نقد و استدراك در لغت عرب

مشخصات کتاب

سرشناسه : شهرستانی ، سیدعلی ، 1337- Shahrastani, Ali

عنوان قراردادی : المنهج الاستدراکی النقدی فی اللغه و دورالسید علی خان المدنی فی تطویره و تنمیقه .فارسی الطرازالاول والکناز لما علیه من لغه العرب المعول . شرح

عنوان و نام پدیدآور : نقد و استدراک در لغت عرب: بررسی نقش سیدعلی خان مدنی در رشد و تکامل روش استدراکی - انتقادی/ نویسنده سیدعلی شهرستانی.

مشخصات نشر : تهران: دلیل ما، 1400.

مشخصات ظاهری : 576 ص.

شابک : 1050000 ریال: 978-600-442-281-9

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : کتاب حاضر شرحی بر کتاب «الطرازالاول والکناز لما علیه من لغةالعرب المعمول » تالیف علی خان ابن احمد مدنی است.

یادداشت : کتابنامه: ص. 557 - 572.

عنوان دیگر : بررسی نقش سیدعلی خان مدنی در رشد و تکامل روش استدراکی - انتقادی.

موضوع : مدنی ، علی خان بن احمد، 1052 - 1120؟ق . الطرازالاول والکناز لما علیه من لغه العرب المعول -- نقد و تفسیر

موضوع : زبان عربی -- واژه نامه ها Arabic language -- Dictionaries زبان عربی -- تحقیق Arabic language -- Research

شناسه افزوده : مدنی ، علی خان بن احمد، 1052 - 1120؟ق . الطرازالاول والکناز لما علیه من لغه العرب المعول. شرح

رده بندی کنگره : PJ6106

رده بندی دیویی : 492/73

شماره کتابشناسی ملی : 8678609

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

ص: 1

اشاره

ص: 2

مقدمه

بسم اللّه الرحمن الرحيم

آنچه را پيش روى داريد ، يادداشت هايى است كه به عنوان مقدمه ، بر كتاب «الطِرازُ الأوّل والكِناز لِما عليه مِن لُغة العَرَب المُعَوَّل»(1) - اثر سيد على خان مدنى شيرازى متوفاى سال 1120ه - نوشتم ؛ زيرا بر اين اعتقادم كه لازم است تقديم براى كتاب بايد باشد نه كاتب ، چه كتاب هاى سيره و شرح حال ، فراوان به ترجمه بزرگان پرداخته اند ، و تكرار آنچه را ديگران آورده اند توجيه درستى ندارد .

در آغاز ، دوست داشتم درباره فقه اللغة و تاريخ و پيدايش آن و مكاتب لغوى ، پژوهشى گسترده فراهم آورم [ آن گاه ] انديشه ها را بر روش استدراكى - انتقادى مؤلِّف معطوف سازم ، ليكن نوشته هايم در قلمرو ملابسات تشريع(2) ميان من و خواسته ام حائل شد و بر آنچه ذوق و اشتياق داشتم توفيق نيافتم ؛ با وجود اين ، مطالبى را در اين زمينه گرد آوردم و مقدمه اى را سامان دادم .

آنچه را تقديم مى دارم در اين زمينه بسنده نيست ، هرچند تا اندازه اى مقصود را در اين راستا محقق مى سازد . در آن با نگاهى گذرا به باب همزه و صادِ كتاب طراز (يعنى

ص: 3


1- طرازِ اوّل و گنجينه اى مطمئن براى لغت مورد اعتماد عرب .
2- مقصود از «ملابسات تشريع» مجموعه اى از عوامل گوناگون است كه در حوزه هاى مختلف باعث تغييرات و دگرانديشى هايى در شريعت شد و به تحريف ، تشويش ، عوام فريبى جوسازى و ... انجاميد (م) .

آغاز كتاب و آخر آن) بسنده شد ، و گاه فرصت مراجعه به ابواب ديگر دست داد و موادى از آنها را آوردم .

به اين اميد كه - إن شاء اللّه - در تحقيقى گسترده خوانندگان را با سيد على خان مدنى (اين عالم نحوى و صرفى و متكلّم و فقيه) بيشتر آشنا سازم .

در اينجا نمى توانم احترام و تقديرى را كه نسبت به اين مرد بزرگ در دل و درونم لب ريز است پوشيده بدارم ، به راستى اين كتاب ، چنان است كه سيد على خان نام گذارْد :

الطِرازُ الأَوّلُ والكِنازُ لِما عليه مِن لُغَة العَرَب المُعَوَّل ، الجامعُ للصريح منها والمُأَوَّل ، المُغْني عَن كُلّ مُخْتَصر ومُطَوَّل ؛

طراز اوّل و گنجينه اى از لغت مستند عرب ، كه دربردارنده واژه هاى صريح و تأويلى است ، و [ خواننده را ] از هر كتابِ لغت مختصر و مُفَصَّل بى نياز مى سازد .

سيد على خان طراز را با نيكوترين ترتيب و كامل ترين باب بندى ، سامان مى بخشد ، بعضى از استعمالات حقيقى و مجازى را - چه آنها كه در معجم ها آمده اند و چه آنهايى را كه فرهنگ هاى لغت نياورده اند - در آن مى آورد ، در ذكر اَفعال ثلاثى ، رباعى ، ... شيوه پسنديده اى را در پيش مى گيرد ، و كتاب طراز را بر نظامِ دقيق و ترتيب دل پسند همراه با حُسن استقرا و استقصا ، استوار مى سازد ؛ و بر اين دستاورد خود ، فوايد تاريخى و جغرافيايى و تفسيرى و اجتماعى و طبّى و نجومى و عرفانى و ... را مى افزايد .

نگارنده از اين نكته غافل نيست كه پژوهش و مطالعه هر لغت نامه اى تنها تاريخ كلمات و معانى آنها را براى ما حكايت نمى كند ، بلكه جريان انديشه هاى آن امت را مى نماياند . گاه لغوى دان به واژه يا كلماتى دست مى يابد كه تاريخى را بازمى گويند

ص: 4

و اين تاريخ در كتاب هاى تاريخى نيامده است ، يا معنايى را مى يابد كه امروزه لغت در آن معنا به كار نمى رود و مأنوس نمى باشد .

معناى كلمه «آنِسَه» امروزه با آنچه در لغت هست مختلف است(1) ، درگذشته اين واژه بر زنانى اطلاق مى شد كه شيفته مردان اند ، ليكن اكنون اين لغت تنها بر دوشيزه اطلاق مى شود ؛ و چنين است معناى «كتاب» كه در سابق «مُصْحَف» ناميده مى شد(2) و نيز كلمه «جُرثومَة» كه معناى لغوى آن اصل و ريشه هر چيزى است و الآن فقط بر ميكروب ها اطلاق مى گردد .

ما در اين زمينه نمى خواهيم سخن را بَسط دهيم مگر به اندازه اشاره به اينكه مصنّف قدس سره خواسته با كار خويش ، گذشته را به آينده پيوند دهد ، و عملِ لغوىِ نقدى - استدراكى را با عمل معجمى اِحصائى (آمارى) گردآورد با تحقيقات عالى در نحو و صرف و بلاغت و فقه اللغه و اشتقاق آن ، همراه با بحث هايى در تفسير و طِبّ (پزشكى) و نجوم و عرفان و اَدعيه ؛ و [ توصيف كار او ] چنان است كه شيخ آقا بزرگ تهرانى مى گويد :

قد جَمَعَ بين لسانِ العوام ولسانِ الخواص ، وبين تفسير القرآن وغريب الحديث ، وغريب الأمثال ، وبين الحقيقة والمجاز ؛

سيد على خان در «طراز» زبان عوام را با لسان خواص گرد مى آورد ، تفسير قرآن و غريب الحديث و غريب الأمثال را با هم جمع مى كند ، و حقيقت و مجاز را در كنارِ هم مى آورد . .

ص: 5


1- نگاه كنيد به ، عبقرية اللغة (عمر فروخ) : 31 - 32 .
2- عبقرية اللغة : 32 ؛ معرفة النسخ : 31 و145 . شيخ طاهر جزائرى در «توجيه النظر : 6» مى نويسد : چون پيامبر درگذشت ، صحابه به جمعِ آنچه در عهد او نوشته شده بود ، در يك جا ، مبادرت كردند و آن را «مُصْحَف» ناميدند .

آرى ، گاه ممكن است اين اشكال بر مؤلف - در اين شيوه اش - به ذهن آيد كه : سيد على خان جوينده لغت و پژوهش گر را از دائره كتاب هاى لغت خارج مى سازد و به قلمرو كتاب هاى دائرة المعارف هاى عمومى و دانش نامه ها مى كشاند ؛ زيرا معلومات اضافى اى را مى آورد كه لغوى از آنها بى نياز است ، و در كتاب هاى لغت به آنها پرداخته نمى شود .

ليكن اين سخن ، درست و بايسته نيست ؛ زيرا كار صحيح همان است كه سيد على خان در كتاب طرازش درپى گرفت و گستره آگاهى وى و احاطه اش به علوم مختلف و دعاها و اَشعار ، او را شايسته پيمودن اين شيوه يگانه - در نوع خودش - ساخت و به او توانايى داد تا هرآنچه را در علوم اسلامى ديگر با ماده لغوى مورد بحث ارتباط مى يابد بجويد . آگاهى اش به زبان هاى ديگر - همچون فارسى و هندى و ... - او را در اين راستا يارى رساند .

تعامُل دانش نامه اى سيد على خان با لغت به آگاهى هاى فراوان و آشنايى اش به علوم ديگر باز مى گردد ، و حفظ نصوص [ آيات قرآن ، احاديث و ... ] و اَشعار ، همراه با شناخت قواعد نحو و صرف ، و شكوفايى ذهنى در معانى و بديع و بيان ، و دانش هايى كه در آنها دست داشت ، و سفرها و مشاهدات [ ديگر سرزمين ها و مردمان و ... ] اينها امورى اندكه نزد ديگر لغت نامه دانان ملاحظه نمى شوند .

سيد على خان رحمه الله استنباطى و دريافت گرايانه با لغت ارتباط برقرار مى كرد و دامنه گسترده اى را در نظر مى گرفت [ با اين نگرش مُسَلَّط ] از سروده هاى شاعران فصيح و ديوان هاى آنها معانى جديد را بيرون مى آورد ، تا آنجا كه گاه از اَشعار و ديوان هاى شُعَراء و شروح آنها چيزهايى را استفاده مى كرد كه لغويان از دست داده بودند ؛ چنان كه از سخنان ائمه عليهم السلام و كتاب هاى شرح حديث و دعاها و زيارات [ نكته هاى سودمند و تازه اى را ] درمى يافت ؛ و اين خود يكى از ويژگى هاى كتاب طراز مى باشد .

ص: 6

آشنايى ام با سيد على خان به روزگار آموزش و فراگيرى كتاب صمديّه - اثر شيخ بهائى - برمى گردد . همچون ديگر دانش جويان مُبتدى شيفته شرح هاى صمديه بودم ، و در ضمن آنها به شرح سيد على خان بر صمديه برخوردم . در همان وَهْلَه نخست دريافتم كه اين شرح از سطحِ فكر من فراتر است و امكان استفاده از آن برايم فراهم نمى باشد ؛ به همين جهت ، به شرح هاى ديگر بسنده كردم .

پس از آن ، در عُنفوان جوانى ، به كتاب ديگرى از سيد على خان آگاه شدم كه نام آن «اَنوار الربيع في اَنواع البديع» بود ، و دامنه وسيعِ آگاهى مؤلف را به علم بديع - و به همه علوم عربى و لغات و شيوه هاى آن - مى نماياند .

و زمانى كه در كتابِ «رياض السالكين في شرح صحيفة سيّد الساجدين» به دقت نگريستم ، سيد على خان را دريايى يافتم بى كرانه و داراى نبوغى سرشار ، و امامِ لغوىِ بى نظير و پيشتاز كه هرگز كسى به پاى او نمى رسد . اى كاش او شرحى بر نهج البلاغه نوشته بود !

امروز كتاب طراز ميعادگاه جديد ماست ، آرزومنديم بر اكمال و اتمام آن توفيق يابيم و تنها به نشر و تحقيق آنچه از آن هست ، بسنده نكنيم .

سرآغازِ داستان آشنايى من با اين كتاب ، مقاله اى بود كه در يك روزنامه عربى خواندم ، محتواى آن اين بود كه :

شيعه ادعا مى كند كه آنان علوم اسلامى را بنيان نهادند ، به جهت سخن امام على بن ابى طالب عليه السلام به ابو الأسْوَد دُؤَلى (م69ه ) كه فرمود : كلمه اسم است و فعل و حرف ... ، در حالى كه عكس اين سخن صحيح است ، امروزه شيعه عيال اهل سنّت و جماعت اند ؛ زيرا آنان نحو و صرف و لغت و بلاغت را از ايشان مى ستانند ، با مراجعه به مراكز فرهنگى و فكرى شان - مانند نجف ، كربلا ، قم ، مشهد و ... - مى توان دريافت كه آنان در

ص: 7

حوزه هاى علميه شان بر كتاب هاى سُنّى اعتماد مى كنند مانند قَطْرُ النَّدَى ، مغنى (ابن هِشام) ، أَلْفِيّه (ابن مالك) ، شرح ابن عقيل (سُيُوطى) مختصر و مُطَوَّل (تفتازانى) و ديگر كتاب ها .

ابن هشام سُنّى حنبلى است ، و ابن عقيل و سُيوطى و تفتازانى و ... سنيانِ شافعى اند . شگفتا ! چگونه شيعيان ادعا مى كنند كه علوم را بنيان نهادند ؟!

صاحب اين مقاله گويا نمى داند كه كثرت كتاب هاى نحو و صرف ، تنافى و ناسازگارى ندارد با اين سخن كه ، امام على عليه السلام مؤسس علم نحو و صرف و ... باشد .

و نيز غافل است از اينكه ميان علوم آلى و علوم استقلالى فرق هست ؛ علم نحو و صرف و لغت و بلاغت و مانند آن ، علوم آلى اند كه دانش جو به وسيله آنها بر فهم كلام عرب يارى مى جويد، و در اين راستا باكى و اشكالى ندارد كه شيعه از كتاب سُنّى بهره گيرد يا سنّى از كتاب شيعه استفاده كند ، و هر دو با هم سخن مسيحى يا يهودى را مورد توجه قرار دهند ؛ چنان كه امروزه آن را شاهديم ، زيرا هر دوشان - بى واهمه و نگرانى - به كتاب المنجد مراجعه مى كنند ، در حالى كه اين كتاب از يك شخص مسيحى است و كليساى كاتوليك و چاپ خانه آن ، عهده دار چاپ و نشر آن مى باشد .

چگونه نقشِ شيعه و پيروان اهل بيت در علوم اسلامى بر نويسنده اين مقاله پوشيده مانده است ؟! و چرا چنين ستمى را بر شيعه روا مى دارد ؟!

- مگر نه اين است كه خليل بن احمد فراهيدى - امام نحو عربى و استاد سيبويه و پدرِ لغت نامه نويسى (در زبان عربى) - شيعه مى باشد !

- آيا صاحب بن عَبّاد ، نويسنده «المحيط» (و كسى كه با اَشعار و ابيات و قصايدِ بى شمار ، اهل بيت عليهم السلام را ستود و نقشِ انگشترش «على اللّه توكَّلْتُ وبالخَمْس تَوَسَّلْتُ» بود) شيعه نيست ؟!

ص: 8

- آيا ابن دُرَيد - صاحب جمهرة اللغة - شيعه نمى باشد ؟! او همان شخص است كه به جهت ذكر مناقب اميرالمؤمنين عليه السلام (مانند منقبت رَدّ شمس - بازگرداندنِ خورشيد براى على عليه السلام - و ديگر مناقب) كتك خورد و مجروح شد .

- آيا جز اين است كه ابن سِكّيت شيعه است ؟! او را متوكل به قتل رساند ؛ زيرا هنگامى كه پرسيد : آيا دو فرزندش - مُعْتَز و مؤيّد - نزد او محبوب ترند يا حسن و حسين ؟ ابن سكّيت پاسخ داد : به خدا سوگند ، قنبر (خادم على عليه السلام ) از تو و دو فرزندت بهترند !!

- آيا يَحْيى بن يَعْمَروَشْقى عدوانى (م129ه ) كسى كه [ حروف ] مُصْحف ها را نقطه گذاشت ، شيعه نبود ؟!

آيا نجم الأئمه ، رضى استرآبادى ، شيعه نيست ؟!

مگر نه اين است كه سيد رضى و سيد مرتضى شيعه اند ؟!

- آيا تركيه و مصر (و به تازگى دانشگاه قاريونس ليبى) شرح رضى استرآبادى را بر كافيه ، چاپ نكردند ؟!

- آيا نصوص بزرگان شيعه ، مانند سيد رضى و سيد مرتضى ، در دانشگاه بغداد و قاهره و ... تدريس نمى شود ؟!

- [ به همين ترتيب مى توان نمونه هاى بسيارى را آورد و گفت : ] آيا ...

با وجود اين ، ما بر اين باوريم كه مراجعه شيعه به كتاب سنى ، دليل سعه صدر و فرا رفتن از مرزهاى طائفه اى و عدم تعصّب اوست و بسنده نكردن به كوششِ بزرگان پيشين شيعه ، با اينكه آنان تصنيفات زيادى در بيشتر علوم دارند .

جاى بسى تأسف است كه مى بينيم اين برادران سُنّى ، عمل برادران شيعه شان را به ضعف و سستى حمل مى كنند نه بر سعه صدر و قدرتِ ظرفيت داشتن و در نورديدنِ چارچوب طائفه اى و عصبيت .

ص: 9

آرى ، اگر شيعه ، فقه و حديث و اصول و رجال (و ديگر علوم استقلالى) را از اهل

سنّت مى گرفت ريزه خوار آنان به شمار مى رفت ، و اُصول فكر و قواعد استنباط - كه اكنون دارند - برايشان نبود ، برخلاف بحث مورد نظر كه محل مراجعه هر دو گروه است ؛ زيرا جزو علوم آلى مى باشد كه هر پژوهش گرى در كارش بدان استعانت مى جويد .

بارى ، اگرچه ما به مغالطه نويسنده اين مقاله آگاهيم و مى دانيم كه ادعاى او ناتوان و بى اساس است ، ليكن اين انگيزش ما را واداشت كه به بررسى و تحقيق اثر جاودانى بپردازيم كه يكى از علماى نيك و بزرگ ما آن را نوشته و به چاپ نرسيده است ، تا پاسخى باشد بر اين سخنان ياوه كه در بُرهه هايى از زمان انتشار مى يابد و گوشه اى از فضاى انديشه و تلاش علمى مان را پُر مى سازد .

در تابستان سال 1414 هجرى ، هنگامى كه درباره ميراث اسلامى ناشناخته مان جستجو مى كرديم ، نگاهمان به كتاب «الطراز الأول» (اثر سيد على خان مدنى) افتاد با شتاب آن را بررسى كرديم ما را شگفت زده ساخت . اُسلوب و طريقه ارائه و ترتيبِ مواد آن ، و [ نيز ] توجه او به معانى موجود در مواد لغوى ؛ همراه با جداسازى مجاز از حقيقت ، و ذكر غريب القرآن و سنّت مُطَهّر و مأثور از صحابه و اهل بيت عليهم السلام ، آن گاه ذكر مصطلح و مَثَل عربى ؛ همه اينها با تحقيقات ماهرانه و ظريف و بحث هاى زيبا ، و به راستى همان گونه كه شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه توصيف مى كند :

طراز از بهترين كتاب هاى لغت است ، ليكن تا نيمى از حرف صاد را دربر دارد ، و به كلمه «قمص» پايان مى يابد . در هر صيغه همه معانى و اصطلاحات را مى آورد ، و به جميع استعمالات حقيقى و مجازى ماده در كتاب و سنّت و مَثَل و جز آن مى پردازد ... از اين

ص: 10

نظر ، دربر دارنده زبان عوام و لسان خواص است و غريب القرآن و غريب الحديث و غريب الأمثال(1) .

چنان كه پيداست كتاب ناقص مى باشد و بعد از سيد على خان كامل نشد(2) با خود گفتم آيا تحقيق و چاپ كتاب ناقصى مانندِ اين ، ضرورت دارد ؟ آيا وافى به غرض مى باشد ؟ آيا اين كتاب مى تواند جواب مناسبى براى بعضى از ياوه پراكنى ها باشد ؟ آيا اين كار مى تواند خدمتى براى لغت و ميراث فرهنگى ما به شمار آيد ؟ آيا اين تحقيق با آنچه ما قصد داريم در قلمرو فقه اختلافى - و بيان ملابسات تشريع اسلامى - انجام دهيم ، برابرى مى كند ؟

پاسخ سؤال نخست اين است كه :

تمدن هر اُمتى از ميراث بزرگانِ آن امت بيرون مى آيد و ارزش هر جامعه اى با انديشه و توليد [ فكرى ] رجالِ آن پيوند مى يابد . بر فرزندان لازم است كه در نگه دارى ميراث پيشينيان بكوشند و آن را به عصرهاى آينده انتقال دهند ؛ چراكه آنان پُل ميان گذشته و آينده اند .

گردآورى نسخه هاى اين كتاب يا غير آن ، گام اول براى حفظ اين ميراث به شمار مى آمد و پس از آن ، مى بايست به انتشار و عرصه آن به شكل مطلوب ، دست يازيد .

افزون بر اين ، مى بينيم كه تحقيق و كار لغت شناسى از ديگر علوم بسيار متمايز است . سخن در هر ماده ، توليد جداگانه اى به شمار مى رود كه گاه ارتباط شديدى به واژه هاى پيشين و پسين ندارد و به تعبير ديگر ، هر ماده اى - در حد ذات خود - نيازمند به مواد ديگر نمى باشد ، به عكس مواد و مفاهيم بعضى از كتاب ها كه خواننده .

ص: 11


1- الذريعة إلى تصانيف الشيعة 15 : 157 - 158 .
2- در كتاب «رجال الفكر والأدب 3 : 1294» (تأليف محمدرضا امينى) آمده است كه : مرتضى على بن نظام الدوله على محمّد ، تتمه اى بر كتاب طراز اللغه سيد على خان ، نگاشته است (م) .

بر انديشه و مبانى مؤلف آگاه نمى شود مگر اينكه كتاب را به طور كامل بخواند ؛ زيرا مطالب آن با هم پيوند دارند و بعضى از آنها بعض ديگر را كامل مى كند .

بنابراين كاستى [ برخى از واژه ها ] در كتاب لغوى عيب نمى باشد ؛ ده ها كتاب در لغت وجود دارند كه ناقص يا بسيار مختصرند يا ويژه بعضى از مواضع لغت اند ، ليكن بزرگان بر آنها اعتماد مى ورزند ؛ مانند كتاب هاى ابن بَرّى ، صاغانى ، البارع (اثر قالى) و ديگران .

و اما پاسخ سؤال دوم و ديگر پرسش ها - كه به ذهنم مى آمد و گاه مرا به اقدام و بار ديگر به خوددارى از اين كار وامى داشت - اشكالِ نويسنده مقاله و گُنده گويى و تهمت نارواى او بر شيعه است ؛ و به ويژه اگر با آنچه سُيُوطى (در بُغية الوُعاة در ترجمه ثَعْلَب) گفته جمع گردد :

ابوبكر بن مجاهد نقل مى كند كه ثعلب به من گفت : اى ابوبكر ، اَصحاب قرآن به قرآن پرداختند و رستگار شدند ! اَصحاب حديث به حديث مشغول گشتند و كامياب گرديدند ! اصحاب فقه به فقه پرداختند و رستگارى يافتند ! من به زيد و عمرو مشغول شدم ، كاش مى دانستم كه حال [ و عاقبت امر ] من چه مى شود !

[ ابوبكر مى گويد : ] از نزد او بازگشتم ، در آن شب پيامبر صلى الله عليه و آله را به خواب ديدم كه به من فرمود : از طرفِ من به ابوالعبّاس سلام برسان و به او بگو :

أنت صاحبُ العلمِ المُستطيل(1) ؛

تو صاحب علم دراز دامن [ و بنيادين ] هستى . :

ص: 12


1- بُغية الوُعاة :

با خود گفتم : به راستى اگر اصحاب فقه به فقه بپردازند و اصحاب حديث به حديث واصحاب قرآن به قرآن ؛ و ما لغت و نحو و صرف و شأن [ ومنزلت ] آنها را واگذاريم يا از مكانت آنها در محافل (و كانون انديشه ها)مان بكاهيم - چنان كه امروزه در مراكز علمى مان ملاحظه مى شود - در آينده نزديك حال [ و سرنوشت ] لغت و اَدب و ميراث فرهنگى مان ، چه خواهد شد ؟

آگاهى ما بر عوامل اثرگذار خارجى (كه امروزه به روى گردانى و دورى جستن از لغت برمى انگيزد) و خود باختگى جوانان ما در برابر زبان و فرهنگ هاى ديگر و دور شدن آنان از زبان اصيل و غنى خودشان و شيوع واژه هاى بيگانه در زبان عربى ، همه اين امور همراه با امور ديگر ، ما را واداشت كه نسبت به چاپ و تحقيق اين كتاب ارزشمند اهتمام ورزيم و آن را [ از تاريكى گمنامى ] سوى نور (و روشنايى) بيرون آوريم .

پيش از همه اينها پژوهشى علمى - استقرائى و آكادمى جديد ، درباره منهج (و شيوه) مؤلّف مى آوريم ، تا مقدمه اى براى شناخت سيد على خان و معرفى كتابش در مراكز علمى باشد .

در آغاز به جمع آورى تصوير نسخه هاى كتاب از كتاب خانه ها پرداختيم ، آن گاه برنامه كاملى را براى كار ترسيم كرديم ؛ سپس به مقابله نسخه ها با يك ديگر دست يازيديم ، پس از آن ، مواد كتاب را بر فرهنگ هاى لغت عرضه داشتيم و موارد اختلاف را در پانويس به ثبت رسانديم ، همراه با بيرون آوردن آيات و مآخذِ اَحاديث و اَشعار و اَمثال و اَقوال و ...

اين تحقيق ، ابتدا به صورت فردى شروع شد ، ليكن به مرور زمان دشوارى كار را دريافتيم ، (به جهت گرفتارى زياد و فرصت اندك و بزرگى اين پروژه و وسعتِ روشى كه تطبيق آن را انتظار داشتيم) از اين رو ، ضرورى به نظر رسيد كه از برادران

ص: 13

محقق مان در «مؤسسه آل البيت» يارى بخواهيم ، باقى مانده كار را به آنان واگذاريم تا شيوه اى را كه در تحقيق اين كتاب ارزشمند رسم كرده ايم ادامه يابد .

اين پژوهش گران - كه همه اهل علم و فضيلت اند - افراد ذيل اند :

شيخ قَيْس عطّار ، شيخ على مرواريد ، شيخ محسن قديرى ، شيخ نصير مهدى نجفى ، شيخ باسِمْ حلى ، ناصر نجفى ، صادق سودانى ، عبدالرضا مجيد روازق ، و اسماعيل همدانى .

در اينجا سخنى ندارم جز اينكه بالاترين مراتب سپاس و تقدير خود را به همه اين برادران فاضل و بزرگوار ، تقديم كنم و نقش سترگ آنان را در تحقيق كتاب گران سنگ الطراز الأول ارج نهم ؛ به ويژه دو برادر فاضل و دو شيخ گران قدر ، قيس عطّار و نصير نجفى ، كه اگر پشتكار و كوشش پيوسته آنها نبود نمى توانستيم تحقيق كتاب طراز را به اين خوبى و زيبايى به پايان بريم و به اين شكل آراسته در دستْ رس دانش پژوهان قرار دهيم ، خدا به همه اينان جزا و پاداش نيك دهد .

نيز تشكر مى كنيم از برادرمان مجيد لامى كه مسئوليت حروف چينى اين مقدمه و معجم «الطراز الأوّل» را پذيرفت و آن را به اين صورت آراسته و چشم نواز درآورد .

از آفريدگار متعال مسئلت مى كنم كه همه عالمان و پژوهش گران و ناشرانى را كه در نشر فرهنگ اصيل اسلامى با جديت مى كوشند (و همه توانشان را در اين راستا به كار مى برند) در پناه خود نگه دارد ؛ به ويژه برادر تنى ام حضرت حجة الإسلام و المسلمين سيد جواد شهرستانى (دامت بركاته) كسى كه عمرش را در اين عرصه بذل كرده و به كار گرفته است ؛ خواسته ام از ايزد منّان اين است كه دستگيرش باشد و او را توفيق دهد كه سرمايه فزون ترى را براى پشتيبانى و تقويت كتاب خانه اسلامى ، در تحقيق و نشر نسخه هاى خطى نفيس (كه نقش مهمى در حفظ انديشه و ميراث علمى عالمان بزرگ ما - رضوان اللّه تعالى عليهم - دارند) هزينه كند .

ص: 14

و چون اين پژوهش با استقبال محققان و دوستداران لغت و ادب روبه رو شد ، به من پيشنهاد كردند كه آن را جداگانه چاپ كنم تا نفع و فائده آن عمومى شود و ديگران به ويژگى ها و شاخص هاى اين كتاب ارزشمند آشنا گردند ، من نيز با سپاس از

پيشنهاد برادرانه شان اين درخواست را پذيرفتم ؛ اميدوارم كه در كشفِ جوانبى از خط مشى مؤلف و روش او در كتاب ، توفيق يافته باشم .

در پايان از خداى سبحان مى خواهم كه اين اثر اندك را بپذيرد ، و مرحوم علاّمه اديب ، سيد على خان مدنى شيرازى را قرين رحمت خويش سازد و او را در بهشت بى انتهايش جاى دهد ، آمينَ ربَّ العالمين .

سيّد على شهرستانى

پست عادى مؤلفايران ، مشهد ، ص . پ : 4766/19375

پست الكترونىshahrestani@imamreza.net

موقعيت در انترنتwww.shahrestani.org

ص: 15

پيش گفتار

لغت پلى است كه انسان را با هم نوعانش مرتبط مى سازد و برترين ابزارى است كه احساس ها و عواطف و افكار و آرزوهاى فرد را بيان مى دارد .

لغت وسيله اى است براى بروز و ظهور آنچه در نهاد و درون آدمى نهفته است ، بلكه صورتى است كه از شخصيت انسان و فرهنگ و معلومات او حكايت مى كند .

ابن فارس درباره اِعراب و اهميّت آن مى گويد :

اِعراب معانى را از هم متمايز مى سازد و اَغراض متكلّمان به دست مى آيد ؛ اگر گوينده اى بدون اِعراب بگويد : «ما أحسن زيد» يا «ضرب عمرو زيد» ، مرادش دانسته نمى شود ، ليكن زمانى كه بگويد : «ما أَحْسَنَ زيداً» يا «ما أحْسَنُ زيدٍ» يا «ما أَحْسَنَ زيدٌ»(1) ، با اِعراب معنايى را كه قصد كرده آشكار مى سازد .

نسبت به حَرَكات نيز حال چنين است ، با آنها مى توان معانى را از هم جدا ساخت ؛ اگر كسى بگويد : «مِفْتَح : كليد» ، ديگران ابزارى را قصد مى كنند كه با آن [ در ] باز مى شود ؛ و اگر بگويد : «مَفْتَحَ» ، جاى گشودن (خزانه و گنجينه) را اراده مى كنند [ به همين ترتيب ] «مِقَصّ» (ناخن پيرا ، قيچى) براى ابزار بُرش است ، و «مَقَصّ» براى جايى كه در آن بُرش صورت مى گيرد ...

ص: 16


1- معنى اين سه جمله به ترتيب چنين است : «زيد چقدر زيباست !» ، «زيبايى زيد چيست ؟» ، «زيد زيبا نيست» .

گويا ابن فارِس (م 395ه ) و جز او ، از كسانى اند كه درباره ريشه كلمه «عرب و عربى» مى گويد : اين واژه از «اِعراب» گرفته شده كه به معناى آشكارسازى است ؛ گويند : «أَعْرَبَ الرجلُ عن ضميره» ، آن گاه كه شخص از ضمير خويش پرده بردارد و درونش را آشكار سازد .

كلمه عربى دربردارنده «مادّه» و «هيئت» است ؛ مادّه مانند : «ض ر ب» ، كه بر ضَرب و زدن دلالت مى كند ، و امّا هيئت كه بِنا يا وزن يا صيغه ناميده مى شود در آن حروف اصلى و زائد لحاظ مى گردد ؛ مانند : سامع (شنونده) ، ضارب (زننده) ، شارب (آشامنده) ، مشروب (نوشيدنى) ، مضروب (كتك خورده) ، مقتول (كشته) ...

با اشتقاق ، كلمه از حيث ماده و معنا مشخص مى شود ؛ و موضوع مهم در بحث بناى كلمه يا صرف ، چيزى نيست جز تعيين شكل يا بنائى كه معنايى زائد - افزون بر معناى عام - به دست مى آورد و آن را تخصيص مى زند و محدود مى كند .

لغت عربى از ديگر لغات جدا مى شود به : فراوانى مفردات ، و گستردگى استعاره و تمثيل ، و قلب [ جابه جايى ] حروف ، و تميز ميان فاعل و مفعول ، و بين تعجُّب و استفهام ، و نعت و تأكيد ، و تعويض كلمه اى به جاى كلمه ديگر - مانند نشستن مصدر در مقامِ فعلِ امر و نشستن فاعل در مقام مصدر - يا تقديم و تأخير ؛ چنان كه خبر بر مبتدا مقدم مى شود و مفعول بر فاعل .

اين امر روشن مى سازد كه لغت عربى به راستى وسعت دارد و از حروف اَصلى و حروف زائد پديد مى آيد .

حروف زائد يا در آغاز كلمه واقع مى شوند يا در وسط آن يا در آخر آن ؛ و گاه اين زيادى ، حروف صوتى يا هوائى (مدّ) است و ...

لغت شناسان ، حروف زائد را در كلام عرب استقصا كرده اند و آن را ده حرف يافته اند كه در عبارت «سَأَلْتُمونيها» گرد آمده است . اگر بر اين ده حرف ، حركات

ص: 17

سه گانه [ --َ--ِ--ُ- ] را بيفزاييم و آنها را حروف مدّ كوتاه به شمار آوريم ، مجموع حروف زائد ، سيزده تا مى شود . اين حروف ، سبب گوناگونى الفاظى اند كه از يك ماده مشتق مى گردد .

كلمه تركيب يافته از حروف اصلى ، يا ثُنائى (دو حرفى) است يا ثُلاثى (سه حرفى) يا رُباعى (چهار حرفى) يا خُماسى (پنج حرفى) مى باشد ، اگرچه بعضى [ از اديبان ] الفاظى را كه از چهار حرف [ اصلى ] يا بيشتر تشكيل يافته اند - به روش اشتقاق يا ساخت واژه اى از واژه ديگر - به ثُلاثى برگردانده اند .

كلمه ثلاثى آن است كه از سه حرف اصلى تأليف شده ؛ مانند : «ض ، ر ، ب» و ثنائى آن است كه از دو حرف اصلى پديد آمده ؛ مانند «ق ، د» .

بعضى با بحث از ارتباط معنوى ميان ثُلاثى و ثُنائى ، كوشيده اند سه حرفى را به دو حرفى برگردانند ؛ خليل (م175ه ) و سيبويه (م180ه ) و ابو على فارسى (م377ه ) و ابن جِنّى (م392ه ) از نخستين كسانى اند كه اين نظريه را مطرح كردند ، ابن جِنّى دقيق ترين و با شهامت ترين آنهاست كه در استوارى سازى ديدگاهِ خود كوشيد ؛ زيرا سخن را در ذكر مثال ها و ارتباطى كه ميان الفاظى كه در دو حرف مشترك اند - يا در يك حرف اشتراك دارند و در حروف ديگر متشابه اند - گسترش داد .

اينان حرف سوم را گوناگون كننده معناى عامى شمردند كه دو حرف اصلى بر آن دلالت مى كند ؛ مانند : قَط (تراشيدن) ، قطع (جدا كردن) ، قَطف (چيدن) قَطْل (بريدن) ، قَطم (گاز زدن) ...

به نظر قائلان به ثُنائى ، اصل در اين واژه ها ، دو حرف اول آنها است كه همان «قط» (جدا كردن) مى باشد ؛ و حرف سوم در آنها - ع ، ف ، ل ، م - گوناگون ساز معناى «قط» (تراشيدن ، بريدن ، چيدن ، ...) است و آن را تخصيص مى زند .

و چنين است واژه هاى : غَم (پوشاندن) ، غَمْز (پلك چشم را بستن) ، غَمْر (در آب

ص: 18

فرو رفتن) ، غَمَق (فراگير شدن رطوبت) ، غَما (تاق و سقف زدن) ، غَمَى (پوشش اسب) .

معناى اصلى در اين واژه ها «غم» است كه تغطيه (پوشاندن) و اِخفا (پنهان ساختن) را افاده مى كند ، حرف سوم مُخَصِّص است و كلمه به اضافه آن ، معناى ويژه اى از

معانى تغطيه را مى رساند .

مانند اين سخن را مى توان درباره مواد يا مجموعه هايى بيان داشت كه در حروف «نف» و «نب» يا «قص» يا «فر» و امثال آن ، مشترك اند .

افزون بر اين ، بيشتر كسانى كه به ثُنائى بودن حروف اصلى كلمه قائل اند بر اين باورند كه كلمه در آغاز بر يك واژه وضع شد ، متحرّك و ساكن - از باب همانندى با صداهاى طبيعت - سپس يك حرف يا بيشتر در آغاز يا وسط يا دو طرف آن ، افزوده گرديد . آن گاه ارباب سخن ، به اختلاف سرزمين ها و قبايل و زمينه ها و گرايش ها ، به صورت هاى مختلف در آن تصرف كردند .

از اين رو براى هر زياده يا حَذف يا قلب يا اِبدال يا صيغه ، معنا يا غايت يا انديشه اى دون همتاى آن است ؛ سپس استعمال با مرور زمان - براساس آنچه طبيعت به آنان الهام كرد يا استقراء و بررسى دقيق سوى آن سوقشان داد - آن معنا يا هدف و انديشه را استوار ساخت .

و در هريك از اينها رازها و پيچيدگى هايى است كه خردها را مى طلبد ، بعد از آن به طور بديع و نوآورانه آشكار نشده است ، براساس سُنَن و اصول و احكامى استقرار يافته كه تزلزل ناپذيرند ...(1)

اين نوع از اشتقاق ، اشتقاق كبير ناميده مى شود . .

ص: 19


1- نشوء اللغة العربيّه ونموّها (انستاس مارى كرملى) : 1 .

خليل فراهيدى نخستين كسى است كه بابِ اشتقاق كبير ، يا باب قلب ها و دگرگون سازى واژه ها را - مانند (ركب ، ربك ، كبر ، كرب ، بكر ، برك) - گشود ، قصدش از اين كار بازگرداندن حروف اصلى به معناى واحدى كه ميان آنها مشترك است - مثل كارى كه ابن جِنِّى و ديگران انجام دادند - نبود ؛ بلكه خليل ، براساس مخارج حروف ، به اين كار دست يازيد .

اين سخن كه (ق ، و ، ل) و ديگر تركيب هاى آن ، سَبُكى و حركت را افاده مى كند ، و مقلوب هاى (ك ، ل ، م) قوت و شدت را مى رساند ، و (س ، ل ، م) ضعف و نرمى را مى فهماند - و آنچه شبيه اين گفتار است - از ناحيه اجتهادات ابن جِنِّى در كتابش «الخصائص» و ديگران ، پديد آمد .

اساس ثُلاثى كلمه و مشتقاتِ آن ، «اشتقاق صغير» است ، كه بيشترين نوع اشتقاق را در زبان عربى داراست ، و سنگ آسياى كتاب هاى لغت بر محور آن مى چرخد .

به عنوان نمونه ، از [ ماده ] (ض ، ر ، ب) ، ضارب ، مَضروب ، اِضْرِب ، يَضْرِب ، يَضْرِبْنَ ، ... مشتق مى شوند ؛ و از [ ماده ] (ع ، ر ، ف) ، عَرَّفَ ، تَعْرِفُ ، تَعارُف ، عُرف ، ... اشتقاق مى يابند .

بعضى از متقدمان كتاب هايى در اشتقاقِ [ واژه ها ] نوشته اند ؛ مانند : أَصْمَعى ، قُطْرُب ، ابوالحسن ، أَخْفَش ، ابو نصر باهلى ، مُفَضَّل بن سَلمه ، مُبَرَّد ، ابن دُرَيد ، زَجّاج ، ابن سَرّاج ، نَحّاس ، ابن خالَوَيْه .

مقصود از اشتقاق صغير ، بازگشت قالب ها و شكل هاى مختلف واژه به معناى جامعى است كه ميان آنها مشترك مى باشد - چنان كه در (ض ، ر ، ب) و (ع ، ر ، ف) ملاحظه شد - واين ، از ويژگى هاى لغت عرب است و در لغات ديگر ديده نمى شود .

به عنوان مثال اگر كلمه «كَتَبَ» و مشتقات آن را (كاتب ، مكتوب ، كتاب ، مكتبه ، مكتب ، يكتب ، اكتب و ...) ملاحظه كنيم درمى يابيم كه حروف اصلى در هريك از اين

ص: 20

واژه ها موجود است و نيز معناى «كتابت» در همه آنها مشترك مى باشد ، برخلاف ديگر لغات ؛ زيرا در آنها رابطه اى ميان كلمات هم خانواده يافت نمى شود .

به عنوان نمونه : «كَتَبَ» در لغت انگليسى «write» است و كتاب «Book» و مكتبه (كتاب خانه) «Library» هيچ ارتباط و پيوندى ميان حروف و مفردات اين لغت وجود ندارد . اين امر ، لغت انگليسى را از زبان هاى ديگر جدا مى سازد [ در واژه هاى

بسيارى ] ارتباط لغوى ميان ماضى و حال آن ديده نمى شود .

و همين گونه است لغت عبرانى ؛ تورات را به زبان عبرى نمى خوانند مگر اَحبار [ و دانشمندان ] يهود و كسانى كه تنها به آموزش و آموختن آن مشغول اند ، ليكن ديگر يهوديان ، تورات را به لغت همان سرزمينى مى خوانند كه در آن زندگى مى كنند .

و اين چنين است حال مسيحيان با لغتشان .

در حالى كه نسل امروزين زبان عربى - بعد از هزار و چهارصد سال - اشعار عرب دوران جاهليّت را مى فهمند (چنان كه اشعار ابى تَمَّام ، بُحْتُرى ، مُتَنَبِّى ، ابوالعلاء مَعَرّى ، سيد رضى را درمى يابند) اين دو امر ، در لغات ديگر ملاحظه نمى شود ؛ زيرا لغت قديم آنان از لغت جديدشان جداست .

بلاشير مى گويد :

وحدت و يك پارچگى لغت عرب - قبل از هر چيز - وحدت اخلاقى و دينى است . براساس وحدتِ تاريخ لغت ، بنا نهاده شده است .

هرگاه ما لغت فرانسوى را بررسى كنيم درمى يابيم كه در طول زمان دگرگون شده است به گونه اى كه دوره هايى را براى آن مى يابيم . اگر ما اين لغت را در قرون وسطى مقايسه كنيم درمى يابيم كه با لغت رايج در قرن هفدهم مغاير است ، و نيز لغت قرن 17 از لغت امروز مختلف مى باشد .

ص: 21

اين وحدت [ و انسجام ] در لغت فرانسوى جز با بحث و مقايسه و تطبيق آشكار نمى شود ، در حالى كه وحدت و انسجام لغتِ عرب با نخستين نگاه براى خواننده رُخ مى نمايد ، هرچند وى اَجنبى و بيگانه باشد(1) .

امتياز [ و رمز ] بقاى اين وحدت لغوى استوار ، به اسلام و قرآن بازمى گردد ؛ قرآن حافظ قوام و پايدارى اين لغت مى باشد ، و قرآن است كه آن را لغت جهانى ساخت ؛ فيليپينى به آن اذان مى هد ، آمريكايى با آن نماز مى گزارد ، و چينى و هندى و فارسى با آن قرآن را تلاوت مى كند ، و اسپانيايى و ايتاليايى با آن دعا مى خواند و ...

زبان عربى ، لغت دين است ؛ اين زبان تركيبى از مادّه صوتى و ارزش تعبيرى الهام بخش است ، هر حرف آن سايه و نورى دارد و بازتاب و تابشى ؛ اگر يكى از آن حروف در كنار ديگرى آيد معنا و مفهوم ديگرى مى يابد .

ابن جِنِّى در اين اختلاف رازى مى بيند چراكه «صَعِدَ» (بالا رفت) از «سَعَدَ» (رستگار شد) متمايز مى باشد ؛ «صعد» براى بالا رفتن از كوه و ديوار به كار مى رود ، زيرا «ص» محكم و قوى است ، و «س» چون ضعيف است براى چيزهايى مى آيد كه آشكار نيست و به طور حسى ديده نمى شود ، در آن صعودِ همّت است نه سختْ جانى ؛ پس «ص» را براى قوتش در كارهاى [ فيزيكى ] سنگين و سخت قرار داده اند ، و «س» را - به جهت ضعف آن - در كارهاى نفسانى كه به چشم ديده نمى شود(2) . .

ص: 22


1- الفصحى من لغة القرآن .
2- نگاه كنيد به الخصائص 2 : 161 .

ابن دُرَيد در «جُمْهُرة اللغة» مى گويد : «خَنَن» (با بينى حرف زدن) از «غَنَن» (از بينى سخن گفتن) شديدتر است ، و «خُنَّة» (صداى بينى) از «غُنَّة» (آواز در بينى) سخت تر مى باشد ؛ و «أنيت» (آه دردناك) از «أَنين» (ناله ، شيون) شديدتر است و «رَنين» (ناله ، فغان) از «حَنين» (صداى حُزن انگيز) .

در كتاب «الإبدال» - اثر ابن سكّيت - آمده است :

گفته اند «قَبْصَة» از «قَبْضَة» كوچك تر است ؛ در «جمهرة اللغه» آمده است : «قَبْص» گرفتن با انگشتان است ، و «قَبْض» گرفتن با همه كف دست .

كسائى مى گويد : «قَضْم» (خُرد خُرد جويدن) براى اسب به كار مى رود ، و «خَضْم» (گاز زدن) براى انسان .

ديگرى گفته است : «قَضْم» با دندان هاى پيشين گرفتن است ، و «خَضْم» جويدن با دندان هاى كرسى انتهايى .

ابو عَمْرو مى گويد : «نَضْح» آشاميدن است بدون سيراب شدن ، و «نَصْح» آشاميدن است تا سيرابى ؛ و «نَشْح» در مرتبه پايين تر از «نَضْح» به كار مى رود ...(1)

تغيير گاه در وسط كلمه واقع مى شود مانند (ق ، ت ، ر) و (ق ، ط ، ر) و (ق ، د ، ر) كه [ در واژه اول «قتر» ] «ت» افتاده است ؛ مانند اين سخن عرب «قَتَرَ الشيء» (بر اندك چيزى خسّت ورزيد) ، و [ در دوّمى «قطر» ] «ط» بلند و به بالا صعود كرده است ، و [ در واژه سوم «قدر» ] «د» نه به بالايى «ط» است و نه پايينى «ت» ، از اين رو بين اين و آن مى باشد .

گاه تغيير در آخر كلمه است ، چنان كه در «نَضْخ» و «نَضْح» ديده مى شود ؛ نَضْخ ، .

ص: 23


1- المزهر 1 : 51 .

براى [ تراوش ] آب و غير آن مى آيد و از نَضْح نيرومندتر است ، مانند اين سخن خداى متعال : « فِيهِمَا عَيْنَانِ نَضَّاخَتَانِ »(1) ؛ در آن دو بهشت دو چشمه هست [ كه آب از آنها ] فَوَران مى كند .

عرب «ح» را - به جهت رقّتش - براى آب ضعيف [ و كم فشار ] به كار برده است ، و «خ» را به دليل غلظتش براى آب نيرومند و پُر فشار .

اينها نمونه هايى اند كه ارزش تعبيرى واژه را روشن مى سازند ، و بيشتر در «فقه اللغة» (لغت شناسى) بحث مى شوند نه در انواع اشتقاق كلمه .

اكنون باز مى گرديم به حقيقت اشتقاق و بناى مصدرها . ثابت است كه اسم ذات پيش از اسم معنا پديد آمد ؛ زيرا تَصَوُّر «تَأَبُّل : شتردارى» قبل از وضع خود لفظِ «اِبِل : شتر» معقول نمى باشد ، و چنين است «تَضَلُّع : استادى و مهارت» پيش از «ضِلْع» ، و «تَبَحُّر : ژرف انديشى» قبل از «بَحْر : دريا» ، و «سُمُوّ : بلندى و رفعت» پيش از «سَماء : آسمان» .

اصلِ اشتقاق ، اسم هاى اَعيان اند نه مصدرها ؛ مصادر - مانند اَفعال - به موازين دقيقى پايبند نيستند (چند نمونه سالم و درست كه شايع است ملاك نيست) عرب اَفعال و مصادر زيادى را از اين اسم ها مشتق كرده است .

فرهنگ هاى لغت آكنده از جواهر [ و اسم هاى ذاتى ] اند كه از آنها احوال و صفات و مصادر و اَفعال زيادى مُنشعب شده است : .

ص: 24


1- سوره الرحمن (55) آيه 66 .

[ الف) اعضاى بدن ]

از «رأس : سر» مشتق كرده اند : «رَأَسْتُه رأساً» ؛ سرش را زدم .

از «يافوخ : ملاج ، نرمه سر» آورده اند : «أفَخْتُهُ أفْخاً» ؛ به ملاج سرش آسيب رساندم .

از «دماغ : مغز» اشتقاق كرده اند : «دَمَغْتُهُ» ؛ به مغزش كوبيدم .

آن گاه كه در راه رفتن گونه هاى دو شخص به هم اصابت كنند ، گفته اند : «صَدَغْتُهُ» .

هنگامى كه بينى فردى به بينى ديگرى بخورد ، «نَخَرْتُه» به كار برده اند و ...

[ ب) نام خويشاوندان ]

از اسماء اَقارب ، مصادر و اَفعال را مشتق كرده اند ؛ «تَبَنّى : پسرخواندگى» ، از «ابن : پسر» ، «تَأَبّى : پدر خواندگى» از «أب : پدر» ، «تَأَمُّم : مادرخواندگى» [ از «اُمّ : مادر» ] ، «بِعال و مُباعَله : شوهر گرفتن» از «بَعْل : شوهر» .

[ ج) نام مكان ها و شهرها ]

بسيارى از واژه ها را از اسامى مكان ها ساخته اند ؛ گفته اند :

«أَحْرَمَ القومُ : قوم (گروه) به حرم درآمدند» ، «ساحَلُوا : به ساحل آمدند» ، «أَعْمَنَ الرَّجُلُ : آن مرد به عمان آمد» ، «كَوَّفَ : به كوفه درآمد» ، «قَدَّسَ : به بيت المقدس آمد» ، «أَيْمَنَ : به يمن آمد» .

[ نام فصل ها و اَوقات ]

اَخْرَفُوا ، أَشْتَوا ، أرْبَعُوا ، أصافوا ، أفْجَروا ، أظْهَروا ...

اشاره به درآمدن در پاييز ، و زمستان ، و بهار ، و تابستان ، و سپيده دم و ظهر و ...

مطلب ديگر در اين زمينه ، سخن از اَبنيه مصادر وتعريف صيغه هاى اسمى و فعلى

ص: 25

است . سيوطى كسانى را نام مى برد كه در صيغه هاى اسمى و فعلى ، كتاب نوشته اند .

سِيْبَويه نخستين كسى است كه صيغه هاى اسمى را شمرد ؛ زيرا به 308 ساخت براى اَسماء اشاره مى كند ، آن گاه ابن سَرَّاج 22 ساخت برآن مى افزايد كه به 330 ساخت مى رسد ؛ سپس ابو عمر جَرْمى ، صيغه هاى اندكى به آنها اضافه مى كند . پس از آنها ابن خالَوَيْه مثال هاى اندك ديگرى در اين سياق آورد .

صاحب «المزهر» از ابن قَطّاع روايت كرده كه وى همه آنچه را كه در تأليفات امامان پراكنده بود گردآورد تا اينكه به 1210 [ ساخت ] رسيد .

ما درصدد تأييد يا تخطئه سيوطى و ابن قَطّاع نيستيم ، و نمى خواهيم با سخنان آنها درباره حصر و استقصاى صيغه هاى اسماء و افعال ، معارضه كنيم . آنچه در اينجا لازم است اين است كه صرفيّون ، اَوزان افعال را برشمرده اند بيست و اندى بنا و ساخت مى باشد ؛ اين وزن ها را دانش پژو در درس فعل ثلاثى و رباعىِ مجرد و مزيد مى شناسد ، و به معانى آنها در قالب هريك از اين وزن ها آگاه مى شود .

ليكن شمارش اسم ها - به جهت فراوانى آنها - دشوار است ، و اگر به ذكر مشهورترين آنها بسنده كنيم سخن به درازا مى كشد .

قول ابن جِنِّى را درباره اسماء بازگو نمى كنيم كه مى گويد : اسم ها داراى سه ريشه اند ؛ سه حرف اصلى ، چهار حرف اصلى و پنج حرف اصلى ، بيش از اين نمى باشد ؛ و اَفعال بر دو اصل استوارند : ثُلاثى و رُباعى ، ما فعل پنج حرفى - كه همه حروف آن اصلى باشد - نمى يابيم(1) . .

ص: 26


1- نگاه كنيد به ، المنصف (ابن جنى) 1 : 18 ، تحقيق ابراهيم مصطفى و عبداللّه امين ، چاپ باب الحلبى ، قاهره (اين كتاب شرح كتاب تصريف مازنى است) .

و سخن عالمانِ صرف را باور نداريم كه گويند : اسم هاى سه حرفى بر ده وزن مى باشند كه همه آنها براى اسم و صفت بودن ، صلاحيت دارند(1) .

و همراه با لغت شناسان هرگز قطع نداريم كه : در كلام اسمى بر وزن «فُعِل» وجود ندارد ، اين بنا مختص فعل مجهول است مانند «ضُرِبَ» و «قُتِلَ» مگر يك اسم و آن «دُئِل» مى باشد(2) .

و بهره وافرى نخواهيم برد آن گاه كه در اينجا اسماء رباعى را برشماريم كه بر شش وزن اند - و نه بيشتر - در پنج وزن آن عرب زبانان اجماع دارند ، و يك وزن آن اختلافى است(3) .

و نيز اينكه افعال رباعى را منحصر سازيم در «فَعْلَلَ» براى صيغه معلوم ، و «فُعْلِلَ» براى صيغه مجهول [ چندان ثمربخش نيست ] .

و همچون پيشينيان جزم نداريم كه : اسماء قوى تر از افعال اند و به همين جهت [ و نيز ] براى بى نيازى اسماء از افعال و حاجت و نياز اَفعال به آنها ، اسماء بر افعال برترى دارند .

و وزن هاى اسماء را استقراء نمى كنيم ، خواه چهار وزن باشد يا پنج وزن .

و زوائد را در اسماء و اَفعال - سه حرفى يا چهار حرفى يا پنج حرفى - نمى شماريم مادام كه زيادت آنها به نوعى از الحاق صرفى وابسته است ؛ مانند «كوثر : بسيار زياد ؛ نام رودى در بهشت» ، «جَدْول : جويبار ، رود كوچك ؛ فهرست» ، «جَيْئَل : كَفتار» .

اينها همه حقايقى اند كه مُشتغلان به مباحث صرف آنها را مى شناسند ، اين گونه حقايق زياد است و ما را از هدف دور مى سازد . .

ص: 27


1- اين وزن ها عبارتند از : فَعْل ، فَعَلَ ، فَعِلَ ، فَعُلَ ، فِعْل ، فِعَل ، فُعْل ، فُعُل ، فُعِل ، فُعَل (المنصف : 18) .
2- مقايسه كن با «المنصف : 20» .
3- اين وزن ها چنين است : فَعْلَل ، فِعْلِل ، فُعْلُل ، فِعْلَل ، فُعْلَل ، فِعِلّ (المنصف : 25) .

مى خواهيم دريابيم كه : آيا عرب زبانان ، همه شان ، با فصاحت و بلاغت سخن مى گفتند يا اينكه ميانشان كسانى بودند كه بعضى از واژه ها را نمى شناختند و آنها را اشتباه بر زبان مى آورند ؟

چرا عرب لهجه قريش را به عنوان لغت رسمى خود برگرفت ؟ آيا اين كار بدان جهت رخ داد كه لهجه قريش از همه جهات از بلاد عرب دور بود - چنان كه ابن خلدون گفته است - يا اينكه به دليل مكانت و شرف قريش در ميان قبائل عرب اين كار صورت گرفت ؟ آيا اين امر به عوامل زمانى و پيشينه قريش بازمى گردد [ كه در گذشته لغتشان را از قريش مى گرفتند ] و پس از اسلام اين لهجه را [ هاله اى از ] قداست دربر گرفت يا براى عوامل ديگرى است ؟

در اينجا ، سعى مان بر اين نيست كه به اين پرسش ها پاسخ دهيم ، جواب بعضى از اين سؤالات در تصويرى است كه ما از جزيرة العرب قبل از اسلام مى نمايانيم ، و در كيفيّت تأثيرپذيرى عرب از تمدُّن هاى همسايگان .

اثر پذيرى اَعراب از تمدُّن هاى مجاور

اشاره

در بحث پيش به منزلت لغت عرب اشاره كرديم ، اكنون به مقدار اثرپذيرى عرب از تمدُّن هاى مجاور اشاره مى كنيم ، و اينكه آيا اختلاف لهجه نزد آنان به مكانت و جايگاه لغت آسيب مى رساند يا خير ؟

براى بيان اين امر نماى ساده اى از تمدّن هاى آن روز به دست مى دهيم تا خواننده را بر حقيقت امر آگاه سازيم .

از پنج هزار سال قبل از ميلاد ، در شمال شبه جزيره عرب (عراق) سومرى ها و اَكْدى ها و بابِلى ها و آشورى ها - كه از تمدن هاى قديمى اند - مستقر بودند . پادشاهان اين تمدن ها به كتاب و كتاب خانه اهتمام داشتند . گفته اند ملك «شرجينيا» در «وركا»

ص: 28

كتاب خانه اى سامان داد كه آكنده از كتاب هاى لغوى و فلكى (نجومى) و شرعى و ادبى و ديگر كتاب ها بود . پس از پانزده قرن از ايجاد آن ، اين كتاب خانه - به فرمان يكى از اميران آشورى - نسخه بردارى شد و به مكان ويژه اى انتقال يافت ، و آن گونه كه امروزه كتاب خانه ها نگه دارى مى شوند ، محافظت مى شد . باستان شناسان بر بقاياى اين كتاب خانه در بين النهرين دست يافتند ، و آن را به موزه بريتانيا - در لندن - انتقال دادند(1) .

از تمدن هاى ريشه دار ديگر ، تمدن سرزمين هاى شام است كه به سه هزار سال قبل از ميلاد بازمى گردد . شهر «جُبَيْل» از بناهاى دولت هاى فينيقى است كه در قرن 25 قبل از ميلاد بنيان نهاده شد ؛ چنان كه آنان شهر «بيروت» (بيريت) را در قرن 22 قبل از ميلاد ساختند .

امتياز اينان اين بود كه بر بخش بزرگى از معرفت و تَفَوُّق در علوم [ پيش تازى در رشته هاى علمى و برترى يافتن در آنها ] و آداب و صناعت دست يافتند ، در ادبيات سهم بزرگى دارند . آنان حروف الفبا را وضع كردند و به 22 حرف رساندند ، پس از آنكه نزد بابلى ها و مصرى ها صدها حرف شمرده مى شد .

تمدن جنوب شبه جزيره عربستان ، در تمدن دولت مُعينى در يمن و دولت سَبَئى و حِميرى ، نمود داشت . مردمان آنها در امور صنعتى و زراعى و عمرانى و فرهنگى پيشرفت هاى زيادى داشتند ، نوشتن آنان به شيوه حلزونى بود ؛ يعنى نويسنده از راست به چپ شروع به نوشتن مى كرد و آن گاه كه سطر اول تمام مى شد ، سطر دوم را از چپ به راست مى نوشت .

در كنار اين تمدن ها ، تمدن وادى نيل قرار داشت كه از ديگر تمدن هاى قديمى و .

ص: 29


1- نگاه كنيد به ، آداب اللغة العربيّه (جرجى زيدان) 1 : 17 - 18 .

ريشه دار مجاور شبه جزيره عربستان بود . اهل اين تمدن به پيشرفت هاى بزرگى در علم و عمران و زراعت دست يافتند . از آثار عمرانى باقى مانده از آنها اَهرام مصر است و مجسمه أبوالهول و غير اين دو .

اين نمايى است از تمدن هاى قديمى مجاور شبه جزيره عربستان ، آن را براى تميز ميان اوضاع داخلى و خارجى شبه جزيره آورديم ؛ زيرا به لحاظ جغرافيايى ثابت است كه زمين عربستان ، بيابانى و خشك و بى آب و علف مى باشد ، و همان گونه است كه خداى سبحان از زبان ابراهيم حكايت مى كند :

« رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ »(1) ؛

اى پروردگار ما ، من ذريّه ام را در سرزمينى بى گياه ، نزد خانه با حُرمتِ تو ، ساكن ساختم .

در عربستان حتى يك نهر وجود نداشت(2) . اميد ساكنان آن ، آب باران و چاه هايى بود كه زمستان پر آب مى شد و تابستان خشك مى گشت و همين امر ، نقل مكان در جست وجوى آب و علف را پديد آورد . آنان بيابان ها را در طلب آب و علف درمى نورديدند . اين زمينه ها براى عرب شرايطى فراهم آورد كه در يك جا استقرار نيابد تا در قلمرو زراعت و صنايع دستى ، نوآورى كند مگر به ندرت . از اين رو ، آنان و به ويژه قريش - كه سرآمد قبايل عربى جزيرة العرب بود - به تجارت روى آوردند .

خداى سبحان اشتغال به تجارت آنان را با اين سخن بيان مى كند :

« لاِءيلاَفِ قُرَيشٍ * إِيلاَفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ »(3) ؛

[ اصحاب فيل (ابرهه و سپاهش) را نابود ساختيم ] براى انس و اُلفت يافتن قريش ، اُنس [ و امنيت ] آنها در كوچ زمستان و تابستان . .

ص: 30


1- سوره ابراهيم (12) آيه 37 .
2- نگاه كنيد به ، المفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام (جواد على) 1 : 157 .
3- سوره قريش (94) آيه 1 و2 .

شدت خشكى و بى آبى [ و ارجمندى آب ] از نزاع لفظى آنان بر شَرَف [ مقام [ سقايى حاجيان ، نمايان است . اين را مى توانيم آشكارا در اين سخن خداى سبحان لمس كنيم :

« أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ »(1) ؛

آيا آب دادن به حج گزاران و آبادانى مسجد الحرام را چون كسى قرار داديد كه به خدا و روز آخرت ايمان آورد ؟!

و اين زمينه جغرافيايى و ظروف اجتماعى بود كه جزيرة العرب را از طمعِ دو دولت بزرگ آن زمان (روم و فارس) ايمن ساخت ؛ چنان كه اين سرزمين جاى اَمنى براى پناه آوردن دشمنان روم و فارس شد .

نخست ، يهود فلسطين سوى آن رهسپار شدند و در «يَثْرِب» سُكنا گزيدند . بعد آنها ، قبايل اَوس و خَزْرَج از يمن آمدند و در «فَدَك» و «تَيْماء» ساكن گشتند . افزون بر اينها ، عجم هايى از فارس و يونان در آن فرود آمدند .

عرب ، در آن بُرهه از تاريخ ، صاحب ميراث فرهنگ و تمدنى نبود ، بلكه بيشتر ساكنان جزيرة العرب اُمّى و درس ناخوانده بودند كه نمى توانستند چيزى را بخوانند و بنويسند ؛ زيرا فرزندانشان را به آموزش علم و كتابت وا نمى داشتند ، هرچند به شرف و منزلت اين دو آگاه بودند ، تا آنجا كه در جاهليّت ، كمال مردى را در اين مى دانستند كه شخص ، نوشتن را بداند و «عَوْم» (شناگرى) و «رَمْى» (تيراندازى) را خوب بشناسد(2) . .

ص: 31


1- سوره توبه (9) آيه 19 .
2- مصادر الشعر الجاهلى : 52 ؛ القصد والأمم : 22 ؛ چنان كه در «الدراسات (اعظمى) : 44» آمده است .

وصف آنان در كتاب عزيز چنين است :

« هُوَ الَّذِي بَعَثَ في الاْءُمّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ »(1) ؛

خداى متعال كسى است كه در ميان درس ناخوانده ها ، پيامبرى از ايشان برانگيخت .

« وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتَابَ الْمُبْطِلُونَ »(2) ؛

اى پيامبر ، تو پيش از اين كتابى نمى خواندى و به دست خود چيزى را نمى نوشتى [ وگرنه دراين صورت ] باطل گرايان به شك مى افتادند.

و از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود :

إنّا اُمّةٌ أُمَيَّةٌ لا نَكتُبُ ولا نَحْسُبُ ، الشَّهْرُ هكذا وهكذا(3) ؛

ما امّتى اُمّى هستيم نه مى نويسيم و نه حساب مى كنيم (يعنى ماه گاه 29 روز است و گاه 30 روز) .

اشاره به فضاى اجتماعى فرهنگى عربستان ، پيش از اسلام ، براى توضيح عظمت اسلام بيان شد ، و اينكه چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله از اُمّتى اين چنين - در خلال يك ربع قرن - جامعه اى سامان داد كه عالَم را رهبرى كرد و دو دولت بزرگ آن زمان را درهم شكست و لغت و زبانشان بر بشريّت حاكم گرديد .

اين سخن كه همه اعراب انسان هايى فصيح و بليغ بودند و زبانشان را مى شناختند ، سخنى است افراطى و مبالغه آميز ، بلكه اگر در تاريخ آنان درنگ ورزيم و نيك بينديشيم ، تأثيرات آن تمدن ها را بر لغت عرب درمى يابيم . .

ص: 32


1- سوره جمعه (62) آيه 2 .
2- سوره عنكبوت (29) آيه 48 .
3- صحيح بخارى 3 : 35 ؛ فتح البارى 4 : 101 ؛ صحيح مسلم 2 : 761 ، حديث 15 .

در ميان صحابه كسانى وجود داشتند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره كلام غريب [ نا آشنا ] و معناى سخنانش سؤال مى كردند ، و اين بدان معناست كه بسيارى از مفردات لغوى و مشتقات را نمى دانستند ؛ حتى از عمر نقل شده كه از صحابه درباره معناى «تَخَوُّف» در اين سخن خداى متعال « أَوْ يَأْخُذَهُمْ عَلى تَخَوُّفٍ »(1) پرسيد ، آنان ساكت ماندند ؛ پيرمردى از [ قبيله ] هُذَيل برخاست و گفت : اين لغت ماست ؛ تَخَوُّف يعنى تَنَقُّص [ فرو كاستن ] .

عمر پرسيد : آيا سراغ دارى كه عرب آن را در اشعارشان به كار برده باشند ؟

پاسخ داد : آرى ، شاعر ما «زُهَير» مى گويد :

تَخَوَّفَ الرجلُ شاعرنا تامِكاً قَرِداً *** كما تَخَوَّفَ عُودَ النَّبْعَةِ السَّفَنُ(2)

از عمر بن خطاب سؤال شد كه «أبّ» (گياه و علف) چيست ؟ وى معناى آن را ندانست(3) .

آرى، لغت عرب از تمدن ها وفرهنگ هاى مجاور (مانند فارس و روم ويونان و ...) اثر پذيرفت ؛ زيرا كسانى كه از چنگ كسرى و قيصر و فرعون و ... مى گريختند ، به جزيرة العرب پناه مى آوردند - بدان جهت كه از شرور [ و دست درازى آنها ] ايمن بود - و اينها بر لغت عرب تأثير گذاشتند ؛ تا آنجا كه قرآن تأكيد مى ورزد كه لسانى كه بر پيامبر فرود آمد «عربى مُبين» (عربى خالص) است :

« لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ »(4) ؛ .

ص: 33


1- سوره نحل (16) آيه 47 .
2- تهذيب الألفاظ : 6 . در لسان العرب (ماده «خوف») مصراع اول اين گونه آمده است : «تَخَوَّفَ السَيْرُ منها تامِكاً قَرِداً» .
3- نگاه كنيد به ، مقدمه الصحاح 1 : 15 .
4- سوره نحل (16) آيه 103 .

زبانى كه به آن تعليم قرآن را نسبت مى دهند اَعْجَمى [ عربى آميخته به ديگر زبان ها ] است و اين قرآن ، زبان عربى خالص [ و جدا از آميختگى ] مى باشد .

خداى سبحان «مبين» را به «عربى» افزود تا تأكيد كند كه زبان قرآن كلام فصيح و گوياست ؛ نا خالصى و زبان بيگانه و اشتباه در آن وجود ندارد .

عرب از گرفتن [ لغتشان ] از ساكنان بيابان نشين هايى كه در مجاورت غير اعراب به سر مى بردند ، منع شدند ؛ مانند «لخم» و «جذام» - همسايگان مصر و قِبْط - و «قضاعة» و «غسّان» و «إياد» ، مجاوران اهل شام - كه بيشتر آنان نصارى بودند و به زبان عبرى [ انجيل را ] مى خواندند - و «تغلب اليمن» به جهت همسايگى شان با يونان ، و «بكر» همسايگان نبط و فارس ، و «عبد قيس» و «ازد» و «عمان» زيرا آنان در بحرين بودند و با مردمان هند و اهل فارس معاشرت و رفت و آمد داشتند ، و «اهل يمن» به جهت آنكه با مردم هند و حبشه هم نشين بودند .

لغت و زبان عربى گرفته نشد مگر از «قريش» و «قيس» ، و «تميم» و «أسد» ، و «هُذَيل» ، و بعضى از «كنانه» و «طئ» و ...

با آگاهى بر اينكه كلام عربى به طور كامل به ما نرسيده است . كسائى مى گويد : از كلام عرب چيزهاى زيادى نابود شده است(1) .

يونس بن حبيب بصرى از ابو عمرو حكايت كرده است كه گفت : تنها اندكى از آنچه عرب سخن مى گفت به شما رسيد ، و اگر بخش زيادى از آن به دستتان مى آمد علم و شعر فراوانى را در اختيار داشتيد(2) . .

ص: 34


1- نگاه كنيد به ، مقدمه الصحاح : 23 .
2- نزهة الأولياء : 33 .

ابن فارِس (در باب سخن در اين باره كه لغت عرب ، همه اش ، به ما نرسيد و آنچه را در دست داريم اندكى از بسيار است ، و بسيارى از كلام عرب با از بين رفتن اهل آن از ميان رفت) مى گويد :

علماى ما يا بيشتر آنها بر اين باورند كه آنچه از كلام عرب به دست ما رسيده است اندكى از آن مى باشد ، و اگر همه آنچه را عرب بر زبان آورد به ما مى رسيد شعر بسيار و سخن زيادى به دستمان مى آمد(1) .

سيوطى در «المزهر» از حمزه اصبهانى در كتاب «الموازنة» شمار بناهاى كلام عرب را در كتاب «العين» آورده است ، چنان كه زَبيدى از خليل در مختصر كتاب العين ، شمار بناهاى مُستعمل و مُهمل را در كلام عرب براساس مراتب چهارگانه آن - دو حرفى ، سه حرفى ، چهار حرفى و پنج حرفى - بدون تكرار ذكر مى كند(2) ، و به راستى بناهاى بسيارى شده است .

اگر ما بخواهيم كلام عربى به كار رفته در لغت كنونى را برشماريم مى بينيم كه از ده هزار مادّه فراتر نمى رود ، در حالى كه در كتاب صحاح جوهرى چهل هزار ماده موجود است ، و در قاموس فيروزآبادى بيشتر از اين هست ، و در تكمله صغانى شصت هزار ماده آمده است ، و در لسان العرب ابن منظور نزديك به هشتاد هزار ماده مى باشد ، و در تاج العروس زَبيدى صد وبيست هزار ماده وجود دارد(3) .

اين مطلب ، وسعتِ زبان عربى را مى نماياند و اينكه نسل هاى آنان در عصرهاى بعد ، از آن استفاده نكردند و همين ، ما را به نگه دارى كتاب هاى لغت و اهتمام به .

ص: 35


1- المزهر 1 : 66 .
2- المزهر 1 : 74 - 76 .
3- نگاه كنيد به ، مقدمه القاموس (شيخ نصر هورتى) 1 : 7 ؛ مقدمه الصحاح 1 : 23 ؛ الفصحى فى لغة القرآن 10 : 7 .

قواعد اِعراب و بنا فرا مى خواند ؛ چنان كه اين مقدار گمشده در مواد لغوى مستعمل نسبت به مهمل ، بر عظمت و بزرگى مقدار ضايع شده از لغت عرب - كه به دست ما نرسيده است - دلالت مى كند ؛ زيرا اگر قرآن و سنّت و تدوين [ آثار ] نبود بسيارى از لغت عرب مَحو مى شد ، همان گونه كه اين امر پيش از آن ، رخ داد .

بنابراين ، اسلام ، لهجه هاى گوناگون را براى حفظ وحدت فكرى و سياسى عرب ، تثبيت كرد . ابن جِنِّى در كتاب خصائص خود فصلى را منعقد كرده است با عنوان «اختلاف لغات و همه آنها حجّت است» ، در اين فصل مى گويد :

... اگر شخصى [ لغات مختلف را ] به كار برد كلام عرب را اشتباه بر زبان نياورده است ، ليكن در عدم استعمال لغت نيكوتر به خطا رفته است(1) .

[ در جاى ديگر ] مى گويد :

اگر دو لفظ در كلام از نظر استعمال مساوى و كثرت آن دو يكسان باشد ، شايسته تر آن است كه قبيله اش در اين معنا هر دو لفظ را مناسب بداند ؛ زيرا عرب گاه براى نياز به آن در اَوزان اَشعار و سخن پردازى ، اين كار را انجام مى دهد ..(2)

ابن هشام مى گويد : بعض از عرب شعر بعض ديگر را مى سرود ، و هر كدام از آنها به مقتضاى سجيّه و روش [ و لهجه اى كه ] بر آن سرشته شده بود سخن مى گفت ، و از اينجا كثرت روايات در بعض اَبيات پديد آمد ..(3)

ابن جِنِّى از اَصمعى حكايتى نقل كرده است كه گفت : دو مرد در واژه «صقر» با هم اختلاف كردند ، يكى از آن دو گفت : «صَقْر : باز ، شاهين» با صاد است و ديگرى گفت «سَقْر» با سين مى باشد ؛ به داورى نخستين كسى كه بر آنها درآيد راضى شدند ، و .

ص: 36


1- الخصائص 2 : 12 .
2- الخصائص 1 : 372 .
3- المزهر 1 : 261 ؛ و [ نيز ] مقايسه كن با النحو العربى على ضوء اللغات الساميّة : 39 - 40 .

ماجراشان را براى او باز گفتند ، وى گفت : من آنچه را شما بر زبان آورديد باور ندارم ، جز اين نيست كه اين واژه «زَقْر» است .

ابن جنى بر اين حكايت اين گونه تعليق مى زند :

آيا نمى نگرى به هريك از اين سه تن كه چگونه در اين حال به لغت خود ، دو لغت ديگر را آموخت ؟ و اين چنين لُغات با هم تداخل كردند ...(1)

اين سخن اشاره دارد به جواز اجتماع دو لغت و بيشتر در زبان عرب ، و براى كسانى كه به حجيّت همه لغات قائل اند سودمند است ؛ و از اين رو مى بينيم كه لغوى آن گاه كه معناى كلمه اى را ذكر مى كند مى گويد : «لغة في كذا» [ اين جمله ] اشاره اى است از سوى او به ورود قول دوم در لغت ديگر ، و آن حجّت است .

مشهور اين است كه ، «تميم» و «طى» و «هُذَيل» و ... فصيح [ و خوش زبان ] ترين قبايل عرب اند ؛ زيرا آنها بَدْوى و بيابان گرد بودند ، بسيارى از شاعران مشهور از آنهاست ؛ مانند : أَوْس بن حَجَر ، سلامة بن جَنْدَل ، عَلْقَمَة بن عَبَدَه ، عَدِىّ بن زَيْد ، عَمْرو بن اَهْتَم ، بَرّاق بن رَوْحان ، اسود بن يَعْفُر ، كه همه شان تميمى اند .

و از شاعران طائى است : حاتم طائى ، اِياس بن قَبِيْصَه ، ابو زيد طائى و ...

و برخى از شعراى هُذَلى عبارت اند از : ابو ذُوَيب هُذَلى ، عامر بن حليس ، خُوَيْلد بن خالد و ...

و به اين ترتيب ، مجموعه عربى يا حجازى است - كه به «قرشى» معروف است - و يا نجدى و شرقى است كه به «تميمى» معروف مى باشد ؛ و لغات اين دو مجموعه در بيشتر فرهنگ هاى لغت موجود است ؛ زيرا «تِعْلم ونِعْلم» را در كنار «تَعْلَم ونَعْلَم» مى يابيم ، و «حُمْر وحُمْة» را در كنار «حُمُر وحُمُة» ، و«حَقِدَ يَحْقَد» را در كنار «حَقَدَ .

ص: 37


1- الخصائص 1 : 374 .

يَحْقِدُ» ، و وجود «مَدْيون» را در كنار «مَدِين» ، و«مُرْيَة» را به همراه «مِرْيَة» ، و «هيهات» را با «أَيْهات»(1) .

نگرش بعضى اين است كه عوامل سياسى و دينى و اجتماعى ، لهجه قريش را فصيح تر ساخت ، ليكن اطلاق اين سخن درست نمى باشد ؛ زيرا لغت تميم در بعضى حالات از لغت قريش قياسى تر است ، ليكن اين سخن كه لغت تميم در همه حالت ها با قياسى بودن سازگارتر است ، به راستى بعيد به نظر مى رسد و نيز نادرست مى باشد ؛ زيرا قول مشهور - كه نزد همه پذيرفته شده - اين است كه لغت قريش مواد فراوان ترى دارد ، اسلوب آن رقيق تر و ظريف تر است ، توانمندى بيشتر دارد ؛ فصاحت قريش از عَنْعَنه تميم(2) و كَشْكَسَه ربيعه و كَسْكَسَه هوازن و تَضَجُّع(3) قيس و عَجْرَفِيَّه ضَبَّة(4) وتَلْتَلَه(5) بهراء ، فراتر رفت.

فرّاء بر صفا و پاكى لغت قريش تأكيد مى ورزد ، با اين سخن كه :

عرب هر سال در موسم حاضر مى شدند و در جاهليّت حج مى گزاردند و قريش لغات عرب را مى شنيدند ، لغاتى را كه زيبا بود و به نظرشان پسنديده مى آمد برمى گرفتند و به آن سخن مى گفتند ؛ از اين رو آنان اَفْصَح [ خوش زبان ترين مردم [ عرب شدند ، و زبانشان از لغات ناهنجار و نفرت انگيز و اَلفاظ زشت تهى گشت . شاعرى كه قرشى نبود از كاربرد ويژگى هاى لهجه اش پرهيز مى كرد و از صفات .

ص: 38


1- در همۀ این مثال ها واژۀ نخست از تمیم است و واژۀ دیگر از قریش.
2- عَنْعَنَةُ تميم : تبديل آنان عين را به همزه ، مانند اينكه «عَن» مى گفتند ، و از آن «أن» را اراده مى كردند (لسان العرب 4 - 3 : 2795) .
3- تَضَجُّع : اهمال و سستى .
4- عَجْرَفِيّة ضَبّة : ادا كردن ضَبّه سخن را از ته حلق (لسان العرب 4 - 3 : 2510) .
5- تَلْتَلَة : تحريك و نا آرامى ؛ شدت (لسان العرب 2 - 1 : 438) .

خاص در بناى كلمه و اخراج حروف و تركيب جمله دورى مى جُست تا با مردم به لغت و زبانى سخن بگويد كه با آن مأنوس اند و در برابرش كُرنش دارند ، پس از آنكه عوامل زيادى در تهذيب و آراستگى آن سهم داشت .

در كتاب هاى لغت به بعضى از لهجه هاى ناپسند عرب اشاره شده است ، مانند «كشكشة ربيعه وقضاعه» ؛ زيرا اينان بعد از كافِ خطاب در مؤنث [ در «رأيتُكِ» ، «بكِ» ، «عليكِ» و ... ] ، شين را مى آوردند و مى گفتند : رأيتِكش ، بكِش ، عليكِش .

و «كسكسة» ؛ و آن اين است كه : پس از كاف خطاب يا به جاى آن در مذكر ، سين را قرار مى دادند .

و از اين باب است «فَحْفَحَة» در لغت هُذَيل ؛ زيرا حاء را عين قرار مى دادند .

و نيز «طُمْطُمانيّة» در لغت حمير ؛ مانند اين سخن آنان «طاب امْهواء» ، يعنى «طاب الهواء» ؛ هوا پاكيزه است(1) .

و همچنين «عجعجة» در زبان قضاعه ؛ زيرا ياء مُشَدَّد را جيم قرار مى دادند و در «تميمىّ» مى گفتند : «تميمج» .

ابو عمرو بن علاء مى گويد : به مردى از بنى حنظله گفتم : از كدام قبيله اى ؟ گفت : فُقَيْمجّ ، پرسيدم : از كدامشان ؟ پاسخ داد : مُرِّجّ .

از اين دو سخن «فُقَيمىّ» و «مُرّىّ» را اراده كرد ، و از اين رو جاى گزين ساختن ياء به جيم ، به طور مطلق ، در لغت «فقيم» شهرت يافت(2) .

وچنين است «شنشنه يمن» كه به طور مطلق كاف را شين قرار مى دهند و مى گويند : «لَبَّيْش اللهم لَبّيْش» ؛ يعنى لَبَّيك اللهم لَبّيك(3) . .

ص: 39


1- نگاه كنيد به ، المزهر 1 : 222 - 223 ؛ مقدمه التاج : 22 - 23 .
2- أمالى القالى 2 : 77 .
3- المزهر 1 : 222 .

مقصود از اين سخن ، دفاع از لهجه قريش و تعريض (و گوشه زدن) به ديگر لهجه هاى همتاى آن نمى باشد ؛ و اين اَلفاظ گرچه در قرائت و زبان امروزين ما شاذ و اندك است، ليكن شذوذ و نادر بودن آنها چيزى است و فصيح نبودنشان چيزى ديگر.

آرى ، قرآن گاهى لغت قريش را گرفته و گاه لغت تميم را پذيرفته است ، هرچند بيشتر به لغت قريش سخن مى گويد .

به عنوان مثال «ث» در نزد تميم مقابل «ف» در لغت حجاز است ؛ «أثاثى» در برابر «أثافى» (سنگ پشتى اُجاق ، كه ديگ را بر آن و بر دو سنگ كنارى گذارند) مى باشد ؛ از اين نمونه است سخن خداى متعال در سوره بقره « وَفُومِهَا »(1) كه همان «ثُوم : سير» در زبان تميم است .

ميان لغت تميم و قريش فرق هاى زيادى وجود دارد كه شمارش آن فراتر از حد اين نوشتار است ، به طور اِجمالى به بعضى از آنها اشاره مى كنيم :

[ 1 ] . قريش عين الفعل (حرف وسط) را در فعل ماضى فتحه مى دهد ؛ «زَهَدَ ، حَقَدَ» ، و تميم آن را كسره مى دهد ؛ «زَهِدَ ، حَقِدَ» .

* قريش عين الفعل را مضموم مى خواند ؛ «يَفْرُغُ فُروغاً : فارغ مى شود» ، و تميم مفتوح قرائت مى كند ؛ «يَفْرَغُ فَراغاً» .

* قريش مى گويد : «بَرَأْتُ مِنَ المَرَض فأنا بَراء : از بيمارى بهبود يافتم ، من سالم هستم» ، و تميم مى گويد : «بَرِئْتُ فأنا بَرئ» ؛ چنان كه لغت ديگر عرب ها همين گونه است .

* قريش مى گويد : «أَوْصَدْتُ البابَ : در را بستم» ، و تميم مى گويد : «آصَدْتُه» .

* قريش مى گويد : «وَكَّدْتُ توكيداً : تأكيد كردم» ، و تميم مى گويد : «أَكَّدْتُ تأكيداً» . .

ص: 40


1- سوره بقره (2) آيه 61 .

* قريش مى گويد : «لاتَ الشيءَ يَلِيتُه : حقّش را كم داد» ، و تميم مى گويد : «أَلاتَهُ يُليْتُه» ، و ...

