سرشناسه : زمانی نژاد، علی اکبر، 1342 - ، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : شناخت نامه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و شهر ری: مجموعه گفتارهای پراکنده پیرامون حضرت عبدالعظیم علیه السلام و امامزادگان ری/ به کوشش علی اکبر زمانی نژاد، ابوالفضل حافظیان.
مشخصات نشر : قم: دار الحدیث، 1382.
مشخصات ظاهری : 392ص.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظیم علیه السلام؛ 13.
شابک : 18000 ریال 964-7489-26-9 :
يادداشت : این کتاب از مجموعه آثاری است که به مناسبت برگزاری کنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظیم علیه السلام منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : مجموعه گفتارهای پراکنده پیرامون حضرت عبدالعظیم علیه السلام و امامزادگان ری.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله(ع)، 173 - 250؟ق.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله (ع)، 173 - 250؟ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : امامزاده ها -- ایران -- ری
شناسه افزوده : حافظیان، ابوالفضل، 1349 - ، گردآورنده
رده بندی کنگره : BP53/5 /ع2 م27 1382
رده بندی دیویی : 297/984
شماره کتابشناسی ملی : 3918121
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
ص: 1
زمانى نژاد ، على اكبر ، 1342 - .
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و امامزادگان رى) به كوشش على اكبر زمانى نژاد و ابوالفضل حافظيان 1348 -قم : دارالحديث ، 1382 .
392 ص. - (مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛ 13)
... ريال ... - ... - 964 ISBN
1 . عبدالعظيم بن عبداللّه عليه السلام ، - 250؟ق.
2 . شهر رى - امامزادگان. الف. كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام . ب. حافظيان، ابوالفضل، گردآورنده همكار. ج . عنوان.
1382 8 ش 6 ع / 5 / 53 BP212/297
شابِك :
سازمان چاپ و نشر
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى
(مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و امامزادگان رى)
به كوشش : على اكبر زمانى نژاد و ابوالفضل حافظيان
از مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام - 13
ناشر : سازمان چاپ و نشر دار الحديث
چاپ : اوّل ، بهار 1382
چاپخانه :
شمارگان : 1000
قيمت :
تلفن : 7741650 0251 - 7740523 0251 ص . پ : 4468 / 37185
ص: 2
تاريخ بشر را هماره ستارگانِ فروزانى مشعلدار بوده اند، تا آدمى بر جهالت و تاريكى فائق آيد و بتواند وديعه خداوندىِ نهفته در درونش را بپرورَد و خويشتن را از نادانى، درنده خويى و پستى برهاند.
طلايه داران اين منظومه فروزان، پيامبران الهى و جانشينان پاك نهاد و معصوم آنان اند و در صف بعد، دست پروردگان آنها، يعنى عالمان دين، محدّثان، مفسّران و... كه در دانش و سلوك، پاى در جاى پاى آنان نهادند.
شهر رى به عنوان يكى از پايگاههاى كهن تشيع، مَهْد رشد و بالندگى عالمانى از اين تبار (چون ثقه الاسلام كلينى، شيخ صدوق، ابوالفتوح رازى و...) بوده است، و حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام را مى توان پايه گذار اين مَهْد و حركت علمى و فرهنگى دانست.
آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث (دانشكده، پژوهشكده، انتشارات)، طرحى را با عنوان «گراميداشت بزرگان و عالمان رى» در دست گرفت تا در پرتو شناساندن اين چهره هاى ماندگار، برخى فعاليتهاى پژوهشى و فرهنگى نيز سامان يابد.
در اين طرح، نخستْ چهار تن از بزرگان و عالمان رى انتخاب شدند كه در صدر آنان حضرت عبدالعظيم عليه السلام جاى مى گيرد.
حضرت عبدالعظيم عليه السلام مشعل فروزانى است كه از دوران حيات خويشتن تاكنون برتاريخ تشيع و ايران، پرتو افكنده و بر معنويت، دانش و فرهنگ شيعه در اين مرز و بوم، تأثيرگذار بوده است. از اين رو، نخستين گام در اجراى طرح، كنگره بزرگداشت ايشان خواهد بود.
اهدافى كه برگزارى اين كنگره دنبال مى كند، عبارت است از:
1 . معرفى و بزرگداشت شخصيت علمى و معنوى حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛
2 . ترويج معارف حديثى اهل بيت عليه السلام ؛
3 . تحقيق و پژوهش در ميراث حديثى حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛
4 . شناخت جايگاه آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام و تأثيرآن برتحولات تاريخ تشيّع در ايران.
ص: 3
اين طرح، در آبان ماه 1380 در نخستين جلسه شوراى سياستگذارى - كه از عالمان و فرزانگان و نخبگان فرهنگى اند - به تصويب رسيد و كميته علمى كنگره از خرداد 1381 كار خود را آغاز كرد.
كميته علمى با فرصت اندكى كه در اختيار داشت، برنامه هاى خود را در پنج حوزه ساماندهى كرد:
1 . تأليف، تصحيح و گردآورى آثار مربوط به حضرت عبدالعظيم و شهر رى (كتاب و مقاله).
2 . سفارش و فراخوان نگارش مقاله.
3 . سفارش انتشار ويژه نامه هايى از سوى نشريات، همزمان با برگزارى كنگره.
4 . انتشار لوح فشرده (CD)توليدات علمى كنگره.
5 . انتشار خبرنامه.
با يارى خداوند و مدد قدسى روح حضرت عبدالعظيم عليه السلام ، در حوزه نخست، بيش از بيست و دو جلد كتاب آماده شد كه همزمان با برگزارى كنگره، توزيع مى گردد. همچنين مقالات منتخب و تأييد شده علمى در سه جلد، عرضه خواهند شد.
دو ويژه نامه از سوى مجلات علمى و نيز خبرنامه كنگره در پنج شماره عرضه خواهد شد.
همه اين آثار، علاوه بر نشر مكتوب، بر روى يك لوح فشرده (CD)تا هنگام برپايى كنگره در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد.
گفتنى است با فرصت اندك و حجم گسترده برنامه هاى علمى، وجود نقايص، امرى طبيعى است كه اهل فضل و دانش آن را بر ما خواهند بخشيد و ما را از نصايح عالمانه خويش بهره مند خواهند ساخت.
اميد است اين مجموعه، مقبول درگاه الهى و مورد عنايت روح بزرگ و قدسى حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام قرار گيرد و در گسترش و بالندگى فرهنگ و معارف تشيع، سودمند افتد.
در پايان از همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين برنامه ها سهم وافر داشتند؛ توليت محترم آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام و رياست محترم مؤسسه فرهنگى دارالحديث، شوراى عالى سياستگذارى، مديران محترم آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث و به ويژه فاضل گرانقدر جناب آقاى على اكبر زمانى نژاد - كه بار عمده بر دوش ايشان بود - سپاسگزارى مى شود.
مهدى مهريزى
دبير كميته علمى
بهار 1382
ص: 4
پيشگفتار
درباره شخصيّت حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و تاريخ رى در طول قرنهاى گذشته و عصر حاضر، صدها جلد كتاب و مقاله و جزوه و مطالب پراكنده و سودمند در كتابهاى علما ، دانشمندان و محققان به رشته تحرير درآمده است كه با وجود تكرارى بودن بعضى از آنها، هر كدام با نگرش خاص خود توانسته اند گوشه اى از جلوه ملكوتى و معنوى حضرت عبدالعظيم عليه السلام را به نمايش بگذارد و جنبه اى از رمز و راز رى را بگشايد. با اين حال، تاكنون سال دقيق تولد و وفات حضرت عبدالعظيم عليه السلام روشن نيست؛ چنان كه درباره شهر رى هم، ناگفته هاى فراوانى وجود دارد.
بارى، ستايشهاى امامان عليهم السلام از حضرت عبدالعظيم عليه السلام ، نشان دهنده شخصيت علمى و مورد اعتماد ايشان است ؛ به طورى كه در برخى روايات، براى زيارت قبر حضرت عبدالعظيم عليه السلام ثوابى به مثابه زيارت قبر امام حسين عليه السلام ياد شده است.
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى با گردآورى و تأليف مجموعه رساله هاى خطى و كتابها و مقالاتِ منتشر شده، و نيز مجموعه جزوه ها و گفتارهاى پراكنده درباره حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و امامزادگان و تاريخ شهر رى، در صدد شناساندن و معرفى مقام علمى و معنوى اين كريم اهل بيت عليهم السلام و ساير امامزادگان و معرفى تاريخ شهر رى است.
ص: 5
نتيجه طرح مأخذشناسى حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى، معرفى و شناسايى نزديك به هزار عنوان از كتابهاى خطى و چاپى و مجلات و نشريات و مقالات و دائرة المعارفها و سفرنامه ها و پايان نامه ها و اسناد و فرامين و وقف نامه ها
و... بود كه در يك جلد به زيور طبع آراسته شد.
نزديك به صد عنوان از ميان انبوه كتابها و اسناد و... كه درباره حضرت عبدالعظيم عليه السلام و امامزادگان شهر رى از جنبه هاى مختلف برخوردار بود انتخاب و برگزيده و به ترتيب سال وفات مؤلفين يا سال تأليف و چاپ كتابها و با تفكيك كتابهاى عربى و فارسى در اين مجموعه جمع آورى شد.
از آنجايى كه سعى بر اين بود كه تمام موضوعات پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و آستانه آن حضرت و امامزادگان رى در معرض ديد فضلا و دانشمندان و نويسندگان قرار گيرد، ابتدا مجموعه رساله هاى خطى در يك جلد به زيور طبع آراسته شد، سپس مجموعه رساله هاى خطى و سنگى پيرامون امامزادگان رى، و بعد مجموعه كتابها و رسائل و مقالات چاپ شده پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام ، و اينك مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و امامزادگان شهر رى، در اين جلد جمع آورى و مطالب گوناگونى از بيش از صد و پنجاه مأخذ - از قرن سوم تا عصر حاضر - استفاده شده است، كه هر كدام در نوع خود (با وجود تكرارى بودن بعضى مطالب) سودمند و مفيد است.
حتى الامكان سعى شده كه تصرفى در متن گفتارهاى پراكنده صورت نگيرد گرچه برخى از آنها ويرايش ابتدايى شده است.
در نقلِ مطالب از منابعِ مختلف، توضيحات و پاورقى هاى مصحّحين آن آثار را عينا درج كرديم و توضيحات خود را با علامت شماره در پايان گفتار هر عنوان مشخص نموده ايم.
ص: 6
1 - كتاب المعقبين من ولد الامام اميرالمؤمنين عليه السلام ، يحيى بن حسن مدنى علوى عقيقى............... 11
2 - المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى............... 12
3 - سرّ السلسلة العلوية، سهل بن عبداللّه بخاري............... 13
4 - رجال نجاشى، ابوالعباس احمد بن علي نجاشي............... 14
5 - من لا يحضره الفقيه، محمد بن علي بن بابويه قمى............... 16
6 - تهذيب الانساب و نهاية الاعقاب، محمدعبيدلى............... 16
7 - الفهرست، محمد بن حسن طوسي............... 17
8 - رجال طوسى، محمد بن حسن طوسى............... 17
9 - تاريخ بغداد، احمد بن علي خطيب بغدادي ............... 18
10 - المجدى، علي بن محمد علوي عمري............... 19
11 - لباب الانساب، علي بن أبيالقاسم بيهقى، ابن فندق............... 19
12 - الشجرة المباركة، امام فخر رازى............... 22
13 - الفخرى فى النسب، اسماعيل بن حسين مروزى ازورقانى............... 23
14 - رجال العلامة الحلى، حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى............... 24
15 - رجال ابن داود، ابن داود............... 25
16 - عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، احمد بن على ابن عنبه............... 25
17 - حاشية خلاصة الاقوال، زين الدين بن على عاملى............... 25
18 - حاشيه رجال ابن داود (نسخه خطى)، عبداللّه بن حسين تسترى............... 26
ص: 7
19 - منهج المقال، محمد بن على استرآبادى............... 26
20 - الرواشح السماوية، محمدباقر حسينى، ميرداماد............... 28
21 - شرعة التسمية، محمدباقر حسينى استرآبادى، ميرداماد............... 30
22 - نقد الرجال، مصطفى حسينى تفرشى............... 35
23 - روضة المتقين، محمدتقى مجلسى............... 37
24 - فائق المقال، احمد بن عبدالرضا البصرى............... 40
25 - مجمع الرجال، عنايت اللّه قهپايى............... 41
26 - جامع الرواة، محمد اردبيلى............... 42
27 - وسائل الشيعة، خاتمه، حسن بن محمد شيخ حر عاملى............... 44
28 - بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى ............... 45
29 - منتهى المقال، ابوعلى محمد بن اسماعيل حائرى............... 46
30 - طرائف المقال فى معرفة طبقات الرجال، سيدعلى اصغر جاپلقى بروجردى............... 48
31 - روضات الجنات، محمدباقر خوانسارى............... 48
32 - بهجة الآمال فى شرح زبدة المقال، ملاعلى عليارى تبريزى............... 54
33 - شعب المقال فى درجات الرجال، ميرزا ابوالقاسم نراقى............... 61
34 - مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى............... 61
35 - اتقان المقال فى احوال الرجال، محمد طه نجف............... 66
36 - تنقيح المقال، عبداللّه مامقانى............... 66
37 - سفينة البحار، شيخ عباس قمى............... 69
38 - مراقد المعارف، محمد حرزالدين............... 74
39 - قاموس الرجال، محمدتقى تسترى............... 77
40 - معجم رجال الحديث، سيد أبوالقاسم خويى............... 80
41 - مستدركات علم رجال الحديث، شيخ على نمازى شاهرودى............... 86
42 - دائرة المعارف الشيعية العامة، اعلمى............... 89
43 - مشاهد العترة الطاهرة، السيّد عبدالرزّاق كمونة الحسيني............... 91
44 - سُبُل الرّشاد الى اَصحابَ الاِمام الجواد، عبدالحسين الشبستري............... 96
45 - النّور الهادى الى اصحاب الامام الهادي، عبدالحسين الشبستري............... 97
ص: 8
46 - الجامع لرواة و اصحاب الامام الرضا عليه السلام ، محمد مهدى نجف............... 100
47 - موسوعة طبقات الفقهاء، جعفر سبحانى............... 103
48 - الموسوعة الرجاليه الميسرة، جعفر سبحانى............... 105
49 - الكواكب المشرقة، سيد مهدى رجايى............... 105
50 - مزارات اهل البيت و تأريخها، سيد محمّد حسين جلالي............... 107
51 - أعلام الهداية............... 115
كتابهاى فارسى
52 - الفصول الفخرية، جمال الدين احمد بن على بن عنبه............... 117
53 - اختيارات و وقايع ايام............... 117
54 - رساله اسديه، محمدقاسم حسينى عبيدلى............... 118
55 - سراج الانساب، سيد احمد بن محمد كياء گيلانى............... 119
56 - لوامع صاحبقرانى (شرح فقيه)، محمدتقى مجلسى............... 121
57 - تحفة الزائر، علامه محمدباقر مجلسى............... 122
58 - مزار، آقا جمال خوانسارى............... 125
59 - ناسخ التواريخ، ميرزا محمدتقى سپهر لسان الملك............... 137
60 - منتخب التواريخ، حاج محمدهاشم بن محمدعلى خراسانى............... 139
61 - تحية الزائر، ميرزا حسين نورى و محدث قمى............... 152
62 - هدية الزائرين، محدث قمى............... 156
63 - تحفة الاحباب فى نوادر آثار الاصحاب، شيخ عباس محدث قمى............... 161
64 - منتهى الآمال، شيخ عباس قمى............... 161
65 - مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى............... 170
66 - قهرمانان اسلام، على اكبر تشيّد............... 176
67 - يادداشتهاى قزوينى، محمد قزوينى............... 185
68 - تاريخچه وقف در اسلام، دكتر على اكبر شهابى............... 187
69 - مجموعه زندگانى چهارده معصوم، حسين عمادزاده............... 210
70 - لغت نامه دهخدا، على اكبر دهخدا............... 220
ص: 9
71 - بدر فروزان، عباس فيض ............... 221
72 - امامزادگان معتبر ايران، سيد عزيزاللّه امامت كاشانى............... 246
73 - اختران تابناك، ذبيح اللّه محلاتى............... 260
74 - شاگردان مكتب ائمه، محمدعلى عالمى............... 264
75 - كرامات صالحين، محمدشريف رازى............... 275
76 - رى باستان، حسين كريمان............... 278
77 - جامع الانساب در تاريخچه امامزاده ها، سيدابراهيم احمدى ابهرى............... 288
78 - در وصف حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و بى بى شهربانو، حيدر تهرانى............... 290
79 - راويان امام رضا عليه السلام در مسند الرضا، عزيزاللّه عطاردى............... 306
80 - دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤلف مدخل صادق سجادى............... 321
81 - انجاز العدات فى احوال السّادات، محمد رحمتى............... 339
82 - دائرة المعارف تشيع، مؤلف مدخل عبدالحسين صالحى شهيدى............... 346
83 - زندگانى امام على الهادى عليه السلام ، باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى............... 357
84 - با كتابخانه مركزى آستان
حضرت عبدالعظيم عليه السلام آشنا شويم، حسين مؤذنى............... 361
85 - نغمه هاى ولايت، محمدعلى شهاب............... 373
86 - آينه يادها، هادى ربّانى............... 378
87 - صحيفه امام، حكم حضرت امام خمينى............... 382
ص: 10
88 - كتاب المعقبين من ولد الامام اميرالمؤمنين عليه السلام ، يحيى بن حسن مدنى علوى عقيقى (277ق)
و العقب أيضا من ولد القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام من:
حمزة بن القاسم و أمه أم ولد. و العقب من ولد حمزة بن القاسم من الحسين و محمد ابني حمزة و هما لأم ولد.
و الحسين(1) بن القاسم بن الحسن بن زيد و أمه أم ولد.
و العقب من ولد علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب من عبداللّه بن علي و أمه أم ولد، و العقب من ولد عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب من عبدالعظيم و أحمد و الحسن و هم لأم ولد.
و العقب من ولد ابراهيم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهماالسلام من إبراهيم بن إبراهيم و أمه أم القاسم، بنت جعفر بن الحسن بن الحسن بن علي بن أبيطالب. و العقب من ولد إبراهيم بن إبراهيم من محمد بن إبراهيم بن إبراهيم بن الحسن بن زيد.
و العقب من محمد بن إبراهيم بن إبراهيم [بن الحسن] من الحسن بن محمد و أمه أم سلمة(2) بنت عبدالعظيم بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب.
ص: 11
و العقب من ولد زيد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب من طاهر بن زيد، و أمه أسماء بنت إبراهيم بن موسى بن عبدالرحمان بن عبداللّه بن أبيربيعة بن المغيرة المخزومى.
و العقب من ولد طاهر بن زيد بن محمد بن طاهر، و أمه عبيدة بنت القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب، و علي بن طاهر و أمه أم ولد.
و العقب من ولد عبداللّه بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي زيد(1) بن عبداللّه و أمه أم ولد.
و العقب من ولد زيد بن عبداللّه من محمد و عبداللّه و علي بني زيد و أمهم أم الحسن(2) بنت عبدالعظيم بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب.
و العقب من ولد إسحاق بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب من هارون بن إسحاق بن الحسن بن زيد و أمه أم ولد.(3)
89 - المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى، (274 يا 280ق)
[273] 56 - عنه، عن عبدالعظيم بن عبداللّه، وكان مرضيّا، عن محمّد بن عمر، عن حمّاد بن عثمان، عن عيسى بن السري أبي اليسع، قال: قلت لأبي عبداللّه عليه السلام : قال(4) رسول اللّه صلى الله عليه و آله : من مات لا يعرف إمامه مات ميتة جاهليّة؟ قال أبو عبداللّه عليه السلام : أحوج ما يكون العبد إلى معرفته إذا بلغ نفسه هذه، و أشاره إلى صدره يقول: لقد كنت على أمر حسن.(5) (6)
ص: 12
90 - سرّ السلسلة العلوية، سهل بن عبداللّه بخاري (بعد از 341ق)
(قال): الحسن بن القاسم بن الحسن بن على بن عبدالرحمان بن القاسم ابن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام هو الداعى الصغير، ورد الرى مع كياكى بن ماهان قتل بآمل سنة ست و عشر و ثلاثمائة فى رمضان.
(سر) قال: كان له أخ يلقب بزاده(1) و كان أبوه القاسم بن الحسن ينفيه و اللّه أعلم.
ذكر ذلك أبوالحسن ابن الحسن ابن الناصر الكبير، و له نسب و عقب كثير فى سائر البلاد، و من ولده(2) بهمدان أبوعبداللّه الحسين بن على بن الحسن بن الحسن بن القاسم بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على عليه السلام ، و ابن عمه أبوالحسن ابن الصوفى بخراسان.
(قال): و زيد بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام ، ولد طاهر ابن زيد، أمه اسماء بنت ابراهيم المخزومية.
(يقال): أنه أعقب و هو محمد بن طاهر بن زيد من أم ولد. و بالحجاز منهم خلق و بالبصرة.
(سر) قال: لا يصح لطاهر بن زيد ولد ذكر.
و ذكر احمد بن عيسى بن الحسين بن على بن الحسن - و هو أحد العلماء العلوية بالنسب - أنه سمع طاهر بن زيد عند موته يقول لا عقب لى.
(قال): و على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على عليه السلام ، ولد عبدالعظيم بن على، أمه أمينة بنت اسماعيل الثقفية لا عقب له. انما العقب لعبدالعظيم بن عبداللّه بن على (على ما يقال) و اللّه أعلم.
ص: 13
(قال): و عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد أمه أم ولد؛ و عبدالعظيم ابن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد أبوالقاسم الزاهد العالم المدفون بالرى فى مسجد الشجرة و الحسن بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد.
(قال): العمرى النسابة أعقب، و قال أبواليقظان ما أعقب.
(سر) و بالحجاز من ولد احمد بن عبداللّه (إن صح) الحسن بن على ابن القاسم بن احمد بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد.
(قال): أبوعلى محمد بن همام: حدثنى عقبة بن عبيداللّه بن على عن الحسن ابن على العسكرى عليه السلام انه سأل عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى. فقال لولاه لقلنا ما أعقب على بن الحسن بن زيد بن الحسن السبط بن على عليه السلام .
(سر) قال: ولد عبدالعظيم بن عبداللّه - محمد بن عبدالعظيم بن عبداللّه و كان زاهدا كبيرا.
(سر) يقال: ان عبداللّه بن على استلحقه الحسن بن زيد جده بعد موت أبيه على بالقافة و ذلك أن أباه عليا هلك فى حياة أبيه الحسن بن زيد و أم ابنه عبداللّه بن على بن الحسن جارية بيعت و لم يعلم أنها حامل، فلما توفى على ابن الحسن بن زيد ردها المشترى الى أبيه الحسن بن زيد فولدت عبداللّه أباعبدالعظيم فشك فيه فدعى بالقافة فالحقوه به، و أسم الجارية هيفاء، ذكر ذلك أبوالحسن الموسوى صاحب أبى الساج فى كتابه، و كان عالما بالانساب.(1)
91 - رجال نجاشى، ابوالعباس احمد بن علي نجاشي (450 ق)
عبدالعظيم بن عبداللّه
بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علىّ بن أبيطالب عليهم السلام ، أبوالقاسم.
له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه: حدّثنا
ص: 14
جعفر بن محمّد أبوالقاسم قال: حدّثنا عليّ بن الحسين السعدآبادى قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن خالد البرقيّ قال: كان عبدالعظيم ورد الريّ هاربا من السلطان، وسكن سَرَبا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي، و كان (فكان) يعبد اللّه في ذلك السَرَب، و يصوم نَهاره، و يقوم ليله، و كان (فكان) يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره، و بينهما الطريق، و يقول: «هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام ».
فلم يزل يأوى إلى ذلك السَرَب، و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمّد عليهم السلام حتّى عرفه أكثرهم. فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال له: «إنّ رجلاً من ولدى يحمل من سِكّة الموالي، و يدفن عند شجرة التفّاح، في باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب» - و أشار الى المكان الذى دفن فيه - فذهب الرّجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها فقال له: لأيّ شيء تطلب الشجرة و مكانها. فأخبر بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنّه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف و الشِيَع يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه، فلمّا جُرِّد ليغسل وُجِدَ في جيبه رقعة، فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: «أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبى طالب عليهم السلام ».
أخبرنا أحمد بن عليّ بن نوح قال: حدّثنا الحسن بن حمزة بن عليّ قال: حدّثنا علي بن الفضل قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى الروياني أبوتراب قال: حدثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته.(1)
ص: 15
92 - من لا يحضره الفقيه، محمد بن علي بن بابويه قمى (381ق)
1929 - وروى عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، عن سهل بن سعد قال: «سمعت الرّضا عليه السلام يقول: الصوم للرّؤية، والفطر للرّؤية، و ليس منّا من صام قبل الرّؤية للرّؤية و أفطر قبل الرّؤية للرّؤية،(1) قال: قلت له: يا ابن رسول اللّه فماترى في صوم يوم الشكِّ؟ فقال: حدَّ ثني أبي عن جدِّي عن آبائه عليهم السلام قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام : لئن أصوم يوما
من شهر شعبان أحبُّ إلىَّ من أن افطر يوما من شهر رمضان».
قال مصنّف هذا الكتاب رحمه الله: وهذا حديث غريب لا أعرفه إلاّ من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحَسَنى المدفون بالرَّي في مقابر الشجرة و كان مرضيّا - رضى اللّه عنه - .(2)
وما كان فيه عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى فقد رويته عن محمّد بن موسى بن المتوكّل - رضى اللّه عنه - عن على بن الحسين السّعد آباديِّ، عن أحمد بن أبى عبداللّه
البرقى، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و كان مرضيّا. ورويته عن علىِّ بن أحمد بن
موسى رحمه الله، عن محمّد بن أبى عبداللّه الكوفي، عن سهل بن زياد الآدمي، عن عبدالعظيم.(3) (4)
93 - تهذيب الانساب و نهاية الاعقاب، محمدعبيدلى (435 ق)
أولاد علي بن الحسن الأمير بن زيد بن الحسن عليه السلام
و أما علي بن الحسن الأمير بن زيد بن الحسن السبط بن أمير المؤمنين (صلوات اللّه عليه) فله عقب، من ولده أبومحمد القاسم به الحسين بن القاسم بن احمد بن
ص: 16
عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد و يعرف بالسبيعي، كان يشهد بالكوفة مقبول القول، و له أولاد و عيال و نساء.
هذا ما ذكره صاحب الكتاب في هذا البيت.
و قال الحسين: علي بن الحسن بن زيد عقب جميعهم! من عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد.
و كان له عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد لا عقب له و قبره بالري له مشهد، يزار و يعظم [و الى يومنا هذا].(1)
94 - الفهرست، محمد بن حسن طوسي (460ق)
[548] 6- عبدالعظيم بن عبدالله العلوي الحسني.
له كتاب، اخبرنا به جماعة، عن ابي المفضل محمد بن عبدالله الشيباني، عن ابي جعفر ابن بطة، عن احمد بن ابي عبدالله البرقي، عنه.
وفات عبدالعظيم بالري، و قبره هناك.(2)
«عبدالعظيم» بن عبداللّه الحسني(1) رضى اللّه عنه.(2)
96 - تاريخ بغداد، احمد بن علي خطيب بغدادي (463ق)
ذكر من اسمه محمد و اسم أبيه على
997 - محمد بن على الرضا احد الائمة الاثنى عشر
محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب، أبوجعفر بن الرضا. قدم من مدينة رسول اللّه صلى الله عليه و آله الى بغداد وافدا على أبى اسحاق المعتصم و معه امرأته أم الفضل بنت المأمون فتوفى فى بغداد و دفن فى مقابر قريش عند جده موسى بن جعفر، و حملت امرأته أم الفضل بنت المأمون الى قصر المعتصم فجعلت مع الحرم. و قد أسند محمد بن على الحديث عن أبيه. أخبرنا الحسن بن أبى طالب، حدثنا محمد بن عبداللّه الشيبانى، حدثنا محمد بن صالح بن الفيض بن فياض، حدثنا أبى، حدثنا عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، حدثنا أبوجعفر محمد بن على بن موسى عن أبيه على عن أبيه موسى عن آبائه عن على. قال: بعثنى النبى صلى الله عليه و آله الى اليمن فقال لى و هو يوصينى: «يا على ما خاب من استخار، و لا ندم من استشار، يا على عليك بالدُّلجة فإن الارض تطوى بالليل ما لا تطوى بالنهار، يا على اغد بسم اللّه فإن اللّه بارك لأمتى فى بكورها». أخبرنا أبونعيم الحافظ، حدثنا احمد بن اسحاق، حدثنا ابراهيم بن نايلة، حدثنا جعفر بن محمد بن يزيد. قال: كنت ببغداد فقال لى محمد بن منذر بن مهزر(3). هل لك أن أدخلك على ابن الرضا؟ قلت نعم. قال
ص: 18
فأدخلنى فسلمنا عليه و جلسنا. فقال له حديث النبى صلى الله عليه و آله : «إن فاطمة أحصنت فرجها فحرم اللّه ذريتها على النار». قال: خاص للحسن و الحسين.(1)
97 - المجدى، علي بن محمد علوي عمري (قرن 5)
... أن عليا بن الحسن بن زيد بن الحسن السبط عليه السلام الملقب بالسديد كان يتظاهر بالنصب، و يصلي واضعا يمينه على شماله، بنتا اسمها فاطمة، و ابنا اسمه عبداللّه.
فولد عبداللّه بن علي السديد جعفرا و قاسما، و حسنا و عبدالعظيم، و أحمد، فعقبه من رجلين أحمد و عبدالعظيم في قول ابن خداع المصري.
فأما عبدالعظيم، فكان رجلاً عظيما، قبره بالري يزار.
و أما أحمد، فمن ولده السبيعي، و هو أبومحمد القاسم و أمه أم ولد يقال لها مونس، و أبوه الحسين نقيب الكوفة ابن القاسم بن أحمد بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهماالسلام . و لأحمد ذيل طويل.
و الابهريون منهم الشريف الفاضل أبوالفتح ناصر بن أميركا الظاهر باليمن اليوم.
آخر بنيزيد بن الحسن عليه السلام .(2)
أبوالعبّاس أحمد بن مانكديم(1) بن علي بن محمّد ششديو بن الحسين بن عيسى بن محمّد البطحاني.
و أبوالحسين يحيى بن الحسين بن اسماعيل بن زيد بن الحسن بن جعفر بن الحسين بن محمّد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجري.
و السيد القاضي الصابر الونكي أبوالقاسم علي بن محمّد بن نصر بن مهدي بن محمّد بن علي بن عبداللّه بن عيسى بن أحمد بن عيسى بن علي بن الحسين الاصغر بن علي بن الحسين بن علي بن أبيطالب عليهم السلام .
و قد رأيته و كان جاري في الري، و استفدت منه هذا العلم.(2)
نسّابة الري
السيّد الامام مجدالدين أبوهاشم المجتبى بن حمزة بن زيد بن مهدي بن حمزة بن محمّد بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن الحسين بن الحسن الأفطس بن علي بن علي بن الحسين بن علي بن أبيطالب عليهم السلام .
و قد رأيته بالري، و حضرت مجلسه، و كان يدخل عليّ و يجري بيننا مذاكرة في علم الانساب في شهور سنة ستّ و عشرين و خمسمائة، و من منظومه:
يحقق انّا لا نسر اذا سرى *** خيان و لايشكو اذا انحل أدبرا
و لكنّا بالسيف يحمى حريمنا *** و يحدر ممّا كان ظلما و منكرا
و بيتي رواق العزّ و المجد و العلى *** و يعقل للقبلى اذا الدم أهذرا
و ينظم بين النّاس علما و حكمة *** و من أكثر الأقوال لا شك أهجرا
و هذه قصيدة طويلة مدح بها السيّد الاجلّ العالم شرف الدين محمّد بن المرتضى.(3)
ص: 20
يحيى(1) بن علي بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زيد، أمه بنت عبداللّه بن ابراهيم من أولاد جعفر(2)، قتله أصحاب عبداللّه بن عزيز، قتل بقرية من قرى الري و قبره بها(3)، و ما صلّى عليه أحد، و كان يوم قتل ابن خمس و أربعين سنة.(4)
محمّد(5) بن عبداللّه بن اسماعيل بن ابراهيم من أولاد جعفر، قتله عبداللّه بن العزيز الامير، قتل بالريّ و قبره بها، و كان يوم قتل ابن ثلاث و ستّين سنة.
عيسى(6) بن اسماعيل بن جعفر من أولاد جعفر الطيّار، أخذه عبدالرحمن خليفة أبيالساج، حبس في محبس الكوفة فمات في الحبس، و كان يوم قتل ابن أربع و خمسين سنة.
محمّد(7) بن عبداللّه بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، قتله عبداللّه بن العزيز الامير، قبره بين الري و قزوين، و كان يوم قتل ابن خمس و خمسين سنة.(8)
جعفر(9) بن محمّد بن جعفر، من أولاد عمر بن علي(10)
عليه السلام ، قتله عبداللّه بن عمر
ص: 21
عامل محمّد بن طاهر، قتل بالري بسربالاى سناردك و قبره بها، و صلى عليه القاضي بالري، و كان يوم قتل ابن سبع و أربعين سنة.(1)
99 - الشجرة المباركة، امام فخر رازى، (606ق)
... و أما الحسن بن محمد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجري، فله ثلاثة معقبون: محمد أبوالحسن بسمرقند يلقب «الفرع» و عقبه بطبرستان، و جعفر عقبه بالري(2) و أحمد(3).
وأعقب(4) من رجلين: عبدالعظيم بطبرستان، و قتل بالري و مشهده بها معروف و مشهور. وأحمد له عقب كثير أجمع على صحتهم العلماء الا البخاري.(5)
أما عبدالعظيم فلا أعرف من عقبه الا ابنه محمد.
أما أحمد بن عبداللّه بن علي، فله ثلاثة معقبون: القاسم، و عبداللّه المعروف ب «دردار» و محمد أبوعبداللّه ساطورة، ولهم أعقاب كثيرة.
أما القاسم بن أحمد، فله ابنان معقبان: محمد أبوعبداللّه عقبه بالكوفة، والحسين أبوعبداللّه نقيب الحسنيين بالكوفة، وله أعقاب بها.
أما عبداللّه دردار ابن أحمد بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن، فله
ص: 22
ابن واحد معقب: محمد أبوعلي بأبهر، لم يذكر السيد أبوالعز الحسني الهمداني من ولد علي بن الحسن بن زيد غيره، وله أعقاب كثيرة منهم رؤساء أبهر.(1)
أما محمد ساطوره، فعقبه من رجل واحد: عبداللّه أبوعلي الساطوره، و عقبه من رجل واحد محمد أبوعبداللّه، له أعقاب كثيرة بأبهر و زنجان و طبرستان و همدان.
وهم الذين جعلهم السيد أبوالعز بني محمد بن عبداللّه دردار ابن أحمد بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد.
والاصح المعتمد أنهم من أولاد ساطورة، لا من أولاد دردار.(2)
100 - الفخرى فى النسب، اسماعيل بن حسين مروزى ازورقانى (بعداز 614ق)
و أما علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهماالسلام فانتهى عقبه الى القاسم الشبيه بالنبي صلى الله عليه و آله بالكوفة و يقال له السبيعي.(3)
و عبداللّه المعروف ب-«دردار» أمه أشترية.
و أبوعبداللّه محمد ساطورة(4)، له أبوعلي عبداللّه الملقب ب-«ساطورة» و له ابنان و هم بنوأحمد بن عبداللّه بن علي بن الحسن الامير و عمهم عبدالعظيم أبوالقاسم الزاهد المدفون بالري في مشهد(5) الشجرة لا عقب له.
و للقاسم الشبيه خمسة بنين، أعقب منهم أربعة:
أبوالقاسم الحسين النقيب بالكوفة لبنيالحسن، له أولاد أحدهم: أبومحمد القاسم السبيعي الشاهد بالكوفة، و كان من أعيان السادة، له عقب بالكوفة و مصر.
ص: 23
و أبوعبداللّه محمد بن القاسم الشبيه، له عقب بالكوفة و بغداد، لا أعرف منهم غير أحمد الأسود ابن علي بن أحمد الازرق الاسود ابن أحمد بن محمد هذا.
و قال أبوعبداللّه بن طباطبا: و قيل محمد بن أحمد الازرق الاسود كان بالكوفة و ينسب الى النصب و شدة الفتن(1)، و له ابن أسود اليهم(2) في مقابر قريش.
و أما عبداللّه الدردار، فله أبوعلي محمد وحده بأبهر، أمه زيدية حسينية، و له ستة أولاد، منهم: زيد الزمن عند أبيعبداللّه بن طباطبا.
و قال أبوالغنائم: زيد الزمن هو ابن محمد بن عبداللّه بن محمد ساطورة ابن علي بن الحسن الامير و الاصح هو الاول و له ابن.
و علي بن أبيعلي محمد بن عبداللّه الدردار له عقب و أبوعلي عبداللّه هو أكثر اخوته عقبا و أبوزيد جد الابهريين عند أبيعبداللّه بن طباطبا.
و قال أبوالغنائم: ان الابهريين من ولد عيسى بن محمد بن عبداللّه بن محمد ابن عبداللّه بن الحسن الامير.(3)
101 - رجال العلامة الحلى، حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى (726ق)
12 «عبدالعظيم» بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبى طالب عليه السلام أبوالاسقم؛ له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، كان عابدا ورعا، له حكاية تدل على حسن حاله؛ ذكر ناها في كتابنا الكبير.
قال محمد بن بابويه انه كان مرضيا.(4)
ص: 24
102 - رجال ابن داود
963- عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ابوالقاسم [حش] عابد ورع كان مرضيّا.(1)
103 - عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، احمد بن على ابن عنبه (828 ق)
و أما على بن اسماعيل بن الحسن بن زيد و يعرف بالنازوكى فله عقب كثير منهم بن طير خوار و هو أبوالعباس الحسن بن على بن أحمد الافقه بن على النازوكى، و منهم محمد المعروف(2) بابن علية النازوكى؛ من ولده على بن الحسين أميركا القمى الملقب بشكنبة بن على بن محمد المذكور، له عقب بالشام و طرابلس و دمشق، و أما على السديد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ويكنى أباالحسن و أمه أم ولد و عقبه من ابنه عبداللّه على. أمه ام ولد، قال ابونصر سهل بن داود البخارى:
يقال إن عبداللّه بن على استلحقه الحسن بن زيد وهو جده بعد موت ابنه على بالقيافة، ذلك أن أباه عليا هلك فى حياة أبيه الحسن بن زيد، و أم عبداللّه جارية بيعت و لم يعلم أنها حامل، فلما توفى على بن الحسن بن زيد ردها المشترى الى أبيه الحسن بن زيد فولدت عبداللّه فشك فيه فدعا بالقافة فألحقوه به، و اسم الجارية هيفاء. فولد عبداللّه بن على السديد عبدالعظيم السيد الزاهد المدفون فى مسجد الشجرة بالرى و قبره يزار، و أولد عبدالعظيم محمد بن عبدالعظيم، كان زاهدا كبيرا و انقرض محمد بن عبدالعظيم ولا عقب له.(3)
104 - حاشية خلاصة الاقوال، زين الدين بن على عاملى (965ق)
292 - عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ
قوله رحمه الله: «عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن
ص: 25
أبي طالب عليه السلام ». [ص 130، باب الآحاد (25)، الرقم 12].
قلت: هذا هو عبدالعظيم المدفون في مسجد الشجرة في الري، و قبره يُزار، و قد نَصَّ على زيارته الإمام عليّ بن موسى الرضا عليه السلام قال: «مَن زار قبره وَجَبَتْ له الجنّة»(1) ذكر ذلك بعض النسّابين(2).(3)
105 - حاشيه رجال ابن داود (نسخه خطى)، عبداللّه بن حسين تسترى (1021ق)
«فى عبدالعظيم بن عبداللّه، ابوالقاسم. لم أجد في «جش» شيئا، نعم ذكر حكاية تدلّ على حسن حاله و جلالته و اشتغاله بالعبادة، و الظاهر انّ هذا الرجل هو المشهور
الآن في بلاد الري و حكى العلاّمة فى «صه» عن ابن بابويه انّه كان مرضيّا بعد ان قال هو انّه كان عابدا ورعا».(4)
106 - منهج المقال، محمد بن على استرآبادى (1028ق)
عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ابوالقاسم له كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام ، كان عابدا ورعا له حكاية تدل على حسن حاله ذكرناها فى كتابنا الاكسير. قال محمد بن بابويه انه كان مرضياً.
ص: 26
و فى «جش» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ابوالقاسم، له كتاب خطبة اميرالمؤمنين عليه السلام ، قال ابوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه، حدثنا جعفر بن محمد ابوالقاسم قال: حدثنا على بن الحسين السعدآبادى، قال: حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى، قال: كان عبدالعظيم ورد الرىّ هاربا من السلطان و سكن سربا في دار الرجل من الشيعة في سكة الموالي و كان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر الرجل من ولد موسى عليه السلام ، فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب، و يقع خبره إلى واحد بعد الواحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه أكثرهم فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: أن رجلاً من ولدي يحمل من سكة الموالي و يدفن عند شجرة التفاح في باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب، و أشار إلى المكان الذي دفن فيه فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذا الرؤيا، و أنه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات رحمه الله، فلما جرد ليغسل وجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه فإذا فيها: انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ، اخبرنا احمد بن على بن نوح، قال: حدثنا الحسن بن حمزة بن على، قال: حدثنا على بن الفضل، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى الرؤيانى ابوتراب، قال: حدثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته فى «ج»، فى بعض النسخ عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام .
و فى «دمى» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام يرويها عنهما، روى عنه سهل بن زيادالآدمى و ابوتراب عبيداللّه الحارثى و فى «ست»، عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى العلوى، له كتاب اخبرنا
ص: 27
جماعة عن ابى المفضل محمد بن عبداللّه الشيبانى، عن ابى جعفر محمد بن جعفر بن بطه، عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى، عن عبدالعظيم. و مات عبدالعظيم بالرى و قبره هناك، انتهى. و فى ثواب الاعمال لابن بابويه، حدثنى حمزة بن القاسم بن العلوى، قال حدثنى محمد بن يحيى العطار، عمن دخل على ابى الحسن على بن محمد الهادى من اهل الرى، قال: دخلت على ابى الحسن العسكرى عليه السلام ، فقال لى: اين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: اما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على عليهماالسلام .(1)
107 - الرواشح السماوية، ميرداماد
الراشحة الخامسة
من الذّائع الشّائع انّ طريق الرّواية من جهة ابى القسم عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني - المدفون بمشهد الشجرة بالرّى رضى اللّه تعالى عنه و ارضاه - من الحسن؛ لانه ممدوح غير منصوص على توثيقه.
و عندى ان الناقد البصير و المتبصر الخبير يستهجنان ذلك و يستقبحانه جدّاً، و لو لم يكن له الاّ حديث عرض الدّين(2)، و ما فيه من حقيقة المعرفة، و قول سيّدنا الهادى ابى الحسن الثالث عليه السلام له: يا اباالقاسم انت وليّنا حقاً(3) - مع ماله من النسب الطاهر و الشّرف الباهر - لكفاه اذ ليس سلالة(4) النبوّة و الطّهارة كاحد من الناس(5)
ص: 28
اذا ما آمن و اتّقى، و كان عند آبائه الطّاهرين مرضيّا مشكورا، فكيف و هو صاحب الحكاية المعروفة الّتي قد أوردها النجاشي في ترجمته(1)، و هى ناطقة بجلالة قدره و علوّ درجته.
و فى فضل زيارته روايات متظافرة و قد ورد «من زار قبره وجبت له الجنّة»(2).
و روى الصّدوق ابوجعفر بن بابويه في كتاب ثواب الاعمال مسنداً فقال حدّثنى علىّ بن احمد قال: حدّثنا حمزة بن القسم العلوى(ره)، قال حدّثنا محمّد بن يحيى العطّار عمن دخل على ابى الحسن علىّ بن محمّد الهادى عليه السلام من اهل الرّى، قال دخل على ابى الحسن العسكرى عليه السلام فقال «اين كنت؟» قلت: زرت الحسين عليه السلام فقال: «اما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم، لكنت كمن زار قبرالحسين عليه السلام .(3)
و لابى جعفر بن بابويه كتاب اخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى ذكره النجاشى في عدّ كتبه.(4)
و بالجملة: قول ابن بابويه(5) و النجاشي(6) و غيرهما فيه: «كان عابداً ورعاً مرضيّاً»،(7) يكفي في استصحاح حديثه، فضلاً عمّا أوردناه، فاذن الاصحّ الارجح، و الاصواب الاقوم ان يعدّ الطّريق من جهته صحيحا، و في الدّرجه العُليا من الصحّة، و اللّه سبحانه اعلم.(8)
ص: 29
108 - شرعة التسمية، محمدباقر حسينى استرآبادى، ميرداماد (1040ق)
[الحديث الثانى]
و منها الحكاية المعروفة للسيّد الورع العالم الزاهد، الرفيع المرتبة، العظيم المنزلة، أبى القاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام ، المدفون(1) بمشهد الشجرة بالرّى، فى قبّته المعمورة المعروفة، المشهور أنّها محلّ استجابة الدعاء رضى اللّه تعالى عنه و أرضاه، و قد ورد فى زيارته ما ورد من الروايات المشهورة(2) و قد أدرك من الائمة الجواد و الهادى و العسكرى عليهم السلام ، و استفادت الإماميّة من أحاديثه و رواياته إلى الآن.
ص: 30
ذكر شيخنا أبوالعبّاس النجاشى رحمه اللّه فى كتاب الرجال فيما ذكر من كتب الصدوق أبى جعفر بن بابويه، كتاب أخبار عبدالعظيم بن عبداللّه.(1)
و حكايته هذه(2) هى حديثه المعروف بحديث عرض الدين و حديث الاعتقاد المعروض و الحديث المعروض. و للاصحاب رضى اللّه تعالى عنهم فى روايته طرق و أسانيد(3)فلنروه بحقّ روايتنا إيّاه من طريق الصدوق عروة الاسلام أبى جعفر بن بابويه القمّى، فإنّه جليل القدر، عميق الغور، حافظ للاحاديث، بصير بالرجال، ناقد للاخبار، بالغ فى حفظه و ضبطه و نقده و كثرة علمه الامد الاقصى. و هو وجه الطائفة و رأسها و فقيه الاصحاب و شيخهم. قال رضوان اللّه تعالى عليه فى آخر الباب الثانى من كتاب التوحيد فى التوحيد و نفى التشبيه: حدّثنا على بن احمد بن محمد بن عمران الدقّاق رحمه اللّه تعالى و على بن عبداللّه الورّاق، قالا: حدّثنا محمّد بن هارون الصوفى،(4)
ص: 31
قال: حدّثنا أبوتراب عبداللّه(1) بن موسى الروايانى عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى(2)قال: دخلت على سيّدى على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهماالسلام فلما بصربى قال لى مرحبا بك يا اباالقاسم أنت وليّنا حقّا قال: فقلت له: يابن رسول اللّه إنّى اريد أن أعرض عليك دينى فان كان مرضيّا ثبّتّ عليه حتّى ألقى اللّه عزّ و جلّ، فقال: هات يا اباالقاسم فقلت:
إنّى أقول: إنّ اللّه تبارك و تعالى و احد ليس كمثله شيى ء، خارج من الحدّين حدّ الابطال و حد التشبيه، و أنّه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر، بل هو مجسِّم الاجسام و مصوِّر الصور، و خالق الاعراض و الجواهر، و ربّ كلّ شيى ء و مالكه و جاعله و محدثه، و أنّ محمدا عبده و رسوله خاتم النبييّن، فلا نبى بعده إلى يوم القيامة و أقول: إنّ الامام و الخليفة و ولى الامر بعده أميرالمؤمنين على بن أبى طالب عليه السلام ، ثمّ من بعده ولده الحسن ثمّ الحسين ثمّ على بن الحسين ثمّ محمّد بن على ثمّ جعفر بن محمّد ثمّ موسى بن جعفر ثم على بن موسى ثم محمّد بن على ثم أنت يا مولاى، فقال عليه السلام : و من بعدى الحسن ابنى، فكيف للناس بالخلف من بعده، قال: فقلت: و كيف ذاك يا مولاى؟ قال: لأنّه لا يرى شخصه، و لا يحلّ ذكره باسمه حتّى يخرج فيملأ الارض قسطا و عدلاً كما ملئت جورا و ظلما، قال: فقلت: أقررت، و أقول: انّ وليّهم ولىّ اللّه و عدوّهم عدوّ اللّه، و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه عزّ و جلّ، و أقول: إنّ المعراج حقّ و المسألة فى القبر حقّ، و إنّ الجنّة حقّ و النار حقّ، و الصراط حقّ و الميزان حقّ و إنّ الساعة آتية لا ريب فيها، و إنّ اللّه يبعث من فى
ص: 32
القبور، و أقول: إنّ الفرائض الواجبة بعد الولاية الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الجهاد و الامر بالمعروف و النهى عن المنكر.
فقال على بن محمّد عليه السلام : يا أباالقاسم هذا و اللّه دين اللّه الذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبّتك اللّه بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الآخرة.(1)
و قال رضوان اللّه تعالى عليه فى كتاب كمال الدين و تمام النعمة فى أول الباب السابع و الثلاثين منه، و هو باب ما روى عن أبى الحسن على بن محمّد العسكرىّ الهادى عليه السلام فى القائم و غيبته، و أنّه الثانى عشر من الائمة صلى اللّه عليهم.
حدّثنا على بن احمد بن محمد الدقاق رضى اللّه تعالى عنه و على بن عبداللّه الورّاق قالاً: حدّثنا محمد بن هارون الصوفى(2)، قال: حدثنا أبوتراب عبداللّه بن موسى الروايانى، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى(3)، قال: دخلت على سيّدى على بن
ص: 33
محمّد عليهماالسلام ، فلما بصر بى قال لى: مرحبا بك يا أباالقاسم أنت وليّنا حقّا، قال: فقلت له: يابن رسول اللّه إنّى اُريد أن أعرض عليك دينى فإن كان مرضيا ثبتّ عليه حتّى ألقى اللّه عزّ و جلّ، فقال: هات يا أباالقاسم، فقلت: إنّى أقول: إنّ اللّه تبارك و تعالى و احد ليس كمثله شيى ء، خارج عن الحدّين حدّ التشبيه و حدّ الابطال و إنّه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر، بل هو مجسِّم الاجسام و مصوِّر الصور، و خالق الاعراض و الجواهر، و ربّ كلّ شيى ء و مالكه و جاعله و محدثه، و إنّ محمّدا عبده و رسوله خاتم النبييّن، و لا نبى بعده إلى يوم القيامة، و إنّ شريعته خاتمة الشرائع فلا شريعة بعدها إلى يوم القيامة، و إنّ الامام و الخليفة و ولى الامر بعده أميرالمؤمنين على بن أبى طالب، ثمّ الحسن، ثمّ الحسين، ثمّ على بن الحسين، ثمّ محمّد بن على، ثمّ جعفر بن محمّد، ثمّ موسى بن جعفر، ثمّ على بن موسى، ثمّ محمّد بن على، ثمّ أنت يا مولاى، فقال عليه السلام : و من بعدى الحسن ابنى، فكيف للناس بالخلف من بعده؟ قال: فقلت: و كيف ذاك يا مولاى؟ قال: لأنّه لا يرى شخصه و لا يحلّ ذكره باسمه حتّى(1) يخرج فيملأ الارض قسطا و عدلاً كما ملئت جورا و ظلما، قال: فقلت: أقررت، و أقول إنّ وليّهم ولى اللّه و عدوّهم عدوّاللّه و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه عزّ و جلّ، و أقول: إنّ المعراج حقّ و إنّ المسألة فى القبر حقّ و إنّ الجنّة حقّ و إنّ النار حقّ و إنّ الصراط حقّ و الميزان حقّ و إنّ الساعة آتية لا ريب فيها و إنّ اللّه يبعث من فى القبور، و أقول: إنّ الفرائض الواجبة بعد الولاية: الصلاة و الزكاة و الصوم و الحجّ
ص: 34
و الجهاد و الامر بالمعروف و النهى عن المنكر.
فقال على بن محمد عليه السلام : يا أبا القاسم هذا و اللّه دين اللّه الذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبّتك اللّه بالقول الثابت فى الحياة الدنيا و فى الآخرة.(1) (2)
109 - نقد الرجال، مصطفى حسينى تفرشى (1044ق)
2944/1 - عبدالعظيم بن عبداللّه بن على
ابن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه: حدّثنا جعفر بن محمّد أبوالقاسم قال: حدّثنا علي بن الحسين السعد آبادي قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن خالد البرقي قال: كان عبدالعظيم ورد الري هاربا من السلطان، وسكن سَرْبا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي، فكان يعبد اللّه في ذلك السرب، و يصوم نهاره و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره - و بينهما الطريق - و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام .
فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب، ويقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمّد صلى الله عليه و آله حتّى عرفه أكثرهم. فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: إنّ رجلاً من ولدي يحمل من سكّة الموالي، و يدفن عنه شجرة التفّاح في باغ(3) عبدالجبّار بن عبدالوهاب - و أشاره إلى المكان الّذي دفن فيه - فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال: لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها، فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنّه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف، والشِيَع يدفنون فيه.
ص: 35
فمرض عبدالعظيم و مات رحمه الله، فلمّا جُرّد ليغسّل وُجِدَ في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا بها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام . روى عنه: عبيداللّه بن موسى الروياني أبوتراب، رجال النجاشي(1). عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني العلوي، له كتاب،(2) روى عنه: أحمد بن أبيعبداللّه البرقي، ومات عبدالعظيم بالري، وقبره هناك، الفهرست.(3)
روى عنه: سهل بن زياد الآدمي و أبوتراب عبيداللّه الحارثي، من أصحاب الجواد(4) والهادي عليهماالسلام (5)، رجال الشيخ. و قال محمّد بن علي بن بابويه في مشيخة الفقيه(6): إنّه كان مرضيّا.(7) وقال العلاّمة في الخلاصة: كان عابدا ورعا.(8)
وقال محمّد بن علي بن بابويه في الفقيه: حدّثني علي بن أحمد، عن حمزة بن القاسم العلوي رحمه الله، عن محمّد بن يحيى العطّار، عن من دخل على أبيالحسن الهادي عليه السلام من أهل الري، قال:(9) فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: أما إنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن علي عليه السلام .(10) (11)
ص: 36
110 - روضة المتقين، محمدتقى مجلسى (1070ق)
[الشيخ الصدوق رحمه الله]: و ما كان فيه عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى فقد رويته عن محمد بن موسى بن المتوكل - رضى اللّه عنه - عن على بن الحسين السعدآبادى، عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى.
[العلامه المجلسى الاول]: «و ما كان فيه، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى» بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب عليهم السلام ، عظيم الشأن جليل القدر، و يظهر جلالة قدره من رواياته.
و فى النجاشى بعد ذكر النسب، ابوالقاسم، له كتاب خطب امير المؤمنين عليه السلام قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه، قال: حدثنا جعفر بن محمد ابوالقاسم، قال: حدثنا على بن الحسين السعدآبادى، قال: حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى، قال: كان عبدالعظيم ورد الرى هاربا من السلطان و سكن سربا فى دار رجل من الشيعة فى سكة الموالى و كان يعبداللّه فى ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام فلم يزل يأوى الى ذلك السرب و يقع خبره الى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد عليهم السلام حتى عرفه اكثرهم فرآى رجل من الشيعة فى المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: ان رجلا من ولدى يحمل من سكة الموالى و يدفن عند شجرة التفاح فى باغ عبدالجبار بن عبدالواهاب و اشار الى المكان الذى دفن فيه فذهب الرجل ليشترى الشجرة ومكانها من صاحبها فقال: لاى شيى ء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة انّه كان رآى مثل هذه الرؤيا و انه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف، و الشيعة يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه، فلما جرد ليغسل و جد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا بها انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام روى عنه عبداللّه بن موسى الرؤيانى
ص: 37
ابوتراب (النجاشى)(1)الحسنى العلوى له كتاب روى عنه احمد بن ابى عبداللّه البرقى و مات عبدالعظيم و قبره هناك (الفهرست) روى عنه سهل بن زياد و ابوتراب الحارثى من اصحاب الجواد و الهادى عليهماالسلام (رجال الشيخ) كان عابدا و رعا (الخلاصة).
و روى المصنف عن على بن احمد رضى اللّه عنه، عن حمزة بن القسم العلوى رحمه اللّه الثقة، عن محمد بن يحيى العطار الثقة عمن دخل على ابن الحسن الهادى عليه السلام من اهل الرى، قال: فقال: اين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام قال: اما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على عليهماالسلام .
[الشيخ الصدوق رحمه الله] و كان مرضيا، و رويته عن على بن احمد بن موسى - رحمه اللّه - عن محمد بن ابيعداللّه الكوفى، عن سهل بن زياد الادمى، عن عبدالعظيم.
[العلامة المجلسى الأول]: «و كان مرضيا» اى كان فى دينه صحيحا و الاصحاب يرضون حديثه و يعملون به، و الطريقان قويان كالصحيح و كان طرق المصنف الى كتابه كثيرة كما يظهر من كتبه.
ففى الامالى: حدثنا على بن احمد بن موسى رضى اللّه عنه قال: حدثنا محمد بن هارون الصوفى قال: حدثنا ابوتراب عبيداللّه بن موسى الرؤيانى، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى قال: قلت لأبى جعفر محمد بن على الرضا عليهماالسلام : يابن رسول اللّه حدثنى بحديث، عن آبائك عليهم السلام فقال: حدثنى أبي عن جدى، عن آبائه صلوات اللّه عليهم، قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : لا يزال الناس بخير ما تفاوتوا فاذا استووا هلكوا.
قال: قلت له زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى ابى عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام لو تكاشفتم ما تدافنتم.
قال: فقلت له: زدنى بابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى عن جدى عن آبائه عليهم السلام قال:
ص: 38
قال اميرالمؤمنين عليه السلام انكم لن تسعوا الناس بأموالكم، فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللقاء، فإنى سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: انكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم.
قال: فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى ابى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : من عتب على الزمان طال معتبته (اى شدته).
قال: فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى ابى عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال: اميرالمؤمنين عليه السلام : مجالسة الاشرار تورث سوء الظن بالاخيار.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه، فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : بئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه، فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين؟ قيمة كل امرى ء ما يحسنه (اى يعلمه).
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : المرء مخبوء (اى مستور) تحت لسانه.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : ما هلك امرء عرف قدره.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى ابى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : التدبير قبل العمل يؤمنك من الندم.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى ابى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : من وثق بالزمان صرع، قال: فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام خاطر بنفسه من استغنى برأيه.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : قلة العيال احد اليسارين.
قال فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال:
ص: 39
قال اميرالمؤمنين عليه السلام من دخله العجب هلك.
قال: فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه، فقال: حدثنى أبى، عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : من ايقن بالخلف جاد بالعطية.
قال: فقلت له: زدنى يابن رسول اللّه فقال: حدثنى أبى عن جدى، عن آبائه عليهم السلام قال: قال اميرالمؤمنين عليه السلام : من رضى بالعافية ممن دونه رزق السلامة ممن فوقه: قال: فقلت له: حسبى(1) فتفكر فى هذه الكلمات الوجيزة حتى ينكشف لك العلوم الالهية.(2)
[الشيخ الصدوق] رحمه اللّه: و هذا حديث غريب لا اعرفه إلا من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى المدفون بالرى فى مقابر الشجرة و كان مرضياً - رضى اللّه عنه - .
[قال العلامة المجلسى الاوّل] «و كان مرضيا» اى مقبولا عند الائمة الهداة عليهم السلام او عند اصحابهم او الاعم كما يظهر من الاخبار و روى الصدوق، عن محمد بن يحيى العطار عمن دخل على ابى الحسن العسكرى عليه السلام قال: دخلت على ابى الحسن العسكرى عليه السلام فقال: اين كنت؟ فقلت: زرت الحسين عليه السلام ، فقال عليه السلام : اما انك لوزرت
قبر عبدالعظيم لكنت كمن زار الحسين بن على صلوات اللّه عليه(3).(4)
112 - مجمع الرجال، عنايت اللّه قهپايى، (قرن 11)
(د) عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهما السّلم.
دى - عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبى طالب عليهماالسّلام، يروى عنهما عليهما السّلام، روى عنه سهل بن زياد الآدمى و أبوتراب عبيداللّه(1) الحارثى.
ست - عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى العلوى، له كتاب أخبرنا به جماعة عن أبى المفضّل محمّد بن عبداللّه الشيبانى عن أبى جعفر محمد بن جعفر بن بطّة عن أحمد بن أبى عبداللّه البرقى عن عبدالعظيم، و باب عبدالعظيم بالرّى و قبره هناك.
جش - عبدالعظيم(2) بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السلام أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السّلام، قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه قال حدّثنا جعفر بن محمّد أبوالقاسم، قال حدّثنا علي بن الحسين السّعد آبادى، قال حدّثنا أحمد بن محمد بن خالد البرقى، قال كان عبدالعظيم ورد الرّىّ ها ربا من السلطان و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالى و كان يعبد اللّه في ذلك السّرب و يصوم نهاره و يقوم ليله و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطّريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهما السّلم، فلم يزل يأوى الى ذلك السّرب، ويقع خبره إلى الواحد بعدالواحد من شيعة آل محمّد عليه و عليهم السلام حتّى عرفه أكثرهم، فرآى رجل من الشيعة في
ص: 41
المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، قال له: إنّ رجلاً من ولدى يحمل من سكّة الموالى و يدفن عند شجرة التفّاح في باغ عبدالجبار بن عبد الوهاب و أشار إلى المكان الذي دفن فيه، فذهب الرجل ليشترى الشجرة و مكانها من صاحبها فقال له لأى ّ شيى ء تطلب الشّجرة و مكانها؟ فأخبره بالرّؤيا، فذكر صاحب الشّجرة أنه كان رأى مثل هذه الرؤيا و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشّريف والشيعة(1) يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه، فلمّا جرد ليغسّل و جد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه فإذا فيها أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهما السّلم. أخبرنا أحمد بن على بن نوح، قال حدثنا الحسن بن حمزة بن علي، قال حدّثنا على بن الفضل، قال حدّثنا عبيداللّه بن موسى الرويانى أبوتراب، قال حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته(2) و سيذكر انشاءاللّه تعالى في مشيخة الفقيه.(3)(4)
113 - جامع الرواة، محمد اردبيلى، (1101ق)
3793 عبدالعظيم بن عبدالله الحسنى العلوى [ست] بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب عليهم السلام [ج. دى. جش. صه] كان عابدا ورعا له حكاية تدل على حسن حاله. قال محمد بن بابويه انه كان مرضيا [صه] حدثنى على بن احمد عن حمزة بن القاسم العلوى رحمه اللّه عن محمد بن يحيى العطار عمن دخلى على ابى الحسن الهادى عليه السلام من اهل الرى قال: فقال: اين كنت؟ قلت زرت الحسين عليه السلام . قال اما انك لوزرت قبر عبدالعظيم عند كم لكنت كمن زار الحسين بن على بن
ص: 42
ابى طالب عليهم السلام [يه] ابوالقاسم له كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام [صه. جش ]الحسين بن عبيداللّه عن حفص بن احمد (محمد خ) ابى القاسم عن على بن الحسين السعدآبادى عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى قال: كان عبدالعظيم ورد الرى هاربّا من السلطان و سكن سربا فى دار رجل من الشيعة فى سكة الموالى و كان يعبدالله فى ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى عليه السلام . فلم يزل ياوى الى ذلك السرب و يقع خبره الى واحد بعد واحد (الواحد خ) من شيعة آل محمد عليهم السلام حتى عرفه اكثرهم فرأى رجل من الشيعة فى المنام رسول الله صلى اللّه عليه و آله قال له ان رجلاً من ولدى يحمل من سكة الموالى و يدفن عند شجرة التفاح فى باغ عبدالجبار بن عبد الوهاب و اشار الى المكان الذى دفن فيه فذهب الرجل ليشترى الشجرة والمكان من صاحبها فقال لأى شى ء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره الرؤيا فذكر صاحب الشجرة انه كان رأى مثل هذه الرؤيا و انه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ و قفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه فلما جرد ليغسل وجد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه. عنه ابوتراب عبيداللّه بن موسى الرويانى بجميع رواياته [جش] احمد بن ابى عبداللّه بكتابه [ست] عنه سهل بن زياد الآدمى و ابوتراب عبيداللّه الحارثى [لم] «مح».
عنه احمد بن مهران عشر مرات فى [فى] فى باب فيه نكت و نتف من التنزيل عنه احمد بن ابى عبداللّه البرقى فى مشيخة [يه] فى طريقه و فى [ست] فى ترجمته و فى [فى] فى باب الكبائر و فى باب من تحل له الزكوة فيمتنع من اخذها. عنه سهل بن جمهور فى باب صفة التيمم و فى باب من عرف امامه و فى باب بناء المساجد و مايؤخذ منها و فى [يب] فى باب التيمم. عنه ابن جمهور فى باب فضل المساجد. احمد بن محمد بن خالد عن النوفلى عنه فى [فى] فى باب الجلوس فى كتاب العشره. (1)
ص: 43
114 - وسائل الشيعة، خاتمه، حسن بن محمد (1104ق) شيخ حر عاملى
[174] وما كان فيه عن عَبد العَظيم بن عبداللّه؛ الحَسَني:
فقد رويته عن محمّد بن مُوسى بن المُتَوكِّل، عن علي بن الحُسين؛ السَعد آبادي؛ عن أَحمد بن أبي عبداللّه؛ البَرقى، عن عَبدالعَظيم بن عبدالله، الحَسَني.
و كان مرضيّا
و رويته عن علي بن أحمد بن مُوسى، رضي اللّه عنه، عن محمّد بن أبي عبداللّه، عن سهل بن زياد الآدمي، عن عبدالعظيم. (1)
عَبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زَيد بن الحسن بن عليّ بن أَبي طالب؛ أبوالقاسم:
كان عابدا، ورعا، وله حكاية تدلّ على حُسن حاله، و قال ابن بابَوَيه: إِنّه كانَ مرضيّا؛ قاله العلاّمة، و نحوه النجاشيّ. وروى الصدوق في (ثواب الأَعمال): أنَّ زيارته كزيارة الحسين عليه السلام .(2)
651 - عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ ابن ابى طالب عليهم السلام أبوالقاسم(3)، كان عابدا ورعا، و له حكاية تدلّ على حسن حاله و قال
ص: 44
ابن بابويه: إنّه كان مرضيّا. قاله العلاّمة و نحوه النّجاشى، و روى الصّدوق في ثواب الأعمال أنّ زيارته كزيارة الحسين عليه السلام و قد تقدّم.(1)
115 - بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى (1110ق)
*«(فضل زيارة عبدالعظيم بن عبداللّه)»* *«(الحسنى رضى الله عنه)»*
1- ثو: علي بن أحمد عن حمزة بن القاسم عن محمّد العطّار عن رجل عن أبي الحسن العسكري عليه السلام ، قال: دخلت عليه فقال: أين كنت؟ فقلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: أما لوأنك زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن علي صلوات اللّه عليهما.(2)
2- مل: علي بن بابويه عن محمّد العطّار عن بعض أهل الري عن أبي الحسن العسكرى عليه السلام ، مثله.(3)
3- جش: الحسين بن عبداللّه عن جعفر بن محمّد عن علي بن الحسين السعد آبادي عن البرقى قال: كان عبدالعظيم ورد الري هاربا من السلطان و سكن سربا
ص: 45
في دار رجل من الشّيعة في سكة الموالي، و كان يعبداللّه في ذلك السّرب، و يصوم نهاره و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا يزور القبر المقابل قبره، و بينهما الطّريق، و يقول: هو رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام ، فلم يزل يأوى إلى ذلك السرب و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمّد عليه و عليهم السّلام، حتّى عرفه أكثرهم.
فرأى رجل من الشّيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، قال له: إنَّ رجلاً من ولدي يحمل من سكّة الموالي و يدفن عند شجرة التفّاح فى باب(1) عبدالجبّار بن عبدالوهاب - و أشار إلى المكان الّذي دفن فيه - فذهب الرّجل ليشترى شجرة الرّجل و مكانها من صاحبها، فقال له: لأىّ شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذه الرّؤيا، و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشّريف والشّيعة، يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه. فلما جرّد ليغسّل و جد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه السلام (2).(3)
116 - منتهى المقال، ابوعلى محمد بن اسماعيل حائرى (1216ق)
1643- عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي:
ابن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه السلام ، أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، كان عابدا ورعا، له حكاية تدلّ على حسن حاله ذكرناها في كتابنا الكبير. قال محمّد بن بابويه: إنّه كان مرضيّا، صه.(4)
ص: 46
«جش» إلى قوله: خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، ثمّ ذكر الحكاية.(1)
وفي «ج» إلى علي بن أبيطالب عليه السلام .(2) وكذا «دي»، وزاد: يروي عنهما.(3)
و في ثواب الأعمال: حدّثني علي بن أحمد قال: حدّثني حمزة بن القاسم العلوي رحمه اللّه قال: حدّثنا محمّد بن يحيى العطّار عمّن دخل على أبي الحسن علي بن محمّد الهادي عليه السلام من أهل الري، قال: دخلت على أبي الحسن العسكرى عليه السلام فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: أما إنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم كنت كمن زار الحسين بن علي عليه السلام .(4)
وفي «تعق»: ذكره في كتاب الصوم من الفقيه و قال: كان مرضيا رضي اللّه عنه.(5) (6)
أقول: هذا ما سبق إليه الاشارة من العلاّمة رحمه اللّه، و ذكره في مشيخة الفقيه أيضا و قال: كان مرضيا،(7) و نبّه عليه في النقد أيضا،(8) (وكذا الفاضل عبدالنبي الجزائري)؛(9) والعجب من المقدّس التقي رحمه اللّه حيث قال: إنّه سهو ليس فيها بل هو مذكور في ثواب الأعمال والعيون، انتهى فلاحظ.(10)
ص: 47
117 - طرائف المقال فى معرفة طبقات الرجال، سيدعلى اصغر جابلقى بروجردى، (1313 ق)
2289- عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد(1) بن الحسن بن علي بن ابيطالب عليهم السلام و فضله و جلالته أشهر من أن يذكر، و قبره الآن مزار للشيعة و قد برز منه الكرامات الباهرة، عنه البرقي أحمد و سهل و ابوتراب، وقد روى عنه أحمد بن مهران.(2)
118 - روضات الجنات، محمدباقر خوانسارى (1313ق)
380
السيد الشاه عبدالعظيم بن السيد عبداللّه بن السيد على بن السيد حسن بن زيد بن الامام الهمام المجتبى أبى محمد الحسن بن على بن أبيطالب(3)
كنيته الشّريفة، أبوالقاسم، و كان من أصحاب أبى جعفر الجواد، و أبى الحسن الهادى عليهماالسلام ، و محترما عندهما فى الغاية؛ و كانا يحبّانه حبّا شديدا، و يبالغ هو أيضا فى تعظيمهما كثيرا، و قد عرض دينه الحقّ على سيّدنا أبى الحسن الثّالث، على بن محمّد النّقى الهادى عليه السلام ، فيما نقله عنه شيخنا الصّدوق و غيره، بالاسناد المتصل انّه قال: دخلت على سيّدى على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب عليهم السلام ، فلمّا بصربى قال لى: مرحبا بك يا أبوالقاسم أنت وليّنا حقّا، قال: فقلت له: يابن رسول اللّه إنّى أريد أن أعرض عليك دينى، فإن كان مرضيا اثبت عليه حتّى ألقى اللّه، فقال: هات يا أباالقاسم، فقلت: إنّى أقول: إن اللّه تبارك
ص: 48
و تعالى واحد، ليس كمثله شى ء، خارج من الحدَّين، حدَّالإبطال و حدّ التشبيه، و إنّه ليس بجسم ولا صورة ولا عرض ولا جوهر بل مجسّم الأجسام، و مصوّر الصور، و خالق الأعراض والجواهر، و ربّ كلّ شى ء و مالكه و جاعله و محدثه، و إنّ محمّدا صلى الله عليه و آله عبده و رسوله خاتم النبيّين فلا نبى بعده إلى يوم القيامة و انّ شريعته خاتم الشّرايع فلا شريعة بعده إلى يوم القيامة و أقول: إن الامام والخليفة و ولىّ الأمر من بعده أميرالمؤمنين على بن أبيطالب عليه السلام ثم الحسن، ثم الحسين، ثم على بن الحسين، ثم محمّد بن على، ثم جعفر بن محمّد، ثمّ موسى بن جعفر، ثم على بن موسى، ثمّ محمد بن علىّ، ثمّ أنت [يا مولاى ]فقال عليه السلام : و من بعدى الحسن ابنى فكيف للنّاس بالخلف من بعده؟ قال، فقلت: وكيف ذاك يا مولاى؟ قال لانّه لايرى شخصه، ولا يحلّ ذكره باسمه، حتّى يخرج، فيملأ الأرض قسطا وعدلاً، كما ملئت جورا و ظلما، قال: فقلت: أقررت، و أقول انّ وليّهم ولىّ اللّه، و عدوّهم عدوّاللّه و طاعتهم طاعة اللّه، و معصيتهم معصيه اللّه، و أقول: انّ المعراج حقّ والمسألة فى القبر حقّ و ان الجنّة حقّ، و انّ النّار حقّ، والصّراط حقّ، و الميزان حق، و انّ الساعة آتية لاريبَ فِيها، و انَّ اللّه يبعَث من فى القبور، و أقول: انّ الفرائض الواجبة بعد الولاية، الصلاة، و الزكاة، و الصوم، و الحج، و الجهاد، و الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر، فقال على بن محمّد عليهماالسلام : يا أباالقاسم هذاواللّه دين اللّه الّذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه، ثبّتك اللّه بالقول الثّابت فى الحياة الدّنيا والآخرة.(1)
ثمّ انّ من جملة من ذكره بالتّفصيل، هوالصّاحب بن عبّاد الوزير العادل الكامل فى مقالة على حدّة، حيث يقول بعد ذكر اسمه و نسبه الشّريف: هو ذو ورعٍ و دين، عابد معروف بالأمانة، و صدق اللّهجة، عالم بامور الدّين، قائل بالتّوحيد والعدل، كثير الحديث والرّواية، و يروى عن أبى جعفر محمّد بن على بن موسى، و عن أبيه أبى الحسن صاحب العسكر عليهماالسلام ، ولهما إليه الرّسائل.
ص: 49
إلى أن قال فى صفة علمه: روى أبوتراب الرّويانى: قال سمعت أباحمّاد الرّازى يقول: دخلت على علىّ بن محمد بسرّ من رأى، فسألته عن أشياء من الحلال والحرام، فأجابنى فيها، فلمّا ودّعته قال لى: يا حمّاد إذا أشكل عليك شى ء من أمر دينك بناحيتك
فسئل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرءه منّى السّلام. هذا، و فى كتب الرّجال رواية عبيداللّه بن موسى الرّوايانى، و سهل بن زياد الآدمى، و أبى تراب عبيداللّه بن الحارثى، و أحمد بن أبى عبداللّه البرقى، صاحب «المحاسن» رضى اللّه عنه و انّ له كتاب «خطب أميرالمؤمنين» و كتاب يسمّيه «كتاب يوم و ليلة» و كتب ترجمتها روايات عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى.
و قد ذكره أيضا السيّد العماد والأمير الدّاماد - قدّس سرّه العزيز - فى كتابه «الرّواشح السّماوية فى الفوائد الرّجالية» فقال فى جملة كلام له: من الذّايع الشّايع، انّ الطريق الرّواية من جهة أبى القاسم عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، المدفون بمشهد الشجرة بالرّى(1) رضى اللّه تعالى عنه و أرضاه - من الحسن، لانّه ممدوح غيرمنصوص على توثيقه. و عندى انّ الناقد البصير، والمتبصر الخبير، يتهجنان ذلك و يستقبحانه جدّا، ولو لم يكن له إلاّ حديث عرض الدّين، و مافيه من حقيقة المعرفة، و قول سيّدنا الهادى أبى الحسن الثّالث عليه السلام : يا أباالقاسم أنت وليّنا حقاً، مع ماله من النسب الطاهر و الشرف
ص: 50
الباهر، لكفاه، إذ ليس سلالة النبوة والطّهارة، كأحد من النّاس إذا ما أمن واتّقى، و كان عند آبائه الطّاهرين مرضيا مشكورا.(1)
فكيف وهو صاحب الحكاية المعروفة التى أوردها النّجاشى فى ترجمته، وهى ناطقة بجلالة قدره، و علوّ درجته، و فى فضل زيارته روايات متظافرة.
فقد ورد: من زار قبره وجبت له الجنّة، و ثمّ ذكر - رحمه اللّه - حديث ثواب الأعمال الّتى يأتى ذكره، و قال: ولأبى جعفر بن بابويه كتاب «اخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى» ذكره النّجاشي فى عدّ كتبه، و بالجملة قول ابن بابويه، والنّجاشى، و غيرهما
فيه: كان عابدا، ورعا، مرضيّا، يكفى فى استصحاح حديثه فضلاً عمّا أوردناه، فإذن الأصح الأرجح، والأصوب الأقوم، أن يعد الطّريق من جهته صحيحا و فى الدرجة العليا من الصّحة، واللّه سبحانه أعلم «انتهى». و ذكره العلاّمة أيضا فى خلاصته، فقال:
كان عالما، عابدا، ورعا، له حكاية تدلّ على حسن حاله، ذكرناها فى كتابنا الكبير، قال محمد بن بابويه انّه كان مرضيّا.
قلت: ولعلّ هذه الحكاية ما أسلفناه لك من عرضه الدّين على إمام زمانه - صلوات اللّه عليه، أوالمراد بها سنشير إليه من عاقبة أمره، و ظهور كراماته. و أمّا المراد بمحمد بن بابويه المذكور، فهو شيخنا الصّدوق القمى المبرور، حيث انّه قال فى باب صوم يوم الشكّ، بعد ذكر حديثه ما لفظه: و هذا حديث غريب لا أعرفه إلاّ من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، المدفون بالرّى، فى مقابر الشّجرة، و كان مرضيّا.(2)
و قال شيخنا الشّهيد الثّانى، فى تعليقته على الخلاصة: عبدالعظيم هذا هو عبدالعظيم المدفون بمسجد الشّجرة، و قبره يزار، و قد نصّ على زيارته الإمام على بن موسى الرّضا عليه السلام ، قال: من زار قبره و جبت له على اللّه الجنة، ذكر ذلك بعض النسّابين.
ص: 51
و فى «ثواب الأعمال» لشيخنا الصّدوق رحمه اللّه: حدثني على بن أحمد قال: حدثنى حمزة بن القاسم العلوى، قال حدّ ثنى محمد بن يحيى العطّار، عمّن دخل على أبى الحسن على بن محمد الهادى عليه السلام ، من أهل الرّى، قال: دخلت على أبى الحسن العسكرى، فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: امّا انّك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار قبر الحسين.(1)
و عن النّجاشى صاحب الرّجال انّه قال: قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه قال: حدثنا جعفر بن محمد أبوالقاسم، قال: حدثنا على بن الحسين السّعد آبادى، قال: حدّثنا أحمد بن محمد بن خالد البرقى، قال: كان عبدالعظيم ورد الرّى هاربا من السّلطان، و سكن سربا فى دار رجلٍ من الشّيعة فى سكّة الموالى، و كان يعبداللّه فى ذلك السّرب، و يصوم نهاره و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا، فيزور القبر المقابل قبره، و بينهما الطريق، و يقول: هو قبر رجلٍ من ولد موسى عليه السلام ، فلم يزل يأوى إلى ذلك السرب، و يقع خبره إلى واحد بعدالواحد، من شيعة آل محمّد حتّى عرفه أكثرهم، فرأى رجل من الشيعة فى المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله ؛ و قال له: انّ رجلاً من ولدى يحمل من سكّة الموالى، و يدفن عند شجرة التفّاح فى باغ عبدالجبّار، بن عبدالوهّاب و أشار إلى المكان الذّى دفن فيه، فذهب الرّجل ليشترى الشّجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأى شى ء تطلب الشّجرة و مكانها، فأخبره الرّؤيا، فذكر صاحب الشّجرة انّه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و انّه قد جعل موضع الشّجرة مع جميع الباغ وقفا على الشّريف، والشيعة يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات، فلمّا جرد ليغسل وجد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب عليه السلام ، أخبرنا أحمد بن على بن نوح قال: حدّثنا الحسن بن حمزة بن على قال: حدّثنا على بن الفضل، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى الرؤيانى أبوتراب قال: حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته «انتهى».
ص: 52
و كان ذلك القبر المقابل قبره المطهّر، هو قبر الإمامزاده حمزة بن موسى بن جعفر، المدفون بالرى، و هو أيضا هنالك مزار معروف إلى زماننا هذا.
و أمّا مرقد الشّاه عبدالعظيم المذكور، فهو الآن خارج عن محو طة طهران التى هى قاعدة بلاد الرى فى هذا الزّمان، و ذلك لان المدينة القديمة المسمّاة بالرى قد انهدمت
بتمامها، ولم يبق منها إلاّ أثر من ذلك القبر المطهّر؛ وما تحوم حوله، فبقى هو بمنزلة
قرية كبيرة، أو قصبة واقعة على رأس فرسخ من طهران المذكورة، و طهران المذكورة أيضا قد كانت فى قديم الزّمان قرية كبيرة من قرى الرّى، كثير الاشجار والبساتين، مونقة الثمّار، لهم بيوت تحت الأرض من خوف العدوّ، بها رمّان جيّدة، لايوجد مثلها فى جميع البلاد، و ضبط هذه التسمية بالتّاء المثنّاة الفوقانية كما فى «تلخيص الآثار».
ثمّ ان بأرض الرّى و جبالها العالية من مقابر أولاد الائمة عليهم السلام جمّ غفير، يطلب خصوص مواضعها من كتب النّسب والتّواريخ، و كذا بقعة قم المعصومة المباركة، فإنّ فيها أيضا سوى مرقد فاطمة ابنة موسى المرضيّة المجللة الّتى ورد: أن من زارها وجبت له الجنّة، مرقد على بن جعفر الصّادق الّذى هو من أكابر أولاد الائمة و أجلاّئهم، صاحب كتاب «المسائل» إلى أخيه موسى الكاظم عليه السلام .
و أما غير ذلك الموضعين من ديار العجم، فلم يثبت به قبر أحد من أولاد الائمّة والأنبياء، إلاّ قبر أحمد بن موسى المعروف بشاه چراغ فى شيراز المحروسة، كما تقدم فى ترجمته.
و كذلك قبر السيّد على بن محمّد الباقر الواقع فى حوالى بلدة كاشان المعروف بامام زاده مشهد باركرس، و قبر ولده الامامزاده أحمد بن علىّ المذكور باصبهان، فى محلّة باغاتها الّتى هى على جادّة محلّة خاجو، كما ذكره صاحب «رياض العلماء».
و كذلك قبر السيّد أبى الحسن الملقّب بزين العابدين، على بن نظام الدّين أحمد الابج ابن شمس الدّين عيسى الملقّب بالرّومى ابن جمال الدين محمّد بن على العريضى ابن جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام ، و هو جدّ سادات الامامية المعروفة باصبهان، و لمرقده المطهّر قبّة عالية، و صحن وسيع، فى مزارها العتيق، المعروف
ص: 53
بقبرستان چملان و أصله شنبلان.
و إلى هذاالسيّد المكرّم، ينتهى نسب السّيد الفاضل المعظّم، على بن السيد محمد بن السيد اسد اللّه الامامى الاصفهانى الّذى هو من تلامذة استاد الكلّ الخوانسارى.
وله من المؤلفات كتاب كبير فى الفقه سمّاه «التّراجيح» مجلّدات ضخام يقرب من ثلاثمأة ألف بيت، و ذكر فيه أقوال جميع الفقهاء، و عبارات كتبهم، و كتاب «ترجمة الشّفاء» للشّيخ الرئيس بالفارسيّة و كتاب «ترجمة الإشارات» أيضا كذلك، و كتاب «هشت بهشت» وهى ترجمة ثمانية كتب من كتب أخبار أصحابنا بالفارسيّة، ك «الخصال» و «إكمال الدّين» و «عيون أخبار الرّضا» و «الأمالى للصّدوق» و نحو ذلك، و كان من جملتها أيضا كتاب «مهج الدّعوات» للسيّد علىّ بن طاوس الحسنى الحلّى، و كتاب «المصباح» للفاضل الكفعمى، و سوف يأتى فى ترجمة على بن حسن الزّوارى المفسّر ان له أيضا ترجمة كثير من الحديث بالفارسية فليلاحظ.(1)
119 - بهجة الآمال فى شرح زبدة المقال، ملاعلى عليارى تبريزى (1317ق)
الفصل السادس عشر
فى: عبدالعظيم، وفيه: رجل.
عبدالعظيم الحسنى زاهد *** طق ضف جليل ثقة و عابد
عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى العلوى، له كتاب اخبرنا به جماعة عن ابى المفضل عن محمد بن عبداللّه الشيبانى عن أبى جعفر بن بطة عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى عن عبدالعظيم، مات عبدالعظيم بالرى و قبره هناك «ست».
وفى: «جش» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، قال ابوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه:
ص: 54
حدثنا جعفر بن محمد ابوالقاسم قال حدثنا على بن الحسين السعدآبادى قال حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى قال كان عبدالعظيم ورد الرى هاربا من السلطان و سكن سربا فى دار رجل من الشيعة فى سكة الموالى، و كان يعبداللّه فى ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام فلم يزل يأوى الى ذلك السرب حتى وصل خبره الى واحد بعد الواحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه اكثرهم.
فرأى رجل من الشيعة فى المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له ان رجلاً من ولدى يحمل من سكة الموالى، و يدفن عند شجرة التفاح فى باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب، و اشار الى المكان الذى دفن فيه فذهب الرجل ليشترى الشجرة و مكانها من صاحبها فقال له لاى شى ء تطلب الشجرة و مكانها فاخبره بالرؤيا فذكر صاحب الشجرة انه كان رأى مثل هذا الرؤيا و انه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف، والشيعة يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم مات، فلما جرد ليغسل و جد فى جيبه رقعة فيها ذكر نسبه فاذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب عليهم السلام .
اخبرنا احمد بن على بن نوح قال حدثنا الحسن بن حمزة بن على قال حدثنا على بن الفضل قال حدثنا عبيداللّه بن موسى الرويانى ابوتراب قال حدثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته، انتهى.
وفى: «ج» فى بعض النسخ عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليهم السلام .
وفى: «دى» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام يرويها عنهما، روى عنه سهل بن زياد الآدمى و ابوتراب عبيداللّه الحارثى.
ص: 55
وفى ثواب الاعمال لابن بابويه: حدثنى على بن احمد قال حدثنى حمزة بن القاسم العلوى رحمه اللّه قال حدثنى محمد بن يحيى العطار عمن دخل على أبى الحسن على بن محمد الهادى من أهل الرى قال دخلت على أبى الحسن العسكرى عليه السلام فقال: لى اين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: اما انك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على عليهماالسلام .
وقال محمد بن على بن بابويه فى مشيخة الفقيه انه كان مرضيا، و ذكره فى كتاب الصوم من الفقيه مترضيا.
وفى: «صه» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ، أبوالقاسم، له كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام ، كان عابدا ورعا، له حكاية تدل على حسن حاله ذكر ناهافى كتابنا الكبير، قال محمد بن بابويه انه كان مرضيا، انتهى.
وفى: «د» عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ، أبوالقاسم (جش) عابد ورع كان مرضيا، انتهى.
وفى: «الوجيزة» عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى جليل الشأن معروف المزار.
و فى: «منتهى المقال» أقول: هذا ما سبق إليه الإشارة من العلامه رحمه اللّه و ذكره فى مشيخة الفقيه ايضا و قال كان مرضيا و نبه عليه فى النقد ايضاً و كذا (ع - ب) و العجب من المقدس التقى رحمه اللّه حيث قال: انه سهو ليس فيها بل مذكور فى ثواب الاعمال والعيون، انتهى فلاحظ.
وفى: «روضات الجنات» السيد عبدالعظيم بن السيد عبداللّه بن السيد على بن السيد حسن بن زيد بن الامام الهمام المجتبى أبى محمد الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام ، كنيته أبوالقاسم و كان من اصحاب ابى جعفر الجواد و ابى الحسن الهادى عليهماالسلام ، و محترما عند هما فى الغاية، و كانا يحبانه حبا شديدا، و يبالغ هو ايضا فى تعظيمهما كثيراً.
و قد عرض دينه الحق على سيدنا أبى الحسن الثالث على بن محمد النقى
ص: 56
الهادى عليهماالسلام فيما نقله عنه شيخنا الصدوق و غيره بالاسناد المتصل، انه قال: دخلت على سيدى على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام ، و لما بصر بى قال: مرحبا بك يا أباالقاسم، أنت ولينا حقا، قال: فقلت له يابن رسول اللّه صلى الله عليه و آله انى اريد أن أعرض عليك دينى، فإن كان مرضيا ثبتّ عليه حتى القى اللّه عزوجل؟ فقال: هات يا أباالقاسم فقلت فإنى اقول:
ان اللّه تبارك و تعالى واحد ليس كمثله شى ء، خارج من الحدين حد الابطال و حدالتشبيه، و انه ليس بجسم ولاصورة ولاعرض ولاجوهر، بل هو مجسم الاجسام و مصور الصور و خالق الاعراض والجواهر، و رب كل شى ء و مالكه و جاعله و محدثه.
و ان محمدا عبده و رسوله خاتم النبيين، فلانبى بعده الى يوم القيمة، و ان شريعته خاتم الشرايع فلا شريعة بعده الى يوم القيمة.
واقول: ان الإمام والخليفة و ولى الامر بعده اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام ثم الحسن عليه السلام ثم الحسين عليه السلام ثم على بن الحسين عليهماالسلام ثم محمد بن على عليه السلام ثم جعفر بن محمد عليهماالسلام ثم موسى بن جعفر عليهماالسلام ثم على بن موسى عليهماالسلام ثم محمد بن على عليهماالسلام ثم انت، فقال: و من بعدى الحسن ابنى فكيف للناس بالخلف من بعده؟ قال فقلت: كيف ذاك يا مولاى؟ قال: لانه لايرى شخصه و لايحل ذكره باسمه حتى يخرج فيملاء الارض قسطا وعدلا كما ملئت جورا و ظلما.
قال فقلت: اقررت و اقول ان وليهم ولى اللّه وعدوهم عدواللّه و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه.
و اقول ان المعراج حق والمسائلة فى القبر حق، و ان الجنة حق، والنار حق، والصراط حق والميزان حق و ان الساعة آتية لاريب فيها، و ان اللّه يبعث من فى القبور.
واقول: ان الفرائض الواجبة بعد الولاية، الصلوة، والصوم، والحج والجهاد، والامر بالمعروف، والنهى عن المنكر.
فقال على بن محمد: يا أباالقاسم هذا واللّه دين اللّه الذى ارتضاه لعباده، فأثبت عليه ثبتك اللّه بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة.
ص: 57
ثم ان من جملة من ذكره بالتفصيل هوالصاحب بن عباد الوزير العادل الكامل فى مقالة له عليحدة فقال بعد ذكر اسمه و نسبه الشريف، هوذو ورع و دين عابد معروف بالامانة و صدق اللهجة، عالم بامور الدين، قائل بالتوحيد والعدل، كثيرالحديث والروية يروى عن جعفر بن محمد بن على بن موسى و عن ابنه أبى الحسن صاحب العسكر، ولهما اليه الرسائل - الى ان قال فى صفة علمه: روى ابوتراب الرؤيا فى قال سمعت اباحماد الرازى يقول دخلت على على بن محمد عليهماالسلام بسر من رأى فسئلته عن اشياء من الحلال والحرام. فأجابنى فيها، فلما ودعته قال لى يا حماد اذا اشكل عليك شى ء من أمر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرئه منى السلام، هذا.
وفى كتب الرجال رواية عبيداللّه بن موسى الرويانى، و سهل بن زياد الآدمى، و أبى تراب عبيداللّه الحارثى، و أحمد بن أبى عبداللّه البرقى صاحب كتاب المحاسن عنه رضى اللّه.
و ان له كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام ، و كتاب يسميه كتاب يوم وليلة، و كتب ترجمتها روايات عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى.
وقد ذكره أيضا السيد العماد والامير الداماد قدس سره العزيز فى كتابه الرواشح السماوية فى الفوائد الرجالية، فقال فى جملة كلام له من الذايع الشايع، ان طريق الرواية من جهة أبى القاسم عبدالعظيم بن عبيداللّه الحسنى المدفون به مشهد الشجرة بالرى رضى اللّه عنه و أرضاه من الحسن، لأنه ممدوح غير منصوص على توثيقه.
و عندى ان الناقد البصير و المتبصر الخبير يستهجنان ذلك و يستقبحانه جدا ولولم يكن له الاحديث عرض الدين و مافيه من حقيقة المعرفة، وقول سيدنا الهادى أبى الحسن الثالث عليه السلام : يا أباالقاسم أنت ولينا حقا، مع ماله من النسب الطاهر والشرف الباهر لكفاه، اذليس سلالة النبوة والطهارة كأحد من الناس، اذا ما آمن واتقى و كان عند آبائه الطاهرين مرضيا مشكورا فكيف و هو صاحب الحكاية المعروفة التى قد أوردها النجاشى فى ترجمته، و هى ناطقة بجلالة قدره و علو درجته.
ص: 58
و فى فضل زيارته روايات متظافرة، و قد ورد: من زار قبره و جبت له الجنة، ثم ذكر رحمه اللّه حديث ثواب الاعمال الذى مر، وقال: و لأبى جعفر بن بابويه كتاب أخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى رحمه اللّه ذكره النجاشى فى عد كتبه.
و بالجملة: قول ابن بابويه والنجاشى و غيرهما فيه، كان عابدا ورعا مرضياً يكفى فى استصحاح حديثه فضلاً عما اوردناه، فإذن الأصح الارجح والاصوب الاقوم أن يعد الطريق من جهته صحيحا و فى الدرجة العليا من الصحة، واللّه سبحانه اعلم.
أقول: وكان المراد من الحكاية فى قول العلامة رحمه اللّه فى الخلاصة له حكاية تدل على حسن حاله هى الحكاية التى أسلفنا من عرض الدين على امام زمانه صلوات اللّه و سلامه عليه أوالمراد بها ماسنشير اليه من عاقبة أمره و ظهور كراماته.
ثم المراد بمحمد بن بابويه فى قوله (أى العلامة) فيها (أى الخلاصة) هو شيخنا الصدوق القمى رضى اللّه عنه قال فى باب صوم يوم الشك بعد ذكر حديثه مالفظه:
وهذا حديث غريب لا أعرفه الا من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى المدفون بالرى فى مقابر الشجرة و كان مرضيا.
و قال شيخنا الشهيد الثانى رحمه اللّه فى تعليقه على الخلاصة: عبدالعظيم هذا هو عبدالعظيم المدفون بمسجد الشجرة، و قبره يزار، وقد نص على زيارته الامام على بن موسى الرضا عليهماالسلام ، قال، من زار قبره و جبت له على اللّه الجنة، ذكر ذلك بعض النسابين.
والمراد بالقبر فى قول النجاشى: وكان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره، هو: قبر حمزة بن موسى بن جعفر عليهماالسلام المدفون هناك، و هو أيضا مزار معروف فى زماننا هذا، والحقير قد تشرفت فى عامنا هذا سنة: 1311 به زيارتهما حين قصدت زيارة على بن موسى الرضا عليهماالسلام والحمدللّه على اتمام هذه النعمة علىّ.
ثم ان المدينة القديمة المسماة بالرى كأنها قد انهدمت، و لم يبق منها أثرالا ذلك القبر الشريف. و ما يحوى حوله من قصبة واقعة على رأس فرسخ من طهران (بالطاء المؤلفة المشالة) على ما هوالمشهور فى زماننا، ولكن ضبط صاحب تلخيص الآثار:
ص: 59
بالتاء المثناة الفوقانية، وهكذا ضبط أيضا صاحب مرءآت البلدان، و كأنه أخذ منه، ثم ان بأرض الرى وجبالها العالية من مقابر أولاد الائمة عليهم السلام جم غفير يطلب خصوص مواضعها من كتب النسب والتواريخ.
وكذا فى بقعة قم المباركة، فإن فيها ايضا سوى مرقد فاطمة المعصومة ابنة موسى عليهماالسلام التى ورد فى خصوص ثواب زيارتها: من زارها وجبت له الجنة، مرقد على بن جعفرالصادق عليه السلام الذى هو صاحب كتاب المسائل الى اخيه موسى الكاظم عليه السلام ، و هو من أكابر أولاد الائمة عليهم السلام و اجلائهم.
و اما غير ذينك الموضعين من ديار العجم فلم يثبت به قبر أحد من أولاد الائمة عليهم السلام والانبياء (على نبينا و آله و عليهم السلام) الا قبر احمد بن موسى عليه السلام المعروف بشاه چراغ فى شيراز المحروسة كما تقدم فى ترجمته رحمه اللّه.
و كذلك قبر السيد على بن محمد الباقر عليه السلام الواقع فى حوالى بلدة قاسان المعروف به امامزاده مشهد باركرس، و قبر ولده الامامزاده أحمد بن على المذكور باصبهان فى محلة باغاتها هى على جادة محلة خاجو كما ذكره صاحب رياض العلماء.
و كذلك قبر السيد ابى الحسن الملقب بزين العابدين على بن نظام الدين احمد الابج بن شمس الدين عيسى الملقب بالرومى ابن جمال الدين محمد بن على العريضى ابن جعفر بن محمدالصادق عليهماالسلام و هو جد السادات الامامية المعروفة باصفهان، ولمرقده المطهر قبة عالية و صحن وسيع فى مزارها العتيق المعروف بقبرستان چمبلان، و اصله شنبلان.
و الى هذا السيد ينتهى نسب السيد الفاضل المعظم على بن السيد محمد بن السيد اسداللّه الامامى الاصبهانى الذى هو من تلامذة استاد الكل فى الكل آقا حسين الخوانسارى وله من المؤلفات كتاب كبير فى الفقه، سماه: التراجيح، له مجلدات ضخام يقرب من ثلثمأة ألف بيت، و ذكر فيه أقوال جميع الفقهاء و عبارات كتبهم، و كتاب ترجمة الشفا للشيخ الرئيس بالفارسية، و كتاب ترجمة الإشارات أيضا كذلك، و كتاب هشت بهشت و هى ترجمة ثمانية كتب من كتب أخبار أصحابنا بالفارسية
ص: 60
كالخصال، و كمال الدين، و عيون اخبار الرضا عليه السلام ، والامالى للصدوق، و نحوها، و كأن، من جملتها أيضا كتاب مهج الدعوات للسيد على بن طاووس الحسنى الحلى، و كتاب المصباح للفاضل الكفعمى رحمهم اللّه.(1)
120 - شعب المقال فى درجات الرجال، ميرزا ابوالقاسم نراقى (1319ق)
الشعبة الثانيه
392 - عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ابوالقاسم، ثقة جليل القدر، و رد الرى هاربا من السلطان و مات بها و دفن بها و قال الهادى عليه السلام لبعض اصحابه: «اما انك لو رزت قبر عبدالعظيم كنت كمن زار الحسين بن على عليهم السلام »(2) روى عن عبيداللّه بن موسى الرويانى و سهل بن زياد الآدمى و أحمد بن ابى عبداللّه البرقي.(3)
121 - مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى (1320ق)
[173] قعج - و إلى عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني: محمّد بن موسى ابن المتوكل، عن علي بن الحسين السعدآبادي، عن أحمد بن أبي عبداللّه البرقي، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، وكان مرضيا.
و عن علي بن أحمد بن موسى، عن محمّة بن أبي عبداللّه، عن سهل بن زياد الآدمي، عنه.(4) تقدم رجال السند الْأَول.
و علي بن أحمد هو: الدقاق الذي يروي عنه الصدوق كثيراً مترضيّاً، وهو من
ص: 61
مشايخ الإِجازة.(1)
وقد صرّح السيد المحقق الكاظمي في العدة: أن ترضّي الأجلاّء عن أحد و ترحمهم عليه ما كان ليكون إلاّ عن ثقة يرجع إليه الأَجلاّء.(2)
و محمّد بن أبي عبداللّه هو: محمّد بن جعفر الأسدي، و قد مرّ في (لو).(3)
وأما سهل بن زياد: فيأتي في (شه).(4)
وأمّا عبدالعظيم: فهو من أجلاّء السادات، و سادة الأجلاّء، نقتصر في ذكر حاله على نقل رسالة من الصاحب بن عبّاد وصلت إلينا بخطّ بعض بني بابويه، تاريخ الخطّ: سنة ستّ عشرة و خمسمائة، صورتها: قال الصاحب رحمه اللّه عليه: سألت عن نسبت عبدالعظيم الحسني - المدفون بالشجرة، صاحب المشهد قدّس اللّه روحه - و حاله و اعتقاده و قدر علمه و زهده، و أنا ذاكر ذلك على اختصار و باللّه التوفيق:
هو: أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه و على آبائه السلام، ذو ورع و دين، عابد معروف بالأمانة، و صدق اللهجة، عالم باُمور الدين، قائل بالتوحيد والعدل، كثير الحديث والرواية.
يروي عن أبي جعفر محمّد بن علي بن موسى، و عن ابنه أبي الحسن صاحب العسكر عليهم السلام و لهما إليه الرسائل.
و يروي عن جماعة من أصحاب موسى بن جعفر، و علي بن موسى عليهماالسلام .
وله كتاب يسمّيه كتاب يوم و ليلة، و كتب ترجمتها روايات عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني.
وقد روى عنه من رجالات الشيعة خلق، كأحمد بن أبي عبداللّه البرقي،(5) و أحمد
ص: 62
بن محمّد بن خالد،(1) و أبوتراب الروياني.(2)
و خاف من السلطان فطاف البلدان على أنه قيج،(3) ثم ورد الري، و سكن بساربانان، في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، و كان يعبداللّه عزّ و جل في ذلك السرب،(4)
يصوم النهار و يقوم الليل، و يخرج مستترا فيزور القبر الذي يقابل الآن قبره، و بينهما الطريق، ويقول: هو قبر رجل من ولد موسى ابن جعفر عليهماالسلام و كان يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتى عرفه أكثرهم.
فرأى رجل من الشيعة في المنام كأن رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: إنّ رجلاً من ولدي يحمل غدا من سكة الموالي، فيدفن عند شجرة التفاح، في باغ(5) عبدالجبار بن عبدالوهاب، فذهب الرجل ليشتري الشجرة، وكان صاحب الباغ رأى أيضا رؤيا في ذلك، فجعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على أهل الشرف والتشيع يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم رحمه اللّه عليه و مات،(6) فحمل في ذلك اليوم إلى حيث المشهد.
فضل زيارته: دخل بعض أهل الري على أبي الحسن صاحب العسكر عليه السلام فقال: أين كنت؟ فقال: زرت الحسين صلوات اللّه عليه، فقال: أما انّك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين صلوات اللّه عليه.
وصف علمه: روى أبوتراب الروياني، قال: سمعت أباحمّاد الرازي يقول: دخلت على علي بن محمّد عليه السلام بسرّ من رأى فسألته عن أشياء من الحلال والحرام، فأجابني فيها، فلمّا ودّعته قال لي: يا أباحمّاد إذا أشكل عليك شيء من أمر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، و اقرأه منّي السلام.
ما روى عنه في التوحيد: روى علي بن الحسين السعد آبادي، عن أحمد ابن أبي
ص: 63
عبداللّه البرقي، قال: حدثني عبدالعظيم الحسني - في خبر طويل - يقول: إنّ اللّه تبارك و تعالى واحد، ليس كمثله شيء، و ليس بجسم ولا صورة، ولا عرض ولا جوهر، بل هو مجسّم الْأَجسام و مصوّر الصور، خالق الأعراض والجواهر.(1)
عبيداللّه بن موسى الروياني، عن عبدالعظيم، عن إبراهيم بن أبي محمود، قال: قلت للرضا عليه السلام : ما تقول في الحديث الذي يروي الناس [عن رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلّم) انه قال:] بأن اللّه ينزل [كل ليلة] إلى السماء الدنيا؟(2) فقال: لعن اللّه المحرفين الكلم عن مواضعه، واللّه ما قال رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) ذلك، إنّما قال: إنّ اللّه عزّوجلّ ينزّل ملكا إلى سماء الدنيا ليلة الجمعة، فينادي: هل من سائل فاُعطيه، و ذكر الحديث.(3)
و بهذا الإسناد عن الرضا عليه السلام في قوله «وُجوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إلَى رَبِّها نَاظِرَةٌ»(4) قال: مشرقة، منتظرة ثواب ربّها عزّوجلّ.(5)
ما روي عنه في العدل: روى علي بن الحسين السعدآبادي، عن أحمد ابن أبي عبداللّه، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، عن علي بن محمد، عن أبيه محمّد بن على، عن أبيه علي بن موسى الرضا عليهم السلام قال: خرج أبوحنيفة من عند الصادق جعفر بن محمد عليهماالسلام فاستقبله موسى عليه السلام فقال: يا غلام ممّن المعصيّة؟
فقال: لاتخلو من ثلاثٍ: إمّا أن تكون من اللّه عزّوحلّ وليست منه، فلا ينبغي للكريم أن يعذّب عبده بما لم يكتسبه، و إمّا أن تكون من اللّه و من العبد [وليس كذلك] فلا ينبغي للشريك القوي أن يظلم الشريك الضعيف، و إمّا أن تكون من العبد وهي
ص: 64
منه، فإن عاقبه [اللّه] فبذنبه، و إن عفا عنه فبكرمه وجوده.(1)
وروى عبيداللّه بن موسى، عن عبدالعظيم، عن إبراهيم بن أبي محمود، قال: قال الرضا عليه السلام : ثمانية(2) أشياء لاتكون إلاّ بقضاء اللّه و قدره: النوم، واليقظة، والقوّة، والضعف، والصحّة، والمرض، والموت، والحياة.(3)
ثبّتنا اللّه بالقول الثابت من موالاة محمّد و آله و صلّى اللّه على سيّدنا رسوله محمّد و آله أجمعين،(4) هذا آخر الرساله أ
وقول الصدوق هنا و في كتاب الصوم من الفقيه: و كان مرضيّا،(5) أي كان دينه صحيحا، والْأَصحاب يرضون حديثه و يعملون به، كذا في شرح المجلسي،(6) والظاهر أنّ هذا الوصف مأخوذ من الآية الشريفة و هي قوله: «مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ»(7) ولذا استعمل في باب الشهادات. ففي الباقري المروي في التهذيب: شهادة الأَخ لأخيه تجوز إذا كان مرضيّا و معه شاهد آخر.(8)
و في تفسير الامام عليه السلام : عن أميرالمؤمنين عليه السلام في قوله تعالى: «مِمَّن تَرْضَونَ مِنَ الشُّهَداءِ» قال: ممّن ترضون دينه و أمانته و صلاحه و عفّته، و تيقّظه فيما يشهد به، و تحصيله و تمييزه، فما كل صالح مميّز ولا محصّلٍ، ولا كلّ محصّل مميّز صالح،(9)
فانقدح أنّ هذه الكلمة تدل على الوثاقة الكاملة.(10)
ص: 65
122 - اتقان المقال فى احوال الرجال، محمد طه نجف (1323ق)
(عبدالعظيم) بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على ابن ابى طالب «ج» «دى» «جخ» قلت هو قطعى الوثاقة عظيم و فى «صه» كان عابدا ورعا وله حكاية تدل على حسن حاله، قال محمد بن بابويه انه كان مرضيا قلت روى الصدوق فى كتاب ثواب الاعمال عن محمد بن احمد عن حمزة بن القاسم العلوى ره عن محمد بن يحيى العطار عمن دخل على ابى الحسن على بن محمد الهادى عليه السلام من اهل الرى قال: فقال لى: اين كنت؟ قلت كنت زرت الحسين عليه السلام ، فقال: اما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على ابن ابى طالب عليه السلام . و فى «ست» ابن عبداللّه العلوى الحسنى (رض) له كتاب السند كما فى اسمعيل بن محمد عن البرقى احمد عنه.(1)
123 - تنقيح المقال، عبداللّه مامقانى (1355ق)
عبدالعظيم بن عبداللّه بن علىّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، حكى عن الشيخ (ره) فى رجاله عدة آثاره من اصحاب الهادى عليه السلام و اخرى من اصحاب العسكرى عليه السلام مترضّيا عليه قائلاً فيهما عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى رضى الله عنهانتهى و نسب اليه بعضهم عدّة من اصحاب الجواد عليه السلام ايضا و لم اقف فى نسختين معتمدتين من رجال الشيخ (ره) عندى على شى ء ممّا نسب اليه كما انّا لم نجد فى النسختين العبارة الّتى نسبها الميرزا الى باب اصحاب الهادى عليه السلام ، من رجال الشيخ و هى قوله: عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليه السلام ، يروى عنهما، روى عنه سهل بن زياد الآدمى و ابوتراب عبيداللّه الحارثى، انتهى.
و نقل الميرزا، قوله فى باب اصحاب الجواد عليه السلام : عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن
ص: 66
الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ، انتهى. و عليه فيكون ضمير عنهما فى عبارة الرجال المزبورة راجعا الى الجواد و الهادى عليهماالسلام . و اللّه العالم.
و قال النجاشى (ره): عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام ، ابوالقاسم، له كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام ، قال ابوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه حدثنا جعفر بن محمّد ابوالقاسم، قال: حدثنا علىّ بن الحسين السعدآبادى، قال: حدثنا احمد بن محمد بن خالد البرقى، قال: كان عبدالعظيم ورد الرىّ هاربا من السلطان سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، فكان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا، فيزور القبر المقابل قبره، و بينهما الطريق و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام ، فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب، و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه أكثرهم، فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله ، قال له: إن رجلاً من ولدي يحمل من سكة الموالي و يدفن عند شجرة التفاح في باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب و أشار إلى المكان الذي دفن فيه، فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذا الرؤيا، و أنه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات رحمة اللّه عليه، فلما جرد ليغسل وجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على ابى طالب عليه السلام . اخبرنا احمد بن على بن نوح، قال: حدثنا الحسن بن حمزة بن على، قال: حدثنا على بن فضل، قال: حدثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته، انتهى.
و قال فى الفهرست: عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى العلوى، له كتاب اخبرنا به جماعة، عن ابى المفضّل محمد بن عبداللّه الشيبانى، عن ابى جعفر محمد بن جعفر بن بطّة، عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى، عن عبدالعظيم، و مات عبدالعظيم رحمه الله بالرى و قبره هناك، انتهى.
ص: 67
و اقول لعلّ جلالته فى الغاية اغنته عن التصريح بوثاقته و الاكتفاء بقول و كان مرضيّا كما صدر من الصّدوق (ره) فى المشيخة، او بقول: كان عابدا ورعا كما صدر من العلاّمة (ره) فى الخلاصة. و لقد اجاد المحقّق الداماد (ره) حيث قال انّ قول ابن بابويه
و النّجاشى و غيرهما انّه كان عابدا ورعا مرضيّا، يكفى فى استصحاح حديثه، فإذن الأصحّ الأرجح و الأصوب الأقوم ان يعدّ الطريق من جهته صحيحا فى الدرجة العليا من الصحّة، انتهى.
و كفاك فى ذلك انّ الفاضل الجزائرى مع كون عادته الجمود على لفظ الثقة و عدم عدّ من لم يرد فى حقّه هذه اللفظة فى الثّقات، عدّ عبدالعظيم هذا فى قسم الثّقات و عدّ بعضهم ايّاه حسنا ممّا يضحك الثكلى.
ثمّ انّه روى ابن بابويه فى ثواب الأعمال عن علىّ بن احمد، قال: حدّثنى حمزة بن القاسم العلوى، قال: حدثّنا محمد بن يحيى العطار، عمّن دخل على ابى الحسن علىّ بن محمد الهادى عليه السلام ، من اهل الرّى، قال: دخلت على ابى الحسن العسكرى عليه السلام ، فقال: اين كنت؟ قلت زرت الحسين عليه السلام ،قال: اما أنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على عليهماالسلام . و فيه دلالة على فضل زيارته و على كونه فى زمان الهادى عليه السلام ميتا، فعدّ الشيخ (ره) ايّاه من اصحاب ابى محمّد الحسن العسكرى عليه السلام ، لا معنى له كما لا معنى لما حكى عن ثانى الشهيدين، من نقله عن بعض النسّابين نسبته الى الرّضا عليه السلام ، التنصيص على زيارته. و بيان ذلك: انّ الشهيد الثاني علّق فيما حكى عنه على عنوان الخلاصه ايّاه قوله هذا هو عبدالعظيم المدفون في مسجد الشجرة في الريّ و قبره يزار و قد نصّ على زيارته الامام علىّ بن موسى الرضا عليه السلام . قال: من زار قبره وجبت له الجنّة. روى ذلك بعض النسّابين، انتهى.
و هو اشتباه غريب ضرورة انّ عبدالعظيم لم يكن متوفّيا فى زمان الرّضا عليه السلام حتى ينصّ على زيارته، و ظنّى انّ الرّاوى روى تنصيص ابى الحسن عليه السلام على زيارته مريدا بأبى الحسن عليه السلام الثالث و هو الهادى عليه السلام ، فاشتبه الشهيد الثانى و زعمه الرّضا عليه السلام ، فابدله به فتدبّر جيّدا التميّز.
ص: 68
قد سمعت من الشّيخ فى الفهرست رواية احمد بن ابى عبداللّه البرقى. و سمعت من النّجاشى رواية ابى تراب عبيداللّه بن موسى الحارثى الرويانى عنه، و سمعت من عبارة رجال الشيخ المحكية رواية سهل بن زياد الآدمى عنه، و نقل فى جامع الرّواة رواية احمد بن مهران فى الكافى فى عشر مرّات عنه، و رواية سهل بن جمهور و النوفلى عنه.(1)
124 - سفينة البحار، شيخ عباس قمى (1359ق)
عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ، هو الذي عرض دينه على أبيالحسن الهادي عليه السلام ؛ ب 2، ى 10: 84 [3/268] وط 9، مز 47: 169 [36/412] و يمن 15/1، كح 28: 212 [69/1].
روايته عنه عليه السلام بعض خطابات اللّه مع موسى عليه السلام في فضل بعض الأعمال؛ خلق 15/2، ا 1: 16 [69/383].
الاختصاص(2): عن عبدالعظيم الحسنيّ، عن أبيالحسن الرضا عليه السلام قال: يا عبدالعظيم، أبلغ عنّي أوليائي السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً و مرهم بالصدق في الحديث و أداء الأمانة، و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم، و إقبال بعضهم على بعض و المزاورة، فإنّ ذلك قربة إليّ، و لا يشغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا، فإنّي آليت على نفسي أنّه من فعل ذلك و أسخط وليّا من أوليائي، دعوت اللّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب و كان في الآخرة من الخاسرين ... إلى آخره؛ عشر 16، يه 15: 63 [74/230].
أمالي الصدوق(3): عن عبدالعظيم الحسنيّ قال: قلت لأبيجعفر محمّد بن عليّ الرضا عليه السلام : يابن رسول اللّه، حدّثني بحديثٍ عن آبائك، فقال: حدّثني أبي عن جدّي،
ص: 69
عن آبائه عليهم السلام قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام : لا يزال الناس بخيرٍ ما تفاوتوا، فإذا استوَوا هلكوا. قال، قلت له: زدني يابن رسول اللّه، فقال: حدّثني أبي عن جدّي، عن آبائه عليهم السلام قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام : لو تكاشفتم(1) ما تدافنتم. قال، فقلت له: زدني يابن رسول اللّه، فقال: حدّثني أبي عن جدّي، عن آبائه عليهم السلام قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام : إنّكم لن تسَعُوا الناس بأموالكم فسَعوهم بطلاقة الوجه و حُسن اللّقاء، فإنّي سمعتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: إنّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم. قال، فقلت له: زدني يابن رسول اللّه، فلا يزال يستزيده و يحدّثه الإمام عليه السلام إلى أن حدّثه بستّة عشر حديثا عن آبائه، عن أميرالمؤمنين عليهم السلام ، فقال له عبدالعظيم عند ذلك: حسبي، ضه 17، يه 15: 101 [77/383].
أقول: كتب الصاحب بن عبّاد، رسالة مختصرة في أحوال عبدالعظيم، أوردها شيخنا المحدّث المتبحّر صاحب «المستدرك» في خاتمة المستدرك. قال رحمه الله: و أمّا عبدالعظيم، فهو من أجلاّء السادات و سادة الأجلاّء، نقتصر في ذكر حاله على نقل رسالةٍ من الصاحب بن عبّاد وصلت إلينا بخطِّ بعض بني بابويه، تأريخ الخطِّ سنة ستّ عشرة و خمسمائة، صورتها: قال الصاحب رحمة اللّه عليه: سألت عن نسب عبدالعظيم الحسنيّ، المدفون بالشجرة، صاحب المشهد قدّس اللّه روحه و حاله و اعتقاده و قدّر علمه و زهده، و أنا ذاكرٌ ذلك على اختصارٍ، و باللّه التوفيق:
هو أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبيطالب عليه السلام ، ذو ورعٍ و دينٍ، عابدٌ معروف بالأمانة و صدق اللّهجة، عالمٌ بأمور الدين، قائلٌ بالتوحيد و العدل، كثير الحديث و الرواية. يروي عن أبيجعفر محمّد بن عليّ بن موسى، و عن ابنه أبيالحسن صاحب العسكر عليهماالسلام ، و لهما إليه الرسائل، و يروي عن جماعةٍ من أصحاب موسى بن جعفر و عليّ بن موسى عليهماالسلام . له
ص: 70
كتاب يسمّيه كتاب «يوم و ليلة» و كتب ترجمتها(1) روايات عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ، و قد روى عنه من رجالات الشيعة خلقٌ، كأحمد بن أبي عبداللّه البرقيّ و أبيتراب الرويانيّ.
- أقول: قد تقدّم عن «الاختصاص» رواية عبدالعظيم عن أبيالحسن الرضا عليه السلام .(2)
و في «أمالي الطوسيّ» بإسناده عن البرقيّ، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ، عن أبيه،عن أبان مولى زيد بن عليّ، عن عاصم بن بَهدَلة، عن شُريح القاضي قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام لأصحابه يوما و هو يَعِظُهم: ترصّدوا مواعيد الآجال ... الخطبة.(3)فظهر من هذا السند أنّ عبدالعظيم يروي عن أبيه عبداللّه أيضا، و له كتاب «خطب أميرالمؤمنين».و لأبيجعفربن بابويه كتاب «أخبارعبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ».
رجعنا إلى كلام الصاحب بن عبّاد رحمه الله في الرسالة قال:
و خاف(4) من السلطان فطاف البلدان على أنّه فَيج(5)، ثمّ ورد الريّ و سكن بساربانان في دار رجلٍ من الشيعة في سكّة الموالي، و كان يعبداللّه عزّ و جلّ في ذلك السَّرَب، يصوم النهار و يقوم اللّيل، و يخرج مستترا فيزور القبر الذي يقابل الآن قبره و بينهما الطريق، و يقول: هو قبر رجلٍ من ولد موسى بن جعفر عليه السلام . و كان يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتّى عرفه أكثرهم، فرأى رجلٌ من الشيعة في المنام كأنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: إنّ رجلاً من ولدي يُحمل غدا من سكّة الموالي فيُدفَن عند شجرة التفّاح في باغ(6) عبدالجبّار بن عبدالوهّاب. فذهب الرجل ليشتري الشجرة، و كان صاحب الباغ رأى أيضا رؤيا في ذلك، فجعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على
ص: 71
أهل الشرف و التشيّع(1) يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم رحمة اللّه عليه و مات، فحُمِل في ذلك اليوم إلى حيث المشهد.
- أقول: و ذكر مثله باختلافٍ النجاشيّ، و زاد بعد قوله «و مات رحمه الله» قوله: فلمّا جُرِّد ليُغسَّل وُجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم ابن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبيطالب عليه السلام (2)؛ انتهى - ثمّ قال الصاحب: فضل زيارته: دخل بعض أهل الريّ على أبيالحسن صاحب العسكر عليه السلام ، فقال: أين كنت؟ فقال: زرتُ الحسين صلوات اللّه عليه، فقال: أما إنّك لو زرتَ قبر عبدالعظيم عندكم لكنتَ كمن زار الحسين عليه السلام . وصف علمه: روى أبوتراب الرويانيّ قال: سمعتُ أباحمّاد الرازيّ يقول: دخلتُ على عليّ بن محمّد عليه السلام ب-«سُرّمن رأى» فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام فأجابني فيها. فلمّا ودّعته قال لي: يا حمّاد، إذا أشكل عليك شيء من أمر دينك بناحيتك، فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ و أقْرِئه منّي السلام. ثمّ ذكر الصاحب ما رُوي عنه في التوحيد و العدل(3)؛ انتهى.
و قال المحقّق الداماد في «الرواشح»، الراشحة الخامسة: من الذائع الشائع أنّ طريق الرواية من جهة أبيالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنيّ - المدفون بمسجد(4) الشجرة بالريّ رضي اللّه تعالى عنه و أرضاه - من الحَسَن، لأنّه ممدوح غير منصوص على توثيقه و عندي أنّ الناقد البصير و المتبصِّر الخبير يستهجنان ذلك و يستقبحانه جدّا ولو لم يكن له إلاّ حديث عرض الدِّين و ما فيه من حقيقة المعرفة، و قول سيّدنا الهادي أبيالحسن الثالث عليه السلام له: يا أباالقاسم، أنت وليّنا حقّا، مع ما لَهُ من النسب الظاهر و الشرف الباهر لكفاه، إذ ليس سلالة النبوّة و الطهارة كأحدٍ من الناس إذا ما آمن و اتّقى،
ص: 72
و كان عند آبائه الطاهرين مرضيّا مشكورا، فكيف و هو صاحب الحكاية المعروفة التي قد أوردها النجاشيّ(1) في ترجمته، و هي ناطقة بجلالة قدره و علوّ درجته؟! و في فضل زيارته روايات متظافرة، و قد ورد: من زار قبره وجبت له الجنّة - إلى أن قال - فإذن الأصحّ الأرجح، و الأصوب الأقوم، أن يُعدّ الطريق من جهته صحيحا، و في الدرجة العليا من الصحّة، و اللّه سبحانه أعلم(2)؛ انتهى. و عن بعض الكتب: إنّ لعبد العظيم ولدا اسمه محمّد، كان جليل القدر معروفا بالزهد و كثرة العبادة.(3)
و في كتاب «المجدي»: إنّ خديجة بنت القاسم الزاهد ابن الحسن بن زيد بن الحسن بن أميرالمؤمنين عليه السلام كانت زوجة عبدالعظيم الحسنيّ رضي اللّه تعالى عنهما(4).(5)
معجم البلدان(6): قال: رُوي أنّه في التوراة مكتوب: الريّ باب من أبواب الأرض و إليها متّجر الخلق. و قال الأصمعيّ: الريّ عروس الدنيا، و إليها متّجر الناس، قال: و رُوي عن جعفر الصادق عليه السلام أنّه قال: الريّ و قزوين و ساوة ملعونات مشؤومات؛ يد 14، لز 37: 343 [60/228].
ذمّ أهل مدينة الريّ؛ 336 [60/206] و مع 3، يا 11: 77 [5/276].
أقول: تقدَّم في (ثلث) أنَّ ممّن يحارب القائم عليه السلام أهل الريّ، و تقدَّم في (روى) ذكر ريّان بن شبيب و ريّان بن الصلت.(7)
ص: 73
125 - مراقد المعارف، محمد حرزالدين (قرن 14)
161 - عبدالعظيم الحسني
أبوالقاسم عبدالعظيم [المعروف بشاه عبدالعظيم] ابن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن السبط بن علي بن أبيطالب أميرالمؤمنين عليه السلام المتوفى في الري بين سنة 252 و 255 ه.
مرقده بالري(1) في ايران، و يعرّف موضع دفنه قديما انه دفن عند شجرة التفاح في بستان عبدالجبار بن عبدالوهاب، و اليوم مرقده غني عن التعريف بشى ء، و له مشهد مجلل مشيّد بانواع العمارات و الزخرف، و صحن عامر فيه الغرف و الايوانات، تدفن الوجوه العلمية و الادبية و السياسية و بعض الشاهات موتاهم فيها.
يهوى مرقده الزائرون و الوفود من مختلف الأقطار الاسلامية، و يعدّ مشهده بالدرجة الثالثة من المشاهد المشرفة في ايران.
و السيد عبدالعظيم الحسنى هو الفقيه الورع الزاهد العابد، المرتضى عند أئمة الحق المعصومين عليه السلام و كان من رواة الحديث و المحدّثين، و قد اشتهر بصدق اللهجة و حسن الأمانة و التثبت في الرواية و القول، و كان يقول بامامة أبيجعفر محمد بن علي الرضا عليه السلام ، و يروى الحديث عنه و عن ابنه الامام ابي الحسن الهادى عليه السلام و عن
ص: 74
عدة من اصحاب الامام موسى بن جعفر و علي بن موسى عليهماالسلام و روى عنه من رواة الشيعة الامامية جماعة منهم احمد بن ابي عبداللّه البرقي و ابوتراب الروياني و غيرهم و له كتب منها كتاب «يوم و ليلة».
فمن رواياته عن ابيجعفر الجواد عليه السلام ما اورده الشيخ الصدوق في «الأمالي» قائلاً: قال عبدالعظيم الحسني: قلت لأبي جعفر محمد بن علي الرضا عليه السلام يابن رسول اللّه حدثنى بحديث عن آبائك فقال:
حدثني أبي عن جدي عن آبائه عليهم السلام قال: قال أميرالمؤمنين عليه السلام : «لا يزال الناس بخير ما تفاوتوا فإذا استووا هلكوا».
قلت له زدني يابن رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقال:
حدثني أبي عن جدي عن آبائه عليهم السلام قال قال أميرالمؤمنين عليه السلام : «لو تكاشفتم ما تدافنتم».
فقلت له زدني يابن رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقال:
حدثني أبي عن جدّي عن آبائه عليهم السلام قال قال أميرالمؤمنين عليه السلام : «انكم لن تسعوا الناس باموالكم فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللقاء، سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: انكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بأخلاقكم».
فلا يزال يستزيده و يحدثه الى ان حدثه بستة عشر حديثا عن آبائه عن أميرالمؤمنين عليه السلام فقال: له عبدالعظيم عند ذلك حسبى» و رواه ابوعلى محمد بن الحسن الفتال النيسابورى في «روضة الواعظين».
عرض دينه على الامام أبي الحسن الهادى عليه السلام و قول الامام الهادي له «انت و لينا حقا» كما عن كتاب «جنة النعيم» انه روى الشيخ الصدوق محمد بن بابويه القمى عن الدقّاق و الورّاق معا عن الصوفي عن الروياني عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، قال: دخلت على علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبيطالب عليهم السلام فلما بَصَرني قال: مرحبا بك يا أباالقاسم أنت ولينا حقا قال: فقلت له: يابن رسول اللّه اني اريد ان اعرض عليك ديني فإن كان مرضياً اثبت
ص: 75
عليه حتى القى اللّه تعالى عزّ و جلّ، فقال عليه السلام : هات يا أباالقاسم، الحديث.
هاجر من المدينة إلى العراق، و ذهب إلى سر من رأى قاصد المثول عند الامام علي بن محمد الهادي عليه السلام ، و كان دخوله عليه حدود سنة 250 ه .
«شهادة الامام الهادى عليه السلام بعلمه و تفقهه في الدين».
روى أبو تراب عبيداللّه بن موسى الروياني قال: سمعت أبا حماد الرازي يقول دخلت على علي بن محمد عليه السلام بسر من رأى فسألته عن اشياء عن الحلال و الحرام فأجابنى عنها فلما ودّ عته قال لي: «يا حماد إذا اشكل عليك شى ء من امر دينك بناحتيك فسئل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرأه مني السلام» كذا في «جنة النعيم».
«فضل زيارة مرقده».
روى الشيخ الصدوق في «ثواب الاعمال» مسندا قال: حدثني علي بن احمد قال: حدثنا حمزة بن القاسم العلوي قال: حدثنا محمد بن يحيى العطار عمن دخل على أبي الحسن علي بن محمد الهادي عليه السلام من بعض الشيعة من اهل الري، فقال عليه السلام له: «اين كنت؟» قال: زرت الحسين عليه السلام ، فقال: «أما أنك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين عليه السلام ».
اقول: و هذا الحديث يدل بصراحة على علوّ درجته و منزلته و جلالته و علمه و تبحّره في الدين، حيث ان الامام عليه السلام نزّل زيارة قبره بمنزلة زيارة قبر الحسين عليه السلام فى الفضل، مضافا إلى نسبه الوضاح المشرق من سيد شباب اهل الجنة الحسن بن علي عليهماالسلام ، و قد الف الصاحب بن عبّاد - اسماعيل بن ابيالحسن عباد بن عباس الطالقاني وزير مؤيد الدولة البويهي - رسالة و جيزة في ترجمة ابيالقاسم عبدالعظيم الحسني، و قد رأيتها في النجف الاشرف مخطوطة بخط جيد قديم.
و جاء في «الاختصاص» ان له الرواية عن الامام ابيالحسن الرضا عليه السلام قال له الامام: «يا عبدالعظيم ابلغ عني اوليائي السلام و قل لهم ان لا يجعلوا للشيطان على انفسهم سبيلا، و مرهم بالصدق في الحديث و أداء الامانة، و مُرهم بالسكوت و ترك الجدال
ص: 76
فيما لا يعنيهم، و اقبال بعضهم على بعض و المزاورة فإن ذلك قربة الىّ، و لا يشغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضا، فإني آليت على نفسي أنه من فعل ذلك و اسخط وليا من اوليائي دعوت اللّه ليعذبه في الدنيا اشد العذاب» و كان في الآخرة من الخاسرين».
و في كتاب «المجدي في النسب» ان السيد عبدالعظيم تزوج ببنت عم أبيه خديجة بنت القاسم الزاهد بن الحسن بن زيد بن الحسن السبط بن أميرالمؤمنين عليه السلام .
و كان عبدالعظيم خائفا مطاردا من خلفاء بني العباس، و خصوصا من المعتز باللّه و اصبح مختفيا عن السلطات الجائرة ينتقل من بلد الى بلد فارا بدينه و عمره حتى وصل إلى الري، و اقام عند بعض الشيعة هناك في سكة الموالي بخفاء من الناس و السلطان، و قد عرفه بعض رجال الشيعة تدريجا، و كان يشغل نفسه بعبادة اللّه تعالى في الخفاء، إلى ان مرض و توفي هناك و اقبر.
و مما يزيد الأسى و الحزن ان غصنا من شجرة النبوة و معدن الرسالة يموت خائفا غريبا عن أوطانه لا تعرفه الناس الا الخواص من الشيعة و لذا انه لما جرّد عن ثيابه على المغتسل و جدت رقعة في ثيابه مكتوب فيها: «انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن ابن علي بن ابيطالب عليه السلام »، كل ذلك خوفا من ان يغتال بالقتل أو يموت فجأة في اختفائه فلا يعرفه الناس، فيعرّف نفسه بهذه الرقعة من نسبه الوضاح.(1)
126 - قاموس الرجال، محمدتقى تسترى (معاصر)
[4136] عبدالعظيم بن عبداللّه
قال: عنونه الشيخ في الفهرست، قائلاً: الحسني العلوي (إلى أن قال) عن أحمد بن أبيعبداللّه البرقي، عن عبدالعظيم؛ ومات عبدالعظيم - رحمه اللّه - بالريّ و قبره هناك.
والنجاشي، قائلاً: بن عليّ بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن أبي طالب،
ص: 77
أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام (إلى أن قال) أحمد بن محمّد بن خالد البرقي، قال: كان عبدالعظيم ورد الريّ هاربا من السلطان و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي، فكان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره، و بينهما الطريق، و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام ، فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمّد عليهم السلام حتّى عرفه أكثرهم؛ فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: إنّ رجلاً من ولدي يحمل من سكّة الموالي و يدفن عند شجرة التفّاح في باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب - و أشار إلى المكان الّذي دفن فيه - فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأيّ شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا؛ فذكر صاحب الشجرة أنّه كان رأى مثل هذه الرؤيا و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف والشيعة، يدفنون فيه. فمرض عبدالعظيم و مات - رحمه اللّه عليه - فلمّا جُرّد ليغسّل وجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها «أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن عليّ بن الحسن بن زيد بن على بن الحسن بن عليّ بن أبيطالب» إلى أن قال: حدّثنا عبيداللّه بن موسى الروياني أبوتراب، قال: حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته.
و روى ثواب الأعمال: عن عليّ بن أحمد، عن حمزة بن القاسم العلوي، عن محمّد بن يحيى العطّار، عمّن دخل على أبي الحسن عليّ بن محمّد الهادي عليه السلام من أهل الريّ، قال: دخلت على أبي الحسن العسكري عليه السلام فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام قال: أما إنّك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم كنت كمن زار الحسين بن عليّ عليه السلام .(1) أقول: ورواه ابن قولويه في كامله.(2)
و روى الإكمال بإسناده، عنه، عن جدّه، عن عبداللّه بن محمّد بن جعفر عليه السلام ، عن
ص: 78
أبيه، عن جدّه، حديث لوح فاطمة عليهاالسلام المتضمّن لأسماء الائمّة الإثني عشر عليهم السلام ، ثمّ قال: قال عبدالعظيم: العجب كلّ العجب لمحمّد بن جعفر و خروجه! وقد سمع أباه عليه السلام يقول هذا و يحكيه.(1)
وفي عمدة الطالب: وأمّا عليّ الشديد(2) بن الحسن بن زيد بن الحسن عليه السلام و يكنّى أباالحسن، و امّه امّ ولد؛ و عقبه من ابنه عبداللّه بن عليّ، امّه امّ ولد. قال: أبونصر سهل بن داود البخاري: يقال: إنّ عبداللّه بن عليّ استلحقه الحسن بن زيد - و هو جدّه - بعد موت أبيه عليّ بالقيافة، و ذلك أنّ أباه عليّا هلك في حياة أبيه، و امّ عبداللّه جارية بيعت ولم يعلم أنّها حامل؛ فلمّا توفّي عليّ بن الحسن بن زيد ردّها المشتري إلى أبيه الحسن، فولدت عبداللّه، فشكّ فيه فدعا بالقافة فألحقوه به؛ فولد عبداللّه عبدالعظيم السيّد الزاهد المدفون في مسجد الشجرة بالريّ و قبره يزار؛ و أولد عبدالعظيم محمّد بن عبدالعظيم، كان زاهدا كبيرا، وانقرض ولا عقب له.(3)
وفي المشيخة: وما كان فيه عن عبدالعظيم (إلى أن قال) عن أحمد بن أبي عبداللّه البرقي عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني؛ وكان مرضيا.(4)
قال: نسب الوسيط إلى رجال الشيخ عدّه في أصحاب الجواد والهادي عليهماالسلام وليس في نسخته.
قلت: وكذا نسب إليه عدّه في من لم يروعن الائمة عليهم السلام وليس، إلاّ أنّه كان عليه عنوانه.
قال: حكي عن الزين قال: قال الرضا عليه السلام : «من زار قبره وجبت له الجنّة» روى ذلك بعض النسّابين.(5) و هو اشتباه، لأنّه لم يكن متوفّيا في زمانه، و ظنّي أنّ الخبر كان بلفظ
ص: 79
«عن أبي الحسن عليه السلام » مريدا به الهادي عليه السلام فزعمه الرضا عليه السلام .
قلت: بل الظاهر أنّه رأى رواية عن الرضا عليه السلام في وجوب الجنّة لزائر فاطمة بنت موسى عليه السلام في قمّ، فخلط، و إلاّ فالرواية بوجوب الجنّة إنّما هي في فاطمة عن الرضا عليه السلام .(1)
هذا، وما نقله عن النجاشي(2) في نسبه «بن زيد بن عليّ بن الحسن» وجدناه كما نقل، لكن «عليّ» من زيادة النسّاخ، والصحيح عنوانه بدونه.
هذا، وفي الاختصاص: روي عن عبدالعظيم عن أبي الحسن الرضا عليه السلام قال: يا عبدالعظيم أبلغ عنّي أوليائي السلام؛ الخبر.(3)
لكنّ الظاهر كون «الرضا» عليه السلام فيه من زيادات النسّاخ.(4)
127 - معجم رجال الحديث، سيد أبوالقاسم خويى (معاصر)
6591- عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي:
قال النجاشى: «عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب أبوالقاسم. له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه، حدّثنا جعفر بن محمد أبوالقاسم، قال: حدّثنا علي بن الحسين السعدآبادي، قال: حدّثنا أحمد بن محمد ابن خالد البرقي، قال: كان عبدالعظيم ورد الريّ هاربا من السلطان، و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي، فكان يعبد اللّه في ذلك السرب، و يصوم نهاره، و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا فيزور القبر
المقابل قبره و بينهما الطريق، و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام . فلم
ص: 80
يزل يأوي إلى ذلك السرب و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه أكثرهم. فرأى رجل من الشيعة فيالمنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله . قال له: إنّ رجلاً من ولدي يحمل من سكّة الموالي و يدفن عند شجرة التفّاح في باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب، و أشار إلى المكان الذي دفن فيه، فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأيّ شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف والشيعة يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه عليه، فلما جرّد ليغسل وجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد (ابن علي) بن الحسن بن علي ابن أبيطالب عليه السلام .
أخبرنا أحمد بن علي بن نوح، قال: حدّثنا الحسن ابن حمزة بن علي، قال: حدثنا علي بن فضل، قال: حدثنا عبيداللّه بن موسى الرويانى أبوتراب، قال: حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته».
أقول: كذا في جملة من نسخ النجاشي، ولكن في نسخة السيد التفريشي، والميرزا، والمولى القهبائي في ذكر نسبه: سقوط كلمة (بن علي) بين كلمة (زيد) و كلمة (بن الحسن)، و هو الصحيح، كما في العنوان.
و قال الشيخ (549): «عبدالعظيم بن عبداللّه العلوي الحسني، له كتاب أخبرنا به جماعة، عن أبي المفضّل محمد بن عبداللّه الشيباني، عن أبيجعفر ابن بطّة، عن أحمد بن أبيعبداللّه البرقي، عنه. و مات عبدالعظيم بالريّ و قبره هناك».
وعدّه في رجاله في أصحاب الهادي(1) والعسكري(20) عليهماالسلام ، قائلاً: «عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني رضي اللّه عنه».
كذا في الرجال المطبوع، وأما رجال السيد التفريشي والميرزا والمولى القهبائي فهي متفقة على عدّه في أصحاب الجواد والهادي عليهماالسلام .
لكنّ الميرزا نسب عدّه في أصحاب الجواد عليه السلام إلى نسخة، وقال الميرزا والمولى القهبائي عند عدّه في أصحاب الجواد عليه السلام : «عبدالعظيم ابن عبداللّه بن علي بن الحسن
ص: 81
بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام »، و عند عدّه في أصحاب الهادي عليه السلام : «عبدالعظيم بن عبداللّه ابن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهماالسلام ، يروي عنهما عليهماالسلام ، وروى عنه سهل بن زياد الآدمي و أبوتراب عبيد اللّه الحارثي».
وقال السيد التفريشي: «روى عنه سهل بن زياد الآدمي، و أبوتراب عبيد اللّه الحارثي(د) (دي)، (جخ)».
قال الصدوق: الفقيه: الجزء 2، باب صوم يوم الشكّ، في ذيل الحديث 355، و هذا حديث غريب لا اعرفه إلاّ من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني المدفون بالرّي في مقابر الشجرة و كان مرضيا - رضي اللّه عنه - .
وسيجيء مثل ذلك عن المشيخة.
روى (عبدالعظيم الحسني) عن الحسن بن الحسين العمري، و روى عنه محمد بن خالد البرقي. كامل الزيارات: الباب 25، في ما جاء في قاتل الحسين و قاتل يحيى بن زكريا عليهماالسلام ، الحديث 10.
روى عن عمر بن رشيد، وروى عنه عبيداللّه بن موسى. تفسير القمّي: سورة الجاثية، في تفسير قوله تعالى: (قل للّذين آمنوا يغفروا للّذين لا يرجون أيّام اللّه).
ثمّ إنّ الصدوق روى عن علي بن أحمد، قال: حدّثنا حمزة بن القاسم العلوي - رحمه اللّه -، قال: حدّثنا محمد بن يحيى العطّار، عمّن دخل على أبيالحسن علي بن محمد الهادي عليه السلام ، من أهل الريّ، قال: دخلت على أبي الحسن العسكري عليه السلام ، فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: أما إنّك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين عليه السلام .
ثواب الأعمال: في ثواب زيارة قبر عبدالعظيم الحسني بالريّ.
ورواه جعفر بن قولويه، عن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه، عن محمد بن يحيى العطّار، عن بعض أهل الريّ. كامل الزيارات: الباب 107، في فضل زيارة قبر عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، الحديث 1.
ص: 82
أقول: هذه الرواية تنافي ما تقدّم عن الشيخ في رجاله، من عدّ عبدالعظيم، من أصحاب أبي محمد عليه السلام ، لكن الرواية ضعيفة لجهالة الراوي عن الامام عليه السلام ، وقد تقدّم عدم ثبوت ذلك عن الشيخ.
ثمّ إنّ المحدّث النوري - قدّس سرّه - ذكر في شرح المشيخة، في الفائدة الخامسة من الخاتمة، في ترجمة عبدالعظيم من طريق الصدوق، من مستدركه، رسالة عن الصاحب بن عبّاد في ترجمة عبدالعظيم، وفيها: روى أبوتراب الروياني، قال: سمعت أباحمّاد الرازي، يقول: دخلت على علي بن محمد عليهماالسلام ، بسرّ من رأى فسألته عن أشياء من الحلال والحرام فأجابني فيها فلما ودّعته قال لي: يا حمّاد إذا أشكل عليك شيء من أمر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني و اقرأه مني السلام (وانتهى).
أقول: هذه الرواية أيضا ضعيفة ولا أقلّ من جهة الارسال.
ثمّ إنه حكي عن الشهيد الثاني - قدّس سرّه - أنه قال في تعليقته على الخلاصة: هذا هو عبدالعظيم المدفون في مسجد الشجرة في الريّ و قبره يزار، وقد نصّ على زيارته الامام علي بن موسى الرضا عليه السلام ، قال: من زار قبره وجبت له الجنّة، روى ذلك بعض النسّابين.
أقول: المتحصّل من كلمات أصحابنا أنّ عبدالعظيم لم يدرك الرضا عليه السلام ، فضلاً عن أن يكون متوفّى في حياته، فما ذكره بعض النسّابين وهم جزما، فهذه المرسلات غير قابلة للتصديق.
نعم في كتاب الاختصاص، في موعظة نافعة رواها عن عبدالعظيم، قال: وروى عن عبدالعظيم، عن أبي الحسن الرضا عليه السلام ، قال: يا عبدالعظيم أبلغ عني أوليائي السلام ... الحديث.
فإن مقتضى هذه الرواية ادراك عبدالعظيم الرضا عليه السلام ، إلاّ أنه لا اعتماد عليها، ولا أقلّ من جهة الارسال. والذي يهوّن الخطب أنّ جلالة مقام عبدالعظيم و إيمانه و ورعه غنية عن التشبّث في إثباتها بأمثال هذه الروايات الضعاف.
ص: 83
و طريق الصدوق إليه: محمد بن موسى بن المتوكّل - رضي اللّه عنه - ، عن علي بن الحسين السعدآبادي، عن أحمد بن أبي عبداللّه البرقي، عن عبدالعظيم ابن عبداللّه الحسني و كان مرضيا.
و أيضا: علي بن أحمد بن موسى - رحمه اللّه - ، عن محمد بن أبي عبداللّه الكوفي، عن سهل بن زياد الآدمي، عن عبدالعظيم.
والطريق الأوّل صحيح و إن كان فيه علي بن الحسين السعدآبادي، لأنّه ثقة على الأظهر، ولكن طريق الشيخ ضعيف بأبي المفضّل و بابن بطّة.
روى بعنوان عبدالعظيم بن عبداللّه، عن أبي الحسن عليه السلام ، وروى عنه أحمد بن محمد بن خالد. الكافي: الجزء 5، كتاب النكاح 3، باب خطب النكاح 44، الحديث 6.
و روى عن محمد بن الفضيل، و روى عنه أحمد بن مهران. الكافي: الجزء 1، كتاب الحجة 4، باب فيه نكت ونتف من التنزيل في الولاية 108، الحديث 58.
و روى عن يحيى بن سالم، وروى عنه أحمد بن مهران، الحديث 57، من الباب المتقدّم. و وقع بعنوان عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني في إسناد جملة من الروايات تبلغ اثنين و عشرين موردا.
فقد روى عن أبي جعفر، و أبي جعفر الثاني، و أبي جعفر محمد بن علي الرضا عليه السلام ،و عن ابن أبي عمير، و إبراهيم بن أبي محمود، والحسن بن الحسين العرني، والحسن بن محبوب، و سهل بن سعد، و علي بن أسباط، و مالك بن عامر، و محمد بن الفضيل، و موسى بن محمد، و موسى بن محمد العجلي.
و روى عنه أحمد بن محمد، و أحمد بن محمد بن خالد، و أحمد بن مهران، و سهل بن جمهور، و سهل بن زياد.
و روى بعنوان عبدالعظيم بن عبداللّه بن الحسن العلوي، مرفوعا عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله، وروى عنه النوفلي. الكافي: الجزء 2، كتاب العشرة 4، باب
ص: 84
الجلوس 21، الحديث 1.
و روى بعنوان عبدالعظيم بن عبداللّه العلوي، عن الحسن بن الحسين العرني، وروى عنه سهل بن جمهور. الكافي: الجزء 3، كتاب الصلاة 4، باب بناء المساجد 48، الحديث 6، والتهذيب: الجزء 3، باب فضل المساجد والصلاة فيها، الحديث 726.
و روى عن الحسين بن علي، وروى عنه أحمد بن أبي عبداللّه. الكافي: الجزء 3، كتاب الزكاة 5، باب من تحلّ له الزكاة فيمتنع من أخذها 44، الحديث 2.
وروى بعنوان عبدالعظيم الحسني، عن علي بن أسباط، وروى عنه أحمد ابن مهران، الكافي: الجزء 1، كتاب الحجّة 4، باب التسليم و فضل المسلمين 95، الحديث 8 .(1)
* روى عن أبيجعفر عليه السلام و روى عنه أحمد بن محمد بن خالد. الكافي: ج 2، ك 1، ب 112، ح 24.
* و روى عن أبيجعفر الثاني عليه السلام ، وروى عن أحمد بن محمد. الكافي: ج 2، ك 1، ب 22، ح 3.
* و روى عن أبيجعفر محمد بن علي الرضا عليه السلام . الفقيه: ج 3، ح 1007 و 1746.
و روى عنه سهل بن زياد. الفقيه: ج 3، ذيل ح 1007. والتهذيب: ج 9، ح 354.
* و روى عن ابن أبيعمير، وروى عنه أحمد بن مهران. الكافي: ج 1، ك 4، ب 28، ح 1.
* و روى عن إبراهيم بن أبيمحمود. الفقيه: ج 1، ح 1238.
* و روى عن الحسن بن الحسين العرني، وروى عنه سهل بن جمهور. الكافي: ج 1، ك 4، ب 83، ح 6، و ج 3، ك 1، ب 40، ح 6. والتهذيب: ج 1، ح 538.
ص: 85
* و روى عن الحسن بن محبوب، وروى عنه أحمد بن مهران. الكافي: ج 1، ك 4، ب 13، ح 4.
* و روى عن سهل بن سعد. الفقيه: ج 2، ح 355.
* و روى عن علي بن أسباط، وروى عنه أحمد بن مهران. الكافي: ج 1، ك 3، ب 16، ح 11، و ب 24، ح 5، و ك 4، ب 13، ح 4، و ب 107، ح 56.
* و روى عن مالك بن عامر، وروى عنه بعض أصحابنا. الكافي: ج 1، ك 4، ب 86، ح 4.
* و روى عن محمد بن الفضيل، وروى عنه أحمد بن مهران. الكافي: ج 1، ك 4، ب 107، ح 59.
* و روى عن موسى بن محمد. الكافي: ج 1، ك 4، ب 30، ح 1، و ب 107، ح 39.
* و روى عن موسى بن محمد العجلي، وروى عنه أحمد بن مهران. الكافي: ج 1، ك 4، ب 18، ح 2.(1)
128 - مستدركات علم رجال الحديث، على نمازى شاهرودى (معاصر)
7927 - عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى بن أميرالمؤمنين عليهماالسلام :
عدّه الشيخ في رجاله من أصحاب الهادي و العسكري صلوات اللّه عليهما. و هو ذو ورع و دين، عابد معروف بالأمانة و الوثاقة و الجلالة و له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام .
روى المفيد في ختص ص 247 عن عبدالعظيم، عن أبيالحسن الرّضا عليه السلام ، قال: يا عبدالعظيم أبلغ عنّى أوليائي السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً، و مرهم بالصدق في الحديث و أداء الامانة، و مرهم بالسكوت و ترك الجدال
ص: 86
فيما لا يعنيهم، و إقبال بعضهم على بعض و المزاورة، فإنّ ذلك قربة إليّ، و لا يشتغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا، فإنّي آليت على نفسي أنّه من فعل ذلك و اسخط وليّا من أوليائي دعوت اللّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب، و كان في الآخرة من الخاسرين - الخبر، و كتاب العشرة، ص 63، و جد، ج 74/230.
الكراجكي عن ابن بابويه بإسناده أنّ عبدالعظيم بن عبداللّه العلوي كان مريضا، فكتب إلى أبيالحسن الرضا عليه السلام : عرّفني يا ابن رسول اللّه - الخ. كمبا، ج 9/23، و جد، ج 35/111.
أخواه أحمد و إبراهيم و جدّه الحسن تقدّموا، و ذكره مع نسبه في التوحيد، ص 70، و تفسير العيّاشي، ج 1/190 مثل ما عنونّا.
و أمّا رواياته عن مولانا الجواد عليه السلام . روى الصدوق في العيون، ج 1/285 بإسناده عن أحمد البرقي، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، قال: حدّثني أبوجعفر محمّد بن علي الرّضا عليه السلام - الخ. و هذا حديث شريف مفصّل في شرح الكبائر.
و فيه، ص 292 عن أحمد البرقي، عنه، عن محمّد بن علي بن موسى عليهم السلام .
ني: عن سهل بن زياد، عنه، عن أبيجعفر محمّد بن علي الرضا عليه السلام . كمبا، ج 13/39، و جد، ج 51/157 و ك، باب 26، ح 14، ص 303.
و سائر رواياته عن مولانا الجواد عليه السلام في أمالي الشيخ، ج 2/95 و 108 و 202 و 215 و كمبا، ج 17/101 و جد، ج 77/383.
و امّا روايات عبدالعظيم عن مولانا علي الهادي عليه السلام . منها في العيون، ج 1/288 بإسناده عن سهل بن زياد، عنه، قال: حدّثني علي بن محمّد العسكري عليه السلام .
و فيه ج 2/260 عن سهل، عنه، قال: سمعت علي بن محمّد العسكري عليه السلام يقول: أهل قم و أهل آبة مغفورلهم،لزيارتهم لجدّي عليبن موسى الرضا عليه السلام بطوس - الخبر.
ك، لي: عن عبدالعظيم الحسني قال: دخلت على سيّدي علي بن محمّد عليه السلام . فلمّا بصر بي قال لي: مرحبا بك يا أباالقاسم، أنت وليّنا حقّا. قال: فقلت له: يا ابن رسول اللّه إنّي أريد أن أعرض عليك ديني. فإن كان مرضيّا ثبتّ عليه حتى ألقى اللّه عزّ و جلّ - إلى
ص: 87
أن قال: - فقال عليه السلام : يا أباالقاسم، هذا و اللّه دين اللّه الذي ارتضاه لعباده، فاثبت عليه، ثبّتك اللّه بالقول الثابت في الحياة الدنيا و في الآخرة. كتاب الايمان، ص 213 و كمبا، ج 9/169 و ج 2/84 و جد، ج 3/268 و ج 36/412 و ج 69/1 و المستدرك، ج 3/189.
أحواله في المنتهى، ص 179.
ولد في 4 ع2 سنة 173 على ما قيل. و قيل: ولد سنة 200 تقريبا. و هذا غلط واضح لمنافاته مع رواياته و مكاتبته لمولانا الرّضا عليه السلام .
و للصدوق كتاب أخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني.
جملة من أحواله في كتاب «إمام زادگان معتبر» تأليف كاشاني، ص 13.
باب فضل زيارة عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني في كمبا ج 22/297 و جد ج 102/268، و فيه: من زاره كمن زار الحسين عليه السلام .
أمّا روايات عبدالعظيم عن أبيه في أمالي الشيخ، ج 2/265 و أمالي الصدوق، ص 187. رواياته عن جدّه تقدّم في جدّه علي.
و توفّي 15 شوّال سنة 252 أو 255 أو 250.
جملة من أحواله و قضاياه في سفينة البحار و ابنه محمّد جليل القدر معروف بالزهد و كثرة العبادة.
و عن كتاب المجدي أنّ خديجة بنت القاسم الزاهد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن أميرالمؤمنين عليه السلام كانت زوجة عبدالعظيم الحسني.
و في المستدرك ج 3/189 من رسالة الصاحب بخطّه قال: في وصف علمه: روى أبوتراب الروياني قال: سمعت أباحمّاد الرازي يقول: دخلت على علي بن محمّد الهادي عليه السلام بسرّ من رأى فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام فأجابني فيها. فلمّا ودّعته قال لي: يا حمّاد إذا أشكل عليك شيء من أمر دينك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني. و أقرئه منّي السلام.(1)
ص: 88
عبدالعظيم: الحسني بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي عليه السلام : أبوالقاسم قال: الخونساري رحمه الله في الروضات، ط 1، ص 356 كان من أصحاب أبيجعفر الجواد و أبيالحسن الهادي عليهماالسلام و محترما عندهما في الغاية و كانا يحبانه حبا شديدا و يبالغ هو أيضا في تعظيمهما كثيرا و قد عرض دينه الحق على أبيالحسن الهادي علي بن محمد عليه السلام فيما نقله عنه الصدوق رحمه الله في كمال الدين، ص 214.
و قال: الصاحب بن عباد في مقالته بعد ذكر إسمه و نسبه الشريف: هو ذو ورع و دين، عابد معروف بالأمانة و صدق اللهجة عالم بأمور الدين قائل بالتوحيد و العدل كثير الحديث و الرواية يروي عن أبيجعفر الجواد و إبنه أبيالحسن الهادي عليهماالسلام و قال عليه السلام لحماد الرازي إذا أشكل عليك شيء في أمر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم الحسني و أقرأه مني السلام و له كتاب خطب علي عليه السلام و كتاب اليوم و الليلة. روى أحمد البرقي كان عبدالعظيم ورد الري هاربا من السلطان سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي فكان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا فيزار القبر المقابل قبره و بينهما طريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى الكاظم عليه السلام فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب، و يقع خبره إلى الواحد بعد واحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه أكثرهم فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له أن رجلاً من ولدي يحمل من سكة الموالي و يدفن عند شجرة التفاح في باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب و أشار إلى المكان الذي دفن فيه فذهب الرجل ليشتري الشجرة، و مكانها من صاحبها فقال له لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها فأخبره بالرؤيا فذكر صاحب الشجرة أنه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و أنه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه فمرض عبدالعظيم و مات (ره) فلما جرد ليغسل وجد في جيبه
ص: 89
رقعة فيها ذكر نسبه (الخ)(1)،و نقله المجلسي في البحار، ج 22، بعينه،
و قال إبن المهنّا في عمدة الطالب، نجف ص 80، فولد عبداللّه بن علي السديد عبدالعظيم السيد الزاهد المدفون في مسجد الشجرة بالري و قبره يزار، و أولد عبدالعظيم محمدا الذي كان زاهدا كبيرا و أنقرض محمد بن عبدالعظيم و لا عقب له.
أقول و لم أظفر إلى الآن على سنة وفاته في أي سنة كانت. نعم يظهر من رواية أبيالحسن الهادي عليه السلام أنه قال لرجل من أهل الري الذي زار قبر الحسين عليه السلام ، أما انك لو زرت قبر عبدالعظيم الحسنى عندكم لكنت كمن زار الحسين عليه السلام كانت وفاته قبل وفاة الهادي عليه السلام و اشتبه على من نسب الرواية إلى أبيالحسن الرضا عليه السلام
الذي قال من زار قبر فاطمة بقم فله الجنة فتخيّل بأنها وردت في زيارة عبدالعظيم، هذا كما نقله بعض الأصحاب و أشار بذلك العلامة المامقاني ( رحمه الله) في رجاله، ج 2، ص 157.
و أشكل على من نسب رواية الرضا عليه السلام من زار عبدالعظيم و له الجنة و صرّح الصدوق ( رحمه الله) في ثواب الاعمال ط جديد، ص 95 بأنها وردت رواية الرضا عليه السلام في زيارة فاطمة بقم و ما ورد في زيارة عبدالعظيم عن أبيالحسن الهادي عليه السلام ، قال: من زاره كمن زار الحسين عليه السلام ، كما مرّ هنا و ليست عن الرضا عليه السلام رواية في زيارة عبدالعظيم. ثم أقول على فرض كون عبدالعظيم عليه السلام توفي قبل وفاة أبيالحسن الهادي عليه السلام ، لا معنى لمن عنونه في أصحاب أبيمحمد العسكري عليه السلام ، فلا تغفل. نعم يمكن أن يقال لا منافاة بأنه كان يدرك العسكريين و توفي قبلهما و كان من أصحابهما و أصحاب الجواد عليهم السلام .(2)
ص: 90
130 - مشاهد العترة الطاهرة، السيّد عبدالرزّاق كمونة الحسيني
(الرى)
بفتح أوّله و تشديد ثانيه، و هي مدينة مشهورة من أمهات المدن قاله الحموي(1) دفن بها جماعة من آل أبى طالب، منهم أحمد بن القاسم بن محمد بن الإمام جعفر الصادق عليه السلام ، قال: أبو الفرج الأصبهاني في المقاتل قتله الصعاليك على ثلاثة مراحل من الري، و كان متوجها الى فساوا بيورد، و كان أهلها دعوه إلى أنفسهم فصار اليهم، و قال أبوطالب المروزي كان أميرا بخراسان.
و مات في الري و دفن بها العالم الورع السيد عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الامام الحسن بن علي بن أبى طالب عليهماالسلام ، قال أبو نصر البخارى في سر الأنساب أبو القاسم الزاهد العالم المدفون بالري في مسجد الشجرة، و قاله أبوالحسن العمري، و ابن عنبة، و ذكر الخنساري في روضات الجنات، مرقده الآن خارج عن محوطة التي هي قاعة بلاد الري لأن المدينة القديمة المسماة بالري قد انهدمت بتمامها و لم يبق منها إلا أثر من ذلك القبر المطهر و ما يحوم حوله، فبقي هو بمنزلة قرية كبيرة أو قصبة واقعة على رأس فرسخ من طهران، و ذكر السيد جعفر بحر العلوم(2)، وصفه و قال: و له مشهد عظيم من آثار مجد الملك، أبوالفضل أسعد بن محمد بن موسى البراوستانى، قرية من قرى مدينة قم، و كان من وزراء السلطان بركيا رق بن السلطان ملك شاه، و في سنة 1270 أمر السلطان ناصرالدين شاه القاجاري بتذهيب قبته و تبليط إيوانه بالقوارير، و كان السيد عبدالعظيم الحسني عالما عابدا و رعا ورد الري هاربا من السلطان، و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي و كان يعبد اللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى عليه السلام فمرض بها
ص: 91
و مات و دفن عند شجرة التفاح في ضيعة عبدالجبار بن عبدالوهاب، ثم اشتريت الضيعة و أوقفها أحد الموالي من الشيعة يدفنون بها موتاهم.
و بالري مشهد حمزة بن الامام موسى الكاظم عليهما السلام، قاله السيد مهدي القزويني في فلك النجاة و الخنساري في روضات الجنات، قال: و قبره بقرب السيد عبدالعظيم الحسني و هو مزار معروف إلى زماننا كان حمزة بن الكاظم عالما فاضلاً دينا سافر مع أخيه الرضا إلى خراسان، و كان مطيعا له طالبا لرضائه ممنثلاً لأمره.
و في الري ضريح الحسين بن الإمام علي الرضا بن موسى الكاظم عليهم السلام ، ذكره المستوفي في تاريخه عند وصفه للسيد عبدالعظيم الحسني و مرقده، قال: و فيه ضريح الحسين المذكور قلت ان لعلي بن موسى الرضا عليهما السلام من جملة أولاده الحسين، قاله أبوطالب اسمعيل المروزي في أنساب الطالبيّة.
و فيها قبر عبداللّه الأبيض بن العباس بن عبداللّه بن الحسن الأفطس بن علي الاصغر بن الامام علي زين العابدين عليه السلام ، ذكر قاضي نور اللّه المرعشي في مجالس المؤمنين، إنه من مشاهد الري، و قال الشيخ هاشم الخراسانى(1) قبره بالري و له أولاد لهم الرياسة بها.
و فيها قبر طاهر بن محمد بن حسن و حسين بن عيسى بن يحيى بن الحسين بن زيد بن الامام علي زين العابدين عليه السلام ، و قبره ظاهر بقرب السيد عبدالعظيم الحسنى، قاله الشيخ محمد هاشم الخراسانى(2).
و في الري كان محمد بن الحسين بن زيد بن الامام علي بن الحسين بن علي بن أبى طالب، قال: أبوالحسن العمري في المجدي فروى الحديث. و كان بالري و أولد بها الحسين و محمد و عليا و خديجة.
و فيها قبر علي بن محمد بن الحسين بن زيد الشهيد قال العمرى فولد عليا زيداً.
ص: 92
و فيها قبر زيد بن علي بن محمد بن الحسين بن زيد بن الامام علي زين العابدين عليه السلام ، قال: أبوالحسن العمرى، كان من أصحاب الحديث، قلت: ان هذا البيت كان في الري و لهم قبور ظاهرة، و قال الشيخ هاشم في منتخب التواريخ، و قبر زيد في طهران من الري.
و في الري في شمرانات: قبر القاسم بن الحسين بن زيد بن الامام علي بن الحسين عليهم السلام ، ذكره أبوالحسن العمري في المجدي، هو و أولاده و احفاده في الرى، و هذا القبر ظاهر يزار.
و قتل بالرى، علي بن محمد بن عيسى بن زيد بن الامام علي زين العابدين عليه السلام ، قال أبو الفرج في مقاتل الطالبية عن محمد بن علي بن حمزة ذكر ان عمرو بن منيع قتل علي بن محمد بن عيسى بن زيد في الواقعة التي كانت بين محمد بن ميكال، و محمد بن جعفر هذا بالرى، و كان آل أبيطالب مجتمعين بسر من رأى في أيامه يدور الأرزاق عليهم حتى تفرقوا في أيام المتوكل، و قال: أبو نصر البخاري في سر الأنساب قتله مره بن عطفان في أيام المعتصم.
و في الري قبر أبو عبداللّه الحسين بن عبداللّه الأبيض بن العباس بن عبداللّه بن الحسن الافطس بن علي الأصغر بن الامام علي زين العابدين بن الحسين بن علي بن أبيطالب، قال: أبو نصر البخاري في سر الانساب مات بالري سنة تسع عشرة و ثلثمائة، و مشهده ظاهر يزار، و قاله الشيخ هاشم الخراسانى(1).
و بها قتل: جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن علي بن عمر الأشرف بن الامام علي زين العابدين عليه السلام ، قال: أبوالفرج الأصبهاني في المقاتل، إنه قتل بالري في وقعة كانت بين أحمد بن عيسى بن علي بن الحسين بن الإمام علي بن الحسين بن علي بن أبيطالب عليهم السلام ، و بين عبداللّه بن عزيز عامل محمد بن طاهر بالري.
و توفي بها: عبيداللّه بن محمد بن يحيى الصالح بن عبداللّه بن عمر الاطرف
ص: 93
بن علي بن أبيطالب، قال أبو الحسن العمري في المجدي توفي بالري و خلف بنتا تدعى فاطمة.
و قتل بالري. محمد بن القاسم المصرى بن الحسين بن محمد بن الحسن بن يحيى بن عبداللّه بن محمد بن عمر الأطراف بن علي بن أبيطالب، قال: أبو الحسن العمري في المجدي استولى على الري هو و الحسين بن زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد بن على بن الحسين بن علي بن أبيطالب فقتلاً بالري.
و مات بها أبو علي محمد بن هاشم بن جعفر الملك بن محمد بن عبداللّه بن محمد ابن عمر الاطراف بن علي بن أبيطالب، قال: أبوالحسن العمري في المجدي، مات بالري.
و قتل بها محمد الجور بن الحسين بن علي الخارصي بن محمد الديباج بن الامام جعفر الصادق عليه السلام ، قال: ابن عنبة في العمدة قتله المعتضد بالري، و قاله أبو الحسن العبيدلي في التهذيب و قال أبو نصر البخاري في سر الانساب قتل في بعض الوقائع بجرجان، و انما سمي بالجور لأنه كان يسكن البراري و يطوف في الصحاري خوفا من السلطان فشبه لأجل سكناه في البرية بالوحش و حمار الوحش، و يقال له بالفارسية كور فعرّب جور فسمي بذلك فجأة لما ظهر اولاده بعد استخفائه، و قالت الجارية امهم ان هذا ابن هذا الكور تعني القبر و أشارت الى قبره.
و قتل بها. جعفر الملقب بالوحش بن محمد الجمال بن جعفر بن الحسين بن علي الخارصي بن محمد الديباج بن جعفر الصادق، ذكر في بحر الانساب المشجر قتله المعتصم بالري، و قال: أبو الحسن العبيدلي في التهذيب يعرف بالوحشي، له ببغداد جماعة أولاد و أخوة بمقابر قريش.
و في الري قبر محمد بن داود بن موسى بن ابراهيم المرتضى بن موسى ابن جعفر عليهم السلام ، قال أبو نصر البخاري في سرالانساب هو نزيل الري مضى و لا عقب له، و أما المشهد المعروف بامام زاده داود هو قبر داود بن موسى بن ابراهيم المرتضى الذي يبعد عن طهران فرسخين.
ص: 94
و في الري قبر علي بن أبي جعفر محمد بن أحمد الأبح بن عيسى بن محمد بن علي العريضي بن جعفر الصادق عليه السلام ، و هو المعروف بقبر علي العريضى، و قال أبوطالب المروزي أن أبي جعفر محمد بن أحمد الأبح عقبه بالري.
و في الري أبوالقاسم الحسين بن علي بن محمد المذكور انتقل الى بعض قرى الري و بقي هناك و عاش مائة سنة قاله أبوطالب اسمعيل المروزي في أنساب الطالبية.
و في الري أبو عبداللّه الحسين بن الحسن البصري بن القاسم بن محمد البطحاني بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الامام الحسن بن علي بن أبيطالب، قال أبوطالب المروزي مات بالري.
و توفى بها أبو الحسين زيد بن الحسن بن محمد الصدري بن حمزة بن اسحق بن علي الزينبي بن عبداللّه بن جعفر بن أبيطالب، قال أبوطالب المروزى توفى بالري.
و في الري قبر يحيى بن علي بن عبدالرحمن الشجري بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب ذكر في بحر الأنساب المشجر ان قبره بالري يزار.
و قتل بها محمد المأمون بن علي بن الحسين بن محمد الديباج بن جعفر الصادق، قال: السيد ضامن بن شدقم المدنى في تحفة الأزهار كان بقزوين ثمّ انتقل منها إلى الري فقتل بها.
و توفي بها أبو زيد عيسى بن محمد بن أحمد بن عيسى بن يحيى بن الحسين ذي الدمعة بن زيد بن الامام علي زين العابدين، ذكر في بحر الانساب المشجر إنه توفي بالري سنة ست و عشرين و ثلثمائة.
و قتل في الري أبو عبداللّه الحسين بن ابراهيم بن محمد اليمامي بن عبيداللّه بن الامام موسى الكاظم عليه السلام ، قال: أبوالحسن العمري في المجدي، قال شيخنا أبوالحسن في كتاب المبسوط قتل الحسين في الري و اعقب بها.
و فى الري قبر النسابة القاضي السيد صابر هو علي بن محمد بن نصر بن مهدي بن محمد بن علي بن عبداللّه بن عيسى بن علي بن الحسين الأصغر بن الامام علي زين
ص: 95
العابدين عليه السلام ، ذكره الشيخ هاشم الخراساني(1).
و في الري أيضا قبور جماعة من الطالبيين لم اعرف عنهم شى ء.
و في الري قبر الشيخ الصدوق المعروف بابن بابويه و هو محمد بن علي بن الحسين بن موسى بن بابويه القمي توفى سنة الثلثمائة واحدى و ثلاثين و مرقده ظاهر مزار(2).
131 - سُبُل الرّشاد الى اَصحابَ الاِمام الجواد، عبدالحسين الشبستري (معاصر)
91- عبدالعظيم الحسني
عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد ابن الامام الحسن المجتبى الهاشمي، الحسني، العلوي، المعروف بالشاه عبدالعظيم، أبوالقاسم.
من مشاهير علماء، و مجتهدي الشيعة الامامية، و من ثقات و فضلاء المحدثين، و من أجلاء السادة من بنيهاشم، عرف بالعبادة والزهد والورع والتقى.
