا هستند و از این امتیازات به بهانه خدمت و بهره مند نمودن مخاطبین استفاده می کنند ولی در حقیقت اسیر نفس خود بوده و به بهانه سخنرانی و امثال آن و به بهانه دعوت به دین، مردم را به طرف خود و منیّت های خویش دعوت می کنند و همان طور که برخی افراد خواسته های نفسانی خود را در اموری دیگر ارضاء می کنند، اینگونه افراد نیز شهوت فخر فروشی و لاف زدن و گزافه گویی را به این صورت و با سخنرانی های به ظاهر آراسته و جذّاب و امثال آن ارضاء می نمایند، خلاصه آن که اگر آن مرد عرب فخر فروش تنها اشعار جذّاب و به ظاهر عالمانه (1) خود را در محضر امام حسین علیه السلام اظهار نمود و درصدد خودستایی بود امّا دیگر پای دین و تزهّد و تقدّس را پیش نکشید گاهی متأسّفانه بعضی افراد به حساب دین و به نام خدمت و موعظه و نصیحت در این میدان وارد می شوند و چنان چه قبلاً نیز اشاره شد کسانی که از ذکر و یاد حق و نور باطنی بهره ای ندارند بلکه هنگام یاد خدا ملول و دلتنگ هستند، تنها توجه آنان به مردم و ریا و تظاهر و مرید پرستی و عوام فریبی می باشد تا بدین وسیله از خلاء درونی و وحشت باطنی خود بکاهند، (2) از جمله خصوصیات دیگر این نوع افراد مدح و ثنا دوستی است که از کمتر مدح و ثنایی مست و از خود بی خود می شوند و براساس ساختار شخصیتی بی محتوا و تهی خود تصوّر آنان از مردم آن است که مردم را موّظف به خدمت خویش می پندارند به طوری که گویا افراد بشر برای خدمت گزاری آنان خلق شده اند و همیشه خود را عالی و دیگران را دانی می دانند.
از مردمک دیده به باید آموخت *** دیدن همه کس را و ندیدن خود را
ص: 205
لذا از همۀ افراد انتظار خدمت داشته و از این موضوع و مدح و ثنا درباره خود لذّت می برند و بر همین اساس و به خاطر بیماری خود برتربینی و شخصیت ساختگی کاذب و مصنوعی، هرگز آمادگی پذیرش هیچ نوع انتقادی را ندارند و به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستند و تنها به خود و امتیازات ظاهری خویش متّکی می باشند و به حدّی برای خود تشخّص قایل هستند و تنها خود را باور کرده و لا غیر و فکر می کنند که مردم باید هر آن در استخدام آنان و گوش به فرمان باشند که حتی مصلحت اندیشی و تذکرات خالصانه و دلسوزانه دیگران را منافی تشخیص خویش می دانند و با این وصف هرگز در صدد معالجه این بیماری مهلک یعنی تفرعن و تکبّر و تفاخر و لاف و گزاف برنمی آیند و از این بیماری، بیماری های دیگری مانند حسد و بخل... نیز به وجود می آید.
البته منظور از این بحث آن نیست که هر کس خوب و زیبا با فصاحت و بلاغت و با بیان عالی صحبت کرد و درصدد پند و موعظه بود اهل تفاخر و جاه طلب است که این افراد با اخلاص هدفی جز جلب رضای خدا ندارند، بلکه مقصود از این بحث افراد ریاکار حرفه ای و متظاهرين به دین و ولایت است که در پرتو این مسایل، نفس خبیث و شیطانی خود را تقویت می کنند.
***
خود ستایی باعث سستی ایمان می شود *** خانه ای کز خود برآرد آب، ویران می شود
بهترین پاسخ برای ابلهان خاموشی است *** کار نادان را چو دانا کرد نادان می شود
باعث بدبختی انسان شود باد غرور *** باد با دریا چو پیمان بست، طوفان می شود
نفس چون سرکش شود کارش به طغیان می کشد *** درد گر درمان نگردد قاتل جان می شود
هر که از حدّش تجاوز کرد حدّش می زنند *** گاهی از غفلت بهشتی، اهل نیران می شود
از خدا غافل مشو زیرا که چوبش بی صداست *** گر خدا خواهد، عصا هم شکل ثعبان می شود
ص: 206
﴿وَ لا يَطْلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزّاً وَ عُلُوّاً﴾
«و طلب نکند از جانب مردم کسب مقام و موقعیت».
«عزّ» به معنای افتخار نمودن، توانمندی یاقوّت و غلبه و چیرگی است و «عُلُوّ» یعنی بلندی و بزرگي قدر، که اگر انسان با دیدی عمیق و واقع بینانه و دور از هر شائبه ای به عظمت انسانی و ارزش والای خویش بنگرد خواهد یافت که مقام و منزلت آدمی جز به طاعت و بندگی خداوند متعال امکان پذیر نخواهد بود و عزّت واقعی تنها در گرو اطاعت خداوند به دست خواهد آمد و بس نه از جاه و مقام دنیوی و اطاعت از شیطان ﴿آخر ما يخرج عن قلوب الصّدّيقين حُبّ الجاه﴾.
﴿و قال رَسُولُ الله صلى الله عليه و آله و سلم: مَنْ اَرادَ أَن يَكُونَ أَعَزَّ النَّاسِ فَلْيَتَّقِ اللهَ عزوجل﴾.(1)
«رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: آن کس که می خواهد عزیزترین مردم باشد باید به تقوا و پرهیزکاری بگراید»
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثانِ إِلَى عِبَادَتِهِ.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را به حق و راستی برانگیخت تا بندگانش را از پرستش بتها باز داشته به عبادت و بندگی او وا دارد».
زهی فکر بلند وی که آن روز *** نه تنها ریخت بت های حرم را
که با بشکستن کسری و قیصر *** شکستی پشت بت های ستم را
که ای انسان بکن در ملک هستی *** به جای بت پرستی حق پرستی
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام : إِذا طَلَبْتَ الْعِزَّ فَاطْلُبُهُ بِالطَّاعَةِ.﴾ (3)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: هنگامی که عزّت و مقام (عالی انسانی) خواستی، پس با بندگی
ص: 207
خداوند طلب نما»
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: الْعَزِيزُ مَنِ اعْتَرُّ بالطَّاعَةِ.﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: ارجمند (عزیز) کسی است که به واسطۀ بندگی خدا عزیز و ارجمند باشد».
﴿قال الصّادق علیه السلام: مَنْ أَرَادَ عِزّاً بِلا سُلْطَانٍ و كَثْرَةً بِلا إِخْوانٍ وَ هَيْبَةً بِلأَمَالٍ، فَلْيَنْتَقِل مِنْ ذُلِّ مَعَاصِى الله إِلى عِزّ طَاعَتِهِ.﴾
«امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس عزّتی بخواهد بدون سلطنت و لشگری بدون داشتن برادران و هیبتی بی مال، پس باید از ذلّت معصیت خدا به عزّت طاعت او منتقل شود». (2)
﴿يا مَنِ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِكْرُهُ شفاءٌ، وَ طاعَتُهُ غِنَاءٌ.﴾ (3)
«خواجه ابو منصور، وزیر سلطان طغرل، مردی بود دانا و لایق، قوى النفس و با شخصیت، خدا پرست و درست کار، او در انجام وظایف دینی مراقبت کامل داشت. معمولاً همه روزه پس از اداء فريضه صبح، مدّتی روی سجّاده می نشست و ادعیه و اذکار می خواند. پس از آن که آفتاب طلوع می کرد جامه وزارت می پوشید و به دربار می رفت.
روزی سلطان طغرل، وزیر را قبل از طلوع آفتاب، احضار کرد. مأمورین به منزل وی رفتند و او را در حال خواندن دعا دیدند، امر پادشاه را ابلاغ نمودند، ولی وزیر به گفته آنان توجهی نکرد و هم چنان به خواندن ادعیه ادامه داد. مأمورین، بی اعتنایی او را بهانه کردند و به عرض رساندند که وزیر نسبت به اوامر پادشاه، احترام نمی کند و با این سخن، سلطان طغرل را به سختی خشمگین کردند. وزیر پس از فراغت از عبادت، سوار شد و به دربار آمد. به محض ورود، شاه به تندی گفت: چرا دیر آمدی؟ وزیر در کمال قوّت نفس و اطمینان خاطر عرض کرد: ای پادشاه! من بنده خداوندم و چاکر سلطان طغرل، تا از بندگی خدا فارغ نشوم نمی توانم به وظایف چاکری پادشاه قیام نمایم. گفتار محکم و پر از حقیقت وزیر، شاه را سخت تحت تأثیر قرار داد و دیده اش را اشک آلود کرد به وزیر آفرین گفت و سفارش کرد که همواره با این روش ادامه دهد و بندگی خدا را بر چاکری مقدّم دارد تا از برکت آن، امور کشور همواره بر نظم صحیح
ص: 208
استوار بماند». (1)
آری انسان های راستین و با شخصیت که در پرتو بندگی خدا به مقام عالی انسانیت نایل گشته اند هرگز عزّت بندگی حق را با عزّت های واهی و بی ارزش دنیوی معامله نخواهند کرد لذا در آیین مقدس اسلام در تمام ابعاد گسترده عبادی همین عزّت نفس و بزرگواری در نظر گرفته شده و عزّت نفس را کلید بزرگواری قلمداد نموده است، به عنوان نمونه در مورد تهیه آب وضو گفته شده است: اگر مکلّف در شرایطی قرار گرفت که با هیچ وسیله ای نمی تواند برای وضوی واجب آب تهیه کند و راه منحصر است به این که شخصی مقدار آبی را که برای وضو لازم است به او ببخشد در این صورت اگر آن بخشش توأم با منّت نباشد و اگر باعث ذلت و خواری مکلّف نشود باید قبول کند. ﴿لَوْ وَهَبَهُ غَيْرُهُ بِلامِنَّةٍ وَ لا ذِلَّةٍ وَجَبَ الْقَبُولُ.﴾ (2)
عبادت حقیقی و خالص در صورتی محقّق می شود که انسان امید و طمع خود را به کلّی از خلق بریده باشد و از ناحیه مردم، مقام و منزلتی را نطلبد.
﴿عَنِ الْباقِرِ علیه السلام: قَالَ لا يَكُونُ الْعَبْدُ عابداً لِلَّهِ حَقَّ عِبَادَتِهِ حَتَّى يَنْقَطِعَ عَنِ الْخَلْقِ كُلِّهِمْ إِلَيْهِ فَحينَئِذٍ يَقُولُ: هذا خَالِصٌ لى فَيَقْبَلُهُ بِكَرَمِهِ). (3)
«امام باقر علیه السلام فرمود: بنده، عبادت کننده حقیقی نمی باشد (حقیقت عبادت را در نیافته) مگر آن که منقطع گردد از همۀ مردم به سوی خدا (انقطاع الی الله پیدا کند) پس در این هنگام است که خداوند می گوید: این است بنده خالص شده من؛ بنابراین با کَرم و لطفش او را قبول می نماید و می پذیرد.»
هر نوع عزّتی جز عزّت واقعی که در پرتو بندگی خدا میسّر است از بین خواهد رفت کما این که هر چیزی که جز خدا و آن چه برای غیر اوست فانی می باشد.(4)
ص: 209
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: فَلا تَنَافَسُوا فِي عِزّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِها... فَإِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا إِلَى انْقِطَاعِ﴾. (1)
على علیه السلام فرمود: پس به عزّت و ارجمندی دنیا و فخر کردن در آن دل نبندید... زیرا هر نوع ارجمندی در دنیا و فخر کردن به آن از میان می رود.»
روزگار است آن که گه عزّت دهد که خوار سازد *** چرخ بازی گر از این بازیچه ها بسیار دارد
پس لازمه به دست آوردن عزّت و شخصیت واقعی و معنوی، تنها به اطاعت و بندگی حقیقی پروردگار و یأس و ناامیدی کامل از مردم به دست می آید و از همین رهگذر است که انسان هایی به مراحل عالی قُرب الهی نایل می گردند.
امام سجّاد علیه السلام فرمود:
﴿رَأَيْتُ الْخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ في قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِى النَّاسِ وَ مَنْ لَمْ يَرْجُ النَّاسَ في شَيْيءٍ وَرَدَّ أَمْرَهُ إِلَى اللهِ عزوجلّ في جَمِيعِ أُمُورِهِ اِسْتَجَابَ اللَّهُ عزوجل لَهُ فِي كُلِّ شَيْيءٍ.﴾ (2)
«همه خوبی ها را دیدم که جمع است در قطع طمع از مردم و هر که در چیزی امید به مردم نداشته باشد و امر خود را به خداوند واگذارد خداوند هم تمام امور او را برآورد».
زهراست عطای خلق هر چند دوا باشد *** حاجت ز که می خواهی جایی که خدا باشد
هم چنین قریب به همین مضمون را امام صادق علیه السلام فرموده:
«اگر یکی از شما خواهد که آن چه از خدا بطلبد به او عطا نماید پس ناامید شود از همه مردم و امید به غیر خداوند نداشته باشد و چون خدا دل او را چنین یافت هیچ چیز از خدا نمی خواهد مگر این که به او می دهد». (3)
و نیز دربارۀ عزّت نفس و بزرگواری شیعیان خود فرمود:
﴿يَابْنَ جُنْدَبْ: شيعَتُنَا لا يَهِرُّونَ هَرِيرَ الْكَلْبِ وَ لَا يَطْمَعُونَ طَمَعَ الْغُرَابِ وَ لَا يُجَاوِرُونَ لَنَا عَدُوّاً
ص: 210
وَ لا يَسْتَلُونَ لَنَا مُبْغِضاً وَ لَوْ مَا تُوا جُوعاً... قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَاَيْنَ اَطْلُبُهُمْ؟ قال: عَلَى رُؤُوسِ الْجِبَالِ وَ أَطْرَافِ الْمُدُنِ﴾. (1)
«ای پسر جندب!... شیعیان ما چون سگ زوزه نمی کشند و چون کلاغ طمع نمی ورزند و با دشمن ما مجاورت نمی کنند و از دشمن ما گدایی نمی کنند اگرچه از گرسنگی بمیرند... از آن حضرت سؤال کرد: فدایت شوم: آن ها را کجا بجویم؟ حضرت فرمود: بر سر کوه ها و اطراف شهرها!».
میان لرز و تب با چشم پر زخم *** زمستان توی آب شور رفتن
به پیش من هزاران بار بهتر *** که یک جو زیر بار زور رفتن
پس به طور خلاصه تمام نیکی ها و بزرگواری و عزّت واقعی انسان در استغنای از مردم و اطاعت و بندگی خدا نهفته است و کسی که امیدش به مردم باشد و از این طریق درصدد جلب موقعیت و شخصیت اجتماعی و ظاهری باشد به طور قطع تحقیر و کوچک خواهد گشت.
دست طمع چو پیش خسان می کنی دراز *** پُل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
﴿قال الباقر علیه السلام: بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعْ يُقَوَّدُهُ وَ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ﴾. (2)
«امام باقر علیه السلام فرمود: بد بنده ای است آن کس که طمع، او را به هر سو بکشاند و بد بنده ای است آن که رغبت نابجا او را به ذلّت اندازد.»
﴿قال عَلِيُّ علیه السلام: لا ذُلَّ أَعْظَمُ مِنَ الطَّمَعِ﴾. (3)
«علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: هیچ خواری بزرگتر از طمع کاری (طمع داشتن) نیست».
زمین را گر شوی مالک طمع بر آسمان داری *** دم مردن همی بینی نه این داری نه آن داری
***
درون کاسه چشمت اگر نمی باقی است *** به زیر منّت باران آسمان منشین
﴿قَالَ عَلِيُّ علیه السلام: مَنْ طَلَبَ مَا فِي اَيْدِى النَّاسِ حَقَّرُوهُ.﴾ (4)
ص: 211
«اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: کسی که طالب (طلب کننده) آن چه (از مال و ثروت) که در دست های مردم است باشد، (همان) مردم او را تحقیر و خوار خواهند نمود.»
از طمع چون دست کوتاه شد، ید بیضاء شود *** دم ز خواهش گر مصفّی شد، دم عیسی شود
﴿أَرْوَحُ الرُّوحِ الْيَأْسُ عَنِ النَّاسِ﴾. (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: جان روح ها، ناامیدی از مردم است».
بدون شک طمع داشتن به مردم یکی از دلایل بارز بر کم بود شخصیت و دنائت نفس انسان است که در درون خویش احساس حقارت و پستی نموده و بدین وسیله (با پست شدن و ذلیل گردیدن)، عامل شرّ و فساد و تباهی برای دیگران در جامعه نیز خواهند گشت که آیین مقدس اسلام از این موضوع به شدّت جلوگیری نموده و انسان را دعوت به از بین بردن طمع کرده است.
امام باقر علیه السلام در وصیتی به جابر فرمود: ﴿وَاطْلُبْ بَقَاءَ الْعِزَّ بِاِمَاتَةِ الطَّمَعِ﴾. (2) «بقاء و پایداری عزّت را در دوری از طمع جستجو نما».
از آن حضرت نیز نقل شده که فرمود:
﴿إِنَّما مَثَلُ الْحَاجَةِ إِلى مَنْ أَصَابَ مَا لَهُ حَديثاً كَمَثَلِ الدَّرْهَم في فَمِ الأفعى أَنتَ إِلَيْهِ مُحْوِجٌ وَ أنتَ فيها عَلى خَطَر.﴾ (3)
«همانا مثل احتیاج به مردم نوکیسه که به تازگی دارای مال و بضاعت شده اند، مانند درهمی است که در دهان افعی باشد و تو به آن در هم حاجت داری و لکن به سبب آن افعی، دچار خطر و نزدیک هلاکتی»
چه خوب است تشریف می ریختن *** از آن به کهن جامه خویشتن
گر آزاده ای بر زمین خُسب و بس *** مکن بهر قالی، زمین بوس کس
و گر خود پرستی شکم طبله کن *** در خانه این و آن قبله کن
نیرزد عسل جان من زخم نیش *** قناعت نکوتر به دوشاب خویش
ص: 212
﴿جاء جبرئيل علیه السلام إلىَ النّبي الله فقال: يا مُحَمّد! عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّكَ مَيِّتٌ، وَأَحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإِنَّكَ مُفَارِقُهُ، وَاعْمَلْ ما شِئْتَ فَإِنَّكَ مُلَاقِيهِ - مُجْزى بِهِ - وَاعْلَمْ أَنَّ شَرَفَ الْمُؤْمِنِ قِيَامُهُ بِاللَّيْلِ وَ عِزَّهُ اسْتِغْنَاؤُهُ عَنِ النَّاسِ...﴾. (1)
«جبرئيل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد (حضرت به جبرئیل گفت: مرا موعظه کن) جبرئیل گفت: ای محمّد! به هر اندازه (هرگونه که) می خواهی زندگی کن ولی عاقبت از دنیا خواهی رفت (سرانجام این زندگی مرگ است) و هر کس را می خواهی دوست بدار که سرانجام از او جدا خواهی شد. و هرگونه (هرچه) خواستی عمل کن که بالاخره آن عمل را (یا نتیجه آن را) خواهی دید. سپس جبرئیل گفت: آگاه باش که شرف و بزرگواری مؤمن به شب زنده داری است و عزّت و شخصیت او در بی نیازی از مردم است.»
هم چنین لقمان به فرزندش نصیحت کرد و فرمود: ﴿فَإِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَجَمَعَ عِزَّ الدُّنْيَا فَاقْطَعْ طَمَعَكَ مِمَّا فِي أَيْدِى النَّاسِ فَإِنَّمَا بَلَغَ الأنبياءُ وَ الصَّدِّيقُونَ مَا بَلَغُوا بِقَطْعِ طَمَعِهِمْ.﴾ (2)
«اگر می خواهی در دنیا بزرگترین عزّت و بزرگواری را دارا باشی بنابراین از مردم قطع طمع کن و به آنان امیدوار مباش که پیامبران و صدّیقین با قطع امید از مردم به مدارج عالی نایل گردیدند».
پس عزّت و شخصیت واقعی در پرتو عبادت و بندگی خدا و قطع امید از مردم محقّق است که همین موضوع مایه افتخار و سربلندی انسان در دنیا و آخرت خواهد بود، چنان چه مولای متّقیان علی بن ابی طالب علیه السلام در مناجاتی به پیشگاه خدای متعال می گوید:
﴿اِلهى كَفى بي عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً، وَ كَفَى بي فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبِّاً، أَنتَ كَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي كَمَا تُحِبُّ﴾. (3)
«پروردگارا! مرا این عزّت بس که بنده تو باشم و این افتخار مرا بس که پروردگارم تو باشی. تو
ص: 213
آن چنان هستی که من دوست دارم، پس مرا (نیز) چنان کن که تو دوست داری»
و نیز فرزند گرامی امیرالمؤمنین علیه السلام همان کسی که آن قدر سجده کرد و عبادت خدا نمود که به سیّدالساجدین و زین العابدین علیه السلام ملقّب گردید در مناجاتی به پیشگاه پروردگار عالم عرض می نماید.
﴿اللَّهُمَّ إِنِّي اَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِي إِلَيْكَ وَ أَقْبَلْتُ بِكُلّي عَلَيْكَ وَ صَرَفْتُ وَجْهِي عَمَّنْ يَحْتَاجُ إِلَى رِفْدِكَ وَ قَلَبْتُ مَسْئَلَتي عَمَّنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ فَضْلِكَ وَ رَأَيْتُ اَنَّ طَلَبَ الْمُحْتاج إلى الْمُحْتاج سَفَهُ مِنْ رَأيهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقلِهِ فَكَمْ رَأَيْتُ يا الهى مِنْ أُناسٍ طَلَبُوا الْعِزَّ بِغَيْرِكَ فَذَلُوا وَ رَامُو الثَرْوَةَ مِنْ سِوَاكَ فَافْتَقَرُوا وَ حَاوَلوُا الْاِرْتِفَاعَ فَاتَّضَعُوا...﴾ (1)
به قلب خویش از اغیار و دیگر *** فقط بر خاطر تو باز زد سر
و بر تو حالت تفویض و تسلیم *** گرفته رو به سویت کرده تقویم
به سوی تو زمن هر تار و پودم *** نمودم رو من از کلّ وجودم
و هم از ما سوای تو گه چون من *** به درگاهت نیاز از ریشه و تن
از آنان روی در پیچیده بدرود *** و بستم دیدگان خویشتن زود
و یک باره به سویت در پناهت *** کفت حاجت گشودم پیشگاهت
بود بیهودگی این سوی و آن سوی *** که محتاجی به محتاج دیگر روی
من این کردار مقرون بر سفاهت *** و دوری دیدم از عقل و درایت
خدای من چه دیدم بسیاری *** ز رأی تیره و نابردباری
که هر یک جانب هم می دوندی *** به عرض حاجت و زان پوزخندی
به دنبال کرم این جا و آن جا *** همی باشد و آن امروز و فردا
و او از این گدایی جز که خفّت *** ندارد بهره ای جز در مذلّت
ص: 214
﴿وَ لا يَدَعْ أَيَّامَهُ بَاطِلاً﴾ «و روزگار خویش را به باطل نگذراند».
چنان چه در بحث دنیا ﴿هانَ عَلَيْهِ الدُّنْيا﴾. به طور مفصّل اشاره شد یکی از بزرگ ترین سرمایه هایی که خداوند مهربان، به انسان عطا فرموده نعمت عمر و فرصت های گرانمایه است که غالباً به بیهودگی سپری می شود و بسیاری از مردم از آن غافل می باشند و هنگامی که عمر تمام شد، بیدار می شوند که دیگر فایده ای ندارد.
مردمان غافلند از عقبی *** همه گویی به خفتگان مانند
ضرر غفلتی که می ورزند *** چون بمیرند آن گهی دانند
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: مردم در خوابند پس وقتی مُردند بیدار می شوند».
مردم دنیا همه خوابند و در آز و هوا *** غافل از سرمایه ها و موهبت های خدا
آری هر لحظه ای که از عمر می گذرد باز نخواهد گشت بلکه بناچار قدمی به پایان عمر برداشته خواهد شد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: في كُلِّ نَفَسٍ فَوْتُ، في كُلِّ وَقْتٍ مَوْتُ، فِي كُلٌّ لَحْظَةٍ أَجَلٌ.﴾ (2)
«اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: در هر نفسی که انسان بر می آورد دمی از عمرش در حال فوت شدن است، در هر زمانی و وقتی مرگ است، در هر لحظه ای مرگ را سررسیدی است».
اگر صد سال مانی ور یکی روز *** بباید رفت از این کاخ دل افروز
فرصت های پربهایی که هر آن، بر سر راه زندگی بشر است ناپایدار و زودگذر بوده و مقدار طول عمر هم در اختیار انسان نیست بعضی در سنّ جوانی یا قبل از آن و عدّه ای در سنّ پیری
ص: 215
می میرند و بعضی دیگر هم به بالاترین سقف عمر یعنی نهایت پیری و به تعبیر قرآن مجید به ﴿اَرْذَلِ الْعُمُرِ﴾ می رسند.
یک روز صرف بستن دل به این و آن *** روز دگر به کندن دل از این و آن گذشت
﴿وَالله خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفِّيكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى اَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَى لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً﴾. (1)
«و خداوند آفرید شما را، سپس جان شما را می گیرد و بعضی را به سنّ انحطاط و پیری می رساند که هر چه دانسته اند همه را فراموش می کنند»
﴿وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ﴾. (2)
«و هر که را عمر طولانی دهیم خلقت او را دگرگون می کنیم آیا هنوز هم تعقّل نمی کنند»؟.
آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت *** دیگر که چشم دارد از او مهر مادری؟
بنابراین هر چند از عمر انسان می گذرد لحظه ای به آخرت نزدیک می شود و شمع عمر او پیوسته در حال خاموشی است پس هر چند آرزو کند که باز گردد امکان ندارد ﴿فَيَالَيْتَ الشَّبَابُ يَعُودُ﴾ تمام قدرت و استعداد تدریجاً از وی گرفته شده آن گاه با خود می گوید آن زمان که می توانستم (قدرت داشتم) نمی دانستم و جاهل بودم، امروز که می دانم (فهمیده ام) نمی توانم!
نشاط عمر باشد تا چهل سال *** چهل گشته فرو ریزد پر و بال
پس از پنجاه نباشد تندرستی *** بصر کندی پذیرد پای سستی
بعضی عمر انسان را به چهار مرحله تقسیم نموده اند.
1- سنّ نشو و نما، که نهایت آن تا سی سالگی است.
2- سنّ وقوف، و نهایتش تا چهل سالگی است
3- سنّ کهولت، که دوران انحطاط است.
4- سنّ شيخوخت، که زمان انحطاط بیش تر و دوران بسیار نامطلوبی می باشد چون مغز،
ص: 216
اعصاب، قدرت، تمرکز و حافظه همه از دست می رود و فراموشی و بی خبری عارض انسان می گردد به حدّی که مانند دوران کودکی دیگر قادر به انجام حوائج ابتدایی خویش نخواهد بود و بالاخره از قوّت به ضعف و از زیاده به نقصان و از علم به جهل رهسپار خواهد گشت.
ای کرده شراب حبّ دنيا مستت *** هشیار نشین که چرخ سازد مستت
***
أَنتَ في غَفْلَةٍ وَ قَلْبُكَ سَاهُ *** نَفَدَ الْعُمْرُ وَ الذُّنُوبُ كَما هى
جَمَّةٌ حَصَلَتْ عَلَيْكَ جَميعاً *** في كِتَابِ وَ أَنتَ عَنْ ذَاكَ سَاهِي
لَمْ تُبادِرُ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ حَتَّى *** صِرْتَ شَيْخاً وَ عَظْمُكَ الْيَوْمَ وَاهى
عَجَباً مِنْكَ كَيْفَ تَضْحَكُ جَهْلاً *** وَ خَطَايَاكَ قَدْ بَدَتْ لإلهى
فَتَفَكَّرْ في نَفْسِكَ الْيَوْمَ جَهْداً *** وَ سَلْ عَنْ نَفْسِكَ الْكَرَى يا ساهی
«تو در غفلت به سر می بری و دلت را فراموشی گرفته، عمر هم می رود ولی گناهان به جای خود هستند.
گماشتگان بسیاری در میزان منظمی از تو سؤال دارند ولی تو در عالم بی خبری هستی (تو مسؤولی پس جواب آن را حاضر کن)
به توبه کردن اقدام نمی کنی با این که پیری و سستی استخوان به تو رو آورده است.
در شگفتم که چگونه از راه نادانی، خنده بر لب داری با این که گناهان تو نزد خداوند آشکار است.
«حتماً درباره خود بیندیش و جان خفته خود را مورد سؤال قرار بده اینک که مسیر زندگی را به پایان می رسانی».(1)
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای *** گفت یا خوابی است یا وهمی است یا افسانه ای
گفتمش ایّام عمرم گوی تا عمر چیست؟ *** گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای
گفتمش این ها که می بینی چرا دل بسته اند؟ *** گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای
ص: 217
﴿قيلَ لِأُويسِ الْقَرْنِى كَيْفَ أَصْبَحْتَ؟ قَالَ كَيْفَ يَصْبَحُ رَجُلٌ إِذا أَصْبَحَ لَا يَدْري أَيُمْسِي وَ إِذا أمسى لا يَدْري أَيُصْبِحُ؟﴾ (1)
«به اویس قرنی گفته شد چگونه صبح کردی؟ فرمود: چگونه صبح می کند انسانی که وقتی صبح می کند نمی داند آیا عمر او به عصر می رسد یا نه؟ و هنگامی که عصر را درک نمود نمی داند آیا (فردا) صبح خواهد نمود یا (قبل از فرا رسیدن صبح) مرگ او فرا می رسد؟
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ﴾. (2)
امير المؤمنين علیه السلام فرمود: فرصت مانند ابر از افق زندگی می گذرد. مواقعی که فرصت های خیری پیش می آید غنیمت بشمارید و از آن اوقات استفاده کنید.»
عمر برف است و آفتاب تموز (3) *** اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
﴿قالَ عَلى علیه السلام ما أَقْرَبَ الدُّنْيا مِنَ الذَّهَابِ وَالشَّيْبَ مِنَ الشَّبابِ﴾. (4)
اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: چه نزدیک است دنیا را گذاردن و رفتن و چه نزدیک است جوانی را پیری و در هم شکستن.»
سفید گشتن مو ترجمان این سخن است *** که سر بر آر زخواب گران سپیده دمید
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: الْفُرْصَةُ سَرِيعَةُ الْفَوْتِ وَ بَطيئَةُ الْعَوْدِ﴾ (5)
«حضرت علی علیه السلام فرمود: فرصت خیلی زود می گذرد و دیر بر می گردد»
آری به راستی که قافله عمر عجب می گذرد و چگونه شمع عمر ما لحظه لحظه ذوب می شود و اوقات و زمان ها با چه سرعت هم چون ابرها سپری می شود و عمر آدمی پیوسته به پایان می رسد که چون چون قالب یخی یا تکّه برفی در حال آب شدن است و پس از زایل گشتن، غم و
ص: 218
غصّه فراوانی را به دنبال می آورد!!!
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: اِضاعَةُ الْفُرْصَةِ غُصَّةٌ﴾.(1)
«علی علیه السلام فرمود: از دست دادن فرصت ها موجب غم و اندوه خواهد شد.»
مخند اِی نوجوان زِنهار بر موی سپید ما *** که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
بدیهی است که غصّه خوردن بر خوردن برگذشته هیچ نتیجه ای در برنخواهد داشت مگر آن که موجب حرکت و تحوّل و جبران گذشته ها بشود و انسان در مقام اصلاح برآید.
﴿عَنْ أَبي عَبْدِ الله علیه السلام قالَ: الْأَيَّامُ ثَلاثَةٌ: فَيَوْمُ مَضى لا يُدْرَى، وَ يَوْمَ النَّاسُ فِيهِ فَيَنْبَغِي أَنْ يَغْتَنِمُوهُ، وَغَداً إِنْمَا فِي أَيْدِيهِمْ أَمَلُهُ.﴾ (2)
«امام صادق علیه السلام می فرماید: ایّام زندگی سه روز است: اوّل، روزی که گذشته است و برگشت ندارد. دوم، روز موجود که مردم در آن قرار دارند و در اختیار آن هاست پس باید آن را مغتنم شمارند و از آن استفاده کنند. سوّم، فردایی که نیامده و تنها آرزوی آن را در دست دارند».
بر این اساس انسان عاقل کسی است که نه به خاطر گذشته معدوم، خود را متوقف نماید و نه برای آینده نیامده خوشحالی نماید (3) بلکه تا پرونده عمر بسته نشده و رهسپار عالم قبر و برزخ نگشته سعی و تلاش نماید.
هم اکنون از هم اکنون بستان *** که اکنون است بی شک زندگانی
مکن هرگز حوالت سوی فردا *** که حال و قصه فردا ندانی
﴿حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلى اَعْمَلُ صَالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلا إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُها وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾.(4)
آن گاه که وقت مرگ هر یک فرا رسد در آن حال آگاه و نادم شده و گوید: بار الها مرا به دنیا بازگردان تا شاید به تدارک گذشته، عملی صالح بجای آورم. به او خطاب شود که هرگز نخواهد
ص: 219
شد و این کلمه (ارْجِعُونی) را از حسرت همی بگوید و ثمری نمی بخشد که به دنبال آن ها عالم برزخ است تا روزی که برانگیخته شوند»
شخصی آمد در قبرستان و با خود گفت:
أَتَيْتُ الْقُبُورَ فَنَادَيْتُها *** فَاَيْنَ الْمُعَظَّمُ و المُحقَّرُ
وَ أَيْنَ الْمُلَبِيُّ إِذَا مَا دَعَى *** وَ أَيْنَ الْعَزِيزُ إِذَا مَا افْتَخَرَ
سپس می گوید از ناحیه مقابر، صدایی را شنیدم که در جواب من گفت:
تَفانُوا جَمِيعاً فَمَا مُخْتَبَرَ *** فَمَاتُوا جَمِيعاً وَ مَاتَ الْخَبَرَ
تَرُوحُ وَ تَغدُو بَناتَ الثّرى *** فَتَمْحُو مَحَاسِنَ تِلْكَ الصُّوَرَ
فَيَا سَائِلِي عَنْ أُناسٍ مَضَوْا *** أَمَالَكَ فيما تَرى مُعْتَبَرَا (1)
***
دریغا که ما بسی روزگار *** بروید گل و بشکفد نو بهار
بسی تیر و دیماه و اردیبهشت *** بیاید که ما خاک باشیم و خشت
تفرّج كنان بر هوا و هوس *** گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که از ما به غیب اندرند *** بیایند و بر خاک ما بگذرند
چرا دل بر این کاروان گه نهیم *** که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما بسی گل دهد بوستان *** نشینند با یکدگر دوستان
بساطی چه باید برآراستن *** کز او ناگزیر است برخاستن
﴿وَ حِيِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسَانُ وَ أَنّى لَهُ الذِّكْرَى، يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لحَياتي.﴾ (2)
«و آن روز، جهنّم را بیاورند و همان روز آدمی متذکّر کار خود گردد و آن تذکّر چه سود به حال او بخشد و با حسرت گوید ای کاش در دنیا برای زندگانی ابدی امروز کار خیری انجام می دادم.»
ص: 220
گرگ اجل یکایک از این گلّه می برد *** وین گلّه را نگر که چه آسوده می چرد
پس با این حال افسوس خوردن برگذشته معدوم و تأثّر و غم و اندوه خوردن از آن جز تشدید غم و غصّه و مأیوس و دل شکسته شدن؛ چیزی را به دنبال نخواهد داشت و این هم فکر بسیار غلطی است که آدمی چراغ امید خویش را به خاطر گذشته از دست رفته در ضمیر خود خاموش نماید و از سعی و کوشش بازماند و فرصت های گران بهای عمر را یکی پس از دیگری از کف بدهد و یا نگران آینده نیامده باشد و با این حال لحظات فعلی و فرصت موجود را با اندوه و پریشانی از بین ببرد.
آری اغتنام فرصت با توجّه کامل به شرایط موجود و بهره برداری صحیح از آن ها به نفع سعادت دنیا و آخرت می باشد و سعی و کوشش در اجرای وظایف دینی، مختصّ کسانی است که به این حقیقت پی برده باشند که فرصت ها و دقایق عمر، ارزش فراوانی دارد و با هر لحظه از آن می توان گنج هایی را به دست آورد، چنان چه گفته شده: ﴿الدُّنْيا غَنِيمَةُ الْأَكْياسِ وَ غَفْلَةٌ الْجُهَّالِ﴾ (1) «دنيا غنیمت زیرکان و غفلت نادانان است».
هم چنین گفته شده:
﴿كُلُّ نَفَسٍ مِن أَنْفَاسِ الْعُمْرِ جَوْهَرَةٌ نَفَيسَةٌ لَا عِوَضَ لَهَا يُمْكِنُ أَنْ يَشْتَرِي بِهَا كَثِيراً مِنَ الْكُنُوزِ لاتتناهى بِقيمةٍ أبَدَا الآبادٍ﴾.
«هر نفسی از نفس های عمر، گوهر نفیسی است که عوضی برای آن تصوّر نمی شود که ممکن باشد با آن خرید گنجی از گنج ها را و هرگز قابل قیمت گذاری نیست».
به پیری خاک بازیگاه طفلان می کنند بر سر *** که شاید بشنوند زان خاک بوی نوجوانی را
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَا مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَمَ الأَقالَ لَهُ ذَلِكَ الْيَوْمُ يَابنَ آدَمَ أنَا يَوْم جَديدٌ وَ انا عَلَيْكَ شَهِيدٌ فَافْعَلْ فِىّ َخَيْراً وَ اعْمَلْ فِى خَيْراً، أَشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيَامَةِ فَإِنَّكَ لَنْ تَرَانِي بَعْدَهُ اَبَداً.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: هیچ روزی بر فرزند آدم (انسان ها) نمی گذرد مگر این که آن روز به او
ص: 221
می گوید: ای فرزند آدم! من روز تازه ای هستم و گواه بر توام، در من سخن نیکو بگو و عمل نیک انجام ده تا در قیامت برای تو گواهی دهم، چرا که بعد از این هرگز مرا نخواهی دید.»
عمرها تخم هَوَس، در مزرع دل کاشتم *** جز ندامت بهرهای، زین سرزمین حاصل نشد
﴿عَنِ الْحَسَنِ علیه السلام كَانَ يَقُولُ: يَا بْنَ آدَمَ إِنَّكَ لَمْ تَزَلْ فِى هَدْمِ عُمْرِكَ مُنْذُ سَقَطتَ مِنْ بَطْنِ أُمِّكَ فَخُذْ مِمَّا فِي يَدِكَ لِمَا بَيْنَ يَدَيْكَ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ يَتَزَوَّدُ وَ إِنَّ الْكَافِرَ يَتَمَتَّعُ، وَكَانَ يُنَادِي فِي هَذِهِ الْمَوْعِظَةِ: وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى﴾. (1)
«حضرت مجتبی علیه السلام فرموده است: ای فرزند آدم! تو از موقعی که رَحِم مادر را ترک گفتی و به این عالم قدم گذاردی همواره در ویران ساختن عمر خود هستی، پس از سرمایه ای که هم اکنون در دست داری برای منازل آینده خود ذخیره ای بردار که شخص با ایمان در این حیات توشه می گیرد و کافر در فکر لذّت گرایی و کامیابی است، پس توشه برگیر که بهترین زاد و توشه تقوا است».
دیر و زود این شخص و شکل نازنین *** خاک خواهد گشتن و خاکش غبار
البته با این وصف کمتر کسی است که همواره خطر از دست دادن فرصت ها را درک نموده و درصدد جبران برآید و غافل ترین مردم آن دسته ای هستند که از شرایط موجود، بهره برداری نمی نمایند ولی افراد زیرک مؤمن هیچ فرصتی را به رایگان از کف نمی دهند. بلکه حداکثر استفاده را از همۀ فرصت ها مخصوصاً ایّامی که دارای نفحات است می نمایند و از تلاش همه جانبه باز نمی مانند که این خود از پایه های محکم در جهت موفقیت های دنیوی و اخروی است.
﴿قالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: مَنْ فَتحَ لَهُ بَابُ خَيْرٍ فَلْيَنْتَهِرُهُ فَإِنَّهُ لَا يَدْرِي مَتَى يُغْلَقُ عَنْهُ.﴾ (2)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که در خیری به رویش گشوده شده آن را غنیمت بشمارد و از فرصت استفاده کند زیرا نمی داند چه وقت آن در به رویش بسته خواهد شد.»
﴿قالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ لِرَبِّكُمْ فى أَيَّامٍ دَهْرِكُمْ نَفَحاتٌ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا﴾. (3)
ص: 222
«نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: در ایّام زندگی شما لحظاتی فرا می رسد که در معرض نسیم حیات بخش الهی قرار می گیرید و فرصت مناسبی به دست می آورید، بکوشید که از آن فرصت ها استفاده کنید و خویشتن را در مسیر فیض الهی قرار دهيد.»
بخیل از بُخل طینت قدر مهمان را نمی داند *** زمین شوره هرگز قذر باران را نمی داند
پشیمان می شود در وقت پیری و ندارد سود *** هر آن کس در جوانی قیمت جان را نمی داند
***
به هنگام حوادث پایداری مرد را باید *** چنان چه کوه هرگز خشم طوفان را نمی داند
دو یار با وفا بودند هر دو بوذر و سلمان *** اباذر پایه ایمان سلمان را نمی داند
نکته دیگری که لازم به یادآوری است، چگونگی بهره برداری از ایّام و فرصت های مختلف می باشد که بسیار اهمیّت دارد و انسان های زیرک و دانا هم چون زنبور عسل می باشند که در بین گلزارها بهترین گل را انتخاب و مصرف می کند و لذا بهترین غذا از او تولید می شود، این افراد هم با حسن انتخاب از فرصت هایی که از نسیم های الهی برخوردار است، با نشاط کامل در جهت قرب الهی و سیر استکمالی قدم برداشته و غفلت نمی ورزند، در اوقات دیگر هم با برنامه ریزی صحیح و مراقبت کامل، وقت را به بیهودگی نمی گذرانند، لذا با توجه به دگرگونی ها و حالات گوناگون عمر، ضرورت دارد که انسان یک برنامه مشخص با سازماندهی خاص و در نظر گرفتن شرایط زندگی و با هدفی معیّن برای خود طرح ریزی نموده تا از این رهگذر هم از ضایعات وقت ها جلوگیری شود و وقت انسان به سرقت نرود و هم تمام اوقاتش در مسیر بندگی خدای متعال قرار گرفته و حداکثر استفاده را بنماید.
امام موسی بن جعفر علیه السلام می فرماید: ﴿ اجْتَهِدُوا أَنْ يَكُونَ زَمَانَكُمْ أَرْبَعَ سَاعَاتٍ: ساعةٌ لِلَّهِ لِمُناجاتِهِ، وَ سَاعَةٌ لِاَمْرِ المَغاشِ، وَ سَاعَةٌ لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوانِ الثقَاتِ الَّذينَ يُعَرِّفُونَكُمْ عُيُوبَكُمْ وَ يُخْلِصُونَ لَكُمْ فِى الْبَاطِنِ، وَ سَاعَةٌ تُخَلُّونَ فِيهَا لِلذَّاتِكُمْ في غَيْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَى الثَّلَاثِ سَاعَاتِ.﴾ (1)
ص: 223
«کوشش کنید اوقات (شبانه روز) شما چهار ساعت (قسمت) باشد: 1- ساعتی برای عبادت و خلوت با خدا 2- ساعتی برای تأمین معاش، 3- ساعتی برای معاشرت و مصاحبت با برادران مورد اعتمادی که شما را به عیوبتان واقف (آگاه) سازند و در باطن نسبت به شما خلوص و صفا دارند 4- و ساعتی را به تفریحات و لذایذ (سالم) خود اختصاص دهید و به وسیله این ساعت نیروی انجام وظایف ساعات دیگر تأمین می شود.»
و از مزایا و فضایل خاصّ متّقین است که ساعات شبانه روز خود را به این صورت می گذرانند:
﴿أَمَّا اللَّيْلُ فَصافُّونَ أَقْدَامَهُمْ تَالِينَ لِاَجْزَاءِ الْقُرْآنِ (1)... وَ أَمَّا النَّهارُ فَحُلَمَاءُ عُلَماءُ اَبْرَارٌ اتقِياءُ.﴾ (2)
«و چون شب شود برپا ایستاده قرآن را با تأمّل و اندیشه می خوانند،... و چون روز می شود بُردبار، دانا و پرهیزگارانند».
و به راستی که این افراد، فردای قیامت از این بذری که پاشیده اند، چه لذّت ها می برند، چنان چه در احادیث آمده که: «برای هر بنده ای، به ازای هر شبانه روز از عمر آن، در آن عالم بیست و چهار خزانه (صندوقچه) خلق شده است، پشت سر هم و به ردیف. و هر خزانه در مقابل ساعتی است و چون آدمی بمیرد خزانه ها بر وی گشوده شود و هنگامی که به خزانه ای برسد که به ازای ساعتی است که در آن اطاعت خدا را نموده است خواهد دید که از نور اعمال حسنه مملوّ گردیده و شعاع آن به اطراف و اکناف سر برکشیده و در آن هنگام از شدّت فرح، شادی و نشاط چندان از برای او حاصل شود که اگر از برای همۀ اهل دوزخ قسمت نمایند چندان فرح به ایشان رسد که ادراک درد و آلم آتش را نکنند.
و چون به خزانه ای رسد که به ازای ساعتی است که در آن معصیت خدا را نموده است خواهد دید که از ظلمتِ معصیت، سیاه و تاریک و وحشتناک گشته و تعفّن، او را فراگرفته است در این صورت چندان خوف، بیم و آلم در آن وقت از برای او به هم رسد که اگر آن را بر اهل بهشت تقسیم کنند نعمت های بهشت بر ایشان ناگوار گردد، و چون به ازای ساعتی، خزانه
ص: 224
دیگری را ببیند که از طاعت و معصیت خالی باشد و مشغول امر مباحی از خواب و خور و غفلت بوده، حسرت از برای او خواهد رسید که چرا آن را رها کرده و چنین غبن و خسارتی او را دریافته است». (1)
از جمله چیزهایی که از جانب اولیای دینی بسیار مذمّت شده و بشر را از آن پرهیز داده اند «تسويف» است یعنی سَوْفَ سَوْفَ کردن (امروز و فردا نمودن) و وقت شریف را به بطالت گذراندن.
﴿قَالَ الْباقِرُ علیه السلام: إِيَّاكَ وَ التَّسْوِيفَ فَإِنَّهُ بَحْرُ يَغْرَقُ فِيهِ الْهَلْكي﴾.(2)
«امام باقر علیه السلام فرمود: بر حذر (دور) باش، از تسویف، پس همانا امروز و فردا نمودن، دریایی است که بسیاری در آن هلاک گشتند. (امروز و فردا و سهل انگاری کردند تا بالاخره به این وضع با دست خالی از دنیا رفتند.)»
﴿وَ أَعِنِّي بِالْبُكَاءِ عَلَى نَفْسِى فَقَدْ أَفْنَيْتُ بِالتَّسْوِيفِ وَ الْأَمَالِ عُمْرِي﴾. (3)
باغبانا زخزان بی خبرت می بینم *** آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ایمن از او *** که اگر امروز نبرده است به فردا ببرد
***
تا به کی این صبح و این شام مکرّر بگذرد *** حيف باشد عمر اگر این سان سراسر بگذرد
ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز *** خواب نگذاری زسر تا آبت از سر بگذرد
ره به پایان شد دردا که ندانیم هنوز *** به کجا می رود این اشتر بگسسته زمام
﴿قَالَ الصَّادقُ علیه السلام: تَأَمَّلِ الْآنَ يا مُفضَّل؛ مَا سُتِرَ عَنِ الْإِنْسَانِ عِلْمُهُ، مِنْ مُدَّةِ حَيَاتِهِ، فَإِنَّهُ لَوْ عَرَفَ مِقدَارَ عُمْرِهِ وَ كَانَ قَصِيرُ الْعُمْرِ، لَمْ يَتَهَنَّأُ بِالْعَيْشِ مَعَ تَرَتِّبِ الْمَوْتِ، وَ تَوَقعِهِ لِوَقْتٍ قَدْ عَرَفَهُ بَلْ كَانَ يَكُونُ بِمَنْزِلَةِ مَنْ قَدْ فَنَى...﴾. (4)
«امام صادق علیه السلام به مفضّل فرمود: «اینک ای مفضل! در عدم آگاهی انسان به مدت عمرش اندیشه کن. اگر او به عمر کوتاهش پی می برد، هیچ لذّتی نمی برد و با علم به مرگ و انتظار آن،
ص: 225
زندگی برای او گوارا و شیرین نبود. چنین کسی همانند شخصی است که مالش نابود شده و یا در شرف نابودی است و احساس فقر و نابودي مال، او را هراسناک کرده».
﴿قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينِ علیه السلام: فَإِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَريبٌ، مَا أَسْرَعَ السَّاعَاتِ فِي الْيَوْمِ، وَ أَسْرَعَ الْأَيَّامَ فِي الشَّهْرِ. وَ أَسْرَعَ الشُّهُورَ فِي السَّنَةِ. وَ اَسْرَعَ السِّنينَ فِى الْعُمُرِ﴾. (1)
«على علیه السلام فرمود: به درستی که فردا (هنگام رسیدن مرگ) به امروز نزدیک است. چه بسیار به شتاب می گذرد ساعت ها در روز و چه زود سپری می شود روزها در ماه. و چه شتابنده است ماه ها در گذراندن سال. و چه با تندی می گذرد سال ها در عمر (که تند گذشتن آن مستلزم سررسیدن زندگی و نزدیک شدن مرگ است).
باد اجل وزید و خزان گشت باغ عمر *** آخر نهاد بر دل ما مرگ داغ عمر
رفت آن چنان که باد به گردش نمی رسد *** در حیرتم که از که بگیرم سراغ عمر
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: اَلْأَيَّامُ صَحَائِفُ أَجَالِكُمْ فَخَلَّدُوها اَحْسَنَ أَعْمَالِكُمْ﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: روزگار، دفترچه سر رسید عمرهای شماست. پس بهترین کارهایتان را در آن درج و ثبت نمایید.»
﴿فَيَا سَوْأَتَاهُ غَدَا مِنَ الْوُقُوفِ بَيْنَ يَدَيْكَ إِذَا قِيلَ لِلْمُخِفِّينَ جُوزُوا وَ لِلْمُثْقِلينَ حُطُّوا، اَفَمَعَ الْمُخِفِّينَ اَجُوزُ أَمْ مَعَ الْمُثْقِلِينَ أَخُطُ؟ وَيْلى كُلَّمَا كَبُرَ سِنّى كُثُرَتْ ذُنُوبِي وَيْلى كُلَّمَا طَالَ عُمْرِي كَثُرَتْ مَعَاصِيّ فَكَمْ أتوبُ وَ كَمْ أَعودُ أَمَا انَ لِي أَنْ أَسْتَحِيَ مِنْ رَبِّي، اللهُمَّ فَبِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اِغْفِرْ لِي وَ ارْحَمْنِي يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ خَيْرَ الْغَافِرِينَ﴾. (3)
کاندرین دیر کهن، حال سبک باران خوش است
***
برگ عیشی به گور خویش فرست *** کس نیارد پس تو پیش فرست
ص: 226
﴿فَهذَا اَوَّلُ دَرَجَةِ التَّقى، قَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوّاً فِي الأَرْضِ وَ لأَ فَساداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾.(1)
«پس این اوّل درجه تقواست؛ خداوند فرموده است: ما این بهشت ابدی (آخرت) را برای آنان که در زمین اراده علوّ، فساد و سرکشی ندارند مخصوص می گردانیم و حسن عاقبت، خاصّ متّقین است».
تقوا به معنای صیانت و تملّک نفس می باشد و حقیقتِ آن ملکه یا نیرویی است روحانی که بر اثر تمرین های زیاد پدید می آید که لازمه داشتن چنین حالتی خوف از خدا و پرهیز از گناه است و منشأ کشش به سوی ارزش های معنوی و فوق حیوانی و گریز از آلودگی های مختلف می باشد. و با آن حالت است که انسان بر خویشتن مسلّط گشته و خویشتن خویش را از اسارت و بندگی هوی و هوس آزاد می گرداند.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ مِفْتَاحُ سَدَادٍ وَ ذَخِيرَةٌ مَعَادٍ وَ عِتْقُ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ وَ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ هَلَكَةٍ.﴾ (2)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: تقوا کلید هدایت و رستگاری (دنیا و آخرت) و اندوخته برای روز قیامت و سبب آزادی از هر نوع بندگی (شهوات و خواهش های نفس) و رهایی از هر تباهی است».
ز تقوا از کسی دمساز گردد *** برویش باب معنی باز گردد
بود تقوا کلید قفل دولت *** بود نخل بزرگی این سخاوت
تقوا از صفات قلب می باشد و چون قلب بر همه اعضاء حکومت می کند تقوای قلب موجب تقوای گوش، چشم، زبان، دست و سایر اعضاء می شود. و چنان چه از بعضی روایات مستفاد است، شخص متّقی هم چون کسی است که سوار بر اسب تندرو شده باشد و او را لجام (3) نموده و
ص: 227
افسارش را در اختیار کامل خویش قرار بدهد. انسان با تقوا مالک بر نفس خود بوده و غرایز سرکش و تندرو و تمایلات گوناگون خود را به طور کامل مهار و عقل را بر جمیع خواسته ها حاکم نموده است. به عکس کسانی که عقل خویش را اسیر هوای نفس نموده و در نتیجه حقیر، خوار و موجودی پست و موهون گشته اند. کسی که بنده هوای نفس خود گردیده در حقیقت من حقیقی خویش را اسیر هوای نفس نموده و از انسانیت فاصله گرفته است.
ناگفته نماند که تقوا درجاتی داشته و گاهی حیثی می باشد یعنی قسمتی از خلاءهای روحی را پر می کند ولی درجه عالی آن عبارت است از تقوای مطلق مستمرّ که جمیع خلاءهای روحی را پرنموده و در واقع انسان های کامل و با محتوای انسانیّت همین نوع افراد می باشند. پس با این اوصاف همۀ آن زنجیرهای اسارت و عوامل بد بخت کننده که کم و بیش در سایر افراد هست از وجود این افراد به کلّی رخت بر می بندد یعنی دنیا در برابر این دسته از افراد بسیار ناچیز و خوار گشته و شیطان و خلق هم در نظرشان کوچک و سهل و آسان به حساب می آید و درصدد دنیاطلبی، ثروت اندوزی، افتخار نمودن برنیامده و در انتظار مقام و عزّت از جانب دیگران نخواهند بود، وقت گرانمایه خویش را هم به بیهودگی سپری نمی کنند، تمام اوصاف (1) ششگانه
ص: 228
که از بندگی حقیقی خداوند سرچشمه می گیرد درجۀ اوّل تقوا بوده و عاقبت نیکو و سعادت واقعی هم تنها برای این دسته از انسان هاست.
﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةَ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لأيُريدُونَ عُلُوّاً في الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾. (1)
«ما این دار آخرت را برای آنان که در زمین اراده علوّ، فساد و سرکشی ندارند مخصوص می گردانیم و حسن عاقبت، خاصّ با تقوایان می باشد».
عاقبتِ هر انسانی به طور طبیعی بستگی دارد به نوع اعمال و نیّاتی که از قبل در زندگی خویش داشته. و بر همین اساس عدّه ای از افراد مبتلا به سوء عاقبت می شوند. و دسته ای دیگر از عاقبتی پیروزمندانه، شکوفا، روشن و سعادتمندانه برخوردارند و طبق وعده های خداوند عاقبت ظفرمندانه از آنِ متّقین است که در دنیا اعمال و نیّاتشان براساس کسب رضوان حق و جلب رضایت او بوده و در این باره با همه سختی ها و دشواری ها از مرز دین جدا نگشته و استقامت نمودند که همۀ آن تلخی های امروز دنیا در فردای قیامت تبدیل به شیرینی و لذّت می گردد.
آیین مقدّس اسلام در این جهت کاری کرده است که برای مؤمن و متّقی، دیروز ناگوار، فردایی فروزان و روشن و گوارا به دنبال داشته باشد؛ یعنی مشکلات فراوانی که در دنیا به کام همه تلخ و سخت به نظر می رسید برای آن که متقین فردای قیامت هیچ احساس ناراحتی نکنند روزنه های تاریک خانه دنیا را به کلّی بر روی آنان می بندند و حتی فیلم های سیاه بعضی از اعمال آنان را هم با غفران و عنایت خاصّ تبدیل به روشنایی و نورانیّت می کنند و خلاصه تلخی دیروز را تبدیل به شیرینی می نمایند و در عوض بلاها، مصائب و سختی هایی که فرد متّقی در دنیا دیده و تحمّل کرده، آخرت گل های خوش بو و میوه هایی بسیار عالی را مشاهده می کند لذا در قیامت جهنّم را به بهشتیان نشان نخواهند داد. برای این که مبادا متألّم و ناراحت شوند مگر آن که خودشان التماس کنند. و این همه خوشی ها و روشنایی ها نتیجه همان آه و ناله ها و سختی های دیروز است. در صورتی که عاقبت دنیا پرستان که در دنیا دست به فساد و تباهی زده اند در قیامت،
ص: 229
سوختن در آتش است و این عذاب و گرزهای آتشین در تعقیب همان فساد و گناهانی است که در دنیا مرتکب می شدند، (دیروز خوش رقصی و شیرینی زودگذر و امروز گرز آتشین).
این جهان کوه است و فعل ما ندا *** سوی ما آید نداها را صدا
ای که بد کردی برو ایمن مباش *** زان که تخم است و برویاند خداش
بزرگ ترین مانع یا آفتی که بین انسان و خدا حجاب می شود و ممکن است راه سیر و سلوک را مسدود نماید گناه و معصیت است.
﴿اللّهُمَّ إِنْ كَانَتِ الذُّنُوبُ وَ الْخَطَايَا قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهى عندَكَ. اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتْ ذُنُوبِي قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ وَ حَجَبَتْ دُعَايِي عَنْكَ وَ حَالَتْ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ..﴾ (1)
گناه نه تنها مانع بزرگی در برابر ارتباط انسان و خدا خواهد بود که گاهی موجب هلاکت فرد یا جامعه نیز خواهد شد ﴿فَأَهْلَكْنَاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ﴾ (2) و هر گناهی در دل آدمی نقطه سیاهی (3) ایجاد می نماید و فشاری بر جان انسان وارد می سازد تا این که گاهی در اثر تکرار آن، تمام فضای باطن انسان را سیاه و تاریک می گرداند و در این هنگام به کفر و تکذیب آیات الهی منجر می شود ﴿ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاوِءُ السُّؤأى اَنْ كَذَّبُوا بِايَاتِ اللهِ...﴾ (4)
گناه که در قرآن مجید با تعبیرهای گوناگونی (ذنب، اثم، سیّئه، خطيئه، جرم، عصيان، سوء، شنئان...) از آن نام برده شده یک نوع بیماری است که منشأ اصلی آن حبّ دنیا و عدم معرفت و درک انسان نسبت به شخصیت خود می باشد (تمام گناهان از ارزش انسان می کاهد و موجب أفت شخصیّتی و هبوط او خواهد شد، لذا آدم علیه السلام که به خاطر ترک اولی هبوط نمود و از بهشت خارج شد و گریه فروان نمود).
آری گناه یک مشکل جدّی و عامل منفی و مخرّب بر سر راه کمال و رشد بشر است که تمام
ص: 230
افراد بشر به جز معصمومین علیهم السلام به نوعی گرفتار آن می باشند (البته با استغفار و توبه حقیقی (1) قابل جبران است ان شاء الله) پیرامون گناه، تقسیماتی گوناگون و دسته بندی هایی مناسب صورت گرفته و هر یک قابل توجّه و دارای بحث های مهمّی است که در این جا به نمونه هایی از آن اجمالاً اشاره می شود.
چنان چه اشاره شد ریشه و منشأ اساسی گناه، حبّ دنیا است، مسأله حبّ یک امر باطنی می باشد که تمام اعمال و رفتار انسان تبلور روح و حالات درونی آن بوده و در وجود انسان چهار حالت وجود دارد که هر یک از آن ها می تواند عامل یا منشأ بسیاری از گناهان باشد.
1- حالت ربوبیت یا تفّوق جویی و سلطه طلبی (کبر، فخر و مباهات، حبّ مدح و ستایش، حبّ بقاء و طلب استيلاء...).
2- حالت شیطنت (حسد، بغی، مکر و حیله یا خدعه، امر به فساد و منکر، فُحش، دعوت به گمراهی و بدعت...).
3- حالت بهیمیِت (شهوت).
4- حالت سبعيّت (غضب).
هر گناهی از گناهان از عضوی از اعضاء سر می زند که تقسیم شده به گناهان زبانی (غیبت، تهمت، نمّامی و...) و گناهان مربوط به گوش، چشم، قلب (کفر، کینه توزی و....) دست، پا...
هم چنین انسان از نظر باطنی، نسبت به گناه سه حالت دارد که عبارت است از حالت:
1- قبل از ارتکاب معصیت
2- در حال انجام گناه
3- بعد از گناه (2)
ص: 231
گناهانی که در قرآن ذکر شده و وعده عذاب برای آن ها آمده است کبیره و غیر آن ها صغیره می باشد (که هفتاد گناه کبیره و هفتصد گناه صغیره می باشد) البته پیرامون این مطلب اختلاف و نقطه نظرهایی وجود دارد. (1)
د- عواقب و آثار منفی یا پیامدهای تلخ و ناگوار گناه در دنیا و آخرت:
1- گناهانی که موجب هتک عصمت و پرده دری یا از بین رفتن حیاء می شود، نظیر: شرابخواری، لهو و لعب، قمار، مزاح بی مورد و شوخی های رکیک که آبروی افراد را می برد، ذكر عيوب مردم، مجالست با اهل ریب... ﴿اللَّهُمَّ اغْفِرْلِيَ الذُّنُوبَ الَّتي تَهْتِكُ الْعِصَمَ.﴾.
2- معصیت هایی که موجب نزول نقمت (نکبت) و انتقام الهی می شود، مانند: نقض عهد، اشاعه فحشاء، شیوع دروغ، حکم به غير ما انزل الله، منع زکات، کم فروشی، انواع ظلمها ﴿ظُلمٌ لا يُغْفَرُ، وَ ظُلْمٌ لا يُتْرَکٌ، وَ ظُلْمٌ مَغْفُورٌ لايُطْلَبُ﴾. (2) ﴿اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ النِّقَمَ.﴾
3- ذنوبی که نعمت ها را از انسان سلب می کند و باعث تغییر نعمت می شود، مثل: ترک شکر منعم، افتراء به خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله، قطع صله رحم، تأخیر نماز از وقت آن تا این که قضا شود، دیاست (دیّوسی)، ترک کمک به بیچارگان و مظلومین که به انسان پناه می آورند... ﴿اَللّهُمَّ اغْفِرْ لى الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النّعَمَ.﴾
4- گناه هایی که موجب حبس دعا وعدم استجابت آن می گردد مانند: سوء نیّت، خُبث سريره، نفاق، جور حكّام، شهادت ناحق، کتمان شهادت... ﴿اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعاءَ.﴾.
5- معصیت هایی که عامل نزول بلا می شود نظیر: ضایع نمودن امر به معروف و نهی از منکر، شرک به خدا، قتل نفس محترمه، خوردن مال یتیم، بی اعتنایی نسبت به دادخواهی ستمدیده...
ص: 232
﴿اللّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ﴾. (1)
بنابراین همان گونه که عبادت خدا آثار مثبت فراوانی دارد و هر عبادتی از اثر مثبت خاصّی برخوردار است گناهان نیز هر یک آثار منفی خاصی را در دنیا و آخرت خواهد داشت.
﴿أَدْعُوكَ يَا سَيِّدِي بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ، رَبِّ أَناجِيكَ بِقَلْبٍ قَدْ أَوْبَقَهُ جُرْمُهُ، اَدَعُوكَ يَا رَبِّ زاهِباً زاغِباً رَاجِياً خَائِفاً إِذَا رَأَيْتُ ذُنُوبِي فَزِعْتُ وَ إِذَا رَأَيْتُ كَرَمَكَ طَمِعْتُ.﴾ (2)
***
ای خدا ای برگنه کاران رؤوف *** دستگیر از من در این راه مخوف
مقصد من در برت مستور نیست *** خود گواهی جز توام منظور نیست
هر دم از سویت سروشم می رسد *** مژده رحمت به گوشم می رسد
گر برانی ور بخوانی زین درم *** غیر از این در نیست جای دیگرم
آن قدر از دل کشم آه و خروش *** تا محیط رحمتت آرم به جوش
تمام آن چه تاکنون در حدیث عنوان بصری به عنوان ریشه های عبودیت و نیز ثمرات آن مطرح گردید در حقیقت مقدمّه یا اوّل درجه تقوا محسوب می شود و آغاز حرکت به سوی مراتب عالیه کمال، تقواست ﴿فَهذا اَوَّلُ دَرَجَةِ التَّقى﴾. زیرا کسی که اسیر دنیا و عبد شیطان و پیوسته به دنبال تفاخر و تکاثر و مباهات و ریا و امثال آن باشد. اصلاً تقوا برای او مفهوم و معنی ندارد تا از آن بهره مند گردد.
زیرا عنوان متّقی به کسی اطلاق می شود که در مسیر بندگی خدا و اجتناب از دنیا پرستی قدم نهاده باشد، مانند آن که انسان برای ورود در محیطی آموزشی باید اول مرحله گزینش یا پذیرش و ثبت نام را طی نموده باشد، همین طور وارد شدن در محیط و فضای سراسر نورانی و
ص: 233
کلاس آموزشی و دوره عالی تربیتی تقوا منوط است بر داشتن روح عبادت و سرمایه عظيم بندگی خدا که تا این مرحله طی نشود، به آن فضای معطّر و سرزمین سرسبز و خرّم و با صفای تقوا راه پیدا نخواهد شد. و یا نظیر رفتن در بازار کسب و تجارت که قطعاً بدون برخورداری از سرمایه لازم غیر ممکن است همین طور اگر انسان از سرمایه بندگی و عبودیت خدا نیز بهره مند نباشد قادر به بهره برداری و تجارت معنوی در دنیا نخواهد بود. (1)
بنابراین شرط اساسی لیاقت و شایستگی در این میدان وسیع و عظیم رشد و ترقّی (که آغاز جهاد اکبر است) تا نیل به مقصد نهایی (غاية القصوى و غاية آمال العارفین)، گذراندن مراحل عبودیت و بندگی خداوند متعال می باشد یعنی همان چیزی که هدف غایی آفرینش انسان است ﴿مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونَ﴾ (2) هدف اصلی خلقت انسان عبادت می باشد و فلسفه اصلی عبادت نیز، احساس و اظهار نیازمندی موجودی بی نهایت ضعیف و ناتوان و نیازمند در پیشگاه خدایی بی نهایت بزرگ و غنىّ بالّذات است ﴿أَنْتُمُ الْفُقَرَاء إِلى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ﴾ (3) پس در عبادت اوّلاً ارتباط انسان با خدا تحکیم و تقویت می گردد ثانیاً از خودمحوری و کبر و خود پسندی فاصله می گیرد و برهمین اساس نیز، دیگر اندیشی و احساس مسؤولیت نسبت به دیگران در وی تقویت خواهد شد (چنان چه در نماز که قوی ترین عامل برای از بین بردن تکبّر و خودپسندی است به صورت متکلّم مَعَ الْغَیر می گوییم: ﴿إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ﴾ و ثالثاً پیوسته در حال مبارزه با تمایلات و شهوات در تکاپو و تحرک به سر می برد، پس با این تفسیر و توضیح، عبادت تمرین مستمر در زمینه نیازمندی و سه موضوع مذکور (فلسفه عبادت) می باشد که با تحقّق آن ها تربیت کامل و صحیح نیز محقق خواهد شد.
حقیقت عبودیت نیز (چنان چه قبلاً اشاره شد) در انقیاد و سرسپردگی و تسلیم مطلق در پیشگاه پروردگار عالم میسّر می شود که تمام سرّ و راز آفرینش نیز در همین عبودیت محض
ص: 234
است و تا زمانی که انسان در انّانیت و خودخواهی اسیر باشد هرگز به آن مقام شامخ نایل نخواهد شد و به قول مرحوم شیخ بهایی رحمه الله:
جدّ تو آدم بهشتش جای بود *** قدسیان کردند بهر او سجود
یک گنه (1) چون کرد گفتندش تمام *** مُذنبى مُذنب برو بیرون خرام
تو طمع داری که با چندین گناه *** داخل جنّت شوی ای رو سیاه (2)
لذا از همان آغاز خلقت، داستان معروف و مشهور کبر (3) و خودخواهی شیطان برای همه افراد بشر تا قیامت مایه عبرت قرار گرفت که به خاطر منیّت و تکبّر در پیشگاه خداوند متعال، مطرود و منفور واقع شد آن گاه که به آدم علیه السلام سجده نکرد و تکبّر ورزید و در برابر امر خداوند به آدم علیه السلام گفت ﴿أَنَا نَارِیٌ وَ أَنتَ طبنّيٌ﴾ (4)
لحظه ای در خود فنا شو تا بقا پیدا کنی *** از منيّت ها جدا شو تا منا پیدا کنی
حاصلی ما و تو از ارتباط خلق نیست *** سعی کن تا ارتباطی با خدا پیدا کنی
تا توانی در رفاقت با خدا یک رنگ باش *** صاف شو در زندگی تا صفا پیدا کنی
ص: 235
بگذر از قدر و بها و خاکساری پیشه کن *** تا مقامی برتر از شیخ بها پیدا کنی
هم چو زرگر روز و شب دنبال سیم و زر مگرد *** بگذر از زر تا به عالم کیمیا پیدا کنی
دیدن نادیده را چشم خدا بین لازم است *** از خودی بیگانه شو تا آشنا پیدا کنی
به راستی که داستان شیطان (1) و تمرّد او در قرآن، داستان بسیار تکان دهنده و هشدار دهنده ای است تا قیامت که چون در برابر امر خدا من گفت خداوند برای عبرت دیگران او را از درگاه خود بیرون راند:
﴿فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ - إِلا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ - قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ اَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ- قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينِ - قَالَ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ - وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلَى يَوْمِ الدِّينِ - قَالَ رَبِّ فَانظُرْنِى إِلَى يَوْم يُبْعَثُونَ - قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ - إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم - قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ - الا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ (2)
«پس همه فرشتگان سجده کردند، جز ابلیس که تکبّر ورزید و از کافران بود، فرمود: ای ابلیس! چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقی که با قدرت خود او را آفریدم گردید؟ آیا تکبّر کردی، یا از برترین ها بودی؟ گفت: من از او بهترم! مرا از آتش آفریدی و او را از گِل، فرمود: از آسمان ها (و از صفوف ملائکه) خارج شو که تو رانده درگاه منی و مسلّماً لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود گفت: پروردگارا! مرا تا روزی که انسان ها برانگیخته می شوند مهلت ده، فرمود: تو از مهلت داده شدگانی ولی تا روز و زمان معیّنی، گفت: به عزّتت سوگند همۀ آن ها را گمراه خواهم کرد مگر بندگان خالص تو از میان آن ها»
چون نبود ابلیس را سر بر زمین *** سر بدید او زان که بود او در کمین
گفت یا رب مُهَل ده این بنده را *** چاره ای کن این ز کار افتاده را
حق تعالی گفت مهلت بر منت *** طوق لعنت کردم اندر گردنت
نام تو کذّاب خواهم زد رقم *** تا بمانی تا قیامت متّهم
ص: 236
بنابراین علاوه بر دو مطلب گذشته یعنی هدف غایی آفرینش انسان که عبودیت است و نیز فلسفۀ اصلی عبادت که تمرین مستمر در جهت نیازمندی انسان می باشد، از جهتی دیگر نیز بندگی خداوند چون درختی تنومند است که دارای سه ریشه و شش شاخه اصلی است و میوه پر محتوایی که از این درخت به عمل می آید تقوا می باشد. یعنی گوهر گران قدری که ملاک و معیار امتیاز و برتری انسان ها است و فضیلت بزرگی می باشد که تمام فضایل و کمالات تحت الشّعاع آن قرار دارد ﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ اَتقيكُمْ﴾ (1) «بزرگوارترین شما نزد خداوند، با تقواترین شماست» زیرا انسان ثمره شجره وجود است که هر چیزی برای او آفریده شده و عالم مسخّر او می باشد و ثمره وجودی انسان نیز انسانیت (انسان کامل) است که ثمره وجودی انسانیّت نیز در تقوا تحقّق پیدا می کند، با این وصف انسان منهای تقوا از زمره انسانیت خارج است هر چند به ظاهر شکل انسان داشته باشد ولی اطلاق انسان بر او صحیح نیست بر همین اساس بعضی از مفسرین در تفسیر و جمع بين آيات ﴿هُدَىً لِلنَّاسِ﴾ و ﴿هُدَى لِلْمُتَّقِينَ﴾ (2) اظهار داشته اند که غیر متّقین اصلاً انسان نیستند.
نکته دیگر این که در ماهیت تقوا، حرکت آفرینی (3) و تلاش و تحرّک وجود دارد زیرا تمام عبادات برای خودسازی و خودسازی برای حرکت است بنابراین انسان با تقوا پیوسته از یک نشاط عمیق باطنی و عملی و تأثیر روانی شدید برخوردار است ﴿وَ نِشاطاً في هُدى﴾(4) لذا از دیگر افراد جامعه مقاوم تر و محکم تر می باشند (چون ابوذر، مالک اشتر، بلال، مقداد، سلمان، میثم تمار، ابن سکّیت...)
خوشا آنان که از این عرصه خاک *** چو خورشیدی درخشیدند و رفتند
خوشا آنان که پا در وادی خاک *** نهادند و نلغزیدند و رفتند
ص: 237
ز تقوا جامه بر تن کن که پاکان *** ز تقوا جامه پوشیدند و رفتند
بنابراین چون تقوا نقش حمیه (پرهیز و خودداری) را دارد ﴿وَالْحِمْيَةُ رَأْسُ كُلّ دَوَاءٍ﴾ بر همین اساس حرکت آفرین است زیرا همان طور که بدن حامل عفونت و رسوبات فراوان همیشه علیل و بیمار است و هرگز با وجود آن ها رشد و نمو و نشاط نخواهد داشت و تا میکروب اصلی یا انگل داخلی از بین نرود، سلامتی به دست نخواهد آمد زیرا راه برای جذب غذا هموار نگردیده، انسان نیز تا عفونت گناه و میکروب نافرمانی خدا در وجود او باشد هرگز سلامتی روحی و باطنی نخواهد داشت پس باید با تقوا باطن خود را از همه آلودگی ها و گناهان و عفونت ها شستشو دهد و با پرهیز از نافرمانی خدای حکیم، سلامتی روح و روان و باطن خویش را تضمین نماید تا به پیروزی های چشم گیر نایل گردد و به سرعت به سوی جلو و تکامل حرکت کند، در این صورت است که پیوسته گوش به فرمان و آماده فرمانبرداری مطلق از حق؛ یعنی فرمانده خود به سر برده و نام و یاد محبوب حقیقی در وجود او ملکه خواهد گردید.
خوشا آنان که الله یارشان بی *** که حمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دایم در نمازند *** بهشت جاودان بازارشان بی
پس رمز سلامتی کامل انسان، اطاعت و فرمانبرداری کامل از خداوند است و انسان هنگامی که در تمام ابعاد، خود را در اختیار خدا قرار داد و خدا محوری را بجای خودمحوری و تعبّدِ مطلق را بجای هر چیز دیگر نهاد یعنی در سیر بندگی خدا هیچ اراده و اختیاری از خود نداشت ﴿وَ لا يُدَبِرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبيراً﴾ و در آن چه به او مرحمت شده، ملکیتی برای خود تصوّر ننمود ﴿وَ لا يَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فيمَا خَوَّ لَهُ اللهُ مِلْكا﴾ بلکه خود و مایملک اعتباری را به کلّی مملوک خدا دانست و بالاخره سراپای زندگی او تابع محض اوامر و نواهی و در اطاعت مطلق خداوند قرار گرفت ﴿وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فيمَا اَمَرَهُ تَعَالَی وَ نَهَاهُ عَنْهُ﴾ آن گاه راه کمال برای وی هموار می گردد و در این صورت به تمام اهداف عالی تربیتی؛ یعنی هدایت، رشد، طهارت، حیات طیّبه، حرّیت، قرب و رضوان و سرانجام به فیض تقوای حقیقی مستمر نایل خواهد شد که تقوا منبع تمام فضایل و فتح تمام ابواب سعادت ها و مبدأ یا مجمع همه خیرات و عامل رشد و نمو انسان
ص: 238
می باشد و با تناول میوه پرمحتوای تقوا (چون شیر مادر که حاوی انواع و اقسام ویتامین های لازم بدن است) تمام نیازهای معنوی انسان به طور کامل تأمین می گردد و قدرت و نیروی او افزون تر گشته و بدین وسیله سرعت حرکت در سیر روحانی، تقویت خواهد گشت و در راه مبارزه با تمایلات و مهارکردن (لجام نمودن) نفس سرکش که یکی از سه فلسفه اصلی عبادت است پیروز خواهد شد.
همیشه انسان در میدان جنگ و نبرد با دشمن لجوج و خطرناک نیاز قطعی به سنگری محکم و قابل اطمینان دارد و برای مصونیت از آسیب دیدن و زخمی شدن، وجود سپر نیز ضروری خواهد بود لذا از تقوا به حصن (1) (قلعه یا سنگر) و جُنَّه (سپر) تعبیر شده، (2) تعبیرهای دیگر مانند، دواء، طهور، مفتاح، شفاء، عتق، نجاة، ذخيرة معاد، کنز نیز به کار رفته است.
بعضی نیز تقوا را به حالت کسی تشبیه کرده اند که از یک سرزمینی پر از خار عبور می کند و سعی دارد تا دامن خود را کاملاً برچیند و با احتیاط گام بردارد مبادا نوک خاری در پایش بنشیند و یا دامن او را خار بگیرد، عبدالله معتز این سخن را به شعر درآورده:
خَلِّ الذُّنُوبَ صَغِيرَها *** وَ كَبِيرَها فَهُوَا لتُّقى
وَاصْنَعْ كَمَاشٍ فَوْقَ أَرْ *** ضِ الشَّوْكِ يَحْذَرُ مَا يَرَى
لا تَحْفَرَنَّ صَغِيرَةً *** إنَّ الْجِبَالَ مِنَ الْحِصى (3)
گناهان را از کوچک و بزرگ ترک کن که حقیقت تقوا همین است».
«هم چون کسی باش که در یک زمین پرخار با نهایت احتیاط گام بر می دارد».
«گناهان صغیره را کوچک مشمر که کوه ها از سنگ ریزه ها تشکیل می شود».
پس با همه این اوصاف آن شش امتیاز یا موهبتی که در اثر بندگی خدا به دست می آید ﴿هانَ عَلَيْهِ الدُّنْيا...﴾ در حقیقت شالوده تقوا پایه ریزی و درجه اول آن تحقق یافته است زیرا تا جادّه
ص: 239
صاف و هموار نباشد، حرکت و عبور در مسیر، با مشکل مواجه خواهد شد و تقوا که میوه درخت ایمان و عبادت است، (1) از ابعاد گسترده و مراتب مختلفی برخوردار می باشد که با دست یابی به اول درجه و عبور از مرحلۀ اوّل آن، فصل جدیدی از یک سفر روحانی آغاز می گردد یعنی پس از طی مراحل عبودیت، جاده هموار گشته و مانند مسافری است که در ابتدای سفر، سختی های اول کار و جدا شدن از محیطی که به آن عادت کرده بود را پشت سر نهاده، اکنون با نشاطی فراوان و با سرعت عمل خاص به سیر روحانی ادامه می دهد ولی تا رسیدن به مقصد نهایی هنوز راهی را باید طی کند زیرا در طی طریق نیز ممکن است خطراتی در بین راه وجود داشته باشد. بنابراین به یک معنی تازه اوّل راه است و باید تا نیل به مقصد نهایی ﴿إِلى رَبِّكَ الرُّجْعی﴾ (2) با همّت والا و جدّیت و استقامت فراوان به راه خود ادامه دهد.
خواب غفلت چشم هر فردی بگیرد در جهان *** نیمه شب با خالق خود راز کردن مشکل است
لذا امام صادق علیه السلام پس از بیان ﴿هذا اَوَّلُ دَرَجَةِ التَّقی﴾ به همین سفر آخرت(3) و موضوع قیامت که همه خلایق به سوی خدا می شتابند اشاره فرمود ﴿تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَة...﴾ پس وقتی در اثر بندگی خدا در جاده قرار گرفت و مانع اصلی سر راه را که حبّ دنیا است برطرف نمود و در سلک انسانیت (که ثمره وجودی عالم است) واقع شد و مشکلات اوّلیه حرکت را تحمّل کرد و ایستادگی نمود. مشکلات بعدی برای او آسان می شود. (4) که در این صورت در ادامه مسیر، بخصوص هرچه سرعت سیر بیشتر می شود مراقبت جدّی زیادتر احساس خواهد شد زیرا در این مرتبه از سیر روحانی اگر غفلت بورزد ممکن است در اثر سرعت عمل بیش تر، آسیب زیادتر نیز ببیند مثل این که انسان زمانی از پله اول نردبان به زمین بیفتد و یا آن که از پله های بالاتر که در این صورت خطر آسیب پذیری و گاهی هلاکت زیادتر خواهد بود لذا معروف است که همیشه در
ص: 240
کنار کوه های بزرگ و بلند، درّه های خطرناک و عمیق نیز وجود دارد پس در برابر آن قوس صعودی تکامل، قوس نزولی وحشتناک نیز دیده می شود، بر همین اساس است که متّقین پیوسته از عاقبت خود هراسانند. ﴿إِذَا زُكِّيَ اَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ.﴾ (1)
به نفس خویش دایم بد گمانند *** هم از کردار خود ترسان به جانند
مبادا نفس بفریبد به ناگاه *** شوند از راه وصل یار گمراه
پس همان گونه که مسافرین یک کاروان در مسافرتی که در پیش دارند و دارای یک مقصد نیز می باشند ممکن است درصد توجّه آن ها مختلف و با یکدیگر متفاوت و در تحمّل سختی های سفر و نیز نحوۀ سیر و امثال این ها گوناگون باشند، در سفر روحانی نیز افراد با یکدیگر متفاوت خواهند بود، لذا بر همین اساس، مراتب و درجات تقوا نیز مختلف است (2) هر چند حقیقت آن که لجام نمودن و حفظ نفس می باشد یک چیز بیش نیست ولی مراتب آن متفاوت است و محافظت و مراقبت افراد به نسبت همّت و توجّه آنان، گوناگون خواهد بود، مثلاً مسافر یا راننده ای که مسیری را طی می کند از یک طرف باید موقعیت خویش را از نظر داخلی زیر نظر داشته باشد، چنان چه سوار بر اسب است لجام او را در دست بگیرد و بدین وسیله او را کنترل نماید و اگر با خودرو و امثال آن مسافرت می کند با در اختیار گرفتن فرمان ماشین به ترمز و گاز و نیز آمپرهای داخل و عقربه کیلومتر و مانند آن کاملاً توجه داشته باشد و بدین صورت نحوه
ص: 241
حرکت و سرعت را تنظیم نماید و از سوی دیگر نیز موقعیت بیرون وسیله نقلیه را در نظر داشته باشد و انتخاب مسیر و سرعت را با توجّه به تابلوهای کنار جادّه تنظیم کند، علاوه بر این جادّه گاهی خیابان معمولی یا اتوبان است و گاهی در جادّه های صعب العبور و امثال آن حرکت می کند، و هم چنین باید به زنجیر چرخ یا لاستیک یخ شکن نیز اگر زمستان و جاده یخبندان است مجهّز باشد و دیگر خصوصیات و مراحل متفاوت و مختلفی که در مسیر حرکت وجود دارد، در هر حال یک مسافر هنگامی سالم به مقصد می رسد که با توجه به موقعیت داخلی و بیرونی خود و در نظر گرفتن تابلوها و آیین نامه و علائم راهنمایی و تجهیزات لازم مسافرت کند.
در سیر روحانی و معنوی نیز انسان باید از درون با لجام نمودن و کنترل نفس خویش به نداهای وجدانی و ندای فطرت و راهنمایی های عقل توجه کامل داشته و از سوی دیگر نیز از تابلوهای بیرونی، یعنی راهنمایی ها و تذکّرات و دستورات دین غافل نباشد و به رهنمودهای الهی کاملاً توجه نماید.
آری انسانی که در این دنیا مسافر است و در مسیر آخرت حرکت می کند باید همیشه در این راه آماده و مجهّز باشد.
﴿عن ابی جعفر علیه السلام قال: كان اميرالمؤمنين علیه السلام بالكوفه اذا صَلَّى الْعِشَاءَ الْآخِرَةَ يُنَادِى النَّاسَ ثَلاثَ مَرّاتٍ حَتَّى يَسْمَعَ اَهْلُ الْمَسْجِد:
أَيُّهَا النَّاسُ تَجَهَّرُوا - رَحِمَكُمُ الله - فَقَدْ نُودِيَ فِيكُمْ بِالرَّحيلِ...﴾. (1)
خیز شتربان که دمید آفتاب *** وقت رحیل است نه هنگام خواب
تا نگری از همه وامانده ای *** قافله رفته است و تو جا مانده ای
خیز و منه بار در این رهگذر *** کاین ره سیل است نه جای قرار
خیز شتربان که بشد قافله *** ما و تو ماندیم در این مرحله
از سوی دیگر نیز باید کاملاً به تابلوهای هشدار دهنده قرآن توجه داشته باشد که از صدها تابلوی هشدار دهنده قرآن به چند نمونه اشاره می شود:
ص: 242
اَلَمْ يَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ يَرى (1)
اَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ (2)
أَلَيْسَ اللهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ (3)
وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ (4)
يا أَيُّهَا الإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيم (5)
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ.... (6)
بنابراین در موضوع مورد بحث یعنی تقوا، کمیّت و کیفیت توجّه و محافظت از نفس، نسبت به افراد، مختلف و مراتب و درجات آن نیز متفاوت است.(7)
* در یک مرتبه ممکن است در اثر بی توجّهی و غفلت لغزش پیدا شود و شخص متّقی قدرت بر محافظت را از دست داده و به گناهی تن دهد اما بلافاصله متذکّر شود و از این جهت که برای لحظه ای لجام یا فرمان از دست او رها شده و از جاده بیرون رفته احساس ناراحتی و تاسّف نماید لذا چون جزء قافله متّقین است و در جاده تقوا قرار گرفته، پس از پشیمانی، استغفار و توبه می کند و دو مرتبه لجام نفس را در دست می گیرد و به صراط مستقیم ادامه می دهد،
ص: 243
خداوند متعال در قرآن مجید این دسته افراد را پس از تعبیر ﴿أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِين﴾ باكلمه الَّذِينَ (1) این چنین توصیف فرموده:
﴿وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ...﴾ (2)
«و نیکان آن ها هستند که هرگاه کار ناشایسته ای از آن ها سر زند یا ظلمی به نفس خویش کنند، خدا را به یاد آورده و از گناهان خود به درگاه خداوند توبه و استغفار کنند...».
* مرتبه دیگر و مرحله بالاتر از این، آن است که شخص متّقی، با هشیاری زیادتر، مواظبت و محافظت بیشتر خواهد نمود به طوری که به محض وسوسه شیطان قبل از آن که از جاده خارج گردد و شیطان بر او چیره شود، به خاطر این هشیاری و بیداری تن به لغزش و گناه نخواهد داد.
﴿اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَاهُمْ مُبْصِرُونَ﴾.(3)
«چون اهل تقوا را از شیطان، وسوسه و خیالی به دل فرا رسد، همان دم خدا را به یاد آرند و در همان لحظه بصیرت و بینایی پیدا کنند.»
* در مرتبه بالاتر از دو مرحله مذکور، انسان با تقوا خیلی بیشتر مواظبت و مراقبت از نفس نموده و آن را کنترل می نماید، دامنه آن نیز به حدّی قوی و گسترده و وسیع است که از محدوده محافظت پس از لغزش و قبل از آن به مراتب بالاتر است و با تسلّط بر شیطان، در عالمی دیگر سیر می کند. (4)
ص: 244
﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾. (1)
«ای کسانی که ایمان آورده اید، از مخالفت با خدا بپرهیزید و هر انسانی باید بنگرد چه چیز را برای فردایش پیش فرستاده و از خدا بپرهیزید که خداوند از آن چه شما انجام می دهید آگاه است».
در این آیه کلمه تقوا دو بار تکرار شده که پیرامون آن تفسیرهای مختلف و گوناگونی شده است از جمله آن که تقوای اول اشاره است به محافظت از معصیت و مبادرت به عمل صالح و تقوای دوم در مقام محاسبه و کیفیت اعمال صالحی است که در اثر تقوای نخست به دست آمده یعنی در تقوای اول به اصل انجام عمل و در تقوای دوم به کیفیت خلوص آن نظر دارد ولی در هر حال تکرار آن برای تأکید است.
البته نفس تأکید و تکرار از جهات مختلف به ویژه از نظر تربیتی محل بحث و گفتگو و قابل تحلیل و بررسی است که در این جا از بحث اصلی خارج می شود اما به منظور اهمیّت آن تنها به یک نکته اشاره می گردد و آن هماهنگی بین نظام تکوین و تشریع است یعنی همان طور که در نظام تكوين عالم آن چه بیش تر مورد نیاز و مایه حیات موجودات زنده بخصوص انسان بوده، زیادتر نیز آفریده شده (مانند آب که از سایر چیزها بیشتر خلق شده)، در نظام تشریع و قانون گذاری نیز آن چه بیشتر مورد نیاز و مایه حیات معنوی انسان ها بوده، نسبت به آن بیشتر تأکید و سفارش شده و ذکر بیشتری از آن به عمل آمده مانند تقوا (2) که در آیه مذکور دوبار تکرار گردیده یا در سوره شعرا بسیار سفارش شده ﴿فَا اتَّقُوا اللهَ وَأَطِيعُونَ - وَاتَّقُوا الَّذِي اَمَدَّكُمْ بِمَا تَعْلَمُونَ...﴾(3) و نیز در سایر سوره ها و آیات و هم چنین در احادیث و روایات فراوان که تنها در نهج البلاغه از مولای متقیان علی بن ابی طالب علیه السلام متجاوز از صد نوبت به تقوا توصیه شده ﴿اوُصِيكُمْ عِبادَ اللَّهِ بِتَقْوَى الله...﴾ و بیش ترین سفارش اولیای خدا و ائمه معصومین علیهم السلام به
ص: 245
همین موضوع مهمّ حیاتی بوده، (1) چنان چه امام صادق علیه السلام در همین حدیث عنوان بصری به آن اشاره فرموده است و عبدالله بن نجاشی را نیز چند نوبت به تقوا دعوت نمود و فرمود: همانا تقوا وصيت ما اهل بیت است به شما.
﴿ثُمَّ إني اوصيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ.... وَاعْلَمْ أَنَّ الْخَلَائِقَ لَمْ يُوَكِّلُوا بِشَيْءٍ أَعْظَمُ مِنَ التَّقْوى فَإِنَّهُ وَصِيَّتُنا أَهْلَ الْبَيْتِ﴾.(2)
هم چنین فرمود:
﴿إِنَّا لَنُحِبُّ مَنْ كَانَ عَاقِلاً عالِماً فَهْماً فقيهاً حَليماً مُدارياً صَبوراً صَدُوقاً وَفيّاً، إِنَّ اللَّهَ خَصَّ الأَنْبِيَاءَ علیهم السلام بِمَكارِمِ الْأَخْلاقِ فَمَنْ كَانَتْ فيهِ فَلْيَحْمَدُ اللهَ عَلى ذلِكَ وَ مَنْ لَمْ يَكُن فيهِ فَلْيَتَضَرَّع إِلَى اللهِ وَلْيَسْأَلْهُ إِيَّاها، قبلَ لَهُ: وَ مَا هِيَ؟ قَالَ علیه السلام: الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّكْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَيَاءُ وَ السَّخاءُ وَ الشَّجَاعَةُ وَ الْغِيْرَةُ وَ صِدْقُ الْحَدِيثِ وَ الْبِرُّ وَ أَداءُ الْأَمَانَةِ وَ الْيَقِينُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْمُرُوَةُ﴾. (3)
«ما دوست می داریم کسی را که خردمند، دانا، با فهم، فقیه، بردبار، اهل مدارا، شکیبا، راستگو و وفادار است، به راستی که خداوند پیامبران علیهم السلام را به مکارم اخلاق مخصوص کرده، پس هر کس که (از مکارم اخلاق) برخوردار است باید خدا را بدان سپاس گزارد و هر که ندارد به درگاه خدا زاری کند و از خداوند آن را مسألت نماید، به آن حضرت گفته شد: مکارم اخلاق چیست؟ فرمود: ورع، قناعت، صبر، شکر، حلم، حياء، سخاوت، شجاعت، غیرت، راست گویی، نیکوکاری، امانت داری (اداء امانت)، یقین، خوشخویی و مردانگی».
بنابراین تقوا که از ریشه وقایه و به معنای (4) حفظ و صیانت یا نگهداری است ﴿جَعْلُ النَّفْسِ
ص: 246
في وقايَةٍ...﴾ یک نیروی روحانی می باشد که بر اثر تمرین های زیاد پدید می آید (از لوازم آن، اجتناب و پرهیزکاری است) و در اثر همین صیانت و ریاضت نفس و برخوردار شدن از آن نیروی روحانی و ملکه خاص، باطن انسان سراسر نورانی می شود و بدین وسیله ظاهر و باطن و سرّ و ضمیر آدمی روشنایی و صفای خاصی پیدا می کند البته آن نور باطن براساس همّت و مواظبت افراد دارای مراتب مختلف و ابعاد عمیق و گسترده و میدان وسیعی است که هر کس به اندازه همت خود از آن میدان وسیع و دریای پهناور بهره مند می گردد و مانند نور و روشنایی چراغ (یا لامپ و امثال آن) که متفاوت است مثلاً نور صد واتی یا دویست واتی و همین طور بالاتر با یک دیگر فرق می کنند تقوی نیز در وجود افراد یکسان نمی باشد و گاهی مانند نورافکن یا بالاتر محیط بیشتری در پرتو آن روشن می شود. چنان چه نور چراغ اطراف خود را روشن می کند و ستاره نیز که از نور بیشتری برخوردار است و نور خورشید که عالمی را روشن می کند.
دلا تا چند بی حاصل علاقه جسم و جان بندی *** بیا از جسم و جان بگذر که تا جان جهان بینی
گشای آن چشم محرم را ببین یار مسلّم را *** شکن برهان سُلّم را که حق بی نردبان بینی
کمی بزدای از دل شک که چون صافی شوی مدرک *** أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكْ ز سینه خود عیان بینی
تویی از قدسیان اشرف بتازان بر فلک رفرف *** که از اَحْبَبْتُ أَنْ أَعْرَفْ عيان كنز نهان بینی
پس یک مرتبه بسیار عالی تقوا همین مرحله است که انسان متّقی پس از تسلّط کامل و مهار نمودن نفس سرکش، مستغرق در نورانیت و معنویت می شود به طوری که اصلاً به مادّیات و جسم، دیگر توجه ندارد و ممکن است گاهی جسم را نیز به کلّی رها کند و از آن منخلع گردد
ص: 247
و آن چه در خطبه متّقین پیرامون صفات متّقین بیان شده اشاره به مرتبه بالای تقواست که همّام با شنیدن آن قالب تهی کرد و از دنیا رفت. (1)
زنده کدام است بر کوی یار *** آن که بمیرد به سر کوی یار
***
حجاب چهره جان میشود غبار تنم *** خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سرای چو من خوش الحانی است *** روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
آری انسان متّقی در این میدان وسیع آن چنان به مراحل عالی و بالا نایل می شود که تمام ابعاد وجودی و شب و روز او در استخدام خدا و یک پارچه نور، صفا و معنویت می شود ﴿اَسْئَلُكَ بِحَقِّكَ وَ قُدْسِكَ وَ أَعْظَمِ صِفَاتِكَ وَ أَسْمَائِكَ أَنْ تَجْعَلَ أَوْقَاتِي مِنَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ بِذِكْرِكَ مَعْمُورَةً وَ بِخِدْمَتِكَ مَوْصُولَةً وَ أَعْمَالِي عِنْدَكَ مَقْبُولَةً حَتَّى تَكُونَ أَعْمَالِي وَ أَوْرَادِى كُلُّها وِرْداً وَاحِداً وَ خالى فى خِدْمَتِكَ سَرْمَداً... وَهَبْ لِي الْجِدَّ فِى خَشْيَتِكَ وَ الدُّوامَ فِى الْاِتِّصالِ بخدمتِكَ حَتَّى أَسْرَحَ إِلَيْكَ فِي مَيَادِينِ السَّابِقِينَ وَ أَسْرَعَ إِلَيْكَ فِي الْبَارِزِينَ وَ أَشْتَاقَ إِلَى قُرْيِكَ فِي الْمُشْتَاقِینَ...﴾ (2) و در این صورت هرگز از نکوهش ها و ستایش ها متأثر نخواهد شد و فراتر از آن خواهد بود که انگیزه اساسی او توسّط مدح یا مذمّت دیگران کم رنگ گردد و این ظرفیت عظیم در انسانی به ظهور می رسد که هدف غایی تقوا در وی تحقّق یافته باشد. (3)
ص: 248
تقسیمات متعدّدی نیز پیرامون مراتب یا درجات تقوی به عمل آمده که اجمالاً به آن اشاره می شود.
1- تقوا در راه خدا، از خوف خدا، از خوف عقاب و جهنّم
2- تقوا در عقاید، در اخلاق (ملکات)، در اعمال
3- تقوای قلب، نفس؛ اعضاء (تقوای قلب؛ یعنی قلب انسان جز در اختیار خدا نباشد، تقوای نفس؛ یعنی آزاد بودن روح و روان انسان از صفات رذیله، تقوای اعضاء؛ یعنی اعضاء و جوارح انسان به گناه آلوده نشود و (چنان چه قبلاً نیز اشاره شد) در استخدام کامل خدا قرار گیرد ﴿قَوِّ عَلَى خِدْمَتِكَ جَوَارِحِي وَاشْدُدْ عَلَى الْعَزِيمَةِ جَوَانِحِي﴾ (1)
و مشهورترین تقسیم بندی که مراتب و درجات تقوا را خلاصه کرده عبارت است از:
4- تقوای خاص الخاص، تقوای خاص، تقوای عام.
﴿قَالَ الصَّادِق علیه السلام: التَّقْوى عَلَى ثَلَاثَةِ أَوْجُهِ:
* تَقْوَى بِاللهِ وَ فِي اللهِ وَ هُوَ تَرْكُ الْحَلالِ فَضْلاً عَنِ الشُّبْهَةِ، وَ هُوَ تَقْوى خَاصُّ الخاصِّ.﴾
* ﴿وَ تَقْوَى مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ تَرْكُ الشُّبَهَاتِ فَضْلاً عَنِ الْحَرَامِ وَ هُوَ تَقْوَى الْخَاصِّ﴾
* ﴿وَ تَقْوی مِنْ خَوْفِ النَّارِ وَ الْعِقَابِ وَ هُوَ تَرْكُ الْحَرَامِ، وَ هُوَ تَقْوَى الْعَامِّ﴾
و بعضی قسم رابعی ذکر نموده اند و آن پرهیز از غیر ذکر خداست یعنی در دل که محل خاص اوست غیر او را راه ندهد و هرچه غیر از یاد الله و محبة الله باشد ترک نماید. (2) مرحوم عبدالصّمد همدانی پس از ذکر این حدیث شریف می فرماید:
پس ای عزیز! سرمایه عمر را غنیمت بدان و محافظت اوقات عزیز را بنما ﴿و قال افلاطون اعظم المصائب فوات الوقت بلافائدة و لذا قيل وقتک اعزّ الاشیاء فاشغله باعزّ الاشياء وهو ذكر الله بلا غفلةٍ و فترةٍ وقيل فوات الوقت اشدّ من فوات الرّوح لانّ فوات الرّوح الانقطاع عن
ص: 249
الخلق و فى فوات الوقت الانقطاع من الحقّ و لذا قيل افضل الطّاعات حفظ الاوقات).
عزیزی سبب تو به خود را بیان کرد که من تاجر بودم حرامیان مال مرا بردند و من دل تنگ می رفتم، هاتفی ندا در داد: (عجبت لمن يحزن على ذهاب ماله و لا يحزن على ذهاب عمره)، پیری در حالت نزع خود تأسّف می خورد گفتندش حیات دنیا را بقاء نیست، هر آینه کسی در این جهان باقی نماند، گفت تأسّف من در آن نفسهاست که در خواب بودم و بر آن روزهاست که طعام خوردم و بر آن ساعت هاست که به غفلت گذرانیدم، سلف گفته اند هر آن کس که این شش کلمه را یاد گیرد از جمله مغفوران (بخشیده شده ها) است:
اول، در ابتدای هر کاری بگوید «بسم الله الرّحمن الرّحيم»
دوم، در آخر هر کاری بگوید «الحمد لله ربّ العالمین»
سوم، هرگاه به زبان لغوی یا خطابی برود بگوید «استغفر الله العظيم»
چهارم، چون پیش وی مکروهی آید بگوید «لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم»
پنجم، آن که چون مصیبتی به وی برسد بگوید «انّا لله و انا اليه راجعون»
ششم، آن که زبانش هرگز از ذکر «لا اله الا الله» فارغ نباشد.
﴿و عن النّبي صلی الله علیه و آله قال: إِذا أَرَادَ اللهُ بِعَبْدِ خَيْراً أَعانَهُ عَلى حِفْظِ لِسَانِهِ وَ شَغَلَهُ بِعُيُوبِهِ عَنْ عُيُوبٍ غَيْرِهِ.
وَ عَنْهُ صلی الله علیه و آله : أَيُّهَا السَّاهِرُ لَيْلَتِهِ الصَّائِمِ نَهَارُهُ الذَّائِبُ جَلَوْهُ، لَا تَفْرَجُ بِمَا آتَيْتَ فِيهِ فَإِنَّ اللَّهِ لَا يَقْبَلُ عَمَلاً بِغَيْر تَقوى والتقوى أَنْ يَجْتَنِبَ الْمَحارم و حبّ الدّنيا... و فى التّورية مكتوبٌ اربعةٌ كمنت فى اربعةِ السّلامة فى السّكوت و العافية في ترك الرّياسة و الشّرف في التّقوى والمحبّة في ترک الفضول.
و في مجالس الصّدوق رحمه الله عن رسول الله صلی الله علیه و آله: لا تَزُولُ قَدَمًا عَبْدِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ حَتَّى يُسْئَلَ عَنْ أَرْبَعَةِ: عَنْ عُمْرِهِ فِيمَا أَفْنَاهُ وَ عَنْ شَبَابِهِ فِيمَا أَبْلَاهُ وَ عَنْ مَا لِهِ مِنْ أَيْنَ كَسَبَهُ وَ فِيمَا أَنْفَقَهُ وَ عَنْ حُبَّنا اَهْلُ الْبَيْتِ علیهم السلام﴾ ». (1)
ص: 250
ص: 251
ص: 252
﴿أوصيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَاءَ فَإِنَّها وَصِيَّتى لِمُريدِى الطَّريقِ إِلَى اللهِ تعالى وَ اللهُ أَسْأَلُ أَنْ يُوَفِّقَكَ لاسْتِعْمَالِهِ، ثَلَاثَةٌ مِنْهَا فِى ريَاضَةِ النَّفْسِ وَ ثَلاثَةٌ مِنْهَا فِي الْحِلْم وَ ثَلَاثَةٌ مِنْهَا فِي الْعِلْمِ فَاحْفَظْهَا وَ اِيَّاكَ وَ التَّهَاوُنَ بها». قال عنوان: فَفَرَّغْتُ قَلبي لَهُ﴾.
عنوان بصری گفت: یا ابا عبدالله! مرا نصیحت کن، آن گاه امام صادق علیه السلام فرمود:
تو را به نه چیز سفارش و توصیه می نمایم که در حقیقت آن ها وصیت های من است از برای اراده کنندگان و پویندگان راه خداوند تعالی و از پروردگار متعال درخواست می کنم که تو را برای به کار بردن آن ها موفق گرداند.
سه چیز آن در مورد «ریاضت نفس و تأدیب و تربیت نفس» است. و سه تا از آن ها درباره «حلم و بردباری» است و سه تای دیگر آن درباره «علم و دانش» خواهد بود.
پس ای عنوان! آن ها را به خاطر بسپار و مبادا در عمل به آن ها از تو سُستی و کاهلی سر زند.
عنوان گفت: من دلم و اندیشه ام را فارغ و خالی نمودم تا آن چه را که حضرت می فرماید. اخذ کنم و بدان عمل نمایم. (آماده شنیدن و عمل نمودن به نصایح امام صادق علیه السلام شدم)».
ص: 253
﴿فقال: أَمَّا اللّواتي فِي الرِّيَاضَةِ: فَإِيَّاكَ أَن تَأْكُلَ مَا لا تَشْتَهِيهِ فَإِنَّهُ يُورِثُ الْحِمَاقَةَ وَ الْبُلْهَ، وَ لَا تَأْكُلْ إِلَّا عِنْدَ الْجُوعِ، وَ إِذَا أَكَلْتَ فَكُلْ حَلالاً وَ سَمُ اللهَ، وَاذْكُرْ حَدِيثَ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله مَا مَلَأَ آدَمِيٌّ وِ عَاءً شَرَّاً مِنْ بَطْنِهِ فَإِنْ كَانَ وَ لابُدَّ فَثلثٌ لِطَعَامِهِ، وَ ثُلْتٌ لِشَرَابِهِ، وَ ثلثٌ لِنَفَسِهِ﴾.
«اما آن سه وصیتی که درباره ریاضت نفس است:
1- پس بر حذر باش از خوردن چیزی که اشتهای آن را نداری زیرا به یقین آن موجب حماقت و کودنی خواهد شد. (از خوردن بدون اشتها بپرهیز که موجب بلاهت و احمقی می شود.)
2- و جز در حال گرسنگی غذا مخور (فقط به هنگام گرسنگی دست به طعام دراز کن)
3- و هنگامی که خواستی غذا بخوری پس آن غذا حلال باشد و نام خدا را ببر. (از غذای حرام سخت بپرهیز و وقت خوردن از یاد خدا غافل مباش) و پیوسته گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله را به خاطر داشته باش که فرموده:
آدمی ظرفی را که بدتر از شکمش باشد پر نکرده است
و آن گاه که غذا خوردن ضرورت دارد باید که به قدر ثلث گنجایش معده خود غذا بخوری و ثلث دیگر آن برای نوشیدن و ثلث آخر را برای تنفّس باقی گذاری (تا ریه به آسانی باز و بسته شود و عمل تنفّس آسان انجام گیرد)».
انسان موجودی است که نیمی از او به عالم مادّه و نیم دیگرش مربوط به عالم ملکوت می باشد.
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک *** چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
حقیقت انسان (1) نیز همان روح و نفس آدمی بوده و اعضاء، جوارح و جسم او، آلاتی هستند
ص: 254
ص: 255
که به هر سویی بخواهد آن آلات و جسم را می کشاند و نفس انسان که روح، قلب و عقل هم به یک معنی به آن گفته می شود جوهری است ملکوتی که بدن را به استخدام خود در می آورد. شکل، قیافه و هیأت انسان مربوط به خلقت ظاهری و خلق اوست ولی سجایای اخلاقی و جنبه های باطنی و معنوی از خُلق آدمی حکایت می کند و بشر با این خصوصیات لایق بوده به سوی حق برود و در واقع او محل همۀ کمالات است و می تواند کپسول تمام فضایل باشد ولی در صورتی به کمال مطلوب خواهد رسید که از راه های تهذیب اخلاق استفاده نموده و در
ص: 256
شناسایی نفس و کسب فضایل همّت بگمارد.
«ریاضت» به معنای ورزش و پرورش است که این موضوع گاهی مربوط به جسم می باشد و به صورت تحریک عضلات بدن برای تقویت آن با پیاده روی، دویدن، کوه نوردی، اسب سواری، شنا، نرمش و غیره تحقّق می یابد و نتیجه آن هم رشد، نمو، سلامت جسم و تربیت بدن است که با این کار بدن آدمی از حالت رخوت و خمودی به قوّت و توانایی بیشتر تبدیل می شود.
قِسم دیگر ریاضت، همان ورزش روح و نفس می باشد که از اهمیّت فراوانی برخوردار بوده و آن عبارت است از تهذیب اخلاق و تبدیل صفات ناپسند و مذموم به صفات حمیده و پسندیده.