[ 2 ] . صيغه اى كه بر امور زراعى دلالت مى كند در لغت حجاز به كسر فاء الفعل (فِعال) است ؛ مانند «حِصاد : درويدن» ، «قِطاف : چيدن» ؛ و در زبان تميم به فتح فاء الفعل (فَعال) مى باشد .در قرآن به لغت تميم آمده است :

« وَآتُوا حَقَّه يوم حَصادِه »(1) ؛

روز درو (و برداشت محصول) حق آن را بپردازيد .

* در لغت حجاز ، واژه «حِجّ» مكسور است و در زبان تميم مفتوح مى باشد «حَجّ» .

* حجازى ها «مِرْيَة : شك ، دو دلى» مى خوانند ، و تميمى ها «مُرْيَة»(2) .

* واژه هاى «كِراهَت : ناپسند داشتن» ، «رِضْوان : خشنودى»(3) ، «قُلَنْسِيَة : نوعى كلاه ، سرپوش شب» در زبان اهل حجاز ، در لغت تميم اين گونه تلفُّظ مى شود : «كراهِية» ، «رُضوان» ، «قَلَنْسُوَة» .

* در لهجه تميم روى همزه (ء) تكيه مى شود و در نُطق آشكار مى گردد ، برخلاف اهل حجاز كه بر آن تكيه نمى كنند [ و در تلفُّظ اين واج گويا نمى باشد ] مگر آن گاه كه بخواهند از تميمى ها تقليد كنند . .

ص: 41


1- سوره انعام (6) آيه 141 .
2- اين واژه در قرآن پنج بار به لغت قريش به كار رفته است (سوره هود آيه 17 و19 ، سوره حج آيه 55 ، سوره سجده آيه 23 ، و سوره فصلت آيه 54) (م) .
3- در قرآن واژه «رِضوان» 8 بار آمده است (سوره آل عمران ، آيه 15 و162 و174 ؛ سوره توبه ، آيه 21 و72 و109 ؛ سوره حديد ، آيه 20 و27) ؛ همچنين واژه «رِضواناً» سه بار ، و كلمه «رِضوانَه» دوبار به كار رفته است (م) .

ابو زيد مى گويد: اهل حجاز و هُذَيل و اهل مكّه و مدينه ، همزه را در كلام آشكار نمى سازند ...(1)

قرآن با تكيه بر همزه (و گويا ساختن آن) نازل شد ، و اين دلالت دارد بر اينكه قرآن - جهت همراهى با بعضى قبيله ها و مراعات لهجه هاى آنان - گاه لَحن (و آواى) تميم را برگرفته است . اين امر گرچه در سخن وحى ثابت است ، ليكن [ پيامبر ] احدى را مُلزم به تحقيق همزه نكرد ، از اين رو بيشتر قرائات حجازيان به تَسْهيل گرايش يافت نه آشكارسازى همزه و تكيه بر آن ؛ همان گونه كه در قرائت نافع و ابو جعفر - كه از مشهورترين قاريان مدينه به شمار مى روند - آمده است كه قرائت مى كردند : « وَبِيسَ المِهاد »(2)سوره قصص (28) آيه 10 ؛ قلب مادر موسى تهى گشت (و همه دل مشغولى او فرزندش بود و به هيچ چيز ديگر نمى انديشيد و توجه نداشت) .(3) ، « وَاَصْبَحَ فُؤاد أُمّ موسى فارِغاً »(3) ، « خاسياً وهو حسير »(4) .

[ 3 ] . نيز از جمله تمايزات ميان تميم و قريش اين است كه تميم [ برخلاف اهل حجاز ] بيشتر به ادغام مِثْلَيْن [ تشديد دو حرفى كه مثل هم اند ] يا دو حرفى كه در كنار هم بوده و متقارب اند [ و محل اَداى آنها نزديك به هم است ] گرايش دارد ؛ اهل حجاز در صيغه امر مادّه «غضض» مى گويند : «اُغْضُضْ» ؛ چنان كه خداى متعال مى فرمايد : « وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ »(5) - صدايت را پايين آور - در حالى كه اهل نجد مى گويند : «غُضَّ صَوْتَك» . .

ص: 42


1- لسان العرب 1 : 14 .
2- سوره آل عمران
3- آيه 12 و197 ؛ و ... و دوزخ بد جايگاهى است .
4- سوره مُلك (67) آيه 4 ؛ نگاهت درمانده سويت باز مى گردد (و فكر و ذهنت درمى ماند و عقلت ره به جايى نمى برد ، و در بُن بست فرو مى مانى) .
5- سوره لقمان (31) آيه 19 .

تميم مى گويد : «إن تَمَسَّكم حَسَنَة»(1) ، «مَن يَحِلَّ عليه غَضَبي»(2)، «وَلا تَمُنَّ تَسْتَكْثِر»(3) ؛ با آنكه اينها همه در قرآن به لهجه قريش ، بدون ادغام ، آمده است : « إِنْ تَمْسَسْكُم »(4) ، « مَن يَحْلِلْ »(5) ، « وَلاَ تَمْنُن »(6) .

اينها نمونه هايى از اختلاف لهجه ها در نزد عرب [ زبانان ] است ، هدف ما گردآورى اين امور ريز (و جزئى) نمى باشد ؛ زيرا كتاب هاى لغت به جمع آورى اين لهجه هاى پراكنده نزد قبايل و تدوين آن پرداخته اند تا لغت عرب از واژه هاى دخيل (وارداتى) مصون ماند .

آرى ، علماى لغت براى محافظت اصالت قرآن و حديث نبوى و لغت عرب ، در گردآورى اين مواد لغوى در تصنيفاتشان كوشيده اند ؛ برخى از آنان برحسب موضوعات آنها را جمع آورى نموده اند ، و برخى ديگر براساس حرف آخر كلمه (لام الفعل) به اين كار دست يازيده اند ، و گروه سوم با حرف الفباى آغاز كلمه (فاء الفعل) اين كار را سامان داده اند ، و ...

هريك از اينها روشى دارند كه ويژه خودشان است ، و اكنون در ادامه بحث ، تفصيل آن مى آيد . .

ص: 43


1- اگر حسنه و ره آوردى نيك شما را فرا رسد .
2- و هركه خشم من بر او فرود آيد .
3- با زياد شمردن عطاى خود ، بر مردم منّت مگذار .
4- سوره آل عمران (3) آيه 120 .
5- سوره طه (20) آيه 81 .
6- سوره مدّثر (74) آيه 6 .

مكاتب لغوى

در مقدمه بر اين كتاب خرسند مى شدم اگر مى توانستم پژوهشى مفصّل درباره فقه اللغه و تاريخ و پيدايش آن ارائه دهم ، آن گاه به مكاتب لغويان بپردازم ، و بر ابعاد مختلف روش مؤلف و كوشش ها و نوآورى هاى ويژه او تأكيد ورزم ؛ ليكن مشاغل و بحث هاى ديگر ميان من و آنچه مى خواستم حائل شد ، و ما را واداشت كه به همين مقدمه بسنده كنيم .

تصنيف لفظى كلام عرب

نوشتار لفظى لغت عرب ، همان بحثى است كه مى خواهيم در آن سخن را بسط دهيم ؛ زيرا روش ها و فرهنگ ها مختلف اند : دسته اى از عالمان ، فرهنگ واژه ها را براساس مخارج حروف (محل آغاز شكل گيرى حرف) و دگرگونى هاى كلمه مرتّب ساخته اند ، گروه ديگر بر پايه قافيه و لام الفعل واژه آنها را ترتيب داده اند ، و طائفه سوم بر مبناى حروف الفبايى به اين كار اقدام ورزيده اند .

بعضى ضمن انتخاب يكى از اين روش ها ، انگيزه هاى ديگرى را مد نظر

ص: 44

داشته اند ؛ مانند گردآورى واژه هاى صحيح فقط ، يا جمع ميان چند اصل ، يا استدراك ، يا استدراك به همراه نقد ، و ديگر اهداف كه توضيح آن خواهد آمد .

و اما مكاتب لغوى ، چنين است :

سير تكاملى فرهنگ نامه ها

پيداست كه لغت نامه هاى عربى از زمان قديم به اين شكل تدوين نشد ، بلكه مراحل گوناگونى را پشت سر نهاد تا به صورت كنونى رسيد :

1 . تفسير پيامبر بر الفاظ غريب و نامأنوسى كه در سخنانش مى آمد ، و استشهاد صحابه به شعر در چيزهايى كه اراده مى كردند و مقصودشان بود .

2 . تصنيف موضوعى و معنايى ؛ مثل تدوين قدما براساس موضوعى ، و تأليف آنان در موضوعاتى چون «نبات : گياهان» ، «حشرات» ، «خَيل : اسبان» ، «إبِل : شتران» ، و چيزهايى مشابه آن .

نَضْر بن شُمَيِّل (م204ه ) نخستين كسى است كه به تدوين لغت نامه درباره گياهان پرداخت ؛ زيرا وى جزء پنجم مجموعه لغوى اش را كه «الصفات» ناميده شده ، به زراعت و درختِ مَوْ و سبزى جات و درختان و بادها و ابرها و باران ها ، اختصاص داد(1) .

ابو عمرو شيبانى (م206ه ) و پس از ايشان أصْمَعى (م213ه ) در كتابش «النخلة»

ص: 45


1- الفهرست (ابن نديم) : 53 .

همين رويَّه را پيمود(1) ، سپس ابن اَعرابى (م231ه ) كتاب «صفة النخل» را نوشت - كه در آن وصف زراعت ها و گياهان و سبزى ها نيز آمده است - پس از آن ابو حاتم سِجِستانى (م255ه ) كتاب «النخلة» را تأليف كرد ، و زُبَير بن بَكّار (م256ه ) كتاب «النخل» را نگاشت .

نوشتن درباره نخل و نخلَه در قرن چهارم متوقف ماند تا اينكه ابن سَيِّده (م458ه ) آمد و در بخش يازدهم كتاب «المُخصَّص» خود ، كتابى را براى نخل قرار داد ، پس از او عيسى بن ابراهيم رَبَعى (م480ه ) در كتابش «نظام الغريب» بابى را براى نخيل منعقد ساخت .

اينها فرهنگ هايى به شمار مى آيند كه پيشينيان درباره نخل و نخيل نوشتند .

ابو زيد انصارى (م215ه ) ، كتابى درباره تمرها نوشت ، و محمد بن حبيب (م245ه ) ، و حسين بن خالَوَيْه (م370ه ) كتابى درباره درختان ، و ابو حاتم سِجِستانى (م255ه ) درباره درخت انگور تأليفى فراهم آورد .

به ابو عُبَيده (م210ه ) كتابى درباره گياهان و درختان نسبت داده اند ، و گفته شده كه او همچنين كتابى درباره زراعت تأليف كرد .

ابو عبيد ، قاسم بن سلاّم ، كتابى را درباره شگفتى هايى كه درباره درختان و گياهان تصنيف شده (الغريب المُصَنَّف) ترتيب داده ، و به انسان نپرداخته است .

نَضْر بن شُمَيِّل (م204ه ) و ابو عمرو ، اسحاق بن مِرار شَيبانى (م206ه ) و ابو زيد سعيد بن أوس انصارى (م215ه ) و اَصمعى (م216ه ) و ابو زياد كلالى (م215ه ) و نصر بن يوسف - شاگرد كسائى - و احمد بن حاتم (م231ه ) و ابو يوسف ، يعقوب بن .

ص: 46


1- الفهرست (ابن نديم) : 55 ؛ بعضى در انتساب اين كتاب به اَصْمَعى شك دارند ، و برخى ديگر از آن دفاع كرده اند .

سِكِّيت (246ه ) و ابو عِكرِمه ضَبِّى (م250ه ) و جاحظ (م255ه ) و ابو حاتم ، سهل بن محمّد سِجِستانى (م255ه ) و رِياشى (م257ه ) ، كتاب هايى درباره شتران نوشتند .

ابو عُبَيده ، قاسم بن سلاّم در «الغريب المُصَنَّف» بابى را درباره شتران اختصاص داده است .

و همچنين مى نگريم كه علماى عرب درباره ديگر حيوانات كتاب نوشته اند و تنها به ذكر نام هاى شتر بسنده نكرده اند ، بلكه درباره ساير حيوانات - مانند اسب و قاطر و ... - كتاب نوشته اند ، هرچند كتابت درباره شتر بيشتر است .

قُطْرُب - محمّد بن مُسْتَنِير - (م206ه ) و مَعْمَر بن مُثَنَّى ، ابو عُبَيْدَه (م209 يا 213ه ) و ابو زيد ، سعيد بن أوس انصارى (م214ه ) و ابو زياد ، يزيد بن عبدالملك كلالى (م215ه ) و اَصمعى (م216ه ) و ابن سِكّيت (م243ه ) و سِجِستانى (م255ه ) و ابو محمّد ، ثابت بن أبى ثابت (م222ه ) - وَرّاق [ و نويسنده ] ابو عبيده قاسم بن سلاّم - كتاب هايى درباره فروق [ لغات متمايز ] نوشتند .

اين نوشته ها در فرهنگ هاى لغتى كه تدوين شد ، نقش داشتند ؛ زيرا به لغويان خدمت كردند كه به صحراها سفر كنند و اين الفاظ و اسماء را گرد آورند .

مكتب تقاليب (دگرگونى واژه ها)

بنيان گذار اين روش و مؤسس آن خليل بن احمد فراهيدى (م175ه ) است كه با حركت در باديه (بيابان) لغت عربى را شمرد ؛ از اين نظر ، وى نخستين عرب زبان پيش گامى است كه واژه ها را گرد آورد .

پيداست كه قوام مكتب خليل ، ترتيب مواد براساس مخارج حروف مى باشد ؛ وى معجم خود را به كتاب هايى تقسيم مى كند ، و هر كتابى را به حسب بناها به باب هايى متفرع مى سازد ، و كلمه ها را در اين ابواب گرد مى آورد ، و آنها را به صيغه هاى مختلف آن دگرگون مى سازد .

حروفى كه خليل كتابش را براساس آنها تنظيم كرده ، چنين است :

1 . پنج حرف حلقى ، كه آغاز آن از حلق است (ع ، ح ، ه ، خ ، غ) .

2 . دو حرف لَهَوى (دو آواى نرم كامى) كه آغاز آن ملازه (زبان كوچك) است (ق ، ك) .

3 . سه حرف شَجْرِىّ ، كه آغاز آن ورودى دهان (ابتداى دهان) مى باشد (ج ، ش ، ض) .

4 . سه حرف اَسَلِىّ ، كه با طرف باريك زبان تلفظ مى شوند (ص ، س ، ز) .

5 . سه حرف نِطْعِىّ ،كه از سقف دهان برمى آيند (ط ، د ، ت) .

6 . سه حرف لَثَوىّ (ميان دندانى) ، كه مبدأ آن لثه است (ظ ، ذ ، ث) .

7 . سه حرف ذُلْقِىّ ، كه آغاز آن دو طرف نوكِ زبان است (ر ، ل ، ن) .

ص: 47

8 . سه حرف شَفَوِىّ ، كه از لب ها آغاز مى شود (ف ، ب ، م) .

9 . چهار حرف هوائى ، كه به جايى وابسته نيستند (و ، أ ، ى ، همزه) .

به اين ترتيب تعداد حروف زبان عربى در نزد خليل 29 حرف است ؛ زيرا وى الف لين و همزه را دو حرف مستقل مى شمارد ، و يك حرف بر 28 حرف معهود زبان عربى مى افزايد .

ابو الفرج ، سلمة بن عبداللّه معافرى ، آنچه را خليل در «العين» مترتب ساخته ، به نظم درآورده است :

يا سائلي عن حروفِ العين دونَكها *** في رتبة ضَمِّها وزِن واِحصاءُ

العين والحاء ثمّ الهاء والخاءُ *** والغين والقاف ثمّ الكاف أكفاءُ

والجيم والشين ثمّ الضاد تَتْبَعُها *** صاد وسين وزاي بعدها طاءُ

والدال والتاء ثمّ الظاء مُتّصل *** بالظاء ذال وثاء بعدها راءُ

واللام والنون ثمّ الفاء والباء *** والميم والواو والمهموز والياءُ

اى كسى كه از حروف «العين» جويا شدى ، آنها را به طور مرتب برگير و به هم ضميمه كن و بسنج و بشمار ؛

عين و حاء ، سپس هاء و خاء ؛ غين و قاف ، آن گاه كاف همتاى هم .

جيم و شين ، و در پى آن ضاد و سين و زا ، و بعد آن طاء .

دال و تاء ، پس از آن ظاء كه ذال و ثاء وصل است و بعد آن راء .

لام و نون ، سپس فاء و باء و ميم و واو و همزه و ياء .

بسيارى از لغويان روش خليل را پيمودند؛ مانند ابن دُرَيْد (م321ه ) در «جُمْهُرة اللغة» ، وابن فارِس (م395ه ) در «مُجمل اللغة» ، و قالى (م356ه ) در «البارع» ، و اَزْهَرى (م370ه ) در تهذيب اللغة» ، و زَبِيْدى (م1205ه ) در «مختصر العين» ، و صاحب بن عَبّاد (م385ه ) در «المحيط» ، وابن سيِّده (م485ه ) در «المحكم» ، وديگران .

ص: 48

اين سخن بدان معنا نيست كه اينان همه دقائقى را كه خليل مطرح كرده است پى جسته اند ، بلكه روشى را كه خليل ترسيم نموده مخالفت كرده اند و بر موادّى كه او آورده افزوده اند ، و اين كار از قدر و منزلت اين امام نمى كاهد ؛ زيرا اضافات ايشان بيشتر در راستاى تكميل و استوارسازى است ، ابتكار تنها از آن خليل است و بس ؛ زيرا او براى حصر مفردات لغوى (واژه ها) كوشيد (چنان كه پيش از آن عروض را به روش رياضى و حسابى حصر كرد) اين كار او در تقديم شمارش بناهاى ثنائى و ثلاثى و رباعى - در كتابش - ملاحظه مى شود .

به عنوان مثال ، ابن دُرَيد همان روش خليل را در پيش گرفت ، ليكن با تعديلى در ارائه كتاب ؛ زيرا خليل كتابش را به چهار باب تقسيم كرد (ثنائى مضاعف ، ثلاثى صحيح ، لفيف ؛ و باب چهارم را براى رباعى و خماسى قرار داد) ، اما ابن دُرَيد معجم خود را براساس بناهاى مطابق با حروف الفبا بنيان گذارد ؛ يعنى در دگرگونى واژه ها همان روش خليل را پى گرفت ، ليكن در ذكر حرفى كه پس از حرف مُخَصَّص [ عنوان ] مى آيد شيوه اى برخلاف خليل پيمود ؛ از باب نمونه پس از «خاء و دال» ، «خاء و ذال» را آورد ، و آن گاه «خاء و راء» ...

و اين چنين در همه موارد ، اين روش را به كار بُرد ؛ از اين رو «ر ، ج ، ع» در نزد ابن دُرَيْد در جيم آمده است ، زيرا «جيم» در ترتيب حروف الفبا ، جلوتر از «راء» مى باشد ؛ و اين سازگار با نسق خليل نيست ، كه همه شكل هاى مختلف كلمه را در همان كلمه گرد مى آورد .

به عنوان مثال ، خليل واژه «ضرم» را با همه دگرگونى هايش (ضمر ، مرض ، مضر ، رضم ، رمض) در «ضاد) مى آورد ، و آن گاه كه به كتاب راء و ميم مى رسد ، از ذكر (رضم و رمض و مرض) چشم مى پوشد ؛ زير آن را در كتاب ضاد آورد .

بعضى طريقه ابن دُرَيد را پسنديده اند ، و بعضى ديگر آن را نوعى پيچيدگى در

ص: 49

روش بر شمرده اند ، و كسانى چون ازهرى و نفطويه بر ابن دُريد تاخته اند ، و نفطويه با ابياتى او را ريشخند و تحقير كرده است :

ابن دُرَيْد بَقَرة *** وفيه عىٌّ وشَرَه

وَيَدَّعى مِن حُمقه *** وَضْع كتابِ الجمهره

وهو كتاب العين الأ *** أنّه قد غَيَّرَه

ابن دُرَيد گاو است و در درون او عجز و آز شعله ور ؛

از حماقت او اين است كه ادعا مى كند كتاب «الجمهره» را نوشته است ؛

اين كتاب همان «العين» است ، جز اينكه او تغييرش داده است .

ابن فارِس (م395ه ) روش خليل و ابن دُرَيد را نپسنديد ، هرچند وى از كسانى است كه در اشتقاق به ابن دُرَيد تأسّى كرد ؛ زيرا ابن دُرَيد در كتابش «الإشتقاق» اسماء قبائل عرب و طايفه هاى آن و عشيره ها و بطون آن را ، و نام هاى بزرگان و شاعران و اسب سواران [ پهلوانان ] و حاكمان را به اصول لغوى كه اين نام ها از آن مشتق شده ، باز گرداند ؛ ابن فارِس در كتابش «المقاييس» و غير آن ، از ابن دُرَيد تأثير پذيرفت .

ابن فارِس در مقدمه كتابش «مجمل اللغه» مى گويد :

چون كتاب «العين» را - كه خليل بن احمد نگاشته - و دشوارى الفاظ آن و سختى دست يابى به استخراج ابواب آن را مشاهده كردم و قصد او را به آنچه كه اهل زمانش (كسانى كه بر معرفت [ و شناخت آن واژه ها ] سرشته شده بودند و بر ايشان دشوارى الفاظ [ العين ] سخت نبود) بر آن آگاه بودند [ دريافتم ] ، و كتاب «الجمهرة» را - كه ابوبكر بن دُرَيد تصنيف كرده - ديدم كه همه آنچه را خليل جمع نموده ، آورده و بر آن افزوده است ؛ زيرا مى خواست گستره الفاظ را زياد كند و قدرتش را [ بر اين كار ] بنماياند و ناظران در كتابش را آگاه سازد كه او

ص: 50

به آنچه از نظر متقدمان ساقط شده دست يافته است ، اگر چه پيشتازى آنان براى همه مسلم است ؛ زيرا بناى متأخّران بر پايه يافته هاى پيشينيان استوار مى باشد(1) .

پوشيده نماند كه ابن فارِس كتابش «معجم مقاييس اللغه» را بر اوايل حروف و دگرگونى هاى آن مرتب نساخت - چنان كه ابن دُرَيد در «جمهرة اللغه» اين كار را كرده است - و همچنين روش خليل را به عنوان اصل برنگرفت ؛ هرچند انكار نمى كند كه وى آنچه را در مقاييس اللغه استنباط كرده و دريافته است ، با تكيه بر «العين» و دو كتاب ابو عبيده - غريب الحديث و الغريب المصنّف - و كتاب «المنطق» (اثر ابن سكّيت» و «جمهرة اللغه» (اثر ابن دُرَيد) مى باشد(2) .

و امّا اَزهرى در «تهذيب اللغه» و قالى در «البارع» ، و صاحب در «المحيط» ، منهج خليل را پيموده اند ، ليكن با او ، در ترتيب و سعه و ضيق (استشهاد به شعر و كيفيّت آوردن نام هاى شهرها و مكان ها و چيزهايى مشابه آن) اختلاف دارند ؛ ازهرى در مقدمه تهذيب اللغه مى گويد :

خلافى در اين نمى بينم كه تأسيس حروف الفبا - در آغاز - كتاب «العين» (اثر عبدالرحمن خليل بن احمد است) و ابن مظفَّر [ مقصود ليث بن مظفَّر مى باشد ] پس از آنكه آن را از دهان وى [ به طور شفاهى ] گرفت ، كتاب را كامل كرد ؛ و [ از آنجا كه ] دريافتم در آنچه خليل بنيان نهاد و رسم نمود ، اَحَدى بر وى پيشى نگرفته است ، به نظرم آمد كه عين عبارت او را بياورم تا در آن درنگ ورزى و فكرت را به كار اندازى و آنچه را نياز دارى از آن استفاده كنى(3) . .

ص: 51


1- مجمل اللغه 1 : 41 .
2- معجم مقاييس اللغه 1 : 5 .
3- تهذيب اللغه 1 : 41 .

و در پايان سخنش مى نويسد :

اين كتابم را «تهذيب اللغه» نام نهادم ؛ زيرا قصدم - در آنچه گرد آوردم - اين بود كه الفاظى را كه نا آگاهان ساختشان را زدودند و نافصيح گويان ساختارِ آنها را تغيير دادند (و در لغات عرب درآمده است) بزدايم ؛ پس آنچه را در كتابم فراهم آوردم ، به اندازه علم [ و آگاهى علمى ام ] از تصحيف و خطا آراستم ، و با چيزهاى زائدى كه اصل [ و ريشه ] آن را درنيافتم و واژه هاى نا مأنوسى كه افراد ثقه [ و مورد اعتماد ] آن را به عرب اِسناد نداده اند ، كتاب را طولانى نساختم(1) .

پيش از اين مطلب ، ازهرى مى گويد :

از كلام عرب سخنى را در اين كتابم نگنجاندم جز آنچه را به درستى از ايشان شنيدم يا به روايت از فرد ثقه اى يا حكايت از خط شخص روشن ضميرى به آن دست يافتم مگر حروفى را كه در كتاب ابن دُرَيْد و كتاب ابن مظفر يافتم ، پس شك خود را در آنها بيان داشتم و گمانم را درباره آنها آشكار ساختم ، و به زودى آنها را در جاهاى خودش مى بينى و آگاهى مرا نسبت به آنها درمى يابى .

آرى ، اَزهرى با خليل در مهموز و حروف علّه مخالفت كرده است ؛ زيرا خليل آنچه را يك حرف علّه يا دو حرف علّه دارد با مهموز گرد آورده و آن دو را از باب لفيف قرار داده است بى آنكه ميانشان فرق گذارد ، و اَزهرى خواسته مهموز را جداگانه آورد و از معتل جدا سازد ليكن بر اين كار موفق نشده است . .

ص: 52


1- تهذيب اللغه 1 : 54 .

صاحب بن عَبّاد كار ازهرى را در باب لفيف سامان بخشيد ؛ زيرا هر باب را با صحيح آغاز كرد ، آن گاه واژه هايى كه با همزه شروع مى شود ، سپس آنها كه اولشان واو است و پس از آن ، آنچه در آغازش ياء مى باشد ؛ وليكن در ثلاثى معتل ، اين روش را پى نگرفت .

اَزْهَرى بناى كلمات را - برخلاف خليل كه چهار نوع قرار داد - شش گونه قرار داده است جز اينكه وى مانند خليل كلمه را با انواع قلبِ مرادف آن مى آورد :

1 . كتاب ثنائى مضاعف .

2 . كتاب ثلاثى صحيح .

3 . كتاب ثلاثى مهموز .

4 . كتاب ثلاثى معتل .

5 . كتاب رباعى .

6 . كتاب خماسى .

اَزْهَرى به شهرها و جاها و آب ها عنايتى ويژه دارد تا آنجا كه كتابش در اين راستا از صحيح ترين مصادر شمرده شده است ؛ زيرا نقلش در اين زمينه حسّى مى باشد نه حدسى ؛ و اگر اين مفردات (واژه ها) در كتابى گرد آيد ، بر كتاب خانه عربى و اسلامى كتابى ديگر درباره بُلدان (آبادى ها) اضافه مى شود .

اين بود نگاهى درباره اَزهرى و كتابش .

و اما قالى ، معجم خود «البارع» را با همزه شروع كرد ، آن گاه هاء و سپس عين ؛ و قلب هاى مذكور را آورد .

قالى در روش از خليل پيروى كرد ، ليكن در ترتيب بناها با او مخالفت نمود ؛ ابنيه در نزد قالى شش گونه مى باشد :

1 . ثنائى مضاعف (اين باب را ثنائى خطى و ثلاثى حقيقى مى نامد) .

ص: 53

2 . ابواب ثلاثى صحيح .

3 . ابواب ثلاثى معتل .

4 . ابواب حواشى .

5 . ابواب رباعى .

6 . ابواب خماسى .

البارع ، نخستين معجم عربى است كه در أنْدُلُس تأليف شد و كتابت آن از سال 339 تا سال 356 به طول انجاميد .

صاحب بن عَبّاد آخرين اديبى است كه بر منهج خليل در «العين» سير نمود ، خواه در آنچه به تسلسل حروف تقسيم شده بر مخارج صوتى شان مربوط مى شود ، يا به ترتيب ابواب ربط مى يابد .

وى در هر حرف ابتدا به باب مضاعف ثنائى مى پردازد ، آن گاه ثلاثى صحيح ، سپس ثلاثى معتل ، پس از آن باب لفيف ، آن گاه باب رباعى ، و سرانجام باب خماسى .

صاحب بن عَبّاد در كتابش «المحيط» به ذكر مجاز زياد توجه دارد و از شواهد و نام كسانى كه از ايشان غريب و نوادر(1) نقل شده چشم مى پوشد ؛ قِفْطِى آن را اين گونه توصيف مى كند : الفاظ زياد و شواهد اندكى را در آن - المحيط - آورده است ؛ از اين رو ، دربردارنده لغات فراوانى مى باشد(2) .

شايان ذكر است كه صاحب بن عَبّاد از شاگردان ابن فارِس مى باشد - چنان كه نزد ديگران [ نيز ] شاگردى كرده است - ابن فارِس كتاب بزرگ خود را در فقه لغت «الصاحبى» ناميده است (منسوب به صاحب بن عَبّاد) ، و با نهادن اين تاج افتخار بر سر او ، علاقه و ارتباط نزديك خود را با وى نشان داده است(3) . .

ص: 54


1- غريب و نوادر : واژه هايى كه نا آشنايند و به ندرت يافت مى شوند (م) .
2- انباه الرواة 1 : 201 .
3- نگاه كنيد به ، مقدمه الصاحبى : 2 .

اين بود اشاره اى سريع به مهم ترين كتاب هاى مكتب تقاليب ، اكنون به كتاب هاى مكتب قافيه مى پردازيم .

مكتب قافيه

منهج قافيه روشى است كه به حرف پايانى واژه مى نگرد و آن را باب مى سازد ، و حرف اول كلمه را فصل قرار مى دهد [ و در هر باب به ترتيب حروف الفبا فصل ذكر مى شود ] اين كار بدان جهت است كه لام الفعل كلمه همواره ثابت است و در همه حالت ها تغيير نمى كند .

مى دانيم كه ميزان كلمه [ در ماده «فعل» و مشتقات آن ] «فاء» و «عين» و «لام» است ، و تغيير در ما قبل لامِ كلمه صورت مى گيرد ؛ چنان كه اين امر در صيغه هاى زير هويداست :

اَفْعَلَ ، فَعَّلَ ، فاعَلَ ، اِنْفَعَلَ ، اِفْتَعَلَ ، اِفْعَلَّ ، تَفاعَلَ ، تَفَعَّلَ ، اِسْتَفْعَلَ ، اِفْعَوْعَلَ ، اِفْعَوَّلَ ، اِفْعَالَّ .

اينها اَوزان مزيدِ فعل ثلاثى مجرد است ، و از آنها آشكار مى شود كه تغيير ، فاء و عين را در بر مى گيرد ؛ گاه يك حرف بر فاء تقدُّم مى يابد و گاه دو حرف و گاه سه حرف . عين نيز چنين است ؛ گاه از فاء جدا شده و گاه از لام ، و گاه مضاعف شده است .

و امام لامِ كلمه (لام الفعل) ثابت باقى مى ماند ، هر اندازه صورت كلمه مختلف شود لام تغيير نمى پذيرد مگر در حالاتى اندك ؛ و زمانى كه لام تغيير كند يا مضاعف گردد ، كلمه به اوزان ديگر انتقال مى يابد و ثلاثى شمرده نمى شود ، بلكه رباعى يا خماسى مى گردد .

اين شيوه را جوهرى در كتابش «الصحاح» پيمود ، و در نزد علما ، نخستين

ص: 55

پيشواى اين مكتب به شمار مى آيد ، هرچند بعضى از آنان اِدعا كرده اند كه فارابى (دايى جوهرى)(1) پيش از وى ، بنيان گذار اين مكتب است ، بلكه دكتر كرنكو (krenkow) فراتر از اين رفته است ؛ زيرا جوهرى را به سرقت مواد كتاب فارابى(2) و آوردنِ آنها در «الصحاح» متهم مى سازد .

و اين بهتان و ناسزايى بزرگ است ؛ زيرا ملاقات آن دو در يك جا يا چند مكان بدان معنا نيست كه وى از او ربوده است ، و اگر اين سخن درست باشد [ مى توان گفت كه ] اَزْهَرى سارق كتاب «العين» مى باشد .

بعضى از بزرگان بر «الصحاح» استدراك نوشتند و برخى ديگر به نقد آن پرداختند؛ مانند : هَرَوى (م433ه ) ، ياقوت موصلى (م618ه ) ، ابن قَطّاع (م515ه ) ، ابن بَرّى (م582ه ) ، صغانى = صاغانى (م650ه ) ، قِفْطِى و بَطَلْيَوْسى (م642ه ) ، ابن حاج اِشْبِيلى (م651ه ) ، تبريزى (م502ه ) ، شاطبى (م684ه ) ، و صفدى (م764ه ) ، و سُيُوطى (م911ه ) ، و قَرافى (م 1008ه ) ، و قَرْشى (در سال 681ه زنده بود) ، و ابن خوارى (در سال 580ه حيات داشت) ، و فيروزآبادى (م816ه ) ، و ابن صائغ ، و شريف و قَرَمانى ، و قارضى ، همدانى ، و اُوَيسى و تنوخى (م723ه ) و ديگران .

ابن بَرّى و صغانى مشهورترين كسانى اند كه بر صحاح استدراك نوشتند ؛ زيرا صغانى كتابش «التكملة والذيل والصلة» را تأليف كرد تا مواد لغوى را كه از جوهرى در صحاح فوت شده ، استدراك كند يا وهم و خطايى را كه در آن رخ داده اصلاح كند ؛ زيرا مى گويد : .

ص: 56


1- فارابى كتابى دارد با عنوان «ديوان الأدب» ، اين كتاب را ابو سعيد محمّد بن جعفر بن محمّد غورى - يكى از ائمه لغت - برگرفت و بر ابواب آن افزود و آن را در ده مجلد قرار داد ، و همچنين حسن بن مظفر نيشابورى (م442ه ) آن را آراست و «تهذيب ديوان الأدب» ناميد .
2- بنگريد به مقاله وى در مجله «الجمعيّة الاسيوية الملكيه» چاپ سال 1924 ، با عنوان «بواكير المعاجم العربيّة حتّى عصر الجوهري» .

در اين كتاب آنچه را ابو نصر ، اسماعيل بن حمّاد جوهرى - رحمه اللّه - در كتابش اهمال كرده ، گرد آوردم و بر آن تذييل زدم و آن را كتاب «التكملة والذيل والصلة» ناميدم بى آنكه مدعى استيفاى آنچه را او فرو گذارده و دربردارنده آنچه او غفلت كرده ، باشم ...

صاغانى اين كتابش را از حدود هزار كتاب در غريب الحديث و لغت و نحو و صرف سامان داد ؛ زيرا در آخر كتاب تكمله مى نويسد :

هركه را چيزى از آنچه در اين كتاب هست به شك انداخت ، سوى قَدْح و جَعْل شتاب نورزد و بى درنگ به تصحيف و تحريف نسبت ندهد مگر اينكه اصولى را كه از آنها درآوردم و مآخذى را كه از اين اصول برگرفته اند ، بازنگرد ؛ و آنها افزون بر هزار مصدرند :

از كُتُب غريب الحديث ؛ مانند : غريب ابى عُبَيده ، و قُتَيبى و خطّابى ، و حربى ؛ الفائق زمخشرى ، الملخّص باقرجى ، الغريب سمعانى ، و جمل الغرائب نيشابورى .

از كتاب هاى لغت و نحو و ديوان هاى شعراء و ارجوزه هاى رجاز و كتاب هاى اَبنيه و تصانيف محمّد بن حبيب ؛ مانند : المنمق ، المؤتلف ، و«ما جاء على اسمين أحدهما أشهر صاحبه» - آنچه بر دو اسم آمده كه يكى از آن دو از ديگرى مشهورتر است - كتاب الطير ، كتاب النخلة ، جمهرة النسب (اثر ابن كلبى) ، اَخبار كنده ، كتاب افتراق العرب ، كتاب المعمَّرين ، كتاب اسماء سيوف العرب المشهورة (نام هاى شمشيرهاى مشهور عربى) ، كتاب اشتقاق اسماء البلدان

كتاب القاب الشعراء ، كتاب الأصنام (همه اين كتاب ها از كلبى است) .

و كتاب هايى كه در نام هاى اسبان عربى نگارش شده ، و كتاب ايام

ص: 57

العرب ، و كتاب هاى مذكر و مؤنث ، و كتاب هايى كه در نام هاى اَسَد (شير) به نگارش درآمده ، وكُتُبى كه درباره اضدادند و در نام هاى كوه ها و جاها و مكان ها و سرزمين هاى يخبندان .

و كتاب هايى كه درباره گياهان و درختان تأليف شده و آنچه بر وزن «فَعال» مبنى آمده است ، و كتاب هايى كه درباره آنچه لفظ آنها يكى است و معناشان مختلف مى باشد ، تصنيف گشته است .

و كتاب هايى كه درباره پدران و مادران و پسران و دختران اند ، و مُعجم هاى شعرا مانند ديوان دعبل و آمدى و مرزبانى ، و برگرفته شده از آن و ...

صغانى به اين بسنده نكرد ، بلكه براى تصحيح اوهام و اغلاط و تصحيف و تحريف واژه ها و اعلام و نام هاى جاها و شواهد - كه در كتاب جوهرى روى داده بود - كوشيد ، و شواهد شعرى ناقص را كامل ساخت و بسيارى از آنها را تصحيح كرد .

و اما ابن برّى مقدسى مصرى (م582ه ) با تأليفِ كتاب «التنبيهُ والإيضاحُ عَمّا وَقَعَ مِنَ الوَهْم مِن كتاب الصِحاح» مى خواهد به خطاهاى جوهرى در الصحاح اشاره كند ، و اين كتاب ، در آغاز ، اثر استادش على بن جعفر بن على بن جعفر بن على سعدى ، معروف به ابن قَطّاع صَقَلِّى (م515ه ) مى باشد ، سپس ابن برّى آن را مبنا قرار داد وليكن تكميل نكرد ؛ زيرا مرگش فرا رسيد . اين كتاب تا باب شين ، فصل واو (وقش يا ومش) است ، كتاب ناقص باقى ماند ، ليكن به حق يكى از مصادر لغوى است كه نمى توان از آن بى نيازى جُست .

اين مكتب را گروهى از لغويان پيروى كردند ؛ مانند : محمد بن حسن در الراموز و صغانى در كتاب هاى ديگرش (العباب ، و مجمع البحرين) ، سپس فيروزآبادى در القاموس ، و زَبِيدى در تاج العروس .

ص: 58

فيروز آبادى در قاموس خود خواسته با جوهرى مناقشه كند و اشتباهات او را در صحاح بنماياند ، و اين كار پس از فراغ فيروزآبادى از كتاب بزرگش در لغت مى باشد كه «اللامع المعلم العُجاب الجامع بين المحكم والعُباب» ناميده شده است .

وى در مقدمه قاموس مى گويد :

چون اِقبال مردم را بر صحاح جوهرى ديدم - و او شايسته اين كار است جز اينكه نيمى از لغت يا بيشتر از او فوت شده يا به اهمال ماده يا ترك معانى غريب نادر - خواستم براى ناظر در آغاز ، فضل و برترى اين كتابم را بر آن آشكار سازم .

تا اينكه مى گويد :

سپس بر چيزهايى در آن آگاهى يافتم كه جوهرى - رحمه اللّه - در آن خلاف صواب را پيموده است ، بى آنكه در آن طعن زنم و قصدم نكوهش و كوچك انگارى و كاستن شأن او باشد ، بلكه براى روشن ساختن صواب و به دست آوردن ثواب به اين كار دست يازيدم .

سپس مى گويد :

از ميان كتاب هاى لغت ، كتاب جوهرى را برگزيدم - با اينكه در بيشتر اين كتاب ها اَوهام واضح و اَغلاط رسوايى هست - به جهت رواج و اشتهار ويژه اش ، و اعتماد مُدَرّسان بر نقل ها و نصوص آن ...

به اين ترتيب مى توان گفت كه ، جوهرى پيشواى نخست اين مكتب است ؛ زيرا وى مقصود را آورد و در آن به نهايت دست يافت ، و استدراك و نقد كسان پس از او ، به اينكه جوهرى روش قافيه را [ بر مكاتب لغوى ] افزود ، آسيب نمى رساند(1) . .

ص: 59


1- نگاه كنيد به مقدمه الصحاح : 103 .

سيّد مصنّف ما ، در كتابش «الطراز الأول» ، همين شيوه را پيموده است ، ليكن با نوآورى و ابداع ، و درنگ در تخطئه هاى فيروزآبادى بر صحاح و پشتيبانى از جوهرى ؛ و ما در آينده - إن شاء اللّه تعالى - درنگى با مؤلف و منهج او خواهيم داشت .

مكتب الفبايى

نخستين كسى از قُدَماء كه اصول اين مكتب را ترسيم كرد و معجم خود را براساس حروف الفبا مرتب ساخت ، ابو عَمْرو شَيبانى (م206ه ) در كتاب الجيم(1) است ؛ زيرا كتابش را به ده جزء تقسيم كرد ، و بر آنها مواد لغوى را برحسب حروف هجائى با ترتيب ابجدى جديد (كه امروز معروف است و آن : ا ، ب ، ت ، ج ، ح ، خ .. مى باشد) توزيع كرد .

ليكن وى حرف دوم و سوم را در آن مراعات نكرد ، بلكه در باب ألف هر كلمه اى را كه مى پسنديد گرد آورد ؛ كتابش را با واژه «أوق» ، «ألب» ، «مأفول» ، «أفق» ، «أروح» آغاز كرد ، سپس كلمه «مأموم» را آورد ، و باب الف را با واژه «إدة» به پايان رساند .

محمد بن تميم برمكى اين منهج (و شيوه) را در كتابش «المنتهى»(2) پيروى كرد ؛ زيرا به حرفى كه كلمه به آن آغاز مى شد نگريست ، و آن گاه كه كلمه ثلاثى بود حرف دوم را درنظر گرفت ، و اگر واژه رباعى بود حرف سوم را رعايت كرد ، و اگر خماسى بود حرف چهارم را مد نظر قرار داد .

از امور شايان ذكر در اينجا اين است كه : بعضى مى پندارند زمخشرى مبتكر

ص: 60


1- براى اين كتاب دو اسم ديگر است : «كتاب الحروف» و «كتاب اللغات» (إثباة الرواة 1 : 224 و227) .
2- اين كتاب در سال 397ه نوشته شد ، نسخه هايى از آن در مدينه هست ؛ بنگريد به ، فهرست مكتبه كوير ، ذيل رقم 6511/2 .

حروف ابجدى جديد مى باشد ، ليكن اين نگرش ، شتاب زده است ؛ زيرا ابو عمرو شيبانى و محمد بن تميم برمكى و ديگران ، پيش از زمخشرى به اين كار دست يازيدند .

آرى ، زمخشرى نخستين كسى است كه مجاز را از حقيقت و كنايه را از تصريح جدا و متمايز ساخت ، و لغت را در رشته اى منظوم تدوين كرد .

پيشينيان اين روش ابجدى را نپذيرفتند ؛ زيرا فاء كلمه در جاى خودش ثابت نيست ، آنان ترتيب معجم هاشان را براساس «لام الفعل» - به جهت ثبوت آن - ترجيح مى دادند ، ليكن پژوهش گران جديد اين روش را پسنديدند و آن را - به دليل سهولت و آسانى اش - بر روش هاى پيشين ترجيح دادند .

به جز شيبانى در كتاب الجيم و برمكى در كتاب المنتهى و زمخشرى در اساس اللغه [ عالمان لغوى زير ] اين شيوه را پيروى كردند :

فَيُّومى در المصباح ، رازى در مختار الصحاح ، لُويْس مَعْلُوف در المُنجِد ، مجمع اللغة العربيّة در المعجم الوسيط ، خورى شَرْتونى در أقرب الموارد ، و ديگران .

چكيده سخن

از آنچه گذشت روشن شد كه فرهنگ هاى لغت ، به دو شيوه نگارش يافت :

الف) براساس معناها و جاها و نام هاى اشياء

چنان كه اين شيوه در كتاب هاى الغريب المصنف ، الفروق ، الإبل (شتر) ، الخيل (اسب) ، الطير (پرنده) ، الأمطار (باران ها) و مشابه آن ديده مى شود .

و آنچه كه در الزرع (زراعت) ، الكَرْم (مَوْ ، تاك ، درخت انگور) ، البقول (سبزى جات) ، النخل (خرما) ، الأشجار (درختان) ، الرياح (بادها) ، السحاب (ابرها) و مانند آن .

ص: 61

لغويان در كتاب هاشان از اين مُصَنَّفات استفاده كردند ، و از اين نظر ، اين نوشته ها و مانند آنها - نوشته هاى بعضى از نحويان و صرفيان درباره همزه(1) و تثنيه و جمع(2) ولامات(3) و معانى حروف(4) و جز آن - به اصحاب معاجم (لغت نامه نويسان) در رسم آنچه در بحث هاشان گرايش داشتند ، يارى رساند .

ب) كتابت براساس الفاظ

اين شيوه داراى انواعى است ؛ يا براساس آغاز كلمه است يا آخر آن يا برحسب تقاليب (و شكل هاى مختلف و دگرگون واژه) يا ...

از اين رو ، در شيوه هاى لفظى گاه تقاليب اساس كار است ؛ مانند روش خليل در العين ، و ابن دُرَيد در جمهرة اللغه ، و قالى در البارع ، و ازهرى در التهذيب ، و صاحب در المحيط .

ابن جِنِّى و ابن فارِس به ربط ميان دلالت هاى اين صورت ها و استنباط معانى مشترك عام ميان آنها ، توجه كرده اند ، و كارشان را اشتقاق كبير ناميده اند - چنان كه در الخصائص و مقاييس ملاحظه مى شود - اين كار را قدماى پيشين (كه از پيشوايان اين مكتب اند) انجام ندادند ؛ آنان صورت هاى دگرگون شده واژه را مى آوردند بى آنكه متعرض ربط ميان دلالت هاى اين صُوَر شوند .

از اين رو ، شيوه اينان به سياهه نويسى و شمارش نزديك تر است تا استنباط و رعايت وجه ارتباط . .

ص: 62


1- مانند كتاب الهمز ، اثر قطرب (م206ه ) و ابن زيد (م215ه ) .
2- شبيه كتاب التثنيه والجمع ، اثر ابن عبده (م210ه ) .
3- مثل كتاب اللامات ، اثر ابن فارس و زجاجى (م377ه ) و نحاس .
4- نظير كتاب معانى الحروف ، اثر رمانىّ (م384ه ) يا الأزهيه فى علم الحروف ، اثر هروى (م415ه ) .

و گاه قافيه يا حروف الفباء به عنوان شيوه اى در ترتيب به كار مى رود ، كه بيان آن گذشت .

در اينجا كسانى تنها برآوردن واژه هاى صحيح بسنده كرده اند ، چنان كه در صحاح و مجمل و تهذيب ملاحظه مى شود .

سُيُوطى درباره فرهنگ هاى لغت مى نويسد :

در بيشتر اين كتاب ها ، مؤلفان به ذكر واژه هاى صحيح بسنده نكرده اند ، بلكه صحيح و غير آن را در آنها گرد آورده اند ، و بر آنچه غالباً ثابت نيست آگاه ساخته اند .

نخستين كسى كه به آوردن لغات صحيح پايبند شد و بر آن بسنده كرد ، امام ابو نصر ، اسماعيل بن حَمّاد جوهرى است ؛ و از اين رو ، كتابش را صحاح ناميد . اين كتاب - در ميان كتاب هاى لغت - نظير صحيح بخارى در حديث است ، و مدار در آن اعتماد بر زياد گرد آوردن نيست ، بلكه [ آوردن لغت ] به شرط صحّت است(1) .

مانند اين سخن را ابن فارِس در مقدمه كتابش «مجمل اللغه» مى گويد :

ما در اين كتاب ، لغات واضح و صحيح از كلام عرب را آورديم ، نه واژه هاى وحشى و غريب و در خور نكوهش و ايراد را .

و در پايان كتابش مى نويسد :

به آنچه صحّت آن را به شنيدن دريافتم بسنده كردم ، و اگر آنچه را از كلام عرب كه شك در آن نكردم قصد نكنى جايى براى سخن مى يابى ..(2)

همچنين اَزهرى ادعا كرده كه لغات صحيح را گرد آورده است :

و در اين كتابم از كلام عرب نگنجاندم مگر آنچه را كه صحّتش برايم با شنيدن از .

ص: 63


1- المزهر 1 : 79 .
2- اين سخن را زبيدى از ابن فارس حكايت مى كند (نگاه كنيد به مقدمه التاج 1 : 40) .

ايشان ثابت شد يا به روايت از ثقه يا حكايت از خطِ صاحب معرفتى ژرف نگر به آن دست يافتم مگر حروفى را كه در دو كتاب ابن دُرَيد و ابن مظفر يافتم و شك خود را در آن بيان كردم ...(1)

و در اين ميان ، كسانى در جمع ميان اصول [ و كتاب هاى لغت ] مهم كوشيدند بى آنكه كارشان با استنباط و استدلال صورت گيرد و بر صحيح بسنده كنند . عمل اينان شبيه كار بعضى از محدثان اهل سنّت و جماعت است كه اصول حديثى را يك جا گرد آوردند ؛ مانند ابن اثير در كتابش «جامع الأصول» كه به جمع ميان كتاب هاى شش گانه [ صحاح ستّه ] پرداخت و بر آنها چيزى نيفزود ، و مثل اين كار را متقى هندى در كتابش «كنز العمّال» انجام داد .

يا اين كار شبيه عمل بعضى از محدثان شيعه ، مثل شيخ حُرّ عاملى ، مى باشد كه در كتابش «وسائل الشيعه» با اندكى اضافه و ترتيب ، به جمع ميان كتاب هاى روايى چهارگانه شيعه دست يازيد .

بنابراين ، عمل اينان به ترتيب و روش مند سازى نزديك تر است تا استنباط و اِعمال فكر ، هرچند در باب سازى آنها و عنوانى را كه براى هر باب مى آورند اشاره اى به استنباطشان از اَخبار است .

از اين نمونه است كار ابن منظور در لسان العرب ؛ زيرا به جمع ميان كتاب هاى پنج گانه لغت پرداخت كه عبارت اند از : صحاح جوهرى ، حاشيه ابن برى ، تهذيب أزهرى ، محكم ابن سيِّده ، و جمهره ابن دُرَيد .

و نيز كارِ [ ابن معالى ] خورى در ينابيع اللغه(2) يا بَطَلْيَوْسى در جمع ميان الصحاح .

ص: 64


1- تهذيب اللغه 1 : 40 .
2- خورى در كتابش ، صحاح را از شواهد تهى ساخت و بر آن تهذيب اللغه ازهرى و الشامل - اثر ابو منصور جبان - و المقاييس (اثر ابن فارس) را ، بدون اشاره يا تعليق ، افزود .

و الغريب المصنّف(1) ، و تَنُوخى در تهذيب التهذيب(2) .

ابن منظور در مقدمه «لسان العرب» مى گويد :

براى من در اين كتاب فضيلتى نيست كه به آن خود را نسبت دهم و دست آويزى نمى باشد كه به سبب آن تمسك جويم جز اينكه علومى را كه در آن كتاب ها [ كتاب هاى لغت ] بود گرد آوردم و سخن را به درازا كشاندم و به كم ، سير [ و قانع [ نشدم ، و طالب علم سيرى ناپذير است .

از اين رو ، هركه بر صواب يا لغزشى آگاه شود يا صحت يا خللى را دريابد ، برعهده مصنّف اول مى باشد ، و ستايش و نكوهش او براى [ كتاب ] اصلى است كه بر آن تكيه و اعتماد شده است ؛ زيرا من از هر كتابى محتوايش را نقل كردم و چيزى از آن را تغيير ندادم تا گفته شود : « فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ »(3) ، بلكه در نقلِ متون كتاب ها ، اداى امانت كردم و نصّى را كه در آنها بود آوردم و در آن تصرُّف نكردم .

پس هركه از اين كتاب من [ چيزى را ] نقل مى كند ، مطمئن باشد كه از اين مآخذ پنج گانه نقل مى كند ؛ و بايد از هدايت يابى به ستاره ها بى نيازى جويد ، كه چون خورشيد طلوع كند [ از ديده ] پنهان مى شوند ...(4)

فرهنگ هاى لغتى هست كه به بعضى كتاب ها تكيه كرده اند ، ليكن نه به صورت ابتدائى و شيوه گردآورى و آماده سازى ساده ، بلكه مؤلف در آنها انديشيده و راه هاى استنباط را به كار گرفته و استدراك و نقد كرده است . .

ص: 65


1- الغريب المصنّف ، كتابى است كه ابو اسحاق ابراهيم بن قاسم بطليموسى (م644ه ) آن را تأليف كرد .
2- در اين كتاب جمع ميانِ الصحاح وتهذيب اللغه والمحكم ، شده است .
3- سوره بقره (2) آيه 181 ؛ همانا گناه آن برعهده كسانى است كه تغييرش دادند .
4- مقدمه لسان العرب 1 : 8 .

از اين دسته است كتاب «مَقاييس اللغة» - اثر ابن فارس - و كتاب «ضالّةُ الأديب فى الجمع بين الصِحاح والتهذيب» (اثر ابن معالى خورى ، صاحب كتاب «ينابيع اللغه» ، كه اندكى پيش ذكر شد) ، يا «التكملة والذيل والصله» ، اثر صغانى ، يا «التَنبيه والإيضاح عَمّا وَقَعَ مِنَ الوَهْم فى كتاب الصحاح» ، اثر ابن بَرِّى .

اين سه كتاب اخير در استدراك بر جوهرى و نقد او كوشيده اند .

پوشيده نماند كه كتاب قاموس در اين ميدان پيشتاز است ؛ زيرا فيروزآبادى مى كوشد اشتباهات جوهرى را گرد آورد و نقص او را بنماياند .

و از اين كتاب هاست ، كتاب سيّد ما «الطراز الأول» اين فرهنگ ، گرچه در جاى خود كتاب لغوىِ سودمند است كه به گردآورى لغات توجه دارد ، ليكن [ مؤلف [ افزون بر آن ، روش استدراك بر كسان پيش از خود را پى مى گيرد ، و كارهاى اَرباب معاجم (لغت نامه نويسان) پيشين را - در جاى خودش - نقد مى كند .

و اينجاست كه سعى و تلاش سيد على خان براى نماياندنِ لغزش ها و اشتباهات لغويان به طور عام و مُجِد الدين فيروزآبادى به نحو خاص ، روشن مى شود ؛ توضيح بيشتر در اين باره هنگام بيان تمايزها و ويژگى هاى اين اثر خواهد آمد .

ص: 66

شرح حال مؤلّف

اشاره

علامه اديب ، ميوه شجره نَبَوى و درخت تناور علوى ، صدر الدين سيد على خان مدنى ، سپس هندى ، و در پايان شيرازى ، در شب شنبه 15 جمادى الأولى سال 1052ه ، در مدينه - و گفته اند به مكه(1) - از پدر و مادرى بزرگوار [ و فرهيخته ] زاده شد .

پدرش ، عالم فاضل ، نظام الدين ، احمد بن امير محمّد معصوم حسينى حسنى(2) است . مصنّف در مقدمه «سُلافة العصر» درباره پدر و اجدادش مى گويد : بر حدّ [ و نسلى ] متوقف نشدم تا اينكه به شرافت مندترين جدّ رسيدم(3) .

مادرش ، دختر شيخ محمد بن احمد ، متوفاى سال 1044ه (امام شافعيه در حجاز) مى باشد .

سيد على خان از خاندان علم [ و فضيلت ] - كه بيشترشان از علما و اُمرا بودند - برون تراويد . وى رساله اى دارد كه در آن ، احاديث پنج گانه سلسله وار به آبائش را شرح مى دهد ، و در سال 1109ه از آن فارغ شده است .

ص: 67


1- رياض العلماء 3 : 365 .
2- جدش سيد محمّد معصوم (م1044ه ) شعرى دارد كه مصنّف آن را در «سُلْوة الغريب : 202» آورده است .
3- سُلافة العصر : 10 .

وى در «سُلْوة الغريب وأُسْوة الأديب : 84 » خود را اين گونه معرفى مى كند :

زيد بن على پدر 29 از اجداد ما است ، اتصال و نسب ما به او چنين است :

من على بن احمد نظام الدين هستم ، پسر محمد معصوم ، پسر احمد نظام الدين ، پسر ابراهيم ، پسر سلام اللّه ، پسر مسعود عماد الدين ، پسر محمد صدر الدين ، پسر منصور غياث الدين ، پسر محمّد صدرالدين ، پسر ابراهيم شرف الملّه ، پسر محمد صدرالدين ، پسر اسحاق عزّ الدين ، پسر على ضياء الدين ، پسر عرب شاه فخر الدين ، پسر امير عزّ الدين ابو المكارم ، پسر امير خطيرالدين ، پسر حسن شرف الدين ابو على ، پسر حسين ابو جعفر عزيزى ، پسر على ابو سعيد نصيبينى ، پسر زيد اعشم ابو ابراهيم ، پسر على ، [ پسر حسين [ ابو شجاع زاهد ، پسر محمّد ابو جعفر ، پسر على ابوالحسين ، پسر جعفر ابو عبداللّه ، پسر احمد ، پسر نصيرالدين سكينى نقيب ، پسر جعفر ابو عبداللّه شاعر ، پسر محمّد ابو جعفر ، پسر زيد شهيد ، فرزند على - زين العابدين - فرزند حسين (ابو عبداللّه ، سيّد الشهداء) فرزند اميرالمؤمنين ، على بن أبى طالب عليه السلام (1) .

اُولئك آبائي فَجِئْني بمثلهم إذا جَمَعَتْنا يا جَرير المَجامع

اينان پدران من اند ! اى جَرير ، آن گاه كه در مجالس گرد هم آييم مِثل آنان را برايم بياور ! .

ص: 68


1- در نام هاى بعضى از سلسله آباء و اجداد وى اختلاف است ؛ نگاه كنيد به ، رياض السالكين 1 : 31 و139 .

ميرزا عبداللّه اَفَندى در «رياض العلماء» مى نويسد :

... بدان كه احمد سكّين - يكى از اجداد مصنّف كه گاه احمد بن سكّين گفته شده - همان است كه در عهد مولامان رضا - صلوات اللّه عليه - وجود داشت و به نهايت نزد آن حضرت مُقَرَّب بود ، و برايش كتاب فقه الرضا عليه السلام را نوشت ؛ و اين كتاب به خط حضرت رضا عليه السلام - در طائف به مكه معظمه از جمله كتب سيد به خط كوفى - موجود است و تاريخ آن سال 200 هجرى مى باشد ، و بر آن است اجازات علما و خط هاى ايشان .

امير غياث الدين منصور ، خودش را در بعضى از اجازات آن ، به خط [ و نگارش [ خود اين نسخه را مى آورد ، سپس اين كتاب را براى بعضى افاضل اجازه مى دهد ؛ و اين اجازه نيز به خط او ، در ميان كتاب هاى سيد على خان - نزد اولادش به شيراز - موجود مى باشد(1) .

سيد على خان ، پس از آنكه پدرش او را در كودكى نزد مادرش ترك كرد - و به خواست سلطان عبداللّه قطب شاه سوى حيدرآباد هند رهسپار شد و سلطان دخترش را به همسرى او درآورد و شئون ديوان و تدابير دولت را به او واگذارد - به [ تحصيل [ علم اشتغال ورزيد .

سيد على ابو سعيد نصيبى (جد 17 سيد على خان) نخستين كسى از اين خاندان است كه به شيراز نقلِ مكان كرد ، و جدّش سيد محمد معصوم اولين نفرى است كه بعد از انتقال عمو و پدر زنش (امير نصير الدين حسين) به مكه ، شيراز را به قصد مكّه معظمه ترك كرد .

سيد على خان ، در حالى كه بيش از 14 سال از عمرش نگذشته بود ، به اصرار .

ص: 69


1- رياض العلماء 3 : 365 .

پدرش ، در شب شنبه 7 ماه شعبان سال 1066 هجرى رهسپار حيدرآباد شد ، و سفرش به آنجا 19 ماه طول كشيد . وى در اين مدت سفرنامه اش را در كاغذ پاره هايى نوشت آن گاه در سال 1074 به تدوين آنها پرداخت و در سال 1075 آن را به پايان رسانيد . اين سفرنامه با نام «رحلة ابن معصوم مدنى» يا «سُلوة الغريب وأسوة الأديب» هم اكنون چاپ شده است .

سيد على خان در روز جمعه ، هشت روزو از ماه ربيع الأول باقى مانده ، در سال 1068 به حيدرآباد رسيد ، در رعايت پدرش درآمد تا اينكه خدا او را در سال 1086 از دنيا بُرد ، آن گاه در حمايت قطب شاه قرار گرفت .

وى 18 سال را در حيدرآباد سپرى ساخت ، در انجمن پدرش - در اين شهر - با گروهى از عالمان و اديبان ديدار كرد و آشنا شد ، كه نام آنها را در كتابش (سَلْوة الغريب) مى آورد(1) .

سيد على خان در روزگار پدرش مناصب مهمى را در دولت عهده دار شد تا اينكه بعضى از رقيبان و دشمنان پدرش بر او حسد ورزيدند و نيرنگ هايى را براى از بين بُردنش به كار بستند . از اين رو سيد سوى سلطان محمد اورنگ زيب شاه در «برهان پور» روانه شد . وى به اين حادثه اشاره دارد و مى گويد :

وحثوا الجياد السابحات لِيَلْحَقوا *** وهل يلحق الكَسْلانُ شأْوَ أخي المجدِ

فساروا وعادوا خائبين على وَجِى *** كما خابَ من قد باتَ منهم على وَعْدِ

اسب هاى پيش تاز را به حركت درآوردند تا برسند ، آيا تنبل (و تن پرور) مى تواند پيشرفت و همّت برادرم مجد را دريابد ؟! .

ص: 70


1- براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد به صفحه 36 كتاب «سُلوة الغريب» ، سيد على خان و برادرش اشعارى در فراق مكّه دارند ؛ نگاه كنيد به ص29 - 38 ، همين كتاب .

پس تاختند و نا اميدانه با پاى پياده برگشتند ، چنان كه كسانى از ايشان كه با وعده شب را به صبح رساندند نا اميد شدند .

و در اين فاصله سيد على كتابش «الحدائق النديه في شرح الصمديه» را نگاشت ، در پايان آن مى نويسد : «فراغ از پاك نويس اين شرح مبارك با آشفتگى خاطر ...» .

چون سيد على به حكم قطب شاه [ از كارهاى حكومتى ] بر كنار شد ، ياران حاكم جديد براى دست يابى به دوستان شاه كوشيدند . سيد على سوى سلطان محمد اورنگ زيب شاه گريخت ، در جست وجويش برآمدند ، ليكن موفق نشدند [ او را دست گير كنند ] سيد على از دوستان سلطان محمد بن شمار مى رفت و اَبياتى را در مدح او سروده بود(1) .

سلطان محمد ، سيد على را گرامى داشت ، وى از بزرگان امراى دولت او گشت ، سلطان رهبرى بخشى از لشكر را كه تعداد آنها 1300 سوار بود به وى سپرد و به او لقب «خان» داد ، پس به سيد على خان مشهور شد . شاه او را به همراه خود به اوزنگ آباد بُرد و سيد على خان مدتى در آنجا ماند ، سپس سلطان او را والى «ماهور» قرار داد ، پس از آن رياست ديوان را در «برهان پور» به مدت دو سال ، به او داد ؛ يعنى تا سال 1114ه زيرا [ در اين سال ] سيد از شاه خواست كه اجازه دهد براى حج خانه خدا و ديدار خويشاوندان و دوستان به مكه برگردد ، چه او بس مشتاق آن است .

سلطان درخواست او را پذيرفت ، از اين رو سيد على خان هند را در 48 سالگى ترك كرد و به وطن و زادگاهش برگشت ، به مدينه و مكه درآمد ، مدتى در مجاور مكه باقى ماند ، آن گاه سوى عراق رهسپار شد ، كربلا و نجف و كاظميه و سامراء را زيارت كرد پس از آن براى زيارت امام رضا عليه السلام سوى خراسان روانه گشت ، سپس به اصفهان رفت و در سال 1117 در عهد سلطان حسين صفوى به آنجا رسيد ، و آنچه را در هند .

ص: 71


1- براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد به صفحه 36 كتاب «سُلوة الغريب» ، سيد على خان و برادرش اشعارى در فراق مكّه دارند ؛ نگاه كنيد به ص29 - 38 ، همين كتاب .

در شرح صحيفه سجاديه نوشته بود به سلطان حسين هديه كرد ، و در سال هاى پايانى عمر در شهر شيراز رحل اقامت افكند ، در مدرسه منصوريه (كه جد هفتم وى - علامه غياث الدين منصور - ساخته بود) سكنا گزيد ، و به تدريس و تأليف پرداخت .

در اين زمان بيشتر اشتغال او صرف تأليف «الطراز الأول» شد تا در ذى القعده سال 1120(1) [ در 68 سالگى ] در شيراز ، از دنيا رفت و در حرم شاه چراغ ، احمد بن امام موسى بن جعفر (سلام اللّه عليهما) نزد جدش ، غياث الدين منصور - صاحب مدرسه منصوريه - به خاك سپرده شد .

مشايخ و استادان

[ سيد على خان از شخصيت هاى ممتازى بهره علمى بُرد و اجازه يافت كه از آنان روايت كند ، برخى از آنها عالمان ذيل اند : ]

1 . روايت مى كند از پدرش سيد نظام الدين احمد ، از سيد نور الدين ، از صاحب معالم و صاحب مدارك .

2 . از شيخ على فرزند فخرالدين محمد ، فرزند شيخ حسن - صاحب معالم - فرزند شهيد ثانى ، متوفاى سال 1104 هجرى .

3 . از شيخ و استادش شيخ جعفر بن كمال الدين بحرانى ، از شيخ حسام الدين حلى ، از بهائى - چنان كه در اول سندش به صحيفه سجاديه كامله ، به اين سخن تصريح كرده است .

4 - از علامه مجلسى به اجازه ، چنان كه علامه مجلسى نيز از وى روايت مى كند .

ص: 72


1- اين تاريخ ، اقرب اقوال است ؛ زيرا نزد اولادش مشهور مى باشد . در سبحة المجران : 87 ، آمده است كه وى در سال 1117 هجرى درگذشت ؛ و در رياض العلماء سال 1118 هجرى ، و در روضات الجنات : 398 و سفينة البحار 2 : 246 ، سال 1119 هجرى .

شاگردان

[ برخى از بزرگانى كه از سيد على خان اجازه روايت يافتند ، چنين است : ]

1 . امير سيد محمد صالح حسينى خاتون آبادى ، چنان كه در اجازه بزرگ وى كه «مناقب الفضلاء» ناميده شده و جز آن ، وجود دارد .

2 . سيد امير محمد حسين بن امير محمد صالح خاتون آبادى ، متوفاى سال 1151 هجرى .

3 . شيخ باقر فرزند مولا محمد حسين مكّى ، همان گونه كه در اجازه بزرگ وى براى سيد جزائرى موجود است .

دوستان و بعضى از عالمان هم عصر

1 . شيخ جعفر ، كمال الدين بحرانى(1) .

2 . شرف الدين يحيى ، فرزند عبدالملك قصاص ، متوفاى سال 1074 هجرى(2) .

3 . اديب احمد بن محمد بن على جوهرى(3)

4 . سيد محمد بن عبداللّه حسينى - كبريت مدنى - متوفاى سال 1070 هجرى(4) .

5 . محمد بن عبدالحسين بحرانى(5) .

6 . شيخ محمّد بن على بن يوسف شامى(6) .

ص: 73


1- سَلْوَةُ الغريب : 66 و224 .
2- سَلْوَةُ الغريب : 62 .
3- سَلْوَةُ الغريب : 95 .
4- سَلْوَةُ الغريب : 101 .
5- سَلْوَةُ الغريب : 153 .
6- سَلْوَةُ الغريب : 206 .

7 . سيد عمار بن بركات بن أبى نمى(1) .

8 . شيخ حسين بن شهاب الدين شقى(2) .

9 . شيخ عفيف الدين عبدالحسن بن حسين(3) .

و ديگر عالمان .

تأليفات

سيد على خان مدنى داراى تأليفات بى نظير و ارزشمندى است ، كتاب هايى دارد درباره حديث ، دعاهاى مأثور ، شرح حال ، سفرنامه ، شعر ، بديع ، نحو ، صرف ، هرچند ويژگى غالب بر مؤلفات او كتاب هايى است كه درباره لغت و نحو مى باشد ؛ نوشته هاى او به شرح زير است :

1. اَنوار الرَبيع فى اَنواع البَديع

اين كتاب شرح قصيده بديعيه اى است كه آن را در 12 شب ، در 147 بيت به نظم درآورد ، افزون بر دو بيت براى دو نوع از بديع .

اين بديعيه بر بديعيه صفى الدين حلى (677 - 750ه ) سروده شده كه آن را «الكافية البديعيّة فى مَدْح خير البريّة» مى نامد .

مصنّف در اين كتاب مى كوشد بديعيه اش را با بديعيات ديگران (مانند صفى حلى ، ابن جابر أندُلُسى ، شرف الدين مقرى و غير آنان) تطبيق دهد .

در اين اثر بيش از دوازده هزار بيت به عنوان شاهد شعرى است ، و مؤلف به حوادث تاريخى و مسائل فقهى و نكته هاى ادبى كه جان را شاد مى كند و فهم و درك را توسعه مى بخشد ، پرداخته است .

ص: 74


1- سَلْوَةُ الغريب : 213 .
2- سَلْوَةُ الغريب : 233 .
3- سَلْوَةُ الغريب : 239 .

وى در سال 1093 ، از تصنيف آن فارغ شد ، و در ماده تاريخ آن سرود :

بِعون اللّه تمَّ الشرح نظماً *** ونثراً مخجلاً در النظام

ومسك ختامه مذ طاب نشراً *** أتى تاريخه (طيب الختام)

به يارى خدا اين شرح ، به نظم و نثر ، پايان يافت [ و چنان موزون و استوار است [ كه دانه هاى دُر به رشته درآمده را خجل مى سازد .

و مسك ختام آن ، زمانى كه براى نشر پاك نويس شد ، تاريخش «طيب الختام» است [ كه به حساب ابجد مى شود 1093 ] .

اين كتاب دو بار به چاپ رسيد : يك بار در سال 1304ه در ايران چاپ سنگى گرديد ، و بار دوم در چاپ خانه نعمان ، در نجف اشرف ، در سال 1388ه (به تحقيق شاكر هادى شكر) در 7 جلد چاپ شد .

2. سُلْوَة الغريب وأُسوة الأديب

اين كتاب همان سفرنامه ابن معصوم مدنى به حيدرآباد هند مى باشد كه در آن آنچه را در اَثناى سفر - در دريا و خشكى - ديده ، نوشته است . تأليف آن در سال 1075 به پايان رسيد .

اين كتاب در سال 1408ه - 1988م ، در بيروت ، دار عالم الكتب ومكتبه النهضة العربيّة (به تحقيق شاكر هادى شكر) چاپ شد .

3. ديوان ابن معصوم

علامه امينى مى گويد : سيد على خان شعرهاى فراوانى دارد كه در ديوان جارى انتشار يافته اش نيست ، از آن جمله است تخميس ميميه شرف الدين بوصيرى - مشهور به «برده» - كه اولين مُخَمَّس آن چنين است :

ص: 75

يا ساهرَ الليل يَرْعى النجمَ في الظُلَم *** وناحِلَ الجسم مِنْ وَجْد ومِن أَلَم

ما بالُ جَفْنُك يَذْرو الدَمْعَ كالغيم *** أمِن تَذَكُّرِ جيران بذي سَلَم

مَزَجْتُ دَمْعاً جَرَى مِن مُقْلَةٍ بدم

اى مسافر شب كه راعى ستارگان در تاريكى هايى *** اى آن كه از سوز عشق و درد [ فراق ] جسمت آب مى شود

پلك هايت را چه شده كه باران اشك مى پراكند *** آيا از ياد همسايگان به ذى سَلَم است

اشك ها را كه از كاسه چشم جارى شد به خون آميختم

اين تخميس در جزوه اى جداگانه چاپ شده است ، و ديوان ابن معصوم در سال 1408ه - 1988م ، در دار عالم الكتب ، مكتبة النهضة العربيه ، در بيروت به چاپ رسيد .

4. رياض السالكين فى شرح صحيفة سيّد الساجدين

اين كتاب - به راستى - شرح بزرگى است و از بهترين شرح ها و طولانى ترين آنها به شمار مى آيد ، در آن فوائد بسيارى از كتاب زياد كه غريب و كمياب اند ، آورده است . نظرات ديگر شارحان و حاشيه نويسان را نقل كرده و در ميان شارحان از سخن شيخ بهائى طرف دارى مى كند، ودربيشتر علوم - و به ويژه علوم عربى - بحث طولانى دارد.

مولاى بزرگ ، مولانا محمد حسين بن ملاّ حسن گيلانى ، در شرح خود بر صحيفه سجاديه، از شرح سيد على خان استفاده كرد [ بى آنكه نامى از آن ببرد ] چون سيد على خان بر آن آگاهى يافت و شرحش را از نظر گذراند به شدت او را تكذيب نمود و ناسزا گفت . هنگامى كه مولانا به اين امر پى بُرد بار ديگر [ شرح خود را از سر گرفت ] و در بيشتر جاها به ردّ كلام سيد پرداخت(1) . .

ص: 76


1- رياض العلماء 3 : 366 .

اين كتاب چندين مرتبه به صورت سنگى و تحقيق شده به چاپ رسيد ، و آخرين بار ، مؤسسه انتشارات اسلامى (زير نظر جامعه مدرسين حوزه علميه قم) با تحقيق سيد محسن امين ، در 7 جزء ، آن را به چاپ رساند .

5. نَغْمةُ الأَغان في عِشرة الإخوان = نَغْمةُ الأغانى فى عشرة الإخوان

اين كتاب اُرجوزه [ اشعار كوتاه ] اى است در معاشرت و اخلاق ، همه آن در كشكول محدث بحرانى ، به نام «أنيس المسافر» آمده و با آن چاپ شده است ، آغاز آن اين ابيات مى باشد :

يقول الراجى الصمد *** على بن احمد

حمداً لمن هدانى *** بالنطق والبيان

وبعد فالكلام *** أحسنه أقسام

وخيره ما طريا *** مستمعاً وأعجبا

وهذه اُرجوزه *** فى فنّها وَجيزه

ضَمّنتها معانى *** فى عشرة الإخوان

سَمَّيْتُه إذ طربا *** بنظمه وأغربا

ب- «نَغمة الأغانى» *** فى عشرة الإخوان

آرزومند درگاه خداوند بى نياز ، على بن احمد مى گويد :

ستايش خداى را كه مرا به نطق و بيان راه نمود .

بدان كه سخن نيك و زيبا اقسامى دارد ، بهترين آن كلامى است كه به گوش ها تازه آيد و اعجاب برانگيز باشد .

اين [ جُستار ] اُرجوزه اى است كه در فن خود ، فشرده و كوتاه است ؛

معانى [ و مطالبى ] را درباره معاشرت برادران و خواهران ايمانى دربردارد ؛

ص: 77

از آنجا كه نظم آن طرب انگيز و خوش حال كننده است ، آن را در «نغمه هاى خوش در زندگى» ناميدم .

و پايان آن چنين است :

ثمّ الصلاةُ أَبَداً *** عَلَى النبيّ أحمدا

ما طار طَيْرٌ فَشَذا *** ولاحَ فَجْرٌ فَبَدا

سپس درود هميشگى باد بر پيامبر ما احمد ، مادام كه پرنده پرواز مى كند و فضا عطرآگين مى شود و سپيده دم نمايان مى شود و هوا روشن مى گردد .

اين منظومه ، جداگانه ، در مجله عرفان صيداوى ، به چاپ رسيد(1) .

6. الكَلِمُ الطَيّب والغَيْثُ الصَيِّب

كتابى است در دعاها و حِرزهاى مأثور ، در آن فوائد ارزشمندى است ، اين اثر ناقص ماند و مؤلف آن را به پايان نرساند . آغاز آن چنين است :

الحمدُ للّه الّذي يَصْعَدُ إليه الكَلِمُ الطَيّب والعملُ الصالح يَرْفَعُه ومِنْ لَدَيه ...

در هند با چاپ سنگى به طبع رسيد .

7. الحدائق النَديّة فى شرح الصَمَديه

اين كتاب شرح «كتاب صمديه» اثر شيخ بهائى است ، در سال 1097 از تأليف آن فارغ شد .

اَفَندى درباره اين كتاب مى نويسد : ... اين اثر درازدامن و داراى فوايد نيك و ارزنده اى مى باشد ، شرحى است كه مانند آن در علم نحو سامان نيافت ، در آن اَقوال همه نحويان از كتاب هاى فراوانى - كه كمتر در دستْ رس اند - نقل شده است(2) . .

ص: 78


1- الذريعه 6 : 290 ، رقم 1559 .
2- رياض العلماء 3 : 366 ؛ و به نقل از آن در الروضات الجنّات 4 : 395 ، و اعيان الشيعه 8 : 152 .

اين كتاب بارها در ايران و عراق به چاپ رسيده است .

8. دو شرح (كوچك و متوسط) بر صمديّه

به نظر مى رسد هر دو مفقودند .

9. الفرائد البَهيّة فى شرح الصَمَديه

آقا بزرگ تهرانى در «الذريعه» نام آن را همين گونه مى آورد(1) ، و مى گويد : چند نسخه از آن در [ كتاب خانه ] سپهسالار به رقم 8170 و كتاب خانه شاه عبدالعظيم حسنى به رقم 921 (با عنوان «الفوائد البهيّه ...» ) وجود دارد ، و ظاهر اين است كه اين كتاب يكى از شرح هاى صمديه مى باشد .

10. سَلافةُ العِصْر فى مَحاسن الشُعراء بكلّ مِصْر

مؤلف در اين اثر شرح حال دسته اى از شاعران و اَعيان روزگار خود را ، از عامّه و خاصّه (سُنّى و شيعه) به ترتيب زير آورده است :

1 . اهل حَرَمَيْن (مكّه و مدينه) 2 . اهل شام و نواحى آن 3 . اهل يمن 4 . اهل عجم (ايران) و بحرين و عراق 5 . اهل مغرب .

آغاز آن چنين است : يا مَن اَوْرَعَ جواهِرَ الكَلِم حقائق الشفاه ...

سيد على خان در سال 1081 تأليف اين كتاب را شروع كرد و در سال 1082 از آن فارغ شد . مسلك و روش ثعالبى را در «يتيمة الدهر» و باخرزى را در «دمية القصر» در نگارش آن پيمود .

اين كتاب در مصر سال 1328 به چاپ رسيد ، و با اُفسِت دوبار تجديد چاپ شد ؛ بار اول با هزينه امير قطر ، و بار دوم در ايران . .

ص: 79


1- الذريعه 16 : 134 .

11. مُلحقات السُلافة مَشحونة بكلّ أدب وظرافة = تذييل السُلافة

در اين كتاب شرح حال هاى فراوانى است كه آنها را به كتاب اصل ملحق كرده است بى آنكه ملاحظه ترتيب اقسام پنج گانه را بكند . در اين ترجمه هاست شرح حال شيخ جمال الدين ، محمّد بن عبداللّه نجفى مالكى - از ذرّيه مالك اشتر - كه در اصل نيز ترجمه او را مى آورد و اين گونه توصيف مى كند : صاحب نَسَب اَشترى و ادب بحترى ...(1)

12. الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه

مؤلف اين اثر را بر 12 طبقه مرتب مى كند :

1 . صحابه 2 . تابعين 3 . محدثانى كه از ائمه طاهرين روايت كردند 4 . علماء دين 5 . حكما و متكلمان 6 . علماى عربى 7 . سادات صفوى 8 . ملوك و سلاطين 9 . اُمَرا 10 . وُزراء 11 . شعراء 12 . زنان .

آغاز آن چنين است : «الحمد للّه الذى جَعَلَ لعباده المؤمنين لسان صدق ...» از مقدمه آن به دست مى آيد كه مؤلف آن را در سالمندى نوشته است ؛ زيرا مى گويد :

«پس از آنكه موى سپيد گشت و اَنبان [ درون ] آكنده از علم شد ... به تأليف اين كتاب دست يازيدم» .

يك جزء از اين كتاب ، در نجف اشرف ، سال 1382ه به چاپ رسيد كه در بردارنده طبقه اول و بخشى از طبقه چهارم و اندكى از طبقه يازدهم است ، و همه آن چيزى مى باشد كه از كتاب به دست آمده است . .

ص: 80


1- الذريعه 4 : 55 ؛ نيز نگاه كنيد به سلافة العصر : 546 .

13. التذكرة فى الفوائد النادرة

اين كتاب به شيوه كشكول شيخ بهائى است ، محدث بحرانى در اوائل كشكول خود از آن نقل مى كند(1) .

14. المخلات فى المُحاظرات

اين كتاب نيز نظير كشكول شيخ بهائى است ، و آن غير از كتابى است كه اندكى پيش ذكر شد ؛ چنان كه صاحب روضات الجنّات - پس از نام بردن كتاب «المخلات» آن را نمايان ساخته است(2) .

15. الزُهرة فى النحو

اين كتاب را صاحب روضات (جلد 4 ، ص396) والذريعه (جلد 12 ، ص72) والغدير (جلد 11 ، ص348) ، و اَعيان الشيعه و ديگران آورده اند .

16. رسالة نفثة المصدور

سيد على خان در كتابش «انواع الربيع 2 : 343» در باب «الكلام الجامع» به اين رساله اشاره كرده است .

17. كتاب محك القريض

نام اين كتاب را مصنّف در «باب المغايره» از كتاب انواع الربيع خود چنين مى آورد :

«كتابى لطيف و ديوانى طريق (شگفت و كم نظير) در مقاصد شعر نگاشتم ، عنوانِ «محك القريض» را بر آن نهادم . .

ص: 81


1- الذريعه 4 : 25 .
2- الذريعه 20 : 232 ، رقم 2727 .

18. منظومة فى علم البديع

اين منظومه را ميرزا عبداللّه اَفندى در «رياض العلما 3 : 367» نام مى بَرَد ، و بسا همان منظومه اى است كه مؤلف در اَنوار الربيع آن را شرح مى دهد ، پس نيك بينديش .

19. رسالة فى المسلسلة بالآباء

سيّد على خان در اين رساله به شرح احاديث پنج گانه اى مى پردازد كه سينه به سينه از پدرانش به او رسيده است، نگارش آن را در سال 1109 هجرى به پايان مى رساند(1).

20. موضح الرشاد فى شرح الإرشاد فى النحو

اين كتاب را حاجى خليفه در «كشف الظنون» نام مى برد ؛ و به احتمال زياد، مقصود از «الإرشاد» ، كتاب «إرشاد الهادى فى النحو» اثر مسعود بن عمر تفتازانى است .

21. رسالة فى أغاليط القاموس

اَفَندى در «رياض العلماء 3 : 367» اين رساله را ذكر مى كند و صاحب روضات (جلد 4 ، ص395) به نقل از وى آن را مى آورد .

22. الطِراز الأوّل

اين همان كتابى است كه پيش روى ما و در دستمان است . .

ص: 82


1- الغدير 11 : 348 .

درنگى كوتاه

استاد احمد عبدالغفور عطار ، در مقدمه اش بر كتاب الصحاح (جوهرى) صفحه 73 ، نام سيد على خان را ضمن شارحان قاموس ذكر مى كند . وى پس از آنكه تاج العروس (زَبِيدى) و إضاءة الراموس (محمد بن طيب فاسى) را مى آورد ، تحت رقم 3 ، مى گويد :

شرح قاموس ، اثر ابن معصوم ، سيد على خان ، فرزند سيد امير نظام الدين احمد ، فرزند محمد معصوم حسينى دشتكى شيرازى شيعى (1052 - 1235ه )(1) .

آن گاه در صفحه 177 ، تحت رقم 35 ، مى گويد :

طراز اللغه ، اثر سيد على خان ، در آن قاموس را نقد مى كند ، و بر صاحب قاموس آنچه را توهُّم صحاح پنداشته ، رد مى كند .

و در صفحه 191 ، ذيل رقم 62 ، او را در ضمن كسانى مى شمارد كه - به طور ويژه از صحاح دفاع كرده اند .

از ترتيب استاد عطار فهميده مى شود كه سيد على خان داراى سه كتاب است :

يكى شرح قاموس ، و ديگرى نقد آن ، و سومى دفاع از جوهرى ؛ زيرا گاه او را در ضمن شارحان قاموس مى آورد و گاه در زمره كسانى كه آن را نقد كرده اند و سومين مرتبه از كسانى مى شمارد كه جوهرى را يارى رسانده و به دفاع از صحاح پرداخته اند .