روى عن الامامين الجواد والهادى عليهماالسلام .
دخل الري مستترا، و أقام بها بساربانان في دار رجل من الشيعة، ولم يزل متخفيا بها من السلطة العباسية حتى توفي بها في النصف من شهر شوال سنة 252ه . و دفن فيها، فأصبح قبره من المشاهد المتبركه و المزارات المقدسة لدى المسلمين.
روى عنه عبيداللّه بن موسى الروياني، و سهل بن زياد الآدمي، و أحمد ابن أبيعبداللّه البرقي و غيرهم.
من آثاره كتاب «خطب أميرالمؤمنين عليه السلام »، و كتاب «اليوم والليلة».
المراجع:
الكافي، ج 1، ص 92 و ص 114 و ص 151 و ص 161 و ص 169 و ص 171 و
ص: 96
ص 303 و 308 و ص 347 و ص 350 و ص 351، و ج 2، ص 38 و فيه يروي عن الامام الجواد عليه السلام ، و ص 217، و ج 3، ص 62. تنقيح المقال، ج 2، ص 157. كنز الفوائد، ص 80. رجال النجاشي، ص 173. التوحيد، ص 81 و ص 96 و ص 116 و ص 176 و ص 312. معالم العلماء، ص 81. جامع الرواة، ج 1، ص 460. كامل الزيارات، ص 79. الاختصاص، ص 96 و ص 247. وسائل الشيعة، ج 20، ص 228. مجمع الرجال، ج 4، ص 97 و ص 98. منتقلة الطالبية ص 72. رجال الطوسي في أصحاب الهادي عليه السلام ص 417، و في أصحاب العسكري عليه السلام ، ص 433. معجم الثقات، ص 307. من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 271، و ج 2، ص 80، و ج 3، ص 216 و ص 367 و فيه حديث له مع الامام الجواد عليه السلام . الذريعة، ج 7، ص 190، و ج 25، ص 304. نقد الرجال، ص 190. ثواب الأعمال، ص 99. روضات الجنات، ج 4، ص 207. بهجة الآمال، ج 5، ص 176. خلاصة الأقوال، ص 71. فهرست الطوسي، ص 121. رجال الحلي (قسم الثقات) ص 130. رجال ابن داود (قسم الثقات) ص 130. الكنى والألقاب، ج 3، ص 120. خاتمة المستدرك، ص 614. التهذيب، ج 1، ص 187، و ج 9، ص 83. معجم رجال الحديث، ج 10، ص 46 - ص 51. منتهى المقال، ص 281. طرائف المقال، ج 1، ص 317. رجال الأنصاري، ص 102. الوجيزة، ص 29. اتقان المقال، ص 79. منهج المقال، ص 196. ثقات الرواة للشهرستاني، ص 45.(1)
132 - النّور الهادى الى اصحاب الامام الهادي، عبدالحسين الشبستري (معاصر)
85 - عبدالعظيم الحسني
عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد ابن الامام الحسن المجتبى ابن الامام أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب القرشي، الهاشمي، الحسني، أبوالقاسم، المعروف بالشاه عبدالعظيم.
ص: 97
من كبار علماء الشيعة الامامية، و من فضلاء، مجتهديهم، و أحد ثقات المحدثين، و من أجلاء السادة من بنيهاشم، وكان مؤمنا، عابدا، زاهدا، تقيا، ورعا.
صحب الامامين الجواد والهادي عليهماالسلام ، وروى عنهما.
هرب من ظلم و جور السلطة العباسية الى بلاد فارس، فدخل الري مستترا، و أقام بها في دار أحد الشيعة بساربانان، ولم يزل بها مدة طويلة من دون أن يعرّف الناس بنفسه و سلالته الشريفة حتى توفي بها في النصف من شهر شوال سنة 252 ه و دفن بها، و أصبح ضريحه من المشاهد المتبركة و من المزارات المقدسة لدى المسلمين عامة والشيعة خاصة.
روى عنه سهل بن زياد الآدمي، و أحمد بن أبيعبداللّه البرقي، و عبيداللّه بن موسى الروياني و غيرهم.
من آثاره كتاب «خطب أميرالمؤمنين عليه السلام »، و كتاب «اليوم والليلة».
المراجع
رجال الطوسي في أصحاب الهادي عليه السلام ص 417، و في أصحاب العسكري عليه السلام ص 433. نقد الرجال ص 190. عمدة الطالب ص 97. فهرست الطوسي ص 121 و فيه: و مات عبدالعظيم بالري و قبره هناك. كامل الزيارات ص 79.اكمال الدين ج 1، ص 312، خلاصة الأقوال ص 71. المجدي في أنساب الطالبيين ص 35. كنز الفوائد ص 80. الكافي ج 1، ص 92 و ص 114 و ص 151 و ص 161 و ص 169 و ص 171 و ص 303 و ص 308 و ص 347 و ص 350 و ص 351، و ج 2، ص 38، و ص 217، و ج 3، ص 62. مجمع الرجال ج 4، ص 97 و ص 98. الفخري في أنساب الطالبيين ص 157. من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 271، و ج 2، ص 80، و ج 3، ص 216 و ص 367. منتهى المقال ص 281. سراج الأنساب (فارسي) ص 42. معالم العلماء ص 81 و فيه: عبدالعظيم الحسني نزيل الري له كتاب. رجال الحلي (قسم الثقات) ص 130 و فيه: له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، كان عابدا ورعا، له حكاية تدل على
ص: 98
حسن حاله ذكرناها في كتابنا الكبير، قال محمد بن بابويه: انه كان مرضيا. منتقلة الطالبية ص 72. رجال النجاشي ص 173 و فيه ينقل عن أحمد بن محمد بن خالد البرقي قوله: كان عبدالعظيم ورد الري هاربا من السلطان و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، فكان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام ، فلم يزل يأوي الى ذلك السرب و يقع خبره الى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد صلى الله عليه و آله حتى عرفه اكثرهم. فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: ان رجلاً من ولدي يحمل من سكة الموالي و يدفن عند شجرة التفاح في باغ عبد الجبار بن عبدالوهاب - و أشار الى المكان الذي دفن فيه - فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها؟ فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة انه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و انه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف والشيعة يدفنون فيه. فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه عليه، فلما جرد ليغسل و جد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام . تهذيب الأنساب ص 139. اتقان المقال، ص 79. الذريعة، ج 7، ص 190، و ج 25، ص 304. وسائل الشيعة، ج 20، ص 228. التوحيد ص 81 و ص 96 و ص 116 و ص 176 و ص 312. لباب الأنساب، ج 2، ص 447. رجال ابن داود (قسم الثقات) ص 130 و فيه: عابد ورع كان مرضيا. تنقيح المقال، ج 2، ص 157. معجم الثقات، ص 307. ثواب الأعمال، ص 99 و فيه: عن محمد بن يحيى العطار عمن دخل على أبيالحسن علي بن محمد الهادي عليهماالسلام من أهل الري قال: دخلت على أبيالحسن العسكري (الهادي عليه السلام ) فقال عليه السلام : اين كنت؟ فقلت: زرت الحسين عليه السلام ، فقال عليه السلام : أما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كما زار الحسين بن علي عليهماالسلام . الوجيزة ص 29. روضات الجنات، ج 4، ص 207. جامع الرواة، ج 1، ص 460. بهجة الآمال،
ص: 99
ج 5، ص 176. قاموس الرجال، ج 6، ص 190 - 193. خاتمة المستدرك ص 614. الكنى والألقاب، ج 3، ص 120. التهذيب، ج 1، ص 187، و ج 9، ص 83. طرائف المقال، ج 1، ص 317. منهج المقال ص 196. الاختصاص ص 96 و ص 247. معجم رجال الحديث، ج 10، ص 46، ص 51. رجال الأنصاري، ص 102. ثقات الرواة للشهرستاني، ص 45.(1)
133 - الجامع لرواة و اصحاب الامام الرضا عليه السلام ، محمد مهدى نجف (معاصر)
365
عبدالعظيم الحسني
أبوالقاسم، عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الامام الحسن بن الامام علي بن ابيطالب عليهم السلام .
من أكابر المحدثين و أعاظم العلماء والزهاد والعبّاد و ذوي الورع والتقوى. صنّف كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام و كتاب اليوم والليلة.
ترجم له النجاشي و قال: قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه، حدثنا جعفر بن محمد أبوالقاسم، قال: حدثنا علي بن الحسين السعدآبادي قال: حدثنا أحمد بن محمد بن خالد البرقي قال: كان عبدالعظيم وردالري هاربا من السلطان، و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، فكان يعبداللّه في ذلك السرب و يصوم نهاره و يقوم ليله، فكان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام ، فلم يزل يأوى الى ذلك السرب و يقع خبره الى الواحد بعدالواحد من شيعة آل محمد عليه السلام حتى عرفه أكثرهم.
فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: ان رجلاً من ولدي يحمل من سكة الموالي و يدفن عن شجرة التفاح في باغ عبدالجبّار بن عبدالوهاب و أشار الى
ص: 100
المكان الذي دفن فيه، فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها فقال له: لأي شيء تطلب الشجرة و مكانها، فأخبره بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة انه كان رأى مثل هذه الرؤيا و انّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف والشيعة يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم و مات رحمه اللّه عليه، فلمّا جرّد ليغسّل و جد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه السلام .
وعدّه الشيخ الطوسي في أصحاب الامام الهادي والعسكري عليهماالسلام .
والذي يظهر من الروايات أنّه أدرك الامام الرضا و الجواد و الهادي عليهم السلام و روى عنهم.
و ذكر العلامة البحاثة السيد عبدالعزيز الطباطبائى انّه توفى سنة 245 ه.
أقول: كيف يمكن الجمع بين ما ذكره الشيخ الطوسي انه من أصحاب الامام العسكري والسيد الطباطبائي انه توفى رحمه اللّه سنة 245 ه ، و بين الحديث الذي رواه الشيخ الصدوق في ثواب الاعمال حيث قال:
علي بن أحمد قال: حدثني حمزة بن القاسم العلوي قال: حدثنا محمد بن يحيى العطّار عمّن دخل على أبي الحسن علي بن محمد الهادي عليه السلام من أهل الري قال: دخلت على أبيالحسن العسكري عليه السلام فقال: أين كنت؟ قلت: زرت الحسين عليه السلام ، قال: أما إنّك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن علي عليه السلام .
و رواه ابن قوليه، عن ابن بابويه، عن محمد بن يحيى العطار عن بعض أهل الري.
فدلّ هذا الحديث على انّه مات في حياة الامام العسكري عليه السلام و انّه دفن بالري، وليس من قبيل الأخبار بالمغيبات كما هوالحال فى إخبار النبي والأئمة عليهم السلام عن فضل زيارة الحسين عليه السلام أو غيره من الأئمة عليهم السلام (1).
ص: 101
وقد وردت بعض الاحاديث مرسلة و مسندة عن السيد عبدالعظيم الحسني العلوي عن الرضا عليه السلام مباشرة منها:
مارواه الكراجكي عن عبدالحميد بن عبداللّه، عن عمر بن الحسين بن عبداللّه بن محمد، عن محمد بن علي بن بابويه باسناد له ان عبدالعظيم بن عبداللّه العلوي كان مريضا، فكتب الى أبي الحسن الرضا عليه السلام : عرّفني يا ابن رسول اللّه عن الخبر المروي انّ أباطالب في ضحضاح من نار يغلي منه دماغه، فكتب اليه الرضا عليه السلام :
«بسم اللّه الرحمن الرحيم، أمّا بعد: فإنّك إن شككت في ايمان أبيطالب، كان مصيرك الى النار»(1). و مارواه الشيخ المفيد في الاختصاص مرسلاً قال:
وروي عبدالعظيم الحسني عن أبيالحسن الرضا عليه السلام قال: يا عبدالعظيم أبلغ عنّي أوليائي السلام و قل لهم: أن لايجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً، و مرهم بالصدق فيالحديث و أداء الامانة و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و إقبال بعضهم على بعض والمزاورة فانّ ذلك قربه إليَّ.
ولايشغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا فإنّي آليت على نفسي أنه من فعل ذلك و اسخط وليّا من أوليائى دعوت اللّه ليعذّبه في الدينا أشدّ العذاب و كان في الآخرة من الخاسرين و عرّفهم أنّ اللّه قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم إلاّ من أشرك بي أو آذى وليّا من أوليائي أو أضمر له سوءا فانّ اللّه لايغفر له حتى يرجع عنه فإن رجع و إلاّ نزع روح الإيمان عن قلبه و خرج عن ولايتى ولم يكن له تصيبا في ولايتنا و أعوذ باللّه من ذلك.(2) (3)
ص: 102
134 - موسوعة طبقات الفقهاء، جعفر سبحانى (معاصر)
969
عبدالعظيم الحسني(1) (... - 252 ه) عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى بن علي أميرالمؤمنين، العالم الربّاني السيد أبوالقاسم العلوي الحسني.
اختص بالإمام أبيجعفر الجواد عليه السلام ، و أخذ عنه الفقه و الحديث، كما صحب الإمام أباالحسن الهادي عليه السلام و روى عنه يسيرا.
و روى أيضا عن: إبراهيم بن أبيمحمود الخراساني، و الحسن بن محبوب السرّاد، و علي بن أسباط بن سالم الكندي، و محمد بن الفضيل، و موسى بن محمد العجلي، و آخرين.
روى عنه: أحمد بن محمد بن خالد البرقي، و أحمد بن مهران شيخ الكليني، و سهل بن زياد الآدمي، و أبوتراب عبيداللّه بن موسى الروياني، و غيرهم.
و كان محدثا، فقيها، صوّاما قوّاما، زاهدا، جليل القدر، ذا منزلة رفيعة عند الإمامين عليهماالسلام .
روى له الكليني في «الكافي» و الصدوق في «من لا يحضره الفقيه» و الطوسي في «تهذيب الأحكام» جملة من الروايات بلغت خمسة و ثلاثين موردا.(2)
و قد عرض عبدالعظيم الحسني أُصول عقيدته و ما يدين به على الإمام الهادي عليه السلام ، فبارك له الإمام عليه السلام عقيدته، قائلاً:
«يا أباالقاسم هذا و اللّه دين اللّه الذي ارتضاه لعباده، فاثبت عليه، ثبّتك اللّه بالقول
ص: 103
الثابت في الحياة الدنيا و في الآخرة».
و لمّا جهدت الحكومة العباسية في ظلم العلويين و مطاردتهم، هرب عبدالعظيم إلى الري، و سكن في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، منصرفا إلى العبادة و التهجد.
و كان يخرج مستترا فيزور قبرا كان قريبا منه، و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام ، فلما توفّي المترجَم دُفن في موضع مقابل لذلك القبر.
رُوي أنّ أباحماد الرازي قصد الإمام الهادي عليه السلام إلى سامراء مستفتيا، فلما أجابه عليه السلام ، أشار عليه بالرجوع إلى عبدالعظيم الحسني إن أشكل عليه شيء و هو بالري.
صنّف المترجم كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام .
و له عدّة روايات في «أمالي» الصدوق، و «عيون أخبار الرضا» و «أمالي» الطوسي.
روى عبدالعظيم الحسني عن أبيجعفر الجواد عن أبيه علي الرضا عن أبيه موسى الكاظم عليهم السلام أنّه دخل عمرو بن عبيد البصري على أبيعبداللّه (الصادق) عليه السلام ، فسأله أن يعرفه بالكبائر من كتاب اللّه عزّ و جلّ، فقال عليه السلام : نعم يا عمرو، أكبر الكبائر الشرك باللّه، يقول اللّه تبارك و تعالى: «إنّ اللّه لا يَغْفِرُ أنْ يُشْرَكَ بِهِ»(1) و بعده اليأس من رَوْح اللّه لأنّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «إنّه لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّه إلاّ القومُ الكافرون»(2)، ثم الأمن من مكر اللّه ... الحديث.(3)
قال: فخرج عمرو بن عبيد، و له صراخ من بكائه، و هو يقول: هلك من قال برأيه، و نازعكم في الفضل و العلم.
و مِن حِكَم أميرالمؤمنين عليه السلام التي رواها المترجَم عن الجواد عليه السلام :
بئس الزاد إلى المعاد العدوان على العباد.
قيمة كلِّ امرى ءٍ ما يحسنه.
ص: 104
مَن أيقن بالخَلف جاد بالعطية.
مَن دخله العُجبُ هلك.
توفي عبدالعظيم الحسني - كما ذكر بعضهم - في سنة اثنتين و خمسين و مائتين، و قيل في وفاته غير ذلك، و قبره بالري مشهور يزار.
و قال الفخر الرازي: قُتل بالري.(1) و للشيخ الصدوق (المتوفى 381 ه) كتاب في أخبار عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني.(2)
135 - الموسوعة الرجاليه الميسرة
[3111] عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي الحسني:
قال النجاشي: أبوالقاسم، له كتاب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام .
و قال الطوسي: العلوي الحسني، له كتاب، و مات بالري و قبره هناك، و ذكره في رجال الهادي و العسكري عليهماالسلام مترضّيا.
و قال الصدوق: كان مرضيا، و روى عنه في كامل الزيارات و تفسير القمي، له أكثر من 33 رواية في الكتب الأربعة.(3)
136 - الكواكب المشرقة، سيد مهدى رجايى (معاصر)
2307 - عبدالعظيم أبوالقاسم بن عبداللّه بن علي بن الحسن الأمير بن زيد ابن الحسن بن علي بن أبيطالب.
قال النجاشي: له كتب خطب أميرالمؤمنين عليه السلام ، قال أبوعبداللّه الحسين بن عبيداللّه: حدّثنا جعفر بن محمّد أبوالقاسم، قال: حدّثنا علي بن الحسين السعدآبادي، قال: حدّثنا أحمد بن محمد بن خالد البرقي، قال: كان عبدالعظيم ورد الري هاربا من
ص: 105
السلطان، و سكن سربا في دار رجل من الشيعة في سكّة الموالي، و كان يعبداللّه في ذلك السرب، و يصوم نهاره، و يقوم ليله، و كان يخرج مستترا فيزور القبر المقابل قبره و بينهما الطريق، و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام . فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب، و يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من شيعة آل محمد عليهم السلام حتّى عرفه أكثرهم.
فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: إنّ رجلاً من ولدي يحمل من سكّة الموالي، و يدفن عند شجرة التفّاح، في باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب، و أشار إلى المكان الذي دفن فيه، فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها، فقال له: لأيّ شيء تطلب الشجرة و مكانها، فأخبر بالرؤيا، فذكر صاحب الشجرة أنّه كان رأى مثل هذه الرؤيا، و أنّه قد جعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه.
فمرض عبدالعظيم رحمه الله، فلمّا جرّد ليغسل وجد في جيبه رقعة فيها ذكر نسبه، فإذا فيها: أنا أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب.
أخبرنا أحمد بن علي بن نوح، قال: حدّثنا الحسن بن حمزة بن علي، قال: حدّثنا علي بن الفضل، قال: حدّثنا عبيداللّه بن موسى الروياني أبوتراب، قال: حدّثنا عبدالعظيم بن عبداللّه بجميع رواياته.(1)
و قال الطوسي: له كتاب. أخبرنا به جماعة عن أبيالمفضّل محمّد بن عبداللّه الشيباني، عن أبيجعفر ابن بطّة، عن أحمد بن أبيعبداللّه البرقي عنه. و مات عبدالعظيم بالري و قبره هناك.(2)
و ذكره أيضاً في أصحاب الإمام الحسن العسكري عليه السلام .(3)
ص: 106
و ذكره أبوإسماعيل طباطبا ممّن ورد الري من ناقلة طبرستان، و قال: و هو المحدّث الزاهد، صاحب المشهد في الشجرة بالري و قبره يزار، و اُمّه اُمّ ولد. و عن أبي عبداللّه ابن طباطبا: عبدالعظيم بن عبداللّه لا عقب له، و عن أبيالغنائم: فولد عبدالعظيم بن عبداللّه محمّدا، اُمّه فاطمة بنت عقبة بن قيس الحميري، و رقيّة، و خديجة.
و عن أبيالحسين محمّد بن القاسم التميمي النسّابة: و أمّا عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن أعقب محمّدا درج، و خديجة، و رقيّة.
و قال شيخي الكيا الأجلّ الإمام النسّابة المرشد باللّه زين الشرف أبوالحسين يحيى بن الحسين أدام اللّه نعمته: العقب منه من محمّد وحده درج.(1)
و قال البيهقي: لا عقب له.(2)
و قال ابن شهر آشوب: نزيل الري، له كتاب.(3)(4)
137 - مزارات اهل البيت و تأريخها، سيد محمّد حسين جلالي (معاصر)
الريّ
صاحب المزار:
الري هي المدينة التاريخية التي استولى عليها المسلمون في 23 ه. و كان لسعد بن أبيوقاص دور بارز في أحداثها و كانت مطمحا لأنظار الولاة من بعده و لهذا السبب أقدم عمر بن سعد المذكور على قتل الامام الحسين عليه السلام ، و قال قولته المحكية:
أأترك ملك الري و الري منيتي *** أم أرجع مذموما بقتل حسين
و قد نزل السيد عبدالعظيم الحسني المكنى - قافة - هذه المدينة عام 200 ه. لغرض
ص: 107
نشر الفكر الإسلامي و استمر في دعوته بكل صلابة، حتى وافته المنية و لم يعرف تاريخ وفاته بالضبط، و يمكننا أن نستنتج من مهاجرته في خلافة المعتز باللّه المتوفى 255 ه. ان وفاته في هذه الحدود.
كان من الأسباب الداعية لأن ينزل السيد عبدالعظيم مدينة ري زيارة قبر حمزة بن الإمام موسى بن جعفر الكاظم عليه السلام .
و هذا المعنى موجود في زيارة السيد عبدالعظيم بما لفظه:
(يا زائرا قبر خير رجل من ولد موسى بن جعفر) و على بعض الروايات كان السيد حمزة (ره) قد سافر مع أخيه الإمام الرضا عليه السلام إلى خراسان و كان قائما بخدمته في الطريق ساعيا في ماربه طالبا الرضا و ممتثلاً لأوامره، خرج عليه قوم من أتباع المأمون فقتلوه و قبره في بستان و في مرقده خلاف بين الري و سبزوار و تستر و يظهر أن الذي أوجب اللبس أن حمزة له ولد اسمه أيضا حمزة و احدهما في الري و الآخر في اصطخر شيراز و الاختلاف في محل دفنهما، قال في عمدة الطالب (حمزة بن الإمام موسى المكنى بأبي القاسم مدفون في اصطخر شيراز و له ثلاثة أولاد: علي و هو بلاد عقب و القاسم و حمزة) و جاء في تاريخ قم ما نصه:
إن حمزة بن موسى مدفون في قم في محلة (شاه زاده حمزة) و بقعته واسعة و عليه قبة أمام مرقده صحن ... و في سنة 1316 ه. جاء الميرزا على أصغرخان أتابك أعظم و عمر صحنه بأحسن عمارة كما عمر في شكل عالٍ مرتفع.
و في المراقد 1/262 (مرقده في الري بارز معنون متصل برواق مرقد السيد عبدالعظيم الحسني جنوبا، عليه قبة شاهقة البناء سميكة الدعائم و له ضريح و شباك ثمين). و قال: (و لا يخفى أنه يؤثر لحمزة بن الإمام موسى بن جعفر مراقد في مدن متعددة منها ما مر عليك في الري و هو أشهرها ورودا، و منها في قم عامر مشيد قديم البناء عليه قبة بديعة الصنع، و منها في ميدان شيراز أيضا عامر مجلل و منها في كرمان
ص: 108
و هو أضعف الأقوال).
و قال في ص 267 (كان من العلماء و الأجلاء و الفقهاء الورعين و كان يقول بإمامة أخيه علي بن موسى الرضا و في خدمته ملبيا لامتثال أوامره و من أصحابه عليه السلام كان يتولى خدمة أخيه في السفر و الحضر).
و في بعض الأحاديث أن عبدالعظيم كان يخرج عند إقامته بالري متسترا يزور قبرا يقول: إنه قبر رجل من ولد موسى بن جعفر.
قال المحدث القمي: (و نجد هناك في عصرنا قبرا ينسب إلى حمزة بن الإمام موسى و الظاهر انه القبر الذي كان يزوره عبدالعظيم و ينبغي زيارته أيضا).
و يكفي في عظمة عبدالعظيم عليه السلام ما ورد عن الأئمة عليهم السلام فيه:
قال الإمام الهادي لحماد:(يا حماد إذا أشكل عليك شيء من امور دينك بناحيتك «أي في بلدة الري» فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرأه مني السلام).
قال المحقق الداماد (إن الروايات في فضل زيارة عبدالعظيم متضافرة).
و روي أن من زار قبره وجبت له الجنة، و هذا الخبر رواه أيضا الشهيد في حواشي الخلاصة.
قال المحدث القمي: (علو مقامه و جلالة شأنه أظهر من الشمس فإنه من سلالة خاتم النبيين و هو من أكابر المحدثين و أعاظم العلماء و الزهاد و العباد و ذوي الورع و التقوى و هو من أصحاب الجواد و الهادي و كان متوسلاً بهما أقصى درجات التوسل و منقطعا إليهما غاية الانقطاع).
و كان من شدة ورعه أن عرض دينه على الإمام علي بن محمد الهادي عليه السلام قائلاً: (إنّى أقول أن اللّه واحد - إلى أن قال - إن الفرائض بعد الولاية الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الجهاد و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر، فقال عليه السلام : «هذا و اللّه ذين اللّه الذي ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبتك اللّه بالقول الثابت في الحياة الدنيا و الآخرة»).
رواه الصدوق مفصلاً في صفات الشيعة و التوحيد، ص 46 و المجالس، 204 و الإكمال، 214 و من وصايا الإمام الرضا عليه السلام له:
ص: 109
(يا عبدالعظيم أبلغ عنّى أوليائي السلام و قل لهم أن لا يجعلوا للشيطان على أنفسهم سبيلاً و مرهم بالصدق في الحديث و أداء الامانة و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و إقبال بعضهم على بعض و المزاورة. فإنّ ذلك قربة إليّ و لا يشغلوا أنفسهم بتمزيق بعضهم بعضا، فإنّي آليت على نفسي أنّه من فعل ذلك و أسخط وليّا من أوليائي دعوت اللّه ليعذّبه في الدنيا أشدّ العذاب و كان في الآخرة من الخاسرين).
و كان قائما بالدعوة إلى الحق في البلاد الإسلامية و لما خاف السلطان طاف بالبلدان على أنه فيج أي رسول.
ثم ورد الري و سكن برستاق دار رجل من الشيعة في سكة الموالى و كان يعبد اللّه في ذلك السرب يصوم نهاره و يقيم ليله و كان يخرج مستترا يزور قبرا و يقول: هو رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام فلم يزل يأوي إلى ذلك السرب و يقع خبره إلى أفراد الشيعة حتى عرفه أكثرهم، فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال له: إن رجلاً من ولدي يحمل في سكة الموالي و يدفن عند شجرة التفاح في بستان عبدالجبار بن عبدالوهاب، و أشار إلى المكان فذهب الرجل ليشتري الشجرة و مكانها من صاحبها فقال: لأي شيء يطلب الشجرة و مكانها فأخبره بالرؤيا فذكر صاحب الشجرة أنه رأى مثل هذه الرؤيا، و أنه جعل البستان وقفا على الشريف و الشيعة يدفنون فيه فمرض عبدالعظيم و مات (ره) فلما جرد عن ثيابه على المغتسل وجدت ورقة في ثيابه مكتوب فيها ما نصه: أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب.
و الإمام عليه السلام كان يوصي بزيارته إذ دخل عليه بعض الشيعة من أهل الري فقال عليه السلام : أين كنت؟ قال: زرت الحسين عليه السلام فقال: أما إنك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين عليه السلام لذلك تعظم الشيعة حتى اليوم مزاره لأنه رمز التضحية و العمل الإسلامي الهادف.
و للصاحب بن عباد المتوفى 385 ه. رسالة في أحوال عبدالعظيم الحسني أوردها
ص: 110
المحدث النوري نقلاً عن نسخة بخط بعضٍ بنيبويه بتاريخ سنة 516 ه في كتابه خاتمة المستدرك 3/614 ننقلها هنا تتميما للفائدة:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
سألت عن نسب عبدالعظيم الحسني المدفون بالشجرة، صاحب المشهد - قدس اللّه روحه - و حاله و اعتقاده، و قدر علمه و زهده و أنا ذاكر ذلك على اختصار و باللّه التوفيق:
هو أبوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه و على آبائه السلام ذوورع و دين عابد معروف بالأمانة و صدق اللهجة عالم بأمور الدين قائل بالتوحيد و العدل كثير الحديث و الرواية.
يروي عن أبيجعفر محمد بن علي بن موسى و عن ابنه أبيالحسن صاحب العسكر عليهم السلام ، و لهما إليه رسائل و يروى عن جماعة من أصحاب موسى بن جعفر و علي بن موسى عليهماالسلام ، و له كتاب يسميه: «كتاب يوم و ليلة» و كتب ترجمتها روايات عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني.
و قد روى عنه من رجالات الشيعة خلق: كأحمد بن أبيعبداللّه البرقي - أحمد بن محمد بن خالد - و أبوتراب الروياني، و خاف من السلطان فطاف البلدان على أنه فيج، ثم ورد الري و سكن بسربان في دار رجل من الشيعة في سكة الموالي، و كان يعبداللّه عزّ و جلّ في ذلك السربان يصوم النهار و يقوم الليل، و يخرج مستترا فيزور القبر الذي يقابل الآن قبره و بينهما الطريق و يقول: هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام و كان يقع خبره إلى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتى عرفه أكثرهم فرأى رجل من الشيعة في المنام رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: إن رجلاً من ولدي يحمل غدا من سكة الموالى ليدفن عند شجرة التفاح في بستان عبدالجبار بن عبدالوهاب فذهب الرجل يشتري الشجرة، و كان صاحب البستان رأى أيضا رؤيا في ذلك، فجعل موضع الشجرة و البستان وقفا على أهل الشرف و التشيع يدفنون فيه، فمرض عبدالعظيم - رحمة اللّه عليه - و مات، فحمل في ذلك اليوم إلى حيث المشهد.
ص: 111
دخل بعض أهل الري على أبيالحسن صاحب العسكر عليه السلام فقال: أين كنت؟ فقال: زرت الحسين صلوات اللّه عليه فقال: أما إنك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين صلوات اللّه عليه.
روى أبوتراب الروياني قال: سمعت أباحماد الرازي يقول: دخلت على علي بن محمد عليه السلام بسر من رأى فسألته عن أشياء من الحلال و الحرام فأجابني فيها، فلمّا ودّعته قال لي: يا حمّاد إذا أشكل عليك شيء من أمر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، و أقرأه منّي السلام.
روى علي بن الحسين السعدآبادي عن أحمد بن أبيعبداللّه البرقي قال: حدثني عبدالعظيم الحسني في خبر طويل يقول: إن اللّه تبارك و تعالى واحد ليس كمثله شيء، و ليس بجسم و لا صورة، خالق الأعراض و الجواهر.
عبيداللّه بن موسى الروياني، عن عبدالعظيم، عن ابراهيم بن أبيمحمود، قال: قلت للرضا عليه السلام : ما تقول في الحديث الذي يروي الناس بأن اللّه ينزل إلى السماء الدنيا؟ فقال: لعن اللّه المحرفين الكلم عن مواضعه، و اللّه ما قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله ذلك إنما قال إن اللّه عزّ و جلّ ينزل ملكا إلى السماء الدنيا ليلة الجمعة فينادي هل من سائل فأُعطيه؟
و ذكر الحديث و بهذا الإسناد عن الرضا عليه السلام في قوله وجوه يومئذٍ ناضرة إلى ربها ناظرة قال: مشرقة منتظرة ثواب ربها عزّ و جلّ.
روى علي بن الحسين السعدآبادي، عن أحمد بن أبيعبداللّه، عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني، عن علي بن محمد، عن أبيه محمد بن علي، عن أبيه علي بن موسى الرضا عليهم السلام قال: خرج أبوحنيفة من عند الصادق جعفر بن محمد عليهماالسلام فاستقبله موسى عليه السلام فقال: يا غلام ممن المعصية؟ فقال: لا تخلو من ثلاثة:
إما أن تكون من اللّه عزّ و جلّ و ليس منه، فلا ينبغي للكريم أن يعذب عبده بما لم يكتسبه. و إما أن تكون من اللّه و من العبد، فلا ينبغي للشريك القوي أن يظلم الشريك الضعيف.
ص: 112
و إما أن تكون من العبد و هي منه، فإن عاقبه فبذنبه، و إن عفا عنه فبكرمه و جوده.
و روى عبداللّه بن موسى، عن عبدالعظيم، عن إبراهيم بن أبيمحمود، قال: قال الرضا عليه السلام ثمانية أشياء لا تكون إلا بقضاء اللّه و قدره: النوم و اليقظة، و القوة و الضعف، و الصحة و المرض، و الموت و الحياة.
ثبتنا اللّه بالقول الثابت من موالاة محمد و آله، و صلّى اللّه على سيدنا رسوله محمد و آله أجمعين، انتهت الرسالة.
يعتبر تاريخ تجديد مزاره في العهد السلجوقي على ما يقوله القاضي نور اللّه الشوشتري: أول من جدد هو مسجد الملك أبوالفضل أسعد بن محمد بن موسى الرادستاني القمي وزير السلطان السلجوقي بركيارق بن ملكشاه بن الب أرسلان فقد كان هذا الوزير قد جدد عدة مزارات أهل البيت راجع (مجالس المؤمنين، 2/460).
و توالت العناية من مختلف الزوار حتى العهد الصفوي فقام الشاه طهماسب في سنة 944 ه. بتوسعة البناء و التعمير. و يوجد على القبر صندوق عتيق مؤرخ سنة 725 ه عليه آيات قرآنية و منها هذا النص:
(بسم اللّه الرحمن الرحيم أمر بترتيب هذه التربة الشريفة و الروضة المنيفة، و المشهد المقدس و المرقد المنور السيد الأعظم الأجل المعظم جلال آل طه و يس حبل اللّه في الأرضين، سراج الملة و الدين عبدالعظيم بن عبداللّه بن علي بن حسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليهم السلام ، بإشارة المولى الصاحب الأعظم و مفتخر الحاج الحرمين دستور العهد خواجة نجم الحق و الدين محمد بن المولى الصاحب الأعظم سلطان منصور الفومدي أعز اللّه أنصاره و طاب مثوى آياته العظام و أجداده الكرام، تحريرا في سنة خمس و عشرين و سبعمائة) و الخواجة المذكور كان وزير المغول في (716 - 736ه .).
و يوجد باب عتيق كتب عليه ما نصه:
(بسم اللّه الرحمن الرحيم: و به نستعين سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين ...
ص: 113
تمت (كذا) هذا الباب لمشهد الإمام المقدس سيد عبدالعظيم عليه السلام سنة ثمان و أربعين و ثمان مائة، و العام سنة 848ه . يعتبر في حكومة السلطان شاهرخ الذي حكم (807 - 850ه .).
أما الضريح الفضي الذي يقوم فوق القبر فقد قدمه الشاه القاجاري فتح علي كهدية للحرم، كما أهدى أيضا في عام 1219ه . المرايا المنصوبة في أعلى الإيوان و جوانب الأروقة. و أما التذهيب فقد تم سنة 1270ه . بأمر المرك ناصرالدين شاه و ظهر في بعض الحفريات حول المرقد كتابة كوفية يقرأ منها ما يأتي:
(بسم اللّه الرحمن الرحيم أمر بناء هذه القبة المطهرة على ساكنها السلام صاحب ... سيد شمس الدين مجدالملك مشيد الدولة أبوالفضل أسعد بن محمد بن موسى، ثقة أميرالمؤمنين أطال اللّه بقاءه وكيل مظالم على يدي عبدا ... إلى رحمة اللّه زرينكفش
إلى الفوا ...).
و هذا السيد هو مجدالملك أسعد براوستاني القمي و يعرف بالسيد شمس الدين مشيدالدولة أبوالفضل أسعد بن محمد بن موسى، ثقة أميرالمؤمنين وكيل المظالم و كان من سادات قم المدينة المعروفة بالتشيع في العصر السلجوقي، و له آثار كثيرة منها هذه و قد أدرج في البناء اليوم كتابة مفادها (إن جهود المتخصصين أسفرت عن أن العمارة الأولى لهذه الروضة المطهرة كانت في النصف الثاني من القرن الثالث بواسطة محمد بن زيد الداعي العلوي، و البوابة صنعت بأمر الملوك البويهيين ثم باهتمام مجدالملك القمي وزير بركيارق فيما بين 480 - 490 هجرية).
و في هذه البلدة من مشاهد العلماء و السادات كثير منها:
1 - مقبرة الشيخ جمال الدين أبيالفتوح الخزاعي في صحن حمزة عليه السلام .
2 - مقبرة الصدوق المتوفى 380 ه على بعد ميلين.
3 - مقبرة الشيخ يعقوب بن إسحق الكليني - والد الشيخ الكليني - بعد 7 كم في قرية فشافويه.(1)
ص: 114
138 - أعلام الهداية
12 - عبدالعظيم الحسني:
هو السيد الشريف الحسيب النسيب من مفاخر الاُسرة النبوية علما و تقى و تحرجا في الدين و نلمح إلى بعض شؤونه.
أ - نسبه الوضاح: يرجع نسبه الشريف إلى الإمام الزكي أبيمحمد الحسن بن علي سيد شباب أهل الجنة و ريحانة رسول اللّه صلى الله عليه و آله فهو ابن عبداللّه بن علي بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علي بن أبيطالب عليه السلام .
ب - وثاقته و علمه: كان ثقة عدلاً، متحرجا في دينه كأشد ما يكون التحرج، كما كان عالما و فاضلاً و فقيها فقد روى أبوتراب الروياني، قال: سمعت أباحماد الرازي، يقول:
دخلت على علي بن محمد عليه السلام ب-(سرمن رأى) فسألته عن اشياء من الحلال و الحرام فأجابني عنها، فلما ودعته قال لي: يا حماد إذا اشكل عليك شيء من امر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم الحسني و اقرئه مني السلام.(1)
و دلّت هذه الرواية على فقهه و علمه.
ج - عرض عقيدته على الهادي عليه السلام : و تشرف السيد الجليل عبدالعظيم بمقابلة الإمام الهادي عليه السلام فعرض على الإمام اصول عقيدته و ما يدين به قائلاً: «يابن رسول اللّه اني أريد ان اعرض عليك ديني فإن كان مرضيا ثبتُّ عليه ...».
فقابله الإمام مبتسما و قال له: «هات يا أباالقاسم».
و انبرى عبدالعظيم يعرض على الإمام المبادى ء التي آمن بها قائلاً: «إني أقول: ان اللّه تبارك و تعالى ليس كمثله شيء، خارج عن الحدين، حد الإبطال و حد التشبيه، و انه ليس بجسم و لا صورة و لا عرض و لا جوهر بل هو مجسم الاجسام و مصور الصور و خالق الاعراض و الجواهر و رب كل شيء و مالكه و جاعله و محدثه.
و ان محمداً عبده و رسوله خاتم النبيين، فلا نبي بعده إلى يوم القيامة، و إن شريعته
ص: 115
خاتمة الشرايع فلا شريعة بعدها إلى يوم القيامة، و اقول: ان الإمام و الخليفة، و ولي الامر بعده أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب عليه السلام ثم الحسن ثم الحسين ثم علي بن الحسين ثم محمد بن علي ثم جعفر بن محمد ثم موسى بن جعفر ثم علي بن موسى ثم محمد بن علي ثم انت يا مولاي».
و التفت إليه الإمام فقال: «و من بعدي الحسن ابني، فكيف للناس بالخلف من بعده؟»
و استفسر عبدالعظيم عن الحجة من بعده قائلاً: و كيف ذاك يا مولاي؟
قال الإمام عليه السلام :«لأنه لا يرى شخصه، و لا يحل ذكره باسمه، حتى يخرج فيملأ الارض قسطا و عدلاً، كما ملئت ظلما و جورا».
و انبرى عبدالعظيم يعلن ايمانه بما قال الإمام عليه السلام قائلاً:«اقررت، و اقول: ان وليهم ولي اللّه، و عدوهم عدو اللّه، و طاعتهم طاعة اللّه، و معصيتهم معصية اللّه ... و اقول: ان المعراج حق و المساءلة في القبر حق و ان الجنة حق و النار حق و الصراط حق و الميزان حق و ان الساعة آتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من في القبور.
و أقول: ان الفرائض الواجبة بعد الولاية - اي الولاية لأئمة أهل البيت عليهم السلام - الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و الجهاد و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر ...».
و بارك له الإمام عقيدته قائلاً: «يا أباالقاسم هذا و اللّه دين اللّه الذي ارتضاه لعباده، فاثبت عليه ثبتك اللّه بالقول الثابت في الحياة الدنيا و الآخرة»(1).(2)
ص: 116
139 - الفصول الفخرية، جمال الدين احمد بن على ابن عنبه (828ق)
و نسل على الشديد بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام از عبداللّه بن على است، و نسل عبداللّه از احمد بن عبداللّه و عبدالعظيم و الحسن.
از نسل احمد: عبداللّه دردار پسر احمد، و نسل او در أبهر و غير آن اند و عبدالعظيم زاهدى بزرگ بود و پسر او محمد نيز، و نسل الحسن بن عبداللّه فى «صحّ».
و اين لفظ چنان چه نصّ شيخ الشرف العُبيدلى و ابن طباطبا و ابوالحسن العمرى و غيرهم است عبارت از آن كه دعوى نسب كه ممكن الصحّه باشد كردند و گواه بر آن نگذرانيدند. و بعضى از متأخّران نسّابان كه نمى دانند گفتند كه «عبارت از عدم امكان صحّت است» و نصّ مشايخ مكذّب ايشان است.(1)
140 - اختيارات و وقايع ايام (قرن 10)
... باب شانزدهم در شب و روز شانزدهم از ماه:
در كتاب دروع الواقعيه ... و آورده اند كه در رى پيش از دفن امام زاده واجب التعظيم سيد عبدالعظيم الحسينى زلزله بسيار مى شد و چون مكان مدفن آن
ص: 117
حضرت شد، زلزله تخفيف يافت.
و يحيى معاذ رازى قدس سره همين معنى را ذكر فرموده در خطبه اى كه وعظ مى فرموده كه در ولايت رى چند سال پى درپى زلزله مى شد تا آن كه وقت سحرگاه در شب يكشنبه شانزدهم ذى الحجه در سال دويست و چهل از هجرت زلزله اى حادث شد كه شصت هزار آدم مرده از زير خاك بيرون آوردند و دفن كردند. و آن شصت هزار آدم سواى مرده اى بودند كه در زير خاك مانده بودند كه بيرون آوردن ايشان ممكن نبود.
اميد به كرم الهى آن است كه جميع مؤمنان از مثل اين حادثه عظمى و واقعه كبرى محفوظ دارد. ان شاءاللّه تعالى.(1)
141 - رساله اسديه، محمدقاسم حسينى عبيدلى (قرن 10)
... و نسل على الشديد بن حسن بن زيد بن امام حسن عليه السلام از اولاد او عبداللّه تنها.
و نسل عبداللّه از سه پسرند، السيد العابد الزّاهد عبدالعظيم عليه التعظيم كه در رى مدفون است، و نسل آن حضرت منقرض شده.
و احمد و حسن اولاد علىّ الشديد را نسل است، از ايشان سيّد قاضى سمنان شمس الدين محمد المتخلّص به امير ضياء ابن زين العابدين بن باقر بن زين العابدين بن محمد بن جعفر بن اسمعيل بن حسن بن ابى محمّد حسن بن محمد الأبهرى و ساير سادات حسنيه ابهر به احمد بن عبداللّه بن على الشديد المذكور(2).
ص: 118
142 - سراج الانساب، سيد احمد بن محمد كياء گيلانى (قرن 10)
امام زاده حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام
... و نسل على الشديد بن حسن بن زيد بن امام حسن عليه السلام از ولد او عبداللّه تنها.
و نسل عبداللّه از سه پسرند: عبدالعظيم كه در رى مدفون است، و مزار بزرگوارش حاجت رواى خلق است، و فضائل و كمالات او بسيار است، و نسل او منقرض شده. و أحمد، و حسن. و نسب معزالدين عزيزاللّه ابهرى و ساير سادات حسنيه(1) ابهر به أحمد مذكور منتهى مى شود.
و از ايشان سيد الفاضل المرحوم القاضي به سمنان شمس الدين محمد المتخلص نصابى [ابن(2)] زين العابدين بن باقر بن يحيى بن السيد الفاضل باقر بن زين العابدين ابن محمد بن تاج الدين بن حسين بن علي بن مرتضى بن سراهنك بن علي بن اسماعيل ابن محمد بن اسماعيل بن حسن بن محمد الابهرى [بن أحمد(3)] بن عبداللّه الدردار المذكور.
و نسل حسن بن عبداللّه بن علي الشديد المذكور في «صح» و اين لفظ به قول شيخ الشرف العبيدلى عليه الرحمة و ابن طباطبا و أبوالحسن العمري و بعضى از متقدمان عبارت از آن است كه دعوى نسب ممكن الصحه كنند و گواه بر آن نتوانند ... .(4)
... نسب شريف مزارى كه در شهر كهنه رى عمارت كرده اند و مشهور است به عبداللّه أبيض: أبوالحسين عبداللّه الابيض الشاعر ابن عبداللّه بن العباس بن عبداللّه
ص: 119
الشهيد بن حسن الافطس بن علي الاصغر بن امام زين العابدين عليه السلام .
نسب شريف امام زاده اى كه در خسروجرد مدفون است: حسن بن علي بن محمد بن محمد بن يحيى بن محمد بن أحمد بن محمد زبارة بن عبداللّه المفقود بن حسن المكفوف بن حسن الافطس بن علي الاصغر بن امام زين العابدين عليه السلام .
نسب شريف أمير عرب شاه مشهدى عليه الرحمة: عرب شاه بن حسن بن عمادالدين محمود بن غياث الدين محمد بن عمادالدين مسعود بن جلال الدين عرب شاه ابن فخرالدين أبوالقاسم علي بن محمد بن أبوالمعالي حسين بن أبوالعلاء زيد ابن فخرالدين أبوالقاسم علي بن أبوالعلاء زيد بن أبوالقاسم علي بن أبوالحسين محمد بن أبيجعفر أحمد بن سيد العالم المحدث محمد زبارة بن عبداللّه المفقود ابن حسن المكفوف بن حسن الافطس بن علي الاصغر بن امام زين العابدين عليه السلام (1)
... نسب شريف سادات شميران رى: عزيزاللّه بن نوراللّه بن حسن بن علي ابن حسين بن محمد بن اسماعيل بن يعقوب بن سليمان بن عبداللّه بن أحمد بن معالي بن أحمد بن علي بن ابراهيم بن عبداللّه بن جعفر بن محمد بن ابراهيم ابن محمد بن موسى بن علي الخوارى بن اسحاق بن جعفر بن امام موسى الكاظم عليه السلام .
نسب شريف سادات بنيمعاد: قاسم بن ولي بن عمادالدين حسين بن شمس الدين محمد بن ركن الدين بن غياث الدين علي بن طاهر بن حسين بن عزالدين طاهر بن يحيى بن علي بن معاد بن أبوعلي محمد الدلال بن أبوطالب بن حمزة ابن محمد بن طاهر بن جعفر بن امام على النقي عليه السلام .
نسب شريف شاه مير بن مظفر بن جمشيد بن روح اللّه بن سيد مير علي بن عبدالعباد بن عبدالحي بن علي بن روح اللّه بن مرتضى بن نعمت اللّه بن هبه اللّه ابن
ص: 120
محمودشاه بن روح اللّه بن أمير كا بن عزالدين محمد المشهور ب «أبي حرب» ابن هبه اللّه بن حسن بن رضا ابن عيسى دورانداج بن علي بن زيد بن علي بن عبدالرحمن الشجري بن شمس بن امام موسى الكاظم عليه السلام .
نسب شريف سادات فيروزكوه: أبوطالب بن سليم بن مطهر بن عليكيا ابن محمد بن علي بن نورالدين عليكيا ابن سابق الدين محمد بن شمس الدين ابن عليكيا ابن أبيطالب بن سليم بن أردشير بن يحيى بن شمس الدين بن أمير حمزة بن محمد بن أبيطالب بن مطهر بن أبينعمت بن أبيطالب بن عبداللّه بن الامام الكاظم عليه السلام .
نسب شريف مير شريف نزلابادى سبزوارى: شريف بن مير بزرگ بن حسين بن علي بن محمد بن يحيى بن أميرشاه بن شمس الدين محمد بن زيد بن ...(1).
143 - لوامع صاحبقرانى (شرح فقيه)، محمدتقى مجلسى (1070ق)
و رَوى عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنىُّ عن سهلِ بن سعدٍ قال: سمعت الرضا صلوات اللّه عليه يقولُ الصّوم للرُّؤية و الفطر للرؤية و ليس منّا من صام قبل الرّؤية للرّؤية و افطر قبل الرّؤية للرؤية، قال: قلت له: يابن رسول اللّه فماترى فى صوم يوم الشّك؟ فقال: حدّثنى ابى عن جدّى عن ابائه صلوات اللّه عليهم، قال: قال اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه: لان اصوم
يوما من شعبان احبُّ الىَّ من ان افطر يوما من شهر رمضان، قال مصنّف هذا الكتاب رضى اللّه عنه: و هذا حديثٌ غريبٌ لا اعرفهُ الاّ من طريق عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنىّ المدفون بالرّى فى مقابر الشّجرة و كان مرضيّا رضى اللّه عنه.
و كالصحيح منقول است از عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب صلوات اللّه عليهم از سهل بن سعد ثقه كه گفت: شنيدم از حضرت امام رضا صلوات اللّه عليه كه مى فرمودند كه روزه گرفتن در وقت ديدن ماه است و افطار كردن در وقت ديدن ماه است و نيست از ما كسى كه روزه گيرد پيش از
ص: 121
ديدن خودش يا ديدن جمعى كه شرعا ثابت شود بلكه از جهت ديدن دو سه مجهولى و همچنين افطار كند پيش از ديدن شايعه از جهت ديدن جمعى كه ثابت نشود از ديدن ايشان، يا آن كه نديده باشد و گويد ديدم يا نديده باشد و به قراين عمل كند يا قراين را به منزله رؤيت داند و اين احتمالات بنا بر نسخه للرؤية است و از اين جهت غرابت دارد. سهل مى گويد كه عرض نمودم كه يابن رسول اللّه چه مى فرماييد در روزه يوم الشك؟ حضرت فرمودند كه خبر داد مرا پدرم از جدم از پدرانش صلوات اللّه عليهم كه حضرت اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليهم مى فرمودند كه و اللّه كه اگر يك روز شعبان را روزه دارم محبوب تر است نزد من از آن كه افطار كنم روزى از ماه رمضان را. چنين گويد مصنف اين كتاب رضى اللّه عنه كه اين حديث غريبى است كه از قبيل اين حديث ديگرى نقل نكرده است، خواه للرؤيه داشته باشد و خواه نداشته باشد. چون احاديث بسيار در اين باب منقول است و به اين عبارت وارده نشده است و يا آن كه به اين عبارت غير سهل روايت نكرده است و از سهل غير عبدالعظيم حسنى روايت نكرده است و او مدفون است در جايى كه مشهور است به مقابر شجره در رى و ائمه هدى صلوات اللّه عليهم از او خوشنود بودند و به خدمت حضرت امام محمد تقى و حضرت امام على نقى صلوات اللّه عليهما رسيده بود و از ايشان بسيار روايت كرده است. و كالصحيح منقولست از حضرت امام على تقى صلوات اللّه عليه كه زيارت او ثواب زيارت حضرت امام حسين صلوات اللّه عليه دارد.(1)
144 - تحفة الزائر، علامه محمدباقر مجلسى (1110ق)
فصل سيّم در بيان زيارت ساير اولاد ائمّه عليهم السلام و انبياء صلوات اللّه عليهم و اصحاب بنى مرضيه و ائمّه عليهم السلام است.
بدانكه از مزارات مشهوره معلومه، مرقد منوّر امام زاده واجب التعظيم عبدالعظيم
ص: 122
بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليهم السلام است و نسب آن حضرت به چهار پشت به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام منتهى مى شود و از اكابر محدّثين و اعاظم علما و عبّاد و زهّاد بوده است و از اصحاب امام محمد تقى و امام على نقى عليهماالسلام و نهايت توسّل و انقطاع به خدمت ايشان داشته باشد و احاديث بسيار از ايشان روايت كرده است. و قبر شريف او در رى معلوم و مشهور است و شيخ نجاشى به سند معتبر از احمد بن محمد ابن خالد برقى روايت كرده است كه حضرت عبدالعظيم از خليفه گريخت و به رى آمد و مخفى شد در سردابى در خانه مردى از شيعيان در سكّة الموالى و در آنجا عبادت مى كرد و روزها روزه مى داشت و شب ها به نماز مى ايستاد و پنهان بيرون مى آمد و زيارت مى كرد قبرى را كه در مقابل قبر اوست و راه در ميان است و مى گفت اين قبر مردى از فرزندان حضرت امام موسى عليه السلام است و پيوسته در آنجا مى بود و يك و دو از شيعه خبر مى شدند از احوال او تا آن كه اكثر مردم رى او را شناختند، پس شخصى از شيعه حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله را در خواب ديد كه آن حضرت فرمود كه مردى از فرزندان مرا از سكّة الموالى برخواهند داشت و مدفون خواهند كرد در نزد درخت سيب در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب و اشاره فرمود به همان مكان كه در آنجا مدفون شد. پس آن شخص رفت كه آن درخت و مكان آن را از صاحب باغ بخرد، صاحب باغ گفت كه از براى چه مى خرى اين درخت و جاى درخت را؟ آن شخص خواب خود را نقل كرد. صاحب باغ گفت كه من نيز چنين خواب ديده ام و موضع اين درخت را با جميع باغ وقف كرده ام بر آن سيد و ساير شيعيان كه در آنجا مرده هاى خود را دفن كنند. پس عبدالعظيم بيمار شد و به رحمت ايزدى واصل شد. چون او را برهنه كردند كه غسل بدهند، در جيبش رقعه اى يافتند كه در آن جا نسب شريف خود را نوشته بود كه من ابوالقاسم عبدالعظيم پسر عبداللّه پسر على پسر حسن پسر زيد پسر امام حسن پسر على بن ابى طالب عليهم السلام . و ابن بابويه و ابن قولويه رضى اللّه عنهما روايت كرده اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت امام على نقى عليه السلام رفت. حضرت از او پرسيد كه
ص: 123
كجا بودى؟ گفت به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم. فرمود كه اگر زيارت مى كردى عبدالعظيم را كه نزد شماست قبر او، هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت حضرت امام حسين عليه السلام كرده باشد.
مؤلّف گويد كه قبر شريف امام زاده حمزه فرزند حضرت امام موسى عليه السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم هست و ظاهرا همان امام زاده باشد كه عبدالعظيم زيارت او مى كرده است آن مرقد منوّر را هم زيارت بايد كرد. و از جمله امام زاده هاى مشهور امام زاده قاسم فرزند امام موسى عليه السلام است كه در حوالى نجف اشرف مدفون است وقبرش معروف است، و سيّد بن طاوس ره ترغيب زيارت او نموده است. و در هر بلدى از بلادْ قبور منسوبه به اولاد ائمّه عليهم السلام بسيار است. اما ايشان مدفون بودنشان در آن مكان معلوم نيست، و بعضى حالشان معلوم نيست، و زيارت هر يك از ايشان كه بدى ايشان معلوم نباشد، خوب است، و تعظيم ايشان متضمّن تعظيم ائمّه عليهم السلام است، و از براى ايشان زيارتى بخصوص منقول نيست، اگر به كيفيّت زيارت ساير مؤمنان ايشان را زيارت كنند خوب است، و اگر ايشان را امتياز دهند به مخاطبه به سلام مثل ائمّه عليهم السلام به هر لفظى كه بر زبان جارى شود و متضمّن تعظيم ايشان باشد، خوب است. و اگر آنچه علما تأليف كرده اند و در كتب زيارات مذكور است بخوانند، خوب است. و همچنين مستحب است زيارت مراقدى كه منسوب است به انبياء عليهم السلام ، و هم چنين هر يك از اصحاب نبى و ائمّه عليهم السلام كه خوبى ايشان معلوم باشد، مثل سلمان، و ابوذر، و مقداد، و عمّار، و حذيفه، و جابر انصارى، رضى اللّه عنهم، و ميثم تمار، و رشيد هجرى، و قنبر، و حجر بن عدى، و ساير أفاضل محدّثين اصحاب أئمّه عليهم السلام ،هر يك كه قبرشان معلوم باشد.
و همچنين اكابر علماى شيعه مثل شيخ مفيد، و سيّد مرتضى، و سيّد رضى، و شيخ طوسى، و علاّمه حلّى، و هر كه از افاضل علماى شيعه كه قبرش معلوم باشد، زيارت ايشان مرغوب است. و سيّد ابن طاوس رضى الله عنه ذكر كرده است زيارت نواب حضرت صاحب الامر عليه السلام را و نسبت داده است اين زيارت را به شيخ ابوالقاسم حسين بن
ص: 124
روح كه يكى از سفراى آن حضرت است.
گفته است سلام مى كنى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرالمؤمنين و خديجه كبرى و فاطمه زهرا و حسن و حسين و ساير ائمّه طاهرين، تا حضرت صاحب الزمان صلوات اللّه عليهم اجمعين، پس مى گويى:
السَّلامُ عَلَيكَ يا فُلانُ بنُ فُلانٍ اَشْهَدُ اَنَّكَ بابُ الوَلِىِّ اَدَّيْتَ عَنْهُ و اَدَّيْتَ اِلَيْهِ ما خالَفْتَهُ و لا خالَفْتَ عَلَيْهِ قُمْتَ خاصّا و انْصَرَفْتَ سابِقا جِئْتُكَ عارِفا بِالحَقِّ الّذي اَنتَ عَلَيْهِ وَ اَنَّكَ ما خُنْتَ فِى التَّأدِيَةِ و السَّفارَةِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ مِنْ بابٍ ما اَوْسَعَكَ و مِنْ سَفيرٍ ما اَمَنَكَ، اَشْهَدُ انَّ اللّهَ اخْتَصَّكَ بِنُورِهِ حَتّى عايَنْتَ الشَّخْصَ فَاَدَّيْتَ عَنْهُ و اَدَّيْتَ اِلَيْهِ.
پس مى گردى و باز سلام مى كنى بر حضرت رسول و ائمّه عليهم السلام تا صاحب الامر صلوات اللّه عليهم و مى گويى:
جِئْتُكَ مُخْلِصا بِتَوحيدِ اللّهِ وَ مُوالاةِ اَولِيائِهِ و البَراءَةِ مِنْ اَعْدائِهِم و مِنَ الَّذينَ خالَفُوكَ، يا حُجَّةَ الْمَوْلى و بِكَ اِلَيْهِمْ تَوَجُّهى اِلَى اللّهِ و تَوَسُّلى.
پس دعا مى كنى و هر حاجت كه خواهى از خدا مى طلبى.(1)
145 - مزار، آقا جمال خوانسارى (1125ق)
خاتمة در بيان زيارت امامزاده ها
بدانكه سنّت است زيارت قبور مؤمنين و مؤمنات مطلقا خصوصا جمعى كه منسوب به حضرت سيّد المرسلين و ائمّه طاهرين صلوات اللّه عليهم اجمعين بوده باشند كه تعظيم و تكريم ايشان، تعظيم و تكريم آباء طاهرين ايشان است و على الخصوص جمعى از ايشان كه به شرف فضل و صلاح آراستگى داشته اند و از ائمّه عليهم السلام در حق ايشان مدايح نقل نموده اند و مدفن هاى ايشان معلوم است، مانند
ص: 125
معصومه دارالمؤمنين قم كه نام او فاطمه و دختر امام موسى كاظم عليه السلام است، و احاديث در ثواب زيارت او وارد شده، و عبدالعظيم بن عبدالله الحسنى مدفون در رى، كه نسب شريف او به چهار واسطه به سبط جليل حضرت خيرالورى امام حسن مجتبى عليه السلام مى رسد و فضيلت زيارت او نيز در احاديث وارد شده.
و كلام خاصّى در باب زيارت امامزاده ها كه از معصومين منقول باشد، به نظر نرسيده، مگر بعضى زيارات متعلقه به شهداء كربلا كه در كتابهاى مزار مذكور و بعضى از آنها منقول و بيشتر عباراتش مشتمل بر فضائل مختصّه به ايشان است.
و زيارت متعلقه به حضرت معصومه قم كه احتمال دارد كه منقول باشد و اكثر عبارات آن زيارت در همه روضات خوانده مى تواند شد.
پس هرگاه در زيارت بعضى ديگر از امامزاده ها، بعضى فقرات كه اختصاص به آن حضرت دارد بيندازد و فقره اى چند كه مناسب بوده باشد اضافه نمايند فضيلت زيارت به عمل مى آيد.
و چون در اين سفر خير اثر انشاءاللّه تعالى آن معصومه مطهّره و امامزاده جليل الشأن زيارت مى شود، مناسبت دانسته كه: اولاً احاديث دالّه بر فضيلت زيارت آن سيّده طاهره سلام الله عليها و على آبائها الطاهرين، و كيفيّت زيارت او را بر وجهى
كه نقل نموده اند. و بعد از آن فضل زيارت آن سيّد عالى نسب و زيارت آن را نيز به نحوى كه مذكور شد به جهت آسانى قرائت على حده ايراد نمايد.
بدانكه احاديث منقوله در باب زيارت معصومه، يكى آن است كه به سند معتبر روايت شده، كه سعد بن سعد كه راوى حديث است از حضرت امام رضا عليه السلام سؤال نمود از فاطمه دختر موسى بن جعفر عليهم السلام ، فرمود كه: هركه او را زيارت كند از براى اوست بهشت.(1)
ص: 126
و به سند معتبر ديگر از حضرت امام محمّدتقى عليه السلام منقول است كه هر كه عمّه مرا در قم زيارت كند پس از براى او است بهشت.(1)
و در روايت معتبر ديگر نقل نموده اند كه حضرت امام رضا عليه السلام به سعد اشعرى فرمود كه: اى سعد، نزد شما قبرى از ما هست. سعد گفت: فداى تو شوم، قبر فاطمه دختر امام موسى را مى فرمائى؟ فرمود كه: بلى، هر كه او را زيارت كند و حق او را شناسد از براى اوست بهشت.(2)
پس چون نزد قبر آن حضرت برسى، نزد سرش رو به قبله بايست و سى و چهار مرتبه اللّه اكبر و سى و سه مرتبه سبحان اللّه و سى و سه مرتبه الحمدللّه بگو، پس بگو:
السَّلامُ عَلى آدَمَ صِفْوَةِ اللّهِ السَّلامُ عَلى نُوحٍ نَبِّىِ اللّهِ السَّلامُ عَلى اِبْراهيمَ خَليلِ اللّهِ السَّلاُم عَلى مُوسى كَليمِ اللّهِ السَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللّهِ السَّلامُ عَلَيْك يا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَيْك يا خَيْر خَلْقِ اللّهِ السَّلامُ عَلَيْك يا صَفِىَّ اللّهِ السَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ خاتَمَ النَبِيَّينَ السَّلامُ عَلَيْك يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ عَلِىَّ بْنَ اَبىطالِبٍ وَصِىَّ رُسُولِ اللّهِ السَّلامُ عَلَيْك يا فاطِمَةُ سَيِدَةُ نِساءِ العالَمينَ السَّلامُ عَلَيْكُما يا سِبْطَىِ الرحمة(3) وَ سَيِدَىْ شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلَىَّ بْنَ الحُسَيْنِ سَيِّدَ العابِدينَ وَ قُرَّةَ عَيْنِ الناظِرينَ(4) السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ باقِرَ الْعِلْمِ بَعْدَ النَبِىِّ السَّلامُ عَلَيْكَ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقَ البارَّ الاَمينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ الطّاهِرَ الطُّهْرَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرِّضا(5)
ص: 127
المُرْتَضى السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ التَقِىَّ السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ النَقِىَّ النّاصِحَ الاَْمينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا حَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ السَّلامُ عَلَى الوَصِىِّ مِنْ بَعْدِه اللّهُمَّ صَلِّ عَلى نُورِكَ وَ سِراجِكَ وَ وَلِىِّ(1) وَلِيِّكَ وَ وَصِىِّ وَصِيّك وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ. السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ رَسُولِ اللّه ِ السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ فاطِمَةَ وَ خَديجَةَ(2) السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ أَميرَ المُؤمِنينَ السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ الحَسَنِ(3) وَ الحُسَيْنِ السَّلامُ عَلَيْكِ يا بِنْتَ وَلِيِّاللّه ِ(4) السَّلامُ عَلَيْكِ يا اُخْتَ وَلِيِّ اللّه السَّلامُ عَلَيْكِ يا عَمَّةَ وَلِيِّاللّه ِ السَّلامُ عَلَيْكِ يا بَنْتَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ رَحْمَهُ اللّه ِ وَ بَرَكاتُه السَّلامُ عَلَيْكِ عَرَّف اللّه ُ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم فِي الجَنَّةِ وَ حَشَرَنا في زُمْرَتِكُمْ وَ أَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ وَ سَقانا بِكَأْسِ جَدِّكُمْ(5) مِنْ يَدِ عَلِىِّ بْن أَبيطالِبٍ صَلَواتُ اللّه ِ عَلَيْكُمْ أَسْأَلُ اللّه َ أَنْ يُريَنا فيكُمُ السُّرُورَ وَ الفَرَجَ(6) وَ أَنْ يَجْمَعَنا وَ إِيّاكُمْ في زُمْرَةِ(7) جَدِّكُمْ مُحَمَّدٍ صَلى اللّه عليه و آله و أَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ(8) إِنَّهُ وَلِىٌّ قَديرٌ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللّه ِ بِحُبِّكُمْ وَ البَراءَةِ مِنْ أَعْدائِكُمْ وَ
ص: 128
التَّسْليمِ إِلى اللّه راضِياً بِه غَيْرَ مُنْكِرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ وَ عَلى يَقينِ ما أَتى بِه مُحَمَّدٌ نَطْلُبُ(1) بِذلِكَ وَجْهَكَ يا سَيِّدي اللّهُمَّ وَ رِضاكَ وَ الدارَ الآخِرَةَ يا فاطِمَةُ اِشْفَعي لي فِى الجَنَّةِ فَإِنَّ لَكِ عِنْدَ اللّه ِ شَأْنٌ(2) مِنَ الشَّأْنِ اَللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لي بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ(3) مِنّي ما أَنَا فيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّه ِ العَلِيِّ العَظيمِ اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنا وَ تَقَبَّلْهُ بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ وَ عافِيَتِكَ وَ صَلَّى اللّه ُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِه أَجْمَعينَ وَ سَلَّمْ تَسْليماً يا أَرْحَمَ الرّاحمين.(4)
[ترجمه:] سلام بر حضرت آدم برگزيده خدا سلام بر حضرت نوح پيغمبر خدا سلام بر حضرت ابراهيم دوست خدا سلام بر حضرت موسى هم سخن خدا سلام بر حضرت عيسى روح منسوب به خدا سلام بر تو اى رسول خدا سلام بر تو اى بهترين آفريدگان خدا سلام بر تو اى انتخاب كرده شده خدا، سلام بر تو اى محمّد بن عبداللّه آخر پيغمبران. سلام بر تو اى امير مؤمنان على بن ابى طالب وصى رسول خدا سلام بر تو اى فاطمه زهرا بزرگ ترين زنان عالميان سلام بر شما اى دو نبيره رحمت و دو سيّد جوانان اهل بهشت سلام بر تو اى على بن الحسين سيّد عبادت كنندگان و خنك كننده ديده بينندگان، سلام بر تو اى محمّد بن على شكافنده علم بعد از پيغمبر، سلام بر تو اى جعفر بن محمّد راست گوى نكوكار، امانت دار، سلام بر تو اى موسى بن جعفر پاك محض پاكى، سلام بر تو اى على بن موسى ملقّب به رضاى پسنديده شده سلام بر تو اى محمّد بن على پرهيزكار سلام بر تو اى على بن محمّد پاكيزه سرشت خيرخواه معتمد سلام بر تو اى حسن بن على سلام بر وصى
ص: 129
بعد از او.(1) خداوندا رحمت بفرست بر آنكه نور تو و چراغ تو و ولىّ ولىّ تو و وصىّ وصىّ تو و حجّت توست بر خلق تو. سلام بر تو اى دختر رسول خدا، سلام بر تو اى دختر فاطمه زهرا و خديجه سلام بر تو اى دختر اميرالمؤمنين سلام بر تو اى دختر حسن و حسين سلام بر تو اى دختر ولى خدا، سلام بر تو اى خواهر ولى خدا سلام بر تو اى عمه ولى خدا سلام بر تو اى دختر موسى بن جعفر و رحمت خدا و بركت هاى او. سلام بر تو آشنائى دهد خدا ميانه ما و ميانه شما در بهشت و محشور گرداند ما را در گروه شما و وارد سازد ما را بر حوض پيغمبر شما و آب دهد ما را به جام جدّ شما از دست على بن ابى طالب. رحمت هاى خدا بر شما باد سؤال مى كنم از خدا اينكه بنمايد به ما درباره شما خوشحالى و گشايش را و اينكه جمع كند ما را با شما در گروه جدّ شما محمّد - رحمت كند خدا بر او و آل او - و اينكه برطرف نكند از ما شناخت شما را به درستى كه خدا كارگزار به غايت تواناست. تقرّب مى جويم به سوى خدا به دوستى شما و بيزارى از دشمنان شما و واگذاشتن كار به سوى خدا در حالتى كه خشنود باشم به او نه انكار كننده. و نه گردن كشى كننده و در حالتى كه بر يقينم به آنچه آورده آن را محمّد طلب مى كنيم به آنچه مذكور شد ذات تو را اى مولاى من اى خداوند من و خوشنودى تو را و سراى آخرت را.
اى فاطمه شفاعت كن از براى من در بهشت به درستى كه مر تو را نزد خدا شأنى است از شأنها. خداوندا بدرستى كه من سؤال مى كنم از تو اينكه ختم نمائى براى من به نيك بختى پس زائل مكن از من آنچه را من در آنم و نيست قدرتى و نه قوّتى مگر به يارى خداى بلند مرتبه بزرگوار. خداوندا مستجاب كن از براى ما و قبول فرما به كرم خود و عزّت خود و رحمت خود و عافيت خود. و رحمت فرستد خدا بر محمّد و آل او همگى و سلام فرستد سلام فرستادنى اى رحم كننده ترين رحم كنندگان.
ص: 130
و در باب زيارت امام زاده عبدالعظيم سلام اللّه عليه روايت شده از شخصى كه اهل رى كه او نقل نموده كه به خدمت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام رسيدم آن حضرت فرمود كه كجا بودى؟ گفتم كه به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام رفته بودم فرمود كه آگاه باش به درستى كه اگر زيارت كرده بودى عبدالعظيم را كه نزد شما است هر آينه بودى مثل كسى كه زيارت نموده باشد حسين بن على را صلوات اللّه عليهما. تمام شد روايت مذكوره.(1)
و زيارت آن حضرت چنانكه مذكور شد به اين نحو مناسب است:
السَّلامُ عَلى آدَمَ صِفْوَهِ اللّه ِ السَّلامُ عَلى نُوحٍ نَبِىِّ اللّه ِ السَّلامُ عَلى إِبْراهيمَ خَليلِ اللّه ِ السَّلامُ عَلى مُوسى كَليمِ اللّه ِ السَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللّه ِ السَّلامُ عَلَيْك يا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَيْك يا خَيْر خَلْقِ اللّه ِ السَّلامُ عَلَيْك يا صَفِىَّ اللّه ِ السَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّه ِ خاتَمَ النَّبِيّينَ السَّلامُ عَلَيْك يا أَميرَالْمُؤْمِنينَ عَلِىَّ بْنَ أَبيطالِبٍ وَصِىَّ رَسُولِ اللّه ِ السَّلامُ عَلَيْك يا فاطِمَةُ سَيِّدَةُ نِساءِ العالَمينَ السَّلامُ عَلَيْكُما يا سِبْطَىِ الرّحمَة وَ سَيِّدَىْ شَبابِ أَهْلِ الجَنَّةِ السَّلامُ عَلَيْك يا عَلَىَّ بْنَ الحُسَيْنِ سَيِّدَ العابِدينَ وَ قُرَّةَ عَيْنِ الناظِرينَ السَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ باقِرَ الْعِلْمِ بَعْدَ النَّبِىِّ السَّلامُ عَلَيْكَ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ البارَّ الأَمينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ الطّاهِرَ الطُّهْرَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ مُوسَى الرِّضا المُرْتَضى السَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ التَّقِىَّ السَّلامُ عَلَيْك يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ النَّقِىَّ النّاصِحَ الأَمينَ السَّلامُ عَلَيْك يا حَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ السَّلامُ عَلَى الوَصِىِّ مِنْ بَعْدِه اللّهُمَّ صَلِّ عَلى نُورِكَ وَ سِراجِكَ وَ وَلِىِّ وَلِيِّكَ وَ وَصِىِّ وَصِيّك وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا السَّيِّدُ الزَكِىُّ وَ الطاهِرُ الصَّفِىُّ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ السادَةِ الأطْهارِ السَّلامُ عَلَيْكَ يابْنَ المُصْطَفَيْنَ الأخْيارِ السَّلامُ عَلى رَسُولِ اللّه ِ وَ عَلى ذُرِّيَّةِ رَسُولِ اللّه وَ رَحْمَةُ اللّه ِ وَ بَرَكاتُهُ السَّلامُ عَلَى العَبْدِ الصالِحِ
ص: 131
المُطيعِ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَميرِ المُؤْمِنينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَبَاالقاسِمِ(1) بنَ السِبْطِ(2) المُنْتَجَبِ المُجْتَبى السَّلامُ عَلَيْك يا مَنْ بِزِيارَتِه ثَوابُ زِيارَةِ سَيِّدِ الشُّهَداءِ يُرتَجى السَّلامُ عَلَيْكَ عَرَّفَ اللّه ُ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ فِى الجَنَّةِ وَ حَشَرْنا في زُمْرَتِكُمْ وَ أَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ(3) وَ سَقَانا بِكَأس جَدِّكُمْ مِنْ يَدِ عَلِىَ بْنَ أَبيطالِبٍ صَلَواتُ اللّه ِ عَلَيْكُمْ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّه ُ عَلَيْهِ وَ آلِه وَ أَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ إِنَّهُ وَلِىٌّ قَديرٌ أَتَقَرَّبُ إِلَى اللّه بِحُبِّكُمْ وَ البَراءَةِ مِنْ أَعْدائِكُمْ وَ التَّسْليمِ إِلَى اللّه ِ راضِياً بِه غَيْرَ مُنْكِرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ وَ عَلى يَقينِ ما أَتى بِهِ مُحَمَّدٌ صَلّى اللّه عليه و آله نَطْلُبُ بِذلِكَ وَجْهَكَ يا سَيِّدي اللّهُمَّ وَ رِضاكَ وَ الدَّارَ الآخِرَةَ يا سَيِّدي وَابْنَ سَيِّدي إِشْفَعْ لي فِى الجَنَّةِ فَإِنَّ لَكَ عِنْدَاللّه َ شَأْناً(4) مِنَ الشَأْنِ اَللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لي بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنّي ما أَنَا فيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللّه ِ العَلِىِّ العَظيمِ. اللّهمَّ اسْتَجِبْ لَنا وَ تَقَبَّلْهُ بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ وَ عافِيَتِكَ وَ صَلَّى اللّه ُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِه أَجْمَعينَ وَ سَلَّم تَسْليماً يا أَرْحَمَ الرّاحِمين.
[ترجمه:] سلام بر حضرت آدم برگزيده خدا سلام بر حضرت نوح پيغمبر خدا سلام بر حضرت ابراهيم دوست خدا سلام بر حضرت موسى هم سخن خدا سلام بر حضرت عيسى روح منسوب به خدا سلام بر تو اى رسول خدا سلام بر تو اى بهترين آفريدگان خدا سلام بر تو اى انتخاب كرده شده خدا، سلام بر تو اى محمّد بن عبداللّه آخر پيغمبران سلام بر تو اى امير مؤمنان على بن ابى طالب وصى رسول خدا سلام بر تو اى فاطمه زهرا بزرگ ترين زنان عالميان سلام بر شما اى دو نبيره رحمت و دو سيّد جوانان اهل بهشت سلام بر تو اى على بن الحسين سيّد عبادت كنندگان و خنك
ص: 132
كننده(1) ديده بينندگان، سلام بر تو اى محمّد بن على شكافنده علم بعد از پيغمبر، سلام بر تو اى جعفر بن محمّد راستگوى نكوكار امانت دار، سلام بر تو اى موسى بن جعفر پاك محض پاكى، سلام بر تو اى على بن موسى ملقّب رضاى پسنديده، سلام بر تو اى محمّد بن على پرهيزكار سلام بر تو اى على بن محمّد پاكيزه خيرخواه معتمد، سلام بر تو اى حسن بن على سلام بر وصى بعد از آن. خداوندا رحمت بفرست بر نور تو و چراغ تو و ولىّ ولىّ تو و وصىّ وصىّ تو و حجّت تو بر آفريدگان تو. سلام بر تو اى سيّد پاكيزه سرشت و پاك برگزيده سلام بر تو اى پسر بزرگان پاكان، سلام بر تو اى پسر برگزيدگان نيكان سلام بر رسول خدا و بر فرزندان رسول خدا و رحمت خدا و بركت هاى او سلام بر بنده شايسته فرمان بردار خداوند پروردگار عالميان و فرمان بردار رسول او و امير مؤمنان سلام بر تو اى اباالقاسم فرزند نبيره پسنديده برگزيده، سلام بر تو اى آن كسى كه به زيارت او ثواب زيارت سيدالشهداء اميد داشته شده سلام بر تو آشنائى دهد خداى تعالى ميان ما و ميان شما در بهشت و محشور گرداند در گروه شما و وارد سازد ما را بر حوض پيغمبر شما و آب دهد ما را به جام جدّ شما از دست على بن ابى طالب - رحمت هاى خدا بر شما باد - سؤال مى كنم از خدا اينكه بنمايد بما درباره شما خوشحالى و گشايش را و اينكه جمع كند ما را با شما در گروه جدّ شما حضرت محمّد رحمت كند خدا بر او و بر آل او و اينكه برطرف نكند خدا از ما شناخت شما را به درستى كه خدا كارگزار بغايت تواناست تقرّب مى جويم به سوى خدا به دوستى شما و بى زارى از دشمنان شما و واگذاشتن كار به سوى خدا در حالتى كه خوشنودم به او نه انكار كننده و نه گردن كشى نماينده. و در حالتى كه بر يقينم به آنچه آورده آن را محمّد طلب مى كنم به آنچه مذكور شد ذات تو را اى مولاى من اى خداوند و خوشنودى تو را و سراى آخرت را اى آقاى من و پسر آقاى من شفاعت كن
ص: 133
از براى من در بهشت پس بدرستى كه من سؤال مى كنم از تو اينكه ختم نمائى از براى من به نيك بختى پس زائل مكن از من آنچه را من در آنم و نيست قدرتى و توانائى مگر به يارى خداى بلند مرتبه بزرگوار. خداوندا مستجاب كن از براى ما و قبول فرما آن را به كرم خود و عزّت خود و به رحمت خود و عافيت خود. و رحمت فرستد خدا بر محمّد و آل او همگى و سلام فرستد سلام فرستادنى اى رحم كننده ترين رحم كنندگان.
و در بعضى اخبار(1) مذكور است كه امام زاده عبدالعظيم در اوقات توقّف در رى از منزل خود پنهان بيرون مى آيد و قبرى كه در مقابل اوست و راه در ميان است زيارت مى كرد و مى فرمود كه اين قبر مردى از اولاد موسى بن جعفر عليهماالسلام است و الحال قبرى در آنجا هست كه به امام زاده حمزه فرزند حضرت امام موسى عليه السلام منسوب است و ظاهر آن است كه همان قبرى باشد كه امام زاده عبدالعظيم زيارت آن مى نموده ان شاءاللّه آن را نيز زيارت مى توان نمود و همين زيارت را مى توان خواند و فقره «السَّلامُ عَلَيْكَ يا أَباالقاسِم» و فقره بعد از آن را نبايد خواند.
و خواندن آنچه در زيارت مؤمنين وارد شده در هنگام زيارت امام زاده ها نيز مناسب است از آن جمله خواندن سوره قدر است هفت مرتبه كه در حديث معتبر(2) منقول است از حضرت امام رضا عليه السلام كه هر كه بيايد نزد قبر برادر مؤمن خود و رو به قبله كند و دست بر قبر گذارد و هفت مرتبه سوره انّا انزلنا بخواند ايمن گردد از فزع اكبر يعنى ترسناكى كه بزرگترين ترسناكى ها است كه ترس روز قيامت باشد و اين ايمن بودن كه حديث دلالت بر آن دارد ممكن است كه از براى خواننده باشد يا از
ص: 134
براى صاحب قبر و اگر چه معنى اوّل ظاهرتر است(1) امّا مؤيّد معنى دوّم است آنچه در حديث وارد شده كه هر كه هفت بار سوره انّا انزلناه نزد قبر مؤمنى بخواند برانگيزد خداى تعالى ملكى را به سوى او كه عبادت خداى تعالى نمايد نزد قبر او و بنويسد از براى ميّت ثواب عمل آن ملك را پس چون مبعوث نمايد آن را از قبرش يعنى در قيامت نگذرد به هيچ هولى از اهوال قيامت مگر اينكه خداى تعالى دور كند آن هول را از او به آن ملك يعنى به سبب آن و به وساطت او تا آنكه خداى تعالى او را به آن سبب داخل بهشت كند.
و يا هفت مرتبه سوره انّا انزلناه، و سوره حمد و سوره قل اعوذ بربّ الفلق و قل اعوذ بربّ الناس و آيه الكرسىّ هر يك را سه مرتبه بخواند(2) و اين حديث نيز اگر چه آن دو احتمال را دارد، امّا احتمال دوم در اينجا ظاهرتر است.
و در حديث صحيح منقول است كه راوى حديث به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام عرض كرد كه چگونه سلام كنيم بر اهل قبور آن حضرت فرمود كه مى گوئى: السّلام عَلى أَهْلِ الدِيارِ(3) مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُسْلِمينَ أَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ وَ نَحْنُ إِنْ شاءَ اللّه ِ(4) بِكُمْ لاحِقُونَ.(5)
[ترجمه:] سلام بر اهل سراها از مؤمنان و مسلمانان. شما از براى ما پيش روانيد و ما اگر خدا خواهد به شما خواهيم پيوست.
ص: 135
و خواندن اين دعا نيز در بعضى روايات واقع شده است:
اللّهُمَّ جافِ الأَرْضَ عَنْ جُنُوبِهِمْ وَ صاعِدْ إِلَيْكَ(1) أَرْواحَهُمْ وَ لَقِّهِمْ مِنْكَ رِضْواناً وَ أَسْكِنْ إِلَيْهِمْ مِنْ رَحْمَتِكَ ما تَصِلُ بِه وَحْدَتَهُمْ وَ تُونِسُ(2) وَحْشَتَهُمْ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ.(3)
[ترجمه:] خداوندا دور كن زمين را از پهلوى ايشان و بالا بر به سوى خود ارواح ايشان را و به استقبال ايشان فرست از جانب خود خوشنودى را و ساكن گردان به سوى ايشان از رحمت خودت آن قدرى(4) كه بپيوندى به او تنهائى ايشان را و انس دهى به آن وحشت ايشان را به درستى كه تو بر همه چيز بغايت توانائى.
و در بعضى كتب مزار زيارتى از براى امام زاده ها نوشته شده اگر چه ظاهر است كه تأليف علماء بوده باشد امّا چون زيارتى است جامع و مختصر، آن نيز نوشته مى شود.
السَّلامُ عَلى جَدِّكَ المُصْطَفى السَّلامُ عَلى أَبيكَ المُرْتَضى السَّلامُ عَلى السَّيِّدَيْنِ الحَسَنِ وَ الحُسَيْنِ السَّلامُ عَلى خَديجَةَ سَيِّدَةِ نِساءِ العالَمينَ السَّلامُ عَلى فاطِمَةَ اُمِّ الأَئّمَّةِ الطاهِرِينَ السَّلامُ عَلى النُفُوسِ الفاخِرَةِ بُحُورِ العُلُومِ الذاخِرَةِ شُفَعائي فِى الآخِرَةِ وَ أَوْلِيائي عِنْدَ عَوْدِ الرُوحِ إِلَى العِظامِ الناخِرَةِ أَئِمَّةِ الخَلْقِ وَ وُلاةِ الحَقِّ السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الشَخْصُ الشَريفُ الطاهِرُ الكَريمُ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ اللّه ُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ مُصْطَفاهُ وَ أَنَّ عَلَيّاً وَلِيُّهُ وَ مُجْتَباهُ وَ أَنَّ الأَئِمَّةَ في وُلْدِه إِلى يَوْمِ الدّينِ نَعْلَمُ ذلِكَ عِلْمَ اليَقينِ وَ نَحْنُ لِذلِكَ مُعْتَقِدُونَ وَ في نَصْرِهِمْ مجتهدون.(5)
ص: 136
[ترجمه:] سلام بر جدّ تو حضرت محمّد مصطفى سلام بر پدر تو على مرتضى سلام بر دو بزرگوار حسن و حسين سلام بر خديجه بزرگ زنان عالميان سلام بر فاطمه مادر امامان پاكان سلام بر نفسهاى نفيس درياهاى علم هاى بى پايان شفيعان من در آخرت و دوستان(1) من نزد بازگشت روح به سوى استخوانهاى پوسيده كه ايشان پيشوايان خلقند و واليان(2) حق اند، سلام بر تو اى شخص شريف پاك ارجمند گواهى مى دهم كه نيست معبودى به جز خدا و اينكه محمّد بنده او و برگزيده اوست و اينكه على ولى او و پسنديده اوست و اينكه امامان در ميان اولاد اويند تا روز جزا. مى دانم اين را به علم اليقين و ما به آن اعتقاد داريم و در يارى ايشان سعى مى نمائيم.
اكنون هنگام آن است كه رساله را به دعاى دوام دولت روز افزون اعلام حضرت شاهنشاهى ظلّ اللّهى ختم نمايد اميد كه همواره جنود حفظ كردگار اين خسرو گيتى نگهبان را از حوادث زمان نگهدارد و سايه مرحمتش كه چون ابر نوبهار نضارت بخش رياض روزگار است بر مفارق عالميان پاينده و برقرار بوده مهجه رايت ظفر آيتش به اقتباس انوار قاهره آفتاب مشرق (شرق) خراسان يعنى قبّه پر نور امام انس و جان غيرت ماه آسمان، و اصابع يد طولاى همّتش از رياض مثوبات زيارت آن روضه فردوس نشان گل چين سعادت جاودان باد. بالنبِىّ و آله الامجاد.(3)
146 - ناسخ التواريخ، ميرزا محمدتقى سپهر لسان الملك
ذكر اولاد على الشديد بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام
على الشديد پسر حسن بن زيد را دخترى بود بنام فاطمه و او را كنيزكى بود كه هيفاء نام داشت، از وى حامل گشت و از آن پيش كه حمل فرو گذارد، على شديد
ص: 137
وفات كرد، حسن بن زيد بعد از فوت پسر، هيفاء را بفروخت، خريدار چون او را به خانه برد معلوم داشت كه حامل است، لاجرم او را بسراى حسن باز فرستاد، چون مدت حمل بكران رفت، پسرى آورد، حسن بن زيد او را عبداللّه نام نهاد و فرزندزاده را عظيم دوست همى داشت و خليفه خويش همى خواند.
و چون بحد رشد رسيد، از دخترزاده اسماعيل بن ابراهيم بن محمد بن طلحه از جانب دختر پسرى آورد بنام عبدالعظيم مكنى به ابوالقاسم المدفون بالرى، بدين گونه ابوالحسن موسى [موسوى] صاحب بن ابى الساج كه عالم بانساب است در كتاب خود رقم كرده.
اما عبداللّه بن على الشديد فرزندان آورد: اول احمد، دوم قاسم، سيم حسن، چهارم عبدالعظيم، كه مرقوم شد، و به روايتى پنجم محمد، ششم ابراهيم، هفتم على الاكبر، هشتم على الاصغر، نهم زيد، اما احمد بن عبداللّه بن على الشديد به روايت عمرى فرزند آورد و نامش قاسم ملقب به ابومحمد، در كوفه منصب نقابت داشت، و او معروف است به سبيعى و آن نام محله ايست در كوفه و اولاد او را سبيعيه گويند.
و هم از اولاد احمد است الشريف الفاضل ابوالفتح ناصر بن اميركا، و او ساكن يمن گشت، و ابونصر بخارى گويد: از فرزند زادگان احمد است در حجاز، هو احمد بن عبداللّه بن حسن بن على بن قاسم بن احمد بن عبداللّه بن على الشديد.
اما عبدالعظيم بن عبداللّه بن على الشديد بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليهم السلام المكنى به ابوالقاسم، مناعت مقام و جلالت قدر او از آن افزون است كه كسى در طى تحرير آرد. مضجع مباركش در ارض رى در مسجد شجره است. و قبرش زيارتگاه قاصى و دانى است و در ثواب زيارت او از ائمه معصومين حديث كرده اند.
أبوعلى محمد بن همام سند به حسن بن على العسكرى عليهم السلام مى رساند، كه
ص: 138
از جلالت قدر عبدالعظيم از وى سؤال كردند «فقال لولاه لقلنا ما اعقب على بن الحسن ابن زيد» فرمود: اگر عبدالعظيم نبود مى گفتيم على الشديد بن حسن بن زيد فرزند نياورد.
أما عبدالعظيم را پسرى بود بنام محمد، او نيز مردى بزرگ و به زهادت و كثرت عبادت معروف بود، اما محمد بن عبداللّه بن على الشديد معروف بود به مهفهف، و از براى او فرزندى رقم نكرده اند. اما حسن بن عبداللّه بن على الشديد صاحب فرزند بود. اين جمله فرزندان على الشديد بودند كه نگارش يافت.(1)
147 - منتخب التواريخ، حاج محمدهاشم بن محمدعلى خراسانى (1352ق)
امر پنجم - در ذكر قبور بعضى از امامزادگان مدفون در طهران
اول - السيد الجليل ابوالقاسم عبدالعظيم ابن سيد عبداللّه بن سيد على بن السيد حسن الامير ابن زيد بن الحسن المجتبى عليه السلام و ايشان از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادى سلام اللّه عليهما بودند و خيلى محترم بودند خدمت اين دو بزرگوار و او را خيلى دوست مى داشتند، و دينش را به حضرت هادى عرضه داشت، چنانچه شيخ صدوق به اسانيد معتبره نقل فرموده كه حضرت عبدالعظيم عليه السلام فرمود: داخل شدم بر حضرت هادى عليه السلام ، چون چشم حضرت هادى به من افتاد فرمود: «مرحباً بك يا اباالقاسم، انت ولينا حقا» بعد من گفتم: يابن رسول اللّه مى خواهم دينم را عرضه دارم به شما، اگر خوب است ثابت بمانم تا وقتى كه ملاقات نمايم خداوند عزوجل را.
حضرت فرمود: بگو يا اباالقاسم، عرض كردم: من اعتقادم اين است «ان اللّه تبارك و تعالى واحد ليس كمثله شيى ء، خارج من الحدين، حدالابطال و حد التشبيه و انه
ص: 139
ليس بجسم ولاصورة ولاعرض ولا جوهر، بل هو مجسم الاجسام و مصور الصور و خالق الاعراض و الجواهر و رب كل شيى ء و مالكه و جاعله و محدثه، و ان محمدا عبده و رسوله خاتم النبيين فلا نبى بعده الى يوم القيمة، و ان شريعته خاتم الشرايع، فلا شريعة بعده الى يوم القيمة، و اقول ان الامام والخليفة و ولى الامر بعده اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام ، ثم الحسن ثم الحسين ثم على بن الحسين ثم محمد بن على ثم جعفر بن محمد ثم على بن موسى ثم محمد بن على ثم انت» فقال عليه السلام : و من بعدى الحسن ابنى فكيف للناس بالخلف من بعده؟ «قال: فقلت: فكيف ذاك يا مولاى؟» قال عليه السلام :لانه لايرى شخصه ولا يحل ذكره باسمه حتى يخرج و يملاء الارض قسطا وعدلا كما ملئت ظلما وجورا «قال: فقلت: اقررت و اقول ان وليهم ولى اللّه وعدوهم عدواللّه و طاعتهم طاعه اللّه و معصيتهم معصية اللّه، و أقول ان المعراج حق والمسئلة فى القبر حق و ان الجنة حق و النار حق والصراط حق والميزان حق و ان الساعة آتية لاريب فيها و ان اللّه يبعث من فى القبور، و اقول الفرائض الواجبة بعد الولاية: الصلوة والزكوة والصوم والحج والجهاد والامر بالمعروف والنهى عن المنكر».
فقال على بن محمد عليه السلام : يا اباالقاسم هذا واللّه دين اللّه الذى ارتضيه لعباده، فاثبت عليه ثبتك اللّه بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة، انتهى.
يعنى خداوند تبارك و تعالى واحد و يگانه است ذاتا و صفاتا و مثل و شبيهى ندارد و خداوند خارج است از حد ابطال و حد تشبيه، چون گويا جماعتى صفاتى را كه لايق است از براى حضرت احديث از او نفى كردند و جماعتى صفاتى را كه لايق امكان است از براى خداوند اثبات نمودند، و خداوند جسم نيست و صورت هم نيست و عرض و جوهر نيست، بلكه خداوند خالق اجسام و صور و اعراض و جواهر است، و مربى و مالك و جاعل و خالق و احداث كننده هرچيزى هست، و محمد صلى الله عليه و آله بنده و رسول خدا و خاتم پيغمبران است و پيغمبرى بعد از او نيست تا روز قيامت، و
ص: 140
شريعتش خاتم شرايع است و شريعتى بعد شريعت او نيست تا روز قيامت، و امام و خليفه و ولى امر بعد از خاتم النبيين صلى الله عليه و آله حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است، و بعد از آن حضرت امام حسن و بعد آن حضرت امام حسين و بعد آن حضرت امام زين العابدين و بعد آن حضرت باقر و بعد آن حضرت صادق و بعد آن حضرت موسى بن جعفر و بعد آن حضرت على بن موسى و بعد آن حضرت امام محمدتقى و بعد آن بزرگوار شما كه حضرت هادى هستيد امام و خليفه پيغمبر صلى الله عليه و آله مى باشيد.
بعد حضرت هادى عليه السلام فرمودند: امام و خليفه بعد از من حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام فرزند من است و اما مردم چه خواهند گفت از براى خليفه بعد او؟
عرض كردم چگونه است اين مطلب اى مولاى من؟ فرمود چون شخص او ديده نمى شود و جايز نيست كه كسى اسم او را ببرد تا وقتى كه خارج شود و زمين را پر از عدل و داد بنمايد بعد از اين كه پر از جور و ظلم شده باشد.
حضرت عبدالعظيم عرض كرد: اقرار دارم به تمام اينها و مى گويم دوست اينها دوست خدا و دشمن اينها دشمن خدا و طاعت اينها طاعت خدا و معصيت اينها معصيت خداست. و مى گويم معراج حق است و سؤال در قبر حق است و بهشت و جهنم و صراط و ميزان بر حق است، و خداوند بر مى انگيزاند تمام اموات را از قبورشان در روز قيامت، و مى گويم فرائض واجبه بعد از دوستى اهل البيت: نماز و زكوة و صوم و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است. پس حضرت هادى عليه السلام فرمودند: يا اباالقاسم اين است واللّه دين خداوند كه پسنديده است از براى بندگانش، پس ثابت بمان به اين دين، خداوند ترا ثابت بدارد به اين اعتقادات در حيوة دنيا و آخرت، انتهى.
در منتخب شيخ طريحى است: قيل ممن دفن من الطالبيين حيا، عبدالعظيم الحسنى بالرى و محمد بن عبداللّه بن الحسن المجتبى عليه السلام .
ص: 141
از روح و ريحان چنين استفاده مى شود كه ايشان در حدود سنه دويست و پنجاه از دنيا رحلت فرمودند.
پس اين روايت كه شيخ شهيد از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده كه فرمودند: من زار قبره و جبت له على اللّه الجنة. اخبار از مستقبل مى باشد، چون حضرت عبدالعظيم بنابر اين تقريبا چهل و هفت سال بعد از رحلت حضرت رضا بوده. جهت ورود حضرت عبدالعظيم به رى و فضيلت زيارت و بعضى از فضائلشان و معلوميت محل دفنشان اجمالاً در خاتمه باب چهارم گفته شد، فراجع.
بدانكه بنيان حرم مطهر و مشهد مقدس حضرت عبدالعظيم از مرحوم مجدالملك قمى است، چنانچه در مجالس المؤمنين فرموده كه از آثار مجدالملك است مشهد مقدس حضرت عبدالعظيم حسنى در شهر رى، انتهى.
از جمله آثار خيريه مجدالملك: بقعه مباركه ائمه بقيع سلام اللّه عليهم است.
ايضا از آثار خيريه اوست رواق و مشهد مطهر امامين همامين حضرت موسى بن جعفر و حضرت جواد الأئمه سلام اللّه عليهما، پس معلوم شد كه ايشان حق عظيمى بر قاطبه مسلمين دارند، و او مستولى بر مملكت سلطان بر كيارق بن ملكشاه بن الب ارسلان بن طغرل بيك بن ميكائيل سلجوقى بوده، و مجدالملك را در سنه چهارصد و نود و دو لشكريان به عداوت مذهبى از نزد سلطان كشيدند و اعضايش را قطعه قطعه نمودند و اعضاى قطعه قطعه را ميان تابوت گذارده بودند در جوار حضرت سيدالشهداء عليه السلام دفن كردند، و اين رباعى را شخص ملعونى از دشمنان گفته:
روزى دو سه سر دفتر تزوير شدى *** جوينده ملك و مال و توفير شدى
اعضاء تو هريكى گرفت اقليمى *** فى الجمله به يك هفته جهان گير شدى
بنيان ايوان و رواق حضرت عبدالعظيم از شاه طهماسب بن شاه اسمعيل صفوى است در سنه نهصد و چهل و چهار و ضريح نقره آن بزرگوار از آثار خيريه مرحوم
ص: 142
فتحعلى شاه قاجار است در سنه هزار و دويست و بيست و دو، و طلاكارى گنبد مبارك از آثار خيريه مرحوم ناصرالدين شاه قاجار است، و آئينه بندى و نقاشى ايوان مطهر حضرت عبدالعظيم از آثار خيريه ميرزا آقاخان نورى صدراعظم است.
دوم - جناب حمزة بن موسى الكاظم عليه السلام است كه بسيار محترم بود و از احفاد آن بزرگوارند سلاطين صفويه، و ايضا از احفاد اوست خاتم الفقهاء والمجتهدين جناب حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام الرشتى الاصفهانى - علامه مجلسى در تحفة الزائرين فرموده: قبر شريف امامزاده حمزه فرزند حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم است، ظاهرا همان باشد كه حضرت عبدالعظيم به زيارت او مى رفت، چنانچه در خاتمه باب چهارم از مزار بحار نقل شده كه حضرت عبدالعظيم در سردابى منزل فرمود و در آنجا عبادت مى كرد، روزها روزه مى گرفت و شبها مشغول عبادت بود و گاهى مستترا مى رفت به زيارت قبرى كه مقابل قبر شريفش هست، و مى فرمود: اين قبر يكى از اولادهاى حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است.
ايضا در خاتمه باب چهارم گفته شد كه قبر جناب حمزه در چهار موضع محتمل است، لكن اصح چنانچه علامه مجلسى در تحفه و ثقة الاسلام نورى در تحية الزائرين فرموده آن است كه قبر جناب حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام همان است كه در رى هست، انتهى.
حرم حضرت حمزه وصل است به حرم حضرت عبدالعظيم عليه السلام .
سوم - جناب امامزاده عبدالله ابيض ابن عباس بن محمد بن عبداللّه الشهيد بن حسن الافطس ابن على بن الامام على بن الحسين زين العابدين عليه السلام . و جهت ناميدن جناب ايشان را به عبداللّه ابيض آن است كه: هريك از امامزاده هائى كه اسمشان عبداللّه است ملقب به لقب خاصى شدند كه از يكديگر ممتاز شوند، ايشان را عبداللّه
ص: 143
ابيض ناميدند، چون بدن و رخسارش سفيد بود. و پدر حضرت عبدالعظيم را عبداللّه قانه ناميدند، چون حاكم قانه بود. و پسر جناب حسن ابن حسن المجتبى عليه السلام را عبداللّه محض ناميدند، چون از طرفين منتسب بود به صديقه طاهره سلام اللّه عليها، چون والده ماجده اش فاطمه دختر حضرت سيدالشهداء عليه السلام بود. و عبداللّه بن على بن الحسين را عبداللّه الباهر ناميدند، به جهت حسن جمالش، چنانچه عمر بن على بن ابيطالب عليه السلام را عمر الاطرف ناميدند، چون از يك طرف نسبش شرافت داشت. و عمر بن على بن الحسين را عمر الاشرف ناميدند، چون والده اش دختر حضرت مجتبى عليه السلام بوده و از دو طرف شرافت داشته.
الحاصل مرقد شريف جناب عبداللّه ابيض نزديك قبر حضرت عبدالعظيم است.
چهارم - جناب حسين بن عبداللّه الابيض است كه از بخارى نسابه نقل شده كه در رى هست مزار كثيرالانوار جناب حسين بن عبداللّه ابيض، كه در سال سيصد و نوزده به رحمت ايزدى پيوست.
پنجم - جناب طاهر بن محمد بن حسن بن حسين بن عيسى بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن الحسين عليه السلام ، و مزار شريفش در يك طرف صحن مقدس حضرت عبدالعظيم معلوم است.
ششم - جناب امامزاده قاضى صابر على بن محمد بن نصر بن مهدى بن محمد بن على بن عبداللّه بن عيسى بن على بن حسين الأصغر بن على بن الحسين عليه السلام . و اين بزرگوار در علم نسب كمال امتياز داشته و نسابه رى بوده، و ايشان در حدود سنه پانصد و پنجاه و پنج هجرى از دنيا رحلت فرموده و قبر شريفشان در ونك است و ونك از قراى رى است.
هفتم - جناب امامزاده زيد كه قبر شريفش در وسط شهر تهران است در بازار بزازها، و بر احقر معلوم نيست كه نسب شريف ايشان منتهى به كدام يك از ائمه اطهار
ص: 144
مى شود، و اين بزرگوار بقعه و حرم و صحن بسيار قابلى دارد، و در جوار ايشان مقبره اى است مشهور به سيد ولى، و احوالات ايشان را هم حقير در جائى نديدم.
الحاصل در طهران و اطراف و دهات آن مقبره هائى منسوب به اولاد ائمه اطهار عليهم السلام زياد است لكن چون حقير مدرك صحيحى از براى آنها نديده ام ذكر نكردم.
امر ششم در ذكر قبور بعضى از علماء و بزرگانى كه در طهران و اطراف آن مدفونند.
اول - رئيس المحدثين جناب ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه القمى المشهور بالشيخ الصدوق.
از نجاشى نقل شده كه جناب على بن حسين پدر شيخ صدوق به توسط جناب حسين بن روح رضوان اللّه عليه كه از نواب اربعه حضرت امام عصر ارواحنا له الفداء بود، عريضه به حضرت بقية اللّه نوشت و استدعا نمود كه خداوند به وى فرزندى عطا فرمايد، پس حضرت در جواب مرقوم فرمودند: دعانا اللّه لك بذلك و سترزق ولدين ذكرين خيرين، لهذا غالبا شيخ صدوق فخريه مى فرمود كه من به دعاء امام عصر عليه السلام تولد يافته ام، و جناب على بن حسين پدر شيخ صدوق رئيس فقهاء و علماء قم بود، و در سنه تناثر نجوم سيصد و بيست و نه از دنيا رحلت فرمود. جمعى خدمت جناب على بن محمد السيمرى كه نايب چهارم حضرت بقية اللّه بود مشرف بودند، فرمود: رحم اللّه على بن بابويه، كسى عرض كرد: على بن بابويه زنده است، فرمود: امروز وفات يافت، بعد خبر رسيد كه در همان روز مرحوم شده بود در قم و قبر او در قم معروف است.
شيخ صدوق در اوائل سفارت جناب حسين بن روح متولد شد، و كافى است در فضيلت جناب شيخ صدوق و برادرش جناب حسين بن على بابويه، كه اين دو به دعاى حضرت حجه اللّه متولد شدند، و حضرت درباره ايشان فرمود ولدين خيرين.
شيخ صدوق سيصد كتاب تصنيف فرمودند از قبيل: كتاب من لا يحضره الفقيه كه
ص: 145
از كتب اربعه شيعه است، و كتب خصال و عيون و غير اينها، و رحلت ايشان در سنه سيصد و هشتاد و يك بوده در رى، و قبرشان در نيم فرسخى طهران نزديك حضرت عبدالعظيم است.
در روضات است، ما ملخصه كه از جمله كرامات مرحوم شيخ صدوق آن است كه: در حدود هزار و دويست و سى و هشت در مقبره مرحوم شيخ صدوق رخنه يافت شد، خواستند اصلاح كنند، رسيدند به سرداب قبر مقدس ايشان، وارد سرداب شدند ديدند جثه شريفش ميان قبر صحيح و سالم خوابيده، در حالتى كه خيلى جسيم و وسيم بود و در اظفار و ناخنهايش اثر خضاب بود، و اين خبر در طهران منتشر شد و به سمع مرحوم فتحعلى شاه رسيد، خود سلطان با جمعى از علماء و اركان دولت رفتند به جهت تحقيق و به عين قضيه را همان قسم كه شنيده بودند ديدند.
پس سلطان امر فرمود به سد آن ثلمه و رخنه و تجديد مرقد مطهر و تزيين او را با حسن تزيين، و من بعضى از اشخاصى كه برأى العين خود قضيه را ديده بودند ملاقات كردم و به همين قسم براى من نقل كردند، انتهى.
نظير اين حكايت را ايضا نقل فرموده از كتاب روضة الواعظين سيد هاشم بحرانى، كه يكى از حكّام بغداد بناء قبر مرحوم كلينى را ديد، سؤال كرد كه اين قبر كيست؟ گفتند: قبر يك نفر از علماء شيعه است، از عداوتى كه آن حاكم داشت با شيعه، امر كرد قبر مطهر را نبش كنند، چون نبش كردند ديدند بدن مطهر با كفن صحيح و سالم است، نه بدن مبارك تغيير كرده و نه كفن، يك طفل صغيرى هم پهلوى ايشان مدفون است كه گويا پسر خود ايشان باشد ايضا با بدن و كفن سالم، پس امر كرد به پوشيدن قبر شريف و بقعه هم بر روى قبر مقدس نصب كردند، انتهى.
دوم مرحوم شيخ يعقوب بن اسحق الكلينى والد ماجد ثقة الاسلام ابوجعفر محمد بن يعقوب الكلينى، و ايشان در حدود سنه سيصد از دنيا رحلت فرمود. قبر شريف
ص: 146
ايشان در كلين است، على وزن زبير و آن قريه اى است موجود در وادى كرج بين طهران و قم. و قبر مرحوم شيخ يعقوب در دست چپ است وقت رفتن اهل طهران به بلده طيبه قم. و على بن محمد رازى المعروف بعلان كلينى، كه از مشايخ حديث و ثقات اهل علم بوده، خالوى جناب ثقة الاسلام محمد بن يعقوب بود. كذا نقل عن النجاشى، و مرحوم ثقة الاسلام در كافى از ايشان روايت مى كند و كمال اعتماد به اخبار مرويه از ايشان داشته.
و اما كلين بر وزن امير از دهات و رامين است، و مدفن مرحوم شيخ يعقوب در آنجا نيست، و در قاموس كه نوشته كلين بر وزن امير مرقد شيخ يعقوب است، نسبت به اشتباه داده شده چنانچه بعضى از معتمدين تصريح به اين فرموده اند.
سوم الشيخ جمال الملة والحق والدين حسين بن على الخزاعى النيشابورى الاصل المعروف بالشيخ ابى الفتوح الرازى، المفسر بالفارسى المسمى بروض الجنان. و ايشان از اعاظم علماء تفسير بودند، و بعضى نقل فرمودند كه ايشان تفسير عربى و مفصلى هم دارند كه در بيست مجلد است. در روضات است ما حاصله كه، از تفسيرشان ظاهر مى شود كه ايشان معاصر بودند با محمود بن عمر زمخشرى، صاحب كشاف، بنابراين گويا ايشان در حدود پانصد بوده اند، و مى فرمايد تفسير فارسى ايشان در وثاقه تحرير و تقرير و دقت نظر نظير ندارد. و تفسير امام فخر رازى مقتبس از تفسير ايشان است.
در مستدرك الوسائل است كه: تفسير مجمع البيان مختصرى است از او. و قبر شريفشان در حضرت عبدالعظيم در يكى از حجرات صحن حضرت حمزة بن موسى الكاظم است. و بعضى مرقد ايشان را در اصفهان نوشته اند، و اين اشتباه است به قبر شيخ ابوالفتوح اسعد بن ابى الفضائل العجلى.
چهارم الفقيه ابوعلى محمد بن احمد بن جنيد البغدادى الملقب بالكاتب المشتهر بالاسكافى، صاحب كتاب تهذيب الشيعه لاحكام الشريعه، كه مشتمل است بر عده از
ص: 147
كتب فقهيه. و اسكاف از نواحى نهروان است، و بين نهروان و بصره واقع است. و او اول كسى است كه اساس اجتهاد را تأسيس نمود در احكام شرعيه، و جناب حسن بن ابى عقيل العمانى هم متابعت كرد ايشان را. و از اسكافى و عمانى، فقهاء تعبير مى كنند به قديمين.
در روضات از شيخ طوسى نقل كرد: قال عند ذكره انه كان جيد التصنيف: الا انه كان يرى القول بالقياس، فترك لذلك كتبه ولم يعول عليها، بعد مى فرمايد: اختلاف الفقهاء فى مبانى الاحكام لا يوجب عدم الاعتبار بقولهم، لأنهم قديما و حديثا كانوا مختلفين فى الاصول التى تبنى عليها الفروع، مثل اختلافهم فى خبر الواحد والاستصحاب فى المفاهيم و غيرها من مسائل اصول الفقه. و مى فرمايد: گويا ابن جنيد از علماء زمان غيبت صغرى بوده، و از صاحب فوائد نقل كرده و نسبت به قيل داده، كه وفات ابن جنيد در رى بوده در سنه سيصد و هشتاد و يك، سنه رحلت شيخ صدوق. انتهى، لكن محل دفنشان معين نيست.
پنجم ابومحمد عبداللّه بن جعفر بن محمد بن موسى بن جعفر بن محمد الدوربستى، در مجالس است كه او از فقهاء شيعه اماميه است، و در سال پانصد و شصت و شش به بغداد آمد و مدتى در آنجا به ذكر احاديث مشغول بود، و بعد به وطن خود مراجعت نمود، و بعد از سنه ششصد از دنيا رحلت فرمود. و نسب خود را منتهى مى كرد به جناب حذيفة بن يمان كه از اصحاب خاص حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله بود، انتهى.
قبر ايشان در دوربست است، و جناب حسن بن جعفر دوربستى برادر عبداللّه بن جعفر به فنون فضل و كمال متحلى بود، و اين اشعار از او است:
بغض الوصى علامة معروفة *** كتبت على جبهات اولاد الزنا
من لم يوال من الانام وصيه *** سيان عنداللّه صلى ام زنا
دوربست يك فرسخى طهران است، و حال آن قريه را طرشت مى نامند، بالشين
ص: 148
المعجمه. مخفى نماناد كه بيت ايشان بيت با شرافت و فضلى است، و جد اعلاى ايشان جعفر بن محمد از اجله علماء بوده و تصنيفات زيادى دارد، و معاصر بوده با مرحوم شيخ طوسى. و حالاتش را در روضات مفصلاً ذكر كرده.
ششم - ابوالحسن على بن حمزة بن عبداللّه الاسدى الكوفى المقرى النحوى المشهور بالكسائى. و ايشان را كسائى گفتند چون وقتى كه به مجلس درس حمزة بن زيات مى رفت خود را به عبا مى پيچيد، و او معلم محمد امين و عبداللّه مأمون پسران هرون الرشيد بود. از حمداللّه مستوفى نقل شده كه كسائى آمد نزد مأمون تا او را درس نحو بدهد، مأمون مشغول شرب خمر بود، پس ببرك گل مأمون اين شعر را نوشت و براى او فرستاد:
للنحو وقت و هذا الوقت للكاسى *** و ان لى رغبة فى الورد والاس
يعنى از براى تعليم نحو وقتى است و اين وقت براى شراب خوردن است و من ميل دارم به بوئيدن گل و آس. پس كسائى در پشت آن در جواب نوشت:
لوكنت تعلم ما فى النحو من حسن *** الهتك لذته من لذت الكاس
لوكنت تعلم من فى الباب قمت له *** سحبا على الوجه بل مشيا على الرأس
يعنى اگر بدانى لذتى را كه در علم نحو است، مانع مى شود تو را از لذت شرب خمر. و اگر بدانى كه كيست درِ خانه تو، صورت به زمين مى كشيدى بلكه با سر به سوى وى مى رفتى. ايشان با هارون الرشيد آمد به رى و در رى وفات كرد در سنه صد و هفتاد و نه. در همان روز فوت كسائى، محمد بن حسن شيبانى قاضى هم در رى وفات نمود، كه رشيد گفت دفنت الفقه والنحو بر سنوية، و او قريه اى است از قراء رى، و فعلاً معلوم نيست كه آن قريه كجا هست، يا اسمش را تغيير دادند يا خراب و ويران شده. بدان كه كسائى يكى از قراء سبعه است كه اجماع است بر حجيت قرائتشان و صحت روايتشان، و اتفاق اهل اين صناعت است كه از آن هفت نفر
ص: 149
اصوب رأيا و احسن استنباطا و اكثر استيناسا به جواهر كلمات الهى، جناب ابوبكر عاصم بن بهدلة الكوفى است. و او اول است شأنا و جلالة، و لذا رسم جميع مصاحف به قرائت عاصم كوفى است، و عاصم در سنه صد و بيست و هشت در كوفه از دنيا رفت - دوم از قراء سبعه كسائى است كه گفته شد.
سوم از قراء سبعه ابوعمارة حمزة بن حبيب كوفى است، و او در سنه صد و پنجاه و شش در حلوان از دنيا رفت - چهارم نافع بن عبدالرحمن المدنى است، و در مدينه از دنيا رفت در سنه صد و شصت و نه.
پنجم عبداللّه بن كثير المكى است، و او در مكه معظمه از دنيا رفت سنه صد و بيست.
ششم ريان المكنى بابى عمرو بن علاء النحوى البصرى است، و او در كوفه از دنيا رفت سنه صد و پنجاه و چهار.
هفتم عبداللّه بن عامر الشامى است، و او در شام از دنيا رفت سنه صد و هيجده، و بعضى ائمه قراءات را ده نفر شمردند و اضافه نمودند به اين هفت نفر ابوجعفر مدنى و يعقوب بصرى و خلف را.
هفتم العالم العلام جناب حاجى ملاعلى كنى مصنف توضيح المقال فى علم الرجال و غير آن. ولادتش سنه هزار و دويست و بيست بود در قريه كن كه دو فرسخى طهران است، و ايشان مدتى در نجف اشرف، خدمت صاحب جواهر تلمذ فرمودند، بعد آمدند به طهران و رياست روحانى عامه مملكت ايران با ايشان شد، و در صبح پنجشنبه بيست و هفتم ماه صفر سنه هزار و سيصد و شش از دنيا رحلت فرمود در سن هشتاد و شش تقريبا، و جنازه شان را در كمال احترام و اجلال بردند به زاويه مقدسه حضرت عبدالعظيم دفن نمودند.
نقل كردند وقتى نائب السلطنه پسر مرحوم ناصرالدين شاه وارد شد به منزل
ص: 150
حاجى كنى، مرحوم حاجى چون درد پائى داشتند، بعد از عذرخواهى نمودن پايشان را دراز كردند، به نايب السلطنه برخورد، عرض كرد: آقا من هم پايم درد مى كند، اذن بدهيد دراز كنم. فرمود: نايب السلطنه، من كه پايم را دراز كردم دستم را جمع كردم توهم دستت را جمع كن و پايت را دراز كن.
هشتم ابوالحسن جلوه ابن محمد الطباطبائى الاصفهانى الحكيم المتأله. و ايشان از احفاد آقاميرزا رفيع الدين نائينى، استاد علامه مجلسى هستند و در سنه هزار و دويست و سى و هشت در احمدآباد كجرات متولد شد، و در اصفهان تحصيل كرد، پس از تكميل در معقول به تهران انتقال فرمود و در دارالشفاء توقف نمود و مشغول به تعليم علوم حكميه شد، و در آنجا از دنيا رحلت فرمود و در جوار ابن بابويه به خاك رفت و قبرش در ميان يكى از حجرات باغ آنجا معروف است.
نهم نظام الدين ساوجى محمد بن حسين القرشى پدرش دوست شيخ بهائى بود، چون وفات كرد شيخ بهائى او را تربيت نمود، چون شيخ بهائى وفات نمود شاه عباس او را معظم داشت، و به امر شاه عباس كتاب جامع عباسى را تمام كرد. و به اين بزرگوار بعد از عزل ملاخليل قزوينى از تدريس در حضرت عبدالعظيم منصب مدرسى دادند و در همانجا رحلت فرمود و ظاهرا قبرش هم همانجا باشد.
دهم مرحوم آقاسيد صادق طباطبائى تهرانى وفاتشان روز شانزدهم ربيع الثانى سنه هزار و سيصد بود، و قبرشان ظاهرا در حضرت عبدالعظيم است.
يازدهم مرحوم آقاميرزا ابوالفضل صاحب كتاب شفاء الصدور روز هشتم صفر سنه هزار و سيصد و شانزده در طهران فوت شد و شايد مدفون در حضرت عبدالعظيم باشند.
دوازدهم در طهران فوت كرد اول عاشق حضرت سيدالشهداء عليه السلام جناب آخوند ملا آقا ابن عابدين رمضان الدربندى صاحب كتاب خزائن و كتاب اسرار الشهاده و غير
ص: 151
اين دو، اخلاصش به حدى بود كه بالاى منبر هنگام مصيبت خواندن بى اختيار عمامه اش را به زمين مى زد و لباسش را پاره مى كرد. و روز عاشوراء لباسهايش را از بدن خود مى كند و لنگ به كمر مى بست و گل به صورت و محاسن مى ماليد و خاك به سر مى ريخت، به همين هيئت ميان كوچه و بازار و بالاى منبر مى رفت و از كتب احاديث خيلى احترام مى كرد و مانند كلام اللّه مى بوسيد و بالاى سر خود مى گذاشت، و بسيار تندخو و شديد الغضب بود، كسى از آن مرحوم سؤال كرد آيا فضله امام پاك است يا نجس؟ جناب آخوند سكوت كرد. ثانيا سؤال كرد، به غضب فرمود: چه سؤالى است، فضله امام به ريش من، فضله من به ريش تو. و در سنه هزار و دويست و هشتاد و شش در طهران از دنيا رفت. جنازه اش را حمل نمودند و به كربلاى معلى دفن كردند.
مخفى نماناد كه در طهران و رى قبور خيلى اعلام از علماء و روات است، و خيلى از بزرگان هم از خاك رى بودند و در غير رى مدفونند و ما اختصارا ذكر نكرديم.
بدان كه در طهران فوت كرد حسن بن بويه ديلمى المقلب به ركن الدوله، والد عضدالدوله و مؤيد الدوله و فخرالدوله و برادر وسطى على عمادالدوله و احمد معزالدوله.و در تاريخ ابن خلكان است كه ايشان در دوازدهم محرم الحرام سنه سيصد و شصت و شش، در سن هشتاد سالگى در رى از دنيا رفتند، و مدفن ايشان معلوم نيست. و در حضرت عبدالعظيم است قبر مرحوم ناصرالدين شاه قاجار كه در سنه هزار و سيصد و سيزده از دنيا رحلت فرمود.(1)
148 - تحية الزائر، ميرزا حسين نورى و محدث قمى(ره)
و مثل امام زاده لازم التعظيم جناب عبدالعظيم، كه نسب شريفش به چهار واسطه منتهى مى شود به امام حسن مجتبى عليه السلام . و قبر شريفش در رى معلوم و مشهور است
ص: 152
و به علو مقام و جلالت شأن معروف، و از اكابر محدّثين و اعاظم علماء و زهاد و عباد و صاحب ورع و تقوى و قائل به توحيد و عدل بوده، و از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادى عليه السلام است، و نهايت توسل و انقطاع به خدمت ايشان داشته، و احاديث بسيار از ايشان روايت كرده، و او است صاحب كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام . و فقير يافتم نسخه از نهايه شيخ طوسى(ره) به خط بعضى علماء، كه تاريخ كتابت او روز سه شنبه پانزدهم ربيع الاول از سنه پانصد و هفده هجرى بود، در آخر جزء اوّل آن نوشته بود بسيارى از فضايل و علو مقام و رتبه علم و زهد و نسب جناب عبدالعظيم را. از آن جمله در وصف علم او نوشته بود كه روايت كرد ابوتراب رويانى، گفت: شنيدم از ابوحماد رازى، كه مى گفت: وارد شدم بر حضرت امام على نقى عليه السلام در سرّمن رأى، پس سؤال كردم از آن حضرت پاره جمله اى از مسائل حلال و حرام، پس جواب داد مسائل مرا تا آن كه زمانى كه خواستم بيرون آيم به وداع آن حضرت رفتم، همين كه وداع كردم، آن حضرت را فرمودند: اى حماد وقتى كه مشكل شد چيزى از امور دينت در ناحيه خود، پس سؤال كن آنها را از عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى و سلام مرا به او برسان، الخ.
و محقق داماد در رواشح گفته كه: احاديث بسيار در فضيلت و زيارت عبدالعظيم روايت شده و وارد شده، هركه زيارت كند قبر او را بهشت بر او واجب شود. و شيخ شهيد ثانى(ره) در حواشى خلاصه، همين روايت را از بعض نسابين نقل فرموده.
و ابن بابويه و ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت امام على نقى عليه السلام رفت، حضرت از او پرسيد كه كجا بودى؟ عرض كرد: به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم، فرمود: اگر زيارت مى كردى قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السلام كرده باشد.
و شيخ نجاشى در رجال به سند معتبر از احمدبن محمد بن خالد برقى روايت
ص: 153
كرده، كه جناب عبدالعظيم از خليفه گريخت و به شهر رى آمد در خانه مردى از شيعيان در سكة الموالى، و در آنجا عبادت خدا مى كرد و پيوسته روزها روزه مى داشت و شب ها به نماز مى ايستاد، و پنهان مى آمد و زيارت مى كرد قبرى را كه در مقابل قبر او است، و راه كمى در بين است و مى گفت اين قبر مردى از فرزندان امام موسى عليه السلام است، و پيوسته در آنجا مى بود و يك و دو از شيعه خبر مى شدند از احوال او تا آن كه اكثر مردم رى او را شناختند، پس شخصى از شيعه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله را در خواب ديد، كه آن حضرت فرمود: مردى از فرزندان مرا از سكة الموالى برخواهند داشت و مدفون خواهند كرد نزد درخت سيب در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب، و اشاره فرمود به همان مكان كه در آن جا مدفون است، پس آن شخص رفت كه آن درخت و مكان را از صاحب باغ بخرد، صاحب باغ گفت: از براى چه مى خرى اين درخت و جاى آن را؟ آن شخص خواب خود را نقل كرد، صاحب باغ گفت: كه من نيز چنين خواب ديده ام و موضع اين درخت را با جميع باغ وقف كرده ام بر آن سيد و ساير شيعيان كه در آن جا مرده هاى خود را دفن كنند، پس عبدالعظيم بيمار شد و به رحمت ايزدى واصل گشت، چون او را برهنه كردند كه غسل دهند در جيبش رقعه يافتند كه در آنجا نسب شريف خود را نوشته بود كه: منم ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام .
مؤلف گويد در زاويه كه طرف شمالى صحن جناب عبدالعظيم است، مزار ديگرى است صاحب بقعه و قبه رفيعه، و پيوسته محل زيارت مردم است و معروف است به امام زاده طاهر، و از براى او زيارتى تأليف كرده اند كه بعض فقراتش مشعر است به آن كه اين امام زاده در سابق معلوم نبوده و تازه ظاهر شده.
و اما الفاظى كه امام زادگان به آن زيارت كرده مى شوند، پس چنان است كه سيد اجلّ على بن طاوس رضى الله عنه در مصباح الزائر ذكر نموده، فرموده: وقتى كه قصد كردى زيارت كنى يكى از اولاد ائمه را مثل قاسم فرزند حضرت كاظم عليه السلام يا عباس فرزند
ص: 154
اميرالمؤمنين يا على بن الحسين عليه السلام كه مقتول به طف است، و هركدام كه جارى مجرى ايشان هستند در حكم پس بايست نزد قبر ايشان و بگو:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا السَّيِّدُ الزَّكِىُّ الطّاهِرُ الْوَلِىُّ وَ الدّاعِىَ الْخفِىُّ اَشْهَدُ اَنَّكَ قُلْتَ حَقّا وَ نَطَقْتَ حَقّا وَ صِدْقا وَ دَعَوْتَ اِلى مَوْلاىَ وَ مَوْلاكَ عَلانِيَةً و سراً فازَ مُصْعِدُكَ مُتبِعُكَ وَ نَجا مُصَدِّقُكَ وَ خابَ وَ خَسِرَ مُكَذِّبُكَ وَ المُتَخَلِّفُ عَنْكَ اشْهِدُ لى بِهذِهِ الشَّهادَةِ عندك لِأَكُونَ مِنَ الْفائِزينَ بِمَعْرِفَتِكَ وَ طاعَتِكَ وَ تَصْديقِكَ وَ اتَّباعِكَ وَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَيِّدى وَ ابْنَ سَيِّدى اَنْتَ بابِ اللّهِ الْمُؤتى مِنْهُ وَ الْمَأخُوذ عَنْهُ اَتَيْتُكَ زائِرا وَ حاجاتى لَكَ مُسْتَوْدِعا وَ ها اَنَا اَسْتَوْدِعُكَ دينى و أَمانَتى وَ خَواتيمَ عَمَلى وَ جَوامِعِ اَمَلى اِلى مُنْتَهى اَجَلى وَ السَّلامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
مؤلف گويد كه قاسم بن كاظم عليه السلام كه سيد بن طاوس ذكر نموده همان سيّد جليل القدر كه مذكور شد، و اين عبارت سيّد نيز دلالت تامّ دارد بر بزرگى شأن آن جناب. و نيز سيّد رضى الله عنه فرموده: زيارت ديگر است كه زيارت كرده مى شوند اولاد ائمه عليهم السلام به آن و آن چنان است كه مى گويى:
اَلسَّلامُ عَلى جَدِّكَ الْمُصْطَفى اَلسَّلامُ عَلى اَبيكَ الْمُرْتَضى الرِّضا اَلسَّلامُ عَلَى السَّيِّدَيْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ السَّلامُ عَلى خَديجَةَ اُمِّ سَيِّدَةِ نِساءِ العالَمينَ السَّلامُ عَلى فاطِمَةَ أمّ الأئِمَّة الطاهِرينَ اَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْفاخِرَةِ و بُحُورِ العُلُوم الزاخِرَةِ شُفَعائى في الآخِرَةِ وَ اَوْلِيائى عِنْدَ عَوْدِ الرُّوحِ اِلَى الْعِظامِ النّاخِرَةِ اَئِمَّةِ الْخَلْقِ وَ وُلاةِ الْحَقِّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ ايُّهَا الشَّخْصُ الشَّريفُ الطّاهِرُ الْكَريمُ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ مُصْطَفاهُ وَ اَنَّ عَلِيّا وَلِيُّهُ وَ مُجْتَباهُ وَ اَنَّ الاِْمامَةَ فى وُلْدِهِ اِلى يَوْمِ الدِّينِ نَعْلَمُ ذلِكَ عِلْمَ الْيَقينِ وَ نَحْنُ لِذلِكَ مُعْتَقِدُونَ وَ فى نَصْرِهِمْ مُجْتَهِدُونَ.(1)
ص: 155
149 - هدية الزائرين، محدث قمى (1359ق)
امام زاده لازم التعظيم جناب شاهزاده عبدالعظيم، كه نسب شريفش به چهار واسطه به سبط جليل حضرت خيرالورى امام حسن مجتبى عليه السلام منتهى مى شود، و قبر شريفش در رى معلوم و مشهور و ملاذ و معاذ عامه مخلوق است، و علوّ مقام و جلالت شأن آن حضرت اظهر من الشمس است، چه آن جناب به علاوه آن كه از دودمان حضرت خاتم النبييّن صلى الله عليه و آله است، از اكابر محدّثين و اعاظم علما و زهّاد و عبّاد و صاحب ورع و تقوى است، و از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادى عليهماالسلام است، و نهايت توسّل و انقطاع به خدمت ايشان داشته و احاديث بسيار از ايشان روايت كرده. و او است صاحب كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام . و او است كه دين خود را بر امام زمانش حضرت هادى عليه السلام عرض كرد، و حضرت تصديق او نمود و فرمود: يا اباالقاسم هذا و اللّه دين اللّه الّذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبّتك اللّه بالقول الثابت فى الحيوة الدّنيا و الآخرة.
و بالجمله فضايل و مناقب آن جناب بسيار است، و شيخ نجاشى در رجال حكايت آمدن او به رى و مدفون شدن او را در آنجا نقل فرموده و قضيه مشهور است.
و علامه مجلسى در تحفه نيز ذكر فرموده، و لكن فقير يافتم نسخه اى از نهايه شيخ طوسى رحمه اللهبه خط شيخ ابى المحاسن ابراهيم بن الحسين بن بابويه، كه به زياده از هشتصد سال قبل نوشته شده بود. در آخر جزء اوّل آن نوشته بود، بسيارى از فضايل و علوّ مقام و رتبه و علم و زهد و ورع و نسب جناب عبدالعظيم را، از آن جمله در وصف علم او نوشته بود كه: روايت كرده ابوتراب رويانى كه گفت: شنيدم از ابوحمّاد رازى، كه مى گفت: وارد شدم بر حضرت امام على نقى عليه السلام در سرّمن رأى، پس سؤال كردم از آن حضرت جمله اى از مسائل حلال و حرام، خود پس جواب فرمود مسائل مرا تا آن كه زمانى كه خواستم بيرون آيم به وداع آن حضرت رفتم، همين كه آن
ص: 156
حضرت را وداع كردم فرمود به من: اى حمّاد، وقتى كه مشكل شد چيزى از امور دينت در ناحيه خود، يعنى در بلد رى، پس سؤال كن آنها را از عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى و سلام مرا به او برسان، الخ.
و محقّق داماد در كتاب رواشح گفته: كه احاديث بسيار در فضيلت و زيارت عبدالعظيم روايت شده و وارد شده، كه هر كه زيارت كند قبر او را بهشت بر او واجب شود. و شيخ شهيد ثانى رحمه الله در حواشى خلاصه همين روايت را از بعض نسّابين نقل فرموده.
و ابن بابويه و ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده اند كه: مردى از اهل رى به خدمت حضرت امام على نقى عليه السلام رفت، حضرت از او پرسيد كه كجا بودى؟ عرض كرد كه: به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم، فرمود كه: اگر زيارت مى كردى قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است، هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السلام كرده باشد.
فقير گويد كه علما از براى آن بزرگوار زيارتى نقل نكردند، مگر آن كه فخر المحقّقين آقا جمال الدين در مزار خود فرموده كه: زيارت آن حضرت به اين نحو مناسب است:
اَلسَّلامُ عَلى ادَمَ صِفْوَةِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى نُوحٍ نَبِىِّ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى اِبْراهيمَ خَليلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى مُوسى كَليمِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا رَسوُلَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا خَيْرَ خَلْقِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا صَفِىَّ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللّهِ خاتَمِ النَّبِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِيِّ بْنَ اَبيطالِبِ وَصِىَّ رَسُولِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ سَيِّدَةِ نِساءَ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكُما يا سِبْطَىِ الرَّحْمَةِ وَ سَيِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنِ الْحُسَيْنَ سَيِّدَ الْعابِدينَ وَ قُرَّةَ عَيْنِ النّاظِرينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ باقِرَ الْعِلْمِ بَعدَ النَّبِىِّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ الْبارِّ الاْمينِ
ص: 157
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الطّاهِرَ الطُّهْرَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا المُرْتَضى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدِ بْنَ عَلِىٍّ التَّقِىِّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّقِىّ النّاصِحَ الاَْمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ اَلسَّلامُ عَلَى الوَصِىِّ مِنْ بَعْدِهِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى نُورِكَ وَ سِراجِكَ وَ وَلِىِّ وَلِيِّكَ وَ وَصِىِّ وَصِيِّكَ وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا السَّيِّدُ الزَّكِىُّ و الطّاهِرُ الصَّفِىُّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ السّادَةِ الْأَطهارِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ المُصْطَفَيْنَ الْأخيارِ اَلسَّلامُ عَلى رَسُولِ اللّهِ وَ عَلى ذُرِّيَةِ رَسُولِ اللّهِ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ اَلسَّلامُ عَلَى الْعَبْدِ الصّالِحِ المُطيعُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِاَميرِالمُؤمِنينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَاالقاسِمِ ابْنَ السِّبْطِ المُنتَجَبِ المُجْتَبى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ بِزِيارَتِهِ ثَوابُ زِيارَةِ سَيِّدِالشُّهَداءِ يُرْتَجى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَرَّفَ اللّهُ بَيْنَنا و بَْينَكُم فِى الجَنَّةِ وَ حَشَرَنَا فى زُمْرَتِكُم وَ اَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ و سَقانا بِكَأسِ جَدِّكُمْ مِنْ يَدِ عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيكُم اَسْئَلُ اللّهَ اَنْ يُرِيَنا فيكُمُ السُّرُورَ وَ الْفَرَجَ وَ اَنْ يَجْمَعَنا وَ اِيّاكُمْ فى زُمْرَةِ جَدِّكُمْ مُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ و الِهِ وَ اَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ اِنَّهُ وَلَىٌّ قَديرٌ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ بِحُبِّكُمْ و الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَ التَّسْليمِ اِلَى اللّهِ راضِيا بِهِ غَيْرَ مُنْكِرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ وَ على يَقينِ ما اَتى بِهِ مُحَمَّدٌ نَطْلُبُ بِذلِكَ وَجْهَكَ يا سَيِّدى اَللّهُمَّ وَ رِضاكَ و الدّارَ الاْخِرَةَ يا سَيِّدى وَ ابْنَ سَيِّدى اِشْفَعْ لى فِى الجَنَّةِ فَاِنَّ لَكَ عِنْدَ اللّهِ شَأنا مِنَ الشَّأن اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ اَنْ تَخْتِمَ لى بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنّى ما اَنَا فيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنا و تَقَبَّلْهُ بِرَحْمَتِكَ و عافِيَتِكَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ اَجْمَعينَ وَ سَلَّمَ تَسْليما يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
پس سيّد مذكور فرموده كه: در بعضى اخبار مذكور است كه امام زاده عبدالعظيم در اوقات توقّف در رى از منزل پنهان بيرون مى آمد و قبرى كه در مقابل قبر او است و راه در ميان است زيارت مى كرد و مى فرمود كه: اين قبر مردى از اولاد موسى بن جعفر عليه السلام است، و الحال قبرى در آن جا است كه به امام زاده حمزه فرزند حضرت امام
ص: 158
موسى عليه السلام منسوب است، و ظاهر آن است كه همان قبرى باشد كه امام زاده عبدالعظيم زيارت آن مى نموده، انشاء اللّه او را نيز زيارت بايد نمود و همين زيارت را مى توان خواند و فقره اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَاالقاسِمِ و فقره بعد از آن را نبايد خواند. انتهى.
مخفى نماند كه در صحن امام زاده حمزه قبر شيخ جليل سعيد، قدوة المفسّرين جمال الدّين ابوالفتوح حسين بن على خزاعى صاحب تفسير معروف است، و بر روى قبر آن جناب اسم و نسب او به خط قديم نوشته شده، و فرمايش قاضى نوراللّه در مجالس كه قبرش در اصفهان است بعيد است. بايد آن جناب را زيارت نمود. و هم چنين از زيارت جناب شيخ صدوق، رئيس المحدثين كه معروف به ابن بابويه در نزديكى بلد شاهزاده عبدالعظيم است غفلت نبايد نمود.
بدانكه سيد جليل و عالم نبيل سيد عبداللطيف بن ابوطالب الموسوى الشوشترى كه از دودمان جليله است، سيد نعمت اللّه جزايرى رحمه الله است. در كتاب تحفة العالم كه از مؤلّفات او است، در تاريخ شوشتر و ذكر حال مرحوم سيّد نعمت اللّه و اولاد و احفاد و اقارب او و غيره است، در فصل فرستادن خليفه ثانى لشكر اسلام را به جهت تسخير ملك عجم و تسلّط ايشان بر شوشتر و محاربه ايشان با هرمزان گفته كه: در محاربه شوشتر محمّد بن جعفرالطيّار نيز زخمهاى منكر برداشته، در مراجعت به دزفول داعى حق را لبيك اجابت گفته، در آنجا در خارج شهر مدفون شد، رضى اللّه عنه. و الحال بارگاه آن شهيد مجاهد در دزفول مطاف انام و زيارتگاه خاصّ و عام است. عمارتى عالى و باغچه با فضايى دارد كه در آن شهر نزهتگاهى از آن بهتر نيست، و اكثر مردم در فصل بهار به سير و تفرّج به آن بقعه شريفه روند، و خالى از كيفيّتى نيست. و امّا ارباب سير مدفن محمد بن جعفر را در شوشتر نوشته اند، و محتمل است كه چون شوشتر اعظم بلاد خوزستان و دزفول از توابع آن است، به اين سبب مورّخين شوشتر نوشته باشند. و هم در آن كتاب مسطور است كه از جمله بقاع مشهوره، بقعۀ
ص: 159
امام زاده عبداللّه است كه در قبلى شهر يعنى شهر شوشتر واقع است. و نسب آن جناب به سه واسطه به سيّد الساجدين عليه السلام مى پيوندد، بدين وجه عبداللّه بن الحسن الدكّة بن الحسين الاصغر بن زين العابدين عليه السلام ، روزهاى پنجشنبه و جمعه عموما و روز بيست و يكم ماه رمضان خصوصا كه روز وفات اميرالمؤمنين عليه السلام است، مردم به زيارت آن حضرت روند و ازدحامى عظيم شود. و گفته كه بانى عمارت امام زاده عبداللّه، المستنصر باللّه خليفه عبّاسى است. و سادات كرام مرعشى شوشتر كه در نسب برادرزادگان آن جناب اند بر عمارت آن افزودند، و توليت آن بقعه مباركه الى الآن با آن
سلسله عليّه است. و گويند پسر آن حضرت است كه در شوشتر مدفون است. انتهى.
و قاضى نوراللّه شوشترى نيز در مجالس المؤمنين، احوال اين امام زاده را ذكر فرموده مجملاً و گفته كه: او از اكابر ذريّه سيّد المرسلين، و در فضل و طهارت مشابه جدّ خود امام زين العابدين عليه السلام بود، لهذا در دست اعادى دين شهيد گرديده.
مؤلف گويد كه چون بناى ما بر اختصار است، لهذا در مقام ذكر امام زادگان به همين قدر قناعت مى كنيم، چه آن كه استقصاء آنها منافى با قصد ما است.
و امّا در باب زيارت آنها، پس مخفى نماند كه كلام خاصّى كه از معصومين عليهم السلام نقل شده باشد به جهت زيارت آنها به نظر نرسيده، مگر بعضى از زيارات متعلّقه به شهداء كربلا كه در كتاب هاى مزار مذكور و بعضى از آنها منقول و بيشتر عباراتش مشتمل بر فضايل مختصّه به ايشان است. و مثل زيارت متعلّقه به حضرت معصومه قم كه ظاهرش آن است كه منقول از معصوم عليه السلام است، پس اگر كسى همان زيارت را در زيارت ساير امام زادگان بخواند به اين طريق كه بعضى فقرات كه اختصاص به آن حضرت دارد بيندازد و فقره چند كه مناسب بوده باشد اضافه نمايد، فضيلت زيارت به عمل مى آيد، چنان چه سيد اجل آقا جمال الدين فرموده و خود در باب زيارت حضرت عبدالعظيم عليه السلام چنين نموده، چنان كه دانستى و ... .(1)
ص: 160
150 - تحفة الاحباب فى نوادر آثار الاصحاب، شيخ عباس قمى (1359ق)
(336) عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيدبن الحسن بن على بن ابيطالب
مكنى به ابوالقاسم است و قبر شريفش در رى معروف و مشهور است، و بعلو مقام و جلالت شأن معروف و از أكابر محدثين و اعاظم علماء و زهاد و عباد و صاحب كتاب خطب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده، و از اصحاب جواد و حضرت هادى عليهماالسلام است. و بس است در فضيلت او كه هركه زيارت او كند بهشت بر او واجب شود، و مثل آن باشد كه زيارت كرده باشد امام حسين عليه السلام را. و من به برخى از جلالت او در كتاب مزار اشاره كردم. و جناب عبدالعظيم را پسرى بوده بنام محمّد، او نيز مردى بزرگ قدر و به زهادت و كثرت عبادت معروف بوده.(1) (2)
151 - منتهى الآمال، شيخ عباس قمى (1359ق)
[شرح حال حضرت عبدالعظيم حسنى]
عبدالعظيم مُكَنّى به ابوالقاسم است، و قبر شريفش در رى معروف و مشهور است، و به عُلّو مقام و جلالت شأن معروف و از اكابر محدّثين و اعاظم عُلما و زُهّاد و عُبّاد بوده و از اصحاب حضرت جواد و هادى عليهماالسلام است. و محقّق داماد در «رواشح» فرموده كه: احاديث بسيار در فضيلت و زيارت حضرت عبدالعظيم روايت شده و وارد شده كه: هركه زيارت كند قبر او را بهشت بر او واجب مى شود(3)ابن بابويه و ابن قولويه روايت كرده اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت على نقى عليه السلام رفت، حضرت از او پرسيد كه كجا بودى؟ عرض كرد كه به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم، فرمود كه اگر زيارت مى كردى قبر عبدالعظيم را كه نزد شما
ص: 161
است هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السلام كرده باشد(1)بالجمله؛احاديث در فضيلت او بسياراست و حقير در «تحيّة الزّائر» و «هديّة الزّائرين» به برخى از آن اشاره كردم و صاحب بن عبّاد رساله مختصره در احوال آن حضرت نوشته و شيخ مرحوم محدّث متبحّر نورى - نَوَّرَاللّهُ مَرْقَدَه - آن رساله را در خاتمه «مستدرك» نقل فرموده، و من حاصل آن را در «مفاتيح» ذكر كردم. و جناب عبدالعظيم را پسرى بود به نام محمّد، او نيز مردى بزرگ قدر و به زهادت و كثرت عبادت معروف بود(2).
مكشوف باد كه احقر در ايّام مجاورت ارض اقدس غرىّ و اوان استفاده از شيخ جليل علاّمة عصره و فريد دهره جناب آقاميرزا فتح اللّه مشهور به شريعت اصفهانى - دام ظله العالى - از جناب ايشان شنيدم كه فرمودند: يكى از علماى نسّابه كتابى تأليف نموده موسوم به «منتقله» و در آن كتاب شرح داده احوال هر يك از سادات را كه از جايى به جايى منتقل شدند. از جمله نوشته كه: محمّد بن عبدالعظيم منتقل شد به جانب سامره و در اراضى بلد و دُجَيل وفات يافت، و چون درست عبارت كلام ايشان را مستحضر نيستم به حاصل آن پرداختم. و بالجمله؛ جناب ايشان از نقل اين قضيّه در «منتقله» استظهار فرمودند كه اين قبر معروف به امامزاده سيّد محمّد كه در نزديكى «بلد» يك منزلى سامره واقع است، و به جلالت شأن و بروز كرامات معروف است، همان قبر محمّد بن عبدالعظيم حسنى باشد. لكن مشهور آن است كه آن قبر محمّد بن على الهادى عليه السلام است كه به جلالت شأن ممتاز است، و اوست كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام به جهت مرگ او گريبان چاك زد، و همين بود معتقد شيخ مرحوم علاّمه نورى - طابَ ثَراه - و عامّه علما بلكه علماء عصر سابق چنان كه حَمَوى در «معجم
ص: 162
البلدان» در «بلد» گفته: وَ قال عبدالكريم بن طاوس: بها قبر ابى جعفر محمّد بن على الهادى عليه السلام باتّفاق(1)سوم: از پسران حسن بن زيد بن الحسن عليه السلام ، ابوطاهر زيد است، و زيد را سه فرزند است: 1 - طاهر، مادرش اسماء دختر ابراهيم مخزوميّه است، و او را دو فرزند است به نام محمّد و على، و محمّد را سه دختر بود: خديجه و نفيسه و حسناء و اولاد ذكور نداشت، و مادر اين سه دختر از اهل صنعاء بوده و ايشان در صنعاء ساكن شدند. 2 - على بن زيد، 3 - امّ عبداللّه.
چهارم: از اولاد حسن بن زيد بن الحسن عليه السلام ، اسحاق است و اسحاق معروف بود به كوكبى، و او را سه پسر بوده: حسن و حسين و هارون، و هارون را پسرى بود جعفر نام، و جعفر را پسرى بود محمّد نام داشت، و او را در شهر آمل مازندران رافع بن ليث شهيد كرد، و قبرش گويند زيارتگاه است.
پنجم: از اولاد حسن بن زيد بن الحسن عليه السلام ، ابراهيم است، ابراهيم زنى از سادات حسينى گرفت و از وى پسرى آورد مسمّى به نام خود ابراهيم و پسرى ديگر آورد مسمّى به على، و از امة الحميد كه امّ ولدى بود و نسبش به عمر منتهى... .(2)
همسر حضرت عبدالعظيم عليه السلام
... سوم حمزه، چهارم حسن و بعضى حسن نامى را از اولاد قاسم شمار نكرده اند بلكه از براى او سه پسر قائل شده اند، و امّا دو دختر او يكى خديجه است و آن زوجه ابن عم خود جناب عبدالعظيم حسنى مدفون به رى است و ديگر عبيده زوجه پسر عم خود طاهر بن زيد بن حسن بن زيد بن حسن است.(3)
ص: 163
ذِكر عبداللّه بن حسن بن علىّ اصغر بن الإمام زين العابدين عليه السلام و بعض اعقاب او كه از جمله «ابيض» است كه در رى مدفون است:
صاحب «عمدة الطالب» گفته كه عبداللّه الشّهيد بن افطس در واقعه فَخّ حضور داشت و دو شمشير حمايل كرده و كوششى به سزا نموده، و بعضى گفته اند كه حسين صاحب فَخّ او را وصىّ خود قرار داده و گفت كه: اگر من كشته گشتم اين امر بعد از من براى تو است(1)فقير گويد: كه من در احوال بنى الحسن در مجلّد اوّل در قصّه فخّ نقل كردم كه در ابتداء خروج صاحب فخ كه علوّيين اجتماع كردند، چون وقت نماز صبح مؤذّن بالاى مناره رفت كه اذان گويد، عبداللّه افطس با شمشير كشيده بالاى مناره رفت و مؤذّن را گفت در اذان حَىَّ عَلى خَير العَمَل بگويد، مؤذّن از ترس شمشير حَىَّ عَلى خَيْر الْعَمَل گفت، عبدالعزيز عمرى كه نايب الأياله مدينه معظّمه بود، از شنيدن «حَيَّعَله» اِحساس شرّ كرد و دهشت زده فرياد برداشت كه استر مرا در خانه حاضر كنيد و مرا به دو حبّه آب طعام دهيد، اين بگفت و فرار كرد و از ترس ضرطه مى داد تا خود را از ترس علوّيين نجات داد.
و بالجمله: عبداللّه همان است، هارون الرّشيد او را بگرفت و نزد جعفر بن يحيى حبس كرد، عبداللّه از زحمت زندان سينه اش تنگى گرفت، رقعه اى به سوى رشيد نوشت و در آن نوشته دشنام هاى زشت براى او نوشت. رشيد به آن رقعه اعتنايى نكرد و فرمان داد تا بر وى وسعت گشايش دهند، و گفته بود روزى به حضور جعفر كه: خدايا كفايت كن امر او را بر دست دوستى از دوستان من و دوستان خودت. جعفر پس از شنيدن اين سخن امر كرد در شب نوروزى او را بكشتند و سرش را از تن برگرفتند، پس آن سر را در جمله هداياى نوروزى به نزد رشيد فرستاد، چون سرپوش
ص: 164
از روى سر برگرفتند و نظر رشيد بر آن سر افتاد و آن شقاوت را از جعفر نگران شد، اين امر بر وى عظيم و گران آمد، جعفر گفت هرچه بينديشيدم هيچ چيزى را براى هديه پيشگاه تو در اين جشن نوروز و روز دلفروز بهتر از اين نيافتم كه سر دشمن تو و دشمن پدران تو را به حضور تو بفرستم، و اين بود تا وقتى كه هارون الرشيد اراده كشتن جعفر كرد. جعفر با مسرور كبير گفت كه اميرالمؤمنين به كدام جرم خون مرا روا شمرده؟ گفت: به كشتن پسر عمّش عبداللّه بن حسن بن على بدون اذن او.
عمرى نسّابه گفته كه قبر عبداللّه در بغداد در سوق الطّعام است و مشهدى [= مزارى ]دارد(1). و اعقاب او در مدائن جماعت بسيارند، و او را عقب از دو فرزند است: عبّاس و محمّد امير جليل شهيد كه معتصم خليفه او را به زهر كشته، اما عبّاس بن عبداللّه شهيد عقبش قليل است، و در «تاريخ قم» است كه پسرش عبداللّه بن عبّاس با على بن محمّد علوى صاحب زَنْج در بصره بوده، چون على بن محمّد را بكشتند عبداللّه و برادرش حسن بن عبّاس گريختند و به قم آمدند و در قم متوطّن شدند. و از عبداللّه بن عبّاس در قم ابوالفضل العبّاس و ابوعبداللّه الحسين مُلقّب به «ابيض» و سه دختر به وجود آمدند، و از عبّاس، ابوعلى احمد متولّد شد و ابوعبداللّه الأبيض به رى رفت و اعقاب او در رى اند. انتهى.
ابونصر بخارى گفته كه حسين بن عبداللّه بن عبّاس ابيض در سنه سيصد و نوزده در رى وفات كرد و قبرش ظاهر است و در قُرب مزار حضرت عبدالعظيم عليه السلام ، و زيارت كرده مى شود، و عقبش منقرض شد و نسل محمّد بن عبداللّه به جاى ماند(2).
مؤلف گويد: كه از نسل محمّد بن عبداللّه است ابومحمد يحيى بن محمّد بن احمد بن محمّد بن عبداللّه بن الحسن بن علىّ بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليهم السلام
ص: 165
كه از عباداللّه الصّالحين و از فقها و علما و متكلّمين است. ساكن نيشابور بوده و كتبى تصنيف كرده در امامت و فرائض و غيره، و شيخ نجاشى و علاّمه و ديگران در كتب خود او را ذكر كرده اند(1)
و بالجمله؛ معلوم گشت كه اولاد و اعقاب حمزة القمّى نقباء و اشراف مى باشند، و نيز از جمله ايشان است ابوالحسن على الزّكى نقيب رى، و او پسر ابوالفضل محمد شريف است كه اينك به او اشاره مى رود:
ذِكْر امامزاده جليل سلطان محمّد شريف كه قبرش در قم است
بدان كه اين بزرگوار سيّدى است جليل القدر و رفيع المنزلة و فاضل مُكَنّى به ابوالفضل، ابن سيّد جليل ابوالقاسم على نقيب قم، ابن ابى جعفر محمّد بن حمزة القمّى ابن احمد بن محمّد بن اسماعيل بن محمّد بن عبداللّه الباهر بن امام زين العابدين عليه السلام و اين سيّد شريف در قم بقعه و مزارى دارد معروف در محلّه سلطان محمّد شريف كه به نام او مشهور گشته كه پدر و دو جدّش على و محمّد و حمزة نيز در قبرستان بابلان كه حضرت معصومه عليهاالسلام در آن مدفون است به خاك رفته اند.
و اين سيّد جليل را اعقاب است كه جمله اى از ايشان نقباء و ملوك رى بودند، از آن جمله سيّد اجلّ عزّالدّين ابوالقاسم يحيى بن شرف الدين ابوالفضل محمّد بن ابوالقاسم على بن عزّ الإسلام و المسلمين محمّد بن السيّد الأجلّ نقيب النّقباء اَعْلَم
اَزْهَد ابوالحسن المطهّر ابن ذى الحَسَبَيْن على الزّكىّ ابن السلطان محمّد شريف مذكور است كه نقيب رى و قم و جاى ديگر بود. و او را خوارزم شاه به قتل رسانيد و اولاد او به جانب بغداد منتقل شدند، و اين سيّد شريف بسيار جليل الشّأن و بزرگ
ص: 166
مرتبه بوده. و كافى است در اين باب آن كه عالم جليل و محدّث نبيل و فقيه نبيه و ثقه ثبت معتمد حافظ صدوق شيخ منتجب الدين كه شيخ اصحاب و يگانه عصر خود بوده و وفاتش در سنه پانصد و هشتاد و پنج واقع شده، «كتاب فهرست» خود را با «كتاب الاربعين عن الاربعين من الأربعين فى فضائل امير المؤمنين عليه السلام » به جهت آن جناب تصنيف كرده و در «فهرست» در باب ياء فرموده: سيّد اجلّ مرتضى عزّالدين يحيى بن محمّد بن على بن المطهّر ابوالقاسم نقيب طالبييّن است و در عراق عالم فاضل كبير است، رحاى تشيّع براى او دور مى زند مَتَّعَ اللّهُ المُسْلِمينَ وَ الإسلامَ بِطولِ بَقائِهِ روايت مى كند احاديث را از ولد سعيدش شرف الدين محمّد و از مشايخش قَدَّسَ اللّهُ اَرواحَهُمْ؛(1) و در اوّل «فهرست»، مدح بسيار از آن جناب نموده از جمله... .(2)
و امّا عبداللّه و عبيداللّه پسران حضرت امام موسى عليه السلام ، پس هر دو صاحب اَعقاب مى باشند و چنان كه از بعضى كتب انساب نقل شده جماعتى از اولادهاى او در رى بودند كه از جمله مجدالدّولة و الدين ذو الطّرفين ابوالفتح محمّد بن حسين بن محمّد بن علىّ بن قاسم بن عبداللّه بن الإمام موسى الكاظم عليه السلام بوده كه خواهرش ستى سكينه بنت حسين بن محمّد مادر سيّد اجلّ مرتضى ذو الفخرين ابوالحسن المطهّر ابن ابى القاسم علىّ بن ابى الفضل محمّد است كه شيخ منتجب الدين در وصف او فرموده از بزرگان سادات عراق و صدور اشراف است و منتهى شده منصب نقابت و رياست در زمان او به سوى او، و عَلَم و نشانه بوده در فنون از علم، از براى او است خُطَب و رسائلى قرائت كرده بر شيخ ابوجعفر طوسى در سفر حج، روايت نموده از
ص: 167
براى ما از او سيّد نجيب ابومحمّد حسن موسوى،(1) انتهى(2)و از بعضى كتب انساب نقل است كه در حقّ او گفته كه سيّد مطهّر يگانه دنيا بوده در فضل و بزرگوارى و كرامت نفس، كثير المحاسن و حسن الأخلاق بوده و سفره اش پيوسته پهن و مبذول بوده و متكلّم و اهل نظر و مترسّل و شاعر بوده و نقابت طالبيّين در رى با او بوده و پدرش ابوالحسن علىّ الزّكى نقيب رى پسر سلطان محمّد شريف ... .(3)
و از جمله ايشان است سيّد شريف نسّابه امام زاده قاضى صابر كه در «وَنك» كه يكى از قُراء طهران است، مدفون است و نسب شريفش چنان چه در «روح و ريحان» است چنين است: ابوالقاسم على بن محمّد بن نصر بن مهدى بن محمّد بن على بن عبداللّه بن عيسى بن على بن حسين الأصغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام . و نقل كرده از «نهاية الأعقاب» كه تولّد اين امام زاده در همان قريه بوده و در علم نسب كمال امتياز داشته و در زمان هاى گذشته هر بلدى را نسّابه اى بوده و نسّابه رى او بوده و نسّابين به خدمتش مى رسيدند و از او استفاده مى نمودند.
و از مجدالدّين كه يكى از نسّابين رى بوده نقل كرده كه گفته:
وَقَدْ رَأَيتُهُ بِالرَّى وَ حَضَرْتُ مَجْلِسَهُ وَ كانَ يَدْخُلُ عَلَىَّ وَ يَجْرى بَيْنَنا مُذاكَرَةٌ فى عِلْمِ الاَْنسابِ فى شُهُورِ سَنَةِ سِتَّ وَ عِشْرينَ وَ خَمْسَمأَةِ.(4)
ص: 168
و از جملۀ ايشان است محمّد السّليق و علىّ المرعش پسران عبيداللّه بن محمّد بن حسن بن حسين الأصغر، امّا اين كلمه مأخوذ است از قوله تعالى: «سَلَقُوكُمْ بِاَلْسِنَةٍ حِدادٍ».(1)و (2)
هفتم - در اخبار آن حضرت است از مَلاحِم
فِى «البِحارِ» عَن «مَجالِسِ المُفيد» مُسنَدا عن سُدَيرِ الصَّيرَفى قالَ: كُنتُ عِنْدَ ابى عَبداللّه عليه السلام وَ عِنْدَهُ جَماعةٌ مِن اَهْلِ الكُوفَةِ فَاَقْبَلَ عَلَيْهِم وَ قالَ لَهُم حَجُّوا قَبلَ اَنْ لا تَحُجُّوا؛
يعنى در «بحار» از «مجالس» شيخ مفيد رحمه الله با سند از سُدير صيرفى منقول است كه گفت: بودم نزد حضرت صادق عليه السلام و نزد آن جناب بود جماعتى از اهل كوفه پس رو كرد به ايشان و فرمود: حج برويد پيش از آن كه حج نتوانيد برويد، قَبْلَ اَنْ يَمْنَعَ الْبَرجانِيَّةُ؛ علاّمه مجلسى در بيان اين كلمه فرموده: يعنى حجّ كنيد پيش از آن كه بيابان مخوف شود و ممكن نشود سير كردن در آن و گويا «البرجانيه» كه آخرش ياء با دو نقطه است غلط دانسته اند و صحيحش را با باء يك نقطه دانسته اند و آن را دو كلمه دانسته «اَلْبَرّ» يعنى بيابان و «جانبه» و لكن از بعضى از اهل تحقيق نقل شده كه «بِرْجانيه» مُعَرَّب بريطانيه است كه بريطانيا باشد، يعنى حجّ كنيد پيش از آن كه دولت بريطانيا مردم را منع كند. بعد از آن، حضرت فرمود: حج كنيد پيش از آن كه خراب شود مسجدى در عراق مابين درخت خرما و نهرها، حجّ كنيد پيش از آن كه بريده شود درخت سدرى در زوراء كه واقع است بر ريشه هاى نخله اى كه حضرت مريم چيده
ص: 169
است از آن رُطب تازه. پس وقتى كه اينها واقع شد از حج كردن ممنوع مى شويد و ميوه ها كم مى شود و خشكسالى در شهرها پديد آيد و مبتلا مى شويد به گرانى نرخ ها و ستم كردن سلطان، و فاش شود در ميان شما ظلم و ستم يا بلا و وَبا و گرسنگى و رو آورد به شما فتنه ها از جميع آفاق، پس واى بر شما! اى اهل عراق! هنگامى كه بيايد به سوى شما رايت ها و علَم ها از خراسان و واى بر اهل رى از ترك و واى بر اهل عراق از اهل رى و واى بر ايشان از ثط! سدير گفت: گفتم اى مولاى من «ثط» كيست؟ فرمود: قومى هستند كه گوش هاى ايشان مانند گوش هاى موش است از كوچكى، لباس ايشان آهن است، كلام ايشان مانند كلام شياطين است، كوچك حدقه هستند، اَمْرَد و بى مو هستند. پناه ببريد به خدا از شرّ ايشان، ايشانند كه گشوده مى شود بر دستشان دين و مى باشند سبب امر ما، به اين معنى كه ايشان مقدّمه ظهور مى باشند.(1) (2)
152 - مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى (1359ق)
دويّم امام زاده لازم التّعظيم جناب شاهزاده عبدالعظيم كه نسب شريفش به چهار واسطه به سبط جليل حضرت خير الورى امام حسن مجتبى عليه السلام منتهى مى شود بدين طريق: عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن عليّ بن ابى طالب عليهم السلام ، و قبر شريفش در رى معلوم و مشهور و ملاذ و معاذ عامه مخلوق است و علوّ مقام و جلالت شأن آن حضرت اظهر من الشّمس است، چه آن جناب به علاوه آن كه از دودمان حضرت خاتم النّبيّين صلى الله عليه و آله است از اكابر محدّثين و اعاظم علماء و زهّاد و عبّاد و صاحب ورع و تقوى است و از اصحاب حضرت جواد و حضرت هادى عليهما السلام است و نهايت توسّل و انقطاع به خدمت ايشان داشته و أحاديث بسيار از
ص: 170
ايشان روايت كرده و اوست صاحب كتاب «خطب أميرالمؤمنين عليه السلام » و كتاب «يوم و ليله» و اوست كه دين خود را بر امام زمانش حضرت هادى عليه السلام عرض كرد و حضرت تصديق او نمود و فرمود:
يا أبَاالقاسِم، هذا وَ اللّهِ دينُ اللّهَ الَّذي ارْتَضاهُ لِعِبادِهِ. فَاَثْبِتْ عَلَيهِ، ثَبَّتَكَ اللّهُ بِالْقَولِ الثّابِتِ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ. اى اباالقاسم، اين به خدا قسم دين خدا است كه براى بندگانش پسنديده، پس بر آن ثابت باش. خدا تو را ثابت بدارد به گفتار ثابت در دنيا و آخرت.
و صاحب بن عبّاد رساله مختصر در احوال آن جناب نوشته كه شيخ ما مرحوم ثقه الاسلام نورى در خاتمه مستدرك آن را نقل فرموده و در آنجا و در رجال شيخ نجاشى است كه حضرت عبدالعظيم از سلطان زمان خويش ترسيد و گريخت و در شهرها گردش مى كرد به عنوان آن كه قاصد و پيك است تا به رى آمد و مخفى شد در ساربانان. و به روايت نجاشى در سردابى در خانه مردى از شيعيان در سكّة الموالى و در آنجا عبادت خدا مى كرد و روزها رُوزه مى داشت و شب ها به نماز مى ايستاد و پنهان بيرون مى آمد و زيارت مى كرد قبرى را كه در مقابل قبر اوست و راه در ميان است و مى گفت اين قبر مردى از فرزندان حضرت امام موسى عليه السلام است و پيوسته در آنجا مى بود و يك و دو از شيعه خبر مى شدند از احوال او تا آن كه اكثر مردم رى او را شناختند، پس شخصى از شيعه حضرت رسالت پناه را در خواب ديد كه فرمود مردى از فرزندان مرا از سكّة الموالى برخواهند داشت و مدفون خواهند كرد نزد درخت سيب در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب و اشاره فرمود به همان مكان كه در آنجا مدفون شد، پس آن شخص رفت كه آن درخت و مكان را از صاحب باغ بخرد، صاحب باغ گفت كه از براى چه مى خرى اين درخت و جاى آن را؟ آن شخص خواب خود را نقل كرد. صاحب باغ گفت من نيز چنين خواب ديده ام و موضع اين درخت را با جميع باغ
ص: 171
وقف كرده ام بر آن سيّد و ساير شيعيان كه در آنجا مرده هاى خود را دفن كنند. پس عبدالعظيم بيمار شد و به رحمت ايزدى واصل گشت چون او را برهنه كردند كه غسل بدهند در جيبش رقعه اى يافتند كه در آنجا نسب شريف خود را نوشته بود كه: منم ابوالقاسم عبدالعظيم پسر عبداللّه پسر على پسر حسن پسر زيد پسر امام حسن پسر على بن ابى طالب عليهم السلام . و نيز صاحب بن عبّاد در وصف علم عبدالعظيم گفته كه روايت كرده ابوتراب رويانى كه گفت: شنيدم از ابوحمّاد رازى كه مى گفت: وارد شدم بر حضرت امام على نقى عليه السلام در سرّ من رأى، پس سؤال كردم از آن حضرت جمله از مسائل حلال و حرام خود، و جواب فرمود مسائل مرا پس زمانى كه وداع كردم با آن حضرت براى بيرون آمدن از آنجا حضرت با من فرمود: اى حمّاد، هرگاه مشكل شد بر تو چيزى از امور دينت در ناحيه خود يعنى در بَلَد رى، پس سؤال كن آن را از عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى و سلام مرا به او برسان.
و محقّق داماد در كتاب رواشح گفته كه احاديث بسيار در فضيلت زيارت عبدالعظيم روايت شده و وارد شده، كه هر كه زيارت كند قبر او را بهشت بر او واجب شود.
و شيخ شهيد ثانى(ره) در حواشى خلاصه همين روايت را از بعض نسّابين نقل فرموده.
و ابن بابويه و ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده اند كه مردى از اهل رى به خدمت حضرت امام علىّ نقى عليه السلام رفت. حضرت از او پرسيد كه كجا بودى؟ عرض كرد كه به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم. فرمود كه اگر زيارت مى كردى قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السلام كرده باشد.
فقير گويد كه علماء از براى آن بزرگوار زيارتى نقل نكرده اند مگر آن كه
ص: 172
فخرالمحققين آقا جمال الدّين در مزار خود فرموده كه زيارت آن حضرت به اين نحو مناسب است:
اَلسَّلامُ عَلى ادَمَ صِفْوَةِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى نُوحٍ نَبِىِّ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى اِبْراهيمَ خَليلِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى مُوسى كَليمِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلى عيسى رُوحِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا رَسوُلَ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا خَيْرَ خَلْقِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا صَفِىَّ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْك يا مُحَمَّدِ بْنَ عَبْدِ اللّهِ خاتَمِ النَّبِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلِيِّ بْنَ اَبيطالِبِ وَصِىَّ رَسُولِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكُما يا سِبْطَىِ الرَّحْمَةِ وَ سَيِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىَّ بْنَ الْحُسَيْنِ سَيِّدَ الْعابِدينَ وَ قُرَّةَ عَيْنِ النّاظِرينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنِ عَلِىٍّ باقِرَ الْعِلْمِ بَعدَ النَّبِىِّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ الصّادِقِ الْبارَّ الاَْمينِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الطّاهِرَ الطُّهْرَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا المُرْتَضى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ التَّقِىِّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّقِىّ النّاصِحَ الاَْمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ اَلسَّلامُ عَلَى الوَصِىِّ مِنْ بَعْدِهِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى نُورِكَ وَ سِراجِكَ وَ وَلِىِّ وَلِيِّكَ وَ وَصِىِّ وَصِيِّكَ وَ حُجَّتِكَ عَلى خَلْقِكَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّهَا السَّيِّدُ الزَّكِىُّ و الطّاهِرُ الصَّفِىُّ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ السّادَةِ الْأَطهارِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ المُصْطَفَيْنَ الْأخيارِ اَلسَّلامُ عَلى رَسُولِ اللّهِ وَ عَلى ذُرِّيَةِ رَسُولِ اللّهِ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ اَلسَّلامُ عَلَى الْعَبْدِ الصّالِحِ المُطيعُ لِلّهِ رَبِّ العالَمينَ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَميرِالمُؤمِنينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَاالقاسِمِ ابْنَ السِّبْطِ المُنتَجَبِ المُجْتَبى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَنْ بِزِيارَتِهِ ثَوابُ زِيارَةِ سَيِّدِالشُّهَداءِ يُرْتَجى اَلسَّلامُ عَلَيْكَ عَرَّفَ اللّهُ بَيْنَنا و بَْينَكُم فِى الجَنَّةِ وَ حَشَرَنَا فى زُمْرَتِكُم وَ اَوْرَدَنا حَوْضَ نَبِيِّكُمْ و سَقانا بِكَأسِ جَدِّكُمْ مِنْ يَدِ عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيكُم اَسْئَلُ اللّهَ اَنْ يُرِيَنا فيكُمُ السُّرُورَ وَ الْفَرَجَ وَ اَنْ يَجْمَعَنا وَ اِيّاكُمْ فى زُمْرَةِ جَدِّكُمْ مُحَمَّدٍ صَلّى اللّهُ عَلَيْهِ و الِهِ وَ اَنْ لا يَسْلُبَنا مَعْرِفَتَكُمْ اِنَّهُ وَلَىٌّ قَديرٌ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللّهِ بِحُبِّكُمْ و الْبَرائَةِ مِنْ
ص: 173
اَعْدائِكُمْ وَ التَّسْليمِ اِلَى اللّهِ راضِيا بِهِ غَيْرَ مُنْكِرٍ وَ لا مُسْتَكْبِرٍ وَ على يَقينِ ما اَتى بِهِ مُحَمَّدٌ نَطْلُبُ بِذلِكَ وَجْهَكَ يا سَيِّدى اَللّهُمَّ وَ رِضاكَ و الدّارَ الاْخِرَةَ يا سَيِّدى وَ ابْنَ سَيِّدى اِشْفَعْ لى فِى الجَنَّةِ فَاِنَّ لَكَ عِنْدَ اللّهِ شَأنا مِنَ الشَّأن اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ اَنْ تَخْتِمَ لى بِالسَّعادَةِ فَلا تَسْلُبْ مِنّى ما اَنَا فيهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ اَللّهُمَّ اسْتَجِبْ لَنا و تَقَبَّلْهُ بِكَرَمِكَ وَ عِزَّتِكَ وَ بِرَحْمَتِكَ و عافِيَتِكَ وَ صَلَّى اللّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِهِ اَجْمَعينَ وَ سَلَّمَ تَسْليما يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.