«نفس» در قرآن و روایات و نیز بین فلاسفه معانی مختلفی (1) دارد ولی منظور در این جا بیشتر همان قوّه ای است که مرکب باشد از شهوت و غضب. در وجود انسان دو نیروی قوی، یعنی عقل و مجموعه غرایز وجود دارد، (عقل) در ملک هست و غرایز در حیوان ولی انسان از هر دو برخوردار می باشد) غرایز در وجود آدمی متعدّد است که از اهمّ آن ها همان نیروی شهوت و غضب می باشد که از این دو نیرو مجموعاً در روایات تعبیر به «نفس» شده است و چنان چه این دو نیرو به حال خود گذاشته شود هستی انسان را به تباهی و بدبختی می کشاند زیرا به طور طبیعی، نفس آدمی می خواهد بدون هیچ مانع و مزاحمی آزاد باشد ﴿بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾.(2) «بلکه انسان می خواهد آن چه در پیش است همه را به فجور و هوای نفس گذراند».
بنابراین منظور از ریاضت نفس، ترک دنیا و رهبانیت، یا عزلت و امثال آن نیست بلکه مقصود وادار نمودن خویش است به کارهای خیر و ادای واجبات و ترک محرّمات و امثال آن که نفس انسانی طبعاً به دنبال آسایش و رفاه و بی قیدی می گردد.
ص: 257
بدیهی است اگر نفس انسان کاملاً آزاد باشد و با ضوابط و مقررات عقل و دین مهار نشود، به تدریج حقیقت انسانیت از وجود او خارج گشته و با این وصف نمی تواند چنین انسانی دارای شخصیت واقعی و حقیقی باشد.(1)
﴿قالَ عَلىٌّ بن الحسين علیه السلام الرَّجُلُ كُلُّ الرَّجُلِ نِعْمَ الرَّجُلِ هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لأَمْرِ الله﴾. (2)
«امام زین العابدین علیه السلام، فرمود: انسان واقعی، کامل و شایسته کسی است که خواهش های غریزی خود را مطیع امر خدا نماید».
چشم عقل و علم، کور از شهوت است *** دیو پیش دیده حور، از شهوت است
راه شهوت پر گِل و لای بلاست *** هر که افتاد اندر آن گل برنخاست
از می شهوت چو یک جرعه چشی *** در مذاق تو نشیند زان خوشی
آن خوشی در بینیت گردد مهار *** در کشاکش داردت ليل و نهار
سير الى الله مزاحم زیاد دارد و سیرهای معنوی توأم با نوسان است بنابراین اول باید رفع حجاب کرد، امام صادق علیه السلام فرمود:
﴿وَ لَا حِجَابَ أَظْلَمُ وَ أَوْحَشُ بَيْنَ الْعَبْدِ وَ بَيْنَ اللَّهِ تَعَالَى مِنَ النَّفْسِ وَ الْهَوى وَ لَيْسَ لِقَتْلِهِما سِلاحٌ وَ آلَةٌ مِثْلَ الْاِفْتِقَارِ إلى الله ...﴾ (3)
«و هیچ حجابی میان بنده و خدا تاریک تر و وحشتناک تر از نفس و هوا نیست و برای قتل و قطع آن دو، اسلحه و ابزاری همانند گدایی در خانه خدا نیست.»
ص: 258
چنان چه در اخبار و روایات نیز اشاره شده، گاهی عقل انسان اسیر و هواهای نفسانی امیر خواهند بود.
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: وَ كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ عِنْدَ هَوَى أَميرٍ﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: و چه بسا عقل که اسیر فرمانروایی هوس است.»
چه بسا لذّتِ پست و ناچیز که آدمی را از نیل به درجات عالیه انسانی بازداشته و سدّ راه سعادت گردد.(2) اصولاً کسانی که شخصیّت و شرف معنوی دارند شهوات و تمایلات در نظر آنان پست و کوچک خواهد بود. و این شخصیّت و شرافت معنوی حاصل نخواهد شد مگر با ریاضت نفس، یعنی هنگامی که با نفس طغیانگر مخالفت شد و به خواسته های نفس مطلقاً پاسخ مثبت داده نشد، در این صورت جسم و روح، قوی گشته و در وجود خویش یک نوع حرّیت و آزادگی معنوی احساس می کنند که با هیچ چیز قابل مقایسه نخواهد بود. یعنی فرشته روح و عقل وی و اراده متعالی او، از حبس آزاد می گردد و وابستگی های حیوانی و خواسته های شیطانی، جملگی محکوم و منکوب عقل آزاد شدۀ وی می شود و من حقیقی خود را در می یابد و در نتیجه خویش را از محدودیت های دنیوی آزاد نموده و خودش را می خرد و آزاد می کند.
آری رسیدن به این مرحله از انسانیت احتیاج به زحمت زیاد دارد، باید نفس را از پستان لذايذ دنيا و عادت به آن ها دور ساخت و با تیغ مجاهدت مستمر و شمشیر بندگی و اطاعت خداوند با او مبارزه نمود.
باید با نفس مانند باز شکاری عمل نمود؛ هنگامی که می خواهند باز وحشی را منقاد و تربیتش کنند اوّل او را در محلّ تاریکی حبس می کنند تا جلو چشم او تاریک گردد و آزادی مطلق و خودسری را فراموش نماید. نفس را نیز باید با حبس نمودن، تأدیبش کرد و به جای خود سری و طغیان و انس به دنیا و پرواز به این سو و آن سو، او را به بندگی حق عادت داد تا فقط به یک سوی پرواز کند و آن هم به سوی خداوند بدیهی است در ابتدای امر مشکل است
ص: 259
نفسی را که رها بوده مهار نمود مانند طفلی که بخواهند او را از پستان مادر جدا سازند ولی کم کم پس از جدا شدن، طبع ثانوی پیدا می کند به طوری که اگر بخواهند او را برگردانند به پستان مادر، دیگر پستان نخواهد گرفت و متنفّر خواهد بود، لذّت واقعی نیز همان انس و خلوت با خداست و آن چه از لذایذ دنیوی تصوّر می شود لذّت است، در حقیقت لذّت نیست بلکه دفع اَلم می باشد.
تا نرهی ز خویشتن، ره نبری به سوی حق *** تا نروی ز منزلت، طی نکنی دیار دل
***
اگر لذّت ترک لذّت بدانی *** دگر لذّت نفس لذّت نخوانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت *** گر از چنبر آز بازش رهانی
و لیکن ترا صبر عنقا نباشد *** که در دام شهوت به گنجشک مانی
تو این صورت خود چنان می پرستی *** که تا زنده ای ره به معنی ندانی
چنان می روی ساکن و خواب در سر *** که می ترسم از کاروان باز مانی
باید انسان با مناجات و ذکر خدا آشنا و مأنوس گردد تا بفهمد غذای دیگری غیر از شیر پستان شهوات دنیویه نیز هست که خوراک واقعی روح وی می باشد، جهاد با نفس امّاره نیز آن است که انسان حرص، شهوات، عداوت، خشم و رذایل اخلاقی را در وجود خویش پرورش ندهد که در این صورت و پس از پرورش روح با عبادت و بندگی خداوند به مقام «نفس مطمئنّه» خواهد رسید و (چنان چه قبلاً در بحث شیطان اشاره شد) صاحب چنین نفسی در پرتو بندگی پروردگار سراپا پاکی، فضیلت، نور و سرور می گردد.
﴿اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسي مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ، رَاضِيَةً بِقَضائِكَ، مُولَعَةً بِذِكْرِكَ وَ دُعَائِكَ، مُحِبَّةً لِصَفْوَةِ أَوْلِيَائِكَ...﴾ (1)
هر که از تن بگذرد جانش دهند *** هر که جان در باخت جانانش دهند
هر که در سجن ریاضت سرکند *** یوسف آسا مصر عرفانش دهند
ص: 260
هر که گردد مبتلای درد هجر *** از وصال دوست درمانش دهند
هر که نفس بت صفت را بشکند *** در دل آتش گلستانش دهند
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: أَعْظَمُ النَّاسِ سُلْطَاناً عَلَى نَفْسِهِ، مَنْ قَمَعَ غَضَبَهُ وَ أَمَاتَ شَهْوَتَهُ.﴾ (1)
«على علیه السلام فرمود: بزرگ ترین مردم از جهت تسلّط بر نفس، کسی است که ریشه خشم را از سرزمین دلش برکَند و هوی و هوس خویش را بمیراند».
قال رسول الله صلی الله عَلَيْهِ وَ اله: ﴿أَعْدَى عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ فَلَا تَغْفُلْ عَنْهَا وَ أَوْثِقْهَا بِقِيْدِ التَّقْوى وَ أَكْثِرُهَا بِثَلَاثَةِ أَشياء
الْاَوّل: مَنْعُ الشَّهَوَاتِ فَإِنَّ دَابَّةَ الْحَرُونِ تَلِينُ إِذَا نَقَصَ مِنْ عَلَيْهَا.
الثَّاني: تَحَمُّلُ اَثْقَالِ الْعِبَادَاتِ، فَإِنَّ الدَّابَّةَ إِذَا ثَقَلَ حَمْلَها وَ قَلَّلَ عَلَفَها ذَلَّتْ وَ انْقَادَتْ.
الثَّالِثُ: اَلْاِسْتِعَانَةُ بِاللهِ وَ التَّضَرُّعِ إِلَيْهِ بِأَنْ يُعِينَكَ عَلَيْهَا أَوَلَا تَرَى إِلَى قَوْلِ الصِّدِّيق: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي» فَإِذَا وَطَنَتْ (وَ ظَبَتْ) عَلَى هَذِهِ الْأُمُورِ الثَّلَاثَةِ: انْقَادَتْ لَكَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى فِح تُبَادِرُ إِلَى أَنْ تَمْلِكَهَا وَ تَلْجِمَها وَ تَأْمَنَ مِنْ شَرِّهَا. وَ كَيْفَ تَأْمَنُ اَوْ تُسْلِمُ مَعَ إِهْمَالِهَا؟ مَعَ مَا تَشَاهَدَ مِنْ سُوءِ اخْتِيَارِها وَ رِدَائَةِ أَحْوَالِها اَلَسْتَ تَرَاهَا وَ هِيَ فِي حَالَةِ الشَّهْوَةِ بَهِيمِةُ؟ وَ فِي حَالِ الْغَضَبِ سَبْعٌ وَ فِي حَالِ الْمُصيبَةِ طِفْلٌ وَ في حَالِ النَّعْمَةِ فِرْعَوْنُ وَ فِي حَالِ الشَّبْع تَرَاهَا مُخْتَالَةٌ و في خالِ الْجُوعِ تَرَاهَا مَجْنُوناً، إِنْ أَشْبَعْتَها بَطِرَتْ وَإِنْ جَوّعْتَهَا صَاحَتْ وَ جَزَعَتْ، فَهِيَ كَالْحِمَارِ السُّوءِ إِنْ أَقْضَمْتَهُ رَمَحَ وَ إِنْ جَاعَ نَهِقَ.﴾ (2)
«پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دشمن ترین دشمنان تو نفس تو است که در میان دو پهلوی تو می باشد. پس غافل مشو از او و به بند بکش او را با بند تقوا و بکش او را به سه چیز:
اوّل: به منع شهوات، به جهت آن که حیوان سرکش نرم می شود هرگاه آذوقه اش را کم کنند.
دوّم: به تحمّل سنگینی عبادات، زیرا که چارپایان هرگاه بار آن ها ثقیل (سنگین) و علف آن ها کم شد ذلیل و منقاد می شوند.
ص: 261
سوّم: یاری خواستن از خدای عزّوجل و تضرّع به سوی او برای اینکه یاری نماید تو را بر عبادت، آیا نظر نمی کنی به قول یوسف علیه السلام که فرمود: ﴿إِنَّ النَّفْسَ لَامَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلا مَا رَحِمَ رَبِّي﴾. و هرگاه او را منقاد ساختی بر این سه امر، اطاعت و انقیاد می کند تو را به اذن الله سبحانه. در این هنگام که تسلیم شد، مبادرت می نمایی که مالک شوی و لجام کنی او را و ایمن شوی از شرّ او و چگونه سالم مانی و ایمن باشی با سهل انگاری تو با او، با آن که مشاهده کردی سوء استفاده او را از آزادی و اختیارش و بدی احوال او را، آیا ندیدی نفس را و حال آن که در حال شهوت مانند بهائم (چارپایان)؟ و در حال غضب حیوان درّنده؟ و در حال مصیبت، کودک؟ و در هنگام فراخی نعمت، فرعون؟ و در حال سیری، متکبّر؟ و در حال گرسنگی، دیوانه است؟ اگر سیر کنی او را در شادی افراط کند و اگر گرسنه داری او را فریاد می کند و جزع می نماید پس او همچون دراز گوش بدی است که اگر جو می دهی او را لگد می زند و اگر گرسنه باشد فریاد می کند».
دشمن به دشمنان مپسندد که بی خرد *** با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دگران چه شکایت کند کسی *** سیلی به دست خود زده بر قفای خویش
***
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد *** نشاط و عیش به باغ توانی کرد
وگر به آب ریاضت بر آوری غسلی *** همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزلات هوس گر برون نهی قدمی *** نزول در حرم کبریا توانی کرد
وگر زهستی خود بگذری یقین می دان *** که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد
و لیکن این عمل رهروان چالاکست *** تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای امل را فرو توانی بست *** نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: أَعْدَى عَدُوٌّ لِلْمَرْءِ غَضَبُهُ وَ شَهْوَتُهُ، فَمَنْ مَلَكَهُما عَلَتْ دَرَجَتُهُ وَ بَلَغَ غَايَتُهُ.﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: برای هر انسانی، دشمن ترین دشمن، غضب و شهوتش می باشد، پس هر که آن دو را به بند فرمان در کشد، بزرگ گردد و به مقصد خودش برسد.»
ص: 262
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: نَفْسُكَ أَقْرَبُ أَعْدَائِكَ إِلَيْكَ.﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: نزدیک ترین دشمنان به تو نفس تو می باشد».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: نَفْسُكَ عَدُوٌّ مُخارِبٌ وَ ضِدُّ مُوَائِبٌ إِنْ غَفَلْتَ عَنْها قَتَلَتْكَ.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: نفس تو دشمنی است جنگجو و خصمی است حمله کننده، مبادا از وی غافل شوی که تو را خواهد کشت».
نفس تو آن اژدهای هفت سر *** آن دلیل و رهنمایت تا سقر
جمله این ها دشمن جان تواند *** یوسفی تو، جمله اخوان تواند
يَرْتع و يَلْعب بهانه ساختند *** تا ز یعقوبت جدا انداختند
سوی چاهت می برند آگاه شو *** می سپارندت به گرگ از ره مرو
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: آفَةُ الرِّيَاضَةِ غَلَبَةُ الْعَادَةِ﴾. (3)
«علی علیه السلام فرمود: آفت ریاضت کشیدن (و نفس را هموار کردن)، غلبه عادات است. (مانند آن که انسان خیلی مایل است کارهای نیک انجام دهد مثلاً برای نماز شب برخیزد، ولی چون عادت شب خوابی دارد ریاضت از بین می رود و به مقام محمود الهی نمی رسد».
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: اِمْنَعْ نَفْسَكَ مِنَ الشَّهَوَاتِ تَسْلَمْ مِنَ الْآفَاتِ﴾. (4)
علی علیه السلام فرمود: نفست را از خواهش ها جلوگیر باش، از آفت ها برکناری».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: لا تَنْجَعُ الرِّيَاضَةُ إِلَّا فِي نَفْسٍ يَقِظَةٍ.﴾ (5)
اميرالمؤمنین علیه السلام فرمود: ریاضت، سودمند نیست مگر در نفسی که بیدار باشد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: اِجْعَلْ مِنْ نَفْسِكَ عَلَى نَفْسِكَ رَقِيباً وَاجْعَلْ لِآخِرَتِكَ مِنْ دُنْيَاكَ نَصِيباً.﴾ (6)
علی علیه السلام فرمود: از خودت برای خودت نگهبانی بگذار (که از تو حساب بکشد) و از دنیایت برای آخرتت بهره بردار».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: أَقْبِلْ عَلَى نَفْسِكَ بِالْإِدْبَارِ عَنْهَا أَعْنِي أَنْ تُقْبِلَ عَلَى نَفْسِكَ الْفَاضِلَةِ المُقْتَبِسَةِ
ص: 263
مِنْ نُورِ عَقْلِكَ الْحَائِلَةِ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ دَوَاعِي طَبْعِكَ وَ أَعْنِي بِالْإِدْبَارِ، الْإِدْبَارِ عَنْ نَفْسِكَ الْأَمَّارَةِ بِالسُّوءِ الْمُصَافَحَةِ بِيَدِ الْعُتُوِّ). (1)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: با پشت کردن بر نفس خود، بدان روی کن (با مخالفت، آن را پاکیزه ساز) مقصودم این است که روی کنی به آن نفس با فضیلتی که از عقل و خرد تو روشنی می گیرد و حجابی است میان تو و خواهش های طبع تو. و نیز مقصودم از پشت کردن، پشت کردن به آن نفسی است که همواره شخص را به بدی فرمان می دهد و با دست طغیان و سرکش دست در دست هم دارند.»
دشمن تو نفس کافر کیش توست *** و آن هوای طبع بد اندیش توست
دشمن تو خود تویی ای تیره رو *** دیگران را بی سبب دشمن مگو
بنابراین نفس آدمی با قید تقوا مهار می شود و از همین رهگذر سعادت وی در دنیا و آخرت تأمین می گردد.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسي أَرُوضُها بِالتَّقْوى لِتَأْتِيَ آمِنَةٌ يَوْمَ الْخَوْفِ الْأَكْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ﴾. (2)
امير المؤمنين علیه السلام (ضمن نصایحی به عثمان بن حنیف انصاری که از جانب آن حضرت حاکم بصره بود و دعوت گروهی از اهل بصره را به مهمانی پذیرفته بود) فرمود:
«و همانا همّت و اندیشه من در این است که نفس خود را با پرهیزکاری تربیت نموده و ریاضت بدهم تا در روزی (قیامت) که ترس و بیم آن بسیار است آسوده باشد و بر اطراف لغزشگاه استوار ماند»
آری امیرالمؤمنین علیه السلام پیرامون اهمیّت ریاضت نفس و نقش فراوانی که در سعادت انسان خواهد داشت و نیز تجلیل و تمجید از متّقین که اهل ریاضت می باشند با تبریک به آنان طی همین نامه مذکور فرمود: ﴿طُوبى لِنَفْسِ ادَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَها...﴾. «چه خوشبخت و سعادتمند است آن کس که فرایض الهی را انجام می دهد، خدا یار او و حمد و ستایش کار اوست، رنج ها و
ص: 264
ناراحتی ها را به جان می خرد (به مانند سنگ آسیا که دانه را در زیر پهلوی خود خُرد می کند و از این پهلو به آن پهلو می رود) شب هنگام از خواب شیرین دوری گزیده و شب را زنده نگه داشته، به راز و نیاز مشغول است و آن گاه که خواب چیره شد زمین را فرش و دست خود را بالش قرار می دهد». ﴿اِفْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ كَفَّها...﴾. گویا لذّتی و رفاهی وجود ندارد، خواب را از چشمشان ربوده و پهلوها را از خوابگاهشان خالی می کنند لب هایشان به ذکر خدا و یاد او آهسته و آرام در حرکت است و همهمه کنان گمشده خود را باز می یابند، ابر تار یک گناهانشان بر اثر استغفارهای مداومشان پس می رود، آنانند حزب خدا و به تحقیق آنان رستگارانند». ﴿أُوْلَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾.
شب مردان خدا روز جهان افروز است *** روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست (1)
شیخ صدوق رحمه الله روایت می کند: مفضّل گوید از مولایم امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: خداوند به حضرت موسی علیه السلام که در حال مناجات بود فرمود:
«ای پسر عمران! دروغ می گوید آن کس که گمان می کند مرا دوست دارد امّا شب ها می خوابد ﴿أَوْحَى اللَّهُ إِلَى مُوسَى علیه السلام: يَابْن عِمران: كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنى فَإِذَا جَنَّهُ اللَّيْلُ نَامَ عَنِّى﴾. (2)
مگر نه این است که هر محبّی با محبوبش خلوت می کند، ای پسر عمران! بدان که من بر محبّان خود آگاهم، اینان کسانی اند که وقتی شب فرا می رسد چشم های دلشان باز می شود و مجازات مرا می نگرند و مرا می بینند مخاطبم قرار می دهند و در حضورم با من سخن می گویند، ای پسر عمران! از قلبت به من تواضع و خشوع و از بدنت به من فروتنی و از دیدگانت اشک به من اهدا کن و در دل شب مرا صدا بزن که خواهی دید به تو نزدیکم و پاسخت را می دهم».
چو شو گیرم خیالش را در آغوش *** سحر از بسترم بوی گل آید
امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که مرتکب گناه شود، از فیض نماز شب محروم خواهد ماند و نفوذ کار زشت در جان آدمی از نفوذ کارد در گوشت بیشتر است.» (3)
ص: 265
پس وقتی از طریق تقوا و محبّت خدا و تحت کنترل و نظارت عقل و دین، نفس پرورش یافت، ممکن است انسان از ملائکه هم بالاتر شود، عقل بزرگ ترین عامل رام و مهار نمودن غرایز بوده که با تربیت صحیح، رستگاری و سعادت انسان را تأمین می کند و برای علاج هوای نفس باید عقل و علم و ایمان را تقویت نمود. و این امر در صورتی تحقّق می یابد که انسان در مقابل سیل بنیان کن غرایز بتواند مقاومت نماید و در هنگام شهوات هم چون چهارپایان و در حال خشم و غضب مانند درّندگان رها و آزاد نباشد بلکه نفس را از شهوات، دور ساخته و با تمرین و استقامت بار عبادات را بر خود هموار سازد.
اغماض نمودی تو دُرّ و گوهر و مرجان *** سرمایه بدادی خزف از جهل خریدی
این جمله از آن است که نفس تو مریض است *** در بستر اغفال چهل سال خزیدی
تا وقت تو را هست بکن چاره نفست *** شاید برهانیش زانواع پلیدی
نکته بسیار مهمّی که قبلاً نیز اشاره شد آن است که انسان در این مسیر از خداوند کریم استعانت جوید و با تضرّع و زاری به پیشگاه او و استعاذه حقیقی، با دشمن ترین دشمنان خود، یعنی نفس امّاره به مبارزه جدّی برخیزد، مسلّم است وقتی آدمی از پروردگار قادر متعال یاری خواست و از شرّ دشمن به او پناهنده گشت و حبّ الهی در وجود او جای گرفت هم چون سدّ عظیمی در برابر سخت ترین توفان های نیرومند، تمایلات سرکش را مهار خواهد کرد.
﴿قالَ اللهُ عزوجل وَ عِزَّتِي وَ جَلالِي وَ كِبْرِيَائِي وَ نُور وَ عُلُوّى وَ ارْتِفَاعِ مَكَانِي لَا يُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوَاهُ عَلَى هَوَايَ إِلا شَتَتْتُ عَلَيْهِ أَمْرَهُ وَ لَبِسْتُ عَلَيْهِ دُنياهُ وَ شَغَلْتُ قَلْبَهُ بِهَا وَ لَمْ اوُتِهِ مِنْهَا إِلَّا مَا قَدَّرْتُهُ لَهُ، وَ عِزَّتِي وَ جَلالِي وَ عَظَمَتي وَ نُوري وَ عُلُوّي و ارتفاع مكانى لا يُؤْثِرُ عَبْدُ هَوَاىَ عَلَى هَوَاهُ إِلّا وَ اسْتَحْفَظْتُهُ مَلائِكَتِي وَ كَفَّلْتُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِينَ رِزْقَهُ وَ كُنْتُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ تِجَارَةِ كُلٌّ تَاجِرٍ وَ آتَتْهُ الدُّنْيا وَ هِيَ رَاغِمَةٌ﴾. (1)
«خداوند عزّوجلّ (در حدیث قدسی) فرمود: سوگند به عزّت و جلال و بزرگی و بلندی مقام و عظمتم که اختیار نمی کند بنده ای هوای نفس و خواسته خود را بر خواسته من مگر این که او را
ص: 266
سرگردان کنم در کارش و دنیا را از او برگردانم و دلش را سرگرم به دنیا کنم و به او جز قوت لا يَمُوت چیزی ندهم. و سوگند به عزّت و جلال و بلندی مقام و نور و عظمتم که اختیار نمی کند بنده ای خواسته مرا بر خواسته خودش مگر این که فرمان دهم که فرشتگان، او را نگهبانی کنند و زمین و آسمان ضامن روزی او شوند و من در مقابل تجارت هر تاجری قرار دارم که دنیا را به او برسانم در حالتی که دنیا بر او خشمگین است».
«خداوند متعال در این حدیث شریف جهت تأکید و تثبیت در قلوب افراد قسم یاد نموده اوّلاً به عزّتش، ثانیاً به جلالش که معنی آن تنزّه از نقائص است ثالثاً به عظمت خود (آن چنان قدرت و عظمتی که هر شأنی در مقابل عظمت آن ناچیز است) رابعاً به کبریائیش که آن مقهور بودن جميع خلائق است در مقابل اراده او خامساً به نورش و آن هدایتی است که به آن اهل آسمان و زمین به سوی او و به مصالح خویش هدایت می یابند، سادساً به علوّ مقامش یعنی او بالاتر از آن است که عقول و افهام به او برسند و بزرگ تر از آن است که متّصف به صفات مخلوقاتش باشد، سابعاً به ارتفاع مکانش یعنی بالاتر از آن است که واصفین بتوانند او را وصف نمایند.» (1)
پس هنگامی که انسان کاملاً از قید نفس آزاد گشت، عقل و استعدادهای وی شکوفا می شود و در این صورت ریاضت نفس برای وی آسان می گردد و این آزادی نیز وقتی حاصل خواهد شد که انسان ملکه تقوا را پیدا کند و من حقیقی خویش را از اسارت هواهای نفس برهاند زیرا بندۀ هوای نفس در حقیقت مَنِ حقیقی و شخصیت واقعی خود را اسیر نفس امّاره کرده است و آزادی معنوی هم به این معنی است که انسان در درون خودش از قید نفس آزاد شود، در درون انسان یک فکر و اراده متعالی وجود دارد که گاهی آزادی اش سلب می شود در اثر تعصّب یا تحجّر و تبعیت از هوای نفس و در این صورت حجت و راهنمایی که خداوند در وجود انسان قرار داده به نام «عقل» محبوس می ماند و عقل محبوس، آزاد نمی گردد مگر با مدد و یاری ریاضت نفس و با تیغ برّندۀ مجاهدت و شمشیر بندگی و اطاعت خداوند، و سزاوار است انسانی
ص: 267
که در برابر سرما و گرما، امراض و حوادث روزگار و غیره مقاومت می کند و هم چنین با افراد دیگری از افراد بشر که با او می جنگند مبارزه می کند، با نفس خویش که نزدیک ترین و خطرناک ترین دشمن وی می باشد نیز با جدیت به مبارزه برخیزد.
تا که موش دزد در انبان ماست *** گندم اعمال چهل ساله کجاست
اوّل ای جان دفع شرّ موش کن *** بعد از آن در جمع گندم کوش کن
همان طور که در بحث حقیقت عبودیت بیان گردید، عبودیت و بندگی واقعی خداوند ملازم است با حرّیت و آزادگی واقعی و این آزادی هنگامی حاصل می شود که انسان در برابر حق کاملاً منقاد و نفس خویش را مهار کرده باشد و این مهم ترین اصل از اصول آزادی واقعی است که با رعایت و حفظ این اصل و به دست آمدن چنین آزادی، انسان از دنیای ذلّت بار آسوده خواهد گردید و هم چنین با مهار شدن نفس، هیچ یک از مظاهر دنیا پرستی و آلودگی به دنیای پست برای چنین انسانی مزاحمت ایجاد نمی کند و در واقع این دسته از افراد در این بازار دنیا خود را خریده و آزاد کرده اند و عاقبت با روحی بلند و آزاد شده از این دنیا رهسپار عالم آخرت می شوند.
ص: 268
چنان چه قبلاً هم اشاره شد ریاضت اعمّ است از ریاضت جسم و روح، ریاضت جسم آن است که انسان بدن و جسم خود را طوری تربیت کند و پرورش دهد که در برابر ناملایمات از قبیل گرما و سرما بتواند مقاومت کند، بدیهی است انسانی که همیشه در رفاه و هوای یک نواخت و با غذاهای مرتب و زندگی ماشینی به سر می برد با آن کسی که در بیابان ها و کوه ها و با زحمت و مشکلات زندگی می کند تفاوت فراوان دارد.
امير المؤمنين علیه السلام در جواب کسانی که می گفتند: اگر این است خوراک پسر ابوطالب (غذای ساده و زندگی بی آلایش) پس ضعف و سستی او را از جنگ با دلیران باز می دارد، فرمود:
﴿أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ اَصْلَبُ عُوداً، وَ الرَّوَائِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلوُداً، وَ النَّبَاتَاتُ الْبَدَوِيَّةُ أقوى و قُوداً، وَ أَبْطَأُ خُمُوداً﴾. (1)
«بدانید درخت بیابانی (که آب، کم به آن می رسد) چوبش سخت تر (استوارتر)، و درخت های سبز و خرّم (که در باغ های پر آب کاشته شده) پوستشان نازک تر است. و گیاه های دشتی (که جز آب باران با آب دیگری آبیاری نمی گردند شعله آتش آن ها افروخته تر و خاموشی آن ها دیرتر است».
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را *** چو سختی پیشش آید، سهل گردد
و گر تن پرور است اندر فراخی *** چو تنگی بیند از سختی بمیرد
آری انسان هر اندازه کمتر بخورد و بیاشامد، اندامش استوارتر و در کارزار دلیرتر است چنان چه هر قدر بیشتر بخورد و بیاشامد نازک پوست، سست دل و ترسوتر می باشد.
﴿علی بن ابراهيم، عن ابيه، عن ابن ابی عمیر، عن حماد بن عثمان، عن المعلّى بن خنيس قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام يوماً جعلت فداک ذکرت آل فلان و ما هم فيه من النعيم فقلت: لو كان هذا
ص: 269
اليكم لعشنا معكم، فقال:
﴿هَيْهَاتَ يا مُعَلَّى، أَمَا وَ اللهِ اَنْ لَوْ كَانَ ذَاكَ مَا كَانَ إِلا سِيَاسَةَ اللَّيْلِ وَ سِيَاحَةَ النَّهَارِ وَ لَبْسَ الْخَشِنِ وَأَكْلَ الْجَشِبِ فَزُوِيَ ذَلِكَ عَنَّا فَهَلْ رَأَيْتَ ظِلامَةَ قَطُّ صَيَّرَهَا اللَّهُ تَعَالَى نِعْمَةً إِلأَهْذِهِ.﴾ (1)
«على بن ابراهیم از پدرش از ابن ابی عمیر از حماد بن عثمان (جملگی از ثقات هستند) از معلّی بن خنیس (از شاگردان برجسته امام جعفر صادق علیه السلام) نقل نموده که روزی به امام صادق علیه السلام عرض کردم (جانم فدایت) به یاد آوردم آل فلان را (بنی عبّاس) و نعمت هایی (قدرت و حکومت و اموال فراوان) که از آن ها برخوردار هستند اگر این قدرت و حکومت است، در اختیار شما بود، ما نیز از آن بهره مند می شدیم (و زندگی مُرفّه و خوشی برای خود فراهم می نمودیم و شما نیز در رفاه بودید)
امام صادق علیه السلام فرمود: هیهات! ای معلّی چنین نیست که تو فکر می کنی.
بدان سوگند به خدا که اگر همه این اموال در اختیار ما بود و زمام امور در دست ما قرار می گرفت برای ما جز نگهبانی شب (شب زنده داری و برنامه ریزی برای اداره امور) و تلاش روزانه و لباس زبر و خشن و خوراک سخت و بی خورش، چیزی نبود و اکنون که حکومت در دست ما نیست ما در نعمت هستیم... (حکومت اگر در دست ما قرار گیرد، مسوولیت سنگین تری خواهیم داشت که ساده زیستی را رعایت کنیم تا به زیر دستان فشار وارد نشود.»
سلامتی و بیماری و یا قوّت و ضعف جسم یا روح در یکدیگر موثّر می باشد به همین دلیل ورزش و پرورش جسم گاهی در تهذیب اخلاق و تعدیل مزاج روحی اثر دارد و یکی از مهم ترین انواع ورزش ها و ریاضت های جسمی که به طور دایم انسان به دنبال آن می رود و رکن اساسی و از قدم های اولیّه سالک الی الله می باشد همانا تعدیل در غذاخوردن و رعایت این امر مهمّ است زیرا اثر خوراک بر روی فکر قطعی است و فکر سالم در گرو مراعات نمودن بهداشت خوراک و تغذیه سالم می باشد.
دین اسلام، هم به پرورش و سلامت جسم اهمیّت داده و هم به پرورش روح و صفای
ص: 270
روحانی توجّه خاصّی مبذول داشته، در حقیقت بدن آدمی هم چون مرکبی می ماند که روح بر آن سوار شده و هر اندازه سالم تر باشد عبور با آن آسان تر خواهد بود بر خلاف مرکبی که قادر به حرکت و ادامه مسیر نباشد، لذا اسلام تن پروری به معنای نفس پروری و شهوت پرستی را شديداً محکوم نموده است. اما پرورش بدن به معنای مراقبت، سلامت و بهداشت را از واجبات شمرده است و هر نوع عملی را که برای بدن زیان بخش باشد حرام دانسته (حتى روزه ماه رمضان را اگر برای سلامتی بدن مضر باشد حرام نموده) پس اگر درست به ابعاد وجودی آدمی (عقل، فکر، قلب، عواطف و جسم) دقّت شود پرداختن نامناسب به بدن تنها و نادیده گرفتن ابعاد دیگر (بی انضباطی در خوردن و بی توجّهی به سلامت بدن و غفلت از تاریک شدن نور عقل و قلب) درست مانند ماشینی می ماند بی مصرف ولی پر از بنزین و موادّ سوختی که با یک کبریت منفجر خواهد شد و ضایعاتی به بار خواهد آورد. بنابراین دقّت و توجّه در خوراک از دیدگاه اسلام دارای اهمیت خاص و از ابعاد گسترده ای برخوردار است.
نکته بسیار مهمّی که در بخش دوّم از حدیث عنوان بصری به نظر می رسد آن است که امام صادق علیه السلام در بین نه وصیتی که برای پویندگان و مریدان طریق الی الله (یعنی محور اصلی حدیث مذکور) بیان نمود، اوّل به موضوع تغذیه یا خوردن و آشامیدن اشاره فرمود و از این تقدیم و ترتیب به خوبی روشن می شود که شش موضوع دیگر موقوف است بر سه امری که راجع به غذا می باشد و برای هر انسان خبیر و عاقلی واضح و وجدانی است که تا انسان، تهذیب غذا را از جهت کم و کیف حاصل نکند، محال است قدم های بلندی در سیر و سلوک بردارد، پس با این وصف رعایت و مراقبت در امر غذا خوردن برای سالک الی الله فوق العاده مهمّ و حیاتی بوده و از اهمّ مصادیق یا در رأس ریاضت های مربوط به نفس است.
زیرا مسأله تغذیه علاوه بر تأثیر بر جسم، ارتباط بسیار نزدیک غیر قابل انکار و آثار عمیقی بر جنبه های معنوی و روحی و روان یا جان انسان خواهد داشت لذا در آیه شریفه صیام (1) که تقوا مرهون روزه داری شمرده شده، عمده ترین محور اصلی روزه داری پرهیز از خوردن و
ص: 271
آشامیدن و امساک است، بنابراین در ریاضت نفس که تزکیه و پالایش باطن تحقّق پیدا می کند از همین ظاهر آغاز می شود و تا عمق جان انسان اثر می گذارد.
﴿فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلى طَعَامِهِ﴾. (1) «انسان باید به غذای خویش بنگرد».
با توجّه به این که دو کلمۀ نظر و طعام در آیه مذکور معنای وسیع و گسترده ای دارند بنابراین از یک جهت باید به غذای روح و علم و دانشی که انسان کسب می نماید (2) توجه داشته باشد و از جهتی دیگر به غذاهای جسمانی (معنای ظاهری آیه) درست بنگرد که این نظر یا توجّه به چند صورت تصوّر می شود، یکی از جهت ظاهر غذا و آداب خاص که باید بهداشتی باشد (نظر بهداشتی) دیگر نسبت به کمیّت و نوع غذا (نظر جسمی و پرهیز از پرخوری) از همۀ این ها مهم تر، دقّت و توجّه کامل نسبت به حلال یا حرام بودن غذا می باشد (نظر شرعی) که اثر عمیقی در ایمان و اعتقاد و اخلاق انسان خواهد داشت و همان گونه که غذای جسمی شبهه ناک روح آدمی را آلوده می سازد خوراک روحی آلوده مانند موسیقیهای مبتذل يا كتب ضالّه و امثال این ها به مراتب آثار منفی بیشتری بر روح و افکار انسان باقی خواهد گذاشت.
به هر گندم که خوردی بی حسابی *** دلت را با بهشت افتد حجابی
خوردن برای زیستن و ذکر کردن است *** تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است!
پس همان گونه که غذا یا داروهایی گیاهی مانند با درنجویه یا داروهای شیمیایی و قرص های پس مخصوص (معروف به قرص اعصاب)، باعث آرامش ظاهری روان و رفع غم و اندوه و یا موجب از دست رفتن عقل انسان می شود. حلال یا حرام بودن خوراک و نیز پرخوری و یا شکم خوارگی به سرعت در دین و ایمان افراد اثر می گذارد.
از کم خوردن، زیرک و هشیار شوی *** و ز پر خوردن آبله و بیکار شوی
پرخواری تو جمله ز پرخوری تست *** کم خوار شوی اگر تو کم خور شوی
ص: 272
مهار نمودن و ریاضت نفس و شکستن شهوت نفس و شکم علاوه بر آثار مثبت وضعی که در دنیا دارد (مانند ابن سیرین که به خاطر ریاضت نفس، به نعمت تعبیر خواب دست یافت)، دارای آثار شرعی و نقش مهمّی در جهت تقرّب به خداوند و اصلاح انسان دارد، چنان چه بی توجّهی به این امر مهمّ نیز انسان را از مزایای مهمّی محروم ساخته و موجب خسارت های (دنیوی و اخروی) فراوانی می شود.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ أطاعَ نَفْسَهُ فى شَهْوَتِها فَقَدْ أَعَانَهَا عَلَى هَلْكَتِها.﴾ (1)
«على علیه السلام فرمود: هر که در شهوت رانی، نفس خود را فرمان برد، آن نفس را بر هلاکت یاری نموده است.»
پیروی بی قید و شرط از نفس در شکم پرستی، یکی از پایه های شقاوت و بدبختی انسان خواهد بود. که با تحریک و تهییج قوای شهویه، انسان در دالان فحشاء و منکرات واقع می شود و منشأ بسیاری از فسادهای اجتماعی می گردد. هنگامی که معده انسان (که خانۀ همۀ دردها است) از غذا پُر شد برای تحلیل غذا به طور طبیعی نیاز به نوشیدن آب پیدا می شود و نوشیدن آب زیاد با معده ای پر، خواب و استراحت زیاد را به دنبال خواهد داشت و بدیهی است که در این صورت قلب انسان قسی و مرده می شود و قوّۀ تفکّر و خشوع هم تدریجاً از بین خواهد رفت.
﴿و قَالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: إِنَّ الشَّيْطَانَ يَجْرِي مِنْ ابْنِ آدَمَ مَجْرَى الدَّم فِي عُرُوقِهِ فَضَيِّقُوا مَجَارِيهِ بالجُوعِ.﴾ (2)
«پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شیطان جریان می دهد خود را در رگ های اولاد آدم مثل آن که خون جریان دارد در رگ های او پس تنگ بگیرید (و مسدود نمایید) مجراها و راه های حرکت او را به وسیله گرسنگی دادن خود».
«امام صادق علیه السلام فرمود: شکم در اثر پرخوری طغیان می کند و بهترین حال بنده در حضور خدا، وقتی است که شکم از غذا خالی باشد و بدترین حالتِ انسان در حضور خدا با شکم پر
ص: 273
است.» (1)
بدون شک عمل نمودن به احکام و آداب اسلامی، سلامتی و سعادت و رشد انسان را تضمین خواهد نمود و سلامتی کامل دنیوی و اخروی هر شخصی مرهون ایمان به خدا و پایبندی نسبت به ضوابط و قوانین حکیمانه خداوند حکیم می باشد زیرا تمام احکام و آداب دینی بر محور مصالح و مفاسد وضع گردیده و هیچ حکمی بدون مصلحت و یا برحذر داشتن از مفسده وضع نشده است. پس اگر خوردن یا آشامیدن چیزهایی مانند خون که حامل انواع ميكروب ها است و یا مردار و مال حرام و مال یتیم و ربا حرام گردیده و به استفاده از طیّبات و چیزهای حلال امر شده و از اسراف در خوردن و نوشیدن و پرخوری شدیداً مذمّت به عمل آمده، قطعاً مصلحت و سلامت انسان منظور گردیده است، لذا قرآن مجید با دو کلمه «كُلوا» و «لا تَأْكُلُوا» و نيز «أُحِلَّتْ» و «حُرِّمَتْ» و امثال آن، میزان و معیار کلّی اکل و شرب را معیّن فرموده و در احادیث فراوان نیز به طور مفصّل به اسرار و ابعاد گوناگون آن اشاره شده است. (2)
ص: 274
كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ (سوره بقره آیه 57 و 173)
كُلوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ حَلالاً طَيِّباً (سوره مائده آیه 88)
كُلوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلوا صالحاً (سوره مؤمنون آیه 51)
ص: 275
﴿كُلوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ اللهِ عَلَيْهِ﴾ (سوره انعام آیه 118)
﴿كُلوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَه﴾ (سوره سبأ آیه 15)
﴿كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا﴾ (سوره اعراف آیه 31)
***
﴿لا تأكلوا مِمَّا لَمْ يُذكر اسم اللهِ عَلَيْهِ﴾ (سوره انعام آیه 121)
﴿لا تأْكُلُوا الرّبا﴾ (سوره آل عمران آیه 130)
﴿لا تأكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالباطِلِ﴾ (سوره بقره آیه 188)
﴿إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ نَاراً﴾ (سورة نساء آيه 10)
﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ. (سوره مائده آیه 3)
***
نکته بسیار قابل توجه دیگری که قرآن به آن اشاره فرموده آن است که عدم رعایت یا بی توجهی و نادیده گرفتن و بی پروایی در مورد خوردن و آشامیدن (از نظر کمّی و کیفی) از صفات ناپسند کافرین شمرده شده که چون حیوانات هیچ محدودیت و ضابطه ای ندارند بنابراین یکی از تفاوت های مهمّ انسان و حیوان نیز همین مسأله است که انسان حدود و ضوابط خوردن و آشامیدن را رعایت می کند ولی حیوانات در این زمینه آزاد و بی پروا هستند و تکلیف هم ندارند.
﴿وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ و النَّارُ مَثْوَى لَهُمْ.﴾ (1)
«و آنان که به راه کفر شتافتند، به تمتّع و شهوت رانی و شکم پرستی مانند حیوانات حیوانات پرداختند، عاقبت منزل آن ها آتش دوزخ خواهد بود.»
پرخوری گاهی به حدّی می رسد که در واقع یک نوع بیماری محسوب می شود. یعنی بیماری «بولیمی»، (بولیم در زبان انگلیسی به معنای گاو است)، در حقیقت کسی که پرخوری بیش از حدّ بکند به یکی از حیوانات یعنی گاو نزدیک گردیده است، با این وصف، خوردن و
ص: 276
آشامیدن از روی بی میلی و نداشتن اشتهای کافی علاوه بر آثار وضعی منفی در جسم، در جنبه های روحی هم اثر می گذارد و موجب حماقت، خرفتی و نادانی می گردد. و در نتیجه، حماقت در انسان سبب تهوّر در امور و تلوّن و رنگ عوض کردن در اعتقاد و اخلاق گردیده و خلاصه بسیاری دیگر از ناگواری ها را به بار خواهد آورد که به این سادگی قابل جبران هم نخواهد بود، چنان چه لقمان به فرزندش فرمود:
﴿يا بُنَيَّ إِذا امْتَلَاتِ الْمِعْدَةُ نَامَتِ الْفِكْرَةُ وَ خَرَسَتِ الْحِكْمَةُ وَقَعَدَتِ الْأَعْضَاءُ عَنِ الْعِبَادَةِ.﴾ (1)
«فرزندم هنگامی که معده انسان (از غذا و آب) پر شد فکر آدمی می میرد و حکمت، گنگ می شود (راه ورود حکمت بسته می شود) و اعضای بدن از عبادت می ایستد.»
سبب خشم و شهوت از لقمه است *** آفت ذهن و فطنت از لقمه است
بنده بطن و لذّت و شهوت *** بتر از بنده عزّی و منات
خشم و شهوت جمال حیوانست *** علم و حکمت کمال انسانست
تا تو از آز و آرزو مستی *** بخدای ار تو آدمی هستی
بنابراین پرخوری موجب ابلهی، نادانی، حماقت و کودنی خواهد شد در حالی که جوع (گرسنگی) و تعدیل در خوردن و آشامیدن، موجب صفا، رقّت قلب و بصیرت آدمی خواهد گردید و آمادگی برای مناجات و ذکر با حقّ فراهم گشته و شهوت گناه تقلیل می یابد و حدّاقل اثری که گرسنگی دارد کم شدن شهوت جنسی و پرحرفی است که همین امر جلو بسیاری از معاصی را خواهد گرفت.
﴿رُوِيَ مَنْ قَلَّ طَعْمُهُ صَحَّ بَدَنُهُ. وَ صَفَا قَلْبُهُ. وَ مَنْ كَثرَ طَعْمُهُ سَقُمَ بَدَنُهُ وَ قسى قَلْبُهُ.﴾ (2)
«روایت شده کسی که خوراکش کم باشد، بدنش سالم و قلبش با صفا است و آن کسی که پرخوری کند، بدنش بیمار و قلبش سخت خواهد شد».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: إِذا أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ صَلاحَ عَبْدِهِ الْهَمَهُ قِلَّةَ الْكَلَامِ وَ قِلَّةَ الطَّعَامِ وَ قِلَّةَ
ص: 277
الْمَنَامِ﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: هنگامی که خداوند متعال صلاح کسی را بخواهد به او کمی سخن گفتن و کمی خوراک و خواب کم را الهام می کند».
یک نصیحت گویمت بشنو ز من *** عاقل و فرزانه و هوشیار باش
صبح صادق می دمد بیدار باش *** کم خور و کم خواب و کم گفتار باش
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: يا كميل، لا تُوَقِّرَنَّ مِعْدَتَكَ طَعَاماً وَدَعْ فيها لِلْمَاءِ مَوضِعاً وَ لِلرِّيحِ مَجَالاً وَ لَا تَرْفَعْ يَدَكَ مِنَ الطَّعَامِ إِلا وَ أَنتَ تَشْتَهِيهِ. فَانْ فَعَلْتَ ذَالِكَ فَأَنتَ تَسْتَمْرِئهُ فَإِنَّ صِحَّةَ الْجِسْمِ مِنْ قِلَّةِ الطَّعَامِ وَ قِلَّةِ الْمَاءِ.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: ای کمیل! سنگین مکن معده خود را از خوراک و گوشه ای از آن را برای آب واگذار و قسمتی دیگر را برای نفس کشیدن و قبل از سیر شدن دست از غذا بکش پس اگر چنین کردی غذا برای تو خوش طعم تر خواهد بود به درستی که سلامتی بدن از کمی خوردن و آشامیدن است».
صمت و جوع و سهر (3) و عُزلت و ذکری بدوام *** ناتمامان جهان را کند این پنج تمام (4)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ﴿أَبْغَضُكُمْ إِلَى اللهِ تَعَالَى كُلُّ نَؤُوُمٍ اَكُولٍ شَرُوبٍ﴾.(5) «مبغوض ترین شما در نزد خداوند تعالی کسی است که در خوابیدن، خوردن، و نوشیدن زیاده روی کند».
می گویند یکی از اطبّای بسیار مهمّ از شهر کوفه به قصد معالجه مردم به مدینه مسافرت کرد در حالی که فکر می نمود در آن شهر طبیبی وجود ندارد - همین طور هم بود - و انتظار داشت تا مردم بسیاری جهت معالجه به وی مراجعه نمایند، هنگامی که وارد شهر مدینه شد برخلاف
ص: 278
انتظار او افراد بسیار کمی به وی مراجعه کردند لذا در صدد کنجکاوی برآمده علّت را پرسید؟ در پاسخ وی گفته شد: مردم این شهر به دستور خداکه در قرآن فرموده:
﴿كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا﴾. (1) «بخورید و بیاشامید ولی اسراف نكنيد» عمل نموده و سخن پیامبر خود را که فرموده:
﴿المِعْدَةُ بَيْتُ كُلِّ دَاءٍ وَالْحِمْيَةُ دَوَاءُ كُلّ دَاءٍ - وَ الْحِمْيَهُ رَأْسُ كُلِّ دَوَاءٍ.﴾ (2) «معده خانه هر دردی و پرهیز، دوای هر بیماری است» را سرمشق خود قرار داده و به او عمل می نمایند لذا کمتر بیمار می شوند و نیاز قابل توجّهی به طبیب ندارند. در این هنگام طبیب گفت: ﴿كُلُّ الطِّبِّ فی هاتَيْنِ الْكَلِمَتَيْنِ﴾ «همه طبّ در همین دو کلمه است، یعنی اسراف نکردن و پرهیز نمودن».
یکی از علمای بسیار محترم می فرمود: شخصی غذا زیاد می خورد، شبی در عالم خواب دید کسی به او می گوید چرا با خود چنین می کنی و زیاده روی می نمایی و سلامت خود را در معرض مخاطره قرار می دهی؟ مثال تو مانند دیگ است که پر از برنج کرده و به قدری هم آب در او ریخته که از سر دیگ بیرون می ریزد به طوری که جایی برای هوا و فضایی برای طبخ کامل در ظرف باقی نمانده در این صورت هر چه داغ شود برنج ها و آب ها از سر دیگ خارج می گردد و غذای بسیار نامطلوبی به عمل خواهد آمد.
گاهی انسان در خوردن به اندازه ای افراط می کند که خود را در معرض هلاکت قرار می دهد و متوجه آن نیست و با این که سیر شده اما بر اساس عادت باز به خوردن و آشامیدن ادامه می دهد در صورتی که حیوانات این طور نیستند مثلاً الاغ وقتی تشنه شد بر سر جوی آبی، آب می خورد تا سیر شود آن گاه هر چند آن را کتک نیز بزنند امکان ندارد دیگر آب بخورد!! (3)
ص: 279
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ كَانَتْ هِمَّتُهُ مَا يَدْخُلُ بَطْنَهُ كَانَتْ قيمَتُهُ ما يَخْرُجُ مِنْهُ﴾.(1)
«علی علیه السلام فرمود: هر که همّتش فقط مصروف آن باشد که چیزی در شکمش داخل کند، قدر و قیمتش به اندازه چیزی است که از شکمش خارج می گردد».
﴿عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام: مَا مِنْ شَيْءٍ أَبْغَضَ إِلَى اللهِ مِنْ بَطْنِ مَمْلُوِّ.﴾ (2)
«امام باقر علیه السلام فرمود: هیچ چیز نزد خداوند، مبغوض تر از شکم پر نیست».
شهید اول در یکی از مجامع خود چنان چه در فوائد الرضویه صفحه 646 نقل کرده می فرماید: توجه صوفیه به کثرت خوراک و شکم پروری به جایی رسید که نقش انگشتر بعضی از ایشان «اكلها دائم» است... (3)
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: إِيَّاكُمْ وَ الْبِطْنَةَ فَإِنَّهَا مِقْسَاةٌ لِلْقَلْبِ وَ مِكْسَلَةٌ عَنِ الصَّلوَةِ، مُفْسِدَةٌ لِلْجَسَدِ﴾. (4)
«علی علیه السلام فرمود: بر شما باد به دوری از پرخوری که آن دل را سخت می کند و شخص را در نماز کسل می سازد و تن آدمی را به تباهی می کشاند».
و نیز فرمود:
ص: 280
﴿إِيَّاكَ وَ الْبِطْنَةَ فَمَنْ لَزِمَهَا كَثُرَتْ أَسْقَامُهُ وَ فَسَدَتْ أَحْلامُهُ.﴾ (1)
«بر تو باد به دوری از پرخوری زیرا که پرخور، دردش بسیار و خواب شیرینش، پریشان است.»
﴿وَ مِنْ وَصايا أمير المؤمنين علیه السلام لابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام: يَا بُنَيَّ ألا أُعَلِّمُكَ أَرْبَعَ خِصَالٍ تَسْتَغْنى بها عَنِ الطَّب؟ فقال بلى يا أميرَ الْمُؤْمِنِين، قال علیه السلام: لاتَجْلِسُ عَلَى الطَّعَامِ إِلا وَ أَنْتَ جائِعٌ و لا تَقُمْ عَنِ الطَّعَامِ إِلا وَ اَنتَ تَشْتَهِيبِهِ وَ جَوِّدِ الْمَضْغَ وَ إِذَا نِمْتَ فَأَعْرِضْ نَفْسَكَ عَنِ الْخَلَاءِ فَإِذَا اسْتَعْمَلْتَ هَذَا اسْتَغْنَيْتَ عَن الطِّبِّ﴾.(2)
«علی علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود: می خواهی تو را آگاه نمایم به چهار خصلتی که تو را از طبّ (و مراجعه به طبیب) بی نیاز نماید؟ گفت آری پدرجان! آن گاه فرمود: بر سر غذا منشين مگر آن که کاملاً گرسنه باشی. و از غذا خوردن دست بکش در حالی که هنوز به آن اشتها داری و غذا را خوب بجو و موقع خواب با شکم پر به بستر خواب نرو، بلکه خود را خلوت کن (بار شکم را سبک کن) پس هنگامی که عمل کردی به این چهار دستور از مراجعه به طبیب و طبّ بی نیاز خواهی شد.»