نگارنده براى سيد على خان رساله اى مستقل در پشتيبانى از جوهرى ، نديده و نمى شناسد ، شايد اين رساله را تنها استاد عطار در اختيار دارد .

ص: 83


1- استاد در سال وفات مؤلف خطا كرده است ، در جايى گفته است سال 1235 هجرى ، و در صفحه 191 مى گويد : سال وفات او 1117 هجرى است ؛ نظر صحيح سال 1120 هجرى مى باشد .

بلى ، ميرزا عبداللّه أَفَندى از وجود رساله اى براى مصنف در غلط هاى قاموس نام مى برد ، و از سخن او برمى آيد كه آن غير از طراز است ؛ زيرا پس از ذكر كتاب «الطراز الأول» مى گويد :

«و رساله اى دارد در اشتباهات فيروزآبادى در قاموس ، و آن رساله اى است پسنديده و نيكو»(1) .

اگر استاد عطار از وجود اين رساله ، دريافته كه ميان كشف غلط هاى فيروزآبادى و صحيح دانستن گفته هاى جواهرى تلازم وجود دارد ، اين خود مطلبى است وگرنه بايد يادآور شد كه ، وى نام كتاب هاى سيد على خان را به اعتبار موضع گيرى هاى او [ در جاهاى مختلف كتاب ] تكرار مى كند ، و به تقسيم آنها نمى پردازد ، و اينها عناوين جداگانه نيستند .

اينها همه با چشم پوشى از اين است كه طراز را شرح قاموس معرفى مى كند ، و پيداست كه اين سخن حقيقت ندارد و جُزافى بيش نيست .

حق اين است كه رساله تغليط (خطاگيرى بر يافته هاى قاموس) اگر ثابت باشد ، تلازمِ ميان تخطئه فيروزآبادى و تصحيح جوهرى را اثبات نمى كند ؛ زيرا در آينده درخواهى يافت كه مؤلف در اين كتاب ، در بعضى جاها ، جوهرى را نيز برخطا مى داند ؛ و اين مطلب با اين نظر ما كه اهتمامِ مؤلف - به طور عام - در «طراز» يارى رسانى جوهرى است ، ناسازگار نمى باشد .

بنابراين ، در جمع ميان اين اقوال سه گانه و به صواب دانستن آنها مى گوييم :

سيد على خان در زمينه لغت ، تنها كتاب «الطراز الأول» را نوشته است ، و از آنجا كه اين كتاب نقد بر فيروزآبادى است و يافته هاى جوهرى را صحيح مى داند - و [ به .

ص: 84


1- مقدمه الصحاح : 177 .

گونه اى ] شرح قاموس است به حسب آنچه استاد عطار ادعا مى كند - استاد از باب تساهل اينها را كتاب هاى جداگانه مى شمارد(1) .

بلى ، مى توان هريك از اين دو موضوع را در رساله اى سامان داد ، و اظهار داشت كه : سيد على خان رساله چنين و چنان دارد كه از طراز برگزيده شده است ؛ ليكن هم اكنون - پيش از اينكه اين كار انجام گيرد - اين سخن ادعايى بيش نيست و نمى توان به طور قطعى آن را ابراز داشت .

مؤيد سخن ما اين است كه نسخه هايى براى اين رساله هاى موهومى در كتاب خانه هاى عمومى وجود ندارد ، و شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتابش «الذريعه إلى مصنّفات الشيعه» آنها را نياورده است ، بلكه به ذكر «الطِراز الأوّل» بسنده مى كند و به تعريف آن مى پردازد ، نه دو كتاب خيالى ديگر .

و اگر سيد على خان رساله اى در غلط هاى قاموس يا يارى رسانى به جوهرى داشت ، زَبيدى آن را ضمن شمارِ نام كسانى كه قاموس را شرح داده اند يا بر آن استدراك نوشته اند يا به نقد فيروزآبادى پرداخته اند ، مى آورد ، زيرا مى گويد :

... بعضى از آنها مانند مستدرك اند براى آنچه از فيروزآبادى فوت شده ، و مُعترض بر او براى آنچه نياورده است ؛ مانند علامه سيد على بن محمد معصوم حسينى فارسى(2) .

اين سخن زَبيدى آشكارا مى رساند كه براى سيد على خان كتاب ديگرى جز كتاب طراز نمى باشد ، وگرنه وى آن را نام مى بُرد . .

ص: 85


1- به ويژه اگر استاد معتقد باشد كه ، استدراكِ مواد و شواهد و رجال و آبادى ها و ... به معناى شرح است . اين سخن درست نيست ؛ زيرا كتاب سيد على خان شرح بدين معنا - مانند التاج و .. - نمى باشد . بلى ، در مجموع آن ، زياده ها و استدراكاتى بر قاموس يافت مى شود ؛ و اين شرح نيست ، بلكه كتابى مستقل مى باشد ، پس تأمل كن .
2- تاج العروس (زبيدى) 1 : 3 .

ويژگى هاى كتاب طِراز

كتاب «الطراز الأول» از مهم ترين كتاب هاى سيد على خان مدنى مى باشد ، و از كتاب هايى به شمار مى رود كه استدراك و نقد بر كتاب ها و نظرات ديگران است ؛ زيرا در نگارش فرهنگ لغت دو روش اساسى وجود دارد :

1 . تنها جمع و ترتيب واژه ها به صورت الفبايى و در قالب لغت نامه ؛

2 . استدراك و نقد با نگاه بر شيوه هاى لغويان گذشته .

و از آنجا كه كتاب ما از دسته دوم است ، پيش از پرداختن به كتاب طِراز ، اشاره به دو اَمر لازم است :

الف) آشنايى با روش عمومى لغت دانان ، و روش ساختن بعضى از اصطلاحات آنان ؛ مانند مثلث ، ضد ، اِبْدال ، معرب ، قلب .

ب) بيان شيوه استدراك انتقادى و چگونگى تكامل فرهنگ هاى لغت - از نظر كميت و مواد زبان عربى - به گونه اى كه با گذشت زمان ، دائرة المعارف ها پديد آمد و آنها دربر دارنده مطالب و اطلاعات زيادى اند كه در درون كتاب ها پراكنده اند و در رساله ها و شرح هاى ديوان هاى عرب و غير آن ، انتشار يافته اند .

و پس از آن درنگ در تخطئه هاى ديگران ، و اينكه : آيا آنان در گفته هاشان بر حق بودند ؟ يا نقدها و ردّها بر آنها وارد است ؟ آيا كتاب طراز در خواسته اش موفق گرديد و نقدهاى آن بر ديگران صحيح است ؟ يا اين كتاب ، در همان ورطه اى افتاد كه ديگران فرو غلطيدند ؟

اثبات اين مطلب اخير گرچه فرصت طولانى را مى طلبد ، ليكن سعى ما بر اين است كه در حد امكان ، نمايى از آنچه مؤلف در كتابش انجام داده ارائه دهيم ، نتيجه بر عهده خواننده گرامى است .

ص: 86

شايان ذكر است كه ما در اين پژوهش ، شواهد زيادى را آورديم ؛ زيرا بيان كامل اين شيوه و استوارسازى ادعاهاى فربه و انبوه درباره كتاب و مؤلِّف ، به يك شاهد و دو شاهد ، تطبيق شدنى نيست ؛ زيرا هر اندازه شواهد زياد باشد ، مدّعا به صواب نزديك تر است ، وگرنه اين بررسى مُدعاهايى بى دليل مى گردد يا ادعاهايى بزرگ با دلايلى اندك .

شيوه عمومى لغويان

اين عنوان عامى است كه بايد آن را وارسى كنيم ، ليكن اين مقدمه جاى آن نيست ؛ زيرا مقصود در آن آگاه ساختن خوانندگان به دانستنى ها و مقدمات ضرورى است ؛ از اين رو ما به آنچه در گذشته درباره مكاتب و روش هاى لغويان آورديم بسنده مى كنيم . به اين اميد كه در جاى ديگر ، اين مقوله را به شكلى گسترده مطرح سازيم .

اين سخن درباره اصطلاحات نيز جارى است ؛ زيرا آنها فراوان اند و اين مقدمه گنجايش بيان آنها را ندارد . پس ، به عنوان نمونه ، به توضيح پنج اصطلاح مى پردازيم ، به جهت شيوع و كثرت استعمال آنها در فرهنگ هاى لغت .

مثلث (سه گانه)

در ضبط اين واژه به سه صورت «ضمّه ، كسره ، فتحه» اختلاف شده است با اتفاق يا اختلاف در معنا .

در صورت اتفاق در معنا ، حركت گاه در فاء الفعل مى آيد ، مانند : غُمْر ، غِمْر ، غَمْر ؛ و گاه حركت در عين الفعل است ، مانند : رَجُل ، رَجِل ، رَجَل ؛ و در قسم سوم دو ضمّه ، در مقابل دو فتحه و دو كسره مى باشد ، مانند : سُمْسُم ، سِمْسِم ، سَمْسَم .

و با اختلاف در معنا ، مانند «بَضع» كه به معناى بُريدن گوشت است و دو نيمه كردن [ لاشه حيوان ] و سيراب شدن از آب ؛ و «بَضْع» مصدرِ بَضَعْتُ المرأة ، هنگامى كه شخص با زن آميزش كند .

ص: 87

«بَضْع» و «بِضْع» ميان يك تا پنج معنا در قول ابو عبيده ؛ و به نظر ديگران ، ميان يك تا ده معنا است .

«بُضْع» به معناى نكاح [ آميزش جنسى ] .

بيشتر آنچه در كتاب ما و مصادر آمده است همان صورت اول است . بزرگان به مثلث اهتمام ورزيده اند و در مصنفاتى آن را گرد آورده اند .

بعضى از اين نوشته ها مفقود مى باشد ؛ مانند : كتاب ابو زيد انصارى (م315ه )(1) ، وشاء (م325ه )(2) ، شمشاطى (در سال 377 حيات داشت)(3) ، هَرَوى (م433ه )(4) ، ابوبكر يحيى بن على شيبانى (م502ه )(5) ، ابو حفص بلنسى قضاعى (م570ه )(6) ، زواوى مغربى حنفى (م628ه )(7) ، عزالدين محمد بن ابوبكر بن جماعه (م819ه )(8) ، و ديگران .

و برخى از مصنّفات مثلّث ، نسخه هاى خطى اند ، اميدواريم كه به زيور طبع آراسته شوند ؛ مانند كتاب قزاز نحوى (م512ه )(9) ، ابن حورى (م515ه )(10) ، .

ص: 88


1- معجم الادباء 11 : 416 ؛ بغية الوعاة 1 : 582 - 583 .
2- الفهرست (ابن نديم) : 126 ؛ معجم الأدباء 17 : 132 ؛ بغية الوعاة 1 : 18 .
3- معجم الادباء 14 : 241 .
4- نگاه كنيد به ، العُباب ، حرف همزه .
5- البلغة فى شذور الذهب : 168 .
6- بغية الوعاة 2 : 223 .
7- بُغية الوعاة 2 : 344 .
8- كشف الظنون 2 : 1587 .
9- نسخه اى از آن در كتاب خانه آستان قدس رضوى هست .
10- نسخه اى در كتاب خانه عباس عزاوى موجود است .

طائى (م672ه )(1) ، مُجِد فيروزآبادى (م817ه )(2) .

و دسته سوم چاپ شده اند ؛ مانند كتاب مثلثات قُطْرُب (م205ه ) - كه دكتر رضا سويس آن را تحقيق كرده است - و كتاب مثلث ابن سيد بَطَلْيَوْسى (م521ه ) ؛ و كتاب نيل الأدب فى نظم مثلثاث عرب ، اثر حسن بن على قوريه خليلى (م1262ه ) چاپ شده در بولاق ، سال 1302 ؛ منظومه اى با عنوان «نفحة الأحكام فى مثلث الكلام» ، اثر شيخ عبدالهادى ابيارى (م1305ه ) .

استاد دكتر صلاح مهدى فرطوسى ، كتاب مثلث ابن سيد بَطَلْيَوْسى را در دو مجلد تحقيق كرده است ، و دار الرشيد (در سال 1981م) آن را به چاپ رسانده است .

و ما پيش از اين تأكيد كرديم كه نوع اول از مثلثات (يعنى آنها كه در معنا يكسان و هماهنگ اند) به اختلاف لهجه هاى عرب بازمى گردد ؛ زيرا شناخته نشده [ و مرسوم نيست ] كه يك قبيله با الفاظِ مختلف سخن بگويد .

و اكنون [ نگاهى مى افكنيم به ] بعضى از مثلثات در كتاب طراز :

مصنّف در ماده «بدأ» مى گويد : كانَ ذلك فى مَبْدَء الأمر - و ضَمّه داده مى شود - و مُبْتَدَئِه و فى بِ-َُدْأَتِه (به تثليث [ فاء الفعل ] ) ، و فى بَدَأَتِه (به تحريك [ لام الفعل ] ) ؛ يعنى آن در اوّل امر بود .

و در ماده «بذأ» مى گويد : بَذُؤَ - مانند قَرُبَ است - و تثليث مى شود [ يعنى : بَذَأَ وَبَذِئُ وبَذُؤَ ] ، بَذاءً وبَذَاءةً [ فحش داد و ناسزا گفت ] .

و در ماده «برأ» مى گويد : بَرِئَ المريضُ - به تثليث - [ بَرِئَ ، بَرَأَ ، بَرُؤَ ] بَُرْءاً (به ضَمّ و فتح) وبُرُوءاً [ بيمار شفا يافت ] . .

ص: 89


1- نسخه اى از آن در الظاهريه مى باشد ، و با شرح احمد بن امين شنقيطى ، در چاپ خانه جماليه مصر ، در سال 1329 ، چاپ شده است .
2- نسخه اى از آن در دارالكتب وخزانة العامة در رباط هست .

و در ماده «بهأ» مى گويد : بَهَأْتُ به - مُثَلَّثَة العين [ بَهَأَ ، بَهِئَ ، بَهُؤَ ] - بَهْأً وبُهُوءاً [ له ] : به آن اُنس گرفتم .

و در ماده «نسأ» مى گويد : نُسِئَتِ المرأة (به صيغه مجهول) : حيض زن به تأخير افتاد و حاملگى او اميد مى رود ، يا آشكار شد و حامله شد به اول چيزى كه حمل پديد مى آيد (به روايت اصمعى) ؛ و هى نِ-َُس ءٌ - به تثليث - و نَسُوء (بر وزنِ صَبور) نه «نَسِئ» .

و در ماده «هنأ» مى گويد : هِناء - مانند كِتاب - قطران است ؛ مى گويى : هَنَأْتُ الإِبل - مانند مَنَعْتُها - أهْنَؤُها (به تثليث نون) [ هَنَأَ ، هَنِئَ ، هَنُوءَ ] هِنْ ء وهِناء - مانند دِبْغ و دِباغ : زمانى كه شتر را با قطران طِلا كنى [ و قطران اندودش نمايى ] فهى مَهنؤة ، و اسم مصدر آن هِنْ ء (بر وزن عِهْن) است .

و در ماده «خمص» مى گويد : خَمِصَ بَطْنُهُ - به تثليث ميم - [ خَمِصَ ، خَمَصَ ، خَمُصَ ] خَمْصاً (بر وزنِ فَلْس و سَبَب و قُفْل ... ) .

و در ماده «قصص» مى گويد : و قُصاص الشعر وقُصاصَتُه ، هر دو به تثليث [ قُصاص : قِصاص ، قَصاص ؛ قُصاصَة ، قِصاصة ، قَصاصة ] ، و ضمّ بهتر است .

ضِدّ

ضِدّ استعمال يك واژه در دو معناست مانند «قُرْء» كه به معناى حَيض و پاكى از آن مى باشد ؛ و «غَريم» كه به معناى طلبْ كار و بدهكار است ؛ و «قَنيص» كه به معناى شكارچى و شكار مى آيد ، و «مَسجور» كه به معناى «پُر» و «تُهى» دست است .

ضد نوعى از اشتراك لفظى است ، ابو حسين احمد بن فارس مى گويد :

از سنت هاى عرب در نام ها اين است كه دو متضاد را به يك اسم مى نامند ؛ مانند «جَوْن» براى سياه ، و «جَوْن» براى سفيد(1) .

ص: 90


1- الصاحبى : 66 .

ابن دُرُسْتَوَيْه [ م347ه ] ، وجود ضد در زبان عربى را انكار كرده و كتاب هايى در اِبطال اَضداد نوشته است(1) ، ليكن ابن فارس كتابى در ردّ او نگاشته است ، در «الصاحبى» مى نويسد : « ... و در اين باره كتابى جداگانه سامان داديم»(2) .

درباره ضدّ كتاب هاى زيادى تأليف شده است ؛ مانند : كتاب قطرب (م206ه ) ، اَصْمَعى (م216ه ) ، ابو محمّد عبداللّه بن محمّد بن هارون توزى (230ه ) ، ابن سِكِّيت (م244ه ) ، سِجِستانى (م248ه ) ، ابن اَنبارى (م328ه ) ، ابن طَيِّب لغوى (م351ه ) ، ابن دَهَّان (م569ه ) ، صَغانى (م650ه ) و ديگران .

بعضى از اَضداد ذكر شده در كتاب طِراز چنين است :

مُصَنِّف در ماده «جفأ» مى گويد : جَفَأْتُ البابَ : در را بستم ، در را گشودم ؛ اين ماده ضد است .

در ماده «رقأ» مى گويد : رَقَأَ بينهم (بر وزن مَنَعَ) : ميان آنان فساد و تباهى آفريد ، بين آنها صلح و سازش پديد آورد ؛ ضد است .

در ماده «نوأ» مى گويد : ناءَ يَنُوءُ نوءاً : با سنگينى و مشقّت برخاست و بلند شد ، سقوط كرد و پايين افتاد ؛ ضد است .

در ماده «ورأ» مى گويد : وراء ، ظرف مكان است [ و ] به معناى پشت [ سر ] و پيش [ رو ] مى باشد ؛ ضدّ است . و به معناى «سوى» به نقل از فرّاء ، و مُجَرَّد [ از مضاف إليه ] (و به تنهايى) به معناى جانب و طرف .

در ماده «هأهأ» مى گويد : و هَأْهَأَ بالكلب : سگ را راند و دور ساخت ، سگ را صدا زد و فرا خواند ؛ ضد است . .

ص: 91


1- بنگريد به ، المزهر 1 : 396 .
2- الصاحبى فى فقه اللغه : 66 - 67 .

در ماده «قرأ» مى گويد : قَُرْء ، به فتح و ضم ، و اوّل [ قَرْء ] مشهورتر است : حيض و پاكى [ از خونْ رَوِش ] ؛ ضد است ... أَقْرَأتِ المرأة : زن حيض شد ، خُون رَوِش زن پايان يافت و پاك گرديد ؛ ضد است .

در ماده «لفأ» مى گويد : لَفَأَه حقّه (بر وزن مَنَعَه) : فرو كاست و حقّش را كم داد ، همه حق او را پرداخت ؛ ضد است .

در ماده «قلص» مى گويد : قَلَصَتِ البئر : آب چاه فروكش كرد ، آب چاه زياد شد و به بالاى آن رسيد ؛ ضد است . قَلْص (بر وزن فَلْس) به معناى فراوانى آب و كمبود آن آمده و از اَضداد مى باشد .

سيد على خان غافل شده از اينكه يادآور شود ماده «دَأْدَأَ» از اَضداد است ؛ زيرا مى گويد : دَأْدَأَ الصبىّ : كودك را آرام ساخت ، و - مَهْدَه : گهواره كودك را حركت داد .

اِبدال يا تعاقُب

اِبدال قرار دادن حرفى است در جاى حرف ديگر با ابقاى ديگر حروف و ترتيب و هيئت آنها ؛ مانند : ثُوم و فُوم (سير) ، حَثْوان وحَثْيان (خاك پاشى) حثيث و حفيف (سريع و تند) .

ابن فارِس در كتابش - الصاحبى فى فقه اللغة - مى گويد :

از سنّت ها [ و شيوه هاى معمول ] عرب اِبدال حروف و جاى گزينى بعضى از آنها در مقام بعض ديگر است ؛ گفته مى شود : «مَدَحَه ومَدَهَه» [ او را ستود ] و «فَرَسٌ رِفلٌ ورِفْنٌ» [ اسب دُم دراز ] ؛ اين سنّت مشهور است ، علما درباره آن كتاب نوشته اند(1) .

ص: 92


1- الصاحبى فى فقه اللغه : 66 - 67 .

از كسانى كه در اِبدال كتاب نوشته اند ابن سِكِّيت (م244ه ) است و ابو اسحاق زَجّاجى (م337ه ) و ابو طَيِّب لغوى (م351ه ) و ديگران .

در نام گذارى [ اين شيوه ] اختلاف كرده اند كه آيا آن اِبدال است يا تعاقب ؛ بعضى به ناميدن آن به اِبدال گرويده اند و بعض ديگر - مانند ابن جِنِّى - به اينكه آن تعاقُب است گرايش يافته اند .

اين اِبدال گاه ميان يك حرف است ، مثل «قَضْم» و «قَطْم»(1) ، و گاه بين دو حرف جارى مى شود ؛ مانند «سَحْق» و «سَهْك»(2) ، در اين دو واژه «حاء» بدل «هاء» است - كه همتاى هم اند - و «قاف» به جاى «كاف» آمده ، كه همسان مى باشند .

و گاه اِبدال در يك واژه ، ميان سه حرف جارى مى شود ؛ مانند «دَرَأَ» و «طَلَعَ»(3) كه «دال» و «طاء» در پى هم آمده اند ؛ زيرا دو حرف نِطْعِى [ سقفِ دهانى ] مى باشند ؛ و «راء» و «لام» ، دو حرف ذُلْقِى [ نوكِ زبانى ] و شبيه هم اند ؛ و «همزه» و «عين» ، دو حرف حَلْقى مى باشند و همتاى يك ديگر .

پيش از اين در حكايت أصْمَعى از اَعرابى گذشت كه «سَقْر» و «صَقْر» و «زَقْر»(4) ، از [ موارد ] اِبدال اند كه در زبان عرب شايع و صحيح است .

اكنون بعضى از واژه هاى اِبدال را در كتاب طِراز مى آوريم ، همراه با ذكر لغاتِ ديگرى از زبان عرب در اين زمينه ؛ زيرا با بحث اِبدال تناسب دارد . .

ص: 93


1- قَضْم وقَطْم به معناى گاز گرفتن و بُريدن با دندان است (م) .
2- سَحْق و سَهْك : گرد و غبار (م) .
3- دَرَأَ و طَلَعَ : درخشيد و آشكار شد (م) .
4- سَقْر يا صَقْر يا زَقْر : نام پرنده اى است شكارى از خانواده بازها ، كه در فارسى به آن «چَرْغ» يا «چَرْخ» گويند (م) .

سيد على خان در ماده «دربأ» مى گويد : «دَرْبَأْتُ فلاناً : مانند «دَرْبَيْتُه» (با ابدال همزه به جاى ياء) ، چنان كه در «دَهْدَهْتُه : آن را غلطاندم» ، گويند [ اصل آن ] «دَهْدَيْتُه» ، است .

در ماده «شسأ» مى گويد : شاسئ î جاسئ - خشن و سخت - (جاى گزينى شين به جاى جيم) چنان كه در «مُدْمَج : فشرده ، متراكم» ، گويند : «مُدْمَش» .

در ماده «شمأ» مى گويد : شَمَأ î شَمَع (هر دو بر وزن سَبَب) - موم عسل - لغت [ و لهجه ] تميمى است ، عين به همزه تبديل شده است . خليل مى گويد : تميم ، همزه را به عين تبديل مى كند و عين را به همزه ؛ در «خَبَعَ : پنهان كرد» ، گويند : «خَبَأ» ، و در «نَزَأَ : بيرون كشيد» ، گويند : نَزَعَ .

در ماده «صدأ» مى گويد : صَدَأ (بر وزن جَبَل) ، جسم لطيف است ؛ و اَصل آن «صَدَع» مى باشد ، عين به همزه تبديل شده است ؛ چنان كه درباره «أُباب» گفته اند : عُباب (سيلاب) است .

در ماده «صرأ» مى گويد : صَرَأَ ، همان «صَرَخَ : ناليد ، فرياد كشيد» است ، خاء را به همزه تبديل كرده اند . اخفش به نقل از خليل مى گويد : از موارد غريب [ نادر و كمتر شناخته شده ] اِبدال ، همين ماده است .

در ماده «عَنْظَأَ» مى گويد : «عَنْظَأَ الرجل» ، لغت [ و گويشى ] در «حَنْظَأَ» است ؛ يعنى بد دهنى كرد و سخن زشت بر زبان آورد .

در ماده «فرأ» مى گويد : فَرا (بر وزن رَشا و فَضا) همان گورخر است ، همزه اش به الف تبديل شده - و گفته اند : «فَرى» (بر وزن ثَرى) - جمع آن فِراء و اَفْراء مى باشد (بر وزن جِبال و اَسباب) .

در ماده «فشأ» مى گويد : تَفْشَأُ المرضُ فيهم ؛ يعنى بيمارى ميان آنها منتشر شد ، لغتى است در مُهْمَل (تَفْسَأُ) .

ص: 94

پيش از اين ، مصنّف در ماده «فسأ» ، مى گويد : تَفْسَأُ فيهم المرضُ ؛ يعنى بيمارى شيوع يافت و پراكنده گرديد .

در ماده «ورأ» مى گويد : تَوَرَّأَتْ عليه الأرضُ - زمين او را در درون خود فرو بُرد

و پنهان ساخت - لغت [ و لهجه اى ] است در «تَوَدَّأَتْ» .

در ماده «حذأ» مى گويد : «حَذِئَتِ الشاةُ حَذَا» (بر وزنِ تَعِبَت) ، لغت [ و گويشى [ است در «حَدِئَت» (با دال مُهمل و بى نقطه) .

در ماده «حدأ» ، سخن عرب را مى آورد كه گويند : «حَدِئَتِ الشاةُ» ؛ گوسفند از گرسنگى شكمش ناليد .

در ماده «دثأ» مى گويد : دَثَئِى (بر وزن عَجَمى) ، باران بعد از بهار است يا بارانى كه در تابستان مى آيد ، و نتاج (توليد مثل) گوسفند در آن است ؛ «دَفَئى» - با فاء - لغتى است در آن .

در ماده «دفأ» ، سخنش را تكرار مى كند و مى گويد : «دَفَئى» (بر وزن عَجَمى) ، نوعى باران است ؛ مانند «دَثَئى» به تثليث [ دَُِثئى ] از نظر وزن و معنا .

نيك بنگر كه چگونه مصنّف ماده «دفأ» را در جاى خودش مى آورد ، و بر آنچه در «دثأ» آورده ، اِحاله مى كند .

در ماده «وبأ» مى گويد : وَبَأَ إليه ، و «أَوْبَأَ» ، لغت [ و گويشى ] است در «وَمَأَ» و «أَوْمَأَ» . زمانى كه شخص سوى چيزى يا كسى اشاره كند ، گويند : اَومَأَ ؛ وَبأ إليه .

در ماده «ودأ» مى گويد : «دَأْنى» لغتى است در «دَعْنى» [ مرا واگذار ، رهايم كن ] ، و اين تناسب دارد با نظر كسى كه همزه را عين قرار مى دهد .

در ماده «طِرْص» مى گويد : گويشى است در «طِرْس» به معناى صفحه بازنويسى شده ، صفحه .

در ماده «قفص» مى گويد : در شرح او براى اثر «بيوت القافصة» است ؛ يعنى

ص: 95

گروه قافصه : فرومايگان (پست فطرتان) ، صاد بَدَل از سين است ، از اين سخن عرب : عبد اَقْفَس وأمة قَفْساء (بنده لئيم و كنيز فرومايه) .

در ماده «قمص» مى گويد : قُمَّصى (بر وزن زُمَّكى) ، گويشى است در قُبَّصَى - با باء تك نقطه - به معناى راه رفتن تند ، دَو .

مُعَرَّب

مُعَرَّب ، تعريب (عربى ساختن) واژه بيگانه است براساس قواعد و اصولى كه در كتاب هاى مُعَرَّبات [ عربى سازى كلمات اجنبى ] نوشته شده است ، و اين تغييرگاه به اِبدال [ جاى گزينى ] يك حرف است يا افزودن يك حرف ، يا كاستن يك حرف ، يا اِبدال حركتى به حركت ديگر ، يا ساكن ساختن حرف متحرك ، يا حركت دادن حرف ساكن و ... .

چنان كه در عربى كاف را به قاف تبديل مى كنند (كاشان î قاسان) يا سين را به جاى شين مى گذارند (دَشت î دَست) .

و گاه تغيير به گونه ها (و شيوه هاى) مختلف است ؛ مانند كُرْبَق و كُرْبَج و قُرْبَق(1) (حانوت ، دكان) .

سيد على خان مدنى (مصنّف) در ماده «عرب» درباره اين اصطلاح مى گويد :

مُعَرَّب (بر وزن مُعَظّم) ، واژه هاى غير عربى است كه براى معناهايى وضع شده اند و عرب آنها را به كار مى برد و به شيوه خود (زبان عربى) با آنها سخن مى گويد ؛ مى گويى : «عَرَّبَتْهُ العَرَبُ تَعْريباً ، واَعْرَبَتْهُ إعْراباً» ؛ عرب آن را مُعَرَّب ساخت ، و آن را اِعراب داد و به صورت عربى درآورد .

ص: 96


1- دو واژه اَخير به صورت «كُربُج» و «قُربُق» نيز ضبط شده اند (نگاه كنيد به لسان العرب 3 - 4 : 3410 ، ذيل ماده «كربج») (م) .

درباره مُعَرَّب كلام بيگانه ، تصنيفاتى نگارش يافته است ، مشهورترين آنها اثر ابن منصور جَوالِيقى مى باشد (موهوب بن احمد بن محمد بن خضر ، متوفاى سال 540 هجرى) ، بِشْبِيشى (م820ه ) كتابى دارد با عنوان «التذييل والتكميل لما اسْتُعمِلَ مِنَ اللفظ الدخيل» ، شهاب خَفاجى (م1069ه ) نيز كتابى دارد با عنوان «شفاءُ العليل فيما وُرِدَ في كلام العرب مِنَ الدخيل» ، و كتاب هاى ديگرى هست از ديگر كسان .

بعضى از مُعَرَّبات در كتاب طِراز چنين است :

در ماده «أمص» مى گويد : آمِص وآميص (بر وزن صاحب و هابيل) ، مُعَرَّب (عربى شده) خاميز ، و آن شورباى سِكباج (گوشت گوساله پرورده شده در سركه با پوست آن) است كه سرد كرده شده و از روغن تصفيه (و جدا) گرديده باشد ؛ اصل آن «يخ آميز»(1) است ، يعنى بيرون آمده از يخ .

[ در اين دو واژه ] همزه ، تبديل به عين شده است و گفته اند : عامِص و عاميص ؛ در زبان عربى «هَلام» نام دارد .

در ماده «قربج» مى گويد : قُرْبُج (بر وزن قُرْطُم) ، لغت (و گويشى) است در كُربُج ، به معناى حانوت (دكان) ، مُعَرَّبِ «كُربه» .

در ماده «طبرزد» مى گويد : طَبَرْزَد (بر وزن زَبَرْجَد) از شكر و نمك درست مى شود و به شدت سفت و سخت است ؛ و هنگامى كه مطلق آورده شود ، مقصود از آن شكر به صورت بلور درآمده است ، مُعَرّب تَبْرزَد [ قند يا نبات ] . «تَبَر» در فارسى ، همان «تيشه» است [ آن را تَبَرزَد گويند ] گويا كناره هاى آن را با تيشه تراشيده اند ؛ گفته مى شود : «سكّرٌ طَبَرْزدٌ» ، و صفت در اعراب از آن متابعت مى كند . .

ص: 97


1- در لغت نامه دهخدا (جلد 6 ، صفحه 9404) ، اصل «خاميز» ، «خام آميز» دانسته شده است ، و از قول ناظم الأطباء آمده است : «آبگوشت بى چربشى كه گذارند سرد شود تا ببندد» (م) .

در ماده «مرج» مى گويد : مَرْجْ (بر وزن فَلْس) ، زمين پهناور داراى گياه است كه در آن حيوانات را مى چرانند ، مُعَرَّب «مَرز»(1) .

در ماده «منج» مى گويد : مَنْج (بر وزن فَلْس) ، دو يا سه (دانه) تمر (خرما) كه به هم بچسبند ، و بَنْج يا دانه آن ، مُعَرَّب «مَنْگ» [ بَنْگ : تخم شاهدانه ] .

و با ضمّه (مُنْج) بادام تلخ يا درخت آن ، و ماش سبز ، مُعَرَّب «مُنك» (بر وزن قُفل) واژه اى هندى است .

در ماده «يرج» مى گويد : يارَج ، گويشى است در «يارِق» ، و آن دستْ بند يا النگو يا گوشْ واره است يا درست نشده آن كه همان قُلْب [ = غش دار ] زر يا سيم ناسره [ طلاى ناخالص ] مى باشد ؛ هر دو واژه معرب اند .

قَلْب

قلب ، مقدم داشتن بعضى از حروف كلمه بر بعض ديگر است (مانند : رجب ، جبر ، بجر ، جرب ، ربج ، برج) پيش از اين درباره آن سخن به ميان آمد .

در اصطلاح عالمانِ صرف ، اين كار قلب مكانى است ، و نزد لغويان به اشتقاق اكبر يا اشتقاق كبير .. معروف است .

واژه شناسان ، ظهور قلب اشتقاقى و ارتباطِ قلب مكانى را براساس اختلاف لهجه ها بررسى كردند و دريافتند كه هيچ علاقه و ارتباطى ميان آن و اختلاف گويش ها وجود ندارد(2) .

ما در اين مجال نمى خواهيم طولانى سخن بگوييم ، بلكه قصدمان اشاره به اين

ص: 98


1- مَرز ، واژه پهلوى است به معناى زمين ، كناره باغ و كشتزار ، سرحد (فرهنگ فارسى عميد 2 : 1788) (م) .
2- نگاه كنيد به ، سخن ابن دُريد ، آنجا كه مى گويد : باب حروفى كه قلب شده و گروهى از نحويان آنها را لغاتى پنداشته اند .

است كه اين ظهور لغوى از مظاهر تنوُّع لغوى نزد عرب است ، و در فرهنگ هاى زبان امروزى موجود مى باشد ؛ لغت دانان گاه يادآور مى شوند كه واژه مقلوب است و گاه اشاره نمى كنند .

سيد على خان در كتاب طِراز ، مقلوب را اين گونه تعريف مى كند :

قلب در علم تصريف [ = صرف ] دو معنا ندارد :

1. دگرگونى حرف عله به حرف عله ديگر ؛

2. در آمدنِ حرفى به جاى حرفى با تقديم و تأخير ؛ مانند «جذب» و «جبذ» .

بعضى از مقلوبات در كتاب طِراز چنين است :

مُصَنِّف در ماده «بسأ» ، در شرح حديث «لو كان ابو طالب حياً لَرَأَى سُيُوفَنا وقد بَسَأَتْ بالمآثل»(1) مى گويد : [ بَسَأت بالمآثل ] يعنى شمشيرهاى ما براى كشتار و نابودى آنان آخته شده ، در حالى كه ايشان برترين هاى قوم [ عرب ] اند ؛ «مآثل» مقلوب «أماثل» مى باشد .

در ماده «تفأ» مى گويد : تَفِئَّةُ الشى ء (بر وزن تَحِلَّة) اَوان و آغازِ چيزى است ؛ گويا اين واژه مقلوب «تَئِفَّة» مى باشد كه همزه آن مقدم شده است .

اين سخن او را كه مى گويد : «كأنّه : گويا آن» ملاحظه كن ، در «التاج» آمده كه آن لغت ديگرى است [ و اين دو واژه از هم متمايزند ] .

در ماده «ثَفَأَ» مى گويد : «ثَفَأَ القِدر : فَثَأَها» و در ماده «فثأ» مى گويد : «فثأتُ القِدْرَ : سكنتُ غليانَها بالماء ..» (جوش ديگ را با آب فرو نشاندم) و به طور شفاف آگاه نمى سازد كه آن مقلوب است . .

ص: 99


1- اگر ابو طالب زنده بود البته مى ديد كه شمشيرهاى ما از نيام بيرون آمده است تا مهتران عرب را به خاك و خون كشد .

در ماده «روأ» مى گويد : «راء» (بر وزن جاءَ) لغتى است در «رأى» ، از آن قلب شده است .در ماده «صيأ» مى گويد : «صاءَ الفرخُ والعقربُ والفأرُ والخنزيرُ ، يَصِئ صَيْئاً» از باب «جاء» [ يعنى جوجه ، عقرب ، موش ، خوك ] بانگ زد و صدا درآورد ، اصلِ آن «صَأَى يَصْأى صَئْياً» مى باشد ، آن را قلب كرده اند ؛ چنان كه در «رأى» گفته اند : «راءَ» ، و در «شَأآهُ» گفته اند : «شاءَه» .

در ماده «ضاء» مى گويد : «ضِئاء» (با دو همزه و ميانشان الف) مقلوب ضِياء [ روشنى و نور ] است .

در ماده «كيأ» مى گويد : كاءَ عن الأمر (بر وزن باعَ) كَيْأَةً [ يعنى ] از آن امر ترسيد و بيمناك شد و بر آن اقدام نكرد ؛ مانند كاءَ كَوْءاً - از باب قال - وكَأْواً بنابر قلب .

در ماده «ماء» مى گويد : ماءَ السِّنَّوْرُ يَمُوءُ مُؤاءً (بر وزن غُراب) با دو همزه [ يعنى گربه ] بانگ زد . اين واژه ، مقلوب «مَأى» (مهموز العين) مى باشد ؛ مانند گويش عرب در «صَأى» و «رأى» كه «صاء» و «راءَ» بر زبان مى آورد .

در ماده «نوأ» مى گويد : ناءَ الرجُلُ : بَعُدَ (آن مرد دور شد) اين واژه از «نأى» قلب شده ، چنان كه «راء» از «رَأَى» .

در ماده «ومأ» مى گويد : وامَأه مؤامَأَةً [ يعنى ] خود را مانند او ساخت و با او هم چشمى كرد . اين واژه مقلوب «وا أَمَه : با او هماهنگ شد» مى باشد يا لغتى در آن است .

در ماده «شيص» مى گويد : شِيصى (بر وزن عيسى) و مدّ داده مى شود [ يعنى «شِيْصاء» ] يا مَدّ آن به ضرورت است و فصيح قصر مى باشد يا به عكس ؛ مفرد آن «شِيْصَة» و «شِيْصاة» است(1) . .

ص: 100


1- در «المنجد» ذيل اين ماده آمده است : شِيْصاء [ اسم جمع است ] مفرد آن «شِيْصاءَة» مى باشد ، و آن تمرى است كه دانه اش سفت نشده باشد ؛ شِيْص [ اسم جمع است ] مفرد آن «شِيْصَة : نوعى ماهى» است (م) .

در ماده «ربص» مى گويد : تَرَبُّص : تَرَقُّب ، توقُّف (انتظار كشيدن ، ايستادن) ... گفته اند اين واژه مقلوب «تَصَبُّر» است [ به معناى تظاهر به بُردبارى ؛ شكيبا ماندن ] .

در ماده «رفص» مى گويد : رُفْصَة (بر وزن غُرفه) ، نوبت آب است ؛ اين واژه قلب «فُرْصة» مى باشد .

اينها اصطلاحات عامى اند كه در كتاب هاى لغت زياد به كار مى روند ، و ويژه مؤلفى دون ديگرى نيست مگر از نظر سعه و ضيق و كم و زياد ؛ سيد على خان در طِراز - از باب همراهى با مشهور لغويان - بسيارى از آنها را ذكر مى كند ؛ و ما ضرورتى براى حصر (شمار) تطبيق آنها در كتاب نمى بينيم ، هرچند بعضى از نويسندگان جديد(1) - در مقدمه اى كه بر تحقيقِ يكى از كتاب هاى لغت نگاشته - اين كار را كرده است !! .

ص: 101


1- مقصود مقدمه دكتر محمد على عبدالكريم ردينى است بر كتاب «الراموز على الصحاح» اثر محمّد بن سيد حسن (م866ه ) چاپ دار الأُسامه ، دمشق (م) .

ص: 102

واكاوى انديشه هاى عالمان لغوى و نقد آنها

اشاره

ص: 103

ص: 104

پيش از اين ، به مقصود از اين روش اشاره شد . مراد از «استدراك» ، جبران چيزهايى است كه در فرهنگ هاى لغتِ پيشين ناپيداست ، و ثبت هريك از آنها در جاى خودش (ابواب و فصول لغوى) [ اين مفهوم ] لُغات عربى ، واژه هاى مُعَرَّب (لغات بيگانه كه وارد زبان عربى شده اند) واژه هاى حقيقى ، مجازى ، فصيح ، غير فصيح ، نام هاى مكان ها ، علف زارها ، داروها و غير آن را دربرمى گيرد .

و مقصود از «نقد» ، آگاه سازى بر اشتباه ها و تصحيف هايى است كه براى لغويان رخ داده است ، و نقل چيزهايى كه ثابت نيست [ و آنان آورده اند ] و غلط عوام [ تلفظ اشتباه توده مردم و نا آگاهان به لغت ] و ديگر چيزها كه شايسته درنگ و نقد است ؛ به ويژه آنكه فاصله زمانى زيادى ميانِ لغتِ مادر و نسل هاى بعد پديد آمده است و بر مانند اين اغلاط و اوهام مى افزايد .

مؤلّف در مقدمه طراز تصريح مى كند كه وى آنچه را معاجم متداول دربر ندارند گرد آورده است ؛ و اين كتاب - با استدراك و پيرايش و نقد - سرآمد فرهنگ هاى لغت مى باشد :

اى داناى هوشمند و نيك فهم و تيزهوش ، آن گاه كه آنچه را [ در اين كتاب ] نهادم دريابى و آنچه را كه نگاشتم وارسى كنى ، مى نگرى كه آن ، چيزهايى را در بر دارد كه بحور محيطه (فرهنگ هاى بزرگ) در بر ندارد ؛ و ساختار آن به گونه اى سامان يافته كه كتاب هاى بسيط (و گسترده) تهى از آن است ..

ص: 105

آن گاه سيد على خان به ذكر [ كتاب هاى ] «الجمهره» ، «الصحاح» ، «المحكم» ، «العباب» ، «تهذيب» ، «مجمل» ، «لسان العرب» و «القاموس» مى پردازد و برترى طرازش را بر آنها بيان مى كند .

منظور ما از روش استدراكى همين امر است . سيّد على خان بر بسيارى از فرهنگ هاى گذشته استدراك مى نويسد ، و در فرهنگِ خود واژه هاى درخشان و زيبايى را مى آورد كه زبان از شيرينى آنها لذت مى برد ، و ديگر نكته ها و [ سخنان [ نمكين وموضوعات و اصطلاحات گلچين شده ، همراه با ژرف كاوى در بيان و تبيين.

و از سويى ، سيد على خان به روش نقد و درنگ در نقل توجه دارد . در مقدمه كتابش تصريح مى كند كه وى در جاهاى سُست و لغزنده درنگ ورزيده و در تميز ميان راجح و زال [ سنگين و سبك ] بررسى عميق كرده ، و بر آنچه در كتابى يافته قانع نشده است :

همانا اين لغت شريفى كه خدا قدر و ارزش آن را بالا بُرد و بر زبان بهترين خلقش مدار آن را قرار داد ، جز با سماع و تلقين [ دريافت شنيدارى و حسى ] يا به روايتى كه حق از آن بدرخشد و خُنَكاى يقين حس شود ، دست يافتنى نمى باشد .

شيوه عالمان پيشين همين گونه بوده است ؛ آنان از بوستان هاى آن رسيده ترين ميوه ها و عطرآگين ترين شكوفه ها را مى چيدند ، و بر آنچه در درون كتاب و متن مجله اى مى ديدند - تا زمانى كه به مشافهه (و روياروى) آن را از مشايخ بزرگ و بزرگانِ عرصه علم درنمى يافتند - اعتماد نمى كردند .

بارى ، آثار اين بزرگان نابود شد و ابرهاى سياه راه هاى هدايت را پوشاند و طرف دليل در حيرت ماند و صداى شتربان [ اين عرصه ]

ص: 106

ناپيدا شد ، و خِرّيت [ و آگاه و كارآزموده اين ميدان ] شبانگاه ندا سر داد كه : [ هان ! به هوش باشيد كه ] شب است و پيچ و خم بيابان !

از اين رو ، چاره اى نماند جز رجوع به آنچه علما در لابلاى دفترها نهاده اند و اقتباس از آنها را با عزمى خلل ناپذير پى گرفتن ؛ و آنجا كه به جهت ابهام ، فهم و درك ، دست نيافتنى است و با پرسش و پاسخ به صواب نمى توان رسيد ، لازم است كه خردمند دورانديش در پرت گاه ها و لغزش گاه ها بررسى كند و اطمينان به دست آورد و در جداسازى راجح از زال (استوار از متزلزل) ژرف بينديشد ، و در مبادرت به اثبات و نوشتن [ واژه ها ] از غائله (و ويران گرى) تعجيل ايمن نباشد و نهايتِ استقراء (ووارسى) را انجام دهد به ويژه هنگام نگارش و قرائت براى ديگران .

پس هركه بر آنچه در كتابى يافت جُمود ورزد ، در معرض تازيانه هاى سرزنش وتيرهاى عتاب آميز قرار مى گيرد ؛ و چه بسا كسانى از مصنّفان و مؤلفان كه به سختى خود را به زحمت انداخته و چيزى نيفزوده جز پُر ساختن انبانِ خود از چيزهايى كه يافته و ديده و نوشته و رد شده است ؛ و نمى داند كه خطا كرده يا به صواب دست يافته است ؟ شَهْد (و عسل) را چيده يا ريخته است ؟

از اين رو به هيزم چين شب مى ماند و اَى واىْ گوى [ روز ] .

اين شيوه نقدى از ابداعات (و نوآورى هاى) سيد على خان نيست ، بلكه همواره در كانون توجه لغويانِ پژوهش گر قرار داشته است ؛ كسانى كه هر نقلى را به آسانى نمى پذيرند مگر پس از تحقيق و اطمينان از صحّت آن ، به ويژه پس از طولانى شدن زمان و گستردگى سرزمين ها و اختلاف نسخه ها در زمان كنونى بسى بيشتر از سابق .

ص: 107

حتى خليل - كه امام لغويان و بنيان گذار فرهنگ لغت است - از نقد و تغليط مصون نماند ، مانند اين سخن را مى توان درباره ابن دُرَيد و ديگر ائمه لغت و فرزانگانِ لغت شناس بيان داشت ؛ و اين ، بدان معناست كه [ رسيدن به حق و ] حقيقت ، هدف مى باشد نه تقديس [ اشخاص ] ضبط واژه هاى عربى و صيانتِ سلامت آنها ، هدف مطلوب است .

سيد على خان از كسانى است كه به اين طريق دست يازيد ، ليكن با عنايت [ ويژه و ] بزرگى كه گاه در معجم ديگرى يافت نمى شود ؛ زيرا وى مى كوشد هرآنچه را در آن اختلاف است روشن سازد ، و غلط ها و وهم ها و تصحيف ها و تحريف هاى روى داده را يادآور شود ؛ چنان كه سعى مى كند لغت فصيح را اثبات [ و ضبط ] كند و بر [ خطاهاى ] توليد شده و اشتباهات عامّه [ مردم عوام ] آگاهى دهد .

افزون بر اين ، ترديدى نيست كه نخستين رويكرد و اهتمام سيد على خان ، بيان اَغلاط فيروزآبادى است . وى تنها به [ روشن ساختن ] خطاهاى او بسنده نمى كند ، بلكه اشتباه كارى هاى جوهرى و ديگر ائمه لغت را باز مى گويد ؛ و اين امر ، بيان گر آن است كه وى در تطبيق (و اجراى) منهج [ و شيوه ] نقدى اش - پس از اِعمال روش استدراكى اش - جدّى است .

با مرورى سريع بر روند اشتباهاتى كه آيندگان بر گذشتگان گرفتند و تخطئه هاى آنها ، اهميّت اين شيوه در تهذيب لغت و صيقل آن و پاكيزه ساختنش و رساندن آن به نسل هاى آينده به بهترين شكل ممكن - تهى از آلودگى و عيب - براى ما روشن مى شود .

ص: 108

تخطئه خليل

خطاگيرى ، روش بسيارى از لغويان پيشين است . آنان به استدراك و نقد كسان [ و آثار ] پيش از خود مى پرداختند ، و بر آنچه نگارش يافته بود اعتماد نمى كردند .

مُفَضَّل بن سَلَمة(1) (م290ه ) و ابوبكر بن دُرَيْد (م321ه ) و جَهْضَمى (م282ه ) و سَدُوسى (م269ه ) و ديگران ، از كسانى اند كه بر [ كتاب ] خليل بن احمد فراهيدى - نخستين كسى كه براساس آواهاى صوتى به گونه اى ويژه ، فرهنگ لغت نوشت - استدراك نگاشتند ؛ بعضى از اينها در روش شناسى و ترتيب با خليل اختلاف دارند ، و بعضى ديگر بر او اعتراض كرده اند بدان جهت كه واژه هايى را آورده كه [ از عرب [ شنيده نشده است يا بناهاى مستعمل را واگذاشته(2) يا همه صيغه ها را نمى آورد ، يا به وجود خطاهاى صرفى و تصحيف ها و تحريفات در «العين» اشاره مى كنند(3) .

ابن منظور به اين مطلب اشاره دارد ، آنجا كه در نقد خليل مى نويسد :

گويا واضع آن ، براى مردم نهر آب گوارايى را جارى ساخته و آنان را از ورود در آن بازمى دارد ، برايشان مرتع و چراگاهى مى طلبد و آنان را از آن منع مى كند ؛ مقدَّم را مؤخَّر [ و به عكس ] مؤخَّر را مُقدَّم مى آورد ، به قصد مُعَرَّب ساختن واژه عَجَمى ، واژه عربى را اِعجام مى دهد ، ذهن را ميان ثنائى و مضاعف و مقلوب مى پراكند و انديشه

ص: 109


1- ابو محمّد بن دُرُسْتَوَيْه (م347ه ) - در كتابى ويژه - مُفَضَّل بن سَلَمه را رد كرده است . سيوطى مى گويد : ابن دُرُسْتَوَيْه آن را روايت كرده است ، وى كتابى نوشته بر ردّ مُفضَّل بن سَلَمه در ايراد و نقص هايى كه به خليل نسبت داده است (المزهر 1 : 89) .
2- بنگريد به تخطئه ابن دُرَيد بر خليل ، و اينكه وى «يوم لعات» را تصحيف كرده و «يوم لغات» ثبت كرده است (المزهر 2 : 353) .
3- براى آگاهى به فهرست اين موارد ، نگاه كنيد به ، المزهر 2 : 381 - 390 (به نقل از زُبَيْدى در استدراكش بر «العين») .

را به لفيف و مُعْتَلّ و رباعى و خماسى آشفته مى سازد ؛ از اين رو مطلوب ضايع و تباه مى گردد(1) .

ابن جِنِّى (م392ه ) در «الخصائص» مى گويد :

اما كتاب «العين» ، در آن خلط ها و نقص ها و فسادهايى هست كه نسبت دادن آنها به كمترين پيروان خليل روا نمى باشد ، چه رسد به خود او ؛ و ناگزير تخليط در اين كتاب از سوى غير خليل پديد آمده است ، كارى كه خليل كرد اين بود كه به سامان كتاب العين اشاره كرد و خود آن انجامِ آن را عهده دار نشد ، و آن را تقرير و تحرير نكرد .

دليل بر اينكه خليل اشاره اى سوى آن كرد اين است كه در آن معانى دشوارى مى يابم و پرسش هايى كه براى فكر لطيف است ، و ساختى استوار در بعضى از حالت ها ، آن را روزى براى ابو على باز گفتم ديدم كه وى آن را انكار مى كند .

به او گفتم : تصنيف آن نظم يافته و وجيه به نظر مى رسد و در آن ، خودسرى وتحميلى كه در كتاب «الجمهره» هست ، نمى باشد . گفت: اكنون اگر انسانى به زبان تركى كتاب خوبى بنويسد آيا كتاب عربى به شمار مى آيد ! يا كلامى مانند اين [ سخن را بر زبان آورد (2)] .

زُبَيْدى (م379ه ) در «مختصر العين» راز كثرت اَغلاط را در «العين» روشن مى سازد با اين سخن كه :

اين سخن بدان جهت است كه ما در آغاز كتاب گفتيم كه شأن خليل .

ص: 110


1- بنگريد به ، مقدمه لسان العرب 1 : 7 .
2- المزهر 1 : 79 ؛ به نقل از الخصائص 3 : 288 .

را بالاتر از اين مى دانيم كه عيب و نقص را به اونسبت دهيم يا در برابر او بايستيم ، بلكه مى گوييم :

نسبت اين كتاب به خليل صحيح نمى باشد و از او ثابت نشده است ، حداكثر گمان اين است كه خليل مُسَبِّب اصلِ آن شد و به تهذيب و آراسته سازى كلام عرب پرداخت ، آن گاه پيش از آنكه به پايان رساند ديده از جهان فروبست . پس از وى كسى كه شايسته جانشينى خليل نبود به اتمام آن دست يازيد ، و همين امر سبب نقص ها و خطاهايى شد كه اكنون در آن هست .

اين متن سخن ما است . ابوالعبّاس ، احمد بن يحيى ثعلب - پيش از آنكه گفتارش را بخوانيم يا سخنش را بشنويم - با اين مطلب موافق بوده است ؛ ما به خط صولى ، در ذكر فضائل خليل ، آن را دريافتيم .

صولى مى گويد : شنيدم ابوالعبّاس ثعلب مى گفت : در كتاب «العين» اشتباه رخ داده است ؛ زيرا خليل آن را مطرح ساخت (و فرمان نگارش آن را داد) و آن را گرد نياورد ، اگر خليل خود به جمع آورى آن مى پرداخت چيزى از آن باقى نمى ماند ؛ زيرا خليل مردى است كه نظير آن ديده نشده است .

مى گويد : اين كتاب را گروهى از علما گردآوردند جز اينكه از آنان به روايت چيزى ستانده نشد ، و تنها نقل نويسندگان يافت گرديد ، و از اين رو اين كتاب اختلال دارد(1) . .

ص: 111


1- المزهر 1 : 78 .

تخطئه ابن دُرَيد

اَزهرى و نِفْطَوَيْه (م323ه ) و ابن خالَوَيْه (م370ه ) و ديگران ابن دُرَيد را - در راستاى پشتيبانى از خليل يا تخطئه مستقيم خودش - تخطئه كرده اند .

اَزهرى درباره ابن دُرَيد چنين مى گويد :

از كسانى كه در عصر ما كتاب نوشته و به بدعت آورى در زبان عربى و توليد واژه هايى كه اصلى ندارند و وارد ساختن كلمات غير عربى در زبان عرب مشهور شده ، ابوبكر ، محمّد بن حسن بن دُرَيد اَزْدى صاحب كتاب الجمهرة و كتاب اشتقاق الأسماء و كتاب الملاحن است . بارها در خانه اش به بغداد نزدش رفتم ، ديدم از ابو حاتم و رياشى و عبدالرحمن - فرزند برادر أصمعى - روايت مى كند . درباره او از ابراهيم بن عرفة - مُلَقَّب به نِفْطَوَيْه - پرس وجو كردم ، او را كوچك شمرد ، و روايتش را قابل اعتماد ندانست .

روزى بر او درآمدم ديدم بيهوش افتاده زبانش - از شدت بيهوشى - بر دهان نمى چرخد كه سخنى گويد . كتاب «الجمهره» او را وارسى كردم آن را بر معرفت روشنى نديدم ، بر حروف زيادى از آن دست يافتم كه آنها را از وجوه [ و جايگاه ] خودشان لغزانده بود ، و در لابلاى كتاب حروف زيادى را واقع ساخته بود كه به نظرم ناشناخته آمد و ريشه آنها را درنيافتم ؛ در جاهايى از كتابم آنها را ثبت كردم تا درباره شان خودم - يا كسانى كه در آن مى نگرند - بررسى كنند ، اگر در نظر بعضى از ائمه [ لغت ] صحيح بود بر آن اعتماد شود و اگر در

ص: 112

جاى ديگر يافت نشود توقّف گردد ؛ و خدا آنچه را مى پسندد و مى خواهد فراهم مى سازد(1) .

پيش از اين ريشخند نِفْطوَيه و موضع گيرى او عليه ابن دُرَيد ، گذشت .

ابن خالَوَيه كه آمد بر جاهايى از الجمهره استدراك نوشت ، و پندارهاى خام و تصحيفات (و اشتباهات) او را آشكار ساخت . سيوطى - پس از آنكه هجاء نِفْطَويه را بر ابن دُرَيد مى آورد و يادآور مى شود كه اين طعن به جهتِ شدتِ خصومت و ناسازگارى ميان آن دو است(2) - مى گويد :

نسخه اى به خط ابو نمر احمد بن عبدالرحمن بن قابوس طرابلسى لغوى يافتم ، آن را بر خالَوَيه به روايتش از ابن دُرَيد خوانده بود و بر آن حاشيه هايى از استدراك هاى ابن خالويه - بر جاهايى از آن - نوشته شده بود ، و بر بعضى اَوهام و تصحيفات آگاه مى ساخت(3) .

تخطئه قُطْرُب (م206ه )

محمّد بن مُسْتَنِير بصرى ، معروف به «قُطْرُب» داراى تأليفاتى است ؛ معانى القرآن ، العلل فى النحو ، الاشتقاق ، المُصَنَّف الغريب فى اللغه ، الردّ على المُلحدين فى متشابه القرآن ؛ نظرات او را بعضى از بزرگان - چون اَزهرى - نقد كرده و مى گويد :

از همتايان ليث محمّد بن مُسْتَنِير - معروف به قُطْرُب - است ، او در روايت از عرب مُتّهم مى باشد . ابوالفضل منذرى به من خبر داد كه وى در نزد ابو عبّاس احمد بن يحيى حاضر بود ، در مجلس وى ذكر

ص: 113


1- تهذيب اللغة 1 : 31 .
2- المزهر 1 : 93 .
3- المزهر 1 : 95 .

قطرب به ميان آمد ، وى او را به ريشخند گرفت و اعتنا نكرد .

ابو عمرو در كتاب الياقوته مانند اين را روايت مى كند و مى نويسد :

قطرب در قول شاعر كه مى سرايد :

مثلَ الذَّميمِ على قُزْمِ اليَعاميرِ(1)

چونان نكوهشى كه بر پستى بزغاله هاست

قُطْرُب (در اين شعر) گمان كرده «يَعامير» كه مفرد آن «يَعْمور» مى باشد نوعى درخت است . ابو العبّاس مى گويد : اين سخن باطل است ، از ابن اعرابى شنيدم كه مى گفت : «يَعامير» مفرد آن «يَعْمور» است به معناى بزغاله (يا بره) ابو اسحاق زجاج چيزهايى را در نحو - از روش هاى قطرب - به استهزاء مى گرفت ، و در آنها به او نسبت خطا مى داد(2) .

تخطئه صاحب بن عَبّاد

نقدها و استدراكاتى بر صاحب بن عبّاد وارد شده است(3) . از آنهاست ، نقدهاى اَزهرى بر احمد بن محمّد بُشْتىّ - معروف به خارْزَنْجىّ - كه طبيعت حالِ آن نقد بر

ص: 114


1- مصرع آغازين اين بيت چنين است : «ترى لأخفافها من خلفها نسلاً» ؛ مى نگرى نسلى از سبك مغزان را در پى آنها .
2- تهذيب اللغه 1 : 30 .
3- زَبيدى در تاج العروس - ماده «م ض ع» - مى گويد : مُضْغَة : باقى مانده كلام است . صغانى در كتابش - به روايت از ابن عبّاد - چنين نقل كرده است و در نسخه هاى «المحيط» چنين يافت مى شود . اين معنا غلط مى باشد . درست آن [ اين است كه : مُضغَه ] باقى مانده «كلأ : علف» است ، صاغانى آن را يادآور نشده است و صاحب لسان العرب ضبط درست را مى آورد . سخن جوهرى [ در اينجا ] بسيار نيكو و بجاست ؛ زيرا مى گويد : در «المحيط» ابن عباد غلط هاى فاحش هست ، و از اين رو وى بر گرفتن [ لغت ] از آن را رها مى كند .

صاحب بن عباد مى باشد ؛ زيرا [ سخنان ] صاحب بن عباد در موارد بسيارى برگرفته از خارزنجى است . پس تخطئه خارزنجى به معناى تخطئه صاحب بن عباد به شمار مى رود .

خارْزَنْجى آثارى دارد ؛ مانند : كتاب العين ، التفصلة وتفضلة ، تفسير أبيات ، أدب الكاتب .

اَزهرى مى گويد :

در اول كتاب بُشْتىّ(1) نگريستم . ديدم در آغاز آن ، كتاب هاى تأليف شده اى را ثبت كرده كه كتابش را از آنها استخراج كرده است ؛ آن گاه آنها را مى شمارد ..(2) .

سپس مى نويسد :

احمد بن محمّد بُشْتى مى گويد : آنچه را در اين كتابم نهادم از اين كتاب ها بيرون آوردم ...

پس از آن مى گويد :

شايد بعضى از مردم اين كار را بر من زشت شمارند و بر آن خرده گيرند ؛ زيرا من بى آنكه از اين علما بشنوم به آنها استناد كردم .

مى گويد :

اِخبار من از آنها ، اِخبار از كتاب هاشان است ، و اين كار بر كسى كه سست را از استوار بازمى شناسد و مى تواند صحيح را از نادرست تميز دهد ، عيب نيست و نكوهش نمى شود . مِثل اين شيوه را ابو تراب - صاحب .

ص: 115


1- مقصود كتاب «تكملة العين» است كه امروزه مفقود مى باشد .
2- در اينجا ازهرى نام كتاب هايى را كه خارْزَنْجى از آنها استفاده كرده مى شمارد ، ما براى رعايت اختصار آنها را نياورديم ؛ نگاه كنيد به ، تهذيب اللغه 1 : 32 - 33 .

كتاب الاعتقاب - انجام داده است ؛ زيرا وى از خليل بن احمد و ابو عمرو بن علاء و كسائى روايت مى كند با اينكه ميان او و اين افراد فاصله زمانى [ زيادى ] هست .

و همچنين قُتَيْبى از سيبويه و أصمعى و ابو عمرو روايت مى كند در حالى كه هيچ يك از آنان را نديده است .

آن گاه اَزهرى در تعليق بر اين سخن مى گويد :

بُشْتى اعتراف كرده كه سامان اين كتاب هايش شنيدارى نبوده است و از كتاب هاشان به كتاب خود انتقال داده است ، و دليل آورده كه سرزنشى در اين كار بر كسى كه سخن بى اساس را از استوار بازمى شناسد ، نمى باشد . در حالى كه چنين نيست ؛ زيرا وى اعتراف مى كند كه از نوشته ها برگرفته ، و چنين كسى كه سرمايه اش پيش نوشته هاى ديگران است و آنها را مى خواند ، زياد اشتباه مى كند ؛ بدان جهت كه از كتاب هايى اِخبار مى كند كه آنها را [ از زبان صاحبانشان ] نشنيده و از دفاترى مى نويسد كه نمى داند نوشته هاى آنها صحيح است يا نه . بسيارى از كتاب هايى كه با املاى درست ضبط نشده اند و اهل معرفت عهده دار تصحيح آنها نگشته اند و ما مى خوانيم ، سست و نا استوارند و بر آنها اعتماد نمى ورزد مگر شخص جاهل و نابخرد .

آن گاه اَزهرى بر امر ديگرى درنگ كرده است و آن جسارت بُشْتى است بر خليل و ... حق اين است كه اَزهرى در محاكمه بُشْتى انصاف نورزيده است ؛ زيرا اين گونه نيست كه سماع (و شنيدن) پيوسته مساوى صحّت و امرى مفروغٌ عنه باشد ، آنان كه سماع كرده اند نيز در غلط و تصحيف و تحريف واقع شده اند . [ جاى انكار نيست كه [ همين امامان لغت عربى ، تصحيف (و اشتباه) كرده اند و به تحريف پرداخته اند

ص: 116

و زشت ترين غلط ها را مرتكب شده اند ؛ مانند : اَصْمعى ، قُطْرب ، ابو عمرو بن علاء ، مفضّل بن سلمة ، خليل ، سيبويه ، ابو خطاب ، اَخفش ، ابن اَعرابى ، فراء ، لحيانى ،

جاحظ ، ثعلب ، ابن قُتَيبه ، مُبَرد ، ابن سكّيت .

حمزة بن حسن اصبهانى در كتابش «التنبيه على حدوث التصحيف» ، به تفصيل (و شرح) اين تصحيفات پرداخته است .

و اما نكته دومى كه آورده جوابش اين است كه : كسان بسيارى بر خليل استدراك نوشته اند يا بعضى از خطاهاى او را تصحيح كرده اند ، اگر به كتاب «كشف الظنون» مراجعه كنيم ، نام هاى كسانى را مى بينيم كه به تخطئه خليل پرداخته اند .

بارى ، محاكمه ازهرى براى ما اهميّت چندانى ندارد ، مقصود اين است كه منهج و روش تخطئه و تغليط ، امرى شايع و رايج است .

تخطئه جوهرى

گروهى از بزرگان - به رغم اثرپذيرى شان از كتاب صحاح - به استدراك يا نقد «الصحاح» (اثر جوهرى) پرداخته اند ، از آنهاست :

ابو محمّد عبداللّه بن برّى مصرى (م582ه ) صاحب كتاب «التنبيه والإيضاح عمّا وقع مِنَ الوهم في كتاب الصحاح» .

حسن بن محمّد بن حسن صغانى ، صاحب «التكملة والذيل والصلة» .

ابوالفضل محمّد بن عمر بن خالد قرشى ، معروف به جمال قرشى (در سال 681ه زنده بوده است) ، در كتابش «القراح بتكميل الصحاح» .

شيبانى قفطى (م646ه ) كه كتابى نوشت با عنوان «الإصلاح لما وَقَعَ مِن الخِلَل فى الصحاح» .

ابو عبّاس احمد بن محمّد بن احمد اَندلسى مالكى - معروف به ابن نجاح الاشبيلى - (م651ه ) كه كتاب «نقود على الصحاح» را نوشت .

ص: 117

صلاح الدين خليل بن أبيك صفدى (م764ه ) در كتاب «نفوذ السهم فيما وقع للجوهرى من الوَهم» .

ابوالفضل محمّد بن عمر قرشى در كتابش «نور الصباح فى أغلاط الصحاح» .

و ديگر كتاب ها .

ابو زكريا ، خطيب تبريزى درباره صحاح مى گويد :

با وجود اين ، در آن تصحيف (و اشتباه) هست كه بدون شك از سوى مصنّف است نه ناسخ ؛ زيرا كتاب بر حروفى بنا شده است ... و اين كتاب هاى بزرگان از سهو يا غلطى كه در آنها رخ داده تهى نيست . بر ابو عبيده (معمر بن مثنى) در جاهاى بسيارى از كتابش «الغريب المُصَنَّف» ردّ نوشته شده است ، جز اينكه اين اشتباهات اندك در كتاب ها ، در برابر كار زيادى كرده اند و خودشان را - در راستاى تصحيح واژه ها و پيرايش الفاظ - به رنج افكنده اند ، بخشودنى است(1) .

قفطى مى گويد :

.. چون نسخه اى از آن به مصر درآمد و علما در آن نگريستند ، مأخذ آن و قُربش را پسنديدند و دريافتند كه اوهام زيادى در آن هست و به اصلاح آنها پرداختند ، و بعضى از چيزهايى را كه به آنها خلل ايجاد شده بود - الفاظ لغوى كه نياز سوى آنها فرا مى خواند - در آن افزودند . شبهه اى نيست كه آنها را از كتاب ها نقل كرده است و .

ص: 118


1- [ اين سخن ابو زكريا ] در تقييدات [ و دسته بندى هاى ] او بر الصحاح [ آمده ] است ، و زَبيدى در گنجينه امير ازبك بر آن دست يافته است (مقدمه التاج : 5) .

تصحيف (و اشتباه) نموده ، و در تصريف كلمه رأى خود را - به تنهايى - به كار برده و تحريف كرده است(1) .

باخرزى صاحب «الدميه» مى گويد :

... اين كتاب از الجمهره نيكوتر است و از تهذيب اللغه واقعى تر و از مجمل اللغه دستْ رس تر ؛ با وجود اين ، در جاهايى چند از آن تصحيف هست كه محقّقان بر آن دست يافته اند و عالمان آن را بررسى كرده اند ، و چه كسى است كه هرگز نلغزد ؟! و كيست كه تنها خوبى ها و زيبايى ها را داشته باشد و بس ؟!

وى (ره) به اشتباه رفته و به صحيح دست يافته است ، تيرش خطا كرده و به هدف خورده است ؛ مانند ديگر عالمانى كه پيش از وى بودند و پس از او آمدند ، كتابى را نمى شناسم كه در بَست به مؤلّف آن سپرده شود و كسانى كه در پى مى آيند به وارسى آن نپردازند(2) .

فيروزآبادى در مقدمه كتابش مى گويد :

چون اقبال مردم را بر صحاح جوهرى ديدم ، و آن شايسته اين روى آورى است ...

تا اينكه مى گويد :

از ميان كتاب هاى لغت كتاب جوهرى را برگزيدم - با اينكه در بيشتر آنها اوهام واضح و اغلاط رسوا و آشكارى هست - به جهت رواج و اشتهار خاص آن ، و اعتماد مُدرسان بر نقل ها و نصوصش ...(3) .

ص: 119


1- إنباه الرواة 1 : 195 .
2- نگاه كنيد به ، الدمية در ترجمه جوهرى .
3- نگاه كنيد به مقدمه القاموس .

بدين ترتيب روشن مى شود كه جوهرى - پيش از فيروزآبادى - آخرين كسى است كه در تيرهاى نقد و انتقاد قرار گرفت ، و فيروزآبادى از كسانى است كه به نقد جوهرى پرداخته اند ، وى خواست با جوهرى مناقشه كند و عجز او را به خواننده بنماياند ، ليكن از رسم منهج ويژه اى براى خود يا تجديد نظر در منهج جوهرى (هرچند در بعضى جاها) درماند - چنان كه سيد على خان در طرازش بر اين كار توفيق يافت - بلكه خواست منهج جوهرى را نظم و ترتيب دهد ، و در بسيارى از مؤاخذات (و خرده گيرى هايش) بر جوهرى ناكام ماند ؛ چنان كه به زودى روشن خواهد شد .

تخطئه فيروزآبادى

اشاره

در قاموس - مانند ديگر كتاب هاى لغت - [ واژه هاى ] سست و استوار ، تلخ و شيرين ، صحيح [ و نادرست ] هست ، چنان كه اَوهام و اشتباهات و تصحيفات در آن وجود دارد .

اين كتاب به شهرت و آوازه اى رسيد كه كتاب ديگرى - از كتاب هاى لغت و فرهنگ هاى لغوى - كمتر به آن دست مى يابد ، حتى لفظ «قاموس» (كه به معناى درياى بزرگ و وسط آن و بخش بزرگ آن و ژرفاى بى انتهاى آن است) عَلَم لغوى براى مُعجم فيروزآبادى شد . پس از آن ، به جهت رواج اين كتاب و شهرت آن ميان مردم ، واژه قاموس - از باب توسعه - بر هر فرهنگ لغت يا غير آن اطلاق گشت ؛ گويند : قاموس (فرهنگ) لغت ، قاموس انگليسى ، قاموس اَمثال ، قاموس رجال و غير آن(1) .

على رغم اِعجاب (و شگفتى اى) كه اين كتاب برانگيخت و مدح و ستايشى كه از آن شد و تأليفاتى كه از زاويه هاى مختلف درباره آن به نگارش درآمد ؛ شرح و مختصرسازى ، توضيح و باز كردن دشوارى هاى آن و نقدش و پندارهايى كه در آن

ص: 120


1- نگاه كنيد به ، المعجم الوسيط 2 : 758 ؛ مقدمه الصحاح : 173 .

هست و مقايسه ميان آن و صحاح - به رغم همه اينها - مى نگريم كه اين فرهنگ لغوى (با وجود شكوهى كه دارد) گويا كتاب رمزها و طلسم هاست . مؤلف واژه ها را در قالب هاى جامد و انعطاف ناپذيرى قرار داده كه خواننده شيرينى لغت و حُسن استعمال و واژه هاى استثنايى و نادر آن را نمى چشد ، و آن روح زنده و تپنده اى را - كه ويژه لغت عرب است - در آن نمى يابد ، و افسون گرى و درخشش زيبا و آراستگى در گوناگونى شيوه ها و فنون نمكين و با مزه و نوادر و حكايات آنها را حسّ نمى كند .

و در اين راستا همين بس كه پيشوايان لغت و زبان شناسان ، بقاى اين كتاب را به گونه اى كه هست نپسنديدند ؛ زيرا در آن دشوارى ها و سختى ها و اختصاراتى با اُسلوب ملال آور و عباراتى جامد و بى روح وجود دارد ، به همين جهت لغت دانان شرح ها و تعليقات و حاشيه هايى بر آن نوشتند و در حلّ دشوارى هاى پيچيده آن حيران شدند .

زَبيدى (م1250ه ) كتاب «تاج العروس من جواهر القاموس» را نوشت كه شرح آن به شمار مى رود ، و محمّد بن طيب فاسى (م1170ه ) در شرح قاموس كتاب «إضاءة الراموس» را نگاشت ، و احمد عاصم بن جنانى عينتابى رومى (م1235ه ) به تأليف «الأقيانوس فى شرح وترجمة القاموس» پرداخت ؛ اينها افزون بر شرح هايى است كه اينجا محل ذكر آن نيست .

مقصود از فرهنگ لغوى اين است كه شمار بيشترى از جويندگان را از معناى واژه ها بهره مند گرداند ، و در واقع مى بايست رسيدن و دستْ رسى به لغت را آسان سازد ، مفردات و استعمالات و دشوارى هاى آن را شرح دهد نه اينكه خود نيازمند شرح و توضيح و تبيين باشد ، وگرنه فائده اش اندك مى شود و به طبقه ويژه اى از خبرگان لغت و متخصصين زبان منحصر مى گردد ، چنان كه قاموس امروزه به همين صورت درآمده است .

ص: 121

و از اين رو ، بعضى ناگزير شدند دشوارى هاى آن را شرح دهند ؛ محمد بن يحيى قرافى «القول المأنوس بشرح مغلق القاموس» را تأليف كرد ، و على بن احمد هيتى (كه در سال 1052ه زنده بود) «مختصر القاموس» را نوشت و در آن به حل (و گشادن) رموز قاموس پرداخت ، و گروه زيادى از لغت شناسان بر قاموس حواشى و تعليق و توضيحات نگاشتند .

در هر حال ، اكنون اين براى ما اهميّت ندارد كه فيروزآبادى بر جوهرى ستم غريب [ و ناجوان مردانه اى ] كرد و با انواع شيوه ها كوشيد جوهرى را به وهم و خطا متهم سازد حتى در آنجا كه جوهرى درست مى گفت و به حق بود ، و در نتيجه مُجِد فيروزآبادى خود را در توهمات بسيارى درانداخت كه مى پنداشت جوهرى دچار توهّم شده است [ در حالى كه در اين زمينه ] كسان ديگرى بر جوهرى پيشى گرفته اند و اين اشتباهات از ديگران به او رسيده است ؛ همان گونه كه سيد على خان در خطبه كتابش يادآور مى شود .

و به همين منظور عالمان لغت و دانشمندان زبان شناس ، كتاب ها و رساله ها و پژوهش هايى را براى مقايسه و ارزيابى ميان صحاح و قاموس ، سامان دادند و بسيارى از آنها طرف جوهرى را گرفتند و سخن فيروزآبادى را رد كردند ؛ و از اينجا بود كه گروهى از عالمان زبان شناس ، تأليفات ويژه و جداگانه اى را درباره اَوهام فيروزآبادى و غلط هاى او نگاشتند .

پوشيده نماند كه دفاع از جوهرى و نسبت اشتباه به فيروزآبادى در بسيارى از زمان ها با هم متلازم اند ، بلكه شارحان قاموس - مانند زَبيدى در تاج العروس - پيوسته همدست شده اند [ و به اين ميدان درآمده اند ] و اَغلاط و اوهام و تصحيف ها و تحريف ها و ديگر اشتباهات قاموس را روشن ساخته اند .

كتاب هاى زير از جمله تأليفاتى است كه در قلمرو داورى ميان صحاح و قاموس

ص: 122

- و پشتيبانى از جوهرى و نسبت دادن خطا به قاموس - نوشته شده است :

1 . بَهْجة النفوس في المحاكمة بين الصحاح والقاموس ؛ اثر قرافى مصرى ، متوفّاى

سال 1008ه .

2 . الدُرُّ اللقيط في أغلاط القاموس المحيط ؛ اثر محمّد بن مصطفى داوودى - معروف به داود زاده - (م1107ه ) در اين كتاب وى اَغلاطى را گردآورده كه فيروزآبادى به صحاح نسبت داده ، و آنها را ردّ كرده است .

3 . رسالة العَنْقاء المغرب الواقع في القاموس ؛ اثر شيخ محمد عبدالرحمن دنوشرى شافعى (م1025ه ) .

4 . مرج البحرين ؛ اثر اويس قاضى بن محمّد - معروف به «ويس» (م1037ه ) در اين كتاب ، وى اعتراضات فيروزآبادى بر صحاح را پاسخ داده است .

5 . الوِشاح و تثقيف الرِماح في ردّ توهيم المُجِد للصحاح ؛ اثر ابو زيد ، عبدالرحمن بن عبدالعزيز تادلى .

6 . فلك القاموس ؛ اثر عبدالقادر بن احمد يمنى ، از شاگردان طيب فاسى ؛ وى در مقدمه اين كتاب ، اِعجاب مردم به قاموس را نابجا و عليل مى داند و برترى صحاح را بر آن بيان مى كند ، و آنچه را فيروزآبادى توهُّم جوهرى شمرده وارسى كرده است و بر سخن فيروزآبادى ردّ مى نگارد .

7 . كتاب ابو عبداللّه محمّد بن احمد دلائى - مشهور به مسناوى - (م1136ه ) اين اثر ، نقد قاموس است و دفاع از صحاح .

8 . الجاسوس على القاموس ؛ اثر احمد فارس شدياق ، وى در اين كتاب فيروزآبادى را نقد مى كند و غلط ها و عيب هاى قاموس را روشن مى سازد .

9 . تصحيح القاموس ؛ اثر احمد تيمورباشا .

افزون بر اينها ، كتاب ها و رساله ها و حاشيه هاى بسيارى نوشته شده كه هيچ يك از

ص: 123

آنها از اشاره به اشتباهات و اوهام فيروزآبادى - و دفاع از جوهرى و يادآورى ستم فيروزآبادى بر او - تهى نمى باشد .

و در اين ميدان ، امام لغوى ، علاّمه اديب ، سيد على خان مدنى ، در طليعه عالمان زبان شناسى است كه به يارى [ و طرف دارى ] جوهرى پرداختند ، و در پى لغزش ها و اشتباهات فيروزآبادى برآمدند .

سيد على خان رحمه الله در مقدمه كتاب طرازش مى گويد :

من از مُجد فيروزآبادى در شگفتم ، وى در معرفت زبان هاى ضادى [ گويش هاى عربى ] به امامت و پيشوايى موسوم است ؛ زيرا قاموسش را تصنيف كرد و طرح و انديشه ذهنى اش را نيك آراست و پذيرفت كه اشتباهات جوهرى را در صحاحش بياگاهاند ، و در عمق زشت گويى بر جوهرى و خُرد كردن او غرق شد ، با اين گمان كه در اين كار قصد جدل و عيب جويى و تحقير او را ندارد ، بلكه براى روشن شدن صواب [ و حق ] و كسب ثواب ، و از بيم آنكه تصحيف يا غلط يا تحريف به او نسبت داده شود ، اين كار را مى كند [ از او تعجب مى كنم كه ] چگونه كردارش برخلاف گفتارش درآمد و پاپوش او قدمش را لغزاند ؟!

فيروزآبادى در غلط ها و اَوهامى فرو افتاد كه انديشه هاى روشن و تيزفهمان در آن دچار حيرت اند ، تصحيف و تحريف و اشتباهات نحوى وصرفى اش تعجّب برانگيز است و جمادى و رجب از آن پايان نمى پذيرد(1) ؛ چنان كه در اثناى كتاب - به طور مفصّل - درخواهى .

ص: 124


1- كنايه از شدت اين امر و پايان نيافتن آن مى باشد . «بين الجمادى والرجب» ضرب المثلى است كه خود داستانى دارد ، نمونه اى از آن را مى توان در مجمع البحرين ذيل ماده « ....» نگريست (م) .

يافت ، و در لابلاى آن - إن شاء اللّه - چكيده تحقيق آن را مى يابى .

با اينكه آنچه را از كلام جوهرى تتبُّع كرده و در پى آورده و به گمان خود شكافته و نقب زده است ، بيشتر آنها به پيش از جوهرى بازمى گردد و واژه هايى مى باشد كه بر او درآمده اند .

در اينجا سيد على خان مدنى بخش زيادى از تلاش خود را بر تبيين اَغلاط فيروزآبادى و پندارهاى او و تصحيفات و تحريفاتش - و غلط هايى را كه در مسائل نحو و صرف در قاموس رخ داده است - سرازير مى كند ، و بسيارى از آنها را مى آورد به گونه اى كه اگر گردآورى شود كتاب جداگانه اى فراهم مى آيد كه شايسته بررسى و بحث است ؛ زيرا وى در خطاهايى كه بر قاموس گرفته به مباحث اصيل و التفاتات شگفت انگيز و دل پسند و نكات دقيق عربى پرداخته است ، چنان كه به زودى بعضى از آنها را خواهى ديد .

سيد على خان تنها در پى حقيقت است ، زورگويانه و بيهوده بر فيروزآبادى نمى تازد . گاه به دفاع از او برمى خيزد و غلط هايى را كه بعضى به ستم بر او گرفته اند رد مى كند ؛ در ماده «هرأ» مى گويد :

هُرِئَ القوم والنَّعَمُ - به صيغه مجهول - [ يعنى ] سرما بر آنان شدت يافت ؛ قوم و چهارپايان دچار سرماى شديد و گزنده شدند . به صيغه معلوم نبايد گفت : «هَرِئوا» و «هَرِئت» ، و آنچه را فيروزآبادى ذكر مى كند و مى گويد : «به خط جوهرى آمده : هَرِئَ (بر وزن سَمِعَ) و آن تصحيف است» مقصودش اين است كه وى به خط جوهرى ، ضبط واژه را اين گونه يافته است ، نه اينكه لفظ «كَسَمِعَ» را [ همراه آن [ يافته باشد ؛ چنان كه بسيارى توهُّم كرده اند و در پى آن آورده اند كه در نسخه هاى صحاح لفظ «كَسِمعَ» وجود ندارد .

ص: 125

سيد على خان در دفاع از فيروزآبادى راه انصاف را در پيش گرفته است و خطاهاى موجود در نسخه هاى صحاح را كه فيروزآبادى آورده ، اِقرار كرده [ و درست دانسته ] است ، و در دفاع از جوهرى - آن گونه كه زَبيدى در تاج العروس در پى چاره و عذر آمده است - بهانه نتراشيده است(1) .

افزون بر اين ، سيد مصنِّف تنها به تغليط فيروزآبادى بسنده نمى كند ، بلكه اشتباهات و توهّمات ديگر لغت شناسان را - مانند ابو عبيده و ابو حيان و ابو على فارسى و ابن اثير و جوهرى و ديگران - يادآور مى شود و رد مى كند .

و اين گونه است كه منهج نقد با بهترين ترسيم ، نمود مى يابد ؛ زيرا وى از ميان انبوه نقل ها آنچه را صواب مى بيند برمى گزيند ، سپس جفاهايى را كه از سوى ديگران بر واژه هاى صحيح روى داده ، روشن مى سازد .

در نگاه نخست مى توان منهج نقدى سيد على خان را به سه بخش تقسيم كرد :

اول : نقد فيروزآبادى در قاموس ؛

دوم : نقد جوهرى و فيروزآبادى با هم ؛

سوم : نقد ديگران .

و نيز در اين ميان ، نقدهاى پراكنده ديگرى است كه خردمند در خلال مطالعه كتاب آنها را درمى يابد ؛ چنانچه در ماده «ببب» ، فيروزآبادى سه اشتباه را بر جوهرى يادآور مى شود ، و سيد على خان غلط چهارمى را مى افزايد كه فيروزآبادى آن را درنيافته است .