سلام بر آدم برگزيده خدا، سلام بر نوح پيغمبر خدا، سلام بر ابراهيم خليل خدا، سلام بر موسى سخن گوى با خدا، سلام بر عيسى روح خدا، سلام بر تو اى فرستاده خدا، سلام بر تو اى بهترين خلق خدا، سلام بر تو اى برگزيده خدا، سلام بر تو اى محمّد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله خاتم پيغمبران، سلام بر تو اى اميرمؤمنان علىّ بن ابى طالب عليه السلام وصىّ و جانشين رسول خدا، سلام بر تو اى فاطمه زهراء عليهاالسلام سيّده زنان اهل عالم، سلام بر شما (حضرت حسن و حسين عليهماالسلام ) دو سبط پيغمبر رحمت و دو آقاى جوانان اهل بهشت، سلام بر تو اى علىّ بن الحسين عليه السلام سيّد عبادت كنندگان و روشنى چشم بينندگان، سلام بر تو اى محمّد بن على عليه السلام باقر (شكافنده) علم بعد از پيغمبر، سلام بر تو اى جعفر بن محمّد الصادق عليه السلام اى نيكوكار باامانت، سلام بر تو اى موسى بن جعفر عليه السلام اى پاك و پاكيزه، سلام بر تو اى علىّ بن موسى الرضا عليه السلام اى پسنديده، سلام بر تو اى محمّد بن على عليه السلام التقى، سلام بر تو اى علىّ بن محمّد النقى عليه السلام اى خيرخواه و امين خدا، سلام بر تو اى حسن بن على عليه السلام (اى امام عسكرى)، سلام بر وصىّ بعد از آن حضرت. خدايا درود فرست بر نور و چراغ فروزان خود و ولىّ ولىّ خود و وصىّ وصىّ خود و حجّت تو بر خلق تو، سلام بر تو اى آقاى صاحب نفس پاكيزه و پاك و باصفا، سلام بر تو اى فرزند بزرگان پاك، سلام بر تو اى فرزند برگزيدگان حق و نيكويان، سلام بر رسول خدا و بر ذريّه رسول خدا
ص: 174
و رحمت و بركات حق بر آنان باد، سلام بر بنده صالح مطيع خداى پروردگار عالميان و رسول او و اميرمؤمنان، سلام بر تو اى اباالقاسم (حضرت عبدالعظيم عليه السلام ) فرزند سبط برگزيده امام حسن مجتبى عليه السلام ، سلام بر تو اى كسى كه به زيارت او ثواب زيارت سيدالشهداء عليه السلام اميد مى رود، سلام بر تو، خدا ميان ما و ميان شما در بهشت (خلد) شناسايى برقرار سازد و ما را در زمره شما محشور و بر حوض (كوثر) پيغمبر شما وارد سازد و به كاسه جدّ شما از دست علىّ بن ابى طالب عليه السلام سيراب فرمايد. درودهاى خدا بر شما. از خدا درخواست مى كنم كه درباره شما سرور و فرج را به ما بنماياند و ما و شما را در زمره جدّ شما حضرت محمّد صلى الله عليه و آله جمع نمايد و معرفت شما را از ما سلب نكند زيرا او باسلطنت و اقتدار است. به دوستى شما و بيزارى از دشمنان شما به سوى خدا تقرّب مى جويم و تسليم امر خدا هستم و به آن راضى و خوشنودم بدون انكار و تكبّر و بر يقين هستم به آنچه كه آن را محمّد صلى الله عليه و آله آورد و به اين ديدار تو را مشتاقم اى سيّد و مولاى من، خدايا رضايت و خوشنودى تو و سراى آخرت را مى طلبم. اى سيّد من و فرزند سيّد من برايم در دخول بهشت شفاعت كن زيرا براى تو نزد خدا شأن و مقامى بزرگ است. خدايا از تو درخواست دارم كه كار مرا به سعادت ختم كنى و آنچه را كه من در آن هستم از من مگيرى و هيچ قوه و نيرويى نيست مگر به خداى بلندمرتبه و بزرگ. خدايا دعاى ما را مستجاب فرما و به كرم و عزّت و به رحمت و عافيت خود قبول فرما و درود فرستد خدا بر محمّد صلى الله عليه و آله و آل او جميعا و تحيّت فراوان فرستد. اى مهربان ترين مهربانان.
پس محقّق مذكور فرموده كه در بعضى اخبار مذكور است كه امام زاده عبدالعظيم در اوقات توقّف در رى از منزل پنهان بيرون مى آمد و قبرى كه در مقابل قبر اوست و راه در ميان است، زيارت مى كرد و مى فرمود كه اين قبر مردى از اولاد موسى بن جعفر عليهماالسلام است و الحال قبرى در آنجا است كه به امام زاده حمزه فرزند امام
ص: 175
موسى عليه السلام منسوب است و ظاهر آن است كه همان قبرى باشد كه امام زاده عبدالعظيم زيارت آن مى نمود، انشاء اللّه او را نيز زيارت بايد نمود و همين زيارت را مى توان خواند و فقره اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبَاالقاسِم و فقره بعد از آن را نبايد خواند. انتهى.
مخفى نماند كه در صحن امام زاده حمزه، قبر شيخ جليل سعيد قدوة المفسّرين جمال الدّين ابوالفتوح حسين بن على خزاعى(ره) صاحب تفسير معروف است، بايد آن جناب را زيارت نمود و همچنين از زيارت شيخ صدوق رئيس المحدّثين معروف به ابن بابويه كه در نزديكى بلد شاهزاده عبدالعظيم است، غفلت نبايد نمود.(1)
153 - قهرمانان اسلام، على اكبر تشيّد (معاصر)
104 - حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى
حضرت عبدالعظيم مكنى به ابوالقاسم حسنى كه نسبش بدين شرح است: عبدالعظيم بن عبداللّه بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهم السلام ، از بزرگان محدثين و اجله علماء شيعه اماميه به شمار مى رود و براى ترويج آثار شيعه اهل بيت طهارت زحمات طاقت فرسايى كشيده و به يك روايت با طرز جانفرسايى هم شهيد شده است كه بنده از بيان آن شرم دارم.
حضرت عبدالعظيم و محمد بن جعفر كه معاصر چند امام بوده اند در هدايت فرقه اماميه به امامت حضرت امام محمد تقى عليه السلام كوشش فراوان به كار برده اند چه در ميان ائمه اسلام تا آن زمان سابقه نداشت كه جوانى نه ساله امام عصر معرفى شده باشد، و بدين جهت مردم در بدو امر به امامت آن حضرت تسليم نبودند و شايد رجال بزرگ بنى فاطمه نيز قدرى مردد بودند ولى چون آنان بيشتر از مردم عادى به علايم امامت آشنا بودند (اهل البيت ادرى بما فى البيت) زودتر سر به خط فرمان لازم الاذعان
ص: 176
امامت و پيشوايى آن قدوه انام گذارده اند و با وسائل تبليغى فوق العاده عامه مردم را به حقيقت آشنا نمودند.
چنان كه محمد بن جعفر و برادرش على بن جعفر در تشريف فرمايى حضرت جواد عليه السلام به مسجد حضرت رسول صلى الله عليه و آله در كفشدارى آن حضرت بر يكديگر سبقت مى جستند و مردم در زمانى كه هنوز امر روشن نشده بود بر آنان اعتراض مى كردند كه شما مشايخ بزرگ بنى هاشم چگونه خود را در مقابل اين طفل خردسال كوچك مى نماييد؟ جواب مى دادند كه اعتراض شما بر خداوند قادر متعال است كه اين طفل را امام لازم الاطاعه قرار داده و ما و همه امت اسلام را مكلّف به متابعت او نموده است و اين اعمال به تدريج مردم را به سرچشمه هدايت سوق داد و حق در مركز خود قرار گرفت.
حضرت عبدالعظيم معاصر با چهار امام بوده كه نقل رواياتش از حضرت امام رضا عليه السلام به طور مستقيم و بلافاصله به نظر نگارنده نرسيده و اخبار زياد و مفصلى از امامين همامين امام محمد تقى و امام على النقى عليهماالسلام روايت نموده كه تماما مورد استناد و قبول علماى اماميه است و مخصوصا متابعتش از ائمه اسلام فوق العاده مستحسن و موجب تجليل و تعظيم او شده است.
سابقه امر چنين بوده كه سادات حسنى به عنوان اين كه اولاد بزرگترين فرزند حضرت اميرالمؤمنين و حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام هستند كاملاً متابعت از ائمه اسلام كه فرزندان پسرى حضرت امام حسين و دخترى حضرت امام حسن عليهماالسلام بودند در حكم تقيه نمى نمودند و هميشه داعيه خلافت و خروج بر خلفاء غاصب را داشتند و مدعى بودند كه امام كسى است كه با شمشير براى قلع و قمع ظلم قيام نمايد و او هم زيد بن على بن الحسين عليهم السلام بوده و بعد از يحيى فرزند خود، محمد نفس زكيه و ابراهيم پسران عبداللّه المحض بن حسن المثنى بن حسن بن على بن
ص: 177
ابى طالب عليهم السلام را به جانشينى خود تعيين نموده است و در اثر اين عقيده خود را صاحبان امر دانسته و هر يك از هر گوشه و كنار كشورهاى اسلامى طلوع و كر و فرى كرده و بالأخره جان شيرين خود را از دست مى دادند و به امر امام عصر كه آنان را امر به صبر و تقيه مى فرمودند توجهى نداشتند و درنتيجه رويه آنان موجب قتل و اسارت و حبس و زجر ساير سادات مى شد، زيرا بنى عباس كه كاملاً مسلط بر اوضاع و قوى شده بودند براى فرار از مخالفت احتمالى تمام فاطميين را مورد غضب خود قرار مى دادند و مختصر نتيجه اى از خروج و شهادت آنان كه به نام امر به معروف و نهى از منكر قيام كرده بودند حاصل نمى شد و هرچه به طور مخفى و علنى ائمه عصر به آنان مى فرمودند كه خود پيغمبر اسلام از تسلط اين جباران خبر داده و اولاد خود را امر به صبر و شكيبايى فرموده و تصريح نموده كه تا زمان ظهور قائم آل محمد صلى الله عليه و آله اهل بيت طهارت به خلافت ظاهرى نخواهند رسيد و رؤياى حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله را بر صعود(1) و نزول بوزينه گان به منبر خود حكايت مى كردند در آنان مؤثر واقع نمى شد.
اما حضرت عبدالعظيم با اين كه از شعبه حسنى بود ازائمه عصرخود كاملاً اطاعت مى كرد و به تقيه متمسك بود و به همين جهت از زبان آنان مورد مدح و تجليل زياد واقع شده است تا حدى كه توقف آن سيد جليل را در رى برحسب مأموريت از طرف امام حسن عسكرى عليه السلام مى دانند و باز حضرت عبدالعظيم كسى است كه دين خود را بر امام زمان خود عرضه داشته و مورد تأييد واقع شده است، چنان كه نه نفر ديگر از بزرگان محدثين و روات به نقل كتاب جنت النعيم همين عمل را چه قبل و چه بعد پيروى كرده و مفتخر به گرفتن گواهى از امام زمان خود بر صحت معتقدات خود شده اند.
ص: 178
اللهم اجعلنا منهم و من اتباعهم رحمهم اللّه تعالى.
به روايتى حضرت عبدالعظيم در شهر رى به هدايت و بيان حلال و حرام مردم اشتغال داشته و در محله سكة الشافعيه مرجعيت تام داشته است.
و به روايت ديگر آن بزرگوار مخفى زندگانى مى كرده و در شب هاى تاريك از مخفى گاه خود كه مى گويند سردابى بوده خارج مى شده و قبر امام زاده حمزه را زيارت مى كرده است. در خبر مذكور نام امام زاده حمزه ذكر نشده و مقيد به يكى از اولاد حضرت امام موسى كاظم عليه السلام است ولى در قضيه تشرف مرحوم سيد مهدى قزوينى در شهر حله كه معاصر و نزديك به دوره علامه بحرالعلوم زندگانى مى كرده در مذاكره و عرايض سيد مهدى با امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه، نام امام زاده ذكر شده و امام ترديد نفرموده اند.
بدين ترتيب كه قبر امام زاده حمزه بن قاسم كه از اولاد حضرت ابوالفضل العباس است در نواحى حله واقع شده و سيد مهدى براى تبليغ مذهب شيعه اماميه به عشاير رفته و مردم صحرانشين به او گفته اند كه قبر حمزة بن كاظم عليه السلام در اين قريه است و از سيد مهدى خواسته اند كه امام زاده را زيارت نمايد ولى سيد مى گويد كه قبر امام زاده حمزة بن كاظم در شهر رى است و من از زيارت اين قبر كه نمى دانم متعلق به كى است خوددارى دارم، و همان شب بعد از فراغ از تهجد كه انتظار طلوع صبح صادق را داشته تا نماز صبح را بخواند سيدى كه تصور شده از زارعين و ملاكين آنجاست وارد و بعد از سلام مؤاخذه مى كند كه چرا قبر امام زاده را زيارت نكردى.
سيد مهدى مى گويد براى اين كه به من گفتند اين قبر مرقد امام زاده حمزة بن كاظم است و من مى دانم كه قبر امام زاده مزبور در شهر رى است.
سيد ناشناس كه غير از امام عصر كس ديگرى نبوده مى فرمايد: اين قبر مرقد حمزة بن قاسم است كه از محدثين بنام و فرزند چهارم حضرت ابوالفضل بن اميرالمؤمنين عليه السلام است كه شما در همين سفر كتب او را همراه داريد.
سيد مهدى متوجه نشده كه به چه دليل اين سيد ملاك و زارع از محفظۀ كتب
ص: 179
او خبر مى دهد و متوجه آسمان مى شود كه وقت را تشخيص دهد كه سيد مزبور از نظر او غائب مى شود، و سيد مهدى بعد از نماز فكر مى كند كه اين سيد عوام است و بايد تحقيق بيشترى در موضوع نمايد و از طرفى فكر مى كند كه چگونه از غيب خبر داده است.
در همين اوان جمعى از عشاير به ديدن او مى آيند كه همان سيد هم همراه آنان بوده است، مرحوم سيد مهدى از او سؤال مى كند كه اطلاعات نيمه شب شما از چه مأخذ است آيا كتابى دارد و يا از كسى شنيده است؟
سيد تعجب كرده و مى گويد سيدنا من الساعه از باغ خود كه در خارج قريه است فقط براى زيارت شما آمده ام و از جريان شب اطلاعى ندارم. براى سيد مهدى قطع حاصل مى شود كه امام عصر او را به حقايق شناسايى امام زاده ها هدايت فرموده است و فورا با تمام مردم عشاير براى زيارت قبر فرزند گرامى حضرت ابوالفضل عزيمت مى نمايد.
از اين جريان مى توان استفاده كرد كه امام عصر وجود قبر امام زاده حمزه را در شهر رى با سكوت تصديق كرده است.
حضرت عبدالعظيم حسنى طبق حكايت صاحب كتاب جنة النعيم، اولين شخصى است كه دين خود را بر امام زمان خود حضرت امام على النقى عليه السلام عرض كرده و مورد تأييد و ابرام واقع شده است.
بايد توجه نمود كه در عمل آن سيد جليل دستور كافى و شافى به مسلمانان داده كه از ابراز و اظهار دين خود حيا نكرده و به ائمه اسلامى و فقهاء مذهب اماميه رجوع و به طور صريح معتقدات خود را معروض دارند تا مورد امضاء و يا اصلاح واقع گردد چه اگر فرض شود كه حضرت عبدالعظيم در دوره امامت حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام دوره شباب خود را مى گذرانيده و در دوره حضرت امام على النقى عليه السلام با معاشرت قبلى هفده ساله با حضرت امام محمد تقى عليه السلام خود مرد كامل و محدث متبحر و طرف حل و عقد اشكالات و مراجعات شيعيان آل محمد عليهم السلام بوده است، با
ص: 180
اين حال مانند يك نفر متعلم مبتدى به امام زمان خود حضرت امام على النقى عليه السلام رجوع و عرض مى كند كه اى مقتداى اسلام، دين من آن است كه خدا را يگانه و مستحق منحصر پرستش دانسته و احدى را در معبوديت شريك خدا نمى دانم و رسول خداوند محمد بن عبداللّه صلى الله عليه و آله مى باشد و گواهى دارم كه مأموريت و سفارت الهى خود را به حد كامل انجام داده و آنچه از كتب و اخبار و سنت به مسلمانان آموخته حق و حقيقت دين اسلام است و بعد از خودش براى نگهبانى دين خدا امام و خليفه برگزيده او حضرت على بن ابى طالب عليه السلام است كه او نيز فرزند ارشد خود امام حسن عليه السلام و او حضرت امام حسين عليه السلام و سپس اولاد آن حضرت نسلاً بعد نسل امام مفترض الطاعة و امروز پيشواى لازم الاتباع مسلمانان تو خواهى بود، و نيز مُقِرَّم كه معاد و سؤال ملكين در قبر و نشور و حساب معاصى و حسنات بر حق بوده و قطعا واقع خواهد شد.
بر مفكرين از مسلمين پوشيده نيست كه اين گونه مطالب بدوى است كه هر مسلمان قطعا آنها را مى داند و از طرف مرد عالم و محدث هاشمى عظيم الشأنى مانند حضرت عبدالعظيم به نام عرض دين بر امام عصر شايد تعجب آور باشد ولى تعجبى ندارد زيرا عرض و استماع آن دستور به عموم مسلمين است نه اين كه واقعا آن حضرت در قسمت دين خود ترديد داشته و مى خواسته به وسيله امام زمان خود اصلاح نمايد و اين عرض و استماع عينا مثل امر به معروف حضرات حسنين عليهماالسلام است كه بر مردى مهمان شده و ديدند كه ميزبان آنان در اعمال وضو بى اطلاع و آن را ناقص انجام مى دهد.
بدون اين كه به روى او بياورند خطاب به او مى گويند ما هر يك مدعى هستيم كه بهتر از ديگرى وضو مى سازيم و مى خواهيم شما در بين ما قضاوت كنيد، و هر يك با كمال دقت وضوى خود را در منظر آن پيرمرد جاهل انجام مى دهند.
ميزبان متوجه شده و عرض مى كند كه خدا مى داند كه رسالت خود را در كجا قرار دهد، مرا ارشاد كرديد و الا در وضوى شما فرقى مشاهده نمى شود.
ص: 181
نسب حضرت عبدالعظيم به اين طريق است: عبدالعظيم بن عبداللّه بن على الشديد بن حسن الامير بن زيد بن حسن السبط بن على بن ابى طالب اميرالمؤمنين عليهماالسلام .
مرحوم اعتضادالسلطنه قاجار در وجيزه خود قيد كرده كه زيد پسر حضرت امام حسن عليه السلام به واسطه فرزند چهارم خود عبدالعظيم در تاريخ بزرگ شد چنان كه عدنان پدر هيجدهم حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به واسطه آن حضرت در تواريخ فرق مختلفه موقعيت و مقامى يافت كه نظير نداشت و حال آن كه قبل از تولد آن حضرت مردى عادى از قريش بود.
و نيز على شديد كه پيشانى او از كثرت سجده پينه بسته و به همين جهت ذوالثفناتش مى گفتند و معروفيت به شديد به واسطه شدت تمسك او به دين بوده است و هم چنين معروفيت حسن الامير هم به سبب قبول عامليت منصور دوانقى در مدينه بوده است كه بعد از قتل سادات حسنى در واقعه باخمرى در زندان منصور و يا با حال انزواء دار فانى را وداع گفته است و عبداللّه پدرش نيز معروف به قافه بوده زيرا از مادرى كنيز بعد از فوت على پدرش به دنيا آمده و بعضى از معاندين سخنان نامتناسب درباره او مى گفتند بدين جهت جدش حسن او را نزد قيافه شناسان فرستاد و اقوال علماء قيافه شناس كه در بين عرب متبع بود متفقا بر شباهت تام عبداللّه به على مشهور گرديد بدين جهت او را قافه ناميدند.
حضرت عبدالعظيم در سال 200 هجرى در مدينه طيبه قدم به عرصه وجود گذارده و در بين اولاد و احفاد ائمه اسلام افضل و اعلم از تمام آنان كه با او معاصر بودند معرفى گرديد و شيخ بزرگوار صدوق و ساير دانشمندان و بزرگان شيعه اماميه مانند صاحب بن عباد و سيد شريف صاحب عمدة الطالب و سيد مرتضى و شيخ حر عاملى و ميرداماد در كتب تأليفه خود او را توصيف و تجليل كرده اند و دعبل خزاعى درقصيده ميميه خود كه شهرت جهانى دارد خطاب به حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام
ص: 182
اشاره به سادات شهداء(1) در ايران هم كرده است كه فرد كامل آن همين حضرت و حضرت معصومه در قم و امام زاده احمد در شيراز است، و عده ديگر از بزرگان كه روش عرض دين بر امام را براى دستور به ما معمول داشته اند، خالد بن جرير بجلى و حسن بن زياد و نصر بن حريث و اعين و عمران و زرارة پسران اعين و اباجارود و اسماعيل بن جابر جعفى و صفوان بوده اند.
جهت مسافرت به ايران گويند خلفاء عباسى كه دائما ائمه اسلامى را در زندان ها مقيد و يا در پايتخت خود تحت نظر نگاه مى داشتند و يا شهيد مى نمودند از معاشرين مشهور و باشخصيت آنان نيز خائف بوده و در موقع فرصت به حبس و تبعيد و قتل آنان مى كوشيدند و به همين جهت معتز عباسى ملعون در مقام تعقيب حضرت عبدالعظيم حسنى برآمد و آن حضرت خائفا يترقب در سال 250 هجرى از بلاد عرب به ايران آمده و هويت خود را اظهار نمى فرمود تا در شهر رى نزول اجلال كرده و متوقف گرديد. احتمال داده اند كه قاصد زيارت قبر پسر عم خود حضرت امام رضا عليه السلام بوده كه بعيد به نظر نمى رسد و يا وكيل حضرت امام على النقى بوده و براى تبليغ مذهب شيعه و رسانيدن پيام آن حضرت به شيعيان و وكلاء و نواب آن حضرت بدين مرز و بوم قدم گذارده كه به عقيده نگارنده مانعى ندارد كه مجموع اين امور موردنظر آن حضرت بوده باشد.
نسبت به احاديث و اخبار منقوله از آن حضرت چون از حوصله اين ذريعه كه فهرست وار نوشته شده خارج است و نگارنده نيز صلاحيت تشخيص صحيح از سقيم اخبار را ندارد عذر خواسته و اساسا وارد نمى شوم.
ولى نسبت به رحلت و يا شهادت آن حضرت در سال 252 هجرى حكايت شده
ص: 183
كه به موت خدايى رحلت نموده است و قول ديگر كه از طرف صاحب مجمع البحرين و طريحى نجفى و شيخ محمد كوفى و بعضى ديگر نقل و جگر شيعه آل على را تا روز قيامت مى سوزاند آن است كه فرقه حنفى و شافعى رى همدست شده و با كثرت عده خود بر شيعه شهر رى حمله نمود و عده اى را مقتول و مجروح نموده و من جمله آن حضرت را زنده زنده دفن نمودند و محمد رازى كه زندگانى آن حضرت را با استفاده از حضرت آيت اللّه مرعشى نوشته تقريبا اين قول را ضعيف دانسته است و طريق سوم آن است كه آن حضرت را با زهر شهيد كرده اند كه با نقل كتاب اخير، غير از ابن معيه ديگرى اين قول را نقل ننموده است. ولى او با رويه دائمى مخالفين اهل بيت مانند خلفاء غاصبه عباسى اين قول را نزديكتر به واقع تشخيص داده و گفته است كه دور نيست كه امراء عباسى به تبعيت از خلفاء مرتكب اين امر فجيع شده باشند.
به هرحال به طور قطع نمى توان آن حضرت را شهيد دانست و قطعا فوت در غربت و حال تقيه كمتر از شهادت نيست. و در اين باب احاديثى رسيده كه فضل چنين مرگى را مى رساند كه از سياق بحث ما خارج است، و آنچه معروف است يك روز جمعى از دوستان براى زيارت آن حضرت رفتند و مشاهده كردند كه مقابل قبله خوابيده و از دنيا رفته و ورقه اى به خط شريف خودش در لباس او يافتند كه نام و نسب خود را معرفى فرموده بود: انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام . و شايد تا آن روز مردم رى عموما او را نشناخته بوده و فقط خواص شيعه با آن حضرت سر و سرّى داشتند، و در همين روز يكى از شيعيان در خواب ديده بود كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به او فرموده كه يكى از فرزندان او را فردا در باغ عبدالجبار رازى در پاى درخت سيب دفن مى كنند، او فوراً نزد صاحب باغ رفته و طالب خريد آن محل گرديد. صاحب باغ جواب داد كه من
ص: 184
خودم اين خواب را كه تو ديده اى ديده ام و باغ را بر آن حضرت و مواليان اهل بيت وقف كردم.
عقيدۀ نگارنده - به طورى كه در تواريخ مشاهده مى شود با كمتر از فسق و فجورى كه در اين سرزمين شيوع دارد مكرر در مكرر عذاب نازل شده و حتى در قرون اخيره زلزله و صواعق و طوفان بعضى نقاط را زير و زبر كرده است و در طهران امروزى كه معاصى ما حد نصاب و فوق آن را درهم شكسته تا به حال اين بلده در امان باقى مانده است، لذا به طور قطع نگارنده عقيده دارد كه طهران امروزى در پناه اين سيد جليل و امام زاده واجب التعظيم از مصاعب مترتبه بر اعمال مردم مصون و محفوظ مانده و الى الابد خواهند ماند. و اللّه اعلم بحقايق الامور.(1)
154 - يادداشتهاى قزوينى، محمد قزوينى (معاصر)
عبدالعظيم [شاهزاده]:
مقبره او در عهد سلطنت حسام الدوله شاه اردشير بن علاءالدوله حسن بن رستم ابن علاءالدوله على بن حسام الدوله شهريار اولين ملوك اين طبقه از ملوك طبقه دوم آل باوند مازندران (سنه 567- 601 يا 602) مزار بوده است و پادشاه مزبور هر ساله دويست دينار براى مزار او به رى مى فرستاد (ترجمه ابن اسفنديار 70).
روايات از او، اصول كافى 96b, 65a, 64b, 60a, 57b, 56b, 31b, 31a, 30a, 28a,f 21a: Ar. 717، (بلاواسطه از امام محمدتقى نقل مى كند). معاصر امام محمدتقى بوده است و از او بلاواسطه روايت مى كند و نسبت او اين طور است: عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسين بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب (كمال الدين Ar, 1231, 105b).(2)
ص: 185
مزار او در جنب رى قديمى است و در حدود 550 به نحو قدر متيقن موجود بوده است، چه شيخ عبدالجليل رازى كه در سنه مذكور در حيات بوده است (رجوع به وريقه عبدالجليل) در كتاب نقض (يعنى بعض مثالب النواصب فى نقض بعض فضائح الروافض) به نقل صاحب مجالس المؤمنين ازو در عنوان رى گويد (ص a23): «و از مشاهد متبركه رى مشهد سيدعبدالعظيم حسنى و مشهد سيدابوعبداللّه ابيض و مشهد سيد حمزه موسوى است كه شرف و نسب و جزالت فضل و كمال عفت ايشان ظاهر است».(1)
جنة النعيم فى احوال عبدالعظيم(2)
معروف به كتاب روح و ريحان زيرا كه كتاب به بيست و چهار «روح و ريحان» (به جاى باب يا فصل) مرتب است. تأليف مرحوم حاجى ملاباقر واعظ بن ملامحمد اسمعيل بن عبدالعظيم بن محمدباقر المازندرانى الكجورى اصلاً و الطهرانى مولدا و مسكنا (ص 2). تولد مؤلف در 9 صفر سنه هزار و دويست و پنجاه و پنج بوده است در طهران ص 520، و وفات او در بيست و يكم ربيع الاول سنه هزار و سيصد و سيزده هجرى قمرى در مشهد مقدس،(3) و تاريخ اتمام تأليف كتاب سنه 1295 است
ص: 186
(ص 547).(1) طبع طهران، 1296 - 1298.(2)
[صاحب كتاب روح و ريحان] مطابق تحقيق از آقاى حاجى شيخ محمد سلطان المحققين اخوى آن مرحوم طلوع فجر روز جمعه بيست [و] يكم ربيع المولد و هزار و سيصد و سيزده هجرى، (نقل از خط آقاى حاجى نصراللّه اخوى در جواب سؤال من وارده در 14 رجب 1349) در مشهد مقدس (رجوع به تاريخ بيدارى ايرانيان ص 161 - 162 از جزو 28).(3)
155 - تاريخچه وقف در اسلام، دكتر على اكبر شهابى (معاصر)
3 - آستانه شاه عبدالعظيم عليه السلام (4)
بنابر نوشته يعقوبى در كتاب «البلدان 2» شهر رى در سال 23 هجرى در زمان خلافت عمر بن الخطاب به دست قرظة بن كعب انصارى به تصرف مسلمين درآمد و شورش بزرگ آن شهر در سال 25 هجرى به دست سعد وقاص فرو نشست. در ادوار تاريخ اسلام شهر رى كه در گذشته از شهرهاى بزرگ عالم به شمار مى رفت، آبادانى خود را دوباره از سر گرفت و تدريجا بر اعتبار و عمران آن افزوده گشت.
ص: 187
المقدسى مى نويسد كه عمر بن سعد به طمع حكومت رى در زمان يزيد اموى به كربلا به مقابله با امام سوم حضرت امام حسين عليه السلام رفت و اين دو بيت را از او مى داند:
أأتركُ مُلك الرّيّ و الرّيّ رَغبَةً *** أم ارجعُ مذموما بقتل حُسَيْن
و فيقتله النار ليس دونَها *** حجابٌ و ملكُ الرّيّ قُرّةُ عَيْن
اسماعيل بن احمد سامانى در 17 رجب سال 289 هجرى رى را بگرفت و خليفه عباسى آن زمان المكتفى به ناچار حكومت اسماعيل را در آن سامان شناخته و براى او عهد و لواء فرستاد.(1) از اين تاريخ به بعد رى دوباره به دست سلاطين مستقل ايران درآمد و پادشاهان آل زيار و آل بويه و بعد از آن سلجوقيان مدت ها بر آن سرزمين حكومت كردند.
بنابر آنچه از نوشتجات تذكره نويسان اسلامى برمى آيد حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در حدود سنه 250 هجرى برحسب امر مبارك امام على النقى الهادى عليه السلام براى ترويج و تبليغ احكام دين مبين اسلام و پيشوايى جماعت شيعيان از عراق مأمور رى گرديد. صاحب كتاب «منتقلة الطالبيين» مى نويسد: «ذكر من ورد الرى من اولاد على بن الحسن بن زيد بن الحسن بالرى، ابوالقاسم عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد من ناقله طبرستان ...».
از جمله پانزده نفر اولاد حضرت امام حسن مجتبى، زيد بن الحسن است كه اسن از همه بوده و در حدود نود سال عمر كرده و معروف به شريف بنى هاشم بود و بنابر مشهور ستى نفيسه كه از بانوان مشهوره و اعاظم هاشميات بوده و بقعه و بارگاه او در مصر مزار عامه و خاصه است، دختر زيد بن الحسن بوده است.
پسر زيد، حسن الامير جد دوم حضرت عبدالعظيم عليه السلام است كه در حدود سنه 168 در حوالى مدينه وفات كرده و هشتاد و پنج سال عمر كرده است و زمان خلافت
ص: 188
منصور و مهدى و هادى عباسى را درك نموده است.
حسن الامير اولاد متعدد داشته كه از آن جمله است على معروف به شديد كه ظاهرا در زمان حيات پدر فوت كرده و دو پسر براى او ذكر كرده اند: يكى عبدالعظيم كه بلاعقب بوده و عموى حضرت عبدالعظيم مدفون در رى به شمار مى رود و ديگرى عبداللّه قافه.
عبداللّه بن على شديد پدر حضرت عبدالعظيم عليه السلام مى باشد. وقتى پدرش فوت شد او هنوز متولد نشده بود و بعد از تولد تحت كفالت جدش حسن الامير به عرصه رسيد.
عبدالعظيم بن عبداللّه قافه مكنى به «ابوالقاسم» است و درك خدمت سه امام يعنى امام محمد تقى (الجواد) و امام على النقى (الهادى) و امام حسن العسكرى را فرموده.
حضرت عبدالعظيم گذشته از قرابتى كه با حضرت جواد و حضرت هادى داشت، دائما اوقات خود را صرف خدمت آنان و استفاده علم و معرفت از محضر آن دو بزرگوار مى كرد، در مسافرت هايى كه به بغداد و سامره مى نمودند ملتزم خدمت و محرم اسرار ايشان بوده تا آنجا كه در زمان خلافت المعتز باللّه عباسى بنابر امر حضرت على النقى الهادى خانواده خود را در مدينه گذارده و به شهر رى مهاجرت فرمود تا در آنجا به تعليم مسائل دين و ارشاد و تبليغ مسلمين اشتغال ورزد.
مؤلف كتاب «جنة النعيم» مى نويسد با تجسس در تواريخ، تاريخ فوت آن حضرت را به دست نياوردم ولى چون از اخبار به دست مى آيد كه در زمان المعتز باللّه عباسى مهاجرت فرموده و شهادت حضرت امام على النقى (الهادى) 254 و فوت المعتز باللّه در سال 255 و توقف آن بزرگوار در رى زياد طولانى نبوده، لذا مى توان نتيجه گرفت كه وفات حضرت عبدالعظيم عليه السلام در حدود سنه 254 و 255 هجرى واقع شده است.
ص: 189
مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى رادستانى قمى وزير سلطان بركيارق بن ملكشاه بن الب ارسلان سلجوقى بوده و اولين كسى است كه به امر سلطان بقعه اى بر فراز قبر حضرت عبدالعظيم حسنى در رى بنا كرده است.
قاضى نوراللّه شوشترى در حالات مجدالملك مى نويسد(1): «و از آثار مجدالملك قبه حسن بن على عليه السلام است در بقيع كه على زين العابدين و محمد باقر و جعفر صادق و عباس بن عبدالمطلب عليهم السلام در آنجا آسوده اند و چهار طاق عثمان بن مظعون كه اهل سنت چنان مى پندارند كه مقام عثمان بن عفان است او بنا كرده و مشهد امام موسى كاظم و امام محمد تقى در مقابر قريش در بغداد هم او فرموده است و مشهد سيد عبدالعظيم حسنى در شهر رى و غير آن از مشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى عليهم السلام از آثار اوست.»
به نظر صاحب «جنة النعيم» بنيان گنبد حضرت عبدالعظيم از مجدالملك رادستانى است ولى بنيان رواق و ايوان را شاه طهماسب فرزند شماه اسماعيل صفوى در سال 944 هجرى گذارده است و ضريح نقره از فتحعليشاه قاجار و آيينه كارى و نقاشى ايوان جنوبى از آثار حسنه و ابنيه خيريه ميرزا آقاخان نورى صدر اعظم ايران ملقب به (اعتماد الدوله) مى باشد.
از تاريخ ساختمان بقعه و بنيان گنبد به بعد تدريجا به همّت اشخاص خيّر مسلمان آثار ديگرى در آستانه بنا شده و مهمترين آنها كه تاكنون بجا مانده، آثار ذيل است كه تاريخچه آستانه را روشن مى سازد:
ص: 190
1 - صندوق عتيق:
اين صندوق يكى از باارزش ترين و نفيس ترين آثار تاريخى و صنعتى ايران است. چوب آن از عود و فوفل و گردو است و كتيبه هايى به خط نسخ و ثلث به طور برجسته در آن بكار رفته كه همگى مربوط به سال ساختمان آن يعنى 725 هجرى است.
بر روى حاشيه چهار طرف سطح فوقانى زيارت نامه اى به خط ثلث به اين شرح مرقوم گرديده است: «السلام عليك يا نبى اللّه، السلام عليك يا ولى اللّه، السلام عليك يا خليفة رسول اللّه، السلام عليك يافلذة كبد رسول اللّه، السلام عليك با حجّة اللّه على خير خلقه، السلام عليك يا امام المتقين، السلام عليك يا امام المسلمين، السلام عليك ايها الغايب الحاضر، السلام عليك ايها الشاب المعمر - ادركنى و خذ بيد ولاى».
بر حاشيه باريك ترى آيات 26 و 27 و 28 «سوره آل عمران» از قرآن كريم از «قل اللهم مالك الملك.... تا و الى اللّه المصير» به خط ثلث برجسته و در قسمت آخر آن هم دو آيه ديگر نوشته شده است.
بر بدنه هاى چهار طرف صندوق روى حاشيه دو كتيبه به خط عالى نسخ كه مخصوص زمان مغول است نوشته شده و بر يكى از آنها اين عبارت خوانده مى شود:
«بسم اللّه الرحمن الرحيم - امر به ترتيب هذا التربة الشريفه و الروضة المنيفة و المشهد المقدس و المرقد المنور لسيد الاعظم الاجل المعظم جلال آل طه و يس حبل اللّه فى الارضين سراج الملة و الدين عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب عليهم الصلوة و السلام باشارة المولى الصاحب الاعظم و مفخر الحاج الحرمين دستور العهد خواجه نجم الحق و الدين محمد بن المولى الصاحب الاعظم سلطان الوزراء كهف الحرمين دستور الخافقين خواجه عز الحق و الدنيا و الدين محمد بن منصور الفومدى اعزاللّه انصاره و طاب مثوى آبائه العظام و اجداده الكرام و رزقه ايانا شفاعة اميرالمؤمنين و اولاده المعصومين الطيبين.»
ص: 191
كتيبۀ ديگر تمام شامل آيه الكرسى يعنى آيات 255 و 256 و 257 «سوره البقره» مى باشد و پس از كلمات «هم فيها خالدون» كه آخر آيه شريفه است اين عبارت مرقوم گرديده: تحريرا فى شهور سنة خمس و عشرين و سبعمائة، عمل يحيى بن محمد اصفهانى و از اين عبارات معلوم مى شود كه خواجه نجم الدين محمد كه از وزراء عهد خود به شمار مى رفته است در سال 725 هجرى مقارن پادشاهى سلطان ابوسعيد بهادر (716 - 736) پادشاه سلسله ايلخانيان مغول بانى صندوق مطهر بوده است.
اين صندوق كه فعلاً قديمى ترين اثر آستانه حضرت است مدت ها تعمير نيافته بود و به طورى كه خود نويسنده مشاهده كرده بود قسمت هاى پايين آن به كلى پوسيده و خاك شده بود تا اين كه در سال 1329 هجرى شمسى از طرف مرحوم احمد هدايتى توليت وقت آستانه به دست استاد خاتم ساز معاصر حاج محمد صنيع خاتم كه صندوق بعضى ديگر از بقاع متبركه را نيز از خاتم ساخته و يا مرمت كرده است، مرمت يافت.
2 - ضريح:
ضريح قديمى آستانه مقدسه به مرور ايام قفل هاى شبكه آن ساييده شده و بر اثر فشار دست زايرين به كلى لق گرديده بود تا اين كه در سال 1330 برحسب تصميم و دستور توليت آستانه آن هم به دست استاد هنرمند اين زمان حاج صنيع خاتم تجديد و تعويض گرديد. طبق كتيبه اى كه بر بالاى ضريح نوشته شده، بانى اولى آن فتحعلى شاه قاجار بوده و بعد از آن اولين مرتبه در عهد ناصرالدين شاه صورت تعمير يافته است.
3 - درب عتيقه آهنى و كتيبه كوفى آن:
قديمى ترين اثر موجود در آستانه دو قطعه كتيبه كوفى آهنى است كه بر روى يكى جمله «امر العبد الضعيف المذنب المرجى الى» و بر روى ديگر جملۀ «رحمة اللّه
ص: 192
تعالى، عبدالصمد بن فخر آود» نوشته شده. اين دو كتيبه متعلق به يك درب آهنى است كه ظاهرا متعلق به قرن دهم هجرى مى باشد و تاريخ آن به شرح عبارت زير كه متعلق به سر در مى باشد، 945 هجرى معاصر سلطنت شاه طهماسب صفوى است:
«خلافة معموره ما تقى الضواء و الغمام و خلع زمان اقباله ببقاء الانام و ايد ميامن جلاله على صفحات الايام فى شعبان 945 و سعى فى اتمامها القاضى مسعود الحسنى - كتبه نظام الدين ابراهيم عبدالعظيمى.»
و به طورى كه در فرمان شاه طهماسب اول متعلق به سنه 961 هجرى كه موجود است، ملاحظه مى شود نظام الدين ابراهيم از متوليان آستانه بوده، اينك عبارت فرمان:
«لاجرم در اين زمان كه مجددا خاطر خيريت مآثر به ازدياد ضبط و ربط آن سركار تعلق گرفته بود در دارالقضاء معسكر ظفر اثر ثابت شد كه توليت شعرى موقوفات قديمى آن سركار حسب الشرع الاقدس به سيادت پناهى امير خليل اللّه و امير عنايت اللّه رسيده و اكثر رقبات مزبور به سعى و اهتمام اجداد كرام سادات آستانه منوره صورت تعمير يافته و به عرض رسيد سيد خليل اللّه و سيد عنايت اللّه متوفى شده اند و نوبت توليت شرعى به خلف صدق ايشان امير نظام الدين على شاه و امير حسام الدين ابراهيم رسيده، بنابر ظهور رشد و صلاح مشاراليهما منصب عالى توليت و رتق و فتق مهمات سركار آستانه مذكور را به دستورى كه به والد هر يك متعلق بود به سيادت پناهان مشاراليهما شفقت فرموديم.»
4 - درب مسجد هلاكو:
در محل فعلى مقبره ناصرالدين شاه سابقا مسجدى وجود داشت كه آن را مسجد هلاكو مى خوانده اند و دربى در آن به كار رفته بود كه بعدها آن را برداشته و در گوشه جنوب شرقى «مسجد بالاسر» نصب نمودند و فعلاً اين درب كه منبت كارى بسيار زيبايى دارد در شمال ايوان شرقى جنب امام زاده حمزه عليه السلام منصوب است.
ص: 193
بر روى اين درب منبت دو كتيبه به خط ثلث وجود دارد كه ظاهرا در قديم الايام بر روى درب ديگرى نصب بوده.
بر روى يكى از درها اين عبارت خوانده مى شود: «بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين، سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين.» و بر روى لنگه ديگر عبارت زير: «تمت هذا الباب المشهد الامام المقدس سيد عبدالعظيم عليه السلام سنة ثمان و اربعين و ثمانمائة.» سال 848 مقارن است با سلطنت شاهرخ (807 - 850) پسر امير تيمور.
5 - درب هاى عتيقه منبت عصر صفوى:
در خزانه آستانه دو جفت درب عتيقه منبت بسيار عالى وجود دارد كه بر روى يكى از آنها كتيبه اى به خط ثلث به شرح زير مرقوم يافته:
گر نه باب الجنه است اين در چرا *** گشت تاريخش در جنت سرا
ز در درآ و شبستان ما منور كن *** دماغ مجلس روحانيان معطر كن
به طورى كه از مصرع دوم بيت اول معلوم مى گردد تاريخ آن 918 هجرى يعنى به هنگام سلطنت شاه اسماعيل اول بوده است. بر روى در ديگر اين اشعار نوشته شده:
بر در دولت سراى تو بزر بنوشته اند *** هذه جنات عدن فادخلوها خالدين
هيچ نگشايد ز درهاى دگر ور زان تست *** ربنا افتح بيننا اذ انت خير الفاتحين
اين دو درب سابقاً در رواق منصوب بوده ولى بعد از تعميرات به لحاظ نفاست و جلوگيرى از فرسودگى بيشتر فعلاً در خزانه آستانه نگاه دارى مى شود.
6 - قرآن هاى خطى:
در آستانه قرآن هاى خطى بسيار نفيسى وجود دارد كه يكى از آنها در موقع ترتيب گنجينه قرآن در موزه ايران باستان بدانجا ارسال و در فهرست راهنماى گنجينه مزبور به شماره 82 ثبت گرديده و مشخصات قرآن مذكور را چنين نوشته اند:
خط متن نسخ كتابت و سه سطر اول و وسط و آخر هر صفحه ثلث خيلى عالى
ص: 194
بدون رقم و تاريخ تحرير 940، به كاغذ سمرقندى جدول زرين دار، جلد سوخته معرق طلاپوش لولادار عالى (قرن يازدهم) شماره صفحه ها 1004، هر صفحه 11 سطر، قطع وزيرى بزرگ به اندازه 20×31 سانتيمتر.
تاريخ تحرير اين قرآن سال 940 مصادف است با يازدهمين سال سلطنت شاه طهماسب اول صفوى.
مرحوم احمد هدايتى والد نويسنده اين فصل در حدود ده سال پيش مجموعه اى از اسناد و فرامين مختلفه قديمى راجع به آستانه مباركه را جمع آورى و در دفتر آستانه مضبوط نمودند كه محتوى در حدود بيست فقره فرامين سلطنتى و وقف نامه ها مى باشد.
قديم ترين اين فرامين به امضاء شاه طهماسب اول صفوى است كه در آن صورت موقوفات آستانه در آن عصر با مشخصات كامل ذكر شده و به طور اجمال عبارتند از:
1 - مزرعه ايرين واقع در بلوك غار (رى) كه يك ربع آن را سيد شرف الدين حسين وقف نموده و توليت آن را براى خود قرار داده و سه ربع ديگر آن را كيا ابوالقاسم بن كيا جمال الدين تهرانى وقف بر آستانه كرده و توليت آن را به سيد شرف الدين مرقوم داده است.
2 - مزرعه سيد عبداللّه ابيض (كه ظاهرا محل امام زاده عبداللّه فعلى واقع در قسمت جنوبى زاويه مقدسه است كه نصف آن را مير غياث الدين محمود نور كمال وقف نموده و توليت آن را به امير سيد خليل اللّه و امير سيد عنايت اللّه داده است.
3 - مزرعه عين آباد (رى) كه پيرعلى نامى وقف كرده و توليت آن را به سيد على شاه بن سيد شرف الدين حسين داده است.
4 - مزرعه سينك و ده «واريز» از توابع شهريار.
ص: 195
5 - مزرعه مافتان بلوك غار (رى) كه نصف آن را ولد امير قباد وقف بر آستانه نموده و نصف ديگر را امير فولاد قبا بيك و هر دو نفر توليت آن را به سيد على شاه فرزند سيد شرف الدين حسين واگذار كرده اند.
6 - مزرعه استروحه از بلوك «سيور قرج» كه نواب خليفه شاه قلى (مهردار) وقف بر آستانه نموده و توليت آن را به سيد خليل اللّه و سيد عنايت اللّه داده است.
7 - يك قطعه باغچه در قريه «وسفنارد» از بلوك غار رى كه نواب حسين خان سلطان روملو وقف كرده و توليت آن را به دو سيد سابق الذكر سپرده است.
8 - چهار هرز (چاله هرز امروزى) و بالغ آباد واقعه در شميران.
9 - مزرعه «آبه غار» مشهور به «ده خير» كه ايضا سيد شرف الدين حسين وقف آستانه كرده و توليت آن را به اولاد ذكور خود سپرده است.
10 - مزرعه «بند گردان» شهريار كه فولاد قبا وقف بر آستانه نموده و توليت آن را به سيد شرف الدين واگذار كرده است.
11 - مزرعه شرقى مشهور به مزرعه «شاهى» كه ايضا سيد شرف الدين حسين وقف نموده است.
12 - مزرعه «هوسنه بهنام» كه آن نيز از موقوفات سيد مذكور است.
13 - مزرعه «مبارك آباد» معروف به «خيرآباد» بلوك غار كه طغرل نامى وقف آستانه نموده است.
14 - مزرعه «ايلمان» (اليمان امروزى) و «جلال آباد» غار رى كه غازى خان تكلو وقف نموده و توليت آن را به سيد عنايت اللّه و سيد خليل اللّه داده.
15 - مزرعه «دز» واقعه در بلوك غار رى كه خود سيد شرف الدين حسين داير نموده و وقف آستانه كرده و توليت آن را بعد از خود براى اولاد ذكور گذارده است.
البته بعد از سنه 960 هجرى كه تاريخ اين فرمان است تا امروز قراء و رقبات
ص: 196
و مستغلات ديگرى وقف آستانه گرديده است ولى از موقوفات مذكور در فوق امروز فقط پنج رقبه در دست آستانه باقى است كه عبارت مى باشند از مافتون، علائين، ده خير، هوسنه و سينك كه معمورترين آنها مزرعه علائين واقع در حومه شهر رى امروزى است و از آب چشمه على(1) معروف مشروب مى شود و بيش از سه كيلومتر تا صحن فاصله ندارد.
مطلب ديگرى كه موضوع فرمان سنه 960 شاه طهماسب صفوى است، امر توليت موقوفات آستانه مى باشد. تا آنجا كه نويسنده استنباط مى كند امر توليت چون بر وفق مقررات شرع بسته به نظر واقف است و خود او متولى وقف را تعيين مى نمايد، اساسا احتياج به صدور فرمان و تأييد ندارد ولى چون پاره اى اوقات رقبات موقوفه مورد تجاوزات واقع مى شده و هم از آن جهت كه بايستى متوليان روابط معنوى سلاطين شيعه ايران را با آستانه هاى مقدسه حفظ نمايند بر طبق وقفنامه ها درخواست صدور فرمان از سلاطين مى كرده اند و اين سيره هميشه جارى بوده است و مخصوصا اين امر در تمام دوران حكومت صفويه بسيار رايج بوده ولى بعد از انقراض صفويه و تسلط افاغنه و بعد افشاريه و ضمن انقلابات ديگر متوليان كمتر درصدد مراجعه به دربار و گرفتن فرمان بوده اند، فقط از زمان فتحعلى شاه به بعد ارتباطات آستانه هاى مقدسه با سلاطين وقت تجديد شده است.
در فرمان مرقوم شاه طهماسب هم علاوه بر تعيين و تشريح رقبات موقوفه اين عبارت درمورد تأييد متولى وقت ديده مى شود: «و چون به ثبوت مضمون صدق
ص: 197
مشحون اين مجله جليله به سبق ايادى و تصرف و تصدى سادات مشار اليهم و تلقى ايشان به وقفيت و تعيين مصارف و استفاضه معينه به عرض بعضى مجلات مسجلات قديم مؤكد و مؤيد گرديد، وقفيت و تصدى و توليت مذكوره به تنفيذ و امضاء مقرون شد.»
علاوه بر اين فرمان فرامين ديگرى درمورد موقوفات آستانه و متوليان وقت از طرف سلاطين ديگر از قبيل: شاه عباس كبير، شاه طهماسب دوم، شاه سليمان، شاه صفى، كريم خان زند، فتحعلى شاه قاجار، محمد شاه و ناصرالدين شاه و غيره صادر شده است كه ذكر آنها در اين مقاله موجب طول كلام خواهد شد.
راجع به متوليان آستانه آنچه مربوط به قبل از زمان صفويه مى باشد غير از شجره نامه موجود مدركى در دست نيست ولى اسامى متوليان از زمان شاه طهماسب به بعد هر يك به طور جداگانه در فرامين سلطنتى و وقف نامه ها و ساير اسناد و تذكره ها غالبا ذكر شده كه يكى بعد از ديگرى نسلاً بعد نسل مباشر امر توليت بوده و به طورى كه از جمع اين اسناد استنباط مى گردد بعضى از رقبات و مستغلات موقوفه را خود آنها از مايملك شخصى وقف كرده اند چنان چه درمورد سيد شرف الدين حسين در فرمان شاه طهماسب به تفصيل توضيح داده شده است.
به طور خلاصه توضيحاتى كه ضمن مطالعه به آنها برخورد شده به شرح زير مى باشد:
1 - در كتاب «انجم فروزان» در صفحه 143 در باب متوليان قم اين طور نوشته شده است:
«جد اعلاى اين دودمان جليل مير سيد حسين «خاتم المجتهدين» از اماجد و اعاظم علماى جبل عامل بوده كه در زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوى به منظور
ص: 198
زيارت حضرت ثامن الائمه به طرف ايران مسافرت نموده، پادشاه در اعزاز و اكرام وى كوشيده او را به توقف در ايران الزام و متصدى امور شرعى «اردوى شاهانه» گردانيد و در زمان سلطنت شاه طهماسب صبيه علامه ربانى محقق ثانى (شيخ على كركى) را كه در آن عصر پيشواى مسلمين و مفتى اعظم شيعه و مرجع تقليد ايران بوده است به حباله نكاح خويش درآورده و از او پنج پسر و يك دختر به دنيا مى آيند.
ارشد اولاد او ميرزا حبيب اللّه شخصى است كه از طرف شاه طهماسب صفوى به توليت اين آستانه منصوب و اين منصب خطير همچنان در احفاد ايشان باقى و از طرف پادشاهان هر عصر هم تأييد و تحكيم مى يابد.
فرزند دوم خاتم المجتهدين، مير سيد محمد پس از درگذشت پدر به قضاوت عسكر و تصدى امور شرعيه اردوى شاهانه منصوب و در اصفهان متوطن مى شود و او را سه پسر بود يكى مير سيد مرتضى كه به توليت مزار شاه نعمت اللّه در ماهان (كرمان) منصوب و اين توليت را تا به امروز در سلسله او باقى است و ديگرى ميرزا آقا كه او را پسرى نبوده ولى دخترزادگانش در شيراز متولى مزار شاه چراغ بوده اند و آخرى ميرزا نظام الدين على است كه او را چهار پسر بوده و از جمله آنها ميرزا ابراهيم شيخ الاسلام رى و متولى بقعه منوره حضرت عبدالعظيم است كه تاكنون هم توليت در سلسله آنها باقى مى باشد.
فرزند ديگر خاتم المجتهدين، مير سيد احمد است كه به توليت مزار شيخ صفى الدين در اردبيل منصوب و اعقاب ايشان هم تا به امروز متولى آن محل مى باشند.
2 - «ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللقب» در صفحه 44 رديف 708 مى نويسد: سيد حسين بن حسن بن محمد كركى عاملى معروف به مجتهد كركى (مير سيد حسين مجتهد) از متبحرين علماى اماميه عهد شاه طهماسب و شاه عباس
ص: 199
صفوى و خاله زاده ميرداماد و نوه دخترى محقق كركى است. وى بعد از وفات محقق در نزد تمامى علما و سلاطين وقت داراى اعتبار تمام بوده و چندى در اردبيل سكونت داشته سپس به امر شاه عباس اول به سمت شيخ الاسلامى به اردبيل رفته و تأليفات زير از او است:
1 - الاشراف على سيادة الاشراف. 2 - الاقتصاد فى ايضاح الاعتقاد. 3 - التبصرة فى العقايد الحقه. 4 - تذكرة المؤمنين فى تبصرة الموقنين. 5 - تفسير «احل لكم الطيبات».
6 - شرح روضه كافى. 7 - النفخات الصمديه و غير اينها. وفات او در يك هزار و يك هجرى است.
3 - اسكندربيك تركمان در كتاب «عالم آراى عباسى» صفحه 157 اين طور مى نويسد:
حسين حسينى جبل عاملى دخترزاده خاتم المجتهدين شيخ عبدالعال در زمان حضرت شاه جنت مكان مدتى در دارالانشاء اردبيل به تدريس و شيخ الاسلامى و قطع و فصل مهام شرعيه قيام داشت. بعد از آن به درگاه معلى آمده منظور نظر حضرت شاه جنت مكان گرديده صاحب نفس و فطرت عالى و طبع كامل و حافظه عظيم بوده و اساتيد شرعيه و كتاب نويسان عنوان او را سيد المحققين و سند المدققين وارث علوم الانبياء و المرسلين خاتم المجتهدين مرقوم مى ساختند.
4 - سام ميرزا فرزند بلافصل شاه اسماعيل صفوى كه ذوق شاعرى داشته در تذكره خود كه به نام «تحفه سامى» شهرت دارد و در تهران هم به طبع رسيده صفحه 41 مى نويسد: امير عنايت اللّه متولى مزار امام زاده عالى قدر سيد عبدالعظيم است كه در
شهر رى است و پيش از توليت شعر مى گفت، اين اشعار از اوست:
اى دل طلب وصال جانان نكنى *** تا محنت هجر بر خود آسان نكنى
تا پا ننهى ز ورطه عقل برون *** سرمنزل خويش كوى جانان نكنى
ص: 200
5 - در سال 1330 هجرى قمرى شش سال بعد از تأسيس مشروطيت و ابتداى تشكيلات جديد وزارت معارف و اوقاف و تصويب قانون اساسى معارف كه آن وزارت را ناظر قانونى كليه موقوفات كشور قرار مى داد، از طرف آن وزارت در باب موقوفات آستانه مثل ساير موقوفات قرار شد رسيدگى و نظارت به عمل آيد و بالنتيجه مقرر گرديد، تصدى اين كار به سه نفر از آقايان علما و مجتهدين درجه اول تهران واگذار گردد. براى اين كار مرحومان حاج امام جمعه خوئى و حاج شيخ محمد تقى گرگانى و ميرزا سيد حسن مدرس اصفهانى انتخاب شدند. اين آقايان بعد از رسيدگى هاى مفصل نظريه خود را به اين شرح نوشتند:
اسناد و وقفنامه جات علماى ربانيين رضوان اللّه عليهم و فرامين صادر از سلاطين ماضين انار اللّه براهينهم را ... ملاحظه كرده خلاصه چنين است:
«سلطان خلد مقام شاه طهماسب صفوى رفع اللّه درجته در فرمان همايون خود مورخ ذيحجه 960 هجرى مرقوم داشته اند: «لاجرم در اين زمان كه مجددا اراده ما به ازدياد ضبط و ربط آن سركار تعلق گرفته بود در دارالقضاء معسكر ظفر اثر ثابت شده كه توليت شرعى موقوفات قديمى آن سركار به سيادت پناهين امير خليل اللّه و امير عنايت اللّه رسيده و اكثر رقبات مذكوره به حسن سعى و اهتمام اجداد كرام سادات آستانه منوره صورت تعمير يافته و به عرض رسيد كه سيد خليل اللّه و سيد عنايت اللّه متوفى شده اند و نوبت توليت شرعى به خلف صدق ايشان امير نظام الدين على شاه و امير ابراهيم رسيده به دستورى كه به والد هر يك متعلق بود به سيادت پناهين مشاراليهم شفقت فرموديم ... انتهى.»
و نواب عاليه متعاليه جليله زينت بيگم طيب اللّه مضجعها صبيه مرضيه سلطان جنت مكان شاه طهماسب انار اللّه برهانه در وقف نامه خود كه مورخ به تاريخ ذيقعده الحرام سنه 997 هجرى است و توشيح و خاتم مبارك مجتهدين آن عصر
ص: 201
و خود آن سيده جليله است مرقوم داشته: «... و بعد وقف نمود نواب مستطاب خورشيد احتجاب الخ ... زينت بيگم خلد اللّه ظلال سيادتها تمامت همگى سه دانگ و ربع مشاع از مزرعه موسومه به «خوار ذيل» واقعه در بلوك غار الخ ... به مشهد منور و مرقد مطهر امام زاده واجب التعظيم و التكريم عبدالعظيم عليه السلام و شرط نمود نواب واقف حين الوقف توليت مزرعه مذكوره به عالى حضرت سيادت مرتبت امير مجدالدين بن امير ابراهيم الحسينى و بعد از او بر اولاد و امجاد او نسلاً بعد نسل و عقبا بعد عقب ... انتهى».
«سلطان خلد مقام شاه طهماسب صفوى در فرمان ديگر خود مروخ شهر ربيع الثانى 1130 مرقوم داشته اند: «چون جناب سيادت پناه ميرزا على الحسينى متولى شرعى آستانه مقدسه امام زاده واجب التعظيم امام زاده عبدالعظيم به عرض رسانيد كه به موجب مجله معتبره و مسجله به سجلات علماء اعلام كه شرح وقف نامه جات و محال موقوفات در آن قلمى شده و مكرر به امضاء سلاطين جنت مكين رسيده توليت شرعى قديمى موقوفات سركار آستانه بطنا بعد بطن مختص اولاد ذكور اجداد سيادت پناه مشاراليه است و اولاد اناث را در آن مدخليتى نيست و در اين وقت نوبت توليت شرعيه با مشاراليه است و استدعا نمود كه در باب توليت مزبوره رقم مطاع صادر گردد و حسب الفرمان قضا جريان علامى فهامى مجتهد العصر و الزمانى مير سيد محمد ملاحظه ارقام و احكام و سجلات مزبوره تصديق بر توليت شرعى مومى اليه نموده لذا توليت شرعى موقوفات قديمى سركار مزبور را به سيادت و فضيلت پناه مكرمت فرمود ...
«و سلطان جنت مكان شاه عباس صفوى در فرمان همايون مورخه شهر صفر 1133 خود مرقوم داشته است: در اين وقت كه جناب ميرزا محمد على الحسينى متولى شرعى آستانه مقدسه امام زاده عبدالعظيم به عرض رسانيد توليت قديمى
ص: 202
موقوفات سركار آستانه مزبور به آباء و اجداد امير على شاه و امير نوراللّه كه از اولاد ذكور واقفين اند متعلق بوده و اكنون به همان دستور به سيادت پناه مومى اليه مقرر فرموديم ... انتهى.»
«اشرف افغان در فرمان مورخه ذيقعده 1140 هجرى خود مرقوم داشته است در اين وقت كه سيادت پناه ميرزا محمد الحسينى متولى سركار فيض آثار امام زاده عبدالعظيم به درگاه آمده رقم امضاء توليت شرعى قديمى آستانه منوره به دستور اجداد به مشاراليه مرحمت و عنايت گرديد ... انتهى.
«امير سليمان خان قاجار طاب ثراه در وقف نامه شهر ذيقعدة الحرام 1214 خود مرقوم داشته اند كه وقف صحيح شرعى فرمودند امير سليمان خان قوانلو همگى و تمامت يك بنگاه آب از جمله چهارده بنگاه آب قنات «مقصودآباد» مشهور به «فيروزآباد» به سركار فيض آثار و توليت آن را مفوض فرمودند به عالى جناب آقا سيد ابوالحسن متولى ... انتهى.
نظر به مداليل اين اسناد شرعيه معتبره محفوفه به قرائن صدق و فرامين سلاطين جنت مكين صفويه انار اللّه براهينهم و وقف نامه جات مرقومه و مداليل فرامين و نوشته جات سايره كه ذكر آنها را در اين مقام لزومى نديد و به ملاحظه استفاضه تامه
و شياعى كه در بين اهالى و محترمين از سكنه زاويه مقدسه ثابت و محقق گرديد كه توليت كليه و جل موقوفه آستانه مقدسه حضرت عبدالعظيم از طرف واقفين به اجداد جناب مستطاب حاج ميرزا هدايت اللّه متولى فعلى و اولاد آن مرحومين نسلاً بعد نسل تفويض شده ... الخ.
1 - در دو ميلى شمال شرقى حرم حضرت عبدالعظيم مقبره شيخ صدوق معروف به ابن بابويه واقع است. حضرت صدوق نام مباركش محمد و پدر بزرگوارش على بن
ص: 203
حسين بن موسى بن بابويه القمى مى باشد، كنيه وى «ابوجعفر» است، ولادتش در شهر قم و به سال 380 ه . در شهر رى وفات نموده و او را «ثقة المحدثين» مى خوانند چه آنچه در كتب و تصنيفات خود از ائمه اطهار نقل و روايت نموده به صدق و صواب مقرون است.
شيخ صدوق از محدثين ثلاث و ارباب كتب اربعه(1) كه مدار شيعه در اعصار بر آنها است، مى باشد. وى استاد شيخ مفيد و والد نجاشى و ابن غضايرى است كه همه از اجله علماء شيعه اماميه اند. صيت مآثر و فضل و اجتهاد اين عالم نحرير مشهور است و به التماس شيعه رى در آن شهر اقامت فرموده و چون شيعه خراسان را نيز به فتاوى خود مستفيد مى فرمود علماى رجال او را «وجه شيعه رى» ذكر نموده اند.
شيخ نجاشى در رجال خود مى نويسد كه ابوجعفر در سال 355 در عنفوان جوانى به بغداد رفت و شيوخ طايفه از او استماع حديث مى نمودند و توقيعى از طرف حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام براى وى صادر گرديده كه امام درباره اش فرموده اند: «شيخ و معتمدى و فقيهى».
شيخ صدوق را تأليفات عديده و مهمه بوده كه قريب سيصد تصنيف احصاء كرده اند و ما براى نمونه از دو كتاب: «من لا يحضره الفقيه» كه قرون متواليه منظور نظر اساتيد و علماى اسلام بوده و يكى از كتب اربعه تشيع مى باشد كه در احاديث و روايات اهل بيت رسول اللّه صلى الله عليه و آله تأليف گرديده و كتاب «اكمال الدين و اتمام النعمة» در امر غيبت، نام مى بريم.
بقعه شيخ صدوق كه در اثر باران و قدمت ساختمان منهدم شده بود (بنابر نقل صاحب روضات الجنات) در سنه 1238 به عهد فتحعلى شاه قاجار تعمير و مرمت يافته است.
ص: 204
اين چهار بيت در سر در ورود به محوطه ابن بابويه كه قبرستان عظيمى است و مدفن گروهى بى شمار از رجال و اعيان و علماى تهران مى باشد، كتيبه شده و اثر طبع فتوحى يكى از شعراى معاصر مى باشد:
اين بقعه شريف كه با غرفه بهشت *** اندر مقام و رتبه سزاوار همسرى است
بيت محمد بن على بن بابويه *** كز مرتبت به خلد برينش برابرى است
با اين علو مرتبه شيخ صدوق را *** تنها مفاخرت به تولاى حيدرى است
باقى است زانكه ناشر شرع محمد است *** زنده است زانكه محيى آئين جعفرى است
2 - مقبره شيخ يعقوب بن اسحاق الكلينى كه از اجله علماى شيعه است در حدود شهر رى (هفت كيلومترى شرقى حسن آباد فشافويه) واقع شده است و ايشان پدر محمد بن يعقوب كلينى از اجله علماى حديث در قرن سوم هجرى و صاحب كتاب «الكافى فى الاصول و الفروع» و ملقب به «ثقه الاسلام» است كه اصلاً اهل قريه كلين (ورامين) بوده و در سال 328 در بغداد وفات يافته است. كتاب كافى از موثق ترين كتب احاديث و آثار شيعه اماميه و يكى از كتب اربعه است.
3 - در جوار شرقى حرم جنب مقبره امام زاده حمزة بن موسى در زاويه مقبره خاص شيخ جمال الدين ابوالفتوح رازى قرار دارد كه از اجله علماى شيعه در قرن ششم هجرى مى باشد (متوفى 538 ه). وى مؤلف كتاب تفسير عظيمى است كه از منابع موثق و معتبر شيعه اثنى عشريه مى باشد و اين تفسير به نام «روض الجنان و دوح الجنان» معروف به تفسير ابوالفتوح در تهران به سال 1315 شمسى طبع شده. مقبره شيخ نيز در همان تاريخ به همت وزارت معارف از محل موقوفات عامه مرمت و تعمير يافت و در جوار آن كتابخانه مخصوصى به نام حضرت عبدالعظيم تأسيس شده است كه هم اكنون داير و شامل مقدار كثيرى كتب فارسى و عربى است.
ميرزا ابوالقاسم قائم مقام صاحب «منشآت» و اشعار معروف كه از رجال بزرگ
ص: 205
دولت قاجاريه و وزير اعظم عباس ميرزا وليعهد و محمد شاه بوده است در اين حجره مدفون است. قبر دو نفر ديگر از احفاد او نيز ميرزا على و حاجى ميرزا على اكبر خان قائم مقام در همان حجره قرار دارد.
نظر به اين كه زاويه مقبره شيخ ابوالفتوح از ديرزمان آرامگاه بعضى از دانشمندان بوده كه داراى آثار جليل مى بودند براى جلوگيرى از نسيان تاريخ برحسب دستور آقاى على اصغر حكمت وزير معارف وقت لوحه سنگى به عنوان تذكار تهيه و در آن حجره نصب شده است و نام آن دانشمندان به شرح زير در آن سنگ نوشته مضبوط است:
1 - مرحوم حاج ميرزا ابوالقاسم نورى رازى صاحب كتاب «مطارح الانظار»، متولد 1236 قمرى و متوفى به سال 1292.
2 - مرحوم حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى صاحب كتاب «شفاء الصدور»، متولد 1273 و متوفى به سال 1316 قمرى.
3 - مرحوم ميرزا محمدعلى شوشترى متوفى به سال 1306 قمرى.
4 - مرحوم شيخ محمد آقا بوذرى طالقانى، متولد 1248 و متوفى 1313 شمسى.
5 - مرحوم آقا سيد على آقا يزدى طباطبائى، متوفى به سال 1350، از تأليفات به طبع رسيده آن مرحوم كتاب «وسائل مظفرى» است.
6 - مرحوم ميرزا محمد على شاه آبادى، متوفى به سال 1369.
ديگر از قبور بزرگان كه در اين حجره واقع است، قبر ميرزا حبيب اللّه قاآنى شيرازى شاعر قصيده سرا و استاد شعر در قرن سيزدهم هجرى است كه در سال 1322 ه . در شيراز متولد گرديد و چون مداح اكتاى قاآن فرزند حسن على ميرزا (شجاع السلطنه) والى خراسان بود، «قاآنى» تخلص كرد. وى در آخر عمر در تهران اقامت نموده و در دربار ناصرالدين شاه منزلت و مقام حاصل نمود، در سال 1270 ه .
ص: 206
وفات يافت و در اينجا مدفون گرديد.
ديگر از بزرگان و اساتيد ادب، علامه محمد بن عبدالوهاب قزوينى صاحب آثار ادبى مشهور است كه در (1368 ه.ق / 1328 ش) در تهران بدرود زندگى نمود و در اين حجره مدفون گرديد. و نيز قبر مرحوم عباس اقبال آشتيانى استاد دانشگاه متوفى در 1334 شمسى در اينجا است.
1 - از آثار قبور سلاطين كه در جوار حضرت عبدالعظيم واقع است، قديمى تر از همه مقبره سلطان طغرل سلجوقى است كه درشهر رى در قرن پنجم هجرى مدفون گرديده است، مقبره قديم او كه در زمان ناصرالدين شاه مرمت يافته هم اكنون موجود و به نام «برج طغرل» معروف است.
2 - قبر ناصرالدين شاه چهارمين پادشاه از سلاله قاجار مقتول در ذى القعدة الحرام سال 1313 ه.ق كه چون خود منشأ تعميرات و ساختن صحن و ايوان حرم مطهر حضرت عبدالعظيم بود، در همان جا در زاويه غربى در محلى كه معروف به «مسجد هلاكو» بود، مدفون گرديد و آثار قبر او باقى است، در حاشيه سنگ قبر او اشعارى مرقوم و مسطور است از آن جمله اين ابيات ذكر مى شود:
ناصرالدين شاه ذوالقرنين كاو را آفريد *** بيهمال از جمله شاهان كردگار بيهمال
هفدهم روز از مه ذى القعده با آدينه جفت *** يافت هنگام زوال شمس، شمس شه زوال
بود سال عمرشاه اندر شمار شصت و هفت *** برده در شاهى بپايان زين شمر پنجاه سال
الغرض كلك بقا تاريخ شه را زد رقم *** آفتابى چهره پنهان كرد در گاه زوال
مقبره عليرضاخان قاجار (عضدالملك) كه در 1327 نايب السلطنه ايران شد و در 1328 وفات يافت در جوار قبر ناصرالدين شاه واقع است.
ص: 207
3 - آرامگاه رضا شاه پهلوى. چون آباء آن در جوار حضرت عبدالعظيم مدفون هستند، جسد ايشان را نيز برحسب امر شاهنشاهى در همان مكان به خاك سپردند و در تاريخ ارديبهشت 1329 شمسى بعد از آن كه جنازه شاه از «مسجد قاهره» به مدينه طيبه و سپس به ايران نقل شد و در آرامگاهى در جنوب غربى حرم مطهر مدفون گرديد.
قبور علماى بزرگ كه در مقبره ناصرالدين شاه مدفون هستند:
1 - مرحوم حاج ملا على كنى متوفى سنه 1306 از اجله فقهاء زمان خود در شهر تهران.
2 - مرحوم حاج شيخ محمد حسين تنكابنى، وفات 24 مرداد 1327.
3 - مرحوم حاج شيخ على مدرس تهرانى، وفات 3 دى ماه 1333.
4 - مرحوم شيخ ابوالحسن مرندى، وفات محرم الحرام 1349.
5 - مرحوح حاج سيد ابوالقاسم كاشانى، وفات 1340 شمسى.
6 - مرحوم حاج شيخ عبدالنبى نورى، وفات 20 محرم الحرام 1344 قمرى.
7 - مرحوم شاهزاده ابوالحسن ميرزا قاجار (شيخ الرئيس خراسانى) كه از مشاهير ادبا و فصحا و علماى قرن اخير ايران است، متوفى در 1337 شمسى در تهران، صاحب كتاب «منتخب نفيس».
آثار مقابر و مدافن امام زادگان و بزرگان در اطراف و نواحى مقبره شاه عبدالعظيم تا مسافتى بعيد فراوان است كه بايد به تفصيل مورد بحث و مطالعه و تحقيق اهل فن
ص: 208
و مورخان قرار گيرد. از آن جمله سه قبر شريف معروفيت بسيار دارند كه در پيرامون آنها قبور مسلمانان و مدفن اموات اهالى تهران زياد مى باشد.
1 - امام زاده حمزة بن موسى عليه السلام :
در ضلع جنوب شرقى حرم شاه عبدالعظيم قرار دارد، نسب اين بزرگوار در كتب انساب به اختلاف ذكر شده و سلاطين صفويه نسب خود را به اين امام زاده متصل كرده اند.(1)
گويند شاه عبدالعظيم خود به قصد زيارت حمزة بن موسى از عراق به رى مهاجرت كرد و مورخان و علماى شيعه زيارت قبر او را كه در جوار عبدالعظيم است لازم دانسته اند(2) و در زيارت نامه عبدالعظيم اين عبارت مذكور است: يا زائر قبر «خير رجل من ولد موسى بن جعفر» و اين عبارت بر جلالت قدر او دلالت مى كند.
شاه طهماسب صفوى غالبا براى زيارت صاحب اين قبر كه جد او بوده است، از تخت گاه قزوين به رى مسافرت مى كرده و در اثناء همين مسافرت ها بوده است كه قريه تهران كه شكارگاه خوبى در شمال رى بوده است، مورد توجه او شده و حصار و باروئى بر آن ساخته كه بعدها به صورت شهر بزرگ فعلى درآمده است.
مدفن امام زاده على بن حمزه فرزند اين بزرگوار در شيراز است.
2 - امام زاده طاهر و امام زاده مطهر:
در جوار مرقد عبدالعظيم قرار دارد. نسب او را به زيد بن على بن حسين عليه السلام
مى رسانند. «مطهر» نام فرزند اوست.(3)
3 - امام زاده عبداللّه:
ص: 209
اين قبر شريف نزديك مزار حضرت عبدالعظيم است و در كتب انساب نسب او را به پنج پشت به على بن حسين عليه السلام مى رسانند و او را ابوعبداللّه حسين بن عبداللّه الابيض مى گويند و منقول است كه در سال 319 ه . وفات يافته است.
4 - بقعه منسوب به بى بى شهربانو:
در دامنه كوه شرقى رى كه به نام همان بانو موسوم است آثار بقعه اى موجود مى باشد كه برحسب روايات موجوده محل اختفاء شهربانو دختر يزدگرد ساسانى مادر امام همام على زين العابدين بوده و زيارتگاه عظيم است و زنان و بانوان شيعه از
قديم الايام به آن مكان اعتقاد دارند و به زيارت مى آيند و نذور و هدايا مى گذارند.
در اطراف شهر قديم رى و در جلگه دامنه «كوه بى بى شهربانو» آثار قديمه دهات و قلاع قبل از اسلام هنوز يافت مى شود.(1)
156 - مجموعه زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام ، حسين عمادزاده (معاصر)
تاريخ جغرافيايى آرامگاه حضرت حمزة بن موسى بن جعفر و حضرت عبدالعظيم الحسنى
يكى از اولاد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام حمزه مى باشد كه به اتفاق علماى انساب قبرش در رى واقع شده و حضرت عبدالعظيم حسنى براى زيارت او آمده و آنجا مقام گرفته و درگذشته و صاحب قبه و بارگاهى مى باشد و در قرب جوار آن حضرت عبداللّه طاهر بن محمد كه به هفت واسطه به حضرت زين العابدين مى رسد، مدفون است - و چون نگارنده در اين موضوع كتابى جداگانه دارد، اينجا مى كوشد كه يك كتاب مفصل را در يك صفحه كوچك كرده و خوانندگان را بى اطلاع نگذارد.
عبدالعظيم حسنى ابن عبداللّه قافه است و مادرش دختر اسماعيل بن ابراهيم
ص: 210
و شهرتش ابوالقاسم و ابوالفتح بود. تولدش در مدينه اوايل سال 200 هجرى و صدوق درباره او نوشته:
كان عبدالعظيم الحسنى عابدا ورعا مرضيا. اين سيد بزرگوار پس از تربيت در مهد سيادت و علم داراى فضايل نفسانى شده و شخصيتى ممتاز يافت. مردى عابد، پرهيزگار و پارسا و مورد رضايت خلق و خالق گرديد.
حضرت عبدالعظيم از مدينه به بغداد و سامرا مهاجرت كرد و با روش تقيه به تعليم و تعلم مكتب جعفرى همت گماشت و بذل سعى كافى در اين راه نشان داد و در مقام علمى به جايى رسيد كه حضرت هادى عليه السلام مسائل حلال و حرام را به او مراجعه مى داد و او سه شخصيت بزرگ ولايت را درك كرد: حضرت امام محمد تقى، امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهم السلام و عقايد خود را به عرض رسانيد و آنها تأييد فرمودند. حضرت عبدالعظيم در سال 250 هجرى از سامرا به ايران مهاجرت و سبب هجرت او بيم از خلفاى عباسى بود كه به عنوان زيارت مزار امام رضا عليه السلام حركت كرد و به شهر رى اقامت گرفت. در اين شهر روزها روزه و شب ها به نماز اشتغال داشت و به تعليم و تعلم فقه جعفرى مى پرداخت و براى اولين بار قبرى كه در جوار منزل مسكونى او بود، زيارت مى كرد و مى گفت من براى زيارت او به اينجا آمده ام و چون علماء به محضرش آمدند، فرمود قبر پاك حضرت حمزه فرزند موسى بن جعفر عليه السلام اينجا مى باشند و لذا در زيارتش مى خوانيم يا من زاره سيدنا عبدالعظيم، و اين سيد بزرگوار جد سادات صفويه است و حمزه و عبدالعظيم به عقيده شيخ صدوق در اين محل شهيد شده اند سال 252 و عبدالعظيم در كاغذى به خط خود نوشته بود:
انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب، و او را در همان مسجد شجره رى كه اكنون آستانه مقدسه اوست، دفن كردند و از حضرت هادى روايت مى كند كه فرمود: لو زرت عبدالعظيم برى كنت
ص: 211
كمن زار الحسين بكربلاء و اكنون مزار او مطاف ميليون ها مردم ايران است - اولاد و اعقاب عبدالعظيم در رى و قم و مازندران بسيار بوده اند.(1)
اين حمزة بن موسى بن جعفر غير از حمزة بن جعفر مدفون به خراسان است و غير از حمزه اطروش است كه نسبش به حضرت سجاد عليه السلام مى رسد و غير از حمزة بن موسى مضئى است كه در شيراز مدفون است و اين حمزه داراى سه پسر بود به نام على و قاسم و حمزه و تحقيقا سلاطين صفويه نسب به او مى رسانند و آبادى قصبه رى به بركت وجود حمزه بوده است و پس از ويرانى رى بزرگ باز هم رى بوجود اين امام زادگان آباد و مزار عمومى مردم ايران بوده است.
و از برادران مسلم و امام زاده احمد شاه چراغ مدفون در شيراز است كه با برادر ديگرش به نام سيد ميرمحمد و چند نفر ديگر به نام علاءالدين حسين - سيد عبداللّه - سيد ابراهيم از قريه زمان آباد نرمى سه فرسنگى اصفهان و سيد حاجى غريب هم در بقعه شاه چراغ مدفون هستند و مزار عمومى مردم فارس و مورد احترام و تكريم و مركز تجمع عبادت كنندگان و محل تشكيل مجالس وعظ و مجد و عظمت و داراى قبه و بارگاه و رواق و ابنيه مهمى مى باشد كه در محل خود از آن بحث كرده ايم.(2)
حضرت عبدالعظيم از اصحاب خاص حضرت امام محمد تقى و امام على النقى عليهماالسلام بود و در خدمت آنها مى زيست و چنان چه در ضمن زيارت او مى خوانيم:
اشهد انك قد عرضت دينك على امام زمانك فصدقك و دعا لك. عقايد خود را به عرض دو امام همام رسانيد و او را تصديق كرده دعا فرمودند و اين عقايد ملاك عمل
ص: 212
شيعه و معتقدات فرقيه اماميه است و اكنون متن آن را براى اطلاع خوانندگان نقل مى كنيم. شيخ صدوق در اكمال الدين روايت مى كند(1):
حدّثنا علىّ بن موسى الدقاق رضى الله عنه و على بن عبداللّه ورّاق، قالا حدثنا محمّد بن هارون الصوفى قال: حدّثنا ابوتراب الرّويانى عن عبدالعظيم عبداللّه الحسنى، قال: دخلت على سيّدى علىّ بن محمّد عليه السلام فلمّا بصّرنى قال: مرحبا بك يا اباالقاسم انت وليّنا حقّا قال: فقلت: له يابن رسول اللّه انّى اريد ان اعرض عليك دينى فإن كان مرضيّا اثبت عليه حتّى
القى اللّه عزّ و جلّ فقال: هات يااباالقاسم. فقلت: انّى اقول انّ اللّه تبارك و تعالى واحد ليسَ كمثلِهِ شى ء خارج من الحدّين حدّ الابطال و حدّ التشبيه و انّه ليس بجسم و لا صُورة و لا عرض و لا جوهر بل هو مجسّم الأجسام و مصوّر الصوّر و خالق الاعراض و الجواهر و ربّ كلّ شى ء و مالكه و جاعله و مُحدثه و انّ محمّدا صلى الله عليه و آله عبده و رسوله و خاتم النّبيين و لا نبىّ بعده الى يوم القيمة و ان شريعته خاتمة الشرايع فلا شريعة بعده الى يوم القيمة و اقول انّ الامام و الخليفة و ولىّ الامر بعده اميرالمؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السلام ثمّ الحسن ثمّ الحسين ثمّ على بن الحسين ثمّ محمد بن على ثمّ جعفر بن محمد ثمّ موسى بن جعفر ثمّ علىّ بن موسى ثمّ محمّد بن على عليهم السلام ثمّ انت يا مولاى فقال عليه السلام : و من بعدى الحسن ابنى فكيف الناس بالخلف من بعده؟ قال: فقلت: فكيف ذلك يا مولاى؟ قال: لأنه لا يرى شخصه و لا يحلّ ذكره باسمه حتى يخرج و يملاء الارض قسطا و عدلاً كما ملئت جورا و ظلما، فقلت: اقررت و اقول انّ وليّهم ولىّ اللّه و عدوّهم عدوّ اللّه و طاعتهم طاعة اللّه و معصيتهم معصية اللّه. اقول ان المعراج حقّ و المسئلة فى القبر حقّ و انّ الجنّة حقّ و النار حقّ و الصراط حقّ و الميزان حقّ و انّ السّاعة آتية لا ريب فيها و انّ اللّه يبعث من فى القبور و اقول ان الفرايض الواجبة بعد الولاية: الصّلوة و الزّكوة و الصّوم و الحجّ و الجهاد و الامر بالمعروف و النهّى عن المنكر.
ص: 213
فقال علىّ بن محمّد عليه السلام : يا ابالقاسم هذا و اللّه دينى و دين [اللّه]الذى ارتضاه بعباده فاثبت عليه ثبّتك اللّه بالقول الثابت فى الحيوة الدّنيا و الاخرة.
پس از بيان طرق روايت و مذاكرات عرض كرد: من اين طور عقيده دارم كه پروردگار تبارك و تعالى يكى است بى نظير و از حدود ابطال و تشبيه خارج است او جوهر و جسم و صورت و عرض نيست بلكه آفريننده جواهر و اعراض و ايجادكننده اجسام و صور، پديدآورنده هر موجود و مربى هر مخلوقى است، او است مالك و جاعل و آفريننده و خلق كننده. محمد صلى الله عليه و آله بنده برگزيده اوست كه نبوت به او ختم شد و تا روز قيامت پيغمبرى ديگر نخواهد آمد، شريعت احمدى خاتم تمام شرايع آسمانى است. امام و خليفه و اولى به تصرف پس از او على بن ابى طالب عليه السلام است و پس از او حسن و پس از حسن، حسين، على بن الحسين، سجاد، محمد بن على الباقر، جعفر بن محمد الصادق، موسى بن جعفر الكاظم، على بن موسى الرضا، محمد على التقى الجواد، پس از او شما اى على بن محمد التقى، امام پرسيد: پس از من كيست؟ گفتم: شما بفرماييد. فرمود: پس از من حسن العسكرى پسرم و پس از او شخصى است كه از ميان مردم غايب مى شود و روزى خروج مى كند كه زمين را از عدل و داد پر كند پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد.
عرض كردم بدانهم اقرار مى كنم و اعتراف مى نمايم و معتقدم كسى كه دوست اينها باشد دوست خدا و دشمن ايشان، دشمن خداست اطاعت و پيروى آنها، اطاعت پروردگار و دورى و معصيت آنها، معصيت پروردگار است. من عقيده دارم معراج حق است، سؤال قبر حق است، بهشت و جهنم حق است، صراط و ميزان حق است، روز قيامت، روز ابدى است و شكى در آن نيست، پروردگار بندگان را از قبور برمى انگيزد تا به حساب آنها رسيدگى كند، من عقيده دارم واجبات و فرايض پس از ولايت، نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر است.
آن گاه امام عليه السلام فرمود: يا اباالقاسم سوگند به خداى يگانه دين تو و عقيده تو موجب رضاى خداى و سرمشق بندگان است. خداوند ترا بدين عقيده پايدار و در دنيا
ص: 214
و آخرت رستگار بنمايد. اين بود عقيده حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام كه ملاك عمل شيعه است.
زهى سعادت كز لطف كردگار عظيم *** در اين مقام رسيدم رسم به فيض عظيم
هزار بار به توفيق حى لم يزلى *** يگانه اى كه بود قادر و سميع و عليم
سزا بود كه به سر تاج افتخار نهم *** من از ثناگرى شاهزاده عبدالعظيم
تو آن شهى كه شهان بر در تو رخ سايند *** ز افتخار بر اين آستان شوند مقيم
دهم امام به حق حضرت على نقى *** به عصر خويش به ترويج دين و شرع قويم
نيابتا به سوى رى روانه كرد تو را *** كه بر هدايت مخلوق رو نهى ز صميم
نسب تو را بود از مجتبى حسب ز على *** سليل ختم رسل سيد الكريم حليم
به جسم مرده ببخشد شميم كوى تو روح *** چنان مسيح به دم زنده كرد عظم رميم
بر آستان تو آيند فوج فوج ملك *** ز چرخ بهر طواف درِ تو با تكريم
تو را مفاخرت اين بس كه انبياى عظام *** خليل و آدم و نوح و مسيح و همچو كليم
پى زيارتت اى مظهر جمال و جلال *** در اين رواق مشرف شوند از تسليم
بطرف كوى تو آيد اگر مَلَك چه عجب *** در آستان تو جُسته مقام ابراهيم
سليل سيد لولاك اى سپهر جلال *** شهنشهى به تو داده است كردگار كريم
سلام ما به تو اى سيد شريف نسب *** تويى پناه به درماندگان ز لطف عميم
اثر طبع مرحوم ميرزا عبداللّه شكوهى، نقل از تاريخ زندگانى حضرت عبدالعظيم
بناء مشهد مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام در مسجد شجره رى از تاريخ 252 آغاز شده و بقعه و بارگاهى داشته تا سال 480 هجرى مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى رادستانى قمى مستوفى مملكت بركيارق شاه فرزند ملكشاه سلجوقى اين گنبد و بارگاه را بنا مى كند و از آن تاريخ تاكنون هر يك از سلاطين و وزراء ايران بر آن افزايش كرده و هديه اى داده و آبادانى نموده اند تا دوره صفويه شاه
ص: 215
اسماعيل در سال 944 كه به زيارت جد خود و عبدالعظيم مى آمد، ايوان و رواق بنا كرد و فتحعلى شاه ضريح نقره داد و ناصرالدين شاه ضريح عالى ترى داد و گنبد را طلا گرفت و تاريخش را چنين دور كتيبه نوشته اند:
تبارك اللّه در عهد دولت سلطان *** فراشته است سر و بن به گنبد گردان
قويم دولت اسلام ناصرالدين شاه *** ابوالمظفر خورشيد خسروان جهان
عظيم همت خسرو به زر ناب اندود *** خجسته قبه شهزاده عظيم الشأن
به خشت هاى زراندود او چو تابد مهر *** هزار چشمه خور اندر او شود تابان
در اين حريم خداوند اين حريم بود *** ملك ستايش گوى و فلك ستاره فشان
نگاشت كلك سروش از براى تاريخش *** به حكم شاه كه حكمش هميشه باد روان
هزار و دو صد و هفتاد رفته از هجرت *** فزوده گشته از اين قبه قيمت زر و كان
پس از او ميرزا آقاخان نورى صدراعظم دولت ايران ايوان را آئينه بندى كرده و صحن را كاشى كارى نمود و از دوران قاجاريه اين بارگاه با عظمت رو به اهميت عمرانى و تزيين نهاد و بالاخص كه قبر ناصرالدين شاه در جوار او قرار گرفت و اخيرا هم كه آرامگاه رضا شاه در آن نزديك واقع شده عمران و آبادى شهر روزافزون گشته است.
بقعه امام زاده عبداللّه طاهر الحسينى نيز در طرف شرقى صحن كه در قرن چهارم در گذشته نيز آباد و تزيين گرديده و ظل السلطان مسعود ميرزا قاجار بناى گنبد و بارگاه آنها را نهاده است و اكنون اين آستانه مباركه مزار عمومى مردم ايران و مسافرينى هستند كه به ايران مى آيند و شرح مفصل تاريخ و جغرافيايى آن را با تزيين رواق و صحن و روضه و گنبد و بارگاه در كتاب مستقلى نگاشته ام كه اكنون محل شرح آن نيست.(1)
ص: 216
روضه حضرت عبدالعظيم
عليه السلام در محور مسجد و طرفين و رواقين واقع است. بالاى سر و پايين پا دو مسجد مردانه و زنانه است و پشت سر رواق و ايوان بسيار مجلل آينه و در پيش رو رواقى كه به روضه حضرت حمزه متصل مى گردد و در اين رواق به آرامگاه ناصرالدين شاه مى رود - گنبد طلا و مناره هاى طلا مانند خورشيد افق پايتخت را روشن كرده و داخل آن روضه رضوان است. قبر در سرداب و زيرزمين است. روى آن صندوق خاتمى كه از قديم ترين صندوق هاى خاتم بقاع متبركه و از شاهكار صنايع ايرانى است و اخيرا به دست هنرمند معروف صنيع خاتم تعمير و روغن كارى شده در آينه و شيشه قرار داده اند كه با برق تمام ريزه كارى هاى آن صنعت نمودار است. اين صندوق در ميان ضريحى است از نقره بسيار مجلل كه 4 دهنه شبكه دارد و هر شبكه ده حلقه دارد به عرض سه دهنه و دو حاشيه نقره زمينه مينائى كه حاشيه هاى گلكارى از نقره و مينا به خطوط مختلف احاديث نبوى و آيات كريمه را نقش بسته - قناديل و شمعدان هاى طلا و نقره و برنج روى سقف ضريح است كه از آهن پوشيده شده و روپوشى پارچه اى دارد. داخل سقف خاتم منبت كارى است و پاى مرمر و كف روضه مرمر سفيد است و إزار آن تا دو متر سنگ مرمر بسيار عالى در همين سال گذشته نصب كردند. از بالاى سنگ تمام سقف درونى آينه كارى زيبايى بخشود و يك كتيبه به رنگ طلا و زمينه مينائى گلى داخل گنبد را از ديوارها جدا مى سازد، در كتيبه هاى داخلى گنبد قصيده سروش اصفهانى را به خط نستعليق نوشته اند كه مطلعش اين است:
سروش گفت به تاريخ اين خجسته حرم *** ز بهر مزد گرفتن ز ايزد متعال
ص: 217
چو اين حريم شه از ابر آمد سه بود *** هزار و دو صد و هفتاد و سه ز اول سال (1273)
عرض و طول روضه 8×8 متر تقريبى است و چهار درب خاتم دارد كه به طرفين مسجدين و رواقين مى رود، درب پيش رو را فتحعلى شاه داد و از خاتم هاى بسيار عالى است و اشعارى در مدح حضرت عبدالعظيم در آن نوشته شده.
و درب پائين پا از آثار ناصرالدين شاه است كه خاتم بسيار مرغوبى مى باشد و درب ورودى پشت سر از مآثر محمد شاه قاجار و كاتب آن محمد حسين تهرانى كه در سال 1260 نوشته و منبت كارى كرده.
درب بالاى سر مسجد مال صدراعظم است و كاتب آن ميرزا محمد شيرازى بوده كه تاريخ آن سال 1271 مى باشد، دالان بين الحرمين نقاشى و گچ برى است به طول 15 متر و درب آن از چوب قاقم است و درب خاتم نقاشى بسيار قديمى است كه تاريخ آن حك شده يا نداشته. اين روضه به انواع چراغ هاى برق و جارهاى بسيار زيبا و قيمتى مزين شده است.
روضه حضرت حمزه 6×6 متر كوچكتر از روضه حضرت عبدالعظيم است كه درب ورودى آن مورخه 1273 به امر قائم مقام مى باشد و ضريح نقره در رو و ضريح فولاد در زير دارد به عرض 3 متر و طول 4 متر و صندوق چوبى روى قبر است و مسجدى بالاى سر دارد كه درب خاتم عالى آن قديم ترين آثار صنعت و هنر است. كف روضه از مرمر و إزاره آن به ارتفاع 5/1 متر و بقيه تا بالاى گنبد همه آينه كارى است. دو كتيبه طلاى بسيار عالى با خط نستعليق مشكى روى آينه نوشته و ايوان آينه و سنگ مرمر و از شاهكارهاى هندسى است و گنبد آن سبز و از بناهاى عصر اول صفويه مى باشد و هر يك از وزراء و سلاطين هدايا و تحفى تقديم آنجا كرده اند. طبق
ص: 218
تحقيقات و تبليغاتى كه نويسنده نموده است به ظن قوى اين حضرت حمزه فرزند عبيداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب عليهم السلام و داراى مقام علمى و سيادت و روحانيت بوده و حمزه فرزند حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در حوالى جوين و بيهق و سبزوار مدفون است، و اللّه اعلم.
گنبد و بارگاه حضرت عبداللّه طاهر در مشرق صحن كاشى و ضريح فولادى روى قبر است و از گچ كارى و آينه بندى زينت بخشوده و درب روضه از كاشى ايوان است و كتيبه هاى عالى به خط نستعليق نوشته و مسجد مفصلى روبه روى حضرت عبدالعظيم است كه جامع رى مى گفتند يا مسجد شجره و در مقابل ايوان آينه سقاخانه اى است كه پشت آن حوض آب واقع شده و از طرف غرب به شرق مجراى آبى هست - اطراف اين صحن اكثر باغ بوده كه فعلاً آرامگاه ها قرار گرفته و بقعه شيخ ابوالفتوح رازى و بسيارى از علماء آنجا مى باشد و در قسمت جنوب غربى بارگاه حضرت حمزه آرامگاه رضا شاه فقيد است كه بر آبادى و عمران آنجا افزوده است و در اين تاريخ 1371 قمرى عمران و آبادى بسيار در اين آستانه به وقوع پيوسته است كه در كتاب مفصلى بايد نوشت.(1)
شرح حال علماء و رجال دانشمند در تمام طبقات علوم و فنون اسلامى را كه در رى و حوالى قبر حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در ده قرن اخير دفن شده اند در كتاب دائره المعارف رجال اسلام كه مشحون بر سى هزار ترجمه و شرح حال مى باشد و قريب پنج هزار عكس از علماى دوره اخير جمع آورى نموده و نگاشته ام و بدين جهت در اين كتب از رجال جز به ضرورت نامى برده نشده است.(2)
ص: 219
157 - لغت نامه دهخدا
عبدالعظيم. [عَ دُ لْ عَ] (اِخ) ابن عبداللّه بن حسن بن زيد بن الامام حسن مكنى به ابوالقاسم از اصحاب امام جواد و ابوالحسن الهادى عليه السلام بود. وى مردى متقى و پرهيزگار و از راويان و ثقات مورد اعتماد على بن محمد النقى بود. اخبار و رواياتى درباره اعتماد به دو از ائمه روايت شده است. مرقد او در يك فرسنگى تهران به شهر رى (معروف به شاهزاده عبدالعظيم) واقع است و زيارتگاه مسلمانان شيعى است.(1)
شهربانو. [شَ] (اِخ) شهربانويه. مشهور آن است كه وى دختر يزدگرد پادشاه ايران بوده است و در خلافت عمر اسير شد و به نكاح امام حسين عليه السلام درآمد و امام زين العابدين عليه السلام از او متولد شد. نام هايى ديگر نيز بدو داده اند از جمله شاه زنان. رجوع شود به بحثى درباره شهربانو (فصلى از كتاب چراغ روشن در دنياى تاريك):
نالش بكر خاطرم ز قضاست *** گله شهربانو از عمر است.
خاقانى
يعنى كه نقاب شهربانو *** فاروق عجم ستان گشايد
خاقانى
ليكن تتبعات اخير نشان داده است كه اين شهرت را اصلى نيست و يزدگرد را دخترى به نام شهربانو نبوده است. براى اطلاع بر مآخذ داستان شهربانو رجوع به ربيع الابرار زمخشرى و قابوس نامه و مجمل التواريخ شود.
شهربانو ارم. [شَ اِ رَ] (اِخ) خواهر گيو دختر گودرز زن رستم. (ناظم الاطباء):
سپردم برستم همى خواهرم *** شه بانوان شهربانو ارم
فردوسى
شهربانويه.] شَ ىَ [(اِخ) نامى از نام هاى زنان ايرانى. (يادداشت مؤلف). دختر
ص: 220
يزدگرد و مادر حضرت زين العابدين عليه السلام . (انجمن آرا) (آنندراج): و مادرش ]زين العابدين
عليه السلام ] شهربانويه بنت يزدجرد الفارسى و فخر حسينيان بر حسنيان از اين است كه جده ايشان شهربانويه بوده است. (فارس نامه ابن البلخى، ص 4). و مادر او [زين العابدين عليه السلام ] شهربانويه بنت يزدجرد بن ملك. (تاريخ قم، ص 196). رجوع به شهربانو و مزديسنا، ص 294 شود.(1)
158 - بدر فروزان، آقا عباس فيض (معاصر)
بخش نهم: در ذكر حالات امام زاده جليل عبداللّه و عبيداللّه و اسحاق فرزندان حضرت امام موسى الكاظم عليه السلام
اما عبداللّه بن امام موسى الكاظم عليه السلام سيدى شريف و جليل شمرده شده، براى او اعقاب بسيارى ذكر كرده اند كه جماعتى از آنها هم در شهر رى سكونت داشته اند و از آن جمله مى باشد: مجدالدوله و الدين ابوالفتح محمد بن الحسين بن محمد بن على بن قاسم بن عبداللّه مزبور كه در سلطنت سلاطين سلجوقى در رى داراى مرتبه وزارت بوده است.
و خواهر ابى الفتح محمد مذكور هم (ستى سكينه بنت الحسين) عروس سلطان محمد شريف است كه در محله سلطان محمد شريف يكى از محلات شهر قم مدفون و به جلالت قدر و عظمت شأن موصوف و بر سر تربتش قبه و بارگاهى مجلل است و در جلد اول اين كتاب حالاتش مذكور افتاد.
و ستى سكينه نامبرده عروس سلطان محمد شريف يعنى زوجه فرزند او ابى القاسم على و مادر سيد اجل ابوالحسن مطهر است كه شيخ جليل منتجب الدين بن
ص: 221
بابويه او را بسيار ستايش نمود است. در وصف او فرموده است كه او داراى علوم و فنون بوده نشانه و عَلَم خوانده شده، از بزرگان سادات عراق و صدور اشراف و عهده دارمنصب رفيع نقابت و سمت رياست در شهر رى بوده است و از براى او خطبه ها و رساله هايى ذكر كرده است.
و سيد مطهر را از بطن اين مكرمه دو پسر به نام محمد و على و محمد را فرزندى است به نام فخرالدين على كه نقيب طالبيين در قم بوده و او را هم پسرى است محمد نام كه از اهل علم و فضل شمرده شده داراى رياست و جلالت بوده است، و اين محمد بن على را هم فرزند ارجمندى است به نام امام زاده يحيى كه بسيار عظيم الشأن و جليل القدر بوده است و شمه از حالات او را در مجلد اول اين كتاب نگاشته ايم، شمه اى هم ذيلاً مى نگاريم.
و امام زاده يحيى را هم دو فرزند جليل القدرى بوده است يكى به نام شرف الدين ابوالفضل محمد بن يحيى كه در خلافت الناصر لدين اللّه خليفه بنى عباس به سال 600 نقيب النقباء طالبيين در عراق عرب و عجم (بغداد و رى) گرديد و ديگرى علاءالدين ابوالقاسم على بن يحيى كه او هم داراى رياست و شخصيت بوده است و اين على را هم فرزندى به نام ابوالفضل محمد است كه بسيار جليل القدر و عظيم الشأن بوده، شيخ جليل منتجب الدين قمى او را بسيار مدح و توصيف نموده درباره وى مى نويسد:
حاضر شدم عالى مجلس سيدنا و مولانا الكبير الامير الامام السيد الاجل الرئيس الانور الاطهر الاشرف المرتضى المعظم، عز الدولة و الدين، شرف الاسلام و المسلمين، رضى الملوك و السلاطين، ملك النقباء فى العالمين، اختيار الايام،
ص: 222
افتخار الانام، قطب الدوله، ركن المله، عماد الامه، عمدة الملك، سلطان العترة الطاهرة، عمدة الشريعه، رئيس الرؤساء الشيعه و صدر علماء العراق، قدوة الاكابر، معين الحق، حجة اللّه على الخلق، ذى الشرفين، كريم الطرفين، نظام الحضرتين ابى الفضل محمد:
ابن الصدر السعيد، المرتضى الكبير، شرف الدولة و الدين، عز الاسلام و المسلمين، جل الاشراف، سيد الامراء السادات شرقا و غربا، قوام آل رسول اللّه ابى القاسم يحيى (امام زاده يحيى مدفون در رى منظور است):
ابن الصدر السعيد، المرتضى الكبير، شرف الدولة و الدين، عز الاسلام و المسلمين، سيد الاجل، الامام المرتضى، الكبير الاعلم الازهد ذى الفخرين، نقيب النقباء، سيد السادات، مطهر ابن السيد الاجل الزكى، ذى الحسبين ابى القاسم على بن ابى الفضل محمد الى آخره.
و موقعى كه شيخ منتجب الدين از ابوالفضل محمد و پدر او ابوالقاسم على و جدش امام زاده يحيى و جد اعلايش سيد مطهر بدين پايه تمجيد و تجليل نمايد، موقعيت و عظمت او در آن عصر به دست مى آيد.
و ناگفته نماند كه محمد بن على بن السلطان محمد شريف يعنى والد ماجد امام زاده يحيى(1) داماد نظام الملك وزير شهير سلطان ملكشاه گرديد، كريمه او را به عقد خويش درآورد و او را از بطن وى فرزندى به وجود آمد كه او را يحيى ناميدند.
و در جهت ناميدن او به اين نام در كتاب انوار المشعشعين چنين مسطور است كه شرف الدين محمد را دخترانى چند بود و پسرى نداشت، موقعى كه زوجه او حمل
ص: 223
برداشت شبى در عالم رؤيا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را زيارت نموده عرض كرد: يا رسول اللّه زوجه ام حمل دارد نام جنين او را چه بگذارم. آن حضرت فرمودند: اسم او يحيى است و چون بيدار شد، دانست كه نوزاد او پسر خواهد بود، از اين رو بسيار خرسند گشت و پس از وضع حمل آن فرزند را يحيى ناميد و پس از آن كه امام زاده يحيى را به قتل رسانيدند سرّ ناميدن آن حضرت اين فرزند را به يحيى ظاهر شد و دانستند كه منظور حضرت رسالت پناهى از اين تسميه اشاره به اين بوده است كه اين مولود چون يحيى پيغمبر شهيد خواهد شد.
ولى اين رؤيا و سر تسميه و جهت اشاره به شهادت هيچ يك را ارزش تاريخى نخواهد بود چنان چه بر هيچ دانشمند بصيرى پوشيده نيست.
بالجمله اين مولود سعيد چون به حد رشد و كمال رسيد به نقابت سادات رى برگزيده گشت و تدريجا نقابت سادات قم و آمل (مازندران) هم بر آن مزيد گشت و كار او روز به روز رونق مى يافت تا آن گاه كه نوه دخترى سلطان الب ارسلان يعنى دختر خواهر سلطان ملكشاه سلجوقى و عمه زاده سلطان سنجر بن ملكشاه را هم به حباله نكاح درآورد و در حريم پادشاهان سلجوقى درآمده جزء ملوك رى گشت.
بالجمله امام زاده يحيى در رى با مقام نقابتى كه دارا بود، به رياست و عزت مى گذرانيد و به واسطه ازدواج با شاهزادگان سلجوقى از يك طرف و انتساب با فاميل نظام الملك و فرزندان او كه هركدام داراى موقعيت بزرگى بودند، از طرف ديگر و به جهت مراتب علم و فضل و سياستى كه دارا بود و هم مقام نقابتى كه برعهده داشت، روز به روز عظمتش افزوده مى گشت تا آن گاه كه سلطان تكش خان خوارزم شاه به عراق آمده با سلطان طغرل سلجوقى در محرم 590 بجنگيد و بر سپاه خوارزم شاه غلبه جست ولى ديگرباره خوارزم شاه به حدود عراق آمده، در ربيع الآخر 590 با سلطان طغرل به جنگ پرداخت و طغرل از روى مستى با گرز گرانى كه در دست
ص: 224
داشت بر دست اسب خويش كوفت و آن حيوان به روى درآمد و طغرل را بر زمين افكند و قتلق اينانج كه تخم كين طغرل را در دل كشته سال ها آبيارى كرده بود در اين حال بر وى گذشته سر او را از تن جدا ساخت و تن او را بر شترى افكنده به نزديك خوارزم شاه برد و خوارزم شاه هم سر او را كه با خليفه وقت الناصر لدين اللّه سر يك دلى نداشت به بغداد نزد وى فرستاده، تن او را در بازار رى بردار بياويخت و نسبت به امام زاده يحيى هم از لحاظ همان قرابت با سلجوقيان بدبين شده آن سيد جليل را هم احضار نموده به قتل رسانيد و در همان جا به خاك سپرده شد كه تربتش مزار مردم و محل نذورات است.
حالات سيد جليل نعمت اللّه جزائرى
بارى و از جمله احفاد عبداللّه بن امام موسى عليه السلام است، عالم جليل و محدث نبيل سيد سنو و ركن معتمد سيد نعمت اللّه جزائرى فرزند سيد عبداللّه كه با دوازده واسطه نسبش به امام منتهى مى گردد و او از تلامذه بزرگ علامه مجلسى عليه الرحمه و آقا سيد هاشم احسايى و محقق سبزوارى و محقق خونسارى و عارف ربانى و حكيم صمدانى مولانا محسن فيض كاشانى بوده، كتب بسيارى هم تأليف نموده است و در ليله جمعه 23 شوال 1112 در قريه جايدر وفات نموده است.
حالات سيد نورالدين بن سيد نعمت اللّه
و فرزند جليل او سيد نورالدين نيز از اهل علم و فضل و صلاح شمرده شده رسائل متعددى هم دارا بوده است و در ذى الحجه 1148 وفات كرده است. و فرزند سيد نورالدين هم سيد اجل آقا سيد عبداللّه از اجلاء اين سلسله خوانده شده بجودت فهم و ذكاء و حسن سليقه و كثرت اطلاع و استقامت طريقه متصف بوده است چنان چه تأليفات گرانبهاى او كه از آن جمله است: شرح نخبه و شرح مفاتيح الاحكام
ص: 225
و ذخيره، بر مراتب نامبرده گواه است.
و نامبرده از عده اى از مشايخ روايت كرده است كه از آنها است سيد اجل السيد صدرالدين الرضوى القمى(1)
و اما عبيداللّه بن امام موسى الكاظم عليه السلام چنان چه در كتب اسباب نقل گرديده داراى جلالت قدر و اعقابى را داراست كه اكثر آنها در قم مى باشند:
و از جمله اعقاب ايشان است سيد شريف صالح و پرهيزكار ابوالقاسم جعفر علوى موسوى مصرى فرزند محمد بن ابراهيم بن محمد بن عبيداللّه المذكور كه از محدّثين بزرگ شمرده شده، از مشايخ شيخ اجل تلعكبرى مى باشد و شيخ مزبور از آن سيد شريف احاديثى اخذ و روايت كرده است و در سال 340 در مصر از آن جناب اجازه گرفته است:
و اما اسحق بن امام موسى الكاظم عليه السلام : در كتب انساب مسطور است كه وى ملقب به امين و داراى جلالت قدر بوده است و در سال 240 هم در مدينه طيبه رحلت كرده است.
و صبيه مرضيه او ستى رقيه بنت اسحق از جمله زنانى است كه زندگانى طبيعى را
ص: 226
به سر حد كمال رسانيد و طويل العمر گرديد و در سال 316 در بغداد وفات يافت و در همان جا (مقابر قريش) هم به خاك سپرده شد. و اعقاب اسحق از سه فرزندش عباس و محمد و حسين مى باشند.
و اعقاب عباس بن اسحق است شيخ زاهد صالح ابوطالب محمد ملهوس بن على بن اسحق بن عباس مزبور كه در بغداد مى زيست و داراى قدر و منزلت، حشمت و جلالت بود.
و از اعقاب حسين بن اسحق است، او جعفر محمد صورانى كه در شيراز به قتل رسيد تربتش به باب اسطخر واقع و مزار مردم است.
و ابوالفرج در مقاتل الطالبيين مى نگارد كه سعيد حاجب خليفه در خلافت المهتدى باللّه عباسى، جعفر بن اسحق بن موسى الكاظم عليه السلام را به قتل رسانيد(1)و چون بين فرزندان اسحق بن موسى الكاظم فرزندى به نام جعفر سراغ نداريم، تصور مى رود كه منظور وى همان جعفر صورانى بوده باشد.
در پايان ناگفته نماند كه سلطان سيد اسحق مدفون در ساوه از فرزندان مع الواسطه حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است و كسانى كه عقيده دارند بر اين كه او همين اسحق و فرزند بلاواسطه آن حضرت است به خطا رفته اند زيرا به اتفاق علماى نسابه آن جناب به سال 240 در مدينه رحلت كرده است و همانجا هم مدفون گشته و نوه او جعفر بن حسين بن اسحق هم به سال 255 و يا 256 به دست سعيد حاجب مقتول گرديده است.
در صورتى كه سلطان سيد اسحق در حدود سال 350 يا اندكى جلوتر در حدود ساوه وفات نموده است و فرزند زاده او ابو عبداللّه حسين بن احمد بن اسحق
ص: 227
با مؤلف تاريخ قم حسن بن محمد قمى معاصر بوده است و حتى در تاريخ خود كه به سال 378 تأليف شده حالات اسحق را از او نقل كرده است كه با اختلاف در تاريخ رحلت و تفاوت محل وفات، به عقيده نگارنده ترديدى در اين موضوع باقى نمى ماند.(1)
بخش سيزدهم: در ذكر حالات شاهزاده حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام و اعقاب آن جناب از پادشاهان صفويه و غير آنها
و اين بخش مشتمل بر سه قسمت است
قسمت نخست حالات شاهزاده حمزه و تعيين مدفن آن جناب
شاهزاده حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام به جلالت قدر و منزلت و عظمت شأن موصوف و احدى را در اين باب ترديد نيست. اما نسبت به مدفن آن جناب آراء و عقايد گوناگونى را ابراز و علماى انساب در تبيين مزار آن امام زاده بين شيراز و ترشيز و رى و قم و سيرجان اختلافاتى اظهار داشته اند كه ذيلاً نقل و در پايان امر
عقيده خود را هم مى نگارد.
مدفون بودن حمزة بن موسى عليه السلام در رى اما كسانى كه مدفن حمزه را در شهر رى مى دانند از جمله يكى مؤلف جنة النعيم است كه بدوا قول اسكندربيك منشى را در جلد اول كتاب عالم آراء عباسى در ذيل نسب پادشاهان صفوى كه مى نگارد (نسب اين سلسله جليله به جناب حمزة بن موسى عليه السلام منتهى و مدفن وى در قريه اى از قراء شيراز است و سلاطين صفويه بر روى تربت او بقعه رفيعى بنا نهاده، موقوفات
ص: 228
بسيارى هم براى آن قرار داده اند) نقل مى نمايد و سپس مى نويسد در ترشيز هم مقبره اى است كه جمعى معتقدند بر اين كه از حمزة بن امام موسى عليه السلام است و در آخر اظهار عقيده نموده، مى نگارد (ولى آنچه معروف و مشهور بوده، جمعى از اهل فضل و اطلاع طهران هم بدان معتقدند و جز آن عقيده ديگرى هم ندارند اين است كه حمزة بن موسى عليه السلام در رى مدفون و او همان كسى است كه حضرت عبدالعظيم حسنى به زيارتش مى رفته است و از جمله (خير رجل) كه در زيارت نامه آن حضرت خوانده مى شود «يا نور المشرق المضيئ الانور يا زائرا قبر خير رجل من ولد موسى بن جعفر» منظور همان امام زاده حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام است، زيرا بهترين فرزندان حضرت موسى بن جعفر عليه السلام همان فرزندان بلاواسطه او هستند كه (خير رجل من ولد موسى عليه السلام بر آنها اطلاق و منطبق مى گردد.
و دلائل داعى بر طبق اين مدعى يكى كتاب تحفة الزائر علامه مجلسى عليه الرحمه است كه در آنجا مسطور است: قبر شريف امام زاده حمزه فرزند حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم در رى واقع و اين امام زاده ظاهرا همان كسى است كه حضرت عبدالعظيم هم به زيارت او مى رفته است.
و ديگرى كتاب مجالس المؤمنين قاضى نوراللّه ششترى است كه در آنجا هم مى نگارد كه شهر رى مدفن سيد حمزه موسوى و سيد عبداللّه ابيض و امام زاده عبدالعظيم حسنى است.
و ظاهر اين عبارت بر آن دلالت مى كند كه واسطه اى در ميان حمزه با امام نباشد.(1)
و جمعى گمان كرده اند كه آن امامزاده اى كه در رى مدفون است حمزة بن حمزة بن امام موسى عليه السلام است كه در طى حالاتش نوشته اند كه او به خراسان رفت ولى باوجود علماى انساب و محدثينى كه در زمان ايشان بوده اند نمى توان گفت حال اين بزرگوار
ص: 229
مشتبه باشد و يكى از علماى آن زمان قاضى نوراللّه شوشترى است كه از نسب آن سيد جليل و احتراماتى كه حضرت عبدالعظيم نسبت به مزار شريفش مرعى مى داشته خبر مى دهد و همين معنى بر صحت مراد دلالت مى كند زيرا كه جلالت قدر امام زاده حمزه از اعقاب و احفاد او بيشتر بوده است و البته كسى كه بدون واسطه به امام منتسب باشد با قدس و زهد فطرى از طبقه لاحقين محترم تر است و زيارت نامه حضرت عبدالعظيم هم كه از قدماء علماء نقل شده و در آنجا خوانده مى شود «يا زائرا قبر خير رجل من ولد موسى بن جعفر عليه السلام هم نيز دلالت مى كند بر اين كه منظور از (خير رجل من ولد موسى) فرزند بلاواسطه آن حضرت مى باشد چه كه فرزندان مع الواسطه را نمى توان بهتر از فرزندان بلاواسطه دانست الى آخر ما قال.
اما كسانى كه به مدفون بودن حمزه در شيراز تصريح كرده اند يكى اسكندربيك منشى در كتاب عالم آراء عباسى در ذيل نسب سلاطين صفويه است كه سابقا مذكور افتاد.
و ديگرى صاحب كتاب بدايع الانوار است كه به مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در شيراز تصريح نموده و بر طبق مدعاى خود هم دليلى ذكر كرده است و مى نگارد كه در مدفن حمزة بن موسى خلاف است. صاحب كتاب مجدى كه سيد ابوالحسن على بن محمد علوى است در كتاب خود آورده است كه حمزة بن امام موسى عليه السلام مكنى به ابى القاسم قبرش در اسطخر شيراز معروف و مشهور و زيارتگاه مردم نزديك و دور است و آن جناب را سه پسر و هشت دختر مى باشد اما پسران او يكى حمزة ثانى است كه به خراسان رفت و وفات نمود و اعقاب او اندك بوده اند كه در بلخ مى باشند و ديگرى قاسم مكنى به ابى محمد است كه از او اعقاب بسيارى در رى و طبرستان و دامغان هستند و پادشاهان صفويه هم از اولاد او مى باشند و همين قاسم را دو فرزند به نام احمد و محمد بوده كه احمد جد پادشاهان مزبور است
ص: 230
و فرزند سوم هم حمزه على است كه در اسطخر به خارج شيراز مدفون است.
مؤلف گويد كه در كتاب مجدى به هيچ وجه از مدفون بودن حمزه در شيراز حكايتى ندارد و انتساب اين قول از طرف صاحب بدايع به مؤلف كتاب مجدى بر خلاف حقيقت مى باشد چه كه اين نگارنده به چندين نسخه از كتاب مجدى مراجعه نموده چنين موضوعى را نيافتم و از جمله در معتبرترين كتاب مجدى كه با بهترين خط در زمان صفويه نوشته شده و تصحيح هم گرديده است و در كتابخانه علامه نسابه آقاى سيد شهاب الدين نجفى مرعشى نزيل قم موجود است، در اين مقام عبارات آن را عينا در ذيل نقل مى نمايد:
«و ولد حمزة بن موسى الكاظم و كان كوفيا و ينجل و هو لأم ولد ثلثة ذكور و ثمانى اناث، فالذكور على درج و قبره بباب اسطخر من شيراز و حمزة بن حمزه كان متقدما مات بخراسان و له عقب قليل بعضهم ببلخ و القاسم بن حمزه منه عقب يدعى القاسم بالاعرابى الى آخره».
و با نقل عين عبارت از مجدى به خوبى عدم صحت انتساب اين امر به صاحب مجدى روشن و چون مؤلف كتاب بدايع الانوار را هم نمى توان تا اين حد تخطئه نمود كه موضوعى را برخلاف حقيقت به شخصى نسبت دهد و نقل هم نمايد، ناچار بايد گفت نسخه كتاب مجدى كه در دسترس صاحب بدايع بوده يا مغلوط و يا اسقاطى داشته است چنان چه بر هيچ نقاد بصيرى پوشيده نخواهد بود.
و نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام در ترشيز سند و مدرك و حتى قول صريحى هم از علماى انساب و رجال ديده نمى شود جز آن كه در طى حالات حمزه و تعيين مدفن آن جناب ضمن نقل اختلافاتى كه در محل دفن آن امام زاده بين علماى انساب راه يافته بدين قول هم اشاره گرديده مى نويسند و برخى
ص: 231
هم مدفن آن جناب را در ترشيز دانسته اند، ولى اين عده كيانند و مدركشان چيست؟ معلوم نيست و ما منكر نيستيم كه در ترشيز هم امامزاده اى به نام حمزه وجود دارد ولى اين حمزه كيست و نسبش چيست جاى تأمل است و به گفته و عقيده عوام هم كه ناشى از وجود يك بقعه منتسب به حمزه در ترشيز باشد و يا مثلاً مولود از اظهارات خدام آن بقعه دائر بر اين كه اين حمزه همان حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام است گردد نمى توان اعتماد و اتكاء نمود و على هذا اين عقيدت به كلى بى اصل و اصولاً بدان توجهى نشايد.
و اما نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام در سيرجان كرمان در كتاب انوار المشعشعين از كتاب لب الانساب نقل نموده است كه حمزة بن موسى عليه السلام مادرش ام ولد و مدفنش در سيرجان كرمان و او را سه پسر به نام حمزه و على و قاسم بوده كه هر سه تن هم اعقابى را دارا مى باشند.
و سپس بيانات اسكندربيك منشى را از كتاب عالم آراى عباسى دائر به مدفون بودن حمزه در قريه اى از قراء شيراز و حاكى از توجه پادشاهان صفويه به مزار او و تعميراتى كه كرده اند و موقوفاتى كه براى آن قرار داده اند نقل و بعدا مى نويسد كه
بعضى هم گمان كرده اند كه حمزة بن امام موسى عليه السلام در ترشيز مدفون است ولى اين بنده در هر مقام و موردى آنچه لازمه دقت است به عمل مى آورد و اين كه اهل طهران گفته اند كه امام زاده حمزة بن امام موسى عليه السلام در رى مدفون و قبر او به قبر امام زاده عبدالعظيم بن عبداللّه بن حسن بن زيد بن امام حسن عليه السلام متصل و داراى گنبد و حرم هم مى باشد كه مردم به زيارت او مى روند، مدرك درستى براى آن پيدا نكرده ام و معلوم نيست كه مدفون در آن بقعه كيست و نام مباركش چيست، زيرا مأخذ
ص: 232
اين گونه موضوعات كتب انساب است و در كتب نامبرده تصريح نشده است بر اين كه امام زاده حمزة بن امام موسى عليه السلام در رى مدفون است.
ولى بعضى از ارباب تاريخ و خبر از معاصرين و غير معاصرين از كثرت شهرت جرئت نكرده اند كه مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام را در رى رد كنند، علاوه براى تأييد مدفون بودن او در رى دست آويزى هم تحصيل كرده اند و به آنچه در مدفون بودن حمزه در رى تمسك جسته اند دو چيز است: يكى آن كه شيخ نجاشى به سند معتبر از احمد بن خالد برقى قمى روايت كرده است كه حضرت عبدالعظيم از خليفه وقت گريخت و به رى درآمد و در خانه يكى از شيعيان پنهان گشت و گاهى زيارت مى كرد قبرى را كه نزديك عمارت او بود و مى فرمود اين قبر يكى از فرزندان امام موسى عليه السلام مى باشد.
و محدث مجلسى عليه الرحمه در كتاب تحفة الزائر مى فرمايد قبرى كه حضرت عبدالعظيم زيارت مى كرده است، محتمل است كه از امام زاده حمزة بن امام موسى عليه السلام بوده باشد.
با اين كه اولاً شيخ نجاشى نام مدفون در آن قبر را نبرده و خود حضرت عبدالعظيم هم اسم او را ذكر نكرده است و اگر با ذكر احتمالات كار درست مى شود، احتمال مى رود كه آن قبر از امام زاده اسماعيل بن امام موسى عليه السلام بوده باشد، چه كه اگر حمزه را ننوشته اند كه در كجا مدفون است اسماعيل را هم تعيين نكرده اند بلكه اين احتمال درباره اسماعيل بيشتر نزديك به قبول است، زيرا نسبت به مدفن حمزه در چند مورد ديگر اقوالى ذكر گرديده است ولى نسبت به مدفن اسماعيل هيچ گونه مكانى تعيين نشده، هيچ قول مخالفى هم ديده نمى شود.
و دوم چيزى كه مورد تمسك قرار داده اند: گفته زبدة الحكماء و المتكلمين قاضى نوراللّه شوشترى در كتاب مجالس المؤمنين است كه در آنجا مى نويسد: در رى مدفن
ص: 233
عبدالعظيم حسنى و سيد عبداللّه ابيض و سيد حمزه موسوى است. به تقريب و توجيه به اين كه ظاهر عبارت (سيد حمزه موسوى) دلالت دارد بر اين كه بين او و امام واسطه اى نباشد.
در صورتى كه اين عبارت هيچ گونه ظهور و دلالتى بر مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در رى ندارد و نمى رساند كه آن حمزه فرزند بلاواسطه امام باشد، و جاى تعجب است كه امثال اين محدثين در چنين مواردى انديشه نمى فرمايند و اين عبارت را بر مدعاى خود سند مى دانند با اين كه عبارت موسوى و حسنى كاملاً دلالت دارد بر اين كه بين آنها با امام واسطه وجود دارد چنان چه مسلم است بين عبدالعظيم با حضرت امام حسن مجتبى چهار واسطه موجود است و همچنين به طور قطع بين عبداللّه ابيض با حضرت امام زين العابدين وسائطى است كه عبداللّه بن محمد بن عبداللّه بن حسن افطس بن على بن امام زين العابدين بوده باشد و چه عيب دارد كه اين حمزه هم فرزند محمد بن على بن عبيداللّه بن امام موسى عليه السلام بوده باشد و يا حمزة بن حمزة بن امام موسى عليه السلام باشد، و اگر به عبارت كتاب مجالس المؤمنين توجه بشود وجود فاصله و واسطه را اثبات مى كند چه كه لفظ حسنى و موسوى را با يكديگر ذكر كرده است و همانطورى كه عبدالعظيم با امام واسطه دارد، حمزه هم بايد داراى واسطه باشد چنان چه در عرف هم لفظ حسينى و رضوى و موسوى وجود واسطه را مى رساند و در السنه و افواه مردم هم معمول و ملفوظ است. و ديگر آن كه چگونه مى توان ادعا كرد كه سلاطين صفويه پادشاهانى كه قريب سيصد سال در اين مملكت باعظمت هر چه بيشتر سلطنت كرده اند و با جمعى از محققين اخباريين و محدثين هم معاصر بوده با آنها خلطه و آميزش هم داشته اند به دست نياورده باشند كه جد ايشان (حمزه) در شيراز مدفون نيست بلكه در رى مدفون است و يا بى جهت آن بقعه و گنبد را در شيراز ساخته موقوفات بسيارى هم براى آن قرار داده اند.
ص: 234
علاوه بر اين كه مدرك علما در تعيين صاحبان اين قبور فقط كتب انساب است و در هيچ يك از كتب نامبرده ديده نمى شود كه مدفن حمزة بن امام موسى عليه السلام در رى بوده باشد.
پس بايد گفت آن بزرگوارى كه در نزديكى بقعه حضرت عبدالعظيم عليه السلام (1) مدفون است، يكى از اولاد حضرت امام موسى عليه السلام است كه ما اسم و نسب مباركش را نمى دانيم.
و يا فرضا آن كه بگوييم نام او حمزه است ولى حمزة بن حمزة بن امام موسى عليه السلام است كه در رفتن به طرف خراسان در آنجا وفات كرده است.
و چگونه مى توان مدفن حمزة بن امام موسى عليه السلام را در شيراز با اين كه بيش از پانصد سال است كه مزار تمام علما و دانشمندان است و در كتب متعددى هم تصريح دارد انكار كرد و مدفن او را در رى با فقد دليل تصديق و تأييد نمود چنان چه در قريه تجريش شميران هم بقعه اى است كه آن را مدفن امام زاده صالح فرزند حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى دانند و جناب آقاى ميرزا سعيد خان مؤتمن الملك وزير امور
ص: 235
خارجه هم آن بقعه عاليه را تعمير نموده مقدارى از ضريح او را هم نقره كرده است با اين كه در بين فرزندان آن حضرت اصولاً صالح نامى وجود ندارد مگر آن كه بگوييم او يكى از فرزندان آن حضرت است كه به صالح ملقب بوده و به همان لقب هم مشهور شده است و يا يكى از اعقاب باواسطه آن حضرت بوده باشد و اين هر دو تقدير نيز فرضى و بلادليل مى باشد.
و نسبت به مدفون بودن آن امام زاده در قم هم دلايلى اقامه گشته، شهرت هم اين قول را تأييد مى كند، و از مؤلفين اخير فاضل خبير آقاى آقا شيخ محمد على ارجستانى قمى مؤلف كتاب انوار المشعشعين هم بر اين عقيدت استوار بوده در كتاب مزبور پس از نقل اختلافاتى كه نسبت به مدفن حمزة بن امام موسى عليه السلام جريان دارد، شخصا عقيده خود را هم اظهار نموده مى نويسد: كه از تاريخ قم چنين مستفاد مى شود كه حمزه مزبور در قم مدفون است زيرا در آنجايى كه از ورود يحيى صوفى به قم براى اخذ ميراث خود از تركه خواهر خويش بريهه زوجه محمد بن موسى المبرقع حكايت كرده مى نگارد كه يحيى صوفى به قم اقامت گزيد و در ميدان زكريا بن آدم نزديك مشهد حمزة بن امام موسى عليه السلام مقام و منزلت گرفت.(1)
و اين بيان مؤلف تاريخ قم كاملاً دلالت مى كند بر اين كه حمزة بن موسى عليه السلام همان حمزه اى است كه در قم مدفون است و در صحت و اتقان تاريخ مزبور هم بين علما و محدثين هيچ گونه ترديدى نيست.
ص: 236
و مؤلف كتاب روضة الصفا هم بر مدفون بودن حمزه مزبور در قم عقيده مند بوده، در تاريخ خود آنجايى كه از وفات خواهر شاه طهماسب صفوى در قزوين سخن مى راند مى نگارد كه: جسد آن مجلله را از قزوين به قم حمل نموده در جوار معصومه عظمى و محجوبه كبرى و سيد حمزه موسوى كه از آباء و اجداد سادات امجاد صفويه است، به خاك سپردند.(1)
و بيان روضة الصفا هم از آنجا مؤيد اين موضوع است كه ظاهرا عموم مورخين مسلم مى دانند كه در بين سلسله نسب سلاطين صفويه تا امام، جز يك حمزه نام وجود ندارد و آن هم حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام است.
و به عقيده مؤلف اولاً در كتاب روضة الصفا بر مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در قم تصريح ندارد بلكه كلمه موسوى پس از نام حمزه چنان چه بعدا ذكر خواهد شد مشعر بر آن است كه حمزه از اولاد مع الواسطه امام موسى عليه السلام است و معلوم هم نيست كه عقيده مؤلف كتاب مزبور چنان باشد كه در بين سلسله نسب پادشاهان صفويه تا امام جز يك حمزه وجود ندارد.
در ثانى على فرض كه در روضة الصفا هم به مدفون بودن حمزه مزبور در قم تصريح كرده باشد ولى چون مؤلف آن آقاى رضا قلى خان هدايت در علم انساب و رجال بصيرتى نداشته و از اهل اين فن شمرده نشده، بيان او در اين قسمت حجيت نخواهد داشت.
ص: 237
در ثالث چون خود سلاطين صفويه هم به مدفون بودن جد خود شاهزاده حمزه در شيراز معتقد بوده اند و بدين جهت بر روى تربت او هم بقعه مجلل و قبه مرتفع بنا نهاده موقوفات چندى هم براى آن قرار داده اند.
در رابع اسكندربيك منشى هم در كتاب تاريخ عالم آراى عباسى كه در عصر صفويه و براى آنها تأليف كرده است بر مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در شيراز تصريح نموده است، بنابراين به گفته روضة الصفا در اين باب نمى توان ترتيب اثر داد.
و از طرفى بيان مؤلف تاريخ قم هم با اعتراف نگارنده بر اين كه آن تاريخ در كمال اتقان و اعتبار است و در سنديت آن هم ترديدى راه ندارد بر مراد و مقصود ايشان دلالتى نداشته نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در قم صراحتى ندارد و اگر حقيقتا حمزة بن امام موسى عليه السلام به قم آمده بود و در اين شهر هم وفات كرده بود با تمام جلالت قدر و منزلتى كه دارا بوده و با اين كه فرزند بلاواسطه امام هم مى باشد چگونه ممكن است كه در تاريخ قم از ورود و وفات او اثرى نباشد و با اين كه مؤلف تاريخ مزبور (مولانا حسن بن محمد بن الحسن الشيبانى القمى) از قدماء علماء اصحاب شمرده شده بر حالات سلسله جليله طالبيه مخصوصا كسانى كه بدين شهر درآمده، توقف نموده يا هجرت كرده اند كاملاً احاطه داشته و تا سال 378 قمرى هم كه مشغول تأليف آن كتاب بوده است از تمام سادات حتى آنهايى كه تا امام چندين واسطه هم دارند از ممدوحين و يا كسانى كه درباره آنها قدح شده از مدفونين به قم و يا غير آنها به طور كلى و بدون استثناء نام برده حالات هر يك را جدا جدا ذكر كرده است چگونه تصور مى شود كه از حمزة بن امام موسى عليه السلام با آن موقعيت و با اتصال به امام اسم نبرده باشد و از ورود و توقف و وفات او در باب سوم از كتاب تاريخ خود كه مخصوص حالات طالبيه است، خبر نداده باشد ولى در موقعى كه منزل يحيى صوفى
ص: 238
را مى خواهد، تعيين كند از مشهد او بدون هيچ گونه سابقه اسم ببرد.
و با توجه به مراتب بالا محرز مى شود كه اولاً حمزة بن امام موسى عليه السلام به قم نيامده است و از اين جهت در تاريخ قم هم از او اسمى برده نشده است. در ثانى شاهزاده حمزه هم كه در قم مدفون است و از مشهد او هم در تاريخ قم اسم برده شده است به طور قطع فرزند مع الواسطه امام است و به طور مسلم در طى حالات سادات هم از ورود و وفات او خبر داده شده است.
و اگر سؤال بشود كه حالات اين شاهزاده حمزه در كجاى تاريخ مزبور ذكر شده، از ورود و وفات او در كجا خبر داده است و بالاخره او كيست؟
جواب مى دهيم كه در همان باب سوم از كتاب تاريخ مزبور در طى حالات ابراهيم بن موسى الكاظم عليه السلام و احفاد او و اسحاق و فرزندان او مى نويسد كه ابوعبداللّه حسين بن احمد بن اسحاق بن ابراهيم از دختر ابوالقاسم حمزة بن على او را چهار پسر به نام حمزه و ابوالحسن على و ابوالفضل محمد و ابومحمد حسين و چهار دختر بوجود آمدند چنان چه در قسمت دوم از بخش سوم همين فصل هم حالات او نگارش يافت و مسطور افتاد كه حمزة بن حسين نيز در اين شهر داراى موقعيت بزرگى بوده در همين شهر هم وفات يافته، در مجاورت جد خود احمد بن اسحاق به خاك سپرده شده، داراى بقعه مجلل و گنبدى نوظهور و رواقى مسقف و صحنى موسع بوده به شاهزاده حمزه معروف و مشهور است و مردم قم هم درباره او اخلاصى تام و عقيدتى تمام ابراز داشته متداعيين و اصحاب ترافع نام شريف وى را در حلف و احتلاف قاطع دعاوى دانسته چنين عقيده دارند كه هر كس به نام او قسمى برخلاف واقع و سوگندى دروغ ياد كند، طولى نخواهدكشيد كه به كيفر آن مى رسد.
ص: 239
و برخى از معاصرين علماى انساب معتقدند كه پدر بزرگوار شاهزاده حمزه يعنى حسين بن احمد بن اسحاق هم در جوار پدر و فرزند خود كه در همان بقعه مدفون است، علاوه در نزديكى تربت آنها عده اى از سادات موسويه كه از احفاد ابراهيم بن امام موسى عليه السلام مى باشند نيز به خاك سپرده شده اند.
بالجمله معلوم شد كه شاهزاده حمزه مدفون در اين بقعه كيست و نسب او چيست ولى چون براى عبارت تاريخ قم در اين مقام كه مى نويسد (و يحيى صوفى به ميدان زكريا بن آدم به نزديك مشهد حمزة بن امام موسى عليه السلام وطن و مقام گرفت) باتوجه به اين كه حمزه را فرزند امام موسى عليه السلام قرار داده است، محملى تعيين و راه حلى به عمل نيايد تا با حمزة بن حسين منطبق گردد. على هذا براى توجيه اين عبارت و اثبات اين حقيقت و روشن شدن اين كه مؤلف تاريخ مزبور هم مرادش از حمزة بن امام موسى عليه السلام همين حمزة بن حسين است، مى نگارد كه بديهى است اين معنى از روى مسامحه و موافق با بيانات عرفى علماى انساب و رجال و مطابق با مكالمات معمولى مردم است كه براى معرفى اشخاص نام طرف را با اسم جد اعلاى او كه واجد مقام و موقعيت بزرگ بوده يا داراى شهرت و شاخصيت و امتياز بسزاء و يا مثلاً خود اسم ممتاز و منحصر به فرد و غير مشترك با ديگرى است قرين ساخته و توأما ذكر نموده نام پدر و جد او را اسقاط مى نمايند.
چنان چه شيخ صدوق يعنى حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه را حسين بن بابويه و يا پدر بزرگوار او را على بن بابويه و يا هر دو را ابن بابويه مى خوانند و همچنين على بن الحسين العلوى ابن عيسى بن محمد بن على بن جعفر عريضى را كه در قم مدفون است با اسقاط وسائط على بن جعفر العلوى العريضى مى نامند چنان چه در جلد اول مرقوم افتاد و يا مثلاً تمام ائمه هداة پس از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام و همچنين كليه احفاد و اعقاب آنها را ابن الرضا مى گويند و از اين قبيل اطلاقات و مسامحات در عرف بسيار است.
و بنابر مقدمات مسلم شد كه امام زاده حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام در قم
ص: 240
مدفون نيست.
اكنون بايد دانست كه شاهزاده حمزه مدفون در قم كيست و نسب مباركش چيست و به عقيده نگارنده مدفون در قم هم همان حمزة بن حسين بن احمد بن اسحاق است كه با اندك تأمل و تفكرى اين معنى نيز روشن مى گردد زيرا حمزة بن حمزة بن امام موسى عليه السلام چنان چه در عمدة الطالب(1) و سايركتب انساب مسطور است به طرف خراسان رفته است و از فرزندش على بن حمزه اعقاب اندكى هم باقى است كه بعضى از آنها در بلخ مى باشند و بعضى از متأخرين چنين معتقدند كه مدفون در رى همين حمزة بن حمزه است و او همان امام زاده جليلى است كه حضرت عبدالعظيم تربتش را زيارت مى كرده است و (يا زائرا قبر خير رجل من ولد موسى عليه السلام ) اشاره به همين حمزة بن حمزه است.
و در هر حال مسلم است كه او در قم مدفون نيست مضافا بر اين كه حمزه نام ديگرى هم كه از احفاد حضرت موسى بن جعفر عليه السلام در قم آمده باشد، سراغ نداريم جز حمزة بن على بن حمزه كه در كتاب انوار المشعشعين از بعض كتب انساب نقل كرده است كه حمزة بن على بن حمزة بن امام موسى عليه السلام با عم خود قاسم بن حمزه درعصر خلافت المستعين باللّه عباسى از عراق خارج شده به ايران آمدند و مى خواستند كه به اصفهان بروند و در يكى از منازل بين راه در زير سايه درختى استراحت نموده به خواب رفتند و در نزديكى آنجا قريه اى بود به نام اشترجان(2) و قومى از خوارج كه در آن قريه مى زيستند، بر سر آن دو بزرگوار هجوم آورده آنها را به قتل رسانيدند و اين واقعه در سال 255 و روز شنبه اتفاق افتاد. انتهى.
ص: 241
كه اولاً براى اين نقل سندى به دست نداده و جهل به سند بى اعتبارى موضوع را مى رساند. در ثانى خلافت المستعين باللّه از سال 248 شروع و در سال 252 كه به دست سعيد حاجب به قتل رسيد، خاتمه يافت و در سال 255 المهتدى باللّه خليفه بود. و در ثالث اشترجان معلوم نيست كه از توابع كجاست. بالجمله به هيچ وجه قابل اعتماد نمى باشد.
طرد قول لب الانساب
و نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در سيرجان كرمان هم با اعتراف به اين كه در آنجا بقعه اى به نام حمزه وجود دارد، منتها مى گوييم كه نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در آنجا كسى اظهار عقيده نكرده است جز مؤلف.
كتاب لب الانساب كه مى نويسد: حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام در سيرجان كرمان مدفون است و بيان ايشان را هم در اين مورد نمى توان مورد اعتماد و اتكا دانست، زيرا بيانش غير مستند به دليل و غير متكى به برهان است و از اين جهت قهرا مطرود و غير قابل بحث است، مخصوصا با توجه به اين كه اصولاً هيچ يك از علماى انساب و رجال در كتب متداوله خود بر اين موضوع تفوه نكرده اند. علاوه بر خلاف آن هم اقوالى ديده مى شود.
و نسبت به مدفون بودن حمزه در ترشيز هم علاوه بر اين كه هيچ گونه سند و دليلى اقامه نشده، اصولاً معلوم نيست قائل به آن قول كيست و همين قدر در شمار اقوال گوناگونى كه در باب معرفى حمزه ديده مى شود بعضى از مؤلفين و مورخين اين قول را هم نقل و بلافاصله هم طرد مى كنند. حال گوينده آن كيست و مدرك او چيست؟ هيچكدام معلوم نيست و بنابراين به هيچ وجه شايان توجه و بحث هم نخواهد بود.
ص: 242
و بنابر مقدمات چون: اولاً، نسبت به مدفون بودن حمزة بن امام موسى عليه السلام در قم و رى و سيرجان و ترشيز به شرح سابق دليل صحيح و قانع كننده اى كه قابل اعتماد باشد اقامه نشده. در ثانى نسبت به مدفون بودن او هم در شيراز دلايل و مدارك متقنى وجود دارد كه ذيلاً ذكر خواهد شد، به عقيده نگارنده به طور مسلم اين امام زاده جليل در شيراز مدفون است.
زيرا اولاً، توجه پادشاهان صفويه به مشهد شريف او و تعميراتى كه از بقعه عاليه او به عمل آورده، رقباتى كه براى آن وقف كرده اند. و ثانيا، تصريح اسكندربيك منشى در تاريخ عالم آرا بر اين كه او جد پادشاهان صفوى است مخصوصا در عصر علماى بزرگى كه خود دليل محكمى بر مراد است. و ثالثا، تصريح مؤلف كتاب سراج الانساب بر مدفون بودن او در شيراز. و رابعا، تصريح علامه نسابه ميرمحمد قاسم سبزوارى در حواشى خود بر كتاب سر النسب تأليف ابى نصر بخارى به مدفون بودن حمزه در خارج شيراز. و خامسا، تصريح مؤلف كتاب بدايع الانوار مبنى بر مدفون بودن حمزه در خارج شيراز مخصوصا با كمال دقتى كه ادعا كرده است، منتها استناد او به اظهارات مجدى چنان چه سابقا نقل شد، منطق ندارد زيرا در آن كتاب اصولاً از مدفن حمزه خبر نداده است. و سادسا، وجود قبور بسيارى از احفاد و اعقاب حمزة بن امام موسى عليه السلام در مجاور مشهد او در شيراز و از جمله فرزندش على بن حمزه و ديگران و عدم وجود يكى از اين قبور در قم و رى و ترشيز و سيرجان. و سابعا، وجود سفرنامه هاى بسيار از قديم و جديد كه بر مدفون بودن حمزه در شيراز تصريح دارد، مجموعا يك سلسله مدارك و شواهدى است كه نمى توان طرد نمود.
و حضرت حجه الاسلام آقاى آقا سيد شهاب الدين مرعشى نجفى(1) نزيل قم كه
ص: 243
امروزه سرور علماى انساب عصر شمرده مى شود همين عقيده را تأييد و بر صحت آن هم شواهد و دلايلى اقامه مى نمايند.
در پايان ناگفته نماند كه در قم چند حمزه نام مدفون مى باشد كه برخى از احفاد همين حمزه و بعضى از اعقاب امام زادگان ديگرند كه برخى قبرشان معلوم و برخى هم مجهول است، از جمله يكى حمزة بن عبداللّه بن حسين بن محمد بن عبداللّه بن امام زين العابدين عليه السلام . و ديگر حمزة بن احمد بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن عبداللّه بن امام زين العابدين عليه السلام كه با پسرش محمد بن حمزه و نوه اش على بن محمد بن حمزه در قبرستان بابلان مدفونند و به حمزه قمى مشهور و ضمن مدفونين در بابلان نامبرده شدند. و سومى حمزة الاصم ابن عبداللّه بن حسين بن اسماعيل بن محمد بن عبداللّه بن امام زين العابدين عليه السلام (1). و حمزة بن على بن حمزة بن امام موسى عليه السلام بنابر قولى كه در اشته جان به قتل رسيد، چنان چه نگاشته شد.
و حمزة بن حسين بن احمد بن اسحاق بن ابراهيم بن موسى بن ابراهيم بن امام موسى عليه السلام كه منظور همين شاهزاده حمزه مشهور است.
حمزة بن امام موسى عليه السلام را سه پسر است(2): حمزة بن حمزه و قاسم بن حمزه و على بن حمزه كه على بن حمزه بلاعقب درگذشت و در شيراز به باب اسطخر
ص: 244
مدفون گرديد و قبرش مزار مردم است و بنابراين اعقاب حمزه كه در بلاد عجم بسيارند از نسل قاسم و حمزه مى باشد.
و اعقاب حمزة بن امام موسى عليه السلام فقط از دو فرزندش حمزه و قاسم مى باشد. اما حمزة بن حمزه مادرش ام ولد و در خراسان پيشوا و مقدم بوده، اعقاب كمى را داراست كه بعضى از آنها در بلخ مى باشند و اعقاب او از يك فرزندش على بن حمزة بن حمزه است.
و اما قاسم بن حمزة بن امام موسى عليه السلام مادرش نيز ام ولد و او را قاسم اعرابى مى نامند و اعقابش از سه فرزندش محمد و على و احمد مى باشد.
و از جمله پسران محمد بن قاسم اعرابى فرزند حمزه است، ابوجعفر محمد بن موسى بن محمد بن القاسم بن حمزة بن امام موسى عليه السلام كه در خدمت پادشاهان آل ساسان به سر مى برده و با كتّاب و وزراى آنها معاشرت مى نمود و اشعارى هم داراست.
و از آن جمله است احمد مجدور بن محمد بن قاسم بن حمزه كه اولادى دارد و از آنها است اسماعيل و محمد مجدور كه نيز اعقابى دارند كه نقباء طوس و سادات آنجا از آنها مى باشد.
و هم از ايشان است سيد جليل شاعر ممدوح ابوجعفر محمد بن موسى بن احمد المجدور كه نقيب طبس بوده اعقابى هم دارد.
و از جمله فرزندان محمد بن قاسم اعرابى ابن حمزة بن امام موسى الكاظم عليه السلام است احمد بن زيد ملقب به سياه ابن جعفر بن عباس بن محمد بن قاسم اعرابى كه در بغداد اقامت داشته در آنجا اعقابى دارد كه از آنهاست محمد زنجار.(1)
ص: 245
159 - امامزادگان معتبر ايران، سيد عزيزاللّه امامت كاشانى (معاصر)
يكى از ستارگان درخشان خاندان رسالت و ولايت كه علوّ مقام و جلالت شأنش (اظهر من الشّمس است) حضرت شاهزاده ابوالقاسم عبدالعظيم كه نسب شريفش به چهارده واسطه به سبط اكبر حضرت سيّدالمرسلين صلى الله عليه و آله حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام منتهى مى شود به طورى كه فرموده اند آن جناب در مدينه طيّبه اوائل سنه دويست هجرى تقريبا متولد شده و در ميان فرزندان ائمه هدى از چند تن گذشته از همه افضل و اعلا بلكه از اجلاّء السّادات و ساده الأجلاّء بوده و شيخ بزرگوار صدوق او را چنين ستوده: كانَ عَبدالعظيم الحسنى عابدا ورعا مرضيّا. مى گويد حضرت عبدالعظيم شخصى خداپرست و زاهد و پسنديده خدا و رسول و مردم بوده است. و اكثر علماء و بزرگان دين او را ستايش فرموده اند و زمانى كه در مدينه طيّبه وطن اصلى خود بسر مى برد و همچنين در بغداد و سامره و محضر حضرات ائمه هدى مشرّف مى شد به مضمون فرمايش حضرت صادق عليه السلام : «التّقيّة دينى و دين آبائى» تقيّه كردن دين من و دين پدران من است و همچنين: «من لا تقيّة له لا دينَ له» كسى كه تقيّه نداشته باشد دين ندارد، از تقيّه كردن عقائد خود ذرّه ئى كوتاهى نمى فرمود و اين خود يكى از علائم جلالت و بزرگوارى آن سيّد عالى مقام است و از عبادت و سخاوت آن جناب نقل شده كه در مدّت عمر شريفش اغلب روزها را به روزه و شبها را به عبادت و مناجات با حضرت قاضى الحاجات مى گذرانيد و چندين مرتبه تمامى اموال خود را انفاق در راه خدا و چند مرتبه هم با ضعفاء و بيچارگان نصف نمود و از مقامات علم و دانش آن بزرگوار همين اندازه كافى است كه حضرت هادى عليه السلام (امام على النّقى) امر به سؤال كردن از آن جناب مى فرمايد.
در كتاب جنّة النّعيم است: روى ابوتراب الرّويانى قال سمعت اَبا حمّاد الرّازى يقول: دَخَلتُ عَلى علىَّ بن محمّد بسر بن رأى فَسَأَلْتهُ عَنْ اَشياء عَنِ الحَلالِ وَالحَرامِ فَاَجاَبنى فلمّا وَدَّعتُهُ قالَ لى: يا
ص: 246
حَمّادَ اِذا اَشكَلَ عَلَيكَ شى ء مِن اَمرِ دينِكَ بِناحِيَتِكَ فاسئَل عَنهُ عَن عَبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى وَاقرأهُ مِنّى السّلام. يعنى ابوتراب عبيداللّه بن موسى رويانى گفت اباحمّاد رازى مى گفت در سامره بر حضرت امام علىّ النقى عليه السلام وارد شدم و بعضى از مسائل حلال و حرام سؤال كردم و جواب شنيدم، چون خواستم وداع نمايم، آن بزرگوار فرمود: اى اباحمّاد، اگر بر تو چيزى مشكل شود از امر دين تو در آن حدود سؤال كن از عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و سلام مرا به او برسان.
اين روايت كاملاً مقام علمى و دانش آن بزرگوار را مى رساند و برهانى قاطع است بر اين كه اقوالش لازم الاتباع است و در دوران زندگى خود خدمت و صحبت سه نفر از ائمه هدى ادراك فرمود، اول - حضرت ابوجعفر ثانى امام محمّدتقى عليه السلام ، دوّم - حضرت ابوالحسن الثّالث امام على النقى عليه السلام ، سوم - حضرت ابامحمّد امام حسن عسگرى عليه السلام و از اين منابع فيض قدسى در مدينه منوّره و سامره استفاده بى پايان فرموده و خدمت اين نفر سيّما حضرت جواد و حضرت هادى نهايت توسّل و تمسّك را دارا بوده و عادتش چنان بوده كه هرگاه وارد مجلس امام عليه السلام مى شد با نهايت
ادب و كمال خضوع و تواضع پائين مجلس ايستاده، دستها از عبا بيرون آورده مى گفت: اَلسَّلامُ عَلَيك يَابْنَ رَسولُ اللّه وَرَحمة اللّه و بركاته: امام دهم عليه السلام او را بدين طريق جواب مى فرمود: وعليك السّلام يا اباالقاسم وَرَحمة اللّه و بركاته مرحبا بك الىّ الىّ: يعنى آفرين بر تو باد پيش من آى، پيش من آى. امام عليه السلام او را نزديك خود خوانده و در كنار و پهلوى خود مى نشانده و از احوال او استفسار مى فرموده و مورد نوازش و لطف خود قرار مى داده تا آنجا كه محلّ غبطه و حسد ديگران مى شده.
يكى از بزرگترين چيزهايى كه باعث بزرگوارى و جلالت قدر حضرت عبدالعظيم عليه السلام شده، حديث عرض دين آن حضرت است نزد امام دهم حضرت
ص: 247
هادى عليه السلام به طورى كه بزرگان فرموده اند: لولا له فضلٌ الاّ حديث عرض دينه لكفى بِهِ فضلاً؛ و اين حديث عرض دين آن حضرت است و در بسيارى از كتب معتبره مسندا مذكور و ما محض تيمّن و تبرّك آن را نقل مى نمائيم.
در كتاب جنّة النعيم - عَنِ الصّدوق طاب ثراه عن الدّقاق والورّاق معا عن الصّوفى عن الرويانى عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى - قال دخلت على علىّ بن محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابيطالب عليهم السلام فَلَمّا بَصَرنى، قال: مرحَبا بِكَ يا ابَاالقاسم اَنتَ وَلِيُّنا حقّا، قالَ: فقلتُ له يَابنَ رَسولِ اللّهِ اِنّى اريدُ اَن اَعرِضَ عَلَيكَ دينى فَاِن كانَ مرضيّا اَثبِتُ عليه حَتّى القى اللّهَ تَعالى عَزَّوَجلّ فقالَ: هاتَ يا ابَاالقاسم اِلى آخر الحديث:
شيخ جليل محمّد بن بابويه قمى معروف به صدوق با چند واسطه روايت مى كند از حضرت عبدالعظيم كه فرمود وارد شدم بر آقاى خودم حضرت امام على النقى عليه السلام چون آن حضرت مرا ديد، فرمود: (مرحبا بك) آفرين بر تو باد اى ابوالقاسم - اَنتَ وليُّنا حقّا - تو ولى و دوست حقيقى ما هستى، پس عرض كردم خدمت آن حضرت كه اى فرزند رسول خدا من مى خواهم كه دين خود را بر شما عرضه دارم، پس هرگاه مرضى و پسنديده است بر آن ثابت بمانم تا خداوند عزّوجلّ را ملاقات كنم، فرمود بياور اى ابوالقاسم يعنى عرض نما دينت را، گفتم مى گويم كه خداوند تبارك و تعالى يكى است بى نظير و مثلى براى او نيست و از حدود ابطال و تشبيه خارج است و جسم و صورت و عرض و جوهر نيست بلكه پديد آورنده اجسام و صورتها و خلق كننده عرضها و جوهرهاست و پروردگار و مالك هرچيزى است و هر چيزى را جعل و احداث كرده، و مى گويم من كه: محمّد صلى الله عليه و آله بنده و رسول او و خاتم پيغمبران است و بعد از وى پيغمبرى نخواهد بود تا روز قيامت و شريعت آن حضرت آخر همه شرايع است و شريعتى نيست بعد از آن تا روز قيامت و مى گويم من كه امام و خليفه و ولىّ امر بعد از پيغمبر صلى الله عليه و آله اميرللمؤمنين علىّ بن ابيطالب عليه السلام است و بعد از آن
ص: 248
حضرت حسن، بعد از آن حسين، بعد علىّ بن الحسين، بعد محمّد بن على، بعد جعفر بن محمّد، بعد موسى بن جعفر، بعد علىّ بن موسى، بعد محمّد بن على، بعد از اين بزرگواران توئى اى مولاى من، پس امام علىّ النقى عليه السلام به جناب عبدالعظيم فرمود: بعد از من حسن پسر من است، پس چگونه باشند مردم در زمان خلف بعد از او؟ گفتم و چگونه است اين اى مولاى من؟ فرمود: براى اين كه ديده نمى شود شخص او و حلال نباشد بر زبان آوردن نام او تا آن كه خروج كند و پر كند زمين را از عدل و داد همچنانكه پر شده باشد از ظلم و جور، گفتم اقرار كردم يعنى به امامت حضرت حسن عسگرى، و خلف آن حضرت قائل شدم، پس گفتم و مى گويم كه دوست اين بزرگواران دوست خدا است، و دشمن ايشان دشمن خدا است و اطاعت ايشان اطاعت خدا است و معصيت ايشان معصيت خدا است و مى گويم كه معراج حقّ است و سؤال در قبر حق و بهشت و دوزخ وصراط و ميزان حقّ است و آن كه قيامت آمدنيست شكّى نيست و خداوند زنده مى كند و برمى انگيزاند كسانى را كه در قبرها جا دارند و مى گويم كه فرائض واجبه بعد از ولايت يعنى دوستى رسول و ائمه عليهم السلام نماز است و زكوة و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر: پس حضرت امام على النّقى فرمود اى ابوالقاسم اين است به خدا سوگند دين خدا كه پسنديده است آن را براى بندگانش ثابت بمان بر همين اعتقاد خداوند ثابت دارد بقول ثابت در حيات دنيا و آخرت.
حضرت عبدالعظيم در حدود سنه 250، از مدينه طيّبه به سامره خدمت حضرت هادى مشرف شده پس از مدّتى از آنجا نهضت و هجرت نموده به جانب ايران و به خطّه رى نزول اجلال فرمودند.
علاّمه مجلسى در تحفة الزوائد فرمايد از مزارات مشهوره معلومه مرقد منوّر
ص: 249
امام زاده واجب التّعظيم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسين بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب است و نسب آن حضرت به چهار پشت به حضرت امام حسن مجتبى منتهى مى شود و از اكابر محدثين و اعاظم علماء و زهّاد و عبّاد بوده است و از اصحاب امام محمّدتقى و امام على النقى بوده است و نهايت توسّل و انقطاع به خدمت ايشان داشته است و احاديث بسيار از ايشان روايت كرده است. قبر شريف او در رى معلوم و مشهور است و شيخ نجاشى به سند معتبر از احمد بن محمّد بن خالد برقى روايت كرده است كه حضرت عبدالعظيم از خليفه گريخت و به رى آمد و مخفى شد در سردابى در خانه مردى از شيعيان در سكّة الموالى و در آنجا عبادت خدا مى كرد و روزها روزه مى داشت و شبها به نماز مى ايستاد و پنهان بيرون مى آمد و زيارت مى كرد قبرى را كه در مقابل قبر اوست و راه در ميان است و مى گفت اين قبر مردى از فرزندان حضرت امام موسى كاظم است و پيوسته در آنجا مى بود، يك و دو شيعه خبردار مى شدند از احوال او تا آن كه اكثر مردم رى او را شناختند، پس شخصى از شيعه حضرت رسالت پناه را در خواب ديد كه آن حضرت فرمود مردى از فرزندان مرا از سكة الموالى بر خواهند داشت و مدفون خواهند كرد نزد درخت سيب در باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب و اشاره فرمود به همان مكان كه در آنجا مدفون شده، پس آن شخص رفت كه آن درخت و آن مكان را از صاحب باغ بخرد، صاحب باغ گفت براى چه مى خواهى اين درخت و اين جاى درخت را؟ آن شخص خواب خود را نقل كرد صاحب باغ گفت كه من نيز چنين خواب ديده ام و موضع اين درخت را با جميع باغ وقف كرده ام بر آن سيّد و ساير شيعيان كه در آنجا مرده هاى خود را دفن كنند، پس عبدالعظيم بيمار شد و به رحمت ايزدى واصل گشت. چون او را برهنه كردند كه غسل بدهند در جيبش رقعه ئى يافتند كه در آنجا نسب شريف خود را نوشته بود كه: منم ابوالقاسم عبدالعظيم پسر عبداللّه پسر على پسر حسن بن زيد بن امام حسن بن
ص: 250
علىّ بن ابيطالب. (مؤلف گويد) بدانكه مورّخين را در سبب حركت و مهاجرت شاهزاده عبدالعظيم اختلاف است: بعضى: كه چون از خواصّ اصحاب و كبار محبّين و متقرّبين امام عليه السلام بوده. لذا خليفه وقت (معتز باللّه عبّاسى) نهايت خوف از آن بزرگوار داشته درصدد قتل آن حضرت برآمد و او را تعقيب نمود ناچار به اجازه امام عليه السلام به صوب ايران حركت فرمود به طورى كه هركس از آن حضرت سؤال مى كرد كيستى و از كجا مى آئى؟ اظهار مى داشت نامه رسانم. بعضى ديگر گويند: كه به عزم زيارت مرقد منوّر حضرت رضا عليه السلام از سامره بيرون آمده و متوجّه بلاد خراسان گرديد چون به شهر رى وارد شد مدتى به جهت زيارت مرقد مطهّر حضرت شاهزاده حمزة بن موسى بن جعفر عليهماالسلام توقّف فرمود، در اوّل امر آن جناب مخفى بود و كسى او را نمى شناخت تا آن كه دوستان و شيعيان در خفاء به محضرش مشرّف شده از مقامات آن بزرگوار اطّلاع يافتند. مسائل حرام و حلال را از او سؤال كردند سپس درصدد نگاهدارى آن حضرت برآمدند پس نگذاردند حركت نمايد. جماعتى ديگر گويند: حضرت عبدالعظيم عليه السلام از طرف امام عليه السلام عنوان نيابت وكالت را داشته در تبليغ احكام دين و قوانين سيّدالمرسلين صلى الله عليه و آله و شايد كه هر سه امر سبب و داعى شده باشد به حركت و مهاجرت آن حضرت به ايران.
وفات حضرت شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام تقريبا بين سنوات (252) الى (255) در رى واقع گرديد و سبب وفات آن حضرت مورد خلاف است، مشهور آن كه مريض شده و از دنيا رحلت فرمود و از شيخ فخرالدّين بن شيخ محمّد على طريحى نجفى صاحب مجمع البحرين نقل شده كه گفته: وَقيلَ ممَّن دفنَ حيّا منَ الطّالبيين عبدالعظيم الحسنى بالرّى و محمّد بن عبداللّه بن الحسن.
و بعضى ديگر برآنند كه آن حضرت را زهر خورانيده و شهيد نموده اند.
ص: 251
در كتاب جنة النعيم: روى الصّدوق طاب ثراه فى ثواب الاعمال مسنداً حدثنى فقال: حدثنى على بن احمد قال حدّثنا حمزة بن القاسم العلوى رحمه الله عليه قال: حدثنا محمّد بن يحيى العطار عمن دخل على ابى الحسن علىّ بن محمّد الهادى من اهل الرّى قال: دخلت على ابى الحسن العسكرى - فَقال اَينَ كُنتَ؟ قلتُ زُرتُ الحسين فقال: اَما انك لو زرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار قبر الحسين عليه السلام . يعنى ابوجعفر محمد بن على بن بابويه معروف به صدوق در كتاب ثواب الاعمال مسنداً روايت كرده است كه مرا علىّ بن احمد خبر داد كه او گفت حمزة بن قاسم علوى خبر داد كه او گفت محمد بن يحيى عطّار خبر داد از كسى كه بر حضرت امام على النقى عليه السلام وارد شد از اهل رى، پس آن شخص گفت وارد شدم بر آن جناب فرمودند كجا بودى؟ عرض كردم به زيارت جناب سيّد الشهداء مشرّف شدم، فرمود اما تو اگر زيارت مى كردى قبر حضرت عبدالعظيم را كه نزد شماست هر آينه بودى مثل كسى كه زيارت كرده است قبر حسين عليه السلام را. وَفى لئالى الاخبار عن تعليقة الشهيد الثانى(ره) على خلاصة للعلاّمة(ره) قال و قد نص على زيارته يعنى عبدالعظيم، الامام علىّ بن موسى الرضا عليه السلام ، قال: من زار قبره و جبت له على اللّه الجنة: حضرت رضا فرمود كسى كه زيارت كند قبر عبدالعظيم را واجب مى شود بر خداى متعال كه او را بهشت برد: ايضا قال الرضا - من زارنى بعد موتى ضمنت له الجنّة و من لم يقدر على زيارتى فليزر اخى عبدالعظيم الحسنى بالرّى: يعنى فرمود حضرت امام رضا عليه السلام كسى كه زيارت كند مرا بعد از وفات من ضامن مى شوم براى او بهشت را و كسى نمى تواند زيارت كند مرا، پس زيارت كند برادرم عبدالعظيم الحسنى را به رى عنه عليه السلام ايضا فى لئالى الأخبار قال: اذا عَجَزتَ عن زيارة جدّى الحسين فزر السيّد الزاهد العابد عبدالعظيم بالرّى فإنّه اجزئَكَ وكفاك اى اعمالك فى زيارته من عظم الثواب الوارد فيه
ص: 252
- و فيه عنه ايضا قال من زار عبدالعظيم الحسنى بالرى كمن زار اباعبداللّه الحسين بكربلا: و اين إخبار وارد از حضرت رضا صلوات اللّه عليه درباره زيارت حضرت عبدالعظيم اخبار از آينده است زيرا كه زندگانى و وفات شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام بعد از حضرت امام رضا عليه السلام بوده، و اين خود از خصوصيّاتى است كه بر جلالت و منزلت آن جناب مى فزايد.
(فصل) بدانكه حضرت شاهزاده عبدالعظيم از اجلاّء علماء و اكابر محدّثين بلكه سيد محدّثين اماميّه به شمار مى رود و او را روايات و احاديثى است كه علماء اعلام در كتب خود نقل فرموده اند و ما از باب تيمّن و تبرّك به ذكر دو حديث از آنها مى پردازيم - در كتاب جنّه النعيم فى الامالى بحذف الاسناد عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى، قال: سمعت محمّد بن على الرضا يقول - ما زار ابى احدٌ فأصابه اَذىً من مطَرٍ او بردٍ او حرٍّ الاّ حرم اللّهُ جسدهُ على النّار. يعنى حضرت عبدالعظيم فرمودند، من شنيدم از حضرت امام محمّدتقى عليه السلام كه مى فرمود زيارت نمى كند پدرم را احدى، پس بوى اذيّتى از باران يا سرما و گرما برسد مگر آن كه خداوند جسد او را به آتش حرام مى كند.
ايضا فى الكتاب المذكور - و عن المجلسى از حضرت عبدالعظيم روايت است فرمودند كه حضرت جواد عليه السلام از آباء مكرّمين خودش روايت كرده كه حضرت امير فرمودند بافاطمه زهرا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شديم، يافتيم جناب ختمى مآب را كه گريه مى كند، عرض كردم پدر و مادرم فداى شما باد يا رسول اللّه چه چيز شما را گريانيد؟ فرمود يا على در شبى كه به معراج رفتم، زنهاى چند از امّت خود ديدم كه به عذاب سخت معذّب بودند و اكنون تفكّر از حال ايشان كردم گريستم به واسطه آنچه را كه ديدم از عذابهاى ايشان. از آن جمله زنى را ديدم كه به موى سرش آويخته بود دماغش مى جوشيد، و زنى را ديدم كه به پستانهاى خودش آويخته بود: و زنى را ديدم گوشت بدن خود را مى خورد و آتش از زيرش مشتعل بود و ديدم زنى را كه به زبانش
ص: 253
آويخته بود و حميم جهنّم به حلق وى مى ريختند، و ديدم زنى را كه پاهايش به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر وى مسلّط بودند، و زنى را ديدم كور و كر و لال در تابوتى از آتش دماغ سرش از منخر آن بيرون مى آيد و بدن آن از جذام و برص قطعه قطعه شده بود، و زنى را ديدم به پايش آويخته بود در تنورى از آتش، و زنى را ديدم كه گوشت بدنش را از جلو و عقب به مقراضهاى آتشين جدا مى كردند، و زنى را ديدم كه صورت و دست او را به آتش مى سوزانيدند و امعاء خودش را مى خورد، و زنى را ديدم كه سرش مانند سر خوك و بدنش مانند بدن خر و بروى هزار هزار قسم از عذاب ديده مى شد، و زنى را ديدم به صورت سگ كه آتش از دُبرش وارد مى شد و از دهانش بيرون مى آمد و ملائكه به گرزهاى از آتش بر سر و بدنش مى زدند. پس فاطمه زهرا عليهاالسلام عرض كرد: اى حبيب من و نور چشم من خبر بدهيد كه اعمال آن زنها در دنيا چه بوده است تا اين كه مستحقّ اين عذاب شدند، فرمودند: اى دختر من، اما آن زنى كه به موى سرش آويخته بود در دنيا موى سرش را از مردها نمى پوشانيد، امّا آن كه به زبانش آويخته بود شوهرش را اذيّت مى كرد، امّا: آن كه به پستانهايش آويخته
بود شوهرش را از بستر خود منع مى نمود، امّا: آن كه به پاهايش آويخته بود از خانه اش بدون اذن شوهرش بيرون مى رفت، امّا: آن كه گوشت بدنش را مى خورد بدنش را از براى مردم زينت مى نمود، امّا: آن كه دستهايش به پاهايش بسته بود ومارها و عقربها بر وى مسلّط بود از نجاست جامه و غير آن پرهيز نداشت و غسل جنابت و حيض و نظافت و به نمازها اهانت مى نمود، امّا: آن كه كور و كر و لال بود از زنا مى زائيد و نسبت به شوهرش مى داد، امّا: آن كه گوشت بدنش را به مقراضها مى چيدند خودش را به مردهاى ديگر عرضه مى داشت، امّا: آن كه امعاء و روده هاى خودش را مى خورد و صورت و بدنش از آتش مى سوخت زنها براى مردها مى برد، امّا: آن كه سرش مانند سرخوك بود و بدنش مانند بدن خر، سخن چين و دروغگو بود، و امّا: آن كه به صورت
ص: 254
سگ بود و آتش از دبرش داخل مى شد و از دهانش بيرون مى آيد جاريه نوحه گر بود و اظهار حسد مى كرد. پس فرمود: اى واى بر آن زنى كه به غضب آورد شوهرش را و خوشا به حال زنى كه شوهرش از وى راضى باشد.
بدانكه در جوار حضرت عبدالعظيم جمعى از امامزادگان مدفونند از آن جمله حضرت شاهزاده حمزة بن موسى الكاظم است كه راهش از ميان حرم مطهّر حضرت عبدالعظيم است. و از احفاد اوست حضرت خاتم المجتهدين آيت اللّه العظمى فى الأرضين جناب حاج سيد محمّدباقر حجه الاسلام رشتى اصفهانى.
علاّمه مجلسى فرموده قبر شريف امامزاده حمزه فرزند حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نزديك قبر حضرت عبدالعظيم است، ظاهرا همان باشد كه حضرت عبدالعظيم به زيارت او مى رفت - آن مرقد منوّر را هم بايد زيارت كرد.