انسان طوری خلق شده است که وقتی معده او به غذا محتاج شد، احساس گرسنگی می کند (که اگر این احساس نباشد تلف خواهد شد) و ترشّحاتی از کیسه صفرا به معده ایجاد می شود و انسان غذا می خورد، آن گاه مراحلی طی می شود تا مواد لازم جذب بدن گردد، اوّلین مرحله دهان است که به وسیله دندان ها غذا جویده و نرم گشته و آب دهان (بزاق) نیز نقش مهمّی را ایفا می کند و نگاه به غذا باعث تحریک غدّه های بزاقی دهان گشته ﴿فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَى طَعَامِهِ﴾ در نتیجه به هضم غذا کمک می کند. پس از دهان، مراحلی طی می شود تا غذا وارد معده گردد. (دهان، حلق، مری، روده کوچک، روده بزرگ، معده)
ص: 281
دو کار مهمّ در معده صورت می گیرد، یکی بافت غدّه ای که شیره معده ترشّح می کند و تغییر شیمیایی به غذا می دهد و دیگری بافت ماهیچه ای که غذا را به طور مرتّب در معده می گرداند تا با شیره معده کاملاً مخلوط شود و کار هضم آسانتر شود.
بنابراین اگر بنا بر دستور بهداشتی و حکیمانه اسلام و تأکید امیرالمومنین علیه السلام در حدیث مذکور و روایات دیگر عمل نشود مثلاً انسان بدون اشتها به غذا، غذا بخورد یا غذا را خوب نَجَوَد و کار دندان را به معده محوّل کند، بدیهی است در این صورت به معده فشار خواهد آمد و بیماری های مختلف گوارشی و غیره را به دنبال خواهد داشت، از سوی دیگر نیز در بدن هر انسانی مویرگ های فراوانی وجود دارد که مواد زاید غذایی، داخل آن ها رسوب نموده و مانع رسیدن خون به سلّول های بدن می شود که بعد از مدّتی تولید بیماری های گوناگون خواهد نمود و کلّیه دستگاه های بدن را از کار می اندازد.
در مصرف غذاهای مختلف مقداری از آنها در دستگاه هاضمه جذب و به مصرف سلّول های بدن رسیده و مقداری هم دفع می شود و مابقی در اطراف قلب و سراسر بافت های بدن باقی می ماند و به تدریج به درون بافت ها رسوب می کند، لذا جهت به دست آوردن سلامتی کامل، بایستی منشأ بیماری ها که همان موادّ اضافی و ذخیره های زاید یا مؤونه های داخلی و پس اندازها یا ضایعات جسم می باشند را برطرف نمود و با امساک خانه تکانی کرد تا دستگاه های مختلف بدن بتوانند به وظایف حیاتی خود ادامه دهند، به همین جهت دین مقدس اسلام در رابطه با مصرف غذا سفارش های فراوانی دارد و به سلامتی انسان اهمیّت زیادی داده است.
اهمیّت پیشگیری از بیماری های شدید با تغذیه سالم، آن گاه روشن می گردد که به وضعیت بیماران دچار گرفتگی عروق قلبی و مشکلات عدیده ای که محلّ زندگی روزمرّه و تهدیدکننده حیات آن ها است توجّه کنیم، مشاهده درد سرهای عمل جرّاحی عروق قلبی یا باز کردن رگ های قلب با بادکنک، می تواند انسان را به فکر بیندازد که چرا از ابتدا با یک روش صحیح تغذیه از بروز چنین مشکلاتی جلوگیری نکرده است.
فایده گرسنگی این است که خون قلب راکم و سفید می کند و در سفیدی خون قلب، صفا و نورانیت است و آب می کند پیه قلب را و در آب شدن پیه قلب است، زیادتی رقّت او و رقّت
ص: 282
قلب کلید سعادت و موجب توجّه الطاف حق است که در حدیث قدسی می فرماید: ﴿اَنَا عِنْدَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ وَ الْمُنْدَرِسَةِ قُبُورُهُمْ.﴾ چنان چه در قساوت قلب است حجاب و بُعد از حق، علاوه هر قدر خون قلب کم شود مجاری و راه های دشمن که شیطان است تنگ تر می شود زیرا مجاری شیطان، رگ هایی است که پر است از شهوات.
عیسی بن مریم علیه السلام فرمود: ﴿يا مَعْشَرَ الْحَوَارِبِيِّنَ جَوِّعُوا بُطُونَكُمْ لَعَلَّ قُلُوبُكُمْ تَرى رَبَّكُمْ.﴾. پس فایده و ثمرۀ گرسنگی در نورانیّت قلب، امری است ظاهر و هویدا، شهادت می دهد او را تجربه و امتحان که در حدیث قدسی آمده است: ﴿یا اَحْمَدَ لَوْ ذُقْتَ حَلَاوَةَ الْجُوعِ وَالصُّمْتِ وَ الْخَلْوَةِ وَ ما وَرِثُوا مِنْهَا. قَالَ يَا رَبِّ ما ميراثُ الْجُوعِ؟ قَالَ: الْحِكْمَةُ، وَ حِفْظُ الْقَلْبِ، وَ التَّقَرُّبُ إِلَى وَ الْحُزْنُ الدَّائِمِ، وَ خِفَّةُ الْمَؤُونَةِ بَيْنَ النَّاسِ وَ قَوْلُ الْحَقِ، وَ لا يُبالي عَاشَ بِيُسْرٍ أَوْ بِعُسْرِ﴾.(1)
«ای پیامبر! اگر بچشی حلاوت (شیرینی و لذّت) گرسنگی، سکوت، خلوت و آن چه از این ها به ارث می رسد را پیامبر عرض کرد: خدایا میراث گرسنگی چیست؟ خداوند فرمود: میراث گرسنگی حکمت، حفظ قلب، تقرّب به من، حزن همیشگی و سبکی مؤونه زندگی در بین مردم و کلام حق بوده است و باکی نیست برای او که زندگی به سختی می گذرد یا به آسانی».
ص: 283
غزالی در کتاب احیاء العلوم به فواید ده گانه گرسنه ماندن اشاره نموده، می گوید:
1- گرسنگی، دل را صفا می دهد، بصیرت و بینایی را در وجود انسان زنده نگه می دارد، در صورتی که سیری و پرخوری بینایی را از قلب سلب می کند. ﴿إِذَا امْتَلاتِ الْمِعْدَةُ، نَامَتِ الْفِكْرَةُ وَ خَرَسَتِ الحِكْمَةَ وَ قَعَدَتِ الْأَعْضَاءُ عَن الْعِبادَةِ.﴾
2- گرسنگی، موجب رقّت قلب و درک مناجات با خدا می شود چرا که آدمی گاهی زبانش به ذکر مشغول و لکن از لذّت ذکر و صفای دل خبری نیست، گو این که پرخوری حجابی بین دل و زبان ایجاد می کند.
3- گرسنگی، انکسار و ذلّت را در قبال عظمت و قدرت قاهره پروردگار، در انسان به وجود آورده آن چنان خود را ضعیف و ناتوان می بیند که جز تضرّع به درگاه الهی، راهی در پیش پای خود نمی بیند.
4- گرسنگی، یادآور حال فقراء است چرا که انسان خود را با دیگران مقایسه می کند، حال خود را با غیر لحاظ نموده و با گرسنه ماندن، حسّ مواسات، همدردی و مهربانی در انسان تقویت می شود.
5- گرسنگی، یادآور گرسنگی و تشنگی روز قیامت است، سزاوار نیست که انسان از آینده خود بی خبر باشد.
6- گرسنگی، خواب را کاهش داده، بیداری را مداومت می دهد .
7- گرسنگی، انسان را در راه عبادت قرار داده از مشاغل دست و پاگیر تهیه غذا می کاهد.
8- گرسنه بودن، موجب صحّت بدن و دوری از امراض خواهد بود.
9- گرسنگی یا کم خوری و کم مصرفی، از اسباب موفقیت او به ارتزاق حلال است چرا که به اندک غذا و خوراکی اکتفا نموده و از بازتاب تن پروری و لذّت جویی در طعام که همانا چشم دوختن به دارایی مردم است محفوظ مانده و به حرام دست دراز نمی کند.
ص: 284
10- بزرگ ترین فایده گرسنگی، شهوت شکنی است زیرا انسان بر اثر گرسنگی بر نفس سرکش تسلّط یافته آن را مهار می کند و شهواتش را درهم می کوبد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «شیطان نفس مانند خون در عروق و رگ های فرزند آدم درحرکت است، اگر می خواهید از تسلّط شیطان در امان بمانید، راه های ورودی آن را با گرسنگی ببندید.» (1)
بنابراین اجتناب از زیاده روی در خوراک و پرهیز از پرخوری، علاوه بر آثار فراوان معنوی و آخرتی و اجتماعی، سلامتی جسم و روح آدمی را نیز تضمین می نماید آن چنان که تمام این آثار در ماه مبارک رمضان کاملاً مشهود و ملموس است و با روزه داری، هم تضمین می شود و هم با ذوب شدن از غذاهای شبهه ناک حقیقت استغفار محقّق می گردد. در صورتی که پرخوری و سیری آثار و عواقب فراوان منفی و ویرانگری به دنبال خواهد داشت بعضی گفته اند: «مقدار غذایی که برای بدن تو لازم است تو آن را می خوری و زیاده بر آن، غذا تو را می خورد»
طعام افزون مخور ناگاه و ناساز *** که آن افزون ترا بی شک خُورَد باز
به هر حال لقمه و غذا در نفس انسان آثار شگفت انگیز و عمیق و نقش بسیار مهمّی در اعتدال جسم و روح و انحراف و عدم انحراف انسان دارد و هویت انسان خواهد شد.
«شریک بن عبدالله نخعی، مردی دانشمند و زیرک بود، در حالات او نوشته اند که مهدی عبّاسی او را به حضور خواند تا از نزدیک با او آشنا شود زیرا شنیده بود او مردی زاهد و پارسا است، پس از حضور در دربار، خلیفه به وی پیشنهاد کرد که یکی از سه امر را اختیار کند، منصب قضا، تربیت اولادِ خلیفه، صرف یک نهار یا شام.
شریک به فکر عمیقی فرو رفته فهمید که بد دامی برای او پهن کرده است لذا با خود گفت: از همه آسان تر صرف غذا است چرا که منصب قضاکار مشکلی است و از این بدتر، تربیت فرزندان خلیفه می باشد زیرا مورد اعتراض مردم واقع خواهم شد که چه شد گرگ زادگان را
ص: 285
تربیت می کنی مگر این نیست که گرگ زاده عاقبت گرگ شود؟ بدین جهت صرف نهار را انتخاب نموده موافقت کرد، خلیفه به طبّاخ خود دستور داد غذائی مطبوع برای روز موعود تهیه نماید، در آن روز با خلیفه هم سفره شد پس از صرف طعام، طبّاخ گفت: بعد از این غذا هرگز این مرد رستگار نخواهد شد، زمانی نگذشت که شریک بن عبدالله نخعی خود شخصاً از خلیفه تقاضای منصب قضاوت نمود و تربیت فرزندان او را هم به عهده گرفت. یکی از روزها حواله مقرّری خود را در دست داشته به دکّان صرّافی برای اخذ وجه الحواله مراجعه نمود. اتفاقاً در آن روز جماعت زیادی برای گرفتن حواله به صف ایستاده بودند، شریک از بین جمعیت بیرون آمده بدون رعایت نوبت به صرّاف گفت: زودتر حواله مرا پاس کن. صرّاف گفت: با کمی تأمّل وجه الحواله شما تقدیم خواهد شد، شریک به صرّاف فرصت پرداخت وجه به دیگران را نداده تقاضای خود را تکرار کرد صراف ناراحت شده گفت: مگر پارچه قیمتی به من فروخته ای که این اندازه عجله می کنی؟ گفت: آری از پارچه گران تر فروخته ام، صرّاف گفت: چطور؟ شریک گفت: دین خود را در قبال این مال فروخته ام!
هم چنین درباره همین شریک گفته شده، روزی محمّد بن مسلم طحّال که از راویان جلیل القدر شیعه است جهت اداء شهادت و گواهی دادن به دادگاه آمد اما شریک با این که می گفت: وی در حدیث و شهادتش راستگو است، مع ذلک شهادت محمّد بن مسلم را رد کرد، محمّد جریان را به امام صادق علیه السلام گفت، آن حضرت فرمود: چه شد که شریک شهادت تو را نپذیرفت، خداوند او را به قعر دوزخ اندازد. (1)
بنابراین همان گونه که عدم رعایت بهداشت غذایی و پرخوری آثار وضعی منفی در جسم و روح انسان دارد، شکّی نیست که خوردن غذای حرام نیز آثار وضعی نامطلوب تر و بسیار تلخی را به بار خواهد آورد و موجب فساد اخلاق و محرومیت از بهشت ﴿حُرِّمَ الْجَنَّةُ جَسَداً غُذَّى بِحَرامٍ﴾ و تعلّق لعنت فرشتگان ﴿لَعَنَهُ كُلُّ مَلَكِ فِي السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ﴾ و عدم قبولی عبادات خواهد شد.
ص: 286
﴿و قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلم: دِرْهَمُ حَلالٍ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ دِرْهَمٍ حَرَامٍ.﴾. (1)
﴿پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: یک در هم حلال به هزار درهم حرام می ارزد».
﴿العِبَادَةٌ مَعَ اَكْلِ الْحَرَامِ كَالْبِنَاءِ عَلَى الرَّمْلِ – وَ قِيلَ عَلَى الْمَاءِ.﴾
«عبادت کردن با غذای حرام (غذای حرام بخورد و عبادت هم بکند) مانند ساختمان کردن بر روی شنزار یا آب است».
همان گونه که ساختن بنا، بر روی ریگ ها و شن ها در معرض سقوط و خرابی خواهد بود، عبادت کردن نیز با غذاهای حرام همین طور است در برخی اخبار نیز چنین آمده که دو چیز در عبادت نقش فراوان دارد یکی دل و دیگر زبان و قوام هر دو به غذا می باشد پس وقتی غذا حلال نبود، تسبیح و شکرگزاری نیز قبول نخواهد شد. (اخبث الاشياء اللقمة الحرام)
لقمه تخم است و برش اندیشه ها *** لقمه بحر است و گوهرش اندیشه ها
این سخن گفتند اهل دل تمام *** جهل و غفلت زاید از نان حرام
زاید از نان حلال اندر دهان *** میل خدمت عزم رفتن از جهان
در روایت دیگری نبی اکرم صلی الله علیه و آله در مذمّت از این عمل نامطلوب فرمود:
﴿مَنْ أَكَلَ لُقْمَةَ حَرَامٍ لَمْ تُقْبَلْ لَهُ صَلوةٌ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ لَمْ تَسْتَجِبْ لَهُ دَعْوَةٌ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً، وَ كُلُّ لَحْمٍ يُنْبِتُهُ الْحَرَامُ فَالنَّارُ أَوْلَى بِهِ وَ إِنَّ اللُّقْمَةَ الْوَاحِدَةَ تُنْبِتُ اللَّحْمَ.﴾ (2)
«کسی که لقمه حرام بخورد، تا چهل شب (چهل شبانه روز) نمازش قبول نخواهد شد و دعای او هم تا چهل روز مستجاب نمی شود. و هر گوشتی که از حرام روییده شود پس آتش جهنّم برای او سزاوارتر است و همانا (حتّی) یک لقمه حرام به صورت گوشت در بدن روییده خواهد شد».
شیطان هنگامی که نفرین شد، گفت اگر فرزند آدم را در هیچ مورد نتوانم فریب دهم و به انحراف بکشانم، در یکی از سه جا او را فریب می دهم: اوّل گرفتن مال از راه حرام، دوّم منع مال از صاحب حق، سوّم صرف مال در جای نامناسب و ناحق. (3)
یکی از اهمّ مراقبات این است که انسان واردات و صادرات دهانش را مواظب باشد، آن
ص: 287
لقمه نانی را که به دهان می گذارد اگر از روی حساب نباشد هرزه خوار می شود و انسان هرزه خوار، هرزه گو می گردد، آن دهانی که وارداتش آلوده است صادراتش هم آلوده است و به قول شیخ بهائی:
لقمه کامد از طریق مشتبه *** خون خور و خاک و بر آن دندان منه
کان ترا در راه دین مفتون کند *** نور عرفان از دلت بیرون کند (1)
در بعضی روایات وارد شده که تمام عبادات ده قسمت است. نُه قسمت آن در تحصیل روزی حلال و یک قسمت دیگر توزیع می شود بر جمیع عبادات و اعمال حسنه اعمال حسنه ﴿اِنّ الْعِبادَةَ عَشْرَةَ أَجْزَاء تِسْعَةٌ مِنْهَا طَلَبُ الْحَلالِ﴾ (2) برای آن که تحصیل روزی حلال بسیار پر زحمت است و (چنان چه مضمون فرمایش بزرگان است) مثل حلال، مَثَل قطره و مَثَل حرام مَثَل سيل است مخصوصاً در آخر الزّمان که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
﴿و أَقَلُّ ما يَكُونُ في آخِرِ الزَّمَانِ أخٌ يُوثَقُ بِهِ أَوْدِرْهَمْ مِنْ حَلالٍ.﴾
«یعنی چیزی که کمتر میسّر می شود در آخر الزّمان، رفیق شفیق و صدیقی است که مورد اطمینان و وثوق شخص باشد، یا یک در هم از کسب حلال»
«علی علیه السلام فرمود: نزدیک است مردم به سه چیز نتوانند دسترسی پیدا کنند، در هم حلال، زبان صادق و سخن راست و دوست مورد اطمینان و مایه آرامش خاطر»
قالَ الصَّادِقُ علیه السلام: يَأْتي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أَعَزَّ مِنْ آخٍ أَنیسٍ وَ كَسْبِ دِرْهَمِ حَلالٍ.﴾ (3)
ص: 288
«امام صادق علیه السلام فرمود: بر مردم دورانی آید که چیزی کمیاب تر از رفیق مأنوس و کسب یک درهم از حلال نیست.»
شاید حقیقت معنای ﴿مَنْ لا مَعَاشَ لَهُ لا مَعَادَ لَهُ﴾ همین باشد یعنی کسی که احکام مکاسب خود را نمی داند و معاش دنیوی او خراب و با اشکال است به طریق اولی معاد ندارد یعنی نمی تواند تحصیل معاد نماید زیرا لقمه حرام نمی گذارد که او رو به آخرت برود برای آن که سرچشمه جميع سعادت ها و منشأ موفّقیت در تمامی طرق خیریه و عبادات، لقمه حلال و كسب خالی از شبهه و اشکال است. رشد و نموّ تمام قوای ظاهری و باطنی، اعضاء و جوارح در نتیجه تغذیه است. پس مبدأ نورانیت و سعادت یا ظلمت و شقاوت تمام اعضاء و جوارح و قوه ظاهره و باطنه، مأكولات و مشروبات طیّبه محلّه یا خبیثه محرّمه خواهد شد.
﴿اللُّقْمَةُ خَمْسَةٌ: لقمة حلالٍ و لقمة حرامٍ و لقمة شبهةٍ و لقمة شهوةٍ و لقمة عادةٍ فاما لقمة حرام فانّها تورث في القلب العداوة وتجرى على اللسان الكذب والغيبة و الما لقمة الشّبهة فتورث فى القلب الشكّ و الوسوسة و تجرى على اللّسان فضول الكلام و تقسى القلب و تبعت الى اتباع الهوى و الما لقمة الشّهوة فتورث في القلب الامل و تجرى على اللسان فضول القول و الما لقمة العادة فتورث القناعة فى القلب و تجرى على اللسان كلام الحكماء و الامر بالمعروف و النهي عن المنكر و الما لقمة الحلال فتورث فى القلب رضاءَ الرّبِّ - و في الحديث: ﴿مَنْ أَكَلَ طَعَاماً لِلشَّهْوَةِ حَرَّمَ اللهُ عَلَى قَلْبِهِ الْحِكْمَةَ وَ مَنْ أَكَلَ الْحَلالَ أَرْبَعِينَ يَوْمَا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ أَجْرِى ينابيع الْحِكْمَةَ مِنْ قَلْبِهِ إِلى لِسَانِهِ»﴾. (1)
* یکی از فضلای حوزه علمیه نقل می کرد که سال 1335 در قم به اتّفاق هم مباحثه خود مشغول مباحثه در مدرسه حجّتیه قم بودیم، در این هنگام پیرمرد وارسته و باصفایی را مشاهده نمودیم که در بین مباحثه وقتی آیه ای را اشتباه خواندیم بدون نگاه در قرآن مجید آیه را صحیح و از حفظ خواند و بدین وسیله ما را متذکّر ساخت که با تکرار این عمل ما را سخت
ص: 289
تحت تأثیر خود قرار داد، لذا با مشاهده این حرکت شگفت انگیز، وی را به حجره خود دعوت نموده که پس از پرسش و تحقیق و بررسی معلوم شد او پیرمردی هفتاد ساله به نام کربلایی محمّد کاظم کریمی ساروقی (از توابع اراک) است و هیچ سوادی نداشته و لكن تمام قرآن به او افاضه گردیده به طوری که تمام قرآن را از حفظ و به نحو عجیبی می خواند، تا بالاخره پس از اصرار، علّت اصلی این افاضه و عنایت خاص الهی را سه چیز اظهار نمود که یکی از آن ها، پرهیز و اجتناب جدی از خوردن لقمه حرام و شبهه ناک می باشد او با هر کس هم خوراک نمی شد و هر کجا غذا نمی خورد و می گفت هرگاه جایی بروم که غذای حرام و شبهه ناک باشد، تمام آن فضا را تاریک می بینم و اگر از آن غذا استفاده نمایم یک سنگینی یا پرده و حائلی در سینه ام حس می کنم که با فرو بردن انگشت در حلق خود حالت استفراغ و تهوع به من دست می دهد و با خارج شدن آن غذا احساس سبکی و پاکی یا نورانیت می کنم و هرگز نمی گذارم لقمه شبهه ناکی داخل شکمم گردد، سپس داستان عجیبی را به این صورت نقل نمود. (1)
«عصر پنج شنبه کربلایی محمّد کاظم علیه السلام به زیارت امام زاده ای که در آن محل مدفون است می رود، دو نفر سیّد بزرگوار را می بیند و به او می فرمایند کتیبه ای که در اطراف حرم نوشته شده را بخوان، می گوید آقایان من سواد ندارم و قرآن را نمی توانم بخوانم، می فرمایند بلی می توانی، پس از التفات و فرمایش آقایان حالت بیخودی عارضش می گردد و همان جا می افتد تا فردا عصر که اهالی ده برای زیارت امامزاده می آیند او را افتاده می بینند پس او را بلند کرده به خود می آورند به کتیبه می نگرد می بیند سوره جمعه است تمام آن را می خواند و بعد خودش را حافظ تمام قرآن می بیند و هر سوره از قرآن مجید را که از او می خواستند از حفظ به طور صحیح می خوانده به طوری که بنابر قول مرحوم میرزای شیرازی هر آیه ای را از او می پرسیده فوراً می گفته از فلان سوره است و عجیب تر آن که هر سوره ای را می توانست از آخر به اول بخواند و نیز فرموده است کتاب تفسیر صافی در دست داشتم برایش باز کردم و گفتم: این قرآن است و از روی خط آن بخوان، کتاب را گرفت چون در آن نظر کرد گفت: آقا تمام این صفحه
ص: 290
قرآن نیست و روی آیه شریفه دست می گذاشت و می گفت: تنها این سطر قرآن است یا این نیم سطر قرآن است و هكذا... !»
***
مرحوم آیةالله دستغیب داستان های دیگری نیز در ارتباط با تأثیر غذا و لقمه نقل فرموده که در این جا تنها به داستان حاجی مؤمن اشاره می شود.
«صاحب مقام يقين مرحوم عباسعلی مشهور به حاج مؤمن که دارای مکاشفات و کرامات بسیاری بوده و تقریباً مدّت سی سال نعمت مصاحبت با آن مرحوم در حضر و سفر نصیب بنده (آیة الله دستغیب) بود نقل کرد که در اوّل جوانی شوق زیادی به زیارت و ملاقات حضرت حجّت علیه السلام در من پیدا شد که مرا بی قرار نمود تا این که خوردن و آشامیدن را بر خود حرام کردم تا وقتی که آقا را ببینم (و البته این عهد از شدّت اشتیاق بود) دو شبانه روز هیچ نخوردم شب سوّم اضطراراً قدری آب خوردم، حالت غشوه عارضم شد در آن حال حضرت حجّت علیه السلام را دیدم و به من تعرّض فرمود که چرا چنین می کنی و خودت را به هلاکت می اندازی برایت طعام می فرستم بخور پس به حال خود آمدم ثلث از شب گذشته دیدم مسجد (مسجد سردزک) خالی است و کسی در آن نیست و در مسجد را کسی می کوبد آمدم در را گشودم دیدم شخصی عبا بر سر دارد به طوری که شناخته نمی شود از زیر عبا ظرفی پر از طعام به من داد و دو مرتبه فرمود بخور و به کسی نده و ظرف آن را زیر منبر بگذار و رفت داخل مسجد آمدم دیدم برنج طبخ شده با مرغ بریان است از آن خوردم و لذّتی چشیدم که قابل وصف نیست، فردا پیش از غروب آفتاب مرحوم میرزا محمّد باقر که از اخیار و ابرار آن زمان بود آمد اوّل مطالبه ظرف ها را کرد و بعد مقداری پول در کیسه کرده بود به من داد و فرمود تو را امر به سفر فرموده اند این پول را بگیر و به اتّفاق جناب آقا سید هاشم (پیش نماز مسجد سردزک) که عازم مشهد مقدّس است برو و در راه، بزرگی را ملاقات می کنی و از او بهره می بری.
حاجی مومن گفت با همان پول به اتّفاق مرحوم آقا سیدهاشم حرکت کردیم تا تهران وقتی که از تهران خارج شدیم، پیری روشن ضمیر اشاره کرد اتومبیل ایستاد پس با اجازه مرحوم آقا سید هاشم (چون اتومبیل در بست به اجاره ایشان بود) سوار شد و پهلوی من نشست، در اثناء راه
ص: 291
اندرزها و دستورالعمل های بسیار به من داد و ضمناً پیش آمد مرا تا آخر عمر به من خبر داد و نیز آن چه خیر من در آن بود برایم گزارش می داد و آن چه خبر داده بود به تمامش رسیدم و مرا از خوردن طعام قهوه خانه ها نهی می کرد و می فرمود لقمه شبهه ناک برای قلب ضرر دارد با او سفره ای بود هر وقت میل به طعام می کرد از آن نان تازه بیرون می آورد و به من می داد و گاهی کشمش سبز بیرون می آورد و به من می داد تا رسیدیم به قدمگاه فرمود: اجل من نزدیک و من به مشهد مقدّس نمی رسم و چون از دنیا رفتم کفن من همراهم هست و مبلغ دوازده تومان دارم به آن مبلغ قبری در گوشه صحن مقدّس برایم تدارک کن و امر تجهیزم با جناب آقا سید هاشم است.
حاجی گفت و حشت کردم و مضطرب شدم فرمود آرام بگیر و تا مرگم برسد به کسی چیزی مگو و به آن چه خدا خواسته راضی باش. چون به کوه طرق رسیدیم اتومبیل ایستاد، مسافرین پیاده شدند و مشغول سلام کردن به حضرت رضا علیه السلام شدند، دیدم آن پیرمرد محترم به گوشه ای رفت و متوجه قبر مطهر گردید پس از سلام و گریه بسیار گفت بیش از این لیاقت نداشتم که به قبر شریف برسم پس رو به قبله خوابید و عبایش را بر سر کشید، پس از لحظه ای به بالینش رفتم را پس زدم دیدم از دنیا رفته است و از ناله و گریه ام مسافرین جمع شدند قدری حالاتش را که دیده بودم برایشان نقل کردم همه منقلب و گریان شدند و جنازه شریفش را با آن ماشین به شهر آورده و در صحن مقدس مدفون گردید.(1)
﴿إنَّ أميرَ الْمُؤمِنين علیه السلام قال: أَوْحَى الله عزوجل إلى دَاوُدِ، إِنَّكَ نِعْمَ الْعَبْدُ لَوْ لا أَنَّكَ تَأْكُلُ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ وَ لَا تَعْمَلْ بِيَدِكَ شَيْئاً، قَالَ: فَبَكَى دَاوُد ...﴾ (2)
«حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خداوند به داوود نبی وحی فرستاد که نیکو بنده ای هستی اگر از بیت المال نمی خوردی و به دست خود کار می کردی، پس داوود علیه السلام به این جهت چهل شبانه روز گریه کرد، خداوند آهن را برای او نرم نمود و هر روز یک زره درست می کرد و هزار در هم می فروخت و بدین وسیله از بیت المال مستغنی شد.»
نكته مهمّ دیگر در مسأله خوردن و آشامیدن علاوه بر رعایت کمیّت و کیفیت و حلال بودن غذا این است که سفارش شده با نام خدا آغاز به خوردن و آشامیدن شود و پس از آن خدا را
ص: 292
سپاس گوید و بگوید الحمد لله. ﴿غَفَرَ اللهُ لَهُ قَبْلَ أَنْ تَصِيرَ اللُّقْمَةَ إِلى فَمِهِ﴾.
﴿في وصيّة رَسول الله صلی الله عَلَيْهِ وَ اله لعلىِّ يا عَلِيٌّ: إِذا أَكَلْتَ فَقُلْ بِسْم الله وَإِذَا فَرَغْتَ فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَإِنَّ حَافِظُيْكَ لَا يَبْرَحَانِ يَكْتُبَانِ لَكَ الْحَسَنَاتِ حَتَّى تَبْعُدَهُ عَنْكَ﴾. (1)
«در وصیتی پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: هنگام غذا خوردن بگو - بسم الله - و وقتی فارغ گشتی بگو - الحمد لله - پس به درستی که دو ملکی که تو را حفظ دو مَلَکی که تو را حفظ می کنند (دو ملک مخصوص ضبط اعمال، رقیب و عتید) تا دور شدن از غذا برای تو حسنه می نویسند».
در پایان از مجموعه مطالب مذکور در حدیث عنوان بصری پیرامون ریاضت نفس (و آن چه بعداً در بحث حلم نیز خواهد آمد) چنین به نظر می رسد که هیچ عاملی در بین عوامل در مسیر بندگی خدا و سیر و سلوک مهم تر از لقمه (غذا) نمی باشد و به دنبال آن نیز ریاضت (2) زبان سخت ترین ریاضت ها است (یعنی در درجه اول لقمه و بعد از آن زبان) و وجه آن نیز کاملاً مشخص است زیرا هرزه خوری باعث هرزه گویی و بی بندوباری در زبان می شود و انسان حرام خوار پرخور که تمام توجّهش به شکم می باشد پرگو و بی بند و بار در حرف زدن نیز خواهد شد و در این صورت هیچ توجّهی به عیوب خود نخواهد نمود بلکه پیوسته تمام همّ و فکر او متوجّه شکم خوارگی است و اعضاء و جوارح بویژه زبان را در این جهت استخدام نموده و بدین وسیله فرصتی برای اصلاح خود و عیوب خویش پیدا نخواهد کرد، (3) در صورتی که انسان کم خور و با حساب، شهوات او کمتر تحریک شده و با سکوت و کم حرفی زمینه اصلاح و رفع عیوب خویش برای او فراهم می شود.
بنابراین بعد از غذا، حفظ و کنترل زبان نقش فراوانی در طی طریق الی الله دارد و شاید آمار
ص: 293
هیچ گناهی به اندازه آمار گناه زبان نباشد و مثل داس که گندم را درو می کند، گاهی زبان تمام اعمال و عبادات آدمی را درو می کند. (1)و از بین می برد و لذا خداوند متعال زبان را آن چنان عذاب می کند که هیچ یک از دیگر اعضاء را آن چنان عذاب نکرده باشد.
و امام سجّاد علیه السلام نیز فرمود: «زبان انسان هر روز خود را بر اعضاء بدن عرضه می کند و می گوید: حال شما چگونه است؟ پس گویند: اگر تو از ما دست برداری به خیر خواهیم بود برای خدا از ما درگذر، پس آن را سوگند می دهند: و می گویند جز این نیست که ما به خاطر تو پاداش می گیریم و به خاطر تو کیفر می شویم.» (2)
خموشی پرده پوش راز باشد *** نه مانند سخن غمّار باشد
چو دل را محرم اسرار کردند *** خموشی را امانت دار کردند
بسا ناگفتنی کز گفتنش مَرد *** کند هنگامه جان بر بدن سرد
اگر طوطی زبان می بست در کام *** نه خود را در قفس دیدی نه در دام
آری چه آبروها که به سبب یک سخن بی مورد ریخته شده و چه اشخاص باوقار که با یک کلام ناهنجار از درجه اعتبار ساقط شدند و یا جان انسانی در خطر افتاده است. (3) و در برخی روایات زبان به عنوان ملاک و معیاری جهت شناخت انسان عاقل و هم چنین تشخیص آن از انسان احمق معرفی شده است. (4)
خردمند باش و بی آزار باش *** همیشه زبان را نگهدار باش
بنابراین زبان انسان بیش از هر عضوی در معرض گناه و آفت است (که ده ها آفت از زبان سر می زند) (5) و میدان بازتر و وسیع تری دارد در صورتی که این وسعت برای سایر
ص: 294
اعضاء نیست لذا ریاضت آن نیز از سایر ریاضت ها دشوارتر و سخت تر می باشد.
گر سخن از نیکویی چو زر است *** آن سخن ناگفته نیکوتر بود
معروف است که اگر سخن به قیمت طلا می باشد بگو و اگر به قیمت نقره است، سکوت طلا خواهد بود و سخن چون دواء می باشد کم آن سودمند و بسیارش کُشنده است. ﴿اَلكَلامُ كَالدَّواءِ قَلِيلُهُ يَنْفَعُ وَ كَثِيرُهُ قَاتِلُ يُهْلِكُ﴾ ﴿إِنْ كُنْتَ زَعَمْتَ أَنَّ الْكَلامَ مِنْ فِضَّةٍ، فَإِنَّ السُّكُوتَ مِنْ ذَهَبٍ﴾. (1)
به مجلس نشستن خموشی رواست *** اگر نقره گویی نگفتن طلاست
***
این زبان چون سنگ وفم آهن وش است *** وان چه بجهد از میان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف *** گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زان که تاریک است و هر سو پنبه زار *** در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند *** و از سخن ها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند *** روبهان مرده را شیران کند
از جمله وصیت ها و سفارشات حضرت سلیمان بن داوود خطاب به بنی اسرائیل این است:
در درون خود جز پاکیزه وارد مسازید و از دهان خود جز پسندیده بیرون نیاورید یعنی غذای حلال بخورید و سخن درست بگویید. (2)
چشم عقل و علم، کور از شهوت است *** دیو پیش دیده حور، از شهوت است
راه شهوت پرگل و لای بلاست *** هر که افتاد اندر آن گل برنخاست
از می شهوت چو یک جرعه چشی *** در مذاق تو نشیند زان خوشی
آن خوشی در بینیت گردد مهار *** در کشاکش داردت لیل و نهار
ص: 295
﴿وَ اَمَّا اللَّواتي فِي الْحِلْمِ فَمَنْ قَالَ لَكَ إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةٌ سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ: إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ لَهُ: إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فيمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يَغْفِرَ لِي وَ إِنْ كُنْتَ كاذِباً فيما تَقُولُ فَاللَّهُ اَسْأَلُ أَنْ يَغْفِرَ لَكَ، وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْحِنى فَعِدْهُ بِالنَّصِيحَةِ وَ الرِّعَاءِ.
«و اما آن سه وصیتی که درباره حلم و بردباری است:
اوّل آن که از مجازات و مقابله به مثل خودداری کن، پس کسی که به تو گفت: اگر یکی بگویی ده تا می شنوی (اگر یک کلمه بگویی ده کلمه پاسخ می شنوی)، به او بگو اگر ده تا گفتی یکی (هم) نمی شنوی (در برابر هر ده دشنام یک دشنام هم نخواهی شنید.)
دوّم آن که کسی که به تو ناسزا گفت (و تو را مورد فحش و سرزنش قرار داد) پس به او بگو (در پاسخ او) چنانچه راست گفتی در آن چه می گویی (اگر من به این ناسزا سزاوارم) از خدا می خواهم تا مرا بیامرزد و اگر دروغ می گویی در آن چه گویی (و به آن گفته سزاوار نیستم)، من از خدا می خواهم که تو را بیامرزد (برای تو طلب استغفار می کنم).
سوّم آن که کسی که تو را وعده به انحناء و خمیدگی داد (وعید داد به خیانت و با فحش و ناسزا و تهدید صدا کرد) پس او را به نصیحت و دعا وعده کن»
شنیده ای که ترایک زبان و دوگوش است *** اشارتی به یکی گفتن و دو بشنُفتن
«حلم» در لغت به معنای مالکیت و کنترل نمودن غضب است: ﴿اَلحِلْمُ ضَبْطُ النَّفْسِ وَ الطَّبْع مِنْ هَيَجَانِ الْغَضَبِ.﴾ (1) قوّة غضبیه که ضدّ حلم می باشد اگر درست مهار گردد و جلو طغیان آن گرفته شود، قطعاً سلامت جسم و روح آدمی را تأمین می نماید و بسیاری از دشواری ها و سختی های زندگی بر انسان آسان می گردد و در روایتی، حلم پدید آمده و ریشه گرفته از عقل شمرده شده که ده امتیاز و پیامد مطلوب و پسندیده را به دنبال دارد. (2)
ص: 296
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: الحِلْمُ كَظْمُ الْغَيْظِ وَ مِلْكُ النَّفْسِ﴾. (1)
«على علیه السلام فرمود: بردباری (حلم) عبارت است از فروبردن خشم و به دست آوردن نفس و تملّک آن»
حلم را به نیروی حاصله در نفس که مانع از تعجیل انتقام در موقع طغیانِ غضب می شود و یا مانع از جاه طلبی و تسلّط بر دیگران تعریف نموده اند.
از وقار و حلم، رستن می توان از انقلاب *** کشتی از گرداب موج، ایمن ز لنگر می شود
بنابراین یکی از شریف ترین کمالات انسانی همین صفت حلم می باشد که علم نافع و حقیقی نیز مترتب بر آن خواهد بود به طوری که انسان فاقد حلم، بهره ای از علم واقعی ندارد و از سوی دیگر نیز حلم ثمرۀ علم (واقعی) است.
﴿امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: لا عِلْمَ لِمَنْ لا حِلْمَ لَهُ.﴾ (2)
«آن که بردبار نیست، دانشی ندارد»
هم چنین فرمود: ﴿الحِلْمُ ثَمَرَةُ الْعِلْمِ﴾ (3) «بردباری، بار درخت دانش است».
به علمش حلم را آن پاک گوهر *** درآمیزد چنان با شیر و شکر
هم او گفتار و کردارش جدا نیست *** به قول خویش بی عهد و وفا نیست
تفاوت بين حلم و صبر آن است که صبر عام و حلم خاص می باشد (عموم و خصوص مطلق) زیرا صبر به معنای خویشتن داری و حبس نفس است بر چیزی که شرع و عقل تقاضا می کند و یا از چیزی که از آن نهی می نماید بنابراین اگر خویشتن داری یا کفّ و حبس نفس و امساک و مقاومت در برابر شهوت شکم و غریزه جنسی باشد «عفّت» نامیده می شود (ضدّ آن شره است) و چنان چه در برابر دشمن و در میدان نبرد باشد «شجاعت» نام دارد (ضدّ آن جبن است) و در صورتی که استقامت در مقابل تجمّلات و فزونیهای مادّی زندگی باشد «زهد» گفته می شود و اکتفا نمودن به مختصر را نیز «قناعت» می نامند و شکیبایی در هنگام خشم و غضب را «حلم»
ص: 297
می گویند (ضدّ آن تذمّر و خشم است) و به چشم پوشی از لغزش های مردم «سعه صدر» گفته می شود. و هم چنین مفاهیم دیگری که تحت عنوان فضایل اخلاقی و أمّ الفضائل یعنی صبر مطرح می باشد مانند امساک از سخن و خویشتنداری در این جهت که نام آن «کتمان» است.
ضمناً بیش ترین موارد استعمال حلم در جایی است که در برابر جاهلین و فرومایگان باشد و به علما خطاب شده که در برابر افراد جاهل و بی منطق استقامت نمایند ولی صبر در مورد شداید و مصيبت ها و سختی های دیگر است.
و این که به خداوند متعال حلیم (پانزده مرتبه در قرآن) گفته می شود به خاطر آن است که در عقوبت عجله نمی کند و در مقابل انواع جهالت بندگان خود غضب نمی نماید و کلمۀ حلیم به پیامبرانی مانند ابراهیم، اسماعیل و شعیب نیز نسبت داده شده و نیز حلم در جایی اطلاق می شود که شخص در مقابل خواسته اش بدون پرخاش و اضطراب ثابت قدم باشد.
اميرالمؤمنین علیه السلام نیز فرموده است: حلم و تأنّی دو فرزند یک شکم می باشند که آن ها را بلندی همّت و اراده پا برجا می زاید، بردباری و شتاب نکردن در یک درجه و یک پایه هستند زیرا همان طور که شخص بلند همّت زود به خشم نمی آید و حلم می ورزد، در کارها نیز شتاب ننموده پایان را می نگرد ﴿الحِلْمُ وَ الْأَناةُ تَوْأَمَانِ يُنْتِجُهُما عُلُوّ الْهِمَّةِ.﴾ (1)
حلم و بردباری قبل از آن که آثار مثبت و سازنده ای در اجتماع داشته باشد، نتایج فراوانی در روح فرد باقی می گذارد و موجب دفع و رفع بیماری های مختلف جسمی و روحی خواهد گردید، بدون شک در اجتماعات بشری موجبات ناراحتی و برخوردهای منفی و ناسالم و تند و تیزی اتفاق می افتد و هر انسانی کم و بیش با این نوع برخوردها مواجه می شود، در این میان کمتر کسی است که در موضوع روابط اجتماعی و این موضوع بخصوص، رعایت اعتدال را بنماید بلکه غالب افراد از این جهت خوب به میدان عمل نمی آیند، در صورتی که از امتیازات بسیار مهم انسان های شایسته و با ایمان همین مسأله است که هنگام برخورد با افراد بد برخورد و تندخوی، ثبات و عزّت نفس و اطمینان و بردباری خویش را از دست نداده و با شکیبایی و حلم
ص: 298
و بدون هیچ گونه اضطرابی، بلکه با آرامش کامل برخوردی منطقی و آموزنده از خود نشان دهند و هر عملی از انسان های با ایمان سرزند یک نموداری از حلم در آن یافت شود، در اخبار و احادیث نیز از این خصلت انسانی تعریف و تمجید فراوان و مدح زیادی به عمل آمده که به چند روایت اجمالاً اشاره می شود. (1)
﴿قالَ الرّضا علیه السلام: لا يَكُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتَّى يَكُونَ حَليماً﴾.(2)
«حضرت رضا علیه السلام فرمود: هیچ انسانی بنده کامل خداوند نیست مگر آن که حلیم و بردبار باشد.»
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ الْجَهْلَ بِالْحِلْمِ.﴾ (3)
﴿حضرت علی علیه السلام فرمود: دلاورترین مردم کسی است که با بردباری، بر نادانی پیروزی یابد».
﴿قَالَ عَلَى علیه السلام: أَقْوَى النَّاسِ مَنْ قَوِيَ عَلَى غَضَبِهِ بِحِلْمِهِ﴾. (4)
«حضرت علی علیه السلام فرمود: نیرومندترین مردم کسی است که به واسطه نیروی حلمش، بر خشمش دست یابد»
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: لا يَعْرِفُ الْحَلِيمُ إِلا عِنْدَ الْغَضَبِ.﴾. (5)
«حضرت علی علیه السلام فرمود: حلیم شناخته نمی شود جز هنگام خشم»
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر *** بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
ص: 299
﴿عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: قَالَ إِذَا وَقَعَ بَيْنَ رَجُلَينِ مُنَازَعَةٌ نَزَلَ مَلَكَانِ فَيَقُولَانِ لِلسَّفِيهِ مِنْهُمَا قُلْتَ وَ قُلْتَ وَ اَنتَ أَهْلٌ لِمَا قُلْتَ، سَتُجْزِي بِمَا قُلْتَ وَ يَقُولَانِ لِلْحَلِيمِ مِنْهُما صَبَرْتَ وَ حَلَمْتَ سَيَغْفِرُ اللهُ لَكَ إِنْ أَتَمَمْتَ ذَالِكَ، فَإِنْ رَدَّ الْحَلِيمُ عَلَيْهِ اِرْتَفَعَ الْمَلَكَان﴾. (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامی که بین دو نفر نزاع واقع شود، دو ملک می آیند و به انسان نادان (غیر حلیم) از آن دو نفر می گویند: گفتی و گفتی (آن چه خواستی گفتی) و تو شایسته همان چیزی هستی که گفتی (یعنی هر چه گفتی تو خود سزاوار آن می باشی) زود است که مجازات آن را ببینی. و به انسان حلیم می گویند: صبر و حلم نمودی، زود است که خداوند تو را بیامرزد اگر حلم و بردباری را درست به پایان برسانی. پس اگر شخص حلیم هم در مقام پاسخگویی به نادان برآمد و جواب وی را داد، آن دو مَلَک به آسمان می روند.»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِيَّاكُمْ وَ مُعَاداةِ الرِّجَالِ فَإِنَّهُمْ لا يَخْلُونَ مِنْ ضَرْبَيْنِ، مِنْ عَاقِلٍ يَمْكُرُبِكُمْ أَوْ جَاهِلٍ يَعْجِلُ عَلَيْكُمْ وَ الْكَلامُ ذَكَرَ وَ الْجَوَابُ أُنثى فَإِذَا اجْتَمَعَ الزَّوْجَانِ فَلَابُدَّ مِنَ النَّتَاجِ ثُمَّ أَنشَأ يقُولُ:﴾
سليمُ الْعِرْضِ مِنْ حَذَرِ الْجَوَابا *** وَ مِنْ دَارِى الرِّجَالِ فَقَدْ أَصَابًا
وَ مَنْ هَابَ الرِّجَالَ تَهينُوهُ *** وَ مَنْ حَقَرَ الرِّجَالَ فَلَنْ يَهَابًا (2)
اميرالمؤمنين علیه السلام فرمود: از کینه ورزی با مردم بپرهیزید، زیرا مردم دو قسم می باشند، خردمندی که با شما مکر می ورزد و نابخردی که شتابانه به شما پاسخ می دهد و سخن نَر است و پاسخش ماده، چون جفت شدند ناچار نتاجی (نتیجه ای) می دهند، سپس دو بیت شعر انشاد فرمود:
آبرومند هراسد از جواب *** با کسان طرز مدار است صواب
احترام از طلبی حرمت نه *** ورنه مردم نبرند از تو حساب
﴿قال الصَّادِقُ علیه السلام: لا تَكَلَّمْ بِمَا لا يَعْنيكَ وَدَعْ كثيراً مِنَ الْكَلَامِ فيما يعنيكَ حَتَّى تَجِدَ لَهُ مَوْضِعاً، فَرُبَّ مُتَكَلَّم تَكَلَّمَ بِالْحَقِّ بِمَا يَعْنِيهِ فِى غَيْرِ مَوْضِعِهِ فَتَعَبَ، وَ لَا تُمَارِينَّ سَفِيها وَ لَا حَلِيماً،
ص: 300
فَإِنَّ الْحَلِيمَ يَغْلِبُكَ وَالسَّفيهَ يُرديكَ.﴾ (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود: سخن بیهوده (حرف بی معنی) مگو و از سخن مفید هم کم و بجا بگو، (در صورت نیاز و در موارد لازم بگو» پس چه بسا (شخص) سخن درست و سودمندی را بی جا گفته و به رنج افتاده است، و با افراد سفیه (نادان) و (نیز) با انسان حلیم و بردبار جدال مکن زیرا بردبار بر تو پیروز می گردد و نابخرد تو را زبون سازد.»
مجال سخن تا نیابی مگوی *** چو میدان نبینی نگه دار گوی
بنابراین بهترین راه در مقابل کسانی که در صدد آشوب و جوسازی بوده و به دنبال بحث و درگیری لفظی و عداوت هستند ترک بحث و جدل است.
با آن لب شیرین چه دهی پاسخ تلخ *** نیکو نبود پاسخ تلخ از لب شیرین
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: تَرْكُ جَوَابِ السَّفيهِ أَبْلَغُ جَوَابِهِ.﴾ (2)
على علیه السلام فرمود: نادان را جواب ندادن، رساترین جواب او می باشد.»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: تَعَلَّمُوا الْحِلْمَ فَإِنَّ الْحِلْمَ خَلِيلُ الْمُؤْمِنِ وَ وَزِيرُهُ﴾.(3)
«علی علیه السلام فرمود: بردباری آموزید که بردباری دوست و وزیر مؤمن است».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: جَالِسِ الْحُلَمَاءَ تَزْدَدْ حِلْماً.﴾ (4)
«على علیه السلام فرمود: با بردباران بنشین حلمت را بیفزای»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: نِصْفُ الْعَاقِلِ اِحْتِمَالُ وَ نِصْفُهُ تَغَافُلٌ﴾. (5)
«علی علیه السلام فرمود: خردمند نصفش بردباری و نیم دیگرش عفو و اغماض است».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: وَجَدْتُ الْحِلْمَ وَ الْاِحْتِمَالَ انصَرُ لي مِنْ شَجْعَانِ الرِّجَالِ﴾. (6)
«علی علیه السلام فرمود: حلم و بردباری را دیدم که برای من از مردان دلاور، یاری کننده تر هستند».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ حَلِمَ أَكْرِمَ﴾. (7)
ص: 301
«على علیه السلام فرمود: هر که بردبار باشد گرامی گردیده.»
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: تَجَرُّعُ غُصَصِ الْحِلْمِ يُطْفِئُ نَارَ الْغَضَبِ﴾. (1)
«على علیه السلام فرمود: جرعه های غم و غصّه (غصه های گلوگیر) بردباری، آتش خشم و غضب را خاموش می کند».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: الغَضَبُ يُرْدي صاحِبَهُ وَ يُبْدِي مَغَايبَهُ.﴾
«علی علیه السلام فرمود: خشم صاحبش را هلاک (پست) می گرداند و زشتی هایش را هویدا می سازد. (2)
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: وَ الْاِحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُيوبِ﴾. (3)
«على علیه السلام فرمود: و تحمّل (بردباری)، پوشنده بدی ها (عیب ها) است. (چون شخص در برابر سختی ها بردبار بود، مردم از او خوشنود بوده از عیوب و بدی های او چشم پوشی می کنند، یا آن که به واسطه خودداری، عیوب او آشکار نگشته نادانی هایش فاش نشود)».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: الحِلْمُ غِطَاءُ سَاتِرٌ وَ الْعَقْلُ حُسامٌ قَاطِع، فَاسْتُرْ خَلَلَ خُلْقِكَ بِحِلْمِكَ، وَ قَاتِلْ هَواكَ بِعَقْلِكَ.﴾ (4)
«اميرالمومنين علیه السلام فرمود: بردباری پرده ای است ساتر (پوشا) و خرد تیغی است (شمشیری) قاطع (برّا) پس خلل اخلاق خود را با حلم نهان کن و با خرد، هوس را بکش (حلم پرده ای است که نمی گذارد معایب درونی رو بیفتد و با حلم جلو نقطه ضعف های انسان گرفته می شود و او را از رسوایی محفوظ می دارد)»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: لَيْسَ الْحَلِيمُ مَنْ عَجَزَ فَهَجَمَ وَ إِذَا قَدَرَ انْتَقَمَ إِنَّمَا الْحَلِيمُ مَنْ إِذَا قَدَرَ عَفَى وَ كَانَ الْحِلْمُ غَالِباً عَلَى أَمْرِهِ.﴾ (5)
علی علیه السلام فرمود: بردبار کسی نیست که چون عاجز گردد حمله آورد و هنگامی که قدرت یابد انتقام گیرد، بلکه بردبار کسی است که چون قدرت یا بد گذشت کند و بردباری سرلوحه کارهایش باشد».
ص: 302
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: الحَلِيمُ يُعْلَى هِمَّتَهُ فيما جُنِيَ عَلَيْهِ مِنْ طَلَبِ سُوءِ الْمُكَافَاةِ﴾. (1)
علی علیه السلام فرمود: بردبار، همّتش را بلند می دارد در آن چه که بر او ستم شود از این که به بدی پاداش دهد».
﴿قال عَلى علیه السلامِ: بِالْحِلْمِ تَكْثرُ الْأَنْصَارُ﴾. (2)
«على علیه السلام فرمود: بردباری، یاران را بسیار می گرداند»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: إِذَا كَانَ الْحِلْمُ مَفْسَدَةً كَانَ الْعَفْوُ مَعْجَزَة﴾. (3)
«على علیه السلام فرمود: هرگاه بردباری سبب تباهی باشد عفو و عجز زبونی است.»
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: الحِلْمُ سَجِيَّةٌ فَاضِلَةٌ.﴾ (4)
علی علیه السلام فرمود: حلم و بردباری، اخلاق و خوی فاضله (و با فضیلت) است».
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنونِ لِاَنَّ صَاحِبَها يَنْدَمُ فَإِنْ لَمْ يَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْكَمْ.﴾ (5)
«على علیه السلام فرمود: تندی، نوعی از دیوانگی است برای این که صاحبش پشیمان می شود، پس اگر پشیمان نشد البته دیوانگی او سخت و استوار است».
این زمین از حلم حق دارد اثر *** تا نجاست برد و گل ها را زبر
تا بپوشد آن پلیدی های ما *** در عوض بر روید از وی غنچه ها
صبر قفل مهمّات تو می باشد کلید *** غوره چون با صبر گردد یار، شیرین می شود
این جهان سجن است و مؤمن هست زندانی آن *** تلخی اش از مرگ استثمار شیرین می شود
ص: 303
جوهر و نیروی هر فردی ز کار و کوشش است *** رنج دهقان وقت برگ و بار شیرین می شود
تلخی جان کندن و تنگی گور و سوز نار *** با ولای حیدر کرّار شیرین می شود
ریشه بسیاری از خلاف ها شهوت و غضب است و افعال و اعمالی که از انسانِ غضبناک سر می زند نوعاً مانند حرکات و اعمال کودکان و دیوانگان می باشد نظیر دشنام دادن، هرزه گویی و حرف های زشت و رکیک زدن و یا اگر شدّت پیدا کند جامۀ خود را پاره نماید و بر سر و صورت خود بزند که هیچ یک از این اعمال عاقلانه و انسانی نیست علاوه بر این که فکر انتقام و کینه توزی جز انتحار تدریجی روحی بیش نیست و کسی که آتشین مزاج باشد مانند کسی است که سطل زباله متعفّنی را با خود حمل می کند و پیوسته در حال نکبت و بدبختی خود غوطه ور است و کسی که پیوسته در صدد اعمال خشم و غضب خود می باشد و سرانجام عصبانی می شود مانند زلزله ای است که پایه ها و دیوارهای خانه ای را به لرزه درآورد و خراب کند و این گونه افراد با خشم و عصبانیت دیواره های جسم و روح خویش را متزلزل می سازند و پیوسته در حال ضعف اعصاب و ناراحتی های جسمی و روحی به سر می برند.