جوهرى در «ببب» مى گويد :

يقال للأحمق الثقيل : بَبَّةُ ... وهو أيضاً اسمُ جارية ؛ قال الراجز : .

ص: 126


1- نگاه كنيد به ، تاج العروس 1 : 508 - 509 .

لأُنْكِحَنَّ ببّه *** جارية خِدَبَّه

مُكْرَمةً مُحَبَّه *** تَجُبُّ أهلَ الكعبه

أي تغلبهم حُسْناً ؛

به اَبله گوش سنگين «بَبَّة» گفته مى شود ... و نيز آن نام كنيز (دختر) است راجز مى گويد :

بَبَّه را عروس مى كنم ، دوشيزه اى است بلند قامت .

عزيز و با محبّت ، سرآمد اهل كعبه .

يعنى از همه آنان زيباتر است .

فيروزآبادى مى گويد : اينكه جوهرى گفته «بَبّة اسم جاريه است» اشتباه مى باشد ، و استشهاد او به رجز نيز غلط است ؛ «بَبّة» لَقَب عبداللّه بن حَرْث مى باشد ؛ و اينكه جوهرى مى گويد : «راجز گويد» نيز غلط است ، صواب و درست اين است كه : «هند - دختر ابو سفيان - در حالى كه فرزندش را مى رقصاند ، مى سرود : «لأُنكحنّ ...»(1) .

سيد على خان مى گويد :

بَبَّه (بر وزن حَبَّه) احمق ناشنوا است ... و لَقَب ... عبداللّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطَّلب ؛ زيرا وى كر بود و كمى ديوانه ، يا «بَبَّه» صدايى است كه در كودكى او درمى آورد و مُلَقَّب به آن شد ؛ مادرش هند - دختر ابو سفيان بن حَرْب بن اُميّه - او را در خُردسالى مى رقصاند و مى گفت : «لأُنْكِحَنّ بَبَّه ... ؛ بَبَّه را داماد مى كنم» تا آخر رجز [ تجبّ اهل الكعبه ] يعنى سرآمد زيبارويان كعبه .

سخن جوهرى كه مى گويد «بَبَّه اسم جاريه است» ، و انشاد اين شعر .

ص: 127


1- پيداست كه در اين صورت ، شعر به گونه اى ديگر معنا مى شود .

به عنوان شاهد بر آن ، و ضبط واژه «لاَءَنكِحَن» - به فتح همزه(1) - چهار اشتباهى است كه فيروزآبادى متوجه چهارمى آنها نشده است .

چيزهايى از اين قبيل را در كتاب و تداخُل در تغليطات بعضى از مُغَلِّطان«غلط گيران) را نبايد كم اهميّت دانست و دست كم گرفت ، ليكن مهم تر از آنها اقسام سه گانه اى است كه آورديم ، و اكنون مفردات آنها را از فصل همزه كتابِ طراز پيش روى خواننده قرار مى دهيم .

1. نقد فيروزآبادى

اين قسم در بردارنده دفاع هاى سيد على خان از جوهرى - در اَثناى نقد فيروزآبادى به وسيله مصنّف - مى باشد ، و اين همان است كه احمد عبدالغفور عطّار را به وهم انداخت و طرف دارى از جوهرى را رساله اى جداگانه شمرد - چنان كه اشاره به آن پيش از اين گذشت - از اين نكته غافل مباش .

در ماده «أبأ» مى گويد : أَباء (بر وزن سَحاب) اَجَم (= نيستان ، بيشه) است ، يا [ جايى انباشته ] از دُوخ و نى ، سپس بر خود نَى اطلاق شده است - مانند اطلاق وَشيج (درختى كه در كوه ها در شكاف سنگ ها مى رويد و از شاخه هاى آن نيزه درست مى كنند) بر رِماح (نيزه) - اين واژه در اصل [ نام ] درختى يا شاخه هاى آن است ، مفرد آن «أَباءَة» مى باشد .

فيروزآبادى مى گويد: «جاى ذكر آن اينجاست [ درباب مهموز ] - چنان كه ابن جِنِّى از سيبويه حكايت كرده است - نه در معتل ، چنان كه جوهرى و ديگران پنداشته اند» .

جوهرى و جز او چنين توهمى نكرده است ، بلكه آن را از «اِباء» دانسته اند كه به معناى امتناع (خوددارى كردن) مى باشد ؛ به دليل پرهيز و دورى از اينكه او را از باب

ص: 128


1- ضبط موجود در صحاح به ضم همزه است «لاَءُنكحنّ» .

«سَلِسَ» قرار دهد به جهت اندك بودن آن ؛ و به ويژه آن گاه كه فاء الفعل و لام الفعل (هر دو) همزه باشد - كه در تلفظ سنگين است - و در اسم جنس هرگاه اشتقاق صحيح باشد بر آن حمل مى شود .

رَضىّ و ديگران گفته اند : اَصل «أباءة» ، «أبايَة» است هرچند [ اين گويش ] شنيده نشده است ؛ زيرا در آن ، معناى إباء نهفته است كه همان امتناع (و سر باز زدن) مى باشد ؛ زيرا [ رشد انبوه نَى ] از رويش ديگر گياهان جلوگيرى مى كند .

عجيب است كه فيروزآبادى اين واژه ها را در معتل نيز مى آورد با اين سخن كه : آن دوخ است و نَى ؛ زيرا دوخ مانع رشد (ديگر گياهان) است ؛ و جاى آن در مهموز است.

ظاهر اين سخن فيروزآبادى تناقض است ؛ زيرا اينكه مى گويد : «دُوخ بازدارنده است» اقتضا دارد كه اين واژه از «إباء» باشد كه معتل است - چنان كه نظر جمهور علما همين است - و اين گفته تناقض دارد با سخن او كه مى گويد «جاى ذكر آن در مهموز است» و در باب مهموز كه آن را مى آورد مى گويد : «جاى ذكر آن اينجاست نه باب معتل» .

اگر فيروزآبادى پنداشته كه مهموز (اين واژه) به معناى «قَصب : نَى» است نه [ معتل آن ] كه به معناى دوخ مى باشد ، در فرق ميان آن دو دچار توهّم شده است و كسى به آن قائل نيست ، و متوهِّم خودش مى باشد نه ديگرى(1) .

اين ، نخستين اشتباه و آغاز لغزش اوست ، خدا از او درگذرد .

در ماده «أشأ» مى گويد : «أَشاء» (بر وزن سَحاب) نخل هاى كوچك است مفرد آن «اَشائه» مى باشد ، همزه آن نزد سيبويه [ از حروف ] اصلى است و نزد جمهور ، منقلب .

ص: 129


1- نيك بنگريد كه چگونه سيد على خان - در ضمن محاكمه و نقد و تغليط بر فيروزآبادى - از جوهرى دفاع مى كند .

از «واو» يا «ياء» مى باشد ؛ به جهت اندك بودن باب «أَجَأ» و بدان خاطر كه تصغير آن «أُشَىّ» است ؛ و از اين رو آن را در معتل نياورده اند .

واينكه فيروزآبادى بر جوهرى خرده گرفته(1) كه چرا آن را در اينجا ذكر كرده ، بهانه جويى و خامى و لجاجت است ؛ افزون بر اين ، وى خود از جوهرى پيروى كرده و دوباره آن را در آنجا آورده بى آنكه بر آن بياگاهاند .

در ماده «جَبَأ» مى گويد : جُبَىّ نام براى چند قريه است ، جاى آن «جَبَى» مى باشد ؛ زيرا الف آن مقصور است نه ممدود ، چنان كه فيروزآبادى توهّم كرده و آن را در اينجا آورده است . لغت شناسان روشن ساخته اند كه آن در اصل ، اسم أعجمىّ است و در كلام عجم الف ممدود نيست . گويند : قياس اين است كه «جُبِّىّ» يا «جُبَّوىّ» يا «جُبّاوىّ» به آن نسبت داده شود - مانند نسبت دادن آنها به حُبلى - ليكن ايشان «جُبائىّ» را به آن نسبت داده اند و [ اين ] نسبت آنها به ممدود ، قياسى نيست .

در ماده «حشأ» مى گويد : مِحْشَأ (بر وزن مِنْبَر) «كساء غليظ يؤتَزَرُ به» ؛ عباى ضخيمى است كه مى پوشند ، اينكه فيروزآبادى مى گويد : «يُتَّزَرُ به» غلط است ؛ زيرا خودش آورده كه : «ولا تقل اتَّزَر به» ؛ نگو «اتَّزَر به»(2) .

در ماده «رجأ» مى گويد : اَرْجَأْتُ الأمرَ : امر را به تأخير انداختم و متوقف كردم ، و «أَرْجَأَتِ الحاملُ» يعنى زمان زادنِ وى نزديك شد ، و «أرْجَأَتِ الناقةُ» يعنى هنگام نتاج [ توليد مثل ] آن فرا رسيد . پس حامل «مُرْجِئ» است و ناقه «مُرجِئَة» . و «أَرْجَأَ الصائدُ» يعنى شكارچى ناكام ماند ، و ترك همزه ، لغت (و گويشى) است در همه اين موارد . .

ص: 130


1- بنگر به دفاع سيد على خان از جوهرى و پشتيبانى از وى .
2- بنگريد به ماده «أزر» در قاموس .

جوهرى مى گويد : گفته اند : رجلٌ مُرْجِئ(1) (مثال مُرْجِع) و در هنگام نسبت گويند : مُرجِئىٌّ ، (مثال مُرْجِعِىّ) اين وقتى است كه همزه دهى ، و اگر همزه را نياورى مى گويى : رجلٌ مُرْج (مثال مُعْطٍ) ، و «هم المُرْجِيَّة» ؛ آنان مُرجئيّه اند .

فيروزآبادى در پى اين سخن مى گويد : آن گاه كه همزه را نياورى [ بايد گفت : ] «رجلٌ مُرجِىٌّ» ، و اگر همزه را بياورى [ عبارت چنين است : ] «رجل مُرْجِئٌ» (بر وزن مُرجِع) نه «مُرْجٍ» (بر وزن مُعْطٍ) ؛ جوهرى [ در اينجا ] دچار وهم [ و پندار اشتباه ] شده است ؛ و «هُمُ المُرجِئَة» - با همزه - و [ هُم ] المُرْجِيَة - با ياى مُخَفَّفه نه مُشَدَّده - جوهرى گمان [ خام و نادرست ] كرده است [ كه با ياى مشدَّد - مُرْجِيَّة - آن را آورده است ] .

در حالى كه [ مى توان بيان داشت كه در اينجا ] فيروزآبادى خيال باف است نه جوهرى(2) ، و اين از چند جهت است :

1 . اينكه فيروزآبادى مى گويد : «اگر همزه را نياورى [ مى گويى ] رجلٌ مُرْجِىّ» غلط آشكار مى باشد ، صواب و درست آن «مُرْجٍ (بر وزن مُعْطٍ) است مگر اينكه اسم منسوب مقصود باشد ، و آن خلاف ظاهر از عبارت اوست .

2 . فيروزآبادى مى گويد : «آن گاه كه همزه را بياورى [ گويى ] رجلٌ مُرْجِئٌ (بر وزن مُرْجِع) نه مُرْجٍ (بر وزن مُعْطٍ) ، جوهرى خيال بافى كرده است» . اين سخن فيروزآبادى ، بهتان مَحض است ؛ زيرا جوهرى نگفت «اگر همزه دهى [ گويى ] رجلٌ مُرْجٍ (بر وزن مُعْطٍ)» ، بلكه گفت : «آن گاه كه همزه ندهى مى گويى : رجلٌ مُرْج (مثال مُعْط)» و اين سخن صحيح ، بلكه مُتَعيَّن مى باشد [ و جز آن نادرست است ] . .

ص: 131


1- مُرجِئَه : گروهى از مسلمانان كه معتقدند ايمان از عمل جداست و ايمان - به تنهايى - مى تواند انسان را نجات دهد ، هرچند عبادات ظاهرى انجام نگيرد (م) .
2- نيك ملاحظه كن دفاع سيد على خان را از جوهرى و يارى رسانى او را .

3 . فيروزآبادى مى گويد : «آنان مُرْجِئَه اند ، [ آنان ] مُرْجِيَه اند ، جوهرى دچار توهّم شده كه گفته آنان مُرْجِيَّه اند» . در اينجا فيروزآبادى توهُّم كرده كه جوهرى از اين سخن كه «آنان مُرْجِيَّه اند» اسم فاعل را اراده كرده است ، در حالى كه [ صيغه ] نسبت در صورت نبود همزه ، مقصود اوست ، و سخن وى درست مى باشد . چگونه توهُّم مى شود كه جوهرى اسم فاعل را اراده كرده با اينكه مى گويد «اگر همزه ندهى مى گويى : رجل مُرْجٍ (مثال مُعْطٍ) ؟!

ليكن اين مرد با بد فهمى اش فريفته وارسى لغزش ها شده است ، و بايد از خدا يارى خواست [ براى مصون ماندن از اشتباهات ] .

در ماده «رزأ» مى گويد : فلانى كريم است و مُرَزَّأ (بر وزن مُعَظَّم) ؛ يعنى مالش را به مردم مى رساند و به جهت سخاوتش در آن كاستى پديد مى آيد .

اين سخن فيروزآبادى كه مى گويد : «جوهرى پندارى خطا كرده است كه اين واژه را مُخَفَّف آورده است» اصل [ و حقيقت ] ندارد ، بلكه در نسخه هاى صحيح كتاب صحاح(1) ، اين كلمه مُشَدَّد مى باشد ، اگر در نسخه نزد فيروزآبادى مُخَفَّف آمده ، غلط از سوى ناسخ است [ نه جوهرى ] .

در ماده «سيأ» مى گويد : اين سخن فيروزآبادى كه «تَسَيَّأَتِ الأُمور : اختلفت» ، تصحيف است(2) ؛ درست آن «تَشَيَّأَتْ» مى باشد ، گويا آن اشياء مختلف گرديده است .

در ماده «شيأ» مى گويد : در منع [ از صرف ] [ واژه ] اشياء ، لغت دانان اختلاف دارند ... كسائى مى گويد : أشياء جمع شَىْ ء است بر وزن اَفعال (مانند بَيْت و اَبيات ، و .

ص: 132


1- اين تغليط - حسب آنچه از ظاهر به دست مى آيد - بنابر چيزى است كه در نسخه صحاح نزد فيروزآبادى بوده است .
2- سيد على خان ادعا مى كند كه اين كلمه تصحيف شده ، با اينكه غير از فيروز آبادى [ ديگران ] آن را با «سين» نقل كرده اند .

شيخ و اَشياخ) ، و چون به [ واژه ] «حَمْراء» شباهت دارد (در اينكه جمع آن اَشْياوات است ؛ چنان كه جمع حَمْراء ، حَمْراوات مى باشد) غير منصرف شده است .

جوهرى مى گويد : بر اين سخن اين اشكال وارد است كه «اَبناء» و «اَسماء» غير منصرف نمى باشد .

فيروزآبادى در تعقيب آن مى گويد : چنين چيزى لازم نمى آيد ؛ زيرا آنان [ عرب زبانان ] «اَبناء» و «اَسماء» را با الف و تاء جمع نبسته اند .

اين سخن فيروزآبادى بسى جاى شگفتى است ؛ زيرا كمتر كتاب لغتى است كه از حكايت «اَبناوات» و «اَسماوات» تهى باشد ... مگر اينكه [ بگوييم ] وى بر آن آگاه نشده است ، و در اين صورت مبادرت به انكار وجهى ندارد(1) .

در ماده «صرأ» مى گويد : فيروزآبادى گفته [ عالمان لغت ] آن را اهمال كرده و واگذارده اند ؛ در حالى كه چنين نيست(2) [ و سخن فيروزآبادى درست نمى باشد ] ، حفص أموىّ مى گويد :

هلاّ بنا غالباً سألتِ إذا *** هاج من الجِرْبياء مَصْرَؤُها

بيشتر سوى ما بشتاب ، و آن گاه كه نسيم شمال وزيد [ حاجتت را ] بخواه .

سيرافى مى گويد : «جِربياء» شمال است ، و «مَصْرَؤُها» بادها و نسيم هاى شمال است ؛ و بر اين اساس ، «مَصْرَؤ» مصدر «صَرَأَتِ الريح : باد وزيد» (بر وزن مَنَعَت) مى باشد .

«صَرَأ» [ همان ] «صَرَخَ» است ، خاء را به همزه تبديل كرده اند ؛ أخفش به نقل از خليل مى گويد : از غرايبِ تبديل ، يكى همين ماده است . .

ص: 133


1- ملاحظه كنيد قصور فيروزآبادى را در نحو .
2- بنگر به اندك بودن بضاعت فيروزآبادى در استقصاء استعمالات لغوى .

در ماده «غأغأ» مى گويد : غَأْغَأ (بر وزن سَلْسَل) صداى پرستوهاى كوهى است ، اين پرستوها سياه رنگ اند ؛ و سخن فيروزآبادى كه مى گويد : «غَأغَأ : العواهق الجَبَليّه» ، وجهى ندارد(1) ؛ زيرا خُطّاف (پرستو) «عَوْهَق» ناميده نمى شود مگر اينكه كوهى باشد ؛ چنان كه به حِمار «فَرَأ» نگويند مگر زمانى كه وحشى باشد .

در ماده «غرقأ» مى گويد : غِرْقِئ (بر وزن حِصْرم) پوسته [ نازك و لطيف ] تخم [ پرنده ] است كه به سفيدى آن چسبيده است ، جامه - در خوبى و نيكويى بافت - به آن تشبيه مى شود .

زجّاج مى گويد : همزه آن زائد است ؛ زيرا اين ماده به معناى غرق مى باشد ، چه اين پوسته دربر دارنده چيزهاى درونش است و آنها را مى پوشاند و مافوق آن [ پوسته سفت تخم ] اين پوسته را مخفى مى سازد [ و در خود غرق مى كند ] .

ابن جِنّى مى گويد : همزه اين ماده ، اصلى است ؛ زيرا جز در آغاز واژه ، حكم به زايد بودن همزه نمى شود مگر اينكه [ در لغت ] ثابت شود ؛ و اشتقاق ذكر شده قطعى نيست ، بلكه احتمالى است . به فرض قطعى باشد معناى واحد با اختلاف دو اصل ، جايز است ؛ چنان كه [ گويند : ] كَرَفَ الحمار : يعنى اُلاغ [ پوزه ] سرش را بالا آورد ؛ و «كِرْفِئ» ابر است ، به جهت ارتفاع آن .

جاى شگفتى است كه جوهرى اين لفظ را در اينجا مى آورد ، و - در قول فراء - يادآور مى شود كه همزه آن زائد است ؛ زيرا اين ماده از «غَرَق» مى باشد . فيروزآبادى - به پيروى از جوهرى - آن را در اينجا ذكر مى كند و در زائد بودن همزه آن سخنى نمى گويد ، سپس در ماده «غ ر ق» مى گويد : همزه آن زائد است و جاى ذكر آن .

ص: 134


1- بى دقتى فيروزآبادى در شرح لغت يا نا آگاهى اش به اين فرق ظريف ، در اين سخن ، هويداست .

اينجاست ، و جوهرى را دچار وهم و اشتباه مى داند ؛ و اين ، ستمى است غريب(1) .

در ماده «فندأ» مى گويد : فِنْدَأْوَه - مانند فِنْدَأْيَة - تَبَر [ و تيشه ] تيز مى باشد ، جمع آن فناديد است (به گونه غير قياسى) و اينكه فيروزآبادى ميان اين دو واژه فرق نهاده و حكم به زيادى همزه در اولى و به اصالتِ آن در دوّمى كرده است ، زورگويى صرف مى باشد(2) ؛ زيرا اين دو و نظائر آنها ، نزد سيبويه ، از باب «فِنْعَلْو» است ، همزه در همه [ اين ] باب نزد او اَصلى است .

در ماده «فيأ» مى گويد : فلانى بر «تَفِيْئَة» (بر وزن تَرِيْكَة) فلانى آمد ؛ يعنى در پى او [ پس از او ] آمد ، تاء زائد است .

جار اللّه مى گويد : اين واژه از «تئفّة» مقلوب شده است . پس عين الفعل و لام الفعل - يعنى دو فاء - بر فاء الفعل (يعنى همزه) مقدم شده ، آن گاه فاء دوم به ياء تبديل شده است (مانند سخن آنان [ كه گويند ] : تظنَّيْتُ) و اگر اين واژه بر وزن «تَفْعِلَه» - از ماده فَىْء - بود ، بر وزن «تَفِيئَة» مى شد . بر اين اساس ، جاى ذكر آن «أف ف» است نه در اينجا ؛ چنان كه فيروزآبادى توهّم كرده است(3) .

در ماده «قدأ» مى گويد : «قِنْدَأْو» (بر وزن حِنْطَأْو) - و با هاء سكت - به اين معانى است : سخت و شديد ، بى باك و مُهاجم ، كوتاهِ خشن ، سختْ سر ، بزرگْ سر و كوچك .

ص: 135


1- بنگر بيانِ سيد على خان را در ستم نابجاى فيروزآبادى بر جوهرى ؛ زيرا براى اصالت همزه و زايد بودن آن وجهى هست ، جوهرى در «غرقأ» آن را يادآور شده است . سيد على خان پس از آن مى گويد : «غرقأتِ الدجاجةُ بيضها : مرغ تخم گذارد و جز غِرقِئ بر آن نيست [ تخم خام و بدون پوسته ] ، و (غرقأتِ) البيضةُ : تخم ، بدون پوسته بيرون آمد . ابو حيان مى گويد : و اين دليل اصالت همزه در اين ماده است ، و به اين ترتيب سيد على خان سخن جوهرى را تقويت مى كند .
2- عدم مهارت فيروزآبادى را در اشتقاق و تصريف ، ملاحظه كن .
3- عدم مهارت فيروزآبادى را در اشتقاق و تصريف ، ملاحظه كن .

اندام ، لاغر وكم گوشت ، تُند خو ، بَدْغذا ، شتر نرِ سريع [ دونده ] ؛ والناقةُ قِنْدَأوَة : ناقه تيزپا ؛ و فأسٌ قِنْدَأْوَة : تبر (يا تيشه) تيز .

فيروزآبادى مى گويد : ابو نصر به وَهْم افتاده و اين واژه را در دال آورده است .

اين سخنِ فيروزآبادى نابجاست ، شايد از اين جهت باشد كه همزه آن را اصلى نمى داند . قوم [ زبان شناسان عرب ] در اين لفظ - و در آنچه بر وزن آن است - اختلاف دارند :

ابن دُرَيد مى گويد : وزن آن «فِعْلاَءْو» است ؛ در الجَمْهُره مى نويسد : بر وزن فِعْلاَءْوَه نيامده است مگر «سِنْدَأْوَه : گستاخ» ، و«رجلٌ حِنْطَأْوَة : بزرگْ شكم» ، و «[ رجل [ كِنْثَأْوَة : بزرگْ ريش» ، و «[ رجل ] قِنْدَأَوَة : سرسخت و استوار» ، و «عَندَأْوَة» مانند آن است ؛ جوهرى آن را - بنابر اين قول - در دال آورده است .

سيرافى مى گويد : بهتر است به اصالت جميع حروفى كه بر اين وزن آمده اند ، حكم شود . از اين رو «قِنْدَأْو» بر وزن «جِرْدَحْل» مى باشد ، و جاى آن معتل است .

فَرّاء مى گويد : حرف زائد - در اين وزن - يا نون به تنهايى است و وزن آن «فِنْعَلّ» است ، يا نون با همزه زائد مى باشد و وزن آن «فِنْعَأْل» است ؛ و در هر حال ، نون را زائد قرار داده است .

سيبويه مى گويد : واو با سه حرف اصلى از غوالب است ، پس به زائد بودنِ آن حكم مى شود ، و هريك از نون و همزه - در حكم - تابع واوند . پس حكم يكى از آن دو در زيادى ، حكم واو قرار داده مى شود ، هرچند آن دو از غوالب نباشد . حكم به زائد بودن نون ، شايسته تر است از حكم به زيادت همزه ؛ زيرا زائد واقع شدن نون - در وسط كلمه - بيشتر از زيادت همزه مى باشد ، پس وزن آن «فِنْعَلْو» است .

وى مى گويد : لزوم زائد بودن «واو» - پس از همزه - در مثال هاى مذكور از آن جهت است كه همزه هنگام وقف ، پوشيده مى ماند و «واو» آن را آشكار مى سازد .

ص: 136

پس روشن شد كه تعقيب [ و ايراد ] فيروزآبادى بر جوهرى يا به جهت نا آگاهى از اختلافِ قوم [ عرب ] است يا ستمى ناروا بر او(1) .

در ماده «كمأ» مى گويد : كَمْ ء (بر وزن فَلْس) گياه معروفى است كه بى ريشه و برگ و شكوفه ، از زمين بالا مى آيد . «كَمْ ء» مفردِ «كَمْأَة» است - عكس تَمْر وتَمْرَة - و اين [ وزن ] از نوادر است ، گويند : يك كَمْأ چيدم ، دو كَمْأ ، سه أَكْمُؤ (بر وزن اَفْلُس) و كَمْأَه فراوانى چيدم . آنچه در لغت معروف و شناخته شده همين است ، و آنچه را فيروزآبادى آورده كه «كَمْأَة» براى مفرد مى آيد و «كَمْ ء» براى جمع - به گونه قياسى در قولى - يا «كَمْأَة» براى مفرد و جمع مى باشد ، مُستندى ندارد(2) .

و در ماده «لألأ» ، مى گويد : «لُؤْلُؤَة» در اين بيت زُهَير آمده است :

كَأَنَّها بِلوَى الأَجْمادِ لُؤْلُؤَةٌ *** أو بَطْنِ فَيْحانَ مَوشِىُّ الشَوى لَهقُ

گويا

ابو عُبَيْده مى گويد : زُهَير از «لُؤْلُؤَة» گاو وحشى را اراده كرده و تشبيه مجازى است ؛ چنان كه مى گويى «كأنّ لسانَه عقيقة : گويا زبانِ او عقيق (شمشير) است» از «عقيقه» شمشير را اراده مى كنى ؛ از اين رو سخن فيروزآبادى كه مى گويد : [ معناى حقيقى ] «لؤلؤة» گاو وحشى است ، درست نمى باشد(3) . .

ص: 137


1- جهل فيروزآبادى را به اختلاف زبان شناسان در وزن «قندأو» و «قِندأوة» ، نيك ملاحظه كن يا آگاهى او را به اين اختلاف و ستمش را بر جوهرى . در اين سخن ، دفاع از جوهرى [ نهفته ] است و بجا مى باشد .
2- فيروزآبادى همه اقوال را در اينجا آورده ، و آنچه را نزد اهل لغت معروف مى باشد مقدم داشته است ، پس باكى بر او نيست ؛ و آنچه را سيد على خان ذكر كرده براى تنبيه بر قول درست تر - كه معروف است - صلاحيت دارد ؛ و اينكه ديگر وجوه ضعيف اند ، هرچند از بعضى از بزرگانِ لغت نقل شده اند .
3- راغب و زمخشرى و ابن فارس ، تصريح كرده اند كه اطلاق «لؤلؤه» بر گاو وحشى مجاز است ، نه حقيقت - آن گونه كه در سخن فيروزآبادى هست - و اين مطلب ، عدم تسلّط فيروزآبادى را به شيوه هاى [ زبان شناسان ] عرب و استعمالات آنها ، مى نماياند .

در ماده «لمأ» مى گويد : وأَلْمَأَ به وعليه : آن را در بر گرفت ؛ يعنى ، آن را پوشاند و بُرد .

سخن فيروزآبادى كه مى گويد : اين ماده هرگاه با «باء» متعدى شود به معناى بُردن است ، و زمانى كه با «على» متعدى گردد به معناى اشتمال و در بر گرفتن مى باشد ، اين پندار را به ذهن مى آورد كه ميان دو متعدى در معنا فرق است ، و چنين نيست ؛ زيرا اشتمال بر چيزى - در اينجا - معنايى جز بُردن و پوشاندن آن را ندارد ، از اين سخن اَعراب [ كه گويند ] «اشتمل عليه» هنگامى كه شخص با جامه اش آن را بپوشاند .

ابن سكيت در اصلاحِ منطق و تبريزى در تهذيب مى گويد : گفته مى شود : «ذَهَبَ ثوبى ، و ما أدرى مَن أَلمأَ عليه ، ومَن أَلمأَ به ؟» ؛ يعنى لباسم از دست رفت ، نمى دانم چه كسى آن را بُرد .

پس اگر غرض فيروزآبادى توجيه متعدى كردن اين ماده گاه با «باء» است و گاه با «على» ، با اتحاد در معنا (به اينكه در اولى معناى ذهاب را در بر دارد و در دومى معناى اشتمال را) چيز مهمى را در بر ندارد ، آيا نمى نگرى كه عرب زبانان در بسيارى از كارهاشان گويند : «مررتُ به ، ومررتُ عليه» (به او گذشتم ، بر او گذشتم) اگر لغوى به توجيه مانند اين چيزها بپردازد ، از غرضِ [ اصلى ] خود بازمى ماند(1) .

در ماده «ليأ» مى گويد : لِيّاء (بر وزن ضِياء) دانه اى است مانند نخود به شدّت سفيد (زن سفيد به آن تشبيه مى شود و گويند : گويا آن زن لِياء است ، و گفته اند : لِياء همان لوبيا است) و نوعى حيوان دريايى است كه از [ پوست ] آن سپر درست مى كنند و چيزى آن را سوراخ نمى كند ، و جاى ذكر آن اينجاست نه معتل ؛ زيرا تصرّف .

ص: 138


1- تنگناى ظرفيّت ذهنى فيروزآبادى و شناختِ اندك او را به استعمالات عرب ، نيك ملاحظه كن .

[ و شكل هاى ديگرى ] براى آن شناخته نشده ، و مانعى ندارد كه حكم به اصالت همزه آن شود . اينكه فيروزآبادى آن را در هر دو جا [ مهموز و معتل ] آورده ، وجهى ندارد(1) .

در ماده «ملأ» مى گويد : مَلاَءْتُ الوعاءَ (مانند مَنَعْتُه) مَلاْءةً ومَلاْءَةً (بر وزن تَمْرَه وسِدرَة) ومَلاَّءْتُهُ تَمْلِئَةً ، فامتَلاَء ، وتَمَلاَّءَ ، وهو مَلاْآن ، وهى مَلاْآى - ومَلاْآنة ، لغتى است در بنى اسد نه ديگر عرب - [ مقصود از ] آن ظرف ها و جوال هاى مِلاء (بر وزن رِجال) پُر مى باشد ، و اطلاق فيروزآبادى ناصواب است(2) .

در ماده «نبأ» مى گويد : در سخن عرب آمده است كه : «إنّ مُسَيْلَمَة لَنُبيِّئُ سَوْءٍ ؛ مُسَيْلَمَه بد خُرْدَه پيامبرى بود» نُبِيِّئ (بر مِثال غُزَيِّل) تصغير نَبِئ .

فيروزآبادى مى گويد : اين سخن بر مبناى كسانى است كه نبى را با «نُبَآء» جمع مى بندند ، و اما آنان كه نبى را با «أنبياء» جمع مى بندند ، آن را با «نُبَىّ» تصغير مى سازند . اينكه جوهرى به طور مطلق بيان مى دارد كه «نُبَيِّئ» تصغير «نَبِى» مى باشد ، خطاست .

مقصود فيروزآبادى از اين سخن اين است كه نُبَيِّئ (بر مثال غُزَيِّل) با همزه ، تصغير نَبِئ مهموز است ، و همين واژه است كه به «نُبَآء» (بر وزن فُقَهاء) جمع بسته مى شود ؛ و اما تصغير نَبِىّ - با اِبدال و ادغام كه به اَنبياء (بر وزنِ اَصفِياء) جمع بسته مى شود - نُبَىّ (بر وزنِ قُصَىّ) با حذف يكى از دو يا ، است ؛ چنان كه در تصغير عَلىّ گفته اند : عُلَىّ . .

ص: 139


1- اين اشكال را بر روش فيروزآبادى بنگر ، كه مبتنى است بر عدم بيان وجه اشتقاق واژه (اينكه مهموز است يا مقصور) .
2- به نادقّتى فيروزآبادى در اطلاق عبارات بنگر ؛ (مَلاْءآى» قياسى است و لغت عرب ، و «مَلاْآنة» هموزنِ آن نيست ؛ اينكه فيروزآبادى آن را مطلق مى آورد و ميان آن دو برابرى مى نهد نادرست مى باشد .

فيروزآبادى در اين تخطئه ، خطا كرده است ؛ زيرا نگرش جوهرى اين است كه نبىّ از نَبَأ (به معناى خبر) مى باشد - چنان كه به آن تصريح كرده است - پس تصغير نَبّى ، نزد جوهرى «نُبَيِّئ» (بر وزن غُزَيِّل) است ؛ خواه به طور مهموز به «نُبَآء» جمع بسته شود يا با تبديل آن را به «اَنبياء» جمع بندند ؛ زيرا اِبدال در آن عارضى است و آن گاه كه تصغير شود به اصل خود بازمى گردد . چگونه چنين نباشد در حالى آن يكى از ادله اديبان بر اصالتِ همزه است . از اين رو ، اطلاق جوهرى بجاست(1) .

آرى ، كسى كه «نَبّى» را از [ ماده ] «نَباوَة» مى داند ، تصغير آن «نُبَىّ» (بر وزن قُصَىّ) است نه چيز ديگر ؛ و تصغير «نُبُوَّة» - چه مهموز و چه مبدل - «نُبَيْئَة» با همزه (بر وزن جُهَيْنَه) مى باشد ؛ و از اين ماده است سخن عرب كه گويند : «كانت نُبَيْئَة مُسَيْلَمة نُبَيْئَة سَوْء» ؛ [ ادعاى ] پيامبرى مُسَيْلَمه [ ادعايى ] بد و زشت بود .

در ماده «ندأ» مى گويد : «نَدَأْتُ الشيءَ : كَرِهتُه» (از آن چيز بدم آمد) اين معنا را ، جوهرى از اَصمعى نقل كرده است .

سيد على خان با اين سخن كه : «جوهرى آن را از اَصمعى نقل كرده است» اشاره به تبرئه ساحت جوهرى از وَهْمى كرده كه فيروزآبادى با ترديد به جوهرى نسبت داده است ؛ زيرا مى گويد : نَدَأَه (بر وزن مَنَعَه) : او را ناخوشايند داشت ، يا [ ضبط درست و ] صواب در آن «بَذَأَه» است ، و جوهرى خيال خام كرده است .

وى در اين سخن - بنابر صحّت (و درستى واژه) «بَذَأه» نه «نَدَأَه» - جوهرى را دچار توهّم مى داند . از اين رو سيد على خان بيان مى دارد كه جوهرى آنچه را اَصمعى آورده ، نقل مى كند . پس پيامد اين سخن بر اَصمعى است (نه بر جوهرى) اگر نگوييم آن دو ، دو لغت [ جداگانه ] اند ؛ چنان كه به آن صاحب تاج العروس اشاره كرده است . .

ص: 140


1- بنگر به دفاع سيد على خان از جوهرى ، و حقانيّت اين سخن ، و عدم فهم فيروزآبادى .

در ماده «نشأ» مى گويد : استنشى الأخبار - به معناى تَتَبُّع و پى گيرى اخبار - با ياء است نه با همزه ، و فيروزآبادى پندارى نادرست كرده است(1) .

در ماده «وبأ» مى گويد : ووَبَأَ إليه ، وأوبأ - لغتى است در وَمَأَ وأوَمَأَ - زمانى كه شخص سوى چيزى اشاره مى كند، يا «أَوْبَأَ» به اشاره سوى پشت [ سر ] اختصاص دارد و «أَوْمَأَ» مُختصّ اشاره به جلو است (نه به عكس) و فيروزآبادى اشتباه كرده است(2)، فرزدق مى گويد :

تَرَى الناسَ ما سِرْنا يَسِيْرون خَلْفَنا *** وإن نحنُ أَوبَأْنا إلى الناس وَقَّفُوا

مردم را مى نگرى - آن گاه كه ما در حركتيم - پشت سر ما حركت مى كنند ، و اگر ما سوى آنان اشاره [ به عقب ] كنيم باز مى ايستند .

يعنى اگر اشاره سوى پشت كنيم ، باز مى ايستند .

روايت مشهور «وإن نحن أومأنا» است .

پس «ايماء» مطلق اشاره است ، و «إيباء» اختصاص به اشاره اى دارد كه سوى پشت باشد .

در ماده «ورأ» در كلمه «وَراء» مى نويسد : ابن جِنّى گويد همزه آن اصلى است به اين دليل كه تصغير آن «وُرَيِّئَة» - با همزه - مى باشد .

جمهور گويد : همزه آن بَدَل از ياء مى باشد ؛ بدان جهت كه عرب «توارَيْتُ» را با ياء مى آورند . .

ص: 141


1- گروه ديگر نيز دچار اين توهُّم شده اند ، در حالى كه ابن سكيت و ديگران نصّ كرده اند كه اين واژه مقصور است [ نه مهموز ] و آن گاه كه همزه داده شود ، همزه اش اصلى نيست (نگاه كنيد به ، ماده «نشأ» و «نشى» در فرهنگ هاى لغت و كتاب هاى غريب الأثر) . اين نوع وَهْم ، ناشى از تحريف است .
2- به عدم فهمِ عباراتِ لغويان توسط فيروزآبادى بنگر ، و نقل او چيزهايى را كه برخلاف سخن آنان است ؛ و نگاه كن آنچه را زَبيدى در تاج العروس در اينجا گفته است .

پس توهيم فيروزآبادى بر جوهرى ، در قول به معتل بودن آن ، وجهى ندارد(1) .

و حكم آن در اعراب و بناء ، حكم ديگر جهات شش گانه است ؛ اگر اضافه لفظى شود بنابر ظرفيّت ، اِعراب آن منصوب است ، يا به مِنْ مجرور مى باشد ؛ و اگر در لفظ و نيّت از اضافه جدا شود [ مضاف نباشد ] همين اعراب را دارد و تنوين داده مى شود ، و اگر مُضاف [ إليه ] حذف شود و لفظِ آن در نيّتْ قصد شود ، اعراب مذكور را مى گيرد و تنوين داده نمى شود ، و اگر معناى آن در نيّت باشد مبنى بر ضمّ است .

و سخن فيروزآبادى كه گويد : «اين واژه ، مُثَلَّثُ الآخر(2) و مبنى است»(3) وَهْم صريح يا ايهام قبيح است ؛ افزون بر اين ، اثبات ادعاى مبنى بودن اين واژه ، در حال تثليث [ سه گونه بودن حرف آخر آن ؛ نصب و جر و ضمّ ، بسيار دشوار مى باشد و [ كمتر از دست كشيدن بر شاخه خار از جهت عكس نيست(4) .

در ماده «ومأ» مى نويسد : بعضى از لغت شناسان گويند : «اِيماء» اين است كه با دست خود به آن كه در جلو توست اشاره كنى تا پيش بيايد ؛ پس اگر به آن كه پشت سر توست اشاره كنى تا عقب رود يا بايستد ، به آن «اِيباء» گويند ، نه به عكس ؛ چنان كه فيروزآبادى توهّم كرده است(5) . .

ص: 142


1- بنگر به جفاى فيروزآبادى بر جوهرى ، با اينكه جمهور [ لغت دانان ] در اينكه همزه «وراء» منقلب از ياء است ، با او همراه اند ؛ افزون بر اين ، نيك درياب كه خود فيروزآبادى آن را - بدون يادآورى - در معتل مى آورد ، از اين رو از دو جهت اشتباه مى كند و ناروا جفا مى ورزد ؛ و دفاع سيّد على خان را از جوهرى ملاحظه كن .
2- يعنى حرف آخر سه وجهى است ؛ هم ضمّه مى گيرد و هم فتحه و كسره (م) .
3- اين قول را در ماده «ورى» اعاده كرده است ، و صاحب تاج العروس در هر دو جا سكوت مى ورزد .
4- اين سخن ، مستلزم جهل و نا آگاهى فيروزآبادى به [ علم ] نحو و اِعراب است ، يا چيزى را ادعا مى كند كه نحويان آن را نمى شناسند .
5- اين خام پندارى در «وبأ» گذشت ، فيروزآبادى آن را به اينجا حواله كرد ، گويا وى اشتباه خود را تكرار مى كند .

در ماده «هوأ» مى گويد : مُهْوَئِنّ (بر وزن مُطْمَئن) - و نيز مُهْوَئَنّ - به معناى صحراى پهناور است ، جاى ذكر آن حرف «هاء» از باب نون مى باشد ؛ به جهت سخن اَعراب [ كه گويند ] : اِهْوَأَنَّتِ المفازه (بر وزن اطمأنت) ؛ يعنى بيابان وسعت يافت .

وزن آن ، نزد جمهور «مُفْوَعِلٌّ» است و نزد سيرافى «مُفْعَلِلّ» ، نون آن - بنابر هر دو قول - اصلى است .

و اينكه جوهرى آن را در اينجا مى آورد وَهْم شمرده نمى شود ؛ زيرا احتمال دارد آن را از «هَوْء»(1) گرفته باشد .

اين ماده - با زيادى هر دو نون - به «اقشعرّ» ملحق مى شود ، چنان كه نظر بعضى از عالمان در «ارجحَنَّ» چنين است و [ گويند ] آن از «رجحان» گرفته شده است .

به نسخه اى از قاموس دست يافتم كه در آن ، اين سخن ، پيوست شده بود :

«و ذكر جوهرى آن را در اينجا پندارى نادرست است ؛ زيرا وزن آن مفعول مى باشد و «واو» زائد است ؛ زيرا اين حرف - در رباعى - از حروف اصلى نيست» .

اين عبارت ، غلط آشكار است ؛ زيرا تمثيل آن به «مُفْعَوِلّ» وآن را در ماده «هون» آوردن ، صريح است در اينكه «واو» عين الفعل كلمه است ، پس چگونه [ ممكن است ] زائد باشد ؟

و اينكه فيروزآبادى همزه را - در وزن - در برابر «واو» قرار داده [ خود ] اشتباه ديگر است ، مگر اينكه ناسخ «مُفْوَعِلاًّ» را به «مُفْعَوِلّ» تحريف كرده باشد ؛ چنان كه حكم فيروزآبادى به چهار حرفى بودن آن ، بر اين [ امر ] رهنمون است . پس همزه نزد وى از حروف اصلى مى باشد . .

ص: 143


1- بنگر به دفاع سيد على خان از جوهرى ، و اشتباهى كه در بعضى از نُسخه ها بعد آن است ، و امّا در نسخه صحيح موجود امروزى «مُفْوَعِل» آمده كه موافق با رأى جمهور است .

ليكن اينكه فيروزآبادى آن را در «هون» مى آورد بى آنكه اصالت همزه را يادآور شود ، زائد بودن همزه را - نزد او - اقتضا مى كند .

[ به هر حال ] اين واژه ثلاثى است و اتهامِ وهم به جوهرى [ و او را به خيال بافى متهم كردن ] - چنان كه روشن شد - وجهى ندارد .

* * *

آنچه گذشت چكيده اى از توهيمات [ و اشتباهاتى به شمار مى رود كه ] سيد على خان بر فيروزآبادى گرفته است ، و از آنها مى توان دريافت كه امكان تقسيم اين نقدها - به حسب مواردشان - چنين است :

- بعضى از آنها اَغلاط واوهام لغوى اند كه فيروزآبادى به جهت بد فهمى عبارات لغت شناسان ، دچار آن شده است .

- برخى از آنها بدان جهت رخ داده كه بر وى تصحيف شده اند(1) .

- بعضى از آنها منحصر به فيروزآبادى نيست ، ليكن اينكه سيد على خان آنها را غلط يا وَهْم و تصحيف مى شمارد ، براساس لغتى است كه صحيح تر مى باشد .

- دسته اى از آنها غلط هاى نحوى و صرفى و اشتقاقى اند كه فيروزآبادى دچار آنها شده است .

- اشتباهات فيروزآبادى در شيوه نوشتار [ و تنظيم كتاب ] نيز قابل توجه اند ، وى [ گاه ] يك واژه را در دو جا مى آورد بى آنكه محلّ اصلى آن را ذكر كند .

- جفاى فيروزآبادى بر جوهرى و نسبت اشتباه و خيال بافى به او ، بدون توجيه علمى ، از نظر دور نمانده است . .

ص: 144


1- مثال اين مورد در ماده «نشأ» گذشت ؛ و روشن تر و صريح تر از آن در ماده «أسد» از تصحيف «اُسْدى» (بر وزن تُركى) روى داده ، كه نوعى ثياب (جمع ثوب : لباس ، جامه) است ، و اينكه فيروزآبادى گويد : نبات و گياه است تصحيفى قبيح مى باشد .

- فيروزآبادى در برابر آنچه از همه اعراب حكايت شده است [ گاه ] گويش و معنايى را مى آورد كه بعضى از عرب نقل كرده اند ، و ...

اينها همه نيازمند بحث هاى دامنه دارند و مى بايست اين نقدها براساس ماهيّتشان تقسيم شوند ؛ زيرا روشن ساختن وجوه نقد سيد على خان بر فيروزآبادى مهم و دشوار به نظر مى رسد و به پژوهشى جداگانه و همه جانبه نياز دارد تا از ميان آن ، درخشش نبوغِ سيد على خان و روش نقدى ابداعى او نمايان گردد ؛ و به ويژه نقدهاى او بر فيروزآبادى - كه به رغم تأليف كتاب هاى نقد فراوان بر قاموس - اَحَدى بر وى سبقت نگرفته است .

با اينكه سيد على خان در بيشتر جاها كه از جوهرى دفاع مى كند صاحب حق است ، مشاهده مى كنيم كه وى چشمْ بسته جوهرى را تقديس نمى كند ، و جز بيانِ حقيقت انگيزه اى ندارد ؛ و از اين روست كه در بخشى قابل توجه از نقدها ، جوهرى با فيروزآبادى شريك است [ و نقد سيد على خان متوجه هر دو آنهاست ] .

2. نقد جوهرى و فيروزآبادى با هم

كتاب «الصحاح» على رغم عظمتش و بزرگى مؤلف آن - امام لغويان جوهرى - از نقد مصون نمانده است ، و از اَغلاط و اوهام تهى نيست . پيش از اين روشن شد كه بسيارى از تغليط ها [ و خطاگيرى هاى ] فيروزآبادى بر اين امام لغوى نابجاست ، و ستمى است بر او ، بى آنكه با دليل و عذر مُوَجَّه همراه باشد .

ليكن اين واقعيّت را بايد پذيرفت كه بخشى از آنها وارد و به جاست ، هرچند بعضى - به وجوهِ دُور و چاره جويى هاى غريب - در تصحيح آنها كوشيده اند ؛ ليكن در اين ميان ، مواردى هست كه فيروزآبادى بر جوهرى اشتباه مى گيرد و در اين كار ، خود نيز به اشتباه مى افتد . پس اشكال ، بر هر دو وارد است .

ص: 145

سيد على خان موارد شايان توجهى از اين نوع اغلاط را مى آورد ، بعضى از آنها چنين است :

در ماده «أثأ» مى گويد : «وأَثَأْتُهُ بِسَهْمٍ إثاءةً» (بر وزن اَبَحْتُه إباحةً) يعنى او را تير زدم . جاى اين ماده «ث- و أ» است - چنان كه فارابى در ديوان الأدب»(1) آورده است - نه اينجا ، آن گونه كه فيروزآبادى (به پيروى از ابو عبيد)(2) توهُّم كرده است ؛ و نه «ث أ ث أ» ، چنان كه جوهرى پنداشته است .

در ماده «ثفأ» مى گويد : ثُفَاء (بر وزن غُراب و تُفاح) به معناى دانه شاهى (تَره تيزك ، تره تيزه) است ، مفرد آن «ثُفائَة» مى باشد ؛ و از اين ماده است حديث :

«ما في الأَمُرَّين مِنَ الشِّفاء : الصَبر والثُّفاء» ؛ چقدر در دو گياهِ تلخ شفا هست : يكى صبر زرد و ديگرى خردل .

جار اللّه مى گويد : بدان جهت «ثُفاء» ناميده شده كه در پى چشيدن آن - به دليل تُندى اش - زبان مى سوزد ، از اين سخن آنها [ كه گويند ] : «ثفاه يثفوه ويثفيه» ؛ يعنى او را در پى آمد ، همزه آن بنابر يك گويش [ ناقص واوى ] از «واو» منقلب است و بنابر لغتِ ديگر از «ياء»(3) .

بر اين اساس ، جاى ذكر آن [ در ] معتلّ است نه اينجا ، چنان كه در صحاح و قاموس آمده است . .

ص: 146


1- مانند اين كار را صاغانى كرده است ؛ زيرا آن را در «ثأثأ» - در تكمله اش - آورده است ، و تصريح كرده كه جاى آن «ثوأ» است .
2- ليكن ابو عبيد آن را در «ثأثأ» ذكر كرده با تنبيه بر اينكه جاى آن «ثوأ» است ، و در «ثوأ» آن را مى آورد و مى گويد در «أثأ» ذكر شد ؛ گويا وى در اينكه جاى آن كجاست ، دچار آشفتگى ذهنى است .
3- صاغانى به مثل اين سخن در العباب تصريح كرده است ، و از نظر اشتقاق همين صحيح مى باشد ؛ هرچند ابن سيده احتمال ضعيفى داده كه همزه وضعاً اين چنين است (نگاه كنيد به تاج العروس) .

در ماده «ثوأ» مى گويد : «وأَثَأْتهُ بِسهم» (بر وزن أَبَحْتُه) : او را هدف تير قرار دادم . جاى آن اينجاست ، نه «أ ث أ» ، و نه «ث أ ث أ» .

با اين سخن ، تكرار آنچه را در «أثأ» ذكر كرده يادآور مى شود .

در ماده «حبطأ» مى گويد : اِحْبَنْطَأ : سينه اش باد كرد و آكنده از خشم شد و به زمين ، استوار ايستاد . اصل اين ماده از «حَبْط» مى باشد ، نون و همزه آن زائد(1) يا الحاقى مى باشد ؛ جاى آن «ح ب ط» است نه اينجا ، فيروزآبادى پندار خام كرده است(2) ؛ و جاى آن «ح ط أ» نيست ، جوهرى [ كه آن را در «ح ط أ» آورده است ] دچار توهّم شده(3) .

و در ماده «حفتأ» مى گويد : حَفَيْتَأ (بر وزن سَمَيْدَع) مرد كوتاه قد و چاق است ، اينكه جوهرى آن را در «ح ل ت» آورده ، اشتباه مى باشد ، و فيروزآبادى در اينجا اهمال كرده [ و آن را نياورده ] است(4) .

و در ماده «رقأ» مى گويد : رَقُوء (بر وزن رَسول) چيزى است كه براى بند آمدن خون گذارند ، و از اين ماده است سخن قَيْس بن عاصم به فرزندش كه گويد : «لا تَسُبُّوا الإبلَ ، فإنّ فيها رَقُوءَ الدم ومَهرَ الكريمة» ؛ يعنى [ به شتران ناسزا مگوييد ؛ چون ] به شتران خون ها حفظ مى شود ، زيرا در ديات [ خونْ بها ] پرداخت مى شوند و در نتيجه صاحبْ خون از خون خواهى دست مى كشد و خون قاتل بر زمين نمى ريزد . .

ص: 147


1- ابن برى مى گويد : صواب اين است كه اين سخن در شرح «حبط» ذكر شود ؛ زيرا همزه آن زائد است .
2- زيرا آن را بعد «حبأ» مى آورد و همه حروفش را اصلى مى شمارد . صواب همان است كه سيد على خان مى آورد ؛ چون آنها [ عرب زبانان ] مى گويند : «حَبَطَ بطنُ الرجل» ؛ زمانى كه به جهت طعام يا چيز ديگر باد كند و بالا بيايد ؛ فيروزآبادى به وهم افتاده و جوهرى بدان جهت كه در «حطأ» آن را ذكر مى كند ، در وهم او شريك است .
3- از اين جهت كه پنداشته نون زائد است و همزه آن از حروف اصلى كلمه مى باشد .
4- زيرا پنداشته كه نون زائد است و همزه اصالت دارد .

جوهرى خطا كرده كه گفته : «در حديث آمده است ...»(1) ، و فيروزآبادى پندار خام نموده كه مى گويد : اين سخن ، قول اَكثم است(2) .

در ماده «رنأ» مى گويد : «يَرْنَأَ لحيتَهُ» ؛ يعنى ريش خود را با يُرنّاء (حنا) خضاب (رنگ) كرد ، ياء در اول آن به طور قطع زائد است ؛ زيرا اجماع آنان [ لغت دانان ] اين است كه «ياء» با سه [ حرف از ] اصول زائد مى باشد ، خواه در آغاز بيايد يا در وسط و يا در آخر ؛ و ذكر آن در فصل «ياء» - چنان كه جوهرى و فيروزآبادى به اين كار دست يازيده است - وَهم و اشتباه است(3) .

3. نقد ديگران

سيد على خان شيفته تهذيب [ لغت ] و پژوهش و ژرف نگرى بود ، از اين رو به نقد فيروزآبادى پرداخت و خطا و وهم و اشتباه او را گرفت و از جوهرى دفاع كرد ، و آن دو را با هم نيز به نقد كشيد و همچنين از جوهرى به تنهايى يا در شمار گروه ديگر نقد كرد ؛ چنان كه وى عالمان بزرگ لغت شناس ديگر را در بوته نقد مى گذارد و جاهايى را كه به خطا رفته اند و دچار توهُّم شده اند ، روشن مى سازد .

پيش از اين در ماده «أثأ» گذشت كه سيد على خان ، فيروزآبادى را - به پيروى از ابو عبيد - دچار توهُّم دانست ، و به جوهرى نسبتِ پندار نادرست داد كه آن را در مادّه «ث أ ث أ» شمرده است .

ص: 148


1- اين توهيم [ و نسبت اشتباه ] بر اين اساس است كه [ لفظ ] «حديث» اختصاص دارد به آنچه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شود ؛ وگرنه جوهرى خطا نكرده است ، چه اطلاق حديث بر سخن صحابى - نزد اهل سنّت - كم و نادر نيست ، كتاب هاى غريب الأثر والحديث ، آكنده از آن اند ، و «قيس بن عاصم» صحابى است .
2- اين توهيم بر مبناى مُختار سيد على خان است ، وگرنه كسانى با فيروزآبادى همسو و موافق اند كه اين سخن ، قول اَكثم مى باشد .
3- ابو حيان تصريح مى كند كه «ياء» زائد است ، و ابن جنّى و سيّده همين نظر را پذيرفته اند ؛ و فيروزآبادى در اين وَهم (و خطا) از جوهرى و صاغانى - در التكمله و العباب - پيروى كرده است.

در ماده «حفسأ» مى گويد : حَفَيْسَأ (بر وزن سَمَيْدَع) مرد كوتوله است كه خوى پست دارد ، جوهرى آن را در «ح ف س» آورده كه اشتباه است (در اين سخن تنها بر جوهرى خطا مى گيرد) .

در ماده «ز أ ز أ» مى گويد : قِدْرٌ زُؤازِيَه وزُؤَزِئة (بر وزن عُلابطة وعُلَبِطَة) يعنى بزرگ و جا دار ؛ زيرا [ همه ] جَزور (شتر يا گوسفند ذبح شده) را دربر مى گيرد ، ذكر آن در معتل خطاست .

در ماده «فتأ» مى گويد : «فتأتُ النارَ : آتش را خاموش كردم ، ابن مالك به نقل از فراء آن را حكايت كرده است ، و ابو حيان توهّم كرده كه آن تصحيف از «فثأ» است [ ليكن اين سخن خطاست ] و چنين نمى باشد .

در ماده «منأ» مى گويد : مَنيئَة (بر وزن سَفينه) آغاز دباغى پوست است ، و تا زمانى كه در مايع دباغى هست ، و وسيله اى كه به آن پوست پيراسته مى شود ، و دَبّاغ خانه .

سخن فارسى كه گويد : اين لفظ مَفعِلَة از ماده «نِى ء» - كه گوشت نپخته است - مى باشد ، به اين سخن لغت شناسان دَفع و رد مى شود كه گويند : مَنَأْتُه : پوست را دباغى كردم .

در ماده «وثأ» مى گويد : «قد وُثِئَتْ يدُهُ» - به صيغه مجهول - (يعنى دستش آسيب ديد و كوفته شد) و نبايد گفت : وَثِئْتُ (بر وزن تَعِبْتُ) .

در بخش اَثَر [ روايت ، حديث و ... ] از ماده «وجأ» مى گويد : «فوَجَأْتُ عُنُقَها» ؛ يعنى به دست خودم او را زدم يا او را لِه كردم ؛ و سخن ابن اثير - در جامع الأصول - كه گويد : «وَجَأْتُ عُنُقَه» [ مى گويى ] آن گاه كه او را با پايت لِه كنى ، خطاست ؛ زيرا لِه كردن و كوبيدن با پا «وَطْ ء» است نه «وَجْ ء» .

نقدها و تنبيهات اين گونه كه سيد على خان به طور ويژه از بزرگانى نام مى برد كه به

ص: 149

اشتباه افتاده اند ، زياد است و در ميان كتاب و موادّ آن مى توان آنها را مشاهده كرد . افزون بر اين ، اَغلاط و اَوهامى در آن آمده است كه سيد على خان آشكارا نام اَشخاص را نمى آورد و به اشاره اجمالى در اين زمينه بسنده مى كند .

در بخش اَثَر [ حديث ] از ماده «زرأ» مى گويد : «المؤمن مُرَزّى» (بر وزن مُعَظَّم با ترك همزه از باب تخفيف) يعنى در چيزهايى كه دوست مى دارد دچار خسارت سنگين و زيان جدى مى شود يا مؤمن زياد مصيبت [ بدبختى و فلاكت ] مى بيند . آن كه اين ماده را با ياى مُشَدَّد آورده ، خطا كرده است ...

در بخش مَثَل از ماده «فرأ» مى گويد : «كلُّ الصَيْد في جَوْف الفَرا» ؛ همه صيد در شكم گورخر است .

اصلِ اين مثل اين است كه سه نفر به شكار رفتند ؛ يكى شان آهويى را شكار كرد و

ديگرى خرگوشى را و سوّمى گورخرى را . صاحب آهو و خرگوش بر صاحب حمار گردن فرازى كردند ، وى اين سخن را بر زبان آورد ؛ يعنى همه شكار - به جهت بزرگى گورخر - براى اوست .

اين مثل براى برترى جويى بر هم قطاران و همتايان زده مى شود ، و پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر ابو سفيان بن حارث بن عبدالمُطَّلِب ، به آن تمثُّل جُست ، نه ابو سفيان بن حَرْب ، آن گونه كه كسانى پنداشته اند(1) .

در بخش اَثَر از ماده «نتأ» مى گويد : «نأتئ الجبين» يعنى بلنداى آن ، بدون همزه - از باب تخفيف - روايت شده است ، و اصل آن با همزه است ؛ جاى ذكر آن اينجاست نه معتل چنان كه توهُّم شده است .

در بخش اَثَر از ماده «وجأ» مى گويد : «ضحى بكَبْشَيْن مَوجوءَيْن» ؛ دو قوچ .

ص: 150


1- درباره ويژگى هاى سيد على خان و روش او ، در بخش «مَثَل» سخن خواهد آمد .

خَصِىّ [ بيضه درآورده ] را قربانى كرد . نبايد گفت «مُوَجأَيْن» (بر وزن مُكْرَمَيْن) زيرا آن خطاىِ راويان است(1) .

اينها بعضى از نمونه هاى مَنْهج (و روش) نقدى سيد على خان در لغت و علوم آن است ، ما بر گزينش آنها از كتاب همزه بسنده كرديم ؛ و بدان جهت آنها را آورديم كه بر سخنى كه گفتيم - اينكه سيد على خان در اين زمينه مهارت ويژه دارد و پيشتاز و نوآور است - خواننده آگاهى يابد ، و اينكه وى به راستى در معاجم لغت عربى از مُجَدِّدان به شمار مى رود از نظر نقد و عنايتش به تقديم (مقدم داشتن) واژه صحيح و فصيح (نه نقل سخنان پراكنده و بى ربط) و از جهت استدراك واژه ها و گستره آن و مشتقات و كاربردهاى فراوان (لغت) . .

ص: 151


1- در بخش «اَثَر» شاخص ها و امتيازات مُصنِّف و شيوه او ، در اين زمينه خواهد آمد .

ص: 152

روش شناسى كتابِ طراز و ويژگى آن

ص: 153

ص: 154

روش شناسى اجمالى

سيد على خان در مقدمه كتابش، شيوه كارش را - به طور عام - ترسيم كرده وتصريح نموده به اينكه وى در آغاز ، سخن عرب را در ماده لغوى نقل مى كند ، آن گاه به غريب القرآن و غريب الأثر مى پردازد ، و سپس مجاز و مصطلح و اَمثال عرب را مى آورد :

اين كتابى است كه در آن از زبان عرب چيزهايى را جمع آورى كردم كه با مك زدن به عَسَل سفيد و سخت ، به دست مى آيد و از غريب القرآن و الأثر چيزهايى را در آن گرد آوردم كه چشم و اَثَر راستين آن را مى پسندد ؛ و بر اين ، مجازات كلام و اصطلاحات علماى بزرگ و مَثَل هاى عربِ اصيل را افزودم(1) .

آن گاه در مقدمه اش اين ترتيب مُجْمَل را شرح مى دهد :

و اما طريقه تحرير و اُسلوب تقرير آن اين است كه فصل نخست هر باب را با لغتِ عام آغاز مى كنم ، آن گاه به لغت خاصّ قرآن مى پردازم ، سپس اَثَر و حديث را در پى مى آورم و پس از آن ، مَثَل هاى مصطلح را ذكر مى كنم(2) .

ترتيبى كه سيد على خان مى آورد چنين است :

ص: 155


1- مقدمه مصنّف : 3 - 4 .
2- همان ، ص8 .

1 . لغت عام و مجاز ؛

2 . كتاب خدا (قرآن) ؛

3 . اَثر (و حديث) ؛

4 . مُصْطَلَح ؛

5 . مَثَل .

با توجه به اينكه مى دانيم مجاز در هريك از صيغه ها داخل است ، كتاب در هر فصل ترتيب پنج گانه مى يابد .

اين ، زمانى است كه همه در يك مادّه مشترك باشند و در سلوك اين جاده ، به هم بپيوندند وگرنه آنچه را اتفاقى است آوردم ، جداگانه يا با ارتفاق(1) .

و اين شيوه ، روشى است جديد و ابتكارى ، هيچ يك از مؤلفان و نويسندگان - نه از قُدما و نه از متأخّران - بر وى پيشى نگرفته اند ؛ زيرا آنان در تاليف ها و تصانيفشان حقيقت و مجاز را به هم مى آميزند ، بلكه چه بسا مجاز را بر حقيقت مقدم مى دارند ، و در اَثناى حكايتِ مواد لغوى ، آنچه را بخواهند يا تفسير بعضِ الفاظ كتاب و اثر اجازه شان دهد ، مى آورند ؛ و گاه به ذكر بعضى مَثَل ها و مُصطلحاتى مى پردازند كه غالباً ذكر نمى كنند از آنها [ مگر ] آنچه را كه به علوم لغت وابسته است - مانند اصطلاحات علم عروض و قافيه يا نحو و تصريف - بى آنكه متعرِّض ديگر مصطلحاتى شوند كه براى آنها اصول لغوى صحيح وجود دارد .

بسيارى از لغت شناسان در اين راستا به روش مشخص و ترتيب معيّن پايبند نيستند ، بلكه براساس مناسبت آن با جايگاه ماده لغوى شرح داده شده ، آن را مى آورند . .

ص: 156


1- همان .

اين در حالى است كه بسيارى از الفاظ غريب القرآن و اثر و مصطلح و مَثَل ، بيش از يك [ معنا و ] وجه لغوى را در بر دارد ، و در تفسير اختلاف زيادى مى يابد . از اين جهت ، ذكر آنها در مكانى دونِ جاى ديگر ، تباه ساختن ديگر معانى است و خلطِ آراء و نظرات صواب و درست .

و [ نيز ] هنگامى كه وجوه گوناگون را مى آورند و تفسير مى كنند ، بعضى از آنها در جاى خود نيستند ؛ يعنى مناسبتى براى معنايى مذكور در آنجا وجود ندارد ، و اين مطلب جوينده شرح را مى رنجاند و دست رسى به معانى را دشوار و سخت مى سازد و نيازمند تكاپو و وارسى گسترده است .

تمايز ميان حقيقت و مجاز

سيد على خان به اين تمايز ، استعمالات عرب را در مكانى كه وضع براى آن شده و در آنجا به كار رفته است ، قرار مى دهد و حقيقت و مجاز را از هم جدا مى سازد ؛ و اين كار ، دست رسى به لغت صحيح را - به راستى - آسان مى سازد . برخلاف شيوه ديگر فرهنگ هاى لغت كه حقيقت و مجاز را به هم آميخته اند ، و بَسا نخست مجاز را مى آورند آن گاه حقيقت را ذكر مى كنند .

و شايد همين كاستى در لغت نامه ها زمخشرى را - در كتاب اَساسش - واداشت كه حقيقت را از مجاز جدا كند . وى [ گرچه ] در اين زمينه پيش گام است ، ليكن كسان پس از او شيوه اش را دنبال نكردند ، چه بسا اين كار به جهت دشوارى راه و سختى اين وادى بود ؛ زيرا فرق نهادن ميان حقيقت و مجاز و تمايز آنها از يك ديگر براى كسى ممكن است كه نهايت بهره ادبى را دارا باشد و به فصلِ خطاب سخنِ عرب ، تسلّط و احاطه يابد و در علم معانى تَبَحُّر به دست آورد .

سيد على خان در جدا سازى حقيقت از مجاز ، شيوه زمخشرى را پى گرفت ،

ص: 157

و استعمالات پراكنده را گرد آورد و استعمالات مجازى فراوانى را بر آنها افزود ،

و بسا در بعضى اوقات وجه مجازيّت و علاقه آنها با اصل لغوى را روشن ساخت ؛ و به اين ترتيب ، خلل بزرگى را كه در فرهنگ هاى لغت وجود داشت ، از ميان بُرد .

استاد فارس شدياق مى گويد :

از كاستى ها به نظر من ، تقديم مجاز بر حقيقت است يا عدول از تفسير الفاظ به حسب اصل وضع آنها ... مثال آن واژه «عبر» است كه در اصل براى نهر وضع شده است ؛ گويند : «عَبَرَ النهرَ عَبْراً وعبوراً» آن گاه كه شخص از اين سوى نهر به طرف ديگر آن رود ، سپس عَبْر رؤيا و تعبير آن - يعنى تفسير خواب - به آن تشبيه شده است ، و معناى حقيقى آن عبور از امر مجهول به امر معلوم است .

با وجود اين ، جوهرى اين ماده را به «عِبْرت» شروع كرده كه اسم مصدر اعتبار است ، و فيروزآبادى با «عَبْر رؤيا» آغاز سخن نموده است، وزمخشرى ابتدا اين سخن را مى آورد : «الفرات يضرب العِبَرين بالزَّبد وهما شَطّاه ، وناقَةٌ عُبْرُ أسفار : أي لا تزال يسافر عليها» ؛ فرات كف ها را به دو كناره مى زند و آن دو ، كرانه ها و ساحل فرات اند ؛ ناقه عُبر اَسفار ، يعنى ماده شترى كه همواره با آن مسافرت مى شود .

جز اينكه صغانى و صاحب مصباح به «عَبَرَ النهرَ» آغاز كرده اند ، و همين حق [ و درست ] است ؛ زيرا عبور نهر براى عرب از تعبير خواب لازم تر مى باشد(1) . .

ص: 158


1- الجاسوس : 11 - 12 .

مى گويم :

ابن منظور اين گونه آغازِ سخن مى كند : «عَبَرَ الرؤيا يعبُرُها عَبْراً وعبارةً ، وعَبَّرَها» ؛ يعنى خواب را تفسير كرد و به آنچه امرش بدان بازمى گردد خبر داد ؛ آن گاه وى سخن را به درازا مى كشاند ، سپس مى گويد : و گفته اند همه اينها از «عِبْر» گرفته شده ، و آن كناره نهر است ...

صاحب در كتاب محيط خود ، اين ماده را اين گونه مى آغازد : «عَبَرَ الرؤيا عَبْراً وعبارةً وعَبَّرَها جميعاً ...»(1) .

ابن دُرَيد در جُمْهرة اللغة ، اين گونه شروع مى كند : عِبْر ، كرانه رود است ، و دو كناره آن را عِبْران گويند ... «وعَبَرْتُ النهرَ اَعْبُرُه عَبْراً» و چنين است «عَبَرْتُ الرؤيا أعْبُرُها وعَبَّرْتُها تعبيراً» ، اسم مصدر آن «عبارت» است(2) .

و فيومى گرچه در آغاز اين ماده ، «عَبَرْتُ النهرَ» را مى آورد ، ليكن زمانى كه «عَبَرْتُ الرؤيا» را مى آورد ، به مجاز بودن آن و وجه اَخذ آن از «عبور نهر» اشاره نمى كند(3) .

و اما سيّد على خان اين تناقض و ناسازگارى را درمى نوردد ، ابتداى سخن او در اين ماده ، همان استعمال عرب است كه عبور از نهر مى باشد ، سپس عَبْر رؤيا (تعبير خواب) را مى آورد و علاقه مجاز را به حقيقت روشن مى سازد ؛ از اين رو مى گويد :

عَبَرْتُ النهر عَبْراً وعُبُوراً (بر وزن نَصَرَ) يعنى از نهر گذشتم و از يك سوى آن به سوى ديگرش رفتم ... و عَبَرَ الرؤيا عَبْراً وعبارةً ؛ يعنى خواب را تفسير كرد و حقيقت آن ، ذكر عاقبتِ خواب و آخر اَمر آن .

ص: 159


1- المحيط في اللغة 2 : 34 .
2- جمهرة اللغة 1 : 318 .
3- نگاه كنيد به ، المصباح : 389 .

است ، از «عُبُور نهر» برگرفته شده ، گويا [ تعبير كننده خواب ] از ظاهر آن به باطنش عبور مى كند(1) .

و براى اين مورد ، نظائر فراوانى است كه مى توان آنها را در بيشتر مواد لغوى و در مجاز ، يافت ؛ زيرا شيوه و روش سيّد على خان ذكر حقيقت است و آن گاه مجاز و بيان علاقه بين آنها در بعضى زمان ها .

جدا سازى واژه هاى قرآن

دست رسى به واژه هاى قرآنى نيز به آسانى در طراز ميسر است ، همه معانى تفسيرى - در يك جا - گردآورى شده و افزون بر آن ، آگاهى بر قرائات [ مختلف ] - اگر در آيه اى باشد - و معناى آن ، به سهولت فراهم است .

در ماده «حسس» لسان العرب مى نگريم كه در تفسير اين سخن خدا : « فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(2)سوره آل عمران (3) آيه 52 .(3) - چون عيسى احساس كفر آنان را دريافت - هرجا كه [ مؤلف ] به يكى از معانى اى مى پردازد كه آيه آن را در بر دارد ، آيه را مى آورد و به آن معنى تفسير مى كند :

«تَحَسَّسْتُ مِن الشيء» ، يعنى خبر آن را وارسى كردم ؛ و «حَسَّ منه خبراً وأَحَسَّ» هر دو ، به معناى «رَأى : ديد» است ؛ و به همين معنا ، سخن خداى متعال تفسير شده است كه مى فرمايد : « فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(3) .

لحيانى حكايت كرده كه : «ما اَحَسَّ منهم أحداً» يعنى هيچ كدام از آنها نديد ؛ و در تنزيل عزيز آمده است : « هَل تحسّ مِنهُمُ من اَحَد »(4) ، معنايش اين است كه آيا اَحَدى از آنها را مى نگرى آيا هيچ يك از آنان را مى بينى ؟ ...

ص: 160


1- الطراز ، ماده «عبر» .
2- سوره آل عمران
3- آيه 52 .
4- سوره مريم (19) آيه 98 .

و پس از پنج سطر مى گويد :

فراء در اين سخن خدا « فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(1)سوره آل عمران (3) آيه 52 .(2) و اين سخن كه : « هَل تَحِسُّ مِنهُمُ من اَحَد »(3) مى گويد : معنايش اين است كه چون عيسى دريافت ... احساس ، دريافتن است ...

زَجّاج مى گويد : معنى «أَحَسَّ» در لغت ، «عَلِمَ : دانست» و «وَجَدَ : دريافت» است .

لَيْث در اين سخن خدا « فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(3) مى گويد : اَحَسَّ يعنى ديد ؛ گويند : «اَحْسَسْتُ من فلان ما ساءني» ؛ يعنى از فلانى چيزى ديدم كه بدم آمد .

ملاحظه مى شود كه در اينجا معناى آيه و نقل اقوال در آن ، تكرار شده و آيه ديگرى با آن آمده و دوبار تكرار شده است ؛ همه اينها ذهن خواننده را پريشان مى سازد و دست يابى به چكيده معناى آيه را دشوار مى سازد . همين اندازه بس بود كه آنان جاى شاهد از آيه را شرح مى دادند نه معناى كامل آن را .

مثل اين سخن را در تهذيب اللغه (اَزْهَرى) مى يابيم ، آنجا كه آنچه را فَرّاء در آن آيه و اين سخن خدا كه « هَل تَحِسُّ مِنهُمُ مِن اَحَد »(4) گفته ، نقل مى كند ؛ آن گاه سخن زجاج را مى آورد ، سپس آنچه را منذرى درباره آيه « لاَ يَسمَعُونَ حَسِيسَها »(5) و آيه « هَل تحسّ مِنهُمُ من اَحَد »(6) گفته ، باز مى گويد و پس از آن ، گفته ليث را مى آورد ...(7)

جوهرى در كتاب صحاح - در تفسير آيه - به معنى «رأى : ديد» بسنده مى كند(8) ، و زَبيدى [ نيز ] در تاج العروس ، نظير همين كار را كرده است(9) . .

ص: 161


1- سوره آل عمران
2- آيه 52 .
3- سوره مريم (19) آيه 98 .
4- سوره مريم (19) آيه 98 .
5- سوره انبياء (21) آيه 102 .
6- سوره مريم (19) آيه 98 .
7- نگاه كنيد به ، تهذيب اللغه 3 : 407 - 408 .
8- الصحاح 2 : 1918 .
9- تاج العروس 15 : 541 .

راغب در مفردات مى گويد : « فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(1)سوره آل عمران (3) آيه 52 .(2) [ اين سخن ] تنبيه [ و آگاه سازى ] است به اينكه از آنها كفر چنان آشكار شد كه براى حسّ روشن گرديد ، چه رسد به فهم(3) .

بارى ، آنان يا به اختصار بسنده كرده اند و در معناى آيه خِلَل وارد ساخته اند و يا سخن را كش داده اند و معانى آيات را به هم آميخته اند و [ يا ] معانى مُكرَّر آيه را برحسب معانى اش جدا كرده اند .

در مقابل اين ، ما كار ارزشمند سيد على خان را در فصل بندى كتابش مى نگريم ، و اينكه هر آيه را جداگانه مى آورد ، و به روشنى تفسير مى كند ، و معانى موجود در آن را بى آنكه به هم آميزد و تكرار كند ، مى آورد :

« فَلَمَّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفْرَ »(3) ، عَلِمَ ، أو عَرِفَ ، أو وَجَدَ ، أو رَأَى - مِن رُؤية العين أو القلب - أو خافَ ، أقوالٌ ؛ والكفر ، جُحود نبوّته وإنكار مُعجزته ؛

«چون عيسى از آنها كفر را احساس كرد» [ اَحَسَّ يعنى ] دانست ، يا شناخت ، يا دريافت ، يا ديد - به چشم سر يا به قلب - يا ترسيد ، اَقوالى است ؛ و «كفر» [ به معناى ] برنتافتن نبوّت آن حضرت است و اِنكار معجزه اش .

با اين سخن ، سيد على خان ، همه اَقوال را در تفسير «أحسّ» گرد مى آورد . آن گاه گريز مى زند و مراد از كفر را شرح مى دهد و به اين ترتيب ، معناى آيه - به طور كامل - روشن مى شود . پس وى در بخش قرآن ، شرح ماده مورد نظر و شرح معناى آيه را - با .

ص: 162


1- سوره آل عمران
2- آيه 52 .
3- المفردات : 116 .

همه وجوه آن - گويا ساخت با شيواترين عبارت و رساترين ترتيب ، و بدون پيچيدگى و خلط با آيات ديگر .

جدا آوردن اَثر [ حديث و سخن بزرگان ]

اين بخش نيز - مانند قسمتِ گذشته - سودمند است . معانى به خوبى واضح اند ، و به هم ريختگى و آشفتگى در آنها وجود ندارد .

در ماده «نمر» ابن منظور ، در لسان العرب(1) - پس از آنكه يادآور مى شود «نَمِر : پلنگ» حيوانى است معروف - مى گويد :

در حديث آمده است كه [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] از ركوب نِمار نهى كرد - و در روايتى «نُمُور» آمده است - يعنى از [ پوشيدن و لباس ساختن ] پوست پلنگ .

«نِمار» درنده اى است معروف ، مفرد آن «نَمِر» است . [ پيامبر صلى الله عليه و آله ] از استعمال پوست پلنگ بازداشت ؛ زيرا نوعى زينت و تكبّر [ به خود باليدن ] در آن است ، و نيز بدان جهت كه رسم عَجَم چنين است ، يا به دليل آنكه موى آن ، آن گاه كه تذكيه نشده باشد - براساس نظر يكى از ائمه [ اهل سنّت ] - دباغى را نمى پذيرد ، و شايد [ بدان سبب كه ] بيشتر، پوست آنها را پس از مُردن، درمى آورند ؛ زيرا شكار آن دشوار است.

و در حديث ابى ايّوب آمده كه : حيوانى براى پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند كه رو زين آن پوست پلنگ بود ، پيامبر آن پوست را از روى زين درآورد .

وى آن گاه ، پس از سخنى طولانى ، معنى «تَنَمَّرَ» را مى آورد ، و مى گويد : تَنَمَّرَ له : يعنى چهره اش را تغيير داد و دگرگون شد و او را تهديد كرد ؛ زيرا هرگز با پلنگ - ناگهانى - رو به رو نمى شوى مگر اينكه چهره در هم مى كشد و به خشم مى آيد .

ص: 163


1- نگاه كنيد به ، لسان العرب ، ماده «نمر» .

سپس ابن منظور در استعمالات ريز [ و جزئى اين ماده ] به تفصيل سخن مى گويد تا اينكه بعد از بيست سطر مى نويسد :

در حديث حُدَيبيّه آمده است : «قد لَبَسُوا لك جلودَ النُمُور» - براى [ رويارويى با [ تو پوست پلنگ پوشيدند - اين سخن كنايه از شدت كينه ورى و خشم است ، از باب شباهت به اَخلاق پلنگ و تند خويى آن ...

پس از آن ، بعد از هشت سطر مى گويد :

در حديث [ مى خوانيم ] : «فجاءه قوم مُجْتابي النِمار ...» - او را قومى آمدند كه لباس هاى خالْ دار [ يا خط دار ] بر تن داشتند - گويا [ اين رداهاى پشمينه ] از رنگ پلنگ برگرفته شده اند ، چه در آن سياه و سفيد [ در كنار هم ] اند ...

آن گاه ابن منظور - در ادامه - بعضى از آثار (و اَخبار) را ذكر مى كند تا اينكه مى گويد :

و در حديث خَبَّاب آمده است : «لكنَّ حمزةَ لم يترك له إلاّ نَمِرَة مَلْحاء» ؛ ليكن براى حمزه نماند مگر عباى [ دو رنگ ] سياه و سفيد .

و در حديث سعد مى خوانيم : «نَبَطِيٌّ في حُبْوَته ، اَعْرابيٌّ في نَمِرَتِه ، اَسَدٌ في تامُورَتِه» ؛ در ارمغان دادن ، بسانِ نَبَطى ها(1) است و در پشمينه پوشى ، اَعرابى است و در بى باكى و دليرى ، شير ژيان .

همه اين معانى به «نَمِر : پلنگ» برمى گردد كه حيوانى است درنده و معروف . مى نگريم كه اين معانى - از نظر مادّه - پراكنده اند و در يك جا گرد نيامده اند .

و در تهذيب ذكر نشده مگر اين سخن كه : «در حديث آمده است : فجاءه قوم .

ص: 164


1- نَبْط : نام طائفه اى است از عجم كه در كرانه رود فرات و دجله ، فرود آمدند (م) .

مجتابي النِمار»(1) و در صحاح و قاموس از اَثَر ، چيزى آورده نشده است .

و اما سيد على خان «اَثَر» را جداگانه مى آورد ، پس مى گويد :

«نهى عن ركوب النِمار» و «نُمُور» [ نيز ] روايت شده است ، هر دو [ «نِمار» و «نُمُور» ] جمع نَمْر [ = نَمِر ] ند ؛ يعنى [ از پوشيدن ] پوست پلنگ [ نهى شده است ] زيرا در آن بد گمانى و خودبينى و غرور است و [ نيز ] بدان جهت كه زى عجم [ طرز پوشاك عجم [مى باشد ، و براى اينكه موى پلنگ دباغى نمى پذيرد ، و شايد بيشتر [ به اين دليل است كه ] پوست آن پس از مرگ پلنگ در آورده مى شود چراكه شكار آن دشوار است .

در حديث حُدَيبيّه آمده است : «لَبَسُوا جلودَ النُمور» ؛ يعنى دشمنى شان را آشكار و برملا ساختند و براى شر برانگيزى بسيج شدند و در آشكار ساختن آن كوشيدند ، يا كينه ورى و غضبشان شدت يافت ، از باب تشبيه به اَخلاق پلنگ و تندخويى آن .

«عربيٌّ في نَمِرَته» [ نَمِرَة ] (بر وزن كَلِمَة) بُردى خط دار است كه اَعراب آن را مى پوشند ، و از اين ماده است : «لكنّ حمزةَ لم تكن له إلاّ نَمِرَة مَلحاء» ؛ ليكن براى حمزه نبود مگر بُردى خط دار [ سياه و سفيد ] .

و حديث «جاءَه قومٌ حُفاةٌ عُراةٌ مُجتابي النِمار» ؛ او را گروهى پا برهنه آمدند كه رداهاى پشمى خط دار به تنشان بود . «نِمار» جمع «نَمِرَة» است ، و در [ باب ] (ج وب) گذشت . .

ص: 165


1- تهذيب اللغة 15 : 219 .

سيد على خان [ با اين سخن ] آنچه را از طرح جداگانه اثر مى خواست ، با شرح خود روشن مى سازد به اين ترتيب كه : در آغاز ، پلنگ را به عنوان يك حيوان ذكر

مى كند ، آن گاه وجه مجازى آن را كه به معناى «شر : بدى» است ، مى آورد ، سپس به آثارى مى پردازد كه در آنها ذكر «نَمِرَة» به معناى جامه خط دار [ اَبْلَق ] است .

همه اينها با توضيح كافى براى معناى آن همراه است بى آنكه پُر بگويد و اقوال مختلف را نقل كند ؛ زيرا هدفش رسيدن به معناى لغت است نه پرداختن به اقوال و بر شمردن نقل هاى لغويان ؛ چون با نبود اختلاف يا وقوع نزاع در آن ، انگيزه اى براى ذكرش وجود ندارد .

جدا آوردن مُصطلح

اشاره

سيد على خان ، افزون بر ذكر جداگانه «مُصْطَلَح» ، بسيارى از مصطلحات را در انواع علوم مى آورد ، و بر ذكر مصطلحات علوم لغت بسنده نمى كند .

به عنوان نمونه ، در ماده «جزأ» ابن منظور ، معناى «جزء» را در كلام عرب مى آورد ، كه به معناى نصيب و بهره است ؛ آن گاه اين حديث را مى آورد : «الرُؤيا الصالحة جزءٌ مِن سِتَّة واَربعينَ جُزءاً مِنَ النُبوّة» - رؤياى صالح ، يك جزء از 46 جزء نبوّت است - و اختلاف ها را در اين روايت ، از نظر عدد ، ذكر مى كند .

پس از آن ، حديث «الهَدْيُ الصالح والسَمْتُ الصالح جُزءٌ مِن خَمسة وعشرين جزءاً مِن النبوّة» - هدايت نيكو و سيماى شايسته ، يك جزء از 25 جزء نبوّت است - را مى آورد و اختلافاتى را كه در شرح آن است باز مى گويد .