فاضل معاصر آقاى عمادزاده گويد: اين حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام غير از حمزة بن جعفر مدفون به خراسان است و غير از حمزه اطروش است كه نسبش به حضرت سجّاد عليه السلام مى رسد و غير از حمزة بن موسى مضيئ است كه در شيراز مدفون است و اين حمزه داراى سه پسر بوده على و قاسم و حمزه. و تحقيقا سلاطين صفويه نسب به او مى رسانند و آبادى قصبه به بركت وجود حمزه بوده است و پس از ويرانى رى بزرگ باز هم رى به وجود اين امامزادگان آباد و مزار عمومى مردم ايران بوده است. از جمله امامزادگان كه در جوار حضرت عبدالعظيم است جناب امامزاده طاهر عليه السلام است كه در جانب شرقى صحن واقع است و به طورى كه از شيخ ابونصر بخارى نقل شده، اين بزرگوار از كسانى است كه در شهر رى وارد شد و او را پسرى مطهّر نام بود و نسب را به حضرت علىّ بن الحسين مى رساند بدين گونه: طاهر بن محمّد بن محمّد بن حسن بن حسين بن زيد بن علىّ بن الحسين عليه السلام .
ص: 255
از جمله امامزادگان مجاور حضرت عبدالعظيم جناب امامزاده عبداللّه ابيض است كه نسب شريفش را چنين فرموده اند: عبداللّه ابيض بن عبّاس بن محمّد بن عبداللّه شهيد بن حسن افطس بن على بن على بن حسين بن على بن ابيطالب. از بخارى نسّابه كه در رى مزار كثيرالأنوار ابوعبداللّه حسين بن عبداللّه ابيض است كه در سال سيصد و نوزده به رحمت ايزدى پيوست و پسرى نيز از حسين بن عبداللّه ابيض در كتب انساب مذكور است موسوم به عبداللّه. در حوالى قبّه و بارگاه حضرت شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام مى باشد: قبور بعضى از علماء و دانشمندان نامى از آن جمله: حضرت قدوة المفسرين جمال الملّة والحق والدين - ابوالفتوح حسين بن على الخزاعى الرّازى صاحب تفسير فارسى المسّمى بروض الجنان و بعضى نقل فرموده اند كه ايشان تفسير عربى مفصّلى هم دارند در بيست مجلّد، مقبره آنجناب در صحن شاهزاده حمزه واقع است از آن جمله: رئيس المحدّثين جناب ابوجعفر محمّد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه القمى مشهور به شيخ صدوق صاحب كتاب: من لا يحضره الفقيه: و كتب كثيره، ديگر مقبره آن جناب در نزديكى شهر رى فعلى واقع است.
در منتخب التواريخ از نجاشى نقل شده كه جناب على بن حسين پدر شيخ صدوق به توسّط جناب حسين بن روح رضوان اللّه عليه كه از نواب اربعه حضرت امام عصر ازواحنا له الفداء بود، عريضه به حضرت بقيّة اللّه نوشت و استدعا نمود كه خداوند فرزندى بوى عطا فرمايد، پس حضرت در جواب مرقوم فرمودند: دعانا اللّه لك بذالك و سترزق ولدين ذكرين خيّرين: ولهذا غالبا شيخ صدوق فخريّه مى فرمود كه من به دعاى ولى عصر عليه السلام تولّد يافته ام، و جناب علىّ بن الحسين پدر شيخ صدوق رئيس فقهاء و علماء قم بود و در سنه تناثر نجوم سيصد و بيست و نه از دنيا رحلت
ص: 256
فرمود، جمعى خدمت جناب علىّ بن محمد السّيمرى كه نايب چهارم حضرت بقيّه اللّه بود مشرّف بودند فرمود: رحم اللّه على بن بابويه: كسى عرض كرد علىّ بن بابويه زنده است، فرمود امروز وفات يافت، بعد خبر رسيد كه در همان روز مرحوم شده بود در قم و قبر او در قم معروف است.
از آن جمله مرحوم علاّمه جليل جناب حاج ملاّعلى كنى طهرانى: قال جدّى الامجد فى لباب الألقاب، كانَ عالما فاضلا فقيها مسلّما مشهورا رئيسا معروفا باالفضل والثروة و قد لقيته فى سالف الأيام وكان من تلامذة صاحب الضّوابط و صاحب الجواهر ومِن مصنّفاتِه كتاب توضيح المقال فى علم الرجال، الخ. در سنه هزار و سيصد و شش هجرى قمرى تقريبا در سن هشتاد و شش سالگى از دنيا رحلت فرمود، جنازه اش را در كمال اجلال و احترام بردند در زاويه مقدّسه حضرت عبدالعظيم در مقبره ئى كه منسوب به مرحوم ناصرالدّين شاه قاجار است دفن كردند. از آن جمله: علاّمه جليل القدر مجاهد آيت اللّه العظمى مرحوم حاج سيد ابوالقاسم معروف به آيت اللّه كاشانى نجل جليل آيت اللّه آقاى حاج سيدمصطفى كاشانى ابن آيت اللّه على الانام - الحاج السيّد حسين بن الحاج ميرمحمدعلى بن الحاج السيّد رضا الكاشانى رحمه اللّه عليهم. مرحوم آيت اللّه آقاى حاج سيد ابوالقاسم كاشانى طاب ثراه پيشواى مسلمين جهان و از نوابغ روزگار در عصر خود به شمار مى آيد. در حدود سال يكهزار و سيصد هجرى قمرى متولّد و نزد والد بزرگوارش مرحوم آيت اللّه حاج سيدمصطفى كاشانى كه از جمله مراجع تقليد شيعه اثناعشرى و مجاهدين حقيقى اسلام و همچنين نزد مرحوم آيت اللّه آخوند ملاّكاظم خراسانى و مرحوم آيت اللّه آقاى حاج ميرزاحسين حاج ميرزا خليل و جمعى ديگر از فحول علماء تلمذّ فرموده و در دوران زندگى خود از مجاهده با اجانب و دشمنان دين فروگذار نفرمود تا در شوال المكرم سنه يكهزار و سيصد و هشتاد و يك هجرى قمرى در محلّ اقامت
ص: 257
خود تهران بدرود حيات فرمود، جنازه او را با تشكيلات بسيار و تشييعى كه بى نظير بود حمل به شهر رى در جوار حضرت شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام در مقبره ئى كه ناصرالدّين شاه قاجار مدفون است به خاك سپردند. مخفى نماند: كه در تهران و رى و حوالى آن قبور بسيارى از امامزادگان و علماء و روات ديده مى شود كه اين مختصر گنجايش ذكر آنها را ندارد.
از جمله امامزادگان در تهران، امامزاده زيد است كه مرقد منوّر آن جناب وسط تهران در بازار بزّازها است و داراى بقعه و حرم و صحن قديمى است كه مورد توجّه است.
از آن جمله حضرت امامزاده يحيى عليه السلام است كه نزديك خيابان رى در محلّى كه به نام نامى خود امامزاده است واقع است داراى بقعه و ساختمانى زيبا و متولى و خدمه و نذورات فراوان و مورد توجّه عامّه خلق و ارباب حاجت و نياز و اين امامزاده عالى مقام از اجداد حقير و بسيارى از سادات حسينى است به طورى كه در شجره نامه ثبت است و حضرت آيت اللّه العظمى آقاى آقا سيّد شهاب الدين مرعشى نجفى ادام اللّه ظلّه العالى على رؤس المسلمين كه از مراجع تقليد و در انساب آل رسول مى توان گفت كه منحصر به فرد هستند رساله ئى به درخواست متولّى آن بقعه مباركه بنام رساله العزّيه فى ترجمة الجليل عزّالدين يحيى الشهيد قدس سرّه مرقوم فرموده اند و جناب حجه الاسلام آقاى شيخ زين العابدين سرخه ئى كه از علماء مجاورين آن حدود است مطالبى راجع به امامزاده در ذيل رساله مذكوره مرقوم فرموده اند.
حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى در رساله مزبوره چنين مى فرمايد كه بس است در مقام شامخ او عباراتى كه شيخ جليل منتجب الدّين على بن عبيداللّه بن حسن بن حسين بن بابويه قمى در اول كتاب فهرس خود فرموده به اين نسق حضرت عالى مجلس سيّدنا و مولانا الكبير الامير الامام السيّد الاجل الرّئيس الأنور الأطهر الأشرف
ص: 258
المرتضى المعظّم عزّالدّولة والدّين شرف الاسلام والمسلمين رضى الملوك والسّلاطين ملك النقبآء فى العالمين اختيار الامام، افتخار الأنام قطب الدّولة ركن الملّة عماد الامّة عمدة الملك سلطان العترة الطاهره عمدة الشّريعة رئيس رؤساء الشيعه و صدر علماء العراق قدوة الاكابر معين الحق حجّة الله على الخلق ذوالشرفين كريم الطرفين نظام الحضرتين اجل الأشراف سيّدالامراء السّادات شرقا و غربا قوام آل رسول اللّه ابوالقاسم يحيى: الخ. و ايضا در آخر فهرست در وصف او گويد: السيد الاجلّ المرتضى عزّالدّين يحيى بن محمّد بن علىّ بن المطهّر ابوالقاسم نقيب الطالبيّة
بالعراق عالم علم فاضل كبير عليه تدور وحى الشّيعه متّع اللّه الاسلام والمسلمين بطول بقائه - له رواية الاحاديث عن والده المرتضى السيّد شرف الدّين محمّد و عن مشايخه قدس اللّه ارواحهم.
در انساب بيهقى مذكور است كه زوجه آن بزرگوار دختر عمّه سلطان سنجر بن ملكشاه بوده مى فرمايد و شنيدم كه سلطان سنجر وارد شد بر عمّه خود و از او خواهش نمود كه حاجتى از من بخواه، گفت حاجتم آن است كه فرزندان دختر من كه از عزّالدّين علوى است احترام نمائيد و تعظيم ايشان كنيد، از اين جهت سلطان سنجر اولاد عزّالدّين يحيى را مقدّم مى داشت بر بزرگترين اولاد سلجوقيّه.
در انساب بيهقى نسخه مخطوطه چنين مسطور است كه شنيدم از ثقات كه شرف الدّين پدر عزّالدّين يحيى... (1)
ص: 259
160 - اختران تابناك، ذبيح اللّه محلاتى (معاصر)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
183- شاه عبدالعظيم حسنى عليه السلام
حسب و نسب حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام منتهى مى شود بدين طريق:
عبدالعظيم بن عبداللّه بن حسن بن زيد بن امام حسن مجتبى بن على بن ابى طالب عليهم السلام .
كنيه حضرت عبدالعظيم ابوالقاسم و ابوالفتح است. وى داراى لقب هاى بسيارى است از قبيل: المحدث العليم والسيد الكريم والشخص الشريف كه در زيارتنامه آن بزرگوار مرقوم است. اهل ايران از آن حضرت به شاه عبدالعظيم تعبير مى نمايند.
جد حضرت عبدالعظيم نامش: على و لقبش شديد و كنيه اش: ابوالحسن بود. جد حضرت عبدالعظيم در زندان منصور از دنيا رفت. وى مرد بزرگوار و شريفى بود.
شرح حال پدر حضرت عبدالعظيم را كه عبداللّه نام داشت قبل از اين در حرف عين خوانديم. مادر اين بزرگوار ام ولد بوده.
زوجه حضرت عبدالعظيم خديجه دختر همان امامزاده قاسمى است كه قبرش در تجريش تهران است.
حضرت عبدالعظيم عليه السلام مردى عالم، فاضل، جليل القدر، پرهيزگار و عابد بود. حضرت عبدالعظيم زمان حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت امام على النقى عليهم السلام را درك كرد و روايات زيادى از اين سه نفر امام نقل نموده. كتاب جنة النعيم كه در شرح حال حضرت عبدالعظيم حسنى نگاشته شده داراى پانصد و چهل و هفت صفحه است.
حضرت عبدالعظيم در زمان حضرت امام على النقى در شهر رى از دنيا رفت و در
ص: 260
همين مكانى كه فعلاً مزار او مى باشد دفن گرديد. حضرت امام على النقى مردم را براى زيارت حضرت عبدالعظيم ترغيب و تحريص مى فرمود.
صدوق در كتاب ثواب الاعمال روايت مى كند كه مردى از اهل رى نزد حضرت امام على النقى عليه السلام مشرف شد. حضرت از او پرسيد كجا بودى؟ وى گفت: به زيارت جدت حضرت امام حسين عليه السلام رفته بودم.
حضرت امام على النقى به او فرمود: اگر حضرت عبدالعظيم حسنى را در شهر رى زيارت مى كردى مثل اين بود كه جدم امام حسين را زيارت كرده باشى.(1)
محدث نورى در خاتمه كتاب مستدرك، صفحه (614) از رساله صاحب بن عباد از عبيداللّه بن موسى رويانى از ابوحماد رازى نقل مى كند كه گفت: من به حضور حضرت امام على النقى عليه السلام مشرف شدم و بعضى از مسائل حلال و حرام را از آن حضرت پرسش نمودم و جواب گرفتم.
موقعى كه خواستم از حضور آن حضرت مرخص شوم آن بزرگوار به من فرمود: اى ابوحماد! هرگاه درباره امور مذهبى كار بر تو مشكل شود از حضرت عبدالعظيم حسنى پرسش كن و سلام مرا هم به او برسان.
نجاشى مى نگارد: حضرت عبدالعظيم كتابى دارد كه حاوى خطبه هاى حضرت
ص: 261
على ابن ابيطالب عليه السلام است و كتاب ديگرى دارد به نام: يوم و ليله.
شيخ در كتاب فهرست، علامه در كتاب خلاصه، ميرزا در رجال كبير، محقق داماد در كتاب رواشح، مامقاناى در كتاب رجال و ديگران عموما روايات حضرت عبدالعظيم را در درجه اعلاى صحت و اعتبار مى دانند.
در كتاب جنه النعيم مى نگارد: حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام در زمان خلافت معتز باللّه عباسى كه با حضرت امام على النقى عليه السلام معاصر بوده از سامراء وارد سرزمين شهر رى گرديد.
حركت حضرت عبدالعظيم به سوى شهر رى به دستور حضرت امام على النقى عليه السلام بوده. چون حضرت عبدالعظيم از اصحاب خصوصى حضرت جواد و حضرت هادى بود لذا معتز باللّه عباسى كه خليفه بود در صدد اذيّت و آزار آن بزرگوار برآمد و تصميم به قتل وى گرفت. حضرت عبدالعظيم به دستور حضرت هادى از اهل و عيال خود مفارقت و به سوى شهر رى هجرت نمود.
شيخ نجاشى مى نگارد: حضرت عبدالعظيم از پادشاه فرار كرد و داخل شهر رى گرديد و در خانه يكى از شيعيان كه در سكة الموالى بود در ميان سردابى منزل گزيد.(1)
حضرت عبدالعظيم روزها را روزه مى گرفت و شبها را مشغول عبادت و اطاعت پروردگار خود بود. فقط گاه گاهى براى زيارت آن قبرى كه از فرزندان موسى بن جعفر نزديك او بود خارج مى شد.
چندى نگذشت كه شيعيان از حال حضرت عبدالعظيم آگاه شدند و به حضور آن
ص: 262
حضرت اياب و ذهاب مى كردند و احكام حلال و حرام را از آن بزرگوار مى پرسيدند. بدين كيفيت بود كه شيعيان آن حضرت را شناختند.
شخصى حضرت رسول صلى الله عليه و آله را در عالم خواب ديد كه به وى فرمود: جنازه يكى از فرزندان من از سكة الموالى حمل مى شود و نزد آن درخت سيبى كه در خانه عبدالجبار بن عبدالوهاب است دفن خواهد شد، آنگاه به دست مبارك خود به آن مكان اشاره فرمود.
همين كه آن شخص از خواب بيدار شد نزد صاحب آن باغ رفت تا شايد آن باغ را خريدارى نمايد. صاحب باغ گفت: منظور تو از خريدن اين باغ چيست؟ وى آن خوابى را كه ديده بود نقل كرد. صاحب باغ گفت: من نيز يك چنين خوابى ديده ام.
پس از اين جريان بود كه صاحب آن باغ زمين آن باغ را براى مدفن حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و عموم شيعيان وقف نمود.
موقعى كه حضرت عبدالعظيم از دنيا رفت و بدن مباركش را براى غسل دادن برهنه كردند رقعه اى به دست آوردند كه آن بزرگوار حسب و نسب خود را بدين شرح در آن نوشته بود:
عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام .
اين موضوعى كه در كتاب منتخب طريحى مى گويد: حضرت عبدالعظيم حسنى را زنده به گور كردند دليلى ندارد زيرا آن خبرى كه اين موضوع را مى گويد مجهول است و خبر مجهول با روايات صحيحه قابل معارضه نيست.
موضوع ديگر اين كه مى گويند: حضرت عبدالعظيم به حضور حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مشرف شده و زمان آن بزرگوار را درك كرده معلوم نيست صحيح باشد، اولاً اينكه در كتاب جنة النعيم مى نگارد: حضرت عبدالعظيم به حضور حضرت جواد و حضرت هادى و حضرت عسكرى عليهم السلام مشرف شده و نامى از حضرت رضا نمى برد.
ص: 263
پس بنابراين آنچه را كه شهيد مى فرمايد: على بن موسى الرضا راجع به زيارت حضرت عبدالعظيم دستور داده شايد منظور على بن محمد يعنى امام على النقى باشد و راوى اشتباها گفته باشد: على بن موسى الرضا. يا اين كه اگر حضرت رضا يك چنين دستورى را براى زيارت حضرت عبدالعظيم داده باشد منظور آن حضرت زمان آينده اى بوده كه حضرت عبدالعظيم به دنيا بيايد و در شهر رى دفن گردد. نه اين كه حضرت عبدالعظيم در زمان حضرت رضا در دنيا آمده باشد - العلم عنداللّه، لانه اعلم بحقايق الامور.
بعضى از رواياتى كه حضرت عبدالعظيم از حضرت رضا نقل نموده با واسطه بوده و آن دستورى كه امام رضا درباره زيارت حضرت عبدالعظيم فرموده براى زمان آينده بوده، نه زمان خود حضرت رضا.
آن رواياتى كه حضرت عبدالعظيم بدون واسطه نقل نموده از حضرت جواد و حضرت هادى عليهماالسلام است. تاكنون حديثى را نديده ام كه آن بزرگوار بلاواسطه از حضرت رضا نقل كرده باشد و ... .(1) (2)
161 - شاگردان مكتب ائمه عليهم السلام ، محمدعلى عالمى (معاصر)
218 - عبدالعظيم حسنى
عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على عليهم السلام مكنى به ابوالقاسم و معروف به عبدالعظيم حسنى كه با چهار واسطه نسب شريفش به امام
ص: 264
حسن مجتبى عليه السلام مى رسد، يكى از اعاظم علماء و زهاد و عباد و از اكابر محدثين است كه به عظمت مقام و بزرگى و جلالت قدر مشهود است.
وى به نقل شيخ در رجال از اصحاب امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام بوده اما از برخى روايات برمى آيد كه حضرت رضا و امام جواد عليهماالسلام را درك كرده است.
تاريخ وفات حضرت عبدالعظيم به درستى معلوم نيست، در شهرى مزارش معروف و مشهور و مورد احترام مؤمنين است.
حضرت عبدالعظيم داراى كتابى است كه خطبات و سخنرانيهاى امير مؤمنان عليه السلام را در آن گرد آورده است.(1)
در ميان اصحاب ائمه عليهم السلام رسم بود كه عقايد خود را خدمت امام عرضه مى داشتند تا اگر خللى داشته باشد اصلاح نمايند، ليكن تاكنون به موردى برخورد نكرده ايم كه در بيان اعتقادات، همچون اظهارات حضرت عبدالعظيم عميق باشد لذا هرچند مفصل است به همين دليل آن را ذكر مى كنيم:
مى گويد: بر حضرت امام هادى عليه السلام وارد شدم، فرمود: مَرْحَبا بِكَ يا اَباالقاسِم اَنْتَ وَلِيُّنا حقّاً. خوش آمدى كه تو حقا ولىّ و دوست دار مائى.
گفتم: يا ابن رسول اللّه مى خواهم دينم را بر شما عرضه كنم تا اگر صحيح است بر آن استوار بمانم تا خدا را ملاقات كنم. فرمود: ابوالقاسم، بيان كن.
فقلتُ انّى اَقولُ انّ اللّه تَعالى واحدٌ ليس كمثله شى ء، خارجٌ عَن الحدَّينِ: حدّ الابطال وحدِّ التّشبيه، و انَّهُ ليس بجِسْمِ وَلا صورَه ولا عَرَضٍ ولا جوهر، بَل هُوَ مُجَسِّم الاَجسامِ و
ص: 265
مصوِّر الصُّوَرِ وخالقُ الاعراضِ والجواهر وَ ربُّ كلّ شى ء و مالكه و جاعله و مُحْدِثُهُ و اِنّ مُحمّدا عبدُهُ و رسولُهُ خاتمُ النّبيّينَ فلا نَبىَّ بَعدُهُ الى يَوم القيامةِ، و اقول اِن الامام والخليفةَ و ولىَّ الاَمرِ بعده اميرالمُؤمنين على بن أبى طالبٍ ثمّ الحسن ثمّ الحسين ثمّ على بن الحسين ثمّ محمد بن على ثمّ جعفر بن محمد ثمّ موسى بن جعفر ثمّ علىّ بن موسى ثمّ محمد بن علىّ
ثمّ انت يا مولاى.
گفتم من معتقدم كه خداى متعال فردى است يگانه كه مثل و مانند ندارد، وجود دارد ليكن از مرحله تشبيه خارج است، جسم نيست، صورت نيست، نه عرض است و نه جوهر بلكه او است كه به اجسام جسميت مى بخشد و به صورتها شكل، او است خالق اعراض و جواهر و او است پرورش دهنده و مالك و ايجاد كننده و پديد آورنده هرچيز كه هست.
و معتقدم كه محمد بنده و فرستاده او است، و پايان دهنده پيامبران كه پس از او تا روز قيامت پيامبرى نخواهد آمد.
و معتقدم كه امام و خليفه و ولى امر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله اميرمؤمنان على بن ابى طالب است و پس از او حسن سپس حسين سپس على بن حسين سپس محمد بن على سپس جعفر بن محمد سپس موسى بن جعفر سپس على بن موسى سپس محمد بن على سپس شما آقا و مولايم.
آنگاه امام فرمود: بعد از من فرزندم حسن امام است، اما چگونه خواهد بود وضع مردم پس از او؟ عرض كردم: مگر چگونه خواهد بود؟
فرمود: زيرا شخص او ديده نمى شود و نامش را نمى توان بر زبان راند تا آن كه خروج كند فَيَمْلأ الارْضَ قِسطا وَعَدُلاً كما مُلِئَت ظُلما وَجورا. و زمين را از عدل و داد پر كند چنانكه از ظلم و جور پر شده باشد.
سپس گفتم: كه معتقدم و اقرار دارم كه ولى امامان ولى خدا، و دشمنانشان دشمنان
ص: 266
خدايند، اطاعتشان اطاعت خدا و نافرمانى آنها معصيت خدا است.
و مى گويم: معراج حق است، و سؤال در قبر حق، بهشت و جهنم حق، صراط و ميزان حق است، قيامت برپا خواهد شد و در آن شكى نيست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد كرد.
و معتقدم كه واجبات پس از ولايت: نماز و زكاة و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر مى باشد.
در اين موقع حضرت هادى عليه السلام فرمود: يا اباالقاسم هذا واللّه دين اللّه الذى ارتضاهُ لعباده فأثبت عليه ثبّتك اللّه بالقول الثّابت فى الحياة الدنيا و الاخرة.
ابوالقاسم، به خدا قسم اين است دينى كه خدا براى بندگانش پسنديده، پس بر آن استوار باش كه خدا تو را بر گفتار و اعتقاد حق ثابت و استوار بدارد.(1)
چنانكه اشاره شد حضرت عبدالعظيم از علماء و عباد و زهاد است چنانكه ابوحماد رازى گويد: در سرّ من راى خدمت حضرت هادى عليه السلام رسيدم. مسائلى از حرام و حلال پرسيدم و حضرت پاسخ فرمود، چون خواستم خداحافظى كنم فرمود: حماد هرگاه مشكلى برايت پيش آمد و مسائل دينى داشتى در همان جا كه هستيد از عبدالعظيم حسنى سؤال كن، و سلام مرا به او برسان.
و اين بزرگوار به اين درجه از دانش نرسيد مگر با كوشش و جديت در تحصيل دانش از سرچشمه صاف و زلال آن كه ائمه اطهار هستند. چنانكه مى گويد: به حضرت جواد عليه السلام عرض كردم: پسر پيامبر حديثى از پدران طاهرينت برايم نقل كنيد؟
ص: 267
امام جواد فرمود: حديث كرد پدرم از جدم از پدرانش از اميرالمؤمنين كه فرمود:
لايزالُ النّاس بخير ما تفاوتوا فاذااستووا هلكوا. يعنى مردم در خير و خوشى هستند تا وقتى كه با هم متفاوتند، اگر روزى همه هم طراز شوند هلاك مى شوند.
گفتم: بيشتر بفرمائيد؟
فرمود: روايت كرد پدرم از جدم از پدرانش از اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرمود: انّكم لن تسعوا الناس بأموالكم فسعوهم بطلاقة الوجه و حسن اللّقاء. فإنّى سمعت رسول اللّه صلى الله عليه و آله يقول: انكم لن تسعوا النّاس بأموالكم فسعوهم باَخْلاقِكُم، يعنى شما آن قدرت را نداريد كه بتوانيد مردم را با اموالتان راضى كنيد، پس آنها را با خوشروئى و برخورد خوب راضى كنيد كه از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم مى فرمود: اموالتان وسعت ندارد تا مردم را به وسيله آن خوشنود نمائيد پس با اخلاق خوب آنها را خوشنود سازيد.
گفتم: بيشتر بفرمائيد. و مرتب تقاضا كرد تا در يك جلسه شانزده حديث از امام جواد عليه السلام و او از پدرانش روايت كرد.(1)
امام هشتم عليه السلام بوسيله حضرت عبدالعظيم پيامى مهم به شيعيانش مى فرستد كه از آن وثوق و اعتماد ائمه عليهم السلام به جناب عبدالعظيم روشن مى شود.
عبدالعظيم حسنى گويد: كه حضرت رضا عليه السلام فرمود: يا عبدالعظيم ابلغ عنّى أوليائى السّلام و قل لهم ان لا تجعلوا للشّيطان على انفُسهم سبيلا و مُرهُم بالصّدق فى الحديث و اداء الامانة و مرهم بالسّكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و اقبال بعضهم على بعض والمراودة فان ذلك قربة الى ولا يشغلوا انفسهم بتمزيق بعضم بعضا فإنّى آليتُ على نفسى انّه من فعل ذلك و اسخط وليّا من اوليائى دعوتَ اللّه ليعذّبه فى الدّنيا اشد العذاب و كان فى
ص: 268
الآخرة من الخاسرين.
يعنى عبدالعظيم، سلام مرا به دوستانم ابلاغ كن، و به آنان بگو شيطان را بر خودشان مسلط نكنند، آنان را به راستگوئى و اداء امانت فرمان ده، و آنها را بگو:
با يكديگر جدال نكنند و اختلافات بى ثمر را كنار گذارند، با يكديگر نزديك شوند و با هم مهربان باشند كه اين كار آنان را به ما نزديك مى كند، يكديگر را طرد نكنند و جمعيت را متلاشى نسازند كه من قسم خورده ام هركه چنين كند و يكى از دوستانم را برنجاند، از خدا بخواهم تا او را در دنيا سخت عذاب كند و در آخرت از زيانكاران باشد.(1)
عبدالعظيم حسنى از ترس خليفه وقت ناگزير به ترك مُوطن خود گشته و از شهر و ديار خود فرار كرده و وارد رى شد و در خانه يكى از شيعيان واقع در سكّة الموالى(2) به طور پنهانى مى زيست و در زيرزمينى به عبادت خدا مشغول بود و پيوسته روزها را روزه مى داشت و شبها به عبادت مشغول بود، گاهى به طور مخفيانه از خانه خارج مى شد و به زيارت قبر حمزه بن موسى بن جعفر عليهماالسلام مى رفت و به دوستان مى گفت اين قبر يكى از فرزندان امام كاظم عليه السلام است.
خبر ورود عبدالعظيم به رى به تدريج به گوش شيعيان رسيد تا آن كه اكثر شيعيان او را شناختند و مقدمش را گرامى شمردند و از وجود شريفش استفاده و استفاضه مى نمودند.(3)
ص: 269
يكى از شيعيان، پيامبر خدا را در خواب ديد كه به وى فرمود: يكى از فرزندانم از سكة الموالى به باغ عبدالجبار فرزند عبدالوهاب حمل مى شود و در كنار درخت سيب دفن مى گردد و اشاره فرمود به محلى كه هم اكنون مرقد آن جناب است. آن مرد به صاحب باغ مراجعه كرد و تقاضاى خريد باغ را نمود، صاحب باغ گفت: براى چه مى خواهى باغ را بخرى؟ آن شخص خواب خود را براى عبدالجبار تعريف كرد، عبدالجبار گفت اتفاقا من هم چنين خوابى ديده ام و لذا تمامى باغ را براى دفن آن جناب و شيعيان وقف كرد و چون عبدالعظيم در گذشت هنگام غسل دادن نامه اى از جيبش بيرون آوردند كه هويت و نسب خود را در آن بيان كرده بود.(1)
محمد بن يحيى عطار از مردى از اهل رى روايت مى كند: خدمت ابى الحسن على بن محمد الهادى عليهماالسلام رسيدم، امام فرمود: كجا بودى؟ عرض كردم: زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم. امام عليه السلام فرمود: اَما انَّكَ لَو زُرتَ قبر عبدِالعظيمِ عندكم لكنتَ كمَن زار الحُسينَ بن على عليهماالسلام . يعنى اگر قبر عبدالعظيم را كه نزد شما است زيارت مى كردى چنان بود كه امام حسين عليه السلام را زيارت كرده اى.
و همچنين از حاشيه شهيد ثانى رضوان اللّه تعالى عليه بر خلاصه نقل شده كه حضرت ابى الحسن الرضا عليه السلام درباره عبدالعظيم مدفون در مسجد شجره رى فرموده:
مَنْ زارَ قَبرَهُ وَجَبَ لهُ الجنّة هركه قبر او را زيارت كند بهشت بر او واجب مى شود.(2)
توضيح: حضرت عبدالعظيم در زمان حضرت رضا عليه السلام در حياة بوده، ظاهرا مراد از ابى الحسن امام هادى عليه السلام است نه حضرت رضا عليه السلام و سهو قلم شده است.
ص: 270
چنانكه متذكر شديم حضرت عبدالعظيم در نقل و حفظ روايات كوشا بود و ما يك روايت از آنها را هرچند مفصل است نقل مى كنيم چون براى اهل فضل جالب است كه گناهان كبيره را با استناد به آيات قرآنى بيان مى كند.
لازم به تذكر است كه چون در روايت آيات كامل ذكر نشده لذا قسمتى از آيات را كه زائد بر روايت آورده ايم با ترجمه همان قسمت داخل پرانتز قرار داديم تا مشخص باشد.
عبدالعظيم حسنى گويد: ابوجعفر دوم حضرت جواد برايم حديث كرد كه پدرم گفت از پدرم موسى بن جعفر عليه السلام شنيدم فرمود: عَمروبْن عُبيد بر امام صادق وارد شد و اين آيه را خواند و سكوت كرد: «وَالَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الاْءِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ»(شورى 37) و آنها كه از گناهان كبيره و گناهان زشت اجتناب مى كنند.
امام صادق عليه السلام فرمود: چرا سكوت كردى؟ گفت: مى خواهم گناهان كبيره را از قرآن برايم بيان كنى.
فرمود: بلى، اكبر الكبائر الإشراك باللّه، يقول اللّه«إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّه ِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّه َُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ»(مائده 72) آرى بزرگترين گناهان كبيره شريك قرار دادن براى خداست كه خدا مى فرمايد: هركه به خدا مشرك شود خدا بهشت را بر او حرام مى كند و جايگاهش آتش است.
و بعدُ الأياس من روح اللّه لأن اللّه عزوجل يقول: «يَا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلاَ تَيْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّه ِ إِنَّهُ لاَ يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللّه ِ إِلاَّ الْقَوْمُ الكَافِرُونَ» (يوسف 87) (فرزندانم برويد از يوسف و برادرش تحقيق كنيد و از رحمت خدا مأيوس نشويد) همانا از روح و رحمت خدا مأيوس نمى شود مگر كافران.
ثُمّ الامن من مكْراللّهِ لأن اللّه عَزّوجلّ يقولُ: «أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللّه ِ فَلاَ يَأْمَنُ مَكْرَ اللّه ِ إِلاَّ الْقَوْمُ
ص: 271
الْخَاسِرُونَ» (اعراف 99) سپس از مكر خدا ايمن بودن كه خداى عزوجل مى فرمايد: (آيا از مكر خدا ايمن شدند؟) كه هيچ كس خود را از مكر خدا ايمن نمى داند مگر زيانكاران.
ومِنها عُقُوقُ الوالِدَينِ لاَِنَ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَلَ العاقَّ جَبّاراً شَقِيّا «وَبَرّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارا شَقِيّا» (مريم 32) و از گناهان كبيره است عاق والدين كه خداوند سبحان عاق والدين را جبار و شقى خوانده است (خدا مرا به نيكى به مادرم سفارش كرده و مرا ستمكار و بد عاقبت قرار نداده است).
وَقَتْلُ النَّفس الّتى حرّم اللّهُ الاّ بِالحَق لانَّ اللّه عزّوجلّ يقولُ «وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنا مُتَعَمِّدا فَجَزَاؤهُ جَهَنَّمُ خَالِدا فِيهَا وَغَضِبَ اللّه َُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابا عَظِيما»(نساء 93).
و كشتن انسانى كه خداوند كشتن او را جز به حق تحريم كرده زيرا مى فرمايد: (هركه مومنى را عمدا بكشد) كيفر او جهنم است كه هميشه در آن بايد باشد (و خدا بر او خشم كرده و او را لعنت نموده و براى او عذاب بزرگى آماده كرده است).
وقَذْفُ المُحصناتِ لاَنَّ اللّه يقولُ: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (نور 23) از گناهان كبيره زنان مؤمنه را نسبت دادن به زنا است كه خدا مى فرمايد: (كسانى كه زنان مؤمنه را در حالى كه غافلند نسبت به زنا مى دهند) در دنيا و آخرت لعنت شده اند و براى آنها است عذابى بزرگ.
وَاكلُ مالِ اليتيمِ لانَّ اللّهَ عزّوجلّ يقولُ: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْما إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرا» (نساء 10) و خوردن مال يتيم كه خداوند مى فرمايد: (آنها كه اموال يتيم را به ظلم مى خورند) همانا درون خود را از آتش پر مى كنند و به زودى در آتش جهنم قرار مى گيرند.
وَالفَرار من الزحف لاَنَّ اللّه عزّوجلّ يقولُ: «وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنْ اللّه ِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»(انفال 16) فرار از
ص: 272
جنگ كه خداى عزوجل مى فرمايد: هركه در آن روز پشت به جنگ كند مگر به منظور تغيير موضع يا به جهت ملحق شدن به ياران، با غضب و خشم خدا روبرو گشته و جايگاهش جهنم است و بد جايگاهى است.
واَكلُ الرّبا لاَنَّ اللّه عزّوجلّ يقولُ: «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنْ الْمَسِّ» (بقره 275) خوردن ربا كه خداوند مى فرمايد: آنها كه ربا مى خورند از جاى خود برنمى خيزند مگر مانند كسى كه در اثر تماس شيطان با آنها ديوانه شده اند.
والسّحر لاِنّ اللّه عزّوجلّ يَقولُ: «ولقد عَلِموا لَمَن اشتَراهُ مالَه فى الاخرة من خَلاقٍ» (بقره 102) به تحقيق دانستند كسى كه مرتكب سحر شده در آخرت بهره اى ندارد.
والزّنا لاِنّ اللّه عزوجل يقولُ: «(... وَلاَ يَزْنُونَ) وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَاما * يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانا» (فرقان 68) زنا از گناهان كبيره است كه خدا مى فرمايد: (عِبادُ الرّحمان ... زنا نمى كنند) و هركه چنين كند با گناه بزرگى برخورد كرده و در روز قيامت عذابش دو چندان مى شود و با خوارى در جهنم جاودان خواهد بود.
وَاليَمينُ الغَمُوسُ الفاجرة لاَِنَّ اللّهَ عزّوجلّ يقولُ: «الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّه ِ وَأَيْمَانِهِمْ ثَمَنا قَلِيلاً أُوْلَئِكَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِي الاْخِرَةِ وَلاَ يُكَلِّمُهُمْ اللّه ُ وَلاَ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (آل عمران 77) قسم دروغ عمدى كه خدا مى فرمايد: آنها كه در برابر عهد خدا و قسمهايشان بهاء اندكى مى گيرند آنها در آخرت بهره اى ندارند (و خدا با آنان سخن نمى گويد و با نظر رحمت بر آنها نمى نگرد و آنان را از گناهان پاك نمى سازد و براى آنها است عذابى دردناك).
وَالغَلولَ لاِنّ اللّهَ عزّوجلّ يقول: «وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (آل عمران 161) خيانت يكى از گناهان كبيره است كه خدا فرموده: هركه خيانت كند
ص: 273
در روز قيامت با خيانتش وارد محشر مى شود.
وَمَنْعُ الزّكاةِ المفروضة لانَّ اللّه عزّوجلّ يقول: «فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ»(توبه 35) ندادن زكات واجب كه خدا فرموده: پس به وسيله آن نقدينه ها پشت و پهلو و چهره هاشان را مى گدازند.
شَهادَةُ الزُور وَكتْمانُ الشَهادةِ لاِنّ اللّه عزوجل يقولُ: «وَلاَ تَكْتُمُوا الشَّهَادَةَ) وَمَنْ يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (بقره 283) شهادت نادرست و كتمان شهادت زيرا خداى متعال فرموده: (شهادت را كتمان نكنيد) و هركه آن را كتمان كند و نديده انگارد دل او گناهكار است.
وشَرْبَ الخَمْرِ لانّ اللّه عزّوجلّ نَهى عَنها كَما نهى عَن عِبادةُ الاَوثانِ «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ» (مائده 90) شرب خمر زيرا خداوند از آن در رديف بت پرستى نهى فرموده است (همانا شراب و قمار و بت پليدند و از اعمال شيطانى است از آنها پرهيز كنيد).
وَتَرْكُ الصّلوةِ متعَمِّداً أَوْ شيئا مِمّا فَرضَ اللّه عزّوجلّ لانَّ رسُول اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: مَنْ تَرَكَ الصَّلوةَ متَعمّدا فَقَدْ بَرى مِنْ ذمّة اللّهِ و ذِمّةِ رَسَوله.
و ترك عمدى نماز يا ترك چيزى از آنچه كه خداى عزوجل واجب گردانيده از كبائر است زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هركه نماز را عمدا ترك كند از پيمان خود و پيمان رسول خدا خارج شده است.
وَقَقْضُ الْعَهْدِ وَ قَطيعَةِ الرّحم لاَنَّ اللّهَ عزّوجلّ يقولُ: «وَالَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللّه ِ مِنْ بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّه َُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُوْلَئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» (رعد 25) نقض عهد و قطع رحم از گناهان كبيره اند زيرا خدا فرموده (آنها كه عهد خدا را پس از استحكام مى شكنند، و آنچه را كه خدا امر به وصل آن نموده قطع مى كنند و فساد در زمين مى نمايند) لعنت خدا بر آنها است و آخرت براى ايشان خانه بدى است.
ص: 274
امام موسى عليه السلام فرمود: عَمْرُوبن عُبَيْد از خانه امام صادق عليه السلام خارج شد در حالى كه فريادش به گريه بلند بود و مى گفت: هَلَك مَنْ قالَ برايه وَنازَعكُمْ فى الفَضْلِ وَالعِلْمِ. هلاك شد كسى كه در احكام خدا به نظر خود عمل مى كند و با شما در علم و فضل به نزاع مى پردازد.(1) (2)
162 - كرامات صالحين، محمدشريف رازى (معاصر)
1 - كرامت حضرت عبدالعظيم عليه السلام
پنج بهار از عمر خويش را پشت سر نهاده بودم كه يك بار به همراه برادر بزرگم به بام خانه رفتم و خواستم از گذرگاه باريك و تند ميان حياط خلوت و حياط بزرگ، بگذرم كه در ميانه راه دچار سرگيجه شدم و با از دست دادن تعادل خويش بى اختيار از ارتفاع هفت مترى سقوط نموده و با صورت به كف حياط آمدم و بخشى از آجرها و مصالح ساختمانى نيز پس از سقوط من به رويم ريخت.
بر اثر سقوط از ديوار و ريختن مصالح ساختمانى بر روى من، صداى مهيبى در خانه طنين مى افكند به گونه اى كه همه خانواده سراسيمه از درون منزل بيرون ريخته و به ناگاه با پيكر درهم شكسته و بى روح و آغشته به خون من روبرو مى گردند.
از ديدن آن منظره وحشتناك فرياد سردادند و بر اثر شيون و فرياد آنان همسايگان آگاه مى گردند و منزل مملوّ از زن و مرد و پير و جوان مى شود و در اين ميان گريه مادر و بستگانم صحنه غمبار و رقّت انگيزى پديد مى آورد.
برخى از بستگان به سرعت خود را به حرم مطهر امام زاده حمزه، فرزند گرامى امام كاظم عليه السلام مى رسانند و مرحوم پدرم را از آنجا به منزل آورده و از جريان آگاهش
ص: 275
مى سازند و برخى به سراغ پزشك مى روند.
به طورى كه به من گفته اند پيكر بى حسّ و حركت مرا در ملافه اى قرار داده و چند نفرى آن را به مطبّ مرحوم دكتر تقى خان سالارى پزشك معروف شهر رى مى برند و ايشان پس از معاينه دقيق و كنترل علايم حياتى اظهار مى دارد كه: «متأسفانه اين كودك مرده است، او را ببريد و پس از تيمّم دادن، به خاك بسپاريد.»
و اين بدان دليل بود كه گويى شكستگى پيشانى و صورت و گردن و ديگر قسمت هاى بدن و خونريزى شديد و بسيار زياد، جايى براى غسل دادن نگذاشته بود.
بستگان و آشنايان پس از شنيدن اظهار نظر پزشك سرشناس شهر، از حيات و زندگى من نااميد گشته و با شيون و گريه بسيار، پيكر مرا به دوش مى كشند و براى مراسم دفن و كفن آماده مى شوند اما مرحوم پدرم كه خداى او را غريق رحمت و احسان خويش سازد و در جوار اولياى خود او را جاى دهد، خطاب به بستگان و همسايگان مى گويد: «در اين مورد شتاب نكنيد، شمار او را به خانه انتقال دهيد، اجازه و فرصت دهيد تا من به حرم مطهر «سيد الكريم حضرت عبدالعظيم حسنى» عليه السلام شرفياب گردم شايد بتوانم زندگى مجدّد و شفاى فرزندم را بگيرم در غير اين صورت به خانه باز نخواهم گشت.»
با اين بيان، بستگانم پيكر درهم شكسته و بى جان مرا به خانه مى آورند و در درون پلاسى در گوشه اطاق قرار داده و برگرد آن حلقه عزا و سوگوارى زده و مردم نيز براى عرض تسليت و دلدارى به مادر و خانواده و بستگانم شروع به رفت و آمد مى كنند.
از آن سو پدرم بى درنگ به حرم مطهر تشرّف يافته و به حضرت سيد الكريم توسّل جسته و شفا و زندگى و حيات من و بينايى چشم خود را تقاضا مى كند و با همه وجود به عرض مى رساند كه: «مولاى من! سرورم! آقايم! تا زندگى و شفاى پسرم را برايم از خدا نگيريد من به خانه باز نمى گردم».
ص: 276
شرايط عجيب و رقّت بارى پديد مى آيد، از يك سو پدرم در حرم به دعا نشسته و زندگى مرا مى طلبيده است و از دگر سو بستگانم در كنار پيكرم سوگوار و بلا تكليف و از طرف سوّم پيكر بى جان من در پلاسى در كنار اطاق.
كم كم مردم شهر رى زبان به نكوهش و ملامت پدر و بستگانم گشوده و مى گويند: «آخر اين چه اصرار بى جايى است كه شما داريد؟ شما مرده را روى زمين نهاده و انتظار زنده شدن او را مى كشيد؟ بجاست كه او را برداريد و به خاك بسپاريد و آن گاه از خداى بنده نواز فرزند ديگرى به جاى او بخواهيد.»
اما پدرم به طورى كه به من نقل شده است به نظرات مردم توجه نكرده و به توسّل خالصانه و جدّى خويش ادامه داده و تا شب سوّم همچنان مصرّانه خواسته خويش را مى خواهد.
شب سوم بوده است كه در عالم خواب متوجه مى گردد كه شخصيت گرانقدر و فرزانه اى به او مى گويد: «.... اما بينايى چشم خودت ديگر باز نمى گردد چرا كه مقدّرات اين است و اما فرزندت را به اذن آفريدگار توانا و مهر و لطف او شفا بخشيديم، بپاخيز و به خانه ات بازگرد!»
پدرم به ناگاه از خواب بيدار مى شود و بى اختيار از شادمانى فرياد مى كشد و خدمتگزاران حرم مطهّر حضرت عبدالعظيم را بيدار مى نمايد كه: «پسرم به طور قطع زنده شده است، چرا كه الآن در خواب ديدم كه حضرت او را شفا بخشيده است.»
او در همان ساعت از شب از حرم مطهّر به خانه باز مى گردد و هنگامى كه پشت دروازه خانه مى رسد صداى شادمانى مادرم را مى شنود كه مى گويد: «يكى به حرم برود و به پدرش اطّلاع دهد كه فرزندت به لطف خدا زنده شده است.»
پدرم درب منزل را مى كوبد و مى گويد: «باز كنيد خودم آدم و خود خوب مى دانم كه حضرت عبدالعظيم عليه السلام پسرم را به من بازگردانيده و او را شفا بخشيده است.»
ص: 277
سه روز پس از اعلان مرگ من از سوى پزشك، بار ديگر مرا به مطبّ او مى برند و از او تقاضا مى كنند كه مرا معاينه نموده و زخم هاى پيكرم را پانسمان و شكستگى هاى مرا درمان كند.
پزشك ياد شده نخست عصبانى مى شود كه: «شما مرده را سه روز نگاه داشته ايد؟ چرا دفن نكرده ايد؟ و براى چه باز نزد من آورده ايد؟»
امّا پس از اصرار بستگانم مرا مى پذيرد و پس از معاينه شگفت زده مى بيند كه بدن گرم است و قلب كار مى كند و ساير علايم حياتى موجود و وضعيّت رو به بهبود است. با ديدن اين شرايط بى اختيار فرياد مى كشد كه: «اين معجزه حضرت مسيح عليه السلام است.»
امّا پدرم ضمن اداى احترام به عيسى بن مريم عليهماالسلام مى گويد: «نه! اين كرامت و عنايت حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام است.»
سرانجام پزشك ياد شده، زخم ها را پانسمان مى كند و شكستگى ها را مى بندد و داروى لازم را براى بهبودى و بازيافتن صحّت كامل مى دهد و بدين سان من به زندگى ديگرى باز مى گردم.
خداى به حضرت سيّدالكريم عليه السلام و پدرم پاداش نيكو دهد.(1)
163 - رى باستان، حسين كريمان (معاصر)
2 - حضرت عبدالعظيم (ه-3): حضرت عبدالعظيم فرزند عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب است؛(2) و ظاهرا به فرمان حضرت امام على
ص: 278
النقى در دوره خلافت المعتز باللّه از سامره از راه طبرستان(1) به رى هجرت كردند،(2) و در حدود سال دويست و پنجاه، چند سالى پيش از شهادت حضرت امام على النقى، روى در نقاب خاك كشيدند، شهادت آن امام به سال دويست و پنجاه و چهار بوده است.(3) گويا درست ترين ترجمه احوالى كه از وى به دست است همان است كه به صاحب ابن عباد منسوب است. وى در رسالتى مختصر نبذى از احوال آن حضرت را به رشته كتابت درآورده، و تتميم فايدت را به تمامى در ذيل نقل مى افتد كه:
سرگذشت عهد گل را از نظيرى بشنويد *** عندليب آشفته تر مى گويد اين افسانه را
«قال الصاحب رحمه اللّه عليه سألت عن نسب عبدالعظيم الحسنى المدفون بالشجرة صاحب المشهد قدس اللّه روحه و حاله و اعقتاده و قدر علمه و زهده، و انا ذاكر ذلك على اختصار و باللّه التوفيق.
هو ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه و على آبائه السلام، ذوورع و دين عابد معروف بالامانة و صدق اللهجة عالم به امورالدين قائل بالتوحيد والعدل كثيرالحديث والرواية يروى عن ابى جعفر محمد بن على بن موسى و عن ابنه ابى الحسن صاحب العسكر عليهم السلام و لهما اليه الرسائل، و يروى عن جماعة من اصحاب مويس بن جعفر و على بن موسى عليهماالسلام ، و له كتاب يسميّه كتاب يوم و ليلة و كتب(4) ترجمتها روايات عبدالعظيم ابن عبداللّه الحسنى؛ و قد روى عنه من رجالات الشيعة خلق كاحمد بن ابى عبداللّه البرقى و احمد بن(5) محمد بن خالد و ابوتراب الرّويانى؛ و خاف من السلطان فطاف البلدان
ص: 279
على انه فيج،(1) ثم ورد الرّى و سكن بساربانان فى دار رجل من الشيعة فى سكّة الموالى، و كان يعبداللّه عزّوجلّ فى ذلك السرب يصوم النهار و يقوم اللّيل و يخرج مستترا فيزور القبر الذى يقابل الان قبره و بينهما الطريق و يقول هو قبر رجل من ولد موسى بن جعفر عليهماالسلام ؛ و كان يقع خبره الى الواحد بعد الواحد من الشيعة حتّى عرفه اكثرهم. فراى رجل من الشيعة فى المنام كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله قال: انّ رجلاً من ولدى يحمل غداً من سكّة الموالى فيدفن عند شجرة التفّاح فى باغ عبدالجبّار بن عبدالوهّاب؛ فذهب الرجل ليشترى الشجرة و كان صاحب الباغ رأى ايضا رؤيا فى ذلك فجعل موضع الشجرة مع جميع الباغ وقفا على اهل الشرف والتشيّع يدفنون فيه. فمرض عبدالعظيم رحمه اللّه عليه و مات فحمل فى ذلك اليوم الى حيث المشهد.
فضل زيارته: دخل بعض اهل الرّى على ابى الحسن صاحب العسكر عليه السلام فقال اين كنت؟ فقال زرت الحسين صلوات اللّه عليه فقال اما انك لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين صلوات اللّه عليه.
وصف علمه: روى ابوتراب الرّويانى قال سمعت اباحمّاد الرازى يقول دخلت على علىّ بن محمّد عليه السلام بسرّ من راى فسئلته عن اشياء من الحلال والحرام فاجابنى فيها فلمّا ودّعته قال لى يا حمّاد اذا اشكل عليك شى ء من امر دينك بناحيتك فسل عنه عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى و اقرأه منّى السّلام.
ماروى عنه فى التوحيد: روى على بن الحسين السعد آبادى عن احمد بن ابى عبداللّه البرقى، قال حدّثنى عبدالعظيم الحسنى فى خبر طويل يقول انّ اللّه تبارك و تعالى واحدٌ ليس كمثله شى ء وليس بجسم ولاصورة ولاعرض و لاجوهر بل هو مجسّم الاجسام و مصوّر الصوّر خالق الاعراض والجواهر.
عبيداللّه بن موسى الرّويانى عن عبدالعظيم عن ابراهيم بن ابى محمود قال قلت
ص: 280
للرضا عليه السلام ما تقول فى الحديث الذى يروى الناس بان اللّه ينزل الى السّماء الدنيا؛ فقال لعن اللّه المحرفين الكلم عن مواضعه واللّه ما قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله ذلك؛ انّما قال انّ اللّه عزّوجلّ ينزّل ملكا الى سماء الدنيا ليلة الجمعة فينادى هل من سائل فاعطيته، و ذكر الحديث.
و بهذا الاسناد عن الرّضا عليه السلام فى قوله: وجوهٌ يومئذٍ ناضرة الى ربّها ناظرة، قال مشرقة منتظرة ثواب ربّها عزّوجلّ.
ماروى عنه فى العدل: روى علىّ بن الحسين السعدآبادى عن احمد بن ابى عبداللّه عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى عن علىّ بن محمّد عن ابيه محمد بن علىّ عن ابيه على بن موسى الرضا عليهم السلام قال: خرج ابوحنيفة من عندالصادق جعفر بن محمد عليهماالسلام فاستقبله موسى عليه السلام فقال يا غلام ممن المعصية؟ فقال لا تخلو من ثلاثة: امّا ان يكون [كذا] من اللّه عزوجل و ليس منه فلا ينبغى لكريم أن يعذب عبده بما لم يكتسبه و إما أن يكون [كذا] من اللّه و من العبد فلا ينبغى للشريك القوى ان يظلم الشريك الضعيف، و امّا ان تكون من العبد و هى منه فإن عاقبه فبذنبه و ان عفا فبكرمه وجوده.
و روى عبيداللّه بن موسى عن عبدالعظيم عن ابراهيم بن ابى محمود قال قال الرضا عليه السلام : ثلثة اشياء لايكون الاّ بقضاءاللّه و قدرة النوم واليقظة والقوّة والضعف والصحّة والمرض والموت والحيوة. ثبّتنااللّه بالقول الثابت من موالاة محمّد و آله و
صلى اللّه على سيّدنا رسوله محمد و آله اجمعين.(1)
اين بود رساله صاحب عباد در احوال حضرت عبدالعظيم.
بنا به قول صاحب، حضرت عبدالعظيم دو تن از امامان را ملاقات كرده، لكن در جنة النعيم است كه سيدمرتضى علم الهدى گفته:
ص: 281
«قد ادرك من الائمة الطاهرة الجواد والهادى والعسكرى ...(1)»
علامه مجلسى نيز وى را از اصحاب امام محمدتقى و امام على النقى عليهماالسلام دانسته است.(2)
قول ملاقات دو تن به حكم قرائن، از جمله حديث منقول از امام على النقى عليه السلام در فضيلت زيارت وى و حديث اباحماد(3) قوّت بيشترى دارد.
در اين باب كه مكان واقعى مزار حضرت عبدالعظيم همين محل مشهور فعلى است، هيچ يك از دانشمندان از قديم تا حال ترديد نكرده اند،(4) و اين محل را كه باغى در خارج شهر رى از سوى مغرب،(5) از آن عبدالجبار بن عبدالوهاب بوده،(6) به مناسبت درخت سيبى كه آن حضرت را در كنار آن دفن كرده اند الشجرة ناميده اند. اين باغ، چنانكه در نقشه رى باستان توان ديد در محلّت باطان افتاده بوده، و عبدالجبار بن عبدالوهاب، صاحب آن گويا طريقه سنّت و جماعت داشت، دليل اين گفته نخست آن كه نام وى را ظاهرا در رديف رجال شيعه ذكر نكرده اند،(7) دو ديگر آن كه عبدالجليل رازى به تعريض و تلميح در كتاب النقض در باب صاحب مشهد باطان چنين گفته:
«... در بيشتر بقاع كه تربتهاى سادات است سنّيان خواب ديده اند، چنانكه به بار كرقب و ساوه و بناهق و باطان رى و برزقا و فارس و بصره و خوزستان».(8)
ص: 282
در منتقلة الطالبيّه آمده:
«ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد من ناقلة طبرستان و هوالمحدث الزاهد صاحب المشهد فى الشجرة بالرّى و قبره يزار ...»(1)
ابونصر بخارى در سرّ الانساب آنجا كه از آن حضرت ياد كرده چنين گفته:
«... الزاهد العالم مدفون [كذا] بالرّى فى مشهد الشجرة...»(2)
در رياض الانساب است:
«.. مضجع مباركش در ارض رى در مسجد شجره است...»(3)
در روضة الشهدا مذكور است:
«.. امام عبدالعظيم كه در مسجد الشجرة به نواحى رى آسوده...»(4)
ذكر منابع ديگر در اين باب، در بحث از مسجد شجره در ص 328 گذشت.
بقعه حضرت عبدالعظيم در اعصار مختلف مورد بنا و مرمت و تعمير نيكوكاران و علاقه مندان قرار مى گرفته است. در عهد سلجوقيان مجدالملك محمد براوستانى از وزيران شيعى مذهب(5) بارگاهى نيكو براى آن بساخت، عبدالجليل رازى در كتاب النقض در اين معنى چنين گفته:
«وزير سعيد شهيد مجدالملك اسعد محمّد بن موسى البراوستانى القمى قدس اللّه روحه با بزرگى رفعت و قبول و حرمت، و خيرات بسيار فرمود چون قبّه امام حسن ابن على ... و مشهد موسى كاظم و محمد تقى عليهماالسلام به مقابر قريش هم او فرموده است
ص: 283
به بغداد، و مشهد سيّد عبدالعظيم حسنى به شهر رى؟(1)...»
در جنة النعيم در ضمن بيان آثار حسنه مجدالملك چنين آمده:
«بناء چهارم مرحوم مجدالملك قبّه مباركه حضرت عبدالعظيم لازم التكريم است كه در زمانى كه متوقف در رى بود و كمال استيلاء در استيفاء وزارت خود داشت امر به بناء قبّه عظيمه اين بزرگوار نمود(2)...»
حسام الدوله شاه اردشير بن علاءالدوله حسن بن رستم بن علاءالدوله على بن حسام الدوله شهريار از ملوك طبقه دوم آل باوند مازندران (سنه 567-601 يا 602)(3)
همه ساله دويست دينار براى اين مزار مى فرستاد، در تاريخ ابن اسفنديار در اين معنى چنين آمده:
«... هرسال موسم حجّ كه به مكّه شوند اين جمله خيرات و تصدقات به عتبات عاليات و مشاهد مشرفه و اماكن متبركه مى فرستاد بدين موجب ... به مشهد عبدالعظيم دويست دينار»(4).
شاه طهماسب صفوى را كه به رواج امر و رونق و آبادى مشاهد و مراقد خاندان نبوت اهتمامى بود، اين بقعه را نيز مورد مرمت و تعمير قرار داد. در فرمانى از وى كه به سال 961 هجرى نوشته شده اين معنى چنين مذكور افتاده:
«همواره لوازم همّت گردون ارتقاء ... مصروف و معطوف است به رواج و رونق و ضبط و نسق ضرايح مقدسه و حضاير مؤسسه خاندان بلند ايوان نبوّت و دودمان عالى اركان ولايت ... نفايس اموال و شرائف املاك حلال خود را صرف مصالح مشاهد و مراقد اعلى المراصد اين طايفه عليّه مى گردانند تا به مرتبه اى كه در هيچ قطرى از
ص: 284
اقطار آباد معموره و ممالك محروسه آستان با انوار منسوب به هيچ يك از اين فرقه ابرار نماند الاّ كه مروج به انواع الطاف و محفوف به اصناف عطاف گشت و از آن جمله مرقد مزكى و مشهد معلى حضرت ... عبدالعظيم ... است»(1).
وى خود به زيارت آن آستانه مى رفت، چنانكه در تاريخ جهان آرا مذكور است:
«[به سال 952] چون در تبريز طاعون بود از آنجا به طواف امامزاده عبدالعظيم عليه السلام
تشريف برده(2)...».
به سال 944 به امر وى ايوان حضرت عبدالعظيم را پى افكندند، در كراسه المعى فراهم آورده غلامحسين افضل الملك المعى، نسخه خطى متعلق به كتابخانه مجلس شوراى ملّى چنين ثبت افتاده: «تاريخ بناى ايوان حضرت عبدالعظيم محرّم سنه 944 در زمان شاه طهماسب اول»(3).
هم به فرمان وى، به سال 950 هجرى محجّر مضبوطى به دور صندوق حضرت ساخته شده، و در فرمانى كه در سنه مذكور صادر كرد چنين نوشت:
«در دور صندوق مبارك تهيّه محجّر مضبوطى كه نشكند نمايد كه اصلاً زوّار دست به صندوق نرسانند و تكيه بر صندوق مبارك نكنند از چوب شمشاد كه در غايت استحكام است»(4).
ناصرالدين شاه قاجار نيز به سال 1270 فرمان داد تا گنبد مرقد را تذهيب و ايوان را آيينه كارى كنند، اين معنى در جام جم فرهاد ميرزا چنين نقل افتاده:
«... در رى مزار فايض الانوار حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى است به تاريخ 1270 هجرى حسب الامر شاهنشاه آسمان جاه ناصرالدين شاه قاجار گنبد
ص: 285
مرقد آن بزرگوار را تذهيب كرده و ايوان را آيينه كرده اند(1)...».
در كتاب «تاريخچه وقف در اسلام» درج است:
«ضريح نقره از فتحعليشاه قاجار و آيينه كارى و نقاشى ايوان جنوبى از آثار حسنه و ابنيه خيريه ميرزا آقاجان نورى صدراعظم ايران ملقب به اعتمادالدوله مى باشد»(2).
قديم ترين اثر تاريخ دار اين بقعه صندوق عتيق آن است، كه از نفائس آثار تاريخى و صنعتى ايران به شمار تواند بود، در تاريخچه وقف در اسلام مذكور است:
«چوب آن از عود و فوفل و گردو است و كتيبه هايى به خطّ نسخ و ثلث به طور برجسته در آن به كار رفته كه همگى مربوط به سال ساختمان آن يعنى 725 هجرى است... كتيبه ديگر تمام شامل آيه الكرسى يعنى آيات 255 و 256 و 257 سوره البقره مى باشد، و پس از كلمات «هم فيها خالدون» كه آخر آيه شريفه است اين عبارت مرقوم گرديده: تحريرا فى شهور سنة خمس و عشرين و سبعمائه، عمل يحيى بن محمد اصفهانى».
به دنبال اين عبارت مؤلف با توجّه به فقره اى از كتيبه كه قبلاً نقل كرده بوده چنين نتيجه مى گيرد: «معلوم مى شود كه خواجه نجم الدين محمد كه از وزراء عهد خود به شمار مى رفته است در سال 725 هجرى مقارن پادشاهى سلطان ابوسعيد بهادر (716 - 736) پادشاه سلسله ايلخانيان مغول بانى صندوق مطهّر بوده است»(3).
مدفن حضرت عبدالعظيم (و حضرت حمزة بن موسى الكاظم، و امامزاده طاهر و ابوالفتوح رازى و ديگر بزرگان مدفون بدان بقعت) در خارج رى قديم و نزديك به آن قرار داشته، و با روى عظيم شهر از سوى مشرق از كنار آن مى گذشته است، بدين دلائل:
1- مولانا حسين واعظ كاشفى در روضة الشهدا اين مدفن را در نواحى رى دانسته
ص: 286
نه در شهر، وى چنانكه گذشت، در احوال آن حضرت گفته: «... در مسجد الشجرة به نواحى رى آسوده(1)...».
2- در نقشه اى كه كرپرتر سيّاح انگليسى به زمان فتحعلى شاه از باروى موجود شهر رى در آن تاريخ فراهم آورده، اين مدفن در خارج شهر افتاده است.(2)
3- در ترجمه فارسى كتاب سرزمينهاى خلافت شرقى مذكور است: «شاهراه خراسان مستقيما از مدفن حضرت عبدالعظيم به رى، و از آنجا بورامين مى رفت»(3).
مفهوم اين گفته آن است كه مدفن در داخل شهر نبوده است.
4- در همين كتاب آمده: «حمداللّه مستوفى به حرم حضرت عبدالعظيم اشاره نموده گويد: نزديك رى است»(4).
مزار حضرت عبدالعظيم پيوسته مطاف معتقدان و علاقه مندان بوده است، و پس از خرابى رى اطراف حرم مقدّس آن حضرت و حضرت حمزه همچنان آباد بماند، و روز به روز اهميت بيشتر يافت.
ناصرالدين شاه قاجار مقتول در ذى القعدة الحرام سال 1313 هجرى قمرى نيز در زاويه غربى در محلّى كه به مسجد هلاكو(5) معروف بوده مدفون شده است، و در مقبره وى عالمانى همانند حاج ملاعلى كنى، حاج شيخ محمدحسين تنكابنى، حاج شيخ على مدرس طهرانى، شيخ ابوالحسن مرندى، حاج شيخ عبدالنبى نورى، حاج سيد ابوالقاسم كاشانى و غيره به خاك سپرده شده اند.(6) (7)
ص: 287
164 - جامع الانساب در تاريخچه امامزاده ها، سيدابراهيم احمدى ابهرى (معاصر)
(صنف دوم)
جلالت قدر و محل دفنشان معلوم است و استحباب زيارتشان هم بالخصوص مأثور است لكن زيارت مخصوصى از ائمه اطهار به جهت ايشان وارد نشده مثل جناب شاه عبدالعظيم بن عبداللّه بن على الشديد بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب در رى مدفون است و از اكابر محدثين و علماء و زهاد و عباد و از اصحاب حضرت جواد الائمه و حضرت هادى بوده.
و در تحفة الزائرين از ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده كه مردى از اهل رى خدمت حضرت امام على النقى عليه السلام مشرف شد حضرت از او پرسيد كجا بودى؟ عرض كرد به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بودم، فرمود اگر زيارت مى كردى حضرت عبدالعظيم را هر آينه مثل كسى بودى كه زيارت امام حسين عليه السلام كرده باشيد.
در مزار بحار از نجاشى از احمد بن محمد بن خالد برقى روايت كرده كه حضرت عبدالعظيم وارد رى شد در حالتى كه گريخته بود از سلطان و در خانه يكى از شيعيان در سردابى منزل فرمود و در آنجا عبادت خدا را مى كرد روزها روزه مى گرفت و شبها مشغول عبادت بود و گاهى مستترا مى رفت به زيارت قبرى كه مقابل قبر شريف خودش هست و مى فرمود اين قبر يكى از اولادهاى موسى بن جعفر است و ظاهرا مراد قبر حضرت حمزة بن موسى بن جعفر باشد و به مرور ايام خبر به شيعيان رى رسيد تا اين كه آن بزرگوار را شناختند پس يكى از شيعيان پيغمبر را در خواب ديد و فرمود مردى از اولاد من جنازه اش از سكة الموالى حمل مى شود و دفن مى شود در نزديكى درخت سيب در باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب پس از خواب بيدار شد و رفت نزد عبدالجبار كه آن درخت و آن مكان را بخرد عبدالجبار گفت به جهت چه مى خواهى خوابش را نقل كرد عبدالجبار گفت من هم آن خواب را ديده ام
ص: 288
و من آن درخت و آن باغ را وقف كرده ام به حضرت عبدالعظيم و به شيعيان كه اينجا دفن بشوند.
پس حضرت عبدالعظيم مريض شد و از دنيا رفت. وقتى كه برهنه شان كردند كه غسل بدهند در جيبش كاغذى ديدند و در آن نسب خود را نوشته بود انا ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن الامير بن زيد بن الحسن المجتبى عليه السلام ابن على بن ابيطالب عليه السلام .
و از منتخب طريحى نقل شده كه گفته شده از كسانى كه از طالبيين زنده دفن شده جناب عبدالعظيم حسنى است در رى، ظاهرا مراد اين است كه يعنى به اجل خودش مرد او را نكشته اند نه اين است كه واقعا زنده دفن كرده باشند. واللّه اعلم
و مرحوم ثقة الاسلام حاج ميرزا حسين نورى مازندرانى در خاتمه مستدرك رساله صاحب بنى عباد طالقانى را كه در احوال حضرت عبدالعظيم نوشته نقل فرموده و در اوست كه ايشان پسرى داشتند مسمى به محمد كه در زهادت و كثرت عبادت معروف بود و از كتاب منتقله الطالبيين نقل شده كه ايشان منتقل شدند به سامرى و در اراضى بلد و دجيل وفات نمود و مرحوم علامه ميرزا فتح اللّه شريعت اصفهانى از نقل اين قضيه در منتقله احتمال مى دادند كه قبر منسوب به امامزاده سيدمحمّد در نزديك بلد منسوب باشد به جناب محمّد بن عبدالعظيم، لكن مشهور آن است كه او قبر سيدمحمّد بن على الهادى است چنانچه حموى در معجم البلدان ذكر كرده كه جناب سيد عبدالكريم بن احمد بن طاوس مى فرمايد در بلد است قبر جناب محمّد بن على الهادى و اوست كه به جهت فوتش حضرت گريبان چاك زد.
و در روح و ريحان است كه بايد رحلت حضرت عبدالعظيم در اوائل سنه دويست و پنجاه باشد چهار سال قبل از رحلت حضرت هادى عليه السلام و مثل جناب قاسم بن
ص: 289
موسى الكاظم كه در هشت فرسخى حله مدفون است.
مرحوم ثقه الاسلام نورى در تحفة الزائرين فرموده حديثى در ألسنة معروف است قريب به اين مضمون كه حضرت رضا عليه السلام فرمود كه هركس قادر به زيارت من نيست زيارت كند قاسم برادر مرا بعد حاجى فرموده اين روايت جائى رسيده نشده و تاكنون كسى از اصل آن نشان نداده ولكن جلالت قدر و علو مرتبه قاسم معلوم است چنانچه محل دفنشان در هشت فرسخى حله معلوم است.
ثقه الاسلام كلينى در اصول كافى از يزيد بن سليط از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام
روايت كرده كه آن حضرت در راه مكه بود فرمود خبر دهم تو را اى اباعماره بيرون آمدم از منزلم پس وصى قرار دادم پسرم حضرت رضا عليه السلام و شريك گردانيدم با او پسران خود را در ظاهر و وصيت كردم به او در باطن و اگر امر راجع به من بود هر آينه قرار مى دادم امامت را در پسرم قاسم به جهت محب من او را ولكن اين امر راجع به خداوند است قرار مى دهد او را هركجا مى خواهد. الخ ...(1).
165 - در وصف حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و بى بى شهربانو عليهاالسلام
شمّه اى از اشعار آقاى حيدر تهرانى متخلّص به معجزه
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و آله الطاهرين
فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ.
پس به بندگان من كه گفتار را استماع مى كنند و نيكوترين آن را پيروى مى كنند، بشارت بده.
ص: 290
پس از آن كه دين مقدّس اسلام سراسر عربستان را فرا گرفت و نوبت خلافت به خليفه دوّم رسيد، نخستين لشكرى كه عازم ايران شد، به فرمان خليفه و به سردارى ابوعبيده بود و آن گاه كه نوبت سلطنت به يزدجرد رسيد، لشكرى به سردارى سعد وقّاص به ايران حمله كرد و رستم فرّخ زاد كشته شده و بر اثر حمله به نهاوند يزدجرد فرار كرد و گروهى از ايران از جمله دختران يزدجرد به اسيرى عرب ها درآمدند و يكى از آنها به حباله نكاح حضرت سيّدالشهداء عليه السلام درآمد، اينك درباره اين مخدّره از جهاتى اختلاف است.
1 - نام و نسب:
غزاله، شاه زنان، سلامه، حوله، بَره، شهربانو، جهان شاه، جهان بانو، مريم، فاطمه. بديهى است نظر به اين كه مشارٌ اليها پارسى است از اسامى ياد شده يكى ازاسم هايى كه پارسى است، نام وى بوده و نام هاى ديگر ممكن است پس از ازدواج با حضرت سيّدالشهداء به مناسبت هايى بر او گذارشده شده باشد. راجع به نسب او نيز به اختلاف مى رسيم به اين خلاصه دختر پادشاه كاشان دختر شيرويّه دختر نوشجان ليكن معروف آن است كه وى دختر يزدجرد (يزدگرد)بوده و نسب او را چنين ياد كرده اند: شهربانو دختر يزدگرد بن شهريار بن شيرويّه بن پرويز بن نوشيروان. و ممكن است آنها كه وى را دختر نوشجان گفته اند با توجّه به روايتى بوده كه در يكى از اوقات حضرت رضا عليه السلام در خراسان خطاب به سهل بن قاسم نوشجانى فرموده: ما و شما انتساب و ارتباطى داريم. پرسيد از چه راه؟ فرمود: آن گاه كه عبداللّه بن عامر خراسان را فتح كرد دو دختر از يزدجرد به اسارت گرفت و آنها را نزد عثمان فرستاد و يكى را به حسن عليه السلام و ديگرى را به حسين عليه السلام بخشيد. ممكن است از اين روايت استفاده كرده اند كه پدر او نوشجان بوده و بدين مناسبت نواده يزدجرد به شمار آمده
ص: 291
و بر اثر اهميّتى كه داشته به نام يزدجرد شهرت پيدا كرده و يا بَره دختر نوشجان ايرانى بوده كه به ازدواج حضرت سيّدالشهداء عليه السلام درآمده و نام اين بَره را به شهربانو داده اند.
2 - چگونگى اسارت او:
از حديث فوق به دست آمد به وسيله عبداللّه اسير شده. از روايت ديگر استفاده مى شود به وسيله حُريث بن جابر اسير شده و حُريث كسى بوده كه از حضرت امير عليه السلام ولايت مشرق زمين را به عهده داشته و دو دختر يزدگرد را اسير كرد و به نزد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرستاده و حضرت يكى را (شهربانو) در اختيار حضرت سيّدالشهداء عليه السلام درآورده و حضرت سجّاد عليه السلام از وى به ظهور رسيد و ديگر را كه به نام مرواريد بوده در اختيار محمّد بن ابى بكر درآورده و قاسم از وى به ظهور رسيده.
از روايت عيون اخبار رضا به دست مى آيد دختر ديگر را به ازدواج حضرت امام حسن عليه السلام درآورده، آرى در اسيرى او شكى نيست ليكن در زمان عمر اين اسارت اتّفاق يا در زمان عثمان و يا در خلافت خود اميرالمؤمنين عليه السلام بوده اختلاف است. از روايت حضرت رضا عليه السلام به دست آمد در زمان عثمان اسير شده. از روايت ديگر به دست مى آيد اسيرى وى در زمان عمر بوده، بدين توضيح از حضرت باقر عليه السلام روايت شده آن گاه كه دختر يزگرد وارد مدينه شد، دختران مدينه به تماشاى او آمدند و موقعى كه وارد مسجد شد، نور صورتش مسجد را درخشان ساخت و هنگامى كه چشمش به عمر افتاد چهره اش را پوشانيد و گفت: «آه روز هرمز تاريك باد» خليفه خشمناك شده گفت اين اسير به من دشنام مى دهد و اراده كرد او را به قتل برساند. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: حق كشتن او را ندارى و از اين تصميم خوددارى كن و از او بخواه تا هر مردى را كه بخواهد اختيار كند و او را در وجه غنيمتى كه آن مرد را اختيار حساب نما. خليفه وى را مخيّر ساخته شهربانو حضرت سيّدالشهداء عليه السلام را اختيار كرد. اميرالمؤمنين عليه السلام از وى پرسيد: نام تو چيست؟ پاسخ داد: جهاه شاه. فرمود بلكه نام تو
ص: 292
شهربانو است. سپس اميرالمؤمنين عليه السلام توجّهى به حضرت امام حسين عليه السلام كرده فرمود به زودى فرزندى از وى روزى تو خواهد شد كه بهترينِ روى زمين است. مجلسى(ره) در ذيل دو حديث فوق كه يكى از حضرت رضا عليه السلام و ديگرى از حضرت باقر عليه السلام است اظهار داشته حديث حضرت رضا عليه السلام اقرب به صحّت است زيرا اسيرى فرزندان يزدگرد پس از قتل وى يا بعد از بيچارگى وى بوده و اين موضوع هم در روزگار عثمان اتفاق افتاده گذشته از اين ميلاد باسعادت حضرت سجّاد عليه السلام در روزگار خلافت حضرت مولى عليه السلام و دو سال پيش از شهادت آن حضرت به وقوع پيوسته و جز آن حضرت هم فرزند ديگرى از شهربانو به ظهور نيامده و بعيد است بگوييم حضرت سيّدالشهداء عليه السلام در روزگار عمر با وى ازدواج كرده و پس از بيشتر از بيست سال امام سجّاد عليه السلام از وى متولد شد و مى توان جمع بين دو روايت را بدين ترتيب كرد كه كلمه عمر در روايت امام باقر عليه السلام به جاى عثمان به كار رفته باشد و يا در روزگار عمر اسرايى به دست عرب گرفتار شده كه دختران يزدگرد از آنها نبوده شاه زنان از زنان باشخصيت بوده و او را سيّده زنان كه عربى شاه زنان باشد، مى ناميدند و حضرت سجّاد عليه السلام به وى مى باليده و مى فرموده (انا بن الخيرتين) من فرزند دو تن برگزيده ام، چه آن كه جدّش رسول خدا صلى الله عليه و آله و مادرش دختر يزدجرد شهريار است و ابوالاسود در مدح آن حضرت گفته:
و ان غلاما بين كسرى و هاشم *** لا كرم من نيطت عليه التّمائم
همانا فرزند ارجمندى كه از كسرى و هاشم به وجود آمده بزرگوارترين كسى است كه تعويذهاى چشم زخم بر او آويخته شده است تا از گزند محفوظ بماند.
و حضرت مولى عليه السلام هم گاه گاهى از او سخنانى مى پرسيده و از اين راه وى را مورد توجّه قرار مى داده. شيخ مفيد نقل كرده در يكى از اوقات حضرت مولى عليه السلام از وى پرسيد: آيا از پدرت سخنى به خاطر دارى؟ عرض كرد: آرى، پدرم مى گفت هرگاه
ص: 293
اراده خدا بر چيزى چيره شود، هرگونه طمعى از كار مى افتد و هرگاه عمر سپرى شود، مرگ آدمى حتمى است. حضرت مولى عليه السلام هم تصديق كرد.
3 - درگذشت:
از روايت عيون به دست مى آيد آن گاه كه دختران يزدگرد به ازدواج حسنين درآمدند هر دو آنها در هنگام زايمان فرزندشان درگذشتند، بنابراين محلّ درگذشت شهربانو مدينه منوّره بوده و درهنگام شهادت حضرت سيّدالشهداء عليه السلام هم جزء بانوان حرم نبوده. در عين حال مزارى از شهربانو در رى مشهور است چنان چه در روح و ريحان از رياض الابرار سيّد نعمت اللّه جزايرى نقل كرده (مزارها مشهور فى الرىّ) آنچه در اين باره ذكر شد اكثرا در كتاب منتهى الآمال مذكور است و بخش ديگرى از كتاب مزبور در اينجا آورده مى شود.
و روايت شده است كه پيش از آن كه لشكر مسلمانان بر سر ايشان بروند، شهربانو در خواب ديد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله داخل خانه او شد با حضرت امام حسين عليه السلام و او را براى آن حضرت خواستگارى نمود و به او تزويج كرد. شهربانو گفت كه چون صبح شد محبّت آن خورشيد فلك امامت در دل من جا كرد و پيوسته در خيال آن حضرت بودم چون شب ديگر به خواب رفتم حضرت فاطمه صلوات اللّه عليها را در خواب ديدم كه به نزد من آمد و اسلام را بر من عرضه داشت و من به دست مبارك آن حضرت در خواب مسلمان شدم، پس فرمود كه در اين زودى لشكر مسلمانان بر پدر تو غالب خواهند شد و تو را اسير خواهند كرد و به زودى به فرزند من حسين عليه السلام خواهى رسيد و خدا نخواهد گذارد كه كسى دستى به تو برساند تا آن كه به فرزند من برسى و حق تعالى مرا حفظ كرد كه هيچ كس به من دستى نرسانيد تا آن كه مرا به مدينه آوردند و چون حضرت امام حسين عليه السلام را ديدم دانستم كه همان است كه در خواب با حضرت رسول صلى الله عليه و آله به نزد من آمده بود و حضرت رسول صلى الله عليه و آله مرا به عقد او درآورده
ص: 294
بود و به اين سبب او را اختيار كردم.
و از جمله رواياتى كه درباره آن بانوى مكرّمه است، مرحوم حجّة الاسلام نيّر تبريزى كه يكى از علماى جليل القدر است درباره حضرت بى بى شهربانو در ديوان كم نظير خود نظما متذكّر شده است كه حاصل مطلب مزبور از اين قرار است: بعد از شهادت حضرت سيّدالشهداء عليه السلام ذوالجناح درب خيام حرم آمد و بى بى شهربانو بر
آن سوار شد، در طىّ راه بود كه نقابدارى از هر سو پيش مركبش روان بود و از هر سو عنان مركب خود را مى گرداند. باز آن سوار در مقابل او بود ... تا آنجا كه گويد حضرت
اباعبداللّه عليه السلام برقع از رخ برگرفت و آن بانو حضرت را پس از شهادت به آن صورت زيارت نمود، سپس غيب گرديد تا اين كه گويد:
نى شگفت از وجه خلاّق صور *** با هزاران صورت آيد جلوه گر
پس به امر خازن اسرار غيب *** شد به غيب آن بانوى پاكيزه جيب
گذشته از اخبارى كه ذكر شد:
چنين هم ذكر گرديده در اين باب *** كه كردم نظم آن را نكته درياب
پس از قتل حسين و نوجوانان *** ز ميدان مركب سلطان خوبان
بيامد درب خيمه آه و زارى *** ز نسوان شد به پا از بى قرارى
به تفصيلى كه دانى آل طاها *** روان در شام گرديدند زانجا
وليكن شهربانو را ز حضرت عليه السلام *** چنين دستور بوده در وصيّت
كه بعد از من سوار مركبم شو *** بهر سو شد روان با آن فرس رو
چو او با ذوالجناحش كرد ره طى *** بيامد از عراق آن اسب در رى
در اين كوهى كه نامى دارد از او *** نهان گرديده بى بى شهربانو
خدا قدرت چو بر هر چيز دارد *** ز كوهى ناقه صالح برآرد
عجب نبود كند در كوه پنهان *** چو راكب مركبش خلاّق سبحان
تو گر آزاد دانى روح پاكان *** نظر بر هر مكان دارند ايشان
ص: 295
نمى از درياى شگرف و روزنه اى از دشت پهناى مناقب و مدائح مصداق كامل خليفة اللّه كه به نصّ معصوم مَنْ زارَ عَبدالعظيم بِالرّىِ كانَ كَمَنْ زار الحسَينْ بِكربلا مَنَزّل منزله خليفه كامل شده است.
سلام و تهنيت از كردگار حىّ قديم *** بروح پاك تو اى سيّد الكريم عليم
به علم و فضل تو شرع رسول صلى الله عليه و آله مينازد *** كه خود حكيم و خبير و محدّثى و عظيم
سلام بر تو ز كرّ و بيان عالم قدس *** از آن كه كرده عطايت خداى قلب سليم
ولايت تو و اجداد تو كسى دارد *** كه غرق بحر اميد است و ايمن از هر بيم
از اين شرف كه تو فرزند شاه دين حسنى *** دهند دل به ولايت دو صد مسيح و كليم
به مدحت تو مرا ميرسد سروش از غيب *** ز راه دل سخنم روز و شب كنى تعليم
تو را ز علم تسلّط بود بدين مبين *** كه نيست چون تو فقيهى به حكم شرع عليم
به شهر رى تو و در كربلا حسين شهيد عليه السلام *** پناه و ملجأ خلقيد ز امر ربّ قديم
به مهر تو شده ام بى نياز از دو جهان *** كه دوستى تو ما راست بهترين نعيم
ز حبّ و بغض شما اهلبيت مى باشد *** سخن ز هشت بهشت و بيان ز هفت جحيم
فقير از كرمت گر شود غنى نه عجب *** كه باشدت ز خداوندگار طبع كريم
به شهر رى نه همين نام تو بود مشهور *** به حق كه نام تو باشد سَمَر به هفت اقليم
به ظاهر ارچه حريم تو در زمين اينجاست *** ولى به باطن هفت آسمان تراست حريم
كسى ز قدر و مقام تو مى شود آگاه *** كه همچو ما به رهت جان و سر كند تقديم
چنان به روى تو مشتاق گشته ام كه به دل *** مدام نقش جمال تو مى كنم ترسيم
زمانه گر دهدم مهلت اى عزيز خدا *** هزار نظم به مدح تو مى كنم تنظيم
مشام اهل ولا را كند عبيرآميز *** هواى صبح چو آرد ز گلشن تو نسيم
عبير روضه تو مى رود به جانب عرش *** سپس به عالم فرشش صبا كند تقسيم
ص: 296
تراست سلطنت ملك دل كه روز جزا *** گداى تو بود از قدر صاحب ديهيم
توانگرى به جهان حبّ اهل بيت بود *** وگرنه سود ندارد براى كس زر و سيم
به ذات خويش تويى قدر و شأن و معدن علم *** به پيش عارف سالك به نزد شخص حكيم
طليعه اى ز جمال على است مهر رخت *** به نور روى تو حيران بود مسيح و كليم
بگو به مهر دل افروز پاى گنبد او *** چرا دراز كنى پاى خود ز حدّ گليم
ببوس معجزه آسا تو خاك درگه آن *** امام زاده والاى واجب التعظيم
قصيده ديگر در وصف حضرت عبدالعظيم(1)
اى قبله حاجات به ما روح روان بخش *** روحى كه شناسند ترا پير و جوان بخش
يا رب تو به اين زاده آزاده زهرا *** از راه كرم جرم همه خلق جهان بخش
بخشيده اى از لطف همه جرم خلايق *** ما را ز ره لطف و كرم چون دگران بخش
تو (عبدعظيمى) عظمت در خور چون تست *** آگاهيم از قدر خود اى روح روان بخش
تا آن كه دو صد بار كنم جان به فدايت *** بر من ز ره لطف دو صد بار تو جان بخش
هر پير و جوانى كه چون من بى خبر از تست *** از مهر خود ادراك بر آن پير و جوان بخش
ص: 297
امروز در اين ملك تو خضر ره مائى *** پس توشه ره بر همه راهروان بخش
ويرانه رى را تو يكى گنج نهانى *** بر ذات خود آگاهيم اى گنج نهان بخش
از حق چو زند بحر عطايت همه دم موج ***رحمت به روان همه ياران جهان بخش
چون ساقى كوثر به جزا جدّ تو باشد *** ما را تو در آن روز يكى رطل گران بخش
ما دستخوش خواهش نفسيم خدا را *** از وسوسه نفس به ما خطّ امان بخش
تا آينه دل شود از مهر تو روشن *** نورى به دل ما به نهان و به عيان بخش
از زشتى كردار مرا شرم حضور است *** حُسنى به من اى سبط حسن بر دل و جان بخش
بى تاب و توان گشته ام اى زاده زهرا عليهاالسلام *** كن لطف بر اين دلشده ات تاب و توان بخش
بر خوان عطاى تو مرا چشم اميد است *** بر من تو از آن سفره احسان لب نان بخش
اى آن كه تويى ساقىّ اسرار الهى *** ما را دو سه جام از مى اسرار نهان بخش
تا از دل و جان مدح و ثناى تو بگويم *** از بهر خدا «معجزه» را نطق و بيان بخش
ص: 298
اين اشعار براى نقش روى لوحه در حرم مطهّر آن بانو سروده شده است.
حريم شهربانو باشد اينجا *** كه از قدر است قبرش معجزآسا
امام سوّمين را بوده همسر *** حسين بن على فرزند زهرا عليهاالسلام
بود بر حضرت سجّاد عليه السلام مادر *** كه چارم حجّت است از حق تعالى
ترا ترديد اگر در اين مزار است *** كه از بانو بود يا نيست اينجا
بود آزاد چون ارواح طيّب *** بصير است و به نور اللّه بينا
مقيّد جان قدسى بر مكان نيست *** خصوصا اين چنين روح مذكّى
همه ارواح طيّب را بصيرت *** خدا داده است بينند اهل دنيا
مشو غافل ز بى بى شهربانو *** كه پيوندش بود با آل طاها
از اين اختر يكى ماه ولايت *** نموده چهره گشته عالم آرا
ندارد اين حرم گر كه تجمّل *** تجلّى خود كند در چشم بينا
ز فرزندش دم عيسى است جان بخش *** اگر بوده است مريم ام عيسى
پدر او را حسين عليه السلام و همچو فرزند *** بود برتر ز عيسى و ز موسى عليهماالسلام
ز ارواح مقدّس مى برد فيض *** اگر جان شد به نور حق مصفّا
وگرنه در زمان آل عصمت : *** بسا كس بوده اند از تيره دل ها
نه از فيض زيارت بهره بردند *** نه راهى يافتند آنان به معنا
گرت ايمان به پاكان الهى است *** دم رحمان ترا مى سازد احيا
شود پيدا فرازى باز هرچند *** گشايد مرغ جان پر سوى بالا
توسّل جو به بى بى شهربانو *** كه تابد پرتو مهرش به دل ها
به شهر رى مزار او و در قم *** ببين صحن و حريم بنت موسى عليه السلام
بود آن دختر موسى بن جعفر عليه السلام *** از اين مادر امام آمد به دنيا
ص: 299
به معنا نور معصومه عليهاالسلام هماره *** رود از شهر قم تا عرش اعلا
بود او دختر خاتون محشر *** خدا را هست زهرا عليهاالسلام شرح اسما
ولىّ هشتمين او را برادر *** چهارم حجّت از اين شد هويدا
چو فرزندش علىّ بن الحسين عليه السلام است *** خود اين بانوى ايرانيست والا
بسر برده است چون در كاخ عصمت *** بود صاحب مقام از آل طاها
شده با زينب و كلثوم همدم *** عيان ديده از ايشان نور زهرا
ز نجمه قاسم آن ماه ولايت *** عيان شد ظاهر از او گشت بيضا
توسّل جو كه از اين ره قبول است *** به نزد حق عمل در دار عقبى
شهيد كربلا از اهل بيتش *** يكى را تربت پاك است اينجا
بود اين چشمه از بحر ولايت *** كه بر لب تشنگان مهر شد ماء
به كوه طور شد موسى خداجو *** مرا اين كوه باشد طور سينا
به هر شهر و ديارى در زيارت *** شود قلبت ز آل اللّه احيا
ز نور روضه عبدالعظيم است *** منوّر شهر رى در چشم بينا
به خاك آستانه چهره بگذار *** كه اين باشد ره و رسم تولاّ
دلت گر آب شد از آتش عشق *** شود عكس نكويان در تو پيدا
ببين از جلوه نور ولايت *** منوّر اين جهان تا عرش اعلا
بجو راهى به خاصان خداوند *** اگر قرب خدا دارى تمنّا
گرت انكار اين گفتار باشد *** به نور دل نبردى ره به معنا
نهان گرديده در اين كوه بانو *** به چشم جان فروغش هست پيدا
قسم بر قدر خاصان الهى *** بود آگه ز حال ما و دانا
رهى از دل به ارواح مقدّس *** به عمرى خواستم از حق تعالى
بر اين درگه چو ره بردم زمانى *** زيارت كردم اين بانو به رؤيا
ص: 300
شدم حاجت روا اين نظم گفتم *** به جان بر زائرينش كردم اهدا
مشو غافل تو از اين بانوى قدس *** كه از حقّ است فيضش معجزآسا
الهى حاجت ما زين توسّل *** برآور جرم ما را هم ببخشا
ارواح موحّدين اهل عالم را مشاهده مى نمايند: و درباره اهل قبور در كتاب مفاتيح الجنان و كتب ديگر از قبيل كامل الزّياره از معصوم عليه السلام براى زيارت مزار ايشان ذكر گرديده كه فوائد عظيمه بر آن مترتّب است و آنها به بستگان و اماكن خود نظر دارند ثواب فاتحه و خيرات به ارواح مى رسد تا چگونه باشد مشاهده آن مخدّره عليّه جليله حضرت بى بى شهربانو عليهاالسلام. اين اشعار براى نصب در حرم آن بانو سروده شده است.
اگر صاحب مزار از ماست پنهان *** به چشم او بود زائر نمايان
بصرت دارد و قدسى صفات است *** بود بينا ز حق ارواح پاكان
بخوانى چون تو با اخلاص الحمد *** نثارش مى كنى، خلاّق سبحان
دهد بر زائرينش اجر و باشد *** ترا از بخشش حق فيض و احسان
بود صاحب مقام از فيض بارى *** اثر كرده در او نور امامان :
به بى بى شهربانو اى خردمند *** توان شد آشنا با نور ايمان
اگر كشف و شهودى دارى از حق *** تجلّى مى كند پيدا و پنهان
بود در هر مكانى جسم پاكش *** نظر بر ما كند با ديده جا ن
كند جلوه در آن دل روح پاكان *** كه روشن گشته از انوار يزدان
دلى قابل ندارم من ولى او *** ز راه لطف جلوه كرده در آن
چنان مجذوب آن گشتم كه جانم *** به ياد اوست غرق روح و ريحان
حديث مهر او تا دل سپارى *** يكى حرف از كتابى كردم عنوان
ببيند زائرينش را كه از حق *** بود آزاد روح جمله پاكان
كسى پويد ره عشق و محبّت *** كه جان و دل نموده وقف خوبان
ص: 301
پى آگاهيت از شهربانو *** اشارت كردم از وصف فراوان
به نظمم قافيه گر شايگان است *** كمال او ببين بگذر ز نقصان
سزد بى پرده گويم در اسيرى *** ز يزدگرد اين دختر ز ايران
سپاه مسلمين اندر مدينه *** ورا بردند با جمع اسيران
در آن مسجد كه جاى مصطفى صلى الله عليه و آله بود *** عُمَر بوده است و جمعى اهل ايمان
بنابرآن شود كز بهر همسر *** هر آن كس او بخواهد از جوانان
گزيند دختر ايرانى، آنگاه *** يكايك بنگرد آن سروقدّان
ببيند گلبن شاداب زهرا عليهاالسلام *** چو افتد ديده اش بر چهره آن
فروغ جان ببين و انتخابش *** كه خواهد مظهر ختم رسولان صلى الله عليه و آله
به روى شانه او مى نهد دست *** چو با وى داشته پيوند از جان
رسول اللّه صلى الله عليه و آله را ديده است در خواب *** گراييده است بر اسلام و قرآن
نظر كن بر جلال شهربانو *** فرشته خصلتى گشته ز نسوان
چنان كه مادر مهدى (عج) موعود *** كه پرورد آن ولىّ خلق دوران
در اوّل خود مسيحى بود و آخر *** به رؤيا نزد زهرا شد مسلمان
صدف(1) گرديد در بحر ولايت *** در او پرورده شد خورشيد ايمان
چو مغناطيس مى باشد حقيقت *** كه طيّب مى برد ره سوى پاكان
در اينجا بيتى از ملاّى رومى است *** كه كردم مطلبش را ثبت ديوان(2)
چه خلق نيك هر كس داشت نيكوست *** بود نسل على عليه السلام يا از عمر آن
نه تخصيصى در اين نظم است از او *** ميان مرد نيكو يا ز نسوان
چگونه اين روا باشد كه زهرا عليهاالسلام *** شود آزرده جان و ز درد نالان
ص: 302
چه باشد كيفر از بهر ستمگر *** كز او آزده شد امّ امامان عليهم السلام
اشارت شد بر آن و اين سخن باز *** به وصف شهربانو سازم عنوان
گر او را مقنعه بهر حفاظت *** به سر بوده است يا نه بين به پايان
بر او گرديده مهرى سايه افكن *** كه باشد پست نزدش تاج سلطان
نصيبش اين سعادت گشت از حق *** كه بر آل على عليه السلام باشد ز خويشان
ز خويشان پيمبر صلى الله عليه و آله بود هارون *** ز راه دشمنى شد اهل نيران
اگر او ميمنت را داد از دست *** بدست آورد اين شد اهل رضوان
امام عصر (عج) هنگام ظهورش *** كند اصلاح حال خلق دوران
خود اين بانو نموده خويش اصلاح *** تو فيض حق ببين و نيكى آن
خدا بر اهل ايمان وعده داده است *** كه اجر صابرين بخشد فراوان
همانا دست حق او را به همراه *** هماره بوده گرديده بدينسان
حسين بن على عليهماالسلام در روشنايى *** بديده اين مهين بانوى ايران
چو بوده يار در امر نكاحش *** امام چارمين باشد از آنان
شده آئينه دار روى زهرا *** كه نورش شد ز فرزندش نمايان
شده هم خانه با آل محمّد صلى الله عليه و آله *** زمانى گر جدا بوده از ايشان
به بانو تافت خورشيد امامت *** وجودش گشت از آن نورباران
از اين وصلت فلك عقد ثريّا *** نثار بزمشان كرده ز كيهان
بزد زهره چنان چنگى كز آن عقد *** به جنّت شاد گرديدند حوران
مه و خورشيد شد با هم مقابل *** تجلّى كرد نور ملك امكان
چو اجراى امور از روى حكمت *** شود جارى ز فيض حىّ سبحان
دل دردآشناى شهربانو *** به مهرى گشت در آن دم فروزان
ز صنع حضرت بارى تعالى *** مصوّر گشت نقش صورت جان
ص: 303
ز ابر رحمتش ربّ پروراند *** گهر را در صدف از قطره باران
عجب نبود ز روى مهرورزى *** اميران را عطوفت بر ضعيفان
منوّر شد جهان از ماه و مهرى *** كه روشن شد از آن چشم محبّان
چو مولودش عيان گرديد از قدر *** به عهد خويش از حق شد جهانبان
عَلَم در انقلاب از بهر اسلام *** بود، باشند خاصانش نگهبان
تو سهم شهربانو بين در اين كار *** چو خود بوده يكى از دستياران
كه در امر ولايت دست او نيز *** ز حق بوده است و شد مشهور دوران
در اوّل خود شناسد با نگاهى *** حسين بن على عليهماالسلام بين جوانان
شده دلباخته بر مشرق نور *** كز آن خورشيد گرديده است تابان
امام چارمين عليه السلام را مادر قدس *** بود اين بانو از فرّ فراوان
ز فخر اين چنين فرزند زيبد *** گذارد پاى اگر بر تاج كيوان
سزد روحانيان گردند خاضع *** به پاس حرمت اين صاحب عنوان
ز حوران بهشتى هست برتر *** كه دارد حسن و نيكويى بدينسان
به فرداى قيامت گردى آگاه *** كه چون باشد نصيبش فيض يزدان
ترا علم و عمل روشن كند دل *** به شرط آن كه باشى از محبّان
طريق آل عصمت عليهم السلام گر بپويى *** ز ايمان ره برى بر اوج عرفان
نماز مؤمنين معراج زين روست *** كه جان ها ره برد در عرش رحمان
هدايت در صلاة خويش خواهى *** كه بخشايد خدايت راه خاصان
توسّل باشدت بر آل عصمت عليهم السلام *** كه قرب حق كنى حاصل در ايمان
جدا نبود از ايشان شهربانو *** كه بر قدر و مقامش بايد اذعان
امام باقر عليه السلام از وصفش بيان كرد *** روايت نقل گرديده بدينسان
كه دخت پادشاهى از عجم بود *** چو آمد در مدينه با اسيران
ص: 304
به گردش جمله دوشيزگان جمع *** شدند و ناظرش بودند ايشان
چو داخل گشت در مسجد ز رويش *** منوّر شد فضا زان ماه تابان
تو روى آور به گلزار محبّت *** كه جان با ياد او گردد گلستان
محبّ با خرد نظمم پذيرد *** كند انكار اين اشعار نادان
چه جاى گفته من قول حق را *** بسى انكار كردند از رسولان
ز قدر خاندان آل عصمت عليهم السلام *** به درگاهست جبرائيل دربان
چو اذن بار در دربار يابى *** به معنى رهبرى با طاير جان
يكى غرفه ز درگاه ولايت *** بود اين روضه و اين صحن و ايوان
جمال حق نمايان گر ببينى *** به عشق حق شوى چون من غزل خوان
الا اى بانوى قدسى شب دوش *** به رؤيا چون شدى بر من نمايان
تو مى دانى كه امروز از محبّت *** به كويت چون شدم گريان و حيران
اگر رفتم ز كويت دل در اينجاست *** كه نزد اهل بيتم از غلامان
ز حق خواهم كه با پاى پياده *** بپويم وادى طور تو از جان
نهم سر پيش پاى زائرينت *** بورزم مهر با فرّاش و دربان
الهى بر مقام آل عصمت عليهم السلام *** به ما بخشا يقين و نور ايمان
قبول از زائرين فرما زيارت *** كه دارى بحر جود او لطف و احسان
بخواهد معجزه يا رب ز لطفت *** دل بيدار و آگاهى در عرفان
چنانم محو خوبان كن كز اين بعد *** به خاموشى شدم حيران خوبان
تبصره
به دشت كربلا شورى بپا شد *** قيام خامس آل عبا شد
پس از قتل حسين عليه السلام آن حجّت حق *** كه خونش حافظ دين خدا شد
علىّ بن الحسين عليهماالسلام بر خلق عالم *** امام و مقتدا و پيشوا شد
ص: 305
امامانند از آن گوهر پاك *** كز ايشان رايت ايمان بپا شد
به فرزندان آن روح مقدّس *** بقاى دين ختم انبيا صلى الله عليه و آله شد
چو باشد مادر او را شهربانو *** كه فرزندش به عالم مقتدا شد
درود اهل ايمان باد بر وى *** كه خود يك مشرق نور هدا شد
سزد گر او كند فخر و مباهات *** وجودش چونكه پيوند بقا شد
كسى آگه شد از قدر و مقامش *** كه از حق با حقيقت آشنا شد
ز ارواح مقدّس بود غافل *** در انكار آن كه بر گفتار ما شد
ز خود چون (معجزه) پوشيده ام چشم *** كه آن بانو مرا معجزنما شد
ببخشد نور جان بر زائرينش *** كه جزو اهل بيت مصطفى شد(1)
166 - راويان امام رضا عليه السلام در مسند الرضا، عزيزاللّه عطاردى (معاصر)
183 - عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى
او محدثى بزرگوار و جليل القدر بود، او شرافت نسب را با پاكى و صداقت و علم و تقوا درهم آميخت، او در ميان سادات بنى حسن همچون ستاره اى تابناك مى درخشيد و مقامى عظيم و جايگاهى بلند داشت، او عالمى مجاهد و محدثى زاهد باورع و پارسا بود، او با جباران روزگار و خلفاى نابكار عصر خود در ستيز بود و با معاندان و مخالفان حق مبارزه مى كرد.
او عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام بود كه روضه مباركه اش در شهررى نزديك تهران مشهور و معروف مى باشد، روزى هزاران زائر از اطراف و اكناف به زيارت قبر شريفش مى روند و مرقد پاكش را زيارت مى كنند و هزاران عالم، فقيه، محدث، خطيب، اديب، شاعر و رجال سياست در طول هزار و يكصد و پنجاه سال در جوارش آرميده اند.
ص: 306
از حالات او معلوم مى شود كه وى به حضور سه تن از ائمه اطهار عليهم السلام رسيده و از آنها روايت مى كند، او از امام رضا و امام جواد و امام هادى عليهم السلام نقل حديث مى نمايد و در زمان امام هادى در گذشته است. عبدالعظيم در رى و نواحى آن از طرف آن حضرت وكيل بوده و از شيعيان سرپرستى مى كرده است، او در نزد ائمه اطهار سلام اللّه عليهم بسيار محترم و معزز و موثق بوده است.
او در عصر خود از بزرگان سادات اهل بيت و اعاظم مشايخ حديث بود، او روايت هاى متعددى از ائمه اطهار به واسطه و يا بلاواسطه نقل مى كند، علماى رجال و انساب در كتب خود از وى تجليل و تكريم مى كنند و فضايل و مناقب و محاسن او را مى ستايند و از شخصيت علمى و معنويش سخن مى گويند و از عبادت و زهد و پارسايى وى تعريف مى نمايند.
صاحب بن عباد در رساله خودگويد:ابوحماد رازى مى گفت: خدمت امام هادى رسيدم و از او مسائلى را كه نياز داشتم سؤال كردم، هنگامى كه خواستم از حضورش مرخص گردم، فرمودند: هر گاه برايت مشكلى پيش آمد و احتياج پيدا كردى از عبدالعظيم حسنى كه در نزد شما مى باشد، سؤال كن و سلام مرا هم به او برسان.
شيخ صدوق در امالى خود نقل مى كند، حضرت عبدالعظيم بر امام هادى عليه السلام وارد شد و عقايد خود را بر وى عرضه كرد، امام سلام اللّه عليه به او فرمودند: اى ابوالقاسم به خداوند سوگند اينهايى كه گفتى دين من و دين پدران من مى باشد، خداوند اين عقايد را براى بندگانش پذيرفته و راضى مى باشد، بر همان عقايد ثابت باش كه خداوند در دنيا و آخرت شما را ثابت بدارد.
ابونصر بخارى در انساب خود از عقبة بن عبيداللّه روايت مى كند كه شخصى از
ص: 307
امام حسن عسكرى سلام اللّه عليه از عبدالعظيم سؤال كرد، امام عليه السلام فرمودند: اگر عبدالعظيم نبود، مى گفتيم على بن حسن بن زيد بن حسن فرزندى از خود باقى نگذاشت و روايتى نيز در فضيلت زيارت او واردشده كه آن را در فصل خودش در همين كتاب نقل خواهيم كرد، به آن باب مراجعه شود.
شيخ طوسى در رجال خود گويد: عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى از اصحاب امام هادى عليه السلام مى باشد، و در فهرست گويد: عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى علوى كتابى تأليف كرده كه احمد بن ابى عبداللّه برقى از وى روايت مى كند، عبدالعظيم در رى جهان را وداع گفت و قبرش در همان جا مى باشد، شيخ در كتب خود بيش از اين درباره عبدالعظيم چيزى نگفته و با اختصار گذشته است.
نجاشى در رجال خود گويد: عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب ابوالقاسم مؤلف كتاب خطبه هاى اميرالؤمنين عليه السلام است و آن را احمد بن محمد بن خالد برقى از او روايت مى كند، عبدالعظيم در حال فرار از سلطان وقت وارد رى شد و در خانه يكى از شيعيان مخفى و در سكة الموالى ساكن شد.
عبدالعظيم در آن مخفى گاه كه يك زيرزمين دور از انظار بود به عبادت مشغول شد، او روزها را روزه داشت و شب ها را به عبادت مى گذرانيد، گاهى مخفيانه از منزل خارج مى شد و به زيارت قبرى كه هم اكنون مقابل قبرش قرار دارد، مى رفت و آنجا را زيارت مى كرد و مى گفت: اين قبر يكى از فرزندان امام كاظم عليه السلام مى باشد و بعد بار ديگر به جاى خود در همان منزل برمى گشت.
بعد از مدتى كه از اقامت او در آن زيرزمين مى گذشت شيعيان متوجه شدند كه عبدالعظيم در آنجا اقامت دارد، آنها يكى بعد از ديگرى به آن خانه مراجعه مى كردند
ص: 308
و با وى ملاقات مى نمودند، تا آن گاه كه همه شيعيان متوجه شدند او در رى اقامت دارد، در اين ايام مردى از شيعيان حضرت رسول صلى الله عليه و آله را در خواب ديد، رسول خدا به او فرمودند:
مردى از فرزندان من از سكة الموالى حمل خواهد شد و در باغ عبدالجبار نزديك درخت سيب دفن خواهد گرديد و به محل دفن او هم اشاره كردند، آن مرد رفت تا آن محل را بخرد، صاحب باغ از او سؤال كرد: براى چه مى خواهد آن باغ را بخرد، او هم جريان خواب را براى وى نقل كرد، صاحب باغ گفت: من هم چنين خوابى ديده ام و اينك آن باغ را وقف مى كنم.
آن مرد باغ خود را وقف كرد تا حضرت عبدالعظيم را در آنجا دفن كنند و بعد هم شيعيان رى مردگان خود را در آن دفن نمايند، عبدالعظيم در همان ايام بيمار شد و درگذشت، هنگامى كه خواستند او را لخت كنند و غسلش دهند در گريبان او كاغذى يافتند كه در آن نسب خود را نوشته بود، عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام .
علامه حلّى در بخش اول خلاصه گويد: عبدالعظيم بن عبداللّه ابوالقاسم صاحب كتاب خطبه هاى اميرالمؤمنين عليه السلام از عابدان و پارسايان زمان خود بودند، او داستانى دارد كه دلالت بر حسن حال او مى كند، ما آن داستان را در كتاب بزرگ خود نقل كرده ايم، ظاهرا مقصود علامه حلى از اين داستان همان حديث عرض دين و عقايد به امام هادى عليه السلام باشد.
احمد بن ابى عبداللّه برقى در محاسن در كتاب عقاب الاعمال حديثى از حضرت عبدالعظيم حسنى نقل مى كند و در پايان مى گويد: او در نزد اهل حديث مقبول و مورد رضايت مى باشد، شيخ صدوق نيز در من لا يحضره الفقيه ذيل حديث يوم الشك گويد: من اين حديث را فقط در طريق عبدالعظيم بن عبداللّه حسنى كه در مقابر شجره رى مدفون مى باشد ديده ام و او نيز مرضى اهل حديث است.
ص: 309
محدث جليل القدر حاج ميرزا حسين نورى در خاتمه مستدرك گويد: عبدالعظيم از بزرگان سادات است و ما اكنون در اينجا حالات او را از رساله اى كه صاحب بن عباد درباره او نوشته و به خط بعضى از بنى بويه كه تاريخ آن 516 مى باشد نقل مى كنيم، صاحب بن عباد رحمة اللّه عليه گويد: تو از من نسب عبدالعظيم را كه در مقبره شجره مدفون است سؤال كردى و خواستى از حالات و خصوصيات او تو را مطلع سازم، اينك به طور اختصار مى گويم:
او عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام مى باشد، كه بر او و پدرانش سلام باد، او مردى عابد و پارسا و معروف به امانت و صدق لهجه و آشنا به امور دين بود، او به عدل و توحيد معتقد و حديث و روايات زيادى نقل كرده است، وى از ابوجعفر محمد بن على و ابوالحسن عسكرى روايت مى كند و آن دو بزرگوار نامه هايى براى او نوشته اند.
عبدالعظيم راوى گروهى از اصحاب موسى بن جعفر و على بن موسى عليهماالسلام مى باشد، او كتاب يوم و ليله را تأليف كرده است. گروهى از رجال شيعه مانند احمد بن ابى عبداللّه برقى و ابوتراب رويانى از او روايت مى كنند. عبدالعظيم از دست حاكم وقت فرارى بود و از شهرى به شهرى مى رفت و خود را پيك سلطان معرفى مى كرد تا آن گاه كه به رى رسيد و در محله ساربانان در منزل يكى از شيعيان در سكة الموالى فرود آمد.
صاحب بن عباد رحمة اللّه عليه سپس از آنچه در رى بر او گذشت گفتگو مى كند كه ما آنها را قبلاً از رجال نجاشى نقل كرديم و بعد درباره اخبار و روايات او مطالبى آورده و در باب زيارت او حديثى نقل مى كند كه ما آن را در جاى خود نقل مى كنيم، و بعد درباره توحيد و عدل كه در اخبار عبدالعظيم آمده و چند حديث را نقل كرده است، جويندگان به كتاب زندگانى عبدالعظيم مراجعه كنند.
ص: 310
علماى رجال او را از اصحاب امام جواد و امام هادى عليهماالسلام نوشته اند و كسى او را از راويان امام رضا عليه السلام نشمرده است، ولى او از امام رضا هم حديثى نقل كرده و شيخ مفيد حديث او را از آن حضرت در كتاب اختصاص آورده است، ممكن است گفته شود كه در آنجا ابوالحسن هادى به ابوالحسن الرضا تغيير پيدا كرده باشد و ناسخى در هنگام كتابت اشتباه كند.
اما اين كه از امام رضا عليه السلام حديث نقل كرده باشد و بدون واسطه از آن جناب حديث نقل كند بعيد نيست، زيرا عبدالعظيم حتى از هشام بن حكم روايت مى كند و هشام در سال 198 در گذشته است. يعنى پنج سال قبل از شهادت امام رضا عليه السلام ، پس او در حال حيات امام رضا مردى جا افتاده بوده كه از هشام روايت كرده و همچنين او راوى حسن بن محبوب و محمد بن ابى عمير هم مى باشد.
در ايام خلافت متوكل عباسى اوضاع و احوال بر آل ابى طالب بسيار سخت شد و عمال و حكام بر آنها تعدى و نجاوز نمودند، از طرف خليفه بخشنامه هايى صادر شد كه در شهرها و ولايات بر آنان سختگيرى كنند، دستور داده شد كه اموال آنان را مصادره نمايند، كارى به آنها ندهند، شهادت آنها را در محاكم قبول نكنند، از ازدواج با آنها خوددارى نمايند، هيچ گونه كمك و مساعدتى به آنها انجام ندهند.
در اين هنگام دنيا بر آنها تنگ شد و سياهى و ظلم و ستم به طرف آنها حمله آورد. حقوق حقه آنها پايمال گرديد، منازل آنان ويران شد و خانه ها غارت گرديد، باغ و مزارع خاندان پيغمبر از آنها گرفته شد، علويان گروه گروه توقيف شدند و به زندان ها افكنده گرديدند، گروهى هم خانه هاى خود را رها كردند و در كوه و بيابان و كويرها آواره شدند و در شكاف كوه ها و دره ها مخفى گرديدند.
ص: 311
يكى از اين آواره ها حضرت محدث عليم و سيد جليل و محدث نبيل عبدالعظيم حسنى بود، او از جور و ستم متوكل از منزل خود در مدينه بيرون شد و از شهرى به شهر ديگر و از ولايتى به ولايت ديگر مى رفت، او خود را از جامعه مخفى مى داشت تا آن گاه كه به طور ناشناس وارد شهر رى شد و در كوى بردگان در محله ساربانان در منزل يك نفر از شيعيان مخفى شد و سرانجام در همين شهر درگذشت.
عبدالعظيم در شهر رى اقامت گزيد و معلوم نيست وى در چه سالى به رى وارد شد و در چه سالى جهان را وداع گفت و چند سال در آنجا زندگى كرد، ولى ورود او مصادف با ايام امامت حضرت هادى عليه السلام بوده است و در حيات امام هادى هم در گذشته است، و وفات حضرت عبدالعظيم بايد در حدود سال هاى 250 باشد، زيرا امام هادى در سال 254 در گذشته است.
عبدالعظيم حسنى در شهر رى مورد متوجه شيعيان شد و مردم متوجه او شدند. او در اوايل مخفيانه با مردم ملاقات مى كرد و نمى خواست كسى از بودن او در شهر رى آگاهى پيدا كند، ولى با مرور زمان همه شيعيان از وجود او در شهر رى مطلع شدند، آنها نزد او مى آمدند و مسائل شرعى خود را از وى سؤال مى كردند و مشكلات خود را با او در ميان مى گذاشتند، او گاهى مخفيانه از خانه بيرون مى شده و براى زيارت قبر يكى از فرزندان امام كاظم مى رفته است.
در روايتى كه در مسند عبدالعظيم حسنى نقل شده او از طرف امام هادى عليه السلام نيابت و وكالت داشته است و در شهر رى سرپرست شيعيان بوده، ابوتراب رويانى گويد: از ابوحماد رازى شنيدم مى گفت: من بر امام هادى عليه السلام در سر من رأى وارد شدم و چند مسأله از او سؤال كردم كه پاسخ مرا دادند، بعد كه خواستم با او وداع نمايم فرمود: هرگاه برايت مشكلى پيش آمد از عبدالعظيم حسنى سؤال كن و سلام مرا هم به او برسان.
ص: 312
ابوتراب رويانى گويد: حضرت عبدالعظيم حسنى گفت: بر امام هادى عليه السلام وارد شدم، هنگامى كه نظرش بر من افتاد، به من خوشامد گفت و فرمود: اى ابوالقاسم تو حقا دوست ما هستى، گفتم: يابن رسول اللّه آمده ام تا دين خود را بر شما عرضه كنم، اگر عقايد من درست است بر آن ثابت باشم تا هنگامى كه به لقاى رحمت خداوند برسم، امام عليه السلام فرمودند: عقايد خود را بگوييد.
گفتم: من عقيده دارم كه خداوند متعال يكى است و مانند ندارد، خداوند جسم نيست و به چيزى هم شباهت ندارد، در او جسم، صورت، عرض و جوهر نيست، او جسم ها را پديد آورده و صورت ها را به تصوير كشيده است، محمد صلى الله عليه و آله بنده و رسول او مى باشد، او خاتم پيامبران است و پيغمبرى بعد از وى نخواهد بود تا آن گاه كه قيامت بيايد و شريعت او خاتم همه شرايع است و تا قيامت شريعت ديگرى نخواهد آمد. امام و خليفه و ولى امر بعد از او اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام است، پس از وى فرزندش حسن، بعد حسين، على بن حسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على و بعد شما امام و مولاى من هستيد، امام هادى فرمودند: بعد فرزندم حسن، ولى بعد از وى مردم چگونه خواهند بود. گفتم: مولاى من او چگونه مى باشد؟
امام هادى فرمودند: امام بعد از فرزندم شخصش ديده نمى شود و نامش برده نمى گردد تا آن گاه كه از غيبت بيرون گردد و جهان را پر از عدل و داد كند، بعد از آن كه پر از ظلم و جور شده باشد، عبدالعظيم گويد: به امام بعد از شما هم اقرار مى كنم و عقيده دارم، ولىّ آنها ولى خداست و دشمن آنان دشمن خداوند مى باشد، هر كس از آنها اطاعت كند، خداوند را اطاعت كرده است و معصيت آنان، معصيت خداوند خواهد بود.
عقيده دارم معراج حق است، سؤال در قبر، بهشت، دوزخ، صراط، ميزان همه حق
ص: 313
هستند، روز قيامت فرا خواهد رسيد و خداوند همه را از گورها بيرون خواهد كرد و معتقد هستم واجبات خداوند بعد از ولايت، نماز، روزه، زكات، حج، جهاد و امر به معروف و نهى از منكر مى باشند، امام هادى عليه السلام فرمودند: اى ابوالقاسم به خداوند سوگند اين همان دينى است كه خدا آن را براى بندگان خود پسنديده، بر آن ثابت باش كه خداوند تو را در دنيا و آخرت ثابت بدارد.
محدث عليم حضرت سيد عبدالعظيم در شهر رى در همان كوى بردگان در محله ساربانان درگذشت و در باغى كه مردى از شيعيان رى به نام عبدالجبار وقف كرده بود به خاك سپرده شد و در كنار درخت سيب آرميد و لذا آن قبرستان را مقبره شجره نام نهادند و در تاريخ و تذكره ها به همين نام معروف شد و ما قبلاً درباره اين باغ و خوابى كه صاحب آن ديده بود گفتگو كرده ايم و موضوع را از رجال نجاشى نقل كرديم.
مزار عبدالعظيم امروز در شهر رى معروف است، بر قبر مبارك او قبه بلند طلايى سايه افكنده است، مناره هاى سر به آسمان كشيده و رواق هاى مجلل و ايوان ها و صحن هاى وسيع، پيرامون آن ساخته شده است، روزى هزاران زائر از سراسر ايران بلكه جهان اسلام براى زيارت آن مرقد پاك به شهر رى مى روند و آن سيد مظلوم را زيارت مى كنند و از بركات قبر او بهره مى برند و در آن بارگاه به راز و نياز و تضرع به درگاه خداوند مشغول مى گردند.
قبه پاك عبدالعظيم حسنى و روضه منوره او در قرن پنجم ساخته شده و اكنون هزار سال از عمر آن مى گذرد، ساختمان آن مقارن با ساختن گنبد مطهر امام رضا عليه السلام بوده و شرف الدين قمى اساس آن را ريخته است، و در فتنه مغول كه شهرها و ابنيه و اماكن و مساجد و مدارس را خراب مى كردند، گنبد امام رضا عليه السلام در طوس و گنبد عبدالعظيم در رى از تخريب مصون ماندند و يادگارى از عهد كهن مى باشند.
ص: 314
در طول يك هزار و يك صد و پنجاه سال كه از وفات عبدالعظيم مى گذرد، قبرش همواره مورد توجه شيعيان و مردمان ايران بوده است، در كنار مرقد او در اين مدت طولانى هزاران نفر از ملوك و سلاطين و اميران و حاكمان ناحيه رى و علما و رجال دين و شخصيت هاى بزرگ در آنجا به خاك سپرده شدند، ا مفسّر بزرگ قرآن مجيد مى باشد.
شيخ صدوق در كتاب ثواب الاعمال حديثى در فضيلت زيارت عبدالعظيم حسنى نقل كرده و گويد: محمد بن يحيى عطار قمى روايت مى كند: شخصى به خدمت حضرت هادى عليه السلام رفت، امام عليه السلام از وى سؤال كردند: شما كجا بوديد؟ عرض كرد: به زيارت حسين بن على عليهماالسلام رفته بودم، امام به آن شخص كه از اهل رى بود، فرمودند: اگر قبر عبدالعظيم را كه نزديك شما هست زيارت كنى مانند اين است كه حسين عليه السلام را زيارت كرده باشى.
جعفر بن محمد بن قولويه نيز در كتاب كامل الزيارات اين حديث را از حسين بن موسى بن بابويه از محمد بن يحيى عطار نقل مى كند، و صاحب بن عباد نيز در رساله خود كه در حالات عبدالعظيم نوشته است آن را ذكر نموده است. علامه محقق مرحوم شيخ عبدالحسين امينى قدس سره در تعليقات كامل الزيارات مى فرمايند: اين حديث به خصوصيات اين راوى بستگى دارد.
ظاهر امر چنين حكايت مى كند كه اين مرد رازى به زيارت عبدالعظيم نمى رفته است و يا از مقام و فضل او آگاه نبوده، و وى را آنطور كه بايد بشناسد، نمى شناخته است، لذا امام هادى عليه السلام به اين وسيله خواسته است مقام و منزلت عبدالعظيم را به وى بشناساند، و شخصيت معنوى او را به وى معرفى نمايد، تا او و ديگران متوجه موقعيت و شخصيت آن محدث بزرگوار بشوند و به زيارت قبر او بروند.
ص: 315
ابونصر بخارى در كتاب خود گويد: حضرت عبدالعظيم يك پسر و يك دختر داشتند، پسرش محمد بن عبدالعظيم از زاهدان بزرگ عصر خود بود، و در كتاب منتقلة الطالبية گويد: زيارتگاه موسوم به سيد محمد در نزديك بلد كه در حومه شهر سامراء قرار دارد، فرزند عبدالعظيم مى باشد ولى مشهور در ميان مردم آن زيارتگاه متعلّق به محمد بن على هادى عليه السلام است، و اللّه اعلم.
از او دخترى هم به نام ام سلمه باقى مانده كه زوجه محمد بن ابراهيم بن حسن بوده و از وى سه پسر به نام هاى حسن، عبداللّه و احمد متولد شدند، مرحوم محدث قمى در سفينة البحار از مجدى نقل مى كند كه خديجه دختر قاسم بن حسن بن زيد بن حسن مجتبى عليه السلام همسر او بوده بنابر اين عبدالعظيم با دختر عموى پدرش ازدواج كرده است، ما در كتب انساب جز اين دختر و پسر فرزند ديگرى از وى نديديم.
پدرش عبداللّه در زمان حيات جدش حسن بن زيد متولد شد و پدرش على قبل از اين كه فرزندش متولد گردد در زندان ابوجعفر منصور دوانيقى خليفه جابر عباسى درگذشت، كفالت او را جدش حسن بن زيد به عهده گرفت، مادرش كنيزى بود كه او را حيفا مى گفتند، حسن بن زيد او را بر فرزندانش مقدم مى داشت و به او بسيار محبت مى كرد و در تعليم و تربيت او كوشش مى نمود.
ابونصر بخارى در كتاب سر السلسلة العلوية گفته: ابوالحسن على بن حسن بن زيد مادرش كنيز بود و در زندان ابوجعفر منصور درگذشت و در كتاب عمدة الطالب گويد: على بن حسن بن زيد ملقب به سديد و مكنّى به ابوالحسن مى باشد، اولاد او از
ص: 316
فرزندش عبداللّه هستند و مادرش ام ولد بوده است.
ابوالفرج اصفهانى در كتاب مقاتل آل ابوطالب گويد: منصور خليفه عباسى دستور داد گروهى از سادات بنى حسن عليه السلام را دستگير كنند، يكى از آنها على ابن حسن بن زيد جد عبدالعظيم بوده است، آنها را از مدينه به بغداد آوردند و به زندان انداختند و مورد شكنجه قرار دادند، على بن حسن در زندان درگذشت و اخبار و حوادث اين جريان در كتب تاريخ و سير مشروحا ذكر شده است.
حسن بن زيد بن حسن عليه السلام جد پدر حضرت عبدالعظيم مادرش ام ولد بود و زجاجه نام داشت و او را رقراق هم مى گفتند. در عمدة الطالب گويد: حسن از طرف منصور دوانيقى حاكم مدينه بود و در غير مدينه هم حكومت مى كرد، او در مبارزات عموزاده هاى خود با بنى عباس از خلفاى عباسى حمايت مى كرد، و او نخستين علوى مى باشد كه لباس سياه پوشيد و به شعار عباسيان عمل كرد، وى در سن هشتاد سالگى در سال 168 درگذشت.
خطيب بغدادى در تاريخ بغداد شرح حال او را مفصل آورده و گويد: حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب هاشمى مدنى از پدرش و عكرمه و عبداللّه بن ابى بكر بن محمد بن عمرو بن حزم روايت مى كند و از وى محمد بن اسحاق بن يسار و مالك بن انس و ابن ابى ذئب و عبدالرحمان بن ابى زياد روايت مى كنند، حسن بن زيد يكى از مردان دستباز و باسخاوت بود و به همه احسان مى كرد.
ابوجعفر منصور او را والى مدينه كرد و او پنج سال در آنجا حكومت نمود، پس از آن حسن مورد غضب او قرار گرفت و از مقامش عزل شد، منصور تمام اموال او را مصادره كرد و وى را در بغداد به زندان افكند، او همچنان در زندان بود تا منصور
ص: 317
درگذشت، بعد از منصور مهدى خليفه شد و او بار ديگر حسن را از زندان آزاد نمود و همه اموالش را به او برگردانيد، وى در سفر حج در حاجر درگذشت و در همان جا به خاك سپرده شد.
نسب عبدالعظيم حسنى از طريق زيد به امام حسن مجتبى عليه السلام مى رسد. شيخ مفيد گويد: زيد بن حسن متولى صدقات رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، او مسن ترين فرد بنى هاشم در عصر خود به شمار مى رفت، او طبعى بلند و اخلاقى نيكو داشت و به همگان نيكى مى كرد. مورخان نوشته اند او امور صدقات رسول خدا را در دست داشت، ولى هنگامى كه سليمان بن عبدالملك خليفه شد به فرماندار مدينه نوشت زيد را از توليت صدقات كنار بگذار.
در اين هنگام توليت صدقات را از وى گرفتند و به شخص ديگرى از همان خاندان دادند، ولى بعد عمر بن عبدالعزيز بر اريكه خلافت استقرار پيدا كرد نامه اى براى والى مدينه نوشت كه زيد بن حسن امروز بزرگترين و مسن ترين فرد در بنى هاشم است، هنگامى كه نامه ام به تو رسيد صدقات رسول خدا را به او تحويل دهيد، زيد بن حسن در سن نود سالگى درگذشت.
ابن حجر گويد: زيد بن حسن بن على بن ابى طالب هاشمى مدنى از پدرش و جابر و ابن عباس روايت مى كند، و از وى فرزندش حسن و عبدالرحمان بن ابى موالى و عبداللّه بن عمرو بن خراش و عبدالملك بن زكريا انصارى و ابومعشر روايت مى كنند، او از سادات بنى هاشم بود و توليت صدقات رسول خدا صلى الله عليه و آله را در دست داشت. او در حدود سال 120 درگذشت و نود سال عمر كرد.
ص: 318
ما در كتب انساب و تذكره هاى خاندان عصمت و طهارت در اين باره جستجو كرديم، و بعد از تفحص و تحقيق نام چند نفر از برادران او را به دست آورديم كه اكنون به نظر خوانندگان محترم مى رسد:
1 - احمد بن عبداللّه كه گفته اند: اعقاب او در مصر و كوفه بوده اند.
2 - حسن بن عبداللّه معروف به مهفهف كه در هنگام خلافت معتضد متولى فدك بوده است.
3 - محمد بن عبداللّه كه او را نيز مهفهف مى گفتند. اعقاب او در زنجان و ابهر زندگى مى كرده اند.
عبدالعظيم حسنى در ايام زندگى خود تأليفاتى هم داشته كه نام دو كتاب او براى ما حفظ شده است. يكى از آنها كتابى به نام خطب اميرالمؤمنين عليه السلام است كه نجاشى در رجال خود آن را ذكر مى كند و دوم كتاب يوم و ليلة مى باشد كه در رساله صاحب بن عباد ذكر شده است و اين كتاب بايد در اوراد و اذكار و ادعيه و اعمال عبادى شب و روز باشد، همان گونه كه از نامش پيداست.
در اخبار و روايات عبدالعظيم چند حديث و خطبه هست كه از على عليه السلام روايت شده و آن خطبه ها و روايات در نهج البلاغه سيد رضى هم ذكر شده اند و عبدالعظيم اين روايات را با سند از مشايخ خود نقل مى كند. از آن جمله حديث مفصلى است كه از امام جواد عليه السلام نقل مى كند و در آن تعدادى از كلمات قصار اميرالمؤمنين كه در نهج البلاغه هم آمده ذكر شده اند و جويندگان به مسند عبدالعظيم تأليف نگارنده مراجعه كنند.
ص: 319
عبدالعظيم حسنى از امام رضا عليه السلام يك حديث روايت كرده و ما آن را در كتاب آداب حديث 12 نقل كرده ايم. او مى گويد: امام رضا عليه السلام فرمودند: اى عبدالعظيم دوستان مرا از طرف من سلام برسان و به آنها بگو شيطان را به دل هاى خود راه ندهند و به آنان بگو در گفتار راستگو باشند و امانت ها را ادا نمايند و با همديگر منازعه و جدال ننمايند و سكوت را مراعات نمايند و به كارهاى بيهوده خود را مشغول نكنند.
به دوستان من بگو با يكديگر رفت و آمد نمايند و اين كارها موجب نزديكى من با آنها مى گردد، دوستان من نبايد اوقات خود را به مخالفت و دشمنى با يكديگر بگذرانند، من با خود عهد كرده ام كه از خداوند طلب نمايم تا كسانى را كه مرتكب اين گونه كارها مى شوند، عذاب كند و آنان را مورد خشم و غضب خود قرار دهد و اينها در آخرت زيانكار خواهند شد و سودى نخواهند برد.
به دوستان من بگو كه خداوند نيكوكاران آنها را آمرزيده و از بدكاران درگذشته است، مگر كسانى كه شرك آورده و يا يكى از دوستان مرا رنجانيده باشند و يا در دل خود نسبت به آنان كينه اى داشته باشند، خداوند از اين گونه افراد نخواهد گذشت، اگر او از اين كار زشت خود دست كشيد مورد رحمت و آمرزش خدا قرار خواهد گرفت و اگر در اين عمل باقى ماند، خداوند روح ايمان را از وى مى گيرد.
اين گونه جماعت با اين خصوصيات از دوستان ما هم محسوب نمى گردند و از ولايت ما خارج مى باشند، آنها از خاندان ما سودى و بهره اى نخواهند برد و من به خداوند از اين لغزش ها پناه مى برم. عبدالعظيم حسنى روايات ديگرى نيز از امام رضا عليه السلام نقل مى كند و ليكن آنها از طرق راويان ديگرى نقل شده كه ما آن روايات را در حالات همان راويان آورده ايم و روايت مستقيم همين تنها مى باشد.
ص: 320
مؤلف گويد: حضرت عبدالعظيم حسنى در ميان خاندان علوى شايد تنها فردى باشد كه اخبار و احاديث مدوّن دارد و حتى احاديث او از احاديث على بن جعفر هم بيشتر مى باشد، شيخ كلينى و صدوق در كافى و من لا يحضره الفقيه به احاديث او استناد كرده اند، و شيخ طوسى هم اخبار او را در كتب خود نقل مى كند و در كتب قدما اكثر روايات او مورد استناد قرار گرفته است.
ما درمورد عبدالعظيم حسنى تحقيق و بررسى جامعى كرده ايم و تمام كتب حديثى شيعه را مورد مطالعه قرار داديم و از آن بزرگوار در حدود هفتاد حديث مسند جمع كرديم و در يك مجموعه به نام عبدالعظيم حسنى حياته و مسنده چاپ نموديم و كتاب در چهار بخش تدوين شده: بخش اول حالات عبدالعظيم، بخش دوم مسند عبدالعظيم، بخش سوم آباء و اجداد عبدالعظيم و بخش چهارم مشيخه عبدالعظيم.(1)
167 - دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤلف مدخل صادق سجادى (معاصر)
آستانه حضرت عبدالعظيم، عنوانى كه بر مرقد حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه از نوادگان امام حسن مجتبى عليه السلام و بناهاى وابسته و پيوسته به آن در شهر رى اطلاق مى شود.
زمينه تاريخى: ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام در روزگار امام هادى عليه السلام به قصد زيارت مرقد امام رضا عليه السلام و به قولى به دستور امام هادى، خانواده خود را در مدينه گذارد (هدايتى، 17) و از سامرا وارد رى شد (بهبهانى، 196) و در محله ساربانان و كوى موالى، محل برخورد سه محله ويژه حنفيان و شافعيان و شيعيان (كريمان، 1/229) در خانه يكى از شيعيان
ص: 321
جاى گرفت (نورى، 3/614). عبدالعظيم در همان شهر بيمار شد و چندى بعد درگذشت. تاريخ دقيق درگذشت او دانسته نيست. اما چون امام هادى ميان سال هاى 250 - 254 ق / 864 - 768 م در سامرا بود و از همانجا عبدالعظيم را به رى فرستاد، نيز چون عبدالعظيم پس از امام هادى درگذشت، تاريخ فوت او مى بايست پس از 254 ق / 868 م باشد. چندى پيش از مرگ عبدالعظيم، مردى به نام عبدالجبار بن عبدالوهاب رازى، كه از گفته قزوينى رازى (ص 577) مى توان دريافت كه مذهب تسنن داشته است (كريمان، 1/388) در پى خوابى كه ديده بود باغ خود را براى دفن عبدالعظيم و شيعيان ديگر وقف كرد. پس از درگذشت عبدالعظيم جنازه او را در آن باغ نزديك درخت سيبى به خاك سپردند (بهبهانى، 196). به همين سبب آرامگاه عبدالعظيم به مشهد الشجرة معروف گشت (مرعشى، 50). حضرت عبدالعظيم مردى پرهيزكار و دانشمند و از جمله محدثان «مرضى» بود (نورى، 3/614). او رواياتى از امام معاصر خود بى واسطه نقل كرده است. نيز محدثان بزرگى چون احمد بن ابى عبداللّه برقى و ابوتراب رويانى از او سماع حديث كرده اند. كتاب هايى هم چون خُطَب اميرالمؤمنين (حلى، 64؛ نجاشى 173) و يوم و ليلة (نورى، 3/614) به او نسبت داده شده است.
باغى كه پيكر حضرت عبدالعظيم را در آن به خاك سپردند، در دروازه باطان يا باب طاق (اصطخرى، 170) يا ماطاق، بيرون از باروى رىِ عهد اسلامى واقع بود و اين وضع تا حدود يك سده پيش دوام داشت، چنان كه ملا حسين كاشفى (د 906 ق / 1500 م) به اين معنى تصريح كرده است (ص 401). نيز نقشه اى كه
ص: 322
كرپورتر(1) جهانگرد انگليسى در روزگار فتحعلى شاه از رى كشيده، مرقد عبدالعظيمرا در بيرون شهر نشان داده است (كريمان، 1/394). اما شگفت است كه بيش تر منابع جغرافياى كهن تر به اين مرقد اشاره اى نكرده اند. حتى مستوفى با آن كه از مقبره امام زاده حسن و ابراهيم خواص و يكى از نوادگان امام موسى كه ظاهرا همان حضرت حمزه است، در رى ياد كرده (ص 54)، نامى از عبدالعظيم نبرده است.
مرقد حضرت عبدالعظيم همانند ديگر زيارتگاه هاى بزرگ در آغاز شامل بناى حرم يعنى هسته مركزى و اصلى آستانه بود كه به تدريج بناهاى ديگرى پيرامون آن احداث شد و به شكل مجموعه اى شامل ايوان ها و صحن ها و رواق ها درآمد. بقعه امام زاده حمزه و امام زاده طاهر در جنب حرم عبدالعظيم نيز جزو بناهاى آستانه به شمار مى رود.
از نخستين بناى بقعه آگاهى دقيقى در دست نيست. كهن ترين مأخذ مستندى كه در باب بناى حرم تاكنون ديده شده است، سردر آجرى درگاه اصلى حرم است كه در آن به بانى سردر مذكور يعنى مجدالملك قمى براوستانى وزير بركيارق سلجوقى (اواخر سده 5 ق / 11 م) اشاره شده است. اما در كتيبه اى كه در سال هاى اخير در ديوار سمت چپ همان درگاه تعبيه كرده اند، يادآور شده اند كه در نيمه دوم قرن سوم هجرى بناى بقعه توسط محمد بن زيد داعى علوى (د 287 ق / 900 م) تعمير اساسى شده است. اگر اين مطلب درست باشد، بايد گفت كه داعى زيدى اندكى پس از درگذشت عبدالعظيم، بقعه وى را كه قبلاً بنا شده بود، تعمير كرد و شايد هم بناى اصلى آن را ساخت. گذشته از اين، متخصصان پس از پژوهش دراطراف ديوار آجرى درگاه اصلى حرم كه داراى كتيبه سابق الذكر روزگار سلجوقى است، يادآور شده اند كه پاره هايى از زير و كنار ديوارهاى آن كتيبه در اطراف درگاه ورودى، از آثار روزگار
ص: 323
آل بويه است (كريمان، 2/419، حاشيه). از اين رو مى توان گمان كرد كه دست كم همه اين بخش از حرم ساخته آل بويه بوده و سپس در روزگار سلجوقيان به دست مجدالملك قمى نوسازى شده است. با اين همه، برخى گفته اند كه همه اين سردر از آثار مجدالملك قمى و متعلّق به 495 - 498 ق است (مصطفوى، 1/146) كه اين تاريخ نادرست به نظر مى آيد.
از روزگار سلجوقيان تا صفويان آگاهى درست و چندانى در باب تعمير يا توسعه و احداث بناهاى تازه در آستانه در دست نيست، ولى آشكار است كه اين بقعه در طى روزگار مورد توجه اميران و سلاطين ايران، خاصه حاكمان شيعى مذهب بوده است، چنان كه حسام الدوله اردشير، امير آل باوند در طبرستان سالانه 200 دينار به آن بقعه اختصاص داده بود (ابن اسفنديار، 120). اين بقعه در روزگار تيموريان نيز مورد توجه بوده و آثارى از آن دوره برجاى است. شاهرخ تيمورى خود به زيارت آنجا رفته است. (عبدالرزاق سمرقندى، 2/321).
آستانه حضرت عبدالعظيم در روزگار صفويان كه نسب خويش را به امام زاده حمزه فرزند امام موسى كاظم مى رساندند، بسيار مورد توجه واقع شد و آثار و ابنيه اى در اطراف حرم بنياد گرديد و اهميت اين بقعه همواره فزونى يافت تا در روزگار قاجار كه به سبب نزديكى شهر رى به پايتخت، سخت مورد توجه واقع شد و بيش تر بناهاى وابسته به حرم عبدالعظيم و امام زاده حمزه در همين روزگار ساخته يا تكميل و تزيين گشت. در نيم سده اخير نيز آستانه حضرت عبدالعظيم، مانند ديگر بقاع متبركه و معروف ايران، رو به توسعه نهاد و با كشف آثار كهن و بسيار گرانبهايى از روزگار بويهيان به اين سوى، بر اهميت تاريخى آن بسى افزوده گشت و متوليان وقت به توسعه و تكميل و تزيين هرچه بيش تر آستانه و تعميرات بنيادى بخش هاى كهن و پرارزش آن چون ضريح و صندوق همت گماشتند.
ص: 324
ابنيه آستانه حضرت عبدالعظيم به شرح زير است:
1. حرم:
همان طور كه اشاره شد حرم هسته مركزى و اصلى آستانه است و كهن ترين آثار تاريخى آستانه در همين بخش مشاهده مى شود. حرم متشكل از چند بخش است:
ساختمان اصلى حرم: در باب ساختمان حرم، پيش از روزگار سلجوقيان، آگاهى مستندى در دست نيست. براساس كهن ترين مأخذى كه به نظر رسيد، مجدالملك ابوالفضل اسعد بن محمد براوستانى (مق 492 ق / 1099 م) وزير شيعى مذهب بركيارق سلجوقى، «مشهد سيد عبدالعظيم حسنى به شهر رى و بسى از مَشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى عليهم السلام فرموده با آلت و عدّت و شمع و اوقاف» (قزوينى رازى، 220). در 1347 ش كه تغييراتى در مجموعه آستانه پديد آمد مطلب فوق به اثبات رسيد، بدين گونه كه در تعمير مسجد بالاسر كه در سمت غربى حرم واقع است، پس از برداشتن بخشى از اندودِ ديوار، رگ چين آجرى آراسته اى هويدا شد. كارشناسان با آشكار شدن اين ديوار براى دستيابى به مدارك قطعى در باب تاريخ ساختمان حرم، در پيرامون درگاه اصلى حرم نيز به كاوش پرداختند. پس از برداشتن اندود آن قسمت نيز، خشت هاى پخته زيبا و سفال هاى عالى با نقش هاى دلپذير و ستون هاى كوچكى روى ديوار، با حاشيه اى در پيرامون درگاه حاوى كتيبه اى زيبا نمايان شد كه نام مجدالملك براوستانى را آشكارا به عنوان بانى حرم ياد كرده بود (پيرنيا، 5؛ مشاهدات نگارنده، زمستان 1365 ش). از سوى ديگر بر روىِ درِ آهنى كهنِ حرم، تاريخ 945 ق / 1538 م يعنى روزگار شاه طهماسب اول نقش شده است، ولى به نظر كارشناسان، اين در و كتيبه هاى كوفى آن بايد مربوط به روزگار سلجوقيان باشد كه سپس در روزگار صفويان بازسازى شده است (هدايتى، 24). بناى كنونى حرم، غير از بخش هاى كهن ترى كه به آن اشاره شد، بيش تر
ص: 325
از آثار روزگار صفويان است.
حرم، بنايى 4 ضلعى است و مانند بيش تر بناهاى روزگار سلجوقيان بر فراز 4 گوشه آن، 4 فيل گوش پديد آورده اند كه در بالا شكل 8 ضلعى به خود مى گيرد. بالاتر از آن نيز به سبب طاق بندى هاى كوچك، 16 ضلعى به نظر مى رسد (مصطفوى، 1/291). حرم در هر ضلع به وسيله درى به رواق هاى مجاور گشوده مى شود. درگاه اصلى حرم در شمال آن و رو به سوى ايوان بزرگ شمالى واقع است. اما تصور مى رود كه پيش از احداث صحن بزرگ و ايوان شمالى، مدخل اصلى حرم در سوى مشرق بوده است (هدايتى، 27). دو مصراع (لنگه) در اصلى حرم زرّين است و احاديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و امام رضا عليه السلام و امام هادى عليه السلام بر آن نقش شده است. سطح دو لنگه در را براى محافظت خطوط و نقش و نگارهاى آن و نيز ديوار آجرى كهن كنار درگاه را از زمين به ارتفاع 2 متر با حفاظى از شيشه پوشانيده اند.
درِ جنوبى حرم كه از چوب است و بسيار زيبا منبت كارى شده و اشعارى بر آن حك گشته، به راهروِ جنوبى حرم در شرق امام زاده حمزه گشوده مى شود. درب شرقى نيز به راهروِ شرقى حرم و درِ غربى به مسجد بالاسر راه مى يابد.
گرداگرد ديوارهاى درون حرم، از پايين با ازاره اى ازسنگ مرمر سياه و سفيد به ارتفاع 65/1 متر پوشيده شده است. از بالاى ازاره تا سقف و خود سقف به گونه زيبايى آينه كارى شده است. اين آينه كارى در 1273 ق / 1857 م به فرمان ناصرالدين شاه انجام يافته است (مصطفوى، 1/161). زير سقف، فيل گوش هاى زيبايى پوشيده از آينه ديده مى شود. برفراز اين طاق ها و گرداگرد حرم، بر كتيبه اى احاديثى نقش شده است.
ظاهراً دو بقعه امام زاده حمزه و حضرت عبدالعظيم درقديم از يكديگر جدا بوده است. درسده 9 ق / 15 م همراه با ساختمان هاى اطراف، اين دو بقعه به صورت يك
ص: 326
مجموعه درآمده است. اين معنى از 2 كتيبه چوبى مورخ 848 ق / 1444 م بر روى درِ منبت كارى كهنى كه پيش تر ميان مسجد بالاسر و مقبره ناصرالدين شاه بوده و سپس آن را در دهانه راهروى كه به شمال ايوان امام زاده حمزه منتهى مى گردد، كار گذاردند، هويدا است (مصطفوى، 1/373، 374). در ديوار جنوبى حرم به سمت غرب، به احتمال قوى محرابى بوده كه مبدل به دالانى شده كه اكنون به ايوان بقعه امام زاده حمزه مربوط شده است (پيرنيا، 6).
ضريح: كهن ترين مأخذ درباب ضريح مرقد حضرت عبدالعظيم، فرمان مورخ 950 ق / 1543 م شاه طهماسب صفوى درباره متولى و موقوفات آستانه است. از فرمان ياد شده برمى آيد كه تا آن زمان بر گرد مزار، ضريحى نبوده است. طهماسب صفوى در اين فرمان، براى جلوگيرى از دست رساندن زايران به صندوق مزار، دستور داد كه ضريحى چوبى بر گرد مزار نصب شود (هدايتى، 79). چنين مى نمايد كه اين ضريح تا روزگار فتحعلى شاه برجاى بوده است زيرا هيچ اطلاعى در باب مرمت يا تغيير ضريح طهماسبى تا روزگار قاجار، به دست نيامده است. فتحعلى شاه قاجار آن ضريح را با ضريحى از نقره تعويض كرده است (ميرخواند، 10/106). اين ضريح در روزگار ناصرالدين شاه تعمير شد (ايرانشهر، 2/1332؛ مصطفوى، 1/151). با اين همه در 1328 ش به سبب لرزش سخت و سستىِ بنِ آن، پاره اى از بخش هاى ضريح را تعويض كردند (همو، 1/150، 151) و آن را بر پايه اى از سنگ مرمر به ارتفاع 35 سانتى متر برپاى داشتند. اما بخش بالاى ضريح شامل كتيبه ها و اشعار برجاى ماند. درازاى ضريح 87/3 و پهناى آن 95/2 و ارتفاعش 40/2 است. در گرداگرد ضريح جمعا 14 دهانه مشبك ديده مى شود. در پشت اين دهانه ها به استثناى دهانه ميانى جبهه شرقى ضريح كه درب ورودى آن به شمار مى رود، صفحات شيشه اى بزرگى براى جلوگيرى از دست رساندن زايران به صندوق تعبيه كرده اند. بر حاشيه بالاى
ص: 327
ضريح و گرداگرد آن كتيبه اى است كه سوره الرحمن به خط ثلث بر آن نقش شده و در زير، بر كتيبه ديگرى اشعارى به فارسى رقم خورده است. در اين اشعار، نام فتحعلى شاه، بانى ضريح نقره و امين السلطان، مجرى تعمير آن در روزگار ناصرالدين شاه خوانده مى شود. بر فراز و گرداگرد ضريح، جمعا 64 گلدان زرين زيبا - در هر طول 20 عدد و در هر عرض 12 عدد - و افزون بر اين، در 4 گوشه ضريح، 4 گلدان زرين بزرگ تر نصب شده است.
صندوق مزار: يكى از نفيس ترين آثار تاريخى آستانه عبدالعظيم، صندوق چوبى روى مزار است كه در 4 سوى آن، زيارت نامه و آيات قرآنى به خط نسخ و ثلث برجسته، توسط يحيى بن محمد اصفهانى (مصطفوى، 1/149) حكاكى شده است و تاريخ 725 ق/ 1325 م بر روى آن قابل خواندن است. اين صندوق به تصريح كتيبه روى آن، به دستور خواجه نجم الدين محمد، مقارن روزگار ابوسعيد ايلخانِ مغول ساخته شده است. به تصريح كتيبه مذكور، بناى مرقد نيز از هموست (هدايتى، 23). اما خواجه نجم الدين مى بايست مرقد را تعمير كرده باشد، زيرا چنان كه اشاره شد، تجديد بناى اصلى حرم در روزگار سلجوقيان و به فرمان مجدالملك انجام يافت. صندوق ياد شده كه در اثر مرور زمان فرسوده شده بود، در 1329 ش توسط حاج محمد صنيع خاتم، هنرمند مشهور عصر، به گونه زيبايى مرمت شد (مصطفوى، 1/150؛ هدايتى، 24) و اكنون به درازاى 58/2 و پهناى يك و ارتفاع 20/1 متر برجاى است.
2. گنبد و گلدسته ها:
گنبد زراندود حضرت عبدالعظيم، خود از جمله آثار كهن آستانه است. اين گنبد نيز نخستين بار توسط مجدالملك براوستانى، آن گاه كه بقعه را تجديد بنا مى كرد، ساخته شد. گنبد مانند ديگر گنبدهاى بقاع متبركه درجه اول داراى 2 جدار است.
ص: 328
پوشش درونى، شامل طاق ضربى مدور و پوشش بيرونى مخروطى شكل بود كه در روزگار شاه طهماسب تغيير شكل يافت (مصطفوى، 1/291) و در 1270 ق / 1854 م به فرمان ناصرالدين شاه طلاكارى شد (كريمان، 1/391). ارتفاع گنبد از رأس تا سطح بام به صورت عمودى حدود 12 متر و به صورت محدب حدود 18 متر است. بر گرداگرد گنبد، 2 رديف كتيبه نصب شده است. بر كتيبه هاى بالايى، اشعارى با خطوط زرين بر متن لاجوردى رنگ حاكى از طلاكارى گنبد به فرمان ناصرالدين شاه است. بر كتيبه زيرين كه عريض تر از كتيبه بالايى است، آيه «انا فَتَحنا لكَ فَتْحا مُبينا» نقش بسته است. پوشش درونى گنبد، همراه با ديوارهاى حرم آينه كارى شده است. گلدسته هاى حرم برخلاف گنبد، از آثار نيمه دوم سده 13 ق / 19 م است و به فرمان ناصرالدين شاه، همراه با طلاكارى گنبد، بنا گشت (مصطفوى، 1/161). ارتفاع مناره ها از رأس تا سطح بام حدود 24 متر و قطر ميله گلدسته ها يا بخش استوانه اى آن 2 متر است. از هر مناره به وسيله 2 پلكان داخلى به بالاى آن مى توان رفت. اين مناره ها بر پايه هاى مربع شكل آجرى به درازاى هر ضلع 20/4 متر استوار شده است.
3. صحن ها و ايوان ها:
در اطراف حرم، صحن ها و ايوان هايى است كه بيش تر در روزگار صفويان و قاجاريان ساخته يا تعمير و تزيين شده است. مهم ترين صحن و ايوان فعلى، صحن و ايوان بزرگ آستانه در شمال حرم است. اين بنا در روزگار ناصرالدين شاه ساخته شد. ساختمان ايوان بزرگ آينه در اين صحن كه اكنون در دو سوى آن كفش كن ها واقع است، به دستور ميرزا ابراهيم خان امين السلطان آغاز شد و در زمان فرزندش ميرزا على اصغر خان در 1309 ق / 1891 م به پايان رسيد (مصطفوى، 1/151). اين ايوان داراى 10 ستون سنگى بلند و بسيار زيباست. ازاره ايوان از سنگ مرمر سياه و سفيد است. در بالاى مدخل ايوان به سوى حرم، كتيبه اى بر كاشى نقش گشته كه از نام بانى
ص: 329
آن حكايت دارد. برخى حدس زده اند كه سابقا به جاى رواق و ايوان شمالى، مسجدى بوده كه بخش دنباله آستانه محسوب مى شده است. كتيبه هاى 2 جفت درِ منبت كارى كه در خزانه است، نام جنت سرا را ياد مى كند و اين احتمال هست كه مسجدى در بخش شمالى حرم به نام جنت سرا وجود داشته است (همو، 1/157). در سال هاى اخير اين صحن سنگفرش شد و آينه كارى ايوان آن تجديد گشت. در شرق صحن بزرگ، بناى امام زاده طاهرجاى دارد. ايوان جنوبى حرم در 944 ق / 1537 م به فرمان شاه طهماسب اول ساخته شد (ايرانشهر، 2/1331؛ هدايتى، 26) و در 1270 ق / 1854 م به فرمان ناصرالدين شاه توسط ميرزا آقا خان نورى آينه كارى و تزيين شد (كريمان، 1/391). صحن هاى ديگر آستانه در گرداگرد حرم عبارتند از: 1. صحن باغ طوطى يا مدرسه امين السلطان در شمال غربى حرم، 2. صحن ناصرالدين شاه، يا صحن وليعهدى كه اكنون به صحن كاشانى معروف است، در غرب حرم، 3. صحن باغ على جان در شرق حرم، 4. صحن جنوبى كه به صحن امام زاده حمزه معروف است.
4. رواق ها و مسجدها:
مسجد و رواق بالاسر، در غرب حرم، از ساخته هاى روزگار صفويان، محوطه اى بزرگ است كه به وسيله راهرو و پنجره هايى در غرب آن به صحن ناصرالدين شاه مربوط مى شود. ازاره اين مسجد از سنگ مرمر سياه و سفيد است. از بالاى ازاره تا سبقف و خود سقف آينه كارى است. اين رواق داراى محرابى بسيار زيبا از كاشى هاى معرق رنگارنگ است كه بر روى آنها و گرداگرد محراب آيات قرآنى نقش شده است.
ميان مسجد بالاسر و حرم عبدالعظيم از سوى شرق، درى زيبا و منبت كارى است كه به شهادت كتيبه روى آن، در 1271 ق / 1855 م به دستور اعتمادالدوله و توسط ميرزا محمدحسين شيرازى ساخته شده است. بر بالاى اين در، پنجره هاى مشبك
ص: 330
واقع است كه گرداگرد آن مانند ساير بخش هاى ديوار رواق آينه كارى است.
در جنوب مسجد بالاسر رواق ديگرى است كه از جنوب به حرم امام زاده حمزه و از شرق به حرم عبدالعظيم مى پيوندد. اين رواق نيز داراى ازاره اى از سنگ مرمر سياه و سفيد و ازبالاى آن تا سقف و خود سقف آينه كارى است (مشاهدات نگارنده).
در شرق حرم عبدالعظيم، مسجد زنانه يا پايين پا، از ساخته هاى روزگار صفويان (مصطفوى، 1/293)، واقع است كه پيش از احداث صحن و ايوان شمالى، مدخل اصلى حرم بود. ولى سپس آن مدخل را مسدود و دهليز آن را به مسجد زنانه تبديل كردند (هدايتى، 272). همان سان كه اشاره شد، از كتيبه هاى درهاى منبت كارى كه اكنون در خزانه آستانه است، مى توان حدس زد كه مسجدى به نام مسجد جنت سرا در بخش شمالى حرم بوده است (مصطفوى، 1/157؛ هدايتى، 27). دور نيست كه آن مسجد، همان رواق كوچكى باشد كه اكنون ميان ايوان بزرگ شمالى و حرم عبدالعظيم واقع است. اين رواق از سوى جنوب به وسيله 2 در زرين بزرگ به حرم مى پيوندد. ازاره رواق از كاشى معرق و رنگارنگ است و از بالاى آن تا سقف و همه سقف آينه كارى است. ميان اين رواق و مسجد زنانه يا مسجد پايين پا در شرق حرم، درِ بزرگ چوبى زيبايى جاى دارد كه كتيبه اى حاوى آيات قرآن مجيد بر حاشيه آن حكاكى شده و بر بالاى آن تاريخ 904 ق / 1499 م - روزگار تيموريان - قابل مشاهده است.
5. امام زاده ها:
الف - بقعه امام زاده حمزه (ه م)، فرزند امام موسى كاظم عليه السلام ، از بقاع متبركه معروف و در طرف جنوب غربى حرم عبدالعظيم واقع است. امام زاده حمزه از 4 سوى به بيوتات اطراف مى پيوندد. درِ شمالى به رواق ميان مسجد بالاسر و حرم امام زاده حمزه، درِ جنوبى به مسجد زنانه و درِ شرقى به راهروِ جنوبى حرم
ص: 331
عبدالعظيم متصل است. درِ غربى را اكنون با ديوار مسدود ساخته اند؛ ب - بقعه امام زاده طاهر (ه م) از فرزندان امام زين العابدين عليه السلام ، نيز از بقاع متبركه جنب آستانه عبدالعظيم و در سوى شرقى صحن بزرگ، ميان اين صحن و باغ على جان واقع است.
6. موزه و خزانه:
چنان كه اشاره شد، حرم حضرت عبدالعظيم از ديرباز مورد توجه بوده است و از همان روزگارى كه نخستين بناى بقعه پى افكنده شد، به تدريج آثارى در اطراف حرم پديد آمده و اشيايى از سوى اميران و وزيران و مردم به حرم اهدا شده كه هر يك نسبت به قدمت و نفاست خود از جمله ارزشمندترين آثار هنرى اسلامى به شمار مى روند. پاره اى از اين آثار براى جلوگيرى از فرسودگى و ويرانى، در تعميرات متعدد آستانه، به خزانه منتقل گشته، و برخى هم مانند كاشى ها و رگ چين هاى آجرى اطراف حرم، در جاى خود با پوشش هاى شيشه اى محافظت شده اند. كهن ترين خبر مستند در باب خزانه آستانه عبدالعظيم را در فرمان مورخ 950 ق / 1543 م شاه طهماسب صفوى مى توان يافت كه وى طى آن دستور داده در ميان منازل اطراف آستانه، محلى مناسب براى خزانه جديد بيابند (هدايتى، 79). از اين فرمان آشكارا برمى آيد كه پيش از آن هم در آستانه عبدالعظيم محلى براى خزانه بوده كه لابد اشياى نفيس و هداياى زايران و احيانا نقدينه ها را در آنجا نگاه مى داشته اند. در سال هاى اخير نيز تعدادى از آثار نفيس آستانه را به خزانه منتقل ساخته اند كه از آن ميان مى توان به اشياء زير اشاره كرد:
الف - دو در آهنى با كتيبه هايى به خط كوفى به ابعاد 70 و 120 سانتى متر كه به نظر مى رسد از جمله كهن ترين آثار اين بنا و متعلق به روزگار سلجوقيان باشد. با آن كه بر روى كتيبه ها تاريخ 945 ق / 1538 م دوره سلطنت شاه طهماسب اول صفوى ديده مى شود، به عقيده كارشناسان اين خط كوفى مربوط به خطوط دوره سلاجقه (سده
ص: 332
5 و 6 ق / 11 و 12 م) است و حتى نمى تواند مربوط به سده 7 ق / 13 م باشد چه رسد به سده هاى 9 و 10 ق / 15 و 16 م (مصطفوى، 1/154، 155). اگر قدمت اين كتيبه ها به ثبوت رسد، مى توان حدس زد كه اين 2 كتيبه بر درهايى مربوط به روزگار سلاجقه نصب بوده و در روزگار صفويه آن درها را به سبب فرسودگى تعويض يا مرمت و همان كتيبه هاى قديم را با تغييراتى بر درهاى جديد نصب كرده اند. اين 2 در بعدها در انتهاى معبر جنوب غربى امام زاده حمزه نصب شده است (همانجا) و سپس به سبب نفاست، آنها را به خزانه منتقل ساخته اند.
ب - دو درِ منبت كارى بسيار كهن و زيبا به ابعاد 77/1 و 94/0 متر مربوط به روزگار شاه اسماعيل اول صفوى كه اشعارى به خط ثلث برجسته بر آن نقش بسته است (هدايتى، 26 و 27). از اين اشعار تاريخ 918 ق / 1512 م به دست مى آيد كه مربوط به روزگار حكومت شاه اسماعيل اول صفوى است. حدس زده اند كه اين درها پيش از احداث صحن بزرگ و ايوان شمالى، مدخل اصلى حرم از سوى مشرق، يعنى مسجد زنانه فعلى بوده است. (مصطفوى، 1/156 و 157).
ج - يك در منبت كارى نفيس كه مدت ها پيش آن را از گوشه جنوب شرقى مسجد بالاسر حرم برداشتند و در شمال ايوان امام زاده حمزه نصب كردند و سپس به خزانه آستانه منتقل ساختند.
گفته اند كه اين در قبلاً در مسجد هلاكو كه بعدا به آرامگاه ناصرالدين شاه تبديل شد، جاى داشته است. بر روى اين در 2 كتيبه به خط ثلث برجسته هست كه مى گويند بر روى درى كهن تر بوده و پس از تعويض آن، كتيبه هاى مذكور را بر روى در جديد نصب كرده اند. بر اين كتيبه ها تاريخ 848 ق / 1444 م ديده مى شود. از اين رو اين كتيبه ها و احتمالاً درِ اصلى، از ساخته هاى روزگار شاهرخ تيمورى است (مصطفوى، 1/156).
ص: 333
د - يك پنجره از كاشى مشبك بسيار نفيس به ابعاد 58/1 و 56/1 متر، مركب از 12 خشت كاشى. اين پنجره بر فراز در ميانى ايوان بزرگ شمالى نصب بوده و به استناد كتيبه اى كه مربوط به آخرين آينه كارى عصر قاجار در ايوان مذكور است، در عهد ناصرالدين شاه به دستور امين السلطان در 1309 ق / 1891 م ساخته شده است (همو، 1/160).
ه - چيزهايى از قبيل پرده هاى بسيار نفيس، قرآن هاى خطى، فرش هاى متعدد، شمعدان هاى قديمى و پرارزش و تابلوهاى نقاشى و روپوش زرى و كهن صندوق مزار مربوط به روزگار صفويه.
هم اكنون براى گردآورى و طبقه بندى اين اشياء نفيس به گونه اى كه در معرض بازديد علاقه مندان قرار گيرد، ساختمانى ويژه موزه آستانه در غرب صحن ناصرالدين شاه در دست ساختمان است. درِ غربى اين موزه متشكل از سردر كاشى بسيار كهن و زيباى حرم است كه قبلاً براى جلوگيرى از فرسودگى و انهدام به خزانه منتقل گشته بود. با آغاز بناى موزه، اين سردر و كتيبه هاى بسيار كهن و زيباى آن توسط استادان فن، در غرب موزه نصب شده است.
7. كتابخانه:
همراه با اشياى گرانبهايى كه در طى روزگار به آستانه حضرت عبدالعظيم اهدا يا وقف شده، كتاب ها و قرآن هاى خطى نفيسى هم بوده است، چنان كه شاه عباس صفوى در 1037 ق / 1627 م تعداد 119 جلد كتاب وقف آستانه كرده كه 3 جلد از آنها هنوز باقى است (كتابخانه مركزى، 3/64).
لابد كتابخانه اى در آستانه بوده است كه ميرزا محمدتقى نورى در حدود 1230 ق / 1814 م از آن استفاده كرده است. اما از محل و چگونگى آن اطلاعى در دست نيست. كتابخانه معتبر و مفصلى كه گفته اند در محل فعلى كفش كن ايوان بزرگ
ص: 334
بوده (مصطفوى، 1/158)، ظاهرا مى بايست مربوط به روزگار قاجار باشد كه طى آن ابنيه و بيوتات آستانه توسعه يافته است. در 1324 ش كتابخانه اى در شرق امام زاده حمزه تأسيس شده كه تا 1339 ش داير بوده است. در ارديبهشت آن سال در جنوب امام زاده حمزه، كتابخانه اى در 2 طبقه ساخته شده كه تاكنون نيز برجاى است. كهن ترين قرآن خطى آستانه كه در فهرست راهنماى گنجينه قرآن موزه ايران باستان ثبت شده، قرآنى است بسيار نفيس به خط نسخ و ثلث كه در 940 ق / 1533 م به روزگار شاه طهماسب اول نگاشته شده است (هدايتى، 28؛ مصطفوى، 1/159). نيز مجموعه اسناد و فرامين و وقف نامه هاى آستانه كه به همت احمد هدايتى گردآورى شده، در كتابخانه نگاهدارى مى شود. كهن ترين سند رسمى، فرمان شاه طهماسب درباره اوقاف و توليت آستانه عبدالعظيم است. كتابخانه آستانه هم اكنون نزديك به 6000 جلد كتاب چاپى و خطى دارد.
توليت بقاع متبركه و املاك و رقبات وابسته به آنها، اساسا برطبق شرع، وابسته به نظر واقف است و از همين روى متوليان مختلف از سوى واقفان املاك و رقبات عهده دار اداره امور مربوط به توليت خود بوده اند. ولى براى جلوگيرى از تصرفات نامشروع و هماهنگ كردن امور مربوط به موقوفات، از روزگاران گذشته چنين مرسوم شده كه توليت واحدى با تأييد سلطان وقت تعيين گردد كه كارگزاران دولت نيز در امور مربوط به آن از دستورهاى او پيروى كنند.
درباره متوليان آستانه عبدالعظيم پيش از روزگار صفويه، سندى مكتوب ديده نشده است. كهن ترين اثرى كه در اين باب به دست آمده، فرمان شاه طهماسب صفوى است كه طى آن توليت مزرعه اى به نام مبارك آباد در خوار رى را كه طغرل سلجوقى
ص: 335
وقف آستانه كرده بود، به سيد شرف الدين واگذاشته است (هدايتى، 90). از روى فرمان هاى دولتى كه از عهد صفويّه تاكنون به جاى مانده است مى توان سلسله متوليان آستانه را كه نوادگان آن ها تا چند سال پيش عهده دار توليت اين آستانه بودند شناخت.
در روزگار شاه طهماسب، ميرزا حبيب اللّه، فرزند بزرگ ميرسيد حسين خاتم المجتهدين و نواده دخترى محقق ثانى، به توليت آستانه گمارده شد. سپس جاى او را ميرزا ابراهيم شيخ الاسلام نواده خاتم المجتهدين گرفت و توليت آستانه در خانواده او ادامه يافت (ايرانشهر، 2/1337). در 1330 ق/ 1912 م چندى پس از تشكيل وزارت معارف و اوقاف، توليت ميرزا هدايت اللّه از همان سلسله، از سوى كسانى كه مأمور نظارت و رسيدگى به موقوفات آستانه شده بودند، تأييد شد (همانجا) و فرزندان او نيز تا چند سال پيش اداره آستانه را به عهده داشتند. نام اين متوليان در فرامين شاهان صفوى و كتاب تحفه سامى اثر سام ميرزا فرزند شاه اسماعيل صفوى آمده است. از شاه عباس و شاه طهماسب دوم و اشرف افغان و كريم خان زند و شاهان قاجار نيز فرامينى درباره توليت در دست است.
همگام با افزايش اهميت و توسعه آستانه حضرت عبدالعظيم، از ديرباز كسانى مزارع و املاك و رقبات و اشيايى غالبا با تعيين مورد مصرف آنها، وقف آستانه كرده اند و فرمان هايى نيز از سوى حاكمان وقت درباره موقوفات صادر شده كه هم اكنون پاره اى از آنها در دست است. كهن ترين خبرى كه درباره اوقاف آستانه ديده شد، روايت قزوينى رازى (ص 220) است كه مى گويد مجدالملك براوستانى اوقافى براى حضرت عبدالعظيم مقرر داشته است. كهن ترين فرمان دولتى در اين باره، فرمان مورخ 960 ق / 1553 م شاه طهماسب است كه صورت موقوفات غيرمنقول آستانه با
ص: 336
مشخصات كامل در آن ذكر شده است.
براساس اين فرمان، 16 رقبه مزرعه و باغچه در رى و شميران و شهريار، از جمله املاك وقفى آستانه بوده كه امروزه 5 رقبه از آن باقى و در تصرف آستانه است (ايرانشهر، 2/1335) و بقيه در طى روزگار به علت نابسامانى هاى سياسى و سوء اداره آستانه، توسط كسانى تصرف شده است و كهن ترين رقبه وقفى مشخص، مزرعه مبارك آباد معروف به خيرآباد واقع در ناحيه خوار شهر رى بوده كه طغرل سلجوقى وقف آستانه كرده است (هدايتى، 90، «فرمان شاه طهماسب»). به جز فرمان شاه طهماسب، فرامين ديگرى از سلاطين صفويه و زنديه و قاجاريه در دست است. موقوفات آستانه شامل زمين هاى كشاورزى، روستا، قنات آب، ساختمان و اشياى گوناگون است (براى ساير موقوفات، نك: كتابخانه مركزى و مركز اسناد، فهرست ميكروفيلم ها، 1/10 - 12).