خشم و شهوت، مرد را اَحول کند *** ز استقامت، روح را مبدل کند
البته ناگفته نماند بعضی از مردم در هنگام خاصّی که غضب، ممدوح است طرف تفریط را گرفته و اصلاً عکس العملی از خود نشان نمی دهند که این دسته افراد کاملاً خطاکار و بی حمیّت هستند، و دسته ای دیگر نیز به سوی افراط قدم نهاده و در موقع عصبانیت، فکر، هوش، عقل و شرع را کاملاً فراموش می نمایند، این گونه افراد نیز سخت در مهالک فرورفته اند. ولی دسته سوم که از ایمان و تقوای خاصّی برخوردارند در هنگام غضب ،حدّ اعتدال را طی می نمایند و این در حقیقت غضب نیست بلکه شجاعت و قوّت نفس می باشد و مانند دسته اول و دوم نیستند بلکه عفو و اغماض می نمایند.
کم نباش از درخت سایه فکن *** هر که سنگت زند ثمر بخشش
گر، به سنگت زنند هم چو درخت *** کامشان خوش ز میوه تر کن
ص: 304
ور بسوزندت جفا چون عود *** جانشان را ز شوق مجمر کن
***
بد مکن بر بدان بد کردار *** خوبی خویش را فزون تر کن
گر به تیرت زنند چون آهو *** دستشان پر ز مشک و عنبر کن
***
«شخص مشرک کینه توزی هر روز خاک و خاکستر بر سر و روی پیامبر صلی الله علیه و آله می ریخت. روزی این واقعه اتفاق نیفتاد، معلوم شد بیمار است. خبرش دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله به عیادت او می آید و می فرماید: امروز خبری از ایشان نبود، نگران حالش شدم، گفتند بیمار است، آمده ام تا احوال بپرسم و اگر کاری از دست برآید انجام دهم، این حرکت پیامبر اکرم، چنان ضربه تکان دهنده و تحوّل آفرینی بر روح دشمن فرود آورد که لحاف بر سر کشید و از فرط شرم و خجالت مشرف به مرگ شده بود، صدای قدم های پیامبر صلی الله علیه و آله از صدای شمشیر به گوش او سنگین تر می نشست، دروازه های قلب خویش را به روی پیغمبر گشود و پیامبر صلی الله علیه و آله، قلب دشمن را فتح کرد، فتح الفتوح این است، این فتوحات، از فتح مکه عظیم تر و ارجمندتر است.» (1)
آری گفتار حکیمانه و سیره و روش انبیاء علیهم السلام و رهبران دینی، سرمشقی است برای دیگران تا راه و روش برخورد با افرادِ فرومایه و بی منطق را به خوبی فرا گیرند، در قرآن کریم به نمونه هایی از این نوع برخوردها اشاره شده است که چند مورد از آن ها در این جا بیان می گردد:
﴿قالَ الْمَلأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرئكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ - قَالَ يَا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلَالَةٌ وَ لَكِنِّي رَسُولُ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ.﴾ (2)
«گروهی از قوم (حضرت نوح علیه السلام) گفتند: که ما تو را سخت در گمراهی می بینیم، نوح علیه السلام (در پاسخ آنان) گفت: ای قوم! من اصلاً در گمراهی نیستم و لكن من فرستاده شده پروردگار عالمیان می باشم»
ص: 305
﴿قَالَ الْمَلأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَريكَ فى سَفَاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكَاذِبِينَ قَالَ يَا قَوْمِ لَيْسَ بى سَفَاهَةٌ وَ لَكِنِّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ - أَبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَ أَنَالَكُمْ نَاصِحٌ آمينٌّ﴾. (1)
«گروهی از قومش (قوم هود علیه السلام) که کافر شدند گفتند: ما تو را سفیه و بی خرد می یابیم و گمان می کنیم که تو سخت از دروغ گویان باشی، پاسخ داد که ای قوم! مرا سفاهتی نیست لیکن فرستاده شده از جانب ربّ العالمین می باشم. پیغام خدا را به شما می رسانم و من برای شما ناصح و خیرخواهی مشفق (مهربان) و امینم».
﴿قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ - قالوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ﴾. (2)
«منکران (مخالفان خدا و قوم صالح علیه السلام) گفتند: ای راغبان رسالت! ما وجود شما را به فال بد می دانیم اگر از این دعوی (ادّعای پیامبری و رسالت) دست برندارید سنگسارتان خواهیم کرد و از جانب ما به شما رنج و مشقّت و شکنجه خواهد رسید، رسولان گفتند: (ای مردم نادان) آن فال بد که می گویید اگر بفهمید و متذکّر شوید با خود شماست بله شما مردم مسرف هستید.»
﴿قالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ الِهَتى يَا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَاَرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِي مَلِيّاً - قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كَانَ بي حَفِيَّاً.﴾. (3)
«(حضرت ابراهیم علیه السلام پس از نصایح حکیمانه و انذار آذر عاقبت با تندی و خشم و غضب آذر روبرو گشت و آذر چنین گفت:) ای ابراهیم! تو مگر از خدایان ما روگردان شدی اگر بس نکنی تو را سنگسار می کنیم وگرنه (سال ها) از من دور باش، باز ابراهیم علیه السلام (به امید هدایت آذر او را دعای خیر کرد و گفت: سلام بر تو (سلامت باشی) من از خداوند برای تو آمرزش می طلبم که خدای من بسیار در حق من مهربان است».
﴿قالوا يا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثيراً مِمَّا تَقُولُ وَ إِنَّا لَنَرئكَ فينا ضَعِيفاً وَ لَوْلَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاکَ وَ مَا اَنتَ عَلَيْنَا بِعَزيز - قَالَ يَا قَومِ أَرَهْطِي أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللهِ وَاتَّخَذْتُمُوهُ وَرائكُمْ ظِهْرِيَّاً إِنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحِيطٌ﴾. (4)
ص: 306
«قوم شعیب گفتند: ما بسیاری از آن چه را می گویی نمی فهمیم (یعنی سخنانت بی معنی و بدون نتیجه است و ما هیچ نمی پذیریم) و تو در میان ما شخصی بی ارزش و ناتوانی و اگر ملاحظه طایفه تو نبود سنگسارت می کردیم که تو را نزد ما عزّت و احترامی نیست. شعیب علیه السلام باز گفت: ای قوم! آيا طايفه من عزّتش نزد شما بیش از خداست و خدا را به کلّی فراموش کردید (بترسید) خدای من به هر چه شما می کنید آگاه است».
و نیز خداوند متعال در مأموریتی که به حضرت موسی و هارون علیهما السلام برای رفتن به سوی فرعون طاغی می دهد می فرماید:
﴿اِذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى - فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً، لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى﴾.(1)
«بروید به سوی فرعون که او سخت به راه کفر و طغیان شتافته است و با کمال آرامی و نرمی با او سخن بگویید که از خواب غفلت و غرور بیدار شود و متذکّر گردد یا از خدا بترسد».
بنابراین در جایی که فرستاده شده خدا موظّف و مأمور است که با مظهر طغیان و کسی که ادّعای خدایی می نمود (2) این طور با زبان لیّن و با نرمی سخن بگوید، به طریق اولی در مقابل دیگران نباید با خشونت کلام و تندی بیان در مرحله اول روبرو شد: ﴿وَ قُولوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً﴾ (3) «و با آنان سخن نیکو بگویید». ﴿وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً﴾.(4) «و با زبان خوش با مردم تکلّم کنید» قرآن مجید تا این حدّ تأکید کرده است که با مردم خوب رفتار نموده و با حسن خلق حرف بزنید و در مورد صفات شایسته و خصوصیّات بندگان واقعی پروردگار چنین فرموده است:
﴿وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالوا سَلاماً﴾. (5)
ص: 307
«و بندگان خاصّ خدای رحمان آنان هستند که بر روی زمین به تواضع و فروتنی راه روند و هرگاه مردم جاهل به آن ها خطاب و عتابی کنند با سلامت نفس و زبان خوش جواب دهند».
﴿وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَاماً﴾. (1)
«و کسانی که گواهی به ناحق ندهند و چون بر ناپسندی بگذرند با بزرگواری گذرند».
اميرالمومنين علیه السلام درباره امتیازات یا صفات بندگان متّقی خداوند فرموده است ﴿فِی الزَّلازلِ وَ قُورٌ﴾ (2) «در سختی ها با وقار و بردبار می باشند».
این دیگ زخامی است که در جوش و خروش است *** گر پخته شد و آتش دم دید خموش است
شخص نادانی هنگامی که به مولای متّقیان علی علیه السلام اسائه ادب و جسارت نمود حضرت فرمود:
﴿وَ لَقَدْ أَمُرُّ عَلَى اللَّئيم يَسُبُّني *** فَمَضَيْتُ ثَمَّةَ قُلْتُ مَا يَعْنيني﴾
«و به تحقیق مرور کردم بر فرومایه و پستی که سبّ می نمود (دشنام می داد) مرا پس از آن جا گذشتم و گفتم مرا قصد نکرده است.»
وَ ذِي سَفَهِ يُوَاجِهُني بِجَهْلٍ *** وَ اَكْرَهُ أَنْ أَكُونَ لَهُ مُجيباً
يَزِيدُ سَفَاهَةً وَ أَزِيدُ حِلْماً *** كَعُودٍ زَادَهُ الْاِحْراقُ طيباً (3)
«انسانی سفینه، نادان و کوتاه فکر از روی جهالت خود با من مواجه و روبرو می شود و از من بدگویی می کند امّا من کراهت دارم و برای من ناپسند است که پاسخ او را بگویم، او بر سفاهت و جهالت و بدگویی خودش می افزاید و من بر حلم خودم می افزایم. مَثَل من، مانند آن عودی است که آن را در آتشی می اندازند و هر چه آتش بیشتر می شود بوی خوش آن بیش تر می شود».
اصولاً افرادی که ممکن است انسان با آن ها ملاقات یا برخورد داشته باشد به سه دسته کلّی تقسیم می شوند:
1- انسان های صالح، شایسته و با ایمان.
ص: 308
2- افراد ناصالح، فرومایه و جاهل.
3- مخالفین متعمّد و یا بی منطق.
آیین مقدس اسلام برای هر یک از این سه دسته و نوع ارتباط و برخورد با آنان، ضوابط مشخصی دارد که در سیره عملی معصومین علیهم السلام به خوبی مشهود بوده و بنابراین پیروان مکتب اسلام نیز، باید به این اصول و ضوابط اجتماعی کاملاً توجه نمایند و تکلیف یک انسان شایسته و عبد حقیقی خداوند آن است که در برابر کسی که در صدد فتنه جویی و نزاع می باشد ابتدا به طور مسالمت آمیز با او برخورد نماید و کسی که به انسان ناسزایی گوید، با منطق با او برخورد کند و به او بگوید اگر آن چه را گفتی در مورد من صدق می کند از خداوند می خواهم تا مرا بیامرزد و چنان چه دروغ باشد از خدا می طلبم تا تو را ببخشد، هم چنین اگر کسی وعید داد به خیانت پس درصدد نصیحت و موعظه او بر آید. و این است منطق اسلام (و مضمون حديث عنوان بصری) که با تربیت پیروان خود در هنگام مواجهه با برخوردهای منفی جاهلان، اصل را بر هدایت نادانان پایه گذاری نموده تا همگان از راه اشتباه منصرف گشته و به راه حق بروند.(1)
بنابراین اگر کسی به انسان چیزی گفت و درصدد تحریک و مفسده جویی برآمد عاقلانه نیست که آتش غضب او را با پاسخی مانند خود او شعله ور ساخت زیرا در این صورت مانند خاموش نمودن خرمن است با نفت و شخصیّت انسانی انسان هم خدشه دار خواهد شد. انسان های بزرگ و با شخصیت هرگاه در معرض تحقیر فرومایگان واقع شوند هرگز خویش را نمی بازند و در ضمیر و باطن خود هم احساس حقارت و زبونی نمی کنند زیرا دل آنان مانند اقیانوسی پهناور و موّاج است که پلیدی ها قادر نیست بر آن غلبه کند و صافی آب آن را تیره و تار گرداند. و نیز مردان با شخصیت و بزرگ هرگز از تحقیر کنندگان انتقام نمی گیرند و با انتقام گرفتن خود را کوچک و خوار نمی کنند. در این زمینه قصّه ها و حکایات آموزنده زیادی از ائمه اطهار علیهم السلام و اولیای خدا و افراد با ایمان رسیده که به بعضی از آن ها اشاره می شود:
ص: 309
«از جمله آن ها داستانی است که هم به امام مجتبی و هم به امام حسین علیهما السلام نسبت داده شده است و آن این که: مردی به نام اسام بن المصطلق از اهل شام به مسجد مدینه می آید مردی را می بیند با هیبت و جلال، سؤال کرد این مرد کیست؟ گفتند: حسین بن علی علیه السلام. گفت: این پسر علی علیه السلام است؟ گفتند: بله پسر همان علی علیه السلام که حدود سی سال است معاویه در شام علیه او تبلیغات دروغین کرده است و او را به عنوان بزرگ ترین دشمن اسلام معرفی کرده است، به حدّی که مردم شام علی علیه السلام را به صورت انسانی که بویی از اسلام نبرده است نگاه می کنند! (فردی از اهل شام و شخصی از اهل کوفه در یک قهوه خانه در بین راه درباره نماز مباحثه می کردند کوفی خواست بگوید نظر من درست است و برای اثبات حرفش گفت: من علی علیه السلام را دیدم که این جور نماز می خواند. شامی گفت: مگر علی علیه السلام نماز هم می خواند؟! تا این حد مردم شام را اغفال و گمراه کرده بودند). این شخص شامی هم تا شنید حسین علیه السلام فرزند امیرالمؤمنين علیه السلام است گفت بروم قربةً إلى الله چند ناسزا به او بگویم! آمد و روبروی حضرت ایستاد و باکمال وقاحت هرچه می توانست به امیرالمؤمنین و به امام حسین علیهما السلام ناسزا گفت، امام در چهره او نگاه کرد دید این مرد اغفال شده است: همین که حرف هایش تمام شد به او فرمود: ﴿اَمِنْ أَهْلِ الشَّامِ انتَ؟ «آیا تو اهل شام هستی؟» گفت: بله. حضرت یک جمله بیشتر نفرمود؛ فرمود: نمی دانم شامی ها هم همین طور هستند. بعد فرمود: خوب شما در شهر ما غریب هستی، میهمان هستی، بیا برویم منزل میهمان ما باش تا تو را پذیرایی کنیم و اگر آذوقه ات کم است آذوقه به تو دهم. این مرد می گوید یک مرتبه حالتی به من دست داد که دوست داشتم زمین شکافته شود و به زمین فرو روم».(1)
* روایت شده است که امیرالمؤمنین صلوات الله علیه غلامش را صدا زد، غلامش جواب نداد، بار دوم صدا زد باز غلام جواب نداد، بار سوم صدا زد این بار غلامش جواب داد، حضرت فرمود: غلام، می شنوی چرا جواب نمی دهی؟ غلام گفت: خواستم تو را به غضب بیاورم! حضرت فرمود: «من هم الان شیطان را به غضب می آورم: تو را در راه خدا آزاد
ص: 310
کردم». (1)
در پایان به چند داستان بسیار آموزنده دیگر از امام صادق علیه السلام نیز اشاره می شود:
* از مشکوة الانوار نقل است که مردی خدمت حضرت صادق علیه السلام رسید و عرض کرد پسر عمویت نگذاشت چیزی از بدگویی و ناسزا مگر آن که برای شما گفت، حضرت وضو گرفت و داخل نماز شد، راوی گفت: من در دلم گفتم حضرت نفرین خواهد کرد بر او، پس دو رکعت نماز گزارد و گفت: ای پروردگار من این حق من بود من بخشیدم برای او و تو جود و کرمت از من بیش تر است پس او را ببخش و او را به کردارش مگیر و جزا مده او را به عملش و حضرت رقّت کرد و پیوسته برای او دعا نمود که من از آن حضرت تعجّب کردم. (2)
* موقعی که امام صادق علیه السلام در «حیره» بود خواست به منطقه ای معروف به «صالحی» در ده فرسخی بغداد برود «مرازم» و «مصادف» که هر دو از اصحاب و اطرافیان حضرتش بودند به همراه امام حرکت کردند و اوّل شب به صالحی رسیدند، مردی که از طرف حکومت بر درِ دروازه مأمور گرفتن عوارض و عُشریه بار بود، از ورود حضرت جلوگیری نمود و گفت: اجازه نمی دهم وارد شوی، امام در پشت دروازه توقّف فرمود و چندین بار با فاصله، از مأمور دروازه درخواست موافقت با ورود خود و همراهانش را کرد و او هم چنان مخالفت می نمود. مرازم و مصادف از این مزاحمت نابجا سخت ناراحت گردیدند، مصادف به امام عرض کرد: اجازه دهید او را به قتل برسانیم و جنازه اش را در شطّ بیفکنیم! حضرت به شدّت با این کار مخالفت فرمود و بالاخره جلوگیری دروازه بان هم چنان ادامه داشت تا بیش ترین مدّتِ شب سپری شد، آن گاه با ورود امام موافقت کرد و حضرتش وارد محل شد. ﴿فَقَالَ: يَا مُرازم! هَذَا خَيْرٌ أَمِ الَّذِي قُلْتُمَاهُ؟ قال: هذا جُعِلْتُ فِدَاكَ.﴾ (3) «فرمود: مرازم این عمل بهتر بود یا آن چه شما دو نفر گفتید؟ او گفت: فدایت شوم این عمل»
* به روایت شیخ صدوق و دیگران، اسحاق بن عمار که یکی از شیعیان سرشناس و رجال
ص: 311
حدیث عصر امام صادق علیه السلام بود به هنگامی که اعتبار و ثروتش فزونی یافت، به خاطر آن که هر روز فقرای شیعه مزاحمش نشوند و ملاقاتش برای هر کسی به آسانی صورت نگیرد، مستخدمی را برای دربانی خاندانش تعیین نمود تا هر کس را صلاح دید بپذیرد و از دردسر دیگر مراجعین آسوده خاطر باشد. او در همان سال توفیق زیارت خانه خدا نصیبش گردید و در خلال مراسم حجّ به محضر امام صادق علیه السلام شتافت و مؤدّبانه جلو رفت و عرض ارادت و سلام کرد ولی برخلاف همیشه امام از وی روگردانید و با قیافه ای گرفته و درهم، سلام او را پاسخ داد. این برخورد برای اسحاق غیر منتظره بود، او سخت ناراحت شد و به دست و پای امام افتاد و عرض کرد: چه باعث شده است که حال شما نسبت به من این گونه تغییر نموده، مگر چه خطایی از من سر زده است؟ امام علیه السلام فرمود: چون وضع رفتار تو نسبت به مؤمنان عوض شده است. اسحاق بلادرنگ از این سخن به گماردن دربان و دربند خانه اش منتقل شد و عرض کرد: قربانت شوم! من قصدم از این کار بدرفتاری با مؤمنان نبود، من ترسیدم مبادا دچار آفت شهرت طلبی و خودخواهی شوم که مستخدمی را مأمور در خانه نمودم.
امام فرمود: ای اسحاق! مگر نمی دانی وقتی دو نفر از شیعیان ما به ملاقات یکدیگر نایل شده، دست در دست هم نهند، خداوند در میان دو دست آن ها صد رحمت قرار می دهد که نودونه تای آن از آن کسی خواهد بود که رفیقش را بیشتر دوست داشته باشد. وقتی با هم معانقه (دست به گردن) کنند، رحمت حق آنان را فرا گیرد، و چون مدّتی را با هم نشینند و نسبت به یک دیگر مهر ورزند، بدان ها گفته شود: دانسته باشید که خداوند شما را بخشید، و چون با هم به سخن پردازند فرشتگان مراقب به یکدیگر گویند از آن ها دور شویم شاید با هم رازی در میان نهند و خدا نخواهد بر اسرار آن ها واقف شویم. اسحاق عرض کرد: فدایت شوم! در این وقت فرشتگان رقیب و عتید سخنِ آنان را نمی شنوند و آن را نمی نویسند؟ با این که خداوند فرموده است: ﴿ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾ (1) در این موقع امام لحظاتی سر به زیر انداخت، سپس سر بلند کرد و در حالی که اشک از دیدگان و محاسنش فرو می ریخت فرمود: اگر فرشتگان رقیب و
ص: 312
عتید نشنوند و ننویسند، بی شکّ خدایی که دانای آشکار و نهان است، راز آنان را می شنود. ای اسحاق! از خدا آن چنان بترس که گویا او را به چشمت می بینی، زیرا اگر چه تو او را به چشم نمی بینی، ولی او تو را بی دیده می نگرد، اگر تو در دیدن او شکّ نمایی، به او کافر شده ای و اگر با یقین به این که او تو را می بیند به معصیت و گناه با او مبارزه کنی تو او را از هر بیننده ای بی مایه تر و ناچیزتر پنداشته ای پس چاره ای نباشد جز آن که از خدا پروا داشته باشیم و هیچ گاه خدای را فراموش نکنیم. (1)
راستی چقدر این حدیث و دیگر احادیث مشابه و فراوان، آموزنده است برای افراد متمکّن و ثروتمند و نیز مقامات مسؤول اداری که گاهی برخلاف روش قولی و عملی امام امير المؤمن علیه السلام و دیگر ائمه معصومین شیعه علیهم السلام با تشریفات فراوان، دردسرهایی برای ملاقات کنندگان به راه می اندازند و با مطرح کردن: برقراری جلسه، کمیسیون و سمینار مردم را سرگردان و معطّل و دچار محرومیت می کنند که باید در پیشگاه خدا و در قیامت پاسخگو باشند و از عهده وزر و وبال آن برآیند.
* حفص بختری گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردی وارد شد حضرت به من فرمود: او را دوست داری؟ عرض کردم آری، حضرت فرمود: چرا او را دوست نداشته باشی در حالی که برادر تو می باشد و شریک دین و یاور تو علیه دشمنت می باشد و رزق او هم بر عهده دیگری است.
﴿إِذا أَحْبَبْتَ رَجُلاً فَأَخْبِرْهُ بِذلِكَ فَإِنَّهُ أَتَبَتُ لِلْمَوَدَّةِ بَيْنَكُما﴾ (2)
«امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه مردی را دوست داشتی او را از آن آگاه گردان زیرا اعلام محبّت، دوستی میان شما را پابرجاتر می کند».
ص: 313
﴿وَ أَمَّا اللَّواتى فِى الْعِلْم: فَاسْأَلِ الْعُلَمَاءَ مَا جَهِلْتَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَسْأَلَهُمْ تَعَتُنَاً وَ تَجْرِبَةً وَ إِيَّاكَ أَنْ تَعْمَلَ برَأْيِكَ شَيْئاً وَ خُذْ بِالاحْتِياطِ في جَميعِ ما تَجِدُ إِلَيْهِ سَبِيلاً وَ اهْرَبُ مِنَ الْفُتْيَا هَرَبَكَ مِنَ الْأَسَدِ وَ لا تَجْعَلْ رَقَبَتَكَ لِلنَّاسِ جِسْراً﴾
«و امّا آن چه در مورد علم است. (چیزهایی که درباره علم و دانش می باشد).
1- پس بپرس از دانایان هر آن چه را که نمی دانی و برحذر باش از این که چیزی را از روی آزمایش و تجربه بپرسی. (کوشش کن تا آن چه را نمی دانی بپرسی و مبادا به قصد سرزنش و یا تجربه و آزمایش از کسی پرسش کنی).
2- و دوری کن از این که در چیزی به رأی و اعتقاد خود عمل نمایی (مبادا که صرفاً به اندیشه و رأی خود رفتار کنی و بدون علم و تحقیق رفتار نمایی).
3- و عمل به احتیاط کن در تمامی آن چه که به جانب آن راهی می یابی و از فتوا دادن بدون علم و تحقیق بگریز همان طور که از شیر (1) می گریزی و گردن خود را پل مردم قرار مده. (پیوسته جانب احتیاط را به قدر امکان رعایت کن بکوش که از دادن فتوا هم چنان که از شیر ژیان می گریزی حذر کنی و هرگز گردن خود را پل دیگران مساز، و وبال کار مردم را بر عهده و دوش خود میفکن)».
بهر انسان بهترین سرمایه دنیاست علم *** تیرگی ها را چو خورشید جهان آراست علم
در مَثَل عالم بود دریا و انسان چون صدف *** در میان این صدف یک درّ ناپیداست علم
چون مدادِ عالم از خون شهیدان افضل است *** هدیه ارزنده ای از خالق یکتاست علم
ص: 314
چنان که در اول حدیث عنوان بصری به طور مفصّل بحث شد. (1) «علم» از دیدگاه اسلام از فضیلت و ارزش خاصّی برخوردار بوده و آیین مقدّس اسلام برای علمای دین، مقام و اهمیّت فراوانی قایل است. به طوری که اجر و پاداش عالم را بالاتر از روزه دار قیام کننده و مجاهد در راه خدا بیان داشته. (2)
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: تَعَلَّمُوا الْعِلْمَ فَإِنَّ تَعَلَّمَهُ حَسَنَةٌ وَ مُدَارَ سَتُهُ تَسْبِيحَ وَ الْبَحْثُ عَنْهُ جَهَادٌ وَ تَعْلِيمُهُ لِمَنْ لا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ هُوَ اَنيِسٌ فِي الْوَحْشَةِ وَ صَاحِبٌ فِي الْوَحْدَةِ وَ سَلَاحٌ عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ زَيْنُ الْأَخِلاَءِ يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً يَجْعَلَهُمْ فِى الْخَيْرِ أَئِمَّةً يُقْتَدِى بِهِمْ لِأَنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ... وَ بِالْعِلْمِ يُطاعُ اللَّهُ وَ يُعْبَدُ). (3).
«حضرت علی علیه السلام فرمود: فراگیرید علم و دانش را که تعلّم (فراگیری) علم حسنه است. و تدریس (درس گفتن) آن به منزله تسبیح خداوند و بحث از آن جهاد در راه خداست. و یاددادن به که نمی داند صدقه می باشد و دانش انیس در وحشت و رفیق در تنهایی ها و اسلحه است در برابر دشمنان و زیور و زینت دوستان است بالا می برد خداوند به وسیلۀ علم امت هایی را و قرار دهد آنان را در نیکی و خوبی ها پیشوایانی که به آن ها اقتدا می شود زیرا علم، حیات قلب هاست (قلب ها را زنده می کند) و نیرویی است برای بدن ها از ضعف و ناتوانی... و به واسطه علم، خداوند اطاعت و عبادت می شود». (4)
ص: 315
پیامبر اکرمصلی الله علیه و آله فرمود:
﴿مَنْ تَعَلَّمَ مَسْئلَةٌ وَاحِدَةً قَلَّدَهُ اللهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الفَ قَلادَةٍ مِنَ النُّورِ وَ غَفَرَ لَهُ الفَ ذَنبٍ و بَنيَ لَهُ مَدينَةً وَ كَتَبَ لَهُ بِكُلِّ شَعْرَةٍ عَلَى جَسَدِهِ حَجَّةٌ وَ عُمْرَةٌ﴾. (1)
«کسی که یک مسأله یاد بگیرد، خداوند متعال در قیامت هزار گردن بند از نور به گردن او می آویزد و هزار گناه او را می بخشد و برای او شهری بنا می کند و به ازای هر مویی که در بدن او هست ثواب حج و عمره برایش می نویسد».
هم چنین فرمود:
﴿أنّ لِكُلِّ مُسْلِم لا يَجْعَل في كُلِّ جُمْعَةٍ يَوْماً يَتَفَقَّهُ فِيهِ أَمْرَ دينِهِ و يَسْأَلُ عَنْ دِينِهِ.﴾(2) «افّ باد بر هر مسلمانی که هر هفته یک روز را برای شناخت امر دین خود و پرسش از آن قرار ندهد».
امام عسکری علیه السلام فرمود:
«زنی حضور فاطمه زهرا علیها السلام رسید و عرض کرد مادری دارم که ضعیف المزاج است و درباره نماز با اشکالات و مسائلی مواجه می شود مرا نزد شما فرستاد تا پرسش های او را با شما مطرح سازم. حضرت زهرا علیها السلام به پرسش این زن پاسخ داد ولی این زن پرسش دی دیگری را مطرح ساخت و آن حضرت پاسخ آن را نیز بیان فرمود و همین گونه پرسش های متعددی را با آن حضرت در میان گذاشت تا به ده سؤال رسید و آن حضرت به تمام آن ها جواب فرمود، این زن به علت کثرت پرسش ها احساس شرمندگی نمود و از بیان نمودن سؤالات بیشتر خجالت کشید به همین جهت عرض کرد: بیش از این مزاحم نمی شوم. فاطمه زهرا علیها السلام فرمود: هر سؤالی که به نظرت می آید بپرس و از بازگو نمودن آن شرمگین مباش (آن حضرت برای آن که این زن را به طرح سؤالاتش ترغیب و تشویق فرماید از او پرسید) اگر کسی در مدّت یک روز بارگران و
ص: 316
سنگینی را به دوش کشد و آن را به بالای بام خانه و ساختمانی حمل کند و در برابر آن حق الزّحمه ای معادل هزار دینار دریافت نماید آیا (با داشتن چنین مزد و پاداش فراوانی) تحمّل رنج و زحمتِ بارگران بر او ناگوار و غیرقابل تحمّل است؟ عرض کرد نَه، آن گاه حضرت فرمود: مزد و اجرت من در ازاء پاسخ به هر سؤالی، بیشتر از مجموع درّ و مرواریدی است که فاصله میان آسمان و زمین را پر می کند... تا آن جا که فرمود: از پدرم (رسول خدا صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود: دانشمندانی که پیرو مکتب ما هستند در روز قیامت محشور و زنده خواهند شد به گونه ای که به میزان علوم و دانش ها و کوشش هایشان در جهت ارشاد مردم با خلعت ها و لباس های کرامت آراسته می گردند.» (1)
آری به اندازه ای تفقّه در دین و فراگیری علوم دینی قابل توجّه است که امام باقر و امام صادق علیهما السلام می فرمایند: «اگر جوانی از شیعه مشاهده شود که درصدد فهم و فراگیری احکام دین و فقه نباشد او را تنبیه دردناک خواهیم کرد».
﴿لَوْ أُتِيَتْ بِشَابٍ مِنَ الشَّيعَةِ لَا يَتَفَقَّهُ فِي الدِّينِ لَأَوْجَعْتُهُ﴾
﴿لَوَدَدْتُ أَنَّ أَصْحَابي ضُرِبَتْ رُؤُسُهُمْ بِالسَّيَاطِ حَتَّى يَتَفَقَّهُوا﴾
لَوْ أُتِيَتْ بِشَاتٍ مِنْ شَبابِ الشَّيعَةِ لا يَتَفَقَّهُ لأَدَّبْتُهُ.﴾ (2)
«اگر جوانی از شیعه آورده شود که علم فقه را فرا نمی گیرد او را ادب خواهم نمود.»
همان گونه که از علم، تمجید و تعریف فراوان به عمل آمده، از جهل و نادانی نیز مذمّت زیاد شده است به حدّی که اولیای اسلام، جهل را مرگ و ریشه هر بدی دانسته اند.
﴿قَالَ عَلَىٌّ علیه السلام: اَلْجَهْلُ مَوْتُ﴾. (3)
«على علیه السلام فرمود: نادانی مرگ است».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: اَلجَهْلُ أَصْلُ كُلِّ شَرٍّ.﴾ (4)
ص: 317
«على علیه السلام فرمود: جهل و نادانی ریشه هر نوع بدی است».
جاهل اگرچه گشت مقدّم، موخّر است *** عالم اگرچه گشت موخّر، مقدّم است
جاهل به روز فتنه ره خانه گم کند *** عالم چراغ جامعه و چشم عالَم است
هم چنین در روایتی دیگر از عبادت کننده نادان و جاهل چنین نکوهش شده است:
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: المُتَعَبِّدُ عَلَى غَيْرِ فِقْهِ كَحِمَارِ الطَّاحُونَةِ يَدُورُ وَ لا يَبْرَحَ﴾. (1)
«علی علیه السلام فرمود: عبادت کننده بدون علم چون الاغ آسیاب است که دور می زند و به جایی نمی رسد.»
جاهل کجا راه حقیقت داند *** طی کردن این بادیه کی بتواند
هر چند زند چرخ به جایی نرسد *** مانند خری که آسیا گرداند
***
صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه *** بگذاشت رسم و صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود *** تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش به در می برد زموج *** وین جهد می کند که بگیرد غریق را
پس با این اوصاف، انسان جاهل برای رفع جهل و نیاز خود چاره ای جز سؤال از عالم و فراگیری از وی ندارد که بی توجّهی در این امر قطعاً گرفتاری و بدبختی را به دنبال خواهد داشت.
﴿على بن ابراهيم عن ابيه عن ابن ابى عُمير عن بعض اصحابنا عن ابي عبد الله علیه السلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ مَجْدُورٍ أَصَابَتْهُ جِنابَةً فَغَسَّلُوهُ، فَمَاتَ قَالَ: قَتَلُوهُ اَلّا سَأَلُوا؟ فَإِنَّ دَواءَ الْعَىِّ السُّؤَالِ﴾.(2)
ص: 318
«علی بن ابراهیم از پدرش (هاشم) از ابن ابی عمیر از بعض اصحاب از امام صادق علیه السلام نقل کرده و می گوید: سؤال نمودم از شخص مجدور (بیماری خاصّی است) که جنب شده بود پس او را غسل (جنابت) دادند و در نتیجه از دنیا رفت، حضرت صادق علیه السلام فرمود: او را (با این عمل) کشتند، چرا سؤال نکردند و مسأله را نپرسیدند پس به درستی که علاج جهل و نادانی پرسش می باشد.»
حدیث مذکور از جهت سند و دلالت کاملاً قابل توجّه است زیرا سند او بسیار عالی است و از نظر دلالت نیز چنین دلالت می کند که شخص بیماری کشته جهل و نادانی شده است و به جای آن که او را تیمّم بدهند به خاطر ندانستن مسأله و نپرسیدن، وی را غسل داده اند و به این صورت وجب قتل او شده اند که امام صادق علیه السلام با لحن بسیار شدید (الّايِ تَحْضیضیِّه) و توبیخ آمیزی آنان را سرزنش کرده که چرا جهل خود را با سؤال نمودن برطرف نکردند. آن گاه جهل را به عنوان یک نوع بیماری بیان می دارد ﴿فَإِنَّ دَواءَ الْعَيِّ السُّؤالِ.﴾.
در روایت دوم در همین باب نیز امام صادق علیه السلام به حمران بن اَعین فرمود:
﴿إِنَّمَا يُهْلَكُ النَّاسُ لِأَنَّهُمْ لا يَتَسائَلُونَ﴾.
«مردم هلاک می شوند به خاطر آن که (مسایل دینی خود را) نمی پرسند».
بالاخره از بعضی اخبار استفاده می شود که علم و دانش، گنج و اندوخته ای است نزد شایسته ترین افراد و کلید آن سؤال می باشد. ﴿فَاسْتَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾ (1) «پس اگر نمی دانید از اهل ذکر بپرسید» و هیچ علم صحیحی در شرق و غرب عالم نیست مگر آن که نزد ائمه اطهار علیهم السلام می باشد. (2)
صَبَرْتُ عَلَى مُرَّ الأمور كِرَاهَةً *** وَ أَيْقَنْتُ فى ذاكَ الصَّوابُ مِنَ الْأَمْر
إِذَا كُنْتَ لا تَدْري وَ لَمْ تَكُ سائلاً *** عَنِ الْعِلْمِ مَنْ يَدْرِي جَهِلْتَ وَ لَا تَدْري (3)
ص: 319
«صبر کردم برگذر امور دنیا از روی تلخی و کراهت و یقین کردم که در این امر (شکیبایی بر تلخی ها و سختی ها) راه حق و درست می باشد. (یکی از امور تلخ، سؤال است) هنگامی که نمی دانی (و درصدد رفع جهل) از کسی هم سؤال نمی کنی و از کسی که می داند نمی پرسی، در جهالت و نادانی باقی خواهی ماند و نمی دانی که نادانی - یعنی در جهل مرکب پیوسته باقی خواهی ماند.»
آن کس که نداند و نداند که نداند *** در جهل مرکب ابد الدهر بماند
آن کس که نداند و بداند که نداند *** لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که بداند و بداند که بداند *** اسب شرف خویش از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند *** بیدارش نمایید که خفته نماند
بس نکته مهمّ دیگری که نباید از آن غفلت ورزید موضوع چگونگی سؤال و دقت و توجه در آداب پرسش و سؤال کردن است زیرا پرسش باید به منظور یادگرفتن و آموختن باشد نه برای آزمایش و تضعیف سؤال شونده که این عمل، عمل بسیار زشت و ناروایی است و از آن مذمّت شده چه آن که مسأله مشکل و سختی را مطرح کند یا موضوع پیش پاافتاده و آسانی را.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: لِسَائِلِ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضَلَةٍ، سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّّتَا فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِيةٌ بالْعَالِم وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَنَّتَ شَبية بالْجَاهِل﴾. (1)
«امير المؤمنين علیه السلام به کسی که از آن حضرت (از روی آزمایش) مشکلی را پرسید (درباره روش پرسش از دانا) فرمود: بپرس برای فهمیدن و آموختن و مپرس به قصد در دشواری انداختن؛ زیرا نادان فراگیرنده علم، شبیه عالم است (چون برای به دست آوردن علم آماده گشته و در راه راست قدم نهاده است) و دانایی که در بیراهه قدم نهد (طالب غلبه و برتری باشد) به نادان ماند (چون او مانند نادان می طلبد چیزی را که شایسته نمی باشد)».
﴿سَئَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ طَعْمِ الْمَاءِ. فَقَالَ: سَلْ تَفَقَّهَا وَ لا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً، طَعْمُ الْمَاءِ طَعْمُ الْحَيَاةِ.﴾ (2)
ص: 320
«مردی از امام صادق علیه السلام از طعم و مزه آب سؤال کرد. آن حضرت فرمود: سؤال کن برای چیز یاد گرفتن نه برای آزمایش کردن، طعم آب طعم حیات است».
البته در سؤال جاهل از عالم، آداب دیگری نیز هست که در این جا تنها به دو روایت دیگر اشاره می شود:
﴿قَالَ الْبَاقِرُ علیه السلام: إِذا جَلَسْتَ إِلَى عَالِمٍ فَكُنْ عَلَى أَنْ تَسْمَعَ أَحْرَصَ مِنْكَ عَلى أَنْ تَقُولَ وَ تَعَلَّمْ حُسْنَ الْاِسْتِمَاع كَمَا تَتَعَلَّمَ حُسْنَ الْقَوْلِ وَ لَا تَقْطَعْ عَلَى أَحَدٍ حَدِيثَهُ.﴾ (1)
«امام باقر علیه السلام فرمود: هنگامی که نزد عالمی نشستی پس برای شنیدن (و بهره برداری علمی از او) حریص تر باش تا حرف زدن و خوب شنیدن را فراگیر کما این که خوب سخن گفتن را فرا می گیری و در بین حرف هیچ کس، کلام او را قطع مکن.»
﴿قالَ الصَّادِقُ علیه السلام كَانَ أمير المؤمنين علیه السلام يَقُولُ: إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تَكْتُرَ عَلَيْهِ السُّوَالَ وَ لَا تَأْخُذْ بِثوْبِهِ وَ إِذَا دَخَلْتَ عَلَيْهِ وَ عِنْدَهُ قَوْمٌ فَسَلَّمْ عَلَيْهِمْ جَمِيعاً وَ خُصَّهُ بِالتَّحِيَّةِ دُونَهُمْ وَ اجْلِسْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَا تَجْلِسْ خَلْفَهُ وَ لَا تَغْمِز بِعَيْنِكَ وَ لَا تُشِرْ بِيَدِكَ وَ لَا تُكْثِرُ مِنَ الْقَوْلِ قَالَ فُلانٌ وَ قَالَ فُلانٌ خلافاً لِقَوْلِهِ وَ لَا تَضْجُرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ تَنْتَظِرُهَا حَتَّى تَسْقُطَ عَلَيْكَ مِنْهَا شَيءٌ وَ الْعَالِمُ أَعْظَمُ اَجْراً مِنَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ الْغَازي في سَبِيلِ اللّهِ.﴾ (2)
«امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود: یکی از حقوق عالم و دانشمند آن است که از وی زیاد سؤال نشود، دیگر آن که لباس او را (در هنگام سؤال) نگیرند و هنگامی که وارد بر وی شدی و نزد او جمعیتی بودند پس به همۀ آنان سلام کن و برای او امتیاز قایل شو در سلام با تحیّت، و روبروی او بنشین نه پشت سر او و با چشم و با دست به او اشاره نکن و کلام زیاد نگو که فلان شخص و فلان شخص چنین گفت. از اقوال و گفتار مخالفین (یعنی عقیده مخالفین او را به رخ می مکش) و با طولانی کردن نشستن و صحبت زیاد، موجب زحمت و مشقّت او مشو، زیرا عالم مانند درخت خرماست که منتظر می شوی تا چیزی از آن بیفتد و اجر و پاداش دانشمند بالاتر است از روزه دار قیام کننده و مجاهد در راه خدا».
ص: 321
پس تا کنون ضرورت سؤال از عالم به منظور فراگرفتن و آموختن با توجّه به روایات متعدّد به خوبی واضح و روشن شد و این موضوع هنگامی کاملاً محقّق می شود که انسان جاهل واقعاً پی به جهل خویش که یک نوع بیماری است برده باشد و کبر و خودپسندی را از خود دور نموده و با تواضع و احساس نیاز در امور دینی به فقیه و عالم مسأله دان مراجعه و بدین وسیله جهل خود را برطرف سازد. ولی از سوی دیگر شخص عالم نیز نباید در پاسخ گویی، به رأی و اندیشۀ خویش مغرور گشته و با غرور و فخر فروشی جواب دهد که این صفتِ زشت از انسان های با شخصیت و بلندمرتبه کاملاً به دور است و شایسته افراد لایق، عالم و دانشمند نیست.
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام... وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلا مَنْ عَصَمَ اللهُ سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ وَ مُجِيبُهُمْ مُتَكَلِّفُ.﴾. (1)
«حضرت علی علیه السلام فرمود: مردم گرفتار کمبودها و آفت ها هستند، جز آن کس که خدا او را نگهدارد، درخواست کنندگانشان مردم آزار و پاسخگویان به زحمت و رنج دچارند (چون می خواهند از هیچ پاسخی باز نمانند)».
چرا خاموش نباشی چون ندانی *** برهنه چون کنی عورت به بازار؟
در روایتی دیگر صدوق رحمه الله از امام صادق علیه السلام در ضمن روایتی مفصّل چنین نقل می کند:
﴿وَ مِنَ الْعُلَماءِ مَنْ يَضَعُ نَفْسَهُ لِلْفُتْيا وَ يَقُولُ: سَلُونِي وَ لَعَلَّهُ لا يُصِيبُ حَرْفاً وَاحِداً. وَاللهُ لا يُحِبُّ الْمُتَكَلِّفِينَ فَذَاكَ فِي الدَّرَكِ السَّادِسِ مِنَ النَّارِ...﴾ (2)
«و بعضی از علما هستند که خود را در معرض فتوا قرار می دهند و می گویند از من سؤال کنید، در صورتی که شاید (این شخص حتّی) یک حرف (از علم) را نداند و خداوند دوست نمی دارد کسانی را که خود را به زحمت بیندازند. و این دسته از افراد در دَرَک ششم از دوزخ خواهند بود.»
پیامبر صلی الله علیه و آله به اباذر فرمود: ﴿يَا اَبَاذَرٍ إِذا سُئلْتَ عَنْ عِلْمٍ لا تَعْلَمُهُ فَقُلْ لا أَعْلَمُهُ.﴾ (3)
«ای ابوذر! هرگاه از تو چیزی را پرسیدند که نمی دانی، بگو نمی دانم».
ص: 322
یکی از بزرگ ترین آفات که شخص عالم را در هلاکت و سقوط می اندازد، عمل به رأی و بی احتیاطی در فتوا و غفلت از قرآن و حدیث است و در آخرت نیز وزرو وَبال سختی او را تهدید می کند.
﴿مَنْ أَفْتَى بِغَيْرَ عِلْمٍ كَانَ إِثْمُهُ عَلَى مَنْ أَفْتَاهُ.﴾ (1)
«کسی که به غیر علم فتوا دهد، گناهش به عهده کسی است که فتوا داده است.»
اهمیّت این موضوع به حدّی است که امام صادق علیه السلام به عنوان بصری فرمود: برحذر باش که (مطلقاً) عمل به رأی خود نمایی و هم چون کسی که از درّنده و شیر فرار می کند از فتوادادن دوری کن. و گردن خویش را محلّ عبور مردم قرار مده و در جمیع امور راه احتیاط را برگزین» شاید مراد امام علیه السلام در این جا از گریز از فتوا، پرهیز نااهلان از این منصب الهی باشد که صلاحیت فتوا ندارند و مقصود نهی از مطلق فتوا دادن نمی باشد تا شامل مراجع تقلید شود.
﴿عن ابی جعفر علیه السلام قال: مَنْ أَفْتَى النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدَى مِنَ اللَّهِ لَعَنَتْهُ مَلائِكَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلائِكَةُ الْعَذَابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرَ مَنْ عَمِلَ بِفُتْيَاهُ.﴾ (2)
امام باقر علیه السلام فرمود: کسی که بدون علم در بین مردم فتوا بدهد و در فتوا از جانب پروردگار، هدایت نشده باشد او را ملائکه رحمت و عذاب لعنت خواهند کرد و وزرو گناه کسی که به فتوای وی عمل نموده بر عهده او خواهد بود.»
﴿عن الرّضا علیه السلام إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام قَالَ لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادِ فِيمَا قَالَ: يَا كُمَيْلُ أَحْرُكَ دِينُكَ فَاحْتَطَ لِدينِكَ بِمَا شِئْتَ.﴾. (3)
«از امام رضا علیه السلام روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام به کمیل بن زیاد می فرمود: ای کمیل! برادرت دین تو است پس تا می توانی در دینت احتیاط کن»
﴿قَالَ الصَّادق علیه السلام: لَكَ أَنْ تَنْظُرَ الْحَزْمَ وَ تَأْخُذَ الْحَائِطَةَ لِدِينِكَ﴾.(4)
«امام صادق علیه السلام فرمود: سزاوار است برای تو که به محکمی (از روی علم و اطمینان) نظر کنی
ص: 323
و در دین خود احتیاط پیشه نمایی»
﴿عن عمر بن حنظلة، عن ابی عبدالله علیه السلام في حديثٍ قَال: «وَ إِنَّمَا الْأُمُورُ ثَلاثَةٌ: أَمْرٌ بَيِّنٌ رُشْدُهُ فَيُتَّبَعَ، وَ أَمْرٌ بَيِّنُ غَيَّهُ فَيُجْتَنَبْ، وَأَمْرٌ مُشْكِلٌ يُرَدُّ عِلْمُهُ إِلَى اللهِ وَ رَسُولِهِ، قَالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله حلالٌ بَيَّنُ وَ حَرامٌ بَيِّنُ، و شُبَهَاتٌ بَيْنَ ذَالِكَ، فَمَنْ تَرَكَ الشُّبَهَاتِ نَجا مِنَ الْمُحَرَّمَاتِ، وَ مَنْ اَخَذَ بِالشُّبَهَاتِ ارْتَكَبَ الْمُحَرَّمَاتِ وَ هَلَكَ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمْ. ثُمَّ قَالَ فِي آخِرِ الْحَدِيثِ: فَإِنْ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشَّبَهَاتِ خَيْرُ مِنَ الْاِقْتِحَامِ فِى الْهَلَكَاتِ﴾
«از عمر بن حنظله از امام صادق علیه السلام به روایت شده است در حدیثی که فرمود: و همانا امور بر سه قسم است:
یک قسم اموری که واضح و روشن است رشد آن (معلوم است که موجب رشد و ترقی انسان خواهد شد) پس در این صورت از این امور باید پیروی نمود.
دسته دوم اموری است که قطعاً موجب گمراهی خواهد گردید که در این صورت باید از آن ها دوری نمود.
دسته سوم اموزی است که مشکل می باشد (یعنی رشد و ضلالت او معلوم نیست) که باید برای آگاهی و دانستن این امور به خدا و رسول خدا مراجعه شود. پیامبر صلی الله علیه و آله له فرمود: بعضی از امور حلال بودن آن آشکار و بعضی از امور حرام بودن آن آشکار است و بعضی در این بین مشتبه می باشد. پس کسی که شبهات (آن چه مشتبه و مجهول است) را ترک نماید نجات می یابد از افتادن در محرّمات و هر کسی وارد مشتبهات (چیزهای شبهه ناک) گردید (عاقبت) مرتكب محرّمات می گردد و هلاک می شود از جهتی که نمی داند، سپس در آخر حدیث فرمود: پس به درستی که توّقف در برابر شبهات بهتر است از وارد شدن در چیزهایی که موجب نابودی انسان می شود»
امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿قِفْ عِنْدَ كُلِّ أَمْرٍ حَتَّى تَعْرِفَ مَدْخَلَهُ مِنْ مَخْرَجِهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِيهِ فَتَنْدَمَ﴾
هنگام هر کاری توقف نما تا این که در ورودی و گریزگاه آن را بشناسی، پیش از آن که در آن واقع شوی و پشیمان گردی».
امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
ص: 324
﴿لا وَرَعَ كَالْوُقُوفِ عِنْدَ الشُّبْهَةِ.﴾.
«هیچ پرهیزی مانند توقّف در هنگام شبهه نیست».
ورع و پرهیز مراتب و مراحلی دارد که هر مرحله ای از آن دارای ارزش خاصی است و بالاترین مرحله ورع، اجتناب و دوری از شبهه می باشد، همان گونه که زهد و فاصله گرفتن از دنیا مراتبی دارد و بالاترین آن کناره گیری از حرام است.
امام عسکری علیه السلام نیز فرمود:
﴿أَوْرَعُ النَّاسِ مَنْ وَقَفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ.﴾. (1)
«پارساترین مردم کسی است که هنگام شبهه توقّف کند».
از علی علیه السلام بشنو کلامی، راه خود را سدّ مکن *** حرف حقّ را چون شنیدی، از تغافل ردّ مکن
در اموری که برایت هست، حلّش شبهه ناک *** تا یقین پیدا نکردی، هیچ فکر بد مکن
کلمه شبهه اسم مصدر از اشتباه و امر بین حلال و حرام، درست و نادرست یا حق و باطل است و دارای انواع گوناگون مانند شبهه محصوره و غیر محصوره، مصداقی و مفهومی می باشد.
شبهه هنگامی ایجاد می شود که در اثر مماثلت و مشابهت دو یا چند چیز یا انسان از همدیگر تشخیص داده نشود و کسانی به آن مبتلا می گردند که تنها به ظاهر توجه داشته و از حقیقت و دید باطن یا قدرت تشخیص (فرقان) محروم باشند همان طور که قتل حضرت عیسی علیه السّلام برای افراد مشتبه گردید.
﴿وَ ما قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ﴾ (2)
«و نکشتند و به دار نکشیدند (عیسی علیه السلام را) بلکه امر بر آن ها مشتبه شد».
قال على علیه السلام: ﴿وَ إِنَّمَا سُمِّيَتِ الشُّبْهَةُ شُبْهَةً لا نَّهَا تُشْبِهُ الحَقَّ. فَأَمَّا أَوْلِيَاءُ اللَّهِ فَضِيَاؤُهُمْ فِيهَا الْيَقينُ وَ دَليلُهُمْ سَمْتُ الْهُدى وَ أَمَّا أَعْدَاءُ اللهِ فَدُعا وءُهُمْ فِيهَا الضَّلَالُ، وَ دَلِيلُهُمُ الْعَمى﴾ (3)
ص: 325
«اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: شبهه را برای این شبهه نامیدند که به حق شباهت دارد. اما نور هدایت کننده دوستان خدا، در شبهات یقین است و راهنمای آنان مسیر هدایت الهی است، اما دشمنان خدا، دعوت کنندۀ آنان در شبهات گمراهی می باشد و راهنمای آنان کوری است.
بنابراین انسان طالب علم که به مضمون حدیث عنوان بصری توجه داشته و بدنبال کسب نور و در جستجوی حقیقت است، به وصیت گرانمایه امام صادق علیه السلام عمل نموده و از رهگذر سؤال (فَاسْأَلِ الْعُلَمَاءَ مَاجَهِلْتَ)، قفل های علم و دانش را بر روی خود می گشاید تا بدین وسیله دریچه های نور علم بر روی او بازگردد و از سوی دیگر از شبهه و دامن زدن به شبهات نیز که عامل هلاکت است، و بوسیله خودرایی و بی احتیاطی در فتوا ایجاد می گردد به شدّت اجتناب می نماید (وَ اهْرَبْ مِنَ الْفُتْيا...)(1) بر همین اساس در اسلام سؤال مورد توجه قرار گرفته ﴿يَسْئلُونَكَ عَنِ الأَهِلَّةِ، يَسْئلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ، يَسْئلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ....﴾ زیرا در مفهوم سؤال معنی خواهش، تقاضا، طلب توأم با ادب و تواضع نهفته است و معمولاً انگیزه سؤال کننده نیز، فهمیدن و فراگیری می باشد تا بدین وسیله تاریکی جهل را از خود دور سازد و بسوی کمال راه یافته، از خطر جهل و هلاکت مصون ماند لذا به پاسخ دانشمند وارسته ای که از وی سؤال نموده کاملا گوش فرا می دهد و از سؤال آزمایشی (تعنّتی) اجتناب می کند تا به مطلوب خویش نائل گردد، در دعاهای بسیاری نیز به سؤال و مسئلت از خداوند اشاره شده تا از این رهگذر حاجت و نیاز انسان برآورده شود.