سپس اين حديث را ذكر مى كند كه : «أنّ رجلاً اَعْتَقَ ستّةَ مملوكين عند موته لم يكن له مالٌ غيرُهم ، فدعاهم رسولُ اللّه فَجَزَّأَهم أثلاثاً ، ثمّ أَقْرَعَ بينهم ، فَاَعْتَقَ إثْنَين وأَرَقَّ اَربعة» ؛ مردى هنگام مرگ هر شش بنده خود را آزاد ساخت و به جز آنها مالى

ص: 166

نداشت ، رسول خدا آنها را فرا خواند و سه تقسيم [ دو تايى براساس قيمت و ارزش آنها ] كرد ، آن گاه ميانشان قرعه انداخت ، پس [ يك تقسيم ] دو نفر را آزاد ساخت و

[ دو تقسيم ] چهار نفر را به رقيّت باز گرداند .

آن گاه وى معناى حديث را شرح مى دهد و اختلاف فقهاى چهارگانه را در اين باره بيان مى كند .

پس از آن مى گويد : «المجزوءُ مِن الشِّعر» ، شعرى است كه دو جزء [ قسمتِ ] آن حذف شده يا تنها دو قسمت است ؛ اوّلى بنابر سلب [ = نفى ] است ، و دومى بنابر وجوب [ = اثبات ] مى باشد .

و «جَزَأَ الشِعْرَ جَزْءاً وجَزّأه فيها» ؛ يعنى دو جُزء شِعر را حذف كرد يا آن را بر دو جزء باقى گذاشت .

در تهذيب اللغه آمده است : «المجزوءِ مِنَ الشِّعر» زمانى است كه فعل هر كدام از فواصل آن [ از ميان ] برود ، مانند اين شعر :

يَظُنُّ الناسُ بالملكي *** نِ أنّهما قد التَأَما

فإن تَسْمَع بلاَءْمِهِما *** فإنّ الأمرَ قد فَقَما

مردم مى پندارند كه آن دو ملك [ هاروت و ماروت ] به هم پيوستند و التيام يافتند اگر التيام آن دو را بشنوى ، اَمرشان خطير است .

و از آن جمله است اين شعر :

اَصْبَحَ قلبي صَرِدا *** لا يَشْتَهي أن يَرِدا

قلبم يخ زده است ، نمى خواهد باز گردد .

كه جزء سوم از پايانش حذف شده است .

آن گاه ابن منظور به معانى ديگر ماده «جزأ» مى پردازد ...

فيروزآبادى و جوهرى اين اصطلاح عروضى را نياورده اند .

ص: 167

در المحيط آمده است : شِعر مَجزوء آن است كه يك فعل از فواصل آن ساقط گردد(1) .

درتكمله صاغانى آمده است : مجزوء از شعر آن است كه دو جزء آن ساقط شود(2).

و در «العين» اين گونه آمده است : مجزوء از شعر ، زمانى است كه يك فصل از فصول آن [ از بين ] برود ، مانند : «يَظُنّ الناسُ بالملكين» و نظير آنچه را از تهذيب نقل شد ، مى آورد(3) .

در «العباب» مى خوانيم : مجزوء از شعر آن است كه دو جزء آن بيفتد ، و بيت آن قول ذى اصبع عدوانى است :

عذير الحيّ من عَدْوا *** ن كانوا حَيَّةَ الأرض(4)

و اين چنين مى بينيم كه آنان - فقط - اين مصطلح را مى آورند ، و هركجا به اين ماده برخوردند ، دور آن مى چرخند و چيز ديگرى را نمى آورند ، تا آنجا كه گويا لغت عرب در برابر اين اصطلاحات درمى ماند ، با اينكه به طور قطع چنين نيست .

و به همين جهت مى نگريم كه سيد على خان «مصطلح» را جداگانه مى آورد و مصطلحات اساسى را كه به اصل لغوى ماده «جزأ» بازمى گردد ، بيان مى كند :

مُصطلح

جُزء : چيزى است كه شى ء از آن و از غير آن تركيب مى يابد .

جزء لا يَتَجَزَّأ (تجزيه ناپذير) : جوهر صاحب وضع است كه هرگز

ص: 168


1- المحيط في اللغة 7 : 152 .
2- التكملة والذيل (صاغانى) 1 : 11 .
3- العين 6 : 163 - 164 .
4- العباب الزاخر واللباب الفاخر 1 : 34 .

تقسيم نمى پذيرد ، نه به حسب خارج و نه به حسب وهم [ و پندار (1)] .

جزئى حقيقى : چيزى است كه تصوُّر آن ، نفس را از وقوع شركت در بعد از اينم نبود شائبه در جوهر فرد كه دهان تو بر اين نكته خوش استدلاليست (م)

آن بازمى دارد ؛ مانند «زيد» .

جزئى اِضافى : هر خاصى است كه تحت عام قرار دارد ، مانند انسان نسبت به حيوان .

جزء در عروض : از شأن [ ويژگى ] جزء در عروض اين است كه شعر به آن بُريده شده ، و آن ده جزء است ؛ چهار اصل و شش فرع .

مجزوء : بيتى است كه دو جزء عَروض و ضَرْبِ آن ، از ميان رفته است .

اِجزاء : اَدائى است كه براى سقوط مُتَعَبَّدٌ به (واجب) بسنده باشد ؛ و گفته اند : [ اَدائى است كافى ] براى سقوط قضاء .

در اينجا مى بينيم كه سيد على خان اصطلاح فلسفى و منطقى ، عروضى و فقهى را به ترتيب ذكر مى كند .

آنچه براى ما در اينجا شايان اهميّت است ، آوردن اِصطلاح عروضى ، تحت عنوان «مصطلح» مى باشد نه هرگونه اتفاق افتد . پس از آن ، وى جزءِ عروضى را مى آورد و آن را روشن مى سازد ، سپس بيت مجزوء را يادآور مى شود به گونه اى كه نمايان مى گردد كه مجزوء از سقوطِ «جزء» گرفته شده ؛ در حالى كه ديگر فرهنگ ها - چنان كه نقل كرديم - جزء مجزوء را ذكر نكرده اند و به بيان «جزء» نپرداخته اند . :

ص: 169


1- حافظ به همين جزء لا يَتَجزّا اشاره دارد آنجا كه مى سرايد :

سيد على خان اينها را پس از فراغ از بيان معنا يا معانى لغوى ماده «جزء» بيان مى دارد ، و در اين راستا سخن او نه آن قدر طولانى است كه ملال آور باشد و نه آن قدر مختصر كه به مقصود خلل وارد سازد .

افزون بر اين ، مطلب ، با بخشِ قرآن يا اَثَر يا مَثَل خَلْط نشده است .

[ تمايز ] مَثَل

در ماده «صفر» ، ابن منظور در لسان العرب مى گويد :

صفير ، سوت زدن به چهارپايان است هنگام آب دادن ؛ صَفَرَ يَصْفِرُ صفيراً ، و صَفَرَ بالحمار وصَفَّرَ : حِمار را به آب فراخواند ؛ و صافِر(1) ، پرندگانى است كه شكار نمى شوند .

ابن اَعرابى مى گويد : صَفارّية ، صَعْوَه (پرنده كوچك) است ؛ و صافر ، [ پرنده [ ترسو مى باشد ؛ «صَفَرَ الطائر ، يَصْفِرُ صفيراً» ؛ يعنى پرنده بانگ زد [ با نوك و دهانش صدا درآورد و آواز خواند ] و از اين ماده است قول عرب در مَثَل : «اَجْبَن مِن صافر» ؛ ترسوتر از صافر ، و «اَصْفَر من بُلبل» ؛ خوش آوازتر از بلبل ، و«النَسْرُ يصفِر» ؛ نَسْر (كَركَس) صدا درمى آورد ...(2) .

در جمهرة اللغه آمده است : گفته مى شود : «ما بالدار صافر»؛ يعنى هيچ كس در خانه نيست ، و از اَمثال عرب است : «اَجْبَنُ من صافِر» ، كه دو تفسير دارد ، و اينجا ... جاى [ بيانِ ] آن نيست(3) .

در الصحاح آمده است : «صَفَرَ الطائر ، يَصْفِرُ صفيراً» ؛ يعنى پرنده آواز درآورد

ص: 170


1- گفته اند : صافِر پرنده اى كه خود را از شاخ درخت مى آويزد و در طول شب آواز مى خواند از ترس اينكه مبادا به خواب رود و گرفته شود .
2- لسان العرب ، ماده «صفر» .
3- جمهرة اللغة 2 : 740 .

[ مشغول خواندن شد ] و از اين ماده است قول عرب : «اَجْبَن من صافر» ، و «اَصْفَر من بُلبُل» ...(1) .

و در محيط اللغة ، صاحب مى گويد : در مَثَل آمده است : «اَجْبَن مِن صافر» ، صافر پرنده اى است كه به جهت گمان خام از خود صدا درمى آورد ؛ و گفته اند : صافر ، پرنده اى است كه به پا خود را مى آويزد و سرش را واژگون مى سازد ، آن گاه در طول شب آواز سر مى دهد(2) .

و تاج العروس - با آنكه گسترده است و پس از سيد على خان نگارش يافته - سخن جديدى را نياورده است ، مانند آنچه را در لسان العرب است ذكر كرده ، ليكن معناى ديگرى را بر آن افزوده و گفته :

«صافر» به معناى «دزد» است ، مانند صفّار (بر وزن كَتّان) ؛ زيرا دزد به جهت اضطراب ، سوت مى كشد ، هراسان است از اينكه مبادا بر او دست يابند ؛ و بعضى قول عرب را كه گويد : «اَجْبَن من صافر» ، به همين معنا تفسير كرده اند ؛ صافر ، پرنده اى ترسو است كه سرش را واژگون مى سازد و به پا آويزان مى شود و بانگ درمى آورد از ترس اينكه مباد خوابش ببرد و گرفته شود ؛ و برخى به همين معنا تفسير كرده اند اين سخن عرب را كه «اَجْبَنُ من صافر» ترسوتر از صافر ؛ و نيز گفته اند : اَصْفَر من البلبل»(3) ؛ خواننده تر از بُلبل .

به اين ترتيب ، اين فرهنگ ها گاه بعضى معانى را براى مَثَل مى آورد ، و گاه اشاره اى به بعضى از معانى اش مى كند ؛ و همه اينها در واژه «صفير» - به معناى صدا درآوردن ، سوت كشيدن - يادآورى مى گردد ؛ با اينكه مَثَل - چنان كه پيداست - دربر دارنده معانى ديگر است . .

ص: 171


1- الصحاح 2 : 715 .
2- محيط اللغة 8 : 132 .
3- تاج العروس 12 : 335 .

به همين جهت ، سيد على خان ، مَثَل را جداگانه مى آورد ، و پس از آنكه از ماده لغوى و كاربردهاى حقيقى و مجازى آن فارغ مى شود و بخشِ قرآن و اَثَر و مصطلح را ذكر مى كند ، وجوه شرح مَثَل را گرد مى آورد ؛ از اين رو مى گويد :

«اَجْبَن مِن صافِر» - ترسوتر از صافر - «صافر» هر پرنده اى است كه آواز مى خواند ، پرندگانى كه صيد مى شوند نه آنها كه شكارگرند ، يا پرنده اى است به نام «تُنَوِّط : مُرغ بافنده» و «صَفّاريّة : مُرغ اَنجيرخوار» .

يا صافر ، غريبه اى است كه به جهت پريشانى بر زن بانگ مى زند ، چون مى ترسد كه با خبر شوند و رسوا گردد .

يا [ صافر ] فاعل به معناى مفعول است ؛ يعنى كسى كه هنگام بانگ به او ، بگريزد .

[ با اين شيوه ] سيد على خان ، همه معانى مَثَل را بدون تعقيد و پيچيدگى ، و اِطاله و اِخلال ، مى آورد ؛ با اينكه مَثَل و شرح هاى آن در كتاب هاى اَمثال هست ، لغت نامه ها از آن غفلت كرده اند يا از آن چشم پوشيده اند ، و جز به اختصار و آشفته (نامرتب) بدان نپرداخته اند .

اين است منهج نخست و تقسيم اجمالى هر فصل از فصول كتاب .

سيد على خان ، در خطبه كتابِ طراز ، شيوه اش را روشن ساخته ، با اين سخن :

آن را چنان نگاشتم كه در بر دارنده واژه هاى (شيوا و استوار) است و شامل لغاتِ آحاد و متواتر و بى قاعده ها و استثناها و نوادر (لغات كمياب) در نقل واژه ها به كتاب هاى مشهور و نوشته هاى مأثور پايه ومهم اعتماد كردم ، وبيان و تعريفِ آنها را از ثقه ستاندم و از تصحيف

ص: 172

و تحريف در ضبط دورى گزيدم ؛ به نقلِ بى نقد اِتكا نورزيدم مگر آنچه را اهل حلّ و عقد [ خبرگان ] بر آن اجماع داشتند(1) .

سيّد على خان از فيروزآبادى در شگفت مى ماند در اينكه آگاه سازى بر اغلاط جوهرى را برعهده گرفت ، با اينكه خودش در اَغلاط و اَوهام و تصحيف و تحريف و اشتباه در مسائل نحو و تصريف ، فرو افتاد ؛ در اين راستا همين بس كه بيشتر نقدها و اشكالات او بر جوهرى ، به پيش از وى بازمى گردد .

سيد على خان رحمه الله اشاره مى كند كه آنچه را در كلام عرب برچيده و نگاشته ، در بر دارنده چيزها [ و لطايفى ] است كه بحور محيطه [ فرهنگ هاى گسترده لغت ] در بر ندارند ، و بر لغت نامه هاى مشهور متداول - در بعضى جهات و ويژگى ها - برترى دارد .

بر جمهرة و صحاح و محكم و عُباب و تهذيب و مجمل و لسان العرب و قاموس ، در گزينش نيك و نقد و تمايزِ ناقدان از گوسفندچرانان و آوردن آنچه پسنديده و زيباست ، ممتاز است ؛ افزون بر نكته ها و عبارات دل نشين و موضوعات واصطلاحات برگزيده ، همراه با بيان و تبيين وافى و كافى ، و وارسى در تخصيص و تعيين ، و رعايت مناسبت در چينش معانى سازگار واژه ها .

و آن گاه كه لفظى نيازمند ذكرِ مانند خودش است ، آن را به لفظ ديگرى از شكل او مثال مى زند(2) .

سپس در پايان مقدمه اش مى گويد : .

ص: 173


1- مقدمه مؤلف : 4 .
2- همان ، ص6 - 7 .

و آن گاه كه خدا به اتمام آن [ بر من ] منّت نهاد و فزونى [ نعمت [ بخشيد ، آن را «الطراز الأوّل» ناميدم ؛ زيرا نخستين نگارشى است كه اين همه را در خود گرد آورد(1) .

بنابراين منهج سيد على خان در امور زير خلاصه مى شود :

1 . گستردگى كتاب و جمع آورى واژه ها و استعمالات [ گوناگون ] همراه با ذكر نكته ها و لطايف .

2 . رعايت مناسبت در اداى كلمه ها ؛ ابتدا فعل ثلاثى ، آن گاه رباعى و سپس ديگر صيغه ها و كاربردهاى آن ، و ذكر آنچه مناسب با آنهاست .

3 . مثال زدنِ لفظ به لفظ ديگر ، جهت حفظ ضبط .

4 . آوردن واژه هاى اجماعى [ و مورد اتفاق لغت دانان ] بدون نقد ، و اگر در چيزى اختلاف شده ، آنچه صواب و درست است تحقيق شده و پس از نقد و بررسى و جداسازى ، واژه درست ثبت شده است .

5 . پرهيز از تصحيف و تحريف .

6 . حرص بر روانى و سادگى عبارت ، همراه با بيان و تبيين كامل .

7 . ذكر واژه فصيح و استوار صحيح .

8 . ذكر [ نقل هاى ] واحد و متواتر .

9 . آوردن استثناها و نوادر .

ما در خلال تحقيق كتاب ، بر تفاصيل مهمّى بر اين روش شناسى آگاه شديم ؛ زيرا بر سر رشته هاى اساسى و ويژگى هاى مشروحى دست يافتيم كه اين معجم لغوى بزرگ به آنها ممتاز است . .

ص: 174


1- همان ، ص8 .

فرهنگ لغوى «الطِراز» افزون بر بِكر بودن شيوه خماسى اش ، بسيارى از نابسامانى هاى فرهنگ هاى پيش از خود را از ميان برداشت ؛ در تحقيقات لغوى دقيق، چگونگى پرداختن به ماده مورد نظر ، و زيادى فرع ها و استدراكات ، نظم و ترتيب مواد - از نظر افعال ثلاثى و رباعى و مزيد آنها - و از نظر حركت عين الفعل در ماضى و مضارع، و از حيث مصدرها و شمارش آنها و ارجاع هر مصدرى به فعل آن بى آنكه آنها را به هم آميزد ، و از جهت تعميم قياس در قياسى ها ، از چيزهايى كه كسان پيش از وى بر آن قياس نكرده اند و آن را نياورده اند و ...

و بسيارى از ديگر از ويژگى ها كه به آنها بر ديگر معجم هاى لغوى رايج برترى يافته است .

ص: 175

ص: 176

روش تفصيلى كتاب

بخش اول :لغت عمومى

اشاره

ص: 177

ص: 178

لغت عمومى

اشاره

سيد على خان در مقدمه طراز اشاره مى كند كه كتاب او چيزهايى را در بر دارد كه دائرة المعارف هاى لغوى نياورده اند ، ما آنچه را وى نقل كرده با مشهورترين معجم هاى لغوى متداول - و آنها كه محورى اند - تطبيق و مقايسه كرديم ، و دريافتيم كه نقلِ سيد على خان ، از نظر سعه و شمول و كثرت مواد نقل شده و استعمال ها و اشتقاق ها ، بر آنها برترى دارد .

محور كار ما [ در اين كتاب ] دو حرف همزه و صاد است ، بدان اعتبار كه اين دو نخستين و آخرين حروفى اند كه سيد على خان رحمه الله نوشت ؛ بسا در اين ميان ، ذكر مزيّت هايى از مواد لغوى در ديگر حروف - براى بهتر نشان دادن كمال و شموليّت - بيايد .

آ . لغات و استعمالاتى كه فرهنگ هاى رايج نياورده اند

خواننده به مادّه اى نمى گذرد جز اينكه واژه جديدى را مى يابد - خواه واژه ها و كاربردهاى حقيقى آنها يا مجازى شان - كه از نظر سعه و گردآورى ، بر ديگر معجم ها افزون است .

در ماده «ثمأ» مى گويد : «ثَمَأَ لِحْيَتَه» (بر وزن مَنَعَ) و«ثَمَّأَ» ؛ يعنى ريش خود را خضاب (رنگ ، حنا) نمود .

معجم هاى متداول اين واژه را به تشديد - ثَمَّأَ - ذكر نكرده اند .

در ماده «حصأ» مى گويد : «حِنْصِئ» (بر وزن زِبْرِج) مردان بى بنيه را گويند ؛ همچون «حِنْصَأْو» (بر وزن جِرْدَحْل) و «حِنْصَأْوَه» .

ص: 179

فرهنگ ها «حِنْصِئ» را نياورده اند ، و تنها به ذكر «حِنْصَأ» بسنده كرده اند ؛ و در نسخه اى از قاموس «حِنْصاء» آمده است .

سيد على خان واژه «حِنْصَأْوِ» و «حِنْصَأْوَة» را مى آورد كه در معاجم ذكرى از آنها نيست .

در ماده «حضأ» مى گويد : «حُضَيَّأ» ، لَهْب (شعله و زبانه) آتش است .

در ماده «حظأ» مى نويسد : «حَظِيْئَة» (بر وزن سَفينه) گروهى از مردم اند .

ما بر اين دو ماده ، در معاجم ، دست نيافتيم .

در ماده «خلأ» مى گويد : «مِحْلاَءة» (بر وزن مِحْبَرَة) آهنى است كه به وسيله آن پوست دبّاغى را مى تراشند ؛ مانند «مَحْلُؤَة» (بر وزن مَكْرُمَة) .

«مَحْلُؤَة» ، در لغت نامه ها يافت نشد .

در ماده «دأدأ» مى گويد : «دَأدَأَ المكيالَ» ؛ يعنى پيمانه را تكان داد تا بيشتر جا بگيرد .

معجم ها ، در ماده «دأدأ» اين عبارت را نياورده اند ، و ظاهر اين است كه از [ واژهاى ] اِبدال مى باشد ؛ زيرا روش سيد على خان رحمه الله اين است كه «مُبْدَل» و «مُبْدَل منه» را مى گيرد و آن را در جاى خود مى نهد - چنان كه خواهد آمد - از اين رو «دَعْدَعَة» به معناى آكنده و پُر است ، طرفه مى گويد :

نحنُ بنو اُمّ البنين الأربعة *** المُطعمون الجَفْنَةَ المُدَعْدَعَه

ما فرزندان امّ البنين ، چهار تَن هستيم . به كاسه پُر ، خوراك مى دهيم .

در ماده «رثأ» مى گويد : «مَرْثَأ» (بر وزن مَرْبَع) سخنى است كه هنگام خشم ، از سينه آن مى خروشد ، به جهت آميختگى آن .

اين استعمال - بر طبق معناى ماده - به طور قطع صحيح است ، ليكن نقل آن در فرهنگ هاى لغت و غريب الأثر ، ديده نشد .

ص: 180

در ماده «دردأ» مى گويد: به عِدْل (همپايه ، هموزن) گفته مى شود «رِدْء» و «رِدْءَة».

واژه «رِدْءَه» در معاجم يافت نشد .

در ماده «رطأ» مى نويسد: «رَطاء» و«رَطاءَه» ، حُمْق (بى عقلى ، ساده لوحى) است.

واژه «رَطاءَه» در فرهنگ ها يافت نگرديد .

در ماده «زنأ» مى گويد : «زَنَّأَ عليه تَزْنِئَة» ؛ يعنى در تنگنا گرفت (براو فشار آورد) اسم مصدر آن «مَزْنُؤَة» (بر وزن مَكْرُمَة) است .

به اين اسم مصدر ، ما دست نيافتيم مگر نزد سيد على خان رحمه الله .

در ماده «فرأ» مى نويسد : «فِراء» براى ابو قرط - از بنى يربوع - شترى بود كه به اين نام خوانده مى شد .

اين اسم يافت نشد .

در ماده «فيأ» مى گويد : «فَيْئَة» (بر وزن عَيْبَة) و «فِيْئَة» به معناى حين (زمان) است ، و پرنده اى شبيه عقاب كه در فصلِ سرما به يمن كوچ مى كند .

در ميان معجم ها ، تنها سيد على خان واژه «فِيْئَة» را مى آورد ، در قاموس و تاج العروس و لسان العرب آمده است كه : «فَيْئَه» پرنده اى است چون عقاب ، و [ به معناى ] حين .

در تكمله(1) و عُباب(2) ، مى خوانيم : «فَيئَة» زَغَن است كه جوجه مرغ ها را از خانه ها شكار مى كند .

در حياة الحيوان آمده است : «فينة» پرنده اى مانند عقاب كه هنگام سرما به يمن سرازير مى شود (اين را ابن سيده گفته است) «فينات» يعنى ساعت ها (و لحظه ها) . .

ص: 181


1- التكملة والذيل (صاغانى) 1 : 41 .
2- العباب الزاخر 1 : 93 .

گويند : «لقيتُه الفَيْنَة بعد الفَيْنَة» يعنى زمانى بعد از زمانى ، مى توانى الف و لام را حذف كنى و بگويى : «لقيتُه فينةً» .

از آنجا كه اين پرنده زمانى به يمن سرازير مى شود و زمانى ديگر از آن كوچ مى كند ، به اسم زمان [ حين ] ناميده شده است(1) .

در هر حال، اين نقل ها، در معناى زمان و در معناى پرنده ، «فِيْنَه» ضبط نشده است.

در ماده «قأقأ» مى گويد : «قِئْقِئ» (مانند «غِرْقِئ» از نظر وزن و معنا) ... چون «قِيقِئ» مى باشد ، و «قِيقاءَه» (بر وزن حِرْباءَة) .

در معجم ها - لسان العرب و صحاح و تهذيب - واژه «قَيْقاءَة» مذكور است كه به معناى آبشخور ، و زمين سخت ، و پوست تمر (خرما) است كه در آغاز [ رشد ] نمايان مى شود ؛ اينكه «قِيقاءَة» همان «غرقِئ» (پوسته نازك روى سفيده تخم) است ، در فرهنگ ها نيامده ، و سيد على خان رحمه الله آن را آورده است(2) .

در ماده «قمأ» مى نويسد : «قَمَأَه» مانند «دَفَعَهُ» است از نظر وزن و معنا .

اين معنا را در معجم هاى لغت نديديم ، آنچه وجود دارد «قَمَأَهُ» به معناى «قَمَعَهُ» (نابودش ساخت) است .

زَبيدى در تاج العروس مى نويسد :

شيخ ما گفت : اهل صرف و اشتقاق ، تصريح كرده اند كه اين ، لغتِ اصيل نيست . بعضى از عرب ، عين را به همزه تبديل كرده اند . .

ص: 182


1- حياة الحيوان 2 : 193 .
2- در اينجا لغات ديگرى است كه سيد على خان آنها را نمى آورد ، با اينكه [ شيوه اش ] در اين گونه موارد ، گردآورى لغات گوناگون است . در تهذيب اللغة 9 : 372 ، «قيقيّة» ذكر شده ؛ و در عُباب و تكمله صغانى «قِئْقِئَة» آمده است ؛ و در لسان العرب 1 : 305 - در ماده «حرب» - «قَيْقاءَة» ذكر شده است .

سيد على خان اِبدال را نمى پسندد ، وگرنه مى گفت : «قَمَأهُ» مانند «قَمَعَهُ» است از نظر وزن و معنا .

بارى [ پيداست كه ] «قَمْع» (سركوب ساختن) غير از «دَفْع» (پس زدن ، راندن) است ؛ از اين جهت سيد على خان معنايى را آورده كه ديگران ذكر نكرده اند .

در مادّه «كدأ» مى گويد : «أرضٌ مَكْدُؤَة» - بر وزن مَكْرُمَة - زمينى است كه زراعت در آن [ به جهت سرما يا كم آبى ] به كُندى رشد مى كند .

اين واژه را معاجم نياورده اند .

و مى نويسد : «كَدَأَ الرجُلُ» - بر وزن مَنَعَ - يعنى دويد و حاضر شد .

هيچ يك از لغت شناسان اين واژه را به اين معنا نياورده اند ، بلكه در عُباب و تكملة در ماده «كدا» هست ، و در لسان العرب در مادّه «دأدأ» .

در قاموس در «كدأ» آمده است : «كَوْدَأ» زمانى است كه [ شخص ] بشتابد .

در ماده «كلأ» مى گويد : «كَلاَءَ اللّه في عمره» ؛ خدا عمر او را كِش داد و طولانى ساخت .

ما [ در اين زمينه ] نيافتيم مگر سخن زمخشرى را - در اساس البلاغة - كه مى گويد : «كَلاَء عُمْرُهُ» ؛ يعنى عمرش طولانى شد و [ مرگش ] به تأخير افتاد .

در ماده «كيأ» مى نويسد : «فلانٌ كَيْءٌ عن الفحشاء»(1) ؛ يعنى فلانى از فحشا به دور است . .

ص: 183


1- شايد اين ماده را از قول ابى حزام عكلى استفاده كرده كه مى گويد : وإنّي لَكَيْءٌ عن الموئبات *** إذا ما الرطئ انْمَأَى مَرْثَؤُه «موئبات» ، چيزهايى است كه انسان را به خوارى و پستى مى افكند - چنان كه در ماده «وأب» لسان العرب آمده است - گويا وى بيت را به كسى كه از فحشاء به دور است تفسير كرده است ، و آن اعمّ است از تفسير لغت شناسان واژه «كَيْء» را به شخصِ ترسوى بُزدل .

معجم هاى لغت اين معنا را نياورده اند .

در ماده «لمأ» مى گويد : «لَمَأَ الشيءَ ، وعليه» ؛ همه آن چيز را گرفت .

در فرهنگ ها «لَمَأ الشيءَ» آمده است ، نه مُتَعَدِّى به «على» .

اين سخن را [ نيز ] تنها سيد على خان مى آورد كه : «لَمَأَ على الظَبْيَة : قَنَصَها ، وفي نسخة قَبَضَها» ؛ «لَمَأَ على الظَبْيَة» يعنى آهوى ماده را شكار كرد ، و در نسخه اى آمده است : «قَبَضَها» يعنى آهوى ماده را گرفت .

و همچنين در اين ماده آمده است : لَمَأَ على الشيء» ؛ يعنى آشكارا و پنهان بر آن چيز استيلا يافت (چيره شد) ، مانند «لَمَّأَه تَلْمِئَةً» .

سيد على خان مضاعف اين ماده و مصدر آن را - لَمَّأَهُ تَلْمِئةً - آورده است ، ليكن از اين جهت كه نگفته «لَمَّأَه» به همان معنا ، سخنش ناقص است ، چه صاحبان معاجم آن را آورده اند و سيد على خان آن را ذكر نكرده است .

و نيز در اين ماده ، مى گويد : «الملمُؤَة» (بر وزن مَكْرُمة) يعنى جاى چيزى كه آن چيز در آن يافت شده و در آن مى باشد ، و لانه اى كه پرنده بر آن فرود مى آيد ، و دام [ صياد ] و آلونك شكارچى ؛ زيرا وى در آن مخفى مى شود .

ما بر «ملمُؤَه» به معناى لانه اى كه پرنده در آن فرود مى آيد ، دست نيافتيم ، و به طور قطع آن صحيح است به قرينه معانىِ اين صيغه .

بنابراين ، سيد على خان همه معانى «مَلْمُؤَه» را گرد آورده ، و اين معنا را - كه ديگران ذكر نكرده اند - بر آن افزوده است .

در ماده «ملأ» مى نويسد : «مَلاَء» (بر وزن سَبَب) : مشاوره و اجتماع [ گرد هم آمدن ] است ... ، و اَمَل (آرزو) ، و جماعت (گروه) ، و اَشراف قوم [ نجيب زادگان ] .

[ در ميان لغت شناسان ] كسى را نديديم كه «مَلاَء» را به معناى «اَمَل : آرزو» بياورد ؛ آرى گفته اند «مَلاَء» همان «طمع» است ، شايد سيد على خان آن را اراده كرده است .

ص: 184

در ماده «نسأ» ذكر مى كند كه ، «نِسْأَة» (بر وزن هِجْرَت) - مصدر يا اسم مصدر - از اين سخن اعراب است كه گويند : «نَسَأْتُ عنه الدَّينَ» ؛ يعنى دين [ و طلبم ] را از او به تأخير انداختم(1) .

جز سيد على خان ، اين سخن را نياورده است .

در ماده «نصأ» مى گويد : «نَصَأْتُ الفرسَ عليهم» ؛ اسب را برايشان تاختم . «وما نَصَأَكَ على هذا الأمر» ؛ چه چيز تو را بر اين امر برانگيخت .

اين دو عبارت را معاجم لغت نياورده اند .

در ماده «هتأ» مى گويد : «مَضَى مِنَ الليل هَتْ ءٌ (بر وزن فَلْس [ و نيز ] با كسره) ... و هَيْتِئٌ (بر وزن زِبْرِج) ...» ؛ يعنى گذشت از شب جانبى [ و پاره اى ] .

در قاموس - و مانند آن در لسان - «هِيتَأ» (بر وزن درِْهَم) موجود است ، و بر وزن «زِبْرِج» آن را نياورده اند ؛ اين واژه در المنجد هست ، از اين نظر اين كتاب بر معاجم پيش از خود برترى دارد .

در ماده «هجأ» مى گويد : «هَجَأَ الرَّجُلَ» ؛ آن مرد را ساكت ساخت .

اين معنا را تنها سيد على خان آورده است .

در همين ماده مى نويسد : «هُجَأَة» (بر وزن رُطَبَة) ؛ قورباغه كوچك ، و شخص اَحمق .

ما نصّى را نيافتيم كه در آن «هُجَأَه» به معناى قورباغه كوچك باشد ، آنچه نقل شده «هَجَاة» است به همين معنا - چنان كه در لسان و قاموس و جمهره(2) در ماده «هجو» آمده است - و نيز «هاجَة» است ؛ چنان كه در جمهره هست . .

ص: 185


1- در عبارت سيد على خان ، اينكه «نِسْأَة» مصدر باشد نيامده است ؛ و نيز عبارت نويسنده محترم برگزيده اى است از سخن سيد على خان نه نصّ عبارت آن (م) .
2- نگاه كنيد به ، لسان العرب 15 : 353 ؛ القاموس المحط 4 : 40 ؛ الجمهرة فى اللغة 2 : 1047 .

بر هر تقدير ، از امتيازاتِ طِراز اين است كه آن را در «هُجَأَة» - در مهموز - آورده است ، با اينكه در معاجم رايج كه در لغت داراى نقش محورى اند ، اين واژه وجود ندارد ..

و در [ همين ] مادّه «هجأ» مى گويد : «هِجَأْ هِجَأْ» (بر وزن هِدَعْ هِدَعْ) صدايى است براى دور ساختن شير .

در كتاب هاى لغت «هَجاً هَجاً» و «هَجَا هَجَا» و واژه هاى ديگر نقل شده است - چنان كه در تهذيب(1) و لسان در ماده «هجج» آمده است - لغت دانان «هِجَأ هِجَأ» را - با همزه - نياورده اند ، بلكه خود مصنّف در ماده «هجج» مى گويد : «هَجَا» و «هَجْ» - به سكون و به كسر با تنوين - كلمه زجر [ راندن و بازداشتن ] است براى اَسَد و ذئب (گرگ) و غير اين دو [ ديگر حيوانات درنده ] .

پس ذكر آن با همزه در اينجا منحصر به سيد على خان رحمه الله است ، و ديگر معجم ها آن را نياورده اند .

در ماده «هدأ» مى گويد : «مَهْدُؤَة الطير» (بر وزن مَكْرُمة) جايگاهى است كه پرنده در آن مى آرامد و شب را به پايان مى رساند .

فرهنگ ها آن را نياورده اند .

در همين ماده مى گويد : «هَدِئَ سنامُ البعير والناقة» ؛ كوهان شتر و ناقه به جهت زيادى بار ساييد . «فهو هَدِئٌ» (بر وزن حَذِر) ؛ پس آن بعير (شتر نر) «هَدِئ» (كوهان كوچك) است ، و «هى بِهاء» [ هِداء ] آن ناقه كوهان ساييده است .

اين دو صفت براى مذكر و مؤنث ، در معاجم ذكر نشده است(2) . .

ص: 186


1- نگاه كنيد به ، تهذيب اللغة 5 : 344 ؛ لسان العرب 2 : 387 .
2- بلكه آنچه شنيده و نقل شده و با قياس سازگار است ، سخن لسان و قاموس و تاج مى باشد ، از اين سخنشان [ كه گويند ] : هداء از شتران ، آن است كه از بار ، كوهان آن به تحليل رفته است ، نصّ عبارت قاموس چنين است : «هداء ، ناقه اى است كه كوهان آن از بار ، فرسايش يافته است» ، و اين اقتضا مى كند كه مذكر آن «اَهْدَأ» باشد . و اما قياس ؛ اگر «فَعِلَ» نسبت به دردهاى باطنى و هيجان ها و سبكى و پُرى [ شكم ] وصف آورده شود بر وزن «فَعِل» مى آيد ؛ و اگر در رابطه با عيب هاى ظاهرى باشد بر وزن «اَفْعَل» مى آيد و مؤنث آن «فَعْلاء» مى باشد (نگاه كنيد به ، شرح الشافية 1 : 143 - 144) آرى ، گاهى «فَعِل» ، در عيوب ظاهرى ، بر «اَفْعَل» درمى آيد ؛ مانند «حَدِب» و «اَحْدَب» ؛ «قَعِس» و «اَقْعَس» ، ليكن اين امر نيازمند سماع (شنيدن از عرب) است .

و نيز در همين مادّه مى نويسد : «رجلٌ أَهْدَأ» ؛ يعنى مردى كه به شدت در جاى [ خود ] پايدار است و تكان نمى خورد [ مرد سرسخت و انعطاف ناپذير ] .

اين سخن را معاجم نياورده اند .

در ماده «هرأ» مى گويد : «هَرَء البردُ الزرعَ» ؛ سرما زراعت را خشكاند ، اسم مصدر آن «مَهْرُءَه» (بر وزن مَكْرُمة) است ؛ گويند : «شتاؤنا له مَهْرُءَة» ؛ زمستان ما براى او خشك است .

فرهنگ هاى لغت «مَهْرُءَة» را نياورده اند ، سيد على خان به جهت سعه و استقصاء در لغت(1) ، آن را ذكر كرده است .

در ماده «هيأ» مى گويد : «هَيَّأَ اللّه ُ الأمرَ» ؛ خدا اَمر را ساده و آسان ساخت .

جاى بسى شگفتى است كه اين استعمال به رغم رايج بودن و انتشار آن در كتاب هاى مختلف ، در فرهنگ هاى لغت در بابش ذكر نشده است ، و سيد على خان آن را مى آورد .

در ماده «ودأ» مى نويسد : «وَدَأ» (بر وزن سَبَب) به معناى هلاك (نابودى) است ، جمع آن «اَوْداء» (بر وزن اَسباب) مى باشد . .

ص: 187


1- مقصود آگاهى وسيعِ سيد على خان و نهايت اهتمام او در سامان بخشى به لغت است (م) .

هيچ كس جز سيد على خان اين جمع را نياورده است ، و اين جمع قياسى است ؛ اينكه سيد على خان وزن «سبب» و«اَسباب» را مثال زد، آگاه سازى است بر اين مطلب.

در مادّه «وضأ» مى گويد : «استَوْضَأْتُ الشيءَ» ؛ آن را پسنديدم (زيبا و آراسته است) آن را نظيف و پاكيزه يافتم .

نديديم كسى اين را ذكر كند ، با اينكه به طور قطع صحيح مى باشد و باب استفعال از «وَضُؤَ» است .

در ماده «وطأ» - ذيل عنوان مجاز - مى گويد : «وَطَّأَ نَفْسَه على الأمر» ؛ نفس را براى آن امر رام ساخت تا آن را بر دوش گيرد [ خود را براى آن كار آماده ساخت ] .

اين استعمال نيز شايع است و در لسان و كلام انتشار دارد ، ليكن صاحبان معاجم نياورده اند .

و همچنين از مجاز است اين سخن «وُطِئَ فِراشُه» ؛ با زنش زنا شد .

اين استعمال صحيح مى باشد و علاقه مجازيّت آن ، روشن تر از آن است كه پوشيده ماند [ با وجود اين ] لغت شناسان ، آن را نياورده اند .

و همين بس كه در اَثَر نبوى آمده است :

ولكم عليهنّ أن لا يُوطئَنَّ فُرُشكم أحداً تَكْرِهُونَه(1) ؛

حق شما بر زنان اين است كه هيچ يك از كسانى را كه خوش نداريد ، بر بسترتان (يا خانه هاتان) راه ندهند .

عبارت «لا يُوطِئَنَّ فُرُشكم» گاه به زنا تفسير شده است ، و گاه به ظاهر مَنع (و نهى) ؛ يعنى نياوردن بيگانه به خانه .

در فصل «باء» ، در ماده «أرب» مى گويد : «أرِبَ مالُه» ؛ مالش زياد شد . .

ص: 188


1- بحار الأنوار 21 : 405 (وجلد 73 ، ص349) ؛ صحيح مسلم 4 : 41 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 594 (وجلد 2 ، ص1025) ؛ سنن ابى داود 1 : 427 .

«أَخَذَه بإِربَةٍ لا يَعْرِفُها» ؛ او را به چيزى فريفت كه نمى شناخت .

اين دو استعمال را معجم ها ذكر نكرده اند .

در ماده «أنب» مى گويد : «اَنْب» (بر وزن فَلْس) ميوه اى معروف مى باشد كه محل رويش درختِ آن هند و يمن است ، و گاه همزه آن به «عين» تبديل شده است .

در ماده «عنب» مى گويد : «عَنْب» (بر وزن فَلْس) ميوه هندى است مُعَرَّب «أنْب» ،

مفرد آن به «هاء» است [ اَنْبَه (1)] .

در ماده «بسب» مى گويد : «با سَب» (بر وزن قالَب) گوهرى است كه از نظر رنگ و آب [ صافى و درخشندگى ] مانند زمُرّد است ، تنها شخص تيزبين و ماهر مى تواند آن دو را از يك ديگر تميز دهد ، معدن آن دو يكى است .

اين سخن به طور قطع از كتاب هاى جواهر و معادن و غير آن گرفته شده ، و معُجم ها آن را نياورده اند .

در فصل «صاد» ، در ماده «خوص» - ذيل عنوان مجاز - مى گويد :

ومن الكناية : «هذه أرض ما تُمسِكُ خوصتُها الطائر» ؛ أي رَطبَة الشجر ، إذا وَقَعَ عليه الطائر مال به عُودُها من رطوبته ونعمته .

به كنايه گويند : «اين زمينى است كه برگ نخل آن پرنده را نگه نمى دارد»؛ يعنى درختانش تازه است، آن گاه كه پرنده بر درخت نشيند، از شدت رطوبت [ وتازگى وانعطاف پذيرى ] شاخه آن كج مى شود.

اين سخن را فرهنگ ها نياورده اند ، و وجه اين كنايه لطيف را ذكر نكرده اند .

در ماده «فصص» مى گويد : «فَصَّصْتُ الخاتمَ تفصيصاً» ؛ نگين انگشتر را در آن نهادم . .

ص: 189


1- «اَنْبَه» ميوه درخت تناورى است كه در جنگل هاى هندوستان مى رويد ، ميوه آن شيرين و لذيذ مى باشد (نگاه كنيد به فرهنگ عميد ، ذيل ماده «اَنْبَه») (م) .

«فصيص» ، درختى است كه در تنه آن «كَمْأَة : قارچ» مى رويد .

اين دو واژه ، در فرهنگ هاى لغت رايج وجود ندارد .

چكيده سخن - در اينجا - اين است كه سيد على خان بسيارى از استعمالات لغوى و مفرداتى را مى آورد كه فرهنگ هاى متداول ذكر نكرده اند ؛ وى با استفاده از بطونِ كتاب ها و لابلاى سفرها ، آنها را به دست آورده و در جاهاى خودش - در فصول كتاب - گذاشته است .

ب) استدراك بعضى از مواد لغوى

دستاوردِ بزرگِ اطلاع وسيع سيد على خان و نهايت تلاش او در لغت شناسى و حرصش بر گردآورى مقدار بيشترى از لغات و استعمالات آنها ، اين شده است كه وى موادى را بر [ يافته هاى ] لغويان استدراك كند و آنها را در محل هاى خودشان بگذارد ، وى مى كوشد همه كاستى را از ميان بردارد .

موارد زير ، بعضى از استدراكاتى اند كه وى آورده است ، و در فرهنگ هاى متداول ذكر نشده است .

در ماده «برب» مى گويد : «بَرْبَى» (بر وزن سَكْرى) واژه قبطى است ، اسمِ «بيت الحكمة» مى باشد ، جمع آن «بَرابى» (بر وزن صَحارى) است ؛ بناهاى عجيبى در بلاد مصر ، كه در آن مجسمه ها و صورت هاى مختلف مى باشد ، [ و ] تا زمان حاضر موجود است .

اين ماده و اين معنا ، در معجم هاى رايج ذكر نشده است ؛ اين واژه در رسم «برابى» معجم البلدان(1) آمده است .

ص: 190


1- نگاه كنيد به آنچه خواهد آمد درباره استفاده سيد على خان از كتاب هاى تفسير و حديث و مُثُل [ ضرب المثل ها ] و بُلدان و ديگر مآخذ .

بلى ، زَبيدى در «التكمله والذيل والصلة»(1) ، اين ماده و معناى آن را مى آورد ، ليكن وى پس از سيد على خان است .

سيد على خان ماده «بعقب» را مى آورد ، و مى نويسد :

«بَعْقُوبا» قريه (و آبادى) بزرگى است در ده فرسخى بغداد ، گروهى از اهل علم به آن منسوب اند .

«بُعَيْقِبَة» - تصغير شده [ بَعْقوبا ] - روستايى است كه ميان آن و بَعْقوبا دو فرسخ مى باشد ؛ اين قريه همان است كه المسترشد باللّه براى رفعِ گرفتارى و مخمصه اى به اَهالى آن اِنعام كرد و راضى شان نساخت و در آن ، جنگ ميان «بقس» و «المقتفى باللّه» روى داد .

و «باعَقُوبا» ، قريه اى است در بالاسر نهروان ، از آنجاست ابو هاشم باعَقُوبىّ .

و اين آبادى ها در ضمن ماده «بعقب» ذكر نشده ، بلكه اين ماده در فرهنگ هاى لغت نيامده است ؛ با اينكه اين سرزمين ها - همه شان - معروف و مشهورند ، و در «معجم البلدان» و ديگر مآخذ ذكر شده اند .

سيد على خان ، آن را برگرفته و يادآور شده كه از «بعقب» است ، و بر فرهنگ ها اين ماده را - به طور كامل - استدراك كرده است .

با ذكر مادّه «خشلب» ، مى گويد :

«مَخْشَلَب» ، مهره اى است مانند مرواريد كه از آن براى كنيزكان گردن بند درست مى كنند . محمّد بن اَصبغ مَخْشَلَبى مُحَدِّث ، به آن منسوب است ؛ ابن سمعانى در «الأنساب» آن را مى آورد . .

ص: 191


1- التكملة والذيل والصله 1 : 147 .

لغت دانان اين ماده را در فرهنگ هاى لغت نياورده اند ، سيد على خان مأخذ اين ماده را خاطرنشان مى سازد و حكم مى كند كه «ميم» آن زائد است .

ماده «أنج» را ذكر مى كند ، و مى گويد : «أُنْج» (بر وزن قُفل) ناحيه اى است ميان «موصل» و «اَرمينيّة» .

اين سخن در معجم البلدان هست ، و معجم هاى لغت نياورده اند .

با ذكر ماده «بغرج» ، مى نويسد :

«بُغْراج» ، قومى از تُرك اند ، سرزمين آنها به اندازه مسير يك ماه است ، پادشاه بلند مرتبه اى دارند كه گفته مى شود عَلَوى است - از فرزندان يحيى بن زيد - نزد آنان مُصْحَف طلاكارى شده اى است كه در پشت آن اَبياتى در مرثيه زيد بن على مى باشد ؛ آنان ، اين مُصْحَف را مى پرستند .

نَسَب شناسان بر اين باورند كه از يحيى بن زيد ، نسلى به جا نماند .

اين ماده و اين معنا را ، فرهنگ ها نياورده اند .

سيد على خان ماده «برسج» را ذكر مى كند ، و مى گويد : «بَرْسَجَان» (بر وزن زعفران) و گفته مى شود «برساجان» ، يكى از پايه هاى بلاد ترك است .

در معاجم ، ذكرى از اين ماده نيست .

ماده «بستيباج» را ذكر مى كند ، و مى نويسد : «بُسْتِيباج» ، اسم رومى هست براى «حسك» و آن ، گياهى است معروف .

فرهنگ ها آن را ذكر نكرده اند .

با ذكر ماده «قدعج» ، مى گويد : «قِدْعاج» (بر وزن سِرْداب) : بلند قد ، به نقل از ابن قَطّاع در كتاب «الطوال» .

ص: 192

سيد على خان بر معجم ها ، ماده «قدعج» و معناى «قدعاج» را استدراك مى كند ، و مصدر آن را مى آورد .

ماده «سغبر» را مى آورد ، و مى نويسد :

«سَغْبَر» (بر وزن جَعْفر) گياهى بى ساقه و بى شكوفه و بى ميوه است ، ريشه هايش خواص دارويى دارد ، در فارسى اين گياه را «سَرَخْس» نامند .

اين ماده و اين معنا را فرهنگ ها نياورده اند ، سيد على خان بر آنها استدراك كرده

است .

با ذكر ماده «لمر» مى گويد :

«لامْرِى» ، شهرى است در جزيره جاوه - در درياى هند - به آن «رامْلى» گويند .

اين سخن را صاحبان معاجم ذكر نكرده اند ، شايد سيد على خان در حين سكونت در هند ، به آن پى برده است .

ماده «بخرز» را ذكر مى كند ، و مى نويسد :

«با خَرْز» ، ناحيه اى است در نيشابور ، از آنجاست على بن حسن باخَرْزى - صاحب «دمية القصر» - و گروهى از علما و فضلا .

اين ماده را معجم ها واگذاشته اند ، تنها سيد على خان به آن پرداخته است .

با ذكر ماده «سعفص» ، مى گويد :

«سَعْفَص» (بر وزن جَعْفَر) نام يكى از پادشاهان هشت گانه اى است كه هر كدامشان به يكى از كلماتِ «اَبْجَد ، هَوَّز ، ...» ناميده شده اند ؛ مُنْتَصر بن مُنذر مَدَنى ، مى گويد :

ملوك بني حُطّي وسَعْفَص في الندى *** وهَوَّزُ اَربابُ الثنيّة والحجر

ص: 193

پادشاهانى كه هنگام ندا بنى «حُطّى» و«سَعْفَص» و«هَوَّز» اند ، اَرباب ثنية و حجر [ صاحبان دندان و سنگ ] .

اين ماده و اين معنا - در اين موضع - در معاجم نيامده است .

اگر بخواهيم موادى لغوى را كه سيد على خان استدراك كرده ، برشماريم سخن به درازا مى كشد . در همين اندكى كه آورديم كفايت است و از آن مى توان به گستره اطلاعات وى پى بُرد و ميزان استدراك او را - در مواردى كه كامل كننده فرهنگ هاى

لغت اند - دريافت .

اين كار ، پس از آن است كه وى معناها را وارسى مى كند ، و آنها را - با جداسازى حروف اصلى و زايد - به اشتقاقشان برمى گرداند . به همين جهت است كه نزد وى ماده به طور كامل هست ، و اين كار حاصل استدراكى است كه در ابواب لغت و فصولِ آن انجام داده است .

ج) ذكر واژه ها با استفاده از قياس لغوى

سيد على خان لُغات و استعمالاتى را ذكر مى كند كه صاحبان معاجم نياورده اند . وى اين كار را با استفاده از قياس لغوى در جاهاى اِطّراد [ و شيوع كاربرد ] آن سامان مى بخشد .

در ماده «روأ» ، مى گويد : «رَأْيٌ مُرَوَّأٌ» (بر وزن مُعَظَّم) رأيى است كه از روى انديشه و نظر صادر شود .

كسى كه اين [ صيغه ] را ذكر كند ، نديديم ، با اينكه آن از نظر اشتقاق صحيح است ؛ زيرا اسم مفعول مى باشد از «رَوَّأَ في الأمر تَرْوِئةً» ؛ در آن امر انديشيد و فكر و تدبيرش را به كار انداخت .

در ماده «سطأ» مى نويسد : «سَطَأَ المَرأَةَ» (بر وزن مَنَعَ) يعنى آن زن را نكاح كرد ، پس آن مرد «ساطِئ» است .

ص: 194

«ساطئ» ، اسم فاعل مى باشد و قياسى است ؛ فرهنگ ها آن را نياورده اند و سيد على خان آن را در محلّش - حرف همزه - ذكر كرده است .

در ماده «صيأ» مى نويسد : «صاء الفَرْخُ يصيءُ صَيْئاً» ؛ جوجه بانگ زد . اصلِ آن «صَأَي يَصْأَي صَئْياً» است .

مصدر «صَئْياً» قياسى است ، و صاحبان معاجم نياورده اند ؛ سيد على خان ذكر آن را

از دست نداده است به جهت توسعه لغت و احاطه و آشنايى با استعمالاتِ آن .

در ماده «فشأ» مى گويد : «أَفْشَأَ عليهم» ؛ بر آنان استكبار ورزيد ، پس او «مُفْشِئ» است .

[ در اين ماده ] سيد على خان اسم فاعل را مى آورد ، و هيچ كس جز او - از اَصحاب معاجم (فرهنگ نامه نويسان) - آن را ذكر نكرده اند ؛ با اينكه اين اسم فاعل ، قياسى مى باشد ، و در قول ابى حزام عكلى وارد شده است :

وندّك مُفشئ ريّختُ منه نَؤُوراً آضَ رِئْدَ نَؤُورِ عُوطِ

در ماده «فيأ» مى گويد : «فاءَ الغنيمة» ؛ غنيمت را به دست آورد (در اختيار گرفت) مانند «تَفَيَّأَها واستفاءَها» .

در لغت نامه ها «فاءَ الغنيمة واستفاءها» آمده است نه «تَفَيَّأَها» ، با اينكه باب تَفَعُّل ، معناى طلب بازگشتِ غنيمت را به «غانم : غنيمت گيرنده» افاده مى كند ، و مساوى باب استفعال است در «اِسْتَفاءَها» .

و در مثل آن گويند : «تَفَيَّأَ الأخبارَ واستفاءَها» ؛ اخبار را پى گيرى كرد ، گويا خواستار رجوع آنها به سويش شد .

و نيز در اين ماده مى نويسد : از موارد مجاز اين است كه گويند : «تَفَيَّأَ واستفاءَ بِفَيْئه» مانند «استَظَلَّ بِظلِّه» ؛ خواست در سايه [ و پناه ] او باشد (و در حمايت او قرار گيرد) ، [ به او پناهنده شد ] .

ص: 195

آنچه را مصادر آورده اند اين است كه «تَفَيَّأَ بفَيْئِه» به معناى «اِسْتَظَلَّ بِظِلِّه» است ؛ با اينكه در اين مورد ، اِسْتِفعال مساوى تَفَعُّل مى باشد .

سيد على خان در اينجا باب استفعال [ از اين ماده ] را آورد - چنان كه پيش از آن باب تَفَعُّل را آورد - به جهت حرص بر گردآورى لغت و جمع آورى لغات پراكنده و استعمالات قياسى اى كه لغت شناسان ذكر نكرده اند .

در ماده «قرأ» مى گويد : «قَرَّاء» (بر وزن عبّاس) ، كسى است كه زياد قرائت مى كند ، و قرآن را بسيار عالى مى خواند .

معجم ها معناىِ دوم را آورده اند ؛ زيرا گفته اند : «القَرّاء : حَسن القراءة» ؛ قرّاء كسى است كه قرائت را نيك و زيبا ادا كند .

سيد على خان معناى «كثير القراءة» را [ نيز ] براى آن آورده است ؛ زيرا «قَرّاء» صيغه «فَعّال» است كه براى مبالغه و تكثير وضع شده ؛ از اين روست كه وى ، وزنِ «عبّاس» را براى آن مثال مى زند ، جهت آگاهى و اعلان به اينكه آن قياس شده است .

در ماده «قمأ» مى گويد : «قَمَأَتِ الماشيةُ» ؛ حيوان فربه (چاق) شد «كأَقْمَأَت ، فهي قامِئَة ومُقِمْئَة» ؛ مانند «اَقْمَاَت» ، پس آن حيوان چاق «قامِئَة» و«مُقِمْئَة» است .

در كتاب هاى لغت آمده است : «قَمَأَتِ الماشية قموءاً ، فهي قامِئَة» ، و بعضى از مصادر - مانند قاموس - «كاَقْمَاَت» را [ به آن ] افزوده است .

سيد على خان هر دو فعل را به ترتيب مى آورد و مصدر آن دو را ذكر مى كند ؛ و اين دو ، قياسى اند ؛ چنان كه دانسته شد ، مصدر دوم را معجم ها نياورده اند .

در ماده «كدأ» مى نويسد : هنگامى كه زمين گياه نروياند [ گويند ] «أكْدَأَتِ الأرضُ» ؛ مانند «كَدَأَتْ» ، پس آن زمين «مُكْدِئة» و «كادِئَة» است .

آنچه را فرهنگ هاى لغت آورده اند اين جمله است : «اَرضٌ كادئة بطيئة النبت» (زمين «كادئة» زمينى است كه گياه در آن كُند مى رويد) تنها اسم فاعل از «كَدَأَت» را

ص: 196

آورده اند ، با اينكه ابن قَطّاع در كتابش «الأفعال» مى نويسد : «كَدَأَتِ الأرضُ : اَبْطأ نباتُها ، وكَدِأَ كَدَأً» و چنين است «أَكْدَأَ»(1) .

بنابراين ، سيد على خان هر دو فعل «كَدَأ» و «أكْدَأ» ، واسم فاعل هر كدام از آنها را - «كادِئه» و «مُكْدِئة» - مى آورد ، با اينكه معجم ها از ذكر دو فعل ماضى ، تهى اند و تنها اسم فاعل - «كادئة» - را ذكر كرده اند ؛ و اين براى آنها نقص بزرگى است كه سيد على خان در كتاب طِرازش آن را جبران مى كند .

در ماده «كلأ» ، سيد على خان مصدر «تكْلِئة» را - از بابِ «كَلاَّءَ» - در بسيارى از مواردِ اين ماده مى آورد ، به عنوان مثال : «كَلاَءَ في أمره» ؛ در امر خود تأمّل كرد و نظر افكند ، مانند «كَلاَّءَ تَكْلِئَة» .

بيشتر معجم ها ، تنها مصدر «تَكْلِيئاً» را آورده اند و از مصدر «تَكْلِئَة» روى گردانده اند ، در حالى كه آن در اينجا قياسى است(2) .

سيد على خان در مانند اين مورد ، يا هر دو مصدر (تفعيل و تفعِلَة) را ذكر مى كند يا بر ذكر آنچه آنان اِغفال و اِهمال كرده اند - يعنى «تَفْعِلَة» - بسنده مى كند ، و آن در اينجا «تَكْلِئَة» .

در ماده «لطأ» مى گويد : «ألْطَأَه بالأرض» ؛ او را به زمين چسباند .

ذكر اين عبارت در جايى ديده نشد ، ليكن [ كاربرد آن ] صحيح مى باشد ، به اعتبار اينكه فعل ثلاثى مجرّد آن (لَطَأَ بالأرض ولَطِئَ : يعنى به زمين چسبيد) لازم است ؛ از اين رو متعدى ساختن آن به همزه نقل [ باب اِفعال ] قياسى مى باشد ؛ و همچنين اگر بگويد : «لَطَّأَه بالأرض» ، البته صحيح و درست است ...

ص: 197


1- الأفعال (ابن قَطاع) 3 : 101 - 102 .
2- بنگريد به ، شرح الشافيه 1 : 163 - 164 ؛ در شرح ابن عقيل 3 : 128 - 129 ، آمده است : آنچه بر وزن «فَعَّلَ» است و مهموز مى باشد ، مصدرش بر وزن «تفعيل» و «تَفْعِلَة» مى آيد ؛ مانند : خَطَّأَ ، تَخطيئاً وتَخْطِئَةً ...

در ماده «مرأ» مى نويسد : «مَرُؤَ الطعامُ مَرَاءً ومَراءَةً» ؛ غذا گوارا (و بى عيب و نقص) است ، به آسانى هضم مى شود و به بدن آسيب نمى رساند .

مصدر نخست را نديديم كسى ذكر كند ؛ با اينكه در باب «كَرُمَ» اين مصدر غالباً مى آيد ، در شرح شافيه مى خوانيم :

و «فَعُلَ» - مانند «كَرُمَ» - مصدر آن غالباً «كَرامة» است ؛ «فَعالَه» در مصدر «فَعُلَ» بيشتر از غير آن است ؛ و گفته اند اغلب در آن سه صيغه است : فَعال (مانند جَمال) ، فَعَالَه (مانند كَرامت) ، فُعْل (مانند حُسْن) ؛ و ديگر صيغه ها حفظى است [ و نه قياسى (1)] .

در «الأفعال» - اثر سَرَقُسْطى - آمده است :

ابو عثمان مى گويد ، ابو زيد گفت : «مَرُؤَ الشيئُ مراءةً» - مانند كَرُمَ كرامةً - زمانى است كه آن چيز گوارا (و بى ضرر) باشد ، و اين صيغه ، قياسى تر است(2) .

سيد على خان از قياسى بودن [ مَراء بر وزن فَعال ] و از اينكه گفته اند «فَعالَة» قياسى تر است ، استفاده مى كند و هر دو مصدر «مَرُءَ» را مى آورد ؛ آن را كه نصّ بر آن كرده اند و آن ديگرى كه قياسى است .

در ماده «نبأ» مى گويد : «أَنْبَأْتُه بكذا» او را به آن باخبر ساختم ، «أَنْبَأْتُه إيّاه» او را آگاه كردم ؛ مانند «نَبَّأْتُهُ تنبيئاً وتَنْبِئَةً» او را خبر دادم .

مصادر و منابع لغت ، اين دو مصدر [ تنبيئ وتَنْبِئَة ] را نياورده اند ، و در عُباب به «نَبَّأْتُه تَنْبِئَة» بسنده شده است ؛ هرچند آنان گاه مصدرِ قياسى را نمى آورند بدان جهت .

ص: 198


1- شرح الشافيه 1 : 163 .
2- الأفعال (سرقسطى) 4 : 208 .

كه براى خواننده معلوم است . سيد على خان آن را مى آورد اگرچه واضح و روشن باشد .

اين شيوه از باب حرصى است كه بر تكامل روش استدراكى نقدى دارد . چشم پوشى از مانند اين مورد ، در فرهنگ هاى لغت نقص به شمار مى آيد ، و سيد على خان مى خواهد اين كاستى را برطرف سازد - كه در بسيارى از موارد موفق مى شود - و لغتى زنده و پويا با همه مفردات و استعمالات سماعى و قياسى آن ، گويا و فصيح ، تقديم دارد .

در ماده «نسأ» مى گويد : «نَسَأَكَ اللّه ، ونَسَأَ في اَجَلِك وأَنْسَأَ فيه ، ونَسَّأَ فيه تَنْسِئَة» ؛ يعنى خدا اَجَل (مهلت زندگى) تو را طولانى كند و باقى ات بدارد .

[ در اينجا ] «نَسَّأَ» ، از باب تفعيل است كه تأكيد را مى رساند ، و مصدر آن - چنان كه دريافتى - قياسى است ، و لغت شناسان آن را ذكر نكرده اند .

در ماده «وبأ» مى گويد : «وَبَأْتُ الشيئَ» (بر وزن مَنَعْتُه) به آن چيز توجه نكردم (اهميت ندادم) مانند «وَبَّأْتُه تَوبِئَة» مصدر «توبئة» قياسى است . سيد على خان آن را مى آورد ، و معجم ها آن را ذكر نكرده اند .

در ماده «ودأ» مى نويسد :

«وَدَأْتُ عليه الأرضَ» زمين را برابر (هموار وهمسطح) ساختم و او را در آن پنهان كردم و پوشاندم ؛ مانند «وَدَّأْتُها عليه تَوْديئاً وتَوْدِئةً» ، از اين رو «تَوَدَّأَتْ هي عليه تَوَدُّءاً» يعنى زمين او را پوشاند و بر او هموار شد .

مصادر بر ذكر «وَدَّأها عليه توديئاً» بسنده كرده اند ، سيد على خان مصدر قياسى ديگر را - تَوْدِئَةً - ذكر مى كند تا همه جوانب لغت را گرد آورد ؛ چنان كه صاحبان فرهنگ هاى لغت ، مصدر «تَوَدَّأَتْ هي عليه» را نياورده اند ، و سيد على خان «تَوَدُّء» را كه قياسى است ذكر مى كند تا دامنه لغت و مفردات آن را گسترش دهد .

ص: 199

در ماده «وذأ» مى گويد : «وَذَأه» (بر وزن مَنَعَهُ) يعنى او را راند و ناسزا گفت و عيب گرفت ، پس او «واذءٌ له» (دشنام گوىِ او) است ، ابو حزام عكلى مى گويد :

ولستُ بواذئ الأَحِبّاء حوباً

با دشنام گويى دوستان به گناه دست نمى يازم

اسم فاعل «واذئ» با اينكه قياسى است و در شعر ابو حزام آمده ، صاحبان معاجم آن را در «وَذَأ» نياورده اند . آرى ، اين بيت ابو حزام را - چنان كه در عُباب و تاج آمده است - در ماده «علط» ذكر كرده اند ؛ زيرا مصرع دوم آن چنين است :

ولا تنداهُمُ جَشراً عَلُوطي

سيد على خان اسم فاعل اين ماده را - افزون بر اينكه قياسى است - از ماده ديگر مى آورد و در مكان مناسب خودش قرار مى دهد . و اين از ويژگى هاى برجسته روش اوست (چنان كه بيان آن خواهد آمد) آنجا كه لغات ذكر شده در مقصور را كه در آن لغتى در مهموز [ نيز ] هست ، لغويان تنها در مقصور مى آورند ، سيد على خان لغت (و گويش) همزه آن را در مهموز ذكر مى كند .

و همچنين در ديگر موارد ، واژه ها را در مكان هاى خودشان مى آورد ، با اينكه ديگر معاجم آنها را - به مناسبت واژه ديگرى كه مى خواهند آن را در ماده ديگرى بيان كنند - در غير محلشان ذكر مى كنند .

در ماده «وضأ» مى گويد : «واضَأَهُ وِضاءً ومواضَأَةً» ؛ در خوب رويى و پاكيزگى [ سيماى نورانى و درخشان ] بر او مباهات كرد [ و به خود نازيد ] پس «وَضَأَهُ يَضَؤُهُ ويَوْضُؤُه» يعنى بر او چيره شده .

آنچه را معجم ها آورده اند «واضَأَه فَوَضَأَهُ يَضَؤُه : فاخَرَه بالوَضاءَة» است ، سيد على خان با ذكر دو مصدر قياسى ديگر - «وِضاء» و «مُواضَأَة» - بر آنها ممتاز است . اين كار وى براى توسعه در لغت مى باشد و گردآورى مفردات آن .

ص: 200

و همچنين با ذكر دو فعل مضارع براى «وَضَأَه» بر آنها برترى دارد ، اين دو فعل «يَضَؤُهُ» و «يَوْضَؤُه» است ؛ زيرا مصادر لغوى تنها به ذكر مصدر اول بسنده كرده اند ، با اينكه آن از موارد شاذ (نادر) است ، و مصدر دوم قياسى مى باشد ؛ زيرا همه اَفعال مبالغه(1) بر وزن «نَصَرَ يَنْصُرُ» است . بنابراين قياس ، «وَضَأَ يَوْضَؤُه»(2) است .

در فصل «باء» در ماده «جعب» مى گويد : «جَعْبَة» تير دان است جمعِ آن «جِعاب» و «جَعَبات» مى باشد .

جمع دوم با اينكه قياسى است(3) ، صاحبان معاجم ذكر نكرده اند ، و سيد على خان آن را آورده است .

در فصل «باء» در ماده «جرب» مى گويد : «أجَرْبَ الجيرُ الأَجَرْبُ الإبلَ» ؛ شترگر ، جَرْب [ بيمارى گرى ] را سرايت داد [ و گله شتران را گر ساخت ] .

مصادر لغوى ، فعل «اَجْرَبَ» را به صورت متعدى نياورده اند ، با اينكه تعديه آن قياسى است . اين استعمال در بخش اثر واردشده است در اين سخن كه : «أَجْرَبَ بعيرٌ فأجْرَبَ مائةَ بعير»(4) ؛ يك شتر گر شد ، پس صد شتر را گر ساخت .

د) استفاده از ديگر مآخذ (تفسير ، اَثَر ، مَثَل ، طب و ...)

اشاره

روش سيد على خان در احاطه به واژگانِ زبان عربى فصيح و استعمالات آنها و وجوه تصرُّف كلمات آن ، اين است كه معانى و مفرداتى را از كتاب هاى مختلف و گوناگونى مى آورد كه در فرهنگ هاى لغت ذكر نشده اند ؛ مانند كتاب هاى تفسير و

ص: 201


1- در تاج العروس همين گونه ضبط شده ، ليكن املاى درست آن «مغالبة» است ؛ نگاه كنيد به شرح الشافيه 1 : 70 .
2- بنگريد به ، تاج العروس 1 : 491 .
3- نگاه كنيد به ، شرح الشافيه 2 : 109 .
4- مسند أبي داود طيالسى : 315 ؛ مسند احمد 1 : 269 و328 .

شرح هاى حديث و غريب الأثر ، و كتاب هاى اَمثال و طبّ و حيوان و بُلدان و ديگر مآخذ .

[ با اين شيوه ] وى ذكر آنچه را بر ارباب معاجم فوت شده ، استدراك مى كند .

اين واژه هاى استدراك شده ، بسا در كتاب هاى لغوى ديگر - غير از معجم هاى متداول - يافت شود ، ليكن با وارسى و كوششِ تام ، آنها را نمى يابيم مگر در گمان گاه هايى كه به زودى خواهيم آورد .

از اين سخن كه بگذريم ، آنچه در درجه نخست مورد توجه ماست اين است كه امتياز كتاب «طِراز الأول» را بر ديگر معجم هاى اساسى و مهم - از نظر گستردگى لغات و شموليّت و استقصاى فراوان در جمع و ذكر - بيان داريم .

در ماده «سوأ» مى گويد : «ساءَهُ سَوْءاً وسُوءاً وسَواءً وسَواءةً ، وسَوائِيَةً وسُوأَى وسُؤى ، ومساءَة ومسائيّةً ومَسَاية» كارى كرد كه او را خوش نيامد و اندوهناكش ساخت «فاستاء هو ، فهو مُسْتاء» پس او به خشم آمد ، و غضبناك است .

در اينجا سيد على خان «سُوأى» را از مصادر «ساء» مى شمارد ، با اينكه معجم ها تصريح كرده اند كه آن اسم مصدر است نه مصدر .

و آن گاه كه به ذيل بخش قرآن در ماده «سوأ» رجوع مى كنيم ، دريابيم كه سيد على خان آيه دهم سوره روم را - « ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ أساءُوا السُّوأى » - به معناى اسم مصدر ، شرح مى دهد ، سپس مى گويد : يا «سُوأى» (بر وزن بُشْرى) مصدر مى باشد ، و توصيف مبالغه آميزِ عقوبت است .

سخن او را گفته بعضى از مفسّران - چون ابن مسعود - تأييد مى كند كه آيه را چنين خوانده اند : « ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ أساءُوا السُّوء » ؛ آن گاه عاقبت كسانى كه مرتكب زشتى شدند ...

ص: 202

اين تفصيل و سخن در مصدر بودن «سوأى» يا اسم مصدر بودنِ آن را ، ارباب تفاسير ذكر كرده اند نه صاحبان معجم هاى لغت .

در تفسير طبرى مى خوانيم :

بعضى از عرب زبان ها - مانند بقوى - مى گويد : «سوأى» در جايگاه مصدر است . در اين زمينه ، ديگران با او مخالفت كرده و گفته اند كه

آن اسم مصدر است(1) .

در مجمع البيان آمده است :

«سُوأى» مصدر «أساءُوا» است ؛ زيرا «فُعْلى» از بناهاى مصادر است - مانند رُجعى و شُورى و بُشرى - و بر اينكه «سُوأَى» و «سُوء» به منزله مصدر است ، اين بيت ابو عَمْرو دلالت مى كند كه مى سرايد :

أَنَّى جَزَوا عامراً سُوءاً بِفعلهم أمْ كَيْف يَجْزُونَني السُوأى مِنَ الحَسَن(2)

كجا امكان دارد نيكى بنى عامر را با بدى پاسخ دهند ؟! يا چگونه ممكن است مرا براى كارِ خوب كيفرِ بد دهند ؟!

و در تفسير بيضاوى آمده است :

«سوأى» تأنيث «اَسْوَأ» است - مانند حُسْنى - يا مصدر است (بر وزن بُشْرى) كه به آن وصف آورده شده(3) .

سيد على خان «سُوأى» را مصدر گرفته ، و آن را - با استفاده از كتاب هاى تفسير - در راستاى گردآورى لغات ، آورده است . .

ص: 203


1- تفسير الطبرى 21 : 25 .
2- مجمع البيان 4 : 396 .
3- تفسير بيضاوى 4 : 144 .

در ماده «لطأ» مى گويد : «التطأَ به» به آن چسبيد .

معجم هاى لغت «لطأ» را در باب افتعال نياورده اند ، ليكن اين واژه در بخش «اَثَر» موجود است ؛ در نهايه ابن اثير آمده است :

در حديث نافع بن جُبَير هست كه : هنگامى كه [ نام ] عبد مناف ذكر شد «فالْطَهْ» .

اين ماده از «لَطئَ بالأرض» است كه همزه آن حذف شده ، آن گاه هاء سَكْت در پى آن آمده است .

مقصود [ از حديث ] اين است كه هنگامى كه عبد مناف نام بُرده شد به زمين بچسبيد و خودتان را به شمار نياوريد ، و چون خاك باشيد .

و«فالتطئوا» [ نيز ] روايت شده است(1) .

در مادّه «نشأ» مى گويد : «نَشْ ء» (بر وزن فَلْس) قَرنى است كه در پىِ قرنِ گذشته مى آيد ؛ و به معناى ابر مرتفع (بلند) است ، و نخستين نشانه هاى اَبر ؛ مانند «ناشئ» (نو پيدا) .

در فرهنگ هاى لغت - در ماده «نشأ» - «نشئ» به معناى نخست (ايجاد قرنى پس از قرنِ ديگر) يافت نشد .

در ذيل عنوان «اَثَر» - در ماده «نشأ» - مى گويد : «نَشْ ءٌ يكونونَ في آخر الزَّمان» ؛ يعنى قَرن و اَهل زمانى كه در آخر الزمان پديد مى آيند .

پس از وارسى دريافتيم كه سيد على خان شرح اين «اَثَر» (حديث) را از كتاب هاى غريب الأثر گرفته ، و در جاى خودش - در ماده مورد نظر - گذاشته است ؛ در الفائق آمده است : «نَشْ ء» قرنِ جديد است ، و آن مصدر مى باشد (بر وزن ضَيْف)(2) . .

ص: 204


1- النهاية (ابن اثير) 4 : 249 - 250 .
2- الفائق (زمخشرى) 1 : 323 .

اين نصّ و متن عبارت را سيد على خان برگرفته و در ماده لغوى آن را استدراك كرده است و با اين كار ، خلل و نقصى از نواقص معجم هاى لغت را اِصلاح و جبران ساخته است ؛ زيرا آنان از مانند اين واژه در كلامِ سرآمدِ شيرين سخنان ، رسول خدا صلى الله عليه و آله غافل شده اند .

در نهايه مى خوانيم :

آن را «نَشَأَ» روايت كرده است ، ابو موسى مى گويد :

به سكونِ «شين» ضبط شده است ، گويا اسم مصدر است(1) .

در ماده «هدأ» مى گويد : «هَدَأَتِ الحُبْلى» ؛ زن باردار (زائو) فرياد كشيد ، و «سَمِعْتُ هَدْأَتَها» ؛ صدا و فريادش را شنيدم .

فرهنگ هاى لغت از ذكر اين فعل و اسم مصدر آن تهى اند ؛ با اينكه آن دو در بخشِ «اَثَر» - در حديث استسقاء عبّاس بن عبدالمطّلب در روزگار عُمَر - هست ، و در آن آمده است كه :

فَنَشَأَت طريرة من سحاب ... ثمّ تلامّت واستنمَّت ، ومشت فيها ريح ، ثمّ هَدَّتْ ودَرَّتْ ؛

پس ابر تازه اى پديد آمد ... آن گاه گسترش يافت و كامل شد ، و همران آن باد وزيد ، سپس ابر به غُرّش درآمد و باران فرو ريخت .

زمخشرى در الفائق مى نويسد :

«هَدَّتْ» از «هَدَّة» است . ابو زيد مى گويد : «هَدَّة» صدايى است كه در آسمان رخ مى دهد ، و «هَدْأَة» - با همزه - صداى زن آبستن (زائو) مى باشد ؛ و در اَثَر (حديث) «هَدَأَتْ» روايت شده است ، بنابر تشبيه رعد به صداى زن هنگام زايمان(2) . .

ص: 205


1- النهاية (ابن اثير) 5 : 51 - 52 .
2- الفائق (زمخشرى) 3 : 218 .

سيد على خان اين فعل ثلاثى استعمال شده را - يعنى «هدأ» - برمى چيند و در جاى خودش مى نهد ، آن گاه اسم مصدرش را ذكر مى كند . اين نيز از امتيازات طِراز بر ديگر معجم هاى لغوى است ؛ زيرا نه اين فعل را آورده اند و نه اسم مصدر آن را .

در ماده «هيأ» مى گويد : «هَيْئَة» (بر وزن شَيْبَه) - و به كَسْر نيز هست - حالت ظاهرى و نماى پيداى چيز است ... و اطلاق شده بر مروّت ، و قيافه و شكل زيبا ، و شيوه پسنديده و جَمال و زيبايى ظاهرى ؛ گفته مى شود : «إنّه لَذو هيئة» او سيماى زيبا و آراسته دارد .

آن گاه در بخش «اَثَر» به اين ماده بازمى گردد ، و مى گويد :

«اَقيلُوا ذوِى الهَيْئات عَثَراتِهِم» - لغزش هاى اندكِ ثابت قدمان را ناديده انگاريد - مقصود از «ذوي الهيئات» جوانْ مردان اند ، و گفته اند : آبرومندان ، و گفته شده : اهل صلاح [ نيكوكاران ] ، و گفته اند : آنان كه گمان بد درباره شان نارواست ، و گفته شده : كسانى چند چهره نيستند و با در آمدن از هيئتى به هيئت ديگر ، حالاتشان مختلف نمى شود .

در كتاب هاى لغت و نهايه ابن اثير ، اين «اَثَر» (خبر) تفسير شده به «كسانى كه يك رنگ اند ...» ، و ديگر معانى را سيد على خان از كتاب هاى اَثَر و حديث و شرح هاى آنها برگرفته است .

در عون المعبود مى خوانيم :

ابن مالك مى گويد : «هيئت» حالتى است كه انسان بر آن حال مى باشد ، يعنى اخلاق پسنديده ، ..

بيضاوى مى گويد : مقصود از «ذوى الهيئات» ، اصحاب مروّت و خوى هاى ستوده اند ، و گفته شده : صاحبان وجاهت ميان مردم(1) . .

ص: 206


1- عون المعبود 12 : 26 .

در فيض القدير آمده است :

«هيئت» جوانْ مردى است و خصال ستوده(1) ...

خداى سبحان دوست مى داردكه بر بنده اش جمال ظاهر (و زيبايى) نمايان باشد ، چنان كه دوست مى دارد او - با پرهيزكارى - به جمال باطن (زيبايى درونى) آراسته گردد .

در مواهب آمده است: جمال (وآراستگى) در لباس وهيئت است...(2)

سيد على خان همه معانى هيئت را برمى چيند و در اصل لغوى اين ماده مى آورد ، سپس در بخش «اَثَر» به شرح آن مى پردازد ، و به اين ترتيب به گسترش واژه ها دامن مى زند و به متفرّعات آنها - با استفاده از حديث پيامبر و شروح معتبر آن - احاطه مى يابد .

در ماده «وضأ» مى گويد : «واستوضَأْتُهُ الأمرَ» ؛ كشف و بيان آن امر را خواستار شدم .

اين معنا را فرهنگ هاى رايج لغوى ذكر نكرده اند .

وى در بخش «اثر» به اين ماده برمى گردد و مى گويد : «استيضاءُ الحق» يعنى استكشاف حق و روشن ساختن آن .

اين «اَثَر» هرگز در كتاب هاى غريب الأثر نيامده است ؛ نه در نهايه ، و نه در الفائق ، و نه در غريب ابن جوزى ، و نه در غريب هَرَوى ، و نه در غير اينها .

اين «اثر» در كتاب هاى مهم حديث نبوى ذكر شده ، و در شرح نَووى على صحيح مسلم ، و الديباج على صحيح مسلم (سيوطى) آمده است ، و در آن وجوه زيادى براى .

ص: 207


1- فيض القدير 2 : 74 .
2- فيض القدير 2 : 297 .

روايتش هست ؛ «استيضاء الحق» - همان گونه كه ثبت گرديد - روايت شده ، و «استيفاء الحق» ، «استضاء الحق» ، و «استقصاء الحق» [ نيز ] روايت شده است .

آنان براساس هريك از وجوه ، معانى اش را آورده اند ، و براساس روايتى كه سيد على خان ثبت كرده ، شرحش همان است كه ذكر شد .

در ماده «أبب» ، واژه «اُبِيَّة» را مى آورد و شرح مى دهد ، و تصريح مى كند كه آن را از زمخشرى گرفته است - با اينكه در فرهنگ هاى لغت نيامده است - مى گويد :

«اُبِيَّة» (بر وزن ذُرِّيَّة) كِبْر و خود بزرگ بينى است ، جار اللّه مى گويد : جايز است [ اين واژه بر وزن ] «فَعِّيلة» يا «فُعُّولة» از «اُباب» باشد ، بر وزن و معناى «عُبِيَّه» از «عُباب» و اظهر آن است كه [ اُبُيَّة بر وزن [ «فُعُّولة» از «إباء» است .

اين سخن در الفائق زمخشرى هست(1) ، سيد على خان اين ماده را استدراك مى كند و آنچه را معاجم ذكر نكرده اند مى آورد .

در ماده «أهب» مى گويد :

«إهاب» (بر وزن كِتاب) پوست پيش از دبّاغى يا مطلق پوست است جمع آن «اُهُب» مى باشد - كه قياسى است مانند كتاب و كُتُب - و «اَهَب» جمع غير قياسى آن است (مانند عِماد و عَمَد ...) و به هر دو جمع ، گاه «هاء» مى پيوندد ، پس گفته مى شود : «ثلاثة اُهُبَة» و « [ ثلاثة ] اَهَبَة» .

معجم هاى لغت از اين دو جمعِ اخير تهى است ، و به همان دو جمع اول - قياسى و غير قياسى - يا يكى از آن دو بسنده كرده اند ؛ و از ابن اعرابى جمع سومى را - «آهِبَة» - بر آن دو ، افزوده اند . .

ص: 208


1- الفائق 2 : 384 .

در العين آمده است : «اِهاب» ، پوست است ، جمع آن «اُهُب» مى باشد(1) .

در تهذيب اللغة مى خوانيم : «اِهاب» پوست مى باشد ، جمع آن «اُهُب» و «اَهَب» مى باشد(2) .

در جمهرة اللغة چنين است : «اِهاب» يعنى پوست ، پيش از آنكه دباغى شود . جمعِ آن «اَهَب» است(3) .

در صحاح مى نويسد : «اِهاب» پوست دباغى نشده است ، جمع غير قياسى آن «اَهَب» است ... و گفته اند : «اُهُب» و آن قياسى مى باشد(4) .

در المحيط مى خوانيم : «اِهاب» پوست است و جمع آن «اُهُب» و «آهِبَة»(5) .

در التكملة آمده است : «آهِبَة» جمع «اِهاب» است . اين سخن ، از ابن اعرابى نقل شده است(6) .

در مصباح المنير مى خوانيم : «إهاب» پوست است ... جمع آن «اُهُب» مى باشد - كه قياسى است مانند كتاب و كُتُب - و «اَهَب» غير قياسى است(7) .

در قاموس مى نويسد : «اِهاب» (بر وزن كتاب) پوست يا پوست دباغى نشده است ؛ جمع آن ، «آهِبَة» و «اُهُب» و «اَهَب» مى باشد(8) .

در لسان العرب آمده است : «اِهاب» پوست گاو و گوسفند و حيوان وحشى است .

ص: 209


1- العين 4 : 99 .
2- تهذيب اللغة 6 : 465 .
3- جمهرة اللغة 2 : 1209 .
4- الصحاح 1 : 89 .
5- المحيط 4 : 80 .
6- التكملة (صاغانى) 1 : 69 .
7- مصباح المنير : 28 .
8- قاموس المحيط 1 : 39 .

پيش از دباغى شدن ، جمعِ قِلَّه آن «آهبة» است ... و جمعِ كثره آن «اُهُب» مى باشد ، و «اَهَب» جمع غير قياسى است(1) .

اينها سخنان و نقل هاى لغت شناسان است ، و همه آنها بر مدار همين جمع هاى سه گانه دور مى زند با غفلت يا تغافل از دو جمع «اُهُبَة» و «اَهَبَة» ، با اينكه آن دو در اثر وارد شده اند .

در حديث كناره گيرى پيامبر صلى الله عليه و آله از زنانش و در آمدن عمر به غرفه آن حضرت ، آمده است كه گفت :

فَوَ اللّه ِ ما رأيتُ فيها شيئاً يَردُّ البَصَرَ إلاّ اَهَبَةً ثلاثة(2) .

به خدا سوگند ، چيز چشم گير در آن غرفه نيافتم مگر سه پوست [ دباغى نشده ] .

اين اَثَر - چنان كه پيداست - در مصادر حديثى مهم روايت شده است ، و صاحبان معجم ها از ذكر اين جمع - «اَهَبَة» - غفلت كرده اند . در شرح ها به ضمّ همزه و هاء - در اين واژه - تصريح شده است .

در مقدمه فتح البارى آمده است :

«اَهَبَة» جمع «إهاب» - غير قياسى - است ، در روايت اَصيلى «آهِبَة عليه» (به كسرِ هاء و پيش از ها ، مدّ) مى باشد و اين گويش پندارِ نادرست است(3) .

در جاى ديگر مى نويسد : .