مآخذ:
ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، كلاله خاور، 1320 ش، ص 120؛ اصطخرى، ابواسحاق ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347 ش، ص 170؛ اعتمادالسلطنه، محمد حسن خان، مرآت البلدان، به كوشش پرتو نورى علاء و محمدعلى سپانلو، تهران، اسفار، 1364 ش، 1/513؛ ايرانشهر (ذيل اوقاف)، 2/1331 - 1332؛ بهبهانى، محمدباقر، تعليقات على منهج المقال، تهران، 1306 ق، ص 196؛ پيرنيا، محمد كريم، «درگاه و كتيبه آستانه حضرت عبدالعظيم»، مجله باستان شناسى و هنر ايران، س 2، شم 2 (بهار 1348 ش)، صص 4 - 6؛ جواهر كلام، عبدالعزيز، تاريخ تهران، تهران، منوچهرى، 1357 ش، صص 18، 30؛ حلى، حسن بن يوسف، خلاصة الاقوال فى معرفة الرجال، تهران، 1310 ق، ص 64؛ شوشترى، قاضى
ص: 337
نوراللّه، مجالس المؤمنين، تهران، اسلامية، 1375 ق، 2/458، 460؛ عبدالرزاق سمرقندى، مطلع سعدين، به كوشش محمد شفيع، لاهور، 1365 ق، 2(1) / 321، 322؛ عطاردى قوچانى، عزيزاللّه، عبدالعظيم الحسنى حياته و مسنده، تهران، 1343 ش، صص 295، 296؛ فصيحى خوافى، احمد بن محمد، مجمل، به كوشش محمود فرخ، مشهد، باستان، 1339 ش، 3/264؛ قزوينى رازى، عبدالجليل، النقض، به كوشش جلال الدين محدث، تهران: انجمن آثار ملى، 1358 ش، صص 220، 577؛ كاشفى، ملا حسين واعظ، روضة الشهداء، به كوشش ابوالحسن شعرانى، تهران، اسلاميه، 1349 ش، صص 253، 401؛ كتابخانه مركزى، فهرست خطى، 3/64؛ كتابخانه مركزى و مركز اسناد، فهرست ميكروفيلم ها، 1/10 - 12؛ كجورى، محمدباقر، جنة النعيم، تهران، 1296 ق، صص 444، 450؛ كربلايى تبريزى، حافظ حسين، روضات الجنات، به كوشش جعفر سلطان قرايى، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349 ش، 2/660 حاشيه؛ كريمان، حسين، رى باستان، تهران، انجمن آثار ملى، 1345 ش، 1، 2، جم؛ مرعشى، محمد باقر، الرواشح السماوية، قم، كتابخانه آيت اللّه مرعشى، 1405 ق، ص 50؛ مستوفى، حمداللّه، نزهة القلوب، به كوشش گاى لسترنج، ليدن، 1331 ق، ص 54؛ مصطفوى، محمدتقى، آثار تاريخى تهران، تهران، انجمن آثار ملى، 1361 ش، جم؛ نجاشى، احمد، رجال، بمبئى، 1317 ق، ص 173؛ نورى طبرسى، حسين، مستدرك الوسائل، تهران، اسلامية، 1382 ق، 3/614؛ هدايت، رضا قلى خان، روضة الصفاى ناصرى، تهران، خيام، 1339 ش، 10/106، 811؛ هدايتى، محمدعلى، آستانه رى، مجموعه اسناد و فرامين، تهران، 1344 ش، جم؛ نيز: تحقيقات محلى نگارنده مقاله، زمستان 1365 ش.(1)
ص: 338
168 - انجاز العدات فى احوال السّادات، محمد رحمتى (معاصر)
دهمين فرزند حضرت حمزة بن موسى بن جعفر عليهماالسلام است
در تحفة الازهار(1) تأليف ضامن بن شد قم از گفته سيّد در شجره، ابوالقاسم حمزة پسر امام موسى عليه السلام را عالم، فاضل، كامل، خويشتن دار، ديندار، با جلالت و منزلتى والا، بلند مرتبه، بزرگ بهره و جاه. اهل عزّت و ابتهال، محبوب خاصّ و عامّ، وصف كرده، و با برادرش امام على الرضا عليه السلام به خراسان مسافرت كرد. و در خدمت آن بزرگوار تلاش در مقاصد آن حضرت داشته خرسندى آن سرور را طالب، فرمان آن جناب را اطاعت مى كرد. چون به سوسعر (يكى از دهات شز) رسيد. گروهى از رؤساى مأمون بر وى حمله كرده كشتند. و قبرش همانجا در بستانى است.
حمزة بن موسى، به اتّفاق داراى نسل بوده. فخرى(2)، شجره مباركه(3)، المجدى(4)، تهذيب الانساب(5)، عمدة الطالب(6)، فصول فخريّه(7)، و در 2 كتاب اخير و المجدى قبر وى را در شيراز، خارج باب اصطخر ذكر كرده. لكن عبارت المجدى و عمدة به مدفن على فرزند حمزه بهتر مى سازد. لذا آنچه در پاورقى بحار از مجدى نقل كرده كه قبر حمزة در اصطخر شيراز معروف و مزار است، اشتباه مى باشد.
مدفن آن بزرگوار:
در مدفن آن بزرگوار 6 قول است. 1 - شاهزاه عبدالعظيم. كه خود وى در زمان حيات، حمزه را زيارت مى كرده. در قبله قبر شاهزاده عبدالعظيم قرار گرفته و اين
ص: 339
گفته صاحب تحفة العالم(1) است. و آنچه در ناسخ(2) از ثقه الرّجال ميرمصطفى آورده، كه قبر حمزة بن قاسم بن على بن حمزة بن الحسن بن عبيداللّه بن عباس، قبرش برابر قبر مولانا عبدالعظيم حسنى است، منافاتى با اين قول ندارد، گرچه با توجّه به قول چهارم اشتباه است. 2 - تبريز، كه صاحب تحفه براى او ذكر كرده. 3 - قم. صاحب تاريخ قم قبر حمزة فرزند امام موسى عليه السلام را در قم دانسته، و داراى ضريحى است.
4 - نزديك حلّه (كه به نام خود وى محلّ معروف است. در اصيلى(3) قبر وى را در مشهد غربات در صدرين (دهى از بلاد حلّه مزيديّه) ذكر كرده.) لكن على التحقيق اين قبر مدفن حمزة بن قاسم بن على بن حمزة ابن حسن بن عبيداللّه بن العباس بن امير المؤمنين عليه السلام معروف به ابى يعلى(4) و از ثقات روات جليل القدر، و داراى تأليفاتى ارزنده بوده است. و مرحوم مامقانى نيز در تنقيح المقال(5) متذكّر شده و مرحوم محدّث نورى قدّس سرّه در حكايت 45 جنّة المأوى(6) درباره كسانى كه تشرّف خدمت ولىّ عصر ارواحنا له الفداء يافته اند، از گفته آن حضرت ذكر نموده.
5 - ناسخ(7) از تاريخ عالم آراى عبّاسى آورده كه اين امام زاده والانژاد در قريه اى از قراى شيراز مدفون است و سلاطين صفويّه براى او بقعه اى بس عالى بنيان نهاده اند (چون اين بزرگوار جدّ سلاطين صفوى است).
6 - سيرجان. صاحب لباب الانساب(8) ذكر نموده. و بايد همان قبرى باشد كه در
ص: 340
چهار گنبد سيرجان به اين نام معروف است.
فرزندان(1) حمزة (ابوالقاسم):
در تحفة الازهار دارد: 2 پسر به نام على و ابو محمّد قاسم بعد از خود باقى گذارد، از علىّ، حمزة و از حمزة، علىّ باقى ماند. از گفته ابوالغنائم عبداللّه دارد كه با عموى خود قاسم در سال 355 روزگار حكومت مستعين باللّه عبّاسى به سمت اصفهان بيرون آمد. در قريّه اشترجان زير سايه درختى پياده شدند. جماعتى از خوارج بر ايشان هجوم آورده هر دو را در حال خواب كشتند. و بيرون دروازه اصطخر در شيراز به خاك سپرده شده، و قبرش مشهور و مورد زيارت است.
و ابو محمّد قاسم را سيّدى با جلالت، عظيم الشّأن، داراى منزلتى والا، متمسّك، به روش پدران بزرگوار، وصف كرده. آشكارا، مذهب اجدادش را با برهان و بيان آنچه از پيغمبر صلى الله عليه و آله وارد شده تبليغ مى كرد. خبر به احمد بن محمّد بن معتصم عبّاسى رسيد. دستور قتلش را دارد. فرار كرده ترسان به سمت اصفهان رفت. دنبالش كرده تا با پسر برادرش حمزه او را به نحو مذكور كشتند.
بعد از خود محمّد معروف به اعرابى را گذارد. (چون بسيار با اعراب آميزش داشته نزد آنان ساكن بود) وى را در نهايت كرم و سخاوت و مروّت و صفاتى از اين نمونه ستوده و دودمان وى را از 6 پسر ذكر كرده. و بعد از چند واسطه، نام صفىّ الدّين(2) اسحاق را كه در سال 651 متولّد شده، مى برد. كه به اين محمّد اعرابى مى رسد.
ص: 341
يادآورى: در ناسخ التّواريخ(1) با ذكر چندين واسطه نسب سلاطين صفويّه را به اين امام زاده والاتبار منتهى مى داند كه درباره شاه عبّاس ثالث، پسر شاه طهماسب ثانى، پسر شاه سلطان حسين حسينى موسوى، پسر شاه سليمان، پسر شاه عبّاس ثانى متعرّض شده.
على بن حمزة بن موسى بن جعفر عليه السلام .
در عمدة الطالب(2) و فصول فخريّه(3) تصريح دارد كه على بن حمزة بيرون دروازه اصطخر شيراز مدفون است، و نسل ندارد. و در شدّالازار(4) روايت كرده، بعد از قتل ابراهيم و محمّد فرزندان زيد بن الحسن(5) و تصميم بنى عباس بر برانداختن علويّين در شهرها. سيد على بن حمزة بن موسى عليه السلام با تنى چند از نزديكان خود به صورت ناشناس در سال 220 به شيراز آمده، در غارى از كوه هاى آنجا اقامت گزيده. روزها به گردآورى هيزم مشغول بوده، در روزى در دروازه اصطخر آن را فروخته، زندگى خود را مى گذراندند. لكن عبّاسيين جاسوسانى براى اطلاع از احوال اينان فرستاده. تا روزى با دسته اى هيزم بر كول خود از كوه پايين آمد. وى را بعضى جاسوسها شناسايى كرده، با مردى اخته كه از ناحيه آنان اجازه داشت در ميان گذارد. آن اخته با سواران خود سوار تا بر سر اين سيد بزرگوار ايستاده (چون خالى در جبين داشت)، گمان قوى برد. نامش را پرسيد. گفت: علىّ. فرزند كى؟ گفت: حمزة. پسر كى؟ گفت موسى. در اين حال ستمگر از اسب پياده شد گردن او را زد و گذشت. (شدّ الازار)
ص: 342
مى گويد: به ما رسيده در آنچه گفته شده كه سيد ايستاد و سر خود را با دست گرفته، تا جاى تربت پاكش آمده و در آنجا به پهلو افتاد، و تا چند روز كه باقى بود از وى لااله الااللّه مى شنيدند. سپس وى را دفن كرده. و گفته شد كه سر وى را به دمشق فرستادند، و لاشه آن بزرگوار در اينجا دفن شد. و در آخر گفته كه زيارتگاه مباركى است. اميد نزول رحمت و اجابت دعا مى رود.
به ديوار بيرون صحن مطهّرش اين شعر نقش بسته:
سر آن كشته بنازم كه پس از كشته شدن *** سر خود گيرد و اندر پى قاتل برود
يازدهمين فرزند موسى بن جعفر عليه السلام زيد بن موسى است كه به زيدالنّار معروف است. در عمدة الطالب(1) و مجدى(2) آمده كه محمّد بن محمّد بن زيد بن علىّ بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام در ايام ابى السّرايا وى را در اهواز فرمان داد (عقدله) چون وارد بصره شد، و بر آنجا غلبه يافت، خانه هاى بنى عبّاس (بنى هاشم مجدى) را آتش زد و عمده دارد كه نخلستان ها و جميع اسباب ها را به آتش كشيد. بدين جهت وى را زيد النّار گفتند. حسن بن سهل با وى جنگيد. پيروز شد. او را در قيد كرده به سوى مأمون فرستاد. مأمون او را نزد برادرش امام رضا عليه السلام فرستاد و جرم وى را بخشيد. امام عليه السلام قسم خورد كه با او سخن نگويد و دستور داد او را آزاد كردند.
سپس مأمون وى را زهر خورانيد و مرد. و در شجره(3) از قول بخارى دارد كه در مرو مرد. و هم چنين اصيلى(4) (از حاشيه ن) و قبر وى را در مرو دانسته. ولى صاحب شجره آن را صحيح نمى داند. و تحفة(5) از عيون نقل كرده تا آخر خلافت متوكّل زنده بود و در
ص: 343
سرّ من رأى مرد.
و در تحفة الازهار(1)، سمّ دادن مأمون به زيد را ذكر كرده و قبر وى را در اصلهد يكى از نواحى اصفهان دانسته و قبّه شيشه اى دارد.
از عمدة الطالب گذشت كه در باقى ماندن نسل از زيد اختلاف است. و فصول فخريّه(2) و عمدة(3) از ابى نصر بخارى آورده كه عقبى از زيد نماند و جماعتى كه در ارجان خود را به وى منتسب مى دارند درست نيست.
ولى ديگران چون شيخ عمرى و شيخ الشّرف(4) عبيدلى و ابو عبداللّه طباطبا بنا به نقل عمدة(5) و فصول(6) گفته اند نسل زيد از چهار پسر باقى ماند. و در مجدى(7) نامى از فرزند چهارم (حسن) نياورده. و فخرى(8) و شجره مباركه(9) و تهذيب(10) چهار نفر را به اضافه پنجمى ذكر كرده، كه وى (ابوجعفر محمّد اكبر) است و در تهذيب(11) نسل او را منقرض دانسته و در شجرة،(12) فرزندان جعفر ابن زيد را در سيرجان دانسته و از بين آنان افرادى نقابت داشته اند.
نام فرزندان زيد بن موسى عليه السلام .
در شجره و تهذيب آنان را 1 - موسى اطروش 2 - حسين در قيروان (ارجان.
ص: 344
تهذيب) 3 - حسن كه وى و موسى را در ارجان (حسن در قيروان - تهذيب). گفته 4 - محمّد اكبر در نيشابور 5 - جعفر ابو عبداللّه. و فخرى نيز اين 5 نفر را نام برده.
نكته اى ظريف.
مأمون(1) زيد را خطاب كرده. گفت در بصره خروج كردى. و خانه دشمنان ما را از بنى اميّه و ثقيف و غنى و باهله و آل زياد را واگذاشته، به خانه هاى بنى اعمام خود (بنى العبّاس) حمله كردى. زيد (مزّاح) بود گفت: يا اميرالمؤمنين! از هر جهت اشتباه كردم و اين بار اگر شورش كردم ابتداء به دشمنان مى كنم. مأمون را خنده گرفت و وى را سوى امام هشتم فرستاد و گفت جرمش را به تو بخشيدم. و در روايتى(2) دارد كه آن حضرت وى را ملامت فرمود، رهايش كرد. و در جاى(3) ديگرى دارد كه آن حضرت وى را خطاب فرمود: اى زيد! آيا گفته مردمان پست كوفه تو را گول زده كه (ان فاطمه احصنت فرجها فحرّم اللّه ذريّتها على النّار) اين مخصوص حسن و حسين عليهماالسلام است. اگر تو مى دانى خدا را نافرمانى (معصيت كنى) و بهشت وارد شوى و موسى بن جعفر عليهماالسلام خداى را اطاعت كرده بهشت داخل شود. پس بنابراين تو كريم تر نزد خدا از موسى بن جعفر عليهماالسلام هستى و اللّه آنچه نزد خداست و هيچ كس به آن دست رسى ندارد مگر به اطاعت خدا. و تو گمان دارى كه به معصيت وى به آن برسى. بدگمان كردى.
و در ذيل روايتى(4) ديگر: هر كس از خدا اطاعت نكند پس از ما نيست و تو هر آن گاه خداى را اطاعت نمودى از ما اهل بيت هستى.
شخص 12 از فرزندان امام هفتم عليه السلام . سليمان بن موسى بن جعفر عليه السلام است.
ص: 345
صاحب عمدة الطالب(1) وى را داراى دختر خوانده و پسر نداشته و شجره مباركه(2) به اتّفاق، و المجدى(3) او را جزء كسانى كه داراى عقب نبوده اند آورده. و از تهذيب(4)
و فخرى(5) نيز استفاده مى شود. لكن در لباب(6)، خود وى يا نسلش را مورد شكّ قرار داده. در مجالس المؤمنين(7) سيد شهيد قاضى نور اللّه اعلى اللّه مقامه مدفن فضل و سليمان بن موسى را در (آبه) ذكر كرده.(8)
169 - دائرة المعارف تشيع، عبدالحسين صالحى شهيدى (معاصر)
آستانه حضرت عبدالعظيم، مدفن عبدالعظيم بن عبداللّه، از نوادگان زيد بن حسن بن على عليهم السلام در شهر رى. پهنه اى كه اكنون زيارتگاه مقدس حضرت عبدالعظيم در آنجا واقع است و به نام شهر رى شهرت يافته است، در قديم محله اى كوچك در خارج شهر عظيم رى عهد باستان بوده است كه در مغرب شهر و در جنوب دروازه همدان (دروازه باطان) قرار داشته است. رى در عهد باستان با وسعتى برابر يك فرسخ و نيم در يك فرسخ و نيم در جنوب كوه بى بى شهربانوى فعلى قرار داشته و از مشرق تا اراضى امين آباد و فيروز آباد كنونى و دورتر مى رسيده است ( رى). نسب حضرت عبدالعظيم در منابع و كتب انساب معتبر درج شده است. در كتاب جنه النعيم در اين باب چنين ذكر گرديده: «... چون آن بزرگوار را برهنه كردند كه غسل دهند در
ص: 346
گريبان آن جناب رقعه اى يافتند كه ذكر نسب خود را فرموده بود به گونه: انا عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن ابى طالب». ظاهرا كامل ترين شرح حالى كه از حضرت عبدالعظيم در دست است رساله صاحب عباد در اين باب است كه استاد محدث حاج ميرزا حسين نورى در مجلد سوم مستدرك الوسائل آن را نقل كرده است. در ضمن اين رساله آمده است كه: «او صاحب ورع و دين و عابد و معروف به امانت و راستى گفتار و دانا به امور دين و قائل به توحيد و عدل و بسيار حديث و كثير الرواية بود و از ابوجعفر محمد بن على بن موسى عليه السلام و پسر وى ابوالحسن صاحب عسكر عليه السلام روايت حديث كند و از ايشان به سوى وى تعليقه ها و رساله هايى است و از گروهى از ياران موسى بن جعفر عليه السلام و على بن موسى الرضا عليه السلام روايت مى كند. او را كتابى است كه آن را يوم و ليله نام نهاد. گروهى از رجال شيعه از جمله برقى و رويانى از وى روايات كرده اند. وى نسبت به خليفه وقت (ظاهرا متوكل) انديشه مند بود، از اين رو به عنوان اين كه پيك (فيج) و قاصد است به سياحت شهرها پرداخت، سپس به شهر رى رسيد و در ساربانان در محله سكة الموالى، در سراى مردى شيعى مسكن گزيد و در اين مأمن خداى عزوجل را عبادت مى كرد، روزها روزه مى داشت و شبها به نماز مى ايستاد و پوشيده بيرون مى آمد و قبرى را كه اكنون مقابل قبر اوست، زيارت مى كرد و مى گفت: اين قبر مردى از فرزندان موسى بن جعفر عليه السلام است. خبر وى به شيعيان رى يكى پس از ديگرى رسيد، تا آن كه بيشتر ايشان وى را بشناختند. پس از چندى يكى از شيعيان در خواب ديد رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمودند كه فردا مردى از فرزند زادگان من از سكة الموالى حمل و در كنار درخت سيب در باغ عبدالجبار بن عبدالوهاب به خاك سپرده مى شود. اين مرد رفت تا آن باغ را بخرد و صاحب باغ نيز خود چنين خوابى ديده بود، پس محل درخت و تمامى باغ را بر اهل شرف و سادات و تشيع وقف كرد تا پس از مگر در آنجا مدفون شوند.
ص: 347
حضرت عبدالعظيم رحمه اللّه عليه بيمار شد و درگذشت و تابوتش در همان روز به محلى كه بقعه اش آنجاست حمل گرديد» [ح 250 ق]. باغ عبدالجبار همانجاست كه اكنون بقعه مطهر حضرت عبدالعظيم و ضمائم آن در آنجا واقع است و آن حضرت در كنار درخت سيبى در آنجا به خاك سپرده شده است و بدين مناسبت است كه آنجا را مقابر الشجره (من لا يحضره الفقيه، 2/80) خوانده اند.
بناى بقعه حضرت عبدالعظيم: به حكم قرائن، گويا ظاهرا بناى نخستين مزار حضرت عبدالعظيم قبر ساده اى بيش نبوده است. دليل آن اين كه آن حضرت از خوف خليفه (متوكل و گماشتگان او) در رى چنانكه در احوالش گذشت، پنهان مى زيست و پوشيده بيرون مى آمد تا كسى او را نشناسد، چون سنيان در آنجا غلبه داشتند، پس از دفن نيز بى گمان كسى را ياراى آن نبود كه آرامگاه او را ظاهر كند و بنايى بر روى آن بسازد، چون به امر خليفه متوكل همه مشاهد طالبيه حتى مشهد حضرت امام حسين عليه السلام را خراب كرده بودند، تا آن كه محمد بن زيد، داعى علوى، در طبرستان به حكومت رسيد و مشاهد را از نو بساخت. اين مهم را ابن اسفنديار در تاريخ طبرستان و اولياء اللّه آملى در تاريخ رويان ذكر كرده اند. در تاريخ
طبرستان آمده است كه: «در اين تاريخ (232 - 247 ق) خلافت بغداد با جعفر المتوكل بن المعتصم افتاد و او وزيرى داشت عبداللّه بن يحيى خاقان، ناصبى مذهب بود، هميشه بر سفك دماء آل رسول عليهم السلام او را تحريض كردى و بديهاى او را نهايت نيست، تا به حدى كه مقابر شهداى كربلا را خراب كرد و آب فرمود بست و به كشتزار كرد و جهودان را آنجا فرستاد و برگماشت تا اگر مسلمانى به زيارت شود بگيرند و هلاك كنند ... و تا به عهد داعى محمد بن زيد (270 ق) مشهد اميرالمؤمنين عليه السلام و مشهد امام حسين عليه السلام و ساير مشاهد طالبيه خراب بود ... محمد بن زيد مشاهد را عمارت مختصر فرمود و به هر موضع به تخمين دخمه و مقبره پديد آورد، تا به عهد عضدالدوله فنا خسرو بن ركن الدولة الحسن بويه
ص: 348
مشاهد را چندان عمارت فرمود كه اين ساعت (613 سال تأليف كتاب) هنوز بسيار از آن خراب نبود». بدين موجب ظاهرا توان گفت مرقد حضرت عبدالعظيم نيز تا حدود بيست سال پس از دفن بنايى نداشت و نخستين بنا بر روى آن تربت به عهد محمد بن زيد از علويان طبرستان به وجود آمد و به زمان آل بويه به تدريج بر آن افزوده گرديد و از آن پس در اعصار مختلف آن بقعه مقدس مورد بنا و مرمت و تعمير نيكوكاران و ارادتمندان به خاندان نبوت و ذرارى رسول اكرم صلى الله عليه و آله قرار مى گرفت، اما از كم و كيف آن اطلاعى به دست نيست، تا آن كه به عهد سلجوقيان مجدالملك محمد براوستانى اهل براوستان از توابع قم از وزراى شيعى مذهب سلجوقيان، كه مردى ديندار و معتقد و مستبصر و عالم و عادل بود و در مشاهد متبركه بناهاى بسيار بساخت، بارگاهى مجلل و رفيع و نيكو براى حضرت عبدالعظيم پى افكند. شرح اين فهم در كتاب النقص چنين آمده: «وزير سعيد شهيد مجدالملك اسعد محمد بن موسى البراوستانى القمى قدس اللّه روحه با بزرگى رفعت و قبول و حرمت، خيرات بسيار فرمود چون قبه امام حسن بن على، و على زين العابدين و محمدالباقر و جعفر صادق عليهم السلام به بقيع، كه هر چهار معصوم در يك حظيره مدفونند و عباس عبدالمطلب آنجا مدفون است به مدينه رسول اللّه صلى الله عليه و آله به گورستان بقيع و مشهد موسى كاظم عليه السلام و محمدتقى عليه السلام به مقابر قريش هم او فرموده است به بغداد و مشهد سيد عبدالعظيم حسنى به شهر رى و بسى از مشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى با آلت و عدت و شمع و اوقاف كه همه را دلالت است بر صفاى اعتقاد او و در مقابل تربت حسين بن على عليه السلام در كربلا مدفون است». در كتاب جنت النعيم در همين موضع ذكر شده: «بناء چهارم مرحوم مجدالملك، قبه مباركه حضرت عبدالعظيم لازم التكريم است كه در زمانى كه متوقف در رى بود و كمال استيلاء در استيفاء وزارت خود داشت امر به بناء قبه عظيمه اين بزرگوار نمود و معلوم است در آن زمان هم كه نزديك به غيبت صغرى
ص: 349
بود و علما هم بسيار بودند از عامه و خاصه، مزار آن بزرگوار اشتهارى داشت، وليكن بقعه و بارگاهى (نداشت)، پس همتى گماشت و منتى بر عجم گذاشت و اين قبه ساميه را بنا كرد». و مرحوم سيداجل قاضى نوراللّه در كتاب مجالس المؤمنين فرموده است: «از آثار مجدالملك مشهد سيد عبدالعظيم حسنى است در شهر رى و غير آن از مشاهد سادات علوى و اشراف فاطمى نيز از آثار اوست». به تازگى كتيبه اى تاريخى به خط كوفى از دوران سلجوقى به نام مجدالملك وزير بر كيارق، مربوط به حدود سالهاى 480 - 490 ق به دور در ورودى بقعه حضرت عبدالعظيم كشف گرديد كه خود سندى است ارزنده و مهم براى بناى اصلى اين آستانه و سر در آن در اين دوران. متن كتيبه مزبور كه در چهار مورد دو سه حرف آن لطمه ديده است چنين است: [بسم]اللّه الرحمن الرحيم. امر ببناء هذه القبة المطهرة على ساكنها السلام صاحب ... سيد شمس الدين مجدالملك مشيدالدوله ابوالفضل اسعد بن محمد بن موسى ثقة اميرالمؤمنين اطال اللّه بقيه وكيل مظالم على يدى عبداللّه [محتاج يا راجى؟] الى رحمه اللّه زرينكفش ابى الفوا ... [رس؟]. امكان شناسائى اين كه تمام بقعه و سر در يك زمان بنا شده يا نه ميسر نگرديد زيرا به نظر كارشناسان قسمتهائى در زير و كنار كتيبه عهد سلجوقى از دوره آل بويه است. بعدها حسام الدوله اردشير بن علاءالدوله از ملوك طبقه دوم آل باوند مازندران (547 - 601 يا 602 ق) در هر سال دويست دينار جهت اين زيارتگاه مقدس ارسال مى داشت. شاه طهماسب صفوى نيز اين بقعه شريف را مورد تعمير و مرمت قرار داد، در فرمانى از وى كه به سال 961 ق صادر گرديده و متن آن در مقاله امامزاده درج آمده بدين مهم اشارت رفته ( امامزاده). وى خود به زيارت آن آستانه تشرف حاصل مى كرد، در تاريخ جهان آرا مذكور است: «(به سال 952 ق) چون در تبريز طاعون بود، از آنجا به طواف امامزاده عبدالعظيم عليه السلام تشريف برده». هم به فرمان شاه طهماسب به سال 944 ق ايوان حضرت عبدالعظيم را
ص: 350
پى افكندند، اين مطلب در كراسه المعى متعلق به كتابخانه مجلس شوراى اسلامى بدين صورت ضبط افتاده: «تاريخ بناى ايوان حضرت عبدالعظيم محرم سنه 944 در زمان شاه طهماسب اول». در كتاب تاريخچه وقف در اسلام نيز آمده: «بنيان رواق و ايوان را شاه طهماسب فرزند شاه اسماعيل صفوى در سال 944 ق گذارده است». هم به فرمان وى، به سال 950 ق محجر مضبوطى به دور صندوق حضرت ساخته شد. وى در فرمانى كه در اين سال صادر كرد چنين نوشت: «در دور صندوق مباركه تهيه محجر مضبوطى كه نشكند نمود كه اصلاً زوار دست به صندوق نرسانند و تكيه بر صندوق مبارك نكنند از چوب شمشاد كه در غايت استحكام است». از ميانه دوران صفوى تا دوران قاجار از تعميرات و واحدهاى افزوده شده آستانه اطلاع روشنى در دست نيست. در كتاب تاريخچه وقف در اسلام همچنين آمده است كه: «ضريح نقره از فتحعليشاه قاجار آيينه كارى و نقاشى ايوان جنوبى از آثار حسنه و ابنيه خيريه ميرزا آقاخان نورى صدراعظم ايران ملقب به اعتمادالدوله مى باشد». ناصرالدين شاه قاجار نيز به سال 1270 ق فرمان داد تا گنبد مرقد را تذهيب و ايوان را آيينه كارى كنند. فرهاد ميرزا در جام جم در اين معنى چنين نوشته: «در رى مزار فايض الانوار حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى است به تاريخ 1270 ق حسب الامر شاهنشاه آسمان جاه ناصرالدين شاه قاجار گنبد مرقد آن بزرگوار را تذهيب كرده و ايوان را آيينه كرده اند».
آثار مهم تاريخى: پس از بناى بقعه شريف و گنبد آن متدرجا افراد خير آثار ديگرى در آن مكان مقدس از خويش به جاى گذاشته اند، كه تاريخچه آنجا را روشن مى سازد: 1) صندوق عتيق: با اندازه هاى 20/1 × 50/1 × 58/2 متر پايه ها و قبه ها از چوب عود، آلت و لقط و شمسه ها و نيم شمسه ها از چوب عود و گردو و فوفل و كتيبه هايى به خط نسخ و ثلث به طور برجسته در چهار بدنه آن به كار رفته است كه در متن آنها چنين آمده: «بسم اللّه الرحمن الرحيم امر بترتيب هذه البرئة الشريفة والروضة المنيفة
ص: 351
والمشهد المقدس والمرقد المنور للسيد الاعظم الاجل المعظم جلال آل طه و ياسين حبل اللّه بن على بن الحسين بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب عليهم الصلوة والسلام باشارة المولى الصاحب الاعظم و مفخر الحاج الحرمين دستور العهد خواجه نجم الحق والدين محمد بن المولى الصحاب الاعظم سلطان الوزرا كهف الحرمين دستور الخافقين خواجه عزالحق والدنيا والدين محمد بن محمد بن منصور القوهدى اعزاللّه انصاره و طاب مثوى آبائه العظام و اجداده الكرام و رزقه اياما شفاعة اميرالمؤمنين و اولاده المعصومين الطيبين». همگى مربوط به سال ساختمان آن يعنى 725 ق است. كتيبه ديگر تمام شامل آيه الكرسى، يعنى آيات 255، 256، 257 سوره بقره مى باشد و پس از كلمات «هم فيها خالدون» كه آخر آيه شريفه است اين عبارت مرقوم گرديده: تحريرا فى شهور سنه خمس و عشرين و سبعمائه عمل يحيى بن محمد اصفهانى از اين عبارت معلوم مى شود كه خواجه نجم الدين محمد كه از وزراى عهد خود به شمار مى رفته است در سال 725 ق مقارن پادشاهى سلطان ابوسعيد بهادر (716 - 736 ق) پادشاه سلسله ايلخانان مغول بانى صندوق بوده است. اين صندوق در حدود سال 1330 ش توسط هنرمند نامى حاج محمدصنيع حاشيه خاتم و روى بوته ها با گلهاى ستاره شكل تزيين گرديد. 2) ضريح: ضريح نقره اى حرم به اندازه هاى 40/2 × 95/2 × 87/3 متر از آثار دوران فتحعليشاه قاجار است كه به مرور ايام قفلهاى شبكه آن ساييده و بر اثر فشار دست زائرين به كلى لق گرديده بود، همزمان با مرمت صندوق بر حسب تصميم و دستور متولى آستانه به دست استاد هنرمند مرحوم صنيع خاتم تجديد و تعويض گرديد. طبق كتيبه اى كه بر بالاى ضريح نوشته شده بانى اولى آن فتحعليشاه قاجار و مرمت كننده آن ميرزا ابراهيم خان امين السلطان در عهد ناصرالدين شاه بوده است. كتيبه ضريح به خط ثلث حاوى سوره الرحمن و حاشيه زير آن اشعار تاريخى به خط نستعليق است و نام مرمت كننده در
ص: 352
چهار گوشه تعبيه شده است. در تجديد و تعمير ضريح 472 كيلوگرم نقره به كار برده شده است. 3) در عتيقه آهنى و كتيبه كوفى آن: از قديمى ترين آثار موجود در آستانه دو قطعه كتيبه كوفى آهنى است كه بر روى يكى جمله: رحمه اللّه تعالى عبدالصمد بن فخر آور نوشته شده. اين دو كتيبه متعلق به يك در آهنى است كه با توجه به سبك نوشته آن به قرن پنجم يا ششم هجرى مربوط مى گردد و كاشى معرق اين سر در به خط ثلث بر زمينه لاجوردى داراى تاريخ 945 ق است كه مربوط به مرمتهاى دوران شاه طهماسب صفوى است. 4) در مسجد هلاكو: در محل فعلى مقبره ناصرالدين شاه سابقا مسجدى وجود داشته كه آن را مسجد هلاكو مى خوانده اند و درى در آن به كار رفته بود كه بعدها آن را برداشته اند و در گوشه جنوب شرقى مسجد بالاسر نصب نمودند و فعلاً اين در كه منبت كارى بسيار زيبائى دارد در شمال ايوان شرقى جنب امامزاده حمزه عليه السلام منصوب است. بر روى اين در منبت دو كتيبه به خط ثلث با اين متن: «بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين تمت هذا الباب المشهد الامام المقدس سيدعبدالعظيم عليه السلام سنه ثمانه و اربعين و ثمانمائه» (848 ق زمان سلطنت شاهرخ تيمورى) وجود دارد كه ظاهرا در قديم الايام بر روى در ديگرى نصب بوده است. و نيز بر روى دماغه بزرگ چوبى واقع ميان رواق شمالى حرم و مسجد زنانه تاريخ 904 ق خوانده مى شود. 5) درهاى عتيقه منبت عصر صفوى: در خزانه آستانه دو جفت در عتيقه منبت بسيار عالى وجود دارد كه بر روى يكى از آنها كتيبه اى به خط ثلث به شرح زير مرقوم يافته:
گر نه باب الجنة است اين در چرا *** گشت تاريخش در جنت سرا
زدر درآ و شبستان ما منور كن *** دماغ مجلس روحانيون معطر كن
به طورى كه از مصرع دوم بيت اول معلوم مى گردد تاريخ آن 918 ق يعنى به هنگام سلطنت شاه اسماعيل اول بوده است. 6) قرآنهاى خطى و اسناد تاريخى: در خزانه آستانه
ص: 353
قرآنهاى خطى بسيار نفيس و اسناد تاريخى قابل توجهى محفوظ است كه قديمى ترين آن اسناد مربوط به شاه طهماسب و سال 960 ق است كه در آن صورت كامل موقوفات آستانه ذكر شده است. همچنين فرمان شاه طهماسب مربوط به تعيين توليت آستانه در سال 961 ق مى باشد.
وضع كنونى مجموعه: ورودى اصلى آستانه در جانب شمال و سمت بازار قرار دارد. ورودى كهن مجموعه در جنوب مجموعه واقع است و روشنگر اين امر است كه پيش از انتخاب تهران به عنوان پايتخت و هجوم زوار از اين شهر به حضرت عبدالعظيم، ارتباط حرم با خارج، از جانبى صورت مى گرفته كه رى در آن جهت گسترش داشته است. پس از ورودى، هشتى صحن قرار دارد و از آنجا به صحن بزرگ و اصلى وارد مى شويم. نماسازى مقبره هاى دو ضلع شرقى و غربى صحن، مربوط به دوران قاجار است. در شمال صحن، جنب هشتى ورودى، مسجد جامع عتيق و در پشت آن مدرسه طلاب واقع است. جنوب صحن نماى اصلى آستانه را تشكيل مى دهد كه عبارت است از پيش ايوان ستوندار سنگى با پوشش مسطح چوبى و طره سازى و روكش شيروانى از آثار دوران ناصرى. پشت آن ايوان اصلى آيينه قرار دارد كه در سال 1270 ق دو مناره بلند و باشكوه در دو جانب آن بر پا شده است. گلدسته ها از سطح بام از چهار بخش تشكيل شده اند: پايه استوانه اى، گلدانى روى آن، قلمه كشيده و سپس مأذنه زيباى فراز آن. روى گلدسته ها با كاشيهاى خوش نقش قاجار زينت شده است. طرح پيچ كاشيهاى روى بدنه استوانه اى گلدسته با توجه به كاسته شدن تدريجى از قطر قلمه، از جلوه خاصى برخوردار است. بلندى آنها از كف بنا 33 متر است. اين دو گلدسته را از نظر تناسبها و تزيين از جمله زيباترين گلدسته هاى دوران قاجار به شمار مى آورند. با گذشتن از ايوان به رواق وارد مى شويم كه در غرب آن خزانه و در شرق آن كشيكخانه قرار دارد. با عبور از رواق به هسته
ص: 354
اصلى مجموعه، يعنى حرم مطهر وارد مى شويم.
حرم مطهر: طول هر ضلع حرم كه به شكل مربع است 55/7 متر و ازاره حرم به ارتفاع 56/1 متر با دو حاشيه سنگ سياه در پايين و بالا و يك متر سنگ مرمر قديمى در وسط، تزيين شده است. كار آيينه كارى حرم و ايوان به دستور ناصرالدين شاه در سال 1273 ق انجام گرديده است. در سال 1291 ق نيز دوست محمد خان معيرالممالك به كار تكميل آن پرداخته و آخرين مرحله آيينه كارى عهد قاجار در ايوان آيينه به حكايت كتيبه آن در عهد «ابوالمظفر ناصرالدين شاه» به دستور امين السلطان توسط مختار خان حكمران زاويه مقدسه در سال 1309 ق انجام گرفته است. گنبد طلائى فراز حرم كه در مايه شلجمى بر روى گريو يا گردنى بلندى استوار شده است در سال 1270 ق به دستور ناصرالدين شاه با خشتهاى مسى زراندود پوشش شده است. روى گريو آن در پايين كتيبه پهنى به گونه معقلى و در مايه خط بنائى و در بالا يك نوار كاشى كم عرض مركب از ترنجهاى بزرگ و كوچك كه در داخل هريك بخشى از كتيبه با خط نستعليق زيبا بر روى متن لاجوردى نوشته شده، نقش بسته است.
واحدهاى ديگر: در جانب شرقى حرم مسجد زنانه و در سمت غرب مسجد مردانه يا بالا سر واقع است. در جنوب مسجد مردانه مقبره ناصرالدين شاه قرار دارد كه در جانب غرب آن ايوان مسطح ستوندارى بنا شده است. از جنوب مقبره ناصرالدين شاه به وسيله يك در كوچك اختصاصى با حرم امامزاده حمزه ارتباط برقرار مى گردد. به احتمال قوى اين در محل سر در اصلى حرم امامزاده حمزه قرار دارد؛ زيرا كه پيش از تغييرات دوران قاجار هريك از دو حرم شاهزاده عبدالعظيم و امامزاده حمزه به صورت دو بقعه جداگانه و با فاصله از هم قرار مى داشتند و ارتباط ميان دو حرم بعد از ايجاد مقبره ناصرالدين شاه به وسيله راهروى «بين الحرمين» كه از جنوب حرم مطهر تا برابر ايوان آيينه حرم امامزاده حمزه امتداد دارد، برقرار گرديد. ايوان آيينه حرم
ص: 355
امامزاده حمزه در شرق آن قرار دارد كه در برابر آن نيز پيش ايوان ستوندار اتابكى قرار دارد. در سمت غرب حرم، مسجد زنانه و در جنوب، مسجد مردانه واقع است.
صحنها: از صحن اصلى واقع در برابر ايوان آيينه مقابل حرم، چهار صحن ديگر در مجموعه آستانه وجود دارد كه عبارتند از: باغ طوطى در غرب صحن مطهر، با راهروى ارتباطى با اندازه هاى 4555 متر. صحن ناصرى واقع در غرب مقبره ناصرالدين شاه و مقابل ايوان آن به طول و عرض 6030 متر. صحن امامزاده حمزه واقع در شرق ايوان آيينه حرم امامزاده حمزه و بالاخره صحن باغچه عليجان در شرق امامزاده طاهر، با راهروى سرپوشيده ارتباطى با صحن مطهر. بقعه امامزاده طاهر در مجموعه آستانه، در ضلع شرقى صحن مطهر واقع شده است.
مقبره ها: مقبره هاى عمده مجموعه آستانه عبارتند از: مقبره ابوالفتوح رازى واقع در شرق مجموعه، مقبره معروف به دراويش در مجاورت مقبره قبلى، مقبره ميرزا ابوالحسن متولى باشى و آرامگاه ناصرالدين شاه. پيش از قتل ناصرالدين شاه در محل آرامگاه كنونى او چند اتاق و مسجد كوچكى قرار داشت كه از آن به نام «مسجد هلاكو» و «مسجد تيمورى» هر دو ياد شده است. در اين محل نخست «جيران» همسر سوگلى شاه را دفن مى كنند و پس از كشته شدن ناصرالدين شاه مجموعه مزبور را به آرامگاه او تبديل مى كنند. در اين آرامگاه قبر شخصيت هاى زير وجود دارد: عليرضا خان قاجار (عضدالملك) نايب السلطنة؛ حاج ملاعلى كنى، از فقهاى معروف قرن سيزدهم؛ حاج شيخ محمدحسين تنكابنى؛ حاج شيخ على مدرس تهرانى؛ شيخ ابوالحسن مرندى؛ حاج سيدابوالقاسم كاشانى؛ ابوالحسن ميرزا قاجار (شيخ الرئيس خراسانى) صاحب منتخب نفيس.
مزار حضرت عبدالعظيم پيوسته مطاف معتقدان و علاقه مندان از طبقات مختلف بوده است. فى المثل ميرزا شاهرخ فرزند تيمور به سال 832 ق توفيق زيارت آن مرقد
ص: 356
مطهر را بيافت و مراسم آن به جاى آورد. شاه عباس به سال 996 ق به قصد تنبيه عبدالمؤمن خان از بك، كه در خراسان شورش برپا كرده بود، از قزوين به عزم خراسان به تهران آمد و در اين شهر بيمار شد و پنجاه روز در بستر بماند، و سپاهيانش بپراكندند و چون از معالجه اطبا طرفى بر نبست، به آستان مقدس حضرت عبدالعظيم التجا برد و بهبود يافت. در فضل زيارت حضرت عبدالعظيم در رساله ياد شده از صاحب بن عباد آمده است كه: يك تن از مردم رى بر ابى الحسن صاحب عسكر [امام على النقى عليه السلام ] وارد شد، آن حضرت فرمود: كجا بودى؟ گفت: حسين صلوات اللّه عليه را زيارت مى كردم، فرمود: اگر قبر عبدالعظيم را كه نزد شماست زيارت مى كردى، همانند آن كس بودى كه حسين صلوات اللّه عليه را زيارت كند. مجموعه آستانه حضرت عبدالعظيم به شماره 406 در فهرست بناهاى تاريخى ايران به ثبت رسيده ساخت.
منابع: آستانه رى، 79: تاريخچه وقف در اسلام، 68-71؛ تاريخ طبرستان، 1/120، 224؛ جنه النعيم، 399 به بعد؛ رى باستان، 1/23، 2/225؛ كراسه المعى، نسخه خطى، 1/232، مستدرك الوسائل، 2/227، 3/614؛ النقض، 220، 629، 643؛ وسائل الشيعة، 10/451، 19/375، 20/228؛ آثار تاريخى تهران، 1361.(1)
170 - زندگانى امام على الهادى عليه السلام ، باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى، (معاصر)
79- «عبدالعظيم حسنى»: او سيد بزرگوار و حسب و نسب دار از مفاخر علمى خاندان نبوت و از نمونه هاى والاى تقوا و پرهيزگارى و تقيّد به اصول و مبانى ديانت به شمار مى رود و ما در اينجا به گوشه هايى از شخصيت اين بزرگ مرد اشاره مى كنيم:
ص: 357
الف - دودمان درخشان: نسب شريف ايشان به ريحانه رسول خدا و سرور جوانان بهشت امام مجتبى حسن بن على بن ابى طالب مى رسد. عبدالعظيم حسنى فرزند عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب اميرالمؤمنين عليه السلام (1) مى باشد و در دنياى حسب و نسب، دودمان و نژادى از اين والاتر و جليل تر كه خداوند بدانان عرب و مسلمين را سرافراز ساخت وجود ندارد.
ب - دانش و اعتبار ايشان: عبدالعظيم حسنى مردى ثقه، عادل، متعهد، عالم، فقيه و فاضل بود. ابوتراب رويانى مى گويد: شنيدم كه ابوحماد رازى مى گفت: خدمت امام هادى عليه السلام در سامرا رسيدم و سؤالاتى از احكام شرعى كردم و پاسخ گرفتم هنگامى كه خواستم با حضرت وداع كنم ايشان گفتند:
اى حماد! اگر در شهر و ناحيه خودت دچار مشكلى درباره احكام دين شدى درباره آن از عبدالعظيم حسنى بپرس و سلام مرا به او برسان.(2) اين روايت فقاهت و دانش ايشان را بيان مى كند.
ج - عرضه عقيده خود بر امام هادى: سيد بزرگوار و جليل القدر عبدالعظيم حسنى خدمت امام هادى عليه السلام مشرّف شد و اعتقادات خود را بر ايشان عرضه كرد. در اينجا اين گفتگو را نقل مى كنيم:
يابن رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى خواهم عقيده ام را بر تو عرضه كنم تا آنچه را درست مى دانى تأييد و تقويت كنى تا آن را همچنان حفظ كنم.
امام با تبسم فرمود: «اى ابوالقاسم بگو...» (عرضه كن).
و عبدالعظيم به بيان يكايك معتقدات خود پرداخته چنين گفت: «من مى گويم: خداوند متعال هيچ مانندى و شبيهى ندارد و فراتر از حد تعطيل (سكوت و توقف درباره صفات خدا به طور كامل) و تشبيه (تشبيه خداوند به ماديات و دادن
ص: 358
صفات موجودات محدود به خداوند) است، نه جسم است و نه صورت مى باشد، نه عرض است و نه جوهر بلكه او آفريننده و جسم دهنده اجسام و صورتگر صورتهاست و خالق عرضها و جواهر مى باشد. او پروردگار، ايجاد كننده و پديد آورنده همه چيز است.
و مى گويم: محمد بنده و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و تا روز قيامت پس از او پيامبرى نخواهد آمد و شريعت او را خاتم شرايع و اديان سابقه مى دانم و پس از اسلام تا روز قيامت شريعت جديدى نخواهد آمد.
و معتقدم: امام، جانشين و ولى امر پس از پيامبر، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب است و پس از او به ترتيب: حسن، حسين، على بن الحسين، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على امام هستند و پس از آنها امام ما تو هستى اى مولاى من.
حضرت متوجه او شده و فرمود: «و پس از من فرزندم حسن امام است پس چه جانشينى مردم پس از او خواهند داشت!».
و عبدالعظيم از امام پس از امام حسن عسگرى پرسش كرد و گفت: مولاى من مگر اين امام چگونه خواهد بود؟
امام پاسخ داد: «امام دوازدهم در خفا بسر مى برد و ديده نمى شود نامش را نيز نمى توان به تصريح به زبان آورد تا آن كه خروج كند و زمين را پس از آن كه از ستم و حق كشى و ظلم پر شده باشد، از داد و عدالت پر كند...».
فروا عبدالعظيم حسنى ايمان و اعتقاد خود را به گفته هاى حضرت چنين بيان كرد: «اقرار مى كنم و مى گويم: دوستدار آنان دوستدار خداست و دشمن آنان دشمن خدا، اطاعت از آنان اطاعت از خدا و معصيت كردن آنان معصيت خدا به شمار مى رود... و معتقدم: معراج حق است، سؤال در قبر حق است، بهشت حق است، دوزخ حق است، صراط حق است و ميزان حق است و ساعت (جزا) بدون ترديد فرا خواهد رسيد و
ص: 359
خداوند همۀ مردگان را از گورها بر خواهد انگيخت. و معتقدم: پس از ولايت اهل بيت عليهم السلام واجبات عبارتند از: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهى از منكر و ...».
امام هادى عليه السلام اعتقادات او را تأكيد كرده بر او آفرين گفت و فرمود: «اى اباالقاسم! به خدا سوگند اين همان دين خداست كه آن را براى بندگانش پسنديده و خواسته است پس همين عقيده را حفظ كن خداوند در دنيا و آخرت تو را با قول و عقيده ثابت استوار بدارد ...»(1)گريز عبدالعظيم به رى: هنگامى كه حكومت جنايتكار عباسى عرصه را بر علويان تنگ كرد و به تعقيب آنان پرداخت سيد شريف عبدالعظيم حسنى براى رهايى از چنگال خونين بنى عباس به رى رفت و در خانه مردى شريف از شيعيان اهل بيت اقامت گزيد.
مورخان درباره ايشان مى گويند: وى مانند پدران شب زنده دار خود، تن را با عبادات شبانه و با روزه گرفتن روزانه رنجه مى ساخت و تيرگى شب را با نيايش هاى عارفانه روشن مى نمود.
در اثناى اقامت در رى به قصد زيارت يكى از فرزندان امام موسى بن جعفر عليه السلام (2) تا آنجا كه مى دانيم او سيد بزرگوار سيد احمد بن موسى كاظم معروف به شاه چراغ است. مخفيانه به راه افتاد شيعيان، ايشان را شناختند و پس از آن با احتياط و ترس از حكومت در خفا به زيارت و ملاقات عبدالعظيم حسنى مى رفتند.
وفات ايشان: ايشان مدتى را ترسان و هراسان در رى زيست و شاهد دردمند مصائب و شكنجه هايى بود كه پسران عموهايش سادات علوى، از دست حكومت ستمگر عباسى مى كشيدند آنان كه تمام كينه هاى فرو كوفته خود را با قتل و حبس ابناء
ص: 360
صديقه زهرا آرام مى كردند و انواع فشارها را درباره سلاله پيامبر اعمال مى نمودند.
حضرت عبدالعظيم در غربت و دور از خانواده بيمار گشت و درد و رنج جسمى بر اندوه غربت افزوده شد و ايشان به سختى بسترى گشتند ليكن در همه حال به ياد خدا بودند و ذكر حق بر لب داشتند تا آن كه دست اجل در غربت ايشان را فرا گرفت و حضرت به رفيق اعلى پيوست.
با مرگ ايشان يكى از صفحات درخشان پيكار و جهاد اسلامى ورق خورد و چراغ تابناكى كه در تيرگيها راه عزت و سربلندى را به مردم نشان مى داد خاموش گشت. خبر مرگ حضرت، شهر را در ماتم فرو برد و همه مردم از طبقات مختلف براى تشييع اين علوى غريب گرد آمدند و او را در آرامگاهش به خاك سپردند و در حقيقت پاره جگر پيامبر و ميوه اى از درخت رسالت را در آنجا به امانت گذاشتند و مقبرهاى مجلل در آنجا ساختند كه روزانه هزاران تن بدانجا رفته و از آن مرقد مقدس تبرك مى جويند.(1)
171 - با كتابخانه مركزى آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام آشنا شويم
تهيه و تنظيم: حسين مؤذنى رئيس كتابخانه مركزى آستان (معاصر)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
آشنايى با كتابخانه آستان مقدس حضرت عبدالعظيم
عليه السلام و تاريخ مختصر آن
مدفن حضرت عبدالعظيم عليه السلام ازابتدا مورد توجه شيعيان بوده و تقريبا نيم قرن پس از وفات آن حضرت، علاقمندان و حتى بعضى از حكام و سلاطين، نسبت به ساخت بقعه توجه خاص مبذول داشته، قسمتى از سردر آذين شده بقعه (متعلق به زمان آل بويه) و حوزه علميه آستانه (متعلق به زمان سلجوقيان) بيانگر آن است كه
ص: 361
آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام از همان ابتداء پايگاه علمى و فرهنگى بوده و يقينا اين پايگاه علمى از وجود كتابخانه بى بهره نبوده است.
متأسفانه از چگونگى تأسيس اولين كتابخانه اطلاع دقيقى در دست نيست ولى تا آنجا كه شواهد نشان مى دهد، در سال 942 قمرى كه شاه طهماسب صفوى اقدام به توسعه آستان حضرت عبدالعظيم و امام زاده حمزه عليهماالسلام نمود، پس از ساخت رواق و شبستان هاى شرقى و غربى، توليت آستان را به يكى از فرزندان خاتم المجتهدين (داماد محقق كركى) كه از جايگاه علمى والايى برخوردار بود، سپرد.
در همان عصر، حوزه علميه و كتابخانه كه با حمله مغول و تيمور تقريبا منهدم گرديده بود، حيات مجدد پيدا نمود و كتابخانه معظم و معتبرى با مجموعه اى از كتب نفيس و كم نظير دائر گرديد. نمونه اى از نفائس آن كتابخانه، 120 جلد كتاب خطى است كه شاه عباس صفوى در ذى القعدة الحرام 1037 قمرى، به خط و مهر خود وقف بر كتابخانه آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام نموده و در وقف نامه آن ذكر كرده است: «هر كس اين كتاب را از كتابخانه خارج نمايد، در خون حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام شريك و سهيم باشد.» متأسفانه با از بين رفتن كتابخانه، كتب وقفى او نيز، با اينكه خارج كننده كتاب از كتابخانه را در خون حضرت اباعبداللّه عليه السلام شريك دانسته آن كتب نيز به تاراج رفت. تنها پس از تأسيس كتابخانه جديد، 6 جلد از آنها به كتابخانه بازگشته و اكنون موجود است. يك جلد آن نفحات اللاهوت محقق كركى است. «نامبرده در بازگشت از سفر مازندران، با رسيدن به تهران سخت بيمار مى گردد و براى بهبود خويش به حضرت عبدالعظيم عليه السلام متوسل شده و نذر مى كند، درصورت بهبود هديه اى تقديم آستان نمايد كه پس از بهبودى، جهت اداء نذر، قريه مردآباد كرج، به انضمام 120 جلد كتاب فوق الذكر را وقف بر آستان مى نمايد.»
ص: 362
در سال 1323 شمسى آقاى جواد مؤذنى (موذن آستان) به وجود كتابخانه قبلى پى برده و موجوديت آن را با توليت وقت، آقاى حاج سيد احمد هدايتى كه فردى فاضل، متدين و علاقمند به علم و ادب بود، در ميان گذاشته و احياى مجدد كتابخانه آستان مقدس را خواستار گرديد. بنابراين ايشان او را همراه با فرزند خود آقاى دكتر محمدعلى هدايتى كه آن روز استاد دانشكده حقوق بود، مأمور تأسيس كتابخانه فعلى نمودند.
ابتدا با خريد حدود ششصد جلد كتاب از كتب مرحوم نظرپاك (يكى از اساتيد مدرسه سپهسالار) كتابخانه اى در ضلع شرقى صحن حضرت امام زاده حمزه عليه السلام دائر و در تاريخ 1/4/1324 مورد بهره بردارى قرار گرفت و طى حكمى، آقاى جواد مؤذنى به عنوان امين، به مديريت كتابخانه منصوب گرديد. وى ضمن تماس با افراد علاقمند به كتاب، با علما و مؤلفين نجف اشرف و الازهر مصر نيز مكاتبه و از آنان درخواست همكارى نمود. خوشبختانه آنها نيز به احترام وجود مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام كتبى را تقديم نمودند.
با گذشت زمان علاقمندان به آستان مقدس، با اهداء كتب خويش بر تعداد آنها افزودند، تا آنجا كه در سال 1339 شمسى كتابخانه با كمبود جا مواجه گرديد.
خوشبختانه همزمان با كمبود جاى كتابخانه، سرتيپ محمد ميمند (يكى از افسران ارتش ايران) جنب راهرو جنوبى صحن حضرت امام زاده حمزه عليه السلام ساختمانى دو طبقه به مساحت 400 متر مربع جهت مدرسه بنا نمود. مدير كتابخانه عدم تناسب محل را براى مدرسه به وى گوشزد و از او خواست ساختمان را در اختيار كتابخانه قرار داده و از تأسيس مدرسه صرف نظر نمايد.
نامبرده هم پيشنهاد او را پذيرفته و ساختمان را به عنوان كتابخانه وقف آستان
ص: 363
نمود. سال 1340 كتابخانه به محل جديد منتقل و در آذر 1340 برابر با 13 رجب 1381 ق طى جشن باشكوهى بازگشايى گرديد، تا اين كه در سال 1366 به علت فرسودگى ساختمان و كمبود ظرفيت، كتابخانه تعطيل شد.
در سال 1369 با تقاضاهاى مكرر مراجعين جهت بازگشايى كتابخانه، هيأت امناى وقت آستان، ساختمانى را كه جهت موزه بنيان نهاده بود، به كتابخانه اختصاص داده و كتب به محل جديد منتقل گرديد ولى دائر نبود.
همزمان با انتقال كتابخانه، رهبر معظم انقلاب طى حكمى حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محمد محمدى رى شهرى را به سمت توليت آستان منصوب نمودند.
مشاراليه در بدو تصدى دستور شروع به كار مجدد را صادر نمودند و كتابخانه در تاريخ 1/7/1370 مورد بهره بردارى قرار گرفت. ايشان جهت توسعه كتابخانه ابتدا 10 هزار جلد كتاب خريدارى و به كتب كتابخانه افزودند. هم چنين در برنامه طرح توسعه آستان، احداث ساختمانى را با وسعت 5 هزار متر مربع در 3 طبقه با كليه تجهيزات و امكانات مدرن مدنظر قرار دادند كه اين پروژه پس از تكميل در تاريخ 30/7/1381 مصادف با 15 شعبان 1423 ق مورد بهره بردارى قرار گرفت.
جمع كتب و نشريات ادوارى قريب به 40 هزار جلد مى باشد. (به زبان هاى فارسى، عربى، انگليسى، فرانسه، آلمانى، روسى و ...).
چون اغلب واقفين كتب از علماء و مدرسين حوزه و اساتيد دانشگاه مى باشند، لذا اكثر آنها، مرجع بوده و متشكل از موضوعات مشروحه ذيل مى باشد:
ص: 364
قرآن و ساير كتب آسمانى، كليات، دائره المعارف، فرهنگ، لغت نامه، ادبيات، تاريخ ادبيات و شعرا، رجال، تذكره، شرح حال، طب قديم، تفسير، فقه، اصول فقه، اخبار فقه، كلام و بلاغت، اخبار و احاديث، مقتل، ادعيه، عرفان، تاريخ، جغرافيا، جغرافياى تاريخى، سفرنامه و خاطرات، فلسفه و منطق، اخلاق و معارف اسلامى، تعليم و تربيت، جامعه شناسى، علوم اجتماعى، زبان شناسى، علوم پايه شامل: رياضيات، هيئت و نجوم، علوم كامپيوتر، فيزيك، مكانيك، شيمى، بيوشيمى، علوم پزشكى، علوم طبيعى، هنر و ساير موضوعات متفرقه و گوناگون ديگر.
به طور كلى مى توان گفت كه كتابخانه آستان مجموعه اى نفيس و كامل از كتب كم نظير و بعضا بى نظير مى باشد. خداوند به واقفين، اهداكنندگان و خيرين، جزاى خير عنايت فرمايد، راهشان پررهرو باد.
كتابخانه داراى مجموعه خطى نفيس در حدود 720 جلد كتاب با بيش از هزار عنوان، شامل قرآن ها و ساير موضوعات مى باشد كه كليه اين آثار توسط اشخاص خير و علاقمند به آستان، وقف كتابخانه گرديده است. در ميان آنها مى توان ذيلاً به ذكر نمونه اى از نفايس آن پرداخت.
1 - قرآن خطى:
خط متن نسخ و كتابت، سه سطر اول و وسط و آخر هر صفحه ثلث جلى، عالى، بدون رقم - تاريخ تحرير 940 ق - كاغذ سمرقندى، جدول زرين دار، جلد سوخته معرق طلاپوش لولادار عالى (قرن 11) شماره صفحات 1004، هر صفحه 11 سطر، قطع وزيرى بزرگ به اندازه 200×310 ميلى متر.
دو صفحه افتتاح متن و حاشيه مذهب مرصع عالى و در ميانه ترنجى روى متن لاجورد به قلم زر و خط ثلث سوره فاتحه نوشته شده، آغاز سوره بقره يك سرلوح
ص: 365
مذهب مرصع دارد. علائم و سرسوره ها مذهب و مرصع و اسامى سوره ها به قلم سفيداب تحريردار روى متن زر به خط رقاع خوش نوشته شده سطور اول و وسط و آخر هر صفحه به قلم زر تحريردار و لاجورد نگاشته شده است. (استاد بيانى).
2 - كتاب تحرير الاحكام علامه حلى:
نسخ احمد بن حسن بن يحيى فراهانى در روز آدينه 23ع1 / 721 ق، نشان شنگرف جلد ميشى مشكى مقوائى، ربعى، با اجازه پسر علامه محلى مورخ 10 ذى القعده 759 به خط خود او، با امضاى محمد بن مطهر، در پايان چند برگ نونويس سده 12 هست، خط محمد بن يحيى بن ابراهيم بن محمد بن حسن بن ابراهيم بابلى مورخ روز دوشنبه 5 ذى القعده، 760، با يادداشت خريد كتاب در شعبان 982، به عنوان مزد حج، نسخه از آغاز كتاب است تا پاياء جزء دوم. (اين اثر قديمى ترين مكتوب خطى كتابخانه مى باشد.) (واقفى: آيت اللّه مرعشى نجفى)
3 - مجموعه اى در فقه:
مربوط به سال 956 قمرى، نسخ سده دهم، به گواهى مكتوب عده اى از اساتيد دانشگاه نوشته شهيد ثانى، متعلق به على بن محمود تبريزى، به خط و مهر او مورخ 1047، رقعى، جلد تيماج سرخ زركوب مقوايى لولادار شامل: 1 - المسائل: از ابن طى به ترتيب كتابهاى فقهى. 2 - مقاله فى الحث على صلوة الجمعة. 3 - جواب المسائل الثلاث در فقه. 4 ¨ رساله فى الحيات از شهيد ثانى، در انتهاى مجموعه: و فرق منها مؤلفها الفقير الى اللّه تعالى و جوده و كرمه زين الدين بن على بن احمد الشامى العاملى تاريخ كتابت، 25 ذى الحجه 956 (وقفى: استاد سيد محمد مشكوه)
به طور كلى كتب خطى كتابخانه از نفائس مكتوب مى باشد كه فهرست 430 جلد آن در سال 1342 توسط استاد محمد تقى دانش پژوه تهيه و در نشريه شماره 3، نسخ خطى دانشگاه تهران چاپ و منتشر گرديده است.
ص: 366
در ابتداى سال 1381 به دستور توليت محترم، به منظور فهرست نويسى مجدد كليه كتب خطى و قريب به 3 هزار جلد كتاب چاپ سنگى و سربى كمياب موجود، گروهى از كارشناسان مجرب به كتابخانه اعزام گرديدند تا پس از فهرست نويسى همزمان با كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام كه در اوائل سال 1382 برگزار مى گردد چاپ و در دسترس علاقمندان قرار گيرد. لازم به ذكر است كه فهرست كليه كتب چاپ سربى در قاهره، بغداد، قسطنطنيه، ليدن (هلند)، كراچى، دهلى، بمبئى، انگلستان به چاپ رسيده است.
هم اكنون علاوه بر نشريات قبلى و قديمى موجود، با مكاتباتى كه كتابخانه - جهت ارسال نشريات - با 25 نشريه نموده، تعداد 16 نشريه (اعم از هفته نامه، ماهنامه، فصل نامه) انتشارات خود را به طور رايگان جهت استفاده مراجعين به كتابخانه آستان ارسال مى دارند.
واقفين و خيّرينى كه بيش از 10 تا 1500 جلد كتاب اعم از خطى و چاپى به كتابخانه تقديم نموده اند، عبارتند از: آيت اللّه آقاى حاج سيد محسن حكيم، آيت اللّه آقاى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، آيت اللّه حاج شيخ هادى مجتهد تبريزى، آيت اللّه حاج سيد حسين اثنى عشرى، علامه حاج شيخ عبدالحسين امينى، آيت اللّه حاج شيخ محمدرضا خاتمى بروجردى، حجه الاسلام آقاى حاج سيد على غيورى، آيت اللّه حاج شيخ محمد محمدى رى شهرى، آيت اللّه حاج سيد محمدرضا مصطفوى تفرشى، آيت اللّه حاج مير سيد حسن معينى، حجة الاسلام حاج سيد على قاضى عسگر، حجه الاسلام حاج شيخ محمدتقى فلسفى واعظ، حجة الاسلام حاج
ص: 367
شيخ عزيزاللّه عطاردى، حجه الاسلام شيخ حسن صالحيان، حجة الاسلام شيخ محمدرضا ممقانى، آقاى سيد على رفيعى علويجه، آقاى حاج ملا جعفر دربندى، دكتر سيد محمدعلى هدايتى، استاد محيط طباطبائى، دكتر سيد عنايت اللّه هدايتى، استاد سيد محمد مشكوه، آقاى حسن على شاهرخى، آقاى حاج سيد على اكبر تشيد، آقاى حاج سيد ابوالفتوح علوى خلخالى، آقاى احمد طاهرى، حاج مختار آقا معينى تبريزى، استاد سيد عبداللّه عقيلى، دكتر سيد تقى اعتمادى، استاد دكتر محمد خوانسارى، استاد سيد حسين عمادزاده، استاد محمدرضا صياد، آقاى شيخ رضا مؤذنى، آقاى حسين كى استوان، آقاى مير فرخ، آقاى حاج محمد صادق نورى، آقاى پدرام، آقاى خواجه نورى، آقاى شيخ على حميدى، آقاى سيد حسن جزايرى، آقاى شمس الدين پرويزى، آقاى سيد عباس شمس نيا، حاج آقاى امانى، حاج آقا ايلخانى، آقاى حمداللّه جعفرى، آقاى حاج باقر صنوبرى، آقاى حاج جواد مؤذنى، شيخ ابراهيم مشهدى ابراهيم، آقاى شهاب الدين اكبرى، آقاى ذاكرى، آقاى انصارى، آقاى محمدتقى صديقين اصفهانى، آقاى ميرزانژاد، امير محمد مهاجر، آقاى حاج محمدتقى عطارنژاد، آقاى امين ميرهادى، آقاى سيد اسماعيل موسوى، آقاى حاج على اصغر يمين، آقاى حاج على قانع، آقاى عارف زاده، آقاى عظيم زاده، آقاى منزوى، آقاى سيد محمد كاظم طباطبائى، آقاى حاج سيد محمدعلى مرتضوى، آقاى سيد جعفر معينى، آقاى حاج عباس سليمى، آقاى سرهنگ عباسى، آقاى پور صفوى، آقاى ابوالقاسم سالك، آقاى حاج جواد زند، آقاى احمد راد، آقاى حجت اللّه ميرزائى، آقاى منصور شيخ جنتى، آقاى مهدى گلجان، آقاى حسين عليمحمدى، آقاى محمدرضا مؤذنى، آقاى رادمنش، ورثه ميرشفيع جهانشاه، آقاى محمدرضا كاشفى، حاج آقا آقاى عليرضا صنيعى، آقاى راحل، دكتر حسين احمدى، دكتر فتح اللهى، خانم آرياپور، خانم طاهره اسلامى، خانم افسانه فخار منفرد، خانم فروزنده درى، خانم فاطمه علائى و مؤسساتى از قبيل كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى،
ص: 368
دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤسسه دارالحديث قم، وزارت ارشاد، حجه الاسلام حسنى از طرف آستان امام زادگان عيسى، عقيل، ابراهيم عليهم السلام شهرك واوان و اسلامشهر، انجمن اسلامى مسجد امين آباد.
لازم به ذكر است اكثر كتب موجود داراى امضاء مؤلفين مى باشد، به عبارتى كتابخانه آستان داراى كلكسيونى از امضاء مؤلفين است.
مرحوم حاج جواد مؤذنى از بدو تأسيس كتابخانه تا پايان عمر، قريب به نيم قرن مديريت كتابخانه را عهده دار بوده و تا آخرين روز عمر خود از جمع آورى و دقت در نگهدارى اين مجموعه نفيس لحظه اى غفلت ننمودند. تا در بهمن ماه 1371 بدرود حيات گفت. روانش شاد و يادش گرامى باد. پس از فوت ايشان، به دستور، توليت محترم، آقاى حسين مؤذنى فرزند آن مرحوم كه از سال 1339 شمسى در كنار پدر مشغول به خدمت بوده، عهده دار اداره امور كتابخانه گرديد.
به منظور تأمين نظر بعضى از واقفين كه تأكيد بر عدم خروج كتاب از كتابخانه نموده اند و جلوگيرى از سوءاستفاده احتمالى از كتب تك نسخه (زيراكس، تكثير) كليه تعميرات موردنياز در محل كتابخانه، زير نظر استادكار آزموده، مجرب و آشنا به تعمير كتب قديمى انجام مى پذيرد.
نرم افزار كتابخانه آستان برنامه كاوش مى باشد كه توسط شركت پويش كاوش، در راستاى مكانيزه نمودن كتابخانه ها طراحى و بيش از 900 كتابخانه در سراسر كشور از آن استفاده مى نمايند. از شهريور ماه 1373 كتابخانه به سيستم رايانه و نرم افزار فوق
ص: 369
مجهز گرديده و تاكنون قريب به 30 هزار جلد با مشخصاتى به شرح ذيل ثبت در رايانه گرديده است: مؤلف يا مؤلفين، نام كتاب، مترجم يا مترجمين، موضوع اصلى، ناشر، تاريخ نشر، محل نشر، شماره چاپ، قطع، تعداد صفحات يا تصاوير، تاريخ ورود به كتابخانه، نحوه تهيه (وقف، خريدارى، اهدايى) زبان، نوع جلد، خطى يا چاپى، بهاء، شماره ثبت، كد عنوان و ...
اعضاء كتابخانه از سال 1372 تا ابتداى سال 1381، 8600 نفر مى باشند. مراجعين كتابخانه در طول يك سال گذشته به طور متوسط روزانه 800 نفر بوده كه اين تعداد به جز اعضاء كتابخانه، زائرين و واردين به آستان را نيز دربرمى گيرد. البته در آينده با وسعت كتابخانه جديد اين تعداد افزايش خواهد يافت. توضيح اين كه طى يك سال 1380 مراجعين فوق، جمعا 85566 جلد كتاب و نشريه استفاده نموده اند.
مدارك موردنياز جهت عضويت عبارتند از:
1 - يك برگ گواهى (از محل تحصيل، محل كار، محل سكونت)
2 - يك قطعه عكس
3 - 2000 ريال وجه نقد
توضيح: زائرين و ساير واردين به آستان نياز به كارت عضويت نداشته و تنها با ارائه كارت شناسايى معتبر مى توانند مدت 10 روز از كتابخانه استفاده نمايند.
كتابخانه همه روزه حتى ايام تعطيل از ساعت 8 صبح تا 20 بعد از ظهر، يكسره دائر مى باشد.
ص: 370
در سال 1373 با مجهز شدن كتابخانه به سيستم رايانه اى و ثبت مشخصات كتب، با انگيزه پاسخگويى به نياز تحقيقاتى محققين و اطلاع رسانى در كوتاه ترين زمان ممكن، جمع آورى و ثبت ريز مطالب مندرج در كتب و نشريات، به صورتى كه راهگشاى مراجعين در اسرع وقت باشد، آغاز گرديد. باتوجه به تعداد كتب كتابخانه، انجام اين مهم به طور شايسته، بار مالى سنگينى براى آستان داشت. لذا با كسب اجازه از مقام توليت محترم و موافقت مشاراليه انجام آن آغاز گرديد. به طورى كه تا ابتداى سال 1381 از مجموع 16000 جلد كتاب و نشريه (فارسى و عربى) 380 هزار ريز مطلب كه هر يك شامل حداقل 10 و حداكثر 27 حرف مى باشد، ثبت و آماده استفاده مراجعين گرديده و هنوز ادامه دارد. (لازم به ذكر است ريز مطالب مندرج در كتب عربى ابتدا به فارسى ترجمه و بعد در رايانه ثبت گرديده است.)
دقت در جمع آورى مطالب تا آنجا است كه اگر در حاشيه يا پاورقى و تعليقات كتاب، مطلب مفيدى مندرج بوده، آنها نيز ثبت گرديده است.
اين عمل دسترسى به مطالب مندرج در لابلاى كتب را بسيار آسان نموده و كتابى كه طى مدت 40 سال حتى يك بار از آن استفاده نشده در گردش مستمر قرار داده است.
البته نمونه مشابه اين اقدام، در مؤسساتى از قبيل پژوهشكده باقرالعلوم عليه السلام قم در موضوع رجال حديث و مركز اسناد تاريخ معاصر ايران با نمايه سازى اسناد و فرامين تاريخى انجام گرفته ولى گستردگى اين عمل در كتابخانه آستان به حدى است كه در برگيرنده كليه موضوعات مندرج در مجموعه مكتوبات كتابخانه آستان مى باشد. اين وسعت عمل، باعث گرديده كه آن را ويژگى منحصر به فرد كتابخانه بناميم. اكنون
ص: 371
براى روشن شدن اذهان، نمونه اى از آن را ذيلاً ذكر مى نماييم. در كتابخانه كتابى با نام و يا موضوع اصلى تاريخ هنر مينياتور وجود ندارد ولى براى دسترسى به اين مطلب زمانى كه به بانك ريز مطالب مراجعه مى نماييم، رايانه مطلبى بدين گونه «تاريخ هنر مينياتور و مراحل ارتقاء و تكميل آن در ايران (226 - 1736 م)» در كتاب سفرنامه از خراسان تا بختيارى نوشته (هانرى رنه دالمانى) از صفحه 469 تا 477 را نشان مى دهد. با مراجعه به كتاب پاسخ خود را دريافت مى داريم، البته در كتابى به نام سفرنامه كه هيچ گونه رابطه اى با نام كتاب يا موضوع موردنظر ما (هنر مينياتور) ندارد.
براى آشنايى بيشتر چند موضوع مختلف از رايانه خواسته شده، تنها 5 پاسخ آن، عينا درج مى گردد.
از سال 1373 تا پايان سال 1380 با مكاتبات و تماس هاى گرفته شده با صاحبان كتاب و مؤلفين و اشخاص علاقمند به اهداء كتاب، جمعا قريب به 11500 جلد كتاب و نشريه جذب كتابخانه گرديده است. طى اين مدت حدود 2600 جلد كتاب خريدارى گرديده است.
علاقمندان به آستان مقدس محدث عليم حضرت عبدالعظيم عليه السلام مى توانند براى كسب اطلاعات بيشتر و اهداى كتاب به كتابخانه و ثبت نام خويش، در زمره دوستداران آن حضرت، با شماره تلفن 8 - 5657921 داخلى 399 - 396 - 547 تماس حاصل نمايند.(1)
كتابخانه مركزى آستان قدس
ص: 372
172 - نغمه هاى ولايت، محمدعلى شهاب
حضرت عبدالعظيم معروف به سيد الكريم، فرزند عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب عليه السلام مى باشد. نسب آن حضرت با چهار واسطه به امام حسن مجتبى عليه السلام مى رسد. از آن جايى كه ايشان نايب امام در زمان خويش و داراى ارج و قرب فراوان در پيشگاه امامان بوده است و نيز با توجه به اين كه در بخش هايى از كشور به خصوص در شهر رى رحلت آن حضرت مورد توجه قرار دارد، مطالب و نوحه هايى درباره اين مناسبت عرضه مى گردد، باشد كه دوستداران اهل بيت عليهم السلام به احياء چنين مناسبت ها و بزرگداشت چنين شخصيت هاى بزرگوارى، توجه بيشترى نشان دهند. مطابق نقل كتاب «الخصايص العظيميه» ولادت آن حضرت به سال 173 هجرى در مدينه و رحلت ايشان در پانزدهم شوال سال 252 هجرى، در شهر رى واقع شده است.
بدين ترتيب حضرت عبدالعظيم، ده سال آخر عمر امام كاظم عليه السلام و تمام دوران امامت امام رضا عليه السلام و امام جواد عليه السلام را درك نموده و دو سال قبل از شهادت امام هادى عليه السلام از دنيا رفته است. وى در 79 سال عمر خود، حداقل از محضر سه امام بزرگوار كسب فيض كرده و احاديثى از آنان (امام رضا عليه السلام ، امام جواد عليه السلام و امام هادى عليه السلام نقل نموده است و از اصحاب خاص آنان به شمار مى رفته است. حضرت عبدالعظيم از طرف حكومت عباسى، مورد تهديد قرار داشت و به همين دليل وطن خود را ترك و به طور ناشناس از شهرى به شهرى ديگر سفر كرد تا اين كه وارد شهر رى شد. او در خانه يكى از شيعيان در محله ساربانان ساكن گرديد و به عبادت پروردگار مشغول شد. وى روزها در سرداب خانه به سر مى برد و روزه مى گرفت و شب ها را به نماز و مناجات مى گذرانيد. گاهى هم به صورت ناشناس از خانه بيرون مى آمد و قبرى را كه اكنون مقابل قبر اوست زيارت مى كرد. [يعنى قبر حضرت حمزة
ص: 373
بن موسى بن جعفر عليه السلام ]. طولى نكشيد كه خبر آمدن حضرت عبدالعظيم به شهر رى به گوش شيعيان رسيد و دوستداران اهل بيت عليهم السلام بيشتر با او ارتباط برقرار كردند و از علم و دانش او بهره مند شدند.
با توجه به نظر برخى مورخان از آنجايى كه حضرت عبدالعظيم عليه السلام متوارى و تحت تعقيب دشمن بوده و نيز مخفيانه از دنيا رفته است، احتمال مى رود كه جاسوس هاى دشمن او را پنهانى به شهادت رسانده باشند.
حضرت سيد الكريم حقيقتا از شيعيان خاص و مورد عنايت ائمه عليهم السلام بود تا جايى كه گفته اند وقتى به حضور امام هادى عليه السلام رسيد، آن حضرت از او به گرمى استقبال كرد و فرمود: «مرحبا بِكَ يا اباالقاسم، انت وليُّنا حقّا» اى ابوالقاسم، خوش آمدى، به راستى تو از ياران واقعى ما مى باشى. آن گاه سيدالكريم عقايد و آراء دينى خود را بيان نمود
و امام عليه السلام ضمن تأييد آنها فرمود: «هذا و اللّه دينُ اللّهِ الَّذى ارتضاهُ، فاثبت عليه» به خدا سوگند آن چه بيان كردى، همان دينى است كه خداوند آن را براى بندگان خود معين كرده و از چنين پندارى هم خداوند متعال، راضى و خرسند خواهد بود. در دين خود ثابت و استوار باش. حديثى ظاهرا از امام هادى عليه السلام درباره زيارت حضرت عبدالعظيم نقل شده است، «من زار وجبت له الجنّة» هر كس قبر او را زيارت كند، بهشت بر او واجب مى گردد.
در بعضى احاديث نيز، زيارت ايشان هم چون زيارت كربلا شمرده شده است.
اى بهترين رؤياى شب هاى خيالم *** اى لحظه وصل رُخت تنها سؤالم
در آرزوى تو سراپا اشتياقم *** چون مجمرى آتش گرفته از فراقم
ص: 374
مى سوزم و شعله ور از اندوه و دردم *** بر شمع يادت همچنان پروانه گردم
سوزان و بى تابم ز داغت بى قرارم *** من كوچه گرد كوچه هاى هجر يارم
آيينه قلب من از هجران شكسته *** گرد فراقت بر سراپايم نشسته
كى بر دل بشكسته ام مرهم بگيرى *** كى از رخ عالم غبار غم بگيرى
شب تا سحر در آرزوى روشنايى *** هر لحظه گويم يوسف زهرا كجايى
السلام اى يادگار دودمان مجتبى *** امتداد غرق نور نسل آل مرتضى
از تبار فاطمه، طه و ياسين، حاء و ميم *** نوگل باغ حسن هستى تو اى عبدالعظيم
در عبادت بنده و عبد خداوند جهان *** در ولايت نايب خاص امام شيعيان
بر مزار تو ملائك از سما ره كرده طى *** مرقد تو كربلايى در حريم پاك رى
زائرت چون بهر تو عرض ارادت مى كند *** از حسين فاطمه گويا زيارت مى كند
بوده اى آيينه دارى از حسن و در عالمين *** تو تجلى گاه نور مجتبايى و حسين
ص: 375
خامه از سوى امام دهمين اين را نوشت *** زائر قبر تو را واجب شود اجر بهشت
اى تجلى گاه نور رب رحمان و رحيم *** كهكشان پرفروغ آسمان حاء و ميم
از تبار عشقى و از دودمان عاشقان *** جلوه زيبا و مرآت خداوند رحيم
چشمه سارى جارى از نهر طهور كوثرى *** عالم آل رسولى، مظهر ذات عليم
از ديار دلربايانى كه جمله دلبرند *** از مدينه آمدى، در كوى رى گشتى مقيم
غنچه ناز على و فاطمه از نسل گل *** بوى ياس آيد ز كويت سوى ما با هر نسيم
از شعاع مرقدت دلها همه روشن شده *** بر جهان كردى كَرَم، هم چون حسن هستى كريم
شاهراهى كز مزارت مى رود تا آسمان *** جاده نور است و پايانش به جنات النعيم
در مقام تو همين بس، تربت دلجوى تو *** كربلاى دوم عشق است از عهد قديم
زائران عارف تو زائر قبر حسين *** بوى بهشت نينوا آيد از اين خاك و شميم
گفته پيغمبر ز فضل عالمان امتش *** شايد اين گونه تويى بالاتر از خضر و كليم؟
ص: 376
هر شب جمعه اميد كربلايى ها به توست *** تا گشايند از دل خود عقده ها در اين حريم
با وجود زائران خود غريبى چون حسن *** يا اباالقاسم عزيز مجتبى عبدالعظيم
***********
(اى عزيز مجتبى *** قبله گاه اولى)(2)
(در عزايت يابن حيدر *** مى زنم بر سينه و سر)(2)
يا مظلوم يا مولا *** يا مظلوم يا مولا
قبله محبوب من *** ميوه جان حسن
جان فدايت يا حبيبى *** همچو جد خود غريبى
يا مظلوم يا مولا *** يا مظلوم يا مولا
سيدى و هم كريم *** سرورم عبدالعظيم
كوى تو كرببلايم *** مروه و سعى و صفايم
يا مظلوم يا مولا *** يا مظلوم يا مولا
بس ستم بر تو رسيد *** گوييا گشتى شهيد
با شرار و سوز سينه *** جان دهى دور از مدينه
يا مظلوم يا مولا *** يا مظلوم يا مولا
**********
غمت آيينه (عزاى مجتباست)(2)
به قلب عاشقان، (خيام غم به پاست)(2)
به جمع اوليا، ميان انبيا، عزا گشته به پا
عزيز مجتبى(3)
ص: 377
حريم تو مرا، (بُود كرببلا) (2)
رسد از مرقدت، (شميم نينوا)(2)
ببوسم تربتت، به ياد محنت، امان از غربتت
عزيز مجتبى(3)
مزارت اطهرت، (بهشت اولياست)(2)
زيارتگاه تو، (هميشه باصفاست)(2)
بود خاكت چنان، كه گويا زائران، نشسته در جنان
عزيز مجتبى(3)(1)
173 - آينه يادها، هادى ربّانى (معاصر)
15 شوّال درگذشت حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام
929. امام هادى عليه السلام به حمّاد رازى فرمودند:
إذا اَشْكَلَ عَلَيْكَ شَىْ ءٌ مِنْ اَمْرِ دينِكَ بِناحِيَتِكَ فَاسْئَلْهُ عَنْ عَبْدُالْعَظيمِ الْحَسَنى عليه السلام ؛(2)
هرگاه در قلمرو خود در كار دين به مشكلى دچار شدى، آن را با عبدالعظيم حسنى در ميان بگذار.
930. امام هادى عليه السلام : مَرْحَبا بِكَ يا اَبَاالْقاسِمِ اَنْتَ وَلِيّنا حَقّا؛(3)
اى ابوالقاسم! خوش آمدى، تو حقيقتا دوستدار ما هستى.
931. امام هادى عليه السلام به مردى از اهالى رى كه به زيارت امام حسين عليه السلام رفته بود فرمودند:
ص: 378
اَما اَنَّكَ لَوْ زُرْتَ قَبْرَ عَبْدَالْعَظيمَ عَنْدَكُمْ لَكُنْتَ كَمَنْ زارَ قَبْرَ الْحُسَيْنِ عليه السلام ؛(1)
اگر قبر عبدالعظيم را در شهر خود زيارت كنى، چنان است كه گويى امام حسين عليه السلام را زيارت كرده اى.
932. پيامبر صلى الله عليه و آله : مَن أدّى إلى أمَّتي حَديثا يُقامُ بِهِ سُنَّةٌ يُثلَمُ بِهِ بِدعَةٌ فَلَهُ الجَنَّةَ؛(2)
هر كس به امّت من حديثى برساند كه به سبب آن سنّتى برپا شود يا بدعتى آسيب ببيند، پاداشش بهشت است.
933. پيامبر صلى الله عليه و آله : مَن تَعَلَّمَ حَدِيثَينِ اثَنينِ يَنفَعُ بِهِما نَفسُهُ و يُعَلِّمُهُما غَيرَهُ فَيَنتَفِعُ بِهِما كانَ خَيرا مِن عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً؛(3)
هر كس دو حديث بياموزد كه هم خود از آنها بهره برد و هم به ديگرى آموزش دهد كه او نيز از آنها سود برد، عمل او از شصت سال عبادت بهتر است.
934. امام صادق عليه السلام : الرِّوايَةُ لِلحَديثِ المُتَفَقَّهُ فِى الدِّينِ أفضَلُ مِن ألفِ عابِدٍ لا فِقهَ لَهُ و لا رِوايَةَ؛(4)
آن كه حديث روايت كند و دين شناس باشد، از هزار عابد كه دين شناس و راوى حديث نباشد، بهتر است.
935. امام صادق عليه السلام : إعرِفُوا مَنازِلَ النّاسِ مِنّا على قَدرِ رِوايَتِهم عَنّا؛(5)
جايگاه مردم را نزد ما از شمار رواياتى كه از ما نقل مى كنند، بشناسيد.
ص: 379
936. امام باقر عليه السلام : إنَّ حَديثَنا يُحيِى القُلُوبَ؛(1)
سخن ما دلها را زنده مى كند.
937. امام باقر عليه السلام : لَحَديثٌ واحِدٌ تأخُذُهُ عَن صادِقٍ خَيرٌ لَكَ مِنَ الدُّنيا وَ ما فِيها؛(2)
يك حديث كه آن را از فردى راستگو فرا مى گيرى، براى تو بهتر است از دنيا و آنچه در آن است.
938. حضرت عبدالعظيم عليه السلام روايت مى كند: مولايم امام رضا عليه السلام براى من پيامى فرستاد و فرمود: سلام مرا به دوستانم برسان و به آنان بگو:
... و إقبالُ بِعضِهِم عَلى بَعضٍ و المُزاوَرَةُ فَإِنَّ ذلِكَ قُربَةً إلَى اللّهِ؛(3)
[به آنان دستور بده] به هم روى آورند و با يكديگر ديدار كنند كه موجب نزديكى به خداوند است.
939. حضرت عبدالعظيم عليه السلام از امام رضا چنين روايت مى كند:
المُسلِمُ الَّذي يَسلَمُ المُسلِمُونَ مِن لِسانِهِ وَ يَدِهِ و لَيسَ مِنّا مَن لَم يَأمَن جارُهُ بَوائِقَهُ؛(4)
مسلمان كسى است كه مردم از دست و زبان او آسوده باشند و از ما نيست آن كه همسايه اش از شرّ او درامان نباشد.
940. حضرت عبدالعظيم عليه السلام از امام جواد عليه السلام چنين روايت مى كند:
مَن رَضِىَ بِالعافِيَةِ مِمَّن دُونَهُ رُزِقَ السَّلامَةَ مِمَّن فَوقَهُ؛(5)
ص: 380
هر كس از عافيت زيردستانش خشنود باشد، از بالادستش در امان مى ماند.
941. حضرت عبدالعظيم عليه السلام از امام جواد عليه السلام چنين روايت مى كند:
أفضَلُ أعمالِ شيعَتِنا انتِظارُ الفَرَجِ؛(1)
برترين اعمال شيعيان ما انتظار فرج [ظهور امام زمان عليه السلام ] است.
942. حضرت عبدالعظيم عليه السلام از امام هادى عليه السلام چنين روايت مى كند:
إنَّمَا اتَّخَذَ اللّهُ عَزَّ و جَلَّ إبراهيمَ خَليلاً لِكَثرَةِ صَلاتِهِ عَلى مُحَمَّدٍ و أهلِ بَيتِهِ عليهم السلام ؛(2)
خداوند متعال، ابراهيم عليه السلام را دوست خود برگرفت؛ زيرا او بر محمّد و اهل بيت او بسيار درود مى فرستاد.(3)
ص: 381
ختامه مسك
174 - صحيفه امام، حكم حضرت امام خمينى(ره)
زمان: 23 آبان 1358 / 23 ذى الحجه 1399
مكان: قم
موضوع: انتصاب امام جمعه شهر رى
مخاطب: رفيعى، محمدباقر
بسمه تعالى
23 ذى الحجه 99
جناب مستطاب آقاى حاج شيخ محمدباقر رفيعى - دامت افاضاته
طومار مفصلى از اهالى محترم شهر رى - ايّدهم اللّه تعالى - واصل گرديد كه در آن تقاضاى اقامه نماز جمعه در آن شهر نموده بودند و باتوجه به وضع زمان و احتياج مسلمانان به اجتماع بيشتر، مقتضى است جنابعالى انجام اين فريضه بزرگ الهى را به عهده گرفته، و بدين وسيله به امامت نماز جمعه منصوب مى شويد. اميد است اهالى محترم نيز فرصت را غنيمت شمرده، هرچه باشكوه تر و با اجتماع بيشتر، فريضه جمعه را انجام دهند. از خداى تعالى موفقيت همگان را خواستارم. و السلام عليكم و رحمة اللّه.(1)
روح اللّه الموسوى الخمينى
ص: 382
زمان: 4 آبان 1358 / 4 ذى الحجه 1399
مكان: قم
موضوع: انتصاب آقاى محمدباقر رفيعى به امام جماعت مسجد جامع صحن حضرت عبدالعظيم
مخاطب: اهالى و بازاريان شهر رى
بسمه تعالى
اهالى محترم منطقه بازار شهر رى - ايّدهم اللّه تعالى
طومارى به امضاى جمع زيادى از آقايان محترم واصل گرديد كه عده اى از علماى اعلام تهران نيز تأييد كرده بودند و در آن طومار درخواست شده بود جناب مستطاب حجت الاسلام آقاى حاج شيخ محمدباقر رفيعى جهت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع صحن حضرت عبدالعظيم - عليه السلام - بدانجا بيايند و پس از مذاكره با ايشان قرار شد، دعوت آقايان را بپذيرند. اميد است اهالى محترم فرصت را مغتنم شمرده از وجود ايشان قدردانى نموده و بهره مند شوند. از خداى تعالى موفقيت همگان را خواستارم. و السلام عليكم و رحمه اللّه.(1)
به تاريخ 4 ذى الحجه 99
روح اللّه الموسوى الخمينى
ص: 383
كتابهاى عربى
1 - كتاب المعقبين من ولد الامام اميرالمؤمنين عليه السلام ، يحيى بن حسن مدنى علوى عقيقى............... 11
2 - المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى............... 12
3 - سرّ السلسلة العلوية، سهل بن عبداللّه بخاري............... 13
4 - رجال نجاشى، ابوالعباس احمد بن علي نجاشي............... 14
5 - من لا يحضره الفقيه، محمد بن علي بن بابويه قمى............... 16
6 - تهذيب الانساب و نهاية الاعقاب، محمدعبيدلى............... 16
7 - الفهرست، محمد بن حسن طوسي............... 17
8 - رجال طوسى، محمد بن حسن طوسى............... 17
9 - تاريخ بغداد، احمد بن علي خطيب بغدادي ............... 18
10 - المجدى، علي بن محمد علوي عمري............... 19
11 - لباب الانساب، علي بن أبيالقاسم بيهقى، ابن فندق............... 19
نسّابة الري............... 20
12 - الشجرة المباركة، امام فخر رازى............... 22
13 - الفخرى فى النسب، اسماعيل بن حسين مروزى ازورقانى............... 23
اعقاب زيد بن الحسن عليه السلام ............... 23
14 - رجال العلامة الحلى، حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى............... 24
ص: 384
15 - رجال ابن داود، ابن داود............... 25
16 - عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، احمد بن على ابن عنبه............... 25
17 - حاشية خلاصة الاقوال، زين الدين بن على عاملى............... 25
18 - حاشيه رجال ابن داود (نسخه خطى)، عبداللّه بن حسين تسترى............... 26
19 - منهج المقال، محمد بن على استرآبادى............... 26
20 - الرواشح السماوية، ميرداماد............... 28
في صحّة أحاديث عبدالعظيم الحسني............... 28
21 - شرعة التسمية، محمدباقر حسينى استرآبادى، ميرداماد............... 30
22 - نقد الرجال، مصطفى حسينى تفرشى............... 35
23 - روضة المتقين، محمدتقى مجلسى............... 37
24 - فائق المقال، احمد بن عبدالرضا البصرى............... 40
25 - مجمع الرجال، عنايت اللّه قهپايى............... 41
26 - جامع الرواة، محمد اردبيلى............... 42
27 - وسائل الشيعة، خاتمه، حسن بن محمد شيخ حر عاملى............... 44
28 - بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى ............... 45
(فضل زيارة عبدالعظيم بن عبداللّه)............... 45
29 - منتهى المقال، ابوعلى محمد بن اسماعيل حائرى............... 46
30 - طرائف المقال فى معرفة طبقات الرجال، سيدعلى اصغر جابلقى بروجردى............... 48
31 - روضات الجنات، محمدباقر خوانسارى............... 48
32 - بهجة الآمال فى شرح زبدة المقال، ملاعلى عليارى تبريزى............... 54
33 - شعب المقال فى درجات الرجال، ميرزا ابوالقاسم نراقى............... 61
34 - مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى............... 61
35 - اتقان المقال فى احوال الرجال، محمد طه نجف............... 66
36 - تنقيح المقال، عبداللّه مامقانى............... 66
37 - سفينة البحار، شيخ عباس قمى............... 69
ريي............... 73
38 - مراقد المعارف، محمد حرزالدين............... 74
ص: 385
39 - قاموس الرجال، محمدتقى تسترى............... 77
40 - معجم رجال الحديث، سيد أبوالقاسم خويى............... 80
طبقته في الحديث............... 84
عبدالعظيم بن عبداللّه الحسني............... 85
41 - مستدركات علم رجال الحديث، على نمازى شاهرودى............... 86
42 - دائرة المعارف الشيعية العامة، اعلمى............... 89
43 - مشاهد العترة الطاهرة، السيّد عبدالرزّاق كمونة الحسيني............... 91
44 - سُبُل الرّشاد الى اَصحابَ الاِمام الجواد، عبدالحسين الشبستري............... 96
45 - النّور الهادى الى اصحاب الامام الهادي، عبدالحسين الشبستري............... 97
46 - الجامع لرواة و اصحاب الامام الرضا عليه السلام ، محمد مهدى نجف............... 100
47 - موسوعة طبقات الفقهاء، جعفر سبحانى............... 103
48 - الموسوعة الرجاليه الميسرة............... 105
49 - الكواكب المشرقة، سيد مهدى رجايى............... 105
50 - مزارات اهل البيت و تأريخها، سيد محمّد حسين جلالي............... 107
السيد حمزة بن الإمام الكاظم عليه السلام ............... 108
فضل زيارته............... 112
من تاريخ المزار............... 113
51 - أعلام الهداية............... 115
كتابهاى فارسى
52 - الفصول الفخرية، جمال الدين احمد بن على ابن عنبه............... 117
53 - اختيارات و وقايع ايام، ناشناس............... 117
54 - رساله اسديه، محمدقاسم حسينى عبيدلى............... 118
55 - سراج الانساب، سيد احمد بن محمد كياء گيلانى............... 119
امامزاده عبداللّه............... 119
نسب سادات شميران رى............... 120
56 - لوامع صاحبقرانى (شرح فقيه)، محمدتقى مجلسى............... 121
ص: 386
57 - تحفة الزائر، علامه محمدباقر مجلسى............... 122
58 - مزار، آقا جمال خوانسارى............... 125
59 - ناسخ التواريخ، ميرزا محمدتقى سپهر لسان الملك............... 137
60 - منتخب التواريخ، حاج محمدهاشم بن محمدعلى خراسانى............... 139
61 - تحية الزائر، ميرزا حسين نورى و محدث قمى............... 152
62 - هدية الزائرين، محدث قمى............... 156
63 - تحفة الاحباب فى نوادر آثار الاصحاب، شيخ عباس قمى............... 161
64 - منتهى الآمال، شيخ عباس قمى............... 161
امام زاده يحيى............... 166
امامزاده عبداللّه و عبيداللّه............... 167
امام زاده قاضى صابر............... 168
شهر رى در آخر الزمان............... 169
65 - مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى............... 170
66 - قهرمانان اسلام، على اكبر تشيّد............... 176
67 - يادداشتهاى قزوينى، محمد قزوينى............... 185
حمزه [امامزاده]............... 186
جنة النعيم فى احوال عبدالعظيم............... 186
باقر واعظ (حاجى ملا)............... 187
68 - تاريخچه وقف در اسلام، دكتر على اكبر شهابى............... 187
بقعه مباركه............... 190
آثار مهمه تاريخى............... 190
مجموعه اسناد و فرامين............... 195
توليت آستانه............... 198
مقابر بزرگان در جوار حضرت عبدالعظيم............... 203
قبور سلاطين............... 207
مقابر امام زادگان............... 208
69 - مجموعه زندگانى چهارده معصوم، حسين عمادزاده............... 210
ص: 387
عقايد حضرت عبدالعظيم............... 212
بناء و ساختمان رى............... 215
روضه حضرت عبدالعظيم عليه السلام ............... 217
روضه حضرت حمزه............... 218
روضه امام زاده عبداللّه عليه السلام ............... 219
70 - لغت نامه دهخدا، على اكبر دخدا............... 220
71 - بدر فروزان، عباس فيض ............... 221
حالات امام زاده عبداللّه............... 221
حالات عبداللّه بن امام موسى عليه السلام ............... 221
حالات اولاد سيد جليل مطهر............... 222
حالات محمد بن على بن امام زاده يحيى............... 222
شرح حالات امام زاده يحيى............... 223
حالات عبيداللّه بن امام موسى عليه السلام ............... 226
حالات اسحق بن امام موسى............... 226
حالات امام زاده حمزة بن امام موسى عليه السلام ............... 228
تعيين مدفن حمزة بن امام موسى عليه السلام ............... 228
مدفون بودن حمزة بن موسى عليه السلام در شيراز............... 230
مدفون بودن حمزة بن موسى عليه السلام در ترشيز............... 231
مدفن حمزه در سيرجان............... 232
مدفن شاهزاده حمزه در قم............... 236
عقيده مؤلف روضة الصفا در اين مقام............... 237
تحقيق در مقام و تعيين مدفن شاهزاده حمزه............... 237
نسب شاهزاده حمزه مدفون در قم............... 239
داستان قتل حمزة بن على............... 241
مدفون بودن حمزه در ترشيز............... 242
مدفن حمزه در شيراز............... 243
اعقاب حمزة بن امام موسى عليه السلام ............... 244
ص: 388
قسمت دوم در حالات اعقاب حمزة بن امام موسى عليه السلام ............... 244
72 - امامزادگان معتبر ايران، سيد عزيزاللّه امامت كاشانى............... 246
در بيان حالات امامزاده لازم التعظيم شاهزاده عبدالعظيم عليه السلام ............... 246
در بيان كيفيت عرض دين آن حضرت محضر امام دهم در سامره............... 247
هجرت حضرت عبدالعظيم از حجاز به عراق و از عراق تا به ايران............... 249
در بيان وفات حضرت عبدالعظيم عليه السلام و سبب آن............... 251
در بيان ثواب آن حضرت عليه السلام ............... 252
حضرت امامزاده عبداللّه ابيض............... 256
حليله آن بزرگوار............... 259
شهادت امامزاده يحيى (جدّ مؤلفّ)............... 259
73 - اختران تابناك، ذبيح اللّه محلاتى............... 260
سبب هجرت حضرت عبدالعظيم به سوى شهر رى............... 262
74 - شاگردان مكتب ائمه، محمدعلى عالمى............... 264
عبدالعظيم و عرضه اعتقادات............... 265
علم و دانش عبدالعظيم............... 267
پيام مهم به شيعيان به وسيله عبدالعظيم............... 268
چرا عبدالعظيم به رى منتقل شد؟............... 269
رسول خدا صلى الله عليه و آله مدفن عبدالعظيم را تعيين فرمودند............... 270
ثواب زيارت حضرت عبدالعظيم............... 270
عبدالعظيم و نقل روايت (گناهان كبيره)............... 271
75 - كرامات صالحين، محمدشريف رازى............... 275
شرايط عجيب............... 277
معاينه مجدّد............... 278
76 - رى باستان، حسين كريمان............... 278
77 - جامع الانساب در تاريخچه امامزاده ها، سيدابراهيم احمدى ابهرى............... 288
78 - در وصف حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و بى بى شهربانو ، حيدر تهرانى............... 290
مقدّمه............... 290
ص: 389
در شرح حال حضرت بى بى شهربانو............... 291
در مدح حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام ............... 296
قصيده ديگر در وصف حضرت عبدالعظيم عليه السلام ............... 297
در وصف حضرت بى بى شهربانو............... 299
79 - راويان امام رضا عليه السلام در مسند الرضا، عزيزاللّه عطاردى............... 306
عبدالعظيم در حضور امامان ............... 307
مقام او در نزد ائمه............... 307
عبدالعظيم و رجال حديث............... 308
عبدالعظيم و صاحب بن عباد............... 310
روايت عبدالعظيم از امام رضا عليه السلام ............... 311
هجرت عبدالعظيم از مدينه............... 311
نيابت عبدالعظيم از امام هادى عليه السلام ............... 312
عرض دين به امام هادى عليه السلام ............... 313
وفات و مدفن عبدالعظيم حسنى............... 314
فضيلت زيارت عبدالعظيم............... 315
فرزندان عبدالعظيم............... 316
پدران و اجداد عبدالعظيم............... 316
على جد عبدالعظيم............... 316
حسن بن زيد............... 317
زيد بن حسن مجتبى عليه السلام ............... 318
برادران عبدالعظيم............... 319
تأليفات عبدالعظيم............... 319
روايت او در مسند الرضا............... 320
80 - دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤلف مدخل صادق سجادى............... 321
بخش يكم - ساختمان ها............... 322
بخش دوم - توليت............... 335
ص: 390
بخش سوم - موقوفات............... 336
81 - انجاز العدات فى احوال السّادات، محمد رحمتى............... 339
دودمان ابومحمد القاسم............... 341
82 - دائرة المعارف تشيع، مؤلف مدخل عبدالحسين صالحى شهيدى............... 346
83 - زندگانى امام على الهادى عليه السلام ، باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى............... 357
84 - با كتابخانه مركزى آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام آشنا شويم، حسين مؤذنى............... 361
تأسيس كتابخانه جديد............... 363
تعداد كتب خطى، چاپى و نشريات............... 364
موضوع كتب............... 364
كتب خطى............... 365
نشريات............... 367
واقفين و خيّرين............... 367
مديران كتابخانه............... 369
تعمير كتاب............... 369
نرم افزار كتابخانه و نحوه ثبت كتب در رايانه............... 369
تعداد اعضاء و مراجعين............... 370
مدارك مورد نياز جهت عضويت............... 370
ساعات كار كتابخانه............... 370
ويژگى منحصر به فرد كتابخانه آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام ............... 371
كتب رسيده (وقفى، اهدايى، خريدارى)............... 372
85 - نغمه هاى ولايت، محمدعلى شهاب............... 373
86 - آينه يادها، هادى ربّانى............... 378
1. شخصيّت عبدالعظيم حسنى
عليه السلام ............... 378
2. مقام محدّثان............... 379
3. گزيده احاديث............... 380
87 - صحيفه امام، حكم حضرت امام خمينى............... 382
حكم حضرت امام خمينى............... 383
ص: 391
كتاب المعقبين من ولد الامام اميرالمؤمنين7،
يحيى بن حسن مدنى علوى عقيقى (277ق)
المحاسن
احمد بن محمد بن خالد برقى، (274 يا 280ق)
سرّ السلسلة العلوية
سهل بن عبداللّه بخاري (بعد از 341ق)
رجال نجاشى
ابوالعباس احمد بن علي نجاشي (450 ق)
ص: 392
من لا يحضره الفقيه
محمد بن علي بن بابويه قمى (381ق)
تهذيب الانساب و نهاية الاعقاب
محمدعبيدلى (435 ق)
الفهرست
محمد بن حسن طوسي (460ق)
رجال طوسى
محمد بن حسن طوسى (460ق)
ص: 393
تاريخ بغداد
احمد بن علي خطيب بغدادي (463ق)
المجدى
علي بن محمد علوي عمري (قرن 5)
لباب الانساب
علي بن أبيالقاسم بيهقى، ابن فندق (565ق)
الشجرة المباركة
امام فخر رازى، (606ق)
ص: 394
الفخرى فى النسب
اسماعيل بن حسين مروزى ازورقانى (بعداز 614ق)
رجال العلامة الحلى
حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى (726ق)
رجال ابن داود
ابن داود
عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب
احمد بن على ابن عنبه (828 ق)
ص: 395
حاشية خلاصة الاقوال
زين الدين بن على عاملى (965ق)
حاشيه رجال ابن داود (نسخه خطى)
عبداللّه بن حسين تسترى (1021ق)
منهج المقال
محمد بن على استرآبادى (1028ق)
الرواشح السماوية
ميرداماد
ص: 396
شرعة التسمية
محمدباقر حسينى استرآبادى، ميرداماد (1040ق)
نقد الرجال
مصطفى حسينى تفرشى (1044ق)
روضة المتقين
محمدتقى مجلسى (1070ق)
فائق المقال
احمد بن عبدالرضا البصرى (1020 - 1085ق)
ص: 397
مجمع الرجال
عنايت اللّه قهپايى، (قرن 11)
جامع الرواة
محمد اردبيلى، (1101ق)
وسائل الشيعة
حسن بن محمد (1104ق) شيخ حر عاملى
بحارالانوار
علامه محمدباقر مجلسى (1110ق)
ص: 398
منتهى المقال
ابوعلى محمد بن اسماعيل حائرى (1216ق)
طرائف المقال فى معرفة طبقات الرجال
سيدعلى اصغر جابلقى بروجردى، (1313 ق)
روضات الجنات
محمدباقر خوانسارى (1313ق)
بهجة الآمال فى شرح زبدة المقال
ملاعلى عليارى تبريزى (1317ق)
ص: 399
شعب المقال فى درجات الرجال
ميرزا ابوالقاسم نراقى (1319ق)
مستدرك الوسائل
ميرزا حسين نورى (1320ق)
اتقان المقال فى احوال الرجال
محمد طه نجف (1323ق)
تنقيح المقال
عبداللّه مامقانى (1355ق)
ص: 400
سفينة البحار
شيخ عباس قمى (1359ق)
مراقد المعارف
محمد حرزالدين (قرن 14)
قاموس الرجال
محمدتقى تسترى (معاصر)
معجم رجال الحديث
سيد أبوالقاسم خويى (معاصر)
ص: 401
مستدركات علم رجال الحديث
على نمازى شاهرودى (معاصر)
دائرة المعارف الشيعية العامة
اعلمى (معاصر)
مشاهد العترة الطاهرة
السيّد عبدالرزّاق كمونة الحسيني
سُبُل الرّشاد الى اَصحابَ الاِمام الجواد
عبدالحسين الشبستري (معاصر)
ص: 402
النّور الهادى الى اصحاب الامام الهادي
عبدالحسين الشبستري (معاصر)
الجامع لرواة و اصحاب الامام الرضا7
محمد مهدى نجف (معاصر)365
موسوعة طبقات الفقهاء، جعفر سبحانى (معاصر)
الموسوعة الرجاليه الميسرة
الكواكب المشرقة
سيد مهدى رجايى (معاصر)
مزارات اهل البيت و تأريخها
سيد محمّد حسين جلالي (معاصر)
أعلام الهداية
ص: 403
الفصول الفخرية، جمال الدين احمد بن على ابن عنبه (828ق)
اختيارات و وقايع ايام (قرن 10)
رساله اسديه، محمدقاسم حسينى عبيدلى (قرن 10)
سراج الانساب، سيد احمد بن محمد كياء گيلانى (قرن 10)
لوامع صاحبقرانى (شرح فقيه)، محمدتقى مجلسى (1070ق)
تحفة الزائر، علامه محمدباقر مجلسى (1110ق)
مزار، آقا جمال خوانسارى (1125ق)
ناسخ التواريخ، ميرزا محمدتقى سپهر لسان الملك
منتخب التواريخ، حاج محمدهاشم بن محمدعلى خراسانى (1352ق)
تحية الزائر، ميرزا حسين نورى و محدث قمى(ره)
هدية الزائرين، محدث قمى (1359ق)
تحفة الاحباب فى نوادر آثار الاصحاب، شيخ عباس قمى (1359ق)
منتهى الآمال، شيخ عباس قمى (1359ق)
مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى (1359ق)
قهرمانان اسلام، على اكبر تشيّد (معاصر)
عقيده نگارنده - به طورى كه در تواريخ مشاهده مى شود با كمتر از فسق
ص: 404
يادداشتهاى قزوينى، محمد قزوينى (معاصر)
تاريخچه وقف در اسلام، دكتر على اكبر شهابى (معاصر)
6 - قرآن هاى خطى:
مجموعه زندگانى چهارده معصوم:، حسين عمادزاده (معاصر)
لغت نامه دهخدا
بدر فروزان، آقا عباس فيض (معاصر)
حالات امام زاده حمزة بن امام موسى 7
امامزادگان معتبر ايران، سيد عزيزاللّه امامت كاشانى (معاصر)
اختران تابناك، ذبيح اللّه محلاتى (معاصر)
شاگردان مكتب ائمه:، محمدعلى عالمى (معاصر)
كرامات صالحين، محمدشريف رازى (معاصر)
رى باستان، حسين كريمان (معاصر)
جامع الانساب در تاريخچه امامزاده ها، سيدابراهيم احمدى ابهرى (معاصر)
در وصف حضرت عبدالعظيم حسنى 7 و بى بى شهربانو 3
راويان امام رضا7 در مسند الرضا، عزيزاللّه عطاردى (معاصر)
ص: 405
دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤلف مدخل صادق سجادى (معاصر)
انجاز العدات فى احوال السّادات، محمد رحمتى (معاصر)
دائرة المعارف تشيع، عبدالحسين صالحى شهيدى (معاصر)
زندگانى امام على الهادى7 ، باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن
اسلامى، (معاصر)
با كتابخانه مركزى آستان مقدس حضرت عبدالعظيم 7 آشنا شويم
نغمه هاى ولايت، محمدعلى شهاب
آينه يادها، هادى ربّانى (معاصر)
صحيفه امام، حكم حضرت امام خمينى(ره)
حكم حضرت امام خمينى(ره)
ص: 406
سرشناسه : زمانی نژاد، علی اکبر، 1342 - ، گردآورنده
عنوان و نام پديدآور : شناخت نامه حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و شهر ری: مجموعه گفتارهای پراکنده پیرامون حضرت عبدالعظیم علیه السلام و امامزادگان ری/ به کوشش علی اکبر زمانی نژاد، ابوالفضل حافظیان.
مشخصات نشر : قم: دار الحدیث، 1382.
مشخصات ظاهری : 392ص.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظیم علیه السلام؛ 13.
شابک : 18000 ریال 964-7489-26-9 :
يادداشت : این کتاب از مجموعه آثاری است که به مناسبت برگزاری کنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظیم علیه السلام منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : مجموعه گفتارهای پراکنده پیرامون حضرت عبدالعظیم علیه السلام و امامزادگان ری.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله(ع)، 173 - 250؟ق.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله (ع)، 173 - 250؟ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : امامزاده ها -- ایران -- ری
شناسه افزوده : حافظیان، ابوالفضل، 1349 - ، گردآورنده
رده بندی کنگره : BP53/5 /ع2 م27 1382
رده بندی دیویی : 297/984
شماره کتابشناسی ملی : 3918121
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
ص: 1
حكيم ، سيد محمّدحسين ، 1364 - .
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى (مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون شهر رى) به كوشش سيد محمدحسين حكيم و على اكبر زمانى نژاد 1342 - قم : دارالحديث ، 1382 .
416 ص. - (مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛ 14)
... ريال ... - ... - 964 ISBN
1 . عبدالعظيم بن عبداللّه عليه السلام ، - 250؟ق.
2 . شهر رى. الف. كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام . ب. زمانى نژاد، على اكبر، گردآورنده همكار. ج . عنوان.
1382 8 ش 6 ع / 5 / 53 BP212/297
شابِك :
سازمان چاپ و نشر
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام
(مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون شهر رى)
به كوشش : سيد محمّدحسين حكيم و على اكبر زمانى نژاد
از مجموعه آثار كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم عليه السلام - 14
ناشر : سازمان چاپ و نشر دار الحديث
چاپ : اوّل ، بهار 1382
چاپخانه :
شمارگان : 1000
قيمت :
تلفن : 7741650 0251 - 7740523 0251 ص . پ : 4468 / 37185
ص: 2
سازمان چاپ و نشر
مؤسسه فرهنگى دارالحديث
ص: 3
ص: 4
تاريخ بشر را هماره ستارگانِ فروزانى مشعلدار بوده اند، تا آدمى بر جهالت و تاريكى فائق آيد و بتواند وديعه خداوندىِ نهفته در درونش را بپرورَد و خويشتن را از نادانى، درنده خويى و پستى برهاند.
طلايه داران اين منظومه فروزان، پيامبران الهى و جانشينان پاك نهاد و معصوم آنان اند و در صف بعد، دست پروردگان آنها، يعنى عالمان دين، محدّثان، مفسّران و... كه در دانش و سلوك، پاى در جاى پاى آنان نهادند.
شهر رى به عنوان يكى از پايگاههاى كهن تشيع، مَهْد رشد و بالندگى عالمانى از اين تبار (چون ثقه الاسلام كلينى، شيخ صدوق، ابوالفتوح رازى و...) بوده است، و حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام را مى توان پايه گذار اين مَهْد و حركت علمى و فرهنگى دانست.
آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث (دانشكده، پژوهشكده، انتشارات)، طرحى را با عنوان «گراميداشت بزرگان و عالمان رى» در دست گرفت تا در پرتو شناساندن اين
چهره هاى ماندگار، برخى فعاليتهاى پژوهشى و فرهنگى نيز سامان يابد.
در اين طرح، نخستْ چهار تن از بزرگان و عالمان رى انتخاب شدند كه در صدر آنان حضرت عبدالعظيم عليه السلام جاى مى گيرد.
حضرت عبدالعظيم عليه السلام مشعل فروزانى است كه از دوران حيات خويشتن تاكنون برتاريخ تشيع و
ايران، پرتو افكنده و بر معنويت، دانش و فرهنگ شيعه در اين مرز و بوم، تأثيرگذار بوده است. از اين رو، نخستين گام در اجراى طرح، كنگره بزرگداشت ايشان خواهد بود.
اهدافى كه برگزارى اين كنگره دنبال مى كند، عبارت است از:
1 . معرفى و بزرگداشت شخصيت علمى و معنوى حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛
2 . ترويج معارف حديثى اهل بيت عليه السلام ؛
3 . تحقيق و پژوهش در ميراث حديثى حضرت عبدالعظيم عليه السلام ؛
4 . شناخت جايگاه آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام و تأثيرآن برتحولات تاريخ تشيّع در ايران.
ص: 5
اين طرح، در آبان ماه 1380 در نخستين جلسه شوراى سياستگذارى - كه از عالمان و فرزانگان و نخبگان فرهنگى اند - به تصويب رسيد و كميته علمى كنگره از خرداد 1381 كار خود را آغاز كرد.
كميته علمى با فرصت اندكى كه در اختيار داشت، برنامه هاى خود را در پنج حوزه ساماندهى كرد:
1 . تأليف، تصحيح و گردآورى آثار مربوط به حضرت عبدالعظيم و شهر رى (كتاب و مقاله).
2 . سفارش و فراخوان نگارش مقاله.
3 . سفارش انتشار ويژه نامه هايى از سوى نشريات، همزمان با برگزارى كنگره.
4 . انتشار لوح فشرده (CD)توليدات علمى كنگره.
5 . انتشار خبرنامه.
با يارى خداوند و مدد قدسى روح حضرت عبدالعظيم عليه السلام ، در حوزه نخست، بيش از بيست و دو
جلد كتاب آماده شد كه همزمان با برگزارى كنگره، توزيع مى گردد. همچنين مقالات منتخب و تأييد شده علمى در سه جلد، عرضه خواهند شد.
دو ويژه نامه از سوى مجلات علمى و نيز خبرنامه كنگره در پنج شماره عرضه خواهد شد.
همه اين آثار، علاوه بر نشر مكتوب، بر روى يك لوح فشرده (CD)تا هنگام برپايى كنگره در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرد.
گفتنى است با فرصت اندك و حجم گسترده برنامه هاى علمى، وجود نقايص، امرى طبيعى است كه اهل فضل و دانش آن را بر ما خواهند بخشيد و ما را از نصايح عالمانه خويش بهره مند خواهند ساخت.
اميد است اين مجموعه، مقبول درگاه الهى و مورد عنايت روح بزرگ و قدسى حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام قرار گيرد و در گسترش و بالندگى فرهنگ و معارف تشيع، سودمند افتد.
در پايان از همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين برنامه ها سهم وافر داشتند؛ توليت محترم آستان حضرت عبدالعظيم عليه السلام و رياست محترم مؤسسه فرهنگى دارالحديث، شوراى عالى سياستگذارى، مديران محترم آستان حضرت عبدالعظيم و مؤسسه فرهنگى دارالحديث و به ويژه فاضل گرانقدر جناب آقاى على اكبر زمانى نژاد - كه بار عمده بر دوش ايشان بود - سپاسگزارى مى شود.
مهدى مهريزى
دبير كميته علمى
بهار 1382
ص: 6
بخش اوّل: كتابهاى عربى
1 - كتاب البلدان، ابى عبداللّه أحمد بن محمّد بن اسحاق همذانى المعروف بابن فقيه ............. 11
2 - آكام المرجان فى ذكر المدائن المشهورة فى كلّ مكان، اسحاق بن حسين المنجّم ............. 25
3 - منتقلة الطالبية، ابراهيم بن ناصر، ابن طباطبا............. 26
4 - معجم البلدان، ياقوت حموى ............. 39
5 - بلدان الخلافة الشرقية، لسترنج............. 47
6 - دائرة المعارف البستانى، بطرس البستانى............. 52
بخش دوم: عناوين فارسى
7 - حدود العالم من المشرق الى المغرب، ناشناس ............. 59
8 - مهاجران آل ابوطالب، ابواسماعيل ابراهيم بن ناصر ابن طباطبا، محمدرضا عطائى............. 59
9 - ديوان بدرالدين قوامى رازى، تصحيح و تعليق: محدّث ارموي............. 74
10 - كتاب نقض، عبدالجليل قزوينى رازى ............. 79
11 - تعليقات نقض، محدّث ارموى ............. 82
12 - تذكره هفت اقليم، امين احمد رازى............. 98
13 - مجالس المؤمنين، قاضى نوراللّه شوشترى............. 102
14 - خزائن، ملا احمد نراقى............. 106
15 - رياض السياحة، زين العابدين شيروانى............. 107
16 - حدائق السياحه، زين العابدين شيروانى............. 108
17 - تذكره جغرافياى تاريخى ايران، و .بارتولد، ترجمه: حمزه سردادور............. 111
18 - قراء و قصبات رى، عبدالعزيز جواهر كلام............. 118
19 - لرد كرزن در رى، لرد كرزن............. 130
ص: 7
20 - رى در دست مسلمانان، مجله نامه رى............. 148
21 - چه شد كه نامه رى پيدا شد؟ على جواهر الكلام............. 151
22 - تاريخ تهران، عبدالعزيز جواهر الكلام............. 153
23 - لغت نامه دهخدا، على اكبر دهخدا............. 182
24 - رى و جغرافيا و تحولات آن، خليل كمره اى............. 185
25 - نظرى به مقاله «رى» در دائره المعارف الاسلامى،حسين كريمان ............. 197
26 - دو فرمان مربوط به شهر رى، محمدتقى دانش پژوه............. 204
27 - جغرافياى تاريخى رى - تهران، ميرحسين يكرنگيان............. 209
28 - تاريخچه اوقاف اصفهان، عبدالحسين سپنتا............. 229
29 - گنجينه دانشمندان، محمّدشريف رازى............. 239
30 - تاريخ دانشگاه هاى بزرگ اسلامى، عبدالرحيم غنيمه، ترجمه: نوراللّه كسائى............. 256
31 - فرهنگ القاب و عناوين شهرها، جعفر ثامنى ............. 258
32 - تاريخ اجتماعى ايران، مرتضى راوندى............. 263
33 - فهرست بناهاى تاريخى و اماكن باستانى ايران، نصرت اللّه مشكاتى............. 269
34 - دايرة المعارف تشيع، مؤلف مدخل: مهوش صفايى............. 273
35 - دائره المعارف بزرگ اسلامى، مؤلف مدخل: مهبانو عليزاده............. 282
36 - تاريخ خانقاه در ايران، محسن كيانى............. 287
37 - جوانمرد قصاب، اكبر پيشگاهى............. 289
38 - موقعيت سياسى رى از ورود اسلام تا...، صادق آيينه وند............. 292
39 - حوزه هاى علميه شيعه درگستره جهان، سيّد على رضا سيّد كبارى ............. 298
40 - عزادارى سنتى شيعيان در بيوت علما و...، سيد حسين معتمدى كاشانى............. 305
41 - تاريخ بيمارستانهاى ايران از آغاز تا عصرحاضر، حسن تاج بخش............. 312
42 - خاطرات آيت اللّه خلخالى ............. 323
43 - كتابخانه صاحب بن عباد، شهلا بابازاده............. 332
44 - كتابشناسى تهران، ناصر تكميل همايون............. 340
ص: 8
درباره شخصيّت حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و تاريخ رى در طول قرنهاى گذشته و عصر حاضر، صدها جلد كتاب و مقاله و جزوه و مطالب پراكنده و سودمند در كتابهاى علما و دانشمندان و محققان به رشته تحرير درآمده است كه با وجود تكرارى بودن بعضى از آنها، هر كدام با نگرش خاص خود توانسته اند گوشه اى از جلوه ملكوتى و معنوى حضرت عبدالعظيم عليه السلام را به نمايش بگذارد و جنبه اى از رمز و راز رى را بگشايد. با اين حال، تاكنون سال دقيق تولد و وفات حضرت عبدالعظيم عليه السلام روشن نيست؛ چنان كه درباره شهر رى هم، ناگفته هاى فراوانى وجود دارد.
بارى، ستايشهاى امامان عليهم السلام از حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام نشان دهنده شخصيت علمى و مورد اعتماد ايشان است ؛ به طورى كه در برخى روايات، براى زيارت قبر حضرت عبدالعظيم عليه السلام ثوابى به مثابه زيارت قبر امام حسين عليه السلام ياد شده است.
پژوهشگر در تاريخ رى با تتبّع در منابع تاريخى و جغرافيايى آشكارا درمى يابد كه شهر رى در طىّ قرون متمادى از مراكز مهم شكل گيرى و بالندگى تمدّن اسلامى و شيعى و مهد دانش و فضيلت بوده است. وجود كتابخانه هاى بزرگ و داير بودن مدارس فقه و حديث و پرورش بزرگان همچون ثقه الاسلام كلينى و شيخ صدوق در اين شهر گواه صادقى بر اين مدّعاست. متأسفانه منابع اصلى تاريخ رى همچون جريدة الرى و تاريخ رى آبى و منتجب الدين رازى در تندباد حوادث از ميان رفته و بدست ما نرسيده، امّا در همين آثار به جا مانده، مطالب خواندى و جذّاب درباره رى بسيار است.
شناخت نامه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى با گردآورى و تأليف مجموعه رساله هاى خطى و كتابها و مقالاتِ منتشر شده، و نيز مجموعه جزوه ها و گفتارهاى پراكنده درباره حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و امامزادگان و تاريخ شهر رى، در صدد شناساندن و معرفى مقام علمى و معنوى اين كريم اهل بيت: و ساير امامزادگان و معرفى تاريخ شهر رى است.
نتيجه طرح مأخذشناسى حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام و شهر رى، معرفى و شناسايى نزديك به هزار عنوان از كتابهاى خطى و چاپى و مجلات و نشريات و مقالات و دائرة المعارفها و سفرنامه ها و پايان نامه ها و اسناد و فرامين و وقف نامه ها
و... بود كه در يك جلد به زيور طبع آراسته شد.
ص: 9
بيش از چهل عنوان از ميان انبوه كتابها و مقالات و اسناد و... كه در مورد رى از جنبه هاى مختلف تاريخى، فرهنگى، مذهبى و اجتماعى اعم از بناهاى تاريخى، مساجد، دانشگاه ها، حوزه هاى علميه، بيمارستانها، اتفاقات تاريخى، حكمرانان و... برخوردار بود، انتخاب و برگزيده و به ترتيب سال وفات مؤلفين يا سال تأليف و چاپ عناوين و با تفكيك كتابهاى عربى و فارسى در اين مجموعه جمع آورى شد.
با تتبع و جست و جوى وسيعى كه در منابع مأخذشناسى شهر رى شد، سعى بر اين بود كه اكثر موضوعات در مورد رى در معرض ديد فضلا و دانشمندان و نويسندگان قرار گيرد.
و اين مهم تحت عنوان مجموعه گفتارهاى پراكنده پيرامون شهرى رى منبعى باشد براى اهل تحقيق، چرا كه در اين مجموعه مطالب گوناگونى در باب رى از بيش از صد مأخذ - از قرن سوم تا عصر حاضر - استفاده شده است، كه هر كدام در نوع خود (با وجود تكرارى بودن بعضى مطالب) سودمند و مفيد است.
و از جامع ترين آثار درباره تاريخ شهرى رى كتابها و مقالات مرحوم دكتر حسين كريمان است، كه شامل تحقيقات مفصل و ارزنده اى در اين باره است. و فهرست تفصيلى چهار كتاب مهم ايشان در پايان اين كتاب درج شد كه گوياى تحقيق و تفحص 50 سال از عمر ايشان درباره «رى بزرگ» است. و در ضمن بيانگر موضوعات مورد بحث در پيرامون رى است.
حتى الامكان سعى شده كه تصرّفى در متن گفتارهاى پراكنده صورت نپذيرد گرچه برخى از آنها ويرايش ابتدايى شده است.
و نيز پاورقى تمام گفتارهاى پراكنده به سبك منابع اصلى است كه با شماره مشخص شده، و توضيحاتى كه با ستاره در آخر گفتار هر عنوان مشخص شده، از اين مجموعه است.
ص: 10
القول في الري و الدنباوند
قال ابن الكلبي: سميت الرّيّ برويّ من بنيبيلان بن إصبهان بن فلوج بن سام. قال: و كان في موضع المدينة بستان. فخرجت بنت روي يوما إليه فإذا هي بدراجة تأكل تينا فقالت: بور أنجير. يعني أن الدراجة تأكل تينا. فاسم المدينة في القديم بور أنجير. و يغيرونه أهل الريّ فيقولون بهزويد.
و قال لوط بن يحيى:(1) كتب عمر بن الخطاب رضى الله عنه إلى عمار بن ياسر - و هو عامله على الكوفة - بعد شهرين من فتح نهاوند يأمره أن يبعث عروة بن زيد الخيل الطائي إلى الريّ و دستبى في ثمانية آلاف، ففعل. و سار عروة لذلك. فجمعت له الديلم، و أمدّهم أهل الريّ، و قاتلوه فأظهره اللّه عليهم فقتلهم و اجتاحهم.
و قال جعفر بن محمد الرازي:(2) لما قدم المهدي الريّ في خلافة المنصور، بنى مدينة الريّ التي بها الناس اليوم و جعل حولها خندقا و بنى فيها مسجدا جامعا. و جرى
ص: 11
ذلك على يد عامر بن الخصيب، و كتب اسمه على حائطها. و تمم عليه سنة ثمان و خمسين و مائة و جعل لها فصيلاً يطيف به فارقين آخر و سماها المحمدية. فأهل الريّ يدعون المدينة الداخلة: المدينة و يسمون الفصيلَ: المدينة الخارجة. و الحصن المعروف بالزنبدي في داخل المدينة المعروفة بالمحمدية. و قد كان المهدي أمر بمرمّته و نزله أيام مقامه بالريّ، و هو مطلّ على المسجد الجامع و دار الإمارة.
و يقال إن الذي تولى مرمته و إصلاحه ميسرة التغلبي - و كان من وجوه قواد المهدي - ثم جعل بعد ذلك سجنا ثم خرب. فعمّره رافع بن هرثمة في سنة ثمان و سبعين و مائتين ثم خربه أهل الريّ بعد خروج رافع عنها.
قال:(1) و بالريّ أهل بيت يعرفون بآل الحريش لهم رفضة و أبنية حسنة و كان نزولهم الريّ بعد بناء المدينة المحدثة.
قال: و كانت الريّ تدعى في الجاهلية أزاري. فيقال إنه خسف بها، و هي على اثني [139 أ] عشر فرسخا من موضع الريّ اليوم على طريق الخوار بين المحمدية و هاشمية الريّ و فيها أبنية قائمة إلى اليوم تدل على أنها كانت مدينة عظيمة.
و هناك أيضا خراب في رستاق من رساتيق الريّ يقال له البهزان بينه و بين الريّ ستة فراسخ، يقال إنّ الريّ هناك كانت و حدثني من رأى أثر الحوانيت و الأسواق بها.
و لا يزال الحرّاثون و مَن عرفها يجدون قطع الذهب و ربما وجدوا اللؤلؤ و اليواقيت و غير ذلك من هذا النوع.
و الريّ العتيقة المعروفة قد خربت أيضا و كان المهدي في حياة المنصور حيث وجهه إلى خراسان، نزل في موضع منها يقال له السيروان و بنى فيها أبنية حسنة بعضها قائم إلى هذا الوقت.
و في قلعة الفرخان بالري يقول الغطمش الضبي و كان ديوانه هناك فكان لا يعدم
ص: 12
في كل يوم أن يصاح بالنفير:
على الجوسَقِ الملعون بالريّ لا بُني *** على رأسِهِ داعي المنيّة يلمعُ(1)
و بالري مات محمد بن الحسن صاحب أبيحنيفة [و عنه أخذوا الفقه(2)] و دخلها سعيد بن جبير فلقيه الضحاك و كتب عنه التفسير.
و كان عمرو بن معديكرب الزبيدي غزا الريّ فلما انصرف توفي فدفن فوق روزه و قوسنة بموضع يسمى كرمانشاه.
و بها مات الحجاج بن أرطاة النخعي سنة ثمان و أربعين و مائة و كان شخص إليها مع المهدي.
و بها توفي الكسائي المقري و اسمه علي بن حمزة، و كان شخص إليها مع الرشيد و هو يريد خراسان.
و بها مات محمد و أحمد ابنا خالد بن يزيد بن مزيد الشيباني و كان موت أحمد بها في ولاية موسى بن بغا سنة سبع و خمسين و مائتين، و موت أخيه محمد في أيام المعتضد و المكتفي مقيم بالريّ في سنة إحدى و ثمانين و مائتين. و كان محمد بن خالد في الوقت الذي اتخذ المعتصم الأتراك، و أخذ الجند و القواد أن يلبس السيوف بمعاليق و يترك الحمائل إلى الايزون من الريّ، و لا يطأ بساط خليفة و لا يخدم السلطان و الأتراك دولة و احتجب عن الناس و يقال إنه لبس برقعا فأغمضت الخلفاء له عن ذلك لجلالته و عظيم خطره.
فلم يزل [139 ب] على ذلك مستترا إلى أيام الموفق. فلما قلّد احمد بن عبدالعزيز حربَ رافع و صار المكتفي إلى الريّ، لقيه محمد بن خالد و أقام مديدة ثم مات.
و لم تزل وظيفة الريّ اثني عشر ألف ألف درهم حتى اجتاز بها المأمون منصرفَه عن خراسان يريد مدينة السلام فلقيه أهلها و شكوا إليه أمرهم و غلظ وظيفتهم، فأسقط منها ألفي ألف درهم و سجّل بذلك لأهلها.
ص: 13
و قال بعض العلماء: مكتوب في التوراة: الريّ باب من أبواب الأرض و إليها متجر الخلق.
قال أبوجعفر الجمال: قلت ليحيى بن حديش: سمعت مالك بن مغول يقول: نعم دار الدنيا و الآخرة الريّ. قال: نعم.
و قال الأصمعي: الريّ عروس الدنيا و إليها متجر الناس و هو أحد بلدان الأرض.
و قال أحمد بن إسحاق:(1) الريّ طيبة الهواء عجيبة البناء، بلد التجار و مأوى الفجار، و هي عروس الأرض و سكّة الدنيا و واسطة خراسان و جرجان و العراق و طبرستان و لذلك قال بعض العلماء: أحسن الأرض المخلوقة الريّ و لها السُرّ و السربان، و أحسنها مصنوعةً جرجان و إليها تقع تجارات أرمينية و آذربيجان و الخزر و بلاد برجان، لأن تجار البحر يسافرون من الشرق إلى الغرب و من الغرب إلى الشرق فيحملون الديباج و الخزّ [الفائق(2)] من فرنجة إلى الفرما، ثم يركبون إلى القلزم فيحملون ذلك الديباج إلى الصين، و يحملون [الدارصيني و الماميران]. و متاع الصين كله حتى يصيرون إلى القلزم ثم يتحولون إلى الفرما. و هم [التجار ] اليهود الذين يقال لهم الراذانية، يتكلمون بالفارسية و الرومية و العربية و الإفرنجية. و يخرجون من الفرما يبيعون المسك و العود و جميع ما معهم من ملك فرنجة و ربما حملوا أمتعتهم إلى قسطنطنية، و ربما حملوا الرقيق الأندلسي من إفرنجة إلى أنطاكية، ثم يصيرون إلى بغداد ثم إلى الأبلة.
و أما تجار الصقالبة فإنهم يحملون جلود الخزّ و الثعالب من أقصى صقلبة فيجوز[ون] إلى البحر الرومي فيعشرهم صاحب الروم، ثم يجوزون إلى خليج الخزر فيعشرهم صاحب الخزر، ثم يصيرون إلى بحر خراسان في هذا البحر الذي يقال له بحر الصقالبة، فربما [140 أ] خرجوا بجرجان فباعوا جميع ما عندهم ليحمل جميع ذلك إلى الريّ.
ص: 14
ثم أعجب من هذا، ان جميع ما بلغ إلى طبرستان من ناحية الديلم و الجبل و البربر و الطيلسان من الرقيق و سائر الأمتعة فإنما هو إلى الري لجلالتها و كبرها و كثرة تجاراتها.
و كان عبيداللّه بن زياد قد جعل لعمر بن سعد بن أبيوقاص ولاية الري أن يخرج على الجيش الذي وجهه لقتال الحسين رضى الله عنه فأقبل يميل بين الخروج و ولاية الري أو القعود:
أأتركُ مُلك الرّيِّ و الرّيُّ رَغبَتي *** أم ارجعُ مذموما بقتلِ حُسَيْنِ
و في قتلِهِ النارُ التي ليس دونَها *** حجابٌ و ملكُ الرّيِّ قُرّةُ عَيْنِ
[و قال ابن كربويه الرازي(1)، و كان أحد أصحاب الحسين بن أحمد العلوي بقزوين:
يا مُنْيةً هيَّجتْ شوقي و أحزاني *** لا تبعديني فبعدُ الدارِ أضناني
إنّي أُعيذُكِ بالأجفانِ يا سَكَني *** أن تتركيني أخا شجوٍ و أشجانِ
إذا بَعُدْتُ يكادُ الشوقُ يقتلُني *** حتى إذا طافَ طيفٌ منكِ أحياني
يا جفوةً من حبيبٍ أقرحت كبدي *** هلاّ رثيتِ لنائي الدار حيرانِ
دامي الجفونِ نحيلِ الجسمِ محترقٍ *** صبٍّ أسيفٍ قَريحِ القلبِ حَرّانِ
أمسى بقزوينَ مسلوبا عزيمتُه *** مقسَّما بين أشجانٍ و أحزانِ
أقول يومَ تلاقينا و قد سَجَعتْ *** حمامتانِ على غصنينِ من بانِ
الآن أعلمُ أن الغصنَ لي غصصٌ *** و إنما البانُ بَيْنٌ عاجلٌ دانِ
و قمتُ تخفضُني أرضٌ و ترفعني *** أخرى و هَدَّ مسيرُ الليلِ أركاني
ما لي أُنادي فيأبى أن يُجيبَ فَتىً *** لو كان بالرَّيّ لَبّاني و فَدَّاني
يا نفسِ لا تَجْزَعي من ذاك و اشتَمِلي *** ثوبَ العزاءِ فإن الغائبَ الجاني
ص: 15
أن الّذي غَرَّه بيتانِ قالهما *** مُضَلِّلٌ ما لَهُ في جهلِهِ ثانِ
لا يَمنَعَنَّك خَفضَ العَيش في بَلَدٍ *** نُزُوعُ نَفْسٍ إلى أهلٍ و أوطانِ
تَلْقى بكلّ بلادٍ أنتَ ساكنُها *** أهلاً بأهلٍ و جِيرانا بجيرانِ
حتّى تركتُ لذيذَ العَيش في بلدي *** فناءَ داري عن أهلي و إخواني
و شاقني نحوَ قَزوينِ مُنىً بَطَلَتْ *** نَفَت رُقادي و أَذْرتْ دمعَ أجفاني
فيا لها حَسرَةً إذ عَزَّ مَطلَبُها *** لم تُبقِ منّي على رُوحٍ و جُثمانِ
أنا النَّذيرُ لكم يا قومِ فاستمعوا *** مني مَقالَةُ نُصحٍ غيرِ خَوّانِ
لَلْمَوتُ بالرَّيّ خيرٌ للمقيمِ بها *** من الحَياةِ بقَزوينٍ و زَنجانِ
أنّى لها كجِنانٍ في شوارعِها *** يَطْفَحْنَ في كلّ بُستانٍ و مَيدانِ
أو كالمدينةِ شَطَّاها و شارعُها *** من المُصَلّى إلى صحراءِ أزْدانِ
و هاتِ كالسَّرَبانِ اليومَ مُرتَبَعا *** من باب حَربٍ إلى ساحاتِ عَفّانِ
أنهارُها أربَعٌ مَحفُوفَةٌ زُهُرٌ *** تحارُ فيهنّ عَينا كلِّ إنسانِ
و شارعُ السُّرِّ يُمناه و يُسرَتُهُ *** مُحَفَّفانِ بأنهارٍ و أغصانِ
و قَصرُ إسحاقَ من فُولادَ مُنحَدِرا *** على الشراك إلى دَرب الفَليسانِ
و كم برُوذَةَ من مُستَشرَفٍ حَسَنٍ *** إلى المَضِيقِ بها من باب باطانِ
و كم بناهك من دارٍ كَلِفتُ بها *** و ظَبيَةٍ تَرتَعِي في سَفْح غُدرانِ
و شادِنٍ غَنِجٍ كالبَدر صورتُه *** يَمِيسُ في حُلَلٍ تَلْهُو بفَتّانِ
يا رَيُّ صَلّى عليك اللّهُ من بَلَدٍ *** و لا أغَبَّك دارَّ (؟) القَطْر هَتّانِ
حَيِّ الديارَ بها و الساكنين بها *** من النساءِ و من شِيبٍ و شُبّانِ
إلاّ بقايا بغاةِ الأرض قد جحدوا *** دينَ المهيمنِ من كفرٍ و عدوانِ
كم حلَّ عَرصَةَ نصراباد قاطبةً *** من ابنِ زانيةٍ محضٍ و كشخانِ
و كم بسكةِ ساسانٍ إذا ذُكروا *** من ابنِ فاجرةٍ نصٍّ و قَرنانِ
همُ الأُلى منعوني قُربَ دارِهُمُ *** و باعدوني عَن أهلي و خلاني
و شرّدوني عَن صحبي و عن ولدي *** حتى لجأتُ إلى أجبالِ قصرانِ]
ص: 16
و خراج الري عشرة ألف ألف درهم بالكفاية. و من الري إلى قزوين ذات اليسار سبعة و عشرون فرسخا. و من قزوين إلى أبهر اثناعشر فرسخا. و من أبهر إلى زنجان خمسة عشر فرسخا.
و روي عن الصاد ق رضى الله عنه أنه قال: الري و قزوين و ساوة ملعونات مشؤومات.
و قال إسحاق بن سليمان:(1) ما رأيت بلدا أرفع للخسيس من الري.
و في أخبار أهل البيت قالوا: إن الري كانت منابت الشؤم و ستعود منابت الشؤم.
و في خبر آخر: الري ملعونة و تربتها تربة ديلمية و هي على بحر عجاج تأبى أن تقول الحق.
و روى محمد بن الريان(2) عن إسماعيل الرازي قال: قال لي الحسن بن على بن فضال: تعرف الدولاب؟ قلت: نعم، أعرفه. قال تعرف شجرة تسمى آزاذ؟ قلت: لا. قال: فروى عن أبيعبداللّه جعفر بن محمد رضى الله عنه أنه قال: إذا اتصلت حيطان المدينة بحيطان الدولاب فعندها توقعوا بلاء القوم، ثم تلا قول اللّه عزّ و جلّ «و إن من قرية إلاّ نحن مهلكوها قبل يوم القيامة أو معذبوها عذابا شديدا». قال: الري.
و عن أبيعبداللّه جعفر بن محمد رضى الله عنه: ويل للري من جناحيها. قيل: و أي شيء جناحاها(3)؟ [140 ب] قال: طبرستان أحد جناحيها.
و عن محمد الرازي(4) عن أبيه عن جده أبي إسماعيل، و كان نساجا، فاتخذ ثوباً
ص: 17
و جوّده و قصره و حج فأتى أباعبداللّه(1) و وضعه بين يديه، فأخذه و نظر إليه و نشره و قال: هذا محكم العمل. فقال أبوإسماعيل أنا نسجته يا سيدي بيدي. فقال له أبوعبداللّه: فأنت نساج؟ قال: نعم. [فقال]: مرحبا بنسّاجنا، من أين أنت؟ قال: من أهل الري. قال: أتعرف التل الأحمر؟ قال: لا. قال: هو ناءٍ عن المدينة عند الباب الحديد لا يسلك إلاّ عند ارتفاع النهار. أما إن ذلك الموضع سيعمر. ثم قال: أتعرف كناسة الدواب؟ قلت: نعم. قال: فتعرف جبل الطين الأسود؟ قال: لا. قال: الجبل الذي يقال له جبل ليلا. قلت: نعم أعرفه. قال: فتعرف باب المدينة الحديدي و سورها؟ قلت: نعم. قال: عنده مصارع القوم، يقتل من صحابة [بني(2)] العباس و شيعتهم ثمانون ألفا منهم ثمانون [ممن] يصلح للخلافة. فقلت له: جعلت فداك، ألك حاجة؟ قال: حاجتي أن تدع هذا العمل. قلت: فأي شيء أعمل؟ [قال]: كن صيقلاً. فقلت له: على كبر السن كيف أعمل؟ قال: سهّل اللّه عليك تعلّمه و نوّر قلبك و يسّره عليك.
قال: فقدمت الري فتعلمته في شهر. فكان يُروى عنه الحديث: عن أبيإسماعيل الصيقل عن أبي عبداللّه.
و كان الرشيد يقول: الدنيا أربعة(3) منازل، قد نزلت منها ثلاثة. أحدها دمشق و الآخر الرقة و الثالث الري و الرابع سمرقند و أرجو أن أنزله. و لم أرَ في هذه البلاد الثلاثة التي نزلتها موضعا هو أحسن من السربان لأنه شارع يشتق مدينة الري في وسطه نهر، فهو حسن. عن جانبيه جميعا أشجار ملتفة متصلة و فيما بينها أسواق.
و خطب أميرالمؤمنين علي رضى الله عنه يوما فقال في خطبته:
احمدوا اللّه الذي أحصاكم عددا و وظف لكم مددا في قرارة الدنيا، فإنكم مفارقوها و منقطعون عنها و محاسبون بما عملتم فيها. لا تخدعنكم بقاي(4) لذاتها فإنها
ص: 18
ثقيل مطلبها، رنق شربها، غرور حائل و شبح [141 أ] مائل و سنان قاتل، تعزّ مستدبرها و تصرع مستفيدها بغرور شهوتها و مونق لذتها و حبل مدتها، حتى إذا أنس ناقدها و قرّ شاردها، قنصته بأحبلها، فتفلته إلى ضنك المضجع و وحشة المرجع و مجاورة الأموات و مفارقة الأوقات. فهم لا يرجعون و لا يؤذن لهم فيعتذرون. قد ارتهنت الرقاب بسالف الاكتساب، و أُحصيت الآثار، و قد خاب من حمل ظلما. فيا لها أمثالاً كافية و مواعظ شافية لو صادفت أُذنا واعية و قلوبا زاكية و ألبابا حازمة و آراء عازمة.
ثم قال: كيف بهم إذ خرج المشرقي، و تحرك المغربي، و حارب السجزي، و تحرك الهجري، و ثار الحسيني، و غضب الحسني، و قام العلوي، و بويع الأموي، و خرج الأرمني، و ماج الديلم، و ضج الطبري، و قدم الهاشمي، و وافى المصري، و ظفر الخراساني، و كفر الكلبي، و بويع الزنجي، و نقض التركي، و غلب الرومي، و خرج القحطاني.
عندها يخرج الروم في ألف ألف و يزيدون و يهرب الهاشمي من الزوراء و ينزلها الخراساني. فالويل لهم من المظفر العلوي، و الويل لأهل البصرة و الأبلّة و الأهواز و واسط من المظفر العلوي أيضا. يقتل بالبصرة مائة ألف و يزيدون، و بواسط مثل ذلك، و هو السفّاح.
و ويل للرافقة و قرقيسيا من كلب و قيس. و الويل كل الويل للزوراء من السفياني، يقتل في كل يوم واحد مائة ألف أو يزيدون، و اليوم الثاني مثل ذلك، و اليوم الثالث مثل ذلك في صعيد واحد، لا ينظر اللّه إليهم و لا يكلمهم و لهم عذاب أليم.
و الويل لأهل الكوفة من السفياني، و الويل لأهل يثرب من الأبقع، سيبقر بطون النساء و يقتل النفس الزكية.
و الويل لأهل مكة من الأصهب و من صاحب مصر يقتلهم بغير عدد حتى يجري الدماء في وادي العرفات.
و الويل لأهل فسطاط مصر من فرعون الثاني و هو السفياني، كيف يقتل النساء و لا يرحم الصبيان و الإماء.
ص: 19
و البلية العظمى بصخر الري، يقتل في ذلك الموضع ستون ألفا إلى الباب.
و الويل لأهل القزوين من الديلم، يقتل الرجال و تسبى النساء و الذراري.
و الويل لهمذان من جانب طبرستان، و الويل للري من صاحب الديلم و الويل لهم من صاحب إصبهان. في كلام طويل.
و بعث الحجاج إلى وفد كانوا قدموا عليه من الديلم فعرض عليهم الإسلام أو الجزية فأبوا أن يفعلوا شيئا من ذلك. فأمر أن يصوّر لهم بلدهم سهله و جبله و عقابه و غياضه فصُوّرت له. فدعا من قبله من الديلم فقال إن بلادكم قد صُورت لي و رأيت فيها مطمعا فاعترفوا بما دعوتكم إليه قبل أن أغزيكم الجنود فأخرب البلاد و أقتل المقاتلة و أسبي الذرية. قالوا: أرِنا هذه الصورة التي أطمعتك في بلادنا فأحضرها حتى نظروا إليها. فقالوا: قد صدقك من صَوَّرها غير أنه لم يصوّر لك الرجال الذين يمنعون
هذه العقاب و الثنايا، و ستعلم ذلك لو تكلفته.
فأغزاهم الجنود و عليهم ابنه محمد بن الحجاج فلم يصنع شيئا غير أنه بنى مسجدا لأهل قزوين و نصب فيه منبرا [و هو مسجد التوث الذي على باب دار قوم يعرفون بالجنيدية. و حُكي أن عمّال خالد بن عبداللّه القسري لعنوا علي بن أبيطالب على المنبر فقام حبيش بن عبداللّه و هو من موالي الجنيد أو بنيعمه فاخترط سيفه و ارتفع به إلى العامل فقتله و قال: لا نحتملكم على لعن علي بن أبيطالب. فانقطع بعد ذلك اللعن عنه رضوان اللّه عليه].(1)
و قال محمد بن زياد المذحجي: رأيت في مسجد قزوين لوحا مكتوبا مما أمر به محمد بن الحجاج الثقفي. و أنشد جعفر بن عمر بن عبدالعزيز:
هل تعرفُ الأبطالُ من مريمٍ *** بين سواسٍ فلِوى يرثمِ
فذاتِ أكنافٍ فقيعانِها *** فجزعِ فدفر وافِ الاحرمِ (؟)
ص: 20
ما لي و للريِّ و أكنافِها *** يا قومُ بين التركِ و الديلمِ
أرضٌ بها الأعجمُ ذومنطقٍ *** و المرءُ ذوالمنطقِ كالأعجمِ
و لما ميّز قباذ إقليمه، وجد أنزه بقاعه بعد أن بدأ بالعراق التي هي سرّة الدنيا و الأقاليم، ثلاثة عشر موضعا: المدائن، و السوس، و جنديسابور، و تستر، و سابور، و بلخ، و سمرقند، و باورد، و بطن بنهاوند تسمى روذراور، و ماسبندان و مهرجانقذق، و تل ماسير، و إصبهان و الري. و أسرى فواكه إقليمه سبعة مواضع: المدائن، و سابور، و ارجان، و نهاوند، و ماسبندان [142 أ] و حلوان، و الري. و أوبأ بقاع إقليمه ستة مواضع: البندنيجين، و سابور خواست، و برذعة، و زنجان، و جرجان، و الخوار - بطن الري - .
و الري سبعة عشر رستاقا منها: [الخوار] و دنباوند، و ويمة، و شلمبه [هذه التي فيها المنابر].(1)
و في كتاب الطلسمات: إن قباذ وجّه بليناس الرومي إلى الري فاتخذ بها طلسما للغرق فأمنوه، و ذلك أنها على بحر عجّاج. و استطابها بليناس فعزم(2) على المقام بها فآذاه أهلها فاتخذ بها طلسما للنزول فليس يجتاز بها أحد من خراسان إلاّ نزلها.
و عمل طلسما آخر للغلاء فهي أبدا غالية السعر.
ثم كتب بليناس إلى قباذ يخبره بما قد عمل من الطلسمات في بلاده و يستأذنه في المصير إلى خراسان. فكتب إليه قباذ: إن قباذ الأكبر قد طلسم ما وراء الري إلى بلخ و جرجان و سجستان [مائتين و خمسين طلسما(3)] و ليس هناك شيء فأقبل إلينا.
[و قال الشاعر:
الريُّ أعلى بلدةٍ أسعارا *** لا درهما تُبقي و لا دينارا
ص: 21
تَدَعُ الغريبَ محيَّرا في سوقِها *** قد تاه ينظرُ هائما خوّارا
في كُلِّ يومٍ ينبغي لغَدائه *** أن كان يملك للغَدا قِنطارا
و بها أُناسٌ شَرُّ ناسٍ باعةً *** لا يَحفَظُون من الغريب جوارا
سِيسُوا بكلّ قَبيحَةٍ فتراهمُ *** أَدهى و أخبثَ مَن تحَلَّى العارا
لا يَصدُقُون و صِدقُ قولٍ فيهمِ *** عارٌ و كلٌّ يُبغِضُ الأبرارا
إِنْ جئتَ تَسأَلُهم لتُسقى شُربَةً *** قالوا إليك تَجَنَّبِ الأشرارا
فلقد لَبِسْنا العارَ حتّى ما لنا *** إلاّ الفضائحَ مَلبَسا و إزارا(1)]
و في أخبار فريدون على رواية الفرس: لما أقبل بالبيوراسف من المغرب نحو المشرق ليسجنه [بدنباوند] مرّ بكورة إصبهان - و قد طوى افريدون أياما لم يذق طعاما - فطلب قوما يمسكونه عليه ريثما يتغدى. فجمع الملك عالما من الناس فلم يقدروا على إمساكه، فأدار سلاسله على جبل من جبال إصبهان و أوثقه بأساطين و سكك من حديد قوية. و توثق منه حتى ظن أنه قد أحكم ما أراد. حتى إذا جلس على غذائه، اجتذب البيوراسف سلاسله مع تلك الأساطين و السكك و احتمل الجبل يجره بسحره ثم طار به في الهواء، فتبعه افريدون فما لحقه إلاّ بالمدينة المعروفة ببزورند و هي الري. فلما لحقه قمعه بمقمعة من حديد كانت في يده فسقط مغشيا عليه و رسا ذلك الجبل المنقول من إصبهان بمدينة الري. فهو الآن جبلها المطلّ عليها. فلعن افريدون ذلك الجبل و دعا اللّه أن لا ينبت عليه شيئا في شتاء و لا صيف و أن لا يثبت عليه ثلج و لا تسرح عليه سارحة تؤمّه و لا أهلية و لا يأتي إليه حيوان. فأجاب اللّه دعاءه. فهو كذلك [142 ب] إلى يوم التناد.
ثم قاده من الري نحو محبسه على طريق الخوار، فوافاه و هو يقوده إصبهبد جرجان - و كان رجلاً ذا أيد و بطش - فسار معه أياما. و عرضت لأفريدون حاجة فلم يثق بأحد يمسكه عليه فقال الأصبهبد: أيها الملك، أنا أمسكه عليك. فقال: أخاف أن لا
ص: 22
تقوى فتعطب على يده. فقال: أرجو أن يعينني اللّه عليه بقدرته. و ناوله أفريدون سلاسله و ساربه، فلم يلتوي عليه، و مرّ يحجل في قيوده.
فلما غاب أفريدون ( )(1) فلما أطالا المجاذبة دخلت رجلاه إلى ركبتيه في الأرض، فخدّ في ذلك المكان أخدودا عظيما جرى فيه بعد ذلك الماء فصار نهرا عظيما، و هو اليوم يعرف بوادي خوار، يعرفه أهل تلك الناحية و يسمونه بهندرود.
و طعنه أفريدون و قمعه بمقمعة واحدة من يد الأصبهبد و بارك عليه و زاد في مرتبته و سماه بهند جرجان و خراسان اصبهبد.
ثم حمله إلى كورة دنباوند فسجنه هناك في جبل يسمى جبل الحدّادين في قرية اسمها قرية الحدادين أيضا و وكل به أرمائيل و مثّل بين يديه في القلة صورة أفريدون و طلسم عليه طلسما و بنى حوله حوانيت رتّب فيها قوما حدادين يضربون مطارقهم نوائب على سنداناتهم ليلاً و نهارا شتاء و صيفا لا يفترون عن ذلك. و جعله في كهف عظيم في جوف القلة و أثقله بالحديد و جعل على باب الكهف عدة أبواب حديد و أسقط عن سكان هذه القرية الخراج و العشر و جميع النوائب، فليست عليهم مؤونة إلاّ ضرب هذه المطارق على سندانات خالية، و يتكلمون على ضربهم بكلام موزون و يهمسون به عند ضربها لئلا يقطع البيوراسف سلاسله و أغلاله فيقال إنه يلحس أغلاله دائما ليلاً و نهارا فتدق عن لحسه، فإذا ضرب(2) هؤلاء بالمطارق عادت إلى حالها في الغلظ و الوثاقة. و يقال إن الطلسم الذي يمنعه من قطع السلاسل بعد لحسه إياها فهو معمول في ضرب هؤلاء الحدادين بمطارقهم.
و مضى أفريدون - بعد أن حبسه في الكهف و استوثق منه - منصرفا إلى دار مملكته [143 أ] و وكل أرمائيل بحفظ البيوراسف و طعامه. فكان يذبح له في كل يوم رجلين فيغذي بأدمغتهما حيّتيه اللتين على كتفيه أعواماً.
ص: 23
ثم إن أرمائيل تحوّب من ذبح الناس فتلطّف في استنقاذهم و احتساب الأجر في إطلاقهم من القتل، فمضى إلى قرية من قرى دنباوند تسمى مندان فبنى على جبلها أبنية جليلة و قصورا عظيمة و جعل فيها بساتين و عيونا تجري في صحون تلك الدور و البساتين، و بنى في بعض تلك القصور بيتا بخشب الساج و الابنوس و صور فيه جميع الصور، فلم يكن لأحد في ناحية المشرق، بناء أشرف منه ارتفاعا و حسنا و دقة نقوش و كثرة عمل و تزاويق و تصاوير و تماثيل.
فما زال ذلك البنيان قائما حتى استنزل المهديُّ بن المصمغان من القلعة المعروفة بالهيرين - و كان قد أعطاه الأمان - فلما جاء به إلى الري أمر بضرب عنقه.
فلما استخلف الرشيد و صار إلى الري أخبر بمكان ذلك البنيان فصار إليه حتى وقف عليه و أمر بنقضه و حمله إلى مدينة السلام.
و كان أرمائيل نازلاً في قصوره و أبنيته التي بناها فإذا جاؤه بالأسارى من الآفاق ليذبحهم و يأخذ أدمغتهم فيغذي الحيتين، أعتق في كل يوم أسيرا و ذبح مكانه كبشا و خلط دماغه بدماغ المقتول و غذا به الحيتين أعواما كثيرة. ثم بدا له في الذبح فكان إذا جاؤه بالأسارى أعتقهم و أسكنهم الجبل الغربي من قرية ميندان.(1)
فبقي على ذلك من حاله ثلاثين عاما يعتق في كل عام سبعمائة و ثلاثين إنسانا - و قرية ميندان على جبلين بينهما وادٍ فيه ماء عذب غزير لا ينقطع شتاء و لا صيفا، و على حافتي الوادي عيون تنصب إليه و شجر مثمر - فكان كلما أعتق أسيرا أعطاه دارا و أسكنه الجبل الغربي و أمره أن يزرع لنفسه ما يريد و يبني ما يشاء. فكانوا يفعلون ذلك. و قيض اللّه لأرمائيل مطلسما ألمّ به فقال: أنا اطلسم الطعام الذي يتغذى به هذا الملعون فيكون يتغلغل في جوفه و يرتفع [143 ب] إلى صدره و يجري في لهواته فيشبع منه و لا يحتاج إلى غيره أبدا و يجازيك الملك على ذلك. ما الذي تجازيني عليه؟ قال: سل ما أحببت. قال: إذا أتتك رئاسة
ص: 24
الناحية أشركتني فيها معك و في نعمتك و عقدت بيننا قرابة لا تنقطع. فضمن أرمائيل له ذلك و طلسم مأكول الملعون و مشروبه في جوفه، فهو يتغلغل في صدره إلى بلوغ مدة [أيامه].(1)
فلما كان بعد ثلاثين حولاً من مملكة أفريذون أنفذ إلى أرمائيل رسولاً يأتيه بخبر البيوراسف. فلما وافاه أنزله أرمائيل معه في قصره. فسأله الرسول عما صنع فأخبره خبر المعتقين من الذبح و إنزاله إياهم الجبل الغربي. و لمّا أمسى أمر المعتقين أن يوقد
كل واحد منهم على باب الموضع الذي هو فيه نارا ففعلوا. فقال الرسول: ما هذا؟ قال: هؤلاء المعتقون من الذبح. فقال الرسول بالفارسية: ... .(2)
مدينة الرى
وهى في الاقليم الرابع و بعدها عن خط المغرب اربع و سبعون درجة و من خط الاستواء اربع و ثلاثون درجة و هى مدينة جليلة و اهلها اخلاط من الناس من الفرس والعرب والاتراك و اسمها الحمدلله لان المهدى نزلها في خلافة المنصور و بها ولد الرشيد و افتتحها قرظة(3) بن كعب الانصارى في خلافة عمر بن الخطاب سنة اربع وعشرين و يشرب اهلها من عيون و انهار عظام تاتى من بلاد الديلم(4) و هى كثيرةالاشجار.(5)(6)
ص: 25
(الرى) ذكر من ورد الرى من أولاد الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام . منهم من ولد عبداللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام .
(بالرى) أبوالحسن محمد بن الحسين بن الحسن الاعور ابن محمد الكابلى بن عبداللّه الاشتر بن محمد النفس الزكية ابن عبداللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب و مات هناك و انقرض نسله، عقبه أحمد درج، و على درج، و جعفر درج و رقية و فاطمة.
ذكر من ورد الرى من أولاد ابراهيم الغمر ابن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام منهم من ولد اسماعيل بن ابراهيم بن الحسن بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام .
(بالرى) أبومحمد عبداللّه الحجازى ابن يحيى(1) بن عبداللّه العالم بن الحسين بن القاسم الرسى بن ابراهيم طباطبا.
ورد الرى أيام السيدة أم فخرالدولة(2) و صار نقيب الغرباء من جهة مانكديم النقيب(3) بقيته من محمد بن عبداللّه وحده، و من المرتضى وحده و منه فى رجلين القاسم و أميركا. رأيتهما بالرى فى سنة تسع و خمسين و أربعمائة. و القاسم بن المرتضى هذا
ص: 26
هو صديقى ادام اللّه تمكينه.
(بالرى) أولاد عبدالعظيم بن(1) معية الحسين بن على بن الحسن بن الحسن بن اسماعيل قال شيخى الكيا الاجل النسابة المرشد باللّه زين الشرف الدولة فجاءت الى الري و حاضرت مجدالدولة و وقع القتال و استظهر بدر و دخل الري فأسر مجد الدولة و قيدته امه و سجنته و أجلست اخاه شمس الدولة في الملك نحو سنة ثم اعادت ابنها و سار شمس الدولة الى همدان و صارت هي تدبر الامر الى ان توفيت سنة 419 و بموتها اختل نظام الملك لضعف مجد الدولة و سوء تدبيره حتى آل امره في 12 جمادى الأولى سنة 420 قبض عليه السلطان محمود و به انقطع أثر آل بويه ممن ينتمى الى مجد الدولة.
هذه سطور من تاريخ السيدة أُم مجد الدولة زوجة فخر الدولة فما في المتن من سهو القلم فلا حظ.
لا أعرف بالرى من بنى معية أحدا.
ذكر من ورد الرى من أولاد جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام . من ولد الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على.
(بالرى) أبوالحسن على بن الحسين بن أبى عبداللّه محمد بن عبيداللّه الامير ابن عبداللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام . عقبه أبوالقاسم عبيداللّه يعرف باميركا لقبه باطيه، و أبوطالب لقبه طبره، أمهما عامية من أهل الرى. و فى المشجرة أحمد الامير و زيد و أبوطالب محمد، و أبو أحمد محمد و أبو هاشم محمد.
(بالرى) ابراهيم الوردى ابن أبى عبداللّه محمد بن عبيداللّه الامير بن عبداللّه بن
ص: 27
الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن، عقبه(1) من ثلاثة بنين أبى الحسن محمد و أحمد و أبى جعفر محمد.
كان (بالرى) أبوالقاسم الاحول طبست بن أبى عبداللّه محمد بن عبيداللّه الامير ابن عبداللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن، عقبه أبوعبداللّه محمد كشكشه(2) و أبو العباس محمد الاعرج بالاهواز.
ذكر من ورد الرى من ولد محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن.
كان (بالرى) قديما أبو القاسم عيسى بن الحسن السيلق بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن، و ولده باستراباد.
ذكر من ورد الرى من أولاد زيد بن الحسن، منهم من ولد القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن الحسن.
(بالرى) من نازلة رويان أبوالحسن على الاصغر بن محمد ششديو بن الحسين بن عيسى بن محمد عقبه أبوالقاسم زيد المعروف بحسينى و أبو زيد الحسن القارى لا عقب له قتل بخراسان، أبو هاشم الحسين، و أبوطالب محمد و أبو العباس أحمد المعروف بما نكديم ابن ششديو و هو النسابة(3) و حمزة درج، و الناصر عيسى، و أبوطالب الحسين درج.
(بالرى) محمد سراهنك المهدى بن الحسن بن محمد بن سليمان بن محمد ششديو بن الحسن بن عيسى بن محمد البطحانى، عقبه الحسين و الداعى و الضرير و محمد و أبو زيد انقرضا.
(بالرى) ولد حمزة بن محمد بن هرون بن محمد البطحانى بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن، عن ابن الصوفى.
ص: 28
(بالرى) أبو الحسين هرون الاقطع ابن الحسين بن محمد بن هرون بن محمد البطحانى، قال السيد الامام زين الشرف: الهارونية هم ولد الاقطع و هو هرون بن الحسين بن محمد بن أبى الحسين هرون بن محمد البطحانى، و أبو الحسين العقب منه فى أبى القاسم الحسين و على لم يعقب.
عن البخارى و أبى المنذر قالا: الحسين بن هرون. و أهل طبرستان و غيرهم من النسابة يقولون الحسين بن محمد بن هرون بن محمد البطحانى و أسقط ابن طباطبا: بين الحسين و هرون الأول (محمد) و حكاه عن البخارى، و غيره و هو الخطأ. و الصحيح ما ذكرناه كذا و جدت بخط الكيا الأجل السيد النسابة المرشد باللّه زين الشرف أدام اللّه علوه(1).
(بالرى) من نازلة قم طاهر(2) بن القاسم بن أحمد كركوره ابن أبى جعفر محمد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجرى و أمه أم ولد، بقية عقبه من رجلين من أبى الحسين محمد تنبى أمه خديجة بنت الحسين بن حماد الاشعرى و من أبى الحسن على و قيل يكنى أبوالقاسم أمه أم كلثوم بنت أحمد الرازى.
(بالرى) من نازلة جرجان الحسين بن اسماعيل بن زيد بن الحسن بن جعفر ابن الحسن بن محمد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجرى. الامام الموفق باللّه شمس الشرف عقبه السيد الامام المرشد باللّه زين الشرف أبوالحسين يحيى بن الحسين.
(بالرى) أبوالقاسم محمد شهدانق ابن حمزة بن أحمد بن عبيداللّه بن محمد بن عبدالرحمن الشجرى، قيل والده هو الشهدانق، عقبه أبوعبداللّه جعفر الشعرانى درج و لا عقب له، و أبوالقاسم أحمد.
(بالرى) على بن القاسم النقيب ابن حمزة بن أحمد بن عبيداللّه بن محمد ابن عبدالرحمن الشجرى. له عقب منهم بنو الكسكة.
ص: 29
ذكر من ورد الرى من أولاد على بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام .
(بالرى) أبوالقاسم عبدالعظيم(1) بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن. من ناقلة طبرستان. و هو المحدث الزاهد صاحب المشهد فى الشجرة بالرى و قبره يزار و أمه أم ولد. و عن أبى عبداللّه ابن طباطبا: عبدالعظيم بن عبداللّه لا عقب له، و عن أبى الغنائم فولد عبدالعظيم بن عبداللّه محمدا امه فاطمة بنت عقبة بن قيس الحميرى، و رقية و خديجة، و عن أبى الحسين محمد بن القاسم التميمى النسابة: و أما عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن الحسن أعقب محمدا درج و خديجة و رقية، و قال شيخى الكيا الاجل الامام النسابة المرشد باللّه زين الشرف أبوالحسين يحيى ابن
الحسين أدام اللّه نعمته العقب منه من محمد وحده درج.
ذكر(2) من ورد الرى من أولاد اسماعيل جالب الحجارة ابن الحسن ابن زيد بن الحسن بن على بن أبيطالب عليه السلام منهم من ولد على الزانكى ابن اسماعيل بن الحسن بن زيد بن الحسن.
(بالرى) أبوالقاسم أحمد الافقم ابن أبى القاسم على الزانكى ابن اسماعيل جالب الحجارة ابن الحسن الامير ابن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام ، و عن أبى الحسين محمد بن القاسم التميمى النسابة: قتل أحمد بنيسابور، و قال يكنى أبو العباس و أمه أم ولد العقب منه من أبى الحسن على و اسماعيل و القاسم.
(بالرى) القاسم بن أبى القاسم على الزانكى ابن اسماعيل جالب الحجارة ابن
ص: 30
الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام عقبه على أمه أم ولد عن أبى الحسين محمد بن القاسم التميمى النسابة.
(بالرى) من ولد محمد الامين علية و يقال ابن علية بن على الزانكى ابن اسماعيل جالب الحجارة ابن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام .
ذكر من ورد الرى من ولد اسحاق الكوكبى ابن الحسن الامير، ابن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام منهم من ولد هرون بن اسحاق بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام .
(بالرى) الحسين أميرى بن أبى عبداللّه محمد عزيزى ابن أحمد الخطيبى ابن الحسين ابن جعفر بن هرون بن اسحاق الكوكبى ابن الحسن الامير ابن زيد بن الحسن بن على بن أبى طالب عليه السلام ، عقبه على أبوالفضل كان ببغداد، و أحمد و ما نكديم.
ذكر من ورد الرى من ولد الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام ثم من أولاد محمد بن على بن الحسين بن على، منهم من ولد موسى الكاظم ابن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام .
(بالرى) من أولاد داود بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر الصادق(1) و عن أبى عبداللّه ابن طباطبا النسابة: داود بن موسى من المنقرضين قال: ما رأيت فى جريدة الرى له أولاد(2).
(بالرى) أولاد جعفر(3) بن موسى بن ابراهيم بن موسى الكاظم بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام . عن ابن أبى جعفر الحسينى النسابة.
ص: 31
(بالرى) على بن القاسم بن موسى بن القاسم بن عبيداللّه بن موسى ابن جعفر الصادق. عقبه أبو جعفر محمد أعقب و موسى أعقب و يدعى رجل أنه أحمد بن على كذاب دعى(1).
(بالرى) من ناقلة طوس و لقبه محال الطلب أبوطالب محمد الداعى ابن الناصر ابن محمد بن أحمد بن محمد بن القاسم بن حمزة بن موسى الكاظم.
ذكر من ورد الرى من أولاد على العريضى ابن جعفر الصادق. منهم من ولد محمد الاكبر ابن على العريضى ابن جعفر الصادق.
(بالرى) عيسى و على ابنا ابراهيم بن محمد الازرق ابن عيسى الاكبر ابن محمد الاكبر ابن على العريضى.
(بالرى) سراهنك (بن الحسن) بن حمزة بن على بن الحسين بن عيسى الاكبر ابن محمد الاكبر ابن على العريضى.
(بالرى) أبوالحسن على بن الحسين بن عيسى بن محمد بن على العريضى عقبه حمزة و أبو عبداللّه الحسين لقبه هميرجة و على و قيل أبو جعفر محمد و عيسى و محمد.