پس با این اوصاف همان گونه که در اسلام نسبت به سؤال از اهل خبره به عنوان یک عامل رشد و تکامل تأکید به عمل آمده در مورد آلوده شدن و فرو رفتن در باتلاق شبهات که یکی از عوامل ضلالت و تباهی است نیز به شدت مبارزه شده (هر چند شبهه به صورت سؤال مطرح يا القاء گردد) و انسان با توجّه به این دو امر مهم (سؤال و دوری از شبهه) می تواند به سوی حق راه پیدا کند و اهل حقیقت شود.
ص: 326
﴿وَ لا تَلْبِسُوا الحَقَّ بِالْبَاطِلِ (1)- لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالبَاطِلِ﴾ (2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
(انّ لكلّ ملك حمى و انّ حمى أن حمى الله حلاله و حرامه، والمشتبهات بين ذلك كما لوانّ راعياً رعى الى جانب الحمى لم تلبث غنمه ان تقع في وسطه، فدعو المشتبهات)(3)
«هر سلطانی را قرقگاهی است و قرقگاه خدا حلال و حرام او می باشد و شبهات در میان این دو قرار دارد، چنان چه اگر چوپانی گله گوسفند خود را به کنار قرقگاه (منطقه ممنوعه) بچراند (این خطر را دارد که) ناگهان به وسط قرقگاه قرار گیرند، پس گرد شبهات نگردید (مبادا به حرام افتید.)».
امام صادق علیه السلام نیز فرمود:
در آینده شبهاتی پیش آید که نه دانشی روشن بدان داشته باشید و نه پیشوای حقّی در دسترس شما باشد که به وی رجوع کنید و کسی از آن نجات نیابد جز آن که خدای را به دعای غریق بخواند.
﴿یا الله، یا رَحْمَنُ، یا رَحْيم، یا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ، ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ.﴾ (4)
-3-
4-
ص: 327
ص: 328
ص: 329
ص: 330
چنان چه در مقدمه بحث اشاره شد عنوان بصری پوینده حق و در جستجوی حقیقت و به دنبال راه صواب و دریافت علم واقعی بوده لذا به همین منظور از خداوند متعال مسئلت نمود تا به سرچشمه حیات بخش علم و معرفت نایل گردد و مورد توجه قلبی و عاطفی ششمین ستاره درخشان آسمان علم و ولایت قرار گیرد که پس از نیل به این هدف مقدّس و قرارگرفتن در کشتی آرام بخش رئیس مذهب جعفری و رفع اضطراب و دلهره ها و چشیدن شیرینی روحانی و معنوی ساعتی ملاقات و مجالست با آن حجّت خدا و شنیدن مطالبی ارزشمند پیرامون حقیقت بندگی خدا، آن گاه از آن سرچشمه فضیلت و علم و معرفت تقاضای موعظه و نصیحت نمود، در این هنگام که امام علیه السلام او را تشنه و مهیّای دریافت حقایق یافت به وی فرمود:
﴿اوُصِيكَ بِتِسْعَةِ أَشْيَاءَ فَإِنَّها وَصِيَّتِي لِمُرِيدِى الطَّريقِ إِلى اللَّهِ﴾
«تو را به نه چیز سفارش می کنم که آن ها وصیت من است به آرزومندان راه خداوند». بنابراین حدیث عنوان بصری که با موضوع علم آغاز گردیده بود با موضوع علم نيز خاتمه يافت، لكن محور اصلی حدیث مذکور و نصایح حضرت صادق علیه السلام طريق وصول الی الله می باشد. و آن نُه چیز که در سه بخش کلّی (ریاضت نفس، حلم و علم) خلاصه می شود در واقع مقدّمه و زمینه ساز طریق الی الله و وصول به پروردگار و لقاء الله است و این وصایای بسیار گران مایه برای کسی است که بخواهد سیر الی الله داشته باشد و سلوک حقیقی را فراگیرد نه کسی که هیچ همّتی ندارد و یا با سیر و سلوک الهی بیگانه است. (1)
ص: 331
آری سرای دوست بس راهی نیست *** آن را که جز از دوست نظر گاهی نیست
﴿سُبْحَانَكَ مَا أَضْيَقَ الطَّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَكُنْ دَليلَهُ وَ مَا أَوْضَحَ الْحَقَّ عِنْدَ مَنْ هَدَيْتَهُ سَبِيلَهُ، اِلهى فَاسْلُكْ بِنَاسُبُلَ الْوُصُولِ إِلَيْكَ وَ سَيِّرْنَا فِي أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ قَرَّبْ عَلَيْنَا الْبَعِيدَ وَ سَهِّلْ عَلَيْنَا الْعَسيرَ الشَّدِيدَ وَ الحِقْنَا بِعِبَادِكَ الَّذِينَ هُمْ بِالْبِدَارِ إِلَيْكَ يُسَارِعُون﴾. (1)
«منزهی تو ای خدا، چقدر راه ها تنگ و دشوار است برای کسی که تو، راهنمای او نباشی و اگر تو هدایت کنی، چقدر راه حق واضح و هویداست، خدایا ما را به راهی ببر که به درگاهت برسیم و از نزدیک ترین راه ها ببر برای ورود بر خودت، نزدیک کن بر ما دوری را و آسان نما بر ما سخت و مشکل را و ملحق کن ما را به بندگان خودت که به سبقت گرفتن به سوی تو می شتابند».
خلل پذیر بود هر بنا که در عالم *** بجز بنای محبّت که خالی از خلل است
آری شعاع این وصول یا اتّصال (محبّت به خدا) به حدّی می تواند قوی و ثابت و پایدار باشد که هرگز از انسان جدا نشود. (2) و در پرتو آن نور، نار تولید گردد ﴿نُورٌ يَتَوَلَّدُ مِنْهُ النَّار﴾ و در آتش افسوس و حسرت و ندامت نسبت به گذشته از سویی و سوز و گداز فراق محبوب از سویی دیگر، پیوسته در حال تکاپو و حرکت قرار گیرد تا او را ملاقات کند.
﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه﴾.(3) «البته با هر رنج و مشقّت (در راه اطاعت و عبادت حق) به سوی پروردگارت می روی و او را ملاقات خواهی کرد.»
امام صادق علیه السلام در ذیل حدیثی مفصّل در باب محبّت خدا فرمود:
ص: 332
﴿مَثَلُ الْمُشْتاقِ مَثَلُ الْغَرِيقِ لَيْسَ لَهُ هِمَّةٌ إِلَّا خَلَاصُهُ وَ قَدْنَسِيَ كُلَّ شَیيْءٍ دُونَهُ﴾. (1) «مثل مشتاق مانند غرق شده ای می ماند که فقط برای نجات تلاش می کند و هر چیزی جز او را فراموش می نماید.»
اندر این ره می تلاش و می خراش *** تا دم آخر دمی غافل مباش
اندکی جنبش بکن هم چون جنین *** تا ببخشندت حواس نور بین
ظرف تحصیل این نور نیز در همین دنیا است که تدریجاً سرّ و ضمیر انسان در اثر بندگی خدا در استخدام کامل پروردگار قرار می گیرد و مورد جذبه سلوکی او واقع می شود.
﴿يَا مَنْ لِلْقُلُوبِ مِغناطيس﴾. (2)
وَ قَطَّرٌ عَلى قَطْرِ إِذَا الْتَقَتَ نَحْرُ *** وَ نَحْرُ عَلَى نَحْرِ إِذَا اجْتَمَعَتْ بَحْرُ
اندک اندک شود به هم بسیار *** دانه دانه است غلّه در انبار
***
در حروف ابجدی خود را به چشم کم مبین *** قطره قطره چون که گردد جمع دریا می شود
دریای محبت خدا آن چنان عظیم و پهناور است که هر چه انسان بیشتر در آن شناور شود، بیشتر لذّت می برد به طوری که جدا گشتن و بیرون رفتن از آن دریای بیکران و عظیم محبّت خدا را، سالک الی الله برای خود مایه مرگ قطعی می داند نظیر ماهی که حیات او در آب و دریا است و جدا شدن او با مرگ حتمی مواجه است.
مهر تو دریا و دل ما ماهی است *** ماهی از آب چو گردید جدا می میرد
ما مریضیم و تویی بر همه خلق طبیب *** به مریضت ندهی گر تو دوا می میرد
کسی که شیرینی و حلاوت محبت محبوب (خدای متعال) را چشید، پیوسته او را صدا می زند و به یاد او خواهد بود و هرگز از او جدا نمی گردد.
﴿الهى مَنْ ذَا الَّذِي ذَاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرَامَ مِنْكَ بَدَلاً وَ مَنْ ذَا الَّذِي آنَسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغِيْ عَنْكَ حِوَلاً، اِلهى فَاجْعَلْنَا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ اَخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَ مَحَبَّتِكَ وَ شَوَّقْتَهُ
ص: 333
إِلَى لِقَائِكَ.﴾ (1)
«معبودا! کیست که مزه محبّت تو را چشیده باشد و غیر تو را به جای تو اختیار کند؟ و کیست که به مقام قرب تو انس گرفته باشد و از درگاه تو انتقال جوید (و لحظه ایی از تو رو گرداند؟) معبودا! ما را از کسانی مقرّر دار که او را برای قرب و ولایت خود برگزیدی و خالصش نمودی برای مهر و دوستی خود و تشویق کردی او را به ملاقات خود».
﴿وَ ما أَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ وَ مَا أَعْذَبَ شِرْبَ قُرْيِكَ﴾. (2)
«و چه خوش است مزۀ دوستی تو و چه گواراست نوشیدنی قرب تو».
امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿كانَ رَسُولُ الله صلى الله عليه و آله و سلم: يُصَلِّى حَتَّى يَتَوَرَّمَ قَدَمَاهُ وَ يَقُولُ: أَفَلا أَكُونَ عَبْداً شَكُوراً - اَرَادَ أَنْ يَعْتَبِرَ بِهِ أُمَّتَهُ - فَلَا تَغْفُلُوا عَنِ الْإِجْتِهَادِ وَ التَّعَبُّدِ وَ الرِّيَاضَةِ بِحَالٍ، أَلَا وَ إِنَّكَ لَوْ وَجَدْتَ حَلاوَةَ عِبَادَةِ اللهِ وَ رَأَيْتَ بَرَكَاتِها وَ اسْتَضَأْتَ بِنُورِها لَمْ تَصْبِرْ عَنْهَا سَاعَةً وَاحِدَةً وَ لَوْ قُطَّعْتَ اِرْباً إِرْباً...﴾ (3)
«رسول خدا صلی الله علیه و آله: آن قدر نماز خواند تا هر دو پایش ورم کرد و می فرمود: چرا بنده شکرگزاری نباشم؟ - و منظور او آن بود تا امّتش عبرت بگیرند - پس شما در هیچ حال از کوشش و عبادت و ریاضت غفلت نورزید، هان اگر شیرینی عبادت خدا به کامت برسد و برکاتش را ببینی و با نور عبادت روشن شوی، یک ساعت نخواهی توانست از عبادت خودداری کنی هر چند به قیمت قطعه قطعه شدنت تمام شود...»
﴿شَرِبْتُ الْحُبَّ كَأْساً بَعْدَ كَأْسٍ﴾، «شربت محبّت را یک ظرف (کاسه) چشیدم و نوشیدم بعد از آن ظرفی و همین طور ادامه دادم، نه آن شربت تمام شد و نه من سیر شدم». و شاید این که گفته شده انسان از علم هرگز سیر (4) نمی شود منظور همان نور الهی باشد که علم واقعی است، پس
ص: 334
به طور کلی وضع روحی اهل محبّت با دیگران متفاوت می باشد و محبّت و مناجات با خدا برای آنان لذیذترین و بهترین چیزهاست و شربت قرب به حق برای آنان بسیار گوارا ست و هرگز حدّ يَقِف ندارد بلکه هر چه بیشتر شود تشنگی زیاد تر می گردد ﴿إِنَّ أَطْيَبَ شَيْئ فِي الْجَنَّةِ وَالذَّهُ حُبُّ اللّهِ وَالْحُبُّ فِي اللهِ وَ الْحَمْدُ لِله...﴾. (1)
ذکر نامش عابد مشتاق را *** از بهشت جاودانی خوش تر است
این محبّت هم نور دارد و هم نار، از سویی قلب را روشن می کند و صفا و جلا می دهد و از طرفی نیز نار و سوز دارد مانند مرحوم آية الله حاج شیخ محمّد حسین نجفی رحمه الله که در اواخر عمر خود دایم گریه می کرده و سوز و صفای عجیبی داشته، لذا مردم عادی که نمی توانند وضع روحی و موقعیت آنان را درک کنند گاهی این گونه افراد را رمی به جنون می کنند. ﴿کانَ عِنْدَ اَهْلِ الدُّنْيَا كَأَنَّهُ قَدْ خُولِطَ وَ إِنَّمَا خَالَطَ الْقَوْمُ حَلاوَةَ حُبِّ اللهِ﴾. (2) ﴿وَ لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِيمٌ.﴾ (3)
«مشهور است که مرحوم محقّق (صاحب شرایع الاسلام) خواب حضرت موسی علیه السلام را دید، موسی علیه السلام از او سؤال کرد چه می کنی؟ محقّق گفت: درس فقه می گویم، اصول می گویم و یک یک فعّالیت های مختلف علمی و حوزوی خود را برای آن حضرت بازگو نمود، در این هنگام حضرت موسی علیه السلام فرمود: یک کلمه مختصر بگو، طلبه هستم! محقّق نیز در پاسخ گفت: زمانی که خداوند از شما سؤال کرد: آن چیست در دست تو؟ ﴿وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسی﴾ اشاره به عصایی که در دست موسی علیه السلام بود. در پاسخ گفتی: ﴿هِيَ عَضای، اتَوَكَّؤُا عَلَيْهَا وَأَهُشُ بِهَا عَلَى غَنَمَى وَلِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى﴾.(4) «این عصای من است که بر آن تکیه می زنم و با آن برگ می تکانم برای گوسفندانم و کارهایی دیگر نیز با آن انجام می دهم». در صورتی که با یک کلمه می گفتی: این عصا است در دست من! حضرت موسی علیه السلام فرمود: من دوست می داشتم با خدا بیشتر حرف بزنم و فرصتی بود تا با محبوب بیشتر سخن گویم، در این هنگام محقّق گفت: من نیز دوست دارم
ص: 335
با کلیم خدا بیشتر سخن بگویم، در این جا حضرت موسی علیه السلام به محقّق فرمود: ﴿اَنْتَ مُحَقِّق حَقّاً.﴾ (1)
از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده که فرمود:
چون خداوند اراده کرد حضرت ابراهیم علیه السلام را قبض روح کند ملک الموت علیه السلام را به سوی او فرستاد ملک الموت علیه السلام چون به ابراهیم علیه السلام رسید عرض کرد، ﴿سَلامٌ عَلَيْكَ يَا إِبْرَاهِيم﴾ سلام بر تو باد ای ابراهیم! ابراهیم گفت: ﴿وَ عَلَيْكَ السَّلامُ یا مَلَكَ الْمَوْتِ أَدَاعٍ أَمْ نَاعٍ؟﴾ بر تو باد سلام ای ملک الموت، آمدی مرا به سوی پروردگار بخوانی که به اختیار اجابت کنم یا آن که خبر مرگ مرا آوردی و باید به اضطرار شربت مرگ را بنوشم؟ عزرائیل علیه السلام گفت: ای ابراهیم! بلکه آمده ام که تو را بی اختیار به سوی خدا ببرم پس اجابت کن دعوت خدایت را و تسلیم مرگ باش، خدایت تو را به سوی خود خوانده است؟ ابراهیم گفت: ﴿فَهَلْ رَأَيْتَ خَلِيلاً يُمِيتُ خَليلَهُ﴾ آیا دیدهای دوست و یار مهربانی یار مهربان و دوست خود را بمیراند؟
خداوند به ملک الموت علیه السلام خطاب کرد: ای عزرائیل! به ابراهیم بگو: ﴿هَلْ رَأَيْتَ حَبيباً يَكْرَهُ و لِقاءَ حَبیبه﴾ آیا هیچ دیده ای که یار مهربانی از ملاقات و دیدار محبوبش گریزان باشد و لقای او را مكروه بدارد؟ ﴿إِنَّ الْحَبيبَ يُحِبُّ لِقاءَ حَبيب﴾ حقّاً كه حبيب دوست دارد محبوب خود را ملاقات کند؟(2)
ما را همه مقصود ملاقات خدا بود *** الْمَنَّةُ لِلَّه که به مقصود رسیدیم
روایت شده که خداوند متعال مال بسیاری به حضرت ابراهیم علیه السلام داده بود به طوری که چهار صد سگ با قلاده زرّین در عقب گوسفندان او بودند و فرشتگان به خدای متعال گفتند: که دوستی ابراهیم نسبت به تو، به خاطر مال و نعمت فراوان است که به او عطا فرموده ای، پروردگار عالم نیز خواست تا به آنان بنماید که چنین نیست لذا جبرئیل را فرمود:
برو و مرا در جایی که ابراهیم بشنود یاد کن، جبرئیل به امر خدا رفت بر بالای تلّی، جایی که ابراهیم نزد گوسفندان خود بود ایستاد و با آواز خوشی گفت ﴿سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ
ص: 336
الرُّوحِ﴾. در این هنگام چون ابراهیم نام خدا و محبوب خود را شنید جميع اعضاء او به حرکت آمد و فریاد برآورد.
این صوت دلنشین از کجاست که بر گفت نام دوست *** تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده می شود به امید وفای یار *** جان رقص می کند ز سماع کلام دوست
پس ابراهیم از چپ و راست نگاه کرد دید شخصی بر تلّی ایستاده به نزد وی شتافت و گفت: تو بودی که نام محبوب من بردی؟ گفت آری، ابراهیم گفت: یک بار دیگر نام حق را بگو، ثلث اموال و گوسفندانم از تو باشد. جبرئیل دو مرتبه نام خدا را برد، ابراهیم گفت: یک مرتبه دیگر بگو نصف گوسفندانم از تو، جبرئیل باز نام حق را گفت. حضرت ابراهیم از شدّت شوق و ذوق واله و بی قرار شده و در این هنگام گفت: تمام گوسفندانم از تو یک مرتبه دیگر نام دوست مرا بگو، جبرئیل باز گفت. ابراهیم گفت: مرا دیگر چیزی نیست، خود را به تو دادم یک بار دیگر بگوی، جبرئیل باز گفت. ابراهیم گفت: بیا مرا با گوسفندان من ضبط کن که جملگی از تو است.
جبرئیل گفت: ای ابراهیم! مرا حاجت به گوسفندان تو نمی باشد من جبرئیل هستم و حقّاً جای آن داری که خدا تو را دوست خود گردانید که در وفاداری، کاملی و در مرتبه دوستی، صادق و در شیوه طاعت، مخلص ثابت قدم. (1)
اصحاب امام حسین علیه السلام در شب عاشورا آن چنان مسرور و شادمان بودند از اینکه فردای آن روز به لقاء حق خواهند رسید که بعضی از آنان مانند قاسم بن الحسن علیهما السلام اظهار می نمود مرگ از عسل برای من شیرین تر است و امام حسین علیه السلام خود، روز عاشورا هر چه به ظهر روز نزدیک تر می شد چهرۀ آن بزرگوار برافروخته و درخشنده تر می گشت با این که از یک طرف بدن های طیّب و طاهر بهترین عزیزان وی چون علی اکبر علیه السلام و حضرت اباالفضل علیه السلام و دیگران
ص: 337
روی زمین افتاده و در خون می غلتیدند و در آغوش او طفل شیرخوار، علی اصغر علیه السلام در اثر تیر حرمله (لعنة الله علیه) بی تابی کرده و جان داده بود و از سوی دیگر لشکر کفّار پیوسته به طرف آن حضرت حمله ور بودند، تا این که بالاخره بر روی زمین قرار گرفت، در این هنگام رو به درگاه پروردگار به طرف آسمان نگاه می کرد و آن چنان شیفته محبوب و معبود خویش بود که احدی جرأت نزدیک شدن به آن حضرت را نداشت به طوری که هر کس به طرف آن حجّت خدا می رفت می لرزید و وحشت می کرد (این همان زمانی بود که عرش خدا به لرزه درآمد) زیرا این مرحله، مرحلۀ بسیار حسّاس تجلّی حق بود که تاکنون امام حسین علیه السلام به سوی حق نگاه می کرد و همی او را یاد می نمود و اکنون محبوب به دیدار محبّ صادق و حقیقی خود آمده و در این هنگام، ملاقات اختصاصی عبد و معبود (اباعبدالله با پروردگار) محقّق گردیده و تمام عالم تحت تأثیر واقع شده، بالاخره امام حسین علیه السلام با اجازه تکوینی به دشمن رخصت داد تا سر از پیکرش جدا نمایند و بدین وسیله به شهادت نایل گشت و با زمزمه آخرین مناجات خود نزد معبود شتافت.
﴿الهى رِضاً بِرِضاكَ صَبْراً عَلى بَلائِكَ، لا مَعْبُودَ لي سِواكَ.﴾ (1)
«معبودا راضی به رضای توام، شکیبا بر بلاهایت، معبودی برای من جز تو نیست».
مشنو از نی چون حکایت می کند *** بشنو از دل چون روایت می کند
مشنو از نی نی نوای بینواست *** بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی چو سوزد، تلّ خاکستر شود *** دل چو سوزد خانه دلبر شود
نی ز خود هرگز ندارد شور و حال *** دل بود مرآت نور ذوالجلال
نی اگر پرورده آب و گل است *** دست پرورده خداوندی دل است
نی اگر بشکست، بی قدر و بهاست *** بشکند گر دل خریدارش خداست
نی تهی دست است و بی قدر و بها *** دل بود گنجینه مهر و صفا
نی تهی مغز و درونش پرهواست *** دل تجلّی گاه عرفان و ولاست
ص: 338
نی تو را از یاد حق غافل کند *** دل تو را بر قرب حق نایل کند
نی به هر دست و به هر لب آشناست *** دل مکان و خانه خاص خداست
نی چو بینم یاد آرم نینوا *** دل شود نالان به یاد کربلا
از جفای نی دلم آتش گرفت *** کاش نی از ریشه آتش می گرفت
رفت بر نی رأس پرخون حسین علیه السلام *** بود زینب پای نی در شور و شین
***
نی از حلقوم حسین علیه السلام خون می مکید *** پای نی زینب گریبان می درید
دید بر نی چون سر آن حق پرست *** سر به محمل زد، جبین خود شکست
چون رود در شام و در تشت طلا *** می خورد نی بر لب آن مقتدا
نی خورد چون بر لب و دندان او *** دل بسوزد بر لب عطشان او
«ذرّه» بس کن ماجرای «نی نوا» *** سوخت از این غم دل خير النّساء علیها السلام
نمونۀ دیگری از این نوع اتّصال و وابستگی و پیوستگی به حق و سلوک الی الله داستان مهمّ حضرت موسی علیه السلام است آن هنگام که مأموریت یافت به کوه طور حرکت کند، که پس از طی مقدّمات منازلی به آن حضرت خطاب شد: ﴿انْظُرُ اليَ الْجَبَلِ﴾ «نظر کن به کوه» که در این هنگام موسی علیه السلام غش کرد ﴿فَخَرَّ مُوسى صَعِقاً﴾ زیرا این جا مرحله تجلّی نور حق بود (نظیر همان مرحله که امام حسین علیه السلام در گودی قتلگاه به شهادت رسید). موسی علیه السلام پس از این که نور حق را مشاهده نمود و به مقصد؛ یعنی وادی مقدّس رسید به او خطاب شد: ﴿فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوی﴾ (1) «پس نعلین از خود به دور کن که اکنون در وادی مقدّس - و مقام قرب ما - قدم نهادی»
شاید جدانمودن و بیرون آوردن کفش کنایه از کندن و رهانمودن تمام تعلّقات و وابستگی ها و علایق باشد زیرا کم ترین و کم ارزش ترین چیزها که به انسان تعلق دارد کفش او است لذا موسی علیه السلام هنگامی که به محل تجلی نور حق و وادی مقدّس می رود باید خود را از
ص: 339
همه چیز تجرید نموده و تمام آن چه را به او ارتباط دارد مانند زن و فرزند و امثال آن و حتی کفش که بی قیمت ترین چیزها است را رها کند و بار را سبک نماید.
آن کس که ترا شناخت جان را چه کند *** فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی *** دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
بنابراین برای نیل به مقام عالی قرب ربوبی و وصول الی الله باید تمام تعلّقات و وابستگی ها و حجاب های ظلمانی و نورانی به کلّی از بین برود و تا حجاب های ضخیمی مانند حبّ دنیا، کبر و خود پسندی، غفلت و حبّ نفس از بین نرود امکان تحقّق مقام قرب و عرفان حقیقی نخواهد بود.
﴿عَنِ النبي صلى الله عليه و آله و سلم إِنَّ لِلَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَبْعِينَ اَلفَ حِجَابٍ مِنْ نُورٍ وَ ظُلْمَةٍ.﴾ (1) «پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: همانا برای خداوند هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت»
گر همی جویی وصال یار را *** کن برون از قلب خود اغیار را
﴿الهى هَذَا ذُلّي ظَاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ هَذَا حَالي لا يَخْفَى عَلَيْكَ، مِنْكَ أَطْلُبُ الْوُصُولَ إِلَيْكَ... أَنتَ الَّذي اَزَلْتَ الْأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ اَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ وَ لَمْ يَلْجَئوا إِلَى غَيْرِكَ، أَنتَ الْمُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أَوْحَشَتْهُمُ الْعَوَالِمُ، وَ أَنتَ الَّذي هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبَانَتْ لَهُمُ الْمَعَالِمُ، ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ وَ مَا الّذى فَقَدَ مَنْ وَجَدَكَ﴾ (2)
«خدایا این خواری من عیان است در برابر تو، و این حال من پوشیده نباشد بر تو، از خودت خواهم رسیدن (وصول) به حضرتت را.... تویی که اغیار و بیگانه را از قلب دوستانت بر طرف ساختی تا جز تو را دوست ندارند و به غیر تو پناه نبرند، تویی همدم و مونس آنان آن جا که از عوالم هستی در هراسند و تویی که راهنمای آن هایی آن جا که چشم انداز آن ها شود نشانه های تو، چه دارد آن که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد؟»
آن کس که تو را دارد جانا ز چه محروم *** من که نشدم محروم تا با تو بپیوستم
ص: 340
گمراه منم که دولت نشناخته ام *** از هر چه جز اوست دین و دل باخته ام
او حافظ من به هر کجا در همه حال *** من غافل از او به غیر پرداخته ام
اکنون پس از این مقدمه و با این اوصاف، اهمیّت بسیار فراوان حدیث عنوان بصری در ارتباط با وصول الى الحق و سلوک الهی که محور مرکزی حدیث مذکور است روشن می شود زیرا چنان چه در بخش اول حدیث مطرح شد، قدم نخست و پایه اساسی و بنیادی نیل به هدف مقدّس قرب الهی و وصول الی الله را امام صادق علیه السلام بندگی خدا معرّفی فرموده (در این مسیر هرگز تكليف عبادت از انسان ساقط نمی شود) بنابراین با غرس درخت تنومند عبودیت و تناول میوه شیرین و پر محتوای آن یعنی تقوا از سویی و استفاده از سه عامل مهم و اساسی (ریاضت نفس، حلم و علم) از سوی دیگر، این هدف عالی تحقّق پیدا می کند، پس با این توضیح و بدین وسیله ارتباط بخش نخست و آخر حدیث به خوبی معلوم می گردد که عبادت منهای ریاضت نفس و برخورداری از علم و حلم تحقّق نخواهد یافت کما این که ریاضت نفس و تحمّل سختي ها و علم و دانش نیز بدون برخورداری از روح عبادت و تعبّد فایده ای نداشته و انسان را به کمال نخواهد رساند زیرا ریاضت نفس و امثال آن فی حَدٌ نَفْسِه هیچ نوع مطلوبیت و محبوبیتی ندارد (چنان چه مرتاضین هندی یا شعبده بازان نیز در این ارتباط رفتار غیر عادی و گاهی کارهای عجیب و محیّر العقول از خود نشان می دهند) پس ریاضت نفس در صورتی ارزش دارد که مقدمه طریق الى الله باشد و طريق الی الله نیز از جانب نمایندگان خاص خدا یعنی معصومین علیهم السلام به طور کامل بیان گردیده لذا تمام برنامه های عبادی یا عبادات عملی مانند نماز، روزه و حج که هر کدام به نوعی ریاضت است توقیفی می باشد (متوقّف است بر آن چه معصوم علیه السلام بیان فرموده) و از عبد نیز چیزی جز این خواسته نشده. پس هنگامی که انسان عبد خدا شد تدریجاً سلوک برای او موجب جذب می شود (سالک مجذوب) آن گاه از همین رهگذر (مجذوب سالک) (1) می گردد و از عالم غیب به او عنایت خاص مبذول گشته (ايصال إلى المطلوب) و محبّت شدید خدا از یک طرف و
ص: 341
در پرتو آن، محبّت او در دل اولیاء خدا نیز از سوی دیگر قرار می گیرد و از این طریق به عالمی دست پیدا می کند که آرزوی همه بندگان حقیقی و سالکان الی الله است.
گر می روی بی حاصلی *** گر می برندت واصلی
راه های وصول به حق و قرب الهی بسیار است ﴿الطّرق إلى الله بِعَدَدِ انفاسِ الخَلائِق﴾ (1) «راه های به سوی خدا به عدد انفاس خلایق است» مثل این که انسان به عیادت مریض برود یا یتیم نوازی کند یا صله رحم نماید و موارد فراوان دیگر که هر یک از آن ها به نوعی موجب تقرّب الى الله خواهد شد، فقیر از راه صبر و ثروتمند با انفاق نمودن، به خدا نزدیک می گردند که هر دو به صراط مستقیم حق منتهی می شوند و از همین راه ها تدریجاً محبّت به خدا زیاد می گردد تا جایی که سراسر وجود انسان یک پارچه محبّت می شود و از این رهگذر وصول الى الحق تحقّق پیدا می کند و در نیل به این مقصد سه عامل مهم نقش اساسی دارد یکی اعمال رفتار قُربی، دیگر محبّت خدا و سوم محبّت اولیاء الهی یعنی معصومین علیهم السلام و پیروان حقیقی آنان.
﴿يا مُنى قُلُوبِ الْمُشْتَاقِينَ وَ يَا غَايَةَ أمَالِ الْمُحِبّينَ اسْئَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبُّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبِّ كُلِّ عَمِلَ يُوصِلُنِي إِلَى قُرْيِكَ﴾. (2)
«ای آرزوی دل های مشتاقین و ای نهایت آرمان دوستان، از تو مسئلت می نمایم محبت تو را و محبت آن کس که تو را دوست دارد و محبت هر کاری که مرا به قرب تو برساند».
به هر حال همه موجودات جهان در جنبه وجودی خود، به سوی خدا توجّه دارند و به نوعی به ذکر و یاد او مشغول می باشند (3) و هر موجودی با زبانی خدا را می خواند ولی در بین تمام
ص: 342
موجودات عالم (1)، انسان تنها موجودی است که در جنبه وجود وجهات وجودى او امکان صعود و پرواز بسیار فراوان است و با عبادت و ریاضت می تواند آن محبّتی را که بالفطره در نهاد او وجود دارد تشدید نماید و از همین رهگذر به عالی ترین مقام قرب نایل گردد. (2)
در این صورت است که یاد حق در درون وی مشتعل می گردد و خداوند متعال نیز محبت اولیاء خود را در دل او ایجاد می کند پس در طریق وصول الی الله با دو بال پرواز انسان سالک به اوج کمال می رسد که این دو عامل نقش فراوانی خواهند داشت یکی حبّ شدید به خدا و به دنبال آن ذکر و یاد حق و دیگری محبّت اولیاء خدا یعنی معصمومین علیهم السلام و همنشینی با کسانی که پیوسته به یاد خدا می باشند که محبّت بندگان و دوستان حقیقی خداوند نیز وسیله ای است تا انسان را به سوی خدا بکشاند و از آن چه او را از خدا دور می کند باز دارد.
«محبّت به خدا مانند درخت و ریشه آن است و محبّت به اولیاء خدا، نظیر شاخ و برگ های آن درخت می باشد، اگر شاخه و برگ های درخت قطع شود به تدریج درخت نیز به جمهت عدم تنفّس، خشک می گردد و نیز اگر ریشه درخت زده شود شاخه و برگ ها هم خشک خواهد شد، از طرف دیگر اگر شاخه و برگ ها به واسطه استفاده از حرارت و نور و هوا، قوی تر شوند درخت
ص: 343
نیز قوی می شود و نیز اگر ریشه درخت به وسیله استفاده از مواد غذایی زمین قوی شود. شاخ و برگ های درخت نیز قوّت می گیرد نظیر این رابطه متقابل، بین محبّت به خدا و محبّت به اولیای او نیز وجود دارد، محبّت اولیای خدا شاخ و برگ محبت خداست، اگر این محبت را تقویت کنیم، محبت به خدا نیز تقویت می گردد و تجربه نشان داده که وقتی فضایل و کمالات پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام ذکر می شود و سخن از معجزات و ارزش های الهی آن ها به میان می آید علاقه و محبت انسان زودتر برانگیخته می شود». (1)
یا رب از دل های ما درد محبّت را مگیر *** این تجمّع این توسّل این ارادت را مگیر
هستی ما بستگی دارد به مهر اهل بیت علیهم السلام *** هر چه می خواهی بگیر از ما ولایت را مگیر
نکته دیگری که قابل توجه است، موضوع محبّت و درجات آن می باشد که محبّت خدا و به دنبال آن اولیاء الهی برای افراد یکسان نیست بلکه افراد در این میدان متفاوت می باشند و مرحله بسیار عالی آن هنگامی تحقق می یابد که فکر و خیال و ذکر و ورد آدمی به طور کامل متوجه معبود حقیقی باشد ﴿وَ الَّذِينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلَّهِ.﴾(2) «آن ها که ایمان دارند محبتشان به خدا شدیدتر است.»
کلمۀ حُب زیباترین و جامع ترین لفظی است که در آیات قرآن و روایات و نیز دعاها و مناجات بسیاری، پیرامون انسان های با ایمان و بندگان خالص خدا به کار رفته است، کلمه عشق (3) نیز که گاهی در این باره گفته شده و بیشتر در اشعار شعرا آمده تا در لسان شرع مقدّس اسلام و فرهنگ دینی، چنان چه معنای صحیح و مناسبی از آن در نظر گرفته شود، منظور از آن همان محبّت شدید به خداوند متعال است که در اندیشه انسان های پاک و با تقوا یافت می شود به طوری که در راه حق و حقیقت و هدف های عالی الهی و مقاصد بزرگ، از تمام لذّات مادّی و شهوت پرستی چشم پوشی نموده، تا پای جان در راه نیل به هدف و قرب الهی پایداری و
ص: 344
استقامت می کنند.
هر آن کس عاشق است از جان نترسد *** یقین از کُند و هم زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه *** که گرگ از هی هی چوپان نترسد
منظور بعضی از اعلام و شخصیت های بزرگ علمی و معنوی مشهور و معاریف از علما و شعرا كه تقليداً عَنْ سَلّف در اصطلاحات خود، کلمۀ عشق را به کار برده اند، ظاهراً همین معنی باشد نه چیز دیگر و نه آن عشقی که یک نوع بیماری سوداوی و روانی مالیخولیایی است و از دنیای بهیمی و حیوانی و شهوانی سرچشمه می گیرد و باعث دوری از حق می گردد. ﴿إِنَّ الْعِشْقَ ضَرْبٌ مِنَ الْمَالِيخُولِيًا وَ الْأَمْرَاضِ السَّوداوية.﴾ (1) لذا امير المؤمنين علیه السلام نیز فرمود: ﴿مَنْ عَشِقَ شَيْاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرِ صَحِيحَةٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرِ سَمِيعَةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ.﴾ (2) «یعنی هر کس عاشق چیزی شود چشم او نابینا و دل او بیمار است پس او به دیده غیر صحیح می نگرد و به گوش غیر شنوا می شنود، به تحقیق شهوات و میل نفسانی عقل او را پاره کرده و دریده است (قلب و چشم و گوش خود را بیمار ساخته است).»
بنابراین هر چند منظور بعضی از بزرگان و اعلام از استعمال این کلمه، فرط محبّت و شدّت حبّ به خدا است نه عشق حیوانی شهوانی و در حقیقت معنای عام آن را قصد نموده و لغت حبّ را به عشق ترجمه نموده اند امّا مع ذلک استفاده از این لفظ به دلایلی شایسته و در شأن معارف و فرهنگ غنیّ دینی ما شیعیان و مکتب ارزشی ما نمی باشد و بهتر است از همان کلمه قرآنی و زیبا و پرمحتوا یعنی محبّت و مودّت استفاده شود زیرا:
اولاً در سراسر قرآن مجید مطلقاً از این کلمه نام برده نشده (اعمّ از عشق مجازی و حقیقی) بلکه آن معنای ممدوح مطلوبی نیز که در تفسیر عشق گفته شده (اگر درست باشد) با لفظ حبّ یا ودّ و امثال آن آمده و هیچ گونه دلیلی وجود ندارد که کلمه حبّ یا (أَشَدُّ حُبًّا) را به معنای عشق بدانیم یعنی عشق جایگزین حبّ بشود و آن معنای بسیار عالی ارتباط با خدا که در مفهوم حبّ وجود دارد را با کلمه عشق که معنای غالب آن شهوانی است بیان کنیم.
ص: 345
ثانیاً در روایات نیز این کلمه خیلی به ندرت استعمال شده که آن هم از نظر سند و اعتبار، محلّ تأمّل و اشکال بوده و نیاز به بررسی دارد مانند حدیث جعلى معروف ﴿مَنْ أَحَبَّني عَشَقَني...﴾ (1) و نیز روایت ﴿اَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ﴾ (2)و ﴿رُوىَ... مَضارِعُ عُشّاقِهِمْ...﴾. (3)
علاوه بر این در حدیث مذکور امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه (مَنْ عشق...) از عشق مذمّت شده و به خطر و آثار منفی و وخیم آن اشاره شده است، احادیث دیگری نیز عشق را شدیداً مذمّت نموده است.
﴿سُئِلَ عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام عَنِ الْعِشْقِ؟ فَقَالَ علیه السلام: قُلُوبٌ خَلَتْ عَنْ ذِكر الله فاذا قَهَا الله حُبّ غَيْرِهِ.﴾(4) «از امام صادق علیه السلام در مورد عشق سؤال شد؟ آن حضرت فرمود: قلب هایی که از یاد خدا خالی است پس خداوند متعال (از باب عقوبت) محبّت دیگران را به دل آن ها می چشاند (یعنی عشق غفلت از خدا است.)».
ثالثاً در بین آن همه کلمات دلنشین جذّاب عالية المضامين دعاها و مناجات های (5) فراوان مانند مناجات های امیرالمؤمنین و امام سجّاد علیهما السلام که محور اصلی آن ها خلوت و انس با خدا و محبّت به او و تقویت یا تحکیم ارتباط مُحِبّ و محبوب است، هرگز کلمه عشق یافت نمیشود با این که مناسب بود (به آن معنایی که به جای حبّ برای عشق شده) لااقل یک نوبت این کلمه ذکر می شد.
رابعاً در بین اسماء الله که توقیفی است اصلاً کلمه معشوق نیامده و نام معشوق بر خدا روا نیست، درباره اولیاء خدا و معصومین علیهم السلام بخصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز هرگز چنین کلمه ای
ص: 346
به کار نرفته بلکه کلمه زیبای حبیب و محبّت استعمال شده است ﴿وَالتّامِّينَ فِي مَحَبَّةِ اللهِ﴾ (1) (و عدم ورود لفظ العشق و ما يشتقّ منه فى اسماء الله كورود لفظ الحبّ و الحبيب و في صفات اوليائه الاكرمين دليل امّا على عدم جواز استعماله اوكراهتهم له لدخول الشّهوة في معناه العرفى و الأفكان الاولى اختصاص نبيّنا صلی الله علیه و آله بالعاشق لا الحبيب كما اختصّ ابراهيم بالخليل و موسى بالكليم و عيسى بروح الله﴾.(2)
خامساً كلمه عشق مأخوذ از عشقة است و آن گیاهی است که آن را لبلاب گویند و چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند» (3) و عاشق یعنی زبانه قفل، (4) در مجمع البحرین و دیگر کتب لغت نیز به معنای افراط در محبّت گفته شده (و هو تجاوز الحدّ في المحبّة) ضمناً تجاوز از حدّ یا افراط، با کلمۀ شدید یا اشدّ متفاوت است و افراط هر چیز خلاف فضیلت اخلاقی است که هیچ یک از این معانی، زیبنده استعمال در محبت و انس با خدا نمی باشد. زیرا عشق حالتی است که وقتی به عاشق دست می دهد بر تار و پود وجود او چنگ می زند و او را از رفتار طبیعی خارج می سازد در صورتی که در محبّت، انسان از حدّ اعتدال هرگز خارج نمی شود.
بنابراین با توجه به این که کلمۀ عشق بیشتر در موارد مادّی و شهوانی به کار می رود و معنای متداول آن همین معنی می باشد و جایگاه مطلوبی در لسان شارع مقدّس و معصومین علیهم السلام ندارد، به نظر می رسد استعمال آن در مورد محبت خدا و اولیاء خدا موهن و یک چیز ضدّ ارزش باشد. البته بعضی از بزرگان و نیز مدّاحان با اخلاص واقعی اهل البیت علیهم السلام که گاهی این کلمه را به کار می برند واقعاً قصد و غرضی ندارد. امّا به هر حال گاهی با به کار رفتن این کلمه و نیز کلماتی نظیر: می، نی، میکده، خرابات، بتخانه، بتکده و امثال این تعبیرهای دو پهلو و موهن مذموم، که فعلاً قبح لفظی آن ها از دست رفته، عالی ترین و ارزشمندترین مقدّسات دینی و مسایل بسیار مهمّ معنوی و شعائر الهی به پایین ترین مرحله خود تنزّل می یابد بلکه گاهی به منظور بازاریابی و جلب مشتری های مریض الحال، ابزار یا دستاویزی می شود در دست برخی از درویش مسلک های
ص: 347
صوفی صفتِ مخالفِ قرآن و عترت که مایل هستند از طریق استعمال لفظ عشق افکار باطل خود را با آب و رنگی اسلامی به خورد افراد دهند و مقدّسات دینی و نیز مجالس و محافل مذهبی شیعه را همراه با کف و لهو و اشعار به اصطلاح عاشقانه خود به ابتذال و انحطاط بکشانند، گاهی نیز بعضی افراد در صدد توجیه برآمده و می گویند: «مراد ما از این کلمه، همان عشق به خدا است و هر یک از این کلمات نیز اشاره به معنایی است از معانی حقایق تا هم اهل معنی از آن محظوظ گردند و هم اهل صورت از صورت مجازی آن بی بهره نمانند» و نیز اظهار می دارند «همین عشق مجازی پلی است برای عشق حقیقی!!!».
اکنون آیا به راستی این گونه مطالب و توجیهات و تشبیهات با فرهنگ قرآن و عتره رسول الله صلی الله علیه و آله و دعا و مناجات و محبّت به خدا و خلاصه مکتب اهل البیت علیهم السلام با سازگار است؟
آیا به راستی عشق مجازی (اگر مراد همان عشق به حسان الوجوه و امثال آن باشد) می تواند پلی برای نیل به حقیقت قرار گیرد؟ آیا چیزی که مورد نهی خداوند و موجب بعد از حق و عامل گناه و معصیت است می تواند عامل قرب الهی و ثواب گردد؟ آیا محکوم دانستن عقل و حاکمیت عشق با فرهنگ قرآن و معصومین علیهم السلام سازگار است؟ با آن همه تمجیدی که در اسلام از اولی الالباب و عقل به عمل آمده. (1) آیا لذّت های معنوی که از مناجات و تهجّد و خلوت با
ص: 348
خدا و ذکر و یاد او تحقّق می یابد قابل تشبیه بالذّت های به دست آمده از شراب (می) و امثال آن می باشد؟ در قرآن مجید کلمه شراب (نوشیدنی) نیز با قید طهور آمده که بدین وسیله از شراب غير طهور مذمّت و احتراز شده است (شراباً طَهُوراً) (1) پس اگر در اینگونه تعابیر منظور آنها مثلاً از شراب همان عنصر کثیف و خبیث یعنی خمر دنیوی باشد و آن را با مسایل معنوی تشبیه کنند، که قرآن آن را نجس دانسته و به شدّت از آن مذمّت کرده است. (2)
هم چنین در روایات از آن شدیداً مذمّت به عمل آمده (نظیر اگر قطره خمری در چاهی بیفتد...) و مستی از این شراب حرام شباهتی با شدّت محبّت خدا ندارد تا مثل زید کا الاسد تشبیه شود، کلمۀ سُکاری و مستی نیز در قرآن در مقام مذمّت به کار رفته و چنان چه منظور آنان شراب خمر بهشتی (3) باشد که آن نیز هیچ گونه شباهتی با این شراب کثیف دنیا ندارد، ممکن است گفته شود منظور آن است که انسان با عشق خدا از خود بی خود می شود همان طور که از شراب این حالت به دست می آید!!! این جا نیز باید گفت حالت مستی و از خود بیخود شدن که از شراب (خمر) به دست می آید مشاعر انسان را از کار می اندازد و انسان را به عالم بهائم نزدیک می کند در صورتی که در محبّت و انس و خلوت با خدا یا به نظر آن ها عشق به خدا، انسان به خود می آید و خود را پیدا می کند و به عالم ملائکه مقرب الهی نزدیک می شود، بنابراین هیچ گونه شباهت یا توجیه صحیحی برای به کار بردن این گونه الفاظ موهن وجود ندارد.
ص: 349
حدیث عنوان بصری که به راستی آیین سیر و سلوک و راه و روش زندگی معنوی و بندگی خدا را به انسان تشنه حقیقت می آموزد بدون شک هر کس به مضمون آن عمل کند و متعمّق آن بحر عظیم گردد ریشه های محبت به خدا در درون او مستحکم می گردد و پیوسته در آن عالم نورانی سیر و سیاحت می نماید و زمانی که محبت خدا در دل او ریشه دواند آن محبت نور و ناری در دل مُحبّ ایجاد می کند که هم چون دستگاه خودکاری خود به خود رذایل را جمع می کند و بیرون می ریزد، آنان که این راه را رفته اند اخلاق و باطن خود را از همین راه اصلاح نموده اند.
﴿قالَ عَلِيٌّ علیه السلام: حُبُّ الله نارٌ لا يَمُرُّ عَلَى شَيْءٍ إِلا احْتَرَقَ وَ نُورُ اللهِ لا يَطَّلِعُ عَلى شَيءٍ إِلّا أَضَاءَ... فَمَنْ اَحَبَّ اللهَ اَعْطَاهُ كُلَّ شَيْىءٍ مِنَ الْمَالِ وَ الْمُلْكِ - من الملک و الملک-). (1)
«حضرت علی علیه السلام فرمود: محبت به خدا حرارتی است که بر چیزی مرور نمی کند مگر آن که آن را می سوزاند و نور خدا بر چیزی نمی تابد مگر این که آن چیز را روشن می نماید... پس هر کس خدا را دوست دارد، خداوند به وی مال و ملک عطا می کند».
امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿حُبُّ اللَّهِ إِذَا أَضَاءَ عَلَى سِرِّ عَبدٍ أَخْلَاهُ عَنْ كُلِّ شَاغِلٍ وَ كُلٌّ ذِكْرٍ سِوَى الله...﴾. (2) «هنگامی که محبّت خدا به باطن بنده ای تابید او را از هر چه غیر خداست خالی می کند که نه به چیزی سرگرم شود و نه به یاد چیزی بیفتد.»
﴿وَ اجْعَلْ لِساني بِذِكْرِكَ لَهجاً وَ قَلبي بحُبِّكَ مُتَيَّما﴾. (3)
ص: 350
سرّ این مطلب هم آن است که هر اندازه محبّت به خدا بیشتر شود، در نتیجه شعاع محبت به دنیا و مادیّات تدریجاً کاهش می یابد و یا به کلّی از بین می رود و بدین وسیله از عالم آلودگی ها و بهیمیّت و سبعیّت دور می گردد، در این حال صفحه دل، خانه فضایل و نور الهی گشته و آیینه روح، جلا و صفا پیدا می کند. (1)
با این وصف ظرف دل را می توان از محبّت خدا پر نمود به طوری که هیچ خَلائی برای نفوذ شیطان و هوای نفس در آن باقی نماند همان گونه که اگر ظرفی پر از آب شد در این صورت خلائی از هوا باقی نخواهد ماند و به هر اندازه ظرف آب خالی از آب باشد خلا آن را هوا فرا می گیرد ظرف دل آدمی نیز به هر اندازه از محبّت خدا خالی باشد خلا آن را هوا و هوس پر خواهد نمود ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَاسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً.﴾ (2)
***
چه گویم حديث عالم دل *** ترا سر در نشیب و پای در گِل
جهان آن تو و تو مانده عاجز *** ز تو محروم تر کس دیده هرگز
چو محبوسان به یک منزل نشسته *** به دست عجز پای خویش بسته
﴿فَإِنَّ الْحَبيبَ هُوَ الْقَريبُ مِنَ اللهِ تَعَالَى وَ الْقُرْبُ مِنَ اللهِ فِى الْبُعْدِ مِنْ صِفاتِ الْبَهَائِم و السَّبَاعِ وَ الشَّيَاطِينِ وَ التَّخَلُّقِ بِمَكَارِمِ الْأَخْلَاقِ الَّتِي هِيَ الْأَخْلاقُ الْإِلَهِيَّةِ﴾. (3)
«پس همانا کسی که دوست خدا شد به او نزدیک شود، و نزدیک شدن به خدا ملازم است با دوری از صفات حیوان ها و درّندگان و شیاطین و متخلق شدن به مکارم اخلاق که همان اخلاق الهی
ص: 351
است».
موانع تا نگردانی ز خود دور *** درون خانه دل نایدت نور
موانع چون در این عالم چهار است *** طهارت کردن از وی هم چهار است
نخستین پاکی از احداث و انجاس *** دوم از معصیت و ز شرّ وسواس
سوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است *** که باوی آدمی همچون بهیمه است
چهارم پاکی سرّ است از غیر *** که این جا منتهی می گرددت سیر
هر آن کو کرد حاصل این طهارت *** شود بی شک سزاوار مناجات
چو ذاتت گشت پاک از این همه شین *** نمازت گردد آنگه قرّة العین
﴿وَ أَغْرش فِي أَفْئِدَتِنَا أَشْجَارَ مَحَبَّتِكَ وَ أَتْمِمْ لَنَا أَنْوَارَ مَعْرِفَتِكَ﴾. (1)
«و بنشان در دل های ما درخت محبّت خود را و تمام کن برای ما انوار معرفتت را».
گر مرد این دری به درآ، کاندرین سرا *** در بان برای منع خروج است، نی دخول
در حدیث قدسی نیز آمده است که خداوند فرمود:
﴿إذا أَحَبَّ الْعَبْدُ لِقَائى اَحْبَبْتُ لِقَائَهُ وَ إِذَا ذَكَرَنى فى نَفْسِهِ ذَكَرْتُهُ فِي نَفْسِي، وَ إِذَا ذَكَرَني في مَلاً ذَكَرْتُهُ فى مَلاً خَيْرٌ مِنْهُمْ وَ إِذا تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً وَ إِذَا تَقَرَّبَ إِلَى ذِراعاً تَقَرَّبْتُ إلَيْهِ باعاً...﴾. (2)
«هر گاه بنده ای ملاقات با من را دوست بدارد، ملاقات او را دوست دارم و هرگاه پیش خود مرا یاد کند او را پیش خود یاد کنم و هرگاه به یاد من باشد در میان گروهی، یاد کنم او را در میان جمعی بهتر از آن و هرگاه به اندازه یک وجب به من نزدیک شود، من به اندازه یک زراع به او نزدیک خواهم شد و هرگاه به اندازه زراعی به من تقرّب جوید به اندازه یک باع به او نزدیک می شوم.»
ص: 352
هر که نزدیک من آید یک ذراع *** من روان گردم سوی او باع باع
هر که پیماید ره من میل میل *** من به فرسخ آیم آن سبیل
گر گنه آرید چون ریگ روان *** در برابر رحمت آرم صد چنان
بنابراین کسی که به یاد حق باشد خداوند نیز او را هرگز فراموش نخواهد کرد. لذا خدا فرمود: ﴿فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.﴾. (1) «مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم (مرا به اطاعت، بندگی کنید من هم شما را به رحمت یاد خواهم نمود)». و نیز به حضرت داوود علیه السلام وحی فرستاد که:
﴿مَنْ أَحَبَّ حَبيباً صَدَّقَ قَوْلَهُ، وَ مَنْ رَضِيَ بِحَبِيبٍ رَضِيَ فِعْلَهُ وَ مَنْ وَثِقَ بِحَبِيبٍ إِعْتَمَدَ عَلَيْهِ، وَ مَنِ اشْتَاقَ إِلى حَبيبٍ جَدَّ فِي السِّيْرِ إِلَيْهِ﴾. (2)
«کسی که دوست بدارد دوستی را، گفتار او را تصدیق می کند و کسی که از دوستی راضی بود به اعمال و افعال او راضی خواهد شد و آن کس که دوستی را موثّق دانست (به وی اطمینان داشت)، به او اعتماد و تکیه خواهد کرد و هر کس مشتاق حبیبی بود در حرکت به سوی او تلاش و جدّیت می نماید».
﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءاً لِلْقُلُوبِ، تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ، وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ، وَ تَنْقَادَبِهِ بَعْدَ الْمُعَانَدَةِ، وَ مَا بَرَحَ لِلَّهِ - عَزَّتْ الْأُؤُهُ - فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ، وَ فى أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِباد، ناجاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ، وَ كَلَّمَهُمْ فِى ذَاتِ عُقُولِهِمْ، فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقْظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ، يُذَكِّرُونَ بِآيَامِ اللهِ وَ يُخَوِّفُونَ مَقَامَهُ، بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِي الْفَلَواتِ...﴾. (3)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: همانا خدای سبحان و بزرگ، یاد خود را روشنی بخش دل ها قرار داد، تا گوش پس از ناشنوایی بشنود و چشم پس از کوری بنگرد و انسان پس از دشمنی رام گردد، خداوند که نعمت های او گرانقدر است، در دوران های مختلف روزگار و در دوران جدایی از رسالت (تا آمدن پیامبری پس از پیامبر دیگر) بندگانی داشته که با آنان در گوش جانشان زمزمه می کرد و در درون عقلشان با آنان سخن می گفت، آنان چراغ هدایت را با نور بیداری در گوش ها و دیده ها و
ص: 353
دل ها بر می افروختند، روزهای خدا را یادآوری می نمودند و (مردم را) از عظمت و بزرگواری خدا می ترساندند، آنان مانند راهنمایان در بیابان ها هستند...».