ص: 210


1- لسان العرب 1 : 217 .
2- نگاه كنيد به ، صحيح بخارى 3 : 105 ، سنن ترمذى 5 : 95 ، مسند احمد 1 : 34 ، صحيح ابن حبّان 9 : 495 ، مسند ابى يعلى 1 : 194 .
3- مقدمه فتح البارى : 81 .

«اَهَبَة» - به فتح همزه و هاء - و جايز است ضمّ آن(1) .

و در تحفة الأحوذي مى خوانيم :

به ضمّ همزه و هاء و به فتح آن دو ، جمعِ «إهاب» است ، و آن پوست مى باشد ...(2)

در اينجا اهتمام سيد على خان به كتاب هاى حديث و اثر و شرح هاى آنها و برگرفتن لغات از آنها ، روشن مى شود . وى با اين كار ، واژه هاى صحيح و فصيحِ زبان عرب را كه از لغويان فوت شده استدراك مى كند . اين كار را هيچ يك از ارباب معاجم - پيش از وى - انجام نداده اند .

آنچه را گفتيم بر اين نكته تأكيد مى كند كه : سيد على خان ، اثر و حديث صحيح النقل را از مصادر لغت عربى مى شمارد ، برخلاف كسانى كه اين عقيده را ندارند ، و جز بر نقل ائمه لغت و ارباب معاجم ، اعتماد نمى كنند .

سيد على خان اثر صحيح را حتى بر قواعد نحو داوَر مى سازد ، و از استدراك بر نحويان نمى هراسد ، در ماده «وهب» مى گويد :

و اما «وَهَبْتُه مِنه» - آن را بخشيدم - گفته اند : «خطاى محض است» . چنين نيست ، بلكه در احاديث صحيحى به همين صورت آمده است . پس يا «مِن» به معناى لام است - هرچند نحويان ذكر نكرده اند - و حديث به عنوان شاهد كافى است يا اينكه «مِن» زائد است ؛ مانند اين سخن «مَهَرْتُ منها حَيَّةً وتَيْساً» يعنى «مَهَرْتُها» .

و اما تأويل آن به تضمين «تمكين» صحيح نمى باشد ؛ به جهت درآمدن «من» بر «مَوْهُوب له» نه «مَوْهوب» ، در حالى كه معناى تمكين عكس اين را اقتضا دارد . .

ص: 211


1- فتح البارى 5 : 88 ، در آن «ضمّها» است ، و «ضمّهما» صواب و درست مى باشد .
2- تحفة الأحوذى 9 : 161 .

سيد على خان با قاطعيّت به استدراك بر نحويان ، تصريح مى كند و به اين اَثَر ، براى نظر خودش استشهاد و استدلال مى آورد . او تخطئه مى كند كسى را كه به خطا در مثل اين استعمال - كه در احاديث صحيح وارد شده - قائل است .

[ استفاده از كتاب هاى اَمثال (ضرب المثل ها) ]

سيد على خان ، چنان كه از تفاسير و شروح غريب الأثر و شرح هاى مصادر اصلى و مهم ، استفاده مى كند ، در راستاى زيادسازى استعمالات و مفردات لغت ، از كتاب هاى اَمثال سُود مى برد [ و به استنباط از آنها مى پردازد ] .

در ماده «درأ» مى گويد : «دَرْأ» (بر وزن فَلْس) شر (بدى) است ، و حجم (برآمدن) غده در شتر ، و خميدگى در عصا و مانند آن .

آن گاه در ذيل عنوان «مثل» به اين ماده باز مى گردد و مى گويد :

«لو كان دَرْءاً لم تَئِلْ» (دَرْء : شرّ ، وَأل : نجات) يعنى اگر كار و گرفتارى چنان بود كه گفتى ، نجات نمى يافتى ؛ وليكن كمتر از اين حرف هاست .

«دَرْء» به معناى «شر» در فرهنگ هاى لغت نيامده است ، با اينكه معناى درستى است و عرب در امثالش به آن سخن گفته است .

مجمع الأمثال در شرح اين مثل مى نويسد :

«دَرْأ» به معناى دفع است ، و هر آنچه به دفع آن نياز باشد «دَرْأ» ناميده مى شود ، و از آن جمله است اين سخن : «دَرْءُ الأعادي» يعنى دفعِ شر دشمنان(1) .

سيد على خان اين معنا را در ماده «درأ» از شرح المثل دريافته است و از امام لغويان - ميدانى - آن را برمى گيرد .

ص: 212


1- مجمع الأمثال (ميدانى) 2 : 181 .

از سويى سيد على خان به رغم بزرگ شمردن زمخشرى و ستايشِ او ، تبيينِ وى را در اين واژه نمى پسندد . زمخشرى در المستقصى بيان داشته كه «دَرْأ» دُمَل (و دانه اى) است كه در زير بغل و حلق بيرون مى آيد .

در ماده «سلأ» مى گويد : «سالِئَة» ، زنى است كه در گرفتن روغن [ از كره ] بسيار مهارت دارد . «هُنّ نساءٌ سَوالِئ» آن زنان ، در روغن گرفتن چيره دست اند .

ودر بخش «مَثَل» مى گويد : «اَكذَبُ من السالئة» يعنى دروغ گوتر از زنى كه [ كره آب مى كند و ] روغن مى گيرد ؛ زيرا آنان هنگام روغن گرفتن به جهت بيم از چشم زخم (شور چشمى) دروغ مى گويند ، و دروغشان اين است كه مى گويند : سوخت ، ته گرفت ؛ يعنى تباه شد و صاف درنيامد .

شگفت آور است كه كتاب هاى لغت از اين اسم فاعل - «سالِئة» - تهى اند ، با اينكه آن قياسى است ، و در قول فَرَزْدَق هست :

كانوا كسالِئَة حَمْقاء إذ حقنت سِلاءها في اَديْمِ غير مربوبِ

چونان زن روغن گير ابلهى اند كه روغن هايش را در پوست [ و مشكى ] مى ريزد كه خوب عمل نيامده و آماده نيست .

شارحان در اين بيت ، «سِلاها» را يادآور شده اند كه نام روغن پخته [ صاف و خالص ] است در حالى كه از ذكر «سالِئَه» روى برتافته اند .

اين مَثَل در كتاب هاى مَثَل موجود است ، عسكرى در جمهره اش آن را ذكر مى كند(1) و زمخشرى در المستقصى(2) و ميدانى در مجمع الأمثال(3) .

اين واژه از «سلأ» قياس شده و در شعر فَرَزْدَق و در امثال عرب وارد شده است ، .

ص: 213


1- جمهرة (عسكرى) 2 : 731 .
2- المستقصى 1 : 291 .
3- مجمع الأمثال 2 : 167 .

معجم ها آن را نياورده و شرح نداده اند . سيد على خان آن را گرفته و به نيكوترين بيان ، تبيين كرده است . جمع آن «سَوالِئ» را - كه قياسى است(1) - مى آورد ، و معجم لغوى اش - طراز - را غنى و پر بار مى سازد .

[ استفاده از كتاب «المُرَصَّع» ]

سيد على خان بسيارى از كنايه ها و معانى را از كتاب «المُرَصّع» - اثر ابن اثير - مى گيرد و آنها را در جاها و مكان هاى خودشان مى گذارد .

در ماده «جدب» مى گويد : «اُمُّ جُنْدُب» كنيه ملخ نر است ، و حادثه ناگوار ، و ويران ساختن ، و هلاكت ، و جور ، و ستم ، و ظلم ، و ستم ديدن (و مظلوم واقع شدن) و شدّت (سختى) و قَحْط (خشك سالى) و زمين شن زار ؛ زيرا ملخ تخمش را در آن مى گذارد تا پرورش يابد .

اينكه «امّ جُندُب» كنيه ملخ نر است ، در فرهنگ هاى لغت نيامده ؛ چنان كه آنان معانى «هلكه» ، «جور» ، «شدت» ، «قحط» و «تخليط» را نياورده اند ، و به اين بسنده كرده اند كه نامى است براى حوادث ناخوشايند .

سيد على خان همه اينها را از مُرَصَّع گرفته است ؛ زيرا در اين كتاب مى خوانيم :

«اُمّ جُنْدُب» پيشامد ناگوار است ، و گفته اند ويرانى و هلاكت مى باشد؛ وآن گاه كه قومى ظلم كنند و زمانى كه ستم بينند ، گويند «قوم در اُمّ جُنْدُب افتاد» ... و اين واژه - به طور مطلق - كنايه از جور و ظلم است ، و كنيه ملخ مى باشد ، و نيز گفته اند به معناى «غَشمْ : ستم» است(2) .

بعضى از اين معانى در بخش «مثل» ذكر شده است . در مجمع الأمثال در شرح مَثَلِ

ص: 214


1- زيرا «فواعل» جمع قياسى «فاعله» است ، نگاه كنيد به شرح النظام على الشافيه : 143 .
2- المرصَّع : 124 - 125 .

«وَقَعُوا في اُمّ جُنْدُب» مى گويد : از اسم هاى بدبختى است(1) ... آن گاه وى معناى ظلم و شدت و قحط را مى آورد .

در جمهرة الأمثال مى نويسد : در اَثناى مَثَل است «ابن الأيّام (فرزند روزگار) ، و آنچه در باب آن جارى است» ، مى گويد : «امّ جُنْدُب» ستم و ظلم است ... و نيز از نام هاى مصيبت و بلا(2) .

در اينجا سيد على خان به توسعه لغت مى پردازد و همه معانى مطرح شده در «امّ جُنْدُب» را مى آورد - نه اينكه بعضى را ذكر كند و به بعضى خلل وارد سازد - با اينكه [ همه ] آنها معانى صحيح اند ، ائمه لغت و بزرگان لغوى بر آنها نصّ دارد ؛ از اين رو عدول از آنها و نياوردنشان نقصى در معاجم عربى شمرده مى شود ، كه سيد على خان مى كوشد اين كاستى را جبران كند ، و در اين زمينه موفق مى شود .

در ماده «جخدب» مى گويد : «جُخْدُب» (بر وزن قُطْرُب) و «جُخْدَب» ... ملخ هاى بزرگ و قابْ بالان [ مثل سوسك هاى سياه بزرگ ] مانند جُخادب ، و جُخادَبة ، و اَبى جُخادب ، و اُمّ جُخادب ، و جُخادِباء ، و أبى جُخادباء ، و اُمّ جُخادِباء - به مدّ و قصر - و أبى جُخادَبى .

در ميان فرهنگ هاى لغت ، تنها سيد على خان به ذكر «اُمّ جُخادِباء» و «اُمّ جُخادِب» مى پردازد ، و آن را از مرصَّع گرفته است آنجا كه مى نويسد :

اُمّ جُخادِب - و گفته اند : «اُمّ جُخادِباء» - همان آفتاب پرست است ، و گفته اند : ملخ سبز ، ما آن را در «آباء» آورديم(3) .

در صفحه 118 مى نويسد : .

ص: 215


1- مجمع الأمثال 2 : 360 .
2- جمهرة الأمثال 1 : 47 .
3- المرصَّع : 122 .

ابو جُخادِب ... همان حِرْباء (آفتاب پرست) است ، و گفته شده ملخ سبز كه دو پايش دراز است ، و جز آن ... و نيز به آن گفته اند : ابو جُخادِباء و ابو جُخَادبى ، به فتح دال و قصر و اِماله .

سيد على خان واژه ها را از اين دو جا برمى گيرد ، و ديگر لغاتِ عرب را درباره «جراده : ملخ» در اينجا بر آنها مى افزايد ، و به زيبايى آنها را مى شمارد و مرتب مى سازد - چنان كه بيان آن هنگام سخن در حُسن گردآورى خواهد آمد - مهم در اينجا استفاده وى از كتاب مرصَّع است و استدراك بعضى از لغات و برترى آن بر ديگر معجم هاى لغوى رايج .

در ماده «حبب» مى گويد : «ابو حُباب : الماء» ابو حُباب ، [ همان ] آب است .

اين كنيه براى آب ، در فرهنگ هاى لغت ذكر نشده است ، با اينكه روشن مى باشد ؛ زيرا «حُباب» موج است ، و آب موج مى زند .

اين واژه در مُرَصَّع هست ، آنجا كه مى گويد :

«ابو حُباب هو الماء»(1) ابو حُباب ، همان آب است .

در ماده «حفص» مى نويسد : «اُمّ حَفْص» طَفْشيل است ؛ و اُمّ حَفْصَة : مرغ ، مرغابى ، كركس .

اُمّ حَفْص به معناى طَفْشيل(2) و امّ حَفْصَة به معناى «بَطّه : مرغابى» را فرهنگ هاى لغت نياورده اند ، سيد على خان آن دو را به نصّ از كتاب مُرَصَّع در اينجا ذكر مى كند . .

ص: 216


1- همان : 136 .
2- طفشيل يا تفشيل ، نوعى خوراك است كه در آن عدس پوست كنده را با سركه مى پزند . اين خوراك قديمى براى تقويت معده گرم و بعضى از تب ها و قطع نمودن حيض و ... سودمند است و شهوت جنسى را از بين مى برد (م) .
[ استفاده از كتاب هاى طب و ادويه ]

افزون بر بهره بردن سيد على خان رحمه الله از كتاب هاى تفسير و اَثَر و مَثَل و مُرَصّع و بُلدان ، مى نگريم كه وى از كتاب هاى ادويه مستقل - به ويژه كتاب «تذكرة أولى الألباب الجامع للعجب العُجاب» (اثر انطاكى) - سود مى برد و بر لغويان ، نام داروها و بعضى از بيمارى ها را در جاى مختصّ خودش استدراك مى كند .

در ماده «وبأ» مى گويد :

«وَبَأ» (بر وزن سَبَب) و«وَبا» ، تعفّن [ و آلودگى اى ] هست كه در هوا پديد مى آيد و موجب تعفّن [ و گنديدن و بد بو شدن ] اَخلاط مى گردد؛ و تباهى مزاج و سرايتِ بيمارى [ به ديگران ] و مرگ فراگير .

بر خود مرض [ نيز ] «وَبا» اطلاق مى شود . اين بيمارى از مبادى [ و امور زمينه ساز ] طاعون است و [ خود ] طاعون نيست ، بلكه طاعون دُمَل و دانه اى است كه بيشتر هنگام [ ابتلا به ] آن پديد مى آيد .

اين تمايز را كه فرق علمى دقيق و ظريف است ، هيچ يك از ارباب معاجم ذكر ، بلكه اشاره نكرده اند . سيد على خان آن را - از باب توجه و دغدغه اى كه بر روشن سازى واژه ها با دقّت موشكافانه دارد - مى آورد ؛ و از اين روست كه ميان وباء و طاعون فرق مى نهد(1) .

ص: 217


1- نويسنده محترم اين مثال را بدان جهت آورده كه گستره اطلاعات شگرف سيد على خان را بنماياند و اهميّت كتاب طراز را در استدراك لغات نشان دهد ؛ وگرنه (براساس تحقيقات علمى جديد) پيداست كه اين تعاريف براى «وباء» و «طاعون» بسيار ناقص ، بلكه نادرست مى باشد . بيمارى «وباء» و «طاعون» دو بيمارى متمايزند كه نشانه هاى آنها نيز مختلف است ، هرچند هر دوى اينها به وسيله آلودگى به دو نوع باكترى پديد مى آيد ، عامل بيمارى «وباء» نوعى باسيل به نام «ويبْرِيوكُلرا» مى باشد ، و عامل بيمارى طاعون ، نوعى باسيل به نام «يِرسى نيا» است (م) .

سيد على خان اين تفاوت را از تذكره انطاكى برمى گيرد ؛ زيرا انطاكى مى گويد :

وباء در حقيقت [ فساد و ] تغييرى است كه بر هوا عارض مى شود و به وسيله آن [ بدن ] از تعديل صحّت به ايجاب مرض مى گرايد ، آن گاه عرفاً به طاعون نقل شده است ... وباء اَعظم [ خطرناك تر از طاعون ] است ؛ زيرا گاه خون فاسد به وباء در مكان هاى خاصى شكل مى گيرد ، و آن همان طاعون است ، و گاه از آن به وجود نمى آيد، بلكه موجب مطلقِ فساد مزاج ، سپس مرض مى شود ...(1).

انطاكى - در تذكره اش - پس از چند صفحه ، مى نويسد :

طاعون ... هر آماسى و ورمى است كه در پوست آشكار شود ، آن گاه تخصيص يافته به گرمى (و سوزندگىِ) به سرعت كشنده و تعفُّنى كه در زير بغل و كشاله ران پديد مى آيد ، و به جهت تلازم ميان وَبا و طاعون ، غالباً بر وباء [ طاعون ] اطلاق مى شود ... و آن در حقيقت جوش و كوركى است شبيه باقلاء ...(2) .

در ماده «ترب» مى گويد : «تُراب القئ : صمغ الخُرشُف(3) ، وتُراب الهالك : سمّ الفأر ، وتُراب الفأر : الزرنيخ» ؛ خاك قئ : كنگر فرنگى ، ارده شاهى ، خُرشُوف ؛ خاك .

ص: 218


1- خُرشُوف يا آرتيشو ، از سبزى هاى خوردنى است ، بوته اى كوتاه دارد كه ساقه و برگ هايش تلخ مى باشد و تنها گل و شكوفه اش خورده مى شود ؛ داراى قند و نشاسته و املاح معدنى ، ويتامين A و ... است ، و در تحريك اشتها و تصفيه خون و تقويت مغز و قلب مؤثر مى باشد ، و كلسترول و اوره را پايين مى آورد . در لغت نامه دهخدا «صمغ الحَرْشَف» ضبط شده است به معناى كنگر زرد و به شيرازى «كنگرى» (م) .
2- خُرشُوف يا آرتيشو ، از سبزى هاى خوردنى است ، بوته اى كوتاه دارد كه ساقه و برگ هايش تلخ مى باشد و تنها گل و شكوفه اش خورده مى شود ؛ داراى قند و نشاسته و املاح معدنى ، ويتامين A و ... است ، و در تحريك اشتها و تصفيه خون و تقويت مغز و قلب مؤثر مى باشد ، و كلسترول و اوره را پايين مى آورد . در لغت نامه دهخدا «صمغ الحَرْشَف» ضبط شده است به معناى كنگر زرد و به شيرازى «كنگرى» (م) .
3- خُرشُوف يا آرتيشو ، از سبزى هاى خوردنى است ، بوته اى كوتاه دارد كه ساقه و برگ هايش تلخ مى باشد و تنها گل و شكوفه اش خورده مى شود ؛ داراى قند و نشاسته و املاح معدنى ، ويتامين A و ... است ، و در تحريك اشتها و تصفيه خون و تقويت مغز و قلب مؤثر مى باشد ، و كلسترول و اوره را پايين مى آورد . در لغت نامه دهخدا «صمغ الحَرْشَف» ضبط شده است به معناى كنگر زرد و به شيرازى «كنگرى» (م) .

هلاك ساز : مرگ موش ؛ خاك موش : زرنيخ(1) ، ارسنيك ، زرنى .

كتاب هاى لغت اين سه نوع خاك را نياورده اند ، سيد على خان آنها را از كتاب هاى اَدْوِيَه و كتاب هاى طب - به ويژه از تذكره انطاكى - برگرفته است .

در تذكره جلد 1 ، صفحه 92 ، مى خوانيم :«تُراب القئ» ، صمغ خرشف است ، و «تُراب الفأر» ، رَهْج(2) (مرگ موش) .

در صفحه 217 ، در تعريف «شك» ، مى گويد :

«شُك» - به ضم معجمه - هالك ناميده مى شود و سَمّ فأر و رَهْج (مرگ موش) .

و در صفحه 198 ، آمده است :

«رَهْج» به «سم الفَأر» معروف است .

در ماده «برج» ، سيد على خان تصريح مى كند كه آن را از تذكره انطاكى مى آورد ، مى گويد :

«اَِيارَج»(3) لفظ يونانى است به معناى مُسْهِل ، و آن دارويى است مركّب ، مُعَرَّب اَياره ، جمع آن اَيارِجات مى باشد ؛ و گفته اند معناى آن ، دواى الهى است . .

ص: 219


1- زرنيخ يا زرنيق ، ماده معدنى است مركب از گوگرد و ارسنيك كه در پزشكى و صنعت كاربرد دارد ، از آميختن آن با آهك و خاكستر واجبى يا نوره درست مى كنند كه براى ازاله موهاى زايد بدن به كار مى رود (م) .
2- در لغت نامه دهخدا - به نقل از يادداشت هاى مؤلف - در ذيل ماده «رهج» آمده است : رهج الفار ، شِك است ، و مرگ موش ، سَمّ الفَأْر ، تُراب هالك ، هالوك ، ارسانتيقوس ، زرنيخ ، چرقفان (م) .
3- در لغت نامه دهخدا «اَيارِج» ثبت شده است ، به معناى دواى مركب كه مسهل و منقى دماغ (مغز) است (م) .

بصير (يعنى انطاكى) در تذكره مى نويسد : نزد يونانيان هر مُسهلى دواى الهى ناميده مى شد ؛ زيرا غَوص (فرو رفتن) آن در عروق ، و پاكيزه ساختن خلط و بيرون آوردن بر وجه حكمى ، حكمت الهى است كه آفريدگار يگانه در افرادش نهاده است ، و به كسانى خاص تركيب آن را الهام كرده است .

در ماده «جوز» مى گويد : «جوز الهند» ، نارگيل است ... و جوز القَطا ، گياهى است مانند خُرفَه ، كه در مرداب ها مى رويد ، مرغ سنگْ خوار آن را مى خورد .

اين دو واژه را كتاب هاى لغوى پيش از طراز ذكر نكرده اند . آرى ، زَبيدى در تاج العروس ، «جوز الهند» را آورده ، ليكن [ زمان وى ] پس از سيد على خان مى باشد ، و «جوز القَطا» را احدى ذكر نكرده است ؛ سيد على خان آن را از كتاب تذكره انطاكى مى آورد .

در ماده «زيز» مى نويسد : «بَصَلُ الزِّيز»(1) ، نوعى پياز كه زياد بزرگ نمى شود ، به يونانى آن را «بليوس» نامند .

اين معنا در فرهنگ هاى لغت نيامده است ، سيد على خان آن را از كتاب هاى طب و گياه ، گرفته است ، و تصريح مى كند كه اين واژه از كتاب الأدوية - اثر غافقى - مى باشد(2) .

افزون بر اينها ، مواد ديگرى است كه سيد على خان - به تنهايى - آنها را از كتاب هاى پراكنده گرد آورده است ، چنان كه در ماده «سبب» مى گويد : .

ص: 220


1- در لغت نامه دهخدا ، ذيل اين مدخل ، آمده است : ... آن پياز ليز است ، به شيرازى تلكه خواننده به تبريزى ززى ... شبيه به عنصل (پياز) است ... جالينوس گويد «بصل الفأر» است ، ... پياز دشتى (م) .
2- نگاه كنيد به ، مصطلح الأعجمى 2 : 216 ؛ تذكرة الأنطاكى 1 : 77 و84 .

«با سَب» (بر وزن قالَب) ، جوهرى است مانند زمرُّد - در رنگ و درخشندگى - آن دو را از هم تميز نمى دهد مگر شخصِ بصيرِ ناقد (كارشناس ماهر) .

ما اين واژه را در كتاب هاى لغت نيافتيم ، گويا وى از كتاب هاى معادن و جواهر آورده است .

سيد على خان استفاده از فرصتِ حضور در هند و سفرهايش را از دست نداد ، بعضى از شهرهايى را آورد كه آنها را ديد و در معجم هاى بلدان و كتاب هاى لغت نيامده است .

به عنوان نمونه در ماده «لمر» مى گويد : «لامْرِى» ، شهرى است در جزيره جاوه در درياى هند ، و به آن «راملى» گويند .

اين شهر در كتاب هاى بُلدان و كُتُب لغت ذكر نشده است ، و به نظر مى رسد كه از مشاهدات سيد على خان رحمه الله مى باشد ؛ زيرا شيوه اش در طراز اين است كه بسيارى از شهرهاى هند را - و بلادى را كه معاجم ذكر نكرده اند - بياورد .

در هر حال ، آنچه طِراز را ممتاز مى سازد ، استدراك آن بر لغويان در مواد و معانى بسيارى از كتاب ها و مصادر معتبر مى باشد كه لغت شناسان در استفاده از آنها قصور ورزيده اند ؛ از اين رو سيد على خان رحمه الله اين خلل و كاستى را تدارك مى كند و از كتاب هاى تفسير و غريب الأثر و حديث و مَثَل و اَدْوِيَه و طب و گياه ، و المرصَّع و مانند آنها استفاده مى كند و بخش بزرگى از معاجم لغت را غنى و پر بار مى سازد و بر سعه و گسترش و احاطه و ثروت لغوى آنها مى افزايد .

ه ) توجه به مهموز و مقصور

شيوه سيد على خان اين است كه مهموزهايى را كه لغويان در مُعْتَلّ يا در مكان

ص: 221

ديگر ذكر كرده اند ، مى گيرد و آنها در جاى خودش - ماده همزه - مى گذارد ؛ از اين رو در كتاب همزه ، بر ديگر معجم هاى لغت ، مواد بسيارى را استدراك مى كند . از آنجا كه كتاب طراز از «مُعْتَلّ» تهى است - زيرا مصنّف رحمه الله پيش از به پايان رساندن آن به رحمت حق پيوست - به نظر بايسته آمد كه ما در حد توان ، مقصوراتى را كه وى در مهموز ذكر كرده ، و همچنين مهموزاتِ مخفّف را ، بياوريم ، سپس آنچه را كه تنها وى در مهموز ذكر كرده - نه ديگر معجم ها - يادآور شويم .

در ماده «ألأ» مى گويد :

«اَلاء» (بر وزن سَحاب) - و مقصور [ نيز ] مى آيد - درختى است با طعم تلخ [ با [

منظره اى زيبا ، زيرا پيوسته سبز است ، مفرد آن با «هاء» است [ اَلائة ] .

همزه آن نزد سيبويه ، اصلى [ جزء كلمه ] است ... و جمهور آن را در مُعتل آورده اند ... و صاحب جامع اللغه تصريح دارد كه اين واژه معتل واوى و يايى است ؛ گويند : «سقاءٌ مألوءٌ ومألُوّ ومَأْلِيٌّ» - با همزه و واو و ياء - آب دَبّاغى شده .

در ماده «بهأ» مى گويد : «أبْهَأَ البيْتَ إبْهاءً» ، خانه را خالى ساخت ؛ لغت [ و گويشى ] است در «أبهاه» .

در ماده «تنأ» مى نويسد :

«تَنَأَ على كذا» ، هنگامى كه [ شخص ] پيوسته بر چيزى استمرار دهد و از آن جدا نگردد ؛ و نيز «تَنَأَ تُنُوءاً» ؛ يعنى ثروت مند گرديد و مالش زياد شد ؛ و چه بسا تخفيف داده اند و همزه را در همه نياورده اند ، پس گفته اند : «تَنَا فهو تانٍ» ، مانند اين سخن :

شيخاً يَظَلّ الحِجَج الثَّمانيا ضيفاً ولا تَلْقاه إلاّ تانيا

شيخى كه هشت سال را به ضيافت (مهمانى) گذراند ، و او را ديدار نمى كنى مگر در حالِ اقامت در وطن .

ص: 222

و از اين ماده است «تِنايَة» به معناى فلاحت و زراعت و آبادى زمين ، و اَصل آن مهموز است .

در ماده «جلظأ» مى گويد : «اجلَنْظَأَ» ؛ يعنى به پشت خوابيد و پاهايش را برافراشت ، لغت (و گويشى) است در «اِجْلَنْظى» .

در ماده «جمأ» مى گويد : «جَمَاء» (بر وزن سَحاب) و مقصور [ نيز ] مى آيد [ جَمى ] به معناى شخص است [ شاعر ] گويد :

وقُرْصَةٍ مثل جَماءِ التُّرْسِ

پاره اى [ از نان يا خمير ] مثل [ رويه ] سپر برآمده .

در ماده «حبطأ» مى نويسد : «حَبَنْطَأ» (بر وزن غَضَنْفَر) و«مُحْبَنْطئ» (بر وزن مُحْرَنْجِم) - و همزه در هر دو تلفُّظ نمى شود(1) - [ به معناى مَرد ] كوتاه قد و شكم گُنده است .

در بخش اَثَر در ماده «حطأ» مى گويد : «فَحَطَأَنى حَطْأَةً» ؛ با كف دستش مرا پس راند ، يا با آن ميان دو شانه ام زد ؛ و بى همزه از «حَطْو» روايت شده است و به معناى حركت دادن چيزى با لرزش است .

در ماده «خبأ» مى نويسد : «خابية» خُمره است . همزه آن از باب تخفيف ، خوانده نمى شود و گاه به صورتِ اصلى ، با همزه مى آيد .

در ماده «خنأ» مى گويد : «خَنَأْتُ الجِذْعَ» (بر وزن مَنَعْتُه) - لغتى است در «خَنَيْتُه» - يعنى شاخه را بُريدم . .

ص: 223


1- نگاه كنيد به ماده «حبطأ» در هر حال ، اين دو واژه هم مهموزند و هم مقصور . در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده اند كه فرمود : «إنّ السقطَ لَيَجِئ مُحْبَنْطِئاً» - فرزند سقط شده خشمگين مى آيد - با همزه و بدون آن ؛ و در كتاب الغريبين افزوده است «مُحْبَنْطاً» (نگاه كنيد به ، الغريبين 2 : 400) .

در ماده «دفأ» [ در ذيل عنوان «مجاز» ] مى نويسد : «دَفَأ» (بر وزن سَبَب) لغت (و گويشى) است در «دَفا» [ به صورت ] مقصور [ به معناى انحنا و خميدگى ] .

در ماده «ردأ» مى گويد : «اَرْدَأَ على الخَمسين» ؛ از پنجاه سال افزون شد ، لغتى است در «أرْدَى» .

در بخش اَثَر در ماده «رزأ» مى نويسد : «المؤمنُ مُرَزَّا» (بر وزن مُعَظَّم) با ترك همزه از باب تخفيف ؛ يعنى مؤمن ، در آنچه دوست مى دارد ، گرفتار بلا و مصيبت مى شود .

در قسمتِ مَثَل در ماده «رطأ» مى گويد : «مِنْ رَطاتِه لا يَعْرِفُ قَطاتَهُ مِنْ لَطاتِهِ» ؛ چنان كَودَن است كه پس وپيش خود را از هم باز نمى شناسد ؛ و همزه از باب

«مزاوجه»(1) ترك شده است .

در ماده «رقأ» مى گويد : «رَقَأَ السُلَّمَ» ؛ از نردبان بالا رفت ، لغت (و گويشى) است در «رَقَى» .

در ماده «رمأ» مى نويسد : «رَمَأ على العَشْر» ؛ بردَه افزود - مانند «أَرْمَأَ» - لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «رنأ» مى گويد : «رَنَأَ إليه» (بر وزن مَنَعَ) سوى او نگريست ، لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «ضبأ» مى نويسد : «ضابئ» ؛ خاكستر ، لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «ضهأ» مى گويد : «ضاهَأْتُ زيداً مُضاهاةً» ؛ خود را مانند زيد ساختم و شبيه او درآمدم ، لغتى است در «ضاهَيْتُه» . .

ص: 224


1- «اِزدواج» در اصطلاح علم بديع آن است كه دو كلمه ، در تلفظ شبيه هم باشند و در معنا مختلف (م) .

در ماده «طثأ» مى نويسد : «طَثَأَ» - بر وزن مَنَعَ - با قُلَه [ دو چوب كه كودكان با آن بازى مى كنند ] بازى كرد ، لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «طنأ» مى گويد : «وهذه حَيّةٌ لا تُطْنِئُ» (اين مارى است كه هر كه را نيش بزند از هلاكت نمى رهد ، بلكه در دَم او را مى كشد) با همزه و بدون آن آمده است ، و اصلِ آن با همزه است .

در ماده «فجأ» مى نويسد : «فَجِئَتِ الناقة فَجَأً» (بر وزن تَعِبَتْ تَعَباً) شكم ناقه بزرگ شد ، لغتى است در «فَجِيَتْ» (بر وزن رَضِيَتْ) .

در ماده «فرأ» مى گويد : «فَرَأ» (بر وزن رَشَأ» و «فَضاء» حِمار وحشى (گورخر) است ، همزه اش به «الف» تبديل مى شود ، پس گويند : «فَرى» (بر وزن ثَرى) .

و نيز در اين ماه [ در قسمت «مجاز» ] مى نويسد : «أمرٌ فَرِىٌ» ؛ امرى است بزرگ ، لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «فسأ» مى گويد : «تَفاسَأَ» ؛ پس انداخت يا مقعدش را [ براى خارج ساختن باد ] بيرون آورد ، مانند «تفاسى» ، با همزه مى آيد و بدون آن .

در ماده «قمأ» مى گويد : «وما قامأَنى» ؛ با من موافقت نكرد ، لغتى است در مُعتلّ .

در ماده «لبأ» [ در قسمت «مجاز» ] مى نويسد : «لَبَّأْتُ بالحَجّ» ؛ «لَبَّيْتُ» به حج لبيك گفتم (آنچه را مهموز نيست ، همزه داده اند) .

در ماده «متأ» مى گويد : «مَتَأْتُ الحَبْلَ» (بر وزن مَنَعْتُه) ريسمان را كشيدم ، لغتى است در «مَتَوْتُهُ» .

در بخش «اَثَر» در ماده «نتأ» مى نويسد : «ناتئ الجبين» (يعنى بلنداى پيشانى) از باب تخفيف ، بى همزه روايت شده است ، و اصل آن با همزه است ؛ جاى ذكر آن اينجاست نه باب مُعتلّ ؛ چنان كه توهُّم شده است .

ص: 225

در ماده «نصأ» مى گويد : «نَصَأْتُ الرجلَ» ؛ [ موى ] پيشانى آن مرد را گرفتم ، لغتى است در «نَصَوتُه» .

در ماده «هجأ» مى نويسد : «تَهَجَّأْتُ الحرفَ» - حرف را هِجا كردم - گويشى است در «تَهَجَّيْتُه» .

در ماده «هدأ» مى گويد : «هَدَأَ هَدْءَ فلان» ؛ به سيره فلانى رفتار كرد ، لغتى است در «هَدَى هَدْيَهُ» .

اين [ واژه ها ] بيشتر يا همه لغاتِ مُعتلّ يا مُخَفّفى است كه سيد على خان در فصل مهموز مى آورد ؛ و در اين ميان ، مواد لغوى كاملى است كه وى ذكر مى كند و صاحبان معجم ها نياورده اند ؛ مانند ماده «حذأ» كه سيد على خان آن را مى آورد و استعمالات و مفردات آن را بيان مى دارد ، در حالى كه هيچ كس آن را ذكر نكرده است .

همچنين در اينجا واژه هاى مهموزى هست كه آنها را در مُعتلّ يا در فصولِ ديگرى

آورده اند و در جاى خودشان كه مهموز است ذكر نكرده اند ، سيد على خان آنها را استدراك كرده و در جاى خودش نهاده است .

در ماده «حذأ» سيد على خان ، مى گويد :

«حَذَأَهُ حَذْءاً» (بر وزن مَنَعَ) - آن را بُريد - و «حَذِئَتِ الشاةُ حَذَأً» (بر وزن تَعِبَتْ) لغتى است در «حَدِئَت» .

معجم ها هرگز اين ماده را ذكر نكرده اند ، و دو معنايى را كه سيد على خان براى آن آورده است ، يادآور نشده اند .

سيد على خان معناى اول را از مقصور «حذا» گرفته ؛ زيرا گويند : «حذا النعلَ حَذْواً وحِذاءً» ؛ نعل را اندازه گرفت و آن را بُريد .

معناى دوم از «حدأ» گرفته شده ، چه گويند : «حَذِئَتِ الشاة حَذَأً» - گوسفند را آواز داد - لغتى است در «حَدِئَتْ» .

ص: 226

در اينجا سيد على خان آنچه را در غير مظانِ آن آورده اند ، گرفته و در مكان خودش قرار داده است ؛ و بر لغت شناسان ، آنچه را كه در ذكرش اخلال كرده اند ، استدراك نموده است .

در ماده «دربأ» مى گويد :

«دَرْبَاْتُ الشيءَ فَتَدَرْبَأَ» ؛ آن چيز را غلطاندم پس غلطيد ... وفلاناً : او را [ به زمين ] افكندم ؛ مانند «دَرْبَيْتهُ» - با ابدال همزه به ياء - چنان كه در «دَهْدَهْتُه» گويند : «دَهْدَيْتُه» .

در اين ماده جز اين سخن را نياورده اند : «تدربأَ الشيءُ : تدهدأ» ، چه صاغانى در «تكملة»(1) ، و فيروزآبادى در «قاموس»(2) ، و ابن فارس در «مقاييس»(3) و «مجمل»(4) و ديگران [ در كتاب هاشان ] آورده اند .

اما درباره «دَرْبَأْتُ فلاناً» به معناى «اَلْقَيْتُه : او را به زمين زدم» ، سيد على خان تصريح مى كند كه اين واژه رباعى مهموز است ، و اين سخن كه «دَرْبَيْتُ فلاناً» ، از باب اِبدال همزه به ياء مى باشد .

در معجم ها ذكر شده كه اين واژه مهموز نيست ، يا از «درب» است يا از «دربى» .

در لسان العرب ماده «درب» مى خوانيم :

ابن اعرابى مى گويد : «دَرْبى فلانٌ فلاناً يُدَرْبِيه اِذا اَلقاه» ؛

دَرْبى فلانٌ فلاناً زمانى [ گفته مى شود ] كه فلان ، فلانى را پَس زند .

و انشاد مى كند : .

ص: 227


1- التكملة والذيل والصلة 1 : 20 .
2- القاموس المحيط 1 : 15 .
3- معجم مقاييس اللغة 2 : 274 .
4- مجمل اللغة 2 : 267 .

اعْلَوَّطا عَمْراً ، ليُشبياهُ *** في كلّ سوءٍ ، وَيُدَرْبِياهُ

عمر را با سر فرود آورد تا به زمين افكند .

«يُشْبِياه ويُدَرْبِياه» يعنى او را پرت كند و دور افكند . اَزهرى آن را - در اينجا - در ثلاثى مى آورد ، و در رباعى در «دَرْبى» .

در تهذيب اَزهرى ، مى خوانيم :

«دَرْبى فلانٌ فلاناً يُدَرْبيه ، إذا اَلْقاه» ؛ دَرْبى زمانى به كار مى ورد كه شخصى فرد ديگر را [ به زمين ] اندازد(1) .

و در رباعى «دربى» مى گويد :

ثعلب از ابن اعرابى نقل مى كند [ كه گفت ] : «دَرْبى فلانٌ فلاناً يُدَرْبِيْه إذا اَلقاه»(2) ؛ فلان [ شخصى ] فلانى را [ به زمين ] افكند .

اين ماده را صاغانى در تكمله و عُباب ، و صاحب در محيط اللغة در «درب» ذكر مى كند .

در ماده «درب» ، تاج اللغة ، آمده است : «دَرْبى فلاناً يُدَرْبِيه دَرْباءً» .

و در محيط اللغة مى خوانيم : «درباة» به معناى دَفع [ راندن و پس زدن ] است(3) .

محقق تاج اللغة در تعليق [ بر اين ماده ] مى نويسد : در اصل «درباة» است ، و بنگريد به ماده «سلقى سلقاء» .

و زبيدى در ماده «سلق» مى گويد :

«سلق فلاناً» زمانى است كه [ شخص ] او را با نيزه بزند و [ از خود [ بِراند و آسيب رساند مانند «سَلْقاه يُسَلْقيه سَلْقاءً» ، ياء را در آن .

ص: 228


1- تهذيب اللغه 14 : 104 .
2- همان ، ص247 .
3- محيط اللغة 9 : 295 .

افزوده اند ؛ چنان كه گويند : «جَعْبَيتُه جَعْباءً» از «جَعَبْتُه» ؛ يعنى او را به زمين زدم .

بنابراين ، لغت شناسان اين ماده را در «درب» نهاده اند ، ليكن سيد على خان همزه آن را اصلى مى داند و بر اين باور است كه اين فعل رباعى مى باشد ؛ چنان كه در «تَدَرْبَأَ الشيء» به معناى «تَدَهْدَى : غلطاندن» هست ، و به راستى معناى هر دو به هم نزديك اند .

در ماده «حَنظأ» سيد على خان مى نويسد :

«حَنْظَأَ الرجُلُ : بَذَأ وأفْحَشَ في الكلام» ؛ حَنْظَأَ الرجلُ ، يعنى آن مرد سخن زشت بر زبان آورد و ناسزا گفت .

اين ماده را هيچ يك از صاحبان معجم ها و لغت نويسان در ماده «حظأ» نياورده اند ، و تنها آن را در «حنظ» و «حظو» ذكر كرده اند .

در لسان العرب - در ماده «حنظ» - مى خوانيم :

«حَنْظى به» ؛ يعنى او را نكوهيد و [ سخنان ] ناخوشايند به او شنواند ، «الف» براى الحاق به «حرج» است ...

اَزهرى گويد : «حَنْظى» و «حَنْذَى» و «عَنْظَى» به رباعى ملحق اند ، و اصل آن ثلاثى مى باشد ، و نون در آن زائد است ؛ گويا اصل واژه مُعتلّ است(1) .

و در ماده «حظو» - لسان العرب - آمده است :

گفته مى شود : «حَنْظى به» ، لغت [ و گويشى ] است در «عَنْظَى به» ؛ زمانى كه شخص دشنام و ناسزا گويد و [ سخنان ] مكروه به گوش او رساند . .

ص: 229


1- نگاه كنيد به ، تهذيب اللغة 4 : 458 .

و در ماده «حنظ» الصحاح مى خوانيم :

«حنظى به» ؛ يعنى او را نكوهش كرد و مكروه به او شنواند .

و «الف» براى الحاق به «دحرج» است .

و در ماده «حظا» مى نويسد :

ابن سكّيت مى گويد : «حنظى به» ، لغتى است در «عنظى به» ؛ آن گاه كه شخص به كسى دشنام دهد و سخنان ناخوشايند او را بشنواند .

در ماده «حنظ» - تاج اللغة - با استدراك بر فيروزآبادى ، آمده است :

«حنظى به» ؛ يعنى صدايش را به نكوهش او بلند ساخت ، و به گوش او مكروه رساند .

«الف» براى الحاق به «دَحْرَج» است ؛ چنان كه در الصحاح هست ، و فيروزآبادى آن را در «خ ن ظ» مى آورد ، كه به زودى خواهد آمد .

و در ماده «خنظ» قاموس ، مى خوانيم :

«خَنْظَى به : سَمَّعَ ونَدَّدَ وسخر واَغْرى واَفْسَدَ» ؛ «خَنْظَى به» يعنى سخن ناشايست گفت (و به گوش شخص رساند) و ناسزا بر زبان آورد ، و ريشخند كرد و دشمنى انداخت و تباهى آفريد .

چكيده سخن اين است كه هركه اين ماده را آورده ، در «حنظ» ذكر كرده (به جهت اينكه «الف» آن را از باب الحاق به «دَحْرَجَ» دانسته است) و يا در «حظو» آورده و نون را زائد شمرده است ، ليكن سيد على خان نون را زائد و همزه را اصلى مى داند ؛ و از اين رو آن را در «حظأ» قرار مى دهد ، و در نتيجه آنچه را مهموز ديده - برخلاف لغويان - در جاى خودش در همزه مى آورد ؛ و اين امر بر دانش گسترده و اطلاعات وسيع او دلالت مى كند ، و اينكه وى در لغت ، صاحب نظر است .

در ماده «حمأ» ، مى گويد :

ص: 230

اِحْمَوْمَأَ السحابُ : سياهى ابر شدت يافت .

اِحْمَوْمَاَ رأسُ الرجُل : موى سر آن مرد بسيار سياه گرديد .

المَحْمَوْمِئ : شدّت سبزى [ در گياهان ] كه به سياهى مى ماند .

اين واژه هاى مهموز و معانى شان در ماده «حمأ» - در مصادر اصلى لغوى كه مدار لغت بر آنهاست - يافت نمى شود ، با اينكه همزه در آن صحيح و اصيل است و عرب بدان سخن گفته است :

در تهذيب اللغة مى خوانيم :

لَيْث مى گويد : «اِحْمَوْمَى الشيء فهو مُحْمَوْم» ، چيزهاى سياه - مانند شب وابر - به آن توصيف مى شود، اَصمعى گويد: سحاب مُحْمَوْمِى، يعنى ابر سياه متراكم(1) .

در لسان العرب - در ماده «حمى» - آمده است :

اِحْمَوْمَى الشيءُ : آن چيز - مانند شب وابر - سياه شد ، [ شاعر ] گويد :

تَأَلَّقَ واحْمَوْمَى وخَيَّم بالرُّبَى *** اَحَمُّ الذُّرَى ذو هَيْدَب مُتَراكِب

ابر سياه متراكم ، نمايان شد و برق زد و تيره گشت و بر دامنه كوه سايه افكند (و خيمه زد) .

... ليث گويد : «اِحْمَوْمَى من الشيء فهو مُحْمَوْم» ، چيزهاى سياه - مانند شب و ابر - به آن وصف مى شود . «مُحْمَوْمِى من السحاب» ؛ ابر سياه متراكم است .

در ماده «حمى» ، در قاموس ، آمده است : .

ص: 231


1- تهذيب اللغه 5 : 276 ، ماده «حمى» .

«اِحْمَوْمَى الشيءُ» ؛ يعنى آن شى ء (مانند شب و ابر) سياه گرديد .

اين در حالى است كه آنان نصّ دارند بر اينكه همز [ مهموز اين واژه ] لغتى در نزد عرب است ؛ در «العين 3 : 314» مى خوانيم :

واِحَمَوْمَى الشيءُ فهو مُحْمَوْم» و«اِحْمَوْمَى الليلَ السحابُ» ؛ ابر شب را تاريك ساخت، به جهت سياهى ؛ و كسانى آن را با همزه آورده اند.

و در كتاب الافعال (سَرَقُسْطى) در معتل از [ باب ] «افعوعل» ، آمده است :

ابو عثمان مى گويد : «اِحْمَوْمَى الشيء فهو مُحْمَوْم» ؛ [ اين سخن [ هنگامى [ گفته مى شود ] كه [ چيزى ] سياه گردد مانند شب ، و همچنين ««اِحْمَوْمَى السحاب» ؛ زمانى كه تيره و متراكم گردد ، و بعضى از ايشان [ عرب زبانان ] مهموز تلفّظ مى كنند(1) .

و در محيط اللغة (صاحب بن عبّاد) آمده است :

اِحْمَوْمَى الشيءُ : اسودَّ ، ومنهم من يَهْمُزُه» ؛ هنگامى كه چيزى تيره و سياه شود گويند : «اِحْمَوْمَى الشيء» ، و كسانى از آنها [ اعراب ] آن را همزه داده اند(2) .

اين مفردات و استعمالات آنها را سيد على خان استدراك كرده و در ماده «حمأ» آورده است ؛ با اينكه معجم ها از آنها تهى اند ؛ در صحّت همزه در آن شكّى نيست و عدول از آن وجهى ندارد ، چه عرب به آن سخن گفته است .

و اين نكته ، ضخامت و گستردگى كار لغت شناسى و دقت و جامعيّت آن را نزد سيد على خان روشن مى سازد ؛ چگونه چنين نباشد در حالى كه او كوشيد جاهاى .

ص: 232


1- الافعال (سَرَقُسْطى) 1 : 431 .
2- الافعال (سَرَقُسْطى) 1 : 431 .

خالى را كه در معجم هاى لغت عربى پيوسته وجود داشت ، پُر سازد ، و در بسيارى از آنها توفيق شايان توجّهى يافت .

در ماده «ذمأ» مى نويسد :

«ذَمَأَهُ» (بر وزن مَنَعَهُ) او را هلاك ساخت .. والشيءُ : آن چيز بر او سخت آمد و آن را نپسنديد - مانند «ذَمِئَهُ» - گفته مى شود : «ذَمَأَتْني وذَمِئَتْنِي هذه الرّيحُ» ( [ بوى ] اين باد مرا به تنگ آورد) هنگامى كه آن باد داراى بوى گند باشد و بر شخص [ تحمل آن ] دُشوار شود و آن را ناخوش دارد .

و امّا «ذَمَأَ عليه» به جهت آنكه به معناى «شَقَّ : دشوار گشت» مى باشد ، و اصل آن اين است كه خودش متعدّى شود .

آنچه را همه مصادر و معاجم لغوى - در ماده «ذمأ» از اين معانى - آورده اند ، اين سخنشان است كه : «ذَمَاَ عليه - كمَنَعَ - شقّ عليه» ، يعنى تنها معناى اخير .

در لسان العرب - ماده «ذمأ» - مى نويسد :

در بعضى از نسخه هاى الصحاح [ اين عبارت را ] ديدم : «ذَمَأَ عليه ذَمْأً : شقّ عليه»(1) ؛ ذَمَأَ عليه يعنى بر او دشوار شد .

و بر همين [ جمله و معنا ] در عُباب و قاموس و اَفعال (ابن قطّاع) بسنده شده است(2) .

و هنگام مراجعه به ماده «ذمى» در فرهنگ ها ، درمى يابيم كه همه اين معانى را كه سيد على خان آورده در آنجا آمده است ؛ و براى آن وجه صحيحى در همزه هست ، ليكن آنان جز در مقصور آن را ذكر نكرده اند . .

ص: 233


1- در الصحاح چاپ شده ، اين عبارت وجود ندارد .
2- نگاه كنيد به ، العُباب 1 : 59 ؛ القاموس المحيط 1 : 16 ؛ الأفعال (ابن قطاع) 1 : 399 .

به عنوان مثال ، نگاه كنيد به ، تهذيب اللغة 15 : 27 ؛ محيط اللغة 10 : 112 - 113 ؛ لسان العرب ؛ قاموس المحيط ؛ الصحاح ؛ الأفعال (سَرَقُسْطى) 1 : 609 ؛ الأفعال (ابن قطاع) 1 : 396 .

ليكن انصاف اين است كه ذكر اين اَفعال در مهموز به اين ترتيب (و آوردن لُغات آن - با فتح عين الفعل و كسر آن - و بيان وجه تعديه فعل «ذمأ» به «على») در هيچ يك از لغت نامه ها يافت نمى شود ؛ سيد على خان لُغات همزه را وارسى مى كند و آن را در مهموز مى آورد ، و مانند معجم ها به آوردنِ آن - به طور خلاصه - در مقصور ، بسنده نمى كند .

در ماده «سوأ» ، مى گويد :

«واَسْوَأَ إسْواءً : أَحْدَثَ» ؛ اَسْوَأَ : غائط (مدفوع) كرد .

فرهنگ هاى لغت از اين حرف ، در ماده «سوأ» تُهى اند ، و اين فعل و مصدر و معناى آن را نياورده اند ، و تنها فعل «اسوى» را - بدون مصدر آن - در مقصور ذكر مى كنند ، و آن گاه معناى آن را مى آورند ؛ با اينكه همزه در اين ماده صحيح است و در كلام عرب بر آن نصّ وجود دارد .

در تهذيب اللغة آمده است :

ابو عمرو مى گويد : به نقل از امّ سُوَيْد گفته اند «أسْوَى الرجلُ» گفته مى شود آن گاه كه شخص ايجاد حَدَث كند ...

مى گويم : سخن ابو عبدالرحمن سُلَمى را ديدم كه «أَسْوَى بَرْزَخاً» به معناى «اَسْقَطَ : انداخت» است ، اصل آن از «أَسْوَى» مى باشد آن گاه كه شخص مُحْدِث [ به غائط ] گردد [ و در نسخه اى از تهذيب «اسوأ» است ، و همين هماهنگ است با نسخه زبيدى در تاج اللغة ] ؛ و اصل

ص: 234

آن از «سَوْءَة» است كه همان دُبُر [ نشيمن گاه ] مى باشد ، همزه در فعل آن ترك شده است ، واللّه اعلم(1) .

و در الصحاح مى خوانيم :

«اَسْوَيْتُ الشيءَ : يعنى آن را رها كردم و واگذاردم ؛ ابو عبيد اين چنين حكايت مى كند و به نظر من ، اصل اين حرف مهموز است(2) .

و در لسان العرب مى نويسد :

«أسْوَى الرجلُ» ؛ [ شخص ] مدفوع كرد ... و «أسْوَى حرفاً مِنَ القرآن أو آية : أَسْقَطَ» ؛ و «أسْوَى» حرفى از قرآن يا آيه را ، يعنى آن را ساقط كرد ، انداخت .

از ابو عبدالرحمن سُلَمى نقل شده كه گفت : احدى را فزون تر از على در قرائت نديدم ، پشت سرش نماز مى گزارديم ، او «أَسْوَى بَرْزخاً» ؛ بخشى راجا مى انداخت ، آن گاه برمى گشت و آن را مى خواند ، سپس به جايى كه به آن رسيده بود باز مى گشت .

كسائى مى گويد : «أسْوَى» به معناى «اَسْقَطَ واَغْفَلَ : انداختن و واگذاشتن» است ؛ گويند : «اَسْوَيْتُ الشيءُ» ، هنگامى كه آن را ترك كنى و رها سازى .

جوهرى مى نويسد : اين گونه ابو عبيد حكايت مى كند ، و به نظر من اصل اين حرف مهموز است .

ابو منصور مى گويد : به نظر من ، سخن ابى عبدالرحمن درباره .

ص: 235


1- تهذيب اللغة 13 : 130 ، ماده «سوى» .
2- الصحاح 6 : 2385 ، ماده «سوى» .

على عليه السلام «اَسْوَى بَرزَخاً» به معناى «اَسْقَطَ : انداخت» است ، اصل آن از اين سخن آنان [ اعراب ] است [ كه گويند ] «اَسْوَى» زمانى كه [ شخص ] مدفوع بيندازد ؛ و اصل آن از «سَوْأَة» مى باشد كه همان «دُبُر : مَقْعَد» است ، و همزه در فعل [ آن ] ترك شده است(1) .

زَبَيْدى در تاج العروس مى نويسد :

«وأسوى إذا خرئَ ، وهو من السَوْأَة» ؛ هنگامى كه [ شخص ] مدفوع كند [ گويند ] «اَسْوَى» ، اين ماده از «سَوْأَة» [ دُبُر ] است ...

وأسْوَى حَرْفاً مِنَ القرآن : اَسْقَطَ وأَغْفَلَ ، مِن أَسْوَيْتُ الشيءَ : إذا تَرَكْتَه واَغْفَلَتَهُ ؛ ومنه حديث أبي عبدالرحمن السُلَمى : «ما رأيتُ اَحَداً اَقْرَأ من عليّ عليه السلام ، صَلَّيْنا خَلْفَهُ فأسْوَى بَرْزَخاً ثمّ رَجَعَ إليه فَقَرَأه ، ثمّ عادَ إلى الموضع الذي كان انتهى إليه ...

وقال الجوهرى : هكذا حكاه ابو عبيد ، وأنا اُرِى اَن أصلَ هذا الحرف مهموز .

قلتُ : وذَكَرَ الأزهرى ذلك أيضاً ، فقال : اَراه مِن قولهم «أَسْوَأَ : إذا اَحْدَثَ ؛ واَصْلُه من السَوْأَة وهي الدُبُر ، فتُرِكَ الهَمْز في الفعل(2) ؛

«اَسْوى حرفاً من القرآن» ؛ يعنى حرفى از قرآن را جا انداخت وواگذارد ، از «اَسَوْيْتُ الشيءَ» ، آن گاه كه آن را رها سازى و چشم پوشى .

و از اين ماده است حديث ابو عبدالرحمن سُلَمى كه گفت : .

ص: 236


1- لسان العرب 14 : 415 - 416 .
2- تاج العروس 10 : 189 ، ماده «سوى» .

«هيچ كس را نديدم كه بيشتر از على قرائت كند ! پشت سرش نماز مى گزارديم ، فاصله [ و قسمتى از آيه يا سوره ] را جا مى انداخت ، سپس برمى گشت و آن را مى خواند ، آن گاه به جايى كه رسيده بود باز مى گشت ...» .

جوهرى مى گويد : ابو عبيد چنين حكايت كرده است ، و به نظر من اصل اين حرف مهموز است .

مى گويم : اَزهرى نيز اين [ سخن ] را مى آورد ، و مى گويد : به نظر من از اين سخن آنان [ اعراب است كه گويند ] «اَسْوَأَ» آن گاه شخص غائط اندازد ، و اصل آن از «سوأة» مى باشد كه همان «دُبُر» است ، و همزه در فعل ترك شده است .

و ابن قطّاع در كتابش «الأفعال» تصريح مى كند به اينكه همزه در آن ، اصل [ و حرفى ] صحيح است ، و مى گويد : «اَسْوَأَ الرجلُ : اَحْدَثَ ؛ وأسْوَى كذلك» ؛ «اَسْوَأَ الرجلُ» يعنى آن مرد مدفوع [ بر زمين ] انداخت ، و «اَسْوَى» نيز چنين است(1) .

بنابراين ، مى بينيم كه ائمه لغت تصريح مى كنند كه اين واژه مهموز است ، ليكن در معجم ها آن را در مقصور مى آورند ؛ ابن قطّاع تصريح دارد كه آن مهموز است همچنان كه مقصور مى باشد .

از اين رو ، نياوردن آن در ماده «سوأ» (با وجود اين ماده و استعمال مصدر آن) نقص و خللى در معجم هاست كه سيد على خان آن را استدراك مى كند و آن را در جاى خودش - در حرف همزه - مى آورد(2) . .

ص: 237


1- الأفعال (ابن قطاع) 2 : 156 .
2- بارى ، ذكر محاسن كتاب طِراز ما را از اين سخن بازنمى دارد كه به وجود بعضى از ايرادها و نواقص در آن ، در مهموز ، اشاره كنيم : در ماده «حَفْتأ» ، سيد على خان واژه «حَفَيْتَأ» (بر وزن سَمَيْدَع) را مى آورد به معناى مرد كوتاه قد چاق ، و به همين بسنده مى كند ؛ با اينكه زبيدى در (التكملة والذيل والصلة : 373) مى گويد : و نيز گفته اند «حفيتى» به طور مقصور . بهتر بود كه سيد على خان در اينجا به آن اشاره مى كرد ، و شايد تهى بودن كتاب از مواد مقصور عذرى براى مصنّف باشد ، و اگر او مى توانست كتاب را به پايان رساند ، اين حرف را در مقصور مى آورد . و در ماده «رنا» ، «رَنَأَ إليه» را مى آورد به معناى «نَظَرَ : نگريست ، نگاه كرد» [ و مى گويد ] اين واژه لغتى است در «رنايَرْنو» . مصنّف در اين كار ، از فيروزآبادى پيروى كرده است ؛ به جا بود وى واژه «رَنْ ء» به معناى صوت (صدا) را يادآور مى شد ، زيرا قطعى است كه آن اصل [ و حرف ] صحيح و مهموز است ، عدول از آن به غيرش ، و آغاز باب را به آن [ غير ] باز كردن ، از انتقادهاى وارد بر اوست . زَبيدى در اين كار بر فيروزآبادى خُرده گرفته و از وى تعجُّب كرده است . افزون بر اين ، براى واژه «رَنْ ء» [ به معناى صدا ] شاهد عربى صحيح وجود دارد ، كُميت در توصيف تيرى مى گويد : يُرِيدُ أهْزَعَ حَنّاناً يُعَلِّلُهُ *** عند الإِدامةِ حَتّى يَرْنَأَ الطَّرَبُ خواست تير را به صدا درآورد ، به پيچاندن انگشتان به آن مشغول شد تا [ با اين كار ] تير به صدا آيد .

در ماده «هدأ» مى گويد :

هِدَأ وهِدَأْن (بر وزن عِنَب وهِزَبْر) به معناى مردى است كه اندكى حماقت در او هست ، و نيز مرد سنگينْ سر و پُرخواب .

كسى را نديديم كه اين دو واژه را در مهموز ذكر كند ، بلكه معجم هاى مادر [ و مهم ] بر آوردن آن دو در مقصور - «هدى» - بسنده كرده اند ، و گويند :

رجلٌ هِدانٌ وهِداءٌ : للثقيل الوخيم ؛ وقال ابن سيدة : الهِداء : الرجل الضعيف البليد ؛

به مرد ثقيل و سنگين ، «هِدان» و «هِداء» گفته مى شود ؛ ابن سيده گويد : «هِداء» مرد ضعيف و كودَن [ تَن پرور ] است .

ص: 238

در فصل نون در ماده «هدن» گويند :

«هِدان» مرد كودنى است كه هر سخنى را باور مى كند ، و نادان سنگين [ غول پيكر ] مى باشد ؛ و گفته اند : «هِدان» و «مهدون» شخص پُر خوابى است كه نماز نمى گزارد و براى حاجتى زود [ از خواب ] برنمى خيزد .

آنان لغت همزه را نمى آورند ، سيد على خان آن را در «هدأ» ذكر مى كند و آشكارا بيان مى دارد كه اين ماده ، مهموز مى باشد .

دقت (و ژرف كارى) سيد على خان در معجم لغوى اش «طِراز» آنجا بيشتر روشن مى گردد كه وى ماده «تطأ» را در مهموز ذكر نمى كند .

در لسان العرب - در ماده «تطأ» آمده است :

التهذيب : اَهمله الليث . ابن الأعرابى : تَطَأَ إذا ظَلَم ؛

در تهذيب اللغه آمده است كه اين واژه را «ليث» واگذاشته و نياورده است ؛ ابن اعرابى مى گويد : هنگامى كه كسى ظلم كند [ گويند [ «تَطَأَ» .

عين اين عبارت را زَبيدى در تاج العروس نقل مى كند ، و پس از آن مى گويد : در لسان العرب ، چنين است .

اين واژه را ، فيروزآبادى و صاغانى و ابن منظور و ديگران در مُعتَلّ - «تطا» -

آورده اند ، و نيز [ ازهرى ] در تهذيب اللغه ، آنجا كه مى نويسد :

اهمله الليث . وقال ابن الأعرابى : تَطا إذا ظَلَمَ ، وتَطا إذا هَرَبَ ؛ رواه ابو العبّاس عنه(1) ؛ .

ص: 239


1- تهذيب اللغة 14 : 4 .

ليث اين را رها كرده ؛ و ابن اعرابى گويد «تَطا» گفته مى شود وقتى كسى ستم ورزد ، و هنگامى كه بگريزد ؛ اين سخن را ابو العبّاس از او روايت كرده است .

اَزهرى اين حرف را در مُعتلّ نقل مى كند نه در مهموز ، از اين رو وجهى ندارد كه اين منظور وزَبيدى آن را در مهموز - «تطأ» - بياورند ؛ و بدين جهت است كه سيد على خان با دقت و ژرف انديشى ، آن را در مهموز ذكر نمى كند .

چكيده سخن در اين مقام اين است كه ، سيد على خان عنايت ويژه اى در اين فصل - يعنى فصل همزه - و ديگر فصل ها دارد ؛ وى آنچه را مهموز است و معجم ها نياورده اند (يا آن را در مقصور ذكر كرده اند و اشاره يا تصريح دارند كه مهموز است يا در آن لغتى به همزه است) ذكر مى كند ؛ همان گونه كه وى معجم خود را از آنچه به خطا در مهموز آورده اند - و [ در واقع ] مهموز نمى باشد - خالص و سَرَه كرده است .

در اين راستا همين بس كه وى در مهموز - در بسيارى از وقت ها - به لغت قصر در آن (اگر يافت شود) اشاره مى كند ؛ بنابراين ، معجم وى از نظر گردآورى [ لغات گوناگون ] و دقت [ در واژه ها ] و استدراك بر آنچه از ديگر فرهنگ ها فوت شده ، شايسته ترين فرهنگ لغت است .

و) آوردن اَفعال - به ويژه اَفعال ثلاثى - و رُتبه بندى آنها

از اشكالات مطرح درباره معجم هاى عربى، اِغفال (وچشم پوشى) آنها از ذكر فعل ثلاثى است ، با اينكه متصرّفات (و واژه هاى برگرفته از) آن را مى آورند ، بلكه - به عنوان مثال - رباعى [ واژه ] را مى آورند بى آنكه ثلاثى را ذكر كنند ؛ از اين نظر ، خواننده مى پندارد كه [ فعل ] ثلاثى [ آن ماده ] در كلام عرب وجود ندارد ؛ و همچنين

ص: 240

ديده مى شود كه مشتقات رباعى را مى آورند بى آنكه اصل [ و خود ] فعل رباعى را ذكر كنند .

افزون بر اين ، همين بس كه آنان الفاظ را نامنظم مى آورند و اَفعال و مشتقات آنها را بسيار به هم مى آميزند ، مصدر يا اسم فاعل يا اسم مكان و زمان يا غير آن را بر فعل مقدم مى دارند .

استاد احمد فارس شدياق ، در «الجاجوس» ، مى نويسد :

از بزرگ ترين نقص ها و آشكاراترين لغزش ها در همه كتاب هاى لغت (قديم و جديد ، مُطَوَّل و مختصر ، متون و شروح ، تعليقات و حواشى) خَلط اَفعال ثلاثى با اَفعال خُماسى و سُداسى است ، و خَلط مشتقات آنها ؛ بسا در آنها فعل خُماسى و سُداسى پيش از ثلاثى و رباعى مشاهده مى شود ، يا يكى از معانى فعل در اول ماده و ديگر معانى اش در آخر آن آمده است .

هنگامى كه خواننده مى نگرد كه يك ماده دو يا سه صفحه را پُر كرده است ، پويايى و نشاطش را از دست مى دهد و خسته و درمانده مى گردد، بسا وى همه [ آن ] ماده را وارسى كند و به مقصود دست نيابد .

به عكس ، آن گاه كه اَفعال براساس ترتيب صرفى مُرتَّب شده باشند خواننده ، نخست به فعل ثلاثى و مشتقّات آن در اول ماده مى نگرد ، و خُماسى و سُداسى و مشتقّات آنها را در آخر ماده مى جويد ، و در وسط ماده در پى رُباعى و مشتقّات آن برمى آيد ؛ از اين رو فرصتش هدر نمى رود ، و عزم و سعى او به سُستى و نا اميدى نمى گرايد(1) . .

ص: 241


1- الجاسوس على القاموس : 10 .

و نيز مى نويسد :

از خِلَل ها اين است كه آنان فعل رباعى را بدون ثلاثى مى آورند ، و اين پندار پديد مى آيد كه ثلاثى [ در سخن عرب ] وارد نشده است ...

شگفت آورتر از اين ؛ بسنده كردن همه اهل لغت(1) بر واژه «قَدَّسَ تقديساً» است ، و هيچ يك از آنها فعل ثلاثى برايش نياورده اند يا بر نيامدنِ آن [ در سخن عرب ] آگاه نساخته اند ؛ يا اينكه مى گويند : «قُدس» اسم است و مصدر !

چگونه ممكن است مصدر بدون فعل باشد ؟ يا دست كم آن را يادآور نمى شوند [ كه فعلى از اين مصدر نيامده است ] چنان كه بر غير آن مى آگاهانند .

و نيز گويند : «قُدّوس» و «اسم اللّه الأَقْدَس» و «بيت المَقْدِس» ، چگونه ممكن است نَعت (صفت) و افعل التفضيل [ اسم تفضيل ] و اسم مكان ، بى اشتقاق بيايد ؟! با اينكه سيبويه مى گويد : كلمه ها [ واژه ها ] همه مشتق اند(2) .

چكيده سخن اين است كه اشكال در دو جا نهفته است :

1 . نياوردن فعل ثلاثى يا رُباعى يا جز اين دو ، با وجود ذكر واژه هايى كه از آنها مشتق و صرف شده است .

2 . آميختگى و تقدُّم و تأخُّر در نقل معانى و الفاظ و ذكر نامنظم آنها ، كه [ اين كار [ خواننده را به زحمت و رنج مى اندازد و گاه باعث تباه شدن خواسته اش مى شود ، .

ص: 242


1- خواهد آمد كه فعل ثلاثى اين ماده از سيد على خان فوت نشده است ؛ از اين رو ، اطلاق سخن استاد شدياق مصنّف رحمه الله را شامل نمى شود .
2- الجاسوس على القاموس : 13 .

و زمانى به اين پندار دامن مى زند كه واژه هايى كه به كار رفته اند و مشتق شده اند ، بدون فعل اند .

گويا سيد على خان رحمه الله هر دو اشكال را مد نظر داشته و هر دو مورد عنايت (و توجّه) او بوده است ؛ از اين رو مى كوشد با روشى كه در معجم لغوى اش «الطِراز الأول» در پيش مى گيرد ، در هر دو اشكال را درنَوردد .

چنين است كه وى در هر ماده اَفعالِ ثلاثى و رباعى و خماسى و سُداسى را - اگر يافت شود - ذكر مى كند ، و در هريك از آنها واژه هايى را كه از آنها مشتق شده و استعمال گرديده مى آورد ، و با اين شيوه (نهايت جستجو در اَفعال و ذكر آنها) هر دو اشكال را - كه اندكى پيش يادآورى شد - برطرف مى سازد .

آوردن فعل ثلاثى در آغاز ، رسم و شيوه سيد على خان در همه اَبواب و فصول كتاب است ، نيازى به بازگويى ندارد ، كتاب در دستْ رس ماست [ مى توانيم آن را بنگريم ] آرى ، آن گاه كه در فصل [ مورد نظر ] فعلى نباشد ، به نقلِ الفاظ و معانى ماده بسنده مى كند ، و همچنين اگر ذكر فعل نيازمند آوردن واژه اى پيش از آن باشد ، آن واژه را مُقَدّم مى دارد .

در ماده «سأر» مى نويسد :

«سُؤر» (بر وزن قُفل) باقى مانده آب است كه آشامنده در ظرف يا در حوض باقى مى گذارد ، مانند «سُؤْرَة» (بر وزن غُرفَة) ؛ آن گاه به استعاره براى بقيه طعام و غير آن ، استعمال شده است ، جمع آن «اَسْآر» (بر وزن اَقْفال) و سُؤَر (بر وزن غُرَف) مى باشد .

در اينجا سيد على خان معناى «سُؤر» را مقدم مى دارد و لغت «سؤرَة» را در آن ذكر مى كند ، سپس جمع آن را مى آورد ، آن گاه مى نويسد :

ص: 243

وقد سَئِرَت في الإناء بقيّةٌ سُؤْراً - كبَخِلَتْ بُخْلاً - وسأَرَتْ سُؤُوراً ، كخَضَعَتْ خُضُوعاً : اَي بَقِيت ؛

«سَئِرت في الإناء بقيّة سُؤراً» (بر وزنِ بَخِلَتْ بُخْلاً) و «سَأَرَتْ سُؤُوراً» (بر وزن خَضَعَتْ خضوعاً) : در ظرف باقى مانده اى باقى ماند .

در ماده «سمر» مى گويد :

سُمْرَة (بر وزن حُمْرَة) يكى از رنگ هاى تركيب يافته از سفيدى و سياهى است .

بنابراين ، نخست «سُمْرَة» را مى شناساند ، سپس - بى درنگ - فعل آن را در پى مى آورد و مى نويسد :

«سَمُرَ» (بر وزن قَرُبَ) و «سَمِرَ» (بر وزن فَرِحَ) ، مصدر هر دو «سُمْرَة» است [ مذكر ] آن «اَسْمَر» مى باشد [ و مؤنث ] آن «سَمْراء» مانند «اِسمارَّ اِسْمِيراراً فهو مُسْمَارٌّ» ؛ سيه چَرْدَه (يا سبزه) گشت ، پس آن [ شخص ] سبز فام است .

سيد على خان ، در مانند اين حالت ها ، كه مى بيند تقديمِ مصدر يا اسم مصدر يا غير اين دو ، در بيانِ فعل و شرحِ آن نقش دارد ، فعل را مؤخَّر از آن مى آورد ؛ زيرا «سَئِرَتْ في الإناء بقيةٌ» شرح آن جز با «سُؤْر» امكان ندارد ، به همين جهت مصنّف نخست آن را مى آورد تا فعل مفهوم وشرح داده شود، و آن گاه كه فعل ذكر شد معنايش روشن گردد.

همين سخن در «سمر» نيز جارى است ؛ زيرا «سَمُرَ» به معناى «صارَ ذا سُمْرَة» ؛ يعنى «اَسْمَرَ : سبزه شد» ، ناگزير بايد معناى «سُمْرَه» نخست بيايد تا شرحِ فعل ، مفهوم باشد .

بنابراين ، منهج عام [ روش عمومى و كلى ] كتاب اين است كه نخست فعل را

ص: 244

بياورد(1) ، مگر آنكه در آن ماده فعلى نباشد يا در آنجا چيزى باشد كه اقتضا كند به جهت روشن ساختن معناى فعل ، بر فعل مقدم گردد ؛ چنان كه در دو مثال سابق گذشت .

بعد از آن ، سيد على خان اَفعال را مى آورد و به طور مرتّب هر فعلى را با كاربردهايش و آنچه از آن مشتق شده ، نقل مى كند ؛ با ترتيب ثلاثى ، رُباعى ، خُماسى و سُداسى .

با وجود اين ، انكار نمى كنيم كه وى گاه از مورد اَخير عدول مى كند و ثلاثى و غير آن را - به اعتبار مشترك بودن در معناى مُراد - جمع مى كند .

در ماده «برأ» - به عنوان نمونه - ابتدا فعل ثلاثى «بَرَأ» را به معناى «خَلَقَ : آفريد» ذكر مى كند ، آن گاه «بَرِئَ» به معناى بهبودى بيمارى را مى آورد ، و «بَرِئَ الرجلُ مِن دَيْنه» كه معناى سقوط بدهى از ذمّه شخص است ، در ادامه مى نويسد :

- أَبْرَأَهُ مِنَ الدين ؛ حقّش را از گردنِ او ساقط كرد (از دَيْنش گذشت) .

- بَرَّأتُه مِن العيب ؛ آن را بى عيب ساختم (و در ضمن آن ، آنچه را به «برئ» و «بَراء» وابسته است مى آورد) .

- بارَأْتُ شريكي : از شريكم جدا شدم .

- تَبارَأْنا : از حق يك ديگر گذشتيم (من از حقّم گذشتم و او از حقّش) .

- اِسْتَبْرَأْتُ الشيءَ : نهايت پاكى را جُستم [ تا آنجا كه امكان داشت پاك ساختم [ (و ديگر استعمالات «استبرأ») .

سپس به «بَرِئ منه» - به معناى از او جدا شد و از عهده اش بيرون آمد - بازمى گردد . .

ص: 245


1- استاد شدياق در «الجاسوس : 14» مى نويسد : از نقص ها اين است كه لغت دانان به جاى آنكه ابتدا فعل و مصدر را آورند ، ماده را به اسم فاعل يا مفعول يا صفت مشبهه يا اسم مكان يا اسم آلت يا [ واژه ] مُعَرَّب ، آغاز مى كنند .

آن گاه مى گويد : «تَبَرَّأَ منه : برائتش را از او آشكار كرد» و در ضمنِ آن ، واژه «بَراء» را مى آورد كه به معناى آخرين شب يا آخرين روز ماه است ... اين چنين ناميده شده به جهت دورى فاصله ماه از خورشيد در آن [ روز يا شب ] سپس به ذكر فعل از اين ماده مى پردازد ، و آن «اَبْرَأَ» است ، يعنى به آخرين شب (يا روز) ماه درآمد ...

به اين ترتيب ، سيد على خان رحمه الله «بَرَأ» و «بَرِئَ» را مى آورد ، سپس رُباعى [ اين ماده [ را ذكر مى كند [ يعنى ] «اَبْرَأَ» و«بَرَّأَ» آن گاه بابِ مفاعله را مى آورد «بارَأَ» [ و پس از آن باب تفاعل را ] «تبارَأَ» و بعد ، به ذكر باب استفعال مى پردازد .

در اينجا برمى گردد و «بَرِئ» به معناى «انفصل عنه : از او دورى گزيد» را مى آورد - در حالى كه فرض اين بود آن را در آغاز اين ماده قرار دهد - آن گاه باب «تَفَعُّل» را ذكر مى كند .

در ماده «جفأ» ، نخست فعل ثلاثى لازم را مى آورد ؛ جَفَأَ الوادى (رود طغيان كرد و كف و خار و خاشاك را بيرون [ به كناره ها ] پرت كرد) جَفَأ القِدْرُ (ديگ سَر رفت و كف و آنچه را در رو داشت بيرون ريخت) .

سپس متعدى اين ماده را مى آورد :

جَفَأْتُ البُرمَةَ والرجلَ والبابَ والبَقلَ والقِدْرَ والوادىَ (ديگ سفالى [ ظرف گِلى ] را وارونه كردم ، آن مرد را بر زمين زدم و دور ساختم ، در را بستم يا باز كردم ، گياه را كندم ، كف [ برآمده ] ديگ و رودخانه را [ به دست ] كشيدم) .

آن گاه رباعى لازم را مى آورد :

تَجَفَّأَتِ البلادُ وَأجْفَأَتْ : اين شهرها و سرزمين ها بى خير [ و فائده ] اند .

سپس رباعى متعدى بنفسه را ذكر مى كند : «أجْفَأَ دابّتَه» (مركبش را زياد بار كرد [ يا خسته و ناتوان ساخت ] و علفش نداد) و آن گاه رباعى متعدى به حرف را مى آورد :

ص: 246

«اَجْفَأَ به» (بعد از آنكه آن را برداشت دور انداخت) و پس از آن «جُفاء» و معانى اش را ذكر مى كند .

در ماده «جيأ» ، به ثلاثى لازم سخن را شروع مى كند : «جاء : آمد» ، «جاء الغيث : باران باريد» ، «جاء أمرُ السُلطان : امر سلطان رسيد» ؛ سپس متعدى آن را مى آورد : «جئتُ شيئاً حسناً : آن چيز را زيبا ساختم» ، «جِئتُ زيداً : سوى زيد آمدم» ؛ آن گاه متعدى به حرف جر را ذكر مى كند : «جئتُ بالشى ء : آن چيز را با خود آوردم» ؛ پس از آن رباعى را مى آورد : «اَجَأْتُه : او را به آمدن واداشتم» .

و بعد ، مى گويد : «رجلٌ جَيّاء ، وجَئّاء ، جائِىّ : مردى كه زياد آمد و رفت دارد» [ «جايَأَنى ... فجِئْتُه : درآمدن (رفتن ، رسيدن) مى خواست بر من غلبه كند ، من بر او چيره شدم» ] و ... ؛ سزاوار اين بود كه وى اين واژه ها را پس از ثلاثى لازم - در اول ماده - مى آورد ، آن گاه «جايَأَنى مُجايَأَةً» را مى آورد و ...

در ماده «كثأ» ، ثلاثى لازم را ذكر مى كند ، آن گاه «كَثْأَة» را مى آورد به معناى كَفْ [ برآمده روى ] ديگ [ و سرشير ] - برگرفته شده از «كَثَأَت القِدْر : ديگ جوشيد و كف بالا آورد» - سپس «فَنْعَلَه» را ذكر مى كند : «كَنْثَأَتِ اللَحْيَة : ريش بزرگ [ دراز ] شد» ، پس از آن «كِنْثَأْو» را مى آورد كه به معناى ريش بزرگ است .

و به همين ترتيب در ديگر فصل ها اين شيوه را ادامه مى دهد ، هرچند به عنوان روشى دقيق در همه كتاب آن را به كار نمى برد ؛ ما بر اين باوريم كه كتاب طراز موجود به مرحله پختگى [ و سامان دهى و نظم ] كامل نرسيد ، و مصنّف رحمه الله هنوز آن را تمام نكرده درگذشت ، اگر مى توانست بيشتر عمر كند (و زنده مى ماند) اين معجم خود را به شكلى بسيار دقيق تر از آنچه هست سامان مى داد .

در هر صورت ، روش عام در كتاب همان است كه ذكر كرديم ، سيد على خان

ص: 247

مى كوشد اَفعال را گردآورد و از آنها اِلهام گيرد و بر غناى فرهنگ طراز بيفزايد ؛ از اين رو فصل ها را با اَفعال شروع مى كند و فعل هايى را مى آورد كه در لغت نامه هاى

رايج ذكر نشده اند .

اين كار ، توسعه و گسترشى است پويا از سوى او ، و رفعِ اِشكالِ آوردنِ مشتقات و واژه ها بى مبدأ - كه همان فعل است - كه گاه اين پندار را به ذهن مى آورد كه آنها فعل ندارند ، سيد على خان براى رفع مانند اين توهّم فعل را ذكر مى كند ، بلكه مى نگريم كه او فعلى را مى آورد كه تصريح دارند آن مُرده است !

وى به اين سخن اعتنا نمى كند ، زيرا عدم استعمال آنان بر نادرستى آن دلالت نمى كند ؛ از اين رو اَفعال را جستجو مى كند و مى آورد ، و اين خود مزيّتى است كه طراز را از فرهنگ هاى لغت پيشين ممتاز مى سازد .

در ماده «زنأ» مى گويد :

«زَنَأَ الأمرُ» ؛ امر نزديك شد ؛ و گفته مى شود : «الأمر ما بيننا زَناء» ؛ امر بين ما ميانه (نه خوب و نه بد) است .

اين فعل و صفت مشبهه آن در معجم هاى لغت نيست ، با اينكه صحّت هر دو قطعى است ؛ در «الفائق» آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نهى فرمود از اينكه مرد در حال «زَناء» - نگه داشتن بَول (ادرار) - نماز گزارد .

زمخشرى مى گويد : «زَناء» - در صفات - نظير «بَراء» ، «جَواد» و «جَبان» است ، و معناى آن «ضَيِّق» - تنگ و تحت فشار بودن - مى باشد ، گويند : «مكان زَناء ، و بئر زَناء ، و ظلّ زَنَاء» يعنى جاى تنگ و چاه محدود و سايه در حال اُفول ؛ و «قد زَنَأ الظلُّ» ؛ سايه در حال از بين رفتن است .

اَخْطَل گويد :

ص: 248

وإذا قُذِفْتُ إلى زَناءٍ قَعْرُها *** غبراءَ مظلمة مِنَ الأحفار(1)

و آن گاه كه در ژرفاى چاهى تنگ افتم ، در زمينى تاريك از خاك هاى درآمده .

و مُقْبِل مى سرايد :

وتُدخِلُ في الظلّ الزَناء رؤوسَها وتحسَبُها هيماً وهُنّ صحائح

وسرهايش را در سايه اندك درمى آورد ، آن را شن زارى مى پندارى در حالى كه آنها تكيه گاه هايند .

و ديگر مى گويد :

تناهو بني القداح والأمر بيننا زَناءٌ ولما يغضب المتحلِّمُ

بنو قداح به نهايت رسيدند و امر بين ما ميانه است و شخص بُردبار خشمگين نمى شود .

«زَناء» - در اينجا - يعنى بينابين و دورى از افراط است ، اين واژه (به استعاره) براى «حاقن» به كار رفته است ؛ زيرا وى اِدرارش را نگه مى دارد(2) .

همه اين معانى و فعل آنها در لغت نامه ها آمده است مگر معناى اخير كه در بيتِ آخر آمد . صاحبان معجم ها آن را نياورده اند ، سيد على خان اين معنا را مى آورد و فعل ثلاثى اش «زَنَأَ» را ذكر مى كند ، و به استدراك آنچه از آنان فوت شده مى پردازد .

در ماده «قرأ» - در آغاز مادّه - آنجا كه فعل ثلاثى را مى آورد - مى نويسد :

قَرَأَ كتابَ اللّه - كَمَنَعَ - قِراءَةً وقُرآناً : تَلاهُ ..

و - الصَّحيفةَ : نَطَقَ بالمكتوب فيها ..

و - باُمّ الكتاب : أوقَعَ القِراءَةَ بها وتلاها متبرّكاً بها ... ؛ .

ص: 249


1- به همين مضمون است اين بيت بابا طاهر : واى آن روزى كه در گورم نهند تنگ *** وريزن بر سرم خاك وخس وسنگ (م)
2- الفائق 2 : 124 - 125 .

«قَرَأ كتابَ اللّه» - بر وزن مَنَعَ - كتاب خدا را تلاوت كرد ..

و«قَرَأَ الصَّحيفَةَ» ؛ نوشته صحيفه [ كتاب يا نامه ] را بر زبان آورد ..

و«قَرَاَ باُمّ الكتاب» ؛ قرائت را با [ خواندن ] اُمّ الكتاب (سوره حمد يا فاتحه) آغاز كرد و آن را براى تبرُّك خواند ...

در اينجا نكاتى شايان ذكر است :

1 . كتاب هاى لغت از اين فعل در سخن سيد على خان (كه مى گويد : «قَرَأَ الصحيفةَ : نَطَقَ بالمكتوب فيها») تُهى است ؛ آنان بر اين سخن : «صحيفة مَقروءَة : كتاب خوانده شده است» بسنده كرده اند ، كسائى و فَرّاء جز آن را اجازه نداده اند ؛ در حالى كه آن قياسى است .