(بالرى) أبوالحسن العريضى ابن الحسين بن عيسى الاحول ابن محمد ابن الحسين بن عيسى الاكبر النقيب ابن محمد الاكبر ابن على العريضى عقبه العريضى و هو ميناث أمه جعفرية، و طالبى(2) درج أمه عامية و محمد ما نكديم أمهما بنت أبى طالب حره الحسينية و عزيزى أمه عامية و الحسن بن ما كابحارا (كذا) أمه عامية و هو أصغرهم و أبو حرب على أمه عامية(3).
(بالرى) محمد بن أحمد النفّاط ابن عيسى بن محمد الاكبر ابن على العريضى عقبه
ص: 32
محمد و على(1) و الحسين.
(بالرى) ولد جعفر الاسود ابن الحسين بن محمد الاكبر ابن على العريضى ابن أبى جعفر النسابة الحسينى هو ميناث(2) و لم يذكر السيد الامام النسابة المرشد باللّه أولاده.
(بالرى) أبو اسماعيل ابن عيسى بن محمد الاكبر ابن على العريضى عن أبى عبداللّه ابن طباطبا النسابة، و قال السيد الامام النسابة المرشد باللّه أبوالحسن يحيى بن الحسين الحسينى لا اعرف ذلك.
(بالرى) ولد أبى محمد سليمان بن عيسى الاكبر النقيب ابن محمد الاكبر ابن على العريضى عن الشريف ابن أبى جعفر النسابة(3) و عن السيد النسابة المرشد باللّه: العقب من سليمان بن عيسى الاكبر لا بقية له، محمد درج.
(بالرى) حمزة بن الحسن بن محمد بن الحسن بن محمد بن على العريضى ابن جعفر الصادق عقبه جعفر و عبيداللّه و أحمد و عيسى و على و نصر و محمد و عبداللّه و اسحاق، و عن السيد النسابة المرشد باللّه هم بالمدينة.
(بالرى) على بن الحسن بن محمد بن الحسن بن محمد الاكبر ابن على العريضى عقبه محمد و الحسين.
ذكر من ورد الرى من أولاد محمد الديباج ابن جعفر الصادق عليه السلام منهم من أولاد
على الخارص ابن محمد الديباج.
(بالرى) من أولاد عبداللّه بن الحسين بن على الخارص ابن محمد الديباج ابن جعفر الصادق.
ص: 33
(بالرى) من نازلة آبه و مات هناك محمد جور ابن الحسين بن على الخارص ابن محمد الديباج.
ذكر من ورد الرى من ولد اسحاق المؤتمن، منهم من ولد محمد بن اسحاق المؤتمن.
(بالرى) من نازلة الكوفة أبو جعفر محمد بن أحمد الوارث ابن حمزة ابن محمد بن اسحاق المؤتمن.
ذكر من ورد الرى من أولاد عبداللّه الباهر ابن على زين العابدين ابن الحسين.
(بالرى) أبو القاسم حمزة الاطروش ابن عبداللّه بن الحسين البنفسج(1) ابن اسماعيل بن محمد الارقط ابن عبداللّه الباهر ابن على بن الحسين عقبه على و عبداللّه و الحسين.
ذكر من ورد الرى من أولاد عمر الاشرف ابن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليه السلام منهم من ولد على بن عمر الاشرف ابن على بن الحسين ابن على بن أبى طالب عليه السلام .
(بالرى) و قتل بها أحمد بن محمد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر الاشرف، عقبه الحسين درج و امه ام ولد عن أبى الحسن أحمد بن عيسى بن على بن الحسين(2).
(بالرى) و قتل بها جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر الاشرف، امه ميمونة بنت على بن الحسن بن على بن عمر الاشرف.
ذكر من ورد الرى من أولاد زيد الشهيد الامام، منهم من ولد الحسين بن زيد الشهيد.
ص: 34
(بالرى) أبو جعفر محمد سوسة بن القاسم بن محمد بن عمر بن يحيى بن الحسين بن زيد الشهيد عقبه على الصوفى و أحمد و الحسين و جعفر و فاطمة.
(بالرى) أبو الحسين زيد بن على بن عيسى بن يحيى بن الحسين بن زيد الشهيد عن ابن أبى جعفر الحسينى النسابة(1).
(بالرى) طاهر بن أبى طاهر محمد المبرقع ابن محمد بن الحسن بن الحسين بن عيسى بن يحيى بن الحسين بن زيد الشهيد، عقبه المطهر أمه زينب بنت أبى عمارة حمزة بن الحسن بن حمزة بن الحسين بن محمد بن حمزة بن اسحاق الاشرف بن على الزينبى.
(بالرى) القاسم بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين بن زيد الشهيد الإمام، عقبه محمد و عبداللّه و أم القاسم و سكينة.
ذكر من ورد الرى من أولاد عيسى بن زيد الشهيد الإمام(2)ذكر من ورد الرى من أولاد الحسين الاصغر، منهم من ولد عبيداللّه الاعرج ابن الحسين الاصغر.
(بالرى) من ناقلة آمل أبوهاشم محمد الجوانى البيع ابن أبى أحمد طاهر ابن على بن محمد بن الحسن بن عبيداللّه بن الحسن بن محمد الجوانى ابن الحسن بن محمد بن عبيداللّه الاعرج ابن الحسين الاصغر، عقبه أبوالفضل يحيى(3) و أبو عبداللّه جعفر.
(بالرى) من ناقلة آمل أبو محمد الحسن بن محمد بن عبيداللّه بن محمد بن الحسن بن أبى على عبيداللّه بن الحسن بن محمد الجوانى ابن الحسن ابن محمد بن عبيداللّه الاعرج و مات بها فى المحرم من سنة خمسين و أربعمائة و عقبه أبو الحسين يحيى
ص: 35
و أبو هاشم محمد و سكينة.
ذكر من ورد الرى من أولاد على بن الحسين الاصغر.
(بالرى) من نازلة المدينة و هو الصاحب هناك أبو الحسن أحمد الشيخ العقيقى ابن عيسى بن على بن الحسين الاصغر، أمه أم ولد عقبه عيسى أمه لبابة بنت اسحاق بن عبدالرحمن بن محمد بن عبداللّه بن كتب بن الصلت ابن يعكر الحسينى ابن الحسين، و على و أبو القاسم الحسن و هم لامهات أولاد شتى، و محمد و حمزة و أم كلثوم و زينب لامهات أولاد الظربات (كذا) (الطربات خ ل أ).
ذكر من ورد الرى من أولاد الحسن بن الحسين الاصغر.
(بالرى) أبو عبداللّه جعفر بن محمد السيلق ابن عبداللّه بن محمد بن الحسن بن الحسين الاصغر، عقبه أبو جعفر محمد قيل اسمه أحمد له ابن واحد و هو أبو الحسين ميناث عن الشريف النسابة ما نكديم و هو أبو العباس أحمد بن على الرويانى ابن ششديو فالحسن حسكا و أبو القاسم على و فى كتاب المعقبين لإبن أبى جعفر: أبو جعفر اسمه أحمد و أبو القاسم اسمه محمد(1)ذكر من ورد الرى من أولاد الحسن الافطس ابن على بن على، منهم من ولد عبداللّه بن الحسن الافطس.
(بالرى) من نازلة الكوفة و هو الشاعر أبو عبداللّه الحسين بن عبداللّه الاصغر الابيض ابن العباس بن عبداللّه بن الحسن الافطس و عن ابن أبى جعفر الحسينى النسابة لا بقية للحسن الشاعر من الولد(2)ذكر من ورد الرى من أولاد محمد بن الحنفية، منهم من ولد جعفر ابن محمد بن الحنفية.
ص: 36
(بالرى) أبو الحسين أحمد بن على بن جعفر بن عبداللّه رأس المدرى ابن جعفر بن عبداللّه بن جعفر بن محمد بن الحنفية، عن ابن أبى جعفر الحسينى النسابة.
(بالرى) من نازلة قم أبو زيد محمد بن أحمد الزاهد بن محمد العويد ابن على بن عبداللّه رأس المدرى ابن جعفر بن عبداللّه بن جعفر، عقبه أبو القاسم عزيزى و ابراهيم و أحمد و سوى هؤلاء فى جريدة الرى(1) الناصر و ابراهيم.
ذكر من ورد الرى من أولاد العباس بن على عليه السلام منهم من ولد عبيداللّه بن الحسن بن عبيداللّه بن العباس.
(بالرى) أبو محمد القاسم بن محمد اللحيانى ابن عبداللّه بن عبيداللّه ابن الحسن بن عبيداللّه بن العباس، امه ام ولد عقبه أبو الحسن على الشعرانى و حمزة و داود و اسماء و فاطمة و سوى هؤلاء عن أبى الحسن أحمد بن عيسى ابن على بن الحسين الاصغر ابن على زين العابدين و أبو الحسن، أبو عبيداللّه محمد و أُمّه أمرأة من أهل الرى.
(بالرى) من أولاد ابراهيم بن محمد اللحيانى ابن عبداللّه بن عبيداللّه ابن الحسن بن عبيداللّه بن العباس بن على عليه السلام .
(بالرى) من نازلة كليس من سواد الرويان من أرض طبرستان: أبو عقيل محمد بن على بن محمد بن الحسن بن اسماعيل بن عبداللّه بن عبيداللّه ابن الحسن بن عبيداللّه بن العباس، عقبه على.
(بالرى) أولاد الحسن بن موسى بن عبداللّه بن عبيداللّه بن الحسن ابن عبيداللّه بن العباس عن ابن أبى جعفر الحسينى النسابة(2).
ذكر من ورد الرى من أولاد عمر الاطرف، منهم من ولد عبداللّه بن محمد بن عمر الاطرف.
ص: 37
(بالرى) أولاد أحمد(1) بن القاسم بن أبى عمر محمد بن عبداللّه بن محمد بن عمر الاطرف.
(بالرى) أولاد هاشم بن جعفر المولتانى ابن محمد بن عبيداللّه بن محمد بن عمر الاطرف اعقب عن ابن طباطبا النسابة.
ذكر من ورد الرى من أولاد جعفر بن محمد بن عمر الاطرف.
(بالرى) من أولاد عبداللّه بن محمد بن جعفر بن محمد بن عمر الاطرف.
(بالرى) من أولاد هاشم بن جعفربن محمدالابله ابن جعفربن محمدبن عمرالاطرف.
ذكر من ورد الرى من أولاد جعفر الطيار، منهم من ولد على الزينبى بن عبداللّه الجواد ابن جعفر الطيار.
(بالرى) عبداللّه بن اسماعيل بن ابراهيم بن أبى الكرام عبداللّه بن محمد بن على الزينبي ابن عبداللّه الجواد.
(بالرى) محمد بن الحسين بن عبداللّه بن اسحاق الاشرف بن على الزينبى.
(بالرى) من أولاد ابراهيم بن الحسن الصدرى ابن محمد بن حمزة بن اسحاق الاشرف ابن على الزينبى ابن عبداللّه الجواد ابن جعفر.
(بالرى) جعفر و الحسين ابنا حمزة بن الحسن بن محمد بن الحسن بن اسحاق الاشرف ابن على الزينبى ابن عبداللّه الجواد ابن جعفر.
(بالرى) أبو الفوارس ابن محمد الاصغر ابن الحسن الصدرى ابن محمد ابن حمزة بن اسحاق الاشرف ابن على الزينبى ابن عبداللّه الجواد، عقبه أبو العباس أحمد صاحب الوقف بالرى.
ذكر من ورد الرى من أولاد اسحاق العريضى ابن عبداللّه الجواد بن جعفر الطيار.
(بالرى) أولاد اسماعيل بن جعفر بن عبداللّه بن القاسم بن اسحاق بن عبداللّه الجواد(2).
ص: 38
الرَّيّ: بفتح أوّله، و تشديد ثانيه، فإن كان عربيّا فأصله من رَوَيتُ على الرواية أروِي رَيّا فأنا راوٍ إذا شددت عليها الرِّواء؛ قال أبومنصور: أنشدني أعرابي و هو يُعاكمني:
رَيّا تميميّا على المزايد.
و حكى الجوهري: رَوِيتُ من الماء، بالكسر، أرْوَى رِيّا و رَيّا و رِوىً مثل رِضىً: و هي مدينة مشهورة من أمّهات البلاد و أعلام المدُن كثيرة الفواكه و الخيرات، و هي محطّ الحاجّ على طريق السابلة و قصبة بلاد الجبال، بينها و بين نيسابور مائة و ستون
فرسخا و إلى قزوين سبعة و عشرون فرسخا و من قزوين إلى أبهر اثنا عشر فرسخا و من أبهر إلى زنجان خمسة عشر فرسخا؛ قال بطليموس في كتاب الملحمة: مدينة الريّ طولها خمس و ثمانون درجة، و عرضها سبع و ثلاثون درجة و ست و ثلاثون دقيقة، و ارتفاعها سبع و سبعون تحت ثماني عشرة درجة من السرطان خارجة من الإقليم الرابع داخلة في الإقليم الخامس، يقابلها مثلها من الجدي في قسمة النسر الطائر و لها شركة في الشعرى و الغميصاء رأس الغول من قسمة سعد بُلَعَ؛ و وجدت في بعض تواريخ الفرس أن كيكاوس كان قد عمل عجلة و ركّب عليها آلات ليصعد إلى السماء فسخر اللّه الريح حتى عَلَت به إلى السحاب ثمّ ألقته فوقع في بحر جرجان، فلمّا قام كيخسرو بن سياوش بالملك حمل تلك العجلة و ساقها ليقدم بها إلى بابل، فلمّا وصل إلى موضع الريّ قال الناس: برَيّ آمد كيخسرو، و اسم العجلة بالفارسيّة ريّ،
و أمر بعمارة مدينة هناك فسميت الريّ بذلك؛ قال العمراني: الريّ بلد بناه فيروز ابن يزدجرد و سمّاه رام فيروز؛ ثمّ ذكر الريّ المشهورة بعدها و جعلهما بلدتين، و لا أعرف الأخرى، فأمّا الريّ المشهورة فإنّي رأيتها، و هي مدينة عجيبة الحسن مبنية بالآجر المنمق المحكم الملمع بالزرقة مدهون كما تدهن الغضائر في فضاء من الأرض، و إلى جانبها جبل مشرف عليها أقرعُ لا ينبت فيه شيء، و كانت مدينة عظيمة خرب أكثرها، و اتفق أنّني اجتزتُ في خرابها في سنة 617 و أنا منهزم من التتر فرأيت حيطان خرابها قائمة و منابرها باقية و تزاويق الحيطان بحالها لقرب عهدها بالخراب
ص: 39
إلاّ أنّها خاوية على عروشها، فسألت رجلاً من عقلائها عن السبب في ذلك فقال: أمّا السبب فضعيف و لكن اللّه إذا أراد أمرا بلغه، كان أهل المدينة ثلاث طوائف: شافعية و هم الأقل، و حنفية و هم الأكثر، و شيعة و هم السواد الأعظم، لأن أهل البلد كان نصفهم شيعة و أما أهل الرستاق فليس فيهم إلاّ شيعة و قليل من الحنفيين و لم يكن فيهم من الشافعيّة أحد، فوقعت العصبيّة بين السنّة و الشيعة فتضافر عليهم الحنفية و الشافعيّة و تطاولت بينهم الحروب حتّى لم يتركوا من الشيعة من يُعرف، فلمّا أفنوهم وقعت العصبيّة بين الحنفية و الشافعيّة و وقعت بينهم حروب كان الظفر في جميعها للشافعية هذا مع قلّة عدد الشافعيّة إلاّ أنّ اللّه نصرهم عليهم، و كان أهل الرستاق، و هم حنفية، يجيئون إلى البلد بالسلاح الشاك و يساعدون أهل نحلتهم فلم يغنهم ذلك شيئا حتى أفنوهم، فهذه المحالّ الخراب التيترى هي محالّ الشيعة و الحنفية، و بقيت هذه المحلة المعروفة بالشافعية و هي أصغر محالّ الرّيّ و لم يبقَ من الشيعة و الحنفية إلاّ من يخفي مذهبه؛ و وجدت دورهم كلها مبنية تحت الأرض و دوربهم التي يسلك بها إلى دورهم على غاية الظلمة و صعوبة المسلك، فعلوا ذلك لكثرة ما يطرقهم من العساكر بالغارات ولو لا ذلك لما بقي فيها أحد؛ و قال الشاعر يهجو أهلها:
الرّيّ دارٌ فارِغَهْ *** لها ظِلالٌ سابغَهْ
على تُيُوسٍ ما لهم *** في المكرُمات بازغَهْ
لا يَنفُقُ الشّعرُ بها *** ولو أتاها النّابغَهْ
و قال إسماعيل الشاشي يذمّ أهل الرّيّ:
تنكّبْ حِدَّةَ الأحَدِ *** و لا تركَن إلى أحَدِ
فما بالرّيّ من أحَدِ *** يؤهل لاسْمِ الأحَدِ
و قد حكى الاصطخري أنّها كانت أكبر من أصبهان لأنّه قال: و ليس بالجبال بعد الريّ أكبر من أصبهان، ثمّ قال: و الرّيّ مدينة ليس بعد بغداد في المشرق أعمر منها و إن كانت نيسابور أكبر عوصة منها، و أمّا اشتباك البناء و اليسار و الخصب و العمارة فهي
ص: 40
أعمر، و هي مدينة مقدارها فرسخ و نصف في مثله، و الغالب على بنائها الخشب و الطين، قال: و للرّيّ قرّىً كبار كلّ واحدة أكبر من مدينة، و عدّد منها قُوهَذ و السُدّ و مرجَبَى و غير ذلك من القرى التي بلغني أنها تخرج من أهلها ما يزيد على عشرة آلاف رجل، قال: و من رساتيقها المشهورة قصران الداخل و الخارج و بِهزان و السن و بشاويه و دُنباوند؛ و قال ابن الكلبي: سميت الريّ بريّ رجل من بنيشيلان ابن أصبهان بن فلوج، قال: و كان في المدينة بستان فخرجت بنت ريّ يوما إليه فإذا هي بدُرّاجة تأكل تينا، فقالت: بُور انجير يعني أن الدّرّاجة تأكل تينا، فاسم المدينة في القديم بور انجير و يغيره أهل الرّيّ فيقولون بهورند؛ و قال لوط بن يحيى: كتب عمر بن الخطّاب رضى الله عنه، إلى عمار بن ياسر و هو عامله على الكوفة بعد شهرين من فتح نهاوند يأمره أن يبعث عُروة بن زيد الخيل الطائي إلى الرّيّ و دستبَى في ثمانية آلاف، ففعل و سار عروة لذلك فجمعت له الديلم و أمدوا أهل الرّيّ و قاتلوه فأظهره اللّه عليهم فقتلهم و استباحهم، و ذلك في سنة 20 و قيل في سنة 19؛ و قال أبونجيد و كان مع المسلمين في هذه الوقائع:
دعانا إلى جُرجان و الرّيّ دونها *** سواد فأرضَتٌ من بها من عشائر
رضينا بريف الرّيّ و الرّيّ بلدة *** له زينَةٌ في عَيشها المتواتر
لها نَشَزٌ في كلّ آخر ليلة *** تذكّر أعراس الملوك الأكابر
قال جعفر بن محمد الرازي: لما قدم المهديّ الرّيّ في خلافة المنصور بَنى مدينة الرّيّ التي بها الناس اليوم و جعل حولها خندقا و بَنى فيها مسجدا جامعا، و جرَى ذلك على يد عمار بن أبيالخصيب، و كتب اسمه على حائطها، و تَمّ عملها سنة 158، و جعل لها فصيلاً يطيف به فارقين آجُر، و الفارقين: الخندق، و سمّاها المحمديّة، فأهل الرّيّ يدعون المدينة الداخلة المدينة و يسمون الفصيل المدينة الخارجة و الحصن المعروف بالزينبدى في داخل المدينة المعروفة بالمحمدية، و قد كان المهدي أمر بمرمّته و نزله أيّام مقامه بالرّيّ، و هو مطلّ على المسجد الجامع و دار الإمارة، و يقال: الذي تولّى مرمّته و إصلاحه ميسرة التغلبي أحد وجوه قواد المهدي،
ص: 41
ثمّ جُعل بعد ذلك سجنا ثمّ خرب فعمره رافع بن هَرْثمة في سنة 278 ثمّ خرّبه أهل الرّيّ بعد خروج رافع عنها، قال: و كانت الرّيّ تدعى في الجاهليّة أزارى فيقال إنّه خسف بها، و هي على اثني عشر فرسخا من موضع الرّيّ اليوم على طريق الحُوَار بين المحمدية و هاشمية الرّيّ، و فيها أبنية قائمة تدل على أنّها كانت مدينة عظيمة، و هناك أيضا خراب في رستاق من رساتيق الرّيّ يقال له البهزان، بينه و بين الرّيّ ستة فراسخ يقال إن الرّيّ كانت هناك، و الناس يمضون إلى هناك فيجدون قطع الذهب و ربّما وجدوا لؤلؤا و فصوص ياقوت و غير ذلك من هذا النوع، و بالرّيّ قلعة الفَرُّخان، تُذكَر في موضعها، و لم تزل قطيعة الرّيّ اثني عشر ألف ألف درهم حتى اجتاز بها المأمون عند منصرفه من خراسان يريد مدينة السلام فلقيه أهلها و شكوا إليه أمرهم و غلظ قطيعتهم فأسقط عنهم منها ألفي ألف درهم و أسجل بذلك لأهلها؛ و حكى ابن الفقيه عن بعض العلماء قال: في التوراة مكتوب الرّيّ باب من أبواب الأرض و إليها متجر الخلق، و قال الأصمعي: الرّيّ عروس الدنيا و إليه متجر الناس، و هو أحد بلدان الأرض، و كان عبيداللّه بن زياد قد جعل لعمر بن سعد بن أبيوقاص ولاية الرّيّ إن خرج على الجيش الذي توجّه لقتال الحسين بن عليّ رضى الله عنه، فأقبل يميل بين الخروج و ولاية الرّيّ و القعود، و قال:
أأتركُ مُلك الرّيّ و الرّيّ رَغبَةٌ *** أم ارجعُ مذموما بقتل حُسَيْن
و في قتله النار التي ليس دونَها *** حجابٌ و ملكُ الرّيّ قُرّةُ عَيْن
فغلبه حبّ الدنيا و الرياسة حتى خرج فكان من قتل الحسين رضى الله عنه، ما كان. و روي عن جعفر الصادق رضى الله عنه أنّه قال: الرّيّ و قزوين و ساوة ملعونات مَشؤومات، و قال إسحاق بن سليمان: ما رأيت بلدا أرفع للخسيس من الرّيّ؛ و في أخبارهم: الرّيّ ملعونة و تربتها تربة ملعونة ديلمية و هي على بحر عجاج تأبَى أن تقبل الحق؛ و الرّيّ سبعة عشر رستاقا منها دنباوند و ويمة و شَلَمْبة؛ حدث أبوعبداللّه بن خالَوَيه عن نِفْطَوَيه قال: قال رجل من بنيضَبّة و قال المدائني: فُرض لأعرابي من جديلة فضرب عليه البعث إلى الرّيّ و كانوا في حرب و حصار، فلمّا طال المقام و اشتدّ الحصار قال
ص: 42
الأعرابي: ما كان أغناني عن هذا! و أنشأ يقول:
لعمري لجوّ من جواء سُوَيقة *** أسافلُهُ ميث و أعلاه أجرَعُ
به العُفْرُ وَ الظَّلْمانُ و العين ترتعي *** و أُمُّ رِئالٍ و الظَّليمُ الهَجنّعُ
و أسْفعُ ذو رُمْحَينِ يضحي كأنّه *** إذا ما علا نشزا، حصانٌ مبرقعُ
أحبُّ إلينا أن نجاور أهلنا *** و يصبح منّا و هو مَرأَى و مسمَعُ
من الجوسْق الملعون بالرّيّ كلّما *** رأيتُ به داعي المنيّة يلمعُ
يقولون: صبرا و احتسب! قلت: طالما *** صبرتُ و لكن لا أرى الصبر ينفعُ
فليتَ عطائي كان قُسّمَ بينهم *** و ظلّت بيَ الوَجناء بالدّوّ تضبَعُ
كأنّ يديها حين جدّ نجاؤها *** يدا سابحٍ في غمرة يَتَبوّعُ
أأجعل نفسي وزنَ عِلْج كأنّما *** يموتُ به كلبٌ إذا مات أجمعُ؟
و الجوسق الملعون الذي ذكره ههنا هو قلعة الفَرُّخان؛ و حدث أبوالمحلّم عوف بن المحلم الشيباني قال: كانت لي وفادة على عبداللّه بن طاهر إلى خراسان فصادفته يريد المسير إلى الحجّ فعادلته في العماريّة من مرو إلى الرّيّ، فلمّا قاربنا الرّيّ سمع عبداللّه بن طاهر ورَشانا في بعض الأغصان يصيح؛ فأنشد عبداللّه بن طاهر متمثلاً بقول أبي كبير الهذلي:
ألا يا حمام الأيك إلفك حاضر، *** و غصنك ميّادٌ، ففيمَ تَنوحُ؟
أفِق: لا تنح من غير شيء، فإنّني *** بكيت زمانا و الفؤاد صحيحُ
وَلُوعا فشَطّتْ غربةً دار زينب، *** فها أنا أبكي و الفؤاد جريحُ
ثمّ قال: يا عوف أجز هذا، فقلت في الحال:
أ في كلّ عامٍ غُربة و نُزُوحُ؟ *** أما للنّوى من ونية فنريحُ؟
لقد طلّحَ البينُ المشتُّ ركائبي، *** فهل أرَيَنّ البَينَ و هو طَليحُ؟
و أرّقني بالرّيّ نوحُ حمامةٍ، *** فنُحتُ و ذو الشجو القديم يَنوحُ
على أنّها ناحتْ و لم تُذرِ دمعة، *** و نحتُ و أسراب الدّموع سفوحُ
و ناحت و فرخاها بحيث تراهما، *** و من دون أفراخي مَهامِهُ فيحُ
ص: 43
عسى جودُ عبداللّه أن يعكس النوَى *** فتضحي عصا الأسفار و هي طريحُ
فإنّ الغنى يُدني الفتى من صديقه، *** و عدمُ الغنى بالمقترين نزوحُ
فأخرج رأسه من العمارية و قال: يا سائق ألق زمام البعير، فألقاه فوقف و وقف الخارج ثمّ دعا بصاحب بيت ماله فقال: كم يضمّ ملكنا في هذا الوقت؟ فقال: ستين ألف دينار، فقال: ادفعها إلى عوف، ثمّ قال: يا عوف لقد ألقيت عصا تطوافك فارجع من حيث جئت، قال: فأقبل خاصة عبداللّه عليه يلومونه و يقولون أتجيز أيّها الأمير شاعرا في مثل هذا الموضع المنقطع بستين ألف دينار و لم تملك سواها! قال: إليكم عني فإنّي قد استحييت من الكرم أن يسير بي جملي و عوف يقول: عسى جود عبداللّه، و في ملكي شيء لا ينفرد به؛ و رجع عوف إلى وطنه فسُئل عن حاله فقال: رجعت من عند عبداللّه بالغنى و الراحة من النوى؛ و قال معن بن زائدة الشيباني:
تَمَطّى بنيسابور ليلي و ربّما *** يُرى بجنوب الرّيّ و هو قصيرُ
لَياليَ إذ كلّ الأحبّة حاضرٌ، *** و ما كحضور من تحب سرورُ
فأصبحتُ أمّا من أحبّ فنازحٌ *** و أمّا الأُلى أقليهمُ فحضورُ
أُراعي نجومَ اللّيل حتى كأنّني *** بأيدي عُداةٍ سائرينَ أسيرُ
لعلّ الذي لا يجمعُ الشملَ غيرَه *** يديرُ رحَى جَمعِ الهَوى فتدورُ
فتَسكن أشجانٌ و نلقى أحبّةً، *** و يورق غصنٌ للشّباب نضيرُ
و من أعيان من ينسب إليها أبوبكر محمد بن زكرياء الرازي الحكيم صاحب الكتب المصنفة، مات بالرّيّ بعد منصرفه من بغداد في سنة 311؛ عن ابن شيراز، و محمد بن عمر بن هشام أبوبكر الرازي الحافظ المعروف بالقماطري، سمع و روى و جمع، قال أبوبكر الإسماعيلي: حدّثني أبوبكر محمد بن عمير الرازي الحافظ الصدوق بجرجان،و ربّما قال الثقة المأمون، سكن مرو و مات بها في سنة نيف و تسعين و مائتين؛ و عبدالرحمن بن محمد بن إدريس أبومحمد بن أبيحاتم الرازي أحد الحفّاظ، صنف الجرح و التعديل فأكثر فائدته، رحل في الطلب العلم و الحديث فسمع بالعراق و مصر و دمشق، فسمع من يونس بن عبد الأعلى و محمد بن عبداللّه بن
ص: 44
عبدالحكم و الربيع بن سليمان و الحسن بن عرفة و أبيه أبيحاتم و أبيزُرعة الرازي و عبداللّه و صالح ابني أحمد بن حنبل و خلق سواهم، و روى عنه جماعة أُخرى كثيرة، و عن أبيعبداللّه الحاكم قال: سمعت أباأحمد محمد بن محمد ابن أحمد بن إسحاق الحاكم الحافظ يقول: كنت بالرّيّ فرأيتهم يوما يقرؤون على محمد بن أبيحاتم كتاب الجرح و التعديل، فلمّا فرغوا قلت لابن عَبدَوَيه الورّاق: ما هذه الضحكة؟ أراكم تقرؤون كتاب التاريخ لمحمد بن إسماعيل البخاري عن شَيخكم على هذا الوجه و قد نسبتموه إلى أبيزرعة و أبيحاتم! فقال: يا أبامحمد اعلم أن أبازرعة و أباحاتم لما حُمل إليهما هذا الكتاب قالا هذا علم حسن لا يُستغنى عنه و لا يحسن بنا أن نذكره عن غيرنا، فأقعدا أبامحمد عبدالرحمن الرازي حتى سألهما عن رجل معه رجل و زادا فيه و نقصا منه، و نسبه عبدالرحمن الرازي، و قال أحمد بن يعقوب الرازي: سمعت عبدالرحمن ابن أبيحاتم الرازي يقول: كنت مع أبي في الشام في الرحلة فدخلنا مدينة فرأيت رجلاً واقفا على الطريق يلعب بحيّة و يقول: من يهب لي درهما حتى أبلع هذه الحيّة؟ فالتفتَ إليّ أبي و قال: يا بني احفظ دراهمك فمن أجلها تبلع الحيّات! و قال أبويعلى الخليل بن عبدالرحمن بن أحمد الحافظ القزويني: أخذ عبدالرحمن بن أبيحاتم علم أبيه و علم أبيزرعة و صنّف منه التصانيف المشهورة في الفقه و التواريخ و اختلاف الصحابة و التابعين و علماء الأمصار، و كان من الابدال ولد سنة 240، و مات سنة 327، و قد ذكرته في حنظلة و ذكرت من خبره هناك زيادة عمّا ههنا؛ و إسماعيل بن عليّ بن الحسين بن محمد بن زِنجَوَيه أبوسعد الرازي المعروف بالسمّان الحافظ، كان من المكثرين الجوّالين، سمع من نحو أربعة آلاف شيخ، سمع ببغداد أباطاهر المخلص و محمد بن بكران بن عمران، روى عنه أبوبكر الخطيب و أبوعلي الحداد الأصبهاني و غيرهما، مات في الرابع و العشرين من شعبان سنة 445، و كان معتزليّا، و صنف كتبا كثيرة و لم يتأهّل قط، و كان فيه دين و ورع؛ و محمد بن عبداللّه بن جعفر بن عبداللّه بن الجنيد أبوالحسين الرازي والد تمام بن محمد الرازي الحافظان و يعرف في الرّيّ بأبيالرستاقي، سمع ببلده و غيره و أقام بدمشق و صنف، و كان حافظا ثقة مكثرا، مات
ص: 45
سنة 347؛ و ابنه تمام بن محمد الحافظ، ولد بدمشق و سمع بها من أبيه و من خلق كثير و روى عنه خلق، و قال أبومحمد بن الأكفاني: أنبأنا عبدالعزيز الكناني قال: توفي شيخنا و أستاذنا تمام الرازي لثلاث خلون من المحرم سنة 414، و كان ثقة مأمونا حافظا لم أرَ أحفظ منه لحديث الشاميّين، ذكر أن مولده سنة 303، و قال أبوبكر الحداد:
ما لقينا مثله في الحفظ و الخبر، و قال أبوعلي الأهوازي: كان عالما بالحديث و معرفة الرجال ما رأيت مثله في معناه؛ و أبوزُرعة أحمد بن الحسين بن علي بن إبراهيم ابن الحكم بن عبداللّه الحافظ الرازي، قال الحافظ أبوالقاسم: قدم دمشق سنة 347 فسمع بها أباالحسين محمد بن عبداللّه بن جعفر بن الجنيد الرازي والد تمام، و بنيسابور أباحامد أحمد بن محمد بن يحيى بن بلال و أباالحسن علي بن أحمد الفارسي ببلخ و أباعبداللّه بن مخلد ببغداد و أباالفوارس أحمد بن محمد بن الحسين الصابوني بمصر و عمر بن إبراهيم بن الحدّاد بتِنّيس و أباعبداللّه المحاملي و أباالعباس الأصمّ، و حدث بدمشق في تلك السنة فروى عنه تمام و عبدالرحمن بن عمر بن نصر و القاضيان أبوعبداللّه الحسين بن محمد الفلاكي الزّنجاني و أبوالقاسم التنوخي و أبوالفضل محمد بن أحمد بن محمد الجارودي الحافظ و حمزة بن يوسف الخرقاني و أبومحمد إبراهيم بن محمد بن عبداللّه الزنجاني الهمداني و عبدالغني بن سعيد و الحاكم أبوعبداللّه و أبوالعلاء عمر بن علي الواسطي و أبوزرعة روح بن محمد الرازي و رضوان بن محمد الدّينَوَري، و فقد بطريق مكّة سنة 375؛ و كان أهل الرّيّ أهل سُنّة و جماعة إلى أن تغلب أحمد بن الحسن المارداني عليها فأظهر التشيع و أكرم أهله و قرّبهم فتقرّب إليه الناس بتصنيف الكتب في ذلك فصنف له عبدالرحمن بن أبيحاتم كتابا في فضائل أهل البيت و غيره، و كان ذلك في أيّام المعتمد و تغلبه عليها في سنة 275، و كان قبل ذلك في خدمة كوتكين ابن ساتكين التركي، و تغلب على الريّ و أظهر التشيع بها و استمرّ إلى الآن، و كان أحمد بن هارون قد عصى على أحمد بن إسماعيل الساماني بعد أن كان من أعيان قواده و هو الذي قتل محمد بن زيد الراعي فتبعه أحمد بن إسماعيل إلى قزوين فدخل أحمد بن هارون بلاد الديلم و أيِسَ منه
ص: 46
أحمد بن إسماعيل فرجع فنزل بظاهر الري و لم يدخلها، فخرج إليه أهلها و سألوه أن يتولّى عليهم و يكاتب الخليفة في ذلك و يخطب ولاية الرّيّ، فامتنع و قال: لا أُريدها لأنّها مشؤومة قتل بسببها الحسين بن علي، رضي اللّه عنهما، و تربتها ديلمية تأبَى قبول الحقّ و طالعُها العقرب، و ارتحل عائدا إلى خراسان في ذيالحجة سنة 289، ثمّ جاء عهده بولاية الرّيّ من المكتفي و هو بخراسان، فاستعمل على الرّيّ من قبله ابن أخيه أباصالح منصور بن إسحاق بن أحمد بن أسد فوليها ستّ سنين، و هو الذي صنف له أبوبكر محمد بن زكرياء الرازي الحكيم كتاب المنصوري في الطبّ، و هو الكُنّاشة، و كان قدوم منصور إليها في سنة 290، و اللّه الموفق للصواب و إليه المرجع و المآب.(1)
و كانت المدن الاربع القديمة - قرميسين (كرمانشاه الحديثة) و همذان و الري و اصفهان - أجلّ مدن النواحى الاربع لهذا الاقليم منذ القدم. ففى أيام بنى بويه، أى في المئة الرابعة (العاشرة)، كانت دواوين الدولة فى الري، على ما فى ابن حوقل، ثم اصبحت همذان فى ختام القرن التالى قاعدة سلاجقة بلاد فارس و لكن اصفهان كانت فى جميع الاوقات على ما يظهر اوسع بلاد الجبال ... .(2)
الفصل الخامس عشر
الجبال «تتمة»
الرى، ورامين و طهران، قزوين و قلعة أَلَمُوت، زنجان، السلطانية، شيز او ستوريق، خونج، ناحيتا الطالقان و طارم، قلعة شميران، تجارات اقليم الجبال و غلاته، مسالك اقليم الجبال و آذربيجان و اقاليم الحدود الشمالية الغربية.
ص: 47
فى الطرف الشمالى الشرقى من اقليم الجبال، مدينة الري و كتبها بلدانيو العرب مقترنة دائما بال التعريف و هى مدينة ريجس Rhages عند اليونان و قد كانت الري فى المئة الرابعة (العاشرة) على ما يظهر أكبر القصبات الاربع لاقليم الجبال. قال ابن حوقل: «ليس بعد بغداد فى المشرق مدينة أعمر من الري الا ان نيسابور أكبر منها عرصة و افسح رقعة، و مقدارها فرسخ و نصف فى مثله». و كانت الرى فى أيام الخلافة العباسية يقال لها المحمدية، و انما سميت بهذا الاسم لان محمدا، و هو المهدى الخليفة العباسى، نزلها فى خلافة ابيه المنصور و بنى أكثر مدينة الرى و بها ولد ابنه هرون الرشيد. و صارت مدينة المحمدية هذه أكبر دار للضرب فى هذا الاقليم. و قد وجد اسمها هذا على كثير من النقود العباسية.
«و بناء الرى من طين و يستعمل فيها الآجر و الجص». و على ما فى ابن حوقل كان للرى حصن حسن مشهور له خمسة أبواب: باب باطاق (فى الجنوب الغربى) و يخرجه من طريق بغداد و باب بَلِيسان (فى الشمال الغربى) و يفضى الى قزوين. و باب كُوهك (فى الشمال الشرقى) و يفضى الى طبرستان. و باب هشام (فى الشرق) و يخرج منه طريق خراسان. و باب سين (فى الجنوب) و يفضى الى قم. و كانت أسواق المدينة عند هذه الابواب و خارجها و أعظمها تجارة ربض ساربانان و روذه. و بها معظم التجارات و الخانات، و هو شارع عريض مشتبك الابنية و العقارات و المساكن. و فى المدينة على قول ابن حوقل: «نهران للشرب، يسمى أحدهما سور قَنَى و يجرى على رُوذَه، و الآخر الجيلانى يجرى على ساربانان». و ذكر ياقوت أيضا نهر موسى الآتى من جبل الديلم، فقد يكون هذا النهر هو الجيلانى أو نهر كيلان المار الذكر. و أشار المقدسى الى بنائين جليلين فى الرى أحدهما دار البطيخ و هو اسم يطلق عادة على سوق الفاكهة، و الثانى دار الكتب بأسفل الروذه فى خان، و لم تكن كثيرة الكتب على قول المقدسى.
و فى المئة الرابعة (العاشرة) قال ابن حوقل و المقدسى ان الرى قد خرب أكثرها و تحولت تجارتها الى ارباض المدينة القديمة. و كان يطلّ على المسجد الجامع الذى
ص: 48
بناه الخليفة المهدى و فرغ من عمارته فى سنة 158 (775)، على ما روى ياقوت، الحصن و هو على قلة جبل صعب المرتقى «فاذا صعدت الى تلك القلعة اطلعت على سطوح الرى كلها» على وصف ابن رسته. اما ما رواه ياقوت عن الرى فغير واضح كثيرا الا انه اقتبس فى شطر مما روى وصفا خططيا قديما للمدينة جاء فيه ان المدينة الداخلة فيها المسجد الجامع و دار الامارة و حولها خندق و أهل الرى يدعونها «المدينة». و المدينة الخارجة كان غالبها يعرف بالمحمدية و قد كانت فى أول أمرها ربضا محصنا. و كان على قلة جبل يطل على المدينة التحتانية (الداخلة) و على ما نقله ياقوت كان هذا الحصن يعرف بالزبيدية (و قد ورد اسمه فى بعض المخطوطات بصورة الزيبندي)(1) و قد كان المهدى نزله أيام مقامه بالرى. ثم جعل بعد ذلك سجنا ثم خرب و عمر فى سنة 287 (891) و كان فى الرى قلعة أخرى يقال لها قلعة الفَرُّخان و عرفت أيضا بالجوسق و فى المئة الرابعة (العاشرة) كره فخر الدولة البويهى القصر القديم القائم فوق قلة الجبل فابتنى له أبنية مشرفة على البساتين سماها فخرآباذ.(2)
و أشهر رساتيق الى فى الازمنة الاولى و أكثرها خصوبة: رستاق روذه (أو الروذه) و فيه قرية كبيرة بهذا الاسم فيما يلى ربض المدينة. و ورامين و قد أخذت مكان الرى بعدئذ و صارت اولى مدن ذلك القسم من اقليم الجبال و بشاويه و ما زالت قائمة تعرف باسم فشاويه. و أخيرا قُوسِين و ديزه و القصران الخارج و الداخل. و ديزه اسم قريتين كبيرتين أو مدينتين على مسيرة يوم من الرى و هما ديزه القصرين و ديزه ورامين و كل هذه الرساتيق و غيرها مما ذكره ابن حوقل كانت اشبه بمدن صغيرة «يزيد ما فى احدها من أهلها على عشرة آلاف رجل». و فى سنة 617 (1220) استولت
ص: 49
جحافل المغول على الرى و نهبتها و احرقتها و لم تقم لها قائمة منذ نزول هذه الكارثة بها و حين مرّ بها ياقوت فى ذلك الزمان قال «رأيت حيطان خرابها قائما و قد خربت دورها و كثير منها مبني بالآجر المنمق المحكم الملمع بالزرقة مدهون كما تدهن الغضائر». و لم ينج من أذى المغول غير ربض الشافعية و هو أصغر أحياء المدينة. اما احياء الحنفية و الشيعة فقد خربت و لم يبق لها أثر.(1)
و قد حاول غازان خان المغولى تعمير الرى و انقاذها من الخراب المستحوذ عليها فأمر باعادة بناء المدينة و السكنى فيها و لكنه خاب فى ذلك لان سكانها كانوا قد انتقلوا عنها الى مدينتي ورامين و طهران المجاورتين لها لا سيما الى الاولى اذ كانت أطيب هواء من الرى القديمة. واضحت فى مطلع المئة الثامنة (الرابعة عشرة) أكثر مدن هذه الناحية ازدهارا. و خرائب ورامين على شى ء يسير من جنوب الرى و الى شمالها، على ما ذكر المستوفى، جبل طَبَرِك - و هو على ما يظن غير الجبل الذي بني عليه (الخليفة) المهدى قلعته المارة الذكر - . و كان فيه معدن الفضة و يأتى منه ربح كثير و قلعة طبرك هذه، على ما فى تاريخ ظهيرالدين، قد بناها منوجهر الزيارى فى مطلع المئة الخامسة (الحادية عشرة). و روى ياقوت ان طغرل الثانى(2) آخر سلاطين سلاجقة العراق خربها فى سنة 588 (1192). و تحدث طويلا عن حصار هذا الحصن المنيع المشهور و قال ان جبيل طبرك على يمين القاصد خراسان و عن يساره جبل الرى الاعظم (و يظن انه موضع القلعة التى بناها المهدى). و هو متصل بخراب الرى. و وصف المستوفى ضريح امام زاده عبدالعظيم بانه على مقربة من الرى و ما زال هذا المشهد من المزارات المكرمة فى طهران اليوم. و فيه ضريح الحسين بن علي الرضا الامام الثامن.
و من الولايات المشهورة قرب الرى: ولاية شهريار و ذكر المستوفى عرضا قلعة بهذا الاسم تقوم فى شمالى المدينة. و قد اصبحت هذه القلعة بعد ذلك ذات شأن لان
ص: 50
شهريار أو رى شهريار هو الاسم الذى أطلقه علي اليزدى على الرى حين وصف حروب تيمور. اما ورامين فكانت، على ما بيّنا، أول المراكز الآهلة الا ان الخراب قد نال من هذه المدينة فى مطلع المئة التاسعة (الخامسة عشرة) و بعد زمن قام فى موضعها مدينة طهران التى لم تكن فى المئة السابعة (الثالثة عشرة) غير قرية من أكبر قرى الرى.و فى طهران القديمة (و تلفظ تهران أيضا) كان لاهلها تحت الارض بيوت «كنافقاء اليربوع» على ما فى القزوينى «و فيها اثنتا عشرة محلة كل محلة تحارب الاخرى». و وصف المستوفى طهران فى القرن التالى فقال هى مدينة وسطة. و لكن فى ختام المئة الثانية عشرة (الثامنة عشرة) اتخذها اقا محمد شاه مؤسس الدولة القاجارية عاصمة لبلاد فارس.(1)
و الانهار التى تسقى سهل الرى و ورامين و طهران تنساب من هذا السهل الى حدود المفازة الكبرى فتفنى فيها. و كان من أهم هذه الانهار: نهر موسى، و قد مر ذكره، و عليه قرى كثيرة. و تكلم المستوفى أيضا على نهر كرج و كانت عليه قنطرة ذات طاق واحد يقال لها پل خاتون (قنطرة الخاتون) و يقال انها انما سميت بذلك نسبة الى السيدة زبيدة زوجة هرون الرشيد. و ما زالت بقايا هذه القنطرة ترى قرب طهران. و ذكر القزوينى ان أهل الرى من الشيعة يكرهون نهر سورين و يتطيرون منه لان جثة القتيل يحيى حفيد علي زين العابدين الامام الرابع غسلت فيه فلا يقربونه.(2) على ان
ص: 51
المستوفى ذكر ان أهم انهار الرى نهر جايجرود و مخرجه فى جبل جايج تحت دماوند و يتشعب الى اربعين نهرا عند وصوله سهل الرى.
و عند الحد الغربى لهذا السهل ناحية ساوج بلاغ - و معناها بالتركية «العيون الباردة» - و هى على ما وصفها المستوفى بقعة كانت ذات شأن فى أيام السلاجقة. و قد بلغ خراجها فى أيام المغول اثنى عشر الف دينار. و كان من أهم قراها العديدة سُنقُراباد
(و ما زالت قائمة) و هى مرحلة جليلة فى المسالك التى وصفها المستوفى. و كان يسقى ناحية ساوج بلاغ كرمرود و مخرجه فى الجبال شرق قزوين و هو يسقى نواحى الرى و شهريار و تلتقى به هناك انهار كثيرة تتحدر من الجبال فى الشمال قبل ان تفنى مياهه الباقية من السقى فى المفازة الكبرى(1).(2)
و حدثنا المقدسى بما قلّ و دل عن تجارات و غلات جملة مدن فى اقليم الجبال، فقال: يحمل من الرى أصناف من النسيج منها صنف يقال له المنيّرات. و القطن و يغزل فيها و يصبغ بالنيل. و كانت برود الرى المقلمة مشهورة. و تصنع فيها المسال و الامشاط و القصاع و كانت الامشاط و القصاع على ما ذكر القزوينى تعمل من خشب صلب مخروط يعرف بالخَلَنْج و كان يؤتى به من غابات طبرستان. و كانت الرى مشهورة أيضا ببطيخها و خوخها و يجلب منها طين يغسل به الرأس، فى غاية النعومة.(3)
رَيّ (راجيس) Rei, Razi, (Rages)
الريّ بلدة في بلاد الدّيلم من العراق العجمي على 5 كيلومترات من طهران الى جنوبي شرقيها ولد بها ابوبكر الرّازى الطبيب والخليفة هارون الرشيد. كانت
ص: 52
مدينة مشهورة من امهات البلاد و اعلام المدن اكثر من دكرِها مؤَرّخو العرب قالواهي قصبة بلاد الجبال بينها و بين نيسابور 160 فرسخا و بينهما و بين قزوين 27 فرسخا و هي محط الحاج على طريق السابله. قيل احدثها كيخسرو بن سياوش و من حكاياتهم في سبب ذلك ان كيكاوس كان قد عمل عجلة و ركب عليها آلات ليصعد الى السماء فسخّراللّه الريح حتى علت به الى السحاب ثم القتهُ فوقع فى بحر جرجان فلما قام كيخسرو بالملك حمل تلك العجلة و ساقها ليقدم بها الى بابل فلما وصل الى موضع الري قال الناس بريّ آمد كيخسرو و اسم العجلة بالفارسية ري فبنى المدينة و سماها بذلك و قال العمراني ان الذي بناها فيروز بن يزد جرد و سماها رام فيروز و ذكر بعدها الرى المشهورة فهما على قوله بلدان. قال ياقوت فاما الاولى فلا اعرفها و اما المشهورة فاني رأيتها و هي مدينة عجيبة الحسن مبنية بالآجر المنمق المحكم الملمع بالزرقة و هي في فضاء من الارض والى جانبها جبل مشرف عليها اقرع لا ينبت فيه شى ءٌ و كانت مدينة عظيمة خرب اكثرها واتفق اني اجتزت في خرابها سنة 617 و انا منهزم من التتر فرأيت حيطان خرابها قائمة و منابرها باقية و تزاويق الحيطان في حالها لقرب عهدها بالخراب الا أنها خاوية على عروشها فسألت رجلاً من عقلائها عن السبب فقال اما السبب فضعيف لكن اذا اراداللّه امرا ابلغهُ و كان اهل المدينة طوائف
شافعية و هم الاقل و حنفية و هم الاكثر و شيعة و هم السواد الاعظم لان اهل البلد كان نصفهم شيعة فوقعت الحروب بين السنَّة والشيعة و تطاولت الفتن واستظهرت السنَّة حتى لم يتركوا من الشيعة من يُعرف فلما افنوهم وقعت العصيبة بين الحنفية والشافعية وانتشبت بينهم حروب كان الظفر في اكثرها للشافعية مع قلة عددهم حتى ابادوهم و خربوا محالهم و لم يبقَ الامحلة الشافعية كماترى و هي اصغر محال الري و لم يبقَ من الشيعة والحنفية الا من يخفى مذهبهُ. قال ياقوت و وجدت دور هم كلها مبنية تحت الارض و در وبهم التي يسلك بها الى دورهم على غاية الظلمة و صعوبة المسلك فعلوا ذلك لكثرة ما يطرقهم من العساكر بالغارات و لولا ذلك لما بقي فيها
ص: 53
احد. قال بعضهم يهجو اهلها.
الريُّ دارُ فارغه *** لهم ظلالٌ سابغهْ
على تيوس ما لهم *** في المكرمات بازغهْ
لاينفق الشعرُ بِها *** ولو اتاها النابغهْ
وقال الاصطخري انها كانت اكبر من اصبهان وليس بعد بغداد بالمشرق أعمر منها و هي مدينة مشتبكة البناء ذات يسارٍ و خصب و مقدارها فرسخٌ و نصف فى مثلِه والغالب على بنائها الخشب والطين قال و للري قرىً كبار كل واحدة اكبر من مدينة منها قوهذ والسدّ و مرجبى و من رساتيقها المشهورة و هي قصران الداخل والخارج و بهزان و السن و بشاويه و دنباوند و ويمة و شلَمبة. و قال ابن الكبي سميت الري باسم رجل من بني شيلان بن اصبهان بن فلوج و كان في المدينة بستان فخرجت بنت ري يوما اليه فاذا هى بدرّاجة تاكل تينا فقالت بور انجير أي ان الدرّاجة ناكل تينا فاسم المديند القديم بور انجير و اهل الري يقولون بهورند بتغييره عن اصله. و فتحت الريّ سنة 20 و قيل 19 للهجرة على يد عروة بن زيد الخيل الطائي ارسله اليها عمار بن ياسر بامر عمر بن الخطاب بعد شهرين من فتح نهاوند فسار واجتمع الديلم وامدوا اهل الري و قاتلوهُ فاستظهر المسلمون و قتلوهم و قال ابونجيد و كان مع المسلمين.
دعانا الى جُرجان والريُّ دونها *** سوادٌ فأرضت منْ بهامن عشائرِ
رضينا بريف الريّ والريّ بلدةٌ *** لها زينةٌ في عيشها المتواترِ
لها نشزٌ فى كلّ آخر ليلةٍ *** تذكّرٌ أعراسَ الملوكِ الاكابرِ
و قيل لما قدم المهدي الري فى خلافة المنصور بنى مدينة الري الحديثة و جعل حولها خندقا و بنى فيها مسجدا. جرى ذلك على يد عمار بن ابي الخصيب و كتب اسمهُ على حائطها و تمّ عملها سنة 158 و جعل لها فصيلاً يطيف به خندق من الآجر و سماها المحمدية. فاهل الري يدعون المدينة الداخلة المدينة و يسمون الفصيل المدينة الخارجة والحصن المعروف بالزينبدي في داخل المدينة المعروفة
ص: 54
بالمحمدية و قد كان المهدي أمر بترميمه و نزلهُ ايام مقامه بالري و هو مطل على المسجد و دار الامارة. ثم جعِل بعد ذلك سبجنا ثم خرب فعمّرهُ رافع بن هرثمة سنة 278. ثم خربه اهل الري بعد خروج رافع قيل و كانت الرىُّ تدعى فى الجاهلية أزارى فيقال انه خسف بها و هى على 12 فرسخا من موضع الري المدثة بعدها على طريق الخوار بين المحمدية و هاشمية الري و فيها ابنيةٌ قائمة تدل على آنهاكانت مدينةً عظيمةً و هناك ايضا خرابٌ فى رستاقٍ من رساتيق الرى يقال له البهزان بينه و بين الري
6 فراسخ يقال ان الري كانت هناك والناس يمضون الى هناك فيجدون قِطَع الذهب و ربما وجدوا لؤلؤاً و فصوص ياقوت و نحو ذلك. و بالري قلعة الفرّخان و هي قلعةٌ عظيمة منيعة. و لم تزل قطيعة الري 12 الف الف درهم حتى اجتاز بها المامون عند منصرفه من خراسان فشكا اليه اهلها ذلك فاسقط عنهم الفي الف در هم. و قال الاصمعى الرىّ عروس الدنيا و اليها متجر الناس و هى احد بلدان الارض و كان عبيداللّه بن زياد قد جعل لعمر بن سعد ابن ابى وقاص ولاية الرى ان خرج مع الجيش الذى سار لقتال الحسين فتردد فى ذلك و قال
أأترك ملك الري والري رغبةً *** أم أرجع مذموما بقتلِ حُسينِ
و في قتله النار التي ليس دونها *** حجابٌ و ملك الريِ قرّة عينِ
فغلبهُ حب الدنيا و الرئاسة حتى خرج مع الجيش. و روي عن جعفرالصادق انه قال الري و قزوين و ساوة ملعونات مشؤومات و قال اسحاق بن سليمان ما رأيت بلدا ارفع للخسيس من الري. و فى اخبارهم الرى ملعونةٌ و تربتها تربة ملعونة ديلمية و هى على بحر عجاج تأبى ان تقبل الحق هذا ما ذكر فى معجم البلدان من خبرها. و اذ كانت هذه المدينة من اهمّ مدن العراق العجمي و لها الذكر العظيم في تواريخ الفرس والعرب ولا سيما ايام التتر قد راينا من المفيد ان نذكر هنا بعض ما ذكره ابن الاثير عن احوالها و اخبارها الاولى. قال و فى اخبار الفرس ان اوشهنج و هو عبارة عن مهلالئيل بن قينان هو اول من بنى المدن و من جملة ما بناه الريّ و هى اول مدينة بُنيت بعد مدينة
ص: 55
جيومرت التى كان يسكنها بدنباوند و بها ولد منوجهر على قولٍ و بها نشأ اشك بن اشكان الذى حارب انطيوخوس. و سطا عليها رجل من الديلم فى ايام بهرام بن يزدجرد الاثيم فسبى اهلها و خربها و انتهبها. واليها انهزم قباذ ملك الفرس امام شمرذي الجناح فادركه بها و قتله لكن الاكثرين على انه مات حتف انفِه. و قال فى خبر فتحها انها فتحت على يد نُعيم بن مقرن سنة 22 هجرية بعد وقعة واج روذ في فتح همذان و ذلك ان نعيما انصرف من واج روذ حتى قدم الريّ و قدم الزينبي أبوالفرّخان من الري فلقي نعيما طالبا الصلح و مسالما له و مخالفا لملك الريّ و هو سياوخش بن مهران بن بهرام جوبين فاستمد سياوخش اهل دنباوند و طبرستان و قومس و جرجان فأمدّوهُ والتقوا مع المسلمين فى سفح جبل الري الى جنب المدينة فاقتتلوا هناك. وطلب الزينبي الى نعيم ان يبعث معه خيلاً يدخل بها المدينة من حيث لايشعر اهلها ففعل و شغلهم نعيم من الخارج ثم فتكوا بهم فتكا عظيما واخرب نعيم مدينتهم التي يقال لها الري العتيقة و امر الزينبي فبنى المدينة الحديثة. وقيل ان فتحها كان على يد
قرظة بن كعب. و قيل كان سنة 21 و قيل غير ذلك و في سنة 64 خالف اهل الري على الدولة بعد موت يزيد بن معاوية و كان عليهم الفرّخان الرّازي فوجه اليهم عامر بن مسعود و هو امير الكوفة محمد بن عمير بن عطارد التميمي فهزمه اهل الريّ فبعث اليهم عتاب بن ورقاء الرياحي فاقتتلوا قتالاً شديدا فقتل الفرّخان وانهزم اصحابه. و فى سنة 68 امر مصعب بن ازبير عتاب بن ورقاء هذا و كان عامله على اصبهان ان يسير الى الري و يقاتل اهلها لمساعدتهم الخوارج على يزيد بن الحارث و امتناعهم فى مدينتهم فسار عتاب و قاتلهم و شدّد عليهم الحصار حتى فتحها عنوةً و غنم ما فيها وافتتح سائر قلاع نواحيها. و في سنة 241 كانت بالريّ زلزلة شديدة فتهدمت المساكن و مات تحتها خلق كثير لايحصون و بقيت تتردد فيها 40 يوما. و عادت الزلزلة سنة 249 فتهدمت الدور و هلك خلق كثير و هرب من نجا الى ظاهرالمدينة. سنة 280 غارت فيها المياه حتى لم يعد ظاهرا الا القليل فصار الرِطل من الماء يباع بثلث درهم و غلت الاسعار ثم
ص: 56
ولى ذلك زلزلةٌ.
و دخلت في ولاية بني ساسان سنة 314 ثم اخذها منهم قواد الديلم و انتهت الى بني بويه و استولى عليها ابوعلي المحتاجي فاخذها منه وشمكير بن زياد. ثم اخذها ركن الدولة ابن بويه سنة 330 ثم استولى عليها ابوعلي سنة 333 و بقيت تتقلب عليها ايدي القواد من الترك والديلم و نحوهم مدة طويلة.
و سنة 355 دخلها جماعة من الغزاة الخراسانية و نهبوا دار ابن العميد وزير ركن الدولة ابن بويه و جرجيف و خرج اليهم ركن الدولة فهزموه ثم عاود القتال و حملت عساكره حملةً صادقةً فانهزم الخراسانية و قتل منهم خلقٌ كثير و أُسر اكثر و تفرَّق الباقون. و سنة 420 دخلها يمين الدولة محمد بن سبكتكين و أخذ منها من الاموال الف الف دينار و من الجواهر ما قيمته 500 الف دينار و من الثياب 6 الاف ثوب و من الآلات و غيرها مالايحصى. فهذا يدلُّ على ثروة عظيمة لهذه المدينة في تلك الايام و نرى انهُ لم تكن دولة حينئذ من تلك الدول السامانية والبويهية والتركمانية والديليمة وغيرهنَّ الاّ تطمح اليها اعينها و لذلك كانت موضوع نزاع عظيم مستمرّ بين أولئك القواد والملوك. وكان بها حينئذ مجدالدولة بن بويه فاخرجهُ يمين الدولة و ملك البلد
و صلب من الباطنية خلقا كثيرا و نفى المعتزلة الى خراسان واحرق كتب الفلسفة و مذاهب الاعتزال والنجوم واخذ من الكتب ما سوى ذلك مائة حمل. و وصلها الغزُّ في تلك الايام فعاثوا في ضواحيها. ثم استولى عليها طغرلبك السلجوقي سنة 434 فصارت بعد ذلك بيد السلجوقية زمنا مديدا. وسيأتي ذكرها في اخبارهم.
و سنة 571 حصلت زلزلة في تلك الجهات فتخرّب كثير من ابنية الريّ و هلكت جماعة وافرة من اهلها و في سنة 588 صارت بيد الدولة الخوارزمشاهية استولى عليها خوارزمشاه علاءالدين تكش من يد طغرل بن ألب ارسلان بن طغرل بن محمد بن ملكشاه السلجوقي و رتب فيها عسكرا لحفظها. ثم لما اكتسحت التتر البلاد الاسلامية في الربع الاول من القرن السابع للهجرة كانت الري من اكثر البلاد خرابا و انتهابا وقتلاً
ص: 57
و قد مرَّ طرفٌ من ذلك في الكلام عن التتر. ثم آل امرها الى الانحطاط فهي الان بلدة غير مهمة من بلاد الديلم يرفع منها قطن كثير الى العراق. والنسبة اليها رازي و قد خرج منها جماعة و افرة من العلماء الاعيان و بها قبر الكسائي و قبر محمد بن الحسن من ايمة الفقه و كثير غيرهما من المشاهير. و كان اسم هذه المدينة قديما راجيس و قد مرّ ذكرها في بابها (مجلد 8:457).(1)
ص: 58
21 - رى: شهرى است عظيم و آبادان وباخواسته و مردم و بازرگانان بسيار و مستقر پادشاه جبال ... زين، آب هاى ايشان از كاريز است و از وى كرباس و برد و پنبه و غضاره و روغن و نبيد خيزد و از نواحى [وى] طيلسانهاء پشمين نيكو خيزد و محمد زكريا بچشك ازنجا بود و تربت محمد بن الحسن الفقيه و كسايى مقرى، و فراخرى(1) منجم از آن جا است.(2)
رى
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام از جمله برخى از فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام :
ابوالحسن محمد بن حسين بن حسن اعور بن محمد كابلى فرزند عبداللّه اشتر بن محمد نفس زكيه فرزند عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام كه در
ص: 59
همان جا از دنيا رفت و كسى از او باقى نماند، فرزندانش؛ احمد و جعفر - اين دو قبل از پدر از دنيا رفتند - ، رقيه و فاطمه بودند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد ابراهيم غمر بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام از جمله برخى از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام :
1 - ابومحمد عبداللّه حجازى فرزند يحيى(1) بن عبداللّه عالم فرزند حسين بن قاسم رسى، پسر ابراهيم طباطبا.
ص: 60
نقيب آنجا گرديد. بازماندگان وى منحصر به محمد بن عبداللّه و مرتضى بوده اند كه از مرتضى نيز دو پسر به نام هاى: قاسم و اميركا باقى مانده است. من اين دو تن را در
سال 459 در رى ديدم، قاسم بن مرتضى كه دوست من است، خداوند همواره او را توانا دارد.
2 - اولاد عبدالعظيم(1) بن معيه، حسين بن على بن حسن بن حسن بن اسماعيل. استاد من، كيا، نسب شناس بزرگ، مرشد باللّه، زين الشّرف مى گويد: من از اولاد معيه كسى را در رى نديدم.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد جعفر بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام
از جمله برخى از فرزندان حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن على عليه السلام :
1 - ابوالحسن على بن حسين بن ابى عبداللّه محمد بن عبيداللّه امير پسر عبداللّه بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام . بازماندگانش عبارتند از: ابوالقاسم عبيداللّه معروف به اميركا ملقب به باطيه، ابوطالب ملقّب به طبره كه مادرشان غير علوى و از مردم رى بوده است. و در مشجره آمده است: احمد امير، زيد، ابوطالب محمد، ابو احمد محمد و ابوهاشم محمد.
2 - ابراهيم وردى فرند عبداللّه محمد بن عبيداللّه امير بن عبداللّه بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن، بازماندگانش(2) سه پسر به نام هاى: ابوالحسن محمد، احمد و ابوجعفر محمد بودند.
3 - ابوالقاسم احول طبست بن ابوعبداللّه محمد بن عبيداللّه امير فرزند عبداللّه بن
ص: 62
حسن بن جعفر بن حسن بن حسن، بازماندگانش عبارتند از: ابوعبداللّه محمد كشكشه(1)، و ابوالعباس محمد اعرج كه به اهواز منتقل شد.
ذكر اسامى واردين به رى از فرزندان محمد بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن:
ابوالقاسم عيسى بن حسن سيلق فرزند على بن محمد بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن كه از سابق آن جا بوده اما فرزندانش در استرآباد بوده اند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد زيد بن حسن، از جمله برخى از فرزندان قاسم بن حسن بن زيد بن حسن بن حسن:
1 - از جمله ساكنين رويان كه به رى منتقل شده اند، ابوالحسن على اصغر پسر محمد ششديو بن حسين بن عيسى فرزند محمد است، بازماندگان وى عبارتند از: ابوالقاسم زيد معروف به حسينى، ابوزيد حسن قارى كه در خراسان به قتل رسيد و بدون فرزند بوده است، ابوهاشم حسين، ابوطالب محمد، ابوالعباس احمد معروف به مانكديم بن ششديو كه نسب شناس بوده است(2)، حمزه كه در زمان پدر از دنيا رفت، ناصر عيسى و ابوطالب حسين كه در حيات پدر از دنيا رفت.
2 - محمد سراهنگ مهدى پسر حسن بن محمد بن سليمان بن محمد ششديو فرزند حسن بن عيسى بن محمد بطحانى فرزند قاسم بن حسن بن زيد بن حسن مطابق نقل صوفى.
3 - ابوالحسين هارون اقطع فرزند حسين بن محمد بن هارون بن محمد بطحانى. سيد امام زين الشرف مى گويد: هارون نامها فرزندان اقطع بودند، يعنى: هارون بن حسين بن محمد بن ابى الحسين هارون بن محمد بطحانى كه از ابوالحسين فرزندانى به نام ابوالقاسم حسين و على داشته است كه اين على بدون فرزند بوده است.
ص: 63
بخارى و ابوالمنذر، نام او را حسين بن هارون ذكر كرده اند. اما اهل طبرستان و ديگر نسب شناسان مى گويند: حسين بن محمد بن هارون بن محمد بطحانى.
ابن طباطبا، از بين حسين و هارون اول، «محمد» را حذف كرده است و آن را از قول بخارى و ديگران نقل كرده، كه اشتباه است، و صحيح همان است كه ما آن را عينا از روى خط كياى بزرگوار سيد نسب شناس مرشد باللّه زين الشّرف - خداوند بزرگيش را مستدام بدارد! - نقل كرديم(1)4 - از واردين به قم كه به رى منتقل شده اند؛ طاهر(2) بن قاسم بن احمد كركورة بن ابى جعفر محمد بن جعفر بن عبدالرحمن شجرى است كه مادرش امّ ولد بوده و بازماندگان وى دو پسر بوده اند به نام هاى: ابوالحسين محمد كه مادرش خديجه دختر حسين بن حماد اشعرى است، و ابوالحسن على - بعضى گفته اند: كنيه اش ابوالقاسم بوده است - كه مادر وى ام كلثوم دختر احمد رازى است.
5 - از منتقلان گرگان به رى؛ حسين بن اسماعيل بن زيد بن حسن بن جعفر بن حسن بن محمد بن جعفر بن عبدالرّحمن شجرى است.
و نيز امام موفق باللّه شمس الشرّف كه تنها بازمانده وى سيد امام مرشد باللّه زين الشّرف ابوالحسين يحيى بن حسين است.
6 - ابوالقاسم محمد شهدانك پسر حمزة بن احمد بن عبيداللّه بن محمد بن عبدالّرحمن شجرى. بعضى گفته اند نام پدر وى شهدانك بوده و بازماندگانش؛ ابوعبداللّه جعفر شعرانى - قبل از پدر از دنيا رفته و بدون فرزند بوده است - و ابوالقاسم احمد مى باشند.
7 - على بن قاسم نقيب پسر حمزة بن احمد بن عبيداللّه بن محمد بن عبدالرّحمن
ص: 64
شجرى. بازماندگانى داشته كه از آن جمله بنوكسكه مى باشند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام :
1 - ابوالقاسم عبدالعظيم(1) فرزند عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن.
2 - از منتقلان طبرستان به رى؛ محدّث زاهد، صاحب آرامگاه - مطابق آنچه در شجره آمده است - در رى كه زيارتگاه است و مادرش ام ولد بوده است.
ابوعبداللّه بن طباطبا مى گويد: از عبدالعظيم بن عبداللّه فرزندى باقى نماند.
ابوالغنائم مى گويد: عبدالعظيم بن عبداللّه پسرى به نام محمد داشته كه مادرش فاطمه دختر عقبة بن قيس حميرى بوده و دو دختر به نام هاى رقيه و خديجه نيز داشته است.
ابوالحسن محمد بن قاسم تميمى، نسب شناس، مى گويد: اما عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسين بن حسن بن زيد بن حسن، فرزندى به نام محمد داشته كه در حيات پدرش از دنيا رفت و دخترانى به نام خديجه و رقيه نيز داشته است.
استادم كيابزرگوار؛ امام نسب شناس، مرشد باللّه زين الشّرف، ابوالحسين يحيى بن حسين - خدا نعمتش را مستدام بدارد - مى گويد: تنها فرزند عبدالعظيم، پسرى به نام محمد بوده كه در زمان حيات پدر از دنيا رفته است.
ذكر اسامى(2) واردين به رى از اولاد اسماعيل جالب الحجاره فرزند حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب، از جمله برخى از اولاد على زانكى فرزند اسماعيل بن
ص: 65
حسن بن زيد بن حسن:
1 - ابوالقاسم احمد افقم فرزند ابوالقاسم على زانكى پسر اسماعيل جالب الحجاره فرزند حسن امير بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام .
ابوالحسين محمد بن قاسم تميمى نسب شناس مى گويد: احمد در نيشابور به قتل رسيد. و اضافه مى كند كه كنيه وى ابوالعباس بوده و مادرش امّ ولد، و بازماندگانش؛ به
نام هاى: ابوالحسن، على، اسماعيل و قاسم بوده اند.
2 - قاسم بن ابى قاسم على زانكى فرزند اسماعيل جالب الحجاره پسر حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام تنها بازمانده اش به طورى كه ابوالحسين محمد بن قاسم تميمى نسب شناس مى گويد به نام على بوده كه مادرش نيز ام ولد بوده است.
3 - برخى از فرزندان محمد امين عليه مشهور به ابن علية بن على زانكى فرزند اسماعيل جالب الحجاره فرزند حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام .
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد اسحاق كوكبى فرزند حسن امير پسر زيد بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام :
حسين اميرى پسر ابوعبداللّه محمد عزيزى فرزند احمد خطيبى پسر حسين بن جعفر بن هارون بن اسحاق كوكبى پسر حسين امير بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام . بازماندگانش عبارتند از: ابوالفضل على كه در بغداد بوده، احمد و مانكديم.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام سپس برخى از
اولاد محمد بن على بن حسين بن على، از جمله برخى از فرزندان موسى كاظم فرزند جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام :
1 - بعضى از اولاد داوود بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر صادق(1).
ص: 66
ابوعبداللّه بن طباطباى نسب شناس مى گويد: داوود بن موسى از جمله كسانى است كه از او فرزندى باقى نمانده و دودمان او منقرض شده است وى اضافه مى كند: من در «جريدة الرّى» نديدم كه او فرزندانى داشته باشد(1)2 - اولاد جعفر بن(2) موسى بن ابراهيم بن موسى كاظم بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام . (مطابق نقل ابن ابى جعفر حسينى نسب شناس).
3 - على بن قاسم بن موسى بن قاسم بن عبيداللّه بن موسى بن جعفر صادق عليه السلام . بازماندگانش عبارتند از: ابوجعفر، محمد و موسى كه فرزندانى داشته اند. و فرد ديگرى كه خود را احمد بن على معرفى مى كرد و دروغگوى نابكارى بود(3).
4 - از منتقلان طوس به رى فردى ملقب به محال الطلب، ابوطالب محمد داعى فرزند ناصر بن محمد بن احمد بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى كاظم.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد على عريضى فرزند جعفر صادق عليه السلام از جمله فرزندان محمد اكبر بن على عريضى فرزند جعفر صادق عليه السلام :
1 - عيسى و على فرزندان ابراهيم بن محمد ازرق بن عيسى اكبر بن محمد اكبر فرزند على عريضى.
2 - سراهنگ (بن حسن) فرزند حمزة بن على بن حسين بن عيسى اكبر فرزند محمد اكبر بن على عريضى.
3 - ابوالحسن على بن حسين بن عيسى بن محمد بن على عريضى. بازماندگانش
ص: 67
عبارتند از: حمزه، ابوعبداللّه حسين ملقّب به هميرجه، على و بعضى گفته اند: ابوجعفر محمد، عيسى و محمد.
4 - ابوالحسن عريضى فرزند حسين بن عيسى احول فرزند محمد بن حسين بن عيسى اكبر نقيب پسر محمد اكبر فرزند على عريضى. بازماندگانش عريضى كه وى اولاد ذكور نداشته و مادرش جعفريه است، طالبى(1) كه در زمان حيات پدرش از دنيا رفته و مادرش غيرعلوى است، محمد و مانكديم - مادر اين دو تن دختر ابوطالب حره حسينيه بوده - ، عزيزى كه مادرش غيرعلويه بود و حسن بن ماكا بحارا (همين طور ضبط شده) كه مادر وى غيرعلويه بوده و او كوچكترين اولاد عريضى است و ابوحرب على كه مادرش غيرعلويه بوده است.(2)
5 - محمد بن احمد نفّاط فرزند عيسى بن محمد اكبر پسر على عريضى. بازماندگانش به نام هاى محمد، على(3) و حسين مى باشند.
6 - اولاد جعفر اسود فرزند حسين بن محمد اكبر پسر على عريضى فرزند ابوجعفر حسينى نسب شناس وى فرزندِ پسر نداشته است،(4) سيد امام نسب شناس
مرشد باللّه، كسى از اولاد او را نام نبرده است.
7 - ابواسماعيل فرزند عيسى بن محمد اكبر پسر على عريضى. (مطابق قول ابوعبداللّه بن طباطبا نسب شناس) اما سيد امام نسب شناس مرشد باللّه، ابوالحسين
ص: 68
يحيى بن حسين حسينى مى گويد: من چنين كسى را نمى شناسم.
8 - اولاد ابومحمد سليمان بن عيسى اكبر نقيب فرزند محمد اكبر پسر على عريضى. (بنابر آنچه شريف فرزند ابوجعفر نسب شناس نقل كرده است)(1) اما سيد نسب شناس مرشد باللّه مى گويد: از سليمان بن عيسى اكبر كسى باقى نماند، تنها فرزند او محمد در زمان حيات پدرش از دنيا رفت.
9 - حمزة بن حسن بن محمد بن حسن بن محمد بن على عريضى فرزند جعفر صادق، بازماندگان وى عبارتند از: جعفر، عبيداللّه احمد، عيسى، على، نصر، محمد، عبداللّه و اسحاق. سيد نسب شناس، مرشد باللّه مى گويد: تمام آنها در مدينه بودند.
10 - على بن حسن بن محمد بن حسين بن محمد اكبر فرزند على عريضى. بازماندگانش عبارتند از محمد و حسين.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد محمد ديباج فرزند جعفر صادق عليه السلام ، از جمله برخى از اولاد على خارص بن محمد ديباج:
1 - بعضى از فرزندان عبداللّه بن حسين بن على خارص فرزند محمد ديباج بن جعفر صادق.
2 - از ساكنان آبه كه به رى منتقل شد و در آنجا از دنيا رفت؛ محمد جور فرزند حسين بن على خارص بن محمد ديباج.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد اسحاق مؤتمن، از جمله برخى از فرزندان محمد بن اسحاق مؤتمن:
از واردين به كوفه كه به رى منتقل شده اند؛ ابوجعفر محمد بن احمد وارث بن حمزة بن محمد بن اسحاق مؤتمن.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد عبداللّه باهر فرزند على زين العابدين بن حسين عليه السلام :
ص: 69
ابوالقاسم حمزه اطروش فرزند عبداللّه بن حسين بنفشه(1) فرزند اسماعيل بن محمد ارقط بن عبداللّه باهر بن على بن حسين بازماندگانش عبارتند از: على، عبداللّه و حسين.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد عمر اشرف فرزند على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام از جمله برخى از فرزندان على بن عمر اشرف پسر على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام :
1 - كسى كه در همان جا كشته شد احمد بن محمد بن جعفر بن حسن بن على بن عمر اشرف. بازمانده وى حسين است كه زمان حيات پدرش از دنيا رفت و مادرش امّ ولد بوده است (به طورى كه از ابوالحسن احمد بن عيسى بن على بن حسين(2) نقل كرده اند).
2 - از واردين به رى كه در آنجا نيز به قتل رسيد، جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن بن على بن عمر اشرف است كه مادرش ميمونه دختر على بن حسن بن على بن عمر اشرف است.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد زيد شهيد امام، از جمله برخى از اولاد حسين بن زيد شهيد:
1 - ابوجعفر محمد سوسه پسر قاسم بن محمد بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد شهيد، بازماندگان وى على صوفى، احمد، حسين، جعفر و فاطمه مى باشند.
ص: 70
2 - ابوحسين زيد بن على بن عيسى بن يحيى بن حسين بن زيد شهيد (مطابق نقل ابوجعفر حسينى نسب شناس).(1)
3 - طاهر بن ابى طاهر محمد مبرقع بن محمد بن حسن بن حسين بن عيسى بن يحيى بن حسين بن زيد شهيد. بازمانده وى مطهّر نام بوده كه مادرش زينب دختر ابوعماره حمزة بن حسن بن حمزة بن حسين بن محمد بن حمزة بن اسحاق اشرف بن على زينبى بوده است.
4 - قاسم بن حسين بن زيد بن على بن حسين بن زيد شهيد امام، بازماندگان وى: محمد، عبداللّه، ام قاسم و سكينه بوده اند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد عيسى بن زيد شهيد امام.(2)
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد حسين اصغر، از جمله برخى از فرزندان عبيداللّه اعرج فرزند حسين اصغر:
1 - از جمله منتقلان آمل به رى، ابوهاشم محمد جوانى البيع فرزند ابواحمد طاهر بن على بن محمد بن حسن بن عبيداللّه بن حسن بن محمد جوانى بن حسن بن محمد بن عبيداللّه اعرج فرزند حسين اصغر است. بازماندگان وى عبارتند از: ابوالفضل يحيى(3) و ابوعبداللّه جعفر.
2 - از منتقلان آمل، ابومحمد حسن بن محمد بن عبيداللّه بن محمد بن حسن بن ابوعلى عبيداللّه بن حسن بن محمد جوانى فرزند حسن بن محمد بن عبيداللّه اعرج. وى در محرم 450ه . در آنجا از دنيا رفت و بازماندگانش به نام هاى ابوالحسين يحيى،
ص: 71
ابوهاشم محمد و سكينه بودند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد على بن حسين اصغر:
از ساكنان مدينه، كه در آنجا مال و ملكى داشته است، ابوالحسن احمد، شيخ عقيقى فرزند عيسى بن على بن حسين اصغر است، مادرش ام ولد بوده و فرزندانش عبارتند از: عيسى كه مادر وى لبابه دختر اسحاق بن عبدالرّحمن بن محمد بن عبداللّه بن كتب بن صلت بن يعكر حسينى فرزند حسين بوده است، على و ابوالقاسم حسن كه از مادران جداگانه بودند، محمد و حمزه، ام كلثوم و زينب نيز از مادران متعدد(1) بودند.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد حسن بن حسين اصغر:
ابوعبداللّه جعفر بن محمد سيلق فرزند عبداللّه بن محمد بن حسن بن حسين اصغر. بازماندگانش عبارتند از ابوجعفر محمد - بعضى گفته اند: نام وى احمد بوده و تنها يك فرزند داشته و او ابوالحسين بود كه خود اولاد ذكور نداشته است، اما شريف نسب شناس، مانكديم مى گويد: وى ابوعباس احمد بن على رويانى فرزند ششديو بوده است - حسن حسكا و ابوالقاسم على، و در كتاب معقّبين ابن ابى جعفر آمده است كه نام ابوجعفر، احمد و نام ابوالقاسم، محمد بوده است.(2)
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد حسن افطس فرزند على بن على از جمله برخى از فرزندان عبداللّه بن حسن افطس:
از منتقلان كوفه كه شاعر نيز بوده است، ابوعبداللّه حسين بن عبداللّه اصغر ابيض فرزند عباس بن عبداللّه بن حسن افطس است. ابن ابى جعفر حسينى نسب شناس مى گويد: از حسن شاعر اولادى باقى نماند.(3)
ص: 72
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد محمد بن حنفيّه، از جمله برخى از اولاد جعفر بن محمد بن حنفيه:
1 - ابوحسين احمد بن على بن جعفر بن عبداللّه رأس المدرى فرزند جعفر بن عبداللّه بن جعفر بن محمد بن حنفية - مطابق نوشته ابوجعفر حسينى نسب شناس - .
2 - از منتقلان قم، ابوزيد محمّد بن احمد زاهد بن محمد عويد فرزند على بن عبداللّه رأس المدرى فرزند جعفر بن عبداللّه بن جعفر، بازماندگانش عبارتند از: ابوالقاسم عزيزى، ابراهيم و احمد و در كتاب جريدة الرّى(1) جز آنها نام دو تن ديگر ناصر و ابراهيم آمده است.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد عباس بن على از جمله برخى از فرزندان عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن عبّاس:
1 - ابومحمد قاسم بن محمد لحيانى فرزند عبداللّه بن عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن عباس. مادرش امّ ولد بوده و فرزندانش عبارتند از: ابوحسن على شعرانى، حمزه و داود، اسماء، فاطمه و - بنابه قول ابوحسن احمد بن عيسى بن على بن حسين اصغر فرزند على زين العابدين - ديگر فرزندانش عبارتند از: ابوالحسن و ابوعبيداللّه محمد كه مادر محمد زنى از اهل رى بوده است.
2 - بعضى از فرزندان ابراهيم بن محمد لحيانى فرزند عبداللّه بن عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن عباس بن على عليه السلام .
3 - از منتقلان كليس - از نواحى رويان طبرستان - ابوعقيل محمد بن على بن محمد بن حسن بن اسماعيل بن عبداللّه بن عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن عباس كه تنها بازمانده اش پسرى به نام على بوده است.
ص: 73
4 - اولاد حسن بن موسى فرزند عبداللّه بن عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن عباس - مطابق نقل ابوجعفر حسينى نسب شناس - .(1)
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد عمر اطرف، از جمله برخى از فرزندان عبداللّه بن محمد بن عمر اطرف:
1 - اولاد احمد(2) بن قاسم بن ابى عمر محمد بن عبداللّه بن محمد بن عمر اطرف.
2 - اولاد هاشم بن جعفر مولتانى فرزند محمد بن عبيداللّه بن محمد بن عمر اطرف، وى بنابه گفته ابن طباطبا نسب شناس، فرزندانى داشته است.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد جعفر بن محمد بن عمر اطرف:
1 - برخى از فرزندان عبداللّه بن محمد بن جعفر بن محمد بن عمر اطرف.
2 - برخى از اولاد هاشم بن جعفربن محمدابله فرزندجعفربن محمد بن عمراطرف.
ذكر اسامى واردين به رى از اولاد جعفر طيّار، از جمله برخى از فرزندان على زينبى فرزند عبداللّه جواد بن جعفر طيّار:
1 - عبداللّه بن اسماعيل بن ابراهيم بن ابى الكرام عبداللّه بن محمد بن على زينبى فرزند عبداللّه جواد.
2 - محمد بن حسين بن عبداللّه بن اسحاق اشرف فرزند على زينبى.
3 - برخى از اولاد ابراهيم بن حسن صدرى فرزند محمد بن حمزة بن اسحاق اشرف بن على زينبى فرزند عبداللّه جواد بن جعفر.
4 - ابوالفوارس فرزند محمد اصغر بن حسن صدرى بن محمد بن حمزة بن اسحاق اشرف بن على زينبى پسر عبداللّه جواد. بازمانده اش: ابوالعباس احمد كه موقوفاتى در رى داشته است.
ذكراسامى واردين به رى ازاولاداسحاق عريضى فرزندعبداللّه جوادبن جعفر طيّار:
اولاد اسماعيل بن جعفر بن عبداللّه بن قاسم بن اسحاق بن عبداللّه جواد.(3)
ص: 74
حواشى و تعليقات
زان زلزله كه بود گه يحيى بن معاذ
رى شد خراب اگر چه ترا اعتبار نيست
گويا مراد از اين زلزله همان زلزله عظيمى است كه به سال دويست و چهل و يك هجرى در رى واقع شده است؛ ابن الاثير در كامل ضمن ذكر حوادث سال مذكور گفته(1):
«و فيها كانت بالري زلزلة شديدة هدمت المساكن و مات تحتها خلق كثير لايحصون و بقيت تتردد فيها أربعين يوماً» يعنى در سال دويست و چهل و يك هجرى در شهر رى زلزله سختى روى نمود كه خانه ها را خراب كرد و مردم بسيارى كه بيرون از حد شمارند در زير خانه هاى خراب شده مردند و تا چهل روز اين زلزله گاه بگاه رخ مى نمود».
و نظير اين عبارت است آنچه در يك تاريخ خطى (كه بنا بر دلالت بعضى از قراين گويا جامع التواريخ حافظ ابروست) ضمن ذكر حوادث سال 241 كه معنون بنص اين عبارت «ذكر حوادث سنة احدى و أربعين و مائتين» است گفته(2):
«و در رى زلزله عظيم شد چنان كه نيمه خراب شد و تا چهل روز بماند».
و وفات يحيى بن معاذ در سال دويست و پنجاه و هشت بوده است چنان كه ابن الاثير ضمن وقايع همين سال گفته(3):
«و فيها توفي يحيى بن معاذ الرازى الواعظ في جمادى الاولى و كان عابدا صالحا صحب أبا يزيد و غيره».
پس قضيه إنطباق تمام با مضمون شعر مذكور دارد و بدون شبهه مراد همين زلزله
ص: 75
است و بس.
ناگفته نماند - اگر چه سائر مورخين ضمن ذكر حوادث سال دويست و چهل و يك هجرى چنين حادثه را به رى نسبت نداده اند ليكن ضمن ذكر حوادث سال 242 هجرى زلزله اى را به رى نسبت داده اند و بعضى ها هم اگر چه آن را بالاستقبال ياد نكرده اند ليكن وقوع زلازل هائله اى را به طور كلى ياد كرده اند كه رى هم مشمول آن كلى مى شود اينك به ذكر برخى از عبارات ايشان مى پردازيم.
يعقوبى در تاريخ خود گفته(1):
«و كانت الزلازل بقومس و نيسابور و ماوالاها سنة 242 حتى مات بقومس خلق كثير و نالتهم رجفة يوم الثلاثاء لاحدى عشرة ليلة بقيت من شعبان فمات فيها زهاء مائتي ألف؛ و خسف بعده مدن بخراسان، و نال أهل فارس فى هذا الشهر شعاع ساطع من ناحية القلزم و رهج أخذ بأكظام الناس فمات الناس و البهائم و احترقت الاشجار، و نال أهل مصر زلزلة عمت حتى اضطربت سوارى المسجد و تهدمت البيوت و المساجد و ذلك من ذى الحجة فى هذه السنة».
طبرى نيز در تاريخ خود تحت عنوان «ذكر الخبر عما كان فى سنة اثنتين و أربعين و مائتين من الاحداث» گفته(2):
«فما كان فيها من ذلك؛ الزلازل الهائلة التى كانت بقومس و رساتيقها فى شعبان فتهدمت فيها الدورو مات من الناس به مما سقط عليهم من الحيطان و غيرها بشر كثير؛ ذكر أنه بلغت عدتهم خمسة و أربعين ألفا و ستة و تسعين نفسا؛ و كان عظم ذلك بالدامغان و ذكر أنه كان بفارس و خراسان و الشام فى هذه السنة و زلازل و أصوات منكرة؛ و كان باليمن أيضا مثل ذلك مع خسف بها».
ابن اثير در كامل و ابن كثير در البداية و النهاية و ابن العبرى در مختصر - الدول نيز قريب به اين عبارت را ضمن نقل وقايع سال 242 ذكر كرده اند.
ص: 76
سيوطى در تاريخ الخلفاء ضمن ذكر ترجمه حال متوكل عباسى(1) گفته:
«و فى سنة إحدى و أربعين ماجت النجوم فى السماء و تناثرت الكواكب كالجراد أكثر الليل و كان أمرا مزعجا لم يعهد».
«و فى سنة اثنتين و أربعين زلزلت الارض زلزلة عظيمة بتونس [كذا] و أعمالها و الرى و خراسان و نيسابور و طبرستان و اصبهان و تقطعت الجبال و تشققت الارض بقدر ما يدخل الرجل فى الشق؛ و رجمت قرية السويداء بناحية مصر من السماء و وزن حجر من الحجارة فكان عشرة أرطال؛ و سارجبل باليمن عليه مزارع لاهله حتى أتى مزارع آخرين؛ و وقع بحلب طائر أبيض دون الرخمة فى رمضان فصاح: يا معشر الناس اتقوا اللّه اللّه اللّه و صاح أربعين صوتا ثم طار؛ و جاء من الغد و فعل كذلك
و كتب البريد بذلك و أشهد عليه خمسمائة إنسان سمعوه».
فاضل قرمانى نيز در أخبار الدول عين همين عبارت را بدون نسبت به كتاب سيوطى ذكر كرده است.
در شذرات الذهب تحت عنوان «سنة اثنتين و أربعين و مائتين» گفته:(2)
«فيها على ما قاله فى الشذور رجمت قرية يقال لها السوايداء بناحية مصر بخمسة أحجار فوقعت منها على خيمة أعرابى فاحترقت؛ وزن منها حجر فكان عشرة أرطال فحمل أربعة إلى الفسطاط و واحد إلى تنيس؛ و زلزلت الرى و جرجان و طبرستان و نيسابور و أصبهان و قم و قاشان كلها فى وقت واحد؛ و تقطعت جبال و دنا بعضها من بعض؛ و سمع للسماء و الارض أصوات عالية؛ و سار جبل كان باليمن عليه مزارع قوم إلى مزارع قوم آخرين قوقف عليها؛ و زلزلت الدامغان فسقط نصفها على أهلها فهلك بذلك خمسة و عشرون ألفا؛ و سقطت بلدان كثيرة على أهلها؛ و وقع طائر أبيض دون الرخمة و فوق الغراب على دلبة بحلب لسبع مضين من رمضان فصاح يا معشر الناس اتقوا اللّه اللّه اللّه حتى صاح أربعين صوتا؛ ثم طار و جاء من الغد فصاح أربعين
ص: 77
صوتا؛ و كتب صاحب البريد بذلك و أشهد خمسمائة إنسان سمعوه، و مات رجل فى بعض كور الاهواز فسقط طائر أبيض فصاح بالفارسية و بالخوزية إن اللّه قد غفر لهذا الميت و لمن شهده. «انتهى ما ذكره ابن الخوزى فى الشذور».
در روضة الصفا تحت عنوان «ذكر خلافة المتوكل على اللّه ابوالفضل جعفر بن المعتصم» ضمن وقايع تاريخى كه نقل كرده گفته (ج 3):
«آورده اند كه در زمان متوكل سيزده قريه از قراى قيروان به زمين فرو رفت و از أهالى بعضى از آن قرى چهل و دو كس بيش خلاص نيافتند و آن جماعت به شهر قيروان درآمده مردم آنجا ايشان را از شهر بيرون كرده گفتند كه غضب خداى تعالى متعلق به شما شده است و حاكم آن ديار جهت آن چهل و دو كس حظيره اى در خارج بلده عمارت كرده مطرودان در آن موضع ساكن شدند.
و ديگر از حوادث زمان او آن كه در سنه إثنتين و أربعين و مائتين زلزله اى در دامغان واقع شد كه نصف عمارات آن مملكت سر به خرابى نهاد و ثلث بسطام نيز به زلزله افتاد، و در رى و جرجان و نيشابور و اصفهان همين حادثه روى نمود و چون در ديهى از ديه هاى قومس و زلزله آغاز شد مردم از قريه بيرون آمده از جانب آسمان آوازى بلند شنيدند كه: اللّه أجل و أعوذ بالرحمة لعباده.
و هم چنين در ولايت يمن از شدت زلزله مزارعى كه بر جبلى بود منفصل گشته بر زمين ديگر افتاد.
و ديگر آن كه أبى الوضاح گفته است كه در بعضى از ولايات متوكل طايرى بزرگتر ارغراب بر درخت خرمايى نشسته فرياد برآورد كه أيها الناس اتقوا اللّه اللّه اللّه و چهل نوبت اين كلمه را گفته بپريد و روز ديگر باز آمده چهل كرت ديگر گفت و منهى محضرى(1) در اين باب نوشته را به دار الخلافه فرستاد كه شهادت پانصد كس در آن صحيفه ثبت بود.
ص: 78
ديگر آن كه أبى العلاء بن أبى الجلا روايت كرده كه در بعضى از قراى أهواز و خوزستان شخصى وفات يافت چون جنازه او برگرفتند مرغى در آنجا نزول كرده به زبان خوزى گفت كه خداى تعالى اين ميت را و هر كه به جنازه او حاضر گشته بيامرزيد.
اين غرايب را ابن خوزى در كتاب تلقيح از محمد بن هاشمى نقل كرده است و به اين عبارت گفته كه ذكر جميع ذلك محمد بن حبيب الهاشمى فى تاريخه».
صاحب تجارب الامم ضمن وقايع سال 241 ذكرى از زلازل مذكوره نكرده و راجع به سال 242 نيز چنين گفته(1): «و دخلت سنة اثنتين و أربعين و مائتين و ثلاث و لم يجر فيهما ما يكتب» آن گاه شروع به ذكر وقايع سال 244 تحت عنوان آن سال كرده است.
و در سال 236 نيز زلزله سختى در رى روى داده است چنان كه صاحب كتاب شريف «تبصره العوام فى معرفة مقالات الانام» در اوائل باب بيستم تحت عنوان «حديث دوم» ضمن ايراد اعتراض و جوابى بعد از ذكر برخى از مظالم بنى اميه گفته (ص 196 نسخه مطبوعه به تصحيح استاد محترم دانشگاه جناب آقاى عباس اقبال آشتيانى دام بقاؤه):
«و در زمان بنى العباس هم مثل اين بود تا غايتى كه متوكل بفرمود تا تربت حسين عليه السلام و شهدا را شيار كردند و بكاشتند تا مردم به زيارت نروند در سال دويست و سى و شش از هجرت و در آن روز زلزله ظاهر شد در جمله روى زمين و در شهر رى چهل و پنج هزار آدمى در آن هلاك شدند».
و در سال 245 نيز زلزله هاى سختى واقع شده است چنان كه سيوطى گفته:
«و عمت الزلازل الدنيا فأخربت المدن و القلاع و القناطير» (إلى آخر ما قال)؛ و شايد سائر مورخين نيز نظير اين بيانات را داشته باشند ليكن چون أصل مطلب كه وقوع زلزله در رى در زمان يحيى بن معاذ باشد ثابت شد حاجت به خوض در بيان
ص: 79
اين امر بيشتر از اين نداريم.
مطلب قابل توجه در اين مورد آنست كه بيت مذكور يكى از أسناد تاريخى است كه دلالت مى كند كه رى در آن تاريخ بسيار بزرگ و پرجمعيت بوده و نفوس بى شمار در آن سكنى داشته اند به طورى كه 350000 نفر ايشان به واسطه زلزله مذكوره از ميان رفته اند مع ذلك وقوع اين أمر تأثير مهمى را در تقليل نفوس ساكنان شهر كه قابل ذكر در تواريخ باشد پديد نياورده است زيرا كه معلوم است اگر تغيير مهمى در إحصائيه نفوس سكنه آن شهر پيش مى آيد به اين معنى كه باقيماندگان چند برابر تلف شدگان نمى بودند بايستى همه مورخين آن زمان به اتفاق كلمه به ذكر چنين أمر غير معهود بپردازند در صورتى كه چنان كه ملاحظه مى شود ايشان آن را چنين تلقى نكرده اند بلكه با وجود تلفات مذكوره آن را مانند زلازل معهوده كه تلفات آنها نوعا به چند برابر كمتر از باقيماندگان مى باشد و وقوع آنها خارق العاده به نظر نمى آيد ضبط كرده اند و اين خود با توجه به عده تلف شدگان (سيصد و پنجاه هزار نفر) بنابر فرض صحت آن دليل بر مدعاى مذكور است.(1)
آن كه گفته است: «فضيحت چهل و ششم - رافضى گورها پرستد و گويد: اين علوى
است، در سيرت و اعمال متوفّى ننگرد كه أهل تقرّب و شفاعت و زيارت هست يا نه، و از بهرِ زيارت علوى كه نه نافله هست و نه سنّت و نه فريضه؛ هزار فريضه مكتوبه رها كند و گورخانه ها مى نگارد و حجّ كعبه رها كنند و به زيارت طوس شوند و مى گويند: آن زيارت به هفتاد حجّ انگاشته است(2)».
اما جواب اين كلمات پندارى اين خواجه مست بوده است يا خمارزده كه اين
ص: 80
فصل نبشته است كه چون در فصول پيشين بيان كرده است و شرح داده است حديث گور و گورخانه، پس تكرار را فايدت نباشد.
اما آنچه گفته است: «شيعه به زيارت علوى شوند(1) و در علم و عملِ او نگاه نكنند» بيچاره كسى كه چندين حق را(2) انكار كند و نداند كه اهل رى به زيارت سيد عبدالعظيم شوند و به زيارت السيّد أبو عبداللّه الأبيض، و به زيارت السيّد حمزة الموسوى كه شرف و نسب و جزالتِ فضل و كمال عفّت ايشان ظاهرست، و اهل قم به زيارت فاطمه بنت موسى بن جعفر كه ملوك و امراء عالم حنيفى و شفعوى(3) به زيارت آن تربت تقرّب نمايند، و اهل قاشان به زيارت على بن محمد الباقر كه مدفون است به باركرسب(4) با چندان حجّت و برهان كه آنجا ظاهر شده است، و اهل آوه به زيارت فضل و سليمان شوند فرزندان امام موسى بن جعفر الكاظم، و به زيارت اوجان كه عبداللّه بن موسى مدفونست، اهل قزوين سنّى و شيعى به تقرّب به زيارت ابوعبداللّه الحسين ابن الرّضا شوند و كذلك برين قياس مى بايد كردن تا خود علم و عمل و عفّت و شرف حاصل هست يا نه؟! و به استحقاق هست يا نه؟! و مخصوص نيستند شيعه بدين رغبت، نه سنّيان به زيارت ابراهيم خوّاص و فراوى(5) روند؟ و حنفيان به زيارت محمد حسن شيبانى(6)؟ و زيارت صالحان سنّت
ص: 81
است و مندوب اليه پس اگر بر هيچ طايفه اى عيب و عار نيست چرا بر شيعه عيب است؟ امّا خواجه را خصومت ما درآورده است هم با على هم با آل على؛ تا طاعت فضيحت خواند، و (1) و سنّت بدعت داند، و (2) حجّت شبهت(3) زه اى(4) سنّى مشبّهى، و شاد باش اى ناصبى خارجى. و «جواب گورخانه نگاشتن» بگفته ايم مُشبع؛ وجهى نبود اعادت كردن.
و آنچه گفته است كه: «زيارت طوس را بر حجّ كعبه ترجيح نهند» دروغى محض است كه حجّ كعبه مباركه با حصول شرايط واجبست و ركنى است از اركان خَمْس، و تاركش مستحقّ ذمّ و عقوبت باشد، و زيارت رضا و غير رضا از ائمه هدى چون نذر نباشد سنّت است و گرهزار بار كسى به زيارت رضا عليه السلام شود يك حجّ(5) از گردن او بنيفتد چون واجب باشد، و مذهب و اعتقاد شيعت اينست. و خواجه ناصبى مگر فراموش كرده است كه شيوخ متقدّم و پيران محتشم از اقصاى بلاد(6) شام و حجاز و مغرب پاى افزار(7) در كرده(8) هزار فرسنگ مى پيماند تا به زيارت شيخ با يزيد بسطامى رسند يا به زيارت پير محمّد المقدسى، يا به زيارت بوبكر طاهران و ابراهيم خوّاص؛ آن بدعت(9) نيست و تشنيع را بنشايد امّا شيعه چون بطوس روند به زيارت پاره اندام مصطفى، نايب و فرزند مرتضى، جگر گوشه زهرا، على بن موسى الرّضا؛ برايشان عار باشد..! و خواجه ناصبى به تشنيع ياد كند، خداى كفايت است روز قيامت در آن موقف محاسبه.
ص: 82
اما آن چه گفته است: «گويند زيارت رضا مقابل(1) هفتاد حجّ است» اى سنّى لقب نامنصف نه خبر(2) عايشه صديقه روايت كرده است!؟ قبول بايد كردن كه بر آن سنّى غرامت باشد بسى كه قول صديقه بنت الصّديق رد كند امّا پندارى براى آن نامقبولست كه در حق رضاست پسر على مرتضى، پس خبر حقّست و عايشه راستگوى، و ناصبى جاحد، و زيارت را ثواب هفتاد حجّ سنّت حاصل؛ به قول مصطفى، و هزار زيارت رضا به يك حجّ واجب درنگيرند(3) امّا هزار حجّ واجب بى محبّت رضا و مرتضى به سنّتى قبول نكنند چنان كه رسول صلى الله عليه و آله گفته است(4): لو أنّ عبدا عبداللّه بين الصّفا و المروة ألف عام ثم ألف عامٍ ثم ألف عامٍ حتّى يصير كالشن البالى ثمّ لم يدرك محبّتنا
أهل البيت أكبّه اللّه على منخريه فى النار ثم تلا قوله تعالى: قل لا أسألكم عليه أجرا الاّ الموّدة فى القربى(5) و چنان كه شاعر گفته است:
ص: 83
گر طاعت هاى ثقلين جمله تو دارى
و اندر دلت از بغض على نيم سپندان
فردا كه برآرند حساب همه عالم
همراه تو باشد بره هاويه هامان
اين است مذهب طايفه محقّه كه گفته شد؛ و الحمد للّه ربّ العالمين.(1)
امّا «السيّد أبو البركات الحسينى به مشهد الرّضا» منتجب الدّين (ره) در فهرست او را چنين ترجمه كرده: «السيّد أبو البركات محمّد بن اسماعيل المشهدي فقيه محدّث ثقة قرأ على الشيخ الامام محيى الدين الحسين بن المطفر الحمدانى» و در ترجمه
ص: 84
حسين بن مظفر مذكور نيز به طريق خود به كتب وى به واسطه ابوالبركات مشهدى تصريح كرده است و محدّث نورى (ره) در خاتمه مستدرك ضمن ذكر مشايخ قطب راوندى (ره) بعد از نقل عبارت منتجب الدين گفته (ص 490): «و في الرّياض أن الحقّ أنّه هو بعينه السيّد ناصح الدّين أبوالبركات المشهدي و قد أورده الشيخ رضى الدّين أبو نصر الحسن بن أبي علىّ الطبرسى (ره) في مكارم الأخلاق به عنوان«السيّد الامام ناصح الدين أبوالبركات المشهدى» و نسب اليه كتاب المسموعات و نقل عن ذلك الكتاب بعض الاخبار و كذا ولده الشيخ علي في مشكوة الانوار و نسب اليه كتاب المجموع و قال القطب فى الخرائج: و أخبرنا السيّد ابوالبركات محمّد بن اسماعيل المشهدى عن الشيخ الدوريستي عن المفيد رحمه اللّه و يروى السيد أبوالبركات ايضا عن الشيخ الامام أبي عبداللّه الحسين بن المظفّر بن علىّ الحمدانى (تا آخر كلام او)».
امّا فقيه حمزة المشهدي؛ منتجب الدّين (ره) گفته: «الشيخ موفّق الدين حمزة بن عبداللّه الطوسي فقيه ثقة».
امّا فقيه ناصر؛ منتجب الدين گفته: «الشيخ الإمام نظام الدّين أبوالمعالى ناصر بن أبى طالب على بن محمّد بن حمدان الحمدانى فقيه ثقة» و نيز گفته: الأجلّ ضياءالدين ناصر بن الحسين بن الاعرابي فاضل فقيه صالح» و نيز گفته: «القاضى ناصر الدين ناصر بن أبي جعفر الامامي فقيه وجه، و گمان مى رود كه مراد يكى از اين سه نفر است.
امّا «السيّد أبو عبداللّه الزّاهد الحسنى كه در جنب عبدالعظيم مدفون است» علاّمه قزوينى (ره) در حاشيه اين عبارت از نسخه خود گفته: «اين بايد همان امام زاده عبداللّه باشد به احتمال قوى» و در نسخه ث ب: «الحسن» ضبط شده و در نسخه د: «الحسينى» است پس بنابر آن كه كلمه «الحسين» باشد و تصحيف شده باشد از «الحسينى» يا از «الحسن» يا از «الحسنى» منطبق خواهد بود با آن كه ابن عنبه - قدس سره - در «الفصول الفخريه» ضمن ذكر أعقاب عبداللّه الشهيد بن الحسن الأفطس درباره او گفته (ص 196): «و نسل عبداللّه الشهيد در مداين بودند و از دو پسرند العبّاس، و محمّد، و معتصم عباسى زهر به اين محمّد داد و نسل العباس اندك است از
ص: 85
ايشان الابيض الشاعر أبو عبداللّه [الحسين بن عبداللّه] بن العباس مذكور» و در عمدة الطالب گفته: (ص 341 - 342 چاپ نجف و ص 315 - 316 چاپ بمبئى: «أمّا العباس بن عبداللّه الشهيد فعقبه قليل منهم الأبيض الشاعر و هو أبو عبداللّه الحسين بن عبداللّه بن العباس المذكور و قال الشيخ أبوالحسن العمري: الأبيض هو عبداللّه بن العبّاس و أما أبونصر البخارى فقال: انه الحسين بن عبداللّه بن العباس و قال: مات بالرى سنة تسع عشرة و ثلاثمائة و قبره ظاهريزار انقرض عقبه (الى أن قال) و قال الشيخ أبوالحسن العمري: عبداللّه بن الحسين بن عبداللّه الأبيض بن العباس بن عبداللّه بن الأفطس كان شاعرا مجيدا و كان أبوالقاسم أظنّه يعنى الحسين بن عبداللّه
لسنا مقداما و كان الأبيض بن عبداللّه بن العباس بليدا (تا آخر ترجمه).
و صاحب تاريخ قم ضمن ذكر طالبيّه قم گفته (ص 229 چاپ سيد جلال الدين تهرانى): «از عبداللّه بن عباس به قم أبوالفضل العباس و أبوعبداللّه الحسين ملقّب به
«أبيض» و سه دختر ديگر در وجود آمد (تا آن كه گفته) و أبو عبداللّه الأبيض بن الحسين بن عبداللّه به رى رفت و اعقاب او برى اند» و ابو اسماعيل ابراهيم بن ناصر بن طباطبا (ره) در منتقلة الطالبيّة ضمن ذكر كسانى كه به رى آمده اند گفته (ص 164 - 165 چاپ نجف) «ذكر من ورد الرى من أولاد الحسن الأفطس بن على بن على منهم من ولد عبداللّه بن الحسن الافطس بالرّى من نازلة الكوفة و هو الشاعر أبو عبداللّه الحسين بن عبداللّه الأصغر الأبيض بن العباس بن عبداللّه بن الحسن الأفطس و عن ابن أبي جعفر الحسينى النّسابة: لا بقيّة للحسين الشاعر من الولد» و سيد
محمد مهدى خرسان كه كتاب به تصحيح و تحقيق او چاپ شده در ذيل اين عبارت گفته است: «لم يذكر شيخ الشرف فى تهذيب الأنساب للحسين ولدا و لكن ابن عنبة فى العمدة و العميدى في مشجّره ذكرا له ولدا اسمه عبداللّه و هو من شعراء الطّالبيّين
وفد على سيف الدولة الحمدانى و قد ذكرته و شيئا من شعره في معجم شعراء الطالبيّين». مرحوم حاج ملاّ محمّد باقر واعظ در جنّة النّعيم عبارت منتقلة الطالبيّه را از نسخه مخطوطى نقل كرده و در حاشيه گفته است (501):
ص: 86
«از اين بيان معلوم مى شود ابو عبداللّه شاعر پسر عبداللّه أبيض كه معروف به امام زاده عبداللّه است در رى مدفون شد».
امّا «سيّد قطب الدين ابو عبداللّه پسرزاده سيّد أبو عبداللّه زاهد گذشته» معلوم نشد كه كيست ليكن ناگفته نماند كه در ميان علماى نسب اختلاف در داشتن فرزند براى ابو عبداللّه زاهد بود فراجع ان شئت.
امّا «السيّد تاج الدين الكيسكى» منتجب الدين (ره) گفته: «السيد سراج الدين المسمى تاج الدين بن محمد بن الحسين الحسينى الكيسكى صالح ديّن».
أمّا «السيّد امام شهاب الدين محمّد كيسكى» ترجمه اش در سابق (ص 139، و تعليقه 30) گذشت.
أمّا «الامام أوحد الدين القزويني»؛ منتجب الدين (ره) گفته: «الشيخ الامام أوحد الدين الحسين بن ابى الحسين بن ابى الفضل القزويني فقيه صالح ثقة واعظ» و اين شخص برادر مهتر مصنّف (ره) است چنان كه در ص 3 كتاب به اين تصريح كرده، و همچنين شيخ روايت اوست چنان كه در جواب فضيحت پنجم در سند روايتى كه درباره قضا و قدر است از او چنين تعبير كرده (ص 529 چاپ اوّل): حدّثنا الأخ الامام أوحدالدين أبو عبداللّه الحسين بن أبيالفضل القزوينى سماعا و قراءة قال: حدّثنا الشيخ الفقيه أبو الحسن علي بن الحسين الجاسبي نزيل الرّي (الى آخره)».
و اين عالم سه پسر داشته است كه منتجب الدين (ره) در حرف ميم از فهرست ايشان را چنين معرّفى كرده است: «المشايخ قطب الدين محمّد، و جلال الدين محمود، و جمال الدين مسعود أولاد الشيخ الامام اوحد الدين الحسين بن أبي الحسين ابن أبيالفضل القزوينى كلّهم فقهاء صلحاء».(1)
ص: 87
تعليقه 211 (ص 588؛ س 11)
در برخى از نسبت هاى دروغ مخالفان به ما شيعيان
از قبيل اين كه: «رافضى حجّ كعبه رها كنند و به زيارت طوس شوند»
نظير تهمت هايى را كه مؤلف «بعض فضايح الرّوافض» در اين مورد يعنى در فضيحت چهل و ششم به ما شيعيان نسبت داده است ديگران نيز نسبت داده اند مثلاً راوندى در اوايل راحه الصدور گفته (ص 30 - 31):
« خرابى جهان از آن خاست كه عوّانان و غمّازان و بددينان ظالم، زبان در ائمه دين دراز كردند، و ايشان متّهم كردند و تعصّب و حسد در ميان ائمه ظاهر شد، و عوّانان بددين از قم و كاشان و آبه و طبرش و رى و فراهان و نواحى قزوين و ابهروزنگان جمله رافضى يا اشعرى در لشكر سلطان افتادند و فرا امرا و سلاطين نمودند كه ما از بهر شما توفير مى آوريم، ظلم را نام توفير بر نهادند، و خون و مال مسلمانان را بنا واجب ريختن و ستدن منفعت خواندند و بدين [بهانه] ملك با دست گرفتند و قلم ظلم در مساجد و مدارس كشيدند و آب علما ببردند».
و نيز هنگامى كه خرابكارى هاى خوارزم شاه و لشكريان او را بر مملكت عراق شرح مى دهد چنين مى گويد (ص 394 - 395):
«و غزّان در خراسان آن بى رسمى نكردند و آن بى رحمى ننمودند كه خوارزميان با عراقيان از خون بناحق و ظلم و نهب و خرابى، و اگر به شرح نوشته آيد ده كتاب چنين باشد.
و رافضيان كاشان - عليهم اللّعنه - آن ظالمان را بر آن مى داشتند كه ولايت مى كَندند و به شهر مى آوردند و بديشان مى فروختند، و هفتاد و دوفرقه طوايف اسلام هيچ را ملحد نشايد خواند و لعنت نشايد كرد الاّ رافضى را كه ايشان اهل قبله ما نيستند، و اجتهاد مجتهدان باطل دانند، و نماز پنج گانه را با سه آورده اند، و زكوة برداشته يعنى
كه ابوبكر صدّيق در آن غلو كرد و از اهل ردّه بستد، و به حجّ به طوس روند هزار مرد كاشى را «حاجى» خوانند كه نه كعبه ديد و نه به بغداد رسيد به طوس رفته باشد،
ص: 88
و خبرى از عايشه صدّيقه - رضى اللّه عنها - روايت كنند تا كس نگويد كه دروغ است كه هر چه به زيارت طوس رسد به هفتاد حجّ مقبول باشد.
و دعاگوى را خويشى بود گفته است: همچنانكه مار كهن شود اژدها گردد رافضى كه كهن شود ملحد و باطنى گردد، و شرح فضايح و قبايح رافضيان و خبث عقيدت ايشان در كتابى مفرد آورده ام و شمس الدين لاغرى اين بيت ها خوش گفت، شعر:
خسروا هست جاى باطنيان
قم و كاشان و آبه و طبرش
آبه روىِ چهار يار بدار
و اندرين چار جاى زن آتش
پس فراهان بسوز و مصلحگاه
تا چهارت ثواب گردد شش»
مصحّح كتاب مرحوم محمّد اقبال نسبت به كلمه «مصلحگاه» چنين اظهار نظر كرده است: «شايد مقصود همان جاى باشد كه ياقوت او را «مصلحكان» با نون اخير مى نويسد و آن محلّه اى بوده است در رى و اللّه اعلم».
و نيز گفته (ص 377):
«و عراقيان به ملك الايوه پيوستند و در حضرت او بنشستند و رأى زدند تا امير حاجب كبير شمس الدين محمّد بن محمود گنجه اى و چند كس از اعيان بزرگان عراق در خدمت وى بدارالخلافه رفتند و از آنجا با مؤيدالدين وزير عهد رفت و با پنج هزار عنان بدارالملك همدان آمدند و عراق بقيّتى كه مانده بود به غارتيدند و اسباب بساختند از نو و بدرِ رى رفتند يونس خان در مقابله نيامد بدر گرگان رفت و حال بر پدر عرض داد عراقيان با مؤيّد الدين نيز نساختند و بر وى عصيان كردند و به شهر رى در حصار شدند و جنگ مى بود روافضه عليهم اللّعنة و عزّالدين نقيب كه سر و سالار رافضيان بود محلّ هاى ايشان را دروازه ها بگشود و لشكر بغداد در رى رفتند و بيشتر لشكريان را بكشتند و غريب و شهرى را بغارتيدند و آن بى رحمى در بلاد اسلام كس نكرده بود كه بر خون و مال مسلمانان هيچ ابقا نكنند».
نگارنده گويد: كسى كه اندك مايه اى از انصاف و وجدان داشته باشد تا چه رسد بدين و ايمان؛ دروغ بودن اين قبيل نسبت ها را به خوبى خواهد دريافت از اين روى
ص: 89
خوض در جواب آنها نمى كنيم مخصوصا با توجّه به اين كه شيخ عبدالجليل (ره) جواب كلمات صاحب بعض فضايح الرّوافض را چنان كه شايد و بايد داده است و مقصود ما از نقل كلام راوندى آنست كه خوانندگان بدانند كه مخالفان بى انصاف ما پيوسته اين قبيل نسبت ها را به ما شيعيان داده اند خدا جزاى شان را چنان كه عدل او مقتضى است بدهاد و كيفرى را كه عمل زشت ايشان مقتضى است درباره ايشان عملى فرمايد.
امّا حديث مورد بحث بين صاحب بعض فضايح الرّوافض و بعض مثالب النّواصب؛ اشاره به آنست كلمات ذيل:
قاضى شوشترى (ره) در مجالس المؤمنين در مجلس ششم در ترجمه شيخ كمال الدين خوارزمى ضمن مطلبى از او نقل كرده (ص 167، ج 2، چاپ اسلاميّه):
«اشتياق طواف روضه عليّه امام الهدى و بدر الدّجى نقد(1) المصطفى و المرتضى
امام على بن موسى الرّضا عليه السلام كه به موجب حديث حضرت رسول صلى الله عليه و آله مقارن به هفتاد
حجّ مقبول است؛ شعر:
ص: 90
2 - ترجمه عالم بزرگوار و فقيه عالى مقدار ابوسعد منصور بن الحسين الآبى - قدس اللّه روحه و نوّر ضريحه - است چنان كه در ص 716 - 717 وعده كرديم.
منتجب الدين (ره) نام اين بزرگوار را در فهرست اسامى علماء شيعه در حرف ميم چنين ياد كرده است:
«الوزير السعيد ذو المعالى زين الكُفاة أبو سعد منصور بن الحسين الآبى فاضل عالم فقيه؛ و له نظم حسن، قرأ على شيخنا الموفّق أبى جعفر الطّوسى، و روى عنه الشيّخ المفيد عبدالرحمن النيسابورى».
ثعالبى تتمة اليتيمة (در تتمه قسم ثالث كه در محاسن أهل رى و همدان و اصفهان
ص: 92
و ساير بلاد جبل و مجاورات آن است از قبيل جرجان و طبرستان) گفته (ص 100 نسخه چاپى در طهران، به سال 1353 قمرى به تصحيح دانشمند فقيد استاد اقبال آشتيانى):
«استاد أبو سعد منصور بن الحسين الآبي؛ هو الذي يقول فيه الصّاحب:
قل لأبى سعدٍ(1) فتى الآبى
أنت لأنواع الخنى آبي
ص: 93
النّاس من كانون أخلاقهمو خلقك المعسول من آب
و تقلّد الوزارة بالرّي و كان يلقّب بالوزير الكبير ذى المعالى زين الكُفاة و هوالآن في ولاية فضله و سروّه، و هناك من شرف النّفس و كرم الطبع و علوّ الهمّة و عظم الحشمة ما الأخبار به سائرة، و الدلائل عليه ظاهرة، ثمّ هومن أجمع أهل زمانه لمحاسن الآداب، و أغوصهم على خبايا العلوم، و له من المصنّفات كتاب التّاريخ الّذي لم بُسبق الى تصنيف مثله، و كتاب نثر الدرّ، و له بلاغة بالغة و شعر بارع كقوله على
طريقة أهل الحجاز (آن گاه به نقل قسمتى از اشعار او پرداخته است هر كه طالب باشد به كتاب مزبور مراجعه كند).
با خرزى در دمية القصر تحت عنوان «القسم الرّابع فى شعراء الرّي و الجبال و اصفهان و فارس و كرمان» گفته (ص 95، نسخه چاپ حلب، و ص 459 - 460 جزء اول چاپ دارالفكر به تحقيق دكتر محمّد آلتونجى):
«الوزير أبوسعد الآبي كأنّ أنواع الفضل كانت غائبةً عن الدنيا فآبت به الى آبة؛ و ناهيك به من ليثٍ سكن تلك الغابة؛ و له فى رسائله قلائد نثرٍ جلاها الصّيقلون فأخلصوها خفافا كلّها تبقى بأثر؛ و فى قصائده شعر يسير بإخاء السِرحان و تقريب التَّتفُل؛ و كأنها «نسيم الصّباء جاءت بريّا القرنْفُل»، و هو من جاهه فى درجةٍ تهمّ
بالازراء على من كان فى عصره من الوزراء؛ أنشدني الأديب سليمان له:
ص: 94
(آن گاه هفت بيت نقل كرده و ترجمه را به پايان رسانيده است)»
نگارنده گويد: چنان كه ملاحظه مى شود به طور وضوح از اين كلام بر مى آيد كه اين ترجمه حال در زمان حيات ابو سعد مزبور نوشته شده است و بدين جهت تاريخ وفات در آن ذكر نشده است چنان كه ترجمه مذكوره در تتمه اليتيمه ثعالبى نيز در حال حيات صاحب ترجمه نوشته شده است و به همين جهت تاريخ وفات ندارد.
صاحب مجمل التواريخ تحت عنوان «ذكر تواريخ آل بويه و بعضى اخبارشان» (ص 388 - 404) بعد از ذكر ورود سلطان محمود به رى و انقراض دولت آل بويه گفته (ص 404 نسخه چاپى):
«و من اين تاريخ از مجموعه بوسعد آبى بيرون آوردم كه شاهنشاه او را بآخر عهد وزارت داده بود مردى عظيم، فاضل، و متبحّر اندر انواع علوم بوده است، (و ديگر كتب و احوالها)».
رافعى در تدوين ضمن ترجمه حال صاحب بن عبّاد گفته (ص 233، نسخه اسكندريه): «و ذكره أبو سعد الآبي فى كتابه فى الأخبار الرّي فقال: قد انقرض بموته (الى آخر كلامه)».
ياقوت در معجم البلدان تحت عنوان «آبة» گفته:
«و اليها فيما أحسب ينسب الوزير أبو سعد منصور بن الحسين الآبي ولي أعمالاً جليلةً و صحب الصاحب بن عبّادٍ ثمّ وزر لمجد الدولة رستم بن فخر الدولة بن ركن الدولة بن بويه و كان أديبا شاعرا مصنفا، و هو مؤلّف كتاب نثر الدرّ و تاريخ الرّي و غير ذلك و أخوه و أبو منصور محمّد كان من عظماء الكُتّاب و جلّة الوزراء وزرلملك طبرستان».
و نيز تحت عنوان «ارز (بالفتح ثمّ السكون وزاء)» گفته:
«قال أبوسعدٍ منصور بن الحسين الآبي في تاريخه: الارز قلعة بطبرستان لا يوصف في الأرض حصن يشبهها أو يقاربها حصانةً و امتناعا و انفساحا و اتّساعا، و بها بساتين
ص: 95
و أرحية دائرة و ماء يزيد على الحاجة، ينصب الفضل منه الى أوديةٍ».
و نيز تحت عنوان «جناشك» (بالفتح و الألف و الشّين و المعجمة) گفته:
«قال الوزير أبوسعدٍ الآبى: و هي مستغنية بشهرتها عن الوصف و هى من القلاع الّتي يقف الغمام دونها و تمطر أفنيتها و لا تمطرذ روتها لفوتها شأو الغمام و علوّها عن مرتقى السّحاب».
و نيز تحت عنوان «الجوسق» گفته:
«و الجوسق من قرى الرّي: عن الآبي أبيسعد منصور الوزير، و الجوسق أيضا قلعة الفرخان بناحية الرّي، الى آخر ما قال».
و نيز تحت عنوان «روذبار» گفته:
«و قال أبوسعد الآبي في تاريخه: «روذبار قصبة بلا الديلم».
و نيز تحت عنوان «المحمّديّة» گفته:
«و قرأت فى تاريخ أبى سعد الآبي أنّ المهدي لمّا قدم الرّي بنى بها المسجد الجامع فذكر أنّه لمّا أخذ في حفر الأساس أتى الى أساس قديمٍ (الخ)».
و نيز ياقوت گفته (ليكن در معجم الادباء در ترجمه حال صاحب بن عبّاد العبّاس بن عبّاد الوزير ج 2، ص 304 چاپ اعلى):
«و ذكر الوزير أبوسعدٍ منصور بن الحسين الآبي في تاريخه من جلالة قدر الصّاحب و عظم قدره فى النّفوس و حشمته مالم يذكر لوزيرٍ قبله و لا بعده مثله و أنا
ذاكر ما ذكر على ما نسقه قال: توفّيت اُم كافي الكُفاة باصبهان الخ (آن گاه ترجمه مبسوطى از آن كتاب نقل كرده است)»:
و نيز در معجم الادبا در ترجمه حال ابن العميد (أبي الفتح على بن محمد) ج 5؛ ص 355 چاپ دوم گفته:
«و قرأت في تاريخ ذي المعالي زين الكُفاة الوزير أبيسعدٍ منصور بن الحسين الآبى قال: كان عضدالدولة ينقم على أبى الفتح بن العميد أشياء الخ (آن گاه كلام مبسوطى ايراد كرده است)».
ص: 96
و نيز در معجم الادبا در ترجمه حال قابوس بن و شمگير گفته: (ج 6؛ ص 150، چاپ دوّم):
«قال أبوسعد الابى فى تاريخه: فى شهر ربيع الآخر سنة 403 كانت الأخبار تواترت بموت قابوس بن و شمگير ثمّ ورد الخبر بأنّه لم يمت و لكنّه نكب و اُزيل عن الملك؛ و ذلك (الى آخر كلامه؛ آن گاه بذكر قضيه مبسوطا نقلاً از آن كتاب پرداخته است)».
كمال الدين عبدالرزاق بن احمد شيبانى معروف بابن الفوطى در كتاب الكاف از تلخيص مجمع الآداب فى معجم الألقاب گفته (ص 19، نسخه مطبوعه به سال 1358):
«الكافي أبوالمعالي سعد بن عبدالعزيز الرّازي الأديب؛ ذكره الوزير أبوسعد الآبى في تاريخ الرّي الّذي صنّفه و قال: كان من بيت رياسة و أنشد له:
وافى قريض ممجّد
بادى العلى عين الأنام
فرتعت منه في محا
سن البست ثوب التّمام
و جلوته عذراء وا
ضعة القناع أو اللّثام
و دعوت لا ملَلَقا لِمُه
ديه بخيرٍ مستدام»
حافظ ابرو در اوايل جزء سوم از تاريخ موسوم به مجمع التّواريخ خود تحت عنوان «ذكر ابى نصر احمد بن اسماعيل بن احمد بن اسد بن سامان و هو الثّانى من الملوك السّامانيّة» ضمن بيان وقايع تاريخى در زمان او گفته(1):
«ابوسعد آبى در تاريخ رى آورده است كه احمد بن اسماعيل در سنه ستٍّ و تسعين و مائتين به رى آمد و سه ماه و بيست و پنج روز در رى بود و بعد از آن ابوعبداللّه بن
مسلم را خليفه خود ساخت و از آنجا برفت ابن مسلم سه ماه حكومت كرد بعد از آن محمّد بن علىّ بن الحسين المرورودى از قبل احمد بن اسماعيل به رى آمد و او را صعلوك مى گفتند و او حكومت رى كرد تا زمانى كه احمد بن اسماعيل را بكشتند
ص: 97
و صعلوك از حكومت رى معزول شد بعد از آن ديگر بار با حاجبان بيامد و اتباع بسيار بر او جمع شده بود عرضه داشتى به خليفه المقتدر باللّه كرد و التماس نمود كه حكومت رى به رى دهد و مالى سنگين قبول كرد و نصر حاجب معاونت او مى كرد اگر چه خليفه راضى نبود القصّه حكومت بستد و چون به رى آمد آن مال كه تقبّل كرده بود حاصل نمى شد بنياد ظلم نهاد و مصادره خلق مى كرد تا مال چند حاصل كرد و بفرستاد چون يوسف بن ابى السّاج با برادر صعلوك به رى آمد صعلوك به خراسان رفت (و تمام اخبار صعلوك گفته شود ان شاءاللّه تعالى)».
نثر الدر و بحث در پيرامون آن
امّا كتاب نثر الدر اين عالم بزرگ كه ثعالبى نام آن را نيز ضمن ترجمه وى از تصانيف او شمرد گويا نسخه كامل و تمام آن تا زمان حاجى خليفه مؤلّف كشف الظّنون موجود بوده است زيرا نصّ عبارت او در باب النّون از كتاب نامبرده اين است ¨ج 2؛ ص 1927 مطبوعه به سال 1362):
«نثر الدّر فى المحاضرات لأبيسعدٍ منصور بن الحسين الآبى الوزير المتوفّى سنة 422 فى سبع مجلّدات كلّها بخطبٍ بيلغة على عدّة ابواب لم يجمع مثله، اوّله «بحمداللّه نستفتح أقو النا و أعمالنا (الخ)» اختصره من كتابه نزهة الادب و رتّبه على
اربعة فصول؛ الاوّل فيه خمسة أبواب؛ الاوّل - يشتمل على آياتٍ من كتاب اللّه تعالى متشابهه متشاكله يحتاج الكاتب اليها، الثاني - يشتمل على ألفاظ رسول اللّه - صلّى اللّه
عليه [و آله] و سلّم، (و هي) موجزة فصيحة، الثالث - يشتمل على نكتٍ من كلام عليّ - كرّم اللّه وجهه - ؛ الرّابع - يشتمل على نكتٍ من كلام أولاده - رضى اللّه عنهم -، الخامس - يشتمل على نكتٍ من كلام سادة بنى هاشم، و الفصل الثانى على عشرة أبوابٍ من الجدّ و الهزل، و الثالث على ثلاثه عشر بابا، و الرّابع على أحد عشر بابا.
از اين عبارت به خوبى برمى آيد كه كتاب در دسترس چلبى بوده است و حتّى تصريح وى در كشف الظّنون به نام «نزهة الادب» چنان كه اندكى بعد از اين گفته است (ص 3919):
ص: 98
«نزهة الأدب لأبيسعيد منصور بن الحسين الآبى الوزير المتوفّى سنة اثنتين و عشرين و أربعمائة (422)».
مبتنى بر مطالعه مقدّمه كتاب نثر الدُّر بوده است زيرا در جاى ديگر از كتبى كه به نظر من رسيده است از موارد دسترس تصريحى به نام آن نه در ترجمه حال آبى و نه در فهارس كتب نشده است و اللّه أعلم.
اربلى (ره) در كشف الغمه ضمن ترجمه حال امام محمّد باقر عليه السلام گفته: (ص 220 نسخه چاپى):
«و قال الآبى رحمه اللّه فى كتابه نثر الدّرّ: محمّد بن علىّ الباقر عليه السلام قال يومأ لاصحابه: أيدخل أحدكم يده في كُمّ صاحبه فيأخذ حاجته من الدّنانير؟ قالوا: لا، قال:
فلستم اذا باخوانٍ».
و قال لابنه جعفر عليه السلام :
انّ اللّه خبأ ثلاثة أشياء في ثلاثة أشياء؛ خبأ رضاه في طاعته فلا تحقرنّ من الطّاعة شيئا فلعل رضاه فيه، و خبأ سخطه في معصيته فلا تحقرنّ من المعصيته شيئا فلعلّ سخطه فيه، و خبأ أولياءه في خلقه فلا تحقرنّ أحدا فلعلّه ذلك الوليّ (الى آخر ما نقله).
ابن صباغ نيز در الفصول المهمّة در ترجمه حضرت باقر عليه السلام گفته (ص 229، نسخه مطبوعه در ايران به سال 1302):
«و روى أبوسعدٍ منصور بن الحسين الآبي أنّ محمّد بن علىّ الباقر عليه السلام قال لابنه جعفر الصّادق: يا بُنىّ انّ اللّه خبأ ثلاثة أشياء (آن گاه حديث مذكور را تا آخر مطابق
آنچه از كشف الغمّه نقل شد نقل كرده است).
علامه مجلسى (ره) در مقدّمه بحار در فصل دوم كه در بيان وثوق بر كتبى است كه مآخذ بحار بوده است (ج 1، ص 16 - 17 چاپ كمپانى) گفته:
«و النّرسى من أصحاب الاُصول روى عن الصّادق و الكاظم عليهماالسلام ، و ذكر النّجاشى سنده الى ابن أبيعمير عنه، و الشيخ في التهذيب و غيره يروي من كتابه، و روى الكليني أيضا من كتابه في مواضع؛ منها فى باب التقبيل: عن عليّ بن ابراهيم عن ابن
ص: 99
أبيعميرٍ عنه، و منها في كتاب الصّوم بسندٍ آخر عن ابن أبي عمير عنه، و كذا كتاب زيد الزّراد أخذ عنه اولوالعلم و الرّشاد و ذكر النّجاشى أيضا سنده الى ابن أبى عمير عنه،
و قال الشيخ في الفهرست و الّرجال: لهما أصلان لم يروهما ابن بابويه و ابن الوليد و كان ابن الوليد يقول: هما موضوعان. و قال ابن الغضائري. غلط أبوجعفرٍ فى هذا القول فانّي رأيت كتبهما مسموعةً من محمّد بن أبيعمير (انتهى) و أقول: و ان لم يوثّقها أرباب الرّجال لكن أخذ اكابر المحدّثين من كتابيهما و اعتمادهم عليهما حتّى
الصّدوق في معاني الاخبار و غيره، و رواية ابن أبي عمير عنهما و عدّ الشيخ كتابيهما
لعلّها تكفى لجواز الاعتماد عليهما مع أنّا أخذناهما من نسخةٍ قديمةٍ مصححّةٍ بخطّ الشيخ منصور بن الحسين الآبى، و هو نقله من خطّ الشيخ الجليل محمّد بن الحسن القمّى و كان تاريخ كتابتها سنة أربعين و سبعين و ثلاثمائة و ذكر أنّه أخذهما و سائر
الاصول المذكورة بعد ذلك من خطّ الشّيخ الأجل هارون بن موسى التلعكبرى رحمه اللّه (الى آخر ما ذكره)».
محدث نورى (ره) در خاتمه مستدرك در فايده ثانيه كه در شرح كتبى است كه مآخذ مستدرك بوده است گفته: (ج 3، ص 296):
«و كتاب درست و أخواته الى جزءٍ من نوادر عليّ بن أسباط وجدناها مجموعةٍ منقولةً كلّها من نسخةٍ عتيقةٍ صحيحةٍ بخطّ الشيخ منصور بن الحسن الآبي و هو نقلها من خطّ الشيخ الجليل محمّد بن الحسن القمّي، و كان تاريخ كتابتها سنة أربعٍ و سبعين
و ثلاثمائة و ذكر أنّه أخذ الاصول المذكورة من خطّ الشيخ الأجل هارون بن موسى التلعكبري و هذه النّسخة كانت عند العلامة المجلسى (ره) كما صرّح به في أوّل البحار
و منها انتشرت النّسخ و في أوّل جملةٍ منها و آخرها يذكر صورة النّقل المذكور» و اين
مجموعه مشتمل بر چهارده أصل از اصول شيعه بوده كه همه آنها بنصّ اين عبارت و عبارت مجلسى (ره) بخطّ أبيسعد منصور بن الحسين آبى بوده است و طالب اسامى اصول مذكوره بنسخه مطبوعه آنها كه چند سال پيش (2 رمضان المبارك 1371 هجرى) بنفقه حاجى حسين آقا شالچيلار تبريزى و به اهتمام فاضل محترم
ص: 100
حاجى شيخ حسن مصطفوى - وفّقه اللّه و ايّانا لمرضاته - چاپ شده است يا به بحار يا مستدرك رجوع نمايد.
اشاره به دو امر در اينجا ضرور است و آنها بدين قرار است:
1 - اين كه حاجى خليفه در كشف الظنون نسبت به أبوسعد آبي گفته: «المتوفّى سنة اثنتين و عشرين و أربعمائة» چنان كه نقل آن گذشت (ص 760) درست نيست زيرا مفيد نيسابورى (ره) به سال چهارصد و سى و دو از ابوسعد مذكور نقل روايت كرده است اينك نصّ عبارتى را كه دالّ بر اين است نقل مى كنيم.
محدّث نورى (ره) در فايده سوم از خاتمه مستدرك ضمن ذكر مشايخ شيخ بزرگوار محمّد بن أحمد بن الحسين النيسابورى ملقّب به مفيد گفته (ص 488 - 489):
«و منهم الوزير السعيد ذوالمعالي زين الكفاة أبوسعد منصور بن الحسين الآبي فاضل عالم فقيه و له نظم حسن قرأ على شيخنا الموفّق أبي جعفر الطّوسى، و روى عنه الشيخ المفيد عبدالرحمن النيسابورى كذا فى المنتجب، و فى الأربعين: الثّاني و العشرون - أخبرنا الوزير أبوسعد منصور بن الحسين الآبي - رحمه اللّه رحمة واسعة - بقراءتي عليه في مسجدي في سنة اثنتين و ثلاثين و أربعمائة قال: حدّثنا الشيخ ابوجعفر محمّد بن علي بن بابويه رحمه اللّه املاءً يوم الجمعة لتسعٍ خلون من ربيع الاخر سنة ثمان و سبعين قال: حدّثنا أبى الخ، و هذا السند ممّا يغتنم فيما بين
الطرق من جهة العلوّ و ربما يستغرب في بادى النّظر فانّ الذي يقرأ على أبيجعفر الطوسي كيف يروي عن الصّدوق المتقدّم عليه بطبقتين؟! و يرفع بأن بين التاريخين اربعا و خمسين سنة فلو كان عمر الوزير في تاريخ التحمّل الّذي هو قبل و فاة الصّدوق
بثلاث سنين عشرون سنة مثلاً كان عمره في سنة السّماع اربعا و سبعين و هو عمر متعارف شايع».
چنان كه ملاحظه مى شود صريحا از عبارت حاضر بر مى آيد كه نقل روايت مشاراليها به سال چهارصد و سى و دو بوده است پس قدر مسلّم اين است كه ابوسعد مذكور در تاريخ مزبور زنده بوده است امّا اين كه در چه تاريخ وفات نموده است نصّى
ص: 101
در اين باب در نظر ندارم بلى ثقة الاسلام شيخ آقا بزرگ طهرانى - رحمة اللّه عليه - در ذريعه تحت عنوان «تاريخ الرّي» تصريح كرده كه وفات او به سال 432 بوده است فراجع ان شئت.
2 - چنان كه از نصّ عبارتى كه از اربعين مفيد نيسابورى (ره) نقل كرديم برمى آيد كه ابوسعد آبى (ره) به سال سيصد و هفتاد و هشت نقل روايت از صدوق (ره) مى كند يا از عبارت ثعالبى در تتمّة اليتيمه برآمد كه وى در دستگاه صاحب بن عبّاد متوفّى به سال سيصد و هشتاد و پنج بوده و صاحب او را با دو بيتى مدح كرده است هم چنين از تاريخ كتابتِ نسخه عتيقه از اصول چهارده گانه كه به خطّ همين وزير ابوسعد آبي بوده است برمى آيد كه وى به سال 374 نسخه اصول مذكوره را صحيحا استنساخ نموده است، اگر چه اين مطلب از كلمات علاّمه مجلسى (ره) و محدّث نورى (ره) كه نقل كرديم (ص 761 - 762) معلوم شد ليكن نظر به فايده مهمّى كه اشاره خواهيم كرد عبارت تاريخ كتابت نسخ اصول نامبرده را بعين تعبيرى كه كاتب مذكور يعنى ابوسعد آبى (ره) ضبط كرده است در اينجا نقل مى كنيم و آن بنابرآنچه در نسخه چاپى اصول چهارده گانه مذكوره ذكر شده است اين است (رجوع شود به آخر اصل أبوسعيد عبّاد عصفرى؛ ص 19 نسخه مطبوعه در طهران به سال 1371 چنان كه سابقا آن را معرّفى كرديم).
«و كتبها منصور بن الحسن بن الحسين الآبي في يوم الخميس لليلتين بقيتامن شهر ذى القعدة من سنة 374 أربعٍ و سبعين و ثلاثمائة بالموصل من أصل أبى الحسن محمّد بن الحسن بن الحسين بن أيّوب القمّى (ره)».
و قريب به اين عبارت را نيز در آخر اصل زيد زرّاد نقل كرده است (رجوع شود بص 13 نسخه مشار اليها).
و در آخر أصل جعفر بن محمّد بن شريح الحضرمى گفته (ص 97، نسخه نامبرده):
«كتبه منصور بن الحسن بن الحسين الآبى في ذى الحجّة سنة 374 أربعٍ و سبعين و ثلاثمائةٍ من نسخة أبيالحسن محمّدبن الحسن بن الحسين بن أيّوب القمّيبالموصل».
ص: 102
و در آخر اصل عاصم بن سعيد الحنّاط از نسخه مشار اليها گفته (ص 41):
«كمل كتاب عاصم بن حميد الحنّاط، نسخه منصور بن الحسن الآبي من أصل أبى الحسن محمّد بن الحسن القمّى أيّده اللّه في ذي الحجّة لليلتين مضتامنه سنة 374 أربعٍ
و سبعين و ثلاثمائةٍ يوم الأحد».
و در آخر أصل زيد نرسى (ص 58) و نوادر علىّ بن أسباط (ص 132) و أصل درست بن أبى منصور (ص 169) به نظاير عبارات گذشته تصريح كرده است.
پس معلوم شد كه نام پدر او حسن و نام جدّ او حسين بوده است بنابراين گاهى به پدر و گاهى به جدّ نسبت داده شده است اگرچه غالبا منسوب به جدّ است فراجع ان شئت».(1)
رى
ولايتى با نام است. در مسالك و ممالك آمده كه از خراسان و عراق به غير از بغداد هيچ شهرى بزرگ تر و آبادان تر از رى نبوده مگر نيشابور كه عريض تر واقع شده. اصمعى آورده كه: الرى عروس الدنيا و در بناى شهر رى اختلاف است. بعضى بر اين اند كه رى را رازى بن ثقلان بن اصفهان بن فلوح بنا كرد و بعضى گويند راز بن خراسان ساخته و بعضى از هوشنگ نيز مى گويند، امّا حمداللّه مستوفى آورده كه شهر رى از ابنيه شيث پيغمبر است و در زمان المهدى باللّه عباسى عمارات شهر رى بدين منوال بوده. مدارس و خوانق شش هزار و چهارصد، حمّام هزار و سيصد و شصت مساجد چهل و شش هزار و چهارصد، طاحونه هزار و دويست، كاروان سرا دوازده هزار و هفتصد، مناره پانزده هزار و سى و پنج، يخچال هزار و چهارصد و پنجاه، عصّارخانه هزار و هفتصد، قنات جاريه، هژده هزار و نود و يك رودخانه نيز بسيار بوده و محلاّت نود و شش هزار و در هر محلّه چهل و شش كوچه و در هر كوچه چهل
ص: 103
هزار خانه و هزار مسجد و در هر مسجدى هزار چراغدان از طلا و نقره و غيره بود كه هر شب روغن مى كرده اند و مجموع خانه ها هشت بار هزار هزار و سيصد و نود و شش بوده كه مردم مى نشسته اند لا يعلَم الغِيب الاّ هو و در معجم البلدان آمده كه رى در زمان بهرام چنان آبادان بوده كه باغستان رى و اصفهان پيوسته به يكديگر بوده و اصحاب تواريخ چنين نوشته اند كه بر كرّات آن شهر به قتل عام و زلزله ويران شده و باز عمارت يافته تا آن كه در زمان خلافت ابوجعفر منصور دوانقى عمارت بر اصل يافت و روزبه روز بر تعمير و آبادانى آن مى افزود تا حادثه چنگيزخان به وقوع پيوست و كرّت ديگر به قتل عام ويران گشت. شيخ نجم الدين دايه قدّس سره العزيز در كتاب مرصاد العباد كه از تأليفات اوست آورده كه در اين فتنه از شهر رى كه مولد
و منشاء اين فقير است هفتصد هزار از مردم صاحب اعتبار به درجه شهادت رسيده اند اِنّا لِلّه و اِنّا اِليه راجِعُون و ولايت رى ابتدا نه بلوك بوده بدين موجب كه نوشته
مى شود. غار فشابويه، بهنام، سيور قرج، خوار، زرند، اسفجان، شميران، شهريار، ساوج بلاغ، و در نزهت القلوب آمده كه رودبار غسران نيز از توابع رى بوده و در عهد غازان خان تعلّق به ولايت رستمدار گرفته و در اين ايّام چهار بلوك نخستين را رى اعتبار كرده اند و باقى را علاحده ساخته اند چنانچه به تقريبات احوال بعضى نوشته خواهد شد و حق سبحانه تعالى آن مقدار خير و بركت بدان ولايت ارزانى داشته كه عقول و اوهام در وادى آن سرگردان است چنان چه اكثر ضروريّات قزوين كه قرب چهل سال محلّ اقامت سلاطين صفوى بوده، از آن ولايت به حصول مى پيوست و ايضا غلّه و سامان علاوه مردم كاشان نيز از رى به حصول مى پيوندد واهل رستمدار و ساوه و قم نيز از آن شهر منفعت بخش بخشى تمام دارند و انواع ميوه در آن ديار خوب و فراوان مى شود خصوص خربزه و انگور كه هر قدر كه صفت كنند، گنجايش دارد و هم چنين انار ملسى كه رگى از ترشى با اوست و انجير و زردآلو و امرودى كه آن را نظرى گويند و شفتالوها كه هلو خوانند در غايت نزاكت و شادابى و راست مزگى به حصول مى پيوندد اميد كه همه عزيزان را نصيب شود كه دست و دهنى بدان
ص: 104
بيالايند چون مولد صاحب تأليف از آن ديار است هر آينه زياده در تعريف آن نمى كوشد كه مبادا حمل بر حبّ وطن كرده غرض فهمان غرض پندارند چه خوبى آن ديار بر ساير اقطار چون خورشيد در نصف النّهار از واضحات است و اكثرى از فضلاى فضيلت آثار و فصحاى بلاغت شعار در توصيف آن جرسى جنبانيده اند چنانچه امام خاقانى راست:
نظم
پشت عراق و روى خراسانى است رى
پشتى چه راست قامت و رويى چه نازنين
از سين سحر نكته بكو آفرين منم
چون حق تعالى از رى برّ(1)رحمت آفرين
ص: 105
بر صانعى كه او بهشت آفريد و رىخاقانى آفرين خوان خاقانى آفرين
و ديگرى مى گويد:
معدن مردمى و كان سخا شاه بلاد
رى بود رى، كه چو رى در همه عالم نبود
چون فصلى چند در صفت رى گفته شد. بهرى در مذمّت وى نيز نوشته آيد چه در همه جا نيك و بد مى باشد. در فصل خريف كه ابتداى اختلاف آب و هوا و نوقان اطباست(1) مردم بنابر رسوخ در عادت چندان ملاحظه نمى نمايند و ناهار ميوه بسيار به كار مى برند لهذا تب و لرزه به حصول مى پيوندد و اين تب و لرزه در شبانه روزى زياده از دو سه ساعت نيست بعد از آن برخاسته هر چه مى خواهند مى خورند و به هر جا كه اراده مى نمايند مى روند چه مشهور است كه جمعى از دوستان با يكديگر به راهى مى رفته اند يكى را تب و لرزه آمده از همگنان التماس كرد كه شما ساعتى توقّف نماييد تا من رفته بلرزم و بيايم. غرض آن كه در وقتى چنين خاقانى بدان ديار رسيده و از افراط ميوه او را عارضه تب دست داده هر آينه اين چند بيت انشا نمود:
ص: 106
خاك سياه بر سر آب و هواى رى
دور از مجاوران مكارم نماى رى
رى نيك و بد و ليك صدرش تمام نيك
من شاكر صدور شكايت فزاى(1) رى
ص: 107
در خون نشسته ام كه چرا خوش(1) نشسته انداين خواندگان خلد به دوزخ سراى رى
عقرب نهند طالع رى من ندانم آندانم كه عقرب تن من شد لقاى رى
سرد است زهر عقرب و از بخت بد مراتب هاى گرم زاد ز زهر جفاى رى
از خاص و عام رى همه انصاف ديده امجور من است ز آب و گل جانگزاى رى
مير منند و صدر منند و پناه منسادات رى، موالى رى، اتقياى رى
هم لطف و هم قبول و هم اكرام يافتمز احرار رى، افاضل رى، اصفياى رى
چون نيست رخصه سوى خراسان شدن مراهم باز پس شوم نشوم مبتلاى رى
ديدم سحرگهى ملك الموت را كه پاىبى كفش مى گريخت ز دست وباى رى
گفتم تو نيز گفت چو رى تيغ بركشدبو يحيى ضعيف چه سنجد به پاى رى
ص: 108
در نزهت القلوب از روى طرفگى آورده كه اصفهانى و رازى را در باب خوبى شهر مناظره اى افتاد، هر يك هنر شهر خويش عرض مى كردند. اصفهانى گفت: خاك اصفهان مرده را تا چهل سال نريزاند. رازى گفت: خاك رى مرده را چهل سال بر در دكّان در داد و ستد دارد! و در اكثرى از كتب معلوم شده كه اهل رى هميشه مخالف يكديگر باشند امّا به سخا و رادى شهره و منسوب بوده سخن ايشان راست و پسنديده باشد و به دوستدارى پيغمبر و خاندان او مبالغه تمام به كار برند و اصل شهر رى در حادثه چنگيزخان چنانچه گذشت، نوعى خراب گرديد، كه نقش آبادانى بالكلّيّه از وى محو گشت و امروز دارالملك رى يكى تهران است و ديگرى ورامين است كه ذكر آن كرده خواهد شد. ان شاءاللّه تعالى.(1)
ص: 109
(رى)
صاحب معجم گويد: كه رى به فتح اول و تشديد ثانى مدينه اى است مشهور از امهات بلاد و اعلام مدينه هاى عالم است و من به شهر رى رسيده ام و آنجا را ديده ام و آن شهرى است عظيم و لطيف و عجيب كه بناى آن به آجر محكم ملمع به كاشى كبود كرده اند و آن شهرى عظيم بزرگ بود كه الحال اكثر آن خراب است و من از سال ششصد و هفده از هجرت كه از خوف لشكر تتار مى گريختم چون به آنجا رسيدم و ديوارهاى عمارت آنجا را برپا ديدم و منابر به حال خود باقى بود و رونق ديوارها به
واسطه قرب عهد به خرابى برطرف نشده بود و از يكى از عقلاى آنجا سؤال نمودم كه سبب خرابى اين شهر چه چيز بوده؟ گفت: سبب حقيقى اراده غالبه حضرت الهى بود و سبب ضعيف ظاهرى آن بود كه در شهر رى سه طايفه ساكن بودند: شافعيه كه اندك بودند و حنفيه كه از آنها بيشتر بودند و شيعه كه سواد اعظم بودند زيرا كه نصف اهل شهر شيعه بودند و اهل روستا اكثر شيعه بودند و قليلى از ايشان حنفى بودند و در ميان
ايشان شافعى مذهب نبود، پس اول عصبية و نزاع ميان حنفيان و شيعيان واقع شده و حرب و قتال ميان ايشان امتداد يافت تا آخر شافعيه و حنفيه بر شيعه غالب آمدند و ايشان را برانداختند و بعد از افناى شيعه حرب و نزاع در ميان شافعيه و حنفيه قائم
شد و در جميع حروب با وجود قلت شافعيه ظفر ايشان را بود تا آخر به حسب تقدير الهى حنفيه بالكليه فانى و تباهى شدند و اين خرابه ها جاى شيعيان و حنفيان است و اين يك محله صغير كه آبادان مانده محله شافعيان است و از شيعه و حنفيه كسى باقى نمانده مگر آن كه مذهب خود را پنهان دارند.
و اصطخرى گفته: كه شهر رى بزرگتر از اصفهان است و نيز گفته كه در مشرق زمين بعد از بغداد شهرى معمورتر از شهر رى نيست و اگرچه عرصه نيشابور از آن بزرگتر است و گفته كه طول و عرض رى يك فرسخ و نيم است و در خارج آن قريه ها است كه هر يك در بزرگى برابر شهرى است و فتح آنجا در زمان عمر بن الخطاب بر
ص: 110
دست عمار ياسر شد.
و از جعفر بن محمد رازى منقول است كه چون مهدى عباسى در ايام خلافت منصور به رى آمد، شهرى را كه الحال هست، بنا نهاد و بر گرد آن حفر خندقى بود و مسجد جامعى ساخت و به اهتمام يكى از گماشتگان او در سال يكصد و پنجاه و هشت صورت اتمام يافت و مال و خراج رى هميشه دوازده هزار هزار درهم بود تا وقتى كه مأمون از خراسان متوجه بغداد شد و چون به رى رسيد، اهالى آنجا از ثقل مال و خراج خود نزد او شكايت كردند، مأمون دو هزار هزار درهم از مال ايشان تخفيف داد و منقول است از بعضى علماء كه گفته اند كه در تورات مكتوب است كه: الرى باب من ابواب الارض و اليها منجر الخلق.
و اصمعى در وصف رى گفته كه: الرى عروس الدنيا و اليه منجر الناس.
و در وقتى كه عبيداللّه بن زياد عليه اللعنة حكومت رى را نامزد عمر بن سعد وقاص نمود كه لشكر برداشته به قتال امام حسين عليه السلام به كربلا رود، عمر در اول متردد بود در خروج و قعود و اين ابيات به زبان راند:
بالعربية
أأتركُ مُلك الرّيّ و الرّيّ رَغبَتي
أم ارجعُ مذموما بقتل حُسَيْن
و في قتله النار التي ليس دونَها
حجابٌ و ملكُ الرّيّ قُرّةُ عَيْني
و آخر حب دنيا و رياست بر او غالب شد و حكومت آنجا را بر قتل جگرگوشه مصطفى و مرتضى اختيار نمود.
و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت است كه آن حضرت فرمود: الرى و قزوين و ساوه ملعونات و مشئومات.
و اهل رى در اصل اهل سنت و جماعت بودند تا آن كه احمد بن الحسن ماورانى بر آنجا غالب شد و اظهار مذهب تشيع نمود و در مقام تربيت شيعه شد، پس مردم به تصنيف كتب در مذهب شيعه به او تقرب جستند و از آن جمله عبدالرحمن ابوحاتم در فضايل اهل بيت عليهم السلام و غير آن كتاب ها تصنيف نمود و اين در زمان معتمد عباسى
ص: 111
بود و استيلاى احمد مذكور بر ولايت رى در سال دويست و هفتاد و پنج بود و او قبل از آن در خدمت صاحب خود كوتين بن ساتكين ترك بود و از آن وقت كه او بر رى استيلا يافت و مذهب شيعه را رواج داد تا الحال آن مذهب در آن ديار استمرار يافت. اين است آنچه از كتاب معجم نقل افتاد.(1)
مخفى نماند كه آنچه بعضى از عقلا در بيان سبب ظاهرى خرابى رى روايت نموده، خلاف ظاهر است و ظاهرا آن مرد عاقل به خوش آمد صاحب معجم كه شافعى مذهب بوده تقرير خرابى رى بر وجه مذكور نموده و الا بر وجهى كه از كتاب نقض مستفاد مى شود شافعى در ولايت رى از آن كمتر و ناچيزتر بوده اند كه طرف نزاع حنفيه واقع شوند و هميشه حنفيه در آنجا در انكار شافعيه با شيعه موافق بوده اند و شافعيه را بنا بر آن كه در اصول تابع اشعرى و مجبره بوده اند، هميشه خوار مى ساخته اند و چند مرتبه ايشان را الزام كرده بر بالاى منبر فرستادند كه اقرار به بطلان
آن مذهب نمايند و در كتاب نقض شرح شوكت شيعه رى و بيان مواضع و اماكن متعلقه به ايشان نموده و گفته كه اولاً از مواضع متبركه ايشان در آنجا مدرسه بزرگ سيد تاج الدين محمد كبكى «روح اللّه روحه» مشهور به كلاه دوزان كه قريب نود سال است كه در آنجا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر شبانه روز پنج بار و مجلس وعظ هر يك هفته دو بار منعقد مى شود و هميشه مشحون به علماء و فقهاء و سادات و مترددين مى باشد و در عهد طغرل بزرگ بناى آن نموده اند و ديگر مدرسه شمس الاسلام حكابابويه كه پير اين طايفه بود و به نزديك سراى ايالت است و در آنجا نماز جماعت و قرائت قرآن و مجلس وعظ و طريق فتوى و تقوى ظاهر و معين
ص: 112
بوده است و هست و در عهد سلطان محمد و سلطان ملكشاه بنا كردند. ديگر مدرسه ميان اين دو مدرسه است كه تعلق به سادات كبكى دارد و آن را خانقاه زنان گويند و مصلحان در آن مقيم باشند و در عهد سلطان محمد بناى آن نهادند. ديگر مدرسه دروازه آهنين كه منسوب است به سيد زاهد ابوالفتوح هم در عهد دولت ملكشاهى ساخته اند و مدرسه على چاستى كه به كوى اصفهانيان خواجه ميرك در عهد سلطان سعيد ملكشاه ساخته اند و به آن تكلف در هيچ جا بقعه اى نيست و سادات دارند و در آنجا مجلس وعظ و ختم قرآن و نماز جماعت هميشه منتظم است و مدرسه عبدالجبار مفيد كه چهار صد مرد فقيه و متكلم از بلاد عالم در اين مدرسه به مطالعه و مباحثه اشتغال دارند و در عهد مبارك ملكشاهى و روزگار بركبارق بنا كردند و الحال معمور و مشهور است و مشحون به مدرسين و طلبه علوم و نماز جمعه و ختم قرآن و حضور فقها و اهل صلاح كه بانى آن شرف الدين مرتضى است كه مقدم سادات و شيعه است و مدرسه كوى فيروز كه در عهد سلاطين مذكور بنا كردند و خانقاه امير اقبال كه در عهد كريم غياثى بنا كردند و خانقاه على عثمان كه هميشه منزل سادات عالم زاهد متدين بوده و در آنجا نماز به جماعت و ختم قرآن مترادف و متواتر مى باشد و در عهد سلطان ملكشاه بناى آن شده و هنوز معمور و مشهور است و مدرسه خواجه امام رشيد رازى بدو زده اند جاروب بندان كه زياده از دويست دانشمند در آنجا به درس اصول دين و اصول فقه و ساير علوم شريعت اشتغال دارند و در عهد دولت سلطان سعيد محمد بنا كردند و كتب خانه دارد كه به انواع كتب مزين است و مدرسه شيخ جنيد مكى به در مصلاگاه كه هم در عهد سلطان محمد كردند و بيرون از اين كه شرح داده آمده در رى چندين مدرسه معمور هست كه در آنجا درس و بحث و تلاوت قرآن و نماز و طاعت مستمر است و از مشاهد متبركه رى سيد مشهد عبدالعظيم حسنى و مشهد سيد عبداللّه ابيض و مشهد سيد حمزه موسوى است كه شرف و نسب و جزالت فضل و كمال عفت ايشان ظاهر است و در كتاب فضايح الروافض و نقض آن تصريح واقع است بلكه شيعه رى بيشتر از سنيان آنجا بوده اند
ص: 113
چه صاحب فضايح در مقام تعريض شيعه رى گفته كه مذهب شهر نبايد داشتن بلكه مذهب حق بايد داشتن و بلكه در رى اغلب رافضى اند مغرور نبايد بودن كه به عدد اعتبار نيست و صاحب نقض در جواب گفته كه اين سخن از قائل محض مكابره است زيرا كه آنجا سلمان و بوذر و مقداد و عمار و جابر و ابوايوب و خزيمه و زيد بر امامت
اميرالمؤمنين عليه السلام اتفاق نمودند مى گويند كه آن قلت را قدرى نيست و اعتبار به كثرت مهاجر و انصار باشد و اينجا كه رازيان بيشتر شيعى باشند، گويد كه بر كثرت اعتمادى نيست و التفاتى نباشد تا بيچاره هر چه در اول مى گويد به آخر باطل مى كرده باشد و اين مذهب و اعتقاد شيعه است كه اعتماد نه بر كثرت و قلت است بر عقل و نظر و معرفت است محق محق باشد و اگر چه يكى باشد و مبطل مبطل و اگرچه صد هزار باشند. ان الحق لا يعرف بالرجال و انما الرجال يعرفون بالحق و الحمد للّه الذى هدانا الى طريق الحق و تحقيقه و جنبنا عن الباطل الذميم و تصديقه.
ورام - صاحب معجم گويد كه آن بلده اى است نزديك شهر رى و اهالى آنجا شيعه اند.(1)
وجه تسميه شهر رى
فائدة: بدانكه رى نام شهرى است از عراق و منسوب به آن را رازى مى گويند.
چنانكه گويند فخر رازى و مراد نسبت به رى است و سرّ اين كه شهر را رى و منسوب به آن را رازى گويند صاحب فرهنگ جهانگيرى بيان كرده و مى گويد ديدم به خط فخر رازى كه نوشته بود كه راز و رى نام دو برادر است كه به اتفاق يكديگر شهرى را بنا نمودند و در تسميه شهر بعد از اتمام شدن مابين ايشان گفتگو واقع شد كه هريك مى خواستند شهر را به نام خود بنامند آخر الأمر حكماء و عقلاء چنان قرار
ص: 114
دادند كه شهر را به نام يكى از ايشان نامند و منسوب شهر را به نام ديگرى پس شهر را رى ناميدند و منسوب آن را رازى.(1)
رى
آنجا را «راز» نيز گويند از بلاد قديمه و مداين عظيمه بوده و به سبب صدمات پى درپى رو به خرابى نموده، حضرت شيث بن آدم آنجا را بنا نموده و هوشنگ پيشدادى در عمارت آن بيفزود. بعد از او منوچهر بن ايرج مرمت كرد، بار ديگر رو به خرابى آورد. مهدى عباسى در احياى عمارت او كوشيد و كسوت عظمت شأن بدو پوشيد. در زمان هجوم چنگيزخانى قتل عام رفت و ديگر صورت عمارت نگرفت. دلالت بر نحوست آنجا همان بس كه به شومى ايالت آن ديار عمر بن سعد بر قتل سيد شباب اهل جنت جرأت نمود و ابواب لعنت تا روز قيامت بر روى خود گشود. بيت:
ص: 115
يثرب به باد رفت به تعمير ملك شام
بطحا خراب شد به تمناى ملك رى
آبش ناگوار و هوايش ناسازگار به سبب آن كه شمالش بسته و جنوبش گشاده است. در اغلب اوقات هواى آنجا وبائى است. چنان كه گفته اند. بيت:
ديدم سحرگهى ملك الموت را به خواب
بى كفش مى گريخت ز دست وباى رى
با وجود اين حمداللّه مستوفى از كثرت و ازدحام آن ولايت نقل غريب نوشته و گفته است هشت هزار هزار و ششصد و نود و شش خانوار در آنجا مسكن داشته و شيخ نجم الدين صاحب مرصاد العباد فرموده كه در فتنه چنگيزى از رى كه مسقط الرأس من است، هفتصد هزار نفر مردمان معروف و معتبر به قتل رسيدند.(1)
ص: 116
ذكر راز - ولايتى است مشهور و دياريست معمور و محدودست از طرف مشرق به جبل دماوند و سمنان و از سمت مغرب به ولايت قزوين و از جانب شمال به دار المرز نور و كجور و از جهت جنوب به ارض قم محتويست بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه همگى از اقليم چهارم، و دارالملك آن شهر رى بوده و ارباب فضل و علم از آن ديار بسيار ظهور نموده من جمله فخرالدين رازى صاحب تصانيف كثيره كه اهل سنت و جماعت وى را امام فخر گويند و علماء شيعه او را امام المشكّكين خوانند و سيد مرتضى مؤلّف تبصرة العوام وى در زمان خود مقدّم علماء اماميه بوده، و شيخ نجم الدين دايه مصنف مرصاد العباد از سلك عرفاء بوده و ابوالمفاخر فاضل شاعر و شيخ ابويحيى معاذ از طبقه اولى و از كبار اولياء بوده و شيخ يوسف بن الحسين از طبقه ثانيه
از اكابر مشايخ از آنجا ظهور نموده، رئيس المحدّثين محمد بن يعقوب مشهور به كلينى و كلين از قراى رازست آن بزرگوار در روزگار خود مقدّم فضلاء اماميه بوده، و خواجه جعفر بن محمد الدورمستى و دورمست از قراى رازست و شيخ ابوالفتوح الحسين بن احمد صاحب تفسير مشتمل بر بيست مجلّد و امثال ايشان از آن ديار بسيار برخاسته اند.
ذكر رى - دارالملك راز بوده و بعضى رى را راز گويند و الاول هوالاصح از بلاد قديمه و از مداين عظيمه بوده طولش از جزاير خالدات فوك و عرضش از خط استواء له ها از اقليم چهارم است حضرت شيث بن آدم عليه السلام آن را بنا فرمود و هوشنگ پيشدادى به عمارت آن بيفزود و بعد از اختلال عمارت او منوچهر بن ايرج مرمت كرد، بار ديگر روى به خرابى آورد و مهدى عباسى در تعمير آن كوشيد و كسوت و وسعت و عظمت بدو پوشيد، در زمان چنگيزخان به قتل عام رفت و ديگر صورت عمارت نگرفت آبش ناگوار و هوايش ناسازگار به سبب آن كه طرف شمالش كوه عظيم گرفته و جنوبش گشاده است اكثر اوقات هواى آنجا وبايى است چنان كه گفته اند:
ص: 117
ديدم سحر گهى ملك الموت را به خواب
بى كفش مى گريخت زدست وباى رى
با وجود اين حمداللّه مستوفى از كثرت و ازدحام آن ولايت نقلى غريب نوشته است و گفته كه هشت هزار هزار و هشتصد هزار و ششصد و نود و شش خانه در شهر رى بوده طبع سليم از اين خبر بى پا و سر ابا و امتناع دارد، زيرا كه در هر خانه اقلّ ما فى الباب پنج نفر از اناث و ذكور سكونت داشته اند عدد مردمش قريب به شصت كرور و هر كرور آن پانصد هزار كس مى شود قطع نظر از لباس و جامه ايشان نموده يوميه خوراك آنها پانزده كرور من تبريز مى شود، هذا كذب عظيم! و بهتان وخيم! بلى اگر چنين شهرى در كنار بحر واقع مى شد به صدق قريب مى بود و حال آن كه رى در زمين هموار واقع شده و سمت مشرق آن كوه متصل است و طرف شمالش جبال شامخه مسافت دو فرسخ كم و بيش دور و رود عظيم ندارد، باىّ حال قديم الزمان سواد اعظم عراق عجم بوده شيخ نجم الدين دايه در كتاب مرصادالعباد فرموده در فتنه چنگيزى از رى كه مسقط الرأس من است هفتصد هزار نفر مردمان معروف و معتبر به قتل رسيد، و قاضى نوراللّه شوشترى قدّس سرّه در كتاب مجالس از صاحب معجم نقل كرده كه مؤلف معجم گويد كه رى به فتح اول و تشديد ثانى مدينه ايست مشهور از امّهات بلاد و اعلام شهرهاى عالم است و اصطخرى گفته كه طول و عرض وى يك فرسخ و نيم بوده و در خارج آن قراى بزرگ است كه هر يك در بزرگى برابر شهرى است، و اصمعى در وصف رى گفته الرى عروس الدنيا و اليه مُتجر الناس در وقتى كه عبيداللّه بن زياد حكومت رى را نامزد عمر بن سعد بن وقاص كه لشكر برداشته به قتال حضرت امام مظلوم حسين بن على عليه السلام به كربلا رود و عمربدسير در اول امر متردد شد در خروج و قعود اين بيت را به زبان آورد:
ءَ أترك ملك الرّى و الرّى رغبتى
ام أرجع مذموما بقتل حسين
و فى قتله النار الّتى ليس دونها
حجاب و ملك الرّى قرة عينى
و آخر حبّ دنيا و رياست بر آن سرحلقه اهل شقاوت غالب شد و حكومت آن جا را بر قتل صاحب ولايت كليه اختيار نمود و براى دو روزه رياست ملك رى كه آن نيز
ص: 118
نصيب آن لعين نشد لعنت ابدى قبول كرد و دمار از روزگار خاندان گزيده حضرت كردگار برآورد:
يثرب به باد رفت به تعمير ملك شام
بطحا خراب شد به تمنّاى ملك رى
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده اند كه آن حضرت فرمود كه الرّى و القزوين و السّاوه ملعونات و مشؤمات قديم الايام سكنه رى گبر بودند بعد از ظهور ملت بيضا اسلام قبول نمودند جمعى حنفى و بعضى شافعى و شيعه اماميه نيز بسيار بودند، اكنون اصل شهر ويرانست و شهر طهران كه از قصبات و در يك فرسخى آنجاست دارالملك ايران است و قديم قصبه اى بوده ذكر طهران در حرف طاء خواهد آمد و قريه شاه عبدالعظيم اكنون قصبه ايست شهر مانند و طرف جنوب رى واقع است مزار فيض آثار سيد عبدالعظيم در آن ديار و مطاف طوايف اهل روزگارست، آن قصبه محتويست قرب دو هزار خانه معمور و مشتهيات در آنجا موفور و باغات دلگشا بسيار دارد و آبش فراوان است و مردمان نيك محضر و ستوده سير در آنجا مسكن دارند، از آن جمله آقا محمد باقر كدخداى آن قصبه شخصى عزيز و محترم و براهالى آن ديار مقدّم بود و در اكثر خصال حميده و افعال پسنديده بر سكنه آنجا تفوّق مى نمود و در مراسم خدمت و ارادت و اخلاص نسبت به فقراء و درويشان اهتمام تمام داشت و دقيقه اى از دقايق مروّت و فتوّت و جوانمردى مهمل و معطل نمى گذاشت و نقش ارادت سلسله عليه نعمه اللّهيه بر لوح ضمير مى نگاشت، فقير را با آن عزيز الفت و محبت بسيار بود و او نيز در استرضاى خاطر فقير مبالغه مى نمود بعد از آن كه عمر گراميش به شصت سال رسيد جمعى از اشقياء و اشرار آن ديار بر سر آب گفتگو نموده آن سر حلقه صدق و صفا را به سعادت ابدى رسانيدند رحمه اللّه عليه اين واقعه در سنه هزار و دويست و سى و نه هجرى روى نمود، فرزندى سعادتمند از آن مرحوم يادگار است اميد صادق و رجاء واثق است كه ايزد تعالى وى را به سعادت ابدى موفق گرداند و بر منتهاى آمال مقرّبان درگاه حضرت آله برساند.(1)
ص: 119
رى و همدان
سرحد غربى قومس را منزلگاه رأس الكلب مى دانستند كه در جبال كم ارتفاع غرب لاسگرد واقع بود اين قطعه را يك صحراى نمكزارى كه قريه ديه نمك و يا ديز نمك (عرب ها قصر الملح خوانده اند) در آنجا واقع است از بلوك حاصلخيز خوار (بطليموس خوارا و ايزيدور خاراكسى خواره نه نام برده اند) جدا كرده قريه عمده اين بلوك خوار است كه در اين زمان به اسم تركى قشلاق (يعنى محل سكونت زمستانى) معروف مى باشد. سياحان از برج هاى ديده بانى صحرا اسم مى برند كه تا دوره اخير براى محافظت از تاخت و تازهاى تراكمه داير بود از تعريفات ابن رسته (169) معلوم مى شود كه در قرن دهم از اين قبيل برج ها در آنجا برقرار بوده بين بلوك
خوار و رى معبر كوهستانى واقع شده كه اين دو قطعه را از هم جدا مى كند اين معبر كه از سلسله جبال با پيچ و خم كثيرى عبور كرده و در يك جا گشاد و جاى ديگر تنگ مى شود به عقيده اغلب علما همان باب الخزر قديم است كه اسكندر مقدونى در موقعى كه بس را تعقيب مى كرد از آنجا عبور كرده، به عقيده ابن رسته از منتها اليه اين
معبر تا قريه آفريدون سه فرسخ و از قريه مزبور تا شهر رى نه فرسخ بوده.