آری از آثار پربرکت متأثر شدن و عمل نمودن به مضمون حدیث عنوان بصری آن است که انسان پیوسته با شور و اشتیاق فراوان به یاد محبوب خویش یعنی خدای متعال خواهد بود تا جایی که یاد خدا در سراسر وجودش ملکه گردیده و بدون تأمل زبان جانش با ذکر او مترنّم می گردد. (1) ﴿الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ﴾ (2) «آنان که در هر حالت، ایستاده و نشسته و خوابیده خدا را یاد کنند»
آنان تمام ابعاد و جهات مختلف زندگی را با ذکر خدا عجین نموده و دایم به یاد حق مشغول می باشند به طوری که حتّی هنگام خوابیدن و نیز همزمان با بیدار شدن نام و یاد او را زمزمه می نمایند (3) ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَحْيَانِي بَعْدَ مَا أَمَاتَني وَ الَيْهِ النُّشُورُ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَدَّ عَلَيَّ روحي لِأَحْمَدَهُ وَ أَعْبُدَهُ﴾. (4)
با یاد خوشت خُسبم، در خواب خوشت بینم *** از خواب چو برخیزم، اول تو به یاد آیی
ص: 354
بنابراین محور زندگی آنان تنها جلب رضای خدای کریم بوده و بس که یک سره از غیر او منقطع شده و رخت بربسته اند. و در تمام حالات اعمّ از بیماری و سلامتی و فقر و غنا و غیره سپاسگزار خداوندند.
﴿اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلى مَالَمْ أَزَلْ اَتَصَرَّفُ فِيهِ مِنْ سَلامَةِ بَدَنى، وَ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا أَحْدَثتَ بي مِنْ عِلَّةٍ في جَسَدي فَما أَدْري يا الهي، اَيُّ الْحالَيْنِ اَحَقُّ بِالشُّكْرِ لَكَ؟ وَأَيُّ الْوَقْتين أولى بِالْحَمْدِ لَكَ؟ أَوَقْتُ الصَّحَةِ الَّتِي هَنَّاتَني فِيهَا طَيِّبَاتِ رِزْقِكَ، وَ نَشَطْتَني بِهَا لِابْتِغَاءِ مَرْضَاتِكَ وَ فَضْلِكَ. وَ قَوَّيْتَنِي مَعَهَا عَلَى مَا وَفَقْتَنِي لَهُ مِنْ طَاعَتِكَ، أَمْ وَقْتُ الْعِلَّةِ التَّي مَحْصَتَني بِهَا، وَالنِّعَمِ الَّتي اَنْحَفْتَني بها، تَخْفِيفاً لِمَا ثَقُلَ بِهِ عَلى ظَهْري مِنَ الْخَطيئَاتِ، وَ تَطْهِيراً لِمَا انْغَمَسْتُ فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ، وَ تَنْبيها لِتَناوُلِ التَّوْبَةِ، وَ تَذْكيراً لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَديم النِّعْمَةِ...﴾. (1)
تهجّد و سحر (2) خیزی توأم با ناله های جانسوز و نیز مداومت بر نوافل و اغتنام فرصت ها و پرهیز از هر نوع غفلت و برخورداری از فطانت، کیاست، صفا و صمیمیت، اخلاق و ادب، همّت و حمیت، دل جویی از مستمندان، جامعیت و اعتدال (3) در گفتار و رفتار و اندیشه و
ص: 355
خلاصه کم گویی و گزیده گویی و ده ها فضیلت و مکرمت های انسانی دیگر از ثمره های عبودیت خالصانه و وصول الى الحق و حاصل وارستگی از هر نوع وابستگی به غیر خداست که سیمای باطنی و چهره ظاهری سالک حقیقی را نورانی نموده به طوری که در پرتو آن، در دل شب تاریک روز روشن را نظاره می کند.
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
شب مردان خدا را روز جهان افروز است *** عارفان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
و از جمله ویژگی های دیگر آنان تفکّر و تعمّق و سکوت معنی دار است که قوت و قوّت آنان گشته و پیوسته مستغرق در محبّت خدا و فانی در محبّت او می باشند و هر لحظه ای برای آنان عید است.
عارفان هر دمی دو (1) عید کنند *** عنكبوتان مگس غَدید (2) کنند
عارفان از دو عید دم نزنند *** جز ره نیستی قدم نزنند
با این وصف در ره نیستی، پیوسته خود را فقیر و نیست مطلق در پیشگاه هست مطلق یعنی خدا دانسته و هرگز در وجود آنان ادّعایی نخواهد بود.
تهی دست مردان پُر حوصله *** بیابان نوردان بی قافله
کشیده قلم بر سر نام خویش *** نهاده قدم بر سر کام خویش
ص: 356
ذکر و یاد خداوند از محبت به او نشأت می گیرد و هر اندازه محبت به خدا بیشتر باشد انسان بیشتر به یاد او خواهد بود و اولین درجه اش که ذکر ظاهر و آشکار است عادت او گردیده سپس درجه دوم آن یعنی ذکر خفی آن گاه درجه سوم که ذکر حقیقی است در وی تحقق پیدا می کند و از این رهگذر قلب او جلای خاص و روشنایی و نورانیت پیدا کرده و با جاروب شدن و از بین رفتن تمام آلودگی ها و اغیار از درون او گوش دل از وَ قرَه (گرانی گوش یا رفتگی شنوایی) بیرون می آید و می شنود چیزهایی را که قبلاً نمی شنید و می فهمد آن چه را قبلاً نمی فهمید پس به این صورت علاوه بر شنوایی خاص دید خاص نیز پیدا می کند (بعد از آن که عشوه و تاریکی داشت) بینا می شود و با این اوصاف پس از دید باطن و بصیرت و شنوائی خاص، روح انقیاد و سرسپردگی کامل در پیشگاه خدا تحقّق می یابد و چون آئینه ای روشن، انعكاسات عوالم قُدس در او حاصل می گردد.
آن چه گوش انسان را سنگین و دید او را تار و ضعیف می گرداند، گرد و غبار غلیظ گناه و نافرمانی خداوند است و ذکر خدا عامل اساسی است در جلاء و صیقل یافتن باطن و گوش دل، صفا و نورانیت قلب انسان نیز هنگامی محقق می گردد که قلب را از گرد و غبار صیقل دهد و آئینه روح را از هرگونه آلودگی پاک نماید بعد از این مراحل، نورانیت قلب افزون می گردد زیرا نورانیت قابل ازدیاد است بر همین اساس از مداومت بر ذکر به قوت الارواح، نورالقلوب، حيات القلوب، شفاء القلوب دواء القلوب، جلاء القلوب، صقالة القلوب تعبیر شده است.(1)
بنابراین نکات بسیار مهمّی که در بحث ذکر بیشتر قابل توجه است یکی اصل ذکر و توجّه باطنی می باشد. (2) که انسان مراقب خود بوده و از هرگونه غفلت و نسیان پرهیز نماید ﴿الذِّكْرُ هُوَ
ص: 357
التَّخلُّصُ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ النِّسْيَانِ﴾ و آن توجّه یا حالت درونی از قلیل به کثیر و سرانجام به ذکر دایمی منتهی شود.﴾ (1) (در آیات قرآن به هر سه نوع ذکر اشاره و به ذکر کثیر امر و دعوت شده است. ﴿يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا الذكروا اللهَ ذِكْراً كثيراً.﴾ (2) البته در مورد ذکر دوامی آیه صریح نیامده اما این موضوع از مضمون آیاتی مانند: ﴿فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلوةَ فَاذْكُرُو اللَّهَ قِيَاماً وَ قُعُوداً وَ عَلَى جُنُوبِكُمْ.﴾ (3) استفاده می شود، چنان چه از ابن عباس نیز نقل شده ﴿أَيْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ السَّفَرِ وَ الْحَضَرِ وَ الْغِنَاءِ وَ الْفَقْرِ وَ الْمَرَضِ وَ الصَّحَةِ وَ السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ﴾ و نیز در روایت هم آمده است که: ﴿مَنْ عَمَرَ قَلْبَهُ بِدَوامِ الذِّكْرِ (بِدَوامِ الْفِكْرِ) حَسُنَتْ أَفْعَالُهُ فِي السِّرِّ وَ الْجَهْرِ﴾ و نيز: ﴿اسْتَدِيمُوا الذِّكْرَ فَإِنَّهُ يُنيرُ الْقَلْبَ وَ هُوَ اَفَضَلُ الْعِبَادَةِ﴾. (4)
از آثار مهمّ ذکر زیاد و دایمی آن است که تمام تقاضاها و نیازمندی های باطنی و معنوی انسان تأمین و اشباع می شود و با توجّه به آیه شریفه ﴿اَلا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾(5) و تقديم جار و مجرور در آیه مذکور و جمع مُحلّى به الف و لام (الْقُلُوبُ) که افاده عموم می کند، با ذکر خدا، آرامش مطلق و کامل حاصل می گردد، قلب انسان و نیز سمع و بصر، از روز نخست پاک و با فطرت اولیه در اختیار انسان قرار گرفت و سنگینی گوش و آلودگی قلب نیز مادرزادی انسان نیست بلکه عارضی می باشد و از کلمه جلاء حدیث امیرالمؤمنين در نهج البلاغه ﴿و انّ اللهَ جَعَلَ الذِّكْرَ...﴾ استفاده می شود که زنگار و گرد و غبار گناه، قلب را آلوده می سازد و باید با
ص: 358
ذکر خدا او را جلا داد، همان طور که داروی گیاهی استوخودوس فضولات مغزی را شستشو می دهد و تصفیه می کند و لذا به جاروب الدّماغ معروف است، ذکر خدا نیز تمام آلودگی های مغز و قلب را صیقل داده و انسان را کاملاً تصفیه می نماید.
پیرامون ذکر تأکید فراوان به عمل آمده تا این که انسان کثیر الذّكر و دائم الذّکر گردد ﴿شيعَتُنا الَّذِينَ إِذَا خَلَوْا ذَكَرُوا اللَّهَ كَثيراً﴾ (1) به طوری که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
﴿جَمْعُ الْخَيْرَاتِ في ثَلاثِ خِصَالٍ فِي النَّظَرِ وَالسُّكُوتِ وَالْكَلَامِ، فَكُلُّ نَظَرَ لَيْسَ فِيهِ اعْتِبَارٌ فَهُوَ سَهْوٌ، وَ كُلُّ سُكُوتٍ لَيْسَ فِيهِ فِكْرَةٌ فَهُوَ غَفْلَةٌ، وَ كُلُّ كَلَام لَيْسَ فِيهِ ذِكْرٌ فَهُوَ لَغْوٌ. فَطُوبَى لِمَنْ كَانَ نَظَرُهُ عَبْرَةٌ وَ سُكُوتُهُ فِكْراً وَ كَلَامُهُ ذِكْراً وَ بَكَى عَلَى خَطَّيئَتِهِ وَ أَمِنَ النَّاسُ شَرَّهُ.﴾ (2)
«تمام خیرات در سه چیز جمع شده است، نگاه کردن، ساکت بودن و صحبت کردن، پس هر نظری که در آن عبرت نباشد سهو است و هر سکوتی که در آن فکر نباشد غفلت است و هر کلامی که در آن ذکر خدا نباشد لغو و بیهوده می باشد خوشا به حال کسی که نظر او عبرت و سکوت او فکر و کلام او ذکر باشد و بر گناه خود گریه کند و مردم از شر او ایمن باشند.»
با این اوصاف سکوت و کلام در غیر ذکر خداوند موجب خسارت و پشیمانی در آخرت خواهد شد و ملاک در این مسأله، حق می باشد که گاهی در سکوت و گاهی در کلام تحقّق می یابد.(3)
سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی *** ولی چو نیک بگویی یکی هزار بود
مطلب دیگری که قابل توجه است این نکته می باشد که نظام عالم و جهان هستی بر اساس كميّات و کیفیات و اعداد و ارقام آفریده شده یعنی کیفیت آفرینش و نیز کمیّت آن از محاسبه دقیق و ریاضیات عمیق حکیمانه ای برخوردار است مثل این که قرآن می فرماید: خداوند زمین و
ص: 359
آسمان را در شش روز آفرید ﴿خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ﴾ (1) كيفيت و كميّت آفرینش منظومه شمسی، فاصله بین زمین و خورشید (2) و ماه، انواع و اقسام دریاها، کوه ها، نحوه آفرینش انسان، (3) دستگاه های مختلف بدن انسان و خلاصه هزاران هزار جهان و هزاران هزار (4) نوع انسان همه دارای کمیّت و کیفیت خاصی است که در قرآن و روایات فراوان از جمله نهج البلاغه و صحیفه سجّاد علیه السلام یه به آن به طور مفصل اشاره شده نظیر آیه ﴿الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسبان﴾ (5) و ﴿كُلُّ شَىءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارِ.﴾ (6)
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست *** که هر چیزش بجای خویش نیکوست
بنابراین همان گونه که در نظام تکوین حساب دقیقی از نظر کمّی و کیفی حاکم است، در عالم تشریع نیز که با تکوین هماهنگ می باشد اعداد و ارقام و کمیّت و کیفیت بسیار قابل توجه است مثلاً کیفیت عمل در صورتی که به قصد قربت و با نیت باشد با وقتی که بدون نیت باشد به طور قطع با هم متفاوت خواهد بود و در عمل به تکلیف یا اسقاط آن نقش اساسی دارد و نیز از نظر کمیت تعداد رکعات نمازها یا سعی صفا و مروه و طواف یا یک ماه رمضان را با کیفیت خاص روزه گرفتن یا میزان خمس و زکاة و یا یک اربعین فلان عمل مستحبّی را انجام دادن مثلاً تا چهل روز مداومت داشتن بر غسل جمعه یا فلان ذکر را چهل نوبت خواندن و نیز چهل زیارت عاشورا را خواندن یا تعداد رکعات نماز شب که یازده رکعت است و عدد خاص استغفار و عفو
ص: 360
و امثال آن ها دارای حکمت خاصّی است که بی توجّهی به آن ها باعث بطلان و عدم صحت عمل عبادی یا عدم قبولی آن و یا به نتیجه مطلوب نرسیدن می گردد و حتّی در تعداد انبیاء، صدو بیست و چهار هزار نفر و نیز تعداد امامان (دوازده نفر) هر کدام حکمت و فلسفه خاصی است و به همان مناسبت که بسیاری از حقایق عالم تکوین و اسرار نهفته آن برای بیشتر مردم مجهول است، بسیاری از حقایق و اسرار و فلسفههای حکیمانه نظام تشریع نیز بر افراد معمولی نامعلوم می باشد.
حال با این اوصاف درباره موضوع محل بحث که ذکر است نیز اعداد و ارقام و کمیّت و کیفیت نقش اساسی دارد و علاوه بر این که ذکر در هر حال مطلوب است در عین حال بعضی از اذکار که با عدد خاص نقل شده (نظیر تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام) رعایت اعداد و ارقام آن نیز قابل توجه می باشد و از باب تقریب به ذهن این اعداد نظیر کد یا شماره های خاص تلفن یا کلید و دکمه های رایانه و امثال آن است که عدم رعایت آن ها مواجه خواهد بود با عدم موفّقیت برای نیل به مقصود خاص.
* ﴿قَالَ رَسُولُ الله: ألا أعَلِّمُكُمْ خَمْسَ كَلِمَاتٍ خَفِيفَاتٍ عَلَى اللّسَانِ، ثقبِلاتٍ فِي الْميزان يُرْضِينَ الرَّحْمَنَ وَ يَطْرُدْنَ الشَّيْطَانَ وَ هُنَّ مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ وَ هُنَّ مِنَ الْبَاقِياتِ الصَّالِحَاتِ؟ قَالُوا بَلَى يَا رَسُولَ الله فَقَالَ:
قُولُوا: سُبْحَانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا إِلَهَ إِلا الله وَ اللهُ أَكْبَرُ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلَى الْعَظيمِ.﴾ (1)
«پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا به شما خبر بدهم به پنج کلمه ای که گفتن آن ها بر زبان آسان است و در میزان عمل سنگین خواهد بود و موجب خوشنودی پروردگار و دور گشتن شیطان می شود و این کلمات از گنج های بهشت زیر عرش خداوند و از باقیات الصّالحات می باشد؟ گفتند: آری. آن گاه
ص: 361
فرمود: بگویید
﴿سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِله و لا إله إلا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة إلّا بالله العليّ العظيم».
* شخصی از امام صادق علیه السلام سؤال کرد که چرا کعبه را کعبه نامیدند؟ فرمود: چون کعبه چهار دیوار دارد به او کعبه می گویند، عرض کرد: چرا چهار دیوار دارد. فرمود: چون بيت المعمور که در آسمان است چهار دیوار دارد؟ عرض کرد چرا بیت المعمور چهار دیوار دارد؟ فرمود: برای آن که عرش خدا چهار ضلع دارد. عرض کرد: چرا عرش خدا چهار ضلع دارد؟ فرمود: برای این که کلمات توحیدی خدا چهار تا است: ﴿سُبْحانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ الاّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ﴾ اسمای حسنای حق به این چهار کلمه توحید و تحمید و تحلیل و تکبیر بر می گردد. (1)
* مرحوم فشارکی نیز نقل فرموده است که در بعضی از روایات وارد شده: «هرگاه شخصی در روزی بیست و پنج مرتبه بگوید ﴿اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ﴾ خداوند به عدد مؤمنین و مؤمنات که آمده اند و خواهند آمد تا روز قیامت در نامه عمل او حسنه ثبت می کند. (2)
بنابراین علاوه بر اهمیّت ذکر از نظر مفهوم واقعی آن، رعایت دقیق کیفیت گفتن ذکر و هم چنین توجّه داشتن به کمیّت و یا عدد خاص آن نیز دارای اهمیّت می باشد.
ص: 362
یکی از خصوصیات مهمّ اهل معرفت و سیر و سلوک واقعی آن است که علاوه بر توجّه کامل قلب و ذکر واقعی و قلبی، مقیّد می باشند که طبق برنامه ریزی دقیق و با آداب خاصّی، زبان خویش را نیز به ذکر مخصوصی مشغول سازند، چنان چه عارف ربّانی و عالم جلیل القدر مرحوم ملا محمّد تقی مجلسی رحمه الله می نویسد:
«اولیای خدا تداوم ذكر ﴿يا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا مَنْ لا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ﴾ را تجربه کرده و نتیجه گرفته اند. من نیز همین ذکر را تجربه نمودم لیکن ذكر من غالباً يا ﴿الله﴾ است. با خارج ساختن غیر خدا از قلب و با توجه کامل به جانب خداوند متعال: البته آن چه بسیار مهم است ذکر خدا با مراقبت کامل می باشد و سایر امور به پایه ذکر نمی رسد اگر این عمل تا مدّت چهل شبانه روز ادامه یابد درب هایی از انوار حکمت و معرفت و محبّت بر سالک گشوده می شود آن گاه به مقام «فَناء فی الله و بقاء بالله» ترقی می کند. (1)
هم چنین مرحوم عالم و عارفِ زاهد ملاحسین قلی همدانی - رضوان الله عليه - می نویسد:
«پس ای عزیز! چون کریم رحیم زبان تو را مخزن کوه نور، یعنی ذکر اسم شریف قرار داده، بی حیایی است که مخزن سلطان را آلوده به نجاسات و قاذورات غیبت و دروغ و فحش و اذیت و غَيرها مِنَ الْمَعاصى نمودن. مخزن سلطان باید محلّش پرعطر و گلاب باشد نه نجس مملوّ از قاذورات. و بی شک چون دقّت در مراقبت نکرده ای نمی دانی که به وسیله جوارح سبعه یعنی گوش و زبان و چشم و دست و پا و بطن و فرج چه معصیت ها می کنی و چه آتش ها روشن می نمایی و چه فسادها در دین خودت برپا می کنی و چه زخم های منکره به سیف و سنان زبانت، به قلبت می زنی اگر نکشته باشی بسیار خوب است، اگر بخواهم شرح این مفاسد را بیان نمایم در کتاب نمی گنجد در یک ورق چه می توانم بکنم تو که هنوز جوارحت را از معاصی پاک نکرده ای
ص: 363
چگونه منتظری که در شرح احوال قلب چیزی به تو بنویسم پس «البدار، البدار إلى التّوبة الصّادقة ثمّ العجل العجل فى الجدّ و المراقبة...». «شتاب کن، شتاب کن به توبه راستین و عجله کن عجله کن در کوشش و مراقبت» خلاصه بعد از سعی در مراقبت، البته طالب قرب، بیداری و قیام سحر را اقلاً یکی دو ساعت به طلوع فجر مانده ﴿إِلى مَطْلَعِ الشّمس﴾ از دست ندهد و نماز شب را با آداب و حضور قلب بجا آورد و اگر وقتش زیادتر باشد به ذکر یا فکر یا مناجات مشغول بشود، لیکن قدر معیّنی از شب باید مشغول ذکر با حضور بشود. در تمام حالاتش خالی از حزن نبوده باشد. اگر ندارد تحصیل نماید به اسبابش و بعد از فراغ، تسبیح سيّدة نساء و دوازده مرتبه سور توحید و ده مرتبه:
﴿لا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، لَهُ الْمُلْكُ إِلى آخِر﴾ و صد مرتبه: «لا إِلَهَ إِلا الله» و هفتاد مرتبه (استغفار) بخواند و قدری از قرآن شریف تلاوت نماید و دعای معروف به صباح اَعنی: ﴿اللَّهُمَّ يَا مَنْ دَلَعَ لِسَانَ الصَّبَاحِ الى آخره﴾ البته خوانده شود و دائماً با وضو باشد و اگر بعد از هر وضو دو رکعت نماز بخواند بسیار خوب است... اگر بی مراقبت مشغول به ذکر و فکر بشود بی فایده خواهد بود اگرچه حال هم بیاورد چراکه حال دوام پیدا نخواهد کرد، گول حالی را که ذکر بیاورد بی مراقبه نباید خورد... و در شب جمعه صد مرتبه و در عصر روز جمعه صد مرتبه سوره قدر بخواند﴾. (1)
عالم و عارف بزرگوار مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی رحمه الله نیز می نویسد:
«پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله سفارش های مؤکّد دربارۀ طول سجود فرموده است و این امری است اسلام بسيار مهمّ. سجده طولانی نزدیک ترین هیئت های بندگی است و به همین جهت در هر رکعت نماز دو سجده تشریع شده است. درباره ائمه اطهار علیهم السلام و شیعیانشان در مورد طول سجود مطالب مهمّی نقل شده است. در یکی از سجده های امام سجّاد علیه السلام شمارش رفت که هزار مرتبه فرمود: ﴿لا إله إلا اللهُ حَقَّاً حَقّاً، لا إله إلا الله تَعَبداً وَ رِقّاً، لا إله إلا الله ايماناً وَ صِدْقاً﴾ درباره امام کاظم علیه السلام نوشته شده که گاهی طول سجده اش از بامداد تا ظهر ادامه داشت و از اصحاب
ص: 364
ائمه علیهم السلام مانند ابن ابی عمیر و جمیل، قریب به همین مطلب نقل شده است. در ایام تحصیل در نجف اشرف شیخ و استادی داشتم که برای طلّاب با تقوی مرجع بود از او سؤال کردم چه عملی را شما تجربه کرده اید که می تواند در حال سالک مؤثر باشد؟ فرمود: در هر شبانه روز یک سجده طولانی بجای آورد و در حال سجده بگوید: ﴿لا إلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالمین﴾ در حال ذکر این چنین توجه کند که پروردگارا روح من در زندان طبیعت گرفتار شده و به اخلاق رذیله آلوده گشته است و پروردگارم منزّه از این است که بر من ظلمی روا داشته باشد بلکه خود من هستم که بر نفسم ستم کردم و او را در این مهالک قرار دادم. استاد من علاقه مندانش را به این سجده سفارش می کرد و هرکس که انجام می داد تأثیرش را مشاهده می کرد مخصوصاً کسانی که این سجده را بیشتر طول می دادند بعض آن ها هزار مرتبه ذکر مذکور را در سجده تکرار می کردند و بعضی کمتر و بعضی بیش تر و شنیدم که بعضی آن ها این ذکر را سه هزار مرتبه در سجده تکرار می کردند.» (1)
مرحوم شیخ نجم الدین رازی نیز فرموده است: (2)
«ذکر بی آداب و شرایط گفتن، زیادتی مفید نبود. اول به ترتیب و آداب و شرایط قیام باید نمود و مرید صادق علیه السلام را چون دردِ طلب و داعیۀ سلوک این راه پدید آید نشان این است که با «ذکر» انس گیرد و از خلق وحشت، تا از همه روی بگرداند و در پناه ذکر گریزد، ﴿قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ﴾ و چون بر ذکر مواظبت خواهد نمود باید که اساس بر توبه نصوح نهد از جمله معاصی، و به وقت ذکر گفتن اگر تواند غسل کند و الّا وضو تمام کند زیرا که ذکر کردن دوست، مقاتله با دشمن است، بی سلاح دشوار توان کرد که ﴿الْوُضُوءُ سِلاَحُ الْمُؤْمِنِ﴾ «جامه پاک پوشد بر سنت..». و به تعظیم تمام شروع کند در کلمه ﴿لا إِلهَ إلا الله﴾.
یکی از اساتید بزرگوار از اهل علم و معرفت، عالم و عارفی مجتهد و زنده دل به بعضی از تلامیذ خود چنین می فرمود:(3)
ص: 365
«ذکر، خوراک روح است و همۀ اذکار، روح آدمی را اشباع می نماید و هدف اصلی تشریع ذکرها که همان انقطاع کامل از غیر خدا و توجه به خداوند متعال است را تأمین می نماید، ولی نسبت به افراد و احوال و مراحل مختلف سیر و سلوک تفاوت دارد یعنی باید ملاحظه کرد که در چه حالی و چه مقامی به سر می برد و چه ذکری برای او بیشتر تناسب و جاذبه دارد تقریباً نظیر غذاهای جسمی که بدن انسان به انواع مختلف مواد غذایی و ویتامین ها نیازمند است و همۀ آن ها سلامت و تقویت بدن را تأمین می کند ولیکن بعضی افراد از جهت یک نوع ویتامین دارای کمبود و نقطه ضعف بدنی می باشند جنبه های روحی هم همین طور است، ممکن است کسی ضعف اراده داشته باشد که بیشتر ذکر ﴿رَبِّ إِنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ وَ أَنْتَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ﴾ برای او مناسب است یا مرتّب توبه می کند و می شکند که استغفار زیاد خصوص در سحرها برای وی تناسب دارد و یا روح توکّل او ضعیف می باشد که مناسب حال او گفتن ذکرهایی است که معنای توکل در آن ذکرها باشد.» ضمناً علاوه بر توصیه به استغفار زیاد و مراقبه در تمامی اوقات شبانه روز و محاسبه هر شب قبل از خواب و مداومت بر نماز اول وقت و به جماعت و خواندن نوافل و غیره به ذکر «لا اله الا الله» که مشترک بین نفی و اثبات و تخلیه و تحلیه است(1) تأکید
ص: 366
می فرمود که یکی از خواص این ذکر نفی خواطر می باشد و نیز ذكر يونسيه: ﴿لا إلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ﴾ که از مرحوم قاضی نقل می فرمود: «به قصد رجاء چهارصد نوبت گفته شود و بهتر آن است که در حال سجده باشد، از جمله آثار مهمّ ذکر یونسیه، خارج شدن حبّ دنیا از دل و باز شدن چشم دل و برزخی انسان و نجات یافتن از مهالک و بلاها و گرفتاری ها است».
بنابراین شخص سالک باید متوجه این حقیقت باشد که هدف اصلی از ذکر، حضور قلب نسبت به خداوند رحمان و توجّه کامل به او است، بنابراین پس در برگزیدن ذکر از بین اذکار و اورادِ فراوان وارد شده در شرع مقدّس و انتخاب مقدار، زمان و کیفیت آن باید رعایت حال خویش را نموده و از ذکر گفتن در مواقع بی رغبتی و بی حالی اجتناب کند.(1)
﴿قالَ عَلِيُّ علیه السلام: إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَأَتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا فَإِنَّ الْقَلْبَ إذا اُكرِةَ عَمِىَ﴾.(2)
«علی علیه السلام فرمود: قلب گاهی در حال اقبال است و گاهی در حال کسالت و بی میلی، پس به هنگام میل و رغبت وارد عمل شوید، زیرا که قلب وقتی در حال اکراه به عمل وارد شود کور می شود».
ص: 367
انسان هایی که درصدد سیر استکمالی و به دست آوردن تقوای حقیقی و مستمر می باشند و با جدیت تمام به مهار کردن نفس و مبارزه با مهلکات و عوامل شقاوت می پردازند، بدون شک باید در زندگی خویش اموری را به دقّت مراعات کنند. از آن امور، مراقبت کامل در نوع مجالست ها و انتخاب رفیق و دوست می باشد که از اهمیت فراوانی برخوردار است، بویژه برای کسی که بخواهد از طریق همنشینی و مجالست کسب کمالات انسانی نموده و بدین وسیله شخصی را اسوه و الگوی دینی و اخلاقی خود قرار دهد تا از این رهگذر در سفر باطنی و سیر و سلوک الهی زودتر و سالم تر به مقصد نایل گردد. در این جا مطالب مهمّ و عمده ای وجود دارد که تذکّر و توجّه به آن ها بسیار ضروری و حیاتی است و از همه مهم تر آن که:
پیروی و متابعت از غیر معصومین علیهم السلام هرگز جایز و صحیح نیست زیرا تنها آن بزرگواران هستند که چراغ هدایت و نجات بخش انسان ها بوده و بدون هیچ خطا و اشتباهی سعادت انسان را تأمین می کنند و در توجه دادن به خدا که در سرشت هر بشری نهاده شده او را یاری می نمایند. و زیان کار هم کسی است که از راه و طریقه معصومین علیهم السلام منحرف گردد و در این مسیر به دیگران پناه ببرد. بر این اساس عَلَم قرار دادن و اسوه دانستن غیر معصومین در جميع شؤون زندگی و به طور مطلق، خطای بسیار بزرگی است که تبعات و عواقب خطرناکی را به دنبال خواهد داشت.
﴿قال الصّادق علیه السلام... إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ﴾. (1)
«امام صادق علیه السلام فرمود:... بر تو باد به دوری نمودن از این که غیر حجّت (معصومین علیهم السلام) کسی را عَلَم (الگو و نمونه) برای پیروی از او قرار دهی و در همه حالات و گفتار، او را تصدیق نمایی».
البته منظور آن است که آن چه را غیر معصوم از پیش خود بگوید و بدون دلیل و بدون استناد
ص: 368
به معصوم علیه السلام به آن رأی بدهد، نباید در آن از او پیروی نمود. امّا آن چه را به طور مستند از معصوم علیه السلام روایت کند و یا مجتهدی عادل، صالح و ذی شرایط باشد که بر اساس ادلّه معتبر و منابع موجود طبق تشخیص صحیح و رعایت جوانب مختلف و احتیاط لازم فتوا دهد. در این صورت پیروی از او پیروی از معصوم علیه السلام است و رجوع انسان به چنین عالمی عقلاً و شرعاً لازم و واجب می باشد.
مرحوم مجلسی در بیان حدیث مذکور فرموده: ﴿الْمُرَادُ اَنْ تَنْصِبَ رَجُلاً غَيْرَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فى كُلِّ مَا يَقُولُ بِرَأيهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُسْنِدَ ذَلِكَ إِلى المَعْصُوم علیه السلام فَأَمَّا مَنْ يَرُوي عَنِ الْمَعْصُومِ أَوْ يُفَسِّرُ مَا فَهِمَهُ مِنْ كَلامِهِ، لِمَنْ لَيْسَ لَهُ صَلَاحِيَّةُ فَهْمِ كَلَامِهِ مِنْ غَيْرِ تَلْقِينِ فَالْأَخْذُ عَنْهُ كَالْأَخْذِ عَنِ الْمَعْصُومِ وَ يَجِبُّ عَلَى مَنْ لا يَعْلَمُ الرُّجُوعَ اِلَيْهِ لِيَعْرِفَ أَحْكامَ اللهِ تَعَالى﴾.
از سوی دیگر با توجّه به موضوع فوق و عدم تجاوز از مرز و حدود معصومین علیهم السلام و با در نظر داشتن این مطلب که در عصر غیبت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف دست یابی به حجّت خدا برای مردم عموماً میسور نبوده و با وجود روایات متعددی که اشاره دارد بر مراجعه مردم به فقهای جامع شرایط با تأکید فراوان بر عدم اخذ معالم دین از غیر شیعه، (1) به ناچار باید اذعان نمود که هر کس به معصومین علیهم السلام از جهات معنوی، علم و تقوا نزدیک تر است پیروی از او در آن چه با سیره عملی و گفتار آنان تطبیق دارد شایسته تر می باشد (البته منظور از این بحث موضوع مجتهد و مقلّد و مباحث مهمّ فقهى خاصّ نمی باشد و هم چنین منظور پیروی و اطاعت در مسأله امامت و ولایت که از اصول اعتقادی است هم نمی باشد که آن خود بحث عمیق و مفصّلی دارد بلکه منظور در این بحث دست یابی به افراد شایسته و لایقی است که در امور اخلاقی و اصلاح نفس و تهذیب اخلاق، نقش به سزایی دارند).
خصوصیات و صفاتی که برای رفیق راه سیر الهی بیان شده باید از منبع ولایت الهی باشد زیرا در حقیقت، تربیت پدرانه و معالجه صحیح روح افراد باید به دست کسانی باشد که معالجه و دلسوزی و راهنمایی آنان از منبع الهی که هیچ گونه خطا و اشتباهی در آن راه ندارد باشد.
ص: 369
﴿في حديث النّبوي صلی الله علیه و آله: أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوْا هَذِهِ الْأُمَّةِ﴾ (1)
«در حدیث نبوی هست که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: من و علی علیه السلام دو پدر این امت هستیم.»
گویند هر که هر که را دارد دوست *** از بعد وفات هم همان مونس اوست
یارب تو گواهی که نباشد ما را *** غیر از علی و محمّد و آلش دوست
بنابراین در صورتی که ما دسترسی به انبیاء و ائمه علیهم السلام نداشته باشیم که فعلاً نداریم باید کسانی را به عنوان راهنمای راه سیر و سلوک انتخاب نماییم که به معصومین علیهم السلام (2) نزدیک تر و نسبت به دیگران هم شایسته تر و چشم باطن آنان روشن و بر نفس خود غالب گشته باشند پس هم چنان که اگر انسان مریض به طبیب نالایق مراجعه و از او علاج دردهایش را بخواهد، خطر بزرگی او را تهدید می کند، زیرا ممکن است با تجویز دارویی نامناسب برای مریض باعث تشدید بیماری و یا هلاکت او گردد، طبیب روحی نیز به مراتب مهم تر می باشد و ممکن است با یک نسخه اشتباه مصایب و فجایعی را به بار آورد.
ای بسا ابلیس آدم روی هست *** پس به هر دستی نباید داد دست
ضمناً در برگزیدن افراد باید کسی را برگزید که از جامعیّت خاص و بیشتری برخوردار باشد زیرا همان طور که بدن انسان نیاز به انواع ویتامین ها دارد، روح انسان هم همین طور است و گاهی ممکن است فردی شایسته و لایق به عنوان استاد اخلاق محسوب شود لکن تنها از یک جهت خاص، خویش را به مرحله عالی رسانده و از جهات دیگر دینی غافل مانده باشد، مثلاً شخصی باشد اهل ذکر، دعا و مناجات و گریه امّا در مورد برخوردها و وظایف اجتماعی کم توجّه. یا
ص: 370
فردی عالم دانشمند و قهرمان علم و دانش اما با دعا و مناجات چندان انسی نداشته باشد و هم چنین خصوصیات و صفات دیگر. پس با توجه به قاعده کلّی و عقلی (الْاهَمُّ فَاالْأَهَمْ) باید بهترین فرد را به این منظور انتخاب نمود که جز معصومین علیهم السلام کسی کامل و جامع مطلق یافت نخواهد شد. (1)
امام رضا علیه السلام فرمود: حضرت امام زین العابدین علیه السلام (قریب به این مضمون) فرمود: اگر کسی را دیدید که از سیرت و منطق خود، ترس و عبادت و زهد را نشان می دهد و در حرکات خود خضوع و فروتنی را اظهار می کند شتاب زده نشوید، فریب او را نخورید چه بسیار کسانی هستند که از دسترسی به دنیا عاجزند، پس دین را وسیله صید دل ها قرار می دهند ولی اگر متمکّن از حرامی شوند، در آن فرو می روند و هرگاه دیدید از حرام هم عفّت میورزد، باز هم مغرور نشوید چون شهوت ها و هوس های خلق مختلف است، چه بسیاری از مردمان از مال حرام هر چند زیاد باشد رو بر می گردانند ولی در مقابل شهوت دامن، خود را می بازند، و اگر دیدید از آن هم عفّت ورزد مغرور نشوید تا ببینید که عقل او چگونه است، چه بسیارند کسانی که همه آن ها را ترک کردند ولی به عقلی متین رجوع نکردند و افساد آنان به جهل از اصلاحشان به عقل بیشتر است، اگر عقل را هم متین یافتید، باز مغرور نشوید تا ببینید در مبارزه عقل و هوس آیا با هوس خود همراه می شود برخلاف عقل، یا با عقلش برخلاف هوی، و محبّتش نسبت به ریاست های باطل چگونه است زیرا در میان مردمان کسانی هستند که تارک دنیا برای دنیایند... سپس فرمود: ﴿وَلَكِنَّ الرَّجُلُ كُلُّ الرَّجُلِ نِعْمَ الرَّجُلِ هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لِاَمَّر الله﴾. (2)
آری تنها راه سیر و و سلوک و عرفان واقعی، راه اهل البيت علیهم السلام و قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجّادیه و سخنان حکیمانه معصومین علیهم السلام می باشد و بس. (3) پس هر راهی جز آن،
ص: 371
گمراهی و بدبختی است:
﴿بنا عُرِفَ اللهُ وَ بِنَا عُبَدَ اللهُ، وَ لَوْلانَا مَا عُبدَالله وَ لَوْلانا ما عُرِفَ الله﴾ (1)
«راه شناسایی خدا و عبادت نمودن او منحصر است به طریق هدایت و راهنمایی ما (اهل بیت)».
﴿مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللهِ﴾ (2)
«کسی که اعتصام به شما پیدا کند پس در حقیقت به خداوند معتصم شده.»
امام باقر علیه السلام نیز در حدیثى فرمود: ﴿مَنْ لا يَعْرِفُ اللَّهَ وَ مَا يَعْرِفُ الْاِمَامَ مِنْا أَهْلَ الْبَيْتِ، فَإِنَّما يَعْرِفُ وَ يَعْبُدُ غَيْرَ اللهِ هَكَذَا وَ الله ضَلالاً﴾. (3)
بر همین اساس عنوان بصری که پوینده راه حق و در جستجوی حقیقت بود و لحظه شماری می کرد تا به سرچشمه زلال ولایت نایل گردد راه اصلی و آیین صحیح سلوک و وصول الى الله و راه نجات و سعادت را تنها در مکتب امام جعفر صادق علیه السلام یافت و سرانجام از آن سرچشمه حیات بخش علم و معرفت، جرعه ای آب طلبید و با درخواست پند و نصیحت درصدد رفع عطش برآمد. و هر کس احساس گرسنگی و تشنگی کند و احساس نیاز و دردمندی نماید بر سر سفره ارزشمند و سرچشمه زلال و نیز دار و خانه غنی مکتب اهل البيت علیهم السلام همه چیز فراهم است پس با این وصف چرا انسان این طرف و آن طرف برود و به این در و آن در بزند و بر پریشانی و سرگردانی خود بیفزاید و عاقبت به بیراهه برود؟! در صورتی که تمام دردها و راه های درمان و طبیب و راهنما و هادی کاملاً مشخّص و معیّن گردیده ﴿وَ أَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَاَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً.﴾ (4) «و آن که اگر پایدار می شدند بر روش (طریق اسلام و ولایت) هر آینه آنان .
ص: 372
را از آبی فراوان می نوشانیدیم (آن ها را کاملاً سقایت می کردیم).
بنابراین راه حق و سعادت همان است که ائمه اطهار علیهم السلام به طور کامل در اعمال و گفتار و سیره عملی خود به بشر ارائه فرموده اند و در باب عبادات، ارتباطات و جمیع امور زندگی اعم از خوردن و آشامیدن و حرف زدن یا سکوت نمودن و غیره راه صحیح را به بشر آموخته اند و هیچ چیزی فروگذار نشده تا نیازی باشد انسان با مکاشفه و امثال آن، کمبود یا خلائی را جبران کند ضمناً ملاک و معیاری برای صحّت و سقم بعضی از مکاشفات نیست چنان چه برخی افراد در مکاشفه خود، افرادی را به صورت خوک پنداشتند. (1)
درد و بیچارگی انسان جز گناه و نافرمانی خدا نیست ﴿داؤُكُمُ الذُّنُوبُ وَ دَوَاؤُكُمُ الْاِسْتِغْفَارُ﴾ (2) پس همین که گناه را ترک کرد و به واجبات خدا اهمیّت داد دریچه های قرب الهی به روی وی گشوده خواهد شد و بدین وسیله با ریاضت صحیح و کف نفس و عبادت خداوند که تمام سرّ و راز آفرینش در تعبّد است تمام نیازهای انسان به طور کامل تأمین می شود و این همان نسخه ای است که طبیب واقعی و کامل و ساقی و هادی بشر یعنی امام جعفر صادق علیه السلام برای عنوان بصری و همۀ دردمندان و تشنگانِ عالم تجویز فرمود.
کارساز ما به فکر کار ماست *** فکر ما در کار ما آزار ماست
اکنون این راه و آن هم راهنما و نصایح گهربار رئیس مذهب جعفری امام صادق علیه السلام که در پایان به عنوان بصری به طور صریح فرمود: ﴿فَقَدْ نَصَحْتُ لَكَ﴾
من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم *** تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال
ص: 373
حال اگر کسی به راستی خود همت نداشته و یا با وجود ده ها بیماری باطنی، در جهل و نادانی فرورفته و خلاصه از ایمان و تقوا بی بهره باشد، امکان ندارد به عرفان حقیقی دست یابد ﴿اِنَّکَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ﴾. (1)
راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب *** تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه می رود *** بگذار بیفتد و ببیند سزای خویش
آری متأسّفانه در برابر این حقیقت روشن و در مقابل قرآن و عترت و مکتب اهل البيت علیه السلام و عرفان حقیقی، مکتب قلّابی عرفان دروغین و تصوّف به وجود آمد که از بودایی های هند و مسیحیان یونان و زرتشتی های ایران سرچشمه می گیرد و معجون عجیبی است از مکتب های مختلف فلسفی که با تمام کتب آسمانی و ادیان الهی و آیین مقدس اسلام منافات دارد، یک مکتب استعماری و استحماری که به دست خلفای اموی و عبّاسی گسترش یافت و بدین وسیله «افرادی را به نام زهد و عبادت و غیب گویی تراشیدند تا بتوانند با ائمه طاهرین علیهم السلام معارضه کنند و علم و زهد و کمالات اهل بیت را در نظر مردم کوچک کنند» (2) لذا در طول تاریخ اسلام مرام صوفی گری و متصوّفه به خاطر دشمنی آنان با شیعه و توطئه علیه اسلام و تعمّد در تخریب دین، پیوسته مورد حمایت و تأیید حکومت ها و قدرت های ضدّ اسلامی ظاهراً اسلامی مانند بنی امیه و بنی عباس بوده است (3) و در زمان امام صادق علیه السلام، رواج بیشتری پیدا کرد و زاهد نمایان یا درویش مسلکان بی تقوا در برابر دانشگاه یا حوزه علمیه با عظمت امام صادق علیه السلام، دکّان باز نموده که تا به امروز این دکّان با عناوین مختلف به روی ساده لوح های جامعه باز می باشد و افراد بسیاری از خواص و عوام جامعه به این وسیله منحرف گردیده اند.
ص: 374
عدّه ای از مخالفین اهل البیت علیهم السلام با لباس هایی فریبنده و مقدّس مآبی تحت نفوذ استعمارگران شیطان صفت در بین مسلمانان رخنه کرده و با خلط نمودن تصوّف و عرفان واقعی و اسلامی و تطبیق دادن افکار انحرافی و الحادی خود با برخی از منابع اسلامی و ظاهرسازی و جعل احادیث، توسط افرادی ناپاک به نام اقطاب که درباره بعضی از آن ها توقیع لعن رسیده، درصدد منحرف نمودن ماهیت دین و انحراف مسلمانان از صراط مستقیم برآمدند که با شعار صلح کل و شعار ﴿إِذا ظَهَرَتِ الْحَقَايِقُ بَطَلَتِ الشَّرايعُ﴾. (1) «وقتی حقایق آشکار شد، شرایع و ادیان باطل می شود و چون به عشق واصل شدی به حقیقت رسیده ای و دیگر نباید مقید به شرع و دین بود بدین وسیله در مقابل احکام صریح قرآن و مکتب اهل البیت علیهم السلام و سپس در برابر مراجع تقلید و فقهای شیعه موضع گیری نمودند، در مقابل علمای شیعه اقطاب را علم کردند و در برابر مسجد خانقاه به وجود آوردند و با ترویج کف و رقص و بی بند و باری، با دعا و مناجات و گریه و عزاداری به مبارزه پرداختند و به هر حال از روز نخست با کمال بی شرمی به اعتراض و رویارویی با امامان شیعه برخاسته و روش های عوام فریبانه ای را به کار گرفتند تا مردم را از اصل دین و امامت و ولایت جدا سازند و با تأسف فراوان، بسیاری را فریب دادند و به نام دین و زهد و عرفان به مبارزۀ ناجوان مردانه علیه دین و ولایت پرداختند.
صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد *** بنیاد مکر با فلک حقّه باز کرد
* سفیان ثوری یکی از سردمداران مکتب تصوف است روزی در مسجد الحرام امام صادق علیه السلام را با لباسی با ارزش و خوب مشاهده نمود که با عوام فریبی خاص نزدیک رفت و با گستاخی گفت: به خدا قسم لباسی را که پوشیده ای نه جدّت - رسول خدا - و نه علی و نه هیچ یک از پدرانت همانندش را نپوشیدند، لذا آن حضرت نیز پس از پاسخ دندان شکن و منطقی به
ص: 375
آن زاهد نمای ریاکار، دست او را گرفت و لباس خود را عقب زد و لباس زیرینش را که زبر و خشن بود نشان داد، سپس با گرفتن و بالازدن قسمتی از لباس سفیان ثوری که زبر و خشن بود، لباس زیرین آن مکّار رو به صفت را که نرم و لطیف و قیمتی بود نمایان کرد، آن گاه فرمود: این لباس رو را تو برای مردم - و عوام فریبی - پوشیده ای و لباس زیرین را که مخفی است برای راحتی و تن پروری.
نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد *** ای بسا خرقه که شایسته آتش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان *** تا سیه روی شود آن که در او غش باشد
* گروهی از همین ریاکاران صوفی نیز در خراسان مقابل حضرت علی بن موسی الرّضا علیه السلام ایستادند و نسبت به ولایت عهدی و زندگی آن امام معصوم اعتراض نمودند و بدین وسیله با زاهدنمایی به فریب دادن و انحراف مردم پرداختند. (1)
گول هر گندم نمای جو فروشی را نخور *** بی طمع گرگی نمی پوشد لباس میش را
محمّد بن حسین بن ابی الخطاب گوید: با امام هادی علیه السلام در مسجد النبی صلى الله عليه و آله و سلم بودم که عده ای از اصحاب آن حضرت به خدمتش رسیدند و در بین آن ها ابوهاشم جعفری نیز حضور پیدا کرد و او مردی سخنور و در نزد امام هادی علیه السلام دارای احترام و منزلت والایی بود، طولی نکشید که جماعتی از صوفیه وارد مسجد شدند و در گوشه ای به شکل دایره ای نشستند و شروع به گفتن لا إِلهَ إِلا الله نمودند، در این موقع امام هادی علیه السلام فرمود: به این مردم فریبکار توجه نکنید، این ها هم پیمانان شیاطین و ویران کننده مبانی دین هستند، این ها برای راحت طلبی و خوشگذرانی خود را زاهد قلمداد می کنند و شب زنده داری را وسیله شکار حیوانات قرار داده اند و عمری را با تظاهر به گرسنگی می گذرانند تا مردمان خر صفت را پالان نهند و از آن ها سواری گیرند، لا إِلَهَ إِلا الله نمی گویند مگر برای آن که مردم را فریب دهند، کم خوراکی نمی کنند مگر به انگیزه آن که قدح را پر کنند و دل مردمان احمق را بربایند، با مردم از در دوستی و اظهار محبت وارد
ص: 376
می شوند تا آنان را به چاه اندازند، ورد آن ها رقص و کف زنی است و ذکر آن ها آوازه خوانی و غنا، آنان را جز سفها و افراد نادان پیروی نکنند و جز احمقان بدان ها عقیده مند نشوند، هر کس به زیارت یکی از زنده ها یا مردگان آنان برود چنان باشد که به زیارت شیطان و بت پرستان رفته باشد، هر کس به یکی از آنان کمک نماید همانند کسی باشد که یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری کرده است. در این هنگام یکی از اصحاب از آن حضرت پرسید: اگرچه به حقوق شما اعتراف نمایند؟ (1) پس امام به حالت غضب به او نگاه نمود و فرمود: این فکر را از خود دور کن! کسی که به حقوق ما اقرار و اعتراف داشته باشد نسبت به ما عاق نمی شود، مگر نمی دانی این ها پست ترین گروه صوفیه هستند و فرق صوفیه همگی از گروه مخالف ما می باشند و راه و رسم آن ها مغایر با راه و رسم ما است و آن ها را می توان نصاری و یهود این امت نام نهاد. هم این ها هستند که در خاموش ساختن نور خدا کوشش به خرج می دهند، در صورتی که خداوند سرانجام نور خود را به حدّ کمال خواهد رسانید هر چند به کام کافران تلخ و ناگوارا آید ﴿و إِنْ هُمْ الأنصارى وَ مَجُوسُ هَذِهِ الْأُمَّةِ أُولَئِكَ الَّذينَ يُجَهْدُونَ فِى إِطْفَاءِ نُورِ اللهِ وَ اللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ). (2)
آری دشمنان اسلام پیوسته در صدد خاموش نمودن نور خدا بوده اند (3) و در این بین بدترین عداوت و دشمنی، مبارزه با دین تحت پوشش دین و به نام مذهب می باشد که یکی از نقشه های خطرناک استعمارگران بوده است و از این جهت صوفیان در خط مقدم این جبهه قرار دارند زیرا در قالب اسلام و زهد و عرفان در بین مردم نفوذ کرده و پس از جذب افراد ساده لوح و بی اطلاع، اساس دین را منهدم می کنند صوفی هیچ عقیده ای را غلط نمی شمارد و اختلاف
ص: 377
مذاهب را اختلاف در رنگ و صورت می شمارد و صلح کل می طلبد و در نظرش ادیان و مذاهب یکسانند و برای هیچ یک ترجیحی قایل نیست یعنی دیانت اسلام با بت پرستی یکسان است و کعبه و بتخانه، صمد و صنم یکی است و صوفی پخته میل ندارد خود را به زنجیرهای قوانین شرع و آداب و عادات مقید سازد.» (1) بر همین اساس همیشه مورد حمایت حکومت هایی هستند که به نام حکومت اسلامی اهداف شیطانی خود را تعقیب می کنند مانند حکومت های بنی امیه و بنی عباس که کاملاً ضدّ اسلام بودند و دلیل آن هم خیلی روشن است زیرا برای سرگرم نمودن مردم و توجیه آنان که ما حاکم اسلامی هستیم باید تعدادی مسلمان نما و مدعیان زهد و عرفان را در اختیار داشته باشند، لذا آفت بزرگ و خطرناکی که مانند غدّه سرطانی به جان مسلمانان افتاد همین فرقه صوفیه بود که با اعتقاد به تکثّرگرایی یا پلورالیسم، افراد بسیاری را به دام شیطانی خود انداختند و هیچ مکتبی در دنیا به نام دین مانند صوفیّه بی قیدی و لاابالی گری را رواج نداده که معتقدند انسان هر راهی را می تواند برود و هر چه دلش خواست انجام دهد و همه راه ها حق است و این توطئه ها از سال 1939 با شعار نظم نوین جهانی و از دوران رنسانس (2) به بعد تشدید گردید و امروز نیز با شعارهایی مانند تسامح و تساهل و قرائت های مختلف از دین و صراط های مستقیم به توطئه های خود ادامه می دهند.
پیامبر صلی الله علیه و آله درباره صوفیه فرمود:
﴿لا تَقُومُ السَّاعَةُ عَلَى أُمَّتِي حَتَّى يَقُومَ قُومٌ مِنْ أُمَّتِي اِسْمُهُمُ الصُّوفِيَّةُ لَيْسُوا مِنِّي وَ إِنَّهُمْ يَحْلِقُونَ لِلذِّكْرِ وَ يَرْفَعُونَ أَصْوَاتَهُمْ، يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ عَلَى طَريقَتي بَلْ هُمْ أَضَلُّ مِنَ الْكُفَّارِ وَ هُمْ أَهْلُ النَّارِ شَهِيقُ الْحِمَارِ.﴾. (3)
ص: 378
﴿روز قیامت برپا نشود مگر آن که قومی از امّت من به نام صوفیه برخیزند، آن ها بهره ای از دین من ندارند، و آن ها برای ذکر دور هم حلقه می زنند و صداهای خود را بلند می نمایند و گمان می کنند بر طریقه و راه من هستند. نه، بلکه آنان از کافران نیز گمراه ترند و آنان را صدایی مانند صدای الاغ است.
و نیز در حدیثی دیگر فرمود: این ها را فرشتگان زمین و آسمان لعنت می کنند ﴿أُوْلَئِكَ يَلْعَنُهُمْ مَلائِكَةُ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ﴾.