آنان اسم مفعولِ فعل را مى آورند - كه «مَقروء» است - سيد على خان اين نكته را درمى يابد و فعل آن را - به قياس - ذكر مى كند .

2 . مصنّف ميانِ «قَرَأَ كتابَ اللّه» (كه آن را به تلاوت معنا مى كند ؛ زيرا كتاب خدا همان مكتوب [ چيزى كه نوشته شده ] است و قرائت مى شود ؛ و گاه از آن به تلاوت تعبير شده كه ويژه كتاب خداست) و بين «قَرَاَ الصحيفةَ» ، فرقِ دقيقى مى گذارد ، و مى گويد: قرائت صحيفه به معناى نُطق به نوشته موجود درآن است؛ زيرا خود صحيفه خوانده نمى شود ، آنچه در صحيفه نوشته شده خوانده مى شود و بر زبان مى آيد .

3 . سيد على خان معناى «باء» را - در «قَرَأَ باُمّ الكتاب» - روشن مى سازد؛ زيرا يا «قَرَأَ» معناى «اَوقَعَ القراءة» را در بر دارد ، و «باء» به «قَرَأَ» متعلّق است ، و يا «باء» متعلّق به حال مُقَدّر (در تقدير) مى باشد ؛ يعنى «تلاها مُتَبَرّكاً بها» ؛ براى تبرُّك ، آن را تلاوت كرد(1) . .

ص: 250


1- براى آگاهى بيشتر بنگريد به ، رياض السالكين 1 : 61 - 62 .

در همين ماده ، مى نويسد :

أَقْرَأَ جاريتَه : جَعَلَها عندَ امرأةٍ حتّى تَحيضَ لِلاِسْتبراء ؛ «اَقْرَأَ جاريتَه»: كنيزش را براى اِستبراء [ پاكى از خون رَوِش ] نزد زنى قرار داد تا حيض شود .

اين فعل رباعى با اين استعمال ، در معجم هاى لغت متداول نيامده است ، با اينكه آن صحيح مى باشد و در متون هست ؛ هَرَوى در كتاب «الغريبين» مى گويد :

و در حديث آمده :

«دَعىِ الصلاةَ أيّام إقرائك» ؛ يعنى در روزهاى حيضت نماز را رها كن ، و گفته اند : «دفع فلانٌ إلى فلانٍ جاريته تُقْرِئهُا» ؛ يعنى فلانى كنيزش را به فلانى داد تا او را نزد خودش نگه دارد تا آنكه از حيض پاك شود(1) .

سيد على خان فعل ماضى رباعى را از اين سخن برمى گيرد و ذكر مى كند .

جاى شگفتى است كه صاحبان معاجم «قرأت» را به صورت ثلاثى ولازم مى آورند و متعدّى آن را در باب تفعيل - «قَرَّأها» - ذكر مى كنند ، و در عين حال «أقْرَأها» را نمى آورند !

آنان آورده اند : «قَرَأَتِ المرأةُ : ضَمَّت رَحِمَها على حيضة» ؛ زن ، رَحِم خود را براى يك بار حيض ، نگه داشت .

و گويند : «قُرِّئَتِ المرأة ، تَقْرِئة» ؛ آن زن حبس شد تا زمان انتظار پاكى اش از حيض پايان يابد «فهي مُقَرَّأة (بر وزن مُعَظَّمة)» ، پس آن زن مُقَرَّأ [ نگه داشته شده ] است .

در عُباب - به نقل از ابو عَمرو بن علاء - آمده است : .

ص: 251


1- الغريبين 5 : 1517 .

«دَفَعَ فلان إلى فلانة جاريتَه تُقَرِّؤُها» ؛ يعنى فلانى كنيزش را به فلانى داد كه نزدش نگه دارد تا براى استبراء ، حيض بيند(1) .

سيد على خان بر ارباب لغت - افزون بر «قَرَأ» و «قَرَّأت» - «اَقْرَأها» را استدراك مى كند ، از باب آنكه مى كوشد اَفعال را بياورد و به چيزى از آنها خِلَل و نقص وارد نسازد .

در ماده «قمأ» مى گويد :

قَمُؤَ الرجل (بر وزن كَرُمَ ومَنَعَ) قَمْأَةً (بر وزن هَضْبَة) وقِمْأً (بر وزن عِهْن) وقَمْأً (بر وزن قُفل) وقَمَاء (بر وزن سَحاب) وقَماءَة (بر وزن سَحابَة) و قَمِئَ قَمَأً (بر وزن تَعِبَ تَعَاً) ؛ يعنى خوار و كوچك شد در چشم مردم ، پس او «قَمِئ» (بر وزن صغير) است .

سيد على خان در اينجا به شايستگى اَفعال را گرد مى آورد - و اين از امتيازات اوست چنان كه به زودى خواهد آمد - وى فعل «قَمِىَ قَمَأً» (بر وزن تَعِبَ تَعَباً) را مى آورد ، با اينكه كتاب هاى لغت آن را نياورده اند ؛ و اين فعل صحيح است و بر آن نصّ هست ، ابن قطاع در كتاب اَفعالش آورده است كه : «قَمُؤَ قماءَة» يعنى ذليل و كوچك شد ، «قَمِئَ قَمَأً» نيز به همين معناست(2) .

از اين رو ترك اين فعل ، كوتاهى در جمع لغت به شمار مى رود .

در ماده «كأكأ» مى گويد :

كَأْكَأْتُهُ عَنِ الأمر فَتَكَأْكَأَ : او را از آن امر باز داشتم [ پس او باز ايستاد ] .

فرهنگ هاى لغت از ذكر «كَأْكَاْتُه» - به صورت مُتعدّى - تهى است ، و تنها بر ذكر .

ص: 252


1- العُباب الزاخر واللباب الفاخر 1 : 98 .
2- الأفعال (ابن قطّاع) 3 : 53 .

مطاوعه آن «تَكَأْكَأَ» و مصدرش «تَكَأْكُؤ» بسنده كرده اند . جاى شگفتى است كه آنان «كَأْكَأَة» را - كه از «كَأْكَأَ» مشتق شده - مى آورند و فعل آن را ذكر نمى كند ، و گمان مى رود كه فعلى ندارد ؛ با اينكه در واقع چنين نيست و اين فعل رباعى ، وارد شده و منصوص است .

ابن قطّاع در كتاب «الأفعال» مى گويد :

كَأْكَأْتُه فَتَكَأْكَأَ : يعنى مانع شد (جلوگيرى كرد)(1) .

سيد على خان اين فعل را به همراه فعلى كه از آن اشتقاق يافته مى آورد ، و اين ماده را از نظر اَفعال غنى مى سازد و مانند ديگر معجم ها به ذكر آن ، خلل وارد نمى سازد .

در ماده «كلأ» مى گويد :

كَلاَءَ بَصَرَه في الشيء : چشمش را به آن شيء بازگرداند [ در آن نگريست ] ... كأكْلاَءَ وكَلاَّءَ تكلِئَةً .

در معجم هاى لغت ، تنها باب «اَفْعَلَ» ذكر شده است ؛ زيرا گويند : «أكْلاَءَ بَصَرَه في الشيء» آن گاه كه شخص نگاهش را بازگرداند و در آن شى ء متمركز كند .

كتاب هاى صحاح ، قاموس ، عُباب ، محيط اللغة ، لسان العرب ، تاج العروس و ديگر لغت نامه ها ، جز آن را نياورده اند . سيد على خان دو فعل «كَلاَءَ» و «كَلاَّءَ» را بر آنان استدراك كرده است .

و نيز در ماده «كلأ» مى گويد :

كَلاَءَتْ عينُه : چشمش بيدار ماند و به جهت ترس نخوابيد ؛ مانند «اِكْتَلاَءَت» .

اَكْلاَءَها : چشم را بيدار نگه داشت ، و «رجل كَلُوءُ العين» ؛ مرد چشم .

ص: 253


1- همان ، ص110 .

بيدار نگه دار ، يا توانمند بر بيدار نگه داشتن چشم كه خواب او را نمى رُبايد .

معجم ها فعلِ «اِكْتَلاَءَت» را آورده اند ، ليكن ثلاثى اش را - «كَلاَءَت عينُه» - ذكر نمى كنند ، با اينكه آن صحيح و قياسى است ؛ فَعُول است از «كَلاَء» ، از اين سخن عرب كه گويند «رجلٌ كَلُوءُ العين» .

سيد على خان آن را استدراك مى كند ، و در حالى كه آنان نياورده اند ، آن را مى آورد .

و امّا تعديه اين فعل ، با همزه و تضعيف [ باب اِفعال و تفعيل ] يعنى «اَكْلاَءها» و «كَلاَّءها» - افزون بر اينكه قياسى اند - زمخشرى در كتاب اساش آن را مى آورد (چنان كه در نسخه زبيدى در تاج العروس هست) آنجا كه مى گويد : «أكْلاَءتُها وكَلاَّءْتها : اَسْهَرْتها» ، ليكن در نسخه اساس چاپى جز «اَكْلاَءْتُها : آن را بيدار نگه داشتم» نيامده است ، گويا نسخه مصنّف همين است كه از آن «كَلاَّءْتُها» افتاده است .

ليكن سيد على خان آن را آورده ، هرچند در اساس ذكر نشده است ؛ زيرا آن قياسى مى باشد .

در ماده «كلأ» مى گويد :

كَلاَء نَظَره إليه : با تأمُّل (و درنگ معنا دار) نگاهش را سوى او ادامه داد ؛ مانند «أَكْلاَءَ وكَلاَّءَ تكلئة» .

ثلاثى اين واژه ، در تهذيب آمده است : «كَلاَءْتُ في فلان» ؛ يعنى با تأمُّل سوى او نگريستم ، مرا به شگفت آورد .

در قاموس و تاج العروس مى خوانيم : «كَلاَّءَ فيه» ؛ با درنگ سوى فلانى نظر افكند ، زيبايى اش او را متعجّب ساخت .

صاحبان اين معاجم ، ثلاثى «كَلاَء» و مزيد آن را با تضعيف «كَلاَّءَ» مى آورند و «اَكْلاَءَ» را ذكر نمى كنند ، سيد على خان رحمه الله آن را استدراك مى كند .

ص: 254

در ماده «لجأ» مى نويسد :

اَلْجَأَ الرجُلَ على الأمرِ : مرد را به زور بر آن كار واداشت و ناچارش ساخت - مانند «لَجَّأَ تَلْجِئةً» - گفته مى شود : «فَعَلَ ذلك من غير إكراه ولا تَلْجِئَةٍ» ؛ آن كار را بى اِكراه و ناچارى انجام داد .

جاى شگفتى است كه لغت شناسان در معجم هاشان «تلجئة» را مى آورند ، و فعل آن را ذكر نمى كنند ؛ تصريح دارند به اينكه «تلجئة» به معناى اِكراه مى باشد و مصدر

«لَجَّأَ» است ، مصدر را مى آورند و فعل را ذكر نمى كنند . از اين رو سيد على خان فعل مضعّف [ باب تفعيل ] آن را - ازباب حرص بر ذكر اَفعال كه مبدأ اشتقاق اند - مى آورد .

در مادّه «نبأ» مى نويسد :

نَبَّأَهُ اللّه وتَنَبَّاَهُ وَاِسْتَنْبَأَه : خدا او را [ به عنوان ] پيامبر برانگيخت .

اين اَفعال متعدّى سه گانه در معجم هاى لغت - به اين روشنى و ترتيب و جمع - مذكور و نوشته شده نيست . آرى ، زمخشرى در اساس البلاغة مى نويسد : «نُبِّئَ رسولُ اللّه َ واسْتُنْبِئَ» ، اين دو فعل مجهول را سيد على خان به فعل معلوم بازمى گرداند (نَبَّأَ واسْتَنْبَأَ) و نيز «تَنَبَّأَه اللّه» را مى آورد كه [ در اساس ] ذكر نشده است ، و به اين ترتيب اَفعالى را كه در اين ماده استعمال شده اند بى پيچيدگى و تكلُّف گرد مى آورد .

در ماده «هيأ» مى گويد :

تَهَيَّأَ القومُ وتَهايَؤوا : آن قوم با هم توافق كردند (به هم رسيدند و سازگار شدند) گويا بر هيئت (و شكل) يكسان درآمدند .... «وقد هايأتُه مُهايَأَةً» .

دو فعل «تَهَيَّأ» و «تهايَأَ» ، به اين وضوح و جداگانه ، در معجم ها ذكر نشده است ، و تنها در اَثناى كلامشان بر «مهايأة» آورده اند .

در مفردات راغب مى خوانيم :

ص: 255

المُهايأَة : ما يَتَهَيَّأُ القومُ له فيتراضَوْنَ عليه(1) ؛

مهايات : آنچه قوم فراهم مى آورند و بر آن به توافق مى رسند و راضى مى شوند .

در لسان العرب آمده است :

تَهايَؤُوا على كذا : بر فلان مقدار سازش كردند ؛ مُهايأَة : امرى كه بر آن هم دستى و توافق شده ؛ مُتَهايَأَة : امرى كه قوم توافق كرده اند و به آن راضى شده اند(2) .

در محيط اللغة ، صاحب بن عَبّاد مى نويسد :

مُهايأَة : اَمرى است كه قوم بر آن سازش كرده اند و راضى شده اند(3) .

در العُباب مى خوانيم :

مُهايأَة : اَمرى است كه براى قوم سازگار شده و به آن خشنودند(4) .

و به همين ترتيب ، معجم ها ميان دو اَمر دور مى زنند ؛ يا هرگز اين دو فعل را نمى آورند ، و يا آن دو را در ضمن «مُهايأة» يادآور مى شوند ؛ زيرا مضارع را - كه «يَتَهَيَّأ» است - مى آورند و ماضى اش ، كه «تَهَيَّأ» مى باشد ، نمى آورند ؛ و همچنين «متهايأ عليه» و «يتهايأ القوم» را مى آورند بى آنكه ماضى اش - «تهايَّأَ» - را ذكر كنند ، به جز لسان العرب و مصباح المنير ؛ زيرا در آنها آمده است : «تهايَأَ القوم تَهايُؤاً» .

سيد على خان اين دو فعل را برمى چيند وآن دو را به طور يكسان - با روشن ساختن معنايشان - مى آورد ، سپس اشتقاق «مُهايَأَة» (بر وزن مُفاعَلَة) را از «هايَأْتُه» ذكر مى كند . .

ص: 256


1- المفردات : 548 .
2- لسان العرب 1 : 189 .
3- محيط اللغة 4 : 93 .
4- تهذيب اللغة 6 : 485 .

در ماده «أزب» مى نويسد :

أَزِبَ الدهرُ (بر وزن تَعِبَ) : روزگار سخت شد (سختى شدت يافت).

اين فعل را سيد على خان ذكر مى كند و لغت شناسان نمى آورند .

در ماده «ببب» مى گويد :

بَبّ : شخص پُر گوشت و غُلام چاق (و در رفاه) ؛ «بَبَّ يَبُبُّ» (بر وزن مَرَّ يَمُرُّ) ، «بَبّاً وبَبَباً» (بر وزن سَبّ و سَبَب) .

اين فعل و مضارع و دو مصدر آن ، در معاجم لغت نيامده است ، سيد على خان آن را مى آورد ؛ با اينكه ابو حيّان مى گويد :

غلامٌ بَبَّةٌ ، والفعل منه بَبَّ يَبِبُّ بَبّاً وبَبَاً(1) ؛ غلام فربه (تن پرور) ، فعل از اين ماده «بَبَّ يَبِبُّ ، بَبّاً وبَبَباً» است .

سيد على خان فعل «بَبّة» را ذكر مى كند با آنكه ارباب معاجم نياورده اند با اين پندار كه فعلى براى آن نيست ، بلكه ابن فارس مى گويد : «باء» و «باء» در مضاعف اَصل نيست ؛ زيرا در اين حالت اسمِ صوت (صدا) مى باشد(2) .

اين سخن درست نيست ؛ زيرا براى اين ماده، فعل ثلاثى هست وبه كار رفته است .

نيز در همين ماده مى گويد :

بَبَّ يَبَبُّ (بر وزن مَلَّ يَمَلُّ) بَبّاً وبَبَباً : سوت كشيد ، پس او «بَبِب» (بر وزن كَتِف) سوت زننده است ؛ ابن قطّاع گويد : گويا نامى براى صداى جَرَس مى باشد ، راجز [ رؤبة بن عجاج ] مى گويد :

يَسوقُها أَعْيَسُ هَدّارٌ بَبِب *** إذا دعاها أقْبَلَتْ لا تَتَّئِب .

ص: 257


1- ارتشاف الضرب 1 : 184 .
2- معجم مقاييس اللغة 1 : 193 .

آن گاه سخن ابو حيان توحيدى را مى آورد به اينكه فعل آن از باب «بَبَّ» يا از مهموز است ، و نيز فعل ماضى و مضارع و مصدر براى «بَبَّ» به معناى «صَوَّت : صدا در آورد ، سوت كشيد» را ذكر مى كند .

اين فعل را معجم هاى لغت رايج ذكر نكرده اند ، سيد على خان آن را مى آورد و درجاى خودش - در ماده «ببب» - مى گذارد . از اين واژه ، معجم ها تهى اند . اين توسعه و گستردگى - در ذكر اَفعال - در هيچ معجم لغوى پيش از طراز يافت نمى شود .

در ماده «جعثب» مى نويسد :

جَعْثَبَ على الأمر جَعْثَبَةً : بر آن امر حرص و آز ورزيد ؛ و «جُعْثُب» (بر وزن قُنْفُذ) اسم مصدر است .

ابن دُرَيد در «جمهرة اللغة»(1) تصريح دارد به اينكه «جُعْثب» اسم مصدرى است كه از فعلى گرفته شده كه استعمال آن ترك شده است و آن را با تاء دو نقطه [ جُعْتب [ ذكر مى كند ؛ در بعضى از نسخه هاى قاموس با «تاء» و در بعضى ديگر با «ثاء» آمده است . زَبيدى تصريح مى كند كه اين واژه ، از فعلى گرفته شده كه اكنون ديگر به كار نمى رود خواه با «تاء» باشد و خواه با «ثاء» .

لغت شناسان فعل «جَعْثَبَ» را نياورده اند و تنها بر ذكر «جَعْثَبة» - به معناى حرص و آز - بسنده كرده اند در حالى كه به طور قطع اين مصدر ، از فعل «جَعْثَبَ» مشتق شده و قياسى است .

سيد على خان اين فعل را مى آورد ، سپس مصدرش را ذكر مى كند و در نتيجه كوتاهى آنان را كه مصدر را بدون فعل آورده اند ، جبران مى سازد .

از روشن ترين مصداق هاى استقصاء و نهايتِ سعى سيد على خان بر ذكر اَفعال .

ص: 258


1- جمهرة اللغة 2 : 1110 .

و مشتقّات و مُستَعْملات آنها ، كوتاهى و خلط ارباب معاجم در ماده «قدس» است ، شدياق مى نويسد :

شگفت آور از آن ، بسنده كردن همه اهل لغت بر «قدّس تقديساً» است ، هيچ يك از آنان براى اين واژه فعل ثلاثى نياورده اند يا بر نيامدنِ آن [ در كلام عرب ] نياگاهنده اند ؛ با اينكه گويند : «قُدس» اسم مصدر و مصدر است ، چگونه مصدر بدون فعل ممكن است ؟! دست كم بايد يادآور مى شدند چنان كه بر غير آن آگاه ساخته اند .

ونيز گويند : «قُدّوس» ، «اسم اللّه الأَقْدس» و «بيت المَقْدِس» ، چگونه ممكن است نَعت (صفت) وافعل التفضيل (صفت عالى) و اسم مكان بى اشتقاق بيايد ؟! با اينكه سيبويه مى گويد : همه كلمه ها مشتق اند(1) .

اين سخنى است روشن ، هيچ اشكالى بر آن وارد نمى باشد ، و اين تناقض در معجم ها هست آن را جز شخص لَجباز (و خودسر) انكار نمى كند ؛ به ويژه آنكه مى بينيم اين موارد عيان و آشكار مى باشد ، از اين روست كه سيد على خان در رفع اين تناقض مى كوشد و در ماده «قدس» مى نويسد :

قَدَسَ في الأَرض قَدْساً (بر وزن ضَرَب) : در [ آن ] سرزمين رفت و دور شد ، و از اين ماده است «تقديس» به معناى تطهير (پاكيزه ساختن) ؛ زيرا به معناى دور ساختن مُقَدَّس است از نجاست ، و نيز «قُدُس» (بر وزن عُنُق) و «قُدْس» ، به معناى پاكيزگى و بركت .

وقَدَّسَ اللّه و [ قَدَّسَ ] له تقديساً ؛ يعنى خدا را مُنَزَّه ساخت و دور كرد از آنچه شايسته جناب او نيست . .

ص: 259


1- الجاسوس : 13 .

به اين ترتيب ، سيد على خان فعل ثلاثى «قدس» را مى آورد و مى گويد كه معناى آن در اشتقاق كبير ، دور ساختن است ؛ آن گاه باب تفعيل آن - يعنى «تقديس» - و ديگر مشتقات آن را ذكر مى كند ، و اين نهايتِ زبانْ آورى و مهارت و وارسى اَفعال است ، و كوشش [ فراوان ] براى اينكه اِخلال به فعلى وارد نيايد .

نيز در اين قلمرو مى نگريم كه سيد على خان اَفعال مَنْحوت(1) را در جايشان ذكر مى كند با اينكه ديگر معاجم يا آنها را در غير جاى خودشان آورده اند و يا هرگز ذكر نكرده اند .

استاد سعيد خورى شرتونى در مقدمه «اَقرب الموارد» - هنگام ذكر ذيلى كه مؤلف آن ضميمه كرده است - مى گويد :

در آن سه امر است ... امر دوم اين است كه وى با بر گرفتن از كتاب هاى مورد اعتماد يا از خود كتاب «لسان العرب» و «تاج العروس» چيزهايى را كه در غير مظانّشان وارد شده اند ، بر اين دو كتاب استدراك كرده است .

از آن جمله است واژه «تظلف» - آن گاه كه شخص در زمين سنگْ زار راه برود - راغب آن را در «ع زز» مى آورد .

و از آنهاست «تَعَبْقَسَ» - هنگامى كه شخص وابسته به عبدالقيس باشد - سيوطى آن را در باب «نَحْت» المزهر ذكر كرده است(2) . .

ص: 260


1- نَحْت - در اينجا - به اين معناست كه انسان دو يا چند واژه را بگيرد و با هم تركيب كند مانند «بَسْمَلَه» - از بسم اللّه الرحمن الرحيم - و «حَوْقَلَه» (از لا حول ولا قوّة إلاّ باللّه) ، و «فَذْلَكة» از «فذلك كذا و كذا» (نگاه كنيد به المنجد ، ماده «نحت») (م) .
2- اَقرب الموارد 1 : 7 .

از چيزهاى شايان توجه اين است كه سيد على خان ، فعل منحوت «تَعَبْقَسَ» را در جايگاه و مَظان خودش - يعنى در ماده «عبقس» - مى آورد ، و مى نويسد :

عَبْقَسِىّ : او را به عبدالقيس نسبت داد ، تَعَبْقَسَ : (خود را) به عبدالقيس مُنتسب ساخت .

خليل اين فعل را در «العين» در باب مضاعف - باب عين با حاء و هاء و خاء و غين(1) - مى آورد ، و جوهرى و ابن منظور آن را گاه در ماده «شمس» ذكر مى كنند و گاه در «قيس» ، و زَبيدى در ماده «قيس» تاج العروس ، آن را مى آورد .

پوشيده نماند كه ذكر «تعبقس» در اين موارد تنها استطرادى و در غير محل لغوى اش مى باشد ، و به همين جهت سيد على خان اين فعل را مى گيرد و آن را در محل و مظنه خودش قرار مى دهد كه همان ماده «عبقس» است .

در ماده «جعفر» سيد على خان معناى فعل «تجعفر» را مى آورد و براى آن به شعر سيد حميرى استشهاد مى كند ، مى گويد :

تَجَعْفَرَ الرجُلُ : به مذهب جعفر صادق انتقال يافت ، و به همين معناست سخن سيد حميرى :

تَجَعْفَرْتُ باسم اللّه واللّه أكبرُ ؛

به نام خداى بزرگ ، به مذهب [ امام ] جعفر صادق عليه السلام درآمدم .

صاحبان معجم ها فعل «تَجَعْفَرَ» را به اين معنا در مظانّ خودش - جعفر - و در جاهاى ديگر كتاب هاشان نياورده اند ؛ سيد على خان آن را ذكر مى كند و شاهد آن را همراهش مى آورد . .

ص: 261


1- العين 1 : 60 .

در ماده «طنبر» ، سيد على خان «طُنْبُور» را ذكر مى كند و يادآور مى شود كه آن [ اسم ] مُعَرّب است ، سپس مى گويد :

طَنْبَرَ طَنْبَرَة : تُنْبور زد .

به اين ترتيب سيد على خان اعلام مى دارد كه اعراب از طُنْبُور مُعَرَّب ، فعلى رباعى اشتقاق ساخته اند و سپس آن را صرف كرده اند ، مصدر آن «طنبرة» است ، و اين فعل و مصدر در معجم هاى لغت - در اين ماده - نيامده است .

آنچه را درباره گردآورى اَفعال آورديم - و تلاش سيد على خان بر ذكر مرتّبِ آنها و آوردن هر فعل را با استعمالاتش - براى استدلال به گستردگى معجم طراز و غنى بودن آن از نظر ذكر افعال و استقصاى آنها و اطلاع و آگاهى به اَفعال ، كفايت مى كند ؛ فعل هايى كه معجم ها [ هرگز ] نياورده اند و يا در جاى خودش ذكر نكرده اند .

ز) توجه به عين الفعل مضارع

از امتيازات معجم طراز ، عنايت آن به حركت عين الفعل - و به ويژه مضارع - است ، و سعى آن براى گردآورى حركتِ عين الفعل و ضبط اَبواب آن .

پيش از اين - در حُسن استقراء و استقصاء - به آنچه در ماده «قمأ» آمده است اشاره شد ، آنجا كه سيد على خان مى گويد :

قَمُؤَ الرجُلُ (بر وزن كَرُمَ ومَنَعَ) ... و قَمِئَ قَمَأ (بر وزن تَعِبَ تَعَباً) : آن مرد در چشم مردمان تحقير شد .

سيد على خان - در اينجا - لغات عين الفعل ماضى را - به ضمّه و فتحه و كسره - مى آورد ، با اينكه معجم ها از ذكر لغت عين الفعل مكسور (يعنى «قَمِئَ») غفلت كرده اند ، و بر ذكر دو لغت ديگر - باب كَرُمَ ومَنَعَ - بسنده مى كنند(1) .

ص: 262


1- نگاه كنيد به، لسان العرب، الصحاح، قاموس المحيط ؛ محيط اللغة 6 : 60 ، تهذيب اللغة 9 : 363.

در حالى كه ابن قطّاع آن را در كتاب اَفعالش مى آورد و مى نويسد :

قَمُؤَ قماءَةً : ذليل و كوچك شد ؛ و چنين است «قَمِئَ قَمَأً»(1) .

در حركتِ سه وجهى بعضى از اَفعال ماضى - كه حركت عين الفعل آنها سه حالت داشت - حركت عين الفعلى راكه سيد على خان (در حرف همزه) مى آورد ، ذكر شد .

آنچه در اينجا مهم و شايان توجه است ، بيانِ عنايت سيد على خان به ذكر عين الفعل مضارع و حركات آن مى باشد .

در ماده «هنأ» مى گويد :

هَنَأَنى الولدُ ونحوُه يَهْنَؤُني (از باب نَفَعَ وضَرَبَ وكَتَبَ) هَنْأً وهَنَاءً وهَناءَةً (بر وزن ضَرْب وسَلام وسَلامَة) : فرزند - و مانند آن - مرا خرسند ساخت ، پس او «هانئ : شادمان» است ...

و - الطَّعامُ : غذا برايم گوارا و لذيذ بود .

كاربُرد اين فعل را با «وَلَد» نياورده اند به جز فيومى - در كتاب مصباحش - كه مى گويد :

«هَنَأَنى الولَدُ يَهْنَؤُني ، مهموز از دو باب «نَفَعَ» و «ضَرَبَ» .

فيومى ، مضارع آن را از باب «كَتَبَ» نمى آورد .

و اما «هَنَأَنى الطعامُ» ، كسى ذكر نكرده است كه حركت عين الفعل مضارع آن سه وجهى است مگر فيروزآبادى .

در مصباح المنير مى خوانيم :

هَنَأنى الطعامُ يَهْنَؤُنى : ساغ ولذّ ... و «يَهْنُؤُ» لغت [ و گويشى ] است در همه [ حالت ها ] بعضى مى گويند : در كلام [ عرب ] «يَفْعُلُ» به صورت مهموز كه ماضى آن با فتحه باشد ، نيامده است مگر همين فعل . .

ص: 263


1- الأفعال (ابن قطّاع) 3 : 53 .

بنابراين فيومى ، مضارع آن را از دو باب «نَفَعَ» و «كَتَبَ» مى آورد ، و از باب «ضَرَبَ» ذكر نمى كند .

و شايد به همين جهت است كه سيد على خان تصريح مى كند كه مضارع اين ماده سه وجهى است ؛ و از اين رو «هَنَأنى الطعام» را بر «هَنَأْتُ الطعامَ» (بر وزنِ مَنَعْتُه وضَرَبْتُه) معطوف مى سازد ، به اين معنا كه : طعام را اصلاح كردم .

اين استعمال در معجم هاى رايج ، به صورتى كه حركت عين الفعل مضارع آن ضبط شده باشد ، ذكر نشده است ، تنها ماضى آن آمده است ؛ در قاموس و لسان العرب بر اين سخن بسنده شده كه : «هَنَأَ الطعامَ هَنْأً وهِنْأً وهناءَةً : اَصْلَحَهُ» .

سيد على خان اين فعل ماضى را واكاوى مى كند و حركت عين الفعل مضارع آن را مى آورد و آن را از دو باب «مَنَعَ» و «ضَرَبَ» ضبط مى كند ، در حالى كه معجم هاى متداول از آن تهى اند .

در ماده «جلب» مى گويد :

جَلَبَ الرجُلُ (بر وزن «قَتَلَ» و «ضَرَبَ») : آن مرد جنايتى را مرتكب شد (به جنايتى دست يازيد) .

- در تهذيب آمده است كه : «جَلْب» جنايت بر انسان است و چنين است «اَجْل» ؛ و قد جَلَبَ عليه وأَجَلَ عليه : يعنى بر او جنايت كرد(1) .

- در تكمله صاغانى مى خوانيم : «جَلْب» به معناى جنايت است ، هنگامى كه كسى بر ديگرى جنايت كند ، گويند : «جَلَبَ عليه» .

- در لسان العرب آمده است : «جَلْب» ، جنايت بر انسان است ... «جَلَبَ عليه وجَنَى عليه واَجَلَ . .

ص: 264


1- تهذيب اللغه 11 : 95 .

همه اينها مصدر را آورده اند ، سپس فعل ماضى اش را ذكر مى كنند بى آنكه حركت عين الفعل مضارع آن را بياورند .

آرى ، فيروزآبادى ، مضارع آن را تنها از باب «نَصَرَ» مى آورد و مى گويد : «والجَلْبُ : الجناية ؛ جَلَبَ (بر وزن نَصَرَ)» ، زَبيدى در تاج العروس از وى پيروى مى كند ، و ضبط ديگرى را براى مضارع آن نمى آورد .

و از اينجاست كه مهارت و تخصُّص سيد على خان و نهايت پويايى و كوشش او براى بيان حركت عين الفعل مضارع ، روشن مى شود ؛ وى اين ماده را از دو باب «قَتَلَ» و «ضَرَبَ» ضبط مى كند ، و جز او - در فرهنگ هاى لغت رايج - آن را نياورده اند .

در ماده «هرد» مى نويسد :

هُرد (بر وزن قُفل) ، به معناى زرچوبه يا ريشه وَرْس يا صنف (و نوعى) از آن است ؛ مُعَرَّب «هَلَد» (بر وزن سَبَب) به زبان هندى ؛ و آن ريشه هاى زرد رنگ سفت وسختى مى باشد (مانند زنجبيل) كه به آن [ لباس ] رنگ مى شود - چنان كه با زعفران رنگ مى گردد - از جزائر هند [ آن را ] آورند .

وهَرَدْتُ الثوبَ (بر وزن قَتَلَ وضَرَب) : جامه را رنگ كردم ؛ و هو ثوبٌ مَهْرُود وهُرْديّ (بر وزن تُركيّ) : آن لباس رنگ شده است .

فرهنگ هاى لغت «هُرْد» و «مهرود» را ذكر كرده اند بى آنكه فعل ماضى ثلاثى آن را بياورند ، متصرّف از فعل را بدون ذكرِ اصلِ فعل آورده اند ؛ و اين خود اين توهّم را ايجاد مى كند كه اين واژه ها فعل ثلاثى ندارند يا فعل آن را عرب به كار نبرده است .

همچنين حركت عين الفعل مضارع را نياورده اند ، و اين كار آنان - پس از آنكه اصل فعل را ذكر نكرده اند - بديهى است .

- در تهذيب اللغة مى خوانيم :

ص: 265

شَمِر مى گويد ، ابو عدنان گفت : از اَعراب باهله به من خبر داد كه جامه اى كه [ نخست ] با وَرْس رنگ مى شود آن گاه با زعفران ، رنگ آن مانند رنگ شكوفه لاله درمى آيد . اين لباس ، جامه مَهْرود (به هُرْد رنگ شده) است .

مى گويد : بعضى از اصحاب حديث به من خبر داد كه به او مهرودى رسيد كه با عُروق (غُده ها) رنگ شده بود ، به آن عُروق «هُرْد : زَرْچُوبه» گفته مى شود(1) .

- در جمهرة اللغة آمده است : هُرْد ، ريشه هايى است كه با آنها [ لباس ] رنگ مى شود(2) .

- در المُجمل مى خوانيم : ثوبٌ مهرود : (لباس) رنگ رزى شده با رنگ زرد(3) .

- در معجم مقاييس اللغه آمده است : (هاء ، راء ، دال) كلماتى اند كه بر معالجه (وعمل آورى) چيزى به رنگ يا مانند آن ، دلالت مى كند ؛ و ثوب مهرود : به رنگ زرد رنگ شده است(4) .

- در المحيط مى خوانيم : هُرْد ، رنگ زرد است ؛ و به آن گِلِ سرخ گويند(5) .

در قاموس مى نويسد : [ هُرْد ] (به معناى) كُركُم (زر چوبه) است ، و گِلِ سرخ ، و غده هايى كه با آنها [ لباس ] رنگ مى شود ؛ هُرْدِىّ : رنگ شده با هُرْد .

در لسان العرب مى خوانيم : هُرْد ، ريشه هايى است كه با آنها [ جامه ] رنگ مى شود ؛ .

ص: 266


1- تهذيب اللغه 6 : 189 .
2- جمهرة اللغه 2 : 642 .
3- المجمل فى اللغة 4 : 477 .
4- معجم مقاييس اللغة 6 : 49 - 50 .
5- المحيط فى اللغة 3 : 441 .

و گفته اند : هُرد (همان) زَرْچوبه مى باشد ؛ ثوبٌ مَهْرود و مُهْرَد : جامه به «هُرْد» رنگ شده .

در تكمله صاغانى آمده است :

«هُرْد» عُروق است ، و «عروق» رنگ زردى است كه به آن [ جامه [ رنگ مى شود .

ابو عدنان مى گويد : به من خبر داد عالِم از اَعراب باهله كه ، لباس با «وَرْس» و پس از آن ، با زعفران رنگ مى شود [ با اين شيوه ] رنگِ آن مانند رنگ گُل لاله مى گردد ؛ پس آن جامه مَهْرود مى باشد .

فرهنگ هاى لغت بر اين مدار همچنان مى چرخد ، و كتاب هاى غريب الأثر نيز درباره حديثى كه در آن واژه «مَهرودتَيْن» يا «مهروذتين» يا «مَهْروئتين»(1) آمده است ، حيران مانده اند ؛ ليكن سيد على خان - در بخش اثر - مى نويسد :

در «مَهْرودَتَين» يعنى در دو جامه رنگ رزى شده به هُرْد (زرچوبه يا زعفران) يا در «شُقَّتَيْن» - دو لباس پاره - بر گرفته از هَرْد كه به معناى «شَقْ : پاره و سوراخ» است ؛ و سخن نخست ، صواب (و درست) مى باشد .

حق با سيد على خان است ؛ زيرا با يك مقايسه ساده ميان سخن سيد و آنچه آنان در آن گير افتاده اند و چاره انديشيده اند ، درستى سخنش و صحّت اشتقاق او روشن مى شود ، و ناراستى و ضعفِ تأويلى كه آنان كرده اند و در آن درمانده اند آشكار مى گردد .

اين سخن ، با چشم پوشى از اين است كه آنان نياورده اند واژه «هُرْد» مُعَرّب از .

ص: 267


1- نگاه كنيد به ، الفائق 3 : 397 ؛ النهاية 5 : 258 ؛ الغريبين 6 : 1926 - 1927 .

«هَلَد» - به زبان هندى - است ، بلكه بيشتر كتاب هاى مُعَرَّب آن را ذكر نكرده اند .

در اينجا چيره دستى و توانايى سيد على خان را درمى يابيم كه ريشه «هُرْد» را مى آورد و يادآور مى شود كه آن مُعَرّب است ، و فعل ماضى ثلاثى «هَرَدَ» را مى آورد ، و دو باب فعل مضارع آن را ذكر مى كند ؛ زيرا نصّ دارد به اينكه مضارع آن از باب «قَتَلَ» و «ضَرَبَ» است - يعنى هَرَدَ يَهْرُدُ ويَهْرِدُ - و اينها را فرهنگ هاى لغت عربى نياورده اند .

در ماده «اشر» مى گويد :

أَشَرَتِ المرأةُ اَسْنانَها أَشْراً (بر وزن قَتَلَ وضَرَبَ) و اَشَّرَتْها تأشيراً : آن زن دندان هايش را تيز كرد و اَطراف (و كناره هاى) آن را نازك نمود .

و هو ثغر مَأشُور و مُؤَشَّرٌ : آن دندان هاى پيشين دندانه دار است .

در اينجا ، سيد على خان ذكر مى كند كه مضارع «أشر» از دو باب «قَتَلَ» و «ضَرَبَ» است ، با اينكه فرهنگ هاى متداول يا از ذكر مضارع «اَشَرَ» ثلاثى به اين معنا ، غافل اند و يا تنها باب «ضَرَبَ» را يادآور شده اند .

- در صحاح مى خوانيم : تأشير الأسنان ، بُرش دادن دندان هاست و تيز كردن

اَطراف آنها .

- در محيط آمده است :

وفي الحديث : «لَعَنَ اللّه الواشرةَ والمُؤتَشِرة» ، وهي الآشرةُ تَأْشِرُ اَسنانَها ؛ أي تَصَيَّرها ذواتَ اُشُر ، وهي تحزيزُ اَطرافها(1) ؛

در حديث آمده است : «خدا واشرة ومُؤْتَشِرة را لَعن كرده است» مقصود ، زنى است كه دندان هايش را دندانه دار مى كند و كناره هاى آن را بُرش مى دهد . .

ص: 268


1- المحيط 7 : 377 .

- در مصباح فيومى مى خوانيم : اَشَرَتِ المرأةُ اَسنانها : آن زن كناره هاى دندان هايش را نازك كرد .

- در لسان العرب آمدهاست : وقد اَشَرَتِ المرأةُ اَسنانَها تَأْشِرُها أَشْراً ، وأَشَّرَتْها : حَزَّزَتْها (آن زن دندان هايش را شكاف داد) .

- مانند اين سخن در قاموس آمده است ، و زَبيدى در تاج العروس به آن بسنده مى كند و ضبط ديگرى را براى مضارع آن نمى افزايد .

- در اَفعالِ سَرَقُسْطى آمده است : «وَأَشَرْنَ النساءُ اَسْنانَهُنَّ : رَقَّقْنَ اَطرافَها»(1) ؛ زنان كناره هاى دندان هاشان را نازك كردند .

اين است آنچه در معجم هاى متداول ذكر شده است ، و صاحبان غريب الحديث چيز جديد شايان توجه در اينجا نياورده اند ؛ زيرا همه آنها بر ذكر «تأشير در حديث پيامبر صلى الله عليه و آله - لَعَنَ اللّه ُ الواشِرَة والمُؤْتَشِرَة - بسنده كرده اند .

صاحب بن عَبّاد و فيروزآبادى و ابن منظور ، مضارع آن را از باب «ضَرَبَ» آورده اند و از ذكر باب «نَصَرَ» غافل اند ؛ ليكن سيد على خان به جهت عنايت و توجّهى كه به ذكر عين الفعل مضارع دارد ، آوردن هر دو باب را از ياد نمى برد .

در عنوان مجاز ، در ماده «جفر» مى نويسد :

جَفَرَ المريضُ (بر وزن نَصَرَ) : مريض پاك شد و از بيمارى اش بيرون آمد .

هريك از لغويان كه اين معنا را آورده ، عين الفعل مضارع را ذكر نكرده است ، آنان تنها بر ذكر فعل ماضى بسنده مى كنند . .

ص: 269


1- الأفعال (سَرَقُسْطى) 1 : 103 .

- در المحيط مى خوانيم : هنگامى كه شخص از بيمارى بهبود مى يابد [ گويند : [ «جَفَرَ مِن مَرَضِه»(1) ؛ از مَرَضش بيرون آمد .

همين معنا را صغانى در تكمله ذكر كرده است .

و در قاموس آمده است : جَفَرَ من المَرَض : خَرَجَ (از بيمارى رهايى يافت) زَبيدى عين الفعل مضارع را نياورده است .

افزون بر اين ، جاى شگفتى است كه آنان اين استعمال را مى آورند بى آنكه به مجاز بودن آن اشاره كنند ؛ سيد على خان اين هر دو نكته را روشن مى سازد ، عين الفعل مضارع را مى آورد و يادآور مى شود كه اين استعمال مجازى است .

در بخش مجاز ، در ماده «حدر» مى نويسد :

حَدَرَتِ العينُ الدمعَ (بر وزن نَصَرَ وضَرَبَ) : چشم اشك فرو ريخت ؛ و - الدموعُ الكُحْل : اشك ها سرمه را جارى ساخت ؛ وتَحَدَّرَتْ دُموعه وتحادَرَت : اشك هايش ريزان (و جارى) شد .

بسيارى از كتاب هاى لغت - در اينجا - بر «تَحَدَّرَ الدمعُ : اشك فرو ريخت» بسنده كرده اند ، و ماضى و مضارع اين ماده را تنها از باب «نَصَرَ» مى آورند و از ذكر باب «ضَرَبَ» غافل اند .

- در المحيط مى خوانيم : «وحَدَرَتِ العينُ الدمعَ فانْحَدَرَ وتَحَدَّرَ»(2) ؛ چشم ها [ گريان شد ] اشك فرو ريخت ، پس اشك فرو باريد .

- در اساس البلاغة آمده است : العينُ تَحْدُرُ الدمعَ ، والدمعُ يحدُرُ الكُحْلَ ؛ چشم اشك ريخت ، و اشك سرمه را سرازير كرد . .

ص: 270


1- المحيط 7 : 91 .
2- المحيط 3 : 35 .

- در العين مى خوانيم : حَدَرَتْ عيني الدمعَ ، وانْحَدَرَ الدمعُ(1) ؛ چشم هايم اشك فرو باريد .

در تهذيب اللغه آمده است : وحَدَرَتْ عَيْني الدمعَ ، فانْحَدَرَ الدمعُ وتَحَدَّرَ(2) ؛ چشم هايم اشك باريد ، پس اشك ها فرو غلطيد و جارى شد .

در لسان العرب آمده است :

حَدَرَ الدمعَ يَحْدُرُه حَدْراً وحُدُوراً ، وحَدَّرَه فانْحَدَرَ وتَحَدَّرَ ؛ يعنى اشك فرو ريخت (و اشك فرو آمد) .

در قاموس تنها به «تَحَدَّرَ : تَنَزَّلَ» بسنده شده است ، و زَبيدى در تاج العروس آن را اين گونه شرح مى دهد :

حَدَرَ الدمعَ يَحْدُرُهُ حَدْراً وحُدوراً ، وحَدَّرَه ، فَانْحَدَرَ و(تَحَدَّرَ) أي (تَنَزَّل)(3) ؛ اشك ريخت (و اشك فرو باريد) .

زَبيدى در جاى ديگر مى گويد : از سخنان مجاز اين است كه گويند : «الدمعُ يَحْدُرُ الكُحْلَ»(4) ؛ اشك سُرمه را فرو آورد (شست) .

همه اين لغت شناسان مضارع اين ماده را از باب «ضَرَبَ» نياورده اند ، و تنها به باب «نَصَرَ» بسنده مى كنند ؛ سيد على خان هر دو باب مضارع آن را مى آورد ، بدان جهت كه مى كوشد چيزى از دست نرود .

در ماده «خسر» مى گويد : .

ص: 271


1- العين 3 : 178 .
2- تهذيب اللغه 4 : 407 .
3- تاج العروس 10 : 561 .
4- تاج العروس 10 : 563 .

اَخْسَرَ الرجُلُ اِخْساراً : آن مرد زيان ديد ... «و - الميزانَ» ترازو را كاست [ وزن را كم داد ] ، مانندِ «خَسَرَه يَخْسِرُه» - به تثليث عين الفعل مضارع - خَسْراً ؛ وخَسَّرَه تَخْسِيْراً .

تثليث عين الفعل مضارع در جايى يافت نشد ، بلكه صاحبان معجم ها بر باب «فَرِحَ» يا «مَنَعَ» بسنده مى كنند ، و در ورودش از باب «ضَرَبَ» نزاع مى كنند ، سپس ورود آن را از اين باب صحيح مى دانند و در نتيجه ورود مضارع آن را از باب «نَصَرَ» - كه عين الفعل مضارع آن مضموم است - نمى آورند .

در العين مى خوانيم : كِلْتُه وَوَزَنْتُهُ ، فَأَخْسَرْتُه ؛ أي نَقَصْتُه(1) : آن را پيمانه و وزن كردم ، پس [ از پيمانه و وزن ] كاستم .

در المحيط آمده است: اَخْسَرْتُه أي نَقَصْتُه(2)؛ اَخْسَرْتُه يعنى آن را كاستم (كم دادم).

اينان بر رُباعى اين ماده بسنده مى كنند .

در تهذيب اللغه مى خوانيم :

گويند : «كِلْتُه وَوَزَنْتُه فَاَخْسَرْتُه : يعنى آن را كيل و وزن كردم و كاستم (پيمانه را كم دادم) ، خداى بزرگ مى گويد : « وَإِذَا كَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرونَ »(3) ، زجاج مى گويد : يعنى [ آن گاه كه پيمانه و وزن مى كنند ] از كيل و وزن مى كاهند (و كم مى دهند) .

«يَخْسَرون» [ نيز ] در لغت جايز است ؛ گفته مى شود : «اَخْسَرْتُ الميزانَ وخَسَرْتُه» - ترازو را كم دادم - و اَحَدى را سراغ ندارم كه «يَخْسِرُون» قرائت كند(4) . .

ص: 272


1- العين 4 : 195 .
2- المحيط 4 : 260 .
3- سوره مطففين (83) آيه 3 .
4- تهذيب اللغه 7 : 162 - 163 .

در صحاح آمده است : وخَسَرْتُ الشيءَ واَخْسَرْتُه ؛ آن چيز را كاستم(1) .

در اساس البلاغه مى خوانيم : اَخْسَرَ الميزانَ وخَسَّرَهُ وخَسَرهُ : ترازو را كاست(2).

در مصباح فيومى آمده است : اَخْسَرْتُ الميزانَ اِخْساراً : وزن را كاستم ، و «خَسَرْتُه خَسْراً» - از باب «ضَرَبَ» - لغت (و گويشى) در آن است(3) .

در مقاييس مى خوانيم : هنگامى كه وزن و ترازو را كم دهى ، گفته مى شود : خَسَرْتُ الميزانَ واَخْسَرْتُهُ(4) .

مانند اين سخن در مجمل اللغه هست(5) .

در قاموس و تاج العروس آمده است : «خَسِرَ» (بر وزن فَرِحَ وضَرَب) است ، دوّمى [ يعنى باب «ضَرَبَ» ] لغتى شاذ (و نادر) مى باشد ؛ چنان كه مصنّف در البصائر به آن تصريح مى كند . قرائت حسن بصرى از همين باب است كه مى خواند «ولا تَخْسِروا الميزانَ» ...

و نيز در تاج العروس مى خوانيم :

خَسَرَ الوزنَ والكيلَ خَسْراً ، واَخْسَرهُ : وزن وكيل را كاست (كم داد) ؛ و گويند : «كِلْتُه وَوَزَنْتُه فَأَخْسَرْتُه» يعنى آن را پيمانه و وزن كردم ، پس آن را كاستم .

زجاج سخن خداى متعال را چنين تفسير كرده است : « أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرونَ »(6) ؛ يعنى پيمانه و وزن را كم مى دهند . .

ص: 273


1- الصحاح 2 : 645 .
2- اساس البلاغه : 110 .
3- المصباح المنير : 169 .
4- مقاييس اللغة 2 : 182 .
5- مجمل اللغه 2 : 186 .
6- سوره مطففين (83) آيه 3 .

زجاج مى گويد : در لغت «يَخْسَرون» [ نيز ] جايز است ، مى گويى : «اَخْسَرْتُ الميزانَ وخَسَرْتُه» ، و هيچ كس را سراغ ندارم كه «يَخْسِرُونَ» بخواند .

مى گويم : قرائت بلال بن اَبى برده «يَخْسِرونَ» است(1) .

در لسان العرب آمده است :

خَسَرْتُ الشيءَ وَاَخْسَرْتُهُ : آن چيز را كاستم ؛ و «خَسَرَ الوزنَ والكيلَ خَسْراً واَخْسَرَه» ؛ وزن و پيمانه را كاست ، و گويند : «كِلْتُه وَوَزَنْتُه فَاَخْسَرْتُه» ؛ يعنى (كيل و وزن را) كم دادم ، خداى متعال مى فرمايد : « وَإِذَا كَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخسرون »(2) ، زجاج «يُخسِرون» را «ينقصون : كم مى دهند» معنا مى كند ...

آن گاه ابن منظور سخن زجاج را - كه در پيش آمد - نقل مى كند .

در اَفعال سَرَقُسْطى مى خوانيم : خَسَرْتُ الميزانَ خَسْراً ، واَخْسَرْتُهُ : ترازو را كاستم (وزن را كم دادم)(3) .

مثل اين سخن در اَفعال ابن قَطّاع هست(4) .

بارى ، لغت شناسان ماضى «خَسَرَ» را مى آورند و با اعتماد به فهم خواننده به همان بسنده مى كنند ؛ و بعضى شان تصريح دارند كه آن از باب «مَنَعَ» يا «فَرِحَ» مى باشد و در قرائتِ بلالِ بن اَبى برده ، اَبان ، و عثمان وارد شده است(5) . .

ص: 274


1- تاج العروس 11 : 164 .
2- سوره مطففين (83) آيه 3 .
3- الأفعال (سَرَقُسْطى) 1 : 435 .
4- الأفعال (ابن قطّاع) 1 : 279 .
5- نگاه كنيد به ، معجم القراءات القرآنية 7 : 46 .

ليكن اينكه «خَسَرَ» از باب «ضَرَبَ» است به نظر سيد على خان ، - بى هيچ زياده گويى - از امور مسلم و قطعى است ، سيد چون فيومى از بازگويى اين سخن نمى ترسد و آن چنان كه در البصائر آمده ، ادعاى شذوذ (لغت نادر) نمى كند ؛ زيرا پس از آنكه در قرائت هاى مختلف آمده است اين ادعا معنا ندارد ؛ مانند قرائت حسن بصرى - همان گونه در تاج العروس به آن تصريح مى كند - و قرائت بلال بن اَبى بُرده (كه در تاج العروس و لسان العرب و ديگر كتاب ها هست) و قرائت زيد بن على ، چنان كه در معجم القراءات القرآنيه(1) آمده است .

همه اينها از اربابان سخن در عصرهاى پيشين اند كه به كلامشان احتجاج مى شد . اما اينكه مضارع آن از باب «نَصَرَ ، يَنْصُرُ» باشد ، لغتى سومى است كه سيد على خان آن را گويشى مُسَلَّم مى داند ، و لغت دانان در فرهنگ هاشان نياورده اند ؛ با اينكه قرائتى از قرائت هاى عرب به آن وارد شده است ، پس حجّتى برايشان در ذكر نكردن آن نيست .

در تفسير ابى السعود مى خوانيم :

«ولا تَخْسِرُوا» - به فتح تاء وضمّ سين و كسر آن - قرائت شده ، گفته مى شود : «خَسَرَ الميزانَ يَخْسُرُه ويَخْسِرُه» و نيز به فتح سين [ يَخْسَرُه ] ...(2)

بر اين اساس ، ابى السعود تصريح مى كند كه عين الفعل مضارع «خسر» هر سه حركت را داراست .

در بحر المحيط آمده است :

جمهور « وَلاَ تُخْسِرُوا » قرائت كرده اند ، از «اَخْسَرَ» به معناى تباه ساخت و كم داد ... .

ص: 275


1- همان ، ص45 .
2- تفسير ابى السعود 8 : 177 .

و بلال بن اَبى بُرْدَه و زيد بن على «تَخْسِرُ» خوانده اند ، گفته مى شود : «خَسَرَ يَخْسِرُ ، واَخْسَرَ يُخْسِرُ» ، معناى هر دو يكى است (مانند «جَبَرَ» و «اَجْبَرَ») .

ابن جِنّى و صاحب لوامع از بلال «ولا تَخْسَروا» - مضارع «خَسِرَ» - را حكايت كرده اند ...

و نيز «تَخْسُرُوا» قرائت شده است ...(1)

پس از آنكه به صحّت ورود قرائت - از عرب - به ضمّ عين الفعل مضارع تصريح وجود دارد ، چشم پوشى از اين مضارع مضموم العين معنا ندارد ؛ و به همين جهت سيد على خان يادآور مى شود كه مضارع «خَسَرَ» ، مثلث العين مى باشد(2) .

در ماده «طزر» مى نويسد :

طَزَرَهُ طَزْراً (بر وزن نَصَرَ) : او را با مُشت دفع كرد (و دور ساخت) به نقل از ابن اَعرابى .

اين معنا در بسيارى از مصادر لغت نيامده است ؛ نه در العين و نه در صحاح و نه در تهذيب و نه در جمهرة و نه در المحيط و نه در مصباح و نه در مقاييس و نه در مجمل و نه در اساس و ...

بلكه بعضى از لغويان ماده «طزر» را واگذارده اند و هرگز ذكر نكرده اند ؛ مانند جوهرى در صحاح، وصاحب در محيط ، واَزهرى در تهذيب اللغه ، وديگران؛ وهركه اين معنا را يادآور شده ، مضارع فعل «طزر» را نياورده و به آن تصريح نكرده است .

در تكمله صغانى مى خوانيم : .

ص: 276


1- البحر المحيط 8 : 189 .
2- نگاه كنيد به عنوانى كه در پيش آورديم : «استفاده از كتاب هاى تفسير و استدراك لغاتى كه بر لغويان پوشيده مانده است» .

ثعلب از ابن اعرابى روايت كرده است «طَزْر» راندن با مُشت است ؛ هنگامى كه كسى ديگرى را [ با مُشت ] دور سازد ، گفته مى شود : «طَزَره طَزْراً»(1) .

و در قاموس و تاج العروس آمده است :

جوهرى ماده «طزر» را نياورده است ، ثعلب از ابن اعرابى نقل مى كند كه آن به معناى «دَفع كردن با مُشت» است ، گويند : «طَزَرَه طَزْراً إذا دَفَعَه»(2) .

بنابراين ، آنان فعل و مصدر آن را آورده اند و به حركت عين الفعل مضارع تصريح نكرده اند ؛ سيد على خان مضارع اين ماده را روشن مى سازد ، و يادآور مى شود كه اين معنا را تنها ابن اعرابى (و نه كس ديگر) نقل كرده است .

در ماده «أصص» مى گويد :

اَصَّتِ الناقة تئِصُّ وتَؤُصُّ وتَأَصُّ اَصيصاً : ناقه فربه شد و گوشت آن زياد گشت و استخوان هايش به هم آمد ، پس آن ناقه «اَصُوص» (بر وزن رَسول) است (ماده شتر يك ساله فربه و نيرومند) .

تثليث عين الفعل مضارع در فرهنگ هاى لغوى رايج - كه مدار لغت شناسى بر آنهاست - نيامده است ، زيرا آنها به ذكر «تَئِصُّ» و «تَؤُصُّ» بسنده كرده اند ، و «تَأَصُّ» را نياورده اند ؛ افزون بر اين ، در ضمّ و كسر عين الفعل مضارع اختلاف دارند ، پس اينكه «تَأَصُّ» را ذكر نكرده اند ، جاى شگفتى نيست .

ابن فارس در المقاييس به اين سخن بسنده كرده است كه : به ناقه اى كه خلق آن [ از .

ص: 277


1- التكملة والذيل والصلة 2 : 89 .
2- نگاه كنيد به قاموس و نيز تاج العروس ، ماده «طرز» .

هر نظر ] فراهم آمده ، اَصُوص گويند ؛ و در كتاب الجمل مى نويسد : ناقه اَصوص ، ناقه مجتمع الخلق است .

بنابراين ، وى حتى فعل ماضى آن را ذكر نمى كند چه رسد به مضارع و حركت عين الفعل آن .

سَرَقُسْطى و ابن قطّاع ، به ذكر فعلِ ماضى و مصدر اين ماده بسنده مى كنند و مى گويند : «اَصَّتِ الناقة اَصّاً : اشتدّت ، فهي اَصوص»(1) ؛ ماده شتر [ بدنش ] سخت و استوار شد ، پس آن «اَصوص» است .

در المحيط مى خوانيم : اَصُوص ، ناقه حائل فربه است ... و گفته اند آن ناقه اى مى باشد كه خَلق آن مُحكم است ، جمع آن «اُصُص» مى باشد ، «وقد اَصَّتْ تَؤُصُّ»(2) ؛ و در صحاح مى خوانيم : ابو عبيد از ابو عمرو حكايت كرده است كه : ناقه اَصوص ، يعنى شديد (سخت) ، «وقد اَصَّتْ تَؤُصُّ» .

[ مشاهده مى شود كه ] اين دو بر نقل ضمّ عين الفعل مضارع بسنده كرده ، صغانى لغت كسر [ عين الفعل ] مضارع را نيز نقل مى كند و در تكملة مى نويسد :

ابو عمرو گويد : «اَصَّتِ الناقة تَئِصُّ» زمانى به كار مى رود كه گوشت ناقه سفت [ و انباشته ] شود و برآمدگى استخوان ها را بپوشاند ؛ لغتى است در «تؤُصُّ» ... اَصوص ، ناقه حائل (ماده شتر سخت) مى باشد .

همچنين فيروزآبادى ، بر همين دو وزن بسنده مى كند و مى گويد : «اَصَّتِ الناقةُ تَؤُصُّ تئِصُّ» ؛ گوشت ناقه سفت گرديد و استخوان هايش به هم آمد و [ بدنش صاف و هموار شد ] ... .

ص: 278


1- الأفعال (سَرَقُسْطى) 1 : 83 ؛ الأفعال (ابن قطّاع) 1 : 53 .
2- المحيط 8 : 216 .

در لسان العرب آمده است : «ناقةٌ اَصُوص ... وقد اَصَّتْ تئِصُّ ... وقد اَصَّت تَؤُصُّ اَصيصاً» ؛ آن گاه كه ناقه چاق شود و استخوان هايش به هم آيد .

در تاج العروس ، اختلاف لغت دانان در ضمّ و كسر يادآورى شده است ، و در آن آمده است :

اَصَّتِ (الناقةُ تَؤُصُّ) اين سخن را ابو عمرو گويد ، و ابو عبيد از وى حكايت مى كند ؛ جوهرى (وتئِصُّ) اَصيصاً را مى آورد ، و اين نيز از ابى عمرو است ؛ چنان كه صاغانى آن را نقل و ضبط مى كند .

ابو زكريا (هنگام نقلِ سخن جوهرى «تَؤُصُّ» را) مى گويد : صواب «تَئِصُّ» است ؛ زيرا آن فعل لازم مى باشد ؛ و ابو سهل نحوى مى گويد : آنچه را من بر ابى اسامه در «الغريب المصنَّف» قرائت كردم ، «اَصَّتْ تَئِصُّ» است ، و همين صواب (و درست) مى باشد ؛ زيرا آن فعل لازم است .

(زَبيدى مى نويسد) مى گويم : صاغانى جمع ميان هر دو كرده و مُصَنَّف [ فيروزآبادى ] از وى پيروى مى كند .

[ كاربرد اين عبارت ] زمانى است كه گوشت ناقه شدت يابد و استخوان هايش به هم بچسبد .

شيخ ما گويد : آن را به جز مصنّف نياورده است ؛ از اين نظر ، يا آن استدراك است بر ابن مالك در افعال (كه آن را به دو وجه مى آورد) يا سخن ابن مالك و بيشتر صرفيان و لغويان وارسى شده تا مستند آن شناخته گردد .

مى گويم : صواب اين است كه اين واژه بر ابن مالك استدراك شده و در پى آمده است ، ضمّ عين الفعل را جوهرى از ابو عبيد - به نقل از

ص: 279

ابى عمرو - آورده ، و كسر آن را نيز صاغانى از ابى عمرو نقل مى كند ؛ و ابو زكريّا و ابو سهل آن را درست مى داند ؛ پس آن دو ، دو روايت اند ، و اين مستندِ آن است ؛ در اين سخن نيك بينديش(1) .

اختلاف اينان را بنگريد كه چگونه در تصحيح حركت اين مضارع يا آن مضارع ، سخن را به درازا مى كشانند با اينكه به هر دو صورت نقل وارد شده و نزد ائمه لغت صحيح است .

سيد على خان به اين اختلافات - با وجود ثبوت نقل - اعتنا نمى كند ، و لغت فتح عين الفعل مضارع را - بر كسر و ضمّ - مى افزايد ، و «تَأَصُّ» را به عنوان استدراك بر آنچه از لغت شناسان فوت شده ، مى آورد .

اينها بعضى از نمونه هايى اند كه پويايى سيد على خان را بر ذكر حركت عين الفعل مضارع و استدراك او را بر لغويان - آنچه را در معجم هاشان نياورده اند - مى نماياند ؛ اين كار وى ، به جهت غنى سازى لغت شناسى است و فزونى در پُر توان ساختن زبان عرب .

ح) ذكرِ حروف تعديه و بيانِ اختلاف معنا با تغيير آنها

فرهنگ هاى لغت عربى در اين زمينه دچار دو رخنه و نقص شده اند كه از بين بُردن آن واجبِ ضرورى است .

1 . يكى از اين دو عيب همان است كه استاد شدياق مى گويد :

از كاستى ها اين است كه آنان لفظى را با لفظ ديگر تعريف مى كنند بى آنكه فرق ميان آن دو را با نظر به تعديه شان به حرف جر ، يادآور شوند ؛ مثل اين سخن جوهرى كه مى نويسد : «الوَجَل : الخَوف»

ص: 280


1- تاج العروس 17 : 474 - 475 .

(وَجَل يعنى تَرس و بيم) و عبارتِ قاموس و مصباح مانند آن است ؛ با اينكه «وَجِلَ» با «مِن» متعدى مى شود و «خافَ» مُتَعدّى بنفسه [ بى حرفِ جر متعدّى ] مى باشد .

و نيز اين سخن كه : «الجَنَفُ : الميل ، وقد جَنِفَ يَجْنَفُ جَنَفاً ، ومنه قوله تعالى « فَمَنْ خَافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً »(1) ...» ؛ جَنَف به معناى ميل (و گرايش به ستم) است ، و از اين ماده است سخن خدا كه مى فرمايد : «هركه ترسيد وصيّت كننده ستم ورزد» .

اين عبارت ، اين پندار را به ذهن مى آورد كه گفته مى شود : جَنِفَ عنه وعليه وإليه ؛ چنان كه گفته مى شود : مالَ عنه وعليه وإليه .

و عبارت مصباح چنين است : جَنِفَ جنفاً (از باب تَعِبَ) : ظَلَمَ .

اين سخن اين توهُّم را ايجاد مى كند كه گفته مى شود : «جَنِفَهُ» چنان كه گفته مى شود : «ظَلَمَهُ» .

و عبارت عُباب اين گونه است : «الجَنَف : الميل والجور والعدول .

و مانند اين سخن مصنّف [ يعنى فيروزآبادى ] : «العَتْب : المُوجدة والملامة» ؛ عَتْب ، خشم و سرزنش است .

«لامَ» ، متعدى بنفسه است ، و «عَتَبَ» و «وَجَدَ» ، به «عَلَى» متعدى مى شود .

و نيز اين سخن وى : «العَوْذُ : الإلتجاء ؛ كالعياذ ... والإستعاذة» ؛ عَوْذ ، پناه آوردن است ، مانند عياذ ... و استعاذه .

«عاذَ» با «باء» متعدى مى شود ، و «اِلْتَجَأ» با «إلى» . .

ص: 281


1- سوره بقره (2) آيه 182 .

و عبارت المحكم چنين است : «عاذَبه عوذاً وعياذاً ومعاذاً : لاذبه» ؛ به او پناه بُرد .

و همچنين مانند اين سخنش در آخِر ماده «حسب» ، كه مى گويد : «واحْتَسَبَ : انتهى» .

«اِنتهى» با «عن» متعدى مى شود كه مطاوع «نَهَى» و به معناى خوددارى ورزيدن و دست كشيدن است ؛ و نيز به «إلى» متعدى مى شود، در حالى كه «اِحْتَسَبَ» متعدى بنفسه است مانند «اِحْتَسَبَ اَجْراً عند اللّه» ؛ يعنى پاداش را نزد خدا ذخيره ساخت ، و نيز با «باء» متعدى مى گردد مانند «اِحْتَسَبَ بالشيء» ؛ يعنى به آن چيز بسنده كرد، و«فلانٌ لا يَحْتَسَبُ به» ؛ يعنى فلانى آن را به حساب نمى آورد .

اين نمونه ها [ براى نماياندن اين كاستى ] كافى است(1) .

هرچند ما همه قصورى را كه استاد شدياق بيان مى دارد دربست نمى پذيريم ؛ زيرا لغويان - حتى فيروزآبادى - اين دقتى را كه استاد لازم دانسته ، لحاظ نمى كنند . آنان مؤدّى و معناى كلمه شرح داده شده را بيان مى كنند ، و آن را به آنچه واضح تر و آشكارتر و شناخته تر نزد شنونده است ، روشن مى سازند ؛ يعنى آنان نفس معناى مصدرى را در نظر مى گيرند بى ملاحظه فعل ماضى ، چه رسد به ملاحظه حرفى كه فعل به آن متعدى مى شود .

زيرا غرض ، بيان كردن و روشن تر ساختن و تعريف (شناساندن) است ، آنان به ماسواى اين ملتزم و پايبند نمى باشند .

بلى ، چه بسا سخن او متين و اشكالش در اَفعال وارد باشد ؛ زيرا آنان هنگامى که .

ص: 282


1- الجاسوس : 12 .

فعلى را با فعلى شرح مى دهند ، تعديه آن فعل به حرفى كه فعل اول به آن متعدى مى شود به ذهن تبادر مى كند ؛ در مثل اين موارد شايسته است دقت شود و معادل آن فعل ، فعلى بياورند كه مانند همان فعل نخست متعدى مى گردد .

مى گويم :

هرچند ما مطلب پيشين استاد شدياق را نمى پذيريم و اين سخن اخير را تأييد مى كنيم ، مُعجم طراز را از اين اِشكال - كه شدياق مطرح مى كند - تهى مى بينيم ؛ اين سخن با دقّتى كه در آن است در كتاب طِراز جارى نمى باشد ، زيرا با نهايت دقت در اين قلمرو نگاشته شده است تا آنجا كه مانند اين نكات سلبى - كه به راستى ظريف است - در آن راه ندارد .

اشكالى را كه شدياق بر قاموس گرفته - در اين عبارت : «العَتْب : الموجده والملامة» - به فرض پذيرفته شود ، در اصلِ لغت مرتفع است و به ويژه با ملاحظه آنچه سيد على خان در ماده «عتب» مى آورد ، آنجا كه مى گويد : «عَتَبَ عليه وعَتَبَهُ : إذا وَجَدَ عليه» ؛ آن گاه كه كسى بر ديگرى خشمگين شود ، گويند : عَتَبَ عليه وعَتَبَه (او را عتاب كرد) .

در اينجا مى بينيم كه «وَجَدَ» و «عَتَبَ» هر دو به «على» متعدى شده اند ، و اين دقت سيد على خان را مى رساند . از سويى شرح «عَتْب» به «ملامت» اشكالى ندارد ؛ زيرا «لامَ» مانند «عَتَبَ» ، بنفسه متعدى مى شود .

و آنچه را در ماده «عوذ» طرح مى كند ، در طراز مرتفع است ؛ زيرا سيد على خان مى نويسد : «عاذَبه ... لَجَأَ إليه واعْتَصَمَ به ، كأعاذَ به وتَعَوَّذَ واستعاذَ به» .

سيد على خان فعل ثلاثى «عاذ» را به صورت متعدى به حرف «باء» مى آورد ، و آن را به «لَجَأَ» شرح مى دهد و يادآور مى شود كه اين فعل [ نيز ] به «إلى» متعدى مى شود ، و

ص: 283

به اين ترتيب ، توهُّم را مى زدايد ؛ سپس معادل تعدّى به حرفِ فعلِ مشروح ، فعلى را مى آورد و مى گويد : «واعتصم به» ، اين فعل با «باء» متعدى مى شود ؛ چنان كه «عاذَ» با «باء» متعدى مى گردد .

آنچه را شدياق در ماده «حسب» طرح كرده نيز در طراز جبران شده است ؛ زيرا سيد على خان مى نويسد : «واحتسبتُ بكذا : اكتفيت ...» ، چنان كه فعل «احْتَسَبَ» به «باء» متعدى مى شود ، «اكتفى» نيز به «باء» تعدى مى يابد ، از اين رو اشتباه و ابهام پيش نمى آيد .

اينها نمونه هايى از اشكالاتى اند كه بر قاموس صورت گرفته است ، و با تطبيق آن بر طراز روشن گرديد كه طراز از اين خدشه ها تهى است ، و اين ويژگى شگفتى ندارد ؛ زيرا طراز روش دقيقى را مى پيمايد كه با آن بسيارى از ناسازگارى هايى را كه فرهنگ هاى زبان عربى به آن گرفتار شده اند ، از بين مى رود .

همه كتاب و ابواب و فصول آن ، چنين است ؛ خواننده آن را تهى از ايهام و تعقيد (ناگويايى و پيچيدگى) مى يابد ، بلكه دست رسى به موادّ آن روان و آسان مى باشد ؛ به ويژه در بحث اَفعال ، به اعتبار تعدّى شان و حروفى كه به آن متعدى مى شوند .

آنچه سيد على خان را از واقع شدن در اين نقص دور ساخته است ، اهتمام او به ذكر افعال و شرح آنها به اَفعال ديگر - يا به جمله اى كه وافى به شرح معنايش باشد - است ؛ پس از آن ، وى آنچه را از اَفعال اشتقاق مى يابد (مصدر ، اسم مصدر ، اسم مكان ، اسم زمان ، اسم آلت ، ...) مى آورد ، وى از شرح مصدر به مصدر ديگر يا متصرّفات و مشتقّات معادل آن مى پرهيزد ؛ و همين نكته او را از فرو افتادن در اشكالِ اختلاف تعدّى آن دو [ فعل ] به اين حرف يا آن حرف ، دور مى سازد .

سيد على خان ، فعل را با فعل شرح مى دهد با در نظر گرفتن دو فعل از جهت دقت در رساندن معنا و حرفى كه به آن متعدّى مى شوند .

ص: 284

2 . نقص ديگرى كه در كتاب هاى مهم لغت ملاحظه مى شود ، ذكر همه استعمالات

فعل و اختلاف معانى آنهاست بى آنكه آنچه را كه به آن متعدى مى شود روشن سازند ، بلكه بسا آنان فعل را بى حرف تعدى مى آورند سپس آن را به چيزى كه اقتضاى وجود حرف تعديه در آن است ، شرح مى دهند . اين امر ، فرصتِ شناسايى كيفيّت استعمال صحيح فعل و معنايى را كه در جمله ها مى يابد ، بر جوينده تباه مى سازد .

در اين عرصه ، سيد على خان دَونده اى است كه در ميدان مسابقه پيش تاز و برنده است ؛ زيرا در جداسازى هر معنا برحسب هر استعمال (سازگار با حرف تعديه) بسيار دقت مى ورزد ، و اين شيوه در كتابش فراگير و شايع است ؛ از اين رو ، نظام محكم و بافت استوارى را در اين باب پى مى ريزد .

بعضى از نمونه هاى آن در اين زمينه چنين است :

در ماده «زأزأ» مى گويد :

زَأْزَأَه زَأْزَأةً : طَرَدَهُ وخَوَّفَهُ (طردش كرد و او را ترساند)

و - عنه الخوفَ : جَنَّبَهُ (ترس را از او دور ساخت) ...

وتَزَأْزَأَ : تَزَعْزَجَ (لرزيد ، جنبيد)

و - منه : خافَ وتصاغَرَ له هيبةً (ترسيد ، و به جهت هيبت او ، خود را كوچك و ناچيز نماياند) .

و - عنه : تَوارَى (پنهان ساخت)

و - في مَشيِهِ : حَرّكَ عِطْفَيْه جُهْده (با نهايت توان شانه هايش را حركت داد) .

اين سخن سيد على خان كه «زَأْزَأَ عنه الخوفَ» را به معناى دور ساختن ترس از شخص آورده است، در معجم هاى متداول يافت نمى شود درحالى كه اين استعمال درست مى باشد و از «زَأزَأَه» به معناى طرد كردن و راندن گرفته شده ، و آن گاه كه به

ص: 285

«عن» متعدى شده معناى آن «طَرَدَ عنه» گرديده ؛ يعنى «جَنَّبَهُ» [ ترسِ او را زدود ] .

و اين سخنش را كه «تَزَأْزَأَ عنه : توارَى» ، ارباب معاجم با حرف تعديه نياورده اند و بر تفسير «تَزَأزَأ» به «توارَى : پنهان كرد» و «اِخْتَبَأ : مخفى ساخت» ، بسنده كرده اند ، بى آنكه اشاره كنند به چه حرفى متعدى مى شود يا اين فعل چگونه به كار مى رود ، و به شعر جَرير استشهاد كرده اند كه مى گويد :

تَبْدو فتُبدى جمالاً زانَه خَفَر إذا تَزَأزَأَت بالسُود العَناكيب

معناى آن اين است كه از [ چشم ] مردم خود را پنهان ساخت . فرهنگ ها آن را به «توارَى» كه به «عن» متعدى مى شود شرح كرده اند بى آنكه به استعمال «تزأزأ» با «عن» تصريح كنند . اين كار ، مُوهِم آن است كه اين ماده بى حرف «عن» بر معناى «توارى» دلالت دارد ، و همچون سيد على خان آگاه نمى سازند كه اين ماده با «عن» استعمال و متعدى مى گردد و در اين هنگام معنايش - با زمانِ تعدى به حرف «من» - فرق مى كند .

و چنين است استعمال «تَزَأزَأَ في مَشْيه» كه به معناى نهايت حركت دادن شانه ها (هنگام راه رفتن) است ؛ لغويان بر اين سخن بسنده كرده اند كه : «تَزَأزَأَ : مَشَى مُحَرِّكاً أعطافَه كهيئة القصّار» ؛ به راه افتاد در حالى كه پهلوهايش را چون رخت شوى حركت مى داد .

سيد على خان روشن مى سازد كه اين استعمال در ضمن [ آمدن اين ماده ] با حرف جر «فى» است تا معناى تحريك عِطْف (دوش) آشكار گردد ؛ از اين رو نخست «تَزَأَزَأ في مشيه» را مى آورد ، آن گاه آن را به حركت دادن شانه ها شرح مى دهد .

در ماده «فشأ» مى گويد :

وَاَفْشَأَ عليهم : اِستكبَرَ ، فهو مُفشِئٌ (بر آنان گردن فرازى كرد ، پس او مستكبر و خودخواه است) .

ص: 286

سيد على خان «أفْشَأَ» را با حرف «على» متعدى مى كند ، آن گاه آن را به «اِسْتَكْبَرَ» معنا مى كند ، معناى دقيق براى اين فعل و استعمال صحيح ، همين است . فرهنگ هاى

لغت در اين باره تساهُل ورزيده اند و به «اَفْشَأَ : اِسْتَكْبَرَ» بسنده كرده اند ، غافل از اينكه «استكبر» به «على» متعدى مى شود ، پس بايد فعلى كه به آن تفسير شده ، متعدّى به «على» باشد .

سيد على خان ، اين قصور يا تقصير را تلافى مى كند ، و اَفعالِ مشروح را به استعمالات اصيل و حروف [ تعديه ] شان بازمى گرداند تا با افعالِ شارح از حيث تعدّى هماهنگ درآيد .

در ماده «فطأ» مى گويد :

فَطَأَ ظَهْرَ البعير : غَمَزَهُ فَتَطَأْطَأَ له (پشت شتر را فشار داد و شتر برايش خم شد و گردن فرو آورد [ و آماده شد كه شخص بر او سوار شود ] )

و - عليه : حَمَلَ عَبْأً ثقيلاً فَتَطامَنَ (بار سنگينى بر شتر بار كرد از اين رو ، پشت شتر فرو رفت) .

اين دو معنا - با فرقى كه ميانشان هست - به نهايت روشن اند ؛ «فَطَأَ» بنفسه متعدى است ، در مقابل شرح آن «غَمَزَ» متعدى بنفسه مى باشد ؛ و «فَطَأَ» متعدى به «على» نيز در برابرش «حَمَلَ» متعدى به «على» قرار دارد ؛ معناى متعدى بنفسه آن غمز (فشردن) و خم شدن شتر است ، و معناى متعدى به «على» بار كردن شتر و فرو آمدن آن از سنگينى بار مى باشد .

آن گاه كه عبارات لغويان در استعمالِ اين فعل نگاه شود ، توده هولناكى از خلطِ ميان اين دو معنا رُخ مى نمايد ، به گونه اى كه خواننده فرق ميان آن دو را به آسانى درنمى يابد .

در قاموس و تاج العروس آمده است :

ص: 287

فَطَأَ ظهرَ بعيره (بر وزن مَنَعَ) ؛ يعنى بر شتر بار سنگينى انداخت پس [ شتر ] آرام گرفت [ و پشتش ] فرو رفت(1) .

در كنز اللغوى - اثر ابن سكيت - مى خوانيم :

«فَطَأْتَ ظهر دابّتك» زمانى گفته مى شود كه بر آن سنگين بار كنى(2) .

در كتاب الأفعال (ابن قطّاع) آمده است : «فَطَأَ ظَهْرَ الدابّة» ؛ بر پشت مركب بار سنگين انداخت ، از اين رو پشتش خم شد(3) ... و نيز [ اين فعل ] به معناى با دست بر پشت حيوان زدن ، آمده است .

در الأفعال (سَرَقُسْطى» مى خوانيم : هنگامى كه شخص حيوان را سنگين بار كند و پشت آن فرو رود ، گفته مى شود : «فَطَأَ ظهرَ الدابّة»(4) .

در عُباب و صحاح مى خوانيم : «فَطَأه» ؛ يعنى به پشتش زد ، مانند «حَطَأَهُ»(5) .

و در جمهرة اللغة آمده است : هنگامى كه بر حيوان بار سنگينى اندازى تا دو نيمه شود يا او را بزنى تا آرام گيرد [ مى گويى : ] «فَطَأْتُ ظهرَه ، اَفْطَؤُه فَطْأً»(6) .

و اين چنين عباراتشان در دو معنا متداخل اند ، و فرق ميان «فَطَأَ ظهرَ البعير إذا حَمَلَ عليه حملاً ثقيلاً» و ميان «فَطَأَه إذا ضَرَبَه حتّى يَطمئنّ» ، حِسّ نمى شود مگر با سختى زياد ؛ زيرا روشن ترين عبارات آنها در اين مورد عبارت جمهرة است كه فرق را به شكل واضح نمى نماياند .

سيد على خان با تعديه بنفسه اَوّلى و تعديه دومى به «على» - زيرا در آن معناى .

ص: 288


1- القاموس ، ونيز تاج العروس ، ماده «فطأ» .
2- الكنز اللغوى : 212 .
3- الأفعال (ابن قطّاع) 2 : 484 .
4- الأفعال (سرقسطى) 4 : 32 .
5- العباب ، و نيز الصحاح ، ماده «فطأ» .
6- العباب ، و نيز الصحاح ، ماده «فطأ» .

حمل و بار است - ميان دو معنا و استعمال ، فرق مى گذارد ؛ و ميان «تطامُن وتطأطُؤ مِن الغمز» و بين پايين آمدن و فرو رفتن كمر حيوان از حمل (بار) بر آن ، آشكارا فرق نمايان مى گردد .

در ماده «ذأر» مى نويسد :

ذئِرَ (بر وزن تَعِبَ) : غَضِبَ واشتدّ غَيْظُه (غضبناك شد و خشمش شدت يافت) .

و - منه : فَزِعَ (ترسيد)

و - عليه : اجترء (جرأت يافت ، دلير شد) ...

و - به : ضَرِىَ واعتاده ، فهو ذَئِرٌ (خو گرفت و عادت كرد ، پس او دلير و نترس است) .

اين استعمالات با اين نظم و ترتيب و با اين روشنى در معجم ها ذكر نشده اند ، بلكه به صورت درهم آمده و درجه وضوحشان ميان عبارت ها متفاوت است ؛ جاى شگفتى است كه آنان همه گفته اند : «ذَئِرَ : فَزَعَ (ترسيد)» و آن را به «من» متعدى نكرده اند ، ليكن سيد على خان اين دقت را ملاحظه مى كند و استعمال آن را با «من» مى آورد و مى گويد : «ذَئِرَ منه : فَزَعَ» ؛ زيرا «فزع» نيز به «من» متعدى مى شود - گفته مى شود : «فَزِعَ منه» - اين استعمال درستى است كه با «فَزَعَ منه» مقابله مى كند .

در ماده «قيس» مى گويد :

قاسَ به وعليه وإليه قيساً (بر وزن باع) : قَدَّرَه به ، فانقاس (به آن اندازه گرفت ، پس اندازه شد) .

در اينجا سيد على خان حروفى را كه به آنها فعل «قاس» متعدى مى شوند («ب» و «على» و «اِلى») مى آورد ، با اينكه ديگر معجم ها بعضى از آنها را مى آورند و بعضى را ذكر نمى كنند . در صحاح ، تعديه آن فقط با «ب» آمده است ، و در لسان العرب و

ص: 289

قاموس و عباب ، تعديه آن با «ب» و «على» ذكر شده است ؛ سيد على خان تعديه اين ماده را با «اِلى» بر آنان استدراك مى كند .

در ماده «بوص» مى نويسد :

باصَه بَوْصاً (بر وزن قال) : تقدَّمه ، وسَبَقَهُ ، وفاته ، واستعجله في تحميله إيّاه امراً لا يَدَعَهُ يتمهّل فيه (او را پيشى جست و سبقت گرفت و پشت سر نهاد ، و با تحميل اَمرى او را به عجله وا داشت تا نگذاردش كُندى كند) .

و - عنه : هرب (گريخت) .

و - منه : استتر (پنهان شد) .

و - عليه : اَلَحّ و سار سيراً شديداً ... ومنه خمس بائص أي جاد مستعجل (به ستوه آورد و به شدت سير كرد ... و از اين ماده است «خِمْس بائص» يعنى شتران شتابنده به آبخور) .

و - من العمل : تَعِبَ (خسته شد) .

اين ترتيب ، دست يابى به ماده لغوى و فهم آن را آسان و سريع مى سازد و تهى از آشفتگى و پيچيدگى است ؛ به جهت روشنى هر استعمالى بر طبق حرف جر و آنچه به آن تعلق دارد .

با مقايسه ساده اين استعمالات با آنچه در فرهنگ هاى لغت آورده اند ، فرق شاخص و آشكارى ميان روش سيد على خان - در ذكر افعال و متعلقات آنها - و تيرگى روش آنان ، نمايان مى شود و اينكه آنان معانى مجمل را در ضمن مصادر مى آورند بى آنكه چگونگى استعمال فعل آن را روشن سازند كه با كدام حرف فلان معناى مقصود را مى دهد ، و چگونه مفاد فعل با تبديلِ حروف متعلق به آن ، عوض مى شود .