رى كه در قديم راگا نام داشت يكى از بزرگ ترين بلاد ايران بود در قرن ششم قبل از ميلاد در كتيبه هاى داريوش شهر راگا در مدى ذكر شده رى به واسطه قدمت بناى خود به شيخ البلاد معروف گرديد چنان كه بلخ را ام البلاد مى گفتند. بعد سلوكى ها نزديك معبر كوهستانى شهر خاراكس را بنا كردند و فرهاد اول از پادشاهان سلسله اشكانى در نيمه اول قرن دوم قبل از ميلاد ملت مرد را بدانجا كوچانيد (توماشك Persien, I, 221) رى در قرن هفتم به تصرف اعراب درآمد و گاهى مقر خداوندان عرب بود كه تمام قسمت شرقى ايران به انضمام خراسان را در تحت اطاعت خود داشتند. يكى از اين حكمرانان مهدى (پدر هارون الرشيد) بود كه بعدها به تخت خلافت نشست. وى در دوره خلافت پدرش منصور شهرى ساخته و به اسم خود
ص: 120
محمديه ناميد. اين اسم در روى سكه هايى كه مهدى در دوره وليعهدى خود زده بود، غالبا ديده مى شود. در زمان جغرافيانويسان قرن دهم رى شهر معتبرى بود هرچند كه از حيث عظمت و دولت به پاى نيشابور نمى رسيد (مقدسى، 391) رى مثل سائر بلاد بزرگ به شهرستان و قهندر و ربض منقسم بود. مسجد جامعى كه مهدى بنا كرده بود مثل سمرقند و بخارا بين ارك و شهرستان واقع بود ابن رسته راجع به ارك مى نويسد (169) كه ارك بر روى قله «صعب المرتقى» واقع بود و از بالاى اين كوه منظره تمام شهر ديده مى شد طول و عرض شهر بنا به بعضى روايات (مقدسى، 391) 1 فرسخ و به قول برخى ديگر (اصطخرى، 207) 211 فرسخ بود.
در قرن دهم اهالى هم قلعه و هم شهرستان را ترك گفته بودند و مثل سائر مراكز تجارتى و صنعتى رونق زندگانى به قسمت ربض كه بازارهاى متعددى در آنجا واقع بود منتقل گشته بود بازار عمده را به مناسبت اسم رودى كه از آنجا مى گذشت، روده مى ناميدند غير از آب دو رودخانه اهالى از آب چاه ها هم استفاده مى كردند. ناحيه رى
معروف به حاصلخيزى و آب و هواى گرم بود زيرا از بادهاى شمالى محفوظ بود. ليكن در آن زمان هم آب و هواى رى را مثل آب و هواى طهران امروزه مخصوصا در فصل تابستان براى مزاج مضر مى دانستند. كوه آتشفشان دماوند با ارتفاع 5900 مترى آن از همه جا و از مسافت بزرگى از سمت جنوب نمايان بود. از آتش فشانى كوه در قرن دهم ذكرى نمى كنند ليكن از قله كوه هميشه دودى نمودار بود (اصطخرى، 210) چنان كه معروف است دماوند را در افسانه هاى ايران محل حبس ضحاك ظالم مى دانند كه به دست فريدون مغلوب و محبوس شد. شهر رى در قرن يازدهم دچار صدمات حمله غزها واقع گرديد ولى در دوره سلجوقيان مرمت يافت. طغرل بيك مؤسس اين سلسله در رى مدفون است. ضربت قاطعى كه به شهر وارد آمد در سال 1220 از حمله مغول بود، به طورى كه ياقوت تعريف مى كند (ج 2، ص 893 - 894) شهر قبل از حمله مغول به واسطه نقار و نفاق بين حنفى ها و شافعى ها خالى شده بود (مقدسى، 391) در قرن دهم از رقابت اين دو مذهب سخن مى راند. بنابه گفته مقدسى
ص: 121
امامت مسجد جامع يك روز با حنفى ها و يك روز با شافعى ها بود. در قرن سيزدهم اين اختلافات صورت جدال مسلحانه را به خود گرفته بود. از بيانات ياقوت مى توان چنين استنباط كرد كه يكى از دو مذهب در بين شهرنشينان و ديگرى در بين اهالى دهات شيوع و غلبه داشته. بنابراين احتمال قوى مى رود كه سبب توليد اين خصومت نه تنها جهات مذهبى بوده بلكه علل اقتصادى هم دخالت داشته.
بعد از قتل و غارت مغول، شهر ديگر اهميت سابق خود را به دست نياورد. در دوره مغول يكى از نواحى نه گانه و يا تومان هايى كه عراق عجم يعنى مدى قديم منقسم شده بود رى با بلاد و قراء اطرافش بود (حمداللّه قزوينى، 52) و شهر عمده تومان مزبور رى نبود بلكه ورامين بود كه اكنون خرابه هاى آن نمايان است. جغرافيانويسان قرن دهم ورامين را به عنوان قريه ذكر مى كنند (اصطخرى، 209) حكومت رى درزمان مغول ها با حكمران موروثى مخصوصى بود قسمتى از شهر رى در دوره سلطنت ايلخان غازان (1295 - 1304) ترميم گرديد. در سمت شمالى شهر در پاى كوه قلعه بنا شد (و يا به عبارت صحيح تر ترميم يافت) كه موسوم به طبرك بود و در قرن دوازدهم اين قلعه برقرار بود (ابن اثير، ج 9، ص 268) قسمت عمده اهالى صفحه رى در آن زمان شيعه بودند و فقط چند قريه به مذهب حنفى باقى بودند. بعد از سقوط سلطنت آل هلاكو رى مثل قرن دهم در مقدرات قطعات مجاور بحر خزر شريك شده و در جزو قلمرو اميرعلى كه استرآباد و مازندران را در تصرف داشت، داخل گرديد. در سنه 1384 امير ولى در نزديكى استرآباد از تيمور شكست خورده و در همان سال عساكر تيمور بدون جنگ رى را متصرف شدند. بدين طريق رى در دوره تيمور از قتل و غارت مصون ماند. در شرح سفرهاى تيمور چند مرتبه از رى سخن مى رانند ولى ظاهرا مقصود از رى شهر معروف رى نيست بلكه صفحه رى منظور نظر مى باشد كلاوخيو (187) كه در سال 1404 از رى گذشته در محل رى سابق فقط خرابه هايى مشاهده كرده است. علت ترجيح ورامين به رى تا يك اندازه به واسطه كثرت آب ورامين بوده كه از جاجرود مهم ترين رودخانه اين محل استفاده
ص: 122
مى كرده ولى گذشته از ورامين در قرن پانزدهم طهران نيز كه پايتخت كنونى ايران است، شهر مهمى بوده و ظاهرا اهالى رى و ورامين به تدريج به طهران نقل مكان مى كردند.
خرابه هاى رى را چندين نفر تعريف كرده و شرح داده اند و از جمله شرحى است كه كرپورتر(1) در اوائل قرن نوزدهم نوشته (ج 1، ص 358 - 364) نقشهخرابه هاى رى كه وى تدوين و ترسيم نموده هرگز اهميت خود را از دست نخواهد داد زيرا حاليه بقاياى ديوارها و عمارات به روشنى سابق نمايان نيست. اهالى طهران در گذشته و تا يك اندازه هم تا به امروز براى ساختمان هاى خود از آجرهاى رى استفاده مى كنند. خرابه هاى ارك قبل از مغول واقعه در روى تخته سنگ سراشيب بيش از سائر خرابه ها نمايان است. بنابه گفته فريه (ج 1، ص 107) اهالى محل اين كوه را «البرج» مى نامند. در پاى كوه ارك ديگرى واقع مى باشد كه ظاهرا همان قلعه طبرك است كه در دوره غازان خان ترميم شد. تمام محوطه خرابه هاى رى شكل مثلثى دارد كه كوه با ارك رأس آن را تشكيل مى دهند. از جمله عمارات جالب توجه دو برجى است كه داراى كتيبه هايى به خط كوفى و يكى از آنها مثل عمارت واقعه در طوس به نقاره خانه موسوم است. بنابه قول كرزن برج مزبور را چند سال قبل از سياحت وى يعنى در اواخر عشر هشتم قرن نوزدهم مرمت كردند و صورت اصلى آن به طورى تغيير يافت كه ديگر شناخته نمى شود ليكن تصوير شكل اوليه برج در كتاب دوبه (تصوير نمره 37) موجود است. سابقا در رى حجارى برجسته از دوره ساسانيان برقرار بود و آن صورت شاه بود كه سوار اسب و نيزه در دست داشت ولى در قرن نوزدهم در زمان فتحعلى شاه نقش آن را محو كرده و به جاى آن صورت فتحعلى شاه را در حالتى كه شيرى را با نيزه مى زند، نقش كردند. (كرزن، ج 1، ص 351).
ص: 123
در بين خرابه هاى ورامين چند بناى قشنگ از آثار قرون وسطى ديده مى شود مخصوصا مسجدى كه از ابنيه قرن چهاردهم و بناى آن را به ايلخان ابوسعيد (1316 - 1335) نسبت مى دهند، زيبايى خاصى دارد تصوير و شرح اين بنا را در كتاب ديولافوا مى توان يافت.
طهران پايتخت كنونى ايران به اندازه شهر جديدى است كه شرح و تعريف آن را نمى توان در دوره جغرافياى تاريخى وارد نمود. شكل و تركيب اوليه شهر فرق مختصرى با ساير بلاد ايران داشت و عبارت از مربعى بود كه در وسط هر سمتى دروازه داشت و در شمال شهر كه قصر شاه تا به حال در آنجا واقع است، ارك و دو دروازه واقع بود طهران كنونى از بناهاى مرحوم ناصرالدين شاه است كه در حدود 1870 - 1872 شهر را وسعت داده و تجديد عمارت كرد و ضمنا تجديد عمارت پاريس را در دوره ناپلئون سوم سرمشق اين مهم قرار داد. شهر امروزه شكل مثمن دارد كه داراى دوازده دروازه و قطر دايره آن بيش از 15 ورست است. استحكامات شهر به شكل استحكامات پاريس قبل از جنگ فرانكو و پروس ساخته شده ولى مثل اين قبيل ابنيه پاريس مسلح به توپ نيست و براى حفظ شهر به كلى بى فايده است. بعضى از دروازه ها خود ابنيه زيبا و عالى هستند. در داخل شهر چند خيابان و بلوار و چند ميدان و بعضى عمارات قشنگى بنا شده (كرزن، ج 1، ص 306 - 307) عقيده دارد كه آبادى شهر ديگر چندان كارى ندارد و كليتا ناصرالدين در حل مسئله تغيير و تبديل ساختمان شهر به شكل اروپائى موفق آمد، بدون اين كه به زيبايى مخصوص شرقى لطمه وارد شود.(1)
طهران مثل ساير شهرهاى بزرگ ايران داراى مكان مقدس مذهبى مى باشد و اين قبر شاه عبدالعظيم است كه از اولاد على و از دست متوكل خليفه به رى فرار كرده
ص: 124
و در سال 861 در آنجا وفات يافت. حمداللّه قزوينى (چاپ شفر 176) امامزاده عبدالعظيم را در جزو اشخاصى ذكر مى كند كه در رى مدفون هستند هرچند كه آن حضرت را در بين مدفونين در مقام اول قرار نمى دهد و نيز امامزاده حمزه از اولاد على فرزند امام موسى كاظم و برادر على الرضا در رى مدفون است. در زمان حمداللّه قزوينى (174) در رى غارى را نشان مى دادند كه يكى از امامزاده ها از دست معاندين به آنجا پناه برده و غايب شده بود. بناى كنونى عمارت مقبره حضرت عبدالعظيم را (كرزن، ج 1، ص 346) به طورى كه از خطوط عمارت آن معلوم مى شود، ناصرالدين شاه ساخته و داخل عمارت بست است كه غيرمسلمان بدانجا راه ندارد و پناهگاه مسلمين است. علامت ظاهرى التجا طنابى است كه در جلو صحن كشيده اند. امامزاده عبدالعظيم در مسافت نه ورستى طهران واقع و به وسيله راه آهنى كه عجالتا يگانه راه آهن ايران است با طهران متصل مى باشد.
آرين ها هنگامى كه به سمت غرب حركت مى كردند، در رى داخل ولايتى شده بودند كه سابقا عساكر آشورى وارد آنجا شده و بنابراين مملكت مزبور تا يك درجه ممكن بوده كه تحت نفوذ تمدن بين النهرين واقع شود. آشورى ها در دوره سلطنت آسارهادون (668 - 681) تا البرز و دماوند رسيده بودند ولى اين سفرها صورت تاخت و تاز را داشت و مانع از آن نگرديد كه مدى ها در دوره سلطنت آسور بنى پال (668 - 626) خلف آسارهادون از موقعى كه آشورى ها در جاهاى ديگر مخصوصا در خوزستان مشغول بودند، استفاده كرده و سلطنت مقتدر مدى را تشكيل بدهند. مدى ها در ولايتى به تمركز قطعات كوچك جداگانه و تشكيل يك مملكت و دولت واحد موفق آمدند كه همدان كنونى در آنجا واقع است يعنى بلاواسطه در پاى سلسله جبالى كه ايران را از بين النهرين جدا مى كنند، مملكت ديوكس يعنى سرزمين عمليات مؤسس واقعى و يا افسانه مملكت مدى در همين جا واقع بود.
مطابق تحقيقات توماشك (ج 1، ص 154، Persien) راه بين همدان و رى (و يا بين
ص: 125
اكباتان و راگا) در قديم مطابق راه كنونى و از طريق زرند واقع بود. جغرافيانويسان عرب راه ديگرى را تعريف مى كنند كه از طريق شهر ساوه و بيشتر قوسى بوده، نزديك ترين راه بين همدان و رى را 49 فرسخ (21302 ورست) محسوب مى دارند. هرچند كه قسمتى از اين راه از طريق جبال واقع شده ولى هيچ گردنه به استثناى محوطه پنجاه ورستى كوشك مزدكان براى حركت چهارپايان و حتى عرابه ها اشكالات عمده ندارد علاوه بر آن در فاصله بين كوشك و مزدكان گاهى عبور و مرور به واسطه كثرت برف موقوف مى شود (تومانسكى، 29) بنابه تعريف جغرافيانويسان عرب راه قوسى 61 فرسخ بوده از نقاط جالب توجه اين راه قريه مشكويه بوده كه در 8 فرسخى ساوه و 15 فرسخى رى واقع قبل از اسلام باقى مانده بوده كه داراى اشكالى از چوب و بام مطلائى بوده در قلعه باغى و در آن باغ چشمه آبى جارى بوده كه مزارع مجاور را مشروب مى ساخته از مشكويه به منزلگاه ديگر به راه رى از رودخانه مى گذشتند كه حاليه به آب شور معروف است و از روى پل آجرى رودخانه قلعه دماوند نمايان بود.
بنابراين علت ايجاد راه قوسى دراين محل نه به واسطه موانع طبيعى و جغرافيايى بود بلكه علت آن اهميت شهر ساوه بود كه امروزه هم محال زرند كه بر سر شاهراه واقع است، در جزو ساوه مى باشد. از همينجاست كه يكى از راه هاى جنوب ايران جدا مى شود. بلوك ساوه در جزو ولايت قم داخل مى باشد. ابن فقيه هم (265) در قرن دهم همينطور مى نويسد: ساوه از لحاظ سياسى در قديم مطيع رى بوده نه همدان از قرارى كه ابن رسته تعريف مى كند (ص 168) پست گمركى حكمران رى در سمت غربى محل انشعاب راه ها از همدان به ساوه و زرند و قدرى در سمت شرقى قريه بوسته بوده كه در آن دوره هنوز برجا بود.(1)
ص: 126
62 - قراء و قصبات رى، عبدالعزيز جواهر كلام(1)
اهميت تاريخ رى - قراء و قصبات مهمّه آن و رجال منسوب به آن نقاط تا حمله مغول - منسوبين بنواحى رى قبل از مغول و بعد از مغول تا قرن 12 هجرى - بقيّه قراء و قصبات رى.
اهميت تاريخ رى - رى از شهرهاى قديم معظم شرق است كه قبل از اسلام و بعد از آن تا مدتى با شهرهاى بزرگ دنيا برابرى مى كرد. در كتب جغرافى يونان به نام (ايرارانس) و در ميان جغرافى نويسان اسلام اسم رى معروف بوده است ابن حوقل(2) شهر رى را در قرن سوم هجرى بعد از بغداد زيباترين شهرهاى شرق مى داند.
جغرافى دانان اسلام از متقدّمين و متأخرين مثل ابواسحاق اصطخرى(3) ابن سهل بلخى(4) زكريا بن محمود قزوينى(5) مقدّسى(6) ابن رسته(7) ياقوت حموى(8) حمداللّه
ص: 127
مستوفى(1) امين احمد رازى(2) و ديگران تاريخ و جغرافى رى را به طور اجمال ذكر كرده اند و وسعت آن را در كتابهاى خود به يك فرسخ و نيم متعرّض شده اند.
ابوالفضل محمّد بن الحسين معروف به ابن عميد وزير فخرالدوله ديلمى متوفى به سال 359 يا 361 كه از بزرگان منجّمين و دانشمندان بوده افق رى را در عصر خود رصد كرده است طول آن را 86 درجه و 20 دقيقه و عرض آن را 35 درجه و 35 دقيقه مى نگارد.(3)
بنا به گفته چلبى در كشف الظنون و ياقوت در معجم البلدان و عدّه بسيارى از علماء علم رجال كه شرح حال ابوسعيد منصور بن رحمن آبى وزير مجدالدوله ديلمى و معاصر صاحب بن عباد و ابن عميد را نوشته اند. بهترين تاريخى كه در آن زمان براى رى تأليف شده بود همان تاريخ رى تأليف ابوسعيد منصور آبى مذكور مى باشد.(4) به
طور يقين كتاب مزبور تا اوايل قرن 7 هجرى قبل از هجوم مغول و خرابى و سوزاندن كتابهاى مهم بخارا و مرو(5) ساوه(6) و دارالكتب رى(7) در يكى از كتابخانه هاى مزبور
ص: 128
و بالاخص در دارالكتب رى موجود بوده است.
به هر حال مورّخين مذكور متفقند كه شهر معظم رى از اواخر قرن 4 هجرى رو به انحطاط و خرابى رفته و پس از حمله مغول بالكيّه ويران شد و اهالى آن به ورامين منتقل شدند.
قراء و قصبات رى - مطابق قواعد و اصول علم الاجتماع فزونى و كمى قراء و قصبات هر شهرى بالطبع تابع وسعت و يا ضيق سرزمين و ازدياد و يا نقصان نفوس و آبادى يا ويرانى آن شهر خواهد بود چنانكه معمولاً آبادى و پرجمعيت بودن شهرهاى بزرگ موجب بسط و توسعه قراء و قصبات مجاور آن خواهد بود و بالعكس در پاره اى موارد خرابى يك شهر بزرگ مورث آبادى و شهر شدن قراء مجاور آن شهر مى گردد همين قسم درباره رى مشاهده مى شود كه تا مدتى قراء و قصبات نزديك آن به واسطه آبادى و پرجمعيت بودن شهر رى رو به فزونى مى رفت بعد هم كه شهر رى خراب شد مهمترين قصبه نزديك آن ورامين به واسطه انتقال بقية السيف اهالى رى بدانجا ترقى و توسعه يافت و صورت شهرى به خود گرفت. تهران فعلى ما نيز در ايام آبادى ورامين همان نسبت ورامين به رى را داشته است و بعد از خرابى ورامين تهران حال ورامين بعد از رى را پيدا كرد به هر حال شرح حال علماء و بزرگان منسوب به قراء رى تا به حال در يك جا جمع آورى شده بود. نگارنده ضمن تأليف كتاب تاريخ رى و تهران آن را از كتب مختلفه خطى و چاپى جمع آورى كرده و اينك به طور نمونه قسمتى از آن را در اين مقاله مى نگاريم.
مهمترين قراء و قصبات رى و منسوبين به آن تا زمان مغول:
1. اُسفذن: ابوالعباس احمد بن على بن اسمعيل بن على بن ابى بكر الاسفذنى رازى از آنجاست كه به سال 298 در بغداد وفات كرده است. از مشاهير علماء و رواة
ص: 129
مى باشد از ابراهيم بن موسى و طبرانى روايت كرده است در صفحه 228 جلد اوّل معجم البلدان ياقوت به شرح حال او پرداخته و اشتباهاتى نيز كرده است.
2. اسفيذن يا اسفذن: على بن ابى بكر رازى اسفيذنى از مشاهير محدثين منسوب به آن قريه است و حديث ذيل را از حماد بن .... ابن قتاده از انس بن مالك از حضرت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله نقل مى كند، من حوسب عذب.
3. اشنان: حسين بن محمّد اشنانى رازى از آنجاست. شيخ صدوق عليه الرحمه او را مدح كرده و در كتابهاى خود موسوم به العيون و التوحيد از حسين اشنانى روايت مى كند. (صفحه 341 تنقيح المقال).
4. بيست: ابوعبداللّه احمد بن مدرك بيستى از آنجاست و از عطاف بن قيس زاهد روايت مى كند (صفحه 333 جلد دويم معجم البلدان).
5. جراذين: كه عده اى آن را خراذين با خاء منقوط تلفظ كرده اند ولى قول اصح همان جراذين با جيم است چنانكه علامه حلى در خلاصة الاقوال و ابن داود در رجال خود ضبط كرده اند: على بن عباس جراذينى از طبقه اوليّه متكلّمين و فقهاء منسوب به آن قريه است و كتب چندى در علم كلام تأليف كرده است علماى اماميّه كتابى به او نسبت مى دهند كه بر فساد عقيده و غلوّش در مذهب شيعه گواهى مى دهد. جراذينى مقيم رى بوده و در همانجا وفات كرده است (فهرست شيخ طوسى و صفحه 223 كتاب نضد الايضاح).
6. خُشاب: حجاج بن حمزه خشابى عجلى رازى منسوب به آنجاست حجاج از محدثين و رواة مشهور است عبدالرحمن بن ابى حاتم رازى از او روايت كرده است (صفحه 439 جلد سوّم معجم البلدان).
7. خرّم آباد: ابوحفص عمر بن حسين خرم آبادى از آنجاست ابوحفص خطيب جامع صاحبان از مشاهير محدثين است سلفى از او روايت مى كرده است و نقل مى كند كه تولّد عمر تقريباً در سال 443 بوده است (صفحه 23 جلد سوّم معجم البلدان).
8. خومين: ابوالطيب عبدالباقى بن احمد بن عبداللّه خومينى رازى منسوب به آن
ص: 130
محل است خومينى از مشاهير موثقين بوده و از ابى بكر خطيب روايت مى كرده است (صفحه 391 جلد سوم معجم البلدان).
9. خوار: از قراء مشهور تابعه رى بوده كه تاكنون باقى است و عدّه اى از علماء را به آنجا نسبت مى دهند: ابويحيى زكريا بن مسعود الاشقر خوارى از محدثين رواة (صفحه 473 جلد سوم معجم البلدان) - شيخ ابوالحسن احمد خوارى متوفى به سال 230 معاصر الواثق باللّه خليفه عباسى از مشاهير عرفاء و سالكين بوده است (صفحه 767 تاريخ گزيده چاپ ليدن).
10. دُوربَست: كه آن را طرشت گفته اند و فعلاً درشت گويند از قراء قديمه رى مى باشد كه هنوز آباد است و علماى مهمّى به آنجا منسوب مى باشند: جعفر بن محمد بن جعفر ابوعبداللّه الدوربستى از مصنفين و مؤلفين مشهور شاگر شيخ مفيد و سيّد مرتضى علم الهدى بوده است. گويند خواجه نظام الملك وزير ملكشاه سلجوقى هفته دو مرتبه از رى به دوربست مى رفت تا مسائل و علوم دين را نزد ابوعبداللّه بياموزد. كتاب الرد على الزيديه - كتاب الكفايه - كتاب الاعتقادات از تأليفات اوست. (فهرست خطى منتجب الدّين و صفحه 514 جنّة النعيم و معالم العلماء ابن شهرآشوب). عبداللّه بن جعفر بن محمد بن موسى بن جعفر ابومحمد دوربستى از فقهاء نامى مذهب اماميه است. در سال 566 به بغداد آمد و بعد به دوربست مراجعت كرده بعد از سال 600 در همان جا فوت كرد. ياقوت در معجم البلدان مى نويسد عبداللّه دوربستى ادعا داشت كه از اولاد حذيفة بن اليمان صاحب رسول اللّه صلى الله عليه و آله وسلم بوده است. (صفحه 102 جلد چهارم معجم البلدان و صفحه 514 جنة النعيم و رياض العلماء افندى و روضات الجنات خوانسارى و مجالس المؤمنين و غيرها) - خواجه حسن بن جعفر بن محمد دوربستى: قاضى نوراللّه شوشترى در كتاب مجالس المؤمنين او را مدح كرده است و از فقهاء و شعراى عصر خود مى داند. خواجه حسن در محضر ركن الدّوله ديلمى احتجاجات شيخ صدوق و علماى اهل سنت را در رساله اى جداگانه جمع آورى كرد. (صفحه 102 جلد چهارم معجم البلدان و صفحه 514 جنّة النعيم و مجالس المؤمنين قاضى
ص: 131
نوراللّه و رياض العلماء افندى).
11. دُولاب يا دَولاب: به فتح دال كه تا حال باقى است و نام چند محل ديگر در بغداد و مرو و نواحى اهواز بوده است. قاسم رازى از مشايخ و استادان شهر رى منسوب به دولاب است. قاسم رازى در آخر عمر به مكّه معظمه مهاجرت كرده و آنجا مرد (صفحه 102 جلد چهارم معجم البلدان و تاريخ خطيب بغدادى).
12. دَهك يا دِهك: به فتح و كسر دال هر دو ذكر شده است از قراء قديمه رى مى باشد: السندى بن عبدويه دهكى منسوب به آنجاست ابوعبد محمد بن حماد طهرانى كه به سال 361 در عسقلان شام وفات كرده از سندى روايت مى كرد و سندى از مردمان عراق و مدينه روايت مى كرد (صفحه 114 جلد چهارم معجم البلدان و صفحه 372 انساب سمعانى طبع اوقاف مرحوم گيپ).
13. سُرّ به ضم سين و تشديد راء كه منسوب به آن را سرّى مى گويند. زياد بن على بن محمد رازى سرّى از صلحاء و محدثين منسوب به آنجاست (صفحه 69 جلد پنجم معجم البلدان).
14. سنّ به كسر سين و تشديد نون و منسوب به آن را سنى گويند. ابراهيم بن عيسى سنّى رازى كه از نوح بن انس روايت مى كرده است و ابوبكر نقاشى از او روايت مى كرده است از اهل آن ناحيه مى باشد (صفحه 154 جلد پنجم معجم البلدان).(1)
15. طبرك يا تبرك قلعه اى است در شمال شهر رى و در دامنه كوه بنا شده تا قرن هفتم هجرى باقى بوده است. ابومعين حسين بن حسن طبركى رازى منسوب به آنجاست. ابومعين از هشام بن عمار در دمشق و در مصر از سعيد بن حكم و در شهرهاى ديگر از سايرين روايت مى كرد عده زيادى از محدثين از ابومعين روايت كرده اند از آن جمله ابوعبداللّه محمّد بن مسعود بزنطى و ابويعقوب يوسف بن ابراهيم همدانى و محمّد بن فضل محمدآبادى و محمد جوينى و ابومحمد شيرجى
ص: 132
و غيره رجوع شود به صفحه 23 ج 6 معجم البلدان و ص 52 - 55 نزهة القلوب.
16. قار يا غار از نواحى مهمه رى است در وجه تسميه آن چنين گويند كه يكى از فرزندان موسى بن جعفر عليهماالسلام در رى اقامت داشت. مخالفين قصد كشتن او كردند. مرد علوى از رى فرار كرده، در اطراف چال مولى غارى پديد آمده او بدانجا متوارى و پناهنده گشت. از آن تاريخ به بعد آن ناحيه به غار مشهور شد. مستوفى در نزهة القلوب مى گويد چهل پارچه ده در ناحيه غار بوده است كه طهران - فيروز بهرام - دولت آباد - مشهد امامزاده حسن از آن جمله مى باشد. غله و پنبه آنجا سخت نيكو آيد.
جاده شوسه تهران به قم از غار مى گذرد. ابوبكر صالح بن شعيب قارى رازى از مشاهير استادان علوم عربى منسوب به آنجاست. صالح بن شعيب در زمان ثعلب مى زيسته و نزد وى به بغداد رفته است و مناظراتى با هم داشته اند. گويند صالح مى گفت كه در علم لغت عرب ثعلب بر من غالب مى آيد ولى من در علم نحو بر او غلبه خواهم كرد. رجوع شود به صفحه 10 ج 7 معجم البلدان و ص 52 نزهة القلوب و ص 359 - 358 جلد دوم جغرافى كيهان.
17. قصران - قصران الداخل و قصران الخارج از نواحى مهم طرف شمال رى بوده و در پشت كوهى كه قلعه طبرك در پاى آن واقع شده است بنا شده بود.
اذون از ديه هاى تابع قصران مى باشد. ابوعباس احمد بن حسين بن ابوالقاسم بن باباى قصرانى اذونى رازى متولد به سال 495 از آنجاست. ابوعباس از بزرگان علماى فرقه زيديه و از صلحاى مشهور بوده است. گاه گاهى به شهر رى مى آمد و اهالى آنجا را نصيحت و موعظه مى كرد. سمعانى مؤلف كتاب الانساب از او روايت كرده است. رجوع شود به صفحه 96 ج 7 معجم البلدان و نزهة القلوب مستوفى.
ابويوسف يعقوب بن على القصرانى مؤلف كتاب احكام المسائل در علم نجوم از آنجاست. مؤلف در ابتداى كتاب چنين گويد:
فرايت تأليف كتاب جامع لعلم احكام المسائل اذ لم اجد فى كتب الاولين جامعاً لذلك... .
ص: 133
كتاب مزبور دو جزو است در يك مجلد رجوع شود به صفحه 425 ج 2 كشف
الظنون و ص 160 فهرست كتب خطى كتابخانه معارف.
18. قسطانه بضم يا به كسر قاف از توابع رى بوده و بعضى آن را كستانه گويند. ابوبكر محمد بن فضل ابن موسى رازى قسطانى از آنجاست.
قسطانى از خانه زادهاى حضرت امير عليه السلام و از جمله رواة مى باشد. رجوع شود به صفحه 86 و ص 20 ج 7 معجم البلدان.
19. قرج از قصبات مشهور رى بوده است. على بن حسين قرجى كه از ابراهيم بن موسى روايت كرده از آنجاست ص 48 ج 7 معجم البلدان.
20. قوهذ نام دو قريه بزرگ از قراى رى مى باشد. ياقوت در معجم البلدان ص 187 ج 7 شرحى از آن دو قريه مى نگارد. تاكنون كسى از اهل علم كه به قوهذ منسوب باشد نشناخته ايم ولى به قسمى كه مرحوم صنيع الدوله در ج 4 مرآت البلدان ص 121 در ضمن ذكر تاريخ بناى مسجد جامع ورامين مى نگارد بانى جامع مذكور محمد بن محمد بن منصور قوهذى منسوب به آنجاست.
بايد دانست كه مسجد ورامين در زمان سلطان ابوسعيد بهادر خان مغول در 722 هجرى بنا شده و اسم بانى آن محمد بن محمد منصور قوهذى به خط ثلث به رنگ سفيد روشن در لوح بزرگى كه دو زرع و نيم طول و يك زرع و چارك عرض آن است روى كاشى آبى چنين نوشته شده است:
«ذكر القديم اولى بالتقديم ولى هذه العمارة الجامع و ساير المنازل الاعلى مولى السلطان المعظم و الخاقان الاعظم مالك رقاب الامم سلطان العرب و العجم ابوسعيد بهادرخان خلداللّه سلطانه العبد الضعيف محمد بن محمد بن منصور القوهذى تقبل اللّه لمرضاته بسعى ولده الخلف الصالح الحسن بن محمد سلمه اللّه تعالى و سعيه فى شهور سنه 722».
21. كلين مانند زبير يا كلين مثل امير ياكلين با تشديد در ضبط كلمه مزبور اختلاف است. علامه حلى در خلاصه آن را كلين مثل زبير ضبط كرده است. شهيد ثانى در طريق
ص: 134
اجازه اش و همچنين مجلسى كلين به تشديد خوانده فيروزآبادى مؤلف قاموس كلين مانند امير درج كرده است. خلاصه كلام آنكه كلين و كلين دو قريه از قراء مجاور رى بوده اند.
اول كلين مانند زبير در نزديكى فشافويه يك فرسخ دورتر از كنار گرد مى باشد. قبر شيخ يعقوب بن اسحق پدر شيخ ابوجعفر مؤلف كتاب الكافى در آنجاست و موقع رفتن از طهران به قم آن قبر در دست چپ واقع شده است مؤلف قاموس و پيروان او در نقل خود دچار اشتباهاتى شده اند.
دويم كلين مانند امير از قراء مجاور ورامين است و قبر شيخ يعقوب در آنجا نيست.
به هر حال جمعى از بزرگان علماء و محدثين به اين دو قريه منسوبند.
1. يعقوب بن اسحاق كلينى رازى پدر محمد بن يعقوب مؤلف كتاب الكافى درباره محل قبر او اقوال مختلف ذكر شده كه ناشى از اشتباه ميان دو قريه كلين و كلين است و قول صحيح همان بود كه در بالا گفتيم. قبر مذكور در قريه كلين از قراى فشافويه در جوار حضرت عبدالعظيم واقع شده به فاصله كه امروز هم ديده مى شود و مطابق تحقيقات كاملى كه به عمل آورده ايم شهر رى در اطراف مزار حضرت عبدالعظيم بوده است. رجوع شود به خلاصه الاقوال علامه حلى و قاموس فيروزآبادى و جنة النعيم و غيرها.
ب) ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق رازى كلينى متوفى به سال 328 تا 329 كه در بغداد وفات كرده و در مقبره طالبى كه اكنون به باب الجسر معروف است دفن شده بر مزار ابوجعفر قبه و بارگاهى ساخته شده بود معروف است كه يكى از فرماندهان متعصب بغداد به عناد مذهبى در صدد خرابى قبر كلينى بر آمد ولى در اثناء حال پيش آمدى روى داد كه فرمانفرما از خيال خود برگشته براى كلينى قبه و بارگاه معتبرى بنا كرد.(1)
ص: 135
د) احمد ابن ابراهيم معرف به علان به تشديد لام يا علان به تخفيف لام از معاريف رواة و محدثين اماميه است علامه حلى و ابن داود و شيخ طوسى او را از موثقين در روايت دانسته اند. ص 48 تنقيح المقال، ص 516، جنة النعيم و فهرست طوسى، و خلاصه علامه.
ه) ابوالحسن على بن محمّد بن ابراهيم بن ابان رازى كلينى معروف به علان دائى محمد بن يعقوب رازى مؤلف كتاب اخبار القائم از موثقين در روايت است. ص 226 نضد الايضاح و ص 524 جنّة النّعيم.
و ) احمد بن مهران كلينى
از جمله كسانى است كه از حضرت عبدالعظيم روايت كرده است شيخ ابو جعفر در كتاب الكافى اخبار زيادى از او نقل كرده است ابن غضايرى در رجال خود او را از ضعفا در روايت محسوب مى دارد. ص 399 جنّة النعيم.
ز) محمّد بن ابراهيم بن ابان كلينى رازى از رواة و محدثين بوده. ص 524، جنّة النعيم.
احمد بن ابراهيم معروف به كلينى، ص 516 جنّة النعيم.
ط) ابان كلينى نيز از رواة و موثقين بوده است. ص 516 جنّة النعيم.
كيلين - از دهات رى است كه پانزده فرسخ از آن دور بوده و نزديكى قوهك عليا واقع شده است و در آن بازارى بود كه به آن كيلين مى گفتند از جمله كسانى كه به آن منسوب شده اند ابو صالح عباد بن احمد كيلينى رازى است كه از منصور بن العباس روايت كرده. ص 306، ج 7، معجم البلدان.
مهرقان - از دهات رى بوده از جمله كسانى كه به آن منسوب شده اند ابو عمر خضر المهرقانى رازى است كه از عبدالرحمن بن مهدى و يحيى بن سعيد قطان و ابى داود طبالسى روايت نمود و ابو حاتم رازى از آن روايت كرد. ص 210، ج 8 ، معجم البلدان.
نرمق - و اهالى آنجا آن را نرمه مى گويند از دهات رى بوده و به آن منسوب شده احمد بن ابراهيم نرمقى رازى كه از سهل بن عبدربّه سندى روايت كرد و محمد بن مرزبان ارمى شيرازى استاد ابوالقاسم طبرانى از او روايت نمود. ص 280، ج 8 ، معجم البلدان.
ص: 136
ورامين - از دهات قديمى رى بود مستوفى در صفحه 52 - 55 نزهة القلوب گويد
ورامين در ماقبل ديهى بوده است و اكنون قصبه شده و دار الملك آن تومان گشته طولش از جزاير خالدات عزكد و عرض از خط استواء لدكسط در آب و هوا خوش تر از رى است و در محصول پنبه و غله و ميوه ها مانند آن اهل آنجا اثناء عشرى اند و تكبر بر طبعشان غالب بوده. در ورامين قديمى دهات متعددى داشته و آثار خرابه هاى آنها امروزه ديده مى شود از جمله بناهائى كه در خود ورامين ديده مى شود مرقد امامزاده يحيى و مسجد ورامين و برج سلطان علاءالدين و قلعه ايرج و غيرهاست در داخل مسجد ورامين كاشى هائى به كار رفته كه داراى جلاى فلزى است از قرار تخمين بناى اصلى مسجد از دوره سلجوقيان و قرن ششم هجرى و قسمتى كه داراى گنبد مخروطى است مربوط به دوره غزنويان مى باشد ورامين چنانكه در باب خود از تاريخ رى مشروحاً ذكر كرديم بعد از خرابى رى و استيلاى مغول آباد و معمور شده سياحان فرنگى ورامين قديمى را در سياحت نامه هاى خود ذكر نمودند و پاره از آنها در كتاب تاريخ ممالك خلفاء الشرق به عربى ترجمه شده است.
از جمله كسانى كه به ورامين منسوب شده اند:
1. الحسين بن ابى الحسين هموسه ورامينى شيخ منتجب الدين در فهرست خود وى را از علماء و ادباى عصر خويش دانسته. فهرس منتجب الدين خطى و ص 316 تنقيح المقال.
2. عتاب بن محمد بن احمد بن عتاب ابوالقاسم رازى ورامينى متوفى بعد از سال (310) از بزرگان حفاظ و موثقين بود و از وى محمد بن محمد بن سليمان باغندى و عبدالرحمن بن ابى حاتم و ابوالقاسم بغوى و ابوالعباس سراج و ديگران روايت كرده اند. ص 412، ج 8 معجم البلدان.
3. الحسن بن ابى الحسن بن ابى محمد ورامينى معروف به قهرمان منتجب الدين در فهرست در وصف وى گويد (مناظر صالح)
4. الحسن بن الحسين بن علويه ورامينى منتجب الدين وى را (با سيد ضياء الدين
ص: 137
العالم الواعظ الصالح متصف نمود) فهرس منتجب الدين و ص 293 تنقيح المقال - وسقند از
دهات رى است و به آن منسوب شده.
1. ابو حاتم محمد بن سعيد الوسقندى الرازى متوفى بعد از 341 ياقوت نام وى را در معجم البلدان ثبت نموده و گفته كه او از عبدالرحمن بن ابى حاتم روايت نمود و ابو على منصور بن عبداللّه دهلى و ابوالهيثم الكشميهنى از او روايت نمودند.
2. ابوالقاسم الوسقندى كه در سال 318 وفات كرد. ص 421، ج 8 معجم البلدان.
ونك - از دهات قديمى رى است.
و به آن منسوب شده قاضى صابر ونكى رازى نسابه معروف جنّة النعيم، ص 524.
وهبن - از نواحى قرچ در رى بود و قرچ از اعمال رى بود و به آن منسوب شده مغيرة بن يحيى بن المغيرة السدّى رازى وهبنى پدر يحيى بن المغيره كه دوست جرير بود ابو زرعه رازى و ابو حاتم رازى به سوى او رهسپار شده اند و از او روايت نمودند. ص 435، ج 8 و ص 48، ج 7 معجم البلدان.
هسنجان - از دهات رى بود كسانى كه به آن منسوب شده اند.
1. ابو اسحاق ابراهيم بن يوسف بن خالد هسنجانى رازى متوفى (301) از بزرگان و نامداران علماى عصر خويش بود به سوى عراق و شام و مصرمسافرت كرد و از بسيارى از علماى آن اهالى روايت نمود از استادان ايشان محمود بن خالد و احمد بن ابى الحوارى و العباس بن الوليد خلال و المعسيب بن واضح و عثمان بن ابى ثسيبه و عبداللّه بن معاذ عنبرى و عبدا الاعلى بن حماد و هشام بن عمار و غيرهم بوده اند.
ص465،ج 8 معجم البلدان و ص686،ج 1 قاموس الاعلام و ص787،ج 1دائره المعارف بستانى.
2. عبداللّه بن حسن رازى هسنجانى رازى.
از پايان صفحه 465، ج 8 معجم البلدان ياقوت چنين ظاهر مى شود كه از علماى عصر او بود.
3. على بن حسن رازى هسنجانى برادر عبداللّه بن حسن مزبور متوفى بعد از (375) كه از هشام بن عمار و ابى الجماهر و سعد بن ابى مريم و يحيى بن بكير و نعيم
ص: 138
بن حماد و احمد بن حنبل و ديگران روايت نمود. ص 466، ج 8 معجم البلدان و دائرة
المعارف بستانى.(1)
لرد كرزن نايب السلطنه هندوستان وزير امور خارجه انگلستان و مرد سياسى مشهور دنيا در پائيز 1889 به عنوان مخبر روزنامه تايمس براى كسب اطلاعات لازمه مسافرتى به داخله ايران كرده است و دو مجلد كتاب بسيار نفيس متضمن مطالب تاريخى و جغرافيائى و سياسى راجع به اين مملكت تأليف كرده است كه به نام «ايران» شهرت دارد. اين دو مجلد در سال 1892 در لندن طبع شده و فعلاً نسخه آن كمياب مى باشد. لرد كرزن موقع اقامت در تهران مطالعاتى راجع به رى كرده و در سفرنامه خود درج نموده است اينك ما خلاصه آن را ذيلاً مى نگاريم.
«مهم تر از زاويه مقدسه (حضرت عبدالعظيم) خرابه هاى مشهور رى است كه رو به خرابى كامل مى رود من نمى خواهم وارد اين مبحث شوم كه اين خرابى ها بازمانده همان رى قديم است كه آن را راجس مى گفتند يا اين خرابه ها از شهر ديگر باقى مانده است آنچه مسلم مى باشد آن است كه اين خرابه ها از بقاياى رى عربى «نه راجس قبل از اسلام» برپا مانده است حال سؤال ديگر پيش مى آيد كه آيا رى عربى كاملاً جانشين راجس هخامنشى و اشكانى بوده يا نه اين موضوع قابل تحقيق و مطالعه دقيق است سررالينسن معتقد بوده كه خرابه هاى راجس كهنه را بايد نزديك ورامين جستجو كرد اين نظر با سرگذشت هاى مربوط به شهرهاى مشهور شرقى بى ارتباط نيست كه هر شهرى در اعصار مختلفه با همان نام سابق در امكنه مختلف تجديد و احداث شده است. به هر حال اين موضوع را به علماى محقق واگذار كرده مختصرى از اوضاع رى و راجس و شباهت اين دو نام با يكديگر صحبت مى داريم.
حكايات افسانه مانند در خصوص شهر رى ذكر شده كه بناى آن را به بعضى از
ص: 139
سلاطين خيالى نسبت مى دهند باز از تحقيق و ذكر دليل در اين باب فعلاً صرف نظر مى كنيم در كتاب ونديداد همين كه صحبت از مهاجرت و كوچيدن آريان ها به ميان مى آيد ضمن ذكر منزل هائى كه در آنجا آريان ها توقف كردند از دو منزل نام برده مى شود كه يكى را «وارنا» و ديگرى را «راكا» ضبط كرده اند و اين دو كلمه شباهت نام به نام رى و ورامين دارد سپس به مطالب و گفت و گوهاى زيادى درباره راجس برمى خوريم كه گرچه علائم و آثارى براى محقق ساختن آن حرف ها در دست نيست ولى مع ذلك چيزى از درجه اشتهار آن نمى كاهد در اين دوره دوم راجس با نينوا و بابل همسرى مى كرده است و جمعيت آن را در آن موقع يك ميليون نوشته اند درباره آمدن بنوكد نصر به اين شهر و غلبه بر دشمنان خود افسانه ها مى گويند در كتيبه هاى بيستون مى خوانيم كه داريوش پسر هيستاسب در شهر راجس شورشيان مد را مقهور كرد گويند اسكندر مقدونى بعد از آنكه يازده روزه از اكباتان به رى تاخت در شهر راجس داراى هخامنشى آخرين پادشاه آن سلسله را تعقيب كرد و در هر حال تجديد بناى شهر راجس را به سلوكوس مؤسس سلسله سلوكيدها نسبت مى دهند و يك قرن بعد از آن يعنى تقريباً در 250 سال قبل از ميلاد اشك اول بانى سلسله اشكانيان شهر راجس را پايتخت قرار داد اينها ادوار احتمالى شهر راجس بوده كه دليلى براى تحقيق و اثبات آن موجود نيست اما دوره تاريخى واقعى اين شهر از زمان استيلاى اعراب شروع مى گردد و هر گاه ماده يك آنچه را كه نويسندگان ايرانى و عرب درباره رى اسلامى نوشته اند باور كنيم رى اسلامى از بلاد معظم دنيا به
شمار مى آمده است يكى از نويسندگانى كه خود اهل آن شهر بوده در نتيجه شور و تعصب ملى ارقام مبالغه آميزى درباره رى ذكر مى كند او مى گويد شهر رى 96 قسمت داشته و هر قسمت داراى 46 كوى بوده است و در هر كوى چهل هزار خانه و هزار مسجد بنا كرده بودند ساير نويسندگان آن را اول شهر دنيا - بازار عمومى عالم -
عروس جهان لقب داده بودند.(1)
ص: 140
آنچه راجع به رى مسلم است آن است كه هارون الرشيد خليفه مشهور عباسى در اين شهر متولد شده و آنجا را بسيار دوست مى داشت ديگر آنكه سلطان محمود غزنوى رى را تصرف كرده سلسله آل بويه را منقرض نمود طغرل بيك و آلب ارسلان دو پادشاه نامى سلجوقى علاقه مخصوصى به رى داشته و شهر رى در زمان آنان دويم شهر شرق به شمار مى آمد. همين كه آلب ارسلان و رومانوس امپراتور روم مشغول پيكار شدند قيصر هواى تصرف و تسخير رى را در سر گرفت. آلب ارسلان با يك حمله مردانه اين خيال را از سر او به در كرده امپراطور بيچاره را از پاى در آورد. اصطخرى رى را بعد از
بغداد اول شهر عالم مى داند و شرحى از مهمان نوازى و خون گرمى اهالى رى بيان مى كند كه بايد قسمتى از آن توصيفات را حمل بر تعصب ملى كرد.
به هر حال آن دو بلاى خانمانسوز شرق - حمله چنگيز و تيمور - كار رى را ساخت. مخصوصاً در موقع حمله قشون چنگيز اهالى رى مقاومت به خرج داده و لشكر جرار مغول به قهر و غلبه شهر را تصرف كردند گويند در آن روز فقط هفتصد هزار نفر مردان نامى رى به قتل رسيدند. آنچه هم كه بازمانده لشكر چنگيز بود به دست تيمور منهدم گرديد.
دن روى دى كلاويجو Don Ruy di Clavijo اولين سفير اروپائى كه از طرف حكومت اسپانيول مأمور دربار تيمور شده بود شهر رى را ديده درباره آن مى گويد كه شهر بزرگ خراب خالى از سكنه اى است از عمارات و ابنيه فقط مناره هاى مساجد باقى مانده است.
اما به زودى شاهرخ شاه پسر كوچك تيمور شهر رى را مقرّ حكومت خود قرار داد و تا حدى آبادى آن را تجديد كرد و پس از شاهرخ پسر بى رگ او خليل سلطان به عشق شاد الملك پشت پا به همه چيز زده در شهر رى مشغول خوشگذرانى شد و همانجا هم عمرش به سر آمد گر چه بعد از مرگ شاهرخ چند سال ديگرى هم شهر رى پا بر جا ماند و خليل سلطان در آن اقامت داشت اما آبادى واقعى شهر از همان روز مرگ شاهرخ به انتها رسيد و كم كم خرابى آن روز به فزونى نهاد تا به حال امروز افتاد.
ص: 141
اگر كسى بخواهد از نقشه حقيقى شهر رى و خرابه هاى آن كاملاً آگاه گردد بايد به سفرنامه كرپورتر Ker Porter مراجعه كند. اما در حال حاضر ترسيم و تجديد نقشه پورتر اشكال دارد و نمى توان گفته ها و نوشته هاى او را بالتمام در خرابه هاى رى پيدا
كرد چه كه اولاً حوادث روزگار قسمتى از آثار باقيمانده را منهدم كرده است بعد هم اهالى طمع كار تهران محتاج مصالح تازه براى ساختمان شده اند و ناچار خرابهاى رى را ويران كرده اند و هر چه توانسته اند از آنجا كاشى و سنگ و آجر آورده اند ساختن راه آهن تهران به حضرت عبدالعظيم هم كمك بزرگى به محو آن آثار كرده است. پورتر از قلعه محكمى صحبت مى دارد كه روى صخره مرتفعى مشرف بر دشت بنا شده بود و در زير آن قلعه محكم ديگرى ساخته بودند و در اطراف قلعه ها ديوارهاى عريض و طويلى بنا كرده بودند كه به وسيله سه برج عظيم از داخل پيش آمده بود اين حصار و برج و باروى مثلث استحكامات شهر رى را تشكيل مى داد. اكنون ديوارها خراب شده و كلوخ و آجر بسيارى به جا مانده است. عده اى از اهل طهران معمولاً هر روز بعد از ظهر با بيل و كلنگ به عنوان حفارى به طرف رى مى روند و كمترين چيزى كه علاوه بر سنگ و آجر به دست مى آورند بعضى كاشى هاى ظريف و سكه هاى طلا و نقره است غير از اين ترتيب تا به حال شنيده نشده است كه هيئت مخصوصى با اصول علمى جديده در اطراف رى حفارى كرده باشند من در نظر دارم كه اين اقدام را به متخصصين و اهل فن ياد آور شوم.
از آثار مهمه شهر رى كه تاكنون باقى مانده برج بلندى است كه اهل تهران آن را نقاره خانه يزيد مى نامند و از طرفى هم غالب مورخين بدون دليل و مدرك علمى آن را مقبره طغرل سلجوقى يا مزار خليل سلطان و شادالملك گفته اند در هر صورت اين برج قريب شصت هفتاد قدم ارتفاع دارد. محيط داخلى آن متجاوز از يك صد و بيست قدم مى باشد و به برجهاى جرجان و بسطام بى شباهت نيست در بالاى برج كتيبه هايى به خط كوفى بوده كه به زحمت چيزى از آن ديده مى شد. جاى تأسف است كه چندى قبل اين برج را از صورت قديمى خود خارج كرده و به شكل تازه در
ص: 142
آورده اند و زمين اطراف آن را به باغ و مزرعه تبديل كرده اند. در دامنه كوه به مسافت كمى از برج نقاره خانه طرف مشرق برج خرابه ديگرى واقع شده كه تا به حال آن را تغيير نداده اند و به همان قدمت خود باقى مى باشد. بالاى اين برج قدرى طرف مشرق، آثار قلعه خرابه ديده مى شود. ديگر از آثار نفيسه شهر رى نقش برجسته اى از زمان ساسانيان باقى بوده است كه شكل سوار نيزه دارى را به طور برجسته روى يكپارچه سنگ صاف بالاى قلعه بزرگ شهر رى حجارى كرده بودند. از طرز كلاهخود و لباس و غيره به خوبى مدلل مى شد كه از شاهكارهاى دوره ساسانيان مى باشد. اما تشخيص اينكه سواره نيزه دار چه كسى است يا مربوط به دوره كدام يك از پادشاهان ساسانى مى باشد امكان نداشت به هر حال در اواخر سلطنت فتحعلى شاه اين اثر نفيس را محو كرده و به جاى آن شكل فتحعلى شاه را حجارى كرده اند كه با نيزه شيرى را شكار مى كند و شايد كمتر كسى از آن نقش اصلى و تبديل به شكل فعلى خبردار باشد قدرى پائين تر در محل موسوم به چشمه على مجلس حجارى از فتحعلى شاه ديده مى شود. در دره كنار افتاده نزديك دامنه كوه برج خاموشان يا برج خاموشى مرئى است كه اجساد پارسيان را در آن مى افكنند.
به مسافت سى چهل ميل در جنوب شرقى تهران پايتخت خرابه ديگرى واقع شده كه آن را ورامين مى نامند و اطراف آن ديوارها و برج و باروى محكم گلى ساخته اند و خرابه مسجد مشهور ورامين همانجاست. اين مسجد در زمان سلطان ابوسعيد فرزند سلطان خدابنده بنا شده و حال ويران مى باشد در ورامين و نواحى مجاور آن قلعه ها و برج هاى بلند و محكمى پا بر جا مانده كه گر چه از گل بنا شده است ولى از سمنت و سنگ سخت تر مى باشد. نزديك آسياآباد (عيسى آباد) قلعه اى است كه قريب دويست قدم ارتفاع و سيصد و پنجاه قدم طول دارد و ظاهراً يكى از آتشكده هاى دوره ساسانيان مى باشد. ديگر قلعه ايرج (يا راجس) نزديك جعفرآباد كه يك ميل مربع مساحت آن است هر چند تاريخ محقق بناى اين آثار را نمى توان تعيين كرد ولى به طور كلى نمونه كاملى از روزهاى عظمت و اقتدار ايران مى باشد. آن موقعى كه جمعيت و همه چيز اين مملكت بيش از حالا بوده است.
ص: 143
تهران
گويند در الواح تئودوس محلى به نام تازورا Tazora نزديك راجس (رى) ذكر شده كه شايد كلمه تهران هم از آن ماده مشتق گرديده است. ولى بايد دانست كه در آن الواح از راجس مد ذكرى نشده بلكه مقصود محلى به اسم راجس در نزديكى شهر يزد مى باشد. در هر صورت نمى توان تا قرن دهم ميلادى راجع به تهران اثر صحيح تاريخى به دست آورد و با آنكه اصطخرى و مسعودى قرى و قصبات رى را به تفصيل شرح مى دهند از طهران چيزى نمى گويند فقط در قرن دوازدهم ميلادى ابوعبداللّه ياقوت شرحى از اهالى تهران ذكر كرده كه به حال توحش در مغاره ها زندگى مى كنند(1) و هميشه با همسايگان خود در جنگ مى باشند.
حمداللّه مستوفى در قرن چهاردهم ميلادى تهران را شهر زيبايى مى نگارد. دى كلاويچو سفير اسپانى مأمور دربار تيمور مى گويد تهران شهر قشنگ باصفائى است اما برج و بارو ندارد به گفته اهالى آب و هواى اين شهر ناسازگار و تب خيز مى باشد.
شاه طهماسب دوم صفوى نخستين پادشاهى است كه به تهران توجهى ابراز داشت اما شاه عباس بزرگ به واسطه كثرت ميل ميوه در تهران مريض شده و عهد كرد هيچگاه به تهران برنگردد در زمان او شهر تهران جزء توابع كاشان مقرر گرديد و از آن به بعد چندين مسافر اروپائى به تهران آمده و مطالبى راجع به آن نوشته اند كه از آن جمله پترو دولاوال ايطاليائى و سر توماس هربرت انگليسى است. اولى درباره تهران چنين مى نويسد:
«تهران از كاشان بزرگتر و پرجمعيت تر است باغهاى دلكش پر ميوه در اين شهر بسيار است كه ميوه هاى آن از حيث لطافت و مزه در تمام مملكت شهرت دارد خان (حاكم) معمولاً در تهران اقامت دارد. جويهاى مارپيچ در خيابانها و كوچه ها روان است كه باغها را مشروب مى كند و به زيبائى شهر مى افزايد درخت هاى كهن و تنومند
ص: 144
چنار خيابان هاى شهر را آراسته است بعضى از اين چنارها به قدرى كلفت است كه دو يا سه مرد نمى توانند آن را بغل بگيرند. غير از اين باغ ها و درختان چنار طهران هيچ
چيز ندارد. حتى يك بنائى كه بتوان از آن اسمى برد، در شهر تهران ديده نمى شود».
آن نويسنده ديگر سر توماس هربرت انگليسى بيشتر فريفته خانمهاى تهران شده درباره آن شهر مى گويد:
«تهران در دشت مسطحى واقع شده خانه ها را از آجر ساخته اند. عده آنها به سه هزار مى رسد. زيباترين خانه ها منزل حاكم است كه آن هم تعريفى ندارد. بازارهاى تهران دو قسمت سرپوشيده و سر باز مى باشد. در كوچه ها و خيابان ها جوى هاى آب روان است كه باغ ها را مشروب مى كند. اهالى تهران خوش اندام و نيكو منظرند. مخصوصاً زنان اين شهر بسيار دلفريب و دوست داشتنى مى باشند و براى فهميدن چيزهاى تازه كنجكاوى دارند. گر چه غيرت و رشك مردان اين جنس لطيف را كاملاً محدود و مقيد كرده اما باز هم فرصت هايى براى تماشاى اين گوهرهاى درخشان به دست مى آيد».
در ايام سلاطين صفويه گاه گاهى شهر تهران اقامتگاه موقت پادشاهان مى شد شاه سليمان در تهران قصرى بنا كرد و شاه سلطان حسين سفير تركيه را در تهران پذيرفت تاورينه گر چه اسمى از تهران مى برد اما ظاهراً آن را نديده است. شاردن آن را شهر كوچكى ذكر مى كند. در فتنه افغان تهران دچار قتل و غارت گرديد. پس از آن موقعى كه نادر از سفر هند برگشت در تهران علماى دينى مهم ايران را جمع كرده و از آنان درخواست كرد كه اختلافات سنى و شيعى را بر هم زنند. در همين شهر نادر پسر خود رضاقلى را كور كرده و همين جا هم رضاقلى مزبور به قتل رسيد. كريم خان زند گر چه ارك فعلى را بنا كرده اما كمتر در آن اقامت كرد و بالاخره اين شهر در اوايل حكومت قاجاريه به صورت پايتختى در آمد و در آن موقع مساحت شهر قريب دو ميل و جمعيت آن كمتر از پانزده هزار نفر بوده است. و بعد كم كم ترقى كرد به قسمى كه ژنرال گاردان فرانسوى مأمور فوق العاده ناپلئون در ايران جمعيت تهران را در
ص: 145
زمستانهاى آن سنوات قريب پنجاه هزار نفر مى نويسد كه در تابستان به واسطه بدى آب و هوا غالب اهالى شهر را ترك كرده به ييلاقها مى رفتند.(1)
محاسن و معايب طهران(2) - شهر تهران تقريباً 3800 قدم بالاى سطح دريا قرار گرفته و از اين رو در ايام بهار و پائيز و زمستان آب و هواى آن دلكش و مطبوع است و همين كه گرماى سوزان تابستان آغاز مى گردد اهل شهر مى توانند به ييلاقهاى كوهستانى كه در نزديكى واقع شده پناهنده گردند و اين خود يكى از مزاياى شهر تهران است. در ساير شهرها ييلاقى كه به اين آسانى در دسترس عموم باشد كمتر اتفاق مى افتد چيزى كه ممكن است براى تهران عيب گرفته شود بى آبى آن مى باشد از جويهاى بزرگ اطراف طهران در غالب اوقات سال دود بلند مى شود و تا حدى نمى توان اين نقص مهم را پوشيده داشت. حاج ميرزا آقاسى وزير محمدشاه سعى داشت كه آب رود كرج و جاجرود را به شهر طهران برساند ولى در نتيجه شكايت اهالى ورامين از قسمت جاجرود صرف نظر شد و قبل از اين كه آب كرج به شهر برسد حاجى وفات كرده و كار ناتمام ماند. اين است كه مردم بيشتر به حفر قنوات پرداختند چون شهر تهران بالنسبه در چاله افتاد رطوبت قنوات اطراف توليد پشه مالاريائى كرده و هواى شهر را ناسالم مى سازد و در بعضى مواقع تب تيفوئيد نيز شدت پيدا مى كند. در شهر طهران مثل كليه شهرهاى شرقى براى ازاله كثافات و غيره وسائل صحى علمى وجود ندارد فقط در خانه ها يكى دو چاه عميق كنده و پس از پر شدن آنان به پاك كردن يا تجديد ديگرى مى پردازند اگر چه اين طريقه دور از حفظ الصحه و نامناسب به نظر مى رسد اما نسبت به ساير شهرهاى شرق وسيله بسيار ماهرانه ايست.
تهران از نظر مركزيت و استيلاء بر ساير شهرهاى ايران يگانه نقطه مطلوب به شمار مى آيد و البته براى هر پايتختى اين موضوع كمال اهميت را دارد. تهران تقريباً
ص: 146
در ميان مشهد و تبريز (مشرق و مغرب مملكت) واقع گرديده و نسبت به ساير شهرهاى بزرگ همچنين موقع مناسب را داراست از طرفى به واسطه نزديكى و قرب جوار با درياى خزر و ايالات حاصل خيز شمالى تهران دسترس به هر گونه محصولات طبيعى داخلى خواهد شد از طرف ديگر سلسله جبال البرز و كوههاى صعب العبور شمال و شمال غربى شهر تهران را مثل حصار منيعى احاطه كرده است و در هر حال نمى توان بر پايتخت بودن تهران خرده گيرى كرد.
در تهران مثل ساير شهرهاى ايران احصائيه منظمى موجود نيست كه بتوان جمعيت آن را به طور دقيق تعيين كرد منابع احصائيه در اين شهر عبارت از ميزان مصرف غله و گوشت و تخمين متوفيات و مواليد و غيره مى باشد. از روى همين مدارك جمعيت تهران را قريب دويست هزار تا دويست و بيست هزار تخمين مى زنند و بعضى ها كمتر از اين گفته اند بيست سال قبل كه هنوز شهر تهران خيابان و عمارات عالى پيدا نكرده بود خيلى خلوت به نظر مى رسيد و كليه سكنه آن را قريب يكصد و بيست هزار نفر حدس مى زند به هر حال فعلاً قريب چهار هزار نفر يهودى در پايتخت مسكن دارند و غالب آنها به تجارت و دلالى و شراب فروشى مشغولند ارامنه تهران در حدود هزار نفر مى شوند. فرنگيان مقيم تهران روى هم رفته قريب پانصد نفر هستند در صورتى كه چهل سال قبل عده آنان از پنجاه نفر هم كمتر بود. فرنگيان فعلى تهران عبارتند از اعضاء سفارتخانه ها - تجار - مستخدمين دولت ايران و عده اى ولگرد هستند كه به اميد و خيال تحصيل امتيازات و غيره خيابانهاى تهران را زير پا در مى كنند تصور مى رود عده اين لاشخوران در تهران بعدها افزوده گردد. يهوديان ده كنشت در شهر تهران بنا كرده اند و ارامنه فقط دو كليسا دارند. مسلمانان تهران نسبت به جمعيت خود كمتر از سايرين مسجد و مدرسه ساخته اند.
معابد اسلامى مشهور تهران عبارت از مسجد شاه - مسجد و مدرسه خان مروى و زيباتر از هر دو مدرسه سپه سالار است كه بانى آن ميرزا حسين خان سپه سالار قبل از اتمام بنا در گذشت و فعلاً برادرش يحيى خان مشيرالدوله مشغول انجام اين عمل
ص: 147
خير مى باشد من شخصاً به تماشاى اين عمارت عالى (مسجد سپه سالار) رفتم بعد از عبور از دالان عريض و طولانى به صحن مربع مستطيلى مى رسيم كه وسط آن حوض بزرگى ساخته اند. در طرف راست ايوان بزرگ با چهار مناره ديده مى شود و گنبد عظيمى روى معبد در شرف ساختمان مى باشد روبروى مدخل عمارت ايوان قشنگى است كه از آنجا به شبستان مسجد داخل مى شوند شبستان عبارت از اطاق وسيعى است كه با پنجاه ستون محكم بر پا شده و در انتهاء آن محراب يا محل عبادت امام مزين با كاشى هاى درخشان قدرى پست تر از كف معبد قرار دارد در يكى از زواياى عمارت كتابخانه مناسبى با قفسه هاى چوبى بسيار زيبا ديده مى شود و به طور كلى اين عمارت جالب توجه و قابل ديدن است. فقط از مشاهده كاشى هاى مسجد سپه سالار و مقايسه آن با كاشى هاى ايام سابق اين مملكت مى توان فهميد كه صنعت ظريف كاشى سازى از حيث رنگ آميزى و نقشه و درخشندگى و غيره در ايران تنزل كرده است و آن آثار گرانبهاى پيشين به كلى ناپديد مى باشد.
تخت طاوس - در يكى از عمارات سلطنتى تهران تختى مشاهده مى شود كه به نام تخت طاوس شهرت دارد و به قول مشهور نادر شاه افشار اين تخت را در اوايل قرن هيجدهم ميلادى جزء ساير غنايم از هندوستان به ايران آورده است ولى در صحت اين ادعا صحبت هاست زيرا كه:
اولاً تاورينه سياح و جواهرفروش مشهور فرانسه در سال 1665 زمان سلطنت اورنگ زيب به دهلى رفته و تخت طاوس اصلى را در عمارات سلطنتى ديده و ضمن سفرنامه خود كاملاً تشريح مى كند حال كه ما آن توصيفات را با تخت طاوس تهران مقايسه مى كنيم مطابق در نمى آيد. (لرد كرزن در كتاب خود عين توصيفات تاورينه را ذكر كرده با اوصاف تخت طاوس تهران مقايسه مى كند و عدم تطبق آن را مدلل مى دارد ولى ما فقط خلاصه آن را ترجمه كرده ايم - نامه رى) تخت طاوس تهران مثل كليه تخت هاى سلاطين مشرق به شكل يك سكو يا تخت خواب سفرى ساخته شده است.
ص: 148
تمام تخت با صفحات طلا پوشيده شده و روى آن را با جواهر قيمتى مرصع كرده اند بيشتر از همه ياقوت ها و زمردهاى تخت جالب توجه است اين تخت هفت پايه مرصع به جواهر دارد و دو پله براى آن ساخته اند كه با شكل سمندر تزيين يافته و به وسيله آن پله ها بالاى تخت مى روند دور تخت طارمى قشنگى كشيده شده و روى آن طارمى كلماتى نقر كرده اند و پشتى تخت از يك قطعه جواهرات گرانبها ترتيب داده شده است در وسط پشتى ستاره درخشانى از الماس ساخته اند اشعه نورانى با جرقه هاى تابناك از ستاره الماس به شكل دايره با كمال مهارت و استادى درست كرده اند اين ستاره الماس و اشعه آن به وسيله پيچ و مهره متحرك است و چرخ مى خورد در دو طرف ستاره دو پرنده كوچك است كه روبروى هم بالاى طارمى قرار گرفته اند و با جواهرات ترصيع شده اند.
ثانياً روى اين تخت فقط دو پرنده كوچك ديده مى شود و طاوسى كه تاورينه آن را در تخت دهلى ديده و تخت به نام آن موسوم بوده در تخت تهران وجود ندارد.
ثالثاً در كتاب خراسان تأليف فريزر Fraser Khorasan مذكور است كه مؤلف در سال 1822 با پيرمردى از رؤساى ايلات كرد ملاقات كرده، پيرمرد براى او نقل نموده بود كه پس از قتل نادر چادر مرواريد دوزى و تخت طاوس به دست رؤساى عشاير افتاد و در همان هنگامه آن غنايم گرانبها را تجزيه و تقسيم كردند سهم مهمى نيز نصيب آن كرد شده بود.
رابعاً - مطابق تحقيقاتى كه در تهران از رجال دربارى و اشخاص مطلع به عمل آمد آغا محمدشاه در مشهد شاهرخ نواده نادر را شكنجه كرده بود و ذخاير و گنجينه هاى نادرشاه را از وى باز گرفت كه از آن جمله بقاياى تخت طاوس در هم شكسته دهلى بوده است كه بعدها به شكل جديد تخت فعلى در آورده اند.
خامساً - به گفته عده اى از رجال دربارى تهران محمدحسين خان صدر اصفهانى وزير فتحعلى شاه در موقعى كه شاه با طاووس خانم اصفهانى ازدواج كرد اين تخت را براى زفاف ساخته و پرداخته كرد و تخت مزبور به واسطه آن پرى پيكر تخت
ص: 149
طاووس ناميده شد به هر حال تاورينه تخت طاووس دهلى را يكصد و شصت ميليون و پانصد هزار ليور فرانسه قيمت گذارده است و مى گويد از زمان تيمور لنگ ساختمان آن شروع شده و ايام شاه جهان تمام شد در نادر نامه (تاريخ نادرى) قيمت تخت طاووس دو ميليون ليره تعيين شده و اسكوت آن را يك ميليون ليره تقويم مى كند. مورير كه در زمان فتحعلى شاه تخت طاووس تهران را ديده آن را يكصد هزار تومان آن زمان قيمت كرده بوده است و به نظر من تخت طاووس تهران دويست هزار ليره ارزش دارد.
موزه شاهى تهران - اين عمارت در سال 1873 ميلادى بنا شده و محتوى همه نوع اشياء نفيسه متنوعه است زره شاه عباس شمشيرهاى امير تيمور و شاه اسمعيل و آقامحمدخان - اسلحه هاى مرصع سلاطين صفوى و غيره در اينجا ديده مى شود در يك جعبه آينه مربع خرمنى از مرواريدهاى غلطان توده شده است يك طرف ديگر كره زمين مرصع به جواهرات قيمتى را روى پايه قرار داده اند اين كره هفتاد و پنج پوند(1) (گيروانكه) طلاى خالص دارد و 51366 تيكه جواهر در آن به كار رفته كه وزن آن جواهرات 6564 گرم است و روى هم رفته 948000 ليره مى ارزد. برق جواهرات چشم را خيره مى كند به قسمى كه نمى توان ممالك مختلفه را درست تشخيص داد. به علاوه سازنده كره به قدرى كه در صنعت كره سازى ماهر بوده از جغرافيا اطلاع نداشته است.
در اين كره درياها را از زمرد - انگلستان و فرانسه را از الماس افريقا را از ياقوت - هند را از ياقوت كبود و ايران را از سنك هاى وطن - فيروزه - ترتيب داده اند مسيو ارسل فرانسوى در كتاب خود موسوم به قفقاز و ايران مى نويسد ياقوتى كه در روى آن كره كوه دماوند را نشان مى دهد از جمله جواهراتى است كه آقامحمدخان از شاهرخ نواده نادر به شكنجه باز پس گرفت همينطور الماس بزرگى كه نماينده شهر تهران
ص: 150
است زيب سينه اشرف افغان بوده و همينكه او كشته شد يك نفر بلوچى آن الماس را به خدمت شاه طهماسب دوم هديه آورد.(1)
تخت مرمر - در دو طرف اطاقى كه تخت مرمر در آن جايگزين شده اطاقهاى وسيع و طويلى ساخته اند كه ديوارهاى آن با نقاشيهاى روغنى مزين مى باشد وزراء و مهمانان محترم در روزهاى سلام در اين اطاقها پذيرائى مى شوند و قليان و قهوه از تشريفات عادى در مقابل آنان مى گذارند. تالار مرمر كه اين اطاقها در مجاورت آن واقعند عبارت از سالون زيباى وسيعى است كه سقف آن را با قطعات مرمر تراشيده آراسته اند و ديوارهايش به طرز بسيار ماهرانه و جالب توجه آينه كارى شده است. آينه كارى يعنى كارگذاردن قطعات خرد آينه با كچ و آهك به طرز متناسب و بديع كه از ظرايف كارى هاى مخصوص ايرانيان عصر جديد است. علاوه بر آينه كارى قسمتى از ديوارهاى تالار را با نقاشيهاى روغنى زينت داده اند در پائين اطاق قسمتى از ديوار با يك قطعه سنگ (يشم) بنا شده روى سنگ را به طور برجسته حجارى كرده اند و با گلها و مرغان خوش منظر نقاشى شده است. در وسط تالار تخت مرمر قرار گرفته كه از مرمر خالص يزد ساخته و پرداخته گرديده و از شيراز به تهران آورده اند. پاره اى از نويسندگان آن را اشتباهاً جزء غنائم نادر و مختصات سلاطين هند
دانسته اند و عده سنگ مرمر آن را از مراغه پنداشته اند اما حقيقت همان است كه گفتيم
تخت مرمر از سنگ مرمر يزد ساخته شده و در قصر سلطنتى كريم خان در شيراز كه مدتى هم عمارت تلگرافخانه هند و اروپا بوده قرار داشت.
بعد آغامحمدشاه آن را از شيراز به تهران آورد. بارى اين تخت با تخت هاى سلطنتى معمول اروپا شباهت ندارد و مانند سكوى مرتفعى است كه روى پايه كوتاه در هم پيچيده بنا شده باشد و پايه ها را هم روى شانه هاى ديوان يا جنيان عظيم الجثه
گذارده اند. تخت مرمر دو پله دارد و پله ها روى تنه دو شير ساخته شده و بالاخره در
ص: 151
بالاى تخت پشتى مرواريد دوزى محل جلوس پادشاهان ايران مى باشد. در جلوى تخت محلى براى فواره آب است كه اين قسمت هم از قديم الايام يكى از علائم تجمل و شكوه در ممالك كم آب مثل ايران شمرده مى شود. در جلوى تالار تخت مرمر دو ستون عالى از سنگ مرمر بنا شده كه دو ستون هم مثل خود تخت به امر كريم خان از سنگ هاى يزد براى قصر شيراز ترتيب داده شده بود.
شمس العماره - در ميان عمارات سلطنتى تهران نبايد نارنجستان را فراموش كرد. اين عمارت خوش نما با جوى هاى كاشى كارى تزيين شده كه دائماً آب از آن مى گذرد و كنار جوى از دو طرف درخت كاشته اند و از اين نارنجستان راهى به عمارت اندرون دارد. گويند در عمارت هاى اندرون چنارى است كه آن را چنار عباس على مى گويند و نسبت به آن درخت احترامات بسيارى منظور مى شود حقيقت موضوع راجع به چنار مقدس برمن معلوم نشد بارى در طرف مشرق عمارت گلستان قصر شمس العماره يا آفتاب كاخها بر پا مى باشد.
اشخاصى كه از بيرون قصر و نزديك بازار عبور مى كنند اطاق هاى مرتفع اين بنا را به خوبى مى بينند. اين عمارت به شكل دو برج ساخته شده و در وسط آن ساعت بزرگى نصب كرده اند و از طرف تو و بيرون با كاشى هاى خوش نما آراسته است و از طرف داخلى عمارت داراى درگاه ها و ايوانهاى مناسب مى باشد. اگر پله هاى متعدد قصر را گرفته پائين بيائيم لب درياچه پر آب با صفائى خواهيم رسيد روى هم رفته قصر شمس العماره نمونه از ذوق صنعتى ايران جديد مى باشد و در حدود خود بسيار باشكوه و خوش ساخت به نظر مى آيد من از محيط آرام و اوضاع بى سر و صداى قصر تصور كردم كه قسمتى از حرمخانه در اينجا تشكيل مى شود بعد معلوم شد كه اشتباه بوده و شمس العماره خارج از آن قسمت است. حتى بعضى از مسافرين محترم اروپائى در شمس العماره پذيرائى مى شوند. يكى از مزاياى اين قصر آن است كه هدايا و تحف نفيسه سلاطين و بزرگان فرنگستان كه به دولت ايران داده اند در اين قصر جمع آورى شده است از آن جمله ساعت بزرگى مى باشد كه داراى طاوس
ص: 152
متحركى است و ملكه انگلستان ابتداء آن را به امپراطور چين هديه داده بود و به جهاتى براى شاه ايران ارسال گرديد و همين قسم پرده هاى ونوس و فان از شاهكارهاى گوبلين كه به توسط لوئى فيليپ براى محمدشاه فرستاده شده است.
نقاره خانه و توپ مرواريد(1) - در جلوى عمارت سلطنتى ميدان كوچكى است كه آن را ميدان شاه مى نامند. حوض بزرگى در وسط ميدان قرار گرفته و در قسمت پائين آن توپ مرواريد را گذارده اند. اين توپ هم يكى از بست گاه هاى مهم شهر محسوب مى شود و مجرمينى كه در پناه آن مى آيند محفوظ از تعقيب مى باشند.
درباره اساس ساختمان اين توپ مقدس گفته ها به ميان آمده بعضى آن را از غنائم هند مى شمارند و گويند نادر آن را به ايران آورد و رشته هائى از مرواريد سفيد در دهانه توپ آويخته بودند. ديگران توپ مرواريد را ساخت ايران و از يادگارهاى دوره نادرى دانسته اند. كرپورتر سياح و نويسنده مشهور انگليسى مى گويد اين همان توپى است كه شاردن فرانسوى در ميدان شاه اصفهان ديده بود. ولى چنين موضوعى را در آثار شاردن نديدم و در صحت اين خبر مرددم. از منابع ديگر شنيدم كه توپ مرواريد در شيراز به امر كريم خان زند ساخته شده بود و مدتى هم در صحن امامزاده اى جاى داشت و از بركت آن مكان شريف جنبه تقدسى به خود گرفت و با همان عنوان عالى به پايتخت تازه ورود كرد. جهانگيرخان وزير صنايع به من گفت كه بر طبق تحقيقات مورخين ايرانى توپ مرواريد اصلاً متعلق به پرتقالى هاى مقيم بندر هرمز بوده و در سال 1622 قشون متحد انگليس و ايران پرتقاليها را از هرمز رانده توپ را جزء اموال جنگى به دست آوردند.
ديگر از مناظر مهم اين ميدان كوچك برج يا عمارت نقاره خانه است. در شهر تهران و ساير شهرهاى بزرگ ايران موقع غروب آفتاب يك نوع موزيك مخصوصى مى نوازند. اين موزيك به وسيله سرناهاى بلند - طبل هاى كوچك - نى لبكهاى كوتاه با
ص: 153
آهنگ غريب و عجيبى نواخته مى شود. دو قرن قبل در شهر اصفهان، موقع نصف شب غلغله همين نقاره كوبى چرت شاردن و تاورينه فرانسوى را پاره كرده بود.(1) و به عقيده آنان كه من هم پيروى ايشان را مى كنم هيچ گاه صداى نقاره مطبوع و پسنديده نيست. مشهور است كه اين عادت نقاره كوبى در موقع غروب يا طلوع آفتاب از عادات ايرانيان قديم مى باشد. ولى من در تصديق اين مطلب قطع ندارم آنچه مسلم است اين رسم نقاره كوبى مخصوص به ايرانيان نبوده و يكى از مظاهر شكوه و عظمت سلاطين مشرق مى باشد. دليل اين مطلب آن است كه برنيه سياح مشهور فرانسوى كه در سال 1663 ميلادى به هندوستان رفته و ضمن شرح و توصيف دربار پادشاه مغول در دهلى موضوع نقاره خانه را بيان مى كند و چنانكه مى دانيم در هندوستان مذهب زرتشت رواج و رسميت نداشته است. بارى آنچه سياح مذكور درباره نقاره خانه گفته و نوشته من به گوش خود در تهران شنيدم و با چشمانم ديدم. عجب آن است كه در ابتدا صداى نقاره به گوش برنيه نامطبوع بوده ولى كم كم به آن صدا آشنا شده و اظهار مى دارد كه در ميان سكوت و آرامش يكنواخت شب غلغله و غوغاى نقاره داراى عظمت و اهميت مخصوص مى باشد. به هر حال تا زمان حاضر هم عده اى از راجه هاى هند در دربار خود نقاره خانه دارند.(2)
شرح زندگانى علمى لرد كرزن
در شماره هاى پيش مقالاتى به عنوان «لرد كرزن در رى» انتشار داديم و اشاره نموديم كه مقالات مزبوره از كتاب جامع سودمند موسوم به ايران Persia تأليف لرد كرزن تلخيص و اقتباس شده است.
ص: 154
كتاب مزبور كه متأسفاً بسيار نادر و كمياب مى باشد در دو مجلد بزرگ با گراورهاى متناسب و مهم زيبا تقريباً نيم قرن قبل انتشار يافته است.
اى كاش به جاى نشر و ترجمه كتب و رسالات بى معنى زيان آور وسايل ترجمه و نشر اين گنجينه پر بها فراهم مى شد چه مسلم است كه از ميان دانشمندان و محققين فرنگى كمتر كسى مثل لرد كرزن درباره مملكت ما تحقيقات وافى به عمل آورده است آنچه ارباب اطلاع و اهل فن مى گويند در زبان هاى فرنگى بيشتر از همه به زبان انگليسى راجع به ايران كتاب نوشته اند و سرآمد تمام كتب انگليسى مربوط به ايران همين كتاب لرد كرزن مى باشد گرچه اين عرض بنده مثل ساير عرايضم قدى زننده است ولى چه بايد كرد شايد من بى خبرم آنچه كه من مى دانم در زبان فارسى خودمان چنين كتاب جامعى راجع به اوضاع مملكت ايران وجود ندارد البته كتب مفصله قطور و ضخيمى درباره ايران به فارسى نگاشته اند اما چه فايده كه از روى اصول رياضى علمى به چيزى نمى ارزد بارى يكى از خوانندگان محترم - در عين حال منصف نامه رى مى گفت كه تا به حال از بودن كره جواهر و ساير مفاخر و آثار مهمه و صنايع ظريفه شهر خودمان - تهران بى خبر بودم و به واسطه مقالات لرد كرزن راجع به شهر رى مستحضر شدم حسن كار در اين جاست كه كتاب لرد كرزن سياحت نامه فلان سياح يا شرح مسافرت هاى مردمان عادى نيست بلكه جمله به جمله با مطالعات علمى و ذكر اسناد و مدارك جمع آورى شده است چه مؤلف آن يكى از بزرگترين علماى تاريخ و جغرافياى زمان خود مى باشد اينك براى مزيد اطلاع خوانندگان مختصرى از زندگانى علمى لرد كرزن را بيان مى نمائيم. ضمناً متأسفيم كه به واسطه نبودن وسايل لازمه از انتشار گراور لرد كرزن معذوريم.
اداره كردن مجله مرغوب مناسب در مملكت ما جهاد اكبر است زيرا مردمان اين كشور هنوز ده درصدشان سواد حسابى ندارند آنها هم كه سوادكى دارند مجله خوان نيستند آنها هم كه مجله خوان باشند از مجلات فرنگى استفاده مى كنند فرضاً هم كه مجله ايرانى بخوانند از دادن وجه اشتراك معذورند!!
ص: 155
يك چند نفر اعضاء ادارات هم كه خواه ناخواه مجله مربوط به اداره خود را مشتركند و مجله ديگر نمى خواهند در هر حال برويم سر مطلب لرد كرزن كه در اواخر عمر به درجه ماركيز ارتقاء يافت به تاريخ يازدهم ژانويه 1859 متولد گرديد پدرش لرد سكارسديل Scarsdale از رجال نامى انگلستان بوده است كرزن تحصيلات خود را در مدرسه اتن و دانشگاه اكسفورد به پايان رسانيد سپس براى استقصا و تتبع به اطراف عالم مسافرت كرده و دور كره را گردش كرد و در خلال سال هاى 1886 و 1894 چهار مرتبه ممالك وسيعه هند را پيمود و قسمت آسيائى مستعمرات روس را گردش كرد و كتابى به آن عنوان تأليف و منتشر ساخت. سپس به سمت مخبرى روزنامه تايمز عازم ايران شد و يك هزار و ششصد ميل مسافت را سواره طى كرد و بهترين كتاب خود را موسوم به ايران انتشار داد در سال 1894 به سياحت افغانستان پرداخت و تا جبال پامير سياحت خود را ادامه داد و كتاب ديگرى به نام مشكلات شرق اقصى انتشار داد و در آن كتاب بيشتر از اوضاع ممالك واقعه ميان هند و اقيانوس كبير صحبت مى دارد لرد كرزن موقعى كه نايب السلطنه هند بود اداره مخصوصى براى حفظ آثار علمى باستانى آن كشور وسيع داير كرد و كتابخانه ها و موزه ها و مخزن هاى بسيارى جهت حفظ و جمع آورى نفايس علمى احداث نمود و انجمن هاى متعددى از دانشمندان شرق و غرب تأسيس كرد در ازاء اين خدمات جمعيت جغرافيائى او را به اعطاء نشان علمى درجه اول مفتخر ساخت و در سال 1907 به رياست دانشگاه گلاسگو نايل گرديد و از سال 1911 تا 1914 به رياست هيئت علميه جغرافيائى انگلستان انتخاب شد و دانشگاه هاى اكسفورد - كمبريج - منچستر هر يك عالى ترين نشان هاى علمى خود را اهداء كردند وفات كرزن در بيستم ماه مارس 1925 به سن شصت و شش سالگى اتفاق افتاد.(1)
ص: 156
همين كه اعراب در جنگ نهاوند ايرانيان را شكست دادند به تصرف شهرهاى داخلى دست گذاشته و براى هر نقطه بسته به اهميت آن سركرده و سپاهيانى روانه كردند از آن جمله عروة بن زيد طائى مأمور تسخير رى شد شهر رى چنان كه معلوم است از نظر موقع نظامى داراى استحكامات طبيعى نبود و بالعكس به واسطه واقع شدن در جلگه صاف و هموار تصرف آن اشكالى نداشت ولى از طرفى چون آتشكده هاى مهم در اين شهر بود ايرانيان توجه خاصى به شهر رى داشتند و از اين رو بعد از نزديك شدن قشون اسلام اهالى كوهستان (ديلمى و تابوريان) به كمك اهل رى شتافتند و جنگ در گرفت چيزى نپائيد كه رى به دست مسلمانان فتح شد (سال 19 يا 20 هجرى) بنا به گفته بعضى از مورخين عمار ياسر صحابى مشهور هم از نهاوند به مساعدت لشكر اسلام آمد و موقع فتح رى حضور داشته است به هر حال پس از زد و خوردهاى معمولى كه ميان طوايف غالب و مغلوب روى مى دهد و بالنتيجه خرابى هائى پيدا مى شود دو سه سال بعد يعنى در سنه 22 هجرى نعيم بن مقرن از سر كردگان عرب به آبادى و ترميم رى پرداخت تا حدى كه به عقيده پاره از مورخين عرب شهر رى يا الرّى را او بنا كرد از نظر تحقيقات علمى و مخصوصاً حفريات اخير چنين برمى آيد كه رى بعد از اسلام غير از راجس قبل از عرب بوده است اما تاريخ تحقيقى بناى شهر رى اسلامى تاكنون معلوم نگريده است.
بعد از هلاك يزيد در سال 64 هجرى اوضاع غالب بلاد اسلامى منقلب بود و مردمان رى هم فرصتى به دست آورده بر ضد حكومت عرب قيام كردند فرّخان سركرده ايرانى شهر رى را مركز قرار داده با فرماندهان عرب جنگيد بالاخره مصعب بن زبير عتاب بن ورقاء حاكم اصفهان را مأمور رفع شورش ساخت عتاب اين كار را انجام داد و دوباره رى به دست مسلمانان افتاد اگر چه اهالى رى بيش از يك بار (نخستين مرتبه بعد از مرگ يزيد) بر بنى اميه شوريده اند مع ذلك در قاموس شيعه نام و نشان خوبى ندارند و بزرگان آن فرقه رى و اهل آن را (مثل اصفهان - قزوين و ساوه)
ص: 157
به بدى ياد كرده اند.(1) بعد از سقوط حكومت بنى اميه خلفاء عباسى و اولاد آنان در شهرهاى داخل ايران آمد و شد كردند و محمد المهدى پسر منصور خليفه عباسى در شهر رى اقامت گزيد مسلمان هاى آن ايام قبل از هر چيز به ساختن جامع مى پرداختند مهدى هم همين نظر را تعقيب كرد و جامع مهمى در شهر رى بنا نمود و اطراف جامع خانه ها و عماراتى ساخت و برج و باروى مناسبى نيز برپا داشت اين آبادى هاى جديد را به نام او محمديه مى گفتند كه تدريجاً تمام شهر رى هم به همان اسم محمديه مشهور شد هارون الرشيد فرزند محمد مهدى در همين محمديه رى متولد گرديد و در واقع مى توان گفت كه شهر رى مقر وليعهد منصور عباسى بود همين كه محمد المهدى به خلافت رسيد و همچنين پسرش در ايام پادشاهى خود علاقه مخصوصى به وى اظهار مى داشتند اين علاقه و توجه تا به مأمون هم سرايت كرد چنان كه موقع عبور مأمون از رى به طرف خراسان اهالى رى نزد او آمده محبت هاى پدر و جدش را يادآور شدند و از سنگينى ماليات كه قريب دوازده ميليون درهم مى شد شكايت كردند مأمون هم به پاس خاطر پدر و جد خود اهالى رى را نوازش كرد و مبلغى از ماليات آنان را تخفيف داد و هم در آن مواقع شهر رى يا محمديه يكى از ضرابخانه هاى معتبر اسلامى گرديد و سكه هائى كه از زمان عباسيان به دست مى آيد اين اصل را ثابت مى دارد بيشتر آبادانى محمديه يا رى اسلامى به دست دو نفر از سركرده هاى نامى اسلام عمار بن خصيب و رافع بن هرثمه انجام يافت و نام اين دو شخص در غالب كتيبه هاى ابنيه رى نقش شده بود.
از گفته هاى ابن حوقل - مقدسى - ابن رسته - ياقوت و ساير جغرافى نويسان و سياحان اسلامى چنين برمى آيد كه شهر رى اسلامى به دو قسمت درونى و بيرونى تقسيم مى گرديده كه اولى را المدينه مى ناميدند و مشتمل بر ارك و عمارات حكومتى و غيره بوده است و دومى را محمديه مى گفتند و هر دو قسمت برج و بارو و خندق
ص: 158
مخصوصى داشته است عمارات محمديه مشرف بر بناهاى المدينه (قسمت داخلى رى) بوده است مهدى عباسى موقع اقامت در رى قصر زيبائى براى خود ساخته بود كه آن را زبيديه مى گفتند در نزديكى همين قصر روى تپه قلعه ديگرى به نام الجوسق (كوشك) از بناهاى فرخان رئيس شورشيان شهر رى قرار داشت اين دو عمارت تا قرن چهارم هجرى دوام يافت و آن موقع به امر فخر الدوله ديلمى خراب شد جاى آنها عمارت و باغ فخرآباد احداث گرديد آنچه مسلم است در ساختمان هاى شهر رى (برعكس ساير شهرهاى اسلامى ايران كه از گل بالا مى رفت) آجر پخته و كاشى هاى عالى به كار مى رفته است ياقوت كه قسمت هاى خراب آن را ديده اظهار مى دارد كاشى هاى ديوار مثل كاسه چينى برق مى زد شهر رى پنج دروازه داشته است كه مشهورترين آن باب هشام در طرف مشرق شهر رى مخصوص جاده خراسان و ديگر باب كوهك در طرف شمال شرقى براى جاده مازندران بوده است همين كه آبادى شهر رى رو به فزونى نهاد محلات و بازارها و عماراتى در بيرون شهر ساخته شد كه از آن جمله محله الروضه خارج شهر رى مى باشد ابن حوقل مى نويسد كه در دو طرف اين محله دكان ها و تجارت خانه هاى مهم با امتعه و اجناس متنوع ديده مى شد و نهر بزرگى از وسط اين محله عبور مى كرد ياقوت نهر ديگرى به نام نهر موسى يا نهر جيلانى (گيلانى) براى رى ذكر مى كند و مى گويد نهر گيلانى از كوه هاى ديلمستان سرچشمه مى گرفت مقدسى دو عمارت زيبا يكى به اسم دارالبطيخه (خربوزه خانه) و ديگر به نام دارالكتب (كتابخانه) براى رى شرح مى دهد مستوفى نهر كرج را هم جزء نهرهاى شهر رى ذكر مى كند مشهور است كه زبيده زن هارون الرشيد نزديك شهر رى روى رود كرج پلى ساخته بود كه آن را جسر خاتون مى گفتند و تا مدتى قبل آثار خرابه آن پل در اطراف رى ديده مى شد جاجرود كه از دامنه كوه دماوند سرچشمه مى گيرد به رى مى رسيد و به چهل مجرى تقسيم مى شد بنا به گفته قزوينى نهر ديگرى به نام سورين از رى عبور مى كرد و چون جسد يحيى بن زيد بن على بن الحسين عليه السلام را در آن انداخته بودند شيعيان رى از نوشيدن آن آب خوددارى داشتند.(1)
ص: 159
65 - چه شد كه نامه رى پيدا شد؟(1) على جواهر الكلام (معاصر)
يك قرن كم و بيش است كه نوشتن مجله و روزنامه در ايران به طرز فرنگستان معمول معمول شده است ولى تا آغاز مشروطيت اين كار رواجى نداشت از آن به بعد چاپخانه ها راه افتاد و در هر شهر و قصبه عده مشغول نامه نگارى شدند و بازار رواج گرفت اين تجارت پرسود هر كس را به هوس انداخت كه سرمايه خود را در اين راه به كار بيندازد. روزنامه نويسى يا مجله نويسى سبب شهرت بود و به دست آوردن شهرت كليد هر گنجى به شمار مى رفت عجب آنكه با وجود معدود بودن عده باسوادان و روزنامه خوانان مشتريان فراوان براى اين متاع مرغوب پديد آمد سر هر رهگذرى يك نفر باسواد تنى چند را جمع كرده براى آنها روزنامه مى خواند خلاصه مطلب زمين و آسمان پر از نامه نگار و نامه خوان بود اما به زودى شور و هوس مردم افتاد توده از جوش و خروش سابق سرد شد خواص مردم كه اهل روزنامه و مجله بودند به واسطه آشنائى با زبان هاى خارجه دنبال مطبوعات خارجى رفتند و نشريات محلى را قابل اعتناء ندانستند روزنامه و مجله كه با آن حسن استقبال به ميدان آمد يك
مرتبه بى قدر و قيمت شده از ميدان در رفت چه شد كه چنان بود و چنين شد شرحش از موضوع گفت و گوى ما خارج است همين قدر مى دانيم اگر اعلانات ثبت معمول نشده بود نام و نشانى از اين چند روزنامه قديمى هم نبود كار مجله نويسى كه از اول هم آن قدرها رونق نداشت و بالتبع با كسادى بازار روزنامه آن هم از پا درآمد در اين ضمن ترتيب جديدى براى نوشتن مجله پديد شد مؤسسات رسمى شروع به نشر و صدور مجلات كردند البته چون مخارج اين كار از بودجه معين تأديه مى گردد هيچ وقت ضرر و زيانى متوجه نويسندگان آن نخواهد بود بلكه چون اشخاص رسمى
ص: 160
رسماً خريدار از اين مطبوعات هستند در آخر سال شايد خرج و دخل اين مجلات موازنه كند بارى اين پيش آمد اخير هم سبب عمده شد كه كمتر كسى توانست به نشر مجله غير رسمى اقدام كند زيرا عامه مردم از اول هم اگر مى خواستند و مى خواندند روزنامه بود و به مجله اقبالى نداشتند آن طبقه معين هم كه با مجله سر و كار داشتند يا
بايد مجله رسمى بخوانند يا طبعاً سرگرم مجلات خارجى شده اند و در هر صورت مجلات ملى فارسى تقريباً از بين رفت.
خانواده دانشمند متمولى را مى شناسيم كه سالانه قريب دو هزار ريال وجه اشتراك مطبوعات خارجه را با ميل و منت مى پردازد و به مطبوعات فارسى بى اعتنا است لابد در نظر شما اين خطاى بزرگ قابل بخشش نيست من هم در ناپسند بودن اين امر شكى ندارم ولى بايد علتش را كشف كرد و در صدد اصلاح آن برآمد به نظر نگارنده اشتراك مجلات جزء ضرورات اوليه حياتى نيست و از تجملات زندگانى به شمار مى آيد بشر هم فطرت در اين مسائل حد اعلاى ظرافت و زيبائى را طالب است پس نامرغوبى جنس ما از ناجورى است.
اتفاقاً اگر به نامه نگارى اين اعتراض بشود خواهد گفت شما خواننده و خريدار بدهيد تا من ذوق و سليقه را نمايش بدهم مشترى هم كه هيچ گاه به بهاى جنس نسيه وجه نمى دهد و بالاخره در ميان اين دور و تسلسل مجله نويسى و مجله خوانى در محيط زبان فارسى كاسد مانده است.
ما چه مى گوئيم؟ ما مى گوئيم هم خواننده و هم نويسنده مجله هر دو حرف حسابى مى گويند و بايد راه حل پيدا كرد بهترين طريقه حل اين مشكل آن است كه قدرى خوانندگان تعصب ملى به خرج داده به مطبوعات داخلى (اعم از مجله يا روزنامه) توجهى بكند نامه نگاران هم آنچه مى توانند از فداكارى دريغ ندارند تا كم كم
پلى براى اتصال اين خليج ژرف بسته شود و اين نقيصه از ميان برخيزد.
بارى در چنين موقع نامناسبى كه ظاهراً از هيچ جا بوى اميدى به پيشرفت مجله نويسى نيست ما با كمال دل گرمى و اميدوارى به نشر نامه رى قيام كرده ايم و يقين
ص: 161
داريم كه دير يا زود مردمان فارسى دوست اين حقيقت را درك مى كنند كه خواندن اخبار مربوطه به امور داخلى قراء و قصبات ممالك ماوراء بحار در مجلات خارجى و نفهميدن قسمت عمده از مطالب آن و در عين حال بى خبر ماندن از عادات و رسوم و زبان ملى خود خبط و سفاهت است - ما قطع داريم كه خواه ناخواه اوضاع محيط مردم را مجبور مى كند كه بيشتر به مطبوعات فارسى علاقه مند شوند اين كار شدنى است و با همين نظر نامه رى پيدا شد.(1)
مقدمه
گردآورى تاريخ طهران بر اين روش كه از نظر خوانندگان مى گذرد از شاهكارهاى فرهنگى بى سابقه و پرزحمت مى باشد و كمتر از تدوين دو كتاب تاريخ كتابخانه هاى ايران يا مجلد نخست از دائره المعارف اسلامى ايران كه در سال 1311 و 1322 به چاپ رسيده اند، به شمار نمى رود. در سال 1325 دو مجلد تاريخ رى و طهران از نظر فقيد علامه قزوينى گذرانيده كه پيش از چاپ بيشتر مورد آزمايش و كنجكاوى واقع شوند فقيد نامى پس از مطالعه هر دو مجلد شرحى مبسوط از تقريظ و تمجيد كه ابدا مطلوب اينجانب نبود، بر آنها نگاشتند و بسا براى چاپ و انتشار آنها تحريض مى نمودند تا اين كه پيش از وفات او به اندك زمانى چند صفحه از هر دو مجلد با عين نامه اى كه در اين خصوص مرقوم داشتند، به چاپ رسيده و ملاحظه نمودند و بسا جاى تأسف است كه اكنون هزار صفحه تاريخ طهران به تدريج منتشر مى گردد و از استقراء و تنقيد آن مرحوم محروم و بى بهره مانده است.
تاريخ مزبور در پنج مجلد گردآورى شده و شامل همگى اوضاع جغرافى و سياسى و دينى و فرهنگى و سرگذشت طبقات رجال نامى آن مى باشد - اعم از اين كه
ص: 162
رجال نامى مزبور در نژاد و مولد و موطن طهرانى باشند يا اين كه در يك نسبت با دو نسبت از آنها طهرانى به شمار روند و در بقيه به شهرهاى ديگر كشور ايران يا بيگانه نسبت داده شوند.
مجلد (1) از پيدايش نام تاريخى طهران سال (261 - 1313) هجرى و پايان عصر ناصرالدين شاه قاجار به اضافه مقدمات تحقيقى در تاريخ اجمالى رى اسلامى و دهات نامى آن.
2 - از اين تاريخ تا سال (1344) هجرى موافق (1305) شمسى و انقراض قاجاريه.
3 - از اين تاريخ تا عصر حاضر.
4 - از آغاز سياست هاى متنوعه بيگانه در طهران تا پايان جنگ بين المللى دوم سال (1323).
5 - ملحقات و مستدركات بر مطالب مجلدات چهارگانه است.
گفتگو در اين پنج مجلد و چهار بخش جغرافى و سياسى و دينى و ادبى آنها به طور تحقيق و اختصار و مانند فلسفه تاريخ شده است.(1)
تاريخ تهران
طهران رى و طهران اصفهان
در قرن سوم هجرى دو قريه به نام طهران (با طاء مؤلف) معروف بودند (1) طهران اصفهان (2) طهران رى است. طهران رى اگرچه بر وفق گفتار سمعانى در صفحه 374 از كتاب الانساب خود مشهورتر از طهران رى مى باشد ولى منسوبين نامى به طهران اصفهان از لحاظ تعداد و تاريخ وفات بيشتر و زيادتر بوده است زيرا كه سمعانى
ص: 163
و ياقوت و ديگران از علماى قرن ششم و هفتم هجرى تنها ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى رازى را متوفى به سال 261 از ناميان قديمى طهران رى معرفى كردند ولى از رجال مشهور طهران اصفهان ده نفر ذكر نمودند كه يك نفر از آنها به نام ابوصالح عقيل بن يحيى الطهرانى محدث متوفى به سال 248 مى باشد و تاريخ وفات او بر تاريخ وفات ابن حماد طهرانى رازى سيزده سال جلوتر بوده است براى روشن كردن مقصود مختصر تاريخچه طهران اصفهان را نيز به نقل از ياقوت و سمعانى و ديگران مانند مقدمه در اين كتاب مى نگاريم.
طهران اصفهان و منسوبين به آن
ياقوت در صفحه 74، ج 6 معجم البلدان مى نگارد طهران نيز از قراى اصفهان است و جمعى از محدثين منسوب به اين قريه هستند.
حمداللّه بن ابى بكرين احمد مستوفى قزوينى مورخ اوايل قرن هشتم هجرى در كتاب نزهة القلوب (طبع اوقاف كيپ) صفحه 50 در باب ولايت عراق عجم كه در ضمن توابع اصفهان از ناحيت جى است از طهران اصفهان اسم مى برد سمعانى متوفى به سال 562 در صفحه 373 از كتاب الانساب خود از طهران اصفهان و منسوبين به آن به تفصيل مى نويسد و چنين مى گويد طهران ديهى بزرگى است نزديك دروازه اصفهان است و از جمله كسانى كه به آن از قديم الايام منسوب شده اند:
(1) ابوالعباس احمد بن محمد بن احمد بن القاسم بن سهلويه الطهرانى الجواد كه از ابى عبداللّه محمد بن اسحاق بن مندة الحافظ چند مجلس از امالى او روايت نموده اين مطلب را برايم عده به اصفهان نقل نمودند مانند ابونصر احمد بن عمر قاضى و ابوسعد احمد بن محمد بغدادى ابوالعباس در ماه رمضان سال 469 وفات كرده - خودم شخصا به اين ده رفته و در آن از شيخى كه به او ابوعبداللّه محمد بن حماد
ص: 164
طهرانى مى گفتند روايت كرده ام - .(1)
(2) ابوصالح عقيل بن يحيى الطهرانى از ثقات بوده و از سفيان بن عينيه و يحيى بن سعيد قطان روايت نموده و در سال 248 وفات كرده.
(3) ابوبكر ابراهيم بن سليمان طهرانى كه از ابراهيم بن نصر و غيره روايت كرده.
(4) سعيد بن مهران بن محمد الطهرانى از عبداللّه بن عبد وهاب خوارزمى روايت نموده.
(5) على بن رستم طيار طهرانى عموى ابوعلى احمد بن محمد بن رستم كه به ابوالحسن كنيه مى كردند از محمد بن سليمان بن حبيب روايت كرده.
(6) على بن يحيى طهرانى از صحر بن مهران اصفهانى روايت كرده.
(7) محمد بن محمد بن محمود بن سدوس طهرانى تميمى از ابوجعفر كه از موثقين و پرهيزكاران بوده و از ابوعبداللّه الرحمن مفرين و ابوعاصم بن النبيل و خالد
بن يحيى و ديگران روايت كرده.
(8) ناجية بن سدوس ابوالقاسم طهرانى - ياد ندارم كه از او احدى روايت كرده به جز محمد بن احمد بن تميم از مردمان اين شهر است چنان كه تمام آن را ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه حافظ در تاريخ اصفهان ذكر كرده.
(9) ابوصالح عقيل بن يحيى بن الاسود طهرانى از مردمان اصفهان و از موثقين بوده كه از ابن عينيه و يحيى بن سعيد قطان و عبدالرحمن بن مهدى و ابوداود روايت نموده و در ماه رمضان سال 248 وفات نموده.
(10) ابونصر محمود بن عمران ابراهيم بن احمد طهرانى از متأخرين كه از ابوبكر احمد بن موسى بن مردويه حافظ روايت كرده و از او ابوالفضل محمد بن طاهر مقدسى و ابوالحسن على بن رستم طيار طهرانى روايت كرده اند و از موثقين درست
ص: 165
بوده در سال 303 وفات كرده (به كلمه الطهرانى از انساب سمعانى رجوع شود).
طهران رى
نام قريه طهران رى تا پيش از سال 261 كه تاريخ وفات ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى رازى محدث باشد در كتب مورخين معروف نبوده است و بيش از يك قريه كوچك گمنام براى يك استان مهم كه به نام ام البلاد و شيخ البلاد و دارالضرب و رى اسلامى مى ناميدند، ارزش تاريخى نداشته ولى تحولات و انقلابات سياسى و مذهبى محيط رى آن را نگاهبانى نموده و بر آبادانى آن افزوده به طورى كه پس از اندك مدتى از حمله پرشور و شر چنگيز و سپاهيان زورمند مغول همگى مفاخر تاريخى (رى اسلامى) كه بيگانگان به تاراج ربودند از نو به ارث براى آن رسيده و دوباره مركز برافراشتن پرچم شاهى و استوار بودن تخت سلطنتى گرديده و در حقيقت قريه گمنام طهران با چندين دسته از دهات و قصبات تاريخى و نامى رى مانند محمديه، خوار، ورامين، قصران، كرج، طبرك، دماوند، دولاب و غيرها نبردهاى سختى در كارزار اجتماع نموده ولى بر وفق جريان نواميس تنازع البقاء و بقاء اصلح در عمران و آبادانى
درنتيجه بردبارى و توانايى كه داشته گوى سبقت را ربوده و از طوفان انقلابات جنگى سياسى و دينى كه در رى مدت 6 قرن متوالى برپا بوده است رهايى يافته تا اين كه در قرن دهم هجرى لباس شهريت و آبادانى در بر كرده و مورد عنايت شاه طهماسب صفوى گرديده است.
و برايش باروى محكمى ساخت كه آن را به چهارده برج به شماره سوره هاى كريمه قرآن مصون داشت و زير هر برجى سوره از سور شريفه دفن فرمود. شهر تاريخى طهران تنها به توقف شاه طهماسب و شاه عباس كبير و بقيه شهرياران صفويه و زنديه و افشاريه در آن قناعت ننموده بلكه در تاريخ 1200 پايتخت سلطنت پرعظمت سران قاجاريه گرديد و پرچم شاهى را بر محيط خود برافراشت و از نو شيخ البلاد و دارالضرب دوم گرديد و نام نامى رى و مادر قديمى پرافتخارش را زنده نمود (به صفحات بعد رجوع شود).
ص: 166
تهران يا طهران
صنيع الدوله در صفحه 509 و 510، ج 2، مرآت البلدان راجع به تلفظ تهران با تاء منقوط يا طهران با طاء مؤلف و ديگران در مجله كاوه و غيرها تحقيقاتى كرده اند و رأى بيشترين مخصوصا صنيع الدوله و اعتضادالسلطنه و معتمدالدوله بر آن است كه درست با تاء منقوط خوانده شود زيرا كه ضبط آن با تاء منقوط در كتاب آثار البلاد زكريا بن محمود قزوينى آمد و اين كه آن را بعد از بيهق كه در رديف باء است تبريز را
نوشته و بعد از تبريز طهران را با تاء منقوط نگاشته باز هم معتمدالدوله نگاشته در معجم البلدان نيز به تاء منقوط متوجه شده و وجه تسميه آن را به اين نحو معين كرده است.
كه چون اهل آنجا در وقتى كه دشمن براى آنها به هم مى رسيد زيرزمين پنهان مى شدند ازاين جهت به اين اسم موسوم شده است كه ته ران يعنى زيرزمين مى رفتند چون كتابى از معجم البلدان و آثار البلاد معتبرترند نه مى باشد ديگر لازم نيست به خود (صنيع الدوله) زحمت بدهيد و به ساير كتب رجوع كنيد به خصوص كتاب شما فارسى است و تاء منقوط هم در فارسى استعمال شده است.
تلفظ درست طهران با طاء مؤلف نه با تاء منقوط است
به نظر نگارنده تحقيقات دانشمندان نامى مذكور نسبت به تلفظ طهران با تاء منقوط با دلائلى كه بيان نموده اند، درست نمى باشد.
(1) ضبط كلمه با طاء يا تاء يا ذال و مانند آنها به زبان عربى كه در زبان فارسى آن را با ت يا س يا ز خوانده مى شود و از مخرج اصلى عربى ادا نمى شود بنابر قواعدى كه لغت شناسان عرب براى ضبط لغات مى نگارند دليل بر درستى آن در زبان ادبى فارسى نخواهد شد زيرا كه قواعد معنوى ضبط كلمات ولو اين كه اعجمى باشند اجازه در تصرف به ضبط اصلى آنها در نگارشات فارسى و لغت بيگانه نمى دهد و تنها در تلفظ روا مى داند كه موافق مخرج حروف آن لغات تلفظ شود بنابراين كلمه طهران
ص: 167
كه ضبط قديمى آن در عربى با طاء مؤلف و صحيح ضبط شود اگرچه در تلفظ ناگزير با تاء منقوط تأديه مى گردد با اين وصف پاسخ مزبور مرحوم فرهاد ميرزا معتمدالدوله به صنيع الدوله درخصوص نگاشتن كلمه طهران با تاء منقوط يا طهران با طاء مؤلف (ديگر لازم نيست به خود زحمت بدهيد الخ) كاملاً بى مورد خواهد بود و دليل علمى بر مقصود نمى توان شمرد.
(2) ضبط صحيح و قديمى اين كلمه اعم است از اين كه طهران اصفهان يا طهران رى باشد و كليه منسوبان به آن با طاء مؤلف آمده است نه با طاء منقوط زيرا كه سمعانى
در كتاب الانساب كه در حدود سال 555 به اتمام رسيده مى نويسد (طهرانى نسبت به طهران است) (طهران قرية فى الرى) و آن معروف تر از طهران اصفهان است و از آنجا ابوعبد محمد بن حماد طهرانى رازى بيرون آمده است و مرگ او در زمين شام به سال 261 بوده است و هم چنين ابوزيد احمد بن سهل بلخى در فارسنامه خود كه در اواخر قرن 5 يا اوايل 6 هجرى به اتمام رسيده در فصل كورت هاى فارس مى نگارد (همه حبوب هاى آنجا به غايت نيكوست خاصه اناركى مانند انار طهرانى، و نيز ابوبكر محمد بن على بن سليمان راوندى در ص 292، راحة الصدور نام طهران را با طاء مؤلف آورده است. محمد بن حسن بن اسفنديار در تاريخ طبرستان كه در حدود سال 613 تأليف شده است درضمن جنگ هاى افراسياب و منوچهر مى نويسد: افراسياب در آنجا كه طهران و دولاب است رخت افكند. ياقوت نيز طهران را با طاء مولف ضبط كرده است ولى گفتار وى (لفظ اعجمى است و عجم آن را به تاء منقوطه تلفظ مى نمايند) به اشتباه انداخته و گمان برده اند كه ضبط ادبى آن هم رواست كه با تاء منقوطه باشد.
(3) ضبط زكريا بن محمود قزوينى مؤلف آثار البلاد طهران را با تاء منقوط دليل بر سخن ايشان نمى شود زيرا كه قزوينى كتاب خود را در سال 664 يا 674 تأليف كرده و مؤلفين مذكور بسيارى بر او سبقت دارند و گفتار آنان بيشتر سنديت دارد.
(4) گذشته از ضبط كلمه طهران رى با طاء مؤلف در كتاب هاى مزبور طهران
ص: 168
اصفهان و همگى منسوبين به طهران رى و اصفهان با طاء مؤلف نيز آمده است و از نسبت صحيح محمد بن حماد طهرانى متوفى به سال 261 در عسقلان شام به طور يقين مى دانيم كه تلفظ و ضبط درست كلمه طهران از قرن سوم هجرى تا اواخر قرن هفتم هجرى كه پايه و اساس شناسايى ضبط و تلفظ اين كلمه در قرون بعد خواهد شد با طاء مؤلف است نه با طاء منقوطه است.
(5) در تأليفات علماى متأخرين و بعد از قرن ششم هجرى هم تا قرن 13 هجرى كلمه طهران با طاء مؤلف نه با تاء منقوطه آمده است. چنان كه در تاريخ رشيدالدين فضل اللّه (جامع التواريخ) در ضمن حوادث سال 683 طهران را با طاء مؤلف ذكر كرده است و نيز مجدالدين محمدحسين اصفهانى در كتاب زينت المجالس و حاج زين العابدين تمكين شيروانى در كتاب رياض السياحه نام طهران را با طاء مؤلف ثبت نموده اند با اين وصف ضبط كلمه طهران با طاء منقوطه در كتاب آثار البلاد قزوينى و نزهة القلوب مستوفى و تذكره هفت اقليم رازى با مدارك قديمه سمعانى و بلخى و راوندى و ابن اسفنديار و ياقوت و ضبط علماى متأخرين كه با طاء مؤلف نگاشته اند برابرى نخواهد نمود و درست آن است كه با طاء مؤلف تلفظ و تحرير گردد.
تحقيقات لازمه
(1) گفتگو در آغاز تاريخ طهران و پيدايش آن فرع آگاهى از تاريخ رى باستانى و اسلامى مى باشد براى همين نكته مى بايد نخست به چاپ تاريخ مبسوط رى پرداخت ولى متأسفانه چون برخى از مصادر سودمند كتاب مزبور آماده نبوده است ناگزير چاپ تاريخ طهران سبقت جست و فرع بر اصل مقدم گرديد.
(ب) مطالب زير به تفصيل در تاريخ رى نگاشته شده و از تكرار آنها در تاريخ طهران خوددارى شده است.
(1) گمنامى تاريخ رى باستانى و اسلامى.
(2)نام رى در اوستا و سفرالتكوين و كتيبه هاى داريوش كبير و نزد مورخين اسلامى.
ص: 169
(3) رى از بلاد جبل و منظم به ديلم يا جداگانه است.
(4) تاريخ و جغرافى رى باستانى.
(5) تاريخ و جغرافى رى اسلامى.
(6) مدت آبادانى و ويرانى رى اسلامى.
(7) راه از رى به دهات رى و شهرهاى ديگر.
(8) فهرست اسامى دهات و قصبات رى و منسوبين به آنها به ترتيب حروف تهجى.
(ج) چگونگى اجمالى اوضاع سياسى رى و طهران از سال 20 و فتح رى تا سال 261 و پيدايش نام قريه طهران.
رى در زمان عمر بن الخطاب پس از فتح نهاوند و فرماندهى عمر بن زيد الخيل طائى با لشكر هشت هزار عده و جنگ سختى ميان تازيان و اهالى رى در سال 20 يا 19 به موفقيت اعراب فتح گرديد و شاعر عرب در آن وقت ابوعبيده نامى كه در جنگ حاضر بوده اشعارى در اين خصوص گفته (ص 89، ج 2، معجم البلدان چاپ اروپا) سرزمين رى از اين تاريخ تا سال 130 كه آغاز دعوت براى عباسيان به يارى ابومسلم خراسانى مى باشد هميشه فرمانبردار سرداران و سپاهيان خلفاى سه گانه در مدينه و كوفه (عمر، عثمان و على عليه السلام ) و شهرياران بنى اميه در شام بوده است چنان كه حوادث تاريخى آن را درمورد خود از كتاب تاريخ رى نگاشتيم ولى از سال 130 تا سال 261 و پيدايش نام طهران تا حمله مغول به سال 616 مركز انقلابات سياسى و مذهبى و آبادانى و ويرانى بسيارى واقع گرديد و تاريخ نشان مى دهد كه پيش از اين كه به تاخت و تاز سپاهيان مغول نابود و ريشه كن شود، ويران و مخروبه بوده است.
(د) اوضاع اجمالى سياسى رى و طهران ازسال 130 - 261 و پيدايش نام طهران.
ابومسلم خراسانى كه دعوت خويش را در سال 130 براى ابراهيم امام در سمرقند و طخارستان و شهرهاى ديگر فاش نموده بود (صفحه 5، ج 5، كامل ابن الاثير) در رى و طبرستان چون زمينه براى آن نديده خوددارى نموده براى همين نكته هم رى در
ص: 170
زمان بنى اميه و ظهور دعوت براى عباسيان پناهگاه فرمانداران بنى اميه بوده است و نصر بن سيار در اين سال به خوار رى فرار كرده (ص 148، ج 5، كامل ابن الاثير) و پس از كارزار با حسن بن قحطبه بن شبيب سردار ابومسلم و ابراهيم امام به سوى رى حركت كرد ولى داخل رى نگشت و بيابانى كه ميان رى و همدان فاصله داشت به تصرف خود درآورد (ص 48، ج 5، كامل ابن الاثير) در سال 136 و زمان خلافت منصور ابومسلم خراسانى از بيم منصور خزينه هاى خود را در رى پنهان نمود و در همين سال پس از كشتن ابومسلم به دستور منصور سنباد گبر نيشابور كه نام خود را فيروز اصبهبد نهاده بود و با ابومسلم دوستى تامى داشته به مطالبه خون ابومسلم قيام كرد و بر قزوين و نيشابور و رى غلبه يافت و خزينه هاى ابومسلم را به تصرف خود درآوردو زنان راسبى كرد و اموال را به غارت ربود و چنين اظهار مى داشت كه سوى كعبه مى رود و آن را ويران مى سازد ولى مدتى نكشيد و جمهور بن مروان عجلى به فرمان منصور بر او در مفازه اى ميان رى و همدان غلبه نمود و نيروى او را به اسارت درآورد و زنان و كودكان او را سبى نمود و خود سنباد هم ميان طبرستان و قومس به قتل رسيد (ص 180، ج 8 ، كامل ابن الاثير).
قحطبه بن شبيب فرماندار ابومسلم در رى براى اين كه مردمان رى پيروان بنى اميه و سفيانى مذهب هستند از دسيسه آنها پرهيزكارى مى نمود و معابر را دستور نگاهبانى داد به طورى كه احدى بدون جواز شبانه عبور نمى كرد. (ص 48، ج 5، كامل).
المهدى باللّه خليفه عباسى در رى
در سال 142 چون عبدالجبار بن عبدالرحمن فرماندار منصور بر خراسان بيعت منصور را خلع نمود به تفصيلى كه ابن الاثير در ص 188، ج 5 كامل نگاشته منصور المهدى باللّه را مأمور به توقف در رى فرمود المهدى باللّه به رى آمد و در آن توقف كرد سپس به نيشابور رفت و عبدالجبار را اسير نمود و به سوى منصور فرستاد (به صفحه 188، ج 5، كامل و تاريخ رى رجوع شود) منصور مجددا المهدى باللّه را
ص: 171
فرمان داد كه در رى توقف كند و به فتح طبرستان همت گمارد المهدى باللّه در سال 143 به پيروزى و فتح طبرستان موفق گشت و بعدا به خراسان رفت و در سال 144 از خراسان به عراق بازگشت نمود. (ص 190، ج 5، كامل).
مدت توقف المهدى باللّه و بناى شهر محمديه در رى
به طور مسلم مجموع مدت توقف المهدى باللّه در رى از سال 142 - 144 بوده است و در اثناء اين مدت به خراسان و طبرستان هم رهسپار شده و به رى مجددا بازگشته است شالوده آبادانى و پيشرفت عمران رى جديد اسلامى به طور تحقيق در ايام همين ولى عهد و خليفه زاده عباسى بوده است زيرا كه به ساختن شهر رى جديد فرمان داد و عمربن الخصيب را كه از سرداران نامى او بوده بربناى آن مأمور كرد ابن ابى الخصيب چنان كه بعدا به تفضيل مى نگاريم به ساختن شهر مزبور آغاز نمود و نام آن را المحمديه به نام محمد المهدى خليفه زاده مذكور در آن وقت نهاده و بر وفق دستور مهدى كرد اين شهر فندقى بساخت و مسجد جامعى در آن برپانمود كه نام خويش را نيز در ديوار جامع نگاشته (ص 368، ج 7، معجم البلدان) (به كلمه المحمديه از اين كتاب رجوع شود)
هارون الرشيد و دو فرزندش قاسم و مأمون در رى
در سال 189 هارون الرشيد براى اين كه فرماندار او بر خراسان على بن عيسى بن ماهان متهم به خلاف نمودند به رى آمد و دو فرزندش عبداللّه مأمون و قاسم در ركاب او بودند و قاسم را ولى عهد خود پس از مأمون قرار داد و اختيار خلع قاسم به مأمون واگذار كرد و همگى قضاة و شهود را احضار نمود و گواهى دادند بر اين كه كليه اسلحه و معدات جنگى و خزاين و ذخاير هارون به مأمون تعلق دارد هارون چهار ماه در رى اقامت گزيد و در آخر ماه ذى حجه از رى به بغداد بازگشت و موقعى كه از پل بغداد گذر مى نمود بسوزانيدن جثه جعفر برمكى فرمان داد (به صفحه 63، ج 6، كامل و تاريخ رى رجوع شود)
ص: 172
طاهر بن حسين در رى
در سال 194 يا 195 آتش مخالفت امين با مأمون روشن گرديد و امين پيمان خلافت مأمون را بشكست و علم سلطنت براى خود برافراشت (ص 75 - 78، ج 6، كامل) مأمون طاهر بن الحسين را با نيروى مهمى و معدات جنگى بسيارى گسيل داد و رى را مركز كارزار با نيروى امين معين كرد امين نيز در سال 195 قشون بسيارى به فرماندگى على بن عيسى بن ماهان براى جنگ با طاهر به همدان فرستاد (ص 8، ج 6 كامل) طاهر در پنج فرسخى رى اردوى خود را قرار داد و با نيروى على بن عيسى مصاف بست تا اين كه پس از كارزارهاى بسيارى ميان ارتش طرفين به تفصيلى كه ابن الاثير در ص 80 - 81، ج 6، نگاشته طاهر پيروزى يافت و قشون على بن عيسى را متلاشى نمود و خود على بن عيسى را نيز به قتل رسانيد و سر او را براى مأمون به خراسان حمل كرد.
آمدن مأمون به رى
مأمون در سال 204 از خراسان به رى آمد چند روزى در آن توقف فرمود و نسبت به مردمان آن ابراز علاقه داشت و دستور تخفيف خراج داد سپس به بغداد رفت (ص 131، ج 6 كامل).
حسن بن زيد علوى و دعوت براى علويان در رى
در سال 250 حسن بن زيد بن محمد بن اسماعيل بن زيد بن حسن بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام كه در رى اقامت داشت در طبرستان ادعاى خلافت نمود و از ديلميان و مردمان كلار و شالوس و رويان براى خود بيعت گرفت اهالى آن نواحى نيز به او پيوست شدند و پس از اين كه طبرستان را تماما به تصرف خود درآورد نيرويى به سركردگى مردى از خاندان خويش كه نامش حسن بن زيد نيز بود براى تسخير رى فرستاد. حسن بن زيد مزبور رى را تسخير نمود و فرماندار طاهريه (بنوطاهر) از آن
ص: 173
بيرون كرد و محمد بن جعفر علوى به جاى او گزيد و از رى بيرون آمد (ص 42، ج 7، كامل) خبر به المستعين باللّه خليفه عباسى در بغداد رسيد. المستعين اسماعيل بن فراشه را براى همدان گسيل داد كه در آنجا توقف كند و بقيه امور دفاعى را به محمد بن عبداللّه بن طاهر موكول نمود محمد بن طاهر براى سركوبى نماينده حسن بن زيد در رى كه محمد بن جعفر طالبى بوده است محمد بن ميكال فرستاد و ميان طرفين كارزار سختى درگرفت و درنتيجه محمد بن جعفر اسير گشت و محمد بن ميكال داخل رى گرديد. حسن بن زيد علوى داعيه طبرستان به سركردگى واجن نامى نيرويى براى ابن مكيال مجهز نمود و در نزديكى رى با ابن ميكال مصاف بست، ابن ميكال را كشتند و رى را از نو متصرف شدند و در روز عرفه همين سال احمد بن عيسى بن حسين الاصغر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام و ادريس بن
عبداللّه بن موسى بن عبداللّه بن الحسن بن على بن ابى طالب عليه السلام در رى ظاهر شدند و احمد بن عيسى براى مردمان رى نماز عيد بخواند و براى حضرت رضا عليه السلام از آل محمد دعوت نمود. محمد بن على بن طاهر با او جنگ كرد، محمد بن على را مغلوب نمود و به قزوين فرارى گشت در سال 252 جستان صاحب ديلم با عيسى بن احمد علوى و حسن بن احمد كوكبى بر رى هجوم آوردند و آسيب كشتن و سبى كردند به مردمان آن رسانيدند (به صفحه 42 - 57 كامل رجوع شود) اين بود خلاصه چگونگى اوضاع سياسى رى و قراى آن پيش از پيدايش نام قريه طهران در سال 261.
(د) پيدايش نام قريه طهران در سال 261 و آغاز عمر تاريخى آن به طور تخمين
نخستين شخصى كه نام طهران را در كتب مورخين و جغرافى شناسان اسلام معرفى نموده است ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى رازى محدث معروف متوفى به سال 261 هجرى در عسقلان و سرزمين شام بوده است از كلمات علماى مزبور برمى آيد كه طهران در قرن سوم هجرى تا آغاز قرن هفتم هجرى و پايان حمله مغول آباد بوده است ولى به طور تحقيق نمى توان آغاز عمر تاريخى واقعى طهران همان سال 261 قرار داد بلكه مى توان يقين حاصل كرد كه پيش از سال مذكور و بروز
ص: 174
ابن حماد مزبور وجود داشته و آن هم مانند قريه هاى بيست و دستبى و دولاب و محمديه و كلين و ورامين از قراى رى مذكور در بخش اول آباد و داير بوده است ولى نامى از آن در تاريخ نگاشته نشده است. بهر حال از جمله علمايى كه در كتب خويش نام طهران و ابن حماد منسوب به آن معرفى نمودند:
(1) ياقوت حموى در كتاب معجم الادباست و نيز در معجم البلدان از طهران هم نامى برده و از كلمات ايشان در اين كتاب معلوم مى شود كه طهران تا پايان قرن هفتم هجرى آباد بوده است و انقلابات مغول آن را نابود ننموده است چنان كه بعدا مى نگاريم.
(2) سمعانى در كتاب الانساب چنين گفته است: طهرانى نسبت به طهران است و طهران قريه اى است در رى و آن مشهورتر از طهران اصفهان است و از آنجا ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى رازى بيرون آمده است و مرگ او در عسقلان در زمين شام به سال 261 بوده است.
ابن حماد طهرانى
ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى از علماى نامى ميانه قرن سوم هجرى است، علماى رجال نام او را به اجمال و برخى به تفصيل در كتب خويش ذكر كردند ياقوت در معجم الادباء نسبت او را به طهران اجمالاً ذكر كرده است و سمعانى در كتاب الانساب صفحه 374 شرح حال او را چنين مى نگارد.
سمعانى گويد اما جماعتى كه به طهران رى منسوب شده اند در حالتى كه طهران رى مشهورتر از طهران اصفهان مى باشد از اين قرار است:
(1) ابوعبداللّه محمد بن حماد طهرانى رازى است از عبدالرزاق بن حمام و غيره روايت كرده و از او ائمه علماى حديث روايت كرده اند و از موثقين اسلام بوده و همچنان از عبيد بن موسى و ابوعاصم نبيل و حفص بن عمر عدنى شنيده و براى تحصيل حديث به شهرهاى دوردست رفته و در شهر رى و بغداد و شام نقل حديث
ص: 175
كرده و از او ابوبكر بن ابى الدنيا و احمد بن عبداللّه بن نصر بن بحير قاضى روايت كرده اند. عبدالرحمن بن ابى حاتم رازى گفته از او من با پدرم در رى و بغداد و اسكندريه شنيده ايم و از راستگويان و موثقين بوده است. از منصور بن النقيه نقل نمودند كه گفته من نديدم از اساتيد احدى كه آرزوى برابرى با او در فضل داشتم به جز سه نفر و از ايشان اول محمد بن حماد طهرانى را ذكر نموده است محمد بن حماد به مصر رفته و در آن حديث خوانده و در عسقلان از شام اقامت مى نموده تا اين كه در شب جمعه 27 ربيع الاول سال 261 در آن هم وفات كرده. نگارنده اين كتاب گويد تعجب اين است با اين كه سمعانى خود اقرار نمود كه طهران رى مشهورتر و آبادتر از طهران اصفهان است تنها يك نفر توانسته از منسوبين به طهران رى به دست بياورد و ذكر كند ولى از منسوبين به طهران اصفهان ده نفر ذكر نموده است از صفحه 374 انساب سمعانى نقل شده است.
(ه) تاريخ دهات نامى رى مى توان در سه بخش محصور كرد:
(بخش اول) دهات رى كه پيش از پيدايش نام قريه طهران در سال 261 برپا و آبادان بوده است.
(1 - قريه بيست) كه به آن ابوعبداللّه احمد بن مدرك بيستى محدث نامى منسوب شده است. وى از فضل بن شاذان و محمد بن عبداللّه روايت كرده است (به صفحه 333، ج 2، معجم البلدان چاپ مصر و قراى قديمه و جديده رى و طهران از اين كتاب رجوع شود).
(2 - قريه خوار) معروف كه امروز نيز از قراى نامدار طهران به شمار مى رود از منسوبين به اين قريه در آن تاريخ ابوالحسن احمد خوارى است متوفى به سال 230 (به صفحه 473، ج 3، معجم البلدان چاپ مصر و قراى قديمه و جديده رى و طهران از اين كتاب رجوع شود).
(3 - قريه دستبى) نام اين قريه در صفحه 148، ج 5، كامل ابن الاثير آمده است و اين كه در سال 131 هنگامى كه قحطبه از طرف ابومسلم خراسانى بر رى استيلاء
ص: 176
يافت و براى عباسيان دعوت مى نمود گروهى از ياغى گران در دستبى پرچم ياغى گرى را برافراشتند و قحطبه ابوعون را براى سركوبى ايشان با نيروى مهمى گسيل داد ابوعون با آنان كارزار نمود و براى پيروى از قرآن و سنت و حضرت رضا عليه السلام از آل محمد دعوت كرد، ايشان سر فرود نياوردند تا اين كه ابوعون بر آنها پيروزى يافت و متفرق ساخت سپس با آنها امان داد از كامل ابن الاثير و صفحه 89، معجم البلدان، ج 2 معلوم مى شود كه دستبى هنگام فتح رى اهميت شايانى داشته و آن را در اهميت نمره دوم شهر رى به شمار مى رفت زيرا كه عمر بن الخطاب عمر بن زيد طائى را براى تسخير رى و دستبى فرمان داده است (به تاريخ فتح رى و كلمه دستبى رجوع شود).
(4 - دماوند يا دنباوند) كوهى است مشهور واقع در طرف شرقى رى و در دامنه آن قريه اى است معروف به قريه دماوند مى باشد (تاريخچه قديم و جديد آن در فصل قرا و اماكن رى قديم و طهران از اين كتاب نگاشته شده است بدانجا مراجعه شود) ابومحمد سليمان بن مهران دنباوندى معروف به اعمش محدث به آن منسوب شده و در سال 138 در سن 87 سالگى وفات نموده است.
(5 - دولاب) اين قريه از قراى نامى رى اسلامى بوده و جمعى از علماى حديث به آن منسوب شده اند از آن جمله قاسم رازى دولابى است كه چهل سال در مكه اقامت گزيده و پيش از حمله قرمطى برمكه به يك سال وفات كرده است و نيز ابوبكر محمد بن اسماعيل بن زياد دولابى محدث متوفى به سال 275 به اين قريه منسوب شده است. (به فصل قراى قديمه رى و طهران امروز از اين كتاب رجوع شود).
(6 - رنبويه) مسعودى در مروج الذهب و ديگران نوشتند در سال 189 هنگامى كه هارون الرشيد از رى به سوى خراسان مى رفت، على بن حمزه كسائى نحوى معروف كه در ركاب هارون بوده است، وفات مى كند و در اين قريه دفن مى شود چنان كه در همين روز هم محمد بن حسن شيبانى قاضى وفات مى كند و در اين قريه نيز دفن مى شود، هارون از اين اتفاق آگاهى يافت و گفت (دفن الفقه و النحو فى رنبويه) (به
ص: 177
كلمه رنبويه از دهات رى در تاريخ رى رجوع شود).
(7 - زويق) اين قريه در نواحى رى بوده است و بنابه گفته مسعودى در صفحه 228، مروج الذهب در حاشيه ج 2، كامل ابن الاثير على بن احمد صاحب الزنج معروف كه در سال 255 و زمان خلافت المهدى باللّه عباسى در بصره خروج نموده و مذهب ازارقه را منتشر ساخته از اهالى اين قريه مى باشد (به كلمه زويق از تاريخ دهات رى رجوع شود).
(8 - قار يا غار) ابوبكر بن صالح بن شعيب رازى به آن منسوب شده است (به صفحه 10، ج 7 معجم البلدان و بخش دهات رى قديم و طهران رجوع شود).
(9 - قسطانه يا كستانه) قريه اى است كه فاصله آن از رى يك مرحله بوده است، ابوبكر محمد بن الفضل بن موسى رازى قسطانى به آن منسوب شده است. ابوبكر شافعى و ابن ابى حاتم رازى محدث در قرن سوم از او روايت كرده اند (ص 86 و ص 200، ج 7، معجم البلدان).
(10 - كلين) به ضم كاف و تخفيف يا تشديد لام و گاهى كلين به فتح لام گويند و در آن قبر شيخ يعقوب والد شيخ ابى جعفر معروف به كلينى مؤلف كتاب الكافى در حديث از كتب چهارگانه حديث شيعه است (به كلمه كلين و كلينى از اسامى دهات و رجال در تاريخ رى مراجعه شود).
(11 - محمديه) نام شهر جديد رى است كه مهدى عباسى در خلافت منصور به رى آمده و آن را ساخته و به نام خود (محمد المهدى) ناميده (به فصل اسامى دهات و اماكن قديمه رى و طهران مراجعه شود).
(12 - مشكاوين) از دهات رى است كه در آن كارزارى ميان ياران حسن بن زيد علوى و عبداللّه بن عزيز صاحب الطاهريه در سال 251 رخ داد و علويان فرارى گشتند. (به صفحه 66، ج 8، معجم البلدان رجوع شود).
(13 - مهرقان) ابوعمر حفص مهرقانى رازى به آن منسوب شده است. ابوحاتم رازى از او روايت كرده است (ص 221، ج 8، معجم البلدان).
ص: 178
(14 - ورامين) از دهات نامى بلكه از شهرهاى كوچك و مهم رى قديم بوده و امروز نيز از دهات نامى طهران به شمار مى رود و تاريخچه مبسوطى در تاريخ رى و طهران دارد (به دهات قديمى رى و طهران امروز از اين كتاب رجوع شود).
(15 - وسقند) ابوحاتم محمد بن سعيد وسقندى رازى متوفى بعد از 241 به آن منسوب شده است. (به صفحه 241، ج 8، معجم البلدان و دهات قديمه رى اسلامى رجوع شود).
(16 - وهين) از نواحى قرج كه از قصبات رى بوده است. (به صفحه 435، ج 8، معجم البلدان رجوع شود).
اين بود مختصرى از نام و تاريخ دهات رى اسلامى قديم كه به طور تحقيق مى توان گفت آبادانى آنها پيش از پيدايش نام قريه طهران در تاريخ رى بوده است و برخى از آنها
تا زمان ممتدى هم بعد از پيدايش آن نيز برقرار بودند و متلاشى نگرديدند تا اين كه به
واسطه انقلابات سياسى كه در سرزمين رى رخ مى داده به تدريج ويران مى شدند سپس به مرور زمان از نو آبادان مى گرديدند چنان كه در تاريخ ورامين و دولاب و دماوند و كرج
و غيرها از قراى قديمه رى يا رى و طهران ذكر خواهيم نمود.
(بخش دوم) دهات نامى رى كه هنگام پيدايش نام قريه طهران آباد و داير بوده است.
(1 - أذون) قصران داخل و قصران خارج از نواحى بزرگ رى بودند (به كلمه قصران در تاريخ رى و طهران رجوع شود) و اذون از دهات قصران بوده است. ابوالعباس احمد بن حسين بن ابى قاسم بن على بن بابا قصرانى اذونى متولد به سال 495 در اذون از مردمان نامى آن بوده است (به صفحه 96، ج 8، معجم البلدان چاپ مصر و تاريخ رى از اين كتاب رجوع شود).
(2 - اسفنذون) ابوالعباس احمد بن على اسفنذونى متوفى به سال 298 در بغداد به آن منسوب شده است (به صفحه 228، ج 1، معجم البلدان و تاريخ رى رجوع شود).
(3 - اشنان) به ضم الف ابوالحسين اشنانى قاضى بغداد در سال 316 بعد از قضاوت احمد بن اسحاق بن بهلول در آن منسوب به اين قريه مى باشد. (به صفحه
ص: 179
92، ج 1، معجم الادباء چاپ مصرو تاريخ رى رجوع شود).
(4 - بهزان) ابواسحاق اصطخرى فارسى در كتاب خود كه در حدود سال 304 تأليف نمود در صفحه 39 چاپ ليدن مى نگارد كه بهزان از رساتيق رى بوده است. (به كلمه بهزان و طهران از اين كتاب (تاريخ طهران) رجوع شود).
(5 - جراذين) با جيم و برخى با خاء خواندند. على بن عباس جراذينى متكلم و فقيه به آن منسوب شده (صفحه 223 فهرست طوسى) محتمل است كه تاريخ پيدايش اين قريه بر پيدايش قريه طهران مقدم باشد. (به تاريخ رى رجوع شود).
(6 - خرماباد) (چنين ضبط شده است) ابوحفص عمر بن الحسين خرمابادى محدث متولد به سال 443 تقريبا به آن منسوب شده است (ص 423، ج 4، معجم البلدان و تاريخ رى رجوع شود).
(7 - خومين) به ضم خاء، ابوالطيب عبدالباقى بن احمد بن عبداللّه خومينى رازى محدث متوفى بعد از سال 420 به آن منسوب شده است (ص 491، ج 3، معجم البلدان).
(8 - دزاه) و گاهى آن را به ديزاى عليا يا ديزاى سفلى مى نامند. ابن حوقل كه كتاب خود را در حدود سال 366 تأليف نموده مى نويسد كه دو قصبه مهم بودند و هر يكى دو هزار سكنه داشتند. (به تاريخ رى و كلمه دز آشوب از اين كتاب رجوع شود.)
(9 - دهك) با فتح دال يا كسر دال. سعدى بن عبداللّه دهكى و على بن ابراهيم بن محمد دهكى كه در سال 359 حيات داشته به آن منسوب شده است. (به صفحه 78 - 79، ج 5، معجم الادباء و تاريخ رى رجوع شود).
(10 - دوربست يا درشت يا طرشت) اين قريه از قراى قديمه رى است و در اين زمان آن را درشت يا طرشت مى خوانند. ابوعبداللّه بن جعفر بن محمد بن محمد بن موسى بن جعفر دوربستى فقيه محدث متوفى بعد از سال 600 منسوب به اين قريه بوده است به كلمه مزبور در معجم البلدان و ص 524، جنة النعيم و دهات قديمه رى و طهران رجوع شود).
ص: 180
(11 - سن) به كسر سين. هشام بن عبداللّه سنى رازى محدث كه از مالك و ابن ابى يوسف روايت نموده منسوب به اين قريه مى باشد. (ص 44، ج 4، معجم البلدان و تاريخ رى).
(12 - طبرك) يا فخرآباد در سال 450 الملك الرحيم خاتمه پادشاهان بويهى در اين قلعه وفات نموده قلعه مزبور تاريخچه مبسوطى در تاريخ رى دارد. (ص 229، ج 10، كامل).
(13 - قصران) قصران داخل و قصران خارج دو ناحيه بزرگى است در رى كه جمعى از علما به آن منسوب شده اند. ابن الاثير در حوادث سال 306 و صفحه 27، ج 8 كامل از آن نامى برده است. (به دهات رى قديم و طهران رجوع شود).
(14 - كرج) در حوادث دولت آل بويه در رى و تاريخ كامل ابن الاثير راجع به مسعود بن محمود بن سبكتكين سال 425، صفحه 150، ج 9 و كتاب هاى ديگر كه در قرن سوم هجرى تقريبا تأليف شده نامى از كرج آمده است. (به دهات رى قديم و طهران مراجعه شود).
(15 - نرمق) و مردمان اين محل آن را نرمه گويند. احمد بن ابراهيم نرمقى رازى به آن منسوب شده است و ابوالقاسم طهرانى از او روايت كرده (ص 250، ج 8، معجم البلدان) محتمل است كه پيدايش نام اين قريه پيش از تاريخ بروز نام طهران باشد.
(16 - هسنجان) ابواسحاق ابراهيم بن يوسف بن خالد هسنجانى رازى متوفى 301 از اين قريه است. (به صفحه 465، ج 8، معجم البلدان رجوع شود).
(17 - يزدآباد) ابوالعباس يزدى آبادى از معاصرين ناصرالدوله ديلمى از مردمان اين قريه است. (ص 158، ج 4، مرآت البلدان).
بخش سوم دهات نامى رى را در صفحات بعد بخوانيد.
(و) طهران در نگارشات مورخين از سال 261 تا سال 617 از پيدايش نام آن تا آغاز حمله مغول 617.
از نگارشات مورخين استنباط مى شود كه قريه طهران مانند قريه هاى دولاب
ص: 181
و خوار و ورامين و غيرها در اين مدت آباد و معمور بوده است بلكه آبادانى آن بسا محكم و قوى است كه انقلابات ريشه كن مغول هم نتوانسته آن را نابود سازد. از جمله مورخين كه نام طهران را در اين تاريخ نگاشتند:
(1) ابوزيد احمد بن سهل بلخى معروف به ابن بلخى است كه تاريخ تأليف آن معلوم نيست ولى تا اوايل قرن هفتم به اتمام رسيده است. در فصل كورت هاى فارس چنين مى نويسد: همه ميوه هاى آنجا به غايت نيكو است خاصه اناركى مانند انار طهران است.
(2) ابوبكر محمد بن على بن سليمان راوندى مى نويسد كه والده سلطان و امير سپاه سالار كبير مظفرالدوله و الدين قزل ارسلان از لشكرگاه حركت فرمودند، عزيمت به نخجوان و به بالاى طهران فرود آمدند و پيش از اين ذكر كرده كه لشكرگاه سلطان در رى بوده.
(3) محمد بن حسن بن اسفنديار در تاريخ طبرستان كه در حدود سال 613 تأليف شده است. در ضمن جنگ هاى افراسياب و منوچهر مى نگارد: افراسياب در آنجا كه طهران و دولاب است، رخت افكند. (به تاريخ طبرستان باب دوم از كتاب اول در فصل بناى رويان رجوع شود).
(4) ياقوت مى نويسد: طهران لفظ عجمى است و عجم آن را به تاء منقوطه تلفظ نمايند براى اين كه طاء در لغت عجم نيامده است طهران از قراى رى است و ميان اين قريه و رى دو فرسخ است از مرد راستگويى از مردان رى شنيدم كه مى گفت طهران قريه بزرگى ست كه بيوتات آن را زيرزمين ساخته اند و احدى را راهى براى اين قريه نه مى باشد بجز اين كه خود اهل اين قريه بخواهند او را راه دهند و بارها بر سلطان وقت ياغى شدند و سلطان جز مدارات با ايشان چاره نداشته و اين آبادى منقسم به دوازده محله مى شود اهل هر محله با محله ديگر منازعه مى نمايند و مردم اين محله به محله ديگر نمى روند و باغات و بساتين زياد دارد و همين نكته اسباب حراست اهالى و دفع دشمن از ايشان است و با وجود محروس بودند با گاو زراعت نمى كنند
ص: 182
و زراعت ايشان دستى و به مرور است زيرا كه مى ترسند بعضى از آنها دواب بعض ديگر به غارت بربايند جماعتى از اهل علم منسوب به تهران مى باشند؛ نيز طهران از قراء اصفهان است و بعضى از محدثين به اين قريه است.
(ز) چگونگى اجمالى اوضاع سياسى رى و طهران از سال 261 - 616 از آغاز پيدايش قريه طهران تا آغاز حمله مغول
اوضاع سياسى رى در اين سه قرن بسا منقلب و توأم با تبليغات دينى و تغييرات دربارى و تعصبات نژادى بوده است گاهى به سود و گاهى به زيان توده و جامعه رى مى گرديد به اين معنى رى همانطورى كه از تشكيلات المهدى باللّه خليفه عباسى و ساختن شهر جديد آن المحمديه به آبادانى و پايتختى آن در زمان ركن الدوله بويهى و فرزندانش بهره مند شده و رو به تعالى و فزونى رفته بوده است به همان نسبت نيز دوره آبادانى و آسايش آن سپرى گشته و در زمان سلطنت سامانيه و حملات غزها و حكومت ابن سبكتكين و سلجوقيان و خوارزمشاهيان و اختلافات مذهبى و نژادى كه با مردمان رى ابراز مى نمودند آسيب هاى گوناگون متحمل شده و رو به قهقرى كرده است و به طورى كه بعدا بيان مى كنيم و در كتاب تاريخ رى به تفصيل نگاشتيم سر زمين رى پيش از حمله مغول دچار خرابى و ويرانى بوده است ولى مغول آن را ريشه كن و نابود ساختند به هرحال فهرست اجمالى وقايع تاريخى رى در اين دوره از اين قرار است.
در سال 262 فرماندار رى صلانى به مرگ رسيد و كيغلغ بر آن استيلاء يافت و در سال 272 از كوتكين پس از كارزارى كه ميان او و محمد بن زيد علوى صاحب طبرستان در گرفته بود به رى آمد و از اين سال تا سال 289 جنگ هاى متوالى در رى ميان احمد بن عبدالعزيز و احمد بن رافع فرمانداران المعتضد باللّه عباسى و ميان محمد بن هارون و محمد بن زيد علوى رخ داد (ص 170، ج 7 كامل) در سال 304 ابن ابى الساج و الى آذربايجان به رى آمد و تا سال 307 پس از جنگ هاى متمادى بيرون رفت (ص 22، ج 8 كامل) و در سال 311 باز هم به رى آمد (ص 45، ج 8 كامل) و در
ص: 183
سال 314 سامانيه بر رى استيلاء يافتند (ص 52، ج 8 كامل و در سال 316 اسفار بن شيروم بر رى و كرج غلبه نموده (ص 60، ج 8) و پس از او مرداويج تا سال 318 در آن اقامت داشت و جنگ هاى متوالى برپا نمود.
در سال 321 دولت بنى بويه در رى بروز نمود و با على بن محتاج و خراسانى ها و ديگران تا سال369 جنگ هاى مختلف داشتند (به تاريخ رى و ج 8 كامل رجوع شود)
سلطنت بنى بويه در رى
مؤلف احسن التقاسيم مى نگارد اعظم بلاد جبل ديلم و رى است و اول كسى كه بر رى و ديلم غالب شد و اين دو ولايت را از چنك خلفاى آل سامان بيرون آورد حسن بن بويه بود كه خود را ملقب به ركن الدوله كرد و پدرش مؤيد الدوله و برادرش على فخر الدوله و سپهسالار ايشان در دامغان بود - اين سلسله براى سلطنت با صلاحيت تراند و سياست هاى عجيب و غريب و رسوم بد دارند اما متعرض متروكات و ميراث نمى شوند و جايزه و انعامى كه دارند تا حال حيات مجرى مى دادند الخ (ص 165، ج 4، مرآت البدان به نقل از احسن التقاسيم).
پايتختى رى در زمان بنى بويه
(ابن حوقل) در كتاب مسالك الممالك مى نويسد: اما ديوان و صقر حكمرانى همدان در زمان ما در رى است و به جهت اين كه سلطان اين اقليم ابوعلى الحسن بن بويه است كه در رى توطن و اقامت نمود و جبال به تمام در تصرف اوست و باج و خراج اين مملكت به او مرتفع مى شود از جبال تا اصفهان تا زمين فارس دوهزار دينار مرتفع مى شود (از ص 151، ج 4، مرآت البلدان منقل از مسالك الممالك).
ترديدى نيست با اين كه رى در زمان پادشاهان مهم بنى بويه آبادان و معمور بوده و اوضاع سياسى و دينى و فرهنگى آن بسيارى رضايت بخش و سودمند گرديده است و در زمان وزارت ابن العميد و صاحب بن عباد مورد ستايش شعرا و نويسندگان دور
ص: 184
دست مانند ابوالطيب متنبى و ابن مسكويه و ديگران شده است و شالوده و اساس كتابخانه مهم رى كه فهرست آن تنها در ده مجلد تدوين گرديده و تا آمدن مغول به رى هم داير بوده است در زمان شهرياران سترك آل بويه و دو وزير مزبور ريخته شده است (به تاريخ كتابخانه هاى ايران چاپ 1311 نگارش مؤلف اين كتاب و معجم البلدان ياقوت رجوع شود).
(ح) تتمه فهرست اجمالى اوضاع دولت بنى بويه، سلجوقيان و خوارزمشاهيان در رى
در سال 369 عضدالدوله بر همگى مستملكات فخر الدوله مستولى گشت و در سال 387 در قلعه طبرك وفات نمود و در آن وقت كليد خزين هاى اين در رى و نزد مادرش مجدالدوله بوده به طوريكه كفن براى او خواستند نيافتند چون ديلميان شورش كرده بودند نتوانستند به رى بروند ناگزير پيراهن براى او خريدند و در آن كفن كردند و فرزندش مجدالدوله كه چهار سال عمرش بوده براى سلطنت برگزيدند (ص 45، ج 1 كامل) چون اوضاع سلطنت بنى بويه از اين تاريخ تا سال (420) رو به قهقرى مى رفت و سپرى مى گرديد محمود بن سبكتكين در اين سال بر مجدالدوله بن فخرالدوله غلبه نمود و او را دستگير كرد و سلطنت بنى بويه را منقرض ساخت (ص 108، ج 9 كامل) و در اين سال 420 غزها بر رى حمله بردند و تا سال 430 حملات آنها بر رى ادامه داشته و همواره با نيروى بن سبكتكين كارزار مى نمودند. در سال 431 پس از مرگ محمود بن سبكتكين قناخسرو بن مجدالدوله بويهى در گرفتن رى طمع كرد و به قصران كه بسيارى محكم بوده آمد و بر رى حمله نمود ولى شكست خورد و به قصران بازگشت (ص 14، ج 9 كامل) در سال 432 دولت سلجوقيان ظهور يافت و در سال 434 طغرل بيك به رى آمد و حوادث بسيارى در زمان او در رى رخ داد تا اين كه در سال 455 در رى وفات نمود (صفحه 9، ج 10، كامل) در سال 492 سلطان محمد بن ملكشاه سلجوقى در رى توقف نمود و حوادثى براى او با برادرش اتفاق داد در سال 493 بركياروق نيروى برادر خود محمد در رى شكست داد و مؤيدالملك وزير را بكشت. سلطان بركياروق در حدود يكصد هزار
ص: 185
سوار در رى گردآورى نمود ولى درنتيجه نداشتن آذوقه متفرق گرديدند در سال 496 ينال ابن انوشتكين بر رى استيلاء يافت و در اين سال ابوالمظفر خجندى واعظ نامى به دست يك نفر علوى به قتل رسيد در سال 522 سلطان سنجر با نيروى مهمى از خراسان به رى آمد در سال 513 جنگ سختى ميان سنجر و سلطان محمود در رى درگرفت. در سال 541 عباس والى رى به ستور سلطان مسعود به قتل رسيد. (به صفحه 44، ج 11، كامل رجوع شود). در سال 555 ايتاخ كه از بندگان سلطان سنجر بوده بر رى استيلاء يافت و در سال 564 ايلدگز بر رى و مستملكات ينال مستولى گرديد ابن الاثير در صفحه 79، ج 11، كامل اين اسم را به تاء ثبت نموده ولى در صفحه 79، ج 11 و چندين موضع ديگر (ايناخ را با حرف نون ثبت كرده است) در سال 588 خوارزم شاه به رى آمد و بر آن مستولى گشت و قلعه طبرك را دو روز محاصره نمود و فتح كرد. در سال 590 طغرل به رى آمد و ياران خوارزم شاه را متفرق نمود. در سال 590 خوارزم شاه تكش بر رى و بقيه بلاد جبل استيلاء يافت. در سال 608 منكلى بر رى و بلاد جبل غلبه نمود و در سال 612 كشته گرديد و اغلمش بر رى استيلاء يافت. (صفحه 118، ج 12، كامل).
(ط) مختصر دورنمايى قريه طهران ميان دو بخش مذكور از قريه هاى رى هنگام حمله مغول به سال 618
تاريخ سياسى رى نشان مى دهد كه دوره هاى آبادانى و ويرانى آن مد و جزر يا فزونى و كمى داشته است و اين كه پيش از تاخت و تاز سپاهان مغول به واسطه انقلابات داخلى و تعصبات مذهبى و اختلافات نژادى كه در رى و حومه اش متواليا رخ مى داده بسيار مخروبه و ويران بوده است و هنگام حمله مغول نيز استعداد خرابى داشته است ولى پس از حمله ناهنجار چنگيز و يارانش ريشه كن و نابود گرديده است. ياقوت در معجم البلدان راجع به ويرانى رى در سال 618 زمانى كه از بازديد كتاب خانه هاى مرو از بيم مغول فرار نموده و بر رى عبور نموده شرحى نگاشته است كه درمورد خود نقل مى شود. (به فهرست اجمالى چگونگى اوضاع رى كه در
ص: 186
صفحات پيش نگاشته شده است و تاريخ مبسوط رى رجوع شود).
بهر حال مختصر تابلو تمام نمايى اوضاع سياسى رى و طهران و دو بخش مذكور از قرا و قصبات رى هنگام حمله مغول چنان كه ابن الاثير در ص 144 - 147، ج 12 كامل مى نگارد از اين قرار است: در سال 617 تتر مغربه(1) به رى رسيدند براى اين كه خوارزم شاه به سوى رى فرار كرده بوده است و تاتار مردمان آن را چنان غافلگير كرده بودند كه هيچ گونه تاب مقاومتى نداشتند در اين اثنا سپاهيان چنگيز به آنها پيوست شدند و در اندك زمانى بر رى استيلاء يافتند و اهالى آن را نابود ساختند و زنان و كودكان و اموالشان را به غارت بردند. ابن الاثير مى نويسد: تاتر در رى آسيب هاى به كار آوردند كه مانند آنها گوشزد احدى نشده است زيرا كه به محض اين كه رى را ويران ساختند، مكث در آن نكردند و دنباله خوارزم شاه شتاب نمودند و بر هر شهرى كه استيلاء مى يافتند، مخروبه مى كردند و مردان و زنان و كودكان را مى كشتند همينكه
به همدان رسيدند، خوارزم شاه آن را ترك نمود، تاتار حملات خود را در سال 621 و 624 بر رى تكرار كردند و بر ويرانى آن افزودند چنان كه در تاريخ سياسى رى از كتاب تاريخ رى ذكر شده است. از حوادث سياسى و كارزارهاى خونين كه در سرزمين رى در زمان خلفاى بنى اميه و بنى عباس و دعوت هاى متوالى كه براى آنان در آنجا مى شد و وقايع تاريخى سامانيه و آل بويه و غزها و سلجوقيان و خوارزمشاهيان تا آمدن تاتار رخ مى داد مسلم مى دانيم كه صفحات تاريخ سياسى رى پيش از حمله سخت مغول نيز به خون فرزندان نياكان خود رنگين و آلوده بوده است و طهران با همگى قرا و قصبات نامدار بخش اول و دوم مزبور آن نيز به موجب قانون پيروى جزء از كل و فرع از اصل هم طبعا در حالت انقلابات و تزلزل و گذرگاه سوق الجيشى و سپاهيان دولت هاى انقلابى بوده است (براى آگاهى از تفصيل اين حوادث به تاريخ سياسى رى از تاريخ رى مراجعه شود) با اين وصف مى توان گفت
ص: 187
كه براى پيشرفت شهرت نام طهران از آغاز قرن سوم تا پايان قرن هفتم يا آغاز حمله مغول موانعى از ويرانى و آشوب داخلى رخ داده بوده كه مورخين و جغرافى شناسان اين عصر مانند اصطخرى متوفى به سال 304 تقريبا و مقدسى كه كتاب خود را در حدود سال 375 تأليف خود را به پايان رسانيده و ابن حوقل كه كتاب خود را در سال 366 گردآورى نموده نتوانستند به طور مرغوب از چگونگى و سرگذشت علماى نامى آن آگاه شوند، مؤيد اين مطلب آن است كه سمعانى متوفى به سال 562 با اين كه در كتاب الانساب خود در وصف طهران رى مى نگارد طهران رى معروف تر از طهران اصفهان است و تنها يك نفر از علماى منسوب به آن معرفى نموده است. چنان كه قبلاً هم به اين مطلب اشاره شده است. ياقوت نيز كه معجم البلدان از طهران رى و منسوبين به آن بيش از سمعانى ذكر نكرده است.
بهر حال شهرت نام طهران رى ميان دو بخش از قرا و قصبات مذكوره در اين چهار قرن (3 - 7) بيش از اين مقدار نبوده است، ولى مى توان باور كرد كه آبادانى و عمران آن
بسا قوى و محكم و پايدار بوده است كه انقلابات داخلى دولت هاى كشور خود يا دولت هاى كشورهاى همسايه و بيگانگان حتى مغول و سپاهيان تاتار نتوانستند آن را مانند بسيارى از قريه هاى نامى ديگر از بخش اول و دوم ريشه كن سازد بلكه چنان كه بعدا مى نگاريم پس از پايان حملات مغول و در قرن هشتم هجرى از نو دو مرتبه رو به آبادانى رفتند.(1)
فهرست اجمالى تحقيقات و مطالب مذكوره پيش از اين قرار است:
كه طهران رى مشهورتر از طهران اصفهان بوده است اگرچه علماى نامى طهران اصفهان بيشترند و اين كه با طاء مؤلف نه با تاء منقوط تلفظ مى شود و از هنگام فتح رى
به سال 20 يا 19 هجرى تا سال 261 و پيش از ثبت نام ابن حماد طهرانى محدث در تاريخ معروف نبوده است ولى با برخى از بخش نخست دهات نامى رى كه پيش از
ص: 188
پيدايش نام طهران در تاريخ داير بودند مانند خوار، گلين، محمديه، ورامين و غيرها هم عصر بوده و در انقلابات سياسى و دينى آنها چنان كه ذكر شده شركت داشته است و شهرت و آبادانى آن بر غالب دهات و قراى بخش دوم رى كه هنگام پيدايش نام طهران آباد و داير بودند مانند اذون، اسفندون، بهزان، سن، قصران، كرج و غيرها غلبه يافته است و از نگارشات مورخين چنين استنباط شده است كه طهران تا آغاز حمله مغول 617 مانند قريه هاى دولاب، خوار، ورامين، در اين مدت معمور و آباد بوده است و در قرن هفتم هجرى مردمان تهران ياغى گر و سلحشور بودند و بر دولت وقت هميشه شورش مى كردند و از دادن باج و خراج امتناع مى ورزيدند و به خانه هاى سرداب مانند خويش كه زيرزمين مى ساختند، پنهان مى گشتند و در صورتى كه هم راضى به پرداخت ماليات مى شدند زر مسكوك نمى پرداختند بلكه به جاى آن وجوه رايجه نقره و مرغ و خروس و مانند آنها مى دادند و در صفحه 26 - 70 تقريبا ثابت شده است كه همگى بخش سوم دهات نامى قديمه و جديده (رى از بعد از حمله مغول تا آغاز شهريت طهران به سال 900 بعدا در قلمرو نقشه شهرستان طهران از سال 1000 تا امروز ثبت گرديده است و به رى قديم نسبت داده نمى شود) و براى روشن كردن موضوع و نگاشتن تاريخ طهران و آغاز شهريت آن مى بايد مقدمة به تاريخ اجمالى انقراض رى اشاره شود.
انقراض نام رى
رى بعد از ويرانى به حمله مغول آباد نگرديده بلكه به واسطه نزاع مذهبى شافعيه و حنفيه و شيعه كه ميان مردمان دوازده محله رى همواره برپا بوده است چنان كه ياقوت در معجم البلدان و ديگران مى نگارند مخروبه تر گرديده است شهرياران مغول كه بر رى و ممالك ديگرى فرمانفرمايى كرده اند، سيزده تن بودند و مدت حكومت ايشان از سال 599 تا سال 730 بوده است كه جمعا 131 سال مى شود و در
ص: 189
اين مدت در رى آبادانى برپا نكردند. مستوفى در نزهة القلوب مى نگارد: رى در فترت مغول به كلى خراب شد و در عهد غازان خان ملك فخرالدين ريى به حكم برليغ در او اندك عمارتى افزود و جمعيرا ساكن گردانيد. نام تاريخى رى تا زمان شاه عباس صفوى و پايان قرن يازدهم هجرى برپا بوده است و باز هم گروهى از علماى نامى در اين زمان به آن منسوب شده اند از آن جمله:
(1) محمد سليم رازى شاگرد سلطان العلماء و مؤلف كتاب الملتقطات و شرح لغز القانون و كتاب شرح صحيفه كامله سجاديه و غيرها نگارنده نسخه هاى مزبور را در كتابخانه مرحوم سيد حسن صدرالدين در كاظمين ملاحظه نموده.
(2) امين احمد رازى نويسنده تذكره هفت اقليم كه در سال 1010 تأليف نموده است و نسخه نفيس از اين كتاب در كتابخانه سلطنتى و كتابخانه مدرسه سپهسالار در طهران يافت مى شود.
(3) قاضى احمد بن محمد غفارى رازى كه در سال 972 هجرى كتاب نسخ جهان آرا در سه مجلد نگاشته و در مجلد سوم به تاريخ صفويه پرداخته (به مجلد چهارم مجله مهر صفحه 77 شماره 1 رجوع نماييد).
(4) نظام الدين محمد بن الحسين قرشى ساوجى ساكن شهر عبدالعظيم شاگرد شيخ بهائى و مدرس در مدرسه عبدالعظيم در رى، شاه عباس صفوى تدريس مدرسه مزبور را به وى واگذار كرده و در سن چهل سالگى وفات نموده در فقه و علوم رياضى و رجال مهارت داشته از تأليفاتش تتمه كتاب جامع عباسى از مبحث تجارت، شرح رساله فخريه در اصول دين تأليف فخرالدين فرزند علامه محلى است، نظام الاقوال فى علم الرجال و كتاب الصحيح العباسى كه اخبار صحيحه كتب چهارگانه را در آن گردآورى نموده و با شرح و تحقيق در سال 1022 از تأليفش فراغت يافته اولش، الحمد للّه بجيمع المحامد الخ.
انقراض نام تاريخى رى بعد از قرن يازدهم هجرى شده و به جاى آن نام تاريخى طهران آمده است و ظاهرا نخستين شخص نامى از علما و مؤلفين كه به طهران بعد از
ص: 190
انقراض رى منسوب شده است محمد يوسف بن حسين طهرانى مؤلف كتاب نقد الاصول در علم منطق مى باشد كه تأليف خود را در سال 1104 انجام داده است چنان چه بعدا مى نگاريم. (به منسوبين به طهران در عصر صفويه رجوع نماييد.)(1)
رى. [رَ] (اِخ) اسم پادشاه زاده اى بود. (فرهنگ جهانگيرى). نام پادشاه زاده اى بود گويند او را برادرى بود راز نام هر دو به اتفاق شهرى بنا كردند و در تسميه آن نزاع داشتند چه هر يك مى خواستند به نام خود كنند. بزرگان آن زمان براى دفع نزاع شهر را به نام رى و مردم آن را به نام راز (رازى) خواندند. (از برهان).
رى. [رَ] (اِخ) ناحيه اى است قديم كه در عهد هخامنشى بين دربند (دروازه بحر خزر) و درياى خزر و ماد قرار داشت ولى جزء ماد بزرگ به شمار مى آمد. داريوش در كتيبه بيستون از آن ياد كرده است. (فرهنگ فارسى دكتر معين). رقا. رگا. رگها. راك. راگ. صورت هاى پهلوى و پارسى باستان كلمه است. رجوع به حواشى برهان قاطع مصحح آقاى دكتر معين در ذيل رى شود.
2 - مركز ناحيه رى، و آن شهرى بزرگ بود و مركز «جبال» محسوب مى شد و بين آن تا نيشابور 160 فرسنگ و تا قزوين 27 فرسنگ بود. ياقوت اين شهر را ديدار كرد و شاهد خرابى آن به سال 617 ق در حالى كه از پيش مغول فرار مى كرد، بود. (از فرهنگ فارسى دكتر معين). نام شهرى قديم نزديك تهران پايتخت و كرسى جبال و نسبت بدان رازى باشد و به روايت شاهنامه نام قديم آن پيروز رام است نام اين شهر در اوستا و در كتيبه بيستون (راگا) و در تورات (راگزر) يا (راجس) است و به واسطه قديم بودن به شيخ البلاد مشهور بوده و رى اردشير و محمديه نيز گفته اند. در قرن سوم هجرى مثل نيشابور شهرى عظيم بود آن گاه خراب شد و از آن موقع رو به
ص: 191
انحطاط گذاشت و تمام خرابه هاى شهر رى به شكل مثلثى است. بانى آن راز بن فارس بن لواسان و به قولى شيث بن آدم است. در قرن چهارم هجرى فهرست كتاب هاى يك كتابخانه عمومى رى در ده مجلد بزرگ مضبوط بود. (از يادداشت مؤلف). شهرى است عظيم [از جبال] و آبادان وباخواسته و مردم و بازرگانان بسيار و مستقر پادشاه جبال ... و محمد زكريا بجشك از آنجا بود و تربت محمد بن الحسن الفقيه و كسايى مقرى و فراخرى هم از آنجا است. (از حدود العالم). يكى از پنج ناحيت پهله است. (ابن المقفع از ابن النديم).
شهر رى در سال 23 هجرى در زمان خلافت عمر بن الخطاب به دست قرظة بن كعب انصارى به تصرف مسلمين درآمد و شورش بزرگ آن شهر در سال 25 هجرى به دست سعد وقاص فرو نشست. در ادوار تاريخ اسلام شهر رى كه در گذشته از شهرهاى بزرگ عالم به شمار مى رفت، آبادانى خود را دوباره از سر گرفت و تدريجا بر اعتبار و عمران آن افزوده گشت. المقدسى مى نويسد كه عمر بن سعد به طمع حكومت رى در زمان يزيد اموى به كربلا به جنگ حضرت امام حسين عليه السلام رفت و اين دو بيت را از او مى داند:
أأترك ملك الرى و الرى رغبة
أم ارجع مذموما بقتل حسين
و في قتله النار ليس دونها
حجاب و ملك الرى قرة عين
اسماعيل بن احمد سامانى در سال 289 ق رى را گرفت و خليفه عباسى آن زمان المكتفى به ناچار حكومت اسماعيل را در آن سامان شناخت. از آن پس رى دوباره به دست سلاطين مستقل ايران درآمد و پادشاهان آل زيار و آل بويه و سلجوقيان مدت ها بدانجا حكومت راندند. (از ايرانشهر، ج 2، ص 1330 - 1328).
اى قبله خوبان من اى طرفه رى(1)
لب را به سپيدرك(2) كن پاك از مى
ص: 192
رودكى
ص: 193
بياورد لشكر سوى خوار رى
بدان مرغزارى كه بُد آب و نى
فردوسى
چون قصد به رى كرد و به قزوين و به ساوه
شد بوى و بها از همه بويى و بهايى
منوچهرى
اى سپاهت را سپاهيان رايتت را رى مكان
اى ز ايران تا به توران بندگاننت را وشاق
منوچهرى
پس از آن كه امير محمود ... از رى بازگشت. (تاريخ بيهقى، چاپ اديب، ص 103).
چو سيستان ز خلف رى ز رازيان بستد
و ز اوج كيوان سربرفراشت ايوان را
ناصر خسرو
لشكر كوفه قهستان و ... رى تا دامغان و طبرستان بگشادند. (فارس نامه ابن بلخى، ص 120).
تا رى از راى او چو بغداد است
از عزيزى به كرخ ماند خوار
خاقانى
كنم از حمد و مدح اين دو امام
رى و خوى را ز محمدت دو ازار
خاقانى
آفتاب كرم كجاست به رى
اهل همت كه راست ز اهل عجم
خاقانى
خاك سياه بر سر آب و هواى رى
دور از مجاوران مكارم نماى رى
خاقانى
در آن محنت فرو ماند و بدانست كه به رى رأى خطا كرد در مخالفت قابوس و رد نصيحت او راه صواب گم شد. (ترجمه تاريخ يمينى، ص 183). رجوع به رى باستان تأليف دكتر كريمان شود.