امام جعفر صادق علیه السلام نیز در پاسخ به احمدبن محمّد بزنطی که پیرامون ماهیت صوفیه سؤال کرد فرمود:
﴿إنَّهُمْ أَعْدَاتُنا فَمَنْ مَالَ بِهِمْ فَهُوَمِنْهُمْ وَ يُحْشَرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أَقْوَامٌ يَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ يَميلُونَ بِهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقَّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ يُأَوَّلُونَ أَقْوَالَهُمْ، أَلَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنّا وَ إِنَّا مِنْهُ بُرَاءُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَرَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله.﴾ (1)
«این ها دشمنان ما هستند پس هر کس به آنان میل پیدا کند از آنان است و با آنان نیز محشور خواهد شد و به زودی کسانی پیدا می شوند که ادّعای محبّت ما را می کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می دهند و خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و سخنانشان را تأویل و توجیه می نمایند، بدان که هر کس به ایشان تمایل نشان دهد از ما نیست و ما از او بیزاریم و هر کس آنان را ردّ و انکار کند مانند کسی است که در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله با کفّار جهاد کرده باشد».
به هر حال این گروه که به نام صوفی و درویش و قطب و گاهی عارف معروف می باشند و با گستاخی و بی شرمی تمام خود را به اولیاء خدا نسبت می دهند، از ناحیه پیامبر اکرم و ائمّه اطهار علیهم السلام و علماء عاملین شیعه (2) نه تنها هیچ گونه تأییدی نشده اند بلکه در روایات فراوان مورد
ص: 379
تخطئه و مذمّت شدید یا لعن واقع شده و از کفّار بدتر شمرده شده اند و از معاشرت یا مجالست با آن ها و نیز شرکت در محافل و تشبّه به آنان به شدّت مذمّت شده است. (1)
ص: 380
بنابراین قبل از هرچیز توجه به این نکته لازم است که این گروه هیچ نوع شباهتی به عرفای واقعی و عرفان حقیقی و اسلامی و اولیاء خدا ندارند و رهروان راه سیر و سلوک معنوی و پیروان اهل البيت علیهم السلام دارای خصایصی هستند که همواره آنان را از این گونه افراد متمایز می سازد (1) زیرا عارف واقعی و تربیت شده مکتب قرآن و عترت پیوسته در ارتباط با خدا، خود را ملزم به عمل نسبت به احکام دین اسلام دانسته و هرگز شریعت را از طریقت جدا نمی داند و از رهگذر تقوا حقیقی و مستمر و پایبندی نسبت به تمام مسایل دینی و پرهیز از هر نوع گناه و بدعتی به سیر استکمالی پرداخته و آیین سلوک را از سالکان الهی یعنی معصومین علیهم السلام اتّخاذ می نماید و هر چند در سلوک معنوی، پیش رفته باشد هرگز آن پیشرفت را برای خود مایه خود بزرگ بینی و خودنمایی نمی بیند بلکه پیوسته در برابر خدا خاضع و خاشع و در مقابل بندگان خدا نیز متواضع و در نفس خود هم هیچ احساس بزرگی و منیّت نخواهد داشت.
تا چند در حجابید ای صوفیان محجوب *** ما پرده خودی را در نیستی دریدیم
﴿كُنْ عِنْدَ اللهِ خَيْرُ النَّاسِ وَ عِنْدَ النَّاسِ وَاحِداً مِنَ النَّاسِ وَ عِنْدَ نَفْسِكَ شَرُّ النَّاسِ﴾ (2) با این وصف سالک حقیقی هیچ گونه ادّعا و یا سخنی جز سخن خدا و قرآن و عترت ندارد و فخر فروشی یا زهدنمایی یا ادّعای فضل در وجود وی راه ندارد ﴿اَفْضَلُ الزُّهْدِ اِخْفَاءُ الزُّهْدِ﴾ (3) و به همین جهت از مدّعیان دروغین و متظاهرین به سیر و سلوک و عرفان، شدیداً گریزان و از صوفی مسلکان بی تقوا بیزار است.
کرامات تو گر در خود نمایی است *** تو فرعونی و این دعوی خدایی است
ص: 381
«اساسی ترین شرط وصول به مقصد اعلی در سیر و سلوک عرفانی آن است که در هیچ لحظه ای از لحظات این حرکت بزرگ که به طور یقین عالی ترین و پر معنی ترین حرکت انسانی در عالم هستی است، احساس هیچ گونه امتیاز و وصول و برتری ننماید، آفت مهلک حرکتِ عرفانی همین است و بس» (1) ﴿هَلَكَ مَنِ ادَّعى﴾ (2)
﴿فَهُمْ لأَنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ وَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ، إِذَا زُكِّي اَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا يُقَالُ لَهُ: فَيَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْ غَيْرِي وَ رَبِّي أَعْلَمُ بِي مِنِّي بِنَفْسِي، اللهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا يَقُولُونَ وَاجْعَلْنِي اَفْضَلَ مِمَّا يَظُنُّونَ وَاغْفِرْلى ما لا يَعْلَمُونَ﴾. (3)
«خویشتن را متّهم می سازند و از کردار خود بیمناکند (که مبادا مورد قبول خداوند واقع نشوند) و هرگاه یکی از آن ها ستوده شود، از آن چه درباره اش گفته شده در هراس می افتد و می گوید: من از دیگران نسبت به خود داناترم و پروردگارم نیز به اعمال من از خودم آگاه تر است، پروردگارا مرا به آن چه می گویند محاکمه نفرما و مرا بهتر از آن چه گمان می کنند قرار ده و گناهانی را که نمی دانند بیامرز»
پس به طور خلاصه کسانی که عرفان را از سرچشمه معصومین علیهم السلام اتّخاذ نموده اند و از چشمه جوشان عترت سقایت شده اند هر چند از کرامات و تشرّف و مکاشفه و ضمیری روشن و دید باطن برخوردارند اما هرگز اهل ادّعا و اظهار تشرّف و کشف و شهود و باطن بینی و امثال آن نیستند و آن کسانی هم که ادّعا می کنند اهل عرفان حقیقی نمی باشند.
البته گاهی ممکن است در بین علما و عرفای حقیقی به خاطر ضرورتی یا به دلیلی خاص، کرامتی بروز پیدا کند که این موضوع با ادّعا داشتن کاملاً متفاوت است، مرحوم آية الله حاج شیخ مجتبی لنکرانی رحمه الله نقل می فرمود: چند نفر از دانشمندان یهود جهت پاره ای از مسایل به منزل حاج شیخ احمد بن فهد حلّى رحمه الله صاحب كتاب شریف و ارزشمند عدّة الدّاعی رفتند تا با آن فقیه کم نظیر و متبحّر در عصر خود، صحبت نمایند پس هنگامی که به درب خانه رسیدند مطّلع شدند که ایشان به مزرعه رفته لذا به طرف مزرعه حرکت کردند و او را در حالی که بیلی در
ص: 382
دست داشت و مشغول زراعت بود مشاهده کردند، از او سؤال نمودند که حدیثی را به شما نسبت می دهند و از شما نقل می کنند اکنون ما آمده ایم تا از خود شما شنیده و از صحّت و سقم آن مطّلع گردیم و آن حدیث این است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ﴿عُلَمَاءُ أُمَّتي كَانْبِياءِ بَني إسرائيل.﴾ (1) ابن فهد در پاسخ آن ها فرمود: آری این حدیث صحیح است و علمای امّت پیامبر اسلام مانند انبیای بنی اسرائیل می باشند، آن گاه سؤال نمودند چگونه امکان دارد علمای اسلام مانند انبیای بنی اسرائیل باشند در حالی که پیامبری مانند حضرت موسی علیه السلام از انبیای بنی اسرائیل بوده که وقتی عصا را رها کرد به اذن خدا اژدها شد، ابن فهد فرمود: اگر من این بیل را رها کنم و اژدها شود، شما تصدیق خواهید کرد؟ گفتند: آری، در همین هنگام بیلی که در دست داشت و به او تکیه نموده بود رها کرد که به اذن خداوند اژدها گردید سپس بدون ترس و اضطراب آن را گرفت و به حالت اوّل (بیل) درآمد! وقتی عصای موسی علیه السلام اژدها گردید از جانب خداوند خطاب شد ﴿خُذْهَا وَ لا تَخَفْ﴾ (2) دانشمندان یهود با مشاهده این واقعه و کرامت از آن عالم جليل القدر مسلمان شدند و توسط آنان تمام مر دم دهکده ای که مقابل قبر حرّ رحمه الله بودند نیز مسلمان گردیدند.
بنابراین بعد از پیامبران و ائمه اطهار و معصومین علیهم السلام افرادی هستند که در پرتو نور ولایت و اخلاص و ایمان و در اثر ذکر و یاد حق که قوت و قوّت جان آنان گشته تمام گرد و غبار از آئینه روح آنان زدوده شود و از بندگان شایسته ای گردند که بتوانند افراد تشنه و پویندگان حقیقت را دریابند و آنان را چون قایق های کنار دریا به سوی کشتی های نجات، هدایت نمایند ﴿مَثَلُ أَهْل بَيْتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجِي وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرق﴾(3) و این موضوع از حدیث
ص: 383
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز که فرمود: ﴿وَ مَا بَرَحَ اللهُ - عَزَّتْ الأوهُ - فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبادٌ...﴾ به خوبی استفاده می شود، یعنی در فواصل بین رسل مانند فاصله زمانی بین حضرت موسی علیه السلام و حضرت عیسی علیه السلام که فترات است و در عصر غیبت نیز افرادی ﴿بِمَنْزِلَةِ الْأَدِلَّةِ فِى الْفَلَواتِ﴾ (1) مانند راهنمایان در بیابان ها و چراغ های در تاریکی افراد را از مهالک و سنگلاخ ها نجات می دهند، افرادی نظیر مرحوم میرزا جواد علیه السلام ملکی تبریزی که نوعاً در حال ذکر بوده و آخرین کلمه ای که گفته ذکر اللهُ اَكْبَرُ بوده و نیز مانند مرحوم شیخ محمّد حسین نجفی که نقل شده یک لحظه توجه از او قطع نمی شده و بلافاصله بعد از قطع کلام به ذکر مشغول می شده و آخرین کلام او نیز در آخر عمر این بوده:
آن که دائم هوس سوختن ما می کرد *** کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
به هر حال این دسته از بندگان شایسته حق که مانند کبریت احمر کمیاب می باشند و ممکن است برخی از آنان تا آخر عمر برای مردم معمولی ناشناخته باشند و از کنار آنان عبور نمایند ولی آنان را نشناسند، مانند جوی آبی می مانند که داخل آن جوی، آب جاری است و گیاهانی نیز کنار آن روییده باشد (2) در این صورت افراد تشنه ای که احساس تشنگی می کنند از گیاهان کنار جوی پی به جوی آب می برند و افرادی که به راستی در جستجوی رفع عطش هستند و از آب و هوای آلوده مشمئز و خسته شده اند و به دنبال آب و فضای سرسبز و خرّم و نشاط آور می باشند بدین وسیله با دیدن آن گیاهان، به طرف آب رفته و بهره های فراوان می برند، ﴿عِنْدَ ذِكْرِ الصَّالِحِينَ تَنْزِلُ الرَّحْمَةَ﴾ (3) بندگان صالح خدا که چون جوی آب متّصل به چشمه زلال ولایت اهل البیت علیهم السلام در بین مردم جاری و مایه حیات دیگران می باشند، با دستگیری از افراد داوطلب و علاقمند، به قدر تشنگی و لیاقت افراد، آنان را بهره مند می سازند (4) و افراد نالایق و بی توفیقی
ص: 384
نیز که گرد و غبار گناه و نافرمانی خدا جلو بینایی آنان را گرفته از مصاحبت و دستیابی به آنان محروم خواهند ماند ﴿و لا تُعَلِّقُوا الْجَوَاهِرَ فِي أَعْنَاقِ الْخَنَازِير﴾. (1) «گوهرهای گران بها را آویزه گردن های خوک ها نسازید».
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی *** صبر کن تا گوهر شناس قابلی پیدا شود
﴿قال النّبي صلی الله علیه و آله: إِذَا أَحَبَّ اللَّهُ عَبْداً مِنْ أُمَّتِي قَذَفَ فِي قُلُوبِ أَصْفِيَائِهِ وَ أَرْوَاحِ مَلائِكَتِهِ وَ سُكَّانِ عَرْشِهِ مَحَبَّتَهُ لِيُحِبُّوهُ فَذَلِكَ الْمُحِبُّ حَقَّاً طُوبَى لَهُ ثُمَّ طُوبَى لَهُ وَ لَهُ عِنْدَ اللهِ شَفَاعَةٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾. (2)
﴿وَ فِى الْإِثْنى عَشَرِيَّةِ قَالَ رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: مَنْ أَرَادَ اللهُ بِهِ خَيْراً رَزَقَهُ خَلِيلاً صَالِحاً إِنْ نَسِيَ ذَكَرَهُ وَ إِنْ ذَكَرَهُ أَعَانَهُ. ﴾ (3)
«نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: کسی را که خداوند بخواهد خیر و نیکی به او عطا کند، دوست شایسته ای را روزی وی می گرداند که اگر فراموش کرد او را متذکّر سازد و چنان چه متذکّر بود او را یاری و کمک نماید.»
به راستی وجود یک چنین انسانی که آدمی را به خود آورد و در اعمال و افکارّ او را تحت نظر قرار دهد و بر مبنای شرع مقدّس راهنمای خصوصی وی باشد چه اندازه ارزشمند است و قطعاً نقش مثبت و عملی و کلّی در زندگی انسان خواهد داشت که می تواند هم چون پدری مهربان در تربیت وی کوشا بوده و در ترکیه او معلّمی شایسته و آموزنده باشد و یا مانند طبیبی حاذق و دلسوز، بیماری های گوناگون را تدریجاً با نسخه های حساب شده از درون او بزداید و با رژیم خاص غذایی از نظر روحی میکروب ها و موانع رشد باطنی را برطرف نماید و بدیهی است که طبیب روحانی هم مانند طبیب جسمانی با تشخیص نوع بیماری، طبق یک فرمول خاص و ضابطه معیّن و مشخّص دینی عمل می نماید و رفیق راه در این جهت نقش به سزائی خواهد داشت به طوری که بعضی معتقدند در مسیر سیر و سلوک الهی نیاز به چنین انسانی ضرورت
ص: 385
حتمی دارد.
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن *** ظلماتست بترس از خطر گمراهی
***
همّتم بدرقه راه کن ای طائر قدس *** که دراز است ره مقصد و من نو سفرم
***
مرده جهلی چه سود این زندگی *** مرد جو گر بایدت پایندگی
***
گر عمل با علم می خواهی قرین *** خدمت مردان دانشور گزین
قیل و قالت ره به مقصد کی برد *** تا نباشی در پی اهل خرد
البته هر چیز در مکتب تربیتی و عرفانی اهل البیت علیهم السلام به طور کامل و جامع مهیّا می باشد و خوراک کامل جهت ارتزاق و ارتقاء مقام معنوی وجود دارد که انسان می تواند خود تناول نماید اما اگر این غذای مقوی و سالم از دست انسان صاحب دلی در دهان انسان گذارده شود آثار دیگری خواهد داشت.
***
تا نرفتی به سفر، هم سفری پیدا کن *** تا نبستی زجهان دیده، بری پیدا کن
به مَثَل هست بشر، صید و جهانش چو قفس *** بهر پرواز، برو بال و پری پیدا کن
ص: 386
مجالست و مصاحبت با افراد پاکدامن و صادق، انسان را در راه رسیدن به کمال و فضیلت انسانی حرکت داده و او را به صفات حمیده متّصف می سازد، خصوصاً برای کسانی که در طريق معرفت، محبّت و سیر و سلوک الهی قدم نهاده و برای خویش فرد صالح و شایسته ای را به منظور برگزیده اند که در اثر معاشرت پی در پی، حالات و صفات آن فرد و روحیّات وی به تدریج در وجود انسان منتقل گشته و سرایت می کند، نیروی محبت در تمام ارکان وجودی انسان اثر می گذارد و در همه حال همرنگ وی می شود که اگر قبلاً در اصلاح خویش تصمیم می گرفت و با سستی مواجه می گشت اکنون با این اتّصال و ارتباطی که با عنصر محبّت ایجاد شده آن سستی و رخوت تبدیل به عزمی راسخ و همّتی نیرومند و قوی می گردد.
آری محبّت به خوبان عالم که نورانیّت خاصی پیدا کرده اند این اثر وضعی را دارد که هر آدم با سوز و گدازی که به آنان نزدیک گردد اطراف و جوانب او را هم نورانی می کنند.
هر که با پاک دلان صبح و مسائی دارد *** دلش از پرتو اسرار صفایی دارد
زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک *** ای بس آلوده که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید بهر بزم از آن معنی سوخت *** خنده بیچاره ندانست که جایی دارد
سوى بتخانه مرو پند بَرَهُمن مشنو *** بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد
هیزم سوخته شمع ره و منزل نشود *** باید افروخت چراغی که ضیائی دارد
گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب *** بره دور از رمه و عزم چرائی دارد
مور هرگز به در قصر سلیمان نرود *** تا که در لانه خود برگ و نوایی دارد
گهر وقت بدین خیرگی از دست مده *** آخر این در گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود *** وقت رستن هوس نشو و نمائی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی پروین *** آن که چون پیر خرد راهنمایی دارد
ص: 387
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس *** خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس
سنگ دل را سرمه کن در آسیای درد و رنج *** دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس
همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب *** در درون اهل دل جا کن کمال این است و بس
دل چو سنگ خاره شدی پور موسی با عصا *** چشمه ها زین سنگ خارا کن کمال این است و بس
ای معلّم زاده از آدم اگر داری نشان *** چون پدر تعلیم اسماء کن کمال این است و بس
باد در سر چون حُباب ای قطره تاکی خویش را *** بشکن از خود عین دریا کن کمال این است و بس
چون به دست خویشتن بستی تو پای خویش را *** هم به دست خویشتن واکن کمال این است و بس
﴿قال رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: قَالَتِ الْحَوَارِيُّونُ لِعِيسَى علیه السلام: يَا رُوحَ الله! مَنْ نُجَالِسُ؟ قَالَ: مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللهُ رُؤْيَتُهُ وَ يَزيدُ في عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغْبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ﴾. (1)
«حواریون از حضرت عیسی علیه السلام سؤال کردند با چه کسی مجالست داشته باشیم؟ فرمود: با کسی که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد و سخن او بر علم و آگاهی شما بیفزاید و عمل او شما را در امر آخرت ترغیب نماید.»
در داستان معروف عبدالرحمن آمده است هنگامی که امام هادی علیه السلام را به سوی دربار متوكل عبّاسی می بردند عبدالرّحمن (2) بدون آن که به احدی ابراز کند همین که صحنه را از
ص: 388
نزدیک مشاهده می کرد از این وضع سخت متأثّر گردید و محبّت امام هادی علیه السلام در دلش شعله ایجاد نمود و به قول خود:
﴿فَلَمَّا رَأَيْتُهُ وَقَعَ حُبُّهُ في قَلْبي﴾ «چون امام علیه السلام را دیدم محبّت او در دلم واقع شد و قرار گرفت» و از همین جا دگرگون و منقلب شد و وضع سابق خود را به کلّی تغییر داد.(1)
دست از طلب ندارم، تا کام من برآید *** یا جان رسد به جانان، یا جان ز تن بر آید
* شخص با ایمانی از بزرگان بلاد بلخ در اکثر سال ها به سفر حج می رفت و در مدینه، قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را نیز زیارت می نمود و هر سال محضر مبارک علی بن الحسین علیه السلام می رسید و همراه خود هدایایی نیز برای آن وجود مقدّس می برد و پس از فراگیری مسایل و احکام دینی از
ص: 389
محضر آن حضرت، به وطن (شهر) خود باز می گشت تا این که زمانی مورد سرزنش همسرش قرار گرفت که به او گفت: می بینم تو را که هر سال هدایای زیادی می بری ولی در مقابل چیزی دریافت نمی کنی؟ او در پاسخ گفت: می دانی برای چه کسی هدیه می برم و به زیارت چه شخصیتی نایل می شوم؟! او کسی است که مالک دنیا و آخرت است و تمام آن چه را مردم در اختیار دارند تحت ملک اوست زیرا او خلیفه و جانشین خدا بر روی زمین و حجت خدا بر بندگان خداست و او فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و امام و رهبر ما می باشد.
پس چون همسرش این مطالب را شنید از سرزنش کردن خودداری نمود (و دیگر چیزی نگفت) در سال بعد نیز آن مرد به قصد سفر حج به ملاقات امام چهارم علیه السلام رفت و پس از عرض ادب و سلام و بوسیدن دست مبارک آن حضرت، به امر ایشان در غذا خوردن، آن حضرت را همراهی نمود و پس از آن ایستاد تا برای شستن دست ها آب بر روی دست مبارک آن امام همام بریزد که در این جا حضرت فرمود: تو مهمان ما هستی (و احترام شما بر ما لازم است چگونه آب روی دستهای من می ریزی؟!) آن مرد با ایمان و با ولایت گفت: من این کار را از روی علاقه و محبت انجام می دهم، امام فرمود: ﴿لَمَّا أَحْبَبْتَ ذَلِكَ فَوَاللَّهِ، لَارِيَنَّكَ مَا تُحِبُّ وَ تَرْضى وَ تَقَرَّبِهِ عَيْنَاكَ﴾ اکنون که دوست داری و از روی محبت انجام می دهی، پس به خدا قسم که خواهی دید (نتیجه و پاداش این اظهار محبت را) و راضی خواهی شد و موجب نور چشم تو خواهد گردید! پس آب را بر روی دست های مبارک آن حضرت ریخت تا وقتی که یک سوم ظرف را آب فراگرفت در این هنگام امام علیه السلام فرمود: چه می بینی؟ گفت: آب، فرمود: بلکه یاقوت احمر است، پس تا نگاه کرد دید آب ها به صورت یاقوت احمر درآمده سپس آب ریخت تا دو سوم ظرف را آب فراگرفت.
امام فرمود چه می بینی؟ گفت: آب، فرمود: بلکه زمرّد اخضر است، پس تا نگاه کرد دید آب ها به صورت زمرّد اخضر درآمده. در مرتبه سوم که آب ریخت به همان صورت، ظرف پر از آب گردید، حضرت به او فرمود: چه می بینی؟ در ابتدا گفت: آب، سپس تا نظر کرد دید درّ اَبیض است و به این نحو ظرف آب به سه رنگ درّ و یاقوت و زمرّد درآمد و باعث شگفتی و تعجّب آن مرد گردید. در این جا امام به وی فرمود: چیزی که بتواند جبران هدیه های تو را بکند
ص: 390
نزد ما نیست پس این جواهرها را در عوض هدایایی که برای ما می آوردی، قبول کن و بگیر و از جانب ما از همسر خود عذرخواهی نما زیرا همسر تو از ما ناراحت شده است! در این هنگام آن مرد (از روی شرمندگی) سر را به زیر افکند (در حالی که موضوع ناراحتی همسرش را برای احدى نگفته بود و کسی خبر نداشت) و گفت: چه کسی از سخن (ملامت آمیز) همسرم به شما اطّلاع داده؟ من هیچ تردیدی ندارم که شما از اهل بیت نبوت و رسالت می باشی! پس با همین حال ظرف جواهر را از دست مبارک حضرت گرفت و با ایشان خداحافظی نمود و به سوی شهر خود و خانواده اش برگشت و داستان مذکور را برای همسر خود بازگو نمود، او نیز با شنیدن این داستان عجیب بلادرنگ به سجده رفت و شکر و سپاس خدا نمود (سجده شکر به جا آورد) و شوهرش را به خدای بزرگ قسم داد تا در سفر بعد به قصد حج او را نیز همراه خود روانه سفر را نماید این موضوع گذشت تا هنگامی که آن مرد بلخی عازم سفر گردید و در این سفر همسر خود را نیز همراه خود برد ولی در بین راه آن زن مریض شد و نزدیک مدینه با همان بیماری از دنیا رفت. پس آن مرد بلخی (که از این حادثه سخت ناراحت بود) در حال اندوه و گریه به سوی امام سجّاد علیه السلام حرکت نمود و خبر فوت همسرش (در بین راه) را به استحضار رساند امام علیه السلام (که کانون مهر و محبت و عطوفت و صفا می باشد) با شنیدن این خبر ایستاد و دو رکعت نماز گزارد و در پیشگاه خداوند دعا کرد: سپس رو کرد به طرف آن مرد و به او فرمود: به سوی همسرت برو که خداوند عزّوجل با قدرت و حکمت خود او را زنده نمود، همان خدایی که استخوان های مرده و پوسیده را زنده می کند، آن مرد بلخی نیز با سرعت و شتاب به سوی همسرش مراجعت نمود و چون داخل خیمه شد نگاه کرد ناگهان دید همسرش در حالت سلامت کامل نشسته است پس به او گفت: چگونه خدا تو را زنده کرد؟ آن زن گفت: سوگند به خدا که ملک الموت به طرف من آمد و جان مرا گرفت (و مرا قبض روح کرد) و خواست تا روح مرا بالا ببرد پس ناگهان مردی را دیدم با این صفات (خصوصیات و اوصاف امام زین العابدین علیه السلام را برشمرد) شوهر نیز تصدیق می کرد (و گفت آری راست می گویی این ها صفات سیّد و مولایم علی بن ال حسین علیه السلام است) پس آن زن ادامه داد و گفت: چون ملک الموت در مقابل خود، آن مرد را دید، روی قدم های او افتاد و پاهای او را می بوسید و می گفت: ﴿السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللَّهِ فِى
ص: 391
أَرْضِهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا زَيْنَ الْعَابِدِينَ﴾ پس او جواب سلام ملک الموت را داد و به او فرمود: ای ملک الموت! روح این زن را به جسدش بازگردان که او به سوی ما آمده بود (او به قصد زیارت ما عزیمت کرده بود) و من از خدای خویش مسئلت نمودم تا بر عمر آن زن سی سال دیگر افزون گردد و باقی بماند و خداوند او را از حیات طیّب و پاکیزه ای بهره مند سازد به خاطر آن که به سوی ما آمده و قصد زیارت ما را داشته است پس ملک الموت برگشت و گفت: ای ولی خدا شما را اطاعت نمودم ﴿سَمْعاً وَ طَاعَةً لَكَ يا وَلِيَّ الله﴾ آن گاه روح مرا به جسد من بازگرداند و من نظر می افکندم بر عزرائیل که دست مبارک او را بوسید و از پیش من رفت. (1)... (در آخر حدیث اشاره شده به این که آن زن و شوهر بقیه عمر خود را تا آخر در جوار امام زين العابدین علیه السلام گذراندند.
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس *** هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس
* در داستانی دیگر در باب محبّت اهل البيت علیهم السلام آمده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام ابو حمزه را طلبید چون وارد شد حضرت به او فرمود: ﴿إِنِّي لَاَسْتَريحُ إِذَا رَأَيْتُكَ﴾ (2) «من استراحت و آسایش می یابم وقتی که تو را می بینم.»
بنابراین از بین راه های وصول الی الله و قرب به خدا، راه محبّت بهترین و نزدیک ترین راه می باشد که این موضوع با ذکر و یاد حق محقّق می شود و تدریجاً محبت خدا (که ریشه اش معرفت است) (3) و محبت اولیای خدا در دل او ایجاد می شود و به وسیله مجالست و محبت بندگان صالح خدا، محبت پروردگار عالم در دل انسان افزون می گردد.
به والله به بالله به تالله *** به حقّ آیه نصر من الله
که مو از دامنت دست برندیرم *** اگر کشته شوم الحكم لله
ص: 392
پس در این ارتباط اوّلاً همّت و تلاش فراوان و نیز استقامت (1) شرط اساسی نیل به این مقصد می باشد.
سهل باشد در ره فقر و فنا *** گر رسد تن را تعب جان را عنا
***
هوای کعبه چنان می کشاندم به نشاط *** که خارهای مغیلان حریر بنماید
***
رنج راحت دان چو مطلب شد بزرگ *** گردِ گلّه توتیای چشم گرگ
***
گر شدیم از پیروان اولیا *** در مصیبت ها و رنج و بلا
این نه جای شکوه باشد و گله *** بل بود آقوى طريق عادله
هر که قربش بیش، افزونش بلاست *** مؤمنان را این نشان از ولاست
آن گاه انسان در این مسیر چیزهایی خواهد دید که تاکنون ندیده و به عالمی راه پیدا می کند که تاکنون راه پیدا نکرده و در این صورت:
هر چه در این راه نشانت دهند *** گر نستانی به از آنت دهند(2)
ثانیاً، پرهیز از مجالست و معاشرت با افرادی که مایه تیرگی و تاریکی نور دل می گردند.
دوستی با مردم دانا چو زرّین کاسه ایست *** بشکند یا نشکند بازش توان ساختن
دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست *** بشکند یا نشکند باید بدور انداختن
﴿وَ فِي مِصْبَاحِ الشَّرِيعَةِ عَنْهُ علیه السلام قال: «اِحْذَرْ أَنْ تُوَاخِي مَنْ أَرَادَكَ لِطَمَعِ أَوْ خَوْفٍ أَوْ أَكْلٍ أَوْ شُرْبٍ وَاطْلُبْ مُؤَاخَاةَ الْأَنْقِيَاء وَ لَوْ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَ إِنْ أَفْنَيْتَ عُمْرَكَ فِي طَلَبِهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ عزوجل لَا لَمْ يَخْلُقُ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ أَفْضَلَ مِنْهُمْ بَعْدَ النَّبِيِّينَ وَ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى الْعَبْدِ بِمِثْلِ مَا أَنْعَمَ بِهِ مِنَ
ص: 393
التَّوْفِيقِ لِصُحْبَتِهِمْ، قَالَ اللهُ عزوجلّ: ﴿الْأَخِلاءُ يَومَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ﴾ (1) وَ فِي الكافى عَن الباقر علیه السلام اتَّبِعْ مَنْ يُبكيكَ وَ هُوَ لَكَ نَاصِحُ وَ لا تَتَّبِعْ مَنْ يُضْحِكُكَ وَ هُوَ لَكَ غاشٍ وَ ستردُّونَ عَلَى اللهِ جَمِيعاً فَتَعْلَمُون﴾. (2)
«و در کتاب مصباح الشریعه از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمود: دور باش از دوستی با کسی که به خاطر طمع یا ترس یا شستی یا خوردن و آشامیدن می خواهد با تو دوست شود. و طلب و جستجو کن دوستی اهل تقوا را اگرچه در تاریکی های زمین باشد و (برای دست یابی او) اگرچه عمرت تمام شود (به هر زحمتی که شده برای دوستی، فرد متّقی را دریاب و طلب کن.) پس به درستی که خدای متعال خلق ننمود بر روی زمین افرادی را بهتر و بالاتر از انسان های با تقوا بعد از پیامبران و هیچ نعمتی بالاتر از نعمت مصاحبت و رفاقت با این دسته نمی باشد. خداوند (در قرآن کریم) فرمود: در روز قیامت دوستان بعضی با یکدیگر دشمنند بجز متّقیان.
و در کتاب اصول کافی (مرحوم کلینی) از امام باقر علیه السلام روایت کرده است که: «پیروی کن از کسی که تو را بگریاند که او ناصح (نصیحت و موعظه کننده) تو است و متابعت نکن از کسی که تو را بخنداند زیرا او غیر واقع را برای تو واقع وانمود می کند و زود است که همه این افراد (ناصح، غاشی و خائن) در قیامت بر خدای متعال وارد شوند پس بدانید که نفع و ضرر در کدام دسته بوده است.»
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد *** آشیان هر جا گرفتم خانه صیاد شد
ص: 394
دانشمندان معتقدند طبق اصل «محاکات» روح ظریف انسان حالت انعکاسی و عکس برداشتن یا نقش بستن را دارد و به طور طبیعی از طریق گوش و چشم و غیر آن که دریچه ها و دروازه باطن است، (1) برنامه های خارجی در باطن آدم نقش می بندد. بنابراین انعكاسات روحی قابل انکار نیست. سلسله اعصاب انسان به وسیله حواسّ پنجگانه با محیط خارج که بدن را احاطه کرده است ارتباط پیدا می کند و تمام شرایط خارج بر روی اعصاب حسّی تأثیر می گذارد و کار اعصاب به وسیله انعکاس غیرارادی «رفلکس» یعنی انعکاس تحریکات انجام می یابد.
و بر همین اساس طبع آدمی به مجرد شنیدن و یا دیدن خیر و یا شرّ و مشاهده اعمال و اخلاق دیگران فوراً آن ها را در باطن خود ضبط نموده و تقلید می کند. بدین وسیله همنشینی و رفت و آمد با افراد اثر وضعي طبیعی را در بردارد و این موضوع به اندازه ای ظریف و حسّاس و به ظاهر نامرئی است که عقلای عالم هم دیر متوجّه این تأثیر می شوند تا چه رسد به کسانی که بی توجه و غافلند. لذا آیین حکیمانه و مقدّس اسلام به این موضوع اهمیّت فراوانی داده و پیروان خود را از مجالست های مضرّ و مسموم کننده که روح آدمی را آلوده و چرکین می نماید - شديداً منع کرده است، چنان چه قرآن مجید با یک جمله کوتاه، این حقیقت مهمّ را بیان فرموده و صریحاً امر به بیزاری جستن از چنین افرادی کرده است.
﴿فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلا الْحَيَوةَ الدُّنْيا﴾ (2)
«پس به کلّی اعراض کن از هر کس که از یاد ما روگردانیده و جز زندگانی دنیا را نخواهد».
ص: 395
از مردم بدکار نمی آموزی *** جز ناکسی و پلیدی و کین توزی
دوری زیدان کن که چو آتش باشند *** نزدیک به آتش که شدی می سوزی
در قرآن مجید ملاک کلّی در ارتباط و مصاحبت با افراد، ایمان و یاد خدا بیان شده و در آیه مذکور نیز صریحاً نسبت به افراد دنیا پرست و غافلین از یاد خدا، امر به اعراض و دوری نمودن گردیده است و در احادیث فراوان (1) نیز به موارد متعدد و مختلف آن اشاره شده، و از نشست و برخاست و همنشینی با چند دسته نهی شده است که در این جا اختصاراً به بعضی از آن ها اشاره می شود. بنابراین انسان اگر بخواهد به درجات رفیع و مقامات بلند انسانی دست یابد، باید با افراد شایسته و خوب نشست و برخاست نماید و از افراد پست و فرومایه به شدّت پرهیز کند (همان گونه که از غذای آلوده و حرام دوری می کند) (2) از مضمون روایات متعدّدی استفاده می شود کسانی که باید از آن ها پرهیز نمود (زیرا مصاحبت با هر کدام از آن ها نوعی خسارت و ضرر را به دنبال دارد) عبارتند از:
1- كذَّاب: زیرا دروغگو چون سراب است که دور را نزدیک و نزدیک را برای تو دور جلوه می دهد.
2- فاسق: چون شخص فاسق و بدکار تو را به یک لقمه و یا کمتر از آن می فروشد، علاوه بر این، همنشینی با اهل فتنه یک نوع همراهی با اوست.
3- بخیل: به علّت آن که او در نهایت حاجتِ تو به وی، تو را واگذارد و تنها رهایت نماید.
4- احمق: زیرا معاشرت با او عذاب روح آدم بوده و به خاطر حماقتش می خواهد سود رساند، امّا زیان می زند.
ص: 396
5- قاطع رحم: چون او در قرآن ملعون به حساب آمده است. (1)
6- جبان: (ترسو) به علّت آن که انسان ضعیف و ترسو در موقع سختی، انسان را رها می کند و فرار می نماید. (2)
7- خائن: زیرا هر که به سود تو خیانت کند به ضرر تو هم خیانت خواهد نمود.
8- ظالم و ظَلُوم: چون انسان ستم پیشه به خودت هم ستم می کند.
9- نمّام و سخن چین: به علّت آن که سخن چین نزد تو از دیگران، از خود تو نزد دیگران سخن چینی خواهد کرد و علاوه تو هم مرتاب (بدگمان) شمرده خواهی شد.(3)
دوست آن است که عیب مرا هم چو آئینه روبرو گوید *** نه که چون شانه پشت سر رفته موبه مو گوید
***
ای غزالی گریزم از ماری *** که اگر بد کنم نکو گوید
مخلص آن شوم که عیبم را *** هم چون آئینه روبه رو گوید
10- حریص به دنیا: زیرا مصاحبت با او سمّ کشنده است.
11- ماجن: یعنی کسی که در اعمال و گفتارش پرهیز و باکی ندارد و شوخی های بی مورد می کند که او فعل خود را برای تو زینت می دهد و دوست می دارد تو هم مثل او باشی. (4)
12- مبتدع: چون در مصاحبت با بدعت گذارنده، خطر سرایت می باشد. (5)
13- اغنیاء: زیرا مصاحبت با آنان قلب را می میراند (البته منظور ثروتمندان غير مؤمن و غیر متعهّدی می باشند که حلال و حرام نمی شناسند و نسبت به درآمد و مصرف هیچ پروایی ندارند)
ص: 397
14- انذال: انسان های خوار و حقیر و فرومایه. (1)
15- اشرار و شریر: چون آن ها مانند آتشند که معاشرت با آنان سوزنده بوده و همین که از دست زبانشان آسوده باشی بر تو منّت نهند و نشستن با بدان بدی به بار می آورد و چونان باد، گاهی که بر چیز گندیده بدبو وزد بوی بد با خود آورد. و بالاخره موجب بدگمانی دربارۀ نیکان است و مصاحبت با اشرار مانند کسی است که به دریا سوار می باشد، سوار دریا اگر از غرق شدن سالم ماند از ترس و بیم دریا به سلامت و آسوده نیست.(2)
16- کسی که انسان را به بازی وا دارد و فریب دهد: زیرا که او تو را به خواری و هلاکت می کشاند.
تا توانی می گریز از یار بد *** یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند *** یار بد برجان و هم ایمان زند
17- جاهل و نادان: زیرا انسان نادان مقام معنوی انسان را پایین می آورد و کسی که با نادان آمیزش داشته باشد باید خود را آماده شنیدن چنین و چنان و زشت و زیبا سازد.(3)
فَلا تَصْحَبْ اَنَا الْجَهْلِ وَ ايَّاكَ وَ إِيَّاهُ *** فَكَمْ مِنْ جَاهِلٍ أَرْدَى حَكِيماً حينَ آخَاهُ
«پس با نادان پیوند دوستی نبند و از او دور باش که چه بسیار نادانی که پایین آورد (کوچک کند) دانایی را وقتی با او دوست شده باشد».
يُقاسُ الْمَرْءُ بِالْمَرْءِ إِذا مَا هُوَ ما شَاهُ *** وَ لِلشَّيْيءِ عَلَى الشَّيْيء مَقائِيسٌ وَ أَشْبَاهُ
وَ لِلْقَلْبِ عَلَى الْقَلْبِ دَليلٌ حينَ يَلْقَاهُ (4)
«مقایسه می شود انسان با انسان هنگامی که با یکدیگر مماشات داشته باشند و برای هر چیزی نسبت به چیز دیگر شبیه و مقیاس می باشد و برای قلب بر قلب، راهنما و دلیل است هنگام ملاقات».
ص: 398
18- انسان کم همّت: ﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: مَنْ دَنَتْ هِمَّتُهُ فَلا تَصْحَبْهُ.﴾ (1)
«علی علیه السلام فرمود: با شخص پست همت مصاحبت مکن.»
19- کسانی که مصاحبت با آنان تکلّف آور است: ﴿قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: شَرُّ الْإِخْوَانِ مَنْ تُكَلِّفَ لَه﴾ (2)
«امير المؤمنين علیه السلام فرمود: بدترین برادران کسی است که برای او شخص به رنج و مشقّت افتد.»
20- ملوک، عالم بی عمل، سریع الانقلاب (غیر ثابت) و چاپلوس: و افرادی دیگر که در روایات، مفصّل به آن ها اشاره شده است.
با بدان کم نشین که صحبت بد *** اگرچه پاکی ترا پلید کند
آفتاب به آن بلندی را *** ذرّه ای ابر ناپدید کند
پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوّتش (3) گم شد *** سگ اصحاب کهف روزی چند، پی نیکان گرفت و آدم شد
***
همنشین تو از تو به باید *** تا تو را عقل و دین بیفزاید
***
دلا نزد کسی بنشین که او از جان خبر دارد *** به سایه آن درختی رو که او گل های تر دارد
در این بازار عطّاران مرو هر سو چو بیکاران *** به دکّان کسی بنشین که در دکّان شکر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد *** نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
***
دوستی با مردم دانا نکوست *** دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت می کند *** بر زمینت می زند نادان دوست
ص: 399
با دشمن من، دوست چو بسیار نشست *** با یار نشاید که دگر بار نشست
پرهیز از آن عسل که با زهر آمیخت *** بگریز از آن مگس که با مار نشست
***
با مردم پاک اصل و عاقل آمیز *** وز نااهلان هزاران فرسنگ گریز
گر زهر دهد تو را خردمند بنوش *** ور نوش رسد زدست نااهل گریز
بنابراین در رسیدن به منازل عالیه کمالات قبل از هر چیز، چاره ای نیست جز اجتناب و دوری کردن از افراد نالایق و کسانی که دارای روح آلوده و کثیف و صفات پست و رذیله و مادّی بوده و قلب آدمی را می میرانند زیرا معاشرت و مصاحبت با آنان جز پشیمانی و ندامت در روز قیامت به بار نخواهد آورد.(1)
﴿وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يَا وَيْلَتى لَيْتَني لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً لَقَدْ أَضَلَّني عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاتَني وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولاً﴾.(2)
«و یادکن روزی را که ستمکار، دست حسرت را به دندان گرفته و گوید: ای کاش من (در دنیا) با رسول حق، راه دوستی و طاعت پیش می گرفتم. وای بر من ای کاش که فلان (انسان کافر و رفیق فاسق) را دوست نمی گرفتم که رفاقت او از پیروی قرآن و رسول حق، مرا محروم ساخت و گمراهم گردانید. آری (دوستی) شیطان برای انسان مایه خذلان و گمراهی است».
این دغل دوستان که می بینی *** مگسانند گرد شیرینی
تا حُطامی هست می نوشند *** هم چو زنبور بر تو می جوشند
ص: 400
باز وقتی که ده خراب شود *** کیسه چون کاسه ذباب شود
ترک صحبت کنند و دلداری *** مهربانی نبود پنداری
باز دگر که بخت بار آید *** کامرانی ز در فراز آید
دوغبائی پز که چپ و راست *** در وی افتد چو مگس در ماست
راست خواهی سگان بازارند *** کاستخوان از تو دوست تر دارند
***
﴿وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّض لَهُ شَيْطَانَاً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ - وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ - حَتَّى إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.﴾ (1)
«و هر که از یاد خدا رخ بتابد، شیطان را برانگیزیم تا یار و همنشین دائم وی باشد، و آن شیاطین همیشه مردم از خدا غافل را از راه خدا بازدارند و به ضلالت افکنند و پندارند که هدایت یافته اند، تا وقتی که از دنیا به سوی ما باز آید آن گاه با نهایت حسرت گوید ای کاش میان من و او فاصله ای به دوری مشرق و مغرب بود که او بسیار همنشین و یار بدی برای من بود.»
همدمی مرده دهد مُردگی *** صحبت افسرده دل افسردگی
مسلّم است که دوستی یک عدّه از افراد، تنها به خاطر منافع مادّی و استفاده های دنیوی است و قطعاً دوستی با این گونه افراد فردای قیامت برای انسان موجب پشیمانی و حسرت خواهد گردید در صورتی که دوستی و رفاقت با اهل تقوا در دنیا و آخرت، نافع، با ارزش و موجب رشد و سعادت انسان می شود.
ص: 401
الف: کسانی که ارتباط و همنشینی با آن ها مضرّ و متزلزل و مذموم یا نامشروع است.
1- كذاب
2- فاسق
3- بخيل
4- احمق
5- قاطع رحم
6- ضعیف و ترسو
7- خائن
8- ظالم و ظلوم
9 - نمّام
10- حریص به دنیا
11- اشرار
12- اغنیاء و ملوک
13- فرومایه و خوار
14- بدعت گذارنده
15- فریب دهنده
16- جاهل
17- كم همّت
18- اهل تكلّف
19- عالم بی عمل
20- سریع الانقلاب و چاپلوس
و...
ب: کسانی که ارتباط و همنشینی با آن ها مفید و پایدار و ممدوح یا مشروع می باشد.
1- مؤمن
2- عاقل
3- عالم
4- فاضل
5- حكيم
6- امين
7- ابرار
8- فقير
9- مفيد
10 - درست کار
11 - باوفا
12- صالح
13- حلیم
14- اهل دین
15- با تقوا
16- اهل گذشت
17- با صفا
18- کسی که دیدن او انسان را به یاد خدا اندازد
19- کسی که مجالست با او به دانش انسان بیفزاید
20- کسی که انسان را به آخرت ترغیب نماید.
و ...
چنان چه از آیات متعدد و نیز روایات فراوان استفاده می شود، ملاک و معیار در مجالست و
ص: 402
معاشرت با افراد و هم چنین دوری و پرهیز از افراد عدم وابستگی به دنیا و دنیا پرستی است که در حدیثی قدسی به طور مفصّل به همین دو معیار و میزان با تمام جوانب و جزئیات آن اشاره شده است:
﴿يا أَحْمَدَ أَبْغِضِ الدُّنْيا وَ أَهْلَهَا، وَ أَحِبَّ الْآخِرَةَ وَ أَهْلَهَا:
قالَ يَا رَبِّ وَ مَنْ اَهْلُ الدُّنْيَا وَ مَنْ أَهْلُ الْآخِرَة؟
قَالَ: أَهْلُ الدُّنْيا.
مَنْ كَثُرَ اَكْلُهُ وَ ضِحْكُهُ وَ نَوْمُهُ وَ غَضَبُهُ، قَلِيلُ الرّضا، لا يَعْتَذِرُ إِلَى مَنْ أَسَاءَ إِلَيْهِ وَ لَا يَقْبَلُ مَعْذِرَةَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ، كَسَلانُ عِنْدَ الطَّاعَةِ شُجاعٌ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ، أَمَلُهُ بَعِيدٌ وَ أَجَلُهُ قَريبٌ، لا يُحَاسَبُ نَفْسَهُ، قَليلُ الْمَنْفَعَةِ، كَثِيرُ الْكَلَام قَليلُ الْخَوْفِ، كَثِيرُ الْفَرَح عِنْدَ الطَّعَامِ. وَ إِنَّ أَهْلَ الدُّنْيا لا يَشْكُرُونَ عِنْدَ الرَّخَاءِ، لا يَصْبِرُونَ عِنْدَ الْبَلاءِ، كَثِيرُ النَّاسِ عِنْدَهُمْ قَليلٌ، يَحْمِدُونَ أَنْفُسَهُمْ بِمَا لَا يَفْعَلُونَ، وَ يَدَّعُونَ بِمَا لَيْسَ لَهُمْ وَ يَتَكَلَّمُونَ بِمَا يَتَمَنَّوْنَ، وَ يَذْكُرُونَ مَسَاوِى النَّاسِ وَ يَخْفُونَ حَسَنَاتَهُمْ...﴾ (1)
«خداوند متعال به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله خطاب می کند و می فرماید: ای احمد! دنیا و اهل دنیا را مبغوض بدار و نسبت به آخرت و اهل آن محبّت داشته باش، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود (سؤال نمود) پروردگارا! اهل دنیا و اهل آخرت چه کسانی هستند؟ خداوند فرمود: اهل دنیا کسانی هستند که:
1- زیاد می خورند
2- زیاد می خندند
3- زیاد می خوابند
4- زیاد خشم و غضب می نمایند.
5-کم راضی می شوند.
6- از کسی که به او بدی کرده اند معذرت نمی خواهند.
7- کسی که از آن ها معذرت بخواهد عذر او را قبول نمی کنند (عذر پذیر نیستند).
8- در اطاعت و بندگی خدا، کسل هستند.
ص: 403
9- هنگام معصیت خدا، شجاع می باشند.
10- آرزوی آن ها طولانی و دراز است.
11- مرگ آن ها نزدیک می باشد.
12- محاسبه نفس ندارند.
13- منفعت و سود آنان اندک است (سودی برای کسی ندارند)
14- پر حرف هستند (حرف زیاد می زنند)
15- خوف (خدا) در دل آن ها کم است.
16- هنگام غذا خوردن بسیار خوشحال می باشند.
17- در رخاء (راحتی و آسایش) شکرگزار نیستند.
18- در هنگام بلا (سختی ها و مصایب) بردبار نمی باشند
19- مردم زیاد نزد آن ها اندک هستند.
20- خود را ستایش می کنند به چیزهایی که انجام نداده اند.
21- ادّعا می کنند نسبت به آن چه در آنان وجود ندارد.
22- درباره چیزهایی که آرزو دارند حرف می زنند.
23- پیوسته عیوب (مساوی) مردم را نقل می کنند.
24- خوبی های (محاسن) مردم را پنهان و مخفی می دارند.
سپس خداوند با اشاره به خصوصیات و عیوب اساسی دیگر اهل دنیا فرمود:
ای احمد! اهل دنیا خود را از عقلا می دانند در صورتی که نزد اهل معرفت آنان احمق و نادان می باشند.
اما اهل آخرت که اهل خیر می باشند: آنان نیز در مقابل اهل دنیا از ویژگی های بسیار عالی و آموزنده ای برخوردار هستند که در ادامه حدیث مذکور خداوند به طور مفصّل بیان فرموده است».
پس با این اوصاف انسان باید هر چه زودتر با یک تصمیم گیری جدّی قبل از فوت وقت، رفقای خود را تصفیه نموده و از بین آنان شخص یا اشخاص لایقی را برای خود برگزیند که همیشه با او همراه باشند.
ص: 404
﴿قَالَ رَسُولُ الله صلی الله علیه و آله: الْمَرْءُ عَلَى ِدينِ مَنْ يُجَالِسُ، فَلْيَتَّقِ اللهَ الْمَرْءُ وَليَنْظُرْ مَنْ يُجَالِسُ.﴾ (1)
«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: انسان بر دین کسی است که با او مجالست می کند پس باید از خدا بترسد و نگاه کند که با چه کسی مجالست می کند»
تو اوّل بگو با کیان زیستی *** پس آن گه بگویم که تو کیستی
زیرا هم چنان که مصاحبت با افرادی که انتظارهای نامناسب دارند و دارای روح آلوده می باشند بسیار مضرّ است و چون بادی می ماند که بر چیز گندیده بوزد، مصاحبت با اخیار و نیکان هم مانند بادی که گاهی بر مشک وَزَد و بوی خوش از آن استشمام شود، ارزشمند می باشد. و خلاصه همنشینی با دوست عاقل هشیار و مؤمن روح آدمی را زنده می کند و بین اخیار و اشرار تفاوت حیات و مرگ است.(2)
دوست آن است که گیرد دست دوست *** در پریشان حالی و درماندگی
دوست آن نبود که در دولت زند *** لافِ یاری و برادر خواندگی
امام صادق علیه السلام فرمود: ﴿عَلَيْكَ بِاِخْوَانِ الصِّدْقِ﴾ «بر تو باد به برادران با صداقت» هم چنین فرمود ﴿لا تَكُونُ الصَّدَاقَةُ إِلا بِحُدُودِهَا فَمَنْ كَانَتْ فيهِ هَذِهِ الْحُدُودُ أَوْ شَيئًي مِنْهُ وَ إِلَّا فَلَا تَنْسِبْهُ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الصَّدَاقَةِ فَاَوَّلُها أَنْ تَكونَ سَريرَتُهُ وَ عَلانِيَّتُهُ وَاحِدَةٌ، وَ الثَّانِيَةُ أَنْ يَرَى زَيْنَكَ زَيْنَهُ وَ شَيْنَكَ شَيْنَهُ، وَ الثَّالِثَةُ أَنْ لَا تُغَيَّرَهُ عَلَيْكَ وِلايَةٌ وَلأَمَال اَلرَّابِعَةُ أَنْ لَا يَمْنَعُكَ شَيْئاً مِمَّا يَقْبَلُ إِلَيْهِ مَعْذِرَتُهُ، وَالْخَامِسَةُ وَ هِيَ تَجَمَعَ هَذِهِ الْخِصَالَ اَنْ لا يُسَلَّمَكَ عِنْدَ النَّكَبَاتِ.﴾. (3)
«دوستی حدودی دارد و کسی که دارای این حدود (شرایط) نباشد پس او را به دوستی نسبت مده:
نخست این که: نهان و عیانش یکی باشد.
دوم این که: زیبایی تو را از خود داند و زشتی تو را زشتی خود شمارد.
سوم این که: رسیدن به مال و یا منصب او را با تو دگرگون نکند.
چهارم این که: هر چه را تواند از تو دریغ ندارد.
ص: 405
پنجم (که جامع همه این خصال است) این است که: هنگام گرفتاری هایت تو را رها نکند. هم چنین به بعضی از اصحابشان در ملاک انتخاب دوست فرمود:
﴿مَنْ غَضِبَ عَلَيْكَ مِنْ اِخْوَانِكَ ثَلاثَ مَرَّاتٍ فَلَمْ يَقُلْ فِيكَ مَكْرُوها فَأَعِدَّهُ لِنَفْسِكَ﴾. (1)
«کسی که سه نوبت بر تو غضب نمود (خشمناک شد به خاطر تو) و نسبت به تو حرف زشتی نزد پس او را برای خودت (به عنوان دوست) برگزین.»
نار خندان باغ را خندان کند *** صحبت نیکانت از نیکان کند
همنشین مقبلان چون کیمیاست *** چون نظرشان کیمیائی خود کجاست
گر تو سنگ صخره ور مرمر شوی *** چون به صاحب دل رسی گوهر شوی
***
کجاست اهل دلی کاملی مسیح دمی *** که فیض صحبتش از دل برد غبار غمی
از دست دادن این دوستان است که:
فراغ دوست اگر اندک است اندک نیست *** درون دیده اگر نیم موست بسیار است
﴿قال عَلِيٌّ علیه السلام: فَقْدُ الْاَحِبَّةِ غُرْبَةٌ.﴾ (2)
«علی علیه السلام فرمود: از دست دادن دوستان، غربت است (زیرا مانند دور ماندن از وطن می باشد»
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد *** باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود (3)
ص: 406
آثار دیگری از مؤلف
ارتباطات در دنیا و آخرت
جنگ و آیین نبرد در اسلام
سیر و سیاحت در اسلام
المحاضرات في علم الرّجال
آیه وضو و احکام وضو
مسؤوليت ها و مسؤولين
رساله آموزشی
ره توشه ماه رمضان
عروة الوثقی آموزشی
احکام بانوان
اسلام و تربیت
ص: 407