ص: 290

در قاموس مى خوانيم :

البَوْص : السبق ، والتقدّم ، والإستعجال ، والإستتار ، والهرب ، والإلحاح ... والتعب ؛

بوص : جلو افتادن است ، و پيشى گرفتن ، و شتاباندن ، و پنهان شدن ، و گريختن ، و پافشارى كردن ... و رنج و خستگى .

وى مصدر و معانى آن را به اجمال مى آورد بى آنكه فعل يا كيفيّت استعمال آن را ذكر كند .

در لسان العرب آمده است :

بوص : پشت سر نهادن است و سبقت گرفتن و پيشى جستن ؛ باصه يَبُوصُ بَوصاً فاستباص : او را سبقت گرفت و پشت سر نهاد ... نيز «بوص» شتاباندن است .... بُصْتُه : او را به عجله واداشتم ... باصه : او را در نورديد (و از او پيش افتاد) ... و از اين ماده است حديث عمر :

«أنّه اَرادَ أن يَسْتَعْمِلَ سعيدَ بنَ العاص ، فباصَ منه» ؛ عمر خواست سعيد بن عاص را به كار گيرد ، وى گريخت و پنهان ماند و از دست رس او خارج شد .

[ مشاهده مى شود كه ] وى مصادر و اَفعال را به هم مى آميزد و بعضى را مقدم و برخى را مؤخر مى آورد ، و حديث عمر را به سه معنا شرح مى دهد كه ميانشان تفاوت دقيق است ؛ همه اينها نامترتّب و نامنظّم مى باشد و اثرى روشنى از فعل - و حرفى كه فعل به آن متعدى مى شود - نيست .

در صحاح مى خوانيم :

بوص : سبقت گرفتن و پيشى جستن است ، امرؤ القيس مى گويد : اَمِن ذِكر لَيلى إذ نَأْتُك تَنوصُ ؟ فتقصُرُ عنها خُطوةً وتَبُوصُ ؟

ص: 291

چرا وقتى از ليلى ياد مى كنم جلو مى خيزى ؟ گامى پس مى روى و گامِ ديگر مى شتابى .

خِمْس بائص : شتران شتابانده ...

[ در اين مأخذ ] مصنّف مصدر را مى آورد و به شعرى بر آن استشهاد مى كند كه در آن فعل مضارع است ، آن گاه معناى «استعجال» را در ضمن اسم فاعل آن مى آورد ، و هرگز فعل ماضى و معانى اش را ذكر نمى كند .

و در تهذيب مى خوانيم :

بَوص : جلو افتادن و سبقت گرفتن است ؛ گويند : «باصَني الرجلُ» ؛ آن مرد از من گذشت و پيشى گرفت .

ليث مى گويد : بَوْص اين است كه در تحميل امرى بر انسانى او را بشتابانى و رهايش نسازى كه درنگ ورزد [ و به آرامى راه رود ] و انشاد مى كند :

فلا تَعْجَل عَلَيّ ولا تَبُصْني ودالِكْني فإنّي ذو دَلال

بر من سبقت مگير ومرا نشتابان ، نوازشم كن كه من با كرشمه و نازم.

وسار القوم خِمْساً بائصاً ؛ قوم شتابان سير كردند ...

ثعلب از ابن اعرابى نقل مى كند كه : هنگامى كه شخص مسابقه دهد [ گويند ] «بَوَّصَ» ، و آن گاه كه در ميدان مسابقه پيش تازد (و برنده شود) [ گويند ] «بَوَّصَ» ...(1)

بنابراين ، اَزهرى نيز مصدر و بعضى از معانى اش را مى آورد ، آن گاه فعل ماضى را ذكر مى كند ، سپس مصدر و معناى استعجال را بازمى گويد ؛ پس از آن ، شعرى را به .

ص: 292


1- تهذيب اللغه 12 : 258 .

عنوان شاهد مى آورد كه در آن فعل مضارعِ اين ماده است و بعد ، جمله اى را يادآور مى شود كه در آن اسم فاعل «بائص» هست ، و معناى ديگرى را براى «بوص» ذكر مى كند و آن گاه باب تفعيل آن را مى آورد .

اين آشفتگى در ديگر فرهنگ هاى لغت [ نيز ] هست ، همه آنها بر همين مدار مى چرخند(1) .

هنگامى كه اين عبارات با آنچه سيد على خان آورده مقايسه شود [ مى توان دريافت كه وى چقدر منظم و زيبا نخست ] فعل ثلاثى متعدى بنفسه را مى آورد كه به معناى پيش افتادن و سبقت گرفتن و پشت سر نهادن است ، آن گاه آن را با «عن» متعدى مى كند كه به معناى گريختن مى باشد ، و به «من» كه استتار و مخفى شدن را مى رساند (و همين معنا درحديث عمر مقصود است) و به «على» به معناى اِلحالح (وادارسازى) مى باشد؛ زيرا «اَلَحَّ» به «على» متعدى مى شود ؛ و از اين نظر است كه معناى «بوص» هنگام تعديه به «من» نسبت به «على» ، فرق مى كند و به معناى «تعب : رنج و زحمت» است .

و به اين ترتيب در كتاب طراز اول ، هيچ خلط و آشفتگى و بى نظمى ، در ذكر فعل ماضى و استعمالات آن براساس حروف تعديه ، ديده نمى شود .

آنچه را آورديم در اين مقام كفايت است .

ط) حُسن استقراء و استقصاء

از ويژگى هاى كتاب طراز ، تلاش در استقراء و استقصاء و گردآورى [ واژه ها [ و بيان وجوه و لغات است (خواه اين واژه ها در جمع ها باشند يا در مصادر يا در اسم هاى جامد يا سائر مشتقات) و همچنين بيان وجوه اعراب و صورت هايى كه

ص: 293


1- نگاه كنيد به ، جمهرة اللغة 1 : 351 ؛ العين 7 : 169 ؛ معجم مقاييس اللغة 1 : 317 - 318 ؛ المحيط 8 : 204 .

عرب در جمله ها به آن سخن مى گويد . اين مزيّت را - با اين گستردگى - ما در فرهنگ هاى ديگر نمى يابيم ؛ زيرا آنها بعضى را دون بعضى آورده اند ، آن كه مى كوشد بيشترين وجوه و لغات و جمع ها و مصادر را بياورد، از استقصاى همه آنها درمى ماند و به آنچه سيد على خان در طراز اولش دست يافته ، نمى رسد .

در ماده «بدأ» مى گويد :

وَافْعَل هذا بادِئَ بَدْءٍ (بر وزن فَلْس) و بادِئ بَدِئ (بر وزن بَديع) و بادِئَ بَدِئ (بر وزن كِتْف) و بَدْءَ بَدْءٍ (بر وزن فَلْس در هر دو) و بَدْأةَ بَدْأةٍ (بر وزن ضَرْبَةَ ضَرْبَةٍ) در همه اينها واژه اول اضافه به دوّمى است و وجود همزه در هر دو واژه .

وبَدْءَ ذي بَدْءٍ (بر وزن فلس در هر دو) وبَدْءَ ذي بَداءَةٍ (بر وزن فَلْس وسَحابَه) ، وَبَدْءَ ذي بَدْأَة (بر وزن ضَرْبَ ذِي ضَرْبَةٍ) وبَدْأَهَ ذي بَدْءٍ (بر وزن ضَرْبَة ذي ضَرْب) وبَدْأةَ ذي بَدْأةٍ (بر وزن ضَرْبةٍ ، در هر دو) وبَدِئَ ذي بَدِئ (بر وزن بديع ، در هر دو) و بَدأةَ بَدْأةَ به صورت مبنى (بر وزن صَحْرَةَ بَحْرَةَ) هر دو كلمه - در همه اينها - با همزه .

و بادِى بَدِئ (بر وزن بديع) و بادى بَداء (بر وزن سَحاب) و بادى بَدْء (بر وزن فَلْس) به سكون ياء اول پس از قلب [ همزه به يا ] از باب تخفيف در هر سه واژه ، و همزه دومى در هر سه .

و بادِىْ بَدِىْ - به ياء ساكن در هر دو - و بادِى بَدا (بر وزن قالى قلا) و بادِى بَدِىّ (بر وزن وادى عَلىّ) وبادِى بَدٍ به سكون ياء اول و حذف لام دوم (بر وزن يَدْ) .

وَاْفْعَلْه بَديئاً (بر وزن بَديع) وبَدْءاً ، اوّلَ بَدْءٍ (بر وزن فَلْسٍ) به وجود همزه در هر دو .

ص: 294

همه اينها به اين معناست :

«اِفْعَلْهُ مُبْتَدِئاً به أوّلَ كلِّ شيء» ؛ در آغاز هر چيز به آن ابتدا كن (سر آغازت در هر كارى آن باشد) .

هيچ مصدرى از مصادر ، اين لغات را گرد نياورده است ! هيچ كس آنها را به اين

نظم و ترتيب ذكر نكرده است احدى به مانند آنچه سيد على خان مثال هاى روشن زده است ، براى آنها مثال نزده است به گونه اى كه بر دانش پژوى علم و لغت ، هيچ يك از اين لغات مشتبه نمى گردد .

سيد على خان نخست آنچه را در هر دو كلمه مهموز گفته شده - و اولى اضافه به دومى است - مى آورد . آن گاه دو كلمه مهموز را كه «ذي» در ميانشان قرار گرفته ذكر مى كند . سپس در آخر اين استعمالات ، آنچه را مهموز مبنى گفته شده مى آورد و براى آن به «صَحْرَةَ بَحْرَةَ» مثال مى زند .

پس از آن ، آنچه را كه گفته شده - اولى با سكون ياء اضافه شده به دومى مهموز - ذكر مى كند . آن گاه استعمالات پراكنده اى را ذكر مى كند كه هيچ گردآورنده اى آنها را اَخيراً گرد نياورده است .

از اين نظر كه كتاب طراز آنها را جمع آورى مى كند و به استقصاى همه وجوه اين استعمال مى پردازد - با اينكه ديگران همه آنها را گرد نياورده اند - بر همه معجم ها برترى دارد ؛ چنانچه از همه فرهنگ ها پيشى جسته است به عرضه نيك و زيباى واژه ها و آوردن مثال براى هر استعمال مُبهم آنها(1) . .

ص: 295


1- مقايسه كنيد با لسان العرب 1 : 27 ، و صحاح 1 : 35 ، و قاموس 1 : 8 ، و عُباب 1 : 23 ؛ زيرا بعضى از آنها را ذكر مى كنند و بقيه را به باب معتل حواله مى دهند ، با تصريح به اينكه ترك همزه به جهت كثرت استعمال است ؛ و تهذيب اللغة 14 : 203 - 204 ، ماده «بدا» ، والمفردات : 40 ، ماده «بدا» ، والمحيط 9 : 375 .

در ماده «جبأ» مى نويسد :

الجَبْ ءُ (بر وزن فَلْس) مفرد آن «جَبْأَة» است (مانند كَمْ ء وكَمْأَة) و آن قارچ قرمز مى باشد ... جمع آن «اَجْبُؤ» وجِباء (بر وزن رِجال) و «جِبَأَة» (بر وزن قِرَدَة) و «اَجْباء» (بر وزن اَحمال) است .

فرهنگ هاى لغت ، اين جمع ها را پراكنده و آشفته و نامترتّب آورده اند . بعضى از آنها ترديد دارند كه جمع است يا اسم جمع ؟! سيد على خان آنها را به ترتيب يكسان ثبت مى كند و همه را جمع مى شمارد .

جاى شگفتى است كه همه فرهنگ ها جمع «اَجْباء» (بر وزن اَحْمال) را نياورده اند با اينكه اين جمع - در جمع قِلَّه - بيشتر مسموع است ؛ زيرا مفرد آن بر وزن فَلْس مى باشد .

در شرح شافيه مى خوانيم :

مَسموع در [ جمع ] قِلّه «فَعْل» - در غير اَجوف - اَفعال است ؛ مانند «أَنْف» و «آناف» ... و گاه در «فَعَل» ، بر «اَفْعُل» و «اَفْعال» در [ جمع [ قلت و كثرت بسنده كرده اند(1) .

در ماده «دفأ» مى گويد :

دَفِئَ الرجلُ دَفَأً (بر وزن تَعِبَ تَعَباً) و دَفاءً ودفائِيَة (بر وزن ذَهاب وكراهِيَة): خلاف «بَرَدَ» است [ يعنى آن مرد گرم شد ] مصدر «دفائِيَة» را معجم ها نياورده اند .

در ماده «سرأ» مى نويسد :

سَرَأَتِ الجَرادَة (بر وزن مَنَعَت) سَرْءاً ومَسْرَءاً : ملخ تخم گذاشت ؛ مانند «سَرَّأَتْ تَسْرِئَةً» . .

ص: 296


1- شرح الشافيه 2 : 91 - 375 .

معجم ها ، مصدر «مَسْرَءاً» را نياورده اند ، با اينكه آن مصدرِ ميمى قياسى است ، نظام در شرح شافيه مى گويد :

مصدر [ ميمى ] از ثلاثى مجرّد نيز بر وزن «مَفْعَل» به طور قياسى و شايع ، مى آيد(1) .

در ماده «قمأ» مى نويسد :

قَمَأَ إلى المنزل قَمْأً وقُمُوءاً : به منزل درآمد .

مصدر «قُمُوءاً» را لغت شناسان نياورده اند .

و نيز در همين ماده مى گويد :

قَمُؤَ الرجلُ (بر وزن كَرُمَ ومَنَعَ) قَمْأَةً (بر وزن هَضْبَة) ، و قِمْأً (بر وزن عِهْن) ، وقُمْأً (بر وزن قُفل) ، وقَماءً وقَماءَةً (بر وزن سَحاب وسَحابَة) ، وقَمِئَ قَمَأً (بر وزن تَعِبَ تَعَباً) : خوار و ذليل گشت ، و در چشم مردمان كوچك و حقير شد .

همه اين مصدرها را كتاب هاى لغت در زمينه واحد گرد نياورده اند ، تنها به طور پراكنده ذكر كرده اند ؛ زيرا هر مصدرى بعضى از آنها را آورده و بعض ديگر را ذكر نكرده است .

- در لسان العرب مى خوانيم : قَمَأَ الرجلُ وغيرُه ، وقَمُؤَ قَمَأَةً وقَماءً وقَمَاءةً .

- در صحاح آمده است : قَمُؤَ الرجلُ قَمَاءً وقَمَاءةً : آن مرد به ذلّت افتاد .

- در تهذيب اللغه مى خوانيم : وقد قَمُؤَ الرجلُ قماءَةً(2) .

- در عُباب آمده است : قَمُؤَ الرجلُ قَماءَةً وقَمَاءً . .

ص: 297


1- شرح النظام : 75 .
2- تهذيب اللغه 9 : 363 .

- در قاموس مى نويسد : قَمَأَ (بر وزن جَمَعَ وكَرُمَ) قَمْأَةً وقَماءَةً وقُِمْأةً : ذليل و كوچك شد .

در حاشيه قاموس ، هنگام ذكر مصدر اخير ، مى آورد : «وقُِمْأً» ؛ ذكر «قماءً» و«قَمَأً» از مصنّف فوت شده است .

- در المحيط مى خوانيم : وقد قَمُؤَ قماءَةً(1) .

و اين چنين مى نگريم كه آنان بعضى از مصادر را بى بعض ديگر مى آورند ، بلكه بالاتر از اين ، مى بينيم كه آنان از فعل «قَمِئَ» (بر وزن تَعِبَ) و از مصدر آن «قَمَأً» غافل اند ، با اينكه بر فعل و مصدر تنصيص شده است ، در كتاب اَفعال ابن قطاع مى خوانيم : «قَمُؤَ قماءَةً» ؛ خوار و كوچك شد ، و چنين است : «قَمِئَ قَمَأً»(2) .

سيد على خان مصدرها را با ترتيب يكسان و در يك سطح گرد مى آورد ، و خلل و نقصى بر آنها وارد نمى سازد ؛ با اينكه اين مصادر را به دشوارى در يك جا مى توان يافت ، بلكه در حالت عادى ناممكن است .

افزون بر ذكر فعل «قَمُؤَ» و «قَمَأَ» و «قَمِئَ» (بر وزن كَرُمَ ومَنَعَ وتَعِبَ) ، كه صاحبان فرهنگ ها همه آنها را نياورده اند ، مهم در اينجا اين است كه سيد على خان همه مصدرها را گرد مى آورد ، و با اين ويژگى بر ديگر معجم ها برترى مى يابد .

در ماده «قنأ» مى گويد :

قَنَأَ اللبَنَ قَنْأً : شير را به هم زد ، مخلوط كرد .

مصدر «قَنْأً» را معاجم ذكر نكرده اند ، سيد على خان آن را مى آورد تا به چيزى از مصدرها خلل وارد نسازد ؛ افزون بر اين ، اين مصدر به طور قطع صحيح است ، در شرح شافيه ، ابن حاجب مى نويسد : .

ص: 298


1- المحيط 6 : 60 .
2- الأفعال 3 : 53 .

فراء مى گويد : هنگامى كه [ به فعلى بر وزن ] «فَعَلَ» دست يافتى بى مصدر سماعى ، مصدرِ آن را - براساس لغت حجاز - بر وزن «فَعْلاً» بياور(1) .

ذكر مصدر، نمونه اى از روش سيد على خان در كتابش هست و يكى از ويژگى هاى اوست ؛ زيرا مصادر و اَفعال و لغات را استقراء و استقصاء مى كند ، با اين قصد كه كاستى اى در آنها پديد نيايد .

در ماده «كفأ» مى گويد :

كُِفْ ء (بر وزن جُزْء ، و نيز به كسر مى آيد) و كُفُؤ (بر وزن عُنُق) ، وكُفُوء (بر وزن سعود) ، و كَفئ (بر وزن اَمير) ، و كِفْئ (بر وزن حِذر)، وكِفاء (بر وزن كتاب) و آن در اصل مصدراست: مثل و نظير .

اين لغات هشت گانه ، در هيچ مأخذى اين گونه گرد نيامده اند ، و به اين روشنى و بر اين ترتيب بى نظير و آشكار ذكر نشده اند ؛ با نگاه به آنچه در منابع ذيل آمده ، مى توان ميان آنها و طراز مقايسه به عمل آورد .

در مصباح فيومى آمده است :

و از اين ماده است «كَفِئ» - با همزه بر وزن فعيل - و «كُفُوء» (بر وزن فُعُول)، و كُفْ ء (مثل قُفل) : همه اينها به معنى مماثل (و نظير) است.

در صحاح مى خوانيم :

كَفِئ : نظير ، و چنين است «كُفْ ء» و «كُفُؤ» (بر وزن فُعْل و فُعُل) .

در قاموس آمده است : .

ص: 299


1- شرح الشافيه 1 : 151 .

وهذا كِفاؤُه وكِفْأَتُهُ(1) وكَفِيئهُ وكُفْؤُه وكَفْؤُه وكِفْؤُه وكُفُوءُهُ : مثله ؛ و اين كِفاءِ آن ... است ، يعنى مِثل (و مانند) آن مى باشد .

در لسان العرب مى خوانيم :

كفئ : نظير ، و چنين است «كُفْ ءو كُفُوء» (بر وزن فُعْل و فُعُول ...) ؛ مى گويى «لاكِفاءَ له» - و آن در اصل مصدر است - يعنى نظير (و مانندى) براى او نيست .

در تهذيب اللغة مى خوانيم :

زجاج در اين سخن « وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُؤاً أحَد »(2) مى گويد : در آن چهار وجه است ، قرائت [ يكى ] از آنها سه گونه است : «كُفُؤاً» ، «كُفْؤاً» ، و«كِفْأً» ؛ و جايز است «كِفاءً» - به كسر كاف و مد - و به آن قرائت نشده است ... گفته مى شود : فلان كَفِئُ فلان وكُفُؤُ فلان ...(3)

لسان العرب اين سخن را از تهذيب نقل مى كند .

در العُباب مى خوانيم :

كَفِئ : نظير ، و چنين است «كُفْ ء وكُفُوء» (بر وزن فُعْل وفُعُول) و «كِفْ ء» ... و «كِفاء» (مانند كِساء) و آن در اصل مصدر است .

در المحيط آمده است :

كُفْؤ : مثل ... وهو كَفِيئُك : يعنى او همتاى توست ... و كَفِئ (بر وزن فعيل) همان كُفْؤ مى باشد ... وفلان كِفاء لك ؛ فلانى نظير توست(4) . .

ص: 300


1- در نسخه اى از قاموس آمده است : «وكَفِيأَتُهُ» ؛ زَبيدى مى گويد : در بعضى نسخه ها به فتح و مدّ آمده است .
2- سوره توحيد (102) آيه 4 .
3- تهذيب اللغة 10 : 385 .
4- المحيط 6 : 336 .

و بدين سان ملاحظه مى شود كه فرهنگ هاى لغت جز بعضى از واژه ها را نمى آورند، وآنها را جدا وپراكنده ودسته دسته ذكرمى كنند؛ وبهترين كسى كه بيشترين مقدار آن را جمع آورى كرده ، فيروزآبادى است . و با وجود اين ، وى به ذكر دو تا از آنها اِخلال وارد مى سازد ؛ و آن «كُفُؤ» (بر وزن عُنُق) مى باشد ، و «كَفِئ» (بر وزن حَذِر) .

سيد على خان در جمع و استقراء و استقصاء سبقت مى جويد و آنچه را ذكر نكرده اند مى آورد .

در ماده «كلأ» مى نويسد :

«كَلاَء» (بر وزن سَبَب) علف است تر باشد يا خشك ...

و كَلاَءَتِ الأرض (بر وزن مَنَعت) و اَكْلاَءَت : زمين گياه درآورد ... وهي اَرضٌ كالِئَة وكَلِئَة وكَلِيئَة ومُكْلِئة(1) ومَكْلاَءة (بر وزن مَزْرَعَه) ، ذات كلأٍ أو كثيرته ؛ آن زمينى است كالِئة و ... يعنى داراى گياه يا پُر گياه (علفزار) است .

اين واژه ها درباره زمين داراى «كلأ : گياه» ، با اين شيوه ، در مصدرى جمع نشده است .

در قاموس مى خوانيم : «واَرض كَلِيئَة ومَكْلاَءَةٌ كثيرة» در نسخه زَبيدى به جاى «كَلِيْئَة» ، «كَلْئيّة» آمده است . در هر حال ، فيروزآبادى تنها دو واژه را مى آورد، و زَبيدى بر آن اين سخن را مى افزايد : «ويقال فيه أيضاً مُكْلِئة (بر وزن مُحْسِنَة)» و نيز گويند : «مُكْلِئَة» .

در تهذيب اللغة مى خوانيم : .

ص: 301


1- سيد على خان فرصت نيافته كه اين واژه را ذكر كند .

كَلاَء (مهموز) : آنچه چرانده مى شود ، و اَرض مُكْلئَة ... واَرض مُكْلِئَة ومِكْلاء(1) : زمينِ پر گياه ...

نَضْر مى گويد : اَرض مُكْلِئة ... والمُكلِئَة والكَلِئَة : همه به يك معناست(2) (وآن زمينى است كه [از علف آن] شتران سير مى شوند).

- در لسان العرب مى خوانيم : اَرض كَلئَة - بنابر نسبت - و مَكْلاَءَة ... ومُكْلِئَة .

- در صحاح آمده است : اَرض مُكْلِئَة وكَلِئَة ؛ يعنى زمين داراى گياه .

- در عباب هست : وقد كَلئت الأرض ، فهي كَليئة ؛ زمين گياه درآورد ، پس آن زمين .

گياه زار است .

- در مفردات راغب مى خوانيم : ومكان مَكْلأٌ وكالئٌ يكثُرُ كَلؤُهُ : مكان مَكْلاَء ... جايى است كه علف آن زياد است .

- در مصباح المنير آمده است : وموضع كالئٌ ومُكْلِئ : جايى كه در آن علف هست.

- در المحيط مى خوانيم : واَرض مُكلِئَة وكَلِئَة : مَكْلاَءَة ؛ زمين مُكلِئَة و ... : جاى علف زار(3) .

در اينجا روشن مى شود كه سيد على خان چگونه وجوه و لُغاتى را كه در مصادر پراكنده اند گرد مى آورد و آنها را استقصا مى كند و در يك جا مى نهد ، به گونه اى كه جوينده لغت اطمينان (بالايى) مى يابد كه واژه و لغت ديگرى وجود ندارد كه در اين معنا آن را بجويد .

در ماده «لبأ» مى نويسد : .

ص: 302


1- سيد على خان فرصت نيافته كه اين واژه را ذكر كند .
2- تهذيب اللغة 10 : 363
3- المحيط 6 : 328 .

لَبُؤَة (بر وزن مَثُلَة) : ماده شير ، «هاء» در آن براى تأكيد تأنيث است - چنان كه در «ناقه» و«نَعْجَه» هست - زيرا مذكرى از لفظ آن نيست تا اين «هاء» براى تمايز و فرق باشد .

در اين واژه ، هشت لغت ديگر آمده است : «لَبْأَة» (بر وزن تَمْرَة) لَباءة (بر وزن سَحابة) لُبَأة (بر وزن حُطَمَة) لَبْوَة (بر وزن هَضْبَة وسِدْرَة وسَمُرَة) ولَباة (بر وزن قَطاة) ولَبَة (بر وزن دَعَة) .

سيد على خان نُه واژه درباره ماده شير ذكر مى كند كه به جز قاموس ، همه آنها در هيچ يك از فرهنگ هاى لغت يافت نمى شود .

افزون بر اين ، به زيبايى يادآور مى شود كه فائده «ها» در «لَبُؤَة» براى تأكيد تأنيث است . اين فائده را از مصباح فيومى مى گيرد ، و فزونى زيبايى و نكته يابى اش در اين است كه نخست واژه «لَبُؤَة» ، را مى آورد ؛ زيرا ثعلب - در فصيح - آن را ذكر مى كند ، و يونس در نوادرش مى گويد كه آن لغتِ بسيار خوب و عالى است ؛ و از اين نظر است كه شيخ زَبيدى مى نويسد : شايسته بود فيروزآبادى آن را بر غيرش مقدم مى داشت .

در ماده «نسأ» مى گويد :

نَسَأْتُ عنه الدَّيْنَ ، واَنْسَأْتُه إيّاه ، وفيه : دين او را به تأخير انداختم .

اسم مصدرِ آن «نَساء» و «نَسِئ» و «نَسيئَة» و«نُسْأة» و «نِسْأة» است (بر وزنِ بَنات ونعيم وخَطيئَة ونُصرة وهِجْرَة) يا دو واژه نخست (بر وزن مَساس و مسيس) مصدرند و ما بعد آن دو اسم مصدر .

- در قاموس آمده است : نَسَأَه : اَخَّرَهُ (به تأخير انداخت) نَسْأً [ و در نسخه اى از آن نَسَاءً ] ومَنْسَأَةً ... وبِعْتُهُ بنُسْأة ونَسيئة (بر وزن فَعيله) بَأَخَرَة (آن را به نسيه - و به تأخير

ص: 303

ثمن - فروختم) اسم مصدر آن «نَسئ» است(1) .

- در مصباح المنير مى خوانيم : نَسِئ ، مهموز است بر وزن فعيل ... وآن تأخير مى باشد ؛ ونَسيئة (بر وزن فعيلَه) نظير آن است ؛ و هر دو اسم [ مصدر ] ند .

- لسان العرب ، «نَسيئَته» و «نَسِئ» و «نُسْأة» را به معناى تأخير مى آورد ، سپس مى نويسد :

فَقيه عرب گويد : مَن سَرَّه النَساءَ ولا نَساءَ فليُخَفِّفِ الرداء ... ؛ هركه را تأخير اَجل (عمر طولانى) خرسند مى سازد - و تأخيرى وجود ندارد [ دير يا زود مرگ فرا مى رسد ] - پس بار را سبك سازد ...

- در صحاح مى خوانيم : «نُسْأَة» به معناى تأخير است ... و چنين است «نسيئة» ... و همچنين «نَسَاء» [ به معناى تأخير ] در عمر .

- در تكملة هست : فراء مى گويد : «نسئ» مصدر است ، اَزهرى مى گويد : «نسئ» به معناى «اِنساء» اسم [ مصدر ] مى باشد كه در جاى مصدر حقيقى از «اَنسأت» نهاده شده است .

- در تهذيب نيز مى خوانيم : «اَنْسَأْته الدَّيْنَ» ، زمانى است كه دَيْن [ بدهى ] را به تأخير اندازى ؛ و اسم اين دَيْن «نسيئة» است(2) .

- در عُباب آمده است : «نَسَأْتُ الشيءَ نَسْأً» ، آن گاه كه آن چيز را به تأخير افكنى ، و «نَسَأَ اللّه ُ في اَجله» ؛ خدا اجلش را به تأخير انداخت ، و «نَسَأتُ البيعَ» ؛ بيع را به نسيه .

ص: 304


1- سيد على خان «مَنْسَأة» را نمى شمارد ؛ زيرا آن مصدر ميمى است ، در حالى كه وى در مقام ذكر نام هاى مصادر است ؛ و درباره «نسئ» فيروزآبادى مى گويد كه آن اسم مصدر است و مانند سيد على خان اشاره نمى كند كه بعضى آنها را مصدر شمرده اند .
2- تهذيب اللغة 13 : 84 .

انجام دادم ، و«نسأتُ عنه دينَه نَساءً» ؛ دين او را به تأخير انداختم ، و چنين است «نَساء» (به معناى تأخير) در عمر .

و بر همين مدار ديگر معجم هاى لغوى مى چرخد ؛ زيرا «نَسئ» و «نَسْيئَة» و «نَساء» را پراكنده و نا منظم ذكر مى كنند ؛ گاه در خصوص تأخير دين ، و زمانى هنگام مطلق تأخير . در ضمنِ معنا ، گاه به اين نكته مى پردازند كه «نسئ» مصدر است يا اسم مصدر ؛ و در اين هنگام بعضى از اسم هاى مصدر - و نه همه آنها - را مى آورند ، و ذكرشان پراكنده است به گونه اى كه استقصاء آن به قرائت همه ماده لغوى «نسأ» نياز دارد ، تا آنجا كه خواننده از آگاهى به اينكه «نسئ» و «نَساء» مصدرند يا اسم مصدر ، خسته مى شود .

در حالى كه هيچ يك از اين اشكالات را در طراز نمى يابيم ؛ زيرا طراز همه اَسماء مصادر را گرد مى آورد و به آنچه گفته اند آنها اسم مصدر است اشاره مى كند ، و همه اينها در محل خودش هست كه همان «تأخير دَين» مى باشد افزون بر اين ، جاى شگفتى است كه (نِسْأة» (بر وزن هِجْرَة) در هيچ يك از فرهنگ هاى لغت متداول و كتاب هاى اصلى مشهور نيامده است .

در ماده «هتأ» مى نويسد :

ومَضَى مِنَ الليل هَتْ ءٌ (بر وزن فَلْس و نيز به كسر هاء) و هَتْأَة (بر وزن هَضْبَة) وهَتئ (بر وزن اَمير) و هِتاء (بر وزن كتاب) وهِيْتِئ (بر وزن زِبْرِج) وهِيتاء (بر وزن غِرْبال) يعنى جانب .

همه اين واژه ها يا بيشتر آنها در معجم هاى لغت هست - چنان كه در قاموس و لسان العرب مى نگريم - يا بعضى از آنها در كتاب هاى لغت آمده است ، ليكن همه آنها

ص: 305

واژه «هِيْتِئ» (بر وزن زِبْرِج)(1) را نياورده اند ؛ با اينكه صاحب المنجد اين لغت را مى آورد .

سيد على خان - چنان كه يادآور شديم - خواهان اين است كه لغات پراكنده را از جاهاى گوناگون گردآورد و در يك جا آنها را ذكر كند .

در ماده «هزأ» مى گويد :

هَزِئَ به ، ومنه (بر وزن سَمِعَ) وهَزَأَ (بر وزن نَفَعَ) ، و تَهَزَّأَ واسْتَهْزَأَ ، هَزْءاً وهُزوءاً (بر وزن جُلوس) ومَهْزَأً ومَهْزَأَةً : او را به ريشخند گرفت ، با او مزاح (شوخى) كرد .

اسم مصدر آن «هُزْء» و «هُزُء» است و «مَهْزُؤَة» (بر وزن مَكْرُمَة) .

و در پانويس نسخه «ش» مى نويسد : شاهد «هُزْوء» (بر وزن جُلُوس) قول حفص است كه مى گويد :

أَعَدْتُ هُزُوءاً به وحَقَّ لها مما ذأت اَن يطول مَهْزُؤها و پس از آن نوشته شده «منه» [ يعنى اين حاشيه از خود مصنّف است ] .

و اين بيت در واقع شاهد بر اين است كه «هُزوء» مصدر مى باشد ؛ چنان كه براى «مَهْزُؤَة» - به عنوان اسم مصدر - شاهد است .

در اينجا اين نكته شايان يادآورى است كه سيد على خان شواهد شعرى را بسيار اندك در متن كتابش مى آورد ، وى همه واژه ها و استعمالات لغوى را به اعتبار مسلّمات ثابت ذكر مى كند ؛ زيرا تدوين و نگارش لغت و وضع قواعد آن - به طور .

ص: 306


1- به جاى آن در قاموس و لسان «هِيْتَأ» (بر وزن دِرْهَم) آمده است ، گويا به نظر سيد على خان اين واژه بر وزن «زِبْرِج» است ، و آنچه در قاموس و لسان هست ، دست كم در نزد وى ثابت نمى باشد .

كامل - از گذشته هاى دور به انجام رسيده است ، و تنها شاهد را به عنوان دليل بر صحّت آنچه از لغت عرب نقل مى كنند مى آورند .

اما امروز - چنان كه سيد على خان در مقدمه اش تصريح مى كند - ما لغت را از ميان كتاب ها و نوشته ها مى گيريم ؛ زيرا زمان مشافهة و سماع به پايان رسيده است ؛ و با اين قيد ، انگيزه اى براى ذكر شواهد - كه ادلّه صحّت منقولات اند - وجود ندارد . از اين رو ، اندك - اگر نگوييم به ندرت - شواهد شعرى براى اين يا آن لغت در طراز نقل مى شود و آن گاه كه بخواهد مطلب را بيشتر تفهيم كند ، شاهد را در حاشيه نقل مى كند (نه در متن) و زمانى كه شعرى را به عنوان شاهد در متن مى آورد ، در بيشتر وقت ها نكته يا عنايت و توجه (ويژه) يا معنايى را در آن لحاظ مى كند كه [ از ميانِ گستره فرهنگ زبان عرب ] شكار كرده و به دست آورده و آن گونه كه وى مد نظر قرار داده ، ديگران ملاحظه نكرده اند .

مهم در اينجا ملاحظه روش سيد على خان و مزيّتِ آن در جمع و استقراء و استقصاء است با حُسن ارائه از نظر ترتيب و نظم . در اين راستا سيد رحمه الله اَفعالى را كه دربردارنده معناى «سَخِر» است مى آورد ؛ دو فعل «هَزِئَ» و «هَزَأَ» را ذكر مى كند ، و نيز در پى آن باب «تَفَعَّل» و «اسْتَفْعَلَ» اين ماده را - كه به معناى باب «فَعَلَ» است - مى آورد . به اين ترتيب ، لغات اَفعالى را كه استعمال شده اند گرد مى آورد ، همراه با بيان دو

حرف تعديه «باء» و «مِن» كه فعل ، با آن دو به كار رفته است .

پس از آن ، مصادرى از فعل «هَزِئَ» و «هَزَأ» را ذكر مى كند و آنها را به شيوه يكسان [ با نظم و ترتيب هماهنگ ] مى آورد ، كه در هيچ يك از فرهنگ هاى پيش از طراز ديده نمى شود - زيرا آنان بعضى از مصدرها را آورده اند و بعضى را نياورده اند - و سپس اسم مصدرهاى سه گانه آن را ذكر مى كند .

و به اين ترتيب ، وى اَفعال - و حروفى را كه با آنها فعل متعدى مى شود و به كار

ص: 307

مى رود - جمع مى كند آن گاه مصدرها را مى آورد و سپس اسم هاى مصدر را ذكر مى كند ، همه اينها را با استقصاء و استقراء كامل مى آورد ، به گونه اى كه افزون بر آنها در مصادر لغت نمى توان يافت .

برخلاف فرهنگ هاى لغت و قاموس هاى زبان كه همه اينها را آشفته و پراكنده ذكر مى كنند ، اَفعال را با حروفى كه به آن تعدّى مى يابند مى آميزند ، مصدرها و اسم مصدرها را آميخته درهم مى آورند . افزون بر اين ، آنان همه مصدرها و اسم مصدرها را در يك جا ذكر نمى كنند ، بلكه در همه اينها ، بعضى را - بى بعض ديگر - مى آورند ، يا پراكنده و بى تمايز و نامنظم و بى ترتيبِ مناسب ذكر مى كنند ، كه نمونه هايى از آنها در ذيل مى آيد :

- در عُباب آمده است : از اَخفش نقل شده كه «هَزِئْتُ منه وبه ، هَزْءاً وهُزُوءاً» ؛ او را مسخره كردم . نيز از ابو زيد نقل شده كه «هَزَأْتُ به ، هُزْءاً ومَهْزَأَةً» و[ همچنين [ «مَهْزُؤَةً» (به همين معناست) .

- در صحاح مى خوانيم : «هُزْء» و «هُزُء» به معناى سخريه (ريشخند) است ، مى گويى : «هَزِئْتُ منه ، وهَزِئْتُ به» - به حكايت از اَخفش - و«اسْتَهْزَأْتُ به» و «تَهَزَّأْتُ به» و نيز «هَزَأْتُ به ، هَزْءاً ومَهْزَأة» ، از ابو زيد .

- در مفردات راغب آمده است : «هُزْء» شوخى كردن پنهانى است ... [ آن گاه پس از

هشت سطر مى نويسد ] گويند : «هَزِئْتُ به» و «استَهْزَأتُ» .

اِسْتهزاء ، ارتياد هُزُء (در پى ريشخند برآمدن يا دست انداختن) است ، هرچند استهزاء تعبير شده به اينكه شخص به ريشخند دست يازد ...

- در مصباح فيومى آمده است : هَزِئْتُ به اَهْزَأُ (مهموز از باب تَعِبَ ، ودر لغتى از باب نَفَعَ) : او را مسخره كردم ؛ اسم مصدر آن «هُزُء» است و نيز به تخفيف زاء «هُزْء» ،

ص: 308

به هر دو وجه در قرائات سبعه (هفت گانه) هست ، و چنين است : «استَهْزَأْتُ به» ؛ او را استهزاء (ريشخند) كردم .

- در تهذيب اللُغة مى خوانيم : هُزْء : سُخريّه (ريشخند) ، گفته مى شود : «هَزِئَ به يَهْزَأُ به واستَهْزَأ به»(1) ؛ او را ريشخند كرد .

- در جمهرة اللغة آمده است : هَزِئْتُ مِنَ الشيء : سخرتُ منه (آن چيز را به ريشخند گرفتم)(2) .

- در مقاييس مى خوانيم : گفته مى شود : «هَزِئَ واستهْزأ» ، آن گاه كه شخص مسخره كند .

- در مجمل اللغة هست : هُزْء ، سخريه است ؛ گويند : «هَزِئُ به واستهزأ» .

- در المحيط آمده است : هُزْء ، ريشخند كردن مى باشد ؛ هَزِئَ به يَهْزَأُ وهَزَأَ ، استَهْزَأ وتَهَزَّأَ به(3) .

- در لسان العرب مى خوانيم : هُزْء وهُزُء ، سُخريه است ؛ هَزِئَ به ومنه ، وهَزَأَ يَهْزَأُ (مصدر هر دو) هُزْءاً وهُزُؤاً ومَهْزَأةً ؛ وتهزّأَ واستهزَأ به : سَخِرَ (او را مسخره كرد) .

- در اَفعالِ ابن قطّاع مى خوانيم : هَزَأْتُ به وهَزِئتُ به ، هَزْءاً وهُزءاً : سَخِرْتُ منه (او را ريشخند كردم)(4) .

- در اَفعالِ سَرَقُسْطى آمده است : هَزَأْتُ به وهَزِأْتُ به ، هَزْءاً وهُزْءاً : سَخِرْتُ منه (او را استهزاء كردم)(5) . .

ص: 309


1- تهذيب اللغة 6 : 396 .
2- جمهرة اللغة 2 : 1072 .
3- المحيط 4 : 37 .
4- الأفعال (ابن قطّاع) 3 : 361 .
5- الأفعال (سَرَقُسْطى) 1 : 177 .

- در قاموس هست : هَزَأَ منه وبه (بر وزن مَنَعَ وسَمِعَ) هُزْءاً وهُزُءاً(1) ومَهْزَأَةً(2) : سَخِرَ (او را مسخره كرد) ؛ مانند : تَهَزَّأَ واِسْتَهْزَأَ .

با مقايسه ساده و نظر سريع ، فرق ميان آنچه در طراز آمده و ديگر فرهنگ هاى لغت روشن مى گردد ، از نظرِ جامعيّت طراز در گردآورى واژه ها ، مصادر و اسم مصدرها ، و از جهت دقّت ارائه و تعديه و در نياوردنِ بعضى را در بعض ديگر .

و از ميان موازنه بين اين دو (و ارزيابى شان) آشكار مى گردد كه همه فرهنگ هاى لغت به عيب و نقصى گرفتار آمده اند ؛ يا بعضى از آنها يكى از حروف تعديه را ذكر نمى كنند ، يا از آوردنِ بعضى از مصدرها غافل مى شوند ، يا در ذكر بعضى از اسمِ مصدرها غفلت مى ورزند ، يا مصدرها و اسم مصدرها را به هم مى آميزند .

همه فرهنگ ها اسم مصدر «مَهْزُأَة» (بر وزن مَكْرُمَة) را نياورده اند مگر زَبيدى - زيرا براساسِ نسخه اى از قاموس آن را بر وزن مَفْعُلَه ضبط كرده است - كه آن را در شمار مصادر مى آورد ؛ با اينكه شعر حفص اموى (كه سيد على خان آن را ذكر مى كند) در صحّت آن صراحت دارد و اينكه آن اسم مصدر از «هَزِئَ» است .

اين ويژگى آشكارى است كه به آن «طراز الأوّل» بر ديگر معجم هاى لغوى - از حيث جامعيّت در گردآورى واژه ها و عدم اِخلال در اين زمينه - برترى مى يابد ، و نيز از نظر عرضه نيك و نظم و ترتيب ، ممتاز است .

در ماده «هنأ» مى گويد :

هَنَأَنِي الولدُ ونحوُه ، يَهْنَؤُني (از باب نَفَعَ وضَرَب وكَتَبَ) هَنْأً وهَناءاً وهَناءَةً (بر وزن ضَرْب وسَلام وسَلامة) : سَرَّنِي ؛ فرزند - و مانند او - مرا مسرور ساخت . .

ص: 310


1- در نسخه زَبيْدى ، «وهُزُوءاً» افزوده شده است .
2- در نسخه زَبيدي ، «وَمَهْزُؤة» - بر وزن مَفعُلَه - آمده است .

اين مصادر سه گانه ، در هيچ يك از معجم هاى لغوى ، ذكر نشده است ؛ سيد على خان آنها را و واژه هاى ديگر هم وزن آنها را مى آورد تا اشتباه رُخ ندهد .

در ماده «هوأ» سيد على خان در واژه هاى «هأْ» و«هاءَ» و«هاءِ» مى نويسد :

و«هَأْ» (بر وزن دَعْ) ، و«هاء» - به مَدّ - به معناى «خُذ : بگير» است ، و در هريك از اين دو چند لغت هست ...

اما لغات [ واژه ] اُولى

1. در هر حال ، به طور الزامى ، همزه آن ساكن باشد ، مى گويى «هَأْ» بر يك نفر و دو نفر و براى گروه (چند نفر) ، با يكسان بودن لفظ مذكر و مؤنث .

2. مانند «دَعْ» صرف شود ، مى گويى : هَأْ يا زيدُ (مانند دَعْ) ، و هَأَ ايا زيدان ويا هندان (مانند دَعا) ، وهَؤُوا يا زيدونَ (مانندِ دَعُوا) ، وهَئِى يا هندُ (مانند دَعِى) ، وهَأْنَ يا هنداتُ (مانند دَعْنَ) .

3. مانند «خَفْ» صرف شود ، مى گويى : هَأْ (مانند خَفْ) ، وهاءا (مانند خافا) ، وهاؤُوا (مانند خافُوا) ، وهائِى (مانند خافِى) ، وهَأْنَ (مانند خَفْنَ) .

اين واژه بنا بر لغت نخست ، اسم فعل است مبنى بر سكون ، و براساس دو لغت اَخير، فعل اَمرى مى باشد كه ماضى ومضارع ندارد.

و اما لغت دوم

1. در هر حال ، همزه آن - به طور الزامى - مفتوح باشد ؛ مى گويى : هاءَ (مانند جاءَ) براى واحد و فروع آن ، خواه مذكر و خواه مؤنث .

2. به همزه آن كافِ خطاب بپيوندد ، مى گويى : هاءَكَ (مانند

ص: 311

جاءكَ) ، و هاءَكُما (مانند جاءَكُما) ، وهاءَكم (مانند جاءَكم) ، وهاءَكِ (مانند جاءَكِ) ، وهاءَكُنَّ (مانند جاءَكُنَّ) .

3. همزه آن مانند كافِ خطاب صرف شود ، مى گويى : هاءَ (مانند هاكَ) ، وهاؤما (مانند هاكما) ، هاءُمُوا (مانند هاكُمُوا) هائِى (مانند هاكِ) ، هاؤُنَّ (مانند هاكُنَّ) .

4. مانند «نادِ» صرف گردد، مى گويى: هاءِ (مانند نادِ) ، هائيا (مانند نادِيا) ، هاؤوا (مانند نادُوا) ، هائِى (مانند نادِى) وهائِينَ (نادِينَ) .

فصيح ترين اين واژه ها ، لغت سوم است ، و قرآن آن را آورده است ، خداى متعال مى فرمايد : « هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَه »(1) ؛ بگيريد كتاب مرا بخوانيد .

براساس لغت اخير ، اين كلمه فعل امر غير متصرّف است ، و بنابر غير آن [ ديگر لغات ] اسم فعل مى باشد .

و نيز «ها» - به الفِ ساكن - براى واحد و فروع آن (چه مذكر و چه مؤنث) گفته شده ، و گاه به اين اَلِف ، كاف خطاب مى پيوندد ، پس گويند : هاكَ يا زيدُ ، وهاكِ يا هندُ ، وهاكُما يا زيدان ويا هندان ، وهاكُم يا زيدونَ ، وهاكنَّ يا هنداتُ .

اينها نُه لغت در «ها» به معناى «خُذْ : بِسِتان» است .

و «هاءِ» - با مدّ و كسر - مانند «هاتِ» از نظر وزن و معناست ، و به حسب اَمر - از نظر اِفراد و تثنيه و جمع و مذكر و مؤنث - مانند لغت چهارم در «هاءَ» به معناى «خُذْ» مى باشد . .

ص: 312


1- سوره الحاقّه (69) آيه 19 .

و گاه در آن «هاء» - با الف ساكن - گويند براى واحد و فروع آن ؛ چنان كه در «هأْ» به معناى «خُذْ» نيز مى گويند . به جاست براساس اين دو لغت ، اين واژه از اَضداد [ واژه هايى كه دو معناى ضد هم ديگر دارند ] شمرده شود .

مُهْوَئِنُّ (بر وزن مُطمَئِنّ) - و همزه فتحه داده مى شود - براى صحراى پهناور مى آيد ؛ جاى ذكر آن حرف «هاء» از باب «نون» است .

اين واژه ها ، با اين جمع و استقصاء و ترتيب ، در مصدرى از مصادر و در هيچ يك از معجم هاى لغوى ، نيامده است ، بلكه بعضى از آنها را پراكنده و نامنظم ذكر كرده اند ، بى آنكه مانند سيد على خان استقصا كنند و چون او ، وجوه اعرابى و صرفى اش را شرح دهند .

اين جمع و استقراء و استقصاء ، از ويژگى هاى ممتاز طراز و مكتب لغوى سيد على خان است كه به آن بر معجم هاى پيشين سبقت مى گيرد .

به عنوان مثال ، اين لغات و متعلّقات آنها را در تهذيب اَزهرى بنگريد ، آنجا كه لغت سوّم از دوّمى را مى آورد ، آن گاه آن را از ابن سكّيت نقل مى كند ، سپس لغت سوّم از اُولى را مى آورد و پس از آن چهارم از دومى را(1) .

آن گاه از كسائى ذكر مى كند كه گويند : «هاتِ وهاءِ» ؛ يعنى بِدِه و بستان ... بعضى از عرب گويد : «هاكَ هذا يا رجل ، وهاكما ...» ، و لغت نهم را كه سيّد على خان آورده ذكر مى كند .

سپس به نقل از ابو زيد مى نويسد : «هاءَ يا رجُلُ» (به فتح) و «هاءِ يا رجلُ» (به كسر) ، و هاءَ يا (براى هر دو لغت به فتح ، و كسره نداده اند) ، و هاءوا (براى جمع) . .

ص: 313


1- تهذيب اللغة 6 : 478 - 479 .

اَزهرى مى گويد : اين ، همه لغاتى است كه در «هاء» به معناى «خُذ» آمده است .

با اينكه مى نگريم ، افزون بر نقل پراكنده آنها و تداخل بعضى از آنها با بعض ديگر ، آنچه نقل شده بعضى از لغات است نه همه آنها .

و چنين است ديگر فرهنگ هاى لغت ، آنها بعضى از لغات را - بى بعض ديگر - مى آورند و درهم و آشفته ذكر مى كنند ، تا آنجا كه گاه محقّقان در ضبط لغت و تميز آن از همتاى ديگر آن ، به اشتباه مى افتند ؛ زيرا صاحبان معجم ها واژه ها را استقصا نمى كنند و در نقل و ارائه آنها ميانشان تميز نمى دهند ، لغات «هأْ» را به لغات «هاء» و به لغات «ها» مى آميزند ، و همه اينها به معناى «خُذْ» است . همان گونه كه ميان اين واژه هاى سه گانه (كه به معناى «خُذ» است) خلط مى كنند ، ميان آنها و «هاءِ» - كه به معناى «هاتِ : عطا كن» است - آميختگى پديد مى آورند .

اين پيچيدگى (نابسامانى) و خلط و نقص در عرضه اين لغات را بنگر در قاموس(1) و تاج(2) و عُباب(3) و مصباح(4) و صحاح(5) و مفردات راغب(6) و تكملة و محيط(7) و لسان(8) والعين(9) ، وآنچه را آنان ذكر كرده اند مقايسه كن با آنچه سيد على خان مى آورد ، با اين كار جامعيّت و استقصاى لغات را به وسيله او درخواهى .

ص: 314


1- القاموس 1 : 36 .
2- تاج العروس 1 : 517 - 518 .
3- العباب 1 : 204 .
4- المصباح المنير : 644 .
5- الصحاح 1 : 84 - 85 .
6- المفردات : 549 .
7- المحيط 4 : 94 - 95 .
8- لسان العرب 1 : 188 .
9- العين 4 : 102 .

يافت ، همراه با عرضه نيك و آراسته و تبيين واژه ها با مثال هايى كه به آسانى جوينده را به لغت مى رساند و بى رنج و زحمت همه وجوه آن را در اختيار مى گذارد .

در ماده «وطأ» مى گويد :

وَطُؤَ الموضعُ يَوْطُؤُ (بر وزن كَرُمَ يكرُمُ) وَطاءَةً ووُطُوءة وطِئَة وطَأَةً (بر وزن كَرامة وسُهولَت وعِدَه وسَعَة) : لانَ ودَمُثَ ، فهو وَطئ (بر وزن كريم) ؛

وَطُوءَ الموضعُ ... : آن جايگاه نرم وهموار شد، پس آن مكان نَرم است.

اين مصدرها در هيچ يك از معجم هاى لغت با اين جمع ، گرد نيامده است .

ى) ايجاد سازگارى ميان اصول لغت و اشتقاق صرفى و ميان مسموعات آن

از امتيازات روش سيد على خان اين است كه ميان اصول لغوى - كه كلمات به آنها بازمى گردد - و ميان آنچه درباره لغت به گوش رسيده ، سازگارى پديد مى آورد ، وى مى كوشد در حد توان بر شنيدنى ها اعتماد ورزد ، و هنگامى كه در تطابق آن با اصول لغوى برايش وجهى باشد ، بى ترديد به آن مى گرود .

در ماده «جرأ» مى گويد :

جِرِّيئَة (بر وزن سِكِّينَة) خانه اى است كه در آن درندگان صيد مى شود [ و به معناى ] قانِصة (چينه دان يا سنگ دان پرنده) ، حُلقُوم (گلو) ؛ همزه مخفّف مى گردد و گفته مى شود : «جِرِّيَّة» (بر وزن عِلِّيَّة) ، جمع آن «جَرائىّ» مى باشد (با دو همزه) .

در اينجا ما اختلافى را در ضبط اين واژه در كتاب هاى لغويان مشاهده مى كنيم ؛ آيا واژه اى كه به معناى «حَوصَله : چينه دان» است «جِرّيئه» مى باشد يا مخفّف آن «جِرِّيَّة» ؟ آيا آن «جَرِيَّة» است يا «جَرِّئَة» ؟

ص: 315

و آيا واژه اى كه به معناى خانه صيد درندگان است «جِرِّيئة» و نيز «جِرِّيَّة» مى باشد يا آن «جَرِيئَة» (بر وزن خطيئة) است ؟

افزون بر اين ، در نقل از ابو زيد اختلاف دارند ، و سخنانشان مختلف مى باشد و روشن نيست در اينكه آيا فرقى در اَلفاظ اين معانى يا بعضى از آنها هست يا نه ؟

به ويژه «جِرِّيئة» يا «جِرِّيّة» ، و اينكه كدام يك از اين دو اصل است ؟ آيا اين دو ، دو لغت مستقل اند يا اينكه يكى از آن دو فرع ديگرى است ؟

در اينجا مى بينيم كه سيد على خان لُبّ (مغز) مطلب را مى گيرد و آن را تهى از پيچيدگى و تكلُّف ارائه مى دهد ، و تثبيت مى كند كه در همه موارد اين واژه با همزه «جِرّيئة» است و لغت ديگر آن مخفّف اوّلى مى باشد و در همه آنها «جِرِّية» است .

از سوى ديگر درمى يابيم كه صاحبان معاجم ، به پيروى از ابو زيد ، تصريح دارند به اينكه «جَرائىّ» - با اجتماع دو همزه - از اُصول [ و مواد ] رها شده است و به كار نمى رود ، ليكن سيد على خان به اين سخن - پس از آنكه از عرب [ استعمال آن ] شنيده شده - اعتنا نمى ورزد و اين جمع را نقل مى كند با تصريح به اينكه آن - مطابق با اصلِ مفردش - با دو همزه است .

بعضى از سخنان لغويان در اين زمينه چنين است :

ابو زيد در كتاب نوادرش درباره خانه اى كه درندگان در آن صيد مى شوند (و به دام مى افتند) مى نويسد :

«جِرِّيئَة» مهموز است ... جمع آن «جَرائى» - با دو همزه مُخَفَّف - مى باشد ؛ ابو حاتم مى گويد : اجتماع دو همزه غير مأخوذ است و «جِرِّيئة» نيز سنگدان پرنده است(1) . .

ص: 316


1- النوادر في اللغة : 259 .

در تهذيب اللغة مى خوانيم(1) :

ابو عُبَيد به نقل از فراء مى گويد : گفته مى شود : «اَلْقِه فى جَرِيَّتِكَ» [ آن را در حُلقومت بينداز ] ، و آن «حَوصَلَة : چينه دان» است ؛ ابو زيد مى گويد : آن «قَرِيَّة»(2) و «جَرِيَّة» و «نوطَه» ، چينه دان پرنده مى باشد ؛ ثَعلَب - به نقل ابن نَجْدَة از وى(3) - آن را همين گونه ، بى همزه ، روايت مى كند ، ليكن ابن هانى از ابو زيد «جِرِّئَه» را با همزه مى آورد(4) .

در لسان العرب آمده است :

«جِرِّيَّة» و «جِرِّيئة» : حُلقوم ؛ و «جِرِّيئة» - به صورت ممدود - قانصة (چينه دان) است(5) .

در تهذيب از ابو زيد روايت شده كه : واژه «فِرِّيَّة» و «جِرِّيَّة» و «نَوطَه» براى چينه دان پرنده به كار مى رود ؛ ثعلب از ابن نَجْدَة آن را همين گونه - بى همزه - روايت كرده است ، ليكن ابن هانئ مى گويد كه ، «جِرِّيئة» نزد ابو زيد مهموز است .

«جَرِيئَة» (بر وزن خَطيئَة) خانه اى است كه از سنگ مى سازند و در .

ص: 317


1- آنچه در اينجا از تهذيب آمده به نظر مى رسد ناشى از غلط نسخه ها باشد ؛ چنان كه از عبارت ابن منظور مى توان آن را دريافت .
2- قَرِيَّة به معناى لانه مورچه است (م) .
3- در نقل ابن منظور از تهذيب ، ثَعْلَب از ابن نَجدَه روايت مى كند ، نه به عكس ؛ نگاه كنيد به لسان العرب ، ماده «جرأ» (م) .
4- تهذيب اللغة 11 : 173 .
5- اين سخن را ملاحظه كنيد ! گويا نمايان گر آن است كه در «حلقوم» هر دو لغت هست ، و در «قانصة» لغت مد به تنهايى .

بالاى درِ آن سنگى مى گذارند و طعمه درنده را در آخِر آن قرار مى دهند ، چون حيوان در آن درآيد و گوشت طعمه را بخورد سنگ بر در لانه مى افتد و آن را مى بندد .

جمع اين واژه «جَرائئ» است ، ابو زيد آن را چنين روايت مى كند و مى گويد : اين از اُصول (مواد لغوى) مرفوض (و ترك شده) نزد اهل عربيّت مى باشد مگر در [ سخنان ] شاذ (و نادر و اندك) .

در قاموس و تاج العروس آمده است :

(جَرِيئة - بر وزن خَطيئة - خانه اى است) كه از سنگ ساخته مى شود و بر بالاى در آن سنگى قرار داده مى شود (درندگان در آن شكار مى شوند) زيرا آنان طعمه درنده را در آخر لانه مى گذارد ، پس هنگامى كه درنده داخل آن مى شود تا گوشت طعمه را بخورد سنگ بر در خانه مى افتد و آن را مى بندد (جمع آن جَرائئ) است .

اين سخن را ابو زيد روايت مى كند و مى گويد : اين از اَوزان ترك شده نزد عرب زبانان است مگر در شُذوذ [ مواردى بسيار اندك ] .

(و) ابن هانئ مى گويد : جِرِّيئة - با مدّ و همزه - (بر وزن سِكِّينة) است ، و در بعضى از نسخه ها به تخفيف مى باشد و در نسخه هاى ديگر بى تخفيف (قانصة وحُلقوم مانند جِرِّيَّة است) و آن چينه دان مى باشد ؛ و در تهذيب آمده كه ابو زيد مى گويد : قِرِّيَّة و جِرِّيَّة ونَوطَة براى چينه دان پرنده است ؛ ثعلب از ابن نَجْدَة همين گونه بى همزه روايت كرده است .

و در تكملة و عُباب ، صاغانى مى نويسد :

ص: 318

ابن هانئ مى گويد : «جِرِّيئة» - با مد و همزه - حَوصله (چينه دان) مى باشد ، گويشى است در «جِرِّيَّة»(1) .

و در المحيط ، صاحب مى گويد :

«جِرِّيئَة» قانصه [ چينه دان يا سنگ دان ] مى باشد ، اين واژه مهموز است بر وزن جِرِّيعة(2) .

به اين ترتيب مى بينيم كه ابو زيد نقل مى كند كه «جِرِّيئة» به معناى قانصة است - و آن همان حَوصَلَة مى باشد - و آشفتگى و غلط در نقل از او را مشاهده مى كنيم . اَزهرى در تهذيب ، به نقل از ثعلب از ابن نَجدَة ، از ابو زيد «جَرِيَّة» را نقل مى كند و به نقل از ابن هانئ ، از ابو زيد ، «جِرِّئَة» .

ابن منظور به نقل از تهذيب مى آورد كه : ثَعلب از ابن نَجدَة از ابو زيد «جِرِّيّة» را نقل كرده ، و از ابن هانئ از ابو زيد «جِرِّيئة» را .

همين نقل ابن منظور ، روايت صحيح است ، و آنچه در تهذيب چاپى هست تصحيف (اشتباه) شده و به غلط آميخته است .

فيروزآبادى نقل مى كند كه «جِرِّيئة» (بر وزن سِكِّينة) مانند «جِرِّيّة» است ؛ و چنين است در تكمله و عباب به نقل از ابن هانئ كه مى گويد : «جِرِّيئة» حَوصله (چينه دان) است ، لغتى است در «جِرِّيّة» .

نقل اين دو درست مى باشد ، ليكن يادآور نشده اند كه لغت دوم مخفّف لغت اصلى مهموز است .

صاحب تنها به نقل «جِرِّيئة» - به همزه - بسنده مى كند(3) . .

ص: 319


1- التكملة والذيل 1 : 11 ؛ العباب الزاخر 1 : 33 .
2- المحيط 7 : 176 .
3- المحيط 7 : 176 .

ابن منظور «جِرّيّة» و «جِرِّيئة» را به معناى حُلقوم مى آورد ، سپس مى گويد : «جِرِّيئة» قانصة [ معده پرنده ] است ، و اين پندار را دامن مى زند كه ميان اين دو واژه فرق هست ، آنى كه به معناى حلقوم است در آن دو لغت مى باشد ، و به معناى «قانصة» تنها يك لغت وجود دارد .

اينجاست كه مهارت و زبردستى سيد على خان نمايان مى گردد ؛ زيرا آنچه را كه ثبت صحيح است (و بر وزن سِكّينَه مى باشد) نقل مى كند ، و اينكه لغت دوم (بر وزن عِلّيَّة ، مُخَفَّف اولى است ؛ و به نقل غلطى كه در تهذيب آمده توجه نمى كند ، يا شايد نزدش نسخه صحيحى از تهذيب بوده است مانند نسخه اى كه ابن منظور از آن نقل مى كند .

اين سخن ويژه «جِرِّيئة» به معناى «قانِصة» ، «حَوصله» ، و«حُلقوم» مى باشد .

و اما درباره «جِرِّيئة» به معناى خانه اى كه در آن درندگان صيد مى شوند ، سيد على خان ثبت درست آن را از نسخه هاى صحيحِ نوادر ابو زيد نقل مى كند ، بى اعتنا به آنچه در قاموس و لسان العرب هست ؛ زيرا آنچه را ابو زيد بدان تصريح مى كند اين است كه «جِرِّيئة» همان خانه اى است كه درندگان در آن شكار مى شوند .

بنابراين آنچه در قاموس آمده كه : «جَرِيئة (بر وزن خطيئة) خانه اى است كه در آن درندگان صيد مى شوند» و زَبيدى تصريح مى كند كه نقل آن از ابو زيد ، اشتباهى از سوى فيروزآبادى يا نُسخه اى از كتاب نوادر است كه وى بى تحقيق و درنگ آن را باز مى گويد .

و چنين است كارى كه ابن منظور انجام مى دهد ؛ زيرا عين اين نقل غلط آميز از ابو زيد را مى آورد .

و در نتيجه فيروزآبادى و ابن منظور ، در ضبط ، ميان واژه اى كه به معناى «حوصله» است و واژه اى كه به معناى لانه شكار درنده است ، فرق گذاشته اند .

ص: 320

سيد على خان - در اينجا - اين لغت را ضبط مى كند ، و مُقَرَّر و مُشخّص مى سازد كه «قانصة : چينه دان» و «حُلقوم : گلو» و «خانه اى كه در آن درندگان صيد مى شوند» ، همه «جِرِّيئَة» (بر وزن سِكّينة) است ، با تصريح به اينكه لغت دوم «جِرِّية» (بر وزن عِلّيّة)

مخفّف اولى است .

و بالاتر از همه اينها ، سيد على خان به اين اعتنا نمى كند كه «جرائئ» جمع شاذ است يا در آن خير [ و ثمره اى ] نيست يا از اَصول ترك شده در نزد اهل لغت مى باشد ؛ زيرا در مثل اين مورد سِماع [ شنيدن از عرب ] حاكم است ، و ابو زيد به نقل صحيح آن را از عرب مى آورد . از اين رو ، سيد على خان از اصول لُغوى مى گذرد و بر نقل و سماع صحيح اعتماد مى ورزد .

در ماده «زوأ» ، مى نويسد :

زاءَ الدهرُ به زَوْءاً (بر وزن قال) : روزگار دگرگون شد . از سخنان ابو عمرو است كه مى گفت : «به اين كلمه شادمان مى شوم» .

زَوْءُ المَنيّة (بر وزن ضَوْء) : پديد آمدن مرگ ، يا اينكه آن تصحيف (اشتباه) است و صواب و درستِ آن «زَوٌّ» - بدون همزه - مى باشد ؛ و آن چيزى است كه از مرگ به انسان مى پيوندد ، و آنچه از مرگ قصد مى شود به كسى كه مُردنش نزديك شده است .

لَبِيد مى گويد :

...................... ولا يَدْفَعُ زَوَّ المَنيَّةِ الحِيَلُ

چاره انديشى ها ، فرا رسيدن مرگ را برطرف نمى سازد .

در اينجا سيد على خان ، ترديد در اصل (ريشه) لغوى كلمه «زوء» را مى نماياند كه آيا آن از ماده «زوأ» - يعنى مهموز - است يا از ماده «زوى» (يعنى مقصور) ؟ و اين

ص: 321

موضوع را بى اشاره يا تحقيق رها نمى كند ؛ زيرا فعل «زاء» شنيده شده ، و ناقلِ آن تنها ابو عمرو است، ليكن ماده «زوى» داراى مشتقات واستعمالات عربى زيادى مى باشد، و اصل صحيحى است كه شكّى در آن نيست .

بنابراين ، آيا واژه «زوء» - با همزه - به آنچه تنها ابو عمرو نقل كرده بازمى گردد ؟ يا اينكه از «زوى» كه اصل عربى صحيح دارد ، گرفته شده است ؟

به نظر مى رسد سيد على خان در اينجا گرايش دارد به اينكه اين ماده از «زوى» است (موافق با اصل ثلاثى مقصور) ليكن ذكر آن را در مهموز - به جهت صحّتِ سماع به آن - يادآور مى شود . اين گرايش را از آنجا مى توان دريافت كه وى شعرى را كه در آن اين ماده بى همزه آمده انشاد مى كند و اين احتمال را مطرح مى سازد كه «زوء» تصحيف شده «زوّ» باشد و در اين راستا اَشعار عربى كه در كلمه «زوّ» بى همزه روايت شده ، او را تقويت مى كند .

آن كه اِصرار دارد بر اينكه اين ماده مهموز است اَصمعى - تنهايى - است با اينكه جوهرى «زوّ» را بى همزه از او نقل مى كند . اين سخن ، احتمالِ تصحيف همزه را افزون مى سازد ؛ چنان كه شك لغويان و آشفته گويى آنان در روايت «لَيُزْوَأنَّ» - در حديث شريفى كه به زودى نقل مى شود - و تصريح بعضى از آنان به عدم سماع آن با همزه و درست و صواب دانستن روايت «لَيُزْوَيَنَّ»(1) .

با وجود همه اينها ، هيچ يك از آنان به صحّت اشتقاق اين ماده از «زوى» شك ندارند .

* اكنون بعضى از سخنان لغويان در ماده «زوأ» را مى آوريم ، هرچند خليل و جوهرى و ابن دُرَيد و زمخشرى و ديگران آن را نياورده اند . .

ص: 322


1- شايان ذكر است كه بعضى آن را «لَيَأْرِزَنَّ» روايت كرده اند .

- در المحيط آمده است : زَوْء : مرگ ، قَدَر ؛ زاء اللّه علينا ذاك ، وزى ءَ علينا : خدا آن را بر ما مقدَّر ساخت ؛ زاءَ بهم الدهرُ : روزگار آنان را از ميان برد(1) .

- در تكمله مى خوانيم : جوهرى اين ماده را واگذارده ، ابو عبيد به نقل از اَصمعى مى گويد : «زوءُ المَنية» پيامد مرگ است ... ابو عمرو مى گويد : «قد زاء الدهرُ بفلان» ؛ يعنى روزگار فلانى را واژگون ساخت ، و اين سخن دليل مهموز بودن اين واژه است ؛ ابو عمرو مى گويد : به اين كلمه خرسند مى شوم(2) .

- مثل اين سخن در العُباب هست(3) .

- در اَفعال ابن قطّاع ، برآوردنِ فعل بسنده شده با اين سخن كه : زاءَ الدهرُ زوءاً : روزگار واژگون شد(4) .

- در لسان العرب مى خوانيم : در حديث روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :

إنّ الإيمانَ بَدَأ غريباً وسَيَعُودُ كما بَدَأَ ، فَطُوبى للغُرباء إذا فَسَدَ النّاس ؛ والذي نفس أبي القاسم بيده ، لَيُزْوَأَنَّ الإيمانُ بين هذَيْن المسجدين كما تَأْزِرُ الحَيَّةُ في حُجْرها ؛

همانا ايمان غريبانه آغاز شد و در آينده اى نه چندان دور به غربت بازمى گردد ، پس خوشا به حال غريبان آن گاه كه مردم فاسد شوند ؛ سوگند به آن كه جان ابو القاسم به دست اوست ، ايمان ميان اين دو مسجد گرد مى آيد چنان كه مار در لانه اش حلقه مى زند .

واين چنين با همزه روايت شده است ؛ شمر مى گويد : «زَوَأْتُ» - با همزه - نشنيدم ، .

ص: 323


1- المحيط 9 : 112 .
2- التكملة والذيل والصلة (صاغانى) 1 : 26 .
3- العباب الزاخر 1 : 67 .
4- الأفعال 2 : 103 .

صواب «لَيُزْوَيَنَّ» است ؛ يعنى جمع مى گردد و به هم مى پيوندد ، از «زَوَيْتُ الشيءَ» ، آن گاه كه آن را گرد آورى ؛ و به زودى - اگر خداى متعال بخواهد - آن را در مُعتل مى آوريم .

اَصمعى مى گويد : «زَوْء» با همزه است ، «زَوْءُ المَنيّة» چيزهايى است كه از مرگ حادث مى شود .

ابو عمرو مى گويد : «زاءَ الدهرُ بفلان» ؛ يعنى روزگار فلانى را وارونه كرد ؛ ابو منصور مى گويد : «زاء» [ بر وزن ] فَعَلَ از «زَوْء» است ، چنان كه «زاغَ» از زَوغ(1) .

- در قاموس مى خوانيم : زوءُ المَنيّة : آنچه از مرگ پديد مى آيد ، و «زاءَ الدهرُ به» روزگار او را به رو در آورد ؛ ابو عمرو مى گويد : به اين واژه شاد مى شوم(2) .

زَبيدى در تاج العروس آن را به آنچه در لسان العرب آمده ، شرح مى دهد و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سخن درباره آن را مى آورد .

* سخنان لغويان در ماده «زوى» چنين است :

- در صحاح مى خوانيم : اَصْمَعى مى گويد : «زوّ المَنيّة» ، آنچه از هلاك مرگ پديد مى آيد ؛ گويند «زوُّ القَدَر» [ هلاك قَدَر ] ، گفته مى شود : «قُضِىَ علينا وقُدِّرَ وحُمَّ وزُيَّ» ؛ ما را از ميان برد ، شاعر مى گويد :

مَن ابن مامةَ كَعْبٍ ثَمَّ عَىّ به *** زَوُّ المَنيّة إلاّ حِرَّة وقَدَى

نيست ابن مامه كعب آنجا كه مرگ او را از پا در آورد مگر سنگلاخى سوخته .

- در تهذيب آمده است : درباره «زوء» - با همزه - ابو عبيد از اَصمعى روايت كرده است كه : «زوءُ المنيّة» ، آنچه از مرگ پديد مى آيد ؛ و منذرى به من خبر داد از حوانى از ابن سكّيت كه ، ابن اَعرابى گفت : «الزَوُّ القَدَر» و انشاد كرد : .

ص: 324


1- لسان العرب ، ماده «زوأ» .
2- القاموس المحيط ، فصل زاء ، ماده «زوء» .

مَن ابن مامة كعبٍ ثَمَّ عيّ به *** زَوُّ المنيّة إلاّ حرّة وَقَدَى

«زَوَّ الحوادث» [ نيز ] روايت شده است ، ابن اعرابى آن را بى همزه روايت مى كند ، و اَصمَعى آن را همزه مى دهد .

ابو سعيد از ابو عمرو روايت مى كند كه گفت : مى گويى «زاءَ الدهرُ بفلان» يعنى روزگار او را بر زمين زد ، ابو عمرو مى گويد : به اين واژه مسرور مى شوم .

مى گويم : «زاءَ» فِعل است از «زَوء» ، چنان كه گفته مى شود از «زَوْغ» ، «زاغَ» [ ساخته شده ] است .

- در اساس هست : اَدْرَكَهُ زَوُّ المَنيّة : تقدير مرگ او را فرا رسيد .

- در لسان العرب مى خوانيم : ابو هيثم مى گويد ... نظر اَصْمَعى اين است كه «زَوْء» (با همزه) است ؛ «زَوْء المنيّة» ، آنچه حادث مى شود از هلاك مرگ ، «زوء» [ به معناى [ هلاك است، ثعلب مى گويد: «زَوُّ المنيّة»، اَحداث (رخدادهاى) مرگ است... مى گويد :

من ابن مامة كعب ثَمَّ عَيَّ به *** زَوُّ المَنيّة إلاّ حَرَّة وَقَدَى

اين بيت را اَزهرى و جوهرى بر قول ابن اعرابى شاهد آورده اند [ كه گفته است ] : «الزَوُّ القَدَر» ، گفته مى شود : «قُضِى علينا وقُدِّر وحُمّ وزُىَّ وزِىّ ...» ؛ ما را هلاك ساخت .

ابن برى در رثاى اَسود بن يعفر مى سرايد :

فيا لهف نفسي على مالك *** وهل ينفع اللَّهفُ زَوَّ القَدَر

دريغا اى نفس بر مالك ! و آيا افسوس و آه هلاكى را كه مقدّر شده سود مى بخشد ؟!

و نيز براى متمم بن نويره مى سرايد :

أفَبَعدَ مَن وَلَدت بُسَيْبَةَ أَشتكي *** زَوَّ المنيّة أو أُرى أتَوَجَّعُ

آيا پس از كسى كه بُسَيبه را زاييد از هلاكِ مرگ شكوه كنم يا ناله و فرياد برآورم ؟!

ص: 325

و «زوَّ الحوادث» [ نيز ] روايت شده است ، ابن اعرابى آن را بى همزه روايت مى كند و اَصمعى آن را مهموز مى آورد .

فيروزآبادى در مقصور آن را ذكر نكرده است ، زَبيدى بر او استدراك مى كند ؛ جوهرى از اَصمعى نقل كرده كه «زوّ المنيّه» چيزهايى است كه از هلاكِ مرگ حادث مى شود . در «المحكم» به نقل از ثعلب ، آمده است كه «زوّ» به معناى هلاك است ،

و«زوّ المنيّة» اَحداثِ آن مى باشد ...

جوهرى مى گويد : گفته مى شود : «الزّوُّ القَدَر» ، «قُضِي علينا وقُدِّر وحُمَّ وزُيَّ» ، [ لِمامه ] اَيادى [ أبى كعب ] مى سرايد :

من ابن مامة كعبٍ ثمَّ عيّ به زَوُّ المنيّة إلاّ حرّة وقدى

در تهذيب «زوّ الحوادث» روايت شده ، اَصمعى آن را «زوء» - به همزه - روايت مى كند .

مى گويم : پيش از اين سخن فيروزآبادى در مهموز اين ماده گذشت .

و ابو عمرو مى گويد : «زاء الدهرُ بفلان» ، روزگار فلانى را واژگون ساخت ، ابو عمرو مى گويد : به اين كلمه شاد مى گردم ؛ اَزهرى مى گويد : «زاء» فِعل است از «زَوّ» چنان كه «زاغ» از «زوغ» .

پس از بررسى سخنان لغت شناسان و اَشعارى كه روايت شده ، و شعرهايى را كه سيد على خان رحمه الله اضافه نمود ، اعتنا و توجه وى به شنودها آشكارا به دست مى آيد همراه با ترجيح يا گرايش به ترجيحِ مصنّف آنچه را سازگار با اصول لغوى است .

سيد على خان ، همه اينها را با كوتاه ترين و روشن ترين عبارت آورد ، و به علتِ ترجيح - هنگام ذكر وجه اشتقاق اين ماده از «زوى» - اشاره كرد با اين سخن كه : «وهو ما انزوى إلى المرء منها : و آن چيزى است كه انسان از آن به گوشه مى خزد» ، و احتمال تصحيف را در مهموز اين ماده مطرح ساخت ؛ به ويژه بعد از آنكه جوهرى آن را از

ص: 326

اَصمعى مقصور نقل كرد و عَمْرو به تنهايى عبارتِ «زاءَ الدهرُ به» را شنيده است ؛ زيرا با وجود اصل صحيح كه همه بر آن اتفاق نظر دارند ، انگيزه اى براى رجوع به سخنى كه تنها يك نفر آن را شنيده است باقى نمى ماند .

حديث پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود : «لَيُزْوَأَنَّ الإيمان بين هذَين المسجدين» ، اين سخن را تأكيد مى كند ؛ زيرا در «الغريبين» هروى آن را در ماده «زوى» مى آورد ، سپس بيان

مى دارد كه ، شمر مى گويد : صواب آن «لَيُزْوَيَنَّ» است به معناى گرد آمدن و به هم پيوستن(1) .

مثل اين كار را ابن جوزى در غريب الحديث انجام داده است(2) ، سپس ابن اثير در كتاب نهايه اش آن را مى آورد و حديث را ذكر مى كند و بى ترديد و بى آنكه به شمر و غير او اِسناد دهد ، مى گويد : صواب (و نظر درست) «لَيُزْوَيَنَّ» - با ياء - است ؛ يعنى (ايمان ميان اين دو مسجد) جمع مى شود و به هم مى پيوندد(3) ؛ و با اين سخن ، ابن اثير ، روايت اين ماده را با همزه غلط مى شمارد .

در ماده «سوأ» ، سيد على خان مى گويد :

«مَسائة» خلاف مَسَرَّت (شادمانى) است ، جمعِ آن «مَساوى» مى باشد - با ترك همزه از باب تخفيف - و «بَدَت مَساويه» يعنى نقص ها و عيب هاى او نمايان شد ؛ گفته اند اين واژه (مانند محاسن) مفرد ندارد .

در اينجا بسيارى از اهل لغت تصريح دارند به اينكه براى «مساوى» ، مفردى از .

ص: 327


1- الغريبين 3 : 140 .
2- غريب الحديث 1 : 447 .
3- النهاية 2 : 320 .

لفظ خودش نيست ؛ چنان كه در ماده «أمم» لسان العرب هست(1) ، و در مجمع الأمثال (ميدانى) هنگام نقل مَثَلِ (الخيلُ تجرى على مَساويها»(2) ، از لحيانى حكايت مى كند كه : براى «مساوى» مُفرد وجود ندارد ، مانند «مَحاسن» و «مَقاليد» است(3) .

و بعضى تصريح كرده اند كه مفردِ «مساوى» ، به گونه غير قياسى (بى قاعده) واژه «سوء» است ؛ ابو عُبيد بكرى - در كتاب فصل المقال - به نقل از ابو بكر ابن قوطية ، مى گويد : «مساوئ» جمع «سوء» است (بر غير قياس) و جز او مى گويد : مفردى براى آن نيست(4) .

زَبيدى هنگام شرح اين مثل «الخيلُ تَجْرى على مَساويها» مى گويد : «مساوى» همان عيوب اند ، و در مفرد آن اختلاف است ؛ بعضى از عالمان صرف گويند : «مساوى» ضد «محاسن» مى باشد - به گونه غير قياسى - جمع «سوء» و اصلِ آن مهموز است ؛ و گفته اند كه - مانند «محاسن» - مفردى براى آن نيست(5) .

اين دو نظر را سيد على خان نمى پسندد ؛ اين سخن را كه مفردى براى «مساوى» نيست - با نسبتِ «قيل : گفته اند» - تضعيف مى كند و آسيب پذير مى سازد ؛ زيرا تا زمانى كه مطابق اصول صرف و لغت و اشتقاق ، مفردى براى آن هست ، معنا ندارد كه گفته شود اين جمع مفرد ندارد . .

ص: 328


1- لسان العرب 12 : 33 .
2- معناى اين مثل اين است كه اگر اسب بيمار و رنجور باشد يا عيب و نقصى به او رسد ، [ نجابت و ] كرمش او را به حركت وامى دارد ؛ و چنين است شخص كريم و آزاده ، كه هرچند ناتوان باشد هزينه ها را به دوش مى كشد و به حمايت و دفاع مى پردازد و در هر حالى از كَرَم بازنمى ايستد (م) .
3- مجمع الأمثال 1 : 238 .
4- فصل المقال فى شرح كتاب الأمثال 1 : 159 .
5- تاج العروس 1 : 279 .

و اين نظر را كه مفرد «مساوى» - به نحو غير قياسى - واژه «سوء» است ، هرگز نمى آورد واز آن روى برمى تابد، كه اين كار نشانه سستى و نا اعتبارى اين سخن در نزد سيد على خان است ؛ زيرا مفرد غير قياسى براى جمع به نهايت اندك مى باشد ، و با وجود ورود نقل مفرد سازگار با اشتقاق واصول لغت، به چنين امرى نبايد رجوع كرد.

در ماده «طيب» - لسان العرب - آمده است :

اَصمعى مى گويد : گويند «أَطْعِمْنَا مِن مَطايبها واَطايَبها ، وَاذْكُر مَنانَتَها وَاَنانَتها» ؛ از گزيده ها و پاكيزه ترين آن ما را خوراك ده .

و«امرأةٌ حَسَنَة المَعارى» ؛ زنى كه جاهاى لُخت بدنش (دست و پا و صورت) زيباست ؛

و «الخيلُ تجرى على مساويها» ، مفردِ آن «مَسْواة» است ؛ يعنى اسب با بد حالى كه دارد - لاغرى يا افتادن - (راه مى رود) .

و «محاسن» و «مقاليد» ؛

براى اينها مفردى شناخته نشده است، كسائى گويد : واحد «مَطايِب» ، «مَطْيَب» است ، و واحد «مَعارى» ، «مَعْرى» مى باشد ، و واحد «مَساوى» ، «مَسْوَى»(1) .

فيومى در مصباح المنير اين نظر را مى پذيرد كه مفرد آن «مَسْوَأَة» است بى آنكه دو رأى ديگر را بياورد ، مى گويد : «مَساءة» ، نقيض «مَسَرَّت» است ، اصل آن «مَسْوَأَة» (بر وزن مَفْعَلَة) مى باشد ؛ از اين رو «واو» در جمع بازمى گردد و گفته مى شود «مساوئ» ، ليكن استعمال جمع به صورت مُخَفَّف است .

به اين اشتقاق صحيح - كه بى نياز از طرح آراء شاذ است - شيخ طريحى نيز در مجمع البحرين ، مى گِرَوَد . .

ص: 329


1- لسان العرب 1 : 566 - 567 .

افزون بر اين ، در ماده «طيب» لسان العرب ، از سيرافى نقل شده كه از بعضى از عرب پرسيد كه مُفرد «مَطايب الجزور» چيست ؟ پاسخ داد : «مَطْيَب» .

در اينجا روش مندى سيد على خان و شيوه كار او ، در ايجاد سازگارى ميان اصول لغوى و صرفى و مبانى اشتقاق و ميان آنچه برخلاف آن بر زبان آمده ، روشن مى گردد ؛ با وجود تصريح اَصمعى و كسائى و ديگر امامان لغت به صحّت مفرد مسموع براى اين جمع - كه مطابق با اصول اشتقاق است(1) - جاى آن نيست كه انسان به فقدانِ مفرد براى آن قائل شود يا مفردِ غير قياسى براى آن بياورد .

در ماده «فقأ» ، مى نويسد :

«فَقْ ء» (بر وزن فَلْس» ، حفره اى است در ميان دُمَل ، يا فرو رفتگى اى در صخره كه ميانِ آن آب جمع مى شود ؛ جمع آن «فُقْآن» (بر وزن رُغْفان) است .

صاغانى در عُباب و تكملة - به نقل از شمر - مى گويد : «فَقْ ء» ، مانند حُفْره يا جُفْرَه (گودال) - شك از ابو عبيد است - در وسط دُمل ، جمع آن «فُقْآن» مى باشد .

در جمهرة اللغة مى خوانيم : «فَقْ ء» گودالِ (كوچك گردى) است در صخره كه در ميانِ آن آب باران جمع مى شود ، جمع آن «فُقْآن» مى باشد