3 - شهرستان رى: شهرستانى است تابع استان مركزى در جنوب تهران، سر راه تهران و قم، جلگه، معتدل، كارخانه گليسيرين و كارخانه سيمان در آن است. مزار
ص: 194
عبدالعظيم، امام زاده حمزه، امام زاده ابراهيم، بى بى شهربانو، ابن بابويه، امام زاده عبداللّه، امام زاده طاهر، برج طغرل، نقش برجسته اردشير اول (در چشمه على كه فتحعلى شاه آن را حك كرد و دستور داد كه نقش خود او را در آن حكاكى كنند) و آرامگاه ناصرالدين شاه قاجار و رضاشاه در آن جاست. (از فرهنگ فراسى دكتر معين). برمبناى سرشمارى سال 1345 ش در شهرستان رى، 36465 خانوار معمولى شامل 170411 تن جمعيت و 67 خانوار دسته جمعى شامل 3655 تن بود كه مجموع خانوار 36532 و مجموع جمعيت 174066 تن مى باشد. (از كتاب سرشمارى عمومى نفوس و مسكن، ج 3، ص ژ). رجوع به شهر رى شود.(1)
ياقوت حموى در معجم البلدان در لغت «رى» گويد:
شهرى است مشهور، از شهرهاى بزرگ و بلاد معروف، ميوه هاى بسيار، محصول و بركات فراوانى دارد، حاجيان كه از راه خشكى به زيارت خانه خدا مى روند در شهر رى توقف مى كنند. مركز بلاد جبال است. بين آن تا نيشابور 160 فرسنگ و تا قزوين 27 فرسنگ است. بطلميوس گويد: طول شهر رى 85 درجه و عرض آن 37 درجه و 36 دقيقه است. ارتفاع آن 77 درجه زير 18 درجه از سرطان است. خارج از اقليم چهارم و داخل در اقليم پنجم است.
اين «رى» كه من ديده ام شهرى است در زيبايى شگفت كه با آجر مخطط رنگارنگ و محكم و با كاشى كارى ساخته شده و از بس شسته و روفته است، گويى زلف نيكوان است كه روغن زده باشند.
در فضاى وسيعى واقع است و كوهى بر آن مشرف است كه چيزى بر آن نمى رويد. شهرى بزرگ بوده كه اكثر آن خراب شده است. در سال 617 كه از جلوى
ص: 195
هجوم تاتار مى گريختم مرا بر خرابه آن اتفاق گذار افتاد. ديوارهاى خراب آن را برپا ديدم. منبرهاى آن باقى است. رنگ آميزى ديوارها به حال خود باقى بود چونكه تازه خراب شده بود ليكن بهرحال خراب بود. از يكى از خردمندان علت خرابى آن را جويا شدم، گفت: «علت آن جزئى بوده ولى گويا خدا خرابى آن را خواسته بود. اهل اين شهر سه طايفه بودند: شافعى كه در اقليت بودند، حنفى كه عده آنها از شافعى زيادتر بود و شيعى كه عامه مردم و سواد اعظم بودند زيرا كه اهل شهر نصف شيعه بودند و اهالى روستاها تماما شيعه بودند، در روستاها به جز شيعه و اندكى حنفى كس ديگر نبود، هيچ شافعى در ميان آنها نبود. عصبيت بين شيعى و سنى درگرفت، بين آنها جنگ شد. حنفى و شافعى كه با هم متحد بودند، پيروز شدند، به حدى كه از شيعه آدم سرشناس باقى نگذاشتند. همين كه شيعيان فانى شدند، ديگر بار عصبيت بين شافعى و حنفى ها درگرفت، جنگ ها بين آنان رخ داد كه در تمام آنها پيروزى با وجود قلت عده شافعى با شافعى ها بود. شافعى ها در محاصره حنفى ها بودند، حنفى ها با اسلحه از روستاها مى آمدند، به هم كيشان خود كمك مى كردند، معهذا مغلوب شدند، اين محله ها كه مى بينى خراب شده همه محلات حنفى و شيعه بوده، فقط محله شافعى ها باقى مانده، اكنون كسى از شيعى و حنفى باقى نمانده و اگر مانده كيش خود را مخفى مى دارند.
خانه ها را ديدم كه همه زيرزمين واقع بود، كوچه ها كه به خانه ها مى رفت همه تاريك بود. اين كار را به علت كثرت غارتگرانى كه بر «رى» ايلغار مى زدند كرده بودند.
اصطخرى گويد: «رى» بزرگتر از اصفهان بوده زيرا مى نويسد:
«بعد از رى در جبال شهرى بزرگتر از اصفهان نيست اگرچه شهر نيشابور از حيث وسعت بزرگتر از رى است ولى «رى» از حيث زيبايى ابنيه، ثروت خلق، وفور نعمت و عمران آبادتر و معمورتر بوده.»
«رى» شهرى است كه وسعت آن يك فرسنگ و نيم در يك فرسنگ و نيم. غالب بناهاى آن با چوب و گل ساخته شده. «رى» داراى قراء بزرگى است كه هر يك
ص: 196
بزرگتر از شهرى است. از جمله قراء بزرگ آن يكى «قوهد» و يكى «سد» و ديگرى «مرجبى» و غيرآنهاست. به طورى كه شنيده ام از قراء آنجا زائد بر ده هزار مرد خارج مى شود. از دهستان هاى آن، قصران داخل و خارج، بهزان (يا بهنان) و السن، فشابويه و دنباوند است.
ورود اسلام به رى
عمر بن خطاب به عمار بن ياسر كه فرماندار كوفه بود دو ماه پس از فتح نهاوند امر داد كه براى فتح «رى و دستبى» (دشتابى بلوك بزرگى است در قزوين) هشت هزار سپاهى به فرماندهى عروه پسر زيد الخيل طائى برانگيزد. وى نيز اين سپاه را حاضر كرد، به قصد «رى» به راه افتاد ليكن دربرابر او سپاه ديلم جمع آمدند، اهل رى را دربرابر او امداد كردند و با او جنگيدند ليكن خدا او را بر آنان غلبه داد و وى آنها را كشتار كرد، شهر رى به تصرف آنها درآمد. اين در سنه 20 بوده و سنه 19 هم گفته اند.
شاعر عرب ابونجيد كه در اين وقايع همراه سپاه مسلمين بوده مى گويد:
«فرمانده سپاه ما را به سوى گرگان دعوت كرد و حال آن كه رى در پيش روى آن سواد اعظم است و عشايرى را كه در بدانجا آمده اند، خرسند ساخته است.
ما به سرزمين خرم و گلگشت رى دل داده ايم و رى شهرى است كه دائما در سراسر زندگانى خود درخشان بوده است.
اهل شهر در آخر هر شب جشن و سرور دارند از خانه به گردش و تفريح پراكنده مى شوند، چونانكه انسان را به ياد عروسى هاى شهرياران بزرگ مى اندازد.
جعفر بن محمد رازى گويد: «همين كه در خلافت منصور - وليعهد عباسى - «مهدى» وارد رى شد اين شهر رى را كه اكنون مردم در آنند بنا كرد، دور آن را خندق قرار داد، در آن مسجد جامعى بنا نهاد، اين كه به دست عمار بن خصيب اجرا شد، نام او بر ديوارها نوشته بود، عمل آن به سال 158 به اتمام رسيد، وصل به آن شهرچه اى در خارج قرار داد كه شهر بيرونى نام گرفت، خندقى آجرين در گرد آن بود. نام اين
ص: 197
شهرچه را محمديه گذاشت لكن اهل رى آنچه را كه در حصار قديم واقع بوده است به طور مطلق «شهر» مى گويند و اين «شهرچه» را شهر بيرونى مى نامند.
قلعه و باروى معروف زيبندى (اين لغت در جاى ديگر زيبندن و زينبى و زينبيه هم ضبط شده) در داخل شهر محمديه است. مهدى امر كرد كه آن را مرمت كنند، در هنگام اقامت در «رى» در آنجا فرود آمد، اين قلعه مشرف است بر مسجد جامع و دارالاماره. مى گويند: مرمت و اصلاحات اين قلعه به دست ميسره تغليبى از افسران آبرومند مهدى انجام گرفت. سپس اين قلعه زندان شد. پس آن گاه خراب گرديد تا دگر بار به سال 278 به دست رافع بن هرثمه تعمير شد. بعد از رافع اهل «رى» خود آن را ويران كردند. رى را در دوره جاهليت (ارازى) مى خواندند. مى گويند: اين شهر به واسطه زلزله به زمين فرو رفته و در 12 فرسنگى از موضع رى امروزى در راه خوار بين محمديه و هاشميه رى واقع است. در آنجا ابنيه اى برپاست كه دلالت مى كند شهر عظيمى بوده، در آنجا در دهستانى از دهستان هاى «رى» خرابه هايى است كه بهزان ناميده مى شود. بين آن تا رى شش فرسنگ است. مى گويند: رى آنجا بوده، مردم به آنجا مى روند و قطعات طلا مى يابند و چه بسا كه جواهر و ياقوت هم به دست آورند.
خراج «رى» دوازده هزار هزار درهم بوده است تا زمان مأمون عباسى كه هنگام بازگشت از خراسان به قصد بغداد بر آنجا گذر كرد، اهل رى او را ملاقات و از سنگينى ماليات خود به وى شكايت كردند. مأمون دو هزار هزار درهم از آن اسقاط و فرمانى در اين باب صادر كرده به اهل «رى» سپرد.
ابن فقيه از بعضى علما گويد كه در «تورات» از رى بحث شده و تجارتگاه خلق است.
اسمعى گويد: رى عروس دنياست. تجارتگاه مردم به سوى اوست و يكى از اهم بلدان روى زمين است.
رى 17 دهستان دارد كه از جمله آنها دنباوند، ويمه و شلمبه است.
رى مجمع علما و فضلا و اهل حديث بوده، از بزرگان منسوب به رى: ابوبكر
ص: 198
زكرياى رازى صاحب تأليفات متعدد است. وى در رى هنگام مراجعت از بغداد وفات يافت. از معاصرين اين امام زاده است.
و محمد عمر بن هشام ابوبكر رازى حافظ كه تصانيف و روايات دارد.
و عبدالرحمن بن محمد بن ادريس ابومحمد پسر ابى حاتم رازى كه مصنف كتاب جرح و تعديل است، از حفاظ معروف بوده، كتاب جرح و تعديل يكى از كتب سودمند است. وى براى طلب علم و دانش و حديث مسافرت ها كرده، در عراق و مصر و شام سياحت ها كرده است. از يونس بن عبداللّه و محمد بن عبداللّه بن حكم و ربيع بن سليمان و حسن بن عرفه و پدر خودش ابى حاتم و ابى زرعه رازى و عبداللّه و صالح پسران احمد بن حنبل و جماعتى ديگر استماع حديث كرد. جماعت بسيارى از او روايت كرده اند. بعضى در انتساب كتاب «جرح و تعديل» به او ترديد كرده اند، چنان كه از «ابى عبداللّه حاكم» نقل شده كه گفته است شنيدم ابواحمد محمد بن محمد بن احمد بن اسحاق حاكم مى گفت در رى بودم، روزى ديدم جماعتى كتاب جرح و تعديل را مى خوانند و به محمد بن ابى حاتم نسبتش مى دادند. چون فارغ شدند به «ابن عبدويه» كتابفروش گفتم: «اين چه مسخره بازى است كه مى بينم شما كتاب تاريخ محمد بن اسماعيل بخارى را مى خوانيد و آن را به «ابى زرعه و ابى حاتم» نسبت مى دهيد؟» پاسخ داد: «اى ابامحمد بدان چون اين كتاب را نزد ابازرعه و اباحاتم آوردند و آن دو گفتند: اين علم نيكويى است، كسى از آن بى نياز نيست و سزاوار نباشد كه آن را به شخص ديگرى غير از خودمان نسبت دهيم. بعد نشستند و آن را كم و زياد كردند.»
خليل قزوينى كه خود حافظ است، گويد: عبدالرحمن بن ابى حاتم علم پدر خود را و علم ابازرعه را فرا گرفته و مصنفات مشهور خود را در فقه و تاريخ و اختلافات بين صحابه و تابعين و علماى شهرهاى بزرگ به يادگار گذاشته است. وى از سرسپردگان مهم فرقه ابدال بود. در سال 240 متولد شد و به سال 327 وفات يافت. (بنابراين يكى از معاصرين بزرگ اين امام زاده بزرگوار ما، اين شخص يعنى
ص: 199
عبدالرحمن پسر ابوحاتم رازى است زيرا كه فاصله بين تاريخ وفات اين دو بيش از هشت سال نيست).
و محمد معروف به ابوالرستاقى پدر حمام بن محمد رازى كه هر دو تن حافظ بوده اند، وى تحصيلات خود را در شهر خود و ديگر شهرها انجام داد، در شهر دمشق اقامت گزيد و تصنيفات كرد. وى حافظ، مجتهد و ثقه بوده و روايات بسيارى اندوخته داشت. در سال 347 رحلت كرد. (بنابراين اين شخص نيز با امام زاده واجب التعظيم معاصر بوده زيرا كه فاصله وفات اين دو بيش از 27 سال نيست).
و ابوزرعه احمد بن حسين مجتهد رازى معروف از مشايخ بسيار استفاده كرده و به واسطه مقام شامخ علمى و كثرت عدد شاگردانش شهرت يافته است. در دمشق از اباالحسين والد تمام، در نيشابور از اباحامد، در بلخ از اباالحسن فارسى، در بغداد از
اباعبداللّه بن مخلد، در مصر از ابوالفوارس احمد بن محمد بن حسين صابونى، در تنيس از عمر بن حداد و از اباعبداللّه مجاملى و از ابوالعباس اصم علم فرا گرفت. شاگردان مشهورش عبارتند از تمام، عبدالرحمن بن نصر، ابوعبداللّه فلاكى زنجانى قاضى، ابوقاسم تنوخى قاضى، ابوالفضل جارودى حافظ، حمزة بن يوسف خاقانى، ابومحمد ابراهيم زنجانى همدانى، عبدالغنى بن سعيد، حاكم ابوعبداللّه، ابوعلا عمر واسطى، ابوزرعه روح بن محمد رازى و رضوان دينورى.
ويدر سال 375 در راه مكه وفات يافت.
(اگرچه فاصله وفات او با تاريخ وفات اين امام زاده قريب 56 سال است ليكن از مذاكره كتاب الجرح و التعديل كه در «رى» شده و شرح آن در بالا ذكر گرديد، معلوم مى شود كه در سال هاى پيش از توقف خود در دمشق، در شهر رى صاحب مسند تدريس بوده است.)
اهل رى اهل سنت و جماعت بودند تا آن كه در سال 275 احمد بن حسن مادرانى (يا ماردانى) بر «رى) غلبه يافت. وى تشيع را اظهار كرد، شيعيان را گرامى داشت و آنها را مقرب كرد. پس مردم به وى تقرب جستند. او سابقا در خدمت كوتكين
ص: 200
تكش پسر ساتكين ترك بود، از نفوذى كه در رى داشت، استفاده كرده تشيع را در آنجا آشكار ساخت كه تاكنون هم استمرار دارد. احمد مادرانى علما و دانشمندان را استمالت كرد و از آنها خواست كه در باب تشيع تأليفات كنند. بدين طريق عبدالرحمن پسر ابوحاتم كتابى براى او در فضايل اهل بيت تصنيف كرد. و اين در زمان خلافت المعتمد عباسى بود. يكى از فرماندهان سپاه احمد بن اسماعيل سامانى به نام احمد بن هارون بر او نافرمانى كرد. وى همان است كه محمد بن زيد راعى را به قتل رسانده بود. احمد بن اسماعيل سامانى او را تا «قزوين» تعقيب كرد و او از آنجا به كوه هاى ديلم متوارى شد و احمد سامانى از تعقيب او صرف نظر و مراجعت كرد و در خارج شهر رى فرود آمد و داخل شهر نشد. اهل رى از شهر بيرون آمده، نزد او رفتند و تقاضا كردند كه ولايت رى را قبول و با خليفه بغداد در اين باب مكاتبه كند و خطبه ولايت رى را بخواند. وى امتناع ورزيد و گفت: طالب رى نيستم زيرا كه حسين بن على عليه السلام را به هواى حكومت رى كشته اند. (از اين كلمه پايه علاقمندى ملوك سامانى و عموم شهرياران ايرنى به حسين بن على عليه السلام به خوبى هويدا است كه از حكومت رى گريزان بوده اند و از كشورى كه نام آن در قضيه فاجعه حسين بن على عليه السلام برده مى شده و شهرت داشته كه عبيداللّه بن زياد حكومت رى را به عمر بن سعد وعده كرده بود، مشروط به اين كه عمر بن سعد فرماندهى سپاهى را كه عبيداللّه عليه حسين بن على عليه السلام تجهيزكرده بود عهده دار شود، چشم مى پوشيدند وگرنه گناهى بر رى نيست.)
احمد بن اسماعيل سامانى در سنه 289 به خراسان بازگشت. در خراسان فرمان حكومت از خليفه المكتفى باللّه به نام وى رسيد و او برادرزاده خود «منصور بن اسحاق بن احمد بن اسد» را به حكومت رى فرستاد و او شش سال در آنجا حكومت كرد و اين منصور همان است كه ابوبكر زكرياى رازى كتاب منصورى را به نام او نوشت. منصور سامانى در سال 290 به رى آمده بود. (بنابراين دوره حكومت او در رى از 290 تا 296 يعنى 23 سال قبل از تاريخ وفات امام زاده بزرگوار بوده و طبيعتا امام زاده مقدارى از عمر خود را در حكومت سامانى گذرانده است و نيز احتمال داده
ص: 201
مى شود در زمان غلبه «مادرانى» بر رى كه 35 سال قبل از وفات اين امام زاده است، امام زاده عاليقدر كه در رى بوده، زمان او را هم درك كرده باشد.)
در دائره المعارف اسلامى چاپ پاريس در لغت (رى) نوشته شده:
تاريخ فتح ايران به دست عرب را به تفاوت از سنه 18 تا 24 هجرى ثبت كرده اند و احتمال مى رود كه استيلا و نفوذ عرب بر اين كشور متدرجا در ظرف اين سنوات صورت گرفته باشد چرا كه حتى در سال 25 شورشى در رى وقوع يافت كه «سعد بن ابى وقاص» مأمور فرو نشاندن آن شد.
هنگامى كه خلافت از «بنى اميه به بنى عباس» انتقال يافت، در رى موجب حوادثى نگرديد ولى در سال 136 سنباد خرم دين كه از اتباع ابومسلم بود، شهر رى را تصرف كرد و مدت قليلى در تصرف خود نگاهداشت.
دوره جديد عمران رى از زمانى شروع مى شود كه محمد مهدى ولى عهد عباسى به حكومت شرق منصوب گشت. وى شهر رى را از نو به نام خود (محمديه) ساخت و خندقى بر آن قرار داد و براى آن عده از مردم شهر كه به واسطه اصلاحات و تغييرات ساختمانى بى منزل مانده بودند محله جديدى وصل به شهر موسوم به مهديه (مهدى آباد) ايجاد كرد. هارون الرشيد پسر «مهدى» در رى تولد يافت و همواره از مسقط الرأس خود و خيابان عمده آن به خوشى ياد مى كرد. در سال 195 طاهر بن حسين كه از سرداران مأمون بود، در نزديكى رى لشكر امين را شكست داد. در حدود سال 250 بين علويان زيدى طبرستان ابتدا با طاهريان و بعد با سرداران ترك خليفه مبارزه شروع شد و بالاخره در سال 272 ادغوسكتين سردار مقيم قزوين شهر رى را از علويان منتزع ساخت.
در سال 261 معتمد خليفه به منظور استحكام وضع اين سامان پسر خود را به ولايت رى منصوب كرد و اين پسر همان است كه بعد از مكتفى خليفه شد. چندى نگذشت كه دخالت سامانيان در رى شروع گرديد، «اسماعيل بن احمد» در سال 289 شهر رى را گرفت و المكتفى اين امر واقع شده را تأييد كرد. هم چنين در سال 296
ص: 202
احمد بن اسماعيل فرمان حكومت رى را از المقتدر دريافت داشت.
در قرن سوم هجرى علماى جغرافياى عرب شرح و وضع رى را در كتب خود به تفصيل نوشته اند ولى با وجودى كه بغداد ابراز كمال توجه به رى مى كرد، عده اعراب مقيم رى بسيار ناچيز بود و اهل شهر مركب از ايرانيان از هر قبيل بود.
ابن الفقيه از جمله محصولات رى پارچه هاى ابريشمى و غيره و بعضى مصنوعات چوبى و ظروف لعابى را اسم مى برد.
اصطخرى گويد: شهر رى 5 دروازه و هشت بازار بزرگ داشت.
«مقدسى» رى را يكى از افتخارات اسلام مى خواند و مخصوصا از كتابخانه آن واقع در محله روضه كه از نهر سورخانى مشروب مى شده، اسم مى برد.
دوره ديالمه
در سال 304 يوسف بن على الساج فرمانرواى آذربايجان شهر رى را متصرف شد و محمد بن صعلوك ديلمى را كه از طرف نصر سامانى در آنجا حكومت مى كرد، از شهر براند. آثار اشغال شهر به دست يوسف در مسكوكاتى كه يوسف در محمديه ضرب كرده باقى است. درنتيجه اين اشغال يك رشته اغتشاشات در رى وقوع يافت و اين شهر متواليا بين على بن وهسودان ديلمى و وصيف بكتيمورى و احمد بن على ديلمى و مفلح غلام يوسف دست به دست گشت، عاقبت سامانيان به تشويق خليفه موفق شدند رى را مجددا در منطقه نفوذ خود داخل كنند ولى سردار آنها موسوم به اسفار كه ديلمى بود در رى خودمختار شد. اسفار به دست مرداويج معاون خود به قتل رسيد. مرداويج اهل گيلان و يكى از مؤسسين سلسله آل زيار است، بدين طريق مرداويج فرمانرواى رى گرديد.
پس از قتل مرداويج (323 سال) آل بويه در رى مستقر شدند و ملك رى قلمرو حكومت خاندان ركن الدوله گرديد و حكومت اين خاندان قريب صد سال در آنجا دوام يافت. در سال 390 «المنتصر» آخرين پادشاه دودمان سامانى سعى كرد شهر رى
ص: 203
را تصرف كند ولى موفق نشد. در سال 420 مجدالدوله آل بويه براى مقابله با ديلميان از سلطان محمود غزنوى مدد خواست و اين كار به ضرر او تمام شد زيرا سلطان محمود از اين فرصت استفاده كرد ملك رى را متصرف گرديد. غزنويان در دوره تسلط كوتاه خود در ملك رى دست به اختناق علمى اين شهر زدند، كتب فلسفى و هيئت را نابود ساختند و قرمطى ها و معتزله را به وضع فجيعى به قتل رساندند.
دوره سلجوقيان
غزان در سال 427 رى را غارت كردند. در سال 434 شهر رى كه هنوز مجدالدوله در قلعه طبرك آن پايدارى مى كرد، به دست سلجوقيان افتاد. سلجوقيان اين شهر را يكى از پايتخت هاى خود قرار دادند. آخرين پادشاه آل بويه يعنى الملك الرحمن در سال 450 در قلعه طبرك در اسيرى مرد و فرمانده جديد رى طغرل نيز در سال 455 در شهر رى وفات يافت. از آن تاريخ به بعد در وقايع مربوط به سلجوقيان و آن سلسله از خاندان آنها كه بر عراق عجم سلطنت مى كردند همواره نام اين شهر ديده مى شود.
از دوره پادشاهى غياث الدين مسعود حكومت «رى» با «اينانج» بود. اين شخص همان است كه دخترش اينانج خاتون زن پهلوان پسر ايلدگز اتابك معروف آذربايجان گرديد. هنگامى كه ايلدگز مادر ارسلان شاه را خطبه كرد و ارسلان شاه را بر تخت سلطنت نشاند، اينانج با سلطنت ارسلان مخالفت ورزيد ولى در سال 555 شكست يافت و به بسطام گريخت و از آنجا با كمك ايل ارسلان خوارزمشاه دوباره رى را تصرف كرد و عاقبت به تحريك ايلدگز به قتل رسيد و ايلدگز حكومت رى را به پهلوان داد. بعد از او حكومت رى به قتلق اينانج پسر پهلوان رسيد، او نيز مانند جد مادرى خود، تكش خوارزمشاه را در امور ايران مداخله داد (سال 588) دو سال بعد در جنگى كه در نزديكى رى وى داد، آخرين پادشاه سلجوقى طغرل سوم به دست قتلق اينانج به قتل رسيد ولى ملك رى در تصرف خوارزميان باقى ماند. در سال 614 اتابك فارسى سعد بن زنگى «رى» را متصرف شد ولى بلافاصله جلال الدين خوارزمشاه او را از «رى» بيرون راند.
ص: 204
جنگ هاى خانگى
«مقدسى» در كتاب خود در سال 395 اشاره به اختلافات مذهبى موجوده بين مردم رى مى كند. ابن الاثير در سال 582 خسارات و خرابى هايى را كه بر اثر جنگ بين سنى و شيعى در رى حادث شده، شرح مى دهد. وى مى گويد كه مردم شهر يا به قتل رسيدند و يا متوارى شدند و شهر مبدل به خرابه گشت.
ياقوت در سال 617 كه از مقابل هجوم مغولان مى گريخت به شهر رى وارد شد و شرح مشاهدات او از خرابى رى و تحقيقات وى راجع به جنگ هاى بين شيعه و حنفى و شافعى در بالا ذكر گرديد.
مغولان
مغولان بعد از ياقوت به رى وارد شدند و خرابى رى بالا گرفت. ابن الاثير مى گويد كه مغولان مردم شهر را در سال 617 قتل عام كردند و كسانى را هم كه از اين قتل عام جان به در برده بودند، بعدا در سال 621 از دم تيغ گذراندند ولى ممكن است ابن الاثير
در اين بيان خود تحت تأثير وحشت عمومى كه در آن موقع دنياى اسلام را فرا گرفته بود، واقع شده و در ميزان انهدام و خرابى رى مبالغه كرده باشد. جوينى مى گويد: سرداران مغول در خوار رى عده كثيرى را كشتند ولى دررى قاضى شافعى به استقبال مغول رفت، تسليم گرديد مغولان پس از تسليم او از رى گذشتند و به جاى ديگر رفتند. رشيدالدين قبول دارد كه مغولان در رى قتل و غارت كردند ولى مثل اين است كه بين اعمال آنها در رى و رفتار آنها در «قم» فرقى قائل است زيرا مى گويد: ساكنين قم را (كه شيعى بودند) به كلى قتل عام كردند.
اين كه «رى» بر اثر هجوم مغولان به كلى نابود نگرديده از بعضى ظروف لعابى كه تاريخ دارد و مثلاً كاسه اى داراى تاريخ 640 به دست آمده است، ثابت مى شود اين آثار
نشان مى دهد كه بعد از عبور مغولان هنوز در رى صنعت گران مشغول كار بوده اند.
غازان خان در سال هاى 692 - 701 باروى طبرك را از نو ساخت ولى ظاهرا به
ص: 205
عللى كه اگر علل سياسى يا مذهبى نبوده لامحاله علل اقتصادى بوده (شايد مشكلات آبيارى) احياى شهر رى ميسر نگرديد و مركز حكومتى مغول در اين ناحيه (به اصطلاح ادارى مغولى: تومان رى) به شهر ورامين انتقال يافته است.
پس از پايان سلطنت سلسله هلاكو رى در قلمرو نفوذ طغا تيمور كه در استرآباد حكومت مى كرد، قرار گرفت.
در سال 781 سپاه امير تيمور، رى را بى جنگ متصرف شدند ولى نظر مورخين در اين مورد قطعا ناحيه رى بود نه شهر رى، زيرا «كلاويو» جهانگرد اسپانيولى كه در سال 801 از اين ناحيه عبور كرده مى نويسد كه شهر رى غيرمسكون بوده. در زمان شاهرخ (مطلع السعد بن سال 841) و هم چنين در زمان شاه اسماعيل (حبيب السير) كه نام رى به ميان مى آيد نيز اين شهر به هيچ وجه قابل اعتنا نبوده است.
*
* *
«رى» را ديديد در اين تحولات در سر چهارراه حوادث ويران شد، همه چيز آن از دست رفت، آرى همه چيزش رفت غير از تاريخ آن كه در خبر (كان) آمده است.
غير از مبانى معنوى آن كه آنها ماندند بارگاه امام زاده عبداللّه واجب التعظيم و بارگاه حضرت عبدالعظيم به پا ماندند تا مجددا (رى) را از نو ساختند و مركزيت دادند. آرى مبانى معنوى مى ماند، حق مى ماند، اين گنبد و رواق نشان حقى است پايدار، همه حكومت هاى متنوع و دولت هاى گوناگون در (رى) مانند موجى در درياى حوادث محو شدند و رفتند ولى در آخر طايقه حق شناس و حق پرست اماميه اثنى عشريه نگهداران پرچم استقلال كشور شدند و طهران عاصمه ايران پايتخت اختصاصى مذهب شيعه ارجمند شد. مبانى مذهبى صحيح آنها سراسر اقطار اين منطقه و اين كشور را گرفته و حكم فرمايى مى كند.
اينها از آثار صدق امام جعفر صادق عليه السلام هستند كه فرمود: و دولتنا فى آخر الدهر يظهر. وگرنه طوفان حوادث چگونه رواق و گنبد اين امام زاده واجب التعظيم را گذارده كه تا شعاع نامحدودى و گنبد و بارگاه حضرت عبدالعظيم تا شعاع
ص: 206
غيرمحدودى نورافشانى كنند. اينها گواه صدق سخنى است كه نهج البلاغه از امام عليه السلام بازگو كرده كه فرمود: يموت الميت منا و ليس بميت و بيلى البالى منا و ليس ببال ... مگر با طوفان هاى جوى و عوامل تعريه كوه ها از هم نمى ريزند مگر با طوفان هاى انقلابات سياسى رژيم ها درهم نمى ريزند مگر استحكامات خط زيگفريد و ماژينو از هم نپاشيد لكن بس كاخ ها خراب شد و بيستون به جا است.
بنيان عشق بين كه چسان محكم اوفتد اى مردم ايران و اى طهران جمع آورى كار ما با اين بارگاه ها است كه عوامل تفرقه را جواب مى گويند، با اين بارگاه هاست كه در مقابل حوادث نمى لرزند، با اين بارگاه ها است كه فرو نمى ريزند، آشيانه هاى جاسوسى در آنها رخنه نمى كنند و حظيره هاى سياسى منطق آنها را مشوش نمى كنند. خدايا مرا بازويى ده كه پرچم كلمه دعوت ترا تا ابد برافرازم.(1)
خليل كمره اى نزيل طهران فى شوال خرداد 1334ش - 1374ق.
شهر باستانى رى صرف نظر از عظمت و اعتبارى كه در دوره اسلامى داشته، و جنبه قدمت آن كه با نينوا و آشور همعهد بود، به سبب اينكه نام آن در كتب دينى تورات و اوستا مذكور افتاده، و اينكه پيش از اسلام مركز دينى مغان و پايگاه بزرگ زرتشتيان
بوده و شهرى مقدس به شمار مى آمده، همواره مورد توجه ايران شناسان و مستشرقان قرار داشته است؛ و سياحان معروف مغرب زمين از آن ديدن كرده و مطلبى در باب مشهودات خويش به رشته تحرير درآورده اند مانند: مورير به سال 1809، پريس به سال 1811، سراوزلى به سال 12 - 1811، كرپرتر به سال 1818، جاكسن و ديولافوا و اشميد و گدار در سال هاى اخير؛ و نيز برخى ديگر از محققان خارجى بيش و كم هر يك در جهتى اطلاعات ارزنده اى در باب رى بدست داده اند
ص: 207
مانند: ريتر، كرزن، سار، ويسباخ، هرنسفلد، لسترنج، ويلبر، پوپ، جرج مايلز و غيرهم كه مطالعه آثارشان خواننده را كمابيش به كليات اخبار اين شهر كهن آشنايى مى بخشد؛
لكن مقالتى كه ايرانشناس معروف پرفسور فقيد ولاديمير مينورسكى در اين باب فراهم آورده و در دائرة المعارف اسلامى درج افتاده (به زبان انگليسى ج 3، ص 1105 - 1108، و به زبان فرانسوى، ج 3، ص 1182 - 1185) به مناسبت توجه به جهات مختلف اخبار رى ارزش و اهميتى مخصوص دارد.
وى در اين مقالت مختصر اشاراتى مفيد به همه مباحث جغرافيايى و تاريخى شهر كرده است؛ و مسائلى همچون حوادث تاريخى رى و مكان و موقعيت آن و چگونگى بناها و تجارت و اختلاف مذهبى مردم و آثار مكشوفه آن پهنه و خرابى شهر را موجزاً موضوع سخن قرار داده است. مطالب بروشى كاملاً منظم و منطقى ترتيب يافته و اصابت نظر در اسناد و استناد و قوت استنباط و استنتاج همه از تسلط و تبحر كامل و وقوف فراوان مأسوف عليه حكايت مى كند.
آن فقيد در تعليقه خويش بر الرسالة الثانية ابو دلف و حواشى حدود العالم نيز اطلاعات ارزنده اى در باب رى ذكر كرده است (سفرنامه ابو دلف، ترجمه فارسى، ص 132 - 134؛ حدود العالم، طبع كابل، ص 234 - 235). با اين حال در مواردى معدود (گويا به سبب دست نيافتن به برخى از منابع معتمد و يا بدان جهت كه برخى از مطالب براى وى بديهى مى نموده) آثارى از مساهله و مسامحه مشهود است، و گاه نكاتى با واقع مطابق نمى نمايد بدين قرار:
الف) در مختصر كتاب البلدان تأليف ابن فقيه همدانى (طبع ليدن، ص 270)، و عجايب نامه كه جهت طغرل بن ارسلان در حدود سال 560 هجرى تأليف يافته (نسخه عكسى متعلق به كتابخانه مركزى دانشگاه، ورق 39، ص 2)، و معجم البلدان
ياقوت (طبع ليپزيگ، ج 2، ص 896 به نقل از ابن فقيه)، و مجالس المؤمنين شوشترى (طبع سال 1268 قمرى، مجلس 1، ص 38) و پاره اى منابع ديگر ذكر گرديده كه نام رى
ص: 208
بدين صورت در تورات مذكور افتاده: «الرى باب من أبواب الارضين و اليه متجر الخلق» لكن محل آن را در اسفار پنجگانه و ضمائم آن ذكر نكرده اند. سند اين گفته بنا به قول صاحب تاريخ جرجان، حمزة بن يوسف السهمى، متوفى به سال 427، با پنج واسطه به عبدالواسع بن ابى طيبة جرجانى از معاصران مأمون خليفه مى رسد (تاريخ جرجان، طبع هند، ص 199).
مينورسكى در مقالت خويش اشارت كرده كه نام رى به صورت «راگس» (راجس) و «راگو» در ضمائم غير رسمى (مجعول) تورات، در دو كتاب «توبى» و «ژوديت» ثبت افتاده (دائرة المعارف اسلامى به زبان فرانسوى، ج 3، ص 1182).
خواننده خالى الذهن چنين خواهد پنداشت كه آنچه ابن فقيه و ديگران بر طبق شرح مذكور در فوق نوشته اند همان است كه مينورسكى گفته و حال آنكه مطلب چنين نيست و مفاد جمله «الرى باب... الخ» مطلقاً در اسفار پنجگانه و ضمائم آن به چشم نمى خورد و نادرست به نظر مى رسد و مقام ذكر رى در دو كتاب «توبى» و «ژوديت» نيز مشابهتى با جمله بالا ندارد. علاوه بر اين، اين دو كتاب را يهوديان و فرقه پرتستان قبول ندارند و آن را مجعول و غير رسمى (Apocryphe) مى پندارند،
و تنها كاتوليك ها آن را معتبر و رسمى مى شناسند.
سبب اين اختلاف تشتت در نسخ موجود تورات از عهد باستان است.
از دير زمان از تورات دو نسخه كهنه به دست است يكى عبرى و ديگرى يونانى. نسخه عبرى به يهوديان تعلق دارد و شامل سى و نه كتاب، و نسخه دوم از آن مسيحيان و شامل چهل و شش كتاب است و هفت كتاب اضافه دارد كه از آن جمله است «توبى» و «ژوديت» اين نسخه در قرن سوم پيش از ميلاد به فرمان بطليموس فيليدلفوس در اسكندريه به وسيله هفتاد و دو تن از عالمان يهود به زبان يونانى برگردانده شده، و به
سبب شماره اين مترجمان ابو ريحان آن را «تورية السبعين» (الاثار الباقيه، طبع ليپزيگ، ص 20) ناميده و به زبان فرانسوى «روايت سپتانت» (Version de Septante) و به انگليسى «سپتواجنت» (Septuagint) گفته اند.
ص: 209
اين متن قديمى تر از متن عبرى مذكور است. نسخه «وولگات» يا ترجمه تورات به زبان لاتين به وسيله «سن ژرم» (Saint Jérôme) در قرن چهارم ميلادى نيز تقريباً با متن يونانى منطبق و شامل همان كتب است.
مينورسكى مطلقاً اشارتى به روايت منقول از ابن فقيه و ديگران و صحت و سقم آن نكرده؛ و نيز مقام دو كتاب «توپى» و «ژوديت» را در تورات باز نشناسانده است تا براى مردم غير يهودى و مسيحى روشن باشد (براى وقوف بيشتر در اين باب و سند آن به كتاب رى باستان تأليف نگارنده، ج 1، ص 49 - 62 رجوع شود).
ب) مينورسكى آنجا كه از كتابخانه رى واقع در بازار روده ياد كرده، از رودى كه در اين بازار جارى بوده نام برده و آن را «سورقنى» (Surqani) ناميده است. نام درست اين رود «سورينى» است (كه ظاهراً به خاندان بزرگ سورن به عهد اشكانيان نسبت دارد؛ و با چشمه على فعلى منطبق مى نمايد (به كتاب رى باستان، ج 1، ص 130-143 رجوع شود).
اين نام در نسخ مختلف موجود از المسالك و الممالك اصطخرى به صورت هاى «سورقنى» و «سورين» و «سورينى» درج گرديده، لكن در صورة الارض ابن حوقل، طبع بيروت، ص 321، «سورينى»، و در الرسالة الثانيه تأليف ابى دلف، طبع مسكو، ص 32، كه مينورسكى خود آن را تصحيح كرده و بر آن تعليقه اى سودمند نوشته «السورين» ثبت افتاده است؛ و تا آنجا كه تتبع نگارنده اجازه داده «سورقنى» نادرست و محرف «سورينى» است، و ياقوت نيز در معجم البلدان (طبع ليپزيگ، ج 3، ص 186) صورت موجود در الرسالة الثانيه را نقل كرده و «سورقنى» در آن كتاب مطلقاً به چشم نمى خورد.
ج) مينورسكى به اتكاء سفرنامه كلاويخو، سفير اسپانيا به دربار تيمور، رى را در سال 1404 ميلادى مطابق 807 هجرى به كلى خراب و از سكنه خالى دانسته است (دائرة المعارف اسلامى به زبان فرانسوى، ج 3، ص 1184)؛ و معتقد است كه ديگر به اخبار شاهرخ تيمورى در رى مذكور در مطلع سعدين سمرقندى، و اخبار شاه اسماعيل در همين شهر مذكور در حبيب السير نبايد اهميت داد.
ص: 210
كلاويخو در اين باب چنين گفته:
«سه شنبه [هشتم ژوئيه سال 1404م]... بناهاى شهرى عظيم را ديديم كه متروك مانده و ويران گشته بود. اما بسيارى از برج هاى ديگر اين شهر به كلى خالى از سكنه است». (سفرنامه كلاويخو، ترجمه مسعود رجب نياص، 175). دعوى كلاويخو به حكم شواهد فراوان تاريخى و قرائت با حقيقت سازگار نتواند بود؛ و چون مقام مقتضى بسط مقال در اين باب نيست با اشارتى بدين تلخيص بسنده مى شود:
1. رى به سال 814 هجرى يعنى هفت سال پس از عبور كلاويخو از آنجا آباد بود و صورت شهر داشت. در لب التواريخ، نسخه خطى متعلق به كتابخانه ملى تحت شماره، 2010، ص 191، در مرگ خليل سلطان نواده تيمور چنين درج افتاده: «چون ميرزا خليل سلطان به عراق آمد بعد از مدتى در شب چهارشنبه شانزدهم رجب سنه اربع عشر و ثمانمائه (814) در شهر رى وفات يافت». كه ذكر «شهر رى» بسيار حائز اهميت و دليل مسكون بودن آن است. اين تفصيل در منابع ديگر نيز از جمله حبيب السير (طبع 1271، جزء سوم از مجلد ثالث، ص 189) بدون قيد كلمه شهر مذكور است.
2. شاهرخ تيمورى به سال 850 در شهر رى درگذشت، و اين خبر جز در مطلع سعدين (طبع 8 - 1365، جلد 2، جزء 2، ص 874) كه مينورسكى آن را معتمد نپنداشته در منابع ديگر نيز مانند تاريخ كردستان (طبع پطرز بورغ، ج 2، ص 98)، و روضات الجنات فى اوصاف مدينة هرات (طبع سال 1339، بخش 2، ص 95)، و كتاب ديار بكريه از مؤلفات سال 875 (طبع آنقره، ج 2، ص 290) آمده و در كتاب اخير كه مؤلف خود در آنجا حضور داشته بدين صورت نقل گرديده: «در روز نوروز سلطانى [سال 850] حضرت خاقانى را داعيه زيارت آستانه مقدسه مشهد عبدالعظيم در شهر رى پيدا شد. از فشابويه رى عند طلوع الصبح سوار گشته در وقت سوار شدن اين بنده حقير محرر اين مسوده بر درگاه حاضر بود...» در اينجا نيز قيد «شهر» براى رى داراى كمال اهميت است.
ص: 211
3. ذكر رى در اخبار شاه اسماعيل صفوى جز در حبيب السير (جلد سوم، جزء چهارم) كه مينورسكى آن را نيز معتبر تلقى نكرده، در بسيارى از منابع ديگر، از جمله لب التواريخ، (نسخه خطى كتابخانه ملى، ص 236) فراوان به چشم مى خورد.
4. سام ميرزا در تحفه سامى (طبع 1314، ص 41) در احوال امير عنايت اللّه از رى به وصف شهر، و در احوال فضل سارانى و همدمى رازى (ص 162 و 164) از طهران به صفت قصبه ياد كرده؛ و نيز نام بيست و چهار تن از بزرگان و شاعران را كه در اوائل
عهد صفويان از رى برخاسته اند در اين كتاب آورده است (بدان كتاب رجوع شود).
5. در فرمان هايى كه از شاه طهماسب صفوى به جاى مانده از رى به صورتى ياد گرديده كه از آبادانى آن شهر حاكى است؛ از آن جمله در فرمانى كه در باب توليت بقعه ابراهيم خواص در سال 943 صدور يافته چنين ثبت آمده: «سادات اعظام و قضاة اسلام و موالى و مشايخ و زاويه داران و عمال كلانتران و كتخدايان ولايت رى بدانند...» (مجله راهنماى كتاب، جلد هفتم، 1343، ص 145)؛ و همچنين در فرمانى ديگر از وى كه تاريخ آن 950 هجرى است چنين مشهود مى افتد: «جميع زوارى كه توطن در آستانه مقدسه نمايند به غير از مردم و رعاياى رى اصلاً احدى مانع نشود...» (كتاب آستانه رى، طبع 1344، ص 79).
اما وجه جمع اين دو خبر و رفع تناقض اين دو قول به ظاهر بدين صورت تواند بود كه كلاويخو صرفاً به شرح و ذكر آنچه در مسير و معبر خود بدان برخورد كرده اشارت نموده و از كيفيت آبادانى قسمت هايى كه از شارع اصلى (ظاهراً شارع ساربانان) فاصله داشته و به دور افتاده غفلت كرده بوده است. ذكر اين نكته در ذيل اين
مقام گفتنى مى نمايد كه به موجب اخبار موجود، رى هيچگاه از سكنه خالى نمانده، بلكه به تدريج در طى سه چهار قرن از صورت شهرى بزرگ به شكل ديهى خرد درآمده است.
د) در مقالت مينورسكى مسجدى كه دكتر اشميد در ضمن حفارى در جنب كارخانه گليسيرين در كنار باروى باستانى و دامن كوه سرسره (دژ رشكان قديم: رى
ص: 212
باستان، ج 1، ص 283 - 303) يافته و طرح آن در تصوير 33 كتاب پرواز بر فراز شهرهاى قديمى ايران به انگليسى نموده آمده، مسجد مهدى عباسى شناخته شده است (دائرة المعارف اسلامى به زبان فرانسوى، ج 3، ص 1184). اين امر نيز با واقع مطابق نتواند بود بدين دلائل:
1. جامع مهدى در درون مدينه يا شارستان رى بنا گرديده و اين شارستان را خندقى در ميان داشته كه از باروى باستانى رى دور بوده است. در مختصر كتاب البلدان ابن فقيه (ص 269) مذكور است: «بنى مسجدها المهدى فى خلافة المنصور و بنى مدينتها ايضاً و خندق حولها». در المسالك اصطخرى طبع قاهره، ص 122، و صورة الارض ابن حوقل طبع بيروت، ص 321 آمده: «لها [رى] مدينة عليها حصن و فيها المسجد الجامع» در ترجمه فارسى مسالك اصطخرى، طبع 1340، ص 170 درج افتاده: «و در شارستان رى مسجد أذينه است.» مسجدى كه اشميد يافته هم در خارج شارستان و هم ببارو نزديك و هم از خندق قديم دور است.
2. مسجد مهدى به نزديكى قلعه طبرك قرار داشته (كتاب رى باستان، ص 454 و 490). مقدسى در احسن التقاسيم (طبع ليدن، ص 391) گفته: «و الجامع على طرف المدينة الداخلة عند القلعة». ابن رسته در الاعلاق النفيسه (طبع ليدن، ج 7، ص 168) ذكر كرده: «قدام المسجد الجامع قلعة للرى على قلة جبل...» طبرك بنا به نقل ياقوت در معجم البلدان (طبع ليپزيگ، ج 3، ص 507) در دست راست مسافر عازم خراسان و كوه بزرگ رى در دست چپ وى قرار مى گرفته، و اين نشانى چنانكه در محل مشهود است با كوه نقاره خانه فعلى قابل انطباق است نه كوه سرسره كه از گذرگاه قوافل بر كنار بوده است. (براى وقوف بيشتر به كتاب رى باستان، ج 1، ص 487 - 498 رجوع شود).
3. مسجد مهدى در محلى سيل گير بنيان يافته بوده، و بنا به نقل ياقوت (معجم البلدان، ج 4، ص 431) بدان هنگام كه آغاز به كندن پى جهت ساختن مسجد كردند به ديوار بناهايى برخوردند كه سيل آنها را خراب كرده و در هم فرو ريخته بوده. محل
ص: 213
مسجد مكشوف به وسيله دكتر اشميد از مسيل بر كنار و از خطر سيل كاملاً در امان است. به موجب اين نشانى ها و نشانى هاى ديگر كه مقام مقتضى بسط مقال در آن باب نيست محل مسجد مهدى را در فاصله ميان تقى آباد فعلى و كوه نقاره خانه به نزديكى مسيل حسين آباد كنونى كه با همه شواهد و قرائن سازگارى دارد بايد دانست (به كتاب رى باستان، ج 1، ص 321 - 326 رجوع شود).(1)
در جزو اسنادى كه نزد جناب آقاى دكتر محمد على هدايتى ديده ام و با اجازه ايشان براى كتابخانه مركزى دانشگاه مورخ 997 عكس بردارى شده است وقف نامه ايست از زينب بيگم دختر شاه طهماسب كه نگارنده در نشريه كتابخانه مركزى دانشگاه (3:63) در ديباچه فهرست كتابخانه آستانه امامزاده عبدالعظيم حسنى در شهر رى از اين سندها يادى كرده ام. از جناب آقاى دكتر هدايتى كه نشر اين سند را مجاز دانسته اند بسى سپاسگذارم.
وقف نامه زينب بيگم دختر شاه طهاسب مورخ 997
هوالواقف على السراير الحمداللّه الذى وفق الانام بالخيرات سببا للفوز بالثواب الجزيل و قرّبهم بالطاعات للقرب الى الملك الجليل لا اله الا هو الواقف على السراير و المطلع على الضمائر و الصلوة و السلام على من اصطفى من المصطفين الاخيار و المرسلين الابرار محمد سيد الكونين و الثقلين و الفريقين من العرب و العجم و آله الاتقياء سيما امير المؤمنين و امام المتقين اسداللّه الغالب على ابن
ابيطالب قسيم الجنة و النار.
ص: 214
و بعد وقف نمود نواب مستطاب خورشيد احتجاب فلك جناب عليا حضرت بلقيس مكانى خديجة الزمانى ناموس العالمين مهد عليائى شمسه ايوان سيادت و اجلال شمس فلك عظمت و اقبال مركز دايره خدارت و جهانبانى بلقيس تخت طهارت و گيتى ستانى زينب بيگم مخدره كه مهر و ماه با غايت عصمت و نهايت عظمت در حريم حرمش بار نمى يابند و نسيم صبا و شمال در سراپرده عصمتش راه ندارند خلداللّه تعال ظلالى سيادت ها و سلطنت ها و عظمت ها على مفارق المسلمين الى يوم القيام، تمامت و همه گى سه دانگ ربع شايع از مزرعه موسومه خورازيل(1) واقعه در بلوك غاررى حميت من الآفات و الفى ء محدود به اراضى احمدآباد و خشكرود و تپه عرب قبلة و به اراضى عبدل آباد و كندى آباد و شارع شمالاً و به اراضى قريه يورت شرقا و به خشكرود و اراضى مرتضى كرد غربيا مع اراضى معمور داير و مغمور باير و قنوات جاريه و منطمسه و جداول و انهار و طواحين آبادان و خراب و باغات و محوطات و محاصرات و تلال و وهاد و معالف و مراكض و ساير المضافات و المنسوبات بهذه المزرعة من اى شى ء كان سمى ام لم يسم ذكر اولم يذكر بر مشهد منور و مرقد مطهر امامزاده واجب التبجيل و التعظيم لازم التكريم عبدالعظيم عليه و آبائه التحية و التسليم كه زيارت آن را به زيارت عالى شانى برابر كرده اند كه جبرئيل امين با وجود رفعت شأن و سمومكان افتخار به خادمى آن آستان ملايك پاسپان نموده سر مباهات به اوج برين سوده كه «من زار عبدالعظيم الحسنى بالرى كمن زار جدى اباعبداللّه الحسين» وقفى صحيح شرعى مخلد مستمر مشتمل بر جميع شرايط و اركان خالى از نواقص و بطلان قربة الى اللّه تعالى و طلبا لمرضاته و شرط نمود نواب واقف حين الوقف توليت مزرعه مذكوره را به عالى حضرت سيادت مرتبت نقابت منقبت افادت و افاضت دستگاه نجابت و معالى انتباه عمدة السادات العظام و النقباء الكرام امير مجد الدين المتولى ابن سيادت و مغفرت پناه المستريح
ص: 215
برحمة الملك البارى ظهيرا اللسيادة و الدين امير ابراهيم الحسينى و بعد از او بر اولاد امجاد او نسلاً بعد نسل و عقبا بعد عقب مشروط بر اين كه عالى حضرت متولى مشار اليه محصول وقف مذكور را بعد از وضع بذر و نفقة القنات و مصالع ضرورى زراعت صرف روشنايى و صادر و وارد و عمارت و فرش مشهد مقدس منور و مواجب خدام و حفاظ سر كار فيض آثار نموده و ثلث كل محصول به علت حق التولية و حق السعى به خود متعلق داند و ايضا شرط نمود كه: موقف مذكور را به اجاره طويله به متقلبه ندهد و به غير متقلبه نيز به اجاره ندهد و به هيچ وجه من الوجوه حكام طلبى از آن مزرعه ننمايند و مدخل نكنند و چنان چه در ساير موقوفات آن آستانه سدره مرتبه شرط شده ناظر تعيين ننمايند و به علت حق النظاره و حق الاشراف طلبى نكند و چون مصرف معين جهت موقوف مذكور مقرر شده ارباب وظايف مطلقا طلب و توقعى ننمايند فمن بدله بعد ماسمعه فانما اثمه على الذين يبدلونه و كان ذلك فى شهر ذى
العقدة الحرام سنة سبع و تسعين و تسعماية الهجرية النبوية عليه السلام و التحية.
سجلات
1 - هو الواقف الحمدللّه الواقف الموفق للخيرات الذى جعل الوقف واسطة لادراك السعادات و الصلوة و السلام على محمد و آله اشرف البريات و بعد در مجلس عالى سيد المحققين و سند المدققين وارث علوم الانبياء و المرسلين خاتم المجتهدين ابده آله على مسند الاجتهاد الى يوم الدين .... (دو كلمه اى خوانده نشده)
مازبر و برزفى هذا الكتاب من المبدء الى المآب حسب ما سطر فى هذا الخطاب معروض شد فى سلخ عام ثمان و تسعين و تسعمائة.
2 - بصحة مقدماته اشهدت نمقه الفقير الى اللّه الغنى سلطان ابراهيم بن حيدر شريف الشريفى الحسنى و الحسينى عفى عنهما و آله فى شهور سنه 997: سلطان ابراهيم.
3 - ما نسب الى فيه صحيح حرره زينب بنت طهماسب صفوى الحسينى الموسوى - مهر: «بنت شاه دين طهماسب»
ص: 216
4 - اين وقفنامه صحيح است در دفترخانه مباركه جزو املاك موقوفات حضرت شاهزاده عبدالعظيم است بايد حدود آن را منظور داشت و خلاف واقع نشود - مهر: لا اله الا الملك الحق المبين عبده احمد.
5 - موافق اين وقف نامه كيفيت اين است كه عالى جاه ميرزا موسى مستوفى نوشته است.
6 - چون موافق اين وقفنامچه كه صحت آن ظاهر است يك حد اين مزرعه خشكرود است و تجاوز غير از خشكرود به اين مزرعه جايز نيست.
7 - شهد بما فيه الاقل عبدالوهاب -: «يا وهاب الكريم»
8 - بشهادة العبد الاقل سعدالدين محمد بن افضل - مهر: «اللّه ولى التوفيق»
9 - بشهادت اقل الخلايق لطف اللّه الشريف الموسوى (با مهر)
10 - انا من الشاهدين (با مهرى خوانده نشده است)
11 - (نمره 474 ثبت) (نمره كتاب 4305) به تاريخ هفدهم شهر شعبان العظم تنگوزئيل سنه 1329 در دفترشرعيات اداره جليله كل اوقاف ثبت شد. مفاخرالممالك.
فرمان شاه طهماسب درباره زاويه شيخ ابراهيم خواص در 943
ابو اسحاق ابراهيم بن احمد بن اسماعيل الخواص(1) از عارفان به نام ايران است كه در شهر رى به سال 291 درگذشته است و در جامع آن شهر به خاك سپرده شده است. سرگذشت او در طبقات الصوفية سلمى به عربى ص 284 و انصارى به فارسى ص 286 و منابع ديگر كه در حواشى اين دو كتاب برشمرده شده و هم چنين در الاعلام زركلى (1:22) آمده است در نزهة القلوب حمد مستوفى (ص 52 - 55) و جغرافياى كيهان (2:46) تنها نام او هست.
جامع رى را كه خاك جاى و مزار او است مهدى برادر منصور عباسى در زمان
ص: 217
خلافت او در زمان فرمانروايى خويش در جبل و كوهستان به سال 158 با معمارى عمار بن ابى الخصيب ساخت و بر ديوار آنجا نام خود را نوشت. اكنون در غار رى در جلگه در دو كيلو مترى ديهى است به نام اندرمان كه در آن بقعتى كهن است به نام امامزاده ابوالحسن و در پهلوى آن مزارى است به نام امام زاده ابراهيم كه شايد خوابگاه همين خواص عارف باشد و مردم ناآگاه از تاريخ آن را سيدى بدين نام پنداشته اند.(1)
از جناب آقاى دكتر محمد على هدايتى و آقاى دكتر عنايت اللّه هدايتى كه اجازه فرمودند از روى اين سند فيلمى براى كتابخانه مركزى دانشگاه برداشته شود و عكس آن در اينجا به چاپ برسد بسيار سپاسگذارم.
مهر شاه طهماسب - عنوان ابوالمظفر طهماسب
سادات عظام و قضاة اسلام و موالى و مشايخ و زاويه داران و عمال كلانتران و كتخدايان ولايت رى بدانند كه درين وقت بنابر وفور استحقاق و استعداد سيادت ايابى و تقوى شعارى سيد سراج الدين ابوالقاسم موسوى و افادت و شريعت ايابى مولانا كمال الدين عبدالخالق المشهور به مولا احسان خطبت توليت و رتق و فتق زاويه شيخ ابراهيم خواصّ را بديشان مفوض و مرجوع گردانيديم تا به واجبى بدان امر قيام و اقدام نمايند و در تعمير و آبادانى رقبات زاويه مزبوره كوشيده كمال سعى و اهتمام به جاى آورند و منافع و محصولات آن را به موجب شرع شريف به مصرف وجوب برسانند بايد كه دست تصدى مشار اليها را در امر مذكور قوى و مطلق دارند و آنچه از محصولات سنه پيچى ئيل هر كس تصرف نموده باشد تسليم متوليان مومى اليهما نمايد. و به علت اخراجات خلاف حكم از علفه و قنلغات و الاغ و الام و طرح و ساورى و پيشكش و رسوم داروغگى و عيدى و نوروزى و عوامل بيگار و مزد و وجوه كاه و هيمه و ساير تكاليف ديوانى بهراسم و رسم كه باشدطلبى نكنند
ص: 218
و چيزى حواله ندارند تا در آبادانى قنات مذكوره سعى موفور نموده جارى گردانند. اين حوالت برين جمله رفته هر ساله بسان و هر فصحه محدود بطلى .... (خوانده نمى شود).
مقرر است كه چون توليت زاويه مزبوره سابقا بمشار اليهما متعلق بوده و درين و لا مجددا استحقاق ايشان به ظهور پيوسته مشار اليهما را متولى زاويه مذكوره دانسته بسند بقبض مستند ... سيادت ماب معالى نصابى امير سليمان حسب - المسطور مقرر دانسته درآمد و دخل و لاروسون رقبات زاويه مذكوره از مقر(؟) است حاصل تيول نبوده الكاء مزبور مالوجهات ادعا و طلبى ننمايد و به سبب مزرعه مواس (؟) مزاحم خواص نشوند عهده شناسد. سلخ شهر ربيع الاولى 943، ختم(1).
تاريخ چيست، جغرافيا كدام است؟
تاريخ عبارت است از گزارش احوال كائنات و تغييرات و انقلابات آن، اين تاريخ را تاريخ عمومى گويند و گفته اند آنچه از آغاز آفرينش تاكنون واقع شده تاريخ گذشته است و نتايج آن تاريخ آينده.
تاريخ اساسا بر دو نوع است: تاريخ طبيعى، تاريخ اجتماعى. تاريخ طبيعى عبارت است از گزارش انقلابات و تغييرات طبيعت مانند پيدايش جماد، نبات، حيوان، انسان و انواع آنها به ويژه نژادهاى متنوعه انسان و حيوان.
اما تاريخ اجتماعى يا مدنى عبارت است از حوادثى كه ملازم پيدايش اجتماع و تمدن بشر بوده يا حوادثى كه بعد از حصول اجتماع حادث گشته است، مثلاً مهد تمدن اوليه بشر در كدام نقطه بوده، تمدن فلان قوم از كى آغاز شده، فلان قطعه از چه زمانى آباد و مركز اجتماع گشته، حالات اوليه مردم آن چه بوده، يا سلطنت فلان خاندان از كى تشكيل شده و چه زمانى منقرض گرديده و چه آثارى از خود باقى
ص: 219
گذاشته است. فلان شهر در كدام قرن بنا شده، يا فلان بنا در چه تاريخ ويران گرديده، فلان قبيله و ملت به چه وسيله ترقى كرده است يا رو به انحطاط آورده، خلاصه آن كه هر چه متعلق به حالات بشر و حوزه هاى اجتماعى اوست، هم چنين آنچه را كه حاكى بر اتفاقات غيرمنتظره است (قحط، غلا، طاعون، وبا و امثال آن) و اين تواريخ بر دو نوعند: تاريخ عمومى، تاريخ خصوصى.
آنچه عموميت دارد و راجع به همه نژادهاى بشر است، تاريخ عمومى نام نهاده اند، ولى آنچه را كه مربوط به قوم، ملت، نژاد و كشور معين باشد، تاريخ خصوصى مى نامند، باز آنها بخش مى شوند به تاريخ، تاريخ نظامى، تاريخ جغرافيايى و نيز جغرافيا بخش مى شود به جغرافياى طبيعى، سياسى، اقتصادى، انسانى، نظامى و جغرافياى تاريخى كه بحث ما بيشتر در اين قسمت است.
تاريخ تهران - رى
كتبى كه درباره رى و تهران نوشته شده باشد يعنى تمام مطالبش اختصاص به اين شهرستان داشته باشد، وجود ندارد. در نزهة القلوب، مرآت البلدان، ناسخ التواريخ و غيره به مقتضاى بيان چند سطرى در اطراف اين دو مكان نوشته شده است.
كتاب تاريخ رى و اصفهان تأليف آقاى شيخ جابر انصارى و تاريخ تهران تأليف آقاى جواهرالكلام هم مطالب مربوط به اين دو محل را از ساير تواريخ و اسناد گلچين و اقتباس نموده اند و الحق خدمتى به سزا براى روشن شدن پيشينه تاريخى نموده اند كه در اين كتاب هم از مطالب آنان استفاده شده است.
ولى براى تشريح وضع جغرافيا و شرح اوضاع تهران در يك قرن و نيم اخير بيشتر از مشاهدات و اطلاعات شخصى و معلومات معمرين بصير و پيرمردان مطلع تهران و پرونده هاى ادارات استفاده شده است.
اينك به شرح تاريخ شهر كهن رى كه مدفن حضرت عبدالعظيم عليه السلام مى باشد، مى پردازيم:
ص: 220
بخش يكم - رى
از گفته امين احمد رازى: رى ولايتى با نام است، در مسالك و ممالك آمده كه از خراسان و عراق بجز بغداد هيچ شهرى بزرگتر و آبادان تر از رى نبوده، مگر نيشابور كه پهناورتر واقع شده.
اصمعى آورده «الرى عروس الدنيا» و در بناى رى اختلاف بسيار كرده اند بعضى برآنند: رى را، رازى بن ثقلان بن اصبها بن ملوج بنا كرده، برخى گويند: راز بن خراسان ساخته و از هوشنگ نيز نقل مى كنند.
و اما حمداللّه مستوفى آورده كه شهر رى، شهر شيث پيغمبر است و در زمان المهدى باللّه عباسى عمارات شهر رى بدين منوال بوده، مدارس و خوانق 6400، حمام 1360، مساجد 46400، طاهونه 1200، كاروان سرا 12700، مناره 15035، يخچال 1450، عصارخانه 1700، قنات جاريه 18091، و رودخانه نيز بسيار بوده، محلات 96 و در هر محل 46 كوچه و در هر كوچه 40000 خانه و 1000 مسجد و در هر مسجدى 1000 چراغدان از طلا و نقره و غيره بوده كه هر شب روشن مى كرده اند و مجموع خانه ها هشت بار هزار هزار و سيصد و نود و شش بوده كه مردم مى نشسته اند، لا يعلم الغيب الا اللّه «به نظر نگارنده اغراق و مبالغه است».
در معجم البلدان آمده كه رى زمان بهرام چنان آباد بوده، باغستان رى و اسبهان پيوسته به يكديگر بوده «مقصود تهران و كرون اصفهان بوده - نگارنده».
و اصحاب تواريخ نوشته اند: به كرات آن شهر به قتل عام و زلزله ويران شده و باز عمارت يافته، تا زمان خلافت ابوجعفر منصور دوانقى عمارت بر اصل يافت و روزبه روز در تعمير و آبادانى مى افزودند تا حادثه چنگيز به وقوع پيوست و كرت ديگر به قتل عام ويران گشت.
شيخ نجم الدين دام قدس سره در كتاب مرصاد العباد كه از تأليفات اوست نوشته: در اين فتنه از شهر رى كه مولد و منشأ اين فقير است، هفتصد هزار مردم صاحب اعتبار به درجه شهادت رسيدند، ولايت رى ابتدا نه بلوك بوده بدين موجب «غار»،
ص: 221
«فشاپويه»، «بهنام»، «سببورفرج»، «خوار» «زرند»، «اسفجان»، «شميران»، «شهريار» و «ساوجبلاغ».
و در نزهة القلوب آمده كه رودبار قصران از توابع رى بوده و در عهد غازان خان تعلق به ولايت رستمدار گرفته و در اين ايام چهار بلوك است: نخستين را رى اعتبار كرده اند، باقى را على حده ساخته اند. چنان چه به تقريبات احوال نوشته خواهد شد و حق تعالى آن مقدار خير و بركت بدان ولايت ارزانى داشته كه عقول و اوهام در وادى آن سرگردان است چنان چه اكثر ضروريات قزوين كه قرب چهل سال محل اقامت سلاطين صفويه بوده از آن ولايت به حصول مى پيوست و ايضا غله و سامان مردم كاشان از رى به حصول مى پيوندد و اهل رستمدار و ساوه و قم نيز از آن شهر منفعت بخش دارند و انواع ميوه در آن ديار خوب و فراوان مى شود، خصوص خربزه و انگور كه هرقدر صفت كنند، گنجايش دارد و همچنان انار مليسى كه رگى از ترشى با اوست و انجير، زردآلو و امرود كه آن را نطنزى نامند و شفتالو و هلو خوانند در غايت نزاكت و شادابى و راست مزگى به حصول مى پيوندد كه همه عزيزان را نصيب شود كه دست و دهنى بيالايند ... و خوبى آن زياده بر اقطار چون روشنى خورشيد در نصف النهار از واضحات است و اكثرى از فضلا و فصحا در توصيف آن جرسى جنبانيده، چنان چه امام خاقانى را است: پست عراق و رى و خراسان رى است و رى ...
و چون سطرى چند در صفت رى گفته شد بهرى از مذمت نيز نوشته آيد، چو در همه جا نيك و بد مى باشد، در فصل خزان كه آغاز اختلاف آب و هوا و نوغان اطبا است، مردم بنابر رسوم عادت چندان ملاحظه نمى نمايند و ناهار ميوه بسيار به كار مى برند لذا تب و لرز مى نمايند و اين تب و لرز شبانه روزى از دو سه ساعت زياده نيست، بعد از آن برخاسته هر چه خواهند مى خورند و به هر جا مى روند، چو مشهور است: جمعى از دوستان با يكديگر به راهى مى رفتند يكى را تب آمده از همگنان التماس كرد كه شما ساعتى توقف نماييد تا من رفته بلرزم و بيايم، در وقتى چنين
ص: 222
خاقانى بدان ديار رسيده و از افراط ميوه او را عارضه دست داده و هر آينه اين چند بيت انشاء نموده:
خاك سياه بر سر آب و هواى رى
دور از مجاوران مكارم نماى رى
عقرب نهند طالع آن من ندانم آن
دانم كه عقرب تن من شد لقاى رى
از خاص و عام رى همه انصاف ديده ام
جور من است ز آب و گل جانگزاى رى
رى در قفاى جان من افتاده من بجهد
جان مى برم چو سست اجل در قفاى رى
ديدم سحرگهى ملك الموت را كه پاى
بى كفش مى گريخت ز دست وباى رى
گفتم تو نيز، گفت چو رى دست كين گشاد
بويحيى ضعيف چه باشد به پاى رى
در نزهة القلوب از روى طرفگى آورده كه اصفهانى و رازى را در باب خوبى شهر با
هم مناظره افتاد هر يك هنر شهر خويش عرضه مى كردند. اصفهانى گفت خاك اصفهان مرده را تا چهل سال نريزاند، رازى گفت خاك رى مرده را چهل سال بر در دكان در داد و ستد بازدارد و در بيشتر كتب معلوم شد كه اهل رى هميشه مخالف يكديگر باشند اما به سخا و رادى شهره و منسوب بوده، سخن ايشان راست و پسنديده باشد، به دوستدارى پيغمبر و خاندانش مبالغه تمام به كار برند.
و اصل شهر رى در حادثه چنگيزخان چنان چه گذشت نوعى خراب گرديد كه نقش آبادانى بالكليه محو گشت و امروز در آن مملكت يكى تهران و ديگرى ورامين است كه ذكرى خواهد شد:
طهران در زمان فرمانروايى شاه طهماسب صفوى به زينت باره و زيور بازار آرايش يافت و سمت شهريت پذيرفت و الحال به حسب جداول و انهار و اشجار سايه دار و باغات جنت آثار مستثنى از يكديگر شهر و ديار است و بر شمال رؤيه اش كوهستانى است موسوم به شميران كه قطعه اى است از قطعات جنان و هيچ مستشهدى در خوبى زياده بر آن نيست كه در ايام سابق اين كوهستان را شمع ايران مى گفته اند و در مضافاتش اقسام ميوه نيك مى شود، خصوصا گيلاس كه با نهايت خوبى و آفر و بى قياس مى باشد و هم چنين كوهستانى است در دو فرسخى مشهور به
ص: 223
كن و سولقان كه آن نيز از بسيارى آب روان و كثرت درختان با ميوه هاى الوان غيرت بوستان جنان تواند بود، و از فواكهش امرود، شفتالو نوعى خوب مى شود كه هر كس را آرزوى آن مى شود كه چون زبان هميشه در دهان داشته باشد: از اين قبيل خصوصيات بسيار دارد.
و باز هفت اقليم جزو حالات عمادى شهريارى مى نويسد: شهريار بلوكى است از بلوكات رى متضمن قراء معموره و آبادان و به حسب مرغزار و بساتين و باغات رجحان بر باقى بلوكات دارد و در افواه پاره اى مردم اين عهد تهران را گاهى نكوهش مى كنند:
تهران و آب سنگ لج و باد شهريار
مدحش مگو كه خال رخ هفت دوزخ است
و جزو گزارش قاضى محمد مى نگارد: از سادات ورامين است قاضى عطاءاللّه برادر قاضى محمد و قاضى عبداللّه و قاضى سديد پسرانش و (امير ركن الدين) و (مير محمد قاسم) و (قاضى عهدى) و (امير عنايت اللّه) از متوليان حضرت عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و (امير على شاه) پسرش و (امير نوراى) متولى و (امير ظهيرالدين ابراهيم) متولى و (امير مجدالدين اسماعيل) متولى و (شيخ شهاب الدين) متولى امام زاده ابوالحسن و (شيخ ابوالقاسم) پسرش و (آغا غياث) حضرت بزرگوار عبدالعظيم عليه السلام در مقبره مشهد شجره در رى مدفون شده و در آن مشهد حضرت امام زاده حمزه بن موسى الكاظم مدفون بوده كه آن حضرت به زيارت و خواندن فاتحه تشريف مى برده و بعد در ضلع غربى متصل به شمال زمين را مى شكافند جسد صحيحى در آن محل يافتند و آن را امروز قبه امام زاده طاهر بن طاهر مى خوانند و اطراف امام زاده و صحن بزرگ پنج صحن ديگر ساختمان شده قبور بسيارى از بزرگان دين و دولت است كه تذكرة القبورش مجلدى بزرگ مى شود از آن جمله قبر ابوالفتوح رازى و مرحوم حاج ملا على كنى و علماى بزرگ ديگر و مشايخ نامى از سلاطين ناصرالدين شاه و از شعرا قاآنى «استخوان هاى كريم خان زند را رضا شاه پهلوى كبير به اين مكان مقدس انتقال
ص: 224
داد، مقبره مجلل او نيز در همان مكان است. عبدالعسين هژير و سپهبد حاجى على رزم آرا از نخست وزيرانى كه به دست افراد متعصب وابسته به فدائيان اسلام كشته شدند نيز در ايوان باخترى حضرت عبدالعظيم مدفونند. نگارنده».
و ورامين زمان پيشين حاكم نشين بوده و قلعه در غايت حصانت داشته الحال بعد از تهران محلى در رى از آن شگرف تر نيست و از ميوه جات انگورش بر تمام رى رجحان دارد و مضافات نيك چنان چه يكى از آن مواضع خاره است كه حاصلش قريب سه هزار تومان است و بيشتر ارتفاعات يك من صد من مى شود.
و ايضا حسن آباد است كه حاصل آن از دو هزار متجاوز است و هم چنين چند موضع دارد كه حاصل آن پانصد تومان است تا سيصد تومان.
و دولاب را نوشته قريه اى است از اعمال رى متصل به تهران كه الحال شهر رى عبارت از آن است و از مشاهير مردمش ابوبشر محمد بن احمد بن حماد انصارى و ...
صاحب هفت اقليم پس از اين گزارش ها نام مردانى هنرپيشه و بزرگ انديشه شهر رى را قريب پنجاه نفر اسم برده كه برگزيدگان آنها عبارتند از:
صوفيه و عرفا (ابوذكريا يحيى بن معاذ) از محدثين (عبدالرحمن ابى حاتم حنظلى) از متبحرين علوم و نوابغ (امام المتكلمين فخر رازى) از اساتيد اطبا (محمد بن زكريا) و از قضات (قاضى مسعود) و از علما (امير تاج الدين حسن) و ازعرفاى ترانه سنج (شاه صفى الدين) از شعرا (غزايرى و كمال الدين بندار) (آشوب تهرانى) (خموش تهرانى) (صفاى لواسانى) و ... كه جمع اسامى و شرح خلاصه احوال آنها مجلدى جداگانه مى شود.
در دايره المعارف بستانى مى نويسد: رى شهرى از بلاد ديلم و جزو عراق عجم و پنج كيلومترى تهران طرف جنوب شرقى است. ولادت ابوبكر محمد بن زكريا رازى طبيب و هارون الرشيد در آن سرزمين بوده. شهرى مشهور از بزرگترين بلاد عجم كه مورخين عرب نامش را برده اند و گفته اند مركز بلاد جبل، از آنجا تا نيشابور يكصد و شصت فرسنگ و تا قزوين بيست و هفت، و فرودگاه حاج خراسان و ترك
ص: 225
و آن شهر را از بناهاى كيخسرو پسر سياوش گفته اند و سبب آن دانسته: كيكاوس تخت روان هوايى درست كرد و سوار آن شده كه در هوا بالا رفته به آسمان رود خداوند باد را به حكم او گذارد تا او را به فراز ابر رسانيد، بعد او را در درياى مازندران
فرود انداخت و چون كيخسرو پادشاه شد آن تخت را آورد كه با او به بابل رود همانا به جايگاه رى كه رسيد در آن سرزمين شهر ساخت و نامش رى نهاد.
و عمرانى گويد بانى رى فيروز بن يزدجرد بود و نامش را فيروز گذارد و پس از آن رى را ساخت و رام فيروز و رى بگفته او دو شهر است.
ياقوت گويد: رام فيروز را نشناسم ولى رى را ديدم شهر نيكو شگرف با آجر و كاشى كبود ساخته در فضايى گشاده و پهلوى آن كوهى است كه هيچ گياهى در آن نرويد و رى شهرى بزرگ است، بيشترش ويران شده، اتفاقا من به ويرانه ها گذشتم سال 617 كه از هجوم تاتار گريزان بودم ديوارها ويرانه ها را به پا ديدم و منبرها باقى مانده و نقش و نگار ديوارها پديدار، زيرا تازه ويران شده، از دانايى پرسيدم گفت: سبب ويرانى بس ضعيف بود ولى چون خداوند چيزى را بخواهد به انجام مى رسد، مردم شهر سه گروه بودند: شافعيان كمتر و حنفيان بيشتر و شيعه و آنان سواد اعظم، زيرا نيمى از مردم شيعه بودند و جنگ ها ميان سنى و شيعه و دشمنى به درازا كشيد و سنيان از ناموران كس باقى نگذاردند، همانا كه شيعه را برانداختند. دشمنى بين حنفيان و شافعيان افتا و جنگ ها شد و با كمى مردم شافعيان چيره شدند تا حنفيان را كشتند و خانه هايشان را ويران كردند و جز محله شافعيان باقى نمانده و آن كوچكترين محلات رى است. چنان چه مى بينى و از شيعه و حنفى كس نيست مگر مذهب خود را پنهان دارد.
ياقوت گويد: همه خانه ها ديدم زير زمين ساخته و دالان خانه ها تاريك و باريك و به سختى آمد و شد مى شد و اين نظر به آمد و شد لشگريان تاراج كن و يغمايى بود و اگر جز اين گونه خانه ها داشتند جنبنده به رى نمى گذاشتند.
و اسطخرى گفته رى از اسپهان بزرگتر و جز بغداد در مشرق شهرى بزرگتر از رى
ص: 226
نيست و آن شهرى مشبك ساختمان و با آبرو و گرامند و پرنعمت، و يك فرسخ و نيم درازاى آن و ساختمان ها با چوب و گل، و رى را دهات بزرگ است هر يك بزرگتر از شهرى از آن جمله (كوهذ) و (سد) و (مرجبى) و از رستاق هاى نامى آن هفده روستاست (قصر آن بيرون و درون) و (بهزان) و (سن) و (پشويه) و (دنياوند) و (ويمه) و (شلمبه).
و ابن كلينى گفته رى به نام مردى از بنى شيلان بن اسبهان بن فلوج ساخته شده و در شهر بوستانى بوده دختر وى به بستان آمده دراجى انجير مى خورد، دختر گفت «بور انجير» يعنى دراج انجير مى خورد، از اين رو اسم شهر كهنه بورانجير شد و مردم رى «بهورند» گويند به تغييرش از اصل.
و رى سال بيست هجرى يا 19 به دست عروة بن زيد الخيل طائى گشوده شد كه عمار ياسر به فرمان عمر او را فرستاد. پس از دو ماه فتح نهاوند عروه آمده و مردم ديلم
به مدد اهل رى آمده و جنگيدند و مسلمين ظفر يافتند و آنان را كشتند.
و گويند در خلافت منصور كه مهدى به رى آمد، رى تازه را ساخت و گردان خندقى كند و در آن مسجدى بنا نمود به دست عمار بن ابى الخصيب و نام او را بر ديوار مسجد نگاشت 158 و بار وى فصيلى از آجر كرد رى كشيد كه گرد بارو خندق بود و نام آن را محمديه گذارد و مردم رى شهر درون را به نام رى خوانده و فصيل را شهر بيرون گفته و قلعه معروف به «زيبندى» در درون رى بمحمديه است و مهدى گفت آن را تعمير و ترميم كردند و زمان وليعهديش در محمديه فرود آمده و آن بر مسجد و دارالاماره مشرف بود بعد محمديه زندان شد و پس از رفتن رافع ويرانش كردند و رى را در زمان جاهليه رازى مى گفتند و گويند او به زمين فرو رفته و دوازده فرسنگى رى تازه بوده به راه خوار ميان محمديه و هاشميه رى و در آن ساختمان هاى استوارى به پا بوده كه گواهى بر بزرگى شهر مى داده و آنجا نيز ويرانه اى
است و در رى قريه «فرخان» است و آن قلعه بزرگ و استوارى است و مال المقاطعه رى دوازده هزار هزار درم بوده تا مأمون به آن گذشته مردم رى شكايت برده و هزار
ص: 227
هزار درمش را بخشيد.
و اصمعى گفته رى عروس جهان است و بازارگانى مردمان و يكى از شهرهاى نامى زمان عبيداللّه زياد براى عمر بن سعد ابى وقاص حكومت آنجا را واگذارد به شرطى كه با لشكر آماده برود به جنگ حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام عمر ترديد رأى داشت ولى بالاخره حب دنيا و رياست بر او چيره شد تا با لشكر به جنگ امام رفت.
و از امام جعفر صادق
عليه السلام روايت است كه فرموده رى و قزوين و ساوه ملعونه و شوم هستند.
و اسحاق بن سليمان گويد شهرى را نديدم كه پست فطرتان را مانند رى بزرگ بنمايد. در اخبار پارسيانست هوشنگ كه مهلاليل بن قينان باشد و نخست سازنده شهرها، از آن جمله رى را بساخت و رى اولين شهرى است كه پس از شهر بلخ كيومرث در دماوند ساخته شده و در رى به گفتارى منوچهر زائيده شده و اشك بن اشكان كه با انينوخوس جنگيد در اين شهر نشو و نما يافت و مردى از ديلم به شاهى بهرام بن يزدجرد اثيم بر آنجا تاخت، مردمش را اسير و شهر را ويران ساخت و به تاراجش پرداخت و قباد پادشاه پارس در آنجا از برابر شمر ذالجناح گريخت و شمر او را دريافت و خونش بريخت ولى بيشتر برآنند كه قباد خود مرده.
سال 22 نعيم بن مقرن به فرمان عمر «در واجرد» به جنگ مردم رى رفته و جنگيدند و لشكريان را شكسته رو به شهر رى گذاردند، زينبى پدر فرخان از رى بيرون آمده و با نعيم ديدار كرده و طالب صلح و مسالمت شده و با سياوخش بن مهران بهرام چوبين پادشاه رى اظهار مخالفت نموده. سياوخش از مردم دماوند و تبرستان و قومس و جرجان مدد خواسته و آنان از ترس تجاوز مسلمين به كمك او آمدند و در بالاى كوهستان رى پهلوى شهر سپاه آراسته بناى جنگ گذاردند، زينبى به نعيم گفت شمار ايشان بسيار و شمار شما كم است. يك دسته سوار با من بفرست تا من به شهر رى روم و از ستمى كه ملتفت نشوند و تو با آنها شروع به جنگ كن. آنگاه ما
ص: 228
از آن طرف برابر ايشان برويم، ايشان برابر تو پايدارى نكرده مى گريزند، نعيم چنين كرد و دسته اى سوار به سردارى برادرزاده اش منذر بن عمرو فرستاد، زينبى سواران را به شهر برده و سياوخشان ملتفت نشده، نعيم به آن شبيخونزد، آنان را از حفظ شهرستان بازداشت و آنها جنگ مى كردند و با دار به جنگ بودند تا آن گاه كه آواز تكبير مسلمين را از پشت سر خود شنيدند، ناچار گريختند و اعراب كشتار زيادى كرده كه مقتولين را با چوب نى مى شمردند و در رى به اندازه مداين غنايم بهره مسلمين شد، و زينبى مصالحه نمود كه مرزبانى رى با او باشد و همى شرف رى در خانواده زينبى بود و نعيم شهر را خراب كرد و آن رى كهنه است و زينبى بناى رى تازه گذارد، نعيم به وسيله مضارب عجلى فتحنامه با خمس اموال نزد عمر فرستاد و با مصمغان مصالحه كرد به چيزى كه فديه بدهد براى مردم دماوند، نعيم پذيرفت.
و گفته اند در سال 21 فتح رى به دست قرطنه بن كعب هجرى شد و در خلافت حضرت امير توليت رى با يزيد بن بحيه تميمى شد و او سى هزار از خراج رى بشكست و حضرت به حبس تأديبش فرمود و يزيد از محبس گريخته نزد معاويه رفته و به سلطنت او باز حاكم رى شد و بعد در حوزه امارت زياد آمد.
و در سال 64 مردم رى پس از مرگ يزيد خروج كرده و سردارشان فرخ خان رازى بود و امير العراقين كوفه عامر بن مسعود محمد بن عمر بن عطار ديلمى را به جنگ فرخ خان فرستاد، مردم رى او راگريزاندند. سپس عتاب بن ورقا رياحى را نامزد جنگ رى كرده و كشتار فزون گشته و فرخ خان كشته و يارانش گريختند و در سنه 68 مصعب بن زبير فرمان به عتاب بن ورقا والى اصفهان داده كه به رى رود و با مردم رى بجنگد به گناه مساعدتشان با خوارج بر يزيد بن الحارث و جا دادن خوارج را در رى و عتاب رفته و آنان را به حصار سخت گرفته تا قلعه را گشوده و غنيمت فزون آورده و ديگر قلاع اطراف را نيز فتح نموده.
خلاصه آن كه پس از يزيد فرخ خان رازى آغاز خلافت نهاد و عامر والى از كوفه نخست محمد تميمى را با لشكرى فرستاد و او بشكست و بعد عتاب بن ورقا روانه
ص: 229
شد و فرخ خان را بكشت و در امان مصعب خوارج به رى گريختند مردم رى يارى آنها نموده يزيد شيبانى والى خود را بكشتند و مصعب حاكم اصفهان را مأمور فتح رى نمود تا رى را بگشود، و عبدالملك اموى عبدالرحمن اشعثى را توليت داد و حجاج كه اميرالعراقين شد عدى بن زياد را به حكومت فرستاد و در فتنه عبدالرحمن اشعثى عمر بن ابى صلت به رى غالب شد و قبته از جانب حجاج او را هزيمت داد و بعد از حجاج در امارت يزيد بن مهلب آمد.
و در سال 241 زلزله سختى به رى رسيد كه خانه ها ويران شد و گروهى بى شمار به زير خاك مرده و چهل روز مردم بر آنها گذشتند.
در سال 249 زلزله ديگر برگشته و ساختمان هاى باقى مانده ويران گشته، مردم فزون هلاك گشته و بقيه برون شهر گريختند و سال 280 آب زمين چنان فرو رفت كه هيچ آبى نمايان نبود و يك رطل آب به سه درم بهاء رسيد و خواربار بسى گران شد و پس از آن زلزله آمد.
و در 314 رى جزو فرمانگذارى آل سامان آمد و ديالمه از آنها گرفتند و به آل بويه سرانجام رسيد و ابوعلى محتاج بر آن چيره شد و وشمگير بن زياد از او گرفت بعد ركن الدوله بويهى در 330 از او بستد. سپس در 333 ابوعلى بدان تسلط يافت و همى دست به دست سرداران ترك و ديلم چند سالى مى گشت و در 335 گروهى خراسانيان ريختند و خانه جرجيف و ابن العميد وزير ركن الدوله را به تاراج بردند و ركن الدوله آمده و خراسانيان او را گريزاندند. سپس جنگ تازه شد و لشكريان ركن الدوله حمله مردانه كرده خراسانيان را شكسته و بسيارى از آنان را كشته و اسير گرفته و پراكنده شدند و در 420 محمود غزنوى سبكتگين آمد آنجا را گرفت و هزار هزار دينار زر و به بهاى پانصد هزار دينار گوهر و ششصد هزار تخت جامه و اسباب فزون گرانمايه بستد. و اين گواهى بر توانگرى بسيار مردم آن شهر مى دهد و آنچه ديدم دولت و سلطنتى نبوده از دول سامانى و بويهى و تركمانى و ديلمانى و ديگران جز آن كه چشم داشت مهمشان به رى بوده و مورد جنگ هاى بزرگ ميان سرداران و شاهان
ص: 230
شده و در آن حال مجدالدوله بويهى(1) شاه رى بود، سبكتگين محمود او را بيرون كرد و ملك بستد، و از شيعيان بسيارى را بكشت و معتز له را از خراسان براند و كتب فلسفه و مذهب اعتزال و نجوم را بسوخت و از ديگر كتب يكصد بار شتر ببرد و تركمان غز پس از او آمدند به رى و طغرل سلجوقى سال 434 بر آنجا فرمانگذار شد و همى به دست سلجوقيان بود. در سال 571 باز هم زلزله شديدى رخ داد و بسيارى
ص: 231
ساختمان ها ويران و مردم هلاك شدند و در سال 588 جزو سلطنت خوارزمشاهيان گشت كه علاءالدين تكش از طغرل بن ارسلان بن طغرل بن محمدبن ملكشاه سلجوقى بگرفت، او را بكشت و لشكرى به پاسدارى آنجا گذاشت. پس از آن كه تاتار به كشتار و تاراج بلاد اسلامى آمدند، در آغاز قرن هفتم هجرى از همه شهرها بيشتر دچار قتل عام و ويرانى و تاراج شد كه در هجوم مغول نوشته شده و آن روز همى به پستى پيش آمد تاكنون كه شهرى بى اهميت است از شهرهاى ديلم، از آن پنبه بسيار به عراق مى آوردند و منسوب به رى را رازى گويند، از آن شهر گروه بسيارى از اعيان بيرون آمدند، قبر كسائى نحوى و قبر محمد بن الحسن از ائمه فقه و ديگر مشاهير در آنجاست نام اين شهر راجيس بوده.
آقاى جابرى انصارى در كتاب اصفهان و رى نيز نوشته اند: از آثار باستانى شهر پرجمعيت رى هيچ بر جا نمانده، جز چند بقعه متبركه و مقبره على بن بابويه قمى كه محوطه و ساختمان آن به همت صفويه و شاهان بعد شده وگرنه از ديالمه و سلاجقه آثار مهمى پديد نيست و برج طغرل سلجوقى آن هم نظر به دشمنى مغول با خوارزمشاهيان اين برج را نگذارند در دولت خود ويران شود كه دشمن دشمن را دوست داشتند چه تكش خوارزم شاه طغرل را كشته بود.
لرد كرزن در كتاب خود به نام جهانگردى درايران رى را اينطور تعريف مى كند: ميان تهران و شاه عبدالعظيم خرابه هاى رى ديده مى شود، آيا اين خرابه ها باقيمانده شهر رى عرب ها و راجيس هخامنشى ها و اشكانيان است؟ من نمى دانم در «ونديدا» نام دو محل به نام «راجيس» و «دازنا» ذكر شده كه شايد همان رى و ورامين كنونى باشد. شهر راجيس كه با نينوا و بابل آن روز همسرى داشته و معاصر هم بوده بيش از يك ميليون جمعيت داشته است. در كتيبه هاى بيستون مى خوانيم داريوش هخامنشى ياغيان ماد را در شهر راجيس دستگير نمود و از همين شهر اسكندر كبير، داراى كدمان را تعقيب كرد.
سلوكوس مؤسس سلسله سلوكيدها راجيس را از نو ساخت و در سال 2500 قبل
ص: 232
از ميلاد پايتخت اشك اول گرديد. اما آن شهرى رى كه منسوب به عرب ها است در زمان مغول ويران گرديد. مورخين ايران و عرب راجع به آبادى و عظمت اين شهر چيزهايى نوشته اند كه قابل ترديد مى باشد، مثلاً يك نويسنده ايرانى كه خود هم اهل رى بوده در اثر تعصب وطن خواهى چنين مى گويد:
«در رى 96 برزن بوده و هر برزن 46 كوى و هر كوى 40 هزار خانه، هزار مسجد و هر مسجد هزار چراغ و قنديل طلا و نقره داشته است و مجموع نفوس شهر رى و توابع آن 8000396 نفر مى رسد.»
هارون الرشيد در شهر رى به دنيا آمده و محمود غزنوى در سال 1027 ميلادى برابر 418 هجرى آخرين فرمانرواى آل بويه را در شهر رى منقرض نمود. سلجوقيان مدتى در رى اقامت داشتند، طغرل سلجوقى در رى به خاك رفت، در سال 618 هجرى بنابه قول مشهور لشكريان چنگيز هفتصد هزار نفر از اهالى نامدار رى را كشتند و چندى بعد از او امير تيمور بازمانده ها را از دم تيغ بى دريغ گذراند. عجب آن كه شاهرخ و نواده او خليل سلطان از اولاد تيمور مدتى در رى اقامت نمودند. خليل سلطان آخرين پادشاه تيمورى در همين شهر به خاك رفته و براى عشق و علاقه به «دلشادالملك» يك امپراطورى پهناورى را بر باد داد.
سر پرتر اركر S. Perter Arker در زمان فتحعلى شاه خرابه هاى رى را ديده نقشه جامعى از آن ترسيم نموده بود ولى اكنون آن نقشه با خرابه ها تطبيق نمى كند، زيرا بيشتر ديوارها و بناهاى پابرجا فرو ريخته است، مردم تهران هر وقت كه محتاج مصالح بنايى مى شوند با كمال بى انصافى بيل و كلنگ برداشته سر وقت اين بناهاى تاريخى مى روند و گذشته از آجر و سنگ جهت پيدا كردن سكه ها و ظرف هاى سفالين هم كنده كارى مى كنند. البته تاكنون حفارى علمى در شهر رى اجرا نگرديده و اگر بشود ممكن است آثار نفيس مهمى پيدا شود.
اما در خرابه هاى شهر رى يك برج بلند تو خالى به ارتفاع 70 و به حجم 120 پا مانند منار بسطام و گرگان موجود است. بالاى برج چيزهايى به خط كوفى نوشته
ص: 233
بودند كه اكنون خوانده نمى شود، در مشرق اين برج در كنار كوه برج خرابه ديگرى است كه آن هم فرو ريخته و كتيبه هاى خط كوفى آن به زحمت خوانده مى شود.
برج اولى را آرامگاه طغرل يا مقبره سلطان خليل مى دانند و ميان تهرانى ها به نقاره خانه يزيد يا برج يزيد شهرت دارد.
در نزديكى چشمه على(1) مجاور خرابه هاى رى روى كوه شكل يك اسب سوارى را با نيزه حجارى كرده اند و ممكن است مربوط ساسانى باشد، ولى چون پهلوى آن شكل فتحعلى شاه را حجارى نموده اند شكل آن اسب سوار به خوبى معلوم نيست.
فتحعلى شاه در اينجا نيزه به دست گرفته و بر سينه شيرى فرو مى كند، قدرى دورتر باز هم فتحعلى شاه را روى تخت حجارى كرده اند و مطابق معمول پسراش اطرافش ايستاده و بالاى سرش شكارچيان و چترداران قرار دارند.
برج گبرها يا قلعه خاموشان مانند برج بمبى در نزديكى چشمه على و خرابه هاى رى واقع است، گبرهاى ايران مرده هاى خود را در اين برج افكنده، بازان و لاشخورها ميهمانى مى كنند.
ص: 234
«فعلاً زرتشتى ها مردمان خود را در قصر فيروزه به خاك مى سپارند - نگارنده» در پنجاه ميلى جنوب شرقى پايتخت قصبه ورامين واقع است، موقعى ورامين پايتخت و مركز ايران بوده و هم اكنون مسجد سلطان ابوسعيد فرزند سلطان محمد خدابنده در ورامين است.
قلعه ايرج به مساحت 1800 متر در 1500 متر به ارتفاع 20 مترى آتشكده واقع در آسياباد به ارتفاع 200 پا و به درازاى 350 پا و پهنى 300 پا از آثار قديمى ورامين مى باشد.
كتاب دهات كشور منتشره از طرف اداره كل آمار رى را اين طور تعريف مى كند: اسم شهر در قرن ششم پيش از ميلاد در كتيبه هاى داريوش كبير ذكر شده و به مناسبت قدمت بناى آن معروف به شيخ البلاد بوده و چنان كه بلخ را ام البلاد مى گفتند. رى در
قرن اول هجرى به تصرف مسلمين درآمد و در قرن سوم هجرى هنوز شهر بزرگى بوده است و به سه قسمت تقسيم مى شده: يكى شهرستان ديگرى بازار سومى قلعه.
بين اراك و شهرستان مسجد جامع شهر كه به مسجد جامع مهدى مشهور بوده است، ساخته شده و ارك را در بالاى كوهى به طور جداگانه بنا نموده بودند، به قسمى كه تمام شهر از محل ارك ديده مى شده است. طول و عرض شهر رى را در آن تاريخ يك فرسخ و نيم نوشته اند، ولى بعدا به تدريج اهالى قسمت شهرستان و قلعه را ترك و به اطراف بازار كه محل داد و ستد بوده روى آورده اند و چون رودى از بازار مى گذشته، بازار را روده نيز مى ناميدند. در قرن چهارم شهر رى مورد هجوم طوايف غز واقع و خرابى يافت ولى در دوره سلجوقيان مرمت گرديد. طغرل سلجوقى در رى مدفون است و مدفن او در وسط باغى در ابن و ابيه در برجى كه به نام برج طغرل است مى باشد، ولى بعضى مورخين آن را مقبره فخرالدوله ديلمى هم دانسته اند. «گويا فخرالدوله را هم پهلوى گور طغرل سلجوقى به خاك سپرده باشند - نگارنده» برج طغرل كه اخيرا تعمير شده تا اندازه اى تغيير شكل يافته.
خرابى عمده شهر رى در سال 617 هجرى و در اثر حمله مغول بوده كه بيشتر
ص: 235
اهالى را قتل عام و ساختمان ها را خراب نمودند.
و قبل از حمله مغول هم به واسطه اختلافات مذهبى و نزاع هاى اهالى قسمتى از شهر خراب شده بود و به عقيده استاد بارتولد جغرافيادان معروف بين اهالى شهر رى نه تنها از لحاظ مذهبى بلكه از جهات مادى و اقتصادى اغلب اختلاف بوده و مخصوصا اختلاف بين اهالى شهر و سكنه اطراف اغلب منجر به كشتارهاى زياد و خرابى شهر شده و حمله مغول هم مزيد بر علت گرديده است. بعد از مغول اين شهر ديگر به اهميت سابق خود نرسيده و حكومت رى ارثى يكى از خان هاى مغول بوده و در زمان غازان خان قسمتى از خرابى هاى آن ترميم شده و در شمال شهر در دامنه كوه قلعه اى ساخته شده كه آن را طبرك مى ناميدند و تا قرن هفتم اين قلعه باقى بود.
پس از مغول رى ضميمه ايالات شمالى گرديد و در زمان حمله امير تيمور گوركانى چون از طرف اهالى رى مقاومتى ابراز نشد ناحيه رى نسبتا از خرابى مصون ماند.
آثار خرابه هاى ارك شهر كه بر روى تخته سنگى به طور سراشيب ساخته شده بود و در زمان مغول خراب گرديد هنوز باقى است و در پاى كوه آثار خرابه هاى ديگرى است كه ظاهرا همان قلعه طبرك باشد كه سابقا در كوه معروف به سرسره تصوير يكى از پادشاهان ساسانى در حاليكه سوار بر اسب بوده و نيزه در دست داشته ولى متأسفانه در زمان فتحعلى شاه آن تصوير را محو كرده اند و صورت فتحعلى شاه را كه شيرى را با نيزه مى زند با طرز زننده اى نقش كرده اند.
علت عمده از بين رفتن خرابه هاى شهر رى بناهاى جديد است زيرا مصالح ابنيه مخروبه سابق را به مصرف ساختمان هاى جديد رسانيده اند، در خرابه هاى رى در سنوات اخير از نظر به دست آوردن اشياء عتيقه و ظروف نفيس از طرف يهودى ها حفرياتى شده و اغلب آثار موجوده را نيز خراب كرده اند. بديهى است چنان چه به طريق علمى حفرياتى در اين محل بشود ترديدى نيست كه آثارى به دست خواهند آورد كه از لحاظ روشن نمودن قسمت هاى تاريك تاريخ اين سرزمين اهميت
ص: 236
به سزايى خواهد داشت.
فرهنگ جغرافيايى ايران درباره رى مى نويسد: رى نام قديم شاهزاده عبدالعظيم مركز بخش رى تابع شهرستان تهران، 8 كيلومتر جنوب تهران سر راه تهران قم، موقعيت طبيعى: جلگه، هوا معتدل، سكنه 12219 شيعه، فارسى، آب از چند رشته قنات ... نه فقط در كشور ايران بلكه در اقطار گيتى غير از مقبره ناپلئون نظيرى ندارد.
آثار قديمه شهر رى مطابق خلاصه اطلاعات باستان شناسى به شرح زير است:
1 - برج طغرل، تاريخ بنا 534 هجرى و تاريخ در چوبى و قفل آهنى 534 هجرى است، در زمان ناصرالدين شاه كه رو به ويرانى بود، تعمير شده است.
2 - مركز شهر سلجوقيان (حدود حسين آباد - منصورآباد - حاجى آباد فعلى شهر رى) عهد سلجوقيان كه در فتنه مغول ويران شده است. مستر اشميت باستان شناس مشهور به نمايندگى موزه هنرهاى شهر بوستون در سال هاى 1313 - 1314 در اين نقاط كاوش هاى علمى نموده است.
3 - مزار بى بى شهربانو روى قله نقارخانه.
4 - مقابرى از زمان سلجوقيان در روى كوه نقارخانه كه در كاوش ها به دست آمده.
5 - تپه چشمه على و قلعه از آثار ابنيه قديمى از قديمى ترين آثار تاريخى است، بدست مغولها منهدم شده.
به طور خلاصه شهرستان رى در زمان خلافت عمر در سنه 19 به دست عمر بن زيد الخبل طائى كه به سركردگى هشت نفر مردانى كه شهادت را سعادت مى دانستند، فتح شد و تا سقوط بنى اميه يعنى آغاز قيام ابومسلم خراسانى تابع خلفاى راشدين يا سلاطين بنى اميه بوده است (130 هجرى) و از آن تاريخ به بعد به علت اهميت موقعيت و استعداد آبادى و مركزيت تمدن ايرانيان بعد از اسلام، هميشه دستخوش قتل و غارت و ويرانى امرا و كسانى كه داعيه سلطنت داشته اند بوده و دو مرتبه هم بر اثر زلزله به شدت خراب و ويران شده است.
المهدى باللّه، هارون الرشيد و مأمون خلفاى عباسى چندى در اين شهر متوقف
ص: 237
و بر آبادى بعد ويرانى آن همت گماشتند.
جنگ طاهر بن حسين با على بن عيسى ماهان سركرده ارتش امين برادر مأمون در اطراف اين شهر به وقوع پيوست.
هم چنين جنگ بين محمد بن جعفر علوى نماينده حسن بن زيد و محمد بن طاهر نيز در اين شهر به وقوع پيوست، و مجددا سران زيديه به رى هجوم آورده ابن ميكائيل نماينده خليفه را كشتند و روز عيد فطر نماز خوانده و مردم را براى بيعت
با حضرت رضا عليه السلام دعوت نمودند.
آبادى هاى مهم شهر رى بدين شرح بوده است:
1 - خوار؛ 2 - قار (غار)؛ 3 - دماوند (دنباوند)؛ 4 - دولاب؛ 5 - ورامين؛ 6 - بيست؛ 7 - دسبى؛ 8 - رنبويه؛ 9 - زويق؛ 10 - كلين؛ 11 - مشكاوين؛ 12 - مهرقان؛ 13 - وهبن؛
14 - محمديه (نام جديد رى بوده).
از اين چهارده قريه فقط قراء از 1 تا 5 در سال 261 كه پيدايش نام تهران بوده وجود داشته اند.
و آبادى هايى كه هنگام پيدايش قريه تهران جزو شهرستان رى و آباد و معمور بوده اند:
1 - اذون كه جزو قصران بوده؛ 2 - اسفندون؛ 3 - اشنان؛ 4 - بهزان؛ 5 - جراذين؛ 6 - خرماباد؛ 7 - خومين؛ 8 - دزاه؛ 9 - دهك؛ 10 - دوربست (درشت يا طرشت)؛ 11 - سن؛ 12 - طبرك؛ 13 - قصران؛ 14 - كرج؛ 15 - نرمق؛ 16 - هسنجان؛ 17 - يزدآباد؛ 18 - ورامين.
ولى تدريجا كليه آنها بر اثر حوادث و قحط و غلا و بيمارى هاى سارى و ناامنى و مهاجرت مردم آن بجز خومين، دوربست، كرج و ورامين از بين رفته يا اهميتى نداشته اند.
ولى پس از حمله مغول و استقرار حكومت اولاد چنگيز در ايران قراء ديگرى در اطراف رى از نو ايجاد شد مانند جائج، جاجرود، حبلورد، شكراب، ساوجبلاغ،
ص: 238
طالقان، فيروزكوه، سولقان، كن، لورا، شهرستانك، لار، لواسان و ونك. بنابراين تهران از سال 261 تا 617 (حمله مغول) همدوش آبادى هاى مهم مانند دولاب، خوار و ورامين طورى آباد و مركزيت داشته كه حمله مغول هم نتوانسته آن را نابود سازد ولى ترقى و تنزل شهر رى در او مؤثر بوده.
اما حمله چنگيز كه رى را ريشه كن و از بيخ و بن برانداخت تدريجا تهران رو به ترقى رفت.(1)
هو الواقف على نيات العباد
اللّه
اله الهى
بسم اللّه الرحمن الرحيم
محمد مصطفى على بن ابى طالب ابوابراهيم موسى بن جعفر
امام زاده حمزه امام زاده عبدالعظيم
حمد بى حد و قياس و سپاس افزون از حيطه ادراك احساس خداوند واقف راز كريم واجب التعظيم كارساز را رواست كه روضات قلوب اهل ايمان و محافل دل هاى ارباب ايقان را به نور چراغ فهم و دانايى و فروغ سمع معرفت و بينايى روشن و تابان و منور و درخشان گردانيد و در قطعات بسيط زمين و حدود معموره ارضين از بركات انفاس حافظان دين مبين نوايح عطرآميز و روش و نظام و تزيين به مشام صادرين و واردين رسانيد و درود نامعدود و تسليمات غيرمعدود بر جناب مستطاب مخاطب به خطاب انك على الحق مبين نصّ خاتم و لكن رسول و خاتم النبيين مشكوة ضياءفزاى مجامل رسل و مقربين مصباح نوربخش گنبد آسمان و بساط زمين اكرم انبياء و ائمه راشدين و اهل بيت طاهرين او كه هر يك حاصل عمر عزيز را صرف
ص: 239
اجراى مياه اوامر و نواهى و نقد حيات را خرج ترويج روضات شرايع حضرت رسالت پناهى نمودند، خصوصا واقف اسرار لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا صاحب اطوار انت منى بمنزلة هارون من موسى اسد(1) الغالب مظهر العجايب و الغرايب اميرالمؤمنين و يعسوب الدين كه مال خود را در تحصيل قراى مرضيات ايزد بى مثال حلال و در دل شب ها روضه بال صفا مآل را روشن از چراغ عبادت ذى الجلال مى فرمود و صلوات و سلامه عليهم اجمعين الى يوم الدين و بعد شمع شب افروز خامه مشك اندود و مصباح فروغ اندوز قلم عنبرآموز در ساحت بيان و فضاى وسيع الارجاى تبيان به نور اداى اين مدعا صدق نما و بخور تسطير اين سطور خلوص اشما روشنى فزا و عطرسا مى گردد كه چون پيوسته همت والانهمت فلك فرسا و نيّت صافى طويت سپهرپيماى بندگان نواب كامياب كروبى جناب عالم و عالميان مآب مقدس القاب شاهنشاه جهانيان پناه خديو فلك قدر ملايك سپاه شهريار ديندار رعيت پرور پادشاه مملكت ستان عدل گستر ضيابخشاى چراغ سلطنت روى زمين فروغ افزاى مصباح فرمان فرمايى بساط ارضين سر تاجداران عرصه عالم سرو بلند افسران اصناف بنى آدم افخم خواقين گيتى مدار اعظم سلاطين صاحب اقتدار مدبر امور ملك و پادشاهى ممهد مصالح رعيت و سپاهى عامر مزارع دل هاى خلايق فرازنده عَلَم طاعت فروزنده شمع عبادت شاهنشاهى كه حاصل رقبات انام دعاى دوام دولت اوست پادشاهى كه قراى قلوب و السنه خواص و عوام وقف ذكر جميل جلالت و عدالت اوست حافظ امر رسول امين كمر بسته خدمت امامان دين بنده خاكسار درگاه سيّد انبياء تراب باب سرور اولياء و اصفياء خادم عتبات ائمه هدى چاكر روضات پيشوايان راهنما كلب آستان اميرالمؤمنين غلام با اخلاص ائمه معصومين مالك رقاب الامم القاهره على الترك و الديلم المظفر على الاعداء بعون خالق الارض و السماء المنصور فى الدين و الدنيا بعناية الذى يؤتى ملكه من يشاء
ص: 240
السلطان المؤيد الجليل و الخاقان المسدد النبيل السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان ابوالمظفر شاه سلطان حسين الصفوى الموسوى الحسينى بهادرخان اشرق تعالى مشارق الارض و مغاربها من ضياء مصباح دولته و جعله حافظا لروضة الدين ابد الدهر برأفته و رحمته متوجه و مصروف و متغلق و معطوف بر آن است كه مراقد شريفه برگزيدگان كردگار مبين در كمال رواج و تزيين و روضات منوره پيشوايان دين و اولاد امجاد آن مقربان درگاه رب العالمين از وفور زينت و نهايت رونق رشك روضه بهشت برين باشد و در حينى كه رايات جاه و جلال و اعلام نصرت و فيروزى و اجلال آن شاهنشاه سكندر گروه سليمان شكوه به دولت و اقبال متوجه مشهد مقدس معلى زاده تعالى شرفا بودند در عرض راه از زيارت آستانه مقدسه منسوبه به امام زاده لازم الاحترام سيد بزرگوار عالى مقام كوكب تابان ابراج ائمه معصومين دُرّ درخشان درياى مواج و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين سليل جليل دودمان ولايت خلف نبيل خاندان خلافت فرزند سعادتمند امام به حق هادى مطلق پيشواى كون و مكان مقتداى كافه اهل زمين و زمان خازن اسرار نور ديده حضرت رسالت پناهى وصى خير البشر فرزند اميرالمؤمنين حيدر زينت بخش مسند امامت زيب فزاى سرير وصايت بضعة الرسول و قرة عين البتول الامام الحليم العالم صلوات و سلامه عليه و على آبائه و اولاده الطاهرين كه خدع برومند سلسله عليه صفيه صفويه جعل تعالى ظل دولتهم ظليلاً على كافة البرية از اصل اصيل آن امام زاده لازم التكريم و التجبيل منشعب و معتلى و نسب فاخر اين دوده ستوده نبيل به وساطت آن برگزيده درگاه رب جليل به خانواده اصطفا و ارتضا متصل و مرتقى مى شود شرف ياب گشتند و به جهت آن آستانه ارم مماثل تعيين موقوفات و مداخل و روشنايى و خادم و ساير لوازم مناسب و لازم مى نمود لهذا به خاطر انور و ضمير مهرگستر آن خاقان عدالت پرور رسيد كه تحصيل قدرى املاك از ممر حلال و وقف بر آن آستانه فردوس مثال فرمايند كه در ضروريات آن سركار فيض مدار صرف شود و از آن كه مال حلال قليل و كمياب مى باشد، على الحساب قطعات مفصله ذيل از
ص: 241
جمله اراضى قريه دولاب بلده طهران را كه مجموع آنها به حسب مساحت موازى يكصد و هشتاد جريب است با مجارى.
قطعه
محدود به مقبره مسلمين و بملك نادعلى و بشارع از طرفين 13 جريب(1)
قطعه
محدود بملك ورثه آقا مقصود على و باراضى كربلائى صفى و باراضى حاجى جعفر و باراضى محمّد قاسم 18 جريب
قطعه
محدود بقطعات حاجى جعفر و شركاء و بملك حيدر قليخان از دو طرف و بملك ابن على 6 جريب
قطعه
معينه مشهوره بنه جريب محدود باراضى كربلائى بند على و باراضى ميرزا خان و باراضى آقا عليرضا و باراضى محمّدباقر
حصه مقرره 9 جريب 6 جريب
قطعه
محدود بملك نادعلى و بملك حاجى جعفر و بشارع از دو طرف 16 جريب
قطعه
دوازده جريب شهرة محدود بملك محمّدزمان از طرفين و بملك محمّد زمان و بملك محمّدتقى 12 جريب جريبان
قطعه
از جمله اراضى شهرة محدود بملك ورثه آقا زمان و بشش جريب حاجى شاه حسين و زمين ناصرالدين و بشارع 12 جريب
ص: 242
قطعه
محدود باراضى رئيس خواجه احمد و بشارع خراسان و بدوازده جريب حاجى شاه حسين و به لوار مباركاباد 13 جريب
قطعه
از اراضى غازان مكاشهرة محدود باراضى حيدر قليخان و باراضى ابن على از طرفين و بشارع عام 12 جريب
قطعه
از چهل جريب نوروز على محدوده باراضى او و بملك كربلائى قاسم از طرفين و بشارع 12 جريب
قطعه
محدود بزمين ورثه حاجى باقر و باراضى و بنهر و باراضى مير شريف مشهور بعلمدار 26 جريب
قطعه
محدوده بشارع و بملك حاجى جعفر و باراضى بايره و بنهر آب 20 جريب
قطعه
محدوده بسى جريبه محمدتقى و بشارع و باراضى بايره و بقافوشهرة 14 جريب
شرب تابعه آن كه عبارت از سى دره از كل هشتاد دره مجموع قناة قريه مزبوره است و كاركنان دولت ابدى اعتصام در اين ايام خجسته فرجام بجهة سركار خاصه شريفه خريدارى نموده بودند با جمع توابع شرعيه و لواحق مليه و مضافات و منسوبات و متعلقات وقف صحيح شرعى لازم مؤبد و حبس صريح ملى جازم مخلد نمودند قربة الى تعالى و طلباً لمرضاته بر آستانه مقدسه منسوبه بان امام زاده واجب الاحترام كه در جنب روضه منوره متبركه لازم الاكرام امام زاده بزرگوار سيّد رفيع نسب عاليمقدار لؤلؤ شاهوار صدف گرانمايه اصطفا و ارتضا گوهر با اعتبار درج درج بلندپايه كرامت و اهتداء فرع ارجمند دولت مباركه رسالت و وصايت غرض
ص: 243
شرف پيوند شجره طيبه امامت و ولايت سزاوار تعظيم و تكريم عليه التحية و التسليم در الكاى رى واقع است به اين نهج كه هر ساله از جمله حاصل و منافع آنها اولا آنچه به جهت نفقة القنوة و بذر و ساير امورى كه دخل در آبادى املاك مزبوره و توفير و تنميه و منافع و حاصل آنها داشته باشد و تعمير عمارات آستانه مقدسه مزبوره ضرور باشد كه امناى دولت و ارباب خيرت مصارف مذكوره را هر ساله بر سر هم مبلغ چهار تومان تبريزى بر آورد و تخمين نموده اند وضع و صرف مصارف مزبوره نمايند و چون معتمدان در گاه فلك پيشگاه خاقانى در اين وقف حاصل قطعات مزبوره را به مبلغ بيست و شش تومان تبريزى مشخص و قرار نموده اند بنابراين هر ساله حاصل آنها را بعد از وضع چهار تومان مذكور فوق يك عشر را به علت حق التوليه وضع و نه عشر ديگر را در مصارف مذكور ذيل بدين موجب صرف نمايند روشنائى و بخور و غيره نه تومان و شش ريال.
روشنائى نه عدد شمعدان چهار عدد پيه سوز كه در ايام سال در آن روضه مقدسه روشن شود هفت تومان.
قيمت بخور بدستور يك تومان و سه ريال
حق السعى شخصى كه مباشر امور املاك مزبوره بوده باشد و سر رشته داد و ستد و مداخله و مخارج املاك موقوفه را نگاهدارد يك تومان و سه ريال.
مقررى حافظ و غيره نه تومان
حافظ كه در طرفين هر روز در آن روضه مقدسه بتلاوت كلام حميد اشتغال نمايد سه نفر از قرار نفرى يك تومان و پنج هزار دينار چهار تومان و پنج ريال
خادم يكنفر 15 ريال - فراش يك نفر 15 ريال - كفشدار يك نفر 15 ريال
و آنچه از مصارف مزبوره زياد آيد در هر يك از ليالى ثلث احياى ماه مبارك رمضان هر سال كه عبارت از شب نوزدهم و شب بيست و يكم و شب بيست و سوم است سى نفر از صلحا و طالب علمان را در آن آستانه مقدسه حاضر ساخته و در هر شب يك ختم يا بيشتر بعمل آورند و ثواب آن تلاوت را بروح مطهران امام زاده
ص: 244
واجب الاحترام هديه نمايند و افطار و اطعام سى نفر مزبور را به نحو لايق از آن وجه سرانجام نموده آنچه از وجه مزبور باقى بماند نقداً در ليالى ثلث مذكور بر سى نفر مزبور قسمت نمايند و اعليحضرت واقف آمنه تعالى من مخاوف يوم المواقف توليت وقف مزبور را در متن صيغه وقف تفويض نمودند بنفس انفس و وجود مقدس خود مادامت الارض معمورة من فيض عدالته ابقاه تعالى ببقاء الدهور بفضله و كرامته و بعد از عمر طويل بهر كس كه پادشاه آن زمان و فرمانفرماى ممالك ايران باشد و آن خاقان زمان شرط لازم شرعى فرمودند كه مادام كه خود متولى باشند مقرر دارند كه عشرى كه به جهة حق التوليه وضع شده آن را نيز در سه شب احياى مذكور فوق صرف تاليان كلام مجيد نمايند به اين نحو كه سى نفر ديگر از ارباب صلاج و طلبه علوم علاوه سى نفر مذكور سابق نموده بدستور از هر يك از سه شب مزبور اقلا يك ختم مجيد ربانى و ثواب آن را هديه آن بر گزيده در گاه سبحانى نموده افطار و اطعام ايشان را به طريق شايسته از وجه حق التوليه بعمل آورده آنچه بماند بدستور فوق در هر سه شب بر جماعت مذكوره تقسيم نمايند و بر نهج مذكور صيغه وقف مسطور موافق شريعت غرا و ملت بيضا جريان يافت.
وقفاً صحيحاً صريحاً شرعياً لازماً جازماً مخلداً مؤبداً بحيث لا يباع و لا يوهب و لا يرهن و لا يورث الى ان يرث الارض و من عليها و هو خير الوارثين.
و آن شاهنشاه عالميان پناه قطعات مذكوره را از ملكيت اخراج نموده به تصرف وقف دادند و الحال يد ايشان يد توليت است و به عنوان ملكيت احدى را بر آنها حقى و تسلطى نيست و ثواب اين وقف را قربة الى تعالى و طلباً لمرضاته بروح مقدس آن امامزاده لازم الاحترام هديه نمودند تغيير دهنده وقف مزبور بغضب و نفرين حضرت رسالت پناهى و ائمه اطهار عليهم السلام الملك الجبار گرفتار گردد.
و چون اعليحضرت دين پناه ظل مالوجهات و خارج المال و ساير جهات ملاك مزبوره را بهر اسم رسم كه بوده باشد بسيور غال ابدى سر كار آستانه منوره مزبوره مقرر فرموده اند توقف از سلاطين عظيم الشأن هر عصر دارند كه به هيچ وجه من
ص: 245
الوجوه توقعى از رعايا و حاصل املاك موقوفه مذكوره ننمايند و گذارند كه بالتمام بمصارف مقرره صرف شود و در تنسيق و آبادانى موقوفات مزبوره و رواج و رونق آستانه مقدسه مسطوره كمال اهتمام فرمايند تا ايشان نيز از ثواب آن بهره مند و صاحب نصيب باشند هذا ما عهدنا اليهم و العهدة فى الدارين و عليهم و كان بتوفيق البارى ذلك الوقف و الخير الجارى و الاتيان بالصيغه و تحقق التخليه و تحرير تلك الوثيقه فى شهر الاصم رجب المرجب من شهور سنه عشرين و مائه بعد الالف 1120 من الهجرة المقدسه النبويه على مهاجرها آلاف صلوة و سلام و تحية.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
بموجبى كه در متن قلمى شده صيغه وقف جارى ساختم بتصرف وقف دادم بنده شاه ولايت سلطان حسين(محل مهر)
الحمدللّه الواقف على السرور النجوى العالم بما هو اخفى و الصلوة و السلام على عباده الذين اصطفى و الولى المرتضى و من اليهما انتهى من سادة الورى و بعد فقد الوقف على ما رقم فى هذا الكتاب و سجل عليه بهذا الرقم الاشرف الارفع الاعلى المطاع و كتب الداعى لدوام الدولة القاهرة الباهرة
جمال الدين محمد بن حسين الخوانسارى
(محل مهر)
بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه الواقف على الضمائر و النيات المطلع على السرائر و الخفيات و الصلوة و السلام على سيّد المرسلين و اشرف المخلوقات محمّد و آله سيّما ابن عمه و وصيّه على المرتضى مادامت الارضون و السموات و من انتسب اليهما من السادات و القادات اما بعد فقد صرت واقفاً على ما سطر و رقم فى هذا الكتاب الصواب و سجل بالرقم الاشرف الاقدس الاجل الاعلى المستطاب و كتبت الداعى لخلود الدوله القاهره الباهره و المستدعى لابود السلطنه البهيه الحسنيه الحسينيه.
(محل مهر صدر خاصه)
ص: 246
بسم اللّه نحمدك يا من جعل روضات قلوب المؤمنين منوره من ضياء مشكوة اليقين و ذرع فى صدور العارفين حب جنة للامن من سنين يوم الدين و نسلى و نسلم على سيد النبين الذى تعطرت من شميم خلقه الكريم فباب السموات و فرش الارضين و على آله الحفظة المعصومين سيما اميرالمؤمنين الجارى مجرى الرسول الامين فى الوقوف على مرضات رب العالمين و بعد فقد لمع نير الاقبال و تلالاء درى الجلال من صدور امر بلغ اعلى مدارج الكمال لا زال نافذاً فى الافاق بعون الملك المتعال بآن اوقع صيغة الوقف المسطور بوكالة اعليحضرت سلطان السلاطين و خاقان الخواقين جعل اللّه تعالى مزارع السلطنة مخضرة من مياه اوامره الجاريه و روضات الدهر مستنيرة من انوار دولته الدائمة الباقيه فلما شرفنى الامتثال و الاتبار
فزت بذلك الافتخار و اجريت الصيغه و تحققت التخليه كتبت هذه الكلمات بامره الاشرف الاعلى اعلاه تعالى ابداً و انا الداعى لا بُود دولته القاهرة الباهرة و المستدعى
لخلود سلطنته البهيه الزاهره محمدباقر بن اسمعيل الحسينى الخاتون آبادى وفقه اللّه
تعالى على الصواب و وفقه بحسن المآب.(محل مهر)
الحمدللّه الذى وقف دون الوصول الى كنه ابنيه العقول و الافهام و لم يقف على حقيقة ابنيه الفحول و الاعلام و الصلوة و السلام على سيد الرسل و خير الانام و اهل بيته الغر الميامين الكرام و بعد فقد تبلح و لاح و تنسم و فاع ما تضمنه فحاوى هذا الكتاب المستطاب و مطاوى ذا الخطاب المرقوم على نهج الصواب فاحطت بما زبر فيه خيراً و شهدت بما سطر فيه طرا و كتب المستدعى لابود ايام الدولة الكبرى و خلود اعوام السلطنة العظمى محمد صالح الحسيني ختم اللّه له باالحسنى و انا له الفوز بالاخر الاسنى(محل مهر شيخ الاسلام)
هو اللّه الهى
چون بعد از صدور وقف مذكور كاركنان دولت ابد قرار آن شاهنشاه خير مدار عدالت آثار از ممرّ حلال و وجوه مباحه بى شبهه همگى و تمامى موازى هيجده جريب ديگر از جمله اراضى مزروعى قريه دولاب مزبوره متن بر اين موجب با
ص: 247
مجراى سه دره آب از كل مجراى هشتاد
كه در مجارى باغ هشت بهشت واقع است كه سمت جنوب در باغ مزبور است 15 جريب(1). از بابت اراضى مشهوره به تنجك 3 جريب(2)درّه آب دولاب مذكوره جهت سركار خاصه شريفه ابتياع و حاصل آن را به مبلغ 3 تومان تبريزى مشخص در آورد نموده بودند اعليحضرت شاهى ظل اوصل تعالى دولته بدولة صاحب العصر و الزمان صلوات الملك المنان ثانى الحال اراضى و آب مذكور فوق را بدستور متن قربة الى تعالى و طلباً لمرضاته وقف صحيح شرعى مؤبد لازم نمودند بر آستانه مقدسه منوره مزبوره متن به اين نهج كه هر ساله حاصل آن را بعد از وضع آنچه بجهت آبادى ملك و توفير و تنميه حاصل ضرور است يك عشر را به علت حق التوليه ضبط و نه عشر باقى را كه از قرار برآورد مذكور مبلغ دو تومان و هفت هزار دينار است در وجه حق التدريس مدرسى كه متولى شرعى به جهت سركار آستانه منوره مزبوره تعيين نمايد و در اوقات معهوده مقرره در آن آستانه منوره
بتدريس و ترويج علوم شرعيه مشغول گردد مقرر دانسته و اصل مدرس مزبور نمايند و اگر حاصل موازى هيجده جريب و سه دره آب مذكوره زياده بر مبلغ سه تومان مذكور بعمل آيد وجه اضافه نيز بايد صرف مصالح آن آستانه مقدسه شود و تعيين مصرف وجه اضافه باختيار متولى شرعى است و آن خاقان واقف كسرى غلام مدّ ظلال علالته على رؤس كافة الانام مدى الليالى و الايام توليت وقف مزبور را
بدستور متن بنفس انفس اعلى و بعد از عُمر ممتد طويل به هر كس كه پادشاه زمان و فرمانفرما باشد تفويص و ضمن العقد شرط لازم شرعى فرمودند كه مادام كه خود متولى باشند مقرر دارند كه عشر حق التوليه بدستور متن در ليالى احيا صرف تاليان كلام حميد شود و بر نهج مسطور صيغه وقف مزبور موافق شرع انور جارى شد و اراضى مذكور را از ملكيت اخراج نموده بتصرف وقف دادند و مالوجهات و خارج
ص: 248
المال و ساير جهات وقف مزبور را بدستور متن بسيورغال ابدى سركار آستانه مقدسه مزبور مقرر و ثواب اين وقف را نيز قربة الى تعالى بروح مطهر آن امامزاده لازم الاحترام هديه نمودند تغيير دهنده به لعنت ابدى و سخط سرمدى گرفتار گردد و كان ذلك فى شهر ربيع المولود من شهور سنه ثلث و عشرين و مائه بعد الالف 1123.(1)
تهران رى
شهر رى كه در جنوب تهران واقع و اكنون متّصل به يكديگر است از امهات بلاد و شهرهاى باستانى ايران و بناء آن در عهد كيومرث و يا عصر حضرت شيث هبة اللّه فرزند حضرت آدم ابوالبشر على نبيّنا و آله و عليه السلام بوده، و آن را دو برادر به نام رى و راز بنا كرده و پس از پايان در اسم آن اختلاف كردند كه به نام كدام باشد.
بزرگان آن زمان بدين كيفيّت رفع نزاع نمودند كه شهر به نام يكى (رى) و منسوبين به شهر به نام ديگرى (رازى) باشد و با اين طريق بين آنان اصلاح كردند و از همان زمان موسوم به رى و رازى گرديد.
نگارنده كه زادگاهم آنجاست تاريخ آن را مبسوطا نوشته و در اينجا براى عدم مجال اجمالى از آن را مى نگارم.
شهر رى يكى از شهرهاى بزرگ تاريخى و باستانى خاورميانه است و قرن ها پايتخت كشور و مقرّ سلطنت ملوك ديالمه و آل بويه و سلاجقه و ملوك ديگر و از پرجمعيت ترين شهرهاى ايران بوده كه به گفته نجم الدين كبرى صاحب مرصاد العباد كه خود حاضر حادثه بوده در يك حمله مغول پانصدهزار نفر مردم از آن كشته شده غير از زن ها و كودك ها.
يكى از شعراء قديم درباره عظمت و موقعيت شهر رى گفته است:
ص: 249
معدن مردمى و كان كرم شيخ بلاد
رى بود رى كه چو رى در همه عمالم نبود
كافى ست در موقعيت رى اين كه عمر بن سعد وقاص لعنه اللّه دين و آخرت خود را به طمع حكومت كردن چند صباحى در آن از دست داد و صريحا گفت:
ءأترك ملك الرّى و الرّى منيتى
ام ارجع مأثوما بقتل حسينى
آيا واگذارم حكومت رى را و حال آن كه آن منتهاى آرزوى من است. يا برگردم گنه كار بكشتن ابى عبداللّه الحسين عليه السلام .
اين شهر چندين بار و ويران و مردمش هلاك و يا فرار و مهاجرت به نقاط ديگر نموده اند تا جايى كه وقتى جز آستان مقدس حضرت عبدالعظيم عليه السلام ديگر هيچ چيز
باقى نماند ولى به بركت اين وجود مبارك كم كم ويرانى ها روبه عمران گذارد و پراكندگى ها با اجتماع گراييد تا امروز كه مى بينيد متصل به تهران شده و عمارت ها
و منازل عالى و رفيع و بناهاى محكم در آن تأسيس گرديده و اكنون بالغ بر دويست هزار جمعيت دارد.
مساجد رى
در تاريخ رى نگاشتم كه وقتى رقم مساجد و آسياب ها و سراهاى رى از هزار متجاوز بوده است ولى امروز مساجد معمور رى از اين قرار است.
1 - مسجد جامع آستانه فوقانى و تحتانى 2 - مسجد (خاتم النبيين) واقع در خيابان مظفرى تأسيس آيت اللّه لاله زارى 3 - مسجد لاله زارى جنب مدرسه لاله زارى 4 - مسجد متولى جنب مسجد مزبور. 5 - مسجد مرحوم حاج شيخ محمّد 6 - مسجد سرتخت 7 - مسجد حجت (توتونچى) 8 - مسجد صاحب الزمان عليه السلام 9 - مسجد جامع فيروزآبادى واقع در خيابان جنب بيمارستان 10 - مسجد اميرالمؤمنين واقع در 24 مترى 11 - مسجد حضرت ابوالفضل 12 - مسجد موسى بن جعفر عليهماالسلام
ص: 250
-
ص: 251
م
ص: 252
س
ص: 253
ج
ص: 254
د
ص: 255
ص: 256
ظ
ص: 257
ه
ص: 258
ي
ص: 259
ر
ص: 260
آ
ص: 261
ب
ص: 262
ا
ص: 263
د
ص: 264
ص: 265
1
ص: 266
4
ص: 267
ص: 268
-
ص: 269
م
ص: 270
س
ص: 271
ج
ص: 272
د
ص: 273
ص: 274
خ
ص: 275
ي
ص: 276
ا
ص: 277
ب
ص: 278
ا
ص: 279
ن
ص: 280
ص: 281
آ
ص: 282
ر
ص: 283
د
ص: 284
ص: 285
ا
ص: 286
ي
ص: 287
ر
ص: 288
ا
ص: 289
ن
ص: 290
ص: 291
1
ص: 292
5
ص: 293
ص: 294
-
ص: 295
م
ص: 296
س
ص: 297
ج
ص: 298
د
ص: 299
ص: 300
س
ص: 301
پ
ص: 302
ه
ص: 303
ب
ص: 304
د
ص: 305
ص: 306
ا
ص: 307
م
ص: 308
ي
ص: 309
ر
ص: 310
ا
ص: 311
ح
ص: 312
م
ص: 313
د
ص: 314
ى
ص: 315
ص: 316
1
ص: 317
6
ص: 318
ص: 319
-
ص: 320
م
ص: 321
س
ص: 322
ج
ص: 323
د
ص: 324
ص: 325
و
ص: 326
ل
ص: 327
ى
ص: 328
ص: 329
ع
ص: 330
ص
ص: 331
ر
ص: 332
ص: 333
ك
ص: 334
و
ص: 335
ى
ص: 336
ص: 337
ج
ص: 338
ه
ص: 339
ا
ص: 340
ن
ص: 341
ص: 342
1
ص: 343
7
ص: 344
ص: 345
-
ص: 346
م
ص: 347
س
ص: 348
ج
ص: 349
د
ص: 350
ص: 351
ح
ص: 352
س
ص: 353
ي
ص: 354
ن
ص: 355
آ
ص: 356
ب
ص: 357
ا
ص: 358
د
ص: 359
ص: 360
1
ص: 361
8
ص: 362
ص: 363
-
ص: 364
م
ص: 365
س
ص: 366
ج
ص: 367
د
ص: 368
ص: 369
ا
ص: 370
ب
ص: 371
ر
ص: 372
ا
ص: 373
ه
ص: 374
ي
ص: 375
م
ص: 376
ص: 377
خ
ص: 378
ل
ص: 379
ي
ص: 380
ل
ص: 381
ص: 382
1
ص: 383
9
ص: 384
ص: 385
-
ص: 386
م
ص: 387
س
ص: 388
ج
ص: 389
د
ص: 390
ولى آباد 20 - مسجد نفرآباد 21 - مسجد كوى سيمان 22 - مسجد خيابان سيمان 23 - مسجد سرپل سيمان 24 - مسجد ماشاءاللّه 25 - مسجد جاده قم جنب ژاندارمرى 26 - مسجد خيابان شير خورشيد 27 - مسجد هاشم آباد 28 - مسجد نو بنياد 29 - مسجد جنب بيمارستان 30 - مسجد عظيم آباد 31 - مسجد دولت آباد 32 - مسجد رشيدى 33 - مسجد مقابل ابن بابويه.
مسجد آدم كش شهر رى
علامه نهاوندى در كتاب راحة الروح داستان مسجد آدم كش را نقل مى فرمايد و اشاره فرموده به گفتار مثنوى كه گويد:
يك حكايت گوش كن اى نيك پى
مسجدى بود در كنار شهر رى
هر كه در وى بى خبر چون گور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت
و مجمل قصه آن مسجد اين است كه در ميان تهران و شهر رى (نزديكى ابن بابويه كه امروز معروف به مسجد ماشاءاللّه است) مسجدى بود كه معروف شده بود به مسجد آدم كش زيرا كه هر كس چه غريب و چه شهرى كه شب در آن مسجد مى ماند فردا جنازه او را بيرون مى آوردند و به اين سبب شهرى ها شب در آن مسجد نمى رفتند ولى غربا چون مطلع از كيفيّت نبودند مى رفتند و مى مردند.
بالاخره جماعتى جمع شدند خواستند كه آن مسجد را خراب كنند ديگران نگذاشتند و گفتند خانه خداست و محل عبادت و مورد آسايش مسافرين است نبايد آن را خراب كرد. بلكه بهتر اين است كه شب درش را بسته و قفل كنيد و يك تخته هم تراشيده و رويش بنويسيد كه اگر كسى غريب است و خبر ندارد شب در اين مسجد نخوابد و توقف نكند زيرا هر كس شب در اين جا خوابيده صبح جنازه اش را بيرون آورده اند و اين چيزيست كه مكرّر به تجربه رسيده و از پدران و نياكان خود هم شنيده و بلكه به چشم خود ديده ايم.
پس تخته را نوشته به درب مسجد آويختند قضا را دو نفر غريب گذارشان به در آن
ص: 391
مسجد افتاد و آن تخته آويخته را ديدند چون خط آن را خواندند و از كيفيّت مطلّع شدند يكى از آنها گفت من امشب ميان اين مسجد مى خوابم تا ببينم چه خبر است مسجد آدم كش يعنى چه رفيقش او را ممانعت نمود و گفت با وجود اين كه اين آگهى را ديده كه نوشته اند پيرمردان ما ياد ندارند كه كسى شب در اين مسجد مانده باشد و به
سلامت فردايش بيرون آمده باشد باز در اين مسجد مى روى و خودكشى مى كنى.
آن مرد قبول نكرد و گفت حتما من شب را در اين مسجد مى مانم اگر مردم كه تو خبر مرا به خانواده من برسان و اگر زنده ماندم كه نعم المطلوب سرّى را كشف كرده ام.
پس قفل را باز كرد و داخل مسجد شد و تا نزديك نصف شب توقف نمود خبرى ظاهر نشد چون نصف شد ناگاه صدايى بلند شد آى آمدم آهاى آمدم گوش داد تا ببيند آن صدا از كدام طرف است باز همان صدا بلند شد آمدم آمدم و هر دفعه آن صدا بلندتر مى شد.
پس آن مرد برخاسته ايستاد باز صدا بلند شد بايست كه آمدم در جواب گفت اگر مردى و راست ميگويى ناگاه ديد يك طرف ديوار آن مسجد شكافته شد و زر و طلاى زيادى به زمين ريخت معلوم شد آنجا را طلسم كرده بودند كه اين صدا بلند مى شد و آن طلسم به واسطه پرجرأتى آن مرد شكست پس زرها را جمع نموده و صبح از آن مسجد صحيح و سالم بيرون آمد و از آن زرها املاك خريد و از ثروتمندان گرديد.
مدارس رى
چون شهر رى از سال 300 قمرى مركز علم و دانش و بزرگانى مانند شيخ بزرگوار صدوق الطائفه محمّد بن على بابويه قمى و قطب الدين رازى و سيد مرتضى علم الهدى رازى صاحب تبصرة العوام و برادر او سيد مجتبى و ديگران در آن سكونت و حوزه هاى تدريس داشتند و همواره مجمع طلاب و محصلين بلاد بوده لذا براى سكونت آسايش آنان مدارسى تأسيس شده بود كه اكنون از اكثر آنها اثرى نيست و نام هاى آنها كه در كتب ضبط شده از اين قرار است.
ص: 392
1 - مدرسه ابوالفتوح رازى كه شايد همين صحن مقبره او باشد كه اكنون معروف به صحن امام زاده حمزه مى باشد.
2 - مدرسه سيد مرتضى علم الهدى رازى مذكور.
3 - مدرسه سيد مجتبى برادر او.
4 - مدرسه درب آهنين كه شايد همين صحن امام زاده حمزه باشد كه تا چندى قبل درب آهنين آن موجود بود.
5 - مدرسه عتيق كه ويران شده بود و به همّت مرحوم آيت اللّه برهان و مساعدت نگارنده به نام مدرسه برهانيه از نو بنياد گرديد و اكنون مدرسه معموره اين شهر است.
6 - مدرسه امينيه (امين السلطان) كه در دوران كودكى و ابتداى طلبگى نگارنده دائر و طلبه نشين و خود حقير هم در آن حجره داشته ام و اكنون به صورت قبرستان عمومى و حجرات هم به صورت مقابر خصوصى درآمده است و موقوفات آن كه بازار امينيه و دكاكين بسيار است مصرف غير ما وقف عليه مى گردد.
7 - مدرسه علميه آيت اللّه لاله زارى واقع در جنب صحن شريف و اول محله هاشم آباد كه اكنون معمور و حدود سى طلبه و محصّل جدّى دارد كه آيت اللّه لاله زارى آنها را تأمين و اداره مى كند.
مزارات رى
در دوران خلفاء جور و ستم بنى عباس كه براى قلع و قمع آل على (علويين) عليهم السلام
از هيچ طريقى در افناء و هلاك آنها را قتل و ضرب و حبس و تبعيد و غيره كوتاهى نمى كردند علويين براى حفظ جان خويش از نقاط و مراكزى كه مورد تسلّط آنان بود فرار و به شهرهاى ايران كه نوعا علاقمند به خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و علويين بودند پناهنده مى شدند. و هر شهرى كه شيعيان و محبين آنان مانند قم و كاشان و رى بيشتر بودند بدانجا زيادتر مى آمدند. و چون رى بعد از انقراض حنفى ها و شافعى ها مركز
ص: 393
و مجمع شيعه گرديد بسيارى از سادات و امامزادگان بدان مهاجرت نموده و رحل اقامت افكندند تا به مرگ طبيعى از دنيا رفته و يا به دست دشمنان شربت شهادت چشيدند و آنها بسيارند بنا بر بر نقل (منتقله الطالبيه) ولى از اكثر و اغلب آنان اثرى در رى و حومه آن نيست و يا اگر باشد اسامى آنها تغيير كرده است.
امام زاده گانى كه از آنها اثر يعنى قبر و بارگاه در رى موجود است از اين قرار است:
1 - امام زاده ابوالحسن اندرمان كه داراى باغ و گنبد و بارگاه است از امامزادگان معتبر و مسلم و مجرّب رى مى باشد و از مرحوم علامه كنى منقول ست كه مى فرمود من به رياست و ثروت در تهران نرسيدم مگر به مداومت به زيارت آن بزرگوار و خود اين نگارنده هم كرامتى از آن حضرت ديده ام نسب شريفش چنين است.
ابوالحسن على بن الحسين بن عيسى الاحول بن محمد بن على العريضى بن الامام الهام ابى عبداللّه جعفر بن محمّد الصادق عليهماالسلام . اين بزرگوار تا حضرت صادق عليه السلام هشت واسطه دارد.
2 - امام زاده حمزة بن موسى الكاظم عليه السلام كه در جنب حرم عبدالعظيم عليه السلام داراى حرم مجلّل و ضريح و گنبد و صندوق منبت كارى عالى مى باشد. و بنا بر نقل علامه سيد مهدى بحر العلوم قزوينى حتما فرزند بلا فصل امام هفتم عليه السلام زيرا علامه مزبور كه در اطراف حلّه خدمت حضرت ولىّ عصر عجل اللّه فرجه الشريف موفق مى شود و مى گويد امام زاده حمزه موسوى در رى در جنب حضرت عبدالعظيم حسنى است. و اين مزارى كه در اين قريه به نام امام زاده حمزه موسوى است اصلى ندارد و من مى دانم كيست و او را نمى شناسم حضرت مى فرمايد ربّ شهرة لا اصل لها نفى نمى كند بودن حمزه را در رى بلكه نفى بودن او را در آنجا مى كند و مى فرمايد اين مزار جناب ابويعلى حمزة بن الحسن بن عبيداللّه بن عباس بن على بن ابى طالب است.
در حالات حضرت عبدالعظيم عليه السلام هم مشهور است كه در مدّت اقامتش در رى همه روزه از منزل خود مى آمد در كنار قبر آن حضرت فاتحه و دعا مى خواند. وقتى
ص: 394
مى پرسيدند اين قبر كيست مى فرمود مردى از فرزندان موسى بن جعفر عليهماالسلام و در زيارتنامه آن حضرت مذكور است يا من كان اقامتك بالرى لزيارة ابن عمك حمزة بن موسى الكاظم الكظيم عليه السلام .
3 - حضرت ابوالقاسم عبدالعظيم بن عبداللّه بن على بن الحسن بن زيد بن امام حسن مجتبى عليه السلام شرح احوال اين بزرگوار را نگارنده در كتابى مستقل به نام: زندگانى حضرت عبدالعظيم عليه السلام تأليف و در سال 1365 ق منتشر نمودم و بعضى ديگر قبل و بعد از حقير درباره آن حضرت كتاب ها و رساله ها نوشته اند.
عبدالعظيم مظهر حق نور مصطفى
نوباوه بتول و على سبط مجتبى
بس در زيارتش كه بگفتا دهم امام
(لوزرته فزرت حسينا بكربلا
مزار الكثيرالبركات حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام
عبدالعظيم ملجاء ايرانيان تمام
هم سيد الكريم بود بهر خاص و عام
هر كس كند زيارت وى با خلوص قلب
آتش بروز حشر ورا مى شود حرام
اجمالاً آن بزرگوار از اصحاب حضرت جواد الائمه و حضرت امام على الهادى عليهماالسلام بوده و بسيار مورد لطف و عنايت آنان و حضرت امام دهم عليه السلام در حيات و ممات مقام علمى و ثواب زيارت او را بيان كرده درباره علم او بابى حماد رازى كه براى دريافت مسائل در سامره خدمت آن حضرت رسيده بود فرمود: اى ابا حماد اذا اشكل عليك بشى ء من امر دينك فاسئل عنه عن عبدالعظيم الحسنى و اقرأه منّى السلام وقتى بر تو مشكل شد چيزى از امر دينت از عبدالعظيم حسنى سؤال كن و سلام مرا به وى ابلاغ نما.
و براى ثواب زيارتش به آن مرد رازى كه كربلا رفته بود فرمود: (اما لوزرت قبر عبدالعظيم عندكم كنت كمن زار الحسين بكربلا) اما اگر زيارت كرده بودى قبر عبدالعظيم كه نزد شما است مانند كسى بود كه حضرت حسين عليه السلام را زيارت كرده باشى.
ص: 395
پيام حضرت رضا عليه السلام به شيعيان توسط حضرت عبدالعظيم عليه السلام
مؤلف گويد: اكثر علماء رجال و حديث گفته اند كه حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام حضرت رضا عليه السلام درك نكرده و حال آن كه جناب شيخنا المفيد عليه الرحمه در كتاب اختصاص اين پيام را از آن حضرت وسيله وى ذكر كرده است كه ما متن و ترجمه آن را كه مفيد و آموزنده است مى نگاريم:
محمّد بن نعمان المفيد قال: روى عن عبدالعظيم عن ابى الحسن الرضا عليه السلام قال: يا عبدالعظيم: ابلغ عنى اوليائى السلام و قل لهم ان لايجعلوا للشيطان على انفسهم سبيلا
و مرهم بصدق فى الحديث و اداء الامانة و مرهم بالسكوت و ترك الجدال فيما لا يعنيهم و اقبال بعضهم على بعض و المزاوره فانّ ذلك قربه الى و لا يشتغلوا انفسهم بتمزيق بعضهم بعضا فانّى آليت علي نفسى أنه من فعل ذلك و اسخط وليّا من اوليايى دعوت اللّه ليعذبه فى الدّنيا اشدّ العذاب و كان فى الآخرة من الخاسرين و عرفهم انّ
اللّه قد غفر لمحسنهم و تجاوز عن مسيئهم الاّ من اشرك بى او آذى وليا من اوليايى او
اضمر له سوء فانّ اللّه لا يغفر له حتى يرجع عنه فان رجع و الاّ نزع روح الايمان عن
قلبه و خرج عن ولايتى و لم يكن له نصيبا فى ولايتنا و اعوذ باللّه من ذلك (الاختصاص 247)
حضرت عبدالعظيم حسنى عليه السلام از حضرت رضا صلوات اللّه عليه روايت كرده كه آن جناب فرمود: دوستان مرا از من سلام برسان و به آنان بگو در دل هاى خود از براى شيطان راهى باز نكنند و آنها را امر كن و به راستگويى در گفتار و اداء امانت و سكونت و ترك منازعه و جدال در كارهاى بيهوده و آنان را امر نما كه با يكديگر آميزش و آمد و شد نمايند و اين عمل آنها موجب نزديكى به من مى شود.
دوستان من نبايد اوقات خود را به مخالفت و دشمنى با يكديگر مشغول سازند.
من با خويشتن پيمان بسته ام كه هر كس مرتكب اين گونه كارها شود و يا يكى از دوستانم را مورد خشم و غضب قرار دهد از خداوند بخواهم تا وى را در دنيا به سخت ترين عذاب گرفتار سازد، اين نوع اشخاص در آخرت از زيان كاران خواهد بود.
ص: 396
دوستان مرا متوجه كن كه خداوند نيكوكاران آنها آمرزيده و از بدكاران آنان در گذشته مگر كسانى كه شرك آورده اند و يا يكى از دوستان مرا رنجانيده و يا در دل خود نسبت به وى كينه و عداوت دارند، پروردگار از اين گونه اشخاص نخواهد گذشت و آنها را نمى بخشد، مگر اين كه از نيّت خود برگردد، اگر از اينكار زشت خود برگشت مورد آمرزش خداوند قرار خواهد گرفت. و اگر در اين عمل باقى ماند خداوند روح ايمان را از دل او خارج خواهد ساخت، و از ولايت من نيز بيرون مى رود، و در دوستى ما اهلبيت هم بهره اى نخواهد داشت و من به خدا از اين زلالت مردم پناه مى برم.
و از احاديث متواتره از آن حضرت حديث عرض دين اوست محضر امام زمانش حضرت امام على النقى عليه السلام كه درامالى صدوق در مجلس 54 و در كمال الدين هم از امام دهم عليه السلام مذكور است و در آخرش حضرت فرموده يا اباالقاسم هذاواللّه دين اللّه الّذى ارتضاه لعباده فاثبت عليه ثبتك اللّه بالقول الثابت فى الحيوة الدّنيا و الاخرة.
اى ابوالقاسم حسنى: به خدا سوگند اين معتقدات شما دين خداست كه براى بندگانش برگزيده اى بر اين عقيدت ثابت باش خداوند تو را به همين طريق در زندگى دنيا و آخرت پايدار بدارد.
امام زاده عبداللّه
4 - اين بزرگوار مزارش در سه راه ورامين شهر رى واقع و داراى باغ وسيع و حرم گنبد و بارگاه با شكوهيست و اطراف بقعه اش قبور و مقابر بسيارى از علماء و رجال و مؤمنين مى باشد. نسب شريفش به پنج واسطه به حضرت امام على بن الحسين زين العابدين عليهماالسلام مى رسد بدين كيفيت، ابو عبداللّه حسين بن عبداللّه الابيض (معروف به امام زاده عبداللّه) بن عباس بن عبداللّه شهيد بن الحسن الافطس بن على الاصغر بن الامام على بن الحسين عليهماالسلام و بسيار جليل القدر و عظيم المنزله است.
ترجمه وى را علامه كمره اى حاج ميرزا مرقوم و منتشر ساخته و نگارنده هم در تاريخ رى و تذكرة المقابر نوشته ام.
ص: 397
امام زاده طاهر
5 - مزار اين بزرگوار در قسمت شرقى صحن مطهر حضرت عبدالعظيم عليه السلام داراى گنبد و بارگاه زيبايى مى باشد و نسب شريفش بنابر نقل صاحب منتقلة الطالبيه به هشت واسطه به حضرت امام زين العابدين عليه السلام مى رسد به اين كيفيت، طاهر بن ابى طاهر محمّد المبرقع ابن محمّد بن الحسن بن الحسين بن عيسى بن يحيى بن الحسين بن زيد الشهيد ابن الامام على بن الحسين عليهم السلام فرزندى به نام مطهر داشته داراى كرامات باهره است. و كافيست براى كراماتش كه پس از چندين قرن جسد شريفش در موقع تعمير و بناى حرمش ظاهر شد در حالى كه صحيح و سالم بود و در زيارتش بعضى از علماء گفته اند (لقد اظهر اللّه جسدك الطيّب و بدنك الطاهر بعد مضى قرون متواترة و سنين متكاثرة من حين ارتحالك الى جواراللّه).
6 - امام زاده سه دختران در قبرستان شرقى شهر رى.
7 - امام زاده هادى و مهدى در قبرستان شرقى شهر رى.
8 - امام زاده مسجد ماشاءاللّه شهر رى.
9 - امام زاده ابراهيم در نزديكى اندرمان و مزار امام زاده ابوالحسن عريضى.
امام زاده هاى رى بنابرنقل منتقله
10 - جناب ابوالحسن محمّد بن الحسين بن الحسن الاعور بن محمّد الكابلى بن عبداللّه الاشتر بن محمّد النفس الزّكيه بن عبداللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابيطالب عليه السلام .
11 - جناب ابومحمّد عبداللّه الحجارى بن يحيى بن عبدالعالم بن الحسين بن القاسم الرسى بن ابراهيم طباطبا بن اسماعيل بن ابراهيم بن الحسن بن الحسن عليه السلام .
12 - جناب ابوالحسن على بن الحسين بن ابيعبداللّه محمّد بن عبيداللّه الامير بن عبداللّه بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن ابيطالب عليه السلام .
13 - جناب ابراهيم الوردى بن ابيعبداللّه محمّد بن عبيداللّه الامير بن عبداللّه بن
ص: 398
الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن عليه السلام .
14 - جناب ابوالقاسم الاحول... بن ابى عبداللّه محمّد بن عبيداللّه الامير بن عبداللّه بن الحسن بن جعفر ابن الحسن بن الحسن عليه السلام .
15 - جناب ابوالقاسم عيسى بن الحسن السيلق بن على بن محمّد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن عليه السلام .
16 - جناب ابوالحسن على الاصغر بن محمّد ششديو بن الحسين بن عيسى بن محمّد البطحانى.
17 - جناب محمّد سراهنك المهدى بن الحسن بن محمّد بن سليمان بن محمّد ششديو بن الحسن بن عيسى بن محمّد البطحانى.
18 - جناب ابوالحسين هرون الاقطع بن الحسين بن محمّد بن هرون بن محمّد البطحانى.
19 - جناب طاهر بن القاسم بن احمد كركوره ابن ابى جعفر محمّد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجرى.
20 - جناب الحسين بن اسماعيل بن زيد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن محمّد بن جعفر بن عبدالرحمن الشجرى.
21 - جناب ابوالقاسم احمد الافقم بن ابى القاسم على الزانكى بن اسماعيل جالب الحجاره بن الحسن الامير بن زيد بن امام حسن عليه السلام .
22 - جناب قاسم بن ابى القاسم على الزانكى بن اسماعيل جالب الحجاره بن الحسن بن زيد عليه السلام .
23 - جناب حسين اميرى بن ابى عبداللّه محمّد عزيزى بن احمد الخطيبى بن الحسين بن جعفربن هرون بن اسحاق كوكبى بن الحسن الاميربن زيد بن امام حسن عليه السلام .
24 - جناب على بن القاسم بن موسى بن القاسم بن عبيداللّه بن موسى بن جعفر الصادق عليه السلام .
25 - جناب ابوطالب محمّد الداعى بن ناصر بن محمّد بن احمد بن محمّد بن
ص: 399
القاسم بن حمزة موسى عليه السلام .
26 - جنابان عيسى و على پسران ابراهيم بن محمّد الازرق بن عيسى الاكبر بن محمّد الاكبر بن علي العريضى عليه السلام .
27 - جناب سراهنك بن الحسن بن حمزة بن على بن الحسين بن عيسى الاكبر بن محمّد الاكبر بن على العريضى عليه السلام .
28 - جناب ابوالحسن العريضى بن الحسين بن عيسى الاحول بن محمّد بن الحسين بن عيسى الاكبر النقيب بن محمّد الاكبر بن على العريضى عليه السلام .
29 - جناب محمّد بن احمد النقاط بن عيسى بن محمّد الاكبر بن على العريضى.
30 - جناب ابواسماعيل بن عيسى بن محمّد الاكبر بن على العريضى عليه السلام .
31 - جناب حمزة بن الحسن بن محمّد بن الحسن بن محمّد بن على العريضى بن جعفر الصادق عليه السلام .
32 - جناب على بن الحسن بن محمّد بن الحسن بن محمّد الاكبر بن على العريضى عليه السلام .
33 - جناب ابوالقاسم حمزة الاطروش بن عبداللّه بن الحسين بن اسماعيل بن محمّد الارقط ابن عبداللّه الباهر بن على بن الحسين عليه السلام .
34 - جناب امام زاده احمد بن محمّد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر الاشرف كه او را شهيد كردند در رى.
35 - جناب امامزده جعفر شهيد بن محمّد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر الاشرف بن امام زين العابدين عليه السلام .
36 - جناب ابوجعفر محمّد سوسه بن القاسم بن محمّد بن عمر بن يحيى بن الحسين بن زيد الشهيد عليه السلام .
37 - جناب ابوالحسين زيدبن على بن عيسى بن يحيى بن الحسين بن زيد شهيد عليه السلام .
38 - جناب قاسم بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين بن زيد الشهيد عليه السلام .
39 - جناب ابوهاشم محمّد الجوانى البيع بن ابى احمد طاهر بن على بن محمّد بن
ص: 400
الحسن بن عبيداللّه بن الحسن بن محمّد الجوانى بن الحسن بن محمّد بن عبيداللّه بن محمّد الاعرج بن الحسين الاصغر.
40 - جناب ابومحمّد الحسن بن محمّد بن عبيداللّه بن محمّد بن الحسن بن ابى على عبيداللّه بن الحسن بن محمّد الجوانى بن الحسن بن محمّد بن عبيداللّه الاعرج در محرم 450 قمرى از دنيا رفته است.
41 - جناب ابوالحسن احمد الشيخ العقيقى بن عيسى بن على بن الحسين الاصغر بن امام زين العابدين عليه السلام .
42 - ابو عبداللّه جعفر بن محمّد السيلق بن عبداللّه بن محمّد بن الحسن بن الحسين الاصغر بن امام زين العابدين عليه السلام .
43 - جناب ابو الحسين احمد بن على بن جعفر بن عبداللّه رأس المدرى بن جعفر بن عبداللّه ابن عبداللّه بن جعفر بن محمّد بن الحنفيه عليه السلام .
44 - جناب ابو زيد محمّد بن احمد الزاهد بن محمّد العويد بن على بن عبداللّه رأس المدرى بن جعفر بن عبداللّه بن جعفر بن محمّد الحنفيه عليه السلام .
45 - جناب ابو محمّد قاسم بن محمّد اللحيانى بن عبداللّه بن عبيداللّه بن حسن بن عبيداللّه بن ابى الفضل العباس عليه السلام .
46 - جناب ابوعقيل محمّد بن على بن محمّد بن الحسن بن اسماعيل بن عبداللّه بن عبيداللّه بن لحسن بن عبيداللّه بن ابى الفضل العباس عليه السلام .
47 - جنابان جعفر و حسين پسران حمزة بن حسن بن محمّد حسن بن اسحاق الاشرف بن على الزينبى بن عبداللّه الجواد بن جعفر الطيار عليه السلام .
48 - جناب ابوالفوارس بن محمّد الاصغر بن الحسن الصدرى بن محمّد بن حمزة بن اسحاق الاشرف بن على الزينبى بن عبداللّه الجواد بن جعفر الطيار عليه السلام .
در رى و حومه آن مزارات بسياريست كه اسامى آنان غالبا با نامبردگان توافق ندارد و مسلما آن مزارات متعلق به اين بزرگواران و يا اولاد و احفاد آنها مى باشد كه در تغيير بلاد و مردم آن تغيير و تبديل يافته است.
ص: 401
مقابر شهر رى
در شهر باستانى رى مقابر بسيارى وجود دارد كه در آنها قبور جماعتى از بزرگان دانشمندان و رجال علم و فقاهت و تفسير و حكمت مدفون مى باشد كه شرح آن كتاب بزرگى خواهد بود و ما در اين زمينه كتابى به نام تذكرة المقابر نوشته و مدفونين
آنها را ترجمه و آماده طبع نموده ايم و در اينجا هم پس از ذكر امامزادگان مناسب ديديم فهرست آنان را بنگاريم.
(1) مقبره ابوالفتوح رازى
اين مقبره در قمست شمالى صحن امام زاده حمزه واقع است و درب ورودى آن در صحن كوچك (زنانه) قرار دارد و در آن رجال با فضيلتى مدفون مى باشند.
1 - جناب ابوالفتوح رازى صاحب تفسيرروح الجنان كه به كرات به طبع رسيده است.
2 - جناب آيه اللّه ميرزا ابوالقاسم كلانتر نورى صاحب تقريرات شيخنا الانصارى.
3 - جناب آية اللّه ميرزا ابوالفضل كلانتر نورى صاحب شفاء الصدور فى زيارة العاشور.
4 - جناب ميرزا ابوالقاسم فراهانى قائم مقام الملك صدر اعظم عصر فتحعلى شاه قاجار.
5 - جناب آيه اللّه ميرزا محمّد على شاه آبادى فيلسوف فقيه معاصر.
6 - جناب آيه اللّه ملامحمّد اباذر طالقانى محرر مخصوص شيخ فضل اللّه شهيد نورى.
7 - جناب حجه الاسلام آقاى شيخ محمّد جواد شاه آبادى.
(2) مقبره ناصرالدين شاه
1 - آيه اللّه العظمى علامه كبرى حاج ملا على كنى صاحب كتاب قضاء و شهادات و كتب ديگر.
2 - آيه اللّه العظمى حاج شيخ عبدالنبى نورى.
ص: 402
3 - آيه اللّه العظمى آقاى آقا محمّد كفايى بن العلاّمه الخراسانى ملا محمّد كاظم صاحب كفايه.
4 - آيه اللّه العظمى حاج سيد ابوالقاسم كاشانى صاحب وقايع و حوادث مهمه.
5 - آيه اللّه العظمى حاج سيد محمّد رضا افجه.
6 - آيه اللّه العظمى حاج شيخ ابوالحسن مرندى صاحب كتاب نور الانوار و مجمع الانوار و غيره.
7 - آيه اللّه العظمى حاج شيخ على مدرس تهرانى.
8 - آيه اللّه العظمى شيخ على مدرس زنوزى صدر المتألهين عصر.
9 - آيه اللّه العظمى سيد حسن جزايرى شوشترى.
10 - آيه العظمى شيخ محمّد حسين تنكابنى تهرانى.
11 - آيه العظمى شيخ ابوالحسن ميرزا معروف به شيخ الرئيس قاجار.
(3) مقبره حاج افتخار آشتيانى
اين مقبره در جنب كفش كن زنانه حرم مطهر قرار دارد و در آن مرحوم آيه اللّه آقاميرزا مصطفى افتخار آشتيانى شهيد فرزند علاّمه آشتيانى و مرحوم ميرزا غلامحسين تهرانى والد مرحوم آيه اللّه حاج ميرزا عبدالعلى تهرانى مدفون مى باشد.
(4) مقبره علائى
اين مقبره در قسمت شرقى صحن مطهر كنار راهرو باغچه عليجان قرار دارد و در آن جماعتى از مؤمنين و دانشمندان من جمله مرحوم حجه الاسلام حاج شيخ جواد فومنى حايرى وثقة المحدثين حاج سيد جواد سدهى مدفون مى باشد.
(5) مقابر مدرسه امينيه
مدرسه امين السلطان در قسمت غربى صحن مطهر قرار دارد و مدت ها محل سكونت طلاّب و محصّلين شهر رى بوده و قريب يك سال هم مجاهد بزرگ شرق
ص: 403
جناب علاّمه سيد جمال الدين اسدآبادى در آنجا اجبارا اقامت داشته است ولى فعلاً به صورت قبرستان عمومى درآمده و حجرات آن هم مقبره رجال علم و ثروت گرديده است.
(6) مقبره خانى آبادى
اين مقبره در قسمت غربى مدرسه امين السلطان قرار دارد و در آن جماعتى از مؤمنين و دانشمندان مدفونند كه از آنهاست:
1 - مرحوم آيه اللّه حاج سيد ابوالقاسم ملايرى مشهدى كه در سفر عتبات عالياتش در تهران به مرگ مفاجات از دنيا رفته و در اينجا مدفون گرديده است.
2 - مرحوم نظام دشتى كه از منبرى هاى مخلص و با حال تهران بوده است.
(7) مقبره خليلى
در اين مقبره مرحوم آيت اللّه حاج شيخ رمضانعلى خليلى اراكى كه از دانشمندان تهران بود مدفون است و در مقابر ديگر اين مدرسه هر كدام يك يا دو و يا بيشتر از علماء به نام تهران مانند مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ محمّد ابراهيم كلباسى و ديگران مدفون مى باشند.
(8) مقبره تفريشى
اين مقبره در اوّل كوچه زنگنه در خيابان مظفرى رى واقع و مرحوم آيت اللّه العظمى حاج سيد على اكبر تفريشى كه از رؤساء علماء تهران در عصر خود بوده مدفون مى باشد.
(9) مقبره طباطبايى
اين مقبره در اول جاده قم جنب ميدان مجسّمه و ايستگاه شهر رى واقع و در آن مرحوم آيت اللّه العظمى حاج سيد محمّد طباطبايى سنگلجى و خاندان وى مدفون مى باشد.
ص: 404
(10) مقبره فيروزآبادى
در جنب بيمارستان شهر رى قرار دارد و فعلاً يكى از گورستان هاى خصوصى تهران و رى و در آن مرحوم آيت اللّه حاج سيد رضا فيروزآبادى صاحب بيمارستان و مسجد و پرورشگاه و غيره مدفون مى باشد.
(11) امام زاده عبداللّه
در باغ اين امام زاده كه به آن اشاره شد مقابر زياديست كه رجال با فضيلت علم مانند مرحوم سيدالعلماء و المفسرين حاج سيد على مفسّر و حاج شيخ آغابزرگ ساوجى و ده ها نفر ديگر مدفون مى باشد.
(12) مقبره ابن بابويه
در باغ اين مقبره مقابر چنديست كه مدفن دانشمندان بزرگ است.
(13) مقبره ميرزاى جلوه
اين مقبره در قسمت شمالى باغ مقابل غسال خانه سابق قرار دارد و در آن مرحوم ميرزا ابوالحسن جلوه و ميرزا طاهر تنكابنى و ميرزا مسيح طالقانى و حجه الاسلام حاج شيخ محمّد آملى مدفون مى باشد و مقابر ديگرى مانند آيت اللّه حاج شيخ على مدرس نورى و غيره وجود دارد كه به واسطه اختصار از ذكر آن خوددارى و محوّل به تذكرة المقابر نموديم.
دانشمندان گذشته و معاصر شهر رى
در اول تاريخ رى گفته شد كه اين شهر باستانى از امهات بلاد و بزرگترين و پرجمعيت ترين شهرهاى ايران و قرن ها مركز علم و دانش بوده رجال دانشمندان و نوابغ آن مانند محمّد بن زكرياى رازى صاحب من لا يحضره الطبيب و جناب ابوالفتوح رازى صاحب تفسير و فخر رازى صاحب تفسير كبير و علامه سيد مرتضى
ص: 405
رازى صاحب تبصرة العوام و قطب الدين الرازى بسيار و استقصاء آنان در يك جلد و دو جلد بزرگ نگنجد بلكه در خور چندين كتاب خواهد بود و ما براى اقتصار عده اى از گذشتگان نزديك را ياد كرده و به ذكر معاصرين پايان مى دهيم...(1)
شهر رى در مركز ايران كه در بين سال هاى 18 تا 24 ه .ق به تصرف اعراب مسلمان درآمد از عهد آل بويه تا حمله مغول در تاريخ علمى و اجتماعى ايران و اسلام شهرت و اعتبار زياد دارد. علاوه بر نخستين مسجد كه پس از فتح اين شهر و در زمان خليفه سوم بنياد گرديد، مهدى عباسى نيز جامع معروف عتيق را در آن بنا كرد(2). در باب كثرت مساجد رى ارقام مبالغه آميز نوشته اند(3).
در زمان آل بويه شهر رى مدت ها مركز حكومت امراى اين سلسله و وزراى دانشمندى چون ابن عميد و صاحب عبّاد بود كه وزيران خود در شهر رى مجالس درس و بحث علمى داشتند و از علما و ادبا به گرمى استقبال و حمايت مى كردند. ابن عميد كتابخانه اى معادل يكصد بار كتاب در انواع علوم داشت و دانشمند و مورخ معروف ابن مسكويه رازى متصدى آن بود(4). و صاحب عبّاد جانشين ابن عميد در منصب صدرات كه در علم دوستى و ادب پرورى گوى سبقت را از وزير سلف ربود، علاوه بر تشكيل مدارس درس و مباحثات علمى با علما و بزرگداشت ادبا و نويسندگان خود كتابخانه اى ترتيب داد كه بالغ بر چهارصد شتر بار كتاب و فهرستى مشتمل بر ده مجلد داشت. تعداد اين كتاب ها به گفته خود صاحب بالغ بر
ص: 406
يكصد و هفده هزار مجلد بوده است كه در حمله سلطان محمود غزنوى به رى كتاب هاى كلامى و فلسفى و معتزلى از اين كتابخانه خارج و به دستور وى به آتش كشيده شد(1)ميزان كتاب هاى موجود در كتابخانه صاحب عباد در رى را كه با قرن دهم ميلادى مقارن بوده است به اندازه مجموع كتاب هاى موجود در كتابخانه هاى سراسر اروپا برآورد كرده اند(2)در اخبار روزگار وزارت صاحب در رى (و يا گرگان) نوشته اند كه باطيلسان و تحت الحنك كه لباس اهل علم بود عزم املاء حديث كرد و خلق بسيار از جمله گروهى از دانشمندان در مجلس درس او حضور يافتند. جمع حاضر در اين درس به قدرى زياد بوده است كه شش معيد ايستاده سخنان صاحب را با صداى رسا به گوش حضار مى رساندند(3). صاحب علاوه بر تدريس ادب و حمايت از دانشمندان در مقر وزارت خود در شهرهاى رى و اصفهان از رسيدگى به احوال اهل علم در ساير بلاد اسلامى غافل نبود و بنا به نوشته تجارب السلف سالانه پنجاه هزار درهم به بغداد مى فرستاد تا بر علما و فقها و سادات و قرّاء و شعرا و صلحا قسمت كنند(4)شهر رى زادگاه و مهد پرورش دانشمندان بزرگ چون محمد بن زكرياى رازى پزشك و شيمى دان معروف، امام فخر رازى مفسّر و متكلم و شيخ ابوالفتوح رازى مفسّر بزرگ شيعى، محمد بن موسى رازى و فرزندش احمد بن رازى از مورخان اسلامى مهاجر به اندلس، ابوحاتم رازى از دانشمندان و ادعيان اسماعيلى مذهب و ابن مسكويه رازى طبيب و فيلسوف و مورخ معروف بوده است.
ص: 407
رازى (251 - 313 ه .ق) از دانشمندان به نام ايرانى اسلام شيمى دان، فيلسوف و بزرگترين پزشك بالينى اسلام در قرون وسطى بود كه مدت ها رياست بيمارستان ها رى و بغداد را برعهده داشت و ضرورى مى نمايد در تاريخ دانشگاه هاى اسلامى آنجا كه از علوم پزشكى و مراكز آموزشى آن سخن مى رود خدمات ارزنده اين عالم شهير چنان كه در خور مقام علمى او است مورد بررسى و ارزيابى قرار گيرد.
شهر رى در زمان حكومت طغرل بيك سلجوقى (م = 455 ه .ق) و چند سال سلطنت بركيارق مركز حكومت سلاطين اين سلسله بود. نوشته اند كه در مجلس وعظ جامع طغرل در اين شهر بيست هزار تن از حنفيان موعظه مى شدند(1). و در مدرسه امام رشيد رازى كه از مدارس معتبر شيعه در عهد سلطان محمد سلجوقى بود افزون بر دويست دانشمند معروف درس دين و اصول و فقه و علم شريعت مى خواندند و نيز مدرسه شيعى خواجه عبدالجبّار در زمان ملكشاه و بركيارق در شهرت و آبادانى به پايه اى رسيد كه چهارصد طالب از اقطار جهان در آنجا درس دين مى آموختند(2).
از ذكر ديگر كتابخانه ها و مساجد و مدارس رى كه فعاليت علمى و آموزشى داشته خوددارى مى شود و توجه خوانندگان را به كتاب نقض كه پيش از اين معرفى شد و كتاب رى باستان از منابع جديد معطوف مى داريم.(3)
3- رى: «رى - از اقليم چهارم است و ام البلاد ايران و به جهت قدمت آن را شيخ البلاد خوانند. طولش از جزاير خالدات (عوك) و عرض از خط استوا (له ل) شهرى
ص: 408
گرمسيرى است و شمالش بسته و هوايش متعفّن و آبش ناگوارنده و در او وبا(1)گويد:
(چه نشينم به وبا خانه رى به خراسان شوم ان شاءاللّه
ص: 409
و يا در قصيده اى كه در مذمت آب و هواى رى سروده و با اين مطلع شروع مى شود:
خاك سياه بر سر آب و هواى رى دور از مجاوران مكارم نماى رى
گويد: ديدم سحر گهى ملك الموت را كه پاى - بى كفس مى گريخت زدست و پاى رى.
گفتم تو نيز؟ گفت چورى دست برگشاد - بويحيى ضعيف چه باشد به پاى رى. ر.ك: خاقانى شروانى، به كوشش دكتر ضياءالدين سجادى، تهران، كتابفروشى زوار، ص 405-443-444.
ص: 410